مخزن البکاء فی مصیبة سید الشهدا علیه السلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : برغانی، محمدصالح بن محمد، -1271؟ق.

عنوان قراردادی : مخزن‌البکاء

عنوان و نام پديدآور : مخزن‌البکاء فی مصیبه سیدالشهداء علیه‌السلام/ محمدصالح برغانی قزوینی؛ تحقیق مجتبی خورشیدی.

مشخصات نشر : قم: طوبای محبت، 1394.

مشخصات ظاهری : 1026، 6 ص.

شابک : ISBN : 978-600-366-030-4

یادداشت : کتابنامه:ص.1021-1026؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع : حسین بن علی علیه السلام، امام سوم، 61-4 ق.

موضوع : حسین بن علی علیه السلام، امام سوم، 64-4 ق - احادیث

موضوع : واقعه کربلا، 61 ق.

موضوع : عاشورا

موضوع : وعظ

موضوع : واقعه کربلا، 61ق -- احادیث

شناسه افزوده : خورشیدی، مجتبی‌1361 -

رده بندی کنگره : BP41/5/ب4م3 1394

رده بندی دیویی : 297/9534

شماره کتابشناسی ملی : 910614

اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل

ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

اشاره

مخزن البکاء فی مصیبة سید الشهداء

عالم جلیل القدفاضل والامقام فقیه، محدث، مفسر، متکلم

مرحوم ملا محمد صالح برغانی قزوینی

تحقیق : مجتبی خورشیدی

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

سرشناسه : برغانی، محمد صالح بن محمد، 1283 ق.

عنوان : مخزن البکاء فی مصیبة سید الشهدا علیه السلام

نام پدید آورنده : محمد صالح برغانی قزوینی : تحقیق مجتبی خورشیدی

مشخصات نشر : قم: طوبای محبت، 1393

مشخصات ظاهری : 1036 ص.

شابک : ISBN : 978-600-366-030-4

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : کتابنامه : [1021] - 1036؛ همچنین به صورت زیر نویس.

موضوع : حسین بن علی علیه السلام، امام سوم، 61-4 ق.

موضوع : حسین بن علی علیه السلام، امام سوم، 64-4 ق - احادیث

موضوع : واقعه کربلا، 61 ق.

موضوع : عاشورا

موضوع : وعظ

شناسه افزوده : خورشیدی، مجتبی - محقق

رده بندی کنگره : 1393، 3 م، 4 ب / 4 / 41 BP

رده بندی دیویی 297/9533

شماره کتابشناسی ملی 3871727

مخزن البکاء فی مصیبة سیدالشهداء علیه السلام

مولف : عالم ربانی مححمد صالح برغانی قزوینی رحمه الله

محقق : مجتبی خورشیدی

انتشارات : طوبای محبت

تیراژ : 1000 نسخه

چاپخانه: طه

نوبت چاپ : اول 1394

شابک : 978-600-366-030-4

قیمت : 40000 تومان

نشانی : قم، بلوار سمیه، خیابان عباس آباد (شهیدین) پلاک 112

09122534967

09126514329

025-37832143

025-37740066

مرکز توزیع بین المللی کتب و آثار اسلامی رسالت غدیر

WWW.tobaymohebat.ir

infoعلیها السلامtobaymihebat.ir

www.islamicbiikshoo.net

علیها السلامعلیها السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

علیها السلامعلیها السلام

علیها السلامعلیها السلام

فهرست

مقدمه محقق 7

مقدمه 18

الاول 18

الخطبة الثانية 20

الخطبة الثالثة 22

الخطبة الرابعة 24

الخطبة الخامسة 27

الخطبة السادسة 29

الخطبة السابعة 31

الخطبة الثامنة 33

فصل اوّل: در ذکر بعضی از آیات و بیان جمله از قصص و حکایات است 35

[ تأويل «كهيعص »] 35

شباهت امام حسین علیه السلام با حضرت یحیی علیه السلام ] 43

[ تأويل «وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظيم» ] 43

[ آروزی حضرت ابراهیم علیه السلام ] 46

[ ذبیح ثاني، عبد الله علیه السلام والدگرامی پیامبر صلی الله علیه وآله ] 47

فصل دوم : در قصه ابوذر و گریستن آسمان و زمین به خون در مصیبت آن مظلوم 57

فصل سیم : در ذکر مرور انبیاء و اوصیاء علیهم السلام به صحرای کربلا و ذکر جمله ای از قصص و اخبار 80

[ عبور حضرت آدم علیه السلام از زمین کربلا ] 82

[ اتمام ساخت کشتی حضرت نوح علیه السلام با نام پنج تن علیهم السلام و عبور آن حضرت از زمین کربلا ] 81

[عبور حضرت ابراهیم علیه السلام از زمین کربلا ] 82

[حضرت اسماعيل علیه السلام در كربلا] 83

[ عبور حضرت موسی علیه السلام از زمین کربلا ] 84

[عبور حضرت سلیمان علیه السلام از زمین کربلا ] 84

[عبور حضرت عیسی علیه السلام از زمین کربلا ] 85

[ رفتن پیامبر آخرالزمان عجل الله تعالی فرجه به کربلا ] 85

[ عبور اميرالمؤمنين علیه السلام از زمین کربلا ] 88

[ آزاد نمودن آب توسط امام حسین علیه السلام ] 93

[ جنگ محمد حنفیه رحمه الله در صفین ] 94

[ هدایت نمودن زبرقان توسط امام حسین علیه السلام ] 95

[ گریه پیامبر صلی الله علیه وآله در مصیبت امام حسین علیه السلام ] 95

فصل چهارم : در ذکر حدیث لعيا وصلصائیل و دردائيل وفطرس و غير آن از اخبار 98

فصل پنجم : در بیان «من بكى أو أبكى أو تباكى» است 124

فصل ششم : در ثواب زیارت آن حضرت و فضل کربلا و غیر آن 154

فصل هفتم : در جمله ای از مناقب و فضایل آن حضرت است 179

فصل هشتم : در ذکر حدیث کعب و بشار و خواب هند و غیر آن از اخبار مورثه بکاء 236

فصل نهم: در بیان حدیث مفضّل 269

فصل دهم: در بدو نور و بعضی از آیات که نازل شده است در شأن ولادت آن جناب و غیر آن 291

فصل یازدهم : دربیان صوم عاشورا و علت عدم منع قاتلان را و مسخ شدن اعداء و غیرآن 314

فصل دوازدهم: در بیان مسخ اعداء ونسب بني اميه وغيرآن 326

فصل سیزدهم : در کتابت عمر به معاويه و غير آن 339

فصل چهاردهم : در ذکر حدیث زید نشاج 354

مجلس اوّل : دربیان خروج سيدالشهداء از مدينة متبركه ونزول به مکه معظمه 358

مجلس دوم : در بیان فرستادن آن حضرت مسلم بن عقیل را به جانب کوفه و در بیان شهادت آن عالی مقدار است 377

مجلس سیم: در بیان شهادت دو فرزند مسلم بن عقیل است 400

مجلس چهارم : در بیان توجه حضرت امام حسین به سوی عراق 410

المجلس الخامس: در بیان احوالی که بعد از نزول به کربلا تا روز عاشورا روی نمود 452

مجلس ششم : در بیان احکام جانسوز واقعات غماندوز شب عاشورا است تا منجر شدن امر به قتال 477

مجلس هفتم : دربیان مبارزت اصحاب و اقرباء آن حضرت است 508

[ شهادت بنی هاشم علیهم السلام ] 553

[ اولاد جناب عقیل علیه السلام ] 553

[ اولاد جناب عبد الله بن جعفر طیار علیه السلام ] 557

[ اولاد امام حسن مجتبی علیه السلام ] 558

[ فرزندان امیرالمؤمنین و برادران امام حسین علیهم السلام ] 568

مجلس هشتم : دربیان شهادت حضرت عباس و علی اکبر و علی اصغر است 559

[ شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام ] 585

مجلس نهم : در بیان جهاد سید الشهداء روحي وارواح العالمين له الفداء وقتل عبد الله بن الحسين وعبد الله بن الحسن است 596

[ شهادت عبد الله بن حسن علیهما السلام ] 677

مجلس دهم : در بیان آنچه واقع شد بعد از داهية عظمی و مصیبت کبری تا زمان روانه شدن اسراء از کربلا 705

تنبيهات 744

الاوّل: [ مرغان خونین پر ] 744

الثاني: [ داستان جمّال ] 747

الثالث: [قضیه بنی اسدی] 731

الرابع: [نقل طرماح] 752

الخامس: [ آهنگر سیاهی لشکر ] 753

السادس: [ جزای سیاهی لشکر ]756

السابع : [ جزای رضایت ] 757

الثامن: [رؤیای حضرت زهرا علیها السلام] 758

مجلس یازدهم : در خروج اهل بیت از کربلا و ورود ایشان با سرهای شهداء به کوفه 761

مجلس دوازدهم: درنامه نوشتن ابن زیاد به یزید ووالی مدینه و اموری که در راه شام اتفاق افتاد 816

تنبيهات 833

الاول: [ اسلام راهب و دراهم ] 811

الثاني : [ داستانی دیگر از راهب ] 837

الثالث: [ اسلام آوردن یهودی ] 838

الرابع: [ یحیی حرانی] 839

الخامس : [ ضریر خزاعی] 840

السادس: [عاقبت موکلین بر سر مقدس ] 842

السابع: [ داستانی دیگر از عاقبت موکلین برسر مقدس ] 843

مجلس سیزدهم : در ورود سرها و اسیران به شهر شام و جمله ای از کرامات و اموری که در شام واقع شد 845

[ شهادت حضرت رقیه علیها السلام ] 901

[بعضی از جنایات یزید ملعون] 895

مجلس چهاردهم: در بیان رجوع اهل البیت علیهم السلام از شهر شام و ورود ایشان به مدینه سيد الانام 899

تذنيبات 953

الأول : [ ناقة امام سجاد علیه السلام ] 953

الثاني : [ معجزه امام سجاد علیه السلام نسبت به شیعه خود] 957

الثالث: [ قضیه مرد بلخی و همسرش ] 959

الرابع: [ پناه دادن مجوسی به ذریه پیامبر صلی الله علیه وآله و هدایت او] 962 الخامس: [ تكلم امام سجاد علیه السلام با حیوانات ] 963

السادس: [ داستانی از کودکی امام سجاد علیه السلام ] 966

السابع: [ جوان توبه کار بنی اسرائیلی ] 968

الثامن: [ازند به های امام سجاد علیه السلام ] 970

التاسع : [ حج امام سجاد علیه السلام در طفولیت ] 971

العاشر: [بلای مقربان] 972

الحادي عشر: [عمل خالص] 975

الثاني عشر: [ ترحم و ترس جناب عزرائیل علیه السلام ] 976

الثالث عشر : [ پناه دادن امام سجاد علیه السلام به حیوان ] 976

الرابع عشر: [ پناه آوردن آهو به امام سجاد علیه السلام ] 977

خاتمه : دربیان جوروستمی که به بعضی از سادات و شیعیان وارد شد از اعداء آل محمد 979

[ شهادت جناب زید بن علی علیه السلام ] 979

[ سادات درمیان ستون های عمارت منصور لعین ] 982

[شهدای سرزمین فخ] 983

[ شهادت جناب میثم تمار رحمه الله ] 987

[ شهادت جناب رشید هجری رحمه الله ] 995

[ شهادت مزرع، کمیل و قنبر ] 997

[ شهادت سعيد بن جبير رحمه الله ] 1000

[ ظلم متوکل عباسی ] 992

تنبيهات 1038

الأول: [وصیت حضرت زهرا علیها السلام] 1038

الثانی: [ جهاز عروسی حضرت فاطمه علیها السلام] 1042

الثالث: [ زنده شدن پسر پادشاه خراسان با دعای پیامبر صلی الله علیه وآله] 1042

الرابع: [ شستن گیسوان حسنین علیهما السلام ] 1046

الخامس: [ آمرزش شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام ] 1047

منابع و مآخذ 1049

مقدمه محقق

بسم الله الرحمن الرحیم

شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام اتفاقی است که ابعاد گوناگونی دارد و در هر بعد و زاویه آن مطالب و معارف بی کرانی نهفته است که آدمی اگر تمام عمر خود را صرف شناخت برخی از آن بنماید تنها به اندازه ظرفیت خود از آن برداشته است، اتفاقی در طول تاریخ بی نظیر و تکرار نشدنی!

در طول تاریخ علما و دانشمندان بسیاری آمدند و این واقعه را مورد بحث و گفتگو قرار دادند ولی در نهایت هر کدام به اندازه فهم خود توانست از آن تعبیر کند و عظمت و رازهای دیگر آن هم چنان مخفی باقی مانده است.

چرایی و علت این وسعت معارف و مطالب باید در جای خود به بحث و کنکاش کشیده شود تا ببینیم از روایات معصومین علیهم السلام چه دستگیرمان می شود؛ اما آن اندازه که به طور مجمل بیان شود این است که چون حضرت ابا عبد الله علیه السلام معدن علم خدا، خازن وحی الهی، حجت حق و... بوده، لذا شهادت او هم به همان اندازه گسترده و فهم آن مالایطاق است.

قضیه ای که رخ داد، اتفاقی بود که بهترین های بشریت تنها در ظرف نیم رزوی به دست پست ترین افراد از دم شمشیر گذشتند! که همین جمله دفتر دفتر شرح می خواهد...

یکی از زوایای مهم آن فاجعه که باعث ماندگاری و انتقال آن به نسل های بعد شد، نقل اصل قضیه جگرگد از کربلا است که در اصطلاح به آن مقتل گفته می شود.

از اولین مقتلی که به رشته تحریر در آمد تا حال صدها و شاید هزاران مقتل برای شیعه به یادگار مانده و لحظه به لحظه غم برغم او افزوده است.

اولین مقتل را اصبغ بن نباته از شیعیان و اصحاب خاص مولا امیرالمؤمنین علیه السلام نوشت؛ ولی متأسفانه مانند بسیاری از کتب شیعه که در اثر دسیسه های دشمنان و طول مدت تاریخ از بین رفته این کتاب هم به دست ما نرسیده است.

بعد از آن مقتل الحسین علیه السلام ابو مخنف است، ابومخنف لوط بن یحیی ازدی غامدی از راویان

بزرگ و چهره های برجسته در کوفه بود؛ عالم شیعی که در اواسط قرن دوم می زیسته، از محضر امام صادق علیه السلام نیز خوشه چیده است. (1)

اما متأسفانه نسخهٔ اصلی آن معلوم نیست، در حال حاضر مقاتلی وجود دارد که به ابو مخنف منسوب است ولی آیا کدام همان مقتل اوست، برای ما مشخص نیست. شاهد آن این است که در همین کتاب پیش روی شما از چندین کتاب برای آدرس استفاده شده: یکی به نام مقتل ابو مخنف که از «کتابخانه مجلس» گرفته شده، دیگری به نام مقتل الحسین و مصرع أهل بيته وأصحابه في كربلاء که توسط «مکتبه حیدریه» به چاپ رسیده، باز کتابی به نام مقتل الحسین علیه السلام که «جناب حسن غفاری» نقل هایی که طبری از ابو مخنف کرده است را در این کتاب جمع آوری کرده است، یکی دیگر به نام وسیلة النجاة که «ترجمه مقتل ابو مخنف» است و نقل صاحب ينابيع المودة از ابو مخنف در کتابش. که می توان گفت همه اینها با هم در مواردی اختلاف دارند.

باید اذعان کرد که مقتلی از ابو مخنف در دست مرحوم ملا محمد صالح برغانی (مؤلف کتاب)، ملا آقای دربندی در اسرار الشهادة وملا حبیب الله شریف کاشانی در تذکرة الشهداء بوده که ما به آن دست نیافتیم، تنها از اتفاق نقل آن ها چنین استفاده ای کرده ایم.

بعد از آن کتبی مانند لهوف، مثير الأحزان، تسلية المجالس و... هستند که علمای ما رضوان الهی برآنان باد. از خود به یادگار گذاشتند و واقعه جانسوز کربلا را برای ما روایت کردند.

و نباید از کتاب هایی که در دل خود واقعه مقتل را جای داده اند گذشت: مانند الأمالی مرحوم شیخ صدوق رحمه الله، مناقب آل أبي طالب علیهم السلام، بحار الأنوار، و...

عامه هم در این زمینه کتب کمی ندارند بلکه مقاتل و کتب بسیاری در این زمینه نوشته اند یا در کتاب خود جای داده اند.

تا می رسیم به روضة الشهداء که احتمالاً اولین مقتل به زبان فارسی است، مقتلی که بنابر گفته برخی نام روضه و روضه خوانی از آن گرفته شده است. مرحوم ملاحسین کاشفی متوفای 910 ق در اواخر عمر خود یعنی احتمالاً سال 908 ق باقیات صالحاتی از خود به جا گذاشت.

به همین ترتیب تا زمان صفویه و قاجار، زمانی که اوج آزادی علمای شیعه در طول تاریخ بوده است؛ در این زمان است که مقتل نویسی مانند سایر علوم دینیه رونق خاصی می گیرد، مخصوصاً در زمان قاجار که با آمدن صنعت چاپ کار تکثیر نسخ آسان میشود و مقاتل بسیار زیادی در این


1) مستدركات أعيان الشيعة: 253/6 .

دوره به تألیف و چاپ رسیده است. از تظلم الزهراء و ریاض الشهادة گرفته تا محرق القلوب، مهيج الأحزان، مخزن البكاء، اسرار الشهادة، تذكرة الشهداء، انوار الشهادة و... که فهرست نام این آثار گران بها ولی نادیده گرفته شده خود فرصتی جداگانه می خواهد.

ما مدیون و مرهون زحمات علمای بزرگوار شیعه هستیم که این میراث گران بها را به دست ما رساندند میراثی که دنیا و آخرت ما را آباد می سازد. رحمت و رضوان خدای متعال بر روان آنها باد!

چه سختی ها، کاستی ها و ظلم هایی را به جان خریدند تا نام اهل بیت علیهم السلام و ياد سيد الشهداء علیه السلام برای ما باقی بماند و ما مانند سایرین در جهل و تاریکی به سر نبریم. خدا را شکر بر این نعمت!

یکی از این آثار ارزشمند کتاب حاضر است، کتابی که عالم بزرگوار و متقی مرحوم ملا محمد صالح برغانی رحمه الله آن را تألیف نمود.

بعد از تحقیق کتاب امواج البکاء از استاد بزرگوار، محقق ارجمند، سلالة السادات، حضرت مستطاب ، جناب آقای سید علی اشرف دام عزه درخواست کردم کتابی را برای احیاء معرفی کنند که ایشان مانند همیشه لطف کرده و این اثر گران سنگ را پیشنهاد دادند.

به لطف الهی بعد از چند سال تحقیق این اثر با سختی هایی که دریافتن مصادر داشته به پایان رسید، چون این مقتل از مقاتل جامع قرن سیزدهم است ولی بسیاری از مقاتل ما در قرن چهاردهم به چاپ رسیدند، لذا یافتن منابع آن مقداری دشوار بوده که بحمد الله اکثر مصادر به دست آمد.

نکته ای درباره مقاتل :

در احکام فقهی درباره سند و راویان احادیث بحث می شود که آیا این حدیث وثوق خبری یا مخبری دارد یا خیر تا حکمی را اثبات کنند و یا نفی، اما در تاریخ چنین بحثی پیش نمی آید چون در تاریخ قرار نیست حکمی ثابت شود بلکه صرف نقل قضایاست. بلی، اگر با نص روایات ما نه سلیقه های شخصی و نظرات اختصاصی ما! تعارض داشت و قابل جمع نبود آن وقت سخن دیگری است که باید چگونه رفتار شود.

همان طور که در جای خود ثابت شده است روایت از معصومین علیهم السلام سه دسته است: نقل قول، نقل فعل و نقل تقریر. پس هر نقلی که به معصوم منتهی شد نمی توان به سادگی از آن عبور کرد و فوراً رد کرد. به دو دلیل: یک: در تاریخ همیشه منکر اتفاق باید دلیل بیاورد چون در تاریخ، امکان دارد هر اتفاقی واقع شده باشد، پس این منکر است که باید دلیل بیاورد که چنین اتفاقی رخ نداده، البته دلیل نه استبعادات!

دو: روایات بسیاری به ما رسیده به این مضمون که وقتی چیزی به معصومین علیهم السلام نسبت داده شد آن را نباید رد کرد چون امکان دارد ما وجه آن را نفهمیم که حتی بارد کردن امکان خروج از ولایت اهل بیت علیهم السلام وجود دارد! پناه می بریم بر خدا!

بد نیست که به بعضی از روایات نورانی اشاره شود:

... ولا تَقُلْ لِما بَلَغَكَ عَنَّا ونُسِبَ إلينا هذا باطل وإنْ كُنْتَ تَعْرِفُ مِنَا خَلاقَهُ فَإِنَّكَ لا تَدْرِي لِما قلناه وعلى أي وجه وصفناه... (1)

از حضرت موسی بن جعفر هلیهما السلام : به مطلبی که از ما به تو رسیده و به ما نسبت داده شده نگو: این باطل است! گرچه خلاف آن مطلب را از ما می دانی چون تو نمی دانی که به چه علتی ما این مطلب را گفته ایم و به چه جهتی این گونه بیان کردیم....

در حدیث نورانی دیگری امام باقر علیه السلام می فرماید:

واللهِ إِنَّ أَحَبَّ أصحابي إليَّ أوْرَعُهُم وأفقَهُهم وأكْتَمُهم لحديثنا وإن أسْوَأَهم عندي حالاً وأمْقَتَهم للَّذِي إِذا سَمِعَ الحديث يُنْسَبُ إلينا ويُزوي عنا فلَمْ يَقْبَلْهُ اشْمَأَزَّ منه وجَحَدَهُ وَكَفَرَ مَن دانَ به وهو لا يَدْري لعل الحديث مِن عندِنا خَرَجَ وإلينا أسْنِدَ فَيَكُونُ بِذلِكَ خارجاً عن ولايتنا. (2)

به خدا سوگند محبوب ترین اصحابم نزد من کسی است که از همه آنها با تقواتر، بافهم تر و کتمان کننده تر نسبت به حدیث ما باشد؛ و بدترین آن ها نزد من و آن کسی که بیش از دیگران به او خشمگین ام کسی است که وقتی حدیثی را می شنود که به ما نسبت داده می شود و از ما روایت می شود او نمی پذیرد. از آن بدش می آید و انکارش می کند و کسی که به آن اعتقاد داشته باشد را کافر میداند و حال آن که نمی داند که شاید این حدیث از ما صادر شده و به ماسند داده شده باشد که با این کار از ولایت ما خارج خواهد شد.

در روایتی دیگر راوی از امام صادق علیه السلام درباره حدیثی سؤال می کند که به آن حضرت نسبت داده می شود ولی مطلب بزرگی است و برای آنها قابل درک نیست، حضرت از او پرسیدند که شب را روز و روز را شب نگفته، او هم جواب منفی داد، حضرت فرمود:

رُدَّهُ إِلَينا فَإِنَّكَ إِن كَذَّبْتَ فَإِنَّمَا تُكَذِّبُنَا ! (3)

آن حدیث را به ما برگردان چون اگر آن حدیث را تکذیب کنی ما را تکذیب کرده ای!


1) الکافی: 125/8.

2) الکافی: 223/2 .

3) بصائر الدرجات: 538/1 .

و اما نگاهی کوتاه و فهرست وار به زندگی مؤلف عالی قدر این اثر گران بها که عمر پربرکت خود را در راه خدمت به مکتب اهل بیت علیهم السلام سپری کرد :

مؤلف:

حاج ملا محمد صالح برغانی قزوینی برادر حاج محمد تقی برغانی مشهور به شهید ثالث که توسط فرقه ضاله بهائیت در محراب به شهادت رسید فرزند ملا محمد فرزند ملا محمد تقی فرزند ملا محمد جعفر طالقانی .

ولادت، رشد و نمو:

ملا محمد صالح سال 1200 قمری در برغان (از توابع تهران) دیده به جهان گشود (اما طبق نقلی: 25 ذی قعده 1167 قمری) (1)و در آنجا رشد و نمو نمود، سپس با خانواده اش به قزوین کوچ کرد و دروس مقدمات علوم دینی را در آنجا فرا گرفت و از آنجا به اصفهان و سپس به خراسان و قم هجرت کرد و در قم نزد عالم بزرگ جهان تشیع مرحوم میرزای قمی رحمه الله خوشه چید.

سپس به نجف اشرف مشرف شد و در نزد مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء رحمه الله زانو زد و بعد از آنجا به کربلای معلا رفته، حدود پنج سال در آنجا ساکن شد و از بزرگان علمای کربلا استفاده کرد مانند سید علی صاحب ریاض و سید محمد مجاهد که از آنها موفق به کسب اجازه شد.

بعد از آن به قزوین بازگشت و در آنجا رو به تدریس و تألیف آورد.

علم و تقوا:

این بزرگوار طبق گواهی صاحب اعیان الشیعه در درجه بالایی از زهد و ورع بوده، محدث و خطیب بوده و با فسادی که آن زمان شهر قزوین را در بر گرفته بود به مقابله برخاست تا این که توانست تقوای ساکنین آن شهر را برگرداند.

صاحب كتاب المآثر والآثار درباره ایشان می نویسد:

حاج ملا محمد صالح برغانی قزوینی از بزرگان مجتهدین در زمان دولت قاجاریه بود و تالیفات بسیار و آثار گران بهایی دارد و از خانواده بزرگواری بوده است.

این عالم فرزانه و برادر بزرگوارش ملا محمدتقی، فقیه و مجتهد نامور تشیع سید محمد مجاهد طباطبایی رحمه الله فرزند مرحوم صاحب ریاض را در جنگ با روس همراهی می کردند.


1) مستدركات أعيان الشيعة : 300/2.

در موسوعة طبقات الفقهاء درباره این عالم فرزانه آمده است:

فقیه شیعه محدث مفسر متکلم از بزرگان علما. (1)

شاهد مقامات بلند و علم و فضیلت ایشان همان آثار گران سنگی است که از ایشان به یادگار مانده و در ادامه به آنها اشاره خواهد شد.

وفات :

ایشان اواخر عمر پربرکت خود از قزوین کوچ کرد و در کربلای معلا بار اقامت انداخت و در همان جا از دنیا رفت.

از بعضی تواریخ برمی آید که ایشان در غروب روز پربرکت جمعه 27 جمادی الثانیه به طور ناگهانی وقتی که کنار ضریح حضرت سيد الشهداء علیه السلام قسمت بالاسر مقدس ایستاده بود و دستان خود را با خضوع و خشوع به سمت آسمان بلند کرده بود دار فانی را درود گفت. که احتمالاً در سال 1283 قمری باشد؛ بعضی نیز 1271 قمری گفته اند.

بعد از این که در حرم از دنیا رفت ایشان را به منزل بردند و بعد غسل بدن مطهر ایشان را تشییع کرده، کنار ضریح مقدس حضرت سید الشهداء علیه السلام محاذی سر مقدس حضرت در رواق غربی به خاک سپردند.

خوشا به سعادتش از این زندگانی و از این مرگ و چنین محل دفن!

هنيئاً له!...

مرحوم ملامحمد صالح برغانی پنج فرزند از خود به جا گذاشت که نوادگانش در تهران، قزوین، کربلا و نجف پراکنده شدند.

ایشان موقوفات زیادی در کربلا نجف و قزوین از خود به یادگار گذاشت. و کتابخانه نفیسی داشت که کتاب های خطی کم یابی در آن بود. (2)

خاندان برغانی :

آل برغانی از قدیمی ترین و مشهورترین خانواده علم و ادب هستند، علما و فضلای بسیاری در زمینه های مختلف علوم اسلامی از این خاندان به ظهور رسیدند. می گویند آنها یک شاخه از


1) موسوعة طبقات الفقهاء: 598/13

2) بیشتر مطالب از ابتدای شرح حال مؤلف رحمه الله تا اینجا از: أعیان الشیعة: 369/9.

آل بویه هستند. که حتی بر سنگ مزار بعضی از بزرگان و علمای آنها این لقب (.... بویهی طالقانی) نوشته شده بود.

این خاندان در قرن دهم و حتی نیمه دوم قرن دوازدهم به آل طالقانی اشتهار داشتند. و بعدها در نقاط مختلف: عراق، ایران، اروپا و آمریکا پراکنده شدند.

در اواخر قرن دوازدهم و اوائل قرن سیزدهم هجری این خاندان به آل برغانی شهرت یافتند. اولین کسی که از آن ها به این نام مشهور شد مرحوم شیخ محمد معروف به (ملائکه) بود که در سال 1200 از دنیا رفت، بعد از آنی که ایشان را به اجبار به روستای برغان برده، آنجا اقامت می دهند. بعداً سه برادر: شیخ محمد تقی، شیخ محمد صالح و شیخ ملاعلی به این اسم اشتهار می یابند.

در سال 1263 که شیخ محمدتقی برغانی را که برادر بزرگ تر بود در محراب در اثنای راز و نیاز به درگاه الهی به شهادت رساندند فرزندان ایشان به آل شهید یا آل شهیدی مشهور می شوند. در اینجا خاندان برغانی به سه گروه متفرع می شوند: آل صالحی: فرزندان شیخ محمد صالح، آل شهیدی که گذشت و آل علوی که فرزندان برادر سوم شیخ ملا علی بودند.

بعضی از خاندان به افتخار عموی شهید خود به شهرت خود (شهیدی) را اضافه کردند: شهیدی صالحی و شهیدی علوی .

مرحوم آقا بزرگ تهرانی در طبقات اعلام الشیعه درباره آنها می فرماید:

این خاندان از باشرافت ترین خاندان علم هستند و از سلسله های طلایی هستند.. خاندانی که چندین بزرگان فقها و استوانه های دین در علم، مرجعیت، تقوا و قداست بین آن ها به ظهور رسید. (1)

آثار مکتوب :

از این عالم عامل و فاضل كتب متعددی در زمینه های مختلف (تفسیر، فقه و...) به یادگار مانده که نشانگر علم، دانش و فضل آن بزگوار و احاطه ایشان به فنون مختلفه است:

1 - أعمال السنة: ياكنز العباد. فارسی.

2- اعمال شش ماه فارسی

3- بحر العرفان ومعدن الإيمان في تفسير القرآن: در 17 جلد در این تفسیر احادیث اهل بیت علیهم السلام را جمع آوری کرده است.


1) مستدركات أعيان الشيعة : 300/2.

4 - الدرة: مجموعه نكات سودمند متفرقه، کشکول مانند.

5- شرح قصيدة الحميري العينية.

6- غنيمة المعاد في شرح الإرشاد: در 14 جلد.

7- کنز الباکین: فارسی در مصائب همه ائمه اطهار علیهم السلام در چهار جلد.

8- كنز البكاء في مقتل سيد الشهداء.

9 - كنز الزائرين.

10 - كنز العرفان في تفسير القرآن: در 17 جلد.

11- کنزالمصائب: فارسی مصائب پنج تن آل عبا علیهم السلام.

12- کنز المعاد: فارسی درباره اعمال طول سال که این کتاب آخرین مصنف ایشان بوده و در اعمال ماه ذی حجه قلم ایشان برای همیشه از کار بازماند.

13- کنز المواعظ: در دو مقام: مقام اول مواعظی که در ارشاد القلوب مرحوم دیلمی و کتب دیگر روایت شده و در ماه صفر 1265 قمری به اتمام رساند.

14- کنز الواعظين في أحوال الأئمة الطاهرين: عربی چهار کنز در چهار جلد.

15- مجمع الدرر: كشكول.

16 - مجمع المصائب: مقتل فارسی.

17 - مخزن البکاء: کتاب حاضر که در سال 1261 آن را به اتمام رساند.

18 - مخزن العقائد: در دو جلد.

19 - مسالك الراشدين يا مسلک السداد: شرح إرشاد علامه: در دو جلد.

20 - مسلك الراشدين: فقه.

21 - مسلك النجاة: فارسی مختصر من طهارت تا اعتکاف.

22 - مصباح الجنان لإيضاح أسرار القرآن: در سه جلد

23 - معدن الأنوار ومشكاة الأسرار: این کتاب در مقدمات تفسیر مفتاح الجنان خود ایشان است که آن را در 12 کنز و یک خاتمه مرتب نمود و در 1270 قمری آن را به اتمام رساند.

24- مفتاح البكاء في مصيبة خامس آل العباء: مقتل فارسی آن را در کربلای معلا به سال 1270 تالیف کرد.

25 - مفتاح الجنان في تفسير القرآن: در هشت جلد که در جمادی الثانیه 1269 قمری آن را به اتمام رساند.

26 - منبع البكاء في مقتل سيد الشهداء علیه السلام :

27 - هداية المصنفين: درباره امامت و به زبان فارسی. (1)

کارهایی که در این کتاب انجام شد :

از آنجایی که نسخ این کتاب به صورت چاپ سنگی بود، در ابتدا حروفچینی شد. در مرحله بعد آدرس منابع و مآخذ مطالب در پاورقی داده شد که بحمد الله اکثر مطالب به دست آمد به جز موارد بسیار اندکی که آن هم بیشتر شبیه آن به دست آمد یا در کتب متأخر بوده، لذا در مواردی که شبیه مطلب کتاب به دست آمد یا در کتب متأخر بوده به صورت [ر.ک] آدرس داده ایم.

چون کتاب از منابع کتب سده بعدی هست لذا از دخل و تصرف و ویرایش آن پرهیز شد.

در مرحله بعد مقابله کتاب صورت گرفت، و با توجه به این که این مقتل از مقاتل معروف و در دست بوده لذا نسخ بسیاری داشته و ما توانستیم به چهار نسخه آن دست پیدا کنیم که البته از یک نسخه تنها چند صفحه را در اختیار داشتیم. برای همین بود که کار مقابله سخت تر شد چون بعضی از نسخه ها غلط هایی داشت لذا با حساسیت بسیار مقابله انجام شد و سعی شد طبق یکی از نسخ که به نظر می رسید صحیح تر و متقدم تر از بقیه باشد تصحیح شود با این حال در پاره ای از موارد با شواهد و قرائن تصحیح صورت گرفت و نیز کتاب منبع البکاء ایشان نیز راه گشای ما بود.

و وظیفه خود می دانم که در این مرحله از سرورانی که در کار مهم مقابله برای حضرت سيد الشهداء علیه السلام قدم برداشتند و حقیر را یاری رساندند به نوبۀ خود تشکر و قدردانی کنم: برادر بزرگوار جناب سلالة السادات ثقة الاسلام سید حسین رضوی کشمیری، ثقة الاسلام جناب آقای علی خانی آرانی و اخوی محترم ثقة الاسلام جناب آقای محمد حسین خورشیدی.

امید دارم بی بی دو عالم حضرت صدیقه طاهره صلوات الله وسلامه عليها وعلى أبيها وبعلها وبنيها. مزد همت آن ها را عنایت بفرماید.


1) آدرس همه کتاب ها: الذریعه به ترتیب: 1 245/2020245/2. 3. 41/3. 4. 89/8. 5. 10/14. 6. 169/18 .13 .167/18 .12 .166/18 .11 .159/18 .10 .157/18 .9 .149/18 .8 .148/1807 71/16 14. 169/18. 15. 27/20. 16. 44/20. 224/20017 226/2018. 1380/20.19 و 23/21.20.23/21. 196/25 .27 .358/22.26 .325/21.25 .321/21.24 .220/21.23 .105/21.22.2/2121 .

و باز هم مانند همیشه این والد ماجد بود که در راهنمایی این حقیر کوتاهی نکردند و بنده را در این تلاش مورد تفقد خود قرار دادند و در موارد مورد نیاز از مرحمت های ایشان بهره بردم. از مولایم امیرالمؤمنين صلوات الله وسلامه علیه و علی اولاده. پدر معنوی می خواهم تا سایه لطف والدین گرامی را بر سر ما مستدام بدارد. اللَّهُمَّ اشْكُرْ لَهُمَا تَرْبِيَتِي، وَأَيْنَهُمَا عَلَى تَكْرِمَتِي، وَاحْفَظْ هَمَا مَا حَفِظَاهُ مِنِّي فِي صِغَرِي ! (1)

اهداء کار تحقیق:

در پایان این عمل ناچیز را به ساحت مقدس باب امید انام، مليكة ارض شام،

دختر محنت دیده، یتیم اسیری کشیده،

دردانه خانه خامس آل عبا، سه ساله دشت کربلا،

سيدة العالمين، ريحانة الحسين علیه السلام،

حضرت رقیه بنت الحسین که صلوات و درود الهی بر او، پدر و مادرش باد.

هدیه می کنم، امید دارم این بانوی دردانه هدیه مرا بپذیرد و از پدر بزرگوارش بخواهد مرا از این درگاه جدا مسازد و تا پایان خودم و خانواده ام که سختی های کار بنده را متحمل می شوند، از خدمت گزاران این آستان باشیم.

لبيك داعي الله...

إِنْ كَانَ لَمْ يُحِبْكَ بَدَنِي عِنْدَ اسْتِغَاثَتِكَ وَلِسَانِي عِنْدَ اسْتِنْصَارِكَ فَقَدْ أَجَابَكَ قَلْبِي وَسَمْعِي وَبَصَرِي وَرَأبِي وَهَوَاي...

مجتبی خورشیدی

ربیع الاول 1436

دی 1393


1) صحیفه سجادیه دعای بیست و چهارم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين.

اما بعد: چنین گوید بنده خاطی و مذنب، محتاج به مغفرت پروردگار غنی، محمد صالح البرغانی، که: چون بعد از فرایض، اعظم اعمال مندوبه و اشرف قربات شرعیه، گریستن و گریانیدن و محزون شدن و محزون ساختن بر مصیبت سید الشهداء و خامس آل عبا ابی عبدالله الحسین علیه السلام است، لهذا این قليل البضاعة وكثير الاضاعة، بعد از فراغ از غنيمة المعاد و مسلك الراشدين، مشغول شدم به تألیف معدن البكاء. و چون به لغت عرب بود و عوام عجم را در آن بهره ای نبود، لهذا مجالس تعزیه او را با قلیلی از مقدمات و ملحقات، به لغت فارسی ایراد نمودم و نامیدم آن را به منبع البكاء.

و بعد ملاحظه نمودم که مقصود گریستن و گریانیدن است و تحصیل آن غالباً موقوف است بر ذکر احادیث چندی که مستعد سازد مستعین را بر بکاء و ذاکرین را بر ابکاء؛ لهذا شروع نمودم به تألیف نمودن کتابی که مشتمل بوده باشد بر بسیاری از اخبار مورثه بکاء در تعزیه سیدالشهداء علیه السلام.

و چون در امثال مقام، کفایت می کند هر خبر و اثری که منشأ حزن و گریه شود، مادامی که حکمی از احکام شرعیه بر آن مترتب نگردد، لهذا در مقام تصحیح مسئله برنیامدم؛ بلکه اقتصار نمودم بر همین خبر و اکتفا نمودم به موجود بودن آن در کتب معتمده. و در اغلب مواضع ذکر می نمایم کتبی را که آن خبر را از آن نقل نموده ام. و چون این کتاب به جهت ذاکرین خزانه ای است بی منتها و به جهت باکین، جوهری است گران بها، آن را مسمی گردانیدم به:

مخزن البكاء فی مصیبة سید الشهداء

و آن مشتمل است بر مقدمه و چهارده مجلس و خاتمه.

مقدمه

در ذکر هشت خطبه است:

الاول

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الذي جعل محبته في قلوب أوليائه حتى خلعوا أثواب البقاء وقرعوا أبواب اللقاء» یعنی: حمد از برای خدای آن چنانی است که قرار داده است محبت خود را در دلهای دوستان خود تا آنکه خلع نمودند ابدان دنیویه را و کوبیدند درهای لقای رحمت پروردگار را.

«وعرفهم لذائذ قريه حتى تنافسوا في التقدم إلى الحتوف وأصبحوا نهب الرماح والسيوف» و شناسانيد ایشان را لذایذ قرب خود را تا آنکه رغبت نمودند بر مقدم شدن اخذ مرکب ها و صبح نمودند در حالتی که غارت شده نیزه ها و شمشیرها می باشند.

«والصلاة والسلام على محمد وآله خصوصاً على ولده المظلوم الطريد والمغموم الشهيد جريح الكفرة وطريح الفجرة» وصلات و سلام بر محمد و آل او، خصوصاً بر فرزند مظلوم از وطن رانده او و مغموم شهید شده او که مجروح است از حربه کافران و بر زمین افتاده است از ستم فاجران.

«المجزوز الرأس من القفاء المهمل على الرمضاء» و بریده شده است سر او از قفا و انداخته شده است بدن او بر روی ریگ های گرم.

«المندوب عليه في السماوات البالغة فجيعته إلى السرادقات» و نوحه شده است بر او در آسمان ها و رسیده است مصیبت او تا به سوی سرادقات .

«المشققة عليه جيوب المخدّرات المنشورة عليه شعور النائحات» و دریده شده است در مصیبت او گریبان مخدرات و افشانیده شده است در عزای او موی های زن های نوحه کننده .

«الرامق بطرفه إلى بنيه وبناته اللاحظ بعينه حين ذبحه إلى أخواته ونسائه» و آن مظلوم، نظر کننده بود به

طرف چشم خود به سوی پسران و دختران خود و ملاحظه کننده به دیده خود در حین ذبح او، به سوی همشیره ها و زنان خود.

«الناظرة إليه عين فاطمة وأبيه الشاخص إليه طرف جده وأخيه» و نظرکننده است به سوی او در حالت ذبح، چشم مادرش فاطمه و پدرش علی علیه السلام و ملاحظه کننده است به سوی او دیده جدش پیغمبر خدا و برادرش حسن مجتبی

«مقتول أولاد الزنا سيدنا أبي عبد الله » کشته شده اولاد زنا، سید ما ابي عبد الله علیه السلام.

«فوا حسرتاه على تلك الأجسام المرمّلة بالدماء والأقواه اليابسة من الظماء !» ای چه بسیار حسرت بر جسم هایی که آغشته است به خون ها! و بردهان هایی که از تشنگی خشکیده شده است!

«ووا لهفاه على الأعضاء المقطعات والنسوة المأسورات والأيدي المغلولات والأعناق المكبلات!» ای چه بسیار تلهف و اندوه من بر اعضای قطعه قطعه شده و زن های اسیر شده و دست های غل کرده و گردن های طوق نهاده شده!

«فوا ويلاه عما فعله الظالمون وارتكبه الجاهلون وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون» فوا ويلاه! از آنچه به عمل آورده اند آن را ظالمین و مرتکب شده اند آن را جاهلین «و زود است خواهد دانست که اشخاصی که ظلم کردند که بازگشت ایشان کی خواهد بود».

أما بعد:

فيا سماء جرت هذا الأمور / على مثل الحسين فموري بعده موري

ای آسمان؛ این همه ستم ها و ظلم ها بر مثل حسین علیه السلام وارد شد؛ پس به تزلزل در آی بعد از این واقعه و اضطراب بنما؛

وأنت يا أرض سيري بعده قطعا / ويا جبال على وجه الثرى سيري

و توای زمین! بعد از حسین قطعه قطعه شورای کوه ها! روانه شوید بر روی زمین و بر جای خود قرار نگیرید!

أين الرسول عن الشبل الحسين / وقد أمسى فرار القطعان اليعافير

کجاست رسول خدا که ببیند فرزند خود حسین علیه السلام را که شام نموده است در حالتی که زیارت می کند او را آهوان و گاوهای وحشی و کسی از آدمیان به زیارت او نمی رود؟

أين الرسول وجسمان الحسين علیه السلام يرى / كمصحف قد ثرى في الأرض مهجورا

کجاست پیغمبر خدا که ببیند بدن حسین را مانند قرآنی که افتاده شده است بر روی زمین در حالتی که مهجور است؟!

أين الرسول من الرأس الكريم على / رأس السنان يخالي بدر ديجور

کجاست رسول خدا که ببیند سر مبارک حسین علیه السلام که بر بالای نیزه کرده اند، مانند شب چهارده می درخشد؟!

أين الرسول وثغركان يرشفه / تدقه بقضيب أكف مخمور

کجاست رسول خدا که ببینند که آن دندانی را که همیشه می مکید، یزید شراب خوار بر آن چوب می زند؟!

أين الرسول ومهر السبط متفلت / يعدو بسرج إلى الفسطاط مكسور

کجاست رسول خدا که ملاحظه نماید اسب بی صاحب حسین علیه السلام را که میدود به طرف خیمه گاه با زین شکسته، تا خبر مرگ صاحبش را به اهل بیت او برساند؟!

أين الرسول عن الأيتام تندبه / مثل النجوم على النوق الحدابير

کجاست رسول خدا که ببیند یتیمان حسین را که مانند ستارگان بر شترهای لاغر سوارند و همه اشیاء بر ایشان نوحه می کنند؟!

خطب تزعزع منه الدين و اضطربت / قواعد المجد في الأعراف والطور

مصیبتی است که دین خدا از آن به تزلزل درآمده است و مضطرب شده است خانه مجد و بزرگی که پروردگار مجید در سوره اعراف و سوره طور آن را مؤسس نمود.

الخطبة الثانية

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الراحم على الشهداء لبذل مهجتهم وعلى الأرامل واليتامى بعبرتهم»: حمد مرخدایی را سزد که رحم کننده است بر شهیدان به اعتبار بذل نمودن ایشان خون خود را در راه او؛ و بر بیوه زنان ویتیمان، به اعتبار اشک چشم ایشان .

«وعلى المسلوبين العرايا لضجّتهم وعلى المهتوكي الخبايا لانتهم» و رحم کننده است بر اشخاصی که لباس ایشان را کنده اند و عاری از لباس شده اند، به اعتبار ناله ایشان .

«فله الحمد على أحسن قضائه في أوليائه وله المجد على أحسن قدره في أصفيائه» پس، از برای خداست حمد بر نیکویی قضای او نسبت به دوستان خود. و از برای اوست بزرگواری بر حسن تقدیر او نسبت به برگزیده های خود.

«والصلاة والسلام على سيدنا محمد وآله خصوصاً على من أزعجوه عن الأوطان وضيقوا عليه المكان» صلات و سلام برسید ما محمد و آل او؛ خصوصاً بر کسی که بیرون کردند او را از وطن خود، و تنگ کردند بر او مکان را.

«وقتلوه وأصحابه كالأصباح ونصبوا رأسه على العوالي» و كشتند او را و اصحاب او را مانند گوسفندان قربانی، و نصب کردند سر او را بر سر نیزه ها.

«وسبوا نسائه كالإماء والذراري وزاروا بهن في القفار والبراري» و اسیر کردند زن های ایشان را مانند کنیزان و خدمتکاران، و سر دادند ایشان را در صحراها و بیابان ها.

«ونهبوا أمواله وأيتموا أطفاله وكسروا ظهره ورضضوا صدره» غارت کردند مال های او را و یتیم کردند طفل های او را و شکستند پشت او را و خرد کردند استخوان های سینه او را.

«قتيل الأعداء وأسير المحنة والبلاء مسلوب العمامة والرداء المخضب الشيب من الدماء المذبوح بسيف الجفاء من القفاء» كشتة اولاد زنا و اسیر محنت و بلاء و کسی که عمامه و رداء او را بردند، و ریش مبارکش خضاب کرده شده است از خون و ذبح گردیده شده است از قفا.

«الشهيد العطشان المدفون بلا أكفان المعفر الخدين المقطوع الودجين سيدنا أبي عبدالله الحسين علیه السلام» کسی که شهید شده است با لب تشنه و دفن شده است بی کفن و دو خد او به خاک چسبیده شده است و دو شاهرگ او بریده شده است؛ و آن شخص، سید ما ابی عبدالله الحسین علیه السلام است.

«لعنة الله على قاتليه وظالميه والندام من أوّل الدهر إلى يوم القيامة» و لعنت خدا بر کشندگان آن حضرت و ظلم کنندگان او که پشیمان هستند؛ از اول دهر تا روز قیامت.

اما بعد:

قم يا رسول الله وانظر ما جرى / في كربلاء لبنيك من خصمائها

برخیز ای رسول خدا! و نظر نما به آن مصیبت هایی که جاری شده است در زمین کربلا بر فرزندان تو، از دشمنان ایشان.

فلقد غدوا طعم الردى بيدي العدى قتلى وأسرى في السباكإمائها

به تحقیق که آشامیدند شربت های هلاك، از دست دشمنان خود. بعضی کشته شدند و بعضی اسیر شدند؛ مانند اسرای قوم سبا!

هذا الحسين بها على عفر الثرى / في حلة حمل ينسج دمائها

این حسین است که افتاده است به روی خاک و لباس سرخی در بدن اوست که بافته شده است به خون .

مقطوع رأس هشمت أظلاله / عريان من أثوابه بعرائها

سر او را بریده اند و استخوان های او را شکسته اند و بدن او را عاری نموده اند از لباس او در بیابان کربلا

حيكت له قصان ترب أغبر/ من مور أرباح الفلا وهوائها

و بافته شده است از برای او پیراهن. از خاک و غباری که بر او ریخته شده است از تردد بادهای صحرای کربلا و هوای آن .

هذا الذي قد كنت تلثم نحره / أمسى نحيرا من حدود ضبائها

این است حسین که همیشه حلقوم او را می بوسیدی؛ شام نموده است در حالتی که او را ذبح نموده از تیزی شمشیرها و نیزه ها

من بعد حجرك يا رسول الله قد / ألقى طريحا في ثرى رمضائها

بعد از آنکه او را پروردی در کنار خود، انداخته شد اسب بر بدن او در روی ریگ های گرم کربلا

هذا وجنته الشريفة قد غدت / للصافنات تجول في أعضائها

این جنه شریف آن حضرت که صبح نموده است و هر آینه اسبها جولان می کنند بر روی اعضای او.

ونسائه تسبى كما تسبى الإماء / وتقاد في الأغلال من أسرائها

و زنان او را اسیر نموده اند مانند کنیزان، کشیده شده اند در غل ها مانند اسیرانی که در غل ها می کشند.

یا قوم ما ذنب الصغار لتنزلوا / بهم لصغار وتعلنوا باذائها

ای قوم اشقیاء! چیست گناه طفل های صغیر که خواری و مذلت بر آنها وارد آوردید و علانیه اذیت نمودید آن طفل های صغیر را؟

ويلكم مايشف غل صدوركم / قتل الموالي اليوم من كبرائها

ای وای بر شما! آیا شفا نداد سوزش سینه های شما را کشتن بزرگان ایشان، که طفلها را نیز مانند بزرگان کشتید؟!

الخطبة الثالثة

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الذي جعل حزبه من الغالبين وأوليائه من الفائزين وشهدائه من الرابحين وأصفيائه من المكرمين وخلصائه من الآمنين» حمد مرخداوند آن چنانی را که گردانید لشکر خود را از جمله غالبین در حجت و در ایام رجعت، و قرار داد دوستان خود را از رستگاران، و گردانید شهیدان در راه خود را از جمله نفع برندگان، و اصفیای خود را از جمله مکرمان و مخلصین خود را از جمله آمنین.

«والصلوة السلام على محمد وآله الغر الميامين» و صلات و سلام بر محمد و آل او که همه نیکان و صاحب یمن و برکت اند. «خصوصاً على الذي أريق دمه في محبته واستبيح حرمه في نصرته»، خصوصاً بر

کسی که ریخته شد خون او در محبت خدا و راضی شد در اسیر شدن حرم خود در نصرت دین خدا. «وعلى الوجوه المعفّرة والأيدي المقطوعة والرؤس المرفوعة والأقواه اليابسة والأبدان المرضضة والصدور المحظمة والأضلاع المنكسرة والأبدان السلبية العارية» وصلات و سلام بر روهایی که به خاک مالیده شده است، و دست هایی که قطع شده است، و سرهایی که بر بالای نیزه رفته است، و دهان هایی که خشکیده است، و بدن هایی که خرد شده است، و سینه هایی که پامال شده است از سم ستوران، وضلع هایی که شکسته شده است، و بدن هایی که لباس آن را کنده اند. و عریان افتاده است.

«والأجساد البالية والأعضاء المقطعة والدماء السائلة والعيون الباكية والبطون الجائعة والشفاه الذابلة» یعنی: صلات و سلام بر جسدهایی که کهنه شده است، و اعضایی که قطعه قطعه شده است، و خون هایی که روان شده است، و چشم هایی که گریانند، و شکم هایی که گرسنه اند، و لب هایی که از تشنگی خشک شده است.

«ولعنة الله على الظلمة الكفرة والطغاة الحسدة المنتهكين لحرمة الرسول المفتكين في ذرية البتول» يعنى: لعنت خدا باد بر ظالمانی که کافرانند، و سرکشانی که حسد ورزیده اند، و بر اشخاصی که هتک نمودند حرمت رسول خدا را، و دریدند حرمت ذرية بتول را.

«بغير ذنب أذنبوه ولا جرم اجترموه. اللهم عذبهم عذاباً أليماً والعنهم لعناً کثیراً»، یعنی: بدون گناهی که به عمل آورده و نه ذنبی که از ایشان سرزده باشد. خداوندا! عذاب نما ایشان را عذاب دردناک و لعن کن ایشان را لعن بسیاری !

أما بعد:

أف لعيني كيف تلتذ الكرى/ وجفونهم لم تكتحل برقادي

یعنی: اف باد بر چشم من که چگونه لذت می برد به خوابیدن و حال آن که سرمه راحت خواب بر چشم های حضرت امام حسين علیه السلام و اهل بيت او واصحاب او به سبب کثرت مصایب وارده بر ایشان کشیده نشده است.

آف لقلبي بالزلال شرابه / وقلوبهم بلظى الهجير صوادي

يعني: أف باد از برای دل من که آب صاف سرد می آشامد و حال آن که دل های ایشان در شدت حرارت تشنگی است.

أف لجسمي كيف يهناه الوطي / وجسومهم ما وطئت بمهاد

اف باد از برای جسم من! چگونه گواراست بر او راه رفتن و حال آن که جسم های ایشان وامانده است از رفتار.

بأبي وأمي الهاشميات التي / قد هشمت بالقيد والأصفاد

یعنی: پدر و مادرم فدای زنان از آل هاشم باد که ضعیف شده است بدن های ایشان از قید و غل های.

يسرى بهن على المطايا حسرا/ شعثاً بغير وطا على الأعواد

یعنی: سوار نمود[ند] آن زنان را بر قطب های شتران در حالتی که برهنه و مو پریشان اند. و شهر به شهر و دیار به دیار می گردانند.

ترثوا إلى رأس الحسين وتشتكي / ما نالها من معشر الأوغاد

و آن زنان مرثیه می خواندند از برای سر امام حسین علیه السلام و شکایت می کنند به آن سر مبارک از آن چه رسیده است به ایشان، از این گروه ناکس و پست مایه

أخي بعد العز عز نصيرنا/ فعزاؤنا يبدو مد الآباد

یعنی: زینب و ام کلثوم شکایت می نمایند به سر آن حضرت و می گویند: ای برادر جان! ما بعد از آن که عزیز بودیم به سبب وجود شماها، کم شد یاور ما؛ پس عزای ما ابدالآباد تازه است، کهنه نمی شود.

ء أخي يا روحي وروح مسرتي / وقرين أقراحي محل ودادي

قم وانظر الأولاد في ذل السبا/ والسب للآباء والأجداد

یعنی: ای برادر جان من! ای روح من وسبب خوشحالى من وطبيب جراحات من و محل دوستی من! برخيز و نظر نما به اولاد خود که چگونه در ذلت اسیری گرفتارند. و ملاحظه نما که دشمنان چگونه دشنام می دهند آباء و اجداد را.

هل نظرة يا واحدي أطفي بها / ما اشتكيه من لظى الأبعاد

یعنی: آیا می شود که یک نظری به من کنی، ای برادر بی نظیر من! تا فرونشانم به سبب آن نظر، غصه هایی که بر من وارد آمده است از سوزش آتش دوری تو؟

الخطبة الرابعة

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الذي أعظم مصيبتنا بمصيبة من جعل في تربته الشفاء وفي تحت قبته اجابة الدعاء وفي ذريته الأئمة النجباء» يعني حمد مر خداوندی را سزد که عظیم گردانید مصیبت ما را به سبب مصیبت کسی که قرار داده است در تربت او شفاء را و در تحت قبة او اجابت دعا را و در ذریه او ائمه نجباء را.

«والصلوة والسلام على زين مكة ومنى وفخر زمزم وصفا محمد المصطفى وعلى آله النجباء» وصلات و سلام بر زینت مکه و منی و فخر زمزم و صفا، محمد مصطفی، و برآل آن جناب که از نجبایند.

«خصوصاً على شبله الكريم وصاحب الرزء الجسيم» سيما بر سبط آن جناب که صاحب کرم است و صاحب مصیبت بزرگ است.

«الذي ناح عليه آدم في جنة النعيم ونوح في الطوفان العميم وإبراهيم فقال: إني سقيم، وإسماعيل بعد الذبح العظیم» یعنی مظلوم آن کسی که نوحه کرد بر مصیبت او حضرت آدم در بهشت؛ و حضرت نوح در طوفان عام؛ و حضرت ابراهیم در وقتی که نظر نمود به اوضاع افلاک و مطلع شد بر آن چه وارد می شود بر آن جناب، پس فرمود: «من مریض شدم به سبب ملاحظه مصایبی که وارد می شود بر حسین علیه السلام»؛ و حضرت اسماعیل در وقتی که فدا به جهت او آمد و مطلع شد آن جناب با حضرت ابراهیم بر ذبح و فدا شدن حضرت امام حسین علیه السلام و به این سبب گریستند، پس حق تعالی فرمود که این گریه که از شما صادر شد در مصیبت حسین علیه السلام ، اجر آن بیشتر است از قربان شدن اسماعیل .

«وبكى عليه موسى الكليم وعيسى الرحيم وكان أمره أعجب من أصحاب الكهف والرقیم» گریست در مصیبت آن مظلوم، حضرت موسی کلیم و عیسی رحیم. و بود مصیبت او اعجب از قضیه اصحاب كهف ورقيم.

«الذي نهبوا ماله وأيتموا أطفاله وأسروا عياله وداروا برأسه في البلاد بين العباد» و آن مظلوم، آن کسی است که اموال او را غارت نمودند و یتیم کردند اطفال او را و اسیر نمودند عیال او را. و سر آن مظلوم، در شهرها در میان مردم گردانیدند.

«فآه من رزء عظيم ثم لم يسمع مثلها في الأقاليم كيف ؟! فإنّ الشيب خضيب والخد تريب والجسد سليب والثغر مقروح بالقضيب» پس آه از مصیبت بزرگی که شنیده نشده است مثل آن در همه اقلیم ها! چگونه چنین نباشد؟ به درستی که ریش مبارک آن جناب از خون خود خضاب نمود و خد مبارکش را بر خاک چسبانیدند و بدن نازنین آن جناب را برهنه کردند و دندان مبارکش را با چوب آزرده کردند.

«والودج مقطوع والرأس مرفوع والجسد موضوع ومن الدفن ممنوع والقلب ظمئان والماء في الفرات ملآن» یعنی: و رگ های گردن او را قطع نمودند و سر نازنین آن مظلوم را بر سر نیزه کردند و جسد مبارکش را در بیابان انداختند و منع نمودند از دفن کردن. و قلب آن جناب تشنه بود و آب در شط فرات پر بود.

الذي بكت لمصابه السماوات العلى وزلزلت لفقده الأرضون السفلى غريب الغرباء الحسين المظلوم أبو عبد الله علیه السلام.

اما بعد:

أعلاسنان سنان يرفع رأسه بين الملايا ليت فاطم حاضرة

آیا بر نیزه سنان بن انس ملعون بلند کرده می شود سر مبارک آن جناب در میانه مردمان؟! ای کاشکی مادرش فاطمه زهراء حاضر می شد.

ذبح الحسين فأي عيش يصطف /أم أي نفس بعده متباشرة

یعنی : ذبح کرده می شود حضرت امام حسین علیه السلام ؛ پس کدام عیش صاف میشود یا کدام نفس بعد از این مصیبت خوشحال خواهد بود؟

والخيل أجروها عليه فرقت / منه بواطنه ورضت ظاهره

و اشقیاء اسب تاختند بر بدن مبارک آن مظلوم؛ پس خرد کردند ظاهر و باطن آن بدن را .

لهفي لزينب واليتامى حولها / تبكي عليهم وهي لها ناشرة

یعنی: و بسیار تأسف من از برای زینب است. در حالتی که یتیمان حسین دور او را گرفته اند و آن مظلومه گریه می کند برایشان؛ در حالتی که حیران است و موهای سر خود را افشان نموده.

تدعو بفاطمة البتول بصوتها / يا أمنا يا ليت عينك ناظرة

و ندا می کرد جناب زینب مادر خود فاطمه را که ای مادر ما؛ کاشکی چشم های تو نظر می نمود .

لترى حسيناً نور عينك ما لق / من بعد فقدك من عصاة قادرة

تا ببینی نورچشم خود حسین را که بعد از تو چه بر او وارد آمد از عاصیان به نهایت رسیده در معصیت.

ذبحوه ذبح الشاة ظلما ظاميا / تسدوا عليه صافنات الغابرة

ذبح نمودند حسین تو را مانند گوسفند، با لب تشنه، از روی ظلم وستم. اسبان بر بدن مبارک آن جناب تاختند.

سلبوا بناتك جهرة يا أمنا / فوجوهها بين الأعادي سافرة

ای مادر! برهنه نمودند اعادی، دختران تو را آشکارا پس با روهای باز در میان اعادی به جانب کوفه و شام می رفتند.

وبنات هند في القصور أعزة / مخبية تحت الخدور الساترة

وبنوك أسرى في القفار أذلة / من غير ما ستر عليها حاسرة

یعنی: دختران هند که زوجه ابوسفیان است. با عزت در قصرها نشسته اند، و اطفال تو را اسیر نموده اند و برهنه با مذلت در صحراها می گردانند.

ويزيد في تخت الخلافة جالس / وحسين في حر الشموس الساعرة

و یزید ملعون در بالای تخت خلافت نشسته است و بدن حضرت امام حسین علیه السلام در میان آفتاب بسیار گرم افتاده است.

الخطبة الخامسة

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الذي أبكانا بمصيبة من بكى عليه آدم في الجنة ونوح في السفينة وإبراهيم إذ خر عن فرسه وشج رأسه في أرض مارية» يعنى: حمد مر خداوندی را که گریانید ما را به سبب مصیبت کسی که گریست بر او حضرت آدم در بهشت و نوح در کشتی و ابراهیم در وقتی که در صحرای کربلا از اسب در غلطید و سرش شکست.

«وإسماعيل حين لم يشرب غنمه من الفرات في جنب المشرعة وموسى حين دخل الحسك في رجليه وسال دمه في الغاضرية وسليمان حين دارت بساطه في الأرض الشريفة وعيسى حين سد الأسد في الكربلاء طریقه» یعنی: و گریست در مصیبت او حضرت اسماعیل در هنگامی که نیاشامیدند گوسفندان او از آب فرات، و حضرت موسی در وقتی که خار فرو رفت بر پاهای او و خون او ریخت در کربلا، و حضرت سلیمان در وقتی که به اضطراب آمد بساط او در زمین کربلا و حضرت عیسی در وقتی که شیر سر راه بر او گرفت و مانع شد از مرور در صحرای کربلا .

«ومحمد حين غاب عن أم سلمة ورجع ويده من دم المظلوم مضمومة وعلي حين ذهب إلى صفين غير مرة» و حضرت محمد صلى الله عليه وسلم در وقتی که از خانه ام سلمه بیرون رفت به صحرای کربلا بعد مراجعت فرمود، دست خود را به هم گرفته بود و در آن بود خون حضرت امام حسین علیه السلام ، گریست در مصیبت او و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در وقتی که رفت به جنگ صفین و مکرر گریه در جنگ صفین از آن حضرت ظاهر شد.

«وفاطمة في كل يوم وليلة والحسن حين مال لونه إلى الخضرة وتذكر حديث المعراج والقصرين في الجنة والحسين حين قال: أنا قتيل العبرة» و گريست در مصیبت او حضرت فاطمه در هر روز و شب، و حضرت امام حسن علیه السلام در وقتی که رنگ او سبز شد و متذکر شد حدیث دو قصر را در بهشت، و حضرت امام حسین علیه السلام در وقتی که فرمود: منم کشته شده گریه.

«والصلوة والسلام على سيّد الإنس والجان وعلى آله خصوصاً على سبطه العطشان والأسير الحيران قليل الأنصار والأعوان كثير الأشجان والأحزان السليب العريان والذبيح الظمآن الذي نعشه العيدان كافوره تراب حوافر الفرسان وقبره قلوب أهل الإيمان أبي عبدالله الحسين المدفون بلا غسل والأكفان» یعنی: صلات و سلام برسید انس و جان و بر آل او؛ سیما بر سبط لب تشنه او و اسیر حیران او که اعوان و انصار قلیلی

داشت و ناله و حزن او بسیار بود و برهنه و عریان بود و سر بریده با لب تشنه بود؛ آن کس که تابوت او چوب نیزه ها بود و کافور او خاک سم اسب ها بود که بر بدن مبارکش تاخته بودند و قبر او در دل اهل ایمان بود و آن شخص ابی عبدالله الحسین علیه السلام است که بدون غسل و کفن او را دفن کردند.

فاه فآه على النسوة المأسورات والعلويات البارزات والخدود الملطمات والأيدي المغلولات والأعناق المكبلات والعيون الباكيات ولعنة الله على مقاتليهم ومعانديهم من أول الدهر إلى يوم العرصات !

أما بعد:

لهفي على ربات خدر أبرزت / بعد الستور لكل عبد أكوع

یعنی: واحسرتا بر دختران و زنانی که همیشه در پس پرده عفت و طهارت بودند و حال ظاهر شده اند از برای هر بنده احمقى.

أسفي على فتيان أحمد أصبحت / يسرى بهنّ لكلّ قفر بلقع

ای چه بسیار تأسف من بر دختران احمد مرسل که صبح نمودند و حال آن که ایشان را در صحراهای بی آب و علف می گرداندند.

لهفي على تلك الحرائر والعدا/ قهرا تجاز بهن فضل البرقع

ای تلهف من بر دختران خواتینی که دشمنان از روی قهر و غلبه کنار برقع ایشان را می گیرند که از سر ایشان بربایند آن را .

لم أنس لا والله زينب إذ مشت / وهي الوقور إليه مشي المسرع

به خدا قسم که فراموش نمی کنم زینب را؛ به آن وقار و تمکینی که داشت، به سرعت به سوی برادر خود می دوید و می گفت:

أخي أعظم ما ألاقيه من البلوى / فراقك يابن أمي فاسمع

یعنی: ای برادر جان من! اعظم بلاهایی که بر من وارد شده است مفارقت تو است بشنو چه می گویم ای فرزند مادر من!

ء أخي مالك من بناتك معرض / والكل منك بمنظر وبمسمع

ای برادر جان من! چه باعث شده است تو را که التفاتی نمی کنی به دخترهای خود و حال آن که همه ایشان در مقابل تواند و کلام تو را می شنوند.

ء أخي هل لك رجعة تحيى بها/ أرواحنا هيهات ما من مرجع

ای برادر جان من! آیا به جهت تو رجوعی هست که زنده بشود به جهت مراجعت ارواح ما؟ نه؛ این سفر، سفری نیست که به جهت شخص، رجوعی بوده باشد.

ء أخي لوقبل العدى مني الفدى / لفدتك منا أنفس لم نجزع

ای برادر جان من! اگر دشمنان قبول می کردند از ما فدا و قربانی را هر آینه ما بالتمام قربانی تو می شدیم بدون آن که جزعی نماییم.

الخطبة السادسة

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الذي جعلنا من أمة أشرف الناس في الحسب والنصب وأعلاهم في الحلم والأدب وأعظمهم في المصيبة والتعب وأجلهم في العناء والنصب محمد أشرف المقربين ونخبة المرسلين»، يعني: حمد مر خداوندی را سزد که گردانید ما را از امت اشرف ناس در حسب و نسب، و اعلای ایشان در حلم و ادب، و اعظم ایشان در مصیبت و تعب، و بزرگتر ایشان در رنج کشیدن و متحمل اذیت دشمن شدن؛ که آن جناب محمد است که اشرف مقربین و نخبه مرسلین است.

«والصلاة والسلام عليه وآله المظلومين خصوصاً على سبطه الممنوع من الماء المعين الشهيد الطعين» وصلات و سلام بر پیغمبر خدا و آل مظلومین او باد؛ خصوصاً بر سبط او که ممنوع شد از آب گوارا و شهید شد از ضربت نیزه.

«مذبوح القفاء مقطع الأعضاء مسلوب الرداء محروق الخباء شديد العناء عظيم البلاء قليل الرعاء قتيل الظماء منزوع الخداء المطروح على الرمضاء الذي بكت عليه ملائكة الأرض والسماء في كل صباح ومساء سيدنا الحسين المظلوم أبي عبدالله» که ذبح گردیده شد از قفا و قطع شد اعضاء او و کنده شد رداء او و سوخته شد خیمه های او و شدید شد رنج و تعب او و بزرگ شد بلای او و قلیل بود رعایت کننده او و کشته شد با لب تشنه و کنده شد نعلین او و انداخته شد بدن مبارکش بر روی ریگ های گرم. و آن جناب کسی است که گریستند بر او ملائکه زمین و آسمان، در هر صبح و شام. و آن جناب سید ما ابی عبدالله الحسین است.

«فوا أسفاه متما جرى على البنين والبنات وهم ما بين من تخمش وجهها بيديها ومن تنزع قرطها من أذنيها وبين من يستجير فلايجار ويستغيث فلايغاث ويستنصر فلا ينصر ويستعين فلايعان ولعنة الله على ظالميهم أجمعين من أول الدهر إلى يوم الدين» اى تأسف بسیار از مصایبی که وارد آمد بر پسران و دختران آن مظلوم! و حالت ایشان این بود که بعضی به دو دست روی خود را می خراشیدند و بعضی را گوشواره از گوش های او می کندند و بعضی طلب می نمود پناه دهنده را کسی پناه نمی داد و استغاثه

می نمود، کسی به فریاد او نمی رسید و اعانت می طلبید، کسی اعانت نمی کرد. و لعنت خدا باد بر ظلم کنندگان ایشان، بالتمام، از اول روزگار تا روز قیامت.

أما بعد:

بنفسي مجروح الجوارح آيسا / من النصر خلو ظهره من ظهيرها

یعنی: جانم فدای آن اعضای مجروح که مأیوس بود از یاری کردن مردم، او را. و پشت او خالی بود از یاوری.

بنفسي محزوز الوريد معفرا / على ظماء من فوق حرصخورها

جانم فدای کسی باد که رگ گردن او را بریده اند در حالتی که روی او بر خاک چسبیده شده است. با تشنگی او را بر روی سنگ های گرم انداخته اند.

يتوق إلى ماء الفرات ودونه/ حدود شفار أحدقت بشفيرها

آرزومند آب فرات است و حال آنکه در میانه او و آب فرات، شمشیر و نیزه های تیز فاصله هستند.

قضى ظاميا والماء يلمع ظاميا / وغودر مقتولا دوين غديرها

یعنی: با لب تشنه شریت شهادت را چشید و حال آنکه آب بالای هم موج می زد. و با او غدر و مکر کردند و در نزدیکی آن و آب ندادند او را

أيقتل خير الخلق أما ووالدا / وأكرم خلق الله وابن نذيرها

آیا کشته می شود بهترین خلق خدا از حیثیت مادر و پدر و کشته میشود گرامی ترین خلق الله و پسر پیغمبر نذیر؟!

ويمنع من ماء الفرات ويغتدي / وحوش الفلاريانة من غديرها

و منع کرده می شود از آب فرات و حال آنکه وحشیان صحراها سیراب اند از آن آب.

يديرها على رأس السنان برأسه / سنان الا شلت يمين مديرها

یعنی دوره می دهند سر مبارک او را سنان بن انس در بالای نیزۀ خود. چرا شل نشده است دو دست دور دهنده آن سر مبارک؟!

ويؤتى بزيين العابدين مكبلا / أسيراً ألا روحي الفداء لأسيرها

آیا حضرت امام زین العابدین را اسیر نمود با غل و زنجیر می آورند؟! روح من فدای آن اسیر باد!

يمشي يزيد رافلا في حريره / ويمسى حسين عاريا في حرورها

و راه برود یزید ملعون با کمال تکبر در لباس های حریر و شام می کند حسین مظلوم در حالتی که با بدن عریان در روی ریگ های گرم افتاده است.

ودار بني صخر بن هند أنيسة / بنشد أغانيها وسكب خمورها

وخانه پسرهند معمور است از آوازهای غنا و خوردن شراب

ودار على والبتول وأحمد/ وشبرها مولى الورى وشبيرها

معالمها تبكي على علمائها / وزائرها يبكي لفقد مزورها

و خانه های احمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، آن مکان های عبادت آن ها، می گریند بر علمایی که در آنجا عبادت می کردند. و زایران گریه می کنند بر نبودن مزور آن .

الخطبة السابعة

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الذي أمرنا بالسلام والصلوة على أشرف الكاينات ونهانا عن التفرد بهما عليه من غير ضم الآل اليه وحيث كنا مأمورين فنحن المنقادون قائلين الصلاة والسلام عليك وآلك خصوصاً على من مصصت لعابه كالسكرة ومص لعابك فى البين فلذا خصصته بخطاب حسين منّي وأنا من حسين» صلات وسلام بر تو وآل تو، خصوصا بر کسی که مکیدی لعاب دهن او را مانند شکر، و مکیدی او لعاب دهن تو را؛ پس به این سبب تخصیص دادی او را به خطاب این حسین از من است و من از حسینم».

«السلام على علي بن الحسين العليل المكروب الحزين زين العابدين علیه السلام وعلى علي بن الحسين الذبيح الطعين وعلى علي بن الحسين المذبوح بالنشاب الملق على يدى الباب سلام بر علی بن الحسین علیه السلام ، عليل مكروب محزون، زين العابدين. وسلام بر علی بن الحسین علیه السلام ، مذبوح مقتول نیزه. وسلام بر علی بن حسین که ذبح شد به سبب تیر و انداخته شد بدن او بر روی دو دست پدر بزرگوارش. «والسلام على العباس والقاسم وساير المجاهدين وعلى الأبدان الضعيفة في عبادة الله والدماء السائلة في سبيل الله والدموع السائلة من خشية الله» سلام بر عباس و قاسم و سایر جهادکنندگان و سلام بر بدن هایی که ضعیف شدند در عبادت خدا و خونهایی که جاری شده است در راه خدا و اشک هایی که از خوف خدا ریخته شده است.

«السلام على زينب التقية وعلى سكينة المسبية وعلى فاطمة ورقية وعلى البنات الهاشمية والسادات العلوية» سلام بر زینب تقیه باد و بر سکینه اسیر شده و بر فاطمه و رقیه و سایر دختران بنی هاشم وسادات علوی.

«السلام على الأبدان السليبة والأجسام التريبة والخدود المعفّرة والجسام المخصبة والأعضاء المقطعة» سلام بر بدن های عریان و جسم های به خاک چسبیده و خدهای به خاک مالیده شده وجسم های به خون خضاب شده و اعضای پاره پاره شده.

«السلام على جميع من سفك دمه لوجه الله في أرض مارية وعلى جميع من بكى أو حزن في هذه الرزية» سلام بر جمیع اشخاصی که گریسته است یا محزون شده است در این مصیبت .

«آه من مصيبة أدمعت عيون الأنام وأحرقت قلوب الخاص والعام ولعنة الله على الطغاة الفجرة من أوّل الدهر إلى قیام القیامة» آه از مصیبتی که گریانید چشمهای مردمان را و سوزانید دل های خاص و عام را. و لعنت خدا بر سرکشان فاجران، از اول روزگار تا روز قیامت.

أما بعد:

أف لعيني كيف تلتذ الكرى / وجفونهم لم تكتحل برقادي

اف باد بر چشم من که چگونه لذت می برد از خوابیدن و حال آن که چشم های حسین و اقارب و اصحاب او استراحت نکردند به خوابیدن؟

أف لقلبي بالزلال شرابه / وقلوبهم بلظى الهجير صوادي

اف باد بر دل من! چگونه آب زلال را می آشامد و حال آن که دل های ایشان از شدت حرارت آفتاب، در نهایت تشنگی بود؟

أف الجسمي كيف يهنأه الوطى / وجسومهم ما وظنت بمهاد

اف باد از برای جسم من! چگونه گواراست خوابیدن از برای او و حال آنکه جسم های ایشان گام بر نداشته اند به سوی رختخواب؟!

بأبي وأمي الهاشميات التي / قد هشمت بالقيد والأصفاد

پدر و مادرم فدای دختران و زنان بنی هاشم باد که اعضای ایشان مجروح شده بود به سبب غل و زنجیر.

يسرى بهن على المطايا حسرا/ شعثاً بغير وطا على الأعواد

و ایشان را اسیر نموده برهنه بر سر قطب شترها سوار نموده، با غبار آلود می گردانند.

ترثوا إلى رأس الحسين وتشتكي / ما نالها من معشر الأوغادي

مرثیه می خوانند به جهت سرامام حسین و شکایت می کنند آنچه به ایشان رسیده است از آن گروه .

قم وانظر الأولاد في ذل السبار / والسب للآباء والأجداد

برخیز ای مظلوم! و نظر نما به اولاد خود که در مذلت اسیری گرفتارند، و نظر به دشمنان کن که چگونه دشنام می دهند آباء و اجداد را.

هل نظرة يا واحدي أطفي بها / ما أشتكيه من لظى الأبعاد

آیا می شود که نظری به من نمایی ای بی قرینه من! تا اینکه فرونشانم به آن نظر آتشی که دوری تو برافروخته است در دل من؟!

الخطبة الثامنة

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله الذي جعلنا من أمة النور المبين والكتاب المستبين محمد صاحب الشريعة الغراء والمحجة البيضاء صلوات الله وسلامه عليه وعلى آله» حمد مرخداوندی را سزد که گردانید مرا از امت نور آشکارا و کتاب هویدا که آن جناب محمد است که صاحب شریعت غراست و صاحب حجت روشن است. صلات خدا و سلام او بر آن جناب باد و بر آل او!

خصوصاً على شبله صاحب المحن الهائلات والدموع الهاطلات والعيون الساهرات والشفاه الذابلات والأكباد الظامئات والنحور الداميات والدماء الجاريات والأبدان الباليات والأجسام العاريات الذي زواره السهام النافذات وعواده سيوف القاطعات وطبيبه الرماح الثاقبات ودوائه الدماء السائلات وأكفانه عشيرة الصافنات وندابه البنات الحاسرات وشياعه الأرامل البارزات وهو سليل خير البريات وأشرف الموجودات الذي رضضته الخيول العاديات وصاحب المصيبة التي لم يسمع مثلها في القرون الخاليات والأيام السالفات سيدنا الأمين وإمامنا المبين حسين بن أمير المؤمنين له ولعنة الله على مقاتليهم وظالميهم أبد الآبدين.

یعنی: خصوصاً بر سبط آن جناب که صاحب محنت های هولناک است و صاحب اشک های ریزان است و چشم های بیداری کشیده است و صاحب لب های افسرده شده از تشنگی است و جگرهای تشنه است و صاحب نهرهای خون آلوده است و خون های جاری است و بدن های لاغر و جسم های عاری آن چنانی. که زوّار او تیرهای نفوذ کننده است و عیادت کننده، شمشیرهای برنده است. و طبیب او نیزه فرورونده است و دوای او خون های جاری است و کفن های او خاک سم اسبان است که بر او تاختند. و نوحه کننده او دختران برهنه است و تشییع کننده اوزن های بیوه آشکارا هستند. و اوست سلیل بهترین بریات و اشرف موجودات؛ آن کسی که خورد کرد استخوان او را اسبان سرکشان، و صاحب مصیبتی که شنیده نشده است مثل آن در ازمنه

سابقه و ایام گذشته. و آن جناب سید امین و امام مبین حسین بن امیرالمؤمنین علیهما السلام است. ولعنت خدا بر قاتلان و ظلم کنندگان ایشان باد در هر ازمنه و اوقات.

اما بعد:

يا حادي الأضغان رفقا بالأولى / كانوا من العليا بدور سمائها

یعنی: ای ساربان که درشتی می کنی به سبب عداوت. بر این اسیران و شترهای ایشان را می دوانی مدارا نما به این اسیران که همه از بزرگان و بدر سپهر جلالت اند.

أو ما علمت بمن تحت ركابها / ناديك يا أولى الورى بشقائها

في الركب أولاد الرسول وفاطم / الزهراء البتول الطهرست نسائها

یعنی: مگر نمی دانی که این اسیرانی که بر شتر سوار کرده، شتر را به تندی میرانی چه اشخاصی می باشند؟ ایشان اولاد رسول خدا و فاطمه زهراء سیده نساء می باشند.

فيه الفواطم للخدود لواطم / تكلى تنادي الغوث من ضرائها

آخر، بر این شتران، دختران فاطمه زهراء سوارند که از مصیبت، طپانچه بر روی خود می زنند و از بی کسی از دشمنان خود فریاد رس می جویند .

في الركب زين العابدين مكبلا / ذو مقلة عبرى تسخ بهائها

دنف علیل ذو غلیل زاده / غل اليدين كآبة لعبائها

یعنی: در این قافله، زین العابدین که او را در غل و زنجیر کشیده اند و اشک چشم های او جاری است و او رنجور و بیمار است و بستن دو دست او به زنجیر ناخوشی دارد و الم او را زیاد کرده است.

فصل اول : در ذکر بعضی از آیات و بیان جلدهای از قصص و حکایات است

[تاویل «کهیعص»]

و شیخ طبرسی در کتاب احتجاج از سعد بن عبدالله روایت کرده است که گفت: من در وقتی مبتلا شدم به یکی از ناخوشی ها و صعب ها. پس به من گفت: (1)هلاکت بر تو و اصحاب تو! شما گروه رافضیان، طعن می زنید بر مهاجرین و انصار و انکار می نمایید حجت هایی را که پیغمبر به جهت ایشان قرار داده است. ابوبکر فوق صحابه است، به سبب سبق اسلام او مگر نمی دانید که رسول خدا او را به غار برد؟ به جهت این بود که ترسید از اینکه ضرری به او رسد، چنانکه از برای نفس خود می ترسید؛ زیرا که می دانست که او خلیفه خواهد بود در امت. خواست که او را محافظت نماید که مبادا اخلالی در امر دین شود. و علی را در فراش خود خوابانید، چون که می دانست که اگر علی کشته شود، اختلالی در امر دین حاصل نمی شود؛ زیرا که از صحابه کسی هست که جای او بنشیند. و پس به این سبب باکی نداشت از کشته شدن علی!

سعد بن عبدالله می گوید: که جواب های چندی گفتم، لکن سکت خصم نبود. باز آن ناصبی گفت: شما رافضیان می گویید که ابوبکر و عمر منافق بودند. و استدلال می جویید به اراده نمودن ایشان در شب عقبه، قتل پیغمبر را. پس خبر ده مرا که اسلام ابوبکر و عمر از روی طوع و رغبت بود یا از روی اکراه و اجبار بود؟


1) در روایت: «بلیت أشد النواصب منازعة ....» يعنی مبتلا شدم به یک شخص ناصبی که بیش از همه مخاصمه می کرد. پس آن ناصبی به من گفت....

من جواب او را نگفتم؛ زیرا که در نفس خود فکر کردم که اگر جواب بگویم که اسلام ایشان از روی طوع و رغبت بود، پس به من خواهند گفت که بنابراین، ایمان ایشان از روی نفاق نخواهد بود. و اگر گویم که از روی اکراه و اجبار بود، خواهد گفت که در وقت ایمان، از برای اسلام قوتی نبود تا این که اسلام ایشان از روی اجبار بوده باشد.

پس مراجعت نمودم و نزدیک بود که جگرم قطع شود. پس طوماری برداشتم و قریب به چهل مسأله مشکله که جواب آن را نمی دانستم، نوشتم که به خدمت امام حسن عسکری علیه السلام فرستم. در آن وقت احمد بن اسحاق که از خواص آن حضرت بود، در قم بود. چون او را طلب نمودم، دیدم که از قم بیرون رفته است. پس، از متعاقب او رفتم و به خدمتش رسیدم و حکایت را به جهت او نقل کردم. گفت: با من بیا تا به سر من رأی رویم و این مسائل را از امام حسن عسکری علیه السلام سؤال نما.

پس من به اتفاق او به سر من رأی رفتم. وارد شدیم به در خانه مولای خود و اذن داخل شدن طلبیدیم. به ما اذن داد. پس ما داخل خانه آن حضرت شدیم. و با احمد بن اسحاق، انبانی بود که پیچیده بود آن را به عبای طبری. و در آن انبان یک صد و شصت همیان بود از طلا و نقره. بر سر هر يك، مهر صاحب آن همیان بود.

چون داخل شدیم و چشم بر روی مبارک ابی محمد حسن بن علی علیهما السلام افتاد که مثل ماه شب چهارده می درخشید، دیدم که طفلی بر ران آن حضرت نشسته است که مانند مشتری می درخشید و دو گیسو دارد. و در پیش روی او اناری از طلا هست که تجلی شده است او به جواهر گران بها که یکی از رؤسای بصره به جهت آن جناب به عنوان هدیه فرستاده است. و در دست آن حضرت قلمی است که چیزی بر کاغذ می نویسد. و هر وقت که می خواهد بنویسد، آن طفل دست آن حضرت را می گیرد؛ پس آن حضرت آن انار را می اندازد و آن طفل می رود و آن انار را برمی دارد و برمی گردد و در این اثنا می نویسد. پس احمد بن اسحاق عبا را گشود و انبان پول را پیش روی آن حضرت گذاشت. پس آن حضرت نظر به آن طفل کرد و فرمود: بشکن مهر هدایای شیعه و دوستان خود را.

آن طفل گفت: ای مولای من! آیا جایز است که در از نمایم دست پاک خود را به هدیه هایی که نجس اند و مال هایی که خبیث اند؟! پس امام حسن علیه السلام فرمود که ای پسر اسحاق! آنچه در انبان است درآور تا تمییز دهد در میان حلال و حرام آن.

پس احمد بن اسحاق یک همیان برآورد و آن طفل گفت: این همیان مال فلان بن فلان است، در فلان محله قم ساکن است. و شصت و دو دینار در آن است که چهل و پنج دینار آن از قیمت زمینی است که از پدرش به او میراث رسیده بود و فروخته است. و چهارده دینار آن قیمت هفت

جامه ای است که فروخته است آن را. و سه دینار آن از اجاره دکاکین اوست.

حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: راست گفتی ای پسر، ای فرزند من! بفهمان به این مرد حرام آنها را.

آن طفل فرمود: در این دنانیر، یک دیناری است به سکه ری و تاریخ آن فلان سال است و نصف نقش آن رفته است و یک دینار مقراض شده ناقصی هست که وزن آن یک دانق و نیم است. مال حرام آن کیسه این قدر است؛ زیرا که صاحب این کیسه در فلان سال در فلان ماه، یک من و ربع ریسمان نزد نساجی که همسایه او بود داشت. پس زمان بسیاری بر آن گذشت و آن ریسمان را دزد برد. نساج خبر داد به صاحب ریسمان که ریسمان را دزد برده است. صاحب مال تصدیق ننمود، از نساج غرامت گرفت به ریسمانی که نازک تر از آن بود و در وزن، یک من و نیم بود. بعد امر نمود که جامه ای از آن ریسمان بافت. و این دو دینار از ثمن آن جامه است.

بعد سر آن کیسه را باز کردند؛ پس یافتند به همان نحوی که حضرت فرموده بود. بعد یک کیسه دیگر درآوردند. آن طفل گفت: آن کیسه مال فلان بن فلان است که ساکن است در فلان محله قم. و پنجاه دینار در میان آن است. و سزاوار نیست از برای ما که دست خود را نزدیکی آن بریم.

پس حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: چرا؟ گفت: از جهت این که این دینارها از پول گندم است؛ در میان او و زارعین او به شراکت بود. و او حصه خود را گرفت به کیل کاملی و حصه زارعین را به کیل ناقصی داد.

پس مولای ما امام حسن علیه السلام فرمود: راست گفتی ای فرزند من! بعد فرمود: ای پسر اسحاق! بردار این کیسه ها را و وصیت نما به صاحبانش برسانند که ما را حاجتی نیست به آن ها.

بعد فرمود: جامه آن زن پیر را بیاور. احمد بن اسحاق گفت: آن در میان خرجین بود. فراموش کردم که بیاورم. پس احمد رفت که بیاورد آن را. پس مولای ما امام حسن علیه السلام عسکری متوجه من گردید و فرمود: یا سعد! چه چیز تو را به اینجا آورده است؟ عرض کردم: تشویق نمود مرا احمد بن اسحاق به ملاقات نمودن مولای خود.

آن حضرت فرمود: چه شد آن مسائلی که اراده نمودی که سؤال نمایی از آن ها؟ عرض کردم که بر حال خود باقی است ای مولای من! فرمود: سؤال نما از نور چشم من و اشاره به آن طفل نمود. از

هرچه می خواهی.

پس به خدمت آن طفل عرض کردم: ای آقای ما و فرزند آقای ما! خبر به ما رسیده است که رسول خدا صلی الله علیه وآله قرار داده است طلاق زوجات خود را به امیرالمؤمنین علیه السلام. حتى اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام در روز جمل، رسولی فرستاد به سوی عایشه که «تو داخل نمودی در اسلام و اهل

اسلام، چیز نارواجی که حاصل شد از تو. و به سبب جهالت، اولاد خود را مورد هلاک برآوردی. اگر دست از نزاع برداشتی؛ والا تو را طلاق می گویم.» پس خبر ده ما را ای مولای من! که چه چیز است معنی طلاق که مفوّض داشته است رسول خدا صلى الله عليه وسلم حکم آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام؟

آن جناب فرمود: خداوندی که مقدس است اسم او، بزرگ شمرده است شان زنان پیغمبر را؛ پس تخصیص داده است ایشان را به شرف امهات. پس رسول خدا فرمودند که یا اباالحسن! به درستی که این شرف باقی است در ایشان، مادامی که اطاعت نمایند خدا را. پس هر یک از ایشان که معصیت نمایند خدا را بعد از من، به این که خروج نمایند بر تو، پس طلاق ده او را و بیرون نما او را از شرف مادر مؤمنین بودن.

پس بعضی از مسائل فقه پرسیدم و جواب شنیدم. بعد گفت: خبر ده مرا یا بن رسول الله صلی الله علیه وآله ! . از قول خدای عز وجل از برای پیغمبر خود موسی: «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» (1)يعنى: «بگن دو نعلین خود را، به درستی که تو در وادی مقدسی سیر می نمایی»؛ به درستی که فقهاء فریقین گمان می کنند که آن نعلین از پوست میته بوده است.

فرمود: کسی که این قول را بگوید، پس به تحقیق که افتراء بسته بر موسی و جاهل شمرده است او را در نبوت او؛ زیرا که از دو خصلت بیرون نیست: یا صلات موسی در آن جایز بوده است، یا جایز نبوده است. اگر صلات موسی در آن نعلین جایز بوده است، پس جایز خواهد بود از برای او که بپوشد آن را در آن بقعه؛ هر چند آن بقعه، مقدس و مطهر باشد. و اگر نماز موسی در آن جایز نبوده است، پس این شخص چنین قرار داده است که موسی حلال و حرام را نمی دانست و نمی دانست که در چه چیز، نماز جایز است و در چه چیز جایز نیست. و این کفر است.

پس عرض کردم: خبر ده مرا ای مولای من! از تأویل آن. پس فرمود: به درستی که موسی در وادی مقدس بود؛ پس عرض کرد: ای پروردگار من! محبت خود را خالص گردانیده ام از برای تو و شسته ام قلب خود را از محبت کسی که سوای توست. و بود حضرت موسى شديد المحبة نسبت به اهل خود. پس حق تعالی فرمود: (فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ) یعنی: نزع نما از قلب خود، محبت اهل خود را؛ اگر محبت تو خالص از برای من است و قلب خود را شسته ای از محبت غیر من.

سعد بن عبد الله می گوید: بعد من گفتم: خبر ده مرا از تأویل (كهيعص). (2)


1) سوره مباركة طه آیه 12 .

2) سورة مباركة مريم : آیه 1.

فرمودند که این حروف از خبرهای غیب است که مطلع ساخت حق تعالی بنده خود زکریا را بر آن. بعد حکایت نمود آن را از برای محمد. و این قصه چنین بود که حضرت زکریا علیه السلام از خدا طلب نمود که تعلیم نماید به او اسماء پنج گانه آل عبا را. پس جبرئیل فرود آمد و اسماء ایشان را تعلیم نمود به آن حضرت. چون زکریا نام محمد و علی و فاطمه و حسن علیهم السلام ذکر می کرد، غم و اندوه او بر طرف می شد. و چون نام حضرت امام حسین علیه السلام را ذکر می کرد، گریه بر او مستولی می شد و دلش به طپش می آمد و نفسش می گرفت. پس روزی مناجات کرد و گفت:

الهي! ما بالي إنى ذكرتُ محمّداً وعلياً وفاطمة والحسنَ (1)تَسلَّيتُ بأسمائهم من همومي؛ وإذا ذكَرتُ الحسين تدمع عيني وتثورُ زَفْرَتي ؟

یعنی: خداوندا! چه باعث است در وقتی که ذکر می کنم نام محمد و علی و فاطمه و حسن را غم های من بر طرف می شود به سبب ذکر کردن آن اسماء ایشان؛ و چون نام حسین را بر زبان جاری می سازم، اشک بر چشم من جاری می گردد و به هیجان می آید ناله و صدای من؟

پس خداوند عالم، قصۀ شهادت و مظلومیت آن حضرت را به جهت حضرت زکریا بیان فرمود، به این رموز (کهیعص)، پس کاف اشاره است به اسم کربلاء؛ و ها به هلاکت عترت او؛ و یا یزید که ظالم حسین است؛ و عین به عطش آن جناب؛ و صاد به صبر آن حضرت. چون زکریا این قصه را شنید، سه روز از مسجد خود حرکت نکرد و کسی را نزد خود راه نداد و مشغول گریه و زاری شده بود. و مرثیه او که در مصیبت آن حضرت می خواند :

«إلهي ! أتفجع خير خلقك بولده ؟!» یعنی: خداوند! آیا به درد می آوری قلب بهترین خلق خود را به مصيبت فرزند او؟! «إلهي أتنزل البلوى هذه الرزية بفنائه ؟!» یعنی: خداوندا! آیا بلاهای چنین مصیبتی را بر او فرود خواهی آورد؟! «إلهي ! أتلبس عليا وفاطمة ثياب هذه المصيبة؟!» یعنی: آیا می پوشانی لباس های این مصیبت را به علی و فاطمه ؟! «أتحل كربة هذه المصيبة بساحتهما؟!» یعنی: خداوندا! آیا وارد می آوری اندوه و گریه این مصیبت را به ساحت ایشان؟! بعد حضرت زکریا عرض کرد:

خداوندا! مرا فرزندی کرامت فرما که در پیری، دیده من به او روشن شود. و چون کرامت فرمودی، مرا فریفته محبت او گردان. و بعد دل مرا به درد آور در مصیبت او چنانچه قلب حبیب خود محمد صلی الله علیه وآله به درد خواهی آورد به مصیبت فرزند خود.

پس حق تعالی یحیی را به آن جناب عطا فرمود و دل او را در مصیبت یحیی به درد آورد.


1) البته در مصدر: إذا ذكرت أربعا منهم.

و حضرت یحیی شش ماهه در شکم مادر بود و حمل حضرت امام حسین علیه السلام نیز شش ماه بود.

سعد می گوید: بعد عرض کردم: خبرده ای مولای من! که به چه سبب مردم نمی توانند اختیار نمایند امام را از برای خود؟ فرمود: آن امام، مصلح باشد یا مفسد؟

عرض کردم: باید مصلح باشد. فرمود: آیا جایز است که اختیار ایشان بر مفسد اتفاق افتد؟ زیرا که احدی نمی داند که چه خطور می کند در قلب غیر، از صلاح یا فساد.

گفتم: بلی. فرمود: این است علت. می خواهی مؤید سازم آن را به برهانی که قبول نماید عقل تو آن را؟

گفتم: بلی. فرمود: خبر ده مرا از پیغمبرانی که برگزیده است خدا ایشان را و فرو فرستاده است به ایشان کتب خود را، مؤید ساخته است ایشان را به وحی و عصمت؛ زیرا که ایشان اند عَلَم های امت ها و ایشان اند که هدایت در اختیار ایشان بیشتر است. که از جملهٔ آن پیغمبران است موسی و عیسی. آیا جایز است با وفور عقل ایشان و کمال علم ایشان، اینکه واقع بشود اختیار ایشان بر منافق و ایشان گمان کنند که او مؤمن است؟

گفتم: نه فرمود: پس این است موسی کلیم الله علیه السلام، با وفور عقل و کمال علم و نزول وحی بر او، اختیار نمود از اعیان قوم خود و وجوه لشکر خود از برای میقات پروردگار خود، هفتاد مرد را که شک نداشت در ایمان ایشان. پس واقع شد اختیار او بر منافقین. فرموده است خدای عزّ وجلّ: (وَاخْتار مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقَاتِنَا) (1)إلى قوله: (لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةٌ) (2)(فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بظلمهم) (3)یعنی: «اختیار کرد موسی از قوم خود، هفتاد مرد را از برای میقات ماه تا قول خداوند که «آن ها گفتند که ایمان نمی آوریم تا علانیه خدا را ببینیم. پس گرفت ایشان را صاعقه، به سبب ظلم ایشان».

پس چون دیدیم که اختیار موسی که از جمله اشخاصی است که حق تعالی او را برگزیده است از برای پیغمبری واقع شد بر افسد، دون اصلح. و حال اینکه موسی گمان می کرد که مختار او اصلح می باشند، نه افسد، دانستیم که نیست اختیار امامت مگر از برای کسی که بداند آن چیزی را که در سینه ها پنهان است و مکنون است در ضمیرها و برگردد به سوی او، پنهان ها. و دانستیم که نیست نصیبی از برای اختیار نمودن مهاجرین و انصار. بعد اینکه واقع شد اختیار بهترین انبیاء، بر صاحبان فساد؛ در وقتی که اراده نمودند اهل صلاح را.


1) سورة مباركة اعراف آیه 155.

2) سوره مبارکه بقره آیه 55.

3) سورة مباركة نساء آیه 153. البته دو آیه آخر در بحار الأنوار: 85/52 از « اکمال الدین» آمده است.

بعد فرمود مولای ما علیه السلام: ای سعد! از دشمن تو که ادعا کرد که پیغمبر، برگزیده این امت را با خود به غار برد از جهت اینکه بر او ترسید، چنان که بر خود بترسید، زیرا که دانسته بود بعد از فوت آن حضرت، اوست خلیفه بر امت او، از جهت اینکه از حکم مخفی شدن نیست که غیر را با خود برد؛ پس منشأ بردن، محافظت او بود. و علی را در مقام خواب خود گذاشت؛ از جهت اینکه می دانست که اگر علی کشته شود، نمی باشد خللی که حاصل می شود از قتل او، مثل خللی که حاصل می شود از قتل ابوبکر؛ زیرا که از برای علی هست کسی که قایم مقام او باشد در امور؛ چرا نقض نکردی بر او به اینکه بگویی: آیا نیستید شما که می گویید: «پیغمبر فرمود که خلافت بعد از من، سی سال خواهد بود. و گردانیده است آن را بر عمرهای این چهار نفر: ابوبکر و عمر و عثمان و علی. پس ایشان بنابر مذهب شما خلفای رسول خدا هستند؟» خصم تو چاره [ای] نخواهد جست مگر این که بگوید: «بلی» پس بگو از برای او: «در وقتی که امر چنین باشد، پس بعد از زمان خلافت ابوبکر، این سه نیز خلفاء الله خواهند بود. پس چرا یک خلیفه را که ابوبکر باشد به غار برد و این سه نفر را با خود به غار نبرد؟ پس بنابراین پیغمبر تهاون نموده است در حقوق این سه نفر و ترک نموده شفقت بر ایشان را، بعد از اینکه واجب بوده است بر او که به عمل آورد نسبت به جمیع ایشان؛ که بکند به همه آن ها بر ترتیب خلافت ایشان، آن کاری را که نسبت به ابوبکر کرد.»

و اما آن سؤال که خصم تو کرد که «آیا ابوبکر و عمر اسلام آوردند از روی طوع و رغبت یا از روی کراهت؟» چرا نگفتی که «ایشان اسلام آوردند از روی طمع ؟!» و بیان آن این است که ابوبکر و عمر مخالطه می نمودند با یهود. و یهودان به ایشان خبر می دادند به خروج محمد و استیلاء او یافتن بر عرب، از تورات و کتب متقدمه. و می گفتند برای ایشان که استیلای او بر عرب، مثل استیلای بخت النصر است بر بنی اسرائیل؛ مگر اینکه او ادعای پیغمبری می نماید و پیغمبر نیست. و چون امر رسول خدا ظاهر شد، شهادت دادند به او بر شهادت به این که «لا إله إلا الله محمد رسول الله صلی الله علیه وآله» از روی طمع که بیایند از جهت رسول خدا در وقتی که منتظم شد امر او حکومت شهری را. پس چون مأیوس شدند از حاکم نمودن رسول خدا ایشان را، موافقت نمودند با رفقای خود در شب عقبه و نقاب بر رخ خود انداختند، مانند رفقای خود، و رم دادند شتر رسول خدا را تا اینکه بیندازند آن حضرت را و هلاک کنند او را. پس خداوند محافظت نمود پیغمبر خود را از کید ایشان. و قدرت به هم نرسانیدند که کاری نمایند. و حال آن دو نفر مثل حال طلحه و زبیر است در وقتی که نزد علی آمدند و با او بیعت کردند از روی طمع که به جهت هر یک حکومت ولایتی خواهد بود. و چون مأیوس شدند از حکومت، بیعت او را شکستند و خروج نمودند بر او تا این که رجوع نمود امر هر یک

از ایشان به سوی چیزی که بر می گردد به آن چیز امر کسی که می شکند عهود و مواثیق را.

بعد برخاست مولای ما حسن بن علی علیهما السلام به نماز خود و حضرت قائم نیز برخاست با او. پس من مراجعت نمودم و طلب نمودم احمد بن اسحاق را. دیدم که ظاهر شد در مقابل من و می گریست. گفتم: چرا دیر کردی و چرا گریه می کنی؟ گفت: مفقود شده است آن جامه که سؤال نمود مولای من که آن را احضار نمایم.

گفتم: باکی بر تو نیست. برو خبرده آن جناب را. پس به خدمت آن حضرت رفت. بعد مراجعت نمود و تبسم می نمود و صلوات می فرستاد بر محمد و اهل بیت او. پس گفتم: چه خبر داری؟ گفت: یافتم ثوب را که پهن شده بود در زیر دو قدم مولای ما علیه السلام که نماز می کرد بر روی آن.

سعد می گوید: پس حمد نمودیم خدا را بر این مطلب. و ما تا چند روز آمد و شد می کردیم به منزل مولای خود و آن طفل را نمی دیدیم در پیش روی او. و چون روز وداع شد، من و احمد و كهلان که از بلده ما بود، به خدمت آن حضرت رسیدیم. احمد بن اسحاق ایستاد در پیش روی آن حضرت و عرض کرد: یابن رسول الله صلی الله علیه وآله نزدیک شده است مفارقت و شدید شده است محنت ما که سؤال می کنم از خدا که صلوات فرستد بر محمد مصطفی، جد تو، و علی مرتضی، پدر تو، و بر سیده زنان، مادر تو، و بر دو سید جوانان اهل بهشت، عم تو و پدرتو، و برائمه طاهرین علیهم السلام که بعد از ایشان بودند و پدران تو و اینکه صلوات فرستد بر تو و بر ولد تو. و امیدواریم که تو را بلند کند و دشمن تو را هلاک کند. و نگرداند خدا این لقای تو را آخر عهد ما از لقای تو.

چون این کلمه را گفت، گریست مولای ما علیه السلام تا این که قطرات اشک از دیده های مبارکش جاری شد. بعد فرمود: ای پسر اسحاق! در دعای خود از حد تجاوز مکن که تو در این سفر به جوار رحمت خدا خواهی رفت.

پس احمد مدهوش شده و بر زمین افتاد. چون به حال آمد، گفت: سؤال می کنم از تو به حق خدا و به حرمت جدت که مشرف ساز مرا به یک خرقه ای که آن را کفن نمایم.

پس آن حضرت دست خود را در زیر بساط کرد و سیزده درهم بر آورد و فرمود: این را بگیر و انفاق منما بر نفس خود از غیر این دراهم و کفنی که سؤال نمودی، به تو خواهد رسید. و خدا ضایع نمی گرداند اجر کسی را که نیکویی نماید از حیثیت عمل.

سعد گفت: چون برگشتیم و روانه قم شدیم، چون سه فرسخی حلوان قم رسیدیم، احمد بن اسحاق تب کرد و علت صعبی بر او وارد شد که از حیات خود مأیوس شد. چون به حلوان رسیدیم، در بعضی از سراها منزل کردیم. طلب نمود احمد بن اسحاق مردی از بلد خود را که در آنجا ساکن بود. بعد گفت: «از نزد من متفرق شوید در امشب و مرا تنها گذارید.» پس ما برگشتیم به محل خواب خود.

سعد می گوید که چون نزدیک صبح شد، به فکری فرو رفتم. پس چشم خود را باز کردم؛ دیدم کافور را که خادم ابی محمد علیه السلام بود که می گفت: نیکو گرداند خدا به خیر، عزای شما را و ختم نماید به محبوب، مصیبت شما را! به تحقیق که فارغ شدیم از غسل و تکفین رفیق شما. پس برخیزید از برای دفن او که منزلت او نزد سید شما گرامی تر بود. بعد از نظر ما غایب شد. پس ما جمع شدیم در بالای سر او با گریه و ناله تا این که فارغ شدیم از امر او رحمه الله. (1)

[شباهت امام حسین علیه السلام با حضرت یحیی علیه السلام]

و ابن شهر آشوب از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده است که فرمود: چون با پدرم به کربلا می رفتیم، در هیچ منزلی فرود نمی آمد و بار نمیکرد مگر آنکه حضرت یحیی علیه السلام را یاد می کرد. و روزی فرمود که از بی اعتباری دنیا نزد خدا، آن بود که سریحیی را به هدیه فرستادند برای زن زناکاری از بنی اسرائیل .

و حق تعالی بخت النصر را فرستاد و هفتاد هزار کس را کشت تا خون یحیی ساکن شد. ای فرزند من! به خدا سوگند که خون من ساکن نخواهد شد تا آن که مهدی از فرزندان من، برای خون من هفتاد هزار کس از منافقان را به قتل آورد. (2)

[تأویل «وَفَدَيْنَاهُ بِلنج عَظيم»]

شیخ کلینی در کافی از ابان بن عثمان از ابی بصیر از امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهما السلام روایت کرده است که فرمودند در حدیثی: پس برخاست ابراهیم علیه السلام ابرکوه مشعر الحرام. پس امر نمود خداوند عالم او را که ذبح نماید فرزند خود را. در آن وقت حضرت ابراهیم انس گرفته بود به فرزند خود، به سبب حسن شمایل او و حسن طبیعت و اخلاق او. چون صبح نمود، از مشعر الحرام به سوی منا روانه شد. چون به منا رسید، به مادر آن فرزند گفت: «تو برو به زیارت خانه کعبه.» و آن طفل را با خود نگاه داشت.


1) الاحتجاج : 461/2؛ بحار الأنوار: 78/52.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 85/4.

چون مادر آن طفل به زیارت خانه کعبه رفت، حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: «يا بني ! هات الحمار والسكين حتى أقرب القريان» یعنى: ای فرزند! بیاور حمار و کارد را تا اینکه قربانی را قربان نمایم.

ابان بن عثمان می گوید: من به ابی بصیر گفتم: حمار و کارد را می خواست چه کند؟

گفت: می خواست که به کارد ذبح نماید او را، بعد نعش او را حمل نماید به حمار، پس تجهیز نماید او را و دفن نماید. پس آن طفل حمار و کارد را آورد و عرض کرد: «یا أبت! أين القربان؟» یعنی: ای پدر! کجاست قربانی؟

حضرت ابراهیم فرمود: پروردگار تو اعلم است که کجاست قربانی. «يا بني ! أنت والله هو» يعنى: ای فرزند من! به خدا سوگند که تویی آن قربانی. به درستی که حق تعالی مرا امر فرموده است که تو را ذبح نمایم. پس نظر نما که چه می بینی؟ عرض کرد:

«یا أَبَتِ افْعَلَ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللهُ مِنَ الصَّابِرِينَ». (1)

یعنی: ای پدر! بکن به آنچه مأموری از دوست؛ که خواهی یافت مرا إن شاء الله از صبر کنندگان.

پس چون حضرت ابراهیم علیه السلام عزم بر ذبح کردن نمود آن طفل عرض کرد: «یا أبت! خَمَز وجهي وشد وثاقي» یعنی: ای پدر! روی مرا بپوشان و دست و پای مرا ببند.

حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: «يا بُنَيَّ ! الوثاق مع الذبح ؟! والله لا أجمعهما اليوم»، يعني: اى فرزند من! دست و پای تو را ببندم و هم تو را ذبح کنم؟! به خدا سوگند که این دو را جمع نمی کنم بر تو امروز.

حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: پس حضرت ابراهیم علیه السلام جل حمار را بر روی زمین پهن کرد. و بعد از آن، طفل را به پهلو خوابانید بر روی آن جل و کارد را برداشت و بر حلق آن طفل گذاشت. پس مرد پیری آمد و گفت به حضرت ابراهیم علیه السلام: از این پسر چه می خواهی؟ فرمود: می خواهم او را ذبح نمایم.

آن پیر گفت: سبحان الله! طفلی که معصیت ننموده است خدا را به قدر یک چشم بر هم زدن، او را ذبح می کنی؟ فرمود: بلی؛ خدا مرا امر فرموده به ذبح او.

پیر گفت: بلکه خدا نهی کرده است از ذبح او و شیطان تو را امر نموده است در عالم خواب به ذبح او. حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: وای بر تو! آن سخنی را که شنیدم، آن سخن، همان سخن بود که مرا به این مرتبه رسانیده است که می بینی. نه، قسم به خدا که دیگر با تو سخن نمی گویم.


1) سوره مبارکه صافات آیه 102 .

پس عزم نمود بر ذبح کردن. باز آن مرد پیر گفت: ای ابراهیم! تو امام و پیشوا می باشی که مردم به تو پیروی می نمایند. اگر تو فرزند خود را ذبح نمایی، مردم اولادهای خود را خواهند ذبح نمود. پس تانی نما و دست نگاه دار از این کار. پس حضرت ابراهیم با او حرف نزد و سخن نگفت.

ابوبصیر گفت: شنیدم از امام محمد باقر علیه السلام که فرمود که به پهلو خوابانید آن طفل را نزد جمره وسطى. بعد کارد را برداشت و بر حلق او گذاشت. پس سر خود را به طرف آسمان بلند کرد و کارد را به قوت کشید. جبرئیل کارد را برگردانید. پس ابراهیم علیه السلام به کارد ملاحظه نمود؛ دید که کارد برگشته است. باز آن حضرت تیزی کارد را بر حلق آن طفل گذاشت. پس چند دفعه ابراهیم تیزی کارد را به حلق آن طفل می گذاشت و جبرئیل برمی گردانید و پشت کارد را به حلق آن طفل می گذاشت. پس ندائی از جانب چپ مسجد خیف بلند شد :

«یا إِبْرَاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا». (1)

یعنی: ای ابراهیم! به تحقیق که تصدیق نمودی خواب را .

پس جبرئیل آن طفل را از زیر دست ابراهیم کشید و کبشی از قله کوه شیر آورد و خوابانید آن را در زیر دست ابراهیم که ذبح نماید آن را.

پس آن پیر خبیث چون از حضرت ابراهیم علیه السلام مأیوس شد، رفت به نزد مادر آن طفل. وقتی به او رسید که نظر او بر خانه کعبه افتاده بود. و کعبه در وسط وادی بود. پس آن پیر به او گفت: مرد پیری در منی دیدم که صفت او چنین و چنان بود. او کیست؟ گفت که آن مرد پیر شوهر من است.

گفت: کیست آن طفلی که با او بود به این صفت؟ در جواب گفت که او فرزند من است.

پیر گفت: من دیدم که آن مرد پیر، آن طفل را به پهلو خوابانیده بود و کارد را برداشته بود که ذبح نماید آن طفل را. آن زن گفت: نه چنین است؛ ندیدی او را به این صفت که می گویی. ابراهیم علیه السلام از همه مردمان مهربان تر است. چگونه دیده ای که ذبح می کند فرزند خود را؟!

مرد پیر گفت: قسم به پروردگار آسمان و زمین و قسم به پروردگار این خانه که دیدم آن طفل را به پهلو خوابانیده بود و کارد را برداشته بود که ذبح نماید او را. آن زن گفت: چرا؟

پیر گفت: گمان کرده است که پروردگار، او را امر کرده است به ذبح آن طفل. ساره گفت: پس سزاوار است از برای او که اطاعت نماید پروردگار خود را.


1) سورة مباركة صافات آيه هاي 104 و 105.

چون ساره از اعمال حج فارغ شد، ترسید که مبادا در فرزند او چیزی نازل شده باشد.

حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: گویا من نظر می کنم به سوی ساره که به سرعت می رفت در میان وادی به طرف منی، در حالتی که دست خود را بر سر خود گذاشته بود و می گفت: «یا رب! لا تواخذني بما عملتُ بأم إسماعيل»، یعنی: ای پروردگار من! مؤاخذه منما از من، به سبب آن عملی که کرده ام به مادر اسماعیل!

چون ساره به منی رسید و مطلع شد بر قضیه، برخاست و به نزد فرزندش رفت تا نگاه کند به او که ناگاه نظرش بر حلق آن طفل افتاد که کشیدن کارد، خدش های چندی در آن احداث کرده بود. پس به فزع درآمد و مریض شد و به سبب همان مرض از دار دنیا رحلت نمود. (1)

[آروزی حضرت ابراهیم]

و در کتاب عیون أخبار الرضا از فضل بن شاذان روایت کرده است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: چون حق تعالی حضرت ابراهیم علیه السلام را امر فرمود که ذبح نماید مکان فرزندش اسماعیل، گوسفندی را که فرو فرستاده بود بر او، و حضرت ابراهیم علیه السلام تمنا نمود که کاشکی فرزند خود اسماعیل را ذبح می کردم و مأمور نمی شدم به ذبح گوسفند تا اینکه دل من به کشتن عزیزترین فرزندان من به درد می آمد و مستحق می شدم به سبب آن، ارفع درجات اهل مصایب را؛ چون این آرزو کرد، جناب اقدس الهی به او وحی کرد که ای ابراهیم علیه السلام ! کیست محبوب ترین خلق من نزد تو؟ حضرت ابراهیم علیه السلام عرض کرد که خلق ننموده ای که محبوب تر باشد نزد من از حبیب تو محمد صلی الله علیه وآله.

پس حق تعالی به او وحی کرد که آیا او محبوب تر است به سوي تو یا جان تو؟ ابراهیم گفت: بلکه او را از جان خود بیشتر دوست می دارم.

حق تعالی فرمود: آیا فرزند او محبوب تر است نزد تو یا فرزند تو؟ ابراهیم فرمود بلکه فرزند او را بیشتر دوست می دارم از فرزند خود.

پس خدا وحی نمود به سوی او که آیا کشته شدن فرزند او از روی ظلم بر دست دشمنانش، بیشتر دل را به درد می آورد یا کشتن تو فرزند خود را به دست خود در طاعت من؟ گفت: پروردگارا! بلکه کشته شدن او بر دست دشمنانش، بیشتر دل مرا به درد می آورد.


1) الكافي: 207/4 كتاب الحج، باب حج إبراهيم... ح 9.

پس حق تعالی فرمود: ای ابراهیم! طایفه ای که گمان می کنند که از امت محمدند، حسین علیه السلام فرزند او را خواهند کشت به ظلم و عدوان، چنانچه گوسفند را کشند. به سبب این، مستوجب غضب من خواهند شد.

پس حضرت ابراهیم به جزع آمد و دلش به درد آمد و شروع نمود به گریستن. پس حق تعالی وحی کرد به سوی او: «ای ابراهیم! فدا کردم جزع تو را بر فرزندت اسماعیل، اگر ذبح می کردی، به جزعی که کردی بر حسین و شهید شدن او. واجب کردم بر تو رفیع ترین درجات اهل مصایب را.» و این است قول خدای عزوجل:

«وَفَدَيْنَاهُ بِننج عظيم». (1)

یعنی: فدا کردیم اسماعیل را به ذبحی عظیم. (2)

مؤلف گوید که: اخبار مختلف است که آیا اسماعیل ذبیح است یا اسحاق؟ و اول اظهر است. و حضرت رسول صلى الله عليه وسلم می فرمود: «أنا ابن الذبيحين» اشاره است به اسماعیل و عبد الله. (3)

[ذبحی ثانی عبدالله علیه السلام والد گرامی پیامبر صلی الله علیه وآله]

و کیفیت اسماعیل را دانستی؛ اما کیفیت عبدالله این است که در بحار مروی است که چون عبدالمطلب به مکه آمد، مردم به آن جناب رو نمودند و این معنی گران آمد بر عدی بن نوفل. تا اینکه بعضی از روزها با یکدیگر حرفشان شد و خصومت در میان ایشان واقع شد. عدی بن نوفل گفت به عبدالمطلب که نگاه دار این چیزی را که ما به تو عطا کردیم. و مغرور نسازد تو را آن نعمتی که ما به تو دادیم. و از برای تو ولد و مساعدی نیست؛ پس به چه چیز بلند پروازی می کنی؟ و تو در مدینه تنها بودی؛ عمت تو را به نزد ما آورد. آیا تو هم سخن می توانی گفت؟!

پس عبدالمطلب در غضب شد و فرمود: ای وای بر تو! سرزنش می کنی مرا به قلت ولد؟ عهد کردم به خدا، و میثاق لازمی است بر من که اگر حق تعالی ده اولاد ذکور یا بیشتر به من کرامت فرمود، یکی از ایشان را ذبح نمایم از برای اکرام و اجلال حق خدا. بارخدایا! بسیار گردان عیال مرا و چنان


1) سوره مباركة صافات آیه 107 .

2) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 209/1 باب 17 ح 1.

3) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 210/1 باب 18 ح 1.

کن که شتامت احدی بر من وارد آید، به درستی که تویی فرد بی نیاز :

بعد شروع نمود به تزویج کردن تا آنکه شش زن به حباله نکاح خود برآورد. حق تعالی ده اولاد به او کرامت فرمود. و اسم اولاد آن جناب حارث است و ابولهب و عباس و ضرار و حمزه و مقوم و حجل و زبیر و ابوطالب و عبد الله. (1)چون اولاد ذکور عبدالمطلب به یازده رسیدند، عهد و نذر خود را به خاطر آورد. پس فرزندان خود را نزد خود جمع نمود و طعامی برای ایشان مهیا کرد. بعد فرمود: ای فرزندان من! شما می دانید که همۀ شما نزد من به مثابه نور دیده بودید و خاری در پای هیچ یک نمی توانستم دید؛ ولكن حق خدا بر من واجب تر است از حق شما و با خدای خود نذر کرده بودم که اگر ده پانزده فرزند ذکور به من کرامت کند، یکی را قربانی کنم. و اکنون به من عطا فرموده است آنچه را نذر کرده بودم و عهده نذر من باقی مانده است. و شما را جمع نمودم تا در این باب با شما مشورت کنم؛ چه می گویید؟

پس همه ساکت شدند و به یکدیگر نظر می کردند تا آن که عبدالله که پدر رسول خدا بود، از همه خردسال تر بود، گفت: ای پدر! تویی حکم کننده بر ما و ما فرزندان توییم و در فرمان توییم؛ و حق خدا بر تو واجب تر است از حق ما و امر او لازم تر است از امر ما و ما. مطیع و صابریم بر حکم خدا و حکم تو و راضییم به امر خدا و امر تو و صبر می نماییم بر حکم خدا و حکم تو و پناه می بریم به خدا از مخالفت تو.

و در آن وقت از سن شریف عبدالله یازده سال گذشته بود. چون عبدالمطلب این کلمات را از عبدالله شنید، بسیار گریست تا اینکه ریش مبارکش تر شد و او را دعا کرد. و رو گردانید به سایر اولاد خود و گفت: ای فرزندان من! شما چه می گویید؟ گفتند: شنیدیم و اطاعت نمودیم. اگر همه را بکشی، راضی هستیم.

پس ایشان را دعا کرد. بعد فرمود: ای فرزندان من! بروید نزد مادرهای خود و ایشان را خبر دهید از آنچه به شما گفتم. و بگویید که شما را بشویند و سرمه به دیده های شما بکشند و معطر نمایند شما را. و جامه های فاخر خود را بپوشید و وداع کنید با مادرهای خود، وداع کسی که بر نمی گردد ابداً.

چون ایشان این خبر را به مادرهای خود رسانیدند، چشمه های اشک از دیده ها جاری شد. و عبدالمطلب نیز در تمام آن شب مهموم و مغموم بود و به خواب نرفت و چیزی نخورد و نیاشامید تا این که صبح طالع شد. پس افخر جامه های خود را بپوشید و ردای آدم را بر دوش افکند و نعلین


1) این قسمت تلخیص شده است.

شیث را در پا کرد و انگشتر نوح را در انگشت کرد و خنجر برنده ای در دست گرفت برای ذبح فرزند خود. و یک یک فرزندان خود را از نزد مادران ندا کرد و طلبید و همه به انواع زینت ها خود را آراسته، به سوی آن جناب شتافتند غیر از عبدالله. عبد المطلب سؤال نمود از ایشان که عبدالله چرا نیامد؟ گفتند: ما اطلاعی نداریم.

پس آن جناب به خانه فاطمه که مادر عبد الله بود. درآمد و دست عبدالله را گرفت که بیرون آورد. مادرش فاطمه در او آویخت؛ و پدر او را می کشید و مادر ممانعت می نمود. و شوق عبدالله به سمت پدر بود و می گفت: «یا أماه! اتركيني أمضي مع أبي ليفعل بي ما يرید» ای مادر! واگذار مرا تا با پدر بروم که آنچه خواهد، با من بکند.

پس فاطمه دست از او برداشت و گریبان خود را درید و ناله و فریاد برآورد و گفت: ای ابوالحارث! این کار تو کاری است که کسی به غیر از تو نکرده است. و چگونه راضی می شوی که فرزند خود را به دست خود بکشی؟! و اگر البته این کار را خواهی کرد دست از عبدالله بردار؛ زیرا که از همه خرد سال تر است. و بر کودکی او رحم کن و حرمت این نوری که در پیشانی مبارکش هست نگاه دار.

چون دید که عبدالمطلب به این سخنان دست از او برنمی دارد، پس برخاست از برای وداع. فرزند خود را بر سینه خود چسبانید و گفت: خدا نخواهد که این نور خاموش گردد. و چه کنم در کار تو؟! چاره ای ندارم ای فرزند من! و چه بسیار محزونم بر تو ای فرزند من! کاش پیش از آن که تو را ذبح کنند و از دیده من پنهان شوی، در خاک پنهان گردیده بودم و نمی دیدم این حالت را در تو و به ناچار از برم می روی .

چون عبدالمطلب این کلمات را شنید، رنگش متغیر شد و آنقدر گریست تا بیهوش شد.

پس عبدالله گفت: ای مادر! بگذار مرا تا با پدر خود بروم. اگر خدا مرا اختیار نماید برای قربانی، زهی شوق و رضامندی که جان من فدای او گردید. و اگر دیگری را اختیار نماید، به نزد تو خواهم آمد.

پس مادر دست از او برداشت و آن جناب را با سایر برادران در متعاقب پدر به سوی خانه کعبه روان شدند. پس صداها از هر ناحیه بلند شد و مردم جمع شدند که ببینند عبدالمطلب با فرزندان خود چه خواهد کرد. و یهود و کاهنان گفتند که شاید ذبح نماید همین پسری را که ما از او خائف می باشیم.

پس عبد المطلب عزم نمود بر قرعه انداختن و صوت خود را بلند نمود و گفت: ای پروردگار این خانه حرام و مشاعر عظام و زمزم و مقام و رب ملائكة كرام و رب جمله انام! بردار از ما به نور خود، تاریکی و ظلام را به حق آنچه جاری گردیده است بر آن، قلم تقدیر تو خلق کردی خلق را به قدرت

خود و امر نمودی ایشان را به عبادت خود. خداوندا! آنچه تو خواهی، کسی مانع آن نمی تواند شد. و ضعیفان را به جز از تو پناهی نیست و فقیران را به جز از تو مهربانی نیست. پروردگارا! تو می دانی که من نذر کرده بودم که اگر ده اولاد ذکور یا بیشتر به من کرامت فرمایی یکی از ایشان را قربانی کنم. و اینک فرزندان خود را به درگاه تو آورده ام که هر یک را که خواهی، اختیار نمایی. پروردگارا! اگر مصلحت دانی، در بزرگان قرار ده که صبر ایشان بیشتر است و در کودکان قرار مده که ایشان بسیار محل رحم اند. ای پروردگار کعبه و پرده ها و رکن و سنگ ها (1)و پهن کننده زمین و جاری کننده دریاها و فرستنده ابرها و باران ها! برگردان بلا را از صغار.

پس نام هر یک را بر تیری نوشت و داد که با فرزندان داخل خانه کعبه کردند. پس مادران صدا به گریه و نوحه بلند کردند و گریبان های خود را دریدند و هر یک بر فرزند خود می گریست و همۀ مردم نیز به سبب گریۀ ایشان می گریستند و عبدالمطلب پیوسته برمی خاست و می نشست و می گفت: پروردگارا! حکم خود را به زودی ظاهر گردان.

و مردم گردن های خود را کشیده بودند و اشک از دیده ها روان کرده بودند و منتظر بودند که به نام کدام یک قرعه بیرون خواهد آمد. ناگاه دیدند که صاحب قرعه از خانه کعبه بیرون آمد و ردای عبدالله را در گردنش افکنده، او را می کشد؛ و رنگ مبارکش زرد شده و اعضایش می لرزد. پس صاحب قرعه گفت: ای عبدالمطلب! قرعه به نام این برآمد؛ اگر خواهی، ذبح نما و اگر خواهی، ببخش.

چون عبدالمطلب کلام صاحب قرعه را شنید، مدهوش بر روی خاک درافتاد و سایر برادران گریه کنان بر برادر خود، از کعبه برآمدند. و ابوطالب از همه محزون تر بود زیرا که از مادر نیز با عبدالله یکی بودند. و موضع نور پیشانی آن جناب را می بوسید و می گفت: ای برادر من! کاشکی نمی مردم و می دیدیدم فرزند ارجمند تو را که وارث این نور است و حق تعالی او را بر همه خلق زیادتی داده است و زمین را از کثافت کفر و بت پرستی پاک خواهد کرد و کهانت کاهنان را زایل خواهد گردانید.

چون عبدالمطلب به هوش آمد، شنید صدای گریه مردان و زنان را از هر ناحیه. و نظرش بر فاطمه افتاد که خاک بر سر خود می ریخت و بر سینه می زد. چون این حالت را دید، نتوانست خود را از گریه محافظت نمود. پس دست عبدالله را گرفت که او را بخواباند؛ اکابر قریش و پسران عبد مناف در آویختند. پس بانگ و صیحه عظیمی برایشان زد که «وای بر شما! شما بر فرزند من از من مهربان تر نیستید. باید حکم پروردگار خود را بر او جاری کنم.»


1) این کلمه در نسخ «سکن ها» و «سکن های» بوده که طبق متن عربی ثبت شد.

و ابوطالب به دامان عبدالله چسبیده بود و گریه می کرد و می گفت: ای پدر! برادرم را بگذار و مرا به جای او ذبح کن که من راضیم که قربان پروردگار باشم. عبد المطلب گفت: من مخالفت پروردگار خود نمی کنم و هر که قرعه به نام او بیرون آمده است، او را قربانی می کنم.

پس اکابر قریش و عشیره او، از او التماس کردند که بار دیگر قرعه بینداز؛ شاید قرعه به نام غیر برآید. پس بار دیگر قرعه انداختند. باز به اسم عبدالله برآمد. پس عبدالمطلب گفت: «الحال حکم گردید؛ به رب کعبه قسم!» پس عبد الله را به قربانگاه آورد و مردم در عقبش صف ها کشیدند. پس پاهای عبدالله را بر ریسمانی بست.

چون مادر عبدالله این حالت را دید، طپانچه بر روی خود زد و موی خود را پریشان نمود و جامه های خود را درید. بعد عبد المطلب با کمال حزن عبدالله را به پهلو خوابانید. چون مادر عبدالله دید که کار به اینجا رسیده و لامحاله عبد الله را خواهد ذبح نمود، اعضای او به لرزه درآمد و به سرعت تمام به سوی خویشان خود دوید.

در آن وقت ملائکه صدا را به تسبیح بلند کردند و بال های خود را پهن کردند و جبرئیل و اسرافیل، تضرع و استغاثه به درگاه خداوند جلیل نمودند. پس حق تعالی فرمود: ای ملائکه! من به همه چیز،

عالم و دانایم و بنده خود را در معرض امتحان برآورده ام که صبر او را بر عالمیان ظاهر گردانم.

پس در این حال ده نفر از خویشان فاطمه که خالوی عبدالله بودند از بنی محزوم (1)عریان با سرهای برهنه با شمشیرها رسیدند و حایل شدند در میانۀ عبدالمطلب وعبدالله. وعبدالمطلب گفت: چه مطلب دارید؟ گفتند: نمی گذاریم که پسر همشیره ما را ذبح نمایی مگر آن که همه ما را به قتل رسانی. و این زن را تکلیف مالایطاق می کنی.

پس عبدالمطلب سر خود را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا! مرا منع می کنند که حکم تو را به عمل آورم و به عهد خود وفا نمایم. پس حکم نما در میان من و ایشان به حق، و تویی بهترین حکم کنندگان. (2)

پس به روایت عیون، عاتکه دختر عبدالمطلب تدبیری به نظرش آمد که قرعه بیندازد بر شتران و عبد الله. و آنقدر زیاد کند تا این که خدا راضی شود و قرار بر این شد. (3)


1) در نسخ اینجا «و» بوده که ظاهراً اضافه بود. و شاید این گونه باشد بهتر است: «با سر و پای برهنه».

2) بحار الانوار: 76/15 .

3) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 211/1 باب 18 ح 1.

پس به روایت بحار، عبدالمطلب، عبد الله را بوسید. عبدالله گفت: «يعز علي يا أبتاه! شقائك من أجلي وحزنك علي» يعنی گران است بر من ای پدر! که معصیت خدا نمایی از برای خاطر من و محزون باشی بر من.

بعد امر کرد عبدالمطلب که همۀ شتران او را جمع کنند. و فرستاد به نزد بنی عم خود که به قدر طاقت شتر بیاورند. پس اهل مکه هر چه شتر داشتند، حاضر نمودند. عبدالمطلب به نزد فاطمه آمد، دید که از کثرت گریه چشم هایش زخم شده است. کیفیت شتر را به جهت او نقل کرد، فاطمه گفت: امیدوارم از پروردگار خودم که فدا را از من قبول نماید و مسامحه نماید به من نسبت به فرزند من.

و فاطمه صاحب مال بسیار بود و مادر او که سرخانه عمرو مخزومی بود، او نیز مال و ذخایر بسیاری داشت و شترانی داشت که به طرف عراق سفر می کردند و شتران دیگری که به جانب شام سفر می کردند. پس فاطمه گفت: مال من و مال مادرم را بیاورید. و اگر پروردگار من هزار شتر یا بیشتر از من طلب نماید، هرآینه خواهم داد.

پس عبدالمطلب او را دعا کرد و فرمود: امیدوارم که در مال من، آن قدر باشد که رب من راضی شود و تفريج كرب من نماید.

مردم مکه در فرح و سرور بودند. چون شب شد، عبدالمطلب به نزد خانه کعبه آمد. هفت شوط دور خانه کعبه طواف کرد و از خدا سؤال نمود که دفع نماید هم او را.

چون صبح شد، عبدالمطلب امر نمود به ساربان که شترها را حاضر نمایید. و عبدالله را جامه های فاخر پوشانید و او را خوش بو گردانید و با زینت تمام، او را به نزد خانه کعبه حاضر نمود. و کارد و ریسمان بر دست داشت. پس مادر عبدالله گفت: ای عبدالمطلب! بینداز آنچه در دست داری تا این که قلب من آرام گیرد.

عبدالمطلب گفت: قصد نموده ام که از خدا سؤال نمایم که فدای مرا قبول کند در فرزند من. و اگر مال و اموال من تمام شود، به اسب خود سوار می شوم و می روم به نزد کسری و قیصر و پادشاهان هند و چین و از ایشان استمداد می جویم، تا این که خدای من راضی شود. و من امیدوارم که قبول نماید فدا را، چنان که فدا فرستاد به جهت پدر من اسماعیل .

پس روانه شد به سمت خانه کعبه. و مردم در اطراف او جمع شده بودند. پس عبدالمطلب به ایشان گفت: ای گروه حاضران! مبادا که مثل یوم سابق کنید و حایل شوید در میان من و ذبح ولد من. پس ده شتر حاضر کرد و چنگ زد در پرده های کعبه و گفت: «اللهم! أمرك نافذ» یعنى: خداوندا! امر تو نافذ است و حکم تو جاری است.

پس امر نمود به صاحب قرعه که قرعه بیندازد. قرعه به اسم عبدالله درآمد. عبدالمطلب گفت: از برای پروردگار من است حکم. پس ده شتر اضافه کرد و امر نمود به قرعه. باز به اسم عبد الله برآمد. پس بزرگان قریش گفتند: ای عبدالمطلب! غیر خود را به مقام خود بدار که ما می ترسیم که پروردگار تو بر تو غضب ناک باشد. عبدالمطلب گفت: اگر امر به نحوی باشد که شما گمان کردید، پس گناهکار اولی است به اعتذار. بعد گفت: خداوندا! اگر به سبب کثرت گناهان دعای من از درگاه تو محجوب گردیده است، پس تویی غفار الذنوب و كاشف كروب. كرم نما بر من به فضل و احسان خود.

پس ده شتر دیگر اضافه نمود و نظر افکند به سوی آسمان و گفت: «اللهم! أنت تعلم السر وأخفى وأنت بالمنظر الأعلى اصرف عنا البلاء كما صرفته عن إبراهيم الذي وفى» يعنی: خداوندا! تو عالمی به امور سروپنهان و علو تو از همه بالاتر است. برگردان از ما بلا را، چنان که برگردانیدی از ابراهیمی که وفا به عهد تو کرد.

پس امر نمود به صاحب قرعه که قرعه بیندازد. پس باز به اسم عبدالله برآمد. پس عبدالمطلب گفت: این امری است اراده گردیده شده. بعد گفت: شاید بعد از مشکلی، آسانی باشد. بعد اضافه نمود بر سی شتر، ده شتر دیگر را گفت:

يا رب هذا البيت والعباد / إن بني أقرب الأولاد

وحته في السمع والفؤاد / وأمه صارخة تنادي

فوقه من شفرة الحداد/ فإنّه كالبدر في البلاد

یعنی: ای پروردگار خانه کعبه و جمیع بلاد این فرزند نزد من محبوب تر است از سایر اولاد و مادرش نوحه می کند از فراق او. پس نگاه دار او را از تیزی حربه ها زیرا که او مثل ماه شب چهارده است در بلاد.

پس امر نمود صاحب قرعه را که قرعه برآورد. باز قرعه به اسم عبدالله برآمد. پس عبد المطلب گفت: ای فرزند من! چگونه بذل نمایم از برای تو فدا را، و در تو حکم می نماید پروردگار به هر چه که بخواهد؟! بعد اضافه نمود به چهل شتر، ده شتر دیگر را و امر نمود به صاحب قرعه که قرعه افکند. باز قرعه به اسم عبدالله برآمد.

پس مادر عبدالله گفت: ای عبدالمطلب! التماس آن دارم که این دفعه را واگذاری به من که از خدا سؤال نمایم در امر فرزندم؛ شاید رحم نماید مرا و بر ضعیفی و پریشانی حال من ترحم فرماید.

پس فاطمه برخاست و اضافه نمود بر پنجاه شتر، ده شتر دیگر را و گفت: «يا رب! رزقتني ولداً وقد حسدني عليه أكثر الناس وعاندني» یعنی: ای پروردگار من! فرزندی به من روزی فرمودی و اکثر مردم بر

من حسد بردند و معانده نمودند. «وقد رجوته أن يكون لي سنداً وعضداً وأن يوسدني في لحدي ويكون ذكري بعدي فعارضني فيه أمرك» یعنی: و امید داشتم که این فرزند محل اعتماد من وقوت بازوی من باشد و مرا در لحد بخواباند و بعد از من منشأ ذکر من گردد. پس امر تو معارضه نموده است با من. «وأنت تعلم يا رب ! إنّه أحب أولادي إلي وأكرمهم لدي وإنّي يا رب ! فديته بهذا الفداء فاقبلها ولا تشمت بي الأعداء» و تو می دانی ای پروردگار من! که این فرزند محبوب ترین اولاد من است نزد من و گرامی ترین ایشان است نزد من. ای پروردگار من! این شترها را فدای او قرار دادم. پس قبول نما و شماتت اعداء را بر من وارد میاور .

پس امر نمود صاحب قرعه را که قرعه افکند. چون قرعه افکندند، باز به اسم عبدالله برآمد. پس عبدالمطلب گفت: از برای هر چیزی دلیلی و نهایتی هست و از برای این امر، نه به جهت من و به جهت تو، چاره ای نیست. پس دیگر متعرض امر من مشو. پس ده شتر دیگر بر شصت شتر افزود و گفت: «اللهم! منك المنع ومنك العطاء وأمرك نافذ كما تشاء وقد تعرضت عليك بجهلي وقبح عملي فلاتواخذني ولاتخيب أملي» يعنى: خداوندا! از توست منع و عطا و امر تو نافذ است به نحوی که بخواهى. ومرا مؤاخذه منما به معصیت من و ناامید مگردان آرزوی مرا .

پس امر نمود که قرعه بیافکنند. چون قرعه زدند، باز قرعه به اسم عبدالله برآمد. پس در آن وقت مردم به خروش آمدند و صدای گریه و زاری مردم بلند. پس عبد المطلب علیه السلام گفت: نیست بعد از منع، مگر عطا. و نیست بعد از شدت، مگر آسانی. و تویی عالم السر والخفيات. بعد اضافه نمود به هفتاد شتر، ده شتر دیگر را و امر نمود صاحب قرعه را که قرعه بزند. باز قرعه به اسم عبدالله برآمد.

پس عبدالمطلب ریسمان و کارد را برداشتند. و خواستند مردم که منع نمایند او را مثل دفعه اول؛ عبدالمطلب گفت: به خدا قسم است، اگر احدی معارضه نماید با من در امر فرزند من، هرآینه خود را به این کارد می زنم و خود را ذبح می کنم. مرا واگذارید تا این که به عمل آوردم امر پروردگار خود را و حال آن که من و فرزندم هر دو عبد او هستیم. می کند به ما، چیزی را که خواسته باشد و حکم می کند در ما آن چیزی را که اراده نماید.

پس مردم دست از او برداشتند. بعد اضافه نمود به هشتاد شتر، ده شتر دیگر را و گفت: «يارب ! إليك المرجع وأنت ترى وتسمع» یعنی: ای پروردگار من! مرجع همه به سوی توست و تو می بینی و می شنوی.

بعد امر نمود به صاحب قرعه که قرعه افکند. پس باز قرعه به اسم عبدالله برآمد. پس عبدالمطلب مدهوش شده، بر زمین افتاد. چون از غش افاقه شد، گفت: «وا غوثاه إليك يا ربّ!» یعنی: ای پروردگار من! فریادرس من تویی .

و کشید عبدالله را به سوی خود تا این که ذبح نماید او را که خروش از مردم برآمد و صدای گریه و ناله در میان مردان و زنان بلند شد. در آن وقت عبدالله بر روی پدر فریاد برآورد: «يا أبت ! أما تستحيي من الله ؟! كم ترد أمره وتلح عليه ؟! هلم إلي فانحرني فإني قد خجلت من تعرضك إلى ربك في حقي فإنّي صابر على قضائه وحكمه» یعنی: ای پدر! آیا حیا نمی کنی از خدا؟! چرا این قدر رد می نمایی امر او را و اصرار می کنی بر او؟! بیا و مرا ذبح نما که من خجالت کشیدم از متعرض شدن تو در حق من به سوی پروردگار خود. به درستی که من صابرم بر قضا و حکم او. و اگر تو ای پدر به سبب رقت قلب خود قدرت نداری بر ذبح من، پس ای پدر!. دست ها و پاهای مرا ببیند.

«وغط وجهي لثلاترى عينك عيني»، یعنی روی مرا بپوشان تا اینکه چشم تو نبیند چشم مرا. «واقبض ثيابك عن دمي لكيلا تتلطخ بالدم فتكون إذا لبست أثوابك، تذكرك الحزن علي يا أبت!» وجمع نما جامه های خود را تا این که مخلوط نشود به خون من؛ تا این که هر وقت که آن جامه ها را بپوشی، من به خاطر تو آیم و تو محزون شوی ای پدر!

«وأوصيك يا أبتاه! بأمي خيرا» و وصیت می کنم تو را ای پدر! که با مادر من نیکی نمایی. زیرا که من می دانم که بعد از من هلاک خواهد شد به سبب مصیبت من. پس او را تسکین ده و اشک چشم او را فرونشان. و من می دانم که بعد از من لذت نخواهد برد از عیشی. و وصیت می کنم تو را که نیکی نمایی به نفس خود. «فإن خفت ذلك فغمض عينيك فإنك تجدني صابرا» یعنی: پس اگر بترسی از ذبح نمودن من پس بپوشان دو چشم خود را که مرا صابر خواهی یافت.

پس عبد المطلب گفت: «يعز علي يا ولدي كلامك هذا» يعنی: گران است بر من ای فرزند من!. این سخن های تو.

بعد این قدر گریست که ریش مبارکش از اشک چشمش تر شد. بعد فرمود: ای قوم! چه می گویید؟! چگونه متعرض پروردگار خود شوم در قضای او؟ و من می ترسم که از من انتقام کشد. بعد برخاست به سوی کعبه و هفت شوط طواف کرد و مناجات نمود و روی خود را به خاک مالید و گفت: «يا ربّ! امض أمرك فإنّي راغب في رضاك» ای پروردگار من! امضا بدار امر خود را که من راغبم به رضای تو.

پس ده شتر دیگر اضافه نمود تا صد شتر شد. و گفت: کسی که بسیار بکوبد در را، نزدیک است که باز شود از برای او. پس گفت: «ربّ ارحم تضرعي وتوسلي وكبري» یعنی: ای پروردگار من! رحم نما تضرع و توسل مرا و پیری مرا.

بعد امر نمود به صاحب قرعه که قرعه افکند. چون قرعه برآورد، این دفعه قرعه به اسم شترها

برآمد. که مردم ریختند و عبدالله را از زیر دست عبدالمطلب کشیدند. پس متوجه گردید مادر عبدالله در حالتی که پاهای او به دامن پیراهن او می پیچید و می افتاد و فرزند خود را گرفت و بوسید و بر سینه چسبانید و گفت: حمد مرخدای را که مبتلا نساخت مرا به ذبح تو و شماتت اهل عناد و دشمنان را بر من وارد نیاورد.

در این حال هاتفی از اندرون خانه کعبه ندا کرد که خدا قبول نمود فدای شما را و نزدیک شده است خروج مصطفی. پس قریش گفتند: گوارا باد به تو ای ابوالحارث! که هاتفان غیبی از برای تو و فرزند تو ندا می کنند.

پس مردم قصد نمودند که شتران را ذبح نمایند. عبدالمطلب فرمود: آرام باشید. این از انصاف نیست که قرعه به مرتبه به اسم عبدالله برآمده است، به یک مرتبه که به اسم شتر برآمده است، دست از او بردارم. وا گذارید مرا که معاودت به پروردگار خود یک دفعه دیگر نمایم. مردم گفتند: بکن آنچه را که می خواهی.

پس عبدالمطلب رو به خانه کعبه آورد و گفت: خداوندا! ای شنونده دعاها و فراوان کننده نعمت ها و معدن جود و کرم! اگر تویی مولای من، منت گذاشته ای بر من و فرزند مرا به من بخشیده ای. پس ظاهر نما برهان آن را در مرتبه دویم. بعد امر نمود صاحب قرعه را به افکندن قرعه. این دفعه نیز قرعه به اسم شترها برآمد. پس فاطمه فرزند خود را برداشت و به خانه خود برد. و مردم از اطراف جهان به تهنیت او می آمدند. بعد امر نمود عبدالمطلب که شترها را نحر نمودند. و فرمود که وحوش و طیور را نیز منع ننمایید.

و از آن زمان تا حال، طریقه بر این جاری شد که دیه هر مردی صد شتر باشد. (1)


1) بحار الانوار: 86/15 .

فصل دوم : در قصه ابوذر و گریستن آسمان وزمین به خون، در مصیبت آن مظلوم

از ابن ابی الحدید مروی است که سبب بیرون کردن عثمان ابوذر را به جانب شام، آن بود که چون عثمان دست زد بربیت المال مسلمانان و بخشید به مروان و غیر او از منافقان، آنچه خواست، ابوذر در میان مردم و در راه ها، از برای کفر و عناد او به آواز بلند این آیه را می خواند: «الَّذِينَ يَكْتِرُونَ اللَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا في سَبِيلِ اللهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَلب اليم» (1)و مكرر این خبرها به عثمان می رسید و تغافل می کرد و به کار خود مشغول بود. و چون از حد گذشت، عثمان یکی از آزاد کرده های خود را به نزد او فرستاد و گفت: ترک کن این سخنان را که از تو به من می رسد.

ابوذر گفت: آیا عثمان نهی می کند از خواندن کتاب خدا و از عیب کردن کسی که ترک کند امر خدا را؟! به خدا سوگند، اگر راضی کنم خدا را به غضب عثمان، نزد من محبوب تر است و بهتر است از این که خدا را به خشم آورم برای خوشنودی عثمان.

پس این سخن، عثمان را بیشتر به غضب آورد. برای مصلحت متعرض او نمی شد تا آن که عثمان روزی در مجلس خود گفت که آیا جایز است امام را که از بیت المال چیزی به قرض بردارد و چون به هم رساند، باز در بیت المال گذارد؟ کعب الاحبار گفت که باکی نیست. ابوذر گفت: ای فرزند دو یهود! آیا تو دین ما را تعلیم ما می نمایی؟! پس عثمان گفت: بسیار شد آزار تو نسبت به من و اصحاب من!

حکم کرد که او را به شام بردند. و در شام چون اطوار ناپسندیده معاویه را مشاهده نمود، بر او نیز انکار می کرد و او را مذمت می فرمود. روزی معاویه سیصد مثقال شرعی طلا برای او فرستاد. ابوذر به رسول او گفت که این اگر از عطای من است که امسال به من نرسانیده اید، قبول می کنم. و اگر صله و احسان است، مرا حاجتی به آن نیست.


1) سوره مبارکه توبه آیه 34 .

و آن زر را پس فرستاد. چون معاویه قبه خضراء را در دمشق بنا کرد ابوذر به او گفت که ای معاویه! اگر این را از مال خدا ساخته ای، خیانت کرده ای. و اگر از مال خود ساخته ای، اسراف کرده ای. و پیوسته ابوذر در شام می گفت که به خدا سوگند که عملی چند حادث شده است در این زمان، که نه موافق کتاب خدا و نه سنت رسول خداست. به درستی که می بینم که حق ها را فرو می نشانند و باطل ها را ترویج می نمایند و راست گویان را به دروغ نسبت می دهند و حق صالحان را به فاجران می دهند. پس حبیب بن مسلمه قهری به معاویه گفت که ابوذر شام را بر تو فاسد می گرداند؛ چاره ای بکن. (1)

و از جلام بن جندل روایت کرده است که من عامل معاویه بودم در قنسرین در ایام خلافت عثمان. روزی به نزد معاویه آمدم از برای مهمی. ناگاه شنیدم که کسی در در خانه او فریاد می کرد که قطار شتران آمد به سوی شما که آتش جهنّم دربار دارند. خداوندا! لعنت کن آنها را که امر می کنند مردم را به نیکی ها و خود ترک آنها می نمایند. خداوندا! لعنت کن آنها را که نهی می کنند مردم را از بدی ها و خود مرتکب آنها می شوند.

ناگاه دیدم که روی معاویه بسیار متغیر شد و گفت: آیا می شناسی این فریادکننده را؟ گفتم: نه. گفت: جندب بن جناده است. هر روز به در قصر ما می آید و به آنچه شنیدی، ندا می کند. پس گفت او را به قصر درآوردند. ناگاه دیدم که ابوذر را آوردند و در پیش او باز داشتند. معاویه گفت: ای دشمن خدا و رسول! هر روز به نزد ما می آیی و این سخنان می گویی. اگر من می کشتم کسی از اصحاب

محمد را بی رخصت عثمان، هرآینه تو را می کشتم؛ ولیکن در باب تو از او رخصت خواهم طلبید.

جلام گفت: من می خواستم که ابوذر را ببینم؛ زیرا که او از قبیله ما بود. چون نظر کردم، مرد گندم گون باریک بلند بالایی دیدم که موهای ریشش تنک بود. از پیری، پشتش منحنی شده بود.

ابوذر در جواب معاویه گفت که دشمن خدا و رسول نیستم؛ بلکه تو و پدرت دشمن خدا و رسول بودید و برای مصلحت، اسلام را ظاهر کردید و در باطن کافر بودید. و مکرر رسول خدا تو را لعنت کرد و نفرین کرد بر تو که هرگز سیر نشوی. و شنیدم از آن حضرت که میفرمود که چون والی این امت شود مرد گشاده چشم فراخ گلویی که بسیار خورد و هرگز سیر نشود، باید که این امت از شتر او در حذر باشند.

معاویه گفت که آن مرد من نیستم. ابوذر گفت: بلکه تویی. و حضرت مرا خبر داد که تویی. روزی تو بر آن حضرت گذشتی، شنیدم که می فرمود: خداوندا! لعنت کن او را و او را سیر مگردان مگر به خاک. و شنیدم که می فرمود که مقعد معاویه در آتش است.


1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 256/8 و 54/3.

پس آن ملعون خندید و امر کرد که او را حبس نمایند. (1)

و شیخ مفید از بعضی از اهل شام روایت کرده است که چون عثمان ابوذر را به شام فرستاد، هر روز در میان مردم می ایستاد و ایشان را امر می کرد به طاعت خدا و حذر می فرمود از معصیت خدا و از برای ایشان روایت می کرد آنچه شنیده بود از حضرت رسول در فضایل اهل بیت و ترغیب می نمود مردم را بر چنگ زدن به دامان اهل بیت.

پس معاویه این کیفیت را به عثمان نوشت و نوشت که اگر تو را احتیاجی به مردم شام است، به زودی او را بطلب که در اندک وقتی، همه را فاسد می گرداند بر من و تو. والسلام. پس عثمان به او نوشت: اما بعد؛ همین که نامه را می خوانی، بی تأمل ابوذر را به سوی من فرست. والسلام.

پس معاویه ابوذر را طلبید و نامه عثمان را بر او خواند و گفت: به زودی روانه شو به سوی مدینه. پس ابوذر از مجلس آن ملعون بیرون آمد و جهاز بر شتر خود بست و سوار شد. اهل شام نزد او جمع شدند و گفتند: ای ابوذر، خدا تو را رحمت کند اراده کجا داری؟

گفت: مرا به سوی شما فرستادند از روی غضب بر من. و اکنون مرا می طلبند از پیش شما به سوی خود، برای آزار من. و چنین گمان دارم که امر من و ایشان پیوسته چنین خواهد بود تا آن که به راحت افتد نیکوکاری یا مردم به راحت افتند از شر بدکاری.

و روانه شد. چون مردم شنیدند که او بیرون میرود به مشایعت او شتافتند و پیوسته با او رفتند تا به دیر مران رسیدند. ابوذر در آنجا فرود آمد و مردم نیز فرود آمدند. و پیش ایستاد و با ایشان نماز کرد و بعد از نماز ایشان را موعظه فرمود. پس مردم همه او را ندا کردند که خدا سالم دارد تو را و رحمت کند تو را ای ابوذر، ای مصاحب رسول خدا! آیا نمی خواهی که تو را برگردانیم به شهر خود و تو را حمایت کنیم از شر دشمنان تو؟ ابوذر گفت: برگردید، خدا رحمت کند شما را! به درستی که من صبر کننده ترم از شما بر بلاها. و زنهار که پراکنده مشوید و اختلاف در میان خود مکنید.

و روانه شد تا آن که داخل مدینه شد. (2)

و مجلسی رحمه الله از ارباب سیر معتمده نقل کرده است که ابوذر در زمان عمر به ولایت شام رفت و در آنجا بود تا زمان خلافت عثمان. و چون قبایح اعمال عثمان به سمع او رسید، خصوصا قصه اهانت و ضرب عمار، زبان طعن و مذمت بر عثمان بگشاد و آشکارا او را طعن می زد و قبایح اعمال


1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 257/8.

2) الأمالي شيخ مفيد رحمه الله : 161 مجلس 20 4. اواخر روایت تلخیص شده است.

او را بیان می فرمود. و چون از معاویه اعمال شنیعه مشاهده می کرد، او را توبیخ و سرزنش می نمود و مردم را به ولایت خلیفه به حق حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، ترغیب می نمود و مناقب آن حضرت را بر اهل شام می شمرد و بسیاری از ایشان را به تشیع مایل گردانید. و مشهور است که شیعیان که در شام و جبل عامل اکنون هستند، به برکت ابوذر است معاویه حقیقت این حال را به عثمان نوشت و اعلام نمود که اگر چند روز دیگر در این ولایت بماند، مردم این ولایت را از تو منحرف می گرداند.

عثمان در جواب نوشت که چون نامۀ من به تو رسد، البته باید ابوذر را بر مرکب درشت رو نشانی و دلیل عنیفی را با او فرستی که آن مرکب را شب و روز براند تا خواب بر او غالب شود و ذکر من و تو از خاطر او فراموش گردد.

و چون نامه به معاویه رسید، ابوذر را طلب نمود و او را بر کوهان شتری درشت رو برهنه نشانید و مرد عنیفی را با او همراه کرد. و ابوذر مردی دراز بالا و لاغر بود و در آن وقت، پیری، اثر تمامی در او

کرده بود و موی سر و روی او سفید گشته و ضعیف و نحیف شده. دلیل، شتر او را به عنف می راند و شتر جهاز نداشت تا آن که از غایت سختی و ناخوشی که آن شتر می رفت، ران های ابوذر مجروح گشت و گوشت آن بیفتاد و کوفته و رنجور داخل مدینه شد.

چون او را به نزد عثمان آوردند و آن ملعون در او نگریست، گفت: هیچ چشم به دیدار تو روشن مبادا، ای جندب! ابوذر گفت: پدر من، مرا جندب نام کرد و رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا عبدالله نام کرد. عثمان گفت: تو دعوی مسلمانی می کنی و از زبان ما می گویی که خدای تعالی درویش است و ما توانگرانیم؛ آخر کی من این سخن گفته ام؟!

ابوذر گفت که این کلمه بر زبان من نرفته است؛ و لیکن گواهی می دهم که از حضرت رسول شنیدم که فرمود: چون پسران ابی العاص سی نفر شوند، مال خدای تعالی وسیله دولت و اقبال خویش کنند و بندگان خدا را چاکران و خدمتکاران خود گردانند و در دین خدای تعالی خیانت کنند. پس از آن خدای تعالی بندگان خود را از ایشان خلاصی دهد و باز رهاند. (1)

و علی بن ابراهيم ذکر کرده است: چون ابوذر به مدینه داخل شد، علیل و بیمار تکیه بر عصای داده، به نزد عثمان آمد. در آن وقت صد هزار درهم از مال مسلمانان از اطراف آورده بودند و نزد آن ملعون جمع بود و منافقان اصحاب او برگرد او نشسته، نظر بر آن مال داشتند که برایشان قسمت نماید. ابوذر به عثمان گفت که این چه مال است؟


1) عين الحياة: 11.

گفت: صد هزار درهم است که از بعضی از نواحی برای من آورده اند و انتظار می برم که مثل آن را بیاوردند و به آن ضم نمایم و آنچه خواهم، بکنم و به هر که خواهم بدهم.

ابوذر گفت: ای عثمان! صد هزار درهم بیشتر است یا چهار دینار؟ گفت: صد هزار درهم. ابوذر گفت: به یاد داری که من و تو در وقت خفتن به نزد حضرت رسول صلی الله علیه وآله رفتیم؛ دلگیر و محزون بود و با ما سخن نگفت و چون بامداد به خدمت آن حضرت رفتیم، او را خندان و خوشحال یافتیم. گفتیم: پدران و مادران ما فدای تو باد! سبب چیست که دوش چنین مغموم بودی و امروز چنین شادمانی؟ فرمود که دیشب چهار دینار از مال مسلمانان نزد من جمع شده بود و هنوز قسمت ننموده بودم، ترسیدم که مرگ مرا در رسد و آن نزد من مانده باشد. و امروز بر مسلمانان قسمت نمودم و راحت یافته، خوشحال شدم. (1)

پس عثمان به روایت دیگر به کعب الاحبار نظر کرد و گفت که ای کعب! چه حرج باشد امامی را که از بعضی از بیت المال را به مسلمانان دهد و بعضی دیگر را حفظ نماید که تا به مرور ایام به هر که مصلحت داند، صرف نماید؟ (2)کعب گفت: اگر یک خشت از طلا و یک خشت از نقره بسازد، بر او چیزی نیست.

پس ابوذر عصای خود را بر سر کعب زد و گفت: ای یهودی زاده! تو را چه کار است که در احکام مسلمانان نظر نمایی؟! گفته خدا راست تر است از گفته تو خداوند عالم می فرماید که

«الذين يَكْنزونَ الذهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَلْبٍ أَلِيهِ يَوْمَ يُحْى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكُوى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذا ما كنزَتُمْ لِأَنفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْنزُونَ» (3)

ترجمه اش به قول اکثر مفسران این است که آنان که جمع می کنند و گنج می نهند طلا و نقره را و در راه خدا نفقه نمی کنند، بشارت ده ایشان را به عذاب دردناک در روزی که آنچه به گنج نهاده اند را در آتش جهنم سرخ کنند؛ پس داغ کنند بدان، پیشانی ایشان را که در وقت دیدن فقرا، گره بر آن زده اند و پهلوهای ایشان را که از اهل فقر تهی کرده اند، و پشت های ایشان را که بر فقرا گردانیده اند. و گویند به ایشان که این است آن گنج که نهاده بودید برای خود و گمان نفع از آن داشتید؛ پس بچشید و بال آنچه ذخیره می کردید از برای خود.

چون ابوذر این آیات را بخواند، عثمان گفت: تو پیر و خرف شده ای و عقل از توزایل شده است. اگر نه این بود که صحبت رسول خدا را دریافته ای، هرآینه تو را می کشتم.


1) تفسیر القمی رحمه الله : 51/1 .

2) عين الحياة: 13.

3) سوره مبارکه توبه آیه های 34 و 35 .

ابوذر گفت: دروغ می گویی ای عثمان! و قادر بر قتل من نیستی. حبیب من رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا خبر داده است که ای ابوذر! تو را از دین برنمی گردانند و تو را نمی کشند. و اما عقل من این قدر مانده است که یک حدیث در شأن تو و خویشان تو از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله به خاطر دارم. گفت: چه حدیث است؟

ابوذر گفت: شنیدم که آن حضرت فرمود که چون آل ابوالعاص به سی تن رسند، مال های خدا را به ناحق تصرف نموده، در میان خود به نوبت بگیرند؛ و قرآن را به باطل تأویل نمایند و مردمان را به بندگی خود بگیرند و فاسقان و ظالمان را یاور خود گردانند و با صالحان، در محاربه و منازعه باشند.

عثمان گفت: ای گروه صحابه! هیچ یک از شما این حدیث را از پیغمبر شنیده اید؟! همه از برای خوش آمدن او گفتند: نشنیده ایم. عثمان گفت: حضرت علی بن ابی طالب را بخوانید.

پس چون حضرت تشریف آوردند، عثمان گفت که ای ابوالحسن! ببین که این پیر دروغ گوچه می گوید! حضرت فرمود که بس کن ای عثمان! و او را به دروغ نسبت مده که من شنیدم که حضرت رسول در حق او فرمود که: آسمان سبز، سایه نیفکنده بر کسی و زمین تیره، برنداشته سخن گویی را که راست گوتر از ابوذر باشد. جمیع صحابه که حاضر بودند، گفتند: والله که حضرت علی راست می فرماید. ما این حدیث را از پیغمبر شنیده ایم.

پس ابوذر بگریست و گفت: وای بر شما! همه گردن به سوی این مال دراز کرده اید و مرا به دروغ نسبت می دهید و گمان می برید که من بر پیغمبر دروغ می بندم. پس ابوذر رو به آن منافقان کرد و گفت: کی درمیان شما بهتر است؟

عثمان گفت: تو را گمان این است که تو از ما بهتری. گفت: بلی از روزی که از حبیب خود رسول خدا، جدا شده ام، تا حال همین جبه را پوشیده ام و دین را به دنیا نفروخته ام. و شما بدعت ها در دین پیغمبر احداث کردید و برای دنیا، دین را خراب کردید و در مال خدا تصرف ها به ناحق کردید. و خدا از شما سؤال خواهد کرد و از من سؤال نخواهد کرد.

عثمان گفت: به حق رسول تو را سوگند می دهم که از آنچه می پرسم، جواب بگویی. ابوذر گفت که اگر قسم ندهی هم بگویم. عثمان گفت: کدام شهر را دوست می داری؟ گفت: شهر مکه که حرم خدا و حرم رسول است. می خواهم که در آن جا عبادت کنم خدا را تا مرا مرگ در رسد.

گفت: تو را به آنجا نفرستم و تو را نزد من کرامتی نیست. پس ابوذر ساکت شد. عثمان گفت: کدام شهر را دشمن تر می داری؟ گفت: ربذه را که در حالت کفر در آنجا بوده ام. عثمان گفت: تو را به آن جا می فرستم. (1)


1) تفسیر القمی : 51/1.

و به روایت مفید، عثمان از ابوذر پرسید که کدام شهر را بهتر می خواهی؟ گفت: شهری را که محل هجرت من است. گفت: تو هرگز مجاور من نخواهی بود در شهری که من در آن باشم. ابوذر گفت: پس مرا به حرم رسول خدا فرست که در آنجا مجاور شوم. گفت: نخواهم کرد. ابوذر گفت: پس مرا به کوفه فرست که اصحاب حضرت رسول در آنجا هستند. گفت: نه. ابوذر گفت: من شهر دیگر را اختیار نمی کنم. عثمان گفت: برو به ربذه. ابوذر گفت که حضرت رسول مرا امر کرد که بشنو و اطاعت کن و انقیاد نما به هر سو که تو را بکشند؛ اگر چه برای غلام حبشی گوش و بینی بریده باشد. (1)

و به روایت دیگر، عثمان با ابوذر گفت: خدا دیده ای را نزدیک نگرداند به عمرو .

و این مثلی بود در میان عرب. و ابوذر گفت: به خدا سوگند که پدر و مادر من، مرا عمرو نام نکرده اند که تو چنین می گویی؛ ولیکن خدا نزدیک نگرداند کسی را که معصیت خدا کند و مخالفت امر او نماید و تابع خواهش نفس خود گردد.

پس کعب الاحبار برخاست و گفت: از خدا نمی ترسی ای مرد پیر! که بر روی امیرالمؤمنین[!!] چنین سخن می گویی؟! پس ابوذر عصای خود را بلند کرد و بر سر کعب الاحبار زد و گفت: ای پسر دو یهودی! تو را چه کار است با سخن گفتن با مسلمانان؟! به خدا سوگند که هنوز دین یهودیت از دل تو به در نرفته است.

پس عثمان گفت که من و تو در یک خانه نمی باشیم. خرف شده ای و عقل تو رفته است. پس گفت: بیرون برید او را از پیش من و او را بر جهاز شتر سوار کنید، بی آن که چیزی در زیر پای او باشد. و ناقه را تند و درشت برانید و او را برنجانید تا به ربذه برسانید. پس او را در ربذه فرود آورید که تنها در آن جا به سر برد بی یاری و مونسی تا آن که خدا حکم کند در باب او آنچه حکم خواهد کرد.

پس او را به مذلت و خواری بیرون بردند و بدن شریفش را به ضرب عصا می رنجانیدند. و آن ملعون حکم کرد که کسی از مردم مشایعت او نکند. چون این خبر به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رسید، آن قدر گریست که ریش مبارکش از آب دیده اش تر شد و فرمود که آیا چنین سلوک می کنید با مصاحب حضرت رسول صلی الله علیه وآله ؟! «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ الجِعُونَ». (2)

پس به روایت کلینی، حضرت امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و عقیل برادر حضرت اميرالمؤمنین علیه السلام و عمار بن یاسر به مشایعت ابوذر بیرون رفتند. و چون هنگام وداع شد، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود که ای ابوذر تو از برای خدا غضب کردی؛ امید بدار که از برای او غضب


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 710؛ بحار الانوار: 404/22 و 449/31 از الأمالی شیخ طوسی رحمه الله .

2) بحار الانوار: 397/22 البته در روایت «اهكذا يصنع» آمده یعنی: آیا این گونه رفتار می کنند.

کرده ای. این گروه ترسیدند که مبادا تو در دنیای ایشان تصرف نمایی و تو ترسیدی بر دین خود و دین خود را به ایشان نگذاشتی و حفظ کردی. پس تو را از بلاد خود راندند و به بلاها ممتحن ساختند. والله اگر راه های آسمان و زمین را بر کسی ببندند و او پرهیزکار باشد، البته حق تعالی بدرروی از برای او مقرر می فرماید. مونس تو نیست مگر حقیقت تو. و وحشت و تنهایی و دوری تو از باطل است. پس عقیل گفت که ای ابوذ را تو می دانی که ما اهل بیت تو را دوست می داریم و ما می دانیم که تو ما را دوست می داری. تو حق و حرمت ما را از پیغمبر نگاه داشتی و دیگران ضایع کردند مگر قلیلی از اهل حق؛ پس ثواب تو بر خداست. و به جهت محبت اهل بیت رسالت تو را آواره شهر و دیار میک نند. خدا مزد دهد تو را بدان که از بلا گریختن جزع است و عافیت را به زودی طلب نمودن از ناامیدی؛ پس جزع و ناامیدی را بگذار و بر خدا توکل کن و بگو: «حسبي الله ونعم الوكيل».

پس حضرت امام حسن علیه السلام فرمود که ای عم! این گروه با تو کردند آنچه می دانی و خداوند عالمیان بر جمیع امور مطلع و شاهد است. یاد دنیا را به یاد مفارقت از دنیا، از خاطر خود محو نما و سختی های دنیا را به امید راحت های عقبا، بر خود آسان کن. و بر بلاها صبر نما تا چون پیغمبر را ملاقات نمایی، از تو خوشنود و راضی باشد.

پس امام حسین علیه السلام گفت: ای عم! خداوند عالمیان قادر است که بدل نماید این حالت شدت را به حالت رخاء. و خدا را بر وفق حکومت و مصلحت هر روز تقدیری و کاری است. این گروه، دنیای خود را از تو منع کردند و تو دین خود را از ایشان منع کردی و تو چه بسیار بی نیازی از آنچه ایشان از تو منع کردند و ایشان بسی محتاج اند به آنچه تو از ایشان منع نمودی. بر تو باد به صبر که عمده

خیر در شکیبایی است و شکیبایی از صفات کریمه است. و جزع را بگذار که نفعی نمی دهد.

پس عمار گفت که ای ابوذر! خدا به وحشت و تنهایی مبتلا کند کسی را که تو را به وحشت انداخت. و خدا بترساند کسی را که تو را ترسانید. والله که مردم را باز نداشت از گفتن سخن حق مگر میل به دنیا و محبت آن و به خدا سوگند که طاعت الهی با جماعت اهل بیت است و پادشاهی دنیا از کسی است که به زور متصرف شود. این گروه، مردم را به سوی دنیا خواندند و مردم ایشان را اجابت نمودند و دین خود را به ایشان بخشیدند؛ پس زیان کار دنیا و آخرت شدند و این است خسران عظیم.

پس ابوذر در جواب ایشان گفت که بر شما باد سلام و رحمت و برکت های الهی! پدر و مادرم فدای این روها باد که می بینم به درستی که هرگاه شما را می بینم، حضرت رسول را به خاطر می آورم. و مرا در مدینه کاری و دل بستگی و انسی به غیر از شما نیست. بودن من در مدینه، بر عثمان گران آمد؛ چنانچه بودن من در شام، به معاویه دشوار بود.

عثمان سوگند خورد که مرا از مدینه به شهری از شهرها فرستد. از او درخواستم که مرا به کوفه فرستد، ترسید که من مردم کوفه را بر برادرش بشورانم. قبول نکرد و قسم یاد کرد که مرا به جایی فرستد که در آن جا مرا مونسی نباشد و آواز دوستی به گوش من نرسد.

والله که من به جز از خداوند خود، انیسی و مصاحبی نمی خواهم و چون خدا با من است از تنهایی پروایی ندارم. او مرا در جمیع امور کافی است و خداوندی به جز او نیست. بر او توکل دارم و اوست خداوند عرش عظیم و بر همه چیز قادر و توانا. و صلات و درود بر محمد و اهل بیت طاهرین و طیبین او باد! (1)

و به روایت دیگر چون نظر ابوذر به حضرت امیرالمومنین و حسنین علیهم السلام افتاد، به جانب ایشان میل کرد و بر مفارقت ایشان گریست و گفت: پدر و مادرم فدای این روها باد! هرگاه که این روهای مبارک را می بینم، رسول خدا را به خاطر می آورم و مرا برکت فرا می گیرد به دیدن این روها.

پس دست به جانب آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! من ایشان را دوست می دارم و اگر عضو عضو مرا از هم جدا کنند برای محبت (2)ایشان ترک آن نخواهم کرد برای طلب رضای تو و طلب ثواب آخرت پس برگردید؛ خدا رحمت کند شما را! و از خدا سؤال می کنم که خلافت نماید مرا در میان شما به نیکوترین خلافتی.

پس ایشان وداع کردند او را و برگشتند و می گریستند بر مفارقت او. (3)

و ابن ابی الحدید از ابن عباس روایت کرده است که چون عثمان، ابوذر را از مدینه بیرون کرد به جانب ربذه، امر کرد که در میان مردم ندا کنند که کسی به ابوذر سخن نگوید و به مشایعت او بیرون نرود. و مروان بن حکم را موکل کرد که او را از مدینه برد. پس از ترس عثمان هیچ کس به مشایعت او بیرون نرفت [ به جز ] علی بن ابی طالب و حسن و حسين وعقيل وعمار بن یاسر که ایشان به مشایعت او بیرون رفتند و چون به او رسیدند، حضرت امام حسن علیه السلام به ابوذر مشغول سخن شد. مروان گفت که ای حسن! مگر نمی دانی که عثمان نهی کرده است از سخن گفتن به این مرد؟ اگر نمی دانی بدان!

پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تازیانه خود را بلند کرد و بر میان دو کش راحله او زد و گفت: دور شو! خدا تو را قبیح گرداند و به سوی آتش فرستد!


1) الکافی: 206/8 ح 251.

2) در نسخ «حجت» بوده که طبق روایت بحار این گونه ثبت شد.

3) بحار الانوار: 397/22 .

پس مروان غضب ناک به سوی عثمان برگشت و آن ملعون را به آنچه گذشته بود، خبر داد. عثمان بسیار در غضب شد. (1)

و چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با یاران خود از وداع ابوذر فارغ شدند و به سوی مدینه برگشتند، مردم به حضرت گفتند که عثمان با تو در غضب است؛ به سبب آن که مشایعت ابوذر کرده ای. حضرت فرمود که غضب او بر من مانند غضب اسب است بر دهنه لجام که هرچند او را می جاید، سودی نمی بخشد. (2)

پس چون نظر آن ملعون بر حضرت افتاد، گفت: چه چیز تو را باعث شد که رسول مرا برگردانیدی و امر مرا سهل شمردی؟ حضرت فرمود که رسول تو خواست مرا برگرداند، من او را برگردانیدم. و امر که تو کنی که خلاف فرموده خدا باشد، ما به آن عمل نخواهیم کرد.

و میان آن ملعون و آن حضرت برهم خورد، سخنان ناخوش گذشت و حضرت غضب ناک از مجلس او برخاست. و چون عثمان مصلحت خود را در آن ندید که اصلاح کند، جمعی از اصحاب را به میان انداخت که اصلاح کردند در میان او و آن حضرت. (3)

و برقی از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که روزی در ربذه ابوذر را دیدند که درازگوش خود را آب می داد. گفتند: ای ابوذر! آیا کسی نداری که این درازگوش را آب دهد؟

گفت: شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه وآله که هر دابه ای چون صبح می شود، می گوید: «خداوندا! روزی کن مرا مالک شایسته که مرا سیر کند از علف و سیراب گرداند از آب و مرا زیاده از طاقت من بار نکند.» پس به این سبب می خواهم که خود، آب دهم آن را. (4)

و شیخ مفید روایت کرده است که عثمان ابوذر را از مدینه بیرون کرد به سوی ربذه و مدتی ابوذر در ربذه ماند؛ پس برگشت به سوی مدینه و به نزد عثمان آمد و مردم دو صف در برابر او ایستاده بودند. و گفت: ای عثمان! مرا از زمین خود بیرون کردی و به زمینی فرستادی که در آن جا زراعتی و حیوانی ندارم مگر چند گوسفند قلیلی و خادمی ندارم مگر کنیز آزاد کرده ای و سرسایه ندارم مگر سایه درختان. پس به من بده خادمی و گوسفندی چند که به آنها تعیش نمایم.

پس عثمان رو از او گردانید. و باز ابوذر از برای اتمام حجت به جانب دیگر رفت و آن سخن را


1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 252/8.

2) بحار الانوار: 408/22 ح 26.

3) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 254/8 با تلخيص.

4) المحاسن: 626/2 ح 91.

اعاده کرد. چون آن ملعون جواب نگفت، حبیب بن مسلمه گفت: ای ابوذر! من هزار درهم به تو می دهم و خادمی و پانصد گوسفند.

گفت: این ها را به کسی ده که از من محتاج تر باشد. من از تو چیزی نمی خواهم. و حقی که خدا در کتاب خود برای من مقرر ساخته است، از او می طلبم.

در آن وقت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام حاضر شد و عثمان به آن حضرت خطاب کرد که این بی خرد را چرا از من دور نمی گردانید؟! حضرت فرمود که بی خرد کیست؟ گفت: ابوذر. حضرت فرمود که او بی خرد نیست. من شنیدم از رسول خدا صلى الله عليه وسلم که در حق او می گفت که «آسمان سایه نیفکنده است و زمین برنداشته است سخن گویی را که راست گوتر از ابوذر باشد.» او را به منزله مؤمن آل فرعون قرار داده که اگر دروغ گوید، ضرر دروغش بر خودش عاید می شود و اگر راست گوید، به بعضی از آن چیزها که شما را وعده می دهد به شما خواهد رسید. (1)

و على بن ابراهیم و شیخ کلینی روایت کرده اند که ابوذر را پسری بود ذر" نام و در ربذه وفات یافت. ابوذر چون او را دفن کرد، بر سر قبر وی ایستاد. پس دست بر سر قبر وی نهاد و گفت: ای ذر، خدا تو را رحم کند! به درستی که خوش خلق و نیکوکردار بودی به پدر و مادر چون از دنیا رفتی، من از تو راضی بودم. بر من از رفتن تو نقصی راه نیافته و مرا به غیر حق تعالی حاجتی نیست و از دیگری امید نفع ندارم که از رفتن او دلگیر باشم. و اگر نه احوال بعد از مرگ می بود، آرزو داشتم که به جای تو باشم. مرا اندوه بر تو مشغول ساخته است از اندوه از برای تو. والله که گریه از برای تو نکردم؛ بلکه بر تو گریستم. کاشکی می دانستم که با تو چه گفتند و تو در جواب ایشان چه گفتی.

خداوندا! حقی چند از برای خود بر او واجب گردانیده بودی و حقی چند برای من بر او فرض گردانیده بودی. الهی! من حقوق خود را به او بخشیدم؛ تو نیز حقوق خود را به او ببخش و از او عفو فرما که سزاوارتری به جود و کرم، از من .

و ابوذر را گوسفندی چند بود که معاش خود و عیال خود را به آنها می گذرانید. آفتی در میان آن ها به هم رسید و همگی تلف شدند. و زوجه اش نیز در ربذه وفات یافت و همین ابوذر مانده بود و دختری که نزد وی می بود. دختر ابوذر گفت که سه روز بر من و پدرم گذشت که هیچ به دست ما نیامد که بخوریم و گرسنگی بر ما غلبه کرد. پدر من گفت که ای فرزند! بیا تا به این صحرای ریگستان رویم؛ شاید گیاهی به دست آوریم و بخوریم.


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 710؛ بحار الانوار: 404/22 و 449/3 از الأمالی شیخ طوسی رحمه الله ؛ مجموعة ورام: 93/2.

چون به صحرا رفتیم چیزی به دست ما نیامد، پدرم ریگی جمع نمود و سر خود را بدان گذاشت. نظر کردم، چشم های او را دیدم که می گردد و به حال احتضار افتاده. گریستم و گفتم: ای پدر! من با تو چه کنم در این بیابان، با تنهایی و غربت؟! گفت: ای دختر مترس! که چون من بمیرم، جمعی از اهل عراق بیایند و متوجه امور من شوند. به درستی که حبیب من رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا در غزوه تبوک چنین خبر داده. ای دختر! چون به عالم بقا رحلت نمایم، عبا را بر روی من بکش و بر سر راه عراق بنشین و چون قافله پیدا شود نزدیک برو و بگو که ابوذر که از صحابه رسول خداست وفات یافته.

دختر گفت که در این حال جمعی از اهل ربذه به عیادت پدرم آمدند و گفتند: ای ابوذر! چه آرزو داری و از چه شکایت داری؟ گفت: از گناهان خود.

گفتند: چه چیز خواهش داری؟ گفت: رحمت پروردگار خود را می خواهم.

گفتند: آیا طبیبی میخواهی که از برای تو بیاوریم؟ گفت: طبیب مرا بیمار کرد. طبیب، خداوند عالمیان است و درد و دوا از اوست.

دختر گفت: چون نظر وی بر ملک الموت افتاد، گفت: مرحبا! به درستی که در هنگامی آمده است که نهایت احتیاج به او دارم. رستگار مباد کسی که از دیدار تو نادم و پشیمان گردد. خداوندا! مرا زود به جوار رحمت خویش برسان. به حق تو سوگند که میدانی که همیشه خواهان لقای تو بوده ام و هرگز کاره مرگ نبوده ام.

دختر گفت: چون به عالم قدس ارتحال نمود، عبا بر روی او کشیدم و بر سر راه قافله نشستم. جمعی پیدا شدند. به ایشان گفتم که «ای گروه مسلمانان! ابوذر مصاحب حضرت رسول الله وفات یافته.» ایشان فرود آمدند و بگریستند و او را غسل دادند و کفن کردند و بر او نماز گذاردند و دفن کردند. و مالک اشتر در میان ایشان بود.

مروی است که مالک گفت: من او را در حله ای کفن کردم که با خود داشتم و قیمت آن چهار هزار درهم بود. (1)

احمد بن اعثم کوفی نقل کرده است که جمعی که در تجهیز ابوذر حاضر بودند احنف بن قیس تميمي و صعصعة بن صوحان العبدى وخارجة بن الصلت التميمي و عبد الله بن مسلمة التميمي و هلال بن مالک المزنى و جرير بن عبدالله البجلى و اسود بن يزيد النخعى و علقمة بن قيس النخعی و مالک اشتر بودند. (2)


1) عين الحياة: 18.

2) تفسیر القمی رحمه الله : 295/1 با مقداری تلخیص.

و شیخ کشی از علقمة بن اسود نخعی روایت کرده است که گفت: من با مالک اشتر و جماعتی متوجه حج گردیدم. چون به ربذه رسیدیم، زنی را دیدیم بر سر راه نشسته و می گوید که ای بندگان خدای مسلمانان! اینک ابوذر مصاحب رسول خدا صلى الله عليه وسلم در این غربت وفات یافته است و من کسی ندارم که مرا یاری کند بر دفن او.

پس ما به یکدیگر نظر کردیم و خدا را شکر کردیم که چنین نعمتی ما را روزی کرده است که تجهیز نماییم چنین بزرگواری را. و از مصیبت او بسیار محزون شدیم و گفتیم: (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) و با آن زن رفتیم و متوجه تجهیز ابوذر شدیم و در میان خود نزاع کردیم در کفن کردن او و هر یک می خواستیم که از مال خود بکنیم تا آن که قرار دادیم که همه مساوی از مال خود بدهیم و همه یاری یکدیگر کردیم بر غسل او.

چون فارغ شدیم، مالک اشتر پیش ایستاد و بر او نماز گذاردیم. و چون او را دفن کردیم، مالک اشتر نزد قبر او ایستاد، گفت: خداوندا! این است ابوذر از صحابه رسول تو تو را عبادت کرد در میان عبادت کنندگان و جهاد کرد از برای رضای تو با مشرکان و هیچ امر از امور دین تو را تغییر و تبدیل نکرد؛ ولیکن بدعتی چند در دین تو دید و انکار کرد آنها را به زبان و دل خود. به این سبب جفا کردند بر او و او را از دیار خود راندند و از حقوق خود محروم گردانیدند و او را حقیر شمردند. پس مرد تنها و غریب. خداوندا! درهم شکن شوکت آن کسی را که او را از حق خود محروم گردانید، از محل هجرت او و حرم رسول تو، او را بیرون کرد.

و ما همه دست برداشتیم و گفتیم: آمین. پس آن زن گوسفند بریانی را حاضر کرد و گفت: ابوذر قسم داده است شما را که از این مکان حرکت نکنید تا آن که به این طعام چاشت کنید. پس چاشت کردیم و بار کردیم. (1)

و از علی بن ابراهیم و کلینی مروی است که دختر ابوذر گفت که من پیوسته در سر قبر او می بودم و نمازی که او می کرد، می کردم و روزه ای که او می داشت، به جای می آوردم. شبی نزد قبر او خوابیده بودم؛ او را به خواب دیدم که قرآن در نماز شب می خواند، چنانچه در حال حیات می خواند. به او گفتم: ای پدر! خداوند با تو چه کرد؟

گفت: ای دختر! نزد پروردگاری رفتم؛ او از من خوشنود شد و من از وی راضی شدم؛ کرم ها فرمود و مرا گرامی داشت و عطاها بخشید. اما ای دخترا عمل بکن و مغرور مشوى. (2)


1) رجال الکشی: 65 البته روایت از محمد بن عقلمة بن اسود است.

2) تفسیر القمی رحمه الله : 296/1؛ بحار الانوار: 430/22؛ عين الحياة: 18.

از اکثر تواریخ محکی است که به جای دختر ابوذر، زن ابوذر را نقل کرده اند. (1)

مؤلف گوید که: باز به جهت ابوذر، مسلمان چندی به هم رسید که او را غسل دادند و کفن نمودند و نماز کردند و دفن نمودند؛ آیا فریاد رسی به جهت زینب خاتون و سکینه و سایر زنان اهل بیت به هم رسید که بدن پاره پارۀ امام حسین علیه السلام که به روایت مجلسی، چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر داشت. (2)تجهیز نمود، دفن نماید؟! با وجود این که تلاوت می نمود این آیه را: (قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) (3)و در عوض دوستی، آن جامه کهنه را که در زیر لباس خود پوشیده بود، بر آوردند و به جهت انگشتری، انگشت مبارکش را بریدند و به جهت بند زیرجامه، دست مبارکش را قطع نمودند (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ). (أَلَا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظَّالِمِينَ). (4)

و ابن قولویه روایت کرده است از مردی از اهل بیت المقدس که گفت: به خدا سوگند که ما اهل بيت المقدس و نواحی آن، در پسین روزی که حسین بن علی شهید شد، دانستیم که آن حضرت شهید شده است. راوی گفت: چگونه دانستید؟ گفت: هیچ سنگ و کلوخی را برنداشتیم مگر آن که از زیر آن خون تازه ای می جوشید و دیوارها مانند خون سرخ شده بود و سه روز خون تازه از آسمان بارید و در میان شب شنیدیم صدای منادی را که ندا میکرد به شعری چند که مضمون آنها این بود:

آیا امید دارند امتی که کشتند حسین را شفاعت، جد او را در روز حساب؟! معاذ الله! نخواهند یافت شفاعت سید مختار و حیدر کرار را. و کشتید بهترین سواران معرکه شجاعت را و بهترین جوانان و پیران هر جماعت را !

و سه روز آفتاب تیره و گرفته بیرون می آمد و ستاره ها در روز پیدا بودند. چون اندک وقتی گذشت خبر رسید که ابتدای ظهور این غرایب آثار در روز شهادت جگرگوشه سید ابرار بوده است. (5)

و از زهری روایت شده است که چون حسین بن علی علیه السلام شهید شد، هر سنگ ریزه ای که در بیت المقدس برمی داشتند، از زیر آن خون رنگین می جوشید. (6)


1) عين الحياة: 19.

2) عين الحياة: 527.

3) سوره مبارکه شوری آیه 23 .

4) سوره مبارکه شعراء آیه 227 و سوره مبارکه هود علیه السلام آیه 18.

5) كامل الزيارات: 77 باب 24 ح 2.

6) كامل الزيارات: 76 باب 24 ح 3 و ص 92 باب 28 20.

و از امام محمد باقر علیه السلام مروی است که گریستند بر حسین بن علی علیه السلام ، آدمیان و جنیان و مرغان و وحشیان؛ تا این که آبهای دیده خود را همه فروریختند. (1)

و ابن قولویه روایت کرده است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روزی به نزد حضرت امام حسین علیه السلام آمد و دست مبارک بر سر او گذاشت و فرمود: ای فرزند! حق تعالی جماعتی را تعبیر کرده است در قرآن که بر هلاک ایشان، زمین و آسمان نگریست. و به خدا سوگند که تو را خواهند کشت و آسمان و زمین بر تو خواهند گریست. (2)

و از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که از برای قتل حسین علیه السلام ، آسمان و زمین گریستند و سرخ شدند. (3)

و به روایت دیگر: فرمود که آسمان برحسین بن علی و یحیی بن زکریا صلوات الله عليهما. گریست و بر احدی غیر ایشان نگرییست. راوی پرسید که گریۀ آسمان چه بود؟ فرمود که چهل روز سرخ طلوع می کرد و سرخ غروب می کرد. (4)

و ايضاً روایت کرده است که زن صالحه ای از اهل کوفه گفت که چون حضرت سید الشهداء را شهید کردند ، تا یک سال و نُه ماه، آسمان مانند خون سرخ بود که آفتاب دیده نمی شد . (5)

و ايضاً روایت کرده است از جمعی از اهل کوفه که چون آن حضرت شهید شد، آسمان خاک سرخ بر مردم بارید. (6)

و ايضاً از حضرت علی بن الحسین علیه السلام روایت کرده است که از روزی که آسمان را آفریده اند بر کسی نگریسته است مگر بر یحیی و پدرم حسین علیهما السلام.

راوی پرسید که گریۀ آسمان چگونه بوده است؟ فرمود که چون جامه را در هوا باز می داشتند، رشح خون بر آن ظاهر می شد، مانند خون کیک که در جامه ظاهر می شود. (7)

وايضاً از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که قاتل امام حسین علیه السلام ولد الزنا بود و قاتل يحيى بن


1) كامل الزيارات: 79 باب 26 ح 1؛ بحار الانوار: 205/45 باب 40 ح 8.

2) كامل الزيارات: 89 باب 28 ح 2.

3) كامل الزيارات: 89 باب 28 ح3.

4) كامل الزيارات: 89 باب 28 ح 4.

5) كامل الزيارات: 89 باب 28 ح 5.

6) كامل الزيارات: 90 باب 28 ح 11 .

7) كامل الزيارات: 90 باب 28 ح 12 .

زکریا ولد الزنا بود. و چون آن امام مظلوم را شهید کردند، تا یک سال آسمان سرخ بود. و گریستند آسمان ها و زمین بر حسین و بریحیی بن زکریا و سرخی آسمان گریه آن بود. (1)

و این شهر آشوب روایت کرده است از زنی از قبیله ازد که چون حسین بن علی را شهید کردند، آسمان خون بارید و در قبیله ما چاه ها و ظرف ها پر از خون شد. (2)

و ايضاً از غرفة بن عبد الله روایت کرده است که روزی در میان روز از آسمان باران بارید. چون به جامه های سفید خود نظر کردیم همه از خون رنگین شده بود. و چون شتران را بردند که آب بدهند آب ها خون شده بود. چون خبر رسید، همان روزی بود که حضرت امام حسین علیه السلام شهید شده بود. (3)

و از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که آسمان بر حسین علیه السلام چهل روز خون گریست. (4)

و از ام سلیم روایت کرده است که چون آن حضرت را شهید کردند، از آسمان خون بارید که خانه ها و دیوارها سرخ شد. (5)

و از تفسیر ثعلبی و غیر آن روایت کرده اند که این حمرتی که در افق ظاهر می شود، بعد از قتل آن حضرت به هم رسید. (6)

و از تاریخ نسوی از اسود بن قیس مروی است که چون آن حضرت را شهید کردند، سرخی از جانب مشرق بلند شد و سرخی از جانب مغرب بلند شد و در میان آسمان نزدیک شد که به یکدیگر برسند؛ تا شش ماه چنین ماند. (7)

و از قبیل مروی است که چون آن حضرت را شهید کردند، آفتاب گرفت و تاریک شد؛ به مرتبه ای که ستاره ها در میان روز ظاهر شد و ما گمان کردیم که قیامت برپا شده است. (8)

و از ام احیا مروی است که از روز شهادت آن حضرت، تا سه روز هوا تاریک شد و هر سنگی که


1) كامل الزيارات: 93 باب 28 ح 21 .

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4. البته در روایت «حبابنا وجرارنا (الحبّ: کوزه بزرگ یا خم و سبوی بزرگ، الجرة: کوزه بزرگ) است.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4؛ بحار الأنوار: 215/45. اسم راوى قرطة» آمده و در بحار «قرظة».

4) مناقب آل أبي طالب : 54/4 .

5) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4 .

6)

7) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4 فصل في آياته بعد وفاته علیه السلام .

8) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4.

برمی داشتند، از زیرش خون می جوشید. (1)

و شیخ طوسی از عمار بن ابی عمار روایت کرده است که در روز قتل حضرت امام حسین علیه السلام ، آسمان خون تازه بر زمین بارید. (2)

مؤلف گوید که: در رودبار قزوین، در قریه زرآباد، درخت چناری است که هر سال در شب عاشورا خون تازه از او جاری می شود. و این معروف است و حقیر خود ملاحظه نمودم. و مذکور است که در نادری از سنوات، در روز عاشورا جاری می شود.

و در سفر مکه معظمه به «حمات» رسیدیم؛ رفتیم در میان باغات به مسجدی که مسمی بود به مسجد الحسین. در شبستان آن مسجد در دیوار سنگی منحرف منصوب بود که در میان آن سنگ، خون منجمدی دیدم، از خادم آن مسجد پرسیدم؛ گفت: هر سال در شب عاشورا از این سنگ خون جاری می شود. تا مدت هفت سال یا هشت سال است که من خادم این مسجد [م] چنین دیدم و اشخاصی که سابق بر این خادم بودند، چنین می گفتند. و مکرر صدای قرآن از این مکان می شنوم.

چون از مسجد بیرون آمدم، از بعضی از اهل حمات پرسیدم؛ گفت: این قصه معروف است.

و در کتاب مقتل یکی از علمای اثناعشری، از ابن عباس منقول است که گفت: روزی در مدینه نماز صبح را در عقب سر پیغمبر صلی الله علیه وآله به جا آوردیم؛ در مسجد آن جناب که الحال هست. چون آن حضرت از تعقیب فارغ شد، روی مبارک خود را به طرف ما گردانید و پشت به محراب داد و مانند شب چهارده می درخشید. پس موعظه فرمود به احادیث چندی که گویا آب سرد بر جگر تشنه می ریزند و ما را مشتاق به بهشت می نمود و از جهنم می ترسانید و ما بسیار مسرور و خوشحال بودیم. ناگاه آن حضرت سر بالا کرد و صورت او شکفته گردید. پس نظر نمودیم به در مسجد؛ دیدیم که حسنین می آیند و دست راست امام حسن علیه السلام را به دست چپ امام حسین علیه السلام و می فرمایند که:

مَنْ مِثلُنا وقد جَعَلَ اللهُ جَدَّنا أفضل أهل السماوات والأرضين وأبانا خير أهل المشرق والمغرب وأمنا أهلَ الجنة سيدة نساء العالمين وجدَتَنا أم المؤمنين ونحنُ سيدا شباب أهلِ الجنَّةِ أجمعين ؟!

یعنی: کیست مثل ما و حال آن که حق تعالی گردانیده است جد ما را بهترین اهل آسمان ها و زمین ها، و پدر ما را بهترین اهل مشرق و مغرب. و مادر ما را از اهل بهشت و سیده زنان عالمیان، وجده ما را مادر مؤمنان، و ما را دوسید جوانان اهل بهشت؟!


1) ر.ک: بحار الانوار: 216/45 البته نام راوی در بحار: ام حیان.

2) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 330 مجلس 11 ح 106.

ابن عباس گوید: زیاد شد سرور و خوشحالی ما؛ و هر یک از ما بشارت و تهنیت دادیم آن دیگری را که در پهلوی او بود، به دوستی آل محمد و بیزاری از دشمنان ایشان.

پس مرتبۀ دیگر نظر نمودیم بر رسول خدا، ناگاه دیدم که اشک های دیده های آن حضرت بر رخساره مبارکش جاری است. گفتم: سبحان الله! این وقت فرح و سرور است؛ این گریه از کجاست؟! خواستم که عرض کنم که در آن حال پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود که خدا صبر دهد مرا بر آنچه به شما می رسد های دو فرزند من! بعد از من.

پس آن حضرت التفات فرمود به سوی ما و فرمود که خدا صبر دهد هر که را از شما که باقی بماند و ببیند آنچه را که به ایشان واقع می شود.

پس گریه و ناله آن حضرت زیاد شد و می فرمود که خدا صبر دهد آن شیعیان مرا و شیعیان پدر و مادر ایشان را که بعد از من می آیند، از آنچه این دو نور دیده ام ملاقات می کنند.

پس ما اراده نمودیم که از آن حضرت سؤال نماییم که ناگاه آن حضرت حسین را بر کنار خود خواند و امام حسن را بر ران راست نشانید و امام حسین را بر ران چپ و فرمود: «بأبي أبيكما وأمي أمكما !» یعنی: پدرم فدای پدر شما و مادرم فدای مادر شما باد!

پس دهان مبارک خود را بر دهان مبارک امام حسن علیه السلام گذارد و مدت طولانی می بوسید و می بویید و اشک های او بر روی شریفش می ریخت. پس گلوی امام حسین علیه السلام را بوسید و مدتی دهان خود را بر گلوی او گذارده بود و گریه می کرد و اشک هایش بر روی منورش جاری بود. و ما از گریه آن حضرت به گریه درآمدیم و سبب آن را نمی دانستیم.

پس حضرت امام حسین علیه السلام گریه کنان به نزد مادر خود رفت و می گریست و ناله می نمود. و چون خاتون قیامت آن جناب را گریان دید ، از جا جست و اشک های دیده های آن حضرت را به آستین پاک کرد و فرمود: «فداك أمك ! ما يبكيك؟» یعنی: مادرت به فدای تو باد! چرا گریه می کنی؟

پس گریه آن حضرت بیشتر شد و حضرت فاطمه از گریه او به گریه درآمد و فرمود: ای نور چشم من و ای میوۀ دل من و ای جان من و ای روح روان من! چرا گریه می کنی؟ خدا چشم های تو را نگریاند! مرا خبر ده از سبب گریه خود.

حضرت امام حسین علیه السلام جواب نداد. خاتون قیامت فرمود: به حق من بر تو و به حق جد بزرگوار و پدر عالی مقدارت ای نور دیده! بگو که چرا گریه می کنی؟

آن حضرت گفت: «يا أماه ! جدّي ملني من كثرة تردّدي إليه يعنى ای مادر جان! جد بزرگوارم از

من ملول شده است، از بسیاری آن که من نزد او آمد و شد می کنم. حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: «فداك نفسي! لماذا؟ یعنی جان من فدای تو باد برای چه از تو ملول شده است؟

آن حضرت گفت: ای مادر! بدان که من با برادرم حسن رفتیم به خدمت جد بزرگوار خود و اصحاب او در گرد او بودند. پس برادرم حسن را طلبید و بر ران راست خود نشانید. بعد مرا طلب نمود و بر ران چپ خود نشانید. به این هم راضی نشد تا آن که دهان او را بوسید و دهان مرا نبوسید و گلوی مرا بوسید. و اگر جدم مرا دشمن نمی داشت، می بایست مثل برادرم دهان مرا ببوسد. ای مادر! دهان مرا ببین که آیا در آن چیزی هست که جدم از آن کراهت داشته؟

حضرت فاطمه فرمود: به خدا قسم که در دهان تو چیز ناخوشی نیست و در دل جد تو به قدر خردلی از بغض تو نیست. آن حضرت گفت بلکه باشد؛ و گرنه این اعراض از چیست؟!

خاتون قیامت آن حضرت را به این کلمات تسلی می داد که ای نور دیده مکرر شنیده ام که جدت می فرمود: «حسين مني وأنا من حسين. ألا ومن أذى شعرة من حسين فقد آذاني» یعنی: حسین از من است و من از حسینم. آگاه باشید که هر که اذیت برساند یک موی از حسین مرا، پس به تحقیق اذیت رسانیده است مرا.

و مکرر دیده ام که تو را به دوش خود سوار کرده، می فرمود: «ألا ومن أحب حسينا فقد أحبني» يعنى: آگاه باشید که کسی که دوست دارد حسین را، پس به تحقیق که مرا دوست داشته است.

ای فرزند! قسم به خدا که تو روزی در گهواره گریه می کردی و آن حضرت بر در حجره من گذشت و شنید صدای گریه تو را، پس داخل حجرة من شد، فرمود: « يا فاطمة سكنيه فإن بكائه يؤذيني» يعنى: ای فاطمه! ساکن کن حسین را. به درستی که گریه او مرا اذیت می رساند و دل مرا به درد می آورد.

و روزی آن حضرت دید که تو گریه می کنی؛ فرمود: یعنی: «یا فاطمة! سكينه لأن الملائكة تتأذى من بكائه»، یعنی ای فاطمه! حسین را ساکن نما به درستی که ملائکه اذیت می کشند از گریه او.

و وقتی تو بیمار شدی، از جبرئیل درخواست نمود که تعویذی به جهت تو بیاورد. ای نور دیده! آیا به خاطر نداری روزی را که تو و برادرت با یکدیگر در خدمت آن حضرت کشتی گرفتید و آن حضرت فرمود: «إيهاً يا حسن!» یعنی ای حسن! حسین را بر زمین انداز من گفتم: ای پدر بزرگوار! چگونه جرئت می دهی بزرگ تر را بر کوچک تر؟! فرمود: ای دختر من! جبرئیل است می گوید: «ایها یا حسین!» پس چگونه ای فرزند! از تو ملول شده است؟! لکن بیا به خدمت جدت برویم.

پس حضرت فاطمه دست امام حسین را گرفت و هر دو می گریستند. و چادر عصمت بر سر

کرد و از حیا، جامه او به زیر پای او کشیده می شد. و متوجه مسجد گردید.

ابن عباس می گوید: ما چون حضرت فاطمه را دیدیم، هر یک از ما به ناحیه ای از نواحی مسجد خود را پنهان کردیم مگر امیرالمؤمنین علیه السلام . چون پیغمبر صلی الله علیه وآله حضرت فاطمه و امام حسین را دید، آه سرد از دل پردرد برکشید. و اشک از دیده های حضرت فاطمه روان بود و به آستین مبارک خود پاک می نمود. پس گفت: السلام عليك يا أبتاه! حضرت فرمود: وعليك السلام يا فاطمة ورحمة الله وبركاته. حضرت فاطمه عرض کرد: ای سید فاطمه! حسینم را شکسته خاطر فرمودی. آیا نفرمودی که حسين ريحانه من است که از بوی خوش او لذت می برم؟ آیا نفرمودی که: «الحسین زین السماوات والأرضين يعنى: حسین زینت آسمان ها و زمین هاست؟ آیا نفرموده ای که «أشم رائحة الجنة من الحسین؛ یعنی: بوی بهشت را از حسین می شنوم؟ پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود: بلی، گفته ام ای دختر!»

حضرت فاطمه عرض کرد: پس چرا نبوسیده ای او را مانند بوسیدن برادرش؟ و الحال او از این جهت گریه می کند. هر چه او را ساکت می کنم، ساکت نمی شود و هر چند او را تسلی می دهم، تسلی نمی یابد و هر کار می کنم، از گریه خاموش نمی گردد. حضرت فرمود:

یا بنتاه ! هذا سر أخاف عليك إذا سمعته ينكدر عيشك وينكسر قلبك !

یعنی: ای دختر من! در این سری است که می ترسم بر تو اگر بشنوی آن را عیش تو منکدر می گردد و قلب تو می شکند.

فاطمه عرض کرد: به حق تو ای پدر بزرگوار! که آن را از من مخفی مدار .

پس رسول خدا گریست و فرمود: (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) ای دختر! جبرئیل از جانب رب جلیل مرا خبر داده است که:

إن الحسن يموت مسموماً تسمه زوجة له اسمها جعيدة بنت الأشعث بن القيس الكوفي !

یعنی: به درستی که حسن از دنیا می رود زهر داده شده و زهر میدهد او را زوجه او که نام او جعیده است که دختر اشعث کوفی است.

پس من موضع زهر را بوسیدم. آه!

والحسين يموت منحوراً بسيف الشمر بن ذي الجوشن الضبابي الكوفي لعنه الله فشممته بعد تقبيلي موضع نحره !

یعنی: و حسین از دنیا می رود گلو بریده شده به شمشیر شمر بن ذي الجوشن ضبابی کوفی. پس من گلوی او را بوییدم و بوسیدم.

فاطمه گریست، گریستن شدیدی و از پردۀ جگر ناله و فریاد برآورد. و ما به گریه درآمدیم. و فاطمه طپانچه بر روی خود زد و خاک مسجد را بر سر نمود. و زنان مهاجر و انصار جملگی بر دور او جمع شدند شدند و صداهای خود را به گریه و ناله بلند نمودند. و چنان شیونی در مسجد برپا شد که مسجد با هر که در او بود، به لرزه درآمد. و ما چنان خیال نمودیم که صدای گریه جنّیان نیز می آید.

پس حضرت فاطمه به خدمت پیغمبر صلى الله عليه وسلم عرض نمود: «بأي أرض يصدر هذا في المدينة أم غيرها؟» یعنی: در کدام زمین این عمل واقع خواهد شد؟ آیا در مدینه یا در جای دیگر؟

«قال: في أرض تسمى كربلا»، یعنی در زمینی خواهد واقع شد که نام آن زمین، کربلاست. حضرت فاطمه عرض نمود: بیان فرمایید که سبب قتل او چه خواهد بود؟

پس حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله گریست و فرمود: ای فاطمه! مصیبت او عظیم تر است از هر مصیبتی. بدان که اهل کوفه نامه های بسیار به او می نویسند که بیا به نزد ما که تو جانشین رسول خدا و فرزند اویی. چون به نزد ایشان رود، او را تکذیب نمایند. در حالتی که او غریب و تشنه باشد، او را به قتل آورند. و مکرر ایشان را ندا کند: «هل من ناصر ینصرنا ؟ هل من مجير يجيرنا ؟ آیا یاری کننده ای هست که ما را یاری نماید؟ آیا پناه دهنده ای هست که ما را پناه دهد؟» پس احدی او را جواب ندهد. «فیذبح ذبح الشاة» یعنی: پس او را ذبح نمایند مانند ذبح گوسفندان. و فرزند و فرزند برادرش حسن و اعوان او را به قتل آورند. «ثم يؤخذون رؤسهم على العوالي» یعنی: بعد از آن، سرهای ایشان را جدا نمایند و بر نیزه های بلند نصب نمایند. و زنان و دختران و خواهران او را سر برهنه و پابرهنه در اقطار عالم بگردانند.

پس حضرت فاطمه صیحه ای زد و فریاد برکشید که «وا حسیناه! وا غريباه! وا ولداه! وا مهجة فؤاداه!» یعنی ای حسین من! ای غریب من! ای فرزند من! ای خوش حالی دل من!

پس هر که در مسجد بود، به گریه درآمدند پس فاطمه عرض کرد: ای پدر جان «أنا أكون أجهزه وأكفنه وأدفنه؟» یعنی: آيا من زنده خواهم بود تا او را تجهیز و تکفین و دفن نمایم؟ حضرت فرمود: این عمل در وقتی خواهد شد که نه من باشم و نه تو و نه پدرش علی و نه برادرش حسن.

حضرت فاطمه عرض کرد: «یا أبتاه! في أي شهر يقتل؟» یعنی: ای پدر جان مهربان! در کدام ماه کشته می شود؟ فرمود: در ماهی که آن را محرم می نامند؛ در روز عاشورا

حضرت فاطمه عرض کرد که: «من يغسله ومن يكفنه ومن يدفنه ومن يصلى عليه؟ یعنی: حسینم را که غسل می دهد و که او را کفن می نماید و که او را دفن مینماید و که بر او نماز می گذارد؟» حضرت فرمود: ای فاطمه! «يبق جسده على التراب ملقى تصهره الشمس وهو في العراء رأسه في القناة يعلى؛ يعنى: جسد او را

بر روی خاک [ برهنه] می اندازند و آفتاب بر بدن او می تابد و سر مبارکش را بر نیزه خواهند نمود.»

پس حضرت فاطمه نعره کشید و فریاد «وا ولداه! وا حسرتاه!» برآورد. و حضرت امام حسین علیه السلام چون مادر را به این حال دید و این کلمات را از جد بزرگوارش شنید، صیحه ای زد و به گریه درآمد و عرض کرد: «يا جداه! رزيتي عظيم وحظي جسیم!» یعنی: ای جد بزرگوار! مصیبت من عظیم است و نصيب من در بلاها بزرگ است!

پس پیغمبر و امیرالمؤمنین و امام حسن و حاضران مسجد، همه به گریه درآمدند و از شیون فاطمه و گریه و ناله زنان و مردان، در مسجد محشری برپا شد که مقارن این حال حضرت جبرئیل علیه السلام نازل شد و بر پیغمبر سلام کرد و عرض نمود: ای محمد؛ خدا تو را سلام می رساند و می فرماید:

فاطمه را ساکت کن! قسم به خدا که همۀ ملائکه آسمان را به گریه درآوردند. و بگو به فاطمه غم مخور ؛

سأخلق شيعة طاهرين مطهرين ينفقون أموالهم على عزاء الحسين ويتعبون أبدانهم ويبذلون أرواحهم على زيارته ويتخذون المجالس لينشر الأحزان وليسكبون الدموع ويطيلوا الهجوع ليس لهم من ذلك رجوع. یعنی: به درستی که من زود باشد که خلق نمایم از برای او شیعیان حلال زاده و نجیب و پاک و پاکیزه که خرج نمایند مالهای خود را در عزای حسین، و به تعب اندازند بدن های خود را، و بذل نمایند ارواح خود را در زیارت آن حضرت، و مجلس ها برپا نمایند از برای اقامه عزای او و گریستن بر او، و شب ها در مصیبت او به بیداری گذرانند. و پیوسته در این عمل مشغول باشند.

ويتناكحون ويتزاوجون المطهرات ويؤتون بكل طاهر موال إما مجاور له أو مال الرجوع إلى مشهده.

یعنی: و تزویج نمایند زنان پاک و پاکیزه را و بزایند هر پاک و پاکیزه را که دوست دارند حسین را و ایشان یا مجاور قبر او باشند یا قلب ایشان مایل باشد به مشهد او .

تا این که حضرت صاحب الزمان ظاهر شود و انتقام او و هر مظلومی از انبیاء و اوصیاء را بکشد. ألا بشر الزائرين له ومن زاره بعد مماته له بكل خطوة حجّة مقبولة.

یعنی: ای محمد! بشارت ده زایرین او را و کسی که زیارت کند او را بعد از شهادت او، از برای اوست در مقابل هر قدمی، ثواب یک حج مقبول .

آگاه باشید! کسی که انفاق نماید درهمی در عزای او و در زیارت او، ملائکه تا روز قیامت به آن تجارت می کنند و به ازای هر درهمی هفتاد حسنه به او می دهند و حق تعالی قصری در بهشت برای او بنا می کند. و آگاه باشید که هر که یاد نماید مصایب او را بر او بگرید،

اشک های او را ملائکه در شیشه ای ضبط نمایند. و چون روز قیامت شود، آن شیشه را به نزد او آوردند و گویند: ای دوست خدا! بگیر؛ این اشک های چشم تو است که در دار دنیا بر حضرت امام حسین گریستی. پس اگر آتش جهنم رو به تو آید، قدری از آن را بر آتش بریز تا این که پانصد سال آتش از تو دور شود.

پس پیغمبر مسرور شد و روی مبارکش شکفته گردید. و این اخبار جبرئیل را آن حضرت به فاطمه فرمود. او نیز خوشحال شد و سجده شکر نمود.

پس حضرت امام حسین علیه السلام متوجه جد بزرگوار خود گردید و عرض نمود: یا جداه! جناب توچه چیز به ایشان شفقت می فرمایی؟ فرمود: ای فرزند! حق تعالی شفاعت را به من داده است. من در روز قیامت گناهکاران ایشان را شفاعت می نمایم.

پس نظر به جانب امیرالمؤمنین علیه السلام کرد و عرض نمود: ای پدر عالی تبار! تو چه به ایشان می دهی؟ فرمود: حق تعالی مرا ساقی حوض کوثر نموده است. من در روز عطش اکبر، آب نمی دهم مگر ایشان را.

بعد متوجه برادر خود گردید و عرض نمود: ای برادر جان، حسن! تو چه چیز به ایشان لطف می فرمایی؟ امام حسن فرمود: به حق تو قسم ای برادر! که من داخل بهشت نمی شوم مگر با ایشان.

پس متوجه مادر گردید و گفت: ای مادر! تو چه چیز به ایشان عطا می فرمایی؟ حضرت فاطمه فرمود: به عزت پروردگار قسم و به پدر و شوهرم که بر در بهشت می ایستم موی پریشان و اشک ریزان، و طلب نمی کنم از پروردگارم مگر ایشان را. و از متعاقب ایشان داخل بهشت می شوم.

پس حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: به حق جد بزرگوارم و پدر عالی تبارم که طلب نمی کنم از پروردگارم مگر آن که قصرهای ایشان را در بهشت برابر قصر من گرداند. (1)


1) ر.ک: تظلم الزهراء : 70 .

فصل سیم : در ذکر مرور انبیاء و اوصیاء علیهم السلام به صحرای کربلا و ذکر جمله ای از قصص واخبار

[عبور حضرت آدم علیه السلام از زمین کربلا]

شیخ طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است که چون حضرت آدم به زمین فرود آمد، به حوا بر دور زمین می گردید تا آن که به صحرای کربلا عبور کرد. و چون داخل آن صحرا گردید، افواج حزن و غم و اندوه رو به او آورد. چون به مقتل حضرت امام حسین علیه السلام رسید، پایش بر سنگی برآمد و خون از قدمش جاری گردید. پس سر خود را به سوی آسمان بلند نمود و عرض کرد:

پروردگارا! در جمیع زمین ها گردیدم و اندوه و المی که در این زمین به من رسید، در هیچ زمینی ندیدم. مگر گناه دیگری از من صادر شده که عقاب نمودی مرا به آن گناه؟

پس حق تعالی وحی کرد که ای آدم! از تو گناه جدیدی صادر نشده است؛ ولکن کشته می شود در این زمین، ولد تو حسین از روی ظلم و ستم، پس خواستم که خون تو در این زمین جاری شود، چنانچه خون او در این زمین ریخته خواهد شد.

آدم عرض کرد: پروردگارا! آیا حسین پیغمبر است؟ حق تعالی وحی کرد که پیغمبر نیست و لکن فرزند زاده پیغمبر من محمد است صلی الله علیه وآله آدم عرض کرد: کیست کشنده او؟ حق تعالی فرمود که کشنده او یزید است که اهل آسمان ها و زمین ها او را لعنت می کنند. پس آدم به جبرئیل علیه السلام گفت: چه کار بکنم؟ جبرئیل علیه السلام گفت: لعنت کن بریزید.

پس حضرت آدم چهار مرتبه آن ملعون را لعنت کرد و چند گامی رفت تا به کوه عرفات رسید و حضرت حوا را در آنجا یافت. (1)

[اتمام ساخت کشتی حضرت نوح علیه السلام با نام پنج تن علیهم السلام و عبور آن حضرت از زمین کربلا]

و در کتاب عوالم العلوم از کتاب خرایج از انس بن مالک روایت کرده است که رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: چون حق تعالی خواست که هلاک کند قوم نوح را، وحی کرد به او که «شق نماید الواح درخت ساج را». چون شق نمود آن را، ندانست که چه عمل نماید به آن. پس جبرئیل علیه السلام فرود آمد و نمود به آن جناب، هیئت کشتی را. و با جبرئیل بود تابوتی که در جوف آن تابوت صدهزار (2)مسمار بود. پس کوبید کشتی را به آن مسمارها تا این که پنج عدد از مسمارها باقی ماند. پس حضرت نوح دست خود را دراز نمود به یکی از مسمارهای باقی مانده؛ ناگاه دید که آن مسمار روشن و نورانی شد، به مثابۀ ستاره پرنوری که در افق آسمان است. پس نوح متحیر گردید. ناگاه حق تعالی آن مسمار را به لسان فصیحی گویا گردانید که منم بر اسم بهترین انبیاء، محمد بن عبد الله صلی الله علیه وآله.

پس جبرئیل فرود آمد و حضرت نوح از او سؤال نمود که چیست این مسماری که ندیده ام مثل آن را؟ جبرئیل گفت: این مسمار به اسم سید انبیاء محمد بن عبدالله است. بکوب آن را بر مقدم جانب راست کشتی.

پس حضرت نوح مسمار دوم را برداشت که آن نیز روشن و نورانی شد. سؤال نمود از جبرئیل که چیست این مسمار؟ گفت که این مسمار برادر و پسرعم پیغمبر، سید اوصیاء، علی بن ابی طالب است. بکوب آن را بر مقدم جانب چپ کشتی.

پس حضرت نوح مسمار سیم را برداشت که آن نیز روشن و نورانی شد. جبرئیل گفت که این مسمار فاطمه علیها السلام است. بکوب آن را به طرف مسمار والدش .

پس حضرت نوح مسمار چهارم را برداشت. آن نیز روشن و نورانی شد. جبرئیل گفت که این مسمار حضرت امام حسن علیه السلام است. بکوب آن را به طرف مسمار پدرش.


1) المنتخب: 28/1 مجلس 3 باب 1.

2) در مأخذ: ومعه تابوت بها مائة ألف مسمار وتسعة وعشرون ألف مسمار (129 هزار).

پس حضرت نوح مسمار پنجم را برداشت. آن نیز روشن و نورانی گردید و از آن مسمار رطوبتی ظاهر شد. جبرئیل گفت که این مسمار حضرت امام حسین علیه السلام است. بکوب آن را به جانب مسمار والدش.

پس حضرت نوح علیه السلام فرمود که ای جبرئیل! چیست این رطوبتی که ظاهر شد؟ «فقال: هذا الدم» یعنی: جبرئیل گفت که این رطوبت و تری، خون است. «فذكر قصة الحسين وما تعمل الأمة به» پس ذکر نمود قصه پرغصه کربلا را و آن ظلم هایی که امت روسیاه به آن برگزیده خدا می کنند. پس لعنت خدا باد بر قاتل و ظالم و خاذل آن بزرگوار. (1)

و در کتاب منتخب مسطور است که چون حضرت نوح علیه السلام به کشتی نشست و طواف نمود جميع دنیا را، چون آن جناب به محاذی صحرای کربلا رسید، دریا به تلاطم برآمد به نحوی که کشتی را مضطرب گردانید که مشرف بر غرق شد و حضرت نوح را ترس و بیم و الم عظیم عارض شد و رو به درگاه حق تعالی نمود و عرض کرد: پروردگارا! طواف نمودم جمیع دنیا را و از هیچ زمین به من فزعی نرسید مثل آنچه در این زمین به من وارد آمد.

پس جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «يا نوح! في هذا الموضع يقتل الحسين علیه السلام سبط محمد خاتم النبيين وابن خاتم الأوصياء» يعنى: اى نوح! کشته می شود در این زمین، حسین، فرزندزاده خاتم الانبياء و فرزند خاتم اوصياء.

نوح سؤال کرد از جبرئیل که کیست قاتل و کشنده آن جناب؟ جبرئیل عرض کرد که قاتل آن حضرت، ملعون است در آسمانهای هفت گانه و زمین های هفت گانه.

پس حضرت نوح چهار مرتبه لعنت کرد بر قاتل آن حضرت تا این که کشتی از غرق شدن نجات یافت و روان گردید و بر کوه جودی قرار گرفت.

[عبور حضرت ابراهیم علیه السلام از زمین کربلا]

و حضرت ابراهیم علیه السلام وقتی سواره به صحرای کربلا گذشت و اسب آن حضرت به سر درآمد و از اسب درگردید و سر مبارکش بر سنگی آمد و خون از آن جاری شد، پس شروع در استغفار کرد


1) عوالم العلوم: 105/17 باب 3 ح 1.

و گفت: خداوندا! چه گناه از من سرزده است که مستوجب این عقوبت و تأدیب شدم؟

پس جبرئیل نازل شد و گفت: ای ابراهیم! گناهی از تو صادر نشده است؛ و لیکن این موضعی است که فرزند زاده خاتم انبیاء و فرزند علی مرتضی در آن کشته خواهد شد. و خدا خواست که تو در بلیه با او موافقت نمایی و خون تو نیز بر این زمین ریخته شود.

ابراهیم گفت: یا جبرئیل! که خواهد بود قاتل او؟ جبرئیل گفت: ملعون اهل سماوات و ارضين و قلم. جاری شد بر لوح به لعن آن پلید، بدون اذن پروردگار. پس وحی نمود پروردگار به قلم که به سبب این لعن، مستحق گردیدی ثنای مرا. پس ابراهیم دست برداشت و یزید پلید را لعن بسیار کرد و اسب آن حضرت به لسان فصیحی آمین گفت.

ابراهیم به آن خطاب کرد که بر تو چه معلوم شد که آمین گفتی بر لعن من به آن پلید؟ گفت: برای آن که من همیشه فخر می کردم به سواری تو بر من. چون بر سر درآمدم و تو افتادی از پشت من، خجلت من زیاد شد و سبب این، از یزید لعنه الله تعالی بود.

[حضرت اسماعیل علیه السلام در کربلا]

و حضرت اسماعیل علیه السلام ، گوسفندان او را می چرانیدند در کنار فرات پس شبان خبر داد به او که گوسفندان چند روز است که آب نمی آشامند از این مشرعه .

پس حضرت اسماعیل سبب این حالت را از پروردگار خود سؤال نمود. جبرئیل نازل شد و گفت: ای اسماعیل! سبب این حالت را از گوسفندان سؤال نما که آنها سبب این حالت را به جهت تو بیان خواهند نمود. پس حضرت اسماعیل خطاب نمود به آن گوسفندان که چیست که آب نمی آشامید از این آب؟ گوسفندان به زبان فصیح گفتند که به ما خبر رسیده که فرزند تو، حسین علیه السلام ، فرزند زاده محمد مصطفی صلی الله علیه وآله در این زمین با لب تشنه شهید خواهد شد. پس ما به سبب حزن و اندوه بر آن حضرت، از این آب نمی آشامیم.

حضرت اسماعیل از ایشان پرسید که قاتل آن جناب که خواهد بود؟ گفتند: به قتل می آورد آن جناب را، ملعون اهل سماوات و ارضین و جمیع خلائق است. پس حضرت اسماعیل گفت: خداوندا! لعنت کن کشنده حسین علیه السلام را.

[عبور حضرت موسی علیه السلام از زمین کربلا]

و روایت شده است که حضرت موسی علیه السلام با وصی خود، یوشع بن نون، به صحرای کربلا رسیدند؛ بند نعلین حضرت موسی گسیخته شد و خار فرو رفت بر دو پای مبارکش و خون از آن جاری شد. پس عرض کرد: خداوندا! چه چیز از من صادر شده که سبب این حالت گردید؟

حق تعالی به او وحی کرد که در این زمین کشته می شود حسین علیه السلام و در این موضع خون او ریخته می شود. و خواستم که خون تو نیز در این زمین ریخته شود.

موسی گفت: خداوندا! حسین کیست؟ ندا رسید که حسین فرزندزاده محمد مصطفی و فرزند علی مرتضی است. حضرت موسی سؤال نمود که کشنده او کیست؟ در جواب او گفته شد که کشنده آن جناب، ملعون ماهیان دریاها و وحشیان صحراها و مرغان هواست. پس حضرت موسی دست به دعا برداشت و نفرین کرد بریزید پلید، و یوشع بن نون آمین گفت.

[عبور حضرت سلیمان علیه السلام از زمین کربلا]

و روایت شده است که حضرت سلیمان علیه السلام روزی بر بساط خود نشسته بود و باد، بساط او را بر روی هوا می برد. ناگاه بساط او به صحرای کربلا رسید و چون محاذی آن صحرا شد، باد سه مرتبه آن

بساط را دور داد و ترسیدند که از بساط فرو ریزند. پس باد ساکن شد و بساط به زمین فرود آمد.

سلیمان خطاب فرمود به باد که چرا ساکن شدی؟ باد در جواب گفت که در این زمین کشته خواهد شد حسین علیه السلام. سلیمان گفت: حسین، کیست؟ باد گفت: حسین، سبط محمد مختار و فرزند علی کرار است. سلیمان گفت: کیست کشندۀ او؟ باد گفت: ملعون اهل سماوات و ارض: یزید. پس سلیمان دست به دعا برداشت و لعنت و نفرین نمود بریزید پلید، و آدمیان و جنیان آمین گفتند. پس باد وزید و آن بساط را از آن صحرا بیرون برد. (1)


1) المنتخب: 48/1 مجلس سوم باب دوم.

[عبور حضرت عیسی علیه السلام از زمین کربلا]

و روایت شده است که حضرت عیسی با حواریین در صحراها سیاحت می نمودند. چون به صحرای کربلا رسیدند، ناگاه شیری بر سر راه ایشان آمد. حضرت عیسی علیه السلام به نزد آن شیر آمد و فرمود: ای شیر! چرا سر راه بر ما گرفته ای و نمی گذاری که ما عبور نماییم؟

آن شیر به امر خداوند به سخن آمد و به زبان فصیح گفت: نمی گذارم از این صحرا بیرون روید، تا این که لعنت کنید بریزید که قاتل حضرت امام حسین علیه السلام است.

عیسی فرمود حسین کیست؟ شیر گفت: حسین سبط نبی امی، محمد است و فرزند علی ولی است. عیسی فرمود: کشنده او کیست؟ شیر گفت: لعین وحوش و گرگان و درندگان بالتمام، خصوصا در ایام عاشورا. پس عیسی دست به دعا برداشت و یزید را لعنت کرد و حواریون آمین گفتند و شیر از ایشان دور شد و ایشان از آن زمین بیرون رفتند. (1)

[رفتن پیامبرآخرالزمان عجل الله تعالی فرجه به کربلا]

و شیخ مفید از ام سلمه رحمه الله روایت کرده است که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم شبی از خانه بیرون رفت و بعد از مدت طویلی مراجعت فرمود، ژولیده و غبارآلوده و دست مبارک خود بر هم گرفته بود. من عرض کردم: یا رسول الله! این چه حالت است که تو را ژولیده و غبارآلود مشاهده می کنم؟

فرمود که در این وقت مرا بردند به موضعی از عراق که آن را کربلا می نامند. و در آنجا محل کشتن فرزند خود حسین و جماعتی از فرزندان و اهل بیت مرا به من نمودند و خون های ایشان را برداشته ام و در دست من است.

پس دست خود را گشود از برای من و فرمود: بگیر این را و محافظت نما .

چون گرفتم، شبیه خاک سرخ بود. پس آن را در شیشه ای کردم و سرش را محکم بستم و آن را محافظت می نمودم تا آن که حضرت امام حسین علیه السلام از مکه متوجه عراق گردید. هر شب و هر روز آن شیشه را بیرون می آوردم و می بوییدم و نظر می کردم و در مصیبت او می گریستم. چون روز دهم


1) المنتخب: 49/1 مجلس سوم باب دوم.

محرم شد، در اول روز به آن شیشه نظر کردم؛ به حال خود بود. و چون در آخر روز نظر کردم، دیدم که مبدل به خون تازه گردیده بود.

پس در خانه خود فریاد کردم و گریستم؛ ولکن از خوف شماتت دشمنان، اظهار ننمودم تا آن که خبر رسید که آن حضرت در آن روز شهید شده بود. (1)

و در کتاب خرایج مسطور است که چون حضرت امام حسین علیه السلام اراده نمود مسافرت به سوی عراق را، ام سلمه رحمه الله گفت: مرو به سوی عراق که من شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه وآله که می فرمود: «کشته می شود فرزند من حسین، در زمین عراق.» و در نزد من است خاکی که به من داده است؛ در شیشه است. حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که من کشته می شوم در عراق. و اگر به عراق

نیز نروم، مرا می کشند. و اگر می خواهی، بنمایم به تو محل کشته شدن خود و اصحاب خود را.

پس دست مبارک خود مسح نمود روی ام سلمه را و گشوده شد به برکت دست مبارک آن جناب، چشم ام سلمه؛ تا این که دید مصرع آن حضرت و مصرع اصحاب آن حضرت را. پس آن جناب از دست مبارک خود قدری از آن خاک برداشت و به ام سلمه داد که در میان شیشه ای دیگر بریزد. پس فرمود: در وقتی که خون از آن شیشه جاری شد، بدان که مرا کشته اند.

ام سلمه فرمود: چون روز عاشورا شد، نظر نمودم بعد از ظهر آن روز، به آن دو شیشه؛ دیدم خون از آن ها جاری است. پس صیحه برآوردم. و در آن روز هیچ سنگ و کلوخی را برنداشتند، مگر آن که در زیر آن خون تازه می دیدند. (2)

و شیخ مفید از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که روزی ام سلمه در وقت صبح گریان از خواب بیدار شد. از او پرسیدند که سبب گریه تو چیست؟

گفت: می باید فرزند من حسین امشب به شهداء ملحق شده باشد؛ زیرا که از زمانی که حضرت رسول صلی الله علیه وآله از دنیا رحلت کرده است، من آن حضرت را در خواب ندیده بودم. در این شب آن حضرت را در خواب دیدم، متغیر و غمگین. گفتم: یا رسول الله! این چه حالت است که در تو مشاهده می کنم؟ فرمود که در تمام این شب، قبرهای حسین و اصحاب حسین را می کندم و ایشان را دفن می کردم. (3)


1) الإرشاد : 130/2 .

2) الخرائج والجرائح : 253/1.

3) الأمالی شیخ مفید رحمه الله : 319 مجلس 38 ح 6؛ الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 90 مجلس 3 ح 49.

و در کتاب مناقب از ابن عباس مروی است که در میان روز، حضرت رسول را در خواب دیدم، ژولیده مو غبار آلوده. و شیشه ای در دست آن حضرت بود که در آن خون بود. گفتم: یا رسول الله! این خون چیست؟ فرمود: «خون حسین است که جمع کردم امروز آن را.» چون خبر رسید، آن حضرت در همان روز شهید شده بود. (1)

و در کتاب امالی شیخ طوسی مسطور است از ابن عباس که گفت: وقتی در منزل خود خوابیده بودم. ناگاه صدای شیون بلندی از خانه ام سلمه شنیدم. پس قاید من مرا برد به خانه ام سلمه. و رو آوردند به خانه ام سلمه، مردان و زنان اهل مدینه. چون به نزد ام سلمه رسیدم، گفتم: یا ام المؤمنین! سبب فریاد و استغاثه تو چیست؟

جواب مرا نگفت و رو کرد به سوی زنان بنی هاشم و گفت: «یا بنات عبدالمطلب! اسعدنني وابكين معي فقد قتل والله سيدكن وسيد شباب أهل الجنة ؛ یعنی: ای دختران عبدالمطلب! مرا یاری کنید و با من موافقت نمایید در گریه. به خدا سوگند که کشته شد بزرگ شما و سید جوانان بهشت». «قد قتل والله سبط رسول الله وريحانته الحسين؛ یعنی: به خدا سوگند که کشته شد سبط رسول خدا و ریحان بوستان او، حضرت امام حسین».

ابن عباس می گوید: من گفتم: از کجا دانستی این را ای مادر مؤمنان؟

گفت: در این ساعت حضرت رسالت صلی الله علیه وآله را در خواب دیدم، ژولیده و غمگین. و از سبب این حالت سؤال کردم. فرمود: «فرزندم حسین و اهل بیت او امروز کشته شدند و در این ساعت از دفن ایشان فارغ شدم».

چون از خواب بیدار شدم، مدهوشانه به خانه رفتم تا ملاحظه کنم تربت حسین را که جبرئیل از کربلا برای سید انبیاء آورده بود و حضرت آن را به من داده بود و فرموده بود که «هر وقت که این تربت خون شود، بدان که فرزند تو حسین شهید شده است.» و من آن تربت را در شیشه ای کرده بودم. چون الآن بر سر آن شیشه رفتم دیدم که آن تربت خون شده است و از سر شیشه می جوشد.

پس ام سلمه از آن خون گرفت و بر روی خود مالید و آن روز را روز ماتم و نوحه بر حسین قرار داد. پس خبر رسید که در همان روز آن حضرت شهید شده بود.

عمرو بن ثابت می گوید: به خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السلام رسیدم در منزل او و این


1) الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم: 566؛ بحار الانوار: 231/45 از بعض کتب مناقب.

حدیث را به جهت او نقل کردم؛ حضرت فرمود که این حدیث حق است. (1)

و در کتاب عوالم مسطور است که سلمی مدنیه گفت که رسول خدا به ام سلمه شیشه ای داد که در آن ریگی بود از صحرای کربلا و فرموده بود که اگر این ریگ خون تازه شود، در آن وقت حسین

کشته می شود.

سلمی می گوید: ناگاه شنیدم صدای شیونی از حجره ام سلمه بلند شد. من اول کسی بودم که به خدمت او رسیدم. پس گفتم: چه چیز باعث این شیون است ای مادر مؤمنان؟

گفت: در خواب دیدم رسول خدا را که خاک بر سر مبارک خود ریخته است. عرض کردم: چه چیز سبب این وضع شده است؟ فرمود که «مردم جستند بر روی فرزند من و او را کشتند. و من او را در این ساعت کشته ملاحظه نمودم.» پس لرزه بر اندام من گرفت. از خواب جستم و به سوی شیشه رفتم. دیدم که خون از آن شیشه می جوشد.

سلمی گفت: پس دیدم که آن شیشه را ام سلمه در پیش روی خود گذاشته بود. (2)

[عبور امیرالمومنین علیه السلام را از زمین کربلا]

و شیخ صدوق در امالی از ابن عباس روایت کرده است که من با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم در وقتی که متوجه جنگ صفین بود. چون به نینوا فرود آمد که در کنار فرات است، حضرت به آواز بلند مرا ندا کرد که ای پسر عباس! آیا می شناسی این مکان را؟ عرض کردم: نه، یا امیرالمؤمنین! حضرت فرمود: اگر این مکان را بشناسی، چنانچه من می شناسم، هر آینه از این مکان نخواهی رفت تاگریان شوی چنانچه من گریان شدم.

پس حضرت بسیار گریست تا آن که محاسن مبارکش تر شد و آب دیده اش بر سینه مبارکش جاری شد. و ما نیز گریان شدیم. پس حضرت فرمود: آه آه ! مرا چه کار است با آل ابی سفیان و آلی که لشکر شیطان و اولیای کفرند ؟!


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 315 مجلس 11 ح 87 در آخر روایت آمده: عمرو می گوید: پدرم گفت: در منزل امام باقر علیه السلام خدمت حضرت رسیدم و درباره این روایت از آن حضرت سؤال کردم و روایت سعید بن جبیر از عبدالله بن عباس را برای او گفتم. حضرت فرمود: این روایت را عمر بن ابی سلمه از مادرش ام سلمه برای من روایت کرد.

2) عوالم العلوم: 508/17.

پس فرمود: صبر کن ای ابو عبدالله! که رسید بر پدر تو، مثل آنچه به تو خواهد رسید.

پس آبی طلبید و وضو ساخت و نماز کرد به قدری که خدا خواسته بود و بعد از نماز باز همان قسم سخنان می فرمود. پس ساعتی آن حضرت را خواب ربود. چون از خواب بیدار شد، فرمود که ای پسر عباس! عرض کردم که اینجا حاضرم. فرمود: می خواهی تو را خبر دهم به آنچه در این ساعت در خواب دیدم؟ عرض کردم: پیوسته دیده تو در استراحت باد و آنچه دیده ای، خیر است؛ ای امیرالمؤمنین!

فرمود که مردانی چند از آسمان فرود آمدند با علم های سفید و شمشیرهای سفید نورانی حمایل کرده بودند و در دور این زمین خطی کشیدند. بعد دیدم که شاخه های این درختان خرما سر بر زمین آوردند و خون تازه در این صحرا موج می زند. و حسین فرزند گرامی خود را دیدم که در میان آن خون غرق شده است و استغاثه و طلب فریادرسی می کند، کسی به فریاد او نمی رسد. و آن مردان سفید که از آسمان فرود آمده بودند، او را ندا می کردند و می گفتند که «صبر کنید ای آل رسول! که شما کشته می شوید بر دست بدترین مردم و اینک بهشت است ای ابوعبدالله! مشتاق است به سوی تو.» پس آن مردان مرا تعزیت نمودند و گفتند: «ای ابوالحسن! بشارت باد تو را که حق تعالی دیده تو را روشن خواهد کرد به او در روز قیامت» پس بیدار شدم.

و سوگند یاد می کنم به آن خدایی که جان علی در قبضه قدرت اوست که خبر داد مرا صادق مصدق، حضرت ابو القاسم، رسول خدا صلی الله علیه وآله که من خواهم دید این زمین را در وقتی که بیرون روم به قتال اهل بغی که بر من طغیان کنند. و این زمین کرب و بلاست که حسین در آن مدفون خواهد شد با هفده نفر از فرزندان من و فرزندان فاطمه. و این زمین در آسمان ها معروف است که زمین کرب و بلا می نامند؛ چنانچه حرم کعبه و حرم مدینه و بیت المقدس را نام می برند.

پس فرمود که ای پسر عباس! طلب کن در دور این صحرا، پشکل آهو را به خدا که هرگز دروغ نگفته ام و دروغ از رسول خدا نشنیده ام؛ و مرا خبر داده است که در این صحرا پشکل چند خواهم دید که رنگ آن ها زرد شده باشد، مثل رنگ زعفران.

ابن عباس گفت که طلب کردم و آن پشکل ها را مجتمع یافتم. پس ندا کردم که یا امیرالمؤمنین! یافتم آن ها را به وضعی که فرمودید. حضرت فرمود که راست گفتند خدا و رسول او.

پس حضرت برخاست و به سرعت آمد به سوی آن ها و برداشت و بویید و فرمود که همان است که مرا خبر داده اند. یا بن عباس! می دانی که این پشکل ها چیست؟ اینها را حضرت عیسی بن مریم بوییده است، در وقتی که به این صحرا وارد شد و حواریین در خدمت او بودند. و دید گله آهویی را

که در این موضع جمع شده بودند و می گریستند. پس حضرت عیسی نشست و حواریین با او نشستند. پس حضرت گریست و حواریین نیز به سبب گریه آن حضرت گریستند و سبب و سبب گریه آن حضرت را نمی دانستند.

پس گفتند: یا روح الله و كلمة الله! سبب گریه تو چیست؟ حضرت عیسی فرمود: آیا می دانید که این چه زمینی است؟ گفتند: نه. حضرت فرمود که این زمینی است که کشته می شود در این زمین، فرزند پیغمبر آخرالزمان و فرزند طاهرۀ بتول که شبیه است به مادر من و در اینجا مدفون خواهد شد. و خاک این زمین از مشک خوشبوتر است؛ زیرا که طینت آن فرزند شهید است و طینت انبیاء و اولاد انبیاء چنین می باشد. و این آهوان به من سخن می گویند و مرا خبر می دهند که در این زمین چرا می کنیم برای شوق به طینت آن فرزند مبارک. و می گویند: ما تا در این زمینیم، ایمنیم از شر جانواران و درندگان .

پس حضرت عیسی دست زد و این پشکل ها را برداشت و بویید و فرمود که خوشبویی این پشکل ها، برای خوشبویی گیاهی است که در این زمین می روید. پس فرمود: خداوندا! این پشکل ها را نگاه دار تا پدر حسین آن ها را ببوید و باعث تسلی او گردد.

پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود که این پشکل ها به دعای آن حضرت تا حال مانده است و به سبب طول مدت، رنگ آن ها زرد شده است. و این زمین کرب و بلاست.

پس به صدای بلند گفت که ای پروردگار عیسی بن مریم! برکت مده بر قاتلان او و بر اشخاصی که یاوری بر قتل او خواهند کرد و بر اشخاصی که خوار نمایند او را.

پس آن جناب بسیار گریست و ما نیز با او گریستیم و آن حضرت از بسیاری گریه بر روی درافتاد و زمان طویلی مدهوش گردید و چون به هوش باز آمد، قدری از آن پشکل ها را در کنار ردای خود بست و امر کرد مرا نیز که قدری از آنها را در کنار ردای خود بندم. پس فرمود که ای پسر عباس! هرگاه بینی که از این پشکل ها خون تازه می جوشد و سیلان می کند، بدان که ابی عبدالله الحسین کشته شده است در این زمین و مدفون گردیده است.

ابن عباس گفت: این پشکل ها را در آستین خود بسته بودم و پیوسته آنها را محافظت می کردم و زیاده از بعضی واجبات در حفظ آن می کوشیدم و از طرف آستین خود آنها را نمی گشودم. پس وقتی در خانه خود خوابیده بودم. چون بیدار شدم، دیدم که خون تازه از آن پشکل ها سیلان می کند و آستین من پر از خون شده است. پس نشستم در حالتی که می گریم و گفتم: به خدا سوگند که حسین شهید شد و به خدا سوگند که هرگز علی مرا خبر کذب نداده است و خبر نداده است مرا به

وقوع چیزی مگر این که به همان نحوی که خبر داده است، واقع شده است؛ زیرا که رسول خدا خبر می داد او را به اموری که خبر نمی دهد غیر او را به آن امور .

پس به فزع و خروش برآمدم و از خانه بیرون آمدم و این در وقت صبح بود. پس به خدا سوگند، دیدم غباری مدینه را فرو گرفته است که یکدیگر را نمی تواند دید. پس آفتاب طلوع کرد مانند آفتاب گرفته شده. و دیوارهای مدینه را سرخ دیدم که گویا خون تازه بر آنها ریخته اند. پس نشستم با دیده گریان و گفتم که «به خدا سوگند که حسین کشته شد.» و شنیدم از ناحیه خانه، صدایی که می گفت: صبر کنید ای آل رسول! که کشته شد فرزندی که لاغر و باریک است و نازل شد روح الامین به گریه و ناله.

پس به صدای بلندی گریست و من نیز گریستم و دانستم که حضرت امام حسین علیه السلام در آن ساعت شهید شده است و آن روز دهم شهر محرم بود. و چون خبر به مدینه رسید، معلوم شد که آن حضرت در همان روز شهید شده بود.

پس این حدیث را نقل کردم به اشخاصی که با آن حضرت بودند؛ گفتند: به خدا سوگند ما نیز شنیدم آنچه تو شنیدی در میان معرکه کارزار و کسی را نمی دیدیم و گمان می کردیم که حضرت خضر علیه السلام است. (1)

و شیخ صدوق در امالی از هرثمه بن ابی مسلم روایت کرده است که ما در خدمت امیرالمؤمنین به غزوه صفین رفته بودیم. چون مراجعت کردیم، حضرت به کربلا فرود آمدند و نماز صبح را در آنجا به عمل آورد. پس بعضی از خاک آن زمین را به او دادند. آن جناب بویید آن را و فرمود که خوش [به] حال توای تربت! که البته از تو گروهی محشور خواهند شد که بی حساب داخل بهشت شوند.

پس هرثمه به سوی زوجه خود برگشت و آن زن از شیعیان آن حضرت بود و گفت: آگاه باش که حدیث بگویم تو را از ولی تو ابی الحسن. چون به کربلا فرود آمد، نماز کرد. پس بعضی از تربت آن زمین را به او دادند. پس فرمود: خوش [به] حال تو ای تربت! که البته محشور می شوند از تو، گروهی که بی حساب داخل بهشت می شوند.

آن زن گفت که حضرت امیرالمؤمنین نگفته است مگر حق و صواب.

هرثمه گفت: چون حضرت امام حسین علیه السلام به کربلا آمد، من در میان لشکری بودم که ابن زیاد عليه اللعنة. برای مقاتله آن حضرت فرستاده بود. چون آن زمین و درختان را دیدم، آن قصه به خاطر من


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 597 مجلس 87 ح 5.

آمد. پس بر شتر خود سوار شدم و به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام رسیدم و سلام کردم و آنچه از پدر آن حضرت شنیده بودم در آن منزل، به خدمتش عرض کردم. پس حضرت فرمود: « معنا أنت أم علينا؟» یعنی تو با ما خواهی بود یا بر ما؟

گفتم: نه با توام و نه بر تو. کودکی چند گذاشتم در عقب خود؛ بر ایشان می ترسم بر ابن زیاد. حضرت فرمود: پس برو به مکانی که کشته شدن ما را نبینی و صدای ما را نشنوی. به حق آن خداوندی که جان حسین به دست اوست، که هر که صدای نوحه و ناله ما را بشنود و یاری ما نکند، حق تعالی او را به رو در جهنم اندازد. (1)

و حمیری در کتاب قرب الإسناد از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که حضرت امير المؤمنين علیه السلام با دو نفر از اصحاب خود به صحرای کربلا رسید و چون داخل آن صحرا شد، «ترقرقت عيناه للبكاء» یعنی: گریان شد و آب از دیده مبارکش فرو ریخت.

پس فرمود: «هذا مناخ ركابهم وهذا ملتقى رجالهم» (2)یعنی: این محل خوابیدن شترهای ایشان است و فرود آوردن بارهای شترهاست. و این محل ملاقات ایشان است با دشمنان خود. «وههنا تهراق دمائهم» و این محل ریختن خون های ایشان است. ای خاک! بهشت از برای تو باد که ریخته می شود بر تو، خون های دوستان خدا. (3)

و شیخ طریحی در کتاب منتخب از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به قتلگاه شهیدان کربلا رسید، فرمود ای گروه مردمان! بدانید که قبض شده است در این ،زمین روح دویست پیغمبر و دویست فرزند زاده پیغمبر که همه آنها شهید بوده اند و اتباع ایشان نیز شهید شدند با ایشان.

پس آن حضرت همچنان که بر بغله خود سوار بود و پاهای مبارک او از رکاب خارج بود، طواف نمود در آن بقعه مبارکه و می فرمود: «هنا والله مناخ ركاب ومصارع شهداء یعنی: به خدا سوگند که این موضع خوابیدن شترها و فرود آوردن بارهاست.» و این موضع، محل ریختن خون شهداء است که سبقت نگرفته ایشان را در فضل، احدی از پیشینیان ایشان واحدی از آیندگان ایشان .

ثم نزل وجعل يبكي علیه السلام : پس آن حضرت از بغله فرود آمد و شروع نمود به گریستن. (4)


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 136 مجلس 38 ح 6.

2) در مصدری که به دست ماست: ملقی رحالهم.

3) قرب الإسناد: 26 .

4) المنتخب: 2/ 266 مجلس 3 باب 1.

و از واقدی مروی است: چون امیرالمؤمنین علیه السلام در غزوه صفین به کربلا رسید، ایستاد و به آب دار خود ندا کرد که صبر نما. چه می نامند این زمین را؟ عرض کرد: کربلا مینامند. پس آن حضرت آن قدر گریست که زمین تر شد از آب دیده مبارکش .

بعد فرمود: به خدمت رسول خدا رفتم و آن حضرت می گریست. پس عرض کردم: چه به گریه درآورده است تو را؟ فرمود که جبرئیل نزد من بود و خبر داد مرا که ولد من حسین علیه السلام کشته می شود در کنار شط فرات، به موضعی که آن را کربلا می نامند.

بعد، جبرئیل قبضه ای از تربت آن زمین برداشت و بویانید مرا. پس نتوانستم چشم خود را محافظت نمود تا این که اشک از آن جاری شد. (1)

[آزاد نمودن آب توسط امام حسین علیه السلام]

و در کتاب منتخب از عبدالله بن قیس مروی است که گفت: من با امیرالمؤمنین علیه السلام بودم در غزوه صفین که ابوایوب اعور سلمی آب را متصرف شد و نگذاشت که اصحاب آن حضرت بر سر آب روند. پس مسلمانان شکایت نمودند از تشنگی. پس حضرت جمعی از سواران را فرستاد که ایشان را دور کنند. نتوانستند و مراجعت نمودند. پس سینۀ آن حضرت تنگ شد. پس حضرت امام حسين علیه السلام عرض کرد که ای پدر بزرگوار! مرا مرخص فرما که بروم. حضرت فرمود: بروای فرزند!

پس آن حضرت با جمعی از سواران متوجه آن منافقان گردید و مقاتله نمود و ایشان را منهزم ساخته، خیمه خود را در کنار آب زد و سوارانی که همراه او بودند، بر کنار آب فرود آورد و خود به خدمت پدر بزرگوار خود آمد و خبر فتح را به آن جناب نقل کرد.

پس امیرالمؤمنین علیه السلام شروع به گریه نمود. پس بعضی عرض کردند: یا امیرالمؤمنین! چه چیز تو را به گریه درآورده است و حال این که این اول فتح است که به برکت حضرت امام حسین علیه السلام حاصل شد؟ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به خاطر آوردم که زود باشد او را با لب تشنه در صحرای کربلا شهید کنند و اسبش رم کند و حمحمه نماید و بگوید: ای داد از ظلم امتی که فرزند دختر پیغمبر خود را شهید کنند! (2)


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام من كتاب التبر المذاب: 146؛ ورک مناقب الإمام أمير المؤمنين علیه السلام : 253/2.

2) المنتخب : 300/2 مجلس 4 باب 2؛ بحار الانوار: 44/ 266 ح23.

[جنگ محمد حنفیه رضی الله عنه در صنفین]

و در منتخب از ابن عباس مروی است که ما در حرب صفین حاضر بودیم امیرالمؤمنين علیه السلام فرزند خود محمد بن الحنفیه را و فرمود که ای فرزند من! حمله نما بر عسکر معاویه. پس محمد حمله نمود بر میمنه عسکر معاویه و ایشان را از پیش برداشت. پس مراجعت نمود به خدمت پدر خود و حال آن که مجروح شده بود و عرض کرد: «یا أباه ! العطش العطش!» پس حضرت جرعه ای از آب به او داد تا نوشید و باقی را در میان زره و پوست او ریخت.

راوی می گوید: به خدا سوگند که دیدم بسته های خون از زره او بیرون می آید. پس ساعتی او را مهلت داد و فرمود: ای فرزند من! حمله کن بر میسره لشکر معاویه. پس محمد حمله کرد بر میسره لشکر معاویه و ایشان را از پیش برداشت و مراجعت نمود و به او رسیده بود جراحات چندی و می گفت: «الماء الماء! یا أباه!» پس حضرت جرعه آبی به او آشامانید و باقی را در میان زره و جلد او ریخت. بعد فرمود: ای فرزند من! حمله کن بر قلب لشكر.

پس محمد حمله کرد بر قلب لشکر معاویه و ایشان را از پیش برداشت و جمله از سواران لشکر معاویه را به قتل آورد، بعد مراجعت نمود. به خدمت پدر خود آمد و گریه میکرد و جراحات، گران کرده بودند او را. پس حضرت برخاست به نزد او رفت و میان دو چشم او را بوسید و فرمود: فدای تو باد پدر تو که مرا مسرور نمودی ای فرزند! از این جهادی که در پیش روی من کردی بیان کن که گریه تو از راه فرح و شادی است یا از راه جزع است؟

محمد گفت: چگونه گریه نکنم که سه دفعه مرا در معرض مرگ برآوردی و پروردگار مرا سالم داشت و به من رسید جراحتی که می بینی و هر وقت که مراجعت نمودم به خدمت تو تا مرا ساعتی از حرب مهلت دهی، ندادی و این ها دو برادر من حسن و حسین را به شیئی از حرب امر نفرمودی؟!

پس حضرت برخاست و به نزد او رفت و روی او را بوسید و فرمود: ای فرزند! تو پسر منی و ایشان دو فرزند رسول خدا می باشند؛ آیا نگاه ندارم ایشان را از قتل؟

محمد عرض نمود: بلی ای پدر! خدا مرا فدای تو و ایشان بگرداند از هر بدی. (1)


1) المنتخب: 173/1 مجلس نهم باب يكم.

[هدایت نمودن زبرقان توسط امام حسین علیه السلام]

و در بعضی از کتب معتبره مسطور است که در جنگ صفین از لشکر معاویه، زبرقان بن بدر که به شجاعت اتصاف داشت و حضرت مقدس نبوی او را عامل صدقات فرموده بود (1)و در ایام عمر بن الخطاب، برای جهاد، روی توجه به شام نهاده بود؛ همان جا متوطن شده بود. آهنگ میدان کرد و مبارز طلبید. حضرت امام حسین علیه السلام از والد ماجد خود رخصت طلبید که در برابر او آید. آن حضرت ملتمس قرة العین خود را مبذول داشته. برادران مشفق او گریان شدند. امیرالمؤمنین علیه السلام ایشان را تسلی داد.

و حضرت امام حسین علیه السلام پیش زبرقان رسید. زبرقان پرسید: تو کیستی؟ نور حدقه بتول، نام و نسبت خویش را بیان نمود. زبرقان عرض کرد: یابن رسول الله! اگر امعاء و احشای من از رمح و سنان تو پر گردد، گستاخ وار به جانب تو نظر نکنم. من چگونه با تو محاربه کنم که بارها دیده ام که حضرت رسالت صلی الله علیه وآله بر لب و دندان مبارک تو بوسه داده؟!

امام حسین علیه السلام فرمود که چون حال را بدین نهج می دانی، پس چرا معاویه را بر ما اختیار کرده ای؟ زبرقان گفت: از امیرالمؤمنین مسئلت فرمای تا جراید جرایم مرا به زلال مرحمت و احسان و عفو و امتنان، شست شوی دهد.

حضرت امام حسین علیه السلام این معنی را قبول فرمود. زبرقان به شرف تقبیل رکاب نصرت انتساب، استعاد یافته، معروض داشت که اول کسی که به مزخرفات مغرور شد و از مرحمت رحمان و رحیم مهجور گشته، منم. مأمول و مسئول آن که سیاست مرا به لطف و عنایت مفوّض گردانی. آن حضرت از زلات زبرقان گذشت. (2)

[گریه پیامبر صلی الله علیه وآله در مصیبت امام حسین علیه السلام]

و در کتاب منتخب از ام سلمه مروی است که روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله در خانه من تشریف داشتند و بر فراش بر قفا خوابیده بودند و پای چپ انداخته بودند که ناگاه حضرت امام حسین علیه السلام آمدند.


1) بحار الانوار: 373/21 .

2) ر.ک: أسد الغابة : 194/2؛ المعيار والموازنة: 150-151.

و در آن وقت سن شریف آن حضرت سه سال [و] چند ماه بالا بود. چون حضرت رسول او را دید، فرمود: «مرحبا به نور چشم من! مرحبا به میوه دل من!» پس حضرت امام حسین علیه السلام آمد تا این که سوار شدند بر سینه مبارک جد بزرگوار خود و طول کشید نشستن او بر سینه آن بزرگوار. پس من ترسیدم که آن حضرت به تعب افتد از نشستن آن بزرگوار بر سینه او؛ خواستم که او را فرود آورم.

حضرت رسول فرمود: واگذار او را تا وقتی که خود بخواهد فرود آید. و بدان هر کسی که اذیت نماید یک تار موی او را، پس اذیت نموده است مرا.

ام سلمه گفت: پس من از خانه بیرون رفتم. چون مراجعت نمودم، دیدم که رسول خدا می گرید. پس تعجب کردم از این حالت و عرض کردم: «چه چیز تو را به گریه درآورده است؟ خداوند دیده تو را گریان نگرداند!» و چیزی در دست مبارک آن حضرت بود که نظر می نمود در آن و گریه می کرد. پس درست ملاحظه کردم، دیدم تربتی در دست مبارک آن حضرت است. پس عرض نمودم: چیست این تربت؟ فرمود که در این ساعت جبرئیل آن را به جهت من آورد و گفت: «این تربتی است از زمین کربلا و این طینت فرزند تو حسین و تربت اوست که در آن مدفون می گردد.» پس قرار بده آن را در

شیشه ای. چون دیدی که مبدل گردید به خون تازه، پس بدان که فرزند من کشته شده است.

ام سلمه گفت: من گریان شدم و آن تربت را گرفتم؛ گویا بوی مشک از فراز آن ساطع بود. چون حضرت امام حسین مسافرت نمودند به جانب صحرای کربلا، پس من بددل شدم؛ در هر روز بر سر شیشه رفته، ملاحظه می نمودم که ناگاه دیدم که تربت آن شیشه مبدل گردیده است به خون تازه. پس دانستم که آن حضرت را شهید کرده اند. پس شروع به نوحه و گریه نمودم در تمام آن روز تا این که شب داخل شد و ملتذ نشدم به طعامی و خوابی تا آن که پاره ای از شب گذشت. چون خوابیدم، در خواب دیدم که رسول خدا آمد و بر سر و رویش (1)خاک بسیاری است. پس من شروع نمودم به آستین خود آن خاک را پاک نمودن. و گفتم: جان من فدای جان تو باد! از چه اهمال نمودی بر نفس خود ای رسول خدا؟ و از کجا این خاک بر سروریش تو نشسته است؟

آن حضرت فرمود که در این ساعت فارغ شدم از دفن فرزند خود، حسین.

ام سلمه گفت پس از خواب بیدار شدم، ترسان؛ و مالک نبودم بر نفس خود. پس صیحه «وا حسيناه! و وا ولداه! و وا مهجة قلباه!» برآوردم؛ تا این که صوت من بلند شد. پس زنان مدینه، از هاشمیات و غیر،هاشمیات، به جانب خانه من روان شدند و سؤال نمودند از کیفیت واقعه. پس


1) در مصدر: «رأسه ولحيته» (سر و محاسن) آمده است.

من قصه را به جهت ایشان بیان کردم. پس بلند گردید صیحه ایشان و برپا شد نوحه آنها و چنان شورشی شد که گویا روز وفات رسول خدا بود. و آن زنان به شتاب به جانب قبر رسول خدا روان شدند. بعضی گریبان خود را دریده بودند و بعضی سر خود را برهنه کرده بودند. و صیحه برآوردند که «یا رسول الله ! کشته شد حسین! قسم به خداوند آن چنانی که نیست خدایی مگر او، که محسوس شد که گویا قبر آن حضرت به تموّج آمده با صاحب آن، حتی این که زمین حرکت کرد از زیر قدم های ما. پس ترسیدم که مبادا ما را فرو برد. پس مراجعت نمودیم در میان گریبان دریده و سر برهنه و چشم های گریان. (1)

و ابن بابویه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که روزی حضرت رسول صلى الله عليه وسلم در خانه ام سلمه رحمه الله بود؛ فرمود که کسی نیاید به نزد من.

ام سلمه گفت که حضرت امام حسین علیه السلام آمد و کودک بود و من نتوانستم که آن حضرت را منع نمایم تا آن که رفت به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه وآله. و من از پی او رفتم. دیدم که حضرت رسول، حضرت امام حسین را بر سینه خود نشانیده است و حضرت رسول گریه می کند و چیزی در دست دارد و می گرداند. پس حضرت رسول فرمود که ای ام سلمه! جبرئیل خبر آورده است که «این فرزند من کشته خواهد شد و این تربتی است که در آن کشته خواهد شد.» و این تربت را نزد خود نگاه دار؛ هر وقت که خون شود، بدان که حبیب من کشته شده است.

ام سلمه گفت: یا رسول الله! از خدا سؤال کن که این را از او بر طرف کند.

حضرت فرمود که سؤال کردم حق تعالی فرمود که او را به سبب شهادت، درجه خواهد بود که احدی از مخلوقین به آن درجه نمی رسد. و به درستی که او را شیعه چندی خواهد بود که شفاعت کنند و شفاعت ایشان رد نشود. و مهدی آل محمد از فرزندان او خواهد بود. پس خوش [به] حال کسی که از اولیای حسین باشد و شیعیان او رستگارانند در روز قیامت. (2)


1) المنتخب: 330/2 مجلس 5 باب 3 .

2) الأمالي شیخ صدوق رحمه الله : 139 مجلس 29 ح 3 از امام باقر علیه السلام ، بحار الأنوار: 225/44 از امام صادق علیه السلام.

فصل چهارم : در ذکر حدیث لعیاد صلصائیل و دردائیل و فطرس و غیر آن از اخبار

در کتاب منتخب از ابن عباس روایت کرده است که حق تعالی اراده نمود که حسین علیه السلام را کرامت فرماید به حضرت فاطمه علیها السلام و تولد آن حضرت در دوازدهم شهر رجب بود. و چون هنگام وضع حمل آن حضرت شد، وحی فرستاد پروردگار به سوی لعیا که او حوری است از حوریان بهشت. و اهل بهشت هر وقت که بخواهند نظر نمایند به چیز نیکویی، نظر می کنند به لعیا. و از برای اوست هفتاد هزار کنیز و هفتاد هزار قصر و هفتاد هزار مقصوره و هفتاد هزار غرفه که مکلّل اند به انواع جواهر و مرجان و قصر. لعیا اعلی است از هر قصری که در بهشت است. و در وقتی که لعیا در قصر خود مشرف شود بر بهشت، همۀ اهل بهشت، جمیع آنچه در بهشت است، می بینند و بهشت روشن می شود از روشنی خد و جبین او. و وحی پروردگار در حین وضع حمل فاطمه به سوی لعیا این بود که فرود آی به دار دنیا و مونس فاطمه، دختر حبیب من باش .

و وحی نمود پروردگار به رضوان، خازن جنان، که به آرایش درآر بهشت را و زینت ده او را به جهت کرامت مولودی که متولد می شود در دار دنیا. و وحی فرمود به سوی ملائکه که بایستید و صف های خود را بیارایید به تسبیح و تقدیس و ثناء بر خدای عزّ وجلّ. و وحی نمود به سوی جبرئیل و میکائیل و اسرافیل که فرود آیید به سوی زمین با قندیلی از ملائکه که عبارت از هزار هزار ملک است.

پس لعیا فرود آمد از آسمان و به خدمت حضرت فاطمه علیها السلام مشرف گردید و عرض نمود: مرحبا به توای دختر محمد! چگونه است حال تو؟ فرمود که به خیر است.

و آن حضرت از لعیا شرم می کرد و نمی دانست که چه چیز فرش نماید به جهت او. و در همین فکر بود که ناگاه حوریی از حوریان بهشت فرود آمد با فرشی از فرش های بهشت و پهن نمود آن را در

منزل آن حضرت و لعیا در بالای آن فرش نشست و در وقت صبح، وضع حمل آن حضرت شد.

پس لعیا قابله آن حضرت گردید و ناف آن فرزند مبارک را برید و خشک نمود او را به مندیلی از مندیل های بهشت و چشم های او را بوسید و آب دهان در دهان مبارک او انداخت و گفت: مبارک گرداند پروردگار، تولد تو را و مبارک گرداند بر والده تو.

و ملائکه تهنیت گفتند به جبرئیل. و جبرئیل تهنیت گفت به حضرت رسالت صلی الله علیه وآله و تا مدت هفت روز و هفت شب. و روز هفتم جبرئیل عرض نمود به خدمت آن حضرت که یا محمد! فرزند خود را بیاور تا ببینم او را پس آن حضرت داخل خانه فاطمه شد، و حضرت امام حسین علیه السلام را پیچیده بودند به قطعه ای از پشم زرد آن جناب را گرفته، به نزد جبرئیل آورد. پس جبرئیل گشود آن جناب را و در میان دو دیده او را بوسید و آب دهان خود را در دهان آن جناب ریخت و گفت: خدا مبارک گرداند تولد تو را و مبارک گرداند بر والده تو ای کشته صحرای کربلا !

پس نظر نمود به حضرت امام حسین علیه السلام و گریان شد و حضرت پیغمبر نیز به گریه درآمد و ملائکه نیز به گریه درآمدند. و جبرئیل عرض کرد که سلام به دختر خود برسان و بگو که اسم این مولود را حسین بردارد که خداوند جل اسمه. نامیده است او را بدین اسم.

و وجه نامیدن آن جناب را به حسین، این بود که در آن زمان روی مبارک او از همه اشخاص بهتر بود.

پس حضرت رسول فرمود: ای جبرئیل! مرا مبارک باد می گویی و گریه می کنی؟! گفت: بلی یا محمد! خدا تو را اجر کرامت کند در این مولود. حضرت فرمود: ای حبیب من، ای جبرئیل! که خواهد قتل آورد او را؟ جبرئیل گفت: بدترین امت تو که امید شفاعت از تو دارند؛ خدا نرساند شفاعت تو را به ایشان.

حضرت فرمود که زیانکار و ناامید باشند امتی که بکشند فرزند دختر پیغمبر خود را. جبرئیل گفت: ناامید و خاسر باشند؛ پس ناامید و خاسر باشند از رحمت خدا و فرو بروند در عذاب خدا.

پس آن حضرت داخل خانه فاطمه علیها السلام گردید و از قبل پروردگار بر آن معصومه سلام رسانیدند و فرمود: ای دختر من! اسم این مولود را حسین بردار که خداوند او را حسین نامیده است. پس حضرت فاطمه گفت که از مولای من است سلام و به سوی او عود مینماید سلام و سلام باد بر جبرئیل.

پس تهنیت گفت حضرت رسول، حضرت فاطمه را و شروع نمود به گریه کردن. حضرت فاطمه گفت: ای پدر! تهنیت می گویی مرا و گریه می کنی؟! آن حضرت فرمود: بلی ای دختر من! خدا تو را اجر کرامت نماید در این مولود .

پس حضرت فاطمه شهقه ای زد و شروع نمود به گریه. و لعیا و کنیزان او نیز گریان شدند.

عرض کرد: که می کشد فرزند مرا و نور چشم مرا و میوۀ دل مرا؟ فرمود بدترین از امت من که امید شفاعت از من دارند؛ نرساند خدا ایشان را به آن

فاطمه فرمود: خائب و خاسر باد امتی که بکشد پسر دختر پیغمبر خود را. پس لعیا گفت: خائب باد از رحمت خدا و فرو رود در عذاب خدا .

پس حضرت فاطمه گفت: ای پدر! سلام مرا به جبرئیل برسان، بگو: در چه موضع آن را می کشند؟ فرمود: در موضعی که آن را کربلا گویند. پس در وقتی که ندا کند حسین، احدی از ایشان اجابت ننمایند او را. لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردمان بر کسی باد که یاری او نکند. و خداوند از صلب او نه امام بیرون خواهد آورد.

بعد، اسم هر یک را بیان فرمود تا آخر ایشان و گفت: اوست آن کسی که بیرون می آید در آخر الزمان با عیسی بن مریم. پس این ها هستند چراغ های رحمان و پیشوایان اسلام. دوست ایشان داخل بهشت می شود و دشمن ایشان داخل نار می شود.

پس جبرئیل با سایر ملائکه و لعیا عروج نمودند به آسمان. چون به آسمان چهارم رسیدند، صلصائیل به ایشان ملاقات نمود. و او ملکی بود که هفتاد هزار پر داشت که پهن می نمود آنها را از مشرق تا مغرب. و او ایستاده است و نگران است به جانب عرش و او وقتی در نفس خود گذرانید که آیا خدا می داند آن چیزی را که در زیر این دریا هست و چیزی را که سیر می نماید در ظلمت شب و روشنی روز؟ پس خداوند مطلع شد به آنچه او در نفس خود گذرانید و فرمود: بایست در مکان خود، رکوع و سجود مکن؛ این عقاب تو باشد به سبب آنچه در نفس خود فکر نمودی.

پس صلصائیل رو نمود به جبرئیل و گفت: ای حبیب من! آیا قیامت برپا شده است بر اهل زمین؟ گفت: نه؛ ولكن ما هبوط نمودیم به زمین به جهت این که تهنیت بگوییم محمد را به فرزند او حسین. صلصائیل گفت: ای حبیب من، جبرئیل! هبوط نما به زمین و عرض کن به خدمت پیغمبر که شفاعت کند نزد پروردگار خود که رضا شود از من؛ که اوست صاحب شفاعت.

چون جبرئیل پیغام صلصائیل را به خدمت آن حضرت رسانید، پس آن حضرت برخاست و فرمود که حضرت امام حسین علیه السلام را بیاورید چون آن جناب را آوردند، او را به هر دو دست گرفت و به سوی آسمان بلند کرد و عرض نمود که «پروردگارا! به حق این مولود من بر تو، که رضا شوی از صلصائیل» که ناگاه منادی از قبل عرش ندا درداد که یا محمد! رضا شدم و قدر تو کبیر و عظیم است.

ابن عباس گفت: قسم به کسی که فرستاد محمد را به حق از جهت پیغمبری که صلصائیل فخر

می کند بر ملائکه که من آزاد شده حسینم و لعیا فخر میکند بر حورالعین که من قابله حسینم. (1)

و در کتاب غیبه از مفضل بن [عمر] از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که بود ملکی از ملائکه که مسمّی بود به صلصائیل. حق تعالی او را به امری مأمور نمود، پس دیر کرد آن ملک در امتثال آن امر. پس حق تعالی پرهای او را گرفت و دو بال او را کوبید و او را به جزیره ای از جزایر بحر انداخت. و در آن جزیره بود تا این که حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد و ملائکه از پروردگار اذن گرفتند در تهنیت پیغمبر و امیرالمؤمنین و فاطمه علیهم السلام. چون مأذون شدند، پس فوج فوج از عرش فرود آمدند، از آسمانی به آسمانی، تا این که رسیدند به صلصائیل که افتاده بود در جزیره ای. چون نظر ایشان به او افتاد، ایستادند. پس صلصائیل به ایشان گفت که ای ملائکه پروردگار من! اراده کجا دارید و به چه سبب فرود آمده اید؟

ملائکه گفتند: ای صلصائیل! متولد شده است در این شب، گرامی ترین مولودی در دنیا بعد از جد و پدر و مادر و برادر او حسن؛ که اسم آن مولود حسین است. و ما از پروردگار اذن گرفتیم به جهت تهنیت حبیب او، محمد، به فرزند او. پس اذن داد به ما.

صلصائیل گفت: ای ملائکه خدا! از شما سؤال می کنم به حق خدا که رب من و شماست و به حق حبيب او محمد و به حق این مولود، که مرا بردارید با خود و ببرید به نزد حبیب خدا تا سؤال نمایم از آن جناب که از پروردگار سؤال نماید به حق این مولود، که بیامرزد گناه مرا و عطا فرماید پرو بال مرا و برگرداند مرا به مقام خود با ملائکه مقربین.

پس آن ملائکه صلصائیل را برداشته، به خدمت رسول خدا آوردند و تهنیت گفتند او را به فرزندش حسین و قصۀ صلصائیل را عرض نمودند و سؤال نمودند که از خدا مسئلت نماید و قسم دهد خدا را به حق حسین که بیامرزد گناه صلصائیل را و عطا فرماید پر و بال او را و برگرداند او را به مقام او با ملائکه مقربين.

پس حضرت رسول برخاست و داخل خانه فاطمه شد و فرمود به حضرت فاطمه که بیاور فرزند من حسین را و به من بده. پس حضرت فاطمه، حضرت امام حسین را که پیچیده شده است در قنداقی، به خدمت آن جناب داد. و حضرت امام حسین با جد خود رسول خدا ملاعبه می نمود. پس آن جناب، آن حضرت را به نزد ملائکه آورد و او را به دست خود گرفت. پس ملائکه تکبیر گفتند و حمد و ثنای الهی را به جا آوردند. پس آن جناب، آن حضرت را به سمت قبله نگاه داشت و رو به آسمان کرد و گفت:


1) المنتخب: 146/1 مجلس 7 باب 3.

خداوندا! از تو سؤال می کنم به حق این فرزندم حسین، که بیامرزی گناه صلصائیل را و عطا فرمایی به او پر و بال او را و برگردانی او را به سوی مقام خود با ملائکه مقربین.

پس حق تعالی قبول نمود از پیغمبر خود و آمرزید گناه صلصائیل را و عطا فرمود پر و بال او را و برگردانید او را به مقام خودش با ملائکه مقربین. (1)

مؤلف گوید: احتمال دارد که این صلصائیل، ملائکه دیگری باشد غیر آن که در حدیث لعیا گذشت.

و در كتاب إكمال الدین از مجاهد از ابن عباس روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود که حق تعالی را ملکی است که او را دردائیل می گویند و او شانزده هزار بال داشت که در میان هر دو بال او، مسافت میانه آسمان و زمین بود. در روزی در نفس خود گذرانید که «آیا فوق پروردگار ما جل جلاله. چیزی باشد؟» پس مطلع شد خداوند عالم بر آنچه در نفس خود گذرانیده بود. پس مضاعف گردانید پرو بال او را که سی و دو هزار بال بوده باشد. بعد وحی کرد به او که طیران نما.

پس آن ملک پانصد سال طیران نمود و نرسید سر او به قائمه ای از قوائم عرش. چون خداوند جل جلاله دانست که آن ملک به رنج و تعب افتاده است و عاجز گردیده است، وحی کرد به او که «ای ملک! برگرد به مکان خود که من عظیم و فوق هر عظیمی هستم و نیست بالاتر از من چیزی و موصوف نمی شوم به مکانی پس بال های او را گرفت و اخراج نمود او را از صفوف ملائکه.

چون شب جمعه حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد، حق تعالى وحی کرد به مالک، خازن جهنم، که آتش جهنم را فرو نشاند از اهلش، برای کرامت مولودی که متولد شده است برای محمد صلی الله علیه وآله و وحی کرد به سوی رضوان، خازن بهشت، که بیارا بهشت را، خوشبو گردان آن را برای کرامت مولودی که برای محمد صلی الله علیه وآله متولد شده است در دار دنیا.

وحی کرد به سوی حورالعین که زینت کنید و به زیارت یکدیگر بروید برای کرامت مولودی که برای محمد صلی الله علیه وآله متولد شده است در دار دنیا. و وحی نمود به سوی ملائکه که صف های برکشید به تسبیح

وتحمید و تمجید و تکبیر برای کرامت مولودی که در دار دنیا برای محمد صلى الله عليه وسلم متولد شده است.

و وحی کرد به سوی جبرئیل که نازل شو به سوی پیغمبر من، محمد، با هزار قبیلی از ملائکه که هر قبیلی هزار هزار ملک باشند. و همه بر اسبان ابلق و زین و لجام کرده سوار شوید و بر آنها باشد قبه ها از در و یاقوت. و با خود ببرید ملائکه روحانیین را که طبقهای از نور در دست داشته باشند.


1) بحار الأنوار: 258/43 عبارت علامه قدس سره: «أقول في حديث المفضل بطوله الذى يأتي بإسناده في كتاب الغيبة عن الصادق علیه السلام أنه قال: ......»

و بروید نزد محمد و او را تهنیت و مبارک باد بگویید، برای مولود او و خبرده آن حضرت را یا جبرئیل! که من او را حسین نام کرده ام. و تعزیت بگو او را و بگو:

یا محمد! او را خواهند کشت بدترین امت تو و بر بدترین چهارپایان سوار باشند. پس وای بر قاتل او و وای بر کسی که بکشد او را به سوی قتال. و من از کشنده حسین بیزارم و او از من بی زار؛ زیرا که هیچ مجرمی به صحرای محشر نمی آید مگر آن که جرم قاتل حسین از او بیشتر است. و قاتل حسین در روز قیامت با مشرکان که با خدا، خدای دیگر قرار داده اند، داخل جهنم خواهند شد. و آتش جهنم مشتاق تر است به قاتل حسین، از مطیعان خدا به سوی بهشت. چون جبرئیل نازل می شد از آسمان به سوی زمین که مرور نمود به دردائیل. پس دردائیل به او گفت: ای جبرئیل! این چه واقعه است که امشب در آسمان مشاهده می کنم؟ مگر قیامت برپا شده است بر اهل دنیا؟ جبرئیل گفت: نه؛ ولکن در دار دنیا فرزندی از برای محمد صلی الله علیه وآله متولد شده است و حق تعالی مرا فرستاده است به سوی او که تهنیت نمایم او را به مولود او.

دردائیل گفت: ای جبرئیل! تو را سوگند می دهم به آن خداوندی که تو را و مرا خلق کرده است، که چون به خدمت آن حضرت برسی سلام مرا به او برسان و به او بگو: به حق این مولود بر تو، که از تو سؤال می کنم که از پروردگار خود سؤال نمایی که از من راضی شود و بال های مرا به من بازگرداند و مرا در مقام خود در صفوف ملائکه جادهد.

پس جبرئیل نازل شد و به امر حق تعالی آن حضرت را تهنیت و تعزیت گفت. حضرت رسول فرمود: آیا امت من او را خواهند کشت؟ گفت: بلی یا محمد! حضرت فرمود که آنها امت من نیستند و من بیزارم از ایشان. پس جبرئیل گفت: من نیز از ایشان بیزارم ای محمد!

پس حضرت رسول به نزد فاطمه علیها السلام رفت و او را تهنیت و تعزیت گفت. حضرت فاطمه گریست و فرمود: کاشکی او را نمی زاییدم! کشنده حسین در آتش است.

پیغمبر فرمود: من شهادت می دهم که او در آتش است، ای فاطمه و لکن کشته نخواهد شد تا از او امامی به هم رسد و ائمه هدایت کننده بعد از او، از او به هم رسند.

پس حضرت رسول فرمود که امامان بعد از من، علی است که هادی است. و بعد از او حسن است که مهدی است. و بعد از او حسین است که ناصر است. و بعد از او علی بن الحسین است که منصور است. و بعد از او محمد بن علی است که شافع است. و بعد از او جعفر بن محمد است که نقاعه است. و بعد از او موسی بن جعفر است که امین است. و بعد از او علی بن موسی الرضاست. و بعد از او محمد بن علی فعال است. و بعد از او علی بن محمد مؤتمن است. و بعد از او حسن بن علی

علام است. و بعد از او آن کسی است که در پشت سر او عیسی بن مریم نماز خواهد کرد.

پس حضرت فاطمه از گریه ساکن شد. پس جبرئیل پیغام دردائیل را به آن حضرت رسانید و قصه او را با بلایی که او مبتلا گردیده است، بیان نمود پس حضرت رسول، حضرت امام حسین را بر روی دست گرفت و آن حضرت را در جامه پشمینه پیچیده بودند. و به سوی آسمان بلند کرد و عرض کرد: خداوندا! به حق این مولود بر تو.

پس فرمود: نه؛ بلکه به حق تو بر این مولود و بر جد او محمد و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، که اگر حسین را نزد تو قدر و منزلتی هست، پس راضی شو از دردائیل و برگردان بال های او را و مقام او را در صفوف ملائکه .

پس حق تعالی دعای آن حضرت را مستجاب کرد و آن ملک را آمرزید. و آن ملک شناخته نمی شود در بهشت مگر این که گفته شود از برای او که این آزاد کرده حسین فرزند علی و فاطمه دختر رسول الله است. (1)

و شیخ صدوق در کتاب امالی از شعیب میثمی از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد، حق تعالی امر فرمود به جبرئیل که نازل شود با هزار ملک از برای این که تهنیت بگوید حضرت رسول صلی الله علیه وآله را از جانب خدا و از جانب خود. جبرئیل چون نازل شد، گذشت بر جزیره ای از جزیره های دریا. و در آن جزیره، ملکی را دید که نام او فطرس بود و او از حاملان عرش الهی بود. خداوند عالم او را امری کرده بود و او آن امر را به عمل نیاورده بود. پس حق تعالی بر او غضب کرد و بالش را شکست و او را در آن جزیره انداخت. و او در آن جزیره هفتصد سال بود که به عبادت حق تعالی قیام نموده بود. (2)

و به روایت ابی جعفر طوسی در مصباح الانوار، حق تعالی او را مخیر گردانید میان عذاب دنیا و آخرت و او عذاب دنیا را اختیار کرد. پس حق تعالی بال او را شکست و او را معلق آویخت به مژه های چشمش در آن جزیره ای که هیچ حیوانی از تحت او نمی گذشت مگر این که می سوخت از دودی که پیوسته از او بیرون می آمد. (3)

و چون فطرس دید که جبرئیل با ملائکه فرود می آیند به جبرئیل گفت: اراده کجا داری؟ جبرئیل


1) کمال الدین: 282/1 باب 26 ح36.

2) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 137 مجلس 28 ح 8؛ بحار الانوار: 243/43.

3) تظلم الزهراء علیها السلام : 128 .

گفت: حق تعالی نعمتی به محمد کرامت کرده است، مرا فرستاده است که او را از جانب خدا و از جانب خود مبارک باد بگویم. پس فطرس گفت: ای جبرئیل! مرا با خود بردار؛ شاید محمد برای من دعا کند.

پس جبرئیل او را با خود برداشت. چون به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه وسلم رسید، تهنیت از جانب حق تعالی و از جانب خود گفت و حال فطرس را به خدمت آن حضرت عرض کرد. حضرت فرمود به جبرئیل، که به فطرس بگو که خود را به آن مولود بمالد و به مکان خود برگردد.

پس فطرس خود را به حضرت امام حسین علیه السلام مالید و بالا رفت و عرض نمود: یا رسول الله! آگاه باش که زود است بکشند امت تو آن حضرت را. و او را بر من مکافاتی هست؛ هر که او را زیارت کند یا سلام کند، زیارت و سلام او را من به آن حضرت می رسانم. و صلوات نمی فرستد بر او احدی، مگر این که صلوات او را به آن حضرت می رسانم. (1)

و به روایتی چون به آسمان رفت می گفت: کیست مثل من که آزاد کرده حسین و مادر و جد اویم؟! (2)

و در کتاب بصائر الدرجات مسنداً از از هر بطیخی روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که حق تعالی اظهار کرد ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را بر ملائکه و همۀ ایشان قبول کردند و فطرس ابا نمود. پس حق تعالی بال او را شکست.

چون حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد، خداوند عالم، جبرئیل را هفتاد هزار ملک فرستاد، تهنیت و مبارک باد رسول خدا به ولادت آن حضرت. پس مرور نمود جبرئیل به فطرس. فطرس گفت: ای جبرئیل! به کجا می روی؟ گفت: خداوند عالم مرا فرستاده است به مبارک باد محمد صلى الله عليه وسلم به مولودی که متولد شده است در این شب.

فطرس گفت: مرا با خود بردار و سؤال نما از محمد که دعا نماید به جهت من. جبرئیل گفت: سوار شو بالای بال من. پس فطرس سوار شد بالای بال او.

چون جبرئیل به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه وسلم رسید تهنیت و مبارک باد گفت. بعد عرض کرد: یا رسول الله! ميان من و فطرس، برادری است. و سؤال نمود از من که به خدمت شما عرض نمایم که از خداوند عالم بخواهی که بال او را رد کند. پس حضرت رسالت مآب صلی الله علیه وآله به فطرس فرمود: آیا قبول می کنی ولایت امیرالمؤمنین را؟ عرض کرد: بلی.


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 137 مجلس 28 ح 8؛ بحار الانوار: 244/43.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 75/4؛ بحار الأنوار: 345/43؛ عوالم العلوم: 19/17؛ و ر.ک: الخرائج والجرائح: 253/1؛ عیون المعجزات: 69.

پس رسول خدا اظهار فرمودند بر او ولایت امیرالمؤمنین را و او قبول نمود. پس رسول خدا فرمود: برو نزد گاهواره حسین و خود را به آن بمال و روی خود را به خاک بمال نزد آن

پس فطرس به جانب گاهواره روان شد و رسول خدا دعا می کرد به جهت او و حضرت رسول فرمود: پس من نگاه می کردم به سوی پر فطرس که می رویید و خون از آن جاری میشد و این پربلند می شد تا ملحق می شد به پر دیگر او، و عروج نمود با جبرئیل به سوی آسمان و رسید به مکان خود. (1)

و به روایتی ، فطرس از ملائکه آسمان سوم بود و سرکردۀ هفتاد هزار ملک بود. به برکت حضرت امام حسین علیه السلام ، خداوند عالم از سر تقصیر او گذشت و به مکان خود عود نمود. چون حضرت امام حسین علیه السلام را شهید کردند، فطرس بر آن واقعه مطلع شد. عرض کرد: الهی! چه بودی که مرا خبر شدی تا با رفیقان خود رفتی و با دشمنان حضرت امام حسین کارزار نموده؟!

خطاب در رسید که اگر آن صورت وقوع نیافت، حال با هفتاد هزار فرشته که تابع تواند، بروید بر سر قبر وی ملازم شوید و هر صبح و شام بر وی گریه کنید و ثواب آب دیده های خود را به آن جماعتی که در مصیبت وی گریانند، بخشید.

پس فطرس با متابعان خود بر زمین کربلا فرود آمدند و به آنچه او را امر فرموده اند، تا روز قیامت مشغول خواهد بود. (2)

و در کامل الزیارة از عبدالرحمن غنوی از سلمان روایت کرده است که فرمود که نماند در آسمان ها ملکی که به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه وآله نیامد در مصیبت فرزندش حسین علیه السلام . و همه خبر دادند آن حضرت را به ثوابی که حق تعالی به شهادت او کرامت کرده است. و هر یک برای آن حضرت آوردند آن تربتی را که آن امام مظلوم در آن تربت به جور و ستم شهید خواهد شد. و هر یک که می آمدند، حضرت می فرمود که خداوندا! مخذول گردان هر که او را یاری نکند و هر که او را بکشد؛ و ایشان را به مطلب خود مرسان.

عبد الرحمن می گوید: به خدا سوگند که یزید ملعون تعجیل نمود در قتل آن حضرت و بعد از آن حضرت، تمتعی از دنیا نبرد و حق تعالی به ناگاه او را گرفت؛ شب مست خوابید و صبح او را مرده یافتند و مانند قیر سیاه شده بود.

و هیچ کس نماند از آن ها که متابعت او کردند بر قتل آن حضرت یا میان لشکر داخل بودند مگر


1) بصائر الدرجات: 68 باب 6 ح 7.

2) روضة الشهداء: 193.

آن که مبتلا شدند به دیوانگی یا خوره یا پیسی. و این مرض ها در میان اولاد ایشان به میراث ماند. (1)

و در عوالم العلوم روایت کرده است که ملکی از ملائکه صفح اعلا مشتاق لقای رسالت مآب گردید و اذن طلبید از حق تعالی که فرود آید به سوی زمین، به جهت زیارت آن حضرت. و آن ملک از زمانی که خداوند عالم او را آفریده بود، هرگز به زمین نازل نشده بود. چون مأذون شد و اراده نزول نمود، وحی کرد خدا به سوی او که ای ملک! خبر ده رسول خدا را که مردی از امت او که او را یزید می نامند، شهید می کند فرزند طاهر پسر طاهره را که شبیه بتول مریم دختر عمران است.

ملک گفت: من نازل می شدم به زمین و شاد بودم به رؤیت پیغمبر تو محمد؛ پس چگونه خبر دهم او را به این خبر فظع آورنده؟! و من حیا می کنم از آن جناب که او را به فجع آورم به قتل فرزند او. پس کاشکی نازل نمی شدم به سوی زمین!

پس ندایی از بالای سر آن ملک آمد که آنچه تو را مأمود نمودیم به عمل آور.

پس آن ملک به خدمت رسول خدا آمد و بال های خود را در پیش روی آن حضرت گشود و عرض کرد: یا رسول الله! بدان که من اذن گرفتم از پروردگار خود که نازل شوم به سوی زمین، به جهت شوق رؤیت تو و زیارت تو. ای کاشکی خدا بال های مرا می شکست و این خبر را به جهت تو نمی آوردم! ولكن لابد است از انفاذ امر پروردگار من.

بدان ای محمد! مردی از امت تو که اسم او یزید است، حق تعالی لعن او را زیاد گرداند در دنيا وعذاب او را در آخرت شهید خواهد کرد فرزند تو که طاهر پسر طاهره است. و قاتل او بعد از کشتن آن جناب تمتعی نخواهد برد در دنیا مگر اندکی. و حق تعالی او را خواهد گرفت به سوء عمل او و مخلد خواهد بود در آتش.

پس حضرت رسول صلی الله علیه وآله به گریه درآمد و گریه شدیدی کرد و فرمود: ای ملک! آیا رستگار می شوند امتی که به قتل آورند فرزند مرا و فرزند دختر مرا؟

ملک گفت: نه یا محمد! بلکه خداوند عالم مبتلا می گرداند ایشان را به اختلاف قلوب ایشان و زبان های ایشان در دنیا و از برای ایشان است در آخرت، عذاب دردناک. (2)

و در منتخب از شرحبیل بن ابی عون روایت کرده است که او گفت: وقتی که حضرت امام حسين علیه السلام متولد شد، نازل شد ملکی از ملائکه فردوس اعلی به سوی دریای بزرگ و ندا نمود و در


1) کامل الزيارات: 61 باب 17 ح 8؛ البته در مأخذ عبد الرحمن غنوی از سلیمان نقل می کند.

2) عوالم العلوم: 599/17 .

اقطار آسمان ها و زمین ها که یا عبادالله! بپوشید جامه های حزن را و اظهار نمایید تفجع و مصیبت و ناله های دردناک را، به درستی که فرزند محمد مقتول و مظلوم و مقهور است.

پس آن ملک به خدمت رسول خدا آمد و عرض کرد که ای حبیب خدا! کشته می شود در این زمین، گروهی از اهل بیت تو می کشند ایشان را گروهی از امت تو که ظالم و فاسدند و تجاوز کننده اند از حدود الهی. به قتل می آورند فرزند تو حسین پسر دختر تو را که طاهره است. می کشند او را در زمین کربلا و این تربت اوست.

پس قبضه ای از خاک کربلا به حضرت داد و گفت: «یا محمد! محافظت نما این خاک را نزد خود تا وقتی که ببینی آن را که متغیر و سرخ شده است مانند خون. پس در آن وقت فرزند تو حسین شهید شده است.» پس آن ملک برداشت بعضی از تربت امام حسین را بر بال های خود و صعود نمود به سوی آسمان. و نماند در آسمان ملکی مگر این که بویید آن تربت مبارک را و تبرک جست به آن.

راوی گفت: چون حضرت رسالت مآب آن تربت را گرفت، بویید و گریست و گفت: بکشد خدا کشنده تو را ای حسین! و داخل آتش جهنم گرداند. خداوندا! مبارک نگردان در قاتل او و بچشان به او حرارت آتش جهنم را؛ و بد مرجعی است آن جهنم .

بعد آن تربت را داد به زوجه خود، ام سلمه رضی الله عنها. (1)

و ابن قولویه روایت کرده است که آن ملکی که به سوی حضرت رسول صلى الله عليه وسلم و خبر قتل امام حسین را آورد، ملکی بود که موکل است به دریاها. به درستی که ملکی از ملائکه فردوس اعلا نازل شد به دریاها و بال خود را گشود و گفت: ای اهل دریاها! جامه های ماتم و اندوه بپوشید که جگرگوشه رسول خدا را ذبح کردند.

پس تربت آن حضرت را به بال خود برداشت و به آسمان ها پرواز کرد. پس هر ملکی که او را می دید، آن تربت را می بویید و بهره ای از شرافت آن تربت می یافت و لعنت می کرد بر قاتلان آن حضرت، اتباع و یاوران ایشان. (2)

و در امالی طوسی از انس روایت کرده است که ملک موکل باران اذن طلبید از خداوند عالم که به زیارت حضرت رسول صلی الله علیه وآله بیاید. چون فرود آمد، حضرت به ام سلمه فرمود که در پیش در بایست و مگذار احدی را که داخل خانه شود.


1) المنتخب: 62/1 مجلس 4 باب 1.

2) كامل الزيارات: 67 باب 21 ح 3.

در آن وقت حضرت امام حسین آمد و ام سلمه خواست که مانع شود، امام حسین جست و داخل خانه شد و بر دوش رسول خدا سوار شد و نشست. پس آن ملک موکل باران عرض کرد: آیا دوست می داری او را؟ حضرت فرمود: بلی. ملک گفت: امت تو او را شهید خواهند کرد. و اگر می خواهی، به تو بنمایم آن مکانی را که در آن شهید خواهد شد.

پس آن ملک دست دراز کرد و خاک سرخی برای آن حضرت آورد. ام سلمه آن خاک را گرفت و در کنار مقنعه خود بست. (1)

و شیخ طوسی در کتاب امالی از ابی بصیر روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: روزی حضرت امام حسین علیه السلام در خدمت حضرت رسول صلی الله علیه وآله بود که ناگاه جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! آیا این فرزند را دوست می داری؟ گفت: بلی. جبرئیل گفت: آگاه باش که زود باشد که امت تو، او را شهید کنند.

پس آن جناب به سبب این خبر بسیار محزون و اندوهناک گردید. پس جبرئیل گفت: آیا می خواهی به تو بنمایم آن تربتی را که در آن کشته خواهد شد؟ فرمود: بلی.

پس جبرئیل بال خود را در میان مجلس حضرت فرو برد و زمین کربلا را گرفت و به نزدیک آورد، به این نحو که این دو انگشت نزدیک شد. پس حضرت جمع نمود دو انگشت سبابه خود را و از بال خود، قدری از تربت حضرت امام حسین را برداشت و به حضرت رسول داد. بعد زمین پهن گردید زودتر از یک چشم بر هم زدن. پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: بهشت از برای تو باد ای تربت! و بهشت از برای کسی باد که کشته می شود در تو. (2)

و در امالی طوسی نیز از سالم بن ابی جعد از ابن مالک مروی است که وقتی یکی از عظمای ملائکه رخصت طلبید از خداوند عالم که به زیارت حضرت رسول صلى الله عليه وسلم بیاید. چون از جانب حق تعالى مأذون شد، فرود آمد و به خدمت آن حضرت مشرف شد که ناگاه حضرت امام حسین علیه السلام داخل شد. حضرت او را گرفت و بوسید و در دامن خود نشانید. پس آن ملک گفت: آیا او را دوست می داری؟ حضرت فرمود: بلی او را بسیار دوست می دارم؛ او فرزند گرامی من است.

ملک گفت: زود است که امت تو، او را شهید خواهند کرد. حضرت فرمود: امت من فرزند مرا شهید می کنند؟! گفت: بلی.


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 329 مجلس 11 ح 105.

2) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 314 مجلس 11 ح 85.

پس آن ملک، تربت سرخ خوشبویی به آن حضرت نمود و گفت: چون این تربت خون تازه گردد، علامت این است که این فرزند تو کشته شده است.

سالم بن ابی جعد گفت که شنیده ام که آن ملک میکائیل بود. (1)

و در منتخب از بعضی از صحابه اخیار روایت کرده است که گفت: دیدم رسول خدا را که می مکید لعاب دهان حضرت امام حسین علیه السلام را، چنانچه شخص شکر را می مکد؛ و می فرمود: حسین از من است و من از حسین. خدا دوست دارد کسی را که حسین را دوست دارد و دشمن دارد کسی را که حسین را دشمن دارد. حسین سبطی است از اسباط. خدا لعنت کند کشنده او را.

پس جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! خداوند عالم کشت به سبب قتل یحیی بن زکریا هفتاد هزار منافقین را. و زود است که بکشد به سبب فرزند دختر تو، حسین، دو هفتاد هزار از سرکشان را. (2)

و در امالی طوسی از زینب بنت جحش زوجه حضرت رسول صلی الله علیه وآله ، روایت کرده است که گفت: روزی حضرت رسالت در خانه من به خواب رفت و حضرت امام حسین علیه السلام آمد و من او را مشغول می کردم که مبادا آن حضرت را بیدار کند. پس غافل شدم از او که ناگاه داخل خانه شد. من نیز داخل شدم. دیدم که امام حسین بر روی شکم آن حضرت نشسته است و برناف آن حضرت بول می کند. خواستم که او را بردارم، حضرت فرمود: بگذار فرزند مرا تا این که از بول کردن فارغ شود.

چون فارغ شد، وضو ساخت پیغمبر خدا و برخاست، به نماز مشغول شد. چون به سجده رفت، حضرت امام حسین علیه السلام بر پشتش سوار شد. پس حضرت صبر کرد تا او به زیر آمد، بعد سر از سجده برداشت. چون برخاست، حضرت امام حسین علیه السلام برگشت به نزد او. پس حضرت او را برداشت تا این که از نماز فارغ شد. دیدم که دست مبارک خود را پهن کرده و فرمود: به من بنما ای جبرئیل!

عرض کردم: یا رسول الله! امروز کاری کردی که هرگز ندیده بودم که چنین کاری بکنی!

فرمود: بلی؛ جبرئیل به نزد من آمد و مرا تعزیت نمود در فرزندم حسین علیه السلام و خبر داد مرا که امت من، او را شهید می کنند. و خاک سرخی برای من آورد. (3)

و در کتاب منتخب از ام سلمه روایت کرده است که روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله که داخل خانه من


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 314 مجلس 11 ح 86.

2) المنتخب: 54/1 مجلس 3 باب 3 ادامه: وسيقتل بابن ابنتك الحسين سبعين ألفاً من الكافرين وسبعين ألفاً من المعتدين وإن قاتل الحسين في تابوت من نار ويكون عليه نصف عذاب الأليم لا يفتر عنه ويسقى من حميم جهنم .

3) الأمالی شیخ طوسی : 316 مجلس 11 ح 88.

گردید و از متعاقب آن حضرت، امام حسن و امام حسین علیهما السلام آمدند و نشستند به دو جانب آن حضرت. پس آن جناب، حضرت امام حسن را بر ران راست خود و امام حسین را بر ران چپ خود نشانید و یک مرتبه امام حسن را می بوسید و یک مرتبه امام حسین را. که ناگاه جبرئیل نازل شد و گفت: یا رسول الله! به درستی که تو بسیار دوست داری حسن و حسین را. حضرت فرمود: چگونه دوست نداشته باشم ایشان را و حال آن که دو ریحانه من اند در دنیا و نور دو چشم من اند؟!

جبرئیل گفت یا نبی الله! خداوند عالم حکم فرموده است دربارۀ ایشان که حسن به زهر شهید شود و حسین را ذبح نمایند. و از برای هر پیغمبری دعای مستجابی هست، اگر بخواهی قرار ده دعای خود را از برای دو ولد خود حسن و حسین و از خدا طلب نما که سالم بدارد و ایشان را از زهر و قتل. و اگر بخواهی بگردان مصیبت ایشان را ذخیره در شفاعت نمودن تو از برای عاصیان امت خود در روز قیامت.

حضرت فرمود: ای برادر من، جبرئیل! من راضی ام به حکم پروردگار خود؛ نمی خواهم مگر چیزی را که او می خواهد. و دوست دارم که دعای من ذخیره ای باشد به جهت عاصیان امت من وحق تعالی حکم بکند در دو ولد من آن چیزی را که حکمتش اقتضا نماید آن را. (1)

و در كامل الزيارة از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که چون جبرئیل خبر شهادت امام حسین علیه السلام را از برای حضرت رسول صلی الله علیه وآله آورد، آن جناب دست حضرت امير المؤمنين علیه السلام را گرفت و به خلوت برد و زمان طویلی از روز گذشت که با یکدیگر سخن می گفتند. پس گریه برایشان غالب شد و گریستند. و پیش از آن که از هم جدا شوند، جبرئیل از قبل رب جلیل بر ایشان نازل شد و گفت از برای ایشان که پروردگار شما بر شما سلام می رساند و می فرماید که سوگند می دهم شما را که صبر کنید در این مصیبت.

پس ایشان به امر پروردگار خود صبر نمود. (2)

و ابن قولویه از ابن عباس روایت کرده است: ملکی که از برای رسول خدا صلى الله عليه وسلم خبر شهادت حضرت امام حسین را آورد، جبرئیل بود. و بال های خود را گشوده بود و به صدای بلند می گریست و تربت آن حضرت را با خود آورده بود و بوی مشک از آن تربت ساطع بود. پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود که آیا رستگار خواهند شد امتی که فرزند دلبند من فاطمه را شهید کنند؟! جبرئیل گفت: حق تعالی


1) المنتخب: 83/1 مجلس 5 باب 1.

2) كامل الزيارات: 55 باب 16 ح 1.

اختلاف در میان ایشان خواهد افکند که دلهای ایشان با یکدیگر موافق نباشد. (1)

و در کفایة الأثراز ابن عباس روایت کرده است که به خدمت حضرت رسالت مآب رسیدم؛ دیدم که حضرت امام حسن را بر دوش مبارک خود گرفته است و حضرت امام حسین را بر ران خود، می بوسید ایشان را و می گوید: خداوندا! دوست دار کسی را که دوست دارد ایشان را و دشمن دار کسی را که دشمن دارد ایشان را .

بعد فرمود: ای پسر عباس! گویا می بینم حسین را که ریش او از خونش خضاب شده باشد و هرچه می خواند مردم را، کسی جواب او نمی دهد و هر چند طلب نصرت می کند، کسی یاری او نمی کند.

گفتم: که خواهد مرتکب شد این عمل را ای رسول خدا؟ فرمود: بدترین امت من. خدا شفاعت مرا به ایشان نرساند. (2)

و در کتاب مثير الأحزان از ابن عباس روایت کرده است که چون شدید شد مرض حضرت رسول صلى الله عليه وسلم در مرضی که فوت شدند، در آن مرض چسبانید حضرت امام حسین را به سینه مبارک خود به نحوی که عرق آن حضرت جاری می شد بر آن جناب. و آن حضرت در حالت نزع بود و می گفت: مرا با یزید چه کار است؟! خدا مبارک نگرداند در او. خداوندا! لعنت کن یزید را.

بعد، زمان طویلی مدهوش گردید. چون به هوش آمد، شروع نمود به بوسیدن حضرت امام حسین علیه السلام و اشک از چشم های مبارکش فرو می ریخت و می فرمود: آگاه باش! به درستی که از برای من و قاتل تو مقامی (3)است نزد پروردگار عالم. (4)

و ابن قولویه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که روزی حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله در خانه حضرت فاطمه بود؛ حضرت امام حسین را در دامن خود نشانیده بود که ناگاه گریان شد و به سجده افتاد و چون سر از سجده برداشت، فرمود: ای فاطمه و ای دختر من! به درستی که خداوند علی اعلا در این ساعت خود به من وحی کرد و الطاف بی پایان نسبت به من نمود و فرمود که ای محمد! آیا حسین را دوست می داری؟ گفتم: بلی؛ نور دیده من است و گل بوستان من است و میوه دل من است. پس به من گفت:

یا محمد! چه مبارک مولودی است حسین! بر او می فرستم رحمت و برکات وصلوات خود


1) كامل الزيارات: 61 باب 17 ح 7.

2) كفاية الاثر: 16 .

3) مراد از «مقام» در اینجا «موقف» است.

4) مثير الأحزان : 22.

را، و خوشنودی خود را شامل حال او می گردانم، و لعنت و غضب و عذاب و نكال من بر کسی است که او را به قتل رساند یا با او عداوت کند یا با او منازعه نماید. و او بهترین شهیدان است، از گذشتگان و آیندگان در دنیا و آخرت. و اوسید جوانان بهشت است، از جمیع خلق خدا و پدر او افضل و نیکوتر است از او .

پس سلام مرا به او برسان و بشارت ده او را که اوست علامت راه هدایت و هادی دوستان من وشاهد من بر خلق من و خازن علم من و حجّت من بر اهل آسمان ها و اهل زمین ها و بر جنّیان و آدمیان. (1)

و در امالی صدوق از ابن عباس روایت کرده است که روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بود که ناگاه حضرت امام حسن علیه السلام وارد شد. چون نظر آن جناب بر او افتاد، گریان شد و فرمود: «إلي إلي يا بني!» به سوی من به سوی من، بیا ای فرزند! و پیوسته آن حضرت را به نزدیک خود طلبید تا این که آن جناب را به زانوی راست خود نشانید.

و بعد از زمانی حضرت امام حسین علیه السلام وارد شد. چون نظر آن حضرت بر آن جناب افتاد، گریان گردید و فرمود: «إلي إلي يا بني!» نزديک من بیا، نزدیک من بیا ای فرزند من! و پیوسته او را نزدیک طلبید تا او را بر ران چپ خود نشانید.

و بعد از زمانی حضرت فاطمه علیها السلام آمدند. چون نظر آن حضرت بر او افتاد، گریست و فرمود: «إليّ إلي يا بنية!» به سوى من، به سوی من بیا ای دختر من! و آن جناب را در پیش روی خود نشانید.

و چون زمانی گذشت، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شد. چون نظر مبارک آن حضرت بر آن جناب افتاد، گریان گردید و فرمود: «إلي إلي يا أخي!» نزديك من، نزدیک من بیا ای برادر من! پیوسته او را نزدیک طلبید تا این که آن جناب را بر پهلوی راست خود نشانید. پس اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! ندیدی هیچ یک از ایشان را مگر این که گریستی؛ آیا نبود در میان ایشان کسی که شاد شوی به دیدن او؟

حضرت رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود: به حق آن خداوندی سوگند که مرا به پیغمبری فرستاده است و برگزیده است مرا از جمیع بریه که من و این چهار نفر، گرامی ترین خلقیم نزد خداوند عالم. و نیست بر روی زمین خلقی که محبوب تر باشد نزد من از یشان.

اما علی بن ابی طالب علیه السلام ؛ پس اوست برادر من و عدیل و هم شق من. و صاحب امر خلافت


1) كامل الزيارات: 70 باب 22 ح 6.

است بعد از من و علم دار من است در دنیا و آخرت و صاحب حوض من و شفاعت من است. و اوست مولای هر مسلمانی و امام هر مؤمنی و راهنمای هر متقی. و اوست وصى من و جانشين من براهل و مال و امت من در حیات من و بعد از ممات من دوست او دوست من است و دشمن او دشمن من است. و به سبب ولایت او امت من مرحومه شدند و به عداوت او، گردیدند اشخاصی که مخالفت او ورزیدند، ملعونه .

و سبب گریه من در دیدن آن جناب، این بود که به خاطر آورم غدر و مکرامت را به او بعد از من و خلافت را از وی غصب کنند و حال آن که خداوند عالم، خلافت بعد از مرا به جهت او قرار داده است. و پیوسته مظلوم خواهد بود تا این که ضربتی بر فرق او زده شود که ریش او از خون سرش خضاب شود؛ در افضل ماه ها، ماه رمضان؛ آن چنانی که قرآن در آن نازل شد که هدایت کننده است مردمان را و شاهدی است از هدایت و جداکننده است در میان حق و باطل.

و اما دختر من فاطمه؛ پس او سیده زنان عالمیان است، از اولین و آخرین. و او پاره تن من است و نور چشم من است و میوۀ دل من است. و او روح آن چنانی است که در میان جنب من است. و اوست حورای انسیه. هر وقت در محراب خود به عبادت بایستد نزد پروردگار خود جل جلاله. روشنی دهد نور او، ملائکه آسمان را، چنانچه روشنی می دهد نور ستارگان، اهل زمین را، و می فرماید خداوند عزّ وجلّ از برای ملائکه خود که نظر نمایید به سوی کنیز من، فاطمه، که سیده زنان است؛ چگونه ایستاده است نزد من و جميع مفاصل و اعضای او از خوف من می لرزد و رو آورده است از قلب خود به عبادت من. شاهد می گیرم شما را که ایمن گردانیدم شیعیان او را از آتش.

و من چون او را دیدم، متذکر شدم آن ظلمهایی را که بعد از من بر او خواهند نمود. گویا می بینم او را که مذلت و خواری داخل خانه او شده است و حرمت او دریده شده باشد و حق او را غصب نموده باشند و او را از میراث منع نمایند و پهلوی او را بشکنند و فرزند او را سقط نمایند. و آن مظلومه نداء «وا محمداه» برآورد، کسی جواب نگوید و طلب فریادرسی نماید، کسی به فریاد او نرسد.

و پیوسته بعد از من، محزونه و مکروبه و گریان باشد. و یک دفعه به خاطر می آورد منقطع شدن وحی را از خانه خود و مرتبۀ دیگر به خاطر می آورد مفارقت مرا و وحشت نماید در وقتی که تاریکی شب او را فرا گیرد، به جهت فقدان استماع او صوت قرآن مرا در وقتی که به نماز تهجد مشغول می شدم، تلاوت می نمودم آن را. پس می بیند نفس خود را ذلیل، بعد از آن که عزیز بود در ایام پدرش. پس در آن وقت حق تعالی انیس او قرار می دهد ملائکه را. پس ندا می نمایند او را به آن چیزی که ندا می کردند به آن، مریم دختر عمران را، و می گویند:

یا فاطمه! به درستی که حق تعالی برگزیده است تو را و پاک گردانیده است تو را و برگزیده است تو را بر زنان عالم. یا فاطمه! قنوت و خشوع کن برای پروردگار خود و سجده کن و رکوع کن با رکوع کنندگان.

پس ابتداء می نماید به او، وجع و دردی که بر او وارد آورده بودند. پس مریض می شود و حق تعالی می فرستد به سوی او مریم دختر عمران را که پرستاری او نماید و مونس او باشد در علت والم او پس در آن وقت می گوید: ای پروردگار! من دلتنگ شده ام از زندگانی دنیا و ملول شده ام از اهل دنیا؛ پس مرا ملحق گردان به پدرم.

پس خداوند عزّ وجلّ او را ملحق گرداند به من و اول کسی باشد که به من ملحق شود از اهل بیت من. و چون به نزد من آید در حالتی که محزونه و مکروبه و مغصوبه و مقتوله باشد، من در آن وقت خواهم گفت: «بارخدایا! لعنت کن بر کسی که ظلم کرد او را و معاقب گردان کسی را که غصب نمود حق او را و ذلیل گردان کسی را که ذلیل کرد او را و مخلد بدار در آتش خود، کسی را که ضربت زد بر پهلوی او تا این که سقط نمود طفل خود را.» پس در آن وقت ملائکه خواهند گفت: آمین.

و اما حسن؛ پس اوست ابن من و ولد من و از من است و نور چشم من است و روشنی دل من است و میوه قلب من است. و اوسید شباب اهل بهشت است و او حجت خدا بر امت. امر او امر من است و قول او قول من است. کسی که متابعت نماید او را، هرآینه او از من است. و کسی که نافرمانی کند او را، از من نیست .

و من چون نظر کردم به سوی او، متذکر شدم چیزی را که بر او وارد می آید از مذلت و خواری بعد از من. و پیوسته ذلیل خواهد بود تا این که به زهر شهید شود از روی ظلم و عدوان. و در آن وقت آسمان های هفت گانه با ملائکه به گریه درآیند به سبب موت او و همۀ اشیاء بر او بگریند، حتی مرغ ها در وسط هوا و ماهیان در وسط آب. و کسی که گریه کند بر او، کور نشود چشم او در روزی که چشم ها کور شوند. و کسی که محزون شود بر او محزون نگردد قلب او در روزی که دل ها محزون می شوند. و کسی که زیارت نماید او را در بقعه او، ثابت می ماند قدم او بر صراط در روزی که قدم ها می لغزند در آن.

و اما حسین؛ پس او از من است و اوست فرزند من و ولد من و بهترین خلق بعد از برادرش. و اوست امام مسلمانان و مولای مؤمنان و خلیفۀ پروردگار عالمیان و فریاد رس استغاثه کنندگان و پناه پناه برندگان و حجت خداست بر همۀ خلقان. و اوست سید شباب اهل جنت و باب نجات است. امر او امر من است و اطاعت او اطاعت من است. کسی که متابعت نماید او را، از من است و کسی که مخالفت کند او را از من نیست .

و چون من او را نظر کردم، به خاطر آوردم ظلم هایی که بعد از من بر او خواهند کرد. گویا می بینم او را که پناه آورده است به حرم من و قرب من؛ پس او را امان ندهند و من در خواب، او را به سینه خود بچسبانم و امر نمایم او را که رحلت نماید از خانه هجرت من و بشارت دهم او را به شهادت. پس رحلت نماید از دار هجرت من و رو آورد به زمینی که مقتل و مصرع اوست و آن زمین کرب و بلاست و زمین قتل و فناست. یاری می نمایند او را گروهی از مسمانان؛ ایشان اند از بزرگان شهداء امت من در روز قیامت. گویا من نظر می کنم به سوی او و حال آنکه انداخته شده باشد به تیری. پس نگون گردد از اسب خود. پس او را ذبح نمایند چنانچه گوسفند را ذبح می نمایند. در حالتی که مظلوم باشد.

پس گریست آن حضرت و گریستند اشخاصی که در دور او بودند و صدای ایشان به زاری بلند شد. پس آن حضرت برخاست و می فرمود: خداوندا! به درستی که من شکایت می کنم به سوی تو آن چیزی را که می رسد به اهل بیت من بعد از من. پس داخل منزل خود گردید. (1)

و ايضاً ابن بابویه از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده است که روزی من و فاطمه و حسن و حسین در خدمت حضرت رسول صلى الله عليه وسلم نشسته بودیم. ناگاه نظر کرد به سوی ما و گریست. من گفتم: سبب گریه تو چیست یا رسول الله ؟ فرمود که میگریم برای آنچه نسبت به تو خواهند کرد بعد از من.

گفتم: آن چیست یا رسول الله؟ فرمود که می گریم برای ضربتی که بر سر تو خواهند زد و طپانچه بر روی فاطمه خواهند زد و طعنه که بر ران حسن خواهند زد و او را به زهر شهید خواهند کرد، و از کشتن حسین.

چون اهل بیت رسالت این خبر را شنیدند، پس من گفتم: یا رسول الله! نیافریده است ما را پروردگار مگر از برای بلا حضرت فرمود که شاد باش یا علی! که خدا به سوی من عهد کرده است که دوست نمی دارد تو را مگر مؤمنی و دشمن نمی دارد تو را مگر منافقی. (2)

و ابن قولویه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به معراج تشریف بردند، حق تعالی به او وحی کرد که من تو را امتحان می نمایم در سه چیز تا نظر کنم که صبر تو چگونه است. حضرت گفت که تسلیم می کنم پروردگارا! امر تو را، و مرا حولی و قوتی نیست مگر به تو. پس آن سه چیز کدام است؟

حق تعالی فرمود که اول آن ها این است که خود و عیال و اهل خود را گرسنه بداری و فقیران


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 112 مجلس 24 ح 2.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 134 مجلس 28 - 2؛ بحار الانوار 51/28.

و محتاجان امت خود را بر خود و ایشان اختیار نمایی. حضرت عرض کرد که قبول کردم ای پروردگار من! و راضی شدم و تسلیم کردم و از تو می طلبم توفیق و صبر را.

و اما دوم آن است که صبر نمانی بر تکذیب امت و ترس و بیم بسیار از ایشان و آن که جان خود را در راه رضای من بذل کنی و با کافران محاربه نمایی، به جان و مال خود. و صبر نمایی بر آنچه از ایشان به تو می رسد، از آزار و اذیت از اهل نفاق؛ و بر الم ها و جراحت ها که در جنگ به تو برسد. حضرت عرض کرد: پروردگارا! قبول کردم و راضی شدم و انقیاد نمودم از تو می طلبم توفیق و صبر را.

پس حق تعالی فرمود: و اما سوم؛ پس آن هاست که به اهل بیت تو خواهد رسید بعد از تو، از کشته شدن. اما برادر تو علی بن ابی طالب، پس خواهد یافت از امت تو، دشنام و عنف و درشتی و سرزنش. و محروم خواهند کرد او را از حق خود و به مشقت و تعب خواهند افکند او را و ستم بر او خواهند کرد. و در آخر کار، او را شهید خواهند کرد.

حضرت عرض کرد که پروردگارا!! قبول کردم و انقیاد نمودم؛ و از تو توفیق صبر می طلبم .

و اما دختر تو، پس مظلومه خواهد شد و او را از میراث تو محروم خواهند کرد و غصب خواهند نمود از او، حقی که تو از برای او قرار خواهی داد. و در بر شکم او خواهند زد در وقتی که او حامله باشد و به حرم سرای او، منزل او، بی رخصت داخل خواهند شد. و مذلت و خواری او را فرو خواهد گرفت و کسی منع نخواهد کرد اشقیای امت تو را از آنچه نسبت به او کنند. و از آن ضرب، فرزندی که در شکم او باشد بیاندازد. و از شدت آن ضرب و جراحت، شهید گردد.

و حضرت فرمود: (إِنَّا لِلهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ). قبول کردم پروردگارا! و انقیاد نمودم؛ و از تو توفیق صبر طلب می نمایم.

پس حق تعالی فرمود که از دختر و برادر تو، دو پسر به هم خواهد رسید و یکی از ایشان را به مکرو غدر شهید خواهند کرد و اموال او را غارت خواهند کرد و به طعن خنجر، او را مجروح خواهند گردانید. و همۀ این ها را امت تو نسبت به او خواهند کرد.

حضرت عرض کرد که قبول کردم (إِنَّا لِلهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) و انقیاد نمودم و از تو توفیق صبر می طلبم.

پس حق تعالی فرمود و اما پسر دیگر او؛ پس امّت تو او را به جهاد خواهند طلبید و او را به بدترین حالی شهید خواهند کرد و فرزندان و برادران و خویشان او را در نظر او خواهند کشت و حرمت او را ضایع خواهند کرد و خیمه او را به غارت خواهند برد. و در حال، استعانت به من خواهد جست و من برای او و اهل بیت و یاران او شهادت را مقدر کرده ام. و کشتن او حجت خواهد بود بر جمیع اهل زمین.

پس اهل آسمان ها و زمین ها بر او گریه خواهند کرد، از روی جزع بر او. و گریه خواهند کرد بر او ملائکه چند که به نصرت او بیایند و یاری او را در نیابند. پس، از پشت او پسری درآورم که تو را به آن پسر یاری کنم و شبه او الحال در زیر عرش است و پر خواهد کرد زمین را از عدالت. و رعب او را در دلهای مردم خواهم افکند و آنقدر از منافقان و کافران را خواهد کشت که مردم گویند: «چرا آنقدر مردم را به قتل می رسانی؟!»

حضرت فرمود: (إنا لله وإنا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ). پس ندا از جانب حق تعالی رسید که به جانب بالا نظر کن. چون نظر کرد، مردی را دید که از همه کس خوش روتر و از جمیع مردان خوش بوتر و از سراپایش نور ساطع بود. پس او را نزدیک خود طلبید و آمد به نزد آن حضرت، با جامه های نورو سیمای هر خیر و سعادت از جبین او ظاهر بود و نزدیک آمد و میان دو دیده آن حضرت را بوسید. پس حضرت، ملائکه بسیاری دید که بر دور او احاطه کرده بودند که به غیر از خدا عدد آن ملائکه را کسی نمی دانست.

پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم گفت که پروردگارا! این مرد از برای که غضب خواهد کرد و از برای که مهیا گردانیده ای این جماعت بسیاری را که بر دور اویند؟ و حال آن که مرا وعده نصرت کرده ای و من منتظر یاری تو هستم و این جماعت که حال ایشان را بیان کردی، یاران من و اهل بيت من اند. و مرا خبر دادی به ستم هایی که بعد از من به ایشان خواهد رسید. و اگر خواهی، می توانی که مرا یاری دهی در حق ایشان، بر آنها که برایشان ستم کنند؛ و حال آن که انقیاد کردم امر تو را و قبول کردم و راضی شدم و از تو می طلبم توفیق و رضا و یاوری بر صبر را.

پس خطاب رسید به من که اما برادر تو، پس جزای او نزد من آن است که جنت الماوی را به او عطا کنم، به صبری که بر این مصیبت می کند. و حجت او را بر خلایق غالب گردانم در روز قیامت و حوض کوثر را به او واگذارم که دوستان شما را از آن آب دهد و منع کند از دشمنان شما. و جهنم بر او سرد و سلامت گردانم و داخل جهنم شود و بیرون آورد از آن، هر که را در دل به قدر سنگینی ذره ای از محبت او بوده باشد. و منزلت شماها همه را در یک درجه بهشت قرار دهم.

و اما دو پسر مقتول مظلوم شهید را، پس در روز قیامت عرش خود را به ایشان زینت دهم و ایشان را در قیامت آنقدر کرامت عطا کنم که در خاطر کسی خطور نکرده باشد، به سبب آن بلاهایی که به ایشان رسد. و زیارت کنندگان ایشان را گرامی دارم؛ زیرا که زیارت کنندگان ایشان، زیارت کنندگان تواند و زیارت کنندگان تو، زیارت گنندگان من اند. و بر من لازم است که زیارت کننده خود را گرامی دارم و هر چه سؤال می کنند، ایشان را عطا می کنم و ایشان را در قیامت جزایی بدهم که آرزوی حال ایشان کند هر که بر احوال ایشان مطلع گردد.

و اما دختر تو، پس در روز قیامت او را نزد عرش خود باز می دارم و او را ندا میکنم که حق تعالی تو را حاکم گردانیده است بر خلق خود. پس هر که ستم کرده است بر تو یا بر فرزندان تو، پس حکم کن در حق ایشان به آنچه خواهی؛ به درستی که من اجازه می کنم حکم تو را در حق ایشان.

پس به عرصه محشر درآید و حکم نماید که ستمکاران او و فرزندان او را داخل جهنم کنند. پس ستمکاران بر اهل بیت اخیار، یعنی عمر فریاد برآورد که «زهی حسرت بر آنچه تقصیر کردم در اطاعت خدا و رعایت دوستان خدا.» (1)و آرزو کند که به دنیا برگردد و تدارک کند و انگشت خود را به دندان گزد و گوید: «کاش با پیغمبر راهی درست کرده بودم.» و گوید که «ای وای بر من! کاش ابوبکر را یار خود نکرده بودم.» (2)

و با ابوبکر گوید که «کاش میان من و تو دوری می بود، مانند دوری مشرق و مغرب؛ پس بدقرینی بودی از برای من.» پس حق تعالی ندا کند ایشان را که امروز این سخنان نفعی نمی بخشد شما را و همه در عذاب شریکید. (3)

سورة مباركة زخرف آیه های 38 و 39.

پس ستم کار گوید که «امروز تو حکم می کنی میان بندگان خود در آنچه بیشتر اختلاف در آن می کرده اند یا دیگران حکم می کنند؟» (4)پس ندا رسد به ابوبکر و عمر که «لعنت خدا بر ستمکاران است؛ آنهایی که منع می کردند مردم را از راه خدا یعنی از متابعت امیرالمؤمنین، ولی خدا و راه خدا را کج می نمودند و اعتقاد به قیامت نداشتند.» (5)

و اول کسی را که در قیامت برای او حکم خواهند کرد، محسن فرزند امیرالمؤمنین خواهد بود که حکم خواهند کرد در کشنده او عمر بن الخطاب عليه اللعنة والعذاب. و بعد از او در قنفذ که به امر او رفت و در بر شکم فاطمه زد و محسن را شهید کرد. پس آن ملعون را حاضر کنند و تازیانه های آتش بر ایشان زنند که اگر یکی از آن تازیانه ها بر دریاها واقع شود، هرآینه همه به جوش آیند، از مشرق تا مغرب، و اگر بر کوه های دنیا بگذارند، هرآینه همه خاکستر شوند. و ایشان را به این تازیانه ها بزنند.


1) ( أَنْ تَقُولَ نَفْسُ بِاحَسْرَتى عَلَى مَا فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللهِ وَإِنْ كُنتُ لَمِنَ السَّاخِرين ) سورة مباركة زمر آیه 56.

2) (وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَلْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً يا وَيْلَقَ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلا) سورة مباركة فرقان آیه های 27 و 28.

3) (حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ وَلَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ)

4) (أَنتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ في مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ) سورة مباركة زمر آیه 46.

5) (الأَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا وَهُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ) سورة مباركة هود علیه السلام آیه های 18 و 19.

پس حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله وسلامه علیه نزد عرش حق تعالی به دو زانو درآید و با ستمکاران خود خصمی نماید، خصوصاً معاويه عليه اللعنة والعذاب پس ابوبکر و معاویه (1)را در چاهی دراندازند، از چاه های جهنم، و سر آن چاه را بپوشند و کسی ایشان را نبیند و ایشان کسی را نبینند. پس آن جماعتی که ولایت و محبت ایشان را اختیار کرده بودند، گویند: «ای پروردگار ما! بنما آن دو کس را که ما را گمراه کردند از جن و انس یعنی ابوبکر و عمر. تا ایشان را در زیر پاهای خود قرار دهیم تا این که ایشان از ما پست تر باشند و عذاب آنها از ما شدیدتر باشد.» (2)پس حق تعالی فرماید که «چه فایده می دهد شما را این سخنان؟! چون ستم بر خود کرده اید، همه در عذاب شریک اید. » (3)

پس در این وقت ندای «وا ویلاه!» و «وا ثبوراه!» برآورند و آیند به نزد حوض کوثر و سؤال کنند از حضرت امیرالمؤمنين صلوات الله عليه و حافظان ملائکه نزد آن حضرت باشند و گویند: عفو کن از ما و ما را آب بده و از عذاب خلاص کن. پس حضرت به ایشان گوید که برگردید تشنه لب به سوی آتش جهنم که نیست شراب شما امروز مگر از حمیم و غسلین نفع نمی بخشد شما را شفاعت شافعین. (4)

و ابن قولویه از ابو عبدالله جدلی روایت کرده است که گفت: رفتم روزی به خدمت حضرت امير المؤمنين علیه السلام و حضرت امام حسین علیه السلام در پهلوی آن حضرت نشسته بود؛ پس دست خود را بر كتف حضرت امام حسین زد و فرمود: این کشته خواهد شد و کسی یاری او نخواهد کرد.

گفتم: یا امیرالمؤمنین! به خدا سوگند که زندگانی آن روزگار، بد زندگانی خواهد بود! حضرت فرمود که امری است که البته واقع می شود. (5)

وايضاً از هانی بنهانی روایت کرده است که روزی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود که حسین کشته خواهد شد و من می شناسم آن تربت را که در آن تربت کشته خواهد شد و نزدیک به نهر فرات است. (6)

و ايضاً از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که روزی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت امام حسین علیه السلام گفت که ای ابو عبدالله! سال هاست که مردم بر تو اندوهناک اند.

امام حسین علیه السلام عرض کرد: فدای تو شوم! حال من چگونه خواهد بود؟


1) در مصدر: فيدخل الثلاثة في جب (آن سه نفر).

2) (رَبَّنَا لَرِنَا اللَّيْنِ أَضَلانَا مِنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ نَجْعَلَهُمَا تَحْتَ أَقْدَامِنَا لِيَكُونَا مِنَ الْأَسْفَلِينَ) سورة مباركة فصلت آيه 29.

3) (وَلَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَتُمْ أَنكُمْ فِي الْعَذَابِ مُشْتَركُونَ) سوره مبارکه زخرف آیه 39.

4) كامل الزيارات: 332 باب 108 ح 11.

5) كامل الزيارات: 71 باب 23 ح 1.

6) كامل الزيارات: 72 باب 23 ح 3 در مصدر: قريبا من النهرین: نزدیک دو نفر (فرات و دجله).

حضرت فرمود که می دانم آنچه ایشان نمی دانند و تو نیز بدان پیش از آن که آن مصیبت به تو رسد. به حق آن خداوندی که جانم به دست قدرت اوست، که بنی امیه خون تو را خواهند ریخت و نخواهند توانست که تو را از دین برگردانند و یاد پروردگار تو را از خاطر تو محو نمی توانند کرد.

حضرت امام حسین علیه السلام عرض کرد که همین بس است مرا و اقرار کردم به آنچه خدا فرستاده است و تصدیق می کنم گفته پیغمبر خدا را و تکذیب نمیکنم گفتار پدر خود را. (1)

و در کتاب کامل الزیارات از حارث اعور روایت کرده است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: پدر و مادرم فدای حسین باد که کشته خواهد شد در ظهر کوفه. و گویا نظر می کنم به سوی انواع وحشیان که گردن های خود را کشیده اند بر قبر آن جناب و می گریند بر او و مرثیه می خوانند از برای او، از اول شب تا صبح. پس چون آن حضرت شهید شود، مبادا جفا کنید بر آن حضرت. یعنی به زیارت قبر آن جناب نروید. (2)

و شیخ مفید از براء بن عازب روایت کرده است که روزی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به او گفت که پسر من حسین کشته خواهد شد و تو زنده خواهی بود و یاری او نخواهی کرد.

چون حضرت امام حسین علیه السلام شهید شد، براء می گفت که راست گفت علی بن ابی طالب و من یاری او نکردم. و اظهار حسرت و ندامت می کرد؛ فایده نداشت. (3)

و در تفسیر فرات بن ابراهیم از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که وقتی حضرت فاطمه علیها السلام، حضرت امام حسین علیه السلام را در بر داشت که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم آن جناب را گرفت و فرمود: لعنت کند خدا کشنده تو را و لعنت کند خدا عریان کننده تو را و هلاک کند خدا آنها را که معاونت کنند بر قتل تو و خدا حکم کند میانه من و آنها که یاری کنند کشندگان تو را.

و چون حضرت فاطمه علیها السلام این کلمات را شنید، عرض کرد: «یا أبت! أي شيء تقول ؟» یعنی: اى پدر! این ها چه سخن است که می فرمایی؟

فرمود که «يا بنتاه! ذكرته ما يصيبه بعدي وبعدك؛ يعنى: اى دختر من! به خاطر آوردم آنچه به او خواهد رسید بعد از من و بعد از تو» از آزار و ظلم و مکر و سرکشی. و او در آن وقت در میان گروهی باشد از اصحاب خود که مانند ستاره های آسمان باشند و با شوق روند به سوی قتل. و گویا در نظر من است لشکرگاه ایشان و خیمه گاه و قبرهای ایشان.


1) كامل الزيارات: 71 باب 23 ح 2.

2) كامل الزيارات: 79 باب 26 ح 2 وص 291 باب 97 ح 3.

3) الإرشاد: 331/1 .

حضرت فاطمه گفت: ای پدر! کجاست این موضعی که وصف فرمودی؟

حضرت فرمود: در موضعی که آن را کربلا گویند که محل کرب و بلاست بر ما و برامت. و بیرون آیند بر او، بدترین امت من که اگر برای یکی از ایشان جمیع اهل آسمان ها و زمین ها شفاعت کنند، شفاعت ایشان مقبول نگردد و مخلد باشند در آتش .

«قالت: يا أبت ! فيقتل؟» حضرت فاطمه گفت: ای پدر! حسین کشته می شود؟

«قال: نعم یا بنتاه!» حضرت فرمود: بلی ای دختر گرامی!

چنان کشته شدنی که هیچ کس پیش از او به آن نحو کشته نشده باشد و بگریند بر او آسمان ها و زمین ها و ملائکه و وحشیان و ماهیان دریاها و کوه ها. و اگر خداوند عالم اذن می داد به ایشان، هر آینه متنفسی بر روی زمین نمی ماند. و گروهی از دوستان ما به زیارت او خواهند رفت که در زمین کسی داناتر از ایشان نباشد به حق خدا و محکم تر نباشد به حق ما، و کسی به غیر از ایشان ملتفت او نگردد. و ایشان اند چراغ ها در تاریکی های جورو ایشان اند شفاعت کنندگان و ایشان اند که وارد می شوند بر حوض من و من می شناسم ایشان را به سیمای ایشان و اهل هر دینی طلب می کنند پیشوایان خود را و ایشان طلب می کنند ما را و غير ما را طلب نمی کنند. و به ایشان زمین برپاست و به برکت ایشان باران می بارد.

چون حضرت فاطمه این کلمات را شنید، گفت: ای پدر! (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ). و شروع نمود به گریستن. و حضرت فرمود: يا بنتاه! إن أفضل أهل الجنان هم الشهداء في الدنيا:

ای دختر! بهترین اهل بهشت اشخاصی می باشند که در دار دنیا شهید شده اند، و بذل نمودند جان ها و مال های خود را به جهت تحصیل بهشت، مقاتله می نمایند در راه خدا. پس می کشند کفار را و کشته می شوند. و خداوند وعده داده است بهشت را از برای ایشان

ووعده او حق است و ثواب خدا بهتر است از دنیا و مافیها و شهید شدن بهتر است از مردن بر فراش. و بر کسی که شهادت نوشته شده است، به قتلگاه خود می رود و بر کسی که قتل مقدر نشده است، زود است که می میرد.

ای فاطمه دختر محمد! آیا دوست نداری که فردا نزد حساب، آنچه امر نمایی در حق این خلق، اطاعت تو شود؟ آیا راضی نیستی که پسر تو از حاملان عرش خدا باشد؟ آیا راضی نیستی که مردم بیایند نزد پدر تو و از او سؤال نمایند شفاعت را؟

آیا راضی نیستی که شوهر تو ساقی حوض کوثر باشد در روزی که همه خلق تشنه

باشند، دوستان خود را آب دهد و دشمنان خود را براند از حوض کوثر؟ آیا راضی نیستی که شوهر تو قسمت کنندۀ بهشت و آتش باشد؟ امر نماید به آتش، او را اطاعت نماید؛ بیرون بیاورد از آتش، کسی را که خواسته باشد و واگذارد در آتش، کسی را که خواسته باشد.

آیا راضی نیستی که نظر کنی به سوی ملائکه که در اطراف آسمان باشند و همه به سوی تو نظر کنند و نظر نمایند که به چه چیز امر می کنی؟ و نظر کنند به سوی شوهر تو که خلایق حاضر شده باشند و او به ایشان خصمی نماید نزد پروردگار. پس می بینی که خدا چه خواهد کرد به قاتل ولد تو و کشنده شوهر تو در وقتی که حجت او بر همه خلائق تمام شود و آتش جهنم مأمور شود که اطاعت نماید او را.

آیا راضی نیستی که ملائکه گریه کنند برای فرزند تو و تأسف خورد بر او، هر چیزی؟!

آیا راضی نیستی که هر که به زیارت او رود، در ضمان خدا باشد و بوده باشد مثل کسی که حج و عمره به جا آورده باشد و یک چشم بر هم زدن از رحمت خدا خالی نباشد؟ اگر بمیرد، شهید مرده باشد و اگر زنده بماند پیوسته ملائکه حافظان اعمال، برای او دعا کنند، ما دامی که زنده باشد. و همیشه در حفظ و امان خدا باشد تا از دنیا مفارقت نماید.

حضرت فاطمه عرض کرد: ای پدر! تسلیم کردم امر خدا را و راضی شدم و توکل نمودم بر خدا. پس حضرت رسول دست مبارک خود را بر دل او مالید و مسح نمود چشم او را و فرمود: من و شوهر تو، تو و پسر تو، در مکانی خواهیم بود که چشم تو روشن و دل تو شاد گردد. (1)


1) تفسیر فرات: 171؛ بحار الأنوار: 264/44.

فصل پنجم : [در بیان «من بکی او ابکی او تباکی» است]

سید بن طاوس در کتاب ملهوف از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمودند که هر مؤمنی که اشک از دیده اش جاری شود از برای شهادت حضرت امام حسین علیه السلام تا این که برخدش روان گردد، حق تعالی غرفه های چندی در بهشت به او کرامت فرماید که همیشه در آنها ساکن گردد. و هر مؤمنی که اشک از دیده های او جاری شود و بر خدش روان گردد به سبب اذیتی که از دشمنان ما به ما رسیده است در دار دنیا، حق تعالی به او منزل صدق در جنت کرامت فرماید. و هر مؤمنی به سبب ما اذیتی به او رسد، حق تعالی برگرداند از روی او اذیت را و ایمن گرداند او را در روز قیامت از سخط آتش.

و ایضاً در آن کتاب از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود:

من ذكرنا عنده ففاضت عيناه ولو مثل جناح الذباب غفر له ذنوبه ولو كانت مثل زيد البحر.

یعنی: هر کسی که ما مذکور شویم نزد او پس اشک از دو دیده او جاری شود، هر چند به قدر پر مگسی باشد، خداوند عالم گناهان او را بیامرزد؛ هر چند مثل کف دریاها باشد.

و ایضاً در آن کتاب روایت کرده است از آل رسول علیهم السلام که فرمودند: کسی که بگرید یا بگریاند در مصايب ما صد نفر را، پس از برای اوست بهشت. و کسی که بگرید و بگریاند پنجاه نفر را، از برای اوست بهشت. و کسی که بگرید و بگریاند سی نفر را، از برای اوست بهشت. و کسی که بگرید و بگریاند ده نفر را، از برای اوست بهشت. و کسی که بگرید و بگریاند یک نفر را، از برای اوست بهشت. و کسی که خود را شبیه به گریه کننده بدارد، از برای اوست بهشت. (1)


1) اللهوف: 9-10.

و در امالی صدوق از حسن بن علی بن فضال روایت کرده است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند: کسی که به یاد آورد مصیبت ما را و بگرید از برای ظلم هایی که به ما کردند، می باشد با ما در درجه ما در روز قیامت. و کسی که متذکر شود مصیبت ما را، پس بگرید و بگریاند، نگرید چشم او در روزی که دیده ها گریان باشند. و کسی که بنشیند در مجلسی که احیا می شود در آن مجلس، امر ما، نمی میرد دل او در روزی که دل ها می میرند. (1)

و ايضاً در آن کتاب مروی است از ابی بصیر از حضرت صادق علیه السلام را از آباء خود از حضرت امام حسین علیه السلام که فرمود:

أنا قتيل العبرة لا يذكرني مؤمن إلا استعبر.

یعنی: منم کشته گریه؛ مذکور نمی سازد مرا مؤمنی مگر این که گریان می گردد. (2)

و در كامل الزيارة از ابن خارجه روایت کرده است که ما در خدمت امام جعفر صادق علیه السلام بودیم و حضرت امام حسین علیه السلام را یاد کردیم؛ پس حضرت صادق گریان شد و ما نیز گریستیم. پس حضرت سر برداشت و فرمود که حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: منم کشته گریه؛ مذکور نمی نماید مرا مؤمنی مگر این که گریان می گردد . (3)

و در آن کتاب روایت کرده است از حضرت صادق علیه السلام که فرمود: وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نظر نمود به سوی حضرت امام حسین علیه السلام ، پس فرمود: «يا عبرة كل مؤمن!» یعنی: ای سبب گریه هر مؤمنی!

حضرت امام حسین علیه السلام عرض کرد: «أنا يا أبتاه ؟» یعنی: منم سبب گریه هر مؤمنی ای پدر جان؟ آن حضرت فرمود: «نعم يا بني !» یعنی: بلی ای فرزند من! (4)

و در آن کتاب از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: منم کشته گریه که با کرب و اندوه کشته شده ام. و سزاوار است بر خدا که هر اندوهناکی که به زیارت من بیاید، شاد و خوش حال به اهل خود برگردد. (5)


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 73 مجلس 17 ح 4.

2) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 137 مجلس 28 ح 7.

3) كامل الزيارات: 108 باب 36 ح 6.

4) كامل الزيارات: 108 باب 36 ح 1.

5) كامل الزيارات: 109 باب 36 ح 7.

و ایضاً در کتاب کامل الزیارة از ابی عمارة منشد روایت کرده است که گفت: مذکور نمی شد حضرت امام حسین علیه السلام نزد حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در هیچ روزی از روزها که در آن روز و آن شب کسی آن حضرت را متبسم نمی دید. (1)

و پیوسته آن حضرت می فرمود: «حسين عبرة كل مؤمن» یعنی : حضرت امام حسین علیه السلام سبب گریه هر مؤمنی است. (2)

و در کتاب خصال از امیرالمؤمنین روایت کرده شده است که حق تعالی مطلع شد بر زمین؛ پس اختیار نمود ما را و اختیار نمود از برای ما، شیعیانی که یاری می کنند ما را و شاد می شوند به سبب شادی ما و محزون می شوند به سبب حزن ما و صرف می نمایند مال ها و جان های خود را در راه ما. ایشان از ما می باشند و مرجع و بازگشت ایشان به سوی ما می باشند. (3)

آن حضرت فرمود که هر چشمی گریان است در روز قیامت و هر چشمی بیدار و هراسان است در روز قیامت، مگر چشم کسی که مخصوص گردانیده باشد آن را خدا به کرامت خود و گریسته باشد بر آنچه هتک حرمت شده است از حسین و آل محمد علیهم السلام. (4)

و شیخ مفید در کتاب مجالس از منذر روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: نیست بنده ای از بندگان خدا که قطره اشکی از چشم او جاری شود به سبب ما یا چشم او گریان گردد، مگر این که خدا به سبب آن مخلد گرداند او را در بهشت.

و گفته است احمد بن یحیی اودی که حضرت امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم و عرض نمودم که خبر داد مرا مخول بن ابراهیم از ربیع بن منذر از پدرش از شما که فرموداید: «نیست بنده ای» تا آخر حدیث مذکور را نقل کردم. حضرت فرمود: بلی، من گفته ام. احمد گفت: حال، سند در میان و تو ساقط شد که بلاواسطه از شما شنیدم. (5)

و شیخ طوسی در امالی از ابان بن تغلب روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند:


1) جا دارد به جای «نمی دید» این کلمه باشد: «ببیند».

2) كامل الزيارات : 108 باب 36 ح 2.

3) الخصال: 635/2 .

4) الخصال: 625/2 .

5) الأمالي شیخ مفید رحمه الله: 340 مجلس 40 ح 6؛ الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 116 مجلس 4 ح35؛ بحارالأنوار: 279/44؛ عوالم العلوم: 526/17 .

نفس کشیدن شخص مهموم از برای ظلمی که بر ما وارد شده است، ثواب تسبیحی دارد و هم او از برای ما عبادت است و مخفی نمودن سر ما جهادی است در راه خدا.

بعد حضرت فرمودند: واجب است که نوشته شود این حدیث به طلا. (1)

و ايضاً در آن کتاب از محمد ابی عماره روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: کسی که چشم او گریان گردد به سبب خونی که از ما ریخته شده است یا حقی که از ما غصب شده است یا به سبب عرضی که از ما یا یکی از شیعیان ما که دریده شده است، ساکن گرداند حق تعالی او را در بهشت دائماً. (2)

و در کامل الزیارة از فضیل بن فضاله روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: کسی که ما مذکور شویم نزد او پس اشک از دو چشم او جاری شود، حرام می گرداند خدا روی او را بر آتش. (3)

وايضاً در آن کتاب از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمودند: از برای هر گریه پنهانی ثواب است، مگر گریستن در مصیبت ما. (4)

مؤلف گوید: شاید مقصود این باشد که پنهان نمودن هر مصیبتی و صبر نمودن بر آن، موجب ثوابی خواهد بود، مگر گریستن برایشان. یا مراد این است که از برای هر سر، از حیثیت این که سر است، ثوابی است بیشتر از علانیه، مگر گریه بر ایشان که ثواب پنهان نمودن آن کمتر است از ظاهر نمودن آن یا مساوی است. و شاید وجه افضلیت علانیه این باشد که گریه ریا برنمی دارد و مردم به او تأسی می نمایند و محزون می شوند به دیدن او بر این حالت.

و در کتاب کامل الزیارة از ابی هارون مکفوف روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: کسی که مذکور شود حضرت امام حسین علیه السلام نزد او و اشک از چشم او جاری شود مقدار پر مگسی، ثواب او با خدا خواهد بود و راضی نخواهد شد از برای او مگر بهشت را. (5)

و ایضاً در آن کتاب از ابی حمزه روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: گریه و جزع از برای عبد مکروه است سوای گریه بر حسین بن علی علیهما السلام. به درستی که شخص در آن مأجور است. (6)


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 115 مجلس 4 ح 32.

2) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 194 مجلس 7 ح32.

3) كامل الزيارات: 104 باب 32 ح 10.

4) كامل الزيارات: 106 باب 33 ح 6.

5) كامل الزيارات: 100 باب 32 ح 3 وص 104 باب 33 ح 1.

6) كامل الزيارات: 100 باب 32 ح 2.

و شیخ طوسی در کتاب امالی از محمد بن مسلم روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: به درستی که حسین بن علی علیهما السلام نزد پروردگار خود می باشد و نظر می نماید به قتلگاه خود و سایر شهداء که با او شهید شدند و نظر می کند به زوار خود و آن جناب اعرف است به ایشان و اسامی ایشان و آباء ایشان و به درجات و منزلت ایشان نزد خدای عزّ وجل از عرفان شما به ولد خود. و آن حضرت می بیند کسی را که بر او گریان است. پس استغفار می کند به جهت او و سؤال می کند از آباء خود که استغفار نمایند از برای او و می گوید: اگر بداند زایر من، اجری که خدا به جهت او مهیا کرده است، هر آینه فرح و شادی او بیشتر خواهد بود از جزع او.

و به درستی که زایر آن حضرت بر می گردد و حال این که هیچ گناهی بر او نیست. بر او نیست. (1)

و در کتاب منتخب از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که چون شهر محرم داخل می شد، شدید می گردید حزن آن جناب و عظیم می شد گریه او بر مصیبت جدش حضرت امام حسین علیه السلام و مردم از هر جانب و مکانی به خدمت آن حضرت می آمدند و تعزیت می گفتند او را به مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام و نوحه می کردند به آن حضرت، در مصیبت آن بزرگوار. چون از گریه فارغ می شدند، آن حضرت به ایشان می فرمود که:

أيها الناس! بدانید که حضرت امام حسین علیه السلام زنده است نزد پروردگار خود، روزی می خورد از جایی که خواسته باشد. و پیوسته نظر می کند به قتلگاه خود و سایر اشخاصی که شهید شدند در آن موضع. و نظر می کند به سوی زوّار خود و گریه کنندگان بر خود و نظر می کند به اشخاصی که تعزیه او را برپا می کنند. و او اعرف است به ایشان و به اسماء ایشان و اسماء آباء ایشان و به درجات ایشان و منازل ایشان در بهشت .

و به درستی که آن حضرت نظر می کند به کسی که گریه می کند بر او و استغفار می نماید به جهت او و سؤال می کند از جد و پدر و مادر و برادر خود که استغفار نمایند از برای گریه کنندگان بر مصیبت او و از برای اشخاصی که عزای او را برپا می دارند. و می فرماید: اگر بداند زایر من و گریه کننده بر من، چه قدر اجری است به جهت او نزد خدای تعالی، هر آینه شادی او بیشتر خواهد بود از جزع او. و به درستی که زایر من و گریه کننده بر من، بر می گردد به سوی اهل خود در حالتی که مسرور باشد و برنمی خیزد از مجلس خود مگر این که هیچ گناهی بر او نمی ماند و می گردد مثل روزی که از مادر متولد شده است. (2)


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 54 مجلس 2 ح 43.

2) المنتخب: 1/ 39 مجلس 2 باب 3.

و در کامل الزيارة از عبد الله بن بکیر روایت کرده است که خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم که اگر قبر حضرت امام حسین علیه السلام را نبش نمایند، آیا چیزی در قبر او خواهند یافت؟

حضرت فرمود: ای پسر بکیر! چه بسیار عظیم است سؤال تو! به درستی که حسین بن علی با پدر خود و مادر خود و برادر خود نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله می باشند و با او روزی می خورند. به درستی که آن جناب دریمین عرش متعلق است به آن عرش و می گوید: ای پروردگار من! برسان به من آنچه وعده فرموده ای به من .

و به درستی که آن جناب نظر می کند به زوار خود و او اعرف است به ایشان و به اسماء ایشان و اسماء پدران ایشان و آنچه در رحل خود دارند، از هر یک از شماها به ولد خود. به درستی که آن حضرت نظر می کند به سوی کسی که گریه میکند بر او و سؤال می کند از پدر خود که استغفار نماید به جهت آن گریه کننده. [و می فرماید: ای گریه کننده] اگر بدانی آن اجری را که خدا مهیا کرده است به جهت تو، هر آینه شاد خواهی شد، پیش تر از آن قدری که محزون شدی.

و به درستی که آن جناب استغفار می کند از برای گریه کننده از هر گناه و خطایی. (1)

و ایضاً ابن قولویه در کتاب کامل الزیارة از مسمع بن عبدالملک کردین بصری روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به من فرمود: ای مسمع! تو اهل عراقی؛ آیا بر زیارت قبر امام حسین می روی؟

عرض کردم: نه، مرد مشهوری می باشم نزد اهل بصره و نزد ما جماعتی هستند که تابع خلیفه اند و دشمنان ما بسیارند از اهل قبائل، از ناصبان و غیر ایشان. و ایمن نیستم که احوال مرا نزد ولد سلیمان که والی آن عصر بوده است بگویند و از ایشان، اذیت ها به من رسد.

حضرت فرمود: «أفما تذكر ما صنع به؟» یعنی: آیا به خاطر می آوری آنچه بر آن حضرت کردند؟ عرض کردم: بلی. فرمود: « أتجزع ؟» یعنی: آیا جزع میکنی برای مصیبت آن حضرت؟ «قلت: إي والله» گفتم: بلی والله که جزع می نمایم و گریه می کنم برای مصیبت آن حضرت تا آن که اهل من، اثر آن را در من می یابند و باز می دارم خود را از خوردن طعام تا آن که از روی من، آثار آن ظاهر می شود.

حضرت فرمود: «رحم الله دمعتك یعنی: خدا رحم کند اشک چشم تو را». آگاه باش! به درستی که تو شمرده می شوی از اشخاصی که جزع می کنند از برای ما و شاد می شوند برای شادی ما و محزون می شوند برای حزن ما و خائف می گردند برای خوف ما، پس ایمن می گردند در وقتی که ما ایمن شویم.


1) كامل الزيارات : 103 باب 32 ح 7.

آگاه باش! به درستی که تو زود است که ببینی در وقت موت خود، حضور پدران مرا نزد خود و وصیت نمودن ایشان، ملک الموت را به رعایت حال تو و بشارت دادن ایشان، تو را به چیزی که دیده تو به آن روشن گردد. پس ملک الموت مهربان تر باشد بر تو از مادر مهربان نسبت به فرزند خود.

پس آن حضرت گریان گردید و من نیز گریستم با او. پس فرمود که حمد می کنم خداوندی را که تفضیل داد ما را بر خلق خود به رحمت و مخصوص گردانید ما اهل بیت را به مرحمت. ای مسمع! به درستی که زمین و آسمان گریه می کنند از روزی که امیرالمؤمنین شهید شده است، از برای ترحم بر ما. و آنچه از ملائکه می گریند از برای ما، زیاده از دیگران است. و از روزی که ما را کشته اند، گریه ملائکه ساکن نگردیده است.

و نیست احدی که گریه کند از جهت ترحم بر ما و آنچه به ما رسیده است از دشمنان، مگر آن که رحمت می کند خداوند عالم او را پیش از آن که اشک از چشم های او بیرون آید. و چون اشک بر روی او جاری شود، پس اگر قطره ای از اشک چشم او را بریزند در جهنم، هرآینه حرارت او را فرو نشاند؛ به نحوی که هیچ حرارتی در آن باقی نماند.

و کسی که دلش برای ما به درد آید، هرآینه شاد خواهد شد در روزی که ببیند ما را نزد موت خود. و پیوسته آن شادی در دل او خواهد بود تا در حوض کوثر بر ما وارد گردد. و چون دوستان ما به نزد کوثر می آیند، شاد می گردد کوثر حتی این که [می چشاند] به او انواع لذایذ طعام ها را به قدری که نمی خواهد از آن جا برگردد.

ای مسمع! کسی که بیاشامد از آب کوثر، شربه ای، بعد از آن هرگز تشنه نمی شود و مشقتی نمی بیند. و آن آب در سردی مانند کافور است و بوی مشک از آن ساطع است و در طعم زنجبیل است و از عسل شیرین تر و از مسکه نرم تر است و از آب دیده صاف تر است و از عنبر پاکیزه تر است و از تسنیم بیرون می آید و جاری می گردد در نهرهای بهشت بر روی در و یاقوت. و بر حوض کوثر قدح هایی است زیاده از ستارگان آسمان و بوی خوش آن از هزار سال راه به مشام می رسد و قدح های آن از طلا و نقره و الوان جواهر است و هر بوی خوشی را به مشام شارب خود می رساند تا آن که شارب از آن آب می گوید: کاشکی مرا در همین مکان می گذاشتند و بدل آن را طلب نمی کنم و تحویل از این مکان را نمی خواهم.

آگاه باش ای پسر کردین! که تو از جمله اشخاصی خواهی بود که سیراب شوی از آن آب. و نیست هیچ چشمی که بگرید از برای ما، مگر آن که شاد می گردد به نظرنمودن به کوثر. و دوستان ما از آن آب می آشامند و هر کس به قدر محبتی که با ما دارد، لذت از آن می یابد.

و به درستی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر کنار کوثر است و عصایی از عوسج بر دست گرفته است و میراند به آن عصا دشمنان ما را. پس مردی از آن ها خواهد گفت: من شهادت به توحید و رسالت رسول الله صلى الله عليه وسلم می دهم پس حضرت می فرماید: برو به سوی امام خود، فلانی، و از او سؤال نما که شفاعت نماید از برای تو

آن مرد گوید: آن امامی را که می فرمایی، از من بیزاری جسته است. پس آن حضرت می فرماید: برگرد به عقب خود، پس بگو به آن کسی که دوست می داشتی او را مقدم می داشتی او را بر خلق، و از او سؤال نما که شفاعت کند تو را؛ زیرا که بوده است او نزد تو بهترین خلق و سزاوار است که رد نشود شفاعت بهترین خلق، در وقتی که شفاعت کند.

پس آن مرد گوید: از تشنگی هلاک می شوم. حضرت می فرماید: خدا تشنگی تو را زیاد گرداند!

مسمع عرض کرد: فدای تو شوم! چنین مردی چگونه راه می یابد که به نزدیک حوض کوثر بیاید و حال این که غیر او قادر نمی باشند بر نزدیک شدن؟

حضرت فرمود: سبب این است که آن مرد پرهیزکاری نموده است از امور قبیحه؛ و چون ما مذکور می شدیم نزد او باز می داشت نفس خود را از ناسزا گفتن بر ما و جرئت هایی که دیگران در حق ما می کردند، او نمی کرد. و این ها نه از برای این بوده است که ما را دوست می داشته است و یا آن که اعتقاد بر امامت ما داشته است؛ ولکن آن به جهت شدت اجتهاد او در عبادت خود و تدین خود بوده است و به جهت این بوده است که نفس خود را باز می داشته است از ذکر مردم و اما قلب او منافق بوده است و دینش نصب عداوت ما بوده است، به سب تابع شدن او اهل نصب را و دوست داشتن او خلفاء گذشته را و مقدم داشتن او، ابوبکر و عمر را بر همه کس. (1)

و ایضاً در کتاب کامل الزیارة از زراره روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: ای زراره به درستی که آسمان گریست بر حسین چهل صباح به خون. و زمین گریست چهل صباح به سیاهی. و آفتاب گریست چهل صباح به کسوف و سرخی. و به درستی که کوه ها از هم جدا شدند و پاشیدند و دریاها به جوش و خروش آمدند و به درستی که ملائکه چهل صباح گریستند بر حسین علیه السلام.

و زنی از زن های ما خضاب نکرد و روغن نمالید و سرمه نکشید و بر موی خود شانه نزد تا آن که سر عبیدالله بن زیاد علیه اللعنة. را برای ما آوردند و پیوسته ما در گریه ایم از برای مصیبت آن حضرت. و بود جدم علی بن الحسین علیهما السلام چون پدر خود را یاد می کرد، آنقدر می گریست که پر می شد ریش


1) كامل الزيارات : 101 باب 32 ح 6.

مبارکش از اشک دو دیده اش؛ به نحوی که هر کس آن حضرت را بر آن حالت مشاهده می نمود، از گریه او می گریست به جهت ترحم نمودن بر آن جناب.

و به درستی که ملائکه که نزد قبر آن حضرت می باشند، گریه می کنند. پس گریه می کند به سبب گریه ایشان، هر کسی که در هوا و در آسمان است از ملائکه .

و چون روح آن حضرت صلوات الله علیه از بدن مطهرش مفارقت کرد، جهنم نعره ای زد که نزدیک بود که زمین از هم شکافته شود.

و چون جان عبیدالله بن زیاد و یزید بن معاويه عليهما اللعنة. از بدن ایشان بیرون رفت، جهنم به خروش آمد و شهقه برآورد که اگر حق تعالی امر نمی کرد خازنان جهنم را به حبس آن، هرآینه می سوزانید هر کسی را که بر روی زمین بود و اگر مأذون می شد، هرآینه فرو می برد هرچه بر روی زمین بود؛ ولكن مأمور است به امر خداوند خود و خازنان، آن را به زنجیرها دارند.

و جهنم غیر یک مرتبه سرکشی کرد بر خازنان خود تا آن که جبرئیل آمد و آن را به بال خود زجر نمود تا این که ساکن شد. و به درستی که جهنم گریه می کند بر آن حضرت و ندبه و ناله می کند بر آن جناب و به درستی که جهنم می خروشد بر قاتل آن حضرت و اگر نبود کسی که بر روی زمین است از حجت های خدا، هر آینه زمین را با چیزی که در آن است سرنگون می کرد. و بسیار نمی شود زلزله مگر نزد نزدیک شدن ساعت که ظهور قائم علیه السلام است یا قیام قیامت.

و نیست چشمی و نه اشک چشمی محبوب تر نزد خدا از دیده ای که بگرید و اشکی که فرو ریزد بر آن حضرت. و نیست گریه کننده ای که بگرید بر آن حضرت مگر این که وصل و یاری نموده است جناب فاطمه را بر این مصیبت و وصل نموده است با رسول خدا صلی الله علیه وآله و حق ما را ادا نموده است. و نیست بنده ای که محشور شود در قیامت، مگر این که دو چشم او گریان است مگر اشخاصی که گریسته باشند بر جدم حضرت امام حسین علیه السلام . پس به درستی که او محشور می شود با دیده خندان و بشارت به او می رسد و سرور شادی از روی او ظاهر می گردد.

و خلایق را به مقام حساب می برند و ایشان هم صحبتاند با آن حضرت در زیر عرش و در سایه عرش می باشند و نمی ترسند از حساب. و گفته می شود از برای ایشان که داخل بهشت شوید و ایشان ابا می کنند و اختیار می نمایند مجلس و حدیث آن حضرت را بر بهشت. و به درستی که حور العین و غلمان بهشت می فرستند به سوی ایشان که ما مشتاق شماییم. پس ایشان سر بالا نمی کنند که جواب ایشان را بگویند به سبب آنچه می بینند در مجالست خود با آن حضرت از سرور و کرامت.

به درستی که اعداء و دشمنان ایشان، بعضی را گرفته اند از ناصیه او و می کشند به سوی آتش و

بعضی از آنها می گویند که نیست از برای ما شفاعت کننده ای و نه صدیق حمیمی. و ایشان می بینند منزلت این نیکوکاران را و قدرت ندارند که نزدیک شوند به سوی ایشان و نمی رسند به ایشان.

و به درستی که ملائکه پیغام می آورند به ایشان از جانب زنان ایشان و خزینه داران ایشان و برای ایشان وصف می کنند نعمت هایی را که حق تعالی برای ایشان در بهشت مهیا کرده است. ایشان در جواب می گویند: «می آییم نزد شما إن شاء الله.» و چون برگردند به سوی زنان ایشان و مقالات ایشان را به جهت زنان ایشان نقل نمایند و خبر دهند ایشان را به آن کرامتی که خدا به گریه کنندگان بر آن حضرت کرامت فرموده است و به قرب و نزدیکی که به آن حضرت دارند، پس شوق آن ها به ملاقات ایشان زیاده می گردد.

پس گریه کنندگان آن حضرت می گویند: حمد و سپاس خداوندی را که کفایت نمود ما را از فزع اکبر و حول های روز قیامت و نجات داد ما را از آنچه می ترسیدیم.

پس اسبان و شتران بهشتی را با محمل ها برای ایشان می آورند و ایشان سوار می شوند و مشغول حمد و ثنای خدا می گردند و صلوات می فرستند بر محمد و آل او تا داخل منازل خود گردند. (1)

و در کامل الزیارة از ابی بصیر روایت کرده است که وقتی در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودم و با آن حضرت سخن می گفتم که یکی از فرزندان آن حضرت داخل شد. چون نظر حضرت بر وی افتاد، او را مرحبا فرمود و در بر کشید و بوسید و فرمود: «حقر الله من حقركم؛ یعنی: خدا حقیر کند کسی را که شما را حقیر کرد» و خدا انتقام کشد از کسی که شما را تنها گذاشت و خوار کرد و خدا لعنت کند کسی را که شما را کشت و خدا یاور و حافظ و ناصر شماست. و چه بسیار طول انجامید گریه زنان و گریه پیغمبران و صدیقان و شهیدان و ملائکه آسمان بر شما! پس حضرت گریست و فرمود که:

ای ابوبصیر! هر وقتی که نظر می کنم به سوی اولاد حضرت امام حسین علیه السلام ، مرا حالتی رو می دهد که نمی توانم ضبط نمود خود را به سبب آنچه کردند به پدران ایشان و خود ایشان. ای ابوبصیر! به درستی که حضرت فاطمه علیها السلام بر حسین می گرید و نعره می زند، پس جهنم به خروش می آید. چون خازنان جهنم صدای آن حضرت را می شنوند، جهنم را ضبط می کنند که مبادا بیرون آید از جهنم، شراره های آتش یا زبانه کشد به دود خود پس بسوزاند اهل زمین را. و تا آن حضرت در گریه است، ایشان محافظت می کنند جهنم را و زجر می نمایند او را و محکم می کنند درهای جهنم را به سبب ترسیدن بر اهل زمین.


1) كامل الزيارات: 81 باب 26 ح 6.

و ساکن نمی گردد جهنم از خروش تا این که ساکن گردد صوت گریه حضرت فاطمه علیها السلام . و به درستی که دریاها نزدیک است که از هم جدا شوند پس داخل شود بعضی از آنها بر بعضى. و نیست قطره ای از آن دریاها، مگر این که ملکی موکل است بر آن. چون آن ملائکه صوت گریه حضرت فاطمه را بشنوند، خاموش می کنند جوش و خروش آنها را به بال های خود و حبس می کنند بعضی را بر بعضی، از خوف این که مبادا غرق کنند اهل دنیا را. و ملائکه پیوسته ترسانند و گریه می کنند از برای گریه فاطمه علیها السلام و تضرع و استغاثه می کنند به درگاه حق تعالی و اهل عرش و آنها که بر دور عرش اند، تضرع می نمایند و بلند می شود اصوات ملائکه به تقدیس. پس حق تعالی از ترس این که مبادا عذاب بر اهل زمین نازل گردد و اگر صدای یکی از ایشان برسد به سوی زمین هرآینه مدهوش گردند اهل زمین و کوه ها به حرکت آیند و زمین به لرزه درآید با اهل خود.

گفتم: فدای تو شوم! این امری که فرمودید، عظیم است!

حضرت فرمود که آنچه نگفتم، زیاده از آن است که گفتم. پس فرمود: ای ابوبصیر! «أما تحب أن تكون في من يسعد فاطمة؟» یعنی: آیا نمی خواهی که از آنها باشی که یاری می کنند حضرت فاطمه را؟

چون این کلام را آن حضرت فرمود، من به گریه درآمدم و از بسیاری گریه نتوانستم سخن گفت. پس حضرت به مصلای خود رفت و به دعا مشغول شد و من به آن حالت از خدمت آن حضرت بیرون آمدم و نتوانستم طعامی خورم و مرا خواب نبرد. چون صبح نمودم، قصد روزه کردم در حالتی که خائف و ترسان بودم. تا این که به خدمت آن حضرت رفتم و چون دیدم که آن حضرت ساکن گردیده است، من نیز ساکن شدم و حمد خدا را به جای آوردم که عقوبتی بر من نازل نگردید. (1)

و در کتاب کامل الزیارة از عبدالملک بن مقرون روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند که چون به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام روید، خاموش باشید و سخن نگویید، مگر سخن خیر و به درستی که ملائکه شب و روز از حافظان، می آیند به نزد ملائکه که در حایر می باشند و با ایشان مصافحه می کنند و آن ملائکه حایر از شدت گریه، جواب ایشان را نمی گویند. پس انتظار می کشند تا زوال شمس و تا طلوع صبح. و در این دو وقت ملائکه حایر با ایشان سخن می گویند و سؤال می کنند از ایشان از بعضی از امور آسمان. و در غیر این دو وقت سخن نمی گویند و سست نمی شوند از گریه و دعا و مشغول نمی سازد ایشان را هیچ چیز، مگر شما در وقتی که سخن بگویید.


1) كامل الزيارات: 82 باب 26 ح 7.

گفتم: فدای تو شوم! از چه چیز سؤال می کنند از ایشان و کدام یک سؤال می نمایند از دیگری؟ ملائكة حفظه يا ملائكة حاير؟ فرمود: ملائكة حایر سؤال می نمایند از حفظه؛ زیرا که ملائکه حایر، از آن مکان حرکت نمی کنند و حفظه، از آسمان به زیر می آیند و بالا می روند.

گفتم که از چه چیز سؤال می نمایند از ایشان؟ حضرت فرمود: ملائکه حفظه چون بالا می روند، مرور می نمایند به اسماعیل که موکل است به هوا. پس بسا می باشد که ببینند پیغمبر را در نزد او و ببینند حضرت فاطمه و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین و سایر ائمه صلوات الله عليهم. را که به عالم بقاء رحلت کردهاند و این حضرات از ایشان سؤال می کنند از اموری چند و از اشخاصی که

از شما حاضر شده باشند در حایر و می فرمایند (1)که بشارت دهید ایشان را به دعاء خود.

حفظه عرض می کنند: چگونه بشارت دهیم ایشان را و ایشان سخن ما را نمی شوند؟

پس پیغمبر صلی الله علیه وآله و ائمه می فرمایند به ایشان که برکت فرستید بر ایشان، و دعا کنید از برای ایشان برای خاطر ما؛ که این بشارتی است از ما به ایشان. و چون زایران برگردند، اطراف ایشان را به بال های خود بگیرید و محافظت نمایید ایشان را تا به مکان خود برگردند. و ما ایشان را می سپاریم به خداوندی که هیچ امانتی نزد او ضایع نمی شود.

و اگر مردم بدانند که در زیارت او چقدر ثواب هست، هر آینه قتال نمایند بر زیارت او، به شمشیرها، و مال های خود را بفروشند و صرف زیارت او نمایند. و به درستی که فاطمه علیها السلام با هزار پیغمبر و هزار صدیق و هزار شهید و هزار هزار ملک از کروبیان، بر آن حضرت گریه می کنند و ایشان در گریه یاری می نمایند حضرت فاطمه را. و حضرت فاطمه در مصیبت آن حضرت نعره می زند؛ پس نمی ماند در آسمان ها ملکی مگر این که گریان می شود از برای ترحم بر صوت آن حضرت. و حضرت فاطمه از گریه ساکن نمی گردد تا این که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به نزد او می آید و می فرماید: ای دختر! به گریه درآوردی اهل آسمان ها را و بازداشتی ایشان را از تقدیس و تسبیح. پس صبر کن و نفس خود را از گریه بازدار تا این که ملائکه تقدیس نمایند حق تعالی را؛ به درستی که خداوند عالم به انجام خواهد رسانید امر خود را.

و به درستی که فاطمه نظر می کند به سوی کسی که حاضر شده است از شما در حایر. پس سؤال می نماید از خدا از برای ایشان از هر چیزی؛ پس ترک نکنید زیارت آن حضرت را که فضیلت زیارت آن حضرت، زیاده از آن است که احصاء توان نمود. (2)


1) این عبارت طبق اصل روایت تصحیح شده است.

2) كامل الزيارات: 86 باب 27 ح 16.

و روایت کرده است جارود بن منذر که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که زنان هاشمیه شانه به موی خود نکشیدند و خضاب نمودند تا این که مختار سر ابن زیاد و سرهای قاتلان امام حسین را از برای ما فرستاد. (1)

و در حدیث دیگر حضرت صادق علیه السلام فرمودند که سرمه نکشید زن هاشمیه ای و خضاب ننمود و دودی دیده نشد در خانه هاشمی در مدت پنج سال تا آن که کشته شد عبیدالله بن زیاد.

و در حدیث دیگر است که فاطمه دختر امام حسین علیه السلام فرمودند که خضاب ننمود زنی از ما و سرمه نکشید بر چشم خود و شانه نزد بر موی خود، تا آن که فرستاد مختار سر ابن زیاد را. (2)

و شیخ صدوق در امالی از ریان بن شبیب روایت کرده است که در روز اول محرم به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام رفتم. فرمود به من که ای پسر شبیب! آیا روزه ای تو؟ عرض کردم: نه.

فرمود که این روز روزی است که خواند حضرت زکریا پروردگار خود را، پس عرض کرد: «پروردگارا!! ببخش از برای من، از فضل خود، ذریه طیبه ای؛ به درستی که تویی شنونده دعاء.» (3)پس مستجاب کرد خدا از برای او و امر نمود ملائکه را پس ندا کردند زکریا را در حالتی که ایستاده بود و نماز می کرد در محراب که «خداوند عالم بشارت می دهد تو را به یحیی.» (4)پس کسی که روزه بدارد امروز را، بعد بخواند خدای عزّ وجلّ را، مستجاب می گرداند خدا دعای او را؛ چنانچه مستجاب گردانید از برای زکریا علیه السلام.

پس فرمود: ای پسر شبیب! محرم ماهی بود که اهل جاهلیت در زمان گذشته، ظلم و قتال را در این ماه حرام می دانستند، برای حرمت این ماه. پس این امت، حرمت این ماه را نشناختند و نه حرمت پیغمبر خود را و به قتل آوردند در این ماه، ذریۀ پیغمبر را و زنان او را اسیر کردند و مال او را به غارت بردند. پس خدای تعالی نیامرزد ایشان را هرگز.

يا بن شبيب ! إن كنت باكياً لشيء فابك للحسين بن علي بن أبي طالب علیهما السلام فإنه ذبح كما يُذبح الكبش !

یعنی: ای پسر شبیب! اگر گریه می کنی از برای چیزی، پس گریه کن از برای حسین بن علی علیهما السلام؛ به درستی که او را سر بریدند، چنانچه گوسفند را سر می برند .


1) رجال الکشی: 127 ح 202؛ بحار الأنوار: 344/45؛ عوالم العلوم: 652/17.

2) ذوب النضار: 144؛ بحار الأنوار: 386/45؛ عوالم العلوم: 707/17.

3) (رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُريَّةٌ طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدعاء) آيه 38 سورة مباركة آل عمران.

4) (فَنَادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَهُوَ قَاتِهُ يُصَلِّي فِي الْمِحْرَابِ أَنَّ اللهَ يُبَشِّرُكَ بِيَى مُصَدّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَسَيِّداً وَحَصُوراً وَنَبِيًّا مِنَ الصالحين ) آیه 39 سوره مباركة آل عمران.

و کشته شد با او، از اهل بیت او، هیجده مرد که نبود از برای ایشان، شبیهی در روی زمین. و به تحقیق که گریستند برای شهادت آن حضرت، آسمان های هفت گانه و زمین ها. و چهار هزار ملک از برای نصرت آن حضرت از آسمان به زیر آمدند و چون به زمین رسیدند، آن حضرت شهید شده بود. پس ایشان نزد قبر آن حضرت هستند، ژولیده و گردآلوده؛ تا وقتی که حضرت قائم علیه السلام ظاهر شود. پس ایشان از یاوران آن حضرت خواهند بود و در وقت جنگ، شعار ایشان این خواهد بود: «یا لثارات الحسين!» یعنی: ای طلب کنندگان خون حسین صلوات الله علیه !

ای پسر شبیب! خبر داد مرا پدرم از پدرش از جدش علیهم السلام که چون جدم حسین صلوات الله علیه کشته شد، آسمان خون و خاک سرخ بارید.

ای پسر شبیب! اگر گریه کنی بر حسین تا آب از دیده های تو برد و خد تو جاری شود، حق تعالی جمیع گناهان تو را بیامرزد؛ چه صغیره باشد یا کبیره، کم باشد یا بسیار.

ای پسر شبیب! اگر مسرور می سازد تو را که ملاقات نمایی خدا را و هیچ گناهی با تو نباشد، پس زیارت نما حضرت امام حسین علیه السلام را.

ای پسر شبیب! اگر مسرور می سازد تو را که ساکن شوی در غرفه های بهشت با رسول خدا، پس لعن کن بر قاتلان امام حسین علیه السلام .

ای پسر شبیب! اگر مسرور می نماید تو را این که بوده باشد از برای تو از ثواب، مثل ثواب اشخاصی که شهید شدند با حضرت امام حسین علیه السلام ، پس بگو وقتی که به یاد آوردی آن حضرت را: «يا ليتني كنت معهم فأفوز فوزاً عظیماً» یعنی: ای کاشکی من می بودم با ایشان، پس رستگار می شدم رستگاری عظیمی.

ای پسر شبیب! اگر مسرور می نماید تو را که بوده باشی با ما در درجات عالیه بهشت، پس محزون شو از برای حزن ما و شاد باش از برای شادی ما. و بر تو باد به ولایت ما؛ پس اگر مردی سنگی را دوست داشته باشد، هر آینه به آن سنگ محشور می شود در روز قیامت. (1)

و در كتاب قرب الإسناد از ازدی روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود از برای فضیل: «تجلسون وتحدثون؟» یعنی: آیا می نشینید و حدیث ما را ذکر می کنید؟

فضیل عرض کرد: بلی، فدای تو شوم!

«قال: إن تلك المجالس أحبها؛ يعنى فرمود: به درستی که من آن مجلس ها را دوست می دارم».


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 129 مجلس 27 ح 5.

پس زنده بدارید امر ما را ای فضیل! پس خدا رحمت کند کسی را که زنده بدارد امر ما را.

يا فضيل؛ من ذكرنا أو ذكرنا عنده فخرج من عينيه مثل جناح الذباب، غفر الله له ذنوبه ولو كانت أكثر من زيد البحر.

یعنی: ای فضیل! کسی که یاد نماید ما را یا مذکور شویم نزد او پس اشک بیرون آید از دیده های او مثل پر مگسی، بیامرزد خدا از برای او گناهان او را، هرچند بیشتر بوده باشد از کف دریاها. (1)

و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: «رحم الله شيعتنا؛ إنهم أوذوا فينا ولم تؤذ فيهم» يعنى: خدا رحمت کند شیعیان ما را به درستی که ایشان اذیت کشیدند به سبب ما و ما اذیت نکشیدیم به

سبب ایشان .

«شيعتنا منا: شیعیان ما از ما می باشند». به تحقیق که خلق شدند از زیادتی طینت ما و گل ایشان خمیر شده است به نور ولایت ما. راضی شدند که ما امامان ایشان باشیم و راضی شدیم ما که ایشان شیعیان ما باشند.

«يصيبهم مصابنا ويكبتهم أوصابنا (2)یعنی: می رسد ایشان را مصیبت ما و به تعب می اندازد و صدمه می زند ایشان را چیزی که ما را به درد میآورد و به تعب می اندازد» و محزون می سازد ایشان را حزن ما و مسرور می گرداند ایشان را سرور ما. و ما نیز متألم می شویم از برای تألم ایشان و مطلع می شویم بر احوال ایشان. پس ایشان با ما می باشند، مفارقت نمی نمایند از ما و ما نیز مفارقت نمی کنیم از ایشان؛ زیرا که محل رجوع عبد به سید خود می باشد و محل اعتماد او مولای اوست.

«فهم يهجرون من عادانا ويجهرون بمدح من والانا ويباعدون من آذانا»، یعنی: پس ایشان ترک می کنند کسی را که دشمنی نماید با ما و علانیه مدح می نمایند کسی را که دوست دارد ما را و دور می نمایند کسی را که اذیت کند ما را .

بار خدایا! زنده بگردان شیعیان ما را در دولت ما و باقی بدار ایشان را در ملک ما و مالک شدن ما. بار خدایا! به درستی که شیعیان ما از ما می باشند و منسوب به ما می باشند.

«فمن ذكر مصابنا وبكى لأجلنا استحى الله أن يعذبه بالنار» یعنی: پس کسی که به یاد آورد مصیبت ما را و بگرید از برای ما، حیا می کند خدا که عذاب نماید او را به آتش. (3)


1) قرب الإسناد : 36 ح 117.

2) در المنتخب: «يبكيهم ما أصابنا».

3) المنتخب: 262/2 مجلس 2 باب 3.

و در کتاب منتخب از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود:

رحم الله شيعتنا لقد شاركونا في المصيبة بطول الحزن والحسرة على مصاب الحسين علیه السلام

یعنی: خدا رحمت کند شیعیان ما را؛ به تحقیق که مشارکت نمودند با ما در مصیبت، به طول حزن و حسرت بر مصیبت امام حسین علیه السلام. (1)

و در کتاب امالی صدوق از ابراهیم بن ابی محمود روایت کرده است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند: به درستی که محرم ماهی بود که اهل جاهلیت قتال را در آن حرام می دانستند و این امت خون های ما را حلال دانستند و هتک نمودند حرمت ما را و فرزندان و زنان ما را اسیر کردند و آتش در خیمه های ما زدند و اموال ما را غار کردند و حرمت رسول خدا را در حق ما رعایت نکردند.

«إن يوم الحسين أقرح عيوننا (2)وأسبل دموعنا وأذل عزيزنا بأرض كرب وبلاء یعنی: به درستی که مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام دیده های ما را مجروح گردانیده است و اشک ما را جاری کرده است و عزیز ما را ذلیل گردانیده است در زمین کرب و بلا» که مورث اندوه و بلای ما گردید تا روز قیامت.

«فعلى مثل الحسين فليبك الباكون یعنی: پس بر مثل حسین باید گریه کنند گریه کنندگان»؛ به درستی که گریه بر آن حضرت می ریزد گناهان بزرگ را .

بعد فرمود که بود پدر من صلوات الله علیه در وقتی که محرم داخل می شد، کسی او را خندان نمی دید و اندوه و حزن بر او غالب می گردید. و چون روز دهم محرم می شد، روز مصیبت و حزن و گریه او بود و می فرمود که: که امروز روزی است که حسین شهید شده است. (3)

و در کتاب منتخب از دعبل خزاعی روایت کرده است که گفت: در ایام عاشورا رفتم به خدمت سید و مولای خود علی بن موسی الرضا علیهما السلام و آن حضرت اندوهناک نشسته بود و جمعی از اصحاب آن حضرت در حول او اندوهناک نشسته بودند. و چون نظر آن حضرت بر من افتاد، فرمود: مرحبا به توای دعبل! به یاری کننده ما به دست و زبان خود.

پس مرا طلبید و نشانید بر جانب خود و فرمود: ای دعبل! دوست دارم که شعری چند در مرثیه به جهت من بخوانی؛ به درستی که این ایام، ایام حزن ما اهل بیت و ایام سرور اعداء ما بوده است خصوصاً بنی امیه.


1) المنتخب: 448/2 مجلس 10 باب 1. و ر.ك: ثواب الأعمال: 217؛ بحار الأنوار: 222/43.

2) در مصدر: جفوننا (پلک های چشممان).

3) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 128 مجلس 27 ح 2.

یا دعبل! کسی که بگرید و بگریاند هرچند یک نفر بوده باشد، اجر او بر خداست.

ای دعبل! کسی که آب از دیده های او روان شود برای مصیبت ما و بگرید برای آنچه به ما رسیده است از دشمنان ما حق تعالی محشور گرداند او را با ما در زمره ما.

یا دعبل! کسی که در مصیبت جدّ من حسین بگرید، البته حق تعالی گناهان او را بیامرزد.

پس آن حضرت برخاست و پرده ای در میان ما و حرم خود کشید و نشانید اهل بیت خود را در پس پرده تا بگریند بر مصیبت جدشان حضرت امام حسین علیه السلام . پس به من التفات نمود و فرمود: ای دعبل! مرثیه بخوان از برای حسین؛ پس تویی ناصر ما و مادح ما، مادامی که زنده ای. پس کوتاهی مکن از یاری ما، مادامی که استطاعت داری .

پس طلب نمودم اشک خود را و جاری گردید اشک من و شروع نمودم در خواندن این اشعار:

أفاطم لوخلت الحسين مجدلا / وقد مات عطشاناً بشط فرات

ای فاطمه! اگر به خیال تو می رسد که حسین با لب تشنه در کنار شط فرات شهید شده باشد و بدن او در زمین کربلا افتاده باشد!

إذا للطمت الخذ فاطم عنده / وأجريت دمع العين في الوجنات

هر آینه بر روی خود طپانچه می زدی ای فاطمه! به سبب آن خیالی که کردی، و جاری می نمودی اشک چشم خود را بر رخسار خود.

أفاطم قومي يا ابنة الخير واندبي / نجوم سماوات بأرض فلاة

ای فاطمه، ای دختر بهترین خلقان! برخیز و نوحه کن بر ستاره های آسمان که شهید شدند در صحرای بی آب و علف.

قبور بكوفان وأخرى بطيبة / وأخرى بفخ نالها صلوات

و از خانواده رسالت، قبوری چند در کوفه است و قبرهای چند در مدینه است و قبرهای چند درفع است که موضعی است در قرب مکه واقع است. (1)که درود الهی بر آن قبور برسد.

قبورا بيطن النهر من جنب كربلا / معرسهم فيها بشط فرات

و قبوری چند از اهل بیت رسول الله در حواله نهری است که در جنب کربلا واقع شده است که بارانداز آنها در کنار فرات بود.


1) جناب حسین بن علی بن الحسن بن الحسن بن علی علیهم السلام در ایام حکومت موسى الهادی نوه منصور دوانیقی قیام فرمود و به صورت جانسوزی در «فخ» بیرون مکه او و اصحابش به شهادت رسیدند. در بزرگی این مصیبت به همین روایت بسنده می کنیم: از امام جواد علیه السلام نقل شده که فرمود: « لم یکن لنا بعد الطف مصرع أعظم من فخ». البته الآن منطقه «فخ» داخل مکه قرار دارد. ر.ک: بحار الأنوار: 160/48.

توافوا عطاشا بالعراء فليتني / توفيت فيهم قبل حين وفات

همگی شهید شدند در بیابان بی گیاه، با لب تشنه. و کاش من در میان ایشان می بودم و پیش از آن که اجل من برسد، شربت مرگ را می نوشیدم!

إلى الله أشكو لوعة عند ذكرهم / سقتني بكأس الشكل والقصعات

شکایت می کنم به سوی خدا، سوختن دل خود را نزد یاد کردن ایشان؛ زیرا که این سوزش دل، چشانید به من جام اندوه و حزن و غم والم را.

إذا فخروا يوما أتوا بمحمد / وجبرئيل والقرآن والسورات

این طایفه، جماعتی هستند که هرگاه فخر کنند، آورند محمد و جبرئیل و قرآن و سوره های آن را.

وعدوا عليا ذا المناقب والعُلى / وفاطمة الزهراء خير بنات

و می شمرند در مقام فخر خود، علی را که صاحب مناقب و درجات عالیه است و فاطمه زهراء را که بهترین زنان عالم است.

وحمزة والعباس ذا الدين والتقى / وجعفرها الطيار في الحجبات

و می شمرند حمزه و عباس را که صاحب دین و تقوی می باشند و می شمرند جعفر را که طیران می نماید در حجاب ها.

أولئك مشؤمون هنداً وحربها / سمية من نوكى ومن قذرات

و اما دشمنان شوم بدفال ایشان، هند جگرخوار است و حرب است و سمیه که مادر زیاد است وجده عبیدالله بن زیاد که سیاه بدبویی بود و از جمله زناکاران مشهوره بود که صاحب علم بود و معاویه ادعا نمود که ابوسفیان زنا کرده به سمیه و زیاد متولد شد که پدر عبید الله است؛ (1)لهذا دعبل فرمود که: این جماعت از نوکی و قذرات می باشند. یعنی از جماعت احمقان و پست فطرتان و خبیثان می باشند.

هم منعوا الآباء من أخذ حقهم / وهم تركوا الأبناء رهن شتات

و این جماعت خبیثه، منع نمودند پدران اهل بیت رسالت را از این که حق خود را متصرف شوند. و این جماعت خبيثه، واگذاشتند یاری نمودن ابناء ایشان را در رهن و گرو تفرقه؛ تا متفرق شدند هر یک از آن ابناء، به دیاری .

سأبكيهم ما حج الله راكب / وما ناح قمري على الشجرات

خواهم گریست بر اهل بیت رسالت مادامی که از برای خدا سواره حج کند و مادامی که قمری بر درختان نوحه نماید.

فيا عين أبكيهم وجودي بعبرة / فقد آن للتسكاب والهملات

ای چشم! گریه کن برایشان و سخاوت نما به ریختن اشک. به تحقیق که رسیده است وقت گریستن و اشک ریختن.


1) ر.ک: أنساب الأشراف: 192/5؛ مروج الذهب : 6/3؛ رجال الکشی: 50؛ بحار الأنوار: 309/44.

بنات زياد في القصور مصونة / وآل رسول الله منهتكات

دختران زیاد در قصرها محفوظ باشند و آل رسول الله، پردۀ عزت ایشان دریده باشد و هتک حرمت ایشان شده باشد.

وآل زياد في الخصون منيعة / وآل رسول الله في الفلوات

و آل زیاد ملعون در خانه ها در کمال عزت و اعتبار نشسته اند و آل رسول خدا در بیابان های بی آب و علف، خوار و زارند.

ديار رسول الله أصبحن بلقعا / وآل زياد تسكن الحجرات

خانه رسول خدا صبح نمود و حال آن که خراب و ویران است، و آل زیاد در حجرات معموره و آباد نشسته اند.

وآل رسول الله نحف جسومهم / وآل زياد غلظ القصرات (الفقرات علم)

بدن های آل رسول الله كاهيده و ضعيف شده و گردن های آل زیاد، غلیظ و کلفت است.

وآل رسول الله تدمی نحورهم / وآل زياد ربة الحجلات

از حلقوم های آل رسول الله خون جاری است و اولاد زیاد صاحبان خیمه و سراپرده ها هستند.

وآل رسول الله تسبی حريمهم / وآل زياد آمنوا السربات

حریم آل رسول الله را به اسیری می برند و آل زیاد از اسیری ایمن اند.

إذا وتروا مدوا إلى واتربهم / أكفاً عن الأوتار منقبضات

در وقتی که آل رسول الله را به قتل آوردند، دست های خود را دراز می کنند به قتل آورنده های خود؛ و لکن چه فایده که بسته اند دست ایشان را که نمی رسد دست ایشان به قاتلین خود؟

سأبكيهم ما ذرّ في الأرض شارق / ونادى منادي الخير للصلوات

می گریم برایشان، مادامی که روشن کننده ای حرکت نماید در روی زمین و مادامی که منادی بانگ نماز گوید.

وما طلعت شمس وحان غروبها / وبالليل أبكيهم وبالغدوات

و خواهم گریست بر ایشان، مادامی که از برای آفتاب، طلوع و غروبی باشد. و خواهم گریست بر ایشان در شب ها و در صبح ها. (1)

و در کتاب عیون از عبدالسلام روایت کرده است که دعبل خزاعی در شهر مرو به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام رسید و عرض کرد: یابن رسول الله! قصیده ای در شأن شما گفته ام و بر خود قرار داده ام که بر احدی نخوانم قبل از جناب شما. حضرت فرمود: بخوان. پس شروع نمود به خواندن این اشعار :

مدارس آيات خلت من تلاوة / ومنزل وحي مقفر العرصات


1) المنتخب: 27/11 مجلس 2 باب 1.

خانه های اهل بیت رسالت که محل تعلیم دادن آیات الله بود، حال کسی در آنها نمانده است که تلاوت نماید. و آن خانه هایی که محل نزول وحی الهی بود، همه آنها خراب شده است و آبادانی در آنها نیست.

چون رسید به این شعر :

أرى فيئهم في غيرهم متقسما / وأيديهم من فينهم صفرات

می بینم مال های ایشان را غیر ایشان در میان خود قسمت نموده اند و دست های ایشان خالی است از مال های خود.

حضرت امام رضا علیه السلام نگریست و فرمود: «صدقت یا خزاعی!» یعنی: راست گفتی ای خزاعی!

و چون رسید به قول خود: «إذا وتروا مدوا إلى واتربهم / أكفا عن الأوتار منقبضات» و معنى آن گذشت. چون این شعر را دعبل خواند، حضرت امام رضا علیه السلام به دو دست خود را به هم زد و فرمود: «أجل والله منقبضات» یعنی: بلی به خدا سوگند، دست ما بسته شده است.

و چون رسید به قول خود :

لقد خفت في الدنيا وأيام سعيها / وإني لأرجو الأمن بعد وفاتي

به تحقیق که من در دار دنیا همیشه از دشمنان اهل بیت خائف و ترسان می باشم. و به درستی که من امیدوارم که ایمن بوده باشم، بعد از این که از دنیا بروم .

حضرت چون این شعر را شنید، فرمود: «آمنك الله يوم الفزع الأكبر» یعنی: ایمن گرداند تو را خدا در روز فزع اکبر.

چون دعبل رسید به قول خود:

وقبر بغداد لنفس زكية / تضمنها الرحمان في الغرفات

و قبر دیگر از آل رسول الله در بغداد است و آن قبر، از نفس پاکیزه ای است که ضامن شده است پروردگار، غرفه های بهشت را از برای او .

حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: « أفلا ألحق لك بهذا الموضع بيتين بهما تمام قصيدتك؟» یعنی: آيا ملحق نکنم از برای تو در این موضع، دو بیت که تمام قصیده تو به آن دو بیت بوده باشد؟

دعبل عرض کرد: بلی یا بن رسول الله! پس حضرت فرمود:

وقبر بطوس يا لها من مصيبة / توقد في الأحشاء بالحرقات

و قبر دیگر از آل رسول الله در طوس خراسان خواهد بود. ای بسیار بزرگ است مصیبت او که ناله های سوزان بر می افروزد در احشاء و دل های دوستان!

إلى الحشر حتى يبعث الله قائماً / يفرج عنا الهم والكربات

و مصیبت آن حضرت ناله های سوزان در قلوب دوستان می افروزد تا این که قائم آل محمد مبعوث شود و این هموم و کروب را از ما بردارد.

پس دعبل عرض کرد: یابن رسول الله! این قبری که فرمودی در طوس می باشد، قبر کیست؟

«فقال الرضا علیه السلام : قبري : فرمود حضرت امام رضا علیه السلام که آن قبر من است». و منقضی نمی شوند روزها و شب ها تا این که بگردد شهر طوس، محل زیارت شیعیان و زوّار من آگاه باش! کسی که زیارت نماید مرا در غربت من که به شهر طوس می باشد، با من در درجه من در روز قیامت، و همه گناهان او آمرزیده می شود.

بعد حضرت برخاست و به دعبل فرمود که «از مکان خود حرکت مکن» و داخل خانه گردید. چون ساعتی گذشت، خادم آن حضرت بیرون آمد و هزار (1)اشرفی رضوی به او داد و گفت: مولای من فرمود که به تو بگویم: این اشرفی ها را قرار بده در نفقه خود.

دعبل گفت: «من به جهت مال نیامده ام و این قصیده را به سبب طمع دنیوی نگفته ام» و کیسه پول را رد نمود و تمنا نمود که یک جامه از جامه های خود را آن حضرت به او دهد، تا این که برکت جوید به آن و مشرف شود به آن. چون خادم، عرض دعبل را رسانید، حضرت یک جبه خز با کیسه پول فرستاد برای او و به خادم فرمود: به دعبل بگو که پول را بگیر ورد منما؛ به درستی که تو زود است که محتاج خواهی شد به آن.

پس دعبل مال و جبه را گرفت و از مرو با قافله بیرون آمد. چون به میان قوهان رسیدند، دزدان بر قافله ریختند و همۀ اهل قافله را گرفتند و بازوهای ایشان را بستند و بازوی دعبل را نیز بستند و شروع نمودند به تقسیم نمودن اموال قافله در میان خود. پس مردی از آن قوم مثل آورد به قول دعبل: «أرى فينهم في غيرهم منقسما / وأيديهم من فينهم صفرات» و معنی آن را دانستی. چون دعبل این شعر را شنید، گفت به آن شخص که این شعر از کیست؟

گفت: از مردی است از طایفه خزاعه که نام او دعبل بن علی است. دعبل گفت: منم دعبل که این قصیده را گفته ام که از جمله آن قصیده است این بیت. آن مرد به زودی جست و به نزد رئیس دزدان رفت و آن رئیس مشغول به نماز بود در سرتلی و از جملهٔ شیعیان بود و حکایت را بیان کرد. پس آن رئیس آمد به نزد دعبل و گفت: تویی دعبل؟ گفت: بلی.


1) در مصدر: صد.

رئیس گفت: بخوان قصیده را. دعبل شروع نمود به خواندن قصیده. پس آن رئیس مال های او را با جمیع اهل قافله باز کرد و هرچه از ایشان برده بودند، رد نمود از برای کرامت دعبل.

و چون دعبل به شهر قم رسید، اهل قم از او سؤال نمودند که قصیده خود را به جهت ایشان بخواند. دعبل گفت که جمعیت نمایید در مسجد جامع. چون جمع شدند، دعبل بر منبر بالا رفت و قصیده خود را خواند. پس مردم جایزه و صله بسیاری از اموال و خلعت ها به او دادند. چون اهل قم شنیدند که حضرت امام رضا علیه السلام جبهای به او کرامت فرموده است، از دعبل خواهش نمودند که بفروشد آن جبه را به ایشان به مبلغ هزار اشرفی. دعبل راضی نشد. پس ایشان تمنا نمودند که لااقل قطعه ای از آن جبّه را به ما بفروش به هزار اشرفی. باز رضا نشد و از قم بیرون رفت. چون از رستاق بلد گذشت، جماعتی از جوانان عرب به او رسیدند و جبه را از او گرفتند.

پس دعبل مراجعت نمود به قم و از ایشان سؤال نمود که جبه را به او برگردانند؛ آن جوان ها امتناع نمودند و سخن مشایخ خود را نشنیدند و عصیان مشایخ ورزیدند در امر جته و گفتند به دعبل: دیگر به جبه نخواهی رسید. هزار اشرفی پول آن را بگیر

دعبل رضا نشد. چون مأیوس شد از رد جبه، تمنا کرد که لااقل قطعه ای از آن جبه را به من دهید. جوانان به آن راضی شدند، بعضی از آن جبه را به اورد نمودند و هزار اشرفی به قیمت باقی از آن جبه به دعبل دادند.

چون دعبل به خانه خود مراجعت نمود، مطلع شد که دزدان هرچه در منزل داشت، برده اند. پس هر یک از اشرفی های رضوی را فروخت به شیعیان، به صد درهم. پس ده هزار درهم از آن اشرفی ها به جهت او تحصیل شد. پس متذکر شد قول حضرت امام رضا علیه السلام را که فرمود: رد مکن آنها را که زود است محتاج به آن خواهی شد.

و دعبل را جاریه ای بود که بسیار دوست می داشت او را. چشم های آن جاریه به درد آمد و شدت نمود. دعبل اطباء را حاضر نمود چون ملاحظه نمودند، گفتند: چشم راست او را چاره ای نیست؛ ضایع شده است. و اما چشم چپ او را معالجه می کنیم و سعی می نماییم و امید داریم که خوب شود.

پس غم عظیمی به این سبب بر دعبل رسید و جزع شدیدی نمود. پس متذکر شد که وصله ای از جبه حضرت امام رضا علیه السلام با اوست. پس آن قطعه را برداشت و مالید به دیده های آن جاریه و قدری از آن را به چشم های او بست. چون صبح شد دیدند که دیده های آن جاریه صحیح و سالم شده است و از حال صحت قبلی نیز بهتر شده است به برکت حضرت ابی الحسن امام رضا علیه السلام. (1)


1) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 263/2 باب 66 ح 34.

و در کتاب منتخب از علی بن دعبل خزاعی نقل کرده است که گفت: چون پدرم دعبل به احتضار افتاد، رنگ او متغیر شد و زبان او بسته شد و روی او سیاه شد. پس نزدیک بود که من برگردم از مذهب او. بعد از سه روز پدرم را در خواب دیدم که جامه های سفید پوشیده و کلاه سفیدی در سر دارد. پس گفتم: ای پدر! خدا به تو به چه وضع رفتار نمود؟

گفت: ای فرزند! آنچه دیدی، از سیاهی روی من و گرفتن زبان من، به سبب خوردن شرابی بود که در دار دنیا می خوردم. و من به همان وضع بودم تا این که ملاقات نمودم رسول خدا را که جامه های سفيد و کلاه سفید پوشیده بود. پس آن حضرت به من فرمود: تویی دعبل؟ گفتم: بلی یا رسول الله !

فرمود: بخوان آنچه گفته ای در حق اولاد من. پس خواندم این شعر خود را :

لا أضحك الله سنّ الدهران ضحكت / وآل أحمد مظلومون قد قهروا

به خنده نیاورد خداوند آن روزگار را اگر اراده نماید ضحک و خندیدن را و حال آن که آل احمد مظلوم و مقهور می باشند.

مشردون نفوا عن عقر دارهم / كأنهم قد جنوا ما ليس يغتفروا

و ایشان را از اصل خانه های ایشان بیرون کرده اند و در بیابان ها متفرق نموده اند گویا جنایتی از ایشان سرزده است که هرگز آمرزیده نمی شود.

چون این بیت را خواندم، فرمود: «أحسنت» یعنی: خوب گفتی. پس آن حضرت شفاعت نمود مرا و جامه های خود را به من عطا فرمود و همین جامه هایی است که در بر من است. (1)

وايضاً در کتاب منتخب مسطور است از ثقات از ابی محمد کوفی که دعبل خزاعی گفت: چون مراجعت نمودم از خدمت امام رضا علیه السلام به قصیده تائیۀ خود و به شهری رسیدم و در آنجا شبی از شب ها قصیده خود را تزیین و ترتیب می دادم و جمله ای از شب گذشته بود؛ ناگاه کسی در زد. گفتم: کیست؟ گفت: یکی از برادرهای توام.

چون در را گشودم، شخصی داخل شد که بدن من از دیدن او به لرزه درآمد و عقلم پرواز نمود و در کناری نشست و گفت: مترس! من برادر توام از جن و در شب ولادت تو متولد شده ام و با تو بزرگ شده ام و من آمده ام و می خواهم برای تو حدیثی نقل کنم که موجب سرور تو گردد و قوت دهد یقین تو را و بصیرت تو را. دعبل می گوید: پس به این کلام، عقل من مراجت نمود و ساکن گردید قلب من. پس گفت: یا دعبل! من بودم از شدیدترین خلق الله، از حیثیت عداوت و بغض داشتن علی بن ابی طالب. پس شبی با گروهی از متمردان جن بیرون رفتیم. پس به گروهی رسیدیم که متوجه زیارت


1) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 266/2؛ بحار الأنوار: 241/49.

قبر حضرت امام حسین علیه السلام بودند و تاریکی شب ایشان را فرا گرفته بود. و چون خواستیم که آسیبی به ایشان رسانیم، دیدیم ملائکه چندی از آسمان ما را راندند از ایشان و نگذاشتند که آسیبی به

ایشان رسانیم. و دیدیم ملائکه چندی از زمین که محافظت می نمایند ایشان را از شر جانوران.

پس گویا من خواب بودم، بیدار شدم یا غافل بودم، آگاه شدم و دانستم که این به سبب عنایت و مهربانی است از قبل خدا نسبت به اشخاصی که به زیارت آن بزرگوار می روند. پس توبه کردم و با ایشان متوجه زیارت آن حضرت شدم و دعایی که ایشان خواندند، من نیز خواندم و در مکانی که وقوف به عمل آوردند، من نیز به عمل آوردم و با ایشان قصد حج نمودم در همان سال و قبر پیغمبر را زیارت کردم. و در آنجا مرور نمودم به مردی که در اطراف او جماعتی بودند. پس گفتم: کیست این شخص؟ گفتند: این پسر رسول خدا، امام جعفر صادق علیه السلام است.

پس به نزدیک او رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا گفت و فرمود: مرحبا به تو ای اهل عراق! آیا به خاطر داری آن شبی را که در نزدیک کربلا متعرض دوستان ما شدی و آنچه دیدی از کرامت حق تعالی نسبت به دوستان ما؟ به درستی که خدا قبول نمود توبه تو را و گناهان تو را آمرزید.

گفتم: حمد می کنم خداوندی را که منت گذاشت بر من به شما و منور گردانید دل مرا به نور هدایت شما و گردانید مرا از جمله چنگ زنندگان ولایت شما. پس حدیثی به من روایت کن یابن رسول الله ! که به آن حدیث برگردم به اهل و قوم خود.

پس حضرت فرمود که خبر داد مرا پدرم از پدرش علی بن الحسین از پدرش علی بن ابی طالب علیهم السلام که فرمود رسول خدا: یا علی! بهشت حرام است بر پیغمبران تا من داخل شوم و بر اوصیاء پیغمبران تا تو داخل شوی و بر امت های پیغمبران تا امت من داخل شوند و بر امت من تا این که اقرار نمایند به ولایت تو و اعتقاد نمایند به امامت تو یا علی! قسم به آن کسی که مرا مبعوث گردانید به حق، که داخل بهشت نمی شود احدی مگر آن که گرفته باشد از تو، نسبی یا سببی. پس آن جنّی گفت: بگیر این حدیث را ای دعبل! که هرگز نخواهی شنید مثل این حدیث را از مثل من. پس زمین او را فرو برد و دیگر ندیدم او را. (1)

و در منتخب روایت کرده است: چون حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله خبر داد دختر خود فاطمه علیها السلام را به قتل فرزندش حسین علیه السلام و به آن محنت هایی که بر او وارد می شود، حضرت فاطمه گریست گریستن شدیدی، و عرض کرد: ای پدر! شهادت او در چه زمان خواهد بود؟

آن حضرت فرمود: در زمانی که خالی باشد از من و تو و علی و حسن. پس شدید شد گریه


1) المنتخب: 1/ 208 باب 10 مجلس 3.

حضرت فاطمه علیها السلام عرض کرد: «یا أبت! فمن يبكي عليه ومن يلتزم باقامة العزاء؟» یعنی: ای پدر! پس که گریه می کند بر او و که عزای او را برپا می دارد؟ حضرت فرمود :

ای فاطمه! به درستی که زنان امت من گریه می کنند بر زنان اهل بیت من و مردان امت من گریه می کنند بر مردان اهل بیت من و تجدید می نمایند عزای او را قومی بعد از قومی در هر سال. چون روز قیامت شود، تو شفاعت می کنی زنان را و من مردان را. هر کس از ایشان که گریسته باشد بر حسین، دست او را می گیریم و داخل بهشت می کنیم .

یا فاطمه! هر چشمی گریان است در روز قیامت، مگر چشمی که گریسته باشد در مصیبت حسین؛ به درستی که آن دیده خندان است و بشارت داده شده است به نعیم بهشت. (1)

و ايضاً در منتخب مروی است که حضرت فاطمه ندبه نمود به جهت فرزند خود حسین علیه السلام پیش از آن که حامله شود به آن جناب، به غریبی که تشنه است و دور است از وطن و تشنه ای که مکروب است و مدفون است بدون غسل و کفن. بعد عرض کرد به خدمت پدر بزرگوار خود: یا رسول الله ! که گریه می کند بر ولد من حسین بعد از من؟

پس جبرئیل نازل شد از جانب رب جلیل و گفت: حق تعالی به جهت او، شیعیان خلق می فرماید که نوحه می کنند بر او قومی بعد قومی.

چون حضرت فاطمه کلام جبرئیل را شنید، بعضی از غم او تسکین یافت. (2)

و در کتاب ریاض الأبرار از کتاب نصوص از کمیت روایت کرده است که به خدمت سید خود حضرت امام محمد باقر علیه السلام مشرف شدم و عرض نمودم که من درباره شما چند بیتی از شعر گفته ام. حضرت فرمود: بخوان. پس من عرض نمودم :

أضحكني الدهر وأبكاني / والدهر ذوصرف وألوان

یعنی: روزگار مرا خندان نمود در برهه ای از زمان و گریان نمود در جمله ای از زمان، و روزگار محل انقلاب و تغیر است.

لتسعة بالطف قد غودروا / صاروا جميعاً رهن أكفان

یعنی: دهر مرا گریانید از برای نه نفر بزرگواری که برایشان در صحرای کربلا مکر نمودند و شهید کردند.

پس آن حضرت گریست و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نیز گریست و آواز گریه دختری را نیز در پشت خیمه شنیدم که می گریست. چون به این شعر خود رسیدم که:


1) المنتخب: 29/1 مجلس 2 باب 1.

2) المنتخب: 1/ 107 مجلس 6 باب 1.

وستة لايتجارى بهم / بنو عقیل خیر فرسان

یعنی: روزگار مرا گریان نمود به جهت شهید شدن شش نفر از فرزندان عقیل که از شجاعت ایشان کسی جرأت نمی نمود که در مقابل ایشان رود و بهترین سواران بودند.

ثم علي الخير مولاهم / ذكرهم هيج أحزاني

یعنی: بعد روزگار مرا گریان نمود به جهت مولا و آقای ایشان که توفیق خیرات و امور خیر داده شده بود یعنی: حضرت امام حسین علیه السلام با مسلم بن عقیل. همین که متذکر می شوم مصایب ایشان را، یاد آن مصایب به هیجان می آورد احزان مرا.

پس حضرت امام محمد باقر علیه السلام گریست و فرمود:

ما من رجل ذكرنا أو ذكرنا عنده فيخرج من عينيه ماء ولو مثل جناح البعوضة إلا بنى الله تعالى له بيتاً في الجنة وجعل ذلك الدمع حجاباً بينه وبين النار.

یعنی: نیست مردی که ما را یاد نماید یا مذکور شویم در نزد او پس بیرون آید از دو چشم او اشکی، هر چند مثل پر پشه ای باشد، بنا می گذارد حق تعالی برای او خانه ای در بهشت و قرار می دهد آن اشک را حجابی در میانه او و آتش.

بعد حضرت فرمود: «خداوندا! بیامرز گناه گذشته و آینده کمیت راه و چون به این شعر خود رسیدم:

متى يقوم الحق فيكم متى / يقوم مهديكم الثاني

یعنی: در چه زمان برپا می ایستد حق در شما و در چه زمان برپا می ایستد مهدی ثانی شما؟

چون این کلام از من صادر شد دیدم فی الفور آن حضرت فرمود: إن شاء الله. وسريعاً بعد فرمود: مهدی ما امام نهم از اولاد حسین علیه السلام است.

من عرض نمودم: در چه زمان ظاهر خواهد شد؟ فرمود: مَثَل او مانند قیامت است که ظاهر نخواهد شد مگر بغتة. (1)

و در کتاب کامل الزيارة از ابی هارون مکفوف روایت کرده است که گفت: به خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام رفتم. پس آن حضرت به من فرمود: شعری بخوان در مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام پس شروع نمودم به خواندن، فرمودند: نه؛ بلکه به همان روش بخوان که در نزد خود می خوانید و در نزد قبر آن حضرت مرثیه می خوانید به جهت او. پس خواندم :


1) كفاية الأثر فى النص على الأئمة الإثنى عشر: 248 البته در این کتاب مقداری تلخیص شده است؛ بحار الأنوار: 390/36. روایت با مقداری تخلیص ذکر شده است.

امرر على جدث الحسين / فقل لأعظمه الزكية

پس حضرت گریست. پس من ساکت شدم. فرمود: بخوان باز خواندم. فرمود: زیادتر بخوان. پس خواندم :

یا مريم قومي واندبي مولاك / وعلى الحسين فاسعدي بيكاك

یعنی: ای مریم! برخیز و ندبه و نوحه نما بر مولای خود و یاری نما حضرت امام حسین را به گریه خود.

پس حضرت گریان شد و خروش و ناله و گریه زنان بلند شد. چون ساکت شدند، فرمود: ای اباهارون! کسی که بخواند در مصیبت حسین شعری و ده نفر را بگریاند، بعد یک یک را ناقص کرد تا رسید به واحد، پس فرمود: کسی که بخواند در مصیبت حسین و بگریاند یک نفر را از برای اوست بهشت.

بعد فرمود: کسی که یاد کند آن حضرت را و بگرید، از برای اوست بهشت. (1)

و در امالی صدوق از ابی عماره منشد روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: یا ابا عمار! شعری بخوان در مصیبت حسین بن علی علیه السلام. پس من خواندم و آن حضرت گریست. پس باز خواندم و گریست. به خدا سوگند که پیوسته من می خواندم و آن حضرت می گریست تا اینکه صدای گریه از خانه آن حضرت بلند شد. پس فرمود:

یا اباعمار! کسی شعری بخواند در مصیبت حسین بن علی علیه السلام و پنجاه نفر را بگریاند، از برای اوست بهشت .

و کسی که در مصیبت حسین شعری بخواند و سی نفر را بگریاند، از برای اوست بهشت .

و کسی که در مصیبت حسین شعری بخواند و بیست نفر را بگریاند، از برای اوست بهشت.

و کسی که در مصیبت حسین شعری بخواند و ده نفر را بگریاند، از برای اوست بهشت.

و کسی که در مصیبت حسین شعری بخواند و یک نفر را بگریاند، از برای اوست بهشت .

و کسی که در مصیبت حسین شعری بخواند پس خود بگرید، از برای اوست بهشت .

و کسی که در مصیبت حسین شعری بخواند و خود را شبیه به گریه کننده بدارد، از برای اوست بهشت. (2)

و شیخ کشی در رجال خود از زید شخام روایت کرده است که ما با جماعتی از اهل کوفه در


1) كامل الزيارات : 105 باب 33 ح 5.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 141 مجلس 29 ح 6.

خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودیم که جعفر بن عفان وارد شد. پس حضرت او را به نزدیک خود طلبید و نشانید. بعد فرمود: يا جعفر! گفت: « ليتك جعلني الله فداك: خدا مرا به فدای تو کند!» فرمود که شنیده ام که شعر میگویی در مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام و نیکو می گویی. گفتم: بلی، خدا مرا فدای تو گرداند! فرمود که بخوان.

چون خواندم، (1)آن حضرت گریان شد و قطرات اشک بر رو و ریش مبارکش جاری شد و اشخاصی که در آن مجلس بودند، گریان شدند. بعد آن حضرت فرمود: یا جعفر! به خدا سوگند که ملائکه مقربین در اینجا حاضر شدند و مرثیه تو را برای حسین شنیدند و زیاده از آنچه ما گریستیم، گریستند. و حق تعالی در این ساعت بهشت را بتمامه بر تو واجب گردانید و گناهان تو را آمرزید.

پس فرمود: یا جعفر! می خواهی زیاده بگویم! عرض کرد: بلی ای سید من! فرمود:

نیست احدی که در مصیبت حسین شعری بگوید، پس بگرید و بگریاند غیر را به آن شعر، مگر این که خدا واجب می گرداند بر او بهشت را و گناهان او را می آمرزد. (2)

و بعضی از ثقات از سید علی الحسینی روایت کرده است که گفت: من مجاور مولای خود علی بن موسى الرضا علیه السلام بودم. چون روز عاشورا شد، مردی از اصحاب ما مقتل حضرت امام حسین را می خواند. به این روایت رسید که حضرت باقر علیه السلام فرمود که هر که از دیده های او در مصیبت حسین به قدر پرپشه ای اشک بیرون آید، حق تعالی گناهان او را بیامرزد، اگرچه مانند کف دریاها باشد.

و در آن مجلس مرد جاهلی که مدعی علم بود، حاضر بود. گفت: «این حدیث صحیح نیست و عقل آن را اعتقاد نمی کند.» و بسیار شد بحث ما واو؛ ولكن او از ضلالت خود برنگشت و برخاست.

چون شب درآمد، به خواب رفت. در خواب دید که قیامت برپا شده است و مردم همه را در یک صحرا جمع کرده اند و ترازوهای اعمال را نصب نموده اند و حساب را بر پا نموده اند و کتب را پهن نموده اند و آتش جهنم را افروخته اند و قصرهای بهشت را زینت داده اند. در آن وقت تشنگی بر او غالب شد و هرچه طلب آب نمود، نیافت. و چون به جانب راست و چپ نگاه کرد، ناگاه حوض بسیار طویل و عریضی به نظر او آمد.

گفت: پس من در نفس خود گفتم: این است حوض کوثر. و در آن حوض بود آبی که سردتر از برف و از هر شیرینی، شیرین تر. و برکنار حوض دو مرد و یک زن دیدم که نور ایشان می درخشید بر خلایق


1) طبق اصل باید «گفت» و «خواند» باشد.

2) رجال الکشی: 289 ح 508 .

و جامه های سیاه پوشیده بودند و می گریستند و محزون بودند. پس پرسیدم که این ها کیستند؟

کسی در جواب من گفت: این است محمد مصطفی و این است امام علی مرتضی و این است طاهره فاطمه زهراء. پس گفتم: چرا لباس سیاه پوشیده اند و گریان اند و گریان و محزون می باشند؟!

گفت: مگر امروز روز عاشورا و روز قتل حسین نیست؟! حزن ایشان به این سبب است.

پس نزدیک سیده زنان حضرت فاطمه علیها السلام رفتم و عرض کردم: ای دختر رسول خدا! من تشنه ام. پس آن حضرت از روی غضب بر من نظر کرد و فرمود: تویی که انکار میکنی فضیلت گریستن بر مصيبت فرزند من و سرور قلب من و نور چشم من حسین که او را از روی ظلم و عدوان شهید کردند؟! خدا لعنت کند کشنده او را و کسی را که ظلم نمود بر او و منع نمود او را از آشامیدن آب.

پس من از دهشت از خواب بیدار شدم و بسیار استغفار کردم و پشیمان شدم از کرده خود و رفتم به نزد اشخاصی که در یوم سابق با ایشان بودم و خواب خود را به جهت ایشان نقل کردم و توبه نمودم به سوی خدای عزّ وجلّ که از تقصیر من در گذرد. (1)

و شیخ طوسی از معاوية بن وهب روایت کرده است که گفت: وقتی در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام نشسته بودم که ناگاه مرد پیری که از شدت پیری منحنی شده بود، به مجلس حضرت درآمد و گفت: «السلام عليك ورحمة الله» حضرت فرمود: وعليك السلام ورحمة الله اى شیخ! به نزدیک من بیا.

پس آن مرد به نزدیک آن حضرت آمد و دست آن حضرت را بوسید و گریست. حضرت فرمود: چه چیز تو را به گریه درآورده است ای شیخ پیر؟

آن پیر عرض کرد: یابن رسول الله ! من صد سال است که آرزومندم که شما خروج کنید و می گویم که در این سال خواهد شد و در این ماه خواهد شد و در این روز خواهد شد، و نمی بینم این حالت را در شما. پس مرا ملامت می کنی که گریه می کنم؟!

پس حضرت گریان شد. بعد فرمود: ای شیخ! اگر اجل تو تأخیر افتد تا ما خروج کنیم، با ما خواهی بود. و اگر پیش تر از دنیا مفارقت کنی در روز قیامت با اهل بیت رسول خدا خواهی بود.

آن مرد پیر گفت: یابن رسول الله! بعد از آن که این کلام از تو شنیدم، هرچه از من فوت شود، پروا نخواهم کرد.


1) بحار الأنوار: 293/44 ح 38؛ عوالم العلوم: 534/17 .

پس حضرت فرمود: ای شیخ! رسول خدا فرمود: «در میان شما دو چیز سنگین می گذارم که اگر متمسک به آن دو چیز شوید، هرگز گمراه نمی شوید؛ کتاب خدا و عترت من واهل بيت من.» وتو با ما خواهی بود در روز قیامت.

پس فرمود که ای شیخ! گمان ندارم که از اهل کوفه باشی عرض کرد: نه. حضرت فرمود: پس مردم کجایی؟ عرض کرد: از حوالی کوفه می باشم؛ فدای تو شوم!

حضرت فرمود: آیا منزل تو نزدیک است به قبر جد مظلومم حسین؟ مرد پیر عرض کرد: بلی؛ منزل من نزدیک است به قبر آن جناب. حضرت فرمود: چگونه است رفتن تو به زیارت حسین؟ پیر عرض کرد: می روم و بسیار می روم.

حضرت فرمود: یا شیخ! این خونی است که خداوند عالم طلب این خون را خواهد فرمود و مصیبتی به فرزندان فاطمه نرسیده است و نخواهد رسید مثل مصیبت حسین علیه السلام . و به تحقیق که آن حضرت شهید شد با هفده نفر از اهل بیت خود که نصیحت کردند از برای خدا و صبر کردند در راه خدا؛ پس خداوند عالم جزا دهد ایشان را بهترین جزاهای صبرکنندگان .

و چون قیامت برپا شود، حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله بیاید و حضرت امام حسین علیه السلام با او باشد و دست حضرت رسول صلى الله عليه وسلم بر سر حضرت امام حسین علیه السلام و خون از آن ریزد. پس می فرماید: یا رب! سل أمتي فيم قتلوا ابني ؟! یعنی: ای پروردگار من! سؤال کن از امت که به چه سبب فرزند مرا کشتند؟!

و فرمود آن حضرت که هر جزع و بکائی مکروه است مگر جزع کردن و گریستن بر حسین علیه السلام. (1)


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 161 مجلس 6 ح 20؛ بحار الأنوار: 313/45؛ عوالم العلوم: 604/17 و 733.

فصل ششم : در ثواب زیارت آن حضرت وفضل کربلا و غیر آن

در کتاب منتخب از جابر جعفی روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: یا جابر! چقدر مسافت است در میان منزل شما و قبر حضرت امام حسین علیه السلام؟

عرض کردم: یک روز و بعضی از روز دیگر. فرمود: آیا زیارت می کنی او را؟ عرض کردم: بلی. فرمود: آیا تو را شاد نکنم؟ آیا تو را بشارت ندهم به ثواب زیارت حسین؟ گفتم: بلی؛ فدای تو شوم!

فرمود: به درستی که مردی از شما همین که مهیا می شود از برای رفتن به زیارت آن جناب، اهل آسمان به یکدیگر بشارت می دهند که فلان شخص مهیای سفر زیارت شده است. و چون از در خانه خود بیرون می رود، (1)موکل می گرداند حق تعالی به آن زایر، چهل هزار از ملائکه که صلوات می فرستند بر او تا این که برسد به قبر آن حضرت. و ثواب هر قدمی که بر می دارد، مثل ثواب کسی است که در خون خود غلطیده باشد در راه خدا.

و چون خواهی که سلام کنی بر قبر مبارک، دست خود را بگذار بر قبر و بگو: «السلام عليك يا حجة الله في أرضه». بعد برخیز به نماز خود؛ به درستی که خدا صلوات می فرستد بر تو با ملائکه او تا این که از نماز فارغ شوید. و از برای تو می باشد به هر رکعتی که به عمل می آوری در نزد قبر، ثواب هزار حج و هزار عمره و عتق هزار رقبه و مثل ثواب کسی که هزار مرتبه در راه خدا با پیغمبر مرسلی جهاد کرده باشد.

و چون برخیزی از نزد قبر، منادی ندا می کند که اگر بشنوی ندای او را، هرآینه مادام العمر از آن جا حرکت نمی کنی و می گوید: طوبی از برای تو باد ای بنده خدا! به تحقیق که فایده بردی و سالم گردیدی. حق تعالی گناهان گذشته تو آمرزید. پس از سرگیر حال، عمل خود را.


1) در مصدر: راكباً أو ماشياً (چه سواره چه پیاده).

پس اگر در آن روز یا در آن شب یا در آن سال بمیرد، قبض روح او را احدی نمی کند غیر از خدا.

و چون آن زایر از نزد قبر برخاست، ملائکه نیز با او برمی خیزند و تسبیح می کنند و صلوات می فرستند بر او تا این که وارد منزل خود شود. پس ملائکه عرض می کنند: پروردگارا! بنده تو زیارت کرد قبر ولی تو را و مراجعت نمود به منزل خود؛ پس به کجا برویم ما؟

پس ندایی از آسمان به ایشان رسید که ای ملائکه من! بایستید بر در خانه بنده من؛ تسبیح کنید مرا و تقدیس بگویید مرا و تهلیل بگویید مرا و بنویسید آن را در نامه حسنات این بنده تا روز وفات او.

و چون این بنده را وفات دریابد، حاضر می شوند آن ملائکه در غسل او و کفن او و نماز او. بعد می گویند: پروردگارا! موکل گردانیدی ما را به در خانه بندۀ خود. حال وفات یافته است؛ پس به کجا رویم؟

پس ندا به ایشان می رسد که ای ملائكة من! بایستید به قبر بندۀ من، تسبيح وتقديس وتهليل بگویید مرا و بنویسید ثواب آن را در نامه حسنات او تا روز قیامت. (1)

و در کتاب کامل الزیارة از عبد الله بن محمد روایت کرده است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود که بود رسول خدا صلی الله علیه وآله در وقتی که حسین علیه السلام بر آن حضرت وارد می شد، آن حضرت را به طرف خود می کشید، بعد می فرمود: یا امیرالمؤمنین علیه السلام ! نگاه دار او را. بعد خود را بر روی او می انداخت و می بوسید و می گریست. پس حضرت امام حسين علیه السلام عرض كرد: «يا أبة! لم تبكي؟ یعنی: ای پدر! چرا گریه می کنی؟» حضرت می فرمود: ای فرزند من! می بوسم محل شمشیرها که بر تو می زنند و گریه می کنم.

حضرت امام حسین علیه السلام عرض کرد: «یا أبة وأقتل؟! یعنی: ای پدر! مرا می کشند؟!». «قال: إي والله: فرمود: بلی؛ به خدا سوگند»، تو را می کشند با پدرت و برادرت.

حضرت عرض کرد: قبرهای ما متفرق است؟ فرمود: بلی ای فرزند! حضرت عرض کرد: پس که ما را زیارت می کند از امت تو؟ فرمود که:

زیارت نمی کنند مرا و پدر تو را و برادر تو را و تو را مگر صدیقون از امت من. (2)

و در کتاب بحار از عروة بن زبیر روایت کرده است که شنیدم از ابوذر در وقتی که او را عثمان از مدینه خارج نموده بود به سوی ربذه؛ پس مردم به او گفتند: ای ابوذر! مسرور باش که این عملی که برتو وارد آمده است، قلیل است در راه خدا.

پس ابوذر گفت: چه بسیار آسان است این؛ ولکن چگونه آید بر شما در وقتی که کشته شود


1) المنتخب: 68/1 مجلس 4 باب 2.

2) كامل الزيارات: 70 باب 22 ح 4.

حسین بن علی کشته شدنی؟! یا فرمود: ذبح شود، ذبح شدنی و به خدا سوگند که نمی باشد بعد از قتل خلیفه یعنی علی بن ابی طالب علیه السلام قتلی اعظم از آن. به درستی که خداوند عالم شمشیر انتقام خود را خواهد کشید بر این امت و در غلاف نخواهد کرد ابداً و می فرستد انتقام کشنده از ذریه او را تا این که از مردم انتقام کشد.

و به درستی که شما اگر بدانید که به سبب شهادت آن حضرت چقدر مصیبت داخل می شود بر اهل دریاها و ساکنان کوه ها و بیشه ها و نیستان ها و اهل آسمان ها، هر آینه آنقدر گریه کنید تا روح از بدن های شما مفارقت کند.

و نیست آسمانی که چون روح مقدس آن حضرت را بالا برند و به آن آسمان رسد، مگر این که هفتاد هزار ملک به فزع می آیند در آن آسمان و برپا می ایستند و می لرزد مفاصل ایشان تا روز قیامت. و نیست ابری که مرور نماید و رعد و برق زند مگر این که لعنت می کند بر قاتل آن حضرت. و نیست روزی مگر این که روح مقدس آن حضرت را بر حضرت رسول عرض می کنند و با یکدیگر ملاقات می نمایند. (1)

وايضاً در بحار از ابان بن تغلب روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که چهار هزار ملک نازل شدند و اراده نمودند که یاری نمایند حضرت امام حسین علیه السلام را در قتال؛ پس اذن نیافتند در قتال. پس رجوع نمودند در طلب اذن. چون فرود آمدند، آن حضرت را شهید کرده بودند. پس ایشان نزد قبر آن حضرت ژولیده مو و غبارآلوده می باشند و می گریند بر او تا روز قیامت. و رئیس ایشان ملکی است که او را منصور می نامند. (2)

و در بحار از شمالی روایت کرده است که او به خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السلام عرض کرد که آیا همه شما قائم به حق نیستید؟ حضرت فرمود: بلی. عرض کرد: پس چرا قائم را قائم می گویند؟ فرمود که چون جدم حسین علیه السلام شهید شد، ملائکه گریستند و به خروش آمدند و عرض کردند: ای خداوند ما و سید ما! آیا تغافل می کنی و انتقام نمی کشی از کسی که شهید کرد برگزیده پسر برگزیده تو را و بهترین خلق تو را؟

پس حق تعالی وحی نمود به ایشان که قرار بگیرید ملائکه من! پس به عزت و جلال خودم سوگند که البته انتقام خواهم کشید از ایشان هرچند بعد از مدتی باشد.

پس حق تعالی پرده را برداشت از امامان فرزندان حسین علیه السلام . چون ملائکه نظر نمودند به آن انوار مقدسه مسرور شدند. و ملائکه ملاحظه نمودند که یکی از انوار ایستاده است و نماز می خواند. پس


1) بحار الأنوار: 219/45 باب 40 ح 47.

2) بحار الأنوار: 220/45 باب 41 ح 2.

حق تعالی فرمود: به این شخص که قائم است، انتقام خواهم کشید از ایشان. (1)

وایضاً در بحار از کرام روایت کرده است که گفت: من سوگند یاد کردم در میان خود و نفس خود که نخورم در روزها خوردنی ابداً تا این که قائم آل محمد ظهور کند.

حضرت فرمود: پس روزه بدار یا کرام! مگر دو روز عید و سه روز ایام تشریق و ایامی که مریض یا مسافر باشی. به درستی که حسین علیه السلام چون شهید شد، آسمان ها و زمین ها و آنچه در آن هاست و ملائکه به خروش آمدند و گفتند: ای پروردگار ما! اذن بده ما را در هلاک نمودن خلق تا این که براندازیم ایشان را از روی زمین به سبب آنچه حلال شمرده اند از هتک حرمت تو و شهید کردند برگزیده تو را. پس خداوند عالم وحی نمود به ایشان که «ای ملائکه من! و ای آسمان و زمین من! ساکن شوید». پس حجابی از حجاب ها را برداشت که در پشت آن حجاب، محمد و دوازده وصی او بودند. بعد دست حضرت قائم علیه السلام را از میان ایشان گرفت و فرمود: «ای ملائکه من! وای آسمان و زمین من! به این شخص نصرت می جویم از برای حسین». سه دفعه این کلام را فرمود. (2)

وايضاً در بحار از ابی بصیر روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: موکل کرده است حق تعالی به قبر حسین بن علی علیهما السلام هفتاد هزار ملک را که صلوات می فرستند بر آن جناب در هر روزی و ژولیده و غبارآلود می باشند از روزی که شهید شده است تا وقتی که خدا خواهد.

و قصد نموده است به این، قیام قائم علیه السلام را. (3)

و ايضاً در بحار از شمالی روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود که حق تعالی موکل کرده است به قبر حسین علیه السلام چهار هزار ملک را که ژولیده موی و غبارآلود می باشند و می گریند از برای آن حضرت از طلوع صبح تا زوال شمس. و چون زوال شمس شود، چهار هزار ملک دیگر نازل می شوند و آن چهار هزار اول بالا می روند و پیوسته آن چهار هزار ملک گریه می کنند تا طلوع صبح. (4)

و ايضاً در بحار از ابوبصیر روایت کرده است که حضرت باقر علیه السلام فرمود که چهار هزار ملک ژولیده مو و غبارآلود می گریند بر حسین علیه السلام تا روز قیامت. پس احدی به زیارت آن حضرت نمی آید مگر این که استقبال می کنند او را و مریض نمی شود احدی از آن ها مگر این که عیادت می نمایند او را


1) بحار الأنوار: 221/45 باب 41 ح 4.

2) بحار الانوار: 228/45 ح 23 .

3) بحار الانوار: 222/45 باب 41 ح 9.

4) بحار الانوار: 223/45 باب 41 ح 15.

و نمی میرد احدی از ایشان مگر این که در جنازه او حاضر می شوند. (1)

و ايضاً در در بحار از صفوان جمال روایت کرده است که سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در راه مدینه و ما ارادۀ مکه داشتیم. و عرض کردم که یابن رسول الله! چرا مکدر و محزون و منکسری؟ فرمود: اگر بشنوی آنچه را من می شنوم، هر آینه تو را باز می دارد از سؤال نمودن از من.

عرض کردم: مگر شما چه می شنوید؟ فرمود: ابتهال ملائکه را به سوی خدای عزّ وجلّ بر قتله اميرالمؤمنين علیه السلام وقتله حسین علیه السلام و نوحه نمودن جنیان و گریستن ملائکه ای که در اطراف قبر او هستند

و شدت جزع ایشان را. پس کیست که با وجود این بر او گوارا باشد خوردن یا آشامیدن یا خوابیدن؟!

وايضاً در بحار از اسحاق بن عمار روایت کرده است که من به خدمت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم که من در شب عرفه در حایر حضرت امام حسین علیه السلام بودم و در آن جا نماز می کردم و در آن جا نزدیک پنجاه هزار کس دیدم با روهای نیکو و بوهای خوش و در تمام شب نماز می کردند. چون صبح طالع شد، من به سجده رفتم و چون سر از سجده برداشتم کسی از ایشان را ندیدم.

حضرت فرمود: چون حسین بن علی علیهما السلام در کربلا مشغول به قتال بود، پنجاه هزار ملک بر او گذشتند و به آسمان رفتند. چون به آسمان رسیدند، حق تعالی به ایشان وحی کرد که گذشتید به فرزند حبیب من و او مشغول قتال بود، پس یاری ننمودید او را؛ پس بروید به سوی زمین و ساکن شوید در نزد قبر او ژولیده و غبارآلود تا قیام ساعت. (2)

و در کتاب کامل الزيارة از بکر بن محمد روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که موکل نموده است حق تعالی به قبر حسین بن علی علیهما السلام هفتاد هزار ملک، ژولیده و غبارآلود می باشند. تا روز قیامت نماز می گذارند در نزد قبر آن حضرت هر یک نماز واحدی از ایشان معادل است با هزار نماز آدمی و ثواب نماز ایشان از برای زایر آن حضرت است. (3)

و در کامل الزيارة از عبدالرحمان بن حماد بصری روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود به من: به درستی که در نزد شما یا فرمود: در قرب شما هر آینه فضیلتی هست، به احدى مثل آن عطا نشده است. و گمان ندارم که بشناسید آن را حق شناختن و محافظت نمی نمایید آن را و قیام نمی نمایید بر حق او به درستی که از برای آن فضیلت، اهل مخصوصی است که نام برده شده است از برای آن و عطا کرده شده اند به آن بدون حولی و قوتی که از ایشان باشد


1) بحار الانوار: 223/4 باب 41 ح 14.

2) بحار الانوار: 226/45 ح 19 و 20 .

3) كامل الزيارات: 86 باب 27 ح 14.

مگر این که خداوند عالم این را قرار داده است از برای ایشان و سعادتی است که خدا برگزیده است ایشان را به آن سعادت، و رحمت و مهربانی است که مقدم داشته شده است به جهت ایشان.

عرض کردم: فدای تو شوم! چیست آنچه وصف فرمودی و نام آن را نبردی؟ فرمود:

آن، زیارت جدم حسین علیه السلام است. به درستی که آن حضرت غریب است و در زمین غربت است. می گرید بر او کسی که زیارت کند او را و محزون می شود از برای او کسی که به زیارت او نرود و می سوزد از برای او کسی که ندیده است او را و رحم می کند بر او کسی که نظر کند به سوی قبر فرزند او که واقع است در نزد پاهای آن حضرت، در زمین بی آب و علف؛ و نیست دوستی در قرب او و نه خویشی.

پس او را از حقش منع کردند و دور او را گرفتند اشخاصی که مرتد بودند؛ تا اینکه او را کشتند و ضایع کردند او را و بدن او را در بیابان از برای سباع گذاشتند و منع نمودند او را از آب فرات، آن چنانی که سگان از آن می آشامند، و ضایع کردند حق رسول خدا را و وصیت آن حضرت را نسبت به او و به اهل بیت او. پس آن حضرت شام نمود در حالتی که او را دفن ننموده اند و انداخته اند آن جناب را در میان خویشان و شیعیان خود در میان خاک ها. و تنهایی آن جناب و دوری او از جد بزرگوارش به وحشت می اندازد کسی را که به نزدیک آن جناب برود در منزلی که نمی رود در آن منزل مگر کسی که امتحان نموده است خدا قلب او را از برای ایمان و شناسانده است حق ما را به او.

پس گفتم: فدای تو شوم! من به زیارت آن حضرت می رفتم تا این که دیدم که خلیفه جور ضبط می کند اموال کسی را که به زیارت او رود، و من مرد مشهوری می باشم نزد ایشان، پس ترک نمودم زیارت آن حضرت را از روی تقیه، و من می دانم قدر فضیلت زیارت آن حضرت را.

پس فرمود: آیا میدانی چقدر است؟ فضیلت کسی که به زیارت آن جناب رود این است که خداوند عالم مباهات می کند به او ملائکه آسمان را. اما اجری که از برای اوست در نزد ما، پس رحمت فرستادن ماست بر او در هر صبح و شامی. و به تحقیق که خبر داد مرا پدرم که :

خالی نیست آن مکان شریف، از روزی که آن جناب شهید شده است، از صلوات فرستنده بر او از ملائکه یا از جن یا از آدمی یا از وحوش. و نیست چیزی مگر این که غبطه می برد بر زایر آن جناب و می مالد خود را به او و امیدوار است از نظر نمودن به او ثواب را، به سبب نظر کردن آن زایر به قبر آن حضرت.

بعد فرمودند: به من خبر رسیده است که قومی از نواحی کوفه و گروهی از غیر آن نواحی و زنان چندی می روند به زیارت آن حضرت و نوحه می نمایند بر او؛ این زیارت را در نصف شعبان به عمل می آورند و آن روز را بعضی به قرائت مشغول اند و بعضی به قصه گفتن و بعضی به ندبه کردن و بعضی به مرثیه گفتن .

پس عرض کردم: بلی، فدای تو شوم! من ملاحظه نمودم بعضی از آنچه را که فرمودی. پس حضرت فرمود: حمد مر خداوندی را که قرار داد در مردمان، کسی را که صبح نماید در نزد ما و مدح نماید ما را و مرثیه بگوید از برای ما، و گردانید دشمن ما را کسی که طعن بزنند بر او، چه از خویشان ما باشد یا غیر و تمسخر نمایند ایشان را و قبیح شمرند آنچه را که ایشان می کنند. (1)

و در کامل الزیارة مسنداً از جابر از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله به دیدن ما آمد و ام ایمن از برای ما شیر و خرما و کره به عنوان هدیه آورده بود و ما آن ها را نزد آن حضرت آوردیم و آن جناب تناول فرمود. بعد برخاست و به زاویه خانه رفت و چند رکعت نماز کرد و چون به سجده آخر رسید، بسیار گریه کرد.

پس احدی از ما سؤال ننمود سبب آن را، به سبب جلالت و عظمت آن حضرت. پس حضرت امام حسین علیه السلام برخاست و در دامن حضرت رسول قرار گرفت و عرض کرد: «یا أبه! ای پدر!» به دیدن ما آمدی؛ ما از چیزی مسرور نگشتیم چنانچه از آمدن تو مسرور گشتیم. بعد گریستن تو ما را به غم انداخت. چه چیز تو را به گریه درآورد؟

فرمود: ای فرزند من! جبرئیل به من خبر داد که شما را می کشند و قبور شما متفرق است.

حضرت امام حسین عرض کرد: پس چیست اجر کسی که زیارت نماید قبور ما را با تفرقی که دارند؟ فرمود:

ای فرزند! آن گروه زوار طوایف چندی می باشند از امت من که زیارت می کنند شما را و مسئلت می نمایند به سبب آن زیارت، برکت را و سزاوار است بر من که در روز قیامت به نزد ایشان روم و خلاص نمایم ایشان را از هول های روز قیامت و از گناهان ایشان و ساکن نماید خدا ایشان را در بهشت. (2)

و در کتاب منتخب از سلیمان اعمش روایت کرده است که من در کوفه نازل شده بودم


1) كامل الزيارات : 325 باب 108 ح 1 البته نام راوی در مصدر: عبد الله بن حماد بصری است.

2) كامل الزيارات : 58 باب 16 ح 6.

و همسایه ای داشتم که به نزد او می رفتم و با او صحبت می داشتم. پس شب جمعه به نزد او رفتم و گفتم: چه می گویی در زیارت امام حسین علیه السلام؟ گفت: آن بدعتی است و هر بدعتی ضلالت است و هر ضلالتی، بازگشت آن به سوی آتش است!

پس با نهایت غیظ و خشم از پیش او برخاستم و با خود قرار دادم که سحر می روم به نزد او و بعضی از فضایل آن حضرت را برای او ذکر می کنم؛ اگر در این معانده اصرار نمود، او را به قتل می رسانم. چون وقت سحر شد رفتم به در خانه او و در کوبیدم و اسم او را صدا زدم. زوجه او جواب گفت که او در اول شب به زیارت امام حسین علیه السلام رفت.

سلیمان گفت: من نیز به قصد زیارت آن حضرت از عقب او روانه شدم و چون به قبر منور آن حضرت رسیدم، دیدم که آن مرد پیر در سجده است و دعا می کند و می گرید و از حق تعالی طلب آمرزش می نماید. و بعد از زمان طویلی سر از سجده برداشت. پس به او گفتم: ای شیخ! تو دیروز می گفتی که «زیارت حسین بدعت است» و امروز خود به زیارت او آمده ای؟!

گفت: ای سلیمان! مرا ملامت مکن که من پیش تر اعتقاد به امامت اهل بیت نداشتم؛ تا این که در این شب خواب هولناکی دیدم که مرا به ترس انداخت. گفتم: چه خواب دیدی ای شیخ؟

گفت: در خواب دیدم مرد جلیل القدری را که میانه بالا بود، نه بسیار بلند و نه بسیار کوتاه که قدرت بر وصف او ندارم از بزرگی جلال و جمال و بهاء و کمال او. و گروهی بر دور او برآمده بودند و در پیش روی او سواری بود که بر سر او تاجی بود که چهار رکن داشت و در هر رکنی جواهری نصب کرده بودند که مسافت سه روز راه را روشن می کرد. من از بعضی خدام او پرسیدم که این بزرگوار کیست؟ گفت: او محمد مصطفی است.

گفتم: این بزرگوار دیگر کیست؟ گفت: علی مرتضی وصی رسول خداست.

بعد نظر می کردم که ناگاه نظر من به ناقه ای از نور افتاد که بر آن ناقه، هودجی از نور بسته بودند که در آن هودج دو زن نشسته بودند و آن ناقه پرواز می کرد در میان زمین و آسمان. پرسیدم که این ناقه از کیست؟ گفت: از فاطمه زهراء و خدیجه کبری است.

پس جوان دیگری دیدم. پرسیدم که: این جوان کیست؟ گفت: حسن بن علی است.

پرسیدم که ایشان به هیئت اجتماع کجا می روند؟ «فقال: لزيارة المقتول ظلماً الشهيد بكربلاء الحسين بن علي المرتضی: گفت: می روند به زیارت حسین بن علی مرتضی که به ظلم و ستم او را شهید نمودند در صحرای کربلا».

پس من به نزدیک هودج حضرت فاطمه علیها السلام رفتم. دیدم که رقعه های نوشته از آسمان هودج آن

حضرت فرو می ریزد. پرسیدم که برات ها چیست؟

گفت: این ها براتی است که نوشته شده است در آنها امان از آتش از برای زوار حضرت امام حسین علیه السلام در شب جمعه .

من التماس کردم که یکی از این برات ها را به من بده. گفت: تو می گویی که زیارت حضرت امام حسين علیه السلام بدعت است. تا از این سخن توبه نکنی و اعتقاد ننمایی به فضیلت و شرف آن حضرت و به زیارت او نروی، از برات ها چیزی به تو نخواهد رسید.

پس ترسان و هراسان از خواب بیدار شدم و در همان ساعت قصد زیارت. آن حضرت کردم و آمدم به زیارت و من توبه نمودم از گفته خودای سلیمان! به خدا سوگند که مفارقت نمی کنم از قبر حسین تا این که روح من از جسد من مفارقت نماید. (1)

و در کتاب کامل الزیارة از ابی حمزه ثمالی روایت کرده است که در آخر زمان بنی مروان به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام رفتم در پنهانی از اهل شام. چون به کربلا رسیدم، در گوشه ای پنهان شدم تا این که نصف شب گذشت. پس روانه شدم به نزد قبر آن حضرت. چون نزدیک شدم، مردی رو به من آمد و گفت: برگرد به اجر و ثواب؛ تو نمی توانی برسی به آن قبر .

پس با ترس و بیم برگشتم تا این که صبح نزدیک شد. باز روانه شدم به سوی قبر تا به نزدیک آن رسیدم. دیدم که همان مرد به نزد من آمد و به من گفت: ای مرد! تو نمی رسی به قبر .

گفتم: عافاك الله! چرا نمی رسم به قبر و من از کوفه آمده ام به زیارت آن حضرت؟! حایل مشو در میان من و او. و من می ترسم که صبح شود و اهل شام مرا در اینجا ببینند، مرا به قتل آورند.

پس گفت: قلیلی صبر نما. به درستی که موسی بن عمران علیه السلام از خدا سؤال نمود که او را اذن دهد به زیارت آن حضرت؛ خدا او را اذن داد. پس فرود آمده است از آسمان با هفتاد هزار ملک. پس ایشان در نزد قبر مطهر می باشند از اول شب و انتظار می کشند که صبح طالع شود. بعد بالا می روند به آسمان.

گفتم: تو کیستی؟ عافاك الله! گفت: من از جمله ملائکه ای می باشم که مأمور شده ایم به حراست قبر حضرت امام حسین علیه السلام و استغفار نمودن از برای زوار او.

پس مراجعت نمودم و نزدیک بود که به سبب شنیدن این کلمات عقلم پرواز نماید. چون صبح طالع شد، رفتم به نزدیک قبر منور و احدی مانع نشد. پس سلام کردم بر آن جناب و نفرین کردم بر


1) المنتخب: 189/1 مجلس 9 باب 3.

قتله او و نماز صبح را به عمل آوردم و از ترس اهل شام به زودی مراجعت نمودم. (1)

و در کتاب کامل الزیارة از یونس روایت کرده است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: کسی که زیارت کند حسین را پس به تحقیق که حج کرده است و عمره به عمل آورده است.

راوی می گوید: گفتم: ساقط می شود از او حجّة الاسلام؟ فرمود: نه؛ این زیارت، حج فقیر است تا این که استطاعت به هم رساند و حج نماید به سوی بیت الله الحرام. آیا ندانسته ای که هر روزی هفتاد هزار ملک تا وقت شب در دور خانه طواف می کنند، بعد بالا می روند و هفتاد هزار دیگر نازل می شوند و طواف می نمایند بر دور خانه تا صبح؟ و به درستی که حسین علیه السلام گرامی تر است نزد خدا از خانه مکه. و به درستی که در وقت هر نمازی نازل می شوند بر حسین علیه السلام هفتاد هزار ملک پریشان مو و غبارآلود که نوبت نمی رسد به هفتاد هزار اولی تا روز قیامت. (2)

وايضاً در کتاب کامل الزیارة از عنبسه روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: کسی که به زیارت قبر امام حسین علیه السلام نرود تا این که بمیرد، می باشند ناقص الدین و ناقص الایمان. و اگر داخل بهشت شود، از پست ترین مؤمنین خواهد بود.

و ایضاً در کامل الزیارة از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است: کسی که ترک نماید زیارت حضرت امام حسین علیه السلام تا بمیرد و گمان کند که از شیعه ماست، پس به درستی که او از شیعۀ ما نیست. و اگر داخل بهشت شود، به جهت او منزل نمی باشد و میهمان اهل بهشت خواهد بود. (3)

و در کامل الزيارة از منصور بن حازم روایت کرده است که گفت شنیدم که می فرمود: کسی که یک سال از عمرش بگذرد و به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام نرود، حق تعالی ناقص می گرداند از عمر او یک سال. و اگر بگویم که بعضی از شما می میرد قبل از اجل خود به مدت سی سال، هرآینه صادق خواهم بود زیرا که شما ترک می نمایید زیارت آن حضرت را.

پس را نگذارید زیارت آن حضرت را که حق تعالی به سبب زیارت آن حضرت طولانی می گرداند از عمرهای شما را و زیاد می گرداند روزی های شما را. و اگر ترک نمایید زیارت آن حضرت را ناقص می گرداند خدا عمرهای شما را و از روزی های شما. پس مفاخرت نمایید در زیارت آن حضرت و مگذارید آن را. به درستی که حسین علیه السلام شهادت دهنده است از برای شما


1) كامل الزيارات: 111 باب 38 ح 2؛ بحار الانوار: 408/45 ح 14 و 59/98 ح 29 ناگفته نماند در این مآخذ روایت از حسین بن بنت ابی حمزه ثمالی است ولی در مدینة المعاجز: 206/4 از خود ابو حمزه است.

2) كامل الزيارات: 159 باب 65 ح 6؛ بحار الانوار: 40/98 ح 60.

3) كامل الزيارات: 193 باب 78 ح 2 و 3؛ بحار الانوار: 4/98 ح 15.

زیارت نمودن شما او را در نزد خدا و رسول خدا (1)و امیرالمؤمنين علیه السلام. (2)

و در کتاب منتخب از محمد بن اسماعیل از موسی بن قاسم حضرمی روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام از مدینه به کوفه تشریف آوردند در اول خلافت ابی جعفر منصور عباسی. وقتی به من فرمودند: ای موسی! برو به جادۀ بزرگ کوفه و قلیلی در آن جا مکث کن. پس مردی از ناحیه قادسیه به نزد تو خواهد آمد. چون به نزدیک تو رسید، بگو از برای او که در کوفه مردی است از اولاد رسول خدا تو را می طلبد.» آن شخص به شنیدن این سخن مسرور خواهد شد و با تو خواهد آمد.

موسی گفت: من رفتم و بر سر آن جاده ایستادم و آن روز بسیار گرم بود و نظر می کردم در آن بیابان؛ دیدم که چیزی از دور هویدا گردید که می آید چون تأمل نمودم، دیدم که مردی است بر شتری سوار است و می آید. چون به نزدیک من رسید، به او گفتم ای مرد! به درستی که در کوفه مردی است از اولاد رسول خدا، تو را می طلبد و اوصاف تو را بالتمام به جهت من نقل نموده است.

پس بسیار تعجب نمود و مسرور شد به این کلام و گفت مرا ببر به نزد آن جناب. پس آن مرد با من آمد تا این که خوابانید شتر خود را بر در خیمه حضرت امام جعفر صادق علیه السلام . چون داخل خیمه شد، سلام کرد بر آن حضرت و بوسید دست ها و پاهای آن حضرت را پس حضرت فرمود: از کجا می آیی؟

گفت: از اقصی بلاد یمن. حضرت فرمود: تو مردم فلان مکان هستی و اسم تو فلان است. گفت: بلی. فرمود: از برای چه مطلب آمده ای؟ گفت از برای زیارت امام حسین علیه السلام.

حضرت فرمود: آمده ای از برای محض زیارت، بدون این که حاجت دیگر داشته باشی؟ گفت: بلی؛ آمده ام تا دو رکعت نماز بکنم در نزد قبر آن حضرت و زیارت نمایم او را و سلام کنم بر او و برگردم به سوی اهل بیت خود.

حضرت فرمود: چه چیز دیده اید از زیارت آن حضرت؟ گفت: به درستی که ما مشاهده می نماییم از زیارت آن حضرت، برکت و شفاء و عافیت را در نفسهای خود و اهالی خود و اولاد خود و معیشت های خود و مال های خود و قضاء حوایج خود.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: آیا نمی خواهی که زیاد بگردانم از برای تو از فضیلت زیارت آن حضرت، ای برادر یمنی؟ گفت: بلی؛ قسم به خدا زیاد گردان به جهت من یا بن رسول الله!

حضرت فرمود: بدان! به درستی که زیارت امام حسین علیه السلام معادل است با حج مبرور مقبول پاکیزه با رسول خدا.


1) در مصدر و نزد حضرت زهراء علیها السلام.

2) كامل الزيارات : 151 باب 61 ح 2؛ تهذیب الأحکام : 43/6 باب 16ح6؛ وسائل الشیعه: 430/14.

پس آن مرد تعجب نمود از این کلام. پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: تعجب منما ای برادر یمنی! معادل است زیارت آن حضرت با دو حج مبرور مقبول پاکیزه با رسول خدا.

پس بر تعجب آن مرد افزود. پس پیوسته آن حضرت زیاد می کرد از فضیلت زیارت آن جناب تا این که فرمود: معادل است زیارت حضرت امام حسین علیه السلام با سی حج مبرور مقبول پاکیزه با رسول خدا صلی الله علیه وآله.

پس آن مرد یمنی گفت: در وقتی که این قدر فضیلت داشته باشد زیارت امام حسین علیه السلام ، پس به خدا سوگند که مفارقت نمی کنم قبر آن حضرت را تا بمیرم.

راوی گفت: پیوسته آن مرد در نزد قبر آن حضرت بود و پناه به آن قبر برده بود تا این که اجل او رسید و به جوار رحمت الهی واصل گردید. (1)

و در کامل الزيارة از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که روزی حضرت امام حسین علیه السلام در دامن حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بود، حضرت با او بازی می کرد و او را می خندانید. پس عایشه گفت: یا رسول الله ! چه بسیار دوست داری این طفل را؟!

حضرت فرمود: وای بر تو! چگونه دوست نداشته باشم او را و خوش نیاید مرا و حال این که او میوه دل من است و نور دیده من است؟! و بدان که امت من او را خواهند کشت. پس هر که بعد از شهادت او را زیارت کند، حق تعالی برای او ثواب یک حج از حج های من بنویسد.

عایشه از روی تعجب گفت" یک حج از حج های تو؟ حضرت فرمود: بلکه دو حج از حج های من. باز عایشه تعجب کرد، گفت: دو حج از حج های تو؟ حضرت فرمود: بلی؛ بلکه چهار حج.

و پیوسته عایشه تعجب می کرد و حضرت می افزود تا فرمود: نود حج از حج های من که با هر حجی، عمره ای بوده باشد. (2)

و در كامل الزيارة از محمد بن مسلم روایت کرده است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند که اگر بداند زایر که چقدر فضیلت دارد زیارت حضرت امام حسین علیه السلام ، هرآینه می میرد از روی شوق و قطعه قطعه می شود نفس های ایشان از روی حسرت. عرض کردم: چقدر فضیلت دارد؟ فرمود:

کسی که برود نزد قبر آن حضرت از جهت شوقی که به آن حضرت دارد، می نویسد حق


1) المنتخب: 225/2 مجلس 1 باب 1. در دو جمله «ای برادر یمنی» در مصدر «يا اخا اليمن» است لذا اگر «ای برادر یمنی ها» ترجمه می شد بهتر بود. (چون مضاف و مضاف الیه است نه صفت و موصوف).

2) كامل الزيارات: 68 باب 22 ح1؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 128/4؛ الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 668 مجلس 36 ح 8؛ وسائل الشیعه: 451/14؛ بحار الانوار: 260/44 ح 12 و 35/98 ح 42.

تعالی از برای او هزار حج مقبول و هزار عمره مبروره و اجر هزار شهید از شهدای بدر و اجر هزار روزه دار و ثواب هزار صدقه مقبوله وثواب هزار بنده که از برای محض رضای خدا آزاد شده باشد. و پیوسته در آن سال محفوظ است از هر آفتی که پست تر آن شیطان است. و موکل می سازد خدا به او ملک کریمی را که حفظ می نماید او را از پیش او، از عقب سر و از یمین او و از یسار او و از بالای سر او و از زیر قدم او .

و اگر در آن سال بمیرد، ملائکه رحمت نزد او حاضر می شوند و حاضر می شوند در غسل و تكفين او، استغفار می نمایند از برای او و تشییع می نمایند جنازه او را تا قبر او به استغفار نمودن از برای او. و قبر او به قدر مد نظر گشوده می شود و ایمن می گرداند او را حق تعالی از فشار قبر و از منکر و نکیر که نترسانند او را. و گشوده می شود از برای او دری به سوی بهشت و نامه عمل او را به دست راست او دهند و در روز قیامت نوری به او عطا فرمایند که روشنی می بخشد ما بین مشرق و مغرب را و منادی ندا کند که این امت از زوار حسین بن علی است که زیارت نموده است او را از روی شوق به سوی او.

پس نمی ماند احدی در صحرای قیامت مگر این که تمنا می کند، کاش او نیز از زوار حسین بن علی بودی! (1)

و در کامل الزيارة از قداح روایت کرده است که عرض نمود خدمت امام جعفر صادق علیه السلام : چه چیز است از برای کسی که زیارت نماید حضرت امام حسین علیه السلام را در حالتی که عارف باشد به حق او، بدون تکبر و بدون استنکافی؟

حضرت فرمود که نوشته می شود از برای او هزار حج مقبول و هزار عمره مبروره. و اگر شقی باشد، نوشته می شود سعید و پیوسته فرو می رود در رحمت خدای عزّ وجلّ. (2)

و در کتاب کامل الزيارة از حذيفة بن منصور روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: چند حج کرده ای؟ عرض کردم: نوزده حج.

فرمود: آگاه باش! اگر تمام نمایی بیست و یک حج را هرآینه خواهی بود مثل کسی که زیارت کند حضرت حسین علیه السلام را.

و شهاب می گوید که حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: یا شهاب! چند حج کرده ای؟ عرض


1) كامل الزيارات: 142 باب 356؛ بحار الانوار: 18/98 .

2) كامل الزيارات: 144 باب 57 ح 3 وص 164 باب 66 ح 10؛ بحار الانوار: 20/98 و 43.

کردم: نوزده حج. فرمود: تمام نما عدد آن را به بیست حج که نوشته می شود از برای تو به یک زیارت امام حسین علیه السلام. (1)

و در كامل الزيارة از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است: کسی که زیارت کند حسین علیه السلام را در حالتی که عارف بوده باشد به حق او، می باشد از حدیث گوینده های خدا در فوق عرش او. پس این آیه را تلاوت فرمود:

(إن المتقين في جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليك مُقْتَدِرٍ) (2)

به درستی که متقین در جناتی هستند که نهرها در آن جاری است و در منزل صدق است مکان ایشان، در نزد مالک مقتدر می باشند.

و در كامل الزيارة از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: چون روز قیامت شود، منادی ندا کند: «کجایند زایرین حسین؟» پس گروهی از مردم برخیزند که عدد ایشان را نمی داند مگر خدا. پس می فرماید به ایشان: چه چیز قصد نمودید در زیارت آن حضرت؟

پس می گویند: زیارت نمودیم از برای دوستی رسول الله و دوستی علی و فاطمه و از برای ترحم بر او به سبب آن ظلم هایی که بر او وارد آوردند.

پس گفته می شود از برای ایشان که این است محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین صلوات الله عليهم؛ پس ملحق شوید به ایشان و شما با ایشان خواهید بود در درجه ایشان. ملحق شوید به لواء رسول خدا.

پس می روند به سوی لواء او و آن لواء در دست علی می باشد، تا این که همۀ آنها داخل بهشت می شوند. پس می باشند در پیش روی آن علم و در یمین آن ویسار آن و عقب آن. (3)

و در کامل الزيارة از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که فرمودند: کسی که زیارت نماید قبر پدرم را در بغداد، می باشد مثل کسی که زیارت نموده است رسول خدا را. (4)

بعد فرمود: کسی که زیارت کند حضرت امام حسین علیه السلام را در شط فرات، می باشد مثل کسی که زیارت کرده باشد حق تعالی را در عرش او بالای کرسی او. (5)


1) كامل الزيارات: 162 باب 66 ح 4 و 3؛ ثواب الاعمال: 92؛ وسائل الشیعه: 449/14؛ بحار الانوار: 42/98.

2) سوره مبارکه قمر: آیه های 54 و 55 کامل الزیارات: 141 باب 54 ح 17؛ بحار الانوار: 73/98 ح20.

3) کامل الزيارات: 141 باب 55 ح 1 وص 166 باب 98 ح 5؛ وسائل الشیعه: 495/14؛ بحار الأنوار: 21/98 و27.

4) در مصدر و قبر امیرالمؤمنین جز این که رسول الله و امیرالمؤمنين صلوات الله عليهما. فضیلت و برتری خود را دارند.

5) كامل الزيارات: 148 باب 59 ح 7؛ بحار الانوار: 76/98 ح30.

و ابن سنان روایت کرده است که به خدمت حضرت صادق علیه السلام عرض کردم: فدای تو شوم! به درستی که پدرت می فرمود که «در همی که در راه حج صرف شود، ثواب هزار درهم دارد»؛ پس چیست ثواب کسی که به زیارت پدرت حضرت امام حسین علیه السلام رود؟

فرمود: یابن سنان! حساب می شود از برای او به هر درهمی، هزار هزار تا این که شمرد ده (1)هزار درهم را و بلند می شود از برای او از درجات، مثل آن. و رضای خدا بهتر است از برای او و دعای محمد و دعای امیرالمؤمنین و فاطمه و ائمه علیهم السلام بهتر است از برای او. (2)

و در هداية الأئمة كه تألیف شیخ حر عاملی است از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که زیارت حضرت امام حسین علیه السلام می گشاید روزی را بر بنده؛ پس متخلف می شود (3)بر او آن قدری که انفاق کرده است و قرار داده می شود از برای او به هر در همی که انفاق نموده است ده هزار درهم. (4)

و روایت شده است که قرار می دهد حق تعالی از برای او به هر در همی که اتفاق نموده است، ده هزار شهر در کتاب محفوظ. (5)

و در کامل الزیارة از یسار روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: کسی که فقیر باشد و نتواند به حج رود، پس برود به نزد قبر ابی عبدالله و زیارت عرفه را دریابد که آن مجزی است از حج اسلام.

آگاه باش که من نمی گویم که این مجزی است از حج اسلام مگر به جهت فقیر. و اما غنی در وقتی که حجة الاسلام را به عمل آورده باشد، پس بخواهد که حج یا عمره مستحب به عمل آورد و منع نماید او را شغل دنیوی یا عایق دیگری، پس برود به زیارت حسین علیه السلام در روز عرفه، مجزی است مر او را از اداء حج و عمره و مضاعف می گرداند حق تعالی از برای او به چندین برابر.

عرض کردم: معادل چند حج و چند عمره است؟ فرمود: شمرده نمی شود آن. عرض کردم: معادل صد حج خواهد بود؟ فرمود: کیست که بتواند بشمرد آن را؟ عرض کردم: معادل است با هزار حج؟ فرمود: بیشتر.


1) این عبارت در نسخ مشوش بوده که طبق اصل روایت تصحیح شد: «حتى عد عشرة».

2) كامل الزيارات: 128 باب 46 ح 4 ؛ بحار الانوار: 50/98 باب 8 ح1؛ وسائل الشیعه: 481/14. البته «و فاطمه» در مآخذ مذکور نبود .

3) یعنی: جایگزین می کند .

4) هداية الأمة إلى أحكام الأئمة علیهم السلام : 483/5 ح 48 وسائل الشیعه: 481/14 باب 58 ح 2.

5) هداية الأمة : 483/5 ح 49 ؛ كامل الزيارات: 127 باب 46 ح1؛ وسائل الشیعه: 480/14.

بعد فرمود: (وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوها) (1)یعنی: «اگر بخواهید بشمرید نعمت خدا را، نمی توانید شمرد آن را؛ به درستی که خدا واسع است و داناست.» (2)

و در تهذيب الحدیث از یونس بن ظبیان روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: کسی که زیارت نماید قبر حسین علیه السلام را در روز عرفه، می نویسد حق تعالی از برای او هزار هزار حج با قائم علیه السلام و هزار هزار عمره با رسول خدا صلی الله علیه وآله و آزاد نمودن هزار هزار بنده و دادن هزار هزار اسب تا سوار شوند جهادکنندگان در راه خدا و می فرماید خداوند عالم: بنده صديق من، ایمان آورده است به وعده من.

و ملائکه می گویند: «فلان شخص صدیق را پاکیزه گردانیده است خداوند عالم از فوق عرش خود.» و او را در زمین «کروبی» نامند، یعنی مقرب و بزرگ خلق. (3)

و در کتاب کامل الزيارة از ابن ابی یعفور روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود از برای مردی از شیعیان خود: آیا زیارت می کنی قبر ابی عبدالله حسین بن علی را؟

گفت: بلی؛ به درستی که من زیارت می کنم آن حضرت را در هر سه سال، یک مرتبه.

پس رنگ حضرت زرد گردید و فرمود: آگاه باش! قسم به خدای آن چنانی که نیست خدایی مگر او اگر زیاده نمایی رفتن به زیارت آن حضرت را هر آینه افضل خواهد بود از آن عملی که در آن مشغولی.

آن مرد گفت: فدای تو شوم؛ آیا آن قدر فضیلت دارد؟

فرمود: بلی؛ به خدا سوگند، اگر من خبر دهم شما را به فضل زیارت آن حضرت و به فضل قبر آن جناب، هرآینه ترک می نمایید حج را بالتمام واحدی از شما حج نخواهد کرد. ویح بر تو باد! مگر نمی دانی که خداوند عالم گرفته است کربلا را حرم امن مبارک خود، پیش از آن که بگیرد مکه را حرم؟!

ابن ابی یعفور می گوید: عرض کردم: حق تعالی واجب گردانیده است بر مردم حج بیت الله و ذکر نفرموده است زیارت قبر حسین علیه السلام را.

حضرت فرمود: هرچند چنین باشد، خداوند عالم به نحوی قرار داده است که گفتم. آیا نشنیده ای قول امیرالمؤمنین علیه السلام را که فرمود: «باطن قدم احق است به مسح نمودن، از ظاهر قدم؛ ولكن حق تعالی واجب کرده است مسح ظاهر قدم را بر بندگان»؟!


1) سوره مباركة ابراهيم علیه السلام: آية 23 و سوره مباركة نحل: آیه 18.

2) كامل الزيارات: 173 باب 70 ح 12؛ بحار الانوار: 89/98 ح21.

3) تهذيب الأحكام: 49/6 باب 16 ح 28؛ مصباح المتهجد : 715/2؛ کتاب المزار: 46 باب20 ح1؛ کامل الزيارات: 172 باب 70 ح10؛ وسائل الشیعه: 460/14؛ بحار الانوار: 88/98 ح 18.

آیا ندانسته ای که محل وقوف که عرفات باشد، اگر در حرم باشد، افضل خواهد بود از برای خاطر حرم؛ ولکن خداوند عالم قرار داده است موقف را در غیر حرم؟! (1)

و در کتاب کامل الزيارة از ابان بن تغلب روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که یا ابان! چقدر از زمان می باشد که به زیارت قبر حسین علیه السلام نرفته ای؟

عرض کردم: یابن رسول الله! به خدا سوگند که مدت هایی است که به زیارت نرفته ام.

حضرت فرمود: سبحان الله ربی العظیم و بحمده! تو از رؤساء شیعه ای، ترک می کنی زیارت امام حسین علیه السلام را! کسی که زیارت کند امام حسین علیه السلام را می نویسد حق تعالی به جهت هر یک قدمی که بر می دارد، حسنه و محو می نماید به هر قدمی سیئه و می آمرزد از برای او، آنچه گناهی که کرده است و خواهد کرد.

ای ابان بن تغلب! چون حسین علیه السلام شهید شد، نازل گردیدند بر قبر آن حضرت هفتاد هزار ملک که پریشان مو و غبارآلود می باشند و می گریند بر او و نوحه می نمایند تا روز قیامت. (2)

و صفوان جمال روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون مردی از منزل خود برآید به قصد زیارت حضرت امام حسین علیه السلام ، مشایعت می نماید او را هفتصد ملک از بالای سر او و از تحت او و از یمین او و از یسار او و از پیش روی او و از عقب سر او تا این که برسانند او را به مأمن او. و چون زیارت کند امام حسین علیه السلام را، منادی ندا کند که گناهان تو آمرزیده شد؛ از سرگیر عمل را.

بعد مراجعت می نمایند آن ملائکه با او و با او می باشند تا وارد منزل خود شود. چون به منزل خود قرار گرفت، ملائکه می گویند: «نستودعك الله» پس پیوسته زیارت می کند (3)او را تا روز ممات او. پس زیارت می کنند در هر روز قبر حضرت امام حسین علیه السلام را و ثواب آن از برای آن زایر خواهد بود. (4)

و از محمد بن داود بن عقبه مروی است که مرا همسایه ای بود که مسمی بود به علی بن محمد. و او به جهت من نقل کرد که من پیوسته در هر ماهی زیارت میکردم حضرت امام حسین علیه السلام را. چون سنّ من بالا رفت و ضعیف گردید جسم من، مدتی به زیارت نرفتم. بعد پیاده بیرون رفتم به قصد زیارت آن حضرت و در مدت چند روزی به کربلا رسیدم و به نزد قبر مبارک رفتم. پس سلام


1) كامل الزيارات: 266 باب 88 ح 2 ؛ وسائل الشیعه: 513/14؛ بحار الانوار: 33/98 ح 33.

2) كامل الزيارات: 331 باب 108 ح 8؛ بحار الانوار: 7/98 ح29.

3) طبق اصل باید «می کنند» باشد.

4) كامل الزيارات: 190 باب 77 ح 4 ؛ بحار الانوار: 6267/98 .

کردم و دو رکعت نماز زیارت به عمل آوردم و خوابیدم و در عالم رؤیا دیدم که آن حضرت از مرقد مبارک بیرون آمد و فرمود: یا علی! پیوسته به من نیکویی می کردی؛ چرا جفا کردی؟ یعنی: مدتی به زیارت من نیامدی؟

گفتم: ای سید من! جسم من ضعیف شده است و پیر شده ام و از راه رفتن عاجز شده ام و در قلب من افتاد که آخر سن من است. پس مدت چند روز است که در راه بودم تا این که به خدمت تو رسیدم. و حدیثی از تو روایت شده است؛ می خواهم از لفظ مبارکت بشنوم.

فرمود: بگو. پس عرض کردم: روایت شده است از تو که فرموده ای: کسی که زیارت بکند مرا در حیات خود، من زیارت می کنم او را بعد از وفات او.

حضرت فرمود: بلی، من این حدیث را گفته ام. و اگر بیابم او را در آتش، بیرون می آورم او را. (1)

و در کتاب کامل الزيارة از عبد الله بن سنان روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: قبر حسین بن علی علیهما السلام بیست ذراع در بیست ذراع روضه ای است از ریاض بهشت که آن موضع است محل عروج (2)به آسمان. و نیست ملک مقربی و نه نبی مرسلی مگر این که سؤال می نماید از حق تعالی که زیارت کند آن حضرت را؛ پس فوجی فرود می آیند و فوجی بالا می روند. (3)

و عمر بن یزید روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: به درستی که زمین کعبه گفت: کیست مثل من و حال آنکه بنا شده است بر روی من، خانه خدا که به زیارت من می آیند مردمان از هر راه دوری (4)و قرار داده شده ام حرم خدا و محل امن او؟!

پس وحی نمود حق تعالی به سوی او که باز دار نفس خود را و قرار گیر؛ که نیست فضل تو در جنب فضل زمین کربلا مگر به منزله سوزنی که فرو برده شود در دریا و بردارد از آب دریا. یعنی: فضیلت توبه قدر آن آبی است که سوزن از آب دریا برداشته است و فضیلت کربلا به منزله دریاست.

و اگر نبود کربلا تو را فضیلت نمی دادم و اگر نبود آن کسی که مدفون است در زمین کربلا تو را خلق نمی کردم و نه آن خانه ای را که به سبب آن فخر نمودی. پس قرار گیر و طلب نما قرار خود را و باش آخر و تواضع کننده و ذلیل و خوار بدون این که بر خود ببالی و تکبر نمایی از برای


1) بحار الانوار: 16/98 ح 19.

2) محل عروج ملائكه.

3) كامل الزيارات: 112 باب 38 ح 3 وص 114 باب 39 ح 4 وص 272 باب 89 ح 5؛ تهذيب الأحكام: 72/6 باب 22 ح 4؛ وسائل الشیعه: 512/14؛ بحار الانوار: 60/98 ح 33 وص 106 باب 15 ح 1 وص111 ح 29.

4) سوره مبارکه حج: آیه 27.

زمین کربلا و اگر چنین نکنی فرو میبرم تو را بر زمین و نازل می گردانم تو را در آتش جهنم. (1)

و ثابت روایت کرده است که خداوند عالم خلق نمود زمین کربلا را پیش از آن که خلق نماید کعبه را، به مدت بیست و چهار هزار سال. و مقدس گردانید زمین کربلا را و مبارک گردانید آن را و پیوسته مقدس و مبارک بود قبل از خلق نمودن خدا، خلق را. و همیشه مقدس و مبارک خواهد بود تا این که بگرداند خداوند عالم آن را بهترین زمینی که در بهشت است و بهترین منزل و مسکنی که ساکن می گرداند خدا دوستان خود را در بهشت. (2)

و ابو الجارود روایت کرده است که حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود: گرفته است خدا کربلا را حرم امن مبارک پیش از آن که خلق کند زمین کعبه را و بگیرد آن را حرم به مدت بیست و چهار هزار سال. و چون خدا زمین را به تزلزل برآورد و زایل گرداند، زمین کربلا به همین وضع بالا می رود با نور و صفا و قرار داده می شود در بهترین روضه ای از ریاض بهشت و بهترین مسکنی در بهشت که ساکن نمی شود در آن مگر پیغمبران و رسولان یا فرمود: اولوالعزم از پیغمبران .

و آن زمین روشنی می دهد در میان باغستان های بهشت چنانکه ستاره درخشنده روشنی می دهد در میان ستارگان از برای اهل زمین که فرو می گیرد نور آن زمین، دیده های اهل بهشت را بالتمام. و آن زمین ندا می کند که منم زمین خدا؛ آن چنان زمینی که مقدس و طیب و مبارکم که در بردارم سید شهداء وسید جوانان بهشت را. (3)

و روایت شده است از ابی جعفر علیه السلام که غاضریه، بقعه آن چنانی است که تکلم نمود در آن حق تعالی با موسی بن عمران علیه السلام و مناجات نمود با نوح در آن زمین و آن زمین گرامی ترین زمین های خداست و اگر چنین نبود، هرآینه اولیاء و انبیاء خود را در آن ودیعت نمی گذاشت. پس زیارت کنید قبور ما را به غاضریه.

و حضرت صادق علیه السلام فرمود که غاضریه از تربت بیت المقدس است. (4)

و حماد بن ایوب از حضرت صادق از آباء خود علیهم السلام روایت کرده است که رسول خدا فرمود که مدفون می گردد فرزند من در زمینی که آن را کربلا می نامند و آن زمین، بقعه آن چنانی است که بوده


1) كامل الزيارات : 267 باب 88 ح 3 ؛ بحار الانوار: 106/98 ح 3 ؛ وسائل الشیعه: 514/14 .

2) كامل الزيارات: 268 باب 88 ح 4 ؛ بحارالانوار: 107/98 ح 5؛ ر.ک: تهذیب الأحكام: 72/6 باب 22 ح 6؛ وسائل الشیعه: 516/14.

3) كامل الزيارات: 268 باب 88 ح 5؛ بحارالانوار: 108/98 ح10؛ کتاب المزار: 23 باب 8 ح1 .

4) كامل الزيارات: 269 باب 88 6 و 7 ؛ بحار الانوار: 98/ 108 ح 13 و 14.

است بر آن قبه اسلام و نجات داده است بر آن، مؤمنینی را که ایمان آورده اند با نوح در طوفان. (1)

و از یحیی مروی است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که زیارت کنید کربلا را و قطع نکنید رفتن به کربلا را؛ به درستی که آن متضمن است بهترین اولاد پیغمبران را. و ملائکه زیارت نمودند کربلا را در مدت هزار سال پیش از آن که ساکن شود در آن، جدم حسین علیه السلام. و نیست شبی که بگذرد مگر این که جبرئیل و میکائیل زیارت می نمایند او را. پس جد و جهد نما ای یحیی که مفقود نشوی از آن موطن. (2)

و صفوان جمال روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: به درستی که خداوند عالم تفضیل داده است بعضی از زمین ها و آب ها را بر بعضی؛ پس بعضی از آن زمین ها تفاخر نمودند و بعضی ممانعت کردند. پس نیست آب و ارض که معاقب شده اند مگر این که ترک نموده اند تواضع از برای خدا را حتی آن که مسلط گردانید بر کعبه، مشرکین را و فرستاد به سوی آب زمزم، آب شور را تا این که فاسد نمود طعم آن را و به درستی که کربلا و آب فرات، اول زمین و اول آبی است که خدا آن را مقدس گردانید و مبارک گردانید. پس فرمود خداوند عالم به آن زمین که تکلم نما به آن چیزی که خدا تفضیل داده است تو را.

پس آن زمین گفت در زمانی که زمین ها و آب ها تفاخر نمودند بعضی بر بعضی: منم زمین خدا که مقدس و مبارکم و شفاء در تربت من و آب من است و نیست فخری؛ بلکه منم خاضع و ذلیل در نزد کسی که این شرافت را به من داده است. و فخری نیست بر کسی که پست تر از من است؛ بلکه شکر است از برای خدا.

پس خداوند عالم گرامی داشت آن زمین را و زیاد نمود فضیلت و کرامت آن را به حسین علیه السلام و اصحاب او، به سبب تواضع و شکری که کرد از برای خدا.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: کسی که تواضع کند از برای خدا بلند می کند او را خداوند عالم. و کسی که تکبر کند، حق تعالی پست می نماید او را. (3)

واصبغ بن نباته روایت کرده است که چون ابن ملجم لعین ضربت زد بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مردم جمعیت نمودند بر در قصر و مقصود هر یک کشتن ابن ملجم بود پس حضرت امام حسین علیه السلام از خانه بیرون آمد و فرمود: ای گروه مردمان! امیرالمؤمنین به من وصیتی نموده است اگر وفات نمود و اگر وفات ننمود خود ولی امر خود است. برگردید؛ رحمت کند خدا شما را.


1) كامل الزيارات: 269 باب 88 8؛ بحار الانوار: 109/98 ح 15.

2) كامل الزيارات: 269 باب 88 ح 10؛ بحارالانوار: 109/98 ح16.

3) كامل الزيارات: 271 باب 88 ح 15؛ بحار الانوار: 109/98 ح 17؛ وسائل الشیعه: 516/14.

پس مردم مراجعت نمودند و حضرت داخل خانه شد. پس مرتبه دیگر بیرون آمد. چون نظرش بر من افتاد فرمود: ای اصبغ! آیا نشنیدی پیغامی که از امیرالمؤمنین آوردم؟

عرض کردم: بلی؛ ولکن آن جناب را در حالتی دیدم که دوست دارم مکرر بر او نظر نمایم و از او حدیث بشنوم. از برای من اذن بطلب از آن جناب؛ رحمت نماید خدا تو را .

پس حضرت امام حسین علیه السلام داخل خانه شد و به زودی بیرون تشریف آورد و فرمود: داخل شو.

پس من داخل خانه شدم که ناگاه نظرم بر امیرالمؤمنین علیه السلام افتاد که بر سر خود پیچیده است عمامه زردی و زردی روی مبارکش بیشتر است از زردی عمامه. و آن حضرت از شدت ضربت ابن ملجم و زهری که از آن ضربت سرایت نموده است، بالا می کرد یک ران خود را و می گذارد ران دیگر را. پس فرمود به من: ای اصبغ! آیا نشنیدی پیغام مرا که حسین آورد؟

عرض کردم: بلی یا امیرالمؤمنین! ولکن تو را در حالتی دیدم، دوست دارم که نظر نمایم به تو و از تو حدیثی بشنوم.

پس فرمود: بنشین که نمی بینم بعد از امروز از من حدیثی بشنوی. ای اصبغ! عیادت نمودم رسول خدا را چنانچه تو به عیادت من آمده ای. پس فرمود به من: بیرون بروای ابالحسن! و ندا کن به مردم که جمع شوند در مسجد. بعد بالای منبر رو و بایست به یک پله پایین تر از مقامی که من می ایستم و بگو به مردم: آگاه باشید! کسی که عاق باشد از روی پدر و مادر خود، پس لعنت کند خدا او را. آگاه باشید! کسی که بگریزد از مولاهای خود، پس لعنت بکند خدا او را. آگاه باشید! کسی که ظلم نماید به اجیری در اجر او، پس لعنت کند خدا او را.

پس بیرون رفتم و آنچه فرموده بود، به عمل آوردم. پس مردی از آخر مسجد برخاست و گفت: یا ابالحسن! تکلم نمودی به سه کلمه و مختصر کردی؛ پس آن را برای ما شرح نما. من جواب او را نگفتم تا این که به خدمت رسول خدا رفتم و آنچه آن مرد گفته بود، به خدمتش عرض کردم.

اصبغ گفت: بعد امیرالمؤمنین روی مبارک به من نمود، فرمود: بگشا دست خود را. پس من گشودم دست خود را و آن حضرت یک انگشتی از انگشت های مرا گرفت. بعد فرمود: ای اصبغ! رسول خدا نیز یک انگشتی از انگشت های مرا گرفت، چنانچه من یک انگشتی از انگشت های تو را گرفتم. پس حضرت رسول به من فرمود:

یا ابالحسن! آگاه باش که من و تو، پدر و مادر این امتیم، کسی که عاق ما باشد پس لعنت کند خدا او را بگو: آمین.

گفتم: آمین.

آگاه باش که من و تو، دو مولای این امتیم، کسی که بگریزد از ما پس لعنت کند خدا او را.

بگو: آمین .

گفتم: آمین.

آگاه باش که من و تو، اجیر این امتیم، کسی که اجر ما را ندهد لعنت کند خدا او را. بگو: آمین.

گفتم: آمین. بعد آن حضرت بیهوش شد. چون به هوش آمد فرمود: آیا هنوز نشسته ای ای اصبغ؟ گفتم: بلی. فرمود: آیا می خواهی که حدیث دیگری به جهت تو زیاد نمایم؟ گفتم: بلی یا امیرالمؤمنین! خدا زیاد گرداند از برای تو، هر خیری را.

فرمود: ملاقات نمود مرا رسول خدا صلی الله علیه وآله در بعضی از کوچه های مدینه و من مغموم بودم. پس آن حضرت از روی من آثار غم مشاهده فرمود. پس فرمود: یا ابالحسن! تو را مغموم می بینم. آیا خبر دهم تو را به حدیثی که بعد از امروز مغموم نشوی؟

عرض کردم: بلی. فرمود: چون روز قیامت شود، نصب نماید خدا منبری که بلندتر باشد از منبرهای پیغمبران و شهیدان. بعد امر می نماید خداوند عالم به من که بالا روم در بالای آن منبر. بعد امر می کند تو را که بالا روی و قرار گیری در یک پله پست تر از مقام من بعد امر می فرماید به ملکی که بایستد پست تر از تو، به یک پله. بعد امر می کند ملکی را که بایستد پست تر از آن ملک اول، به یک پله.

چون قرار گرفتیم بر منبر، نمی ماند احدی از اولین و آخرین مگر این که می بیند ما را. پس آن ملکی که یک پله پست تر از تو قرار دارد ندا می کند که ای گروه مردمان! کسی که مرا شناسد، شناسد و کسی که مرا نشناسد، منم رضوان خازن جنان. آگاه باشید! به درستی که خداوند عالم به فضل و جلال خود امر نموده است مرا که کلیدهای بهشت را بدهم به محمد. و محمد مرا امر نموده است که بدهم به علی. شاهد باشید از برای من بر این مطلب.

بعد آن ملک دیگر بر می خیزد و ندا می نماید به نحوی که همۀ اهل محشر می شنوند.که ای گروه مردمان! کسی که مرا بشناسد، شناسد و کسی که مرا نشناسد، منم مالک خازن جهنم. آگاه باشید که الله تعالی امر کرده است که بدهم کلیدهای جهنم را به محمد. و محمد مرا امر کرده است که بدهم به علی. بگیر ای علی! پس شاهد باشید از برای من بر این مطلب.

پس می گیری تو کلیدهای بهشت و جهنم را و می گیری مرا و اهل بیت تو، می گیرند تو را و شیعیان تو، می گیرند اهل بیت تو را.

پس دو دست خود را برهم زدم و گفتم: به سوی بهشت یا رسول الله؟ فرمود: بلی قسم به پروردگار کعبه! اصبغ گفت: بعد از این دو حدیث، از امیرالمؤمنین حدیث دیگری نشنیدم. (1)

و از کتاب طرف از علی بن ابی طالب روایت کرده است که امر کرد مرا رسول خدا صلی الله علیه وآله که بیرون روم وندا کنم در میان مردم که آگاه باشید! کسی که ظلم کند اجیر را در اجر او، بر او باد لعنت خدا. آگاه باشید! کسی که دوست دارد غیر مولاهای خود را، پس بر او باد لعنت خدا. آگاه باشید! کسی که سب نماید پدر و مادر خود را، پس بر او باد لعنت خدا.

حضرت فرمود: پس من بیرون رفتم و ندا کردم در میان مردم به نحوی که امر نموده بود مرا پیغمبر خدا. پس عمر بن الخطاب گفت: آیا تفسیری هست از برای آنچه ندا کردی؟ گفتم: خدا و رسول او اعلم می باشند.

پس عمر برخاست با جماعتی از اصحاب پیغمبر و به خدمت آن حضرت آمدند. پس عمر گفت: یا رسول الله! آیا از برای آنچه ندا کرد علی، تفسیری می باشد؟

حضرت رسول فرمود: بلی؛ من او را امر کردم که ندا کند که «آگاه باشید! کسی که ظلم کند اجیر را در اجر او، پس بر او باد لعنت خدا». و خدا می فرماید: «قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي) (2)یعنی: «بگو ای محمد! که سؤال نمی کنم از شما در مزد رسالت خود اجری، مگر دوستی کردن بر خویشان من» که اهل بیت من باشند. پس کسی که ظلم نماید ما را، پس بر او باد لعنت خدا.

و امر کردم او را که ندا کند: «کسی که دوست دارد غیر آقاهای خود را پس بر او باد لعنت خدا.» و خدا می فرماید: (النَّبِيُّ أَولَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ) (3)یعنی: «پیغمبر اولی است به مؤمنین از نفس های ایشان.» و کسی که من مولای اویم، پس علی مولای اوست. پس کسی که دوست دارد غیر علی را، پس بر او باد لعنت خدا.

و امر نمودم او را که ندا کند: «کسی که سب نماید پدر و مادر خود را پس بر او باد لعنت خدا.» و من شهادت می دهم و شاهد می گیرم شما را که من و علی، پدر و مادر مؤمنین می باشیم. پس کسی که سب نماید یکی از ماها را، پس بر او باد لعنت خدا.

چون از مجلس آن حضرت بیرون رفتند، عمر گفت: ای اصحاب محمد! تأکید ننمود پیغمبر از


1) الروضة فى فضائل أمير المؤمنين: 132؛ بحار الانوار: 44/40 ح 82 هر دو با مقدار کمی تفاوت .

2) سوره مبارکه شوری: آیه 23 .

3) سوره مبارکه احزاب: آیه 6.

برای علی در ولایت او در غدیر خم و نه در غیر غدیر خم که شدید تر بوده باشد از تأکید او در امروز. (1)

و از کتاب طرف (2)روایت شده است که رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: یا علی! آیا چه خواهی کرد اگر قوم، خود را امیر تو قرار دهند بعد از من و مقدم جویند بر تو و بفرستند به سوی تو طاغی خود را که بخواند تو را به بیعت، بعد تو را بپیچند به جامۀ تو و بکشند تو را چنانچه شتر سرکش را می کشند، در حالتی که تو را مذمت نمایند و تو محزون و مغموم باشی و بعد از آن نازل شود به تو این مذلت؟

راوی می گوید: چون حضرت فاطمه علیها السلام این کلمات را از رسول خدا شنید، فریاد برآورد و گریست و رسول خدا نیز به سبب گریه او گریان شد و فرمود: ای دختر من! گریه مکن و اذیت مرسان ملائکه را که در این مجلس نشسته اند. این است جبرئیل که می گرید به سبب گریه تو و این است میکائیل و صاحب سر خدا اسرافیل. ای دختر من! گریه مکن؛ به تحقیق که آسمان ها و زمین گریستند به سبب گریه تو.

پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: یا رسول الله! منقاد قوم خواهم شد و صبر می نمایم بر مصایبی که به من برسد، بدون این که بیعت نمایم به ایشان. مادامی که اعوانی نیابم، مقاتله نمی نمایم با قوم.

پس رسول خدا فرمود: خداوندا! شاهد باش. پس فرمود: یا علی! چه می کنی با قرآن و عزائم و فرایض؟

حضرت عرض کرد: یا رسول الله! جمع می نمایم آن ها را، بعد می آورم به نزد ایشان. پس اگر قبول نمودند؛ والا شاهد می گیرم خدا را و تو را بر آن.

بعد حضرت رسول گفت: خداوندا! شاهد باش. (3)


1) طرف من الأنباء والمناقب: 187؛ بحار الانوار: 489/22 ح 35 از طرف.

2) در نسخ «طریف» بوده ولی ظاهراً صحیح همان است که ثبت شد.

3) طرف من اللأنباء والمناقب: 199؛ بحار الانوار: 493/22 ح 38 از طرف.

فصل هفتم : در جمله [ای] از مناقب و فضایل آن حضرت است

در کتاب منتخب روایت شده است: وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله با علی مرتضی صلوات الله علیه. به قصد جهاد، از مدینه بیرون تشریف بردند و حسنین به اعتبار طفولیت و صغارت در نزد حضرت فاطمه علیها السلام ماندند.

پس روزی حضرت امام حسین علیه السلام از خانه بیرون تشریف برد و در کوچه های مدینه می گردید و در سن سه سال بود. پس گذارش افتاد به باغستانی که در حوالی مدینه هست و تفرج می فرمود که ناگاه مرور صالح بن رقعه یهودی در آنجا افتاد و آن حضرت را گرفت و در خانه خود برد و پنهان نمود. تا این که روز به وقت عصر رسید و از آن حضرت خبری به مادرش فاطمه علیها السلام نرسید. پس قلب حضرت فاطمه محزون و مغموم گردید و هفتاد مرتبه از خانه بیرون رفت تا در مسجد رسول الله که همه آدمی بیاید و به طلب آن حضرت فرستد، کسی را نیافت. رو کرد به فرزند خود حضرت امام حسن علیه السلام و فرمود: ای سرور قلب من و نور چشم من! برخیز و طلب نما برادر خود را که قلب من می سوزد از فراق او.

پس حضرت امام حسن علیه السلام برخاست و از مدینه بیرون رفت و در میان نخلستان می گشت و تجسس می نمود از احوال برادرش و می فرمود: ای حسین بن علی، ای نور چشم نبی! کجایی تو یا اخی؟

و پیوسته ندا می کرد که ناگاه آهویی پیدا شد. پس حق تعالی الهام فرمود که به آن حضرت که از آهو سؤال نماید احوال برادرش را. پس حضرت فرمود: ای آهو! آیا دیدی برادرم حسین را؟

پس حق تعالی آن آهو را به سخن درآورد از برکت رسول خدا و گفت: ای حسن، ای نور چشم مصطفی و سرور قلب مرتضی و خوشحالی دل زهراء! بدان که برادر تو را صالح یهودی گرفته است و در خانه خود پنهان نموده است.

پس آن حضرت روانه گردید تا به در خانه صالح یهودی رسید و صالح را صدا زد تا از خانه بیرون آمد. حضرت فرمود: ای صالح! بیرون بیاور از خانه خود حسین را و تسلیم نما به من. و اگر نکنی، به مادرم می گویم که تو را در اوقات سحر نفرین نماید و از خدای خود سؤال نماید تا این که یهودی در روی زمین نماند. بعد به پدرم می گویم که بزند شمشیر خود را به همه شماها تا ملحق کند شما را به خانه هلاکت. و به جدّم می گویم که سؤال نماید از خداوند عالم که همۀ یهودی ها را بمیراند.

پس صالح یهودی متحیر شد از کلام آن حضرت و عرض کرد: ای طفل! مادر تو کیست؟

فرمود: مادر من زهراء است؛ دختر محمد مصطفی است؛ قلاده صفوت است و در صدف عصمت است و روشنایی جمال علم و حکمت است و مرکز دائره مناقب و مفاخر است و نوری است از انوار محامد و مآثر؛ خمیر شده است طینت وجودش از سیبی از سیب های بهشت و نوشته است حق تعالی در صحیفۀ او، آزادی گناهکاران امت را و اوست مادر سادات نجباء وسيدة نساء و بتول عذراء، فاطمه زهراء.

یهودی عرض کرد: مادرت را شناختم؛ پدرت کیست؟

فرمود: پدر من اسد الله الغالب، علی بن ابی طالب است که در جهاد، زننده است به دو شمشیر و کشنده است به دو نیزه و نمازکننده است با پیغمبر به دو قبله و فداکننده است جان خود را از برای سید ثقلین و پدر حسن و حسین است.

صالح عرض کرد: ای طفل! پدر تو را شناختم؛ جد تو کیست؟ حضرت فرمود: جد من دُرّی است از صدف جلیل و میوه ای است از درخت ابراهیم خلیل؛ ستاره ای است درخشنده و نوری است روشن کننده، از چراغ تبجلیل که معلق است در عرش جلیل؛ سید کونین و رسول ثقلین و نظام دارین و فخر عالمین و مقتدای حرمین و امام مشرقین و مغربين وجد سبطین که یکی از آن دو سبط منم و دیگری برادرم حسین.

چون آن حضرت از شماره مناقب خود فارغ گردید، پرده کفر از روی قلب صالح برداشته شد و اشک از دیده های او جاری گردید و پیوسته نظر می کرد در آن حضرت مثل شخص متحيّر و تعجب می نمود از نیکویی کلام آن جناب وجودت فهم او به این صغر سنّ.

پس عرض کرد: ای میوۀ دل مصطفی و نور چشم مرتضی و سرور سینه زهراء، ای حسن! خبرده مرا قبل از این که برادرت را به تو دهم از احکام دین اسلام تا این که منقاد تو گردم و انقیاد نمایم به

سوی اسلام.

پس آن جناب احکام اسلام را به او بیان نمود و احکام حلال و حرام را تعلیم او نمود و او مسلمان گردید از ید امام پسر امام و حضرت امام حسین علیه السلام را به آن جناب تسلیم نمود. بعد طبقی از طلا و نقره بر سر ایشان نثار نمود بر فقراء و مساکین. پس حضرت امام حسن دست امام حسین را گرفت و هر دو به خدمت مادر خود آمدند. چون نظر حضرت فاطمه علیها السلام به ایشان افتاد، قلب او مطمئن گردید و مسرور گردید.

چون روز دوم شد، صالح آمد با هفتاد مرد از طائفه و اقاراب خود که همه مسلمان شده بودند به برکت امام حسن علیه السلام . به در خانه حضرت فاطمه علیها السلام و شروع نمود به آواز بلند شناکردن بر سادات امناء. و پیوسته رو و ریش خود را بر عتبه آن خانه می مالید و می گفت: ای دختر محمد مصطفی! بدکاری کردم و ظلم نمودم بر نفس خود و اذیت کردم فرزند تو را و من نادم و پشیمانم؛ از گناه من درگذر.

پس حضرت فاطمه علیها السلام پیغام فرستاد به نزد او که ای صالح! من از حق و نصیب خود گذشتم و تو را عفو نمودم از آن بدی که به من نمودى. لكن حسنین فرزندان من و فرزندان علی مرتضی می باشند؛ پس عذر بخواه از آن جناب به سبب اذیتی که رسانیدی به فرزند او.

پس صالح آن قدر انتظار کشید تا جناب علی بن ابی طالب علیه السلام از سفر مراجعت فرمودند. صالح به خدمت آن حضرت مشرف گردید و حال خود را عرض و اعتراف نمود به چیزی که جاری شده بود بر او و گریست در پیش روی آن حضرت و عذر خواست از بدی که نسبت به او کرده بود.

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من عفو نمودم تو را و از گناه تو درگذشتم. لکن ایشان دو فرزند من اند و دو ریحانه رسول خدا؛ برو به خدمت آن حضرت و عذر بخواه از بدی که کردی به فرزند من. پس صالح به خدمت حضرت رسول خدا مشرف شد محزون و گریان و عرض نمود: ای سید مرسلین! تو را خداوند عالم، رحمة للعالمین فرستاده است. من بد و خطا کرده ام و فرزند تو حسین را دزدیدم و به خانه بردم و پنهان داشتم او را از برادر و مادرش و بدی نموده ام نسبت به ایشان در این عمل؛ و من از کفر مفارقت نمودم و داخل در اسلام شدم.

حضرت رسالت مآب فرمودند: من از تو رضا شدم و از گناه تو درگذشتم. لكن واجب است بر تو که عذر بجویی از خدا و استغفار نمایی او را از آن بدی که کردی نسبت به نور چشم پیغمبر و خوشحالی دل فاطمه تا این که حق تعالی عفو نماید تو را.

پس پیوسته صالح استغفار می نمود پروردگار خود را و متوسل می شد به سوی او و تضرع و زاری می نمود در اوقات سحر و اوقات نمازها تا این که جبرئیل نازل گردید بر پیغمبر خدا و گفت: یا

محمد! خداوند عالم گذشت از گناه صالح در وقتی که مسلمان شد بر دست امام پسر امام برادر امام عليهم أفضل الصلاة والسلام. (1)

و شیخ مفید در کتاب امالی از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که عیدی پیش آمد. حسنین به خدمت مادر خود فاطمه زهراء علیهم السلام عرض کردند: یا اماه! اطفال مدینه زینت کرده اند مگر ما؛ چرا زینت نمی کنی ما را به چیزی از جامه ها؟! می بینی که ما چگونه عریانیم.

حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: ای دو نور دو چشم من ! جامه های شما نزد خیاط است. چون بدوزد و بیاورد، شما را زینت خواهم کرد در روز عید.

مقصود آن حضرت تسلی خاطر ایشان بود. چون عید شد، بار دیگر عرض کردند که یا اماه! امشب شب عید است. پس حضرت فاطمه گریان شد به سبب ترحم بر ایشان و فرمود: ای دو نور دو چشم من! خوشحال باشید که چون خیاط جامه های شما را آورد، شما را زینت خواهم نمود، إن شاء الله تعالى.

چون پاره ای از شب گذشت، کسی در را کوبید. حضرت فاطمه فرمود: کیست کوبنده در؟ آن شخص ندا در داد که ای دختر رسول خدا! منم خیاط که آورده ام جامه های حسن و حسین را.

چون حضرت فاطمه علیها السلام در را گشود، دید که مردی در نهایت مهابت و خوشبویی، مندیل بسته ای به او داد و رفت. چون آن حضرت به خانه درآمد و مندیل را گشود، دید که در میان آن مندیل است دو پیراهن و دو دراعه و دو زیرجامه (2)و دو عمامه و دو چکمه. پس بسیار مسرور گردید. چون حسنین از خواب بیدار شدند، جامه ها را برایشان پوشانید و زینت کرد ایشان را به نیکوترین زینتی.

در آن حالت حضرت رسول صلی الله علیه وآله در مکانی ایشان را ملاقات فرمود و ایشان را مزین دید. پس هر دو را در بر کشید و بوسید و به ایشان تهنیت عید گفت و برداشت ایشان را و سوار کرد بر دو دوش مبارک خود و آورد ایشان را به نزد مادر ایشان حضرت فاطمه. بعد فرمود: ای فاطمه! دیدی خیاطی را که جامه ها را به تو داد؟ آیا می شناسی او را؟

عرض نمود: نه؛ قسم به خدا نمی شناسم او را و جامه ای در نزد خیاط نداشتم. خدا و رسول او اعلم می باشند.

حضرت رسول فرمود: ای فاطمه! آن شخص خیاط نبود؛ بلکه رضوان خازن بهشت بود و این


1) المنتخب: 163/1 مجلس 8 باب 3؛ تحفة المجالس: 182 مقصد 4 معجزه 11.

2) در دو مأخذ: و دو رداء. و معنای دراعه: جبه، قبا، جامه ای که جلو آن باز باشد. فرهنگ ابجدی

جامه ها از حله های بهشت است. خبر داد مرا جبرئیل از جانب خداوند عالم. (1)

و در کتاب منتخب و غیره از بعضی از ثقات مروی است که حسنین علیهما السلام روز عیدی بود، رفتند به حجره جد خود رسول الله صلی الله علیه وآله و گفتند: یا جداه! امروز روز عید است و اطفال عرب زینت نموده اند خود را به الوان لباس ها و جامه های نو پوشیده اند و از برای ما جامۀ جدیدی نیست و ما به همین سبب به خدمت تو آمده ایم.

پس پیغمبر خدا در حالت ایشان تأمل فرمودند و گریستند. و در خانه جامه ای نبود که لایق ایشان باشد و نمی خواست که منع نماید ایشان را که مبادا خاطر ایشان بشکند. پس رو نمود به درگاه قاضی الحاجات و عرض کرد: «الهی! مسرور گردان قلب ایشان و قلب مادر ایشان را.» که ناگاه جبرئیل نازل شد و با او بود دو حله سفید از حلّه های بهشت. پس پیغمبر خدا مسرور گردید و فرمود به ایشان که ای دو سید جوانان اهل بهشت! بگیرید جامه هایی را که خیاط قدرت، آن ها را خیاطت نموده است به قدر قامت شما .

چون حسنین آن جامه ها را سفید دیدند، عرض کردند: یا جداه! اطفال عرب جامه های الوان پوشیده اند و این جامه ها سفید است.

پس آن جناب سر به زیر افکنده، ساعتی متفکر شد در امر ایشان که جبرئیل عرض کرد: یا محمد! شاد و خوشحال باش که خداوند عالم ایشان را شاد خواهد کرد. به هر رنگی که خواسته باشند، امر نما یا محمد که طشت و ابریقی حاضر سازند.

چون حاضر نمودند، جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله! من آب می ریزم بر آن جامه ها و تو دست بر آن ها بمال؛ به هر رنگی که بخواهند، به آن رنگ خواهد شد.

پس رسول خدا حله امام حسن علیه السلام را در طشت گذاشت و جبرئیل آب می ریخت. پس حضرت روی مبارک خود را به امام حسن نمود و فرمود: ای نور دیده من! حله خود را چه رنگ می خواهی؟ عرض کرد: من رنگ سبز می خواهم. پس حضرت دست مبارک خود را در میان آب بر آن حله مالید که به قدرت حق تعالی، مبدل گردید به رنگ سبز بسیار خوبی مانند زبرجد سبز. پس آن حله را برآورد و به حضرت امام حسن علیه السلام داد و آن جناب آن را پوشید.

بعد حله امام حسین علیه السلام را در طشت گذاشت و جبرئیل آب می ریخت. پس حضرت متوجه امام حسین علیه السلام گردید و عمر آن جناب در آن وقت به پنج سال رسیده بود. و فرمود: ای نور


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 391/3 از امالی مفید نیشابوری؛ بحار الانوار: 289/43 .

دیده های من ! تو حلۀ خود را چه رنگ می خواهی؟ عرض کرد: ای جد بزرگوار! من حله خود را به رنگ سرخ می خواهم. پس حضرت دست مبارک خود را در میان آب بر آن حله مالید. پس آن حله مانند یاقوت سرخ شد و حضرت امام حسین علیه السلام آن را پوشید و رسول خدا مسرور شد.

پس حسنین با خوشحالی و فرح، متوجه خدمت مادر گردیدند و جبرئیل چون این حالت را مشاهده نمود، شروع نمود به گریستن. حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: ای برادر من! در مثل امروزی که دو فرزند من خوشحال شدند، تو گریه می کنی و محزون می شوی؟! تو را به خدا سوگند می دهم که خبر دهی به من که سبب گریه تو چیست.

جبرئیل عرض کرد: بدان ای رسول خدا! که گریه من به سبب اختیارکردن حسنین است این دو رنگ را؛ زیرا که حسن را به زهر جفا شهید خواهند کرد. و رنگ جسد او از شدت زهر سبز خواهد شد. و حسین را مانند گوسفند ذبح خواهند نمود و بدن آن جناب از خون اورنگ خواهد شد. (1)

پس حضرت شروع نمود به گریستن و زیاد گردید به این سبب، حزن آن جناب. (2)

در منتخب از هشام بن عروه از ام سلمه مروی است که گفت: دیدم رسول خدا را که می پوشانید به فرزند خود حسین علیه السلام جامه ای که نبود از جامه های اهل دنیا و او را داخل می کرد بعضی از بندهای آن جامه را بر بعضی. من گفتم یا رسول الله! چیست این حله؟

فرمود: این حله هدیه ای است که پروردگار من به سوی من فرستاده است از برای حسین و پود آن از پرهای نرم بال جبرئیل است. و من این جامه را به او می پوشانم و زینت می دهم آن جناب را به این جامه؛ به درستی که امروز روز زینت است و من او را دوست دارم. (3)

و در کتاب منتخب مروی است که حضرت فاطمه علیها السلام در وقتی با دیده گریان به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله آمدند. حضرت رسول فرمود: چه چیز تو را به گریه درآورده است؟ عرض کرد که حضرت امام حسین علیه السلام نمی دانم به کجا رفته است که نمی یابم او را.

پس حضرت برخاست و اشک از دیده های مبارکش فرو ریخت و روانه گردید در تجسس آن بزرگوار که ناگاه مرد یهودی به خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: یا محمد! چرا گریه می کنی؟ حضرت فرمود: فرزند من ناپیداست.


1) دو، سه جمله آخر در نسخ مشوش بود که با توجه به مصدر این گونه ثبت شد.

2) المنتخب: 121/1 مجلس 6 باب 3؛ بحار الانوار: 245/44 ح 45 .

3) المنتخب: 122/1 مجلس 6 باب 3؛ بحار الانوار: 271/43 ح38.

یهودی عرض کرد: محزون مباش که من او را در فلان تل دیدم که خوابیده بود.

آن جناب به آن طرف روانه شد و یهودی نیز به آن جناب روانه شد. چون به نزدیک آن تل رسید، دید ضبی (1)را که در دهان خود شاخ سبزی گرفته است که به آن باد می زند حضرت امام حسین علیه السلام را. چون آن حیوان پیغمبر خدا را دید، به لسان فصیحی گفت: «السّلام علیک ای زینت روز قیامت!» و شهادت داد از برای او به شهادت حق. بعد آن حیوان گفت: ندیدم اهل بیتی را که برکت ایشان بیشتر باشد از اهل بیت تو؛ زیرا که مدت سه سال بود که ولد من گم شده بود. پس من عالم را گشتم در طلب او و نیافتم و الآن به برکت فرزند تو یافتم او را. و در مکافات آن است که محافظت می نمایم او را و باد می زنم.

بعد ولد آن حیوان گفت: یا رسول الله! مراسیل برد و داخل دریا نمود. بعد به سبب موج های دریا به جزیره ای واقع شدم و نیافتم در آن جزیره، راهی و نه مخرجی. تا این که حق تعالی بادی وزانید و مرا برداشت و در این موضع انداخت، نزد پدرم .

پس حضرت فرمود که از آن جزیره تا این مکان هزار فرسخ است.

پس آن مرد یهود اسلام را اختیار نمود و گفت: «أشهد أن لا إله إلا الله وأنك رسول الله .» (2)

و در منتخب از سلمان فارسی روایت کرده است که در غیر فصل انگور، یک خوشه ای از انگور به جهت پیغمبر خدا به عنوان هدیه آوردند. پس آن حضرت به من فرمود: یا سلمان! برو دو فرزند من حسن و حسین را بیاور تا این که با من از این انگور بخورند.

سلمان می گوید: من رفتم به خانه حضرت فاطمه علیها السلام؛ نیافتم ایشان را. پس به خانه همشیره ایشان ام کلثوم رفتم؛ نیافتم. پس مراجعت نمودم به خدمت آن حضرت و کیفیت را عرض کردم. پس آن حضرت مضطرب گردید و از جا جست و ایستاد و می گفت: «وا ولداه! وا قرة عيناه !» کسی که نشان دهد ایشان را، از برای اوست بهشت .

پس جبرئیل از آسمان فرود آمد و عرض کرد: «یا محمد! على ما هذا الانزعاج ؟ یعنی: ای محمد! چیست سبب این اضطراب و بی تابی؟» فرمود: اضطراب من بر دو فرزندم حسن و حسین است؛ به درستی که من می ترسم بر ایشان از کید یهود.

جبرئیل عرض کرد: یا محمد! بلکه بترس بر ایشان از کید منافقین؛ به درستی که کید و مکر ایشان


1) الضب: سوسمار. فرهنگ ابجدی.

2) المنتخب: 98/1 مجلس 5 باب 3 .

اشد است از کید یهود. و بدان یا محمد! که دو فرزند تو حسن و حسین خوابیده اند در باغ ابی الدحداح.

پس در همان وقت حضرت روانه شد به سوی آن باغ و من در خدمت آن حضرت بودم تا این که داخل آن باغ شدیم. دیدیم که آن دو بزرگوار خوابیده اند و یکی از ایشان دست به گردن برادر خود کرده است. و ماری را دیدم که در دهان خود طاقه ریحانی گرفته است و به آن ریحان باد می زند روهای ایشان را. چون نظر آن مار به پیغمبر خدا افتاد، طاقه ریحان را از دهان خود انداخت و گفت: السلام علیک یا رسول الله! من مار نیستم؛ ولکن ملکی هستم از ملائکه کروبیین. از ذکر خدا یک چشم برهم زدن غافل شدم. پس پروردگار من بر من غضب کرد، مرا به صورت مار مسخ نمود چنانچه می بینی و مرا از آسمان دور کرد و به زمین انداخت و من سال های بسیاری است که می خواهم شخص کریمی را بیابم و از او سؤال نمایم که شفاعت کند از برای من، نزد پروردگار من. شاید خدا مرا رحم کند و برگرداند مرا به حالت اول خود؛ به درستی که او بر هر چیزی قادر است.

سلمان می گوید: پس در آن وقت پیغمبر خدا به زانو افتاد و شروع نمود به بوسیدن ایشان تا این که آن دو بزرگوار بیدار شدند. پس برخاستند و بر دور پیغمبر نشستند. حضرت رسول به ایشان فرمود: نگاه کنید ای دو فرزند من؛ این مار ملکی بوده است از ملائکه کروبیین که یک چشم برهم زدن از ذکر خدا غافل شده است. خداوند عالم او را به این صورت مسخ کرده است. و من طلب شفاعت می کنم به سوی خدا به شما؛ پس شفاعت کنید از برای او.

پس حسنین از جا جستند و وضوی خوبی گرفتند و دو رکعت نماز کردند و گفتند: بارخدایا! به حق جد جليل ما محمد مصطفی و پدر ما على مرتضی و مادر ما فاطمه زهراء که این مار را به صورت اولی او برگردان .

سلمان می گوید: دعای ایشان تمام نشده بود که جبرئیل با گروهی از ملائکه، از آسمان فرود آمد و بشارت داد آن ملک را به رضای خدا و به برگشتن او به صورت اولی خود. بعد آن ملک با جبرئیل و ملائکه که با او بودند، عروج نمودند به آسمان و ایشان تسبیح می نمودند خدا را.

بعد جبرئیل فرود آمد و تبسم می نمود و گفت: یا رسول الله! به درستی که این ملک فخر می نماید بر ملائکه هفت آسمان و می گوید از برای ایشان که کیست مثل من؟! من آن کسی هستم که دو سید و دوسبط پیغمبر که حسن و حسین بوده باشند به جهت من شفاعت نمودند. (1)

و در بعضی از کتب مسطور است که وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله در منزل دختر خود فاطمه زهراء نشسته


1) المنتخب: 255/2 مجلس 2 باب2.

بودند و حضرت امام حسن علیه السلام را بر ران راست و حضرت امام حسین علیه السلام را بر ران چپ نشانیده بودند که ناگاه جبرئیل نازل شد بر آن حضرت و در دست او بود خوشه ای از انگور بهشت و عرض کرد: یا محمد! علی اعلی بر تو سلام می رساند و مخصوص می گرداند تو را به تحیت و اکرام و امر می فرماید تو را که قسمت نمایی این خوشه انگور را در میان دو فرزند خود، حسن و حسین.

پس آن حضرت آن خوشه انگور را از جبرئیل گرفت و قسمت نمود در میان آن دو بزرگوار و سهم حضرت امام حسن را بیشتر کرد از سهم حضرت امام حسین علیه السلام. و پس حضرت امام حسین علیه السلام نظر نمود به سوی پیغمبر خدا و عرض کرد: یا نبی الله، بر تو باد سلام! چند شعری حاضر شده است در نزد من. آیا امر می فرمایی که بخوانم آن ها را؟ حضرت فرمود: بخوان ای اباعبدالله.

پس حضرت امام حسین علیه السلام شروع نمود به خواندن این ابیات:

ليس لي بعد إلهي ملجأ إلا إليك / أنت كنزي أنت زخري فاز من صلى عليك

یعنی: نیست از برای من بعد از خدای من، ملجأی مگر به سوی تو. تویی کنز من، تویی ذخیره من رستگار شد کسی که صلوات فرستاد برتو .

تجعل الأكثر للأكبر والأمر إليك / تجعل العنقود شطرين وسهمي في يديك

قرار می دهی بیشتر را برای برادر اکبر، امر و اختیار با توست، قرار بده این خوشه را دو قسمت متساوی؛ و سهم من در دست توست.

كلنا أولاد بنتك كلنا تفاحتيك

هر دوما اولاد دختر تو هستیم و هر دوما، دوسیب بوستان تو هستیم.

إنما أهناك عيناك فداوي مقلتيك

و این است جز این نیست که برخورده است داهیه ای بر دو چشم تو؛ پس مداوا نما دو چشم خود را.

إن كحلت الفرد منها هاجت الأخرى عليك

اگر یک چشم خود را مداوا نمایی و سرمه کشی و آن چشم دیگر را واگذاری و مداوا نکنی و سرمه نکشی، هر آینه آن چشم هیجان می کند بر تو و داهیه او عظیم تر خواهد شد.

لا توعدني عقوقك لاتحزنني عليك

عادت مده مرا به عقوق خود و محزون مگردان مرا نسبت به خود.

لا تفضله علي بالذي أوحى إليك

برادرم را ترجیح مده در قسمت بر من، تو را سوگند می دهم به خدایی که وحی فرستاد به سوی تو .

پس حضرت امام حسن علیه السلام گفت: یا رسول الله ! حصه مرا به او بده. پس حضرت میزانی طلبید و آن خوشه انگور را دو قسمت متساوی نمود در میان آن دو بزرگوار صلوات الله عليهم أجمعين. (1)

و در کتاب مثیر الاحزان از مختار تاریخ بلادری روایت کرده است که رسول خدا وقتی تشریف بردند به خانه حضرت فاطمه علیها السلام . پس ملاحظه نمودند که آن معصومه در پشت در خانه ایستاده است. حضرت فرمود: چه چیز باعث شده است که حبیبه من در اینجاست؟ حضرت فاطمه عرض نمود: دو فرزند تو صبحی از خانه بیرون رفتند و مخفی گردیده بر من خبر ایشان.

پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم از متعاقب ایشان رفت به غار کوهی. پس یافت آن دو بزرگوار را که خوابیده بودند و یک ماری در نزد سر ایشان حلقه زده است . پس حضرت سنگی برداشت و انداخت به سوی آن مار که آن مار گفت: السلام علیک یا رسول الله! من نخوابیدم نزد سر ایشان مگر به جهت این که محافظت نمایم ایشان را .

پس حضرت دعای خیری به جهت آن مار کرد. بعد حسن را بر دوش راست گرفت و حسین را بر دوش چپ. پس جبرئیل فرود آمد و حضرت امام حسین علیه السلام را گرفت و برداشت آن جناب را. پس بعد از آن پیوسته آن دو بزرگوار فخر می نمودند؛ حضرت امام حسن علیه السلام (2)می فرمود: مرا برداشت بهترین اهل زمین. و حضرت امام حسین علیه السلام می فرمود: مرا برداشت بهترین اهل آسمان. (3)

و از کتاب خرایج از مقداد بن اسود کندی مروی است که وقتی حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به طلب حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام بیرون آمد و من در خدمت آن حضرت بودم و رفتیم تا به موضعی رسیدیم که آن دو بزرگوار در آنجا خوابیده بودند. پس افعی دیدم بر روی زمین. چون آن افعی صدای پای رسول خدا را شنید، راست شد و قامتش از درخت خرما بلندتر بود و عرضش از عرض شتر بیشتر بود و از دهانش آتش شعله می کشید. پس من از مشاهده آن حال ترسیدم. چون نظر آن افعی بر رسول خدا صلی الله علیه وآله افتاد، باریک شد تا این که مانند خیطی گردید. پس حضرت به من فرمود: ای برادر کنده! آیا نمی دانی که این افعی چه می گوید؟

گفتم: خدا و رسول او بهتر می دانند. فرمود که می گوید: حمد مرخدای آن چنانی را که نمیراند مرا تا این که گردانید مرا پاسبان دو فرزند رسول خدا.


1) متأسفانه مأخذ این روایت را نیافتیم.

2) این عبارت طبق مأخذ تصحیح شد.

3) مثیر الاحزان : 21 .

پس آن افعی در میان ریگ روانه شد و رفت. پس نظر نمودم که بر سر آن دو بزرگوار، درختی سایه افکنده است و من پیش تر آن موضع را دیده بودم و آن درخت در آنجا نبود. و بعد نیز ملاحظه نمودم آن درخت را در آن موضع ندیدم.

پس حضرت رسول صلی الله علیه وآله در میان آن دو بزرگوار نشست. اول سر حسین را برداشت و بر ران راست خود گذاشت، بعد سر حسن را برداشت و بر ران چپ خود گذاشت. پس زبان خود را در دهان حسین گذاشت و آن حضرت بیدار شد و گفت: «یا أبه!» یعنی: ای پدر! باز به خواب رفت. بعد حسن بیدار شد و گفت: «یا أبه!» باز به خواب رفت. پس من گفتم: گویا حسین بزرگ تر است از حسن! حضرت فرمود :

حسین را در بواطن مؤمنین، معرفت پنهانی هست. آن را از مادرش سؤال کن .

چون آن دو بزرگوار از خواب بیدار شدند، حضرت رسول ایشان را بر دو دوش خود سوار کرد و مراجعت فرمود و من به مقتضای فرموده آن حضرت، به در خانه حضرت فاطمه علیها السلام رفتم و در در خانه ایستادم. ناگاه حمامه آمد و گفت: ای برادر کنده !

گفتم: که تو را اعلام کرد که من در درِ خانه ام؟ حمامه گفت: خبر داد مرا سیده من که بر در خانه، مردی است از طائفه کنده که از پاکیزه ترین آن طائفه است. از جهت اخبار آمده است از من سؤال نماید از منزلت نور چشم من.

مقداد گفت که این سخن بر من عظیم نمود و پشت خود را به جانب در گردانیدم؛ چنانچه وقتی که به خدمت رسول خدا می رفتم در منزل ام سلمه چنان می کردم. پس عرض نمودم به خدمت حضرت فاطمه که منزلت حسین چیست؟

فرمود: چون امام حسن را متولد شدم، پدرم مرا امر فرمود که جامه ای که در آن لذتی بیابم نپوشم تا او را از شیر بردارم. پس پدرم به دیدن من آمد و دید که حسن پستان را می مکد فرمود: او را از شیر بگشا. گفتم: چنین باشد.

فرمود: چون علی خواهد به نزد تو آید مانع مشو که در مقدّم روی تو نوری و ضیایی مشاهده می کنم و سبب آن، آن است که از تو به زودی فرزندی متولد خواهد شد که حجت خدا باشد بر این خلق. چون یک ماه از حمل من گذشت، حرارت عظیمی در خود مشاهده کردم. پس آن حالت را از برای پدرم گفتم. آن حضرت کوزه آبی طلبید و دعایی بر آن خواند و آب دهان خود را بر آن ریخت و فرمود که بیاشام.

چون آشامیدم، حق تعالی آن حالت را از من دفع نمود. و چون از مدت حملم چهل روز گذشت، در پشت خود حرکتی می یافتم؛ مانند موری که حرکت کند در میان پوست و جامه. و پیوسته چنین بودم تا این که ماه دویم تمام شد. پس اضطراب و حرکت در خود یافتم. به خدا سوگند، به تحقیق که حرکت نمود و من از خوردن و آشامیدن بازماندم و حق تعالی مرا نگاه داشت، گویا شیر آشامیده بودم. تا این که ماه سیم تمام شد و من می یافتم زیادتی و خیر را در منزل خود. چون در ماه چهارم داخل شدم، حق تعالی به سبب آن حمل، وحشت مرا به انس خود مبدل گردانید و پیوسته ملازم محراب خود بودم و از محراب خود حرکت نمی کردم مگر برای حاجت که رو می آورد. و پیوسته در زیاده بودم و خود را سبک می یافتم در ظاهر و باطن، تا این که پنج ماه تمام شد.

چون در ماه ششم داخل شدم، در شب های تار احتیاج به چراغ نداشتم و چون به خلوت می نشستم در جای نماز خود، صدای تسبیح و تقدیس حق تعالی را از باطن خود می شنیدم. و چون نه ماه (1)گذشت، قوت من زیاده گردید. پس حال خود را به ام سلمه نقل کردم. پس حق تعالی محکم گردانید قلب مرا.

چون ده (2)گذشت، در خواب دیدم که شخصی آمد و بال خود را بر پشت من مالید، از خواب بیدار شدم و برخاستم و وضو ساختم و دو رکعت نماز به جا آوردم. بعد خواب مرا ربود و در خواب شخصی را دیدم به نزد من آمد و جامه های سفید پوشیده بود و بر بالین من نشست و دمید بر رو و پشت من. پس ترسان از خواب بیدار شدم و وضوء ساختم و چهار رکعت نماز کردم. بعد خواب من غلبه کرد و شخصی در خواب به نزد من آمد و مرا نشانید و تعویذ بر من خواند.

چون صبح شد جامه های حمامه را که خادمۀ آن حضرت بود پوشیدم. آن روز نوبت ام سلمه بود؛ به خانه ام سلمه رفتم. پس پیغمبر صلی الله علیه وآله نظر نمود بر روی من. پس اثر سرور از روی آن حضرت مشاهده کردم و ترس و بیمی که داشتم، از من زایل گردید و آنچه در خواب دیده بودم، به خدمت آن حضرت نقل کردم. فرمود که بشارت باد تو را. اما آن شخص اول، خليل من عزرائیل بود که موکل است به رحم های زنان. و دوم، خلیل من میکائیل بود که موکل است به رحم های اهل بیت من. آیا در تو دمید؟

عرض کردم: بلی. پس حضرت گریست و مرا در بر گرفت و فرمود: سیم، حبیب من جبرئیل بود که حق تعالی او را خدمتکار فرزندان تو گردانیده.


1) مصدر: «فلما مضى من الستة تسع».

2) مصدر: «فلما زادت العشر من الستة».

پس به خانه برگشتم. «فنزل تمام السنة» یعنی: بعد از اتمام سال آن جناب متولد شد. (1)

مؤلف گوید: هرچند حدیث، سنه دارد؛ ولکن مقتضای جمع در میان اخبار این است: سته با تاء باشد که یک نقطۀ آن را کتاب سهو نموده باشند و کلمه نه و ده، محمول بر ایام یا لیالی بوده باشند.

و شیخ صدوق در کتاب امالی از زید شحام از امام جعفر صادق علیه السلام از امام محمد باقر از امام زین العابدين علیهما السلام روایت کرده است که وقتی پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله مریض شدند به مرضی که خداوند عالم شفا کرامت فرمود آن جناب را از آن مرض. پس حضرت فاطمه، سیده زنان عالم، با حسنین به عیادت آن حضرت رفتند. به این وضع که حسن را به دست راست گرفته بود و حسین را به دست چپ و آن مکرمه در بین آن دو بزرگوار قرار داشت و به همین وضع می رفتند تا وارد خانه عایشه گردیدند. پس حسن علیه السلام بر جانب راست پیغمبر صلی الله علیه وآله نشست و حسین علیه السلام بر جانب چپ آن حضرت. پس حسن شروع نمود به دست خود جانب راست رسول خدا را افشردن و حسین، جانب چپ آن حضرت را. حضرت از خواب بیدار نشدند.

پس حضرت فاطمه علیها السلام به حسنین علیهما السلام فرمود: ای دو حبیب من! جد شما خوابیده است. مراجعت نمایید در این ساعت و واگذارید او را تا این که بیدار شود. بعد بیایید به خدمت آن حضرت.

پس گفتند: ما مراجعت نمی کنیم در این ساعت. پس حضرت امام حسن علیه السلام بر بازوی راست پیغمبر صلی الله علیه وآله خوابید و حضرت امام حسین علیه السلام بر بازوی چپ آن حضرت و حضرت فاطمه علیها السلام مراجعت فرمود به خانه خود. بعد از زمانی حسنین از خواب بیدار شدند قبل از بیدارشدن رسول خدا و به عایشه گفتند: مادر ما کجا رفت بعد از آن که ما خوابیدیم؟ پس عایشه عرض کرد: چون شما خوابیدید، مراجعت نمود به منزل خود.

پس حسنین از خانه بیرون آمدند و آن شب بسیار تاریکی بود که بارش می بارید و رعد و برق می زد. پس نوری از برای ایشان ظاهر شد. پس حسن علیه السلام به دست راست خود دست چپ حسین را گرفت و در میان آن نور می رفتند و با یکدیگر تکلم می فرمودند تا این که وارد باغ بنی النجار شدند. چون داخل باغ شدند، متحیر گردیدند و نمی دانستند که به کجا روند. پس حضرت امام حسن به امام حسین فرمود: ما متحیر شده ایم و نمی دانیم به کجا رویم. بیا بخوابیم تا صبح شود. حضرت امام حسین گفت: رأی، رأی توست ای برادر! آنچه مصلحت می دانی، به عمل آور.

پس آن دو بزرگوار دست به گردن یکدیگر کرده، به خواب رفتند. پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم از خواب


1) الخرائج والجرائح: 841/2؛ بحارالانوار: 271/43 علامه مجلسی رحمه الله به آخر این روایت می فرماید: مخفی نماند که اخبار وارده در مدت حمل آن حضرت، با هم منافات دارند و اخبار شش ماه بیشتر و قوی تر است.

بیدار شد و خبر دادند آن حضرت را به احوال حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام. حضرت طلب نمود ایشان را در منزل مادر ایشان حضرت فاطمه علیها السلام ؛ نبودند در آن منزل. پس آن حضرت برخاست و ایستاد بر روی دو قدم خود و گفت: الهی وسیدی و مولای! این ها دو شبل من اند که بیرون رفتند از گرسنگی خداوندا! تو وکیل منی برایشان.

پس نوری برای آن حضرت ساطع گردید و آن حضرت در میان آن نور می رفت تا این که به باغ بنی النجار رسید و ملاحظه فرمود که آن دو بزرگوار دست در گردن یکدیگر کرده، خوابیده اند و چنان بارانی از آسمان می آید که مردم مثل آن را ندیده اند و خداوند عالم باران را منع فرموده است که قطره برایشان نمی بارد و ماری بر دور ایشان حلقه زده است که موهای آن مار، مانند نی می باشد و آن مار دو بال دارد؛ به یک بال خود حسن را پوشانیده است و به بال دیگر حسین را .

چون نظر مبارک آن حضرت بر آن دو بزرگوار افتاد که آن مار از جا جست و گفت: بارخدایا! شاهد می گیرم تو را و ملائکه تو را که این دو بزرگوار که دو شبل پیغمبر تواند، محافظت نمودم ایشان را و با صحت و سلامت تسلیم نمودم ایشان را به پیغمبر تو .

پس پیغمبر به آن مار فرمود: کیستی تو؟ عرض کرد: من رسولی می باشم از طایفه جنّ که به خدمت شما فرستاده اند. فرمود: از کدام جن؟

عرض کرد: از جنّ نصیبین از بنی ملیح که یک آیه از قرآن را فراموش کرده ایم. مرا فرستاده اند به خدمت تو که تعلیم نمایی به ما، آن آیه را. چون به این مکان رسیدم، صدای منادی ای را شنیدم که می گفت به من: «این دو بزرگوار، دو شبل رسول خدا می باشند؛ محافظت نما ایشان را از عاهات و آفات شب و روز.» و به تحقیق که محافظت نمودم ایشان را و صحیح و سالم، تسلیم شما نمودم.

پس آن مار آن آیه را تعلیم گرفت و مراجعت نمود. پس حضرت رسول امام حسن را برداشت و بر دوش راست خود نشانید و حضرت امام حسین را بر دوش چپ و حضرت امیرالمؤمنین نیز از منزل خود برآمد، ملحق گردید به رسول خدا. پس بعضی از صحابه عرض کرد که پدر و مادرم فدای تو باد! یکی از دو شبل خود را به من ده تا تخفیفی به جهت شما بوده باشد. فرمود: برو؛ خدا کلام تو را شنید و مقام تو را شناخت.

و یکی دیگر برخورد به آن حضرت و عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد! یکی از آن دو شبل خود را به من ده تا تخفیفی به جهت شما حاصل شود. باز فرمود: برو؛ خدا شنید کلام تو را و شناخت مقام تو را.

پس امیرالمؤمنین عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد، یا رسول الله! یکی از دو شبل مرا به من ده تا تخفیفی به جهت شما حاصل آید.

پس رسول خدا ملتفت گردید به امام حسن و فرمود: آیا می روی به دوش پدرت؟ حضرت امام حسن علیه السلام عرض کرد: به خدا سوگند ای جد بزرگوار! که دوش تو را بیشتر دوست دارم از دوش پدرم.

بعد حضرت رسول ملتفت گردید به حضرت امام حسین و فرمود: آیا تو می روی به دوش پدرت؟ حضرت امام حسین عرض کرد: به خدا سوگند ای جد گرامی! من می گویم به مثل آنچه برادرم گفت که دوش تو محبوب تر است نزد من از دوش پدرم .

پس حضرت رسول ایشان را آورد تا به خانه حضرت فاطمه علیها السلام . و حضرت فاطمه چند دانه خرمایی به جهت ایشان ذخیره نموده بود. آن خرماها را به نزد حسنین گذاشت گذاشت و ایشان تناول فرمودند و سیر شدند و شاد شدند. پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: حالا برخیزید و کشتی بگیرید. پس آن دو بزرگوار برخاستند که کشتی بگیرند. حضرت فاطمه به سبب بعضی از حوائج خود از خانه بیرون رفت. چون مراجعت فرمود، شنید که حضرت پیغمبر تحریص می فرمود به امام حسن و می فرمود: بگیر حسین را و بر زمین بینداز.

حضرت فاطمه عرض کرد: ای پدر! تعجب است که تحریص می فرمایی بزرگ تر را بر کوچک تر!

حضرت فرمود: ای دختر! آیا راضی نیستی که من بگویم: «ای حسن! بگیر حسین را و بر زمین افکن» و این حبیب من جبرئیل بگوید: «یا حسین! بگیر حسن را و بر زمین افکن او را»؟! (1)

و در کتاب بحار از عبدالله بن عباس روایت کرده است که وقتی ما نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله بودیم که ناگاه حضرت فاطمه علیها السلام آمدند با دیده گریان. پیغمبر فرمود: چه تو را به گریه درآورده است؟ عرض کرد: یا رسول الله! حسن و حسین از خانه بیرون رفتند. به خدا سوگند نمی دانم به کجا رفته اند.

حضرت رسول فرمود: گریه مکن، فدای تو باد پدر تو! به درستی که خدا خلق کرده است ایشان را و او مهربان تر است به ایشان، از همۀ خلایق. خداوندا! اگر به صحرا رفته اند، محافظت نما ایشان را و اگر به دریا رفته اند، محافظت نما ایشان را .

پس جبرئیل فرود آمد و گفت: یا احمد! غمگین و محزون مباش که ایشان فاضل اند در دنیا و فاضل اند در آخرت و پدر ایشان. بهتر است از ایشان و ایشان در حظیره بنی النجار خوابیده اند و حق تعالی ملکی را بر ایشان موکل نموده است که محافظت نماید ایشان را.

پس رسول خدا صلى الله عليه وسلم برخاست و ما نیز برخاستیم تا این که رفتیم به حظیره بنی النجار و مشاهده نمودیم که حسن دست در گردن حسین برآورده، هر دو خوابیده اند و ملکی به یک بال خود ایشان را


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 443 مجلس 68 ح 8؛ بحار الانوار: 266/43 ح 25.

پوشانیده است. پس آن حضرت حسن را برداشت و ملک، حسین را و مردم چنان می دیدند که هر دو را رسول خدا برداشته است.

پس ابوبکر و ابوایوب انصاری گفتند: یا رسول الله! یکی از ایشان را بده تا ما برداریم؛ به جهت تخفيف شما. فرمود: واگذار ایشان را که فاضل اند در دنیا و فاضل اند در آخرت و پدر ایشان بهتر است از ایشان. بعد فرمود: به خدا سوگند که شرافت می دهم امروز ایشان را به آن چیزی که خدا شرافت داده است ایشان را.

پس خطبه بیان فرمودند و فرمودند: ای گروه مردمان! آیا می خواهید خبر دهم شما را به بهترین مردم از حیثیت جد وجده؟ گفتند: بلی یا رسول الله! فرمود: حسن و حسین که جد ایشان رسول الله است و جده ایشان، خدیجه بنت خویلد. آیا می خواهید خبر دهم شما را به بهترین مردم از حیثیت پدر و مادر؟

گفتند: بلی یا رسول الله! فرمود: حسن و حسین که پدر ایشان علی بن ابی طالب است و مادر ایشان، فاطمه دختر محمد. آیا خبر دهم شما را ای مردم! به بهترین مردم از حیثیت عم و عمه ؟

گفتند: بلی یا رسول الله! فرمود: حسن و حسین، عمّ ایشان جعفر بن ابی طالب است و عمه ایشان ام هانی دختر ابی طالب. ای گروه مردمان! آیا خبر دهم شما را به بهترین مردم از حیثیت خال و خاله؟

گفتند: بلی یا رسول الله! فرمود حسن و حسین، خال ایشان قاسم پسر رسول خداست و خاله ایشان زینب دختر رسول خدا آگاه باشید که پدر ایشان در بهشت است و مادر ایشان در بهشت است و جد ایشان در بهشت است و جدۀ ایشان در بهشت است و خال ایشان در بهشت است و خاله ایشان در بهشت است و عم ایشان در بهشت است و عمۀ ایشان در بهشت است و ایشان در بهشت اند و کسی که ایشان را دوست داشته باشد، در بهشت است. (1)

و در کتاب منتخب از عبدالله بن عباس روایت کرده است که ما در خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله بودیم که ناگاه فاطمه زهراء علیها السلام آمدند با دیده گریان. پس حضرت رسول فرمودند: چه تو را به گریه درآورده است ای فاطمه؟

عرض کرد: ای پدر! حسن و حسین امروز پیدا نیستند. آمدم که شاید در خانه شما باشند؛ اینجا نیز نیستند. نمی دانم در کجا می باشند و امروز پنج روز است که امیرالمؤمنین رفته است به آب دادن بستان خود .


1) بحار الانوار: 303.301/43؛ الأمالی شیخ صدوق قدس سره : 112 مجلس 24 ح 2؛ کشف الغمه: 523/1 و 547؛ و ر.ک: بحار الانوار: 87/37 ح 55؛ بشارة المصطفى: 170.

در آن وقت ابوبکر در خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله ایستاده بود. حضرت فرمود: ای ابوبکر! طلب نما دو نور دو چشم مرا. بعد فرمود: ای عمر، ای سلمان، ای ابوذر، و ای فلان و ای فلان! برخیزید طلب نمایید دو نور دو چشم مرا.

راوی می گوید: شمردیم؛ آن حضرت هفتاد نفر را به طلب ایشان فرستاد. بعد از ساعتی مراجعت نمودند و نیافتند ایشان را پس غم شدیدی بر حضرت عارض شد. پس ایستاد نزد در مسجد و گفت: خداوندا! به حق ابراهیم، خلیل خود و به حق آدم، صفی خود، اگر دو نور دو چشم من و دو میوه دل من در صحرا باشند یا دریا، محافظت نما ایشان را و از هر بدی، در حفظ حمایت نگاه دار، ای ارحم الراحمین!

که ناگاه جبرئیل نازل شد از آسمان، عرض کرد: یا رسول الله! محزون مباش و غمگین مشو که حسنین فاضل اند در دنیا و آخرت. و حق تعالی ملکی را موکل نموده است که محافظت نماید ایشان را، چه بخوابند یا بنشینند یا ایستاده باشند. و ایشان در باغ بنی النجار می باشند.

پس آن حضرت شاد گردید و روانه شد و جبرئیل از طرف راست آن جناب و میکائیل از طرف شمال او روانه گردیدند و مسلمانان در حوالی او روانه شدند تا این که داخل باغ بنی النجار شدند و آن ملک موکل به ایشان، یک بال خود را در زیر ایشان فرش نموده بود و بال دیگر را در بالای ایشان انداخته بود و حسنین، هر یک دراعه ای از پشم پوشیده بودند و حضرت امام حسن علیه السلام دست خود را در گردن امام حسین علیه السلام کرده بود و هر دو در خواب بودند.

پس حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله به زانو درآمد و پیوسته می بوسید ایشان را تا این که بیدار شدند. پس آن حضرت امام حسین را برداشت و جبرئیل امام حسن را تا این که از باغ بیرون آمدند. حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: معاشر مردمان! بدانید که کسی که دشمن دارد ایشان را در آتش است و کسی که دوست دارد ایشان را در بهشت است و از کرامت ایشان است که حق تعالی نامیده است ایشان را شتر و شبیر. (1)

و در کتاب منتخب روایت کرده است که اعرابی به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رسید و عرض کرد: یا رسول الله! بره آهویی را صید نمودم و به هدیه آورده ام به خدمت تو، به جهت حسن و حسین علیهما السلام.

آن حضرت قبول فرمود و دعای خیری برای او نموده و حضرت امام حسن علیه السلام در خدمت جد بزرگوارش ایستاده بود. پس رغبت نمود به آن بره آهو و آن حضرت آن را به آن جناب عطا فرمودند. پس ساعتی نگذشت که حضرت امام حسین علیه السلام آمدند و نظر نمودند که بره آهویی در دست برادرش می باشد و به آن بازی می کند. عرض کرد: ای برادر! از کجا آوردی این بره آهو را؟


1) المنتخب: 263/2 مجلس 8 باب 3 .

فرمود: جدم رسول خدا به من عطا فرمود. پس حضرت امام حسین علیه السلام به سرعت به خدمت جدش رسید و عرض کرد: یا جداه! به برادرم بره آهو داده ای که بازی میکند به آن و به من، مثل آن را عطا نفرمودی.

و مکرر این قول را خدمت جد بزرگوارش عرض کرد و آن حضرت ساکت بود و تسلی می داد او را و با او ملاطفت می فرمود به سخنان چندی، تا این که امر به جایی رسید که حضرت امام حسین قصد آن نمود که بگرید. در این حال بود که ناگاه صدای صیحه از در مسجد بلند شد. نظر نمودیم که یک آهوی ماده ای با بزه خود آمدند و در عقب آن آهو، گرگ ماده ای بود که می راند آن آهو را به سوی رسول خدا به یکی از اطراف خود تا این که آورد آن آهو را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله.

بعد آن آهو به زبان فصیحی عرض کرد: یا رسول الله! من دوبره داشتم. یکی از آن ها را صیاد صید نمود و به خدمت شما آورد و دیگری نزد من بود و من به آن شاد بودم و الآن او را شیر می دادم که هاتفی ندا کرد که سرعت نما، سرعت نما، ای آهو! و برۀ خود را ببر به نزد رسول خدا محمد و به زودی تسليم او نما که حسین در خدمت آن حضرت ایستاده است و قصد نموده است که بگرید و همهٔ ملائکه سرهای خود را از صومعه عبادت خود بلند نموده اند و اگر حسین بگرید، هرآینه ملائکه مقربین می گریند به سبب گریه او.

و نیز شنیدم که منادی ندا نمود که به سرعت بروای آهوا! پیش از آن که اشک برخذ حضرت امام حسین جاری شود. و اگر مخالفت کنی مسلط می نمایم بر تو این گرگ ماده را که تو را با بره تو بخورد.

پس من بره خود را آورده ام به خدمت تو ای رسول خدا! و مسافت بعیدی پیموده ام به طی الارض و من حمد می کنم پروردگار خود را که به خدمت تو رسیدم، پیش از آن که اشک از دیده های حسین جاری شود بر خدش .

پس آواز تکبیر و تهلیل از اصحاب آن حضرت بلند شد و پیغمبر صلی الله علیه وآله دعا نمود به جهت آن آهو، به خیر و برکت. پس حضرت امام حسین علیه السلام بره آهو را برداشت و به خدمت مادرش فاطمه زهراء رسید و آن حضرت بسیار مسرور گردید. (1)

قطب راوندی در کتاب خرایج از مندل بن هارون از حضرت صادق از آباء خود علیهم السلام روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام اگر می خواست که غلام های خود را بفرستد به جهت امری از امور خود، می فرمود: فلان روز بیرون نروید و فلان روز بیرون بروید. اگر مخالفت کنید، قطاع الطریق بر سر شما خواهد ریخت.


1) المنتخب: 123/1 مجلس 6 باب 3 .

یک وقتی ایشان مخالفت نمودند از فرمودۀ آن حضرت. چون بیرون رفتند، دزدها بر سر ایشان ریختند و ایشان را به قتل آوردند و آنچه داشتند بردند و خبر به آن حضرت رسید. فرمود: ایشان را ترسانیدم؛ از من قبول نکردند.

پس در همان ساعت برخاست و به نزد والی مدینه رفت والی عرض کرد: خبر رسید که غلام های تو را کشتند. خدا تو را اجر دهد دربارۀ ایشان. حضرت فرمود: من تو را دلالت می نمایم بر کسی که کشته است ایشان را.

والی گفت: آیا می شناسی ایشان را ای فرزند رسول خدا؟ حضرت فرمود: بلی؛ چنانچه تو را می شناسم، ایشان را نیز می شناسم و این شخص نیز از ایشان است.

و اشاره فرمود به شخصی که ایستاده بود در پیش روی والی. آن مرد گفت: از کجا قصد نمودی به من و از کجا دانستی که من از ایشانم؟ حضرت فرمود: اگر من راست بگویم تصدیق می نمایی مرا؟ عرض کرد بلی؛ به خدا سوگند که تصدیق می کنم تو را.

فرمود: «بیرون رفتی و با تو بود فلان و فلان» و همۀ آن دزدها را بیان فرمود و چهار نفر آنها از موالی مدینه بودند و باقی از لشکرهای مدینه.

پس والی مدینه گفت: قسم به صاحب قبر و منبر، که راست بگو با من؛ والا به تازیانه گوشت تو را می ریزم. پس آن مرد گفت: به خدا سوگند که حسین دروغ نگفت و راست گفت. گویا با ما بود. پس همه آن ها را والی جمع نمود و گردن ایشان را زد. (1)

و در رجال کشی از حمران بن اعین روایت کرده است که شنیدم از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام که خبر می داد از آباء خود علیهم السلام که مردی از شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام که مسمی بود به عبدالله بن شداد بن الهادی، تب شدیدی عارض او گردید. پس حضرت امام حسین علیه السلام به عیادت او رفت. چون داخل خانه گردید، تب از آن مرد رفع شد. پس آن مرد عرض کرد: به تحقیق که راضی شدم به آن چیزی که حق تعالی به شما عطا فرموده است، حقاً حقاً؛ و تب از شما می گریزد.

پس آن حضرت فرمود: به خدا سوگند که هیچ چیزی را خدا خلق نکرده است مگر این که امر نموده است او را به اطاعت ما.

بعد فرمود: «ای کباسة!» حاضرین در آن خانه صوت شخصی را شنیدند و خود آن شخص را ندیدند که گفت: «لبیک» حضرت فرمود: آیا امیرالمؤمنین تو را امر نفرمود که نزدیک نشوی مگر عدوی


1) الخرائج والجرائح: 247/1؛ بحار الانوار: 181/44 باب 25 ح 5.

یا گناهکاری را تا این که کفاره گناه او باشد؟! پس به چه سبب به نزد عبدالله بن شداد آمدی؟! (1)

و در کتاب تهذیب از ایوب بن اعین از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که زنی در دور کعبه به طواف مشغول بود و مردی در خلف او بود و آن ضعیفه، ذراع خود را برآورد و آن مرد دست خود را بر ذراع آن زن گذاشت و خداوند عالم، دست آن مرد را بر ذراع آن زن چسبانید و مردم از طواف باز ماندند و امیر و فقهاء را خبر نمودند و مردم جمعیت نمودند و فقهاء گفتند به امیر که دست آن مرد را قطع نما که اوست این جنایت را کرده است.

امیر گفت: آیا احدی از اولاد محمد رسول خدا صلی الله علیه وآله در اینجا هست؟ گفتند: بلی؛ حسین بن علی علیهما السلام دیشب تشریف آورده اند.

پس امیر آن حضرت را طلبید و کیفیت را به خدمت آن جناب عرض کرد. پس آن جناب روی مبارک خود را به سمت قبله برگردانید و دستهای خود را بلند نمود به درگاه قاضی الحاجات و مدتی کشید که به دعا مشغول بود. بعد تشریف آوردند نزد آن مرد و زن و دست آن مرد را گرفت و از ذراع آن زن جدا نمود. امیر عرض کرد: این مرد را عقاب نکنیم به سبب این عملی که از او صادر شده است؟ حضرت فرمود: نه. (2)

و در کتاب مناقب از صفوان بن مهران از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که دو مردی در زمان حضرت امام حسین علیه السلام در خصوص زنی و ولد او مخاصمه نمودند؛ یکی می گفت که این ولد از من است و دیگری مدعی بود که از من است. پس حضرت امام حسین علیه السلام برایشان گذشت و فرمود: به چه سبب با یکدیگر منازعه می نمایید؟

یکی از ایشان گفت: این زن از من است. و دیگری گفت: ولد از من است. پس آن جناب به مدعی اول گفت: بنشین آن مرد نشست. و آن طفل، رضیع بود پس حضرت به آن ضعیفه فرمود که ای زن! راست بگوپیش از آن که حق تعالی پرده تو را هتک نماید.

زن عرض کرد: این مرد است شوهر من وولد نیز مال اوست و من این مرد را نمی شناسم.

پس حضرت متوجه آن طفل شیرخوار شد و فرمود: «ای طفل! این ضعیفه چه می گوید؟ تکلم نما به اذن خدا.» که به قدرت حق تعالی آن طفل به تکلم درآمد و عرض کرد که من نه از این مردم و نه از این مرد دیگر و نیست پدر من مگر مرد شبانی از آل فلان


1) رجال الکشی رحمه الله : 88 141.

2) تهذيب الأحكام: 470/5 باب 26 ح 293؛ وسائل الشیعه: 228/13؛ بحارالانوار: 183/44 باب 25 ح10.

پس آن حضرت امر فرمود به سنگسارنمودن آن ضعیفه.

حضرت صادق علیه السلام فرمودند: دیگر احدی تکلم آن طفل را نشنید بعد از آن واقعه. (1)

و در کتاب خرایج از یحیی بن ام طویل روایت کرده است که روزی در خدمت حضرت امام حسين علیه السلام بودیم که ناگاه جوانی داخل شد با دیده گریان. حضرت پرسید که سبب گریه تو چیست؟ عرض کرد که والده من در این ساعت فوت شد و وصیت ننمود و مالی دارد و مرا امر نمود که چون بمیرد در امر او کاری نکنم تا به خدمت تو عرض نمایم. حضرت فرمود: برخیزید برویم نزد این زن.

چون به در خانه رسیدیم که آن زن را در آن خانه خوابانیده بودند. مشرف بر آن خانه شد و دعا کرد که حق تعالی آن زن را زنده کند تا وصیت کند به آنچه می خواهد. پس به دعای آن حضرت آن زن زنده شد و برخاست و نشست و شهادت گفت و چون نظرش بر حضرت امام حسین علیه السلام افتاد، عرض کرد: ای مولای من! داخل خانه شو، آنچه مصلحت میدانی مرا به آن امر نما.

پس حضرت داخل خانه شد و بر بالین آن زن نشست و فرمود که وصیت کن؛ خدا تو را رحمت کند! آن زن عرض کرد: یا بن رسول الله! من فلان قدر مال دارم در فلان موضع ثلث او را به تو واگذاشتم به هر که خواهی از دوستان خود بدهی. و دو ثلث دیگر از این فرزند من باشد اگر دانی که او از موالی و دوستان توست. و اگر مخالف باشد آن نیز از تو باشد که مخالفان را حقی نمی باشد در اموال مؤمنان .

پس، از حضرت سؤال نمود که بر او نماز کند و متوجه امور او شود. بعد آن زن صالحه جان به حق تسلیم کرد. (2)

و در کتاب مناقب از اصبغ بن نباته روایت کرده است که وقتی به حضرت امام حسین علیه السلام عرض کردم که ای سید من! سؤال می کنم از تو، از امری که یقین به آن دارم و از اسرار خداست و صاحب آن سرتویی .

فرمود: ای اصبغ! آیا می خواهی که ببینی مخاطبۀ رسول خدا را به ابیدون که کنایه است از ابی بکر در روز مسجد قبا؟ عرض کردم که این بود همان چیزی که اراده کرده بودم. فرمود: برخیز.

من و آن حضرت در کوفه بودیم. ناگاه پیش از آن که چشم برهم زنم، خود را و آن حضرت را در مدینه در مسجد قبا دیدم. پس حضرت تبسمی فرمود در روی من و فرمود: ای اصبغ! حق تعالی باد را مسخر سلیمان گردانیده بود که در چاشت، یک ماه میرفت و در پسین، یک ماه و به ما زیاده از


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 51/4؛ بحار الانوار: 184/44 .

2) الخرائج والجرائح: 245/1 ابتدای باب 4 فرج المهموم 227؛ بحار الانوار: 180/44 باب 25 ح 3.

آن عطا فرموده است. گفتم: به خدا سوگند که راست می فرمایی یا بن رسول الله!

پس فرمود: ماییم آن اشخاصی که در نزد ماست علم کتاب و بیان آنچه در کتاب است. و نیست نزد احدی از خلق خدا، آنچه نزد ما هست؛ زیرا که ماییم محل سر خدا. پس تبسمی فرمود بر روی من و فرمود: ماییم آل الله و وارثان رسول او. گفتم: حمد می کنم خدا را بر این.

بعد فرمود که داخل شو. چون داخل مسجد قبا شدم، دیدم که حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله در محراب نشسته است؛ به این وضع که به ردای خود، زانوهای خود را بر پشت خود بسته است. ناگاه دیدم امیرالمؤمنین را که گریبان اعسر یعنی: ابابکر را گرفته است و حضرت رسول انگشت های خود را به دندان می گزد و می فرماید که بد خلافتی کردی تو و اصحاب تو! بر شما باد لعنت خدا و لعنت من! (1)

و در مناقب از ابن عباس روایت کرده است که دیدم امام حسین علیه السلام را پیش از آن که متوجه عراق گردد، که بر در کعبه ایستاده بود و دست جبرئیل در دست او بود و جبرئیل ندا می کرد که بشتابید به سوی بیعت خدای عزّ وجلّ.

و سرزنش کردند ابن عباس را بر ترک نمودن او یاری حسین را در جواب گفت که اصحاب آن حضرت اشخاص معینی می باشند که یکی کم و زیاد نمی شود. می شناسیم ما ایشان را به اسماء ایشان، قبل از آن که ببینیم ایشان را .

و محمد بن حنفیه فرمود که اصحاب حضرت امام حسین علیه السلام نزد ما نوشته شده اند به اسماء خود و اسماء پدران خود. (2)

و در منتخب از طاوس یمانی روایت کرده است که رسول خدا بسیار می بوسید جبین و گلوی حضرت امام حسین علیه السلام را و هر وقتی که آن حضرت در مکان تاریکی می نشست، نوری از جبین و گلوی مبارکش ساطع بود که مردم به سبب آن نور می دانستند که آن حضرت در آن مکان تشریف دارد.

و جبرئیل روزی فرود آمد، دید که حضرت فاطمه علیها السلام خوابیده است و حسین علیه السلام در گهواره گریه می کند. پس جبرئیل نزد گهواره آن حضرت نشست و شروع نمود به تسلی دادن و ملاطفت نمودن و تکلم نمودن به چیزی که به عجب آورد آن جناب را و شاد نماید او را تا این که حضرت فاطمه علیها السلام از خواب بیدار شد و شنید صوت جبرئیل را در تسلی دادن آن جناب هرچند ملتفت شد، کسی را ندید. پس پیغمبر خدا خبر داد آن حضرت را که گوینده آن صوت، جبرئیل بود. (3)


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 52/4؛ بحار الانوار: 184/44 .

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 52/4 - 53؛ بحار الانوار: 185/44.

3) المنتخب: 198/1 مجلس 10 باب1؛ بحار الانوار: 187/44 .

و در کتاب مسند سیدۀ بتول از حذیفه روایت کرده است که گفت شنیدم از حسین بن علی علیهما السلام در زمان حیات رسول خدا صلى الله عليه وسلم که می فرمود: به خدا سوگند که جمع می شوند بر قتل من سرکشان بنی امیه که مقدم ایشان عمر بن سعد است.

پس من به خدمت آن حضرت عرض کردم که رسول خدا تو را خبر داده است به این؟ فرمود: نه. پس من به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رفتم و این حکایت را به عرض آن حضرت رسانیدم. آن حضرت فرمود: علم من علم اوست و علم او علم من است؛ زیرا که ما می دانیم آن چیزی را که به وجود می آید، قبل از آن که به وجود آید. (1)

و از راشد بن مزید روایت کرده است که در خدمت حضرت امام حسین علیه السلام بوده، (2)از مکه بیرون آمدیم تا این که به منزل قطقطانیه آمدیم. بعد اذن گرفتم از آن حضرت در مراجعت. مرا اذن داد. پس دیدم که یک شیر عقوری به خدمت آن حضرت آمد. پس حضرت با او تکلمی فرمود، آن شیر ایستاد.

حضرت فرمود: چگونه دیدی مردم کوفه را؟ عرض کرد: دل های ایشان با تو می باشد و شمشیرهای ایشان بر تو. فرمود: که والی کوفه بود؟ عرض کرد ابن زیاد و کشته شد ابن عقیل. (3)

و از حارث بن وکیده روایت کرده است که من با اشخاصی بودم که سر حضرت امام حسین علیه السلام با ایشان بود. پس شنیدم از آن سر مبارک که سوره کهف را تلاوت می نمود و من شک می نمودم در نفس خود و حال آن که می شنیدم صدای تلاوت ابی عبد الله علیه السلام را.

پس به من فرمود: ای پسر وکیده! آیا نمی دانی که ما گروه امامان زنده می باشیم نزد پروردگار خود و روزی داده می شویم؟

ابن وکیده می گوید که من در نفس خود گفتم: به پنهانی از این جماعت، این سر مبارک را بر می دارم. پس آن سر مبارک فرمود: ای پسر وکیده! نیست از برای تو راهی بر این فکری که کردی. ریختن ایشان خون مرا، اعظم است نزد حق تعالی از گردانیدن ایشان سر مرا. پس واگذار ایشان را که زود است که بدانند در زمانی که غل ها در گردن های ایشان باشد و به زنجیرها کشیده شوند. (4)

و از مفضل بن عمر روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: چون آب را از


1) دلائل الإمامة: 183؛ مسند السيدة اسم دیگر دلائل الإمامة .است. بحار الأنوار: 186/44 ح 14.

2) عبارت «در خدمت حضرت امام حسین علیه السلام بوده» با توجه به مأخذ تصحیح شده است.

3) دلائل الإمامة: 182؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 27 .

4) (فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ إِذِ الْأَغْلالُ في أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلاميلُ يُسْحَبُونَ) سورة مباركة غافر آیه های 70 و71؛ دلائل الامامه: 188؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 27.

حضرت امام حسین علیه السلام و اصحاب او منع نمودند، آن حضرت ندا کرد در میان اصحاب خود که هر کسی که تشنه هست، بیاید. پس یک یک از اصحاب آن حضرت می آمدند و آن حضرت انگشت ابهام خود را در کف دست او می گذاشت؛ پس پیوسته می آشامید تا آن که سیراب می شد. و به همین نهج همۀ ایشان سیراب شدند.

پس بعضی به بعضی گفتند: به خدا سوگند که آشامیدیم آبی را که احدی از عالمین مثل آن را نیاشامیدند در دار دنیا .

و چون مقاتله نمودند با حضرت امام حسین و روز سیم در وقت مغرب، آن حضرت طلب نمود یک یک از اصحاب خود را و نام می برد ایشان را به اسماء ایشان و اسماء پدران ایشان. پس یک یک اجابت می نمودند آن حضرت را و دور آن حضرت می نشستند. بعد خوان طعام می طلبید و اطعام می نمود ایشان را از طعام های بهشت و می آشامانید ایشان را از شراب بهشت .

بعد حضرت صادق علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که جماعتی از اهل کوفه ایشان را دیدند و مکرر دیدند؛ اگر تعقل نمایند.

فرمود: پس بیرون رفت از برای رفق ایشان. پس مراجعت نمود هر واحدی از ایشان به سوی بلاد خود. پس آمد به جبال رضوی که کوهی است در مدینه پس نمی ماند احدی از مؤمنین، مگر این که به نزد او می آید و او بر سریری است از نور به تحقیق که بر دور اویند ابراهیم و موسی و عیسی و جمیع پیغمبران و از وراء ایشاناند مؤمنین و از وراء مؤمنین می باشند ملائکه؛ نظر می نمایند چه می فرماید حسین صلوات الله علیه .

فرمود: ایشان اند به این حال تا این که قائم علیه السلام ظهور نماید. و چون آن حضرت ظهور نماید، وفا می نمایند در میانۀ خود حسین را تا این که می آید به کربلا پس نمی ماند سماوی و نه ارضی از مؤمنین مگر این که بر دور آن حضرت جمع می شوند، حتی این که خدا زیارت می کند حسین را و مصافحه می کند با او و می نشیند با او بر سریر.

يا مفضّل! این است به خدا قسم، رفعت آن چنانی که نیست فوق آن، چیزی و نه وراء آن از برای طلب کننده، مطلبی. (1)

مؤلف گوید: ظاهر این است که مراد به روز سوم، روز سیزدهم محرم بوده باشد و مراد از زیارت نمودن خدا و مصافحه نمودن و با آن حضرت نشستن، یا زیارت رسول خداست چنانچه


1) دلائل الامامه : 188؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 27.

مشعر است بر آن، آن چیزی که ذکر شده است در تفسیر: (فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ). (1)يا استعاره هست از کمال قربی که حاصل شده است از برای آن حضرت به سبب اختیار شهادت و سایر مصايب. والعلم عند الله.

و شیخ صدوق در کتاب امالی از مفضّل بن عمر از حضرت صادق از پدرش از جدش علیهم السلام روایت کرده است که روزی حضرت امام حسین علیه السلام به نزد حضرت امام حسن علیه السلام آمد. چون نظرش بر آن حضرت افتاد، گریست. امام حسن فرمود: ای ابو عبد الله! چرا گریه می کنی؟ عرض کرد که گریه می کنم برای آنچه نسبت به تو خواهند کرد. امام حسن فرمود:

آنچه نسبت به من می کنند، این است که به زهر مرا خواهند کشت؛ ولكن روزی مثل روز تو نیست، ای ابو عبدالله! که سی هزار کس رو به تو خواهند آورد که دعوی کنند که از امت جد ما محمدند و اسلام را بر خود می بندند. پس اجتماع نمایند بر قتل تو و ریختن خون تو و هتک حرمت تو و اسیر نمودن فرزندان و زنان تو و غارت نمودن اموال تو. پس در آن وقت، لعنت نازل شود بر بنی امیه و آسمان خاکستر و خون ببارد و می گرید بر تو هر چیزی، حتی وحوش صحرا و ماهيان دريا. (2)

و از بعضی کتب معتبره روایت شده است از هند دختر جون که چون رسول خدا از مکه به مدینه هجرت می نمود با اصحاب خود، به خیمه خاله من، ام معبد، فرود آمد و از او شیر طلبید. ام معبد گفت: گوسفندان ما را به صحرا برده اند و گوسفند لاغری را از ناتوانی در خیمه گذاشته اند و شیر ندارد. حضرت فرمود: رخصت بده من او را بدوشم .

چون رخصت داد، حضرت دست مبارک خود را بر پستان گوسفند گذاشت؛ به اعجاز آن حضرت، شیر از پستان آن فرو ریخت و حضرت دوشید تا ظرف های ام معبد را پر کرد. خود با اصحاب آشامیدند و حضرت با همۀ اصحاب خود قیلوله فرمودند و آن روز بسیار گرم بود. و چون آن حضرت از خواب بیدار شد، آبی طلبید و دست های خود را شست. بعد مضمضه کرد و آب دهان مبارک خود را در زیر درخت خاری که در نزدیک خیمه او بود، ریخت و چون از وضو فارغ شد، فرمود که از برای این درخت شانی خواهد بود.

بعد اصحاب آن حضرت نیز وضو ساختند. بعد حضرت برخاست و دو رکعت نماز کرد و قبیله ما از آن اعمال تعجب نمودند؛ زیرا که ما تا آن وقت وضو و نماز ندیده بودیم.


1) سوره مباركة زخرف: آیه 55.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 115 مجلس 24 ح 3؛ المنتخب 407/2 مجلس 9 باب1.

چون روز دیگر شد، دیدیم که آن درخت ،خار بسیار بلند شده بود و درخت عظیمی گردیده بود و خارهای آن فرو ریخته بود و شاخه های بسیاری به هم رسانیده بود و ساقه و برگ آن سبز گردیده بود. بعد میوۀ بسیار بزرگی از آن درخت به هم رسید مانند کماءه (1)بسیار بزرگی در رنگ ورس (2)کوبیده شده و بوی عنبر و طعم عسل. به خدا سوگند که نخورد از آن میوه، گرسنه ای مگر آن که سیر شد و نه تشنه ای مگر آن که سیراب شد و نه پریشان و محتاجی مگر این که بی نیاز گردید. و نخورد از برگ آن درخت، شتر و گوسفندی مگر این که فربه شد و شیرش فراوان شد.

و از روزی که آن حضرت در خیمه ما فرود آمد، خیر و برکت در اموال ما حاصل گردید و بلاد ما پرگیاه شد و ارزانی رو به بلاد ما آورد و ما آن درخت را درخت مبارک می نامیدیم. و جمعی از اهل بادیه که در اطراف ما بودند، می آمدند و در سایه آن درخت فرود می آمدند و برگ آن درخت را ذخیره می نمودند و با خود برمی داشتند در سفرها و بیابان ها که به جای آب و نان به کار ایشان می آمد. و پیوسته به این حال بود تا این که در صبح روزی برخاستیم دیدیم که میوه های آن درخت فرو ریخته است و برگ هایش زرد شده است.

پس به این سبب اندوهناک شدیم و خائف گردیدیم از آن. بعد از اندک زمانی خبر وفات حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله به ما رسید و معلوم شد که در آن روز تغییر آن درخت، آن جناب رحلت فرموده بود به دار بقاء.

پس بعد از آن، آن درخت میوه داد؛ اما پست تر از میوۀ اول بود در بزرگی و طعم و رایحه. و سی سال بر آن حالت ماند و در صبح یک روزی ملاحظه نمودیم که آن از سر تا پا خار بر آورده است و نضارت شاخه های آن رفته است و همۀ میوه های آن ریخته است. بعد از زمان قلیلی معلوم شد که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وفات یافته است.

بعد از آن دیگر میوه نداد؛ ولکن ما و اعرابی که در حوالی ما بودند، برگ آن را برای شفای بیماران خود می بردند و مدت طویلی بر این حال ماند تا این که صبح نمودیم در روزی، دیدیم که از ساقه آن درخت خون تازه می جوشد و از برگ های آن درخت قطره های خون بر زمین می ریزد و از حدوث آن حالت فهمیدم که واقعه عظیمی حادث شده است. پس شب نمودیم با هم و فزع. چون تاریکی شب عالم را فرو گرفت، صدای گریه و ناله بسیاری از زیر آن درخت بلند شد و صدای


1) کماء: چیزی است سفید مثل پیه که از زمین می روید و آن را شحم الارض می گویند و در بعضی از بلاد عجم آن را کمان گوش می نامند. «منه» (از مؤلف رحمه الله).

2) ورس: گیاهی است مانند کنجد که در یمن می باشد و از اقسام خوش بویی است. «منه منه» (از مؤلف رحمه الله).

نوحه کننده ای در میان ایشان بلند بود که می گفت:

يابن النبي ويابن الوصي / ويابن بقية ساداتنا الأكرمينا

یعنی: ای فرزند پیغمبر وای فرزند و صی او وای فرزند بقیه پیشوایان بزرگواران ما .

بعد بسیار شد صدای گریه و ناله که نفهمیدم اکثر آن کلماتی را که می گفتند. پس بعد از آن خبر شهادت حضرت امام حسین علیه السلام به ما رسید و آن درخت خشک شد و باد و باران، آن را درهم شکست و اثری از آن درخت نماند.

عبدالله بن محمد انصاری گفت که ملاقات نمودم دعبل خزاعی را در مدینه رسول و این حدیث را به جهت او نقل کردم. انکار ننمود آن را و گفت: خبر داد مرا پدرم از جدم از مادرش سعیده دختر مالک خزاعی که او آن درخت را دیده بود و از میوۀ آن خورده بود در عهد علی بن ابی طالب علیه السلام و او نوحۀ جن را شنیده بود و حفظ نموده بود از جنیه، این اشعار را :

يابن الشهيد و يا شهيداً عمه / خير العمومة جعفر الطيار

یعنی: ای فرزند شهید و ای شهید که عم او بهترین عم ها، جعفر طیار است.

عجباً لمصقول أصابك حده / في الوجه منك وقد علاه غبار

تعجب است از شمشیری که تیزی آن بر روی تو رسید و حال آن که غبار آن را فرو گرفته بود. (1)

زر خیر قبر بالعراق بزار / واعص الحمار فمن نهاك حمار

لم لا أزورك يا حسين لك الفدا / قومي ومن عطفت عليه نزار

و لك المودة في قلوب ذوي النهى/ وعلى عدوك مقتة ودمار

يا ابن الشهيد و يا شهيدا عمه / خير العمومة جعفر الطيار

و از کتاب مناقب از عمر بن دینار مروی است که چون اسامة بن زید مریض شد، حضرت امام حسين علیه السلام به عیادت او رفت دید که می گوید: «وا غماه!: ای وای بر غم من!» حضرت فرمود: غم تو چیست ای برادر من؟

گفت: سبب غم من این است که شصت هزار درهم مدیونم. حضرت فرمود که غم تو بر من است.

گفت: می ترسم که بمیرم. حضرت فرمود که پیش از مردن تو دین تو را ادا می کنم. و چنین کرد.

و بود آن حضرت که می فرمود: بدترین خصلت های ملوک، ترسیدن است در اعطاء و قسوه است بر ضعفاء و بخل است در نزد اعطاء. (2)


1) بحار الانوار: 233/45 باب 43 ح 1 ادامه حدیث: دعبل گفت: در قصیده ام این گونه گفتم:

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 65/4؛ بحار الانوار: 189/44.

و از کتاب انس المجالس مروی است که فرزدق به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام رسید در زمانی که بیرون کرده بود او را مروان از مدینه. آن حضرت چهار صد اشرفی به او داد. بعضی گفتند که او شاعری است فاسق که رانده شده است.

آن حضرت فرمودند که بهترین مال تو آن مالی است که عرض خود را به آن نگاه داری. (1)

و از مناقب از عبدالرحمن خزاعی مروی است که چون آن حضرت در صحرای کربلا شهید شد، بر پشت مبارکش اثری یافتند و سبب آن را از حضرت امام زین العابدین پرسیدند. فرمود: سبب آن از بسیاری برداشتن انبان است بر پشت خود به سوی منزلهای بیوه زنان و یتیمان و مسکینان. (2)

وايضاً از مناقب مروی است از بعضی که گفت: عبدالرحمن سلمی یکی از فرزندان حضرت امام حسین علیه السلام را سوره حمد تعلیم کرد. چون آن طفل آن سوره را در خدمت آن حضرت خواند، حضرت هزار اشرفی و هزار حله به او کرامت فرمود، دهان او را پر از در کرد. بعضی گفتند: مزد او این قدر نبود!

حضرت فرمود که این عطا چه قدر دارد در برابر آنچه او تعلیم نموده است به فرزند من؟! بعد این شعر را خواند:

إذا جاءت الدنيا عليك فجد بها / على الناس طراً قبل أن تتفلت

یعنی: اگر دنیا روی به تو آورد. پس بخشش نما به آن بر همه مردمان، پیش از آن که از دست برود.

فلا الجود يفنيها إذا هي أقبلت / ولا البخل يبقيها إذا ما تولت

یعنی: اگر دنیا رو به شخص آورد، جود و بخشش. آن را فانی نمی گرداند و اگر دنیا رو برگرداند، بخل ورزیدن منشأ بقاء آن نمی گردد. (3)

و از مناقب مروی است که اعرابی به مدینه آمد و پرسید که کریم ترین مردم در مدینه کیست؟ گفتند: حسین علیه السلام پس به مسجد آمد؛ دید که آن حضرت نماز می خواند. پس در مقابل آن حضرت ایستاد و این اشعار را خواند :

لم يخب الآن من رجاك ومن / حرك من دون بابك الحلقة

یعنی: ناامید نمی شود در این هنگام، کسی که امید داشته باشد به تو و کسی که دست طمع به حلقه در کرم توزند.

أنت جواد وأنت معتمد / أبوك قد كان قاتل الفسقة


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 65/4؛ بحار الانوار: 189/44.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 66/4؛ بحار الانوار: 190/44.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 66/4؛ بحار الانوار: 191/44. البته در این دو اذا جادت الدنيا...

یعنی: تویی جواد و تویی محل اعتماد من، و پدر تو بود کشنده فاسقان.

لولا الذي كان من أوائلكم / كانت علينا الجحيم منطبقة

یعنی: اگر نمی بودند پدران شما که هدایت و راهنمایی کردند ما را هر آینه جهنم ما را فرا می گرفت و در آتش می سوختیم.

چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود: ای قنبر! آیا از مال حجاز چیزی باقی مانده است؟ قنبر عرض کرد: بلی؛ چهار هزار اشرفی مانده است. فرمود: بیاور که او احق است به این مال از ما .

پس ردای مبارک خود را برداشت و چهار هزار اشرفی را در میان آن پیچید و پشت در ایستاد و از شرم روی اعرابی، دست مبارک را از شکاف در بیرون کرد و آن زر را به اعرابی داد و این اشعار را در عذر خواهی اعرابی انشا فرمود:

خذها فإنّي إليك معتذر / واعلم بأني عليك ذوشفقة

یعنی: بگیر این مال را به درستی که من عذر جوینده ام به سوی تو و بدان که من بر تو شفقت دارم.

لوكان في سيرنا الغداة عصا/ أمست سمانا عليك مندفقة

یعنی: هرگاه ملک و دولت و پادشاهی مادر ما می بود و غصب نمی کردند دست سخای ما بخشش بسیار به تو می کرد.

لكن ريب الزمان ذوغير/ والكف مني قليلة النفقة

لكن حوادث زمان، امور ما را تغییر داده است به این سبب دست من کم بخشش گردیده است.

پس اعرابی زرها را گرفت و گریست. حضرت فرمود: گویا کم شمردی عطای ما را؟

اعرابی گفت: نه؛ ولکن گریه من از آن است که چگونه می خورد خاک، جود تو را!

و مثل این عطا نیز از حضرت امام حسن علیه السلام صادر شد. (1)

و در بحار در اسانید اخطب خوارزم در کتابی که تألیف کرده است در مقتل آل رسول، ذکر کرده است که اعرابی آمد به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام گفت: یابن رسول الله ! ضامن شده ام یک دية كامله و قادر نیستم بر اداء آن. و در نفس خود گفتم که سؤال می کنم از اکرم ناس؛ و ندیدم گرامی تر از اهل بیت رسول خدا.

حضرت فرمود: ای برادر عرب! سه مسئله از تو سؤال می نمایم؛ اگر یکی را جواب گفتی، ثلث دیه را می دهم و اگر دو تا را جواب گفتی، دو ثلث دیه را می دهم و اگر همه را جواب گفتی، تمام دیه را به

تو می دهم.


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 65/4؛ بحار الانوار: 190/44.

اعرابی عرض کرد: یا بن رسول الله! آیا مثل تو سؤال می کند از مثل من؟! و حال این که تو از اهل علم و شرف می باشی. حضرت فرمود: بلی؛ شنیدم از جدم رسول خدا که فرمود: «المعروف بقدر المعرفة ؛ یعنی: احسان به مردم به قدر معرفت ایشان است».

اعرابی گفت: سؤال نما از آنچه خواهی. اگر توانستم جواب می گویم و اگر ندانستم از تو تعلیم می گیرم؛ و نیست قوتی مگر به خدا.

پس حضرت فرمودند: «أي الأعمال أفضل ؟ يعنى فاضل ترین اعمال کدام است؟» اعرابی عرض کرد: «الإيمان بالله یعنی ایمان به خدا فاضل ترین اعمال است».

حضرت فرمود: « فما النجاة من المهلكة؟ یعنی : چه چیز منشأ نجات از هلاکت می شود؟» اعرابی گفت: «الثقة بالله ؛ یعنی اعتماد به خدا».

حضرت فرمود: «ایزین الرجل؟ یعنی: چه چیز زینت می دهد مرد را؟» اعرابی گفت: علمی که با او حلم باشد.

حضرت فرمود: اگر این را نداشته باشد؟ اعرابی گفت: مال معه مروّة یعنی: مالی که با او مروتی باشد.»

حضرت فرمود: اگر آن را نداشته باشد؟ اعرابی گفت: «فقر معه صبر؛ یعنی: فقری که با آن صبر بوده باشد».

حضرت فرمود: اگر آن را نداشته باشد؟ اعرابی گفت: «فصاعقة تنزل من السماء وتحرقه فإنه أهل لذلك ! یعنی: پس صاعقه ای که فرود آید از آسمان و بسوزاند او را؛ زیرا که او سزاوار است از برای این!»

پس حضرت خندید و یک بدره زر که هزار اشرفی باشد به سوی او انداخت و انگشتر خود را به او عطا فرمود که قیمت نگین آن دویست درهم بود. و فرمود: زرها را به غرمای خود بده و صرف نما انگشتر را در نفقه خود. پس اعرابی آن ها را برداشت و گفت: خدا داناتر است به آن موضعی که قرار می دهد در آن، رسالت خود را. (1)

و در کتاب منتخب روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام وقتی در مسجد جد خود رسول خدا نشسته بود بعد از وفات برادر بزرگوارش حضرت امام حسن علیه السلام و عبدالله زبیر نیز در ناحیه ای از مسجد نشسته بود و عتبة بن ابی سفیان نیز در ناحیه دیگری نشسته بود که ناگاه اعرابی بر شتر سرخی سوار بود، در رسید و از شتر پیاده شد و شتر خود را در در مسجد عقال نمود و داخل مسجد گردید و نزد عتبة بن ابی سفیان رفت و بر او سلام کرد. عتبه جواب سلام او را بازداد.


1) (اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ) سورة مباركة انعام آية 124. بحار الانوار: 196/44 ح 11؛ جامع الأخبار: 137.

اعرابی گفت: بدان که من کشته ام پسر عم خود را از روی عمد و از من دیه می طلبند؛ آیا می توانی چیزی به من عطا نمایی؟ عتبه سر خود را بالا کرد و به غلام خود گفت: صد درهم به او بده. اعرابی با غیظی از جا برخاست و آن غلام را از خود دور کرد و گفت: نمی خواهم مگر تمام دیه را.

بعد رفت نزد عبدالله بن زبیر و گفت: پسر عمّ خود را کشته ام و از من دیه می خواهند؛ آیا می توانی چیزی به من عطا نمایی؟ عبدالله به غلام خود گفت: دویست درهم به او عطا کن. اعرابی با غیظی برخاست و گفت: نمی خواهم مگر تمام دیه را.

بعد به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام رفت و سلام کرد و گفت: یابن رسول الله! پسرعم خود را به قتل آورده ام و از من دیه می طلبند؛ آیا می توانی چیزی به من عطا نمایی؟ حضرت فرمود: ای اعرابی! ما قومی هستیم که عطا نمی کنیم به مردم مگر به قدر معرفت او. اعرابی عرض کرد: آنچه می خواهی سؤال کن یا بن رسول الله !

حضرت فرمود: اى اعرابی! «ما النجاة من الهلكة؟ یعنی: چه چیز منشأ نجات از هلاکت می شود؟» اعرابی عرض کرد: «التوكل على الله عزوجل؛ یعنی: توکل نمودن بر خدای عزّ وجلّ».

حضرت فرمود: «ما أروح (1)الهمة ؟ کدام قصدی است که اعتماد در آن بیشتر است؟» اعرابی عرض کرد: «الثقة بالله ؛ یعنی: اعتماد به خدا».

حضرت فرمود: چیست که عبد به آن متحصن می شود؟ اعرابی عرض کرد: «محبتكم أهل البيت: یعنی: محبت شما اهل بیت».

حضرت فرمود: «ما أزين ما يتزين به الرجل؟ بهترین چیزی که مرد به آن زینت می یابد چیست؟» اعرابی عرض کرد: «علم و عمل يزينه حلم؛ یعنی علم و عملی که زینت دهد آن را حلم».

حضرت فرمود: اگر همۀ این ها نباشد؟ عرض کرد: «سخاء یزینه حسن خلق؛ یعنی: سخاوتی که زینت دهد آن را حسن خُلق».

حضرت فرمود: اگر فاقد این باشد؟ اعرابی عرض کرد: «شجاعة يزينها ترك عجب؛ يعنى: شجاعتی که زینت دهد آن را ترک عُجب».

حضرت فرمود: اگر فاقد همۀ این ها باشد؟ اعرابی عرض کرد: به خدا سوگند یا بن رسول الله! اگر فاقد همۀ این خصلت ها باشد، مردن به جهت او بهتر است از زندگانی.


1) در مصدری که در دست ماست: ما اروع.

پس حضرت امر فرمود که ده هزار درهم به او دادند. فرمود: این به جهت قضاء دین خود. و فرمود ده هزار درهم دیگر به او دادند و فرمود: این به جهت آن که جمع نمایی پریشانی خود را و نیکو گردانی حال خود را و انفاق نمایی به آن، بر عیال خود پس اعرابی این اشعار را انشاء نمود:

طربت وماهاج لي مغبق / ولا بي مقام ولا معشق

یعنی: شاد شدم و حال آن که تعجیل ننموده است از برای من، شرب آخر روز من و نه مقامی و نه چیزی که منشأ فرط محبت من باشد.

ولكن طربت لآل الرسول / فلذ لي الشعر والمنطق

ولكن شادی من از برای آل رسول است که به آن سبب، لذیذ شده است از برای من، شعر و کلام .

هم الأكرمون هم الأنجبون / نجوم السماء بهم تشرق

ایشان اند کریمان و نجیبان که ستاره های آسمان به ایشان نورانی است.

سبقت الأنام إلى المكرمات/ وأنت الجواد فلا تلحق

سبقت گرفته مردمان را به سوی اموری که منشأ کرامت است و تویی آن جوادی که کسی به تو نمی رسد.

أبوك الذي ساد بالمكرمات / فقصر عن سبقه السبق

پدر تو کسی است که مقدم است از همه، بر اموری که منشأ کرامت میباشد و کسی از سابقین نتوانسته اند سبقت گیرند بر او

بكم فتح الله باب الرشاد / وباب العثار بكم تغلق

به سبب شما فتح نمود حق تعالی، در رشد را و به سبب شما بسته می شود در لغزش ها. (1)

و از امالی مفید مروی است که اعرابی شنید فصاحت و بلاغت اهل بیت علیهم السلام را و از منزل خود بیرون آمد و مسافت بعیدی را پیمود تا در عرفات به خدمت حضرت امام حسن علیه السلام مشرف شد و جمعی از اصحاب در خدمت آن حضرت بودند.

اعرابی عرض کرد: من از عرب عربائم یعنی: اصل عربم نه این که متعرب باشم؛ و دیوان ما شعر است و شنیدم از مردم که نسبت می دهند شما را به فصاحت و پاکیزگی کلام و آمده ام که با شما مطارحه و مشاعره و موازنه نمایم.

پس آن حضرت اشاره به سوی امام حسین علیه السلام فرمود و گفت: برو و با او مطارحه نما.


1) المنتخب: 202/1 مجلس 10 باب 2.

و آن جناب با جماعتی از اصحاب خود نشسته بودند در موضعی که نزدیک بود به ایشان و از آن جناب سؤال می نمودند از حلال و حرام. پس اعرابی به نزد آن حضرت آمد و مطلب خود را به عرض آن حضرت رسانید. حضرت فرمود: بگو آنچه می خواهی بگویی؛ و نیست قوتی مگر به خدا. پس اعرابی این اشعار را خواند :

عفى قلبي إلى اللهو / وقد ودّع شرخيه

وقد كان أنيفا عصر/ تجراري ذيليه

علالات ولذات / فيا سقيا لعصريه

یعنی: بسیار قلب من مایل به لهو بود در حالت محافظت جوانی و نضارت خود، و نفس من متکبر بود و دامن های خود را از راه تکبر بر زمین می کشید به نحوی که غبار از آن متصاعد می شد، و بزرگ می شمرد خود را، فرو رفته بود در میان لذت های خود؛ پس خداوند عالم باران رحمت فرستد، به سبب گناهانی که در عصر جوانی و نضارت از آن نفس صادر شد.

فلما عمم الشيب / من الرأس نطاقيه

وأمسى قد عناني / منه تجديد خضابيه

تسليت عن اللهو / وألقيت قناعيه

چون پیری، عمامه ای از موی سفید بر سر بست و شام نمود و قوای او به تحلیل رفت و به هم و غم انداخت مرا تجدید نمودن خضاب نمودن به حنا ورنگ، در آن وقت خود را از لهو بیرون کشیدم و مقنعه آن را از سرانداختم.

فلو يعمل ذو رأي / أصيل فيه رأييه

لألقى عبرة منه / له في كذ رأييه

پس اگر مرد صاحب عقل کاملی، رأی اول و آخر خود را جمع نماید هر آینه عبرتی از من برای خود تحصیل می نماید.

پس حضرت امام حسین علیه السلام در جواب آن اعرابی، به همان سجع و قافیه، بداهة انشاء فرمودند و گفتند: ای برادر عرب!

فما رسم شجالي / انمحى آية رسميه

سفود درج الذيلين / في بوغاء قاعيه

وود حرجف تترى / على تلبید نویه

ودلاح من المزن / دنا نو سماكيه

إذا متعدجر الودق / يجود من خلاليه

وقد أصمد برقيه / فلا ذم لبرقيه

وقد خلل رعداه / فلا ذم لرعديه

بجنج الظلم شجاج / إذا أرخى نطاقيه

فأضحى راسبا قفرا / لبينونة أهليه

یعنی: نبوده است رسمی که به اندوه انداخته باشد مرا، مگر این که بر طرف شده است نشانه اول و آخر آن. و منم روشن کننده و جمع کننده ام دامن های خود را از غبار و خاکی که از راه رفتن به تکبر حادث می شود. و منم محل دوستی که می وزد در کمال شدت و سرد کننده است قلوب حازه را و پیاپی صادر می شود بر مرقع نمودن دو لوح قلب و فؤاد او. و منم سنگین کننده از باران رحمت و برپادارنده دو علو و بلندی او را یعنی: در دارین و در وقت شباب و قوت، جاری می شد از من باران رحمت و ریزان می شد از وسط او و میان پر است دو برق او از رحمت. و نیست هیچ جهت ذمی به جهت این دو برق او یعنی در حالت شباب و پیری. هیچ بدی بر او وارد نیست و دروسط درآمده است دو رعد او و هیچ مذمتی بر آنها نیست یعنی: در حالت شباب و هرم هیچ مذمتی بر او وارد نیامده است و شکننده است اصل ظلم را در وقتی که بیندازد دو پردۀ خود را پس چاشت کرده است ظلم در حالتی که فرورونده است و تنهاست از برای بینونت و دوری نمودن شخص آن را در حالت شباب و پیری یا بینونت نفس و عقل با او .

چون اعرابی این اشعار را شنید، عرض کرد: احسنت، نیکو فرمودی! به خدا سوگند که ندیده ام مثل تو را در فصاحت و بلاغت

پس آن اعرابی آمد به خدمت حضرت امام حسن علیه السلام و عرض کرد: والله که ندیده ام مثل این جناب احدی را در مکالمه و ندیده ام کلام احدی را که بوده باشد مثل کلام او در فصاحت.

حضرت فرمود: بلی، او چنین است ای اعرابی! به درستی که تو می شناسی که او چگونه پسری است:

غلام كرم الرحمن / بالتطهير جديه

كساه القمر القمقام / من نور ثنائيه

ولو عدد طماح / نفحنا من عداديه

ولو أرضيت من شعر/ وقويت عروضيه

او پسری است که گرامی داشته است خداوند رحمان، به آیه تطهیر، دو جد او را و پوشانیده است او را ماه عظیم که پیغمبر باشد، از نور دو دندان ثنایای خود. و اگر بشمرد شخص بلند مرتبه مناقب او را بیان خواهیم کرد بعض از مناقب حسنه او را که انقطاعی نیست از برای ماده آن؛ هر چند راضی کرده خود را از شعر او و تقویت نموده ای علم عروض او را.

پس اعرابی برخاست از موضع خود و گفت: از مثل شما بخیل اند مردان؛ یعنی: مثل شما را

نمی توانند تحصیل نمود. و از مثل شما قائم شده اند زنان؛ یعنی: آنچه سعی می کنند، نمی توانند تحصیل نمود. به خدا سوگند که از نزد شما می رویم و من راضی ام از شما و دوست می دارم شما را. (1)

از کتاب عیون المجالس مروی است که وقتی حضرت امام حسین علیه السلام با انس بن مالک به زیارت قبر خدیجه کبری رفتند. پس آن حضرت گریست و فرمود به انس که از نزد من برو. و انس می گوید: من خود را از آن جناب مخفی داشتم. چون طول کشید ایستادن او در نماز، شنیدم که می گفت:

يا رب يا رب أنت مولاه / فارحم عبيداً إليك ملجاه

یعنی: ای پروردگار من، ای پروردگار من! تویی مولای من رحم نما بنده کوچکی را که به سوی توست پناه او.

يا ذا المعالي عليك معتمدي / طوبى لمن كنت أنت مولاه

ای صاحب علوها و بلندی ها! بر توست اعتماد من. درخت طوبی از برای کسی است که تو مولای او باشی.

طوبى لمن كان نادماً أرقاً / يشكو إلى ذي الجلال بلواه

طوبی از برای کسی باد که نادم است از معاصی خود و شب خود را به بیداری می گذراند از خوف گناه خود و شکایت می کند به سوی ذوالجلال، ابتلای خود را.

وما به علة ولا سقم / أكثر من حبه لمولاه

و نیست در او علتی و نه بیماری مگر این که بسیار است محبت او مر مولای خود را که سبب بیداری او گردیده است.

إذا اشتكى بثه وغضته / أجابه الله ثم لباه

در وقتی که شکایت نماید به خدا پراکندگی احوال خود را، و غصه خود را اجابت می نماید خدا او را، بعد لبیک می گوید در جواب او.

إذا ابتلى بالظلام مبتهلا / أكرمه الله ثم أدناه

در وقتی که در تاریکی ها مناجات و ابتهال و تضرع نماید به درگاه قاضی الحاجات، اکرام می نماید او را خدا، بعد او را نزدیک خود قرار می دهد؛ یعنی: لطف خود را شامل حال او می گرداند .

پس شنیدم صوت منادی ای را که ندا فرمود:

لتيك عبدي وأنت في كتفي / وكل ما قلت قد علمناه

یعنی: لبیک ای بنده من! و تویی در حفظ و حمایت من. و هرچه گفتی، به تحقیق که دانستیم آن را.

صوتك تشتاقه ملائكتي / فحسبك الصوت قد سمعناه


1) ر.ک: الصراط المستقيم : 172/2. البته اشعار مقداری در الفاظ متفاوت بود.

ملائكة من مشتاق صوت تو می باشند؛ پس کفایت می کند تو را آنچه گفتی. و به تحقیق که شنیدیم ما صوت تو را.

دعائك عندي يجول في حجب / فحسبك الستر قد سفرناه

دعای تو جولان می کند در حجاب ها، پس کافی است تو را که ما پرده را از تو برداشته ایم.

لو هبت الريح من جوانبه / خرّ سريعاً لما تغشاه

اگر بوزد باد از اطراف او در می افتند به زودی به سبب آنچه فرو می گیرد او را از صدمه باد. و این به سبب ضعفی است که از کثرت عبادت بر او وارد شده است.

سلني بلا رعبة ولا رهب/ ولا حساب إنّي أنا الله

سؤال نما از من، بدون ترس و بیم و حسابی؛ به درستی که منم خدای مهربان. (1)

و از کتاب روضة الواعظین مروی است که وقتی فاطمه زهراء با حسنین علیهم السلام به خدمت حضرت رسول خدا آمدند. حضرت فاطمه عرض کرد که حسنین، دو فرزند تو می باشند؛ چیزی به ایشان از بابت میراث عطا فرما. حضرت فرمود: امام حسن، از برای اوست هیبت و بزرگی من و اما حسین، از برای اوست جرئت و بخشش من. (2)

و از کتاب منتخب مروی است که روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بود و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نزد آن جناب بود که ناگاه حضرت امام حسین علیه السلام داخل شد. پس حضرت رسول او را در بر کشید و بر دامن خود نشانید و میانه دو چشم او را بوسید و دو لب آن حضرت را بوسید. و آن جناب در آن وقت به سن شش سال رسیده بود. پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: یا رسول الله! آیا دوست داری فرزند من حسین را؟

حضرت فرمود: چگونه دوست نمی دارم او را و حال آن که عضوی است از اعضای من؟!

حضرت امیر گفت: یا رسول الله ! کدام یک از ما را بیشتر دوست داری: مرا یا حسین را؟

حضرت امام حسین علیه السلام عرض کرد: ای پدر! کسی که شرافت او اعلی باشد، محبوب تر است نزد پیغمبر و منزلت او بیشتر است.

حضرت امیرالمؤمنین فرمود: آیا به من فخر می کنی ای حسین؟ عرض کرد: بلی ای پدر! اگر بخواهم، فخر می کنم حضرت امیرالمؤمنین فرمود: «منم امیرالمؤمنين، منم لسان صادقين، منم


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 69/4 از عیون المجالس؛ بحار الانوار: 193/44.

2) روضة الواعظین: 156/1؛ کشف الغمّه : 516/1 و 549؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 396/3؛ الخصال: 77/1 ح 122 و 123؛ بحار الانوار: 293/43 .

وزیر مصطفی» تا این که قریب به هفتاد منقبت خود را شمرد، (1)بعد ساکت شد.


1) در «الفضائل : يا حسين 1 أنا أميرالمؤمنين 2 أنا لسان الصادقين 3 أنا وزير المصطفى 4 أنا خازن علم الله ومختاره من خلقه 5 وأنا قائد السابقين إلى الجنة 6 أنا قاضي الدين عن رسول الله صلى الله عليه وسلم 7 أنا الذي عمه سيد في الجنة 8 أنا الذى أخوه جعفر الطيار في الجنة عند الملائكة 9 وأنا قاضی الرسول 10 أنا آخذ له باليمين 11 أنا حامل سورة التنزيل إلى أهل مكة بأمر الله تعالى 12 أنا الذي اختارني الله تعالى من خلقه 13 أنا حبل الله المتين الذي أمر الله تعالى خلقه أن يعصموا به في قوله تعالى: واعتصموا بحبل الله جميعا 14 أنا نجم الله الزاهر 15 أنا الذي تزوره ملائكة السماوات 16 أنا لسان الله الناطق 17 أنا حجّة الله تعالى على خلقه 18 أنا يد الله القوى 19 أنا وجه الله تعالى في السماوات 20 أنا جنب الله الظاهر 21 أنا الذي قال الله سبحانه وتعالى في وفي حقي: بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول وهم بأمره يعملون 22 أنا عروة الله الوثقى التي لا انفصام لها والله سميع عليم 23 أنا باب الله الذي يؤتى منه 24 أنا علم الله على الصراط 25 أنا بيت الله من دخله كان آمنا فمن تمسك بولايتي ومحبتي أمن من النار 26 أنا قاتل الناكثين والقاسطين والمارقين 27 أنا قاتل الكافرين 28 أنا أبو اليتامى 29 أنا كهف الأرامل 30 أنا عم يتساءلون عن ولايتي يوم القيامة قوله تعالى: ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم 31 أنا نعمة الله تعالى التي أنعم الله بها على خلقه 32 أنا الذى قال الله تعالى في وفي حقي: اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الإسلام دينا فمن أحبني كان مسلما مؤمنا كامل الدين 33 أنا الذي بي اهتديتم 34 أنا الذي قال الله تبارك وتعالى في وفي عدوي: وقفوهم إنهم مسؤلون أي عن ولايتي يوم القيامة 35 أنا النبأ العظيم الذي أكمل الله تعالى به الدين يوم غدير خم وخيبر 36 أنا الذي قال رسول الله صلى الله عليه وسلم في: من كنت مولاه فعلي مولاه 37 أنا صلاة المؤمن 38 أنا حي على الصلاة 39 أنا حي على الفلاح 40 أنا حي على خير العمل 40 أنا الذي نزل على أعدائي: سأل سائل بعذاب واقع للكافرين ليس له دافع بمعنى من أنكر ولايتي وهو النعمان بن الحارث اليهودي لعنه الله تعالى 41 أنا داعي الأنام إلى الحوض فهل داعي المؤمنين غيري 42 أنا أبو الأئمة الطاهرين من ولدي 43 أنا ميزان القسط ليوم القيامة 44 أنا يعسوب 45 أنا قائد المؤمنين إلى الخيرات والغفران إلى ربي 46 أنا الذي أصحاب يوم القيامة من أوليائي المبرءون من أعدائي وعند الموت لا يخافون ولا يحزنون وفي قبورهم لا يعذبون وهم الشهداء والصديقون وعند ربهم يفرحون 47 أنا الذي شيعتي متوثقون أن لا يوادوا من حاد الله ورسوله ولو كانوا آباء هم أو أبناءهم 48 أنا الذي شيعتي يدخلون الجنة.. بغير حساب 49 أنا الذي عندي ديوان الشيعة بأسمائهم 50 أنا المؤمنين وشفيع لهم عند رب العالمين 51 أنا الضارب بالسيفين 52 أنا الطاعن بالرمحين 53 أنا قاتل الكافرين يوم بدر وحنين 54 أنا مردی الكماة. أحد 56 أنا ضارب ابن عبدود لعنه الله تعالى يوم الأحزاب 57 أنا قاتل يوم عمرو ومرحب 58 أنا قاتل فرسان خيبر 59 أنا الذي قال في الأمين جبرئيل علیه السلام : لا سيف إلا ذو الفقار ولا فتى إلا علي 60 أنا صاحب فتح مكة 61 وأنا كاسر اللات والعزى 62 أنا الهادم هبل الأعلى ومناة الثالثة الأخرى 63 أنا علوت على كتف النبي صلی الله علیه وآله وكسرت الأصنام 64 أنا الذي كسرت يغوث ويعوق ونسرا 65 أنا الذي قاتلت الكافرين في سبيل الله 66 أنا الذي تصدّق الخاتم 67 أنا الذي نمت على فراش النبي صلی الله علیه وآله ووقيته بنفسي من المشركين 68 و أنا الذي يخاف الجنّ من بأسي 69 وأنا الذي به يعبد الله 70 أنا ترجمان الله 71 أنا علم الله 72 أنا عيبة علم رسول الله صلى الله عليه وسلم 73 أنا قاتل أهل الجمل وصفين بعد رسول الله 74 أنا قسيم الجنة والنار .

حضرت رسول فرمود: آیا شنیدی ای ابو عبدالله! این ها عُشرِ عشیر معشار فضایل اوست و از هزار هزار فضیلت اوست؛ بلکه فوق این است و بالاتر است.

حضرت امام حسین گفت: حمد می کنم مرخدای آن چنانی را که تفضیل داد ما را بر بسیاری از بندگان مؤمن خود و بر جمیع مخلوقین. بعد عرض کرد: اما آنچه ذکر کردی ای امیرالمؤمنین! تو در آن صادق و امینی.

پس رسول خدا فرمود: ذکر نما تو ای فرزند من! فضایل خود را.

پس حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: منم حسین بن علی بن ابی طالب و مادر من فاطمه زهراء است که سیده زنان عالمین است و جد من محمد مصطفی است که سید همۀ بنی آدم است؛ شکی در آن نیست. یا علی! مادر من افضل است از مادر تو نزد خدا و همۀ مردمان، وجد من بهتر است از جد تو و افضل است در نزد خدا و نزد همۀ مردم و من در گاهواره بودم، ذکر خواب خواند از برای من جبرئیل و برداشت مرا اسرافیل. یا علی! تو نزد خدا افضلی از من و فخر من بیشتر است از تو به سبب آباء وامهات واجداد.

پس آن حضرت دست در گردن پدر بزرگوارش درآورد و بوسید او را و علی نیز بوسید او را و گفت: زیاد گرداند خدا تو را از حیثیت شرف وتعظيم وفخر و علم و حلم. و لعنت کند خدا اشخاصی را که بر تو ظلم کنند، ای ابوعبدالله! (1)

و در کتاب منتخب از جمعی از صحابه روایت کرده است که وقتی حضرت رسول خدا به خانه فاطمه زهراء تشریف آوردند و فرمودند: ای فاطمه! امروز پدر تو میهمان توست.

حضرت فاطمه عرض کرد: ای پدر! حسن و حسین از من چیزی از مأکولات مطالبه می نمودند که قوت خود نمایند؛ نیافتم چیزی که به ایشان دهم.

بعد پیغمبر صلی الله علیه وآله نشست با حضرت علی و حسنین علیهم السلام. و حضرت فاطمه متحیر بود، نمی دانست که چه بکند. بعد رسول خدا صلی الله علیه وآله ساعتی به آسمان نگاه کرد که ناگاه جبرئیل فرود آمد و عرض کرد: ای محمد! علی اعلی سلام بر تو می رساند و مخصوص می گرداند تو را به تحیت و اکرام و می فرماید: بگو به علی و فاطمه و حسن و حسین: کدام میوه از میوه های بهشت را می خواهند؟

پس همۀ ایشان ساکت شدند و از شرم پیغمبر تکلمی نفرمودند. پس حضرت امام حسین علیه السلام گفت: به اذن توای پدر ای امیرالمؤمنین! و به اذن تو ای مادر، ای سیده زنان عالمین! و به اذن توای


1) تظلّم الزهراء علیها السلام : 32 از منتخب آثار أمير المؤمنين علیه السلام؛ الفضائل: 83؛ حلية الأبرار: 123/2 .

برادر، حسن زکی! اختیار می نمایم میوه ای از میوه های بهشت را.

پس همۀ ایشان فرمودند: اختیار نما ای حسین! آنچه می خواهی. ما راضی می باشیم به آنچه تو اختیار نمایی. حضرت امام حسین علیه السلام گفت: یا رسول الله! بفرما به جبرئیل که ما رطب تازه می خواهیم. آن حضرت فرمود: خدا دانست خواهش تو را. بعد فرمود: ای فاطمه! برخیز و داخل خانه شو و آنچه در آنجا می بینی، حاضر نما.

پس حضرت فاطمه علیها السلام داخل خانه شد و طبقی از بلور مشاهده نمود که بر سر آن، مندیل دیبقی از سندس سبز انداخته اند و در میان آن طبق، خرمای تازه است و آن زمان، فصل رطب نبود. پس حضرت رسول صلی الله علیه وآله فرمودند: ای فاطمه! از کجاست از برای تو این رطب؟ (1)

حضرت فاطمه گفت: این از نزد خداست. به درستی که خدا روزی می دهد کسی را که می خواهد، بدون حساب؛ (2)چنانچه گفت مریم دختر عمران.

پس رسول خدا برخاست و آن طبق را از دست حضرت فاطمه گرفت و در پیش روی ایشان گذاشت. بعد گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم». بعد یک رطب برداشت و در دهان حضرت امام حسین گذاشت و فرمود: هنيئاً مريئاً يا حسين!

بعد رطب دیگری برداشت و در دهان حضرت امام حسن گذاشت و فرمود: هنيئا مريئاً یا حسن!

بعد رطب سوم برداشت و در دهان حضرت فاطمه گذاشت و فرمود: هنيئاً مريئاً لك يا فاطمة الزهراء!

بعد رطب چهارم را برداشت و در دهان حضرت امیرالمؤمنین گذاشت و فرمود: «هنيئاً مريئاً لك يا علي!» بعد رطب دیگری در دهان آن حضرت گذاشت، بعد رطب دیگری، و می فرمود: هنيئاً مريئاً لك يا علي!

بعد پیغمبر به زودی برخاست. بعد نشست. بعد همۀ آن بزرگواران از آن رطب میل فرمودند. چون سیر شدند، مائده به سوی آسمان بالا رفت به اذن خدا. پس حضرت فاطمه عرض کرد: ای پدر! امروز چیز عجبی از شما مشاهده نمودم.

حضرت رسول فرمود: ای فاطمه! اما رطبی که بر دهان حسین گذاشتم و گفتم: «هنيئاً لك يا حسين!» شنیدم که میکائیل و اسرافیل می گویند: «هنيئاً لك يا حسين!» پس من به جهت موافقت قول ایشان گفتم: «هنيئاً لك يا حسين!» بعد رطب دوم را که در دهان حسن گذاشتم، شنیدم جبرئیل و میکائیل


1) اشاره به آیه 37 سوره مباركة آل عمران.

2) سورة مباركة آل عمران: آیه 37 .

می گویند: «هنيئاً لك يا حسن!» من از برای موافقت ایشان آن کلام را گفتم. رطب سوم را برداشتم و در دهان تو گذاشتم ای فاطمه! شنیدم که حورالعین با سرور مشرف گردیدند به ما از غرفه های جنان و گفتند: «هنيئاً لك يا فاطمة!» پس من به جهت موافقت نمودن ایشان، این کلام را گفتم .

و چون رطب چهارم را برداشتم و در دهان علی گذاشتم، شنیدم ندائی را از قبل حق سبحانه و تعالی که فرمود: «هنيئاً لك يا علي!» پس من به جهت موافقت قول حق تعالی، این کلام را گفتم. بعد رطب دیگری به علی دادم، بعد رطب دیگری، و من در هر مرتبه صوت حق سبحانه وتعالى. را می شنیدم که می فرمود: «هنيئاً مريئاً لك يا علي!» بعد برخاستم از برای اجلال ربّ العزة جل جلاله. پس شنیدم که فرمود: ای محمد! به عزت و جلال خودم قسم که اگر از این ساعت تا روز قیامت رطب می دادی، هرآینه در هر مرتبه من این تهنیت را می گفتم. (1)

و در کتاب منتخب از ام سلمه روایت کرده است که وقتی حسنین علیهما السلام به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله مشرف شدند و جبرئیل به صورت دحیهٔ کلبی نزد آن حضرت بودند و حسنین چنان گمان می کردند که دحیه کلبی است و دور او می گردیدند. پس جبرئیل به دست خود اشاره به جانب آسمان نمود و سیبی و بهی و اناری برای ایشان آورد و به ایشان داد. چون آن میوه ها را دیدند، شاد گردیدند و به خدمت حضرت رسول رفتند. حضرت ایشان را بوسید و فرمود: بروید به منزل مادر خود وابتدا نمایید به پدر خود .

پس آنچه پیغمبر فرموده بود به عمل آوردند و از آن میوه ها چیزی اکل نفرمودند تا اینکه رسول خدا به نزد ایشان آمد. پس همۀ آن بزرگواران نشستند و آن قدر خوردند تا سیر شدند و هرچه از سیب و به و انار می خوردند، باز به حالت اولی عود مینمود تا این که رسول خدا صلى الله عليه وسلم رحلت فرمود و تغییری در آن ها به هم نرسیده، در مدت حیات حضرت فاطمه.

حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: چون مادرم رحلت فرمود، انار مفقود شد و سیب و به باقی بودند تا آن که پدرم علی بن ابی طالب علیه السلام شهید شد. پس به مفقود شد و سیب به حال خود باقی بود تا این که در صحرای کربلا مرا از آشامیدن آب منع نمودند و چون تشنگی بر من غلبه می کرد، آن سیب را می بوییدم؛ شدت تشنگی تسکین می یافت. چون شهادتم نزدیک شد، دیدم که آن سیب متغیر گردیده است؛ پس یقین به شهادت کردم


1) المنتخب: 21/1 مجلس 1 باب 3 .

امام زین العابدین فرمود: شنیدم از پدرم که قبل از شهادت خود به یک ساعت، این حدیث را به جهت من بیان فرمود. چون آن جناب شهید شد، آن سیب نیز مفقود شد و بوی آن سیب شنیده می شود از مرقد مبارک آن حضرت .

و حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود: من نیز به زیارت قبر آن حضرت رفتم و استشمام نمودم بوی سیب را از قبر مبارک آن حضرت و کسی از شیعیان صالح ما که خواهد آن بو را بشنود، در وقت سحر طالب آن شود؛ به درستی که می شنود بوی سیب را نزد قبر حسین، اگر مخلص و دوست صادق باشد. (1)

مؤلف گوید: به جهت حقیر مکرر اتفاق افتاد که بوی سیب را از آن مرقد مبارک در آن وقت شنیدم.

و شهرستانی در کتاب مناقب روایت کرده است که وقتی حضرت امام حسین علیه السلام بر جماعتی از مساکین گذشت که عبای خود را انداخته بودند و نشسته بودند و گوشت شتر می خوردند. ایشان آن حضرت را دعوت نمودند به آن گوشت. آن حضرت اجابت فرمود، نشست با ایشان و فرمود: اگر این گوشت صدقه نمی شد، هر آینه با شما می خوردم. بعد فرمود: برخیزید به منزل من آیید.

چون به منزل آن حضرت آمدند، اطعام نمود ایشان را و پوشانید و امر نمود از برای ایشان به دراهمی. (2)

و ايضاً در آن کتاب از حسین بن علی علیهما السلام روایت کرده است که آن جناب فرمود: صحیح است نزد من، قول رسول خدا صلى الله عليه وسلم که «افضل اعمال بعد از نماز، ادخال سرور است در قلب مؤمن؛ به نحوی که متضمن گناهی نباشد.»

به درستی که من وقتی غلامی را دیدم که با سگی اکل می نماید. من از سبب آن پرسیدم. گفت: یابن رسول الله! من مغموم، این سگ را شاد می گردانم، شاید شادی او موجب شادی من گردد؛ زیرا که مالکی دارم یهودی و می خواهم از دست او نجات یابم.

چون حضرت این سخن را از آن غلام شنید، رفت به نزد آن یهودی و دویست اشرفی به جهت پول آن غلام از برای او برد. یهودی عرض کرد: این غلام فدای گام های تو باد که به اینجا تشریف آوردید و این بستان نیز مال این غلام باشد و مال تو را نیز به تورد می کنم.

حضرت فرمود: من مال را به تو بخشیدم یهودی گفت: قبول کردم و آن را به غلام بخشیدم. حضرت فرمود: غلام را آزاد کردم و همۀ مال را به او بخشیدم.


1) المنتخب: 1/ 157 مجلس 8 باب 2.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 66/4؛ بحار الانوار: 191/44.

زن یهودی گفت: من مسلمان شدم و صداق خود را به شوهرم بخشیدم.

یهودی گفت: من نیز مسلمان شدم و این خانه را به این زن بخشیدم. (1)

و از کتاب مناقب آل ابی طالب از حسن بصری روایت کرده است که گفت: بود حسین بن على علیهما السلام، سيد و زاهد و صاحب ورع و صالح و نیکو خلق. یک روزی با جمعی از اصحاب خود تشریف ببردند به سوی بستانی که از آن حضرت بود و غلامی از آن حضرت در آن بستان بود که نام او صافی بود. چون نزدیک شد به آن بستان، دید که آن غلام نشسته است و نان می خورد. حضرت در پشت درخت خرمایی نشست، به نحوی که غلام او را نمی دید. حضرت ملاحظه فرمود، دید آن غلام قرص نان را بر می دارد و نصف می کند؛ یک نصف آن را به سگ می دهد و نصف دیگر را خود می خورد. پس آن حضرت تعجب نمود از فعل غلام .

چون آن غلام از اکل فارغ شد، گفت: الحمد لله رب العالمین. خداوندا! بیامرز مرا و بیامرز سید و آقای مرا و برکت ده از برای او چنانکه برکت دادی از برای پدر و مادر او، به رحمت خود؛ ای رحم کننده ترین رحم کنندگان !

پس حضرت برخاست و فرمود: ای صافی! چون صافی صدای آن حضرت را شنید، فزع ناک از جا جست و عرض کرد: ای سید من و سید مؤمنین تا روز قیامت! من تو را ندیده بودم؛ مرا عفو فرما. حضرت فرمود: تو مرا حلال کن؛ زیرا که من بدون اذن تو داخل بستان تو شدم. صافی عرض کرد: ای سید من! به فضل و کرم و بزرگواری خود چنین می فرمایی.

حضرت فرمود: تو را دیدم که نان را نصف می کردی، یک نصف را به نزد سگ می انداختی و نصف دیگر را خود می خوردی. سبب این نوع عمل چه بود؟

صافی عرض کرد: سبب این بود که این سگ در وقت اکل، به من نگاه می کرد. من از او حیا کردم، ای سید من! چون که به من نگاه می کرد و سگ از تو بود و محافظت می کرد بر بستان تو را از اعداء و من بنده تو بودم و این سگ تو. ما هر دو با هم روزی تو را می خوریم.

پس آن حضرت گریست و فرمود: اگر چنین است، تو را برای رضای خدا آزاد کردم و دو هزار اشرفی از طیب قلب به تو بخشیدم.

صافی عرض کرد: اگر مرا آزاد نمودی، من می خواهم خدمت کنم بوستان تو را.


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 75/4؛ بحار الانوار: 194/44.

حضرت فرمود که شخص کریم در وقتی که تکلم نمود به کلامی، سزاوار است از برای او که وفا نماید به آن کلام، به فعل خود آیا در وقتی که داخل بربستان شدم، نگفتم به تو که «مرا حلال کن؛ زیرا که من داخل بربستان تو شدم بدون اذن تو»؟! پس تصدیق می نمایم قول خود را و این بستان را با آنچه در آن می باشد، به تو بخشیدم. لکن این اصحاب آمده اند به جهت خوردن میوه و رطب، ایشان را میهمانی کن و گرامی دار ایشان را به جهت خاطر من؛ گرامی دارد تو را خداوند عالم در روز قیامت و مبارک گرداند حق تعالی از برای تو در حسن خلق و ادب تو.

غلام عرض کرد: اگر بستان را به من بخشیدی، من سبیل کردم آن را از برای تو و شیعه تو. (1)

و از کتاب بغية العقول مروی است که مردی سؤال کرد از مولای ما حسین علیه السلام حاجتی را. آن حضرت فرمود: سؤال نمودن تو از من، عظیم است در نزد من و دانستن من آن چیزی را که واجب است از برای تو، کبیر است بر من و دست من عاجز است از رسانیدن به تو آن قدری که تو اهل آن می باشی و شیء بسیار، در ذات خدا قلیل است و نیست در ملک من آن قدری که وفا نماید به جزای تو. پس اگر قبول نمایی قدری را که میسر است، برداشته ای از من، قوت و سعی و اهتمامی که باید بر خود وارد آورم به سبب آنچه واجب است از حق تو.

پس آن مرد عرض کرد: یابن رسول الله ! قبول می کنم و شکرگذاری می کنم و عذر تو را قبول می کنم.

پس آن حضرت وکیل خود را طلب نمود و محاسبه مخارج و نفقات خود را کشید و فرمود: حاضر نما آنچه از سیصد هزار درهم زیاد مانده است.

آن وکیل پنجاه هزار درهم آورد. و فرمود: چه کردی پانصد اشرفی را. عرض کرد: در نزد من است. فرمود: حاضر نما آن را. پس آن حضرت مجموع آن مال را به آن مرد عطا فرمود و فرمود: بیاور کسی را که این مال را با تو بردارد.

پس آن مرد دو نفر حمال را حاضر نمود. پس آن جناب ردای مبارک خود را به کرایه آن دو حمال داد. پس غلام آن حضرت عرض کرد: به خدا سوگند که نمانده است در نزد ما یک درهمی! حضرت فرمود: امیدوارم از حق تعالی به سبب این عمل اجر بسیاری. (2)

و از کتاب بغية الطلاب از فضایل خوارزمی روایت کرده است که وقتی حسن بن علی علیهما السلام به سفری رفتند و در شب راه را گم کردند و به شبانی رسیدند و شب را نزد آن شبان ماندند و آن شبان


1) تسلية المجالس (محمد بن ابی طالب حسینی موسوی): 104/2؛ و ر.ک: مستدرک الوسائل: 192/7 از مجمع البحرين في مناقب السبطين.

2) تسلية المجالس: 102/2؛ مقتل الحسین خوارزمی: 153/1 .

خدمت گذاری کرد. چون صبح شد، راه را به آن حضرت نمود و آن حضرت فرمود: من می روم به مزرعه خود. بعد بر می گردم به مدینه و در فلان وقت نزد من بیا.

چون آن وقت در رسید، به جهت آن حضرت شغلی به هم رسید که مراجعت نفرمود به مدینه. آن شبان به مدینه آمد و آن ،شبان عبد مردی از اهل مدینه بود. پس آن شبان به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام رسید و گمان کرد که آن جناب، امام حسن است و عرض کرد: «منم آن کسی که فلان شب در نزد من ماندی و امر نمودی که در فلان وقت به نزد تو آیم.» و علامات چندی ذکر نمود که آن حضرت دانست که آن شخص، برادر بزرگوارش امام حسن بوده است.

پس آن حضرت فرمود: تو غلام کیستی؟ عرض کرد: غلام فلان شخص.

فرمود: چند عدد گوسفند داری؟ عرض کرد: سیصد عدد.

پس آن حضرت شخصی را فرستاد نزد آن آقای غلام و او را ترغیب نمود تا آن که فروخت آن عبد و آن گوسفندها را. پس آن جناب آن بنده را آزاد نمود و آن گوسفندها را به او بخشید، به جزای خدمتی که به برادر بزرگوارش کرده بود. و فرمود که آن کسی که آن شب نزد تو ماند، برادر من بود و جزای خدمت تو را من به تو دادم. (1)

و از کتاب بغية (2)الطلاب مروی است که حضرت امام حسن و امام حسین به سبب حاجتی به سفری رفتند و در اثنای راه تشنه و گرسنه شدند. پس گذار ایشان به خیمه ای افتاد که در آن زن پیری بود. پس فرمودند: از آشامیدن چیزی داری؟ گفت: بلی.

پس از شتر فرود آمدند. دیدند که ندارد آن زن مگر یک بز لاغری. پس آن زن گفت: این گوسفند را بدوشید و از شیر آن بخورید. پس ایشان بز را دوشیدند و از شیر آن آشامیدند و بعد فرمودند: آیا از خوردنی چیزی دارید؟ آن زن عرض کرد: ندارم مگر این بز را. یکی از شما آن را ذبح کند تا به جهت شما آن را بپزم .

آن دو بزرگوار آن بز را ذبح کردند و آن زن آن را بریان کرد و ایشان میل فرمودند و بعد خواب قیلوله کردند تا این که هوا سرد شد. بعد فرمودند به آن زن پیر: ما از طایفهٔ قریشیم؛ به این طرف می رویم. چون مراجعت نمودیم به سلامت بیا نزد ما تا به تو احسان نماییم.

بعد تشریف بردند. بعد از زمانی شوهر آن زن آمد و پرسید که کجاست بز ما؟ آن زن پیر حکایت را نقل نمود و آن مرد غیظ نمود و سر آن زن را شکست و گفت: بز مرا ذبح میکنی از برای جماعتی که


1) تسلية المجالس: 103/2؛ مقتل الحسین خوارزمی: 153/1 .

2) کلمه «بغیة» از یکی از نسخ برداشته شده است؛ در بعضی از نسخ «بقیة» است.

نمی دانی که چه اشخاص اند و می گویی که از قریش اند؟!

پس زمان بسیاری نکشید تا این که ملجأ ساخت ایشان را حاجت به سوی مدینه. چون وارد مدینه شدند، حضرت امام حسن ایشان را دید، شناخت و فرمود به آن زن پیر: آیا مرا می شناسی؟ عرض کرد: نه.

پس آن جناب حکایت بز را نقل کرد. آن زن گفت: پدر و مادرم فدای تو باد! تو آن شخصی؟ حضرت فرمود: بلی؛ آیا ملاقات نمودهای آن رفیقی که با من بود؟ عرض کرد: نه.

پس آن حضرت امر فرمود که از گوسفند صدقه، هزار گوسفند به جهت آن زن خریدند و هزار اشرفی نیز به او عطا فرمود و به شخصی گفت که این زن را به نزد حسین ببر. چون به خدمت آن حضرت رسید، آن جناب سؤال فرمود از عطای برادرش؛ پس او نیز هزار گوسفند و هزار اشرفی به او داد. (1)

و در بعضی از کتب معتبره مروی است (2)که در شهر موصل طبیبی بود مروانی و همیشه در خدمت معاویه به سر می برد در زمان خلافت حضرت امام حسین. آن طبیب می گفت: امام زمان، يزيد بن معاويه است. و درویشی در همسایگی آن طبیب بود و از جمله شیعیان و محب اهل بيت علیهم السلام بود و می گفت: امام زمان، حسین بن علی است.

روزی درویش به آن طبیب گفت که اعتقاد به یزید پلید مدار که او فاسق و فاجر و ظالم و عاصی است و پدرش معاویه و جدش ابوسفیان نیز از اهل ظلم و شقاوت اند. و امام زمان، حسین بن علی است که به جمیع صفات حمیده موصوف است و کمترین صفات او آن است که مال او وقف محتاجان و یتیمان و بیوه زنان است. ویزید بن معاویه به این صفات موصوف نیست.

طبیب این سخن را قبول نکرد؛ اما در دل خود گفت: من قول این درویش را امتحان می کنم؛ اگر در این باب صادق باشد، من نیز شیعه وی خواهم شد.

و در همسایگی آن طبیب، زن بیوه بود و یک پسر یتیمی داشت. بعد از چند روز آن زن بیمار شد. پسر خود را نزد طبیب فرستاد که فلان مرض دارم؛ علاج فرما ای طبیب!

گفت: ای پسر! مادر تو را جگر اسبی نافع است. آن یتیم گفت: من اسب از کجا آورم؟ طبیب گفت: پیش حسین بن علی برو و از او طلب نما.

و مدعای طبیب آن بود که کرم و خلق و رحمی که لازمه امام است، ببیند که در امام حسین


1) ر.ک: کشف الغمه: 559/1؛ مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 16/4؛ بحار الأنوار: 348/43.

2) در بالای این جمله در یکی از نسخ نوشته شده: «تحفة المجالس».

موجود است یا نه. یتیم در خانه امام حسین آمد و احوال مادر و قول حکیم را نقل کرد. آن حضرت فرمود تا یک اسب از طویله بیرون آوردند و کشتند و جگرش را به یتیم دادند. آن یتیم آن جگر اسب را نزد طبیب آورد. طبیب گفت: اسب چه رنگ بود؟ یتیم گفت: فلان رنگ که تو گفتی. طبیب گفت: آن رنگ اسب، جگرش خوب نیست؛ فلان رنگ می باید. نوبت دیگر به خدمت آن جناب رو.

یتیم به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد که طبیب می گوید: این رنگ اسب، جگرش خوب نیست؛ فلان رنگ می باید. حضرت فرمود تا اسب دیگری را سر بریدند و جگرش را به یتیم داد و یتیم آن را نزد طبیب آورد. باز طبیب گفت که این نوع اسب جگرش خوب نیست؛ فلان رنگ می باید. نوبت دیگر به خدمت امام حسین رو.

باز یتیم به خدمت آن حضرت آمد تا آن که پنج نوبت تمام شد و هر نوبت حضرت اسبی را به جهت آن طفل می کشت و جگر آن را به طفل می داد. چون طبیب حسن خلق و کرم و رحم آن حضرت را مشاهده کرد، برخاست و به در خانه حضرت امام حسین آمد و از ملازمان آن حضرت سؤال کرد که مرا به طویله آن جناب برید. ملازمان، طبیب را به طویله بردند. طبیب نگاه کرد، پنج اسب سربریده ای در آن موضع مشاهده نمود. پرسید که چرا اسب ها را سر بریده اید؟ گفتند: برای خاطر یک یتیمی که مادر او را به گفته طبیب معالجه کنند.

پس طبیب به در خانه آن حضرت نشست تا آن که آن حضرت بیرون آمد. طبیب برخاست و پای مبارک آن حضرت را بوسه می داد و عذرخواهی می نمود و از شیعیان خالص آن حضرت شد. امام حسین فرمود: سبب اخلاص و اعتقاد تو چه بود؟

احوال يتيم و امتحان خود را به عرض آن حضرت رسانید. حضرت فرمود: بیا تو را چیز دیگر بنمایم که زیاد بر این باشد.

پس حضرت دست دعا برداشت و عرض کرد: خدایا! به جهت رضای تو و دوستان تو این اسب ها را کشته ام و تو قادری که این ها را زنده گردانی. اگر خاندان ما نزد تو قدری و منزلتی هست، به حق جدم محمد مصطفی و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمه زهراء که این اسب ها را زنده گردان.

حضرت هنوز دعای خود را تمام نکرده بود که هر پنج اسب زنده شدند و برخاستند. (1)

و از صولی مروی است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که سخنی در میانه حضرت امام حسین علیه السلام و محمد بن الحنفيه واقع شد که منشأ کدورت شد. محمد بن الحنفیه به خدمت آن


1) تحفة المجالس: 188 مقصد 5 معجزه 2.

حضرت نوشت: ای برادر من! پدر من و تو علی است و به این جهت، زیادتی با یکدیگر نداریم. و مادر تو فاطمه دختر رسول خداست که اگر روی زمین پر از طلا باشد و ملک مادر من باشد، هر آینه مقابله نمی تواند نمود به مادر تو. چون نوشته مرا خواندی، به نزد من بیا تا مرا رضا کنی؛ به درستی که تو سزاوارتری به فضل از من. والسلام عليك ورحمة الله وبركاته.

پس آن حضرت تشریف بردند به نزد محمد بن الحنفیه و بعد از آن، دیگر در میان ایشان سخنی که منشأ کدورت شود، واقع نشد. (1)

و از کتاب مناقب از ابن ابی عمیر مروی است که او گفت: حسین بن علی علیهما السلام بیست [و] پنج مرتبه پیاده حج کردند و شترها را می کشیدند با او. (2)

و شیخ مفید از طریق مخالفان روایت کرده است که امام حسن و امام حسین علیهما السلام در راه حج پیاده می رفتند و هر که ایشان را می دید، خود را به زیر می افکند و پیاده می شد.

پس بر بعضی از مردم گران آمد و گفتند به سعد بن ابی وقاص که بر ما دشوار است پیاده رفتن و راضی نمی توانیم شد که سوار شویم و این دو بزرگوار پیاده می روند.

پس سعد این را به امام حسن عرض کرد و از ایشان التماس کرد که سوار شوند. حضرت فرمود که ما نذر کرده ایم که پیاده برویم؛ سوار نمی شویم ولیکن از راه دور می رویم که بر مردم دشوار نباشد. (3)

و از کتاب دلائل که تصنیف عبدالله بن جعفر حمیری است، مروی است که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که حسین بن علی علیهما السلام در یک سالی تشریف می بردند به مکه معظمه که در اثناء راه، قدم های آن حضرت ورم کرد. بعضی از موالی آن جناب عرض کردند: سوار شوید تا این که این ورم فرو نشیند. حضرت فرمود: نه؛ چون به منزل برسیم سیاهی به نزد تو می آید و با او روغنی هست، آن را بخر از او و مماکسه در قیمت آن مکن.

عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد! پیش روی ما منزلی نیست که احدی در آن باشد که بفروشد این دوا را! حضرت فرمود: «بلی؛ پیش روی تو قریب به منزل چنین خواهد شد.» چون به قرار یک میل راه رفتیم، دیدیم که سیاهی پیدا شد. حضرت فرمود: این همان سیاه است که گفتم برو و از او روغن بگیر.


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 66/4؛ بحار الانوار: 191/44.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 69/4؛ بحار الانوار: 192/44 نام راوی «ابو عمیر عبدالله بن عبید» است.

3) الإرشاد : 128/2؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 399/3؛ بحار الانوار: 276/43 ح46.

من رفتم و از او روغن گرفتم و ثمن آن را دادم. غلام سیاه گفت: این روغن را برای که می خواهی؟ گفتم: از برای حسین بن علی. پس گفت: مرا به نزد او بر.

چون به خدمت آن حضرت رسید، عرض کرد: یا بن رسول الله! من دوست توام، از برای روغن پول نمی خواهم؛ ولکن از حق تعالی بخواهید که به من فرزند ذکور سوی ای کرامت فرماید که دوست دارد شما اهل بیت را؛ به درستی که من وا گذاشتم زوجه خود را در حالت فارغ شدن.

حضرت فرمود: برو به منزل خود که حق تعالی به تو فرزند ذکور سوی کرامت فرموده است.

پس آن سیاه بعد از زمانی مراجعت کرد و دعای خیری به جهت حضرت کرد به متولد شدن پسر. و آن حضرت پاهای خود را به آن روغن مالید و از مکان خود برنخاست تا این که آن ورم زایل شد. (1)

و از کتاب مناقب مروی است که وقتی در مدینه میان حضرت امام حسین علیه السلام و ولید بن عقبه که حاکم مدینه بود، منازعه شد در خصوص مزرعه ای. حضرت، عمامه ولید را از سرش برداشت و بر گردنش پیچید. مروان گفت: به خدا سوگند که هرگز ندیده ام که مردی بر حاکم چنین جرئتی بکند!

ولید گفت: به خدا سوگند که این حرف را نزدی به جهت غضب نمودن تو از برای من؛ ولکن تو حسد ورزیدی بر حلمی که من کردم نسبت به او و مزرعه مال اوست.

حضرت فرمود: مزرعه از برای تو می باشد، ای ولید و از جا برخاست. (2)

و از کتاب منتخب مروی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله با اصحاب خود به ضیافت شخصی می رفتند که نظر حضرت رسول بر حضرت امام حسین علیه السلام افتاد که با اطفال بازی می کرد. رسول خدا پیش آمد که او را بگیرد، آن حضرت به این طرف و آن طرف می گریخت و رسول خدا از متعاقب سر او می رفت و با او مضاحکه می کرد تا این که او را گرفت. پس، از یک دست پشت سر او را گرفت و از دست دیگر ذقن او را؛ و دهان مبارک خود را بر دهان مبارک آن حضرت گذاشت و بوسید. بعد فرمود:

حسین از من است و من از حسینم. خدا دوست دارد کسی را که حسین را دوست دارد. حسین، سبطی است از اسباط. (3)

وايضاً از منتخب مروی است که حسن و حسین علیهما السلام بودند که می آمدند به خدمت رسول خدا و آن حضرت در نماز مشغول بودند؛ پس می جستند بر دوش آن حضرت. اگر کسی ایشان را نهی


1) فرج المهموم: 226 از دلائل؛ بحار الانوار: 185/44 ح 13.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 68/4؛ بحار الانوار: 191/44 باب 26 ح 4.

3) المنتخب: 1/ 108 مجلس 6 باب 1 .

می کرد، حضرت رسول به دست اشاره می فرمود: «دعوهما» یعنی: واگذارید ایشان را به حال خود.

و چون از نماز فارغ می شد، ایشان را در بر می گرفت و می فرمود: کسی که مرا دوست دارد، باید دوست داشته باشد ایشان را. (1)

و از کتاب منتخب از ام ایمن روایت کرده است که گفت: روزی رفتم به زیارت سید و مولاة خود، فاطمه زهراء علیها السلام. و آن روز بسیار گرم بود و فصل تابستان بود.

چون به در خانه آن معصومه رسیدم، در را بسته یافتم و از شکاف در نگاه کردم، دیدم که حضرت فاطمه خوابیده است نزد آسیا و دیدم آسیا بی گرداننده می گردد و گندم آرد می کند. و حضرت امام حسین علیه السلام نیز در گهواره خوابیده است در جانب آن حضرت و گهواره می گردد، بی آن که کسی او را بگرداند. و کفی دیدم نزدیک کف آن حضرت که تسبیح خدا می کرد. من تعجب کردم.

پس به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رفتم و سلام کردم و عرض کردم: یا رسول الله! چیز عجبی دیدم که هرگز مثل آن را ندیده بودم! فرمود: چه چیز دیدی، ای ام ایمن!

من قضیه را به خدمت آن حضرت عرض کردم. حضرت فرمود: ای ام ایمن! بدان که فاطمه زهراء روزه بود و بسیار خسته شده بود و گرسنه بود و زمان تابستان نیز بود. پس حق تعالی خواب را بر او مسلط کرد و خوابید. پس پاک و منزه می دانم خداوندی را که نمی خوابد. پس در آن وقت حق تعالی ملکی را موکل کرد که آسیا بکشد به جهت قوت عیال او. و ملک دیگری را فرستاد که گهواره حسین را بجنباند، مبادا فاطمه را از خواب بیدار کند. و ملک دیگری را فرستاد که قریب به کف فاطمه تسبیح کند حق تعالی را و ثواب آن از برای فاطمه باشد؛ زیرا که فاطمه سستی نورزیده است از ذکر خدا. پس اگر بخوابد، قرار می دهد حق تعالی ثواب تسبیح آن ملک را به جهت او.

عرض کردم: یا رسول الله! آن که آسیا می گردانید، که بود؟ و آن که گهواره حسین را می جنبانید و ذکر خواب می نمود، که بود؟ و آن که تسبیح می گفت، که بود؟

پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم تبسم نمود و فرمود: اما ملکی که آسیا را می گردانید جبرئیل بود. و اما ملکی که گهوارۀ حسین را می جنبانید میکائیل بود. و اما ملکی که تسبیح می گفت اسرافیل بود. (2)

و از مناقب ابن شهر آشوب مروی است که روزی جبرئیل نازل شد؛ دید که حضرت فاطمه علیها السلام خوابیده است و حضرت امام حسین علیه السلام اضطراب می کند، چنانکه عادت اطفال است نسبت به


1) المنتخب: 112/1 مجلس 6 باب 2.

2) المنتخب: 240/2 مجلس باب 3.

مادرهای خود. پس جبرئیل نشست و تسلی می داد آن حضرت را از گریه کردن، تا این که حضرت فاطمه علیها السلام بیدار شد.

و حضرت رسول خبر داد حضرت فاطمه را به این حکایت. (1)

و در منتخب روایت کرده است که فخر نمود اسرافیل بر جبرئیل و گفت: من از حمله عرشم و صاحب صور و نفخه ام و من اقرب ملائکه ام به ذی الجلال. جبرئیل گفت: من بهترم از تو. اسرافیل گفت: به چه سبب؟ جبرئیل گفت: به سبب این که منم امین خدا بروحی او و منم صاحب کسوف و خسوف و زلزله ها و رسالت ها.

پس مخاصمه خود را به حق تعالی عرض کردند. در جواب فرمود که ساکت شوید! به عزت و جلال خودم سوگند، به تحقیق که آفریده ام اشخاصی را که بهترند از شما. نظر نمایید به ساق عرش. چون نظر کردند دیدند که نوشته شده است :

لا إله إلا الله محمد رسول الله على وفاطمة والحسن والحسين، بهترین خلق خدا می باشند.

پس جبرئیل عرض کرد: به حق ایشان بر تو که مرا خادم ایشان گردانی. حق تعالی فرمود: چنین باشد. پس فخر نمود جبرئیل بر همۀ ملائکه که گردیده است خادم ایشان و گفت:

کیست مثل من؟! و حال آن که منم خادم آل محمد

پس ملائکه نتوانستند که مفاخرت نمایند بر جبرئیل. (2)

و از نصوص المعجزات مسنداً از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام روایت کرده است که وقتی امام حسن و امام حسین علیهما السلام به جهت قضای حاجت به نخلستانی رفتند و هر یک پشت را به جانب دیگری گردانیدند که مشغول قضای حاجت شوند. پس حق تعالی دیواری در میان ایشان احداث فرمود که بپوشاند ایشان را از یکدیگر. و چون فارغ شدند، دیوار از میان برخاست و چشمه آبی ظاهر شد و از آن آب، آن قدری که می خواستند استعمال کردند و وضو ساختند. بعد روانه شدند.

پس در اثنای راه فظ غلیظ که کنایه از عمر است برایشان برخورد و گفت: از دشمنان خود نمی ترسید؟! از کجا می آیید؟ فرمودند: می آییم از تخلی.

چون عمر ایشان را تنها یافت خواست که ایشان را هلاک کند، پس صدایی شنید که ای


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 75/4؛ بحار الانوار: 297/43 و 188/44.

2) المنتخب: 2/ 285 مجلس 3 باب 3.

شیطان! می خواهی با دو فرزند محمد دشمنی کنی؟! و دیروز با مادر ایشان کردی آن اذیت هایی را که می دانی و بدعت ها احداث کردی در دین خدا و از راه خدا اعراض کردی .

و حضرت امام حسین علیه السلام نیز سخنان درشت به او گفت. پس عمر دست خود را بلند نمود که سیلی بر روی امام حسین زند که حق تعالی دستش را تا منکب خشک کرد. پس خواست که با دست چپ سیلی زند که دست چپ او نیز تا منکب خشک شد.

پس مثلی است مشهور: «عجز است حال سگ صفتان، وقت احتیاج» شروع نمود به عجز، و عرض کرد: سؤال می کنم به حق پدر شما وجد شما که دعا کنید که حق تعالی مرا رها کند و دست مرا روان گرداند. پس حضرت امام حسین علیه السلام گفت: خداوندا! او را از این بلیه رها کن و این را عبرتی گردان برای او و حجتی گردان بر او.

پس حق تعالی دست او را روان کرد. پس عمر پیشروی ایشان روانه شد تا به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدند و با آن حضرت شروع نمود به مخاصمه کردن و گفت: این ها را کجا به خفیه فرستاده بودی که اخبار را به تو رسانند؟!

و این واقعه چند روز قلیلی از بیعت سقیفه بود. حضرت فرمود: رفته بودند به جهت تخلی. پس یکی از منافقین که حاضر بودند، ردای حضرت را کشید تا آن که آن ردا شق شد. حضرت امام حسین علیه السلام به آن مرد منافق گفت: «خدا تو را از دنیا بیرون نبرد تا آنکه قرمساقی کنی در اهل و اولادت» و آخر چنین شد که آن مرد دختر خود را برای مردی از اهل عراق برد.

چون حسنین به خانه درآمدند، حضرت امام حسین با امام حسن گفت: شنیدم از جدم که می فرمود که مثل شما، مثل یونس است که خدا او را از شکم ماهی نجات داد و بر زمین انداخت و درخت کدو برای او رویانید و چشمه آبی در زیر درخت جاری کرد و حضرت یونس از کدو می خورد و از چشمه آب می آشامید.

و شنیدم از جدم که فرمود: اما چشمه از برای شما ظاهر میشود و اما کدو، چون به آن محتاج نیستید، ظاهر نخواهد شد. و حق تعالی در باب یونس می فرماید که «فرستادیم او را به سوی صد هزار یا بیشتر؛ پس ایمان آوردند. پس ایشان را برخوردار گردانیم تا وقت معين.» (1)و ما احتیاج به درخت کدو نداشتیم و خدا دانست که به چشمه آب محتاجیم؛ پس چشمه از برای ما بیرون آورد. و بعد از این، خدا ما را می فرستد به سوی اکثر از قوم یونس؛ پس کافر می گردند. و مهلت خواهد داد ایشان را که از دنیا برخوردار شوند تا وقتی که عذاب خدا ایشان را بگیرد.


1) (وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزيدُونَ فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إلى حين) سوره مبارکه صافات آیه های 147 و 148.

پس حضرت امام حسن علیه السلام نیز فرمود که من از جد خود چنین شنیدم. (1)

و در کتاب مناقب از محمد بن سایب روایت کرده است که روزی مروان بن الحکم به حضرت امام حسین علیه السلام گفت: اگر نبود فخر شما به فاطمه، به چه چیز بودید که فخر می کردید بر ما؟!

پس آن حضرت جست و بود آن جناب، شدید القبضه و گرفت حلق مروان را و فشرد آن را و عمامه او را بر گردنش پیچید تا آن که مدهوش گردید. بعد او را واگذاشت و رو نمود بر جماعتی از قریش و فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم که تصدیق نمایید مرا اگر راست می گویم؛ آیا می دانید به درستی که در زمین، دو حبیبی بوده باشد که محبوب تر بوده باشد نزد رسول خدا از من و برادرم یا آن که بر روی زمین، پسر دختر پیغمبری باشد غیر من و غیر از برادرم؟

گفتند: نه. فرمود که من نمی دانم ملعون پسر ملعونی غیر از این و پدرش که رانده رسول خدا بود. به خدا سوگند که در میانه جابرسا و جابلقا که یکی در باب مشرق است و دیگری در باب مغرب، دو مردی نیست از اشخاصی که اسلام را بر خود بسته اند، دشمن تر باشند به خدا و رسول او و اهل بیت رسول او. از تو و پدرت. و علامت صدق قول من در تو این است که تو اگر غضب کنی، رداء تو از دوش های تو می افتد.

راوی می گوید: به خدا سوگند که مروان از مجلس خود برنخاست تا این که غضب نمود و ردای او از دوشش افتاد. (2)

و از مناقب از محاسن برقی روایت کرده است که روزی عمرو بن عاص به حضرت امام حسین علیه السلام گفت: سبب چیست که اولاد ما بیشترند از اولاد شما؟ حضرت فرمود:

بغاث الطير أكثرها فراخا / وأمّ الصقر مقلاة نزور

یعنی: مرغ های ضعیف لاغر، ولد آنها بسیار است. و مرغی که از او باز شکارکننده متولد می شود، کم ولد می باشد.

پس عمرو بن عاص گفت: سبب چیست که شارب های ما زودتر سفید می شود از شارب های شما؟ حضرت فرمود که دهان زنان شما بدبو و گندیده است. چون یکی از شما نزدیکی کند به ایشان ایشان، مبالغه می کنند در بوسیدن روی او و بوی دهان او تأثیر می کند در روی آن مرد؛ به این سبب شارب او سفید می شود.

عمرو بن عاص گفت: سبب چیست که ریش های شما بیشتر است از ریش های ما! حضرت فرمود:


1) تظلم الزهراء علیها السلام : 48 از نصوص المعجزات و بحار الانوار؛ الخرائج والجرائح: 845/2؛ بحار الانوار: 273/43 40؛ ر.ک: اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات: 23/4 فصل 4 16.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 51/4 مختصراً؛ الاحتجاج : 299/2؛ بحار الانوار: 44/ 206 از مناقب واحتجاج.

(وَالْبَلَدُ الطَّيبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِي خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلا نَكِداً) (1)

یعنی بلد پاکیزه بیرون می آید گیاه آن به اذن پروردگار آن و بلد خبیث بیرون نمی آید از آن، گیاه، مگر شیء قلیلی.

پس معاویه به عمرو بن عاص گفت: به حق من بر تو که ساکت شوی؛ به درستی که او پسر علی بن ابی طالب است. پس حضرت فرمود:

إن عادت العقرب عدنا لها / وكانت النعل لها حاضرة

یعنی اگر عقرب معاودت نمود، ما نیز معاودت می نماییم. و حاضر است آن نعلینی که بر سر او زنیم.

قد علم العقرب واستيقنت / ليس لها دنيا ولا آخرة

یعنی: به تحقیق که دانسته است عقرب و یقین کرده است که نیست از برای او دنیا و نه آخرت. (2)

از منتخب از ابی سلمه مروی است که وقتی حج نمودم با عمر بن الخطاب. چون به ابطح رسیدیم، دیدیم که اعرابی به نزد ما آمد و از عمر سؤال کرد که من از منزل خود بیرون آمدم به قصد حج و احرام بستم و بعد از احرام برخوردم به تخم نعامه (3)و آن را برداشتم و بریان کردم و خوردم؛ پس چه چیز واجب است بر من؟

عمر گفت: «الآن که چیزی در نظرم نیست؛ بنشین، شاید حق تعالی فرجی بخشد به حضور بعضی از اصحاب محمد صلی الله علیه وآله». که ناگاه امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و از متعاقب او حضرت امام حسين علیه السلام. پس عمر گفت: ای اعرابی! این است علی بن ابی طالب. برو و از او سؤال نما مسئله خود را. پس اعرابی برخاست و از آن حضرت آن مسئله را سؤال نمود. حضرت فرمود: سؤال نما از این پسری که نزد توست یعنی: حسین علیه السلام.

پس اعرابی گفت: هر یکی از شما مرا حواله می کند بر دیگری! مردم گفتند: و یحک! این است فرزند رسول خدا؛ سؤال کن مسئلۀ خود را از او. پس اعرابی عرض کرد: یابن رسول الله! من از خانه خود بیرون آمدم به قصد حج و احرام بستم و تا آخر قصه را ذکر نمود.

پس آن حضرت فرمود: آیا شتر داری؟ عرض کرد: بلی. فرمود: به عدد تخم هایی که شکسته ای، شتر ماده سوا کن و بزن آنها را به شتر نر و آنچه متولد شد از آن شترهای ماده، آن ها را هدی بیت الله

الحرام قرار ده.


1) سوره مباركه اعراف: آیه 58 .

2) مناقب آل أبی طالب علیهم السلام : 67/4؛ بحار الانوار: 209/44 باب 27 ح 5.

3) شتر مرغ

پس عمر عرض كرد: «يا حسين! النوق يزلقن» یعنی: ای حسین! شترهای ماده، گاه است که سقط کنند ولد را! حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: «يا عمر! إن البيض يمرقن» یعنی: ای عمر! تخم ها گاه است که فاسد شوند.

عمر عرض کرد: راست گفتی و خوب جواب فرمودی. پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برخاست و حضرت امام حسین علیه السلام را بر سینه خود چسبانید و فرمود:

(ذُريَّةٌ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (1)

و از کتاب مناقب از عبدالملک بن عمیر و حاکم و عباس مروی است که ایشان گفتند: خواستگاری نمود حضرت امام حسن علیه السلام (2)دختر عثمان را، مروان گفت: او را تزویج می نمایم به عبد الله بن زبیر.

بعد از زمانی معاویه نوشت به مروان که عامل او بود در حجاز که خواستگاری نماید ام کلثوم دختر عبد الله بن جعفر را از برای یزید. پس مروان به نزد عبد الله بن جعفر آمد و کیفیت را عرض کرد. عبدالله فرمود که اختیار این دختر با من نیست؛ بلکه اختیار او در دست سید ما حسین است که خالوی اوست.

چون این خبر به آن حضرت رسید، فرمود: استخاره می نمایم با حق تعالی. و عرض کرد: خداوندا! توفیق ده از برای این دختر، کسی را که رضای توست از آل محمد.

چون مردم جمع شدند در مسجد رسول خدا، مروان آمد و نشست نزد آن حضرت و با او بودند از عظمای قوم و گفت: امیرالمؤمنین یعنی: معاویه مرا امر کرده است به خواستگاری نمودن این دختر و به این که قرار دهم مهر او را به قدری که پدر او خواهد، هر قدری که باشد؛ با صلح در میانهٔ بنی هاشم و بنی امیه و قضای دین او. و بدان که اشخاصی که از شما که غبطه برند به یزید، بیشترند از اشخاصی که غبطه برند بر شما. و عجب است که چگونه کسی طلب مهر می کند از یزید؟! و حال آن که یزید، کفو کسی است که به جهت او کفوی نیست و از روی یزید، طلب باران می کند ابر! پس جواب خوبی بگو ای ابوعبدالله !

پس آن حضرت گفت: «حمد مر خداوندی را که اختیار نمود ما را از برای نفس خود و راضی گردانیده ما را از برای دین خود» و برگزید ما را بر خلق خود تا این که رسانید کلام خود را به این که فرمود: ای مروان! کلام گفتی و شنیدیم آن را. اما قول تو: «مهر آن دختر به حکم پدر اوست، هر قدری


1) سوره مبارکه آل عمران: آیه 34 المنتخب: 43/1 مجلس 3 باب 1.

2) در نسخ «امام حسین علیه السلام» بوده که طبق مصدر و چنانچه در ادامه خواهد آمد، این گونه ثبت شد.

که بخواهد»؛ به جان خودم قسم که اگر ما ارادۀ مهر نماییم، از سنت رسول خدا در دخترها و زن های خود تجاوز نمی نماییم که چهار صد [و] هشتاد در هم بوده باشد.

و اما قول تو: «با قضای دین پدرش»؛ چه زمان بوده است که دین ماها را زنان ما می دادند؟!

و اما صلح در میان آن دو طائفه؛ ما قومی هستیم که دشمنی نموده ایم با شما از برای رضای خدا؛ مصالحه نمی کنیم با شما از برای دنیا. به جان خودم قسم که خویشی، نسبی عاجز است از این که منشأ صلح گردد؛ پس چگونه خویشی، سببی منشأ آن می شود؟!

و اما قول تو که عجب است از برای یزید که چگونه شخص، طلب مهر می نماید از او»؛ طلب مهر نمود کسی که بهتر است از یزید و از پدریزید و از جد یزید.

و اما قول عجب تو که «یزید کفو است از برای کسی که کفوی نیست از برای او»؛ پس کسی که کفو او بوده است پیش از این، امروز نیز کفو اوست.

و اما قول تو که «طلب باران می نماید ابر از روی او»؛ این از برای رسول خداست، نه او.

و اما قول تو در غبطه اشخاصی که غبطه می برند به او [ غبطه می برند به او ] اهل جهل و به ما اهل عقل.

بعد فرمود: شاهد باشید همۀ شماها که من تزویج کردم ام کلثوم دختر عبدالله بن جعفر را به پسر عم او قاسم بن محمد بن جعفر، به صداق چهارصد و هشتاد درهم. و بخشیدم به او مزرعه خود را که در مدینه دارم. یا فرمود: مزرعه خود را که در عقیق است که در هر سالی، هشت هزار اشرفی منفعت آن است. و این مبلغ، منشأ غنای ایشان خواهد بود، إن شاء الله .

پس رنگ روی مروان متغیر شد و گفت: این عذری بود که کردید ای بنی هاشم! ابا دارید شما مگر عداوت را! حضرت فرمود: خاطر داری خواستگاری نمودن امام حسن دختر عثمان را و کاری که کردی؟ پس از کجاست موضع گول دادن ای مروان؟!

بعد حضرت، دختر عثمان را گرفت. (1)

و از کتاب منتخب مروی است که زن فاحشه مشهور بود در مدینه و همسایه ای داشت که مواظب بود در ماتم داری حضرت امام حسین علیه السلام . و در یک روزی، مردان چندی در خانه او تعزیه داری می نمودند و مرثیه می خواندند و گریه می کردند و آن همسایه امر نمود که طعامی برای اهل تعزیه مهیا نمایند.

زن فاحشه، به جهت اخذ آتش، داخل خانه همسایه شد. دید که آتش خاموش شده است. پس


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 38/4؛ بحار الانوار: 207/44 باب 27 ح 4.

آن زن فاحشه ساعت طویلی بر آن آتش دمید تا این که دو دست او آزرده شد و اشک از دیده هایش جاری شد. چون آتش روشن شد، قلیلی از آن آتش برداشت و مراجعت نمود.

چون وقت ظهر در رسید و آن زمان، زمان تابستان بود و آن زن فاحشه را عادت قیلوله بود، ساعتی به خواب رفت. در عالم رؤیا دید که قیامت برپا شده است و زبانیهٔ جهنم او را به زنجیرهای آتشین می کشند به سوی آتش و می گویند: غضب نموده است حق تعالی بر تو و ما را امر نموده است که بیندازیم تو را در قعر جهنم.

و آن زن فاحشه هر چند طلب اغاثه می کند، کسی به فریاد او نمی رسد و طلب پناه دهنده می کند، کسی او را پناه نمی دهد. آن زن می گوید: به خدا سوگند، چون بر کنار جهنم رسیدم، دیدم مردی را که آمد و صیحه ای زد بر زبانیهٔ جهنم که: «خلوها!» یعنی: واگذارید او را.

دیدم زبانیه را که عرض کردند: یابن رسول الله! به چه سبب او را واگذاریم؟ آن حضرت فرمود: این زن فاحشه امروز وارد شد بر قومی که عزای مرا بر پا نموده بودند و آتش طعام ایشان خاموش شده بود. این زن آن آتش را روشن نمود.

پس آن زبانیه گفتند: کرامتی است از برای تو، ای فرزند شفاعت کننده و فرزند ساقی حوض کوثر!

پس من عرض کردم به آن شخص: تو کیستی که حق تعالی منت گذاشت بر من به سبب تو؟ «قال أنا الحسين بن علي» يعنى: فرمود: منم حسین بن علی علیهما السلام .

پس من از خواب بیدار شدم و رفتم به سوی مجلس تعزیه آن همسایه، قبل از این که متفرق شوند و خواب خود را به جهت ایشان نقل کردم. ایشان تعجب نمودند و صدا به گریه و فغان بلند نمودند و من توبه نمودم از دست ایشان، از فعل قبیحی که می کردم. (1)


1) المنتخب: 204/1 مجلس 10 باب 2.

فصل هشتم : در ذکر حدیث کعب و بشار و خواب هند و غیر آن از اخبار مورثه بکاء

علی بن محمد شفیع در مقدمه کتاب محترق الفؤاد ذکر نموده است که من در اوائل جوانی که به سن بیست و دو سال رسیده بودم، ناخوش شدم و مرض من به طول انجامید؛ به نحوی که اطباء از من دست کشیدند و اقرباء مأیوس شدند و من مدهوش بودم.

و در عالم بیهوشی دیدم که حضرت امیرالمؤمنین با فاطمه زهراء علیهما السلام تشریف آوردند و من مسائل چندی از حضرت امیرالمؤمنین سؤال نمودم و به جواب آنها فایز گشتم. بعد آن حضرت فرمود: ما آمده ایم به سوی تو از برای شفادادن تو.

و از جمله مسائلی که سؤال نمودم از آن حضرت، واقعه کربلا بود. همین که سؤال از واقعه کربلا کردم، حضرت فاطمه علیها السلام مبادرت ورزید در جواب و به فارسی به من فرمود:

ماتم حسین مرا به پای دار که به عدد هر اشکی که از چشم ایشان بر می آوری یا برمی آید. خدا هفتاد پشت تو را می آمرزد.

مؤلف آن کتاب می گوید: به جان خودم قسم چون این کلمات را از آن حضرت شنیدم، دامن خود را بر کمر زدم از برای تألیف کتابی که مشتمل باشد بر بعضی از ستم هایی که صادر شده است از این امت میشومه بر حسین شهید و ذرية مظلومة او و جمع نمودم مردم را در هر سال طائفه ای بعد از طائفه ای و این وقائع موحشۀ مولمه را برای ایشان خواندم و اشک های ایشان جاری شد بر خدود منوّره ایشان. (1)

و در منتخب از کعب الأحبار مروی است در زمانی که اسلام آورد در زمان عمر بن الخطاب و مردم


1) متأسفانه به کتاب مذکور دست نیافتیم .

از او سؤال می کردند از فتنه هایی که ظاهر میشود در آخرالزمان و کعب به جهت ایشان نقل می نمود از انواع خبرها و فتنه هایی که ظاهر می شود در عالم، پس گفت: از همه فتنه ها عظیم تر و از همه مصیبت ها شدیدتر که فراموش نمی شود ابد الأبدین، مصیبت حسین علیه السلام است. و این است آن فسادی که حق تعالی در قرآن فرموده است:

(ظهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرَ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ) (1)

یعنی: ظاهر شده است فساد در بر و بحر عالم، به سبب آنچه کسب نموده است دست های مردمان.

و فتح شد فساد، به قتل هابیل بن آدم و ختم شد به قتل حسین علیه السلام . مگر نمی دانید که در روز قتل آن حضرت، درهای آسمان گشوده خواهد شد و اذن داده می شود آسمان به گریستن بر آن حضرت، پس آسمان خون گریه می کند؟! و چون ببینید که سرخی در آسمان بلند شد، بدانید که آسمان بر حسین می گرید.

پس گفتند: ای کعب! چرا آسمان بر کشتن پیغمبران خون گریه نکرد و بر کشتن آن حضرت می گرید؟ گفت: وای بر شما! کشتن حسین امری است عظیم. و به درستی که او فرزند سید مرسلین است و به درستی که او کشته می شود از روی علانیه به جور و ستم و عدوان. و وصيت جد او رسول خدا را در حق او محافظت نخواهند نمود و حال آن که حسین از آب دهان او تربیت یافته است و پاره تن اوست و او را ذبح می کنند در زمین کربلا .

قسم به آن خداوندی که نفس کعب درید قدرت اوست که البته می گریند بر آن حضرت، گروهی از ملائکه در آسمان های هفتگانه که قطع نمی شود گریه ایشان بر او تا آخر روزگار. و آن بقعه ای که آن حضرت در آن مدفون می شود بهترین بقعه هاست. و نیست هیچ پیغمبری مگر این که به زیارت آن بقعه می آید و بر مصیبت آن حضرت می گرید و هر روز از ملائکه و جن و انس به زیارت آن بقعه می روند. چون شب جمعه می شود نود هزار ملک به زیارت آن مکان شریف نازل می شوند و گریه می کنند برای مصیبت آن حضرت و فضیلت او را ذکر می نمایند.

و آن حضرت را در آسمان حسین مذبوح می نامند و در زمین ابو عبد الله مقتول می نامند و در دریاها فرزند منور مظلوم می نامند. و در روز شهادت آن حضرت، آفتاب خواهد گرفت و در شب آن، ماه خواهد گرفت و تا سه روز جهان در نظر مردم تاریک خواهد بود و آسمان خون خواهد گریست و کوه ها از هم خواهند پاشید و دریاها به خروش خواهند آمد. و اگر باقی نمی ماند ذریه او و جمعی از


1) سورة مباركة روم آیه 41.

شیعیان او که مطالبه خواهند نمود خون او را و قاتل او را خواهند گرفت، هرآینه خدا آتش از آسمان بر مردم می بارانید و می سوزانید زمین و با هرچه در آن است.

بعد کعب گفت: ای قوم! گویا تعجب می کنید از آنچه من در باب حسین می گویم! به درستی که حق تعالی وا نگذاشت چیزی از امور گذشته و آینده، از اول روزگار تا آخر آن مگر این که بیان نمود آنها را از برای موسی علیه السلام. و هر بنده [ای] که مخلوق شده و می شود، همه را در عالم ذر به حضرت آدم نمود. و چون این امت را به او نمود و حضرت آدم نظر نمود به این امت و اختلاف ایشان و تکالب ایشان را بر این دنیای دنیه، عرض کرد: ای پروردگار من! در امت پیغمبر آخرالزمان که بهترین امت ها هستند، چرا آنقدر اختلاف و تکالب بر این دنیا به هم رسیده است؟!

حق تعالی فرمود: ای آدم! چون ایشان اختلاف کردند، دل های ایشان مختلف گردید. و زود باشد که ایشان فسادی در روی زمین ظاهر سازند مانند فساد قابیل که هابیل را به قتل آورد؛ و ایشان خواهند کشت فرزند حبیب من محمد مصطفی را.

پس حق تعالی نمود به حضرت آدم زمین قتلگاه حضرت امام حسین را و موضعی را که آن حضرت را در آن موضع شهید کنند و جستن امت جد او بر او و دور او را احاطه نمودن. پس چون آدم ملاحظه نمود، دید که همۀ ایشان روسیاه می باشند. پس گفت: خداوندا! تو انتقام خود را از ایشان بکش، چنانچه فرزند پیغمبر بزرگوار تو را شهید کردند. بر او باد بهترین صلات و سلام. (1)

و در کتاب امالی صدوق از سالم بن ابی جعده روایت کرده است که شنیدم از کعب الاحبار که می گفت: در کتاب ما نوشته شده است که مردی از اولاد محمد رسول خدا صلى الله عليه وسلم کشته خواهد شد و عرق دوات اصحاب او خشک نخواهد شد که داخل بهشت خواهند شد و معانقه می نمایند با حورالعین.

پس حضرت امام حسن علیه السلام گذشت. گفتیم: آن مرد این است؟ گفت: نه. پس حضرت امام حسین علیه السلام گذشت. گفتیم: آن شخص این است؟ گفت: بلی. (2)

و در كامل الزيارة مسنداً از علی بن صاعد روایت کرده است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمودند که جغد در زمان جدم رسول خدا در خانه ها مأوی می گرفت و با مردم مأنوس بود و چون طعام می خوردند، پرواز می کرد و فرود می آمد و در پیش روی ایشان و ایشان طعام پیش او می افکندند. و چون حسین بن علی علیهما السلام را شهید کردند، آن حیوان از بنی آدم رم کرد و از آبادانی بیرون رفت و در


1) المنتخب: 54/1 مجلس 3 باب 3.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 140 مجلس 29 ح 4؛ بحار الانوار: 224/44 باب30 ح2.

خرابه ها و کوهها و صحراها منزل گرفت و گفت: بد امّتی بودید شما که فرزند پیغمبر خود را کشتید و من ايمن نیستم از شما بر نفس خود. (1)

و در حدیث دیگر است: پس آن حیوان در روزها از اندوه و حزن بر مصیبت آن حضرت، روزه می باشد و آب و دانه نمی خورد و چون شب می شود ناله و نوحه بر حسین می کند تا صبح. (2)

و در كامل الزيارة از داود رقی روایت کرده است که من در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودم که آب طلبید. چون آشامید، دیدم که اشک از دیده های مبارکش روان شد. بعد به من فرمود: ای داود! خدا لعنت کند قاتل حسین را! پس نیست عبدی که بیاشامد آب را و آن حضرت را به خاطر آورد و لعنت نماید بر قاتل او مگر این که می نویسد حق تعالی در نامه عمل او صد هزار حسنه و محو می نماید از نامه سیئه او صد هزار گناه؛ بلند می گرداند از برای او صد هزار درجه و می باشد مثل کسی که صد هزار بنده در راه خدا آزاد کرده باشد و محشور می گرداند حق تعالی او را در روز قیامت با دل سرد تا حرارت قیامت بر او تأثیر نکند. (3)

و از کتاب بصائر مروی است که رسول خدا روزی با جمعی از اصحاب خود به راهی عبور فرمودند، دیدند که طفلان چندی در آن راه به بازی مشغول می باشند. پس آن حضرت نزد طفلی از آن اطفال نشست و شروع نمود در میان دو دیدۀ آن طفل را بوسیدن و به آن طفل ملاطفت نمودن. بعد او را در دامن خود نشانید و بسیار او را بوسید. و سبب آن را از آن حضرت پرسیدند. فرمود:

من روزی این طفل را ملاحظه نمودم که با حسین بازی می کرد و دیدم که خاک قدم های او را برمی داشت و بر رو و چشم های خود می مالید؛ پس من او را دوست دارم به اعتبار این که او دوست دارد فرزند من حسین را. و به تحقیق خبر داد مرا جبرئیل که این طفل از یاوران او خواهد بود در واقعه کربلا . (4)

و در منتخب از بشار بن عبد الله روایت کرده است که در زمانی که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در کوفه بود، من به خدمت آن حضرت رفتم. دیدم که طبقی از رطب نزد آن حضرت گذاشته اند و آن حضرت از آن رطب می خورد. پس فرمود به من: ای بشار! نزدیک بیا و از این خرماها با من بخور.


1) كامل الزيارات: 99 باب 31 ح 2 با مقداری حذف که ضرر به اصل مطلب نمی زند.

2) كامل الزيارات: 99 باب 31 ح 1.

3) كامل الزيارات: 106 باب 34 ح 1؛ الکافی: 391/6 ح 6؛ الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 142 مجلس 29 ح 7؛ جامع الاخبار: 177؛ روضة الواعظین: 170/1؛ وسائل الشیعه: 272/25؛ بحار الانوار: 303/44 ح 16.

4) تظلم الزهراء علیها السلام : 111 روى الفاضل من البصائر؛ بحار الانوار: 242/44 ح 36.

من گفتم: گوارا گرداند آن را خدا از برای شما و مرا فدای تو گرداند! پس فرمود: چرا نمی خوری؟ گفتم: من در هم عظیمی می باشم به سبب چیزی که الآن مشاهده نمودم از راهی که می آمدم و آن، دل مرا به درد آورده است و حزن مرا به هیجان آورده است.

پس حضرت فرمود: به حق من بر تو، که خبر ده مرا که چه چیز دیدی؟ پس گفتم: ای مولای من! دیدم ظالمی را که می زد زنی را و می برد او را به حبس و آن زن ندا می کرد و استغاثه می کرد به خدا و رسول او احدی از مردمان به فریاد او نرسیدند.

حضرت فرمود: چرا به او این ظلم را می کرد؟ گفتم: شنیدم از مردم می گفتند که این زن راه می رفت و در اثنای راه رفتن پای او لغزید به سبب سنگی که در اثنای راه بود، پس گفت: «لعن الله ظالميك يا فاطمة الزهراء!» یعنی: «خدا لعنت کند اشخاصی را که بر تو ظلم کرده اند، ای فاطمه زهراء!» و آن شخص که ملازم سلطان است، آن را شنید و به این سبب با او این نوع رفتار نمود.

بشار می گوید: همین که حضرت از من این کلمات را شنید، از اکل رطب دست کشید و محزون گردید و شروع به گریستن نمود و آن قدر گریه کرد که مندیل (1)و ریش مبارکش از آب دیده اش تر شد و فرمود: ناقص کردی بر من راحت مرا، ای بشار! برخیز با من تا برویم به مسجد سهله تا دعا کنیم و از خدا مسئلت نماییم در خلاص شدن این زن.

بعد به بعضی از اصحاب خود فرمود: برو به در خانه سلطان و از آنجا حرکت مکن تا این که خبر صحیحی برای من بیاوری. و اگر حادثه ای بر آن ضعیفه وارد آید، به نزد من بیاور هر کجا که باشم.

بشار می گوید: پس من در خدمت آن حضرت روانه شدم به جانب مسجد سهله. چون وارد مسجد شدیم، هر یک دو رکعت نماز کردیم از برای رضای خدا بعد آن حضرت دست های خود را به دعا برداشت و ابتهال نمود به سوی خداوند عالم به ثناء. بعد به سجده رفت و ساعتی در سجده بود. بعد سر از سجده برداشت و فرمود: الحمد لله! برخیز ای بشار! که آن زن رها شد از دست آن ظالم.

ما در اثنای راه بودیم که آن مردی که حضرت صادق فرستاده بود به در خانه سلطان به ما رسید. حضرت فرمود به او که چه خبر داری؟ عرض کرد که رها گردید آن زن از دست ظالم.

حضرت فرمود: چگونه خلاص شد؟ عرض کرد: من در در خانه سلطان ایستاده بودم که حاجبی بیرون آمد و آن را طلبید و سلطان به آن زن گفت: چه کلامی از تو صادر شد؟ آن زن گفت: پای من به سبب سنگی که در اثنای راه بود، لغزید. گفتم: «خدا لعنت کند ظلم کننده های تو را ای فاطمه زهراء!» پس به من کردند آن چیزی راکه می بینید.


1) دستمال.

پس سلطان دویست درهم به او داد و گفت: بگیر این مال را و سلطان را حلال کن. آن ضعیفه قبول نکرد و مراجعت نمود به منزل خود.

پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: ابا نمود آن ضعیفه از آن که بگیرد آن مال را و حال آن که آن ضعیفه به خدا سوگند که محتاج بود به آن مال. بعد آن جناب از جیب خود همیانی برآورد که در آن هفت اشرفی بود و غیر آن نبود و به من فرمود: ای بشار! برو به منزل آن ضعیفه و سلام مرا به او برسان و این اشرفی ها را به او بده.

بشار گفت: من رفتم به منزل آن ضعیفه و سلام آن حضرت را به او رسانیدم. آن ضعیفه گفت: تو را به خدا قسم می دهم که مولای من حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به من سلام رسانید؟! گفتم: بلی، قسم به خدا. که دفعه به سجده درآمد و ساعتی در سجده بود. بعد سر از سجده برداشت و فرمود: مولای من از برای من سلام رسانید؟ گفتم: بلی. باز به سجده شکر رفت، تا سه دفعه. بعد به او گفتم: ای کنیز خدا! بگیر آن چیزی را که سید من از برای تو فرستاده است و بشارت باد تو را به بهشت.

پس آن اشرفی ها را گرفت و شاد گردید و شکرگزاری آن حضرت را به عمل آورد و گفت: ای بشار! از آن حضرت سؤال نما که از حق تعالی بخواهد که از سر تقصیرات من درگذرد و مرا ببخشد.

بشار می گوید: پس من مراجعت کردم به خدمت آن حضرت رسیدم و آنچه گذشته بود به خدمت آن جناب عرض کردم. پس حضرت شروع نمود به گریه کردن و فرمود: خدایا! بیامرز او را. (1)

و از لیث بن سعید مروی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله روزی در نماز مشغول بودند در میان گروهی از اصحاب خود و حضرت امام حسین طفل صغیری بود و در نزدیکی آن حضرت نشسته بود. چون رسول خدا به سجده می رفت آن حضرت بر می خاست و بر پشت آن حضرت سوار می شد و پای خود را حرکت می داد و می گفت: حل حل!

و این کلامی است که عرب در راندن شتر می گوید. پس حضرت رسول طول می داد ذکر سجده را و چون می خواست که سر از سجده بردارد، دست مبارک خود را دراز میکرد و آن حضرت را به نرمی و مدارا بر می داشت از پشت خود بر پهلوی خود می نشانید. چون بار دیگر به سجده می رفت، باز حضرت امام حسین علیه السلام معاودت می نمود و بر پشت آن حضرت سوار می شد می گفت: حل حل! و پیوسته به این نحو رفتار میکرد تا این که رسول خدا از نماز فارغ شد.

و مرد یهودی در آنجا ایستاده بود و نظر می نمود به رفتاری که آن حضرت با جدش می کرد، پس


1) المنتخب: 1/ 44 مجلس 3 باب 1.

آن یهودی گفت: یا محمد! شما به طفل های خود رفتاری می کنید که ما چنین رفتار نمی کنیم! حضرت فرمود: اگر شما ایمان به خدا و رسول او آورده بودید، هرآینه رحم می کردید طفل های صغار را.

پس یهودی گفت: چه بسیار خوب است طریقه تو و چه بسیار نیکوست خلق تو! بعد، از دست آن حضرت مسلمان شد؛ چون ملاحظه نمود پاکیزگی اخلاق او را با جلالت قدر و منزلت او. (1)

و از منتخب از عبدالله بن عمر مروی است که گفت: دیدم رسول خدا را که خطبه می خواند بر منبر که ناگاه حضرت امام حسین علیه السلام از نزد مادرش آمد و آن جناب، طفل صغیری بود و در اثنای راه قدم نهاد بر دامن جامۀ خود که به رو درافتاد. همین که رسول خدا این حالت را ملاحظه نمود، به گریه درآمد و از منبر فرود آمد و آن جناب را به سینۀ خود چسبانید و از گریه او را تسکین داد و فرمود: خدا مقاتله نماید با شیطان؛ به درستی که ولد، فنته است یعنی: محل امتحان است. قسم به آن کسی که جان من درید قدرت اوست چون این فرزند من بر رو در افتاد، گویا دل من از جا کنده شد.

زیرا که آن حضرت رحیم القلب و سریع البکاء بود چنانچه خدا فرموده است: (وَكانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحيماً). (2)

و در منتخب از ابی السعادات روایت کرده است که روزی حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله از خانه عایشه بیرون آمد. چون به در خانه فاطمه زهراء رسید، صدای گریه حسین را شنید. فرمود که ای فاطمه! مگذار که حسین گریه کند، مگر نمی دانی که گریه او مرا به درد می آورد؟! بعد آن حضرت، امام حسین را برداشت و اشک دیده های مبارکش را پاک کرد و بوسید او را و به سینه خود چسبانید. (3)

مؤلف گوید: پس چگونه خواهد بود حال حضرت رسول خدا اگر ببیند او را بر روی ریگ های گرم که به خون آغشته باشد و از تشنگی جگرش کباب شده باشد و شمر بر سینه او نشسته باشد و اراده نموده باشد که سر او را از قفا جدا نماید؛ هر چند طلب فریاد رسی می کند، کسی به فریاد او نمی رسد و طلب پناه دهنده می کند، کسی او را پناه نمی دهد؟! فإنا لله وإنا إليه راجعون.

و این شهر آشوب روایت کرده است از طریق مخالفان که روزی حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله بر منبر صدای گریه حسن و حسین را شنید، پس بی تابانه از منبر به زیر آمد و رفت و ایشان را ساکت گردانید و برگشت و فرمود که از صدای گریه ایشان بی تاب شدم؛ گویا عقل از من برطرف شد.


1) ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 71/4؛ المنتخب: 84/1 مجلس 5 بابا؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 107.

2) سورة مباركة احزاب: آیه 43؛ اما احتمالاً منظور: (بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) سوره مبارکه توبه آیه 128 است. المنتخب: 85/1 مجلس 5 باب 1.

3) المنتخب: 85/1 مجلس 5 باب 1. و ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 71/4 .

و ايضاً از طریق ایشان روایت کرده است که روزی حضرت رسول بر منبر بود که حسنین به مسجد درآمدند و پیرهن های گل رنگ پوشیده بودند و می افتادند و بر می خاستند. چون نظر حضرت بر ایشان افتاد، از منبر به زیر آمد و ایشان را در بر گرفت و آورد در پیش خود نشانید و فرمود که فرزندان ما جگرهای مایند که بر روی زمین راه می روند. (1)

و از تفسیر فرات مسنداً از حذیفه مروی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: در شب معراج جبرئیل دست مرا گرفت و داخل بهشت کرد. من مسرور بودم که ناگاه به درختی از نور رسیدم که مکلّل بود به نور وزیر آن درخت دو ملکی بودند که جمع می نمودند حلی و حلل را تا روز قیامت. بعد آن درخت آمد در پیش روی من. پس سیبی دیدم که سیبی اعظم از آن ندیده بودم و یکی از سیب ها را گرفتم و شکافتم؛ دیدم که حوریه ای بیرون آمد از میان آن که مژه چشم او، مانند مقدم پر کرکس بود. پس گفتم: تو مال کیستی؟ دیدم به گریه درآمد و گفت: من از فرزند مقتول مظلوم تو حسین بن علی بن ابی طالب می باشم.

بعد از آن، درخت پیش روی من آمد. دیدم رطبی را که نرم تر از کره و شیرین تر از عسل بود. پس یک رطب برداشتم و خوردم با رغبت در آن. پس آن رطب مبدل شد به نطفه ای در پشت من. چون به زمین فرود آمدم با خدیجه نزدیکی کردم، پس حامله شد به فاطمه؛ پس فاطمه حوراء انسیه است. چون مشتاق شنیدن بوی بهشت میشوم بوی آن را از دخترم فاطمه می شنوم. (2)

و در کتاب عوالم روایت کرده است که چون وفات حضرت امام حسن علیه السلام نزدیک شد و زهر سرایت نمود در بدن مبارکش و رنگ مبارکش سبز شد، حضرت امام حسین علیه السلام گفت: چرا رنگ تو به سبزی مایل گردیده است؟ پس حضرت امام حسن علیه السلام گریست و فرمود: به تحقیق که صحیح است حديث جد من در من و تو.

بعد دست به گردن آن حضرت درآورد و بسیار گریستند آن دو بزرگوار. و از آن جناب سؤال نمودند از آن حدیث. فرمود: خبر داد مراجدم که چون در شب معراج داخل بهشت شدم و گذشتم بر منازل اهل ایمان، دیدم دو قصر عالی را که در مقابل یکدیگر بودند بر یک صفت. یکی از زبرجد سبز بود و دیگری از یاقوت سرخ. پس از جبرئیل سؤال نمودم که این دو قصر از کیست؟ فرمود: یکی از حسن است و دیگری از حسین.

گفتم: ای جبرئیل! چرا بر یک رنگ نیستند؟ پس جبرئیل ساکت شد و جوابی نگفت.


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 385/3؛ إعلام الوری: 221؛ کشف الغمه: 522/1؛ بحارالانوار: 284/43 و 30.

2) تفسیر فرات: 75 ح 49؛ کشف الغمه : 459/1؛ بحار الانوار: 190/8 و 81/37؛ البته روایت مفصل تر است. و ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 75/4؛ بحار الأنوار: 298/43.

پس گفتم: چرا جواب مرا نمی گویی؟ گفت: از تو حیا می کنم. گفتم: از تو سؤال می کنم به حق خدا که خبر ده مرا.

گفت: اما سبری قصر حسن، از جهت این است که او به سبب زهر شهید می شود و در وقت موت رنگ او سبز خواهد شد. و اما سرخی قصر حسین، به سبب این است که او را به قتل می آورند و روی او سرخ خواهد شد به خون .

پس در آن هنگام هر دو برادر گریستند و خروش و صدای گریه از حاضران بلند شد. (1)

وسيد نعمة الله در کتاب زهر الربیع نقل کرده است که یافتیم در نهر تستر یک سنگ کوچکی زردی که برآورده بودند آن را حفارها از زیر زمین که نوشته شده بود بر آن سنگ از رنگ همان سنگ:

بسم الله الرحمن الرحيم لا إله إلا الله محمد رسول الله علي ولي الله لما قتل الحسين بن علي بن أبي طالب كتب دمه على أرض حصباه (2)(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (3)

یعنی: در وقتی که حسین بن علی بن ابی طالب کشته شد، نوشته شد از خون بر ریگ های زمین که «زود است که خواهند دانست که اشخاصی که ظلم نموده اند، که بازگشت ایشان به کجا خواهد بود.» (4)

و شيخ بهاء الدین در کشکول خود نقل کرده است از پدرش حسین بن عبدالصمد حارثی که یافته شد در مسجد کوفه، نگین انگشتر عقیقی که نوشته شده بود:

أنا در من السماء نثروني / يوم تزويج والد السبطين

یعنی: من دری بودم که از آسمان مرا نثار نمودند روزی که تزویج می نمودند فاطمه را به جهت علی بن ابی طالب علیهما السلام.

كنت أصفى من اللجين بياضا / صبغتني دماء نحر الحسين

و من سفيدتر بودم از نقره خام و رنگ کرد مرا خون حلقوم حسین. (5)

و از مناقب ابن شهرآشوب از ابن عباس مروی است که گفت: من نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله بودم و حسین بر ران راست آن حضرت نشسته بود و فرزندش ابراهیم بر ران چپ آن حضرت نشسته بود و آن جناب یک دفعه حسین را می بوسید و یک دفعه ابراهیم را که ناگاه جبرئیل نازل شد به وحی از جانب پروردگار عالم. چون از وحی فارغ شد، فرمود: جبرئیل از جانب پروردگار من به نزد من آمد


1) عوالم العلوم : 121/17 باب 4 ح 2.

2) در مأخذ: «حصبا».

3) سورة مباركة شعراء آیه 227 .

4) زهر الربيع: 26.

5) زهر الربيع : 26 از کشکول شیخ بهاء رحمه الله ؛ محرق القلوب: 162.

و گفت: یا محمد! خدای تو بر تو سلام می رساند و می فرماید: نیستم من که این دو فرزند را برای تو جمع نمایم؛ پس یکی از ایشان را اختیار نما.

پس آن حضرت نظر نمود به سوی ابراهیم و گریست و نظر نمود به حسین و گریست و فرمود: مادر ابراهیم کنیز است و اگر بمیرد غیر از من کسی محزون نمی شود. و مادر حسین فاطمه است و پدرش علی است، پسر عم من، گوشت و خون من است. و اگر حسین بمیرد دختر من محزون می گردد و پسر عمم محزون می شود و من نیز محزون می گردم بر او. و من اختیار کردم حزن خودم را بر حزن ایشان، ای جبرئیل! قبض شود روح ابراهیم؛ او را فدای حسین کردم.

بعد از سه روز حضرت ابراهیم رحلت نمود. چون حضرت رسول حضرت امام حسین را می دید که می آید، او را به سینه می چسبانید و می بوسید او را و ثنایای او را می مکید و می فرمود: فدای کسی شوم که فدا نمودم از برای او فرزندم ابراهیم را. (1)

و در امالی صدوق مروی است که شخصی از عبدالله بن عمر سؤال نمود از خون پشه؛ یعنی: کشتن او در حالت احرام. پرسید: مردم کجایی؟ گفت: از اهل عراقم.

گفت: نظر نمایید به سوی این مرد که سؤال می کند از من از خون پشه و حال آن که کشتند فرزند رسول خدا را و شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه وآله که می فرمود:

حسن و حسین، دو ریحانه من می باشند در دنیا و آخرت. (2)

و ايضاً از حذيفة بن یمان مروی است که دیدم رسول خدا را که دست حسین بن علی را گرفته بود و می فرمود: ای گروه مردمان! این است حسین بن علی؛ پس بشناسید او را. قسم به آن کسی که جان من درید قدرت اوست که حسین در بهشت است و دوستان او در بهشت اند و دوستان دوستان او در بهشت می باشند. (3)

و در كامل الزيارة از ابی ذر روایت کرده است که گفت: دیدم رسول خدا را که می بوسید حسین بن علی را و می فرمود: کسی که دوست بدارد حسن و حسین را و ذریه ایشان را محض از برای رضای خدا، نمی گیرد حرارت آتش روی او را هر چند گناه او به عدد ریگ های بیابان بوده باشد مگر این که گناهی باشد که او را از ایمان بیرون برد. (4)


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 81/4؛ مثير الأحزان : 21؛ بحار الانوار: 153/22 و 261/43.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 143 مجلس 29 ح 12؛ بحار الانوار: 262/43 باب 12 ح 5.

3) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 596 مجلس 87 ح 4؛ بحار الانوار: 262/43 باب 12 ح 6.

4) كامل الزيارات : 51 باب 14 ح 4 ؛ بحار الانوار: 269/43 و 10/107.

و در کتاب قرب الاسناد مسنداً از حسن مروی است که وقتی حضرت امام حسین را به نزد رسول خدا بردند. پس آن حضرت او را در دامن خود نشانید. پس آن جناب بول نمود در دامن آن حضرت. پس شخصی خواست که او را بردارد؛ آن حضرت فرمود: «لاتزرموا ابني؛ یعنی: بول طفل مرا قطع مکنید». بعد آبی طلبید و بر آن بول ریخت. (1)

و در کتاب ملهوف از ام الفضل زوجهٔ عباس روایت کرده است که روزی حضرت امام حسين علیه السلام را به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله بردم در دامن آن حضرت نشانیدم. پس آن جناب بول کرد و قطره ای از بول او بر جامۀ آن حضرت چکید. پس بعضی از بدن او را به دو انگشت خود فشردم، پس آن جناب به گریه درآمد.

پس حضرت رسول فرمود: « مهلا يا ام الفضل ! فهذا ثوبي يغسل وقد أوجعت ابني»، يعنى: آرام باش ای ام الفضل! این جامه من شسته می شود و تو به درد آوردی طفل مرا.

پس آن جناب را واگذاشتم در دامن آن حضرت و برخاستم که آب بیاورم. چون آب آوردم، دیدم که حضرت رسول می گرید، عرض کردم: یا رسول الله ! سبب گریه تو چیست؟

فرمود: جبرئیل فرود آمد و خبر داد مرا که امت من به قتل می آورند این فرزند مرا. (2)

و شیخ طوسی روایت کرده است که حضرت امام حسین در میان مردم دیر به سخن آمد. روزی حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله او را به مسجد آورد و در پهلوی خود باز داشت و تکبیر نماز گفت. امام حسین خواست که موافقت کند درست نگفت. حضرت از برای او بار دیگر گفت تا آن که هفت مرتبه تکبیر گفت و در مرتبه هفتم امام حسین درست گفت. و به این سبب هفت تکبیر در اوّل نماز سنت شد. (3)

و از مناقب ابن شهر آشوب مروی است که ابی رافع گفت: در وقتی که حضرت امام حسین طفل بود، من با او بازی می کردم به بازی گلوله که گودال چندی می کنند و گلوله سنگ را می اندازند؛ اگر به گودال واقع شد غالب است و الا مغلوب اگر من بر او غالب می شدم می گفتم: مرا به دوش خود بردار. می فرمود: آیا سوار می شوی بر پشتی که برداشته است آن را رسول خدا؟! پس من دست می کشیدم.

چون بر من غالب می شد می گفتم: من تو را بر نمی دارم چنانچه تو مرا برنداشتی. می فرمود: آیا راضی نیستی که برداری بدنی را که برداشته است آن را رسول خدا؟! پس او را به دوش می گرفتم. (4)


1) معانى الأخبار: 211 باب معنی الازرام ح 1.

2) اللهوف: 15؛ مثیر الاحزان: 16؛ وسائل الشیعه: 405/3؛ بحار الانوار: 246/44 و 104/77 .

3) ر.ک: تهذيب الأحكام: 67/2 باب 8 ح 11؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 74/4؛ وسائل الشیعه: 6/20؛ بحار الانوار: 194/44؛ ورک تهذيب الأحكام: 286/3؛ مناقب آل أبی طالب علیهم السلام : 13/4؛ بحار الانوار: 357/43.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 72/4؛ بشارة المصطفى: 140؛ بحار الانوار: 297/43 و193/100.

و در مناقب از عبدالعزیز روایت کرده است که جماعتی آمدند به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام و عرض کردند که خبر ده ما را به فضائل شما.

فرمود: شما طاقت نمی آورید بر حمل آن. شما از من دور شوید تا به بعضی از شما اشاره نمایم. پس اگر طاقت آورد خبر می دهم شما را.

پس آن جماعت دور شدند و آن حضرت با بعضی از ایشان سخنی فرمود که واله و متحیر گردید و پیوسته متحیر بود و جواب احدی را نمی گفت. پس آن جماعت مراجعت نمودند. (1)

و از عیون المعجزات مسنداً از حضرت صادق از پدرش از جدش علیهم السلام روایت کرده است که وقتی اهل کوفه به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند و از کمی باران شکایت کردند و گفتند: برای ما طلب باران نما. پس حضرت به امام حسین علیه السلام فرمود: برخیز و طلب باران نما.

پس آن جناب برخاست و حمد و ثنای الهی را به جا آورد و درود بر حضرت رسول فرستاد و دعایی در نهایت فصاحت و بلاغت انشاء فرمود و طلب باران از برای مردم نمود و هنوز از دعا فارغ نشده بود که باران از آسمان فرو ریخت و اعرابی از بعضی نواحی کوفه آمد و گفت: رودخانه ها و تل ها را دیدم که آب در آن ها موج می زد بعضی بر بعضی. (2)

و از منتخب از ابن عباس مروی است که وقتی در شهر مدینه از کمی آب مسلمانان به درد تشنگی مبتلا شدند، پس فاطمه زهراء حسنین را به خدمت حضرت رسول آورد و عرض کرد: ای پدر! دو فرزند من حسن و حسین صغیرند و متحمل تشنگی نمی شوند.

پس آن حضرت امام حسن را طلبید و زبان خود را در دهان او گذاشت و آنقدر مکید تا سیراب شد. بعد حضرت امام حسین را طلبید و زبان خود را در دهان او گذاشت و آن جناب نیز آنقدر مکید تا سیراب شد.

چون آن دو بزرگوار سیراب شدند ایشان را بر دو زانوی خود نشانید و شروع نمود به بوسیدن ایشان؛ یک دفعه امام حسن را می بوسید و دفعه دیگر امام حسین را. و می لیسید امام حسن را یک دفعه و امام حسین را دفعه دیگر. بعد می گذاشت زبان مبارک خود را در دهان ایشان.

و آن حضرت با ایشان در عیش و سرور بودند که جبرئیل فرود آمد به تحیت از جانب رب جلیل و گفت: یا محمد! پروردگار تو را سلام می رساند و می فرماید که این فرزند تو حسن، به زهر شهید خواهد


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 51/4؛ بحار الانوار: 183/44 ح11.

2) عيون المعجزات: 64؛ بحار الانوار: 187/44 ح 16 از عیون المعجزات.

شد در حالتی که مظلوم است و این فرزند تو حسین، شهید خواهد شد در حالتی که تشنه است.

حضرت فرمود: ای برادر من، جبرئیل! که خواهد کرد این عمل را به ایشان؟ جبرئیل عرض کرد: گروهی از بنی امیه که گمان می کنند از امت تو می باشند، به قتل می آورند فرزندان صغیر صفی تو را و ذریه تو را از وطن خود دور می کنند.

حضرت فرمود: ای جبرئیل! آیا رستگار می شوند امتی که این عمل را نسبت به ذریه من کنند؟

گفت: نه، به خدا سوگند؛ بلکه مبتلا می گرداند حق تعالی ذریه ایشان را به کسی که به قتل آورد اولاد ایشان را و بریزد خون های ایشان را و زنده بدارد زن های ایشان را و از برای ایشان است در آخرت عذاب دردناک و طعام ایشان از زقوم جهنم است و آب ایشان از صدید است و در جحیم در عذاب الهى معذب اند و گفته می شود از برای جهنّم که آیا سیر شدی؟ می گوید: آیا زیادکننده [ای] هست؟ (1)

بعد جبرئیل گفت: یا محمد! به درستی که خدا حمد کرده است بر نفس خود نزد هلاک شدن ظالمان و فرموده است: (فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ). (2)

پس حضرت رسول پیوسته یک دفعه نظر می کرد به امام حسن و یک دفعه به امام حسین و اشک از دیده های مبارکش جاری بود و می فرمود: خدا لعنت کند قاتل شما را و لعنت کند بر کسی که حق شما را غصب نموده است از اولین و آخرین. (3)

و از بصائر الدرجات از صالح بن میثم اسدی مروی است که من و عباية بن مربعی به نزد حبابه والبيه رفتیم و او زنی بود که روی او از کثرت سجود محترق گردیده بود. عبایه گفت: ای حبابه! این شخص پسر برادر توست. گفت: کدام برادر من؟ گفت: صالح بن میثم. حبابه گفت: به خدا سوگند پسر برادر من است از روی حق. ای پسر برادر من! خبر می دهم تو را به حدیثی از حسین بن علی علیهما السلام. صالح بن میثم گفت: بفرما ای عمه !

حبابه گفت: من به زیارت آن حضرت می رفتم تا این که در میانه دو چشم من برصی به هم رسید و گران آمد بر من و چند روزی به زیارت آن حضرت نرفتم. پس آن حضرت از احوال من جویا شد؛ گفتند: علتی در میانه دو چشم او حادث شده است.

پس به اصحاب خود فرمود: برخیزید برویم به نزد او. پس آن حضرت با اصحابش به منزل من


1) (يَوْمَ تَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَاتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزيد) آية 30 سورة مباركة ق.

2) سوره مباركه انعام: آیه 45 .

3) المنتخب: 1/ 187 مجلس 9 باب 3 .

تشریف آوردند. من در همین حال در مصلای خود بودم. پس حضرت فرمود: ای حبابه! چرا مدتی شد که نزد من نیامدی؟ عرض کردم: یابن رسول الله! این مرض که در روی من به هم رسیده است مانع شده است مرا.

پس مقنعه را برداشتم. پس آن حضرت آب دهان مبارک خود را بر آن موضع انداخت، پس فرمود: ای حبابه! خدا را شکر کن که حق تعالی آن مرض را از تو برداشت. پس من به سجده رفتم و شکر حق تعالی را به جا آوردم. پس حضرت فرمود: برآور سر خود را و از آینه خود نظر کن.

پس سر از سجده برداشتم. چون نظر کردم هیچ اثری از آن علت ندیدم. پس حمد خدا را به جا آوردم. (1)

و از کتاب خرایج از جابر مروی است که امام زین العابدین علیه السلام فرمود که اعرابی به مدینه آمد که حضرت امام حسین را امتحان کند؛ چون بسیاری از فضایل او را شنیده بود. چون به نزدیکی مدینه رسید استمناء کرد و داخل مدینه شد. و چون به خدمت آن حضرت رسید آن حضرت فرمود که ای اعرابی آیا حیا نمی کنی که به نزد امام خود می آیی و حال آن که تو جُنُبی؟! پس فرمود: شما معاشر عرب در وقتی که داخل می شوید استمناء می کنید.

پس اعرابی گفت: به حاجت خود رسیدم و اعجاز تو را دانستم. پس از مجلس بیرون رفت و غسل کرد و به خدمت آن حضرت آمد و مسائلی که می خواست پرسید. (2)

و از کتاب مناقب از ابن عباس مروی است که هند مادر معاویه، از عایشه سؤال کرد که خوابی دیده ام؛ از حضرت رسول سؤال نما از تعبیر آن. حضرت فرمود به عایشه: بگو به هند که خواب خود را بیان نماید.

هند گفت: دیدم که گویا آفتابی از بالای سر من طلوع نمود و از آن، آفتاب دیگر بیرون آمد و ماه سیاهی از فرج من بیرون آمد و گویا ستاره سیاهی از ماه بیرون آمد. پس حمله کرد آن ستاره سیاه بر آفتاب کوچکی که بیرون آمده بود از آفتاب اول و او را فرو برد و به سبب فرو بردن او آن آفتاب کوچک را افق سیاه شد. بعد دیدم ستاره هایی که ظاهر شدند از آسمان و ستاره های سیاهی ظاهر شدند در زمین و جمیع آفاق زمین را گرفتند.

چون حضرت این خواب را شنید اشک از دیده مبارکش جاری شد و فرمود: این هند است. بیرون بروای دشمن خدا! که حزن های مرا تازه کردی و خبر مرگ دوستان مرا به من دادی! چون آن ملعونه بیرون رفت حضرت فرمود: خداوندا! لعنت کن او را و لعنت کن نسل او را!


1) بصائر الدرجات: 271 باب 2 ح 6؛ بحار الانوار: 180/44 باب 25 ح 1 و 186/44 ح 15.

2) الخرائج والجرائح: 246/1؛ وسائل الشیعه: 193/2؛ بحار الانوار: 181/44 ح 4 و 59/78 ح 29.

پس از آن حضرت سؤال شد از تعبیر آن خواب. فرمود: اما آفتابی که طالع شد بر او، علی بن ابی طالب است. و آن ماه سیاه که از فرج او بیرون آمد معاویه است که مفتون است به محبت دنیا و فاسق است و منکر است خدا را. و آن ستارۀ سیاه که از ماه سیاه بیرون آمد، بر آفتاب کوچک حمله کرد و فرو برد یزید بن معاویه است که شهید خواهد کرد فرزند من حسین را. پس در آن روز آفتاب خواهد گرفت و افق تاریک خواهد شد. و آن ستاره های سیاهی که احاطه کرده بودند بر زمین بنوامیه اند. (1)

و از منتخب به این نحو مروی است که هند ملعونه گفت: در خواب دیدم آفتابی را که همه دنیا را به نور خود روشن کرده است و از آن آفتاب، ماهی متولد شد که همۀ دنیا را روشن کرد و از ماه، دو ستاره ای متولد شد که مشرق و مغرب را روشن نمود. بعد ظاهر شد ابر سیاه تاریکی مانند شب تار، و از آن ابر، مارسیاه سفیدی متولد شد. پس آن مار جست بر آن دو ستاره روشن و ایشان را فرو برد. پس مردم گریستند و تأسف خوردند بر آن دوستاره.

و آن حضرت صلى الله عليه وسلم تفسیر نمود آن خواب را و فرمود: آفتاب منم و ماه دخترم فاطمه است و دوستاره حسن و حسین اند و ابر سیاه معاویه است و مار مخطط یزید است. (2)

و در کتاب بحار مسنداً از ابن ابی یعفور روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله در منزل حضرت فاطمه بودند و حضرت امام حسین علیه السلام را در دامن خود نشانیده بودند که ناگاه به گریه درآمد و به سجده رفت. بعد فرمود: ای فاطمه، ای دختر محمد! به درستی که علی اعلی ظاهر گردید به جهت من در خانه تو در همین ساعت به نیکو صورتی و بهترین هیئتی یعنی: احداث صورت خوبی و هیئت پاکیزه ای نمود و گذاشت دست خود را بر سر حسین و فرمود:

ای محمد! چه مولود مبارکی است! بر او باد بركات و صلوات و رحمت [و] رضای من. وسخط و عذاب و خزى ونكال من بر کسی باد که به قتل آورد او را و عداوت و دشمنی نماید به او و منازعه نماید به اوا و آگاه باش که اوسید شهداء است از اولین و آخرین در دنیا و آخرت وسید جوانان اهل بهشت است؛ و پدر او افضل است و بهتر است. سلام مرا به او برسان و بشارت ده او را به این که اوست عَلَم هدایت و بزرگ اولیای من و محافظت کننده دين من و شاهد من است بر خلق من و خازن علم من است و حجت من است بر اهل سماوات واهل ارضين وبرجن وانس. (3)


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 72/4؛ بحار الانوار: 263/44 ح21.

2) المنتخب: 221/2 مجلس 1 باب 1.

3) بحار الانوار: 238/44؛ کامل الزيارات: 67 باب 21 باب 22 6. البته روایت مقداری خلاصه شده.

و در کتاب بحار مسنداً از اعمش روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام از پدرش از جدش علیهم السلام روایت کرد که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود که در شب معراج به آسمان پنجم رسیدم و صورتی به نظر من آمد. چون ملاحظه نمودم، صورت علی بن ابی طالب را دیدم. پس گفتم: ای جبرئیل! این چه صورت است؟

گفت: یا محمد! ملائکه شایق شدند که نظر نمایند به صورت ،علی، پس عرض کردند: ای پروردگار ما! بنی آدم در دار دنیا هر صبح و شام لذت می برند به نظرکردن به صورت علی بن ابی طالب که حبیب حبیب تو محمد است و خلیفه و وصی و امین اوست. پس به ما نیز کرامت فرما که نظر نماییم به صورت او به قدری که اهل دنیا لذت میبرند به نظر کردن به صورت او.

پس حق تعالی از نور قدس خود تصویر نمود صورت علی را. پس علی علیه السلام در پیش روی ایشان است؛ در هر شب و روز زیارت می کنند او را و نظر می نمایند به او در هر صبح و شامی.

و اعمش از امام جعفر صادق از امام محمد باقر علیهما السلام روایت کرده که فرمود: چون ابن ملجم لعین ضربت بر سر مبارک آن حضرت زد آن ضربت نیز واقع شد بر آن صورتی که در آسمان است، پس ملائکه در هر صبح و شامی نظر می کنند بر آن صورت و لعنت می کنند بر ابن ملجم .

و چون حسین بن علی علیهما السلام شهید شد ملائکه فرود آمدند و آن حضرت را برداشتند و بالا بردند و برپا داشتند او را با صورت علی در آسمان پنجم. و هر وقتی که ملائکه فوق فروآیند در آسمان پنجم و ملائکه تحت، بالا روند در آسمان پنجم از برای زیارت صورت علی و نظر کردن به او و به حسین بن علی در حالتی که به خون آغشته است، لعنت می کنند یزید و ابن زیاد و قاتلین حسین بن علی را تا روز قیامت.

اعمش گفت که حضرت صادق فرمود که این حدیث از مکنون علم خداست؛ اظهار مکن آن را مگر برای اهل آن. (1)

و از مناقب ابن شهرآشوب و امالی مفید (2)نیشابوری مروی است که ذره نوحه گر، حضرت فاطمه علیها السلام را در خواب دید که آن حضرت بر سر قبر حضرت امام حسین علیه السلام ایستاده است و فرمود: ای ذره! این اشعار را بخوان :

أيها العينان فيضا / واستهلّا لاتغيضا

یعنی: ای دو چشم من! اشک های خود را در مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام جاری کنید و مانند قطرات باران شدید، باید اشک ها را بریزید و کم نکنید آن را.


1) بحار الانوار: 304/18 ح 9 و 228/45 ح 24 .

2) در نسخ اینجا از داشته که ظاهراً اضافه بود.

وابكيا بالطف ميتا / ترك الصدر رضيضا

و گریه کنید از برای شهیدی که در صحرای کربلا افتاده است و سینه او از سم ستوران خرد شده است.

لم أمرضه قتيلا / لا ولا كان مريضا

متوجه نشدم او را در وقت شهید شدن و نه قبل از شهید شدن، در حالت مریض[ی] بود. (1)

و ابن شهر آشوب به سند مخالفین از ابن عباس و غیر او روایت کرده است که گفتند: ما روزی در خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بودیم که جبرئیل نازل شد و جامی از بلور سرخ آورد که مملو از مشک و عنبر بود و گفت: السلام علیک یا رسول الله! حق تعالی تو را سلام می رساند و تو را به این جام تحیت فرموده و امر می کند تو را که به این جام تحیت کنی علی و دو فرزندان او را.

چون جام در کف دست حضرت رسول صلى الله عليه وسلم درآمد به قدرت حق تعالی به سخن آمد و سه مرتبه الله اکبر گفت. (2)پس به زبان روان گفت:

(بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ طَهُ مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى) (3)

پس بویید آن را و به رسم تحیت به امیرالمؤمنین علیه السلام داد. و چون به دست امیرالمؤمنین درآمد به سخن آمد و گفت:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ (إِنَّمَا وَلِلكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ) (4)

پس حضرت امیرالمؤمنین آن را بویید و به رسم تحیت به حضرت امام حسن داد. و چون به کف آن حضرت برآمد باز به سخن آمد و گفت:

(بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ عَنِ النَّبَاءِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ) (5)

پس حضرت امام حسن آن را بویید و بر وجه تحیت به حضرت امام حسین داد. چون به کف حضرت امام حسین درآمد به زبان گویا گفت:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبی ) (6)


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 63/4؛ بحار الانوار: 227/45 هر دو از امالی مفید نیشابوری.

2) در مصدر: سه مرتبه لا إله إلا الله وسه مرتبه الله اکبر گفت.

3) سوره مبارکه طه آیه های 1 و 2.

4) سورة مباركة مائده آیه 55 .

5) سوره مبارکه نبأ آیه های 1 و 2 .

6) سورة مباركة شوری آیه 23 .

پس به حضرت رسالت پناه داد. باز به سخن آمد و گفت: بِسْمِ (اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ) تا آخر آیه. (1)پس آن جام در کف آن حضرت ناپدید شد و ندانستیم که به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت. (2)

و از طریق مخالفان روایت کرده است که روزی حضرت رسول صلى الله عليه وسلم نشسته بود ناگاه مرغی از هوا آمد و بر سر دست آن حضرت نشست و گفت: السلام علیک یا نبی الله! پس بر دست امیرالمؤمنین نشست و گفت: السلام علیک یا وصی رسول الله! پس بر دست هر یک از حسن و حسین نشست و گفت: السلام علیک یا خلیفة الله!

حضرت فرمود که چرا بر دست ابوبکر ننشستی؟ پس آن مرغ به قدرت الهی گفت که من بر زمینی نمی نشینم که در آن معصیت خدا کرده باشند، چگونه بر دستی بنشینم که معصیت خدا بسیار کرده باشد؟! (3)

و ايضاً از کتاب حلیة الاولیاء و مسند احمد و کتب بسیار از کتب معتبره عامه روایت کرده است که روزی حضرت رسول را حالت وحی عارض شد و چون بازآمد فرمود:

ملکی بر من نازل شد که پیش از این هرگز به زمین نیامده بود و از حق تعالی رخصت طلبیده بود که بر من سلام کند و بشارت دهد مرا که حسن و حسین بهترین جوانان اهل بهشتاند و فاطمه بهترین زنان اهل بهشت است. (4)

و ابن بابویه و غیره و از کتب معتبره مخالفان روایت کرده اند که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود که چون روز قیامت شود، عرش پروردگار عالمیان را به هر زینتی مزین گردانند. پس دو منبر از نور بیاورند که طول آن ها صد میل باشد که هر میلی، ثلث فرسخ است. و یکی را در جانب راست عرش گذارند و دیگری را در جانب چپ. پس حضرت امام حسن و امام حسین را بیاورند و حسن بر یکی از این ها بایستد و حسین بر دیگری. و حق تعالی عرش خود را به ایشان زینت دهد؛ چنانچه زن، خود را به دو گوشواره زینت می دهد. (5)


1) سوره مبارکه نور آیه 35.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 392/3؛ بحار الانوار: 290/43 و 100/37؛ الأمالی شیخ طوسی قد سره: 356.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 392/3؛ بحار الانوار: 291/43 در روایت دارد فرشته ای به صورت پرنده آمد.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 394/3؛ بحار الانوار: 292/43 و 80/37؛ بشارة المصطفى: 276/2.

5) الأمالي شيخ صدوق قدس سره: 112 مجلس 24 1؛ روضة الواعظين: 157/1؛ إرشاد القلوب: 294/2؛ الفضائل: 11؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 396/3؛ بحار الانوار: 261/43 باب 12 ح 3 وص 293.

واز كشف الغمة از کتب مخالفان مروی است که آل محمد صلوات الله علیهم. قطیفه ای داشتند؛ چون جبرئیل می آمد برای او می گستردند و بر روی آن می نشست و بر آن قطیفه غیر از جبرئیل کسی نمی نشست و چون به آسمان می رفت آن قطیفه را می پیچیدند و چون پرواز می کرد از بال های او پرهای ریزه می ریخت. پس حضرت رسول آن ها را جمع می کرد در تعویذ امام حسن و امام حسین علیه السلام داخل می کرد. (1)

و این شهر آشوب از جابر روایت کرده است که گفت: روزی به خدمت حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله رفتم. دیدم که حسن و حسین علیهما السلام را بر پشت خود سوار کرده بود و می گفت که نیکو شتری است شتر شما و نیکو سوارانید شما و پدر شما بهتر است از شما. (2)

و در كشف الغمه از جابر روایت کرده است که به خدمت حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله رفتم. دیدم که به چهار دست و پا راه میرود و حسن و حسین علیهما السلام را بر پشت خود سوار کرده است و می فرماید: خوب شتری است شتر شما و خوب سوارانید شما. (3)

و در مناقب از عمر بن الخطاب عليه اللعنة والعذاب. روایت کرده است که دیدم حسن و حسین را بر دو دوش پیغمبر سوارند. پس من گفتم: خوب اسبی است از برای شما! پس رسول خدا فرمودند: خوب سوارانی هستند ایشان. (4)

مؤلف گوید: در فصل هفتم ایراد نمودیم حدیث منتخب را در بیان آمدن لباس از برای حسنین و خواهش نمودن حسن، رنگ سبز و حسین، رنگ سرخ را؛ و مطلع شدم بر حدیث دیگری که خواهی شنید. ولکن جرئت ننمودم در ایراد آن، چون تتمۀ آن را در کتب معتبره ندیده بودم. ولكن بعد از آن که مطلع شدم بر حدیث ابن شهر آشوب وكشف الغمة و مناقب، آن، منشأ جرئت من شد بر ایراد ذیل حدیثی که ذکر خواهم نمود.

و آن حدیث این است که در بعضی از کتب مسطور است که ثقات روایت کرده اند که در بعضی از اعیاد، حسنین به نزد جد خود آمدند و عرض نمودند: یا جداه! امروز، روز عید است و اطفال عرب لباس نو دارند و ما به خدمت تو آمده ایم و عیدی می خواهیم از جناب شما؛ نمی خواهیم مگر لباس نوی.


1) کشف الغمه: 549/1؛ بحار الانوار: 43/ 266 ح23.

2) ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 387/3 و 388؛ شواهد التنزيل: 455/1؛ بحار الانوار: 285/43 و 286 .

3) کشف الغمه: 526/1؛ مناقب آل أبی طالب علیهم السلام : 387/2؛ نهج الحق: 256؛ کشف الیقین: 307؛ بحار الانوار: 285/43 و 304/43.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 387/2؛ بحار الانوار: 285/43 .

و در آن وقت نزد آن حضرت لباسی نبود که لایق ایشان باشد. پس آن حضرت متفکر گردید. جبرئیل در آن حال نازل شد و دو حله سفید از بهشت آورد و آن حضرت بسیار مسرور شد و فرمود: ای سید جوانان اهل بهشت! بیایید که خیاط قدرت، به دست خود در عالم غیب به جهت شما جامه ای دوخته .

پس چون دیدند که آن حله ها سفید است، عرض کردند: یا جداه! اطفال عرب جامه های رنگین دارند و ما جامه رنگین می خواهیم.

حضرت به فکر فرو رفتند. ناگاه جبرئیل نازل شد، گفت تا طشت و ابریقی حاضر نمودند. پس جبرئیل آب می ریخت و پیغمبر دست مبارک می مالید تا این که حله امام حسن سبز شد، چنانکه خواهش کرد؛ به او داد. و حله امام حسین مانند یاقوت سرخ شد، چنانکه خواهش نمود؛ و به او داد. ایشان پوشیدند و به نزد مادر خود رفتند و پیغمبر بسیار مسرور شد. (1)

و آن حدیث ذیل، این است که صاحب آن کتاب ذکر فرموده است، به این عبارت و به روایتی که شهرت تمام دارد، آن است که امام حسن و امام حسین عرض کردند: ای جد بزرگوار! اطفال عرب ناقه ها دارند که بر آن سوار می شوند و ما نداریم و ما ناقه می خواهیم. حضرت فرمود: ریحانان جد بیایید من ناقۀ شما می شوم.

پس یکی را گرفت بر دوش راست خود نشانید و دیگری را بر دوش چپ. پس گفتند: یا جداه! ناقه های اطفال مهار دارد که ایشان در دست می گیرند؛ کو مهار ناقه ما؟

رسول خدا صلی الله علیه وآله یکی از گیسوهای خود را به دست امام حسن داد و یکی را به دست امام حسین علیه السلام داد و فرمود: این مهار ناقه شما. عرض کردند: ای جد بزرگوار! شترهای اطفال عرب عف عف می کنند. حضرت روی مبارک را به امام حسن علیه السلام کرد و گفت: «العفو العفو!» و رو نمود به امام حسين علیه السلام و فرمود: «العفو العفو!» پس جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا محمد! اگر بار دیگر چنین کنی، آتش خاموش می شود. (2)

و چون در باطن سورۀ والشمس (ناقَةُ الله) (3)اطلاق شده است بر امام چنانکه در اواخر کتاب، در تذنیب اول ذکر خواهیم نمود. پس وقوع این نوع حرکات از فخر کاینات، به جهت بیان شرافت


1) بحار الانوار: 245/44 ح 45 .

2) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

3) سوره مبارکه شمس آیه 13.

ایشان عیبی ندارد؛ سیما بعد از ملاحظه این که مولای ما حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در بحار العلوم می فرماید:

«إنّي ابن الباقر وهو إمام الحق وهو ابن العابد الإمام بالصدق وهو ابن الحسين بضعة نبي الثقلين ابن علي وأخي الحسن علیهما السلام وهو الذي ركب على عنق رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم العيد وقال لرسولنا: قل يا جدي عف عف، وهو صوت الإبل وقال رسولنا صلی الله علیه وآله : عف عف، لرضائه. وهما الشهيدان الإمامان الفاضلان العادلان ابنا سيد الأئمة من الجن والناس والملك وهو إمام الحق بالصدق من غير واسطة بينه وبين رسولنا صلی الله علیه وآله فإذا كنت من نسب كذا فما هو قلته إلا وهو حق وصدق من الله ورسوله وما اخترعته من فؤادى» إلى آخر ما قال. (1)

و این حدیث شریف، دلالت صریح است در این که حضرت امام حسین علیه السلام در روز عید سوار شد بر گردن رسول خدا و عرض نمود: ای جدّ من! عف عف بگو. آن حضرت به جهت رضای او فرمود: «عف عف» که صوت شتر است.

و از تفسیر ثعلبی از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که حضرت رسول را مرضی عارض شد. پس جبرئیل طبقی از انگور و انار بهشت از برای آن حضرت آورد و چون حضرت رسول صلى الله عليه وسلم خواست که آن را تناول کند، در دست آن حضرت تسبیح گفت. پس حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام داخل شدند و از آن میوه تناول کردند و در دست ایشان نیز تسبیح گفت. پس مردی از اصحاب داخل شد؛ برداشت که بخورد، در دست او تسبیح نگفت. پس جبرئیل گفت: این طعامی است که نمی خورد از آن مگر پیغمبر یا وصی پیغمبر یا فرزند پیغمبر. (2)

و از بعضی از کتب معتبره از ابن عباس مروی است که روزی در خدمت حضرت رسول صلى الله عليه وسلم نشسته بودم و حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام در خدمت آن حضرت بودند. ناگاه جبرئیل نازل شد و سیبی به رسم تحیت برای آن حضرت آورد.

پس حضرت آن را بویید و به علی بن ابی طالب علیه السلام داد. پس حضرت علی بن ابی طالب آن را بویید و به حضرت رسول داد. پس حضرت رسول آن را به امام حسن علیه السلام داد. پس آن حضرت آن را بویید و به حضرت رسول صلى الله عليه وسلم داد و آن حضرت آن را به حضرت امام حسین علیه السلام داد و حضرت امام حسین آن را بویید و به حضرت رسول داد و آن حضرت آن را حضرت فاطمه علیها السلام داد و حضرت فاطمه آن را بویید و به حضرت رسول داد.


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 1390/3 از تفسیر ثعلبی؛ بحار الانوار: 288/43؛ الكشف والبيان: 103/6.

پس حضرت آن را بویید و به حضرت امیرالمؤمنین داد. چون حضرت امیرالمؤمنین خواست که آن را رد کند به حضرت رسول که از دستش افتاد و به دو نیم شد و نوری از آن ساطع گردید، تا آسمان اول رسید و دو سطر بر آن نوشته بود که:

بسم الله الرحمن الرحيم اين تحيتى است از جانب حق تعالی به سوی محمد مصطفی و على مرتضى و فاطمه زهراء و حسن و حسین فرزندهای رسول خدا؛ و امانی است از برای دوستان حسن و حسین از آتش جهنم در روز قیامت. (1)

و ابن شهر آشوب روایت کرده است که اعرابی به نزد عبدالله زبیر و عمرو بن عثمان آمد و مسئله ای از ایشان پرسید، چون نمی دانستند هر یک به دیگری حواله کردند. اعرابی گفت به ایشان که مرا مسئله ای ضرور شده است، از شما می پرسم و هر یک به دیگری حواله می کنید. در دین خدا چنین کاری روا نیست!

ایشان گفتند: اگر می خواهی کسی را که این مسئله را داند برو به نزد امام حسن و امام حسین علیهما السلام از ایشان بپرس که ایشان مسائل دین خدا را می دانند.

چون به خدمت ایشان رفت و مسئلۀ خود را عرض کرد و جواب شافی شنید، خطاب کرد به عبدالله و عمر، و شعری چند ادا کرد که مضمون یکی از آنها این است که حق تعالی دو خد روی شما را دو نعل گرداند از برای حسن و حسین. (2)

و ایضاً روایت کرده است که روزی امام حسن و امام حسین علیهما السلام بر مرد پیری گذشتند که وضو می ساخت و نمی دانست آداب وضو را. پس خواستند که وضو را به او تعلیم کنند بی آنکه به او اظهار کنند که تو وضو را نمی دانی و او خجل گردد، پس برای مصلحت با یکدیگر منازعه کردند و هر یک می گفتند: من وضو را بهتر از تو می سازم. پس گفتند: ای شیخ! تو در میان ما حاکم باش و ببین که کدامیک وضو را بهتر می سازیم.

چون آن مرد پیر وضوی ایشان را مشاهده کرد، عرض کرد: شما هر دو وضو را نیکو می سازید و من پیر جاهلم که وضو را نیکو نمی ساختم و در آن وقت از شما یاد گرفتم به برکت شما و شفقتی که بر امت جد خود دارید و توبه میکنم بر دست شما. (3)


1) الأمالی شیخ صدوق قدس سره : 596 مجلس 87 ح 3: مائة منقبه : 26 منقبة 8 ؛ بحار الانوار: 99/37 و 307/43.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 399/3؛ بحار الانوار: 318/43 باب 13 ح1.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 400/3 ؛ بحار الانوار: 319/43 .

و ایضاً روایت کرده است که در مجلسی که حضرت امام حسن علیه السلام حاضر بود، حضرت امام حسین علیه السلام برای تعظیم او سخن نمی گفت. (1)

و ابن شاذان به اسناد خود از زاذان از سلمان روایت کرده است که وقتی به خدمت رسول خدا صلى الله عليه وسلم رسیدم و سلام کردم و بعد به خدمت حضرت فاطمه علیها السلام رسیدم، فرمود به من: یا عبدالله! این دو طفل من، حسن و حسین، گرسنه اند و می گریند و دست های ایشان را بگیر به خدمت حضرت رسالت مآب صلی الله علیه وآله ببر.

سلمان می گوید: من دست ایشان را گرفتم و ایشان را برداشتم و به خدمت حضرت رسول بردم، فرمود: چه چیز می شود شما را ای دو حبیب من؟

عرض کردند: طعام می خواهیم؛ ای رسول خدا! پس حضرت رسول سه مرتبه فرمود: «اللهم! أطعمهما؛ یعنی: خداوندا! اطعام نما ایشان را».

چون نظر کردم، دیدم که بهی در دست رسول خداست که سفیدتر است از برف و شیرین تر است از عسل و نرم تر است از مسکه. پس آن حضرت به انگشت ابهام خود آن را دو نیم کرد، نیمی به حضرت امام حسن داد و نیمی به حضرت امام حسین و من پیوسته به آن نظر می کردم. پس حضرت رسول به من فرمود: شاید تو نیز می خواهی آن را؟

عرض کردم: بلی فرمود: ای سلمان! این از میوه های بهشت است؛ نمی خورد از آن احدی، تا این که از حساب فارغ شود. (2)

و روایت کرده است عبدالحمید بن میکائیل از یوسف بن منصور تا این که سند را رسانیده است به عایشه که گفت: وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله گرسنه بود و چیزی نبود که تناول فرماید؛ پس به من فرمود: ردای مرا بیاور .

عرض کردم: به کجا می روی؟ فرمود: به نزد فاطمه دختر خود تا این که نظر کنم به سوی حسن و حسین و گرسنگی من به این سبب تخفیف یابد.

پس روانه شد تا این که وارد خانه فاطمه شد. پس فرمود: یا فاطمه! کجایند دو فرزند من؟

حضرت فاطمه عرض کرد: یا رسول الله! از درد گرسنگی بیرون رفتند با دیده گریان.

پس آن حضرت در طلب ایشان بیرون رفت. در اثنای راه ملاقات نمود به ابی درداء، فرمود: آیا دو


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 401/3؛ بحار الانوار: 319/43.

2) مائة منقبه : 161 منقبت 87؛ بحار الانوار: 308/43.

فرزند مرا دیدی؟ عرض کرد: بلی یا رسول الله! ایشان در سایه دیوار بنی جزعان خوابیده اند.

پس حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله روانه شد تا به آنجا رسید و ایشان را به سینه خود چسبانید و ایشان از گرسنگی گریه می کردند و آن حضرت اشک چشم ایشان را پاک می کرد. پس ابودرداء عرض کرد: مرا مرخص نما که ایشان را بردارم.

حضرت رسول فرمود: ای ابودرداء! بگذار اشک چشم ایشان (1)بر زمین بریزد؛ باقی می ماند گرسنگی در امت من تا روز قیامت.

بعد آن حضرت آن دو بزرگوار را برداشت و ایشان از گرسنگی گریه می کردند و آن حضرت نیز گریه می کرد که جبرئیل نازل شد و گفت: السلام علیک یا محمد! ربّ العزة جل جلاله. بر تو سلام می رساند و می فرماید: چرا چنین جزع می نمایی؟ حضرت رسول فرمود: ای جبرئیل! گریه من از روی جزع نیست بلکه می گریم به سبب خواری دنیا.

جبرئیل گفت: حق تعالی می فرماید: آیا شاد می گرداند تو را که کوه احد را طلا کنم و هیچ کم نگردد از قدر تو در نزد من؟ حضرت رسول گفت: نه.

جبرئیل عرض کرد: یا محمد! طلب نما آن کاسه چوبی را که ناحیه خانه سرازیر گذاشته شده است.

پس حضرت رسول صلی الله علیه وآله آن کاسه چوبی را طلب نمود. چون کاسه را برداشتند، دیدند که در میان آن، ترید و گوشت بسیاری است. جبرئیل عرض کرد: بخور ای محمد! و اطعام نما دو فرزند و اهل بیت خود را.

پس همۀ ایشان از آن طعام تناول فرمودند تا این که سیر شدند. بعد فرستاد آن را به نزد من. پس خوردند و سیر شدند و هیچ از آن کم نشد. پس ندیدم من ظرف چوبی را که برکت آن عظیم تر باشد از این ظرف؛ که آن ظرف بالا رفت.

حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: قسم به آن کسی که مرا فرستاد به حق که اگر ساکت می شدی، هرآینه این ظرف را فقراء امت من دست به دست می گردانیدند تا روز قیامت. (2)

و در خبر است که ابن عباس رکاب مرکوب حسنین را گرفته بود و ایشان را سوار می کرد و جای ایشان را درست می کرد که مدلک بن ابی زیاد به او گفت: تو اسنی؛ با وجود این، رکاب ایشان را می گیری؟!


1) ظاهراً در اینجا جملاتی جا افتاده، چنانچه در بحار الانوار آمده است: بگذار اشک چشم ایشان را پاک کنم. پس قسم به خدایی که مرا به حق به پیامبری مبعوث فرمود، اگر قطره ای از اشک چشم ایشان...

2) بحار الانوار: 309/43.

ابن عباس گفت: ای احمق! نمی دانی ایشان کیستند؟! ایشان دو فرزند رسول خدا می باشند. آیا نیست از آن جمله چیزهایی که خدا انعام کرده است بر من که بگیرم رکاب ایشان را و جای ایشان را درست کنم؟! (1)

و در مناقب ابن شهرآشوب از محمد بن علی علیهما السلام مروی است که مردی در حیات رسول خدا گناهی کرد. پس پنهان شد تا این که امام حسن و امام حسین علیهما السلام را در راهی یافت؛ پس ایشان را بر دوش خود نشانید و به خدمت رسول خدا رفت و عرض کرد: یا رسول الله ! من پناه آورده ام به خدا و به این دو بزرگوار.

پس حضرت رسول آنقدر خندید تا این که دست خود را به دهان خود گرفت. بعد فرمود که به آن مرد: برو که تو آزادی.

و فرمود از برای حسن و حسین که شفاعت شما را در حق این مرد قبول کردم؛ چه دو جوانی می باشید. (2)پس این آیه نازل شد:

(وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رحيماً)

یعنی: اگر ایشان در زمانی که ظلم کردند بر نفس های خود، بیایند به نزد تو و استغفار نمایند خدا را و استغفار نماید رسول از برای ایشان، هر آینه بیابند خدا را قبول توبه کننده و رحم کننده. (3)

و در تحفة المجالس مروی است که روزی امیرالمؤمنین علیه السلام در خانه نشسته بودند، حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام طفل بودند، یکی چهار سال داشت و یکی سه سال، یکی به زانوی راست آن حضرت نشسته بود و دیگری بر زانوی چپ آن حضرت.

(4)امام حسن گفت: ای پدر بزرگوار! شرم می دارم که به زبانی که یکی گفته باشم، دو بگویم؛ که دویی، شرک است و شرک، کفر است و مقام کافر، دوزخ است و مرتبۀ توحید که یگانگی است، تعلق به اهل ایمان دارد و محل اهل ایمان، بهشت است. چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام این سخن را شنید، بسیار خوشوقت شد و روی امام حسن علیه السلام را


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 400/3؛ بحار الانوار: 319/43 .

2) در یکی از نسخ: «می باشند» در مصدر: «قد شفعتكما فيه أي فتيان».

3) سوره مبارکه نساء آية .64 مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 400/3؛ بحار الانوار: 318/43 باب 13 ح2.

4) عبارت ظاهراً جا افتادگی دارد، احتمالاً این گونه باشد: امیرالمؤمنین به امام حسن فرمود: بگو: یکی. او هم عرض کرد یکی. بعد حضرت فرمود بگو: دو...

بوسید. (1)بعد از آن امام حسین علیه السلام گفت: ای پدر بزرگوار! مرا دوست داری؟ فرمود: بلی ای فرزند من!

پس حضرت امام حسین گفت: ای پدر بزرگوار! دو دوستی چگونه در یک دل صورت بندد؟! با دوستی خالق، چگونه دوستی مخلوق جمع شود؟ چگونه به این شرکت، طریق حقیقت و صدق واخلاص ویقین، درست باشد؟!

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از استماع این سخن تعجب کرد و امام حسین را بوسید و از روی زانوی خود بر زمین نشانید و آن جناب این سخنان را به خدمت حضرت رسالت مآب عرض کرد. او نیز حضرت امام حسین را بوسید و فرمود: ای فرزند! شما را دوست صوری داریم و حق سبحانه وتعالی را دوستی معنوی. (2)

و ایضاً از عبدالله بن عباس روایت کرده است که روزی اعرابی نزد حضرت امام حسین علیه السلام آمد و عرض کرد: دوش، شتری گم کرده ام در فلان موضع و غیر از آن، چیزی ندارم. تو فرزند رسول خدایی؛ پدرت گم کرده را به صاحبش می رسانید.

حضرت فرمود: من نیز به تو نشان دهم. به فلان موضع برو، شتر خود را ببینی که در برابر او گرگ سیاهی ایستاده باشد.

آن مرد به تعجیل تمام، روی به آن موضع نهاد که آن حضرت نشان داده بود. چون به آن موضع رسید، شتر خود را دید که گرگ سیاهی مانند گاومیش در برابر وی ایستاده است. اعرابی شتر را گرفته، به خدمت آن حضرت حاضر شد و عرض کرد: ای امام معصوم! آن چنان که فرموده بودی، شتر خود را دیدم. (3)

و ایضاً از شیخ حسن بصری روایت کرده است که مردی پیش ما آمد که مرا مسائل شرعیه تعلیم دهید. و ما را از صحبت او نفرت عظیمی بود؛ زیرا که در وقت تکلم، گند عظیمی از او ظاهر می شد


1) البته در مأخذ این گونه آمده است: ... و هر دو در زانوی پدر بزرگوار خود نشسته بودند. پس امام حسن علیه السلام برخاسته، بیرون رفت. شاه ولایت روی مبارک به امام حسین علیه السلام کرده، فرمود: بگو: یکی. حضرت امام حسین فرمود: یکی. شاه مردان فرمود: بگو دو .امام حسین عرض کرد: ای پدر بزرگوار! شرم دارم به زبانی که یکی گفته، بگوید دو؛ زیرا دویی، شرک است و شرک، کفر و کفر را مقام، دوزخ جاودان است و مرتبۀ توحید که یگانگی است، تعلق به اهل ایمان دارد و محل ایمان، بهشت جاودان است. چون جناب امیر این سخنان بشنید، او را به غایت خوش آمده، روی آن شاهزاده عالی مقدار را ببوسید. امام حسین علیه السلام عرض کرد: ای پدر بزرگوار! مرا دوست داری؟؟....

2) تحفة المجالس: 190 مقصد 5 معجزه 5.

3) تحفة المجالس: 190 مقصد 5 معجزه 6.

که هیچ شامه [ای] را طاقت شنیدن آن نبود و ما را شرم می آمد که سبب آن نتن را از وی بپرسیم. آخر، روزی از آن حال سؤال کردیم، آن مرد به غایت خجل و منفعل شد و گفت: من از حال خود، شما را خبر دهم، اما مرا رسوا نکنید. بدانید که من با آن طایفه ای بودم که بر لب آب فرات نگهبانی می کردند تا لشکر امام حسین علیه السلام آب برندارند و هر که می آمد ما وی را از آب منع می کردیم.

بعد از واقعه کربلا شبی در خواب دیدم که قیامت برپا شده و من بر تشنگی عظیم گرفتارم و از هر سو آب می طلبم نمی یابم. ناگاه دیدم که حضرت محمد مصطفی صلى الله عليه وسلم و حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و بعضی از اکابر صحابه بر لب حوض کوثر نشسته اند و برخی از یاران و اصحاب برپا ایستاده و جمعی از سقایان مردم را آب می دادند. من به نزد حضرت رسول رفتم و آب طلبیدم و حضرت فرمود که آبش دهید. هیچ کس آب نداد. تا سه نوبت من استغاثه کردم و هیچ کس به فریاد من نرسید. نوبت چهارم که فریاد زدم، حضرت رسالت صلى الله عليه وسلم فرمود که چرا آبش نمی دهید؟

گفتند: یا رسول الله! این شخص از آنهاست که بر کنار فرات نشسته بود و تشنگان حضرت امام حسین را آب نمی داد. حضرت رسالت صلى الله عليه وسلم فرمود: «اسقوه قطراناً؛ یعنی: او را از قطران بیاشامانید!»

چون از آن قطران چشیدم و بیدار گشتم، این نتن را با خود یافتم و هرچه می خورم، قطران می شود و رایحه آن، موجب کراهت مردمان است.

شیخ حسن گفت: تو دیگر نزد من میا. پس او را عذر خواست و بعد از اندک زمانی بمرد. (1)

وايضاً از کتاب مرآة الجنان روایت کرده است که روزی حضرت رسالت صلی الله علیه وآله در مسجد نشسته بود که حضرت فاطمه علیها السلام گریان از در درآمد. حضرت رسول فرمود: گریان نباشد چشم تو! چرا گریانی؟ عرض کرد: ای پدر بزرگوار! صبر و قرار از من رفته و دلم از آتش حسرت سوخته؛ ساعتی به دستاس کردن مشغول شدم، چون بر سر گهواره رفتم، حسین خود را در گهواره ندیدم و چندان که تفحص نمودم، اثری از وی نیافتم. سراسیمه به خدمت تو آمدم. زودتر مرا از غم خلاص کن که به غایت جگرم سوخته است و آرام ندارم.

مقارن این حال، جبرئیل در رسید و عرض کرد: ای سید و سرور! فاطمه را از من سلام رسان و بگو که خاطر مبارک را فارغ دار که حسین به سلامت است و بشارت ده او را که حسین از مقربان درگاه احدیت است. حضرت رسول فرمود که ای برادر! حسین از گهواره به کجا رفته بود؟ قصه آن را برای من بیان کن تا خاطرم قرار گیرد. جبرئیل عرض کرد: یا رسول الله ! روزی که من به تهنیت حسین آمدم، گروهی از ملائکه نیز با من


1) تحفة المجالس: 201 مقصد پنجم معجزه 36.

رفاقت نموده بودند و چون شرف ملازمت آن حضرت را ادراک نمودند، به محل خود مراجعت کرده، به مقربان ملا اعلا تفاخر و مباهات فزودند. مقربان بارگاه کبریا گفتند: خداوندا! هرگز هیچ احدی بر ما افتخار نکرده؛ ما را نیز رخصت ده تا به شرف زیارت آن حضرت مشرف شویم. حق تعالی فرمود: شما را رخصت نیست که از محل خود قدم بردارید. پس مرا امر نمود تا حسین را از گهواره گشودم و به ملا اعلا بردم تا مقربان درگاه الهی او را زیارت کنند. پس ایشان او را زیارت کرده، به دیدار او مبتهج و مزین گشتند و آرام یافتند. من در این ساعت حسین را آوردم و در گهواره خوابانیدم، با صد هزار روح و راحت و نور و سرور؛ و اکنون چون قرص قمر در خانه است.

فاطمه از استماع این خبر بهجت اثر، به غایت مسرور و خوشحال گردید و در ساعت به خانه خود مراجعت نمود، حسین را چون ماه شب چهارده در جای خود خفته دید. پس او را در بغل کشید و روی وی را بوسید و شکرالهی را به جای آورد و گفت: (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورُ). (1)

و ايضاً روایت کرده است که مردی در مدینه بود و در کمال غنا و توانگری. وقتی به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام آمد با آن حضرت مشورت نمود که می خواهم فلانه را که مال بسیار دارد، به حباله خود درآورم. حضرت فرمود: اگر او را تزویج کنی، خود پریشان و محتاج گردی.

و چند روزی بگذشت. آن مرد مخالفت مشورت آن حضرت نموده، آن زن را تزویج کرده و بعد از مدتی جمیع مال او تلف شد و در کمال فقر و احتیاج بماند. روزی به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام آمد و بر آنچه کرده بود اظهار مذلّت نمود، حضرت فرمود: من اول تو را منع کردم و تو خلاف آن کردی. اکنون مناسب حال تو آن است که فلانه را به عقد خود درآوری تا حق تعالی عوض مافات را به تو رساند. باید که نظر نکنی که این فقیر است.

پس آن مرد به فرموده آن حضرت عمل نمود، بعد از اندک زمانی مال بسیار و نعمت بی شمار او را روزی گردید. (2)

و ایضاً روایت کرده است از زید بن ارقم که وقتی حضرت رسول صلى الله عليه وسلم هفت سنگ ریزه بر کف دست نهاد، آن سنگ ریزه ها بر کف دست وی تسبیح گفتند. پس آنها را بر دست امیرالمؤمنین علیه السلام نهاد تسبیح کردند. پس بر دست امام حسن علیه السلام نهاد تسبیح کردند. بعد از آن بر دست امام حسین علیه السلام نهاد؛ تسبیح گفتند.


1) سورة مباركة فاطر آية 34. تحفة المجالس: 203 مقصد پنجم معجزه 45 .

2) تحفة المجالس: 204 مقصد پنجم معجزه 46.

جماعتی از صحابه حاضر بودند. بر دست دیگران می نهادند هیچ نمی شنیدند. عمر گفت: یا رسول الله! چگونه است که بر دست بعضی تسبیح می کنند و در دست بعضی تسبیح نمی کنند؟ حضرت رسول فرمود: ایشان بر دست پیغمبر تسبیح کنند یا وصی پیغمبر و عترت پیغمبر معجزات جز انبیاء و اوصیاء، کسی دیگر را نمی شاید. ایشان عترت و اوصیاء من اند. (1)

و ايضاً روایت کرده است که یکی از خلفای بنی مروان را فرزند نمی شد. نذر کرد که اگر او را پسری خدا عطا فرماید، زوّاران حسین را در هرکجا که ببیند به قتل آورد. اتفاقاً بعد از زمانی پسری از او متولد شد، خواست که به نذر خود وفا کند عمرش امان نداد. پس وصیت پدر به وی گفتند، عزم کرد که زایران کربلا را به هرجا که بیابد به قتل آورد.

شبی در واقعه دید که قیامت، قیام نمود و جمعی از فرشتگان غلاظ شداد، بعضی را کشان کشان به دوزخ می کشند و هر یک از آن جماعت را به حضرت رسالت صلى الله عليه وسلم عرض می کنند و گناه او را به تفصیل می گویند و حضرت امر می فرماید که او را به دوزخ برید.

پس در آن اثنا شخصی را به خدمت آن حضرت آوردند و گناه و قبایحش را شمردند؛ گناه او زیاده از جمیع عاصیان بود و هیچ از معاصی و مناهی نبود مگر این که مرتکب آن گردیده بود. حضرت فرمود: اگرچه گناه او زیاده از جمیع خلائق است و نامۀ او سیاه شده و حال او به غایت تباه است اما در وی یک کیفیتی هست که شما بر این اطلاع ندارید و بنابراین آتش دوزخ بر وی حرام است و شما او را به دوزخ نمی توانید برد.

ایشان گفتند: یا رسول الله! این چه کیفیت است که ما را بر آن اطلاع نیست؟ فرمود: روزی آن شخص به صحرای کربلا می گذشت، غباری از آن صحرا بر جسد او نشست و هرکه غبار کربلا بر او نشیند، آتش دوزخ بر او حرام است.

فرشته ها گفتند: یا رسول الله! چون او گناه عظیم دارد، ما او را به این چشمه فرو بریم و بشوییم تا غبار کربلا از جسد او پاک شود و بعد از آن، او را به دوزخ بریم.

حضرت رسالت فرمود: اگرچه به شستن، غبار کربلا از جسد او زایل شود، اما چشم و دیده او که به قبه و بارگاه فرزندم امام حسین افتاد، به شستن از او زایل نمی شود. پس چگونه او را به دوزخ می برید و کی آتش دوزخ او را خواهد سوخت؟!

پس فرشتگان عذاب دست از وی بداشتند و ملائکه رحمت آمدند و او را بی حساب داخل بهشت گردانیدند.


1) تحفة المجالس: 204 مقصد پنجم معجزه 47.

پسر خلیفه بعد از مشاهده این واقعه مضطرب از خواب بیدار شد و از قصد خود توبه نمود و خود به زیارت کربلا رفت و مردم را به زیارت آن حضرت بسیار ترغیب می نمود و زایران آن حضرت را تا حیات داشت، کمال رعایت و خدمت بی نهایت می کرد. (1)

و ايضاً در آن کتاب مسطور است که در آثار آمده که روز قیامت، بنده ای را حاضر کنند که گناه بسیار کرده باشد. چون نامۀ اعمال خود را بخواند، خجل و شرمسار سر در پیش افکند و محروم و ناامید گشته، راه دوزخ را پیش گیرد که ناگاه ندا از جانب ربّ العزة در رسد که ای بنده شرمسار! اگرچه گناه تو بسیار و جرم تو بی شمار است، اما امانتی از تو نزد ما هست؛ توقف کن تا ما آن امانت را به تو بسپاریم.

پس فرشته که موکل است بر آن امانت، به فرمودۀ رب العزة آن امانت را تسلیم او کند. چون بنده آن امانت را بگشاید، دری سفید در غایت صفا و نهایت روشنی و ضیاء مشاهده کند که آن را به سندس و حریر پیچیده باشند و رشته ای در آن کرده باشند. آن بنده گوید: خداوندا، کریما! این امانت را کی به تو سپردم که در خزانه هیچ پادشاهی، مثل آن نبوده و در دنیا کسی مثل آن ندیده و نشنیده و مرا اصلاً بر آن اطلاعی نیست؟!

پادشاه عالم جل جلاله فرماید که این امانت، آن است که روزی در دنیا رسیدی به موضعی که ذکر مصیبت حسین بن علی علیهما السلام را می کردند، از شنیدن مصیبت و محنت آن حضرت متألم شده، گریه کردی و چند قطره اشک از چشم تو فرو چکید. ما که خداوندیم، نخواستیم که آن را ضایع گردانیم؛ زیرا که نزد ما، خاطر امام حسین بسیار عزیز است، ما آن قطره ها را جمع کردیم و در صدف شرف پروردیم و از برای تو تا امروز محافظت نمودیم که در این حالت درماندگی و عاجزی و بی کسی، به تو سپاریم. و اگرچه نقد عبادتی نداری و سرمایه طاعتی به بازار قیامت نیاورده ای، اما بدین سرمایه که فی الحقیقه بهترین سرمایه هاست، تو را توانگر و سرافراز گردانیم از برکت حسین. اکنون این در را به من بفروش به هر قیمتی که می خواهی؛ که قدرش را به غیر از من کسی دیگر نمی داند.

پس انبیاء کرام را حاضر سازند تا آن در را قیمت کنند. اول آدم گوید: خداوندا! قیمت این در آن است که صاحبش را از حرارت آفتاب قیامت نگاه داری. حق تعالی فرماید: کم قیمت کردی. پس نوح نبی گوید که قیمتش آن است که حساب را بر صاحبش آسان گردانی و در سایه عرش او را جای دهی.

همچنین هر یک از انبیاء آن در را قیمتی نمایند تا نوبت حضرت (خاتم الأنبياء رسد. حق تعالى فرماید: ای حبیب من! این در را تو قیمت نمای به جهت امت خود. حضرت خاتم المرسلین


1) تحفة المجالس: 210 مقصد پنجم خاتمه: مطلب اول.

و شفیع المذنبین] عرض کند: کریما! این بنده فقیر این در را از جهت دوستی فرزند دلبندم حسین مظلوم اندوخته؛ او حاضر است، خود قیمت نماید.

پس خطاب در رسد که ای حسین و ای برگزیدۀ رسول ثقلین! هر چه تو قیمت نمایی ما که خداوندیم، خریداری فرماییم .

حضرت امام حسین فرماید: کریما، رحیما! این دُر بس نفیس است و با قیمت است که حضرت خداوند میل خریداری می نماید. اکنون من این در را به قیمت تمام قیمت می نمایم. پادشاه عالم فرماید که هر چه تو بیشتر قیمت کنی ما بیشتر خریداریم. امام حسین فرماید: قیمت آن در، آن است که حساب صاحبش را آسان گردانی و از صراطش بگذرانی و از تشنگی قیامت او را نگاه داری و از دست پدرم او را شراب حوض کوثر بچشانی و از ثواب شهداء او را بهره مند گردانی و در بهشت او را رفیق من کنی و به نعیم مقیمش برسانی. حضرت عزت فرماید که:

ای حسین! این در را به آن قیمتی که کردی، خریدم و از تو قبول کردم و صاحبش را به او بخشیدم؛ از هر دری که خواهی او را داخل بهشت کن. و همچنین هرکه بر غریبی و بی کسی و شهیدی تو گریه کرده باشد شفاعت تو را در حق همه قبول کنم و همه را به تو بخشم و اشک چشم همه را به این قیمت خریداری نمایم. (1)

وايضاً در آن کتاب مذکور است که در بغداد مردی بود فاسق و فاجر و خمار و مدت عمر خود را در آن اعمال قبیحه تلف کرده بود و مال بسیاری داشت. چون وقت اجل او رسید، وصیت کرد که چون موت مرا دریابد، مرا غسل دهید و کفن کنید و مرا در نجف اشرف دفن کنید؛ شاید که از برکت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، حق تعالی از گناهان من درگذرد و مرا به آن حضرت ببخشد.

این بگفت و جان به حق تسلیم کرد. خویشان و اقربای او به وصیت او عمل نموده، بعد از غسل وتكفين، نعش او را برداشته، متوجه نجف اشرف شدند.

خدمه آن حضرت در آن شب خواب دیدند که آن جناب بر سر صندوق حاضر شد و جميع خدام را طلبید و فرمود که فردا صبح، مرد فاسقی را در تابوت نهاده، به اینجا خواهند آورد. باید که شما مانع شوید و نگذارید که او را در نجف دفن نمایند که گناه او از عدد ریگ بیابان و برگ درختان و قطرات باران بیشتر است.

این بگفت و ناپدید شد. چون صبح شد، جمیع خدمه حاضر شدند و قصه خواب خود را به


1) تحفة المجالس: 216 مقصد پنجم خاتمه: مطلب دوم. قسمت داخل کروشه از مأخذ اضافه شد.

یکدیگر بیان کردند، همه به یک طریق خواب دیده بودند. پس برخاستند و چوب ها و سنگ ها به دست گرفتند و بیرون رفتند و بر در دروازه به انتظار نشستند و بسیار طول کشید، کسی پیدا نشد؛ برگشتند و متفکر بودند که چرا این واقعه به عمل نیامد؟

قضا را آن جماعتی که تابوت همراه ایشان بود، در آن شب راه گم کردند و به بیابان کربلای معلا افتادند و چون روز شد، به راه نجف اشرف افتادند و روانه شدند. و چون شب دیگر شد، خدمه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن حضرت را در خواب دیدند که خدمه را طلبید و فرمود: فردا چون صبح شود، همه شما بیرون روید و آن تابوتی را که شب پیش شما را منع کردم، آن را به اعزاز و اکرام هرچه تمام تر باشد، بیاورید و ساعتی در روضه ما بگذارید و بعد از آن، آن را در بهترین جایی دفن کنید.

ایشان از استماع این دو سخن منافی، تعجب نمودند و به خدمت آن حضرت عرض کردند که شب گذشته ما را منع فرمودی و امشب به خلاف آن، در کمال شفقت و مهربانی امر فرمودی؛ آیا در آن چه سری است که ما نمی فهمیم؟ آن حضرت فرمود که شب گذشته، آن جماعت راه گم کردند و به صحرای کربلا افتادند. باد، خاک کربلا را به تابوت آن مرد افشاند. از برکت خاک کربلا و از برای خاطر فرزندم حسین، حق تعالی از جمیع تقصیرات او گذشت و گناهان وی را آمرزید و بر او رحمت کرد.

پس خدمه جمله بیدار شدند و چون صبح شد، از شهر بیرون رفتند و بعد از ساعتی آن تابوت را آوردند. پس به تعظیم و احترام تمام، آن را به روضه مقدسه آن حضرت بردند و او را در بهترین مکانی دفن کردند و صورت واقعۀ خود را به تفصیل برای آن جماعت نقل کردند. (1)


1) تحفة المجالس: 218 مقصد پنجم خاتمه: مطلب سوم.

فصل نهم : در بیان حدیث مفضل

و شیخ حسن بن سلیمان در کتاب منتخب البصائر از مفضّل بن عمر روایت کرده است که گفت: سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام که آیا آن امامی که مردم انتظار ظهور او را می کشند و امیدوار

فرج او هستند یعنی: مهدی صاحب الزمان علیه السلام وقت معلوم معینی برای خروج آن حضرت است؟

فرمود که حق تعالی ابا نمود از این که برای ظهور آن حضرت وقتی تعیین فرماید که شیعیان بدانند. پس فرمود که آیاتی که حق سبحانه و تعالی در امر قیام ساعت در قرآن مجید فرموده است، همگی در باب قیام آن حضرت نازل شده است. و هرکه برای ظهور مهدی ما وقتی معین قرار دهد، خود را با خدا در علم غیب شریک گردانیده است و دعوای اطلاع بر اسرار الهی کرده است.

مفضل گفت: ای مولای من! چگونه خواهد بود ابتدای ظهور آن حضرت؟

فرمود که بی خبر ظاهر گردد و نامش بلند شود و امرش هویدا گردد و از آسمان، منادی به اسم و کنیت و نسبتش ندا کند تا آن که حجت شناخت او بر خلق تمام شود، به آن حجتی که ما بر خلق ظاهر ساخته ایم و قصه ها و احوالش را بیان کرده ایم و نام و نسب و کنیتش را برای تمام مردم ظاهر کرده ایم که نام و کنیتش مثل نام و کنیت جد اوست؛ تا آنکه مردم نگویند: «نام و نسبش را نمی دانستیم» پس خدا او را بر همۀ دین ها غالب گرداند، چنانکه حق تعالی پیغمبرش را وعده داده است که: (ليُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِهِ وَلَوْكَرِهَ الْمُشْرِكُونَ) (1)یعنی: «حق تعالی فرستاد پیغمبرش را با هدایت و دین حق، تا او را غالب گرداند بر همه دنیاها و هر چند کراهت داشته باشند آن ها که به خدا شرکت می آورند.»


1) سوره مبارکه توبه آیه 33 و سوره مبارکه صف آیه 9.

و در آیه دیگر فرموده است: (وَقَاتِلُوهُمْ حَق لَا تَكُونَ فِتْنَةً وَيَكُونَ الذِينَ كُلَّهُ لِلَّهِ) (1)یعنی: «قتال کنید با کافران، تا این که در زمین فتنه و کفر نباشد و بوده باشد همه، از برای خدا.»

پس فرمود که والله ای مفضل! بردارد جميع ملت ها و دین ها و اختلاف را و همۀ دین به یک دین حق برگردد و از هیچ کس به غیر دین حق قبول نکنند، چنانچه حق تعالی فرموده است:

(وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ) (2)

یعنی: هر که طلب نماید غیر اسلام، دینی را. پس هرگز از او قبول نکنند و او در آخرت از زیانکاران باشد.

مفضل پرسید که در ایام غیبت، آن حضرت با کی مخاطبه خواهد فرمود؟ کی با او سخن خواهد گفت؟ فرمود که ملائکه و مؤمنان از جن. و امر و نهیش بیرون خواهد آمد به سوی معتمدان و نایبان آن حضرت که به شیعیانش برسانند.

والله ای مفضّل! گویا می بینم آن حضرت را که داخل مکه شود و برد حضرت رسالت پناه را در بر و عمامه زردی بر سر داشته باشد و در پاهایش دو نعلین حضرت رسول و بر دستش عصای آن حضرت بوده باشد و بزی چند در پیش افکنده باشد تا کسی او را نشناسد و به این هیئت بیاید به نزد خانه کعبه، تنها و بی رفیق. پس چون شب درآید و دیده ها به خواب رود جبرئیل و میکائیل و صف صف از ملائکه بر او نازل شوند. پس جبرئیل گوید: ای آقای من! سخن تو مقبول است و امر تو جاری است.

پس حضرت صاحب الامر دست بر روی مبارک کشد و گوید: حمد و سپاس خداوندی را سزاست که وعده ما را راست گردانید و زمین بهشت را به ما میراث داد که هرجا که خواهیم، قرار گیریم. پس نیکو مزدی است، مزد کارکنان برای خدا! (3)

پس بایستد میان رکن حجر الاسود و مقام ابراهیم و به صدای بلند ندا کند که ای گروه بزرگواران و مخصوصان من و آنها که حق تعالی ایشان را برای یاری ما ذخیره کرده است! پیش از ظاهر شدن من بر روی زمین، بیایید به سوی من .

پس حق تعالی صدای آن حضرت را برساند به ایشان، در هر جای عالم که بایستد از مشرق و مغرب عالم و به هر حالی که بوده باشند. پس بشنوند همه، به یک آواز و همگی متوجه خدمت آن حضرت شوند و به یک چشم زدن، همه حاضر شوند نزد آن حضرت، در مابین رکن و مقام. پس


1) سورة مباركة انفال آیه 39.

2) سوره مباركة آل عمران آیه 85 .

3) سوره مباركة زمر آیه 74 .

عمودی از نور بلند شود از زمین به سوی آسمان که هر مؤمنی که بر روی زمین باشد، از آن روشنی یابد. و آن نور، در میان خانه های مؤمنان درآید و خانه های ایشان به آن فرح یابد؛ اما ندانند که قائم آل محمد صلی الله علیه وآله ظاهر گردیده است.

پس چون صبح شود، سیصد و سیزده تن به طی الارض از اطراف عالم به خدمت آن حضرت حاضر شده اند، همه در خدمتش ایستاده باشند. پس پشت به کعبه دهد و دست خود را بگشاید و مانند دست حضرت موسی، عالم را روشن کند. پس گوید: «هرکه به این دست بیعت کند، چنان است که با خدا بیعت کرده است.» پس اول کسی که دستش را ببوسد و بیعت کند، جبرئیل علیه السلام باشد. پس سایر ملائکه بیعت نمایند. پس نجیبان جن به شرف بیعت برسند. پس سیصد و سیزده تن نقباء به مبایعت سرافراز گردند.

آن گاه مردم مکه فریاد برآوردند که کیست این شخص که در جانب مکه ظاهر شده است و چه جماعت اند این ها که با اویند؟ پس بعضی گویند که همان صاحب بزهاست که داخل مکه شد. گویند که هیچ کس از اصحابش را می شناسید؟ گویند: نمی شناسیم هیچ یک را مگر چهار کس از اهل مکه و چهار کس از اهل مدینه که این ها را به نام و نسب می شناسیم .

و این بیعت در اول طلوع آفتاب باشد. پس چون آفتاب بلند شود، از پیش قرص آفتاب، منادی به آواز بلند ندا کند که اهل آسمان ها و زمین ها بشنوند که «ای گروه خلایق! این مهدی آل محمد است و به نام و کنیت جدش او را یاد کنید و نسب او را به امام حسن، پدرش امام یازدهم، و پدران دیگرش را بشمارد تا به حسین بن علی علیهما السلام با او بیعت نمایید تا هدایت بیابید و مخالفت امر او منمایید که گمراه می شوید.» پس اول کسی که این ندا را لبیک می گویند و اجابت می کنند، ملائکه اند؛ پس مؤمنان جن؛ پس سیصد و سیزده نفر که نقبای آن حضرت اند. می گویند: شنیدیم و اطاعت کردیم.

و هیچ صاحب گوشی از خلایق نمی ماند، مگر آن که آن صدا را می شنوند. و متوجه می شوند خلایق، از شهرها و بیابان ها. پس چون نزدیک غروب آفتاب شود، از مغرب شیطان ندا کند که پروردگار شما در وادی الیاس ظاهر شده است و او عثمان بن عنبه (1)است از فرزندان یزید بن معاویه است علیهم اللعنة؛ با او بیعت کنید تا هدایت یابید و مخالفت نکنید که گمراه شوید.» پس ملائكه و جن و نقبا همه او را تکذیب کنند و دانند که او شیطان است و گویند: «شنیدیم، اما باور نکردیم.» پس هر صاحب شکی و منافقی و کافری که باشد، به ندای آخر از راه برود.

و آقای ما حضرت صاحب الامر علیه السلام پشت به کعبه داده، بگوید: هرکه خواهد نظر کند به آدم


1) ظاهراً «وادی یابس» و «عنبسه» صحیح باشد، چنانچه در مأخذ آمده است.

و شيث و نوح و سام و ابراهیم و اسماعیل و موسی و یوشع و عیسی و شمعون، پس نظر کند به من؛ و هر که خواهد نظر کند به محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمه از ذریه حسین علیهم السلام ، پس نظر کند به من و آنچه خواهد، از من سؤال کند که علم همه نزد من است و آنچه آنها مصلحت ندانسته اند و خبر نداده اند، من خبر می دهم. و هرکه کتب آسمان و صحف پیغمبران را می خواهد، بیاید و از من بشنود.

پس ابتدا کند و صحف آدم و شیث را بخواند. امت آدم و شیث گویند: «این است والله، صحف آدم و شیث که تغییری در آن راه نیافته است. و خواند بر ما از آن صحف، آنچه نمی دانستیم.» پس بخواند صحف نوح و صحف ابراهیم و تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داود علیهم السلام را. پس علمای آن ملت ها همه شهادت دهند که «این است آن کتاب ها، به نحوی که از آسمان نازل شده و تغییر نیافته است. و آنچه از ما فوت شده بود، به ما نرسیده بود، همه را بر ما خواند». پس بخواند قرآن را، به نحوی که حق تعالی بر حضرت رسول صلى الله عليه وسلم نازل ساخته؛ بی آنکه تغییر و تبدیلی شده باشد.

بعد شخصی می آید به خدمت آن حضرت که رویش به جانب پشت گشته باشد و بگوید: ای آقای [من]! منم بشیر. امر کرد مرا ملکی از ملائکه که به خدمت تو بیایم و تو را بشارت دهم به هلاک شدن لشکر سفیانی. پس حضرت فرماید که قصۀ خود را و برادرت را برای مردم نقل کن.

بشیر گوید: من و برادرم در میان لشکر سفیانی بودیم و خراب کردیم دنیا را از دمشق تا زوراء و کوفه را خراب کردیم و مدینه را خراب کردیم و منبر را برهم شکستیم و استرهای ما در میان مسجد مدینه سرگین انداختند. پس بیرون آمدیم از مدینه و مجموع لشکر ما سیصد هزار کس بودند و متوجه شدیم که کعبه را خراب کنیم و اهلش را به قتل رسانیم. چون به صحرای بیداء رسیدیم که در حوالی مدینه طیبه است در آخر شب فرود آمدیم. پس صدایی شنیدیم که ای بیداء! هلاک گردان گروه ستمکار را!

پس زمین شکافته شد و تمام لشکر را با چهارپایان و اموال و اسبان فرو برد؛ چیزی و کسی بر روی زمین نماند غیر از من و برادرم. ناگاه ملکی به نزد ما آمد و روهای ما را به پشت برگردانید، چنانچه می بینی. پس با برادرم گفت: «ای نذیر! برو به نزد سفیانی ملعون، در دمشق و او را بترسان از ظاهر شدن مهدی آل محمد علیهم السلام و خبرده او را که خدا لشکرش را هلاک گردانید در بیداء.» و با من گفت که «ای بشیر! ملحق شو به حضرت مهدی علیه السلام در مکه و او را بشارت ده به هلاک شدن ظالمان و توبه کن بر دست آن حضرت که توبه تو را قبول می فرماید.»

پس حضرت دست مبارک را بر روی بشیر بمالد و به حالت اولی برگردد و با حضرت بیعت کند و در لشکر آن حضرت بماند.

مفضل پرسید که ای آقای من! ملائکه و جن در آن زمان بر مردم ظاهر خواهند شد؟ فرمود که بلی والله ، ای مفصل! و با ایشان گفتگو خواهند کرد چنان که مردی با یاران و به اهل خود صحبت دارد.

مفضّل پرسید: ای سید من! ملائكه و جن می روند با او؟ فرمود که بلی والله، ای مفضّل! و آن حضرت با آن گروه فرود خواهند آمد در زمین هجرت، مابین نجف و کوفه. و عدد اصحابش در آن وقت، چهل [و] شش هزار از ملائکه خواهد بود و شش هزار از جن و به روایت دیگر: چهل [و] شش هزار از جن و خدا به این لشکر، او را نصرت خواهد داد.

مفضّل پرسید که آن حضرت با اهل مکه چه خواهد کرد؟ فرمود: می خواند ایشان را به حکمت و موعظه نیکو؛ پس اطاعتش نمایند و شخصی از اهل بیت خود را بر ایشان خلیفه نماید و بیرون آید و متوجه مدینه شود.

مفضّل پرسید که خانه کعبه را چه خواهد کرد؟ فرمود که خراب میکند و از بنایی که حضرت ابراهیم و اسماعیل گذاشته بودند، بنا میکند و از نو می سازد و بناهای ظالمان را در مکه و مدینه و عراق و سایر اقالیم، خراب می کند و مسجد کوفه را خراب می کند و از اساس اولش بنا می کند و قصر کوفه را خراب می کند. ملعون است، ملعون است کسی که آن را بنا نهاد !

مفضّل پرسید که در مکه اقامت خواهد نمود؟ فرمود: نه، ای مفضّل! بلکه شخصی از اهل خود را در آنجا جانشین خواهد کرد و چون بیرون آید، اهل مکه، خلیفۀ آن حضرت را به قتل رسانند. پس حضرت باز به سوی ایشان معاودت نماید. پس بیایند به خدمت آن حضرت، سر در پیش افکنده و گریان و تضرع کنند و گویند: ای مهدی آل محمد! توبه می کنیم؛ توبه ما را قبول فرما.

پس ایشان را پند دهد و از عقوبات دنیا و آخرت بترساند و از اهل مکه، شخصی را بر ایشان والی کند و بیرون آید. پس آن والی را نیز بکشند. آن گاه یاوران خود را از جن و نقباء به سوی ایشان برگرداند که به ایشان بگویید که «برگردند به حق؛ پس هرکه ایمان بیاورد، او را ببخشید و هرکه ایمان نیاورد، به قتل رسانید. پس اگر نبود که رحمت پروردگار شما را فرا گرفته بود همه اشیاء را و من آن رحمتم، هر آینه خود مراجعت می کردم با شما به سوی ایشان. پس قطع نمودند ایشان، عذرها را در میانه خود و خدا و در میانه خدا و میانه من و میانه ایشان.» پس ایشان به سوی مکه روند. به خدا سوگند که از صد عدد، یکی سالم نمی ماند؛ نه، به خدا سوگند که سالم نمی ماند از هزار، یکی.

مفضّل پرسید که ای سید من! خانه حضرت مهدی و محل اجتماع مؤمنین کجا خواهد بود؟ فرمود: پایتخت آن حضرت شهر کوفه خواهد بود و مجلس حکمش مسجد جامع کوفه خواهد بود و محل جمع بيت المال و قسمت غنیمت ها مسجد سهله خواهد بود و موضع خلوتش نجف اشرف خواهد بود.

مفضل پرسید که ای مولای من! جميع مؤمنان در کوفه خواهند بود؟ فرمود که بلی والله؛ هیچ مؤمنی نباشد مگر این که در کوفه یا در حوالی کوفه باشد و در آن زمان، قیمت مکانی که یک اسب ببندند، دو هزار درهم خواهد بود و هرآینه دوست دارند اکثر مردم که یک شبر از ارض سبع که یکی از محله های همدان است که در کوفه است، به یک شبری از طلا بخرند. و وسعت کوفه، به قدر پنجاه [و] چهار میل خواهد بود که هیجده فرسخ است و قصرهای کوفه به کربلای معلی متصل گردد و بگرداند حق تعالی، کربلا را پناهی و جایگاهی که محل آمد شد ملائکه و مؤمنان باشد و از برای آن زمین، شأن عظیم قرار دهد و چندان از برکات و رحمت ها در آن قرار دهد که اگر مؤمنی در آنجا باشد و بخواند خدا را، هر آینه به یک دعا، مثل هزار مرتبه ملک دنیا را به او عطا فرماید.

پس حضرت صادق علیه السلام آهی کشیدند و فرمودند که ای مفضل! به درستی که بقعه های زمین با یکدیگر مفاخرت کردند؛ پس کعبه معظمه بر کربلای معلی فخر کرد. حق تعالی وحی فرمود به کعبه که ساکت شو، فخر مکن بر کربلا که آن بقعه مبارکی است که در آنجا ندای (انّي أَنَا اللهُ) (1)از شجره مبارکه به موسی رسید و آن، همان مکان بلندی است که مریم و عیسی را در آن مکان جای دادم. و موضعی است که سر مبارک امام حسین را در آنجا شستند. و در همان موضع حضرت مریم، عیسی را در وقت ولادت غسل داد و خود در آنجا غسل کرد. و آن بهترین بقعه ای است که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم از آنجا عروج کرد و از برای شیعیان او در آنجا زندگانی است تا ظهور قائم ما.

مفضل گفت که ای سید من! پس مهدی دیگر به کجا خواهد رفت؟ فرمود که به سوی مدینه جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله و چون وارد مدینه شود، امری عجیب از او به ظهور آید که موجب شادی مؤمنان و خواری کافران باشد.

مفضل عرض کرد که ای سید من! آن چه امر است؟ فرمود که چون به نزد قبر جدم رسد، گوید: ای گروه خلایق! این قبر جد من رسول خداست؟ گویند: بلی ای مهدی آل محمد صلی الله علیه وآله !

گوید: کیستند این ها که با او دفن کرده اند؟ گویند: دو مصاحب او و دو هم خوابۀ او، ابوبکر و عمر.

گوید و حال آن که او اعلم است به ایشان و همۀ خلایق می شنوند: کیست ابوبکر و عمر و به چه سبب ایشان را از میان جمیع خلایق با جدم دفن کرده اند؟ و شاید که مدفون غیر ایشان باشد؟ پس مردم گویند: ای مهدی آل محمد! غیر ایشان کسی در اینجا مدفون نیست. ایشان را برای این در اینجا دفن کرده اند که خلیفه رسول بوده اند و پدر دو زوجه آن جناب بودند.


1) سورة مباركة قصص آیه 30

پس می فرماید از برای خلق که بعد از سه روز بیرون بیاورید ایشان را از قبرهای ایشان.

پس خواهند بیرون آمد با بدن تازه که متغیر نشده باشد بدن ایشان و نه رنگ ایشان. پس می فرماید: آیا در میان شما کسی هست که بشناسد ایشان را؟ پس گویند که ما می شناسیم ایشان را به صفت، و نیست هم خوابۀ جد تو غیر از ایشان، احدی .

پس می فرماید: آیا در میان شما کسی هست که غیر از این بگوید یا شک داشته باشد در ایشان؟ گویند: نه. پس تا سه روز تأخیر می اندازند بیرون آوردن ایشان را و این خبر منتشر می شود در میانهٔ مردم. پس بعد از سه روز امر می فرماید که دیوارها را بردارند از دو قبر. و می فرماید به نقباء که بیرون آورید ایشان را از قبر.

پس با دست های خود نبش می نمایند قبر را تا این که به بدن ایشان می رسند. پس هر دو را با بدن تازه از قبر بیرون می آورند، به همان صورتی که داشته اند. پس کفن ها را از ایشان بگشاید و امر فرماید که ایشان را بر درخت خشکی بالا کشند. پس بیاویزند. پس برای امتحان خلق، در حال آن درخت سبز شود و برگ برآورد و شاخه هایش بلند شود. پس جمعی که ولایت ایشان را داشته اند، گویند: «این است والله شرف به عنوان حق! و ما رستگار شدیم به محبت ایشان». و چون این خبر منتشر گردد، هرکه در دل او به قدر حبه ای از محبت ایشان داشته باشد، حاضر شود. پس منادی از جانب حضرت صاحب الامر علیه السلام ندا کند که هرکه این دو مصاحب و دو هم خوابۀ رسول خدا را دوست می دارد، از میان مردم جدا شود و یک جانب بایستد.

پس خلق دو قسمت شوند: یکی دوستدار ایشان و دیگری لعنت کننده برایشان. پس حضرت می فرماید بر دوستان ایشان که بیزاری جویید از ایشان. در جواب گویند: ای مهدی آل رسول خدا! ما بیزاری نمی جوییم از ایشان و ما بیزاری نجستیم از ایشان و حال آن که نمی دانستیم که از برای ایشان این قدر منزلت هست که ظاهر شد از برای ما؛ آیا در این ساعت بیزاری خواهیم جست و حال آن که دیدیم از ایشان، نضارت و تازگی را و تازه شدن این درخت به سبب ایشان؟! بلی به خدا سوگند، بیزاری می جوییم از تو و از کسی که ایمان آورده است به تو و از کسی که ایمان نیاورده است به ایشان و از کسی که ایشان را به دار کشید و بیرون آورد و این کارها را به ایشان کرد.

پس آن حضرت امر فرماید باد سیاهی را که بر ایشان وزد و همگی را هلاک کند. پس بفرماید که آن دو ملعون را از درخت به زیر آورند و ایشان را به قدرت الهی زنده گرداند و امر فرماید که خلایق جمع شوند. پس هر ظلمی و ستمی و کفری که از آدم تا قیام قائم شده، گناهش را بر ایشان لازم آورد؛ حتی قتل قابیل، هابیل را و آتش انداختن حضرت ابراهیم را و انداختن یوسف در چاه و حبس یونس در

شکم ماهی و قتل یحیی و دارکشیدن عیسی و عذاب جرجیس و دانیال و ضرب سلمان فارسی و افروختن آتش بر در خانه امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین تا این که بسوزاند ایشان را به آن آتش و زدن بازوی فاطمه زهراء را به تازیانه و لگد زدن بر شکم آن معصومه و سقط نمودن آن مظلومه، محسن را و زهردادن به حضرت امام حسن و شهیدکردن امام حسین و ذبح نمودن اطفال و بنی اعمام وانصار آن جناب و اسیرنمودن دختران رسول خدا و ریختن خون های آل محمد و هر خونی که به ناحق ریخته شده است و هر فرجی که زنا کرده است و هر رباء و مال حرامی و فاحشه و گناهی و ظلمی و جوری وستمی که شده است، همه را می شمرد بر ایشان و الزام می کند بر ایشان و اعتراف می نمایند به آن ها.

بعد امر می فرماید از برای مظالم، هرکه حاضر باشد، قصاص نماید از ایشان. بعد امر فرماید که ایشان را بر درخت کشند و آتشی را امر فرماید که از زمین بیرون آید و ایشان را با درخت بسوزاند. بعد بادی را امر فرماید که خاکستر ایشان را به دریا باشد.

مفضل گفت: ای آقای من! این آخر عذاب ایشان خواهد بود؟ فرمود: هیهات یا مفضل! به خدا سوگند که سید اکبر محمد رسول خدا و صدیق اکبر امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین وجميع ائمه زنده خواهند شد و هر کسی که ایمان محض خالص داشته باشد و هر که کافر محض بوده باشد، همگی زنده می شوند و از برای جمیع مظالم، از ایشان قصاص خواهد شد و در هر شبانه روزی، هزار مرتبه ایشان را خواهند کشت. پس خدا به هر جایی که خواهد، ایشان را برد و معذب گرداند.

پس، از آنجا حضرت مهدی متوجه کوفه شود؛ فرود آید در میانه کوفه و نجف و عدد اصحابش در آن روز چهل و شش هزار ملک و چهل [و] شش هزار جنّ و سیصد و سیزده نفس از نقباء خواهد بود.

مفضّل عرض کرد: ای سید من! چگونه خواهد بود در آن زمان حال دارالفاسقین، زوراء؟

مؤلف گوید که غیر واحدی، «زوراء» را تفسیر به «بغداد» کرده اند؛ ولکن در روضه کافی از معاوية بن وهب روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام وقتی مثل آوردند به شعر ابن عقبه که گفته است: «وتنحر بالزوراء منهم لدى الضحى / ثمانون ألفاً مثل ما تنحر البدن» بعد فرمود به من: آیا می شناسی زوراء را؟ عرض کردم: فدای تو شوم! می گویند که زوراء، بغداد است.

بعد فرمود: نه. بعد فرمود: داخل ری شده ای؟ عرض کردم: بلی. فرمود: به بازاری که دواب می فروشند رفته ای؟ عرض کردم: بلی. فرمود: دیده ای آن کوه سیاهی را که در یمین راه واقع است؟ آن کوه سیاه زوراء است که کشته می شود در آن، هشتاد هزار که از جمله ایشان است، هشتاد مردان ولد فلان که همۀ ایشان صلاحیت خلافت را دارند.

عرض کردم: که خواهد کشت ایشان را؟ فرمود: می کشد ایشان را اولاد عجم. (1)

و از كتاب غيبة نعمانی از کعب مروی است که گفت در وصف مهدی علیه السلام تا این که گفت: ظاهر می شود با غیبت او، طلوع صبح سرخ و خراب شدن زوراء و آن ری است و خسف مزوره و آن بغداد است و خروج سفیانی و حرب ولد عباس با جوانان ارمنیه و آذربایجان؛ آن حربی است که کشته می شود در آن، چندین هزار که همه می گیرند شمشیر محلی را و آمد و شد می کند بر او، علم های سیاه. این حربی است که بر می خیزد بر او موت احمر و طاعون، نه غير. (2)

این بود مضمون عبارت این دو حدیث. بناءً عليه، دور نیست که مراد به زوراء در خبر مفضّل «ری» باشد. و علی أی تقدیر، مفضّل پرسید که چگونه خواهد بود در آن وقت، حال خانه فاسقان زوراء؟ حضرت صادق علیه السلام فرمود که محل لعنت و غضب الهی خواهد بود. خراب می کند آن را فتنه ها و وا می گذارد آن را سپاه و وای بر آن کسی که در آنجا ساکن باشد، از علم های زرد و از عَلَم های مغرب و از عَلَم هایی که از هر نزدیک و دور متوجه آن می گردد. و به خدا سوگند که نازل می شود بر آن شهر از عذاب، مثل آنچه بر امت های گذشته نازل شده است و عذابی بر آن شود که چشم ها ندیده و گوش ها نشنیده باشد و طوفانی که بر اهلش نازل شود، طوفان شمشیر خواهد بود.

پس وای در آن وقت بر کسی که آن را مسکن خود قرار دهد؛ به درستی که مقیم در آن شهر، باقی می ماند به شقاوت خود و کسی که در خارج آن شهر باشد، در رحمت خداست. به خدا سوگند که یک وقتی چنان آبادان شود که گویند دنیا همین است و گویند خانه ها و قصرهایش بهشت است و دخترانش حور العین اند و پسرانش ولدان بهشت اند و گمان کنند که خدا روزی بندگان را قسمت نکرده است مگر در آن شهر.

و ظاهر شود در آن شهر، از افترای بر خدا و رسول او، حکم به غیر کتاب الله و شهادت ناحق و شراب خوردن و زناکردن و مرتکب به انواع فسق شدن و خوردن حرام و ریختن خون ناحق، آن قدر که در تمام دنیا نباشد. پس خدا خراب کند آن را به این فتنه ها و این عمل ها؛ به مرتبه ای که اگر کسی بر آن گذرد و گوید: این مکان زوراء است! (3)

مفضل گفت: بعد چه خواهد شد ای سید من؟ فرمود: پس بیرون آید حسنی که جوان خوش رویی می باشد . از جانب دیلم و به آواز فصیح فریاد کند که «ای آل احمد! اجابت نمایید


1) الکافی: 177/8 ح 198.

2) الغيبة نعمانی رحمه الله : 145 باب 10 ح 4 ؛ بحار الانوار: 225/52 ح89.

3) یکی از نسخ اضافه دارد: «کسی قبول نکند» اما حديث: « ههنا كانت الزوراء: اینجا زوراء بوده است».

مکروب را و آن کسی را که نداکننده است از حول ضریح.» پس اجابت نمایند او را گنج هایی که از برای خداست، از طالقان؛ چه گنج ها می باشند! نه از طلا و نه از نقره؛ بلکه آن گنج ها رجالی می باشند مانند پاره آهن در شجاعت.

و گویا من نظر می کنم به ایشان که بر اسب های اشهب سوارند و حربه ها در دست ها گرفته اند و صوت ها برآورند به جهت شوقی که بر جنگ دارند. مانند صوت های درندگان. و امیر ایشان مردی از بنی تمیم باشد که مسمی است به شعیب بن صالح. پس رو آورد حسنی در میان ایشان و روی او مثل دائره ماه و به فزع اندازه ترین مردمان است از حیثیت جمال. پس متوجه رفع ظلم می شود و می گذارد شمشیر خود را بر صغير وكبير و وضيع و عظيم.

بعد به همان علم ها متوجه می شود به طرف کوفه تا این که به کوفه درآید و جمع شده باشد در کوفه، اکثر اهل ارض. پس در کوفه ساکن می شود. پس خبر مهدی علیه السلام به او و اصحابش می رسد.

پس اصحابش به او می گویند: یا بن رسول الله! کیست این شخص که در نزدیکی ما فرود آمده است؟ در جواب می گوید: بیایید برویم تا ببینیم این مرد کیست و چه می خواهد.

والله که خود می داند که او مهدی آل محمد است؛ اما غرضش آن است که بر اصحابش ظاهر سازد حقیقت او را. پس حسنی بیرون می آید در امر عظیمی و در پیش روی او چهل هزار مرد می باشند که قرآنهای خود را بر گردن های خود انداخته اند و لباس های درشت پوشیده اند و شمشیرهای خود را حمایل کرده اند. پس حسنی متوجه می شود تا این که در نزدیکی حضرت مهدی فرود می آید. پس می گوید: از این مرد سؤال کنید که کیست و چه می خواهد؟

پس بعضی از اصحاب حسنی متوجه می شود به عسکر مهدی علیه السلام و می گوید: ای لشکری که جولان می زنید! کیستید شما؟ تحیت خدا بر شما باد! کیست صاحب شما و چه می خواهد؟ پس اصحاب آن حضرت گویند: این شخص مهدی آل محمد است و ما یاوران اوییم از جن و انس و ملائکه. پس حسنی گوید: بگذارید مرا به این شخص.

پس مهدی علیه السلام متوجه جانب حسنی شود و بایستند ایشان در میانه دو لشکر. پس حسنی گوید: اگر تویی مهدی آل محمد، کجاست عصای جدت رسول خدا و انگشتر او و برد و زره فاضل او و عمامه سحاب او و اسب يربوع او و ناقة غضباء او و بغله و دلدل او، حمار يعفور او و براق او؟ و کو مصحف امیرالمؤمنین که بی تغییر و تبدیل جمع کرد؟

پس حاضر گرداند حضرت مهدی، سبدی را که مجموع آنها در آن باشد. حتی متروکات جميع پیغمبران در آن باشد؛ حتی عصای آدم و نوح و ترکه هود و صالح و مجموعه ابراهيم و صاع يوسف

وکیل شعیب و عصای موسی و تابوت موسی که در آن بود بقیۀ متروکات موسی و هارون که ملائکه آن را بر می داشتند .و زره داود و انگشتری سلیمان و عصای او و اسباب عیسی و میراث جمیع پیغمبران و رسولان.

پس در آن وقت حسنی گوید: یابن رسول الله! از تو سؤال می کنم که فرو بری بر این سنگ سخت، عصای رسول خدا را و سؤال نمایی که برویاند او را در این سنگ .

و غرضش آن که اظهار نماید به اصحاب خود، فضل مهدی را تا این که اطاعت نمایند او را و بیعت کنند با او. پس حضرت مهدی علیه السلام عصای حضرت رسول را بردارد و فرو برد بر آن سنگ سخت. پس آن عصا سبز شود و بلند شود و شاخ و برگ برآورد و آن قدر بزرگ شود که جمیع لشکر حسنى و مهدى علیه السلام در زیر سایه آن باشند.

پس حسنی گوید: الله اکبر! دست خود را دراز کن تا با تو بیعت کنم. پس حضرت دست خود را دراز کند تا این که حسنی با جمیع لشکرش بیعت نمایند به غیر از چهارهزار زیدیه که قاریان قرآن می باشند و لباس های الوان پوشیده باشند و می گویند: نیست این، مگر سحر عظیمی. پس حضرت مهدی هر چند ایشان را پند دهد و موعظه نماید، سودی نبخشد و تا سه روز قتال با ایشان را تأخیر اندازد. پس زیاده شود طغیان و کفر ایشان. پس امر فرماید که همۀ ایشان را به قتل رسانند.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: گویا نظر می کنم به ایشان که ایشان را ذبح نموده اند بر قرآن های ایشان و همۀ ایشان در میان خون می غلطند و قرآن های ایشان نیز در میان خون می غلطد. پس بعضی از اصحاب مهدی می رود که آن قرآن ها را بردارد؛ پس آن حضرت می فرماید: واگذارید این قرآن ها را تا این که حسرتی باشد بر ایشان، چنانکه بدل کردند او را و تغییر دادند و تحریف کردند و عمل ننمودند به احکام آن.

مفضل گفت: بعد چه می کند حضرت مهدی، ای سید من؟ فرمود که لشکرها بر سر سفیانی خواهد فرستاد در دمشق. پس می گیرند سفیانی را و بر روی سنگ بیت المقدس او را ذبح می کنند.

پس حضرت امام حسین علیه السلام ظاهر شود با دوازده هزار صدیق و هفتاد دو نفر که با آن حضرت شهید شدند در روز عاشورا. ای چه رجعتی است؟ روشن کننده و نورانی. بعد بیرون آید صدیق اكبر، امیر المؤمنين علیه السلام . و برای او قبه سفیدی در نجف اشرف نصب کنند که یک رکن آن در نجف باشد و یکی در بحرین و یکی در صنعای یمن و چهارم در مدینه طیبه.

و گویا می بینم چراغ های آن را که روشن نموده اند آسمان و زمین را زیاده از آفتاب و ماه. پس در

آن وقت کهنه بشود سرائر و فراموش نماید هر زن مرضعه ای، از رضیع خود و ببینی مردم را مستان و نیستند مستان، ولكن عذاب خدا شدید است. (1)

بعد ظاهر شود سید اجل، محمد مصطفی صلی الله علیه وآله ، با انصار و مهاجرین و کسی که ایمان آورده است به او و تصدیق نموده است او را و شهید شده است با او. و حاضر می نمایند مکذبین و شاکین و مکفرین و اشخاصی را که رد نمودند بر او و گفتند که «اوست ساحر كذاب (2)و كاهن و مجنون است (3)و دیگری تعلیم نموده است او را (4)و از روی هوا حرف می زند» (5)و اشخاصی که با او محاربه و مقاتله کردند، تا این که قصاص نماید از ایشان به حق و جزا داده شوند به اعمال خود؛ از وقتی که حضرت رسول ظاهر شده است تا وقت ظهور مهدی. و در آن وقت ظاهر می شود تأویل این آیه کریمه :

(وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ) (6)

و اراده نمودیم ما که منت گذاریم بر اشخاصی که ضعیف شده اند در زمین و بگردانیم ایشان را وارث روی زمین وتمكين دهیم ایشان را بر روی زمین و بنماییم به فرعون وهامان و لشکرهای این دو نفر را از ایشان، آن چیزی را که حذر می نمودند از آن. (7)

مفضل گفت: ای سید من! کیست فرعون و هامان؟ فرمود: ابوبکر و عمر.

مفضل: ای سید من! حضرت رسول خدا و امیرالمؤمنین با حضرت صاحب الأمر علیه السلام خواهند بود؟ فرمود که بلی؛ ناچار است که ایشان جمیع زمین را بگردند. آری به خدا سوگند، حتی ماوراء کوه قاف را. آری به خدا سوگند، حتی آنچه در ظلمات است و آنچه در قعر دریاهاست؛ تا آن که هیچ موضع قدمی نماند مگر آن که ایشان بروند در آن موضع و دین خدا را برپا دارند در آنجا. پس فرمود: گویا می بینم آن وقتی را که ما گروه امامان، در پیش روی جد خود رسول خدا بوده باشیم و شکایت کنیم به آن حضرت، آنچه بر ما واقع شده است از این امت و آنچه به ما رسیده است از تکذیب و ردکردن بر ما و دشنام دادن بر ما و لعن کردن بر ما و ترسانیدن ما را به کشتن و بیرون بردن خلفای جور ما را از حرم او به شهرها از ملک خود و کشتن ایشان ما را به زهر و حبس نمودن .


1) سوره مباركه حج : آیه 2 .

2) (وَعَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرُ مِنْهُمْ وَقَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ) سورة مباركة ص آية 4.

3) (فَذَكَرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَا هِن وَلا مَجْنُونِ) سورة مباركة طور آية 29.

4) (ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَقَالُوا مُعَلِّمُ مَجْنُونٌ) سورة مباركة دخان آية 14.

5) (وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى) سورة مباركة نجم آية 2.

6) سورة مباركة قصص آیه 5 .

7) (وَنُمَكّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ) سورة مباركة قصص آية 6.

پس حضرت رسول خدا به گریه درآید و بگوید: ای فرزندان من! نازل نشده است بر شما مگر آنچه به جد شما واقع شده بود پیش از شما.

پس ابتدا کند حضرت فاطمه علیها السلام شکایت کند از عمر و آن ظلم هایی که از عمر به آن معصومه رسید و شکایت نماید از ابوبکر و غصب نمودن او فدک را از آن مظلومه؛ و رفتن خود را در مجمع مهاجرین و انصار و مکالمه نمودن با ابوبکر در امر فدک و جواب گفتن او که «از انبیاء ارث نمی برند» و احتجاج نمودن آن مظلومه به قول زکریا علیه السلام و یحیی و قصه داود و سلیمان؛ و گفتن عمر به آن مظلومه که «بیاور آن نوشته را که پدرت از برای تو نوشته است» و بیرون آوردن حضرت فاطمه آن نوشته را و گرفتن عمر آن نوشته را و بازکردن عمر آن نوشته را در حضور قریش و سایر مهاجرین و انصار و سایر عرب و آب دهان انداختن عمر ملعون بر آن نوشته و پاره کردن آن نوشته و جاییدن آن را؛ و گریستن آن مظلومه و مراجعت نمودن به سوی قبر پدر بزرگوارش. با حزن و دیده گریان می رفت بر روی ریگ های گرم، با اضطراب. و استغاثه نمودن آن مظلومه به خدای عزّ وجل و به پدرش رسول خدا و مثال آوردن فاطمه به قول رقیه دختر صفیه:

قد كان بعدك أنباء وهنبثة / لو كنت شاهدها لم تكثر الخطب

یعنی: به تحقیق که بوده است بعد از وفات تو اخبار و امرهای شدیده مختلفه ای و اگر تو آن ها را می دیدی، بسیار خطبه و موعظه برای ایشان ذکر نمی کردی .

إنا فقدناك فقد الأرض وابلها فاختل قومك فاشهدهم ولا تغب

ما نیافتیم تو را و مفقود شدی از میان ما و ما مثل زمینی هستیم که بارش بر او نبارد. پس مختل شد امر قوم تو؛ پس بیا نزد ایشان و از ایشان غایب مشو .

أبدى رجال لنا فحوى صدورهم / لما نأيت وحالت دونك الحجب

مردان چندی اظهار نمودند از برای ما آنچه در سینه های خود پنهان داشتند از حسد و کینه؛ چون تو از ما دور شدی و حجاب ها در میان ما و تو حادث گردید.

لكل قوم لهم قرب ومنزلة عند الإله على الأدنين يقترب

از برای هر قومی که در نزد خدا قرب و منزلتی هست نزدیکی ایشان به سبب نزدیکی است که با اهل بیت رسول خدا دارند.

يا ليت قبلك كان الموت يأخذنا / أما أناس ففازوا بالذي طلبوا

کاشکی قبل از فوت تو مرگ ما را در می یافت! و اما مردمان چند که طالب بودند اذیت ها و غصب خلافت را، به مطلب خود رسیدند.

بعد قصه ابی بکر را برای آن حضرت حکایت می کند و ذکر می کند فرستادن ابوبکر، خالد و قنفذ و عمر را و جمع نمودن آن پلید، مردم را از برای بیرون آوردن امیرالمؤمنین از خانه خود به جهت بیعت نمودن در سقیفه بنی ساعده؛ و مشغول بودن امیرالمؤمنین بعد از وفات آن حضرت به جمع نمودن زوجات آن حضرت و به تعزیه آن حضرت و جمع نمودن قرآن و تألیف آن و اداء نمودن دیون آن حضرت و برآوردن وعده های آن جناب را که هشتاد هزار درهم بود که فروخت در آن، مال خوب خود را و آنها را ادا نمود از جانب رسول خدا؛ و گفتن عمر را که «بیرون بیا از خانه، ای علی! به سوی بیعتی که اجماع نموده اند بر آن مسلمان ها و نیست از برای تو که بیرون روی از چیزی که اجماع نموده اند بر آن، مسمانان و اگر تخلف کنی، تو را خواهیم کشت»؛

و گفتن فضه کنیز فاطمه که «امیرالمؤمنین مشغول است به شغل خود و حق با اوست، اگر انصاف دهید از نفس های خود و نفس او». و بیان نماید حضرت فاطمه، جمع نمودن ایشان هیزم را بر در خانه، از برای سوزانیدن خانه امیرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين وزينب و ام كلثوم و فضه؛ و برافروختن ایشان، آتش را بر در خانه و بیرون آمدن فاطمه علیها السلام به سوی ایشان و خطاب نمودن او به ایشان از پشت در به این کلمات:

وای بر توای عمر! این چه جرئتی است که میکنی بر خدا و بر رسول او؟! اراده نموده ای که قطع نمایی نسل رسول خدا را از دنیا و فانی نمایی ذریه او را و خاموش کنی نور خدا را و حال آن که خدا تمام کننده است نور خود را؟

و راندن عمر، فاطمه را و گفتن آن ظالم به آن مظلومه که بازدار خود را از این کلمات ای فاطمه! که محمد حاضر نیست و نه ملائکه از برای او، امر و نهی و زجر از نزد خدا می آورند و نیست علی مگر یکی از مسمانان؛ پس اختیار نما اگر بخواهی، بیرون آمدن علی را از برای بیعت ابی بکر یا سوختن همه شماها را. پس حضرت فاطمه به گریه درآمد و گفت:

بارخدایا! شکایت می کنم به سوی تو به نبودن پیغمبر و رسول و برگزیده تو و ارتداد امت او بر ما و منع نمودن ایشان حق ما را، آن چنان حقی که قرار دادی از برای ما در کتاب خود که فرو فرستادی بر پیغمبر مرسل خود.

پس عمر گفت: «دعي عنك حمقاة النساء فلم يكن الله ليجمع لكم النبوة والخلافة؛ يعنى: واگذار از خود، این سخنان احمقانه زنانه را که خدا جمع نمی نماید از برای شما نبوت و خلافت را.»

و گرفتن آتش، در خانه را و داخل نمودن قنفذ ملعون دست خود را به جهت گشودن در خانه و زدن عمر بازوی فاطمه را به تازیانه تا این که گردید موضع تازیانه، مانند سنگ سیاهی که بر بازو

بندند؛ و لگدزدن عمر در خانه را به پای نحس خود تا این که برخورد به شکم آن مظلومه و آن معصومه حامله بود شش ماهه، به پسری محسن نام؛ و سقط نمودن فاطمه آن ولد را؛ و هجوم نمودن عمر و قنفذ وخالد بن ولید؛ و سیلی زدن عمر بر خد فاطمه تا این که ظاهر شد در زیر مقنعه آن حضرت، ظافر او و آن گوشت سرخی است در کنار سفیدی چشم در طرف بینی. پس حضرت فاطمه به آواز بلند گریه می کرد و می فرمود:

وا أبتاه! وا رسول الله ! دختر تو فاطمه را تکذیب می کنند و می زنند و به قتل می آورند فرزند او را در شکم او!

و در کتاب عمر به معاویه دارد که «چنین سیلی بر دو خد فاطمه زدم از روی خمار که گردن بند او گسیخت.» (1)

و بیرون آمدن امیرالمؤمنین از میان خانه با چشم های سرخ؛ بی آلات حرب بیرون آمد تا این که عبای خود را بر روی آن مظلومه انداخت. و چسبانیدن حضرت امیرالمؤمنین، فاطمه را به سینه خود و گفتن آن حضرت به آن مظلومه که:

ای دختر رسول خدا! می دانی که پدر تو را خدا فرستاده است، رحمة للعالمين؛ فالله الله که مقنعه خود را از سرت برداری و بلند کنی پیشانی خود را. پس قسم به خدا ای فاطمه! اگر چنین کنی، باقی نمی گذارد حق تعالی بر روی زمین، کسی را که شهادت بدهد که محمد رسول خداست و نه موسی و نه عيسى و نه ابراهيم و نه نوح و نه آدم و نه جنبنده ای که راه برود بر روی زمین و نه مرغی که پرواز نماید در هوا .

بعد حضرت امیرالمؤمنین فرمود: «ای پسر خطاب! وای بر تو از کاری که امروز کردی. بیرون رو پیش از آن که شمشیر خود را مجرد نمایم و فانی گردانم باقی امت را».

پس عمر و خالد بن وليد و قنفذ و عبدالرحمن بن ابی بکر، از خانه بیرون رفتند و صدا زد آن حضرت، فضه را و فرمود: «ای فضه! متوجه شو سیده خود را و قابله گری کن، مانند قابله سایر زنان؛ که درد زاییدن او را گرفته است از لگد عمر.» و برگردانیدن آن پلید، در را بر شکم او؛ پس سقط نمودن آن مظلومه محسن را. پس امیرالمؤمنین فرمود که ملحق میشود به جد خود و شکایت می کند به سوی او.

و برداشتن امیرالمؤمنین فاطمه را در تاریکی شب، با حسن و حسین و زینب و ام کلثوم، به خانه های مهاجرین و انصار و متذکر ساختن به ایشان، خدا و رسول خدا را و به آن عهدی که بیعت


1) بحار الانوار: 293/30 .

نمودند با خدا و رسول او و بیعت نمودند با او بر آن عهد و در چهار موطن در حیات رسول خدا و تسلیم کردن ایشان بر آن حضرت به امیرالمؤمنین در جمیع آن چهار موطن. پس همۀ ایشان وعده می دادند به یاری نمودن در فردای آن شب چون صبح می شد همه می نشستند و یاری نمی کردند.

بعد از حضرت فاطمه، شکایت می نماید امیرالمؤمنین از محنت های عظیمه ای که امتحان نمود حق تعالی آن حضرت را بعد از رسول خدا به آن محنت ها؛ و گفتن آن جناب که قصه من مثل قصه هارون است با بنی اسرائیل و قول من، مثل قول هارون است از برای موسی :

«يابنَ امَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَانُوا يَقْتُلُونَي فلانشيت و الْأَعْلَاةَ وَلَا تَجْعَلي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» (1)

یعنی: ای فرزند مادر! به درستی که قوم، ضعیف شمردند مرا و نزدیک بود که مرا به قتل آورند. پس شماتت اعداء را به من قرار مده و مگردان مرا با قوم ظالمین.

پس صبر نمودم و تسلیم نمودم محض از برای رضای خدا و آزاری چند کشیدم که هیچ وصی پیغمبری از امت آن پیغمبر مثل آن نکشیده بود تا این که کشتند مرا به ضربت عبدالرحمن بن ملجم لعنة الله [عليه].

و خدا رقیب بود برایشان، در شکستن ایشان بیعت مرا؛ و بیرون رفتن طلحه و زبیر با عایشه به سوی مکه و می نمودند به مردم که ما به جهت عمل آوردن حج و عمره می رویم؛ و برداشتن طلحه و زبیر عایشه را به سوی بصره و بیرون رفتن من به سوی ایشان و متذکر ساختن به ایشان خدا و تو را و آنچه آورده ای یا رسول الله! پس رجوع ننمودن از ضلالت خود تا این که نصرت داد خدا مرا به ایشان و ریختم خون بیست هزار از مسمانان را و قطع نمودم هفتاد کف را که مهار ناقه را گرفته بودند و به من نرسید از غزوات تو یا رسول الله! و بعد از تو، اصعب از این غزوه و بود این غزوه، از اصعب جنگ هایی که من دیده بودم و اهول و اعظم آن ها.

پس صبر نمودم؛ چنانکه ادب نمود مرا خدا، چنان که تو را ادب نمود یا رسول الله!. در قول خود عزّوجلّ: (فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ) (2)«پس صبر نما، چنان که صبر نمودند پیغمبران اولوا العزم.»

و در قول خود: (وَاصْبِرْ وَمَا صَبَرُكَ إِلا بِاللهِ) (3)«یعنی: صبر نما و نیست صبر تو مگر به استعانت خدا.»

و ثابت شد به خدا سوگند یا رسول الله! تأویل آیه ای که خدا فرستاد در شأن امتی که بعد از تواند، در قول خود:


1) سوره مباركه اعراف آیه 150.

2) سوره مبارکه احقاف آیه 35 .

3) سوره مبارکه نحل آیه 127.

(وما محمد إِلا رَسُولُ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرُّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ) (1)

یعنی: و نیست محمد مگر رسولی که قبل از او رسولان چند بودند. پس اگر بمیرد یا کشته شود، بر می گردید شما بر عقب های خود یعنی: بر می گردید به کفر خود و مرتد می شوید و کسی که برگردد به کفر خود، پس ضرر نمی رساند خدا را به هیچ چیزی؛ و زود است که خدا جزا می دهد شاکران را .

ای مفضّل! بعد حضرت امام حسن علیه السلام برخیزد به سوی جدّش و گوید: یا جداه! بودم من در خدمت پدرم در خانه هجرت او در کوفه تا این که شهید شد به ضربت ابن ملجم لعنه الله. پس وصیت کرد به من، به آنچه وصیت نمودی تو به او، یا جداه! و خبر شهادت پدرم به معاویه لعین رسید؛ پس زیاد لعین را به سوی کوفه روانه نمود با صد و پنجاه هزار مرد مقاتل. و امر نمود که من و برادرم حسین و سایر برادران و اهل بیت و شیعیان و دوستان ما را بگیرد و بیعت کنیم به معاویه و کسی از ما که ابا نماید از بیعت کردن، او را بزند و سر او را به جهت معاویه فرستد.

چون این عمل معاویه را دانستم، از خانه خودم بیرون آمدم و به مسجد جامع کوفه رفتم، از برای نماز و از پله های منبر بالا رفتم و مردم جمعیت کردند. پس حمد و ثنای خدا را به جا آوردم و مردم را نصیحت کردم و ایشان را به جنگ معاویه خواندم و طلب جواب نمودم از ایشان. گویا لجام خاموشی به ایشان زده اند، هیچ کس جواب مرا نگفت مگر بیست نفر که برخاستند به نزد من آمدند و گفتند: «یابن رسول الله! ما مالک نیستیم مگر جان های خود و شمشیرهای خود را و ما در خدمت تو هستیم و تابع امر تو هستیم و آنچه رأی توست، فرمان برداریم. پس امر نما به ما، به هرچه می خواهی.»

پس من به جانب راست و چپ نظر نمودم؛ غیر از این بیست نفر، احدی را ندیدم. پس گفتم: «از برای من، پیروی است به جدم رسول خدا در زمانی که عبادت کرد خدا را به پنهانی و سی و نه نفر با او بودند. چون کامل کرد خدا از برای او چهل را، گردید صاحب قوت و اظهار نمود امر خدا را. پس اگر با من نیز عدد ایشان باشد، جهاد می کنم در راه خدا، حق جهاد را.» بعد سر خود را به جانب آسمان بلند کردم و گفتم:

بارخدایا! به درستی که من خواندم و ترسانیدم و امر کردم و نهی کردم. پس بودند ایشان از اجابت نمودن داعی، از غافلین و از نصرت او، از تشنگان و از اطاعت او. از مقصران و از برای اعدای او، از یاری کنندگان. بارخدایا! فرو فرست بر ایشان، زجر و بأس و عذاب خود را که رد کرده نمی شود از قوم ظالمین.


1) سوره مبارکه آل عمران آیه 144 .

بعد از منبر فرود آمدم. بعد از کوفه برآمدم به قصد رفتن به شهر مدینه. پس آمدند به نزد من و گفتند: «اینک معاویه لشکرها به انبار و کوفه فرستاده است و مسمانان را غارت کرده اند و مردان و زنان و اطفال بی گناه را کشته اند؛ بیا تا با ایشان جهاد کنیم.» پس گفتم به ایشان که «شما را وفایی نیست.» و مردانی چند و لشکری با ایشان فرستادم و به ایشان فهمانیدم که به نزد معاویه خواهید رفت و عهد و بیعت مرا خواهید شکست. پس نشد مگر آنچه به ایشان خبر داده بودم.

پس برخیزد حضرت امام حسین علیه السلام، با خون خود خضاب شده، با جمیع شهیدانی که با او شهید شده اند. پس چون نظر رسول خدا صلی الله علیه وآله بر او افتد، به گریه درآید و به سبب گریه او، همه اهل آسمان ها و اهل زمین به گریه درآیند و حضرت فاطمه نعره بزند که زمین به لرزه درآید، با آنچه در آن است. و حضرت امیرالمؤمنین و امام حسن از جانب راست حضرت رسول صلوات الله عليهم. بایستند و حضرت فاطمه از جانب چپ آن حضرت. پس حضرت امام حسین علیه السلام از نزدیک آید حضرت رسول صلى الله عليه وسلم او را به سینه خود چسباند و می فرماید:

يا حسين ! فديتك قرت عيناك وعيناي فيك!

ای حسین! فدای تو شوم چشم های تو روشن باد و دیده های من درباره تو روشن باد!»

و از جانب راست حضرت امام حسین، حمزه باشد که شیر خداست در زمین و از جانب چپ او جعفر طيار.

و محسن را خدیجه بنت خویلد و فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین برداشته، بیاورند فریادکنان. و مادر محسن، حضرت فاطمه علیها السلام این آیه را تلاوت کند :

(هذا يومُكُمُ الَّذي كُنتُمْ تُوعَدُونَ اليَوْمَ تَجِدُ كُل نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرَ أَوَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً) (1)

یعنی: این است آن روز شما که بودید که وعده داده می شدید. امروز می یابد هر نفسی آنچه کرده است از کار خیر، حاضر گردیده شده و آنچه کرده است از کار بد، آرزو می کند که کاش در میانه او و آن کار زشت. فاصله دوری می شد.

پس حضرت امام جعفر صادق علیه السلام آن قدر گریستند که محاسن مبارکش به آب دیده هایش تر شد. بعد فرمود: «لا[قرت] عين لاتبكي عند هذا الذکر» یعنی: روشن مباد چشمی که نگرید نزد ذکر این قضیه!

پس مفضل بسیار گریست. بعد عرض کرد: ای مولای من! چقدر ثواب دارد گریستن برایشان؟


1) قسمت اول: سورة مباركة أنبياء علیهم السلام آیه 103 قسمت دوم: سوره مبارکه آل عمران آیه 30.

فرمود که ثواب آن شمرده نمی شود از کثرت اگر از محق صادر شود.

مفضل گفت: ای مولای من! چه می فرمایی در قول خدا: (وَإِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ) (1)«در زمانی که مؤوده سؤال کرده شود که به کدام گناه کشته شده است.» فرمود: ای مفضّل! «مؤوده»

والله محسن است؛ زیرا که او از ماست نه غیر ما. پس کسی که غیر آن بگوید، تکذیب نمایید او را.

مفضّل پرسید که دیگر چه خواهد شد؟ فرمود که حضرت فاطمه دختر رسول خدا علیها السلام بر می خیزد و می گوید:

خداوندا! وفا کن به وعده ای که با من کرده ای در باب آن ها که بر من ظلم کردند و حق مرا غصب کردند و مرا زدند و مرا به جزع آوردند در مصیبت اولاد من .

پس بگریند بر او ملائکه آسمان های هفت گانه و حاملان عرش الهی و هرکه در دنیاست و هرکه در زیر زمین است و همگی صیحه و خروش برآورند به درگاه الهی. پس نماند احدی از کشندگان ما و ظلم کنندگان بر ما و آنهایی که راضی بودند به ستم هایی که بر ما وارد می شد، مگر آن که هزار مرتبه در آن روز کشته شود. و اما آن کسی که در راه خدا شهید شده است، پس او نمی چشد سختی مرگ را و او چنان است که حق تعالی می فرماید: (وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْيَاءُ) تا آخر آيه . (2)

مفضل گفت: ای مولای من! بعضی از شیعیان شما قائل نیستند به رجعت شما. فرمود: جد ما رسول خدا و قول ما ساير الائمه این است که می گوییم :

(وَلَند يقنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَى دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ) (3)

یعنی: هر آینه بچشانیم ایشان را از عذاب پست، دون عذاب بزرگ.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: عذاب ادنی، عذاب رجعت است و عذاب اکبر، عذاب روز قیامت است؛ آن چنان روزی که بدل می شود زمین، غیر از زمین و آسمان ها و ظاهر می شوند از برای خدای یکتای قهاری. (4)

پس حضرت فرمودند که جمعی از شیعیان که در شناختن ما تقصیر کرده اند، می گویند که «معنی رجعت آن است که پادشاهی به ما برگردد و مهدی ما پادشاه شود.» وای بر ایشان! کی پادشاهی دین و دنیا را از ما گرفته است تا به ما برگردد؟! و پادشاهی نبوت و امامت و وصایت همیشه با ماست.


1) سوره مباركة تكوير آيه 9.

2) سوره مبارکه آل عمران آیه 169 .

3) سوره مبارکه سجده آیه 21 .

4) سورة مباركة ابراهيم علیه السلام آیه 48 .

ای مفضّل! اگر تدبّر نمایند شیعیان ما در قرآن، هرآینه در فضیلت ما شک نکنند. مگر نشنیده اند این آیه کریمه را که ( وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً) تا آخر آيه . (1)والله که تنزیل این آیه در بنی اسرائیل است و تأویلش در رجعت ما اهل بیت است و فرعون و هامان، ابوبکر و عمرند.

پس برخیزد جد من علی بن الحسین و پدرم امام محمد باقر علیهما السلام و شکایت کنند به جد خود رسول خدا، آنچه از ستمکاران بر ایشان رسیده است. پس برخیزم من و شکایت کنم به جدّم، آنچه منصور به من کرده است.

بعد برخیزد فرزندم موسی و شکایت کند به جدش رسول خدا، آنچه رشید به او کرده است. بعد برخیزد علی بن موسی و شکایت کند به جد خود رسول خدا، آنچه از مأمون به او رسیده است. بعد برخیزد محمد بن علی و شکایت کند به سوی جدّ خود رسول خدا، آنچه مأمون به او کرده است. بعد برخیزد علی بن محمد و شکایت کند به سوی جدّش رسول خدا، آنچه متوکل به او کرده است. بعد برخیزد حسن بن علی و شکایت نماید به جد خود رسول خدا، آنچه معتز به او کرده است.

بعد برخیزد مهدی سميّ جدش رسول خدا و پوشیده باشد پیراهن رسول خدا را در حالتی که آغشته است به خون رسول خدا در روزی که جبین او را شکستند و دو دندان رباعیات او را شکستند و ملائکه دور آن حضرت را گرفته باشند، تا این که بایستد در پیش روی رسول خدا. پس بگوید: یا جداه! صفت مرا بیان کردی و نشان دادی مرا و نام و نسب و کنیت مرا بیان کردی؛ پس امّت تو انکار حق من کردند و متمرد گردیدند و گفتند: «متولد نشده است» و «نیست» و «در کجاست؟» و «در چه مکان است او؟» و «در چه زمان است او؟» و «مرده است» و «فرزندی ندارد» و «اگر زنده می شد، آن قدر زمان غایب نمی ماند». پس صبر کردم از برای خدا تا این وقت که حق تعالی مرا رخصت داد که ظاهر شوم.

پس حضرت رسول فرمايد: (الْحَمْدُ لِلهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ) (2)

و می فرماید: آمد یاری و فتح الهی و ظاهر شد قول حق تعالى: (هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ لِلَّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ) (3)


1) سوره مباركة قصص آیه 5.

2) سوره مباركة زمر آیه 74 .

3) سوره مبارکه توبه آیه 33 و سوره مبارکه صف آیه 9.

پس بخواند: (إِنَّا فَتَحْنَا) را (وَيَنْصُرُكَ اللهُ نَصْراً عَزِيزاً). (1)

پس مفضل گفت: چه گناه داشت رسول خداکه حق تعالی می فرماید که «تا بیامرزد از برای تو، آنچه گذشته است از گناه تو و آنچه مانده است و بعد از این خواهد شد»؟

حضرت صادق علیه السلام فرمود: یا مفضّل! به درستی که رسول خدا دعا کرد که «خداوندا! بر من بار کن گناهان شیعیان برادر من علی بن ابی طالب و شیعیان فرزندان من که اوصیای من اند، گناه گذشته و آینده ایشان را تا روز قیامت و مرا در میان پیغمبران، به سبب گناهان شیعیان رسوا مکن.» پس حق تعالی جمیع گناهان شیعیان را بر آن حضرت بار کرد و همه را آمرزید.

مفضّل گفت: پس گریستم، گریستن طویلی و گفتم: ای سید من! این به فضل خداست بر ما به برکت شما. حضرت فرمود: ای مفضل! این مخصوص تو و امثال توست و این حدیث را نقل مکن از برای اشخاصی از شیعیان ما که به آسانی معصیت خدا را می کنند؛ پس اعتماد می کنند بر این فضیلت و ترک می نمایند عبادت را. پس بی نیاز نگرداند از ایشان، آن خدا، چیزی را؛ زیرا که ما به نحوی هستیم که خدا فرموده است در شأن ما:

(لا يَشْفَعُونَ الألِمَنِ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ) (2)

شفاعت نمی کنند مگر از برای کسی که پسندیده باشد و شفیعان، از خشیت الهی ترسان اند.

مفضّل گفت: ای مولای من! قول خدا (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدين كله) (3)آیا رسول خدا غالب نشده است بر همۀ دین؟ فرمود: ای مفضّل! اگر بر همه دین غالب شده بودند، نمی ماند مذهب مجوس و یهودی و نصاری و صائبان و غیر ایشان از دین های باطل در روی زمین؛ بلکه این در زمان مهدی و رجعت حضرت رسول خواهد بود و این آیه نیز در آن زمان به عمل خواهد آمد: (وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الذِينَ كُلَّهُ لِلهِ) (4)

پس مفضّل گفت: شهادت می دهم که شما از علم خدا تعلیم گرفته اید و به سلطان و قدرت او قادر شده اید و به حکم او تنطق نموده اید و به امر او عمل می کنید.

بعد حضرت صادق علیه السلام فرمودند: بعد مراجعت می نماید حضرت مهدی به سوی کوفه و از


1) (إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتحاً مبيناً لِيَغْفِرَلَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَرَوَهُمْ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُسْتَقِيمَا وَيَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عزيزاً) سورة مباركة فتح آیات 1-3 .

2) سوره مباركه انبياء علیهم السلام آیه 28 .

3) سوره مبارکه توبه آیه 33 و سورة مباركة فتح آية 28 و سوره مبارکه صف آیه 9.

4) سورة مباركة انفال آیه 39 .

آسمان به شکل ملخ از طلا بر ایشان می بارد، چنان که بر حضرت ایوب بارید. و قسمت می نماید بر اصحابش گنج های زمین را از طلا و نقره و جواهر.

مفضل گفت: ای مولای من! کسی از شیعیان شما بمیرد و قرضی از برادران مؤمن یا از اضداد بر ذمه او باشد، چگونه خواهد بود؟ فرمود: اول چیزی که ابتدا می نماید حضرت مهدی علیه السلام ، این است که ندا می فرماید در تمام عالم که هر که قرضی بر یکی از شیعیان ما داشته باشد، بیاید و بگیرد. حتی یک دانه سیر و خردل را رد می کند.

مفضل گفت: ای مولای من! بعد چه می شود؟ فرمود: بعد از آن که قائم، شرق و غرب زمین را گردید، می آید به کوفه و مسجد کوفه را خراب می کند؛ مسجدی را که یزید بن معاویه بنا نهاده است در وقتی که حسین بن علی را کشت و مسجدی که از برای خدا نباشد. ملعون است و ملعون است کسی که بنا نهاده است آن را.

مفضل عرض کرد: ای مولای من! مدّت ملک او چقدر است؟ فرمود که خداوند فرموده است: (فَمِنْهُمْ شَقِي وَسَعِيدٌ) تا قول (عَطاء غَيْرَ مَجْلُوذ) (1)به معنی مقطوع است، یعنی: عطایی که مقطوع نخواهد بود از ایشان؛ بلکه دائم است ابداً و ملکی است تمام نمی شود و حکمی که منقطع نمی شود و امری است که باطل نمی شود مگر به اختیار خدا و مشیت او و اراده او و آن چنان اراده ای، نمی داند آن را غیر از او کسی بعد قیامت خواهد بود و آنچه خدا وصف کرده است در کتاب خود. والحمد لله رب العالمين وصلى الله على خير خلقه محمّد وآله الطيبين الطاهرين. (2)


1) سورة مباركة هود علیه السلام آیات 105 - 108 .

2) الهداية الكبرى: 392-442 در این کتاب، مطالب بیشتری در روایت آمده است که لازم است به آن رجوع شود تا از فواید بی شمار آن بهره برداری شود بحار الانوار: 1/53 باب 28 مختصر البصائر: 433 البته تمام روایت در این کتاب که در دست ماست نیامده است.

فصل دهم : در بدو نور و بعضی از آیات که نازل شده است در شان ولادت آن جناب و غیر آن

در عوالم از کتاب مختصر حسن بن سلیمان از کتاب سید حسن بن کیش از جمله چیزهایی که از مغتصب برداشته ام، مسنداً از سلمان فارسی روایت کرده است که رسول خدا فرمود که حق تعالی مرا خلق کرده است از صافی نور خود. پس مرا خواند؛ اطاعت نمودم او را. و خلق نمود از نور من، علی را. پس او را خواند به اطاعت خود؛ پس اطاعت نمود او را. و خلق نمود از من و علی، فاطمه و حسن و حسین را. پس خواند ایشان را به سوی طاعت خود؛ پس اطاعت نمودند ایشان او را.

پس نامید ما را به پنج اسم از اسماء خود: پس خدا محمود است و من محمدم و خدا اعلی است یعنی بلند مرتبه است. و این علی است و خدا ایجاد کننده است و این فاطمه است و خدا احسان است و این حسن است و خدا محسن است و این حسین است.

بعد خلق کرد از نور حسین، نه امام را. پس خواند ایشان را؛ اطاعت نمودند او را پیش از این که خلق نماید خدا، آسمانی و زمینی و هوایی و آبی یا ملکی یا بشری. و بودیم ما به علم او، نورهای چندی که تسبیح می کردیم او را و می شنیدیم و اطاعت می کردیم. (1)

و از کنز الفوائد از ابن مسعود مروی است که رسول خدا فرمود که یا بن مسعود! به درستی که حق تعالی خلق کرده مرا و خلق کرده علی و حسن و حسین را از نور قدس خود. و چون اراده نمود که ایجاد نماید خلق خود را شکافت نور مرا و خلق نمود از آن، آسمان ها و زمین را؛ و من به خدا سوگند، اجلم از سماوات و ارض. و شکافت نور علی را و خلق نمود از او، عرش و کرسی را؛ و علی والله، اجل است از عرش و کرسی. و شکافت نور حسن را و خلق نمود از او، حورالعین را و ملائکه را؛ و حسن


1) عوالم العلوم: 5/17 باب 1 ح1 .

والله، اجل است از حورالعین و ملائکه. و شکافت نور حسین را و خلق نمود از آن، لوح و قلم را؛ و حسین والله، اجل است از لوح و قلم. (1)

و از کتاب مختصر نیز از کتاب نهج التحقيق مسنداً از جابر مروی است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند: به درستی که خدا خلق کرده چهارده نور از نور عظمت خود، پیش از آن که خلق نماید آدم را، به چهارده هزار سال. پس آن چهارده نور، ارواح ما می باشند.

پس کسی گفت: یابن رسول الله! بشمار آن ها را به اسماء ایشان که کیستند این چهارده نور؟ فرمود: محمد علی و فاطمه و حسن و حسین و نه امام از ذریه حسین و نهم ایشان قائم ایشان است. بعد شمرد ایشان را به اسماء ایشان. بعد فرمود: ماییم والله، اوصیاء و خلفاء بعد از رسول خدا. (2)

و از صاحب کتاب درالثمین مروی است در تفسیر آیه (فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ) (3)که حضرت آدم على نبينا وآله وعليه السّلام. ملاحظه نمود که در ساق عرش نوشته شده است اسماء رسول خدا و سایر ائمه علیهم السلام. پس جبرئیل تلقین نمود او را که بگو:

يا حميد بحق محمد يا عالي بحق علي يا فاطر بحق فاطمة يا محسن بحق الحسن والحسين منك الإحسان.

چون ذکر حسین را بر زبان جاری کرد، اشک از دیده های او جاری شد و قلب او خاشع گردید و فرمود: ای برادر من، جبرئيل! «في ذكر الخامس ينكسر قلبي وتسيل عبرتي» يعنی: در گفتن نام پنجم که حسین باشد. شکسته می شود قلب من و جاری می شود اشک من. جبرئیل عرض کرد:

ولدك هذا يصاب بمصيبة تصغر عندها المصائب

فرزند تو، حسین، مصیبتی بر او وارد می شود که کوچک خواهد بود در جنب مصيبت او، همه مصيبت ها.

حضرت آدم فرمود: ای برادر من! آن مصیبت، کدام مصیبت است؟

قال: يقتل عطشاناً غريباً وحيداً ليس له ناصر ولا معين.

جبرئیل گفت: کشته می شود در حالتی که تشنه است و غریب است و تنهاست و نیست از برای او ناصری و نه معینی.

ولو تراه يا آدم وهو يقول: واعطشاه واقلة ناصراه! حتى يكون العطش بينه وبين السماء كالدخان فلم يجبه أحد إلا بالسيوف وشرب الحتوف !


1) المنتخب: 395/2 مجلس 8 باب 2؛ الفضائل: 128؛ بحار الانوار: 43/40 ح 81 .

2) بحارالانوار: 4/25 ح 7 از المحتضر از منهج التحقيق. و ر.ك: إعلام الورى: 408؛ الصراط المستقيم: 134/2؛ کمال الدین: 335/2؛ منتخب الأنوار: 196؛ بحار الانوار: 23/15 ح 40 و 15/25 ح 29 و 144/51.

3) سوره مبارکه بقره آیه 37 .

و اگر توای آدم! ببینی او را که می گوید: «ای وای از تشنگی من! ای وای از کمی ناصر من!» تا این که تشنگی او به مرتبه ای می رسد که گویا در میانه او و آسمان، دود فاصله است. پس احدی جواب او را نگوید مگر به شمشیرها و آشامیدن مرگ ها!

فيذبح ذبح الشاة من قفاه وينهب رحله أعداءه وتشهر رؤسهم هو وأنصاره في البلدان ومعهم النسوان !

یعنی: پس مانند گوسفند، سر او را از قفا ببرند و غارت نمایند دشمنان او، خیمه و اسباب او را و سر او وسر انصار او را با زنان او در بلدان و شهرها بگردانند. به این نحو گذشت در علم خدای منان!

«فبكى آدم و جبرئيل بكاء الشکلی» پس آدم و جبرئیل گریستند، مانند گریه زن فرزند مرده. (1)

و در کتاب زهرالکمال مروی است که چون آدم علیه السلام را از بهشت بیرون کردند، فرود آمد در بلدی از بلاد هند و مدت طویلی برگناه خود گریست. حتی این که نقل شده است که از کثرت گریه، گوشت روی او رفت، به نحوی که دندان های او نمایان گردید. پس منت گذاشت بر او پروردگار جلیل، به فرستادن جبرئیل. پس جبرئیل پرده از نظر او برداشت؛ به نحوی که ملاحظه نمود که انوار ساطعه چندی را در ساق عرش الهی که مانند ستاره ها می درخشند. چون اسامی ایشان را خواند، دید که نوشته شده است:

محمد و علی و فاطمه و حسن و حسين وامامان از فرزندان حسین، حصار من اند و کسی که داخل حصار من شود، ایمن خواهد بود.

پس حضرت آدم فرمود: ای برادر من، جبرئیل! آیا خدا خلق کرده است مخلوقی را که گرامی تر باشد از من؟ جبرئیل گفت: بلی؛ این اشخاص گرامی ترند نزد حق تعالی از تو.

آدم گفت: در چه وقت خلق شده اند؟ جبرئیل گفت: دو هزار سال قبل از خلقت آسمان ها و زمین ها و تو. و اگر ایشان نمی بودند، تو را حق تعالی خلق نمی کرد و ایشان از اولاد تو می باشند.

پس آدم عرض کرد: «خداوندا که شرف دادی این فرزندان را بر پدر! بیامرز گناهان مرا. پس حق تعالی از گناهان او درگذشت و او را آمرزید. (2)

و در تحفة المجالس مروی است که چون حق سبحانه و تعالی آدم را آفرید بعد حضرت حوا را از پهلوی چپ او آفرید تا مونس تنهایی او باشد، پس ایشان در گلشن های جنات الفردس و روضات بهشت می گردیدند و سیر مصنوعات حق تعالی می کردند و عکس نور چهره خود را در آینه صفحات


1) بحار الانوار: 245/44 ح 44 از صاحب در الثمين

2) المنتخب: 139/1 مجلس 7 باب 2 از صاحب زهرة الكمال.

اوراق درختان بهشت مشاهده می نمودند و از لطافت حسن و جمال خود تعجب می کردند و با یکدیگر می گفتند که آیا حق تعالی، در عالم ملکوت از ما خوش صورت ترکسی را خلق کرده باشد یا نه؟ چون این اندیشه در خیال ایشان گذشت، در زمان جبرئیل امین از نزد رب العالمین در رسید و گفت: ای آدم! آنچه شما را در خاطر گذشت، حق تعالی را معلوم شد و امر فرمود که در فردوس سیر کنید و در بستان سراهای بهشت درآیید و تفرج کنید تا مشکل شما حل گردد.

آدم و حوا چون از جبرئیل این حدیث بشنیدند، در باغ ها و چمن ها درآمدند و در گلشن سراهای بهشت تفرج می کردند. ناگاه گذار ایشان بر در قصر عظیمی افتاد که از یک دانه یاقوت سرخ و در و دیوار آن از زمرد سبز و سقف آن لؤلؤ و فرش آن از زمرد، به انواع طلا و جواهر منقش گردیده و در آن قصر بسته. چون آدم و حوا در آن قصر را بسته دیدند، گفتند: یا جبرئیل! در درون این قصر چه چیزی است؟ به ما روشن گردان.

جبرئیل گفت: سراین به من نیز معلوم نیست. من حساب خود را نمی دانم؛ اما این را می دانم که ستاره ای در گوشۀ فلک هست که هر سی هزار سال یک نوبت بر می آید و به گرد فلک می گردد. من سی هزار بار این ستاره را دیده ام و مرا معلوم نیست که در اندرون این قصر چیست و این قصر را با در بسته دیده ام. پس آدم به درگاه حضرت قاضی الحاجات بنالید و گفت: خداوندا! مرا از سر این قصر واقف گردان. ندا از جانب حضرت احدیت آمد که ای جبرئیل! در قصر را برای ایشان بگشا.

في الحال جبرئیل به امر ملک جلیل، پیش در رفت و دست بر در قصر نهاد و در گشاده شد. پس آدم و حوا به اندرون قصر داخل شدند. تختی دیدند از یاقوت سرخ که شخصی به صورت دختری در آن تخت آرام گرفته که از حسن و جمال و زیبایی و کمال، باصره را قوت دیدار او نبود؛ تاجی از نور سبز بر سر نهاده و طوقی از زبرجد سبز در گردن و گوشواره از در و لؤلؤ پرنور در گوش کرده و گرداگرد آن تخت، کواکب درخشنده جا گرفته و صد هزار حوران ماه پیکر در آن موضع، دست ادب به سینه نهاده، از غایت شرم و حیا نظر به یمین و یسار نمی کردند.

چون آدم و حوا این صورت را بدیدند، به سجده در افتادند و گفتند: ما به خدمت این صورت لایق ایستادن نداریم.

مروی است که اول سجده ای که در بنی آدم مقرر گشت، آن بود که آدم و حوا در آن قصر کردند.

جبرئیل گفت: ای آدم! هیچ می دانید که این چه صورت است؟ گفت: نه.

جبرئیل گفت: این، صورت دختر بهترین عالمیان، حضرت پیغمبر آخرالزمان، است که به جهت وجود او، تو را و ما سوی الله را خلق کردند و او را به خطاب «لولاك لما خلقت الأفلاك» مخاطب ساخته اند.

آدم علیه السلام گفت: ای جبرئیل! این تاج چیست که بر سر وی است، به این نور و روشنی؟ جبرئیل گفت: ای آدم! این شبح (1)ذات محمد است صلی الله علیه وآله که پدر بزرگوار اوست.

آدم گفت: این طوق که از طلا و زبرجد که بر گردن اوست، چیست که از غایت شعاع، مثل ندارد؟ جبرئیل گفت: آن، نور خورشید ولایت حضرت امیرالمؤمین علی علیه السلام است که جفت و قرین اوست.

آدم گفت: این دو گوشواره بدین شعاع و فروزندگی که بر گوش مبارک وی است، چیست؟ جبرئیل گفت: دو فرزند عزیز او حسن و حسين علیهما السلام.

آدم گفت: ایشان چه کسان اند؟ جبرئیل گفت: ایشان از نسل تو خواهند بود. اگر به واسطه وجود ایشان نبودی، نه ملک، نه ملکوت، نه عرش، و نه کرسی، و نه ملائکه هفت آسمان و زمین، و نه کواکب، و نه تو، و نه حوا را، حق تعالی خلق نکردی و سبب آفرینش کل موجودات، وجود مبارک ایشان است. نام های مبارک ایشان را یاد گیر؛ شاید که تو را روزی به کار آید.

آدم گفت: ای جبرئیل! نام های ایشان چیست؟ بخوان که شاید در ضمیر من بماند. جبرئیل گفت: محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام است.

چون از جبرئیل این نام ها بشنید، بر زبان تکرار کرد و بر جان دل خویش نوشت. آدم گفت: ای جبرئیل! مرا مشکل دیگر در دل مانده. جبرئیل گفت: بگو، ای آدم !

گفت: این گوشواره ها یکی سرخ و یکی سبز است؛ در این، چه حکمت است؟

چون آدم این سؤال را کرد، جبرئیل به گریه افتاد و گفت: بدان ای آدم! که در میان ذریه تو، جمعی از اهل کفر و نفاق و حسد و ضلال به هم رسند که این دو مظلوم را شهید کنند؛ یکی را به زهر هلاهل و دیگری را به تیغ بی دریغ جور و ستم، سر از بدن جدا کنند. در دم آخر، رنگ مبارک اول، سبز گردد و رنگ آن دیگر، از خون او سرخ شود.

پس آدم و حوا چون این سخن بشنیدند، دل تنگ شدند و در گریه افتادند و بسیار گریستند، چنانچه از آفریش خود بیزار شدند. و گریه و زاری و افغان می کردند و می غلطیدند. و گویند: «اول گریه کردن آدمی زار، آن روز بود.»

ملائكه هفت آسمان ها و هشت بهشت و رضوان و حورالعین، جمله، به موافقت آدم و حوا می گریستند. در آن روز آدم و حوا از این غم و اندوه به تعزیت مشغول شدند. بعد از آن حق تعالی صفوف ملائکه را امر فرمود که به تعزیت آدم و حوا رفته و ایشان را تسلی و دلداری دهند و آن اندوه و مصیبت را


1) این کلمه در مصدر نیامده؛ در یکی از نسخ کتاب «شیخ» و در دو نسخه «شبه» بوده که این گونه ثبت شد.

از خاطر ایشان محو گردانند تا به رفاه حال در بهشت عنبر سرشت، به عیش و کامرانی مشغول گردند.

اما ابلیس لعین چون به سبب ترک سجده بر آدم علیه السلام ، رانده درگاه الهی شد، در کمین بود که آدم را فریب دهد و به بلایی مبتلا گرداند. پس پیش مار و طاوس آمد مار، دربان در اول بهشت بود و طاووس، دربان در دوم بود و ایشان را فریب داد و به سبب ایشان در بهشت داخل شد و خود را به حوا رسانید و او را ترغیب به خوردن شجرۀ ممنوعه کرد و گفت: این درختی که می بینی، انواع میوه های خوش گوار بسیار لطیف دارد. چرا نمی خوری که هیچ میوه ای در بهشت به لذت این میوه نیست؟! حوا گفت که از آدم شنیده ام که ما را منع از خوردن این میوه نموده اند. گفت: این غلط است. آدم حاضر نیست؛ تواندکی از این میل کن و ببین که من راست می گویم یا نه.

پس به تلبیس تمام، آن میوه را به خورد حوا داد و پنهان شد. آدم چون حاضر شد، حوا شرح حال را به آدم بیان کرد. آدم نیز یک دانه از آن بخورد هنوز گندم به حلق آدم فرو نرفته بود که درد در شکم او پیچیدن گرفت و تاج کرامت و شرف از سرش بیفتاد و لباس مرحمت و عاطفت از سندس و استبرق، از بدنش فرو ریخت و حوا نیز از لباس کرامت عاری شد. پس هر دو عریان گشتند و اهانت و دشنام از فرشتگان پدید آمد.

آدم شرم زده و مضطرب حال گشته، از چپ و راست آواز (فعصی آدَمُ رَبَّهُ فَقَوی) (1)بشنید. شروع در گریه کرد و این گریه دوم بود که به آدم روی نمود. و آدم با کمال مذلت و خواری دست بر پیش و پس خود نهاد و از هیچ طرف ساتری نیافت. نگاه به درختان بهشت کرد؛ دید که برگ های درختان بهشت، پهن است و عورت خود را به آن می توان پوشانید. چون به نزدیک درختان رفت که برگ بچیند، درختان از او اجتناب کردند و برگ به وی نمی دادند و سر به بالا می داشتند تا آدم برگ از آنها نچیند. پس آدم پیش درخت انجیر آمد. درخت انجیر چون آدم را به آن عظمت و جلالت دیده بود و در این مذلت و شرمساری بدید، رحم کرد و عزت نمود و سر پیش او بر زمین نهاد، چهار عدد برگ و به روایتی: دو برگ از آن بچید؛ یکی را در پیش خود نهاد و دیگری را در پس خود و آدم درخت انجیر را دعا کرد و برفت. چون دعای شرمساران معصیت، مقرون به اجابت می باشد، حق تعالی دعای آدم را در حق درخت انجیر قبول کرد.

پس خطاب مستطاب جناب احدیت به درخت انجیر رسید که ای درخت انجیر! چون [است] که تمام درختان بهشت آدم را برگ ندادند و تو او را برگ دادی؟ درخت انجیر گفت: پادشاها، معبودا! من عزت و حرمت جناب تو را به آدم مشاهده کرده بودم. چون او را بدین ذلت و


1) سوره مبارکه طه: آیه 121 .

خواری دیدم، رحم کردم و برگ به حرمت تو دادم؛ اگر خطا کردم، گناه مرا بیامرز.

پس ندا از جانب الهی آمد که ای درخت انجیر! چون عظمت و حرمت ما را اکرام کردی، ما نیز به فضل خود گناه تو را بخشیدیم و میوۀ تو را شیرین گردانیدیم و آتش بر تو حرام کردیم.

اما چون آدم خود را پوشانید، همان لحظه او را بر مار و حوا را بر طاوس که سبب اغوای ایشان بودند، سوار کردند و از بهشت عنبر سرشت بیرون کرده، آدم را بر کوه سرندیب که در اطراف هندوستان واقع است، فرستادند و حوا را در طرف حجاز که نزدیک یمن است، جای دادند و مسافت میان آدم و حوا به مقدار پنجاه هزار [و] هفتصد فرسخ بود.

چون آدم به کوه سرندیب نزول نمود، به گریه و زاری مشغول شد و مدت دویست سال و به روایت اصح: چهل سال خبر از خوردن و خفتن نداشت. شب و روز بر وی تاریک و سیاه می گذشت و مدام می گریست تا تن او، تمام، از غم بگداخت و به محنت و الم گرسنگی و تشنگی و تنهایی ضعیف و نحیف شد تا به نحوی که جمیع ملائکه هفت آسمان و زمین، سرها برهنه کرده، روی نیاز به درگاه بی نیاز، بر زمین عجز و افتادگی نهادند و بنالیدند و گفتند: بارخدایا! تو غفار و ستاری؛ تو رحیم و کریمی؛ آدم را برای مطلبی آفریدی. اگر گستاخی و مبادرت در گفتن این سخنان نمودیم، چشم به کرم و رحمت و مغفرت تو داریم.

چون ملائکه این بگفتند، دریای رحمت الهی به تلاطم آمد؛ به جبرئیل علیه السلام خطاب فرمود که «ای جبرئیل! آدم را دریاب». فی الحال جبرئیل به زمین آمد و به کوه سرندیب شد. آدم را دید در میان موت و حیات بی خبر افتاده و قوت از او ساقط شده و حرکت در او نمانده و گوشت اندامش، تمام، ریخته و روشنایی چشم او زایل گشته و دو رودخانه از اشک چشم او پدید آمده و صورت وی از کثرت گریه زخم شده و کرم افتاده و پوسیده و استخوان ظاهر گردیده. پس جبرئیل گفت: «ای آدم!» آدم آواز جبرئیل را بشناخت، اما از شرمندگی و رسوایی جواب نداد.

باز جبرئیل از روی شفقت و مرحمت به آدم گفت که ای آدم! آن نام های شریف که در روضه رضوان تو را تعلیم کردم، هیچ یاد داری؟ آدم در جواب گفت: ای جبرئیل! در این حالت، چیزی یاد کسی می ماند؟! جبرئیل نوبت دیگر اسماء را تعلیم آدم کرد. بعد از آن آدم گفت: الهی! ذلت و خواری و خطا و گنهکاری این بنده را به حرمت محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام ببخش . و چندان گریست که بیهوش شد.

(فتلقى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيم) (1)

هنوز آدم تمام کلمات را نگفته بود که خطاب به جبرئیل شد که آدم را بشارت ده که توبه او را قبول کردیم و او را بخشیدیم.

پس جبرئیل فی الحال به زمین نازل شد و آدم را بشارت داد که حق تعالی به برکت این اسمائی که بر زبان جاری ساختی و ایشان را شفیع خود گردانیدی، توبه تو را قبول کرد.

آدم چون از جبرئیل قبول توبه شنید، به سجده رفت و مدتی در سجده بود و چون سر از سجده برداشت، سفیدۀ صبح و روشنایی روز پدید آمد و اعضاء و قوای خود را به جای خود دید. نوبت دیگر به سجده رفت. چون سر از سجده دوم برداشت، از جبرئیل پرسید که تا این زمان روشنایی نبود؟ جبرئیل گفت: سبب تاریکی و سیاهی عالم، از معصیت تو بود و از گناه تو، جمیع عالم تاریک شد. اکنون که توبه تو قبول شد، روشنایی و ضیای عالم، عود نمود.

و چون آدم دو سجده کرده، دو رکعت نماز را طاعت بنی آدم قرار دادند. بعد از آن جبرئیل، آدم را به عرفات حاضر کرد و حوا را به او تسلیم نمود و آن زمین، عرفات خوانند که آدم و حوا در آن موضع، یکدیگر را شناختند. (2)

و در بعضی از کتب مسطور است که حق تعالی به سبب سه چیز بر آدم رحم کرد چون ترک اولی نمود: یکی حیا و دیگری بکا و دیگری دعا. اما حیای آن حضرت چنان بود که چون بر زمین سرندیب فرود آمد، سیصد سال از شرمساری، سر بالا نکرد و حال آن که یک ترک اولی از او بیش به ظهور نرسیده بود.

و اما گریه او به مرتبه ای بود که در عیون اخبار (3)از امام رضا علیه السلام منقول است که آب دیده آدم چون سیل بیرون می آمد؛ از چشم راست او، چون دجله بغداد و از چشم چپ او، چون نهر فرات. (4)

مروی است که مدت دویست سال، چندان باران حسرت از ابر دیده بر زمین ندامت بارید که در رخسار مبارکش دو جوی پدید آمد و از آب چشمش، چشمه ها روان شد. مرغان هوا از آب دیده او می آشامیدند و با یکدیگر می گفتند که این، چه خوش آبی است که بهتر از این آب نیاشامیده ایم!

آدم گمان کرد که مرغان، این سخن را از روی طعن می گویند؛ آه سردی از دل پردرد برکشید


1) سوره مبارکه بقره آیه 37 .

2) تحفة المجالس : 175 مقصد 3 بعد از معجزه 14.

3) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 243/1 .

4) روضة الشهداء: 19.

و زارزار گریست و گفت: بارخدایا! حال من به اینجا رسید که مرغان به آب دیده من استهزاء می کنند؟! خطاب الهی رسید که ای آدم! مرغان راست می گویند؛ ما هیچ جوهری نفیس تر از آب دیده نیازمندان نیافریده ایم. (1)

و اما دعای او؛ پس جبرئیل به آن حضرت گفت: ای آدم! اگر می خواهی توبه تو قبول شود، اسماء شريفة آل عبا را شفیع خود ساز آن جناب گفت:

يا حميد بحق محمد يا عالي بحق علي يا فاطر بحق فاطمة يا محسن بحق الحسن وذا الإحسان بحق الحسين أسئلك أن تغفر لي.

و همین که اسم حسین را بر زبان جاری ساخت، دل حضرت آدم افسرده شد و خاطر او پژمرده گردید و بدون اختیار، اشک از چشم او جاری گردید و گفت: «يا جبرئيل ! إذا ذكرت الحسين ينكسر قلبي وتسيل عبرتي؟» باعث چه چیز است همین که حسین را مذکور می سازم و نام شریف او را می برم، دل شکسته می شوم و اشک از دیده من می ریزد؟ جبرئیل گفت:

يا صفي الله ! ولدك هذا يصاب بمصيبة تصغر عندها المصايب يقتل عطشاناً غريباً فريداً

فرزند تو حسین، بر او می رسد مصیبتی که همه مصیبت ها نزد او اندک و قلیل اند؛ کشته می شود با لب تشنه وغريب وتنها.

و هر چند استغاثه کند و گوید: «وا عطشاه واقلة ناصراه!» کسی به فریاد او نرسد و برادران و فرزندان او را شهید کنند و زنان او را اسیر نمایند و شهر به شهر و دیار به دیار بگردانند.

آدم از شنیدن این خبر گریست مثل کسی که فرزند عزیز او مرده باشد و جبرئیل نیز زار زار گریست. (2)

و در تحفة المجالس مروی است که سلمان فارسی علیه الرحمة گفت: روزی به در خانه سیده النساء فاطمه زهراء علیها السلام رفتم. نالۀ حضرت فاطمه را شنیدم که می فرمود: «از دست آسیاکردن و گرسنگی، بی طاقت شده ام.» چون این بشنیدم، دلم بسوخت و اشک از چشمم روان گردید. آواز دادم که می خواهم داخل خانه شوم. فضه گفت: یا سلمان! سیده زنان را جامه ای تمام نیست که خود را از تو بپوشاند.

پس گلیم خود را به فضه دادم تا حضرت فاطمه به خود پیچید. بعد از آن داخل خانه شدم. فاطمه را دیدم که دست مبارکش مجروح شده است از کثرت دستاس کردن. عرض کردم: چرا به


1) روضة الشهداء: 19.

2) ر.ک: المنتخب: 140/1 مجلس 7 باب 2؛ بحار الانوار: 245/44 ح 44.

فضه نمی فرمایی که آسیا بکشد؟ جواب فرمود که پدر بزرگوارم امر کرد که یک روز من خدمت کنم و یک روز فضه. امروز نوبت من است.

در این سخن بودیم که امام حسین علیه السلام در گهواره به گریه درآمد. گفتم: ای سیده عالمیان! از این دو کار، یکی را به من بفرما یا دستاس کردن یا گهوارۀ حضرت امام حسین علیه السلام را جنبانیدن. فرمود: تو دستاس کن تا من حسین را خاموش کنم.

سلمان گوید: چون من دستاس کردن بنیاد کردم و اندک زمانی کشید که ناگاه بانگ نماز شنیدم برخاستم و به مسجد رفتم که نماز گزارم. امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدم؛ گفتم: «تو اینجا نشسته ای و فاطمه را دست مبارک از دستاس کردن مجروح شده؟!» که اشک از چشم آن حضرت جاری شد و به خانه رفت و زود مراجعت نمود، در کمال فرح و خوشحالی. حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله (1)فرمود: یا علی! گریان رفتی و خندان آمدی؟!

گفت: یا نبی الله! چون به خانه شدم، فاطمه را دیدم خفته بود و دستاس بی آنکه کسی او را حرکت بدهد، می گردید و گهواره بی آنکه کسی جنباند، حرکت می کرد و از غیب این ندا آمد که «إنّ في الجنة نهراً من لبن / لعلي وحسين وحسن».

حضرت پیغمبر فرمود: یا علی! بشارت تو را و دوستان تو را به بهشت جاودان و جوی شیری که طعم آن متغیر نگردد.

بعد از آن فرمود: یا علی! دانستی که آن که بود که گهواره می جنباند؟ گفت: خدا و رسول او داناترند. آن حضرت فرمود: آن که گهواره می جنبانید، جبرئیل بود و آن که دستاس می کرد، فرشته ای بود از فرشتگان بهشت که برای اعانت اولاد و ذریه من مخلوق گشته. (2)

و ابن بابویه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که جبرئیل بر حضرت رسالت صلى الله عليه وسلم نازل شد پیش از ولادت حسین علیه السلام و گفت: از برای تو پسری متولد خواهد شد که امت تو بعد از تو او را شهید خواهند کرد. حضرت فرمود که مرا احتیاجی به چنین فرزندی نیست.

و بعد از آن که سه مرتبه این مخاطبه شد، حضرت امیرالمؤمنین را طلبید و فرمود که جبرئیل خبر داد از جانب خداوند عالمیان، که فرزندی برای تو متولد خواهد شد که امت من بعد از من او را شهید کنند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود که «مرا حاجتی نیست به چنین فرزندی.» تا اینکه


1) در نسخه به جای «صلی الله علیه وآله» «ع» ثبت شده بود که عوض کردیم.

2) تحفة المجالس: 174 مقصد 3 معجزه 14.

سه مرتبه این مخاطبه شد و در مرتبۀ سیم فرمود که در او، و فرزندان او امامت و وراثت آثار پیغمبران و خازن علوم اولین و آخرین بودن، خواهد بود.

پس به نزد فاطمه فرستاد که خدا بشارت می دهد تو را به فرزندی که امت من بعد از من او را شهید خواهند کرد. حضرت فاطمه گفت: «ای پدر! مرا احتیاج به چنین فرزندی نیست.» تا آن که سه مرتبه این مخاطبه واقع شد و در هر مرتبه فاطمه چنین جواب می گفت. پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرستاد که او و فرزندان او، پیشوایان دین و وارثان آثار من و خازنان علم من خواهند بود. فاطمه گفت: راضی شدم از خداوند عالمیان.

پس حامله شد به حضرت امام حسین علیه السلام و بعد از شش ماه، آن حضرت متولد شد و فرزندی که شش ماهه متولد شود، زنده نمانده است مگر حضرت امام حسین و حضرت عیسی و به روایت دیگر: حضرت یحیی علیه السلام ۔

پس ام سلمه محافظت آن حضرت را متکفل شد و حضرت رسول صلی الله علیه وآله هر روز می آمد و زبان مبارک خود را در دهان حضرت امام حسین علیه السلام می گذاشت و آن حضرت می مکید تا سیر می شد. پس حق تعالی گوشت او را از گوشت حضرت رسول رویانید و از حضرت فاطمه و از دیگری، هرگز شیر نخورد. پس حق تعالی این آیه را در شأن او فرستاد که:

(وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرَ أَحَى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةٌ قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ التي أنعمت علي وعلى والدي وأن أَعْمَلَ صَالِيما تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لي في ذريتي). (1)

یعنی: مدت حمل او و شیر بازگرفتن او سی ماه بود تا آن که چون به حد قوت بدن و عقل رسید و چهل سال از عمر او گذشت، گفت: پروردگارا! الهام کن مرا و توفیق بده که شکر کنم نعمت تو را که انعام کرده ای بر من و بر پدر و مادر من؛ و اصلاح کن از برای من، بعضی از ذریت مرا.

حضرت فرمود که می گفت: «همۀ ذریه مرا» هرآینه فرزندان او امام می بودند؛ ولیکن مخصوص گردانید بعضی را. (2)

و علي بن ابراهيم روایت کرده است در تفسیر آیه (وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرها) که مراد از احسان، رسول خداست و مراد به والدین، حسن و حسین. (3)


1) سوره مباركة احقاف آیه 15 .

2) علل الشرائع 205/1 باب 156 ح 3؛ الکافی: 464/1 باب مولد الحسين بن على علیهما السلام ح 4؛ كامل الزيارات: 56 باب 16 ح 4؛ بحار الانوار: 254/25 و 245/43 و 232/44.

3) سوره مبارکه احقاف آیه 15 تفسير القمي رحمه الله : 297/2 .

مؤلف گوید که تعبیر از امامین به والدین، به جهت این است که امام به منزله والد است از برای رعیت، در مشفق بودن بر ایشان و واجب بود طاعت رعیت مر امام را و بودن حیات ایشان به علم و ظهور علم از امام. و بنابراین معنی تفسیر چنین می شود که «وصیت کردیم انسان را به اکرام حسن که و حسین دو والد معنوی می باشند. از برای خاطر رسول خدا و نیکی کردن بر رسول؛ به اعتبار انتساب ایشان به رسول و وصیت کردن رسول به مراعات ایشان.»

این معنی به حسب باطن آیه است و اما ترجمه ظاهرش این است که وصیت نمودم انسان را به پدر و مادر خود از راه نیکی کردن به ایشان. حامله شد مادر او از روی کراهت و وضع کرد او را از روی کراهت.

و علی بن ابراهیم از سالم بن مکرم روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون حامله شد حضرت فاطمه به حضرت امام حسین علیه السلام ، جبرئیل نازل شد به رسول خدا صلی الله علیه وآله و گفت که زود است که متولد میشود به پسری که بعد از تو شهید می کنند امت تو، او را.

پس چون فاطمه حامله شد به حسین، کراهت داشت حمل او را و چون وضع نمود حمل خود را، کراهت داشت وضع او را.

بعد حضرت صادق علیه السلام فرمود: آیا در دنیا هیچ مادری را دیده اید که پسری متولد شود و کراهت داشته باشد او را؟! ولكن فاطمه کراهت داشت او را به جهت این که می دانست که شهید خواهد شد. و در او نازل شد (وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً) یعنی: امام حسین در شکم مادرش شش ماه ماند و مدت شیر خوردنش بیست و چهارماه بود که جمعاً سی ماه می شود. (1)

در امالی صدوق مسنداً از عبدالله بن سنان روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که وقتی همسایه های ام ایمن به خدمت رسول خدا آمدند و گفتند: یا رسول الله! در شب گذشته ام ایمن تا طلوع صبح مشغول گریه بود و هیچ خواب نکرد.

پس حضرت کسی را فرستاد در طلب ام ایمن. چون حاضر شد، حضرت فرمود: خدا چشم های تو را به گریه نیاورد! همسایه های تو آمده اند به نزد من و می گویند که «تو در همه شب می گریستی»؛ چه چیز تو را به گریه درآورده است؟

عرض کرد: یا رسول الله! خواب عظیم شدیدی دیدم و پیوسته در همه شب در گریه بودم. حضرت فرمود: بیان نما خواب خود را برای رسول خدا هر چند خدا و رسول اعلم می باشند.

ام ایمن عرض کرد: عظیم است بر من که تکلم نمایم به آن. حضرت فرمود که خواب تو به نحوی


1) كامل الزيارات : 55 باب 26 ح 2؛ بحار الانوار: 231/44 ح 16؛ تفسیر القمی رحمه الله : 297/2 .

نیست که دیده ای؛ پس بیان نما به جهت رسول خدا.

ام ایمن عرض کرد که دیشب در خواب دیدم که گویا بعضی از اعضای تو انداخته شده است در خانه من. رسول خدا فرمود: خواب به تو گوارا باد ای ام ایمن! فاطمه متولد می شود به حضرت امام حسین و تو او را تربیت می کنی؛ پس بعضی از اعضای من در خانه تو می باشد.

چون حضرت فاطمه متولد شد به حسین علیه السلام و روز هفتم شد، امر کرد رسول خدا تا سر او را تراشیدند و به وزن موی سرش نقره تصدق فرمود و به جهت او عقیقه کرد. بعد ام ایمن امام حسین را پیچید در برد رسول خدا و او را به نزد آن حضرت آورد. حضرت رسول فرمود: مرحبا به حامل و محمول! ای ام ایمن این است تأویل خواب تو. (1)

و از امالی طوسی از حضرت امام رضا از آباء خود از علی بن الحسین علیهما السلام مروی است که خبر داد مرا اسماء دختر عمیس خثعمية كه من قابلۀ حسن و حسین بودم. چون حضرت امام حسن متولد شد، رسول خدا صلى الله عليه وسلم تشریف آوردند و فرمود: ای اسماء! فرزند مرا بیاور. پس من او را به خدمت آن حضرت دادم در حالتی که در خرقه زردی پیچیده شده بود. فرمود که آیا قرار ندادم به شما که نپیچید مولود را در خرقه زرد؟

پس طلب نمود خرقه سفیدی و پیچید آن حضرت را به آن خرقه سفید. بعد اذان گفت در گوش راست او و اقامه فرمود در گوش چپ او و از حضرت امیرالمؤمنین پرسید که به چه نام، او را نامیده ای؟ حضرت عرض کرد: من سبقت نمی گیرم بر تو در نام او.

حضرت فرمود: من سبقت نمی گیرم بر خدا در نام او که جبرئیل نازل شد و گفت: خدا بر تو سلام می رساند و می فرماید: یا محمد! علی نسبت به تو، به منزله هارون است نسبت به موسی مگر این که پیغمبری بعد از تو نیست؛ نام بگذار او را به اسم پسر هارون.

حضرت فرمود: یا جبرئیل! چیست اسم پسر هارون؟ جبرئیل عرض کرد: شبر.

حضرت پرسید که شبر چیست؟ جبرئیل عرض کرد: معنی آن حسن است. پس حضرت رسول او را حسن نامید.

و چون حضرت فاطمه امام حسین را متولد شد، پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم تشریف آوردند و به من فرمودند: ای اسماء! فرزند مرا بیاور. من امام حسین را به آن حضرت دادم در حالتی که در جامه سفید پیچیده بودم. حضرت او را گرفت، در دامن گذاشت و در گوش راست او اذان و در گوش


1) الأمالي شیخ صدوق رحمه الله : 82 مجلس 19 ح1؛ بحار الانوار: 242/43 ح 15.

چپ او اقامه گفت. پس جبرئیل نازل شد و گفت: حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید که چون علی نسبت به تو به منزله هارون است نسبت به موسی، پس او را به نام پسر کوچک هارون نام کن که شیر است. و چون لغت تو عربی است، او را حسین نام کن.

پس حضرت رسول او را بوسید و گریست و فرمود که تو را مصیبت عظیمی در پیش است. خداوندا! لعنت کن کشنده او را. پس فرمود که ای اسماء! این خبر را به فاطمه مگو.

و چون روز هفتم شد، حضرت رسول آمد و فرمود: فرزند مرا بیاور. چون به نزد آن جناب بردم، گوسفند سیاه و سفیدی برای او عقیقه کرد و ورک و یک ران او را به قابله داد و سرش را تراشید و به وزن موی سرش نقره تصدق کرد و خلوق بر سرش مالید. بعد او را بر دامن خود نشانید و فرمود: «یا أبا عبدالله ! عزيز علي !» یعنی: ای ابوعبدالله ! گران است بر من.

پس من عرض کردم: پدر و مادرم فدای تو باد! این چه خبر است که در روز اول گفتی و امروز می گویی؟ فرمود:

أبكي على ابني هذا تقتله فئة باغية كافرة من بني أمية

یعنی گریه می کنم بر این فرزندم که گروه کافر ستمکار از بنی امیه او را خواهند کشت

و خدا شفاعت مرا به ایشان نرساند در روز قیامت. خواهد کشت او را مردی که رخنه در دین خواهد کرد و کافر خواهد شد به خداوند عظیم.

بعد فرمود: خداوندا! از تو سؤال می کنم چیزی را که ابراهیم سؤال نمود در ذریه خود؛ خداوندا! دوست [بدار] ایشان را و دوست دار کسی را که دوست دارد ایشان را و لعنت کن کسی را که دشمن دارد ایشان را، به قدری که مملو شود میانه آسمان و زمین. (1)

و در بعضی از اخبار است که فرزندان فاطمه، حسن و حسین و محسن که در شکم فاطمه شهید شد، مسمایند به اسم سه پسر هارون، شبر و شبیر و مشبر؛ برای آنکه علی به منزله هارون است. (2)

و در کتاب عیون المعجزات مروی است که حضرت فاطمه علیها السلام امام حسن و امام حسین علیهما السلام را از ران چپ زایید و حضرت مریم، عیسی را از ران راست زایید. (3)


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 367 مجلس 13 ح 32؛ صحيفة الإمام الرضا علیه السلام: 73 ح145؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 25/4؛ عیون اخبار الرضا علیه السلام : 25/2؛ روضة الواعظين: 153/1؛ إعلام الورى: 218؛ وسائل الشیعه: 408/21 و 410؛ بحار الانوار: 238/43 و 250/44 و 110/101.

2) المسترشد 448؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 56/2؛ بحار الانوار: 37/37 و 145/38 و 238/43 و 252.

3) عيون المعجزات: 59 .

و ايضاً در آن کتاب مروی است: وقتی که حضرت امام حسین متولد شد، رسول خدا به نزد او رفت و او را برداشت و بود آن جناب که تسبیح و تهلیل و تحمید می کرد خدا را. (1)

و در امالی صدوق از صفیه (2)دختر عبد المطلب مروی است که چون حضرت امام حسین متولد شد و من متوجه او می شدم، رسول خدا فرمود: ای عمه! فرزند مرا به نزد من بیاور. عرض کردم: یا رسول الله! هنوز او را پاکیزه نکرده ام. فرمود: ای عمه! تو او را پاکیزه می کنی؟! او را خدا پاکیزه کرده است.

پس او را به خدمت آن حضرت بردم. او را در دامن خود گذاشت و زبان مبارک خود را در دهان او گذاشت و آن جناب می مکید و چنان می دانم که شیر و عسل از زبان او در دهان آن جناب جاری می شد. پس میان دو دیدۀ او را بوسید و او را به من داد و می گریست و می فرمود: خدا لعنت کند قومی را که تو را شهید کنند.

سه مرتبه این کلام را فرمود. پس من عرض کردم: پدر و مادرم فدای تو باد! که او را خواهد کشت؟ فرمود: می کشد او را بقیه از گروه ستمکار بنی امیه. (3)

و از کتاب مناقب از بره دختر امیه خزاعی مروی است که چون حضرت فاطمه به امام حسن علیه السلام حامله شد، حضرت رسول ارادۀ سفری نمود؛ پس به حضرت فاطمه گفت که جبرئیل مرا خبر داده است که پسری از تو متولد خواهد شد. چون متولد شود، او را شیر مده تا من بیایم.

چون امام حسن متولد شد، حضرت فاطمه علیها السلام او را سه روز شیر نداد و منتظر قدوم آن حضرت بود. من گفتم: به من بده تا شیر بدهم. فرمود: نه.

چون سه روز گذشت، حضرت رسول تشریف نیاورد؛ بر او ترحم کرد، او را شیر داد. چون حضرت تشریف آورد، پرسید که چه کردی؟ فاطمه عرض کرد که شفقت مادری مرا به حرکت آورد، او را شیر دادم. حضرت فرمود که آنچه خدا خواسته است، می شود.

پس چون به حسین حامله شد، حضرت رسول فرمود که ای فاطمه! جبرئیل مرا خبر داده است که پسری از تو متولد خواهد شد. چون متولد شود، او را شیر مده تا من به نزد تو آیم، اگرچه یک ماه بگذرد. پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به سفری رفت و چون حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد، آن حضرت در سفر بود و حضرت فاطمه او را شیر نداد تا آن حضرت از آن سفر مراجعت نمود. پس فرمود به حضرت فاطمه که چه کردی؟ عرض کرد: شیر ندادم او را.


1) عيون المعجزات: 64.

2) در کتاب «حنفیه» بود که طبق مأخذ تصحیح شد.

3) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 136 مجلس 28 ح 5؛ روضة الواعظین: 155/1؛ بحار الانوار: 243/43 ح 16.

پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم زبان مبارک خود را در دهان حضرت امام حسین گذاشت و او می مکید زبان آن حضرت را. پس حضرت فرمود: ساکت باش حسین، ساکت باش حسین! و خدا آنچه می خواهد می شود و خدا می خواست که امامت در فرزندان تو باشد.

و در مناقب از ابی الفضل مروی است که چون حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد، حضرت فاطمه مریض شد و شیر او خشک شد. پس رسول خدا طلب نمود مرضعه ای که شیر دهد او را، نیافت.

پس آن حضرت تشریف می آورد و انگشت ابهام خود را در دهان او می گذاشت و آن جناب می مکید و قرار می داد خدا رزق او را در ابهام رسول خدا و به روایت دیگر: زبان خود را در دهان او می گذاشت. پس روزی می داد آن جناب را، چنان که مرغ روزی می دهد جوجه خود را. و چهل شبانه روز چنین کرد تا این که رویید گوشت او از گوشت رسول خدا. (1)

و در کافی به سند خود از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام شیر نخورد از حضرت فاطمه و نه از زن دیگری. بود رسول خدا که می آمد و انگشت ابهام خود را در دهان او می گذاشت و او می مکید؛ به قدری که دو روز، سه روز، کفایت می کرد او را. پس رویید گوشت او از گوشت رسول خدا. و در شش ماه متولد نشد احدی مگر عیسی بن مریم و حضرت امام حسین علیه السلام. (2)

و در کتاب ملهوف مسطور است که بعضی گفته اند که تولد حضرت امام حسین، در شب پنجم ماه شعبان از سال چهارم هجرت واقع شد. و بعضی روز سیم ماه شعبان نیز گفته اند. و بعضی در آخر شهر ربیع الاول سیم از هجرت نیز گفته و غیر این نیز روایت شده است. (3)

و مجلسی فرموده است که اشهر در میان شیعه، آن است که ولادت آن حضرت در مدینه، در روز پنجشنبه ماه شعبان از سال چهارم هجرت واقع شد. (4)

و در ملهوف از ام الفضل روایت کرده است که گفت: در خواب دیدم قبل از تولد امام حسین که گویا قطعه ای از گوشت رسول خدا جدا کردم و گذاشتم در دامن خود و تأویل آن را از رسول خدا صلی الله علیه وآله پرسیدم. فرمود: خیر است خواب تو. و تعبیر فرمود که اگر خواب تو صادق باشد، از حضرت فاطمه پسری متولد می شود و من او را به تو می دهم تا شیر دهی او را.

پس امر چنان شد که فرموده بود. پس روزی حضرت امام حسین علیه السلام را به نزد حضرت رسول صلى الله عليه وسلم


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 50/4 ؛ بحار الانوار: 254/43 ح 32 و 31.

2) الکافی: 465/1 باب مولد الحسين بن على علیهما السلام ح 4 ؛ كامل الزيارات: 57 باب 16 ح 4؛ بحار الانوار: 198/44 و 233.

3) اللهوف : 13.

4) بحار الانوار: 201/44 و 101/98؛ جلاء العيون: 476 باب 5 فصل 1 .

بردم و در دامن او گذاشتم. پس بول کرد و قطره ای از آن بول بر دامن آن حضرت چکید؛ پس بعضی از گوشت او را فشردم. حضرت فرمود: «آرام باش ای ام الفضل! این جامه من شسته می شود؛ ولكن تو به درد آوردی طفل مرا.»

پس رفتم که آب بیاورم. چون مراجعت کردم، دیدم رسول خدا می گرید. عرض کردم: چرا گریه می کنی یا رسول الله؟ فرمود: جبرئیل به من نازل شد و خبر داد که امت من فرزند مرا می کشند. (1)

و ابن بابویه روایت کرده است که روزی حضرت امام حسین علیه السلام را به نزد حضرت رسالت صلی الله علیه وآله آوردند و در دامن آن حضرت بول کرد. خواستند که در اثناء بول، او را بردارند؛ فرمود که «قطع نکنید بول فرزند مرا.» پس آبی طلبید و آن موضع را شست. (2)

و در ملهوف مروی است که چون سن شریف آن حضرت به یک سال تمام رسید، دوازده ملک فرود آمدند به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه وآله یکی از آن ها به صورت شیر بود و دوم بر صورت گاو و سیم بر صورت مار بزرگ چهارم بر صورت بنی آدم و هشت عدد باقی، بر صورت های متفرقه با روهای سرخ. همۀ آن ها بال های خود را پهن نموده بودند و می گفتند:

یا محمد! زود است که نازل می شود بر فرزند تو، حسین بن علی، چیزی که نازل شد بر هابیل از قابیل. و زود است که عطا می کند حق تعالی به او، مثل اجر هابیل و حمل می نماید قاتل او ،مثل وزر قابيل.

و نماند در آسمان ملک مقربی مگر این که فرود آمد بر پیغمبر خدا و هر یک تعزیت می گفتند آن حضرت را در مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام و خبر می دادند آن حضرت را به ثوابی که به او عطا می شود و تربت آن جناب را به او نشان می دادند و پیغمبر می فرمود:

خداوندا! خوارکن کسی را که خوار می کند او را و مرسان او را به آرزوی او.

راوی گفت که چون حضرت امام حسین علیه السلام دو ساله شد، حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله به سفری بیرون رفت. وقتی در اثنای راه ایستاد و فرمود: «إنا لله وإنا إليه راجعون» و اشک از دیده های مبارکش جاری شد؛ و سؤال شد از سبب آن. فرمود که در این وقت جبرئیل بر من نازل شد و مرا خبر داد که در کنار فرات، زمینی است که آن را کربلا می گویند و فرزند من حسین بن فاطمه را در آنجا شهید خواهند کرد. بعضی پرسیدند که چه شخص او را به قتل می آورد ای رسول خدا؟ فرمود: مردی که اسم او یزید


1) اللهوف: 14.

2) معاني الأخبار: 211.

است. و گویا می بینم محل کشتن او را و محل مدفن او را. و گویا می بینم که سر او را به هدیه برای یزید می برند و هرکه نظر کند بر سر فرزند من و شاد شود، حق تعالی میان دل و زبان او مخالفت اندازد و او را بر کفر و نفاق بمیراند.

پس حضرت از آن سفر، غمگین و محزون برگشت و بر منبر برآمد و خطبه بیان فرمود و امام حسن و امام حسین را بر منبر بالا برد و دست راست خود را بر سر امام حسن و دست چپ خود را بر سر امام حسین گذاشت؛ بعد سر خود را به سوی آسمان برداشت و فرمود:

خداوندا! منم محمد، بنده تو و پیغمبر تو و این دو فرزند من از پاکیزگان عترت من و از برگزیدگان ذریه من اند و از اشخاصی هستند که ایشان را بعد از خود در میان امت خود می گذارم، و جبرئیل مرا خبر داد که این فرزند مرا به خواری خواهند شهید کرد. خداوندا! شهادت را بر او مبارک گردان و مبارک مگردان در قاتل او و خاذل او.

پس مردم به گریه درآمدند و صدای خروش گریه بلند شد. پس آن حضرت فرمود:

هیهات! آیا گریه می کنید و حال این که یاری نمی کنید او را؟!

بعد از منبر فرود آمد، متغیراللون با روی سرخ و خطبۀ مختصر دیگری ادا فرمود و اشک از چشم های مبارکش فرو می ریخت.

بعد فرمود: ایها الناس! من از میان شما می روم و دو چیز سنگین در میان شما می گذارم: یکی کتاب خدا و دیگری عترت من که از شجرة نبوت روییده اند و میوۀ باغ من اند. و این دو چیز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند. و من در حق عترت خود از شما سؤال نمی کنم مگر چیزی را که خدا امر فرموده است:

(قل لأَسْتَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرَ إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبی) (1)

یعنی: بگو ای محمد! که سؤال نمی کنم از شما مزدی بر تبلیغ رسالت، مگر محبت نمودن با خویشان من.

پس چنین مباشید که چون بیایید در حوض کوثر به نزد من، دشمنی کرده باشید با عترت من وستم کرده باشید برایشان.

آگاه باشید که در روز قیامت، سه رایت و عَلَم بر من وارد خواهد شد از این امت: یکی، رایت سیاه و تاریک که به فزع آورد ملائکه را. چون به نزد من آیند، می گویم که «شما کیستید؟» پس نام من از خاطر ایشان محو شود و گویند: «ماییم اهل توحید از عرب.»


1) سورة مباركة شورى آیه 23 .

پس گویم: «منم احمد، پیغمبر عرب و عجم.» ایشان گویند که «ما از امت توییم ای احمد!»

پس من گویم: «چگونه بعد از من رعایت کردید اهل بیت مرا و عترت مرا و کتاب پروردگار مرا؟» پس گویند: «اما کتاب را، پس ضایع کردیم و تأویل و تحریف کردیم. و اما عترت تو را، پس سعی کردیم که ایشان را از روی زمین براندازیم.» پس من روی خود را از ایشان بگردانم و ایشان تشنه، با روی سیاه برگردند.

پس رایت دیگری به نزد من آید که از رایت اول سیاه تر باشد. پس گویم: «چگونه رفتار نمودید بعد از من با دو چیز ،سنگین یکی بزرگتر و دیگری کوچک تر که کتاب پروردگار من و عترت من باشند؟» پس ایشان می گویند: «اما ثقل اکبر را پس مخالفت نمودیم با آن. و اما ثقل اصغر را، پس خوار کردیم ایشان را و یاری نکردیم و ایشان را کشتیم و راندیم و پراکنده کردیم.» من گویم که «دور شوید از من!» پس برگردند، با لب تشنه و روی های سیاه.

پس علم دیگر به نزد من آید که نور از آن تابد. پس به ایشان گویم که «کیستید شما؟» گویند: «ماییم اهل کلمه توحید و تقوی؛ ماییم امت محمد؛ ماييم بقية اهل حق که حامل کتاب حق تعالی شدیم و حلال آن را حلال دانستیم و حرام آن را حرام دانستیم و دوست داشتیم ذریه پیغمبر خود را و ایشان را یاری کردیم، در هر امری که خود را یاری می کردیم و در خدمت ایشان قتال کردیم، با هر که دشمنی با ایشان می کرد.»

پس من به ایشان گویم که «بشارت باد شما را که منم پیغمبر شما محمد. و به تحقیق که شما در دار دنیا چنین بودید که ذکر نمودید.» پس ایشان را سیراب گردانم از حوض خود. پس برگردند در حالتی که سیراب باشند.

راوی می گوید: و بودند مردم که مکرر ذکر می کردند قتل حضرت امام حسین علیه السلام را و عظیم می شمردند آن را و انتظار می کشیدند قدوم آن را. (1)

و از بحار و منتخب از ابن مسعود مروی است که ملخص آن این است که وقتی ما در خدمت رسول خدا در مسجد آن حضرت نشسته بودیم که گروهی از قریش وارد شدند بر ما و با ایشان بود عمر بن سعد. پس رنگ رسول خدا متغیر گردید. پس ما گفتیم: یا رسول الله! به شما چه وارد آمد؟

فرمود: ما اهل بیتی هستیم که اختیار کرده است خدا از برای ما، آخرت را بر دنیا. و من متذکر شدم آنچه می رسد به اهل بیت من از ضرب و دشنام و ناسزا و راندن از وطن ایشان. و به درستی که اول سری که بر سر نیزه می کنند در اسلام، سر فرزند من حسین است.


1) اللهوف: 15.

و در آن وقت حضرت امام حسین علیه السلام در خدمت آن حضرت حاضر بود. چون این کلام از آن حضرت شنید عرض کرد: یا جداه! چه شخص مرا خواهد کشت؟ فرمود: «می کشند تو را بدترین مردمان.» و اشاره کرد به سوی ابن سعد.

و بودند اصحاب رسول خدا در وقتی که می دیدند که ابن سعد داخل مسجد شد، می گفتند: این است کشنده حسین علیه السلام. (1)

و در بحار مسنداً از ابن نباته روایت کرده است که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام خطبه می خواند به جهت مردم و می فرمود: از من سؤال نمایید، پیش از آن که مرا نیابید. به خدا سوگند که سؤال نمی کنید از گذشته و آینده، مگر این که خبر آن را به شما می دهم.

پس سعد بن ابی وقاص برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! خبر ده مرا که چند عدد مو در سر وریش من است!! حضرت فرمود: سؤال نمودی از من مسئله ای که خبر داد مراسید من، رسول خدا، که از من سؤال خواهی نمود. و نیست در سروریش تو مویی، مگر این که در زیر آن شیطانی است نشسته. و به درستی که در خانه تو پسری هست که فرزند من حسین را شهید خواهد کرد.

و در آن وقت عمر بن سعد کودکی بود که راه می رفت در پیش روی او. (2)

و از مفید در ارشاد و غیر او مروی است که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام خطبه می خواند و در خطبه خود فرمود که: از من بپرسید آنچه خواهید پیش از آن که مرا نیایید پس به خدا سوگند اگر از من بپرسید از هر گروهی که صدکس را گمراه کنند یا صدکس را هدایت کنند خبر می دهم شما را به آن ها و از سرگردۀ آن ها و داعی آن ها تا روز قیامت. پس مردی برخاست و گفت: خبر ده مرا که در سروریش

من چند عدد موی هست.

آن حضرت فرمود: به خدا سوگند که خلیل من رسول خدا مرا به آن خبر داد و به درستی که بر هر طاقه موی سر تو ملکی است که تو را لعنت می کنند و بر هر طاقه موی ریش تو شیطان است که تو را گم راه می کند و در خانه تو پسری هست که شهید می کند پسر رسول خدا را و دلیل صدق قول من مصدق آن چیزی است که به تو خبر دادم و اگر مشکل نبود شمردن موی سر و ریش تو، هرآینه عدد موی های آن را به تو خبر می دادم و لکن اگر خبر دهم، تو تصدیق نخواهی کرد و طلب شمردن آن


1) المنتخب: 326/2 مجلس 5 باب 2؛ بحار الانوار: 263/44 ح 19.

2) بحار الانوار: 146/42 باب 124 ح 6؛ الأمالی شیخ صدوق قدس سره: 133.

خواهی کرد و این به طول می انجامد. (1)

و در منتخب ذکر کرده است که در آن وقت به جهت آن مرد طفل صغیری بود چون نشو و نما کرد و بزرگ شد و تجبر نمود و مرتکب شد قتل حضرت امام حسین را و بعضی گفته اند که اسم آن طفل خولی بن یزید اصبحی بود و آن ملعون آن کسی بود که نیزه ای بر آن مظلوم زد که سنان نیزه از پشت مبارکش بیرون آمد. (2)

و در بحار از عبدالله بن شریک عامری مروی است که من می شنیدم از اصحاب علی علیه السلام در وقتی که عمر بن سعد از در مسجد داخل می شد که می گفتند: «این مرد است قاتل حسین.» و این شنیدن من پیش از کشته شدن آن حضرت بود به زمان طویلی .

و ایضاً در بحار از سالم مروی است که عمر بن سعد وقتی به حضرت امام حسین گفت: یا اباعبدالله در نزد ما اشخاصی هستند که از جمله سفهاء می باشند و گمان می کنند که من تو را شهید می کنم.

پس آن حضرت فرمود: ایشان سفیه نیستند بلکه علما و دانایان اند آگاه باش که روشن می شود چشم من از این که بعد از من تو از گندم عراق نخواهی خورد مگر اندکی. (3)

و ايضاً در بحار مسنداً از رسول خدا صلی الله علیه وآله مروی است که موسی بن عمران علیه السلام از حق تعالی سؤال نمود که: ای پروردگار من برادر من هارون فوت شده است پس بیامرز او را.

خداوند عالم وحی نمود بر او که ای موسی اگر سؤال نمایی از آمرزش اولین و آخرین را هر آینه اجابت می نمایم سؤال تو را سوای قاتل حسین بن علی علیهما السلام که من انتقام خواهم کشید از برای او از قاتل او. (4)

و از کتاب منتخب مروی است که مردی از بنی اسرائیل دید که حضرت موسى على نبينا وآله و علیه السلام. با تعجیل به مناجات پروردگار می رود با رنگ زرد و بدن ضعیف و نحیف و بدن مبارکش می لرزد و چشم های حق بینش فرو رفته است چنانچه عادت آن جناب بود در وقتی که حق تعالی او را می خواند از برای مناجات این حالت بر او عارض می شد از خوف پروردگار پس آن مرد بنی اسرائیل او را شناخت و این مرد از اشخاصی بود که ایمان آورده بود به او پس عرض کرد: یا نبی الله گناه عظیمی کرده ام از خداوند خود سؤال نما که از سر تقصیر من درگذرد.


1) الإرشاد: 330/1؛ الاحتجاج : 261/1؛ إعلام الورى: 175؛ خصائص الائمه علیهم السلام : 62؛ کشف الیقین: 75؛ نهج الحق: 241؛ بحار الانوار: 125/10 و 297/34 و 327/41 و 258/44.

2) المنتخب: 160/1 مجلس 8 باب 2.

3) بحار الانوار: 263/44 ح 19 و 20؛ الإرشاد : 131/2 و 132؛ کشف الغمه: 9/2.

4) بحار الانوار: 245/13 30 و 315/43 و 300/44 ح 4 ؛ عيون أخبار الرضا علیه السلام : 47/2؛ اللهوف : 140.

آن حضرت قبول فرمود و روانه شد چون مشغول مناجات شد، عرض کرد: ای پروردگار عالمیان از تو سؤال می کنم و حال آن که تو عالمی به سؤال من قبل از تکلم نمودن من. حق تعالی فرمود: یا موسی هر چه از من سؤال کنی، به تو می دهم و آن چه خواهش نمایی، تو را به آن می رسانم.

عرض کرد: ای پروردگار من فلان بنده بنی اسرائیل گناهی کرده است و از تو سؤال می نماید که عفو فرمایی او را حق تعالی فرمود: ای موسی عفو می نمایم از هر کسی که استغفار نماید مرا مگر قاتل حسین.

موسی عرض کرد: ای پروردگار من حسین کیست؟ فرمود: آن کسی که گذشت ذکر او بر تو در جانب طور.

موسی عرض کرد: کیست قاتل حسین؟ فرمود که: می کشند او را امت طاغی باغی جدش در زمین کربلا و رم می کند اسب او و حمحمه می کند و صیحه می کشد و می گوید در صهیل خود: الظليمة الظليمه! از امتی که کشتند فرزند پیغمبر خود را!

پس بدن او را بر سر ریگ ها می اندازند بدون غسل و کفن و رحل او را غارت می کنند و اسیر می کنند زنان او را و در شهرها می گردانند و یاوران او را می کشند و سر او را با سرهای یاوران او بر بالای نیزه ها می کنند و در شهرها می گردانند.

ای موسی، طفل های صغیر ایشان را می کشند و مردان کبیر ایشان را پاره پاره می کنند هرچند طلب فریاد رسی می کنند، کسی یاری نمی کند ایشان را و هر چند طلب می کنند پناه دهنده ای را، کسی ایشان را پناه نمی دهد.

پس حضرت موسی گریست و عرض کرد: ای پروردگار من چقدر است عذاب قاتل او؟ حق تعالی فرمود: ای موسی عذاب قاتل او چنان شدید است که به استغاثه می آورد اهل نار را و نمی رسد به او رحمت من و نه شفاعت جد حسین و اگر نبود مهلت دادن قتله کرامتی از برای حسین هرآینه ایشان را به زمین فرو می بردم.

موسی عرض کرد: خداوندا! من بیزارم از ایشان و از کسی که راضی باشد به فعل ایشان. پس حق تعالی فرمود: ای موسی من نوشته ام رحمت خود را از برای بندگانی که متابعت نمایند او را و بدان به درستی که کسی که بگرید بر او، یا بگریاند یا خود را شبیه به گریه کننده بدارد حرام می کنم جسد او را بر آتش . (1)


1) المنتخب: 284/22 مجلس 3 باب 3.

فصل یازدهم : در بیان صوم عاشورا و علت عدم منع قاتلان را و مسخ شدن اعداء و غیر آن

در کافی از عبدالملک روایت کرده است که پرسیدم از حضرت صادق علیه السلام از روزه گرفتن در روز عاشورا و تاسوعا را که در شهر محرم واقع اند؟

فرمود که: تاسوعاء روزی است که محاصره نمودند حضرت امام حسین علیه السلام را با اصحاب او در صحرای کربلا و مجتمع شدند بر او اهل شام و شتران خود را خوابانیدند به جهت مقاتله نمودن بر آن حضرت و در آن روز شاد شد پسر مرجانه و عمر بن سعد به وفور سواران و ضعیف شمردند حسین و اصحاب او را ویقین کردند که دیگر یاوری به جهت آن حضرت نخواهد بود و اهل عراق او را امداد نخواهند نمود. پدرم فدای آن ضعیف غریب باد.

بعد فرمود: اما روز عاشورا پس آن روز روزی است که حضرت امام حسین را بر خاک هلاک انداختند در سایه اصحاب او و اصحاب او را بر خاک هلاک انداختند در حوالی او آیا روزه می باشد در چنین روزی نه قسم به پروردگار کعبه که نیست آن روز، روز روزه نگاه داشتن و نیست آن روز مگر روز حزن و مصیبت که وارد شده است بر اهل آسمان و اهل زمین و جمیع مؤمنین و آن روز روز فرح و شادی است از برای پسر مرجانه و آل زیاد و اهل شام برایشان و بر ذریات ایشان باد غضب خدا.

و آن روز روزی است که گریه کرد بر آن حضرت جمیع بقعه های زمین مگر بقعه شام پس کسی که روزه بدارد در آن روز یا تبرک جوید به آن روز حشر نماید او را حق تعالی با آل زیاد و قلب مسخ شده و سخط وارد شده و کسی که ذخیره نماید در آن روز در منزل خود ذخیره ای، حق تعالی نفاقی در قلب او اندازد تا روزی که ملاقات نماید او را و بردارد برکت را از او و از اهل بیت او و ولد او و مشارکت نماید شیطان در همه آن ها. (1)


1) الکافی: 147/4 ح 7؛ وسائل الشیعه: 460/10.

و در امالی صدوق به سند خود از جبله مکیه روایت کرده است که گفت: شنیدم از میثم تمار که می فرمود: به خدا سوگند که می کشند این امّت فرزند پیغمبر خود را در روز دهم محرم الحرام و می گیرند دشمنان خدا آن روز را روز برکت و این قضیه البته خواهد واقع شد و در علم خدا گذشته است و مولای من امیرالمؤمنین علیه السلام مرا به آن خبر داده است.

و خبر داد آن جناب مرا که می گرید بر حسین هر چیزی حتی وحشیان صحراها و ماهیان دریاها و مرغان هوا و می گرید بر او آفتاب و ماه و ستارگان و آسمان و زمین و مؤمنین بنی آدم و جنّ وجميع ملائکه آسمان ها و زمین ها و رضوان و مالک و حمله عرش و آسمان خون و خاکستر ببارد.

بعد فرمود: واجب می شود لعنت خدا بر قاتلان حسین چنانکه لعنت واجب شده است بر مشرکین و یهود و نصاری و مجوس.

جبله گفت: ای میثم چگونه مردم روز قتل حسین را روز برکت می شمارند؟!

پس میثم گریست بعد فرمود: این به سبب حدیثی است که وضع نموده اند آن را که آن روز روزی است که توبه آدم قبول شد و حال آن که توبه آدم در ماه ذی الحجه قبول شد و گمان می کنند که در آن روز توبه داود قبول شد و حال آن که توبه داود در ذی الحجه قبول شد و گمان می کنند که در آن روز بیرون آورد خدا یونس را از شکم ماهی و حال آن که در ماه ذی القعده بیرون آورد و گمان می کنند که در آن روز کشتی نوح بر کوه جودی قرار گرفت و حال آن که در هیجدهم ذی الحجه قرار گرفت و گمان می کنند که در آن روز حق تعالی شکافت دریا را از برای بنی اسرائیل و حال آن که در ماه ربیع الاول بود.

بعد میثم فرمود: ای جبله بدان که حسین بن علی سید الشهداء است در روز قیامت و درجه اصحاب او بلندتر است از سایر شهداء. ای جبله چون ملاحظه نمودی به سوی آفتاب که سرخ شده باشد مانند خون تازه، پس بدان که کشته شده است سید تو حسین.

جبله می گوید: یک روزی من بیرون آمدم ملاحظه نمودم که آفتاب بر دیوارها تاییده است مانند چادرهای زرد پس صیحه ای برآورد و گریستم و گفتم به خدا سوگند که کشته شده سید ما حسین علیه السلام.

وايضاً در امالی از فضال روایت کرده است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: کسی که ترک نماید رفتن در حوائج خود را در روز عاشورا، حق تعالى حوائج دنیا و آخرت او را برمی آورد و کسی که بوده باشد روز عاشوراء روز مصیبت و حزن و گریه او می گرداند حق تعالی روز قیامت را روز فرح و شادی او و روشن می شود چشم های او به ما در بهشت .

و کسی که بنامد روز عاشورا را روز برکت خود و ذخیره نماید در منزل خود در آن روز چیزی را، مبارک نگرداند خدا از برای او آن چیزی را که ذخیره کرده است و محشور خواهد شد در روز قیامت با

يزيد وعبيد الله بن زياد وعمر بن سعد در اسفل درک از نار. (1)

و شیخ طوسی در مصباح از عبدالله بن سنان روایت کرده است که در روز عاشوراء به خدمت سید خود امام جعفر صادق علیه السلام رسیدم دیدم که آن حضرت محزون و متغیر اللون می باشد واشک از دیده های مبارکش مانند مروارید می ریزد و عرض کردم یابن رسول الله سبب گریه شما چیست؟ خدا نگریاند چشم های تو را.

فرمود: مگر تو غافلی مگر نمی دانی که حسین بن علی در مثل امروزی شهید شد؟!

عرض کردم: ای سید من چه میفرمایید در صوم آن؟ فرمود: نیت صوم مکن و لکن چیزی مخور تا ساعتی بعد از نماز عصر بعد به شربت آبی افطار نما که در مثل آن وقت منجلی شد آن شدت از آل رسول خدا و برداشته شد قتل و وقایع عظیمه از ایشان و سی نفر از دوستان آل رسول بر خاک هلاک افتاده بودند که گران بود بر رسول خدا هلاک ایشان و اگر رسول خدا زنده می شد، هر آینه مردم به تعزیت او می رفتند و او را تعزیت می گفتند.

بعد حضرت صادق گریست به قدری که ریش مبارکش از اشک دیده هایش تر شد بعد فرمود: به درستی که حق تعالی چون تقدیر نمود خلق نور را ایجاد نمود نور را در روز جمعه در اول شهر رمضان و خلق نمود ظلمت را در روز چهارشنبه روز عاشوراء و قرار داد از برای هر یک از آن ها طریقه روشنی. (2)

و از علل الشرایع به سند خود از عبدالله بن فضل هاشمی مروی است که از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام سؤال نمود که: چگونه است که روز عاشوراء روز مصیبت و غم و جزع و گریه است دون روزی که رسول خدا رحلت فرمود و روزی که فاطمه زهراء رحلت فرمود و روزی که امیرالمؤمنین شهید شد و روزی که حضرت امام حسن شهید شد به زهر؟

آن حضرت در جواب فرمود که: روز شهادت حسین اعظم است از حیثیت مصیبت از جمیع ایام به سبب این که اصحاب عبا که اکرم خلایق بودند پنج نفر بودند چون پیغمبر خدا رحلت فرمودند، امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام باقی بودند و از برای مردم تسلی بود به نظر کردن به ایشان و چون حضرت فاطمه علیها السلام رحلت فرمودند، امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین منشأ تسلی مردم بودند و چون امیرالمؤمنین رحلت فرمودند، امام حسن و امام حسین علیهما السلام به جهت مردم


1) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 126 و 129 مجلس 27 ح 1 و 4 ؛ علل الشرائع: 227/18؛ بحار الانوار: 202/45 و 284/44 و 343/95 و 98/ 102؛ روضة الواعظین: 169/1؛ وسائل الشیعه: 50/14.

2) مصباح المتهجد : 782/2؛ إقبال الأعمال: 568/2؛ وسائل الشیعه: 458/10؛ بحار الانوار: 63/45 و 303/98 و 309 و 313.

تسلی بودند و چون امام حسن رحلت فرمودند، امام حسین علیه السلام به جهت مردم تسلی بود و چون امام حسین شهید شد، دیگر احدی از اصحاب عبا نبود تا به جهت مردم تسلی باشد.

پس رحلت آن حضرت مثل رحلت جميع اصحاب عبا بود و بقاء آن حضرت مثل بقاء جميع اصحاب عبا بود و به این سبب مصیبت روز قتل او اعظم است از سایر ایام.

پس عرض کردم: آیا به جهت مردم در علی بن الحسین علیهما السلام تسلی نبود مثل آن چه در آباء او بود؟

فرمود: بلی علی بن الحسین سید عابدین بود و امام و حجت بود بر خلق بعد از آباء خود و لکن به خدمت رسول خدا نرسیده بود و حدیث از او نشنیده بود و علم او میراث بود از پدر از جدش از رسول خدا و اما امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین را مردم مشاهده نموده بودند با رسول خدا در بسیاری از وقایع و حالاتی که عارض می شد و بودند مردم هر وقتی که نظر می کردند به یکی از ایشان، متذکر می شدند حال او را با رسول خدا و قول رسول خدا را که در شأن ایشان بیان فرموده بود. چون همۀ ایشان رحلت نمودند مفقود شد از برای مردم مشاهده نمودن آن اشخاص گرامی نزد حق تعالی و نبود در رحلت یکی از ایشان فقد جمیع ایشان مگر در فقد حسین علیه السلام به جهت این که آن حضرت رحلت فرمود در آخر همۀ ایشان به این جهت روز رحلت او اعظم است از حیثیت مصیبت از سایر ایام.

پس عرض کردم: چگونه است که عامه روز عاشورا را روز برکت نامیده اند؟

حضرت گریست بعد فرمود که چون جدم حسین علیه السلام شهید شد، مردم در شام تقرب جستند به سوی یزید علیه اللعنة. و احادیث از برای او وضع کردند و اموال و جوایز پس گرفتند و از جمله احادیثی که از برای او وضع کرده اند، احادیث برکت این روز بود تا این که مردم عدول نمایند از جزع و گریه و مصیبت و اندوه به سوی فرح و شادی و تبرک و مهیا کردن آذوقه ها. خدا حکم کند در میان ما و ایشان.

پس حضرت فرمود: ای پسر عم ضرر این احادیث بر اسلام و اهل اسلام کمتر از آن چه وصف می کنند جماعتی که محبت خود را بر ما بسته اند و گمان می کنند که متدین اند به دین ما و می گویند به امامت ماگمان می کنند که حسین کشته نشده است و در نظر مردم چنین نمود که او کشته شده است مانند عیسی بن مریم که در نظر مردم نمود که کشته شده است و در واقع کشته نشده بود پس بنابر این قول باید عتاب و ملامتی بر بنی امیه نباشد.

ای پسرعم، هر که ادعا کند که حسین کشته نشد، تکذیب رسول خدا و سایر ائمه بعد را نموده است که خبر می دادند به قتل آن حضرت و هرکه تکذیب کند ایشان را، کافر است به خدای عظیم و خون او مباح است از برای هرکسی که بشنود این را از ایشان.

پس گفتم: یابن رسول الله چه می فرمایی در باب جماعتی از شیعیان تو که این قول را بگویند؟ حضرت فرمود که: آن ها از شیعیان من نیستند من از ایشان بیزارم .

بعد فرمود: خدا لعنت کند غلات و مفوّضه را به درستی که ایشان صغیر شمردند معصیت خدا را و کافر شدند به خدا و شریک از برای خدا قرار داده اند و گمراه شده اند و گمراه کردند مردم را برای آن که بر پا ندارند فرائض خدا را و ادا ننمایند حقوق خدا را. (1)

و ابن بابویه روایت کرده است که ابو الصلت هروی به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام عرض کرد که: گروهی در کوفه هستند که دعوی می کنند که حسین بن علی کشته نشد و خدای تعالی شباهت او را بر حنظلة بن اسعد شامی افکند آن حضرت را به آسمان بالا برد چنانچه عیسی را به آسمان بالا برد و این آیه را حجت می سازند: (وَلَنْ يَجْعَلَ اللهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً؛ (2)یعنی: قرار نداده است خداوند از برای کافرین بر مؤمنان راهی .

حضرت فرمود که: دروغ می گویند برایشان باد غضب و لعنت خداوند و کافر شده اند ایشان به تکذیب کردن پیغمبر خدا که خبر داد که آن حضرت شهید خواهد شد به خدا سوگند که کشته شد حسین و کشته شد کسی که بهتر بود از حسین یعنی: امیرالمؤمنین و امام حسن علیهما السلام و هیچ یک از ما نیست مگر آن که کشته میشود و به خدا سوگند که مرا خواهند کشت به مکر و حیله خبر رسیده است به من از رسول خدا خبر داده است آن حضرت را جبرئیل از جانب خداوند عالمیان و مراد حق تعالی در آیه سابقه این است کافر را حجتی بر مؤمن نیست و به تحقیق که خبر داده است حق تعالی از کفاری که کشته اند پیغمبران را به غیر حق و با وجود قتل آن کفار پیغمران را نخواهد قرار داد خدا از برای ایشان بر پیغمبران خود راهی از طریق حجت. (3)

و در کتاب احتجاج از محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی روایت کرده است که گفت: من نزد شیخ ابوالقاسم حسین بن روح که از نواب صاحب الامر است نشسته بودم با جماعتی که علی بن الحسين قصری در میان ایشان بود پس مردی برخاست و گفت: مسئله ای می خواهم از تو سؤال کنم. شیخ ابوالقاسم گفت: سؤال نما از هرچه می خواهی .

آن مرد گفت: خبر ده مرا که آیا حسین بن علی ولی خدا بود؟ گفت: بلی.

گفت: خبر ده مرا که آیا قاتل او لعنه الله دشمن خدا بود؟ گفت: بلی.


1) علل الشرائع : 225/1 باب 62 ح 1؛ وسائل الشیعه: 503/14؛ بحار الانوار: 270/44 باب 23 ح1.

2) سوره مبارکه نساء آیه 141.

3) عيون اخبار الرضا علیه السلام : 203/2 ح 5.

آن مرد گفت: آیا جایز است که خدا دشمن خود را مسلط کند بر دوست خود؟

شیخ فرمود: بفهم آن چه را که می گویم از برای تو به درستی که خدای عزّ وجل مخاطبه نمی کند با مردم به مشاهده عیان و مشرف نمی شود با ایشان به تکلم نمودن با ایشان و لیکن می فرستد به سوی ایشان رسلی از جنس و صنف ایشان از بشری که مثل ایشان باشد زیرا که اگر رسول ایشان از غیر صنف و صورت ایشان بوده باشد، هر آینه نفرت می نمودند از ایشان و قول ایشان را قبول نمی کردند و چون به رسالت مبعوث شدند از جنس ایشان بودند می خوردند طعام را و راه می رفتند در بازارها گفتند از برای ایشان که: نیستید شما مگر بشری مثل ما پس از شما قبول نمی کنیم مگر این که بیاورید چیزی را که ما نتوانیم آورد مثل آن را پس بدانیم که شما مخصوص اید به چیزی که قدرت نداریم براتیان به مثل آن.

پس قرار داد حق تعالی از برای ایشان معجزات چندی را که عاجز بودند خلق از آوردن به مثل آن بعضی از ایشان بعد از انذار و تخویف طوفان آورد و متمردان قوم خود را غرق کرد و بعضی از سنگ سخت ناقه بیرون آورد که از پستان هایش شیر جاری بود و بعضی از ایشان دریا را شکافت و از سنگ چشمه ها جاری کرد و عصا را اژدها کرد و بعضی از ایشان کور و پیس را شفا داد و مرده را به اذن خدا زنده کرد و خبر داد ایشان را به آنچه می خورند و در خانه ها ذخیره می کردند و بعضی از ایشان ماه برای او شکافته شد و حیوانات مثل شتر و گرگ و غیر آن ها به او سخن گفتند و چون این معجزات را آوردند و امت های ایشان عاجز شدند از اتیان به مثل آن ها.

پس حق تعالی به مقتضای لطف خود به بندگان و حکمت قاهره خود گردانید پیغمبران را به این معجزات گاهی غالب و گاهی مغلوب و گاهی قاهر و گاهی مقهور زیرا که به این معجزات اگر در جمیع احوال قالب و قاهر بودند و به بلاها و مصایب ممتحن نمی شدند هر آینه مردم ایشان را خدا می دانستند و هرآینه نمی دانستند فضیلت صبر ایشان را بر بلاها. و لیکن حق تعالی در این امور احوال ایشان را مثل احوال دیگران گردانید تا آن که در حال بلا و محنت صابر باشند و در حالت عافیت و ظهور بر اعداء شاکر باشند و در جمیع احوال خود متواضع باشند و تکبر و تجبر ننمایند و بدانند مردم که از برای ایشان خدایی هست که خلق کرده است ایشان را و مدبر ایشان است پس آن خداوند را عبادت کنند و اطاعت نمایند رسول او را و حجت خدا تمام باشد بر کسی که در باب ایشان از حد به در رود و دعوی پروردگاری برای ایشان کند یا معانده و مخالفت و عصیان ایشان نماید و آن چه ایشان آورده اند از جانب خدا انکار نماید تا آن که هر که هلاک شود از روی بینه و اتمام حجت هلاک شود و هرکه نجات یابد به دلیل و برهان نجات یابد . (1)


1) سوره مباركة انفال آيه 42.

محمد بن ابراهیم بن اسحاق گفت: چون فردا شد باز به خدمت شیخ ابوالقاسم بن روح رفتم و در نفس خود می گفتم: آیا آنچه در یوم سابق به ما گفت، از پیش خود گفت؟

پس دفعه به من گفت: ای محمد ابراهیم، اگر از آسمان بیافتم و مرغ مرا برباید یا آن که باد مرا از مکان بلندی سرنگون کند، محبوب تر است نزد من از این که بگویم در دین خدا به رأی خود و در نزد نفس خود بلکه آن چه گفتم از اصل است و شنیده شده است از حجت صلوات الله علیه. (1)

و از خصال به سند خود از عمارة از جعفر بن محمد از پدر خود امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که حضرت ایوب علیه السلام مبتلا شد بدون این که گناهی کرده باشد و به درستی که انبیاء گناه نمی کنند زیراکه ایشان معصوم اند و مطهرند و عدول نمی کنند از راه حق و مرتکب گناه صغیره و کبیره نمی شوند.

و فرمود: به درستی که ایوب با جمیع آن چه مبتلا شد به آن بوی بدی در او حادث نشد و صورت او قبیح نگردید و در آن مدت خونی و چرکی از او بیرون نیامد و احدی از رؤیت او متنفر نشد و متوحش نگردید از او احدی که مشاهده نمود او را و کرم نیفتاد در هیچ عضوی از جسد او و به این نحو می کند خدای عزّ وجلّ به جمیع اشخاصی که مبتلا می سازد ایشان را از انبیاء خود و اولیائی که گرامی هستند نزد او و اجتناب مردم از ایوب به سبب فقر او و ضعف او و در ظاهر امر او بود زیرا که جاهل بودند به آن مرتبه که از برای او بود نزد پروردگار خود از تأیید و فرج. و به تحقیق که گفته است نبی صلى الله عليه وسلم

أعظم الناس بلاء الأنبياء ثم الأمثل فالأمثل

یعنی: عظیم ترین مردم از حیثیت بلاء انبیاء می باشند بعد آن کسی که شباهت به ایشان داشته باشد هرکه شباهتش بیشتر باشد، بلایش بیشتر خواهد بود.

و مبتلا ساختن خدا ایشان را به بلای عظیم که از بلاهای مردم اصعب است به جهت این است که مردم دعوی نکنند به ربوبیت ایشان را در وقتی که مشاهده نمایند نعمت های خدا را نسبت به ایشان و از برای این است که استدلال نمایند به ملاحظۀ آن که ثواب خدا بر دو قسم است یکی استحقاقی است و دیگری اختصاصی و از برای این است که مردم حقیر نشمرند ضعیفی را به اعتبار ضعف او و نه فقیری را به جهت فقر او و نه مریضی را از برای مرض او.

و از برای این است که بدانند که حق تعالی مریض می کند کسی را بخواهد و شفا می دهد هر کسی را که بخواهد به هر نحوی که بخواهد به هر سببی که بخواهد و بگرداند آن را عبرت از برای کسی که بخواهد و شقاوت از برای کسی که بخواهد و سعادت از برای کسی که بخواهد در هر زمانی


1) الاحتجاج: 471/2؛ علل الشرائع: 241/1؛ کمال الدین: 507/2؛ الدعوات: 66؛ بحارالانوار: 273/44.

که بخواهد و حق تعالی در جمیع این امور عدل است در قضاء خود و حکیم است در افعال خود نمی کند به بندگان خود مگر آن چیزی را که اصلح باشد و نیست قوتی از برای بندگان مگر به او. (1)

و از ابن بابویه و حمیری مروی است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که: حق تعالی در قرآن می فرماید که: آنچه به شما می رسد از مصیبتی، پس آن چیزی است که کسب کرده است دست های شما و عفو می کند خدا از بسیاری؛ (2)پس چه می فرمایید در آن چه رسید به امیرالمؤمنین و اهل بیتش آیا به کرده های ایشان بود و حال آن که ایشان از اهل بیت عصمت و طهارت بودند و خود را به لوث گناهی نیالوده بودند؟

حضرت فرمود که: این آیه در حق ایشان نیست و لیکن حق تعالی مخصوص می گرداند دوستان خود را به مصیبت ها برای آن که مزد دهد ایشان را به ثواب ها و درجات ایشان را مضاعف گرداند بی آنکه گناهی کرده باشند چنانچه حضرت رسالت صلی الله علیه وآله بی آنکه گناهی کرده باشد، روزی هفتاد مرتبه استغفار می کرد. (3)

و صفار روایت کرده است که روزی گروهی از اصحاب امام محمد باقر علیه السلام در خدمت آن حضرت نشسته بودند فرمود که: عجب دارم از گروهی که ولایت ما را اختیار کرده اند و ما را امام می دانند و اطاعت ما را بر خود واجب می شمارند مانند اطاعت خدا و به عقل های خود مرتبه ما را پست می کنند و عیب می کنند بر جماعتی که ما را می شناسند و رتبۀ ما را می دانند و کمالات ما را بیان می نمایند و ایشان را نسبت به غلو می دهند آیا گمان دارید که خداوند عالمیان اطاعت دوستان خود را بر خلق واجب گرداند از ایشان مخفی دارد اخبار آسمان ها و زمین را و به ایشان نرساند آن چه بر ایشان و دیگران واقع می شود؟!

و حمران عرض کرد: فدای تو شوم مرا خبر ده که چگونه بود امر علی بن ابی طالب و حسن و حسین صلوات الله علیهم که خروج کردند و به دین خدا قیام نمودند و اهل طغیان وجور برایشان غالب شدند و ظفر یافتند؟

حضرت فرمود که: ای حمران، در علم الهی چنین گذشته بود و چنین مقرر شد و به فرموده رسول خدا خروج کرد هرکه خروج کرد از ما از روی علم و دانایی ساکت شد هرکه ساکت شد از ما.

ای حمران! اگر وقتی که بلا نازل می شد و اهل جور برایشان غالب می شدند ایشان از خدا سؤال


1) الخصال: 399/2 ح 108؛ بحار الانوار: 348/12 و 275/44.

2) سوره مبارکه شوری آیه 30 .

3) معانی الاخبار: 383 ح 15؛ الکافی: 450/2؛ تفسیر القمی : 277/2؛ بحار الانوار: 276/44 و 180/78.

می کردند که ملک و پادشاهی آن طاغیان را زایل گرداند و ایشان را هلاک کند، هرآینه حق تعالی اجابت ایشان می کرد و آن بلاها را از ایشان دفع میکرد و پادشاهی آن طاغیان را بر طرف می کرد زودتر از آن که کسی رشته ای بگسلد و دانه های آن را از هم بریزد و لیکن ایشان در مقام رضا و تسلیم بودند و آن چه حق تعالی صلاح ایشان را در آن می دانست، غیر آن نمی خواستند.

ای حمران، آن چه به ایشان رسید برای گناهی نبود که مرتکب شده باشند و عقوبت معصیتی نبود که مخالفت در آن کرده باشند ولیکن برای آن بود که خدا می خواست که به آن درجات عالیه در بهشت برسند پس چیزهای بد در حق ایشان به خاطر مرسان. (1)

و از روضهٔ کافی مسنداً از حضرت صادق علیه السلام مروی است که سه نفر شرار خلق بودند که مبتلا شد به ایشان خیار خلق یکی ابوسفیان بود که مقاتله و معانده نمود با رسول خدا و دیگری معاویه پسر آن ملعون بود که عناد و قتال نمود با علی علیه السلام و سوم يزيد لعنه الله بود که معانده و مقاتله نمود با حسین بن علی علیهما السلام . (2)

وايضاً از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: اشعث بن قیس شرکت نمود در خون امیرالمؤمنین و دختر او جعده زهر داد به حضرت امام حسن علیه السلام و محمد پسر او شریک شد در خون امام حسین علیه السلام. (3)

و از ارشاد دیلمی از ابی حمزه ثمالی مروی است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام اراده نمود که برود به جهاد خوارج در نهروان امر نمود به اهل کوفه که بیرون روند و جمعیت کنند در مدائن تخلف نمود از بیرون رفتن شبث بن ربعی و اشعث بن قيس کندی و جریر بن عبد الله بجلی و عمرو بن حریث و گفتند: یا امیرالمؤمنین اذن می دهی که چند روزی بمانیم و حوائج خود را برآوریم بعد ملحق شویم به تو؟

حضرت فرمود: کردید آن را قبیح باد روهای مثل شما شیخها به خدا سوگند که حاجتی ندارید در تخلف ورزیدن خود و لكن شما سفره بر می دارید و می روید به جهت تفرج کردن و مشاهده خواهید کرد منظری را و از جاده منحرف خواهید شد و به آن منظر خواهید رفت و سفرۀ خود را پهن خواهید کرد و اکل خواهید نمود از طعام خود و ضبی (4)خواهد گذشت امر می کنید به غلام های خود تا صید نمایند آن را پس ایشان صید می نمایند آن را و می آورند آن را نزد شما پس خلع می کنید


1) بصائر الدرجات: 124 باب 5 ح 3؛ الکافی: 261/1؛ بحار الانوار: 149/26.

2) الکافی: 234/8 ح311.

3) الکافی: 167/8 ح 187؛ بحار الانوار: 228/42 و 142/44 و 96/45.

4) ضب: سوسمار فرهنگ ابجدی

بیعت مرا و بیعت می کنید به آن ضب و قرار می دهید آن را امام خود و مرا امام قرار نمی دهید و بدانید که شنیدم از برادرم رسول خدا که می فرمود:

چون روز قیامت شود منادی ندا کند که بروند هر قومی نزد کسی که او را امام خود می دانستند در دار دنیا .

پس کیست به خدا سوگند قبیح روی تر از شما که خلع میکنید برادر رسول خدا و پسر عم او و داماد او را و می شکنید پیمان او را که گرفته بود آن را خدا و رسول او از شما؟! محشور می شوید در قیامت و حال آن که امام شما ضب بوده باشد و این است قول خداوند: روزی که می خوانیم هر شخصی را به امام او. (1)

پس ایشان گفتند: به خدا سوگند یا امیرالمؤمنین ما اراده نکرده ایم از تخلف مگر به جهت قضای حوائج خود و بعد ملحق شویم به تو.

پس حضرت روی خود را از ایشان گردانید و فرمود: داهیهٔ عظیمی است و هلاک کردنی است به خدا سوگند که نخواهد شد مگر آن چیزی را که گفتم به جهت شما و نگفته ام مگر حق را.

و آن حضرت بیرون تشریف بردند تا این که وارد مدائن شدند اما آن جماعت ملعونه پس رفتند به سوی خورنق که نهری است در کوفه و مهیای طعامی گردیدند و سفره ای پهن نمودند در آن موضع و نشستند و مشغول اکل شدند و شرب خمر نمودند پس ضبی به ایشان مرور نمود پس امر نمودند به غلام های خود تا این که صید نمایند آن را پس ایشان صید نمودند آن ضب را و به نزد ایشان آوردند پس ایشان خلع نمودند بیعت امیرالمؤمنین را و به آن ضب بیعت کردند و آن ضب دست خود را پهن کرد پس ایشان گفتند: به خدا سوگند که تویی امام ما نیست بیعت ما به تو و علی بن ابی طالب مگر به یک نهج و به درستی که تو محبوب تری نزد ما از او!!

پس امر به نحوی شد که امیرالمؤمنین فرموده بود و بودند آن قوم مانند آنچه خدا فرموده است که: (بِئْسَ لِلظَّالِمين بدلاً) (2)یعنی بد است از برای ظالمین از جهت بدل کردن.

بعد ملحق شدند به عسکر آن جناب پس حضرت به ایشان فرمود: کردید ای دشمنان خدا و دشمنان رسول او و دشمنان امیرالمؤمنین آن چیزی را که خبر دادم به شما.

گفتند: نه یا امیرالمؤمنین نکردیم. حضرت فرمود: به خدا سوگند که مبعوث می گرداند حق تعالی شما را به امام شما .


1) سوره مبارۀ اسراء آیه 71.

2) سوره مباركة كهف آية 50 .

گفتند: به تحقیق که رستگار شدیم یا امیرالمؤمنین زیرا که خدا ما را مبعوث خواهد کرد با شما. فرمود: چگونه خواهید بود با من و حال آن که مرا خلع نمودید و بیعت کردید به ضبّ؟! به خدا سوگند که گویا نظر می کنم به شما در روز قیامت و حال آن که ضب می راند شما را به سوی آتش.

پس قسم خوردند به خدا که ما این کار را نکرده ایم و به ضت بیعت نکرده ایم. چون دیدند که آن حضرت تکذیب می کند ایشان را و قبول نمی کند از ایشان، اقرار کردند از برای آن حضرت و گفتند: از گناهان ما درگذر.

آن حضرت فرمود: به خدا سوگند که در نمی گذرم از گناهان شما و حال آنکه اختیار کردید حیوانی را که مسخ نموده است آن را حق تعالی و گردانیده است آن را آیتی از برای اهل عالم و تکذیب کردید رسول خدا را و حال آنکه خبر داد مرا به خبر شما از جبرئیل از خداوند عالم پس هلاکت باد از برای شما!

بعد فرمود: اگر با رسول خدا منافقین بودند با من نیز منافقین هستند و شما آنها می باشید آگاه باشید به خدا سوگند تو ای شبث بن ربعی و تو عمرو بن حریث و محمد پسر تو و توای اشعث بن قيس، هر آینه البته خواهید کشت فرزند من حسین را به این نحو خبر داده است به من حبیب من رسول خدا پس وای بر کسی که رسول خدا و فاطمه دختر محمد دشمن او باشند.

چون حضرت امام حسین کشته شد، بودند شبث بن ربعی و عمرو بن حريث و محمد الأشعث از جمله اشخاصی که از کوفه به جنگ آن حضرت رفتند و با او مقاتله نمودند تا این که آن حضرت را کشتند. (1)

و در مناقب مروی است که چون حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: خداوندا ما اهل بیت پیغمبر تو و ذريه او هستیم پس بشکن کسی را که به ما ظلم می کند و حق ما را غصب می نماید به درستی که تویی

شنوا و نزدیک هر چیزی. پس محمد بن اشعث گفت که: کدام قرابتی است در میانه تو و محمد؟!

پس آن حضرت این آیه را خواند: (إِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ ذُرِّيَّةٌ بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ) (2). بعد گفت: بارخدایا! بنما به من نسبت به محمد اشعث در امروز ذلت سریعی.

پس ابن اشعث به قضای حاجت رفت و عقربی نیش زد بر ذکر او پس افتاد و استغاثه می کرد و در میان حدث خود می غلطید. (3)


1) إرشاد القلوب : 275/2.

2) سوره مباركة آل عمران آیه های 33 و 34.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 57/4؛ بحار الانوار: 302/45؛ و ر.ک: روضة الواعظين: 185/1؛ الأمالي شیخ صدوق قدس سره: 157؛ بحار الانوار: 317/44.

فصل دوازدهم : در بیان مسخ اعداء و نسب بنی امیه و غیر آن

اشاره

و در عوالم از مرتضی رحمه الله از نعمانی مروی است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: چون وقت موت کافر گردد حاضر گردد رسول خدا و علی و جبرئیل و ملک الموت علیهم السلام پس علی بن ابی طالب نزدیک آن کافر رود پس می گوید: یا رسول الله، این شخص ما اهل بیت را دشمن داشت پس تو دشمن دار اورا.

پس حضرت رسول به جبرئیل می فرماید: یا جبرئیل، این شخص دشمن خدا و رسول او و اهل بیت رسول او بود تو او را دشمن دار.

پس جبرئیل به ملک الموت می گوید که: این شخص دشمن داشت خدا و رسول او و اهل بیت رسول او را پس دشمن دار او را و درشتی نما با او .

پس ملک الموت به نزدیک آن کافر آید و گوید ای دشمن خدا، گرفتی چیزی را که باعث آزادی تو شود از آتش؟ آیا گرفتی امان بیزاری خود را از آتش؟ آیا متمسک شدی به عصمت کبری در دار دنیا؟

پس آن شخص گوید: چیست آن؟ ملک الموت گوید: آن ولایت علی بن ابی طالب است.

آن شخص گوید: نمی شناسم او را و اعتقاد ندارم به او.

پس جبرئیل گوید : بشارت باد تو را ای دشمن خدا، به سخط خدا و عذاب او در آتش اما آن چیزی را که امید داشتی از تو فوت شد و اما از آن چه می ترسیدی، بر تو نازل شد.

پس روح او را به دشواری خواهد کشید بعد موکل می نماید به روح او صد شیطان را که همۀ آن

شیاطین آب دهان می اندازند به روی او و متاذی می شود از بوی بد او و چون او را در قبر گذارند، پس دری از درهای آتش را به جهت او گشایند که داخل شود از آن در، بر او از شدت بوی بد آن و شراره آن. بعد روح آن را به کوه های برهوت می برند بعد او می گردد در مرکبات بعد از این که جاری بشود در هر مسخی که مسخوط علیه است تا این که قائم ما اهل بیت ظهور نماید. پس مبعوث گرداند او را خدا پس می زند آن حضرت گردن او را و این است قول خدا:

(رَبَّنَا أَمَتْنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَكْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجِ مِنْ سَبِيلٍ) (1)

یعنی: پروردگار ما می راندی ما را دو دفعه و زنده نمودی ما را دو دفعه پس اعتراف نمودیم ما به گناهان خود پس آیا راهی هست به سوی بیرون آمدن؟

به خدا سوگند به تحقیق که آورده شد به عمر بن سعد بعد از آن که کشته شد به صورت میمونی که در گردن او زنجیر بود پس آن ملعون اهل خانه را می شناخت و ایشان او را نمی شناختند به خدا سوگند که ایام نخواهد گذشت تا این که مسخ شود دشمن ما مسخ ظاهر حتی این که مردی از ایشان هرآینه مسخ شود در حیات خود به صورت میمون یا خوک و از وراء ایشان است عذاب غيلظ (2)و از وراء ایشان است جهنم (3)و بد بازگشتی است جهنم. (4)

و از کافی از حضرت صادق علیه السلام مروی است که بوده است معاویه صاحب زنجیر آن چنانی که فرموده است خدای عزوجل: (في سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ نزاعاً) (5)، یعنی: در زنجیر که ذرع آن هفتاد ذرع است.

فرمود: معاویه فرعون این امت بود. (6)

و از بصائر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که فرمود: من در عقب سر پدرم بر قاطری سوار بودیم ناگاه دیدم که آن قاطر رم کرد چون ملاحظه کردم، دیدم مرد پیری را که در گردن او زنجیر بود و مردی در عقب سر او بود پس آن مرد پیر که در گردنش زنجیر بود گفت: یا علی بن الحسین، مرا آب ده.

پس آن مرد گفت: آب مده او را خدا او را آب ندهد. فرمود که: آن مرد پیر معاویه بود. (7)


1) سوره مبارکه غافر آیه 11.

2) اشاره به آیه شریفه 17 سورة مباركة ابراهيم علیه السلام .

3) سوره مبارکه جاثیه آیه 10.

4) سورة مباركة نساء آية 97 و 115 و سورة مباركة فتح آية 6. عوالم العلوم: 623/17 .

5) سوره مبارکه حاقه آیه 32 .

6) الكافي: 243/4 .

7) بصائر الدرجات: 285 باب 7 ح1؛ الاختصاص: 275؛ الخرائج والجرائح : 213/2؛ بحارالانوار: 167/33؛ ور.ک: بصائر الدرجات: 285 ح 2 و 4 - 7؛ الخرائج والجرائح : 214/2؛ بحارالانوار: 248/6 و 168/33.

وايضاً از آن حضرت علیه السلام روایت شده است که آن جناب فرود آمدند در وادی ضجنان پس سه دفعه فرمودند: خدا تو را نیامرزد! بعد به اصحاب خود فرمودند: آیا می دانید که به چه سبب این کلام را گفتم؟

اصحاب عرض کردند: چرا این کلام را فرمودی؟ خدا ما را به فدای تو گرداند.

فرمود: گذشت بر من معاوية بن ابی سفیان که او را می کشیدند به زنجیر و زبان خود را انداخته بود و از من سؤال می نمود که استغفار نمایم به جهت او.

و گفته می شود که آن ضجنان وادی از وادی های جهنم است. (1)

و در تفسیر علی بن ابراهیم در سوره الحاقه در تفسیر قول حق تعالى: (وَأَمَّا مَنْ أُونَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ) تا آخر آیات (2)فرموده است که نازل شد این آیات در شأن معاویه پس می گوید: ای کاشکی به من نمی داند کتاب مرا و نمی دانم (3)حساب آن را کاشکی مرگ مرا می یافت بی نیاز نکرد مرا مالی که جمع نمودم بر طرف شد از من حجت من! پس گفته می شود: بگیرید او را و غل نمایید بعد او را ساکن جحیم گردانید بعد در زنجیری که ذرع آن هفتاد ذراع است، پس بکشید او را در آن زنجیر .

فرمود: معنای زنجیر هفتاد ذراع در باطن آن جبارها هستند که هفتاد نفر می باشند. (4)

و در آن تفسیر از حضرت صادق علیه السلام مروی است که اگر یک حلقه از آن زنجیری که طول آن هفتاد ذراع است بر دنیا گذارند، هر آینه آب شود دنیا از حرارت آن. (5)

و از عقاب الأعمال مسنداً از عبدالله بن بکیر مروی است که من در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودم در وقتی که از مدینه به قصد زیارت مکه می رفتم پس در منزلی از منازل فرود آمدند که اسم آن عسفان است و مرور نمودیم به کوهی که بریسار راه واقع است و مستوحش است پس عرض کردم: یابن رسول الله چه بسیار به وحشت اندازنده است این کوه در این راه کوهی مثل این کوه ندیدم.

فرمود: ای پسر بکیر، آیا می دانی چه کوه است این کوه؟ اسم این کوه کمد است و آن در وادی است از وادی های جهنم که در آن می باشند قاتلان پدرم حسین علیه السلام که به عنوان ودیعت گذاشته است خدا ایشان را در آن که کوه و جاری می شود از زیر آن کوه آب های جهنم از غسلین و صدید


1) بصائر الدرجات: 285 باب 7 ح 3.

2) سوره مبارکه حاقه از آیه 25 تا ظاهراً 37 .

3) ظاهراً «نمی دانستم» صحیح باشد.

4) تفسير القمي رحمه الله : 384/2

5) تفسیر القمی رحمه الله : 81/2 .

و حمیم الآن و آن چه بیرون می آید از جهنم و آن چه بیرون می آید از تحت خیال و آنچه بیرون می آید از لظی و آنچه بیرون می آید از حظمه و آنچه بیرون می آید از سقر و آنچه بیرون می آید از حمیم و آنچه بیرون می آید از هاویه و آن چه بیرون می آید از سعیر.

و مرور ننمودم به این کوه مسیر خودم پس ایستاده باشم مگر این که دیدم آن دو نفر را یعنی: ابوبكر و عمر را که استغاثه می نمودند و تضرع می کردند و به درستی که من هرآینه نظر می نمایم به سوی قاتلان پدرم پس می گویم از برای آن دو نفر که این گروه کردند آن چیزی را که شما تأسیس نمودید آن را رحم نکردید به ما وقتی که متولی آن امر شدید و کشتید ما را و محروم کردید ما را و جستید بر حق ما و مستبد شدید به امر دون ما پس رحم نکند خدا کسی را که شما را رحم کند بچشید و بال آن کاری را که کردید و نیست خدا ظلم کننده مربندگان را. (1)

و در منتخب مسطور است که چون ابن زیاد لعین جمع نمود قوم خود را از برای محاربه نمودن به امام حسین علیه السلام ایشان هفتاد هزار سواره بودند پس گفت: ایها الناس، کسی از شما که متولی قتل حسین شود از برای او است حکومت هر بلدی را که خواهد.

پس احدی از آن قوم جواب نگفتند، پس ابن زیاد طلب نمود عمر بن سعد را و گفت: ای عمر، می خواهم که تو بنفسه متولی حرب حسین شوی.

عمر گفت: مرا معاف دار از این عمل. ابن زیاد گفت: تو را معاف داشتم ای عمر، پس رد نما به ما فرمان حکومت ری را که به جهت تو نوشته بودیم.

عمر گفت: امشب مرا مهلت ده. ابن زیاد گفت تو را مهلت دادیم.

پس عمر مراجعت کرد به منزل خود و مشورت کرد از قوم و برادران و کسی که وثوق داشت از اصحاب خود هیچ یک صلاح ندانستند و در میان آنها مردی بود از اهل خیر که او را کامل می نامیدند وصاحب عقل و دین کامل بود و صدیق پدر او سعد بود پس گفت از برای او که: ای عمر، چیست مرا که می بینم تو را که مهیای حرکت شده ای این چه امری است که تو عزم آن نموده ای بر آن؟

ابن سعد گفت: مرا سرکرده این لشکر نمودهاند که به حرب حسین رویم و کشتن او و اهل بیت او نزد من مثل یک دفعه خوردن خورنده است و یک آب آشامیدن آب آشامنده است چون او را کشتم می روم به ملک ری.


1) ثواب الأعمال: 218؛ المحتضر: 125؛ الاختصاص: 343؛ کامل الزیارات : 326 باب 108 ح 2 ادامه دارد؛ مدينة المعاجز: 142/6؛ بحار الانوار: 288/6 و 372/25 و 188/30 و 3/ 628 و 646؛ عوالم العلوم: 606/17 .

کامل گفت: اف بر تو باد ای عمر بن سعد! می خواهی بکشی حسین پسر دختر رسول خدا را؟! اف بر تو باد و بردین تو ای عمر! آیا سفیه شده ای در امر حق و گمراه شده ای از راه هدایت؟! مگر نمی دانی که به حرب چه شخص بیرون می روی و با که مقاتله می کنی؟! إنا لله وإنا إليه راجعون.

والله که اگر همۀ دنیا و مافیها را به من دهند بر قتل یک مردی از امت محمد صلی الله علیه وآله ، هر آینه نخواهم مرتکب آن شد پس چگونه اراده نمودی که به قتل آوری حسین پسر دختر رسول خدا را؟! و چه خواهی گفت به رسول خدا چون بر او وارد شوی و حال آن که کشته باشی فرزند و نور چشم و میوه دل او را و پسر سیده زنان عالمیان را و پسر سید وصیین را و حال آن که او است سید جوانان اهل بهشت در میان همه خلایق؟ و آن جناب در زمان ما به منزله جد خود است در زمان او و اطاعت او واجب است بر ما مثل اطاعت رسول خدا و او است در بهشت و دوزخ؟!

پس اختیار نما از برای نفس خود آن چیزی را که اختیار کننده ای و من شهادت می دهم به خدا که اگر محاربه نمایی با او یا به قتل آوری یا اعانت نمایی بر ضرر او یا بر قتل او درنگ نخواهی نمود در دنیا بعد از او مگر زمان قلیلی.

عمر بن سعد گفت: آیا به مرگ مرا می ترسانی و من چون از قتل او فارغ شدم، امیر می شوم بر هفتاد هزار سوار و حاکم می شوم بر ملک ری؟!

کامل گفت: من تو را خبر می دهم به خبر صحیحی امیدوارم که از برای تو در آن حدیث نجاتی باشد اگر موفق شوی به قبول آن: بدان که من با پدر تو سعد در سفری همراه بودم که به جانب شام می رفتیم در اثنای راه مرکوب من مانده شد و از رفقا بازماندم و تشنه شدم در آن حال نظرم بر دیر راهبی افتاد چون به نزدیک آن دیر رسیدم از اسب فرود آمدم و به در دیر رفتم تا آبی بیاشامم پس راهب از آن دیر بر من مشرف شد و گفت: چه می خواهی؟

گفتم: تشنه ام. گفت: تو از امت محمدی که امت او از برای محبت دنیا بعضی بعضی را می کشند و تفاخر می کنند بر حطامات دنیویه؟

گفتم: من از امت مرحومه، امت محمد می باشم. گفت: شما شریرترین امت هایید. پس وای بر شما باد در روز قیامت! و به تحقیق که شما دشمنی می کنید با عترت پیغمبر خود می کشید ایشان را و دور می کنید ایشان را از وطن خود و به درستی که من می یابم در کتب خودمان که شما می کشید پسر دختر پیغمبر خود را و زنان او را اسیر می کنید و مال های او را غارت می کنید.

پس من گفتم: ای راهب ما چنین کارها خواهیم کرد؟ گفت: بلی و چون چنان کنید آسمان ها و

زمین ها و دریاها و کوه ها و صحراها و وحشیان و مرغان همه به خروش خواهند آمد و بر قاتل او لعنت خواهند کرد. قاتل او بعد از او در دنیا نخواهد ماند مگر قلیلی بعد ظاهر خواهد شد مردی که طلب می کند خون او را و نمی گذارد احدی را که شریک شده باشد در خون او مگر آن که او را می کشد و حق تعالی به زودی روح او را به جهنم خواهد برد.

بعد راهب می گوید: من چنین می بینم که او را قرابتی هست نسبت به کشنده آن فرزند طیب به خدا سوگند من اگر ایام او را دریابم، هرآینه او را نگاه دارم به نفس خود از حرارت شمشیرها.

پس گفتم: ای راهب پناه می برم به خدا از آن که از مقاتلان فرزند دختر رسول خدا باشم! پس گفت: اگر تو نباشی کسی خواهد بود که با تو قرابتی باشد و بر قاتل او نصف عذاب جهنم خواهد بود و عذاب او اشد است از عذاب فرعون و هامان.

بعد در را بر روی من بست و مشغول عبادت شد و مرا آب نداد پس من بر اسب خود سوار شدم و ملحق شدم به اصحاب خود پس پدر تو سعد گفت: چرا آنقدر دیر آمدی نزد ما ای کامل؟

پس خبر دادم او را به چیزی که شنیده بودم او را از راهب. پس گفت: راست گفتی.

بعد سعد به من خبر داد که او پیش از من یک دفعه به دیر این راهب فرود آمده بود و خبر داده بود به او که او است آن کسی که میکشد پسر دختر رسول خدا را پس ترسیده پدر تو سعد و بترسید که تو قاتل او باشی. پس دور گرداند تو را خدا از این عمل پس حذر نما ای عمر، از این که بیرون روی به قتال آن حضرت و اگر بیرون روی به قتال او می باشد عذاب تو نصف عذاب اهل آتش!

پس خبر کامل به ابن زیاد رسید او را طلبید و زبانش را برید پس یک روز یا بعضی از روز زنده ماند و به رحمت الهی واصل شد. (1)

و در منتخب روایت کرده است که روزی علی بن ابی طالب ملاقات نمود به عمر بن سعد پس فرمود: چگونه خواهی بود در وقتی که بایستی در مقامی که مخیر نمایی نفس خود را در میان بهشت و آتش پس اختیار نمایی آتش را از برای نفس خود؟!

عمر گفت: معاذ الله اگر این نحو بوده باشد. حضرت امیرالمؤمنین فرمود که: زود است که من به این نحوی که گفتم، واقع خواهد شد بدون شک و ریبی . (2)

و از مناقب مروی است که به جهت عمر منشور حکومت ری را نوشته بودند پس آن ملعون


1) المنتخب: 274/2 مجلس 3 باب 2.

2) المنتخب: 276/2 مجلس 3 باب 2.

می گفت:

فوالله ما أدري وإنّي لواقف / أفكر في أمري على خطرين

یعنی: به خدا قسم که نمی دانم و ایستاده ام که تفکر می نمایم در امر خود و آن را مر در می بینم در میانه دو خطر!

أترك ملك الري والري منيتي / أم أرجع مذموماً بقتل الحسين

آیا دست بردارم از ملک ری و حال این که ملک ری آرزوی من است؟! یا بروم به قتال حسین و مذمت بر من وارد آید به سبب کشتن آن حضرت؟

ففي قتله النار التي دونها حجاب/ وملك الري قرة عيني

در قتل آن حضرت آتشی است که چیزی حجاب آن نمی شود و ملک ری نور چشم من است! (1)

و از عیون مسنداً از حضرت امام رضا عن آباء خود از رسول خدا روایت کرده است که قاتل حسین بن علی در تابوتی از آتش است که بر او است نصف عذاب اهل دنیا و به تحقیق که بسته شده است دو دست و دو پای او به زنجیرهایی از آتش و معلق انداخته می شود در آتش تا این که واقع شود در قعر جهنم و از برای او بوی بدی است که از شدت تعفن او اهل نار پناه می برند به پروردگار خود.

و او مخلد است در آتش و می چشد عذاب دردناک را با جمیع اشخاصی که به مقاتله او رفته بودند. هر زمانی که بسوزد پوست های ایشان مبدل می سازد خدای عزوجل به پوستی غیر از پوست اولی تا این که بچشند عذاب دردناک را و ساعتی تخفیف نمی یابد و می آشامند از حمیم جهنم. پس وای بر شما باد از عذاب ایشان را به آتش. (2)

و از کافی مسنداً از سکونی از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که بگیرید کبوترهای را عبیه را در خانه های خود به درستی که آنها لعن می کنند قاتلان حسین بن علی را و خدا لعنت کند قاتل او را.

و ايضاً از داود بن فرقد روایت کرده است که من در خانه حضرت امام جعفر صادق نشسته بودم پس نظر نمودم به کبوتر راعبی که می خواند و قرقره می کرد پس آن حضرت نظر نمود به من فرمود: ای داود آیا می دانی که چه می گوید این مرغ؟

گفتم: نه به خدا سوگند فدای تو شوم. فرمود: نفرین می کند بر قاتلان حضرت امام حسین علیه السلام ، پس نگاه دارید آن ها را در منزل های خود. (3)


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 98/4 .

2) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 47/2 باب 31 ح 178؛ صحيفة الإمام الرضا علیه السلام : 58؛ و ر.ک: بحارالانوار: 314/45.

3) الکافی: 547/6 ح 13 و 10؛ کامل الزيارات: 98 ؛ بحار الانوار: 44/ 305 و 213/45 و 15/62.

و از بحار مروی است که میسون دختر بجدل کلبیه زنا کرد با غلام پدرش، یزید از او متولد شد

و به این اشاره کرده است نسابه بکری که گفته است:

فإن يكن الزمان أتى علينا بقتل الترك والموت الوحي فقد قتل الدعي عبد كلب / بأرض الطف أولاد النبي

:یعنی اگر روزگار بر ضرر ما گردش کرده به این که ترک ما را به قتل آورد و مرگ سریع بر ما وارد آمد لكن اعجب

از این آن است که کشت دعى و عبد طائفة كلب در زمین کربلا اولاد پیغمبر خدا را!

اراده کرده است از «دعی عبیدالله بن زیاد لعنه الله را زیرا که پدر او زیاد بن سمية بود مادر او که سمية باشد مشهوره به زنا بود و زیاد متولد شد بر فراش ابی عبید که آن ابی عبید غلامی بود از بنی علاج که آن بنی علاج از طائفهٔ ثقیف میباشند پس ادعا نمود معاویه که ابوسفیان زنا کرده است به مادر زیاد که سمیه باشد و زیاد از نطفه ابوسفیان به عمل آمده است پس زیاد برادر من است پس گردید اسم او «دعی» به این سبب که جده او که سمیه باشد مشهوره به زنا بود و مردم را می خواند به نفس خود که بیایند و با او زنا کنند و بود عایشه که مینامید زیاد را به زیاد بن ابیه یعنی زیاد پسر پدر خود، زیرا که نبود از برای او پدر معروفی و مراد نسابه به عبد کلب يزيد بن معاویه است زیرا که او از نطفه غلام بجدل کلبی متولد شد.

و اما نسب عمر بن سعد پس به تحقیق که نسبت داده اند پدر او سعد را یعنی پدر او و این که سعد از نطفه مردی از بنی عذره است که آن مرد زنا کرد به مادر سعد از آن نطفه زنا به عمل آمد و شاهد این مقال است آن چیزی که نقل نموده است آن را نوفل بن سلیمان که سعد به معاویه :گفت من سزاوارترم به امر خلافت از تو.

معاویه در جواب او گفت: بنو عذره این قول را از تو قبول نمیکنند و یک ضرطه از برای او زد.

و در کتاب منتخب مسطور است که یزید مردی بود جبار عنيد خبيث الولادة و حضرت امام

حسن الا فرمود در حق او و پدرش که در نطفۀ هر دو شیطان شرکت نموده است.

و اما زیاد پدر معروفی ندارد و مادر زیاد یک زن سیاه بدبویی بود که او را سمیه می گفتند و مشهوره بود به زنا به نحوی که صاحب عَلَم بود که به آن عَلَم میشناختند او را، و ابوسفیان در حالت مستی به آن سمیه زنا کرد و به آن زنا نطفه زیاد بسته شد بر فراش شوهر سمیه پس به پنهانی ابوسفیان ادعا می نمود که زیاد از نطفه من است چون امر تعلق گرفت به معاویه زیاد را نزدیک خود قرار داد و بلند نمود منزلت او را و حکومت

. بحار الانوار: 309/44.

مقدمه فصل دوازدهم 329

بلاد اهواز را به او داد و امیر کرد او را بر سیصد هزار سوار وامر نمود او را به حرب امام حسن الا و پیوسته با آن حضرت محاربه می کرد تا آخر به خفاء سمّی فرستاد و آن حضرت را به قتل آورد. و اما هند مادر معاویه است و دختر عتبه است و آن عتبه را حمزه عم رسول خدا کشت و آن عتبه در جاهلیت امیر بود و با رسول خدا محاربه نمود در وقعه أحد تا این که شایع شد خبر به قتل پیغمبر و هند

که جده یزید است ایستاده بود و از شدت خوشحالی که داشت به کشتن آن جناب دف می زد. و عتبه آن کسی است که سنگی به جانب رسول خدا انداخت و دو لب آن جناب را شکست و سر مبارک آن حضرت را شکست پس حمزه جست و به قتل آورد عتبه را پس دختر او هند ملعونه چیزی برای وحشی قرار داد که به قتل آورد رسول خدا را یا علی را یا حمزه را.

وحشی :گفت مرا دستی به رسول خدا نیست زیرا که اصحاب او آن جناب را احاطه نموده اند و اما علی بن ابی طالب پس او در وقت محاربه کردن حذر او بیشتر است از گرگ برگشتن او اسرع است از روباه مرا طاقت محاربه او نیست و اما حمزه پس من قدرت دارم بر محاربه با او زیرا که او چون محاربه میکند و گرم حرب می شود نظر مکرری نمی کند به پیش روی خود و پشت سر خود. پس وحشی در کمین حمزه نشست و ضربتی بر فرق سر او زد که آن حضرت بر خاک افتاد پس هند ملعونه آمد و دو گوش و بینی آن جناب را برید و شکم او را شکافت و انگشتهای او را قطع نمود و به رشته ای کشید در گردن خود آویخت بعد جگر او را برآورد و قطعه ای از آن جگر را به دندان خود قطع نمود و خواست که ببلعد و فرو برد قدرت نیافت و انداخت آن قطعه جگر را از دهان خود زیرا که حق تعالی نخواست که جگر حمزه در معده ای باشد که بسوزد در آتش.

آیا شنیده ای انسانی را که بخورد جگر انسانی را غیر از هند ملعونه؟!

و از احقاق الحق از طرف مخالفین از هشام بن محمد سایب کلبی در کتاب مثالب مروی است که معاویه از زنای چهار نفر با مادرش هند حاصل شد یکی عمارة بن ولید مغیره مخزومی و دیگری مسافر بن عمر و یکی ابوسفیان و یکی مرد دیگری که اسم او را نبرده است. و مادر او هند از معلمات بود و مشهوره به زنا بود و محبوب ترین مردان نزد هند سیاه ها بودند و هر

وقتی که سیاه می زایید او را به قتل می آورد.

و اما حمامه بعضی از جدات معاویه است و بود از برای او علمی در زناکاری به نهایت رسیده

1.

این دو کلمه در نسخ مشوش بود که با توجه به مصدر ثبت شد.

2.

المنتخب: 1/ 213 مجلس 10 باب 3.

330/ مخزن البكاء

بود ادعا نمود معاویه که زیاد برادر من است و از برای زیاد مدعی دیگری بود که او را ابوعبید بن علاج می گفتند که از طایفه ثقیف بود و اقدام کرد معاویه بر تکذیب آن مرد که زیاد متولد شده است بر فراش او و ادعا کرد معاویه که ابوسفیان زنا کرد به والده زیاد و او نزد زوج خودش بود که عبید بن علاج باشد و زیاد از ابوسفیان است

و از اسماعيل بن علی بن سمان حنفی مروی است که مسافر بن عمرو بن امية بن عبد شمس مردی بود صاحب جمال و سخاوت و عاشق شد به هند و با او زنا کرد و مشهور شد زنای او در میانه قریش و هند حامله شد چون حمل او ظاهر شد مسافر از ترس عتبه که پدر هند است گریخت به سوى حيرة و عمرو بن هند سلطان عرب بود در حيرة و عتبه که پدر هند است طلب نمود ابوسفیان

را و مال بسیاری به او وعده داد و دختر خود هند را برای او تزویج کرد بعد از سه ماه هند زایید! بعد ابوسفیان به نزد عمرو بن هند که امیر عرب بود رفت و مسافر بن عمرو سؤال نمود از ابوسفیان

از حال هند ابوسفیان گفت: من او را تزویج کردم پس مسافر مریض شد و به همان مرض فوت شد. و از زمخشری در ربیع الابرار مروی است که معاویه نسبت داده میشود به چهار نفریکی عمرو بن مسافر و دیگری ابی عمارة بن ولید و دیگری عباس بن عبدالمطلب و دیگری صباح که مغنی سیاهی است مال عماره و گفته که ابوسفیان مرد بدی بود قصير القامه و صباح اجیر ابوسفیان بود و جوان خوش صورتی بود پس هند او را به نفس خود خواند که به او زنا کند و گفته اند که عتبة بن ابی سفیان نیز از صباح است و هند کراهت داشت که بزاید او را در منزل خود پس بیرون رفت به

کوهی و در آنجا زایید و در این مطلب حسان می گوید:

لمن الصبي بجانب الوهد/ ملقى فريداً غير ذي مهد ؟! یعنی صبی مال کیست که در مکان پستی افتاده باشد بدون گهواره؟

بخلت به بيضاء آنسه / من عبد شمس صلتته الخذ

و مادرش به او رحم نکرده است و مونس او روز است و آن طفل از عبدشمس است و روی مجرمی دارد که

نپوشانیده است آن را مادرش 2

و گفته است در نسب عمرو بن العاص نابغه که مادر عمرو بن عاص باشد کنیز مردی از عنزه بود و او را اسیر کردند عبدالرحمن بن جدعان او را خرید و نابغه زناکار بود، عبدالرحمن او را آزاد کرد

. إحقاق الحق: 263؛ نهج الحق: 307 از المثالب؛ و ر.ک: إلزام النواصب: 166؛ بحار الانوار: 198/33.

2 نهج الحق: 312

.. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 336/1 از ربیع الابرار؛ بحار الانوار: 201/33.

مقدمه فصل دوازدهم 331

و در ظهر واحدى ابولهب وامية بن خلف و هشام بن مغیره و ابوسفیان بن حرب و عاص بن وائل با او زنا کردند، پس عمرو متولد شد از او و همۀ این اشخاص ادعا نمودند که عمرو از ایشان است، پس مادر او نابغه را حکم قرار دادند نابغه گفت او مال عاص است زیرا که عاص نفقه نابغه را می داد! و گفته اند که عمرو به ابی سفیان اشبه بود نسبت به دیگران و در این مطلب می گوید ابوسفیان

بن حارث بن عبدالمطلب:

أبوك سفيان لا شك قد بدت لنا فيك بينات الشمائل

:یعنی پدر تو ابوسفیان است بلاشک زیرا که شمائل تو به آن شاهد است.

و قطب شیرازی در نزهة القلوب ذکر کرده است که اولاد زنا نجباء هستند زیرا که مرد به شهوت و نشاط خود با مادر او زنا میکند پس ولد کامل عیار متولد می شود و اما ولد حلال پس از تصنع مرد است به زن :یعنی نشاطی و شهوت تمامی در وقاع با زوجه نیست و از این جهت است که معاویه و عمرو بن العاص نکری وجودت رأی ایشان از همه مردم بیشتر بود!!! "

بعد ذکر کرده است نسب ایشان را به نحوی که نقل شد از ربیع الابرار پس گفت: که از آن جمله

است زیاد بن ابیه یعنی زیاد پسر پدر خود و در شأن زیاد شاعر گفته است:

ألا أبلغ معاوية بن حرب / مغلفة من الرجل اليماني

أتغضب أن يقال أبوك عسف / وترضى أن يكون أبوك ذان

یعنی برسان به معاویه پسر حرب از مرد یمانی که آیا به غضب میآورد تو را که بگویند پدر تو صباح است که

اجیر ابوسفیان بوده است و راضی میشوی که پدر تو مرد زناکاری بوده باشد؟!

و سید نورالله تستری در کتاب احقاق الحق گفته است که بنی امیه از قریش نیستند و عبد شمس یک غلام رومی داشت که اسم او امیه بود پس نسبت داده شد به عبدشمس و گفته شد امية بن عبد شمس و نسبت داده اند عموم نشایین که عارف به حقایق انساب نیستند بنی امیه را به قریش و حال آن که اصل ایشان از روم است و سبب این نسبت این است که از سیره عرب این بود که ملحق می ساخت شخص غلام خود را به نسب خود و این نزد ایشان جایز بود و شمرده شده است

1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 283/6 از ربیع الابرار. 2. این کلمه طبق بحار الأنوار تصحیح شده است. میبینید برای پاکسازی اربابان و امامان ولد الزنای خود چگونه دلیل تراشی می کنند که حتی کودک

خرد سال به آن میخندد؟ آری وقتی آبرویی برایشان نمانده باید این گونه یاوه سرایی کنند!!! 4. بحار الانوار: 33/ 199 از نزهة القلوب.

332/ مخزن البكاء

این مطلب از عادات کریمه ای که در عرب است و از این جهت است که امیرالمؤمنین نوشت در جواب معاویه وقتی که او نوشته بود در بعضی از مکتوبات خود در مقام فخریه به اینکه از اصحاب رسول است و از طایفهٔ قریش است به این عبارت لیس اللحیق كاللصيق؛ یعنی نیست کسی را که ملحق کرده باشد به خود مثل کسی که از خود باشد!

و در صافی در سوره روم بعد از ذکر قرائت غلبت) در شواذ قرائت به فتح غین از ابن میثم روایت کرده است که گفت: از طریق علمای اهل بیت به ما رسیده است و از اسرار و علوم ایشان که آمده است از ایشان به سوی علمای شیعه ایشان که قومی نسبت داده میشوند به قریش

بیرون

و نیستند از قریش به حقیقت نسبت و این از جمله اموری است که نمی داند آن را مگر معدن نبوت و ورثة علم ،رسالت و از آن جمله میباشند بنی امیه ذکر کرده اند که ایشان از قریش نیستند و اصل ایشان از روم است و در ایشان است تأویل این آیه: (المغَلَبَتِ الرُّوم معنای آن این است که ایشان غالب شدند بر ملک و زود است که غلبه خواهند کرد بر ایشان بنی عباس.

و از امالی شیخ طوسی مسنداً از حسین بن ابی فاخته مروی است که حسین بن ابی فاخته گفت: به خدمت امام جعفر صادق عرض کردم که من در مجلس این گروه مخالفین حاضر می شوم و شما را به خاطر می آورم در آن وقت چه بگویم؟

فرمود: چون به مجلس این گروه حاضر شوی بگو: اللهم أرني الرخاء والسرور؛ يعنى: خداوندا! بنما

به من رخاء و شادی را به درستی که تو به مطلب خود می رسی.

پس گفتم: فدای تو شوم من حسین بن علی را به خاطر می آورم چه بگویم؟

:فرمود سه دفعه بگو: صلى الله عليك يا أبا عبدالله.

بعد آن حضرت متوجه من شد و فرمود: چون اباعبدالله کشته شد گریستند بر او آسمانهای هفت گانه و زمینهای هفتگانه و آن چه در ایشان و در میانه ایشان است و هر کسی که در بهشت و جهنم است و آن چه دیده می شود و دیده نمیشود مگر سه چیز که نگریستند بر آن حضرت.

:گفتم فدای تو شوم آن سه چیز کدام اند که گریه نکردند بر آن حضرت؟

فرمود: بصره و دمشق وآل حکم بن ابی العاص )

4

1.

إحقاق الحق: 249؛ و ر.ک: بحار الأنوار: 107/33؛ نیز ر.ک: إلزام النواصب : 179.

2.

سوره مبارکه روم آیه های 1 و 2.

. تفسیر الصافی: 127/4.

. الأمالی شیخ طوسی : 54 مجلس 2 ح 42؛ بحار الانوار: 201/45 باب 40 3.

در کتابت عمربه معاویه و غیر آن

و در بحار از کتاب دلائل الامامه به اسناد خود از سعید بن مسیب روایت کرده است که چون حسین بن علی را شهید کردند خبر شهادت او به مدینه رسید و خبر رسید که سر او را بریدند و به نزد یزید بن معاویه بردند و هیجده نفر از اهل بیت او را کشتند و پنجاه [و] سه نفر از شیعیان او را به قتل رسانیدند و فرزند او علی بن الحسین را که طفل بود پیش روی او کشتند به تیر و حریم او را اسیر کردند و زوجات حضرت رسول اقامۀ ماتم نمودند در منزل ام سلمه و ماتم در خانه های مهاجرین و انصار برپا شد.

پس عبدالله بن عمر بن خطاب فریادکنان از خانه خود برآمد و طپانچه بر روی خود میزد و جامه خود را دریده بود و میگفت ای گروه بنی هاشم و قریش و مهاجرین و انصار، آیا حلال است این عمل نسبت به رسول خدا در اهل و ذریه او و حال آن که شما زنده باشید و روزی بخورید؟! قراری به جهت من نیست مادامی که یزید زنده است

و در شب از مدینه بیرون رفت و به شهری وارد نمیشد مگر این که اهل آن شهر را می شورانید بر یزید و اخبار او را می نوشتند به یزید و نمیگذشت بر جمعیتی از مردمان، مگر این که لعنت میکرد بریزید و مردم کلام او را میشنیدند و میگفتند این است عبدالله بن عمر خليفة رسول خدا که انکار می نماید فعل یزید را به اهل بیت رسول خدا و مردم را می شوراند بریزید و کسی که حرف او را نشنود نه دین دارد و نه اسلام!

و اهل شام مضطرب شدند تا این که عبدالله بن عمر وارد شام شد و به در خانه یزید رفت با

شگفتا از قومی که حرف پسر خلیفۀ ناحق رسول را بالاتر از آیه قرآن میپذیرند اما پسر رسول خدا را

کشتند و دیدند و چیزی نگفتند بلکه....!!!

334/ مخزن البكاء

جمعیتی از مردمان که با او بودند پس حاجب به نزد یزید رفت و خبر داد او را به این که عبدالله بن رآمده است و دست خود را بر سر خود گذاشته است و مردم در اطراف او جمعیت کرده اند. یزید گفت این جوشی است از جوشهای ابی محمد که کنیة عبدالله بن عمر است و به

زودی خواهد فرو نشست!

پس اذن داد که به تنهایی داخل شود پس داخل شد فریادکنان و می گفت: داخل نمی شوم ای

امير المؤمنين و حال این که کاری کرده ای به اهل بیت محمد اگر ترک و روم متمکن می شدند حلال نمی دانستند آنچه تو حلال دانستی و نمی کردند آن چه تو کردی برخیز از این بساط تا این که اختیار نمایند مسلمانان کسی را که سزاوارتر باشد به این مقام از تو!

پس یزید به او مرحبا گفت و تواضع نمود او را به سینۀ خود چسبانید و گفت: ای ابامحمد، از جوش خود ساکن شو و تعقل نما و به چشم خود نظر نما و به گوش خود بشنو چه می گویی در حق پدرت عمر الخطاب آیا بود هدایت کننده و هدایت کرده شده و خلیفهٔ رسول خدا و ناصر رسول خدا و پدر زوجه رسول خدا و آن کسی که گفت از برای رسول خدا لات و عزی عبادت بشوند علانیه و خدا عبادت بشود به پنهانی؟!

عبد الله بن عمر گفت: چنین بود که وصف کردی. پس گفت: چه می گویی در او؟! یزید گفت پدر تو حکومت شام را به پدر من داد یا پدر من خلافت رسول خدا را به او داد؟!

:گفت پدر من حکومت شام را به پدر تو داد. یزید گفت: یا ابا محمد آیا راضی میشوی به پدرت و به عهدی که کرده است به پدر من یا

راضی نیستی؟! گفت: راضی هستم. یزید گفت: آیا راضی هستی به پدرت گفت: بلی. پس یزید دست خود را به دست عبدالله بن

عمر زد و گفت: برخیز ای ابا محمد، تا بخوانی آن عهدنامه را.

عبدالله برخاست و با یزید رفتند تا این که داخل خزینه ای از خزائن او شدند پس یزید صندوقی را طلبید و آن را گشود و از میان آن ،صندوق، صندوق مقفّل مختومی برآورد و از میان آن صندوق کوچک طومار لطیفی برآورد که به پارچه حریر سیاهی پیچیده بودند پس آن طومار را به دست گرفت و گشود آن را بعد گفت یا ابا محمد این خط پدر تو هست؟ گفت بلی والله پس آن طومار را از دست یزید گرفت و آن را بوسید پس یزید :گفت: بخوان این طومار را پس

. با این همه کارهای یزید ملعون و هیاهوی او باز هم او را امیر المؤمنین میخواند این غیر از نفاق است؟!

مقدمه. فصل سیزدهم / 335

عبد الله بن عمر شروع به خواندن نمود دید که عمر نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم، آن کسی که اکراه نمود به شمشیر ما را بر اقرار پس اقرار نمودیم در حالتی که سینه ها سخت بود و نفسها مضطرب بود و نیست ها و بصیرتها خوار [و] زار بود از آن چه بودند بر آن از انکار کردن ما چیزی را که خواند ما را به سوی آن و اطاعت نمودیم او را به جهت این که شمشیر او از ما برداشته شود و دفع شود از ما کثرت جمعیت او از اهل یمن و معاضد ایشان شده بود کسی که شنید امر او را و دین خود را ترک نموده بود و ترک نموده بود دین آباء خود را از قریش، پس قسم میخورم به هبل و به اصنام و اوثان و لات و عزی که انکار نکرده است آنها را عمر از زمانی که عبادت کرده است آنها را و عبادت ننموده است به رب کعبه و تصدیق ننموده است قولی از محمد را و نه ترک حربی با او نمودیم مگر به جهت حیله کردن بر او و گرفتن او!

به درستی که او سحر عظیمی از برای ما آورد و در سحر زیادتی کرد بر سحر بنی اسرائیل با موسی و هارون و داود و سلیمان و فرزند آمه عیسی و آن چه سحری که آنها آورده همۀ آنها را به جهت ما آورد و زیاد نمود بر سحرهای ایشان آن قدری که او را می دیدند هر آینه اقرار میکردند سید سحره است! پس بگیرای پسر ابوسفیان طریقهٔ قوم خود را و تابع شدن ملت خود را و وفانمودن به آن چه بر آن سلف تو بودند از انکار نمودن این بنا که کعبه است آن چنان بنایی که می گوید: از برای آن ربی است که امر نموده است ایشان را که به زیارت آن روند و سعی نمایند در حول آن.

و قرار داده است آن را قبله پس اقرار نمودند به نماز و حج آن چنانی که قرار داده اند آن را رکن و گمان کرده اند که آمد و شد ایشان از برای خدا است پس بود از جمله اشخاصی که اعانت نمود محمد را از میان این مردم این فارسی طمطانی روزبه و مراد به طمطانی این است که در لسان او عجمه بوده باشد و گفتند که وحی بر او نازل شده است به درستی که اول خانه ای که قرار شده است به جهت

مردم آن خانه است که در مکه است در حالتی که مبارک است و منشأ هدایت عالمین است. و قول ایشان که می بینیم که بر میگردانی روی خود را به طرف آسمان پس البته عطا میکنم به تو قبله [ای] را که راضی باشی به آن پس برگردان روی خود را به جانب مسجد الحرام؛ در هر مکانی که [هستید] پس برگردانید " روهای خود را به جانب آن.

و گردانیدند نماز خود را از برای سنگ پس چه چیز است منشأ انکار ما اگر سحر او نباشد از این که عبادت نماییم اصنام و اوثان و لات و عزی را و حال آن که آنها از سنگ و چوب و مس و نقره

1 سورة مباركة آل عمران آیه 96 .2 این کلمه طبق مأخذ تصحیح شد. .. سوره مبارکه بقره آیه 144

336/ مخزن البکاء

و طلا میباشند نه قسم به لات و عزی که نیافتیم ما سببی از برای بیرون آمدن از همان بت پرستی که داشتیم، هر چه سحر کردند و تلبیس نمودند!

پس نظر نما به دیدۀ بینا و بشنو به گوش محافظت کننده و تأمل نما به قلب خود و عقل خود در این طریقه که ایشان دارند و شکرگزاری نما از برای لات و عزی و خلیفه شدن سید رشید عتیق بن عبدالعزی یعنی ابوبکر بر امت محمد و تحکم نمودن او در اموال ایشان و خونهای ایشان و شریعت ایشان و نفسهای ایشان و حلال ایشان و حرام ایشان و جنایات حقوق آن چنانی که گمان کردند که ایشان برپا میدارند آن را از برای پروردگار خودشان تا این که برپا دارند به سبب آن انصار و اعوان خود را پس تعیش نمود عیش شدید و رشیدی در ظاهر خضوع می کرد و در پنهانی شدت می کرد و چاره ای نمی یافت غیر از این که معاشرت نماید با آن قوم.

و به تحقیق که جستم من بر تیر سوراخ کننده بنی هاشم و شاخ آشکار ایشان و علم یاری کننده ایشان و قوی و صاحب ماده ایشان که مسمی بود به حیدره که داماد محمد بود به سبب زنی که قرار داده بودند او را سیده زنان عالمیان که مینامیدند او را فاطمه تا این که آمدم به در خانه علی و فاطمه

و دو پسر ایشان حسن و حسین و دو دختر ایشان زینب و ام کلثوم و کنیز ایشان که نام او فضه بود. و با من بود خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر و گروهی از خواص ما پس کوبیدیم در خانه ایشان را کوبیدن شدیدی پس جواب داد مرا آن کنیز که فضه باشد پس گفتم به او بگو به علی که واگذار امور باطله را و فروبر نفس خود را در طمع خلافت که خلافت از برای تو نیست بلکه خلافت از برای کسی هست که مسلمانان او را اختیار کردند و جمعیت نمودند بر سر او!

قسم به پروردگار لات و عزی که اگر امر و رأی ابوبکر بودی هرآینه نمی توانست برسد به چیزی که رسید از خلافت ابن ابی کبشه :یعنی محمد و مشرکین آن جناب را به این کنیه میخواندند به جهت اینکه تشبیه نموده بودند او را به ابن ابی کبشه که مردی بود از طائفة خزاعه که مخالفت نموده بود قریش را در عبادت بتها یا این است که این کنیۀ وهب بن عبد مناف جد آن جناب بوده است از قبل مادر زیرا که آن حضرت شبیه او بود یا این است که کنیه زوج حلیمه سعدیه بوده است يا كنية عم والد حلیمه بوده است والعلم عند الله برگشتیم به ترجمه قول عمر:- لكن من صفحه روی خود را برای خلافت ابوبکر ظاهر کردم و چشم خود را باز کردم و گفتم از برای دو طائفه نزار و قحطان نیست خلافت مگر در طائفه قریش پس اطاعت نمایید شما ایشان را مادامی که اطاعت میکنند ایشان خدا را

و این کلام را چرا گفتم به سبب این که مردم دیده بودند از پسر ابوطالب که چگونه جان فشانی ها

. تاج العروس: 178/9؛ البته عم ولدها دارد. ر.ک: بحار الأنوار: 213/18 و 154/37؛ لسان العرب: 338/6.

مقدمه. فصل سیزدهم / 337

کرد در غزوات محمد از ریختن خون کفار و اداء نمودن او دین محمد را که هشتاد هزار درهم بود و برآوردن او وعده های محمد را و جمع نمودن او قرآن را و فروختن او مال قدیم و جدید خود را در اداء دیون و وعده های محمد و شنیدن قول مهاجرین و انصار را در وقتی که گفتم امامت در قریش است که گفتند آن شخص قریشی امام اصلع بطين اميرالمؤمنین علی بن ابیطالب است که گرفت به جهت او رسول خدا بیعت را از اهل ملت خود و تسلیم کردیم از برای او که امیر مؤمنان باشد در چهار موطن پس اگر شما گروه قریش فراموش نموده اید آن را ما آن را فراموش ننموده ایم. اما نیست بیعت و امامت و خلافت و وصیت مگر این که حقی است واجب و امری است صحیح و تبرع نیست و به ادعاء کسی مالک آن نمی شود.

چون این کلام را از ایشان شنیدیم پس تکذیب نمودیم ما ایشان را و چهل مرد اقامه نمودم که

شهادت دادند که محمد :گفت امر امامت به اختیار مردم است.

چون این عمل را دیدند انصار :گفتند: ما احقیم از قریش به امر خلافت به جهت اینکه ما مکان دادیم رسول خدا را و یاری نمودیم او را و مهاجرت نمودند مردم به سوی ما حال که می خواهید خلافت را بردارید از کسی که خلافت حق او است پس نیست این امر که از برای شما باشد نه از برای ما. و جماعتی :گفتند از ما امیری باشد و از شما امیر دیگری ما در جواب گفتیم که چهل مرد

شهادت دادند که امام ها از قریش میباشند

پس جماعی قبول کردند و جماعتی انکار نمودند و منازعه کردند پس من گفتم و همۀ ایشان می شنیدند که چرا وا نمیگذارید خلافت را به کسی که بزرگتر است از ما به حسب سن و نرمی و مدارایی او از ما بیشتر است؟! گفتند: کیست او؟

گفتم ابوبکر که مقدم داشت او را رسول خدا در نماز و نشست با او در عریش در روز بدر که مشاورت نماید با او و بگیرد رأی او را و رفیق او بود در غار و پدر زوجه او عایشه بود که حق تعالی او را ام المؤمنین نامیده است.

پس رو آوردند جماعت بنی هاشم در حالتی که مملو از غیض بودند و معاضد ایشان شد زبیر با شمشیر برهنه و گفت: بیعت به ابی بکر نخواهد شد مگر این که من مالک قبضه شمشیر خودم

همین شمشیر نباشم.

پس من گفتم یا زبیر به فریاد آورد تو را کسی که از اهل خانه بنی هاشم است که او مادر تو صفیه

دختر عبدالمطلب بوده باشد.

گفت: به خدا سوگند که این شرفی است عالی و فخری است فاخرای پسر حنتمه که مادر آن لعین

338/ مخزن البكاء

بود. وای پسر صهاک که مادر خطاب بود. ساكت شوكه لا أم لك! یعنی: نیست از برای تو مادر معروفی! پس رو به من آورد که در آن وقت چهل مردی که در سقیفه بنی ساعده بودند، جستند در مقابل زبیر به خدا سوگند که نتوانستیم شمشیر او را از دست او بگیریم تا این که او را بر زمین انداختیم و حال آن که یاوری از برای او نبود، پس من جستم به سوی ابوبکر و با او مصاحفه نمودم و به او بیعت کردم بعد عثمان بن عفان و سایر حاضران بیعت کردند مگر زبیر پس به زبیر گفتیم: بیعت کن یا این است که تو را میکشیم بعد مردم را از او بازداشتم و گفتم مهلت دهید او را غضب ننمود مگر به جهت نخوتی که از برای بنی هاشم است!

پس گرفتم به دست خود ابوبکر را و برپا داشتم و او می لرزید و مختل شده بود عقل او پس او را به زور به سوی منبر رسول خدا بردم پس ابوبکر به من گفت: یا ابا حفص! می ترسم از جستن نمودن علی! پس من گفتم علی مشغول است به شغل خود که تو به نظر او نمی آیی و اعانت نمود مرا به این عمل ابو عبيدة بن الجراح که او دست ابوبکر را گرفته بود و میکشید به جانب منبر و من در عقب او را می راندم به عنف و جبر و او مبهوت بود مانند بز کوهی که در تیزی دیوار ایستاده باشد پس ایستاد بر منبر در حالتی که مدهوش بود پس به او گفتم خطبه ای بخوان.

پس زبانش بسته شد و در مکان خودش خشک شد و ترسید و تردد مینمود در سخن گفتن و چشمهای خود را پوشیده بود پس من از روی غیظ کف دست خود را به دندان گرفتم و گفتم به او که چه چیز عارض شده است تو را؟!

پس نیاور[د] خیری را و نه معروفی را پس خواستم که فرود آورم او را از منبر و خود بروم بر بالای منبر و به جای او بایستم پس کراهت داشتم که تکذیب نمایند مردم مرا به سبب آنچه گفته بودم در شأن او در وقتی که جمهور مردم از من سؤال نمودند چگونه گفتی از فضل ابوبکر چیزی را که گفتی که شنیده ای آن را از رسول خدا در شأن ابوبکر؟ پس من :گفتم شنیدم از فضل او از زبان رسول خدا چیزی را که دوست دارم من یک تار موئی باشم در سینه ابوبکر من حکایتی دارم!

پس به ابوبکر که در سر منبر بود گفتم بگو و اگر نمی گویی پس فرود بیا از منبر پس به خدا سوگند که از روی من فهمید که چه اراده کرده ام و دانست که اگر از منبر فرود آید هر آینه بالای منبر می روم و می گویم چیزی را که راه نمی نماید به سوی گوش دادن قول او پس گفت به صوت ضعیف علیلی وليتكم ولست بخيركم وعلي فيكم يعنی والی شما شدم و حال آن که نیستم به خیر شما و حال آن که علی در میان شما است!!

مقدمه فصل سیزدهم / 339

واعلموا أن لي شيطاناً يعتريني و بدانید که از برای من شیطانی هست که بر می خورد مرا و اراده نکرده بود از آن شیطان غیر مرا پس اگر بلغزم مرا برپا دارید مبادا که واقع شوم در موهای شما و جسدهای شما و طلب مغفرت میکنم از خدا از برای خود و شما.

پس فرود آمد از منبر پس دست او را گرفتم و مردم به او نظر میکردند و دست او را فشردم بعد او را نشانیدم و مقدم داشتم مردم را به سوی بیعت او و صحبت او نه آن که خوفی از او باشد و هر کسی که انکار می نمود بیعت او را و می گفت علی بن ابی طالب چه کرد؟ می گفتم که خلافت را از گردن خود خلع نمود و قرار داد آن را بر اختیار مسلمانان از جهت قلت اختلاف در میان ایشان در اختیار نمودن ایشان کسی را که بخواهند و در خانه خود نشسته است پس مردم بیعت مینمودند به ابوبکر و حال آن که مکروه طبع ایشان بود.

چون شایع شد بیعت مردم به ابوبکر دانستیم که علی حمل مینماید فاطمه، حسن و حسین را به خانه های مهاجرین و انصار و به خاطر ایشان می آورد بیعت نمودن ما را به او در چهار موطن و میشوراند ایشان را پس ایشان در شب وعده نصرت میدهند و در روز وفا نمی کنند. پس من به خانه او رفتم تا او را از خانه برآوریم پس آن کنیز که فضه باشد. رو به من آورد گفتم: برو به علی بگو که بیرون بیاید از برای بیعت نمودن به ابی بکر به تحقیق که مسلمانان بر او جمع شده اند!! فضه گفت: امیرالمومنین علی شغل دارد پس :گفتم این حرف را واگذار و بگو که بیرون

بیاید و اگر نیاید داخل خانه میشوم و او را به کراهت و جبر بیرون می آوریم!!

پس

فاطمه بیرون آمد و در پشت در ایستاد و گفت: أيها الضالون المكذبون ماذا تقولون وأي شيء

تریدون ای گروه گمراه و مکذب خدا و رسول خدا چه چیز میگویید و چه چیز اراده نموده اید؟

پس گفتم ای فاطمه گفت: ما تشاء یا عمر؟! چه می خواهی ای عمر؟!

پس من گفتم چه باعث شده است پسر عم تو را که تو را مورد جواب نموده است و خود در پس حجاب نشسته است؟ پس فاطمه گفت: طغیان توای شقی منشأ این شده است مرا بیرون برد تا آن که الزام نمایم تو را و هر گمراه غوی را به دلیل و برهان

من گفتم: دعي عنك الأباطيل وأساطير النساء و قولي لعلي يخرج یعنی: واگذار از خود این

حرف های باطل و افسانه های زنان را و بگو به علی که بیرون بیاید فاطمه گفت: لا حب ولاكرامة بحزب الشيطان ! نیست دوستی و نه کرامتی از برای لشکر شیطان

مرا می ترسانی ای عمر و حال آن که لشکر شیطان ضعیف میباشند؟!

340/ مخزن البكاء

پس من گفتم اگر بیرون نیاید هیزم خشک بسیاری می آورم و می سوزانم این خانه را و کسی را که در این خانه هست تا این که برده میشود علی به سوی بیعت نمودن به ابی بکرا و زدم من و گرفتم تازیانه قنفذ را و گفتم به خالد بن ولید تو و مردان سرعت نمایند در جمع هیزم که من این خانه را آتش میزنم و می سوزانم!

پس

پس فاطمه به من گفت ای دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرالمؤمنین! فاطمه دست خود را به در خانه گذاشت که نگذارد مرا که بگشایم آن در را، پس سعی نمودم که بگشایم فاطمه آن را محکم گرفته بود نتواستم بگشایم پس زدم به تازیانه دو دست او را که به درد آورد او را پس شنیدم که صوت خود را به ناله بلند کرد و میگریست، پس نزدیک بود که نرم شوم و برگردم از در خانه او پس متذکر شدم حقدهای علی را و فرورفتن او در خون بزرگان عرب و به خاطر آوردم کینه محمد و سحر او را پس لگدی بر در زدم در حالتی که فاطمه شکم خود را به در چسبانیده بود که آن در را به منزله سپر خود قرار داده بود پس صدمه لگد به واسطه در به شکم او رسید پس فریاد برآورد که گمان کردم مدینه منقلب شد و گفت:

یا ابتاه، یا رسول الله، هكذا يفعل بحبيبتك وابنتك !

یعنی ای پدرجان ای رسول خدا به این نحو میکنند به حبیبه تو و دختر تو!

آه يا فضة إليك فخذيني فقد والله قتل في ما أحشائي من حمل !

یعنی آه ای فضه مرا بگیر که به خدا سوگند که کشته شد طفلی که در حمل من بود!

و شنیدم که در داد و فریاد زاییدن بود و پشت خود را به دیوار داده بود، پس در را انداختم و داخل شدم، پس فاطمه رو به من آورد به رویی که پوشانید چشم مرا پس من سیلی زدم بر دو خد او از ظاهر مقنعه او که بر سر داشت و به آن سیلی گسیخت گوشواره او و ریخت بر روی زمین!!! پس در آن وقت علی بیرون آمد چون او را دیدم به سرعت تمام دویدم و از در خانه بیرون رفتم

و گفتم از برای خالد و قنفذ و کسی که با ایشان بود که نجات یافتم از امر عظیمی! و به روایت دیگر جنایت کردم جنایت بزرگی که ایمن نیستم بر نفس خود و این است علی که

بیرون آمد از خانه و من و همه شما طاقت او را نمی آوریم!

پس علی بیرون آمد در وقتی که فاطمه دستهای خود را برداشته بود و به پیشانی خود گذاشته بود و میخواست که پیشانی خود را برهنه کند و استغاثه نماید به خدای عظیم از آنچه بر او وارد شده است که علی چادر او را بر سر او انداخت و گفت به او ای دختر رسول خدا به درستی که خدا

مقدمه فصل سیزدهم 341

فرستاده است پدر تو را رحمة للعالمین و قسم میخورم به خدا اگر پیشانی خود را برهنه کنی و از خدا سؤال نمایی که این خلق را هلاک نماید هر آینه خدا دعای تو را مستجاب می کند به نحوی که متنفسی از این طایفه ،نماند تو و پدر تو عظیم تر میباشید نزد حق تعالی از نوح که به جهت خاطر او هلاک کرد جمیع اهل روی زمین را به طوفان مگر کسی که در کشتی بود و هلاک نمود قوم هود را به سبب تكذیب ایشان و هلاک کرد قوم عاد را به سبب باد صرصر و قدر تو و پدرتو اعظم است از هود و عذاب نمود ثمود را که دوازده هزار نفر بودند به پیکردن ناقه و طفل آن و باش ای سیده زنان، رحمت بر این خلق منکوس و مباش عذاب به جهت ایشان

که در این حال شدید شد درد زاییدن او پس داخل خانه شد و طفلی سقط نمود که علی او را

محسن نامیده بود.

و من جمعیت بسیاری را جمع کردم نه این که غلبه نماییم بر علی بلکه به جهت اینکه قوت بگیرد به سبب ایشان دل من و آمدم به نزد علی و مردم دور او را گرفته بودند پس او را به اکراه از خانه بیرون آوردم و بردم به جهت بیعت کردن و من میدانم به عنوان یقینی که شک در آن نیست که اگر من و همه اشخاصی که در روی زمین هستند میخواستیم که او را از روی قهر و غلبه او را ببریم نمی توانستیم و لکن امور عظیمه بود در نفس او که من میدانم آن را و نمی گویم!

چون رسیدم به سقیفه بنی ساعده برخاست ابوبکر و کسی که نزد او حاضر بود و استهزاء می نمودند به علی پس علی گفت ای عمر، آیا دوست میداری که تعجیل نمایم از برای تو آن چیزی را که مؤخر داشته ام به جهت بدی که از تو صادر شده است؟ پس من گفتم نه ای امیرالمؤمنین. پس به خدا سوگند که این سخن را خالد بن ولید از من شنید پس آن را به زیر گوش ابوبکر گفت

ابوبکر گفت: مرا با عمر چه کار است؟! سه دفعه این حرف را تکرار کرد و مردم همه می شنیدند. چون علی وارد سقیفه شد ابوبکر نزد او به زانو درآمد پس من :گفتم بیعت کردی ای ابوالحسن! برگرد برو. پس من شهادت میدهم که بیعت نکرد ابوبکر و دست خود را دراز نکرد و کراهت داشتم که مطالبه نمایم از او که بیعت کند مبادا که تعجیل نماید بر من چیزی را که مؤخر داشته است آن را از من و دوست داشت ابوبکر که نبیند علی را در آن مکان به سبب جزع و خوفی که از علی داشت. و مراجعت نمود علی از سقیفه و سؤال نمودیم که به کجا رفت؟ گفتند: رفت به سوی قبر محمد و نشست نزد آن قبر. پس من و ابوبکر برخاستیم و راه میرفتیم که ابوبکر به من گفت وای بر تو ای عمر این چه کاری بود که به فاطمه کردی؟! به خدا سوگند که این خسرانی است آشکارا! پس من گفتم به درستی که عظیم تر از چیزی که بر تو است این است که او بیعت نکرد و من وثوق

342/ مخزن البكاء

ندارم به تثاقل مسلمانان از او شاید بعد از این رجوع نمایند به او و به او بیعت کنند. پس گفت چه بکنیم گفتم بگو او بیعت کردش به تو نزد قبر محمد.

پس به نزد او رفتیم و او دست خود را بر قبر گذاشته بود و در حوالی او بودند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذیفة یمان پس ما نشستیم در مقابل او و امر کردم به ابی بکر به این که بگذار دو دست خود را به همان نحوی که علی دست خود را گذاشته است و دست خود را نزدیک دست علی بگذار و ابوبکر به آن نحو کرد و گرفتم دست ابوبکر را تا مسح نمایم دست او را به دست علی بعد بگویم که بیعت کرد، پس علی دست خود را کشید.

پس من و ابوبکر برخاستیم و روانه شدیم و من به ابی بکر میگفتم: خدا جزای خیر به علی دهد که ممانعت نکرد از تو بیعت را وقتی که نزد قبر رسول خدا رفتی پس ابوذر غفاری از جا جست و می گفت: به خدا سوگند ای دشمن خدا که علی بیعت نکرد به ابوبکر!

و پیوسته هر قومی که به ما میرسیدند یا ما به قومی که میرسیدیم خبر میدادیم ایشان را به

بیعت کردن علی به ابی بکر و ابوذر تکذیب می نمود ما را.

به خدا سوگند که بیعت ننمود به مانه در خلافت ابوبکر و نه در خلافت من و بیعت نخواهد

نمود از برای کسی که بعد از من است و دوازده نفر از اصحاب او بیعت نکردند به ابی بکرنه به من.

پس که کرده است ای معاویه فعل مرا و طلب نمود کینه های سابقه خود را غیر از من؟! و اما تو و پدر تو ابوسفیان و برادر تو عتبه پس میدانم آن چه بوده است از شما تکذیب محمد و کید او در دادن دوایر را به مکه و طلب نمودن شما او را در کوه حتی تا این که به قتل آورید او را و فراهم آوردن طوائف عرب و جمع نمودن ایشان بر حرب او و سوار شدن پدر تو شتر نر را و میکشانید احزاب را و گفتن محمد لعنت کند خدا راكب و قائد و سائق را و پدر تو راکب بود و برادر تو عتبه قائد بود یعنی میراند در عقب لشکر را و تو بودی که می کشانیدی لشکر را.

و فراموش نمیکنم مادر توهند را که بخشید به وحشی قدری را که بخشید و وحشی نشست در کمین حمزه که میخواندند حمزه را شیر رحمن در روی زمین و طعن زدن وحشی حمزه را به حربه ای که شکافت قلب او را و شق نمود قلب او را و گرفت کبد او را و به نزد مادر تو ببرد، پس گمان کرد محمد به سحر خود که چون هند آن جگر را که به دهان خود گذاشت که بخورد آن جگر سنگ شد پس هند آن را از دهان خود انداخت، پس نامیدند او را خورنده جگرها.

. ظاهراً قائد کسی است که مرکب را از جلو می کشد و سائق کسی است که مرکب را از عقب می راند.

مقدمه فصل سیزدهم / 343

و گفتن هند در شعر خود که میخواند از برای اشخاصی که مقاتله میکردند با محمد:

نحن بنات طارق / نمشي على النمارق

:یعنی ماییم دخترانی که مانند ستاره صبح میدرخشیم و راه میرویم بر روی فرشهای خوب

كالدر في المخالق والمسك في المفارق

مانند دری که در ظرف خود باشد و مشکی که در ظرف خود باشد.

إن تقبلوا نعائق / أو تدبروا نفارق / فراق غير وامق

اگر روی به ما آورید معانقه میکنیم با شما و اگر پشت به ما کردید مفارقت میکنیم از شما مفارقت کسی که عاشق نباشد و زنان او جامه های زرد پوشیده بودند و گشوده بودند روی های خود را و دست بندهای خود را و سرهای خود را و تحریص میکردند بر قتال محمد به درستی که شما از روی اختیار اسلام نیاوردید و از روی کراهت اسلام را قبول کردید در روز فتح مکه پس گردانید شما را طلقاء و برادری قرار داد در میانه زید و عقیل دو برادر علی بن ابی طالب و عباس که عم ایشان است و مثل ایشان است. و بود از برای پدر تو مقالی که او این است به خدا سوگند ای پسرابی کبشه هرآینه مملو خواهم

نمود مدینه را از سواره و پیاده و حایل خواهم شد در میانه تو و این دشمنان. محمد گفت

پس و چنان به مردم میفهمانید که او دانسته است آن چه در نفس ابوسفیان است کفایت میکند خدا شر تو را ای ابوسفیان

و محمد به مردم میفهمانید که نمیرود بر بالای منبر احدی غیر از من و علی و کسی که بعد از علی است از اهل بیت .او پس باطل شد سحر او و ناامید شد سعی او و بالا رفت بر منبر ابوبکر و بعد

از ابوبکر من بر بالای منبر رفتم و امید دارم که شما بنی امیه از چوبهای اطراف آن منبر باشید! پس از این جهت والی نمودم تو را و مباح کردم به جهت تو مالک شدن آن را و شناسانیدم تو را در آن منبر و مخالفت کردم قول محمد را در شما و باکی ندارم از تألیف شعر محمد و نثر محمد که گفته است وحی شده است به من و از پروردگار من نازل شده است در قول او: (وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ في

الْقُرْآنِ ؛ یعنی: درخت ملعونی که در قرآن است.

پس گمان کرد که آن شجره ملعونه شماییدای بنی امیه پس ظاهر کرد محمد عداوت خود را ای

معاویه در وقتی که مالک ملک شد چنانکه پیوسته هاشم و اولاد او دشمنان اولاد عبد الشمس بوده اند.

1. سورة مباركة إسراء آیه 60.

344/ مخزن البكاء

و من با این که تو را ای معاویه متذکر نمودم از برای تو آن چیزی را که شرح نمودم نصیحت کننده ام تو را و مهربانم به تو که مبادا از تنگی ظرف خود و تنگی سینۀ خود و کمی حلم خود این که عجله نمایی در چیزی که وصیت نمودم تو را به آن و تمکین دادم تو را به آن از شریعت محمد و امت محمد و این که مطالبه نمایی از ایشان به سبب نیزه ای که زدهاند یا شماتت نمایی به سبب موتی یا رد نمایی بر محمد در آن چه قرار داده است یا کوچک بشمری احکام او را که خواهی از هالکین بود. پس پست نموده ای آن چه را که من بلند کردم و خراب کرده ای آنچه را که من بنا کرده ام.

و حذر تمامی نما در وقتی که وارد به مسجد و منبر محمد صلى الله عليه وسلم میشوی و تصدیق نما محمد را در هر چه که آورده است و بیان نموده است به حسب ظاهر حال و ظاهر نما تحریر از پیچیدگی به رعیت خود و با ایشان حلم نما و به همه عطا نما و بر تو باد که اقامه نمایی حدود را بر ایشان و منما بر ایشان که تو را میگذاری حقی از حقوق خدا را و ناقص مگردان فریضه ای را و تغییر مده سنت محمد را پس فاسد گردانی بر ما امت را.

بلکه بگیر ایشان را از محل امن ایشان و بکش ایشان را به دستهای خودشان و تمام نما ایشان را به شمشیرهای خودشان و مقاتله خودشان و نرمی نما از برای ایشان و مماکسه منما بر ایشان و وسعت بده از برای ایشان در مجلس خود و شرافت ده ایشان را به نشانیدن به جای خود و توصل بجویی به سوی کشتن ایشان به رئیس ایشان و اظهار نما بشارت و بشاشت را و فرونشان غیظ خود را و عفو نما از ایشان تا تو را دوست دارند و اطاعت نمایند تو را. پس ایمن نیستم بر خودمان و بر تو از هیجان و جستن على و دو شبل او حسن و حسین پس اگر ممکن باشد به جهت تو که دفع نمایی ایشان را به صاحب استعداد و ماده ای از اقت پس مبادرت نما در دفع ایشان و قناعت مکن به امور صغیره و قصد نما به امور عظیمه را و البته محافظت نما وصیتی را که به تو کردم و عهدی را که به تو نمودم و پنهان دار آن را و ظاهر منما آن را و امتثال نما امرونهی مرا و اطاعت کن مرا و دور بدار خود را از مخالفت نمودن با من و راه برو به راهی که پیشینیان تو به آن راه رفتند و طلب نما خون خود را و از پی ریزنده خون برو پس به تحقیق که به تو گفتم سر و آشکار خود را و بار دیگر به تو اظهار می نمایم آن را به قول خودم

معاوي إن القوم جلت أمورهم / بدعوة من عم البرية بالوتري

ای معاویه امور قوم عظیم شده است به سبب دعوت کسی که ریخته است خون در همه صحراها

صبوت إلى دين لهم فأرابني / فابعد بدين قد قصمت به ظهري

میل نمودم به دینی که از برای ایشان بود پس آن دین مرا به شک انداخت پس دور شو از دینی که پشت خود

را شکستم به ملاحظه آن

وإن أنس لاأنس الوليد / وشيبة وعتبة والعاص الصريع لدى بدر

مقدمه فصل سیزدهم / 345

و اگر من فراموش کار باشم و لکن فراموش نمیکنم ولید و شیبة و عاص را که در در بدر به خون غلطیدند!

وتحت شغاف القلب لدغ لفقدهم أبو حكم الضئيل من الفقري

و در زیر پردههای دل سوزشی است به سبب فقد ایشان و از جمله ایشان است ابو حکم که ضعیف و ذلیل است از فقر! اولئك فاطلب يا معاوية ثارهم / بنصل سيوف الهند والأسل السمري

طلب نما ای معاویه خون این گروه را به شمشیرهای هندی و نیزه ها

وصل برجال الشام في معشرهم هم الأسد والباقون في أكم الوعري

و پیوند نما خود را به رجال شهر شام که ایشان اند شیرها و باقی در بیشه های ناهموار هستند.

توصل إلى التخليط في الملة التي أتانا بها الماضي المموّة بالسحري

توسل جوی به سوی تخلیط نمودن در ملت آن چنانی که گذاشتگان آورده اند که مالیده شده است آن ملت به سبب سحر! وطالب بأحقاد مضت لك مظهرا لعلة دين عم كل بني النضر

و طلب نما حقدهایی که از ایشان به شما در زمانهای گذشته وارد شده است و اظهار نما که این به سبب

دین داری است که میکنم که آن دین شایع شده است و فرا گرفته است همه طائفه بنی نضیر را.

فلست تنال الثار إلا بدينهم / فقتل بسيف القوم جيد بني عمري

پس تو نمیتوانی برسی به طلب نمودن خون مشایخ خود مگر این که اظهار نمایی دین ایشان را پس بکش به

شمشیر قوم پسران ابو طالب را

لهذا وقد وليتك الشام راجياً وأنت جدير أن تؤول إلى صخري

به این جهت تو را والی شام کردم و امید دارم و تو نیز سزاواری که برسی به مردی صخر که یکی از جدهای

معاویه است.

چون عبد الله بن عمر لعنه الله این عهد نامه را خواند برخاست و بوسید سریزید را و گفت: الحمد لله ای امیر المؤمنین که کشتی خارجی پسر خارجی را به خدا سوگند که پدرم به من اظهار ننموده است آنچه به پدر تو اظهار نموده است به خدا سوگند که نمیبیند مرا احدی از طایفه محمد به نحوی که دوست و راضی است

پس یزید جایزه بسیاری به او داد و با او نیکی کرد و برگردانید او را با تکریم و کرامت. پس عبدالله بن عمر لعنه الله بیرون آمد از نزد یزید با روی خندان مردم از او سؤال نمودند که یزید چه گفت از برای تو؟ گفت: حرف صدقی گفت که من دوست دارم که کاشکی شریک او می شدم در این واقعه !!!!

.1. در بحار الأنوار دو مصرع قبل: توسل، و اینجا: فتقتل.

346/ مخزن البکاء

پس مراجعت نمود به مدینه و همین جواب میگفت از برای هر کسی که با او ملاقات می نمود. و روایت شده است که یزید کتابت دیگری بیرون آورد و به عبدالله بن عمر ملعون داد که در آن عهد عثمان بن عفان بود که آن غلیظ تر و داهیه آن عظیم تر بود از عهدنامه عمر، چون عبدالله آن عهدنامه دیگر را خواند برخاست و سر یزید را بوسید و گفت: الحمد الله که کشتی خارجی پسر خارجی را! و بدان که پدر من عمر به من نیز گفته است از سر خود مثل آنچه به پدر تو گفته است و نمی بینم احدی از طائفه محمد اهل بیت او و شیعۀ او بعد از امروز که در ضمیر داشته باشم از برای ایشان چیزی را پس یزید :گفت این است شرح خفایای امورای پسر عمر!

و از علامه مروی است که روایت کرده است بلادری که چون کشته شد حسین ابا نوشت عبد الله بن عمر به سوی یزید اما بعد به تحقیق که عظیم و بزرگ شده است مصیبت و امر عظیمی در اسلام حادث شده است و نیست روزی مثل روز قتل حسین.

یزید در جواب او نوشت اما بعد ای احمق ما آمده اییم به سوی خانه های پاکیزه و فرشهای انداخته شده و پشتی های چیده شده پس مقاتله نمودیم به سبب آنها، پس اگر حق ما است پس به سبب حق خود مقاتله نمودیم و اگر حق غیر ما است پس پدر تو اول کسی بود که این طریقه ای برپا کرد و سلب نمود حق را از اهلش

و از عبد الله بن عمر مروی است که رسیدم در مسجد رسول به خدمت آن حضرت پس شنیدم

که می گفت از برای جلسای خود الآن مردی خواهد آمد که می میرد بر غیر طریقه من. پس کلام آن حضرت تمام نشده بود که معاویه داخل مسجد شد و با ما نشست، پس پیغمبر برخاست و شروع نمود به خطبه خواندن که معاویه پسر خود یزید را گرفت و از مسجد بیرون رفت و گوش نداد خطبه را چون پیغمبر که او با پسرش یزید از مسجد بیرون رفتند، حضرت فرمود: لعنت کند خدا آن کسی را که میکشد و آن کسی را که کشیده میشود!

و مراد از اول معاویه بود و مراد از دوم یزید چون معاویه دست یزید را گرفت و بیرون رفت.

1. بحار الانوار: 287/30 ح151.

. بحار الانوار: 299/30 . بحار الأنوار: 328/45.

4. کلمۀ « می میرد»، «میرود بوده ولی اینجا می میرد داشته که با توجه به نهج الحق این گونه ثبت شد.

ه. ر.ک: نهج الحق: 310.

فصر چہاردہم

در ذکر حدیث زید نتاج

شیخ طریحی در کتاب منتخب از زید نتاج روایت کرده است که مرد پیری همسایه من بود که در او آثار صلاح و تقوا ظاهر بود و عزلت جسته بود از مردم و از خانه خود بیرون نمی آمد مگر روز جمعه. زید میگوید من روز جمعه به زیارت حضرت امام زین العابدین الالا رفتم، چون وارد مشهد آن حضرت شدم دیدم که آن مرد همسایه آبی از چاه برآورده است و اراده دارد که غسل جمعه و زیارت کند؛ چون جامۀ خود را برآورد دیدم که اثر ضربت عظیمه ای در پشت او هویدا شد که دهان آن بیشتر از یک شبر است که از آن چرک و ریم سیلان میکند، پس قلب من مشماز شد چون آن مرد التفاتی نمود و مطلع شد که من مطلع شدم بر جراحت او خجالت کشید و به من گفت تویی زید نتاج؟ گفتم: بلی.

:گفت مرا یاری کن بر غسل من گفتم نه به خدا سوگند تو را اعانت نمی نمایم تا مرا خبر دهی به حکایت این ضربتی که در میانۀ دو کتف تو واقع است و چه شخص این ضربت را به تو زده است و سبب این چه بوده است. پس به من گفت: ای ،زید خبر میدهم به تو ولیکن به شرط این که به احدی از مردمان نقل

نکنی مگر بعد از موت من گفتم بلی این شرط باشد در میانه من و تو. پس :گفت مرا یاری نما در غسل من و چون لباس خود را پوشیدم، به جهت تو قصه خود را بیان

خواهم نمود.

زید می گوید: پس یاری نمودم او را در غسل کردن چون جامه خود را پوشید و در آفتاب نشست

من در پهلوی او نشستم و گفتم قصۀ خود را نقل کن خدا تو را رحمت کند.

پس آن مرد گفت: بدان ما ده نفر بودیم که با یکدیگر رفیق شده بودیم بر قطع راه ها و مرتکب شدن گناهان و هر شب در میانۀ خود نوبه داشتیم که میهمان یکی می شدیم و او از طعام های لذیذ و شراب کهنه و غیر آن از مأکولات به جهت ما تدارک می دید. چون شب نهم شد، میهمان یکی از رفقای خود بودیم و شراب خوردیم چون متفرق شدیم و به منزل خود آمدم و خوابیدم، دیدم زوجه من مرا بیدار می کند و می گوید: فردا شب نوبه تو است که میهمان کنی رفقای خود را و ما در خانه یک حبّه گندم نداریم.

آن مرد می گوید: من بیدار شدم و مستی شراب از سرم بیرون رفت گفتم: چه کنم؟ و چاره چیست؟ و به کجا بروم؟

زوجه به من گفت: امشب شب جمعه است و مشهد مولای ما علی بن ابی طالب خالی از زوّار نیست پس برخیز و در کمین بنشین لابد که یکی از زوار را خواهی برخورد پس لباس او را برآور و بفروش و طعامی بخر تا این که مروّت تو ظاهر شود نزد رفقای تو و تلافی ضیافت ایشان را نموده باشی.

پس آن مرد گفت: من برخاستم و شمشیر و سپر خود را برداشتم و به زودی رفتم تا به خندق کوفه رسیدم و در آنجا در کمین زوار نشستم و آن شب بسیار تاریکی بود و رعد و برق می جست پس برقی جست دیدم دو شخص از جانب کوفه می آیند چون به نزدیک من رسیدند برق دیگری جست، دیدم که هر دوزن می باشند با خود گفتم: در چنین وقتی دو زن گرفتار من شد.

پس خوشحال شدم و به طرف ایشان جستم و با ایشان گفتم: اطرحا ثيابكما سریعاً؛ یعنی: به زودی جامه های خود را بکنید.

پس ایشان از من به فزع آمدند و ترسیدند و جامه های خود را کندند پس در ایشان زیوری ملاحظه نمودم گفتم: وانزعا الحلي التي (1)عليكما سریعاً؛ یعنی: به زودی زیورهای خود را برآورید.

پس ایشان زیورهای خود را برآوردند و انداختند؛ پس برق دیگری جست، ملاحظه کردم که یکی از آن دو زن پیر است و دیگری جوان است در نهایت حسن و خوبی است. پس شیطان به من وسوسه نمود که با آن زن جوان عمل قبیحی نمایم و با خود گفتم که: در این مکان هم چه زن جوانی که مثل ندارد به گیر من آمد من دست از او بر می دارم؟!

پس با آن زن جوان سخن آن عمل قبیح را در میان آوردم، دیدم که آن زن پیر گفت: ای مرد! آن چه از جامه و زیور از ما گرفتی بر تو حلال باد دست از ما بدار تا برویم به سوی اهل خود. فوالله إنها


1) در نسخ «الذی» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

بنت يتيمة من أمها وأبيها؛ یعنی: قسم به خدا که این دختر یتیم است نه پدر دارد و نه مادر.

و من خاله او هستم و شب آینده شب زفاف او است که به خانه شوهر باید برود و این دختر به من گفت: ای خاله شب آینده شب زفاف من است که به پسرعم خود شوهر می کنم و من دوست دارم زیارت سید و مولای خود علی بن ابی طالب علیه السلام را و اگر به خانه شوهر روم بسا می باشد که مرا رخصت ندهد که به زیارت آن جناب روم.

چون امشب شب جمعه بود این دختر را برداشتم تا برویم به زیارت مولا و سید خود امیرالمؤمنین علیه السلام پس تو را به خدا قسم می دهم که پرده او را مدر و مهر او را مشکن و او را در میان قوم خود مفتضح مکن.

پس من گفتم: دور شو از من و او را زدم و بر دور دختر می گشتم و آن دختر پناه می برد به آن زن پیر و عریان بود و به غیر از زیر جامه لباسی نداشت و آن دختر در آن حال گره می زد بر بند زیرجامه خود و محکم می نمود آن را پس من آن زن پیر را دور کردم از آن دختر و آن دختر را خوابانیدم بر روی زمین و برسينه او نشستم و دو دست او را به یک دست خود گرفتم و از دست دیگر خود بند زیرجامه آن دختر را می گشودم و آن دختر در زیر دست من اضطراب می نمود مانند اضطراب ماهی در دست صیاد و می گفت: المستغاث بك يا الله المستغاث بك يا علي بن أبي طالب ! خلصني من يد هذا الظالم ! یعنی : استغاثه می کنم به تو ای خدا! استغاثه می جویم از توای علی بن ابی طالب! خلاص کن مرا از دست این ظالم!

آن مرد می گوید: به خدا سوگند که کلام آن دختر تمام نشده بود که صدای سم اسبی از پشت سر خود شنیدم و با خود گفتم که: این شخص یک سوار است و قوت من از او بیشتر است و من قوت بسیاری داشتم و پروا نداشتم از مردان چه کم باشند و چه بسیار چون آن سوار نزدیک من آمد ملاحظه نمودم که جامه های سفید پوشیده است و بر اسب اشهبی سوار است و بوی مشک از او می وزد.

پس آن سوار به من گفت: يا ويلك! خل المرأة ؛ یعنی وای بر تو! دست بردار از این زن و رها کن او را.

من گفتم به آن سوار: از پیکار خود رو و تو خود را نجات داده ای و اراده نموده ای که نجات بدهی غیر خود را.

پس آن سوار از کلام من در غضب شد و به نوک شمشیر خود به طرف من اشاره نمود که من بی خود شدم و در کنار افتادم و نمی دانستم که در زمینم یا در غیر زمین و زبان من بند شد و قوت من بر طرف شد لکن کلام را میشنوم و سخن را میفهمم پس آن سوار به آن دوزن گفت: قوما البسا

ثيابكما وخذا حليتكما وانصرفا لشأنكما؛ يعنی: برخیزید و بپوشید جامه های خود را و بردارید زیورهای خود را و برگردید و از پیکار خود روید.

پس آن زن پیر گفت: کیستی تو؟ خدا تو را رحمت کند و منت گذاشت خدا بر ما به سبب تو و من از تو می طلبم که ما را برسانی به زیارت سید ما و مولای ما علی بن ابی طالب علیه السلام. پس آن سوار تبسمی کرد بر روی ایشان و گفت:

أنا علي بن ابي طالب ارجعا إلى أهلكما فقد قبلت زيارتكما.

یعنی: منم علی بن ابی طالب برگردید به سوی اهل خود که قبول کردم زیارت شما را .

پس آن زن و آن دختر برخاستند و دست ها و پاهای آن حضرت را بوسیدند و با سرور عافیت مراجعت نمودند پس آن مرد می گوید: پس من به خود آمدم و زبان من جاری شد و عرض کردم: یا سيدي! أنا تائب إلى الله على يدك؛ يعنی: ای آقای من! توبه می کنم از دست تو به سوی حق تعالی و قرار دادم که دیگر معصیت خدا نکنم ابداً.

پس فرمود: اگر توبه کنی خدا توبه تو را قبول می کند.

پس گفتم: توبه کردم و خدا بر آن چه می گویم شاهد باشد. بعد به او گفتم: ای سید من اگر مرا واگذاری و در من این ضربت باشد، هلاک می شوم بدون شک و ریبی.

پس برگشت به نزد من آمد و یک قبضه از خاک برداشت و بر محل ضربت ریخت و به دست مبارک خود دستی کشید بر آن ضربت تا به هم آمد به قدرت خدا.

زید نساج می گوید: گفتم: چگونه به هم آمد و آن به این نحو است؟!

گفت: به خدا قسم بسیار ضربت هولناکی بود و بزرگ بود لکن از اثر آن بقیه مانده است از برای کسی که بشنود و ببیند و نیست شکی که علی بن ابی طالب و سایر ائمه علیهم السلام زنده می باشند نزد حق تعالی و روزی داده می شوند. (1)


1) المنتخب: 400/2 مجلس 8 باب 3.

بسم الله الرحمن الرحیم

مجلس اول : در بیان خروج سیدالشهداء از مدینه متبرکه ونزول به که معظمه

شیخ مفید علیه الرحمة. روایت کرده است که چون حضرت امام حسن علیه السلام وفات نمود، نوشتند شیعیان عراق به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام در خلع نمودن معاویه و بیعت نمودن به آن حضرت و آن جناب منع نمود ایشان را و فرمود که در میان من و معاویه عهدی است و جایز نیست نقض آن مادامی که معاویه در حیات است و بعد از فوت او رأی خود را در آن ملاحظه خواهم نمود. (1)

و ابن بابویه از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده است که چون هنگام وفات معاویه رسید، فرزند خود یزید را طلبید و در پیش روی خود نشانید و گفت: ای فرزند! من برای تو ذلیل و منقاد گردانیدم گردن کشان جهان را و جمیع بلاد را در حیطهٔ تصرف تو درآوردم و از سه نفر بر تو می ترسم که مخالفت نمایند بر تو به قدرت و توانایی خود: یکی عبدالله بن عمر بن الخطاب و دیگری عبد الله بن زبیر و سیم حسین بن علی بن ابی طالب. اما عبدالله بن عمر پس او از تو جدا نمی شود و اگر با او مدارایی نمایی، پس دست از او برمدار و اما عبدالله بن زبیر پس اگر بر او دست بیابی، بندهای او را از هم جدا کن زیرا که او پیوسته در کمین تو خواهد بود مانند شیری که در کمین طعمه خود نشسته باشد و مانند روباه به اندیشه و مکر مشغول است که دولت تو را تباه کند.


1) الإرشاد : 32/2؛ اعلام الوري: 222؛ روضة الواعظين: 171/1؛ بحار الانوار: 324/44 ح 2.

و اما حسين علیه السلام پس می دانی نسب و قرابت او را به حضرت رسول صلى الله عليه وسلم و او پاره تن آن حضرت است و از گوشت و خون آن حضرت پرورده است و من میدانم که البته اهل عراق او را به سوی خود خواهند برد و یاری او نخواهند کرد و او را ضایع خواهند نمود، اگر بر او ظفریابی حق و حرمت او را بشناسی و منزلت و قرابت او را به حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به یاد آور و او را به کرده های او مؤاخذه مکن و با [این] وجود در میانه ما و آن حضرت خلطه و رحم است و زنهار به او آسیبی مرسان! (1)

مؤلف گوید که غرض معاویه از این نصایح حفظ ملک و پادشاهی یزید بود زیرا که می دانست که بعد از شهید کردن آن بزرگوار پادشاهی بر او مستقیم نخواهد ماند و جميع خلق از او منحرف خواهند گردید.

و به روایت ارشاد چون معاویه در نیمۀ ماه رجب در سال شصتم از هجرت وفات نمود، یزید نامه ای نوشت به سوی ولید بن عتبة بن اباسفیان که از جانب معاویه حاکم مدینه بود به این مضمون که باید بیعت بگیری از برای من از حسین علیه السلام و کار را بر او تنگ گیری و عذر او را قبول ننمایی. (2)

و به روایت ملهوف: اگر آن حضرت ابا نماید از بیعت کردن، گردن او را بزن و سر او را برای من بفرست. (3)

و به روایت محمد بن ابی طالب چون این نامه به ولید رسید، بسیار گران آمد بر او کشتن حضرت امام حسين علیه السلام و گفت: به خدا سوگند که نمی نماید مرا خدا که کشته باشم فرزند پیغمبر او را هر چند یزید تمام دنیا و مافیها را به من دهد. (4)

پس به روایت ملهوف ولید احضار نمود مروان بن الحکم را و در امر امام حسین علیه السلام با او مشورت کرد. مروان گفت: آن حضرت قبول نخواهد نمود بیعت نمودن با یزید را، اگر من به جای تو می شدم گردن او را می زدم! ولید گفت: کاشکی من هرگز موجود نمی شدم! (5)

پس به روایت ارشاد ولید شخصی را فرستاد در شب و حضرت امام حسین علیه السلام را طلبید و آن جناب می دانست که از برای چه امر او را خواسته است پس سی نفر از موالیان (6)خود را طلب نمود و فرمود که: سلاح با خود بردارید که ولید مرا در این وقت خواسته است و ایمن نیستم از این که


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 151 مجلس 30 ح 1؛ بحار الانوار: 310/44 باب 37 ح 1.

2) الإرشاد : 32/2؛ بحار الانوار: 324/44 .

3) اللهوف : 22؛ بحار الانوار: 324/44؛ مثیر الاحزان : 23.

4) تسلية المجالس : 154/2؛ بحار الانوار: 327/44 .

5) اللهوف : 22 .

6) عبارت سی نفر در لهوف: 22 .

تکلیف نماید مرا به امری که قبول ننمایم از او و از او بر خود ایمن نیستم، پس شما با من باشید؛ چون به مجلس او برآمدم شما بر در خانه بنشینید، پس اگر شنیدید که صدای من بلند شد به خانه درآیید تا دفع شر او را از من نمایید.

چون حضرت داخل به مجلس ولید شد، دید که مروان بن الحکم با ولید نشسته است پس ولید خبر مرگ معاویه را به آن حضرت گفت، حضرت فرمود: إنا لله وإنا إليه راجعون.

پس ولید نامۀ یزید را که نوشته بود بر اخذ بیعت از آن جناب، بر آن حضرت خواند؛ آن جناب فرمود که: گمان ندارم که تو راضی شوی به آن که پنهان با یزید بیعت کنم و خواهی خواست که علانیه در حضور مردم از من بیعت بگیری تا مردم بدانند. ولید گفت: آری. حضرت فرمود: پس تأخیر بیند از تا صبح ما رأی خود را ببینیم و تو رأی خود را ببینی.

ولید گفت: برو خدا با تو همراه تا در مجمع مردم تو را ملاقات نماییم. پس مروان به ولید گفت: به خدا سوگند اگر در این ساعت حسین از تو مفارقت کند و بیعت ننماید، هرگز بر آن حضرت به این نحو قادر نخواهید شد مگر این که خون بسیاری در میان شما و او ریخته شود، بنشان این مرد را و مگذار که از نزد تو به در رود تا این که بیعت نماید و اگر بیعت نکند گردن او را بزن!

پس حضرت به استماع این کلام از جا جست و فرمود: ای فرزند زن از رق! تو مرا می کشی یا او؟! به خدا سوگند دروغ گفتی و گناه کار شدی! (1)

پس به روایت ملهوف رو نمود به سوی ولید و فرمود: ای امیر! ماییم اهل بیت نبوت و معدن رسالت و ملائکه در خانه ما نازل می شوند و به ما گشود خدا و به ما ختم خواهد نمود خدا و یزید مردی است فاسق و شراب خوار و کشنده مردم به ناحق و متجاهر به فسق است و مثل من به مثل اویی بیعت نمی کند و دیگر صبح شود تا ما تأمل نماییم و شما تأمل نمایید که کدام یک از ماها سزاوارتر است به خلافت و بیعت . (2)

پس به روایت مناقب مروان برخاست و شمشیر خود را برهنه کرد و به ولید گفت: «امر کن به سیاف خود که گردنش را بزند پیش از آن که از خانه بیرون آید و خون او به گردن من!» که صدا و فریاد بلند شد پس نوزده نفر از اهل بیت آن حضرت با خنجرهای کشیده هجوم آوردند و آن حضرت به اتفاق ایشان از خانه ولید بیرون رفتند. (3)


1) الإرشاد: 32/2؛ اعلام الوری: 222؛ روضة الواعظین: 171/1؛ بحار الانوار: 324/44 .

2) اللهوف: 23.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 88/4 .

پس به روایت ارشاد مروان به ولید گفت: حرف مرا نشنیدی به خدا سوگند که هرگز خود را به گیر تو نخواهد افکند! ولید گفت: ای مروان! امری که برای من پسندیده بودی منشأ هلاک دین من بود، به خدا قسم که راضی نیستم که جمیع دنیا از من باشد و من قاتل حضرت امام حسین علیه السلام باشم! سبحان الله! من حسین را بکشم به سبب این که می گوید «من با یزید بیعت نمی کنم»؟! به خدا سوگند که گمان من این است که مردی که داخل در خون آن حضرت شود، هرآینه ترازوی عمل او نزد خدا در روز قیامت سبک و کم وزن خواهد بود!

پس مروان گفت: اگر رأی تو این است، خوب کردی که نکشتی. و در دل راضی به کرده او نبود. (1)

چون صبح شد آن حضرت از خانه بیرون آمد، پس مروان آن حضرت را دید و گفت: حرف مرا گوش نکردی ای ابوعبدالله! و حال آن که من نصیحت کننده بودم تو را و حرف مرا گوش کن به طریق رشد خواهی رسید. (2)حضرت فرمود: حرف تو چیست؟ بگو تا بشنوم.

مروان گفت: بیا با یزید بیعت کن که بهتر است از برای دین و دنیای تو! حضرت فرمود: إنا لله وإنا إليه راجعون! بر اسلام است سلام، اگر مبتلا شوند امّت به شبانی مثل یزید و به تحقیق که شنیدم از جدم رسول خدا صلى الله عليه وسلم که «خلافت حرام است بر آل ابی سفیان»!

و سخنان بسیاری در میان ایشان جاری شد و مروان در غضب شد و گذشت. (3)

و یکی از برادرهای آن حضرت روایت می کند که چون برادرم حضرت امام حسین علیه السلام امتناع نمود در مدینه از بیعت نمودن با یزید، وقتی به خدمت آن حضرت رسیدم و آن جناب را تنها یافتم پس عرض کردم: فدای تو شوم ای ابوعبدالله! خبر داد مرا برادرت حضرت امام حسن از پدر خود علی بن ابی طالب.

و ناگاه اشک چشم من سبقت نمود و صدای گریه من بلند شد، پس آن جناب مرا در بر گرفت فرمود که: خبر داد تو را که من کشته می شوم؟ عرض کردم: دور باشی ای فرزند رسول خدا از قتل!

پس فرمود: تو را قسم می دهم به حق پدرت که به قتل من تو را خبر داد؟ عرض کردم: بلی، اگر صلاح بدانی بیعت کن.

پس آن حضرت فرمود: خبر داد مرا پدرم که رسول خدا صلی الله علیه وآله خبر داد او را به قتل او و به قتل من و به


1) الإرشاد: 33/2.

2) این عبارت در کتاب مقداری مشوش بود که با در نظر گرفتن مأخذ و قرائن این گونه ثبت شد.

3) اللهوف 24؛ مثیر الاحزان 24؛ بحار الانوار: 326/44 .

این که قبر من نزدیک قبر او خواهد بود، پس تو گمان می کنی که می دانی چیزی را که من نمی دانم آن را، به خدا سوگند که این داهیهٔ عظیمه را که بیعت به آن فاسق باشد، بر نفس خود وارد نخواهم آورد، البته باید که ملاقات نماید حضرت فاطمه پدر خود را در حالتی که شکایت کننده باشد از آن ستم ها و ظلم ها که رسیده است از امت او به ذریۀ او و داخل بهشت نخواهد شد احدی که اذیت نموده باشد آن معصومه را نسبت به ذريه او. (1)

به روایت محمد بن ابی طالب شبی آن حضرت از منزل خود بیرون تشریف آورده، به روضه متبرکه جدش مشرف شد و عرض کرد: السلام عليك يا رسول الله! منم حسين بن فاطمه فرزند تو و فرزند دختر تو وسبط تو که مرا در میان امت خود گذاشتی، پس شاهد باش برایشان ای پیغمبر خدا! که ایشان مرا خوار و ضایع کردند و حرمت مرا نگاه نداشتند، این است شکایت من به سوی تو تا این که ملاقات نمایم تو را.

پس برخاست پس پیوسته به رکوع و سجود مشغول گردید و ولید که حاکم مدینه بود، فرستاد به منزل آن حضرت تا ببیند که آن حضرت از مدینه بیرون رفته است یا نه، چون نیافت آن حضرت را در منزل خود پس گفت: الحمد لله که خدا آن حضرت را از مدینه بیرون کرد و مرا به خون او مبتلا ننمود!

چون صبح طالع شد، آن حضرت از روضه متبرکه مراجعت فرمود به منزل خود. چون شب دوم شد باز به روضه منوره جد خود مشرف شد و چند رکعت نماز به جا آورد و چون از نماز فارغ شد شروع نمود به مناجات با قاضی الحاجات و عرض کرد: خداوندا! این است قبر پیغمبر تو محمد صلی الله علیه وآله و منم فرزند دختر پیغمبر تو و تو عالمی به این امری که به من وارد شده است، خداوندا! من دوست دارم نیکی ها را و انکار می نمایم بدی ها را و از تو سؤال می کنم ای صاحب جلال و اکرام! به حق این قبر و کسی که در این قبر است که اختیار نمایی برای من آنچه رضای تو و رضای رسول تو در آن است.

پس شروع نمود به گریه کردن در نزد قبر جد بزرگوارش تا این که آن امام مظلوم را خواب ربود و در خواب دید حضرت رسالت پناه را با گروهی از ملائکه که احاطه نمودند آن حضرت را از طرف راست و چپ و پیش رو، پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم پیش آمد و آن مظلوم را در بر کشید و بر سینه خود چسبانید و میان دو دیده او را بوسید و فرمود:

حبیبی، يا حسين! كأني أراك عن قريب مرملا بدمائك مذبوحاً بأرض كرب وبلاء؛

یعنی: حبیب من، ای حسین! گویا در این نزدیکی می بینم تو را که به خون خود آغشته شده باشی و سرتو را بریده باشند در زمینی که محل کرب و بلاء است


1) اللهوف: 26.

و با وجود این تو تشنه باشی تو را آب ندهند و از شدت تشنگی آبی طلبی تو را سیراب ننمایند و این فعل صادر شود از گروهی از امت من و به این حالت امید شفاعت از من داشته باشند، خدا ایشان را در روز قیامت از شفاعت من محروم گرداند !

حبيبي، يا حسين !

حبيب من اى حسين !

پدر و مادر و برادر تو به نزد من آمدهاند و ایشان مشتاق لقای تو می باشند و تو را در ریاض جنان منزلت و درجه ای است که به غیر از شهات به آنها نمی رسی.

پس آن حضرت در عالم رؤیا پیوسته نظر بر روی جد امجد خود افکنده بود و از روی تضرع و ابتهال عرض نمود:

يا جداه ! لا حاجة لي في الرجوع إلى الدنيا فخذني إليك وأدخلني معك في قبرك؛

یعنی: ای جد بزرگوار! مرا حاجتی نیست به مراجعت نمودن به دنیا مرا با خود ببرو داخل قبر خود نما.

حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: تو را چاره ای نیست از برگشتن به دنیا تا این که به شهادت فایز گردی به ثواب های عظیمه که خدا برای تو مهیا نموده است، برسی. به درستی که تو و پدرت و برادرت و عمویت و عم پدرت همه با یک دیگر محشور خواهید شد در روز قیامت و با یک دیگر داخل بهشت خواهید شد.

پس آن امام مظلوم با فزع و بیم و وحشت از خواب بیدار شد و به خانه خود مراجعت فرمود و آنچه در خواب دیده بود، به اهل بیت خود و فرزندان عبدالمطلب نقل نمود و در آن روز خانواده ای در شرق و غرب ارض حزن و اندوه ایشان زیاده از اهل بیت رسالت نبود و احدی گریه اش از ایشان بیشتر نبود. (1)

پس آن مظلوم تهیۀ سفر خود را گرفته، مهتای خروج از مدینه شد و در میان شب بر سر قبر مادر خود فاطمه زهراء رفت تا او را وداع کند، پس به مقتضای آن چه در بعضی کتب مسطور است سلام کرد بر مادر خود و گفت: السلام علیک یا اماه! حسین تو است که به وداع تو آمده است و این آخر زیارت او است تو را.

که ناگاه از قبر مبارک فاطمه زهراء آوازی برآمد که:

عليك السلام يا مظلوم الأم ويا شهيد الأم ويا غريب الأم!

سلام بر تو بادای مظلوم مادر وای شهید مادر وای غریب مادر!


1) تسلية المجالس : 154/2؛ بحار الانوار: 327/44

پس چنان گریه بر آن حضرت مستولی شد که قدرت بر تکلم نداشت. (1)

پس به روایت محمد بن ابی طالب آن مظلوم قبر مادر خود را وداع نمود و بر سر قبر برادرش حضرت امام حسن علیه السلام [رفت] و آن مظلوم را نیز وداع نمود چون صبح شد به خانه خود مراجعت فرمود.

پس در آن وقت محمد بن الحنفیه به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: ای برادر من! تو محبوب ترین خلقی به سوی من و گرامی ترین خلقی نزد من و نیستم به خدا سوگند که ذخیره نمایم نصیحت را از برای احدی از خلق مگر از برای تو و نیست احدی سزاوارتر به آن نصیحت از تو زیرا که تو جان منی و روح منی و چشم منی و بزرگ اهل بیت منی و تو کسی هستی که واجب است اطاعت تو بر من زیرا که حق تعالی تو را بر من شرافت داده است و تو را سید جوانان اهل بهشت گردانیده است، من صلاح تو را در این می دانم که بروی به مکه (2)از بیعت یزید کناره جویی و از شهرها دوری گزینی و به بادیه ملحق شوی و رسولانی فرستی که مردم را به بیعت تو دعوت نمایند، اگر مردم بر سر تو جمع شوند و بیعت تو را اختیار نمایند آن چه مکنون خاطر تو است به عمل آوری و اگر اطاعت تو نکنند مالک اختیار خود باشی و می ترسم که داخل یکی از بلاد شوی و اهل آن بلد مختلف شوند گروهی با تو باشند و گروهی مخالفت نمایند و کار به قتال و جدال منتهی شود و جان شریف تو واهل بیت تو که اشرف آنها است در معرض تلف درآورند.

حضرت فرمود که: ای برادر! کجا توقف نمایم؟ عرض کرد: برو مکه اگر توانی در آنجا قرار گیر و اگر شیوه بی وفایی مسلوک دارند متوجه بلاد یمن شو که اهل آن بلاد از شیعیان جد و پدر تواند و رحیم ترین مردمان اند و رقیق القلب ترین ناساند و بلاد ایشان اوسع است از سایر بلاد و اگر در آن جا نیز کار استقامت نیابد رو آر به ریگستان ها و شعب کوه ها و بگذر از بلدی به سوی بلدی تا این که نظر نمایی که امر مردم به کجا منجر خواهد شد و حکم نماید خدا در میانه ما ومیانه قوم فاسقين.

پس حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: ای برادر من! اگر در دنیا نیابم هیچ ماوی و پناهی، هرآینه بیعت نخواهم کرد یا یزید پسر معاویه.

پس محمد بن الحنفیه سخن را قطع کرد و شروع نمود به گریستن و حضرت نیز به گریه درآمد و آن دو بزرگوار ساعتی گریستند. پس آن امام مظلوم فرمود که ای برادر! خدا تو را جزای خیر دهد که نصیحت کردی و خیرخواهی نمودی و اکنون من عازم سفر مکه معظمه گردیده ام و مهیای این سفر شده ام با برادران و برادر زادگان و شیعیان خود و امر ایشان امر من است و رأی ایشان رأی من است و اما توای


1) ر.ک: روضة الشهداء: 201.

2) البته در مصدری که در دست ما است عبارت «بروی به مکه» نیامده است.

برادر من! در مدینه باش و از جانب من جاسوسی باش بر ایشان که امورات ایشان را به من برسانی.

پس آن حضرت دوات و کاغذی طلبید و وصیت نامه ای نوشت به این مضمون:

بسم الله الرحمن الرحيم

این وصیتی از حسین بن علی بن ابی طالب

به سوی برادر خود محمد معروف به ابن حنفیه

به درستی که حسین شهادت می دهد که حق تعالی یگانه است و شریکی ندارد و گواهی می دهد که محمد صلی الله علیه وآله رسول او است و به حق و راستی مبعوث گردیده است و به درستی که بهشت و نار حقاند و این که شکی نیست در آمدن روز قیامت و این که حق تعالی زنده می گرداند همه آن ها را که در قبرهایند و به درستی که من بیرون نرفتم از روی طغیان و عدوان و فساد و ظلم وليكن بیرون رفتم برای اصلاح امت جدّم که امر کنم ایشان را به نیکی ها و نهی کنم از بدی ها و امر نمایم به طریقه جد خود و پدرم علی بن ابی طالب، پس هر که مرا قبول کند به قبول حق پس خدا سزاوارتر است به حق و هر که رد کند بر من صبر می کنم تا خدا حکم کند در میان من و این گروه به راستی، و او است بهترین حکم کنندگان و این است وصیت من ای برادر من! به سوی تو و نیست توفیق من مگر به خدا و به او توکل نمودم و به سوی او است بازگشت من .

پس نامه را پیچید و بر آن مهرزد و به برادر خود تسلیم نمود. (1)

و در کامل الزيارة از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که چون حضرت امام حسین علیه السلام اراده نمود که از مدینه بیرون رود زنان بنی عبدالمطلب جمع شدند و صدا را به نوحه و زاری بلند کردند، آن امام مظلوم چون ناله و بی قراری ایشان را مشاهده نمود، فرمود که: شما را به خدا سوگند می دهم که دست از جزع و بی تابی بردارید که مبادا منشأ معصیت خدا و رسول او گردد.

آن محنت زدگان عرض کردند: پس نوحه و گریه را برای چه شخص نگاه داریم؟! این روز به نزد ما مانند روزی است که رسول خدا از دنیا رحلت نمود و مانند روزی است که علی مرتضی و فاطمه زهراء ورقيه وزينب و ام كلثوم وفات یافتند! خدا ما را فدای تو کند ای محبوب قلوب نیکان از اهل قبور!

پس یکی از عمه های آن حضرت با دیده گریان نزد آن جناب آمد و عرض کرد که: شهادت می دهم ای حسین! که شنیدم جنّیان بر تو نوحه می کردند و می گفتند که «شهید شده ای در کربلا از آل هاشم ذلیل گردانید گردن های قریش را، آن بزرگواری که حبیب دل حضرت رسول بود و هرگز بدی از او به


1) تسلية المجالس : 156/2 - 162؛ بحار الانوار: 329/44

ظهور نیامد، مصیبت او بینی ها را به خاک مالید و نیکان را ذلیل گردانید». و شنیدم که می گفتند:

گریه کنید بر حسین و آن جناب سیدی است که به سبب قتل او موهای سیاه، سفید شد و مردمان به تزلزل درآمدند و قمر منكسف شد و آفاق آسمان سرخ شد در وقت شام و صبح و آفتاب تاریک شد و آن حسین فرزند فاطمه است! سرایت نمود مصیبت او بر همه خلایق و مصیبت او مورث مذلّتی بر ما گردید که به سبب آن قطع گردید بینی ها. (1)

و در بحارالانوار مروی است که چون حضرت امام حسین علیه السلام عازم گردید که از مدینه بیرون رود ام سلمه زوجه حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله به نزد آن حضرت آمد و عرض کرد: ای فرزند! مرا اندوهناک مگردان به بیرون رفتن خود به سوی عراق زیرا که من شنیدم از جد تو که می فرمود:

کشته می شود فرزند من حسین در ارض عراق در زمینی که آن را کربلا گویند.

پس حضرت فرمود: ای مادر! به خدا سوگند که من نیز می دانم که لامحاله شهید خواهم شد و مرا از رفتن چاره ای نیست و به خدا سوگند که من می دانم در کدام روز کشته خواهم شد و می شناسم قاتل خود را و می دانم که در کدام بقعه مدفون خواهم گردید و می دانم که با من از اهل بيت من و خویشان من و شيعيان من که کشته خواهد شد. و اگر می خواهی ای مادر! بنمایم به تو آن مکانی را که در آن کشته و مدفون خواهم شد .

پس آن حضرت اشاره فرمود به جانب کربلا و به اعجاز آن حضرت زمین ها پست شدند تا این که نمود آن حضرت به ام سلمه زمین کربلا و مضجع و محل دفن و موضع عسکر و موقف و محل شهادت خود را. پس ام سلمه گریست گریستن شدیدی پس حضرت فرمود که:

ای مادر! خدا خواسته است که ببیند مرا کشته و ذبح شده از روی ظلم و عدوان و خدا خواسته است که ببیند اهل بیت مرا و زنان مرا که از وطنهای خود رانده شده باشند و اطفال مرا ذبح نموده باشند و اسیر کرده باشند و مقید نموده باشند و هر چند استغاثه نمایند، نیابند یاوری و معینی.

پس به روایتی ام سلمه عرض کرد که: ای فرزند! جد عالی مقدار تو تربت مدفن تو را به من داده است و در شیشه ای ضبط کرده ام.

حضرت امام حسین علیه السلام دست خود را دراز کرد و کفی از خاک کربلا برداشت و به ام سلمه داد و فرمود: ای مادر این خاک را نیز در شیشه ای ضبط کن و در هنگامی که هر دو خاک خون شوند


1) كامل الزيارات : 96 باب 29 ح 9؛ بحار الانوار: 88/44 ح 26.

بدان که من در آن صحرا شهید شده ام. (1)

و از حضرت امام زین العابدین علیه السلام مروی است که چون آن حضرت عازم شد که از مدینه بیرون رود خویشان و یاران خود را وداع نمود و خواهران و دختران خود را بر محمل ها سوار کرد. قاسم فرزند امام حسن علیه السلام را با بیست و یک نفر از اصحاب و اهل خود برداشته، روانه شد که از جمله آن ها بود ابوبکر و محمد و عثمان و عباس فرزندان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و عبدالله پسر مسلم بن عقیل و علی اکبر و امام زین العابدين علیه السلام و على اصغر. (2)

و ابو مختلف از عمار روایت کرده است که سکینه فرمود: در زمانی که ما از مدینه بیرون می آمدیم نبود اهل بیتی که خوف و غم آنها شدید تر بوده باشد از ما اهل بیت رسول صلی الله علیه وآله. (3)

و شیخ مفید روایت کرده است که چون حضرت امام حسین علیه السلام از مدینه بیرون رفت این آیه را خواند که قصه بیرون رفتن موسی علیه السلام از ترس فرعون نازل شده است :

(فَخَرَجَ مِنْها خائفاً يَتَرَكْبُ قَالَ رَبِّ نَجْنِي مَنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) (4)

یعنی: پس بیرون رفت از شهر ترسان و مترقب رسیدن دشمنان گفت: پروردگارا! نجات بخش مرا از گروه ستم کاران .

و از راه متعارف روانه شد اهل بیت آن حضرت عرض کردند که: از بیراهه تشریف ببرید چنان که ابن زبیر رفت که اگر کسی به طلب شما بیاید، شما را در راه نیابد. حضرت فرمود که: من از راه عدول نمی نمایم تا خدا حکم کند به حکمی که مقدر نموده است. (5)

و شیخ مفید از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون حضرت امام حسین علیه السلام از مدینه بیرون رفت، فوج های چندی از ملائکه مسومین که در دست های ایشان بود حربه ها و بر اسبان بهشت سوار بر سر راه آن حضرت آمدند و سلام کردند و عرض نمودند که: ای حجت خدا بر خلق بعد از جد و پدر و برادر خود! به درستی که حق تعالی جد تو را در مواطن بسیار به ما یاری کرد اکنون ما را به یاری تو فرستاده است.

حضرت فرمود که: وعده گاه ما و شما آن موضعی است که حق تعالی برای شهادت و دفن من


1) بحار الانوار: 331/44 .

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 152؛ بحار الانوار: 313/44.

3) وسيلة النجاة: 80؛ مقتل ابو مخنف رحمه الله : 15. و ر.ک: مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 15.

4) سورة مباركة قصص آیه 21.

5) الإرشاد : 35/2؛ اعلام الوری 223؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 89/4؛ بحار الانوار: 332/44.

مقرر فرموده است و آن کربلا است؛ چون به آن بقعه برسم، به نزد من آیید.

ملائکه عرض کردند: ای حجت خدا! هر حکمی که بفرمایی گوش می دهیم و اطاعت می کنم و اگر از دشمنی بترسی که ملاقات نماید تو را ما با تو می باشیم.

حضرت فرمود که: ایشان ضرری به من نمی توانند رسانید تا محل شهادت خود برسم.

پس فوج هایی از مسلمانان جن به خدمت آن حضرت آمدند و عرض کردند: ای سید ما! ما ایم از شیعیان و انصار تو آنچه می خواهی به ما امر بفرما تا اطاعت کنیم و اگر بفرمایی که جمیع دشمنان تو را هلاک کنیم قبل از حرکت نمودن تو از این مکان، هرآینه همه را هلاک کنیم.

پس حضرت ایشان را دعا کرد و فرمود که: مگر نخوانده اید در قرآنی که خدا بر جد من فرستاده است:

(أيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِكَكُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوج مُشَيَّدَة) (1)

یعنی: در هر جا که باشید، در می یابد شما را مرگ هر چند بوده باشید در قلعه های محکم.

و باز فرمود:

(قُلْ لَوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ) (2)

یعنی: بگوای محمد! که اگر می بودید در خانه های خود البته بیرون می آمدند آن هایی که نوشته شده است بر آن ها کشته شدن، به سوی محل کشته شدن خود.

و اگر من در جای خود توقف نمایم و بیرون نروم به جهاد پس به چه چیز مبتلی خواهند شد این خلق گمراه؟ و به چه چیز امتحان خواهند شد؟ و چه شخص خواهد ساکن شد در قبر من در کربلا که حق تعالی آن را برگزیده است روزی که زمین را پهن کرده است و آن مکان را محل پناه شیعیان ما گردانیده است و آن موضع را امانی به جهت شیعیان ما گردانیده است در دنیا و آخرت. و لکن به نزد من حاضر شوید در روز شنبه که آن روزیوم عاشورا است که در آخر آن روز من شهید خواهم شد در وقتی که احدی از اهل من و فرزندان من و برادران من و اهل بيت من نمانده باشد که قصد کشتن او نمایند و سر مرا برای یزید ملعون ببرند.

پس جنیان عرض کردند: به خدا سوگندای حبیب خدا و فرزند حبیب خدا! اگر نبود که


1) سوره مبارکه نساء آیه 78.

2) سورة مباركة آل عمران آیه 154 .

اطاعت امر تو واجب است و مخالفت تو ما را جایز نیست، هرآینه می کشتیم جمیع دشمنان تو را پیش از آن که به تو برسند. پس حضرت فرمود: به خدا سوگند که قدرت ما بر دفع ایشان زیاده از قدرت شما است و لکن این مطلب برای این است که هلاک شود کسی که هلاک می شود از روی بینه و دلیل و زنده شود کسی که زنده شده است از روی حجت و دلیل. (1)(2)

و شیخ مفید روایت کرده است که حضرت امام حسین علیه السلام در شب جمعه سوم ماه شعبان داخل مکه معظمه شد و این آیه را تلاوت فرمود:

(وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاء مَدينَ قَالَ عَسَى بَنِي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ) (3)

یعنی: چون حضرت موسی متوجه شهر مداین شد گفت: امیدوارم که پروردگار عالم هدایت کند مرا به راه راست که مرا به مقصود خود رساند.

چون اهل مکه و اشخاصی که به عمره آمده بودند و اهل آفاق خبر قدوم آن امام مظلوم را شنیدند، به خدمت آن حضرت مشرف می شدند و عبدالله بن زبیر در آن وقت در مکه بود و در پهلوی کعبه جا گرفته بود و مشغول نماز و طواف بود و به خدمت آن حضرت می رسید مثل سایر مردم و لکن در باطن بسیار گران بود بر او توقف آن حضرت در مکه زیرا که می دانست تا آن حضرت در مکه است

کسی از اهل حجاز به او بیعت نخواهد کرد و آن حضرت در نظر مردم اطوع و اجل است از او.

و چون خبر وفات معاویه و امتناع حضرت امام حسین علیه السلام و عبدالله زبیر از بیعت یزید [و] بیرون رفتن ایشان از مدینه به سوی مکه به اهل کوفه رسید، شیعیان کوفه در خانه سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند و در باب هلاک معاویه حمد و ثنای الهی را به جا آوردند، بعد سلیمان گفت: معاویه هلاک شد و حضرت امام حسین علیه السلام از بیعت او (4)امتناع نموده، به جانب مکه رفته است و شما شیعیان او و پدر او می باشید. اگر می دانید که او را یاری خواهید کرد و با دشمنان او جهاد خواهید نمود، پس بنویسید و او را طلب نمایید واگر در یاری او سستی خواهید ورزید، پس او را فریب مدهید و در مهلکه میفکنید.

ایشان گفتند: نه چنین است بلکه با دشمنان او مقاتله خواهیم کرد و جان های خود فدای او


1) سوره مبارکه انفال آیه 42 .

2) تسلية المجالس: 231/2؛ اللهوف: 66 از کتاب مولد النبي صلی الله علیه وآله و و ومولد الأوصياء صلوات الله عليهم شيخ مفيد رحمه الله ؛ بحار الانوار: 330/44.

3) سورة مباركة قصص آيه 22 .

4) ظاهراً «بیعت خود» منظور باشد همانطور که از متن عربی به دست می آید.

خواهیم نمود. سلیمان گفت: اگر چنین است، پس بنویسید به خدمت آن سرور .

پس عریضه ای به خدمت آن حضرت قلمی نمودند:

بسم الله الرحمن الرحيم

این نامه ای است به سوى حسين بن على علیهما السلام

از جانب سلیمان بن صرد و مسيب بن نجيه و رفاعة بن شدّاد بجلى وحبيب بن مظاهر وسایر شیعیان او که از مؤمنین و مسلمین اهل کوفه اند

سلام بر تو باد

به درستی که ما حمد می کنیم خدای یگانه را. اما بعد حمد خداوندی را سزا است که هلاک کرد دشمن جبار و معاند تو را که بی رضای امت برایشان والی گردید و به جورو عدوان بر ایشان حاکم گردید و اموال ایشان را به ناحق تصرف نمود و نیکان ایشان را به قتل رسانید و بدان ایشان باقی گذاشت و مال خدا را بر اغنیاء و جباران قسمت نمود پس دوری می جوییم از او چنان چه دوری می جوییم از قوم ثمود .

و بعد به جهت ما امام و پیشوایی نیست پس به نزد ما بیا شاید حق تعالی جمع نماید ما را به برکت تو بر حق. ونعمان بن بشير كه حاکم کوفه است در قصر دارالاماره نشسته است و ما به جمعه و عید او حاضر نمی شویم و چون خبر رسد که شما متوجه کوفه شده اید، او را از کوفه بیرون می کنیم تا به اهل شام ملحق گردد ان شاء الله والسلام.

پس این نامه به عبدالله بن مسمع همدانی و عبدالله بن وال دادند و مبالغه نمودند که به زودی این نامه را به آن حضرت رسانند پس ایشان در دهم شهر رمضان در شهر مکه به خدمت آن حضرت رسیدند و نامه را تسلیم آن جناب نمودند.

و باز اهل کوفه بعد از دو روز از فرستادن آن دو قاصد، قیس بن مصهر صیداوی و عبدالله بن شداد و عمارة بن عبدالله را فرستادند با یک صد و پنجاه نامه از یک شخص و دو شخص و چهار شخص و باز بعد از دو روزهانی بنهانی و سعید بن عبد الله را فرستادند و نوشتند:

بسم الله الرحمن الرحيم

این عریضه ای است به خدمت حسین بن علی علیهما السلام از شیعیان او

اما بعد؛ به زودی خود را برسان که مردم انتظار تو را می کشند و به سوی غیر تو رغبت نمی نمایند البته البته به تعجیل تمام خود را برسان والسلام

پس شبث بن بن ربعی و حجار بن ابحر و يزيد بن حارث و عروة بن قيس و عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمرو تیمی عریضه ای دیگر نوشتند به این مضمون که :

باغ ها و زمین ها سبز شده اند و درختان برگ بر آورده اند و میوه ها رسیده اند اگر به این صوب تشریف آوری لشکرهای تو مهیا و حاضرند و السلام. (1)

مؤلف گوید که: آه وا غماه لغمك يا أباعبدالله! بسیاری از این اشخاصی که نامه ها را نوشتند اشخاصی بودند که در زمین کربلا به آن مظلوم جنگ می کردند و به این نامه ها آن مظلوم را از جا کندند و هنوز به شهر ایشان وارد نشده بود که با شمشیرهای کشیده و نیزه ها به جنگ او بیرون رفتند! همين عمرو بن الحجاج و عروة بن قيس و شبث ربعی که نوشتند «صحراها سبز شده است و میوه های ما رسیده است و ما منتظر قدوم توییم!» از رؤسای لشکر عمر بن سعد بودند: عمرو بن حجاج بر میمنه لشکر پسر سعد امیر بود. (2)و عروة بن قيس سرکرده سواران بود. (3)و یزید بن حارث سرکرده دو هزار سوار بود. و شبث بن ربعی سرکرده پیادگان بود. (4)و همین عمرو بن الحجاج بود که با چهار هزار نفر بر سر نهر فرات موکل بودند که آن حضرت را با اصحابش از آب منع می کردند. (5)

و همین عمرو بن الحجاج بود که نقض نمود شرطی را که عمر بن سعد با آن حضرت کرده بود که یک یک در مقابل آن حضرت بیایند و این ملعون به سپاه خود گفت: ای احمق ها! می دانید با چه اشخاصی محاربه می کنید؟! با شجاعان روزگار منازعه می کنید و با اشخاصی محاربه می کنید که بر خود قرار داده اند مرگ را! یک یک مقابل ایشان نروید! ایشان قلیل می باشند، اگر ایشان را به هیئت اجتماع سنگ باران کنید هرآینه ایشان را به قتل می آورید!

عمر بن سعد گفت: رأی، رأی تو است. پس منادی فرستاد که ندا درداد که یک یک در مقابل ایشان نروید! پس همین ملعون با هیئت اجتماع حمله می آوردند و اصحاب آن حضرت را به قتل می آوردند. (6)

و همین عمرو بن حجاج بود که می گفت: ای اهل کوفه! استوار باشید بر جمعیت خود و شکی نداشته باشید در جواز قتل کسی که از دین بیرون رفته است و مخالفت امام نموده است!!!


1) الإرشاد : 35/2؛ اعلام الورى : 222؛ روضة الواعظين: 172/1؛ بحار الانوار: 332/44.

2) بحار الانوار: 4/45 .

3) بحار الانوار: 4/45 .

4) بحار الانوار: 4/45. جهت آگاهی از سرکردگی یزید بن حارث ر.ک: محرق القلوب: 113.

5) بحار الانوار: 51/45.

6) بحار الانوار: 19/45.

و مراد از امام یزید بود و آن خلاف کننده حضرت امام حسین علیه السلام !! پس آن غریب مظلوم فرمود: ای پسر حجاج! آیا مردم را تحریص می نمایی بر کشتن من؟! آیا ما از دین بیرون رفته ایم و شما بر دین ثابت هستید؟! زود است که خواهید دانست که کدام یک از دین بیرون رفته ایم و کدام یک اولاییم به آتش! (1)

پس همین عمرو بن الحجاج با یاران خود حمله کرد بر آن مظلوم در سر آب فرات و جنگ مغلوبه شد و آن امام تشنه لب از شدت تشنگی اسب خود را راند در میان آب فرات و ملاحظه نمود که اسب در نهایت تشنگی است، فرمود: «أنت عطشان وأنا عطشان والله لاذقت الماء حتى تشرب» یعنی: تو تشنه ای من تشنه ام به خدا سوگند که آب نمی آشامم تا تو آب نیاشامی.

چون اسب کلام آن امام تشنه لب را شنید، سر خود را از آب بلند کرد و منتظر بود که اول آن امام مظلوم آب بیاشامد؛ پس حضرت خطاب کرد به آن حیوان که: «اشرب فأنا أشرب» يعنى: آب که من نیز آب می خورم.

پس کفی از آب برداشت که بیاشامد، پس این ملعون یا یکی از تابعین او تیری بر دهان معجز بیان آن حضرت زد که دهان مبارکش پر از خون شد و خود این ملعون یا یکی از تابعین او فریاد برآورد که ای حسین تو لذت می بری از آشامیدن آب و لشکر به حرم سرای تو ریختند!

همین که حضرت این سخن را شنید، زودی از نهر فرات برآمد که مبادا لشکر به حرم سرا بریزند. (2)

که چه خوب مضمونی فرموده است شاعر عرب از لسان زینب که:

ای برادر جان مادامی که عمامه بر سر تو بود، معجر بر سر من بود همین که عمامه تو را ربودند معجر مرا نیز ربودند!

یعنی مادامی که تو توانایی داشتی که نمی گذاشتی احدی بر ما ستم کند، همین که تو از توانایی افتادی آن وقت اعداء بر ما ستم کردند و ما را برهنه کردند و اموال ما را به غارت بردند و ما را اسیر کردند.

و همین عمرو بن حجاج بود که موکل آب فرات بود که آن مظلوم با یارانش آب نیاشامند در وقتی ندا در داد: یا حسین! از این آب سگ ها به زبان خود می خورند و خوکان و گرگان می نوشند به خدا سوگند که قطره ای از این آب نخواهی چشید تا آب گرم جهنم را بچشی!!!

صاحب تبر مذاب با وجود این که از اهل تسنن است می گوید که استماع این نوع از کلمات شدید تر بود بر آن جناب از منع آب! (3)


1) بحار الانوار: 19/45 .

2) بحار الانوار: 51/45.

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 140.

و همین عمرو بن حجاج بود در وقتی که آن مظلوم از اسب در غلطید و در میان خاک و خون دست و پا می زد از اسب خود فرود آمد که سر منور آن حضرت را از بدنش جدا کند، چون پای جرأت در میدان بی دینی گذاشت، همین که نظرش بر چشم های آن مظلوم افتاد، برگشت و بر اسب خود سوار شد؛ شمر ولد الزنا به او گفت: چرا برگشتی؟ در جواب گفت که: چشم های او مانند چشم های رسول خدا به نظرم آمد نخواستم که خون او در گردن من باشد! (1)

که در این اثنا زینب خاتون از خیمه بیرون آمد و گوشواره های گوشش می لرزید و می گفت :

ليت السماء انطبقت على الأرض وليت السماء (2)تدكدكت على السهل !

ای عمر بن سعد! آیا ابو عبد الله را می کشند و تو ایستاده و نظر می کنی؟!

که اشک از چشم های آن ملعون بر روی خبیثش جاری شد. (3)

و همین پسرهانی که آخر نامه برها بود از جانب کوفیان نزد حضرت امام حسین علیه السلام چون او را به نزد مختار آوردند مختار گفت: لعنة الله علیک! نه تو قاصد بودی و نامه به مکه بردی به نزد حضرت امام حسین علیه السلام با قیس بن مسهر صیداوی وقتی که زمین کربلا آمد؟ چرا انکار کردی که من خبر ندارم؟!

پسرهانی گفت: یا امیر! فریب شیطان خوردم! احمر بن نشط در بالای سر مختار ایستاده بود مختار فرمود: یا احمر! ثواب این را به تو بخشیدم کار وی را تمام کن.

احمر از خوشحالی چنان دوید که افتاد امیر و یاران خندیدند پس احمر برخاست و شمشیر کشید و او را پاره پاره کرد. (4)

و دیگری [یزید بن (5)] حارث بود چون او را به نزد مختار آوردند مختار گفت: الحمد لله که به دست من افتادی ای عدو الله! خدا تو را خوب گرفت و به دست من داد!

یزید گفت: من چه کرده ام که خدا مرا گرفته است؟ مختار گفت: لا حول ولا قوة إلا بالله! اى ملعون چه نکردی؟! نامه ای به امام حسین علیه السلام نوشتی که «بیا که میوه ها رسیده است گندم و جو را خرمن کرده ایم» چون آن امام مظلوم آمد، انکار کردی که من نامه ننوشتم و سرکرده دو هزار سوار


1) ر.ک: به صفحه 667 .

2) در مصدر: الجبال.

3) بحار الانوار: 54/45 و 55 .

4) ر.ک: سرور المؤمنین: 160.

5) این عبارت از قرائن ثبت شد چنانچه نام او در ما قبل آمده است.

شدی و به کربلا رفتی و جنگ کردی و او را شهید کردی. از این بدتر در جهان بدی باشد؟!

پس فرمود: کو آن زرهی که پوشیده بودی در وقت جنگ و اشعار فیومی را می خواندی؟

آن ملعون انکار کرد. فرمود تا او را به انبر گرفتند تا اقرار کرد و رقا رفت و آن زره را فرستاد و خود به جمع کردن مال او مشغول شد، امیر فرمود تا آن زره را به آتش سرخ کردند و او را برهنه کردند و اطراف زره را به انبر برداشتند و در گردن او انداختند و فریاد می کرد و می دوید و بر زمین می غلطید و آن زره در بدن او چسبید و گوشت و پوست او را ریخت.

پس پسر او را آوردند در غایت حسن و جمال بود مختار او را پیش طلبید و از خنجر پهلوی او را شکافت و دست های خود را به خون آلوده کرد.

پس هشت نفر از جماعتی که شمشیر و نیزه بر امام حسین علیه السلام زده بودند، به نزد مختار آوردند، مختار فرمود: ای زاده های حرام چرا به کربلا رفتید؟

گفتند: ما را به جبر بردند. فرمود: چرا نگریختید در صحراها و بیابان ها باز بود؟

گفتند: راه ها را نگاه داشته از ترس نگریختیم که مبادا کشته شویم. مختار فرمود: چرا نامه ای به امام حسين علیه السلام نوشتید و فرستادید که «بیا به طرف عراق» وقتی که آمد، چرا یاری او نکردید و به عوض یاری به او حرب کردید؟!

جواب ندادند. فرمود: ظاهر شد که شما به خدا و رسول و در روز قیامت اعتقاد ندارید!

جلادها فرمود تا گازهای آهنگری را در آتش سرخ کردند و بدن های ایشان را از هم دریدند.

بعد احمد بن ابی شعران را آوردند مختار فرمود: یابن الفاعله تو که نامه به امام حسین نوشتی چرا وفا نکردی و از قول خود برگشتی و مدد آن حضرت نکردی هرگاه یاری نکردی چرا جنگ کردی؟!

پس فرمود تا او را در کوره آجر نهادند. (1)

و همین شبث بن ربعی بود در وقتی که حضرت عباس به عمر بن سعد فرمود که «شما به قتل آوردید این اصحاب و برادران و بنی اعمام حضرت امام حسین را حال اهل بیت و اطفال و عیال او تشنه اند و جگر ایشان از سوزش تشنگی کباب شده است، یک شربت از آب بدهید که به حلق تشنه ایشان برسانم» شبث بن ربعی در جواب او گفت: ای پسر ابوتراب! بگو به برادرت که اگر همه روی زمین آب بوده باشد و آن درید ما باشد، قطره ای از آن آب را به شما نمی چشانیم تا این که به


1) ر.ک: سرور المؤمنين: 183. متأسفانه مطلب مربوط به یزید و پسرش و احمد بن ابی شعران را نیافتیم.

بیعت یزید درآیید! (1)

و همین شبث بود در وقتی که آن امام مظلوم در میان خاک و خون دست و پا می زد با شمشیر بران به نزد آن غریب مظلوم آمد که سر اطهرش را از بدن مبارکش جدا کند، پس آن غریب مغموم نظری بر او کرد که به آن نظر شمشیر از دستش افتاد و شروع کرد به گریختن و به صدای بلند می گفت: معاذ الله! یا حسین! که ملاقات نمایم پدر تو را و حال آن که به خون تو آلوده باشم! (2)

آری، این تیرها و نیزه ها و شمشیرها و گرزها و سنگ ها میوه های شما بود که رسیده بود و همه را به تحفه آن غریب مظلوم آورده بودید و این لشکرهایی بود که به یاری آن حضرت مهیا کرده بودید!

نظم:

از آب هم مضایقه کردند کوفیان / خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

در کتاب عوالم العلوم از نوادر علی بن اسباط از بعضی از اصحاب خود از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که فرمود: در روز عاشورا پدرم در خیمه بود و به ناخوشی اسهال مبتلا بود و من می دیدم اصحاب جدم حسین علیه السلام را که تابع بودند آن جناب را در طلب نمودن آب یک مرتبه بر میمنه حمله می کردند و یک مرتبه بر میسره و یک مرتبه بر قلب. و به تحقیق که کشتند آن مظلوم را به نحوی که رسول خدا صلى الله عليه وسلم منع فرموده است گرگان را به آن نحو بکشند! به تحقیق که کشتند آن تشنه لب غریب را به شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا و بعد اسب بر بدن مبارکش تاختند! (3)

معذورم دارید ای شیعیان! که در وقت نوشتن مضمون کتابت این ملاعین قلم عنان اختیار از دستم ربود و کمال بدبختی جمله ای از آن نامه نویسان را ظاهر ساخت و دل شیعیان را به استماع رفتار ایشان به درد آورد!

باری نامه های کوفیان به آن امام مظلوم می رسید و جواب آن ها را نمی نوشت تا این که در یک روز ششصد نامه از آن غداران به آن حضرت رسید. چون مبالغۀ ایشان از حد گذشت و رسولان بسیار نزد آن حضرت جمع شدند، بلکه به روایت ملهوف دوازده هزار نامه نزد آن حضرت در نوبه های متعدده جمع شد، (4)حضرت در جواب نامه آخر ایشان نوشت:


1) ر.ک: به صفحه 561 .

2) المنتخب: 451/2.

3) عوالم العلوم : 317/17 ح 9.

4) اللهوف : 35.

بسم الله الرحمن الرحيم

این نامه ای است از حسین بن علی علیه السلام

به سوی گروه مؤمنان و مسلمانان

اما بعد، به درستی که هانی و سعید نامه ای از شما آوردند و ایشان آخر رسولان شما بودند وبر مضمون همه آن ها مطلع شدم و در جمیع آن ها نوشته بودید که «ما امامی نداریم، نزد ما بیا شاید حق تعالی به برکت تو ما را جمع گرداند بر حق و هدایت» و اینک می فرستم به سوی شما برادر و پسرعم و محل اعتماد خود مسلم بن عقیل را. پس اگر او بنویسد به من که جمع شده است رأی عقلاء و دانایان و اشراف و بزرگان شما بر آن چه در نامه های خود درج کرده بودید، ان شاء الله به زودی نزد شما می آیم.

پس به جان خود سوگند یاد می کنم که امام نیست مگر کسی که حکم کند در میان مردم به کتاب خدا و قیام نماید در میان مردم به عدالت و مردم را به دین حق مستقیم بدارد و حبس کننده باشد نفس خود را به آن چه رضای خدا در آن است . و السلام. (1)


1) الإرشاد : 38/2؛ روضة الواعظين: 173/1؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 90/4؛ بحار الانوار: 334/44.

مجلس دوم : در بیان فرستادن آن حضرت مسلم بن عقیل را به جانب کوفه در بیان شهادت آن عالی مقدار است

چون رسل و رسائل کوفیان در طلب نمودن حضرت امام حسین علیه السلام از حد گذشت، آن جناب به روایت مفید پسرعم خود مسلم بن عقیل را که به وفور عقل و تدبیر و صلاح و شجاعت از هم گنان ممتاز بود، طلبید و برای بیعت گرفتن از اهل کوفه با قیس بن مسهر صيداوى و عمارة بن عبدالله و عبد الرحمن بن عبدالله متوجه آن صوب گردانید و امر نمود او را به تقوا و پرهیزکاری و کتمان امر خود بر مخالفان و لطف و مدارا و فرمود که: اگر مردم بر بیعت اتفاق نمایند، به زودی حقیقت حال را به من اظهار نما.

پس مسلم حضرت را وداع نمود به مدینه متبرکه رفت و در مسجد حضرت رسول صلى الله عليه وسلم نماز گزارد و اهل و یاران خود را وداع نمود و دو دلیل از قبیله قیس گرفت و متوجه کوفه گردید. و آن دلیلان راه را گم کردند و تشنگی بر ایشان غالب گردید، از رفتن عاجز شدند و علامات راه را به مسلم نمودند و هلاک شدند. و حضرت مسلم به همان صوبی که دو دلیل گفته بودند، روانه شد تا این که رسید به موضعی که آن را مضیق می نامند.

پس نامه ای به مصاحبت قیس بن مسهر به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام فرستاد و در آن نامه درج نمود گم کردن راه و فوت دو دلیل را و نوشت که من در ابتدای سفر این واقعه را به فال برای خود نیکو ندانستم اگر مصلحت دانید، مرا از این سفر معاف دارید و غیر مرا بفرستید.

چون نامه به آن حضرت رسید، در جواب نوشت: اما بعد گمان من آن است که جبن و ترس تو را باعث شده است که از من استغفار می نمایی از رفتن برو به آن جانبی که تو را مأمور نموده ام. والسلام.

چون نامۀ آن جناب به مسلم رسید و بر مضمون آن مطلع شد، گفت: این ترس و خوف به جهت

خود نبود. پس روانه شد و در اثنای راه مردی را دید که تیری به جانب آهویی انداخت و او هلاک شد مسلم فرمود: ان شاء الله دشمن خود را خواهیم کشت.

و چون وارد کوفه گردید، در خانه مختار بن ابی عبیده ثقفی منزل نمود و شیعیان کوفه فوج فوج به خدمت آن جناب می آمدند و آن جناب نامۀ حضرت امام حسین علیه السلام را بر ایشان می خواند و ایشان از استماع آن نامه گریه می کردند. (1)

پس به روایت ابی مخنف عباس (2)بن حبيب شاکری از جا برخاست و حمد و ثنای الهی را به جای آورد و صلوات بر حضرت رسالت پناه فرستاد و رو نمود به حضرت مسلم و عرض کرد که: من مطلع نیستم بر دلهای مردمان و لکن خبر می دهم شما را بر آن چه در نفس من است هر وقتی که مرا بخوانید، شما را اجابت می نمایم و با شمشیر خود می زنم دشمنان شما را تا این که ملاقات نمایم خدا را در نصرت شما.

بعد نشست بعد حبیب بن مظاهر از جا برخاست و گفت: خدا رحمت کند تو را که به جا آوردی آن چیزی را که واجب بود بر تو و من نیز به خدا سوگند می گویم آن چیزی را که تو گفتی. (3)

بعد اهل کوفه ده ده و بیست بیست داخل می شدند و بیعت می نمودند، (4)تا آن که به روایت مفید هیجده هزار نفر بیعت کردند. (5)بلکه به روایت ابی مخنف هشتاد هزار نفر بیعت کردند. (6)

پس به روایت مفید حضرت مسلم نامه ای به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام نوشت که: تا حال هیجده هزار نفر بیعت کرده اند تشریف بیاورید به سمت کوفه.

و چون تردد شیعیان به خدمت مسلم بسیار شد، نعمان بن بشیر که از جانب معاویه و یزید حاکم بود بر حقیقت حال مطلع شد به مسجد درآمد و بر منبر برآمد و بعد از حمد و ثنای الهی گفت: اما بعد، ای بندگان خدا از خدا بترسید و به سوی فتنه و افتراق امّت مسارعت ننمایید که باعث کشتن مردان و ریختن خون مسلمانان و غارت اموال ایشان می گردد و کسی که با من جنگ نکند من در مقام جنگ او برنمی آیم و تا شما به مجادله در نیایید، شما را به شورش درنمی آورم و به


1) الإرشاد : 39/2؛ روضة الواعظين: 173/1؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 90/4؛ بحار الانوار: 335/44.

2) ظاهراً « عابس بن ابی شبیب شاکری» باشد.

3) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام و مصرع اهل بيته .... 21؛ مقتل الحسين علیه السلام : 20.

4) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 21.

5) الإرشاد : 41/2؛ روضة الواعظين: 173/1؛ بحار الانوار: 336/44.

6) مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 21.

تهمت و گمان کسی را عقوبت نمی کنم و لکن اگر خروج نمایید و بر روی من بایستید و بیعت خلیفه خود را بشکنید، با شما محاربه می کنم هر چند هیچ یک از شماها یاری نکنید مرا و امیدوارم که حق شناسان شما زیاده از فتنه جویان باشد.

پس عبد الله بن مسلم بن ربیعه که هم سوگند بنی امیه بود، برخاست و گفت: این گونه سخن که از تو ناشی شد، دفع شری نمی کند و این نوع کلام سخن مردم ضعیف و سست و بی یاور است!

نعمان گفت: اگر ضعیف باشم و در طاعت خدا باشم نزد من بهتر است از آن که غالب گردم در معصیت خدا! پس از منبر به زیر آمد.

وعبدالله بن مسلم نامه ای به یزید نوشت که «اما بعد، مسلم بن عقیل به کوفه آمده و شیعیان به او بیعت می نمایند برای حسین بن علی بن ابی طالب؛ اگر کوفه را می خواهی کسی را به حکومت کوفه بفرست که در امر دشمنان تو مانند تو اهتمام نماید زیرا که نعمان بن بشیر تاب مقاومت ندارد یا دانسته مسامحه می نماید». و عمّارة بن عقبه و عمر بن سعد نیز چنین نامه ها به یزید نوشتند.

چون یزید پلید بر مضامین نامه ها مطلع شد، سرحون آزاد شده معاویه را طلبید و با او در این باب مشورت کرد و گفت: چه شخص والی کوفه گردانم؟

و یزید با عبیدالله در مقام عتاب بود. سرحون گفت: اگر معاویه زنده می شد آیا رأی او را می گرفتی؟ یزید گفت: بلی. سرحون رقم معاویه را برآورد که امارت کوفه را به جهت آن لعین رقم کرده بود، گفت: این بود رأی معاویه و وفات یافت و حال آن که امر نموده بود به این رقم پس کوفه و بصره هر دو شهر را به عبیدالله واگذار .

آن لعین راضی شد امر نمود که رقم حکومت را به جهت آن شقی بفرستد. پس نامه ای به عبید الله نوشت که دوستان من از کوفه به من نوشته اند که مسلم بن عقیل وارد کوفه شده است و در تفرقه مسلمانان است، چون نامه مرا بخوانی متوجه کوفه شو و به هر نحوی که مقدور باشد مسلم بن عقیل را به دست آورده، برای من بفرست یا به قتل آور یا از کوفه بیرون کن.

و نامه را به رسالت مسلم بن عمرو باهلی برای ابن زیاد فرستاد. چون نامۀ آن پلید در بصره به آن شقی رسید، در همان وقت امر نمود به تهیۀ سفر کوفه. (1)

و حضرت امام حسین علیه السلام در وقتی که جواب نامه های اهل کوفه را قلمی نمودند، نامه ای به مصاحبت یکی از موالی خود که ملقب بود به ابازرین به اشراف بصره مثل يزيد بن مسعود و منذر بن


1) الإرشاد : 41/2؛ روضة الواعظين: 173/1؛ بحار الانوار: 336/44.

جارود قلمی فرمودند و ایشان را به نصرت و بیعت خود طلبیدند. چون اشراف بصره به مضمون نامه مطلع گردیدند، پس یزید بن مسعود قبایل بنی تمیم و بنی حنظله و بنی سعد را جمع نمود و فرمود: چگونه است حسب و نسب من در میان شما و عقل و تدبیر مرا چگونه می دانید؟

پس او را به علق نسب و حسب و استقامت رأی ستایش کردند و گفتند: اصل ظهر و سرمایه شرف و مأوای مایی. یزید بن مسعود گفت: شما را برای امری جمع کرده ام تا با شما مشورت نمایم و از شما برای آن امر یاری جویم. گفتند: بفرما آن چه صلاح دانیم بیان کنیم.

پس یزید بن مسعود گفت: معاویه وفات یافته است و موت او چه بسیار خوار است نزد حق تعالى و باب جور و عدوان شکسته شد و ارکان ظلم مضطرب گردید و پسر او یزید که شارب الخمر و اصل هر فجوری است برخاسته، مدعی خلافت است بر مسلمانان و می خواهد بی رضای ایشان امارت نماید با کوتاهی حکم و کم عقلی که نمی شناسد از حق موضع قدم خود را پس به خدا سوگند که جهاد نمودن به او افضل است از جهاد با مشرکین و اینک حسین بن علی فرزند رسول الله صلی الله علیه وآله که صاحب شرف و رأی اصیل است و از برای او است فضلی که به وصف درنمی آید و علمی که منتهی ندارد، اولی است به امر خلافت .

پس چشم مپوشانید از نور حق و دایم نمانید در پستی های باطل. و قبل از این صخر بن قیس خوار کرد شما را در روز جمل، پس شستشو دهید خود را به بیرون رفتن به نصرت فرزند رسول خدا. به خدا سوگند که کوتاهی نمی کند احدی در نصرت آن جناب مگر آن که منشأ ذلت ورثه و کمی عشيره او خواهد گردید. و اینک من لباس حرب را بر خود آراستم و زره حرب را پوشیدم. کسی که کشته نشود می میرد و کسی که بگریزد از دست مرگ، جان به در نمی برد. پس جواب مرا بگویید که رأی شما چیست؟

پس جماعت بنی حنظله برخاستند و گفتند: ما تیر ترکش توییم و سواران عشیره توییم، اگر به جای تیر، ما را بیندازی به نشانه ای خواهد برخورد و اگر به استعانت ما جنگ نمایی، فتح خواهی کرد. قسم به خدا که فرو نمی روی در مهلکه ای مگر این که ما نیز فرو می رویم و ملاقات نمی نمایی شدتی را مگر این که ما نیز ملاقات خواهیم نمود. یاری خواهیم کرد تو را به شمشیرهای خود. باز می داریم نفس تو را از قتل، به بدن های خود هر وقتی که خواسته باشی.

و بنو عامر بن تمیم گفتند که: ما فرزندان پدر توییم و هم سوگند توییم، راضی نیستیم به غضب تو و نمی مانیم اگر تو بروی. رأی رأی تو است هر وقت که ما را بطلبی اجابت می نماییم و هر وقت که امر نمایی اطاعت می کنیم. امر، امر تو است هر وقتی که خواسته باشی.

و بنی سعد گفتند: مبغوض ترین امور نزد ما مخالفت و بیرون رفتن از رأی تو است و قبل از این صخر بن قیس امر نمود ما را بر ترک قتال، عزت ما باقی ماند، پس مهلت ده ما را تا مشورت کنیم و آن چه رأی ما است به تو بگوییم.

پس یزید بن مسعود گفت: ای بنی سعد! اگر ترک نمایید نصرت آن حضرت را دائم شمشیر در میان شما خواهد بود. پس جواب نامه آن حضرت را نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم

اما بعد نامه شما رسید و فهمیدم آن چه مرا خواندی به آن از گرفتن بیعت من و یاری نمودن من شما را. و خداوند عالم نخواهد خالی گذاشت روی زمین را از کسی که عمل کننده باشد در آن به اعمال خیر و از دلیلی که دلالت نماید بر او نجات را و شمایید حجت خدا بر خلق و امانت او بر روی زمین که متفرع شده اند از زیتونه احمدیه که او است اصل آن و شمایید فرع آن پس تشریف بیاورید که ذلیل کردم به جهت شما گروه های طایفه بنی تمیم را که اطاعت و شوق متابعت ایشان شما را شدیدتر است از شتری که سه روز آب نخورد و روز چهارم به آب رسد و ذلیل کردم از برای شما بنی سعد را و شستم چرک سینه های ایشان را به آب بارانی که بعد از لمعات برق فرو ریزد.

و چون نامۀ یزید بن مسعود به آن حضرت رسید و مطلع شد بر مضمون آن فرمود که: خدا تو را از بیم ایمن گرداند و تو را عزیز دارد و از تشنگی روز قیامت تو را رهایی بخشد.

و از قضای الهی همین یزید بن مسعود روزی که خواست از بصره متوجه آن حضرت گردد، خبر شهادت آن حضرت به او رسید.

و اما منذر بن جارود نامه و رسول حضرت را برد به نزد عبیدالله بن زیاد به توهم این که مبادا این نامه حیله ای باشد از آن شقی. پس آن ملعون امر کرد که قاصد آن حضرت را به دار کشیدند. پس به منبر برآمد و تهدید بسیاری نمود بر اهل بصره بر مخالفت و برانگیختن نزاع. و آن شب را توقف نمود و چون صبح شد برادر خود عثمان بن زیاد را نایب خود گردانید در بصره و به سرعت روانه کوفه شد. (1)

و چون به نزدیک شهر کوفه رسید، فرود آمد و چون شب در رسید نقابی بر روی خود انداخت و با عمامه سیاه از در دروازه که مقابل نجف اشرف است به اتفاق مسلم بن عمرو و شریک بن اعور و حشم و اهل بیت خود وارد کوفه گردید. چون مردم کوفه منتظر قدوم حضرت امام حسین علیه السلام


1) اللهوف: 38؛ مثیر الاحزان: 27؛ بحار الانوار: 337/44. با کمی اختصار.

بودند، زنی چون ابن زیاد را دید توهم حضرت امام حسین نمود، گفت: الله اکبر ابن رسول الله وربّ الكعبة ! یعنی: فرزند رسول خدا است به پروردگار کعبه سوگند!

پس مردم صداها بلند کردند و عرض نمودند که: ما زیاده از چهل هزار کس می باشیم از یاوران توییم و هجوم آوردند بر او گرفتند مهار دابه او را و فوج فوج بر او سلام می کردند و می گفتند: مرحباً بك یا بن رسول الله؛ خوش آمدی و آن ملعون از سخنان ایشان به خشم می آمد تا این که مسلم بن عمرو بانگ بر ایشان زد که دور شوید این عبید الله پسر زیاد است!

چون مردم دانستند که آن ملعون است، پراکنده شدند تا آنکه آن ملعون به پای قصر الاماره رسید نعمان گمان کرد که حضرت امام حسین علیه السلام است بر بالای قصر برآمد و گفت: تو را به خدا قسم می دهم که دور شوی و متعرض من نگردی و آنچه به من سپرده اند، به اختیار خود به تو نمی دهم و با تو در مقام مقاتله برنمی آیم.

چون ابن زیاد این سخنان را شنید، بر نعمان بانگ زد که: در را بگشا! نعمان فهمید که او ابن زیاد است در را گشود و مردم از آمدن او خائف شده، پراکنده شدند.

و چون صبح شد منادی او در کوفه ندا درداد که مردم جمع شوند چون جمع شدند، بیرون آمد و خطبه ای خواند و گفت: یزید مرا والی شهر شما کرده است و سرحد شما را به من سپرده است و امر نموده است مرا که مطیعان را نوازش نمایم و خلاف کننده را به شمشیر و تازیانه تأدیب نمایم!

پس از منبر فرود آمد و رؤسای قبایل و محلات را طلبید و مبالغه و تأکید نمود که: هرکه را در محله و قبیله خود گمان بد برید که با یزید در مقام خلاف است باید نام او را بنویسید و به من عرض نمایید و هرگاه ظاهر شود که چنین کسی در قبیله و محلهٔ شما بوده است و شما مرا مطلع ننموده اید خون و مال شما بر من حلال خواهد بود!

و چون خبر وارد شدن آن ملعون به مسلم رحمه الله رسید، از خانه مختار بیرون رفت و در خانه هانی بن عروه پنهان شد و شیعیان به خدمت آن جناب به پنهانی می رسیدند (1)و بیعت می کردند و با یک دیگر وصیت می نمودند به پنهان نمودن این امر (2)تا این که به روایت مناقب بیست و پنج هزار نفر به او بیعت کردند. چون خواست که خروج کند، هانی گفت که: تعجیل منما. (3)


1) مثير الاحزان 30 ؛ اللهوف: 44؛ الإرشاد : 43/2؛ بحار الانوار: 340/44.

2) الإرشاد : 45/2؛ بحار الانوار: 342/44؛ ر.ک: روضة الشهداء: 218.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 91/4 .

و شریک بن اعور همدانی به اتفاق ابن زیاد از بصره آمده بود و در خانه هانی نزول نموده بود، بیمار شد و بر احوال مسلم مطلع گردید، به مسلم گفت که: عبیدالله به عیادت من خواهد آمد و چون من او را مشغول سخن گردانم تو با شمشیر خود بیرون آمده، او را به قتل رسان و علامت میان من و تو این است که آب بطلبم. (1)

چون ابن زیاد به عیادت شریک بن اعور آمد و شریک آب طلبید مسلم خواست که بیرون آید به روایت این نما زوجۀهانی او را به خدا سوگند داد و گریه و تضرع نمود که به قتل نیاورد ابن زیاد را در خانه او. پس مسلم شمشیر را انداخت. هانی چون شنید ممانعت زوجه را گفت: وای بر او! که مرا و خود را کشت و از آن چه منع نمود واقع شد! (2)

چون بیرون آمدن مسلم به تأخیر افتاد و شریک شعری خواند که دلالت می کرد بر خروج او ابن زیاد از آن شعر متوهم شده، برخاست و بیرون رفت. (3)

و آن لعین چندان که تفحص کرد از احوال مسلم مطلع نشد. و غلامی داشت معقل نام او را طلبید و سه هزار درهم به او داد و گفت: تفحص نما از احوال مسلم و یاران او و هر یک از ایشان را که بیابی، این مال را به او ده و اظهار محبت و ولایت اهل بیت نما و بگو این وجه را صرف دشمنان خود کنید وقتی که این مال را دادی به تو مطمئن می شوند و امورات خود را از تو پنهان نمی دارند شاید به این وسیله بر مکان مسلم مطلع شوی.

پس معقل عليه اللعنة. به مسجد درآمد و در احوال و اوضاع می نگریست ناگاه نظرش بر مسلم بن عوسجه افتاد که نماز می کرد و شنید از جمعی که می گفتند: «این مرد به جهت امام حسین علیه السلام بیعت می گیرد» به نزدیک مسلم بن عوسجه آمد و در پهلوی او نشست تا از نماز فارغ شد گفت: من مردی از اهل شامم و حق تعالی بر من منت گذاشته به محبت اهل بیت رسالت و به محبت کسی که دوست ایشان است!!

پس شروع نمود به تباکی نمودن پس گفت: شنیده ام که مردی از اهل بیت وارد این شهر شده است و از مردم بیعت می گیرد به جهت فرزند دختر رسول خدا صلى الله عليه وسلم می خواهم به خدمت او برسم کسی مرا راهنمایی نمی کند تا آنکه به خدمت او برسم و الآن در مسجد نشسته بودم، شنیدم از جماعتی که می گفتند: «این مرد بر احوال اهل بیت مطلع است» و به تو اشاره می نمودند، پس به


1) مناقب: 91/4؛ بحار الانوار: 343/44 .

2) مثیر الاحران: 32.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 92/4؛ بحار الانوار: 343/44؛ ر.ک: مثیر الاحزان: 31.

خدمت تو آمده ام که این مال را از من بگیری و مرا به خدمت آن شخص برسانی و اگر خواهی اول از من بیعت بگیر بعد مرا به خدمت آن جناب برسان!

مسلم بن عوسجه از سخن آن ملعون بازی خورد و گفت: خدا را حمد می کنم بر آن که دوستی از دوستان اهل بیت را ملاقات نمودم و از دیدن تو شاد شدم و لکن آزرده شدم از این که مردم بر احوال من مطلع گردیده اند قبل از اتمام امر از ترس این طاغی و سطوت او.

معقل گفت: آن چه برای شما می شود خیر است اکنون از من بیعت بگیر. مسلم بن عوسجه از او برای حضرت امام حسین علیه السلام بیعت گرفت و به آیمان مغلظه او را سوگند داد که در مقام خیرخواهی و کتمان امر باشد. پس گفت: چند روزی آمد و شد نما در منزل ما تا اذن بطلبم از جناب مسلم برای تو.

پس آن ملعون چند روزی می رفت به خانه مسلم بن عوسجه و از خفایای امور شیعیان مطلع می شد و به ابن زیاد خبر می داد. پس مسلم بن عوسجه از مسلم بن عقیل به جهت او اذن طلبید و آن ملعون را به خدمت آن جناب برد و آن جناب از او بیعت گرفت و ابوتمامه صایدی را به قبض آن مال مأمور ساخت و معقل ملعون احوال را کماهی به ابن زیاد می رساند. (1)

و چون هانی از ابن زیاد متوهم بود به بهانه بیماری به مجلس آن شقی حاضر نمی شد وقتی ابن زیاد پرسید که: چرا هانی نزد ما نمی آید؟ گفتند: بیمار است گفت: اگر مطلع بودم به مرض او به عیادتش می رفتم.

پس محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج را طلبید و دختر عمرو زوجه هانی بود و ایشان را فرستاد به نزد هانی و گفت: بگویید که چرا نزد ما نمی آید و دوست ندارم که مثل او از اشراف عرب نزد ما ضایع شوند.

پس ایشان به نزدهانی آمدند و او را به افسانه ای چند بازی داده، به اتفاق خود روانه مجلس ابن زیاد شدند تا آنکه به نزدیک قصر دارالاماره رسیدند، هانی به حدس خود بعضی از امور را ملاحظه نموده، متوهم گردید رو نمود به حسان بن اسماء و گفت: ای فرزند برادر! من از این مرد ترسانم! حسان گفت: ای عم! به خدا سوگند که هیچ نمی ترسم بر تو، به خود خوف راه مده!

و حسان نمی دانست که ابن زیاد او را برای چه مطلب فرستاده است. تا اینکه داخل مجلس آن ملعون شدند و شریح قاضی در آن مجلس حاضر بود چون نظر ابن زیاد به هانی افتاد، گفت: أنتك بخائن رجلاه يسعی! یعنی: شخص خائنی به پای خود نزد تو آمد!


1) الإرشاد : 45/2؛ اعلام الورى : 225؛ روضة الواعظین: 174/1؛ مثیر الاحزان : 32؛ بحار الانوار: 342/44 .

چون هانی نزدیک به ابن زیاد رسید، رو نمود به او و شروع کرد به عتاب کردن و گفت: این چه فتنه ای است که در خانه خود برپا نموده ای از برای یزید و مسلم را به خانه خود برده ای و لشکر و سلاح برای او جمع می نمایی؟!

هانی انکار کرد پس ابن زیاد، معقل را طلبید، چون نظرهانی بر معقل افتاد دانست که آن ملعون جاسوس آن شقی بوده است دیگر نتوانست انکار نماید گفت: به خدا سوگند که من او را به خانه خود نیاورده ام و بی خبر به خانه من آمده، من حیا کردم که او را راه ندهم پس او را مهمانی کردم. حال اگر می خواهی سوگند غلیظی یاد نمایم که از من ضرری به تو نرسد و اگر می خواهی با تو بیعت نمایم واگر می خواهی رهنی نزد تو بگذارم تا من برگردم پس بروم و بگویم که از خانه من بیرون رود به هر موضعی از زمین خدا که خواسته باشد تا این که از امان به در روم .

ابن زیاد گفت: به خدا سوگند که دست از تو برنمی دارم تا او را نزد من حاضر نمایی! هانی گفت: به خدا سوگند که این هرگز نخواهد شد که میهمان خود را بیاورم تا تو او را به قتل رسانی!

ابن زیاد گفت: به خدا سوگند باید بیاوری او را! هانی گفت: به خدا سوگند که نیاورم!

چون سخن در میان ایشان به طول انجامید، مسلم بن عمرو باهلی برخاست گفت: ايها الامیر!بگذار که من در خلوت سخن گویم.

پس دست هانی را گرفته به کنار برد که ابن زیاد هر دو را می دید و اگر صدای ایشان بلند می شد می شنید، مسلم بن عمرو گفت: ای هانی! تو را به خدا سوگند می دهم که خود را به کشتن مده و بلا را بر عشیره خود مپسند. و در میان مسلم و ابن زیاد و یزید قرار و خویشی هست او را نخواهند کشت، تو مسلم را به ایشان بده و خود را از بلا رهایی ده. و در این فعل نقصی به جهت تو نیست زیرا که تو او را به سلطان می دهی.

هانی گفت: به خدا سوگند این منشأ خواری من است که میهمان خود را به دشمن او دهم با آن که صحیح و سالم و اعوان و یاران دارم به خدا سوگند که اگر هیچ یاور نداشته باشم، مسلم را به او نمی دهم تا کشته شوم!

و هرچند به او سوگند داد در تسلیم نمودن مسلم هانی ابا نمود گفت: ابدا نخواهم داد. ابن زیاد این را شنید هانی را به نزد خود طلبید و گفت: به خدا سوگند که الحال مسلم را حاضر نکنی، گردنت را می زنم! هانی گفت: اگر این اراده نمایی شمشیرها از غلاف کشیده شود بر دور خانه تو!

و هانی گمان می کرد که عشیره او یاری او خواهند کرد. ابن زیاد گفت: به این سخنان مرا می ترسانی؟! او را به نزد من آرید

چون او را به نزدیک آن پلید بردند، چوبی که در دست داشت بر رووبینی و جبین و خد او بسیار زد تا آن که بینی او شکست و گوشت و جبین او بر ریش او آویخت و خون جاری شد بر لباس های او تا آن که چوب شکست. (1)

پس هانی به روایت منتخب شمشیر خود را کشید و زخم منکری به ابن زیاد زد، معقل جاسوس آمد که منع نماید، روی او را به شمشیر قطع نمود و حمله کرد بر آن اشقیاء. (2)

و به روایت ابی مخنف دوازده نفر را به قتل رسانید. (3)

و به روایت منتخب گفت: به خدا سوگند که اگر پای من بر روی طفلی از اطفال اهل بیت باشد، برنمی دارم آن را تا قطع شود! (4)

پس به روایت مفیدهانی دست زد به قائمه شمشیر یکی از ملازمین پسر زیاد که از غلاف بکشد آن شخص او را مانع شد. ابن زیاد گفت: تو بر امام خود خروج نموده ای خون تو بر ما حلال است! بکشید او را و در یکی از این خانه ها او را حبس نمایید و در آن را ببندید و نگاه بانان بر او بگمارید!

پس حسان بن اسماء برخاست و متوجه ابن زیاد گردید و گفت: تو غدر می نمایی تو ما را فرستادی که این مرد را بیاوریم چون او را حاضر نمودیم، استخوان روی او را شکستی و خون او را جاری نمودی بر ریش او و در نظر داری که او را به قتل آوری! ابن زیاد گفت: تو اینجا هستی؟!

پس امر نمود که او را زدند و در ناحیه [ای] نشاندند. محمد بن اشعث گفت: ما راضی می باشیم به آن چه امیر به جهت ما راضی می باشد، چه نفع به ما داشته باشد یا ضرر. امیر ادب کننده است! پس خبر به عمرو بن حجاج رسید که هانی کشته شد، عمرو قبیلهٔ مذحج را جمع نمود و دارالاماره آن لعين [را] احاطه کرد و فریاد زد که من عمرو بن حجاجم و اینک سواران قبیله مذحج جمع شده اند و می گویند جرمی از ما صادر نشده است، به چه سبب هانی را به قتل آورده اید؟

ابن زیاد از اجتماع ایشان متوهم شد، به شریح قاضی گفت: برو و هانی را ملاحظه کن و مردم را خبرده که او زنده است. چون شریح نزد هانی رفت، دید که خون از روی او جاری است و می گوید: مگر هلاک شده اند عشرية من؟! کجایند اهل دین؟!


1) الإرشاد : 46/2؛ اعلام الوری 225؛ بحار الانوار: 344/44.

2) المنتخب: 415/2 مجلس نهم باب يكم.

3) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 33 وسيلة النجاة: 102.

4) المنتخب: 415/2 مجلس نهم باب يكم.

ناگاه فریاد مردم را شنید گفت: گمان من این است که این صوتها اصوات مذحج و ياران من باشد، اگر ده نفر ایشان به قصر درآیند مرا نجات می دهند!

پس شریح بیرون آمد و به [ایشان] گفت: امیر چون اجتماع شما را شنید و مطلب شما را فهمید امر کرد که بروم و هانی را ببینم من رفتم و او را دیدم و مرا امر کرد که شما را ملاقات نمایم و خبر دهم که هانی زنده است و این که شنید[ه] اید که او را کشته اند باطل است.

پس عمرو بن حجاج و اصحاب او گفتند: حال که کشته نشده است الحمد لله. و پراکنده شدند.

پس عبیدالله به مسجد آمد و بر منبر بالا رفت و با او بودند اشراف ناس و حشم او، مردم را از مخالفت نمودن ترسانید. چون خواست که فرود آید جمعی به مسجد برآمدند و خبر دادند که مسلم خروج نموده، آمده، ابن زیاد مضطرب شد به سرعت تمام خود را به دار الاماره رسانید و درها را بست.

عبدالله حازم می گوید که مرا مسلم بن عقیل فرستاده بود که ببینم چه بر سرهانی می آید، وقتی که او را زدند و حبس نمودند اسب خود را سوار شدم و به زودی خبر را به آن جناب رسانیدم که ناگاه جماعتی از زنان طائفه مراد فریاد «و اثکلاه» برآوردند، چون حضرت مسلم بر این حالت مطلع شد امر نمود مرا که ندا کنم در میان اصحاب او که جمعیت نموده بودند در حوالی خانه او و به قدر چهار هزار نفر می شدند و فرمود که منادی ندا کند: یا منصور امت!

چون من این ندا را کردم مردم جمعیت نمودند و مسلم بیرون آمد و برای هر قبیله علمی ترتیب دادند، در اندک وقتی مسجد و بازار پر شدند از اصحاب او و کار بر ابن زیاد تنگ شد و نهایت اهتمام او بر نگاه داشتن دروازه قصر بود و زیاده از پنجاه نفر با او در دارالاماره نبودند و اصحاب مسلم قصر آن ملعون را در میان گرفتند و کسی که در قصر مشرف بر ایشان می شد و نظر می کرد سنگ بر او می زدند و دشنام می دادند او را و ابن زیاد و پدر او را .

چون ابن زیاد حال را به این منوال دید، کثیر بن شهاب را امر کرد که بیرون رو با هرکه اطاعت نماید تو را از قبیلهٔ مذحج و مردم را از عقوبت یزید و سوء عاقبت بترسانید و در معاونت مسلم سست گردانید! و امر نمود محمد بن اشعث را که قبیله کنده و حضرموت را بر سر خود جمع نماید و علم امان برپا کند و ندا کند که هر که در تحت آن علم برآید در امان باشد.

و هم چنین قعقاع و شبث و حجار و شمر را به جهت این امر فرستاد. پس اشقیاء شروع نمودند به فریب دادن اهل کوفه و ترسانیدن ایشان تا آن که عدد بسیاری بر دور ایشان جمع شدند، پس با این جمعیت به اعانت ابن زیاد رفتند. کثیر بن شهاب گفت به ابن زیاد که: جمعیت بسیاری در قصر جمع شده اند به حرب مسلم بشتاب.

ابن زیاد راضی نشد و علمی از برای شبث بن ربعی ترتیب داد و او را با گروهی از منافقان بیرون فرستاد و اشراف کوفه را امر کرد که مشرف بر یاران مسلم شوند و ایشان را بترسانند از رسیدن لشکر شام و اکرام بر مطیعین و عقوبت بر عاصين. وكثير بن شهاب . لعنه الله مبالغه بسیاری نمود در فریب دادن یاران مسلم. و مردم از استماع سخنان ایشان متفرق می شدند حتی این که بی وفایان کوفه از زن و مرد نزد پسر و برادر خود می آمدند و می گفتند: تو را چه کار است به این کارها برگرد فردا لشکر شام می آید تو را چه کار است به نزاع؟!

پس مردم پیوسته متفرق می شدند تا آن که شام شد و آن مظلوم نماز مغرب را در مسجد ادا نمود و زیاد از سی نفر با او نمانده بودند، چون آن جناب این حالت را مشاهده نمود به جانب ابواب کنده روانه شد و به آن درها نرسیده بود که بیست نفر از آن سی نفر نیز متفرق شدند و چون از در کنده بیرون رفت، هیچ کس با او نمانده بود.

پس آن غریب مظلوم هر چند ملاحظه نمود، احدی را نیافت که راه را به او بنماید و او را به منزل برساند پس متحیرانه در کوچه های کوفه می گردید و نمی دانست که به کجا رود تا این که رسید به در خانه طوعه که آزاد شده محمد بن اشعث بود و او را اسید نامی گرفته بود و بلال نامی از او متولد شده بود و طوعه ایستاده بود و انتظار بلال را می کشید که مراجعت نماید؛ پس مسلم به طوعه سلام کرد، طوعه جواب سلام او را رد نمود مسلم فرمود: يا أمة الله ! آبی به من بده بیاشامم.

طوعه رفت و شربت آبی آورد و آن جناب آشامید و نشست. پس طوعه ظرف آب را به خانه برد و برگشت و دید که مسلم نشسته است، عرض کرد: ای بنده خدا! آیا آب نیاشامیدی؟! فرمود: بلی. طوعه عرض کرد: پس برو به خانه خود. آن غریب هیچ نفرمود طوعه آن کلام را مکرر کرد باز آن مظلوم بی یاور هیچ نفرمود. طوعه در مرتبه سوم عرض کرد: سبحان الله! ای بنده خدا! برخیز برو به خانه خود که صلاح نیست تو در در خانه من بنشینی و من این نشستن تو را حلال نمی کنم! فی الفور آن مظلوم برخاست و فرمود:

يا أمة الله ! ما لي في هذا المصر منزل ولا عشيرة !

یعنی: اى امة الله! مرا در این شهر خانه ای و عشریه ای نیست!

آیا می شود که با من نیکی کنی و مرا مکانی دهی؟ شاید بعد از این تلافی آن را به عمل آورم.

طوعه عرض کرد: ای بنده خدا! تو کیستی؟ آن غریب مظلوم فرمود: منم مسلم بن عقیل که این گروه با من دروغ گفتند و فریب دادند و از دیار خود بیرون آوردند.

طوعه عرض کرد: أنت مسلم؟ یعنی: تویی مسلم؟ آن جناب فرمود: بلی. طوعه عرض کرد که: داخل خانه شو.

پس حجره ای به جهت آن غریب فرش کرد و طعامی از برای آن جناب حاضر ساخت آن مظلوم میل نفرمود. در آن حال بلال پسر طوعه وارد خانه شد، دید که مادرش به آن حجره بسیار تردد می نماید از سبب آن حال سؤال نمود طوعه خواست که پنهان دارد که بلال الحاح را از حد گذرانید، طوعه او را سوگند داد که پنهان نماید و خبر مسلم را به او اظهار نمود، آن ملعون ساکت شد و خوابید. (1)

چون صبح شد طوعه آب آورد که آن مظلوم وضو بسازد و عرض نمود: ای مولای من! ندیدم تو را که در این شب به خواب رفته باشی. آن مظلوم فرمود: بدان که زمان کمی به خواب رفتم و در خواب عمم علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدم که می فرمود: «تعجیل نما، تعجیل نما در آمدن به نزد ما!» و گمان من این است که امروز آخر روزهای عمر من باشد در دنیا. (2)

چون ابن زیاد شنید که اصحاب مسلم متفرق شدند، در همان شب به مسجد درآمد و به منبر برآمد و امر نمود که منادی ندا کند که: هر که عشای خود را در مسجد نکند از امان ما بیرون است.

در ساعت مسجد پر شد از بی وفایان کوفه! پس به ملازمین خود امر نمود که او را حراست نمایند و نماز عشاء را با مردم کرد، بعد بالای منبر برآمد و گفت بعد از حمد و ثنای خدا: اما بعد، به درستی که ابن عقیل سفیه جاهل دیدید که شقاق و مخالفتی به عمل آورد، از امان ما بیرون است کسی که مسلم را در خانه او بیابم و هرکه او را نزد ما آورد او را نوازش کنیم!

و ایشان را تهدید و تخويف بسیار نمود. و حصین بن نمیر را ندا زد که مادرت به عزایت نشیند اگر متوجه نشوی دروازه ای از دروازه های بازار کوفه را یا این که این مرد بیرون رود و تو را مسلط کردم بر خانه های کوفه، نگهبانان چندی بفرست بر کوفه و خانه های آن تا این که این مرد را گرفته، نزد من آری!

چون صبح شد عبید ملعون در مجلس خود نشست و مردم را رخصت داد که داخل شوند و رو کرد به محمد بن اشعث و او را نوازش نمود و به پهلوی خود نشانید.

و بلال پسر طوعه چون صبح شد خبر مسلم را به عبد الرحمان پسر محمد بن اشعث رسانید، پس عبد الرحمان وارد مجلس ابن زیاد شد دید که پدرش نزد ابن زیاد نشسته، آهسته خبر مسلم را به پدر خود رسانید. (3)


1) الإرشاد : 50/2 ؛ اعلام الوری 227؛ بحار الانوار: 347/44 .

2) المنتخب: 415/2 مجلس نهم باب يكم.

3) الإرشاد : 56/2؛ بحار الانوار: 351/44 .

چون ابن زیاد بر این خبر اطلاع به هم رسانید به روایت منتخب هزار سوار و پانصد پیاده به سرکردگی ابن اشعث به طلب مسلم فرستاد، چون لشکر به خانه طوعه رسیدند طوعه صدای اسب ها و قعقعه لجام ها را شنید به نزد مسلم رفت و خبر را به آن مظلوم رسانید، پس آن غریب بی یاور زره خود را پوشید و کمر خود را بست و به اطراف خود نظر می نمود و احدی را نمی دید که یاری او نماید؛ طوعه عرض کرد: تو را می بینم که مهیای موت گردیده ای؟ آن مظلوم فرمود: مقصود این قوم به جز از من کسی نیست، می ترسم یک دفعه به خانه در آیند و من چاره ای نداشته باشم.

پس آن غریب بیکس از در خانه بیرون رفت و بر آن اشقیاء حمله نمود. (1)

و به روایت مناقب چهل [و] یک نفر را به قتل رسانید و قتال عظیمی واقع شد. (2)

و آن مظلوم با آن اشقیاء آن قدر مقاتله نمود که به روایت ابی مخنف یک صد و پنجاه نفر را به قتل آورد و باقی پراکنده شدند. (3)

و عمرو بن دینار و غیره ذکر نموده اند که قوت حضرت مسلم به نحوی بود که به دست خود مرد را می گرفت و بر بالای بام می انداخت. (4)

و به روایت منتخب چون محمد بن اشعث حال را به این منوال دید فرستاد نزد ابن زیاد و طلب لشکر نمود، آن لعین پیغام داد که مادرت به عزایت نشیند! یک نفر به تنهایی آن قدر از شما را به قتل آورد؟! پس حال تو چگونه خواهد بود و اگر تو را بفرستم به قتال کسی که قوت و شدت او بیشتر از این باشد؟! - مقصود او حضرت امام حسین علیه السلام بود محمد بن اشعث در جواب پیغام او گفت: گویا مرا به محاربه بقالی از بقال های کوفه فرستاده ای؟! مرا به محاربهٔ شمشیری از شمشیرهای آل محمد فرستاده ای!

چون این مقاله به ابن زیاد رسید عساکر بسیاری به امداد محمد بن اشعث فرستاد، چون آن غریب این حالت را مشاهده فرمود برگشت به خانه و خود را مهیای محاربه نمود و مراجعت فرمود و حمله کرد بر ایشان و بسیار از ایشان را به قتل رسانید و آن قدر تیر بر بدن مبارک آن جناب نشسته بود که مانند قنفذ (5)پر برآورده بود؛ چون محمد بن اشعث حال را به این منوال دید، فرستاد نزد پسر


1) المنتخب: 416/2 مجلس نهم باب یکم

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 93/4؛ بحار الانوار: 354/44.

3) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 36؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع أهل بيته .... 36.

4) بحار الانوار: 355/44 .

5) خارپشت.

زیاد و مدد طلبید و آن لعین مدد به جهت او فرستاد و گفت: بگویید به ایشان که وای بر شما! او را امان دهید و اگر نه شما را تمام می کند! پس آن کافران بر آن جناب حمله آوردند. (1)

و به روایت مفید ضربتی بکر بن حمران بر دهان مبارک آن جناب زد که لب بالا و دو دندان ثنایای آن سید مکرم را افکند و آن جناب ضربت منکره ای بر سر آن ملعون زد و ضربت دیگری بر او زد. چون آن ملاعین حال را به این منوال دیدند بر بام ها برآمدند و سنگ بر آن جناب می زدند و آتش بر سرنی می افروختند و بر سر آن سرور می انداختند؛ چون آن مظلوم آن حالت را مشاهده نمود باز مشیر خود را کشیده، بر آن کافران حمله کرد. پس محمد بن اشعث گفت: تو را امان دادیم، عبث خود را به قتل میاور!

و آن جناب رجزخوانان حمله بر آن روباه صفتان می آورد و بعضی از مضمون رجز آن سرور این بود که:

سوگند یاد نموده ام که کشته نشوم مگر کشته شدن احرار. هرچند مرگ چیز ناگواری است هر مردی در روزی ملاقات می نماید شر را و من می ترسم که مرا تکذیب نمایند یا این که گول بدهند!

محمد بن اشعث گفت: تو را تکذیب نمی نمایند و گول نخواهند داد، پس جزع منما به درستی که این قوم پسران عم تواند و تو را نخواهند به قتل رسانید.

چون سنگ بسیاری بر آن جناب زده بودند به نحوی که از قتال عاجز شده، نف سهای پی در پی می کشید پس تکیه نمود بر دیواری. بار دیگر محمد بن اشعث او را امان داد و آن سید بزرگوار فرمود: آیا من در امانم؟ معظم ایشان گفتند: بلی. پس ناچار دست از محاربه برداشت. (2)

و به روایت ابن طاوس هرچند امان بر آن جناب عرض کردند، قبول نفرمود و در مقاتله اعداء اهتمام می نمود تا آن که جراحات بسیاری بر آن جناب وارد آمد ناگاه نامردی از عقب آن سرور برآمد و نیزه ای بر پشت آن غریب مظلوم زد که به رو بر خاک افتاد . (3)

و به روایت منتخب بعد از اظهار امان فرمود: امانی به جهت شما نیست ای دشمنان خدا و رسول او!

پس حمله آورد بر ایشان چون دیدند که چاره او را نمی توانند کرد، گودال عمیقی در وسط راه کندند و روی آن را به چوب های نازک و علف پوشانیدند و بر سر آن خاک کمی ریختند بعد محاربه کنان


1) المنتخب: 416/2 مجلس نهم باب يكم.

2) الإرشاد : 58/2؛ بحار الانوار: 352/44 .

3) اللهوف: 54.

به حیله و تزویر آن سید مظلوم را در آن گودال عمیق افکندند، پس بر دور او احاطه نمودند و محمد بن اشعث تیغی بر روی آن سید بزرگوار زد که سر بینی و گوشت روی او را برداشت به نحوی که دندان های اضراس آن مظلوم در دهانش می غلطید. پس هجوم آوردند و آن مظلوم را اسیر کردند. (1)

و به روایت مفید شمشیر او را گشودند و بر استری سوار کردند در آن حال آن سید عالی مقدار از جان خود مأیوس شده، اشک از چشم های او جاری شد و فرمود: این است اول غدر!

محمد بن اشعث گفت: امیدوارم که ضرری به تو نرسانند. آن جناب فرمود: نیست این مگر محض رجاء، کجا اعتباری است به امان شما؟! إنا لله وإنا إليه راجعون.

و آب از دیده مبارکش جاری شد، عبید الله پسر عباس سلمی گفت: کسی که طالب مطلبی باشد که تو در نظر داری اگر مثل این امور بر او وارد آید گریه نمی کند! آن جناب فرمود:

به خدا سوگند که گریه من به جهت خود نیست بلکه گریه من به جهت حضرت امام حسین و آل او است که رو به این دیار آورده اند!

بعد رو نمود به محمد بن اشعث و فرمود که میدانم که تو عاجز خواهی بود از امانی که به من داده ای اگر با تو چیزی باشد مردی را از جانب من بفرست نزد حضرت امام حسین علیه السلام که برساند به آن حضرت آنچه واقع شده است. و من چنین می دانم که امروز یا فردا آن حضرت با اهل بیت خود متوجه این دیار گردیده اند و آن رسول به خدمت آن حضرت عرض نماید که «مسلم بن عقیل مرا به خدمت شما فرستاده است در حالتی که اسیر بوده است در دست کوفیان و چنان می دانست که تا وقت شام او را به قتل خواهند رسانید و عرض می نمود که برگرد فدای تو شوند پدر و مادر من! و اهل خود را نیز برگردان و مغرور نسازند تو را اهل کوفه که ایشان همان گروهی هستند که پدر تو آروزی مرگ می نمود تا از نفاق ایشان رهایی یابد».

محمد بن اشعث تعهد نمود این امر را و چون مسلم را به در قصر ابن زیاد آورد و احوال او را با امان خود به ابن زیاد بیان نمود، آن لعین گفت: تو را با امان او چه کار بود؟! محمد بن اشعث هیچ نگفت.

و چون آن غریب مظلوم را بر در قصر آن ولد الزنا باز داشتند تشنگی بر آن جناب غلبه نمود. (2)

و به روایت منتخب دو روز بود که آب نیاشامیده بود . (3)

و به روایت مفید مسلم علیه السلام رو نمود به جماعتی که بر در قصر نشسته بودند و منتظر اذن بودند


1) المنتخب: 416/2 مجلس نهم باب يكم.

2) الإرشاد : 59/2؛ بحار الانوار: 353/44 .

3) المنتخب: 416/2 مجلس نهم باب يكم.

و کوزه ای از آب سرد در آنجا بود و فرمود که مرا شربتی از این آب دهید.

مسلم بن عمرو در جواب گفت: ملاحظه می نمایی این آب را چه بسیار سرد است؟! به خدا سوگند که قطره ای از آن نخواهی چشید تا این که وارد جهنم شوی و از آب گرم جهنم بچشی!

آن حضرت فرمود: وای بر تو کیستی تو؟ آن ملعون گفت: منم مسلم بن عمرو باهلی. آن مظلوم فرمود: مادرت به عزایت نشیند چقدر جفاکار و تند خلق و قسی القلب می باشی ای پسر باهله! تو سزاوارتری به جهنم و خلود در جهنم! (1)

مؤلف گوید: چون به این مقام رسیدم آهم شعله بار شد و اشک از دیده هایم روان گردید و به محاسنم ریخت و قلم از سبکی که تحریر مینمود منعطف گردید و به تحریر حدیث شررانگیزی اشتغال یافت که استماع آن مانند فرورفتن نیشتری است بر قلوب شیعیان و منشأ تواتر قطرات اشک است بر رو و محاسن مخلصان چنان که مکرر به تجربه رسانیده ام آن را این محزون نالان و مغموم گریان.

سید بن طاوس در کتاب ملهوف از هلال بن نافع روایت کرده است که گفت: من در لشکر عمر بن سعد ایستاده بودم که ناگاه شخصی فریاد برآورد که: ای امیر! بشارت باد تو را که شمر حسین را به قتل آورد!

من چون این کلام را شنیدم رفتم در میانۀ دو صف ایستادم و نظر نمودم به آن مظلوم دیدم که نزدیک است که روح مقدسش از بدن منورش پرواز کند و به خدا سوگند که ندیدم کشته ای را که به خون خود غلطیده باشد نیکوتر و نورانی تر از آن مظلوم و به تحقیق که نور روی او و جمال و هیئت او مرا متحیر کرده بود و نمی گذاشت که تفکر نمایم در قتل او که ناگاه آن مظلوم در آن حالت جرعه آبی طلب نمود، پس شنیدم که مردی در جواب او گفت: به خدا قسم که نخواهی چشید آب را تا وارد حامیه شوی! که آن وادی ای است از وادی های جهنم و آب حمیم یعنی آب گرم آن بنوشی!!!

پس آن مظلوم فرمود: نخواهم وارد حامیه شد و از حمیم آن نخواهم نوشید بلکه وارد می شوم به خدمت جدم رسول خدا و ساکن می شوم با او در خانه او که محل نشیمن صادقین است نزد صاحب ملکی که قادر است بر همه اشیاء (2)و می آشامم از آبی که هیچ متغیر نیست (3)و شکایت می نمایم به حضرت رسول صلی الله علیه وآله آن چیزی که مرتکب شدید نسبت به من و آن ظلم هایی را که به عمل آوردید نسبت به من!


1) الإرشاد: 60/2؛ بحار الانوار: 355/24.

2) سوره مباركة قمر آیه 55 .

3) اشاره به آیه 15 سوره مباركة محمد صلی الله علیه وآله .

هلال بن نافع می گوید: پس به استماع این کلمات مجموع آن کافران به غضب درآمدند به نحوی که گویا خدا در دل هیچ یک از ایشان رحمی قرار نداده است و سر منور آن مظلوم را از بدن جدا کردند و حال آن که با ایشان سخن می گفت. پس من تعجب نمودم از قلت رحم ایشان! و گفتم: نه به خدا سوگند که هرگز با شما جمع نمی شوم بر امری از امور! (1)

و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام مروی است که کشتند آن مظلوم را به شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا! (2)

این انتقام گرنفتادی به روز حشر / با این عمل معامله دهر چون شدی

در امالی صدوق از ابن عباس مروی است که امیرالمؤمنین علیه السلام عرض نمود به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله که یا رسول الله! تو عقیل را دوست داری؟

آن حضرت فرمود: بلی قسم به خدا به درستی که من دوست دارم او را از دو جهت: یکی آن که بنفسه محبوب من است و دیگر به جهت حبّ ابی طالب او را و به درستی که فرزند عقیل کشته خواهد شد در محبت فرزند تو، پس گریه خواهند نمود بر او چشم های مؤمنین و صلوات می فرستند بر او ملائكة مقربين.

پس رسول خدا گریست به نوعی که اشک دیده هایش بر سینه اش روان شد بعد فرمود: شکایت می کنم به خدا آن چه وارد خواهد آمد بر عترت من بعد از من! (3)

باری، پس به روایت مفید مسلم بن عقیل از غایت ضعف و تشنگی نشست و بر دیواری تکیه نمود چون عمرو بن حریث آن حالت را مشاهده نمود به غلام خود امر نمود که قدح آبی برای آن مظلوم آورد، چون خواست که بیاشامد قدح مملو از خون دهان آن سرور شد. پس قدح دیگر آوردند چون خواست که بیاشامد باز مملو از خون شد. پس قدح دیگر آوردند چون خواست که بیاشامد دو دندان ثنایای آن مظلوم در میان قدح افتاد فرمود: الحمد لله ! گویا مقدر نشده است که از آب دنیا بیاشامم!

در این حال رسول ابن زیاد آمد و آن جناب را طلبید، چون آن مظلوم داخل مجلس آن پلید شد سلام نکرد. (4)مردم گفتند: سلام کن بر امیر آن جناب فرمود: سلام بر کسی باد که متابعت نماید راه حق را و از عقوبت الهی بترسد و اطاعت نماید ملک اعلی را .


1) اللهوف: 128؛ مثیر الاحزان 75؛ بحار الانوار: 57/45 .

2) عوالم العلوم : 317/17 ح 9.

3) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 128 مجلس 27 ح 3؛ بحار الانوار: 288/22 ح 58 و 287/44 ح 27.

4) الإرشاد : 60/2؛ روضة الواعظين: 176/1؛ بحار الانوار: 355/44.

پس بعضی از دربانان آن لعین گفتند: مگر نمی بینی که امیر بر روی تو می خندند، چرا بر او سلام نمی کنی به امارت؟! مسلم فرمود: به خدا سوگند که امیری غیر از حضرت امام حسین علیه السلام ندارم و کسی از پسر زیاد می ترسد که از مرگ بترسد!

پس ابن زیاد گفت: چه سلام کنی یا نکنی کشته خواهی شد! (1)

مسلم فرمود: امر چنین است؟ گفت: بلی. مسلم فرمود: بگذار وصیت کنم به بعضی از اقوام خود. ابن زیاد گفت: بکن.

پس آن مظلوم نظر کرد بر اهل مجلس آن پلید نظرش به عمر بن سعد افتاد، رو به آن لعین کرد و فرمود: در میان من و تو قرابتی است مرا حاجتی است می باید آهسته به تو بگویم.

آن ملعون به جهت خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن آن جناب نداد؛ ابن زیاد گفت: چرا امتناع می نمایی از قبول نمودن حاجت پسرعم خودت؟

چون آن خبیث از ابن زیاد مأذون شد، برخاست و به اتفاق مسلم در موضعی نشست که ابن زیاد ملاحظه می نمود ایشان را. (2)

مسلم علیه السلام فرمود: وصیت اول من این است که أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله وأن علياً ولي الله ووصي رسوله وخليفته من أمته.

و وصیت دوم من این است که در این شهر هفت صد در هم قرض دارم زره مرا بفروش و قرض مرا ادا کن.

وصیت سوم من آن است که بنویسی به سید من حضرت امام حسین علیه السلام که برگردد و به شهر شما وارد نگردد که می رسد به آن جناب آنچه بر من وارد شد و خبر به من رسیده است که آن حضرت با اهل و اولاد خود متوجه کوفه گردیده است. (3)و اگر مرا به قتل آوردند بدن مرا از ابن زیاد گرفته، دفن نما. (4)

ابن سعد گفت به روایت منتخب: اما آنچه گفتی از شهادت، همه ما به آن شهادت می دهیم و اما فروختن زره، اختیار با ما است اگر خواهیم قرض تو را می دهیم و اگر خواهیم، نمی دهیم و اما آن چه گفتی در امر حسین، لابد است که بیاید و مرگ را با غصه پی در پی به او بچشانیم!

و آن خبیث رو نمود به ابن زیاد و به آن چه وصیت نموده بود به او بیان کرد ابن زیاد گفت: خدا تو


1) المنتخب: 416/2 مجلس 9 باب 1. در نسخ: «که کشته خواهی شد بود» که ظاهراً «که» اضافه بود.

2) الإرشاد : 60/2؛ روضة الواعظين: 176/1؛ بحار الانوار: 355/44.

3) المنتخب: 417/2 .

4) الإرشاد : 62/2؛ روضة الواعظين: 176/1؛ بحار الانوار: 355/44.

را قبیح گرداند! عجب امانت پنهان را نگاه داشتی؟! و چون تو سر او را فاش کردی، نمی رود احدی به حرب حسین مگر تو! (1)

و به روایت مفید ابن زیاد در وصایای مسلم گفت: اما بیع زره مسلم، مال از مسلم است هرچه می خواهد بکند و اما دفن جثه او باکی نداریم بعد از کشتن او هر چه می خواهند معمول دارند و اما حسین، اگر او به ما رجوعی نداشته باشد ما را به او رجوعی نیست.

و آن لعین رو نمود به مسلم علیه السلام و زبان پلید خود را به ناسزا گشود و گفت: ای عاق وای شاق! خروج نمودی بر امام خود و جمعیت مسلمانان را پراکنده کردی و آتش فتنه را روشن کردی!

مسلم فرمود: دروغ گفتی ای پسر زیاد! بلکه معاویه و پسر او یزید جمعیت مسلمانان را پراکنده کردند و آتش فتنه را تو و پدر تو زیاد بن عبید که عبد بنی علاج از طائفه ثقیف بود روشن کردید و من امیدوارم که به سعادت شهادت فایز گردم از دست بدترین خلق خدا و آمدن من به این شهر به جهت این بود که پدر تو نیکان ایشان را کشته بود و به اعمال کسری و قیصر در میان مسلمانان عمل می نمود، ما آمدیم تا امر نماییم به عدالت و مردم را به حکم خدا بخوانیم.

پس ابن زیاد زبان نحس خود را به دروغ گشوده، گفت: تو را با این امر چه کارای فاسق؟! چرا امر به عدل نمی کردی در وقتی که در مدینه شراب می خوردی؟!!! مسلم فرمود: خدا می داند که دروغ می گویی، تو سزاوارتری به شرب خمر از من و به ریختن خون مسلمانان از روی غضب و عداوت و سوء مظنه و با وجود این بازی می کنی گویا هیچ کاری نکرده ای.

ابن زیاد گفت: ای فاسق! نفس تو خواهش نمود و خدا تو را اهل آن ندانست. مسلم فرمود: اگر ما اهل آن نباشیم، پس کدام شخص اهل آن است؟!

ابن زیاد گفت: امیر المؤمنین یزید. مسلم فرمود: خدا حکم کند در میان ما و شما!

ابن زیاد گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را به قتل نیاورم به نوع قتلی که در اسلام واقع نشده باشد! مسلم فرمود: تو سزاواری به این که احداث نمایی در اسلام چیزی را که نبوده است و کشتن بد و مثله بد و نیت بد و ملامت حیله را از دست خود نمی دهی.

پس آن ولد الزنا شروع نمود به ناسزا گفتن بر آن جناب و بر حضرت امام حسین علیه السلام و امیر المؤمنين صلوات الله علیه و عقیل رحمه الله، مسلم فرمود: تو و پدرت سزاوارتری به ناسزا؛ آنچه می خواهی بکنی، بکن ای دشمن خدا !


1) المنتخب: 217/1 مجلس نهم باب يكم.

پس آن ملعون امر نمود که آن مظلوم را به بالای قصر بردند و سرازیر او را بیاندازند، در آن وقت آن جناب حضرت امام حسین علیه السلام را به خاطر آورد و شروع نمود به گریستن و اشعار چندی خواند که مضمون بعضی از آن ها این است که:

خدا این قوم را جزای بد دهاد که بددوستانی بودند به جهت ما که حق ما را ضایع کردند و علانیه با ما دشمنی کردند و بر سر ما ریختند و خون های ما را ریختند، خدا جزای ایشان را بدهد!

پس ابن زیاد گفت: کجا است آن مردی که مسلم بر سر آن زده بود؟ بکر بن حمران را حاضر کردند ابن زیاد به او گفت: تو مسلم را بالای قصر بر و گردن بزن.

پس آن مظلوم بی یاور را به بالای قصر بردند در حالتی که آن جناب مشغول تکبیر و استغفار بود و صلوات بر رسول خدا بود و می گفت: خداوندا حکم کن در میان ما و قومی که ما را گول دادند و به ما دروغ گفتند و ما را خوار کردند! (1)

پس به روایتی روی خود را به سمت مدینه کرد و گفت:

السلام عليك يابن رسول الله ! هل تعلم ما جرى بابن عمك ؟!

یعنی: سلام بر تو باد ای فرزند رسول خدا! آیا می دانی که چه آمد بر سر پسرعم تو؟! و فردا بر تو نیز وارد خواهد شد. (2)

پس به روایت ابی مخنف عمر بن سعد فریاد برآورد که یا ویلکم ! ألقوه في المهالك ! يعنى: واى بر شما بیندازید مسلم را به ورطهٔ مهلکه ها!

که ناگاه بکر بن حمران سرعت نمود و گفت: قصاص خود را از تو می گیرم! پس ضربتی بر آن جناب زد که کاری نکرد پس ضربت دیگری بر آن سید مظلوم زد که سر انورش از بدن اطهرش جدا شد، پس سر آن مظلوم را با بدنش از بالای قصر به زیر افکند و با ترس و بیم از قصر فرود آمد.

ابن زیاد گفت: چه می شود تو را؟ گفت: ای امیر وقتی که اراده قتل او نمودم، مردی سیاه و مهیب در برابر من ایستاد و انگشت خود را به دندان می گزید یا گفت: لب خود را به دندان می گزید و چنان فرعی بر من عارض شد که هرگز مثل آن را ندیده بودم!

ابن زیاد گفت: دهشت بر تو مستولی شد و خیالی به نظر تو آمد. (3)


1) الإرشاد : 61/2؛ روضة الواعظين: 177/1؛ بحار الانوار: 356/44؛ اللهوف: 57؛ المنتخب: 417/2.

2) ر.ک: روضة الشهداء 229؛ رياض الشهادة: 44/2 .

3) ر.ک: اللهوف: 58؛ بحار الانوار: 357/44 .

و به مقتضای بعضی از اخبار دست آن شقی خشک شد و نتوانست مسلم را به قتل آورد، پس ابن زیاد دیگری را بر بام قصر فرستاد، چون او اراده نمود قتل آن بزرگوار را صورت حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله به نظر او برآمد و از بیم آن حضرت زهره اش آب شد و به درک واصل شد، پس ابن زیاد شامی ملعونی را فرستاد که به کار او پرداخت. (1)

و چون مسلم رحمه الله به ریاض جنان انتقال یافت ابن زیادهانی را طلب نمود، هر چند محمد بن اشعث برای او شفاعت نمود فائده نبخشید؛ پس امر نمود که هانی را به بازار بردند و گردن زنند. چون هانی را با بالهای بسته به سوق الاغنام رسانیدند هر چند می گفت: «وا مذحجاه! کجایند طائفة مذحج ؟!» احدی یاری او نمی کرد پس رشید نامی که یکی از غلامان ابن زیاد بود شمشیری بر آن بزرگوار زد کاری نکرد، پس هانی گفت:

إلى الله المعاد ! اللهم إلى رحمتك ورضوانك !

یعنی: رجوع همه به سوی خدا است خداوندا! مشتاقم به سوی رحمت و خشنودی تو!

پس آن شقی ضربت دیگری بر آن عالی مقدار زد و او را به رحمت الهی واصل گردانید. و ابن زیاد نامه ای به یزید نوشت و احوال مسلم و هانی را در آن درج نمود و آن نامه را با سر مسلم و هانی از برای یزید فرستاد، چون نامه و سرها به آن پلید رسید شاد شد و امر نمود که سرها را در دروازه دمشق آویختند و جواب نامۀ ابن زیاد را نوشت و نوازش بسیاری به او نمود و نوشت که: شنیده ام که حسین متوجه عراق شده است، باید که راه ها را ضبط کنی و مردم را به مظنه حبس نمایی و به قتل آور مردم را به تهمت و آن چه سانح می شود به من بنویس. والسلام.

و خروج مسلم بن عقیل در کوفه به روایت مفید روز سه شنبه هشتم ماه ذى الحجة الحرام سال شصتم از هجرت بود و شهادت آن بزرگوار در روز چهارشنبه نهم ماه ذی الحجه واقع شد که روز عرفه

بود. (2)


1) روضة الشهداء: 230.

2) الإرشاد : 63/2؛ بحار الانوار: 358/44 .

مجلس سیم : در بیان شهادت دو فرزند سلم بن عقیل است

شیخ صدوق عليه الرحمة. در کتاب امالی از ابی محمد که شیخی بود از اهل کوفه روایت کرده است که چون حضرت امام حسین علیه السلام را به درجه رفیعهٔ شهادت رسانیدند دو کودک صغیری که از فرزندان مسلم بن عقیل بودند، اسیر نمودند و به نزد پسر زیاد بردند آن ملعون زندانبان را طلبید و امر نمود که این دو کودک را به زندان بر و در مکان تنگی قرار ده و طعام خوشگواری به ایشان مخوران و آب سردی به ایشان مچشان!

پس آن دو مظلوم در زندان آن میشوم روزها روزه می گرفتند و چون شب می شد دو قرص نان جو و کوزه ای از آب به جهت ایشان می آوردند. و چون مدت یک سال به این منوال بر آن دو برگزیده ذی الجلال گذشت، یکی از آن دو مظلوم به برادر خود گفت که ای برادر! مدت مکث ما در زندان به طول انجامید و نزدیک شد که عمر ما تمام شود و بدن ما بپوسد، وقتی که زندانبان آمد به او بیان نما که ما کیستیم و به او نزدیکی جوبه محمد صلی الله علیه وآله شاید توسعه ای در اکل و شرب ما قرار دهد.

چون شب در رسید زندانبان دو قرص نان جو و یک کوزه آب به جهت آن دو مظلوم آورد، برادر کوچک متوجه او شد و فرمود: یا شیخ! أتعرف محمداً؟ یعنی: ای شیخ! آیا محمد را می شناسی؟

زندانبان عرض کرد: چگونه نمی شناسم محمد را و حال آن که او پیغمبر من است؟!

پس آن صغير فرمود: أفتعرف جعفر بن أبي طالب؟ آیا می شناسی جعفر بن ابی طالب را؟

زندان بان عرض کرد: چگونه نمی شناسم جعفر را و حال آن که خداوند عالم دو بال به او کرامت فرموده است که طیران می نماید به آن دو بال با ملائکه؟!

پس آن صغیر فرمود: أفتعرف علي بن أبي طالب؟ آیا می شناسی علی ابن ابی طالب را؟

زندان بان عرض کرد: چگونه نمی شناسم علی را و حال آن که آن جناب پسرعم و برادر پیغبمر من است؟! پس آن صغیر فرمود:

یا شیخ! فنحن من عشيرة نبيك محمد صلی الله علیه وآله؛

یعنی: ای شیخ! پس ما از عترت پیغمبر تو محمدایم .

و ما از فرزندان مسلم بن عقیل بن ابی طالب که در دست تو اسیریم و از تو از طعام خوش گوار سؤال می کنیم به ما نمی خورانی و آب سرد می طلبیم به ما نمی چشانی و مکان ما را در زندان تنگ قرار داده ای!

همین که آن شیخ زندان بان این کلمات را شنید، بر قدم های ایشان افتاد و شروع نمود به بوسیدن و عرض کرد که: جان من فدای جان شما باد! ای عترت محمد مصطفی! این در زندان باز است به جهت شما، به هر راهی که خواهید بروید.

پس راه را به آن دو مظلوم نمود و عرض کرد که شب راه روید و در روز پنهان شوید شاید خدا در امر شما فرجی کرامت فرماید.

پس آن دو کودک از زندان بیرون آمدند و شروع نمودند به راه رفتن و لکن نمی دانستند که به کجا می روند، چون شب در رسید ملاقات نمودند به زن پیری که بر در خانه قرار داشت، پس آن دو مظلوم رو به آن زن پیر نمودند و فرمودند: یا عجوز! إنا غلامانِ صغيران غریبان حدثانِ غير خبيرين بالطريق؛ یعنی: ای زن پیر! ما دو طفل صغیر غریب تازه سنّی می باشیم که بلدیتی به راه نداریم و تاریکی شب ما را فرا گرفته است، یک امشبی ما را میهمان نما وقتی که صبح شد خواهیم رفت.

آن زن پیر عرض کرد: فمن أنتما يا حبيبي؟ یعنی: کیستید شما ای دو محبوب من! که من همهٔ بوهای خوش عالم را استشمام نموده ام بویی به خوشی بوی شما استشمام نکرده ام؟! فرمودند: ای زن پیر ما از عترت پیغمبر تو محمد صلى الله عليه وسلم می باشیم که از زندان پسر زیاد فرار نموده ایم از قتل.

آن زن صالحه عرض نمود که ای دو حبیب من! داماد فاسقی دارم که به جنگ حضرت امام حسين علیه السلام رفته بود در صحرای کربلا می ترسم که شما را در این مکان بیابد و به قتل آورد. آن دو مظلوم فرمودند که ما همین امشبی میهمانیم، چون صبح شود خواهیم رفت.

پس آن زن صالحه آن دو مغموم را به خانه برد و آب و نانی به جهت ایشان حاضر نمود و ایشان تناول فرمودند، پس رختخوابی به جهت ایشان گسترانید، چون داخل رختخواب شدند برادر کوچک متوجه برادر بزرگ گردید و عرض نمود: ای برادر! چنین به نظر من می آید که همین یک

امشب از عمر ما باقی باشد، فتعال حتى أعائِقَك وتُعانقني وأشم رائحتك وتشم رائحتي قبلَ أَن يُفْرِقَ الموتُ بیننا؛ یعنی: پس بیا دست در گردن تو اندازم و تو دست در گردن من انداز و من تو را ببویم و تو مرا بیوی پیش از آن که مرگ در میان ما جدایی افکند!

پس آن دو مظلوم غریب دست در گردن یک دیگر افکندند و یک دیگر را می بوییدند تا آن که به خواب رفتند. چون پاره ای از شب گذشت ناگاه داماد آن ضعیفه آمد و در را آهسته کوبید آن زن گفت: کیست کوبنده در؟ گفت: منم فلان.

آن زن گفت: زمان وقت آمدن تو نبود، چه باعث شده که در این وقت آمدی؟ آن شقی گفت: ویحک! در را بگشا پیش از آن که عقل از سرم پرواز کند و زهره من بترکد به جهت سنگینی بلایی که بر من وارد آمده است!

آن زن گفت: ویحک! چه بلایی است که بر تو وارد آمده است؟ آن خبیث گفت: دو طفل صغیری از زندان ابن زیاد گریخته اند و منادی در عسکر اوندا کرد که «هر کسی که سریکی از ایشان را بیاورد هزار درهم به او انعام نماید و کسی که سر هر دو را بیاورد دو هزار درهم به او انعام خواهد نمود!« من خود و اسب خود را به تعب انداختم و در طلب ایشان شتافتم و ایشان را نیافتم!

آن زن صالحه گفت: ای داماد من! بترس از این که محمد مصطفی صلی الله علیه وآله در روز قیامت با تو خصومت نماید! آن لعین گفت: و یحک! دنیا شیرین است!

آن زن گفت: چه می کنی به دنیایی که آخرت با او نباشد؟! آن شقی گفت: من چنین می بینم که تو حمایت می نمایی ایشان را، گویا خبری از ایشان داری برخیز امیر تو را می طلبد! آن زن گفت: امیر با من چه کار دارد؟! من زن پیری می باشم !

آن خبیث گفت: در را بگشا تا استراحت نمایم تا وقتی که صبح شود ببینم که به کدام راه باید رفت در طلب آن دو طفل.

پس آن زن صالحه ناچار در را گشود و نان [و] آبی به جهت آن شقی حاضر ساخت و آن ملعون زهر نمود. چون پاره ای از شب گذشت آن شقی صدای نفس آن دو مظلوم غریب را شنید پس مانند گاو و شتر مست دست به دیوار خانه کشید و به جانب آن دو مظلوم روان شد تا این که دست آن شقی به پهلوی برادر کوچک برخورد آن صغیر فرمود: کیستی تو؟ آن شقی گفت: اما من که صاحب منزلم، شما کیستید؟

پس برادر کوچک برادر بزرگ را حرکت داد و گفت: قم يا حبيبي! فقد واللهِ وقَعنا في ما كُنَّا تُحاذِرُه!

یعنی: برخیز ای حبیب من! به خدا سوگند که واقع شدیم در آن چه حذر می نمودیم از آن!

پس آن خبیث گفت: کیستید شما؟ آن دو مظلوم فرمودند: ای شیخ! اگر راست بگوییم ما را امان می دهی؟ گفت: آری.

گفتند: امان خدا و رسول خدا و ذمه خدا و رسول خدا؟ گفت: بلی.

پس فرمودند: محمد بن عبدالله شاهد باشد بر امان تو؟ گفت: آری.

فرمودند: خدا بر آن چه می گوییم وکیل و شاهد باشد؟ گفت: بلی.

پس آن دو مظلوم گفتند: ای شیخ! ما از عترت پیغمبر تو محمد صلى الله عليه وسلم هستیم و از زندان عبیدالله از قتل گریخته ایم.

پس آن شقی گفت: از مرگ گریختید و به مرگ واقع شدید! حمد خداوندی را که مسلط گردانید مرا بر شما!!! (1)

پس برخاست به روایت منتخب چنان سیلی به روی برادر بزرگ زد که به رو درافتاد و روی مبارکش زخم شد و دندان های شریفش شکست و خون بر روی مبارکش جاری شد. پس بال های ایشان را محکم بر پشت بست. چون آن دو مظلوم این حالت را مشاهده نمودند به آن ملعون فرمودند که چه باعث شده است که بر ما چنین ستم می کنی؟ و این ضعیفه ما را ضیافت نمود و گرامی داشت و تو با ما چنین جور و ظلم می نمایی! مگر از خدا نمی ترسی در حق ما؟ و چرا رعایت نمی نمایی یتیمی ما و خویشی ما را به رسول خدا؟!

پس آن ملعون التفاتی به کلام ایشان ننمود و دل سنگین او به جهت آن دو مظلوم نسوخت و آن دو مظلوم را از خانه بیرون نمود و به همان کیفیت دست ها بر پشت بسته ماندند تا طلوع صبح و آن دو برادر با یک دیگر وداع می نمودند و بر حال خود می گریستند. (2)

و به روایت صدوق چون صبح روشن شد آن ملعون غلام سیاه خود را که مسمی بود به فلیح طلبید و امر نمود که بگیر این دو کودک را و ببر به کنار فرات و گردن ایشان را بزن و سرایشان را به نزد من آرتا بیرم به نزد عبید الله و دو هزار درهم جایزه بستانم !

آن غلام شمشیری برداشت و از پیش روی آن دو مظلوم روانه شد و ایشان از عقب او


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 83 مجلس 19؛ بحار الانوار: 100/45.

2) المنتخب: 374 مجلس هفتم باب دوم .

می رفتند، چون پاره ای از مسافت را طی نمودند که یکی از آن دو مظلوم به آن غلام سیاه فرمود: یا أسود! ما أشبه سوادك ببلال مؤذن رسول الله صلی الله علیه وآله ؛ یعنی: ای سیاه! چه بسیار شبیه است سیاهی تو به سیاهی بلال مؤذن رسول خدا صلی الله علیه وآله.

پس آن سیاه متوجه ایشان گردید و عرض نمود: مولای من مرا امر نموده است به قتل شما بفرمایید که شما کیستید؟ آن دو مظلوم فرمودند که ای سیاه! ما از عترت پیغمبر تو محمدیم که از زندان عبیدالله از قتل فرار نموده ایم و ضعیفهٔ شما ما را ضیافت نمود و مولای تو می خواهد ما را به قتل آورد!

چون سیاه این کلام را از آن دو مظلوم شنید، خود را بر قدم های ایشان افکند و می بوسید و می گفت: جان من فدای جان شما باد! ای عترت محمد مصطفی! قسم به خدا که نخواهد بود که محمد مصطفی دشمن من باشد در روز قیامت!

پس شمشیر را به طرفی انداخت و خود را به آب فرات انداخت و عبور نمود به آن طرف پس مولای او فریاد کرد که ای غلام! معصیت من نمودی آن غلام گفت: ای مولای من! تو را اطاعت می نمایم مادامی که معصیت ننمایی خدا را و اگر معصیت خداکنی من از تو بیزارم در دنیا و آخرت!

پس آن شقی پسر خود را طلبید و گفت: ای پسر من! حلال و حرام دنیا را به جهت تو جمع می نمایم و دنیا شیرین است، این دو کودک را به کنار فرات بر و گردن ایشان را بزن و سرایشان را بیاور تا به نزد پسر زیاد برم و دو هزار درهم جایزه بستانم.

پس آن پسر شمشیر برداشت و از پیش روی آن دو مظلوم روانه شد و ایشان از تعاقب او روان شدند و بعد از زمان قلیلی یکی از آن دو برادر رو نمود به آن پسر و فرمود: يا شاب! ما أخوفني على شبابك هذا من نار جهنم؛ یعنی: ای جوان چه بسیار میترسم از جوانی تو از آتش جهنم!

پسر عرض کرد: ای دو حبیب من! شما چه کسانید؟ فرمودند: ما از عترت پیغمبر تو محمدیم که والد تو می خواهد ما را به قتل آورد!

پس آن جوان بر قدم های آن دو مظلوم افتاد و می بوسید و می گفت: جان من فدای جان شما باد! ای عترت محمد مصطفی!

و شمشیر خود را به کناری انداخت و خود را به آب فرات انداخت و عبور نمود به طرف دیگر. پس پدر شقی او فریاد برکشید که ای پسرا معصیت نمودی مرا! پسر گفت: اطاعت نمودن خدا و معصیت نمودن تو محبوب تر است نزد من از این که معصیت نمایم خدا را و اطاعت کنم تو را!

پس آن شقی رو نمود به آن دو مظلوم غریب و گفت: شما را غیر از من کسی نخواهد به قتل آورد!

پس شمشیری برداشت و از پیش روی آن دو مظلوم روانه شد تا به کنار فرات رسیدند، پس شمشیر را از غلاف کشید، چون نظر آن دو مظلوم صغیر بر شمشیر برهنه افتاد اشک از دیده هاشان فرو ریخت و فرمودند: ای شیخ! ما را به بازار بر و بفروش به بندگی و از ثمن ما منتفع شو و نخواه که محمد مصطفی دشمن تو باشد در روز جزا!

آن ملعون گفت: نخواهم چنین کرد بلکه شما را به قتل می آورم و سرهای شما را می برم به نزد عبیدالله بن زیاد و دو هزار درهم جایزه خواهم گرفت!

پس آن دو مظلوم فرمودند: یا شیخ! آیا مراعات نمی نمایی خویشی ما را به رسول خدا صلی الله علیه وآله؟!

آن شقی گفت که: شما را قرابتی نمی باشد به رسول خدا صلی الله علیه وآله!

پس آن دو مظلوم فرمودند: ای شیخ! ما را زنده ببر به نزد عبید الله بن زیاد تا خود آنچه می خواهد به عمل آورد. آن شقی گفت که نخواهد شد مگر این که تقرب جویم به عبیدالله به ریختن خون شما! پس آن دو مظلوم فرمودند:

يا شيخ ! أما رحَمُ صِغَرَ سَيِّنا؟!

یعنی: ای شیخ! آیا رحم نمی کنی به خردسالی ما؟!

آن ظالم در جواب گفت: خدا در قلب من نسبت به شما هیچ رحمی قرار نداده است!

پس آن دو مظلوم فرمودند: ای شیخ! اگر لامحاله ما را به قتل خواهی آورد، پس ساعتی مهلتی ده که چند رکعت نماز به عمل آوریم.

آن ظالم در جواب گفت: هر قدر نمازی که خواهید بکنید اگر نماز منفعتی به شما بخشد!

پس آن دو مظلوم چهار رکعت نماز گزاردند و بعد از نماز سرهای خود را بلند نمودند نظر به آسمان افکندند و عرض نمودند:

يا حي! يا حكيم! يا أحكم الحاكمين ! احكم بيننا وبينه بالحقِّ !

یعنی: ای حی! ای حکیم! ای حکم کننده ترین حکم کنندگان! حکم نما در میان ما و او به حق!

پس آن ظالم ستم کار برخاست و شمشیر خود را کشید و به طرف برادر بزرگ روانه شد و گردن آن مظلوم را زد و سر او را در میان توبره اسب خود گذاشت، چون برادر کوچک این حالت را مشاهده نمود خود را به روی نعش برادر خود انداخت و آغشته نمود خود را به خون آن مظلوم. (1)


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 85؛ بحار الانوار: 103/45.

و به روایت منتخب فرياد: «وا أخاه! واقلة ناصراه واطول حزناه واغربتاه!» برکشید. (1)

و به روایت صدوق می فرمود: ملاقات خواهم کرد رسول خدا را و حال آن که خضاب نموده باشم به خون برادر خود !

پس آن شقی ستم کار گفت: زود است که تو را ملحق می سازم به برادرت!

پس برخاست و با شمشیر کشیده روانه شد به جانب برادر کوچک و گردن آن مظلوم را زد و سر او را نیز در میان توبره گذاشت و بدن های ایشان را به شط فرات انداخت در حالتی که خون از آنها می چکید. (2)

مؤلف گوید: ملاحظه نمایید ای شیعیان! که در عوض مودت و محبت بر اقرباء پیغمبر که خدا لازم کرده بود بر امت او در اجر رسالت، چه جور و ستمی که صادر شد از این امت روسیاه نسبت به اقرباء آن سرور؟! بس نبود آن قتل و اهانت هایی که کردند، بایست مرتکب این نوع از اهانت نیز گردند که سر بریده آن بزرگواران را در میان توبره ای گذارند!!! ای امان از جفای آن ستمکاران!

به خاطرم آمد حدیث سوزناکی که در تبر مذاب از واقدی روایت کرده است که چون شمر ولد الزنا سر مطهر حضرت امام حسین علیه السلام را برداشت و خواست که به خانه خود برد آن سر منور را در میان توبره ای گذاشت و به خانه خود برد و بر زیر تغاری که رخت در میان آن می شویند بر سر خاک گذاشت. زوجه شمر در تاریکی شب از خانه برآمد ملاحظه نمود که در مکانی که تغار است نور درخشانی تا آسمان ساطع است، پس به نزدیک تغار آمد شنید آواز ناله ای از زیر تغار برمی آید، پس مراجعت نمود به نزد شمر ملعون و کیفیت را بیان نمود و گفت: چیست در زیر تغار؟ شمر گفت: سر خارجی است که او را به قتل آورده ام و میخواهم آن سر را به نزد یزید برم تا مال بسیاری از او بگیرم!

ضعیفه گفت: اسم آن خارجی چه بود؟ شمر گفت: حسین بن علی! پس آن زن صالحه صیحه ای کشید و مدهوش افتاد، چون به هوش آمد به شمر خطاب کرد که: ای بدتر از مجوس! نترسیدی از خدای آسمان و زمین که چنین کاری کردی؟!

پس آن زن با دیده گریان از خانه برآمد و آن سر منور را از زیر تغار برآورد و آن را بوسید و در کنار خود گذاشت و زنان چندی را طلب نمود که او را یاری نمایند برگریه و اقامه عزای آن سرور و آن زن به آن

سر مبارک می گفت: خدا لعنت کند کشنده تو را!


1) المنتخب: 375 مجلس هفتم باب دوم.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 87؛ بحار الانوار: 104/45.

چون شب در رسید خواب بر آن زن غلبه نمود و در عالم رؤیا دید که دیوار شکافته شد و پر شد خانه از مرغان چندی و ابری ظاهر شد و از میان آن ابر دو زن بیرون آمدند و آن سر منور را گرفتند. وزن شمر از اسم آن دوزن سؤال نمود، گفتند که یکی خدیجه کبری و دیگری فاطمه زهراء است.

بعد مردان چندی دید که در وسط ایشان مرد نورانی جلیلی بود که مانند ماه شب چهارده می درخشید، پس از اسم آن بزرگوار سؤال نمود گفتند: او محمد رسول خدا است صلی الله علیه وآله.

و از طرف راست او حمزه و جعفر و اصحاب او ایستاده بودند و می گریستند و آن سر منور را می بوسیدند. بعد خدیجه و فاطمه به نزد زوجه شمر آمدند و به او گفتند: آنچه می خواهی از ما بطلب زیرا که تو به سبب این عملی که کردی منتی بر ما داری، پس اگر می خواهی که رفیق ما باشی در بهشت پس اصلاح امر خود نما که ما منتظر تو می باشیم.

پس زوجه شمر از خواب بیدار شد دید که سر آن مظلوم در کنار او است. پس شمر ولد الزنا آمد و سر آن مظلوم را مطالبه کرد آن ضعیفه صالحه نداد و گفت: ای دشمن خدا! مرا طلاق ده که تو یهودی می باشی، به خدا سوگند که ابداً با تو به سر نخواهم برد!

پس شمر آن زن را طلاق داد و آن زن گفت: به خدا سوگند که این سر را به تو نخواهم داد مگر این که مرا بکشی!

پس آن ولد الزنا ضربتی بر آن زن صالحه زد که از همان ضربت روح مقدسش به آشیان قدس پرواز نمود. (1)

نظم:

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند / یک باره بر جریده رحمت قلم زنند

باری قاتل آن دو مظلوم سر آن دو غریب را در میان توبره گذاشت و آن را برداشته، روانه شد؛ چون به نزد ابن زیاد رسید دید که آن ملعون بر سر کرسی نشسته است و چوبی از خیزران در دست دارد، پس آن ظالم ستم کار سر آن دو مظلوم را نزد آن شقی روزگار گذاشت، چون نظر آن پلید به آن سرها افتاد از شادی سه دفعه برخاست و نشست، پس رو به قاتل آن دو مظلوم کرد و گفت: وای بر تو! از کجا یافتی ایشان را؟! آن لعین گفت: زن پیری از ما ایشان را میهمان کرده بود.

ابن زیاد گفت: تو حق میهمانی ایشان را به عمل نیاوردی؟! آن شقی گفت: نه!


1) ر.ک: به صفحه 744 .

ابن زیاد گفت: این طفل ها چه گفتند به تو؟ آن شقی گفت: به من گفتند: «ای شیخ ما را به بازار بر و بفروش و از قیمت ما منتفع شو و مخواه که محمد مصطفی دشمن تو باشد در روز قیامت!».

ابن زیاد گفت: تو در جواب ایشان چه گفتی؟ گفت: من گفتم: «نه و لکن شما را به قتل می آوردم و سرهای شما را نزد عبید الله بن زیاد می برم و دو هزار درهم جایزه می گیریم!».

ابن زیاد گفت: دیگر چه گفتند به تو؟ آن شقی گفت که به من گفتند: «ما را زنده ببر نزد عبیدالله بن زیاد تا آنچه حکمی که می خواهد نسبت به ما خود به عمل آورد».

ابن زیاد گفت: تو در جواب چه گفتی؟ آن شقی گفت: من در جواب گفتم که «نخواهد شد مگر این که تقرب جویم نزد ابن زیاد به قتل آوردن شما!».

ابن زیاد گفت: چرا ایشان را زنده نیاوردی تا جایزه تو را مضاعف گردانم و چهار هزار درهم به تو دهم؟ آن شقی گفت: راهی به این مطلب نیافتم مگر این که تقرب جویم به سوی تو به ریختن خون ایشان!

ابن زیاد گفت: دیگر به تو چه گفتند؟ آن شقی گفت: به من گفتند: «مراعات نما خویشی ما را به رسول خدا!».

ابن زیاد گفت: تو در جواب چه گفتی؟ آن شقی گفت: در جواب گفتم که «شما را خویشی نمی باشد به رسول خدا!»

ابن زیاد با آن شقاوت در غضب شد گفت: وای بر تو! دیگر به تو چه گفتند؟ آن شقی گفت: به من گفتند: «ای شیخ! به خردسالی ما رحم کن!»

ابن زیاد گفت: تو رحم نکردی ایشان را ؟! آن شقی گفت: من گفتم: «خدا نسبت به شما در دل من رحمی قرار نداده است».

ابن زیاد گفت: وای بر تو! دیگر به تو چه گفتند؟ آن شقی گفت :گفتند: «ما را مهلتی ده تا چند رکعت نماز به عمل آوریم». من گفتم: «نماز بخوانید هرقدری که بخواهید اگر نماز نفعی به شما بخشد!» پس ایشان چهار رکعت نماز به عمل آوردند.

ابن زیاد گفت: بعد از نماز چه گفتند؟ آن شقی گفت: دیده های خود را به طرف آسمان بلند کردند و گفتند: «یا حی! یا حکیم! یا احکم الحاکمین! حکم نما در میان ما و این شخص به حق!».

پس ابن زیاد گفت: به درستی که احکم الحاکمین حکم نموده است در میانه شما! من للفاسق؟ کیست که این فاسق را به قتل آورد؟

پس مردی از اهل شام برخاست و گفت: من او را به قتل می آورم. (1)

و به روایت منتخب آن شخص از جمله محبین اهل بیت بود، ابن زیاد متوجه او گردید و گفت: بگیر این ملعون را و بیر او را به موضعی که این طفل ها را در آن موضع به قتل آورده است و گردن او را بزن و مگذار که خون او مخلوط شود به خون ایشان و این دو سر را نیز بردار و در همان موضعی که بدن های ایشان را به آب انداخته است این دو سر را بینداز .

پس آن محب اهل بیت آن ملعون را گرفت و روانه شد و می گفت: به خدا سوگند که اگر ابن زیاد جميع سلطنت خود را به من وا می گذاشت به این عطیه مقابله نمی نمود!

و به هر قبیله ای که می گذشت سرهای آن دو مظلوم را به ایشان می نمود و قصه ایشان را بیان می نمود، آن چه اراده نمود که به آن ملعون به عمل آورد بیان می فرمود. پس آن ملعون را برد به همان موضعی که آن دو مظلوم را کشته بود، اول چشم های او را کند و دو گوش و دو دست و دو پای او را برید، بعد آن شقی را به قتل آورد و سرهای آن دو مظلوم را به شط فرات انداخت.

پس آن دو بدن ظاهر شدند و آن دو سر به آن دو بدن ملحق شد به قدرت خداوند عالم، پس هر دو فرو رفتند در شط فرات .

پس آن محب اهل بیت سر آن خبیث را آورد و بر سر نیزه نصب نمود و طفلها آن را سنگ باران نمودند.

أَلَا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (2)وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (3). (4)


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 87؛ بحار الانوار: 104/45

2) سوره مبارکه هود آیه 18.

3) سورة مباركة شعراء آیه 227 .

4) المنتخب: 376 مجلس هفتم باب دوم .

مجلس چهارم : در بیان توجه حضرت امام حسین به سوی عراق

شیخ مفید علیه الرحمة. روایت کرده است که حضرت سیدالشهداء علیه السلام در سیم ماه شعبان سال شصتم از هجرت مکه معظمه را به نور قدوم خود منور گردانید و بقیه آن ماه و ماه رمضان و شوال و ذی القعده را در آن بلده محرمه به عبادت حق تعالی قیام نموده و جمعی از شیعیان اهل حجاز و بصره نزد آن حضرت جمع شدند. و چون ماه ذی الحجه درآمد حضرت احرام حج بستند و چون اراده نمود که متوجه عراق گردد طواف کعبه نمود و سعی بین الصفا والمروه را به عمل آورد و عدول نمود از احرام حج به عمره مفرده و متمکن نشد از اتمام حج از خوف این که مبادا آن جناب را در مکه بگیرند و به نزد یزید فرستند. (1)

زیرا که یزید عليه اللعنة. به روایت منتخب در آن سال عمر بن سعید را با لشکر عظیمی به مکه فرستاد، او را امیر کل حاج گردانید و به او امر نمود که آن حضرت را به پنهانی بگیر و اگر متمکن از گرفتن نشود آن جناب را به قتل رساند. و سی نفر از شیاطین بنی امیه را نیز با لشکر روانه نمود و امر نمود به ایشان که آن حضرت را به قتل آورند در هر حالتی که باشد. و به این سبب آن مظلوم در یوم ترویه از مکه برآمد و آن مظلوم را فرصت ندادند که حج را به اتمام رساند. (2)

مؤلف گوید که: تفکر در این مطلب نیز از جمله مصائب جانگدازی است که بر قلب آن حضرت و شیعیان وارد گردیده است، زیرا که مردم از اقاصی بلدان با رنج های بی پایان متوجه بیت الله می گردند که شاید در ایام ترویه و عرفه و عید و ایام تشریق در مکه معظمه و منی و مشعر و عرفات بوده باشد و هرکه داخل حرم شد در امان است هر چند از طیور بوده باشد و کسی که


1) الإرشاد : 35/2 و 66؛ اعلام الوری: 223؛ اللهوف : 31؛ مثیر الاحزان 25؛ بحار الانوار: 326/44 و 332.

2) المنتخب: 424/2 مجلس نهم باب دوم.

باعث ایجاد مکه و حرم است باید از ظلم و ستم ناکسان، قادر بر اتمام حج خود نباشد و در روز ترویه که شب عرفه است از مکه برآید و با چشم خون بار روانه عراق گردد!

يا أمة بائت بقتل هداتها / أفمن على قتل الهداة هداك

یعنی: ای بدترین امت ها که کشتید پیشوا و هدایت کنندگان خود را! آیا پیغمبر شما، شما را به قتل هدایت کنندگان خود راهنمایی کرد؟

بئس الجزاء لأحد في آله / وبيته يوم الطف كان جزاك

به مراعت کردید محمد مصطفی را نسبت به آل و فرزندان او در زمین کربلا این بود جزای نیک شما که نسبت به آن جناب مرعی داشتید!

وسيد بن طاوس در کتاب ملهوف از ابی محمد واقدی و زرارة بن صالح روایت کرده است که گفتند: ما به خدمت آن حضرت رسیدیم سه روز قبل از توجه آن جناب به سمت عراق و عرض کردیم که اهل کوفه دل های ایشان با شما است و شمشیرهای ایشان با دشمنان شما!

پس آن حضرت به دست مبارک خود اشاره فرمود به سوی آسمان که ناگاه درهای آسمان گشوده شد و آن قدر از ملائکه نازل شد که عدد آنها را نمی داند مگر خدا، پس آن حضرت فرمود که اگر اجل ها نزدیک نبود و منشأ نقصان اجر نمی شد هرآینه به این ملائکه به ایشان قتال می کردم؛ و لكن يقين می دانم که مدفن من و اصحاب من در آنجا خواهد بود و احدی از قتل نجات نمی یابد مگر فرزندم علی بن الحسین. (1)

و شیخ حسین بن عصفور از کتاب ثاقب المناقب از جابر بن عبدالله روایت کرده است که چون شنیدم که آن حضرت عزم خروج به سمت عراق نموده است به خدمتش رسیدم و عرض کردم: تویی فرزند پیغمبر و تویی یکی از دو سبط، و من صلاح را چنان می دانم که با دشمنان مصالحه نمایی چنان که برادرت مصالحه نمود و او صاحب رشد و عقل بود و موفق بود.

پس آن حضرت در جواب فرمود: ای جابر! برادر من آن کار را اگر کرد، به امر خدا و رسول او و من نیز این امر را می کنم به امر خدا و رسول او؛ آیا می خواهی که ملاحظه نمایی جد و پدر مرا که بگویند به تو که آن چه من می کنم به امر ایشان است؟

پس آن حضرت اشاره فرمود به جانب آسمان ناگاه دیدم که درهای آسمان گشوده شد و رسول خدا و حضرت امیرالمؤمنین و حضرت امام حسن و حمزه و جعفر علیهم السلام فرود آمدند به روی


1) اللهوف : 62؛ بحار الانوار: 364/44 .

زمين و من واله و متحیر بدون اختیار در مقام خود ایستاده بودم، پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم متوجه من گردید و فرمود: آیا نگفتم به تو در امر امام حسین قبل از تولد او که مؤمن نخواهی بود مگر این که مسلم باشی نسبت به ائمۀ خود و اعتراض کننده نباشی؟! آیا میخواهی ملاحظه نمایی مقام فرزند من حسن و مقام معاويه و مقام فرزندم حسین و یزید را؟ عرض کردم: بلی یا رسول الله !

پس آن جناب پای خود را بر زمین زد و زمین منشق شد، پس دریایی ظاهر شد، پس اشاره فرمود به آن دریا، پس آن دریا منشق شد تا هفت دریا، پس در قعر آن دریاها آتش جهنم را دیدم، چون ملاحظه نمودم ولید بن مغیره و ابوجهل و معاویه و یزید را دیدم با مردۀ شیاطین بسته شده اند به زنجیر گرانی و عذاب ایشان شدید تر بود از عذاب اهل جهنم.

پس حضرت فرمود: سر خود را بلند کن.

پس سر خود را بلند کردم دیدم که درهای آسمان گشوده شد و اعلی درجات بهشت را ملاحظه نمودم، پس آن حضرت با رفقای خود عروج فرمودند و آن حضرت فریاد کرد که ای فرزند من! به من ملحق شو.

پس دیدم که سیدالشهداء علیه السلام با ایشان ملحق شد و همۀ ایشان وارد بهشت شدند و در اعلی درجات آن قرار گرفتند، پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به من ملاحظه فرمود و دست امام حسین علیه السلام گرفت و فرمود: ای جابرا این است فرزند من، با من است در این مکان پس به آن چه امر می نماید تسلیم نما و شک نیاور تا مؤمن باشی .

جابر فرمود که کور باد چشم های من اگر این که می گویم ندیده باشم از رسول خدا صلی الله علیه وآله. (1)

و سید بن طاوس روایت کرده است که چون آن حضرت عزم توجه عراق نمود، خطبه ای ادا فرمود؛ بعد از حمد و ثنای اله و درود بر روان رسالت پناهی فرمود که:

حق تعالی مرگ را مانند قلاده (2)بر گردن جميع فرزندان آدم لازم گردانیده؛ و چه بسیار خواهان و مشتاق لقای اجداد و اسلاف کرام خود گردیده ام مانند اشتیاق یعقوب به يوسف! و حق تعالی برای من مدفن [و] بقعه ای اختیار فرموده است که به آن مکان خواهم رسید و گویا می بینم که اعضای مرا پاره پاره خواهند نمود در صحرای کربلا و صبر می نمایم بر بلای او و او اجر صابران را به ما کرامت می فرماید و به زودی آن اعضای پاره پاره در حظیره قدس نزد حضرت رسول جمع شوند، دیده او را روشن خواهد نمود


1) الثاقب فى المناقب: 322 باب ششم فصل اول حدیث اول.

2) گردنبند.

و وعده های خود را به عمل خواهد آورد. هر که را شهادت آرزوی باشد و خواهد جان خود را فدای ما کند با ما رفیق شود که إن شاء الله روانه ایم. (1)

و شیخ طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است که چون خبر عازم شدن آن حضرت به جانب عراق به محمد بن الحنفیه رسید در وقتی که در پیش روی او طشتی بود در میان آن آبی بود که به آن وضو می ساخت، پس شروع نمود به گریستن و چنان شدید شد گریه او که صدای تقاطر اشک چشم او در طشت شنیده می شد مانند قطرات باران. (2)

و به روایت صواعق محرقه آن طشت مملو از اشک چشم آن جناب شد. (3)

پس به روایت تبر مذاب ندا درداد: واحسيناه! وا خليفة الماضينَ! وثمالَ الباقينَ! یعنی: آه ای حسین، ای خلیفه گذشتگان و محل اعتماد آیندگان ! (4)

پس به روایت منتخب نماز مغرب را به عمل آورد به خدمت آن حضرت شتافت . (5)

و به روایت ملهوف محمد بن حنفیه در شبی که سیدالشهداء عازم گردید که در صبح آن متوجه کوفه گردد به خدمت آن حضرت مشرف شد و عرض کرد: برادر من! تو دانسته ای غدر و مکر اهل کوفه را نسبت به پدر و برادر خود و می ترسم که با تو نیز چنین کنند، اگر در مکه بمانی عزیز و مكرم خواهی بود و کسی در مکه متعرض شما نخواهد شد.

حضرت فرمود: می ترسم یزید بن معاویه با من در این حرم مکر نماید و مرا شهید کند و نمی خواهم که حرمت خانه کعبه به سبب من ضایع شود.

محمد عرض کرد: حال از این می ترسی پس به جانب یمن رویا متوجه بادیه شو که کسی بر تو دست نیابد . (6)

پس به روایت منتخب آن حضرت فرمود: والله يا أخي! لو كنتُ في حجر هامة من هوامِ الأرضِ لاستخرجوني منه حتى يقتلونني؛ يعنى به خدا سوگند که ای برادر من که اگر در سوراخ جانوری از جانورهای زمین روم، هرآینه بنی امیه مرا بیرون می آورند و شهید می کنند.


1) اللهوف: 60؛ بحار الانوار: 366/44 .

2) المنتخب : 424/2 مجلس نهم باب دوم .

3) کلمه «شد» طبق مأخذ ثبت شده، در یکی از نسخه ها «بود» الصواعق المحرقه: 196.

4) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب: 42.

5) المنتخب: 424/2 مجلس نهم باب دوم.

6) اللهوف : 63؛ بحار الانوار: 364/44 .

پس فرمود: ای برادر من! باشد تا تأملی نمایم در آنچه مصلحت دانستی. (1)

و به روایت ملهوف چون سحر شد حضرت فرمود که بار بر شتران بستند؛ چون خبر به محمد بن الحنفیه رسید به سرعت آمد و بر مهار ناقه برادر خود چسبید و عرض نمود که ای برادر من! آیا وعده نکردی که در این امر تفکر نمایی؟ فرمود: بلی.

عرض کرد: پس چرا در این زودی متوجه سفر گردیدی؟

آن حضرت فرمود: چون تو رفتی حضرت رسالت پناه به نزد من آمد و فرمود به من:

يا حسين ! اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قد شَاءَ أَن يَرَاكَ قتيلاً!

یعنی: ای حسین! بیرون رو که به درستی که حق تعالی می خواهد تو را در راه خود کشته ببیند.

محمد بن الحنفیه گفت: إنا لله وإنا إليه راجعون فما معنى حملك هؤلاء النساء معك وأنت تخرج على مثل هذه الحال؟ یعنی: اگر تو به عزم کشته شدن بیرون می روی، پس چرا زنان را با خود می بری؟ (2)

پس به روایت منتخب فرمود: يا أخي! قد قال لي جدي أيضاً:

إنَّ اللَّهَ عَزَّ وجلَّ قد شاءَ أن يَراهُنَّ سَبايا مُهْتَكَاتٍ فِي أَسْرِ الذُّلِ !

یعنی: ای برادر من به تحقیق که جدم از برای من نیز فرمود که «حق تعالی خواسته است که ایشان را اسیر و خوار ببیند» و این زنان با من خواهند بود تا زنده ام.

پس محمد بن الحنفیه گریه شدیدی کرد و عرض کرد: و وداع می کنم تو را ای حسین و به خدا سپردم تو را ای حسین! (3)

و در مناقب از ابن عباس روایت کرده است که قبل از توجه آن حضرت به سمت عراق آن حضرت را دیدم بر در کعبه که دست جبرئیل در دست آن حضرت بود و جبرئیل ندا می کرد که بشتابید به بیعت خداوند! (4)

و در ملهوف روایت شده است که چون آن حضرت عازم عراق شد ابن عباس و عبدالله زبیر به خدمت آن جناب آمدند و عرض کردند در باب ترک آن سفر محنت اثر، حضرت فرمود که رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا امر فرموده است و من به امتثال امر او می روم.


1) المنتخب 2 : 424 مجلس نهم باب دوم .

2) اللهوف 64 بحار الانوار: 364/44 .

3) المنتخب: 424/2 مجلس نهم باب دوم .

4) مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 52/4؛ بحار الانوار: 185/44 .

پس ابن عباس بیرون آمد و می گفت: واحسيناه! بعد عبدالله به خدمت آن حضرت مشرف شد و عرض کرد که مصالحه نماید با اهل ضلال و قتال ننماید، حضرت فرمود:

یا اباعبد الرحمن! مگر نمی دانی از بی قدری دنیا نزد حق تعالی، که سر یحیی بن زکریا را برای سرکشی از سرکشان بنی اسرائیل به هدیه فرستادند! مگر نمی دانی که بنی اسرائیل از طلوع صبح تا طلوع آفتاب هفتاد پیغمبر را شهید می کردند، در بازارهای خود می نشستند و مشغول بيع و شراء بودند چنان که گویا هیچ کاری نکرده اند و حق تعالى تعجیل نفرمود در عذاب ایشان و بعد از آن ایشان را در دنیا و آخرت به شداید عقوبات خود مبتلا گردانید؟! پس از خدا بترس ای ابوعبدالرحمن! وترك يارى من مكن! (1)

و صاحب مناقب روایت کرده است که مردم سرزنش نمودند ابن مسعود را که چرا متابعت ننمودی حضرت امام حسین علیه السلام را؟ ابن مسعود در جواب گفت که اصحاب حسین عدد معینی می باشند که می شناسیم ما ایشان را به نام های ایشان پیش از آن که ببینیم ایشان را و زیاد و کم نمی شوند.

و محمد بن الحنفیه فرمود که اصحاب حضرت امام حسین علیه السلام نزد ما نوشته شده اند به نام های خود و نام های آباء خود. (2)

و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که چون آن مظلوم متوجه عراق گردید نامه ای به محمد بن الحنفيه و سایر بنی هاشم نوشت که:

هر کس آرزوی شهادت دارد، به من ملحق گردد و هر که به من ملحق نگردد، فتح و فیروزی نمی یابد. والسلام. (3)

از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر الصادق منقول است که چون حضرت امام حسین اراده سفر عراق کرد و از مکه بیرون رفت، عبد الله بن زبیر به مشایعت آن حضرت رفت و به ظاهر در منع آن حضرت سخنان چندی گفت و حضرت فرمود که :

نمی خواهم برای من حرمت حرم کعبه بر طرف شود و هر چند از حرم دورتر باشم کشته شوم، مرا خوش تر می آید از آن که نزدیک تر باشم و اگر در کنار شط فرات مدفون گردم، بهتر است از برای من از آن که در نزدیک کعبه مدفون گردم. (4)


1) اللهوف 31؛ بحار الانوار: 364/44

2) مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 53/4. بحار الانوار: 185/44 البته در اینجا روایت اول از ابن عباس آمده.

3) مثیر الاحزان : 39؛ دلائل الامامه: 77؛ و ر.ک: الخرائج: 771/2؛ اللهوف: 65؛ بحار الانوار: 330/44.

4) كامل الزيارات: 73 ح 6؛ بحار الانوار: 44/ 45 ح 18 از امام باقر علیه السلام .

و حضرت او را به اعجاز خبر می داد که او در مکه کشته خواهد شد و حرمت کعبه به سبب او منتهک خواهد شد و او نمی فهمید یا تجاهل می نمود و آخر چنان شد که کعبه را حجاج بر سر او خراب کرد. (1)

و شیخ مفید از فرزدق شاعر روایت کرده است که در سال شصتم از هجرت، مادر خود را به حج می بردم و من شتر مادر خود را می راندم تا داخل حرم مکه شدیم ناگاه در خارج مکه ملاقات نمودیم قطاری را پرسیدم که از کیست این قطار؟ گفتند: از حضرت امام حسین علیه السلام.

پس به خدمت آن حضرت رسیدم و سلام عرض کردم که خدا تو را به مرادت برساند، پدر و مادرم فدای تو باد یابن رسول الله! چه باعث شده است که تعجیل نمودی از اداء حج؟ حضرت فرمود: اگر تعجیل نمی نمودم مرا می گرفتند.

بعد فرمود: کیستی تو؟ عرض کردم: مردی می باشم از عرب، تو را به خدا سوگند می دهم که زیاده از این از من تفتیش مفرما. حضرت فرمود: از مردم چه خبر داری؟ عرض کردم: قلوب ایشان با شما است و شمشیرهای ایشان با دشمنان شما و قضا از آسمان نازل میشود و خدا می کند آن چیزی را که می خواهد.

فرمود: راست گفتی از برای خدا است امر و حق تعالی هر روزی در شأنی است و اگر نازل شود قضای او به آن چه محبوب ما است، پس خدا را حمد می کنم بر نعمت های او و او است اعانت کننده براداء شکر و اگر قضای او بر خلاف مقصود ما باشد، پس ضرری نمی رساند بر کسی که نیت او بر حق وطريقة او تقوا باشد.

گفتم: حق فرمودی؛ خدا تو را به مطلب خود برساند و شر اعادی را از تو دفع نماید.

پس جمله ای از مسائل نذر و مناسک حج از او سؤال نمودم و جواب را بیان فرمود و راحله خود را حرکت داد و روانه شد و فرمود: والسلام علیک. و جدا شدیم از یک دیگر.

پس عمر سعید، یحیی بن سعید را با جماعتی فرستاد که آن حضرت را از رفتن مانع شود. یحیی گفت: برگرد به کجا می روی؟ حضرت ابا نمود از برگشتن و دو فرقه به یک دیگر ریختند و با تازیانه با هم نزاع نمودند و حضرت با یاوران خود غلبه نمودند و روانه شدند. (2)

آن اشقیاء گفتند: ای حسین! مگر از خدا نمی ترسی که از جماعت مسلمانان بیرون می روی


1) ر.ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 117/20؛ لسان العرب: 389/3

2) الإرشاد : 67/2؛ بحار الانوار: 365/44 .

و نزاع در میانۀ ایشان می اندازی؟! حضرت فرمود: از برای من است عمل من و از برای شما است عمل شما و شما بیزارید از آنچه من به عمل می آورم و من بیزارم از آنچه شما به عمل می آورید.

پس آن جناب روانه شد. (1)

و در کتاب عوالم منقول است از شخصی که گفت: در سالی به حج رفتم و اصحاب خود را گذاشته، به تنهایی راه می پیمودم که ناگاه چشمم به خیمه های چندی افتاد، به آن جانب روانه شدم چون به اول آن ها رسیدم پرسیدم که این خیمه ها از کیست؟ گفتند: از حسین است.

گفتم: حسین فرزند علی و فاطمه؟ گفتند: آری. گفتم در کدام خیمه است؟

به من نشان دادند. چون به جانب آن خیمه روانه شدم که ناگاه نظرم بر آن حضرت افتاد که بر در خیمه تکیه داده بود و کتابی در پیش او بود می خواند، پس سلام کردم و آن جناب سلام مرا باز داد؛ پس عرض کردم: یا بن رسول الله! پدر و مادرم فدای تو باد! چرا در این بیابان بی آب و علف فرود آمده ای؟ فرمود:

این جماعت مرا ترسانیده اند و این ها کتابت های اهل کوفه است و ایشان اند قاتل من، در وقتی که مرا به قتل آورند دیگر حرمتی از خدا نخواهد ماند مگر آنکه پاره می کنند آن را. بعد می فرستد حق تعالی به سوی ایشان [کسی] را [که ایشان را بکشد] تا این که ذلیل ترین مردم باشند. (2)

و این نما از طرماح بن حکم روایت کرده است که گفت: ملاقات نمودم آن حضرت را و عرض کردم که: مغرور ننمایند تو را اهل کوفه، به خدا سوگند که اگر داخل کوفه شوی هرآینه تو را شهید خواهند نمود؛ بلکه می ترسم که به کوفه نرسیده شهید شوی و اگر رأی تو بر حرب قرار گرفته است، به جانب احباء (3)رو که آن جبلی است از طائفه طی و آن کوه خوبی است و به خدا قسم که هرگز ذلتی به ما نرسیده است در آن کوه و همۀ عشیره یاری می نمایند تو را و منع می نمایند تو را از دشمنان تو مادامی که در میان ایشان باشی.

حضرت فرمود: میان من و اهل کوفه عهدی است کراهت دارم که مخالفت نمایم. اگر خدا دفع نمود شر اعادی را پس همیشه به ما انعام فرموده است و اگر مرا شهید کردند پس رستگار می شوم به شهادت إن شاء الله.


1) تسلية المجالس: 228/2؛ و ر.ک: مثير الأحزان: 39.

2) عوالم العلوم: 218/17. دو عبارت داخل کروشه از مأخذ ثبت شد.

3) در مأخذ: أجاً.

طرماح می گوید: پس از استماع این کلام روانه خانه خود شدم و وصیت نمودم و به یاری آن مظلوم برآمدم که در اثنای راه سماعة بن يزيد به من برخورد و خبر قتل آن حضرت را به من داد، پس مراجعت نمودم. (1)

و سید بن طاوس روایت کرده است که چون آن حضرت به تنعیم (2)رسید، برخورد بر قافله ای که بار ایشان هدایای چندی بود که بحیر بن زیاد حمیری والی یمن به جهت یزید فرستاده بود، پس آن جناب آن هدایا را ضبط فرمود زیرا که حکم امور مسلمین با او بود و به صاحبان شتر فرمود: هر یک از شما که می خواهد با ما بیاید به سمت عراق كرايه او را بالتمام خواهم داد و کسی که می خواهد برگردد مسافتی را که طی نموده است کرایه خود را به قدر آن بگیرد.

بعضی با آن جناب روانه شدند و جماعتی مفارقت اختیار نمودند. (3)

مؤلف گوید: از جمله ای از اخبار ظاهر می شود که آن حضرت در خروج از مکه به سمت عراق باز به مدینه تشریف بردند. (4)

و به مقتضای بعضی از آن اخبار چون وارد مدینه شدند، به زیارت قبر منور جد خود مشرف شدند و آن قبر را در بغل گرفتند و گریه بسیاری کردند و به خواب رفتند و در عالم رؤیا به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رسیدند و شنیدند که می فرمود: يا بُنَيَّ الوحا الوحا العجل العجل! یعنی: ای فرزند من! سرعت نما سرعت نما! تعجیل نما تعجیل نما! پدر و مادر و جده تو خدیجه، همۀ ایشان مشتاق تو می باشند به زودی نزد ما بیا.

پس آن جناب با دیده گریان از خواب بیدار شد و به نزد محمد حنفیه رفت و محمد علیل بود و آن چه در خواب دیده بود برای محمد بن حنفیه بیان فرمود، محمد عرض کرد: ای برادر من! چه در نظر داری که به عمل آوری؟

حضرت فرمود: می روم به سمت عراق و مضطرب می باشم برای پسرعم خود مسلم بن عقیل.

محمد بن حنفیه عرض کرد: تو را به جدت رسول خدا سوگند می دهم که از حرم جدت رسول خدا مفارقت منما که اعوان تو در این جا بسیارند. حضرت فرمود: از رفتن به سمت عراق چاره ای ندارم.

محمد عرض کرد: به خدا سوگند که مفارقت تو بسیار محزون می سازد مرا و سبب محروم بودنم


1) مثیر الاحزان 39؛ بحار الانوار: 269/44 .

2) والتنعيم موضع على ثلاثة أميال أو أربعة من مكة أقرب...

3) اللهوف: 69؛ مثیر الاحزان 42؛ بحار الانوار: 367/44.

4) اللهوف: 66؛ بحار الانوار: 330/44 .

از ادراک فیض خدمت تو این مرض شدیدی است که بر من مستولی شده است، به خدا سوگند ای برادر من! که قادر نیستم بر گرفتن قبضه شمشیر و کعب نیزه؛ به خدا قسم که بعد از تو ابداً شاد نخواهم شد! پس آن قدر گریست که مدهوش شد و چون به حال آمد عرض کرد: ای برادر! وداع می نمایم تو را وداع شهید مظلومی. (1)

و آن حضرت به نزد او آمد و او را وداع نمود و از مدینه بیرون آمد به سمت عراق و به منزل ذات عزق فرود آمد. (2)

وعبد الله بن جعفر بن ابی طالب نامه ای به آن حضرت نوشت و به صحابت دو فرزند خود عون و محمد به خدمت آن حضرت فرستاد و در آن نامه نوشته بود به روایت مفید: اما بعد، تو را به خدا سوگند می دهم وقتی که نظر به نامۀ من نمودی، برگردی و من می ترسم که هلاک تو در همین سمتی باشد که رو به آن آورده ای و منشأ استیصال اهل بیت تو گردد و اگر تو هلاک شوی نور زمین خاموش گردد زیرا که تویی علم مهتدین و امید مؤمنین پس تعجیل مفرما در قتل تا من در خدمت شما برسم. والسلام.

پس عبدالله به نزد عمرو بن سعید والی مدینه رفت و از او سؤال نمود که نامه ای به آن حضرت بنویسد و آن حضرت را امان دهد و التماس معاودت نماید عمرو به خدمت آن حضرت نوشت و با برادر خود یحیی روانه نمود، پس عبد الله بن جعفر به همراهی یحیی به خدمت آن حضرت مشرف شدند و چندان که مبالغه در مراجعت آن حضرت نمودند سودی نبخشید و فرمود که: من حضرت رسول خدا را در خواب دیدم و به من امری فرموده است باید به عمل آورم.

عرض کردند: چه چیز در خواب دیده ای؟ فرمود که: به احدی نگفته ام و نخواهم گفت تا ملاقات نمایم پروردگار خود را.

چون عبد الله بن جعفر از معاودت آن سرور مأیوس شد، امر نمود به دو فرزند خود عون و محمد که در خدمت آن سرور باشند و جهاد نمایند در پیش روی آن جناب، پس عبدالله و يحيى مراجعت نمودند به جانب مکه و آن حضرت به سمت عراق روانه شدند. (3)

و شیخ صدوق روایت کرده است که چون توجه آن حضرت به سمت عراق به عبدالله بن عمر رسید، سوار شد و به سرعت تمام خود را در بعضی از منازل به آن حضرت رسانید و عرض کرد که: اراده کجا داری یا بن رسول الله؟ حضرت فرمود: به جانب عراق می روم.


1) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 42.

2) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بیته .... 44.

3) الإرشاد : 68/2؛ بحار الانوار: 366/44 .

عبدالله عرض کرد: برگرد به جانب حرم جد خود. حضرت قبول نکرد، چون عبدالله ملاحظه نمود که آن حضرت مصمّم سفر عراق است و برنمی گردد عرض نمود: يا أباعبدالله ! اكشف لي عن الموضع الذي كان رسول الله صلى الله عليه وسلم يقبله منك؛ یعنی: بگشا برای من آن موضع جسد مطهر خود را که حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله پیوسته آن موضع را می بوسید.

فكشف الحسينُ علیه السلام عن سُرَّتِهِ فقبَّلَها ابن عمر ثلاثاً وبكي؛ یعنی: آن مظلوم پیراهن خود را از ناف مبارک خود دور گردانید، چون ناف مبارکش ظاهر شد عبدالله بن عمر سه دفعه آن ناف مبارک را بوسید و گریست. و عرض کرد: تو را به خدا می سپارم ابی عبدالله! و می دانم که در این سفر کشته خواهی شد! (1)

مؤلف گوید که: چون در تألیف به این مقام رسیدم، متفکر گردیدم که سبب پیوسته بوسیدن رسول خدا ناف آن حضرت را چه بود که ناگاه آهم شرربار و دیده ام اشک بار گردید و قلم مبادرت ورزید بر تحریر نمودن جراحات آن مظلوم بر سبیل اجمال و تفصیل اندکی: اما اجمالاً محقق مجلسی روایت کرده است که چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر بر بدن آن مظلوم غریب وارد آمد و چنان تیرها به زره آن حضرت نشسته بود که گویا مانند قنفذ (2)پر برآورده بود. (3)

و اما بیان تفصیل آن که در بحار مروی است که در وقتی که آن مظلوم در صحرای کربلا در کمال تشنگی مبتلا بود شخصی ندا داد که ای حسین! نظر نمی کنی به سوی فرات که مانند شکم مار می درخشد؟! قسم به خدا که نخواهی چشید تا از تشنگی هلاک شوی!

چون این جراحت لسانی که اعظم از جراحات تیر و نیزه و شمشیر است بر آن حضرت وارد شد که ناگاه ابوالحنوق جعفی تیری بر جبهه نورانی آن حضرت زد که محل سجود ربانی بود، پس آن مظلوم آن تیر را کشید که خون بر رو و ریش مبارکش فرو ریخت پس فرمود: خداوندا! تو می بینی که از من از دست این گروه عاصیان چه می کشم! خداوندا! نیامرز ایشان را ابداً!

پس حمله آورد مانند شیر خشمناک و آن چه تیری که به جانب او می افکندند به حلق و سینه خود می خرید و می فرمود: ای بدترین امت! بد رعایت کردید محمد را در عترت او!

پس پیوسته حمله می آورد بر ایشان تا آن که جراحات عظیمه بر آن مظلوم وارد آمد، پس ضعف بر آن حضرت مستولی شد و ساعتی توقف فرمود تا آسایش گیرد که ناگاه سنگی از لشکر مخالف


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 153؛ بحار الانوار: 313/44.

2) خارپشت.

3) عين الحياة: 527

انداختند و آن سنگ بر جبهۀ نورانی آن مظلوم برخورد که خون بر روی مبارکش جاری شد، پس آن غریب مظلوم جامۀ [خود] (1)را برداشت که خون از روی مبارکش پاک کند، آه! که ناگاه تیر سه شعبه ای که به زهر آن را آب داده بود از لشکر مخالف آمد و بر قلب آن حضرت نشست پس آن حضرت فرمود: بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله.

بعد سر خود را به طرف آسمان بلند نمود و عرض نمود: خداوندا! تو می دانی که این گروه به قتل می آورند مردی را که نیست بر روی زمین فرزند پیغمبری به غیر او! (2)

مؤلف گوید: شاید موقع آن تیر، ناف مبارک آن حضرت بود که پیوسته پیغمبر آن موضع را می بوسید و عبدالله بن عمر خواهش نمود که آن موضع را ببوسد به قرینه اینکه این تیر اشد جراحات بود که بر آن حضرت وارد گردید؛ چنانچه مترنم است بر این مقال روایت بحار که آن مظلوم آن تیر را [که] بر قلبش نشست از قفای خود بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری شد. پس آن مظلوم دست مبارک خود را بر آن جراحت گذاشت، چون پُر از خون شد به جانب آسمان پاشید و قطره ای از آن خون برنگشت و سرخی آسمان بعد از آن پدید شد و سابق بر آن معروف نبود. بعد در مرتبه دوئم دست خود را بر آن جراحت گرفت و مملو از خون شد به سر و محاسن مبارکش مالید و فرمود: به همین وضع خواهم بود ملاقات نمایم جدم رسول خدا را و حال آنکه به خون خود خضاب گردیده باشم و بگویم: یا رسول الله ! فلان و فلان مرا به قتل آوردند! (3)

چون قلم به اینجا رسید: خواست که معاودت نماید به تحریر حدیث سابق که نظرش بر حدیثی افتاد که مورث تقاطر اشک ها است از دیده شیعیان بلکه مورث دو جراحت است بر قلوب مخلصان که مورث یکی از آن دو جراحت ضربت مالک بن یسر است و مورث جراحت دیگر استماع مكالمات آن امام مظلوم است با خواهر مظلومۀ خود زینب خاتون.

و این حدیث سوزناک این است که آن مظلوم بعد از وقوع آن تیر سه شعبه بر قلب مغمومش آن تیر را از قفا برآورد و به سبب کثرت بیرون رفتن خون از قتال ضعفی به هم می رساند. هر مردی می آید آن مظلوم را می دید، بر می گشت تا این که مردی از طائفه کنده که او را مالک بن یسر می گفتند به نزدیک آن مظلوم آمد و آن زبان بریده بر آن گوهر پاک دشنام و ناسزا گفت و با دست بریده خود شمشیری بر فرق همایون آن سید عالی مقدار زد که برنس آن حضرت پر از خون شد، پس آن مظلوم فرمود: به این دست نخوری و نیاشامی و خدا تو را با ظالمین محشور بدارد!


1) در دو نسخه «جامه» یا «جامه ای» بوده که طبق صفحه 652 همین کتاب ثبت شد.

2) بحار الانوار: 51/45 .

3) بحار الانوار: 53/45 .

پس برنس را از سر مبارکش انداخت (1)و به جانب خیمه گاه روان شد. چون به خیمه گاه رسید، طلب نمود یک پارچه ای را؛ چون حاضر نمودند با آن پارچه زخم سر مبارک خود را بست و کلاهی از بالای آن زخم بر سر نهاد و بر روی آن کلاه عمامه پیچید و در آن حالت نداد درداد: یا زینب! یا أم كلثوم ! يا سكينةً يا رقيّةُ يا فاطمة عليكُنَّ مِنّي السلام؛ یعنی: ای زینب! ای ام کلثوم! ای سکینه! ای رقیه! ای فاطمه! سلام من بر شما باد.

که ناگاه زینب به خدمت آن حضرت آمد و عرض نمود: يا أخي! أيقنت بالقتل؟! يعنى: اى برادر من! يقين نموده ای به قتل خود؟!

آن مظلوم فرمود: كيف لا أيقن وليس لي معين ولا نصير؟! یعنی: چگونه یقین ننمایم و حال اینکه نیست از برای من نه معینی و نه یاری؟!

پس زینب خاتون عرض نمود که يا أخي! رُدَّنا إلى حرم جدنا؛ یعنی: ای برادر! ما را برگردان به حرم جد ما! پس فرمود: هیهات! اگر مرا به حال خود وا می گذاشتند خود را به مهلکه نمی افکندم! و گویا می بینم که بعد از زمان قلیلی شما را در پیش ایشان مانند بندگان می رانند و به شما می چشانند عذاب گوناگون را!

چون زینب خاتون این کلام را شنید، اشک از دیده بارید و ندا برآورد وا وحدتاه ! وا قلة ناصراه! وا سوء منقلباه ! واشوم صباحاه! پس جامۀ خود را منشق نمود و موی خود را پریشان ساخت و طپانچه بر روی خود زد. پس آن مظلوم به زینب خاتون فرمود: يا بنت المرتضى ! إنَّ البكاء طويل ! یعنی: آرام باش ای دختر مرتضی علی! که گریه تو بسیار خواهد بود.

پس آن مظلوم خواست که از خیمه برآید که زینب خاتون به او چسبید و عرض نمود: مهلاً یا أخي! تَوقَف حتَّى أَزَوَدَ مِن نظري وداعاً لا تلاق بعده؛ یعنی: آرام گیر ای برادر! و توقف نما تا اینکه نظر نمایم تو را و وداع نمایم تو را وداعی که ملاقات نیست بعد از آن!

فهلا أخي! قبل الممات هنيئة / لتبرد مني لوعةٌ وغليلٌ

یعنی: آرام گیر ای برادر! دقیقه ای پیش از آن که مرگ دریابد تا این که سرد نمایم سوزش سینه خود را از نظر نمودن به تو .

پس آن مظلومه شروع نمود به بوسیدن دست و پای آن حضرت و سایر زنان نیز دور آن حضرت جمع شدند و دست و پای آن مظلوم را می بوسیدند. (2)


1) بحار الانوار: 53/45.

2) ر.ک: به صفحه 655 .

پس آن حضرت فرمود: ای خواهر! جامه کهنه ای به جهت من بیاور که رغبت ننمایند مردم در آن تا این که در زیر جامه های خود بپوشم و بعد از آن که مرا شهید کردند، آن جامه کهنه را از بدنم بیرون نیاورند.

چون این کلام از آن حضرت سرزد که ناگاه صدای گریه و ناله زنان بلند شد. پس جامه ای به جهت آن مظلوم آوردند، آن حضرت آن جامه را از اطراف آن پاره کرد و در تحت جامه های خود پوشید و زیر جامۀ نوی داشت، آن را نیز پاره کرد تا آنکه از بدنش برنیاورند و بدن و عورت آن حضرت منکشف ننمایند.

آه! واویلا! چون آن مظلوم را شهید کردند و لباس های آن حضرت را به غارت بردند، آن لباس کهنه را نیز بیرون آوردند و آن مظلوم را برهنه و عریان بر روی ریگ های گرم انداختند و آن مردی که لباس کهنه را ربودی فی الفور دست هایش خشک شد و عذاب بر او وارد شد. (1)

مؤلف گوید که: در این مقام به خاطرم آمد آن وقتی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چون سر آن کافر مطلق عمرو بن عبدود را جدا نمود و به خدمت پیغمبر خدا آورد، عمر بن الخطاب به آن حضرت عرض نمود که یا علی! چرا زره بدنش را بیرون نیاوردی زیرا که در میان عرب زره ای از آن زره بهتر نیست؟ حضرت فرمود: چون ضربت من بر عمرو واقع شد به من پناه آورد که عورت او را مکشوف ننمایم، پس من حیا کردم که زره او را از بدنش برآورم چه جای آن که لباس او را برآورم. (2)چون خبر قتل عمرو به خواهرش بردند، گفت: چه شخص بود که جرأت نمود بر این عمل؟! گفتند: علی بن ابی طالب. [گفت]: قتل او صادر شده است از ید کفو کریمی، دیگر اشک چشم خود را بر او نمی ریزم! بعد گفت:

لو كان قاتل عمرو غير قاتله / فكنت أبكي عليه آخر الأبد

یعنی: اگر قاتل عمر و غیر علی بن ابی طالب بود، هر آینه بر او می گریستم تا ابد الدهر.

لكن قاتل عمر و لا يعاب به / من كان يدعى قديماً بيضة البلد

لكن بر قاتل عمر عيبي خدا قرار نداده است و کسی است که قدیماً ملجأ اهل بلد است. (3)


1) ر.ک: به صفحه 620 و 621.

2) ر.ک: مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 117/2؛ كشف اليقين: 133 كشف الغمة: 205/1؛ عوالی اللآلی: 239/2 : إرشاد القلوب : 245/2؛ الإرشاد : 104/1؛ بحار الانوار: 257/20 و 73/41.

3) الإرشاد: 1/ 107 .

ای شیعیان! با وجود کافر بودن عمر و لباس بلکه زره اش را از بدنش بیرون نیاوردند و با وجود بودن سید الشهداء، سيد شباب اهل الجنة بدن اطهرش را عریان در میان ریگ های گرم می اندازند!

و در مقابل زره پرقیمت عمرو لباس کهنه بی قیمتی آن مظلوم در زیر لباس های خود می پوشد که کسی رغبت بر آن ننماید و از بدنش برنیاورد آن اراذل ابد ناس مخالفت نموده، همان لباس کهنه را نیز برآوردند!

و خواهر عمرو به اعتبار کریم بودن قاتل او خود را از گریه منع نمود، پس چگونه می تواند منع نماید زینب خاتون خود را از گریه نمودن بر آن مظلوم غریبی که قاتل او از اراذل ناس است؟!

و در این مقام به خاطرم آمد حدیث جان سوزی که در بحار به نظرم رسیده بود و آن این است که در جنگ اُحد وقتی که حمزه عم پیغمبر را شهید کردند و بدنش اطهرش را به خاک انداختند در آن وقت حليس بن علقمه نظر نمود به سوی ابوسفیان که آن ملعون بر اسبی سوار بود و نیزه ای در دست او بود و به آن نیزه می زد اطراف دهان حمزه را و می گفت: ذق عقق؛ یعنی: بچش ای محل عقوق!

پس حلیس بن علقمه گفت: ای گروه بنی کنانه! نظر نمایید به سوی کسی که گمان می کند که او بزرگ قریش است چگونه رفتار می نماید با پسرعم کشته خود؟!

چون اباسفیان این کلام را استماع نمود، بسیار منفعل شد و گفت: راست گفتی این زلت و لغزشی بود که از من سرزد و آن را پنهان دار بر من. (1)

آه! واویلا! امان از پس[ت] فطرتی و رذالت ابن زیاد که نوشته به عمر سعد: بعد از آن که آن حضرت را به قتل آوردی اسب بر بدنش بتاز که او سرکش و ظلوم است و هرچند می دانم که بعد از موت تاختن اسب بر بدن او ضرری بر او نمی رساند و لکن چون عهد نموده بودم که هرگاه بر او غلبه نمایم اسب بر بدن او بتازم باید این نحو عمل نمایی! (2)

پس آن شقی پست فطرت ده نفر مأمور نمود که اسب بر بدن اطهر سید عرب تاختند و استخوان های او را به سم ستوران خرد نمودند! (3)

و بدترین مصیبت مسلط شدن رذل طبیعتان بر اعزه و اشراف زمان [است] بدین سبب بود که آن مظلوم در رجز خود در یوم عاشورا فرمود:


1) در نسخ ظاهرا «ذلت» بوده که با توجه به متن این گونه ثبت شد. بحارالانوار: 97/20؛ إعلام الورى: 83.

2) بحار الانوار: 390/44 .

3) مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 111/4 ؛ الإرشاد : 113/2؛ بحار الانوار: 59/45 .

يا لقوم مِن أُناسٍ رُذَلِ / جَمعوا الجمع لأهل الحرمينِ (1)

آیا بر زینب خاتون چه وارد آمد از ملاحظه این مصایب گوناگون؟ ای امان از دل زینب که آیا گریه کند بر بدن عریان برادرش! یا بر رذل بودن قاتل آن جناب! یا بر استخوان های خرد شده آن مظلوم! یا بر جگر سوخته آن مهموم! یا بر غصه های پی در پی! یا بر چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر آن محروم؟!

ای زاده زیاد نکرد است هیچ کس / نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر درآورند/ از آتش تو دود به محشر برآورند

باری، برگشتیم بر نظم تحریر حدیث سابق: سید بن طاوس از بشیر بن غالب روایت کرده است که من از عراق می آمدم و در منزل ذات عرق به خدمت آن حضرت رسیدم، حضرت از او پرسید از اوضاع اهل عراق، بشر عرض کرد که: بیرون آمدم از عراق در حالتی که دل های ایشان با تو بود و شمشیرهای ایشان با بنی امیه!

حضرت فرمود: راست گفت برادر بنی اسد، خدا می کند آنچه را که می خواهد و می کند حکم به آن چه اراده می نماید. (2)

و از محمد بن ابی طالب منقول است که چون خبر توجه آن حضرت به سمت عراق به ولید بن عتبه امیر مدینه رسید نوشت به عبیدالله بن زیاد: اما بعد، حسین متوجه عراق گردید و او فرزند فاطمه دختر رسول خداست پس بپرهیز ای پسر زیاد! که بدی ای نسبت به آن جناب رسانی و متوجه سازی بر خود و قوم خود امری را که چیزی سد آن ننمایند و عامه و خاصه آن را ذکر نمایند مادامی که دنیا باقی است پس آن ملعون التفاتی به نامۀ وليد ننمود. (3)

در ارشاد منقول است که چون خبر توجه آن حضرت به جانب کوفه به ابن زیاد رسید، حصین بن نمیر را با لشکر انبوهی بیرون فرستاد به میان قادسیه و خفان و قطقطانیه را فرو گرفتند. (4)

و به روایتی حربن یزید را با هزار سوار پیش از او روانه کرد. (5)


1) الاحتجاج : 301/2؛ مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 79/4؛ بحار الانوار: 48/45.

2) اللهوف: 69؛ مثیر الاحزان 42؛ بحار الانوار: 367/44.

3) تسلية المجالس: 234/2؛ بحار الانوار: 368/44.

4) الإرشاد : 69/2؛ مثیر الاحزان 42؛ بحار الانوار: 369/44.

5) الإرشاد : 78/2؛ اعلام الوری: 232 .

به روایت ملهوف چون آن حضرت به منزل ثعلبیه در وقت چاشتی فرود آمدند، زمانی به خواب رفتند و چون بیدار شدند فرمودند که در خواب هاتفی را دیدم که می گفت: شما به سرعت می روید و مرگ به سرعت شما را به سوی بهشت می برد!

پس علی بن الحسین عرض کرد: أفلسنا على الحق ؟!

حضرت فرمود: [ چرا ] ای فرزند من قسم به خدای که مرجع عباد به سوی او است.

پس علی بن الحسين عرض کرد: ای پدر! پس از مرگ و کشته شدن چه باک داریم؟!

پس حضرت فرمود: تو را خدا جزای خیر دهد ای فرزند من! بهترین جزایی که می رسد به ولد از قبل والد خود.

و آن شب را در منزله ثعلبیه خوابیدند و چون صبح شد مردی از اهل کوفه که او را ابوهره می نامیدند به خدمت آن حضرت مشرف شد و سلام کرد و عرض نمود: یابن رسول الله! چرا از حرم جد خود بیرون آمدی؟

حضرت فرمود: ویحک! ای ابوهره! بنی امیه مال مرا گرفتند صبر کردم و هتک عرض من نمودند صبر کردم و چون خواستند که خون مرا بریزند گریختم. به خدا سوگند که این گروه یاغی مرا شهید کنند و خداوند لباس مذلت بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر انتقام بر ایشان خواهد کشید و بر ایشان مسلط خواهد گردانید کسی را که ایشان را ذلیل تر گرداند از قوم سبا که زنی فرمان فرمای ایشان بود. (1)و ابو مختف روایت کرده است که در منزل ثعلبیه مردی از گروه نصاری با مادر خود به خدمت آن حضرت مشرف شدند پس آن مرد عرض نمود: السلام علیک یا ابا عبد الله .

حضرت جواب سلام او را باز داد، آن مرد عرض کرد: ای مولای من! من مردی می باشم از گروه نصاری و می خواهم که در پیش روى تو جهاد كنم وأشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له وأنّ محمداً رسول الله وأن أمير المؤمنين ولي الله.

و مادر او مسلمان شد و هر دو در خدمت آن حضرت ماندند. (2)

مؤلف گوید: ظاهر این است که این شخص وهب بن عبد الله بوده باشد. بلی (يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ). (3)

و شیخ صدوق روایت کرده است که در منزل ثعلبیه بشر بن غالب به خدمت آن حضرت مشرف


1) اللهوف : 70؛ مثیر الاحزان : 44؛ بحار الانوار: 367/44 .

2) وسيلة النجاة: 120 و ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ... 45.

3) سوره مبارکه نور آیه 35 .

شده و عرض نمود: یابن رسول الله! خبر ده مرا از تفسیر این آیه: (يَوْمَ نَدْعُوكُل أُناسٍ بِإمَامِهِمْ)؛ یعنی: روزی که می خوانیم هر جماعتی از مردم را به امام ایشان. (1)

حضرت فرمود: امامی هست که دعوت نموده است مردم را به اطاعت خدا پس اطاعت نمودند او را و امامی هست که دعوت نموده است به سوی ضلالت پس اجابت نمودند او را، گروه اول در بهشت می باشند و گروه ثانی در آتش و به این معنی اشاره فرموده است خداوند در قول خود که (فريق في الْجَنَّةِ وفريق في السعير) (2)

و به روایت دیگر آن حضرت احوال اهل کوفه را از او پرسید او گفت: دل های ایشان با شما است و شمشیرهای ایشان با بنی امیه. حضرت فرمود: ويفعل (3)الله ما يشاء بقدرته ويحكم ما يريد. (4)

کلینی روایت کرده است که در منزل ثعلبيه مردی به خدمت آن حضرت رسید و سلام کرد، حضرت فرمود: از اهل کدام بلدی؟ عرض کرد: از اهل کوفه.

حضرت فرمود: اگر در مدینه در نزد من می آمدی، هرآینه اثر جبرئیل را از خانه خود به شما می نمودم که از چه راه داخل می شد و چگونه وحی به جد من می رسانید. آیا چشمه آب حیوان علم و عرفان در خانه ماست و مردم می دانند علوم الهی را و ما نمی دانیم؟! این هرگز نمی تواند بود. (5)

پس به روایت صدوق از منزل ثعلبیه روانه شدند و بر سراب غدیر (6)فرود آمدند پس زمانی قیلوله فرمود و گریان از خواب بیدار شدند، پس ولد باسعادت آن حضرت پرسید که چه چیز شما را به گریه درآورده است؟

حضرت فرمود: ای فرزند من! این ساعتی است که خواب در آن دروغ نمی باشد، در خواب دیدم که هاتفی مرا ندا کرد که: شما سرعت می نمایید و مرگ شما را به سوی بهشت سرعت می نماید!

پس از آن منزل کوچ نمود به منزل و هیمه (7)فرود آمدند؛ خبر به ابن زیاد رسید که آن حضرت به منزل و هیمه رسیده است، آن شقی حربن یزید را با هزار سوار فرستاد که سر راه بر آن بزرگوار گیرد.


1) سورة مباركة اسراء آية 71.

2) سورة مباركة شورى آیه 7. الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 153.

3) در بحار الأنوار: صَدَقَ أَخُو بَنِي أَسَدٍ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ وَيَحْكُمُ مَا يُرِيدُ.

4) اشاره به آیه 40 سوره مبارکۀ آل عمران و 18 سورة مباركة حج و 1 سوره مباركة مائده. بحارالانوار: 367/44.

5) الكافي: 398/1 ح 2.

6) در مصدر: العذيب.

7) در مصدر: رهیمه .

حر گوید: چون از منزل خود برآمدم، منادی سه دفعه به من ندا درداد: يا حر! أبشر بالجنَّةِ؛ يعنى: ای حر! بشارت باد تو را بهشت. من به اطراف خود ملتفت شدم کسی را ندیدم گفتم: مادر حربه عزای او بنشیند، به قتال فرزند رسول می رود بشارت می شنوند؟!! (1)

و به روایت ارشاد چون آن امام مظلوم به حاجز از بطن رمه رسید، قیس بن مسهر صیداوی و به روایت دیگر عبدالله بن یقطر (2)برادر رضاعی خود را به رسالت به جانب اهل کوفه (3)و به روایت ملهوف به سوی سلیمان بن صرد و مسيب بن نجيه و رفاعة بن شداد و جماعتی از شیعیان فرستاد. (4)و خبر قتل مسلم بن عقیل هنوز به روایت ارشاد به آن جناب نرسیده بود و آن نامه به این مضمون بود:

بسم الله الرحمن الرحيم

این نامه ای است از حسین بن علی به سوی برادران مؤمن خود

سلام بر شما باد! حمد می کنم خداوندی را که به جز او خدایی نیست.

اما بعد، به درستی که نامه مسلم بن عقیل به من رسید و در آن مندرج بود که اتفاق نموده اید بر نصرت ما وطلب حق ما از دشمنان ما و از خدا سؤال می کنم که نیکو گرداند به جهت ما اعمال ما را و شما را بر آن کردار ثواب کرامت فرماید بزرگ ترین ثواب ها و به تحقیق که بیرون آمدم از مکه و رو به دیار شما آوردم (5)روز سه شنبه هشتم ماه ذی الحجه روز ترویه، چون پیک من به شما رسد باید کمر متابعت بر میان بندید و مهیای نصرت من باشید که در این ایام به شما وارد خواهم شد.

والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته!

و سبب نوشتن این نامه آن بود که مسلم بن عقیل بیست و هفت روز قبل از شهادت خود نامه ای به آن حضرت نوشته بود و اظهار اطاعت و انقیاد اهل کوفه را نموده بود و جمعی از اهل کوفه نوشته بودند که در اینجا صد هزار شمشیر برای نصرت تو مهیا گردیده است، به زودی خود را برسان. چون قاصد حضرت روانه شد و به قادسیه رسید، حصین بن نمیر او را گرفت. (6)


1) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 153.

2) در بعضي نسخ ، «یقطین» آمده که با توجه به مصدر این گونه ثبت شد.

3) الإرشاد : 70/2؛ روضة الواعظين: 177/1؛ مثیر الاحزان 42؛ بحار الانوار: 369/44.

4) اللهوف : 75 .

5) در نسخ اینجا «و» که ظاهراً اضافه است یا «در» بوده است.

6) الإرشاد : 70/2 .

و به روایت ملهوف خواست که تفتیش نماید او را که چه چیز است با او که قیس نامه را برآورد و او را جایید و به آن ملعون نداد. حصین بن نمیر او را به نزد ابن زیاد برد، چون در مقابل آن خبیث ایستاد ابن زیاد پرسید که تو کیستی؟ گفت: من مردی هستم از شیعیان علی بن ابی طالب. (1)

ابن زیاد گفت: چرا نامه را جاییدی؟ فرمود: برای این که تو مطلع نشوی که در آن نامه چه بود.

ابن زیاد گفت: نامه را که نوشته بود؟ فرمود: حضرت امام حسین علیه السلام نوشته بود به جماعتی از اهل کوفه که من نام های ایشان را نمی دانم.

پس آن پلید در غضب شد و گفت: دست از تو برنمی دارم تا نام های ایشان را بگویی یا بر بالای منبر روی و حسین بن علی و پدر و مادر او را لعن نمایی والا تو را پاره پاره می نمایم!

پس قیس فرمود: اما نام های آن جماعت را نخواهم گفت و اما مطلب دیگر را به عمل می آورم.

پس بر منبر بالا رفت و حمد و ثنای حق تعالی را به جا آورد و درود حضرت رسالت پناه فرستاد و صلوات بسیار بر حضرت امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین فرستاد و لعن نمود بر ابن زیاد و پدرش و مادرش و برادرش و بر سایر سرکشان بنی امیه از اول تا آخر ایشان. (2)

پس به روایت ارشاد فرمود: ایها الناس! این است حسین بن علی بهترین خلق خدا فرزند فاطمه دختر رسول خدا و من قاصد اویم به سوی شما. (3)

و مفارقت نمودم از آن جناب در منزل حاجز پس به خدمت آن جناب برسید. (4)

پس به روایت ارشاد لعن نمود بر عبیدالله بن زیاد و پدر او و صلوات فرستاد بر علی بن ابي طالب علیه السلام. (5)

و به روایت ملهوف این خبر به ابن زیاد رسید امر نمود که از بالای قصر به زیر افکنند. (6)

پس به روایت ارشاد بال های آن جناب را بر پشت بستند و آن مظلوم را از بالای قصر بر زمین افکندند به نحوی که استخوان های او درهم شکست و لكن رمقی از حیات او باقی بود که عبدالملک بن عمیر آمد و سر آن مظلوم را از بدن جدا کرد و مردم آن خبیث را سرزنش نمودند به این


1) در مصدر: و شیعیان پسرش (امام حسین علیه السلام)

2) اللهوف: 75.

3) الإرشاد : 71/2.

4) اللهوف: 76 البته در این کتاب در فلان جاء است.

5) الإرشاد : 71/2 .

6) اللهوف: 77 .

عمل، آن ملعون گفت: خواستم او را از این زجر به راحت افکنم!!! (1)

و به روایت ملهوف چون خبر قتل آن مظلوم به حضرت امام حسین علیه السلام رسید گریست و فرمود:

اللهم اجعل لنا ولشيعتِنا عندك منزلاً كريماً واجمع بيننا وبينهم في مُستَقَرَ رَحمتِكَ إِنَّكَ على كلِّ شيءٍ قدير

یعنی: خداوندا! قرارده از برای ما و شیعیان ما در نزد خود و در منزل کریمی و جمع نما در میان ما و ایشان در بهشت به درستی که تو بر هر چیز قادر می باشی. (2)

و به روایت مفید پس حضرت از منزل حاجز روانه به سمت عراق شدند و به آبی از آب های عرب رسیدند که عبد الله بن مطیع در آنجا منزل نموده بود، چون نظر عبدالله بر آن جناب افتاد بر استقبال شتافت و عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد یابن رسول الله! چه چیز سبب شده است که به این دیار تشریف آورده ای؟ و آن حضرت را در بغل گرفت و از مرکب فرود آورد، پس حضرت فرمود: سبب آمدن من این است که بعد از فوت معاویه اهل عراق نوشتند به من و مرا طلبیدند.

ابن مطیع عرض کرد: تو را به خدا سوگند میدهم که هتک حرمت خود ننمایی و تو را به خدا که هتک حرمت عرب ننمایی و به خدا قسم که اگر اراده نمایی که سلطنت بنی امیه را از دست ایشان بگیری، هر آینه تو را به قتل می آورند و بعد از کشتن تو از قتل هیچ مسلمانی پروا نخواهند کرد و به خدا سوگند که به سبب قتل تو حرمت اسلام و حرمت قریش و حرمت عرب هتک خواهد شد، مکن این کار را و مرو به کوفه و متعرض بنی امیه مشو!

و چون حضرت از جانب حق تعالی مأمور بود به رفتن، لهذا متعرض سخنان او نگردید و از او گذشت و ابن زیاد لعین میانۀ واقصه (3)و راه شام و راه بصره را مسدود کرده بود که خبری بیرون نمی رفت و کسی داخل نمی توانست شد. پس آن حضرت به جماعتی از اعراب رسید و از ایشان تفتیش اخبار نموده، گفتند: ما خبری نداریم و آن قدر می دانیم که نمی توانیم آمد [و] شد نمود. پس آن جناب از ایشان گذشت.

و جمعی از قبیلهٔ فزاره نقل کرده اند که ما با زهیر بن قین بجلی رفیق بودیم در هنگام مراجعت از مكة معظمه و با حضرت امام حسین علیه السلام می آمدیم و لکن به آن جناب در یک مکان فرود نمی آمدیم که رفاقت آن حضرت بر ما لازم نگردد. و در بعضی از منازل به اضطرار هم منزل شدیم، حضرت در جانبی فرود آمد و ما در جانب دیگر و ما نشسته بودیم چاشت می خوردیم که ناگاه


1) الإرشاد : 71/2.

2) اللهوف : 77 .

3) در نسخ «داقصه» بوده که طبق مصدر این گونه ثبت شد.

رسولی از جانب آن حضرت آمد و بر ما سلام کرد و فرمود: «یا زهیر بن القین! ابوعبد الله مرا به سوی تو فرستاده است و تو را می طلبد». و ما از نهایت دهشت لقمه ها را از دست خود افکنده گویا مرغ بر سر ما نشسته است و متحیر ماندیم. (1)

و به روایت ملهوف زوجه زهیر که دیلم دختر عمر[و] باشد چون این حالت را مشاهده نمود، گفت: سبحان الله ! فرزند رسول خدا تو را می طلبد و تو تأمل می کنی چرا نمی روی ببینی چه می فرماید؟!

پس زهیر به خدمت آن حضرت مشرف شد و زمان بسیاری نگذشت که مراجعت نموده با روی درخشان و خوشحالی و امر نمود که خیمه او را با احمال و اثقال حمل نمودند و در جنب خیمه حضرت امام حسین علیه السلام برپا نمودند و متوجه زوجۀ خود گردید و فرمود: تو را طلاق دادم و نمی خواهم که بر تو رسد به سبب من مگر امر خیر و من عزم نموده ام که در خدمت حضرت امام حسین علیه السلام باشم و جان خود را فدای او نمایم.

و آن چه مال زوجه او بود به او تسلیم نمود و او را به بعضی از بنی اعمامش سپرد که به اهلش برساند، پس آن زن صالحه گریان شد و زهیر را وداع نمود و عرض کرد: خدا خیر گرداند این سفر را از براى تو و أسئلك أن تذكرني في القيامة عند جد الحسين: و از تو سؤال می کنم که مرا به یاد آوری در روز قیامت نزد جد حسین!

پس زهیر به جهت اصحاب خود گفت: هرکه مرا خواهد با من بیاید و هرکه نخواهد این است آخر عهد من به سوی او. (2)

پس به روایت ارشاد فرمود: اکنون حدیثی به شما روایت می کنم: به درستی که ما در بعضی از نواحی دریا با کفار محاربه کردیم و ظفر یافتیم و غنیمت بسیار به دست آوریم، پس سلمان فارسی رحمه الله به ما فرمود: آیا شاد شدید از این غنائم که به شما رسید؟ گفتیم: بلی. فرمود: هرگاه ادراک نمایید سید جوانان آل محمد را باید فرح شما به قتال نمودن در خدمت او با گروه منافقان بیشتر باشد از فرح غنائمی که امروز به شما رسید.

پس زهیر یاران خود را وداع نمود و به اصحاب آن حضرت ملحق شد و از آن حضرت مفارقت ننمود تا به درجه رفیعۀ شهادت فایز گردید. (3)


1) الإرشاد : 71/2 .

2) اللهوف : 72؛ مثیر الاحزان 46؛ بحار الانوار: 370/44 .

3) الإرشاد : 73/2؛ بحار الانوار: 372/44.

به روایت مناقب چون به منزل خزیمیه (1)رسیدند یک روز و شب در آنجا اقامت نمودند، چون صبح شد زینب خاتون به خدمت آن حضرت عرض کرد: يا أخي! الأخبرك بشيء سمعته البارحة؟ یعنی: ای برادر! آیا می خواهی خبر دهم تو را به چیزی که در شب گذشته شنیدم؟

حضرت فرمود: چه شنیدی؟ عرض نمود که در شب گذشته از خیمه بیرون رفتم صدای هاتفی را شنیدم که شعری چند می خواند به این مضمون :

ای دیده! اشک حسرت ببار بر شهیدانی که مرگ ایشان را میراند و به زودی به وعدگاه شهادت می رساند.

حضرت فرمود: ای خواهر! آن چه مقدر شده است خواهد شد. (2)

و از راشد بن مزید منقول است که از مکه معظمه در خدمت حضرت امام حسین علیه السلام بودم تا این که به منزل قطقطانیه رسیدیم، پس از آن جناب اذن گرفتم در مراجعت و آن حضرت اذن دادند که ناگاه دیدم سبع عقوری به خدمت آن حضرت آمد و حضرت به او سخنی فرمود، پس آن سبع ایستاد حضرت از آن سبع پرسید از حال مردم کوفه، پس آن سبع در جواب عرض کرد که دل های اهل کوفه با شما و شمشیرهای ایشان بر شما است.

حضرت فرمود: والی کوفه که بود؟ سبع عرض کرد: ابن زیاد و به قتل آورد مسلم بن عقیل را. (3)

و به روایت منتخب چون آن حضرت به منزل سوقه رسید در مکانی تنها نشسته بود که ناگاه مردی از سمت کوفه آمد، حضرت فرمود: چه خبر داری؟

آن مرد عرض کرد: ای سید من! از کوفه بیرون نیامدم تا این که دیدم مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را به قتل آوردند و سرهای ایشان را به جهت یزید فرستادند. حضرت فرمود: إنا لله وإنا إليه راجعون.

و آن مرد رفت و آن خبر را به احدی از اصحاب آن حضرت اظهار نکرد. و مسلم را دختری بود در سن یازده سال که در خدمت آن حضرت بود، آن حضرت بعد از استماع این خبر وحشت اثر وارد خیمه شد و آن دختر را طلبید و به نزدیک خود نشانید و گرامی داشت او را و دست عطوفت بر سر و ناحیۀ آن دختر می کشید چنانچه عادت آن حضرت بود که با طفل های یتیم چنین رفتار می نمود، پس آن دختر چون این حالت را مشاهده نمود عرض کرد: يا عم ! ما رأيتُك قبل هذا اليوم تفعَلُ


1) در دو نسخه «حزیمیه» بوده که طبق بحار الأنوار این گونه ثبت شد.

2) بحار الانوار: 372/44 از مناقب ؛ ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 95/4 .

3) دلائل الإمامة : 182.

بي مثل ذلك أظُنُّ أنه قد استُشهِدَ والدي؟ یعنی: ای عم بزرگوار! ملاطفتی که امروز به من می نمایی قبل از آن نمی نمودی گمان من این است که والد مرا شهید کرده باشند؟

پس حضرت نتوانست خود را از گریه محافظت نماید بی اختیار اشک از دیده های مبارکش جاری شد و فرمود: يا ابنتي ! أنا أبوك وبناتي أخواتك؛ يعنى: اى دختر! من به جای پدر تو و دختران من به جای همشیره های تو.

پس آن دختر یتیمه صدا را به گریه و واویلا بلند نمود، چون اولاد مسلم این گریه و زاری را شنیدند و به واقعه اطلاع به هم رسانیدند همۀ ایشان به گریه و زاری درآمدند و ناله های جگرسوز از دل بریان برآوردند و عمامه های خود را بر زمین زدند و به شدت گریستند. چون آن امام مظلوم حال را به این منوال مشاهده فرمود و تأمل نمود در قتل مسلم و در این که اهل کوفه همان اشخاص هستند که اعانت نمودند بر قتل امیرالمؤمنین علیه السلام و غارت نمودند اموال برادرش امام حسن علیه السلام و خنجر بر ران مبارکش زدند پس گریست به نحوی که محاسن مبارکش از اشک دیده هایش تر شد. (1)

و به روایتی پس نظر نمود به اولاد عقیل و فرمود: چه در نظر دارید مسلم بن عقیل را شهید کردند؟

ایشان عرض نمودند: به خدا سوگند مراجعت نمی نماییم تا اینکه قاتل مسلم را به چنگ آوریم یا از شربتی که او نوشیده است بنوشیم. راوی می گوید: پس حضرت رو به ما کرد و فرمود: خیری در زندگانی دنیا نیست بعد از شهادت ایشان!

پس دانستیم که رأی مبارک آن حضرت قرار گرفته است به رفتن به سمت کوفه، پس اصحاب حضرت عرض کردند: به خدا سوگند که تو مثل مسلم نیستی و هرگاه کوفه روی مردم شما را متابعت خواهند نمود. پس حضرت هیچ نفرمود و ساکت شد . (2)

و به روایت ارشاد چون آن حضرت به منزله زباله رسید خبر قتل عبدالله بن يقطر (3)به آن جناب رسید، پس آن حضرت اصحاب خود را جمع نمود و فرمود: خبر به ما رسید که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبد الله بن يقطر را شهید کردند و شیعیان ما دست از یاری ما برداشته اند، هرکه خواهد برگردد و از ما مفارقت نماید بر او حرجی نیست؛ (4)

و به روایت دیگر فرمود: کسی که با ما می ماند بداند که می رود به سوی حرارت سرنیزه ها و تیزی


1) المنتخب: 364/2 مجلس هفتم باب یکم.

2) الإرشاد : 75/2؛ بحار الانوار: 372/44.

3) این کلمه طبق مصدر ثبت شد در دو نسخه «یقطین» بود.

4) الإرشاد : 75/2؛ بحار الانوار: 374/44؛ روضة الواعظين: 179/1 .

شمشیرها، پس هرکه می خواهد برگردد و بر او حرجی نیست از قبل ما.

پس جمعی که به جهت اغراض دنیویه به آن حضرت رفیق شده بودند متفرق شدند از طرف راست و چپ و نماند با آن جناب مگر اهل بیت و خویشان او و جمعی که از روی ایمان و یقین اختیار ملازمت آن جناب نموده بودند. (1)

و سید بن طاوس روایت کرده است چون خبر قتل مسلم بن عقیل به آن حضرت رسید روانه گردید به راهی که خدا مأمور نموده بود او را، پس فرزدق به خدمت آن حضرت رسید و سلام کرد و عرض نمود: یابن رسول الله! چگونه اعتماد می نمایی به اهل کوفه و حال اینکه ایشان اند که به قتل آوردند پسرعم تو مسلم بن عقيل وشيعة او را؟!

حضرت گریان شد بعد فرمود: «خدا رحمت کند مسلم را! به سوی بهشت و رضوان خدا شتافت و آن چه بر او بود به عمل آورد و باقی مانده است آن چه بر ما است». بعد شروع نمود به خواندن این اشعار:

فإنْ تَكُن الدنيا تُعَدُّ نَفيسةً / فدارُتَوابِ الله أعلى وأنبلُ

یعنی: اگرچه مردم خانه دنیا را نفیس می شمرند لکن خانه بهشت اعلی و نبیل تر است.

وإن تكن الأبدانُ للموتِ أُنشِأَتْ / فقتل امرِي بالسيف واللهِ أفضل

یعنی: اگر بدن ها را برای مرگ ایجاد نموده اند، پس قسم به خدا کشته شدن شخص به شمشیر در راه خدا افضل است.

وإن تكن الأرزاق قسماً مقدراً / فقلة حرص المرء في السعي أجمل

یعنی: اگر روزی خلایق به تقدیر خدا است، پس هر چه شخص کمتر حریص باشد در جمع مال بهتر است.

وإن تكن الأموال للترك جمعها / فمابال متروك به المرء يبخل (2)

یعنی: انسان اگر خواهد مرد و مال دنیا خواهد ماند پس چه باعث شده است که مرد بخل می ورزد بر انفاق آن؟!

به روایت مفید چون به منزل عقبه فرود آمدند مرد پیری از بنی عکرمه که او را عمرو بن لوذان (3)می نامیدند به خدمت آن حضرت مشرف شد و عرض نمود: به کجا می روی؟ فرمود: به کوفه.

عرض کرد: تو را به خدا سوگند می دهم که برگرد و به خدا سوگند که نمی روی مگر به جانب نوک نیزه ها و شمشیرها!


1) ر.ک: وسيلة النجاة: 120؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 45.

2) اللهوف : 73؛ بحار الانوار: 374/44.

3) این کلمه طبق مصدر ثبت شد و در نسخ به شکلهای دیگر آمده بود.

حضرت فرمود: آن چه خبر می دهی بر من پوشیده نیست و لکن اطاعت امر الهی واجب است و تقدیر به آن واقع شدنی است و به خدا سوگند که دست از من برنمی دارند تا دل پرخون مرا از اندرون من بیرون آورند، چون مرا شهید کنند حق تعالی برایشان مسلط گرداند کسی را که ایشان را ذلیل ترین امت ها گرداند.

پس از آن منزل بار کردند و به منزل شراف فرود آمدند و چون سحر شد امر فرمود به غلامان و یاران خود که آب بسیار بردارند و از آنجا روانه شدند و می رفتند تا آنکه روز به نصف رسید که ناگاه مردی از اصحاب آن حضرت گفت: الله اکبر! حضرت نیز فرمود: الله اکبر.

و از آن مرد پرسید: چرا تکبیر گفتی؟ عرض کرد: سر درختان خرما نمودار شد.

جمعی از اصحاب آن حضرت گفتند: به خدا سوگند که ما هرگز در این موضع درخت خرما ندیده بودیم! حضرت فرمود پس چه چیز است که می بیند؟

عرض کردند: به خدا سوگند که سرنیزه ها و گوش های اسبان است. حضرت فرمود: به خدا سوگند که من نیز می بینم آن ها را.

چون معلوم شد که علامت لشکر است، حضرت فرمود: آیا ملجأ [و] پناهی هست که آن را به ظهر خود قرار ده[ی]م که اگر به قتال حاجت افتد، از یک جانب به این لشکر رو آوریم؟

اصحاب عرض کردند: بلی این است ذوجشم که قریه ای است در بهیق که در طرف یسار شما واقع است، اگر خود را به آن قریه رسانی امر چنان است که می خواهی.

پس حضرت به جانب یسار میل فرمودند و ما نیز متابعت نمودیم و نگذشت زمان بسیاری که طلوع نمود بر ما گردن اسب ها، چون آن لشکر ملاحظه نمودند که ما از راه عدول نمودیم ایشان نیز عدول نمودند و به جانب ما روانه شدند گویا نیزه های ایشان مانند پادشاه مگسان و علم های ایشان مانند پرهای مرغان سرعت می نمودند که شاید سبقت نماید به [ذی] جشم که ما سبقت نمودیم بر ایشان. پس حضرت امر فرمود تا خیمه ها را بر پا نمودند که در این اثناء حربن یزید ریاحی با هزار سوار رسیدند و در شدت گرما در مقابل آن حضرت صف کشیدند و آن حضرت با اصحاب خود عمامه ها بر سر گذاشته بودند و شمشیرهای خود را حایل انداخته بودند. چون آن معدن کرم و سخا در لشکر حر آثار تشنگی مشاهده نمود امر فرمود به اصحاب خود که آب دهید این قوم را. و فرمود: رَشِفوا الخيل ترشيفاً؛ یعنی: آب دهید چهارپایان این قوم را به مدارا و نرمی تا اینکه سیراب شوند.

پس اصحاب طشت ها و ظرف ها را پر از آب می کردند و به نزدیک اسب ها می بردند، فإذا غبّ فيه ثلاثاً أو أربعاً أو خسماً عزلت عنه وسقي آخر؛ یعنی: اسب می آشامید سه دفعه یا چهار دفعه یا پنج

دفعه و سر برمی داشت پس می فهمیدند که آن اسب سیراب شده است، پس اسب دیگر را آب می دادند و به همین نحو کردند تا چهارپایان ایشان سیراب شدند.

علی بن طعان می گوید که من در آن روز با لشکر حر بودم و در آخر آن لشکر آمدم، چون امام تشنه لب تشنگی من و اسب مرا مشاهده نمود فرمود: «أنخ الراوية». والراوية عندي السقاء. ثم قال: «أنخ الجمل». فأنخته. یعنی: حضرت به من فرمود: «بخوابان روایه را». و گمان من ظرفی است که چهارپایان از آن آب می خورند و نمی دانستم که راویه بر شتر نیز اطلاق می شود. پس حضرت تصریح فرمودند به ذکر شتر، من شتر را خوابانیدم.

حضرت فرمود: آب بخور. پس شروع نمودم به آب خوردن و هرچه آب میخوردم آب از رابیه که بر شتر بود می ریخت پس حضرت فرمود [وقتی دید] که من نمی توانم از دهن رابیه درست آب بخورم اخنتِ السقاء. أي اعطفه. یعنی: دهن رابيه را برگردان تا بتوانی آب خورد.

من نداستم که چه نحو کنم، فقام فخنته؛ یعنی: پس خود معدن سخا و تشنه لب بیابان کربلا برخاست و دهن خیک را به جانب بیرون برگردانید که معنی خنث است.

پس من آب خوردم و اسب خود را سیراب نمودم. (1)

مؤلف گوید: چون به این مقام رسیدم به خاطرم آمد حدیث سوزناکی که آهم شرربار و دیده ام را اشک بار نمود: در بحارالانوار منقول است که چون آن مظلوم غریب در روز عاشورا از کثرت جراحات به آخر رمقی از حیات رسید و از شدت تشنگی زبان خود را می جایید در آن حال شربتی از آب طلب نمود، پس شمر ولد الزنا یک لقطی بر آن سید زد و گفت: ای پسر ابوتراب! آیا نیستی تو که گمان می کنی که پدر تو ساقی حوض کوثر است و آب می دهد کسی را که دوست داشته باشد او را؟ صبر نما تا از دست او سیراب شوی!

پس آن شقی به سنان گفت سر آن مظلوم را از قفا جدا نماید، سنان گفت: به خدا سوگند که نخواهم چنین نمود مبادا جد او محمد دشمن من گردد!

پس شمر ولد الزنا در غضب شد و به پای بریده خود لقطی بر آن مظلوم زد و او را از پشت انداخت و بر سینه بیکینۀ آن جناب نشست و ریش مبارک آن مظلوم را به دست گرفت و قصد نمود که آن حضرت را به قتل آورد (2)که به روایت منتخب آن حضرت فرمود: حال که البته مرا به قتل خواهی آورد پس شربتی از آب به من بده.


1) الإرشاد: 76/2؛ بحار الانوار: 375/44 .

2) بحار الانوار: 56/45؛ عوالم العلوم: 300/17.

شمر ولد الزنا گفت: هیهات! به خدا سوگند که نخواهی قطره ای از آب چشید تا مرگ را بچشی از روی غصه! پس حضرت فرمود: رو و شکم خود را بگشا.

چون شمر گشود حضرت ملاحظه نمود که آن ملعون برص دارد و شبیه است به سگ و خوک، پس فرمود: راست فرمود جدم.

شمر گفت: جد تو چه گفته است؟ حضرت فرمود: جدم به پدرم فرمود: یا علی! فرزند تو حسین را مرد مبروصی که اشبه خلق است به سگان و خوکان خواهد به قتل آورد!

پس آن ملعون به غضب درآمد. (1)

و به روایت تبر مذاب گفت: حال که جدت تو را خبر داده است به این مطلب، من تو را به قتل می آورم به بدترین قتل ها! بعد شمشیر خود را به حلق مبارک آن مظلوم کشید دید که نمی برد، پس آن مظلوم فرمود: وای بر تو! گمان می کنی که شمشیر تو قطع نماید موضعی را که همیشه رسول خدا آن موضع را می بوسید؟! (2)

پس به روایت ابی مخنف آن ملعون گفت: یا حسین! مرا به سگ تشبیه می کنی به خدا قسم که سر تو را از قفا جدا می نمایم! پس آن ولد الزنا آن بدن پاره پاره را به رو انداخت! (3)

ای قلم! رجوع نما بر سلکی که تحریر می نمودی که اشک شیعیان بر خاک و آهشان بر افلاک رسید!

و از حضرت امام زین العابدین علیه السلام منقول است که حر در وقت نماز ظهر به آن حضرت رسید، حضرت فرزند بزرگوار خود را فرمود که اذان و اقامه برای نماز گفت و حضرت پیش ایستاد و با هر دو گروه نماز کرد و چون سلام نماز را ،گفت حر در برابر آن حضرت آمد و گفت: السلام علیک یابن رسول الله ورحمة الله وبركاته! حضرت جواب سلام او را باز داد و پرسید که تو کیستی ای بنده خدا؟

گفت: منم حربن یزید. حضرت فرمود: به جنگ ما آمده ای یا به یاری ما؟

حر عرض کرد: به خدا سوگند ای فرزند رسول خدا! مرا به جنگ شما فرستاده اند و من پناه می برم به خدا از این که محشور شوم از قبر خود و موی پیشانی مرا بر پای من بسته باشند و دستم را در گردنم غل کرده باشند و مرا به روی به جهنم اندازند! یا بن رسول الله! به کجا می روی؟ برگرد به سوی حرم جد خود که کشته می شوی!


1) المنتخب: 451/2 مجلس دوم باب یکم.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 161.

3) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 146.

حضرت فرمود: از کشته شدن پروا ندارم و کشته شدن که سرمایهٔ سعادت ابدی است، منتهای آمال دوستان خدا است. (1)

و شیخ مفید در ارشاد به این نحو بیان فرمود که چون وقت نماز داخل شد حضرت امام حسین فرمود به حجاج بن مسروق که اذان نماز را بگوید، چون وقت اقامه نماز شد آن حضرت با ازار و رداء و نعلین از خیمه محترمه برآمد، پس حمد و ثنای حق تعالی به جا آورد و فرمود: ايها الناس! من نیامدم به سوی شما مگر بعد از آن که نامه های شما و پیک های شما به من رسید و نوشته بودید که «به سوی ما بیا که ما امام و پیشوایی نداریم، شاید خدا ما را به برکت تو به راه حق هدایت کند» اگر بر سر عهد و گفتار خود هستید پیمان خود را تازه نمایید و دل مطمئن نمایید و اگر از گفتار خود برگشته اید و از آمدن من کاره هستید من به جای خود برمی گردم.

آن غذاران هیچ در جواب نگفتند، حضرت فرمود به مؤذن که اقامه نماز را بگو و رو به حر نمود و فرمود: اگر می خواهی با لشکر خود نماز کن. حرّ عرض نمود که نه بلکه شما نماز کنید و ما به شما اقتدا می کنیم.

پس آن جناب بر هر دو لشکر نماز کرد و مراجعت نمود به خیمۀ خود و حر نیز مراجعت نمود به خیمه خود که از برای او بر پا نموده بودند و اصحاب حضرت در خدمت او جمع شدند و جمعی از تابعین حرّ نیز نزد حرّ رفتند و باقی لشکر هر یک عنان اسب خود را گرفته، در سایه اسب خود نشستند. چون وقت نماز عصر شد حضرت فرمود که مهیای کوچ شوید.

بعد امر فرمود به منادی خود که ندای نماز عصر درداد و اقامه نماز گفت، پس حضرت مقدم ایستاد با هر دو لشکر نماز کرد و بعد از سلام نماز روی مبارک خود را به جانب ایشان گردانید و خطبه ای ادا فرمود مشتمل بر حمد و ثنای الهی و بعد فرمود: ایها الناس! اگر از خدا بترسید و حق اهل حق را بشناسید موجب خوشنودی خدا از شما می گردد و ما اهل بیت محمد می باشیم و سزاوارتر می باشیم به خلافت و امامت از این گروه که به ناحق دعوای ریاست می کنند و در میان شما به جور و عدوان رفتار می نمایند و اگر ما مکروه طبع شما می باشیم و شما جاهل به حق ما هستید و رأی شما الآن غیر از آن رأیی است که به من نوشته بودید و پیک های شما نزد من آمده بود من برمی گردم.

حر در جواب گفت: به خدا سوگند که من از این نامه ها و رسولان که می فرمایی به هیچ وجه خبری ندارم. حضرت به عقبة بن سمعان فرمود که خورجینی که نامه ها در آن جا است حاضر سازید.

چون خورجین را آوردند مملو بود از نامه های کوفیان بی وفا، حرّ عرض کرد: من اطلاعی ندارم از


1) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 154.

این نامه ها، من مأمورم چون تو را ملاقات نمایم از تو جدا نشوم تا تو را به نزد ابن زیاد برم.

حضرت فرمود: مرگ نزدیک تر است به تو از این خیالی که کرده ای تو!

پس حضرت امر فرمود به اصحاب خود که «سوار شوید» ایشان سوار شدند و انتظار کشیدند تا آن حضرت حرم محترم خود را سوار کرد، پس امر فرمود به اصحاب خود که «برگردید»، خواستند که برگردند لشکر حر بر سر راه آمده و ممانعت نمودند، حضرت به حر خطاب فرمود: ثكلتك أمك ما تُريدُ ؟! یعنی: مادرت به عزایت نشیند، چه می خواهی از من؟!

حر عرض کرد: آگاه باش! اگر غیر از تو سایر عرب نام مادر مرا می برد و او بر این حالتی بود که تو هستی یعنی: در حالت نزاع من البته نام مادر او را می بردم هرکه می خواست باشد و لکن به خدا سوگند که مرا به هیچ وجه راهی نیست به ذکر نمودن مادر تو مگر به بهترین ثنا و ستایشی که قدرت داشته باشم به آن.

پس حضرت فرمود: مطلب تو چیست؟ حر گفت: می خواهم تو را به نزد پسر زیاد برم. حضرت فرمود: به خدا سوگند که من اطاعت نمی کنم تو را. حر گفت: به خدا سوگند که من نیز دست از تو برنمی دارم.

چون سخن در میان ایشان به طول انجامید، حر گفت: من مأمور نشده ام که با تو محاربه نمایم، بلکه مأمورم که از تو مفارقت ننمایم تا تو را به کوفه برم، چون به آمدن کوفه راضی نمی شوی به راه دیگر به غیر از راه مدینه برو تا حقیقت حال را به پسر زیاد نویسم شاید صورتی رو دهد که به محاربه چون تو بزرگواری مبتلا نشوم، به این راه روانه شو.

پس حضرت به ضرورت از راه قادسیه میل به دست چپ کرد و روانه شد و حر با لشکرش به همراهی وی روانه شدند. و حر به خدمت آن جناب عرض کرد: یا حسین! تو را به خدا سوگند می دهم که جان خود را محافظت نمایی، به درستی که من شهادت می دهم که اگر به این گروه مقاتله نمایی هرآینه کشته خواهی شد. حضرت فرمود: مرا از مرگ می ترسانی؟!

و کلمات چند[ی] فرمود که ملخص مضمون آن این است که کشته شدن در راه دین و شهید شدن در خوشنودی ربّ العالمین منتهای آرزوی من است و شهید شدن بهتر است از زندگانی با مذلّت.

چون حر دانست که سخن فائده ندارد و آن حضرت در مخالفت و مخاصمت با ایشان مصمم است، به کناری رفت و از یک طرف آن امام با اصحابش میرفتند و از طرف دیگر حربا یارانش. (1)

پس حضرت رو کرد به اصحاب خود و فرمود: آیا از شما کسی هست که از راه بلدیتی داشته باشد بر غیر جاده؟ طرماح عرض کرد: بلی یا بن رسول الله! من بلدیت دارم. حضرت فرمود: مقدم باش.


1) الإرشاد : 78/2؛ بحار الانوار: 376/44 .

پس طرماح در پیش روی آن حضرت روانه شد و رجز چندی خواند که مشتمل بر مدح آن جناب و یاری نمودن آن سرور بود تا این که رسیدند به موضعی که آن را عذیب الهجانات می نامند. (1)

پس به روایت ابی مخنف از سمت کوفه چهار سوار نمودار شدند که به سرعت به خدمت آن حضرت می شتافتند، چون ملاحظه نمودند دیدند که نافع بن هلال مردای و عمرو بن خالد صیداوی و سعيد بن مولی و مُجَمَّع بن عبدالله مذحجی است، چون نظر طرماح به ایشان افتاد مهار ناقه آن حضرت را گرفت و رجزی انشاء نمود که مشتمل بر مدح آن جناب بود. پس حر به نزد آن حضرت آمد و عرض کرد: این گروه به جانب تو می آیند و من می خواهم ایشان را مانع شوم.

حضرت فرمود: نمی گذارم که متعرض ایشان شوی، مگر نمی دانی که ایشان اعوان و انصار من می باشند و تو قبل از این به من عهد نمودی که متعرّض من نشوی تا این که خبر از ابن زیاد به تو رسد؟! پس اگر بر عهد خود باقی هستی فبها والآ با تو محاربه می کنم؟!

چون حر این کلام را شنید دست از ایشان برداشت، چون آن چهار سوار به خدمت آن حضرت مشرف شدند حضرت از ایشان پرسید از احوال اهل کوفه، ایشان در جواب عرض کردند که قلوب اشراف اهل کوفه مملو است نسبت به شما و اما سایر مردم دل های ایشان با شما است و شمشیرهای ایشان بر شما!

حضرت فرمود: چه خبرداری از قیس بن مسهر که رسول من بود؟ عرض کردند: حصین بن نمیر او را گرفت و فرستاد به نزد پسر زیاد و آن لعین او را به قتل آورد.

پس اشک از دیده های مبارک آن حضرت فرو ریخت و این آیه را تلاوت فرمود:

(فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً). (2)

یعنی: بعضی به شهادت فایز گردیدند و بعضی انتظار شهادت می کشند و تبدیل نکردند دین خدا را تبدیل کردنی.

بعد فرمود: خداوندا! قرار ده بهشت را از برای ما و ایشان، منزل نیکو و جمع نما در میان ما و ایشان در محل قرار رحمت خود! (3)

پس طرماح به خدمت آن حضرت آمد و مهار شتر آن جناب را گرفت و عرض کرد: یابن رسول الله! اگر با تو مقاتله ننمایند مگر این اشخاص که ملاحظه می نمایی هرآینه کفایت می کند تو را چگونه و حال آن که قبل از بیرون آمدن من از کوفه جمعیت بسیاری ملاحظه نمودم که هرگز کثرتی


1) تسلية المجالس : 248/2؛ بحار الانوار: 378/44.

2) سورة مباركة احزاب آية 23 .

3) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 48.

به آن ندیده بودم و پرسیدم: «این کثرت چیست؟» گفتند: «این ها جمع شده اند که از سان امیر بگذرند و به حرب امام حسین علیه السلام روند». پس اگر می توانی که به سوی ایشان نروی مرو. (1)

راوی می گوید: پس آن جناب روانه شد و حر با آن حضرت نیز روانه شد تا اینکه به قصر بنی مقاتل رسیدند، پس حضرت ملاحظه فرمود که خیمه ای در آنجا برپا است و نیزه ای بر در آن مرکوز است و اسبی در جنب آن بسته اند، فرمود: این خیمه از کیست؟ گفتند: از مرد قاطع الطریقی که او را عبدالله بن حر جعفی می نامند.

حضرت او را طلبید، عبدالله با لباس متکبرانه به نزد آن جناب آمد، حضرت صیحه ای بر او زد و فرمود: برگرد وای بر تو! و لباس خود را تغییر ده و لباس صالحین در برنما!

پس عبدالله برگشت و لباس خود را بدل نمود، بعد مراجعت نمود و در مقابل آن حضرت ایستاد، حضرت فرمود: ای مرد تو گناه بسیاری کرده ای، آیا می توانی که توبه نمایی که منشأ محو گناهان تو گردد؟ عبدالله عرض کرد: آن توبه کدام است؟ ای فرزند دختر رسول خدا! حضرت فرمود: یاری نمایی فرزند دختر پیغمبر خود را مقاتله نمایی از برای او.

عبدالله عرض کرد: ای فرزند دختر رسول خدا! از کوفه بیرون نیامدم مگر به جهت آن که ترسیدم که تو به کوفه آیی و من اول کسی باشم که مقاتله کنم با تو به ابن زیاد! و لکن این اسب من است که به طلب چیزی نرفته ام بر آن مگر این که آن را یافته ام و هیچ کس از پی من نتاخته است مگر آن که مرا نجات داده است و این شمشیر من است که به چیزی نزده ام مگر این که آن را منشق نموده است، آن را به شما می دهم که مرا عفو فرمایی .

پس حضرت روی مبارک خود را از او گردانید و فرمود: چون جان خود را از ما دریغ کردی ما را به مال تو احتیاجی نیست و نیستم من که ظالمین را یاور خود گیرم. (2)

پس به روایت صدوق فرمودند: فر [فلا] لنا ولا علینا؛ یعنی: از اینجا فرار نما که نه از برای ما باشی و نه بر ما که حرب كنى با ما، فإنَّه مَن سَمِعَ واعيَتَنا أهل البيت ثم لم يجبْنا أَكَبَهُ اللهُ على وجهه في نار جهنم؛ یعنی: به درستی که کسی بشنود صدای استغاثه ما اهل بیت را و یاری نکند ما را خداوند عالم او را به رو در آتش جهنم می افکند. (3)


1) مقتل الحسين علیه السلام : 88 : تاریخ طبری : 306/4 از ابو مخنف؛ ر.ک: مقتل ابو مخنف : 51؛ وسيلة النجاة: 123و124.

2) اشاره به آیه 51 سوره مباركة كهف. ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته.... 49؛ الأمالي شيخ صدوق : 154؛ بحار الانوار: 315/44.

3) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 155؛ بحار الانوار: 315/44 .

و به روایت ابی مخنف چون آن مظلوم را شهید کردند همین عبدالله بن حر نادم و پشیمان شد از این که یاری ننمود آن مظلوم را و دست های خود را بر هم میزد و به دندان می گزید و این اشعار را می خواند:

فيا لك حسرة ما دمت حيا / تردد بين صدري والتراقي

حسين جاء يطلب نصر مثلي / على أهل العداوة والشقاق لابن المصطفى روحي فداه / فويلي يوم أودع للفراق

فلو أني أواسيه بنفسي / لنلت الفوز في يوم التلاق

لقد فاز الذي نصروا حسينا / وخاب الآخرون ذوي النفاق

یعنی: چه حسرت و پشیمانی بسیاری که در سینه من تردد می نماید به جهت آن که حضرت امام حسین علیه السلام جان من فدای او باد از مثل منی طلب نصرت نمود بر اهل شقاوت و نفاق و من یاری او ننمودم ای وای بر من! از روزی که مرگ مرا دریابد و اگر من جان خود را فدای او می کردم هر آینه در روز قیامت رستگار بودم و به تحقیق که رستگار شدند اشخاصی که یاری نمودند حضرت امام حسین علیه السلام را و بی بهره و ناامید شدند اشخاصی که نفاق ورزیدند! (1)

و در کتاب بحارالانوار از عمرو بن قیس مشرقی روایت کرده است که گفت: من و پسرعمم در قصر بنی مقاتل به خدمت آن حضرت رسیدیم و سلام کرد[یم]، پس پسرعمم عرض کرد: یا اباعبدالله! این رنگی که در محاسن مبارکت ملاحظه می نمانیم خضاب کرده ای یا این که موی تو به همین رنگ است؟ حضرت فرمود: خضاب نموده ام و پیری زود درک می نماید ما طائفه بنی هاشم را.

بعد حضرت متوجه من گردید و فرمود: آیا شما به یاری من آمده اید؟ عرض کردم: من مرد پیری می باشم و قروض بسیاری دارم و عیال بسیاری دارم و سرمایۀ چندی از مردم در نزد من است و نمی دانم که با تو باشم امر به کجا قرار خواهد گرفت و من کراهت دارم که ضایع نمایم امانت خود را.

و پسر عمم نیز همان جواب را گفت، پس آن مظلوم فرمود:

فانطلقا فلا تسمعا لي واعيةً ولاتريا لي سواداً، فإنّه مَن سَمِعَ واعيَتَنا أو رَأى سوادَنا فلم يُجِبْنا ولم يُغِثنا كان حقاً على اللهِ عزَّ وجل أن يُكِبَهُ على مِنْخَرَيْهِ فِي النَّارِ؛

یعنی: چون یاری ما نمی کنید پس بیرون روید به سوی مکانی که صدای استغاثه ما را نشنوید و سواد ما را نبینید، به درستی که هر کسی که بشنود صدای استغاثه ما را یا ببیند سواد مرا یعنی در واقعه ما حاضر باشد. و اجابت ننماید ما را و به فریاد ما نرسد، بر خدا واجب است که بیندازد او را بر دو منخر او در آتش جهنم یعنی: به رو در آتش جهنم افکند. (2)


1) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 49.

2) بحار الانوار: 84/45 ح 12؛ ثواب الاعمال: 259؛ رجال مرحوم كشي: 113.

و به روایت ارشاد چون شب به آخر رسید حضرت امر فرمود که آب بردارند، بعد امر فرمود که از قصر بنی مقاتل کوچ نمایند.

عقبة بن سمعان می گوید: ما در خدمت آن جناب ساعتی رفتیم که آن حضرت را در سر اسب خواب ربود، پس بیدار شد و دو نوبت یا سه نوبت فرمود: إنا لله وإنا إليه راجعون.

پس علی بن الحسين بر اسبی سوار بود، چون این حالت را مشاهده نمود عرض کرد به خدمت پدر بزرگوارش: مِمَّ حَمدتَ الله واستَرجَعتَ؟ یعنی: به چه سبب حمد نمودى خدا و كلمة «إنا لله وإنا إليه راجعون» فرمودی؟

حضرت فرمود: ای فرزند من کمی به خواب رفتم در خواب دیدم که مردی بر اسب سوار است و می گوید: «این قوم می روند و مرگ روی به ایشان می آید» دانستم که خبر مرگ ما را می گوید.

پس علی بن الحسین عرض کرد: يا أبتا لا أراك الله سوءا ألسنا على الحق؟! یعنی: ای پدر! خدا ننماید به تو، هیچ بدی را آیا بر حق نیستیم؟!

حضرت فرمود: بلى والذي إليه مرجع العباد: بلی به خدایی که مرجع بندگان به سوی او است ما بر حقيم. قال:

فإِنَّنا إذا لاتبالي أن نموتَ مُحِقِّينَ:

یعنی: پس آن امام زاده عالی مقدار عرض کرد: چون ما بر حقیم پس باکی از مرگ نداریم!

پس حضرت فرمود: خدا تو را جزا دهد به بهترین جزایی که ولد می برد از والد. (1)

و در کتاب کامل الزیارة از شهاب بن عبد ربه از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمودند: چون حضرت امام حسین علیه السلام از عقبة البطن بالا رفتند، فرمود به اصحاب خود: من خود را کشته می بینم. اصحاب عرض کردند: از کجا دانستی؟

آن حضرت فرمود که: در خواب دیدم سگان چندی بر من حمله آوردند و دریدند، در میان آن ها سگ سیاه سفیدی بود که بیشتر بر من حمله می کرد. (2)

وايضاً حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند که: حضرت امام حسین علیه السلام فرمود که:

پادشاهی برای بنی امیه گوارا نمی شود تا مرا بکشند و البته مرا خواهند کشت و چون مرا شهید کنند، دیگر این امّت توفیق اجماع نماز به حق نخواهند یافت و عطا و غنایم به جور


1) الإرشاد : 82/22؛ بحار الانوار: 379/44؛ روضة الواعظين : 180؛ مثیر الاحزان : 47.

2) كامل الزيارات: 75 باب 23 ح 14.

قسمت خواهد شد و اول کسی را که در این امت به علانیه به زجر و قهر به قتل آورند من و اهل بيت من خواهیم بود و بعد از من بنی هاشم همیشه در محنت و عنا خواهند بود تا قائم آل محمد صلی الله علیه وآله ظاهر شود. (1)

شیخ مفید از امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده است که می فرمود: در سفر کربلا پدر مظلومم مكرر حضرت یحیی علیه السلام را و شهادت او را یاد می کرد و می فرمود: از پستی و خواری دنیا نزد خدای حق تعالی آن است که سر حضرت یحیی را برای زن زناکاری به هدیه فرستادند! (2)

و به روایت دیگر سر مرا برای ولد الزنائی خواهند فرستاد! (3)

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی / این خیمه بلند ستون بیستون شدی!

سید بن طاوس روایت کرده است چون آن حضرت به عذیب الهجانات رسید نامه ای از عبید الله بن زیاد به حر رسید که در آن نامه ملامت نموده بود حز را بر مدارا نمودن با آن حضرت و امر نموده بود بر تضییق بر آن جناب، پس حر و اصحابش منع نمودند آن مظلوم را از رفتن، حضرت فرمود به حر: آیا تو مرا امر ننمودی از جاده منحرف شوم؟

حر عرض کرد: بلی و لکن نامۀ امیر عبیدالله به من رسید که در آن نامه مرا امر نموده است بر تضییق بر تو و کسی را نیز نگهبان من قرار داده است.

پس آن امام مظلوم برخاست و رو نمود به اصحاب خود و خطبه ای انشاء فرمود متضمّن بر حمد و ثنای الهی و صلوات بر حضرت رسالت پناه و فرمود:

به درستی که نازل شده است از امر چیزی که می بینید و دنیا از ما رو گردانیده است و جرعه زندگانی به آخر رسیده است و مردم از حق دست برداشته اند و بر باطل جمع شده اند، هر که ایمان به خدا و به روز جزا دارد باید که از دنیا رو بتابد و مشتاق لقای خدا گردد زیرا که شهادت در راه حق منشأ سعادت ابدی است و زندگانی با ستمکاران به جز از محنت و عنا ثمره ای ندارد .

چون آن حضرت کلام را به اینجا رسانید زهیر بن قین از جا برخاست و عرض نمود: شنیدم یابن رسول الله! آن چه را که فرمودی، اگر دنیا به جهت ما باقی می بود و ما مخلد در دنیا می شدیم هر آینه


1) كامل الزيارات: 74 باب 23 ح 13.

2) الإرشاد : 132/2؛ مناقب : 85/4؛ کشف الغمة: 9/2؛ بحار الانوار: 89/45 ح 28 و 45/ 298 ح 10.

3) جلاء العیون: 640.

کشته شدن در راه تو را بر بقای ابدی اختیار می نمودیم!

پس هلال بن نافع از جا برخاست و عرض کرد: به خدا سوگند ما کراهت نداریم لقای پروردگار خود را و ما بر نیات و بینایی خود باقی هستیم، با دوست تو دوستیم و با دشمن تو دشمنیم.

پس بریر بن خضیر برخاست و عرض کرد: یابن رسول الله! خداوند منت گذاشته است بر ما که در پیش روی تو مقاتله نماییم و اعضای ما در راه تو پاره پاره شود بعد جد تو در روز قیامت شفیع ما باشد. (1)

پس حضرت ایشان را دعا کرد. (2)

پس آن جناب به روایت ارشاد به تعجیل سوار شد و به طرف یسار روانه شد و هرچه می خواست که اصحاب خود را از لشکر حر جدا کند، حر با لشکرش منع می نمودند و هرچه حر می خواست که ایشان را به سمت کوفه برد ایشان نمی رفتند. (3)

به روایت مناقب زهیر بن قین به خدمت آن حضرت عرض کرد: برویم به کربلا و در آنجا فرود آییم زیرا که زمین کربلا در کنار فرات است، پس اگر با ما قتال نمایند ما نیز قتال نماییم با ایشان و از خدا استعانت جوییم برایشان .

همین که آن جناب اسم کربلا را شنید اشک از دیده های مبارکش فرو ریخت و فرمود:

اللهم إني أعوذ بك من الكرب والبلاء؛

یعنی: خداوندا من پناه می برم به تو از کرب و بلا.

و در همان موضع حضرت فرود آمد و حر بن یزید نیز با لشکرش در مقابل آن حضرت فرود آمدند. حضرت کاغذی و دواتی طلبید و نامه ای به اشراف کوفه نوشت. بعد آن مظلوم فرزندان و برادران و اهل بیت خود را جمع نمود و نظر حسرت بر ایشان کرد و ساعتی گریست بعد عرض کرد:

خداوندا! ما عترت پیغمبر خود (4)محمد صلى الله عليه وسلم می باشیم که ما را بیرون کردند و راندند و از حرم جد خود دور کردند و بنوامیه بر ما تعدی نمودند، خداوندا! حق ما را از ایشان بگیر و یاری

نما ما را بر گروه ستم کاران! (5)


1) اللهوف: 78

2) ر.ک: جلاء العیون: 643 .

3) الإرشاد : 82/2؛ بحار الانوار: 380/44.

4) ظاهراً «تو» باشد.

5) بحار الانوار: 381/44 - 383 از مناقب.

پس از آنجا روانه شدند که ناگاه به روایت ارشاد سواری از سمت کوفه نمودار شد که سلاح بر خود آراسته بود و کمانی بر مرکب خود آویخته بود، پس جمیع لشکر توقف نمودند و انتظار آن سوار را می کشیدند که رسید و سلام بر حر و اصحاب او کرد و بر آن حضرت سلام نکرد و نامه ای از ابن زیاد لعین به دست حرداد، چون حر آن نامه را گشود دید که آن ملعون نوشته است: هرجا که نامۀ من به تو رسد حسین را فرود آر و او را در مکانی فرود آر که آب و سبزه و آبادانی نباشد و کار را بر او تنگ گیر و باید که قاصد من خبر به من رساند که تو اطاعت فرمان من کرده ای!

چون نامه آن ملعون را خواند مضمون آن را در میان لشکر ندا کرد، یزید بن مهاجر قاصد ابن زیاد را شناخت، به او گفت: مادرت به عزایت نشیند این چه پیامی است آورده ای؟!

گفت: اطاعت نمودم امام خود را و وفا به بیعت خود نمودم!

ابن مهاجر گفت: بلکه معصیت پروردگار خود نموده ای و عار و آتش را به جهت خود خریده ای و بد امامی است امام تو! و حق تعالی می فرماید:

(وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِوَيَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا يُنْصَرُونَ) (1)

یعنی: گردانیدم ایشان را امامان که می خوانند مردم را به سوی آتش و در روز قیامت یاری کرده نمی شوند. و امام تو [از] ایشان است.

پس حر گفت: فرود آیید در این مکان بدون آب و آبادانی. حضرت فرمود: ویحک! بگذار به نینوا يا مشقه (2)فرود آییم! حر گفت: نه به خدا سوگند که نمی توانم گذاشت که در آنجا فرود آیید، امیر این این مرد را فرستاده است و حکمی کرده است و مخالفت حکم او نمی توانم کرد.

زهیر بن قین عرض کرد: یابن رسول الله! دستوری ده که با ایشان مقاتله نماییم که جنگ ما با ایشان در این حال آسان تر است از جنگ نمودن با لشکرهای بی حد و احصا که بعد از این خواهند آمد. حضرت فرمود: من ابتدا نمی نمایم به قتال ایشان. (3)

پس به روایت منتخب هر دو لشکر رفتند تا به زمین کربلا رسیدند که ناگاه اسب حضرت ایستاد و هرچه سعی فرمود یک گام برنداشت، پس از آن اسب فرود آمد به اسب دیگر سوار شد آن اسب نیز گام برنداشت. (4)


1) سوره مباركه قصص آیه 41

2) در نسخ مصدر مختلف: «شفنة»، «شفينة»، «شفية» و «مسقية» و در نسخ کتاب مقداری مشوش است.

3) الإرشاد : 83/2؛ بحار الانوار: 380/44؛ روضة الواعظين: 180/1 .

4) المنتخب: 428/2 مجلس نهم باب دوم .

پس به روایت ابی مخنف شش اسب سوار شد و هیچ یک گام برنداشتند، چون حضرت این حالت را مشاهده نمود، فرمود: یا قوم ! أي موضع هذه الأرض ؟ يعنى: ای قوم! این زمین چه نام دارد؟

عرض کردند: این زمین را غاضریات می نامند. حضرت فرمود: آیا نام غیر از این دارد؟

عرض کردند: نینوا نیز می نامند. حضرت فرمود: آیا غیر از این دو اسم، نام دیگر دارد؟

عرض کردند: بلی شاطئ الفرات می نامند. حضرت فرمود: غیر از این نام ها، نام دیگری دارد؟

عرض کردند: هذه تسمی کربلا؛ یعنی: این زمین را کربلا می نامند.

فعندها تنفس السعداء وبكى بكاء شديداً: چون حضرت اسم کربلا را شنید آهی از دل پردرد برآورد و گریه شدیدی کرد و فرمود:

هي والله أرض كرب وبلاء!

یعنی: به خدا سوگند که این زمین، زمین اندوه و بلاست

ثم قال: قفوا ولا تبرحوا؛ يعنى: بعد فرمود: بایستید و از جای خود حرکت نکنید به جای دیگر.

به خدا سوگند که در این زمین است بارانداز ما.

وههنا والله سفك (1)دمائنا؛

یعنی: به خدا سوگند که در این زمین است [محل] ریختن خون های ما .

وههنا والله تسبى حريمنا وههنا والله يقتل رجالنا؛

و به خدا سوگند در این زمین است محل قبرهای ما و به خدا سوگند در این زمین است

حشر و نشر ما، در این زمین وعده داده است جدّ من رسول خدا و خلافی در قول او نیست.

پس آن حضرت از اسب فرود آمد. (2)

و به روایت مناقب آن روز چهارشنبه یا پنجشنبه دوم محرم الحرام است در سال شصت و یک از هجرت بود. پس آن جناب رو نمود به اصحاب خود و فرمود:

مردم بندگان دنیا هستند و دین را به زبان خود می گردانند و دور آن می گردند مادامی که معیشت ایشان می گردد و چون امتحان شوند به بلاء، قلیل می باشند دین داران.

بعد فرمود: هذه كربلاء؟ یعنی: این زمین را کربلا می نامند؟ عرض کردند: بلی یا بن رسول الله!


1) ظاهراً «مسفك» یا «تسفك» باید باشد چنانچه در مقتل الحسين علیه السلام ومصرع أهل بيته ... آمده است.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 53؛ وسيلة النجاة: 126؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ... 51.

پس فرمود: این زمین موضع کرب و بلا و این زمین است محل خوابیدن چهار پایان ما و باراندازان ما و محل کشته شدن مردان ما و محل ریختن خون های ما.

پس اصحاب حضرت فرود آمدند و حر نیز در مقابل آن حضرت فرود آمد با هزار سوار خود. (1)

و از بعضی ثقات مروی است که ام کلثوم عرض کرد: ای برادر! این چه بادیه هولناکی است که از آن خوف عظیمی در دلم جا کرده؟! (2)

حضرت فرمود: بدانید که من در وقت عزیمت صفین با پدرم امیرالمؤمنین وارد این زمین شدیم، پدرم فرود آمد و سر در کنار برادرم گذارد و ساعتی به خواب رفت و من بر بالین او نشسته بودم که ناگاه مشوش از خواب بیدار شد و زارزار می گریست و برادرم سبب آن را پرسید، فرمود: در خواب دیدم که این صحرا دریایی بود پر از خون و حسین من در میان دریا افتاده بود دست و پا می زد و کسی به فریاد او نمی رسید!

پس رو به من نمود و فرمود: یا ابا عبدالله ! كيف تكون إذا وقعت ههنا الواقعة ؟ یعنی: اى ابو عبد الله! چگونه خواهی بود اگر تو را در این زمین چنین واقعه ای رو دهد؟

گفتم: صبر می نمایم و به جز از صبر چاره ای ندارم. (3)

و در قرب الاسناد از حضرت باقر علیه السلام مروی است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با دو نفر از اصحاب خود چون به زمین کربلا مرور نمودند اشک از دیده هایش روان شد، بعد فرمود:

هذا مناخ ركابهم وهذا ملتقى رحالهم وههنا تهراق دمائهم؛

یعنی: این مکان خوابانیدن شترهای ایشان است و این مکان گذاشتن بارهای ایشان است و این مکان محل ریختن خون های ایشان است.

بهشت از برای تو باد ای خاک که ریخته می شود در تو خون های دوستان خدا! (4)

و در منتخب از حضرت صادق علیه السلام مروی است که حضرت امیرالمؤمنین چون در صحرای کربلا به موضع قتلگاه رسید، فرمود: ایها الناس! بدانید که در این زمین دویست پیغمبر و دویست سبط از اولاد پیغمبران با اتباع خود شهید شدند.


1) بحار الانوار: 383/44 از مناقب.

2) روضة الشهداء: 260 .

3) روضة الشهداء: 259 .

4) قرب الاسناد: 26 ؛ کامل الزيارات: 269 ح 11؛ کشف الغمه: 279/1 و 2 / 12 و 54/2؛ الخرائج: 183/1 و 2/ 919؛ الإرشاد : 332/1؛ بحار الانوار: 257/17 و 386/22 و 420 و 41/ 286 و 295 و 239 و 258/44 و 116/98 .

بعد آن حضرت هم چنان که بر سر بغلۀ خود سوار بود طوافی نمود در آن بقعه و دو پای خود را از رکاب برآورده بود و می فرمود:

به خدا سوگند که در این جا می خوابانند شترها را و در این موضع شهید می شوند کسی چند که سبقت نگرفته ایشان را در فضل و نخواهد بعد از این کسی ملحق شود ایشان را در فضل.

پس از بغله فرود آمد و شروع نمود به گریستن. (1)

و قبل از این خبر ابن عباس در واقعة صفین و هرثمه بن ابی مسلم گذشت، فراموش ننمایی آن ها را. (2)

و به روایت منتخب پس آن جناب در ناحیه ای نشست و شمشیر خود را اصلاح می فرمود و این اشعار را می خواند :

يا دهر أف لك من خليل / كم لك بالأشراف والأصيل

من طالب وصاحب قتيل / والدهر لايقنع بالبديل

وكل حي سالك سبيلي / ومنتهى الأمر إلى الجليل

یعنی: ای روزگار! اف بر تو باد! چه بسیار از اشراف و مصاحب دیار که به قتل آوردی و از هیچ کس به بدل راضی نمی شوی و هر زنده به راهی که من می روم رونده است و بازگشت همه به سوی خداوند جلیل است.

و بسیار مکرر می فرمود این اشعار را تا این که خواهرش زینب خاتون شنید، پس آن مظلومه از جا جست و دامن کشان به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد:

يا أخي، يا قرة عيني ! ليت الموت أعد مني الحياة! يا خليفة الماضين ومال الباقين ! هذا كلام من أيقن بالموت ؟!

یعنی: ای برادر من، ای نور چشم من! کاشکی می مردم! ای جانشین پیشنیان وای محل اعتماد آیندگان! این کلام، کلام کسی است که یقین نموده باشد به موت؟؟

واثكلاه ! اليوم مات جدي محمد المصطفى وأبي علي المرتضى وأمّي فاطمة الزهراء وأخي الحسن الرضا!

یعنی: وا ثكلاه! امروز وفات یافته است جدّ من محمّد مصطفی و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمه زهراء و برادرم حسن مجتبی ! (3)

و به روایت ملهوف عرض کرد: ای برادر! این کلام کسی است که یقین کرده باشد به قتل!


1) المنتخب: 266/2 مجلس 3 باب 1؛ ر.ک: خرائج 184/1؛ بحار الانوار: 295/41 ح 18.

2) ر.ک: به صفحه 91 .

3) المنتخب : 428/2 مجلس 9.

حضرت فرمود: بلی، ای همشیره جان! زینب خاتون گفت: وا ثکلاه! این حسین است که خبر مرگ خود را به من می دهد!

و گریست و سایر زنان نیز گریان شدند و گلگون های خود را خراشیدند و گریبان خود را دریدند و ام کلثوم ندای «وا محمداه ! وا علياه! وا أمي! وا أخي! واحسيناه! واضيعتاه بعدك يا أباعبدالله!» برآورد، پس آن مظلوم تسلّی داد او را و فرمود: ای خواهر! راضی شو به قضای خدا به درستی که همۀ سکان آسمان ها فانی می شوند و همه اهل زمین می میرند و جمیع بریه هلاک می شوند.

بعد فرمود: ای خواهر، ای ام کلثوم! و توای زینب، و توای فاطمه! و تو ای رباب! ملاحظه نمایید وقتی که مرا شهید کردند گریبان مدرید و رو مخراشید و سخن باطل مگویید! (1)

و به زینب خاتون فرمود به روایت منتخب ای همشیره جان! حلم تو را شیطان نبرد، به قضای خدا راضی شو، به درستی که همۀ اهل آسمان و زمین می میرند و همۀ اشیاء هلاک می شوند مگر ذات حق تعالی پدرم از من بهتر بود و برادرم از من بهتر بود و از برای هر مسلمانی [است] پیروی رسول خدا. زينب خاتون عرض کرد: تقتل وأنا أنظر إليك؟! يعنى: اى برادر من! تو را بکشند و من نظر کنم به سوی تو؟!

چون این مظلوم این کلام را از زینب خاتون شنید، غصۀ او عود نمود و اشک از دیده هایش روان شد، پس زینب خاتون عرض کرد: یا أخاه! ردنا إلى حرم جدنا؛ یعنی: ای برادر جان! ما را برگردان به حرم جد خود. حضرت فرمود: لوتُرِكَ القطا لَنام؛ یعنی: اگر بگذارند قطا را هرآینه می خوابد.

و قطا نام مرغی است که صیاد بسیاری در کمین دارد و از شب تا صبح از خوف صیاد به خواب نمی رود، «قطا قطا» می گوید؛ مراد از این [کلام آن] مظلوم این است که با وجود این صیادانی که در کمین من اند و مرا احاطه نمودند چگونه شما را می توانم به حرم جد خود برسانم ؟!

زينب خاتون عرض کرد: يا أخي! لافرحت بعدك أبداً، يعنى: اى برادر من شاد نخواهم شد بعد از تو ابداً!

پس طپانچه بر روی خود زد و گریبان خود را درید و بی هوش در روی زمین در غلطید، آن امام مغموم چون این حالت را مشاهده نمود برخاست و به نزد آن مظلوم[ه] رفت و فرمود: يا أختاه! بحقي عليك إذا أنا قتلت فلاتشقي علي جيباً ولا تخمشي وجهاً ولاتدعين بالويل والثبور؛ يعنی: ای همشیره جان! به حق من برتو که اگر مرا شهید کردند گریبان خود را مدر و طپانچه بر روی خود مزن و واویلا واثبورا مکن.

پس آن حضرت آن مظلومه را برداشت و داخل خیمه نمود. (2)


1) اللهوف: 81.

2) المنتخب: 428/2 مجلس 9 باب 2.

المجلس الخامس : در بیان احوالی که بعد از نزول به کربلا روز عاشورا روی نمود

از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که چون وارد زمین کربلا شد نامه ای نوشت به برادر خود محمد بن الحنفیه به این مضمون که :

این نامه ای است از حسین به سوی محمد بن علی و کسی که نزد او است از بنی هاشم

بدانید که ما دست از زندگانی دنیا برداشتیم و بر خود قرار دادیم شهادت را و دنیا را قرار دادیم که گویا هرگز نبوده است و خانه باقی و دائم، خانۀ آخرت است و اختیار نمودیم آخرت را بر دنیا. والسلام. (1)

و از مناقب منقول است که حر بن یزید بعد از ورود به کربلا نامه ای نوشت به ابن زیاد و در آن نامه درج نمود که حضرت امام حسین علیه السلام نزول فرمود به زمین کربلا و ابن زیاد بعد از اطلاع بر این مطلب نامه ای نوشت به حضرت امام حسین علیه السلام به این مضمون: اما بعد، ای حسین! شنیدم که به کربلا فرود آمده ای و یزید به من نوشته است که تکیه نکنم بر متکایی و سیر نشوم از خمیری مگر این که تو را ملحق سازم به خدای لطیف خبیر یا برگردی به حکم من وحكم يزيد بن معاويه ! والسلام.

چون نامۀ آن شقی به آن حضرت رسید و مطالعه فرمود، نامه را انداخت و می فرمود:

رستگار نمی شوند قومی که بخرند رضای مخلوق را به سخط خالق!

چون رسول آن پلید جواب نامه را طلبید آن حضرت فرمود: نامۀ او را نزد من جوابی نیست و به تحقیق که لازم گردیده است بر او عذاب الهی!


1) كامل الزيارات : 75 باب 23 ح 15؛ بحار الانوار: 87/45 ح 23.

چون این خبر به ابن زیاد لعین رسید آتش غضبش مشتعل گردید. (1)

و به روایت محمد بن ابی طالب جمع نمود مردم را در مسجد جامع کوفه و بر بالای منبر رفت و گفت: «ایها الناس! شما آزموده اید آل ابی سفیان را، و وصف عطای ایشان را بسیار نمود. و یزید به من امر نموده است که روزی های شما را وفور نمایم و شما را بفرستم به سوی حرب دشمن او حسین پس بشنوید امر او را و اطاعت نمایید!» پس از منبر فرود آمد و شروع نمود به بذل اموال و امر نمود مردم را که بیرون روید به حرب حضرت امام حسین علیه السلام. (2)

پس به روایت ابی مخنف ابن زیاد ندا درداد که ای معاشر عرب! کسی که سر حضرت امام حسین را بیاورد در مدت ده سال حکومت ری را به او می دهم.

عمر بن سعد ملعون از جا برخاست و گفت: من این کار را می کنم ای امیر!

ابن زیاد گفت: برو و راه ها بر او تنگ گردان و آب را از او منع نما و او را به قتل رسان و سر او را به جهت من بیاور. عمر بن سعد گفت: سمعاً وطاعة! پس ابن زیاد علمی به جهت او ترتیب داد و او را سردار شش هزار سپاه نمود پس گفت: برو به حرب حسین!

پس آن لعین از نزد آن پلید بیرون آمد و داخل منزل خود شد و اولاد (3)مهاجر و انصار از این واقعه مطلع شدند و به خانه آن شقی رفتند و او را ملامت نمودند و گفتند: چگونه به حرب امام حسین علیه السلام می روی و حال آن که پدر تو ششم مسلمانان بود؟! آن ملعون در جواب ایشان گفت: نخواهم رفت!

بعد شروع کرد به تفکر نمودن در ملک ری و حرب امام حسین علیه السلام پس شقاوت آن پلید غلبه نمود و اختیار نمود حکومت ملک ری را بر حرب حضرت امام حسین علیه السلام و این اشعار را انشا نمود:

فوالله لاأدرى وإنّى لحاير/ [أفكر في أمري على خطرين

أترك ملك] الري والري منيتي / أم أرجع مأثوماً بقتل حسين

یعنی: آیا ترک نمایم حکومت ملک ری را و حال این که حکومت آن ملک آرزوی من است؟! یا به قتال حضرت امام حسین علیه السلام روم و برگردم در حالتی که گناهکار باشم به سبب کشتن آن حضرت؟!

وفي قتله النار التي ليس دونها / عذاب وتنكيل وغل يديني

یعنی: در کشتن آن حضرت ناری است که فوق ندارد و پست تر از این عذاب هایی است گوناگون و گوش و بینی بریدن است و غل نمودن دو دست است !


1) بحار الانوار: 383/44 از مناقب.

2) تسلية المجالس: 259/2؛ بحار الانوار: 385/44.

3) در اینجا در نسخ «و» بوده که طبق مقتل الحسين علیه السلام ومصرع أهل بيته... ظاهراً اضافه است.

حسين ابن عمي والحوادث جمة / لعمري وكي في الري قرة عيني

یعنی: حضرت امام حسین علیه السلام پسرعم من است و حوادث روزگار بسیار است و به جان خود قسم که نورچشم من در ملک ری است!

وإن إله العرش يغفر زلتي / ولو كنت فيها أظلم الثقلين

یعنی: به درستی که خدای عرش می آمرزد گناهان مرا هر چند در دنیا ظلم نموده باشم به همه جن و انس!

ألا إنما الدنيا بخير معجل / وما عاقل باع الوجود بدين

پس آن ملعون کفر خود را در این اشعار بروز داد زیرا که معنی این شعر این است: آگاه باشید! که دنیا چیزی است معجل یعنی: نقد است و آخرت نسیه است و شخص عاقل نمی فروشد نقد را به نسیه!

يقولون إن الله خالق جنة / ونار وتعذيب وعقل يدين

یعنی: مردم می گویند که خدا خالق بهشت و نار و عذاب و غل نمودن دو دست [است]

وإن صدقوا في ما يقولون إنني / أتوب إلى الرحمن توبة عين

یعنی: اگر راست گویند در این کلمات، من توبه می کنم از گناه و بر می گردم از باطل به حق!

وإن كذبوا فزنا بري عظيمة / دائم ملك عقيم المحجلين

و اگر دروغ گفته اند که بهشت و جهنمی هست پس رستگار شده ایم به ملک ری که مانند ندارد و دائم مانند دو حجله عروس است که زمستان و تابستان در آن آسایش می نماید؛ (1)

و در کتاب تبر المذاب از محمد بن سیرین نقل نموده است که ظاهر شد کرامات علی بن ابی طالب در عمر بن سعد زیرا که روزی ملاقات نمود آن جناب عمر بن سعد را در حالتی که جوان بود پس فرمود: چگونه خواهی بود در وقتی که مخیر کنی خود را در میانه بهشت و آتش پس اختیار کنی آتش را؟! (2)

پس به روایت منتخب ابن سعد عرض کرد: معاذ الله که این عمل از من صادر شود! آن حضرت فرمود: سيكون ذلك بلاشك؛ یعنی: زود است که این عمل از تو صادر شود بدون شک و ریبی. (3)

و از کتاب بحار و منتخب مروی است از ابن مسعود که وقتی در مسجد رسول خدا نشسته بودیم که گروهی از قریش داخل مسجد شدند و عمر بن سعد در میان ایشان بود، همین که نظر رسول خدا


1) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 52.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب: 139 .

3) المنتخب: 276/2 مجلس سوم باب دوم .

بر عمر بن سعد افتاد متغیر شد، پس ما عرض کردیم: یا رسول الله! این چه حالت است که بر تو عارض شد؟ فرمود:

ما اهل بیتی هستیم که خدا اختیار نموده است از برای ما آخرت را بر دنیا و به درستی که من متذکر شدم آنچه بر اهل بیت خواهد شد از قتل و ضرب و شتم و سب و راندن از وطن و به درستی که اول سری که از اسلام بر سر نیزه خواهد شد سر فرزندم حسین خواهد بود.

در آن وقت حضرت امام حسین علیه السلام در خدمت جدش حاضر بود پس عرض کرد: یا جداه! که مرا خواهد کشت؟ حضرت فرمود: به قتل می آورد تو را بدترین مردم! و اشاره نمود به عمر بن سعد.

و چون عمر داخل مسجد می شد می گفتند: هذا قاتل الحسین؛ یعنی: این است کشنده حسین! (1)

و در بحار از ابن نباته روایت کرده است که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام خطبه می خواند و در اثنای خطبه فرمود: «سؤال نمایید از من قبل از آن که مرا نیایید، به خدا قسم که از گذشته و آینده سؤال نمی کنید از من مطلبی را مگر این که شما را خبر می دهم به آن» که در این اثنا سعد بن ابی وقاص برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! خبر ده مرا از عدد موی سروريش من! حضرت فرمود:

آگاه باش به خدا سوگند که خبر داد مرا خلیلم رسول خدا که تو از من این مطلب را خواهی سؤال نمود و نیست مویی در سر و ریش تو مگر این که در زیر آن مو شیطانی نشسته است و درخانه تو پسری است که فرزند من حسین را خواهد به قتل آورد!

و در آن وقت عمر بن سعد پیش روی او بود. (2)

از عبدالله بن شریک عامری منقول است که من شنیدم از اصحاب علی علیه السلام در وقتی که عمر بن سعد داخل مسجد می شد که می گفتند: این است قاتل حسین! (3)

مؤلف گوید که: به خاطرم آمد حدیث دیگری نسبت به خولی بن یزید اصبحی:

مفید در ارشاد روایت کرده است که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه خود فرمود: از من سؤال نمایید قبل از آن که مرا نیابید، به خدا سوگند که نمی پرسید از من از گروهی که گمراه کند صد نفر را یا هدایت کند صد نفر را تا روز قیامت مگر این که خبر می دهم شما را از پیش رو ایشان [ و جلوبرنده آن ها ].

پس مردی برخاست و عرض کرد: مرا خبر ده که چند مو در سر و ریش من است! حضرت


1) المنتخب: 326/2 مجلس پنجم باب دوم؛ بحار الانوار: 263/44 ح 19.

2) بحارالانوار: 256/44؛ الأمالي شیخ صدوق: 133؛ کامل الزيارات: 74؛ مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 269/2.

3) بحار الانوار: 263/44 ح 19؛ الإرشاد : 131/2؛ کشف الغمة: 9/2.

فرمود: به خدا سوگند که خبر داد مرا حبیب من رسول خدا به آن چه سؤال نمودی از من و خبر داد که بر هر طاقه موی سرت ملکی هست تو را لعن می کند و بر هر طاق موی ریشت شیطانی است که تو را اغوا می کند و در خانه تو فرزندی است که به قتل می آورد فرزند رسول خدا را و دلیل این مطلب مصداق چیزی است که خبر دادم تو را و صدق من معلوم خواهد گردید. و آن چه سؤال نمودی اگر دشوار نبود برهان آن هر آینه تو را خبر می دادم. (1)

و شیخ طریحی در منتخب فرموده است که در آن وقت از برای آن سائل کودکی بود صغیر چون بزرگ شد به جنگ حضرت امام حسین رفت و متولی قتل آن حضرت گردید.

و بعضی گویند که آن کودک خولی بن اصبحی بود و آن شقی آن کسی است که نیزه بر آن مظلوم زد که سنان نیزه از ظهر مبارک آن حضرت برآمد. (2)تمام شد کلام صاحب منتخب.

و اگر می خواهی که این ملعون را بشناسی زاید بر آن چه مذکور شد، بدان که این شقی به روایت بعضی از ثقات، علم دار لشکر شقاوت اثر پسر زیاد بود، (3)در معرکه کربلا جمعی از اصحاب و اقربای آن حضرت را به دست خود به قتل آورد از آن جمله عثمان بن امیرالمؤمنین بود که بیست و یک سال از عمر شریفش گذشته بود، در میان معرکه تیر بر جبین مبینش زد که از اسب در غلطید و ملعون دیگر سرش را جدا کرد و دیگر جعفر بن علی بود که با حضرت عباس از مادر یکی بودند که در بین قتال همین شقی تیری بر شقیقه انورش زد که از اسب در غلطید و روحش به آشیان قدس پرواز نمود. (4)

و همین ملعون بود در وقتی که آن مظلوم بر زمین افتاد و در خون خود غوطه ور بود و زبانش از تشنگی به کامش چسبیده بود و کسی جرأت نمی کرد که اقدام نماید بر قتل آن بزرگوار که این ملعون قدم جرأت به پیش نهاد تا سر اطهر آن بزرگوار را جدا نماید، چون پیش رفت آن مظلوم به گوشه چشم خود نظری بر او افکند که اعضای این شقی به لرزه درآمد و جرأت ننمود. (5)

و به روایت تبر مذاب شمر به او گفت: خدا بازوی تو را قطع نماید چرا می لرزی؟! این ملعون گفت: به خدا سوگند که مرا حاجتی نیست که سر فرزند رسول خدا را جدا نمایم! شمر پلید گفت: قبیح باد این ریش که بر غیر مرد روییده است! (6)


1) الإرشاد : 330/1؛ الاحتجاج : 261/1؛ بحار الانوار: 258/44 ح 7؛ ر.ک: خصائص الائمه علیهم السلام : 62.

2) المنتخب: 160/1 مجلس هشتم باب دوم .

3) ر.ک: به صفحه 451 .

4) ر.ک: به صفحه 557 .

5) ر.ک: به صفحه 666 .

6) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب : 161 .

و همین ملعون بود که به روایت ابی مخنف با سنان و شمر سر حضرت امام حسین علیه السلام را به نزد ابن سعد می بردند و با یک دیگر تکلم می نمودند و این ملعون می گفت: من تیری بر آن جناب زدم و از اسب او را بر زمین انداختم! و سنان می گفت: من شمشیری زدم و سر او را شکافتم! و شمر لعین می گفت: من سر او را از بدنش جدا کردم! (1)

و همین ملعون بود که سر مبارک آن حضرت را از کربلا تا کوفه بر سر نیزه کرده بود و در یک فرسخی کوفه منزلی داشت فرود آمد و سر منور آن بزرگوار را در تنور خانه خود جا داد و صبح به جهت پسر زیاد به هدیه برد. (2)

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند / یک باره بر جریده رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر / دارند شرم کز گنه خلق دم زنند ابوالمخنف روایت کرده است که اول علمی که بیرون رفت به حرب حضرت امام حسین عَلَم عمر بن سعد بود، بعد ابن زیاد عروة بن قیس را طلبید و با دو هزار سوار آن لعین را روانه حرب حضرت امام حسین علیه السلام نمود و بعد سنان بن انس نخعی را طلبید و علمی از برای او ترتیب داد و او را با چهار هزار سوار روانه صحرای کربلا نمود (3)و بعد ابن قعقاع قهری را طلبید و علمی به جهت او ترتیب داد و با چهار هزار سوار او را روانه حرب نمود و بعد شمر بن ذی الجوشن ضبابی را طلبید و علمی به جهت آن شقی ترتیب داد و با چهار هزار سوار او را به حرب حضرت امام حسین فرستاد و علم ششم را به خولی بن یزید اصبحی داد و او را با سه هزار سوار روانه حرب حضرت امام حسین نمود، علم هفتم را به قشعم ملعون داد و با سه هزار سوار او را روانه حرب حضرت امام حسین علیه السلام نمود، بعد علم هشتم را به حصین بن نمیر داد و آن لعین را با هشت هزار سوار روانه حرب حضرت امام حسین نمود، علم نهم را به ابی قدار باهلی داد و با نه هزار سوار او را روانه حرب حضرت امام حسین علیه السلام نمود، بعد علم دهم را به عامر بن صريمة تمیمی داد و با شش هزار سوار او را روانه حرب حضرت امام حسین علیه السلام نمود. (4)

پس به روایت محمد بن ابی طالب رسول به نزد شبث بن ربعی فرستاد که نزد من بیا می خواهم تو را بفرستم به حرب حضرت امام حسین علیه السلام. شبث تمارض نمود و خواست که ابن زیاد از او درگذرد، پس ابن زیاد نامه ای به او نوشت که اما بعد، رسول من خبر داد که تمارض نمودی می ترسم تو از


1) ر.ک: به صفحه 684 .

2) روضة الشهداء: 361 .

3) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 70؛ مقتل ابو مخنف رحمه الله : 56؛ وسيلة النجاة: 130.

4) متأسفانه به مصدر دست نیافتیم.

اشخاصی باشی که اگر ملاقات نمایی مؤمنین را بگویی من ایمان آوردم و اگر ملاقات نمایی شیاطین خود را بگویی من با شما می باشم و مؤمنین را استهزا کننده بودم، اگر در اطاعت ما هستی به زودی نزد ما بیا!

شبث بعد از نماز عشاء به نزد ابن زیاد رفت که مبادا نظر نماید به روی او و اثر ناخوشی نبیند، چون داخل مسجد شد ابن زیاد او را نزدیک خود نشانید و گفت: می خواهم به یاری ابن سعد به قتال این مرد روی. یعنی: امام حسین.

آن ملعون با این که از اشخاصی بود که به آن حضرت نوشته بود که «به زودی به نزد ما بیا که صحراها سبز شده است و درخت ها به ثمر نشسته است و لشکر تو مهیا است». (1)در جواب ابن زیاد گفت: ای امیر! می رویم به حرب حضرت امام حسین علیه السلام! (2)

بلی می رود که در عوض میوه ها، تیر و سنان بر آن غریب زند و به عوض مهمان نوازی، آبی که سگ و خوک می آشامند از سید جوانان بهشت منع نماید!

از آب هم مضایقه کردند کوفیان/ خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

زآن تشنگان هنوز به عیوق می رسد / فریاد العطش زبیابان کربلا

وبحمد الله که هر یک از این گروه و غیر ایشان به سزای خود در دار دنیا رسیدند: منقول است که چون قشعم را به نزد مختار آوردند و او سرکرده دو هزار سوار بود مختار فرمود تا دست های او را بریدند و آویختند و چندان چوب به او زدند تا بمرد. بعد بدن او را سوختند.

بعد وردان غلام عبید الله بن زیاد را آوردند و او در کربلا سردار پیادگان بود امیر فرمود: لعنت بر تو باد! مولای تو، امام تو، آن ولد الزنا فرزند مرجانه کجا است؟!

وردان گفت: عن قریب است که می آید تو را از زندگی فارغ می کند! امیر گفت: حال من عجالة تو را از زندگی فارغ می کنم!

پس فرمود تا او را آویختند و از ضرب گازهای آهنگری او را از هم دریدند و به جهنم فرستادند.

بعد ابونصر شیبانی پالهنگ در گردن او افکنده، به خدمت مختار آوردند و آن ملعون سردار پیادگان شیبان بود، سلام کرد کسی جواب نگفت؛ ابراهیم بن مالک گفت: ویلک یا شقی! چرا تیر به خیمه امام حسین علیه السلام انداختی؟! گفت: من کارکن بودم هر چه می فرمودند می کردم!


1) ر.ک: به صفحه 364 .

2) تسلية المجالس : 260/2؛ بحار الانوار: 386/44 .

مختار فرمود: ای ولد الزنا! چرا دشنام به آن حضرت می دادی؟ گفت: از روی جاهلی و نادانی بود!

مختار بشیر بن عبد الله را فرمود: این ثواب از تو او را برده و چون کرباس از هم بدر .

بشیر او را بیرون برده حق او را داد. (1)

پس ابوالسلاسل که سرکرده پیادگان پسر زیاد بود آوردند مختار فرمود تا پاشنه های او را به تیشه ای به خواری قطع نمودند و در شب او را چراغان کردند و به جهنم واصل نمودند. (2)

بعد مختار زائدة بن قدامه را فرمود: برو سرورید مولای عمر بن سعد را بیاور و او را در خانه اش پاره پاره کن و خانه او را خراب کن وزن و فرزندش را در چاه کن و سر آن را بپوش و اموال او را بیاور.

زائده گفت: سمعنا و اطعنا. پس رفت و او را با قبح ترین وجهی به جهنم فرستاد و آنچه امیر فرموده بود به عمل آورد. (3)

و از حضرت امام حسن العسكرى علیه السلام منقول است روزی که مختار گفت ورید را کشتند به شمار آمد که در اصل کوفه هشتاد هزار کس را کشته بود. (4)

باری، ابن زیاد پلید پی در پی لشکر می فرستاد تا این که به مقتضای محکی از مشهور سی هزار نفر جمع شدند. (5)

و از محمد بن اسماعیل که امام اهل سنه است منقول است که چهل هزار نفر بودند.

و از سید بن طاوس منقول است که صدهزار نفر بودند و دو هزار نفر از خوارج و هشت هزار نفر توشه بردار بودند که پیاپی نعل بندی می کردند و نیزه و شمشیر تیز می نمودند. (6)

و مؤید کلام ابی مخنف است آنچه ابوخلیق که مشرف سپاه ابن زیاد روسیاه بود به جهت مختار نقل نمود بعد از آن که مختار از او سؤال نمود که لشکر ابن زیاد چند نفر بودند؟ گفت: دفعه اول بیست و دوهزار بودند و در آخر نیز شش هزار کس آمدند و آن چه در آخر نوشتند و به این حرب آمدند یک صد و بیست و دو هزار کس بودند.


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 179 .

2) ر.ک: سرور المؤمنین: 188 .

3) ر.ک: سرور المؤمنین: 199.

4) ر.ک: سرور المؤمنین: 199.

5) بحار الانوار: 386/44 و 4/45 مروي از امام صادق علیه السلام ؛ اللهوف: 119؛ مثیر الاحزان: 72.

6) متأسفانه به این دو مأخذ دست نیافتیم.

مختار گفت: این ها همه که در کربلا نبودند. ابو خلیق گفت: بیست و دو هزار در معرکه بودند که حرب کردند تیر و نیزه بر آن حضرت انداختند و شش هزار کس دیگر کنار آب فرات را در سه مکان داشتند و باقی لشکر از کوفه تا به کربلا متعاقب هم بودند و فاصله ای در میان ایشان نبود وقتی رسیدند که کار تمام شده بود.

و سابق نیز مذکور شد که از قطقطانیه تا به قادسیه از لشکر ضلالت اثر آن ملعون پُر بودند. (1)

مختار پرسید: اصناف لشکر و سواران و پیاده ایشان را بیان نما. ابوخلیق گفت: از لشکر دارالاماره که همیشه رسوم میگرفتند و دایم نوکر بودند بیست و دو هزار نفر بودند، امیر ایشان قشعم و شمر و شبث بن ربعی و یزید بن رکاب و پسران اشعث و ابوالاشرس والی خراسان و یزید بن ابحر و حصین بن نمیروسنان بن انس و قیس بن ضحاک و سعد بن عبد بن عمرو ابو محنوق و ورید مولای عمر بن سعد بودند.

و تماشائیان و معاویان و خدمت کاران و توشه برداران تخمیناً به هشت هزار کس می رسیدند و رئیسان محلات و استادان و اصناف اهل کوفه مثل نجار و آهنگر و خباز همراه بودند و کدخدایان شاکریه و کنده وخزيمه و بنی زهره و آل زفیر و بنی حرب و سوق الليل و سوق الشاعه و صرح نمرود و سوق البراتین بودند.

پس مختار پرسید: مردم اطراف چه قدر بودند؟ گفت: سی و دو هزار مردم بوادی و قبائل اعراب بودند از عباده و ربیعه و سکون و حمیر و کنده و دارم و غطعون و مذحج و يربوع وخزاعة و كلب وبنط. واز مداین و بصره هفت هزار کس بودند و از مردم شام سی هزار کس بودند و از خوارج دو هزار کس بودند و ده هزار کس از مردم خزیمه و موصل و تکریت و عسقلان و شامات بودند و دو هزار کس از کردان بودند.

مختار پرسید: چند امیر همراه بود؟ گفت: هفتاد، امیر جیش عمر بن سعد بود و حفص (2)پسرش وزیر بود و سردار ساقه لشکر ابوالحنوق بود و سردار لشکر ابوالاسرش و مجویه جاسوس بود و ابوایوب غنوی سرکردۀ بیل داران بود و شمر ملعون نقیب لشکر بود، سرکرده چهار هزار سواره بود و یزید بن رکاب سرکرده دو هزار پیاده بود و شبث سرکرده چهار هزار سوار و عروة بن قیس سردار دو هزار پیاده بود و حر بن یزید سردار هزار سوار، عامر بن طفیل سردار دو هزار پیاده بود و قرة بن قیس سردار دو هزار سوار و ابن ابی جوید یه سردار دو هزار سوار و حکم بن طفیل سردار چهار هزار سوار و عامر بن طفیل سردار چهارهزار سوار و حمل بن مالک سردار دو هزار سوار و سنان بن انس لشکرنویس بود و من مشرف بودم و زیاد بن قادر و شیلی بن یزید چاوش بودند و خولی بن یزید علم دار پیادگان و خولی سر مبارک آن حضرت را بر نیزه کرده و حجر بن


1) ر.ک: به صفحه 417 .

2) این کلمه در دو نسخه حفظ و یک نسخه «حفض» بود.

الاحجار و رافع بن مالک و نعمان بن ثابت نگه دار آب فرات بود و این حوبش سردار تیراندازان بود و عمر بن صبیع صیداوی سردار سنگ اندازان بود و محمد بن الاشعث امیر الامراء وخليفه لشکر بود و قیس برادرش سردار دو هزار پیاده بود و منقذ بن مرة و زيد بن رقاق نیز قاصد فتح بودند. (1)

و به مقتضای بعضی از نسخ ابی مخنف از اهل کوفه به تنهایی هفتاد هزار سواره و پیاده بودند که در صحرای کربلا به حرب امام حسین علیه السلام جمع شده بودند که با ایشان بود شمشیرهای هندی و نیزه های خطی و حربه های صیقل شده. (2)

بلکه به روایت ابن شهر آشوب در روز عاشورا یک صد و هشتاد [و] چهار هزار نفر بر آن سرور احاطه نمودند و آن مظلوم را تیرباران کردند چنانچه در محاربه آن بزرگوار اشاره به آن خواهد شد. (3)

پس به روایت محمد بن ابی طالب ابن زیاد نامه ای نوشت به عمر بن سعد که «من از بسیاری سپاه به جهت تو عذری نگذاشتم، پس نظر نما که صبح و شام نمی شود مگر این که خبر تو نزد من است» و تحریص ابن زیاد عمر بن سعد را بر قتال در ششم محرم واقع شد. (4)

پس ابن سعد به روایت ملهوف تنگ گرفت بر حضرت امام حسین علیه السلام به نحوی که تشنگی بر آن جناب و اصحاب گرامش شدید شد، پس آن مظلوم از جا برخاست و بر شمشیر خود تکیه نمود و به آواز بلند ندا درداد و فرمود: أنشدكم الله هل تعرفونني؟ يعنى: شما را به خدا قسم می دهم آیا مرا می شناسید؟ عرض کردند: بلی تو فرزند رسول الله وسبط او می باشی.

فرمود: شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید که جد من رسول خدا است؟ عرض کردند: بارخدایا! بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که مادر من فاطمه دختر محمد است صلی الله علیه وآله؟ گفتند: بارخدایا! آری.

فرمود: شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید که پدر من علی بن ابی طالب است؟ عرض کردند: بارخدایا! بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که جده من خدیجه بنت خویلد است که اول


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 231

2) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام و مصرع اهل بیته ...: 54 هشتاد هزار آمده مقتل ابو مخنف رحمه الله : 56 پنجاه هزار سواره، ينابيع الموده: ص 66 از مرحوم ابي مخنف چهل هزار.

3) ر.ک: به صفحه 636 .

4) بحار الانوار: 386/44؛ ر.ک: تسلية المجالس: 260/2.

مسلمانی است از زنان این امت؟ عرض کردند: خداوندا! آری.

فرمود: شما را به خدا قسم می دهم آیا می دانید که حمزه سید الشهداء عم پدر من است؟ گفتند: خداوندا! بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که طیران کننده در بهشت عم من است؟ عرض کردند: خداوندا! آری.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که این شمشیر رسول خداست که من حمایل نمودام؟ عرض کردند: بارخدایا! آری.

فرمود: شما را به خدا قسم می دهم که آیا می دانید که این عمامه رسول خداست که بر سر بسته ام؟ عرض کردند: خداوند!! آری.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که علی بن ابی طالب پیش از جمع امت اسلام آورد و از همه کس داناتر بود و حلم او از همه عظیم تر بود و او است ولی هر مؤمن و مؤمنه ؟ عرض کردند: بارخدایا! بلی.

فرمود: فبم تستحلون دمي ؟! یعنی: پس به چه سبب خون مرا حلال می دانید؟! و حال آن که پدرم در روز قیامت گروهی را از حوض کوثر دور خواهد نمود چنان که شتر بیگانه را از آب رانند و لوای حمد در روز قیامت در دست پدرم خواهد بود! عرض کردند: همۀ این ها را می دانیم و لکن دست از تو برنمی داریم تا با لب تشنه شربت مرگ را بنوشی !

و چون دختران آن مظلوم و خواهران آن مغموم این خطبه سوزناک و این کلمات دردناک را استماع نمودند ناله ها برآوردند و طپانچه بر گلگون های مبارک زدند و اشک از دیده ها فرو ریختند و صداهای آتش بار بلند نمودند، چون آن مظلوم دل کباب صدای افغان آن بیکسان را شنید از غیرت در خود نگنجید و حضرت عباس و علی اکبر را طلبید و با دل کباب به آن دو بزرگوار خطاب فرمود که: سکتاهن فلعمري ليكثرن بكائهن یعنی: بروید به نزد این زنان و ساکت نمایید ایشان را که به جان خود قسم که البته بسیار خواهد شد بعد از این زمان گریه ایشان! (1)

مؤلف گوید: ای امان از دل پرغصه زینب و سایر زنان! که اگر به ملاحظه این مصایب گوناگون می روند از جگر آهی یا ناله و صدایی یا شیون و غوغایی نمایند از خوف شنیدن اعداء و غیرت نمودن برادر بی پناه نمی تواند و بر قلب تنگ پرغصه خود آن مصائب نامتناهی را می گنجانند و اگر به


1) اللهوف: 86.

سبب هجوم مصائب بی اختیار ناله و شیون و فغان از قلبشان لبریز و شررانگیز گردد آن نیز منشأ غصه جدیدی گردد زیرا که نه آن حضرت را تابی که صدای حریمش را اعداء شنوند و نه خواهران را اختیاری که بتوانند ضبط خود نمایند و لکن بعد از پیغام آوردن آن دو زبده ناس حضرت علی اکبر و حضرت عباس از قبل آن امام دندان بر جگر افشردند و از شدت ملال چون مرغان شکسته بال به ضعیف نالی مشغول گردیدند و سرهای خود را به زیر بال های شکسته خود فرو بردند!

پس به روایت منتخب آن مظلوم اعداء را مخاطب نمود و فرمود: ايها الناس! ملاحظه نمایید نسب مرا بعد رجوع کنید به نفس های خود و تأمل و تفکر نمایید که من کیستم، پس نفس خود را در معرض عتاب برآورید که آیا حلال است از برای شما ریختن خون من و هتک نمودن حرمت من؟!

آیا نیستم فرزند دختر پیغمبر شما و فرزند ابن عم پیغمبر شما که اولی است به مؤمنین از جان های ایشان؟! آیا حمزه سید الشهداء عمّ پدرم نیست؟! آیا نرسیده است به شما قول رسول خدا که فرموده است در شأن من و برادرم: «حسن و حسین بهترین جوانان بهشت اند»، اگر نشنیده اید و قول مرا باور نمی کنید سؤال نمایید از زید بن ارقم و جابر بن عبدالله انصاری و سهل بن سعد ساعدی وانس بن مالک که خبر دهند شما را که این کلام را رسول خدا فرموده است.

پس اگر شک دارید که من فرزند پیغمبر شما هستم به خدا قسم که در میانه مشرق و مغرب فرزند پیغمبری نیست به غیر از من و به خدا قسم که هرگز عمداً دروغ نگفته ام وقتی که دانستم که خدا دشمن دارد دروغ را و اهل دروغ را !

هل تطالبوني بقتل منكم قتلة أو بمال استهلكته أو بقصاص من جراحة؟! یعنی: آیا مطالبه می کنید از من به سبب اینکه کسی از شما را کشته ام یا مالی از شما را ضایع کرده ام یا مطالبه می نمایید قصاص از جراحتی را که مجروح نموده ام؟!

پس همۀ آن ظالمان ساکت شدند و هیچ در جواب نگفتند. (1)

و محمد بن ابی طالب روایت کرده است که حبیب بن مظاهر به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: یابن رسول الله! قبیله بنی اسد به ما نزدیک اند، اگر رخصت فرمایی بروم ایشان را به نصرت شما دعوت نمایم.

چون رخصت یافت در میان شب به سوی آن قبیله شتافت و ایشان حبیب را شناختند که از بنی اسد است، گفتند: حاجت تو چیست؟


1) المنتخب: 182/1 مجلس نهم باب دوم و 429/2 مجلس نهم باب دوم.

گفت: امر خیری است که احدی نسبت به قوم خود چنین امر نیکویی نیاورده است، آمده ام دعوت نمایم شما را به نصرت فرزند پیغمبر شما که در خدمت او می باشند جماعتی از مؤمنین که مردی از ایشان بهتر است از هزار مرد که نمی گذارند آن حضرت را که خوار شود و هرگز او را به دشمن او نخواهند داد و اینک عمر بن سعد است که احاطه نموده است به آن جناب و شما قوم و عشیره من می باشید و من این نصیحت از برای شما آورده ام اطاعت نمایید مرا در نصرت آن جناب که خواهید رسید به شرف دنیا و آخرت و به خدا سوگند که احدی از شما کشته نمی شود در راه خدا با فرزند رسول خدا که

صابر باشد و به محض رضای خدا جهاد نماید مگر آن که خواهد بود رفیق به محمد صلى الله عليه وسلم در علیین.

چون حبیب بن مظاهر کلام را به این موضع رسانید که عبدالله بن بشیر اسدی از جا جست و گفت: من اول کسی هستم که اجابت می نمایم این کلام را! و شروع نمود به رجز خواندن:

قد علم القوم إذا تواكلوا / وأحجم الفرسان إذا تناقلوا

إنى شجاع بطل مقاتل / فإنني ليس عرين باسل

یعنی: می دانند قوم من در وقتی که در خوانی که به جهت اکل جمع شوند یا سوارانی که هجوم آوردند در وقتی که با یک دیگر نقل نمایند که من مرد بطل شجاع و مقاتلی هستم که باکی ندارم از جراحتی که در جنگ به من وارد شود باطل کننده ام خون اقران را و منم شیر غضبناک و شجاعی در کارزار.

بعد یک یک از جوانان بنی اسد ملحق شدند تا آن که به نود نفر رسیدند و به اتفاق حبیب بن مظاهر روانه خدمت آن حضرت شدند که یک ملعونی از طائفه بنی اسد این خبر را به ابن سعد ملعون رسانید و آن ملعون چهارصد نفر به سرکردگی از رق شامی بر سر راه آن جماعت فرستاد و این دو گروه در هم آویختند و مقاتله شدیدی نمودند، حبیب بن مظاهر صیحه بر ازرق زد که وای بر تو! تو را بر ما چه کار است دست از ما بردار؟!

ازرق گوش به سخن او نداد، چون جماعت بنی اسد قلیل بودند تاب مقاومت نیاوردند و منهزم گردیدند و به قبیله خود ملحق شدند و جمیع آن قوم در همان شب از آن مکان کوچ کردند که مبادا ابن سعد بر ایشان شبیخون آورد، پس حبیب بن مظاهر با افسوس بی شمار به خدمت آن بزرگوار مراجعت نمود احوال را به عرض اقدس رسانید آن مظلوم فرمود : لا حول ولا قوة إلا بالله.

و لشکر ابن سعد برگشت و به کنار فرات فرود آمدند و حایل شدند در میان حضرت امام حسين علیه السلام و آب فرات و چون تشنگی بر آن حضرت و اصحابش غلبه نمود آن حضرت کلنگی برگرفت و به عقب خیمه حرم محترم درآمد و نوزده گام به طرف قبله برداشت و کلنگی به زمین زد و به اعجاز آن حضرت چشمه ای از آب شیرین نمودار شد و آن حضرت با یارانش از آب آشامیدند

و ظرف ها پرآب نمودند پس آن چشمه ناپدید شد و دیگر اثری از آن ظاهر نگردید، چون این خبر به ابن زیاد رسید نامه ای به عمر بن سعد نوشت که شنیده ام حسین چاه میکند و آب بیرون می آورد، چون نامه من به تو رسد کار را بر ایشان تنگ گیر و مگذار که قطره ای از آب بچشد تا کشته شود چنان چه عثمان را تشنه کشتند!!

چون نامۀ آن ملعون به عمر رسید تنگ گرفت بر آن بزرگوران در نهایت تضییق! (1)

و به روایت ارشاد عمر بن سعد به عروة بن قیس گفت: برو به نزد امام حسین و از او سؤال نما که به چه سبب به این دیار آمده است.

چون عروه از اشخاصی بود که نامه به آن حضرت نوشته بود قبول رسالت نکرد و به هر یک از رؤسان لشکر که می گفت، قبول نمی کردند زیرا که از آن هایی بودند که نامه به آن حضرت نوشته بودند و آن مظلوم را به کوفه طلبیده بودند، پس کثیر بن عبدالله شعبی که شجاعی بود بی باک برخاست و گفت: من می روم و به خدا قسم که اگر خواهی او را به قتل می آورم!

عمر گفت: این را نمی خواهم و لکن برو به نزد او و سؤال نما که به چه سبب به این دیار آمده است.

پس آن ملعون روانه شد، چون ابوتمامه صایدی او را دید به خدمت آن حضرت عرض نمود که: بدترین اهل ارض و جریترین مردم به ریختن خون نزد شما می آید!

چون آن ملعون به نزدیک رسید ابوتمامه برخاست و به کثیر فرمود: شمشیر خود را بیفکن بعد به نزد آن حضرت رو.

آن ملعون قبول نکرد و گفت: من رسولم اگر از من شنیدید رسالت خود را بیان می کنم اگر نشنیدید بر می گردم! ابوتمامه گفت: پس من قائمۀ شمشیر تو را می گیرم بعد آن چه رسالتی که داری بیان نما. آن ملعون راضی نشد، ابوتمامه گفت: پس به من بگو رسالت خود را تا من به خدمت آن حضرت عرض نمایم جواب را برای تو بیاورم و نمی گذارم تو به این وضع نزدیک آن حضرت بروی زیرا که تو مرد فاجری هستی!

پس هر دو به یک دیگر ناسزا گفتند و آن ملعون مراجعت نمود به نزد عمر بن سعد و کیفیت را بیان نمود. (2)

به روایت ابی مخنف مردی که مستی به خزیمه بود طلبید و گفت: برو نزد حسین و سؤال نما که به چه سبب رو به ما آورده است.


1) تسلية المجالس: 260/2؛ بحار الانوار: 386/44.

2) الإرشاد : 84/2؛ بحار الانوار: 384/44.

خزیمه روانه شد تا به مقام لشکر امام حسین علیه السلام رسید و ندا درداد: السلام علیک یا ابن بنت رسول الله ! حضرت جواب سلام او را بازداد و متوجه اصحاب خود گردید و فرمود: این مرد را می شناسید؟ عرض کردند: این مرد فاضل خوبی است مگر این که در لشکر مخالف آمده است.

حضرت فرمود: سؤال نمایید که مطلبش چیست

زهیر بن قین از خزیمه سؤال نمود که مطلب تو چیست؟ خزیمه عرض کرد: می خواهم خدمت حضرت امام حسین علیه السلام برسم.

زهیر فرمود: سلاح خود را بیفکن بعد به خدمت آن حضرت مشرف شو.

پس خزیمه سلاح خود را انداخت و خود را به خدمت آن حضرت مشرف ساخت، چون نظر خزیمه بر جمال پرنور آن حضرت افتاد به رو درافتاد و دو قدم مبارک آن حضرت را بوسید و عرض نمود: ای آقای من! ابن سعد عرض می کند که «چه باعث شده است به این دیار تشریف آورده اید؟».

حضرت فرمود: نامه های شما که نوشته اید و مرا طلبیدید باعث شد که به سوی شما آمده ام.

خزیمه عرض کرد: ای مولای من! خدا لعنت کند اشخاصی را که به شما نوشتند و شما را از مکان خود کندند و ایشان امروز از خواص ابن زیادند!

حضرت فرمود: برو نزد ابن سعد و آن چه گفتم به او بگو.

خزیمه گفت: ای مولای من! کیست که بهشت را واگذارد و داخل آتش شود؟!

حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند اگر یاری نمایی ما را به جان خود.

پس آن سعادتمند در خدمت آن حضرت ماند و یاری آن حضرت نمود تا به درجه رفیعه شهادت فایز گردید رحمة الله عليه. (1)

پس عمر بن سعد به روایت ارشاد قرة بن قيس حنظلی را طلبید و به او گفت: ای قره! ملاقات نما امام حسین را و سؤال نما به چه سبب به این دیار آمده است؟ او چه می خواهد؟

قره روانه شد چون حضرت قره را دید که می آید فرمود: آیا این شخص را می شناسید؟

حبیب عرض کرد: بلی این مردی است از طائفه حنظله و او پسر همشیره ما است و من او را به نیکویی رأی می شناختم و گمان من نبود که با لشکر مخالف باشد!

پس قره به خدمت آن حضرت رسید و سلام کرد و رسالت عمر بن سعد را رسانید، حضرت در


1) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 55.

جواب فرمود: نوشتند اهل شهر شما به من که بیا نزد ما من آمدم اگر می خواهید بر می گردم.

پس حبیب بن مظاهر متوجه قره گردید و فرمود: و یحک یا قره به کجا برمی گردی به سوی قوم ظالمین؟! یاری نما این مرد را که به برکت آباء او خدا تو را مؤید نمود به کرامت!

قره عرض نمود: بر می گردم و جواب رسالت را می رسانم و بعد با خود فکری می کنم.

چون جواب آن حضرت را به عمر رسانید عمر گفت: امیدوارم که خدا مرا از محاربه و مقاتله او نجات دهد! پس نامه ای نوشت به ابن زیاد اما بعد، چون وارد کربلا شدم شخصی را فرستادم نزد حسین که «برای چه به این دیار آمده ای» در جواب گفت: «اهل این دیار به من نوشتند که نزد ایشان آیم آمدم حال که نمی خواهند برمی گردم».

حسان قائد گفت: من در مجلس ابن زیاد بودم که این نامه رسید چون ابن زیاد نامه را گشود و بر مضمون آن مطلع گردید، گفت: الآن علقت مخالبنا به يرجو النجاة ولات حين مناص؛ یعنی: اکنون که

چنگال ما در او بند شده است امید نجات دارد که او را رها کنیم و نیست این وقت زمان فرار !

و نوشت به عمر بن سعد که «نامۀ تو رسید و فهمیدم آن چه نوشته بودی بر حسین عرض کن که او با جمیع یارانش به یزید بیعت نمایند و چون بیعت نمودند بعد از آن آنچه رأیم قرار گرفت چنان خواهم کرد!» چون جواب نامه به عمر بن سعد رسید نامۀ دیگر از تعاقب این نامه از ابن زیاد رسید که نوشته بود به عمر بن سعد: حایل شو در میان حسین و اصحاب او و میان آب تا قطره ای از آب نیاشامد چنانچه به عثمان متقی این عمل شد !

پس در همان ساعت عمر بن سعد عمرو بن الحجاج را با پانصد سوار فرستاد تا حایل شوند در میانه حضرت و یارانش از برداشتن آب و این واقعه در روز هفتم محرم واقع شد و عبد الله بن حصین ندا درداد به آواز بلند که یا حسین! آیا نظر نمی نمایید به سوی آب که مانند رنگ آسمان است به خدا قسم که نخواهید قطره ای از این آب چشید تا از تشنگی بمیرید!

حضرت فرمود: خداوند!! بمیران او را در حالتی که تشنه باشد و میامرز او را ابداً!

حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند که بعد از واقعه کربلا همین شخص را عیادت نمودم در حالتی که مریض بوده و آن قدر آب می خورد تا نزدیک به این که بترکد، بعد قی می کرد و فریاد می کرد: «العطش! العطش!» و به همین حال بود تا به سقر واصل شد. (1)

و به روایت تبر المذاب عمرو بن الحجاج ندا نمود: یا حسین! از این آب سگان به زبان خود


1) الإرشاد : 85/2؛ بحار الانوار: 384/44 .

می خورند و خوکان و گرگان می آشامند به خدا قسم که قطره ای از آن نخواهید چشید تا بچشی آب گرم جهنم را! (1)

مؤلف گوید که: استماع این نوع کلمات شدیدتر بود بر آن معدن کمالات از منع آب خصوصاً از عمرو بن الحجاج که نوشته بود به آن مظلوم که «صحراها سبز شده است و میوه ها رسیده است و از برای تو لشکر مهیا است تشریف بیاور» (2)چون تشریف آوردند به جای استقبال و هدیه و میوه های رسیده، تیر پران و شمشیر بران بر رویش کشیدند و به جای نوازش مهمان که پیغمبر فرموده است «أكرموا الضيف ولو كان كافرا» (3)آب روان که به اعتراف خود عمرو سگان و خوکان و گرگان از او می خورند به رویش بستند!

از آب هم مضایقه کردند کوفیان / خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

و به جای کلماتی که منشأ سرور مهمانی شود، چنین کلمات غصه خیز و ملال انگیز می گفتند! چه خوب فرموده است شاعر عرب:

جراحات السنان لها التيام / ولايلتام ما جرح اللسان

آن چه زخم زبان کند با مرد / زخم شمشیر جان ستان نکند

بلى، مصيبة الحسين أعظم المصيبات! (4)

محمد بن ابی طالب روایت کرده است که چون تنگ گرفت عمر بن سعد پلید برایشان نهایت تضی[ی]ق را و شدید شد تشنگی بر آن امام الناس، برادر مظلومش حضرت عباس را طلبید و سی سوار و بیست پیاده با او همراه کرد و بیست مشک به ایشان داد و در میان شب روانه فرات شدند، چون به نزدیک آب رسیدند عمرو بن الحجاج که موکل آب بود پرسید که: کیستید شما؟

هلال بن نافع بجلی که از اصحاب حضرت بود گفت: منم پسر عم تو، آمده ام که آب بیاشامم.

عمرو بن حجاج گفت: گوارا باد تو را بیاشام! هلال بن نافع گفت: ویحک! چگونه امر می نمایی مرا که آب بیاشامم و حال آن که حسین بن علی با یارانش از تشنگی هلاک می شوند؟! عمرو بن حجاج گفت: راست می گویی و لکن ما را مأمور نمودند به امری که ناچاریم از اطاعت آن!


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب: 140.

2) الإرشاد : 36/2؛ مثیر الاحزان: 25؛ مناقب: 89/4 .

3) جامع الاخبار: 84.

4) ر.ک: بحار الأنوار: 269/44 باب 32 - أن مصيبته صلوات الله عليه. كان أعظم المصائب...

پس هلال بن نافع بر اصحاب خود صیحه زد که آب بردارید، پس ایشان داخل فرات شدند و عمرو بن حجاج بر اصحاب خود صیحه زد که مگذارید!

و آتش محاربه مشتعل گردید و مقاتلهٔ شدیدی نمودند و قومی مقاتله می نمودند و قومی مشک ها را پر می کردند تا این که همۀ آن مشک ها را از آب پر کردند و از اصحاب آن حضرت کسی کشته نشد و مراجعت نمودند و آن حضرت با اصحابش از آن آب آشامیدند و به این سبب حضرت عباس را سقا می نامند.

پس حضرت امام حسین علیه السلام عمر سعد را در میان شب طلبید که بیا در میان دو لشکر با تو سخن چند بگویم.

پس عمر بن سعد با بیست نفر از لشکر جدا شد و حضرت نیز با بیست نفر از لشکر جدا شد، چون به یکدیگر رسیدند حضرت فرمود به اصحاب خود که دور بایستید.

و عباس و علی اکبر را با خود نگاه داشت و عمر بن سعد نیز چنان کرد و حفص پسر خود را با یک غلام نگاه داشت، پس حضرت برای اتمام حجت فرمود: وای بر تو ای ابن سعد! مگر از خدایی که بازگشت تو به سوی او است نمی ترسی؟! و آیا با من مقاتله می کنی و حال آن که می دانی من فرزند کیستم؟ واگذار این قوم را و به من ملحق بشو که این اقرب است از برای تو به سوی خدا!

عمر بن سعد گفت: می ترسم خانه مرا خراب کنند! حضرت فرمود: از برای تو خانه ای بنا می کنم.

عمر گفت: می ترسم مزرعه مرا بگیرند! حضرت فرمود: بقیعه را به تو می دهم. (1)که آن چشمه عظیمی بود در حجاز که معاویه هزار هزار مثقال شرعی طلا در قیمت آن داده بود حضرت نفروخته بود. عمر بن سعد گفت: بر عیال خود می ترسم من. (2)

حضرت دید که موعظه بر آن سنگین دل اثر نمی کند روی مبارک خود را از او گردانید، فرمود: خدا تو را در میان رختخواب به زودی به قتل رساند و در آخرت تو را نیامرزد و به خدا سوگند که امیدوارم از گندم عراق نخوری .

آن ملعون از روی استهزاء گفت که: به جو نیز اکتفا می توان نمود بدل از گندم! پس به لشکر خود معاودت نمود. (3)


1) در تسلية المجالس و بحار الأنوار اين اسم نیامده، اما در تظلم الزهراء علیها السلام «البغيبغة» آمده است.

2) تظلم الزهراء علیها السلام : 212 .

3) تسلية المجالس: 263/2؛ بحار الانوار: 388/44؛ و ر.ک: تظلم الزهراء علیها السلام : 212 .

و در منتخب مروی است که بریر بن خضیر که از جمله عباد و زهاد بود به خدمت حضرت آمد و عرض کرد: یابن رسول الله! آیا اذن می دهی تا داخل خیمه این فاسق عمر بن سعد شوم و او را موعظه نمایم شاید از گمراهی خود برگردد.

حضرت او را اذن داد، پس بریر داخل خیمه آن ملعون شد و نشست و سلام نکرد، ابن سعد از روی غضب گفت: ای برادر همدان! چه چیز تو را منع نمود از سلام کردن بر من، مگر من مسلمان نیستم که خدا و رسول را بشناسم؟!

بریر فرمود: اگر مسلمان می شدی و خدا و رسول را میشناختی بیرون نمی آمدی بر عترت پیغمبر خود محمد صلی الله علیه وآله در حالتی که اراده نمودهای قتل و اسیر نمودن ایشان را و مع ذلک این آب فرات است که می درخشد سگ و خوک از آن می آشامند و این حسین پسر فاطمه زهراء با زنان و عیال از تشنگی هلاک می شوند که تو حایل شده ای در میان ایشان و آب فرات و نمی گذاری که بیاشامند با وجود این گمان می کنی که خدا و رسول را می شناسی؟!

پس عمر بن سعد ساعتی سر به زیر افکند بعد گفت: به خدا سوگند ای بریر! من می دانم به علم الیقین که هر کسی که به ایشان مقاتله کند و غصب نماید حق ایشان را لامحاله مخلد است به آتش و لکن ای بریر! آیا مصلحت می دانی که من امارت ملک ری را دست بردارم که غیر از من در آنجا امارت نماید؟! به خدا سوگند که نفس من رضا نمی شود به این مطلب ابداً!

پس بریر مراجعت نمود و به خدمت حضرت رسید و عرض کرد که: عمر بن سعد رضا شده است به کشتن شما به سبب ولایت ری!

حضرت فرمود: از گندم عراق بسیار نخواهد خورد و در فراش خود کشته خواهد شد!

و امر به نحوی شد که آن حضرت فرموده بود. (1)

و در کتاب اخبار دول منقول است که حضرت امام حسین علیه السلام متوجه عمر بن سعد ولشكر او گردید و فرمود: یکی از سه کار را از من قبول نمایید: یا مرا رها کنید تا به یکی از سرحدهای مسلمانان روم ،یا این که بروم به نزد یزید یا این که برگردم به مدینه. (2)

پس عمر بن سعد به روایت ارشاد نامه ای نوشت به ابن زیاد که خدا نائرۀ حرب را فرو نشاند و امر امت را به صلاح آورد، این حسین عهدی به من نموده است که برگردد به مکانی که از آنجا بیرون


1) المنتخب : 233/2 مجلس اول باب دوم .

2) اخبار الدول: 107.

آمده است یا برود به سرحدی از سرحدهای مسلمانان و باشد مردی از مسلمانان که از برای او باشد آن چه به جهت سایر مسلمانان است یا آن که برود به نزد یزید و دست خود را به دست یزید بگذارد تا آن چه صلاح خود را دانند به عمل آورند و در این صلاح امت است.

چون ابن زیاد این نامه را خواند گفت: این نامه ای است که نصیحت کننده! (1)

که شمر ذی الجوشن از جا برخاست و گفت: آیا این مطلب را قبول می کنی از او و حال آن که در زمین تو فرود آمده است و در نزدیک تو قرار گرفته است؟! به خدا سوگند اگر از بلاد تو برود و دست بیعت به تو ندهد هر آینه او اولی است به قوت و تو اولی به ضعف خواهی بود! به این کار رضا مشو که از عجز است و لکن امر نما که حسین با اصحابش به حکم تو درآیند، پس اگر عقوبت نمایی تو اولایی به عقوبت کردن و اگر عفو نمایی عفو نموده ای! ابن زیاد گفت: خوب رأیی است رأی تو!

پس نامه ای نوشت به عمر بن سعد و به شمر گفت: این نامه را به ابن سعد بده که اظهار نماید به حسین و اصحابش که به حکم من درآیند، اگر قبول نمودند ایشان را به سلامت نزد من فرستد و اگر قبول ننمود به ایشان مقاتله نماید که ابن سعد اگر قبول نمود مطیع او باش و اگر قبول ننمود تویی امیر لشکر، پس گردن ابن سعد بزن و سر او را نزد من فرست.

و در نامه ابن سعد نوشته بود: من تو را فرستادم به سوی حسین که دفع شر از او نمایی و نه با او مدارا کنی و نه بشارت سلامت به او دهی و نه این که عذر از جانب او بطلبی و نه این که نزد من شفیع او شوی! ملاحظه نما اگر حسین و اصحابش به حکم من درآمدند و اطاعت نمودند ایشان را به سلامت نزد من بیاور و اگر قبول ننمود پس بتاز بر ایشان تا این که به قتل آوری ایشان را و مثله نمایی یعنی: گوش و بینی ایشان را قطع نمایی به درستی که ایشان مستحق این عمل می باشند و اگر حسین کشته شود اسب بر سینه اش و پشت او بتاز که او سرکش و ظالم است! هرچند میدانم که تاختن اسب بعد از مرگ ضرری به ایشان ندارد و لکن این عمل قولی است که پیش از این گفته بودم که اگر حسین را به قتل آوردم اسب بر بدن او بتازم! پس اگر اطاعت نمودی امر ما را تو را جزای مطیع خواهیم داد و اگر قبول ننمودی از لشکر ما کناره کن و سرکردگی لشکر را به شمر ذی الجوشن واگذار که ما او را مأمور نمودیم به امر خود. (2)

و در روایت تبر مذاب در آخر نامه نوشته بود: حال که چنگال ما به او بند شده است طلب می کند نجات را؟! و نیست این زمان زمان گریختن و خلاصی شدن !


1) ظاهراً این گونه بوده: «این نامه اي است که نصحیت کننده و دلسوز بر قوم خود می باشد» یا «که» اضافه است.

2) الإرشاد : 87/2؛ بحار الانوار: 389/44؛ روضة الواعظين: 182/1.

پس شمر نامه ابن زیاد را برداشت و روانه کربلا شد و نامه را به دست عمر بن سعد داد، چون ابن سعد بر مضمون نامه مطلع شد گفت: وای بر تو! خدا خانه تو را نزدیک نگرداند و خدا قبیح گرداند این رسالتی را که آورده ای برای من! (1)به خدا سوگند گمان من این است که تو نگذاشتی او را که قبول نماید چیزی را که نوشته بودم و تو فاسد نمودی امری را که امید داشتیم که به اصلاح انجامد! به خدا سوگند که حسین راضی نمی شود که مطیع ابن زیاد شود زیرا که غیرت پدرش در میان دو جنب او است !

پس شمر گفت: به من بگوچه می کنی آیا اطاعت امر امیر خود می نمایی و با دشمن او جنگ می کنی یا نه و اگر نمی کنی امارت لشکر را به من واگذار! ابن سعد شقی گفت: کرامتی نیست برای تو من خود متوجه قتال می شوم، تو سرکرده پیادگان باش! (2)

پس به روایت تبر مذاب ابن سعد خبر نامه ابن زیاد را به حضرت امام حسین فرستاد، آن جناب فرمود: به خدا سوگند که نخواهم دست خود را به دست پسر مرجانه نهاد ابداً مگر به غیر از شهادت و رسیدن به خدمت پروردگار کریم چیزی هست به خدا سوگند که خبر داد مراجد من به این مطلب. (3)

شیخ مفید روایت کرده است که عمر بن سعد در عصر یوم پنجشنبه نهم شهر محرم الحرام نهضت نمود به حرب حضرت امام حسین علیه السلام. (4)

و شمر لعین به اعتبار این که ام البنین دختر حزام که مادر حضرت عباس و عبدالله و جعفر است از طائفه کلاب بود، و آن شقی نیز از طائفه کلاب بود، امان نامه ای به روایت تبر مذاب از ابن زیاد از ایشان گرفته بود. (5)

و به روایت [ابن] جریر، عبدالله که برادر زاده ام البنین بود آن نیز نامه ای از ابن زیاد به جهت ایشان گرفته بود، پس شمر لعین به اعتبار بودن ام البنین از طائفه آن عنید سبقت ورزید و آمد تا به نزدیک اصحاب آن مظلوم غریب رسید. (6)

و به روایت ملهوف ندا درداد: اين بنوا أختي عبد الله وجعفر و عباس ؟ یعنی: کجایید فرزندان همشیره من عبد الله وجعفر وعباس؟


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب: 142

2) الإرشاد : 89/2؛ بحار الانوار: 390/44 .

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب: 143.

4) الإرشاد : 89/2؛ بحار الانوار: 391/44 .

5) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب: 144.

6) « روایت ابن جریر، عبد الله» در نسخ «روایت جریر بن عبد الله» بوده که طبق این مأخذ ثبت شد. تاريخ طبري: 314/4.

و قاعدة عرب است همین که مادر شخصی از طائفه [ای] باشد اهل طائفه آن زن را اطلاق اخت می نمایند و بر فرزندش ابن اخت، نیز اطلاق خال می نمایند بر ذکور طائفه که مادر شخص از آن طائفه باشد.

چون امام وحید این ندا را از آن ظلوم عنید شنید متوجه حضرت عباس و عبدالله و جعفر گردید و فرمود: أجيبوه وإن كان فاسقاً فإنّه بعض أخوالكم؛ یعنی: اجابت نمایید ندای او را و بروید ببینید چه می گوید زیرا که او بعضی از خالوهای (1)شما است.

پس عبدالله و عباس و جعفر به نزد آن پلید به امر آن سرور رفتند و فرمودند: چیست شأن تو و چه مطلبی داری؟ پس آن ظالم عنید گفت: ای فرزندان همشیره من! شما در امانید خود را به سبب برادر خود حسین کشتن ندهید و به اطاعت یزید برآیید! پس زبده ناس حضرت عباس ندا درداد:

تبت يداك ولعن ما جئت به من أمانك يا عدو الله ! أتأمرونا أن نترك أخانا وسيدنا الحسين بن فاطمة وندخل في طاعة اللعناء وأولاد اللعناء ؟!

یعنی: دستت بریده باد و لعنت خدا باد بر آن امانی که آورده ای به جهت ما ای دشمن خدا! آیا ما را امر می نمایی که دست برداریم از برادر خود و آقای خود حسین فرزند فاطمه و داخل شویم در اطاعت ملاعين و اولاد ملاعين؟!

پس شمر ملعون غضب ناک به لشکر خود مراجعت نمود . (2)

پس به روایت ارشاد عمر بن سعد ندا درداد يا خيل الله! اركبي وبالجنة أبشرى! يعنى: اى لشكر خدا! سوار شوید و بشارت باد شما را به بهشت!

پس لشکر سوار شدند و رو به سراپردههای حضرت امام حسین علیه السلام آوردند، والحسين جالس أمام بيته محتب بسيفه إذ خفق برأسه على رکبتیه؛ یعنی: در آن وقت آن حضرت در پیش خیمۀ خود نشسته بود به این وضع که دو دست خود را به زیر زانوی خود برده بود به شمشیر خود و زانوی خود را گرفته بود که در آن حال خواب آن مظلوم را ربود و سر به دو زانوی خود نهاد.

که ناگاه خروش و غوغای لشکر مخالف را زینب خاتون شنید، سراسیمه به نزد برادر با جان برابر خود آمد و عرض نمود: يا أخي! أما تسمع هذه الاصوات قد اقتربت ؟! یعنی: ای برادر من! آیا نمی شنوی این صوت های لشکر مخالفان را که نزدیک ما رسیده اند؟!


1) خالو: دايي.

2) اللهوف: 88 ور.ك: الإرشاد : 89/2؛ بحار الانوار: 391/44

پس آن مظلوم سر از زانوی غم برداشت و فرمود: در این ساعت رسول خدا را در خواب دیدم که به من فرمود: إنك تروح إلينا؛ یعنی به درستی که تو به نزد ما می آیی !

پس زینب خاتون به استماع این کلام، طپانچه بر روی خود زد و ندای «واویلا» و «وا ثبورا» برآورد پس حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: ليس لك الويل يا أخت! اسكتى رحمك الله؛ یعنی: ای همشیره جان! ویل از برای تو نیست ساکت شو خدا تو را رحمت کند.

در آن حال حضرت عباس عرض كرد: يا أخي! أتاك القوم؛ یعنی: ای برادر من! لشکر رو به شما می آیند. پس آن مظلوم از جا برخاست و فرمود:

يا عباس! اركب بنفسك (1)أنت يا أخي ! حتى تلقاهم وتقول لهم ما بدا لكم وتسألهم عما جاء بهم؛

یعنی: ای عباس! تو به نفس خودای برادر من! سوار شو و به نزد این قوم برو و سؤال نما که مطلب ایشان چیست؟

پس حضرت عباس با بیست سوار که از آن جمله زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر بود به نزد آن لشکر شقاوت اثر رفتند حضرت فرمود: غرض شما از این حرکت و شورش چیست؟

ایشان در جواب عرض کردند که: حکم امیر رسیده است که به حکم او درآیید و الا به شما جنگ کنیم! حضرت عباس فرمود: تعجیل ننمایید تا به خدمت آن حضرت رسم و آن چه گفتید به خدمتش عرض نمایم.

ایشان توقف نمودند و عرض کردند: برو و به او بگو و جواب را برای ما بیاور .

پس آن بیست سوار در مقابل لشکر مخالف ایستادند و ایشان را موعظه می نمودند، حضرت عباس به خدمت آن حضرت شتافت و کیفیت حال را عرض نمود، آن مظلوم فرمود:

ارجع إليهم فإن استطعت أن تؤخرهم إلى غدوة وتدفعهم عنا العشية؛

یعنی: برگرد به سوی این گروه اگر بتوانی از ایشان طلب نما که محاربه را به فردا اندازند و امشب به ما رجوعی نداشته باشد.

لعلنا نصلي لربنا ليلة (2)وندعوه ونستغفره فهو يعلم أني أحب الصلوة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار؛

یعنی که: شاید امشب نماز به عمل آوریم از برای پروردگار خود مناجات کنیم و استغفار نماییم، به درستی که حق تعالی می داند که من دوست دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعاء و استغفار را.


1) در مصدر: بنفسي.

2) در مصدر: الليلة.

پس حضرت عباس به نزد آن قوم حق نشناس آمد و جواب آن مظلوم را بیان فرمود پس عمر بن سعد توقف نمود. (1)

و به روایت منتخب رو به شمر نمود از او مشورت نمود، شمر ملعون گفت: اگر من امیر لشکر می شدم مهلت نمی دادم! (2)

پس به روایت ملهوف عمرو بن حجاج زبیدی گفت: به خدا سوگند اگر ایشان از ترک و دیلم می شدند و از ما مهلتی می طلبیدند هرآینه اجابت می نمودیم ایشان را، چگونه و حال آن که ایشان از آل محمد صلى الله عليه وسلم می باشند؟! پس عمر بن سعد خجالت کشید و راضی شد . (3)

و به روایت ارشاد رسولی به اتفاق حضرت عباس به نزد حضرت امام حسین علیه السلام فرستاد که ما شما را تا فردا مهلت دادیم، اگر اطاعت نمودید شما را نزد امیر خود ابن زیاد می بریم و اگر اطاعت ننمودید دست از شما برنمی داریم! و رسول مراجعت نمود. (4)

پس به روایت ملهوف آن امام مظلوم نشست زمانی به خواب رفت چون بیدار شد، فرمود: ای همشیره جان! در این ساعت جد خود محمد مصطفی و پدر خود علی و مادر خود فاطمه و برادر خود حسن را در خواب دیدم که می فرمودند:

يا حسين ! إنك رايح إلينا عن قريب.

یعنی: ای حسین! به درستی که تو در این نزدیکی به نزد ما خواهی آمد.

پس زینب خاتون طپانچه بر روی خود زد صیحه کشید حضرت امام حسین فرمود: مهلاً لا تشمت القوم بنا! یعنی آرام باش و مگذار که اعداء به ما شماتت نمایند. (5)


1) الإرشاد : 89/2؛ اعلام الوري: 237؛ بحار الانوار: 291/44؛ روضة الواعظين: 183/1 .

2) المنتخب: 429/2 مجلس نهم باب دوم .

3) اللهوف: 89.

4) الإرشاد : 91/2؛ بحار الانوار: 392/44.

5) اللهوف: 90؛ بحار الانوار: 391/44 .

مجلس ششم : در بیان احکام جانسوز واقعات غم اندوز شب عاشورا است تا منجر شدن امر به قتال

لا أقرت ليلة صارت صبيحتها / بدور آل رسول الله في خسف

لا أشرقت شمس يوم صار في نحده / شموس آل رسول الله في كسف

یعنی: خدا نوارنی نگرداند شبی را [که] در روز آن ماه های فلک عصمت و جلالت منکسف گردیدند! خدا روشنی ندهد به آفتاب روزی که در صبح آن آفتابهای فلک رفعت و جلالت از ضرب تیر و نیزه و شمشیر منکسف و بی نور گردیدند!

ابن قولویه از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است: هر زمانی که حضرت امام حسین به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه وسلم مشرف می شد آن حضرت نور دیده خود را به جانب خود می کشید و می فرمود به امیرالمؤمنین علیه السلام که: او را نگاه دار. پس خود را بر روی او می افکند و گلوی او را می بوسید و اشک از دیده می ریخت و حضرت امام حسین علیه السلام عرض می نمود: يا أبه ! لم تبكي؟ یعنی: ای پدر! چرا گریه می کنی؟ آن حضرت فرمود:

أقبل موضع السيوف منك وأبكي!

یعنی: می بوسم موضع شمشیر دشمنان را و می گریم!

آن حضرت عرض کرد: یا ابت! وأقتل؟ یعنی: ای پدر! مرا می کشند؟ فرمود: اي والله وأبوك وأخوك وأنت! یعنی: آری قسم به خدا که پدر و برادر تو را شهید خواهند نمود!

عرض کرد: یا ابه ! فمصادرنا شتی؟ یعنی: قبرهای ما از یک دیگر دور خواهد بود؟ فرمود: بلی.

پس آن حضرت عرض کرد: فمن يزورنا؟ پس که ما را زیارت خواهد کرد؟ فرمود:

لايزورني ويزور أباك وأخاك وأنت إلا الصديقون من أمتي؛

یعنی زیارت نمی کند مرا و پدرت و برادرت و تو را مگر صدیقان از امت من. (1)


1) كامل الزيارات : 70؛ بحار الانوار: 119/97 کلمهٔ « مصادرنا» در مصدر: « مصارعنا » ولی در این بحار « مصادرنا ».

و ابن نما از ابن عباس روایت کرده است که چون مرض پیغمبر شدید شد و نزدیک وفات آن سرور کاینات رسید حسین علیه السلام [را] به سینه مبارک خود چسبانید و عرق جبین مبارکش بر روی او می ریخت و می فرمود:

ما لي وليزيد ؟! لابارك الله فيه ! اللهم العن يزيد !

مرا چه کار است با یزید؟ خدا مبارک نگرداند در این امر خداوندا لعنت کن یزید را

پس زمان طویلی مدهوش شد و چون به هوش آمد نور دیدۀ خود را می بوسید و اشک از دیده می بارید و می فرمود: أما إن لى ولقاتلك مقاماً بين يدي الله عزوجل! یعنی: آگاه باش که از برای من و قاتل تو مقامی هست نزد خدای عزوجل که با او مخاصمه نمایم! (1)

و از ابن عباس منقول است که گفت: به خدمت رسول صلی الله علیه وآله مشرف شدم دیدم که حسن را بر دوش داشت و حسین را بر زانو نشانده و ایشان را می بوسید و می فرمود: خداوندا! دوست دار کسی را که ایشان را دوست دارد و دشمن دار کسی را که ایشان را دشمن دارد. پس فرمود:

یابن عباس! کانی به قد خضبت شيبه من دمه يدعو فلايجاب ويستنصر ولا ينصر؛

یعنی: ای پسر عباس! گویا می بینم حسین را که ریش او را به خونش خضاب کرده اند و هرچند مردم را می خواند کسی او را جواب نمی دهد و چون طلب یاری می کند کسی یاریش نمی کند.

گفتم: که می کند این عمل را؟ فرمود: اشرار امت من از شفاعت من بی نصیب باشند! (2)

و شیخ مفید در کتاب ارشاد روایت کرده است که چون شب عاشورا نزدیک شد حضرت امام حسین علیه السلام اصحاب خود را جمع نمود و حضرت امام زین العابدین می فرماید که: بیمار بودم لکن خود را به نزدیکی ایشان رسانیدم تا بشنوم که چه می فرماید پس شنیدم از پدرم که می فرمود:

أثني على الله أحسن الثناء وأحمده على السراء والضراء؛

یعنی: ثنا می کنم خداوند را نیکوترین ثناها و حمد می کنم او را در شدت و رضا .

خداوندا تو را حمد می کنم بر این که گرامی داشتی (3)ما را [به] نبوت [و] قرآن را به ما تعلیم نمودی و دین خود را به ما فهمانیدی و کرامت فرمودی به ما چشم بینا و گوش شنوا و دل روشن پس بگردان ما را از شکر گذارندگان.


1) مثیر الاحزان: 22 در نسخ «إن لى ولقائدك» بوده که طبق اصل ثبت شد.

2) كفاية الاثر: 16؛ بحار الانوار: 285/36 ح 107.

3) در نسخ به جاي «گرامی داشتی»، «کرامتی» آمده که با توجه به مأخذ ثبت شد.

فإنّي لا أعلم أصحاباً أوفى ولا خيراً من أصحابي ولا أهل بيت أبرولا (1)أوصل من أهل بيتي فجزاكم الله عني خيراً ؛

یعنی : به درستی که من نمی دانم اصحابی وفادارتر و نیکوکارتر از اصحاب خود و نه اهل بیتی نیکوکارتر و حمایت کننده تر از اهل بیت خود پس خدا [شما] را از جانب من جزای نیکو کرامت فرماید.

و آگاه باشید که من گمان ندارم از این گروه روزی را به جهت خود مگر فردایی، آگاه باشید که من شما را اذن دادم و بیعت خود را از گردن شما برداشتم در این وقت که پرده سیاه شب شما را فرو گرفته است به هر طرفی که خواهید بروید! (2)

و به روایت ملهوف :

هر مردی از شما دست یک مردی از اهل بیت مرا بگیرید و بروید در این سیاهی شب و مرا واگذارید به این گروه که ایشان غیر مرا طلب نمی کنند.

در این حال حضرت عباس با سایر برادران و فرزندان آن مظلوم با اولاد عبدالله جعفر برخاستند و حضرت عباس سبقت گرفت بر دیگران و عرض کرد:

ولم نفعل ذلك لنبقي بعدك ؟! لا أرانا الله ذلك أبداً!

یعنی: چرا چنین کنیم و دست از یاری تو برداریم و برویم. از برای این که بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا ننماید آن روز را به ما!

و سایرین نیز به همین نحو عرض نمودند، پس آن مظلوم متوجه اولاد مسلم بن عقیل گردید و فرمود: حسبكم من القتل بصاحبكم مسلم، اذهبوا فقد اذنت لكم؛ یعنی: شهادت مسلم کفایت می کند شما را، من شما را مرخص کردم به هر جا که خواهید بروید. (3)

پس ایشان به روایت ارشاد عرض کردند: سبحان الله! مردم به ما چه گویند که ما واگذاشتیم بزرگ و سید خود را بزرگ ترین بنی اعمام خود را که بهترین اعمام بودند و تیری با او نینداختیم به دشمنان او و نیزه [ای] به کار نبردیم و شمشیری با او به دشمنان او نزدیم و ندانستیم که اعداء چه کردند به او نه؟! به خدا سوگند نخواهیم این فعل را به عمل آورد و لکن جان و مال و عیال را فدای تو می کنیم و به اتفاق تو با دشمنان تو مقاتله می نماییم تا برویم به هرجا که تو می روی!


1) در کتاب در اینجا «من» داشته که حذف شد.

2) الإرشاد : 91/2؛ بحار الانوار: 392/44؛ اعلام الوري: 237؛ روضة الواعظين: 183/1. ر.ک: مثیر الاحزان : 38.

3) اللهوف: 91؛ بحار الانوار: 393/44؛ الإرشاد : 91/2؛ روضة الواعظين: 183/1؛ مثیر الاحزان : 52.

فقبح الله العيش بعدك ! یعنی: خدا قبیح گرداند زندگانی دنیا را بعد از تو! (1)

پس به روایت ملهوف مسلم بن عوسجه از جا برخاست و عرض کرد: نحن نخليك هكذا وننصرف عنك وقد أحاط بك العدو؟! يعنى: آيا ما دست از تو بر می داریم و تو را به این حال وامی گذاریم و از تو رو برمی گردانیم و حال این که این دشمنان بر تو احاطه نمودند و دور تو را گرفته اند؟!

نه خدا سوگند ننماید خدا آن روز را ابداً و به خدا سوگند که از تو جدا نمی شوم تا نیزۀ خود را در سینه های دشمنان تو فرو برم و به شمشیر خود بزنم ایشان را مادامی که قبضه شمشیر در دست من است و اگر با من حربه ای نباشد که با ایشان مقاتله نمایم هرآینه با سنگ با ایشان محاربه خواهم کرد و دست از یاری تو نخواهم برداشت و مفارقت نخواهم نمود تا کشته شوم با تو! (2)

و به روایت ارشاد: به خدا قسم که دست از تو برنمیدارم و مفارقت نمی نمایم تا خدا بداند که حرمت پیغمبر او را در حق تو رعایت کرده ایم، به خدا سوگند اگر بدانم مرا به قتل می آورند بعد زنده می کنند بعد مرا می سوزانند بعد زنده می کنند بعد مرا می کوبند و خاکسترم را بر باد می دهند و هفتاد مرتبه با من چنین رفتار می نمایند، من از تو مفارقت نمی نمایم تا این که جان خود را فدای تو کنم، چگونه از تو مفارقت نمایم و حال آن که یک کشته شدن است و بعد از آن سعادت آخرت است که نهایت ندارد؟! (3)

و به روایت ملهوف سعيد بن عبدالله حنفی برخاست و عرض کرد: به خدا سوگند ای فرزند رسول خدا! ما دست از تو برنمی داریم ابداً تا این که خدا بداند که ما محافظت نمودیم نسبت به تو حرمت رسول او محمد صلى الله عليه وسلم [را] و اگر بدانم که مرا در راه تو می کشند بعد زنده می کنند بعد می سوزانند بعد خاکستر مرا بر باد می دهند و به این نحو هفتاد مرتبه رفتار می نمایند، من از تو مفارقت نمی نمایم تا این که در راه تو شهید شوم، چگونه نکنم این عمل را و حال این که یک کشته شدن است و بعد فائز شدن است به کرامت ابدی که منقضی نخواهد شد؟!

پس زهیر بن قین از جا برخاست و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! به خدا سوگند که من دوست دارم که مرا به قتل آورند بعد زنده کنند و هزار مرتبه چنین کنند و حق تعالی رفع نماید قتل را از تو و از این جوانان که برادرهای تو و اولاد تو و اهل بیت تواند. (4)

و به روایت دیگر عرض نمود: نه به خدا سوگند هرگز نخواهد شد که دست از تو بردارم و چگونه


1) الإرشاد : 12/2 بحار الانوار: 393/44؛ اللهوف : 91 روضة الواعظين: 183/1؛ مثیر الاحزان : 52.

2) اللهوف : 91؛ الإرشاد : 12/2 بحار الانوار: 393/44؛ روضة الواعظين: 183/1؛ مثیر الاحزان : 52.

3) الإرشاد : 92/2؛ بحار الانوار: 393/44؛ اعلام الوري: 238؛ روضة الواعظين: 183/1.

4) اللهوف : 92؛ الإرشاد : 92/2 بحار الانوار: 393/44؛ روضة الواعظين: 183/1؛ مثیر الاحزان: 52.

می شود که واگذارم فرزند رسول خدا را اسیر در دست دشمنان او و من به سلامت باشم؟! خدا ننماید به من آن روز را! (1)

پس به روایت ملهوف جماعتی از [ اصحاب ] آن حضرت نیز به این نحو کلمات عرض نمودند و گفتند: جان های ما فدای تو باد! محافظت می کنیم تو را به دست ها و روهای خود، وقتی که ما را شهید نمودند در پیش روی تو می باشیم از اشخاصی که وفا نمودیم حق خدای خود را و به عمل آوردیم آن چه بر ما لازم بوده است.

در آن حال شخصی به محمد بن بشیر حضرمی که یکی از اصحاب آن حضرت بود گفت که: پسر تو را در دهنه شهری اسیر نمودند. گفت: اجر او و اجر خود را از خدا می طلبم و نمی خواستم که او اسیر شود و من بعد از او زنده بمانم!

حضرت این سخن را شنید، فرمود: خدا تو را رحمت کند من تو را مرخص کردم، برو و فرزند خود را از اسیری رها کن .

چون محمد بن بشیر این کلام را از آن امام استماع نمود، عرض كرد: أكلتني السباع حياً إن فارقتك ! یعنی: درندگان مرا بدرند و بخورند اگر از تو مفارقت نمایم! (2)

و به روایتی: خوار نمایم تو را با قلت اعوان! هرگز نخواهم کرد! (3)

پس آن حضرت به روایت ملهوف پنج جامه به او عطا فرمود که قیمت آن ها هزار مثقال شرعی طلا بود و فرمود: این جامه ها را به فرزند خود بده که برای رهایی برادرش صرف نماید. (4)

و از مسعودی در کتاب مروج الذهب منقول است که در هنگامی که حضرت امام حسین علیه السلام عدول نمود به سمت کربلا عدد ایشان مقدار هزار سوار [و] یک صد پیاده بودند. (5)

و از کتاب نورالعین منقول است که سکینه خاتون دختر حضرت امام حسین علیه السلام فرمود که: شب ماهی در میان خیمه نشسته بودم که ناگاه از پشت خیمه صدای گریه شنیدم و از ترس این که


1) السَّلَامُ عَلَى زُهَيْرِ بْنِ الْقَيْنِ الْبَجَلِي الْقَائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَقَدْ أَذِنَ لَهُ فِي الإِنصِرَافِ: لا وَاللَّهِ لا يَكُونُ ذَلِكَ أَبَدا أَتْرُكُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَسِيراً ي يَدِ الْأَعْدَاءِ وَأَنْجُو؟! لَا أَرَانِي اللهُ ذَلِكَ الْيَوْمَ! المزار الكبير: 493؛ إقبال الأعمال: 576/2.

2) اللهوف : 93 بحار الانوار: 394/44 .

3) ر.ک: السَّلَامُ عَلَىٰ بَشِيرِ بْنِ عُمَرَ الْحَضْرَمِي، شَكَرَ اللَّهُ لَكَ قَوْلَكَ لِلْحُسَيْنِ وَقَدْ أَذِنَ لَكَ فِي الْإِنْصِرَافِ : أَكَلَتِي إِذَا السَّبَاعُ حَيَا إِذَا فَارَقْتُكَ، وَأَسْأَلُ عَنكَ الرُّكْبَانَ، وَأَخَذُلُكَ مَعَ قِلَّةِ الْأَعْوَانِ لا يَكُونُ هَذَا أَبَداً! المزار الكبير: 493؛ إقبال الأعمال: 576/2؛ بحار الأنوار: 70/45 و 272/98.

4) اللهوف: 93؛ بحار الانوار: 394/44 .َ

5) بحار الانوار: 474/45 .

مبادا خواهران و سایر زنان مطلع شوند هیچ نگفتم، پس از خیمه بیرون آمدم دلم به خیر گواهی نمی داد و در عرض راه پا بر دامن خود می زدم و می افتادم و برمی خاستم تا این که ملاحظه نمودم که

پدرم نشسته است و اصحابش در دور او می باشند، پس شنیدم از پدرم که می فرمود به ایشان که :

شما آمده اید با من به جهت آن که چنان می دانستید که من به سوی جماعتی می روم که با من بیعت نموده اند به دل و زبان حال می یابید که شیطان بر ایشان غلبه نموده است و خدا را فراموش کرده اند و حال ایشان را مقصودی نیست سوای کشتن من و کشتن

اشخاصی که جهاد نمایند پیش روی من و اسیرنمودن زنان من و برهنه نمودن ایشان و می ترسم که شما ندانید یا بدانید و شرم نمایید و مکر و خدعه در نزد ما اهل بیت حرام پس هرکسی که کاره باشد در یاری ما برگردد و برود در این شب زیرا که شب به منزله پرده ای است و کسی را به کسی کاری نیست و کسی که یاری نماید ما را خواهد بود در درجات عالیه بهشت و به تحقیق که جد بزرگوارم خبر داد که: ولدي الحسين يُقتل بطف كربلاء غريباً وحيداً عطشاناً ومن نصره فقد نصرني ونصر ولده القائم؛ یعنی: فرزندم حسین کشته خواهد شد در صحرای کربلا در حالتی که غریب و تنها و تشنه باشد و کسی که او را یاری نماید به تحقیق که مرا یاری نموده است و فرزندش قائم منتظر را یاری نموده است. و اگر کسی به زبانش ما را یاری نماید در حزب ما خواهد بود در روز قیامت

قالت: والله ما أتم كلامه إلا وتفرق القوم من نحو عشرة وعشرين ! يعنى: سکینه خاتون فرمود: به خدا سوگند که هنوز کلام آن مظلوم تمام نشده بود که آن قوم ده ده و بیست بیست متفرق شدند!

و کسی نماند مگر قلیلی که زیاده از هفتاد کمتر از هشتاد نفر بودند، پس ملاحظه نمودم که پدر بزرگوارم سر مبارک به زیر افکنده، در حزن و اندوه بود، چون این حالت را مشاهده نمودم گریه در گلویم گره زد اما خود را حفظ نمودم و رو به آسمان کردم و عرض نمودم: خداوندا! ایشان ما را خوار کردند تو ایشان را خوار گردان و دعای ایشان را اجابت مفرما و در زمین به جهت ایشان مسکنی قرار مده و فقر را برایشان مسلط گردان و از شفاعت جد ما ایشان را بی نصیب گردان!

پس مراجعت نمودم به خیمه و اشک از دیده هایم روان بود، چون عمه ام ام کلثوم این حالت را از من مشاهده نمود فرمود: تو را چه می شود؟ من این کیفیت را به جهت او نقل نمودم، چون آن مظلومه بر آن واقعه مطلع شد ناله « واجداه وا علياه ! وا حسناه! واحسيناه!» برآورد و می فرمود: نمی دانم چگونه از دست دشمنان خلاصی خواهی یافت؟ کاش راضی می شدند که به عوض برادرم ما را هلاک سازند!

سایر زنان از گریه و ناله آن مظلوم[ه] جمع شدند و شروع به گریه و زاری نمودند، چون صدای

گریه ایشان از خیمه بلند شد پدر بزرگورام شنید و برخاست با دیده گریان پا بر دامن زنان به خیمه آمد، چون داخل خیمه شد فرمود: این صداهای گریه چیست؟

عمه ام پیش آمد عرض کرد: ای برادر! ردنا إلى حرم جدنا؛ یعنی ما را به مدینه برگردان!

آن حضرت فرمود: چگونه می توانم با این کثرت دشمنان شما را به مدینه برگردانم؟!

عرض کرد: أجل: آری ای برادر! دگر هم محل جدك وأبيك وجدتك وأخيك لعلهم لا يعرفونك ؟! يعنى: به جهت ایشان بیان فرما محل و منزلت جد و پدر و جده و برادر خود را شاید ایشان تو را نمی شناسند؟!

حضرت فرمود: ذكرا[ت]هم فلم يذكروا ووعظتهم فلم يتعظوا ولم يسمعوا قولي! یعنی: بیان نمودم جلالت ایشان را به این گروه پس متذکر نشدند و موعظه نمودم ایشان را و موعظه مرا نپذیرفتند و گوش به سخن من ندادند!

و ایشان به غیر از کشتن من چیزی در نظر ندارند! ولابد أن ترونى على الثری جدیلا! یعنی: چاره ای نیست مگر آن که مرا بر روی خاک افتاده ببینید!

ولكن شما را وصیت می کنم به تقوا و صبر نمودن و این شهید شدن مراجد شما خبر داده است، در وعده او خلافی نمی شود و شما را می سپارم به کسی که اگر پاره نماید پرده کسی را احدی نمی تواند او را پوشید. (1)

و از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام منقول است که چون لشکر مخالف حضرت سید الشهداء را احاطه نمودند، آن حضرت اصحاب خود را جمع نمود و فرمود: من بیعت خود را از شما برداشتم به قبایل و عشایر خود ملحق شوید.

و به اهل بیت خود فرمود: شما را نیز مرخص نمودم زیرا که شما تاب مقاومت این گروه ندارید به اعتبار تضاعف اعداء و قوا، مقصود این قوم به غیر از من کسی نیست واگذارید مرا به این قوم، به درستی که حق تعالی اعانت خواهد نمود مرا از حسن نظر خود چنان چه عادت او بود نسبت به آباء واجداد طيبين ما.

پس عسکر آن جناب متفرق شدند و خویشان نزدیک او عرض کردند که ما از تو مفارقت نمی کنیم، در حزن و بلا با تو شریکیم و قرب خدا را به خدمت تو منوط می دانیم. حضرت فرمود:

اگر قرار داده اید بر خود آنچه من بر خود قرار داده ام، پس بدانید که جناب اقدس الهی منازل شریفه را نمی بخشد به بندگان خود مگر به متحمل شدن مکاره و اگرچه خداوند


1) مهيج الاحزان: 228 . ر.ک: إكسير العبادات: 176/2.

عالم تخصیص داده است مرا با کسی که گذشته است از اهل من از اشخاصی که من آخر ایشانم به کرامت خود آنقدری که سهل و آسان است بر من متحمل شدن مكروهات دنیویه و لکن از برای شما نیز بهره ای (1)از آن کرامات می باشد و بدانید که شیرینی و تلخی دنیا به منزله خواب است و بیداری در آخرت است و [رستگار کسی است که] رستگار باشد در آخرت و شقی کسی است که شقی باشد در آخرت. (2)

و از کتاب خرایج از ابی جعفر علیه السلام منقول است که حضرت امام حسین علیه السلام قبل از شهادت به اصحاب خود فرمود که: رسول خدا صلی الله علیه وآله به من فرمود که ای فرزند من! به درستی که تو را به زودی به سمت عراق خواهند برد و آن زمینی است که پیغمبران با اوصیای خود در آنجا ملاقات نموده اند آن زمین را عمورا می نامند و به درستی که تو در آن زمین شهید خواهی شد و شهید می شوند با تو جماعتی از اصحاب تو که نمی یابند درد و الم رسیدن آهن را.

و این آیه را تلاوت فرمود: (يا نارُكُوني برداً وسلاماً على إِبْراهيمَ). (3)

و می باشد آتش حرب بر تو و بر ایشان به سلامت بی ضرر، پس به خدا سوگند که اگر ما را به قتل آورند ما وارد می شویم به خدمت پیغمبر خود. (4)


1) این کلمه در کتاب ظاهراً ، «منتظری» بوده که طبق منبع البکاء ثبت شد.

2) تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام : 218. ادامه : أو لأحدثكم بأول أمرنا وأمركم معاشر أوليائنا ومحيينا والمعتصمين بنا ليسهل عليكم احتمال ما أنتم له معرضون؟ قالوا: بلى يا ابن رسول الله ! قال: إن الله تعالى لما خلق آدم وسواه وعلمه أسماء كل شيء وعرضهم على الملائكة، جعل محمداً وعلياً وفاطمة والحسن والحسين علیهم السلام أشباحاً خمسة في ظهر آدم، وكانت أنوارهم تضيء في الآفاق من السماوات والحجب والجنان والكرسي والعرش، فأمر الله تعالى الملائكة بالسجود لآدم تعظيما له أنه قد فضله بأن جعله وعاء لتلك الأشباح التي قد عمّ أنوارها الآفاق. فسجدوا الآدم) إلا إبليس أبي أن يتواضع لجلال عظمة الله وأن يتواضع لأنوارنا أهل البيت وقد تواضعت لها الملائكة كلها واستكبر وترفع وكان بإبائه ذلك وتكبره من الكافرين و ر.ک: بحار الانوار: 90/45.

3) سوره مبارکه انبیاء آیه 69 .

4) الخرائج والجرائح: 848/2 فصل في الرجعة؛ بحار الانوار: 80/45 ح 6. ادامه روایت: ثم أَمْكُثُ ما شاءَ اللهُ فأكُونُ أَوَّلَ مَن تَنْشَقُ عنه الأرضُ فَأَخْرُجُ خرجَةً يُوَافِقُ ذلك خرجَةً أمير المؤمنين علیه السلام وقيامَ قائمنا وحياةَ رسولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم ثمَّ لَيَنزِلَنَّ عَلَيَّ وفد مِنَ السَّمَاءِ مِنْ عِندِ اللهِ لم يَنزِلُوا إلى الأرضِ قط ولَيَنزِلَنَ إِلَيَّ جَرَئيلُ وميكائيل وإسرافيل وجُنُودٌ مِنَ الملائكةِ وَلَيَتَرَلَنَ محمد وعلي وأنا وأخي وجميعُ مَنْ مَنَ اللهُ عليهِ في حَمُولاتٍ مِنْ حَمُولاتِ الرَبِّ خَيْلٍ بُلْقٍ مِنْ نور لم يَرْكَبُهَا مخلوقٌ ثُمَ لَيَهُزَنَّ محمَّدٌ صلی الله علیه وآله لِوَاءَهُ ولَقَدْ فَعَنَّهُ إلى قائمِنا مع سيفِهِ ثُمَّ إِنَّا نَمْكُتُ مِنْ بعد ذلك ما شاء الله. ثم إِنَّ اللهَ يَخْرُجُ مِنْ مسجِدِ الكوفَةِ عَيْنَا مِنْ دُهْنِ وَعَيْنَا مِنْ لَبَنِ وعيناً مِنْ مَاءٍ ثم إن أمير المؤمنين علیه السلام يدفع إلى سيف رسول الله صلى الله عليه وسلم فتعتني إلى الشرق والغرب ولا آتي علي عدةٍ إِلَّا أَهْرَقْتُ دمَهُ ولا أَدْعُ صنما إلا أخرقته حتى أقع إلى الهندِ فأفتحها وإن دانيال ويونس يخرُجَانِ إلى أمير المؤمنين علیه السلام يقولان: صدق الله ورسولُهُ، وَيَبْعَثُ معهما إلى البصرة سبعين رجلا فيقْتُلُونَ مُقاتلتهم ويَبْعَثُ بعثا إلى الزومِ فَيَفْتَحُ الله لهم ثمَّ لَأَقْتُلَنَّ كُلَّ دَابَّةٍ حَرَّمَ اللَّهُ لَحْمَهَا حَتَّى لا يكون على وجه الأرضِ إلا الطيب وأعْرِضُ على اليهود والنَّصَارَى وَسَائِرِ الْمِثْلِ وَلَاخَتِرَتُهُمْ بَيْنَ الْإِسْلَامِ وَالسَّيْفِ فَمَنْ أَسْلَمَ مَتَتُ عَلَيْهِ وَمَنْ كَرِهَ الْإِسْلَامَ أَهْرَقَ اللَّهُ دَمَهُ وَلَا تَقَى رَجُلٌ مِنْ شِيعَتِنَا إِلَّا أَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْهِ مَلَكاً يَمْسَحُ عَنْ وَجْهِهِ الْتُرَابَ وَيُعَرِفُهُ أَزْوَاجَهُ وَمَنَازِلَهُ فِي الْجَنَّةِ وَلَا تَقَى عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ أَعْمَى وَلَا مُفْعَدٌ وَلَا مُتَلَى إِلَّا كَشَفَ اللهُ عَنْهُ بَلَاءَهُ بِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ وَلَتَنزِلَنَّ الْبَرَكَةُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ حَتَّى إِنَّ الشَّجَرَةَ لَقْصِفُ بِمَا يُرِيدُ اللهُ فِيهَا مِنَ الثَّمَرِ وَلَيَوْكَلَنَّ ثَمَرَةُ الشَّتَاءِ فِي الصَّيْفِ وَثَمَرَةُ الصَّيْفِ فِي الشَّتَاءِ وَذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَاوَ الفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بركات مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلكِن كَذَّبُوا) (الأعراف / 96) ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ لَيَهَبُ لِشِيعَتِنَا كَرَامَةً لَا يَخْفَى عَلَيْهِمْ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَمَا كَانَ فِيهَا حَتَّى إِنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ يُرِيدُ أنْ يَعْلَمَ عِلْمَ أَهْلِ بَيْتِهِ فَيُخْبِرَهُمْ بِعِلْمٍ مَا يَعْلَمُونَ. الخرائج والجرائح: 847/2؛ بحار الانوار: 298/44 .

و از کتاب خرایج نیز از ابی حمزه ثمالی منقول است که حضرت امام زین العابدين علیه السلام فرمود که: در شب عاشورا پدرم به اصحاب خود فرمود که: این شب است بروید که این قوم مرا می خواهند و اگر مرا به قتل آورند التفاتی به شما نمی نمایند و بیعت خود را به شما حلال نمودم.

پس ایشان عرض نمودند: به خدا سوگند هرگز نخواهد شد که دست از تو برداریم!

حضرت فرمود: فردا همۀ شما کشته خواهید شد واحدی از شما نجات نخواهد یافت.

ایشان گفتند: حمد مرخدایی را که گرامی داشت ما را به شهید شدن در راه تو!

بعد حضرت ایشان را طلبید و فرمود: «ارفعوا رؤسكم وانظروا؛ یعنی: سرهای خود را بلند نمایید و نظر کنید.» چون ملاحظه نمودند مواضع و منازل خود را در بهشت دیدند و حضرت می فرمود: این منزل تو است ای فلان! و این قصر تو است ای فلان این زوجه تو است ای فلان!

پس به این سبب بود که مردی از ایشان رو می آورد به نیزه ها و شمشیرها و به سینه و روی خود می خرید تا به منزل خود در بهشت برسد. (1)

و از علل الشرائع از عماره منقول است که به حضرت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم که: خبر ده مرا از اصحاب حضرت امام حسین علیه السلام و اقدام ایشان بر مرگ.

حضرت فرمود: إنهم قد كشف لهم الغطاء؛ یعنی: به درستی که پرده از پیش چشم ایشان برداشته شده بود به نحوی که مکان های خود را در بهشت می دیدند، پس بود مردی از ایشان که اقدام می نمود بر شهادت تا این که برسد به حورالعین با او معانقه کنند و برسد به مکان خود در بهشت. (2)

و از حضرت امام زین العابدین منقول است که در شب عاشورا پدرم فرمود خیمه های حرم محترم را متصل به یکدیگر بر پا کردند و بر دور آن ها خندقی حفر نمودند و از هیزم پر کردند که جنگ از یک طرف باشد و علی اکبر با سی سوار و بیست پیاده که چند مشک آب با نهایت خوف و بیم آوردند. پس اهل بیت و اصحاب خود را فرمود که: از این آب بیاشامید که آخر توشه شما است و وضو بسازید و غسل نمایید و جامه های خود را بشویید تا کفن های شما باشند. (3)


1) الخرائج والجرائح: 847/2؛ بحار الانوار: 298/44.

2) علل الشرائع: 229/1؛ بحار الانوار: 297/44.

3) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 156؛ مدينة المعاجز: 473/3 بحار الانوار: 316/44؛ عوالم العلوم: 165/17.

به روایت ملهوف آن حضرت با اصحابش در تمام شب به عبادت پروردگار مشغول بودند: بعضی در رکوع و بعضی در سجود و بعضی در قعود و صدای عبادت ایشان مانند صدای مگس بلند بود و در آن شب سی و دو نفر از لشکر عمر بن سعد به عسکر آن حضرت ملحق شدند. (1)

و شیخ مفید از حضرت امام زین العابدین روایت کرده است که آن حضرت فرمود: در شب عاشورا مرض بر من مستولی شده بود و عمه من زینب خاتون به پرستاری من مشغول بود و پدرم در خیمه دیگر بود و جوین آزاد شده ابوذر در خدمت آن سرور بود و آن حضرت شمشیر خود را اصلاح می فرمود و در مقام یأس از دنیا و حب لقای حق تعالی می فرمود:

يا دهر أف لك من خليل /كم لك بالاشراف والأصيل

من صاحب وطالب قتيل / والدهر لا يقنع بالبديل

وكل حي سالك سبيل / ما أقرب الوعد إلى الرحيل

یعنی: ای روزگاراف بر تو باد که بسیار از اشراف و صاحبان اصل را که به قتل آوردی و به بدل راضی نمی شوی و بازگشت همه به خداوند جلیل است و هر زنده ای را راهی که من می روم در پیش است چه بسیار نزدیک رسیده است وعده کوچیدن از این روزگار!

و دو دفعه یا سه دفعه این اشعار را تکرار فرمود، من دانستم که آن سرور چه اراده فرموده است و تن به شهادت در داده است پس گریه در گلویم گره زد و فرو نشانیدم آن را و خود را به سکوت وا داشتم و دانستم که بلا نازل شده است و اما عمه من زینب این کلمات را شنید و آن مخدره زن بود و از شأن زنان است رقت و جزع، پس نتوانست خود را محافظت نماید بی تابانه برجست و پابرهنه پیراهن خود را بر زمین می کشید تا به خدمت آن مظلوم رسید و صدای وا ثکلاه! برآورد، پس عرض کرد:

ليت الموت أعد مني الحيوة! اليوم ماتت أمي فاطمة وأبي علي وأخي الحسن! يا خليفة الماضي وشمال الباقي!

یعنی: کاش امروز شربت ناگوار مرگ را می نوشیدم! امروز به منزله روزی است که مادرم از دنیا رفت و پدرم شهید شد و برادرم حسن شربت مرگ نوشید! ای جانشین پیشینیان و پشت و پناه بازماندگان!

پس آن امام مظلوم به نظر حسرت نگاهی به زینب خاتون نمود و فرمود: ای همشیره جان! حلم تو را شیطان نبرد. و اشک از دیده های حق بینش فرو ریخت و فرمود: لو ترك القطا لنام! یعنی: اگر قطا را به حال خود واگذارند هرآینه می خوابد !

و قطا نام مرغی است که صیاد بسیاری در کمین دارد و از شب تا صبح از خوف صیاد نمی خوابد و در صوت خود قطا قطا می گوید و به این سب آن را قطا نامیده اند و مراد حضرت این است که این


1) اللهوف: 94؛ بحار الانوار: 393/44 .

دشمنان بیشمار مرا احاطه نموده اند، کل در صدد قتل من می باشند و مرا نمی گذارند که استراحت نمایم و همیشه از خوف ایشان در خوف و فزعم که آیا در چه وقت مرا صید نمایند و به قتل آورند.

چون زینب خاتون این کلام را از آن مظلوم شنید عرض کرد:

يا ويلتاه أفتغصب نفسك اغتصاباً؟! فذلك أقرح لقلبي وأشدّ على نفسي !

یعنی: ای وای بر من آیا به جبر و تعدی به این بلا مبتلا شده اید و راه چاره از تو منقطع شده است و به ضرورت شربت ناگوار مرگ را باید بنوشی؟! این بیشتر دل مرا مجروح میسازد و بر من شدیدتر است!

ثم لطمت وجهها وهوت إلى جيبها فشقته وخرت مغشيةً عليها. يعنى بعد طپانچه بر روی خود زد و گریبان چاک کرده و بی هوش بر زمین افتاد.

پس آن امام غریب مظلوم چون این حالت را مشاهده نمود غصه بر غصه اش افزود و از جا برخاست و به نزد خواهر گرامی خود آمد و آب بر روی آن مظلومۀ جگر سوخته پاشید، چون آن مغمومه به هوش آمد آن مظلوم فرمود: يا اختاه! اتقي الله وتعزي بعزاء الله ؛ یعنی: ای همشیره جان! از خدا بترس و به قضای حق تعالی راضی شو.

و بدان که همۀ اهل زمین می میرند و اهل آسمان باقی نمی مانند و همۀ اشیاء هلاک می شوند مگر ذات اقدس خداوندی که خلق نموده است مخلوقات را به قدرت خود و مبعوث می گرداند خلق را و او است متفرد به بقاء، جد و پدر و مادر و برادر همه از من بهتر بودند از دنیا رفتند و از برای هر مسلمانی است متابعت نمودن رسول صلى الله عليه وسلم که شربت مرگ را نوشید.

پس به نحو آن کلمات تسلی داد آن مظلومه را پس فرمود: يا أخية! إني أقسمت عليك فأبري قسمي لا تشقي عَلَي جيباً ولا تخمشي عَلَي وجهاً ولاتدعي عَلَي بالويل والثبور إذا أنا هلكت؛ یعنی: تو را به خدا سوگند می دهم پس نیکو رعایت نما قسم مرا که چون مرا شهید کنند گریبان خود را چاک نکنی و روی خود را نخراشی و واویلا و وا ثبورا نگویی .

بعد آن مظلوم آن مظلومه را برداشت و به اتفاق خود آورد به خیمه من و او را در نزد من نشانید. (1)

مؤلف گوید که: قریب به این حدیث را سابقاً ایراد نمودیم و مقتضای بین الخبرین این است که این قضیه در دو وقت واقع شده باشد: یکی در روز دوم محرم چنان که از سید بن طاوس و غیره (2)ظاهر می شود و دیگری در شب عاشورا .


1) الإرشاد : 93/2؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 99/4؛ بحار الانوار: 1/45؛ روضه الواعظین: 184/1.

2) اللهوف: 81؛ مثیر الاحزان : 49.

پس آن جناب به روایت ارشاد بعد از آن که زینب خاتون را تسلّی داد از خیمه برآمد و به نزد اصحاب کرام خود رفت و امر نمود بر ایشان که خیمه ها را نزدیک یکدیگر زنند و طناب های آن ها را از میان یکدیگر گذرانند و ایشان در میان آن خیمه ها باشند که طرف راست و چپ و پشت ایشان را آن خیمه ها احاطه نموده باشد و به یک سمت رو به لشکر مخالف آورند و بعد آن مظلوم رجوع فرمودند به مکان خود و همۀ آن شب مشغول نماز و استغفار بود و مناجات و تضرع می نمود با حضرت قاضی الحاجات و اصحاب کرامش نیز مشغول به نماز و دعا و مناجات و استغفار بودند.

وضحاک بن عبدالله گفت: که گروهی از لشکر ابن سعد که مأمور به محارست ما بودند بر ما گذشتند و آن حضرت این آیه را تلاوت می فرمودند:

(وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِنَّمَا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ مَا كَانَ اللهُ لِيَدَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِينَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ). (1)

یعنی: گمان نکنند اشخاصی که کافر شده اند که این است و جز این نیست مهلت می دهیم ایشان را بهتر است از برایشان این است و جز این نیست مهلت می دهیم ایشان را از برای این که زیاد بکنند گناه را و از برای ایشان عذاب خوارکننده [ای است] و نیست حق تعالی که واگذارد مؤمنین را بر حالتی که شما هستید بر آن حالت تا این که تمییز دهد خبیث را از طیب .

پس عبدالله سمير که یکی از آن جماعت حُراس بود گفت: قسم به پروردگار کعبه که ما آن جماعت طیبین هستیم که تمیز داده شده ایم از شما!!! پس بریر بن خضیر رحمه الله فرمود: یا فاسق! تو را خدا از طیبین می گرداند؟! عبد الله سمير گفت: وای بر تو! تو کیستی؟ بریر گفت: منم بریر بن خضیر.

پس یکدیگر را دشنام دادند . (2)

مؤلف گوید: ملاحظه نمایید که حق تعالی چگونه دیده بصیرت ایشان را کور نموده است که خود را که اصحاب شجره ملعونه اند، طیبین می دانند و اصحاب سید جوانان بهشت را که خود روایت می کنند از غیر طیبین (وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ ) . (3)

و صاحب مناقب روایت کرده است که چون وقت سحر شد آن امام غریب را قلیلی خواب ربود چون بیدار شد فرمود: آیا می دانید که در این ساعت چه در خواب دیدم؟ عرض کردند: چه دیدید ای فرزند رسول خدا؟ فرمود:

رأيت كأن كلاباً قد شدّت عَلَيَّ لتنهشني وفيها كلب أبقع رأيته أشدّها عَلَي؛


1) سوره مباركة آل عمران آیه های 178 و 179 .

2) الإرشاد: 94/2 .

3) سوره مبارکه نور آیه 40.

یعنی: دیدم که گویا سگان چندی بر من حمله می کردند که مرا بدرند و در میان آن سگان سگ ابلقی بود که شدتش از آن سگان بیشتر بود و زیاده از آن بر من حمله می کرد و گمان من آن است که آن کسی که متوجه قتل من می شود از میانه این لشکر مبتلا به ناخوشی پیس باشد.

پس ملاحظه نمودم که جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله با جماعتی از اصحاب خود به نزد من آمد و فرمود:

يا بني ! إنك شهيد آل محمد؛ يعنى: اى فرزند من! تویی شهید آل محمد صلی الله علیه وآله.

وقد استبشربك أهل السماوات وأهل الصفح الأعلى؛ یعنی: به تحقیق که بشارت کنند به تو اهل آسمان ها و مقدسان ملأ اعلی، باید البته امشب به نزد من افطار نمایی تعجیل نما و تأخیر مینداز.

وهذا ملك قد نزل من السماء ليأخذ دمك في قارورة خضراء؛ و اینك ملکی است از آسمان نازل شده است از برای این که جمع نماید خون تو را در شیشه سبزی که با خود آورده است.

این است آنچه من در خواب ديدم، وقد أنف الأمر وأقرب الرحيل من هذه الدنيا لا شك في ذلك؛ یعنی: به تحقیق که نزدیک شده است امر و کوچ نمودن از این دنیا و شکی در این نیست. (1)

و به روایت ملهوف چون وقت سحر شد آن مظلوم برای مهیا شدن سفر آخرت امر فرمود که خیمه ای برپا نمودند و فرمود نوره ای ساختند در ظرفی که در آن ظرف مشک بسیاری بود، پس آن جناب داخل آن خیمه شد تا تنویر نماید؛ در آن وقت بریر بن خضیر همدانی و عبدالرحمن بن عبدربه انصاری بر در خیمه ایستاده بودند و منتظر بودند که چون آن سرور از نوره کشیدن فارغ شود ایشان نیز تنویر نمایند و در آن وقت بریر بن خضیر با عبدالرحمن بن سعيد مطایبه و مضاحكه می نمود، عبد الرحمن گفت: یا بریر! اتضحك ؟! ما هذه الساعة باطل ! یعنی: ای بریر! آیا خنده می کنی و حال این که این ساعت ساعت باطلی نیست؟!

بریر گفت: به تحقیق که قوم من می دانند که من دوست نداشتم باطل را نه در حالت پیری و نه در حالت جوانی ولكن الآن مطايبه و مضاحکه می نمایم به سبب سرور و خوشحالی که به من روی نموده است به سبب این که شهید خواهیم شد، پس به خدا سوگند که نخواهد بود مگر این که ملاقات نماییم قوم را با شمشیرها و ساعتی قتال نماییم با ایشان با شمشیرهای خود بعد معانقه خواهیم نمود با حوریان بهشت! (2)

و شیخ مفید علیه الرحمة. روایت کرده است که چون صبح روز عاشورا دميد حضرت امام حسین علیه السلام با دست های مبارک خود را به طرف آسمان بلند نمود و این دعا را خواند :


1) بحار الانوار: 3/45 از مناقب و 183/58 .

2) اللهوف: 95 .

اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي فِي كُلِّ كَرْبِ وَرَجَانِي فِي كُلِّ شِدَّةٍ وَأَنْتَ لِي فِي كُلِّ أَمْرِنَزَلَ بِي ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ، كَمْ مِنْ هَمَ يَضْعُفُ فِيهِ الْفُؤَادُ وَتَقِلْ فِيهِ الحَيلَةُ وَيَخْذُلُ فِيهِ الصَّديقُ وَيَشْمَتُ فِيهِ الْعَدُوُّ أَنْزَلْتُهُ [بِكَ] وَشَكَوْتُهُ إِلَيْكَ رَغْبَةٌ مِنِّي إِلَيْكَ عَمَّنْ سِوَاكَ فَفَرَّجْتَهُ وَكَشَفْتَهُ فَأَنْتَ وَلِيُّ كُلَّ نِعْمَةٍ وَصَاحِبُ كُلِّ حَسَنَةٍ وَمُنْتَهَى كُلِّ رَغْبَةٍ.

یعنی: خداوندا! تویی محل اعتماد من در هر مکروبی و تویی امید من در هر شدتی و تویی محل اعتماد و پناه من در هر امری که نازل شود به من چه بسیار از همومی که منشأ ضعف قلوب و کمی چاره و مخذوليت صديق و شماتت عدو می بود که فرو فرستادی آن را و من آن را شکایت نمودم به سوی تو به اعتبار امیدی که به تو داشتم پس آن را از من [بر]داشتی و فرج کرامت فرمودی پس [تو] ولی هر نعمت

وصاحب هر حسنه وامر نيكو ومنت های هر رغبت [هستی]. (1)

پس به روایت کامل الزیارة از حلبی از حضرت صادق علیه السلام آن امام مظلوم نماز صبح را با اصحاب کرام خود به جا آوردند، پس ملتفت شدند به اصحاب خود و فرمودند:

إن الله قد أذن في قتلكم فعليكم بالصبر!

یعنی: به درستی که حق تعالی اذن داده است در شهادت شما پس بر شما باد به صبر نمودن!

و به روایت دیگر فرمود که: شهادت می دهم به درستی که اذن داده شده است در قتل های شما، ای قوم! بپرهیزید از خدا و صبر نمایید! (2)

و به روایت ملهوف چون لشکر عمر بن سعد سوار شدند، پس آن حضرت بریر بن خضیر را فرستاد که موعظه نماید آن گروه شقاوت اثر را. (3)

پس به روایت بحارالانوار بریر متوجه آن جماعت گردید و فرمود: یا قوم! اتقوا الله؛ یعنی: ای قوم! بپرهیزید از خدا! به درستی که اهل بیت محمد صلی الله علیه وآله صبح نمودند در میان شما و ایشان اند ذریه پیغمبر و عترت او و دختران و حرم او می باشند، پس بیان نمایید که چه اراده نموده اید که به عمل آورید نسبت به این بزرگواران؟

پس آن اشقیاء در جواب گفتند: نريد أن نمكّن الأمير ابن زياد فيرى رأيه فيهم؛ یعنی: می خواهیم تسلط دهیم ابن زیاد را بر ایشان تا آنچه رأی او است نسبت به ایشان به عمل آورد!

بریر فرمود: چرا قبول نمی کنید از ایشان که مراجعت نمایند به مکانی که از آنجا برآمده اند؟! ويلكم يا أهل الكوفة! وای بر شما ای اهل کوفه!


1) الإرشاد : 96/2؛ بحار الانوار: 4/45. در نسخ «فرح کرامت...» بوده که طبق متن ثبت شد.

2) كامل الزيارات: 73 باب 23 ح 8 و 7.

3) اللهوف: 58 .

آیا فراموش نمودید نامه هایی که به آن جناب نوشتید و عهدهایی که نمودید و خدا را بر آن عهدها شاهد گرفتید؟ ای وای بر شما ای اهل کوفه! طلب نمودید اهل بیت پیغمبر خود را و گمان کردید که جان خود را فدای ایشان خواهید نمود تا این که آمدند آن بزرگواران به نزد شما پس ایشان را به ابن زیاد تسلیم نمودید و منع کردید ایشان را از آب فرات! بد رعایت نمودید پیغمبر خود را نسبت به ذريه او خدا! شما را سیراب نگرداند در روز قیامت که بد قومی بوده اید شما!

پس جماعتی از اشقیاء گفتند: یا هذا! ما ندرى ما تقول ! یعنی: ای مرد! ما نمی فهمیم تو چه می گویی!

بریر فرمود: حمد مر خدای را سزد که زیاد نمود بصیرت مرا نسبت به شما، اللهم إني أبرء إليك من فعال هؤلاء القوم ! یعنی: خداوندا! من بیزاری می جویم به سوی تو از افعال این قوم!

خداوندا! بیفکن بدی ایشان را در میان خود تا این که ملاقات نمایند تو را و حال اینکه تو بر ایشان غضب ناک باشی!

پس آن قوم غدار در عوض نصیحت، آن بزرگوار عالی مقدار را تیرباران نمودند. (1)

پس به روایت عوالم بریر چون حال را به این منوال مشاهده نمود مراجعت فرمود و حضرت امام حسین علیه السلام به جهت اتمام حجت به جانب آن قوم بی سعادت روانه گردید، چون به مقابل ایشان رسید توقف فرمود، پس ملاحظه نمود به صفوف ایشان که مانند سیل در طغیان و موج زنان اند بعد نظر فرمود به ابن سعد پلید که با بزرگان و شجاعان اهل کوفه ایستاده و به سبب دنیای دنی دین خود را از دست داده است پس فرمود:

حمد مرخداوندی را سزد که خلق نمود دنیا را و قرار داد آن را خانه فناء و زوال و اهل آن را تغییر یابنده از حالی به حالی، پس مغرور کسی است که گول داده باشد دنیا او را و شقی کسی است که مفتون نموده باشد دنیا او را. پس مغرور نسازد شما را این دنیا زیرا که این دنیای بی وفا قطع کننده است امید کسی را که اعتماد نماید به سوی او و ناامید می کند طمع کسی را که طمع نماید در آن و می بینم شما را که جمع شده اید بر امری که به خشم آورده اید خدا را به ارتکاب آن و اعراض نموده است از شما به سبب آن و عذاب خود را متوجه نموده است به شما و شما را از رحمت خود دور نموده است، پس خوب خدایی است خدای ما و بد بندگانید شما! اقرار نمودید به اطاعت خدا و ایمان آوردید به رسول او محمد صلى الله عليه وسلم پس اراده نمودید که مقاتله نمایید به ذریه و عترت آن جناب! إنا لله وإنا إليه راجعون! اين گروه قومی هستند که کافر شدند بعد از ایمان، پس دوری باد از قومی که ستم کارند!


1) بحار الانوار: 5/45 .

پس عمر بن سعد به لشکر خود گفت: ويلكم! كلموه فإنّه ابن ابيه ! یعنی: وای بر شما! با او سخن بگویید که او فرزند پدر خود می باشد!

به خدا سوگند که اگر بایستد به همین نوعی که تکلم می فرماید تا روز جدیدی که می آید که کنایه از فردا است. هر آینه کلام او به انتها (1)نمی رسد و عاجز نمی شود از تکلّم فرمودن!

پس شمر ملعون به نزد آن مظلوم آمد و عرض نمود: یا حسین! چیست مراد تو از این کلماتی که می فرمایی؟ به ما بفهمان تا بفهمیم! حضرت فرمود:

أقول: اتقوا الله ربكم ولا تقتلوني فإنّه لا يحل لكم قتلي ولا انتهاك حرمتي فإنّي ابن بنت نبيكم وجدتي خديجة زوجة نبيكم؛

یعنی: می گویم از خدا بترسید که رب شما است و مرا شهید نکنید، به درستی که حلال نیست از برای شما کشتن من و نه هتک حرمت من زیرا که من فرزند دختر پیغمبر شما می باشم و جده من خديجه زوجه پیغمبر شما است.

و شاید رسانیده باشم به شما قول پیغمبر شما را که فرموده است: «حسن و حسین سید جوانان بهشت می باشند». (2)

تا آخر آنچه مذکور خواهد شد به روایت ارشاد إن شاء الله. (3)

و صاحب مناقب به اسناد خود از عبدالله بن الحسن روایت کرده است که چون عمر بن سعد مهیا نمود اصحاب خود را برای قتل آن حضرت و هر یک را به مقام خود را داشت و علم ها را در مواضع خود بر پا نمود و ترتیب داد اصحاب میمنه و میسره را و به اصحاب خود خطاب نمود که استوار باشید در امر خود، پس آن اشقیاء دور آن مظلوم را احاطه نمودند از هر جانبی و مانند حلقه آن مظلوم را در میان گرفتند، پس آن مظلوم از میان خیمه ها برآمد و به نزد آن قوم بی حیا رفت و خواست که مواعظ چندی که به جهت اتمام حجت نماید، فاستنصتهم فأبوا أن ينصتوا؛ یعنی: پس فرمود به ایشان که: ساکت شوید، پس آن گروه نافرجام ابا نمودند از ساکت شدن و استماع کلام آن امام .

تا این که آن امام اسیر در دست اراذل ناس به آن قوم پست فطرتان حق نشناس فرمود:

ويلكم! ما عليكم أن تنصتوا إلي فتستمعوا قولي وإنما أدعوكم إلى سبيل الرشاد ؟!


1) « به انتها » در نسخ « با شما» و «به شما» بود که با توجه به مأخذ این گونه ثبت شد.

2) عوالم العلوم: 249/17.

3) ر.ک: به صفحه 491 .

یعنی: وای بر شما! چه ضرر دارد به شما اگر ساکت شوید و گوش دهید کلام مرا و حال این که من می خوانم شما را به راه صاحبان رشد؟

کسی که اطاعت نماید مرا از رستگاران خواهد بود و کسی که نافرمانی نماید مرا از هالکین خواهد بود!

وكلكم عاص لأمري (1)غير مستمع قولي:

یعنی: همه شما اطاعت نمی نمایید مرا و گوش نمی دهید به کلام من!

پس به تحقیق که پر شده است شکم های شما از مال حرام و مهر نموده است دل های شما! ويلكم ! ألا تنصتون ؟! ألا تسمعون ؟!

یعنی: وای بر شما! چرا ساکت نمی شوید؟ چرا گوش نمی دهید به کلام من؟؟

فتلاوم أصحاب عمر بن سعد بينهم وقالوا أنصتوا؛ یعنی: پس اصحاب عمر بن سعد در میان خود به یکدیگر ملامت نمودند و گفتند: ساکت شوید و گوش دهید به سخن او! (2)

مؤلف گوید: ای شیعه! آیا به جهت تو طاقتی ماند که بتوانی اشک خود را ضبط نمایی و آه آتش بار از جگر نکشی؟!

ملاحظه نما که چگونه امر بر آن اشرف ناس تنگ شده بود از این قوم نسناس هرچند می خواست ساعتی ساکت شوند تا مواعظ چندی به ایشان نماید آن گروه اراذل صداهای خود را بلند می کردند که تا مواعظ او شنیده نشود و اهانت تمام به آن امام رسد!

امان از این که شریف قومی به دست اراذل و پست فطرتان آن قوم دچار شود که فی الحقیقه مصیبتی از این بدتر نمی باشد و اهانتی از این پست تر به شخص نمی رسد!

باری چون اندکی آرام گرفتند و ازهای [و] هوى خود فى الجمله فرو نشستند پس به روایت ملهوف آن امام مظلوم بر ناقه یا اسب خود علی اختلاف الروايتين سوار و حمد و ثنای الهی را به نحوی که خداوند اهل آن بود به جا آورد و درود و صلوات فرستاد بر ملائکه و پیغمبران و رسولان و کمال بلاغت در مقال را به عمل آورد و بعد فرمود:

تباً لكم أيتها الجماعة وترحاً! حين استصرختمونا والهين فأصرخنا مرجفين !

یعنی: نقص و خسارت و هلاکت و هم و غم بر شما باد ای جماعت! در زمانی که طلب فریاد رسی کردید از ما در حالتی که واله و سرگردان بودید پس ما به سرعت تمام به فریاد شما رسیدیم!


1) «عاص لأمري» در نسخ مشوش بود که طبق بحار الأنوار ثبت شد.

2) بحار الانوار: 8/45؛ عوالم العلوم: 251/17 هر دو از مناقب.

سللتم علينا سيفاً لنا في أيمانكم وحششتم علينا ناراً اقتد حناها على عدوكم وعدونا!

یعنی: کشیدید بر روی ما شمشیری که از ما بود به دست شما داده بودیم و برافروختید بر روی ما آتشی که ما برافروخته بودیم آن را بر دشمنان شما و دشمنان خود!

فأصبحتم الباً لأعدائكم على أوليائكم بغير عدل أفشوه فيكم ولا أمل أصبح لكم فيهم !

پس صبح کردید در حالتی که جمع شونده اید به جهت یاری نمودن دشمنان خود بی آن که عدالتی در میان [شما] ظاهر کرده باشند یا امید مرحمتی از ایشان داشته باشید !

فهلأ لكم الويلات تركتمونا والسيف مشيم والجاش طامن والرأى لما يستصحف !

پس چرا نباشد از برای شما ویل ها که ما را واگذاشتید و حال این که شمشیر اعداء در غلاف بود و هنوز نهضت ننمودند از زمینی به زمین دیگر بلکه در مکان خود ساکن و مطمئن بودند و رأی ایشان محکم نشده بود بر حرب نمودن؟!

ولكن أسرعتم إليها كطيرة الدبا وتداعيتم إليها كتهافت الفراش ! (1)

و لكن سرعت و پرواز نمودید از برای اعانت اعداء بر حرب اولیاء خود که اهل بیت رسالت باشند مثل پرواز نمودن ملخ های کوچک که به پرواز نیامده باشند و خواندید یکدیگر را به سوی آن و خود را انداختید در آن مانند پروانه ها که خود را پیاپی در آتش اندازند!

فسحقا لكم يا عبيد الأمة وشذاذ الاحزاب ونبذة الكتاب ومحرفي الكلم وغصبة الآثام ونفئة الشيطان ومطفئ السنن !

یعنی: پس قبیح باد روی شما ای پست ترین امت و متفرقان احزاب و ترک کنندگان کتاب و تحریف کنندگان كلمات واصل گناهان و نفخ شیطان و خاموش کنندگان سنت ها!

أهؤلاء تعضدون وعنا تخاذلون؟! أجل والله غدر فيكم قديم شجت عليه أصولكم وتأذرت عليه فروعكم فكنتم أخبث ثمر شجي للناظر وأكلة للغاصب !

آیا اعانت می نمایید این گروه را و ما را خوار می کنید؟ بلی به خدا سوگند که این مکری است در شما از ایام قدیم که مصمم شده اند بر آن آباء شما و احاطه نموده اند بر آن اولاد ایشان، پس بوده اید شما بدترین میوه ای که محزون می سازد باغبان را و مأکول می شود مر غاصب را!

ألا فإن الدعي بن الدعي قد ركز بين اثنين بين السلة والذلة، وهيهات منا الذلة! يأبى الله ذلك لنا ورسوله والمؤمنون وحجور طابت وحجر طهرت وأنوف حميّة ونفوس أبية من أن توثر طاعة اللثام على مصارع الكرام !


1) پروانه. (این کلمه در نسخ در متن نوشته شده بود).

آگاه باشید که ولدالزنای پسر ولد الزنا یعنی: عبیدالله بن زیاد مرا مخیر گردانیده است در میان کشیدن شمشیر به روی من و اختیار مذلت نمودن و دور است از ما مذلت ابا دارد خدا و رسول او و مؤمنون اختیار نمودن ما مذلت را و دامن هایند پاک و پاکیزه و خانه هایند پاک و بینی هایند صاحب ننگ و عارو نفوسی هستند ابا دارند از این که اختیار نمایند اطاعت لئیمان را بر محل شهید شدن کریمان! (1)

ألا وإني راجف بهذه الأسرة مع قلة العدد وخذلة الناصر!

آگاه باشید که من جهاد کننده ام با این اهل بیت خود و خویشان خود با قلت عدد و کمی ناصر با شما!

بعد وصل نمود کلام خود به اشعار فروة بن مسیک (2)مرادی:

فإن نهزم فهزامون قِدْماً / وإِن تُغلب فغير مُغَلَّبينا

یعنی: اگر ما غلبه نماییم بر شما و بگریزانیم شما را، شما از قدیم الایام مغلوب بودید و می گریختید در حروب و اگر مغلوب شویم شما بر ما [غلبه] ننموده اید

وما إن طبنا جبن ولكن / منايانا ودولة آخرينا

و نیست عادت ما ترسیدن و لیکن این غلبه نمودن شما و کشته شدن ما به سبب حضور وقت موت است و حضور دولت دیگران.

إذا ما الموت رفع عن أناس / كلاكله أناخ بآخرينا

یعنی: در وقتی که مرگ سینه خود را بردارد از جماعتی می خواباند سینه خود را به جماعت دیگری.

فأفنى ذلكم سَرَواتِ قومي / كما أفنى القرون الأولينا

و به شهادت می رسانم اینک شریفان قوم خود را چنان که به شهادت رسیدند قرون پیشینیان که اصحاب پیغمبران و اوصیاء باشند.

فلو خلد الملوك اذا خلَدْنا / ولو بقي الكرام اذا بقينا

پس اگر همیشه ملوک در دنیا می ماندند ما سزاوارتر بودیم به ماندن و اگر صاحبان اصل و شرافت در دنیا مخلد می شدند ما سزاوارتر بودیم به مخلد بودن.

فقل للشامتين بنا أفيقوا / سيلق الشامتون كما لقينا

پس بگو از برای شماتت کنندگان بر ما که باز ایستید و شماتت ننمایید که می رسد به شما نیز آن چه به ما رسیده است.


1) شاید این گونه ترجمه شود بهتر باشد: خدا، رسولش، مؤمنان، دامن هایی پاک، دامنی پاکیزه، شخصیت هایی باعزت و تعصب و جان هایی عارستیز ابا دارند از این که ما برگزینیم اطاعت پست فطرتان را بر شهادت گرامیان.

2) «فروة بن مسیک» طبق مصدر ثبت شد در کتاب «قروة بن قيس مسیک» بوده است.

ثم أيم الله لا تلبتون بعدها إلا كريث ما يركب الفرس حتى تدور بكم الرحى وتقلق بكم قلق المحور! عهد عهده إلي أبي عن جدي.

پس به خدا سوگند که درنگ نمی کنید بعد از شهادت من بعد از اندک زمانی به قدری که اسب سوار شوند تا این که آسیای بلا بر سر شما بگردد و بی آرامی به شما روی آورد ماند بی آرامی تیری که چرخ بر آن برگردد! و خبر داده است این مطلب را پدرم از جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله.

(فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَشُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُنْ أَمْرَكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةٌ ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلَا تُنْظِرُونِ). (1)

(اني توکلتُ عَلَى اللهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقيم) (2)

اللهم احبس عنهم قطر السماء وابعث عليهم سنين كسني يوسف وسلط عليهم غلام ثقيف يسومهم كأس مصبرة فإنّهم كذبونا وخذلونا وأنت ربنا عليك توكلنا وإليك أنبنا وإليك المصير؟ (3)

پس جمع نمایید امور خود را و شرکای خود را پس نباشد امر شما بر شما منشأ حزن شما پس حکم نمایید بر من و مهلت ندهید مرا به درستی که من توکل نمودم بر خداوندی که پروردگار من و شما است.

نیست جنبنده ای مگر این که خدا گرفته است پیشانی آن را به درستی که خدا دلالت کننده است بر راه راست .

و خداوندا! حبس نما بر ایشان باران آسمان را و بفرست برایشان سال های قحط مثل سنوات قحط زمان حضرت یوسف و مسلط نما بر ایشان فرزند ثقیف یعنی: مختار را تا بچشاند ایشان را کاسه های زهر را! به درستی که ایشان تکذیب نمودند ما را و خوار نمودند ما را و تویی پروردگار ما و بر تو توکل نمودیم و به سوی تو توبه نمودیم و به سوی تو می باشد. بازگشت جميع مخلوقات.

ثم نزل صلوات الله علیه: پس آن جناب صلوات الله علیه از مرکب فرود آمد. (4)

و فرمود: یا عمر بن سعد! تقتلني وتزعم إن الدعي بن الدعي يُوليك الري والجرجان! فوالله لانتَهنَّا بذلك بعدي ! عهد معهود فاصنع ما أنت صانع فإنك لا تفرح بعدي بدنيا ولا آخرة!

ای عمر بن سعد! مرا شهید می کنی به گمان این که ولد الزنای پسر ولد الزنا که ابن زیاد باشد که تو را والی ملک ری و جرجان می کند! پس به خدا سوگند که نخواهد گوارا شد به جهت تو این مطلب بعد از من! عهدی است که خدا چنین قرار داده است! پس به عمل آور آنچه به عمل آورنده ای به درستی که شاد نخواهی شد بعد از من به دنیا و نه به آخرت!

وكأني برأسك على قصبة وقد نصب بالكوفة [ب]هتر اماه الصبيان بالحجارة !


1) سوره مبارکه یونس آیه 71

2) سوره مبارکه هود آیه 56.

3) اشاره به آیه 4 سوره مباركة ممتحنه .

4) اللهوف: 96 .

یعنی: می بینم سرتو را که بر سرنی نموده اند در شهر کوفه و کودکان آن را به سنگ می زنند!

پس ابن سعد ملعون روی نحس خود را از آن حضرت گردانید و شیطان مسلط شده بود بر او، پس آن مظلوم اسب رسول خدا را طلب نمود و سوار شد و مهیا نمود اصحاب خود را از برای مقاتله. (1)مؤلف گوید که: بحمد الله ابن سعد ملعون به نفرین آن امام مظلوم به امید خود نرسید و خسر الدنيا والآخرة گردید چون آن ملعون غدار را به نزد مختار آوردند با دست بسته و سر شکسته، مختار فرمود: ای شیخ زاهد! امارت ری به کجا رفت؟! یاد داری که آن حضرت در کربلا به تو فرمود که: «از گندم عراق نخواهی خورد» و تو گفتی: اگر گندم نباشد جو خوب است؟! الحمد لله که از گندم نخوردی ای ولد الزنا! نه دین ماند نه دنیا! آن روز که به حرب می رفتی زره پوشیده بودی و منشور امارت ری را بر سر زده بودی و حال زاهد شده ای! با خود اندیشه نکردی که این چه کار است که می کنی؟! نور دیده مصطفی و فرزند علی مرتضی و سرور سینۀ فاطمه زهراء را کُشتی و آب فرات را بر او بیستی و همه را تشنه کشتی؟!

پس فرمود تا آن ملعون نشأتین را به عقابین کشیدند و فرمود: ای بدبخت! تو آن نبودی که در کربلا می گفتی أيّها الناس! شاهد باشید و در پیش امیر المؤمنین! یزید و امير جليل، عبیدالله بن زیاد شهادت دهید که اول کسی که تیر بر روی امام حسین انداخت من بودم؟!

پس مختار تیری بر چلۀ کمان گذاشت و فرمود: ایها الناس! در فردای قیامت در نزد خدا و رسول شهادت دهید که اول کسی که تیر به عمر سعد زد من بودم.

و چنان تیری بر چشم آن بی حیا زد که از قفایش بیرون رفت و آن ملعون چون خر فریاد می کرد، پس فرمود: این سگ را بیرون برید و در بیرون بکشید که این بسیار نجس و شوم است!

پس آن خبیث را بیرون بردند و سرش را بریدند چون سر او را به نزد مختار آوردند این آیه را خواند :

(فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ). (2)

پس فرمود پسر بزرگ او که حفص نام داشت آوردند، فرمود: ای پسر! این سر را می شناسی؟

چون نگاه کرد، سر پدر خود را دید نعره ای زد و از هوش رفت چون به هوش آمد مختار فرمود: ای فرزند خواهر! آن روزی که امام حسین علیه السلام را به فرمان پدرت کشتند تو هیچ گریستی؟!

گفت: نه گفت: راست گفتی، اگر می گفتی آری، قبول نمی کردم، تو آن روز پدرت را به جنگ


1) تسلية المجالس: 278/2؛ بحار الأنوار: 10/45 .

2) سوره مبارکه انعام آیه 45.

تحریص می کردی و می گفتی: «هیچ عاقل نقد را به نسیه ندهد ابن زیاد نقد می دهد!» تو نیز مثل پدرت ملعونی باید که او را در جهنم تنها نگذاری!

پس فرمود تا او را گردن زدند و سر او را بریدند و در پهلوی سر پدرش نهادند، پس در همان ساعت جسد ابن سعد گندید و کرم بر او افتاد و چندان متعفن شد که چهل خانه از گند آن بیرون رفتند، چون این حالت را به مختار خبر دادند فرمود تا جسد آن پلید را سوختند و سر آن پلید را بر سر نی نمودند و کودکان بر آن سنگ می زدند. (1)

منقول است که آن ملعون شقی به صورت سگی مسخ شده در ولایت ری می گردید. (2)

باری، آن چه آن مظلوم در خطبه و غیر خطبه به آن ملعون مردود نصیحت فرمود، فائده نبخشید و دل سخت تر از سنگش نرم نگردید و آن امام سعید با همان معدود قلیل مهیای حرب گردید.

و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که عدد اصحاب آن حضرت چهل و پنج سوار و صد پیاده بود. (3)

و به روایت مناقب جميع اصحاب آن حضرت هشتاد [و] دو نفر بودند سی و دو نفر ایشان پیاده بودند و سلاح ایشان منحصر بود به شمشیر و نیزه. (4)

و به روایت ارشاد عدد اصحاب آن فخر عباد سی و دو سوار و چهل پیاده بود، پس آن شاه کم سپاه متوجه صف آرایی گردید: زهیر بن قین را در میمنه اصحاب خود را قرار داد و حبیب بن مظاهر را در میسره و علم را به برادر با جان برابر خود عباس بن علی کرامت فرمود. و خیمه های محترمه را در پشت سر قرار داد و امر فرمود که نی و هیزمی که در آنجا بود بریزند به خندقی که دور خیمه ها حفر

نموده بودند و آتش زنند که مبادا لشکر اعداء از قفا به خیمه ها بریزند و متوجه غارت زنان شوند.

و عمر بن سعد نیز متوجه ترتیب صفوف قتال گردید: میمنه را به عمرو بن حجاج سپرد و میسره لشکر را به شمر بن ذی الجوشن و عروة بن قیس را بر سواران گماشت و شبث بن ربعی را در پیادگان و علم را به غلام خود دوید داد. (5)

و به روایت بعضی از علماء، علم دار او خولی و حرمله بودند و ابوایوب غنوی را سرکردۀ بیل داران نمود و محمد بن اشعث سرکرده تیراندازان و عمرو بن صبیح را سرکرده سنگ اندازان نمود.


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 225 .

2) انساب النواصب : 451 .

3) اللهوف : 100؛ بحار الانوار: 4/45 .

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 98/4 .

5) الإرشاد : 95/2 .

و به مقتضای بعضی از روایات غیر مشهوره مجموع لشکر شقاوت اثر یک صد و بیست و دو هزار نفر بودند که به این حرب مأمور شدند و متعاقب می آمدند، هشتاد هزار سوار و چهل [و] دو هزار پیاده و از ملازمان دارالاماره بیست و دو هزار سوار بودند و تماشائیان و معاندان و توشه برداران تقریباً هشت هزار نفر بودند و رئیسان محلات و دهات و استادان اصناف با ایشان بودند و اکثر اهل حرفه بودند مثل حداد و نجار و کفاش و خیام و نعل بند و خباز و کدخدایان محلات کوفه از شاکریه و کنده و خزیمه و مسجد بنی زهره و سوق الليل وسوق الناقه وسوق البرنین با ایشان بودند و از قبایل از عباده و ربیعه وسكون و حمیر و کنده و دارم و مطعون و جشم و مذحج و يرنوع و خزاعه و نبط و محلب با ایشان بودند و از مداین و بصره هفت هزار کس بودند و از مردم شام سی هزار کس بودند و از خوارج دو هزار بودند و هزار نفر از مردم موصل و تکریت و ساباط بودند و هزار نفر از کردان بودند. (1)

مؤلف گوید: اگر به دیده بصیرت ملاحظه نمایی از یک طرف صد و بیست و دو هزار نفر را ملاحظه نمایی که اسباب حرب بر خود آراسته اند و در صدد ریختن خون سید جوانان بهشت برآمده اند و از طرف دیگر نظر نمایی نور دیده فاطمه زهراء را ببینی که در مقابل این گروه نامتناهی با سی و دو سوار و چهل پیاده صف کشیده و هرچه استغاثه می نماید کسی به فریادش نمی رسد و هرچند یاری می طلبد کسی اجابتش نمی نماید بلکه گوش به سخنش نمی دهند که چه می فرماید، هر آینه دلت پرخون و اشکت گلگون و قلبت داغدار و آهت شرربار گردد!

یا رسول الله !

این شاه کم سپاه که با خیل اشک [و] آه/ خرگه از این جهان زده بیرون حسین تو است

باری، چون طرفین از صف آرایی جانبین فارغ شدند پس به روایت ارشاد آن لشکر شقاوت بنیاد رو به خیمه های امام حسین علیه السلام آوردند و اسبهای خود را بر دور آن خیام به جولان درآوردند و ملاحظه نمودند شعله های آتش را که مشتعل می گردد از نی و هیزمی که در خندق ریخته بودند، پس شمر لعین به آواز بلند ندا درداد: یا حسين! أتعجلت بالنار قبل يوم القيامة ؟! یعنی: ای حسین! آیا تعجیل نموده ای به آتش قبل از روز قیامت؟!

حضرت فرمود: کیست این مرد؟! گویا شمر بن ذی الجوشن باشد؟! اصحاب عرض کردند: بلی شمر است. حضرت فرمود: یابن راعية المعزى ! أنت أولى بها صلياً! (2)یعنی: ای پسر چراننده بزها! تو اولی هستی به آتش!


1) ر.ک: مصارع الشهداء: 103 و 104 المصرع السابع من مصارع ابي عبد الله الحسين علیه السلام.

2) اشاره به آیه 70 سورة مباركة مريم .

پس مسلم بن عوسجه خواست که تیری بر آن بی حیا اندازد حضرت او را منع فرمود، مسلم عرض نمود: [د] عنى حتى ارميه فإنّه الفاسق ومن عظماء الجبارين وقد أمكن الله منه؛ يعنى: واگذار مرا تا به تیر زنم این شقی را زیرا که او سرکرده فاسقان و از بزرگان ستم کاران است و حق تعالی او را به تیررس من آورده است!

حضرت فرمود: تیر مینداز زیرا که من کراهت دارم که ابتدا نمایم به قتال. (1)

پس آن جناب به آواز بلند به نحوی که معظم ایشان میشنیدند ندا درداد:

ای اهل عراق! سخن مرا بشنوید و تعجیل ننمایید در قتال تا موعظه نمایم شما را و حجت خدا را بر شما تمام کنم، اگر انصاف دارید به سعادت خواهید رسید و اگر انصاف ندارید پس جمع کنید رأی های خود را که امر شما منشأ غم و غصه نگردد پس حکم نمایید بر من و مهلت ندهید مرا بعد رجوع کنید به نفس خود و عتاب نمایید او را (2)و ملاحظه نمایید که آیا صلاح شما هست که مرا به قتل آورید و هتک نمایید حرمت مرا!

آیا نیستم فرزند پیغمبر شما و فرزند وصی او و پسر عم او و فرزند کسی که ایمان آورد به خدا و تصدیق نمود رسول خدا را به آن چه از نزد خدا آورده است؟!

آیا حمزة سيد الشهداء عمّ من نیست؟! آیا جعفر طیار [که] در غرفات بهشت طیران می نماید به دو بال خود عم من نیست؟!

آیا نرسیده است آن چه رسول خدا در حق من و برادرم فرمود است: هذان سیدا شباب أهل الجنة ؛ یعنی: این دو فرزند من سید جوانان اهل بهشت اند.

پس اگر تصدیق می نمایید مرا به آنچه می گویم و آنچه می گویم حق است و به خدا سوگند که هرگز به عمد دروغ نگفته ام از وقتی که دانستم که خدا غضب می نماید دروغگویان را، بسیار خوب و اگر تکذیب می نمایید مرا به درستی که ولی من کسی است که قرآن را فرستاد است و او است ولی نیكوكاران.

پس آن مظلوم حمد و ثناء الهی را به نحوی که سزاوار او است به جای آورد و صلوات بر پیغمبر و ملائکه و سایر پیغمبران فرستاد به نحوی که ابلغ از آن شنیده نشده است از هیچ متکلمی قبل از آن [ جناب] و بعد از آن جناب بعد فرمود:


1) الإرشاد : 96/2؛ بحار الانوار: 4/45 .

2) اشاره به آیه 71 سوره مباركة يونس.

اما بعد، ای گروه خلائق! ملاحظه نمایید نسب مرا به درستی که در میان شما کسی هست که اگر از او سؤال نمایید خبر می دهد شما را که جد من این کلام را در حق من و برادرم فرموده است سؤال نمایید از جابر بن عبدالله انصاری و اباسعید خدری و سهل بن سعد ساعدی و زيد بن ارقم و انس بن مالک تا خبر دهند شما که شنیده اند این کلام را از رسول خدا در حق من و برادرم آیا این کلام رسول خدا شما را مانع نمی شود از ریختن خون من؟!

در این حال شمر ملعون گفت: هو يعبد الله على حرف إن كان يدرى ما يقول ! یعنی: حسین عبادت می کند خدا را بر انحراف نمی داند که چه می گوید!

پس حبیب بن مظاهر در جواب آن ملعون فرمود: والله إني لأراك تعبد الله على سبعين حرفاً! به خدا سوگند که می بینم تو را که عبادت می نمایی خدا [را] به هفتاد انحراف، و شهادت می دهم که تو راست می گویی و نمی فهمی که حضرت چه می فرماید زیرا که حق تعالی مهر زده است بر قلب تو!

بعد آن حضرت فرمود:

اگر شما شک دارید در این قول که من فرزند پیغمبر شمایم به خدا سوگند که در شرق و غرب عالم فرزند دختر پیغمبر غیر از من نیست!

ويحكم ! أتطلبوني بقتيل فيكم قتلته ؟!

یعنی: وای بر شما! آیا طلب می نمایید از من قصاص کسی را که به قتل آورده ام او را؟!

یا طلب می کنید از من مالی را که تلف نموده ام آن را یا قصاص جراحتی از من صادر شده است؟! پس هیچ یک جواب آن مظلوم را نگفتند و سکوت ورزیدند، پس آن غریب مظلوم ندا درداد:

يا شبث بن ربعي ويا حجار بن ابجرويا قيس بن الأشعث ويا يزيد بن الحارث! ألم تكتبوا إلي أن قد أينعت الثمار واخضر الجنَّاتُ وإنما تقدم على جند لك مجند ؟!

یعنی: ای شبث بن ربعی وای حجار بن ابحرواى قيس بن اشعث و اى يزيد بن حارث! آیا ننوشتید به من که میوه ها رسیده است و باغ ها سبز شده است و وارد می شوی بر لشکری که مهیا شده است از برای تو؟

قيس بن اشعث گفت: ما نمی دانیم چه می گویی و لکن فرود آی بر حکم پسرعم خود که ایشان آن چه دوست داری با تو رفتار خواهند نمود! آن مظلوم فرمود: به خدا سوگند که خود را به دست شما نخواهم داد مانند ذلیلان و فرار نمی نمایم از شما مانند فرار بندگان!

پس آن مظلوم ندا درداد: یا عباد الله؛ یعنی: ای بندگان خدا!

پناه می برم به ربّ خود و ربّ شما از این که به رجم اندازید مرا و پناه می برم به رب خود

ورب شما از شر هر متکبری که ایمان نیاورد به روز حساب! (1)

پس آن مظلوم راحله خود را خوابانید و امر فرمود به عقبة بن سمعان که عقال نماید آن را، پس آن قوم بی حیا در جزای موعظه آن سید بطحاء تیرهای پران به سمت آن قبله عالمیان انداختند و دل شیعیان را مجروح ساختند. (2)

و همین شبث بن ربعی را به روایت قاضی زاده کره رودی به نزد مختار آوردند، مختار فرمود: ای ملعون! مرا می شناسی؟ گفت: بلی می شناسم تویی مختار پسر ابوعبیده ثقفی.

گفت: چرا به کربلا رفتی و آنچه خواستی کردی به آن حضرت نوشتی که «بیا میوه ها رسیده است و گندم ها را خرمن کرده ایم» آخر چه شد که وفا به عهد خود نکردی؟! گفت: من ملازم بودم آن چه به من گفتند عمل نمودم!

مختار فرمود تا آن ملعون را چهار میخ کشیدند و دو میخ در چشم های او فرو کوفتند که از آن طرف برآمد و به زمین فرو رفت و آن ملعون هنوز زنده بود پس فرمود دست و پای او را بریدند و بدن آن خبیث را سوختند. الحمد لله. (3)

باری پس به روایت ابی مخنف زهیر بن قین برخاست و فرمود: ای اهل كوفه! إن من حق المسلم النصيحةَ؛ یعنی: ای اهل کوفه! به درستی که از حق مسلم است نصیحت نمودن .

و ما الآن برادران یکدیگر می باشیم و بر دین واحدیم و هنوز در میان ما و شما شمشیری واقع نشده است و ما و شما امت یک پیغمبر می باشیم و امتحان نموده است ما و شما را به ذریه پیغمبر خود تا ببیند که چه نوع رفتار می نمایید نسبت به ایشان و من شما را می خوانم به نصرت فرزند پیغمبر شما و به مخذول نمودن ابن زیاد ملعون و او آن کسی است که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را به قتل آورد!

چون کلام را به اینجا رسانید آن اشقیاء گفتند: به خدا سوگند که از این مکان نمی رویم تا حسین و اصحاب او را به قتل آوریم!

زهیر فرمود: بدانید که حضرت امام حسین علیه السلام سزاوارتر است به یاری از فرزند سمیه، پس اگر یاری نمی نمایید او را پس سر راه بر او نگیرید تا برود به نزد یزید بن معاویه که او قناعت می نماید به پست تر از کشته شدن!


1) اشاره به آیه 20 سوره مباركة دخان : (وَإِنی عُلْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ) و آیه 27 سوره مباركة غافر: (وَقَالَ مُوسى اني عُلْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَتِرِ لايُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ).

2) الإرشاد : 96/2 .

3) ر.ک: سرور المؤمنین: 160-161 .

چون زهیر کلام را به اینجا رسانید شمر بن ذی الجوشن تیری به جانب زهیر انداخت و گفت: امسك عنا فقد أبرمتنا بكثرة كلامك ! يعنى: ساکت شو و با ما سخن مگو که کلال بر ما وارد آوردی به بسیاری سخن گفتن خود.

زهیر فرمود: يابن البوالة على عقبها ! والله إنما أنت بهيمة ! یعنی ای پسر بول کننده به عقب خود! که کنایه است از شتر به خدا سوگند که تو به منزله بهیمه ای می باشی!، و گمان ندارم که دو آیه را از کلام الله را حفظ نموده باشی! بشارت باد تو را به آتش روز قیامت و عذاب دردناک!

پس شمر ولد الزنا گفت : إني قاتلك وقاتل صاحبك ! يعنی: منم قاتل تو و قاتل حسین!

زهیر فرمود: وای بر تو! آیا مرا از مرگ می ترسانی؟! و مرگ محبوب تر است نزد من از زندگانی با شما!

بعد زهیر فرمود: ای گروه مردمان! مغرور نسازد شما را کلام این ملعون و مثل او که نخواهد رسید شفاعت پیغمبر در روز قیامت به قومی که بریزند خون ذریه او را و مقاتله نمایند با یاران او!

پس مردی از متابعین زهیر آمد و گفت: ای زهیر! حضرت امام حسین علیه السلام تو را می طلبد و می فرماید که: نصیحت نمودی به نزد ما بیا پس آن بزرگوار مراجعت نمود. (1)

و به روایت صدوق مردی از لشکر عمر سعد که مسمی بود به این جویریه مزنی بر اسبی سوار شده، رو به لشکر آن مظلوم آورد چون آن لعین نظر نمود بر آتشی که برافروخته بودند بر خندق دو دست بریده خود را برهم زد و ندا درداد یا حسين وأصحاب الحسين ! أبشروا بالنار فقد تعجلتموها في الدنيا! يعنى: اى حسین و اصحاب حسین! بشارت باد شما را به آتش به تحقیق که تعجیل نمودید به آن در دنیا!

حضرت فرمود: این مرد کیست؟ عرض نمودند: ابن جویریه مزنی است.

حضرت فرمود: اللهم أذقه عذاب النار في الدنيا ! یعنی: خداوندا! بچشان او را از عذاب نار در دار دنیا!

که در آن هنگام به اعجاز آن حضرت اسب آن ملعون رم کرد و او را در خندق انداخت و از آتش دنیا به عذاب جهنم واصل شد.

پس مرد دیگری که مسمی بود به تمیم بن حصین فزاری از لشکر ابن سعد روی به لشکر حضرت آورد و ندا نمود: ای حسین و أصحاب او! أماترون إلى ماء الفرات يلوح كأنه بطون الحيات ؟! یعنی: آیا نظر نمی کنید به سوی آب فرات که مانند شکم مار می درخشد؟ به خدا سوگند که قطره ای از آن نخواهید آشامید تا جرعه مرگ را بنوشید!

آن مظلوم فرمود: این مرد کیست؟ عرض کردند: تمیم بن حصین است.


1) مقتل الحسين علیه السلام : 119.

پس حضرت فرمود: این مرد و پدرش از اهل نارند! اللهم اقتل هذا عطشا في هذا اليوم! يعنى: خداوندا! [ این شخص را ] در همین روز در حالت تشنگی هلاک نما!

که ناگاه عطش حلق او را گرفت به نحوی که از مرکب درگردید و در زیر سم اسبان با لب تشنه به جهنم واصل شد.

بعد محمد بن اشعث روی به لشکر آن مظلوم آورد و گفت: ای حسین فرزند فاطمه! کدام احترامی است تو را نسبت به رسول خدا که از برای غیر تو نیست؟! حضرت این آیه را تلاوت نمود:

(إِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ ذُرِّيَّةٌ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمً). (1)

یعنی: به درستی که خدا برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر همه عالمیان ذریه ای هستند بعضی از ایشان از بعضی و خدا شنوا است و دانا است بر همه اشیاء.

و بعد فرمود: به خدا سوگند که محمد از آل ابراهیم است و عترت هادیه از آل محمدند. این مرد کیست؟ عرض کردند: محمد بن اشعث است.

پس آن مظلوم سر خود را به طرف آسمان بلند کرد و عرض نمود: اللهم أذل محمد بن الأشعث ذلاً في هذا اليوم لا تعزّه بعد هذا اليوم أبداً! یعنی: خداوندا! ذلیل گردان محمد بن اشعث را در امروز ذلیل کردنی که دیگر عزتی بعد از امروز از برای او نباشد!

پس در همان ساعت آن ملعون از لشکرگاه بیرون رفت و برای قضای حاجت نشست ناگاه عقربی را خدا بر او مسلط گردانید که او را گزید و او با عورت گشوده به جهنم واصل گردید.

پس تشنگی بر آن حضرت و اصحابش غلبه کرد یزید بن حصین همدانی به خدمت آن حضرت آمد و اجازت طلبید که به آن کافران سخن چندی بگوید، چون رخصت یافت در برابر آن گروه آمد و گفت: ايها الناس! به درستی که حق تعالی محمد را به حق و راستی فرستاده که بشارت دهد مردم را به ثواب خدا و بترساند ایشان را از عذاب او و دعوت نماید خلایق را به سوی خالق و چراغ افروخته راه هدایت بود و اینک آب فرات است که سگ و خوک از آن می آشامند و شما حایل شده اید میان آب و فرزند پیغمبر خود!

آن سگان بی حیا در جواب گفتند: ای یزید! بسیار حرف زدی ساکت شو! به خدا سوگند که او را آب نمی دهیم تا از تشنگی هلاک شود چنان که عثمان تشنه کشته شد!

چون حضرت امام حسین علیه السلام این کلام را شنید فرمود: بنشین ای یزید!


1) سوره مباركة آل عمران آيه هاي: 33 و 34

پس خود از جا برخاست و بر شمشیر خود تکیه نمود و به آواز بلند فرمود: أنشدكم الله هل تعرفوني؟ یعنی: شما را به خدا سوگند می دهم آیا مرا می شناسید؟

گفتند: بلی تو فرزند رسول خدا و سبط اویی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که جد من رسول خدا است؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید پدرم علی بن ابی طالب است؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که مادرم فاطمه دختر محمد صلی الله علیه وآله؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که جده من خدیجه دختر خویلد است که پیش از جمیع زنان این امت اسلام را اختیار نمود؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که حمزه سید الشهداء عمّ پدر من است؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که جعفر طیار در بهشت عم من است؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که این شمشیر رسول خدا است که حمایل کرده ام؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که این عمامه رسول خدا است که بر سر بسته ام؟ گفتند: بلی.

فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که پدرم پیش از جمیع امت اسلام آورد و از همه کس داناتر و حلیم تر بود و ولی هر مؤمن و مؤمنه ای بود؟ گفتند: بلی.

فرمود: فيم تستحلون دمي ؟! یعنی: به چه سبب خون مرا بر خود حلال کرده اید؟!

و حال آن که به که پدرم در قیامت گروهی را از حوض کوثر دور خواهد کرد چنانچه شتر بیگانه را از آب رانند و لوای حمد در روز قیامت در دست جد من خواهد بود!

آن ملاعينان گفتند: لقد علمنا ذلك كله ونحن غير تاركيك حتى تذوق الموت عطشاً! یعنی: همه این ها را می دانیم و دست از تو برنمی داریم تا با لب تشنه شربت مرگ را بچشی!

پس حضرت طرف محاسن مبارک خود را گرفت و در آن وقت عمر شریفش به پنجاه و هفت سال رسیده بود. فرمود: شدید شد غضب خدا بر یهود در وقتی که گفتند: عزیز پسر خدا است، و شدید شد غضب خدا بر نصاری در وقتی که گفتند: مسیح پسر خدا است، و شدید شد غضب خدا بر مجوس در وقتی که آتش پرستیدند به غیر از خدا و شدید شد غضب خدا بر قومی که

پیغمبر خود را به قتل آوردند و شدید شده است غضب خدا بر این گروهی که میخواهند فرزند پیغمبر خود را به قتل آورند! (1)

و به روایت تبر مذاب از واقدی و هشام بن محمد چون آن مظلوم مشاهده نمود اصرار آن قوم ظلوم را بر قتل خود قرآن را برداشت و گشود پس به آن قوم بی شرم و حیا فرمود: در میان من و شما باشد کلام خدا و سنت رسول خدا، ای قوم! به چه سبب خون مرا حلال می دانید؟! آیا من فرزند دختر پیغمبر شما نیستم؟! آیا به شما نرسیده است قول جدم در حق من و برادرم که فرمود: «إنهما سيدا شباب أهل الجنة؛ يعنى: حسن و حسین سید جوانان اهل بهشت اند»، اگر از من باور ندارید از جابر و زید بن ارقم و ابی سعید سؤال نمایید، به خدا سوگند که عمداً دروغ نگفته ام از هنگامی که دانستم که خدا عذاب می نماید دروغگویان را به خدا سوگند که در میان مشرق و مغرب فرزند پیغمبری غیر از من نیست!

پس شمر ملعون گفت: الساعة ترد الهاوية ! یعنی: در همین ساعت وارد خواهی شد به هاویه! که یکی از طبقات جهنم است.

حضرت فرمود: الله اکبر! خبر داد مرا جدم رسول خدا که «سگی می آشامد خون اهل بیت مرا» چنان می دانم که آن سگ تو باشی!

شمر گفت: عبادت کنم خدا را بر انحراف اگر بدانم که چه می گویی! (2)

و به روایت منتخب چون ملاقات نمودند آن دو عسکر با یکدیگر و سواره ها از پیاده ها ممتاز [شدند] و تشنگی بر آن مظلوم غلبه نمود، پس برادر خود عباس را طلبید و فرمود: اهل بیت خود را جمع نما و چاهی بکن.

حضرت عباس چاهی کند لشکر عمر بن سعد آن چاه را پر کردند پس بسیار شدید شد عطش آن بزرگواران (3). ألا لعنة الله على الظالمين!


1) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 157.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام از التبر المذاب: 152.

3) المنتخب: 430 مجلس نهم باب دوم

مجلس هفتم : در بیان مبارزت اصحاب و اقرباء آن حضرت است که از جمله است «قاسم بن الحسن علیه السلام»

اشاره

بدان که ذکر واقعهٔ جانسوز کربلا تخصیص به کتاب و سنت این امت ندارد بلکه در کتب انبیاء سابقین نیز مذکور است از آن جمله منقول است از کتاب شعیا علیه السلام که :

چون جمعي وارد بيابان بی آب و علف شوند، خاندان خراب شود و آسمان و زمین و ستارگان گریه کنند و ملکوت به نوحه درآیند و جهان تاریک شود و بدنهای نازنینان پایمال و زنان در آفتاب نشینند و زبان شیرخواره به کام چسبد و پسران قتیل مانند خاک شوند و کودکان ماه رخسار اسیر شوند و در رخسار ایشان از تاب آفتاب کلف (1)به هم رسد و در کوچه ها ایشان را به رسم گدایان آب و نان دهند! ای زنان! گریه کنید بر پستان شیردار که شیرخواره را بکشند و ای خلایق! گریه کنید که تاک مثمر و شاخه های آن که مقطوع شوند.

و از زبور حضرت داود علیه السلام منقول است که:

در غصب ریاست بنی خاتم فرزندان او را یتیم کنند و زنان اسیر کنند و به تزلزل درآورده از منازل برآورند و ایشان را به ورطه غربت اندازند و فرزندزادگان در هجوم دشمنان از خلق یاری جویند و یاوری نیابند.

و از کتاب نحمان (2)علیه السلام منقول است که :

ممتحن یعنی: حضرت امام حسین در اثنای بنای زفاف مبتلا و گرفتار شود و در بیابان در


1) کلف: لکه ای که در چهرۀ انسان پیدا می شود و آن را در فارسی کک مک هم می گویند. فرهنگ عمید .

2) در یکی از نسخ: نجمان .

ساحل رودی یعنی: فرات سر از قفا به خنجر جفا بریده شود و خیمه های رنگین که نشیمن گاه فرزندزادگان آن پیغمبر باشد بسوزد و شش آرزومند - یعنی: شش نفر از فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام بنابر قولی با حضرت امام حسین علیه السلام و دو فرزند او علی اکبر و على اصغر و قاسم و عبدالله و ابوبکر فرزندان امام حسن علیه السلام بنابر قولی با دو پسر زینب خاتون بدل عبد الله وابوبكر بنابر قولى سختی اندر سختی افتند و متمسکان را انواع زحمت و تنگی و مرارت رو دهد تا همگی قلع و درهم نوردیده شوند و نازپروردگان که ذی القربی باشند بی حفاظ گردند.

و اما کیفیت اخبار وحی کودک این است: منقول است که مرد صالحی از علمای یهود که بنی اسرائیل او را مستجاب الدعوة می دانستند زوجه صالحه ای داشت راحیل نام و او را اولاد نمی شد و پیوسته در تضرع و مناجات بود و طلب فرزند می نمود تا این که قلب زوجش بر تضرع او بسوخت و هر دو از حق تعالی طلب فرزند نمودند، دعای ایشان مستجاب شد و بعد از شش ماه پسری از آن متولد شد و آن بعد از تولد سر به سجده گذاشت، بعد سر برداشت و به سخنان غریب و کلمات عجیب متکلم شد این که: «این پرده ای که آسمان باشد که شما می بینید آن را به غیر از نهصد و پنجاه پرده هست و بر بالای آنها چه هست و چه نیست». از این قبیل کلمات. چون پدر او این حالت غریب را ملاحظه نمود بانگ به آن طفل زد که: یا نحمان! سخن مگو و ساکت شو.

و بعد از آن طفل دوازده سال ساکت شد؛ مادر او ملول گشت، پدر او متوجه مادر شد و فرمود: خواهش تو در تکلم نمودن این طفل است لکن او سخنان چندی می گوید که مردم وحشت می کنند. مادر الحاح نمود که دعا نما که این طفل سخن گوید.

پس آن مرد صالح دعا نمود و آن طفل گویا شد، پس به آن طفل فرمود: هر سخنی که می گویی مجمل و غير معلوم بگو تا مردم مطلع نشوند.

پس نحمان پنج وحی خبر داد که اکثر آن ها دلالت می کند بر قدوم خاتم الانبیاء صلى الله عليه وسلم و بعضی بر مصایب سید الشهداء و از آن جمله که اشاره شده است به مصایب آن حضرت این است:

شبتا شيعا ومشيتاقا ومعقا عيقار عصا مترصا وناصا وجلسا ويسا قفيصا متعسر فاعل بدسا دسفا كصرفا بتردنا نتبيصا لهو با صبوعا نصبيعا تسرفا وميد معا بديعا بشوعا نستعشعا؛

یعنی: شش نفر آرزومندان از ایشان به دشواری و صعوبت که شدت فوق آن شدت روی داده خواهند افتاد و به ایشان چنگ زدگان به زحمت و به تنگی و به اقسام عذاب ها گرفتار شده، خرد شوند و به خنجر شدّت از قفا بریده شوند در کنار رودخانه ای در صحرا مثل

امتحان کرده شده که امتحانان است و شکسته می شود زفاف، و خیمه های نیک که جای نشستن فرزندزادگان است سوخته شود و آشکار شوند خویش و اقوام ایشان که به ناز و اعزاز پروریده شده اند!

مخفی نماناد که: مراد از شش نفر اشخاصی اند که مذکور [شدند] و مراد از چنگ زدگان اصحاب آن حضرتاند و بریدن سر از قفا اشاره به ذبح آن حضرت و زفاف عروسی قاسم است و رودخانه نهر فرات است و صحرا اشاره به صحرای کربلا و سوختن خیمه ها اشاره است به سوختن خیمه های ایشان و آشکار شدن خویشان اشاره است به اسرای کربلا. (1)

و شیخ طوسی به سند خود از رسول خدا صلی الله علیه وآله روایت کرده است که آن حضرت فرمودند که: از برای شهید هفت خصلت است که حق تعالی عطا می فرماید به او: اول این که قطره ای از خونش که بریزد حق تعالی همه گناهان او را بیامرزد.

دویم آن که چون بر زمین بیفتد سرش در کنار حورالعین خواهد بود.

سیم این که جامه ای از جامه های بهشت به او می پوشانند.

چهارم آن که خازنان بهشت مبادرت می ورزند و هر یک می خواهند او را با خود داخل بهشت نمایند.

پنجم آن که منزل خود را در بهشت می بیند.

ششم آن که به روح او می گویند در هر مکانی از بهشت که می خواهی قرار گیر.

هفتم أن ينظر إلى وجه الله وإنها لراحة لكل نبي وشهيد؛ يعنى: نظر خواهد نمود به مغفرت و رضوان خدا یا این که نظر خواهد نمود به پیغمبر ما و اوصیاء او صلوات الله علیهم به درستی که نظر نمودن به روی ایشان راحتی است از برای هر پیغمبری و شهیدی. (2)

و از علی بن الحسين علیهما السلام منقول است که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام خطبه می خواند و مردم را تحریص به جهاد می نمود که ناگاه جوانی برخاست و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! خبر ده مرا از فضل جهاد در راه خدا؟ آن حضرت فرمود: وقتی در ردیف رسول خدا صلی الله علیه وآله بر ناقه غضباء سوار بودم و در غزوۂ ذات السلاسل بودیم پس من از آن حضرت همین سؤالی که نمودی کردم، فرمود:

مجاهدین چون قصد جهاد نمایند خداوند عالم برای ایشان برات آزادی از آتش می نویسد. چون اسباب خود را مهیا نمودند مباهات می کند به ایشان خداوند عالم به ملائکه چون اهل ایشان ایشان را


1) برای وحی کودک ر.ک: منقول رضائی: 301 و 326 .

2) تهذيب الاحكام: 121/2 ح 3؛ وسائل الشيعة: 16/15 از شیخ طوسی رحمه الله.

وداع نمایند می گرید بر ایشان دیوارها و خانه ها و بیرون می آیند از گناهان چنانچه مار از پوست خود بر می آید و موکل می گرداند خدا به هر مردی از ایشان چهل هزار ملک که محافظت می نمایند او را از پیش روی او و از پشت سر او و از طرف راست و چپ او و حسنه ای به عمل نمی آورد مگر آن که مضاعف می شود از برای او و در هر روزی می نویسد در نامه عمل او عبادت هزار مردی که عبادت نموده باشد خدا را هزار سال که هر سالی سیصد و شصت روز بوده باشد که مدت هر روزی به قدر عمر دنیا بوده باشد.

و چون به حضور دشمن بروند نمی توانند اهل دنیا ثواب آن را بنویسند و چون با عدو خود مبارزت نمایند و با یکدیگر به نیزه و تیر کارزار نمایند ملائکه ایشان را به بال های خود فرا می گیرند و از خدا طلب نصر و ثبات قدم می نمایند برای ایشان و ندا می کند منادی بهشت در زیر سایه شمشیرها پس می باشد ضربت نیزه و شمشیر بر شهید آسان تر از آشامیدن آب سرد در روز تابستان.

و چون شهید به سبب نیزه یا شمشیر از اسب در غلطد هنوز بر زمین نرسیده حق تعالی زوجه او حورالعین او را می فرستد تا بشارت دهد او را به کراماتی که خدا برای او مهیا نمودی نموده است و چون به زمین رسید آن حوری به او می گوید: مرحبا به روح پاکیزه که بیرون رفت از بدن پاکیزه ای! بشارت باد تو را ! به درستی که از برای تو می باشد آن قدری که نه چشمی دیده است و نه گوشی شنیده است و نه خطور نموده است در قلب بشری!

و حق تعالی می فرماید: منم خلیفه او در اهل او و کسی که ایشان را رضا نماید مرا رضا نموده است و کسی که ایشان را به سخط آورد مرا به سخط آورده است!

و قرار می دهد خدا روح او را در حوصله (1)مرغ سبز که سیر می کند در [هر] مکانی که از بهشت خواسته باشد و میخورد از میوه های بهشت و مأوی می گیرد به سوی قندیل های از طلا که معلق می باشند آن قندیل ها به عرش و عطا می کند حق تعالی به هر مردی از ایشان هفتاد غرفه از غرفه های فردوس که وسعت هر غرفه ای ما بین صنعاء و شام می باشد و پُر می کند نور هر غرفه ای ما بین خافقین را و هر غرفه ای هفتاد در دارد که در هر دری پرده ای آویخته است و در هر غرفه هفتاد خیمه است و در هر خیمه هفتاد سریر از طلا می باشد که پایه های آن سریر از در و زبرجد می باشد که مکمل شده اند به شاخه هایی از زمرد و بر هر سریری هفتاد فرش مفروش است که غلیظی هر فرشی چهل ذراع است و بر هر فرشی هفتاد حورالعین است که نیکو شوهر دوست می باشند و اتراب می باشند.

آن جوان عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! معنی اتراب چیست؟ حضرت فرمود: اتراب، زوجة رضيه


1) حوصله: چینه دان

مرضیه پرشهوت را می نامند و از برای آن حورالعین است هفتاد هزار غلام و هفتاد هزار کنیز که متحلی باشند به زیورهای زرد با روهای سفید و تاج های لؤلؤ و مندیل های معلقه بر گردن های خود و بر دست های خود گرفته اند جام ها و ابریق های بهشتی

و چون روز قیامت شود آن شهید از قبر خود بیرون می آید با شمشیر برهنه و از رگ های او خون می ریزد، رنگ او رنگ خون است و لکن بوی او بوی مشک است و چون در عرصه قیامت رسند قسم به آن کسی که جان من درید قدرت او است که اگر پیغمبران بر سر راه ایشان باشند هر آینه از مرکب فرود می آیند به سبب بهائی که در ایشان ملاحظه می نمایند و آن شهداء می آیند تا اینکه می رسند به سفره هایی که از جواهر گسترده شده است به جهت ایشان پس می نشینند بر سر آن مائده ها و شفاعت می کند هر مردی از ایشان هفتاد هزار نفر از اهل بیت و همسایه های خود را حتی این که دو همسایه با یکدیگر نزاع می کنند در این که خانه کدام یک نزدیک تر می باشد به آن شهید و می نشینند با من و با حضرت ابراهیم علیه السلام بر مائده خلد، پس نظر می کنند به سوی خدا در هر صبح و شامی . (1)مؤلف: یعنی: نظر می نمایند به رحمت خدا و خوشنودی او یا این که نظر می کنند به پیغمبر خدا وائمة هدی در هر صبح و شامی.

و چون در شهادت چنین فضیلتی بود لهذا شهدای کربلا مبادرت می ورزیدند به شهادت و آن امام مظلوم را مخیر کردند در میان شهادت و سلامت بدون این که چیزی از اجر او کم شود، اختیار فرمود شهادت را. و سید بن طاوس در کتاب ملهوف از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که آن جناب فرمود که: شنیدم از پدرم که می فرمود:

چون ملاقات نمودند حضرت امام حسین علیه السلام و عمر بن سعد و اساس حرب برپا شد حق تعالی فرو فرستاد ملائکه نصرت را تا این که پرکشیدند بر سر آن مظلوم، بعد مخیر گردانید در میانه شهادت و نصرت بدون این که چیزی از اجر او کم شود، پس آن بزرگوار اختیار نمود ملاقات حق تعالی را.

پس ابن سعد پیش آمد و یک تیری در چله کمان گذاشت و به جانب لشکر آن سرور انداخت و گفت: شهادت دهید نزد عبیدالله که من اول کسی بودم که تیر انداختم به لشکر حسین!!!

و آن قوم بی حیا نیز تیرهای خود را از کمانها رها کردند به لشکر آن امام مانند قطرات باران، پس آن جناب به اصحاب خود فرمود: خدا شما را رحمت کند! بایستید به سوی مرگی که چاره ای از آن نیست به درستی که آن تیرها رسولان این قوم است به سوی شما!

پس ساعتی از روز با هم مقاتله نمودند، یک حمله آن گروه اشقیاء می آوردند و یک حمله این


1) صحيفة الرضا علیه السلام : 91 ؛ بحار الانوار: 12/97 و مستدرک الوسائل: 10/11.

فرقه سعداء تا این که جمعی از لشکر سعادت اثر آن حضرت به درجه شهادت فایز گشتند. پس در آن وقت آن مظلوم محاسن مبارک گرفت و فرمود:

شدید شد غضب خدا بر یهود در هنگامی که از برای او ولد قرار دادند و شدید شد غضب خدا بر نصاری در وقتی که خدا را ثالث ثلاثه (1)قرار دادند و شدید شد غضب خدا بر مجوس در زمانی که آفتاب و ماه پرست شدند و شدید شد غضب خدا بر قومی که متفق این کلمه شدند بر قتل فرزند پیغمبر خود! آگاه باشید به خدا سوگند که اجابت نمی نمایم ایشان را به آن چه از من طلب می نمایند تا این که ملاقات نمایم خدا را و حال آن که به خون خود خضاب شده باشم!

بعد به آواز بلند ندا درداد:

أما من مغيث يغيثنا لوجه الله ؟! أما من ذابَ يَذْبُ عن حرم رسول الله ؟!

یعنی: فریادرسی نیست که به فریاد رسد به جهت محض رضای خدا!!؟ آیا کسی نیست که دفع نماید شر دشمنان را از حرم رسول خدا؟! (2)

پس به روایت ابی مخنف شروع نمود به ندای «وا محمداه! وا ابا القاسماه! واجداه! وا علياه! واحسناه! واجعفراه! و احزناه!» پس ندا فرمود:

يا قوم ! أما من مجير يجيرنا؟! أما من معين يعيننا ؟!

یعنی: ای قوم! آیا پناه دهنده ای نیست که پناه دهد ما را؟! آیا اعانت کننده ای نیست که اعانت نماید ما را؟!

أما من طالبِ الجنَّةِ ينصرنا ؟! أما من خائف من عذاب الله فيذُبُ عنا؟!

یعنی: آیا طالب بهشتی نیست که یاری نماید ما را؟! آیا کسی نیست که از عذاب خدا بترسد پس دفع این شر دشمنان از ما نماید؟

پس آن مظلوم غریب گریست گریستن شدیدی و این اشعار را خواند:

أنا ابن علي الطهر من آل هاشم / كفاني بهذا مفخراً حين أفخرُ

یعنی: منم فرزند علی پاک پاکیزه که از آل هاشم است و کفایت می کند همین فخر مرا در هنگامی که خواهم فخر نمایم !

وفاطمة أمي وجدي محمد / وعمي هو الطيار في الخلد جعفر

و فاطمه است مادر من و محمد است جدّ من وجعفر است عم من که در بهشت طیران می کند.


1) که اب، ابن، روح باشد. منه

2) اللهوف : 101 و 100 و 102 ؛ مثیر الاحزان 58 و بحار الانوار: 12/45 .

بنا ظهر الاسلام بعد خموده / ونحن سراج الله في الأرض نزهرُ

به ما ظاهر شد اسلام بعد از آن که خاموش بود و اسمی نداشت و ماییم چراغهای هدایت که می درخشیم در روی زمین.

وشيعتنا في الخلق أكرم شيعة / ومبغضنا يوم القيامة يخسر

وشيعه ما در میان خلایق گرامی ترین شیعیان اند و دشمن ما در روز قیامت خاسر و زیان کارند.

چون حر بن یزید ریاحی این کلمات را از آن فخر کاینات شنید در مسامع قلبش تأثیر نمود. (1)

پس به روایت تبر مذاب آن مظلوم ندا درداد: ای اهل کوفه! ای شبث بن ربعی و ای حجر بن ابحروای قیس بن اشعث وای یزید بن حارث! آیا به من ننوشتید مرا نطلبیدید؟!

آن ملاعین گفتند: ما نمی دانیم چه می گویی! پس حر بن یزید ریاحی در جواب آن جناب عرض نمود: بلى والله كاتبناك ونحن الذين أقدمناك فأبعد الله الباطل وأهله والله ما اخترت الدنيا على الآخرة! یعنی: بلی به خدا سوگند که ما نوشتیم به سوی تو و ماییم اشخاصی که تو را به این دیار آوردیم! خدا دور نماید باطل و اهل باطل را! به خدا سوگند که اختیار نخواهم نمود دنیا را بر آخرت! (2)

پس به روایت ارشاد چون حر ملاحظه نمود که آن اشقیاء مصمم اند بر قتال آن مظلوم به نزد عمر بن سعد آمد و گفت: يا عمرا أمقاتل أنت هذا الرجل؟ يعنى: اى عمر! آیا تو با این مرد مقاتله خواهی نمود؟ عمر گفت: بلی به خدا سوگند چنان قتال شدید که پست تر آن این است که سرها از بدن ها جدا شود و دست ها از بدن ها انداخته شود!!

حر گفت: آیا رضا نمی شوید به آنچه به شما گفت که دست از او بدارید تا برود به مقام خود؟ عمر گفت: اگر اختیار با من بود رضا میشدم و لکن امیر تو عبید الله راضی نمی شود.

پس حر برگشت به جای خود و متوجه قرة بن قیس که مردی بود از قوم او گردید و فرمود: ای قرة! آیا اسب خود را آب داده ای؟ گفت: نه. حر فرمود: آیا نمی خواهی که آب دهی؟

قرة گفت: من گمان کردم که می خواهد به کناری رود تا مشاهده ننماید قتال را، پس مکروه من بود که ببینم او را که چنین کاری می کند، گفتم: من اسب خود را آب نمی دهم. حر گفت: من می روم که اسب خود را آب دهم. و روانه شد و به خدا سوگند که اگر مرا مطلع می نمود که اراده نموده است که به خدمت آن حضرت مشرف شود هرآینه من نیز با او موافقت می کردم. (3)


1) ر.ک: مقتل أبو مخنف رحمه الله : 80؛ و ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 80؛ ينابيع الموده: 75/3.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 151.

3) الإرشاد : 99/2؛ اللهوف : 102؛ مثیر الاحزان: 58.

مؤلف گوید: عذر بدتر ز گناهش نگرید (وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ). (1)

بلکه به روایت ابی مخنف حر متوجه بنی عم خود که او را قرة بن قیس می نامند گردید و فرمود: ای پسرعم! آیا ملاحظه نمی نمایی حسین را که پناه می طلبد و کسی او را پناه نمی دهد و طلب فریاد رسی می کند و کسی به فریادش نمی رسد؟! آیا موافقت می نمایی مرا تا برویم به نزد آن جناب و قتال نماییم در پیش روی او و جان خود را فدای او کنیم شاید رستگار شویم به شهادت و در زمرهٔ او باشیم در روز قیامت؟ قره گفت: مرا حاجتی نیست به آمدن!

پس حر روی نمود به فرزند خود و فرمود: يا بني ! لا صبر لي على النار ولا على غضب الجبار ولا يكون خصمي محمد المختار! یعنی: ای فرزند من صبر ندارم بر حرارت نار و نه بر غضب خداوند جبار و نمی خواهم که فردا دشمن من باشد محمد مختار!

يا بني ! سربنا إلى الحسين؛ يعنى اى فرزند من! بیا با من تا برویم به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام و جهاد نماییم در پیش روی او شاید حق تعالی بنویسد ما را از زمرۀ شهداء و فایز گردیم به شهادت.

پس آن فرزند باسعادت عرض كرد: لست مخالفك يا أباه! في ما تأمرني به؛ يعنى: اى پدر! من مخالفت نمی نمایم تو را در هرچه امر فرمایی مرا به آن. (2)

و به روایت ارشاد پس حر روانه خدمت حضرت امام حسین علیه السلام شد و آهسته آهسته می رفت و مهاجر بن اوس به او گفت: چه اراده نموده ای آیا می خواهی حمله بری بر لشکر امام حسین علیه السلام؟

حر جواب او را نداد و لرزه بر اندامش افتاده بود، مهاجر گفت: إن أمرك المريب ! یعنی: به درستی که امر تو به شک اندازنده است! به خدا سوگند که هرگز ندیدم تو را در موقف جنگی مثل این موقف باشی و اگر از من سؤال می کردند که شجاع ترین اهل کوفه کیست، هرآینه می گفتم تویی، این چه حالت است که در تو مشاهده می نمایم؟!

حر گفت: به خدا سوگند که مخیر نموده ام نفس خود را در میان بهشت و دوزخ و به خدا سوگند بهشت را اختیار کردم اگرچه مرا پاره پاره کنند و بسوزانند. (3)

پس به روایت ملهوف تازیانه بر اسب خود زد و متوجه خدمت حضرت امام حسین علیه السلام گردید و دست خود را بر سر گذاشت و روی خود را به درگاه خداوند مهربان کرد و عرض كرد: اللهم إليك


1) سوره مبارکه نور آیه 40.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 80؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 82؛ وسيلة النجاة: 161؛ ينابيع المودة: 76/3 از ابی مخنف رحمه الله

3) الإرشاد: 99/2 و بحار الانوار: 11/45 .

أنبت فتب علي فقد أرعبت قلوب أوليائك وأولاد نبيتك! يعنى: خداوندا! به سوی تو بازگشت نمودم و توبه کردم پس توبه مرا قبول کن، به درستی که دل های دوستان تو را ترسانیده ام و قلوب فرزندان پیغمبر تو را در بیم افکندم! (1)

پس به روایت ابی مخنف به خدمت آن حضرت رسید و در پیش روی آن جناب به خاک افتاد و پیوسته بوسه بر خاک می داد و روی خود را به خاک می مالید، آن معدن سخا چون این حالت را از حر مشاهده نمود، فرمود: ارفع رأسك یا شیخ! یعنی: ای شیخ! سر خود را از خاک بردار .

حر سعادت مند سر خود را از خاک برداشت. (2)

و به روایت مفید عرض نمود: جعلت فداك يابن رسول الله! أنا صاحبك الذي حبَسْتُك عن الرجوع وسايرتك في الطريق وجَعْجَعْتُ هذا المکان؛ یعنی: فدای تو شومای فرزند رسول خدا! من آن کسی هستم که نگذاشتم که برگردی و با تو همراهی نمودم و تنگ نمودم بر تو در این مکان! و لیکن گمان نداشتم که این قوم با تو چنین رفتار خواهند نمود و تو را چنین خوار خواهند کرد و به خدا سوگند اگر می دانستم که ایشان با تو چنین رفتار خواهند نمود شما را ممانعت نمی کردم از مراجعت و حال توبه می کنم به سوی خدای عزوجل از این اعمال که مرتکب شده ام! آیا توبه من قبول خواهد شد؟

حضرت فرمود: نعم يتوب الله عليك؛ یعنی: خداوند توبه تو را قبول می نماید از اسب فرود آی.

حر عرض کرد: سواره بودن من بهتر است از پیاده بودن و در همین ساعت بر همین اسبی که سوارم در پیش روی تو جهاد می کنم که فرود آمدن از اسب آخر امر من باشد که شهید شده باشم در راه تو! (3)

و به روایت این نما آن سعادتمند به خدمت آن حضرت عرض نمود که: در هنگامی که ابن زیاد مرا به حرب شما مأمور نمود از قصر برآمدم که ناگاه از پشت سر خود ندایی شنیدم: أبشریا حر بخیر؛ یعنی: ای حرا بشارت باد تو را به خیر!

چون به عقب التفات نمودم احدی را ندیدم، پس با خود گفتم: به خدا سوگند که این بشارت نیست و حال آن که به حرب حضرت امام حسین علیه السلام می روم و به خاطرم نمی گذشت که من تابع شما خواهم شد.

حضرت فرمود: لقد أصبت أجراً وخيراً؛ یعنی به تحقیق که رسیده ای به اجر و خیر. (4)


1) اللهوف : 102؛ الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 159 و بحار الانوار: 319/44.

2) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 82؛ ينابيع المودة: 76/3 از ابو مخنف رحمه الله .

3) الإرشاد: 2/ 98؛ بحار الانوار: 9/45؛ اعلام الوری: 243؛ روضة الواعظين: 184/1؛ مثیر الاحزان: 59.

4) مثیر الاحزان 59؛ بحار الانوار: 15/45 .

و منقول است که حر عرض کرد: در این شب پدرم را در خواب دیدم که به نزد من آمد و گفت: ای فرزند در این روزها به کجا رفته بودی؟ من گفتم: رفته بودم که سر راه بر امام حسین بگیرم.

پدرم فریاد برآورد و گفت: واویلا ای فرزند! تو را با فرزند رسول خدا چکار است؟! اگر می خواهی در جهنم باشی برو و با او حرب کن و اگر می خواهی مخلد در جهنم نباشی برو و او را یاری نما و با دشمنانش جهاد کن! (1)

و به روایت ابی مخنف پس حر سعادت مند روی نمود به فرزند ارجمند خود و فرمود: يا بني ! احمل على أعداء الله وأعداء رسوله؛ یعنی: ای فرزند! حمله نما بر دشمنان خدا و دشمنان رسول او!

پس آن فرزند سعادتمند حمله نمود بر آن اشقیاء و بیست و چهار نفر از آن قوم بی حیا را به جهنم فرستاد، پس آن کافران بر آن جوان هجوم آور شدند و او را به درجه رفیعهٔ شهادت رسانیدند.

چون حر ملاحظه نمود که فرزند ارجمندش در راه آن حضرت شهید گردید بسیار شاد شد و فرمود:

الحمد لله الذي استشهد ولدي بين يدي الحسين علیه السلام !

یعنی: حمد خداوندی را سزد که مقدر نمود شهادت فرزند مرا در پیش روی حضرت امام حسین علیه السلام !

پس حر متوجه آن حضرت گردید و عرض نمود: ای مولای من! به حق جدت رسول خدا دستوری ده مرا که به جنگ این کافران روم زیرا که من اول کسی بودم که به جنگ تو از شهر کوفه برآمدم حال دوست دارم که در پیش روی تو کشته شوم.

آن مظلوم آن سعادت مند را دستوری داد و فرمود: بگو: لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم.

چون حر دستوری یافت به جانب لشکر اعداء شتافت و اسب خود را جولان داد (2)و در میان دو لشکر ایستاد و فرمود به روایت ارشاد:

يا أهل الكوفة! الأمكم الهبل والعبر! أدعوتُم هذا العبد الصالح حتى إذا جاءكم أسلمتموه ؟!

یعنی: ای اهل کوفه! مادران شما به عزای شما نشیند و اشک از دیده های ایشان روان گردد! این بنده شایسته خدا را طلبیدید اکنون که آمده است او را به دست دشمن او واگذار نموده اید؟

و گمان کرده بودید که جان خود را فدای او خواهید نمود، حال دشمنی می کنید با او و می خواهید به قتل آورید او را و دور او را از هر جانب گرفته اید و نمی گذارید که روی آورد به ولايت عريض خدا و مثل اسیر در دست شما گرفتار است به نحوی که نمیتواند جلب نفعی و


1) روضة الشهداء: 278.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 81؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 83؛ وسيلة النجاة: 162.

دفع ضرری نماید و منع نمودید آن بزرگوار و زنان و اطفال او را از آب فرات که یهود و نصاری و مجوس و خوک و سگ از آن می آشامند و به تحقیق که هلاک نموده است تشنگی ایشان را! بد رعایت کردید ذریه پیغمبر خود را خدا شما را سیراب نگرداند از تشنگی روز قیامت! (1)

و به روایت تبر مذاب پس حر فرمود: حال که یاری نمی نمایید او را و وفا نمی کنید به آنچه سوگند یاد نموده اید پس بگذارید برود به هر جایی که خواسته باشد از ولایت خدا، مگر شما به خدا ایمان نیاورده اید و تصدیق ننموده اید به رسالت جد او ویقین ندارید به معاد؟! (2)

پس به روایت ارشاد جمعی از آن اشقیاء بر آن سعادت مند حمله نمودند و تیر به جانب او انداختند، پس حر مراجعت نمود و در پیش روی حضرت امام حسین علیه السلام توقف نمود و عمر بن سعد به غلام خود دوید ندا درداد که: علم خود را نزدیک آر.

پس آن غلام علم خود را به نزدیک آن پلید برد، پس آن شقی تیری به چله کمان گذاشت و انداخت و گفت: شهادت دهید که من اول کسی بودم که تیر انداختم!!!

بعد لشکر نیز تیرانداختند و طلب مبارز نمودند. (3)

پس به روایت صدوق حرّ عرض کرد: یابن رسول الله! دستوری ده تا مقاتله نمایم.

حضرت او را اذن داد، پس آن سعادت مند روی به میدان قتال نمود و می فرمود:

أضرب في أعناقكم بالسيف / عن خير مَنْ حَلّ بلاد الخيف

یعنی: می زنم به شمشیر گردن های شما را به جهت بهترین اشخاصی که ساکن اند در حرم!

پس حمله نمود و هیجده نفر از لشکر عمر بن سعد را به قتل آورد. (4)

و می فرمود به روایت ابی مخنف: ای دشمنان خدا و رسول اوا نوشتید به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام و گمان کردید که یاری می نمایید او را و چون به نزد شما آمد برجستید بر روی او که به قتل آورید آن سرور را و مغرور نمودید آن جناب را خدا! نرساند به شما شفاعت جد او را در روز قیامت!

بعد حمله نمود بر آن کافران و اشعار چندی خواند و جماعتی را به خاک هلاک انداخت و مراجعت نمود به مقام خود و اشعار چندی انشاء فرمود به این مضمون:


1) الإرشاد : 100/2؛ بحار الانوار: 9/45؛ اعلام الوری: 243؛ مثیر الاحزان: 59 .

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 151 .

3) الإرشاد : 101/2.

4) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 159؛ بحار الانوار: 319/44؛ روضة الواعظین: 186/1.

این است مرگ و شکی نیست که جام مرگ را خواهید نوشید، پس حمایت نما از برای فرزند محمد مصطفی و حریم او شاید آنچه را زراعت نموده ای بدروی، به تحقیق که ناامید شدند قومی که مخالفت نمودند پروردگار خود را و اراده نمودند که به قتل آورند آل محمد را و حال آن که جد ایشان شافع روز قیامت است !

حمله نمود بر آن کافران و فرمود: ای اهل کوفه! حسین را طلبیدید و گمان کردید که یاری می نمایید او را پس دور او را گرفتید که او را به قتل آورید و نگذاشتید که رو آورد به ولایت عریض خدا، پس آن جناب صبح نمود در حالتی که اسیر است در دست شما و مالک نیست از برای نفس خود نفع و ضرری را و منع نمودید او را از آشامیدن آبی که یهود و نصاری و سگان و خوکان از آن می آشامند! بدکاری کردید و بد رعایت نمودید ذریه پیغمبر را! خدا شما را سیراب نگرداند در روز قیامت! چرا تو به نمی کنید و رجوع نمی نمایید از این امری که قصد نموده اید؟!

پس اشعار چندی خواند و حمله نمود بر آن اشقیاء تا این که پنجاه نفر را به قتل رسانید، پس عمر بن سعد بدگهر بانک بر لشکر زد که «وای بر شما! تیربارانش کنید!» که به یک دفعه آن کافران آن سعادت مند را تیرباران نمودند و آن قدر تیر بر بدن اطهرش نشست که گویا مانند قنفذ پر برآورده بود (1)

و آن سعادتمند در هنگامی که می رفت به خدمت آن حضرت، یزید بن سفیان گفت: «اگر به او می رسیدم نیزه ای بر او می زدم!» در این حال که حر نامدار در گرم کارزار بود و ضربتی بر دو گوش و دو ابروی او آمده، خون از آن ها جاری بود شخصی به یزید بن سفیان گفت: این همان حراست که تمنا می نمودی که اگر به او می رسیدم نیزه بر او می زدم گفت: بلی.

پس آن بخت برگشته روی به حر نامدار آورد، چون حر آن پلید را در مقابل خود دید مهلتی به او نداد و آن پلید را به قتل آورد و رو به سایرین آورد و چهل سواره و پیاده را نیز به جهنم واصل نمود. (2)

پس به مقتضای بعضی از اخبار آن عالی مقدار رو به جانب حضرت امام حسین علیه السلام کرد و عرض نمود: یابن رسول الله ! أرضيت عني ؟ یعنی: ای فرزند رسول خدا! آیا از من راضی شدی؟

حضرت فرمود: نعم وأنت حر كما سمتك أمك ! يعنى: آرى، تو آزادی چنان که مادرت تو را نام نهاد!

پس حر نام دار با آن گروه اشرار مشغول کارزار بود (3)که شمر پلید به روایت مفید بر میسرۀ اصحاب آن حضرت حمله نمود و آن لشکر اشرار از هر جانب و کناری بر آن حضرت و اصحابش حمله


1) قنفذ: خارپشت. ر.ک: مقتل الحسین علیه السلام ومصرع اهل بيته ...: 84 و 85؛ ينابيع المودة: 76/3 از ابو مخنف رحمه الله.

2) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام : 133.

3) روضة الشهداء: 279.

آوردند و اصحاب آن مظلوم نیز برایشان حمله می آوردند و سواره های لشکر آن حضرت سی و دو نفر بودند و به هر جانبی که حمله می کردند آن اشقیاء را از مقابل برمی داشتند.

چون عروة بن قیس که سرکرده سواران لشکر عمر بن سعد بود حال را به این منوال دید شخصی را به نزد عمر سعد فرستاد که آیا ملاحظه نمی نمایی که ما امروز در دست این جماعت قلیل چه می کشیم؟! تیراندازان لشکر را به مدد ما بفرست.

پس عمر بن سعد تیراندازان را به مدد قیس فرستاد و نایرۀ حرب مشتعل گردید، در این هنگام آن گروه اشرار متوجه حر نام دار شدند و اسب آن عالی مقدار را پی نمودند و آن نام دار سعید در حالت پیادگی مشغول حرب گردید و به شمشیر خود به آن اشقیاء محاربه می نمود و می فرمود:

إن تعقروني فأنا ابن الحز/ أشجع من ذي لبد هزير

یعنی: اگر اسب مرا پی کردید پروا ندارم زیرا که من فرزند آزادگانم و دلم قوی تر است از شیر.

آخرالامر آن گروه اشرار غلبه نمودند بر آن بزرگوار و ایوب بن مسرح با سواری دیگر از اهل کوفه شریک شدند و آن عالی مقدار را به قتل آوردند. (1)

و به روایتی نیزه ای بر سینه آن عالی تبار زدند که سینه اش شکافته شد، در آن وقت فریاد برآورد أدركني يابن رسول الله ! یعنی: ای فرزند رسول خدا! مرا دریاب! (2)

پس به روایت صدوق آن حضرت خود را به زودی بر بالین آن بزرگوار رسانید در حالتی که خون از رگ هایش می ریخت آن حضرت فرمود: بخ بخ يا حر! أنت حر كما سميت في الدنيا والآخرة! يعنى: به به! ای حر! تو آزادی در دنیا و آخرت چنان که تو را حر نامیده اند!

پس آن مظلوم این اشعار را انشاء فرمود:

لنعم الحر حر بني رياح / صبور عند مختلف الرماح

یعنی: بسیار خوب حرّی است حرّ بنى رياح و صبر کننده است بر آمد و شد نمودن نیزه ها!

لنعم الحر إذ نادى حسيناً / فجاد بنفسه عند الصباح

یعنی: بسیار خوب حری است حر در هنگامی که ندا داد حسین را پس جان خود را فدای او نمود در هنگام ندادادن. (3)

و در بعضی از کتب بعد از این دو بیت زیاد نموده است :


1) الإرشاد : 2/ 104؛ إعلام الوری: 245 .

2) روضة الشهداء: 280.

3) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 160؛ بحار الانوار: 319/44 و 14/45؛ روضة الواعظین: 186/1.

ونعم الحرفي رهج المنايا / إذ الابطال تخفق بالصفاح

و خوب حری است که خود را در غبار شهادت می اندازد در هنگامی که شجاعان به گردش می آورند شمشیرهای خود را.

فيا رب أضفه في الجنان / وزوجه مع الحور الملاح

یعنی: ای پروردگار من! ضیافت نما حرّ را در بهشت و تزویج کن به جهت او حور العین پاکیزه سرشت را .

لقد فاز الذي نصروا حسيناً / وباتوا بالهداية والفلاح

یعنی: به تحقیق که رستگار شدند اشخاصی که یاری نمودند حضرت امام حسین علیه السلام را و شب را به روز آوردند به هدایت و رستگاری. (1)

پس به روایت ملهوف اصحاب آن حضرت نعش حر را به نزد آن مظلوم آوردند و آن جناب غبار را از روی او پاک می کرد و می فرمود: تویی آزاد چنان که مادرت تو را آزاد نامیده است در دنیا و آخرت. (2)

پس به روایتی مصعب برادر حر ملاحظه نمود که برادرش به درجه شهادت رسید به خدمت آن حضرت مشرف گردید و اجازت طلبید و به میدان کارزار رفت تا شربت شهادت نوشید.

چون غزه غلام حردید که خواجه و خواجه زاده هر دو شهید شدند بی طاقت گردید و از دیده هایش سرشک ،فرو بارید عنان اختیار از دست داد و بدون طلب اجازه امام رو به میدان نهاد و جمعی از آن کافران را به قتل رسانید؛ پس به نزد آن حضرت آمد و زمین ادب را بوسید عرض کرد: یابن رسول الله! معذورم بدار که گستاخی کردم و بدون اجازه شما به میدان رفتم، اما از فراق آقا و آقازاده خود سوخته بودم حال مرا مرخص فرمایید که به میدان کارزار روم و جان خود را در راهت فدا کنم.

پس حضرت وی را دعا کرد و دستوري حرب داد، آن غلام با نهایت فرح و نشاط روی به میدان حرب نهاد و جمعی را به جهنم فرستاد، آخر الامر شربت شهادت نوشید و به آقایان خود ملحق گردید. (3)

و شیخ مفید روایت کرده است غلامی از زیاد بن ابی سفیان که نام او یسار بود از لشکر اعداء در مقام مبارزت برآمد و از لشکر سعادت اثر امام علیه السلام عبد الله بن عمیر در مقابل آن نافرجام برآمد، يسار پرسید: تو کیستی؟ فرمود: منم عبد الله بن عمیر

يسار بد شعار گفت: من تو را نمی شناسم، زهیر بن قین یا حبیب بن مظاهر به مبارزت من برآیند!

عبد الله بن عمیر گفت: یابن الفاعلة ! أبك رغبةً عن مبارزة أحد من الناس؟! یعنی: ای فرزند زناکار! آیا تو اعراض می نمایی از مبارزت احدی از مردمان؟!


1) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ... 86؛ بحار الأنوار: 14/45؛ ینابیع المودة: 77/3 از ابو مخنف رحمه الله .

2) اللهوف : 104؛ بحار الانوار: 14/45.

3) روضة الشهداء: 281-282 .

پس بر او حمله نمود و با شمشیر خود چنان ضربتی بر آن پلید نواخت که از همان ضربت کار او را ساخت و هنوز مشغول زدن بود که ناگاه سالم غلام ابن زیاد به قصد هلاک نمودن آن اسب در تاخت و اصحاب حضرت به عبدالله بن عمیر خطاب نمودند که: رهقك العبد! یعنی: بنده ای تو را هلاک نمود!

آن عالی مقدار نشنید تا این که سالم پلید خود را به او رسانید و ضربتی بر او حواله نمود، چون عبدالله بن عمیر چاره ای نیافت دست چپ خود را به دم شمشیر آن ملعون داد که از صدمه شمشیر آن پلید انگشت های دستش برید، پس عبدالله بر او حمله نمود و ضربتی بر آن ملعون زد که به جهنم واصل شد؛ پس رو نمود به لشکر امام در حالتی که آن ملعون را به قتل رسانیده و رجزی در شجاعت خود انشاء نمود.

پس عمرو بن حجاج با جمعیت خود حمله نمود بر میمنه اصحاب آن حضرت، چون به نزدیک رسیدند اصحاب به زانو نشستند و نیزه های خود را به جانب ایشان بلند نمودند چون نظر اسب ها به نیزه ها افتاد اقدام ننمودند و خواستند که برگردند که به یک دفعه اصحاب حضرت ایشان را تیرباران نمودند و جمعی را به جهنم واصل کردند و جمعی دیگر را مجروح ساختند که ناگاه مردی از بنی تمیم که نام او عبدالله بن جوزه بود رو به لشکر امام آورد، اصحاب ندا کردند که: به کجا می روی؟! مادرت به عزایت بنشیند! گفت: می روم نزد پروردگار رحیم و شفاعت کننده مطاع.

حضرت از اصحاب پرسید که کیست این مرد؟ عرض کردند: ابن جوزه است.

حضرت فرمود: اللهم جره إلى النار! یعنی: پروردگا را بکش این مرد را به سوی آتش!

که ناگاه اسب آن ملعون به اضطراب آمد و آن شقی را در جدولی انداخت و پای چپ آن پلید در رکاب ماند و پای راست او بلند شد که در آن هنگام مسلم بن عوسجه ضربتی بر پا و دست آن ملعون زد که از بدن خبیثش جدا شد، پس اسب آن شقی رم کرد و سر آن پلید را به هر سنگی و کلوخی می زد تا این که روح نحسش وارد آتش جهنم گردید. (1)

و به روایت بحار هر یک از اصحاب کرام که ارادۀ میدان قتال می نمودند، به خدمت آن حضرت می رسیدند و آن سرور را وداع می نمودند و عرض می کردند: السلام عليك يا بن رسول الله ! حضرت می فرمود: وعليك السلام، ما نیز از متعاقب تو می آییم. و این آیه را تلاوت می فرمود:

(فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً) (2)


1) الإرشاد : 101/2؛ بحار الانوار: 12/45؛

2) سوره مباركه احزاب آیه 23 .

بعضی از اصحاب شربت شهادت نوشیدند و بعضی منتظر شهادت می باشند و بدل ننمودند حکم خدا را تبدیل نمودنی .

پس بعد از شهادت حر، بریر بن خضیر همدانی که اقرء اهل زمان و از بندگان شایسته خدا بود متوجه لشکر اعداء گردید و رجزی انشاء فرمود، پس حمله بر آن اشقیاء نمود و فرمود:

اقتربوا مني يا قتلة المؤمنين! اقتربوا مني يا قتلة أولاد البدرتين! اقتربوا مني يا قتلة أولاد رسول رب العالمين وذرية الباقين !

یعنی: به نزدیک من بیایید ای کشندگان مؤمنین! به نزدیک من بیایید ای کشندگان اولاد بدریین! به نزدیک من بیایید ای کشندگان اولاد رسول رب العالمين وذرية ايشان !

پس شروع نمود به قتال تا آن که سی نفر از آن اشرار را به قتل رسانید، پس مردی از لشکر اعداء که یزید بن معقل نام داشت در مقابل آن بزرگوار آمد و گفت: شهادت می دهم که تو از جمله گمراهانی!

بریر فرمود: بیا تا مباهله کنیم که هر یک از ما و تو که دروغگو باشیم به تیغ دیگری کشته شویم.

پس بر یکدیگر حمله نمودند، یزید ضربت از تیغی بر بریر زد اثری نکرد و بریر ضربتی بر سر آن ملعون زد که خُودش را شکافت و به مغز سرش رسید و به جهنم واصل شد. پس بحیر بن اویس از لشکر عمر بن سعد بربریر حمله نمود و آن عالی مقدار را به درجه شهادت رسانید، پس پسر عم بحیر به نزد او آمد و گفت: وای بر تو ای بحیر! بریر را به قتل آوردی و به کدام رو در فردای قیامت ملاقات خواهی کرد خدا را؟!

پس آن شقی پشیمان شد و اشعاری چند انشاء نمود که مضمون بعضی از آن اشعار این است: کاشکی خون حیض می بودم در رحم زن یا این که در زیر خاک بودم در روز عاشورا، چه بگویم جواب خالق خود و چیست حجت من در روز حساب؟!

و چون بریر به درجه شهادت رسید، مادر وهب بن عبد الله بن حباب کلبی به نزد وهب آمد و فرمود: قم يا بُنَي ! فانصر ابنَ بنتِ رسول الله! ! یعنی: برخیز ای فرزند من و یاری کن فرزند دختر رسول خدا را! وهب در جواب مادر عرض کرد: أفعل يا أماه ولا أقصر؛ یعنی: یاری خواهم نمود ای مادر! جان خود را کوتاهی نخواهم کرد. (1)

و در بعضی از کتب مقتل مسطور است که وهب از مادر اذن طلبید که از زوجه خود استحلال جوید و وداع نماید مادرش فرمود: مأذونی اما به هوش باش که زنان ناقص العقل می باشند مبادا تو را فریب دهد و از سعادت جاوید باز دارد !


1) بحار الانوار: 15/45 .

چون وهب به نزد زوجۀ خود آمد به او گفت: امروز فرزند فاطمه در این صحرا غریب و تنها مانده دلم می خواهد که جان خود را فدای او نمایم.

آن زن گفت: هزار جان من و تو فدای حسین علیه السلام بادا کاشکی در شریعت زنان را نیز جهاد جایز بود تا من جان خود را فدای او کردمی! اما می خواهم شرط نمایی در قیامت بی من داخل بهشت نشوی. وهب قبول نمود و هر دو به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام رفتند، زن عرض نمود: یابن رسول الله! می دانم که هر که در راه تو شهید شود همین که از مرکب بر زمین افتد حوریان بهشت با وی معانقه می نمایند و این نوجوان که شوهر من است می خواهد در راه تو جان دربازد و حاجت من این است که در روز قیامت مرا باز طلبد و بی من داخل بهشت نشود.

و از شما التماس آن دارم که مرا به خواهران و اهل بیت خود بسپارید که در حریم محترم در سلک کنیزان دختران فاطمه محسوب باشم زیرا که یقین است که در سرای پرده عصمت و طهارت دست نامحرم به دامن عفت من نرسد.

آن حضرت با یاران از سخنان آن گریان شدند، و هب عرض کرد: یابن رسول الله گواه باش که بی او پا در بهشت ننهم و او را به شما سپردم که شما او را به حرم محترم بسپارید.

پس از آن حضرت اجازه طلبید و روی به میدان نهاد و چون به کنار میدان رسید، نیزه خود را بر زمین زد و گفت:

اميري حسين ونعم الامير/ له لمعة كالسراج المنير

یعنی: امیر و آقای من حسین است و نیکوامیری است! و از برای او نوری است مانند شمع افروخته! (1)

پس به روایت بحار این رجز را انشاء فرمود:

إن تنكروني فأنا ابن الكلب / سوف تروني وترون ضربتي

وحملتي وصولتي في الحرب / أدرك ثاري بعد ثار صحبي

وأدفع الكرب أمام الكرب / ليس جهادي في الوغا باللعب

یعنی: اگر مرا نمی شناسید منم وهب بن عبدالله بن حباب کلبی، زود است خواهید دید مرا و ضرب دست مرا و حمله مرا و صولت مرا در جنگ، طلب می کنم خون خود را بعد از طلب نمودن خون اصحاب خود و دفع می نمایم اندوه قبل از اندوه را نیست مجاهده نمودن من در میدان مقاتله بازیچه .

پس بعد از رجز حمله آورد بر آن گروه اشقیاء و جماعتی را به قتل رسانید، پس مراجعت نمود به


1) روضة الشهداء: 289 .

نزد مادر و عروس خود و عرض کرد: يا أماه! أرضيت عنّي ؟ یعنی: ای مادرجان! آیا از من راضی شدید؟

آن زن صالحه فرمود: مارضيت أو تقتل بين يدي الحسين؛ يعنى: راضی نمی شوم تا این که کشته شوی در پیش روی امام حسین علیه السلام . پس زوجه او گفت: بالله لا تفجعني في نفسك! يعنى: تو را به خدا سوگند می دهم که مرا به مصیبت خود گرفتار مکن!

مادر وهب فرمود: يا بني ! لا تقبل قولها وارجع فقاتل بين يدي ابن رسول الله فيكون غداً شفيعاً لك بين يدي الله؛ یعنی: ای فرزند من! گوش به سخن اومده و برگرد و جهاد کن پیش روی فرزند رسول خدا تا این که در قیامت شفیع تو باشد نزد خدا.

پس وهب مراجعت نمود و رجز دیگری انشاء فرمود و حمله بر آن اشقیاء آورد تا این که نوزده نفر سواره و دوازه پیاده را به قتل آورد، پس آن کافران دو دست آن بزرگوار را قطع نمودند؛ چون عروس این حالت را مشاهده نمود بی تاب شد و عمودی برداشت و متوجه معرکه شد و می گفت: پدر و مادرم فدای تو باد! جهاد کن به جهت حمایت نمودن بر طیبین و حرم رسول خدا!

پس وهب روی نمود به زوجۀ خود و مبالغه می نمود تا او را برگرداند به نزد آن زنان که آن زن مؤمنه دامن جامه او را گرفت و گفت: لن أعود وأموت معك ! يعني: برنخواهم گشت تا کشته شوم با تو!

چون حضرت امام حسین علیه السلام این حالت را مشاهده نمود فرمود: جزيتم من أهل بيت (1)خيراً ارجعي إلى النساء رحمك الله: خدا شما را در یاری اهل بیت جزای خیر دهدای زن برگرد به نزد زنان خدا تو را رحمت کند !

چون زن صالحه این کلام را از امام واجب الاطاعه شنید مراجعت نمود، پس وهب بر آن اشقیاء حمله نمود و در دریای حرب غوطه ور گردید. (2)

در آن وقت به روایتی مادر وی در کنار معرکه ایستاده بود و او را تحریص به جهاد می نمود و به آواز بلند می فرمود: ای جان مادر! پدر و مادرم فدای تو باد! دریاری حسین علیه السلام و حرم محترم محمد مصطفی جنگ کن تا کشته شوی و به سعادت ابدی برسی!

چون حضرت امام حسین علیه السلام این حالت را مشاهده نمود گریان گریان فرمود: ای پیرزن! خدا شما را از ذریه پیغمبر جزای خیر دهد که در یاری ایشان کوتاهی نکردید و حقوق اهل بیت رسول الله


1) در بحار الانوار: بیتی.

2) بحار الانوار: 16/45 .

را به جای آوردیدای زن صالحه! بشارت باد که تو با پسرت در اعلا درجه بهشت با جد من محمد مصطفی صلى الله عليه وسلم خواهید بود.

و وهب آنقدر مقاتله نمود که لشکر مخالف به امان درآمدند پس ابن سعد بانگ بر لشکر زد که «گرداگرد وی را گیرید!» لشکر به حرکت آمده او را در میان گرفتند و آن بزرگوار با تن تنها با آن گروه اشقیاء در آویخت و بسیاری از ایشان را به جهنم واصل نمود. (1)

و به روایت ابی مخنف هفتاد نفر از آن اشقیاء را به قتل رسانید و آن گروه دور او را گرفتند و هفتاد ضربت شمشیر و نیزه و تیر بر او زدند و از کثرت تیری که بر اسب آن بزرگوار نشسته بود مانند قنفذ برآورده بود پس آن مظلوم از کثرت جراحت بی حال شد و به خاک افتاد. (2)

و به روایتی او را اسیر نمودند و به نزد ابن سعد بردند آن لعین گفت: بسیار شدید بود صولت تو!

بعد امر نمود که او را گردن زدند و سر او را به لشکر امام حسین علیه السلام انداختند پس مادر وهب آن سر را برداشت و بوسید (3)و بر دامن خود گذاشت و خون از روی او پاک می کرد و می گفت: الحمد لله الذي بيضَ وجهي وقر عيني بشهادتك عند ابن بنت رسول الله ! یعنی: حمد مرخدای آن چنانی را که سفید گردانید روی مرا و روشن کرد چشم مرا به سبب شهید شدن تو نزد فرزند دختر رسول خدا! پس آن زن صالحه گریست گریستن شدیدی و گفت: الحكم الله ای امت سوء! شهادت می دهم که یهود و مجوس از شما بهتر می باشند! (4)

بعد آن زن صالحه آن سر را انداخت به لشکر عمر بن سعد و یک نفر را به قتل آورد، بعد عمود خیمه را برداشت و رو به لشکر مخالف آورد و دو نفر را به قتل رسانید؛ حضرت امام حسین علیه السلام چون این حالت را مشاهده نمود، فرمود: ارجعي يا أم وهب؛ یعنی: ای مادر وهب برگرد که تو با پسرت با رسول خدا خواهید بود به درستی که حق تعالی جهاد را از زنان برداشته است.

پس آن زن صالحه برگشت و می گفت: خداوندا امیدم را قطع مکن!

حضرت فرمود: خدا امید تو را قطع نخواهد نمود ای مادر وهب! (5)

پس به روایت بحار عروس خود را بر نعش انداخت و خون از روی او پاک می کرد که ناگاه نظر شمر بر او


1) ر.ک: محرق القلوب: 132.

2) قنفذ: خارپشت ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 77

3) تسلية المجالس: 287/2؛ بحار الأنوار: 17/45؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی: 13/2.

4) ر.ک: محرق القلوب : 132؛ ریاض الشهاده: 139/2.

5) تسلية المجالس: 287/2؛ بحار الأنوار: 17/45؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی: 13/2.

افتاد پس به غلام خود امر نمود که او را به قتل آور، آن غلام ملعون عمودی بر سر آن مظلومه زد که سرش را شکافت و او را به سایر شهدا ملحق ساخت و او اول زنی بود که شهید شد از لشکر امام حسین علیه السلام.

و به روایتی وهب نصرانی بود که در آن نزدیکی با مادرش از دست امام حسین علیه السلام اسلام اختیار کردند. (1)

و ظاهر این است که وهب همان نصرانی باشد که در منزل ثعلبیه به خدمت آن حضرت رسید و مسلمان شد. (2)

و به روایت بحار بعد از شهادت وهب، عمرو بن خالد ازدی متوجه قتال گردید و رجزی انشاء نمود که مضمون بعضی از آن این است که: ای نفس مشتاق لقای خدا شو و بشارت باد تو را به روح و ریحان خداوند عالم در عالم لوح قضا و قدر تقدیر نموده بود نسبت به تو شهادت را، پس جزع منما ای نفس که هر زنده ای فانی خواهد شد و صبر نمودن بر شهادت منشأ وفوراجر است!

پس حمله آورد بر آن گروه اشقیاء تا این که شربت شهادت را نوشید. (3)

و به روایت مناقب بعد خالد پسر او به میدان حرب شتافت و رجزی انشاء نمود که مضمون بعضی از آن این است که:

صبر باید نمود بر مرگ تا این که رضای خداوند عالم به عمل آید ای پدر! شتافتی به قصور نیکوی بهشت !

پس شروع نمود به قتال تا این که به درجه رفیعه شهادت رسید. (4)

و به روایت محمد بن ابی طالب بعد از شهادت خالد، سعد بن حنظلة تمیمی به شوق ریاض رضوان متوجه قتال آن کافران گردید و رجزی انشاء نمود که مضمون بعضی از آن این است:

باید صبر نمود بر ضربت شمشیرها و نیزه ها از برای داخل شدن به بهشت و تزویج نمودن حورالعین، ای نفس من! جد وجهد نما تا این که به راحت برسی .

بعد قتال شدیدی نمود تا آن که به درجه رفیعه شهادت فایز گردید.

بعد عمير بن عبدالله مذحجی رو به معرکهٔ کارزار نهاد و رجزی خواند پس به دریای حرب غوطه ور


1) بحار الانوار: 17/45.

2) ر.ک: به صفحه 418 .

3) بحار الانوار: 18/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 101/4.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 101/4. بحار الانوار: 18/45.

گردید تا آخرالامر به ضربت مسلم ضبابی و عبدالله بجلی به سعادت شهادت فایز گردید. (1)

و به روایت ارشاد چون نافع بن هلال رو به معرکه قتال نهاد رو به آن اشقیاء نمود و فرمود:

أنا ابن هلال البجلي / أنا على دين علي

یعنی منم پسر هلال بجلی و منم بردین علی بن ابی طالب علیه السلام

پس مزاحم بن حریث در مقابل آن بزرگوار آمد و گفت: أنا على دين عثمان! یعنی: منم بردین عثمان! نافع در جواب او فرمود: أنت على دين الشيطان! یعنی: تویی بر دین شیطان!

و بر او حمله آورد و آن خبیث را به جهنم واصل نمود، پس عمرو بن الحجاج بانگ بر لشکر زد که ای احمق ها! آیا می دانید با چه اشخاص مقاتله می نمایید؟ مقاتله می کنید با شجاعان شهر مقاتله می کنید بر قومی که بر خود قرار داده اند مرگ را احدی از شما در مقابل ایشان نرود که ایشان جماعت قلیل می باشند و بسیار دوام نخواهند نمود، به خدا سوگند که اگر به سنگ با ایشان مقاتله نمایید هر آینه همه ایشان را به قتل می آورید!

عمر بن سعد گفت: راست گفتی نیکو رأیی است رأی تو! پس رسول فرستاد که قرار دهد بر لشکر که یک یک در مقابل اصحاب آن سرور نروند. (2)

و گفت: بگو به لشکر: به خدا سوگند که اگر یکی یک در مقابل ایشان روید همۀ ایشان شما را تمام خواهند نمود!

پس عمرو بن حجاج به نزدیک اصحاب حضرت امام حسین علیه السلام آمد و گفت: ای اهل کوفه! استوار باشید بر اطاعت یزید و ابن زیاد و بر جماعت خود و شک نداشته باشید در جواز قتل کسی که خارج شده است از دین و مخالفت نموده است آن امام را!

آن مظلوم فرمود: ای پسر حجاج! آیا تحریص می نمایی مردم را بر قتل من؟! آیا ما از دین خدا بیرون رفته ایم و شما ثابت می باشید در دین؟! به خدا سوگند که خواهید دانست که کدام یک از ما از دین بیرون رفته ایم و کدام یک اولی می باشیم به دخول در آتش جهنم! (3)

پس به روایت ارشاد همین عمرو بن الحجاج با لشکر خود حمله نمود از سمت فرات بر آن مظلوم و ساعتی با یکدیگر مقاتله نمودند. (4)


1) تسلية المجالس: 288/2؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 101/4؛ بحار الانوار: 18/45.

2) الإرشاد : 103/2. بحار الانوار: 19/45 .

3) بحار الانوار: 19/45 .

4) الإرشاد : 103/2؛ بحار الانوار: 19/45 .

مؤلف گوید: این عمرو بن الحجاج همان ملعون بود که نوشت به آن مظلوم که «میوه ها رسیده است و صحراها سبز شده است تشریف بیاورید که لشکر شما مهیا است!». (1)

بلی، این تیرها و نیزه ها و شمشیرها میوه های شما است که رسیده است و آن آغشتگی خاک کربلا به خون آن مظلوم و یارانش بدل سبز شدن صحراهای شما است که به آن نوید دادید آن مظلوم غریب را! چون به نزدیکی شهر شما رسید در صدد مهمان نوازی برآمده، استقبال نمودید و اول تحفه ای که به جهت آن مهمان عزیز بردید آب را به رویش بستید بعد با لب تشنه آن مظلوم را با اصحابش شهید کردید و مزد [و] اجر رسالت را که محبت به خویشان پیغمبر بود دادید! بد امتی بودید! لعنة الله عليكم وعلى من رَضِيَ بفعالكم !

باری، به روایت مناقب بعد از شهادت عمیر بن عبدالله، مسلم بن عوسجه که از اکابر زهاد و علماء بود و به روایتی چند دفعه قرآن را در نزد امیرالمؤمنین علیه السلام گذرانیده بود و حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام او را برادر خوانده بود و از شجاعان مشهور بود از حضرت امام حسین علیه السلام اذن در جهاد طلبید و اسب خود را به جولان درآورد و رو به میدان کارزار نهاد و قصیده ای در مدح حضرت امام حسین علیه السلام خواند و رجزی انشاء نمود که مضمون بعضی از آن این است که :

اگر از حال من سؤال می کنید بدانید که من شیر بیشه شجاعت می باشم و از طایفه بنی اسدم، کسی که مخالفت نماید ما را از طریق رشد دوری نموده است و کافر شده است به دین خدا!

پس مبارز طلبید و رؤسای لشکر اعداء، مبارزان را از لشکر جدا می نمودند و به حرب او می فرستادند و از دست آن بزرگوار کشته می شدند تا آن که پنجاه مبارز را به جهنم فرستاد، آخر الامر جمع کثیری بر وی حمله کردند، مسلم در میان ایشان افتاد و شش نفر ایشان را به قتل رسانید اما زخم بسیاری بر بدن اطهرش رسیده بود و از کثرت جراحت از مرکب درغلطید و فریاد برآورد: یابن رسول الله ! ادرکنی ! یعنی: ای فرزند رسول خدا! مرا دریاب ! (2)

پس به روایت ملهوف حضرت امام حسین علیه السلام با حبیب بن مظاهر بر سر وی آمدند، وقتی رسیدند که هنوز رمقی بر او باقی بود حضرت فرمود: رحمك الله يا مسلم! خدا تو را رحمت کند ای مسلم!

(فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً). (3)


1) الإرشاد : 36/2؛ مثیر الاحزان : 25؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 89/4.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 102/4؛ روضة الشهداء: 296.

3) سوره مبارکه احزاب آیه 23.

یعنی: بعضی از ایشان کسی است که به شهادت رسیده است و بعضی از ایشان منتظر شهادت می باشند و تبدیل ننمودند دین خدا را تبدیل نمودنی .

پس حبیب بن مظاهر به نزد او رفت و گفت: عزّ علي مصرعك يا مسلم أبشر بالجنة! يعنى: بر من دشوار است که تو را به این حالت ببینم بشارت باد تو را به بهشت!

مسلم به صدای ضعیفی فرمود: خدا تو را به خیر بشارت دهد! بعد حبیب فرمود: اگر نه این بود که من نیز به زودی به تو ملحق می شوم هرآینه می گفتم به آنچه خواهی وصیت کنی. مسلم گفت:

فإنّي أوصيك بهذا ! وأشار إلى الحسين. فقاتل دونه حتى تموت !

یعنی: وصیت می کنم تو را که دست از یاری این بزرگوار برنداری تا جان خود را فدای او گردانی !

حبيب فرمود: لأنعمتك عيناً؛ یعنی: هرآینه چشم تو را روشن خواهم نمود به این مصیتی که کردی و آن را به عمل خواهم آورد.

بعد روح شریفش به آشیان قدس پرواز نمود . (1)

و به روایت محمد بن ابی طالب پس کنیز مسلم شیون برآورد که: یا سیداه! یابن عوسجاه!

چون صدای شیون او به گوش لشکر عمر بن سعد رسید از شادی خروش برآوردند و می گفتند: کشتیم مسلم بن عوسجه را که در آن هنگام شبث بن ربعی گفت: مادرهای شما به عزای شما نشیند به دست خود بزرگان خود را می کشید و عزّت خود را به مذلّت بدل می کنید آیا خوشحالی می کنید به قتل مسلم بن عوسجه ؟! به خدا سوگند که چه بسیار مواقف نیکویی داشت در جهاد با کفار به تحقیق که دیدم او را در روز جهاد آذربایجان که شش نفر از کفار را کشته بود قبل از جمع شدن لشکر مسلمانان! (2)

و به روایت بحار الانوار پس عمر بن سعد پلید حصین بن نمیر را طلبید و او را با پانصد تیرانداز امر نمود به قتال و آن بی شرمان آن مظلوم را با بقیۀ اصحاب تیرباران کردند و اسب های ایشان را پی نمودند و محاربه ایشان به طول انجامید تا روز به نصف رسید و شدید شد قتال و آن کافران نتوانستند حمله آورند بر آن حضرت مگر از یک جانب پس عمر بن سعد پیادگان سپاه را فرستاد که از جانب راست و چپ احاطه نمایند برایشان، پس آن ملاعین سه نفر چهار نفر از اصحاب آن حضرت را جدا می نمودند پس بر یک یک حمله می آوردند و به تیر می زدند و به درجه شهادت می رسانیدند.


1) اللهوف: 106.

2) تسلية المجالس: 289/2؛ بحار الانوار: 20/45 .

ابن سعد ملاحظه نمود که به این وضع مشکل است که چاره ایشان را نمود پس امر نمود که خیمه های محترمه را بسوزانند حضرت فرمود: بگذارید بسوزانند اگر چنین کنند باز راه ایشان از آن جانب مسدود خواهد شد. پس امر چنان شد که حضرت فرموده بود.

و به روایتی شبث بن ربعی گفت: چگونه زنان را به فزع آوریم مادرت به عزایت نشیند!

پس آن شقی حیا نمود و به همان یک طرف مقاتله می نمودند. (1)

و به روایت ابی مخنف پس شمر ولد الزنا حمله آورد و به نحوی نزدیک شد تا اینکه نیزه خود را به خیمه زنان فرو برد و آن ظالم به زبان بریده خود ندا درداد: علي بالنار حتى أحرق بيوت الظالمين ! يعنى: برای من آتش بیاورید تا این که بسوزانم خانه های ظالمان را!

چون اصحاب آن مظلوم این نوع بی حیایی را از آن ولد الزنا مشاهده نمودند یک دفعه بر آن پلید حمله آوردند و فرمودند: وای بر تو ای شمر! می خواهی بسوزانی حرم رسول خدا را؟! آن ظالم بی حیا گفت: بلی! پس حضرت امام حسین علیه السلام سر خود را به طرف آسمان بلند نمود و عرض نمود: اللهم لا يعجزك الشمر أن تحرق جسده في النار يوم القيامة! يعنى: خداوندا! به عجز نمی آورد تو را شمر که جسد او را در روز قیامت به آتش بسوزانی!

پس شمر ولد الزنا در غضب شد و بانگ بر لشکر زد که: وای بر شما به یک دفعه حمله برید بر ایشان تا این که همۀ ایشان را از میان بردارید! پس آن گروه اشقیاء به یک دفعه حمله ور شدند بر آن سعادت مندان و ایشان را از هم متفرق نمودند و از طرف راست و چپ ایشان را تیرباران کردند و اصحاب آن مظلوم از این حمله بعضی مجروح و بعضی مذبوح و بعضی به روی خاک افتادند. (2)

پس شمر ولد الزنا با یارانش رو آوردند به خیمه های محترمه، چون زهیر بن قین این حالت را مشاهده نمود با ده نفر از اصحاب آن مظلوم حمله آورد بر آن قوم می شوم و آن ملاعین را از خیام محترمه دور گردانید. (3)

و به روایت بحار اصحاب زهیر در این حمله ابا عذره ضبابی که از اصحاب شمر بود به قتل آوردند و چون یک دو نفر از اصحاب آن حضرت را به قتل می آوردند، ظاهر می شد در ایشان به اعتبار قلت ایشان و اگر ده نفر از اصحاب عمر بن سعد را به قتل می آوردند ظاهر نمی شد در ایشان به اعتبار کثرت ایشان. (4)


1) بحار الانوار: 20/45.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 70؛ وسيلة النجاة: 147؛ مقتل الحسين ومصرع ...:70؛ مقتل الحسين علیه السلام :141.

3) الإرشاد: 105/2.

4) بحار الانوار: 21/45.

و به روایت ارشاد شدید شد قتال و بسیار شد قتل و جراحت در آن مقربان ذی الجلال تا این که آفتاب به وقت زوال رسید. (1)

پس ابوتمامه صیداوی به روایت بحار بعد از مشاهده این کثرت قتل و جراحت به خدمت آن امام مظلوم آمد و عرض کرد یا اباعبدالله! جان من فدای جان تو باد! لشکر مخالف به تو نزدیک شدند و به خدا سوگند کشته نخواهی شد تا من جان خود را فدای تو گردانم و دوست دارم که ملاقات نمایم خدا را و حال این که این نماز ظهر را به عمل آورده باشم.

فرفع الحسين رأسه إلى السماء وقال: «ذكرت الصلوة جعلك الله من المصلين نعم هذا أول وقتها؛ يعنى: پس آن حضرت سر مبارک خود را به طرف آسمان بلند کرد و فرمود: نماز را به خاطر من آوردی خدا تو را از نمازگذارندگان محسوب بدارد! بلی این زمان اول وقت نماز ظهر است». از این کافران مهلتی طلبید تا ما نماز را به عمل آوریم. (2)

پس به روایت ابی مخنف آن مظلوم بنفسه اذان نماز را گفت و بعد از فراغ از اذان ندا درداد: یا ويلك ! يا عمر بن سعد ! أنسيت شرائع الاسلام؟! الانقف عن الحرب حتى نصلي وتصلون ونعود إلى الحرب؟! یعنی: ای وای [بر تو] ای عمر بن سعد آیا فراموش نموده ای طریقه های اسلام را چرا زمانی دست از جنگ نمی کشی تا ما و شما نماز را به عمل آوریم و بعد معاودت نماییم به حرب؟!

ابن سعد جواب آن حضرت را نگفت حضرت فرمود: هذا الرجل استحوذ عليه الشيطان! (3)يعنى: شیطان بر این مرد مسلط شده است.

پس حصین بن نمیر - لعنة الله علیه - ندا درداد که: ای حسین! هرقدر نمازی که می خواهی به عمل آور که نماز تو را خدا قبول نخواهد کرد!!

پس حبیب بن مظاهر فرمود: مادرت به عزایت نشیند و ناپدید شوی در میان قوم خود! گمان می کنی که قبول نمی شود نماز فرزند دختر رسول خدا و قبول می شود نماز تو ای پسر خماره!

چون آن ملعون اسم مادر خود را شنید در غضب شد و در مقابل حبیب بن مظاهر آمد و رجزی خواند پس ندا درداد که: ای حبیب بیرون آی به میدان حرب!، پس آن بزرگوار سلام کرد بر حضرت امام حسين علیه السلام و وداع نمود آن امام مظلوم را و عرض کرد: به خدا سوگند ای مولای من! امیدوارم که


1) الإرشاد : 2/ 105 .

2) بحار الانوار: 21/45 .

3) شاید اشاره به آیه شریفه 19 سورة مباركة مجادله: (اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولَئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ).

هنوز نماز تو تمام نشده باشد من در بهشت نماز را به عمل آورم و سلام تو را به جد و پدر و مادر و برادرت برسانم. (1)

و چون به مقتضای بعضی از اخبار حبیب مردی بود کهن سال و به خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رسیده بود و احادیث بسیار از او شنیده بود و به ملازمت امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف شده بود و قرآن را در حفظ داشت و هر شب بعد از نماز خفتن تا دمیدن صبح خواب نمی کرد و مشغول تلاوت قرآن می شدند، لهذا آن جناب همین که دید حبیب اجازت طلبید گریان شد و فرمود: ای حبیب! تو مرا از جد بزرگوار یادگاری و مرا با توانس بسیاری است و با وجود این تو را ضعف پیری فرو گرفته است.

حبیب گریان گریان عرض نمود: یابن رسول الله! می خواهم در نزد جدت روسفید باشم و پدرت از من خشنود باشد و مادرت مرا از یاری کنندگان تو محسوب دارد و می خواهم در روز قیامت مرا از کشتگان در راه تو محسوب دارند !

چون آن مظلوم مبالغه آن پیر عالی مقدار را دید با نهایت حسرت و اندوه او را اجازت فرمود. (2)

پس به روایت ابی مخنف حبیب رو به میدان حرب نهاد و در مقابل حصین بن نمیر آمد و رجی انشاء فرمود به این مضمون :

منم حبيب بن مظاهر که شجاع بیابان ها و شیر بیشه ها می باشم و در دست راست من است شمشیر بسیار خوبی، شما هرچند در عدد از ما بیشتر می باشید ولیکن ما در جنگ صابرتر می باشیم از شما و قدرت ما بر امور بیشتر است از شما و حجت خدا همیشه اعلی و ظاهرتر است و شما قومی هستید که یاری نمی کنید سبط رسول خدا را در هنگامی که یاری می جوید و شما بد قومی می باشید که کافر شدید به راه هدایت !

پس آن پیر عالی مقدار حمله آورد بر حصین بن نمیر و شمشیر بر او انداخت و آن شمشیر واقع شد بر روی اسب آن ملعون و خیشوم آن اسب را قطع نمود پس آن اسب از جا جست و آن ملعون را از زین بر زمین انداخت، پس حبیب خواست که ضربت دیگری بر آن لعین زند و او را به جهنم واصل نماید که اصحاب آن خبیث حمایت نمودند و آن ملعون را از دست حبیب ربودند. (3)

پس به روایت مناقب آن پیر عالی مقدار رو به آن کافران آورد و رجزی نیز انشاء فرمود و مقاتله شدیدی نمود. (4)


1) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 71؛ وسيلة النجاة: 148؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 70؛ ينابيع المودة: 70/3 از ابو مخنف رحمه الله .

2) روضة الشهداء: 304 .

3) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 71 ؛ ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ...: 71؛ مقتل الحسين علیه السلام : 143.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 103/4؛ بحار الانوار: 26/45 .

و به روایت محمد بن ابی طالب شصت و دو نفر از آن کافران را به خاک هلاک افکند. (1)

پس به روایت مناقب ملعونی از طایفه بنی تمیم حمله ور گردید بر آن بزرگوار و چنان نیزه ای بر آن پیر عالی مقدار زد که از شدت جراحت آن بر زمین افتاد و خواست که برخیزد حصین بن نمیر ملعون به دست بریده خود شمشیری بر فرق مبارکش زد که از شدت جراحت آن شمشیر بار دیگر بر زمین افتاد. (2)

پس به روایتی فریاد برآورد: يا بن رسول الله ! أدركني ! ای فرزند رسول خدا! مرا دریاب!

چون حضرت امام حسین علیه السلام صدای وی را شنید مرکب در تاخت در وقتی به بالین وی رسید که رمقی از او باقی بود دیده باز کرد و نظری بر روی مبارک آن بزرگوار کرد و عرض کرد: یابن رسول الله! پیغامی به جد و پدر خود داری بفرما تا به ایشان رسانم.

بعد فرمود: منت خدای را که محاسن سفید خود را به خون خود خضاب کردم!

پس آن حضرت گریست و فرمود: ای حبیب «أبشر بالجنة ! یعنی» بشارت باد تو را به بهشت!» ما نیز از عقب تو رسیدیم.

پس حبیب به این بشارت عازم دارالسرور [شد] و جان خود را به جان آفرین تسلیم نمود. (3)

پس به روایت محمد بن ابی طالب حصین بن نمیر سر منورش را از بدن اطهرش جدا کرد و به گردن اسب خود آویخت. (4)

و به روایت مناقب آن شخص تمیمی که طعن نیزه بر او زد همان ملعون سر مقدسش را از بدن جدا کرد، در آن وقت حضرت فرمود: از خدا اجر می طلبم به سبب شهادت خود و اصحاب خود! (5)

و بعضی گفته اند که بدیل بن صریم این پیر عالی مقدار را به قتل آورد و سر انورش را بر گردن اسب خود آویخت و چون داخل مکه معظمه شد پسر حبیب که کودکی بود غیر مراهق، چون ملاحظه نمود آن سر انور را، سر پدر بزرگوار خود را شناخت پس جستن نمود و آن ملعون را به قتل آورد و سر پدر خود را گرفت. (6)و در همان مکه دفن نمود. و بعضی گفته اند که در مکه مزاری است که مشهور است به «مزار رأس الحبيب». (7)


1) تسلية المجالس: 296/2؛ بحار الانوار: 27/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 103/4 .

2) بحار الانوار: 26/45 از مناقب.

3) روضة الشهداء: 305 .

4) تسلية المجالس: 296/2؛ بحار الانوار: 27/45.

5) بحار الانوار: 26/45 از مناقب.

6) بحار الانوار: 27/45. «مریم» در نسخ «حریم» و «جریم» آمده که طبق بحار و منبع البكاء ثبت شد.

7) روضة الشهداء: 305 .

و از کتاب منتخب منقول است که روزی حضرت رسالت مآب با جمعی از اصحاب خود در بعضی از کوچه ها می گذشتند که ناگاه به کودکی چند برخوردند که در آن راه بازی می کردند پس آن حضرت نزدیک یکی از آن کودکان نشست و پیوسته میان دو چشم آن طفل را می بوسید و به او ملاطفت می فرمود و او را در کنار خود نشانید و در نهایت مهربانی نسبت به او به عمل آورد، بعضی از اصحاب عرض نمود: یا رسول الله! ما نمی دانیم که این کودک فرزند کیست که او را مشرف می سازی به این شرافت ها؟

حضرت فرمود: ای اصحاب من! مرا ملامت نکنید به درستی که من همین کودک را دیدم که روزی با حسین من بازی می کرد که دیدم خاک قدم او را برمی گرفت و بر صورت و چشم های خود می مالید با این صغر سن پس از آن روز تا به حال دوست دارم این کودک را از این جهت که او حسین مرا دوست دارد و در روز قیامت شفیع او و شفیع پدر و مادر او خواهم بود و جبرئیل مرا خبر داده که این طفل از اهل خیر و صلاح خواهد بود و از آن کسانی خواهد بود که فرزندم را در صحرای کربلا یاری خواهد کرد. (1)

و از بعضی ثقات حکایت شده است که این کودک حبیب بن مظاهر اسدی بود که الحال قبر او جداگانه در رواق واقع است.

باری، چون آن بزرگوار را به قتل رسانیدند به سبب آن عالی مقدار به روایت ابی مخنف انکساری از روی مبارک حضرت امام حسین علیه السلام ظاهر شد پس فرمود: إنا لله وإنا إليه راجعون!

چون زهیر بن قین این حالت را ملاحظه نمود از جا برخاست و عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد! ای ابی عبدالله! این چه انکسار و شکستگی است که در تو مشاهده می کنم؟! ألسنا علی الحق ؟! آیا ما بر حق نیستیم؟!

آن مظلوم فرمود: بلى وإله الخلق إني أعلم علماً يقيناً إني وإياكم على الحق والهدى الذي يرضى به الله ورسوله؛ یعنی: بلی به آن خداوندی که خلق را آفریده است که من و شما بر دین حق و بر راهی هستیم که خدا و رسول به آن راضی می باشند.

پس زهیر عرض کرد: ای مولای من! پس چرا اراده نمی نمایی [ از برای] ما قتل را تا این که وارد بهشت و نعیم آن گردیم و ملاقات نماییم رحمت پروردگار غفور رحیم را آیا اذن می دهی به من که به میدان حرب روم؟

آن مظلوم فرمود: ابرز شكر الله لك فعالك ورفع مقامك! یعنی: برو به میدان حرب که حق تعالی جزای عمل تو را دهد و مقام تو را رفیع گرداند!


1) المنتخب: 196 مجلس دهم باب يكم.

پس زهیر آن مظلوم را وداع نمود و رو به میدان کارزار نهاد و رجزی به این مضمون بیان فرمود:

منم زهیر پسر قین و در دست من است شمشیر تیزی که به آن دفع می کنم دشمنان را از حسین بن علی که دو جد او طاهر و پاکیزه هستند و میزنم شما را زدن شخص نیکویی، امروز به شمشیر خود میگیرم حق دین را از گروه ناصواب!

پس آن عالی جناب حمله نمود بر آن گروه ناصواب و بیست و چهار نفر از آن ملاعین را به سقر فرستاد و خوف نمود که مبادا نماز ظهر از او فوت شود پس مراجعت فرمود به خدمت آن حضرت و عرض نمود: ای مولای من! ترسیدم که فوت شود از من نمازی که با تو خوانده می شود؛ فصل بنا؛ یعنی پس با ما نماز جماعت کن. (1)

پس به روایت بحار آن امام عالی مقدار متوجه زهیر بن قین و سعید بن عبدالله گردید و فرمود: تقدما أمامي حتى أصلّي الظهر: يعنى: مقدم شوید و در پیش روی من بایستید تا نماز ظهر را به عمل آورم. پس آن دو عالی مقدار در پیش روی آن بزرگوار ایستادند و سینه های خود را نشانه تیر آن کافران نمودند و آن مظلوم با نصف اصحاب خود به عنوان نماز خوف به جماعت نماز کرد و و هر تیر و نیزه ای که از لشکر اعداء به جانب آن مظلوم می آمد آن دو بزرگوار به جان خود قبول می کردند.

و به روایتی چون آن کافران ملاحظه نمودند که سعید در پیش روی آن حضرت ایستاده است و خود را هدف آن مظلوم نموده است شروع نمودند به تیرانداختن و به هر جانبی از طرف یمین و شمال که آن حضرت میل می نمود سعید خود را در پیش روی آن بزرگوار نگاه می داشت و تیرهای آن کافران را به جان خود می خرید و نمی گذاشت که بر آن مظلوم آسیبی برسد و آن قدر تیر بر بدن سعید رسید که از کثرت جراحت بر زمین افتاد و می گفت:

اللهم العنهم لعن عاد وثمود! اللهم أبلغ نبيك السلام عنّي وأبلغه ما لقيتُ من ألم الجراح فإنّي أردتُ بذلك نصر ذرية نبيك !

یعنی: خداوندا لعنت نما ایشان را مانند لعنت عاد و ثمود! خداوندا سلام مرا بر پیغمبر خود برسان و اعلام نما او را از آن چه به من رسید از الم جراحت ها به درستی که مقصود من در این عمل یاری کردن ذریه پیغمبر تو بود!

پس روح مقدسش به آشیان قدس پرواز نمود، چون جراحت های او را شمردند سیزده تیر بر بدن آن بزرگوار بود به غیر از جراحت های نیزه و شمشیر.

و بعضی گفته اند که آن جناب را فرصت نماز جماعت ندادند و هر یک نماز خود را فرادا به ایماء به عمل آوردند. (2)


1) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 72؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 73؛ مقتل الحسين علیه السلام : 147.

2) بحار الانوار: 21/45 .

و به روایت ابی مخنف چون آن مظلوم از نماز فارغ شد تحریص نمود اصحاب خود را بر قتال و فرمود:

یا كرام! هذه الجنّة قد فتحت أبوابها واتصلت أنهارها وأينعت ثمارها !

یعنی: ای اصحاب کرام! این بهشت است که درهای آن گشوده است و نهرهای آن به هم متصل است و میوه های آن رسیده است

و این است رسول خدا و ایشان اند شهدانی که کشته شده اند در راه خدا و جمیع ایشان انتظار قدوم شما را می کشند و خوشحالی می کنند از رفتن شما، پس حمایت کنید دین خدا ودین رسول او را و دفع نمایید شر دشمنان را از حرم رسول خدا و حرم ذرية او!

بعد آن غریب مظلوم رو نمود به اهل حرم و به آواز بلند ندا درداد به زبان خود که: بیرون آیید از خيمه ها! فخرجن منشرات الشعور مهتكات الجيوب يبكين! یعنی: پس آن ماتم زدگان از خیمه های محترمه بیرون آمدند با موهای پریشان و گریبان های دریده و می گریستند و می فرمودند:

يا معاشر المسلمين ويا عصبة الموحدين! الله الله في ذرية نبيكم غاروا عليهم وحاموا عنهم !

یعنی: ای معشر مسلمانان و ای گروه اهل توحید! به نظر درآوردید خدا را و متذکر شوید پروردگار را نسبت به ذریه پیغمبر خود و حمایت نمایید ایشان را و دفع نمایید شر دشمنان را از ایشان!

بعد حضرت امام حسین علیه السلام به آواز بلند فرمود:

يا أمة التنزيل وحفظة القرآن حاموا عن هؤلاء الحريم ولا تفشلوا عنهم !

یعنی: ای امت تنزیل و حافظین قرآن! حمایت نمایید از این زنان و بددل نشوید (1)نسبت به ذریه پیغمبر خود!

چون اصحاب کرام این کلمات جانسوز را از آن امام و حرم محترم آن سید انام شنیدند همه بگریستند گریستن شدیدی بعد عرض کردند:

یابن رسول الله ! نفوسنا [ل]نفسك الفداء ودمائنا المدمك الوقاء !

یعنی: ای فرزند رسول خدا! جان های ما فدای جان تو باد و خون های ما نگاه دارنده خون تو باد!

والله لايصل إليك وإليهن سوء وفينا عِرقُ يضرب !

یعنی: به خدا سوگند که نخواهد رسید به تو و حرم محترم تو مکروهی و حال این که در بدن ما رگی باشد که حرکت نماید!

پس آن مظلوم فرمود: خدا شما را از قبل ما جزای خیر دهد! بشارت باد شما را به بهشت و رسیدن


1) ناتوان نشوید یا کوتاهی نکنید .

به خدمت جدم محمد مصطفی و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمه زهراء و برادرم حسن مجتبی و جعفر طیار و سایر شهیدانی که کشته شدند در خدمت بودۀ جدم محمد مصطفی و پدرم علی مرتضی و جمیع ایشان مشتاق می باشند.

چون زهیر بن قین این کلمات را از آن مظلوم شنید، متوجه میدان کارزار گردید و شعری انشاء فرمود به این مضمون :

مقدم می دارم حسین را که هدایت کننده و هدایت کرده شده است، امروز ملاقات می کنم جد تو پیغمبر خدا را و پدرت علی و برادرت حسن و جعفر طیار را و حق تعالی مرا دوست خود قرار داده است و پاک منزه میدانم او را که همیشه واحد و تنها بوده است و در محبت شما اهل بیت مقاتله می نمایم به اولاد زنا!

پس حمله آورد بر آن اشقیاء (1)و نوزده نفر از آن کافران را به روایت صدوق به درک نیران فرستاد. (2)و به روایت بحار رجزی به این مضمون بیان فرمود:

منم زهیر پسر قین که شما را دور میکنم از حسین و آن جناب یکی از دوسبط پیغمبر خدا است و می زنم شما را و نمی بینم که شیئی بر من وارد آید ای کاشکی نفس من منقسم می شد به دو قسم در نصرت حضرت امام حسین علیه السلام! (3)

پس به روایت محمد بن ابی طالب حمله آورد بر آن منافقان تا این که یک صد و بیست نفر از آن کافران را به قتل رسانید که ناگاه کثیر بن عبدالله و مهاجر بن اوس اسب تاختند بر آن بزرگوار و آن سعادت مند عالی مقدار را شهید کردند و چون آن حضرت این حالت را مشاهده نمود فرمود:

لا يبعدك الله يا زهیر! یعنی: خدا تو را دور نگرداند از رحمت خودای زهير! و خدا لعنت کند قاتل تو را مثل لعنت اشخاصی که مسخ شدند به میمون و خوک! (4)

و به روایت بحار بعد از ذکر شهادت سعید، بعد عبد الرحمن بن عبد الله یزنی با در معرکه قتال نهاد و رجزی به این مضمون انشاء نمود:

منم فرزند عبدالله که از آلیزن می باشم، دین من دین حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام می باشد می زنم شما را زدن جوان مردی که از یمین خود ضربت زند و امیدوارم به این عمل که رستگار شوم در نزد خالق مؤتمن .


1) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 73؛ وسيلة النجاة : 150؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 73.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 160؛ بحار الانوار: 319/44.

3) بحار الانوار: 25/45 .

4) تسلية المجالس: 295/2؛ بحار الانوار: 25/45 .

پس حمله نمود و در دریای حرب غوطه ور شد تا این که به درجه رفیعه شهادت رسید. (1)

و به روایت ملهوف پس عمرو بن قرطه انصاری به خدمت آن مظلوم رسيد و اذن جهاد طلبید و حضرت آن بزرگوار را اذن جهاد داد پس پا در میدان حرب نهاد. (2)و رجزی به روایت مناقب به این مضمون بیان فرمود:

من حمایت می کنم اهل دین را و میزنم زدن کسی که نکث [ن]نموده است بیعت خود را! فدای حسین باد خانه من و خون [من]! (3)

پس به روایت ملهوف مقاتله نمود قتال نمودن اشخاصی که مشتاق جزای خدا می باشند و مبالغه نمود در خدمت گذاری سلطان آسمان تا این که جمع کثیری از لشکر ابن زیاد را به قتل رسانید و هر تیر و شمشیری که به جانب آن امام مظلوم می آمد، همین عمرو بن قرطه به جان خود می خرید و نمی گذاشت که به آن حضرت رسد تا این که آن بزرگوار از کثرت جراحات از پا در آمد، پس روی خود را به جانب آن حضرت نمود و عرض کرد: یابن رسول الله ! أوفيت بعهدي؟ يعنى: آیا به عهد خود وفا نمودم؟

حضرت فرمود: بلی، چون داخل بهشت شوم تو در پیش روی من خواهی بود، اکنون سلام مرا به رسول خدا برسان و عرض کن که: من به زودی خواهم رسید.

پس مقاتله نمود تا شربت شهادت را نوشید.

بعد جون آزاد شده ابوذر غفاری که غلام سیاهی بود به خدمت آن حضرت آمد و رخصت جهاد طلبید حضرت فرمود: من تو را رخصت می دهم که برگردی و تو تابع ما شدی به جهت طلب عافیت پس مبتلا مشوبه طریقت ما.

آن غلام سعادت مند عرض نمود: يابن رسول الله ! إني في الرخاء ألحس قصاعكم وفي الشدة أخذ لكم؟! یعنی: ای فرزند رسول خدا! آیا من در حال رفاهیت کاسه های شما را بلیسم اکنون که محل شدت است شما را خوار کنم و از شما دست بردارم؟!

والله إنّ ريحي لمتن وإن نسبي للثيم ولوني الأسود فتنفس عليّ بالجنة فيطيب ريحي ويشرف حسبي ويبيض وجهي! یعنی: به خدا سوگند که بوی من بد است و حسب من لئیم است و رنگ من سیاه است پس بردار اندوه مرا و اذن ده که در راه تو شهید شوم تا داخل بهشت شوم پس نیکو گردد بوی من و شريف شود حسب من و سفید گردد روی من!


1) بحار الانوار: 22/45 در رجز «می زند شما را بود» که طبق بحار این گونه ثبت شد.

2) اللهوف : 107.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 105/4؛ مثیر الاحزان: 60؛ بحار الانوار: 22/45 .

لا والله لا أفارقكم حتى يخلط هذا الدم الأسود مع دمائكم ! یعنی: نه به خدا سوگند که از شما مفارقت نمی کنم تا این که مخلوط شود این خون سیاه من به خون های مطهر شما! (1)

پس رخصت جهاد گرفت و رو به لشکر مخالف آورد و این رجز را بیان فرمود:

كيف ترى الكفار ضرب الأسود / بالسيف ضرباً عن بني محمد

أذبَ عنهم باللسان واليد / أرجوبه الجنة يوم المورد

یعنی: چگونه می بینند کفار شمشیر زدن غلام سیاه را در راه اولاد محمد و دفع می نمایم شر اعداء را از ذریه پیغمبر به زبان و دست و امیدوارم به این عمل دخول بهشت را در روز قیامت!

پس حمله آورد بر آن روسیاهان و در دریای حرب غوطه ور شد تا این که شربت شهادت را نوشید پس آن حضرت بر بالین آن بزرگوار آمد و فرمود:

اللهم بيض وجهه وطيب ريحه واحشره مع الأبرار وعرف بينه وبين محمد وآل محمد.

یعنی: خداوندا سفید گردان روی او را و نیکو گردان بوی او را و محشور نما او را با ابرار و جدایی مینداز میان او و محمد و آل محمد.

و از حضرت امام زین العابدين علیه السلام منقول است که اشخاصی که شهدای کربلا را دفن کردند آن غلام را بعد از ده روز یافتند که بوی مشک از او ساطع بود.

پس عمرو بن خالد صیداوی به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: یا اباعبدالله ! جعلت فداك ! لقد هممت أن ألحق بأصحابك وكرهت أن أتخلف فأراك وحيداً من أهلك قتيلاً! یعنی: ای اباعبدالله! فدای تو شوم! قصد نمودم که من نیز ملحق شوم به اصحاب تو و نمی خواهم که زنده بمانم و تو را تنها ببینم بعد کشته ملاحظه نمایم!

حضرت فرمود: تقدم فإنا لاحقون بك عن ساعة! یعنی: پیش باش که ما نیز همین ساعت به تو ملحق خواهیم شد!

آن سعادت مند رو به میدان کارزار نمود و آنقدر محاربه کرد تا به سایر شهداء ملحق شد.

پس حنظلة بن اسعد شامی آمد و در پیش روی آن مظلوم سپروار ایستاد و آنچه تیر و نیزه و شمشیری که از لشکر متوجه آن امام والامقام می گردید بر روی و گلوی خود می خرید و نمی گذاشت که به آن مظلوم رسد و به آواز بلند گفت:

يا قوم ! إني أخاف عليكم مثل يوم الأحزاب مثل دأب قوم نوح وعاد وثمود والذين من بعدهم وما الله


1) اللهوف : 107؛ بحار الانوار: 22/45 .

يريد ظلماً للعباد! ويا قوم إني أخاف عليكم يوم التناد يوم تولون مدبرين ما لكم من الله من عاصم (1)يا قوم لا تقتلوا حسيناً فيسحتكم بعذاب وقد خاب من افترى ! (2)

و این نصیحتی است که مؤمن آل فرعون به آل فرعون نمود. یعنی: ای قوم! من می ترسم بر شما مثل آن عذاب ها را که بر امت های گذشته وارد می شد مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آن ها که بعد از ایشان بودند و خدا نمی خواهد ستمی برای بندگان! ای قوم! می ترسم بر شما از عذاب روز قیامت روزی که رو برمی گردانید به سوی جهنم و شما را از عذاب خدا نگاه دارنده ای نباشد! ای قوم! مکشید حسین را پس مستأصل گرداند خدا شما را به عذاب و به تحقیق که ناامید است کسی که بر خدا افترا بندد! (3)

پس به روایت مناقب حضرت امام الحسين علیه السلام به آن سعادت مند فرمود:

خدا تو را رحمت کند به درستی که ایشان مستوجب عذاب شدند در هنگامی که نصیحت تو را قبول نکردند و رد نمودند آنچه را که بر ایشان خواندی از امور حق و تو را و اصحاب تو را دشنام دادند اکنون چگونه مستحق عذاب نباشند که برادران نیکوکار تو را به قتل آوردند؟!

حنظله عرض کرد: راست فرمودى فداى تو شوم! أفلا تروح إلى ربنا فنلحق بإخواننا؟ یعنی: آیا نرویم به سوی ثواب خدا و ملحق نشویم به برادران خود؟ حضرت فرمود: برو به سوی چیزی که بهتر است از برای تو از دنیا و مافیها و به سوی ملکی که زوال ندارد.

پس حنظله عرض کرد: السلام علیک یابن رسول الله صلی الله علیه وآله [صلوات] خدا بر تو و بر اهل بیت تو باد خدا جمع کند در میان ما و میان شما در بهشت خود. حضرت فرمود: آمین. (4)

آن سعادت مند به روایت ملهوف پا در میدان قتال نهاد و در دریای حرب غوطه ور گردید تا این که به درجه رفیعه شهادت رسید رضوان الله عليه

پس سويد بن عمرو بن ابی مطاع که به شرافت حسب و کثرت نماز معروف بود قدم در میدان قتال نهاد و مانند شیر غران بر آن روبه صفتان حمله ور گردید و در دریای حرب غوطه ور گردید تا این که از بسیاری جراحت در میان کشتگان افتاد و حرکتی نداشت تا آن که شنید که می گفت[ند]: حضرت امام حسین علیه السلام شهید شد پس کاردی از میان موزۀ (5)خود برآورد با نیم جانی که داشت جهاد کرد تا شهید شد. (6)


1) سوره مبارکه غافر آیات 30-33 .

2) سوره مباركة طه آیه 61 .

3) بحار الانوار: 22/45؛ اللهوف : 109.

4) عوالم العلوم: 267/17؛ بحار الانوار: 23/45 هر دو از مناقب.

5) موزه: کفش یا چکمه

6) اللهوف : 110 و 111.

و به روایت مناقب پس یحیی بن مسلم مازنی رو به معرکه قتال نهاد و رجزی خواند و به سعادت شهادت فایز گردید.

بعد قرة بن ابی قزة غفاری قدم در میدان رزم نهاد و رجزی بیان فرمود و شربت شهادت را نوشید. بعد مالک بن انس مالکی روی به حرب نهاد و رجزی انشاء نمود که مضمون بعضی از آن این است که:

دانسته اند جمله [ای] از طوائف که قوم من آفت اقران می باشند و بزرگ سواران اند! آل علی شیعه رحمان می باشند و آل زیاد شیعه شیطان می باشند!

بعد حمله آورد و در دریای حرب غوطه ور گردید تا به درجه رفیعه شهادت رسید. (1)

و از این نما منقول است که اسم او انس حارث کاهلی است. (2)

بعد به روایت مناقب، عمرو بن مطاع جعفی قدم در میدان حرب نهاد و رجزی انشاء فرمود و مقاتله نمود تا به درجه شهادت فایز گردید. (3)

بعد به روایت بحار، حجاج بن مسروق که مؤذن آن حضرت بود رو به جهاد نهاد و رجزی به این مضمون خواند:

مقدم می دارم حسین را که هدایت کننده است و هدایت کرده شده. امروز ملاقات می کنم جد تو پیغمبر را بعد پدر سخی تو علی را و او است وصی پیغمبر و بعد ملاقات می نمایم حسن مرضی را بعد جعفر و حمزه را .

و بعد حمله آورد و در دریای حرب غوطه ور شد تا به درجه شهادت فایز شد. (4)

و به روایت ابی مخنف، هلال بن نافع (5)بجلى رحمة الله (عليه). قدم جرأت به میدان حرب نهاد و او را امیرالمؤمنین تربیت نموده و از جمله سواران معروفه و شجاعان موصوفه بود و در تیراندازی مهارت تمامی داشت و تیری در چله کمان گذاشت و رجزی انشاء فرمود و بعد حمله نمود و جماعتی از آن کافران را به نیران فرستاد. (6)

و به روایت بحار پیوسته تیر بر آن اشقیاء می انداخت تا این که تیرهای او تمام شد، بعد شمشیر کشید و شعری انشاء نمود به این مضمون :


1) بحار الأنوار: 24/45 از مناقب؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 102/4 .

2) مثیر الاحزان : 63.

3) بحار الأنوار: 25/45 از مناقب؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 102/4.

4) بحار الانوار: 25/45 .

5) ظاهراً نافع بن هلال صحیح باشد.

6) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بیته .... 75؛ و ر.ک: مقتل الحسین علیه السلام : 150؛ روضة الشهداء: 298 .

منم جوان یمنی بجلی، دین من دین حسین بن علی، آروزی من آن است که امروز کشته شوم و امروز ملاقات نمایم اعمال خود را!

پس سیزده نفر را به قتل آورد و آن اشقیاء هجوم آوردند و دو بازوی آن بزرگوار را شکستند و آن عالی مقام را اسیر نمودند، پس شمر ولد الزنا برخاست و گردن آن سعادت مند را زد. (1)

بعد ابراهیم بن حصین رو به میدان مبارزت نهاد و رجزی خواند و حمله آورد بر آن اشقیاء تا این که هفتاد نفر از آن کافران را به قتل رسانید و شربت شهادت نوشید. (2)

بعد معلی بن معلی که معروف بود به شدت و صعوبت رو به میدان نهاد و رجزی به این مضمون بیان فرمود:

منم معلی فرزند بجلی، دین من دین حسین بن علی است، شما را به شمشیر خود می زنم و پروردگار من مرا حفظ می نماید از زلل و مرا نصرت می دهد و عمل مرا تزکیه می کند در روز قیامت و توکل من به او است.

بعد حمله نمود بر آن قوم بی حیا تا این که بیست و چهار نفر را به قتل رسانید، بعد آن اشقیاء هجوم آور شدند و آن بزرگوار را اسیر کردند و به نزد عمر بن سعد بردند و در مقابل او وا داشتند گفت: والله درك من رجل، ما أشد نصرتك لصاحبك ! یعنی: از برای خدا است خیر کثیری به جهت مثل تو مردی چه بسیار شدید بود نصت تو مر صاحب خود را! (3)بعد گردن آن بزرگوار را زد . (4)

و بعد طرماح بن عدی رحمه الله قدم در میدان حرب نهاد و قتال شدیدی نمود تا اینکه شربت شهادت را نوشید. (5)

بعد معلى بن حنظله غفاری قدم جرأت به میدان مبارزت نهاد و آن قدر جهاد کرد تا نیزه او شکست، پس شمشیر خود را برآورد و آن قدر مقاتله نمود که بازوهای او سست شد و بسیاری از ایشان را به قتل آورد که ناگاه اسب او به رو درافتاد و آن بزرگوار را بر زمین انداخت، پس لشکر اعداء دور او را گرفتند و از ضرب شمشیر و نیزه او را به قتل رسانیدند رحمة الله ورضوانه علیه. (6)


1) بحار الانوار: 27/45.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 105/4، 84 نفر؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته...: 76، 50 نفر

3) در مقتل ابو مخنف رحمه الله: 76 این عبارت آمده: فقال له المعلا ويلك يا بن سعد أما تعلم أنه ابن بنت نبيكم؟! وما تعلم أن الجهاد بين يديه أوجب الأشياء وأنه فرض على كل مسلم ؟! فإذا أنت قاتلته فما عذرك عند جده رسول الله صلی الله علیه وآله ؟! فابشر بالعذاب الأليم!

4) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 76؛ مقتل الحسین علیه السلام ومصرع اهل بيته ...: 76؛ ينابيع المودة: 72/3.

5) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 77.

6) متأسفانه به مأخذی دست نیافتیم.

بعد جابر بن عروه غفاری قصد مبارزت نمود و آن بزرگوار مرد پیری بود که در جنگ بدر و حنین با رسول خدا صلی الله علیه وآله بود پس مشغول تهیه جهاد گردید و کمر خود را به عمامه بست، بعد پارچه سرخی طلبید و دو ابروی خود را از روی دو چشم خود بالا گرفت و به آن پارچه بست و در این احوال حضرت امام حسین علیه السلام به آن پیر عالی مقدار نظر می نمود پس آن حضرت فرمود: ای شیخ! خدا جزای اعمال تو را بدهد.

بعد آن سعادت مند حمله نمود بر آن اشقیاء و رجزی به این مضمون خواند :

به تحقیق که دانسته اند فرزندان غفار و خندق و بنو نزار که ما یاری نمودیم احمد مختار را! ای قوم! حمایت نمایید از فرزندان طیبین اطهار و سادات ابرار که صلوات فرستاده است بر ایشان خالق اشجار!

پس شروع نمود به مقاتله و در دریای حرب غوطه ور گردید تا آن که با آن پیری شصت نفر از آن اشقیاء را به قتل رسانید، بعد در پیش روی امام علیه السلام شربت شهادت را نوشید.

و بعد مالک بن داود پا در میدان جلادت نهاد و رجزی به این مضمون خواند :

دور شوید از شیر بیشه شجاعت که زننده است شما را از برای حمایت نمودن امام خود و امید دارد به این عمل ثواب خدای علام را که پاک و منزه میدانم او را که تقدیر کننده سال ها است.

پس حمله آورد بر آن گمراهان تا این که پانزده نفر را به قتل رسانید بعد به درجه شهادت فایز گردید. (1)

و به روایت بحار از محمد بن ابی طالب جوانی بیرون آمد که پدر او در معرکه قتال شهید شده بود و مادر آن جوان با او بود و آن زن صالحه به نزد فرزند خود آمد و گفت: اخرج يا بني ! وقاتل بين يدي ابن

رسول الله ! یعنی: ای فرزند من! بیرون رو به میدان قتال و جهاد کن در پیش روی فرزند رسول خدا!

پس آن جوان روانه میدان شد حضرت امام حسين علیه السلام فرمود: هذا شاب قتل أبوه ولعل أمه تكره خروجه؛ یعنی: این جوانی است که پدر او شهید شد، شاید مادرش اکراه داشته باشد که به میدان حرب رود.

آن جوان چون این کلام را از آن حضرت استماع نمود، عرض كرد: أمي أمرتني بذلك؛ يعنى: مادرم امر نموده است که به محاربه روم!

پس آن جوان نیکو فرجام پا در میدان حرب نهاد و این اشعار را بیان فرمود:

اميري حسين ونعم الأمير/ سرور فؤاد البشير النذير

یعنی: امیر من حضرت امام حسین است و خوب امیری است که منشأ سرور قلب محمد بشیر و نذیر است!


1) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 78؛ وسيلة النجاة: 158؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 79.

على وفاطمة والداه / فهل تعلمون له من نذير؟!

یعنی: والدین او حضرت امیرالمؤمنين و فاطمه زهراء علیها السلام می باشند آیا نظیری و مانندی از برای او می دانید؟!

له طلعة مثل شمس الضحى / له غرة مثل بدر منير

یعنی: روی انورش مانند خورشید تابان در وقت چاشت می باشد و از برای او پیشانی نورانی ای است مثل ماه شب چهارده!

پس آن قدر مقاتله نمود تا این که به درجه رفیعه شهادت رسید، پس آن کافران سر منور آن جوان را بریدند و به جانب لشکر حضرت امام حسین علیه السلام انداختند، پس مادر آن جوان سر مطهر او را برداشت و فرمود: أحسنت يا بني، يا سرور قلبي ويا قرة عيني ! يعنى: نیکو جان فشانی کردی ای فرزند من و سرور قلب من و نور چشم من!

بعد آن سر را انداخت به لشکر اعداء و یک نفر را به جهنم واصل نمود، بعد آن ضعیفه صالحه بی تاب شد و عمود خیمه را برداشت و بر آن کافران حمله نمود و فرمود:

أنا عجوز سيدي ! ضعيفة / خاوية بالية نحيفة

أضربكم بضرية عنيفة / دون بني فاطمة الشريفة

یعنی: ای آقای من! من زن پیر ضعیف نحیفی هستم که از کار وا مانده ام و لکن میزنم شما را ای گروه کافران! به ضربت های عنیف دریاری فرزند فاطمه شریفه !

پس دو نفر از آن اشقیاء را به جهنم واصل نمود، پس آن حضرت امر فرمودند که برگرد او را دعا کرد. (1)

پس به روایت مناقب، جنادة بن حرث انصاری رو به میدان حرب نهاد و رجزی بیان نمود که مضمون بعضی از آن این است :

گلوی من گرفته است از دست پسرهند و در عصر پیغمبر نیزه های انصار خضاب شد به خون کفار و امروز ما خضاب می نماییم به خون فجار و اراذلی که ترک نموده اند قرآن را از برای نصرت اشرار و طلب نمودن خون کفار بدر را! قسم به خدا که پیوسته به شمشیر خود می زنم این فاسقان را !

بعد در دریای حرب کوشید تا شربت شهادت نوشید. (2)

پس عبدالرحمن بن عروه قدم در میدان حرب نهاد و رجزی بیان فرمود به این مضمون:


1) بحار الانوار: 27/45؛ تسلية المجالس : 297/2 .

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 104/4 .

به تحقیق که دانسته اند فرزندان غفار و خندق و نزار که ما به سلاح حرب می زنیم گروه فجار را! ای قوم! به شمشیر دفع نمایید اعادی را از فرزندان اخیار!

بعد مقاتله نمود تا شربت شهادت را نوشید.

پس عابس بن شبیب شاکری پیش آمد و او را غلامی بود شوذب نام پس متوجه آن غلام گردید و به او فرمود: يا شوذب ! ما في نفسك أن تصنع ؟ یعنی: ای شوذب! چه در نظر داری که به عمل آوری؟ شوذب عرض كرد: ما أصنع ؟! أقاتل حتى أقتل؛ یعنی چه به عمل می آورم؟! آن قدر مقاتله می کنم تا کشته شوم!

عابس فرمود: ذاك الظنّ بك؛ يعنى: من نیز به تو این گمان داشتم. پس برو به خدمت ابی عبد الله علیه السلام و عهد و پیمان خود را تازه کن تا تو را از قربانیان خود داند چنان که غیر تو را دانست زیرا که امروز روزی است باید حسب المقدور تحصیل آخرت نمود که بعد از این عملی نخواهد بود و حساب روز قیامت در پیش داریم.

پس عابس پیش آمد و بر حضرت امام حسین علیه السلام سلام کرد و عرض کرد: يا أبا عبدالله ! أما والله ما أمسى على وجه الأرض قريب ولا بعيد أعزُّ علي ولا أحب منك ! يعنى: ای اباعبدالله! آگاه باش که به خدا سوگند امروز در روی زمین هیچ کس از خویش و بیگانه در نزد من عزیزتر و محبوب تر از شما نیست!

و اگر می توانستم دفع نمود از شما شر دشمنان را به چیزی که از جان عزیزتر باشد، هرآینه می کردم! السلام عليك يا أبا عبد الله ! شاهد باش که من بردین تو پدر تو ثابتم!

این را گفت و شمشیر از غلاف کشید و به جانب آن کافران روانه شد. ربیع بن تمیم گفت: چون دیدم که عابس با تیغ برهنه خشمناک رو به لشکر ما می آید و مکرر شجاعت او را در جنگ ها مشاهده کرده بودم و او شجاع ترین خلق بود گفتم: أيها الناس! هذا أسد الأسود! هذا ابن شبيب! لايخرجن إليه أحد منكم ! یعنی: ای گروه مردمان! این است شیر شیران! این است پسر شبیب که به سوی شما می آید مبادا کسی برابر او رود!

پس آن نامردان ترسیدند و هرچند عابس مبارز طلبید کسی به مبارزت او نرفت، چون دید کسی به میدان او نمی آید فریاد برآورد: ألا رجل ؟! ألا رجل ؟! یعنی آیا مردی به هم نمی رسد؟! آیا مردی نیست که پا به میدان گذارد؟!

کسی جرأت نمی کرد که به میدان او درآید؛ چون عمر بن سعد دید که کسی جرأت مبارزت او را نمی کند گفت: او را از هر جانب سنگ باران کنید!

چون عابس نامردی ایشان را مشاهده نمود تن به کشته شدن داد، خُود را از سر برداشت و زره را از تن برآورد و مانند شیر با تن برهنه بر آن رو به صفتان حمله آورد، ربیع بن تمیم می گوید: به خدا سوگند

دیدم زیاده از دویست نفر پیش انداخته بود و می دوانید و ایشان از ضرب تیغ او می گریختند. (1)

و به روایتی ربیع گفت: چون من با او آشنایی داشتم :گفتم ای عابس! نمی اندیشی که با سر برهنه خود را در دریای حرب افکنده ای؟! عابس فرمود: در راه دوست هرچه آدمی کند سهل است! (2)

پس آن کافران هجوم آوردند و از اطراف و جوانب وی درآمدند و زخم های بسیاری بر وی زدند و آن قدر سنگ بر بدنش زدند که از حس و حرکت افتاد و از پای درآمد، پس پس آن بی رحمان سر مبارکش را از بدن اطهرش جدا کردند؛ ربیع می گوید: دیدم سر آن عالی مقدار را در دست جماعتی از شجاعان که با هم نزاع می کردند هر یک می گفتند: «من کشتم!» عمر بن سعد گفت: نزاع نکنید که او را یک نفر نکشته است بلکه به زخم و جراحت همه لشکر کشته شده است! (3)

پس به روایت مناقب، عبدالله غفاری و عبدالرحمن غفاری به خدمت آن حضرت آمدند و عرض کردند: یا ابا عبدالله السلام علیک! آمده ایم که جان خود را فدای تو کنیم و دفع ظلم از تو نماییم.

حضرت فرمود: مرحبا بكما ادنوا مني ! یعنی: مرحبا به شما! به نزدیک من آیید.

«فدتوا منه وهما يبكيان! یعنی: پس ایشان به نزدیک آن حضرت آمدند و می گریستند». چون حضرت گریه ایشان را ملاحظه نمود، فرمود: يا ابني أخي! ما يبكيكما فوالله إني لأرجو أن تكونا بعد ساعة قريري العينين؟ یعنی: ای دو فرزند برادر من! چه چیز شما را به گریه درآورده است؟ به خدا سوگند که امیدوارم که بعد از یک ساعت دیگر دیده شما روشن گردد. آن دو بزرگوار عرض کردند:

جلعنا الله فداك والله ما على أنفسنا نبكي ولكن نبكي عليك نراك قد أحيط بك ولا تقدر على أن ننفعك !

یعنی: خدا ما را فدای تو گرداند! به خدا سوگند که بر حال خود گریه نمی کنیم، بلکه گریه ما بر حال تو می باشد که می بینم این دشمنان بر تو احاطه نموده اند و ما نمی توانیم دفع شر ایشان را از تو بکنیم !

آن مظلوم فرمود: جزاكما الله يا ابني أخي! بوجدكما من ذلك ومواساتكما إياي أحسن الجزاء المتقين؛

یعنی: خدا شما را جزا کرامت فرماید ای دو فرزند برادر من! به اندوهی که بر حال من دارید و مواساتی که به من نمودید بهترین جزاهای پرهیزکاران .

پس آن دو بزرگوار آن مظلوم را وداع کردند و گفتند: السلام عليك يا أبا عبدالله . حضرت فرمود: عليكما


1) بحار الانوار: 29/45.

2) مهيج الأحزان : 321؛ محرق القلوب : 136؛ روضة الشهداء: 307.

3) بحار الانوار: 29/45 .

السلام ورحمة الله وبركاته. پس رو به میدان شتافتند و مقاتله نمودند تا شربت شهادت را نوشیدند.

پس غلام ترکی از آن حضرت که قاری قرآن بود عزم جان باختن نمود. (1)

و به روایتی چون اجازه طلبید، حضرت فرمود: تو را به زین العابدین بخشیدم از او رخصت بگیر.

آن غلام وفادار چون به خدمت تب دار کربلا آمد عرض نمود: ای سید من! از پدرت اجازت طلبیدم فرمود: «اختیار من با شما است» می خواهم اذن دهی تا جان خود را نثار پدر بزرگوارت نمایم.

آن بیمار فرمود: من تو را آزاد کردم حال در امر خود مختاری آن چه خواهی چنان کن.

آن غلام به خدمت آن امام همام آمد و کیفیت را عرض نمود و از آن جناب اجازت طلبید و بعد از مرخص شدن بر در خیمه های اهل حرم آمد و عرض کرد ای مخدرات حجلات عزت و کرامت! من مدتی خدمت شما کردم استدعای من آن است که اگر در خدمت شما تقصیری کرده باشم مرا حلال نمایید و فردای قیامت مرا طلب نمایید و از من فراموش نکنید!

از گفتگوی آن غلام اهل حرم به گریه درآمدند، پس ایشان را وداع نمود روانه میدان کارزار شد؛ سید الساجدین فرمود: دامن خیمه را برچینید تا ملاحظه نمایم که چگونه حرب می نماید. (2)

پس به روایت مناقب آن غلام سعادت فرجام رجزی به این مضمون بیان فرمود:

دریا از ضرب و طعن من به خروش می آید و هوا از تیر من پُر می شود هرگاه شمشیر خود را از دست راست از غلاف برآورم قلب حسودان دو نیم می شود! (3)

پس حمله آورد بر آن کافران و جمعی را به درک نیران فرستاد آخر الامر آن بی رحمان غلبه نمودند بر آن مقرب رحمن و از جور بی پایان خود آن غلام را بر خاک هلاک انداختند و به سایر شهداء ملحق ساختند، پس حضرت امام حسین علیه السلام به نفس مبارک خود بر بالین آن غلام آمد.

چون آن سید مهربان آن غلام را در خون خود غلطان دید شروع نمود به گریستن و از راه شفقت و مهربانی روی خود را بر روی آن غلام گذاشت، چون آن غلام وفادار فهمید که شخصی روی خود را به روی او گذاشت دیده های خود را گشود؛ فرأى الحسين علیه السلام فتبسم ثم صار إلى ربه! یعنی چون دیده های خود را گشود پس نظرش بر جمال نورانی آن حضرت افتاد، پس تبسمی نمود و روحش به آشیان قدس پرواز نمود رضوان الله علیه


1) بحار الانوار: 29/45 .

2) روضة الشهداء: 308 .

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 104/4 .

پس یزید بن زیاد بن شعثاء رو به میدان حرب نهاد و هشت عدد تیر داشت و به آن تیرها پنج نفر را به جهنم فرستاد و هر تیری که می انداخت حضرت می فرمود: خداوندا! تیرش را بر نشانه آشنا کن. و در عوض آن بهشت را به او عطا فرما.

تا آخرالامر آن کافران بر آن بزرگوار حمله آوردند و شربت شهادت را به او نوشانیدند. (1)

و منقول است که مختار به ابو عماره فرمود: چرا تغافل می کنی و قاتل ابن شعشاء را نمی آوری؟ و نام آن ملعون طارق بن ابی زباله بود، ابو عماره گفت: ایها الامیر! طارق برادر زنم است و مدتی است که او را می خواهم بگیرم زنم التماس می کند و او را از من گریزانیده است. امیر فرمود: باید بیاوری.

و ابو عماره او را گرفت و آورد و آن ملعون از امیر التماس می کرد که «مرا عفو کن» مختار فرمود: غم مخور همین دم تو را آزاد می کنم! پس بشیر جلاد را فرمود که: در حضور من بند بندش را از هم جدا کن!

پس بشیر چنین نمود و او را به پاداش عمل خود رسانید. (2)

پس به روایت ابن نما، ابو عمرو نهشلی و بعضی خثعمی گفته اند قدم در میدان حرب نهاد و آن بزرگوار مردی بود متهجد و بسیار نماز می کرد، پس مقاتله نمود به آن گروه اشرار قتال شدیدی و حمله نمی آورد بر قومی مگر این که ایشان را از جا می کند، بعد مراجعت نمود به خدمت آن حضرت و رجزی خواند به این مضمون:

بشارت باد تو را که راه هدایت را نمودی و ملاقات می نمایی احمد را در جنت الفردوس و بالا خواهی رفت به آن مکان رفیع!

پس عامر بن نهشل در میدان آن سعادت مند برآمد و آن عالی مقدار را به قتل رسانید و سر انورش را از بدن اطهرش جدا نمود.

بعد يزيد بن مهاجر رو به میدان حرب نهاد و پنج نفر از اصحاب عمر بن سعد را به تیر به قتل آورد، پس مراجعت نمود به خدمت آن حضرت و رجزی خواند به این مضمون :

منم يزيد بن مهاجر که به منزله شیرم! خداوندا! من حسین را یاری کننده ام و واگذارنده ام ابن سعد ملعون را!

و آن قدر مقاتله نمود تا به درجه شهادت فایز گردید. (3)


1) ر.ک: بحار الانوار: 30/45 .

2) ر.ک: سرور المؤمنین: 171 .

3) مثیر الاحزان: 57 و 61. بحار الانوار: 30/45 .

و به روایت بحار، سیف بن ابی الحرث و مالک بن عبدالله به خدمت آن حضرت آمدند و عرض کردند: السلام علیک یا بن رسول الله ! حضرت فرمود: عليكما السلام.

پس قدم به میدان قتال نهادند و مقاتله نمودند تا این که شربت شهادت نوشیدند. (1)

و به روایتی ناگاه از میان بیابان مانند برق لامع و بدر ساطع مکمل و مسلح سواری در رسید و بعد از طرید و جولان ندا درداد: منم هاشم بن عتبة بن ابي وقاص پسر عم عمر بن سعد.

پس رو به حضرت امام حسین علیه السلام نمود و عرض نمود: السلام علیک یابن رسول الله! اگرچه پسر عمم عمر بن سعد به جنگ شما آمده است و لكن من آمده ام تا جان خود را فدای شما کنم التماس من آن که مرا مرخص فرمایی حال بروم و در راه شما کشته شوم و فردا در میان جان باختگان راهت مرا بازجویی!

آن حضرت وی را دعا کرد و اجازت داد، پس هاشم روی به لشکر مخالف آورد و فرمود: نمی خواهم از شما مگر پسر عمم عمر بن سعد را!

آن ملعون چون از شجاعت هاشم مطلع بود لرزه بر اعضای شومش افتاد و روی به لشکر کرد و گفت: ای مبارزان کوفه و شام! این پسر عم من است و رفتن من در میدان او مصلحت نیست کیست که برود و سر او را به نزد من آرد؟

شمعان بن مقاتل که از امرای حلب بود و به شجاعت خود مغرور بود و در آن نزدیکی با هزار سوار از شام به یاری ابن زیاد آمده بود، گفت: این کار من است!

پس آن ملعون برابر هاشم آمد و گفت: ای بزرگ عرب! این چه بی عقلی است کردی کسی از مال و جاه دنیا دست بر می دارد و خود را هلاک می کند؟!

هاشم گفت: ای ناکس دون! این چه بی انصافی است که کسی به سبب دنیای بی اعتبارفانی دست از نعیم جاوید بردارد و به جهت یزید فاسق فاجر شمشیر بر روی فرزند رسول خدا بکشد؟! چگونه کسی که خدا را شناسد چنین کند؟!

شمعان خواست که دیگر سخن گوید، هاشم بانگ بر مرکب زد و بر وی حمله کرد، شمعان نیزه ای حواله سینه هاشم کرد، هاشم نیزۀ وی را رد کرد، آن چنان تیغی بر وی زد که تا پشت مرکب شکافت؛ آواز تکبیر از لشکر امام حسین علیه السلام بلند شد.

و چون شمعان کشته شد برادر وی نعمان با هزار سوار که ملازم شمعان بودند بر هاشم حمله


1) بحار الانوار: 31/45.

نمودند، هاشم ذره ای اندیشه نکرد خود را در میان ایشان افکند و به هر طرف که روی می نمود آن ناکسان را چون برگ خزان بر زمین می ریخت، چون حضرت امام حسین علیه السلام دید که هاشم با هزار سوار محاربه می کند برادر خود فضل بن علی را با نه نفر به یاری هاشم فرستاد، چون ابن سعد پلید دید که آن حضرت ده نفر به یاری هاشم فرستاد هزار سوار از لشکر خود جدا نمود و گفت: نگذارید که این ده نفر خود را به هاشم رسانند.

آن هزار سوار سر راه بر فضل و نه نفر ملازم گرفتند و نایرۀ حرب در میان ایشان مشتعل گردید و فضل بن علی در دریای حرب غوطه ور گردید و به هر جانب که رو می نمود از کشته پشته می ساخت تا آخر الامر اسب وی را تیر زدند و از پای درآوردند و آن بزرگوار را با نه نفر ملازم وی شربت شهادت نوشانیدند و آن لشکر نیز به یاری آن هزار سوار رفتند و هاشم را در میان گرفتند و نعمان بن مقاتل هر زمان بانگ بر سپاه میزد که زود خون برادر مرا بگیرید!

كه يك بار هاشم خود را به نعمان رسانید و کمر وی را گرفت و از خانه زینش ربود و چنان بر زمینش زد که استخوان هایش در هم شکست و به جهنم واصل شد، پس هاشم خود را به علم دار رسانید و چنان تیغی بر فرق وی زد که از مرکب در غلطید و چون سپاه نعمان آن حالت را مشاهده نمودند آواز «الحذر!» از ایشان بلند شد و خواستند که بگریزند که چند هزار سوار از لشکر عمر بن سعد در رسید و همه به یک بار بر آن دلاور نام دار حمله نمودند و آن قدر زخم بر وی زدند که دیگر طاقت بر حرب نماند و به حدی تشنگی بروی غلبه نموده بود که زبانش به کام چسبیده بود لهذا از مرکب در غلطید و عرض کرد: یابن رسول الله! در راه تو شهید شدم!

پس روح مقدسش به ریاض رضوان پرواز نمود. (1)

پس به روایت محمد بن ابی طالب یک یک از اصحاب آن حضرت به خدمت آن مظلوم می رسیدند و عرض می کردند: السلام علیک یابن رسول الله! حضرت می فرمود: علیک السلام ما نیز از عقب می آییم. بعد این آیه را می خواند:

(فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ). (2)

یعنی بعضی به شهادت رسیدند و بعضی منتظر شهادت می باشند.

تا این که همۀ اصحاب آن مظلوم به درجه رفیعۀ شهادت فایز گشتند. (3)


1) روضة الشهداء: 300. ایشان معروف به هاشم مرقال هست، ر.ک: بحار الانوار: 13/33 .

2) سوره مبارکه احزاب آیه 23 .

3) تسلية المجالس : 300/2؛ بحار الانوار: 31/45.

لله كم بدر سعد في التراب ثواى / وأنجم في عراض الطف قد أفلوا

یعنی: چه بسیار که از ماه های فلک سعادت که بر خاک مسکن و منزل گرفتند و چه بسیار ستاره های درخشان که در زمین کربلا از جور تیره روزان غروب نمودند!

وكم وجوه لقد أبلى محاسنها / حر الظما وهجير الشمس والذبل

یعنی: چه بسیار از روهای نورانی که پژمرده گردید به جهت شدت آفتاب و حرارت!

وكم رؤس على الأرماح قد رفعت / ومن بخيع دمائها شيبها عطل

یعنی: چه بسیار سرهای نورانی که بلند نموده اند آن ها را بر سر نیزه ها که از بسیاری خونی که بر آن ها احاطه نموده است جوانی و تراوت آنها مقهور شده است و هیچ به نظر نمی آید !

[ شهادت بنی هاشم علیهم السلام ]

[ اولاد جناب عقیل علیه السلام ]

و در بحار منقول است که چون جميع اصحاب آن حضرت را شهید کردند کسی نماند مگر اهل بیت آن مظلوم و اولاد امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد جعفر و اولاد عقیل و اولاد حضرت امام حسن علیه السلام و اولاد (1)امام حسین علیه السلام پس آن بزرگواران بر دور یک دیگر جمع شدند و شروع نمودند یک دیگر را وداع نمودن و بعد از وداع عازم حرب شدند و اول کسی که از ایشان ابتداء به مقاتله نمود عبدالله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب بود و مادر او رقیه دختر امیرالمؤمنین علیه السلام بود. (2)

پس آن عالی مقدار به روایت ابی مخنف آمد و در مقابل خالوی (3)بزرگوار خود ایستاد و عرض نمود: نمود: يا سيدي! ائذن لي بالبراز! یعنی: ای سید من! اذن ده مرا که به مبارزت این قوم روم!

حضرت فرمود: يا بني ! كفاك وكفى أهلك من القتل والشكل ! يعني: كفایت می کند تو را و اهل بیت تو را همان قتلی که واقع شد! پس عبدالله عرض کرد:

يا عم ! بأي وجه ألقى الله سبحانه ورسوله وقد أسلمت سيدي ومولاي للقتال ؟! والله ماكان ذلك أبداً!

یعنی: ای عم بزرگوار! به کدام رو ملاقات نمایم خدا و رسول او را و حال این که واگذاشته باشم سید و مولای خود را از برای قتال؟! به خدا سوگند که این هرگز نخواهد شد!


1) در دو نسخه: فرزند .

2) بحار الانوار: 32/45 .

3) دایی.

پس بعد از رخصت حرب پا در میدان قتال نهاد. (1)

و به روایت بحار این رجز را خواند :

اليوم ألقى مسلماً وهو أبي/ وفتية بادوا على دين النبي

امروز ملاقات می نمایم پدر خود مسلم را و ما جوانانی هستیم بردین پیغمبر

ليسوا بقوم عرفوا بالكذب / لكن خيار وكرام النسب

نیستند آن جوانان معروف به کذب بلکه از اخیار و گرامی نسب می باشند.

پس حمله آورد بر آن اشقیاء. (2)تا این که به روایت محمد بن ابی طالب نود و هشت نفر را در سه حمله به قتل آورد. (3)

پس به روایت ارشاد عمرو بن صبیح تیری به جانب عبد الله بن مسلم انداخت و آن مظلوم دست خود را بر جبهۀ خود گذاشت که آن تیر کف دست آن بزرگوار را به جبهۀ او دوخت خواست که دست خود را حرکت دهد نتوانست، بعد ملعون دیگری نیزه ای بر دل مبارکش زد و آن مظلوم را شهید کرد. (4)

چون حضرت امام حسین علیه السلام این حالت را مشاهده نمود بر سر نعش آن مظلوم آمده، آن ملاعین را از دور نعش دور کرد و نعش آن مظلوم را بر اسب خود بست و به جانب خیمه ها آورد و بر زمین گذاشت بعد مراجعت نمود نزد بقیه یاران و فرمود:

احملوا بارك الله فيكم وبادروا إلى الجنة ودار الأمان خير من دار الهوان؛

یعنی: حمله برید بر این اشقیاء مبارک گرداند خدا از برای شما و مبادرت ورزید به سوی بهشت و دارالامان بهتر است از خانه مذلت و خواری. (5)

و بعد عبدالله به روایت امام محمد باقر علیه السلام محمد بن مسلم بن عقیل برادر او به جنگ گاه برآمد و او از غیر رقیه بود و رجزی خواند و به طلب خون برادر سیزده نفر از آن اشقیاء را به قتل آورد و به ضربت ابوجرهم اسدی و لقيط بن ایاس جهنی شربت شهادت نوشید رضوان الله علیه. (6)

پس به روایت محمد بن ابی طالب و غیر او جعفر بن عقیل رو به میدان حرب نهاد و رجزی خواند به این مضمون که:


1) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 113.

2) بحار الانوار: 32/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 105/4 .

3) تسلية المجالس: 302/2؛ بحار الانوار: 32/45.

4) الإرشاد : 107/2 .

5) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 78؛ وسيلة النجاة: 157 .

6) ر.ک: بحار الانوار: 32/45 در بحار به جای: «اسدی»، «ازدی» هست.

منم جوان ابطحی و طالبی از گروه بنی هاشم و بنی غالب می باشد و ما سادات کریمان می باشیم این حسین پاکیزه ترین پاکیزگان می باشد که از عترت نیک تقی فرو رفته در علم می باشد. (1)

و ايضاً به روایت ابی مخنف می فرمود:

يا معشر الكهول والشبان / أضربكم بالسيف والسنان

أرضى بذلك خالق الإنسان ثم رسول الملكِ الديان

یعنی: ای گروه پیران و جوانان! می زنم شما را به شمشیر و سنان و رضا می نمایم به این زدن خالق انسان را پس رسول ملک دیان را!

پس حمله آورد و چهل و پنج نفر را به قتل آورد آخر الامر به ضربت بشر بن سوط همدانی یا عروة بن عبد الله خشمعی بنابر اختلاف به درجه رفیعه شهادت فایز گردید.

پس در آن هنگام حضرت امام حسین علیه السلام به طرف راست و چپ نگاه کرد و احدی را ندید پس گریست گریستن شدیدی و ندا در داد: «يا محمداه ! وا أبالقاسماه واجداه ! وا علياه ! وا حسناه ! وا جعفراه ! وا حمزتاه!» و بعد فرمود: ای قوم!

أما من يُجير يُجيرُنا أما من معين يُعيننا ؟! أما من طالب الجنَّةِ ينصرنا؟! أما من خائف من عذابِ اللهِ فيذُبُ عنا؟!

ای قوم! آیا پناه دهنده ای نیست که پناه دهد ما را؟! و آیا اعانت کننده ای نیست که اعانت نماید ما را؟! آیا طالب بهشتی نیست که یاری نماید ما را؟! آیا خانف از عذاب خدایی نیست که دفع نماید شر اعداء را از ما؟!

پس اشعاری خواند به این مضمون :

منم فرزند علی پاکیزه که از آل هاشم است و همین فخر مرا کفایت می کند و فاطمه مادر من است و جدّم محمد است و عمّم جعفر طیار است، اسلام بعد از خاموشی به سبب ما ظاهر شد و ماییم چراغ روشن خدا در روی زمین و شیعیان ما بهتری شیعیان اند و دشمنان ما در روز قیامت زیان کاران اند. (2)

بعد به روایت بحار عبد الرحمن بن عقیل روی به میدان حرب آورد و رجزی به این مضمون خواند:

پدر من عقیل است مرا بشناسید که از طایفه بنی هاشم می باشیم و از سادات اقران خود می باشیم و این حسین بلند بنیان است و بزرگ جوانان و پیران است!


1) تسلية المجالس: 302/2؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 105/4؛ بحار الأنوار: 32/45.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 79؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته..... 80.

پس حمله آورد بر آن اشقیاء و هیفده سوار را به قتل رسانید آخر الامر به ضربت عثمان بن خالد جهنی شربت شهادت نوشید. (1)

و منقول است در زمان ایالت مختار وقتی ابو عمرو به نزد مختار آمد و عرض کرد: البشاره البشاره! ابن خالد را آوردند که کشنده عبد الرحمن بن عقیل است.

فرمود: او را از کجا گرفته اند؟ گفت: شعر بن شعر او را در راه بصره گرفته است که بر اسب عبدالرحمن سوار بود. چون آن اسب را آوردند مردم خروش برآوردند و بر او لعنت کردند. پس امیر فرمود تا او را به عقابین کشیدند و او را می زدند که در این اثنا ابو عمر و داخل شد و دست پسری در دست داشت چون ماه برافروخته و کاکل آویخته آن پسر و ابو عمرو هر دو می گریستند، مختار پرسید که این پسر کیست؟ ابو عمرو عرض کرد: این پسر عبدالرحمن بن عقیل است.

چون مختار این حرف را شنید فی الفور از جا برخاست و پیش آن پسر آمد و او را در کنار گرفت و بسیار گریست و در پهلوی خود نشانید و گفت: ای نور دیده من! در کوفه چه می کنی؟ گفت: یا امیر! نام من قاسم است و سه روز است که به این شهر آمده ام.

مختار گفت: تنها آمده ای یا کسی با تو هست؟ گفت: به اتفاق مادر و سه همشیره آمده ام. چون پدر ما را شهید کردند، مسلم بن عقبه از جانب یزید آمد به مدینه و سه روز قتل عام کرد و در مسجد پیغمبر صلی الله علیه وآله چندان آدم کشت که خون به منبر آن حضرت رسید و ضریح مقدس خون آلود شد و اشقیاء بنی امیه خانه های ما را خراب کردند و در روزی و زندگی بر ما بستند و بسیاری از ما از گرسنگی و فقر مردند و ما نیز فقیر و پریشان شدیم و اوقات به زحمت گذرانیدیم و در آن ولایت به منزلة يهود شدیم بلکه یهود در نزد اصحاب معاویه و آل مروان از ما بهتر بودند، ما شنیدیم که خدا تو را توفیق داده و امیر عراقین شده ای و طلب می کنی خون حضرت امام حسین علیه السلام را ما به کوفه آمدیم که شاید اوقات ما بهتر بگذرد و از خفت و آزار دشمنان در امان باشیم، امروز شنیدم که قاتل پدرم را ملازمان تو گرفته اند، آمده ام تا او را قصاص کنم.

مختار فرمود که: ای نور دیده عالم و عالمیان! اینک قاتل پدر تو حاضر است هرچه خواهی بکن. و فرمود تا کاردی به قاسم دادند و آن بزرگوار چنان آن کارد را بر سینه آن ملعون زد که تا نافش بشکافت. پس مختار امر نمود تا قاسم را از پا تا سر مخلع کردند و سه هزار مثقال شرعی طلا به او دادند و دو هزار مثقال شرعی طلا از برای مادر و خواهرانش فرستاد و ابراهیم پنج هزار درهم به قاسم داد و بزرگان اشراف در خور کرم احسانی به قاسم کردند و خانه ای از برای قاسم تعیین نمودند و مقرر


1) بحار الانوار: 33/45 .

کرد که اهل بیت عبد الرحمن را به آن خانه آوردند و چاشت و شام از برای او مقرر کردند. (1)

و عبدالله اسدی و عروة بن کامل را نیز به نزد مختار آوردند که شریک بودند در قتل عبدالرحمن بن عقیل بن ابی طالب. (2)

[و عبد الله بن عقيل بن أبي طالب] نیز به ضربت عثمان بن خالد و بشر بن حوط قابضی شربت شهادت نوشید و عبدالله الاکبر بن عقیل نیز به ضربت عثمان بن خالد جهنی و مردی از همدان شهید شد و محمد بن ابی سعید عقیل به تیر لقیط بن یاسر جهنی شربت شهادت نوشید. (3)

و به روایت محمد بن علی ابی حمزه، جعفر بن محمد بن عقیل و علی بن عقیل نیز در آن روز شربت شهادت نوشیدند. (4)

[ اولاد جناب عبد الله بن جعفر طیار علیه السلام ]

و چون نوبت به اولاد عبدالله بن جعفر طیار رسید که مادر ایشان بنابر تصریح بعضی از ثقات زینب خاتون بود، (5)پس به روایت بحار، محمد بن عبد الله بن جعفر بن ابی طالب قدم شجاعت در میدان حرب نهاد و رجزی به این مضمون بیان فرمود:

و شکایت می کنم به سوی خدا از شر دشمنان و مقاتله نمودن با قومی که کور می باشند در راه حق و ترک نموده اند معالم قرآن و محکمات تنزیل و تبیان را و ظاهر نموده اند کفر و طغیان را.

پس حمله نمود بر آن کافران و ده نفر را به نیران فرستاد و آخر الامر به ضربت عامر بن نهشل تمیمی شربت شهادت نوشید.

بعد عون بن عبد الله بن جعفر به معرکهٔ قتال برآمد و رجزی خواند به این مضمون:

اگر مرا نمی شناسید منم فرزند جعفر طیار که از روی صدق و صفا شهید شد و دو بالی که از زمرد سبز است در بهشت طیران می نماید و همین شرافت مرا در محشر کفایت می کند!

بعد مقاتله نمود تا این که سه سواره و هیجده پیاده را به قتل آورد آخر الامر به ضربت عبدالله بن بطه طائی به درجه شهادت رسید. (6)


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 196.

2) ر.ک: سرور المؤمنین: 163 .

3) بحار الأنوار: 33/45 «قابضی» در نسخ مشوش بوده که طبق بحار ثبت شد.

4) بحار الانوار: 33/45. در بحار «بن حمزه»

5) کامل بهائی: 647 باب 28 فصل 6؛ مهیج الاحزان : 354. ر.ک: روضة الشهداء: 315.

6) بحار الأنوار: 34/45 .

و به روایت ابوالفرج عبید الله بن عبد الله بن جعفر نیز در آن واقعه به درجه رفیعۀ شهادت فایز گردید. (1)

[ اولاد امام حسن مجتبی علیه السلام ]

و چون نوبت قتال به اولاد حضرت امام حسن علیه السلام رسید به روایت ابی مخنف آن مظلوم نظر نمود به طرف راست و چپ ناصری ندید و معینی نیافت پس ندای «واغربتاه! وا قله ناصراه!» برآورد و فرمود:

أما من معين يعيننا؟! أما من ناصر ينصرنا ؟! أما من خائف من عذابِ اللهِ فَيَذُبَ عنا؟!

یعنی: آیا اعانت کننده ای نیست که اعانت کند ما را؟ آیا یاری کننده ای نیست که یاری نماید ما را؟! آیا کسی نیست که بترسد از عذاب خدا تا دفع نماید شر این دشمنان را از ما؟

چون آن مظلوم این کلمات جانسوز را فرمود ناگاه از خیمه محترمه دو طفلی برآمدند که مانند ماه تابان می درخشیدند. که اسم یکی قاسم و دیگری احمد و از فرزندان حضرت امام حسن علیه السلام بودند و آن دو امام زاده عالی مقدار در جواب ندای عم بزرگوار لبیک لبیک گویان به خدمت آن امام زمان شتافتند و عرض کردند: یا سیدنا! ها نحن بين يديك مرنا بأمرك صلى الله عليك. یعنی: ای سید و آقای ما! آگاه باش که ما در خدمت تو هستیم به آنچه میخواهی ما را امر فرما صلوات خدا بر تو باد.

آن مظلوم چون این کلمات را از آن دو نور دیده برادر بزرگوار خود شنید فرمود: يعز على عمكما أن يقول لكما اخرجا وحاميا عن حرم جدکما! یعنی: گران است بر عم شما که بگوید به میدان حرب روید و حمایت نمایید از حرم جد خود !

پس قاسم بن الحسن قصد مبارزت نمود. (2)

و آن بزرگوار به روایت بحار مانند آفتاب می درخشید و هنوز به حد بلوغ نرسیده بود و آن عالی مقدار به خدمت عم بزرگوار خود آمد، چون نظر آن حضرت بر او افتاد که قصد مبارزت نموده است دست در گردن او انداخت و آن دو مظلوم آن قدر گریستند که مدهوش گردیدند، چون به هوش آمدند قاسم عرض نمود به خدمت عمّ مهربان خود که: مرا اذن مبارزت فرما. آن حضرت از اذن دادن ابا فرمود، قاسم شروع نمود به بوسیدن دست ها و پاهای آن جناب و در اذن گرفتن مبالغه می نمود. (3)

و به روایت شیخ طریحی در کتاب منتخب قاسم به خدمت عمّ بزرگوار خود عرض کرد: یا عم!


1) مقاتل الطالبیین: 61.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 83؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ...: 87.

3) بحار الانوار: 34/45.

اجازتم فرما تا بروم به حرب این کافران. حضرت فرمود: ای فرزند برادرم! تو یادگار برادر منی و می خواهم از برای من زنده بمانی تا منشأ تسلی من گردی!

و هرچند آن طفل مغموم مبالغه نمود آن امام مظلوم اجازه نفرمود، پس قاسم بن الحسن با کمال هم و غم در گوشه ای نشست و بر حال خود و حال عم بزرگوارش می گریست که در آن حال ملاحظه نمود که عمّ بزرگوارش نسبت به برادر عالی مقدار خود اذن مبارزت فرمود و این معنی بر غم و اندوهش افزود و از شدت تحسّر والم سر خود را بر زانوی غم نهاد که ناگاه به خاطرش افتاد که پدر بزرگوارش تعویذی بر بازوی راست آن عالی مقدار بست و فرمود: اگر تو را الم و همی رو دهد این تعویذ را بگشا و بخوان و هرچه در آن نوشته شده است عمل نما.

قاسم با خود گفت: سال های چندی از عمر من گذشته است به مثل این الم گرفتار نشده ام همانا که وقت گشودن این تعویذ است!

پس آن مظلوم آن تعویذ را گشود ملاحظه نمود که پدر بزرگوارش نوشته است:

يا ولدي، يا قاسم! أوصيك إنك إذا رأيت عمك الحسين علیه السلام في كربلاء وقد أحاطت به الأعداء فلانترك البراز والجهاد لأعداء الله وأعداء رسوله ولاتبخل عليه بروحك وكلما نهاك عن البراز عاوده ليأذن لك في البراز لتحظى في السعادة الأبدية !

یعنی: ای فرزند من ای قاسم! وصیت می کنم تو را چون دیدی عمّ خود حسین را در صحرای کربلاء که دشمنان دور او را احاطه نموده باشند، پس ترک مکن مبارزت و جهاد کردن با دشمنان خدا و رسول او را و جان خود را بر او دریغ مدار و هر چند تو را عم بزرگوارت نهی نماید از مبارزت اصرار نما تا تو را اذن دهد در جهاد تا این که به سعادت ابدیه فایز گردی !

چون قاسم ملاحظه نمود آن تعویذ را فی الفور از جا برخاست و به خدمت عم بزرگوارش شتافت وكيفيت تعویذ را به عرض آن جناب رسانید و تعویذ را به دست آن حضرت داد، چون آن مظلوم آن تعویذ را ملاحظه نمود اشک از دیده های مبارکش فرو ریخت و گریه شدیدی کرد و ندای وا ویلاه! وا ثبوراه! برآورد و آه جگرسوز از دل پردرد برآورد و به قاسم فرمود: یابن الأخ! هذه الوصية لك من أبيك وعندي وصية أخرى منه لك ولابد من إنفاذها؛ یعنی: ای فرزند برادر! این وصیتی است پدر بزرگوارت به تو کرده است و به من نیز وصیت دیگری از برای تو نموده است که لامحاله باید آن را به عمل آورم.

پس آن حضرت دست آن مغموم را گرفته وارد خیمه گردانید و عون و عباس را طلبید و به مادر قاسم فرمود: جامۀ نو داری؟ عرض کرد: ندارم.

پس آن جناب روی به زینب خاتون نمود و از آن مظلومه صندوقی طلبید و زینب خاتون

صندوق را آورد و در پیش روی آن حضرت بر زمین گذاشت و آن مظلوم در آن صندوق را گشود و قبای حضرت امام حسن علیه السلام را برآورد و بر قاسم پوشانید و عمامه آن حضرت را برآورد و بر سر قاسم بست و دختر خود که نامزد قاسم بود به جهت او عقد نمود و به جهت ایشان خیمه على حده مهتا نمود و دست دختر را گرفت و به دست قاسم گذاشت و از خیمه بیرون آمد، پس قاسم نظر نمود به دختر عم خود و شروع به گریه و زاری نمود که ناگاه از لشکر اعداء صدای «هل من مبارز» بلند شد، پس آن مظلوم دست آن مظلومه را رها کرد و خواست که از خیمه بیرون آید که دختر عم دامن او را گرفت و گفت: چه در نظر داری؟ قاسم در جواب فرمود: می خواهم به حرب دشمنان روم که طلب مبارز می نمایند و عروسی ما به قیامت افتاد!

پس عروس صدا را به نوحه و گریه بلند کرد و اشک حسرت از دیده هایش فرو ریخت و عرض کرد: ای قاسم! تو را در قیامت به چه نشان شناسم و در چه مکان تو را یابم؟ پس آن مظلوم سر آستین خود را قطع نمود و فرمود: ای دختر عم! به این سرآستین مرا بشناس.

چون اهل بیت این حالت را مشاهده نمودند به گریه درآمدند و گریه شدیدی کردند و ندای وا ویلاه! و وا ثبوراه! برآوردند، چون امام مظلوم ملاحظه نمود که قاسم اراده میدان دارد فرمود:

يا ولدي ! أتمشي برجلك إلى الموت ؟!

یعنی: ای فرزند من آیا به پای خود به سوی مرگ می روی؟!

قاسم عرض کرد: وكيف يا عم! وأنت بين الأعداء وحيداً غريباً فريداً لم تجد محامياً ولا صديقاً؟!روحي لروحك الفداء ونفسي لنفسك الوقاء ! یعنی: چگونه نروم و حال این که تویی عم من در میان دشمنان تنها و غریبی و نمی یابی حمایت کننده ای و نه دوستی برای خود؟ جان من فدای جان تو باد و نفس من بلاگردان نفس تو باد!

پس آن امام مظلوم دامن های قبای آن مغموم را پاره نمود و عمامه آن مظلوم را نصف نمود و انداخت بر روی آن محروم و جامه های او را به صورت کفن بر او پوشانید و شمشیر خود را بر کمر وی بست و با صد آه و افسوس آن مظلوم مأیوس را به میدان حرب فرستاد.

چون آن شاهزادۀ عالی تبار قدم به میدان محاربه نهاد روی نمود به عمر بن سعد و فرمود: ای عمر! آیا از خدا نمی ترسی آیا خدا را به نظر در نمی آوری؟! ای کوردل آیا مراعات نمی نمایی رسول خدا را؟!

پس ابن سعد ملعون گفت: آیا شما از تجبر دست نمی کشید چرا اطاعت نمی کنید یزید را؟! حضرت قاسم فرمود:

خدا تو را جزای خیر ندهد! تو دعوای اسلام می نمایی و این از کجا روا است که آل رسول الله به نحوی تشنه باشند که دنیا در نظر ایشان تیره و تار بوده باشد؟

پس ساعتی توقف نمود و احدی در مقابل او نیامد پس بر طرف خیمه مراجعت فرمود، چون صدای گریه عروس را استماع نمود که از غم مفارقت او می گرید فرمود: ها أنا قد جئتك؛ يعنی: آگاه باش که من به نزد تو آمدم!

چون آواز قاسم به گوش عروس مأیوس رسید از جا برخاست و گفت: مرحباً بالعزیز! حمد خداوندی را سزد که قبل از مرگ روی تو را به من نمود!

پس قاسم داخل خیمه شد و فرمود: ای دختر عم مرا فرصت نشستن نیست و کفار مبارز می طلبند پس عروس را وداع نمود و بر اسب خود سوار شد و پا به میدان حرب نهاد و اسب خود را به جولان درآورد و مبارز طلب نمود پس مردی که او را با هزار سوار برابر بود در مقابل آن جناب آمد، حضرت قاسم آن ملعون را به قتل آورد و چهار پسر او نیز به قتل آمده بود.

پس قاسم تازیانه ای بر اسب خود زد و خود را در دریای لشکر غوطه ور ساخت و مشغول قتل سواران گردید، تا این که ضعف بر او مستولی گردید خواست که به خیمه برگردد ازرق شامی سر راه بر آن مظلوم گرفت، چون قاسم حال را به این منوال دید ضربتی بر فرق آن ملعون زد تا به جهنم واصل شد.

پس آن شاهزاده بی پناه به خدمت حضرت امام حسین علیه السلام رسید و عرض کرد: یا عماه ! العطش العطش ! أدركني بشربة من الماء ! یعنی : ای عموجان! تشنه ام تشنه! شربت آبی به من رسان!

پس آن جناب آن مظلوم را تسلی داد و به صبر امر فرمود و انگشتر خود را برآورد فرمود: این انگشتر را به دهان خود بگیر. قاسم فرمود: چون انگشتر را به دهان خود گذاشتم گویا چشمه آبی بود که سیراب شدم و مراجعت نمودم. (1)

پس به روایت بحار رو به میدان حرب نمود و آب دیده هایش بر خدّش روان بود، چون به میدان قتال رسید شروع نمود به خواندن رجز و فرمود:

إن تنكروني فأنا ابن الحسن / سبط النبي المصطفى والمؤتمن

هذا حسين كالأسير المرتهن / بين أناس لاسقوا صوب المزن

یعنی: اگر مرا نمی شناسید منم فرزند امام حسن علیه السلام و منم سبط محمد مصطفی که امین است، این بزرگوار حسین است که مانند اسیران محبوس است در میان مردمانی که خدا نچشاند ایشان را از باران رحمت! (2)


1) المنتخب: 365 مجلس هفتم باب یكم؛ روضة الشهداء: 320.

2) بحار الانوار: 34/45 .

و به روایت مناقب فرمود:

إني أنا القاسم من نسل علي / نحن وبيت الله أولى بالنبي

من شمر ذي الجوشن أو ابن الدعى

یعنی: منم قاسم که از نسل علی بن ابی طالبم ما به بیت الله سوگند که اولانیم از شمر ذی الجوشن يا عبيد الله بن زياد . (1)

و به روایت صدوق فرمود:

لا تجزعي نفسي فكل فان / اليوم تلقين ذرى الجنان

یعنی: ای نفس من! جزع منما به سبب کشته شدن که همه مخلوقات فانی می شوند، امروز ملاقات می نمایی حوریان بهشت را. (2)

پس آن مظلوم به روایت بحار با روی چون مه تابان حمله آورد بر آن کافران و قتال شدیدی به عمل آورد تا آن که با آن خردسالی سی نفر از آن ملاعین به درکات جحیم فرستاد. (3)

بلکه به روایت ابی مختف شصت نفر را به جهنم فرستاد. (4)

پس به روایتی همت خود را گذاشت بر علم دار لشکر کفر آثار و به سوی آن ملعونان حمله آوردند (5)که آن ملاعینان آن مظلوم را احاطه نمودند و از چهار جانب آن غریب یتیم را تیرباران کردند. (6)

حمید بن مسلم می گوید: من در لشکر عمر بن سعد بودم دیدم که قاسم بن الحسن متوجه لشکر ما گردید و روی او مانند ماه می درخشید و شمشیری در دست داشت و پیراهنی و آزاری پوشیده بود و نعلینی در پا داشت و بند یک نعلین او گسیخته بود، به خاطرم چنین است که بند نعل پای چپ او بود که گیسخته بود، در آن حال عمر بن سعد بن نفیل ازدی گفت: به خدا سوگند که من می روم تا او را به قتل آورم!

گفتم: سبحان الله ! چه می خواهی از او و به خدا سوگند اگر بر من ضربت زند من دست خود را نمی گشایم به سوی او؟ واگذار او را همین اشخاصی که دور او را احاطه نموده اند احدی از ایشان [او] را باقی نخواهند گذاشت آن ملعون بی رحم گفت: به خدا سوگند که اسب خواهم تاخت بر او!


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 106/4

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 163؛ بحار الانوار: 321/44؛ روضة الواعظين: 188/1.

3) بحار الانوار 35/450 البته در آن سی و پنج نفر دارد.

4) ينابيع الموده: 77/3 از مرحوم ابی مخنف رحمه الله در مقتل الحسين علیه السلام واهل بيته... 125: هفتاد نفر.

5) ظاهراً «آورد» صحیح باشد.

6) روضة الشهداء: 328 .

پس فی الفور اسب خود را تاخت و روی بر نگردانید تا این که به شمشیر خود چنان ضربتی بر فرق همایون آن بزرگوار زد که سر انورش شکافته شد و به رو در افتاد. (1)

و به روایتی بعضی از آن اشقیاء آن امام زاده مظلوم را به سنگ جفا می زدند و می گفتند: بکشید این پسر خارجی را! (2)پس سعید بن عمر عنید شکم آن یتیم صغیر را درید و یحیی بن وهب نیزه ای بر پهلوی آن مظلوم زد. (3)

و به روایت منتخب شیبة بن سعد شامی نیزه ای بر پشت آن مظلوم زد که از سینه اش برآمد، پس آن مظلوم به خاک افتاد و در میان خون خود دست و پا می زد و ندا برآورد يا عم أدركني ! يعنى: اى عم!

مرا دریاب! (4)

حمید می گوید: چون آن حضرت صدای استغاثه قاسم را شنید دیدم که مانند باز غضب ناک صفهای مخالفان را درید و مانند شیر بر آن کافران حمله نمود و شمشیری حواله عمرو که قاتل آن مظلوم بود نمود آن شقاوت بنیاد دست خود را به دم شمشیر آن جناب داد که از مرفق جدا شد، چون آن ملعون دست خود را بریده دید صیحه ای کشید، چون اهل لشکر صیحه او را شنیدند سواران اهل کوفه به امداد آن ملعون آمدند و حمله آوردند تا آن ملعون را از دست آن حضرت نجات دهند که نایرۀ حرب مشتعل گردید و جنگ مغلوبه شد به نحوی که آن امام زاده مظلوم در زیر سم اسبان پایمال شد. (5)

و آن اشقیاء هرچند سعی نمودند که عمرو ملعون را از دست آن حضرت بگیرند نتوانستند تا آن که به روایت منتخب آن امام دل کباب آن خسران مآب را به قتل رسانید و دل پر از خون خود را از دغدغه قاتل قاسم فارغ نمود. (6)

مؤلف گوید: چون به این مقام رسیدم آهم شرربار و دید هم اشک بار گردید زیرا که به خاطرم افتاد آن زمانی که آن مظلوم به خاک افتاد هرچند استغاثه می نمود کسی نبود که به فریادش رسد و داد آن مظلوم را از قاتلش بستاند، در آن وقت ملائکه به تضرع و استغاثه و به فغان و ناله برآمدند و از حق تعالی اذن طلبیدند که داد آن غریب را از قاتلش بستانند و دل شیعیان و دوستانش را از دغدغه


1) مقتل الحسين علیه السلام ابو مخنف رحمه الله : 169؛ بحار الانوار: 35/45 .

2) مهيج الأحزان: 358.

3) متأسفانه به مأخذی دست نیافتیم.

4) المنتخب: 366/2 مجلس هفتم باب یکم.

5) بحار الأنوار: 35/45؛ مقتل الحسين علیه السلام ابو مخنف: 169.

6) المنتخب: 366/2 مجلس هفتم باب یکم .

قاتلش فارغ سازند، جناب اقدس الهی صورت حضرت صاحب الزمان علیه السلام به ایشان نمود و فرمود:

به این امام داد این مظلوم را از قاتلش می گیرم و انتقام او را از این ملاعین می کشم. (1)

اللهم عجل فرجه وسهل مخرجه بجاه محمد وآل محمد.

باری، چون آن امام مظلوم قاتل قاسم را به قتل رسانید و غیظ و غضبی که نسبت به قاتل برادرزاده خود داشت فرو نشانید بعد در تفحص قاسم برآمد، چون بر بالین آن مظلوم رسید و ملاحظه فرمود دید که آن غریب پایمال سم اسبان شده است حالتی بر آن بزرگوار عارض شد که وصف آن را نتوان بیان نمود:

قد أوطؤه الصافنات فصدره / المضمار للاصدار والأبراد

یعنی: اسب های قوی هیکل دشمنان او را پایمال کردند و سینه او را محل آمد و شد اسبان نمودند!

محطوم جسم هشمت أضلاعه / وكسير ظهر من خيول زياد

یعنی: بدنش درهم کوفتند و استخوان های پهلویش را خرد کردند و پشتش را درهم شکستند و این عمل صادر شد از اسبان لشکر پسر زیاد!

حمید بن مسلم می گوید: چون غبار فرو نشست دیدم که آن امام مظلوم بر سر نعش قاسم ایستاده است و قاسم دست و پا می زند. (2)

پس به روایت ابی مخنف آن حضرت گریه شدیدی کرد و فرمود:

يعز والله على عمّك أن تدعوه فلا يجيبك أو يجيبك فلا يعينك أو يعينك فلا يغني عنك ! بعداً لقوم قتلوك !

یعنی: به خدا سوگند که گران است بر عم تو که او را به یاری خود بطلبی اجابت ننماید تو را یا اجابت نماید ولكن اعانت ننماید تو را با اعانت کند و لکن دفع ضرری از تو ننماید دور باشند از رحمت خدا قومی که تو را به قتل آوردند!

صوت والله كثر واتره وقل ناصره !

یعنی: این صوت من آواز کسی است که بسیارند قاتلین او و قلیل است فریاد رس او!

پس آن مظلوم نعش قاسم را برداشت. حمید می گوید گویا می بینم که آن حضرت سینه قاسم را به سینۀ خود چسبانیده بود و دو پای آن طفل به زمین می کشید من در پیش خود گفتم که: آیا آن


1) الکافی: 465/1؛ الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 418؛ دلائل الامامة : 239؛ علل الشرائع: 160/1؛ اللهوف: 127؛ بحار الانوار: 294/477 و 221/45 ح 3 و 4 و 28/51 و 67.

2) مقتل الحسين علیه السلام ابو مخنف رحمه الله : 170؛ بحار الانوار: 35/45 .

حضرت در این فعل چه در نظر داشته باشد؟ دیدم که آن طفل را آورد و در میان کشتگان اهل بیت خود گذاشت. (1)

و به روایت منتخب در خیمه گذاشت و هنوز رمقی از قاسم باقی بود پس آن مظلوم چشم خود را گشود و به عمش حضرت امام حسین علیه السلام نظر نمود دید که آن حضرت او را در بر گرفته است و می گرید و می فرمود:

يا ولدي ! لعن الله قاتلك يعزّ والله على عمّك أن تدعوه وأنت مقتول!

یعنی: ای فرزند من! به خدا سوگند که گران است بر عم تو که او را به یاری خود طلبی و حال آن که تو را به قتل آورده باشند!

يا بني ! قتلوك الكفار كأنهم ما عرفوك ولاعرفوا من جدك وأبوك !

یعنی: ای فرزند من کافران تو را کشتند گویا تو را نشناختند و جد و پدر تو را نشناختند!

پس آن حضرت گریست گریستن شدیدی و دختر عم او نیز می گریست و جمیع زنان حرم می گریستند و طپانچه بر روهای خود می زدند و گریبان خود را می دریدند و ندای واویلاه! واثبوراه! برآوردند. (2)

حمید می گوید: پس آن مظلوم فرمود:

خداوندا به قتل آور کشندگان ما را و مگذار از ایشان احدی را و میامرز ایشان را ابدا!

پس فرمود: صبراً يا بني عمومتي ! صبراً يا أهل بيتي! لارأيتم هواناً بعد ذلك اليوم أبداً! يعني: صبر نمایید ای فرزندان عم من! صبر نمایید ای اهل بیت من! که دیگر بعد از امروز مذلت و خواری نخواهید دید ابداً! (3)

مؤلف گوید: به مقتضای روایت سابقه هنوز حضرت قاسم به حد بلوغ نرسیده بود و چون حضرت نعش آن مظلوم را حمل نمود به خیمه گاه سینۀ آن مظلوم را به سینۀ خود چسبانید و پاهای حضرت قاسم به زمین می کشید و تصور این مطلب نمی شود مگر این که کمر آن حضرت از اندوه و غم بار مصیبت آن مظلوم خم گردیده باشد مانند کمان چنانچه ظاهر و هویدا است این مطلب برای اشخاصی که مبتلا شده باشند به مصیبت نوجوان خصوصاً چنین نوجوان غریب یتیم مظلومی که ودیعه و یادگار باشد از مثل چنان برادر مهربان و با وجود این منقلب گردیده باشد دامادی او به یأس


1) در نسخ «وأقل ناصره» بوده که طبق مقتل الحسین علیه السلام ثبت شد. ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام : 170؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 89؛ الإرشاد : 106/2؛ اعلام الوری: 246؛ مثیر الاحزان : 19؛ بحار الانوار: 35/45.

2) المنتخب: 366 مجلس هفتم باب یکم.

3) بحار الانوار: 36/45 .

و حرمان و هر زمان بلند گردد صدای ناله مادر و عروس او به واثبوراه! و واغربتاه! و به فرياد الأمان.

(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (1)

و چون حضرت قاسم به درجه رفیعهٔ شهادت فایز گردید، پس به روایت ابی مختف برادر او احمد که در سن نوزده ساله بود قدم در میدان حرب نهاد و این رجز را انشاء نمود:

إني أنا نجل الإمام بن علي / نحن وبيت الله أولى بالنبي

أضربكم بالسيف حتى يلتوي / أطعنكم عن دين جدي وأبي

والله لا يحكم فينا ابن الدعي (2)

یعنی: منم فرزند امامی که آن امام فرزند علی است و قسم به خانه کعبه که ما سزاوارتریم به پیغمبر خدا از این كافران و من شما را به شمشیر میزنم تا اینکه شمشیر من پیچیده شود و از کار بیفتد و شما را به نیزه می زنم به جهت حمایت نمودن از دین جد و پدر خود، به خدا سوگند که حکم نمی کند بر ما ولد الزنا که عبیدالله و یزید بوده باشند!

بعد آن مظلوم حمله نمود بر آن قوم بی حیا و آتش حرب مشتعل گردید تا آنکه هشتاد نفر را به قتل رسانید و بعد مراجعت نمود به خدمت عم بزرگوارش در حالتی که از شدت تشنگی چشم های مبارکش به کاسه سرش فرو رفته بود و ندا می نمود یا عماه هل من شربة من الماء أتقوى به على عدوي؟ یعنی: ای عمو جان! آیا شربت آبی هست که بنوشم و به آن قوت یابم بر دفع دشمن خود؟

حضرت فرمود يابن الأخ ! اصبر قليلاً حتى تلقى جدك رسول الله فيسقيك شربة لانظمأ بعدها ابداً؛ يعنى: ای فرزند برادر! اندک زمانی صبر نما تا اینکه ملاقات نمایی جد خود رسول خدا را پس بنوشاند به تو شربت آبی را که بعد از آن هرگز تشنه نشوی.

پس آن شاهزاده عالی مقدار با لب تشنه مراجعت نمود به میدان کارزار و این رجز را بیان فرمود:

صبراً قليلاً فالمني بعد العطش / فإن روحي في الجهاد تنكمش

لا أرهب الموت إذ الموت فحش / ولا أكن عند اللقاذات الرعش

یعنی ای نفس من صبر نما در زمان اندکی که بعد از صبر نمودن بر عطش و تشنگی به آرزوی خود خواهی رسید به درستی که روح من در جهاد نمودن به این کفار جد و جهد و اصرار دارد در وقتی که مرگ آشکار شود از مرگ نمی ترسم و نیستم که مرتعش شوم در وقت ملاقات با اعداء .

بعد حمله آورد بر آن کافران و جماعتی را به قتل رسانید و می فرمود:


1) سوره مباركة شعراء آیه 227 .

2) ينابيع الموده : 77/3 از مرحوم ابی مخنف رحمه الله .

إليكم من بني المختار ضرباً / يشيب لوقعه رأس الرضيع

يبيد معاشر الكفار جمعاً / بكل مهند قضب قطيع

یعنی چنان ضربتی از فرزندان احمد مختار بر شما خواهد واقع شد که سفید شود از شدت وقوع آن موی سر طفل شیرخوار و همه کفار از روی زمین بر طرف می شوند به شمشیرهای هندی لطیف تیز قطع کننده .

پس آن مظلوم پیوسته مقاتله می نمود تا آخر الامر به درجه رفیعهٔ شهادت فایز گردید. (1)

پس روایت عوالم، عبد الله بن الحسن رو به میدان حرب نهاد و این رجز را انشاء نمود:

إن تنكروني فأنا ابن حيدرة / ضرغام آجام وليث قسورة

أكيلكم بالسيف كيل السندرة / على الأعادي مثل ريح صرصرة

یعنی مرا نمی شناسید منم فرزند حیدر که شیر بیشه شجاعتم و شما را بیجان می کنم به شمشیر مانند پیمان نمودن از کیل بزرگ و بر دشمنان مانند بارسخت عظیم می باشم.

پس حمله آورد بر آن روباه صفتان و چهارده نفر را به سقر فرستاد آخر الامر به ضربت هانی بن شیث حضر می شربت شهادت نوشید. (2)

و به روایت امام محمد باقر علیه السلام قاتل آن بزرگوار حرملة بن کاهل اسدی بود. (3)

پس از شهادت آن جناب به روایت[ی] ابوبکر فرزند امام حسن علیه السلام به معرکه قتال شتافت و گروهی را به خاک هلاک انداخت تا آخر الامر به ضربت عبد الله بن عقبة غنوی شربت شهادت را نوشید.

و به روایتی عقبه غنوی قاتل آن جناب بود. (4)

[ فرزندان امیرالمومنین و برادران امام حسین علیهم السلام ]

چون به روایت بحار نوبت به برادران کرام آن حضرت رسید همۀ آن بزرگواران عازم میدان حرب گردیدند و اول کسی از آن عالی مقداران که پا به میدان قتال نهاد ابوبکر بن علی بود و چیزی انشاء فرمود به این مضمون :


1) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بیته .... 126 و ینابیع الموده: 77/3 از مرحوم ابی مخنف رحمه الله .

2) ر.ک: عوالم العلوم: 279/17 و 285؛ تسلية المجالس: 305/2 . البته در این دو «هانی بن ثبیت» است.

3) بحار الانوار: 36/45؛ ر.ک: عوالم العلوم: 279/17؛ بحار الانوار: 64/45 و 270/98 باب 19 ح 1.

4) ر.ک: بحار الانوار: 36/45 .

بزرگ من علی است که صاحب فخر طولانی است و از آل هاشم است که راستگو و کریم و تفضیل داده شده است و این جناب حسین است که فرزند پیغمبر مرسل است که من حمایت می نمایم از او به شمشیر صیقل داده شده و جان خود را فدای او می نمایم که برادر بزرگوار من است.

پس آن قدر مقاتله نمود با آن اشقیاء تا آخرالامر به ضربت زجر بن بحر نخعی شربت شهادت را نوشید. و بعضی عبد الله بن عقبة نخعی را قاتل آن جناب می دانند. (1)

و به روایتی در زمان مختار دوزن به خدمت مختار رسیدند و عبد الله بن منشار را بسته به نزد مختار آوردند و عرض نمودند که این مرد عبدالله منشار است که قاتل ابی بکر بن علی است که دوشینه موزه و چادر طلبید که بپوشد و از کوفه رود او را به خواب کردیم و هر دو به روی او افتادیم و او را گرفتیم.

مختار فرمود تا به هر زنی نصف مال عبدالله را دهند و ایشان را به خانه اقاربشان فرستاد.

پس مختار فرمود: یابن منشار! مرا می شناسی؟ من همان مختارم که پسر زیاد مرا به بند فرستاد و به من رسیدی آب دهن به صورت من انداختی!

عبدالله به عجز و التماس درآمد امیر فرمود: والله تو را زنده بردار عریان به آفتاب بیاویزم تا بمیری!

پس جلادان او را به این عذاب کشتند. الحمد لله. (2)

بعد برادر او عمر بن علی قدم در میدان شهادت نهاد و این رجز را بیان می نمود:

أضربكم ولا أرى فيكم زجر/ ذاك الشقي بالنبي قد كفر

يا زجريا زجر تداني من عمر/ لعلك اليوم تبوء من سقر

شر مكان في حريق وسعر / لأنك الجاحد يا شر البشر

یعنی می زنم شما را و زجر که قاتل برادر من است در میان شما نبینم که آن شقی به پیغمبر خدا کافر شده است! ای زجر، ای زجر! نزدیک من بیا شاید امروز به سقر روی که بد مکانی است سوزاننده زیرا که تویی که انکار می نمایی حق را ای بدترین مردمان!

پس آن عالی مقدار حمله نمود بر زجر که قاتل برادرش بود و آن کافر را به سقر فرستاد و رو به آن قوم بی حیا آورد و به شمشیر خود می زد آن کافران ضربت منکری و شعری چند بیان می فرمود به این مضمون :


1) بحار الانوار: 36/45.

2) ر.ک: سرور المؤمنین: 168

دست بردارید ای دشمنان خدا دست بردارید از عمر، دست بکشید از شیر غضبناک که می زند شما را به شمشیر خود و نمی گریزد از محاربه در میدان حرب خائف و ترسان نیست!

پس آن قدر محاربه نمود تا آخر الامر به درجه عالیه شهادت فایز گردید. (1)

و به روایت شیخ مفید چون حضرت عباس علیه السلام (2)ملاحظه نمود کثرت کشتگان از اهل بیت رسالت را متوجه برادران خود که از مادر او ام البنین بودند گردید و اسم ایشان عثمان و جعفر و عبد الله بود پس فرمود: ای فرزندان مادر من! قدم گذارید در میدان قتال تا ببینم که شما نصیحت نمودید از برای خدا و رسول او به درستی که شما اولادی ندارید! (3)

پس به روایت مجلسی که عثمان بن علی که بیست و یک ساله بود و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: او را به اسم عثمان بن مظعون نامیدم پا در میدان حرب نهاد و رجزی انشاء فرمود به این مضمون:

منم عثمان صاحب مفاخر كه شيخ من علی است صاحب کارهای نمایان که ابن عم پیغمبر طاهر است، برادر من حسین برگزیده برگزیدگان است و بزرگ بزرگان و کوچکان است بعد از پیغمبر خدا و وصی او که ناصر آن پیغمبر بود.

بعد مقاتله نمود با آن کافران و بسیاری را به سفر فرستاد تا آن که خولی بن يزيد اصبحى لمعنة الله (عليه). تیری بر جبین مبین آن بزرگوار زد که از شدت آن تیر از اسب در غلطید و ملعونی از بنی ابان بن حازم سر منور آن مظلوم را از بدن اطهرش جدا نمود. (4)

پس حضرت عباس روی نمود به برادر دیگرش جعفر بن علی که به سن نوزده ساله بود (5)و فرمود: مقدم باش در پیش روی من و مشغول جهاد شو. (6)

پس آن عالی مقدار قدم سعادت در میدان کارزار نهاد و رجزی خواند به این مضمون:

منم جعفر صاحب افعال عالیه فرزند علی می باشم صاحب خیر و بخشش است، کفایت می کند در شرف من شرافت و حال من حمایت می کنم حسین را که صاحب بخشش بسیار است.


1) بحار الانوار: 37/45 .

2) در نسخه «ره» بوده که علیه السلام ثبت شد.

3) الإرشاد : 109/20 ؛ اعلام الوری : 248؛ مثیر الاحزان: 68.

4) بحار الانوار: 37/45.

5) بحار الانوار: 38/45 .

6) بحار الانوار: 45/ آخر 38.

بعد شروع نمود به مقاتله و در دریای حرب غوطه ور گردید آخر الامر خولی اصبحی تیری بر شقیقه یا دیده آن مظلوم زد که از شدت آن به درجه رفیعه شهادت فایز گردید. (1)

بعد حضرت عباس فرمود به برادر دیگر خود که عبدالله بن علی باشد و سن شریفش به پانزده سال رسیده بود: تقدم بين يدي حتى أراك وأحتسبك فإنّه لا ولد لك يعنی: مقدم شو در پیش روی من تا ببینم چگونه جهاد می کنی و جان خود را فدای حضرت امام حسین می نمایی تا ذخیره نمایم آن را از برای تو نزد حق تعالی به درستی که تو فرزندی نداری. (2)

آن عالی مقدار قدم به میدان حرب نهاد و رجزی خواند به این مضمون:

منم فرزند صاحب بزرگی و فضیلت و او پدر من علی است که نیکو و صاحب افعال پسندیده است و او است شمشیر رسول خدا که صاحب انتقام است و ظاهر است افعال جميله او در هر قومی.

پس حمله نمود بر آن کافران و قتال عظیمی نمود تا این که گروهی از آن اشقیاء را به تیغ آبدار شربت ناگوار مرگ را چشانید تا آخر الامر در آویخت با هانی بن شیث حضرمی و دو ضربت با هم رد و بدل نمودند که ناگاه به ضربت هانی شربت شهادت را نوشید. (3)

پس محمد پسر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رو به لشکر مخالفان آورد و به تیغ نامردی از بنی ابان بن دارم شربت شهادت را نوشید.

و بعضی ذکر نموده اند که ابراهیم بن علی نیز در آن معرکه شهید شد.

و بعضی عبیدالله بن علی را ذکر نموده اند که در آن کارزار شهید شد. (4)

و ظاهر این است که عبیدالله همان بوبکر بن علی باشد که سابقا ذکر شد (5)زیرا که اسم ابوبکر عبیدالله بوده است.

و از روایت صاحب الامر علیه السلام ظاهر می شود که از برادران [آن] مظلوم پنج نفر در آن صحرا شهید شدند: عباس، جعفر، عثمان، محمد و عبد الله رضوان الله عليهم. (6)


1) بحار الانوار: 45/ ابتدای 38 .

2) بحار الانوار: 45/ اواخر 38 .

3) بحار الانوار: 38/45 . البته در بحار«هانی بن ثبیت» است.

4) بحار الانوار: 39/45.

5) ر.ک: به صفحه 555 .

6) اقبال الاعمال 574؛ بحار الانوار: 66/45 و 270/98 .

مجلس هشتم : در بیان شهادت حضرت عباس و علی کبر علی اصغر است

اشاره

ابو حمزه ثمالی از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده است که وقتی آن حضرت نظر فرمود به عبیدالله بن عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام و گریان شد و فرمود روزی نگذشت رسول خدا صلی الله علیه وآله که شدیدتر باشد از روز اُحد که شهید شد در آن حمزة بن عبدالمطلب که شیر خدا و شیر رسول او بود و بعد از آن روز موته که کشته شد در آن روز پسر عم آن حضرت جعفر بن ابی طالب.

بعد فرمود: « ولايوم كيوم الحسين علیه السلام؛ یعنی: نیست روزی مثل روز حسین علیه السلام!» که سی هزار کس جمع شدند به قتال آن بزرگوار و گمان می نمودند که از این امت می باشند و هر یک تقرب می جستند به سوی خدای عزوجل به ریختن خون آن عالی جناب و آن حضرت خدا را به یاد ایشان می آورد تأثیر نمی نمود در ایشان تا این که آن مظلوم را از روی سرکشی و ظلم و عدوان به قتل آوردند.

بعد حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود:

رحم الله العبّاس ! خدا رحمت کند عباس را!

که برادر خود را بر نفس خود اختیار نمود و جان خود را فدای آن بزرگوار نمود تا این که دو دست آن عالی مقام را قطع نمودند پس حق تعالی به عوض آن دو بال به او کرامت فرمود که در بهشت با ملائکه طیران می نماید چنانچه به جعفر بن ابی طالب عطا فرمود، به درستی که از برای عباس نزد حق تعالی مرتبه ای است که غبطه می برند در روز قیامت به آن منزلت جميع شهداء. (1)

و در بحار مروی است که کنیت عباس بن علی، ابوالفضل بود و تنومند و خوش رو بود و چون بر


1) بحار الانوار: 298/44 باب 35 ح 4.

اسبان بلند سوار می شد پاهای او بر زمین می کشید و او را ماه بنی هاشم می گفتند و علمدار حضرت امام حسین علیه السلام بود. (1)

و مادرش ام البنین دختر حزام کلابیه بود و چهار پسر داشت (2)که بزرگ تر ایشان عباس بود. (3)

چون حضرت عباس ملاحظه نمود کثرت کشتگان اهل بیت خود را متوجه برادران پدری و مادری خود که عبدالله و جعفر و عثمان بوده باشند شد که مقدم شوید و قدم در میدان جهاد نهید تا ببینم که شما نصیحت نمودید از برای خدا و رسول او به درستی که از برای شما ولدی نیست. (4)پس حضرت عباس یک یک را به میدان قتال فرستاد تا آنکه جمیع ایشان شربت شهادت نوشیدند. (5)

پس دلش به درد آمد از قتل برادران و بنی اعمام و یاران و شروع نمود به گریستن و ناله آتش بار از دل پرشرار برآورد و به روایت منتخب علم را برداشت و به نزد برادر مظلوم خود حضرت امام حسين علیه السلام آمد و عرض نمود: يا أخي! هل من رخصة ؟ يعنى: اى برادر! مرا مرخص می فرمایی که جان خود را فدای تو گردانم؟

آن مظلوم از استماع این کلام از برادر مهربان سیلاب اشک از دیده حق بین خود روان کرد به نحوی که محاسن مبارکش از اشک چشمش تر شد پس فرمود:

يا أخي! كنتَ العلامة من عسكري ومجمع عددنا فإذا أنت غدوتَ يَؤول جمعنا إلى الشتات وعمارتنا تنبعث إلى الخراب !

یعنی ای برادر! تو علمدار لشكر منى و محل اجتماع ياوران مایی، به رفتن تو لشکر ما از هم متفرق می شود و خانه های ما خراب می شود.

حضرت عباس عرض كرد: فداك روح أخيك يا أخي! قد ضاق صدري من حياة الدنيا وأريد أخذ الثار من هؤلاء المنافقين. یعنی: جان من فدای تو بادای سید و آقای من! به تحقیق که سینه من تنگ شده است از زندگانی دنیا و می خواهم طلب نمایم خون برادران و یاران خود را از این گروه منافقان!

حضرت امام حسین علیه السلام فرمود که حال که عازم جهاد گردیده ای اول قلیل آبی طلب نما از این اشرار به جهت این اطفال.


1) بحار الانوار: 39/45.

2) اعلام الوری: 204 .

3) بحار الانوار: 39/45.

4) الإرشاد : 109/22؛ اعلام الورى: 248؛ مثیر الاحزان: 68.

5) ر.ک: به صفحه 557

چون حضرت عباس مرخص گردید مانند کوه عظیمی قدم نهاد در میدان قتال زیرا که آن جناب سواری بود نامدار و شیر درنده ای در میدان کارزار و بسیار جری بود در طعن و ضرب در میدان دلاوری و حرب چون وسط میدان رسید توقف نمود ندا در داد که:

ای عمر بن سعد! این بزرگوار که فرزند دختر رسول مختار است می فرماید که شما به قتل آوردید اصحاب و برادران و بنی اعمام او را و حال آن که تنها و بی کس با اولاد و عیال خود و همۀ ایشان تشنه اند و تشنگی سوزانیده است دلهای ایشان را و به هلاکت رسیده اند پس شربت آبی به او بنوشانید و آن مظلوم با وجود این اعمال که از شما نسبت به او صادر شده است می فرماید :

دعوني أخرج إلى طرف الروم أو الهند وأخلي لكم الحجاز والعراق !

یعنی: مرا واگذارید و دست از من بردارید تا بروم به جانب روم یا هند و ملک حجاز و عراق را به شما واگذارم و شرط می کنم با شما که فردای قیامت با شما خصمی ننمایم نزد حق تعالی تا خود به عمل آورد نسبت به شما آنچه را که خواهد!

چون حضرت عباس پیغام آن امام غریب را به آن اشقیاء رسانید بعضی ساکت بودند و جوابی نگفتند و بعضی نشستند و می گریستند، پس شمر لعین و شبث بی دین چون حال را به این منوال دیدند به نزد حضرت عباس آمدند و گفتند: ای پسر ابوتراب! به برادرت بگو اگر جمیع روی زمین آب بوده باشد و در دست ما باشد قطره ای از آن آب را به شما ننوشانیم تا به اطاعت یزید در نیایید!!!

پس حضرت عباس تبسمی فرمود به نزد برادر مظلومش مراجعت نموده و آن چه را از آن دو ملعون شنیده بود به خدمت آن مظلوم عرض نمود، فطأطأ الحسين رأسه إلى الأرض وبكى حتى بل أزياقه؛ يعنى: آن مظلوم سر خود را به زیر افکند و آنقدر گریست که آستین (1)مبارکش از اشک دیده هایش تر شد.

که در این هنگام بانگ العطش! العطش! از اطفال تشنه آن مظلوم بلند شد، چون آن امام غریب این ندا را شنید حالتی بر آن جناب عارض شد که وصف نتوان نمود و چون حضرت عباس این ندا را شنید دیده های خود را به طرف آسمان بلند نمود و عرض کرد:

إلهي وسيدي ! أُريدُ اعتد بعدتى وأملي لهؤلاء الأطفال قرية من الماء !

یعنی: اى اله وسید من! می خواهم کوشش خود را نمایم و یک مشک آبی از برای این اطفال تحصیل نمایم!

پس بر اسب خود سوار شد و نیزه برداشت و مشک را بدست گرفت و روانه میدان شد. (2)


1) ظاهراً أزياق به معنای گریبان است.

2) المنتخب: 305/2 مجلس چهارم باب سوم .

و به روایت ابی مخنف این رجز را انشاء فرمود:

أقاتل اليوم بقلب مهتد/ أذُتُ عن سبط النبي الأحمد

یعنی: مقاتله می نمایم امروز به قلبی که هدایت شده است و دفع مینمایم شر دشمنان را از سبط پیغمبری که مسمی است به احمد .

أضربكم بالصارم المهند/ حتى تحيدوا عن قتال سيدي

یعنی: شما را می زنم به شمشیر هندی تا این که دور شوید از قتال سید من حسین.

إني أنا العباس ذو التودد / نسل علي الطاهر المؤيد

یعنی: منم عباس صاحب مهربانی هستم از نسل علی می باشم که طاهر و مؤید می باشد.

پس آن مظلوم به جانب فرات روانه شد، اشخاصی که بر سر آب فرات موکل بودند مانع شدند آن جناب را از برداشتن آب فرات. (1)

پس به روایتی ملعونی از قبیله بنی دارم در میان آن جماعت ندا در داد: حولوا بينه وبين الفرات! یعنی: حایل شوید در میان حضرت عباس و آب فرات و نگذارید که بر سر آب فرات رود!

چون حضرت امام حسین علیه السلام این کلام را از آن ملاعینان شنید رو نمود به درگاه حق تعالی و عرض کرد: اللهم اظمئه! یعنی: خداوندا! تشنگی را بر آن ملعون مسلط گردان!

چون آن ملعون این نفرین را از حضرت شنید در غضب شد و تیری به جانب آن قبله عالمیان انداخت آن تیر آمده بر حنک آن مظلوم نشست، آن بزرگوار آن تیر را کشید خون از مکان تیر جاری شد، آن امام غریب مظلوم دست خود را گرفت پر از خون شد آن خون را ریخت و فرمود:

اللهم إني أشكو إليك ما يفعل بابن بنت نبيك !

یعنی: خداوندا! من شکایت می کنم به سوی تو آن چه را به فرزند دختر پیغمبر تو می کنند! (2)

و به روایت منتخب چهار هزار خارجی را که ابن سعد موکل نموده بود بر آب فرات که نگذارند احدی از اصحاب حضرت امام حسین علیه السلام آب بیاشامند، چون این چهار هزار خارجی ملاحظه نمودند که حضرت عباس قصد فرات نموده است دور آن مظلوم را گرفتند، حضرت عباس فرمود:

یا قوم ! أنتم كفرة أم مسلمون ؟! يعنى : ای قوم؛ آیا شما کافرید یا مسلمان؟!

آیا جایز است در مذهب شما یا دین شما این که منع نمایید حضرت امام حسین علیه السلام


1) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .....6.

2) الإرشاد : 2/ 109؛ اعلام الوری: 248 .

و عیال او را از آشامیدن آبی که سگان و خوکان از آن می آشامند و آن حضرت با اطفال و اهل بیت خود از تشنگی در شرف هلاک باشند؟

أما تذكرون عطش القيامة ؟! یعنی: آیا به یاد نمی آورید از تشنگی که روز قیامت؟!

چون آن بیدینان کلام حضرت عباس را شنیدند پانصد تیرانداز بر پا ایستادند و آن مظلوم را تیرباران کردند، پس آن دلاور بی همتا حمله بر آن قوم بی حیا آورد. (1)

و به روایت بحار این اشعار را انشاء فرمود:

لا أرهب الموت إذ الموتُ رقا/ حتى أواري في المصاليت لقا

یعنی: تشویش از مرگ ندارم در وقتی که ظاهر شود رونمی گردانم تا خود را در میان شمشیرهای برهنه پنهان نمایم.

نفسي لنفس المصطفى الظهر وقا / إنّي أنا العباس أغدو بالسقا

ولا أخاف الشريوم الملتقى

جانم فدای حسین که به منزله نفس مصطفی است، منم عباس که سقای اهل بیت می باشم و باکی ندارم از شر دشمن در روز جنگ! (2)

و به روایتی چهارصد نفر از آن کافران را به قتل رسانید و بقیه را از کنار آب فرات متفرق نمود و اسب خود را داخل فرات نمود و چون کفی از آب برداشت که بیاشامد آن امام مظلوم و اهل بیت او را به یاد آورد آب را ریخت. (3)و فرمود به روایت منتخب :

والله لا أشربه وأخي الحسين وعياله وأطفاله عطاش! لاكان ذلك ابداً!

یعنی: به خدا سوگند که نمی آشامم از این آب و حال آن که برادرم و عیال و اطفال او تشنه باشند! هرگز چنین عمل نخواهد شد!

يا نفس هوني فالحسين معطش / وبنوه والحرم المظهر أجمع

یعنی: ای نفس! مدارا باش تعجیل مکن در خوردن آب که برادرت تشنه است و فرزندان و زنان او همه تشنه می باشند!

والله لم أشرب من الماء قطرة / وأخي حسين في العراق مضيع

یعنی به خدا سوگند که قطره ای از آب نخواهم آشامید و حال آن که برادرم حسین در بلاد عراق بی احترام است!


1) المنتخب: 306/2 مجلس چهارم باب سوم

2) بحار الانوار: 40/45 .

3) ر.ک: بحار الانوار: 41/45 .

پس آن مظلوم تشنه کام مشک را پر از آب کرد و بر دوش راست خود کشید. (1)

و در اثنای بیرون آمدن از مشرعه این اشعار را به روایت ابی مخنف انشاء فرمود:

يا نفسُ من بعد الحسين هوني ! / فبعده لا كنتِ أن تكوني

یعنی: ای نفس! بعد از حسین خوار شوی و بعد از حسین زنده نمانی اگر به خیال خود گذرانیده ای که زنده بمانی!

هذا الحسين شارب المنون / وتشريين بارد المعين

این حسین علیه السلام آشامندۀ مرگ باشد و تو آب خوش گوار بنوشی!

هيهات ما هذا فعال ديني / ولا فعال صادق أمين

ای نفس! این خیال تو که بعد از حسین زنده بمانی بسیار بعید است و دین من اقتضای این عمل را نمی نماید وکسی که صادق در ایمان باشد و امین بوده باشد این عمل از او صادر نمی شود!

پس چون از مشرعه بیرون آمد چون آن کافران دیدند که آن مظلوم مشکی را پر از آب نموده بر دوش راست خود کشیده اطراف آن بزرگوار را گرفتند و او را تیرباران نمودند و به نحوی تیر بر زره آن تشنه لب مظلوم نشست که گویا مانند خارپشت تیغ برآورده بود. (2)

پس آن عالی مقدار حمله نمود بر آن اشرار و قتال شدیدی نمود و آن کافران را به روایت منتخب از دور خود پراکنده و متفرق نمود و به جانب خیمه ها روانه شد، چون آن کافران ملاحظه نمودند که می خواهد آب را به اهل بیت آن مظلوم برساند هجوم آوردند و سر راه آن مغموم را گرفتند و نمی گذاشتند که به جانب خیمه گاه رود پس آن مظلوم حمله نمود بر آن کافران و محاربه عظیمی نمود و در دریای حرب غوطه ور گردید و راه می پیمود و کمال اهتمام داشت که شاید آن مشک آب را به اهل بیت جگرسوخته رساند که ناگاه نوفل ازرق حمله نمود بر آن جناب و چنان ضربتی بر دست راست آن مظلوم زد که آن دست منور از بدن اطهرش جدا شد، پس آن مظلوم مشک را بر دوش چپ خود کشید. (3)

شمشیر را به روایت بحار به دست چپ گرفت و حمله نمود بر آن کافران و این اشعار را انشاء نمود:

والله إن قطعتم يميني / إني أحامي أبداً عن ديني

و عن إمام صادق اليقين / نجل النبي الطاهر الأمين


1) المنتخب: 307/2 مجلس چهارم باب سوم.

2) مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 61.

3) المنتخب: 307/2 مجلس چهارم باب سوم .

یعنی: به خدا سوگند اگر چه دست راست مرا قطع نموديد و لكن من همیشه حمایت می نمایم دین خود را و حمایت می کنم از امامی که صادق است در یقین خود و سبط پیغمبری است که طاهر و امین است! (1)

پس آن قدر محاربه نمود که به روایتی از یک دست و رکاب صد نفر را به خاک هلاک انداخت. (2)

و از شدت جراحات و کثرت مقاتله به روایت بحار ضعف بر آن بزرگوار غلبه نمود، پس حکم بن طفیل در پشت درخت خرمایی در کمین آن مظلوم نشست و ضربتی بر دست چپ آن جناب زد. (3)

که آن دست به روایت منتخب از زند جدا شد. (4)

چون آن مظلوم این حالت را مشاهده فرمود خطاب به نفس خود نمود و این اشعار را به روایت بحار انشاء فرمود:

يا نفس لا تخشى عن الكفار / وأبشري برحمة الجبار

مع النبي السيد المختار

یعنی: ای نفس! مبادا خوف نمایی از این کفار بشارت باد تو را به رحمت خداوند جبار و به رسیدن به خدمت نبی مختار!

قد قطعوا بيغيهم يساري / فأضلِهِم يارب حر النار

یعنی: قطع نمودند این کفار دست چپ مرا، خداوندا! ایشان را برسان به حرارت آتش! (5)

پس آن مظلوم به روایت منتخب مشک را به دندان گرفت (6)

و به روایتی تیغ را به دندان گرفت و حمله نمود بر آن کافران و خون از دو بال او می ریخت (7)و آن قدر مقاتله نمود که ضعف بر آن حضرت مستولی شد و سعی می نمود که شاید مشک آب را به اهل حرم رساند، چون آن اشقیا آن حال را ملاحظه نمودند مجموع بر آن مظلوم حمله نمودند که ناگاه تیری از لشکر مخالف آمد و بر مشک خورد و آب آن ریخت (8).

و تیر دیگری به روایت بحار آمد و به سینه بی کینه آن مظلوم نشست. (9)


1) بحار الانوار: 40/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 108/4 2.

2) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ... 92: 180 نفر.

3) بحار الانوار: 40/45؛ مناقب آل أبي طالبعلیهم السلام : 108/4 .

4) المنتخب: 307/2 مجلس چهارم باب سوم.

5) بحار الانوار: 40/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 108/4.

6) المنتخب: 307/2 مجلس چهارم باب سوم.

7) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ....62 .

8) ر.ک: مهیج الاحزان 403؛ روضة الشهداء: 335.

9) بحار الانوار: 42/45 .

پس به روایت ابی مخنف ملعونی عمودی که از آهن بود بر فرق همایون آن مظلوم زد که فرقش شکافته شد و از شدت آن بر زمین افتاد و ندا درداد :

يا أبا عبد الله! عليك مني السلام ! یعنی: ای ابا عبد الله ! سلام من بر تو باد! (1)

و به روایتی فریاد برآورد: يا أخاه أدرك أخاك ! يعنى: اى برادرجان! دریاب برادر خود را! (2)

چون آن امام مغموم صدای استغاثه برادر مظلوم خود را شنید [ خود را] بر سر نعش آن بزرگوار رسانید، چون ملاحظه نمود نعش برادر مهربان خود را بر روی زمین افتاده دید که با دو دست بریده در میان خاک و خون دست و پا می زند پس آن امام مظلوم فریاد برآورد:

وا أخاه ! واعباساه ! وا مهجة قلباه ! واقرة عيناه ! واقلة ناصراه !

پس فرمود: يعز والله علي فراقك ! یعنی: بسیار گران است بر من مفارقت تو!

بعد گریست گریستن شدیدی. (3)و فرمود به روایت بحار :

الآن انكسر ظهري وقلت حيلتي! یعنی: حال پشتم شکست و چاره ام قلیل شد! (4)

كسروا بقتلك ظهر سبط محمد / و بكسره انكسرت قوى الإسلام

یعنی: شکستند به کشتن توای عباس! پشت سبط پیغمبر را و به شکستن پشت او شکست قوت های اسلام!

قطعوا بقطع يديك أيدي السبط / وانقطعت به أيد النبي السامي

یعنی: قطع نمودند به سبب بریدن دست های تو دست های برادرت و به بریدن دست های برادرت دست های پیغمبر قطع شد!

پس آن مظلوم به روایت منتخب آن قدر گریست که مدهوش شد. (5)

و چون به هوش آمد آن نعش به خون آغشته را به روایت ابی مخنف برداشت و بر پشت اسب گذاشت و او را به خیمه خود بر زمین گذاشت و چنان گریه شدیدی نمود که جمیع اشخاصی که بر دور آن امام مظلوم جمع شده بودند آن بی معین را به آن نحو مشاهده نمودند به گریه درآمدند، پس آن امام مظلوم فرمودند:

آجرك الله خيراً يا أخي لقد جاهدت في الله حق جهاده!


1) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ....62.

2) روضة الشهداء: 335 .

3) المنتخب: 431/2 مجلس نهم باب دوم .

4) بحار الانوار: 42/45.

5) المنتخب: 431/2 مجلس نهم باب دوم .

یعنی خدا تو را جزای خیر دهد ای برادر من! به تحقیق که جهاد نمودی در راه خدا حق جهاد نمودن! (1)

مؤلف می گوید که: خبر ابی مخنف دلالت کرد بر این که حضرت امام حسين علیه السلام نعش حضرت عباس را نقل نمود به خیمه و ظاهر روایت بحار و غیره این است که نقل ننمود. (2)

بلکه ظاهر بعضی از اخبار این است که بدن آن مظلوم از کثرت جراحت قابل نقل نبود و آن خبر این است که روایت شده است از محمد بن انس که گفت من در خدمت امام حسین علیه السلام ایستاده بودم که صدای استغاثه حضرت عباس به «يا اخاه أدرك أخاك» بلند شد چون حضرت امام حسین ندای برادر مهربان خود را شنید گریان شد، چون من آواز عباس را شنیدم و گریستن حضرت امام حسین علیه السلام را ملاحظه نمودم پیاده بر آن موضع رو نهادم، چون به آنجا رسیدم دیدم که حضرت عباس در میان خاک و خون افتاده بود و روح مقدسش به آشیان قدس پرواز نموده است، پس من خود را بر بدن پر از خون آن مظلوم انداختم و آغاز شیون در گرفتم ناگاه ملاحظه نمودم که جمعی از سواره و پیاده که در آنجا بودند به یک بار حمله آوردند بر آن نعش غرقه در خون و با نیزه های خود گوشت اعضای آن مظلوم را ذره ذره نمودند! (3)

و به روایت بحار الانوار چون آن امام مظلوم بی غمگسار نعش پاره پاره آن مظلوم عالی مقدار در کنار فرات و در میان خاک و خون آغشته دید گریان شد و این اشعار بیان فرمود:

تعديتم يا شرقوم ببغيكم / و خالفتم دين النبي محمد

یعنی: از حد و اندازه تجاوز نمودید ای قوم بدسرشت! به سبب ظلم و ستمی که نمودید و مخالفت کردید دین پیغمبر خدا را!

أماكان خير الرسل أوصاكم بنا / أما نحن من نجل النبي المسدد

أماكانت الزهراء أمي دونكم / أماكان من خير البرية أحمد

یعنی: آیا وصیت ننمود بهترین پیغمبران شما را به رعایت حق ما؟ آیا ما نیستیم سبط پیغمبر موفق؟! آیا نیست فاطمه زهراء مادر من؟! آیا نیست جد من از بهترین بریه؟!

لعنتم وأخذيتم بما قد جنيتم / فسوف تلاقوا حر نار توقد

یعنی: به سبب این ظلم و جنایتی که کردید ملعون شدید و خوار شدید و زود [است] که ملاقات خواهید نمود حرارت آتشی را برافروخته شده است! (4)


1) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته ....62.

2) بحار الانوار: 41/45؛ الإرشاد : 110/2 .

3) روضة الشهداء: 336؛ ر.ک: محرق القوب: 154 .

4) بحار الانوار: 41/45 .

و از قاسم بن اصبغ بن نباته منقول است که گفت مردی از بنی ابان بن دارم را دیدم که سیاه شده بود روی او و من قبل از این آن مرد را می شناختم که روی سفید پاکیزه داشت و من چون او را با روی سیاه مشاهده نمودم گفتم: به سبب سیاه شدن روی تو نزدیک بود که تو را نشناسم!

آن ملعون گفت: سبب این سیاهی روی من این است که من به قتل آوردم جوان مردی را که در میان پیشانی آن جوان اثر سجود بود و آن جوان در خدمت امام حسین علیه السلام بود و اسم آن جوان عباس بن علی بود، از زمانی که آن جوان را به قتل آورده ام شبی نیست که به خواب روم مگر این که آن جوان می آید گریبان مرا می گیرد و مرا می برد به نزد جهنم و مرا در جهنم می افکند واحدی از قبیلهٔ ما نیست مگر این که صیحه مرا می شنود! (1)

و در کتاب تبر مذاب از هشام بن محمد از قاسم بن اصبغ مجاشعی منقول است که چون سرهای شهدای کربلا را داخل کوفه نمودند ملاحظه نمودم که جوان بسیار خوش رویی بر اسبی سوار است و سر جوان مردی را که مثل ماه شب چهارده می درخشد بر گردن اسب خود آویخته است و آن اسب بازی می کند وقتی که سر خود را به زیر می افکند آن سر منور بر زمین می رسید از آن سوار پرسیدم که نام صاحب این سر چیست؟ آن ملعون گفت: این سر عباس بن علی بن ابی طالب است!

باز پرسیدم که نام تو چیست؟ گفت حرملة بن کاهل اسدی!

پس چندی از این واقعه گذشت همین حرمله را ملاحظه نمودم روی او از قیر سیاه تر به آن گفتم آن روزی که سر عباس را می آوردی روی تو در میان عرب از همه بهتر بود و امروز نمی بینم احدی را که قبیح تر و سیاه روتر از تو باشد!

پس آن ملعون گریان شد و گفت به خدا سوگند از وقتی که سر حضرت عباس را برداشتم تا امروز شبی بر من نمی گذرد مگر این که دو نفر می آیند و مرا می گیرند و مرا می برند تا این که به آتشی می رسیم، پس آن دو نفر مرا در آتش می افکنند و من فرار می نمایم به سمت عقب و لکن آن آتش مرا می گیرد و آن آتش مرا به این حال کرده است که ملاحظه می نمایی!

بعد آن ملعون روسیاه بر اقبح وجهی به جهنم واصل شد. (2)

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که مادر حضرت عباس و جعفر و عثمان و عبدالله که در صحرای کربلا شهید شدند ام البنین بودند و در شهر مدینه خبر شهادت این بزرگواران به آن مخدره دل کباب رسید پیوسته بیرون می رفت در قبرستان بقیع و بر فرزندان خود نوحه درد آورنده


1) بحار الانوار: 306/45 .

2) حياة الإمام الحسين اعلیه السلام من التبر المذاب: 218.

و ندبه سوزاننده می نمود و اهل مدینه چون صدای نوحه و ندبه او را می شنیدند جمع می شدند بر دور آن مخدره و می گریستند حتی مروان که حاکم مدینه بود حاضر میشد و با آن شقاوت و عداوتی که با اهل بیت رسالت داشت از ناله و زاری ام البنین بی تاب می شد و می گریست. (1)

مؤلف گوید: تأثیر شهادت حضرت عباس بر حضرت امام حسین علیه السلام از جمیع دوستان بیشتر بود زیرا که امام به خاطر مبارک خود می گذرانید آن مهربانی ها و جان فشانی های آن حضرت را، از آن جمله: اولا: سه برادر مادری خود را طلبید و یک یک را به میدان حرب فرستاد، بعد خود به شنیدن صدای العطش کودکان بی تابانه مشک را برداشت و به میدان رفت و بعد با آن تشنگی و جگر سوختگی که داشت کفی از آب برداشت که بیاشامد چون تشنگی آن حضرت و اهل بیت او را به خاطر گذرانید آب را ریخت، بعد جد و جهد تمامی کرد که شاید آب مشک را به آن کودکان برساند تا دو دست آن مظلوم را انداختند، بعد از شدت مهربانی که شاید آب را به آن طفلهای دل کباب برساند مشک را به دندان گرفت و با رکاب اسب را می راند و دفع دشمنان می نمود، همین حالت را که آن امام مظلوم تصور می فرمود نمی توانست خود را محافظت نماید بی اختیار ناله و گریه و زاری می نمود و چنان تضرع و بی قراری آن مظلوم شدّت نمود که به سبب آن مدهوش گردید و شهادت آن بزرگوار چنان برغم بی کسی و تنهایی آن امام عالی مقدار افزود که کلام «الآن انكسر ظهري وقلت حيلتي» را فرمود.

چنان چه شهادت می دهد بر این که آن امام مظلوم چرا این کلام را در شهادت عباس فرمود و در غير او نفرمود روایت شیخ مفید علیه الرحمه. در کتاب ارشاد و این روایت اقرب روایات است در بیان واقع و اظهار سداد و آن روایت این است که چون حضرت عباس ملاحظه نمود کثرت کشتگان از اهل خود را فرمود که به برادرهایی که از مادر او بودند که عبدالله و جعفر و عثمان باشند: ای فرزندان مادر من! مقدم شوید تا ملاحظه نمایم که شما نصیحت نمودید از برای خدا و رسول او به درستی که ولدی از برای شما نیست.

پس عبدالله مقدم شد و قتال شدیدی نمود و او [و] هانی بن شیث خضرمی (2)دو ضربت با یک دیگر رد نمود[ند] پس هانی او را به قتل آورد.

بعد جعفر بن علی به میدان رفت هانی ملعون او را نیز به قتل آورد.

بعد عثمان بن علی به مکان برادران شتافت که خولی بن یزید اصبحی تیری بر او افکند که بر


1) بحار الانوار: 40/45 .

2) در مصدر: ثبیت حضرمی .

زمین افتاد و مردی از بنی دارم سر او را جدا کرد و جماعت لشکر حمله آوردند بر حضرت امام حسين علیه السلام و غلبه نموده بودند بر آن امام مظلوم و عطش نیز بر آن حضرت غلبه نمود، پس آن حضرت سوار شد و به جانب فرات روانه شد و حضرت عباس در پیش روی آن امام مظلوم می رفت پس لشکر عمر بن سعد مانع شدند و در میان ایشان مردی بود از طایفه بنی دارم آن ملعون به لشکر گفت: حایل شوید در میان حسین علیه السلام و آب و نگذارید که آب بیاشامد!

حضرت فرمود: خداوندا! او را تشنه گردان!

که آن مرد دارمی از شنیدن این کلام در غضب شد و تیری به جانب آن حضرت انداخت و آن تیر آمد و بر حنک مبارک آن حضرت نشست، حضرت تیر را کشید و دو کف خود را به زیر حنک خود گرفت چون خون پر شد به زمین ریخت، بعد فرمود:

خداوندا شکایت می کنم به سوی تو آن چه را نسبت به فرزند دختر پیغمبر تو به عمل می آورند!

بعد آن حضرت مراجعت نمود به مکان خود در حالتی که تشنگی بر او غلبه نموده بود و آن قوم احاطه نمودند به حضرت عباس و جدایی افکندند در میانه آن امام مظلوم و حضرت عباس و حضرت عباس به تنهایی با ایشان مقاتله می نمود و آن قدر جراحت بر آن مظلوم وارد شد که قدرت بر حرکت نداشت تا این که آخر الامر به درجه شهادت فایز شد و قاتل آن مظلوم زید بن ورقاء حنفی وحكيم بن طفیل سنبسی بود لمعنهما الله . (1)

مؤلف گوید: این حدیث مترنم است بر این که وقتی که آن امام مظلوم به قصد آب فرات روانه شد کسی در خدمتش نبود مگر حضرت عباس که در پیش روی آن مظلوم می رفت و جان خود را سپر نموده بود برای آن امام تشنه لب، پس جمیع اصحاب و اقرباء شهید شده بودند حتی علی اکبر چنانچه منصوص است در روایت دیگر، (2)پس کل مصایب شهداء سوای مصیبت علی اصغر بر حضرت عباس نیز وارد شد و در این غم نیز با آن امام مظلوم شریک بود بلکه آن مظلوم کمال بی کسی و تنهایی آن امام مغموم را مشاهده نمود زیرا که باقی نمانده بود از جان نثاران مگر آن جناب و این معنی بسیار منشأ غم و بی تابی می شود و چون حضرت عباس با آن مهربانی ها و جان افشانی ها که داشت آخر جان نثاران بود و با وجود آن زبده ناس، پشتِ آن امام ناس قوی بود پس به شهادت آن بزرگوار پشت امام عالی مقدار شکست و به این سبب این کلام را در ماده او فرمود و زار زار گریست بلکه از شدت الم و مصیبت غش نمود.


1) الإرشاد: 2/ 109 .

2) ر.ک: مهیج الاحزان: 398 و صفحه 560 همین کتاب.

و چه خوب فرموده است شاعر عرب :

أحق الناس أن تبكى عليه / فتى أبكى الحسين بكربلاء

یعنی: سزوارترین مردمان از برای گریه کردن در مصیبت او آن جوانی است که به گریه آورد حضرت امام حسین علیه السلام را در صحرای کربلا

أخوه وابن والده علي / أبو الفضل المضرج بالدماء

آن جوان برادر آن حضرت و فرزند پدر آن حضرت علی است و کنیه آن جوان ابوالفضل است که در آن صحرا به خون خود آغشته گردید.

ومن واساه لايثنيه شيء / وجادله على ظماء بماء

و آن جوان کسی است که جان خود را فدای آن امام مظلوم کرد و نظیری نداشت و مقدم داشت در راه آن امام غریب در حالتی که خود تشنه آب بود. (1)

و منقول است که چون حجر الاحجار را نزد مختار آوردند فرمود: شکر الله که به مدعا رسیدم این ملعون با پدرش و رافع بن نعمان و ثابت نگهبان آب فرات بودند و غلبه کردند بر حضرت عباس با چهار هزار سوار و دست های او را انداختند. (2)

امیر فرمود تا بندهای او را از تیشه قطع کردند و رطلی سرب به حلق او ریختند و هر بار روغن نفت جوشان به زخم های او می ریختند و کار او را ساختند. (3)

و از مناقب ابن شهر آشوب منقول است که چون قاسم بن الحسن و حضرت عباس شربت شهادت نوشیدند، قاسم بن الحسین پا در میدان مبارزت نهاد و رجزی به این مضمون بیان فرمود:

اگر مرا نمی شناسید منم فرزند حیدره و شیر بیشه شجاعتم و بر دشمنان مثل باد صرصرم و می پیمایم شما را به شمشیر خود مانند پیمودن از کیل بزرگ! (4)

و بعضی ذکر نموده اند که این قصه خالی از غرابتی نیست . (5)

مؤلف گوید: آن چه در اخبار از مصایب آن عالی مقدار ذکر شده باشد باید ثبت نمود و بر سمت تحریر برآورد و برای شیعیان ذکر نموده تا مطلع شوند که بر آن امام تشنه لب در آن صحرای بی آب


1)

2) اللهوف: 118.

3) متأسفانه به مأخذی دست نیافتیم.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 108/4؛ بحار الانوار: 42/45.

5) بحار الانوار: 42/45 .

و علف چه وارد آمد و قلب منورش از چند مصیبت به درد آمد و تصدیق نمایند به این که مصیبت آن مظلوم عظیم ترین مصایب است. (1)

[ شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام ]

چون خامه اراده نمود که بیان نماید مصیبت شبیه پیغمبر علی اکبر را و ظاهر سازد کیفیت جراحت نمایانی را که بر قلب آن امام عالی مقدار از مصیبت آن امام زاده عالی تبار واقع گردید، عقل نکته دانی امر نمود که اولاً چند حدیث که به منزله نیشتری می باشد بر قلوب شیعیان ایراد نمایم بعد در ذکر این مصیبت جانگداز کوشم.

از علی بن عیسی صاحب کشف الغمه منقول است که ام سلمه رحمه الله فرمود روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله به نزد من تشریف آورد و در آن روز هوا گرم بود چون داخل حجره شد، حصیری از برای آن جناب فرش نمودم و متکایی به جهت او گذاشتم چون آن حضرت در آنجا قرار گرفت حضرت امام حسین علیه السلام وارد حجره شد و رفت به خدمت جد بزرگوارش و آن حضرت در آن وقت به پشت خوابیده بود، چون نظر مبارکش به نور دیده اش افتاد فرمود: هنا یا حسین! یعنی: اینجا بیا ای حسین!

پس حضرت امام حسین بر سینه آن جناب بالا رفت و بر روی سینه اش نشست، پس آن حضرت با جناب امام حسین علیه السلام ملاعبه و مطایبه می کرد و او بر روی شکم مبارک آن حضرت حرکت می نمود و بازی می کرد.

ام سلمه می فرماید: من نظر نمودم از شکاف در دیدم که آن جناب بر روی سینه آن جناب بازی می کند گفتم:

لا حول ولا قوة إلا بالله ! يوم صدر المصطفى ويوم وجه الثرى إن هذا العجب !

یعنی: این امر عجیبی است که یک روز جایگاهش در سینه مبارک محمد مصطفی است و یک روز بر روی ریگ های گرم!

پس ساعتی از آنجا رفتم چون مراجعت نمودم به سوی حجره دیدم آثار غم و اندوه از روی مبارک حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله ظاهر و هویدا است و روی مبارکش را در هم کشید و دیده های حق بینش را بر هم گذاشته، پیش خود گفتم: البته این طفل بر بدن مبارک آن حضرت بول کرده.

پس داخل حجره شدم دیدم که آن حضرت چیزی در دست دارد و بر آن نظر می کند


1) بحار الانوار: 269/44 باب 32 ح 1.

و می گریست، عرض کردم: پدر و مادرم فدای تو باد یا رسول الله چرا محزون و گریانی؟ فرمود که جبرئیل در این ساعت بر من نازل شد و گفت:

إن ولدي هذا سيقتل ! يعنی: به درستی که فرزند من زود است که کشته خواهد شد!

عرض کردم چگونه و کجا او را خواهند به قتل آورد؟ فرمود: بعد از پدر و مادرش او را در زمین کربلا خواهند به قتل آورد، اگر می خواهی تربت او را به تو بنمایم.

پس دیدم که آن حضرت از نظرم غایب شد و بعد از زمانی تشریف آورد چون ملاحظه نمودم که قبضه ای از خاک در دست مبارکش بود پس فرمود:

بگیر این تربت او است و او را در شیشه ای ضبط نما، چون ملاحظه نمایی که این خاک مبدل به خون تازه شده است بدان که فرزندم حسین را در آن ساعت به قتل آورده اند!

ام سلمه می گوید: من آن تربت را گرفتم و در شیشه ای ضبط نمودم و آن را در گوشه حجره آویختم تا اینکه پیغمبر خدا از دنیا رحلت نمود و واقع شد آنچه واقع شد، چون حضرت امام حسین علیه السلام از مدینه به سوی عراق روانه گردید رفتم که آن جناب را وداع نمایم آن حضرت فرمود: ای ام سلمه! آن شیشه را مراقب باشد و از نظر مینداز.

ام سلمه می گوید: من آن را مراقب بودم و روزی دو دفعه و سه دفعه مشاهده می نمودم، چون روز دهم محرم رسید در نزدیکی زوال مرا خواب ربود و قلیلی چشمم به خواب رفت دیدم پیغمبر خدا را غبارآلود و ژولیده مو و بر سر و رویش غبار نشسته بود عرض کردم: پدر و مادرم فدای تو بادا یا رسول الله! چه واقع شده است که تو را غبارآلود و ژولیده می بینم؟! آیا این خاک چیست که بر سر و روی شریف تو می بینم؟! آن حضرت فرمود:

ای ام سلمه! فرزندم حسین و اصحاب او را در کربلا به قتل آوردند و من در این شب مشغول به کندن قبور ایشان بودم و حال از تجهیز ایشان فارغ شدم !

ام سلمه می گوید: پس از خواب بیدار شدم و ترسان و هراسان از جا برخاستم و رفتم به نزد آن شیشه دیدم که آن شیشه پر از خون شده بود و آن تربت به خون مبدل شده بود، دانستم که آن حضرت را به قتل آورده اند زیرا که وحی الهی خلاف نمی باشد و از پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله دروغ نشنیده بودم.

پس ام سلمه فریاد برآورد: وا ابناه! واقرة عيناه! واحسناه ! واحسيناه ! وا ضيعتاه بعدك يا ابا عبد الله !

مردم مدینه به دور آن مخدّره جمع شدند و گفتند: چه واقع شده است که نوحه می نمایی؟ ام سلمه کیفیت را برای ایشان نقل نمود نالۀ «واسیداه! وا مظلوماه!» از خلق بلند شد و آن روز را تاریخ گذاشتند چون خبر رسید معلوم شده که در همان روز آن حضرت به درجه شهادت رسیده بود،

چون وقت سحر شد اهل مدینه صدای نوحه جنیان را شنیدند که بر آن شهید مظلوم نوحه می کردند و از جنیه ای شنیدند که این شعر را می خواند :

ألا يا عين فانهملي بجهد / فمن يبكي على الشهداء بعدي

على قوم تقودهم المطايا / إلى متكبر في الملك وغد

یعنی: ای چشم! کوشش نما در اشک ریزی و گریستن و اگر تو گریه نکنی که خواهد گریست بر قومی که مطایای موت ایشان را کشید به سوی متکبر دنی فطرتی؟!

و جنیه دیگر در جواب او این شعر را خواند:

مسح الرسولُ جبينه / فله بريق في الخدود

أبواه من عُليا قريش / وجده خير الجدود

یعنی: پیغمبر خدا جبین مبین آن شهید را مسح می نمود و می بوسید و به این سبب جبینش می درخشید و نورانی بود و پدر و مادر او از اعلا مراتب قریش اند و جد او بهترین جدها است.

وحفوا عليه بالفنا/ شر البرية والوفود

قتلوه ظلماً ويلهم / سكنوا به نار الخلود

یعنی بدترین خلایق دور او را گرفتند با نیزه ها و آخرالامر او را از روی ظلم و ستم شهید کردند! وای بر ایشان که به این سبب مخلد خواهند بود در آتش جهنم !

چون اهل مدینه این کلمات را شنیدند خاک بر سر ریختند و فریاد واحسيناه برآوردند و بر سر قبر منوّر رسول خدا رفتند و آن حضرت را تعزیت گفتند و مدت شش (1)روز در ماتم و نوحه مشغول بودند.

ام سلمه می گوید: چون شب داخل شد از کثرت اندوه و غم در خواب نرفتم و در فکر و حیرت بودم شنیدم از شخصی که این شعر را می خواند :

إن الرياح الواردات صدورها / دون الحسين تقاتل التنزيلا

فكأنما بك يابن بنت محمد/ قتلوا جهاراً عامدين رسولا

یعنی به درستی که نیزه هایی که سینه آن ها رو به سوی حسین میآمد و در بدن نازنینش برمی خورد و مقاتله می نمود با قرآن خدا! ای فرزند دختر رسول خدا گویا به کشتن تو علانیه از روی تعمد رسول خدا را به قتل آوردند! (2)

و در کتاب کامل الزیارة از عبدالله بن حماد بصری منقول است که حضرت امام جعفر


1) در مدينة المعاجز: سه روز .

2) ر.ک: مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر: 192/4.

صادق علیه السلام به من فرمودند: به درستی که در نزد شما یا در نزدیکی از شما هر آینه فضیلتی است که به احدی مثل آن داده نشده است و گمان نمی کنم که شما کُنه معرفت آن را داشته باشید و شما محافظت نمی کنید آن را و بر حق آن قیام نمی نمایید به درستی که از برای آن فضیلت اهلی است مخصوص که نام برده شدهاند و آن فضیلت را به ایشان عطا نموده اند بدون این که حول و قوتی از ایشان بوده باشد که مستحق این بوده باشد بلکه قرارداد خدا است به جهت ایشان و سعادتی است که حق تعالی برگزیده است به جهت این سعادت از راه رحمت و مهربانی.

ابن حماد می گوید: عرض کردم: فدای تو شوم! کدام است آن فضیلتی که بیان فرمودی و اسم نبردی؟ فرمود:

آن فضیلت زیارت جدّم حسین است زیرا که آن مظلوم غریب است و در زمین غربت مدفون است و می گرید بر او کسی که زیارت نماید او را و محزون می شود از برای او کسی که زیارت نکند و می سوزد بر او قلب شخصی که در آن مکان حاضر نباشد!

و رحم می کند بر او کسی که مشاهده نماید قبر فرزند او را که در نزد پاهای آن حضرت می باشد در زمین بی آب و علفی که نه دوستی در نزدیکی ایشان است و نه خویشی!

و اهل ردّه حق او را منع نمودند و با او قتال نمودند تا آنکه آن مظلوم را به قتل آوردند وضایع نمودند او را و آن مظلوم را در معرض درندگان انداختند و از آب فرات منع نمودند که سگان از آن می آشامند و ضایع نمودند حق رسول خدا و وصیت آن حضرت را به مراعات نمودن آن مظلوم و به اهل بیت او!

و بعد از کلمات چندی فرمود: کسی که زیارت کند آن مظلوم را مباهات می کنند به او ملائکه آسمان و ما اهل بیت سلام می فرستیم بر او در هر صبح و شامی!

بعد حضرت فرمودند: به من خبر رسیده است که در نصف شعبان از نواحی کوفه و غیر آن از مرد و زن در آن مکان جمع می شوند و برای آن مظلوم نوحه می کنند بعضی قرائت به عمل می آورند و بعضی قصه می گویند و بعضی نوحه می کنند و بعضی مرثیه می خوانند؟ عرض کردم: بلی، بعضی از آن چه فرمودی ملاحظه نموده ام. حضرت فرمود:

حمد خدایی که قرار داد در مردم اشخاصی را که به نزد ما می آیند و مدح می نمایند ما را و مرثیه می خوانند از برای ما و قرار داد بر دشمن ما اشخاصی را که طعن می زنند بر ایشان واستهزاء می نمایند ایشان را و تقبیح می کنند افعال ایشان [را]! (1)

و در کتاب ارشاد منقول است که چون آن امام مظلوم از قصر بنی مقاتل روانه شد ناگاه در اثناء راه بر


1) كامل الزيارات: 324 باب 108 ح 1؛ بحار الانوار: 74/98 ح 21 .

سر اسب آن حضرت را خواب ربود، بعد بیدار شد فرمود: انا لله وانا اليه راجعون والحمد لله رب العالمين.

دو دفعه یا سه دفعه این کلمات را مکرر فرمود، علی اکبر به نزد آن سرور آمد و عرض نمود: به چه سبب این کلمات را بیان فرمودید؟ آن حضرت فرمود: خواب مرا در ربود در خواب دیدم که یک سواری به نزد من آمد و گفت: «این قوم می روند و مرگ به سوی ایشان می رود!» دانستم که خبر مرگ ما را می دهد.

علی اکبر عرض نمود: ای پدر! خدا تو را بدی ننماید مگر ما بر حق نیستیم؟! حضرت فرمود: بلی، قسم به خدایی که مرجع عباد به سوی او است. علی اکبر عرض کرد:

پس ما باکی نداریم از مرگ در حالتی که حق با ما باشد !

حضرت فرمود: خدا تو را جزای خیر دهد! (1)

و شیخ طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است که چون حضرت عباس را شهید کردند آن کافران هجوم آوردند و خیرگی می نمودند، چون آن امام مظلوم این حالت را مشاهده نمود ندا در داد:

أما من مُجير يجيرنا ؟ أما من مُغيث يغيثنا؟

یعنی: آیا پناه دهنده ای نیست که پناه دهد ما را؟ آیا فریاد رسی نیست که به فریاد ما رسد؟

أما من طالب حقي فينصرنا ؟ أما من خائف فيذُبُ عنا؟

یعنی: آیا طالب حقی نیست که یاری نماید ما را؟ آیا کسی نیست که از عذاب خدا بترسد تا دفع نماید شر دشمنان را از ما؟

أما من أحدٍ فيأتينا بشرية من الماء لهذا الطفل فإنه لا يطيق الظماء؟

یعنی: آیا احدی نیست که یک شربت آبی به ما رساند از برای خاطر این طفل زیرا که این طفل طاقت تشنگی ندارد؟

چون علی اکبر این کلمات جان گداز پدر بزرگوار خود شنید دیگر طاقت بر آن جناب نماند از جا برخاست. (2)

و آن عالی مقدار به روایت بحار جوانی بود هیجده ساله (3)و بعضی بیست و پنج نیز گفته اند. (4)

و به روایت ملهوف از همه مردم خوش روتر و خوش خُلق تر بود. (5)


1) الإرشاد : 82/2؛ بحار الانوار: 379/44؛ روضة الواعظين: 180/1

2) المنتخب: 431/2 مجلس نهم باب دوم .

3) بحار الانوار: 42/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 109/4 .

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 109/22؛ بحار الانوار: 42/45.

5) اللهوف: 112.

و به روایت بحار شبیه ترین مردم بود به رسول خدا از حیثیت خلق و خُلق و نطق و هر وقت که مردم مشتاق لقای رسول خدا صلى الله عليه وسلم می شدند می آمدند و بر جمال عدیم المثال آن عالی مقدار نظر می نمودند. (1)

و آن جناب اولادی نداشت و کنیه او ابوالحسن بود و مادرش لیلی دختر ابومره بن عروه ثقفی بود.

منقول است که روزی معاویه پرسید از کسانی که در مجلسش بودند که: کیست اولی به امامت؟ آن ملاعین گفتند: تو اولایی!!

معاویه گفت: نه، اولی به امامت علی اکبر است زیرا که جد او پیغمبر خدا است و در او جمع می باشد شجاعت بنی هاشم و سخاوت بنی امیه (2)و بزرگی و فخر و خوش رویی بنی ثقیف.

و حضرت امیرالمؤمنین او را بسیار دوست می داشت و او را مدح نمود و اشعار در مدح او انشاء فرمود. (3)

پس آن بزرگوار به روایت ملهوف به نزد پدر عالی مقدار خود عرض نمود که: ای پدر! مرا مرخص فرما تا جان خود را در رکاب تو در بازم. (4)

و به روایتی چون اهل حرم مطلع شدند که علی اکبر اجازۀ حرب می طلبد مادر و خواهران و عمه ها به دور او حلقه زدند و می گفتند: بر ما غریبان ترحم نما و در رفتن به میدان قتال شتاب منما که ما را تاب مفارقت تو نیست!

چون علی اکبر در خدمت پدر مبالغه بسیار نمود آن امام مظلوم آن شاهزاده بی مثال را اذن در قتال داد و مرخص فرمود. (5)

و بعد از اذن دادن به روایت ملهوف نظر مأیوسانه بر علی اکبر نمود و اشک از دیده های مبارکش فروریخت. (6)و انگشت سبابه خود را به روایت بحاربه طرف آسمان بلند کرد و فرمود:

اللهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز إليهم غلام أشبه الناس خلقاً وخُلقاً ومنطقاً برسولك !

یعنی: خداوندا! شاهد باشد بر این قوم به تحقیق جوانی به سوی ایشان می رود که شبیه ترین خلق است به پیغمبر تو در خلقت وخُلق ونطق!


1) بحار الانوار: 43/45 .

2) همان طور که در این نقل می بینید، دشمنان حتی هنگام نقل فضائل اهل بیت علیهم السلام برای خود فضیلت تراشی می کنند!! این ها معدن رزائل بودند و چه ارتباطی با سخاوت داشتند؟!!

3) بحار الانوار: 45/45.

4) اللهوف : 112؛ روضة الشهداء: 336 .

5) مهيج الأحزان: 445؛ ورک روضة الشهداء: 336 .

6) اللهوف: 112..

و ما مشتاق لقای پیغمبر تو می شدیم نظر به جمال او می کردیم! خداوندا! برکت های زمین را از ایشان منع نما و ایشان را پراکنده گردان و والیان را از ایشان راضی مگردان که ایشان ما را طلب نمودند که یاری ما نمایند پس بر ما دشمنی کردند و عداوت نمودند و مقاتله کردند !

پس آن مظلوم به آواز بلند به عمر بن سعد ندا در داد:

ما لك ؟! قطع الله رحمك ولا بارك الله لك في أمرك وسلّط عليك من يذبحك بعدي على فراشك كما قطعت رحمي ولم تحفظ قرابتي من رسول الله صلی الله علیه وآله!

یعنی چه می خواهی از ما؟! خدا رحم تو را قطع نماید و هیچ امر تو را مبارک نگرداند و مسلط نماید بر تو کسی را که در فراش تو تو را ذبح نماید چنان چه رحم مرا قطع کردی و قرابت حضرت رسول را در حق من رعایت ننمودی!

پس آن حضرت به آواز بلند این آیه را که در شأن اهل بیت علیهم السلام نازل شده تلاوت فرمود:

(إِنَّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ ذُرِّيَّةٌ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (1)

یعنی: به درستی که خدا برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر همه عالمیان، ذریتی هستند بعضی از بعضی وخدا شنوا و بینا است.

پس آن شاهزاده عالی مقدار حمله نمود بر آن گروه اشرار و این رجز را انشاء نمود:

أنا علي بن الحسين بن علي / من عصبة جد أبيهم النبي

نحن وبيت الله أولى بالنبي / أما ترون كيف أحمي عن أبي

والله لا يحكم فينا ابن الدعي / أطعنكم بالرمح حتى ينثني

أضربكم بالسيف أحمي عن أبي / ضربَ غلام هاشمي علوي

یعنی: منم علی پسر حسین فرزند علی بن ابی طالب از گروهی هستیم که جد پدر ایشان پیغمبر آخرالزمان است قسم به خانه کعبه که ما اولی می باشیم به پیغمبر خدا از این گروهی که ادعا می نمایند مگر ملاحظه نمی کنید که من چگونه حمایت میکنم از جانب پدر بزرگوارم؟ به خدا سوگند که حکم نمی کند در ما فرزند زنا و آن قدر نیزه در جنگ با شما به کار می برم تا این که بشکند و می زنم شما را به شمشیر به جهت این که حمایت می کنم از جانب پدر بزرگوارم تا بدانید که ضرب دست جوان هاشمی علوی نسب چگونه است!

پس خود را در میان آن قوم نابکار انداخت و شورشی در میمنه و میسره لشکر پسر سعد انداخت. (2)

حمید بن مسلم می گوید: ما رأيت أشبه منه برسول الله ! یعنی: ندیدم من کسی را که شبیه تر بوده باشد به رسول خدا از جناب علی اکبر!


1) سوره مباركة آل عمران آیه 33.

2) بحار الانوار: 42/45

حمله می نمود بر آن قوم از راست و چپ، پس چند مرتبه بر آن قوم حمله نمود و جماعت بسیاری از آن اشرار را به جهنم فرستاد. (1)حتی این که به روایت بحار آن گروه نابکار به فریاد آمدند از کثرت قتل نمودن آن بزرگوار از آن گروه اشرار.

و به روایتی آن مظلوم با آن غلبۀ تشنگی یک صد و بیست نفر را به بئس البوار فرستاد و لکن جراحات بسیاری بر بدن شریفش رسیده بود و از شدت تشنگی عنان مرکب را برگردانید و به جهت تحصیل شربت آبی به سوی پدر عالی مقدارش مراجعت فرمود و عرض نمود:

يا أبه ! العطش قد قتلني وثقل الحديد أجهدني ! فهل إلى شرية من الماء سبيل أتقوى به على الاعداء ؟

یعنی: ای پدرجان! تشنگی مرا به قتل آورد و سنگینی اسلحه حرب مرا به تعب انداخته! پس آیا می تواند شد که راهی یافت به یک شربت آبی که قوتی تحصیل نمایم به سبب آشامیدن آن آب بر دشمنان؟

ای امان از دل بریان آن حضرت که این حرف علی اکبر داغی شد بر سر داغ ها!

پس آن مظلوم به گریه درآمد و فرمود:

يا بني ! يعز على محمد وعلى علي بن أبي طالب وعليَّ أن تدعُوهُم فلا يجيبوك وتستغيث بهم فلا يغيثوك! یعنی: ای فرزند من! گران است بر محمد و علی بن ابی طالب و بر من که بخوانی ایشان را اجابت ننمایند تو را و طلب فریاد رسی نمایی از ایشان به فریاد تو نرسند! (2)

و به روایت حمید بن مسلم عرض کرد: يا أباه ! أثقلني الحديد وأخنقني العطش! یعنی: ای پدرجان! اسلحه حرب از بسیاری سنگینی بدنم را خسته کرده است و تشنگی راه نفسم را بسته است و گلویم را گرفته است آیا شربت آبی داری؟ پس آن امام مظلوم به گریه درآمد و فرمود:

واغوثاه ! يا بني ! اصبر قليلاً يسقيك جدك شربة لاظماء بعدها !

یعنی: واغوثاه! ای فرزند من! قلیلی صبر نما که جدّت شربتی به تو خواهد داد که دیگر بعد آن تشنه نشوی. (3)

و به روایت بحار فرمود: يا بني ! هاتِ لسانك یعنی: ای فرزند زبان خود را برآور .

پس آن امام زبان علی اکبر را به دهان خود گرفت و مکید و انگشتر خود را به آن جناب داد و فرمود: انگشتر را در دهان خود بگیر و نگاه دار و برگرد به سوی قتال دشمنان خود و امیدوارم که شام ننمایی مگر این که بیاشاماند تو را جد تو از جام اوفای خود آشامیدنی که بعد از آن تشنه نشوی! (4)


1) مهیج الاحزان: 447.

2) بحار الانوار: 43/45.

3) مهیج الاحزان 448. ر.ک: الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 162؛ تسلية المجالس: 311/2.

4) بحار الانوار: 43/45

پس به روایتی فرمود: فعد بارك الله فيك! (1)یعنی: برگرد ای فرزند! به میدان قتال که خدا مبارک گرداند بر تو این جهاد را!

ای به فدای چشم اشکبارت و دل داغدارت و آه شرربارت شوم ای حسین مظلوم! که به سبب شفاعت گناه شیعیان این داغ ها را بر جگرت وارد آوردی!

ای تشنه لب غریب بی غسل و کفن / سر داده به راه عاصیان بر دشمن

ای کاش نمی شدی تو آن روز شهید / ما را همه می بود به دوزخ مسکن

پس آن امام مظلوم به روایت ملهوف فرمود:

وا غوثاه ! يا بُنَي ! قاتل قليلاً فما أسرع ما تلق جدك محمّداً فيسقيك بكأسه الأوفى !

یعنی: وا غوثاه! ای فرزند من! قلیلی مقاتله نما که چه بسیار زود است آن زمانی که ملاقات خواهی نمود به جد خود محمد صلی الله علیه وآله پس شربتی از کاس اوفای خود به تو خواهد نوشانید!

پس آن شاهزاده عالی مقدار مراجعت فرمود به میدان قتال و مقاتله عظیمی نمود. (2)

و این اشعار را به روایت بحار الانوار بیان فرمود:

الحرب قد بانت لها الحقائق / وظهرت من بعدها مصادق

والله ربّ العرش لاتفارق / جموعكم أو تغمد البوارق

یعنی: ظاهر شد حقیقت و مصداق حرب و به خدایی که رب عرش است سوگند یاد می نمایم که مفارقت نمی کنم جمعیت شما را و شمشیر خود را به غلاف نمی کنم تا دمار از روزگار شما برآرم!

پس خود را در دریای حرب انداخت و نائره قتال مشتعل گردید تا این که هشتاد نفر از آن کافران را به جهنم واصل نمود که مجموع کشتگان آن شیر بچه هیجا به دویست نفر رسیدند. (3)

پس به روایت ارشاد حمله نمود بر آن بیدینان و می فرمود: منم علی پسر حسین پسر علی، تا آخر اشعار سابق و چند دفعه چنین نمود که آن اشعار را می خواند و حمله می نمود و لكن اهل کوفه پرهیز می نمودند از این که آن سرور را که شبیه پیغمبر است به قتل آورند پس ناگاه نظر مرة بن منقذ عبدی بر علی اکبر افتاد و این اشعار را میخواند و حمله می نماید بر راست و چپ، پس آن ملعون گفت: علي آنام العرب أن مربي يفعل مثل ما فعل إن لم أتكله أباه ! يعنى: بر من باد گناه جمیع عرب اگر علی


1) مهیج الاحزان: 448

2) اللهوف : 113؛ مثیر الاحزان: 68 .

3) بحار الانوار: 43/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 109/4 .

اکبر بر من بگذرد و مثل کاری که کرد که بکند اگر پدرش را به عزایش ننشانم!

پس آن شاهزاده عالی مقدار حمله نمود بر آن قوم اشرار به نحوی که در اول حمله می نمود و می فرمود: منم علی پسر حسین پسر علی، که ناگاه مرة بن منقذ عبدی نیزه ای بر آن بزرگوار زد که آن امام زاده مظلوم را از پا درآورد. (1)

و تیری به روایت بحار از لشکر کفار آمد و بر حلق آن امام زاده عالی مقدار نشست و حلقش از هم شكافت (2)و منقذ بن مرة عبدی لعنة الله (علیه) از دست بریده خود شمشیری بر فرق همایون آن سرور زد که از شدت آن ضربت بر روی زین درافتاد و سایر مردم نیز با شمشیرهای خود ضربت ها بر آن امام زاده والا زدند و به سبب کثرت جراحتی که بر آن سرور وارد شده بود و بسیاری خونی که از آن مظلوم رفته بود ضعف بر آن سرور مستولی شد، پس دو دست خود را بر گردن اسب خود درآورد و آن را چسبیده و آن حیوان آن مظلوم را برداشته می برد که به کناری رساند عبورش به میان لشکر مخالف افتاد، چون آن بی دینان آن مظلوم را از کار افتاده یافتند اطرافش را احاطه نمودند و هر یک با دست بریده خود شمشیری به آن مظلوم می زدند!

فقطعوه بسيوفهم إربا إرباً ! یعنی آن کافران آن مظلوم را با شمشیرهای خود پاره پاره کردند! (3)

آخر الامر آن مظلوم از اسب در غلطید و در گوشه ای بر زمین افتاد!

حمید بن مسلم می گوید: همین که بر زمین افتاد نشست و گفت:

يا أباه عليك مني السلام! اینک جدم محمد مصطفی و جدّم على مرتضى وجده ام فاطمة زهراء و عمّم حسن مجتبی آمده اند و مشتاق تو می باشند!

و بعد صیحه ای زد. (4)و به روایت بحارچون روح مقدس به حنجره اش رسید فریاد برآورد:

يا أبتاه عليك مني السلام ! هذا جدي رسول الله قد سقاني بكأسه الأوفى شريةً لا أظمأ بعدها أبداً!

یعنی: ای پدرجان! سلام من بر تو باد! این است جد من رسول خدا که آشامانید مرا به جام اوفای خود آشامیدنی که دیگر تشنه نخواهم شد بعد از این!

می فرماید: العجل العجل ! فإن لك كأساً مذخورة تشربها الساعة ! یعنی: تعجیل نما تعجیل نما! به


1) الإرشاد: 106/2.

2) بحار الأنوار: 45/45؛ مقاتل الطالبیین: 77.

3) بحار الانوار: 44/45 .

4) مهيج الاحزان : 449 و 450. ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 85؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 89.

درستی که از برای تو جامی از آب ذخیره کرده شده است که بیاشامی آن را در این ساعت! (1)

پس آن امام مظلوم به روایت منتخب بی تابانه روانه شد به جانب علی اکبر و در آن وقت جبۀ خز دکنی پوشیده بود و عمامه گلناری بر سر بسته بود که دو طرف آن را انداخته بود. (2)

اول آن سرور متوجه آن قوم بی حیا گردید و ایشان را متفرق نمود از دور نور دیده خود و چون نظر آن امام دل کباب بر نوجوان هیجده ساله خود افتاد که در میان خاک و خون دست پا می زند به آواز بلند صیحه ای برآورد. (3)

چون زنان صیحه آن مظلوم را شنیدند به روایت ابی مخنف از خیمه ها برآمدند و صیحه کشیدند و صداها به استغاثه بلند نمودند، چون آن امام داغ دیده صدای اهل حرم را شنید صیحه بر ایشان زده و فرمود: اسكُتنَ فإن البكاء أما مَکن! یعنی: ساکت شوید به درستی که گریه در پیش روی شما است! یعنی: بعد از این بسیار گریه خواهید کرد! (4)

پس آن مظلوم دل سوخته به روایت منتخب سر نور دیده خود را بر کنار خود گرفت و خون از روی مبارکش پاک می کرد و می فرمود: قتلوك يا بني ! یعنی: تو را کشتند ای فرزند من! (5)

پس به روایت ملهوف روی مبارک خود را بر روی علی اکبر گذارد و فرمود:

قتل الله قوماً قتلوك ! يعنى: خدا بکشد جماعتی را که تو را کشتند!

ما أجرأهم على الله وعلى انتهاك حرم رسول الله ! چه بسیار جرأت کردند بر خدا و بر هتک حرمت رسول الله ! (6)

پس به روایت ارشاد سیلاب اشک از دیده های خود جاری نمود پس فرمود:

على الدنيا بعدك العفا! یعنی بعد از تو خاک بر سر زندگانی دنیا باد! (7)

بعد به روایت ابی مخنف فرمود: إنا لله وإنا إليه راجعون! بعد فرمود:

أما أنت يا ولدي ! فقد صرت واسترحت من هم الدنيا وغيها وصرت إلى روح وريحان !

یعنی: اما توای فرزند من! پس راحت شدی از هم و غم دنیا و به سوی روح و ریحان بهشت خرامیدی!


1) بحار الانوار: 44/45.

2) المنتخب: 438 مجلس نهم باب سوم.

3) المنتخب: 432 مجلس نهم باب دوم.

4) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع أهل بيته...: 89؛ المنتخب: 432 مجلس نهم باب دوم.

5) المنتخب: 432 مجلس نهم باب دوم .

6) اللهوف: 114.

7) الإرشاد : 106/2 .

ويقي أبوك لهمها وغيها وما أسرع الحوقه بك !

یعنی: پدر تو گرفتار هم و غم دنیا است و چه بسیار زود است که ملحق خواهد شد به تو! (1)

ای امان از دل داغ دار و آه شرربار و دیدۀ اشک بارت ای مظلوم! آیا کدام مصیبت تو را بیان نمایم برای شیعیان به خدا قسم اگر شیعه تصوّر نماید همین حالتی را که آن امام مظلوم سر شکافته جوان هیجده ساله خود را که شبیه پیغمبر است بر روی زانوی خود گذاشته و خون از روی مبارکش پاک می کند و روی انور خود را بر روی آن سرور گذاشته می فرماید: «قتلوك يا بني ! تو را کشتند ای فرزند!» اگر دل آن شیعه از سنگ باشد که بی اختیار اشک از دیده هایش جاری خواهد شد!

و اگر با تصور این حالت آهت شرربار و دیده ات اشک بار نشد پس البته نمی توانی اشک چشم خود را ضبط نمود از استماع حدیث سوزناکی که صاحب بحارالانوار از حمید بن مسلم روایت می کند: که گفت: من در لشکر عمر سعد بودم در وقتی که آن امام زاده عالی مقدار از اسب در غلطید و به خون خود آغشته گردید که ناگاه دیدم خاتونی از خیمه گاه برآمد مانند آفتاب درخشان و واویلاه گویان و واثبوراه گویان به سرعت می دوید به جانب نعش علی اکبر و می فرمود:

يا حبيباه! يا ثمرة فؤاداه! يا نور عيناه! یعنی: ای حبیب من! ای میوه دل من! ای نور دو چشم من!

پرسیدم که این خاتون کیست؟ گفتند: زینب دختر علی بن ابی طالب است.

دیدم که آن ستم دیده آمد خود را بر روی نعش علی اکبر انداخت، در آن وقت آن امام مظلوم آمد و دست زینب خاتون را گرفت و به سوی خیمه برگردانید. (2)

و عمارة بن واقد می گوید: من نظر می کردم در آن حال زنی را دیدم که از خیمه حضرت امام حسین علیه السلام بیرون آمد و مانند [ماه] شب چهارده می درخشید و ندا می کرد:

وا ولداه ! وا مهجة قلباه! يا ليتني كنتُ قبل هذا اليوم عمياء أو كنتُ وسدتُ تحت اطباق الثرى !

یعنی ای فرزند من! ای خوشحالی دل من! ای کاشکی پیش از این کور شده بودم یا در زیر خاک پنهان می شدم و این حال را نمی دیدم!

چون به نزد نعش علی اکبر رسید خود را بر روی نعش انداخت، ناگاه دیدم که سیدالشهداء آمد و عبایی بر سر آن خاتون انداخت و دست او را گرفت و به سوی خیمه برگردانید. (3)


1) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 86؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 90.

2) بحار الانوار: 44/45.

3) مهیج الأحزان: 451. ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 86.

پس حضرت فرمود: نعش علی اکبر را بردارید و به نزد کشتگان خود برید، آن نعش را برداشتند تا به در خیمه ها آوردند. (1)

از شیخ مفید از جابر بن عبدالله منقول است که چون علی اکبر را شهید کردند جناب سید الشهداء داخل خیمه شدند گریان و نالان بودند و از خود مأیوس سکینه خاتون چون آن حالت را از پدر بزرگوار خود مشاهده نمود عرض كرد: ما لي أراك تنعى نفسك وتدير طرفك ؟! أين أخي علي؟ یعنی: ای پدر تو را چه شده است که نزدیک است که روح مبارکت از بدن اطهرت مفارقت کند و چشم های خود را دور می دهی؟! برادرم علی اکبر در کجا است؟

حضرت فرمود قتلوه اللئام! یعنی علی اکبر را این قوم شهید کردند!

چون سکینه خاتون این کلام جان سوز را از پدر مظلوم خود شنید فریاد وا أخاه ! وا مهجة قلباه! برآورد و خواست که از خیمه بیرون آید پس سیدالشهداء از عقب او روانه شد و فرمود: يا سكينة ! اتقي الله واستعملي الصبر! یعنی: ای سکینه! از خدا بترس و در مصایب روزگار صبر نما! سکینه عرض نمود:

یا ابتاه! كيف تصير من قتل أخوها وشرد أبوها ؟!

یعنی: ای پدرجان! چگونه صبر نماید کسی که برادر او را به قتل آورده باشند و جمعیت پدر او را پراکنده نموده باشند و او را از وطن خود رانده باشند؟

حضرت فرمود: إنا لله وإنا إليه راجعون! (2)ألا لعنة الله على القوم الظالمين !

منقول است که در زمان ولایت مختار، حکم بن غنوی را به نزد آن عالی تبار آوردند فرمود: ویلک یا ولدالزنا! تو بودی که تیر بر علی اکبر زدی و او را کشتی؟ گفت: نه یا امیر!

فرمود او را انداختند و پهلویش را شکافتند و جگرش را برآوردند و به دهانش گذاشتند و دست و پایش را بریدند و هنوز زنده بود و او را سوختند.

پس ناعم (3)بن مره عبدی را به نزد مختار آوردند، امیر آب دهن به صورت او انداخت و فرمود: ای حرام زاده! چرا علی اکبر را کشتی؟! گفت: من نکشتم برادرم منقذ کشت.

امیر گفت: من خبر ندارم که تو با برادرت بر هم زدید، و برادرت تو را زخم زد و می گفت در پیش پسر زیاد: من کشتم و تو می گفتی من کشتم!


1) بحار الانوار: 44/45 .

2) مهیج الاحزان : 451.

3) در یکی از نسخ: عمر.

پس فرمود تا پاشنه های پای او را از تیشه بخاری قطع کردند و پوست سر و روی او را کندند و هنوز زنده بود فرمود تا دست و پای او را بریدند و هنوز زنده بود و ناله می کرد فرمود تا پهلوی او را شکافتند و جگر او را برآوردند و او را سوختند.

وبعد منقذ بن مُره عبدی را به نزد مختار آوردند فرمود تا طبل بشارت زدند، چون حاضران را نظر بر آن ملعون افتاد جملگی بر او لعنت کردند، امیر فرمود: ویلک یا ملعون! تو آن نیستی که به کشتن فرزند پیغمبر فخر و مباهات می کردی؟ چرا کشتی علی اکبر را و کجا شد ابن زیاد ناپاک ای ملعون؟! چرا ناسزا به اهل بیت می گفتی و خنده می کردی؟!

منقد گفت: یا امیر! من تنها نبودم بلکه هزار سوار با من بودند. مختار فرمود راست گفتی که لعنت خدا بر تو باد! اگر آن هزار سوار با تو نبودند کی می توانستی او را کشت؟!

پس فرمود تا سواران بر او تاختند و او را به طعن نیزه و شمشیر پاره پاره کردند.

و به روایت دیگر ابن منقذ بود. (1)

و بعد از شهادت علی اکبر فرزندی از مسلم بن عقیل باقی مانده بود که اسم او عبدالله بود، ناگاه ملعونی از لشکر عمر بن سعد که او را عمر بن صبیح می نامیدند تیری به جناب عبدالله بن مسلم انداخت، آن بزرگوار به جهت احتراز تیر دست خود را بر پیشانی خود گذاشت که ناگاه آن تیر بر کف دست آن مظلوم برخورد و دست او را بر پیشانیش دوخت، هرچند عبدالله سعی نمود که دست خود را از پیشانیش جدا سازد نتوانست که در این حال ملعون دیگری یک نیزه بر دل آن مظلوم زد که از شدت آن دو جراحت روح مقدسش به آشیان قدس پرواز نمود. (2)

منقول است که زیاد بن قادر را به نزد مختار آوردند که کشنده عبد الله بن مسلم بن عقیل بود، مختار فرمود: ای ملعون! به چه نوع او را کشتی بگو تا تو را بکشم! گفت: تیری بر چشم او زدم که از قفایش بیرون رفت و از اسب افتاد، چون سر او را بریدم شناختم که پسر مسلم است.

فرمود تا او را به عقابین کشیدند و تیری بر چشم اوزد که از قفایش بیرون شد، بعد امیر او را نشانه تیر کرد زیاده از هزار تیر بر او زدند و او را بر آتش انداختند و سوختند. الحمد لله. (3)

باری چون آن بزرگوار شهید شد ناگاه از خیمه های محترمه طفلی بیرون آمد (4)و دو گوشواره از در


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 188 و 190 و 199.

2) الإرشاد: 107/2؛ اعلام الوری: 241؛ مثیر الاحزان: 67؛ بحار الانوار: 44/45 .

3) ر.ک: سرور المؤمنین: 200.

4) در بحار الانوار: و در دستش عمودی بود.

در گوشش بود؛ وهو مذعور وجعل يلتفت يميناً وشمالاً وقرطاه يتذبذبان؛ یعنی: آن طفل می ترسید و از شدت خوف پیوسته به طرف راست و چپ نظر می نمود که مبادا دشمنی بیاید و از کثرت خوف گوشواره های گوشش می لرزیدند که در این حال هانی بن بعیث المعنة الله (علیه). حمله نمود بر آن طفل و او را به قتل آورد.

راوی می گوید: در این حال نظر نمودم به شهربانو دیدم که آن مخدره نظر می نمود بر آن طفل و هیچ تکلم نمی فرمود مانند زنی که بی هوش شده باشد. (1)

این انتقام گر نفتادی به روز حشر / با این عمل معامله دهر چون شدی

پس آن امام مظلوم نظر نمود به طرف راست احدی را ندید و نظر نمود به طرف چپ احدی را ندید. (2)پس به روایتی به جهت اتمام حجت صدا را به استغاثه بلند نمود و فرمود:

هل من راحم يرحم آل الرسول المختار؟ هل من ناصر ينصر الذرية الأطهار؟

یعنی: آیا رحم کننده ای هست که رحم نماید آل رسول مختار را؟ آیا یاری کننده ای هست که یاری نماید ذریه اطهار را؟

هل من مجير لأبناء الرسول ؟ هل من ذاتِ يُذْبُ عن حرم الرسول ؟

آیا کسی هست که پناه دهد فرزندان رسول را؟ آیا کسی هست که دفع شر نماید از حرم رسول خدا؟

هل من موحد يخاف الله فينا؟ هل من مغيث يرجو الله في إغاثتنا؟

یعنی: آیا موحدی هست که در حق ما از خدا بترسد؟ آیا فریاد رسی هست که در فریاد رسی امید رحمت خدا را داشته باشد؟

چون صدای این استغاثه به گوش اهل حرم رسید صداها را به گریه بلند نمودند و خروش برآوردند، چون حضرت امام زین العابدین علیه السلام این حالت را مشاهده نمود از خیمه بیرون آمد. (3)

و در آن حال به روایت بحار چنان مرض بر آن مظلوم مستولی بود که قدرت نداشت بر این که شمشیر خود را حمایل نماید، چون ام کلثوم ملاحظه نمود که آن بیمار علیل با آن مرض شدید روانه میدان قتال گردید فریاد برآورد که: ای فرزند برادر من! برگرد!

آن مظلوم علیل فرمود: یا عمتاه! ذريني أقاتل بين يدي ابن رسول الله ! یعنی: ای عمه جان! واگذار مرا که جهاد نمایم در پیش روی فرزند رسول خدا!


1) بحار الانوار: 45/45. اسم قاتل در بحار الانوار هانی بن ثبیت.

2) بحار الانوار: 45/45 .

3) مهیج الاحزان: 497. ر.ک: ریاض الشهادة : 235/2 مجلس 12 و ر.ک: جلاء العیون: 683؛ اللهوف: 116.

چون نظر سید الشهداء علیه السلام بر آن مظلوم بیمار افتاد که با تن تب دار روانه میدان کارزار گردیده فرمود: يا أم كلثوم! خذيه لثلا تبقى الأرض خالية من نسل آل محمد! یعنی: ای ام کلثوم! بگیر او را و مگذار که به میدان قتال رود تا این که خالی نماند روی زمین از نسل آل محمد!

و چون قلب آن امام مظلوم به درد آمد از مصیبت اهل بیت و اولاد و اقارب و اصحاب خود و کسی باقی نمانده بود غیر از آن جناب و زنان و کنیزان در آن وقت به جهت اتمام حجت ندا برآورد:

هل من ذابَ يَذُبُ عن حرم رسول الله ؟

یعنی: آیا کسی هست که دفع نماید شر دشمنان را از حرم رسول خدا؟

هل من موحد يخاف الله فینا؟ آیا موحدی هست که بترسد از خدا در حق ما؟

هل من مغيث يرجو الله في إغاثتِنا؟

یعنی: آیا فریاد رسی هست که امید ثواب داشته باشد از خدا در فریاد رسی ما؟

چون بانوان حرم صدای استغاثه آن امام مظلوم را شنیدند صداهای خود را به گریه و زاری بلند نمودند و چون آن امام غریب صدای گریه آن زنان را شنید به جانب خیمه گاه روان شد. (1)

چون به در خیمه رسید به روایت ملهوف متوجه زینب گردید و فرمود: ناوليني ولدي الصغير حتى أُودَعَه؛ یعنی: طفل صغير مرا بیاورید و به من دهید تا او را وداع نمایم. (2)

پس به روایت ارشاد، عبد الله بن الحسین را آوردند و به دست آن جناب دادند و آن امام مظلوم آن طفل معصوم را در کنار خود نشانید. (3)و از عمر آن طفل به روایت ابی مخنف شش ماه گذشته بود. (4)

پس آن حضرت به روایت بحار پیوسته آن طفل را می بوسید و می فرمود: ويل لهؤلاء القوم إذا كان جدك محمد المصطفى خصمهم! يعنى: وای بر این گروه در وقتی که جد تو محمد مصطفی با ایشان دشمنی کند!؟ (5)

پس به روایتی زینب خاتون عرض نمود که: ای برادر! سه روز است که این طفل آب نخورده است، شربت آبی از این گروه از برای او طلب نما!

پس آن مظلوم آن طفل معصوم را برداشت و به میان میدان آمد تا نزدیک ابن سعد رسید و فرمود:


1) بحار الانوار: 46/45 .

2) اللهوف: 115.

3) الإرشاد : 2/ 108.

4) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 86؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته.... 91.

5) بحار الأنوار: 46/45.

ای قوم! شما به قتل آوردید شیعیان و اهل بیت مرا و عهد و بیعت مرا شکستید، حال دست از من بدارید تا به حرم جد خود بازگردم یا شربت آبی به من دهید، دیگر کسی با من نمانده است مگر زنان و اطفالی که نیزه و شمشیری به کار نمی برند!

ويلكم اسقوا هذا الرضيع أما ترونه تلظى عطشاً من غير ذنب أناه إليكم !

یعنی: وای بر شما! آخر این طفل شیرخوار را شربت آبی بنوشانید، آیا نمی بینید که چگونه به خود می پیچد از شدت تشنگی و این طفل که گناهی نکرده است! (1)

و آن حضرت با آن کافران در گفتگو بود که ناگاه به روایت ملهوف حرملة بن کاهل تیری به چله کمان گذاشت و به جانب آن طفل شیرخوار انداخت و آن تیر پرزنان آمد و بر گلوی مبارک آن طفل معصوم نشست و گلوی منورش از هم شکافت.

پس آن امام مظلوم متوجه زینب خاتون گردید و فرمود: بگیر ای زینب! این طفل را؛ پس آن حضرت آن تیر را از حلق مطهر آن طفل کشید، خون از مکان تیر جاری شد و آن مظلوم دو دست خود را به زیر حلق آن طفل معصوم گرفت، چون پر از خون شد به جانب آسمان پاشید و یک قطره از آن خون بر زمین نیامد و فرمود: هونَ عليَّ ما نزل إنّه بعين الله؛ یعنی: آسان است بر من این بلاها که بر من نازل می شود در وقتی که ملاحظه می نمایم که خدا مطلع است بر آن و صبرنمودن من بر آن منشأ خوشنودی خداوند عالم است. (2)

بعد باز کف خود را گرفت بر زیر حلق آن طفل تا این که کف مبارکش پر از خون شد و فرمود:

یا نفس! اصبري واحتسبي في ما أصابك !

یعنی ای نفس! صبر کن بر این مصایب و طلب نما اجر خود را از خداوند عالم !

بعد فرمود: خداوندا! تو مطلعی از مصایبی که بر ما وارد می آید در دار دنیا آن را ذخیره ما گردان از برای روز قیامت! (3)

و فرمود به روایت ابی مخنف: خداوندا! گواه باش بر این قوم ظالمین که نذر کرده اند که احدی از آل رسول خدا را بر روی زمین نگذارند! (4)

این انتقام گر نفتادی به روز حشر / با این عمل معامله دهر چون شدی


1) مهيج الأحزان : 499؛ ر.ک: مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 91.

2) ر.ک: اللهوف : 117؛ بحار الانوار: 46/45.

3) مهيج الأحزان : 500.

4) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 87؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 91.

و آن امام مظلوم ملاحظه نمود با آن طفل شیرخوار معصوم که با آن خرد سالی در خون خود آغشته گردید به روایت منتخب زارزار گریست و فرمود: قتل الله قوماً قتلوك يا بني ! يعنى: اى فرزند من! خدا بکشد گروهی را که تو را کشتند! چه بسیار جرأت کردند بر خدا و بر هتک حرمت رسول خدا!

بعد فرمود: على الدنيا بعدك العفا! یعنی: بعد از تو خاک بر سر زندگانی دنیا باشد! (1)

بعد آن امام مظلوم به روایت بحار رو به درگاه کردگار کرد و عرض نمود که:

این طفل من نزد تو کمتر از بچه ناقه صالح نیست، خداوند حال که مصلحت دریاری ما نیست پس قرار بده اجر این مصایب را در دار آخرت! (2)

و به روایت ارشاد پس کف مبارک خود را به زیر حلق آن معصوم گرفت چون پر از خون شد بر زمین ریخت و فرمود: ای پروردگار من! اگر حبس نمودی از ما نصرت خود را از آسمان پس قرار بده ثواب این مصیبت را به جهت ما در آخرت و انتقام بکش از برای ما از این قوم ظالمین!

پس حضرت آن طفل شهید را برداشت و آورد و در نزد سایر شهداء اهل بیت خود بر زمین گذاشت. (3)

و به روایت تبر المذاب آن مظلوم دل کباب عرض کرد: خداوندا! حکم نما در میان ما و قومی که ما را طلبیدند تا یاری نمایند، پس ما را به قتل !آوردند پس آن مظلوم ندائی از هوا شنید:

يا حسين ! دغه فإن له مرضِعاً في الجنة !

یعنی: ای حسین! این طفل را واگذار به درستی که از برای او مرضعه ای می باشد در بهشت! (4)

از حمید بن مسلم منقول است که من در عسکر پسر زیاد بودم و نظر می نمودم به سوی آن طفل که بر روی دست سیدالشهداء شهید شد، ناگاه دیدم از خیمه زنی بیرون آمد نورانی که نور او نور آفتاب را فرو می نشانید و آن زن پا بر دامن زنان گاهی می افتاد و گاهی برمی خاست و می فرمود: وا ولداه! وا قتيلاه! وا مهجة قلباه! یعنی: ای وای از مصیبت فرزند من ای وای از مصیبت کشته شده من ای وای از مصیبت سرور قلب من!

و آن زن آمد به نزد آن طفل و خود را به روی آن طفل انداخت و دختران چندی از خیمه بیرون آمدند خود را بر روی نعش آن طفل شهید انداختند و سیدالشهداء با قوم در گفتگو بودند، چون آن امام مظلوم این حالت را از آن زن و از آن دختران مشاهده نمود فی الفور به جانب آن زن رفت و آن زن


1) المنتخب: 38/1 مجلس دوم باب سوم .

2) بحار الانوار: 47/45 .

3) الإرشاد : 108/2 .

4) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 155.

را موعظه و نصیحت فرمود و به مدارایی و ملاطفت او را به خیمه برگردانید.

و من از اشخاصی که بر دورم بودند پرسیدم که این زن کیست؟ گفتند: این زن ام کلثوم است و آن دختران فاطمه و سکینه و رقیه می باشند. (1)

پس به روایت احتجاج آن امام مظلوم از اسب فرود آمد و به غلاف شمشیر خود زمین را حفر نمود و آن طفل شهید معصوم را به خون خود آغشته نمود و بعد دفن نمود. (2)

مؤلف گوید: عرض نمودن آن مظلوم به درگاه کبریائی که این طفل من کمتر از بچه ناقه صالح نیست اشاره است به این که آن مظلوم ناقة الله و فرزند ناقة الله است (3)که رسول خدا سفارش آب دادن و نیکویی نمودن با ایشان را به امت فرمود چنانچه صالح پیغمبر سفارش نمود به امت خود که آب دهند آن ناقه را که حق تعالی در سورۀ والشمس به آن اشاره فرموده است: (فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللهِ نَاقَةَ اللهِ وَسُقْياها) (4)یعنی: صالح پیغمبر فرمود به امت خود که واگذارید آن ناقه را و حذر نمایید از پی نمودن آن و از این که او را از آب منع نمایید.

پس آن قوم تکذیب نمودند پیغمبر خود را و آن ناقه را پی نمودند و هم چنین جفاکاران این امت آن حضرت را تکذیب کردند ناقة الله اول را که امیرالمؤمنین علیه السلام بود کشتند و حضرت رسول در شأن قاتل او فرمود: أشقى الأولين والآخرين شقيق عاقر ناقة ثمود! (5)

و ناقة الله دوتیم را که امام حسن علیه السلام بود به زهر جفا شهید کردند.

وناقة الله سیتم را که حضرت امام حسین علیه السلام بود تیرباران نمودند و شمشیرها زدند تا او را به پهلو بر زمین انداختند و حال آنکه از آن ناقه هیچ ضرر بر ایشان نبود بلکه از آن ناقه برای ایشان اعظم منافع بود هم به جهت دین هم به جهت دنیا و ابسط از این مذکور خواهد شد در اول تذنيبات. (6)

و اما وجه تخصیص دادن آن ناقة الله یعنی سيد الشهداء فرزند ناقة الله . یعنی علی اصغر را از میان ساير الشهداء به دفن نمودن شاید این بوده که چون آن طفل مظلوم به هیچ نوع قدرتی نداشت که جلب نفعی به جهت خود یا دفع ضرری از خود نماید هر چند به تکلّم و سخن گفتن باشد به خلاف سایر شهداء زیرا که ایشان فی الجمله دفع شتر از خود می نمودند هرچند به تکلم نمودن به کلمات


1) مهيج الأحزان : 500.

2) الاحتجاج : 301/2؛ بحار الانوار: 49/45؛ کشف الغمه: 26/2.

3) بحار الانوار: 72/24 باب 30 ح 6.

4) سوره مبارکه شمس آیه 13.

5) بحار الانوار: 190/42 باب 126 ح 1.

6) ر.ک: به صفحهٔ 930 .

غلیظه در جواب کلمات رکیکه آن ظالمان بوده باشد و شکی نیست که اگر کسی به هیچ وجه نتواند جلب نفعی یا دفع شری از خود نماید و با وجود این چنین ظلمی بر او وارد آید بیشتر محل است و ظالم او بیشتر محل سخط خداوند قهار است، پس ظالمین بر علی اصغر کمال استعداد حلول نقمۀ خداوند قهار را به هم رسانیدند به نحوی که اگر این عمل در سایر امم واقع می شد هر آينه في الفور غضب قهاری بر ظالمین نازل می شد و لکن به جهت ترحم بر امت پیغمبر به سبب متحمل شدن پیغمبر ما و اوصیای کرام او مشاق و مکاره را به اختیار خود عذاب فوراً نازل نشد و لکن چنان دریای قهاری به جوش آمد که اگر آن ظالمین مرتکب ظلم عظیم دیگری می شدند نسبت به آن امام زاده صغیر شیر خوار بی زبان هرآینه عذاب فی الفور نازل می شد بر آن کافران و چون آن امام مظلوم می دانست که آن ظالمان بعد از قتل آن شهیدان اسب بر ابدان طاهره ایشان خواهند تاخت و این عمل شنیع هر چند نسبت به سایر شهداء بسیار عظیم بود و لکن نسبت به علی اصغر بی زبان که محل ترحم است در همۀ ادیان و هیچ دفع شری از خود نتوانست نمود هرچند به درشتی مقال در جواب آن گروه ضاله بوده باشد اعظم بود و آن امام مظهر رحمت واسعه خداوند عالمیان بود لهذا از جهت ترحم بر امت نعش به خون آغشته آن طفل شیرخوار بی زبان را دفن نمود که مبادا آن کافران اسب بر بدن آن طفل بی زبان نیز بتازند و دریای غضب قهاری را لبریز سازند و فی الفور عذاب الهی را بر خود وارد آورند و ارتکاب این عمل نسبت به بدن آن امام هرچند اعظم از کل (1)بود و لكن تحمل و صبر او نیز اعظم از کل بود، پس هر یک از قهر و غضب و لطف و مرحمت نسبت به آن امام مظلوم با یک دیگر مضادمه و معادله می نمود و لكن جنبۀ رحمت مقدم بود در مقام ترجیح چنانچه گواه است بر این مطلب فقره: يا مَن سبقَتْ رحمتُه غضبه ! (2)

خلاصه کلام آن که در میان شهداء ظلم بر آن طفل شیر خوار بی زبان بیشتر منشأ برافرختن آتش دریای قهر قهاری می شود از سایرین و در میان ظلم ها تاختن اسب بر بدن آغشته به خون و خرد نمودن استخوان های ایشان به صدمه سم ستوران اسرع خواهد بود به اشتعال نار قهر جباری و وارد ساختن این ظلم بر طفل شیر خوار سبط پیغمبر خدا اعظم خواهد بود از وارد ساختن آن بر اشخاصی که فی الجمله قادرند بر جلب نفع و دفع ضرر از خود و می توانند درد درون خود را به لسان بیان نمایند و به کلمات غلیظه جواب ناسزاهای ظالمین خود را رد نمایند بلکه بسیاری از ظالمین خود را به نیزه و شمشیر به سقر فرستند.


1) بحار الانوار: 269/44 باب 32 ح 1.

2) بلد الامین: 404 دعای جوشن كبير؛ بحار الانوار: 239/91 دعای امیرالمؤمنین علیه السلام روز هریر و 232/95 دعای امام سجاد علیه السلام روز عرفه در عرفات؛ ر.ک: مفاتیح الجنان: دعای جوشن کبیر بند نوزدهم.

چنان چه مترنم است بر این مطلب وصیت سید الشهداء [به] شیعیان خود که فرمود:

شيعتي ما إن شربتم ماء عذب فاذكروني / أو سمعتم بغريب أو شهيد فاندنوبي

یعنی: ای شیعیان من! وقتی که آب خوش گوار نوشیدید مرا یاد نمایید و هنگامی که غریب یا شهیدی را ببیند بر غربت و شهادت من ند به نمایید!

وأنا السبط الذي من غير جرم قتلوني / وبجرد الخيل بعد القتل عمد أسحقوني

یعنی: منم سبط پیغمبر که مرا بی جرم خیانت کشتند و بعد از کشتن بدن مرا به سم ستوران پایمال کردند!

بعد آن مظلوم در مقامی که در صدد اظهار ظلمهای ظالمین بر اولاد و خویشان و اصحاب خود بر می آید اقتصار فرموده است بر همین ظلمی که بر علی اصغر وارد آمده است چنانچه فرمود:

ليتكم في يوم عاشورا جميعاً تنظروني / كيف أستسقي لطفلي فأبوا أن يرحموني

یعنی: ای کاشکی ای شیعیان من! در روز عاشورا در صحرای کربلا می بودید می دیدید چگونه از برای طفل شیر خواره خود علی اصغر طلب آب می نمودم و ایشان رحم بر من و بر کودک من نمی کردند!

وسقوه سهم بغي عوض الماء المعين / يا لرزء ومصاب هَدَّ أركان الحجون

یعنی: در عوض آب تیر عدوان بر حلقوم آن طفل زدند ای داد از این بلیه و وای از این مصیبت که بسیار بلیه و مصیبت عظیمی است که خراب کرد ارکان مکه معظمه را !

ويلهم قد جرحوا قلب رسولِ الثقلين / فالعنوهم ما استطعتم شيعتي في كل حين

وای بر ایشان که مجروح نمودند قلب رسول جن و انس را! پس ای شیعیان من! باید در همه اوقات که توانید لعنت کنید بر آن ظالمان! (1)

و احتمال دارد که منشأ دفن نمودن نعش علی اصغر از میان سایر شهداء این بوده باشد که چون آن حضرت عالم بود که ابدان شهداء را چند روزی دفن نخواهند نمود حتی بدن بعضی از ایشان را بعد از ده روز دفن نمودند (2)و ظاهر و هویدا بودن ابدان مظلومه برای نظر ناظران سيما طفل شیرخوار بی زبان بیشتر منشأ قهر خداوند قهار می گردد از پنهان بودن آن از نظر بنی نوع انسان، لهذا حضرت آن طفل شیر خوار را دفن نمود از میان شهیدان تا نعش آغشته به خونش پنهان بوده باشد از نظر ناظران.

و احتمال دارد که منشأ دفن علی اصغر این بوده باشد که چون حضرت می دانست که سرهای شهداء را از ابدان مطهره ایشان جدا خواهند نمود و بر سر نیزه ها خواهند کرد و در شهرها [خواهند]


1) ر.ک: به صفحه 718 .

2) مثیر الاحزان : 1/ 105؛ بحار الانوار: 23/45.

گردانید و بریدن سر آن طفل شیرخوار و گردانیدن شهر به شهر و دیار به دیار و مشاهده نمودن فجارو اخیار و عبید و احرار از امت پیغمبر و سایر فرق کفار آن سر شیرخوار شش ماهه را در نوک نیزه اشرار به اتفاق جميع ملل از متدینین و کفار بر عصمت و بی تقصیری آن طفل بی زبان و عدم صدور تقصیری از او که منشأ حصول غیظی شود از آن بی دینان بیشتر منشأ افتضاح امت و غیظ احدیت خواهد بود لهذا از جهت ترحم بر امت نعش غرقه به خون آن طفل صغیر بی زبان را دفن نمود که آن کافران غفلت از اوورزند و سر آن طفل شیر خوار بی زبان را بر نوک سنان ننمایند و شهر به شهر و دیار به دیار نگردانند.

و احتمال دارد که وجه دفن علی اصغر آن بوده باشد که چون بدن او بسیار نازک و لطیف بود و به حسب جثه کوچک بود و به تردّد خلق و انقلاب باد و طوفان و خرد نمودن آن بی دینان آن ابدان مطهره را به سم ستوران شاید اثری از بدن آن شیر خوار شش ماهه بر روی زمین نمی ماند لهذا آن امام مظلوم آن بدن به خون آغشته را دفن نمود.

و احتمال دارد که منشأ دفن علی اصغر آن بوده باشد که چون مادر سکینه و مادر علی اصغر یکی بود که آن رباب دختر امرء القیس بوده باشد و آن حضرت بسیار دوست می داشت رباب و سکینه را و قبل از این ذکر نمودیم که همین که حضرت نعش علی اصغر را به زمین گذاشت سکینه با جمله ای از زنان حرم از خیمه بیرون آمدند و خود را بر روی نعش علی اصغر انداختند و بسیار گریه و بیقراری می نمودند، آن مظلوم از جهت ترحم بر سکینه و رباب نعش علی اصغر را دفن نمود تا آن که آن ستم زدگان مبادا خود را به دیدن نعش آن شیرخوار هلاک نمایند یا زیاده از حد اضطراب نمایند سیما به ملاحظه این که محبت مادر به طفل شیرخوار اشد است از غیر شیر خوار و هرچند عجز فرزند بیشتر باشد محبت والدین و برادر و خواهر نسبت به او بیشتر است و ظلم وارد بر او مؤثرتر است چنان چه گواه است بر این مطلب سؤال حضرت امام زین العابدین علیه السلام از منهال در میان قاتلین شهداء از حرملة بن کاهل که قاتل علی اصغر بود و نفرین نمودن آن سرور آن بداختر را:

شیخ طوسی از منهال بن عمرو روایت کرده است که گفت: در بعضی از سنوات بعد از مراجعت از سفر حج به مدینه وارد شدم و به خدمت حضرت امام زین العابدین علیه السلام رفتم حضرت فرمود: منهال چه شد حرملة بن كاهل اسدی؟ عرض کردم: او را در کوفه زنده گذاشتم. پس حضرت دست مبارک به دعا برداشت و مکرر فرمود که: خداوندا! به او بچشان گرمی آهن و آتش را!

منهال گفت: چون به کوفه برگردیدم دیدم که مختار بن ابی عبید ثقفی خروج کرده است و با من صداقتی و محبتی داشت، بعد چند روز که از دیدن های مردم فارغ شدم به دیدن او رفتم، وقتی که رسیدم دیدم که او از خانه بیرون می آید، چون نظرش بر من افتاد گفت: ای منهال! چرا دیر به نزد ما

آمدی و ما را مبارکباد نگفتی و با ما شریک نگردیدی در این امر؟ گفتم ایها الامیر من در این شهر نبودم و در این چند روز به سفر حج مراجعت نمودم.

پس به او سخن می گفتم و می رفتم تا به کناسه کوفه رسید و در آنجا عنان کشید و ایستاد، چنان یافتم که انتظار می برد، ناگاه دیدم جماعتی می آیند چون به نزدیک او رسیدند گفتند: ایها الامیر! بشارت باد تو را که حرمله بن کاهل را گرفتیم!

و چون اندک زمانی گذشت آن ملعون را آوردند مختار گفت: الحمد لله که تو به دست آمدی!

پس گفت: جلادان را بطلبید، و حکم کرد که دست ها و پاهای او را بریدند و فرمود که پشته های نی آوردند و آتش بر آنها زدند و امر کرد تا او را در میان آتش انداخت.

چون آتش در او گرفت من گفتم: سبحان الله! مختار گفت: تسبیح خدا نیکو است در همه اوقات اما در این وقت چرا تسبیح گفتی؟

گفتم تسبیح من برای آن بود که در این سفر به خدمت حضرت امام زین العابدین رسیدم و احوال این ملعون را از من پرسید و چون من گفتم که «من او را زنده گذاشتم» دست به دعا برداشت و نفرین کرد او را که «حق تعالی حرارت آهن و حرارت آتش را به او بچشاند» و امروز استجابت دعای آن حضرت را مشاهده کردم!

پس مختار مرا سوگند داد که تو شنیدی از آن حضرت این را؟ من سوگند یاد کردم که شنیدم!

پس از اسب به زیر آمد و دو رکعت نماز کرد و بعد از نماز به سجده رفت و سجده را بسیار طول داد و سوار شد و چون دید که آن ملعون سوخت برگشت و من همراه او روانه شدم تا آن که به در خانه من رسید گفتم: ایها الامیر! اگر مرا مشرف کنی و به خانه من فرود آیی و از طعام من تناول نمایی موجب فخر من خواهد بود.

گفت: ای منهال! تو مرا خبر می دهی که حضرت علی بن الحسین علیه السلام چهار دعا کرده است و خدا آن ها را از دست من مستجاب کرده است و مرا تکلیف می کنی که فرود آیم و طعام بخورم و امروز را برای شکر این نعمت روزه ندارم! (1)

و چون ذکر مصیبت این طفل شیرخوار از ذکر مصیبت اکثر شهداء سوزناک تر و غم انگیزتر و شعله بارتر است و ذکر شهادت او به نحو دیگر نیز روایت شده است، پس باکی نیست که در صدد تحریر آن برآییم و اشک مانند قطرات باران از دیده شیعیان برآریم:


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 238 ح 15؛ کشف الغمه: 112/2؛ بحار الانوار: 332/45 و 376 و 53/46.

شیخ طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است که چون زبده ناس حضرت عباس را آن گروه حق نشناس به درجه شهادت رسانیدند لشکر عمر بن سعد رو آوردند بر اصحاب آن حضرت چون آن امام مظلوم هجوم لشکر را مشاهده نمودند ندا در داد که:

آیا پناه دهنده ای هست که پناه دهد ما را؟ آیا فریاد رسی هست که به فریاد ما رسد؟ آیا طالب حقی هست که یاری نماید ما را؟ آیا کسی هست که از عذاب خدا بترسد و دفع نماید شرّ اعداء را از ما؟ آیا کسی هست که شربت آبی دهد به این طفل که طاقت تشنگی ندارد؟

چون علی اکبر این ندا را شنید از جا برخاست و هیجده سال از عمر شریفش گذشته بود و به خدمت پدر بزرگوارش عرض کرد: أنا آتيك بالماء يا سيدي ! يعنى: اى سید من! من آب می آورم از برای تو حضرت فرمود: امض بارك الله فيك! يعنى: برو خدا مبارک گرداند این عزم تو را!

پس علی اکبر ظرف آبی برداشت و رو به جانب فرات آورد، چون به آب فرات رسید اسب خود را راند در میان آب و ظرف را پر از آب کرد و متوجه پدر بزرگوار خود گردید، چون به خدمت آن حضرت رسید عرض کرد: ای پدرجان! این آب است بیاشامان از آن برادرم را و اگر چیزی از آن آب باقی بماند به من لطف بفرما که به خدا سوگند که من تشنه ام!

پس آن حضرت به استماع این کلام گریست و علی اصغر را در بر گرفت و بر ران خود نشانید و ظرف آب را برداشت و به نزدیک دهن آن طفل برد چون آن طفل معصوم خواست که بیاشامد که ناگاه تیر زهرآلودی از لشکر مخالف آمد و بر حلق آن طفل بی گناه نشست و آن طفل مظلوم را شهید کرد قبل از این که آبی بنوشد، پس آن امام مظلوم گریان شد و ظرف آب را به دور افکند و دیده خود را به جانب آسمان گشود و عرض نمود: خداوند!! تویی شاهد بر قومی که به قتل آوردند شبیه ترین خلق را به حبیب و رسول تو صلی الله علیه وآله! (1)

و منقول است که چونهانی بن بعیث را به نزد مختار آوردند مختار به آن ملعون فرمود: ای لعین! تو آن نبودی که حضرت امام حسین علیه السلام طفل شیرخوار خود را آورد از شما آب طلبید تیری به گوش آن طفل زدی؟ گفت لا والله !

پس مختار به جلاد فرمود تا میخ آهن به گوش او کوفتند تا از گوش دیگرش بیرون رفت و هنوز زنده بود پس فرمود دست های او را بریدند تا به جهنم واصل گردید. الحمد لله . (2)


1) المنتخب: 431/2 مجلس نهم باب دوم.

2) ر.ک: سرور المؤمنين: 239 .

مجلس نهم : در بیان جهاد سید الشهداء روح العالمین فداه وقتل عبد الله بن الحسین و عبد الله بن الحسن است

اشاره

در کتاب تهذیب از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که آن حضرت فرمود: قائم علیه السلام ظهور خواهد نمود در روز شنبه یوم عاشورا و آن روزی است که حضرت امام حسین علیه السلام به درجه شهادت رسید. (1)

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که پیوسته رسول خدا بسیار می ریخت آب دهن مبارک خود را در روز عاشورا در دهان طفل شیرخوار فاطمه زهراء و می فرمود: چیزی به ایشان مخورانید تا شب در رسد. و بودند آن اطفال که سیراب می شدند از آب دهن رسول خدا.

و فرمود: بودند وحشیان که روزه می گرفتند در روز عاشورا در عهد داوود علیه السلام. (2)

و در خبر است که حضرت موسی علی نبینا (وآله) وعلیه السلام عرض نمود پروردگار من! به چه سبب تفضیل دادی امت محمد را بر سایر امم؟ حق تعالی فرمود: به سبب ده خصلت.

حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: آن ده خصلت کدام اند تا امر نمایم بنی اسرائیل را که ایشان نیز به عمل آورند؟ حق تعالی فرمود:

نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و جمعه و جماعت و قرآن و علم و عاشورا.

حضرت موسی عرض کرد: ای پروردگار من! چیست عاشورا؟ فرمود:

گریستن و خود را شبیه به گریه داشتن بر سبط محمد صلی الله علیه وآله و مرثیه و عزا بر مصیبت ولد مصطفی صلی الله علیه وآله


1) تهذيب الاحكام 333/4 ح 112؛ الخرائج: 1159/30؛ کمال الدین : 653/2؛ وسائل الشیعه: 248/13؛ بحار الانوار: 52/ 285 ح 17 و ص 290 ح 30 و 190/95 باب 9 ح 3.

2) تهذيب الاحكام: 333/4 ح 113؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 87/4؛ وسائل الشیعه: 457/10.

ای موسی! نیست بنده ای از بندگان من در آخر الزمان که گریه کند یا خود را شبیه به گریه بدارد و عزاداری کند بر مصیبت ولد مصطفی صلی الله علیه وآله و مگر این که بهشت برای او واجب می شود.

و کسی نیست که انفاق نماید مال خود را در محبت فرزند دختر محمد مصطفی صلی الله علیه وآله چه طعام بوده باشد یا درهم یا دینار یا غیر آن مگر این که برکت می دهم از برای او در دار دنیا هر در همی را به هفتاد درهم و او را داخل بهشت خواهم نمود و گناهان او را خواهم آمرزید.

و به عزت و جلال خودم سوگند که نیست مردی یا زنی که یک قطره اشک چشم او جاری شود چه در روز عاشورا باشد چه در غیر عاشورا مگر این که می نویسم از برای او اجر صد شهید را. (1)

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که فرمود: روز دهم محرم فرود می آیند از آسمان ملائکه چندی که باهر ملکی از ایشان است شیشه ای از بلور سفید و دور می زنند در خانه ای و مجلسی که می گریند بر حسین علیه السلام پس آن ملائکه جمع می نمایند اشک دیده های ایشان را و در آن شیشه ها ضبط می کنند و چون روز قیامت شود و آتش جهنم مشتعل گردد می افشانند از آن اشک های دیده ها بر آن آتش و به مجرد افشانیدن می گریزد آتش از گریه کننده بر حسین علیه السلام به مسافت شصت هزار فرسخ. (2)

و شیخ طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است که چون حضرت امام حسین علیه السلام به صحرای کربلا تشریف آوردند افواجی از جن های پرواز کننده نزد آن حضرت مشرف شدند و عرض نمودند: ای حسین! ما انصار و یاوران تو می باشیم پس امر نما ما را به آنچه می خواهی و اگر ما را امر بفرمایی به قتل اعداء خود هر آینه همه ایشان را به قتل خواهیم آورد.

آن حضرت ایشان را دعای خیر نمود و فرمود: من مخالفت نمی کنم قول جد خود را که مرا به سینۀ خود چسبانید و میان دو دیده مرا بوسید و به من فرمود: ای حسین خداوند عالم خواسته است که تو را کشته و به خون خود آغشته ملاحظه نماید و محاسن تو را به خون تو خضاب شده ببیند!

و به خدا سوگند که من صبر می نمایم تا این که خدا حکم کنم به امر خود و او است بهترین حکم کنندگان. (3)

وسید بن طاووس در کتاب ملهوف از شیخ مفید از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است: چون سید الشهداء از مکه معظمه روانه مدینه شد پس فوج های چندی از ملائکه مسومین و مردفین که در دست های ایشان حربه ها بود و بر مرکب های بهشتی سوار بودند به خدمت آن حضرت مشرف


1) مجمع البحرین: 406/3 .

2) المنتخب: 449/2 مجلس دهم باب یکم. البته در دو نسخه ششصد هزار بود.

3) المنتخب: 450/2 مجلس دهم باب یکم.

شدند و سلام کردند بر آن حضرت و عرض نمودند: ای حجت خدا بر خلق او بعد از جد و پدر و براد را به درستی که حق تعالی یاری نمود جد تو رسول خدا را در واطن بسیاری و حق تعالی ما را به یاری تو فرستاده است.

حضرت فرمود: وعدگاه شما در محل قبر من و بقعه من که در آن جا شهید خواهم شد و نام آن زمین کربلا است وقتی که وارد کربلا شدم بیایید در آن مکان .

ملائکه عرض نمودند: ای حجت خدا! حق تعالی ما را امر نموده است که اطاعت نماییم امر تو را و هرگاه خوف نمایی از ملاقات نمودن با دشمنی ما با تو هستیم. حضرت فرمود: ایشان نمی توانند به من راهی یافت و مکروهی به من رسانند تا این که وارد بقعه خود شوم.

و فوج های چندی از مؤمنین جن به خدمت آن حضرت رسیدند و عرض نمودند: ای مولای ما! ماها شیعیان و انصار تو می باشیم، پس امر نما به ما به آنچه می خواهی و اگر امر نمایی ما را به قتل هر دشمنی که داری و تو در همین مکانی که هستی باشی هرآینه جمیع آنها را هلاک می کنیم.

حضرت ایشان را دعای خیری کرد و فرمود مگر نخوانده اید کتاب خدا را که بر جدم فرستاده است که ترجمه ظاهر آن این است که: «اگر بوده باشید در قلعه های محکم هرآینه ظاهر می شوند اشخاصی که نوشته شده است بر آنها کشته شدن به سوی محل خوابگاه خود»، (1)پس اگر من توقف نمایم در مکان خود پس به چه چیز امتحان می شود این تکلیف دشوار و به چه چیز امتحان می شوند این خلق و کدام شخص ساکن خواهد شد در قبر من در صحرای کربلا که حق تعالی آن را برای من اختیار فرموده است در روزی که زمین را پهن می نمود و زمین کربلا را مکان شیعیان ما قرار داده است پس آن زمین امانی خواهد بود از برای ایشان در دنیا و آخرت و لکن شما حاضر شوید در روز شنبه ای که روز عاشورا است و در آخر آن روز شهید خواهم شد و باقی نمی ماند مطلوبی از اهل و فرزندان و برادران و اهل بیت من و سر مرا به جهت یزید بن معاویه خواهند برد!

پس ایشان عرض کردند: به خدا سوگند ای حبیب خدا و فرزند حبیب او! اگر اطاعت تو واجب نمی بود و حرام نبود مخالفت تو هرآینه مخالفت می کردیم تو را و جمیع دشمنان تو را به قتل می آوردیم پیش از آن که به تو برسند!

حضرت فرمود: به خدا سوگند که قدرت ما بر دفع ایشان بیشتر است از شما و لکن می باید هلاک شود کسی که هلاک می شود از روی حجت و دلیل و زنده شود کسی که زنده می شود از روی حجت و دليل. (2)


1) (قُلْ لَوْ كُنتُمْ في بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الدينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ) سورة مباركة آل عمران آية 154.

2) (لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيْنَة ) سورة مباركة انفال آیه 42. اللهوف: 66؛ بحارالانوار: 330/44.

و سید بن طاووس در کتاب ملهوف از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: شنیدم از پدرم امام محمد باقر علیه السلام که می فرمود: چون ملاقات نمودند حضرت امام حسین علیه السلام و عمر بن سعد با یکدیگر و اساس حرب برپا شد حق تعالى فرو فرستاد ملائکه نصرت را تا این که بالهای خود را گشودند بر سر حضرت امام حسین علیه السلام ، پس آن حضرت مخیر شد در میان نصرت بر اعداء خود و ملاقات نمودن با پروردگار، پس آن حضرت اختیار نمود ملاقات حق تعالی را. (1)

و از شیخ صدوق منقول است که چون شدید شد امر بر حضرت امام حسین علیه السلام ملاحظه نمود شخصی که در خدمت آن حضرت بود به سوی آن سرور و آن حضرت را به خلاف اصحاب او مشاهده نمود زیرا که هرچه امر بر اصحاب شدیدتر می شد رنگ ایشان متغیر میشد و مفاصل ایشان مرتعش می گردید و دل های ایشان خائف و ترسنان می شد و مضطرب می شد پهلوهای ايشان ولكن حضرت امام حسين علیه السلام و بعضی از خواص در مقام شدّت امر می درخشید رنگ های ایشان و ساکن می شد جوارح ایشان و آرام می شد نفس های ایشان، پس بعضی به بعضی گفتند: نظر کنید به سوی آن جناب که هیچ باکی از مرگ ندارد! و حضرت امام حسین علیه السلام می فرمود به اصحاب خود که :

صبر نمایید نیست مرگ مگر قنطره [ای] (2)که عبور می دهد شما را از ناخوشی ها و مضرت به سوی جنان وسیع و نعمت های دائم، کدام یک از شما کراهت دارد از این که نقل نماید خود را از زندان به سوی قصر جنان؟ و اما این دشمنان شما مثل کسی می باشند که نقل نماید از قصر به سوی زندان و عذاب دردناک زیرا که خبر داد مرا پدرم از رسول خدا صلى الله عليه وسلم که فرمود: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است و مرگ جسر این گروه است [به] بهشت خودشان و جسر آن گروه است به سوی جهنم خودشان.

هرگز دروغ نگفته ام و تکذیب کرده نشده ام. (3)

ای به فدای راستی گفتار و قلب بیدار و آه شرربار و دیدۀ اشکبارت شوم ای حسین علیه السلام مظلوم!

حسین بن خارجه روایت کرده است که ما در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودیم پس یاد کردیم حضرت امام حسین را، پس حضرت صادق گریست و ما نیز گریستیم، پس آن حضرت فرمود که: حسین بن علی فرموده است :


1) اللهوف: 101؛ بحار الانوار: 12/45

2) قنطره: پل.

3) معانی الاخبار: 288 باب معنى الموت؛ مثیر الاحزان: 103/1؛ بحار الانوار: 297/44 باب 35 ح 2.

أنا قتيل العبرة ولا يذكرني مؤمن إلا بكى!

یعنی: منم کشته گریه و زاری یاد نمی کند مرا مؤمنی مگر این که گریان می شود! (1)

ای برادران مؤمن! توهم ننمایید که گریستن بر آن مظلوم مخصوص شما بوده است بلکه همیشه مقربان درگاه خدا در این مصیبت گریان بوده اند و این عزا برپا بوده است بلکه آدم علیه السلام در بهشت این عزا را بر پا نمود. (2)

ابن قولویه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که روزی حضرت امیرالمؤمنین به حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: يا أباعبدالله! اسوة أنت قدماً! یعنی تو از قدیم باعث گریه و اندوه بوده ای!

آن حضرت عرض کرد: جعلت فداك ما حالي؟ يعني: فدای تو شوم حال من چگونه خواهد بود که من باعث اندوه خلق بوده ام؟ فرمود:

می دانم آنچه که مردم نمی دانند ای فرزند! بشنو و بینا باش قبل از آن که مصیبت بر تو وارد آید: فوالذي نفسي بيده ليسفكن بنو أمية دمك ثم لا يردونك عن دينك !

یعنی: قسم به خداوندی که جانم به قبضه قدرت او است که البته بنی امیه خون تو را خواهند ریخت و لكن تو را از دین حق نمی توانند برگردانید!

آن حضرت عرض کرد: به خدا سوگند که همین مرا بس است و اقرار می کنم به آنچه خدا فرستاده است و تصدیق می کنم رسول او را و تکذیب نمی کنم پدر خود را. (3)

و جناب صاحب الامر علیه السلام در زیارتی که از ناحیه مقدسه بیرون آمده می فرماید:

وأقيمت لك الماتم في أعلا عليين ولطم عليك الحور العين!

یعنی ماتم تو را در اعلا علیین برپا نموده اند و حوریان در مصیبت تو طپانچه بر روی خود زدند! (4)

و در زیارت مخصوصه در اول رجب و نصف شعبان مسطور است

أشهدُ لقد اقشعرت لدمائكم أظلة العرش مع أظلة الخلائق وسكان الجنان والبر والبحر!


1) بحار الانوار: 279/44 و 285 ح 19؛ الأمالی شیخ صدوق : 137؛ كامل الزيارات: 108 باب 36 ح 3 و 6؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 87/4 .

2) ر.ک: به صفحه 291 .

3) كامل الزيارات: 71 باب 23 ح 2؛ بحار الانوار: 262/44 ح 17.

4) المزار الكبير مرحوم مشهدی رحمه الله : 506؛ ر.ک: بحار الانوار: 241/98 و 322.

یعنی: گواهی می دهم که به لرزه درآمد به جهت خون شما عرش خدا و جميع اظله خلائق وجميع ساكنين بهشت ها و ساكنين صحرا و دريا! (1)

و در حدیث دیگر راوی سؤال کرد: ما الظلال؟ یعنی: ظلال چیست؟ فرمود: آیا نمی بینی سایه خود را در آفتاب، شیء وليس بشیء. (2)

و این حدیث دلالت دارد که این مصیبت در مجردات نیز تأثیر نموده است بلکه هرچه لطافت بیشتر باشد تأثیر در او بیشتر خواهد بود.

و زیارت رجب دلالت کرد بر این که عزایش را اهل بهشت نیز بر پا کردند.

و چگونه چنین نباشد؟! و حال آن که منقول است که بهشت و حور العین از نور مقدس حسين علیه السلام خلق شده اند! (3)پس چگونه می شود که حسین از سوز تشنگی «وا عطشاه!» گوید و ایشان سیراب و خوشحال باشند و حسین را برهنه بر زمین اندازند و ایشان بر سریر شادی متمکن باشند؟!

از رسول خدا منقول است که در شب معراج مرا داخل بهشت نمودند من در بهشت می گشتم و تماشای قصور می کردم جبرئیل امین از درختی سیبی چید و به من داد و من آن را به دو حصه کردم، دیدم حوری از میان سیب بیرون آمد که مژه های چشمش مانند سینه کرکس سیاه بود، من از او پرسیدم: لمن أنتِ؟ خدا تو را برای که خلق فرموده است؟

دیدم که آن حوریه به گریه درآمد و گریست و گفت: لابنك المظلوم الحسين! خدا مرا برای فرزند مظلوم تو حسین خلق فرموده است! (4)

در بارگاه قدس که جای ملال نیست / سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن ملک بر آدمیان نوحه می کنند / گویا عزای اشرف اولاد آدم است

باری، همه اشیاء از مجردات و مادیات از آسمان و زمین و قلم و لوح و عرش و کرسی و بهشت و دوزخ و غلمان و حور العین و غیر این ها از سایر موجودات بر مظلومی آن حضرت گریستند بلکه بعضی از عرفاء گفته اند که: هر گریستن به حقی مرجع آن به گریه آن مظلوم است و هر سنگی که از کوهی غلطد یا طفلی که گرید یا مرغی که بر لب بام صیحه زند یا زردی و خزانی که بر درخت وارد آید یا شکستی


1) إقبال الأعمال: 712؛ بلد الامین: 281؛ المصباح مرحوم کفعمی رحمه الله 492؛ بحار الانوار: 336/98 باب 26 ح 1؛ ر.ک: مفاتیح الجنان زيارات مخصوصة ابا عبد الله علیه السلام، زیارت اول.

2) الكافي: 436/1 ح 2 و 2/ 10 ح 3؛ بحار الانوار: 98/64 ح 16.

3) الفضائل: 128؛ بحار الانوار: 192/54.

4) كشف الغمه: 459/1؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 75/4؛ بحار الانوار: 81/37 و 298/43.

که در دیوار به هم رسد یا سرخی که در آسمان ظاهر شود یا موجی که در دریا زند یا غباری که در صحرا پدید آید یا صدایی که از رعد حاصل شود از غم آن مظلوم است و بارش ابر گریه است بر آن مظلوم زیرا که جمیع موجودات به برکت ایشان موجود گشته اند و جملگی عکسی از شعاع ایشان اند و نزول رحمت به واسطۀ ایشان است پس اگر ایشان را [غمی] روی دهد همه عالم را روی خواهد داد زیرا که تیرگی شمس منشأ تیرگی شعاع است و صفای آن منشأ صفای شعاع است و از این جا است که گفته اند: بني الوجود على الإسم الأعظم فإذا حُرَكَ حرك جميع العالم؛ یعنی: بنا شده است عالم بر اسم اعظم و چون آن اسم اعظم حرکت داده شود تمام عالم متحرک می شود. (1)

و ایشان اند مظاهر اسماء الهی. (2)

و در حدیث است که: از برای خدا آیتی نیست که بزرگ تر از ایشان باشد. (3)

چه خوب به نظم آورده است شاعر:

فا آية الله أكبر منهم / فهم آية من دونها كل آية

وما نعمة إلا وهم أوليائها / فهم نعمة منها أنت كل نعمة

لهم خلق الله العوالم كلها / وحكمهم فيها بها من خليفة

سرى سرهم في الكائنات جميعها / فمن سرهم لم يخل مثقال ذرة

یعنی: نیست آیتی از برای خدا [که] بزرگ تر از ایشان بوده باشد پس ایشان آیتی هستند که جمیع آیت ها پست تر از ایشان است و نعمتی از نعمت ها نیست مگر این که ایشان اند اولیاء آن نعمت، پس ایشان نعمتی هستند که همه نعمت ها به واسطه ایشان رسیده است به موجودات و از برای ایشان حق تعالی خلق نموده است جمیع عوالم را و حکم ایشان در آن عوالم به موجودات آن عوالم مثل حكم خليفه است به رعیت خود و سرایت نموده است سر ایشان در مجموع مكوّنات، پس مثقال ذره ای نیست که خالی باشد از سر ایشان زیرا که مثال ایشان مثال آفتاب است و مثال شیعیان مثال شعاع است و مثال دشمنان مثال ظل است و شعاع از آفتاب است.

و بعضى اشتقاق شیعه را از شعاع می دانند. (4)

و ظل از آفتاب نیست لکن وجود هم ندارد بدون آفتاب، پس قوام ظل به آفتاب [است] و همهٔ


1) مهیج الاحزان: 472.

2) الکافی: 143/1 ح 4 ؛ تأويل الآیات: 194؛ تفسیر عیاشی رحمه الله : 42/2 ح 119.

3) الكافي: 1/ 207 ح 3؛ بصائر الدرجات: 76 ح 3؛ تأويل الآيات: 733؛ تفسیر قمی رحمه الله : 309/1 و 132/2 و 401؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 98/3؛ بحار الانوار: 206/23 و 1/36 و 3 و140/99.

4) بحار الانوار: 23/25 ح 39 و 350/26 ح 24.

ذرات وجود از نور و ظلمت و از خوب و بد و سعید و شقی خلعت وجود نپوشیدند مگر به سبب ایشان، پس طینت کل اشیاء یا از طینت ایشان است یا به سبب طینت ایشان موجود است و بدون ملاحظه ایشان موجود نیست و ایشان اند آن اسمی که در این دعا اشاره به آن شده است:

اللهم إني أسألك باسمك الذي أشرقت به السماوات والأرضون. (1)

و منقول است که کسی در خدمت معصوم عرض نمود که بسیار است که بی سبب مهموم و اندوهگین میشوم این از چه جهت است؟ حضرت فرمود که: در آن وقت همی و غمی بر دل امام زمان داخل شده است. (2)

پس به شهادت آن حضرت اگر چه بایستی زمین و آسمان و کل ذرات کون و فساد منهدم گردند و لکن به سبب وجود امام زین العابدین علیه السلام برپا ماند.

بلی به سبب انقلاب حالت سیدالشهداء و حضرت امام زین العابدین در وقت شهادت آن مظلوم چنان آشوبی در عالم برپا شد که در حیز تحریر برنمی آید: آفتاب گرفت به نحوی که ستاره ها پیدا شدند (3)با وجود این که قاعده گرفتن آفتاب در بیست و هشتم ماه است.

و چنان دریاها به جوش آمدند و کوه ها پاشیدند. (4)

و آسمان خون و خاکستر بارید. (5)

و بادهای تیره و تاروزید و چنان انقلابی شد که مردم گمان کردند که قیامت برپا شد و بسیاری از خوف مردند. (6)

باری چون که ایشان بعد از ذات مبدأ اصل اند و موجودات فرع پس به تزلزل اصل فرع متزلزل خواهد شد پس کل ذرات گریستند به مصایب وارده بر ایشان حتی اسب های مخالفان آنقدر در دور قتلگاه وقت وداع زنان به آن نعش ها را گریستند که سم های آن ها از آب دیده هاشان تر شد. (7)


1) إقبال الأعمال: 481 دعای روز عید غدیر؛ البلد الامين : 59 و 82؛ المصباح کفعمی رحمه الله : 550 دعای عهد؛ مصباح المتهجد : 227؛ بحار الانوار: 95/53 و 171/83 و 285 و 41/9 و 308/98 و 111/99.

2) متأسفانه به مأخذی دست نیافتیم.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4؛ بحار الانوار: 45/ 216 ح 39 و 204/45 باب 40 ح 6 از کامل الزیارات.

4) بحار الانوار: 45/ 206 باب 40 ح 13.

5) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4؛ بحارالانوار: 202/45 ح 4 از الأمالی شیخ صدوق رحمه الله و علل الشرایع.

6) ر.ک: بحار الانوار: 57/45؛ روضة الشهداء: 353 .

7) المنتخب: 457/2 مجلس دهم باب یکم

بلکه آن اشقیاء با وجود این که اصل انعام بودند در حین غارت نمودن و شهیدکردن می گریستند (1)و آن گریۀ ایشان به تبعيت آن طينت طيبة جزئیه بود که در ایشان قرار یافته بود به سبب متشکل شدن ایشان به حسب ظاهر به شکل انسانی تا شیعیان ایشان مأنوس شوند در اسفار عبادات و معایش لابده، پس همۀ ذرات جهان بر سرور مظلومان گریان و نالاناند و لکن گریه هر شیء به حسب خود می باشد.

چه نیکو فرموده است:

گر چشم روزگار بر او فاش می گریست / خون می گذشت از سر ایوان کربلا

و تفصیل داده است این مطالب را بعضی از عرفاء در اشعار خود:

کل انکسار خضوع به / وكل صوت فهو نوح الهوى

یعنی: هر شکستی که به موجودات عارض می شود و هر خضوعی که به جهت ذرات عارض می گردد به جهت حضرت امام حسین علیه السلام است و هر صدایی که در هوا به هم می رسد آن نوحه هوا است که بر آن حضرت نوحه می کند.

ما في الوجود معجم لم يكن / إلا عزته عيرة في استواء

یعنی: در عالم وجود چیز ناطق و صامتی نیست مگر آن که او را در ماتم آن حضرت حیرتی روی داده.

فطبق الدنيا مصاب حوى / لما سيأتي أبداً أو أتى

پس به سبب مصیبت او عالم را مصیبتی گرفته است و مصیبت او عالم را مصیبت زده کرد چه از گذشته و چه از آینده .

فكل رطب ينتهي ذابلا / وذي قوى يعتريه النوى

هرچیز تری را که می بینی خشک می شود یا صاحب قوایی را که می بینی به هم پیچیده می شود از غم آن حضرت است.

أما ترى النخلة في قبة / ذات انفطار وانشقاق فشى

آیا نمی بینی درخت خرما را که از سایر درختان ادراکش بیشتر است چگونه سعف هایش (2)را که به منزله موی سر او است پریشان نموده است.

ما سعفة فيها انتهت اخبرت / إلا لها حزن إمامي شوى

شاخی از آن درخت کامل نمی شود که خبر داده شود به مصیبت امام ما مگر آن که از غم او بریان می شود و از کار می افتد.


1) بحار الأنوار: 55/45؛ المنتخب: 455/2 مجلس دهم باب یکم.

2) سعف: شاخه های درخت خرما

أما ترى الأثل وأهدى به / عند الرياح ذا حنين علا

یعنی: آیا نمی بینی چوب گز و مژه های چشم او را که در وقت وزیدن باد ناله او بلند می شود و این به جهت مصیبت آن حضرت است.

أما ترى الآفاق مغبرة / والشمس حمراء بكرةً أو مسى

یعنی: آیا نمی بینی آفاق عالم را غبارآلود و آفتاب را که چگونه سرخ است در حین طلوع و غروب؟!

أما سمعت الرعد يبكي له / البر والسحب بقطر همى

آیا گریه رعد را نمی شنوی که به جهت آن حضرت گریه می کند؟ آیا گریه ابر را نمی بینی که به قطرات پیاپی باران چگونه اشک ریز است؟!

أما ترى النحل له رقة / في طيرانه شديد البكاء

آیا مگس را نمی بینی که در حال پرواز نمودن به شدت می گرید؟!

فكل بقعة بها قبره / وكربلاكل مكان ترى

و هر زمینی گویا محل قبر او است که در غمش می گرید و عالم همه جا از غم و اندوه کربلا شده است.

وكل يوم يومه دائما / تقص شرب الماء على من رعى

و چنان غم آن مظلوم در عالم تأثیر کرده است که گویا هر روزی روز عاشورا است و مصیبت تشنگی آن جناب چنان تأثیر نموده است که در هنگام نوشیدن آب همین که تشنگی آن حضرت به خاطر میآید آب در گلو توقف می نماید و نزدیک نیست که فرو رود

السيف يغرى نحره باكيا / والرمح ينعي قائماً وانثنى

یعنی: خنجری که گلوی او را می زند گریه می کرد بر مظلومی او و نیزه ای که می خواستند بر آن مظلوم زنند اول برمی خاست و عیب آن زننده را ذکر می کرد و سرزنش می کرد او را و بعد خبر مصیبت آن مظلوم را بیان می کرد و بر او می گریست بعد آن ضارب آن را خم می نمود و بر آن مظلوم می زد!

تبکیه جرد جاريات على / جثمانه وأن تدق القرى

یعنی: اسب هایی که بر بدنش می تاختند بر مظلومی او می گریستند اگرچه اعضایش [را] می کوفتند!

والله ما رأيت شيئاً أبداً / في الكون إلا ببكاء تلا

یعنی: به خدا سوگند که ندیدم در این عالم کون و فساد چیزی موجود شود مگر این که با گریه بر آن حضرت مقرون است.

و دلیل است بر این مطلب خطبه حضرت امام زین العابدین علیه السلام در مدینه بعد از مراجعت از شام که فرمود: ای گروه مردمان! کدام مردان شما شاد خواهند شد بعد از قتل پدرم یا کدام چشم

می تواند اشک خود را حبس نماید و نریزد؟ پس به تحقیق که گریستند بر قتل آن مظلوم آسمان هفت گانه و گریست دریاها به موج های خود و آسمان ها به رنگ های خود و زمین به اطراف خود و درخت ها به شاخه های خود و ماهیان در لحج دریا و ملائکه مقربين و جميع اهل آسمان ها. (1)

و بیان این مطلب اجمالاً آن که آن امام مظلوم مظهر خشوع و خضوع است و هر خضوع و خشوعی که در ذرّات است از فاضل طینت ایشان است بلکه ایشان مظهر كل اوصاف حمیده هستند و هر صفت نیکویی که در ذرات به هم رسد از فاضل طینت ایشان است چه به یک واسطه یا از ید و جمیع آن چه در وجود مقیدند از آسمان ها و زمین ها و سکان عناصر و دریاها گریستند بر آن مظلوم و گریه ایشان بر دو نوع است معنوی و صوری :

اما گریه معنوی، پس هر ممکن ذی هیئت و صورتی در حالت وجدان او، انیتِ خود را، گریان است به گریه معنویه بر آن مظلوم حتی منافقين وشياطين وعليين و سجین و این بر چند صنف است: بعضی از آن این است که هر واحدی از ایشان می یابد در نفس خود ضعفی نسبت به شیئی از اشیاء و رقتی نسبت به شیئی از اشیاء و خضوعی نسبت به شیئی از اشیاء و میلی نسبت به شیئی از اشیاء و حاجتی نسبت به شیئی از اشیاء و خوفی از شیئی از اشیاء و امیدی به شیئی از اشیاء و غمی به سبب عدم ادراک شیئی از اشیاء یا فوات شیئی از اشیاء و همتی به امر محبوب مستقبلی که می ترسد عدم ادراک آن را با محذوری که می ترسد وقوع آن را و آن چه نحو این ها باشد پس همۀ آن ها گریه معنوی یا تباکی است به اعتبار جمود چشم طبیعت او.

و اما گریه صوری که جریان اشک باشد از دیده ها پس آن گریه از محبین صادر می شود و از مبغضین نیز صادر می شود لکن در حالت عدم التفات ایشان به جهت بغض خود و عداوت خود زیرا که در حالت التفات ایشان به جهت بغض و عداوت آن قدر غیظ بر ایشان وارد می آید که ممکن نیست در این حالت گریستن به اعتبار بعد قلوب ایشان در این حالت از قبول خیر و اما در حالت غفلت ایشان از شقاق خود که مبعد است از رحمت خدا هرگاه متذکر شوند آنچه وارد شد بر آن امام مظلوم و اهل بیت و انصار او می گریند چنان چه از بسیاری این عمل صادر شد مثل خولی اصبحى لعنة الله (علیه) که برهنه می نمود زینب و اطفال را و پوستی که بستر سید سجاد بود از زیرش کشید و با وجود این گریه می کرد، زینب خاتون از او پرسید چرا گریه می کنی؟

آن ملعون گفت: گریه می کنم به اعتبار مصیبتی که بر شما اهل بیت وارد شد! (2)


1) بحار الانوار: 148/45

2) المنتخب: 455/2 مجلس دهم باب یکم.

وبالجمله هر چیزی گریه می کند بر آن مظلوم مگر در حالت التفات به عداوت و بغض ایشان اگر از منافقین بوده باشد زیرا که او در این حالت مطرود است از رحمت خدا که فرو گرفته است همه اشیاء را.

و تصریح نموده اند بعضی عرفاء به این مطلب در مقامی که فرموده است: می گرید بر حسين علیه السلام جمیع اشیاء، می گرید بر آن مظلوم باد به سرعت سیر خود و آتش به افروختن و آب به جریان خود و موج ها و به جمود خود و آفتاب و ماه و ستاره ها به تغیرات خود از حمرت از صفرت و کسوف و خسوف و کوه ها به ارتفاع و انهداء خود و دیوارها به شکست و انهدام خود و گیاه به تغیر و زرد شدن و خشک شدن خود و آفاق به تکدر و غبار و حمرت و صفرت خود.

آه ! ثم آه ! تم آه! نمی دانم چه می گویم؟ می گرید بر آن مظلوم تجارت به کساد و زیان نمودن خود و چشمه های آب به تکذر خود و معدن ها به فساد و نرخ ها به گرانی ها و درختان به موت خود و قلت ثمر خود و ساقط شدن برگ خود و زرد شدن برگ خود و خشک شدن شاخۀ خود.

آیا نشنیدی تو گریه ظروف چینی و خزف را در حینی که می شکند بر آن حضرت می گرید و معادن بر آن حضرت می گرید به شکستن خود و به آن صوتی که در کسر شنیده می شود؟!

آیا نشنیدی خواندن مرغان در آشیانه های خود و اضطراب اشجار را و موج های دریاها را و گریه اطفال صغار را؟!

آیا نشنیدی گریستن سفرها را به سبب عدم امنیت صحراها؟!

آیا نشنیدی از شب که چگونه می گرید بر آن مظلوم به ظلمت خود و روز به روشنی؟!

آیا ندیدی از هم پاشیدن سنگ ها را و فرورفتن دریاها را و قلت باران ها را و گران شدن نرخ ها را و فاسد شدن فکرها را و مختلف شدن فکرها را و کوتاه بودن عمرها را؟!

آه ! ثم آه! تم آه! ذکر می کنم این امر را از برای تو بر سبیل اجمال به آن نحو اجمالی که خداوند عزیز جبار در کتاب خود ذکر فرموده است در آن موضعی که تصریح نموده است به بیان نمودن در این شان از برای کسی که بوده باشد از برای قلب او عینان:

(وَإِن مِنْ شَيْءٍ الأيُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ). (1)

یعنی: نیست شینی از اشیاء مگر این که تسبیح میکند او را به حمد او ولکن شما نمی فهمید تسبیح شیء [را].

پس حضرت علیه السلام در بیان مراد این آیه (2)فرموده است در زیارت جامعه صغیره که مذکور است در


1) سوره مبارکه اسراء آیه 44.

2) در نسخ اینجا «را» بوده که ظاهرا اضافه بود.

آخر مصباح شيخ: يسبح الله بأسمائه جميع خلقه. (1)

یعنی هر چیزی تسبیح می کند خدا را به گریستن بر سیدالشهداء بر او باد افضل صلات وسلام. تمام شد کلام آن عارف. (2)

و بالجمله جمیع عالم در مصیبت آن مظلوم گریانند و گریه بسیاری از اجسام که ظاهر شد به نحوی که مشاهده شد مثل این که از آسمان خون بارید و زمین خون گریست و از درختان خون جاری شد (3)و درخت چناری است در رودبار قزوین در قریه زرآباد، حقیر خود ملاحظه نمودم که در شب عاشورا خون از آن جاری شد و آن درخت بسیار کهنه است و در قرب ضریح امام زاده واقع است و می گویند که در زمان شهادت آن حضرت بوده است و مسموعم شد که یکی از آن مرغ هایی که بعد از شهادت آن مظلوم خود را به خون آن جناب آغشته نمودند و به اطراف پرواز نمودند تا خبر شهادت آن مظلوم را به بلاد رساندند بر روی آن درخت چنار فرود آمد و از آن سال تا به حال در عاشورا خون از آن درخت جاری می شود و تقریباً قرار ذبح مرغی خون از آن درخت جاری می شود. بعضی از سنوات از شاخ های آن درخت جاری می شود و آن شاخ خشک می شود و در آن سال که حقیر بودم از ساقه درخت که در میان امام زاده واقع است خون جاری شد و جمیعت بسیاری در هر سال در آن مکان جمع می شوند و در حین جریان خون شورشی برپا می نمایند که از حیز تقریر بیرون است. (4)

و در سالی که به زیارت مکه معظمه مشرف شدم رسیدم به شهر حما و در آن شهر در میان باغات مسجدی است مسمی به مسجد الحسین علیه السلام ، چون وارد آن مسجد شدم داخل شبستان آن مسجد شدم ملاحظه نمودم که پرده ای بر دیوار آن شبستان آویخته اند و در عقب آن پرده مشاهده نمودم که سنگی بر دیوار نصب نمودهاند مورب و گودی در وسط آن سنگ است به قدری که گردن قرار گیرد و در وسط آن گودی نیز دو اثری است به قدر مقر سر دو شاه رگ گردن و خون منجمدی در وسط آن سنگ است.

از خادم آن مسجد پرسیدم که این سنگ و این خون چیست؟ گفت: وقتی که سر مبارک سید الشهداء را به شام می بردند در این منزل بر روی سنگ گذاشتند و آن سر مبارک در این سنگ تأثیر نمود و آن گودی از آن است و آن دو اثر در تحت گودی است اثر رأس دو شاهرگ گردن مبارک آن جناب است و مکرر من در این شبستان صدای قرائت قرآن می شنوم و چون شب عاشورا از نصف


1) مصباح المتهجد: 289/1.

2) ر.ک: تذكرة الشهداء: 70/1 .

3) بحار الانوار: 233/45 باب 42 ح 1؛ و ر.ک به صفحه 72 و 610 همین کتاب.

4) بحمد الله هنوز این معجزه الهی باقی است و افراد بسیار زیادی موفق به زیارت آن شده اند.

می گذرد یک نوری از وسط شبستان ظاهر می شود و می رود در گودی این سنگ پنهان می شود، بعد از موضع این دو شاهرگ خون بیرون می آید و چون کسی آن خون را برنمی دارد لهذا منجمد می شود و می خشکد و مدت هفت یا هشت سال است که من در این مسجد خادم می باشم و در هر سال در سحر شب عاشورا این خون جاری می شود و اشخاصی که در سنوات سابقه خادم این مسجد بودند آن ها نیز به این نحو مذکور می نمودند.

و چون حقیر از مسجد برآمدم و در میان بازار حما مرور نمودم از بعضی از کسبه آن شهر پرسیدم از این واقعه گفت: این واقعه معروف است.

و منقول است که در بعضی از بلاد روم در کوهی صورت شیری است از سنگ و در هر سال چون عاشورا درآید از دو چشم آن شیر دو چشمه از خون جاری می شود و تا شب منقطع نمی شود و مردمی

که در حوالی آن کوه سکنی دارند در آن جا جمع می شوند و تعزیت اهل بیت را برپا می کنند. (1)

و ايضا منقول است در وقتی که لشکر ابن زیاد اهل بیت و سرهای شهداء را به شام می بردندند چون نزدیک موصل رسیدند کسی را به نزد امیر موصل فرستادند که شهر را بیارای که سر امام حسین علیه السلام و سرهای برادران و فرزندان و یاران او با اهل بیت را می آوریم و بگو به مردم به طرب و شادی مشغول شوند، امیر موصل چون مردی بود که بالمره از خدا یاغی نبود به اهل موصل گفت: اگر ما مرتکب چنین امری شویم البته عذاب بر ما نازل خواهد شد پس باید علوفه و آذوقه به جهت ایشان فرستاد و نگذاشت که ایشان داخل شهر شوند!

واهل موصل جملگی با وی متفق شده چنان کردند و لشکر در یک فرسخی فرود آمدند و در آنجا سر حضرت امام حسین علیه السلام ابر سنگی نهاده بودند قطره خونی از سر مبارک آن حضرت بر آن سنگ چکیده بود و هر سال روز عاشورا از آن سنگ خون تازه می جوشد و شیعیان از اطراف و جوانب در آنجا جمع می شدند و مراسم تعزیت به جا می آوردند و آن سنگ همچنین بود تا زمان عبدالملک مروان و به امر او آن سنگ را از آنجا برداشتند و دیگر کسی از آن نشان نداد و اما در آن جا گنبدی ساخته اند و آن را مشهد نقطه نام کرده اند و هر سالی در ماه محرم مردم به آنجا می روند و تعزیت می دارند. (2)

و ابن قولویه از مردی از اهل بیت المقدس روایت کرده است که گفت: به خدا سوگند که ما اهل بيت المقدس و نواحی آن در پسین روزی که حسین بن علی شهید شد دانستیم که حسین بن علی شهید شد. راوی گفت: چگونه دانستید؟


1) رياض الشهادة : 232/2 مجلس دوازدهم.

2) روضة الشهداء: 368 .

گفتند: هیچ سنگ و کلوخی را برنداشتیم مگر این که در زیر او خون تازه می جوشید و دیوارهای ما مانند خون سرخ شد و سه روز خون تازه از آسمان بارید و در میان شب شنیدم صدای منادی را که ندا می کرد به شعری چند که مضمون آنها این بود :

آیا امید دارند امتی که کشتند حسین را شفاعت جد او را در روز حساب؟! معاذ الله! نخواهید یافت شفاعت سید مختار و حیدر کرار را و کشتید بهترین سواران معرکه شجاعت را و بهترین جوانان و پیران هر جماعت را!

سه روز آفتاب تیره و گرفته بیرون می آمد و ستاره ها در روز پیدا بودند چون اندک وقتی گذشت خبر رسید که ابتدای ظهور این غریب آثار در روز شهادت جگرگوشۀ سید ابرار بوده است. (1)

و ابن شهر آشوب روایت کرده است از زنی از قبیله ازد که چون حسین بن علی را شهید کردند آسمان خون بارید و در قبیله ما چاه ها و ظرف ها پر از خون شد. (2)

و از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که آسمان بر حسین علیه السلام چهل روز خون گریست. (3)

و از ام سلمه روایت کرده است که چون آن حضرت را شهید کردند از آسمان خون بارید که خانه ها و دیوارها سرخ شد. (4)

و از ثعلبی روایت کرده است که این حمرتی که در افق ظاهر میشود بعد از قتل آن حضرت به هم رسید. (5)

و از بوقبیل روایت کرده است که چون آن حضرت را شهید کردند آفتاب گرفت و تاریک شد به مرتبه ای که ستاره ها در میان روز ظاهر شد و ما گمان کردیم که قیامت برپا شده است. (6)

و از ام حیان منقول است که از روز شهادت آن حضرت تا سه روز هوا تاریک شد و هر سنگی را که برمی داشتند از زیرش خون می جوشید. (7)

و این قولویه روایت کرده است که از زن صالحه ای از اهل کوفه گفت که چون حضرت سید


1) كامل الزيارات: 77 باب 24 2؛ بحار الانوار: 204/45 باب 40 ح 6.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 54/4؛ إعلام الورى: 220؛ بحار الانوار: 215/45 ح 38 و ص 216 .

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 55/4؛ كامل الزيارات: 80 ح 6؛ بحار الانوار: 104/13 و 45/ 206 13 و ص215.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 55/4 از ام سلیم؛ بحار الانوار: 215/45 از مناقب.

5) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 55/4 از ابن سیرین؛ بحار الانوار: 215/45 از مناقب وص 217 40 از ثعلبی.

6) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 55/4؛ بحار الانوار: 216/45 ح 39 .

7) بحار الانوار: 216/45 .

الشهداء را شهید کردند تا یک سال [و] نه ماه آسمان مانند خون سرخ بود که آفتاب دیده نمی شد. (1)

و ایضاً از جمیع از اهل کوفه روایت کرده است که چون آن حضرت شهید آسمان خاک سرخ بر مردم بارید. (2)

و ايضاً از علی بن الحسین روایت کرده است: از روزی که آسمان را آفریده اند بر کسی نگریسته است مگر بر یحیی و پدرم حسین علیه السلام .

راوی پرسید که گریه آسمان چگونه بوده است؟ فرمود که چون جامه را بر هوا باز می داشتند رشح خون بر آن ظاهر می شد مانند خون کیک که در جامه ظاهر می شود. (3)

و از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که قاتل امام حسین علیه السلام ولد الزنا بوده و قاتل يحيى بن زکریا ولد الزنا بود و چون آن امام مظلوم را شهید کردند تا یک سال آسمان سرخ بود و گریستند آسمان و زمین بر حسین و بریحیی بن زکریا و سرخی آسمان گریه آن بود. (4)

و از حارث بن اعور روایت کرده است که حضرت امیرالمؤمنین فرمود که پدر و مادرم فدای حسین علیه السلام باد که در پشت کوفه کشته خواهد شد و به خدا سوگند که گویا می بینم انواع وحشیان را که گردنها را به سوی قبر مطهر او دراز کرده باشند و بر او نوحه و گریه کنند از اول شب تا صباح، چون چنین امری واقع شود زنهار که جفا نکنید بر او و زیارت او را ترک منمایید! (5)

خلاصه اخباری که دلالت می کند بر گریستن اشیاء بر آن مظلوم بسیار است، پس چگونه شیعیان خود را می توانند ضبط نمود از گریستن بر آن مظلوم و چرا تأتی نمی کنند به انبیاء و اولیاء؟! این بود آدم صفی که مثل زن شکلی بر آن مظلوم گریست. (6)

و نوح نبی چون قطرات باران اشک از دیده بارید. (7)

و چون بر حضرت ابراهیم علیه السلام ملکوت آسمان ها را نمودند نظر نمود بر عرش اعظم پنج نور مقدس دید که احاطه نموده اند به عرش الهی، پس از اسماء شریفۀ ایشان پرسید گفتند: محمد بن عبدالله و اوصیاء او و دختر او است.


1) كامل الزيارات: 89 باب 28 ح 5؛ بحار الانوار: 210/45 ح 19.

2) كامل الزيارات: 90 باب 28 ح 11؛ بحار الانوار: 211/45 ح 25 .

3) كامل الزيارات: 90 باب 28 ح 12؛ بحار الانوار: 211/45 ح 26 .

4) كامل الزيارات: 93 باب 28 ح 21؛ بحار الانوار: 213/45 ح 31.

5) كامل الزيارات: 79 باب 26 ح 2 و ص 291 باب 97 ح 3؛ بحار الانوار: 205/45 باب 40 ح 9.

6) بحار الانوار: 245/44 ح 44 .

7) ر.ک: بحار الأنوار: 333/26 و 230/44؛ عوالم العلوم : 102/17؛ انوار نعمانیه: 260/3.

گفت: سبب چیست که اگر برایشان نظر می کنم خوشحال می شوم و اگر نظر به نور پنجمی می کنم دلم مهموم و مغموم می شود؟ گفت: ای ابراهیم! نمی دانی که به صاحب این نور مقدس چه ظلم ها می کنند!

چون شمه ای از آن را شنید محزون و مغموم گردید و زندگی بر او تلخ شد. (1)

و از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند از تفسیر آیه (فَنَظَرَ نَظَرَةٌ فِي النُّجُومِ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمُ) (2)يعنى: نظر نمود نظر کردنی ابراهیم در ستاره ها پس گفت من مریضم.

حضرت فرمود: نظر نمود در نجوم و حساب کرد فرأى ما يحل بالحسین؛ یعنی: پس دید آن چه وارد می شود بر حسین علیه السلام . پس گفت: من بیمار و مریض شدم به جهت آنچه خواهند کرد بر حسین. (3)

و چون حق تعالی به زکریا خبر داد (کهیعص) (4)، یعنی: در کربلا شهید می شود حسین و عترت او به امریزید با لب تشنه و ایشان صبر خواهند نمود، سه روز از خانه بیرون نیامد و در گریه و زاری بود و کسی را به نزد خود راه نمی داد، پس عرض کرد:

خداوندا! مرا نیز فرزندی کرامت فرما و او را قرة العین من گردان و مرا فریفته محبت او گردان و او را از من به منزله حسین گردان نسبت به جدّش پس دل مرا در مصیبت او به درد آور چنان چه دل حبيبت را در مصیبت فرزندش به درد آوردی!

پس خداوند عالم یحیی را به او کرامت فرمود، آخرالامر به امر پادشاه زناکاری که هر وقت حضرت یحیی به او می گذشت می فرمود: ای پادشاه! از خدا بترس این عملی را که می کنی بر تو حلال نیست، به سبب خواهش زن زانیه که پادشاه با او زنا می کرد در وقتی که آن پادشاه مست بود سر آن مظلوم را در میان طشتی بریدند و آن سر مطهر بریده به آن ملعون سخن می گفت و می گفت: از خدا بترس که این عمل بر تو حلال نیست.

چون خونش را بر زمین ریختند به جوش آمد. (5)

و به روایتی یک قطره از خون او بر زمین ریخت به جوش آمد و هرچند بر روی آن خاک


1) ر.ک: تذكرة الشهداء: 82/1 .

2) سوره مبارکه صافات آیه های 88 و 89 .

3) الکافی: 465/1 باب ولادت امام حسين علیه السلام 5؛ بحار الانوار: 220/44 باب 28 ح 12 .

4) سورة مباركة مريم علیها السلام آية 1.

5) الاحتجاج: 463/2؛ ارشاد القلوب : 421/2؛ تأويل الآيات: 292؛ دلائل الامامه: 278؛ کمال الدین: 491/2؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 84/4؛ بحار الانوار: 187/14 ح 14 و 223/44 باب 30 ح 1 و 83/52 .

می ریختند باز می جوشید و ظاهر می شد تا آن که تل عظیمی برپا شد آخرالامر بخت النصر هفتاد هزار بنی اسرائیل را بر سر آن تل به قتل آورد تا آن خون از جوش افتاد. (1)

و چون پوست سر و روی اسماعیل صادق الوعد را کندند سطاطائیل ملک عذاب آمد و عرض کرد: به هر عذابی که خواهی قومت را عذاب نمایم.

اسماعیل فرمود: نمی خواهم بلکه در این بلیه اقتدا می کنم به حسین فرزند پیغمبر آخر الزمان که مظلوم است، منم می خواهم مظلوم باشم و در ایام رجعت قصاص خود را مطالبه نمایم. (2)

و در حدیث صحیح است چون موسی بن عمران علیه السلام ملاقات نمود با خضر در جزیره ای پس سلام کرد، خضر جواب سلام را باز داد و تعجب نمود زیرا که او در ارضی بود که در آنجا سلام متعارف نبود، پرسید کیستی تو؟ گفت: منم موسی.

گفت: پسر عمران که خدا با او تکلم فرمود؟ گفت: بلی.

گفت: برای چه به اینجا آمده ای؟ گفت: به نزد تو آمده ام که مرا تعلیم نمایی.

خضر گفت: إنّي وكلتُ بأمر لا تطيقه؛ يعنى: مرا موكل نموده اند به امری که تاب آن را نداری!

فحدثه عن آل محمد وعن بلاتهم وعمّا يُصيبهم حتى اشتدَّتْ بكاتُهما!

یعنی: پس خبر داد موسی را از آل محمد و از بلاها و مصایبی که بر ایشان وارد میآید تا این که شدید شد گریه ایشان!

و از برای موسی بیان نمود فضیلت محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین را و آنچه حق تعالی به ایشان عطا فرموده است و آنچه حق تعالی مبتلا نموده است ایشان را.

فجعل يقول: يا ليتني من أمة محمد! یعنی پس حضرت موسی می فرمود: ای کاشکی من از امت محمد می بودم! (3)

و منقول است در وقتی که حضرت موسی و خضر نشسته بودند و با یکدیگر تکلم می نمودند مرغی آمد و از منقار خود یک قطره آب برداشت و به سمت مشرق انداخت و قطره دیگر به سمت مغرب و قطرۀ دیگر به سمت شمال و قطره ای به سمت جنوب و قطره ای به سمت فوق و قطره ای به سمت تحت، هر دو عالم از آن سرواله ماندند، آخر صیادی به نزد ایشان آمد و گفت: چرا متفکرید؟


1) ر.ک: بحار الانوار: 181/14 و 182.

2) بحار الانوار: 390/13 و 237/44 و 105/53؛ النور المبين فى قصص الانبياء والمرسلين: 316 .

3) تفسیر عیاشی رحمه الله : 329/2؛ قصص الانبياء راوندى رحمه الله : 156؛ بحار الانوار: 301/13 و 305 و 283/26.

کیفیت را بیان نمودند، آن صیاد گفت: اسم آن مرغ مسلم است و در این قطرات اشاره نموده که علم اولین و آخرین در جنب علم آل محمد به منزله این قطره است نسبت به دریا.

بعد غایب شد فهمیدند که آن صیاد ملکی بوده است که خدا به جهت تعلیم ایشان فرستاد. (1)

و از وهب بن منبه منقول است که حضرت موسی در شبی که حق تعالی به او خطاب فرمود، نظر نمود به هر درختی که در کوه طور است و هر سنگ و گیاهی که در آن کوه است ناطق می باشند به ذکر محمد و دوازده وصی او حضرت موسی عرض کرد: چقدر است منزلت ایشان؟ حق تعالی فرمود:

ای پسر عمران! من خلق نمودم ایشان را قبل از این که خلق نمایم نورها را، خلق نمودم ایشان را در خزانه قدس خود متنعم بودند در ریاض مشيت من و علوّ و بلندی می جستند از روح جبروت من و مشاهده می نمودند اقطار ملکوت مرا تا زمانی که خواستم به مشیت خود جاری نمودم قضاء خود و قدر خود را، ای پسر عمران! من سبقت گرفتم به ایشان از سابقین تا این که زینت دهم به ایشان بهشت خود را.

ای پسر عمران! متمسک شوبه ذکر ایشان به درستی که ایشان اند خزينة علم من وظرف حكمت من ومعدن نورمن .

حسین بن علوان می گوید: این حدیث را خدمت امام جعفر صادق علیه السلام عرض کردم، فرمود: این حدیث حق است. (2)

ای قلم! در چه مقام بودی به چه مقام آمدی؟ معذورم دارید ای شیعیان! که در ذکر فضایل محمد و آل او بی اختیارم و در ذکر مصایب ایشان در سوز و گدازم و با پیغمبران خدا در این مصیبت دم سازم و نشستن حضرت عیسی در کربلای معلا و گریستن او با اعوان معروف است. (3)

و منقول است که حضرت مریم حضرت عیسی را به صباغی داد در حال طفولیت آن طفل همه کرباس ها و کلاف ها که هر یک به رنگی بایست بشود در خم ریخت و همه را نیلی کرد وآن حضرت در کودکی پیغمبر بود و سفاهت و جهالت از پیغمبران بی معنی است.

و بعضی گفته اند که این معنی از تصوّر اندوه سید الشهداء بود.


1) ر.ک: بحار الانوار: 312/13 .

2) بحار الانوار: 308/26 ح 73 و 149/51 ح 25.

3) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله 598؛ بحار الانوار: 253/44؛ کمال الدین: 532 الخرائج والجرائح: 1143/3؛ الدر النظیم: 538؛ مدينة المعاجر: 168/2 و 199/4؛ عوالم العلوم : 145/17 .

و شاید محتشم نیز مترنم به این نقل نموده است در شعر خود:

یک باره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

و اما غم و اندوه و گریستن پیغمبر ما و امیرالمؤمنین و سایر ائمه در مصیبت آن مظلوم زیاده از احصاء است و اما گریستن فاطمه زهراء در مصیبت آن مظلوم زبان قلم در تحریر آن لال است بلکه تصور گنجانیدن آن كما هو حقه در دفاتر محال است.

واقتصار می کنیم در این مقام به حدیث ابی بصیر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام که فرمود:

فاطمه زهراء گاهی نعره می زند و می خروشد که از خروش او جهنم به جوش می آید و اگر ملائکه آن را ضبط ننمایند همه اهل زمین را می سوزاند و تا آن حضرت در گریه است ملائکه جهنم را محافظت می نمایند و درهای آن را می بندند و دریاها نزدیک است که به جوش آید وازیکدیگر بریزد و به هر قطره ای ملکی موکل است که همین که آواز فاطمه را می شنوند آن را حفظ می نمایند و جوش آن را فرو می نشانند که مبادا اهل زمین را غرق نماید ملائکه پیوسته ترسان اند و برای او گریان اند و تضرّع و استغاثه می کنند به درگاه الهی و آواز به تقدیس بلند می کنند از ترس عذاب اهل زمین.

ولو أن صوتاً من أصواتهم يصل إلى الأرض لصعق أهل الأرض وتقلقَلَتْ الجبالُ وزلزلَتِ الأرضُ بأهلها!

یعنی: اگر یک صوتی از صوت های آن ملائکه بر زمین می رسید هر آینه اهل زمین همه مدهوش می شدند و کوه ها کنده می شد و زمین به لرزه می آمد!

ابو بصیر می گوید : عرض کردم: فداى تو شوم! إن هذا الأمر عظيم ! یعنی این امر عظیمی است که می فرمایی! حضرت فرمود: آن چه نگفتم عظیم تر است از آن که گفتم! پس فرمود:

اى ابوبصيرا أما تُحبَ أن تكونَ في مَن يسعد فاطمة ؟!

یعنی: آیا تو نمی خواهی از کسانی باشی که یاری می کنند فاطمه را در گریه کردن بر فرزندش؟!

همین که این کلام سوزناک را از آن حضرت شنیدم گریه بر من زور آورد به حدی که نتوانستم جواب آن حضرت را بگویم، پس حضرت برخاست و رفت به مصلای خود و من بیرون آمدم و نتوانستم طعامی خوردن و مرا در شب خواب نبرد و روز دیگر ترسان و خائف به خدمت آن حضرت رفتم، چون دیدم که آن حضرت ساکن است ساکن شدم و حمد نمودم خدا را که بر من عقوبتی نازل نشد. (1)

و اما گریستن خود آن مظلوم بر مظلومی خود و ذکر کیفیت آن و عدد آن در قوه بشر نیست بیان آن و


1) كامل الزيارات: 82 باب 26 ح 7؛ بحار الانوار: 208/45 باب 40 ح 14.

لكن اقتصار می نماییم در این مقام به حدیثی که منقول است از سلمان فارسی رحمه الله که گفت: روزی در کوچه های مدینه می گذشتم جمعی از اطفال عرب را دیدم که با یکدیگر بازی می کنند و حضرت امام حسین در گوشه ای بر روی خاک نشسته است و گردن خود را کج نموده است و مانند ابر بهار زارزار می گریست پیش رفتم و از آن جناب سؤال نمودم که ای آقازاده من! خدا جان مرا فدای تو گرداند!

چرا بر روی خاک نشسته ای و گریه می کنی مگر خدا نخواسته اطفال عرب شما را رنجانیده اند؟

حضرت چون این را از من شنید سر مبارک خود را بالا گرفت و نظر حسرت به من نمود و از دست خود اشاره فرمود که ای سلمان! از این مقدمه در گذر که دلم طاقت نمی آورد که درد دلم را بیان نمایم! سلمان عرض کرد: ای سید م!ن مگر از جد بزرگوار خود نشنیده ای که مکرر می فرمود: «السلمان منا أهل البيت یعنی: سلمان از ما اهل بیت است»، ای سید من! چرا درد دل خود را از من پنهان می داری؟! چون آن مظلوم این سخن را شنید باز گریه درآمد و فرمود:

ای سلمان بدان که از جناب اقدس الهی وحی به جبرئیل رسیده و جبرئیل به جدّم خبر داده است که مرا در کربلای معلا کوفیان بی وفا با خنجر جور و جفا سر را از بدن جدا خواهند نمود و طفلان مرا یتیم خواهند کرد و نوجوانان مرا خواهند کشت و نعش همه را بی غسل و کفن در میان ریگ های گرم کربلا خواهند انداخت و بعد از آن اهل بیت با امام زین العابدین بیمار بر شتران عریان سوار خواهند نمود و شهر به شهر و دیار به دیار خواهند گردانید و ایشان را در مسجد خراب ها جا خواهند داد و طفل های مرا به کنیزی خواهش [خواهند] نمود.

آه! ای سلمان! هر وقت که به خاطر می آورم دلم طاقت نمی آورد!

سلمان عرض کرد: ای آقا! فدای تو شوم! به جد بزرگوار و به پدر نام دار خود عرض نما که از خدا بخواهند که این بلا را از شما دفع نماید. حضرت فرمود:

ای سلمان! من خود این مصیبت را طلب نمودم و می خواهم جان را فدای امتان جدم نمایم!

سلمان عرض کرد: در آن وقت جد و پدر و مادرت در حیات خواهند بود؟ فرمود: در آن وقت هیچ یک در حیات نخواهند بود.

سلمان عرض کرد: ای سید من! پدر و مادرم فدای تو باد در آن روز عزای شما را که خواهد گرفت و که بر شما خواهد گریست؟ حضرت فرمود:

ای سلمان! شیعیان چندی به هم خواهند رسید از مرد و زن که مثل پدر مهربان عزای مرا خواهند گرفت و مال و جان خود را فدای من خواهند نمود.

سلمان عرض کرد: یا حسین! فدای تو شوم! این چه حکمت است که بعضی از خلق شما را خواهند کشت و سر شما را از بدن جدا خواهند نمود و به نیزه جفا خواهند زد و اهل بیت شما را اسیر خواهند نمود و این همه ظلم و جفا بر شما و اهل بیت شما و فرزندان شما روا خواهند داشت و بعضی دیگر بر شما خواهند گریست و عزای شما را خواهند گرفت و مال و جان خود را نثار جان شما خواهند نمود؟ حضرت فرمود:

ای سلمان! اشخاصی که بر ما خواهند گریست جناب اقدس الهی طینت ایشان را از طینت ما سرشته است و از این سبب است که با ما محبت خواهند داشت و مال و جان خود را به فدای ما خواهند نمود و بر ما خواهند گریست و از راه دور و نزدیک به زیارت ما خواهند آمد، من نیز در ممات ایشان در شب اول قبر به زیارت ایشان خواهم رفت و مادرم فاطمه زهراء بعد از وفات ایشان برایشان خواهد گریست و عزای ایشان را خواهد گرفت تا روز قیامت که ایشان را شفاعت کند و داخل بهشت گرداند. (1)

فيا مؤمناً في زعمه مُتشيعا / ولا مؤمِنُ إِلَّا الَّذي قد تشيّعا

أتفرح في يوم به ذبح العدى / إمامك فاعفرعفر خديك لاكما

یعنی: ای مؤمنی که گمان می کنی از شیعیانی و ایمان به خدا نیاورده است مگر کسی که از شیعیان علی بن ابی طالب و یازده فرزندش باشد، آیا در روزی که دشمنان امام تو را ذبح نمودند شاد می باشی؟! ای احمق! ذلیل شوی از این خیال!

ويألف في عاشور جنبك مضجعاً / وترب الفلا أضحى المولاك مضجعا

آیا در عاشورا بر فراش تکیه می کنی و بر فرش های نیکو می نشینی و حال آن که خوابگاه مولای تو خاک بیابان بود؟!

أتضحك منك التغرُ من بعد أن / عدا به ثغر مولاك الحسين مقرعا

آیا لب و دندانت به خنده گشوده می شود بعد از آن چوب بر لب و دندان مولای تو حسین زده باشند؟؟

أيُنهَب فيه رحل آل محمد / وبيتك فيه لا يزال مُوسَعا

آیا در روز عاشورا غارت می شود خیمه های آل محمد و خانه تو پیوسته در وسعت بوده باشد و عیال تو در رفاهیت باشد؟

فياليت سمعی صم عن ذكر قتله / ويا ليت لم يخلق لي اللهُ مَسمَعا

ای کاشکی گوش من کر می شد از شنیدن قتل آن مظلوم! ای کاشکی خدا گوش به جهت من خلق نمی کرد!


1) متأسفانه به مأخذی دست نیافتیم.

سأبكي دماً بعد الدموع لفقده / وإن لم يكن يترك إلى الحزن مدمعا

زود است که خون گریه می کنم بعد از آن که اشک چشمم خشک شود به سبب کشته شدن آن مظلوم و حزن و اندوه بر آن مظلوم آب دیده مرا خشک کند!

و در کتاب خصائص از حضرت صادق علیه السلام منقول است که آن حضرت فرمود: اصحاب رسول خدا دوازده هزار بودند هشت هزار از اهل مدینه و دو هزار از اهل مکه و دو هزار از اهل طلقاء و نبود در میان ایشان قدری مذهب و نه مرجئی و نه حروری و نه معتزلی و نه صاحب رأیی، بودند ایشان که شب ها و روزها می گریستند و می گفتند: خداوندا! قبض نما ارواح ما را قبل از این که بشنویم خبر حضرت امام حسین علیه السلام را! (1)

و ابوذر غفاری فرمود: اگر شما می دانستید که چه وارد می شود از مصیبت آن مظلوم بر اهل دریاها و ساکنین کوه ها و صحراها و اهل آسمان ها هر آینه آن قدر می گریست تا روح های شما از بدن های شما مفارقت نماید! (2)

بدان که شیخ طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است که چون حضرت امام حسین نظر نمود به سوی هفتاد و دو نفر از فرزندان و برادران و بنی اعمام و یاوران خود که در میان خاک و خون غلطیده اند متوجه خیمه گردید و ندا در داد:

يا سكينة ! يا فاطمة! يا زينب ! يا أم كلثوم ! عليكن مني السلام!

یعنی: ای سکینه! ای فاطمه! ای زینب! ای ام کلثوم! سلام من بر شما باد! (3)

سکینه دختر آن مظلوم و نام اصلش امینه بود و مشهور شده بود به سکینه و برادر او علی اصغر بود و نام مادر ایشان رباب بود دختر امرء القيس و آن حضرت را تعلّق بسیار به سکینه و رباب بود حتی این که درباره ایشان فرمود:

لعمرك إنني لأحب دارا / تكون بها سكينة والرباب

یعنی: به جان تو سوگند که من بسیار دوست می دارم خانه ای را که در آن سکینه و رباب بوده باشند.

أحبهما وأبذل جُلَّ مالي / وليس لعاتب عندي عتاب

یعنی: دوست می دارم ایشان را و صرف می نمایم به جهت ایشان عمده مال خود را و نمی رسد کسی را که مرا در این خصوص عتاب نماید. (4)


1) الخصال: 2/ 639 ح 15 .

2) كامل الزيارات: 73 باب 23 ح 11؛ بحار الانوار: 219/45 ح 47.

3) المنتخب: 440/2 مجلس نهم باب سوم؛ بحار الانوار: 47/45 .

4) بحار الانوار: 47/45 .

چون سکینه ملاحظه نمود که آن حضرت در مقام وداع است متوجه آن امام مظلوم گردید و عرض نمود: يا أبه ! استسلمت للموت ؟ یعنی: ای پدرجان! تن به مرگ در داده ای؟

آن مظلوم فرمود كيف لايستسلم من لا ناصر له ولا معین؟! یعنی چگونه تن به مرگ در نمی دهد کسی که نه یاوری دارد و نه معینی؟! سكينه عرض كرد يا أبه! رُدَّنا إلى حرمِ جدِنا! یعنی: ای پدرجان! ما را برگردان به حرم جد خود مدينة متبركه!

آن امام مظلوم فرمود: هيهات لوتُرِكَ القطا لنام! یعنی این خیال دوری است اگر واگذاشته شود قطا و کسی درصدد صید او برنیاید هرآینه می خوابد!

و قطا نام مرغی است که بیضه میگذارد در صحرای بی آب و علف و در درخت و کوه مأوی نمی گیرد و از راه دور آب می آورد و در حوصله (1)خود به جهت جوجه های خود چون در پرواز مقابل جوجه های خود می رسد صیحه می زند «قطا قطا» به این سبب آن مرغ را قطا می نامند و صیادان در صدد او می باشند و آن مرغ از اول شب تا صبح هراسان است و نمی خوابد از خوف صید صیاد و آن حضرت به این کلام مترنم گردیده است به این که چنان که قطا بیضه می گذارد در بیابان بی آب و علف و جوجه برمی آورد در آنجا و آب از راه دور می آورد من نیز فرود آمده ام در بیابان بی آب و علف و آب را مانند قطا از راه دور به جهت اطفال خود می آورم و چنانچه قطا هراسان است از خوف صیادان و از سر شب تا صبح نمی خوابد من نیز از خوف دشمنان چنان می باشم!

و عرب این کلام را مثل می زند برای شخصی که واقع شده باشد در امر مکروهی بدون اراده و اختیار خود و آن حضرت نیز چنین بود، پس آن امام مظلوم در معنی جواب سکینه را فرموده است که اگر مرا وامی گذاشتند و سر راه بر من نمی گرفتند هر آینه بر می گشتم به مدینه جد خود و لکن نمی گذارند چنانچه چندین دفعه خواست برگردد مانع شدند!

چون مخدرات حرم این نوع کلمات را از آن امام امم شنیدند صدا به گریه و زاری بلند نمودند، پس آن امام غریب آن بی کسان را به صبر و شکیبایی تسلی داد. (2)

پس برد رسول خدا را طلبید و پوشید و زره آن حضرت را در بر کرد و شمشیر آن حضرت را حمایل نمود و بر اسب خود سوار شد در حالتی که غرق در آهن بود پس متوجه ام کلثوم گردید و فرمود:


1) چینه دان.

2) المنتخب: 440/22 مجلس نهم باب سوم؛ بحار الانوار: 47/45 .

أوصيك يا أُخَية! بنفسك خيراً و إني بارز إلى هؤلاء القوم!

یعنی: وصیت می کنم تو را ای همشیره جان! به این که امور خیر را پیشه خود گردانی و در مصایب صبر و شکیبایی نمایی، به درستی که من می روم به قتال این قوم و قدم به میدان کارزار می گذارم!

چون سکینه این کلام سوزناک از پدر مظلوم خود شنید نوحه و زاری کنان رو به حضرت آورد و چون آن امام مظلوم گریه و زاری او را مشاهده نمود آن مظلومه را به سینه خود چسبانیده و به آستین مرحمت خود اشک از چشم او پاک می نمود و می فرمود:

سيطول بعدي يا سكينة فاعلمي / منكِ البكاء إذ الحمام دهاني

یعنی: ای سکینه! زود است بعد از آن که مرگ مرا دریابد گریه تو به طول خواهد انجامید!

لا تحرقي قلبي بدمعكِ حسرة/ مادام مني الروح في جثماني

یعنی: مسوران قلب مرا با این اشک های ریزان چشم خود که از روی حسرت جاری می شود مادامی که روح در بدن من است!

فإذا قُتِلْتُ فأنت أولى بالذي / تأتينه يا خيرة النسوان

چون مرا بکشند تو که فرزند ناز پرور منی سزاوارتری به گریستن بر من ای بهترین زنان!

پس آن امام مظلوم متوجه همشیره خود گردید و فرمود:

يا أختاه! ليتيني بثوب عتيقي لا يرغب فيه أحد من القوم أجعله تحت ثيابي لثلا أجزء منه بعد قتلي ! (1)وزاد في المناقب: فإنّي مقتول مسلوب !

یعنی: ای همشیره جان! یک جامه کهنه از برای من بیاور که رغبت ننمایند احدی در آن جامه و من آن جامه را در زیر لباس خود بپوشم تا این که بعد از کشتن من آن جامه را از بدن بیرون نیاورند و بدنم برهنه و بی ساتر نماند، به درستی که مرا خواهند کشت و برهنه خواهند نمود! (2)

چون آن زنان دل سوخته به روایت منتخب این کلام شرراند از راحت براند از جگرگداز را از آن امام دردناک شنیدند صداهای خود را به گریه و زاری بلند نمودند. (3)

پس به روایتی آن حضرت فرمود: مهلاً فإن البكاء أما مكن! يعنى: آرام گیرید و تعجیل در گریه نکنید که گریه بسیار در پیش روی خود دارید!


1) المنتخب: 438/2 مجلس نهم باب سوم.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 109/4 .

3) المنتخب: 439/2 مجلس نهم باب سوم .

فأتوه بتبان فأبى أن يلبسه وقال: هذا لباس من ضُرِبت عليه الذلة؛ یعنی: پس زیرجامه کوچکی که اهل طرب آن را بسیار می پوشند و همان ستر عورت می نماید به نزد آن مظلوم آوردند آن امام مغموم ابا نمود از پوشیدن آن و فرمود: این لباس کسی است که در ذلت باشد. (1)

و به روایت مناقب فرمود: این لباس را نمی خواهم زیرا که این لباس اهل ذمه است.

بعد لباسی آوردند که اوسع از تبان کوچک تر از زیر جامه بود آن مظلوم آن را قبول فرمود. (2)

پس به روایت منتخب آن جامه را پاره کرد و اطراف آن را درید و در زیر جامه های خود پوشید و زیرجامه جدیدی نیز داشت آن را نیز پاره کرد که مبادا از بدن اطهرش برآورند! (3)

ای به فدای مظلومیت شوم ای ابا عبدالله! شیعیانت نمی توانند تصوّر این حالت را نمایند! آیا بر خواهران زار و دختران بی قرار و زنان داغدارت چه وارد آمد از دیدن این حالت؟!

افسانه ای که کس نتواند شنیدش / یا رب بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش

و عظیم تر از این مصیبت آن است که شیخ طریحی می فرماید: فلما قتل عمد إليه رجل فسلبهما (4)منه وتركه عرياناً بالعراء مجرداً على الرمضاء وشلت يداه في الحال وحلّ به العذاب والنکال ! چون آن مظلوم را شهید کردند ملعونی آن جامه پاره پاره را از بدن اطهرش برآورد و آن بدن نازپرورده فاطمه زهراء را عریان در آن صحرا در روی ریگ های گرم انداخت که فی الحال دست هایش شل شد و عذاب الهی بر آن ملعون نازل شد! (5)

و اعظم از این نظر نمودن زینب خاتون است بر آن بدن عریان زیرا که به خاطرش می آید که آن مظلوم لباس کهنه را طلبید و از زیر لباس خود پوشید تا برهنه و بی ساتر نماند و با وجود این آن اراذل ناس آن لباس کهنه را نیز برآوردند و بدن نازنین آن امام مظلوم را عریان گذاشتند!

و از کجا که در این اثنا به خاطرش نیامد آن احساناتی که پدر مهربانش نسبت به مشرکان به عمل می آورد از آن جمله می فرمود: یا قنبر! لاتعر فرانسي! يعنى: قنبر برهنه مکن کفاری را که من به قتل می آورم! (6)

از آن جمله وقتی در جنگ خندق عمرو بن عبدود ضربتی بر فرق مبارک آن حضرت زد فرق


1) مهيج الاحزان 503. ر.ک: اللهوف : 121.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 109/4 .

3) المنتخب: 439/2 مجلس نهم باب سوم .

4) این کلمه در نسخ «حبسها» و «حسبها» بوده که طبق مصدر این گونه تصحیح شد.

5) المنتخب: 439/2 مجلس نهم باب سوم.

6) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 118/2؛ بحار الانوار: 73/41.

مبارکش شکافت و آن حضرت فرمود: چنان ضربتی زد که گمان کردم آسمان بر زمین افتاد!

به اعتبار سنگینی شمشیر آن ملعون آن حضرت نیز ضربتی بر عمرو زد و بر سینه او نشست تا سرش جدا کند آن زبان بریده ناسزا گفت بر آن مفخر عالمیان و آن حضرت آنقدر تأمل کرد تا غیظی که از آن ناسزا بر آن جناب عارض شده است رفع شود و بریدن سر آن ملعون محضا الله بوده باشد. (1)

در این اثنا عمرو بن عبدود عرض کرد به روایت کنز الفوائد: یا علی! قد جلست مجلساً عظيماً! فإذا قتلتني فلا تسلبني حُلّتي؛ يعنى: اى علی! به تحقیق که نشسته ای در محل عظیمی! چون مرا به قتل آوردی مرا برهنه مکن از لباس زینت من آن حضرت فرمود: هي أهون عليَّ من ذلك؛ یعنی این لباس تو پست تر و بی مقدارتر است در نزد

من از این که من در صدد بیرون آوردن آن برآیم. (2)

چون آن حضرت سر آن کافر را به نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله برد عمر بن الخطاب به آن حضرت عرض نمود: فهلاً استلبته درعه فإنّه ليس للعرب درع خير منها ؟ یعنی: چرا زره عمرو را از بدنش بیرون نیاوردی، به درستی که نیست در میان عرب زرهی که بهتر از آن باشد؟!

آن حضرت فرمود: ضربته فاتقاني بسوئة فاستحييت من ابن عمي أن أستلبه ! يعنى: وقتی که ضربت زدم بر عمر و پس به من پناه آورد از این که عورت او را مکشوف سازم، پس من حیا نمودم از ابن عمم که برهنه نمایم او را! (3)

و چون خبر قتل عمرو بن عبدود را به خواهرش رسانیدند سراسیمه آمد به نزد نعش برادرش، فرأته في سلبه فلم تحزن وقالت: إنّما قتله كريم ! یعنی: چون به نزد نعش برادرش رسید دید لباس او در برش هست پس محزون نشد بر قتل او و گفت او را شخص کریمی کشته است! (4)

وقالت: من الذي اجترءَ عليه ؟ یعنی: آن شخص کیست که چنین جرءتی نموده است؟ فقالوا: ابن ابی طالب؛ یعنی پس گفتند: آن قاتل علی بن ابی طالب است.

چون فهمید که قاتل برادرش آن حضرت است گفت: لم يعد موته على يدي كفو كريم! يعنى: تجاوز نکرده است موت از عزت او اگر واقع شده است قتل او بر دست كفو كريمي! ولارقأت دمعتي إن


1) ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 115/2؛ بحار الأنوار: 51/41.

2) کنز الفوائد: 298/1 .

3) الإرشاد: 104/12؛ ارشاد القلوب 245/2؛ کشف الغمه: 205/10؛ کشف اليقين: 133؛ بحار الانوار: 204/20 و 257/20؛ 73/41.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 118/2؛ بحار الانوار: 73/41.

هرقتها علیه! یعنی: هرگز اشک من ساکن نباد اگر گریه کنم و اشک بریزم به جهت برادر خود! قتل الابطال وبارز الأقران وكانت مُنيته على يدي كفو كريم من قومه! یعنی: به قتل آورد شجاعان را و مبارزت نمود با اقران خود و مرگ او واقع شد بر دست کفو کریمی از قوم خود! بعد این اشعار را بیان نمود:

لوكان قاتل عمرو غير قاتله/لكنت أبكي عليه آخر الأبد

یعنی: اگر غیر از علی ابن ابی طالب عمرو را به قتل می آورد هر آینه تا ابد الآباد به جهت او گریه می کردم!

لكن قاتل عمر و لايعاب به / من كان يدعى قديماً بيضة البلد

یعنی: در قاتل عمر و هیچ عیبی نمی باشد و آن جناب همیشه بزرگ و ملجأ بلد بوده است که مردم التجاء به او می آوردند و قول او را گوش می کردند! (1)

بعد گفت: والله لاثارت قريش بأخي ما حنت النيب! يعنى: به خدا سوگند که قریش نمی توانند طلب خون برادرم را نمایند مادامی که ناقه های مسنه در فریاد می باشند! (2)

ای امان از دل داغدار و آه شرربار زینب خاتون! که آیا چه وارد می آید بر آن مخدّره در حالت تصوّر عمل پدر نامدارش با جماعت کفار و این اعمالی که این اراذل کفار با بدن زبده اخیار برادر نامدارش عمل آوردند، لباس کهنه پاره پاره که به جهت ستر بدن خود در زیر لباس ها پوشیده بود برآوردند و اما زره عمرو که زرهی از آن خوب تر در میان عرب نیست در بدنش می گذارند و بیرون نمی آورند چه جای لباس؟! و خواهر عمرو چون لباس عمرو در بدنش می بیند خود را تسلّی می دهد و از غصه می رهاند و می گوید که «چون برادرم را شخص کریمی کشته است بر او گریه نمی کنم» پس چگونه زینب خاتون خود را تسکین دهد از گریه و ساکن شود که مثل چنین برادری که گوشواره عرش خدا است چنین رذلی به قتل آورده است که مبتلا به ناخوشی برص است و شبیه سگ و خوک است (3)و مثل چنان رذلی که لباس کهنه پاره پاره را که به جهت ستر عورت پوشیده بود برآورده است سهل است!

عمرو را ضربتی بر ران او زدند بعد سر او را از بدن جدا کردند اما آن مظلوم چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر بر بدن مبارکش بود و مع هذا سر مقدسش را از قفا جدا کردند (4)عمرو تشنه و گرسنه نبود و هفتاد [و] دو نفر از اولاد و اخوان و اقارب و اصحاب او را شهید نکرده بودند و اهل بیت او را در میان اعداء گرفتار نکرده بودند.


1) الإرشاد 107/11؛ ارشاد القلوب: 245/2؛ الفصول المختاره 293؛ کشف الغمه: 206/1؛ بحار الانوار: 260/20 و 98/41؛ ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 199/1 .

2) الإرشاد : 109/1؛ الفصول المختاره : 293؛ كشف الغمه: 1/ 207؛ بحار الانوار: 261/20 و 98/41.

3) المنتخب: 451/2 مجلس دهم باب یکم.

4) المنتخب: 452/2 مجلس دهم باب يكم.

و اما آن امام مظلوم بر همۀ این مصایب گرفتار بود پس چگونه زینب خاتون می تواند خود را از گریه و زاری ساکن نماید و چگونه شیعیان با ملاحظه این حالات می توانند خود را از گریه ضبط نمایند و از این مصایب خود را تسلی فرمایند مگر به گوش باطن خود ناله و زاری فاطمه زهراء را نمی شنوند که به سبب زاری او ملائکه آسمان ها در فغاناند ملایک موکل به قطرات دریاها در امان اند و جهنم بر قاتلین آن مظلوم در خروش و زبانیهٔ جهنم در حفظ آن در جوش و خروش چنان چه مفصل است در خبر ابی بصیر. (1)

باری، هر وقتی به خاطرت آید که آن مظلوم جامۀ پاره پاره پوشید تا این که بدن منورش عریان نماند آن اراذل آن لباس کهنه را نیز برآوردند و آن بدن پاره پاره را عریان بر ریگ های گرم کربلا انداختند سزاوار این است که به جزع و فزع در آیی و دیده هایت اشکبار و آهت شرر بار گردد!

چه خوب فرموده است شاعر عرب :

من مخبر الزهراء أن حسينها / بين الورى عار على تلعائها

یعنی: کیست که خبر نماید فاطمه زهراء را که حسین او را برهنه در بلند پستیهای بیابان انداختند؟!

ورؤوس أبناها على سمر القنا/ وبناتها تهدى إلى شاماتها

یعنی: سرهای اولادش را بر سر نیزه ها کرده اند و دخترانش را به رسم هدیه به ولایت شام می برند!

يا فاطمة الزهراء قومي واندبي / أسراك في أشراك ذل عدائها

ای فاطمه زهراء! برخیز و ندبه کن بر اسیران خود که در دام های مذلت دشمنان افتاده اند!

خلاصه چون آن امام مظلوم آن جامه پاره پاره را پوشید مشغول و داع اهل و اولاد خود گردید مانند وداع کسی که دیگر نیت عود و مراجعت نداشته باشد و ناله الوداع! الوداع! و بانگ الفراق ! الفراق ! در آن صحرا بلند شد به نحوی که کسی را تاب دیدن و شنیدن آن نبود.

پس به روایتی امام زین العابدین را طلب نمود و اسرار امامت و خلافت را به آن جناب سپرد و آن بیمار را خلیفه و جانشین خود گردانید.

و قبل از توجه به سمت عراق کتاب ها و سایر ودایع انبیاء و اوصیاء را به ام سلمه زوجه حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله سپرده بود که چون امام زین العابدین از کربلا برگردد به آن جناب تسلیم نماید.

و به روایت امام محمد باقر علیه السلام: چون هنگام شهادت آن امام مظلوم رسید دختر بزرگ خود فاطمه را طلبید و نامهای پیچیده و وصیت ظاهره را به آن مخدره داد زیرا که امام زین العابدین


1) كامل الزيارات: 82 باب 26 ح 7.

مرض اسهال داشت و مردم گمان نمی بردند که آن جناب از آن مرض صحت خواهد یافت و چون آن جناب صحت یافت آن مخدره آن وصیت نامه را به آن جناب تسلیم نمود و اکنون آن وصیت نامه در نزد ما می باشد.

پس آن امام مظلوم بعد از وداع دختران و خواهران و زنان کمر شهادت را بر میان بست و به قدم یقین و ایمان درست و از روی شوق خداوند عالمیان عنان مرکب را برگردانید و آهنگ میدان نمود. (1)

و مخدرات به روایتی از عقب او دوان شدند و همگی خود را به دست و پای مرکب آن مظلوم افکندند و ناله و بی قراری می کردند.

سرگشته بانوان حرم گرد شاه دین/ چون دختران نعش به پیرامن جُدَی

و به نحوی فغان و زاری از آن اسیران کربلا برخاست که آن غریب بی کس حیران شده در هر طرفی نگران بود و حالتی بر آن مظلوم عارض شد که کسی به هیچ دشمنی نمی تواند آن حال را مشاهده نماید، پس آن غریب ساعتی گریست و فرمود:

ای گروه غریبان و بی کسان! شما را به خدا می سپارم که او وکیل من است در مهمات شما! (2)

ولسان حال آن مظلوم به زینب خاتون به این اشعار مترنم بود:

لاتلطمي يا بنت الزهراء خدك من / قتلي وقد غمرت أعضاك أشجان

یعنی: ای دختر فاطمه زهراء! طپانچه مزن به سبب قتل من بر روی خود هرچند فرو گرفته است اعضای تو را شعبه های مصیبت من!

ولا تشقي علي الجيب صارخةً / فالشقُ كشف ونشر (3)الشعرِ خذلان

و گریبان خود را پاره مکن در حالتی که فریاد کننده باشی در مصیبت من زیرا که دریدن گریبان منشأ کشف بدن و عدم صبر در مصیبت خواهد بود و پریشان نمودن سر منشأ خذلان خواهد بود!

لكن إذا [ا] أنصعتُ في الرمضاء منجدلا وانحط من شامخي المعروف بنياني

حَنّي حنين حمام الأيك نادية / واستمطوى الدمع حيث السحب ايمان

یعنی: لکن در هنگامی که بدن من از مرکب در غلط بر روی ریگ های گرم کربلا ناله کن مانند ناله کبوتر که بر


1) جلاء العیون: 684 و ر.ک: روضة الشهداء: 344؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 249؛ الکافی: 7235/1 و 8 و 1 / 304 ح 3 ؛ إعلام الورى: 257؛ الغيبة شيخ طوسی رحمه الله : 195؛ بحار الانوار: 18/46 باب 2 ح 3 وص 19 ح 6.

2) محرق القلوب : 167. ر.ک: روضة الشهداء: 344.

3) کلمۀ «الشق» و «شعر» در نسخ به گونه ای دیگر بود که طبق قرائن این گونه ثبت شد.

شاخ درخت نشسته است در حالتی که ند به کننده است و مانند قطرات باران اشک از دیده ها بریز در مکانی که ابر مصیبت را مشاهده نمودی !

وإن تفرقت الأيتام فانتدبي / لجمعها فالجزاء في البعث غفران

یعنی: اگر یتیمان من متفرّق شوند پس به زودی ایشان را طلب نما و جمع کن که جزای آن در روز قیامت مغفرت خداوند عالمیان است!

فإن يشق عليها سير قائدها / فاستر فقيه وإن غارتك إحسان

یعنی: اگر ساربان شترهای یتیمان را به سرعت راند پس تو به ایشان بگو که آهسته برانند و مدارا نمایند با یتیمان من هر چند رحمی در دل ایشان نیست و احسانی از ایشان سر نمی زند!

واستسقي من خصمك الماء إن شكت / عطشاً فربما رق إن الشط ملآن

و اگر یتیمان من تشنه شوند و از تشنگی شکایت نمایند از دشمنان خود آب طلب نما از برای ایشان پس شاید دل ایشان به رحم آید، به درستی که شط فرات پر از آب است!

هذا علي أبوها إن دعت باب/ والمؤمنون لها في الله إخوان

یعنی: اگر یتیمان من پدر طلب نمایند امام زین العابدین به جای پدر ایشان است و اگر برادر جویند مؤمنین برادرهای ایمانی ایشان اند!

پس آن مظلوم با آه شرربار و دیده اشکبار و شوق لقای پروردگار به جانب آن گروه اشرار روانه شد و برای اتمام حجت به روایت مناقب به آن جماعت غدار فرمود:

يا أهل الكوفة! قبحاً لكم وترحاً وبؤساً وتعساً ! يعنى اى اهل كوفه! قباحت و هلاکت و بدی و پستی باد بر شما! در هنگامی که طلب فریاد رسی نمودید از ما که ما واله و سرگردانیم پس ما به سرعت تمام به نزد شما آمدیم، پس شما تیز کردید بر ما شمشیری را که از ما بود به دست شما داده و شما متابعت نمودید دشمنان خود را بدون عدالتی که انشاء نموده باشند در میان شما و نه گناهی که از ما صادر شده باشد نسبت به شما!

فهلا لكم الويلات إذ كرهتمونا؟! یعنی پس چرا نباشد ویل ها از برای شما زیرا که کراهت داشتید ما را؟!

و واگذاشتید ما را در حالتی که شمشیر اعداء در غلاف بود و نهضت ننموده بودند و رأی ایشان محکم نشده بود بر حرب نمودن با ما لکن شما سرعت و پرواز نمودید از برای اعانت اعداء بر حرب اولیاء مثل پروازنمودن ملخ ها، بعد شكستيد عهد و پیمان خود را از روی سفاهت و گمراهی و لجاج به جهت طواغيت امّت و متفرقان احزاب و ترک کنندگان

قرآن پس شما ما را مخذول می نمایید و با ما مقاتله می کنید، آگاه باشید که لعنت خدا وارد خواهد شد بر شما ستم کاران! (1)

و به روایتی فرمود:

ای قوم! بترسید از خدایی که می میراند و زنده می کند و شب را به روز آورد و روز را به شب برد اگر به خدا اقرار دارید و به رسولش که جدّ من است اعتقاد دارید و منکر روز قیامت نیستید بر من ستم مکنید و بیداد روا مدارید!

آخر نه من نبيرة محمد مصطفایم؟! آخر نه من پسر شیر خدایم؟! آخر نه من مادرم خیر النساء است که مریم این امت است؟ آخر نه پیغمبر شما مکرر مرا بوسید و به کرات و مرات مرا به کتف خود نشانید؟! آخر نه پیغمبر شما مکرر روی خود را بر روی من گذاشته و از برای خاطر من آهو از صحرا طلبید؟! آخر نه پیغمبر شما مکرر فرمود: «حسين ملي وأنا من حسين»؟! و بسیار از او شنیده اید که فرموده است که «حسن و حسین آقایان جوانان بهشت اند»؟!

آخر نه من فرزند فاطمه دختر پیغمبر شمایم که پیغمبر فرمود: «هرکه فاطمه را اذیت برساند مرا اذیت رسانیده و هر که مرا اذیت رساند خدا را اذیت رسانیده»؟!

آیا هرگاه مادرم فاطمه مرا به این حال ببیند محزون و پریشان حال نخواهد شد؟! آخر نه این عمامه رسول خدا است که بر سر من است و این دراعه اوست که در بر من است و این شمشیر شیر خدا است که در دست من است و این سپر حمزه سید الشهداء است که بر كتف من است؟!

پس بیندیشید از این که فردای قیامت جد و پدر و مادر من با شما خصومت کنند اینک هفتاد و دو تن از برادران و برادر زادگان و فرزندان و خویشان و یاوران مرا کشتید و حال اراده کشتن مرا دارید اگر از برای مملکت است سر راه بر من مگیرید و بگذارید که عیال و اطفال خود را بردارم و بروم به حبشه و ترکستان و این زنان و طفلان بی گناه از نسل پیغمبر شما اند مقداری از آب بچشانید که جگر ایشان از تشنگی کباب است!

پس از سخنان آن حضرت فغان و ناله از لشکر ابن سعد برآمد به نحوی که نزدیک شد که لشکر با رؤسای خود به جنگ درآیند که جمعی از اشقياء لشكر مثل شمر ذى الجوشن و شبث بن ربعي فریاد برآوردند که ای پسر ابوتراب قصه بر خود دراز مکن و بیا تا تو را به نزد پسر زیاد بریم و با یزید بیعت کن تا از این مهلکه خلاصی یابی والا بر این حال خواهی بود تا از تشنگی هلاک شوی!


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 110/4؛ الاحتجاج : 300/2؛ بحار الانوار: 83/45.

حضرت فرمود: هیهات! بعید است که من با فاسقی بیعت نمایم! (1)

و از امام زین العابدین علیه السلام منقول است که پدر بزرگوارم بعد از فراغ از خطبه و استماع جواب آن بی شرمان که «دست از تو بر نمی داریم تا لب تشنه تو را بکشیم» به سوی خیمه مراجعت نمود و اشک از دیده هایش فرو می ریخت، چون به در خیمه رسید زینب خاتون با نهایت حسرت و کمال اضطراب دامن بر زمین کشان از خیمه بیرون آمد و آن مظلوم شنیده بود خطبه آن حضرت و جوابی را که آن ناکسان به آن جناب گفته بودند و عرض نمود: هذا كلام من أَيْقَنَ بالقتل! یعنی: ای برادر! این گفتگو کلام کسی است که یقین کرده باشد به قتل!

آن حضرت فرمود: بلی، ای خواهر! كيف لا يوقن بالقتل من لامعين له ولا مجير؟! یعنی: چگونه یقین به کشته شدن ننماید کسی که یاوری و دادرسی ندارد؟!

پس گریه در گلوی پدرم گره زد و گریست چون زینب خاتون گریه برادر مظلوم خود را دید فرمود: وا ثكلاه! ينعى الحسين نفسه! يعنى: واثكلاه! برادرم حسین خبر مرگ خود را می دهد! وا محمداه وا علياه ! وا فاطمتاه! وا حسناه واحسيناه ! (2)

پس آن قدوۀ اخیار به روایت بحار الانوار متوجه میدان کارزار گردید و این رجز آتش بار را در مقابل آن قوم اشرار بیان فرمود:

كفر القوم وقدماً رغبوا / عن ثواب الله ربّ الثقلين

یعنی کافر شدند این قوم و از قدیم اعراض نمودند از ثواب خدا که رب جن و انس است!

قتل القومُ عليّاً وابنه / حسن الخير كريم الأبوين

یعنی: این قوم کشتند پدرم علی و برادرم حسن نیکو را که کریم می باشند پدر و مادر او!

حنقاً منهم وقالوا أجمعوا / واحشروا الناس إلى حرب الحسين

کشتن این قوم علی و حسن را از روی کینه هایی بود که در دل داشتند چون از کشتن ایشان فارغ شدند گفتند: جمعیت کنیدای مردم به جهت کشتن حسین!

يا لقوم من أناس رُذَل / جمعوا الجمع لأهل الحرمين

چه روی داده است که این اراذل بی حیا را که لشکرکشی میکنند به ساکنان حرم خدا و رسول او؟!

ثم صاروا وتواصوا كلهم / باجتياحي لرضاء الملحدين


1) رياض الشهادة: 243/2 مجلس .12. البته در بعضی موارد بیشتر است؛ رک روضة الشهداء: 345

2) مهیج الاحزان : 505 .

پس روانه شدند و با یکدیگر وصیت کردند به کشتن من از برای رضای دو ملحد!

لم يخافوا الله في سفك دمي / لعبيدالله نسل الكافرين

نمی ترسند این قوم از خدا و از ریختن خون من از برای عبیدالله بن زیاد که پدر و مادر او دو کافرند!

وابن سعد قد رماني عنوة/ بجنود كوكوف الهاطلين

ابن سعد از روی قهر و غضب بر من ریخت لشکرهای متواتر مانند باران پی در پی!

لا لشيء كان مني قبل ذا / غير فخري بضياء النيرين

نه این که گناهی کرده باشم قبل از این مگر فخر نمودم به روشنی آفتاب و ماه!

بعلي الخير من بعد النبي / والنبي القرشي الوالدين

[به علی] که بهترین خلق است بعد از پیغمبر و آن آفتاب پیغمبر است که والدین او از قریش اند.

خيرة الله من الخلق أبي / ثم أمي فأنا ابن الخيرتين

بهترین خلق خدا پدر من است بعد مادر من پس فرزند دو برگزیده ام.

فضة قد خلصت من ذهب / فأنا الفضة وابن الذهبين

منم نقره که از طلا به هم رسیده ام پس منم نقره فرزند دو طلا که علی و فاطمه باشند.

من له جد كجدي في الورى / أو كشيخي فأنا ابن العلمين

کیست از مردمان که جد او مثل جد من باشد یا پدر او مثل پدر من باشد؟! پس منم فرزند دو علَم هدایت!

فاطم الزهراء أمي وأبي / قاصم الكفر يبدر وحنين

فاطمه زهراء علیها السلام مادر من است و پدر من شکننده کفر است در جنگ بدر و حنین .

عَبَدَ الله غلاماً يا فعا/ وقريش يعبدون الوثنين

پدرم عبادت کرد خدا را در حالتی که طفل بود و به بلوغ نرسیده بود و جماعت قریش همه بت پرست بودند!

يعبدون اللات والعزى معا / وعلي كان صلى القبلتين

قریش می پرستیدند لات و عزی را با هم و پدرم علی بود که به دو قبله نماز می کرد!

فأبي شمس وأمي قمر/ فأنا الكوكب وابن القمرين

پدرم آفتاب است و مادرم ماه تاب پس منم ستاره فرزند دوماه.

وله في يوم أحد وقعة / شفت الغل بفض العسكرين

از برای او است در روز جنگ اُحد واقعه ای که شفا داد او سینه مومنین را به هدم کفار!

ثم في الأحزاب والفتح معاً / فيها كان حتف أهل الفيلقين

بعد از برای او در جنگ احزاب و فتح مکه با هم وقعه ای که در آن وقعه بود موت دو لشکر .

في سبيل الله ماذا صنعت / أمة السوء معا بالعترتين

عترة البر النبي المصطفى / وعلي الورد يوم الجحفلين

یعنی: چه بدی ها که این امت سوء کردند به عترت محمد و عترت علی بن ابی طالب که مانند شیر وارد می شد بر دو لشکر در روز دو جنگ عظیم. (1)

و زیاده از این اشعار نیز در بعض از کتب مقتل مذکور است که در معدن البکاء ایراد نموده ایم. (2)

پس آن امام مظلوم به روایت بحار الانوار در پیش روی آن جماعت غدار ایستاد با شمشیر برهنه و یأس از زندگانی دنیا و عزم بر لقای پروردگار و فرمود:

أنا ابن علي الطهر من آل هاشم / كفاني بهذا مفخراً حين أفخر

یعنی: منم علی فرزند طاهر مطهر که از اهل هاشم است و همین فخر مرا کافی است اگر خواهم فخر نمایم ؛

وجدي رسول الله أكرم من مضى / ونحن سراج الله في الارض نزهر

یعنی: جد من رسول خدا کریم ترین پیشینیان است و ماییم چراغ های خدا که در زمین می درخشیم!

وفاطم أمي من سلالة أحمد / وعني يدعى ذي الجناحين جعفر

و فاطمه زهراء مادر من است که دختر احمد مختار است و عم من جعفر است و دو بال خدا به او کرامت فرموده است که با ملائکه طیران می کند!

وفينا كتاب الله أنزل صادقاً / وفينا الهدى والوحي بالخير يذكر

و کتاب خدا بر ما نازل شد و در ما است هدایت و وحی و به خیر مذکور می شویم .

ونحن أمان الله للناس كلهم / نسر هذا في الأنام ونجهر

یعنی: و ماییم امان خدا از برای همه مردمان که به سر و آشکار این مطلب مذکور می سازیم.

ونحن ولاة الحوض نسقي ولاتنا / بكأس رسول الله ما ليس ينكر

و ماييم صاحب حوض کوثر که آب میدهیم دوستان خود را به جام رسول خدا و منکری در این مطلب نیست!

وشيعتنا في الناس أكرم شيعة / ومبغضنا يوم القيامة يخسر


1) بحار الانوار: 47/45؛ احتجاج: 301/2؛ المنتخب: 440/2 مجلس نهم باب سوم.

2) الاحتجاج : 301/2؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 79/4؛ المنتخب : 440/2؛ معدن البكاء: 197.

و شیعه ما در میان مردمان گرامی ترین شیعیان اند و دشمنان ما در روز قیامت زیان کاران اند.

فطوبى لعبد زارنا بعد موتنا / بجنة عدن صفوها لا يكدر

پس بشارت باد بنده ای را که ما را بعد از موت زیارت کند به بهشت عدن که صفای آن هرگز به کدورت آلوده نمی گردد. (1)

پس به روایت منتخب آن امام مظلوم فرمود:

ایها الناس! اول نسب مرا متذكر شويد بعد ملاحظه نمایید که من کیستم بعد رجوع نمایید به نفس خود و عتاب نمایید آن را پس تفکر و تأمل نمایید و به نظر باطن ملاحظه نمایید که آیا حلال است از برای شما که خون مرا بریزید و هتک حرمت من نمایید، آیا نیستم من پسر دختر پیغمبر شما آیا پیغمبر خدا به شما وصیت نفرمود در حق من و برادرم که «ایشان دو سید جوانان اهل بهشت اند»؟!

آیا این قول رسول خدا مانع نمی شود شما را از ریختن خون من وهتك نمودن حرمت من؟!

پس آن کافران گفتند: ما نعرف شيئا [مما] تقول! یعنی این کلامی را بیان نمودی بر ما معلوم نیست!

آن مظلوم فرمود: در میان شما کسی هست که اگر سؤال نمایید از او هرآینه خبر می دهد شما را که این کلام را از جدم رسول خدا شنیده است در حق من و برادرم بپرسید از زید ثابت و براء بن عازب و انس بن مالک که ایشان خبر می دهند شما را که این کلام را شنیده اند از جدم رسول خدا در حق من و برادرم.

مگر شما شک دارید که من پسر دختر پیغمبر شما می باشم؟! به خدا سوگند که هرگز دروغ نگفته ام از زمانی که دانستم که حق تعالی غضب می کند بر کذب اهل کذب را و عذاب می کند دروغگو را، پس به خدا قسم که در میان مشرق و مغرب فرزند پیغمبری غیر از من نیست! وانگهی من پسر امام شما هستم، آخر به من بگویید که آیا از من مطالبه می نمایید قتلی را که از من سر زده باشد یا قصاص نمودن از جراحتی را که آن جراحت را من به عمل آورده باشم یا از من مطالبه می کنید مالی را که از شما مالک شده باشم آن را با این که من سنت پیغمبر را تغییر داده ام یا فریضه ای را تبدیل نموده ام؟! (2)

و به روایت ابی مخنف: یا شریعتی را بدل نموده ام یا حقوقی را ترک نموده ام یا بیعتی را شکسته ام؟!

پس آن کافران در جواب آن مظلوم گفتند: نقاتلك بغصة (3)لأبيك وما فعل بأشياخنا يوم بدر وحنين!


1) بحار الانوار: 49/45؛ الاحتجاج : 301/2؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 80/4؛ المنتخب: 439/2 مجلس 9.

2) المنتخب: 182/1 مجلس نهم باب دوم .

3) در مقتل در دست ما: «بغضاً منا»

یعنی : مقاتله می نماییم با تو به سبب غصه و حقدی که از پدر تو در سینه های ما می باشد به سبب آن عملی که کرده است با پدران و مشایخ ما در روز جنگ بدر و حنین!

چون آن مظلوم این کلام را از آن ملاعین شنید یک حمله برایشان آورد که در آن حمله پانصد سواره و پیاده ایشان را به خاک هلاک انداخت. (1)

پس به روایت منتخب آن امام مظلوم متوجه عمر بن سعد گردید و فرمود: يا عمر! أخيرك في ثلاث خصال؛ ای عمر! تو را مخیر می سازم در میان سه خصلت. عمر سعد عرض کرد آن سه خصلت کدام اند؟ آن غريب فرمود: تتركني حتى أرجع إلى المدينة إلى حرم جدي رسول الله؛ یعنی: اول این که دست از من برداری تا مراجعت نمایم به سوی مدینه حرم جد خود رسول خدا. آن ملعون گفت: ما لي إلى ذلك من سبیل! یعنی: از برای من راهی نیست به این مطلب!

آن مظلوم تشنه لب فرمود: أسقوني شربةً من الماء فقد نشفت كبدي من الظماء! یعنی دویم آن که یک شربت آبی به من بیاشامانید که جگرم از تشنگی کباب شد! آن پلید گفت: ولا إلى الثانية سبيل! یعنی: به سوی مطلب دویم نیز راهی نیست!

پس آن مظلوم بی کس فرمود: وان كان ولابد فليبرز إلى رجل بعد رجل ! یعنی: مطلب سوم این است که اگر لابد است از کشتن من پس یک مرد یک مرد در مقابل من بیایید! آن ملعون گفتن: ذلك لك! یعنی این مطلب تو را قبول کردم! (2)

ای امان از مظلومی و بی کسی توای اباعبدالله! چگونه می تواند شیعه اشک خود را ضبط نماید که آن مظلوم با این الحاح به گردن ابن سعد ملعون گذاشت که یک نفر با این کثرت چگونه محاربه نماید یک یک در مقابل او به مبارزت درآیند و آن بی حیا با وجود این که قبول کرد وفا ننمود و همه لشکر را به مبارزه امر نمود لمعنة الله عليه في الدارين. (3)

پس به روایت بحار آن امام عالی مقدار این اشعار را که خود انشاء نموده بود بیان فرمود:

فإن تكن الدنيا تُعد نفيسة / فإن ثوابَ الله أعلى وأنبل

یعنی: اگر دنیا چیز نفیسی شمرده می شود پس به درستی که ثواب خدا بلندتر و افزون تر است.

وإن يكن الأبدان للموت أنشأت / فقتل امرء بالسيف في الله أفضل


1) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 88؛ مقتل الحسين ومصرع أهل بيته.... 93.

2) المنتخب : 439/2 مجلس نهم باب سوم .

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 110/4؛ بحار الأنوار: 50/45؛ المنتخب : 450/2 مجلس دهم باب یکم.

یعنی: اگر بدن ها ایجاد شده است به جهت مرگ کشته شدن مرد به شمشیر در راه خدا افضل است.

وإن يكن الأرزاق قسماً مقدرا / فقلة سعي المرء في الكسب أجمل

یعنی: اگر روزی های مردم قسمت شده به تقدیر خداوند عالم پس قلت سعی مرد در کسب پاکیزه تر است.

وإن يكن الأموال للترك جمعها / فما بال متروك به المرء يبخل

یعنی: اگر اموال دنیا گذاشتنی و گذشتنی است پس چرا مرد در بذل نمودن آن بخل می ورزد.

پس آن حضرت مبارز طلبید و هر یک از شجاعان روزگار که در مقابل آن شیر پروردگار می آمدند ایشان را به خاک هلاک می افکند. (1)

تا این که به روایت ملهوف گروه بسیاری را به جهنم واصل کرد و در اثنای قتال می فرمود:

الموت خير من ركوب العار / والعار أولى من دخول النار

یعنی: مردن بهتر است از متحمل شدن عار و تحمّل عار بهتر است از داخل شدن در نار. (2)

و پیوسته به روایت محمد بن ابی طالب مقاتله می نمود تا آن که هزار و نهصد و پنجاه نفر را به خاک هلاک افکند سوای مجروحین در معرکه قتال. (3)

و به روایت بحار آن فرزند حیدر کرار حمله نمود به میمنه آن گروه اشرار و فرمود:

موت بهتر است از متحمل شدن عار!

بعد حمله نمود بر میسرۀ آن گروه غدار و فرمود:

أنا الحسين بن علي / آليت أأن لا أنتني

أحمي عيالات أبي / أمضي على دين النبي

یعنی: منم حسين بن على قسم خورده ام که رو برنگردانم از شما و حمایت می کنم عیال پدر خود را و بر دین خاتم النبیین از دنیا می روم! (4)

و به روایتی حمله می کرد بر آن کافران و صیحه می زد بر ایشان مانند حیدر کرار غیر فرار، فأقبل ميمنتهم على الميسرة والميسرة على الميمنة؛ يعنى: لشکر را به هم آمیخت به نحوی که میمنه آن لشکر منقلب شده به میسره و میسره منقلب گردید به میمنه


1) بحار الانوار: 49/45 .

2) اللهوف: 119؛ مثیر الاحزان : 72؛ بحار الانوار: 50/45.

3) تسلية المجالس: 318/2؛ بحار الانوار: 50/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 110/4.

4) بحار الانوار: 49/45 .

و هر یک از نامداران آن لشکر که به نزدیک آن شجاع غضنفر می آمد او را بر زمین می زد، پس خود را بر قلب آن لشکر زد و به شمشیر و نیزه ایشان را چه برگ درختان بر زمین می ریخت تا آنکه چهارصد سواره و پیاده را روانه جهنم نمود. (1)

و سید بن طاووس از بعضی از روات نقل کرده است که گفت: به خدا سوگند که هرگز ندیده ام ماتم زده ای را که کشته شده باشد اولاد و اهل بیت و اصحاب او که محکم تر و قوی قلب تر بوده باشد از آن بزرگوار! به درستی که آن گروه حمله می آوردند بر آن عالی مقدار و آن جناب حمله می آورد برایشان به شمشیر خود پس آن گروه می گریختند از صولت آن بزرگوار مانند گوسفندانی که گرگ در میان آنها بیفتد و به تحقیق که آن بزرگوار حمله می کرد بر آن اشرار و حال آن که سی هزار کس بودند پس آن جماعت نابکار می گریختند از پیش روی آن فرزند حیدر کرار که گویا ملخ های پراکنده می باشند، پس آن غضنفر دوران مراجعت می نمود به مکان خود و می فرمود: لاحول ولاقوة الا بالله! (2)

حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند که نظر نمودم به آن بزرگوار دیدم که محاسن مبارکش به خون خصاب شده بود و نظر کردم به زره آن عالی مقدار دیدم که آن قدر تیر بر آن زره جا کرده بود که گویا بنیانی بر آن زره قرار داده اند به نحوی که اصل آن زره نمایان نبود. (3)

و آن شیر پروردگار با وجود این حالت همین که حمله مینمود بر آن گروه اشرار چنان متفرق می شدند مانند متفرق شدن گوسفندان در هنگامی که گرگ بر آنها حمله نماید. (4)

شاعر عرب فرموده است:

فشدّ عليهم وهو نجل الاشدّ / يا لها شدة خافت بكل منافق

یعنی: آن حضرت حمله نمود بر آن اشقیا و آن جناب فرزند حمله کننده ترین و شجاع ترین شجاعان است! ای چه بسیار صولت شجاعتی دارد که غلبه نموده است به شجاعت هر منافقی!

فبعض محبّيه يشبه حاله بوصف / وعندى الوصف غير مطابق

یعنی: بعضی از دوستان آن حضرت تشبیه می کند حالت شجاعت او به وصفی مثل این که آن جناب را به شیر خشم ناک تشبیه می کنند یا نحو آن و نزد من تشبیه درست نیست زیرا که شیر و نحو آن از فاضل صولت وشجاعت او خلق شده اند.


1) مهیج الاحزان: 511. ر.ک: جلاء العیون: 685 و 686 .

2) اللهوف : 119؛ مثیر الاحزان : 72؛ روضة الواعظين: 188/1 ؛ إعلام الوری: 249؛ الإرشاد: 111/2؛ بحارالانوار: 50/45.

3) مهیج الاحزان : 518.

4) مثیر الاحزان : 72؛ اللهوف: 119؛ روضة الواعظين: 188/1؛ إعلام الوری: 249 ؛ الإرشاد : 111/2؛ بحار الانوار: 50/45.

إذا شاء يفنى كان عزريل خادما / له صادراً من أمره بالمخافق

هرگاه آن جناب بخواهد که کسی را فانی نماید ملک الموت خادم او خواهد بود که از امر او خواهد قبض روح نماید در شوق ارض!

واما دعى الأرواح لبَّتْ مطيعة / وتحريكهم عنه بحكم الوثائق

و اگر ارواح آن کافران را می طلبید همه بدن ها را انداخته لبیک گویان او را اطاعت می نمودند و حرکت نمودن ارواح به امر او امری است که در روز اول چنین محکم قرار شده است.

باری پس به روایتی آن سرور حمله نمود بر آن قوم پرشور و از طرف راست و چپ می زد و می انداخت تا این که خلق بسیاری را به سقر فرستاد، چون شمر مردود این حالت ملاحظه نمود متوجه عمر بن سعد پلید گردید و به آن ملعون شریر گفت: ایها الامیر! اگر همه اهل زمین بر سبیل مبارزت در مقابل او روند همه را هلاک خواهد کرد! مارأيت رجلاً يقتل بنوه وإخوته وأنصاره أربط جاشاً من الحسین! یعنی: هرگز ندیده ام کسی را که فرزندان و برادران و یاوران او همه کشته شده باشند که قوی قلب تر باشد از حسین با این که می بینید که در پیش روی او افتاده اند چنین مقاتله می نماید! ولا شك أنه ضلع من أضلاع النبوة! يعنی: شکی نیست که آن جناب ضلعی است از ضلع های نبوت!

ابن سعد گفت: پس چکار کنیم؟ شمر شریر گفت: باید سپاه را سه فرقه نمود فرقه ای را بر سر خیمه های حرم فرستاد و گروهی را امر نمود که با نیزه با او مقاتله نمایند و فرقۀ دیگر را حکم فرمود که با تیر با او قتال نمایند !

آن بدبخت نامسعود از شرط اول خود عدول نمود و راضی شد به گفتهٔ شمر مردود پس فرقه ای از آن لشکر شقاوت اثر به امر آن دو ابتر متوجه آن خیمه ها شدند و باقی را ابن سعد مردود امر نمود که دو فرقه شوند: فرقة بالسيوف والرماح وفرقة بالنبل والأحجار! یعنی: فرقه ای با شمشیر و نیزه و فرقۀ دیگر با تیر و سنگ پس تیراندازان و سنگ زنان به یک طرف و نیزه داران و شمشیرزنان به یک جانب بر آن مظلوم خسته حمله نمودند و از هر دو جانب تیرو نیزه و شمشیر و سنگ بر بدن خسته آن سرور می زدند! (1)

و آن مظلوم با لب تشنه و جگر سوخته به روایت منتخب یک دفعه بر میمنه حمله می کرد و دفعه دیگر بر میسره تا این که بنابر نقلی زیاده از ده هزار سوار را به جهنم فرستاد و لکن به اعتبار کثرت ایشان نقصی برایشان ظاهر نمی شد. (2)

پس به روایت ابن شهر آشوب عمر بن سعد پلید به آن قوم عنید گفت: الويل لكم! أتدرون لمن


1) ر.ک: مهیج الأحزان: 517؛ المنتخب: 450/2.

2) المنتخب: 450/2 مجلس دهم باب يكم.

تقاتلون ؟! یعنی: وای بر شما! آیا می دانید که با چه شخص مقاتله می نمایید؟! هذا ابن الأنزع البطين هذا ابن قتال العرب فاحملوا عليه من كل جانب! یعنی: این شخص فرزند انزع بطین است و این فرزند کشنده عرب است! شما در مبارزت با او مقاومت نمی توانید کرد پس از هر جانب بر او حمله آورید!

پس به تحریص ابن سعد لعین یک صد و هشتاد و چهار نفر آن مظلوم را احاطه نمودند و دور آن وحید را گرفتند و آن مفخر عالمیان را تیرباران کردند و حایل شدند در میان آن مظلوم و خیمه گاه و متوجه خیمه های حرم شدند. (1)

و چون آن مظلوم غیور این حرکت را از آن گروه شرور ملاحظه نمود به روایت ملهوف صیحه ای بر آن بی دینان زد و فریاد برآورد:

ويلكم يا شيعة آل ابی سفیان! وای بر شما ای شیعیان آل ابی سفیان! اگر شما دین ندارید و از روز جزا نمی ترسید پس در دنیای خود صاحب غیرت باشید و حمیت عرب را از دست ندهید اگر عرب هستید چنانچه گمان می کنید!

پس شمر بدتر از شدّاد ندا داد که ما تقول یا بن فاطمة ؟ چه می گویی ای پسر فاطمه؟ حضرت فرمود:

سخن این است که من با شما مقاتله می نمایم و شما با من قتال می نمایید و بر زنان تقصیری و حرجی نیست، پس منع نمایید متمردان و جهال و سرکشان خود را که متعرض حرم من نشوند مادامی که من زنده هستم!

شمر ملعون گفت: لك هذا يا بن فاطمة! یعنی: این مطلب تو روا است ای پسر فاطمه! (2)

پس به روایت بحار فریاد برآورد: إليكم عن حرم الرجل فاقصدوه في نفسه فلعمري لهو كفو كريم ! يعنى: متعرض حرم این مرد نشوید و با خودش جنگ بکنید که به جان خودم قسم که او کفو کریمی است! (3)

ای به فدای غیرتت شوم ای آقای مظلومم! تا مادامی که در حیات بودی نمی توانستی دید که احدی در حوالی دختران و خواهران و زنانت بگردد، در کجا بودی که زینب با سایر خواهرانت و دختران و زنان در میان کشتگان فریادکنان و صیحه زنان بی چادر و مقنعه بر جناب تو و سایر شهداء نوحه و زاری می نمود و سواران لشکر بر دور ایشان احاطه نموده بودند و به سبب ناله و فغان آن زنان می گریستند حتی اسب ها به نحوی گریستند که سم های آن ها از اشک چشم های ایشان تر شد! پس آن اشقیاء به اکراه و جبر آن بی کسان را از نعش ها جدا نمودند حتی دخترت سکینه از بدن


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 110/4؛ بحار الانوار: 50/45.

2) اللهوف : 120؛ بحار الانوار: 51/45.

3) بحار الانوار: 51/45 .

مبارکت دست برنمی داشت تا این که جماعتی از آن بی رحمان آن مظلومه را به عنف و جبر تمام از روی نعش مبارکت کشیدند و بر شتران برهنه سوار کردند!

چه خوب فرموده است عرب به لسان حال زینب شعری که مضمون آن این است:

ای برادر! مادامی که عمامه بر سر تو بود مقنعه بر سر من بود، آن وقتی که عمامه را از سر تور بودند مقنعه مرا نیز ربودند !

بلی، مادامی که آن مظلوم رمقی از او باقی بود نمی توانست دید که احدی در نزدیکی حرم او بی احترامی کند و به این سبب بود که در بعضی از ایام قبل از عاشورا در حالت شدت تشنگی خطبه ای که در مقابل آن اشقیاء فرمود و حسب و نسب خود را بیان فرمود در آخر آن خطبه فرمود: «پس به چه سبب خون مرا حلال می دارید؟» و آن بی شرمان در جواب آن سرور عالمیان گفتند: «هرچه بیان نمودی همۀ آن را میدانیم و لکن دست از تو برنمی داریم تا با لب تشنه شربت مرگ را بنوشی!» چون دختران آن مغموم آن خطبۀ سوزناک آن مظلوم و جواب دردناک آن گروه می شوم را شنیدند صداهای خود را به گریه بلند نمودند و چون آن مظلوم دل کباب صدای آن بیکسان شنید از غیرت بر خود نگنجید و حضرت عباس و علی اکبر را طلبید و فرمود: سكناهن فلعمري ليكثرن بكاتهن ! يعنى: بروید و آن بی کسان را ساکت نمایید که به جان خودم قسم که بسیار خواهد شد گریستن ایشان! (1)

و به این سبب بود که در میان آب شربت آبی برداشت که بنوشد شخصی فریاد زد که «تو آب می نوشی و لشکر به حرم ریختند!» که به مجرد شنیدن این حرف آب را ریخت و متوجه خیمه ها شد. (2)

پس فی الحقیقه چنین است مادامی که عمامه بر سر آن مظلوم بود و رمقی از حیات او باقی بود چادر و مقنعه در سراهالی حرم بود و کسی را قدرت بر ربودن آن نبود و چون عمامه از سر آن مظلوم ربودند گویا در همان وقت مقنعه از سر زینب ربودند و آن مظلومه را بی چادر و مقنعه نمودند!

باری، چون شمر پلید آن گروه عنید را از رفتن به خیمه ها منع نمود و امر کرد که «برگردید و با خود آن حضرت جنگ کنید که به جان خودم قسم که او کفوی کریمی است!» پس آن کافران بی حیا بر خامس آل عبا هجوم آوردند، پس آن مظلوم تشنه لب در آن حال یک شربت آبی از آن قوم بی حیا طلب می فرمود و هرچه می خواست که روانه فرات شود و اسب را به جانب شریعه فرات می راند همه لشکر بر آن سرور حمله می کردند و حایل می شدند در میان آن مظلوم و آب فرات. (3)


1) اللهوف: 87.

2) بحار الانوار: 51/45.

3) بحار الانوار: 51/45.

پس آن امام جگرتشنه به روایتی به سوی خیمه مراجعت نمود و به نزد عیال و اطفال خود آمد پس آن جناب صدای گریه دخترش سکینه دل کباب را استماع نمود پس به آن مظلومه خطاب فرمود که: ای سکینه! گریه مکن که مرا تاب شنیدن گریه تو نیست و بعد از این بسیار خواهی گریست!

پس بار دیگر زنان و دختران دورش را گرفتند و به هر طرف بر غریبی و بی کسی آن مظلوم می گریستند آن حضرت ایشان را دلداری داد و روانه میدان گردید. (1)

و به روایت نورالائمه آن سرور ناس خواست که حمله نماید بر آن گروه خناس که ناگاه گردی برخاست و شخص مهیبی بر مرکب عجیبی سوار شده ظاهر شد و به خدمت آن سرور رسید و عرض نمود: السلام عليك وعلى جدك وأبيك وأمك ! حضرت جواب سلام او را باز داد و فرمود: تو کیستی که بر من مظلوم غریب سلام می کنی؟

آن شخص عرض نمود: یابن رسول الله! منم زعفر زاهد که پادشاه جنیانم و لشکر من در این بیابان است، چون پدر بزرگوارت در بئر العلم بالشکر جنیان محاربه نمود سلطنت را به پدر من لطف فرمود و بعد از فوت پدرم پادشاهی به من منتقل گردیده است، پس ما را اجازت فرما تا محاربه نماییم با این دشمنان شما.

حضرت فرمود: مأذون نمی باشید زیرا که شما ایشان را می بینید و ایشان شما را نمی بینند.

زعفر عرض کرد: ما نیز به صورت ایشان مصور می شویم که اگر کشته شویم شهید راه تو باشیم.

حضرت فرمود: خدا تو را جزای خیر دهد ای زعفر! دلم از زندگانی دنیا سیر شده است و جد خود را در خواب دیدم که در این روز ملاقات می نمایم خدا را پس متعرض این قوم مشو و مراجعت نما به سوی قوم خود.

پس زعفر مراجعت نمود، پس آن مظلوم متوجه آن کافران گردید و مبارز طلبید، پس تمیم بن قحطبه که از امرای شام بود عرض نمود که: ای پسر علی! تا به کی خصومت می کنی فرزندانت که کشته شدند و اقرباء و یاورانت که هلاک شدند و تو هنوز با بیست هزار سوار شمشیر می زنی؟!

پس آن بزرگوار در جواب آن کافر غدار فرمود: من به محاربه شما آمده ام یا شما به محاربة من؟! من سر راه بر شما گرفته ام یا شما سر راه بر من گرفته اید و برادران و فرزندان مراکشتید؟! پس اکنون در میان من و شما نیست مگر شمشیر، پس بسیار تکلّم منما و به نزد من بیا تا ملاحظه نمایم که چه در بارداری!

پس آن شیر بیشه هیجا صیحه ای بر آن بی حیا زد و چنان شمشیری بر گردن آن پرجفا زد که سر


1) ر.ک: روضة الشهداء: 348 .

پلیدش به مسافت پنجاه ذراع دور افتاد و چون آن گروه اشرار ضربت فرزند حیدر کرار را دیدند از معرکه رمیدند که در این حال یزید ابطحی خسران مال صیحه ای بر آن قوم ضلال زد: همه شما از یک تن عاجز شده اید و از او می!گریزید پس ملاحظه نمایید که من چگونه به آن جناب می پردازم و کار او را می سازم!

پس آن اجل برگشته از زندگانی محروم در مقابل آن امام مظلوم آمد، چون آن گروه نافرجام آن ملعون را در مقابل امام دیدند اظهار بشارت و خوشحالی نمودند و اما اهل بیت آن امام سعید چون مطلع شدند بر مبارزت یزید چون شجاعت آن پلید اشتهاری داشت بر آن مظلوم وحید ترسیدند، پس آن بزرگوار متوجه آن کافر غدار گردید و فرمود: مرا مگر نمی شناسی که چنین گستاخانه به نزد من می آیی؟!

آن ملعون از جان سیر هیچ نگفت و حمله نمود بر آن حضرت به شمشیر که در این حالت آن غضنفر دلیر پیش دستی نمود چنان ضربتی بر کمرش نواخت که آن ملعون جحود را مانند خیارتر به دو نیم کرد. (1)

و چون مصیبت آن قدوه عالمیان در یوم عاشورا اعظم مصایب جهانیان است الی یوم النشور (2)لهذا بایستی که نامۀ فاطمه صغری در این وقت گیر [و] دار بر آن زبده اخیار رسد و منشأ سوز و گداز

آن سرور و اهل بیت آن قدوه بشر گردد و شراره آن بر قلوب شیعیان مانند نیشتر تأثیر نماید:

و كيفيت آن واقعه پرغصه چنان چه در بعضی از کتب معتبره مقتل مسطور است این است که حضرت امام حسین را دختری بود فاطمه نام که به سبب بیماری او آن مظلوم آن مظلومه را در مدینه طیبه به نزد ام سلمه زوجه طاهره حضرت رسالت پناه گذارده بود، هر روز آن مخدّره افتان خیزان به دهلیز خانه می آمد که شاید پیکی از پدر مهربان در رسد و سراغی از پدر بزرگوار گیرد و چون زمان مهاجرت پدر مهربانش به طول انجامید و خبری از آن مظلوم به آن مظلومه نرسید فاطمه در گوشه بیت الاحزان پدر مهربانش نشست و در آمد [و] شد خلق به روی خود بست و مانند جده مظلومه اش فاطمه زهراء مشغول گریه و زاری بود که ناگاه با خود خیالی نمود که نامه ای به سوی پدر غریب خود نگارد و پدر را از حالت خود مطلع سازد، پس نامه ای در کمال سوز و گداز نوشت.

و چون آن نامه به اتمام رسید اعرابی از در سرای حضرت رسالت گذشت و صدای گریه و زاری آن علیله بیمار را شنید اعرابی از استماع آن گریه و بی تابی گریست و لحظه ای بر در سرا توقف نمود، چون دانست که آن گریه و زاری از دختر بیمار حضرت امام حسین است که از فراق پدر خود بی تاب


1) روضة الشهداء: 346 از نور الائمه.

2) بحار الانوار: 269/44 باب 32 ح 1.

و بدین گونه در اضطراب است به آواز بلند گفت: السلام عليك (1)يا أهل بيت النبوة ومعدن الرسالة! من مردی هستم از اعراب بادیه و به جنگ کربلا مصمّم گشته ام اگر شما را خدمتی باشد بفرمایید.

چون فاطمه بیمار این سخن را شنید در درِ خانه آمد و جواب سلام وی را بازداد و فرمود: ای اعرابی! بدان که من ناتوان دختر امام حسینم، چون پدر بزرگوارم عازم کربلا شد من بیمار بودم و مرا در نزد جده ام ام سلمه زوجه طاهره حضرت رسالت پناه گذاشت، اکنون از هجران پدر بی تابم و نامه ای به آن بزرگوار نوشته ام و منتظر قاصدی هستم که به او سپارم عریضه مرا به آن حضرت رسان تا دعای خیری به تو نمایم.

اعرابی نامه را از آن علیله بیمار گرفت و روانه گردید و در روز عاشورا در هنگام گیر و دار به خدمت آن بزرگوار رسید و نامۀ آن مظلومه را به آن حضرت داد چون آن قدوه عالمیان آن نامه را از آن قاصد گرفتند آن را گشودند و بر مضمون شرراند از آن مطلع گردیدند مانند ابر بهار زارزار گریستند و به نزد اهل بیت آمدند و مضمون آن نامه به آن جگر سوختگان خواندند و غم و اندوه بسیاری بر مصایب ایشان افزودند و آن ستم زدگان نیز زار زار گریستند.

و از احوال اعرابی چیزی معلوم نشد که آیا در رکاب آن حضرت شهید شد یا مراجعت نمود آیا از جنس بشر بود یا ملک و دور نیست که ملکی از ملائکه رحمان باشد که به جهت سوز و گداز شيعيان و علو درجۀ آن قدوه عالمیان آن نامه را از آن مظلومه گرفت و در این هنگام گیر و دار به آن منشأ بكاء عالمیان رسانید. (2)

باری، پس آن غضنفر دوران حمله آورد بر آن کافران، فأقلب أوهم على آخرهم فانكشفوا من بين يديه يدق بعضُهم بعضاً! يعنى: جميع آن لشکر گران را بر هم زد و آن بی شرمان از پیش روی آن سرور عالمیان می گریختند به نحوی که بر روی یکدیگر می ریختند و به هم می خوردند! (3)

چون تشنگی بر آن مظلوم غلبه نموده بود آهنگ شط فرات کرد و به روایت ابن شهر آشوب حمله آورد بر اعور سلمی و عمرو بن الحجاج زبیدی که با چهار هزار نفر موکل آب فرات بودند و ایشان را متفرق نمود و اسب را در میان آب فرات راند. (4)

و به روايتي وكادت روحه أن تطلع من شدة العطش! یعنی: چنان تشنگی بر آن فرزند ساقی کوثر از گیر [و] دار آن قوم پرشور غلبه نموده بود که نزدیک بود که روح مقدسش از شدت تشنگی پرواز کند!


1) ظاهراً «السلام علیکم» باشد.

2) ر.ک: أكسير العبادات: 11/3.

3) مهيج الأحزان : 513.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 58/4؛ بحار الانوار: 51/45 .

و اسب آن جناب نیز چنان تشنه بود که نزدیک [به موت] رسیده بود و از شدت تشنگی می خواست که آب بیاشامد. (1)

آن جناب به روایت ابن شهر آشوب به آن حيوان خطاب فرمود: أنت عطشان وأنا عطشان والله لاذقتُ الماء حتى تشرب ! یعنی: تو تشنه ای و من تشنه ام به خدا سوگند که نمی چشم آب را تا تو آب بیاشامی!

چون آن حیوان کلام آن امام مهربان را شنید، شال رأسه ولم يشرب! یعنی: سر خود را بالا گرفت و آب نیاشامید! گویا کلام آن جناب را فهمید پس آن مظلوم فرمود: اشرب فأنا أشربُ! يعنى: آب بیاشام که من نیز آب می آشامم!

پس آن غریب تشنه لب به جهت ترحم بر آن حیوان بسته لب دست مبارک خود را برافراشت و کفی از آب برداشت که بیاشامد (2)که به روایت بحار الانوار مرد غداری از لشکر اشرار که از طایفهٔ کلب بود چون نظر نمود به آن مظلوم دل کباب جرعه آبی در آن روز پرانقلاب به نزدیک دهن مبارک خود برده و می آشامد پس فی الفور تیری به چله کمان گذاشت و به جانب آن قدوه عالم و عالمیان انداخت، فشك شدقه یعنی پس آن تیر چسبید بردهن معجز بیان آن مظلوم!

پس آن بزرگوار فرمود لاأرواك [الله] ! یعنی خدا تو را سیراب نگرداند! که فی الفور آن ملعون تشنه شد و از شدت تشنگی خود را به آب فرات انداخت و آنقدر آب خورد که به جهنم واصل شد و تشنگی او زایل نشد. (3)

ای به فدای مظلومیت شوم ای ابا عبد الله! چگونه بعد از استماع این حدیث آب نوشیدن بر ما زمرهٔ شیعیان گوارا خواهد بود؟!

در کامل الزیاره از داوود رقّی منقول است که من در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مشرف بودم که آن جناب آب طلبید چون آشامید دیدم که اشک از دیده های مبارکش روان شد، پس به من فرمود:

ای داوود! خدا لعنت کند کشنده حسین علیه السلام را و هر بنده که آب بیاشامد و آن مظلوم را به خاطر آورد و لعنت کند بر قاتل آن مظلوم جناب اقدس الهی می نویسد در نامه عمل آن بنده صدهزار حسنه و محو می نماید از نامه سیئات او صدهزار گناه و بلند می گرداند از برای او صد هزار درجه و ثواب او مثل ثواب کسی است که صد هزار بنده در راه خدا آزاد کرده


1) مهيج الأحزان: 513

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 58/4؛ بحار الانوار: 51/45.

3) بحار الانوار: 300/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 55/4

باشد و حق تعالی محشور می گرداند او را در روز قیامت با دل سرد و خنک تا حرارت قیامت در او تأثیر ننماید. (1)

ای به فدای قدر و مرتبه ات شوم ای مظلوم کربلا! که به سبب متذکر شدن جناب مقدست در حين شرب و لعن بر قاتلت چقدر ثواب حضرت رب الارباب کرامت می فرماید؛ پس سزاوار نیست برای شیعیان که در وقت نوشیدن آب روان یاد آن تشنه لبان صحرای کربلا ننمایند و در آتش غم خود را نسوزانند و اشک از دیده های خود مانند حضرت صادق روان نسازند بلکه قطع نظر از ملاحظه این ثواب بر زمرۀ اولوالالباب لازم است که همیشه جگر خود را از غم لب تشنگی آن جناب کباب نمایند و به ملاحظه شعلۀ آن تیر وارد بر دهن آن جناب در حین خوردن آب آتش جگر کباب را مشتعل نموده تا دود و بخار آن جگر متصاعد شده به جانب کاسهٔ سر بعد سرنگون شده از دیده بیرون آید و تأسی به آن مظلوم و حضرت صادق علیه السلام بلکه کل انبیاء و اوصیاء و اولیاء شده باشند.

معذورم دارید ای شیعیان! که چون در حین تألیف قلم به این مقام رسید آهم شرربار و دیده ام اشک بار گردید و به منزله اشخاص مسلوب الاختیار از نظم گفتار عدول نمود، حال قلم رجوع مینماید به سلک همان سیری که در صفحه دفتر می نهاد و پردۀ صبر و سکون محبان را بر باد می داد حال ای شیعه اگر دلت از سنگ باشد نمی توانی به استماع حدیثی که ذکر خواهم نمود صبر نمود زیرا که حق تعالی در قرآن مجید می فرماید:

(وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ) (2)

یعنی: به درستی که بعضی از سنگ ها هر آینه جاری می شود از او نهرهای بزرگ و به درستی که بعضی از سنگ ها هر آینه می شکافد و بیرون می آید از او آب و به درستی که بعضی از آن سنگ ها هر آینه فرود آید از خوف خدا و نیست خدا بی خبر از آن چه به عمل می آورید.

پس آن مظلوم بعد از آن که اسب سر خود را از آب بلند نموده بود و منتظر خوردن آب آن امام دل کباب بود کفی از آب برداشته بیاشامد که ناگاه حصین بن نمیر تیری از چله کمان رها کرد پس تیر آن شریر پرزنان آمد و بر ران مبارک آن غدوه عالمیان نشست، چون آن مظلوم آن تیر را کشید خون از ران منورش جوشید، پس آن مظلوم غم ناک آن خون را به کف مبارک می گرفت و به جانب افلاک می پاشید و عرض کرد:


1) کامل الزيارات : 106 باب 34 ح 1؛ الکافی: 391/6 ح 6؛ روضة الواعظين: 170/1؛ جامع الاخبار: 177؛ الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 142؛ وسائل الشیعه: 272/25؛ بحار الانوار: 303/44 ح 16 و 464/63 ح 17.

2) سوره مبارکه بقره آیه 74 .

يا رب ! إليك المشتكى من قوم أراقوا دمي ومنعوني شرب الماء !

یعنی: پروردگارا به سوی تو شکایت می کنم از گروهی که خون مرا ریختند و از آشامیدن آب مرا منع نمودند!

پس بار دیگر آن مظلوم اراده نمود که آب بیاشامد که ابن سعد پلید خطاب نمود به آن گروه عنید که: وای بر شما! اگر حسین آب بیاشامد همه شما را هلاک خواهد نمود! (1)

که ناگاه به روایت ابن شهر آشوب ملعونی فریاد زد: يا أبا عبدالله ! تتلذذ بشرب الماء [و] قد هتك حرمك ! یعنی ای ابا عبدالله تو لذت می بری از آشامیدن آب و حال این که لشکر حرم تو را تاراج کردند! هرچند آن مظلوم دل کباب از شدت تشنگی به جراحت تیر صبر نمود به اعتبار خوردن آب ولكن آن مظهر غیرت رب الارباب به مجرد شنیدن هتک احترام حرم فی الفور آب را از دست مبارک ریخت و بر آن قوم پرستم حمله نمود و جمعیت ایشان را متفرق نمود. (2)و تا رسیدن به خیام به روایتی چهارصد نفر از آن گروه نافرجام را به جهنم فرستاد و چون خود را به خیمه ها رسانید دید که خیام محترمه سالم است و آن خبر اصلی ندارد و دانست که آن سخن را به مکر گفته اند. (3)

و منقول است که در هنگامی که آن امام در حین وداع حرم ارادۀ میدان نمود دختر سه ساله ای داشت آن مظلوم از برای وداع آن دختر را بوسید و آن طفل از غایت تشنگی فریاد برآورد: یا أبتاه! العطش ! العطش! آن حضرت فرمود : اصبري يا بُنَيَّة ! حتى آتيك بالماء ! يعنی: ای دخترک من! صبر کن تا من بروم به جهت تو آب بیاورم !

پس آن حضرت روانه میدان قتال شد و در این زمان که به سبب حرف دروغ این ملعون که لشکر به خیمه ها ریختند آن حضرت از میان نهر فرات برآمد و به سمت خیمه ها به سرعت تمام خود را رسانید، آن دختر صغیره سه ساله از آمدن پدر مطلع گردید پس آن طفل به استقبال پدر شتافت و عرض كرد يا أبتاه! لعلك آتيا نتاني بالماء ؟ یعنی: ای پدرجان! شاید به جهت من آب آورده ای!

آن مظلوم دل کباب از شنیدن سخن آن طفل دیده های مبارکش پر از آب گردید و زار زار گریست پس فرمود: والله يعز عليَّ تلهفك ! يعنى: ای فرزند به خدا سوگند که بر من دشوار و گران است تشنگی و بی قراری تو!

پس آن حضرت انگشت مبارک خود را در دهان آن طفل گذاشت و او را تسلی داد و دست بر پیشانی او کشید، چون خواست که از خیمه برآید آن طفل به آن بزرگوار آویخت و دامان آن حضرت


1) مهیج الاحزان: 513. ر.ک: روضة الشهداء 349؛ تذكرة الشهداء: 99/2 .

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 58/4؛ بحار الانوار: 51/45 .

3) روضة الشهداء: 348 .

را گرفت، آن حضرت فرمود: ای نور دیده! اینک می روم تا از برای تو از این قوم آب طلب نمایم. (1)

چون خواست مراجعت نماید به روایتی بیمار کربلا سید الساجدين فریاد برآورد: يا أبه! توقف حتى أودعك؛ یعنی ای پدرجان! توقف نما تا تو را وداع نمایم.

پس زنان و دختران همه از خیمه ها بیرون آمدند و مانند پروانه بر دور شمع بزم هدایت جمع شدند پس آن مظلوم دختران و خواهران را در بر کشید و به ثوابهای حق تعالی تسلی داد و ناله الوداع! الوداع! و فریاد الفراق! الفراق! از آن بی کسان بلند گردید، پس آن قدوه عالمیان گریه کنان بر سر بالین امام زین العابدین علیه السلام آمد و آن بیمار را در بر کشید و روی منورش را بوسید و او را نوازش فرمود و اسرار امامت را به او سپرد و سفارش زنان را به آن سوخته جان کرد و سفارش آن جناب را به زنان نمود به ایشان فرمود که: چادرها بر سر کنید و آمادۀ مصیبت باشید زنهار که دست از صبر و شکیبایی برندارید و کلام ناخوشی بر زبان میاورید که باعث نقص ثواب شما گردد، چون من کشته شوم مو پریشان نکنید و طپانچه بر چهره نزنید و سینه مخراشید و جامه چاک مزنید و واویلا و واثبورا مگویید و اما شما را از گریه منع نمی کنم زیرا که غریبان و مصیبت زدگانید!

پس آن مظلوم بار دیگر رو به میدان کارزار نهاد و مانند شیر خشم ناک خود را بر آن قوم بی باک زد و نظر به شدت عطشی که داشت باز ارادۀ فرات کرد آن بی دینان آن سرور عالمیان را مانع شدند و نگذاشتند که به آب برسد بعد حمله بر طرف راست و چپ غلو نمود و بسیاری از آن بی دینان را به قتل رسانید. (2)

و چه خوب فرموده است شاعر عرب :

لهفي عليه وقد أحاط به العدى / والبيض تبرق والخيول صواهل

يعنى: والهفاه بر آن حضرت! در حالتی که دشمنان دور او را احاطه نمودند و شمشیرهای ایشان می درخشید و اسب های ایشان صیحه می کشید!

ويقول وهو يجول (3)بينهم / وقد فقد النصير وثم تم الخاذل

هل مسعد هل ماجد هل ناصر/ هل ذائد هل فارس هل راجل

یعنی: و آن جناب در حالتی که تن به مرگ داده بود و یاوران او کشته شده بودند و کسی از یاوران او در آن زمین باقی نبودند که دشمنان او را مخذول نمایند می فرمود: آیا یاری کننده ای هست؟ آیا دفع کننده ای هست که شر این گروه را دفع نماید؟ آیا سواره ای هست؟ آیا پیاده ای هست که یاری ما نماید؟


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

2) مهيج الاحزان : 514 - 517 . و ر.ک: جلاء العیون: 684 و 686.

3) این کلمه در نسخ «تجود» و «تجوز» که این گونه ثبت شد. همچنین آخر بیت نیز مشوش بوده است.

هل راغب هل راهب هل هارب / هل ناصح هل راشد هل عاقل

يأتي إلينا ناصراً ومحامي / فيرى لنا حقاً نفاه الباطل

یعنی: آیا رغبت کننده ای در ثواب الهی هست؟ آیا خائفی از عذاب الهی هست؟ آیا گریزنده ای هست از عذاب ربانی؟! آیا نصیحت کننده ای هست؟ آیا صاحب رشدی هست؟ آیا شخصی عاقل هست که بیاید نزد ما در حالتی که یاری کننده و حمایت کننده باشد و ببیند از برای ما حقی را که اهل باطل آن را نفی نموده باشند؟

پس آن مظلوم نظر به شدت تشنگی که داشت به روایتی باز اراده فرات کرد و آن قوم را متفرق نمود و خود را به آب فرات رسانید و رکوه را که ظرفی است کوچک به جهت آب خوردن پر از آب نمود و خواست که بیاشامد که ناگاه ملعونی از قبیلهٔ بنی دارم که او را زرعة بن شریک می گفتند، تیری بر چلۀ کمان گذاشت و به جانب آن قبله عالمیان انداخت، پس آن تیر پرزنان آمد و بر حنک مبارک آن سرور نشست که از شدت آن تیر رکوه از دستش افتاد. (1)

و به روایتی آن تیر بر کام آن امام نشست چون آن مظلوم آن تیر برکشید خون بر روی مبارکش جاری گردید، پس آن ملجأ عالمیان آن خون را می گرفت و به جانب آسمان می پاشید. (2)

منقول است که آن ملعون را به سبب این حرکت ناشایست حرارتی در باطن و پشتش به هم رسید که هرچه او را باد می زدند و یخ بر شکمش می مالیدند و کافور بر پشتش می بستند می گفت: عطش مراکشت!!! ظرف های بزرگ را پر از سویق و آب می آوردند که از برای پنج نفر کفایت می کرد می خورد می گفت: أهلكني العطش! یعنی: تشنگی مرا هلاک کرد! و دلو بزرگ پر از آب می کردند و به نزد آن لعین می آوردند آن خبیث همۀ آن آب را می خورد و حرارتش ساکن نمی شد و به همین حالت بود تا شکمش ترکید و به جهنم واصل گردید. (3)

و اما آن حضرت بعد از رسیدن این جراحت کهنه ای در آن زخم داخل نمود و آن زخم را بست و به میدان کارزار شتافت. (4)

پس به روایت دول، شربت آبی یافت چون قصد نمود که بیاشامد که حصین بن نمیر تیری بر


1) ر.ک: عوالم العلوم: 615/17؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 214/3؛ بحار الأنوار: 301/45 و 311؛ أنساب الأشراف: 201/3؛ حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 157.

2) رياض الأبرار: 279/1؛ عوالم العلوم: 615/17؛ و ر.ک: مثیر الاحزان 71؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 56/4؛ بحار الانوار: 50/45 و 301 و 311؛ حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 157.

3) مثیر الاحزان: 71؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 56/4؛ بحار الانوار: 301/45 و ص311.

4) مهيج الاحزان : 517.

حنک مبارکش زد که آن آب مبدل به خون گردید، پس آن مظلوم دست مبارک خود را به جانب آسمان بلند نمود و فرمود:

خداوندا! به قتل آور ایشان را و مگذار بر روی زمین احدی از ایشان را! (1)

پس آن شجاع غضنفر بار دیگر بر آن قوم بدگهر حمله شدیدی نمود و تشنگی بسیار بر آن سید اخیار غلبه نمود.

و به روایت بحار الانوار پیوسته طلب آب از آن گروه اشرار می نمود و شمر غدار در جواب آن سید ابرار به زبان بریدۀ خود می گفت: والله لاتراه أو ترد النار! یعنی: به خدا سوگند که آب را نخواهی دید تا این که وارد آتش شوی!!!

پس ملعونى گفت: الاترى إلى الفرات يا حسين! كأنه بطون الحيات والله لا تذوقه أو تموت عطشاً! یعنی: ای حسین! آیا نظر نمی نمایی به سوی آب فرات که مانند شکم مار می درخشد؟! به خدا سوگند که نخواهی از آن آب چشید تا این که از تشنگی هلاک شوی!!!

آن مظلوم فرمود: اللهم أمِتْه عطشاً ! یعنی: خداوندا! او را تشنه بمیران!

راوی می گوید: به خدا سوگند که این مرد می گفت: به من آب دهید! چون آب را حاضر می نمودند آنقدر می خورد که از دهانش بیرون می آمد، باز می گفت که: تشنگی مراکشت! به همین نحو بود تا به سقر واصل شد. (2)

و منقول است عبدالله بن حصین را به نزد مختار آوردند، مختار به او فرمود: ای دشمن خدا! تو بودی که به امام حسین علیه السلام می گفتی که «یک قطره آب نخواهی چشید تا به بیعت ما در آیی!» آن روز این روز را به یاد نمی آوردی؟!

عبدالله سر به زیر انداخته بود و هیچ نمی گفت، پس مختار فرمود تا دو قلاب در حنک و فک او زدند و از هم دریدند و کله نحس او را کندند و به این عذاب به جهنم فرستادند. الحمد لله.

طلحة بن رکاب را آوردند مختار فرمود: ای ولد حرام! تو را چکار بود با امام حسین علیه السلام چرا در میانه آن جناب حایل شدی و آب به آن جناب ندادی؟!

آن ملعون ساکت بود مختار فرمود تا آن خبیث را چشم کندند و بدن نحسش را در مزبله انداختند.

پس پنج نفر را آوردند: یکی هارون بن عباد و یکی وردان بن احمد ساباطی و خالد بن نوفل و شعیب


1) اخبار الدول: 108؛ الاخبار الطوال: 258 .

2) بحار الانوار: 51/45.

بن غزوان و حرث بن سهل مختار فرمود: شما چرا سقایی می کردید در کربلا و آب به اسبان مخالفان می دادید و از اهل بیت مضایقه داشتید و خیک خیک آب می آوردید و در معرکه می ریختید و می پاشیدید که گرد بر اسبان مخالفان ننشیند؟!

و فرمود تا حرث و وردان را زیت جوشان به حلقشان ریختند و آن سه تن دیگر را دست و پا بریدند و هر یک را هزار تازیانه زدند تا به جهنم واصل شدند.

پس ابوالمیمون حجر بن الاحجار را آوردند که از جمله قاتلان و نگهبانان آب فرات بود مختار چون او را دید خدا را شکر کرد و فرمود تا طبل بشارت زدند پس فرمود: يا ويلك يا شقى الاشقياء واى فرزند زنا چرا به کربلا رفتی و آن ماجرا را بر اهل بیت رسالت پناه کردی و هتک حرمت رسول خدا نمودی؟!

و جمله ای از این کلمات در میان ایشان واقع شد، پس مختار گفت: مگر از من نمی ترسی؟! حجر گفت: تو امیری که خیر در روی تو نیست و شتر تو مقدم است بر خیر تو! خدا نیز از تو می ترسد!

امیر فرمود: من خوب تو را بترسانم تا بدانی که کیستم! حجر گفت ما هرچه خواستیم کردیم تو نیز هرچه خواهی بکن!

پس مختار فرمود دیگی آب کردند و چندان جوشاندند که یک ثلث آن کم شد و فرمود: حجر نام سنگ است و بسیار صلابت داری می خواهم تو را نرم گردانم!

پس فرمود که آن ملعون را در دیگ انداختند و پخته روزگار نمودند. (1)

پس زید بن یسار را آوردند و آن ملعون دشنام به آن حضرت داده بود مختار فرمود تا قلابی به زیر حنک او زدند و او را در میان کوفه آویختند و چندان بود که کلاغ چشم های او را برآورد.

بعد نعمان بن ثابت را به نزد امیر آوردند فرمود: تو بودی که نگهبان آب فرات بودی؟ جواب نداد، فرمود تا سر او را به ضرب تخماق کوفتند و به ضرب تبر پاهایش را شکستند و به جهنم واصل شد. (2)

بعد رافع بن مالک را آوردند و او سرکرده میر لشکری بود که در کنار آب نگهبان بود و حایل شد در میان لشکر حضرت و آب فرات مختار فرمود دو قلاب به شانه او بند کردند و آویختند و هزار تازیانه بر او زدند آب طلبید یک رطل سرب به حلق او ریختند و به جهنم واصل نمودند. (3)

و چون عمر بن الحجاج که موکل آب فرات بود و اول کسی بود که شمشیر بر حضرت


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 161 و 173 و 175.

2) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

3) ر.ک: سرور المؤمنين: 189-190.

حسین علیه السلام زده بود به نزد مختار آوردند امیر و امراء بر او لعنت کردند، بعد فرمود تا دست های او را به ضرب تبر تا ساعد در هم شکستند و بعد از آن بریدند و او را سوختند.

و چون سیف و ابوبکر و شاکر را به نزد مختار آوردند فرمود: شما را چکار بود به امام حسین علیه السلام که او را کشتید؟! گفتند برای این که بر امام زمان یزید خروج کرده بود لابد به سزای خود رسید!!!

فرمود تا این هر سه را زنده در گور کردند. (1)

و در این مقام به خاطرم رسید حکایت شرراند از راحت براندازی که منقول است از جوانی از انصار که فرمود روزی در شهر کوفه در میان بازار شخصی را دیدم که از مشاهده بشرۀ او دلم بر هم خورد خواستم که از او دوری کنم از قفای من به سرعت دوید و گفت «گرسنه ام» و طعامی خواست، من گفتم: تا شرح حال خود را نگویی به تو لقمه ای نخواهم داد!

سر به پیش افکنده همراه من آمد و گفت بی آن که پرسم اسم من اسحاق حنوه است من از اصحاب پسر زیاد ملعون بودم با عمر بن سعد به کربلا رفتم مرا موکل آب نمودند و در روز تاسوعا و شب عاشورا چنان بر امام حسین و اصحابش منع آب نمودم که قطره ای از آب فرات به ایشان نرسید و غدقن نمودم که کوزه ای و مشکی از آب فرات نتوانند برداشت.

آه! آه! شبانگاه شنیدم که حسین علیه السلام با برادرش عباس می گفت که: ای عزیز برادر! چون این شب به روز رسد و آفتاب به درجۀ نصف النهار آید زنان و اطفال ما از تشنگی و التهاب هلاک خواهند شد!

حضرت عباس که این سخن را شنید فرات اشکش بر زمین ریخت و عرض نمود: ای برادر! غم مخور که اگر دریای آتش در میان باشد خود را به فرات می رسانم که شاید آبی برای اهل حرم برسانم!

چون مکالمات حضرت را شنیدم ترسیدم و نزد عمر بن سعد فرستادم و چهار هزار نفر را به امداد خود طلبیدم و بیشتر از پیشتر محافظت آب نمودم، چون شب عاشورا سر آمد و آفتاب برآمد حضرت عباس را دیدم که مانند حیدر صفدر با تیغ آتش بار بسی بی شماری از لشکر را به باد فنا داد و خود را به آب فرات رسانید پس از مرکب فرود آمد و مشک خود را پر از آب کرده سوار گردید، چون دیدم که آب را خواهد برد به معاونت چهار هزار نامرد در مقام ممانعت برآمدم تا آخرالامر دست راست او از بدنش جدا گردید، آن فرزند شیر خدا به یک دست مبارزت مینمود و به سوی حرم محترم شتاب می فرمود، لشکر را تحریص نمودم تا این که دست چپ او را نیز جدا نمودند.

آن شیر بیشه مرد و مردانگی مشک را به دندان گرفت و به سوی خیمه گاه روان شد به امیدی که


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

آب به تشنگان رساند، پس تیری به کمان نهادم به سوی آن طایر شکسته بال انداختم قضا را آن تیر به مشک آمده آب ریخته، رشته امیدواری آن جهان امید گسیخت پا از رکاب کشید و برادر را به یاری خود طلبید، چون امام حسین علیه السلام خود را بر سر نعش برادر با جان برابر رسانید و او را بدین حالت دید گریان گردید، خواست که نعش مطهر او را بردارد دست به جنگ گشادیم و قدم به طريق ممانعت نهادیم.

پس بعد از شهادت حضرت عباس دیگر کسی بر سر آب نیامد مگر هنگامی که سرور تشنه لبان و پادشاه مظلومان به نفس نفیس متوجه جهاد گردید لشکر مانند مور و ملخ از آن شیر بیشه هیجا می گریختند احدی را یارای نزدیک شدن نبود، پس آن کشتی نجات خود را به کنار فرات رسانید اسب در آب راند و همۀ نظرها مقصور دیدن آن حضرت بود پس دیدم و شنیدم که به اسب خود خطاب فرمود که: تو تشنه ای و من تشنه ام، به خدا که نمی چشم آب را تا آن که تو بیاشامی!

پس به خاطر آوردم آية شريفة: (وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ) (1)که در شأن پدر بزرگوارش نازل شده بود، با خود گفتم که حقا این فرزند آن بزرگوار است که خود نمی خورد و ایثار می کرد!

پس دیدم که اسب آن حضرت سر خود را از آب برداشته انتظار آن دارد که آن حضرت بیاشامد، چون حضرت دید که آن حیوان بسته زبان آب نخواهد خورد کف آبی برداشت و خواست که بیاشامد باز شیطان وسوسه کرد که باید حیله نمود که آن حضرت آب نیاشامد پس فریاد برآوردم که یا حسین! لشکر متوجه خیمه های حرم شدند! و این سخن را شیطان از زبان من فرا گرفت و به زبان لشکریان جاری ساخت و آن مظهر غیرت خداوند قهار چون این صدا را شنید رشته آرامش گسیخت و آب را ریخت و متوجه خیمه گاه گردید و چون به ساحت حرم عفاف رسید دید که آن خبر بی اصل بود، به یک بار ما دست بر هم زدیم و خندیدیم و گفتیم: یا حسین! خوب آب آشامیدی!

آن جوان انصار می گوید که چون این حکایت از آن ملعون شنیدم گفتم: در این مکان بایست تا من داخل سرا شده به جهت تو طعامی بیاورم!

به خانه رفتم و شمشیر برداشته بیرون آمدم که او را طعمه شمشیر خون ریز نمایم آن ملعون گفت: با میهمان این می کنی؟! گفتم: ای کافر گمراه! مگر امام حسین علیه السلام در کربلا میهمان شما نبود آن روزی که او را طلبیدید و شمشیر کین بر رویش کشیدید در ظهر عاشورا به دوازده ضربت سرش را از بدن جدا نمودید و در آن حالت گرسنه و تشنه بود؟!


1) سوره مبارکه حشر آیه 9.

پس آن لعین را به قتل رسانیدم و تن او را به آتش سوختم و از این عمل امیدوارم به کرم نامتناهی حضرت الهی که مرا به رحمت خود بیامرزد. (1)

و از ابن عیینه منقول است که از قاتلین آن حضرت دو نفر را ملاحظه نمودم که یکی آنقدر ذکر او طولانی شده بود که آن را بار میکرد به دوش خود و دیگر راویه پر از آب را می نوشید تا آخر آن و سیراب نمی شد و سبب آن این بود که نظر نمود به سوی آن حضرت که فرود آورده بود به دهان خود آبی که بنوشد پس آن ملعون تیری بر آن مظلوم زد آن جناب فرمود: خدا تو را سیراب نگرداند نه در دنیانه در آخرت! (2)

و به روایتی چون آن مظلوم مأیوس گشت از آب و دانست که آب به او نمی رسد مگر از دست جدش و پدرش که از شراب طهور بنوشد فرمود:

شيعتي ما إن شربتم ماء عذب فاذكروني / أو (3)سمعتم بغريب أو شهيد فاندبوني

یعنی ای شیعیان من! اگر آب خوش گوار بنوشید مرا یاد کنید که مرا با لب تشنه کشتند و اگر بشنوید غریبی یا شهیدی را پس بر غریبی و شهيدى من نوحه كنيد. (4)

و از کتاب فتوحات القدس منقول است که در هنگامی که آن مظلوم در صحرای کربلا به عطش و تشنگی مبتلا بود درویشی کاسه چوبین خود را پر از آب کرد و به خدمت آن جناب آورد، آن مظلوم آن کاسه را از دست آن درویش گرفت و آب آن را بر زمین ریخت و فرمود: ای درویش! برای ما قحط نیست نظر نما!

چون درویش نگاه کرد جوب های آب روان دید در آن بیابان پس آن حضرت کاسه درویش را پر از ریگ کرد و به درویش داد آن ریگ ها بالتمام به برکت آن بزرگوار مبدل گردید به جواهر آب دار. (5)

باری، چون آن امام مظلوم از کثرت تشنگی و بسیاری جراحت مانده شد لحظه ای توقف فرمود که ناگاه به روایت بحار ابوالحتوف جعفى لعنة الله علیه تیری در چله کمان نهاد و به جانب آن قبله عالمیان انداخت و آن تیر پرزنان آمد و بر پیشانی نورانی آن جان جهان که محل سجود ربانی بود نشست، چون آن امام مظلوم آن تیر را کشید خون بر روی و محاسن مبارکش ریخت، پس آن بزرگوار رو به درگاه پروردگار کرد و عرض نمود:


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم .

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 56/4؛ بحار الانوار: 300/45 .

3) در دو نسخه «ما» بوده است.

4) مهيج الأحزان: 517 .

5) انساب النواصب : 435 از فتوحات القدس .

اللهم إنَّكَ تَرى ما أنا فيه من عبادك هؤلاء العُصاةِ!

یعنی: خداوندا! می بینی که در راه رضای توچه می رسد به من از این گروه معصیت کار !

خداوندا! میامرز ایشان را و مگذار احدی از ایشان را بر روی زمین!

پس آن فرزند شاه لولاک مانند شیر غضب ناک بر آن کافران حمله نمود و نمی رسید به احدی از آن بیدینان مگر این که او را به شمشیر خود به فریاد و فغان می آورد، پس آن شقی ابتر را به سقر می فرستاد، والسهام تأخذه من كل ناحية وهو يتقيها بنحره وصدره؛ يعنى و تیرها از هر جانب به جانب آن بزرگوار می آمد و آن مظلوم آنها را به گلو و سینه مبارک خود می خرید، و می فرمود:

ای بدترین امت ها! بد رعایت کردید پیغمبر خود را در حق عترت او و بعد از من از کشتن هیچ بنده خدا پروا نخواهید کرد! به خدا سوگند که امیدوارم که خدا مرا گرامی دارد به شهید شدن در راه او بعد انتقام مرا از شما خواهد کشید به نحوی که نفهمید!

حصین بن مالک فریاد برآورد که ای پسر فاطمه! به چه نحو انتقام تو را از ما خواهد کشید؟ آن حضرت فرمود که:

چنان خواهد شد که خود شمشیرها بر روی یکدیگر بکشید و خون های خود را بریزید بعد بر شما وارد شود عذاب دردناک!

بعد آن حضرت مشغول قتال گردید تا این که جراحتهای عظیمه بر بدن اطهرش وارد آمد. (1)

حتی به روایتی هزار و نهصد جراحت بر آن بزرگوار وارد گردید. (2)

بلکه به روایت علامه مجلسی چهار هزار جراحت تیر و یک صد و هشتاد جراحت نیزه و شمشیر بر بدن مبارک آن بدر منیر رسیده بود. (3)

و به روایتی آن قدر تیر بر زره آن شمس منیر نشسته بود که گویا پرو بال برآورده بود مانند خارهایی که در جلد قنفذ می باشد و جمیع زخم ها در پیش روی آن حضرت واقع شده بود زیرا که پشت به ایشان نگردانید و روی از آن بی دینان نتافت. (4)

پس آن بزرگوار به روایت بحار از شدت ضعفی که از کثرت قتال بر او عارض شده بود ساعتی


1) بحار الانوار: 52/45 .

2) بحار الانوار: 45/ آخر صفحه 52 .

3) عين الحيات: 527 .

4) بحار الانوار: 45 / آخر صفحه 52.

توقف فرمود که استراحت نماید که ناگاه از لشکر اعداء سنگی آمد در پیشانی نورانیش برخورد که خون از آن جاری شد پس جامۀ خود را گرفت که خون از روی مبارکش پاک کند،

فأتاه سهم محدد مسموم له ثلاث شعب فوقع السهم في صدره !

یعنی: ناگاه تیر زهرآلودی که سه شعبه داشت از لشکر اعداء آمد و بر سینه بی کنیه اش که صندوق علوم ربانی بود نشست !

پس در آن حال آن مظلوم فرمود: بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله، پس سر مبارک خود را به جانب آسمان بلند کرد و عرض نمود:

خداوندا تو می دانی که این گروه می کشند شخصی را که امروز بر روی زمین فرزند پیغمبری به غیر از او نیست!

پس آن مظلوم آن تیر را گرفت و از پشت سر خود بیرون کشید خون مانند ناودان جاری شد، پس دست مبارک خود را به زیر خون گرفت چون پر شد به طرف آسمان پاشید و یک قطره از آن خون برنگشت و سرخی آسمان در آن وقت پدید شد، پس بار دیگر کف مبارک خود را به زیر آن خون گرفت چون پرشد آن خون را به سر منور و محاسن اطهرش مالید و فرمود:

به همین نحو خواهم بود تا ملاقات نمایم جد خود رسول خدا را و حال آن که به خون خود خضاب نموده باشم و بگویم: یا رسول الله مرا فلان و فلان کشتند! (1)

و سید بن طاوس در کتاب ملهوف روایت کرده است که ناگاه تیر زهرآلود سه شعبه ای از لشکر مخالف آمد، فوقع علی قلبه، پس واقع شد آن تیر بر قلب آن حضرت پس فرمود: بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله ! بعد سر خود را به طرف آسمان بلند نمود و فرمود:

اله من! این گروه می کشند مردی را که بر روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست!

ثم أخذ السهم فأخرجه من وراء ظهره فانبعث الدم كأنه ميزاب !

یعنی: پس آن مظلوم آن تیر را گرفت به دست مبارک خود و آن را بیرون آورد از پشت سر خود پس خون جوشید از مکان تیر مانند ناودان! (2)

فياليت ذاك النحر كان بمنحري / ويا ليت هذا السهم كان بمهجتي

یعنی: ای کاشکی به عوض تو مرا نحر کرده بودند و ای کاشکی به عوض آن تیری که بر توزدند بر دل من می زدند!


1) بحار الانوار: 53/45 .

2) اللهوف : 120؛ مثیر الاحزان : 73؛ بحار الانوار: 53/45 .

و مقتضای جمع در میان دو خبر این است که این تیر سه شعبه زهرآلود که بر قلب آن جناب خورد غیر از تیر سه شعبۀ زهرآلودی است که بر سینه مبارک آن مظلوم خورد و اگر در نفس الامریک تیر سه شعبه زهرآلود بوده است ظاهر این است که روایت سید بن طاوس که آن تیر بر قلب آن حضرت خورد اقرب به واقع بوده باشد چنانچه مترنم است بر این حدیث، حدیث شیخ صدوق رحمه الله که چون خبر توجه آن مظلوم به سمت عراق به عبدالله بن عمر رسید به سرعت تمام خود را در بعضی از منازل به آن حضرت رسانید و عرض نمود که اراده کجا داری یابن رسول الله؟ حضرت فرمود: به جانب عراق می روم. و عرض کرد برگرد به جانب حرم جد خود!

آن جناب قبول نفرمود، چون عبدالله ملاحظه نمود که آن قبلۀ آفاق مصمم سفر عراق است و مراجعت نمی نماید عرض کرد: یا اباعبدالله! بگشا از برای من آن موضع مطهر جسد خود را که حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله پیوسته آن موضع را می بوسید.

فكشف الحسين عن سُرَتِهِ فقبلها ابن عمر ثلاثا وبکی؛ یعنی: پس آن مظلوم پیراهن خود را از ناف مبارک دور کرد، چون ناف منورش ظاهر شد عبدالله بن عمر سه دفعه آن ناف مطهر را بوسید و گریست و عرض کرد: تو را به خدا می سپارم ای ابو عبد الله! و می دانم که در این سفر کشته خواهی شد. (1)

مؤلف گوید: پیوسته بوسیدن رسول خدا ناف مبارک آن حضرت را مترنم است بر این که آن موضع موقع همین تیر زهرآلود سه شعبه است که آن مظلوم آن را از قفا برآورد و خون مانند ناودان جاری شد.

پس به روایت ابن طاووس بعد از کشیدن آن تیر از قفا ضعف بر آن مظلوم مستولی شد و توقف فرمود و هر یک از آن قوم اشرار که به نزد آن عالی مقدار می آمدند بر می گشتند که مبادا خون آن غریب مظلوم برگردن آن می شوم وارد آید تا این که ملعونی از قبیله کنده که او را مالک بن یسر می گفتند به نزد آن مظلوم آمد و به زبان بریده خود آن قدوۀ انام را دشنام داد و از دست بریده خود شمشیری به فرق همایون آن بزرگوار زد که برنسی که بر سر آن مظلوم بود از خز قطع شد و شمشیر بر سر انورش فرو رفت به نحوی که برنس پر از خون شد.

و برنس کلاهی است مخصوص که نشاک در صدر اسلام می پوشیدند یا ثوبی است مخصوص. (2)

و به روایت مجلسی ضربتی که مالک بن یسر بر فرق آن جناب زد که عمامه آن حضرت پر از


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 153؛ بحار الانوار: 313/44.

2) اللهوف : 121؛ مثیر الاحزان : 73.

خون شد، آن حضرت فرمود که هرگز به این دست نخوری و نیاشامی و با ظالمان محشور شوی!

و آن بدبخت شقی بعد از واقعه کربلا آن برنس را به منزل خود برد، (1)پس به روایت منتخب به زوجه خود گفت: این برنس حسین است خون او را بشوی! پس آن زن به گریه درآمد و گفت: ويلك ! قتلت الحسين وسلبته برنسه والله لاصحبتك ابداً! یعنی: وای بر تو! حسین را شهید کردی و برنس او را ربودی به خدا سوگند که هرگز نخواهم با تو مصاحبت نمود!

پس آن ملعون جستن نمود به جانب آن ضعیفه که سیلی بر آن زند که آن ضعیفه کناره کرد و دست نحس پلیدش به مسماری که بر در خانه بود بر خورد و آن مسمار به دست نحس آن بد بخت فرو رفت و چنان شدت نمود که فی الفور دست آن قبیح قطع شد. (2)

و به روایت بحار آن ملعون بدکردار خود آن برنس را می شست و خون از آن می گرفت، چون نظر زوجه مؤمنه اش بر آن افتاد گفت: أتدخل بيتي بسلب ابن رسول الله ؟! اخرج عني حتى الله قبرك ناراً! یعنی: آیا به خانه من داخل می نمایی جامه ای را که از بر فرزند رسول خدا بر آورده ای؟! بیرون رو از خانه من که خدا قبر تو را پر از آتش نماید!

پس آن ملعون به بدترین احوالی گرفتار شد، دست های او در زمستان خون از آن ها جاری بود و در تابستان مانند دو چوب خشک بود و به همین حال بود تا به جهنم واصل شد لمعنة الله عليه .

باری، چون این ملعون این ضربت را بر فرق همایون آن جناب زد که عمامه اش پر از خون شد آن مظلوم عمامه را بر زمین انداخت. (3)

و به روایتی متوجه خیمه گاه گردید چون به در خیمه رسید پارچه ای طلب نمود، چون آن پارچه را آوردند و به دست آن جناب دادند آن مظلوم آن پارچه را بر جراحت سر منورش بست و کلاهی بر بالای آن بر سر گذاشت و عمامه بر آن پیچید. (4)

پس به روایتی در آن حال ندا در داد: يا زينب! يا أم كلثوم! يا سكينة! يا رقية! يا فاطمة! عليكن منّي السلام! یعنی ای زینب! ای ام کلثوم! ای سکینه! ای رقیه! ای فاطمه! سلام من بر شما باد!

زینب خاتون پیش آمد و عرض کرد: يا أخي أيقنت بالقتل ؟! یعنی: ای برادر! یقین نمودی به مرگ؟!


1) بحار الانوار: 53/45 .

2) المنتخب: 450/2 مجلس دهم باب اول .

3) بحار الانوار: 53/45.

4) إعلام الورى: 467/1 .

حضرت فرمود: كيف لا أيقن وليس لي معين ولا نصیر؟! یعنی: چگونه یقین نکنم و حال آن که نه معینی و نه یاری کننده [ای] دارم؟!

زینب خاتون عرض کرد: ای برادر! ما را به حرم جد خود برگردان.

آن مظلوم فرمود هیهات! اگر دست از من برمی داشتند خود را به مهلکه نمی انداختم! وكأنكم غير بعيد كالعبيد يسوقونكم أمام الركاب ويسومونكم سوء العذاب! یعنی: گویا زمان بسیاری نکشد که شما را مانند بندگان می رانند در جلو اسبان و میچشانند شما را بدی عذاب را!

چون آن مخدره این کلمات جان سوز را شنید اشک از دیده ها فرو ریخت و ندا درداد: وا وحدتاه! واقلة ناصراه ! واسوء منقلباه! واشوم صباحاه!

پس دست برآورد و جامۀ خود را چاک زد و موی خود را پریشان نمود و طپانچه بر روی خود زد، آن مظلوم دل کباب به آن علیا جناب فرمود: مهلاً يا بنت المرتضى إن البكاء طويل! یعنی: آرام باش ای دختر علی مرتضی! که بعد از این گریه بسیار است!

پس آن مظلوم خواست از خیمه بیرون آید که زینب خاتون به آن حضرت چسبید و عرض نمود:

مهلاً يا أخي! توقف حتى أزود من نظري فهذا وداع لا تلاق بعده !

یعنی: آرام باش ای برادر من! توقف نما تا توشه خود را از نظر نمودن بر روی مبارکت بردارم و تو را وداع نمایم که این وداع آخر است و دیگر به خدمتت نمی رسم!

فهلا أخي قبل الممات هنيئة / لتبرد منّي لوعة وغليل

یعنی: ای برادر! چرا آرام نمی گیری قبل از مرگ یک زمان قلیلی تا سرد شود سوزش سینه من؟!

پس آن مظلومه دل کباب دست و پای آن جناب را می بوسید و سایر زنان نیز دور آن سرور عالمیان را گرفتند و دست و پای آن حضرت را می بوسیدند، پس آن قبله آفاق باز مراجعت نمود به سوی آن اهل نفاق (1)و در محاربه به آن بیدینان مادامی که قوه بشری در او باقی بود کوتاهی ننمود و چون ضعف مظلوم مستولی شد، پس شمر بی حیا به روایت مناقب به آن کافران پرجفا ندا درداد که چرا توقف نموده اید و چرا انتظار می کشید؟ که این مردی که تیرها او را گرم نموده اند حمله نمایید بر او در هر جانبی! مادران شما به عزای شما نشینند! چون آن قوم پرجفا این کلام را از شمر بی حیا شنیدند یک دفعه بر آن عالی مقدار از همه اطراف


1) مهيج الأحزان: 525.

و کنار حمله ور شدند، پس حصین بن تمیم که به عذاب الیم گرفتار باد تیر پرانی بر دهان معجز بیان سرور مظلومان زد!

و ابوایوب غنوی که به لعنت ابدی گرفتار باد تیر زهرآلودی بر حلق مبارک برگزیده معبود زد که آن مظلوم فرمود: بسم الله وبالله ولا حول ولاقوة إلا بالله وهذا قتيل في رضا الله ! یعنی: استعانت می جویم به

خدا و حول و قوتی نیست مگر به خدا و این شهید کشته شده است در راه رضای خدا!

و زرعة بن تمیمی که به عذاب سرمدی گرفتار باد ضربتی بر دوش چپ آن سید عرب زد!

و عمر بن خلیفهٔ جعفی که به سخط ربانی گرفتار باد ضربتی بر عاتق آن سید زمن فرود آورد که میانه دوش و گردن باشد.!

و سنان بن انس نخعی که به غضب الهی مبتلا باد تیری بر حلق مبارک آن مظلوم زد!

و صالح بن وهب مری که هم شق کننده ناقه صالح نبی بود نیزه ای بر پهلوی مبارک آن مفخر لولاک فرو برد که آن صدرنشین عرش مجید از شدت جراحت آن نیزه از اسب درغلطید و برخد راست بر روی خاک ماوی گرفت! (1)

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد/ اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

أهوى فكبَرتِ الصفوف برغمه / ويرغم بكل مكبر ومهلل

یعنی: آن مظلوم از روی زین بر زمین افتاد و به رغم انف و به جهت افتادن او صفوف لشکر «الله اکبر» می گفتند و حال آن که به جهت آن هر مکتری و موحدی از پا درآمد و تکبیر و تهلیل بر زمین افتاد!

عجباً من السبع الطرائق كيف لم / تنشق والأرضين لم يتزلزل

أسفاً عليه وللكواكب كيف لم / تنقض والأفلاك لم تتعطل

یعنی: تعجب می کنم چرا آسمان های هفت گانه شکافته نشدند و چرا زمین ها متزلزل نگردیدند و سرنگون نشدند و چرا ستاره ها بر زمین نریختند و چرا افلاک از حرکت نیفتاد به جهت تأسف خوردن بر آن مظلوم؟!

پس به روایت بحار آن مفخر شاه لولاک از روی خاک سر برداشت و نشست و آن تیری را که به حلق مبارکش زده بودند از حلقش کشید و چون در جهاد اعداء به قدر قوه بشری کوتاهی نداشت، (2)پس به روایت ملهوف از جا برخاست و ایستاد. (3)


1) ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 111/4؛ بحار الأنوار: 55/45.

2) بحار الانوار: 50/45.

3) اللهوف: 124.

و به روایت مناقب به دو دست منور خود خون مطهر خود را می گرفت و بر سر انور می ریخت و این عمل را مکرر معمول داشت. (1)

پس به روایت بحار الانوار عمر بن سعد غذار به نزدیک آن بزرگوار آمد! (2)

که ناگاه به روایت حمید بن مسلم زینب خاتون از خیمه گاه با ناله و آه بیرون آمد و چنان مضطرب و لرزان بود که گوشواره هایش در میان دو گوشش جولان می نمود! (3)

پس آن مخدّره از حیات برادر مأیوس به روایت سید بن طاووس ندا درداد:

وا أخاه! واسيّداه! وا أهل بيتاه! ليت السماء أطبقت على الأرض وليت الجبال تدكدكت على السهل !

یعنی: ای برادرجان! ای سید و آقای من! ای بزرگ اهل بیت من! کاشکی آسمان بر زمین می چسبید و کاشکی کوه ها می پاشید بر صحرا! (4)

پس به روایت بحار الانوار رو نمود به عمر بن سعد غدّار و فرمود:

يا عمر بن سعد ! أيقتل أبو عبد الله وأنت تنظر إليه ؟!

یعنی: ای عمر بن سعد! آیا کشته می شود ابو عبد الله و تو نظر می کنی به او؟!

چون (5)آن بدبخت دوران این کلمات را از آن مظلومه نالان با آه فغان شنید با آن قساوت قلبی که داشت نتوانست خود را نگاه داشت اشک از دیده های آن سنگین دل بر رو و ریشش جاری شد و روی خبیث خود را از زینب خاتون گردانید!!! (6)

و از گریه این ملعون ظاهر شد سر حدیث مکنون که از محبین و اخیار و معاندین و اشرار بر مصیبت آن امام عالی مقدار گریستند بلکه همۀ اشیاء و انهار و اشجار و جمادات و مجردات بلکه بهشت و نار بر آن مظلوم گریستند و آه شرر بار از دل برکشیدند. (7)

پس تو ای شیعه! که اظهار محبت می نمایی و خود را از بقیه طینت آن بزرگوار محسوب


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 111/4.

2) بحار الانوار: 55/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 111/2.

3) بحار الانوار: 55/45 .

4) اللهوف : 124.

5) چند کلمه در این جا مشوش بوده که این گونه ثبت شد.

6) بحار الانوار: 55/45 .

7) عن أبي عبد الله علیه السلام : إن أبا عبدالله الحسين بن علي ثم لما مضى بكت عليه السماوات السبع والأرضون السبع وما فيهن وما بينهن ومن ينقلب عليهن والجنة والنارُوما خلق ربنا وما يرى وما لايرى كامل الزيارات: 80 باب 26 حدیث سوم.

می داری (1)

نیز ر.ک: الکافی: 389/1 ح 2 و 345/6 ح 6؛ تفسیر فرات 268؛ بصائر الدرجات: 17 ح 10 و 13 وص171 ح 2؛ إرشاد القلوب: 144/1؛ الاختصاص: 221؛ اعلام الدین 209؛ الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 563؛ صفات الشیعه: 3 ح 5؛ علل الشرائع: 93/11 ح 2 و 2/ 489 ح 1 و 608؛ فضائل الأشهر: 105؛ فضائل الشيعة: 20؛ مجموعه ورام: 70/2؛ المحاسن: 135/1 و 282 ؛ الأمالی شیخ طوسی : 576؛ بشارة المصطفى صلی الله علیه وآله : 182؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 261/4؛ وسائل الشيعة: 179/16 و 136/25؛ بحار الانوار: 230/5 و 242 ح 29 وص 246 و 248 و 253 و 331/22 ح 42 و 11/25 ح 17 وص 12 و 49 و 121/26 ح 11 و 308/39 و 49/ 102 ح 23 و 58 / 45 ح 22 وص 145 ح 22 و 77/64 ح 2 و 47/65 و 7 16 ح 25 وص 177 و267/71.

در مقامی که ابن سعد با آن سخت دلی اشک از چشمش بر رو و ریشش جاری شود چگونه خود را به تصور این حالت آن مظلومه و ندای وا اخاه! و وا سیداه! آن مخدره محافظت می نمایی و اشک از دیده هایت جاری نمی سازی؟!

باری، چون زینب مظلومه آن خطاب شررانگیز را به ابن سعد بداختر نمود و آن ملعون با دیده گریان از خجالت آن مخدره روی از او گردانید و به روایت ارشاد هیچ جواب آن مظلومه را نداد، پس آن مظلومۀ دوران متوجه آن کافران گردید و ندا درداد:

ويحكم! أما فيكم مسلم ؟! یعنی وای بر شما! آیا در میان شما مسلمانی نیست؟!

پس احدی از آن بی شرمان جواب آن مخدره زمان را نگفت! (2)

و آن مصيبت عدم اعتنا و عدم ذکر جواب در جواب خطاب مصیبتی است بی انتها و داغی است بالای همه داغ ها!

باری، پس به روایت ملهوف شمر ولد الزنا صیحه ای زد به اصحاب خود که چرا انتظار می کشید؟! که باز آن بیرحمان آن مفخر عالیمان را در میان گرفتند که زرعه بدبخت با دست بریده خود ضربتی بر دوش چپ آن سید عرب زد و آن فخر صفا و مروه ضربتی بر زرعه زد که آن ملعون ناپاک را بر روی خاک انداخت که ناگاه ملعون شریری ضربت شمشیری چنان بر منکب آن مظلوم نواخت که آن منشأ ایجاد بر رو در افتاد! (3)


1) ر.ک: روضة الواعظين: 296/2؛ إرشاد القلوب: 257/2 و 423؛ اعلام الدین: 144؛ الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 15 ح 8؛ الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 299 ح 35؛ بشارة المصطفى صلی الله علیه وآله : 18 و 163 و 196؛ بصائر الدرجات: 14 ح وص 16 ح 8؛ مشکات الأنوار: 80؛ بحار الانوار: 22/15 ح 35 و 25/ 8 ح 11 و 302/53 و 303 و105/64 و 125 ح 27 و 7/65 ح 1 وص 24 ح 43.

2) الإرشاد: 112/2.

3) اللهوف: 125.

ای کاشکی دستت خشکیده بود که چنین ضربتی بر آن قدوه عالمیان و جراحتی بر دل ما زمرهٔ شیعیان وارد نیاوردی!!!

ای شیعیان! امان آنچه می خواهم که در اتمام تألیف این مقام کوشم آه شرربار و چشم اشک بارم سد راه قلم گردید و نمی گذارد که بیان نمایم آن چه سنان به آن قدوه عالمیان کرد تا این که به موعظه و نصیحت که رضای صاحب شریعت در این است که این مصایب شررافشان را در معرض بیان درآوری که فی الجمله اشک چشمم تسکین یافت و قلم در تحریر بیان این مصایب پرداخت!

چون آن امام ناس از ضربت آن شریر خناس به رو درافتاد بعد برخاست که ناگاه سنان بن انس نخعی که به غضب الهی گرفتار باد به دست شرربار خود نیزه ای بر چنبره گردن آن بزرگوار زد و به این اکتفا نکرد بعد نیزه را کشید و بر سینه بی کینه آن مظلوم که مخزن علوم ربانی بود فرو برد و به این نیز اکتفا نکرد پس تیری بر حلق مبارک آن مظلوم زد که از شدت آن جراحت آن امام مغموم بر روی خاک افتاد!

پس آن مظلوم چون قوه ایستادن نداشت از روی خاک سر بر داشت نشست و تیر را از حلق مبارک خود کشید و کف نورانی خود را بر زیر خون گرفت چون از خون پر شد سر و محاسن خود را به آن خون خصاب نمود و فرمود:

هكذا حتى ألقى الله مُخضباً بدمي مغصوباً علي حقي !

یعنی: به همین وضع خواهم بود تا ملاقات نمایم خدا را در حالتی که به خون خود خضاب شده باشم و حق مرا غصب نموده باشند! (1)

ای امان! ای زمرۀ شیعیان! از دست بریدۀ سنان که آن ننگ عالمیان به این جراحاتی که وارد آورد بر آن نور چشم پیغمبر آخرالزمان و سرور قلب امیرمؤمنان و پارۀ جگر سیده زنان قلوب ما زمرة شیعیان را بریان کرد!

منقول است از ابی مخنف که چون سنان غدار را گرفتند و به نزد مختار آوردند فرمود: لعنة الله علیک یا أشقى الأشقياء وای فرزند زنا! چرا فرزند رسول خدا را کشتی و بر آن تفاخر می کردی؟!

پس امر فرمود تا پسر او را که به سبب بندانداختن کثیر معلم در بند بود حاضر آوردند و کثیر را طلب نمود و چون کثیر آمد در برابر ایستاد امیر فرمود: این پسر را می شناسی؟

گفت: الحمد لله که در بند و غل دیدم! امیر فرمود: این ثواب از تو، او را در پای پدرش سر نحسش را جدا نما!


1) اللهوف: 125.

کثیر خنجر کشید و آن مستحق نیران را در پای سنان انداخت و گفت: بسم الله الرحمن الرحيم هذا بمحبة الحسين علیه السلام!

پس سر آن پلید را برید، سنان بدبنیان آهی کشید و به گریه افتاد امیر فرمود: ای ولد الزنا! دلت خوب سوخت!

و امراء جملگی دست بر شمشیر داشتند که آن بدبخت را خدمت نمایند که آواز جوش و خروش و غوغای عام برآمد مختار پرسید: خبر چیست؟

حاجبان عرض نمودند که مردم شهر کوفه اند آمده اند و عرض می نمایند که امیر کشتن سنان را به ما واگذارد تا ما نیز از کشتن آن مستحق نیران فیض بریم تا به ثواب کاملی رسیم!

امیر فرمود تا آن مردود را به اهل شهر دادند و آن شیعیان آن ننگ عالمیان را پاره پاره نمودند بعد سوزانیدند و خاکستر او را به محلات بردند و در مزبلات ریختند. الحمد لله. (1)

باری پس به روایت ابی مخنف آن فخر شاه لولاک از کثرت جراحات و بسیاری رفتن خون بی تاب گردیده بر روی خاک درافتاد و مدهوش گردید، چون اندکی به هوش آمد خواست که برخیزد نتوانست باز به خاک افتاد! (2)

پس به روایت کتاب اخبار دول و آثار اول هر مردی از آن کافران که به نزد آن سرور عالمیان که می آمد بر می گشت و نمی خواست که او کشنده آن جان جهان باشد و یک طفل صغیری از اولاد آن مظلوم که نام او عبد الله بود به نزد آن مغموم بود و آن بزرگوار آن طفل عالی مقدار را می بوسید و بوسیدن آن مظلوم منشأ تسلی آن طفل مغموم و خرسندی قلب مغموم آن مظلوم بود که ناگاه یک ملعون بی رحمی از طایفه بنی اسد آن طفل مغموم را از کنار آن مظلوم گرفت و کشید و سر منور آن طفل صغیر را برید!

چون آن امام مظلوم حالت آن صغیر را به این منوال مشاهده نمود غم بر غمش افزود و دست مبارک خود را دراز کرد و خون آن طفل معصوم را فرا گرفت و از قلب پردرد نالید و آن خون را به جانب آسمان پاشید و با دل درد و نیاز رو به درگاه بی نیاز آورد و عرض نمود:

يا رب! إن يكن حبست عنا النصر من السماء فاجعله لنا خيراً وانتقم من الظالمين !

یعنی: ای پروردگار من! اگر نصرت را از برای ما نمیفرستی از آسمان پس بگردان این مصیبت را خیر از برای ما و انتقام بکش از قوم ظالمین! (3)


1) ر.ک: سرور المؤمنين: 213-215.

2) مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 97.

3) اخبار الدول: 108. ر.ک: الکامل: 75/4 .

[ شهادت عبد الله بن حسن علیهما السلام ]

پس آن ظالمان به روایت ملهوف قلیلی از زمان صبر نمودند بعد مراجعت کردند و دور آن قبله عالمیان را گرفتند، چون عبد الله بن الحسن حال آن سید مؤتمن را به این منوال دید بی تاب گردید و آن امام زاده بی نظیر طفلی بود صغیر که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود و نزد زنان بود، پس آن طفل به سرعت و شتاب تمام خواست که خود را به نزد عم گرام خود رساند که نظر مبارک آن مظلوم به آن طفل معصوم افتاد دوان دوان بر فرق زنان میخواهد خود را به عم مهربان خود برساند. (1)

پس به روایتی آن مظلوم دل کباب به علیاجناب زینب خاتون به آواز بلند خطاب فرمود و ندا درداد که: یا أختاه! احبسیه! یعنی: ای همشیره جان! آن طفل را نگاه دار و مگذار که به این مکان آید!

پس زینب داغدار از عقب آن طفل بی تابانه روان گردید و به آن طفل معصوم رسید هرچند سعی و اصرار نمود در برگردانیدن آن مغموم نتوانست برگرداند. (2)

و به روایت ملهوف آن طفل امتناع نمود امتناع شدیدی به لسان درافشان خود فرمود:

والله لا فارغ عمي! يعنى: به خدا سوگند که مفارقت نمی کنم عم ارجمند خود را!

پس آن طفل داغدار در پهلوی عم بزرگوار خود ایستاد قرار گرفت. (3)

ای شیعه! ملتفت شو به این نکته که هر شخصی در حالت شدت و سکرات قبل از ممات طالب این است که از اقرباء و خویشان و دوستان و آشنایان و دختران و خواهران و زنان انیس او باشند و در گرداگرد او فراهم آیند، به جز آن مظلوم دوران و مغموم عالمیان که امر می فرمود که مگذارید به نزد من آیند و به انواع غم والم در همان خیمه گاه بسوزند و بسازند که مبادا طفلان هلاک شوند و زنان و دختران مستوره مشهور هر ناپاکی گردند!

ای به فدای مصایب غیر شهادتت! ای ابا عبد الله!

باری، چون عبدالله معصوم در پهلوی آن امام مظلوم ایستاد و ملاحظه مظلومی عم مهربان و احاطه نمودن آن ظالمان را می نمود که ناگاه بحر بن کعب (4)و به روایتی حرملة بن کاهل به دست بریده


1) اللهوف : 122؛ ارشاد : 110/2؛ اعلام الوری: 249؛ مثیر الاحزان 73؛ بحار الانوار: 53/45.

2) الإرشاد : 110/2؛ اعلام الوری: 249؛ مثیر الاحزان : 73؛ بحار الانوار: 53/45.

3) اللهوف : 122؛ الإرشاد : 110/2؛ اعلام الورى: 249؛ مثیر الاحزان 73؛ بحار الانوار: 53/45 .

4) اللهوف : 122؛ الإرشاد : 110/2؛ اعلام الوری: 249؛ مثیر الاحزان : 73؛ بحار الانوار: 53/45.

خود شمشیری حواله آن امام بی نظیر کرد! (1)پس آن طفل صغیر از دل پردرد صفیر برکشید و فرمود:

ويلك ! يابن الخبيثة ! أتقتل عمي ؟! یعنی: وای بر توای پسر خبیثه! آیا عموی مرا می کشی؟!

که آن ملعون شریر به حرف آن طفل اعتناء ننموده شمشیر خود را فرود آورد، چون آن طفل مهربان فرود آمدن شمشیر را به جانب عمّ به منزلۀ پدر مهربان خود را ملاحظه نمود و در دفع ضربت آن ملعون شریر چاره ای نیافت و بی تابانه دست مبارک خود را به دم شمشیر آن شقی افراشت که به منزله سپری باشد برای عمّ بی نظیر خود که شمشیر فرود آمد بر دست آن صغیر که گوشت و استخوان را قطع نمود و آن دست مبارک به پوستی آویخته شد، چون آن طفل مظلوم دست آویخته خود را ملاحظه نمود فریادِ «وا أُمَاه» برآورد. (2)

و به روایتی فریادِ «وا عماه!» برآورد. (3)

و نظر به عادت طفلان و بسیاری انس ایشان به مادران ندای وا اماه اقوی می نماید و نظر به فرط مهربانی آن حضرت به اولاد حضرت امام حسن علیه السلام چنان چه مترنم است بر این مطلب غش نمودن آن بزرگوار در طلب مبارزت قاسم نام دار و مهربان بودن آن حضرت بر مطلق ایتام سیما یتیمان برادر و وصیت نمودن حضرت امام حسنعلیه السلام در باب طفلان (4)فریاد «وا عماه» اقرب می نماید، خصوصاً بعد از التفات نمودن بر این که آن طفل معصوم در نزد مادر و زنان بود و نظر به فرط مهربانی که از عم مهربان دیده بود التفاتی به مادر و سایر زنان ننمود و خود را بی تابانه به نزد آن حضرت رسانید.

بلکه به روایتی در وقتی که آن حضرت وداع نمود و روانه میدان شد این طفل گریه کنان از عقب عم خود روانه میدان شد و زینب خاتون از عقبش دوید که نگذارد به میدان رود و حضرت فرمود: ای خواهر! بگیر او را و مگذار که به میدان آید! آن طفل ابا و امتناع کرد به امتناع شدیدی و گفت: نه به خدا قسم که مفارقت نمی کنم از عمویم! (5)

باری، آمد تا به خدمت عمش رسید و ابحر بن کعب یا حرمله شمشیری حوالة عمّ مظلومش نمود این طفل دست خود را به جهت او سپر نمود، پس اقرب این است که در هنگامی که دست خود را به پوستی آویخته ملاحظه نمود فریادِ «واعماه» فرموده باشد و ممکن است که هم «وا اماه!» گفته باشد و هم «واعماه!» فرموده باشد.


1) اللهوف : 122؛ مثیر الاحزان: 73؛ بحار الانوار: 53/45.

2) اللهوف 122؛ ارشاد 110/2؛ اعلام الوری 249؛ بحار الانوار: 53/45.

3) مثیر الاحزان : 73 .

4) ر.ک: معالى السبطین 57/1 از کتابی خطی از ابو مخنف رحمه الله ؛ و ر.ک: به صفحه 559 .

5) المنتخب: 439/2 مجلس نهم باب سوم.

باری، چون آن طفل شکسته بال صغیر فریاد «وا اماه!» برآورد که به روایتی مادر داغ دار با سروپای برهنه دويد فرياد «وا ولداه واقرة عيناه!» از دل پردرد کشید.

پس جناب سیدالشهداء علیه السلام آن نور چشم برادر مهربان را بر سینه داغ دار خود چسبانید (1)و به روایت ملهوف فرمود:

يا بن أخي! اصبر على ما نزل بك ! اى فرزند برادر من! صبر نما بر آنچه بر تو وارد شده است!

و طلب اجر نما به درستی که حق تعالی ملحق می سازد تو را به آباء صالحین تو!

و آن مظلوم آن طفل معصوم را تسلّی و دلداری می نمود که ناگاه حرملة بن کاهل اسدی پرستم تیری بر گلوی آن کبوتر شکسته بال حرم زد که از شدت جراحت آن تیر ضعف بر آن یتیم صغیر مستولی شد و در کنار عمّ غم پرورش به ضعیف نالی مشغول شد، بعد به سبب کثرت صیاد و شدت جراحات خود و عم مهربانش روح مقدس آن عندلیب خوش الحان جستی از آشیان دنیای دنی رم نمود و به آشیان قدس پرواز نمود و در کنار پدر مهربانش و جد و جده سوخته جانش مأوی گرفت و از هراس صیادان خود را در مهد امان کشید و به اطمینان تمام آرمید! (2)

که در این حال به روایت منتخب علیا جناب زینب صیحه فریاد از قلب مصیبت بنیاد برآورد و فرمود:

وا ابن اخاه ! ليت الموتُ أعد مني الحياة لبيت السماء أطبقت على الأرض وليت الجبال تدكدكت على السهل !

یعنی: ای پسر برادر من! کاشکی مرگ مرا دریافتی و کاشکی آسمان بر زمین می چسبید و کاشکی کوه ها می پاشیدند به صحراها! (3)

پس به روایت ارشاد آن مفخر عباد دست خود را به جانب آسمان بلند کرد و عرض نمود:

خداوندا! حال که ایشان را مهلت داده ای پس تفرقه در میان ایشان انداز و والی ها را از ایشان راضی مساز که ایشان ما را به سوی خود طلبیدند تا یاری نمایند پس به ما عداوت نمودند و ما را به قتل آوردند! (4)

منقول است که مختار به ابی خلیق فرمود: احوالات آن مظلوم را بیان نما که به آن جناب چه کردند؟

ابوخلیق گفت: چون آن مظلوم را محاصره نمودند نزدیک به دو هزار زخم به آن جناب زدند و همهٔ


1) مهیج الاحزان: 528.

2) ملهوف : 72؛ بحار الانوار: 54/45؛ عوالم العلوم : 296/17؛ تاریخ طبری: 244/4.

3) المنتخب: 439/2 مجلس نهم باب سوم.

4) الإرشاد : 111/2؛ مثیر الاحزان: 56 .

آن زخم ها در پیش روی او بود و زخم های بزرگ او هفتاد بود و ابوالحنوق تیری بر پیشانی آن حضرت زد!

و عبد الله بن حصین شمشیری بر فرق آن حضرت زد!

و شبث بن ربیع تیر سه شعبه زهرآلودی بر سینه آن حضرت زد!

و ابوایوب غنوی تیری بر حلقوم آن حضرت زد!

و زرعة بن شریک ضربتی بر دست آن حضرت زد!

و حصین بن نمیر سکونی تیری بر دهان آن حضرت زد!

و سنان بن انس نیزه ای بر پشت آن حضرت زد که به رو در افتاد! وحريم بن الاحجار تيری بر دهان آن حضرت زد!

و مالک ضربتی بر سر آن حضرت زد که عمامه اش پر از خون شد!

و صالح بن وهب نیزه ای بر پهلوی آن حضرت زد!

و اسحاق بن اشعث شمشیری بر دست چپ آن حضرت زد!

و ابوالاشرس تیری بر بازوی آن حضرت زد!

و عامر بن طفیل سنگی بر صورت آن حضرت زد!!!

چون سخن به این جا رسید مختار و امراء و یاران بسیار گریستند و فغان و شیون از قصر دارالاماره بلند شد. (1)

سابقاً از مرحوم مجلسی نقل نمودیم که بدن آن مظلوم مورد چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر گردید! (2)

باری پس به روایت ملهوف شمر بن ذی الجوشن حمله آورد بر خیمه آن امام مؤتمن و نیزۀ خود را بر خیمه آن مظلوم فرو برد و به زبان سوخته از نیران خود گفت: عليّ بالنار أحرقه بالنار أحرقه على من فيه! یعنی: برای من آتش بیاورید تا بسوزانم این خیمه را با اشخاصی که در میان خیمه می باشند!

پس آن امام ناس چون این کلام را از آن نسناس بدتر از خناس شنید فرمود:

يابن ذي الجوشن ! أنت الداعى بالنار لتحرق على أهلي؟! أحرقك الله بالنار!


1) ر.ک: سرور المؤمنين: 234. و ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 111/4.

2) ر.ک: به صفحه 420 .

یعنی: ای پسر ذی الجوشن! تو آتش می طلبی تا بسوزانی خیمه مرا با اهل و عیال من که در میان خیمه هستند؟! خدا تو را بسوزاند به آتش!

پس شبث بن ربعی به نزد شمر دنی آمد و آن ولد الزنا را سرزنش نمود آن حرام زاده منفعل شده، مراجعت نمود. (1)

ای به فدای مظلومیت ای ابا عبدالله! آیا چه کشیدی از جراحات لسان و از جراحات سنان؟!

باری، به روایت منتخب خولی بن یزید چنان نیزه ای بر آن سید عرب زد که سنان نیزه از پشتش برآمد و اثر آن نیزه الی یوم القیامه در قلوب شیعیان ماند!!! (2)

پس به روایت ابی مختف آن مظلوم با سعادت در مدت سه ساعت به روی بر روی خاک کربلا درافتاد و به خون خود آغشته گردید و گوشۀ چشم خود را به طرف آسمان گشود و عرض نیاز به درگاه بی نیاز آورده، می فرمود:

صبراً على قضائك لا معبود سواك يا غياث المستغيثين !

یعنی: صبر می نمایم من بر قضای توو نیست معبود به حقی سوای توای فریاد رس استغاثه کنندگان! (3)

پس آن مظلوم به روایتی هرچه استغاثه نمود کسی جوابش نگفت و دادرس طلب فرمود کسی به دادش نرسید که ملائکه آسمان به گریه درآمدند و عرض نمودند: خداوندا! آیا همه این ظلم ها را بر فرزند پیغمبر تو می کنند و تو می بینی و تویی شدید الانتقام؟!

پس ندا از جانب احدیت رسید که: ای ملائکه! نظر نمایید به جانب راست عرش!

چون نظر نمودند شخصی را دیدند که ایستاده است و مشغول نماز است پس ندا در رسید که :

به همین قائم از این جماعت انتقام خواهم کشید! (4)

اللهم عجل فرجه تا انتقام آن مظلوم را از آن کافران بکشد و دل شیعیان را از این غصه برهاند!

باری، آن مظلوم در میان خاک و خون با خداوند بی چون در راز و نیاز بود و از خوف بداء ایمن گردیده بود و از زندگانی خود مأیوس شده بود که شخصی به قصد قتل آن حضرت پیش آمد چون


1) اللهوف: 72؛ مقتل الحسين علیه السلام 141؛ بحار الانوار: 54/45؛ عوالم العلوم: 297/17؛ تاریخ طبری: 334/4؛ الکامل: 69/4؛ جواهر المطالب : 287/2؛ الكامل في التاريخ : 147/2.

2) المنتخب: 160/1 مجلس هشتم باب دوم.

3) ينابيع المودة: 82 از ابو مخنف رحمه الله ؛ مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 99؛ مقتل ابو مخنف رحمه الله: 65.

4) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 476؛ بحار الانوار: 221/45 باب 41 ح 3 و 68/51 ح 8؛ عوالم العلوم: 477/17.

به نزدیک آن مظلوم رسید آن حضرت در وی نگریست و فرمود: برو که تو کشنده من نیستی و مرا دریغ می آید که به آتش جهنم گرفتار شوی!

آن سعادتمند گریان شد و عرض کرد: جلعتُ فداك يابن رسول الله! تو به این حال رسیده ای و هنوز غم ما را می خوری و نمی خواهی که به آتش بسوزیم ؟!

پس شمشیر خود را که به جهت کشتن آن مظلوم کشیده بود به حرکت آورد و به سرعت تمام به نزد عمر بن سعد روان شد، چون به نزد آن بدبخت رسید آن پلید از آن سعید پرسید که کار حسین را تمام کردی؟ گفت: نه ولیکن آمده ام تا کار تو ملعون را بسازم!

این بگفت و تیغ خود را حواله آن ملعون کرد که غلامان وی از هر طرف برآمدند و آن سعادتمند را گرفته زخم های بسیار بر او زدند چون از حیات مأیوس شد رو به جانب آن مظلوم نمود و عرض کرد:

يا بن رسول الله! گواه باش که در سر کوی محبتت شهید شدم، فردای قیامت مرا باز جوی در میان شهدای لشکرت داخل نما و به بهشت بر!

حضرت آواز داد که خوشدل باش که چنین خواهم نمود!

پس آن نیک بخت با آن کافران جهاد نمود تا به درجه شهادت فایز گردید. (1)

پس عمر بن سعد ولد حرام به مردی که در کنار او بود گفت وای بر تو! برو و حسین را خلاص کن و کار او را بساز! (2)

پس به روایت منتخب خولی حرام زاده بی ادب به نزد آن غریب مغموم آمد که سر مبارک آن مظلوم را جدا کند که آن مفخر افلاک نظری بر آن لعین ناپاک نمود که اعضای پلیدش به لرزه درآمد و بر قتل آن مظلوم جرأت ننمود پس مراجعت نمود. (3)

و شمر خسران مآب به روایت تبر مذاب به خولی لعین گفت: خدا بازوی تو را ضعیف گرداند! تو را چه شده است که می لرزی؟! خولی در جواب آن ملعون گفت: مرا حاجتی نیست به پسر دختر رسول خدا! پس شمر بداندیش به خولی گفت: قبیح باد این ریش تو که روییده است بر روی کسی که مرد نیست! (4)

پس به روایت منتخب از آن قوم غدار چهل سوار مبادرت ورزیدند بر سر آن مظلوم عالی مقدار که


1) ر.ک: روضة الشهداء: 351 .

2) بحار الأنوار: 56/45.

3) المنتخب : 451/2 مجلس دهم باب یکم.

4) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 161.

هر یک از آن ستمکاران می خواستند سر منور آن مظلوم را جدا سازند و عمر بن سعد پلید به زبان بریده خود می گفت: تعجیل کنید! تعجیل کنید در کشتن این مظلوم وحید! (1)

که به روایتی عمرو بن حجاج مردود از مرکب خود فرود آمد و قدم جرأت در میدان بی دینی نهاد همین که نظر پلیدش بر چشمهای حق بین آن مظلوم افتاد رعبی بر قلبش مستولی گشت و مراجعت نمود بر اسب خود سوار گشت، شمر ولدالزنا به آن ملعون دغا گفت: چرا مراجعت نمودی؟! آن ملعون در جواب آن ناکس دون گفت: چشم های آن عالی مقدار مانند چشم های جد بزرگوارش به نظر آمد، نخواستم که خون آن عالی تبار به گردن من باشد! (2)

حميد بن مسلم می گوید: در این حال زینب شکسته بال با قلب پر از ملال از خیمه برآمد و گوشواره های گوشش می لرزید و می فرمود:

ليت السماء انطبقت على الأرض وليت الجبال تدكدكت على السهل!

یعنی: کاشکی آسمان بر زمین می چسبید و کاشکی کوه ها از هم می پاشیدند در صحراها می ریختند!

ای عمر بن سعد! آیا اباعبدالله را می کشند و توایستاده ای و نظر می کنی؟!

که اشک از چشم آن سنگین دل جاری شد! (3)

و بعید نیست که بیرون آمدن آن مخدّره و تکلّم او با ابن سعد در دو نوبت واقع شده باشد، بلی، داغ چون حسینی است، چگونه می تواند آن مخدره تاب آورد و از خیمه بیرون نیاید؟!

باری، پس به روایت منتخب شبث بن ربعی شمشیری به دست گرفت و به نزدیک آن مظلوم آمد که سر انورش را از بدن اطهرش جدا کند، پس آن مظلوم عالی مقدار نظری بر آن تباه روزگار نمود که شمشیر از دست آن شریر افتاد و رو به فرار نهاد و می گفت: معاذ الله ای حسین! که ملاقات نمایم پدر تو را به خون تو!

پس سنان بن انس که مرد بدخلقتی بود که مبتلا بود به مرض برص (4)رو نمود به روایت ابی مخنف به شبث و گفت: مادرت به عزایت نشیند و نیابند تو را قوم تو! چرا به قتل نیاوردی حسین را؟! شمشیر را به من ده!

پس شبث بیدین شمشیر را به سنان لعین داد پس آن مردود شمشیر را گرفت و از اسب فرود


1) المنتخب: 451/2 مجلس دهم باب یکم.

2) مهيج الأحزان: 531.

3) بحار الانوار: 55/45؛ مقتل الحسين علیه السلام : 195؛ عوالم العلوم: 299/17.

4) المنتخب: 451/2 مجلس دهم باب یکم .

آمد و قصد نمود که سر انور آن سرور را از بدن مطهرش جدا نماید که در این حال آن مظلوم مقرب معبود دو دیده خود را گشود و به آن لعین مردود نظری نمود که به همان نظر اعضای آن پلید از شدت خوف به لرزه درآمد و شمشیر از دستش افتاد و رو به گریختن نهاد! (1)

پس به روایت منتخب سنان بی دین متوجه عمر بن سعد لعین گردید و گفت: غضب خدا بر تو باد ای عمر بن سعد! چه باعث شده است تو را که می خواهی محمد صلی الله علیه وآله دشمن من باشد؟! (2)

پس شمر مردود به سنان نامسعود گفت: چرا به قتل نیاوردی آن حضرت را مادرت به عزایت نشیند و تو را نیابند قوم تو؟ سنان بیدین به آن لعین گفت: وای بر تو! چون آن حضرت چشم های خود گشود و به من نظر فرمود به خاطر آوردم شجاعت پدر او علی کرار را فراموش نمودم کشتن آن بزرگوار را! شمر لعین در جواب آن بی دین گفت: إنك لجبان في الحرب هلم إلي بالسيف ! يعني: تو بسيار ترسانی در میدان حرب! شمشیر را به من ده! که به خدا سوگند که احدی از ثقلین سزاوارتر نیست از من به ریختن خون حسین!

پس آن مردود از اسب فرود آمد! (3)

و ابن سعد بدتر از شداد به روایت منتخب ندا درداد که: هرکسی که سر این هاشمی را به نزد من آورد آنچه می خواهد به او خواهم داد! شمر شرير گفت: أنا أيها الأمير! يعنى: من سر آن سرور را می آورم! عمر بن سعد بی حیا گفت: سرعت نما که از برای تو است جایزهٔ عظیمی!

پس آن ملعون ازل و ابد رو آورد به آن حضرت و آن مظلوم در آن حال مدهوش بود. (4)

و به روایت بحار الانوار آن ولد الزنا بر بالین سید الشهداء آمد که رمق آن مظلوم سعید به آخر رسیده بود و زبان معجز بیان خود را از شدت تشنگی می خایید و طلب می نمود شربت آبی را که آن ولدالزنا از پای خبیث خود لگدی بر آن مظلوم بی گناه زد و گفت: یابن أبي تراب ! ألست تزعم أن أباك على حوض النبي يسقى من أحبه ؟! فاصبر حتى تأخذ الماء من يده! یعنی: ای پسر ابوتراب! آیا نیستی تو که گمان می کنی که پدر تو ساقی حوض کوثر است و آب می دهد به دوستان خود!؟ صبر کن تا آب از دست او بنوشی!

پس شمر لعین رو نمود به سنان بی دین گفت: جدا نما سر او را از قفا سنان بی ایمان گفت: به


1) مقتل الحسين ومصرع أهل بيته.... 99.

2) المنتخب: 451/2 .

3) مقتل الحسين ومصرع أهل بيته .... 99؛ ينابيع الموده: 83/3 از ابو مخنف رحمه الله.

4) المنتخب: 451/2 مجلس دهم باب اول .

خدا سوگند که نخواهم چنین نمود که جد او محمد مصطفی صلى الله عليه وسلم دشمن من باشد!

پس شمر ولد الزنا از استماع این کلام در غضب شد پس از پای بریده نحس خود لگدی بر آن سید عرب زد که از شدت صدمه لگد آن بی ادب، بر پشت افتاد پس آن ننگ آدمیان بر سینه بی کینه آن مفخر عالمیان نشست پس دست بریده خود را دراز کرد و محاسن مبارک آن معدن راز را گرفت و قصد نمود که سر منور آن سید مطهر را از بدن انورش جدا سازد که در آن حال آن مظلوم تبسمی نمود! (1)و به روایت منتخب فرمود:

يا ويلك! من أنت ؟ ! لقد ارتقيت مرتقاً عظيماً !

یعنی: وای بر تو! کیستی تو که بالا رفته ای بر محل عظیمی؟

آن خبیث گفت: منم شمر! آن مظلوم فرمود: يا ويلك من أنا؟! یعنی: وای بر تو! من کیستم؟!

آن ملعون گفت: تویی حسین بن علی پسر فاطمه زهراء و جد تو محمد مصطفی است!

حضرت فرمود: يا ويلك ! إذا عرفت حسبي ونسبي فلِمَ تقتلني ؟! يعنی: وای بر تو! هرگاه حسب و نسب مرا می دانی پس چرا مرا می کشی؟!

شمر ولد الزنا گفت: اگر من تو را نکشم پس کیست که از یزید جایزه بگیرد؟!

آن مظلوم فرمود: کدام یک را بیشتر دوست می داری جایزه یزید را یا شفاعت جد من رسول خدا را؟!

آن کافر پلید گفت: دانق من الجائزة أحب إلي منك ومن جدك ! يعنى: یک دانق از جایزه محبوب تر است نزد من از تو وجد تو! (2)

پس آن مظلوم به جهت اتمام حجت به روایتی به آن بی مروت فرمود: ای شمر! می دانی امروز چه روز است و این ساعت چه ساعت است؟!

آن ملعون گفت: امروز جمعه و روز عاشورا و این ساعت وقت نماز جمعه است!

فرمود: در این ساعت خطبای امت جدم بر بالای منابر خطبه میخوانند و نعت جد بزرگوارم را به زبان می رانند، تو با من این معامله می کنی! ای شمر! رسول خدا روی خود را بر روی سینه من گذاشت و تو بر آن نشسته ای و او بوسه بر حلق من داده و تو بر آن تیغ می زنی و بدان که روح زکریای مظلوم بر طرف راست من است و روح یحیای معصوم بر جانب چپ من! (3)


1) بحار الانوار: 56/45 .

2) المنتخب: 451/2 مجلس دهم باب اول .

3) روضة الشهداء: 352 .

و در آن وقت تشنگی آن سید جوانان بهشت به نهایت رسیده بود و از غایت عطش زبان خود را می جایید! (1)

پس آن امام مظلوم از برای زیادتی اتمام حجت به روایت ابی مخنف فرمود: حال که لابد است از کشتن فاسْقِني شربةً من الماء! پس شربت آبی به من بیاشامان!

آن ملعون گفت: هیهات! به خدا سوگند که نخواهی از آب چشید تا این که بچشی مرگ را از غصه بعد از غصه!!!

آن مظلوم فرمود: وای بر تو! رو و شکم خود را برهنه نما!

آن ملعون روی و شکم خود را گشود آن حضرت ملاحظه فرمود دید که آن مردود ابلق و پیس است و صورت او شبیه است به خوک پس فرمود: صدق جدي رسولُ الله في ما قال! يعنى: راست فرمود جد من رسول خدا در آن چه فرمود!

آن خبیث گفت: جد تو چه گفته است؟! فرمود: جد من فرمود از برای پدرم :

يا علي ! يقتل ولدك هذا رجل أبرص أبقع أشبه الخلق بالكلاب والخنازير!

یعنی: ای علی! می کُشد فرزند تو حسین را مرد ابلقی که مبتلا است به ناخوشی برص و شبیه ترین خلق است به سگان و خوکان!

چون آن ولد الزنا این کلام را از آن مظلوم شنید غضب بر غضبش افزود (2)پس به روایت تبر مذاب گفت: حال که جدت تو را خبر داده است به این مطلب پس من البته تو را می کشم به بدترین کشتن ها!!!

پس آن ولد الزنای بی مروت شمشیر خود را بر حلق مبارک آن مظلوم گذاشت و شروع نمود به کشیدن دید که شمشیر او نمی برد، آن غریب مظلوم فرمود:

يا ويلك ! أتظن أن يقع سيفك موضعاً طال ما قبلها رسول الله ؟!

یعنی: ای وای بر تو! آیا گمان می کنی که قطع نماید شمشیر تو موضعی را که پیوسته رسول خدا آن موضع را می بوسید؟ (3)

پس آن ملعون خسران مآب به روایت ابی مخنف به آن حضرت فرمود: مرا تشبیه می کنی به كلاب؟! والله ما أذبحك إلا من قفاك ! یعنی: به خدا سوگند که سرتو را از قفا جدا خواهم نمود!

پس آن ولد الزنا دست بریدۀ خود را فرا کرد و آن بدن پاره پاره ناز پرورده پیغمبر را برگردانید و به رو


1) ر.ک: بحار الانوار: 56/45 .

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 94؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 101؛ وسيلة النجاة: 180.

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب : 161.

خوابانید و در آن حال آن منبع راز مشغول راز [و] نیاز به درگاه بی نیاز گردید. (1)

و به روایتی عرض نمود: خداوندا! من به عهد خود وفا کردم تو البته به وعده خود وفا خواهی نمود.

که ندا از جانب معبود رسید که :

ای حسین! دل خوش دار که ما نیز به وعده خود وفا خواهیم نمود و به قدری از گناه کاران شیعه شما را به تو بخشم که تو راضی شوی!

آن مظلوم در آن وقت فرمود: الآن طابَ لي الموت ! یعنی: حال دیگر مرگ بر من گوارا است! (2)

آه ویلاه! وامصیبتاه! پس شمر ولد الزنا تیزی شمشیر خود را بر قفای گردن منوّر آن مظلوم گذاشت!

ای امان از مظلومیت ای ابا عبدالله! که به سبب شدت مظلومیت جدت تفضّل نمود و فرمود: کسی که در مصیبت جنابت خود را شبیه به گریه کننده برآورد بهشت بر او واجب می شود، (3)چگونه کسی که ادعای دوستی نماید و این حالتی را که شمر بدن پاره پارۀ آن مظلوم را در کمال غضب برگردانیده و به رو خوابانیده و دم شمشیر خود را بر قفای آن حضرت گذاشت به نظر خود درآورد می تواند خود را ضبط نماید و قطرات اشک از دیده ها جاری ننماید هر چند دل او از سنگ سخت تر باشد که به ملاحظه این حالت منشق می گردد و چشمه آب که مجرای آن چشمه دو دیده انسان است از آن جاری می گردد!

و چگونه می شود که به تصوّر این حالت قطرات سرشک از دیده های دوستانش جاری نگردد و حال آن که دشمنانش به تصوّر نحو این حالات وارده بر آن مظلوم گریستند و خاک غم بر سر ریختند پس باید دل شیعه از برگ گل نازک تر باشد و شنیدن این مصایب نسبت به او مانند نیشتر که به محض شنیدن قطرات اشک بی اختیار از مجرای آن که دیده ها است جاری شود!

و اگر با وجود این حالت اشک از دیده هایت روان نگردد بدان که قساوت قلب تو را فرو گرفته است و تکلم نمودن در امورات بی فایده منشأ آن گردیده، پس زبان خود را از غیر ذکر خدا و امور لابده نگاه دار و دست مرحمت بر سریتیمان گذار که کشیدن دست مرحمت بر سر ایشان منشأ زوال


1) ر.ک: مقتل أبو مخنف رحمه الله : 93؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 101؛ وسيلة النجاة: 180.

2) رياض الشهادة: 262/2 مجلس 12؛ ر.ک: تذکرة الشهداء: 151/2.

3) عن آل الرسول علیهم السلام : مَنْ يَكى وأبكى فِينَا مِائَةٌ فَلَهُ الْجَنَّةَ ومَن بكى وأبكى خمْسِينَ فَلَهُ الجَنَّة ومن بَكَى وَأَبْكَى ثَلَاثِينَ فَلَهُ الْجَنَّةَ ومَن بَكَى وأبكى عِشْرِينَ فَلَهُ الْجَنَّة ومن بكى وأبكى عَشَرَةً فَلَهُ الجنة ومن بكى وأبكى وَاحِداً فَلَهُ الجَنَّة ومن تباكى فَلَهُ الجنة. بحار الأنوار: 288/44. عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ علیه السلام : مَنْ أَنْشَدَ فِي الْحُسَينِ بَينَا مِنْ شِعْرِ فَبَكَى وأبكى عَشَرَةً فَلَهُ وَلَهُمُ الْجَنَّةَ وَمَنْ أَنْشَدَ فِي الْحُسَينِ بَينَا فَبَكَى وَأَبْكَىٰ تِسْعَةٌ فَلَهُ وَهُمُ الجنَّة، فلم يزل حتَّى قَالَ: وَمَنْ أَنْشَدَ فِي الْحُسَينِ بَيتاً فَبَكى وأظنه قَالَ: أَوْ تَبَاكى فَلَهُ الْجَنَّة. بحار الأنوار: 289/44.

قساوت می گردد (1)و اگر در حالت دست کشیدن از روی مرحمت بر سریتیمان متذکر یتیمان نالان حضرت امام حسين علیه السلام شوى فى الفور اشک از دیده گانت جاری خواهد شد و اثر حدیثی را که بیان نموده است در آن منشأ قساوت و علاج آن را به نحوی که ذکر نمودم خواهی مشاهده نمود. (2)

وَعَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام : وَإِيَّاكَ وَالْغَفْلَة فَفِيهَا تَكُونُ قَسَاوَة الْقَلْبِ. مستدرک الوسائل: 93/12.

و ر.ک: مستدرک الوسائل: 93/12 باب 76 - باب تحريم قسوة القلب:

1- عَنِ الْبَاقِرِ علیه السلام : مَا ضُرِبَ عَبْدُ بِعُقُوبَةٍ أَعْظَمَ مِنْ قَسْوَةِ الْقَلْبِ.

2 - وعَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام : وَإِنَّ كَثرَة المَالِ مَفْسَدَة لِلدِّينِ مَقْسَاةِ لِلْقَلْبِ.

3- وعَنْ أبِي جَعْفَر علیه السلام : وإِيَّاكَ والْغَفْلَة فَفِيهَا تَكُونُ قَسَاوَةِ الْقَلْبِ.

4- عَنِ النَّبِي صلی الله علیه وآله : إِنَّ أَبْعَدَ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ الْقَاسِي الْقَلْبِ.

5- عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِهِ عَلِي بْنِ الْحُسَينِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِي بْنِ أَبِي طَالِبٍ علیهم السلام قَالَ: قَالَ رسول الله صلی الله علیه وآله : أَرْبَعَة مِنْ عَلَامَة الشَّقَاءِ: جُمُودُ الْعَينَينِ وَقَسْوَة الْقَلْبِ وَشِدَة الْحِرْصِ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا وَالْإِصْرَارُ عَلَى الذَّنْبِ.

6- وَبِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ عَلِي بْنِ أَبِي طَالِبِ علیه السلام : مَنْ يَأْمُلُ أَن بِعِيشَ غَداً فَإِنَّهُ يَأْمُلُ أَنَّ بِعِيشَ أَبَداً وَمَنْ يَأْمُلُ أَنْ يَعِيشَ أَبَداً يَقْسُ قَلْبُهُ وَيَرْغَبْ فِي دُنْيَاهُ.

7- عَنِ النَّبِي صلی الله علیه وآله : أَذِيبُوا طَعَامَكُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ وَالصَّلَاةِ وَلَا تَنَامُوا عَلَيْهَا فَتَقْسُوَقُلُوبُكُمْ.

وَعَنْهُ صلی الله علیه وآله : مَنْ كَثُرَ طَعْمُهُ سَقِمَ بَدَنْهُ وَقَسَا قَلْبُهُ.

8 - عن الصَّادِق علیه السلام : ولَيسَ شَيءٌ أَضَرَّ لِقَلْبِ الْمُؤْمِنِ مِنْ كَثرَة الْأَكْلِ وَهِي مُورثة لِشَيْتَينِ: قَسْوَة الْقَلْبِ وَهَيجَانِ الشَّهْوَةِ وَقَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ : مَا مَرِضَ قَلْبُ بِأَشَدَّ مِنَ الْقَسْوَة وَفِيهِ، وَاكْثرَةِ النَّوْمِ يَتَوَلَّدُ مِنْ كَثرَة الشَّرْبِ وَكَثرَة الشُرْبِ يَتَوَلَّدُ مِنْ كَثْرَةِ الشَّبَعِ وَهُمَا يَتَقَلَانِ النَّفْسَ عَنِ الطَّاعَةِ وَيَقْسِيانِ الْقَلْبَ عَنِ التَفَكَّرِ وَالْخُشُوع

9 - عَنْ بَعْضِ الْأَئِمَّةِ علیهم السلام : إِيَّاكُمْ وَفُضُولَ المَطْعَمِ فَإِنَّهُ يَسْمُ الْقَلْبَ بِالْقَسْوَةِ.

وعَنِ الصَّادِقِ علیه السلام عَنِ النَّبِي صلی الله علیه وآله : أَنْهَاكُمْ أَنْ تَظرَحُوا التَّرابَ عَلَى ذَوِى أَرْحَامِكُمْ فَإِنَّ ذَلِكَ يُورِثُ الْقَسْوَةِ فِي الْقَلْبِ وَمَنْ قَسَا قَلْبُهُ بَعْدَ مِنْ رَبِّهِ.

10 - عن رسول الله صلى الله عليه وسلم فِي مَا وَعَظَ بِهِ أَبَاذَرَ: يَا أَبَا ذَرًا إِنَّ الْقَلْبَ الْقَاسِي بَعِيدٌ مِنَ اللَّهِ وَلَكِنْ لَا يَشْعُرُونَ.

11 - عَنْ زَينِ الْعَابِدِينَ عَلَى بْنِ الْحُسَينِ علیه السلام : وَالذُنُوبُ الَّتِي تَحْبِسُ غَيْتَ السَّمَاءِ جَوْرُ الْحُكَامِ فِي الْقَضَاءِ .. وَقَسَاوَةِ الْقُلُوبِ عَلَى أَهْلِ الْفَقْرِ وَالْفَاقَة ...

وعَنِ الصَّادِقِ علیه السلام : إِنَّ اللهَ عَزَّوجَلَّ لَا يَسْتَجِيبُ دُعَاءٌ بِظَهْرِ قَلْبٍ قَاسِ.

12 - عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام : إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وتَعَالَى جَعَلَ الرَّحْمَة فِي قُلُوبِ رُحَمَاءِ خَلْقِهِ فَاطْلُبُوا الْحَوَائِجَ مِنْهُمْ وَلَا تَطْلُبُوهَا مِنَ الْقَاسِيةِ قُلُوبُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَحَلَّ غَضَبَهُ بِهِمْ.

13 - عَن عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ : قَسْوَةُ الْقَلْبِ مِنْ جَفْوَة الْعُيونِ وَجَفْوَة الْعُيونِ مِنْ كَثرَة الذُنُوبِ وَكَثرَ الذُنُوبِ مِنْ حُبَ الدُّنْيَا وَحُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلَّ خَطِيئَةِ.

14 - عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام : ضَادُّوا الْقَسْوَة بِالرِّئَةِ. وَقَالَ: مِنْ أَعْظَمِ السَّمَاوَةِ الْقَسَاوَةِ.


1) قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: مَنْ أَنْكَرَ مِنْكُمْ قَسَاوَةً قَلْبِهِ فَلْيَدْنُ يَتِيماً فَلَاطِفَهُ وَلْيَمْسَحْ رَأْسَهُ بلين قَلْبُهُ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَإِنَّ لِلْيَتِيمِ حَقًّا. وسائل الشيعه: 286/3 باب 91 ح 3.

2) ... وإياكُمْ وَمُجَالَسَةَ الْمُلُوكَ وَأَبْنَاءِ الدُّنْيا فَفِي ذَلِكَ ذَهَابُ دِينِكُمْ وَيَعَقَبُكُمْ نِفَاقاً وذَلِكَ دَاءً دَوِى لَا شِفَاءَ لَهُ وَبِورِثُ قَسَاوَةِ الْقَلْبِ وَيَسْلُبُكُمُ الخشوع ... مستدرک الوسائل: 337/8.

ای قلم! در بیان ذکر چه مطلب بودی و به کجا رفتی مراجعت نما به حالت اولی که شمر ولد الزنا بدن پاره پاره ابی عبدالله روح العاليمن فداه به رو خوابانیده و تیزی شمشیر خود را بر قفای آن مظلوم گذاشته!

اولاً: این اشعار جان گداز را تحریر نما.

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی / وین خرگه بلند ستون بیستون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان / سیماب وار روی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه / سیل سیه که روی زمین قیره گون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک / جان جهانیان همه از تن برون شدی

آه وا ويلاه! وا مصیبتاه! پس به روایت ابی مخنف شمر ولد الزنا تیزی شمشیر خود را بر قفای گردن منور خامس آل عبا و نور چشم محمد مصطفی و علی مرتضی و حسن مجتبی و نازپرورده فاطمه زهراء گذاشت و شروع نمود قطع نمودن رگ های گردن منور آن مظلوم و می گفت:

أقتلك اليوم ونفسي تعلما / علماً يقيناً ليس فيه مغرما

أن أباك مذ نشا مكرما / بعد النبي المصطفى المعظما

وخير من لبا معا وأكرما / أقتلك اليوم وسوف أندما

أصلي بقتلك في غد جهنما

یعنی: تو را می کشم و یقین میدانم که پدر تو بعد پیغمبر معظم همیشه در زمان حیات خود مکرم بوده است و این دو بزرگوار بهترین اشخاصی می باشند که در حج احرام بسته اند و تلبیه گفته اند امروز تو را به قتل می آورم ولکن زود است که نادم و پشیمان خواهم شد و فردا داخل جهنم خواهم گردید !

و در زمانی که از کشیدن شمشیر آن ولد الزنا عضوی یا رگی یا مفصلی از گردن منور آن مظلوم قطع می شد آن مظلوم به آواز ضعیفی می فرمود:

واجداه ! وا عليّاه ! وا أبا القاسماه ! وا حمزتاه ! واعقيلاه ! واغربتاه! وا قلة ناصراه !

مرا مظلوم می کشند و حال آن که جد من محمد مصطفی است!

و مرا تشنه می کشند و حال آن که پدرم علی مرتضی است!

مرا برهنه می نمایند و حال آن که مادرم فاطمه زهراء است!

و مرا ذبح می کنند در حالتی که غریبم و حال آن که جده من خدیجه کبری است ! (1)

پس به روایت مناقب آن ولد الزنای بی شرم [و] حیا به دوازده ضربت سر مقدس آن مظلوم غریب را از بدن اطهرش جدا کرد!!! (2)

پس آن سر مانند آفتاب را به روایت تبر مذاب بر سر نیزه بلندی نصب نمود و می گفت: به خدا سوگند که سر تو را جدا کردم و می دانم که تویی پسر رسول خدا و بهترین مردمانی از حیثیت جد و پدر و مادروخالو وعمو! (3)

آن سر مطهر به روایت بلادری اول سری بود که بر بالای نیزه رفت! (4)

و چون آن ولد الزنا به روایت منتخب آن سر منور را بالای نیزه نمود گفت: الله اکبر! پس همه لشکر به متابعت آن خبیث ابتر گفتند: الله اکبر! (5)

آه! واويلاه !

يكترون بأن قتلت وإنما / قتلوا بك التكبير والتهليلا

یعنی: تکبیر می گویند به جهت این که تو را کشتند ای ابا عبدالله و حال آن که به کشتن تو تکبیر و تهلیل را به قتل آوردند!

بلکه به روایت ابی مخنف آن لشکر شریر سه دفعه تکبیر گفتند که در این حال زمین به لرزه درآمد و آسمان تاریک شد! (6)

و آفتاب به روایت بیهقی چنان گرفت که ستاره ها نمایان شد! (7)

و هفت قطره خون به روایت ابی مختف از آسمان بر زمین بارید و منادی از آسمان ندا کرد:

قُتِلَ والله الإمام ابن الإمام أخو الإمام الحسين بن علي بن أبي طالب ! قُتِلَ والله الهمام بن الهمام !

یعنی: به خدا سوگند که کشته شد امام پسر امام برادر امام حسین بن علی بن ابی طالب و به خدا سوگند که کشته شد بزرگوار بزرگ همتی که پسر بزرگوار عظیم الهمت بود! (8)


1) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 95؛ وسيلة النجاة: 181؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته.... 101.

2) ر.ک: بحار الانوار: 56/45 .

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 162.

4) ر.ک: کشف الغمة : 55/2؛ تاریخ طبری: 297/4 ؛ الكامل في التاريخ: 83/4.

5) المنتخب: 452/2 مجلس دهم باب اول .

6) مقتل الحسين ومصرع اهل بیته .... 102 ر.ک: وسيلة النجاة: 181.

7) ر.ک: بحار الانوار: 216/45 که اسماعیل بن احمد بیهقی در یکی از اسناد این روایت آمده است؛ انساب الاشراف: 209/3 .

8) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 95؛ وسيلة النجاة: 181؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته....: 102.

و به روایت بحارحق تعالی امر فرمود به ملکی که ندا کرد:

أيتها الأمة الظالمة القاتلة عترة نبتها لاوفقكم الله لصوم ولا فطر!

وفي حديث آخر: بفطر ولا أضحى ! (1)

یعنی: ای امت ظالم کشنده عترت پیغمبر خود! خدا شما را [توفیق ندهد بر اقامه آداب نماز عید فطرونه عید اضحی !

حضرت صادق علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که توفیق نیافته اند و نخواهند یافت ابداً تا اینکه برخیزد طلب کننده خون آن مظلوم که حضرت صاحب الزمان علیه السلام باشد. (2)

پس به روایت بحار ملکی از ملائکه فردوس نازل شد به دریاها و بالهای خود را پهن نمود بعد صیحه برآورد که:

يا أهل البحار! البسوا أثوابَ الحزنِ فَإِنَّ فرح الرسول مذبوح!

یعنی: ای اهل دریاها! بپوشید بر خود لباس های حزن را به درستی که سبط پیغمبر خدا را سر بریدند!

بعد آن ملک با پرهای خود پاره ای از تربت آن مظلوم را برداشت و پرواز نمود به آسمان ها پس ملکی نماند مگر این که آن تربت را بویید و اثری از آن تربت نزد او ماند و لعنت کرد بر قاتلین آن مظلوم و متابعين قتله. (3)

پس به روایت ملهوف غبار شدیدی سیاه تاریکی که در آن سرخی نیز بود مرتفع و بلند گردید به نحوی که چشم های کسی را نمی دیدند و مردم گمان نمودند که عذاب الهی نازل شد! (4)

و به روایتی چنان باد تندی وزید که خلق بسیاری از شدت آن باد ترسیدند و در همان روز هلاک شدند! (5)

پس به روایت بحار الانوار جبرئیل به صورت آدمی در میان لشکر ظاهر شد و فریاد می کرد، پس مردم نهی نمودند آن ملک مقرب را از صیحه زدن و اضطراب نمودن، جبرئیل فرمود:


1) بحار الانوار: 218/45 .

2) بحار الانوار: 217/45

3) بحار الانوار: 221/45 ؛ کامل الزيارات: 67 باب 21 حدیث 3.

4) اللهوف: 128: قال الراوى: فارتفعت في السماء في ذلك الوقت غبرة شديدة سوداء مظلمة فيها ريح حمراء لاترى فيها عين ولا أثر حتى ظن القوم أن العذاب قد جاءهم.

5) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

چگونه فریاد نزنم و حال آن که رسول خدا صلی الله علیه وآله ایستاده است و یک دفعه نظر می نماید به سوی زمین و یک دفعه ملاحظه می نماید به سوی حرب شما و من می ترسم که آن جناب نفرین کند اهل زمین را و من نیز در میان ایشان هلاک شوم !

پس بعضی به بعضی گفتند که این مرد دیوانه است!

و اشخاصی که تو به کار بودند گفتند: به خدا قسم که این چکار بود که به نفسهای خود کردیم، کشتیم از برای ابن سمیه سید جوانان بهشت را؟!

پس خروج نمودند بر ابن زیاد و برایشان وارد شد آن چه وارد شد.

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: اگر حق تعالی جبرئیل را اذن میداد هر آینه بر ایشان صیحه می زد که ارواح همۀ ایشان از بدن های ایشان مفارقت می نمود و لکن خدا مهلت داد ایشان را تا زیاد نمایند گناه خود را و از برای ایشان است عذاب دردناک! (1)

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون آن مظلوم را شهید کردند صدایی در مدینه شنیدند که:

امروز بلا بر این امت نازل شد و دیگر شادی نخواهید دید تا قائم آل محمد صلی الله علیه وآله ظاهر شود وسینه شما از غم و اندوه شفا دهد و دشمنان را به قتل رساند و طلب نماید خون کشتگان شما را!

پس اهل مدینه از شنیدن این آواز به فزع آمدند و گفتند: حادثه عظیمی روی داده است!

چون خبر شهادت آن حضرت رسید حساب نمودند این صدا در شبی شنیده شد که در روزش آن مظلوم را شهید کرده بودند. (2)

و سید بن طاووس در کتاب ملهوف از هلال بن نافع روایت کرده است که گفت: من در لشکر عمر بن سعد ایستاده بودم که ناگاه مردى فرياد زد: أبشر أيها الأمير! فهذا شمر قد قتل الحسين! يعنى: بشارت باد تو را ای امیرا! شمر حسین را به قتل آورد!

من این کلام را شنیدم رفتم در میان دو صف ایستادم و نظر نمودم به آن مظلوم نزدیک بود که روح مقدسش از بدن مطهرش پرواز نماید، به خدا سوگند که هرگز کشته ای که به خون خود غلطیده باشد نیکوتر و نورانی تر از آن مظلوم ندیده بودم!

وقد شغلني نور وجهه وجمال هيئته عن الفكرة في قتله! يعنى: به تحقیق که نور روی او و جمال


1) بحار الانوار: 173/45؛ کامل الزيارات: 336 باب 108 حدیث 14.

2) بحار الانوار: 172/45؛ کامل الزيارات : 336 باب 108 حدیث 14.

هیئت او مرا متحیر کرده بود و نمی گذاشت که تفکر نمایم در قتل او!

که ناگاه آن مظلوم در آن حالت آبی طلب نمود، پس شنیدم که مردی در جواب گفت: به خدا قسم که آب نخواهی چشید تا وارد حامیه شوی که آن وادی است از وادی های جهنم و از حمیم و آب گرم آن بنوشی!!!

آن مظلوم در جواب آن می شوم فرمود: من نخواهم وارد حامیه شد و از حمیم آن نخواهم نوشید بلکه وارد می شوم به خدمت جدم رسول خدا و ساکن می شوم با او در مسکن او که محل نشیمن صادقین است نزد صاحب ملکی که قادر است بر همه اشیاء (1)و می آشامم از آبی که هیچ متغیر نیست (2)

وَأَنَّهارُ مِنْ عَسَلٍ مُصَفَى وَلَهُمْ فِيهَا مِنْ كُلِ الثَّمَرَاتِ وَمَغْفِرَةٌ مِنْ رَبهم ... ) آیه 15 سوره مباركة محمد صلی الله علیه وآله.

و شکایت می نمایم به آن حضرت آن چیزی را که مرتکب شدید نسبت به من و آن افعالی را که به عمل آوردید نسبت به من!

راوی می گوید: پس همۀ آن بی دینان به غضب درآمدند به نحوی که گویا حق تعالی در دل هیچ کدامشان رحمی قرار نداده است و سر آن مظلوم را بریدند و حال آن که آن مظلوم به ایشان سخن می گفت، پس من تعجب کردم از قلت رحم ایشان و گفتم: نه به خدا قسم که هرگز با شما جمع نخواهم شد در هیچ امری از امور! (3)

و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود:

قد قُتِلَ بالسيف والسنان وبالحجارة وبالخشب وبالعصا !

یعنی: آن کافران کشتند آن مظلوم را به شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا!

ولقد (4)أوطئوه بالخيل بعد ذلك ! یعنی: بعد از این ها بدن مبارکش پایمال سم اسبان کردند! (5)

و منقول است که چون لیث بن عنان شاکری وسعد بن عبد الله حنفی و عمر بن مذر (6)را به نزد مختار آوردند فرمود: شما بودید که تازیانه بر بدن مبارک حضرت امام حسین علیه السلام می زدید؟

ایشان گفتند: لا والله! مختار فرمود: بلى والله!

و اشاره کرد تا جلادان ایشان را به عقابین بستند و هرکدام را هزار تازیانه زدند و از ضرب تیر ایشان


1) اشاره به: (إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليك مُقْتَدِرٍ) آیه های 54 و 55 سوره مبارکه قمر.

2) اشاره به: (مَثَلُ الْجَنَّةِ التي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أَنْهَارُ مِنْ مَاءٍ غَير أَسِينٍ وَأَنْهَارُ مِنْ لَبَنِ لَمْ يَتَقَيَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهَارُ مِنْ خَمْرٍ لَكُمْ لِلشَّارِبِينَ

3) اللهوف: 128.

4) در نسخ کلمه «اوخلوه» نیز آمده که طبق بحار الأنوار این گونه ثبت شد.

5) بحار الانوار: 91/45 .

6) در دو نسخه «مد» است.

را کوفتند تا همه اعضای ایشان مضمحل شد و پشته های نی آوردند و ایشان را سوختند. (1)

بعد شافع بن عبدالله را آوردند و او سردار دو هزار سوار بود مختار چون او را دید بسیار خوشحال شد گفت: لعنة الله علیک ای احول مادر زانیه! خدا تو را خوب به دست من گرفتار کرد ای ولد الزنا! چرا به کربلا رفتی؟!

جواب نداد فرمود: ای ولد الزنا! تو را می گویم چرا جواب نمی گویی؟! گفت: چه کنم به جبر فرستادند! فرمود: می بایست جنگ نکنی، چرا شمشیر به آن امام مظلوم زدی؟!

پس او را پیش طلبید و چوبی در پیش او بود برداشت و بر دهن و صورت او زد که درهم شکست، پس فرمود تا او را به عقابین کشیدند و کتف او را بر آوردند. (2)

و چون سعد بن عباده و عثمان بن امیه را به نزد مختار آوردند فرمود: ای اولاد زنا! چرا فرزند رسول خدا را کشتید؟! گفتند: معاذ الله ما نکشتیم شمروسنان کشتند!

امیر فرمود: نه شما حاضر بودید و شریک بودید در کشتن و مدد کردید در جنگ کردن و رفیق بودید در مال بردن و مصاحب بودید در رفتن به کربلا پس قاتل چه معنی دارد؟!

فرمود تا ایشان را بستند و از گازهای آهنگری گوشت های بدن ایشان را کندند و استخوان های ایشان را در هم شکستند و چون آب خواستند روغن نفت جوشانیدند به حلق ایشان ریختند و به آتش سوختند.

و چون حارث بن بشیر را به نزد مختار آوردند فرمود: تو بودی که دشنام به امام مظلوم می دادی؟! گفت نه! مختار فرمود تا دهن او را دریدند.

و منقول است که مختار از ابوخلیق پرسید که: اشخاصی که سنگ بر بدن آن حضرت زدند کیان بودند؟

گفت: اسحاق بن حويط و اخنث بن مرشد و حکم و عامر پسران طفيل وبكر بن عامر و عمر بن صبيع (3)و سالم بن حسبه و منقذ و ناعم پسران مره و یزید بن حارث و هانی بن بعیث و سعد بن حجر الاحجار و یزید نهشلی و ورید مولای عمر بن سعد (4)


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 171 .

2) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

3) در یکی از نسخ «صنیع» است.

4) ر.ک: سرور المؤمنین: 191 و 192-193 و 237.

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که چون حضرت امام حسین علیه السلام را به قتل می آوردند پنجاه هزار ملک بر آن مظلوم گذشتند و به سوی آسمان عروج نمودند، پس حق تعالی وحی نمود به ایشان که :

گذشتید بر فرزند حبیب من و او را یاری ننمودید؟! پس نزول نمایید بر زمین و در نزد قبر او ساکن شوید گردآلود و غبارآلود تا قیام ساعت! (1)

و در بحار الانوار مروی است که چون عثمان ابوذر را از مدینه بیرون نمود به جانب ربذه مردم به ابی ذر گفتند: شاد باش که این مصایب قلیل است در راه خدا! ابوذر فرمود:

چه بسیار آسان است این مصیبت و لکن چگونه خواهید بود در وقتی که حسین بن على علیه السلام کشته شود یا فرمود ذبح شود؟ به خدا سوگند که نمی باشد در اسلام بعد از قتل اميرالمؤمنین علیه السلام قتلی عظیم تر از آن و حق تعالی شمشیر انتقام خود را بر این امت خواهد از غلاف کشیده و هرگز به غلاف نخواهد کرد و مبعوث می گرداند انتقام کشنده ای را از ذریت حسین علیه السلام پس انتقام خواهد کشید از مردم!

و اگر شما بدانید قدر مصیبتی که از قتل حسین علیه السلام وارد می شود بر اهل دریاها و سکان کوه ها و اهل آسمان ها به خدا سوگند که آن قدر خواهید گریست که روح شما از بدن های شما پرواز کند و هیچ آسمانی نیست که مرور کند در آن روح حضرت امام حسین مگر این که به سبب مشاهده او به فزع می آید هفتاد هزار ملک و بر پای ایستند و مفاصل ایشان می لرزد تا روز قیامت و ابری نیست که بگذرد و رعدی و برقی ظاهر کند مگر این که لعنت می کند بر قاتل آن حضرت و نیست روزی مگر این که ملاقات می نماید روح آن مظلوم با روح رسول خدا! (2)

و در بحار از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که چون آن حضرت را شهید کردند به فریاد و ناله آمد آسمان ها و زمین و کسی که در میان آن ها است و ملائکه عرض به درگاه احدیت نمودند که ای پروردگار ما! ما را مأذون نما در هلاک خلق تا نگذاریم ایشان را بر روی زمین به سبب آن چه حلال دانستند از حرمت تو و به قتل آوردند برگزیده تو را!

پس حق تعالی وحی نمود به سوی ایشان که: ای ملائکه من و آسمان های من و زمین من! ساکن باشید! پس یک حجابی از حجاب ها را برداشت ملائکه نظر نمودند به محمد و دوازده وصی


1) كامل الزيارات : 115 باب 93 حدیث 6؛ بحار الانوار: 226/45 .

2) بحار الانوار: 219/45؛ كامل الزيارات : 73 باب 23 حدیث 11.

او صلوات الله عليهم. بعد دست قائم آل محمد را گرفت و سه مرتبه فرمود:

ای ملائکه من وای آسمان ها و زمین من! به این شخص یاری خواهم نمود او را! (1)

و ر.ک: بحار الانوار: 322/45: عَنِ النَّبِي صلى الله عليه وسلم قَالَ: قَالَ لِي جَبْرِيلُ: قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: قَتَلْتُ بِدَمٍ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَا سَبْعِينَ أَلفاً وَإِنِّي أَقْتُلُ بِدَمٍ ابْنِكَ الْحُسَينِ بْنِ عَلَيَّ سَبْعِينَ أَلْفَا وَسَبْعِينَ أَلْفَاً.

و ر.ک: بحار الأنوار: 299/45: عَنْ زَينِ الْعَابِدِينَ عَنْ أَبِيهِ . وَسَلَّطَ اللَّهُ عَلَيهِمْ بُخْتَنَصَرَ فَجَعَلَ بِرْمِي عَلَيْهِمْ بِالْمَنَاجِيقِ وَلا تَعْمَلُ شَيئاً. فَخَرَجَتْ إِلَيهِ عَجُوزُ مِنَ الْمَدِينَة فَقَالَتْ: أَيهَا المَلِك! إِنَّ هَذِهِ مَدِينَةُ الْأَبِياءِ لا تَنْفَتِحُ إِلَّا بِمَا أَدُلُكَ عَلَيْهِ. قَالَ: لَكَ مَا سَأَلْتِ. قَالَتْ: از مِهَا بِالْخَبَثِ وَالْعَذِرَةِ. فَفَعَلَ فَتَقَطَّعَتْ فَدَخَلَهَا. فَقَالَ: عَلَيَّ بِالْعَجُوزِ فَقَالَ لَهَا مَا حَاجَتُكِ؟ قَالَتْ: فِي الْمَدِينَة دَمٌ يَغْلِي فَاقْتُلْ عَلَيْهِ حَتَّى يَسْكُنَ، فَقَتَلَ عَلَيْهِ سَبْعِينَ أَلْفَا حَتَّى سَكَنَ يا وَلَدِى، يَا عَلِيَ وَاللهِ لا يَسْكُنُ دَمِي حَتَّى يَبْعَثَ اللَّهُ الْمَهْدِيَ فَيَقْتُلَ عَلَى دَمِي مِنَ الْمُنَافِقِينَ الْكَفَرَةِ الْفَسَقَةِ سَبْعِينَ أَلْفَاً.

نیز ر.ک: بحار الانوار: 314/45 ...وَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ! إِنَّ اللَّهَ قَتَلَ بِسِحْيِي بْنِ زَكَرِيَا سَبْعِينَ أَلْفَا مِنَ الْمُنَافِقِينَ وَسَيَقْتُلُ بِابْنِ ابْنَتِكَ الْحُسَينِ سَبْعِينَ أَلْفَا وَسَبْعِينَ أَلْفَا مِنَ الْمُعْتَدِينَ وَإِنَّ قَاتِلَ الْحُسَينِ في تَابُوتٍ مِنْ نَارٍ وَيَكُونُ عَلَيْهِ نِصْفُ عَذَابِ أَهْلِ الدُّنْيَا وَقَدْ شُدَّتْ يَدَاهُ وَرِجْلَاهُ بِسَلَاسِلَ مِنْ نَارٍ وَهُوَ مُنَكَسٌ عَلَى أُمَ رَأْسِهِ فِي قَعْرِ جَهَنَّمَ وَلَهُ رِيحٌ يَتَعَوَّذُ أَهْلُ النَّارِ مِنْ شِدَّةٍ نَتْنِهَا وَهُوَفِيهَا خَالِدٌ ذَاتِ الْعَذَابِ الْأَلِيمِ لَا يَفْتَرُ عَنْهُ وَيَسْقَ مِنْ حَمِيمٍ جَهَنَّمَ .

و به روایت دیگر حق تعالی فرمود:

ای ملائکه من! به سبب خون یحیی بن زکریا هفتاد هزار از بنی اسرائیل را به قتل آوردند و زود است که به قتل خواهم آورد به سبب خون حسین علیه السلام بن فاطمه هفتاد هزار و هفتاد هزار(2)از بنی امیه را از ید قائم مهدی و از برای ایشان است در قیامت عذاب دردناک! (3)

و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چون حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد حق تعالى فرمود به جبرئیل: با هفتاد هزار ملک به مبارک باد رسول خدا صلی الله علیه وآله برو. و چون جبرئیل فرمود جزیره ای از جزیره های دریا مرور نمود و ملاقات نمود به ملکی از ملائکه عرش را که اسم او فطرس بود (4)و به روایت بصائر الدرجات حق تعالى اظهار نموده بود ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را بر ملائکه


1) ر.ک: بحار الانوار: 228/45. فَإِنَّ الحُسَينَ به لَمَّا قُتِلَ عَجَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ عَلَيْهِمَا وَالْمَلَائِكَةِ فَقَالُوا: يَا رَبَّنَا! ائْذَنْ لَنَا فِي هَلَاكِ الْخَلْقِ حَتَّى غَجَدَّهُمْ مِنْ جَدِيدِ الْأَرْضِ بِمَا اسْتَحَلُوا حُرْمَتَكَ وَقَتَلُوا صَفْوَتَكَ. فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيهِمْ: يَا مَلَائِكَتِي وَيَا سَمَاوَاتِي وَيا أَرْضِي اسْكُنُوا ثُمَّ كَشِفَ حِجَابَاً مِنَ الْحُجُبِ فَإِذَا خَلْفَهُ مُحَمَّدٌ وَاثْنَا عَشَرَ وَصِياً لَهُ علیه السلام ثُمَّ أَخَذَ بِيدِ فُلَانِ الْقَائِمِ مِنْ بَيْنِهِمْ فَقَالَ: يَا مَلَائِكَتِي وَيَا سَمَاوَاتِي وَيا أَرْضِي بِهَذَا أَنْتَصِرُ لِهَذَا قَالَهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

2) در دو نسخه یکبار «هفتاد هزار» آمده است.

3) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

4) الأمالي شيخ صدوق رحمه الله : 137؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 74/4؛ بحار الانوار: 243/43 در این کتاب ها هزار ملک آمده است ولی در بصائر الدرجات: 68 همان هفتاد هزار آمده است.

و جميع ملائکه قبول نمودند و فطرس انکار نمود، پس حق تعالی بر او غضب نمود و بال و پر او را شکست و به آن جزیره انداخت. (1)

و به روایت شیخ طوسی او را مخیر نمود در میان عذاب دنیا و آخرت فطرس عذاب دنیا را اختیار نمود پس او را به مژگان دو چشم او معلق آویخته و مرور نمی کرد به او حیوان مگر این که می سوخت از دودی که از او بیرون می آمد. (2)

و مدت هفتصد سال در آن جزیره به این عذاب معذب بود و در این مدت به ذکر حق تعالی مشغول بود. (3)

و به روایتی چون نظر جبرئیل بر آن ملک افتاد دید زارزار می نالد، نزد او رفت و ملاحظه نمود او را بشناخت که فطرس است و از ملائکه آسمان سیم است و پیشوای هفتاد هزار ملک است، جبرئیل پرسید که: ای فطرس! این چه حالت است که در تو مشاهده می نمایم؟ فطرس حکایت خود را بیان نمود. (4)

پس به روایت بصائر الدرجات فطرس گفت: ای جبرئیل! به کجا می روی؟

جبرئیل گفت: حق تعالی در این شب مولودی به محمد کرامت فرموده است، مرا فرستاده است که به مبارکباد او روم. فطرس گفت: مرا با خود همراه ببر و از محمد سؤال نما که از برای من دعا نماید. جبرئیل گفت اركب جناحي؛ یعنی: سوار شو بر بالای پرمن .

پس فطرس بر بالای پر جبرئیل سوار شد پس جبرئیل فطرس را برداشت، چون به خدمت آن حضرت رسیدند آن حضرت را تهنیت گفت از جانب حق تعالی به تولد حضرت امام حسین علیه السلام بعد عرض کرد: یا رسول الله! در میان من و فطرس برادری هست و از من سؤال نمود که از تو سؤال نمایم که از حق تعالی بطلبی که رد نماید پرو بال او را.

پس حضرت رسول صلی الله علیه وآله متوجه فطرس شد و فرمود: اتفعل؟ آیا به فعل می آوری و قبول می کنی؟ فطرس عرض کرد: بلی.

فعرض رسول الله ولاية أمير المؤمنين فقبلها؛ یعنی اظهار نمود رسول خدا صلی الله علیه وآله به فطرس ولایت امیرالمؤمنین را پس فطرس قبول نمود.


1) بصائر الدرجات: 68

2) ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 75/4؛ بحار الانوار: 244/43.

3) الأمالي شیخ صدوق رحمه الله : 137؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 74/4؛ بحار الانوار: 244/43.

4) روضة الشهداء: 193.

پس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: شأنك بالمهد فتمسح به وتَمرغ فيه؛ يعنى: حال مأذونی برو به نزد گهواره حسین علیه السلام پس خود را به آن گهواره بمال و در نزد آن گهواره روی خود را به خاک بمال.

فضى فطرس إلى مهد الحسين بن علي علیه السلام ورسولُ الله يدعو له؛ یعنی: پس فطرس رفت به سوی گهواره حسین بن علی علیه السلام و رسول خدا دعا می کرد از برای او.

حضرت رسول فرمود: پس من نظر نمودم به سوی بال او که بر می آمد و خون از آن جاری می شد و آن بال آن قدر طویل شد تا این که ملحق شد به بال دیگر او پس با جبرئیل عروج نمود. (1)

و به روایتی عرض کرد: یا رسول الله! امّت تو حسین را خواهند کشت و مکافات او بر من آن است که زیارت نمی کند او را زایری مگر این که به او می رسانم زیارت او را و سلام نمی کند بر او سلام کننده ای مگر این که سلام او را به آن جناب می رسانم و صلوات بر او نمی فرستد احدی مگر این که صلوات او را به آن جناب می رسانم.

پس فطرس به صومعه ای در آسمان عروج نمود. (2)

و به روایتی چون حضرت امام حسین علیه السلام را شهید کردند فطرس بر آن واقعه مطلع شد عرض کرد: الهی! چه بودی که مرا خبر شدی تا با رفیقان خود می رفتم و با دشمنان او کارزار می کردم؟ خطاب در رسید که :

اگر آن صورت وقوع نیافت حال با هفتاد هزار فرشته که تابع تواند بروید و بر سر وی ملازم باشید و هر صبح و شام بر او گریه کنید و ثواب آب دیده های خود را به آن جماعتی که در مصیبت او گریانند ببخشید.

پس فطرس با متابعان خود بر زمین کربلا فرود آمدند و به آنچه او را امر نموده اند تا روز قیامت مشغول خواهند بود. (3)

و در بحارالانوار مروی است که حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود: شبی که مرا به معراج بردند چون به آسمان پنجم رسیدم صورت علی بن ابی طالب علیه السلام را دیدم، از جبرئیل پرسیدم که این صورت کیست؟

جبرئیل گفت: ملائکه خواهش نمودند که نظر نمایند به صورت علی بن ابی طالب علیه السلام و به درگاه احدیت عرض نمودند که: ای پروردگار ما! بنی آدم در روی زمین لذت می برند در صبح و شام به


1) بصائر الدرجات: 68.

2) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 137؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 74/4؛ بحار الانوار: 244/43.

3) روضة الشهداء: 193.

نظر نمودن به صورت علی بن ابی طالب حبیب حبیب تو محمد صلی الله علیه وآله و خلیفه و وصی و امین او، پس ما را نیز تمتعی کرامت فرما به نظر نمودن به صورت علی بن ابی طالب.

پس حق تعالی از نور قدس خود صورت علی بن ابی طالب را آفرید و آن صورت است در پیش روی ایشان شب و روز زیارت میکنند آن صورت را و نظر می نمایند به او هر صبح و شامی.

و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: چون ابن ملجم ضربتی بر سر آن معصوم زد صورت آن ضربت واقع شد شد در صورت علی بن ابی طالب علیه السلام که در آسمان است، پس ملائکه نظر می کنند هر صبح و شامی بر آن صورت و ضربت و لعنت می کنند بر ابن ملجم ملعون و چون حسین بن علی را شهید کردند ملائکه فرود آمدند بر زمین و آن حضرت را برداشتند و عروج نمودند به آسمان پنجم و آن حضرت را برپا داشتند با صورت پدرش علی علیه السلام ، پس هر زمانی که ملائکه فرود می آیند از آسمان ها یا عروج می نمایند ملائکه آسمان دنیا و مافوق به آسمان پنجم از برای زیارت صورت علی بن ابی طالب علیه السلام نظر می نمایند به صورت حسین بن علی علیهما السلام که به خون خود آغشته شده است لعنت می کنند یزید و ابن زیاد و قاتلان حسین بن علی را تا روز قیامت.

و حضرت صادق علیه السلام به راوی فرمود که این از مکنون و مخزون علم است اظهار منما آن را مگر به اهل آن. (1)

و در تعیین قاتل آن حضرت اختلاف است به روایت صدوق سنان است. (2)

به روایت مناقب خولی بن یزید اصبحی است. (3)

و مشهور این است که شمر است. (4)

و بعضی گفته اند که اظهر آن است که هر سه ملعون شریک بودند، اگرچه سنان و شمر دخیل تر بودند. (5)

و مؤید این قول است این کلام ابی مخنف که سنان بن انس و خولی بن یزید اصبحی و شمر ذى الجوشن المعنهم الله آمدند و با ایشان بود سر آن مظلوم پس آن سر منور را بردند نزد عمر بن سعد المعنة الله (علیه). خولی می گفت: من تیری بر او زدم و او را از روی اسب به خاک انداختم!


1) بحار الانوار: 228/45 .

2) الامالی شیخ صدوق رحمه الله : 163 .

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 111/4.

4) جلاء العيون: 689؛ المنتخب: 452/2؛ بحار الانوار: 56/45؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته.... 101؛ روضة الشهداء: 351؛ ينابيع المودة: 83/3.

5) جلاء العیون: 690 .

و سنان می گفت: من شمشیر بر سرش زدم و فرق او را شکافتم!

و شمر می گفت: من سر او را از بدن جدا کردم! (1)

ای به فدای غریبی و مظلومی و گلوی بریده و جگر تشنه تو شوم!

مروی است که روزی جبرئیل به نزد خواجه عالم آمد در وقتی که آن جناب حضرت امام حسین را در کنار خود گرفته بود و حلق مبارک او را می بوسید و گاهی سر او را بر سینه خود می نهاد، در آن وقت چهار ساله بود، جبرئیل عرض کرد: یا نبی الله! این نوباوه را بسیار دوست می داری؟

حضرت فرمود: چگونه او را دوست نداشته باشم و حال آن که نور دیده من است؟!

و تعویذی به رشته ای بسته در گردن امام حسین علیه السلام بود و اثر آن رشته مانند خطی بود در گردن آمده مبارکش پدید بود، جبرئیل بر آن خط می نگریست و سر خود را می جنبانید، سید عالم به حضرت جبرئیل فرمود: ای برادر! بر اثر این رشته می نگری و تفکر می نمایی؟ جبرییل گریان گریان عرض کرد:

یا رسول الله! روزی باشد که در زمین کربلا حلق وی را بر اثر همین رشته به خنجر آب دار بریده باشند و جسد نازنین او را غرقه خون ساخته باشند و جان های اهل بیت رسالت را به مصیبت وی محزون کرده باشند!

حضرت پیغمبر زار زار گریست. (2)

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که در روز قیامت شخصی را به عرصات محشر درآورند که نامۀ عمل او از حسنات خالی باشد لهذا راه دوزخ را در پیش گیرد، پس از حضرت رب العزة خطاب به وی رسید (3)که ای بنده من! صبر کن که تو را در نزد من امانتی هست!

پس بفرماید دری را حاضر کنند که [از] شعاع آن تمام عرصات محشر روشن گردد، آن بنده بی چاره گوید: چنین دری نداشتم و از آن خبر ندارم! خطاب در رسد که:

این در آن قطره اشکی است که در مصیبت حضرت امام حسین علیه السلام از دیده باریده ای و ما آن اشک را ضایع نگذاشته ایم و در صدف مرحمت خود پرورش داده ایم و از برای تو ضبط نموده ایم که امروز روز حسرت و درماندگی است به کار تو آید و ما آن را خریداریم، ببر به نزد انبیاء آن را قیمت نمایند !


1) وسيلة النجاة: 189 و ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 108 .

2) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

3) ظاهرا «رسد» باید باشد.

آن بنده آن در را به نزد آدم صفی الله برد گوید: ای پدر عالمیان! این در را قیمت کن. آدم گوید: من قیمت آن را نمی دانم آن را به نزد نوح بر تا او قیمت کند.

و چون آن در را به نزد نوح آورد نوح گوید: من قیمت آن را نمی دانم به نزد ابراهیم خلیل بر تا او قیمت کند. چون به نزد ابراهیم آورد گوید: من قیمت آن را نمی دانم.

حواله به حضرت اسماعیل کند و همچنین هر یک از پیغمبران قیمت آن را به دیگری حواله کنند تا آخر به نزد محمد مصطفی فرستند آن حضرت فرماید: این در را علی بن ابی طالب قیمت کند. چون آن را به نزد امیرالمؤمنین برند بفرماید که: باید این در را فرزندم حسین خود قیمت کند.

چون آن بنده آن در را به خدمت حضرت امام حسین برد آن حضرت مانند پدر مهربان آن بنده را در بر گیرد و او را نوازش نماید پس گیسوان معنبر خود را پریشان ساخته به کف دست نهد و به پای عرش الهی آید و عرض نماید:

الهى وسیدی، خداوندا! قیمت در آن است که صاحبش را با پدر و مادر او به من بخشی و ایشان را با من هم نشین کنی و در بهشت در جوار من جادهی!

خطاب عزت در رسد که: یا حسین! من این بنده را با پدر و مادرش به تو بخشیدم و او را در بهشت از رفیقان و مصاحبان و همسایگان تو گردانیدم! (1)

ای شیعه! مبادا استبعاد نمایی و از تفضلات خدایی نسبت به اهل بیت رسالت غافل گردی و به این سبب خود را از فیوضات ربانی محروم سازی؟!

داوود رقی می گوید: روزی در خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودم که آن حضرت آب طلبید، چون آشامید اشک از دیده های مبارکش فرو ریخت و فرمود: ای داوود! خدا لعنت کند کشنده حسین را و هر بنده ای که آب بیاشامد و یاد کند آن حضرت را و لعنت کند بر قاتل او البته حق تعالی صدهزار حسنه برای او بنویسد و صدهزار گناه از او دفع نماید و صدهزار درجه برای او بلند نماید و چنان باشد که صدهزار بنده آزاد کرده باشد و در روز قیامت شاد و خرم مبعوث گردد. (2)

اگر به سبب یاد نمودن آن حضرت در هنگام خوردن و لعنت نمودن بر قاتل آن جناب چنین اجری باشد پس چه استبعادی دارد که به جهت قطره اشکی در مصیبت آن مظلوم چنین ثوابی خدای رحیم کرامت فرماید؟!


1) ر.ک: تحفة المجالس: 216 آخر مطلب دوم در ذکر ثواب گریه کردن بر مصیبت امام حسین علیه السلام.

2) الکافی: 391/6؛ کامل الزيارات : 106 باب 34؛ وسائل الشيعة: 271/25؛ بحار الانوار: 303/44.

مگر نمی دانی که گریستن تو منشأ سرور خاتم پیغمبران خواهد بود؟! زیرا که شکی نیست که محبت آن حضرت نسبت به حضرت امام حسین علیه السلام به مالایتناهی بیشتر بود از محبت آن جناب نسبت به عمّ خود حمزه و آن جناب به گریستن بر عمّ خود خوشحال و مسرور و بر نگریستن بر او محزون و ملول می شد، مگر نشنیده ای که در جنگ اُحد حمزه با جماعتی بسیار از مهاجر و انصار شهید شدند و پیغمبر صلی الله علیه وآله با سایر اصحاب به مدینه آمدند از اکثر خانه های (1)اصحاب آواز گریه شنیدند و از خانه حمزه آواز گریه به سمع همایون آن حضرت نرسید گریست و فرمود: أما حمزة فلا بواكي له هنهنا! يعنى: حمزه را در این شهر زنانی که بروی گریه کنند نیست!

یعنی او غریب است در این شهر و کسی که به غریبان شفقت ورزد و در مصیبت ایشان به گریه کم تر باشد، چون انصار دیدند که حضرت از نبودن گریه کنندگان بر حمزه محزون شده و خاطر مبارک او افسرده گردیده، به خانه های خود رفتند و زنان خود را گفتند: اول به خانه حمزه روید و بر وی بگریید و بعد از آن به خانه خود آیید و برکشتگان خویش گریه کنید .

زنان انصار به خانه حمزه رفتند از اول شب تا نصف شب بر حمزه گریستند و چون آن حضرت آواز گریه زنان را از خانه حمزه شنید پرسید که: این چه آواز است؟ گفتند: این ها زنان انصارند که بر عم تو می گریند. حضرت فرمود که: خدا از ایشان و از اولاد ایشان راضی باد! (2)

ای شیعه! اگر آن حضرت نسبت به حمزه چنین بفرماید پس چه خواهد فرمود نسبت به گریه کننده بر حسین مظلوم علی الاطلاق که نمیتوان ظلم واقع بر حمزه [را] نسبت داد [به] ظلم واقع بر آن مظلوم.

(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ). (3)


1) در نسخ «خلفای» بوده که این گونه ثبت شد.

2) ر.ک: مسكن الفؤاد : 108؛ بحار الانوار: 18/20 و 92/79 .

3) سوره مباركة شعراء آیه 227 .

مجلس دهم : در بیان آنچه واقع شد بعد از داهیه عظمی و مصیبت کبری تازمان روانه شدن اسراء از کربلا

اشاره

منقول است که امت حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله از آن حضرت خواهش نمودند که در مقابل زحماتی که آن جناب از برای ایشان کشیده بود خدمتی به جهت آن حضرت نموده باشند که خداوند جلیل این آیه را فرستاد :

«قُلْ لا أَسْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْر الا المودة في القربي» (1)

یعنی: بگو ای محمد! به امت خود که من مزدی به جهت رسالت و زحمت ها از شما نمی خواهم مگر این که دوستی نمایید به خویشان و اقربای من .

و مروی است که چون این آیه نازل شد آن حضرت در میان اصحاب ندا فرمود که: ايها الناس! حق تعالی فریضه ای بر شما واجب گردانیده آیا به عمل می آورید تا بگویم؟

احدى جواب نگفت، روز دیگر باز حضرت برخاست و فرمود: ای قوم! حق تعالی فریضه ای برای شما (2)مقرر فرموده است آیا قبول می کنید تا بگویم؟

باز احدی جواب نداد، روز سیم نیز آن حضرت چنین کرد کسی جواب نگفت، حضرت فرمود: ایها الناس! این تکلیف تعلّق به طلا و نقره ندارد و از خوردنی و آشامیدنی نیست.

عرض کردند: اگر چنین است بیان فرما. حضرت این آیه مذکوره را خواند که آن تکلیف این است که دوستی اهل بیتم را از شما می خواهم. عرض کردند: اگر چنین است قبول داریم.


1) سوره مباركة شوری آیه 23 .

2) در یکی از نسخ: «بر شما فریضه برای شما» که طبق مصدر این گونه باشد بهتر است: «بر شما فریضه ای برای من». عبارت عربی : «ايها الناس! إن الله تبارك وتعالى قد فرض لي عليكم فرضا .....»

حضرت صادق علیه السلام فرمود: فوالله لاوفى به إلا سبعة نفر! یعنی: به خدا سوگند که وفا نکرد به آن مگر هفت نفر! (1)

ای والله! وفا نکرد به آن مگر جماعت قلیلی! چه ظلمها و ستمها که کردند این امت بی حیا به وصی او علی مرتضی و دختر مظلومة او فاطمه زهراء و جگرگوشۀ او حسن مجتبی و نور چشم او سیدالشهداء! چون سر منور آن مظلوم را از بدن اطهرش جدا کردند پس به روایت ملهوف آن گروه می شوم رو نمودند بر برهنه نمودن بدن آن مظلوم :

پیراهن منور آن مظلوم را اسحاق بن حویه حضرمی که به غضب ابدی مبتلا باد از بدن انورش برآورد و با وجود این که زیاده از یک صد سوراخ از صدمه ضربت تیر و نیزه و شمشیر در آن بود آن لعین آن را پوشید و به ناخوشی برص مبتلا گردید و موی او ریخت!

و زیر جامۀ مطهر آن مغموم را بحر بن کعب تمیمی که به سخط ربانی گرفتار باد از بدن شریفش ربود و آن بدبخت شریر زمین گیر شد!

و عمامه مبارکش را اخنس بن مرشد حضرمی یا جابر بن یزید ازدی که به عذاب سرمدی مبتلا باد ربود، چون آن را به سر پیچید دیوانه گردید!

و نعلین آن قدوه عالمین را اسود بن سلیم که به عذاب الیم گرفتار باد برداشت!

و انگشتر آن شفیع محشر را بجدل بن سلیم کلبی که به آتش دائمی معذب باد خواست که برباید نتوانست پس آن ملعون از سگ کم تر به جهت برآوردن آن انگشتر انگشت مبارک آن سرور را قطع نمود! (2)

آه وا ويلا! وا مصیبتاه! از فعل این لعین ابتر! چون این لعین روسیاه را مختار وفادار گرفت فرمود که دو دست او را با ساطور دفعه به دفعه تا شانه بریدند و پاهای او را با تبر کوبیدند و اعضای او را مضمحل کردند و پسر او را گرفته دست و پا بریدند و آن ملعون در میان خون خود می غلطید تا به جهنم واصل گردید و مال های بجدل بداختر را به بیت المال بردند و فرمود خانه او را با زمین مساوی کردند. (3)

و به روایت ملهوف قيس بن اشعث لعین که به عذاب غسلین معذب باد قطیفه خز آن امام مبین را ربود!

و زره بتراء آن مظلوم را عمر بن سعد مردود ربود! و مختار وفادار آن زره را به ابی عمره دادخواه قاتل آن دین تباه بخشید.


1) قرب الاسناد 78؛ بحار الانوار: 321/22 .

2) اللهوف: 129.

3) ر.ک: سرور المؤمنین: 165 .

و شمشیر آن بزرگوار را جميع بن خلق یا اسود بن حنظله یا فلافس نهشلی که به عذاب فلق یا حطمه یا حمیمی گرفتار باد ربود! و این شمشیر غیر ذوالفقار بود زیرا که ذوالفقار با سایر ذخایر نبوت و امامت محفوظ بود. (1)

و منقول است چون مالک بن هشیم و حمل بن مالک را به نزد مختار آوردند فرمود: ای دشمنان خدا! کجا است حسین بن علی؟ گفتند ما را به جبر به جنگ او بردند!

مختار گفت: لعنت خدا بر شما! پسر زیاد ولد الزنا کجا به جبر شما را فرستاد و آخر که پای طلا و نقره در میان آمد عشرت کنان رفتید و زر گرفتید؟! آیا نمی توانستید که منت بر او گذارید و شربت آبی به او دهید؟!

پس مختار خطاب به مالک کرد و فرمود: یابن الفاعله! تو بودی که کلاه آن امام را برداشتی؟! گفت: من نبودم! فرمود: بلی، تو برداشتی!

پس فرمود: یا خلیفه! عبدالله کامل از جا جست و آمد در برابر مختار ایستاد مختار فرمود: یا خلیفه! تو میانه خود و خدا گناه بسیار کرده ای .

عبدالله گفت: چه امر می فرمایی؟ فرمود: ثواب این را به تو انعام کردم مالک از آن تو و حمل بن [مالک] از آن هشیم.

هر دو سر فرود آوردند و این دو ملعون را به قبیح ترین عذابی کشتند. الحمد الله. (2)

و چون قرار بن ماسک را به نزد مختار آوردند فرمود: لعنة الله عليك! چرا شمشیر بر امام حسین علیه السلام زدی و سپر او را به غارت بردی؟!

آن ملعون جواب نداد، مختار فرمود: یا خلیفه! این ثواب را به تو انعام کردم، او را خدمت کن!

پس عبدالله اول پهلوی او را شکافت و غلامان را گفت که دست و پای او را بریدند و به جهنم واصل نمودند. (3)

و منقول است که مختار از ابوخلیق پرسید که: اول کسی که جامه از تن آن حضرت بیرون آورد که بود؟ ابوخلیق گفت: زیاد بن عبدوس شاکری .

و به حسب اتفاق در این وقت رئیس شاکریه زیاد بن عبدوس را گرفته، آورد امیر پرسید که: یا


1) اللهوف : 130. .

2) ر.ک: سرور المؤمنین: 162 .

3) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

ابا خلیق! این کیست؟ گفت: زیاد بن عبدوس است.

مختار فرمود تا دست های او را به ضرب ساطور انداختند.

و هشیم شمشیری داشت می خواست بیازماید چنان آن شمشیر را بر کمر او زد که چون خیار تر به دونیم ساخت.

و چون حنظلة بن اسود را به نزد مختار آوردند فرمود: لعنة الله عليك يا حنظله! شمشير امام حسین علیه السلام را کجا بردی و چرا او را کشتی؟!

پس فرمود تا میخ ها بر بدن او کوفتند.

و به روایت دیگر پاره پاره کردند.

و ابن یسار را به نزد مختار آوردند فرمود: ای ابن یسار! جوشن آن حضرت را کجا بردی؟!

پس فرمود تا او را به عقابین کشیدند و هزار تازیانه بر او زدند و دستهای او را بریدند و هنوز زنده بود فرمود تا او را سوختند. (1)

باری پس به روایت تبر مذاب آن گروه ناصواب جمیع لباس آن قدوه ناس را حتی زیرجامه از بدن منورش برآوردند و بدن آن حضرت را عریان در میان خاک و خون طپان به روافتاده گذاشتند. (2)

و لکن به مقتضای روایت جمال که بعد از این مذکور خواهد شد این است که زیرجامه بر بدن منورش بود و ممکن است که چون جمال پلید صاحب چنان عمل شدید بود زیرجامه و بندی قادر ممتحن موجود نمود تا آن ستم گر مردود ما به القوۀ خود را به عمل آورد. (3)

و اگر توهم نمایی که عریانی بدن آن امام مستلزم کشف عورتین آن سرور انام است و طبع از استماع این کلام نسبت به منصب امام نفرتی استشمام می نماید، جواب می گوییم که عریان بودن بدن آن حضرت از لباس به اعتبار بروز کمال شقاوت آن گروه خناس و ظهور کمال عداوت نسبت به اهل بیت اشرف ناس که آیه مودت و آیه تطهیر گواهاند بر عظمتشان بی التباس لازم ندارد ظهور سواتین و کشف عورتین را در منظر ناس زیرا که محتمل است که آن مظلوم را در هنگامی که به رو خوابانیدند و سر انورش را جدا سازند آن قدر خاک و خون بر بدن منورش چسبیده باشد که هیچ عورتین و قریب به آن منظور نظر ناظرین نگردد.


1) ر.ک: سرور المؤمنين: 239 و 240 و 215.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 162.

3) ر.ک به صفحه 728 .

مگر فراموش نمودی سابقاً مذکور شد که بدن منور آن مظلوم مورد چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر بود (1)ومع هذا عن قریب مذکور خواهد شد که ده نفر اسب بر آن تاختند و آن را پایمال سم اسبان نمودند (2)پس چه استعبادی دارد که آن قدر از خاک و خون بر آن بدن چسبیده باشد و آن قدر خار و خاشاک بر آن از صدمات خارجه ریخته شده باشد که عورتین مشهود ناظرین نگردد سیما که به تجربه معین است که خون چون اندکی سرد شود می بندد.

معذورم دارید از ثبت نمودن این نوع کلمات به تخیل آن که اقلام محبین آن مظلوم قادر نیستند بر تخیل این مرقوم چه جای ذکر آن در سطوح ورقات و وجه عذرم وقوع آن است در مقام دفع شبهات و بیان نمودن بودن مصیبت آن مظلوم است الاعظم المصيبات! (3)

تفکر نما ای شیعه! بدن سر بریده به روافتاده عریان پایمال سم ستوران آن امام عالمیان را بعد در خیال خود برآور مثال خواهرش زینب را که در میان کشتگان در تجسس بدن آن جان جهان است و چون آدمی به سر و لباس شناخته می شود و آن بدن منور از هر دو عاری است لهذا زینب متحیرانه در میان کشتگان می گردد، آخر الامر به سبب کثرت انسی و معرفتی که به آن بدن منور داشت یا به سبب كثرت جراحات و به روافتادن آن بدن منور آن جان جهان را شناخت!

چون پروریده مادرش فاطمه را به آن حالاتی که ذکر شد مشاهده نمود آیا چه حالتی بر آن مخدره عارض گردید؟! آیا بر کدام یک از مصایب فغان نماید و شرار آتش بار در جهان اندازد؟!

آیا بر بریدن سر منوّر برادر مهربان از قفا بگرید یا بر بدن عریانش بنالد یا بر پایمال سم ستورانش بزارد یا مورد چهارهزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیرش بسوزد یا بر رزل بودن قاتلش گریبان خود را بدرد یا بر قطع نمودن بجدل بن سلیم انگشتش را به جهت انگشتری طپانچه بر جبین خود زند یا بر قطع نمودن ساربان هر دو دستش را روی خود را بخراشد یا بر سر نیزه کردن آن سر منور را که اول سری بود که بر بالای نیزه در اسلام رفت بر سینه زند یا بر تشنه یا گرسنه شهید شدن برادرش سینه خود را بخراشد یا بر احاطه کردن نامحرمان بر دور آن مخدرۀ جهان سر خود را افشان نماید یا بر علیلی امام عابدان که به ملاحظه آن کشتگان نزدیک بود که روحش از بدن علیلش پرواز نماید از سر نعش برادرش جستن نماید و آن علیل را در برگیرد و نصیحت نماید یا بر بدن پاره پارۀ علی اکبرش خون از دیده ببارد و یا بر دو بال قطع شده برادرش عباس جامه بر تن بدرد یا بر حلق دریده علی اصغر شورش


1) ر.ک به صفحه 420. .

2) ر.ج به صفحه 706 .

3) ر.ک: بحار الأنوار: 269/44 باب 32 - أن مصيبته صلوات الله عليه كان أعظم المصائب....

نماید یا بر بی لباسی و بی چادری دختران و حضور نامحرمان چون سیماب بر خود لرزد یا از خوف فزع آمدن طفلان این غصه های پی در پی [بی] پایان بر درونش ریزد و از خوف هراسان شدن بلند نگرید و بسیار فزع ننماید یا در صدد جمع دختران متفرق گشته در بیابان از خوف دشمنان برآید؟!

آه وا ويلاه !

افسانه ای که کس نتواند شنیدنش / یا رب بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش

و سابق بر این نقل همشیره عمرو بن عبدود را با خود عمرو بیان نمودیم (1)اگر آن را متذکر شوی البته جامه صبوری بر تن دری و اشک دیدۀ خود را نمی توانی که محافظت نمایی !

باری، چون آن مظلوم را شهید کردند و جامه های او را به غارت بردند پس به روایت سید بن طاووس در کتاب ملهوف کنیزی از جانب خیمه گاه به طرف آن سپاه آمد که مردی به آن کنیز گفت: يا امة الله! آقای تو را کشتند!

پس آن کنیز به سرعت تمام صیحه زنان به جانب خاتون خود روان گردید، چون آن حالت را مشاهده نمودند برخاستند و صدا را به صیحه بلند نمودند. (2)

که ناگاه به روایت منتخب اسب آن مظلوم تشنه لب صیحه زنان و شیهه کنان خود را داخل قتلگاه نمود و در تجتس بدن مطهر سیدالشهداء بود و آن کشتگان یک یک را ملاحظه می نمود چون می دید که بدن آن شهید نیست از آن کشته گام برمی داشت و می گذشت و بر سر نعش دیگر می آمد و ملاحظه می نمود، چون نظر ابن سعد دغا بر آن حیوان باوفا افتاد فریاد کرد به آن اشقیاء: خذوه وأتوني به. وكان من جياد خيل رسول الله؛ یعنی: بگیرید این اسب را و به نزد من آورید! و آن اسب از اسب های خوب رسول الله بود.

پس سواران به جانب آن حیوان تاختند که آن حیوان را بگیرند و آن حیوان بی زبان به سبب غصه سرور شهیدان و غیظی که بر قاتلان داشت حمله ور گردید بر آن بی دینان، فجعل يرفس برجليه ويمانع عن نفسه ويكدم بفمه؛ یعنی: از پاهای خود لگد میزد بر آن کافران و از دندان خود آن ظالمان را می گرفت، تا این که جماعتی را به قتل رسانید و گروهی را از اسب به زیر انداخت. (3)

و به روایتی چهل نفر را به قتل رسانید. (4)


1) ر.ک: به صفحه 622 .

2) اللهوف : 131.

3) المنتخب: 452/2 مجلس دهم باب اول .

4) جلاء العيون: 690.

چون عمر بن سعد پلید دید که نمی توانند آن اسب داغ دیده را دستگیر نمایند فریاد برآورد: ويلكم تباعدوا عنه ودعوه لننظر ما يصنع! يعنی: وای بر شما! از او دور شوید و او را به حال خود وا گذارید تا ببین ایام چکار می کند پس آن کافران از آن حیوان دور شدند، چون آن حیوان ایمن گردید از طلب سواران شروع نمود به تجسس نعش سرور شهیدان.

جعل يتخطى القتلى ويطلب الحسين؛ یعنی: آن حیوان هر شهیدی را ملاحظه می نمود چون می دید که آن حضرت نیست از آن شهید گام بر می داشت و به سر شهید دیگری می رفت. تا این که خود را به سر نعش آن امام مظلوم رسانید.

وجعل يشم رائحته [و] يقبله بفمه و يمرغ (1)ناصيته عليه وهو مع ذلك يبكى بكاءَ الثكلى حتيى أعجب كلَّ من حضر! یعنی: و آن حیوان شروع نمود به بوییدن نعش مطهر آن مظلوم و آن بدن پاره پاره را می بوسید و پیشانی خود را به خون آن مظلوم آغشته می نمود و با وجود این چنان می گریست مانند گریستن زن بچه مرده و چنان گریه نمود که به تعجب درآورد همۀ حاضران را! (2)

و در همهمه خود به روایت ابی مخنف می گفت:

الظليمة ! الظليمة ! من أمة قتلت ابن بنت نبيها !

یعنی: طلب می نمایم جزای ظلم صادر از امتی را که کشتند پسر دختر پیغمبر خود را!

پس مردم تعجب نمودند از حرکات آن حیوان. (3)

و جبرئیل نیز به حضرت آدم خبر داد که اسب آن حضرت بعد از قتل آن سرور این کلمات را خواهد بیان نمود. (4)

و عبد الله بن قیس می گوید که در جنگ صفین چون ابوالاعور سلمی به امر معاویه بی دین منع نمود لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام را از آب فرات پس حضرت امیر حضرت امام حسین علیه السلام را با پانصد سوار به جنگ آن اشرار فرستاد و آن بزرگوار جمعیت ایشان را متفرق نمود آب فرات را به حیطه تصرف برآورد چون بشارت فتح آن مظلوم و تصرف نمودن آب فرات را به حضرت امیر رسانیدند اشک از دیده مبارک بارید، سؤال نمودند از آن قدوۀ اولیاء از مبدل شدن شادی به عزا در جواب فرمود که:


1) دو كلمة «يقبله» و «یمرغ» طبق مصدر ثبت شد. در نسخ مشوش بود.

2) المنتخب: 452/2 .

3) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 105.

4) بحار الانوار: 308/44 البته در این روایت در خطاب خداوند به حضرت موسی علیه السلام آمده است.

همین فرزندم حسین در زمین کربلا با لب تشنه شهید خواهد شد و اسب اورم خواهد نمود و همهمه خواهد کرد و در همهمه خود می گوید: «الظليمة! الظليمة! من أمة قتلت ابن بنت نبتهم!». و حال این که قرائت می کنند قرآن را که پیغمبر برای ایشان آورد! (1)

باری، پس آن حیوان با فغان جانکاه به روایت ابی مخنف به سمت خیمه گاه روانه شد و چنان به آواز بلند صیحه می کشید همۀ آن صحرا را از صیحۀ خود پر نموده بود و به همین نحو صیحه زنان خود را به نزدیک خیمه گاه رسانید، چون زینب خاتون صدای آن حیوان را شنید متوجه سکینه گردید و فرمود: جاء أبوك بالماء فاستقبليه! یعنی: پدرت آب آورده است ای سکینه! استقبال نما آن جناب را!

پس سکینه خاتون از خیمه بیرون آمد، فنظرت إلى الفرس عارياً والسرج خالياً وهو يصهل وينعى صاحبه! پس نظر نمود به سوی اسب دید که کسی بر او سوار نیست و خانه زین از پدر مظلومش خالی است و آن حیوان صیحه می کشد و خبر مرگ صاحبش آورده است!

پس مقنعه از سر کشید و فریاد برآورد :

واقتيلاه! واحسيناه! وا محمداه! واجداه! وا عليّاه! وا فاطمتاه! واغربتاه! وا بعد سفراه ! وا کرباه!

این است حسین که در صحرا افتاده است و عمامه و ردای او را برده اند!

وا محمداه! این است حسین که روح مقدسش از بدن منورش پرواز نموده است!

وا محمداه! این است حسین که در میان خاک و خون آغشته شده است در زمین کربلا و بدن انورش در صحرا افتاده است!

این حسین است که بدن اطهرش در زمینی است و سر منورش در ارض دیگری و سر او را هدیه می برند به شهر شام !

بعد آن مظلومه دست خود را بر پیشانی آن حیوان گذاشت و اشعاری چند در مرثیه آن مظلوم خواند، چون زینب خاتون اشعار سکینه خاتون را شنید فریادکنان از خیمه بیرون آمد و اشعار چندی در مرثیه آن مظلوم انشاء فرمود که دل ملائکه آسمان را به درد آورد. (2)و به روایتی فرمود:

وا محمداه! این حسین گرامی تو است که در خاک و خون غلطیده است و اعضایش از یکدیگر جدا شده است و دختران تو را اسیر می کنند و به خدا شکایت می کنم حال خود را و به محمد مصطفى وعلى مرتضى وحمزة سيد الشهداء !


1) ر.ک: وسيلة النجاة: 186؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بیته .... 105؛ بحار الانوار: 266/44.

2) ر.ک: مقتل الحسین و مصرع اهل بیته .... 102 و 103؛ وسيلة النجاة: 182.

وا محمداه! این حسین تو است که به تیغ اولاد زنا شهید شده است و در صحرای کربلا عریان افتاده است!

وا کرباه! امروز جدم محمد مصطفی از دنیا رحلت نموده است!

ای اصحاب محمد! این ها ذریه پیغمبر شمایند که به دست اهل جور و جفا گرفتار شده اند! (1)

و به روایت ابی مخنف چون باقی اهل حرم مطلع شدند بر این خبر وحشت اثر از خیمه بیرون دویدند، چون نظر آن بی کسان بر اسب بی راکب آن قدوه عالمیان افتاد طپانچه به روهای خود زدند و گریبان خود را دریدند و ندا برآوردند:

وا محمداه ! واعليّاه ! وافاطمتاه! وا حسناه! واحسيناه ! وا حمزتاه ! وا جعفراه ! واعباساه ! وا أخاه ! واسيداه !

امروز از دنیا رفته است محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهراء و خدیجه کبری و حسن مجتبی ! (2)

و به روایت بحارام کلثوم دست خود را بر سر آن حیوان گذاشت و ندا برآورد:

وا محمداه ! و انبياه ! وا أبالقاسماه ! واعلياه ! وا جعفراه ! وا حمزتاه ! وا حسناه !

این حسین است که در صحرای کربلا به خاک افتاده است و سر او را از قفا بریده اند و عمامه و ردای او را ربوده اند !

بعد آن مخدره مدهوش شد. (3)

پس آن حیوان زبان بسته از داغ آن مظلوم به روایت مناقب آنقدر صیحه کشید و سر خود را در نزد خیمه بر زمین زد تا نفسش منقطع گردید و روحش پرواز نمود. (4)

و از عبد الله بن قیس منقول است که آن حیوان از خیمه گاه مراجعت نمود و می دوید و مردم از صولت او می ریختند و احدی قدرت نداشت که نزدیک او رود و آن حیوان حمله می آورد بر آن کافران، پس متوجه گردید به جانب فرات و جستن نمود در وسط فرات و در میان آب فرو رفت والی الآن کسی خبر از او ندارد.


1) ر.ک: بحار الانوار 58/45؛ عوالم العلوم: 303/17.

2) مقتل الحسين ومصرع اهل بيته...: 104؛ وسيلة النجاة: 184.

3) بحار الانوار: 60/45 البته در این روایت این گونه است: « ووضعت أم كلثوم يدها على أم رأسها....» كه حضرت ام کلثوم علیها السلام دست بر سر مبارک خود گذاشت و فرمود: ...

4) بحار الانوار: 60/45 از صاحب مناقب و محمد بن ابی طالب.

و ذکر نموده اند که ظاهر خواهد شد در زمان ظهور قائم آل محمد صلی الله علیه وآله و درید آن جناب خواهد بود. (1)

پس به روایت بحار الانوار آن گروه اشرار سبقت ورزیدند بر تاراج نمودن خیمه های آل رسول و نور چشم زهرای بتول و احاطه نمودند بر خیمه ها و در میان آن گروه بود شمر ولد الزنا پس آن ملعون پلید امر نمود که داخل خیمه ها شوید و مخدرات حرم را برهنه نمایید!!!

پس آن بی شرمان داخل خیمه ها شدند و آن چه در آن یافتند برداشتند حتی گوش ام کلثوم را که به جهت برآوردن گوشواره دریدند و آن مظلومه را در خونش کشیدند و لباس های زنان را می گرفتند و از روی قهر و غلبه بر ایشان از دست ایشان می کشیدند حتی عطر زنان را به غارت بردند! (2)

و منقول است از جمله اشخاصی که عطرها را به غارت بردند فرار بن ماسک و عمرو بن خالد و عبد الله بجلی و عبدالله بن قیس خولانی بودند چون ایشان را به نزد مختار بردند فرمود تا طبل بشارت زدند پس فرمود: ای کشندگان صالحان! خدا از شما بیزار باد! عطرهای آن حضرت را در میان خود قسمت بردید در نحس ترین روزها!

پس فرمود که ایشان را به بازار بردند و به آتش سوختند. (3)

و به روایت دیگر گردن زدند. الحمد لله.

و منقول است که مختار از ابوخلیق پرسید که خیمه آن حضرت را که غارت کرد و که به آتش زد؟

گفت: شمر مقدمۀ آن بود با یزید بن حارث و مهاجر بن اوس و بسیاری که اسامی ایشان به خاطرم نمانده خیمه ها را غارت کردند و به آتش سوختند و شمر زنان اهل حرم را بر شتران نشانید وساقة لشکر شمر هزار نفر بودند. (4)

باری، چون به روایت ابی مخنف صدای گریه و ناله زنان بلند گردید ابن سعد پلید امر نمود به آن گروه عنید که آن چه در خیمه هست غارت کنید و خیمه ها را بسوزانید!!!

پس ملعون ابتری به ابن سعد بداختر گفت: ما را احتیاجی نیست به برهنه نمودن زنان! أحرقوا الخيم ومن فيها ! یعنی: بسوزانید خیمه ها را با اشخاصی که در میان خیمه ها است!

چون این حرف ناصواب از آن خسران مآب صادر شد بعضی از اشخاصی که محب پیامبر


1) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 105؛ وسيلة النجاة: 185.

2) بحار الانوار: 60/45.

3) ر.ک: سرور المؤمنین: 163 .

4) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

بودند گفتند: یا ویلکم ! ماكفاكم ما فعلتم بالحسين وبأهل بيته وأنصاره حتى تحرقون النساء والاطفال من آل رسول الله ؟! یعنی: ای وای بر شما! آیا کفایت نمی کند شما را آن ظلم ها و ستم هایی که از شما صادر شد نسبت به حسین و اهل بیت او و انصار او و حال می خواهید بسوزانید زنان و کودکان آل رسول خدا را؟ مگر میخواهید حق تعالی ما را فرو برد به زمین؟!

پس عمر بن سعد لعین گفت: انهبوا الخيم! یعنی: غارت نمایید خیمه ها را!

زینب خاتون فرمود: من در جانب خیمه ایستاده بودم دیدم که مرد از رقی داخل خیمه شد و آن ملعون شقی خولی بن یزید اصبحی بود پس آن بدبخت شقی هرچه در خیمه بود برداشت و نظر نمود به سوی حضرت امام زین العابدین علیه السلام که بر روی حصیری از علف افتاده بود پس آن را از زیر آن بیمار کشید و آن علیل را بر روی خاک انداخت!

پس به من ملتفت گردید و مقنعه مرا از سرم کشید بعد نظر نمود به دو گوشواره گوش من، فجعل يعالجها حتى نزعهما بعد خرم أذني ! يعنى: پس مشغول گردید در معالجه نمودن از برای بیرون آوردن گوشوارها پس گوش مرا درید و گوشوارها را برآورد !!! وهو مع ذلك يبكي! يعنی: و آن بد بخت با وجود این عمل گریه می کرد!!!

من به آن خبیث گفتم: خدا تو را لعنت کند! مرا برهنه می نمایی و گریه میکنی؟! گفت: آری، أبكي لما أراه يحل بكم ! یعنی: گریه می کنم به جهت این که می بینم که بر شما چه وارد می آید!

من گفتم: خدا قطع کند دو دست و دو پای تو را و بسوزاند تو را به آتش دنیا قبل از آتش آخرت! مرا برهنه مکن و گریه مکن آن ملعون گفت: أخاف أن يأخذها غيري ! یعنی: می ترسم که این ها را غیر من بردارد!!!

ابو مخنف می گوید: زمان قلیلی گذشت که مختار این ملعون را گرفت و از او سؤال نمود که تو در صحرای کربلا چه کردی؟ آن خبیث گفت: کاری نکردم مگر این که حصیری که امام زین العابدین بر روی آن خوابیده بود برداشتم و مقنعه زینب خاتون را با گوشواره هایی که در گوشش بود ربودم!!!

مختار گفت: ای دشمن خدا! از این عمل بزرگ تر چیست؟! و از زینب خاتون چه شنیدی؟ آن ملعون گفت: فرمود: خدا دو دست و دو پای تو را قطع نماید و بسوزاند تو را به آتش دنیا قبل از آتش آخرت!

مختار فرمود: البته دعای آن مخدّره را مستجاب می نمایم! پس امر نمود که قطع نمایند دو دست و دو پای آن ملعون را بعد امر نمود تا آن شقی را به آتش سوزانیدند. (1)


1) ر.ک: مقتل الحسین و مصرع اهل بیته .... 106؛ وسيلة النجاة: 187.

پس به روایت منتخب شمر ولد الزنا با جماعتی از آن قوم بی حیا داخل خیمه سید سجاد علیه السلام شدند و اراده نمودند که آن بیمار علیل را به قتل آورند، پس شخصی گفت که این طفل بیمار است و کشتن او حلال نیست!

پس او را به حال خود واگذاشتند و در این حال عمر بن سعد به نزد ایشان آمد، فضح النساء في وجهه بالبكاء والنحيب حتى ذهَلَ اللعين وارتعدت فرائصه! یعنی: پس زنان آل پیغمبر به نزد آن شقی بد اختر رفتند و گریه و زاری نمودند به حدی که آن لعین ترسید و اعضای شومش به لرزه درآمد! وقال لهم لا تقربوا هذا الصبي ! یعنی: گفت: به نزدیک این طفل نروید! و موکل نمود اشخاصی را که محافظت

نمایند آن جناب و سایرزنان را و گفت: متوجه به ایشان باشید که احدی از این اسراء بیرون نرود! (1)

و به روایت اخبار دول شمر ولد الزنا اراده نمود که حضرت امام زین العابدین را به قتل آورد که زینب خاتون این مطلب را از آن بی نسب فهمید پس خود را به روی آن بیمار علیل انداخت و فرمود: به خدا سوگند که این بیمار کشته نمی شود تا من کشته نشوم!

چون آن ولد الزنا این حالت را مشاهده نمود از سر قتل آن بیمار درگذشت. (2)

و به روایت صدوق در کتاب امالی از عبدالله از مادرش فاطمه دختر حضرت امام حسین علیه السلام روایت کرده است که آن مخدّره فرمود من طفل صغیر بودم و در پایم دو خلخال از طلا بود که لشکر داخل خیمه ها شدند پس ملعونی پیش آمد و آن خلخال را از پایم بیرون می آورد و گریه می کرد، من گفتم: ما يبكيك؟! يا عدو الله ! یعنی: چه تو را به گریه در آورده است؟! ای دشمن خدا!

گفت: چگونه گریه نکنم و حال آن که دختر رسول خدا را برهنه می کنم؟! گفتم: برهنه مکن مرا!

گفت: می ترسم غیر من بیاید و آن را بردارد!

پس هر چه در خیمه های ما بود بردند حتی آن که چادر از سر ما ربودند!!! (3)

و به روایت مناقب و محمد بن ابی طالب جمیع آنچه در خیمه ها بود بردند حتی آن که گوشواره گوش ام کلثوم خواهر حسین را بیرون آوردند و گوش او را پاره نمودند و جامه پشت زنان را می گرفتند و ایشان مضایقه در آن می کردند و آن کافران دست بر نمی داشتند تا از ایشان می گرفتند!!! (4)

و به روایتی اخنس بن زید ملعون گوش صفیه دختر حضرت امام حسین علیه السلام را درید و گوشواره


1) المنتخب: 455/2 مجلس دهم باب اول .

2) اخبار الدول: 108 .

3) الامالی شیخ صدوق رحمه الله : 164 .

4) بحار الانوار: 60/45 و ر.ک: تسلية المجالس: 324/2.

آن را ربود و بساط زیر امام عباد را نیز ربود و آن بیمار را به رو درانداخت! (1)

و به روایت منتخب فاطمه صغری فرمود: من در در خیمه ایستاده بودم و نظر می کردم به پدر بزرگوار و اصحاب عالی مقدار که همه را مانند گوسفندان قربانی بر روی ریگ ها انداخته اند و اسب ها بر جسدهای ایشان جولان می کنند و تفکر می نمودم که آیا بر ما از بنی امیه دغا چه خواهد وارد آمد آیا ما را می کشند یا اسیر می نمایند که ناگاه نظرم بر سواری افتاد که زنان را به کعب نیزه می راند و ایشان بعضی به بعضی پناه می بردند و آن مردود مقنعه و زیورهای ایشان را ربوده بود و ایشان صیحه زنان می گفتند:

وا جداه! وا ابتاه! وا عليّاه! واقلة ناصراه! وا حسناه! آیا پناه دهنده ای هست که پناه دهد ما را؟ آیا کسی هست که دفع شر دشمنان را از ما نماید؟!

چون این حالت را دیدم عقل از سرم پرواز نمود و اعضایم به لرزه درآمد و به طرف راست و چپ نظر می کردم که عمۀ خود ام کلثوم را بیابم تا به او پناه برم از جهت خوف از آن سوار که مبادا به نزد من آید که ناگاه دیدم نظر آن لعین بر من افتاد و قصد من نمود، پس من گریختم به گمان اینکه می توانم از اورهایی جست که ناگاه دیدم که کعب نیزه آن لعین بر میان کتف من آمد پس من به رو در افتادم پس آن ملعون گوش مرا داراید و گوشواره مرا در آورد و مقنعه از سرم کشید و خون بر رویم جاری شد و مرا به این حال سر برهنه انداخت و متوجه خیمه ها شد و من بی هوش شدم!

چون به هوش آمدم صدای گریه عمه ام را شنیدم که در نزد من می گرید و به من می فرماید: قومي عضي ما أعلم ما جرى على البنات وعلى أخيك العليل ! يعني: برخيز برویم نمی دانم که بر سر دختران و برادر علیل تو چه آمد!

پس من برخاستم و عرض کردم: يا عمتاه! هل من خرقة أستُربها رأسي عن أعين النظارة؟! يعنى: اى عمه جان! آیا خرقه ای هست که بپوشانم به آن خرقه خود را از نامحرمان؟!

پس عمه ام فرمود: یا بُنَيَّتاه وعمَتُكِ مثلكِ ! یعنی: ای دخترک من! عمه تو نیز مثل تو می باشد!!!

فرأيت رأسها مكشوفة ومتنها قد اسود (2)من الضرب ! یعنی: چون ملاحظه نمودم دیدم که سر عمه ام نیز برهنه است و آن قدر تازیانه بر بدنش زده اند که سیاه شده است!!!

چون به خیمه برگشتیم مجموع اسباب ها را به غارت برده بودند و برادرم امام زین العابدین به رو در افتاده بود و از شدت گرسنگی و تشنگی و بیماری بر نشستن طاقت ندارد، پس ما بر حال او می گریستیم و او بر حال ما گریه می کرد! (3)


1) بحار الانوار: 321/45.

2) در دو نسخه «استود» بوده که طبق این مصدر این گونه ثبت شد.

3) المنتخب: 184/1 مجلس نهم باب دوم .

و منقول است که مختار فرمود که هشیم بن اسود کندی بن مالک را آوردند مختار فرمود: چرا ای ملعون! تازیانه بر کتف زینب زدی؟!

آن ملعون انکار کرد تا او را به عقابین بستند و عریان کردند و هزار تازیانه بر او زدند آب طلبید ندادند فرمود تا او را انداختند و میخی بر شانه او کوفتند که از سینه او آمد و به جهنم واصل شد.

و بعد ثبل را آوردند فرمود: خوش آمدی! من تو را دوست می دارم به نحوی که می دانم! ثبل گفت: اگر راست می گویی مرا رها کن! مختار فرمود: چنان دوست می دارم که گوشت های بدن تو را به مقراض جدا کنند و من ببینم به ازای آن تازیانه هایی که ام کلثوم زدی و مقنعه از سر او کشیدی!

در ساعت آن ملعون را انداختند و آن چه فرموده بود به جا آوردند.

پس قیس بن ضفر و ظفر بن ملجم را آوردند مختار فرمود: ای قیس! تو بودی که تازیانه بر دست کنیز امام حسین علیه السلام زدی و دست او را شکستی؟! قیس گفت: لا والله من خبر ندارم! مختار فرمود: بلی والله تو خبر داری!

پس به ظفر فرمود: تو آن نبودی که دعوای تشیع و دوستی به آن حضرت میکردی چون به کربلا رفتی می گفتی «بکشید این خارجی را»؟!

پس ظفر قسم های مغلظه یاد نمود و گفت: ای امیر! من به کربلا رفتم اما چنین کاری نکردم، نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم! امیر فرمود: اقرار داری در کفر و ارتداد تو بس است !

پس فرمود تا او را به عقابین کشیدند و تازیانه زدند تا به جهنم واصل شد و دیگری را گردن زدند.

و بعد اسمع را به نزد مختار آوردند فرمود: ای ولد الزنا! تو بودی که چادر از سر زینب کشیدی؟!

او انکار کرد فرمود تا او را زنده پوست کندند.

بعد رئيس محلهٔ بنی زهره را به نزد مختار آوردند امیر فرمود تا نقارۀ شادی زدند بعد فرمود: ای ملعون مادر به خطا! تو بودی که گوشوارۀ ام کلثوم را برآوردی و می گریستی و می گفتی اگر من نبرم دیگری می برد؟! گفت: لا والله! امیر فرمود: بلی والله تو بودی!

پس فرمود تا انگشت های دست های او را بریدند و پاشنه های او را سوراخ کردند و به قلاب عقابین کشیدند و چندان چوب زدند که گوشت بدن او ریخت و هنوز زنده بود و آب طلبید آبش ندادند و کشتند.

و چون حارث بن نوفل را به نزد مختار آوردند گفت: تو آن نبودی که تازیانه به زینب می زدی؟!

فرمود تا او را به عقابین کشیدند و هزار تازیانه زدند زنهار خواست و به امان آمد مختار فرمود: خدا بر من رحم نکند اگر بر شما رحم کنم!

فرمود تا هزار تازیانه دیگر زدند و هنوز زنده بود گفت: «مرا آب دهید!» فرمود از نفت جوشیده به حلق او ریختند و آتش زیاد زدند و سوختند.

بعد یزید بن مطرع را به نزد مختار آوردند فرمود: ای ولد الزنا! تو آن بودی که نیزه بر کتف زنان می زدی و از خیمه ها به در می کردی؟! گفت یا امیرا! والله دروغ گفتی من نبودم! امیر فرمود: من حال (1)دروغ و راستی خود را به تو بنمایم!

پس فرمود تا زبان او را بریدند و او را پاره پاره کردند.

پس بکر بن عامر را آوردند امیر فرمود: ای ملعون! تو نیستی که زنان را پیاده می دوانیدی در کربلا بلکه کفش از پای ایشان بیرون کردی؟!

انکار کرد فرمود تا او را انداختند و به ضرب تخماق سر تا پای او را کوفتند.

پس ابوجرجم به نزد مختار آوردند فرمود: چرا آتش به خیمه ها زدی و تازیانه بر اهل بیت چرا می زدی و محمد بن مسلم بن عقیل را چرا کشتی؟!

انکار کرد، فرمود تا انبر گرم برداشتند اقرار کرد و گفت: امیر مرا ببخشد و آب دهد بلکه زنده بمانم!

فرمود دست های او را بریدند و رطلی از شرب به حلق او ریختند.

پس اسد بن مالک را به نزد مختار آوردند فرمود تو بودی که معجر از سر سکینه کشیدی؟! گفت: نه امیر! فرمود: آری والله تو بودی!

فرمود تا جلاد انگشتان او را برید و او را بر عقابین آویختند و چندان تازیانه زدند تا به جهنم واصل شد.

بعد عمران را به نزد مختار آوردند فرمود: تو چرا تازیانه بر اهل بیت می زدی و گوشواره از گوش ام كلثوم و فاطمه صغری برآوردی؟! تو را چه محرمیت با فرزندان رسول خدا بود؟!!!

پس فرمود تا چشم های او را کندند و دست های او را با ضرب تبر تا بازو شکستند و نفت ریختند و سوختند. (2)

و چون ابن نوفل را به نزد مختار آوردند و او آن ملعونی بود که تازیانه به فضه جاریه فاطمه زهراء


1) در یکی از نسخ: «حالا» و در دیگری: «حالی».

2) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

صلوات الله علیها زده بود امیر فرمود: ای ولد الزنا! چرا تازیانه به فضه زدی و دست او را شکستی؟!

پس فرمود او را به عقابین کشیدند و اول هزار تازیانه به او زدند و از تبر هر دو دست او را قطع کردند، آب خواست سرب به حلق او ریختند تا به جهنم واصل شد. (1)

چون عبدالله بن معاذ را به نزد مختار آوردند و او آن لعینی بود که گوشواره از گوش فاطمه ربوده بود، امیر به جهت آوردن او شادی بسیاری کرد و به آن ملعون فرمود که: ای لعین! روزی که متعرض دختر خیر البشر شدی می گریستی و گوشواره از گوشش بیرون می کردی و می گفتی: «اگر من نبرم دیگری خواهد برد!» امروز تو را چنان بگریانم که روزگار به تو خندد!

پس مقرر داشت تا پاشنه های او را سوراخ کردند و به عقابینش آویختند و اول انگشت های او را قطع کردند پس او را آن قدر زدند که گوشت های بدنش ریخت، تشنه شد سرب گداخته به حلقش ریختند، حیاتش را گسیختند. (2)

و شیخ مفید در ارشاد از حمید بن مسلم نقل کرده است که من با لشکری بودم که برهنه می کردند زنان را به خدا سوگند که مشاهده نمودم زنان و دختران و اهل بیت حسین را که لشکر جامه ها و لباس های ایشان را از عقب سرایشان می کشیدند که بربایند و ایشان نمی دادند تا این که آن لشکر غلبه می نمود و آن جامه ها می گرفتند تا این که رسیدیم به علی بن الحسین که بر فراش خوابیده و مبتلا بود به مرض شدیدی و با شمر جماعتی از پیادگان بودند و آن پیادگان به شمر گفتند: آیا این علیل را نمی کشی؟!

حمید می گوید: من فی الفور گفتم: سبحان الله ! أيقتل الصبيان ؟! إنما هذا صبي وإنما لما به! يعنى: پاک و منزه می دانم خدا را! آیا کشته می شوند کودکان؟! و این بیمار طفل است و همین مرض که دارد کفایت می کند او را!

پس من آن قدر اصرار نمودم تا این که دفع نمودم ایشان را از آن بیمار که به قتل نیاوردند آن علیل را.

در این اثناء عمر بن سعد آمد چون زنان عمر بن سعد را دیدند در نزد او گریه و زاری نمودند و فغان برکشیدند به نحوی که آن سنگ دل برایشان ترحم نمود و امر نمود به اصحاب خود که کسی از شما داخل خیمه این زنان نشود و متعرض نشوید این طفل علیل را!

پس آن زنان سؤال نمودند از آن ملعون که امر نما که اسباب ما را که به غارت برده اند برگردانند تا خود را بپوشانیم از نامحرمان!


1) ر.ک: سرور المؤمنین: 192.

2) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

ابن سعد گفت: کسی که از متاع این زنان برده است رد نماید به ایشان !

حمید می گوید: به خدا سوگند که احدی رد ننمود آن چیزی را که به غارت برده بودند!

پس ابن سعد جماعتی موکل نمود بر ایشان و گفت: متوجه باشید که احدی از ایشان بیرون نرود و بدی نکنید برایشان بعد مراجعت نمود به خمیۀ خود. (1)

و سید بن طاووس از حمید بن مسلم روایت کرده است که حمید گفت: چون لشکر هجوم آوردند بر خیمه های زنان حضرت امام حسین علیه السلام و برهنه می کردند ایشان را دیدم زنی را از طایفه بکر بن وابل که با شوهرش در لشکر عمر بن سعد بود، چون این حالت را مشاهده نمود بی تاب شد و شمشیری برداشت و رو به خیمه زنان نمود و می گفت: یا آل بکر بن وابل ! (2)أتسلب بنات رسول الله ؟! لا حكم الا لله ! یا لثارات آل رسول الله ! یعنی: ای آل بکر بن وابل! آیا برهنه می کنند دختران رسول خدا را؟! نیست حکمی مگر از برای خدا ای طلب کنندگان خون آل رسول الله!

پس شوهر ملعونش آمد و آن زن را برگردانید به مکان خود. (3)

بلی، مردان که غیرت ننمودند و چون زنان به غیرت می آمدند آن مردان کمتر از زنان ایشان را ممانعت می نمودند و به نظر نمی آوردند آن احسانی که از جد و پدر و مادر و برادران ایشان به غریبان و یتیمان و اسیران واقع شد!

آیا این مادر ایشان فاطمه علیها السلام نبود که آن نان های جوی که از ریشتن جزه پشم یهودی تحصیل نموده بود در شب اول به مسکین و در شب دوتیم به یتیم و در شب سیم به اسیر داده، خود با علی و حسن و حسین و فضه به آب افطار فرمودند (4)و اهل بیت او در این حال که این زن حمایت می نمود هم مسکین و هم یتیم و هم اسیر و زائد بر این هم غریب بودند و هم تشنه و هم گرسنه و هم داغ دیده و هم در میان دشمنان خونخوار گرفتار شده و هم برهنه و هم سر پدر را بر سر نیزه دیده و هم نعش های پدر و سایر اقرباء را مانند گوسفند قربانی بر روی ریگ های گرم مشاهده نموده و هم خود را که اشرف نجبای عالم بودند بر دست اراذل عالم گرفتار دیده و با وجود این ها چه سفارشاتی که رسول خدا در شأن ایشان نموده و حق تعالی اجر رسالت را دوستی به ایشان قرار داده آیا چنین اشخاصی مستحق چنین ظلم ها می باشند که بر ایشان وارد آورده اند؟! و سهل است که اگر زنی به حمایت ایشان برآید او را منع نمایند!


1) الإرشاد : 112/2.

2) در مصدر در هر دو مورد: وائل.

3) اللهوف : 132.

4) ر.ک: الامالی شیخ صدوق رحمه الله : 257؛ بحار الانوار: 237/35 و ر.ک: بحار الأنوار: 237/35 باب 6.

فهل مُبلغ بنتَ النبي بناتها/ عرايا كأسر الروم منكشفات

یعنی: آیا کسی هست که خبر کند دختر پیغمبر خدا را که دخترانش را برهنه کرده اند و مانند اسیران روم منکشف و سر برهنه می باشند؟!

أفاطم قومي من ستورك واجمعي / يتاماك في ذل السبا وشتات

یعنی: ای فاطمه! برخیز و از پرده بیرون بیا و جمع کن یتیمان خود را که در ذلت اسیری گرفتار و متفرق شده اند!

و کلینی در کتاب کافی از حبیب بن ثابت روایت کرده است که عسل و انجیر از برای امیرالمؤمنین علیه السلام از همدان و کردستان آوردند آن حضرت امر فرمود که طفل های یتیم را جمع نمایند، چون حاضر شدند، فأمكن اليتامى من رؤس الأرفاق يلعوقونها وهو يقسمها للناس قدحاً قدحاً؛ یعنی: پس به آن اطفال فرمود: بیایید سر این خیک ها را بلیسید، پس آن طفل های یتیم سر آن خیک ها را می لیسیدند و آن حضرت قدح قدح در میان مردم آن عسل را قسمت می نمود.

پس بعضی عرض کردند: یا امیرالمؤمنین! چرا این طفل ها سر این خیک های عسل را می لیسند؟ حضرت فرمود: امام پدر یتیمان است و ایشان را لیسانیدم از این عسل به اعتبار حرمت پدران ایشان. (1)

و نقل به دوش کشیدن خیک آب و بردن آرد و خرما و گوشت به جهت یتیمان و بیوه زنان و روشن نمودن تنور از برای پختن نان به جهت یتیمان معروف است. (2)

منقول است که در شهر موصل طبیب مروانی ای بود که به نزد معاویه به سر می برد و در زمان خلافت امام حسین علیه السلام آن طبیب می گفت: امام زمان یزید بن معاویه است!

و درویشی در همسایگی آن طبیب بود از شیعیان روزی به آن طبیب گفت: به یزید اعتقاد مدار که او فاسق و فاجر و ظالم و عاصی است و پدرش معاویه و جدش ابوسفیان نیز از اهل ظلم و شقاوتند و امام زمان حسین بن علی علیه السلام است که به جمیع صفات حمیده موصوف است و کم ترین صفات او آن است که مال او وقف محتاجان و یتیمان و بیوه زنان است و در یزید این صفات نیست.

طبیب این سخن را قبول نکرد و لکن در دل خود گفت من قول این درویش را امتحان می کنم اگر در این باب صادق باشد من نیز شیعه وی خواهم شد.

و در همسایگی آن طبیب زن بیوه ای بود و یک پسریتیم داشت بعد از چند روز آن زن بیمار شد،


1) الکافی: 406/1 ح 5؛ بحار الانوار: 247/27 ح 7 و 123/41 ح 30.

2) بحار الانوار: 52/421 .

پس خود را به نزد طبیب فرستاد که فلان مرض دارم علاج نما طبیب گفت: ای پسر! مادر تو را جگر اسبی نافی است.

آن یتیم گفت: من جگر اسب از کجا آورم؟ طبیب گفت: نزد حسین بن علی روو از او طلب کن.

و مدعای طبیب آن بود که کرم و خلق و رحم که لازمه امامت است ببیند که در امام حسین علیه السلام موجود است یا نه. یتیم به در خانه امام حسین علیه السلام آمد و احوال مادر خود و قول حکیم را عرض نمود، آن حضرت فرمود تا یک اسب از طویله برآوردند و کشتند و جگرش را به یتیم دادند و یتیم جگر اسب را نزد طبیب آورد.

طبیب گفت: اسب چه رنگ بود؟ یتیم گفت: فلان رنگ که تو گفتی. طبیب گفت: این رنگ اسب جگرش خوب نیست، فلان رنگ بباید نوبت دیگر به خدمت امام حسین علیه السلام رو.

یتیم به خدمت آن حضرت آمد و کیفیت را عرض نمود، حضرت فرمود تا اسبی دیگر را سر بریدند و جگرش را به یتیم دادند و یتیم جگر آن را به نزد طبیب آورد، باز طبیب گفت که این نوع اسب جگرش خوب نیست فلان رنگ بباید نوبت دیگر به خدمت امام حسین رو.

بازیتیم به خدمت آن حضرت آمد تا آن که پنج نوبت تمام شد و هر نوبت آن حضرت به جهت آن طفل یتیم اسبی را می کشت و جگر آن را به طفل می داد.

چون طبیب حسن خلق و کرم و رحم آن حضرت را مشاهده نمود برخاست و به در خانه حضرت امام حسین علیه السلام آمد و از ملازمان آن حضرت التماس کرد که مرا به طویله آن حضرت برید، خادمان طبیب را به طویلهٔ آن امام بردند چون طبیب مشاهده نمود پنج اسب سر بریده در آن موضع دید و احوال پرسید که چرا اسب ها را سر بریده اید؟ گفتند: برای خاطر یک یتیم که مادر او را به گفته طبیب معالجه کنند.

پس طبیب بر در خانه آن حضرت نشست تا آن که آن حضرت بیرون آمد طبیب برخاست و پشت پای آن حضرت را بوسه می داد و عذرخواهی می نمود و از شیعیان خالص آن حضرت گردید، بعد حضرت فرمود سبب اخلاص و اعتقاد تو چه بود؟

احوال یتیم و امتحان خود را به آن حضرت عرض نمود حضرت فرمود: این ها سهل است بیا تا تو را چیزی دیگر بنمایم که زیاده بر این باشد!

پس حضرت دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا! به جهت رضای تو و دوستان تو این اسب ها را کشته ام و تو قادری که این ها را زنده گردانی اگر خاندان ما را نزد تو قدری و منزلتی هست به حق جدم محمد مصطفی صلی الله علیه وآله و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمه زهراء که این اسب ها را زنده گردان!

و هنوز دعای حضرت تمام نشده بود که هر پنج اسب زنده شدند و برخاستند. (1)

این بود رحم ایشان بریتیمان به خلاف این امتان که در عوض آن چه ظلم ها که بریتیمان و اسیران و غریبان ایشان نمودند و چه داغ ها بر دل شیعیان گذاشتند که تا قیام ساعت از دل ایشان بیرون نمی رود!

باری، چون آن زنان را غارت نمودند پس به روایت سید بن طاووس زنان را از خیمه ها بیرون کردند و آتش بر آن خیمه های محترمه زدند و مخدرات اهل بیت رسالت صلی الله علیه وآله بی چادر با بدن های برهنه و پاهای برهنه از خیمه ها بیرون دویدند و به روش اسیران در نهایت ذلت می رفتند! (2)

و چون عبد الله بن قیس حنفی را به نزد مختار آوردند مختار فرمود: ای عبدالله تو را به عذابی بکشم که هرگز نشنیده باشی! یا بن الزانية! چرا به کربلا رفتی چرا خیمه ها را آتش زدی؟!

فرمود تا پوست سر و صورت او را کندند و به جهنم واصل نمودند.

و چون خالد بن هلال را به نزد مختار آوردند فرمود به او ای بدبخت! چرا خیمه امام حسین را سوختی؟! گفت: من خبر ندارم!

فرمود تا او را عریان نمودند و در آتش سوختند.

بعد عبدالله بن اسد را به نزد مختار آوردند فرمود: ای پسر اسد! تو را چه دشمنی بود با آل محمد صلی الله علیه وآله ؟ امام حسین را چرا کشتی؟! گفت: مرا به اکراه بردند

گفت: چرا آتش به خیمه آن حضرت زدی؟! این عمل که کردی به اختیار بود نه به اکراه!

فرمود چون گوسفند سر او را بریدند. (3)

و چون ابن زیاد لعین نوشته که «اگر حسین کشته شد اسب بر سینه و پشت او بتازند که او مردی است سرکش و ظالم هرچند بعد از مرگ اسب تاختن بر بدن او به او ضرری نمی رساند و لکن این عمل را می کنم به اعتبار حرفی که پیش از این گفته بودم که اگر حسین را بکشم اسب بر بدنش بتازم!» (4)لهذا ابن سعد پلید به روایت ملهوف در میان لشکر عیند خود ندا درداد: من ينتدب للحسين فيوطى الخيل ظهره وصدره؟! یعنی کیست که اجابت نماید و اسب بتازد برپشت و سینه حسین؟!


1) ر.ک: به صفحه 222.

2) اللهوف: 132.

3) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

4) الإرشاد : 88/2؛ اعلام الوری : 236؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 97/4؛ بحار الانوار: 390/44.

که ده نفر از آن لشکر شقاوت اثر اجابت نمودند: اول اسحاق بن حویه، دوم اخنس بن مرشد، سیم حکم بن طفیل، (1)چهارم عمر بن صبیح، پنجم رجاء بن منقذ، ششم سالم بن خثیمه، هفتم صالح بن وهب، هشتم واحظ (2)بن ناعم، نهم هانی بن ثبیت، دهم اسید بن مالک و این ده نفر اسب بر بدن مطهر آن سرور تاختند و از سم اسب های خود استخوان های سینه و پشت آن مظلوم را خرد نمودند!!!

و چون نزد ابن زیاد رفتند پرسید: کیستید شما؟ گفتند: ماییم که اسب تاختیم بر پشت حسین تا این که استخوان های او را خرد کردیم پس آن شقی جایزه قلیلی به آن ملاعینان داد.

ابو عمرو زاهد می گوید: چون ملاحظه نمودیم در نسب این ده نفر همۀ ایشان ولد الزنا بودند!

و این ده نفر را مختار گرفت و دست ها و پاهای ایشان را به میخ آهنین کوفتند و امر نمود که اسب بر پشت آن ملاعین تاختند تا به جهنم واصل شدند و پاره های ایشان را جمع نمودند و به آتش سوختند. (3)

مؤلف گوید: ابن سعد پلید به سبب نوشتن ابن زیاد عنید که «اسب بر بدن شاه شهیدان بتازید!» گویا اکتفا به اسب تاختن این ده نفر ولد الزنا ننمود و اراده نمود که همه لشکر شقاوت اثر اسب بتازند بر بدن آن سرور که دیگر اثری از آن نعش مطهر نماند! غافل از این که حق تعالی نخواهد گذاشت که نور او خاموش شود و به سبب شیری دفع آن شر عظیم را خواهد نمود.

چنانچه از فاطمه دختر سیدالشهداء منقول است که ما به درد اسیری و برهنگی خود مبتلا بودیم که ناگاه دیدیم که منادی ندا می کند به لشکر شقاوت اثر که: بیایید و بدن حسین را پایمال سم ستوران نمایید!!

چون این ندا را شنیدیم نتوانستیم که بنشینیم و بر جای خود قرار گیریم من و عمه ام برخاستیم ولكن من خواستم که از آن مکان دور شوم تا مشاهده ننمایم این عمل ناشایست را که می خواهند نسبت به جسد منوّر پدرم به عمل آورند و اما عمه ام سراسیمه روانه قتلگاه شد به گمان این که می تواند آن ملاعین را از این عمل منع نماید تا این که آن مکرمه خود را نزد جسد مطهر پدرم رسانید. (4)

ای امان از دل پاره پاره و جگر سوخته ات ای مكرمة ما زمرۀ شیعیان! بسوزد قلبی که از تصور این حالت نسوزد و کور باد چشمی که اشک از آن جاری نگردد! چگونه می تواند دیده اشک خود را منع


1) در مصدر: اخنس بن مرثد و حكيم بن طفيل.

2) در نسخ راحظ و داحظ بوده که طبق مصدر ثبت شد.

3) اللهوف : 134؛ مثیر الاحزان: 78؛ بحار الانوار: 59/45

4) مهيج الاحزان : 570 .

نماید و حال آن که زینب خاتون بر کنار نعش برادر مهربان واله و سرگردان و نمی داند که چاره منع سپاه را از تاختن اسب چگونه نماید؟!

و به روایت منتخب چون فضه خادمۀ حضرت فاطمه زهراء اراده آن کافران را فهمید و اضطراب سیده خود زینب خاتون و سایر زنان و دختران را دیدی به خاتون مکرمۀ خود زینب خاتون عرض نمود: ای سیده من! سفینه آزاد شده رسول خدا در کشتی سوار شد و کشتی او طوفانی شد و دریا او را به جزیره انداخت شیری به نزدیکی او آمد، سفینه از آن شیر ترسید گفت: «یا ابا الحارث! من آزاد شده رسول خدا هستم». چون شیر اسم رسول خدا را شنید همهمه نمود و او را بر پشت خود سوار نمود و نجات داد.

ای سیده من! در پشت خیمه ها شیری می بینم، مرا اذن بده تا بروم و اعلام نمایم آن شیر را به آنچه این اشقیا اراده نموده اند که فردا به عمل آورند.

زینب خاتون آن مخدّره را مأذون فرمود، فضه می گوید: چون به نزد آن شیر رفتم گفتم: یا ابا الحارث! یعنی: ای شیر!

فرفع رأسه؛ یعنی پس شیر سر خود را بلند نمود، بعد گفتم: أتدري ما يريدون غداً أن يفعلوا بأبي عبدالله؟ یعنی: آیا می دانی که این کافران چه اراده نموده اند که فردا به عمل آورند به جسد ابی عبدالله الحسين علیه السلام؟ يريدون أن يوطؤوا الخيل ظهره ! یعنی: اراده نموده اند که اسب بتازند بر پشت آن مظلوم!

قال: نعم، فقام الأسد حتى وضع يديه على جسد الحسين علیه السلام ! یعنی: آن شیر گفت: آری می دانم، پس آن شیر برخاست و روانه قتلگاه شد تا به سر جسد آن مظلوم رسید پس دو دست خود را بر سر جسد مطهر آن سرور گذاشت! وجعل يمرغ وجهه بدم الحسين ويبكي إلى الصباح! و پیوسته روی خود را می مالید به خون مطهر آن سرور و گریه می کرد تا صبح!

چون صبح طالع شد آن لشکر بی دین به سرکردگی ابن اخنس لعین به قصد پایمال نمودن بدن آن قدوه عالمیان به سم ستوران روان شدند چون آن شیر را دیدند ترسیدند، فقال لهم ابن سعد: فتنة لانثيروها! یعنی: پس ابن سعد پلید به آن سپاه عنید گفت: این فتنه ای است آن را پنهان کنید و افشا نکنید! (1)

و سید نعمت الله در کتاب ریاض الابرار از کتاب مناقب حکایت شیر را به این نحو بیان ایراد فرموده است که اقرب است به اعتبار که: حضرت رسالت پناه در سفری غلام سیاهی داشت و هرکس که خسته می شد بعضی از امتعۀ خود را بر آن غلام سیاه می داد تا این که بار بسیاری بر آن غلام حمل شد چون حضرت آن غلام را به آن وضع دید فرمود: أنت سفينة! یعنی: تو کشتی هستی!


1) المنتخب: 322/2.

یعنی بار تو بسیار است، و همین غلام بعد از رحلت حضرت رسول خدا سفر دریا نمود و کشتی او شکست و این غلام به جزیره ای از جزایر دریا افتاد پس ساعتی راه رفت که شیری با او برخورد سفینه گفت: منم سفینه بنده رسول خدا.

چون شیر اسم آن حضرت را شنید به نزد سفینه آمد و اشاره نمود به او که بر پشت من سوار شو، آن شیر او را به زودی به بلدی که نزدیک آن جزیره بود رسانید، پس مردم آن بلد آن حالت را دیدند سفینه فرود آمد و آن شیر مراجعت نمود.

و چون حضرت امام حسین علیه السلام در کربلا شهید شد عمر بن سعد امر نمود که فردا اسب بر آن بدن منور بتازند پس کنیز حضرت امام حسین علیه السلام این حکایت را شنید به خدمت همشیره آن جناب زینب خاتون رفت و حکایت را عرض نمود و از زینب چاره ای خواست، قالت زينب: إنّ سفينة عبد رسول الله نجاه الأسد على ظهره؛ یعنی: زینب فرمود به آن کنیز که: سفینه عبد رسول خدا شیر او را نجات داد بر پشت خود، چون سفینه به او گفت که من بنده رسول خدا هستم، شنیدم که در این جزیره شیری هست برو نزد آن شیر و بگو آن شير: إن عسكر ابن سعد يريدون غداً يطؤوا بخيولهم ابن رسول الله ! فهل أنت تاركهم ؟! یعنی: به درستی که لشکر ابن سعد اراده نموده اند که فردا اسب بتازند بر بدن فرزند رسول خدا! آیا تو می گذاری که ایشان چنین کاری کنند؟!

چون آن جاریه به نزد آن شیر آمد و این کلام را گفت، فأشار برأسه: لا یعنی: آن شیر به سر خود اشاره نمود که نخواهم گذاشت که چنین کنند.

چون فردا شد، أقبل الأسد يأزُ أراً والعسكر واقف! یعنی: شیر آمد و نعره می کشید نعره شدیدی و لشکر ایستاده بودند و نظر می کردند!

ابن سعد گمان کرد که آن شیر می خواهد از گوشت آن شهیدان بخورد گفت: دعوه نرى ما يصنع ! یعنی: این شیر را به حال خود واگذارید تا ببینم چه می کند!

پس دیدند آن شیر در میان شهیدان می گردد تا این که رسید بر سر جسد حضرت امام حسين علیه السلام فوضع يديه على صدره وجعل يمرغ خده بدمه ويبكي! یعنی: پس آن شیر دو دست خود را بر سینۀ آن حضرت گذاشت و روی خود را به خون آن حضرت می مالید و گریه می کرد!

پس احدی جرأت ننمود که به نزدیک او رود، پس ابن سعد گفت: فتنة فلاتهيجوها! یعنی: این فتنه ای است آن را به هیجان نیاورید! پس آن لشکر از آن اراده برگشتند و مراجعت نمودند. (1)


1) متأسفانه دست نیافتیم.

چه خوب فرموده است شاعر عرب :

أصدرهوى وحي الإله وعلمه/ تحطمه في عدها الضمر الجرد

یعنی: آیا سینه ای که مخزن علوم الهی وحی ربانی بود آن را اسبان در دویدن به سم های خود خرد می کنند؟!

وجسم له الأفلاك والأرض كُوَنَتْ / يُطَلُ ثلاثاً ما بها ضمها لحد

آیا بدنی را که خدا از برای او افلاک و زمین را خلق نمود سه روز آن را بر روی زمین می اندازند و دفن نمی کنند؟!

ورأس ترى فى أرض مجير فاطم اعصرا/ تنوء به في البيد خطية بلد

آیا آن سری که در روزگارها در کنار فاطمه قرار داشت آن را بر نیزه کرده در بیابان ها می گردانند؟!

باری، آنچه اهانتی که از کافران بر میآمد کوتاهی نکردند و آنچه ظلم و ستمی که در حیطهٔ قدرت آن ظالمان بود فرو نگذاشتند و آن چه نکردند نتوانستند!

می گوییم: به زعم ایشان مردان مقصر بودند، کودکان چه کرده بودند و از زنان و دختران چه تقصیر صادر شده بود که بایستی بعد از غارت نمودن خیمه ها و برهنه نمودن زنان و دختران و سوزانیدن خیام ایشان آن بی کسان را به غل و زنجیر مقید نمایند و بر قتب های شتران سوار نمایند؟!

يا ليت صم صماخي قبل أن قرعت / أذني بسبي نساء الهاشميات

ای کاشکی کر می شدم و نمی شنیدم که زنان هاشمیه [را] اسیر کردند!

مكشفات على الاقتاب عارية / مصفودة بجسوم عمهريات

و برهنه ایشان را بر قتب های شتران برهنه سوار کردند و بدن های ضعیف ایشان را به قید و زنجیر مقید کردند!

و در زیارت صاحب الامر علیه السلام که از ناحیه مقدسه بیرون آمده است می فرماید:

وسبي أهلك كالعبيد وصُفّدوا بالحديد فوق أقطاب المطيات!

یعنی: اهل و عیال تو را اسیر کردند مثل بندگان و ایشان را به آهن و زنجیر مقید کردند (1)بر قتب های شتران! آه!

تلفح وجوههم حر الهاجرات يُساقون في البراري والفلوات أيديهم مغلولة إلى الأعناق يُطافُ بهم في الأسواق !

می سوزانید و بریان می کرد روهای ایشان را حرارت آفتاب ایشان را می راندند در بیابان ها و دست های ایشان را غل نموده بودند به گردن های ایشان و در بازار می گردانیدند! (2)


1) در نسخ اینجا« و» بوده که حذف شد.

2) بحار الانوار: 241/98

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل / گشتند بی عماری محمل شترسوار

باری، بعد از غارت خیام و برهنه نمودن نسوان و سوزانیدن خیمه ها آن اشقیاء زنان و دختران و خواهران سید الشهداء [را] اسیر نمودند و ایشان را در کمال ذلّت و خواری خواستند که روانه کوفه نمایند که آن اسیران پرغم و ملال مانند کبوتران شکسته بال با صد افغان و زاری از خوف تازیانه اعداء سر به زیر بال برده ضعیف نالی مشغول شدند. (1)

و به جهت وداع شهداء به روایت ملهوف به آن گروه اشقیاء فرمودند: بحق الله إلا مررتم بنا على مصرع الحسين علیه السلام ! یعنی: شما را به خدا قسم می دهم که ما را از راه قتلگاه برید! (2)

و به روایت منتخب بنی امیه بی نسب از روی عمد و عناد و طغیان و فساد آن اسیران بی پناه را از راه قتلگاه عبور دادند. (3)

و به روایت ملهوف چون نظر زنان به نعش های پاره پارۀ کشتگان افتاده صیحه برکشیدند و طپانچه بر روهای خود زدند! (4)

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند / هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به گرد رفت / چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

آیا چه حالتی عارض شد بر دختران و خواهران چون پدران و برادران بدین سان دیدند؟! صفیه دختر حی بن اخطب را حضرت امیرالمؤمنین بعد از فتح خیبر به بلال داد تا به جهت رسول خدا صلى الله عليه وسلم برد، پس بلال او را از پیش کشتگان خود که کفار بودند گذرانید، چون نظر صفیه بر کشتگان فتاد حالتی او را عارض شد که نزدیک بود که جانش از بدنش مفارقت نماید، چون بلال صفیه را به نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله آورد حضرت آن حال را از او مشاهده نمود به بلال عتاب فرمود گفت: مگر رحم از دل تو کنده شده است که زنی را از پیش کشتگان خویشان او می گذرانی؟! (5)

و چون در جنگ اُحد حمزه را شهید کردند حضرت فاطمه و صفيه هم شيره حمزه روانه أحد شدند همین که حضرت پیغمبر دختر خود حضرت فاطمه و عمّۀ خود صفیه را ملاحظه نمود به


1) ر.ک: جلاء العیون 704؛ بحار الانوار: 58/45؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته.... 108؛ المنتخب: 456/2 مجلس دهم باب يكم؛ تظلم الزهراء: 292.

2) اللهوف : 132.

3) المنتخب: 112/1 مجلس ششم باب دوم؛ تظلم الزهراء: 272.

4) اللهوف: 132.

5) بحار الانوار: 22/21.

حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام فرمود: أما عمتي فاحبسها وأمّا فاطمة فدعها! یعنی: اما عمه من صفيه را مگذار که بیاید و نعش برادر خود را بدین سان ببیند! (1)

یا رسول الله! بر سر نعش حمزه چون تو بزرگواری و مانند امیرالمؤمنین عالی مقداری و سایر صحابه کبار بودید و عبای مبارک خود را بر سر نعش حمزه کشیده بودی و قلیلی از طرف پاها نارسا بود به علف پوشیده بودی و خود بر او نماز کردی و هفتاد تکبیر در نمازش گفتی و با وجود این راضی نشدی که همشیره اش صفیه بر سر نعش حاضر شود بلکه به جهت صفیه دختر حی بن یهودی به بلال عتاب فرمودی، پس کجا بودی که دختر خود زینب را ببینی که بر سر نعش پاره پاره برادر نازنینش که نور دیده تو و سید جوانان بهشت است نشسته است و می بیند آن بدن منور را که مورد چهار هزار زخم تیر و یکصد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر گشته و استخوان های پشت و سینه او (2)از سم ستوران خرد شده است و سر منوّرش در بالای نیزه جولان می کند و دو دست منوّرش به اعتبار بند زیرجامه قطع گردیده و لباس های او حتی آن جامه کهنه که در زیر لباس پوشیده بود از بدن اطهرش بیرون شده و باد و گرد و ریگ بیابان را بر آن افشانده؟ (3)

ای مسلمانان! رسول خدا نهی فرموده است از مثله نمودن به دواب حتی نسبت به سگان! (4)و مراد به مثله قطع اطراف شخص و بد رؤیت نمودن او است (5)و ابوسفیان با آن شقاوت در جنگ اُحد در وقتی که حلیس بن علقمه آن ملعون را دید که بر اسبی سوار است و بر بالای سر حمزه ایستاده است و نیزه در دست دارد و در دهان حمزه علیه السلام می زند و می گوید: «بچش ای عاق!» پس حلیس گفت: نظر کنید ای گروه بنی کنانه! این مرد را که دعوی می کند که بزرگ قریش است با پسر عم کشته خود چه می کند؟! آن ملعون منفعل شد و گفت: راست می گویی! این لغزشی بود افشاء مکن!

و آن ملعون به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: قدكانت في قتلاكم مثلة والله ما أمرت ولانهيت! یعنی: من در کشتگان شما کسی را دیدم که مثله نموده بودند قسم به خدا که من نه امر نموده بودم و نه نهی کرده بودم! یعنی بدون امر من شده است و آن ملعون عذر می طلبید از اینکه حمزه را مثله نموده اند که مطلع نیستم! (6)


1) بحار الانوار: 95/22.

2) در نسخ اینجا «را» بوده که حذف شد.

3) ر.ک: اللهوف: 130 و 133.

4) وسائل الشيعه 128/29؛ بحار الانوار: 246/42 و 257 و 288.

5) ر.ک: لسان العرب: 615/11 .

6) بحار الانوار: 97/20 .

و از جمله نوشته های ابن زیاد پلید به عمر بن سعد این بود که: من آب را بر حسین حرام کردم و حلال کردم آب را بر سگان و خوکان! (1)چون حسین را کشتی او را مثله نما که او مستحق است که کسی او را مثله نماید و اسب بر پشت و سینۀ او بتازد که او سرکش و ظالم است!!! (2)

و آن چه آن ملعون نوشته بود چنان کردند و آن مظلوم را با لب تشنه کشتند و اسب بر بدنش تاختند و به جهت انگشتری انگشتش را بریدند بلکه به جهت بند زیرجامه دو دست مبارکش را قطع نمودند!

آیا زینب خاتون چگونه نظر نماید بر چنین بدنی و چه حالتی بر او عارض شد در وقتی که ملاحظه نمود؟!

ای شیعیان! عمرو بن عبدود کافر بود و زرهی در برش بود که در میان عرب بهتر از آن نبود در وقتی که حضرت امیر علیه السلام خواست او را به قتل رساند عمرواً گفت: عورت مرا مکشوف مساز!

آن حضرت با وجود کافر بودن عمرو و مباح بودن مال او، هیچ متعرض لباس او نشد حتی زره کذائی را برنیاورد، عمر بن الخطاب به آن حضرت عرض کرد که چرا زره عمرو را برنیاوردی که بهتر از آن زرهی در میان عرب پیدا نمی شود؟ حضرت فرمود: وقتی که ضربت زدم بر او به من پناه آورد این که عورت او را مکشوف سازم پس من حیا کردم از ابن عمم که برهنه نمایم او را!

و خواهر عمرو چون مطلع شد که برادرش را کشته اند در کمال اضطراب به نزد نعش برادرش آمد، فرأته في سلبه فلم تحزن وقالت: إنما قتله کریم! یعنی: چون به نزد نعش برادرش رسید دید که لباسش در برش هست پس محزون نشد بر قتل او و گفت: او را شخص کریمی کشته است!

به جهت اینکه لباس او را برنیاورده است! (3)

بعد گفت: کیست که چنین جرأتی نموده است؟ چون فهمید که قاتل او آن حضرت است گفت: مرگ او عزت او را کم نکرد زیرا که کفو کریمی او را کشته است و اگر غیر از علی او را می کشت تا ابد الآباد بر او گریه می کردم و لکن حال که علی علیه السلام قاتل او است دیگر گریه نمی کنم و اشک نمی ریزم! اشک من دیگر ساکن مباد اگر دیگر بر او گریه کنم زیرا که کشت شجاعان را و مبارزت نمود با اقران خود و آخر مرگ او به دست کفو کریمی از قوم خود واقع شد! (4)


1) ر.ک: بحار الانوار: 315/44 و 389.

2) ر.ک: الارشاد : 88/2؛ بحار الانوار: 390/44.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 117/2؛ بحار الانوار: 73/41.

4) ر.ک: ارشاد القلوب : 245/2؛ بحار الانوار: 97/41 و 98 .

ای امان از مصیبت زینب! آیا گریه کند که بدن مطهر برادرش را برهنه کرده اند یا بر این که بدن او را به رو انداخته اند پایمال سم ستوران نموده اند؟!

ای دوستان و شیعیان! به جهت من بیان نمایید که زینب خاتون در وقتی که نظرش بر کشتگان افتاد و در تجسس نعش برادر با جان برابر خود برآمد چگونه آن حضرت را شناخت؟! زیرا که شخص شناخته می شود غالباً به کلام یا به سر و روی یا به لباس و آن مظلوم در آن حال که سر نداشت و لباس او را نیز به غارت برده بودند و بدن پاره پارۀ او را شمر ولد الزنا به روانداخته بود تا سر او را از قفا جدا نماید! شاید و جهش این باشد که آن مخدّره در میان شهداء در تجسس نعش آن حضرت بود و به هر کشته که می گذشت ملاحظه می فرمود تا این که بر سر نعش منور آن مظلوم رسید!

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان/ بر پیکر شریف امام زمان افتاد

چون درست ملاحظه نمود دید که جراحات آن بدن از جراحات سایر نعش ها بیشتر است و او را به رو انداخته اند که سر منوّر او را از قفا بریده اند و انس تمامی نیز به بدن انور داشت و به این جهات آن بدن انور را شناخت!

یا آنکه شناخت آن بدن منور را به سبب اثری که در پشت آن حضرت پدید آمده بود مانند پینه زانوی شتر از کثرت حمل مأکولاتی که شب ها بر پشت خود می کشید به خانه یتیمان و بیوه زنان و بیچارگان چنانکه از سید سجاد علیه السلام مأثور است (1)و بعد از آن که آن مخدره به این علامتها آن بدن منور را شناخت :

بی اختیار نعره هذا حسین از او / سر زد چنان که آتش از او در جهان افتاد

بلی، شراره آن آتش است که بر قلوب شیعیان وارد شده است که تا دامن قیامت بیرون نخواهد رفت! (2)

پس به روایتی جمیع زنان به دور جسد سرور شهیدان جمع شدند چون آن بدن منور را پاره پاره و عریان دیدند همگی خود را بر روی آن جسد شریف انداختند و خون مطهر او را بر روی و موی (3)خود می مالیدند و ناله « واحسيناه! و مظلوماه واقتیلاه!» برآوردند. (4)

و به روایت ملهوف راوی گفت: به خدا قسم که فراموش نمی کنم زینب خاتون دختر علی را در حالتی که نوحه می کرد و ندا می فرمود به صدای حزین و قالب دردناک :


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 66/4؛ بحار الانوار: 190/44.

2) قَالَ رسول الله صلی الله علیه وآله : إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَينِ حَرَارَةُ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً. مستدرك الوسائل: 318/10.

3) در یکی از نسخ «روی و روی» در دو نسخه دیگر: «روی» که این عبارت طبق مهيج الأحزان ثبت شد.

4) ر.ک: مهیج الاحزان : 574؛ جلاء العیون: 704.

يا محمداه! صلّى عليك مليك السماء ! هذا حسين مرمل بالدماء مقطع الاعضاء !

یعنی: ای محمد (صلوات) فرستاده است بر تو پروردگار آسمان این حسین است که به خون خود آغشته است و اعضایش پاره پاره است!

وبناتك سبايا ! إلى الله المشتكى وإلى محمد المصطفى وإلى علي المرتضى وإلى حمزة سيد الشهداء!

یعنی: دختران تو اسیرند! و شکایت می نمایم به سوی خدا و به سوی محمد مصطفی و علی مرتضی وحمزة سيد الشهداء!

يا محمداه ! هذا حسين منبوذ بالعراء تسفي عليه الصبا قتيل أولاد البغايا!

ای محمد! این حسین است که در بیابان افتاده است و باد صبا بر او می وزد و کشته شده اولاد زنا است!

وهذا حسين مجزوز الرأس من القفا مسلوب العمامة والرداء !

این حسین است که سر او را از قفا بریده اند و عمامه و ردای او را بردند! (1)

و به روایتی آن مخدره به جد خود عرض نمود:

هذا الذي قد كنتَ تلثم نحره / أمسى نحيراً من حدود ضبائها

ای جد بزرگوار! این حسین است که همیشه گلویش را می بوسیدی شام کرده است و حال آن که حنجر او را از دم شمشیر بریده اند!

من بعد حجرك يا رسول الله قد / أُلقى طريحاً في ثرى رمضائها

ای رسول خدا! بعد از آن که پرورش آن حضرت در کنار تو بود حال بدن نازنین او را بر روی ریگ های گرم انداخته اند!

پس آن مظلومه با دل سوزان و جگر بریان رو به جانب بدن پاره پارۀ آن مظلوم کرد (2)و به روایت ملهوف فرمود:

بأبي من عسكره يوم الإثنين نهباً! بأبي من فسطاطه مقطعُ العُرى !

یعنی: پدرم فدای کسی که باد که لشکر او را در روز دوشنبه غارت نمودند! پدرم فدای کسی که باد که بند خیمه او را قطع کرده اند!

بأبي من لا هو غائب فيُرتجى ولا جريح فيداوي !

پدرم فدای کسی باد که غایب نیست که امید بازگشتن در او باشد و جراحات اعضای او جراحاتی نیست مرهم پذیر باشد!


1) ر.ک: اللهوف : 133؛ بحار الانوار: 58/45.

2) ر.ک: مهیج الاحزان: 576 .

بأبي من نفسي له الفداء بأبي المهموم حتى معنى !

پدرم فدای کسی که جان من فدای او است پدرم فدای کسی که پیوسته مهموم بود تا شهید شد !

بأبي العطشان حتى مضى ! بأبي من شيبته تقطرُ بالدماء !

پدرم فدای کسی که پیوسته تشنه بود تا به درجه شهادت رسید! پدرم فدای کسی که خون از ریش مبارکش می چکید!

بأبي من جده رسولُ إله السماء! بأبي خديجة الكبرى! بأبي علي المرتضى! بأبي فاطمة سيدة النساء! بأبي من رُدَّتْ عليه الشمس حتى صلى!

یعنی: پدرم فدای کسی که جدش رسول خدای آسمان است و جده اش خدیجه کبری است و پدرش علی مرتضی که آفتاب به جهت او برگشت تا نماز کرد و مادرش فاطمه سیده زنان است!

یا حزناه! یا کرباه ! اليوم مات جدي رسولُ الله !

ای چه بسيار حزن و اندوه من امروز جدم رسول خدا از دنیا رحلت نموده است!

يا أصحاب محمداه ! هؤلاء ذرية المصطفى يُساقون سوق السبايا !!!

ای اصحاب محمد صلی الله علیه وآله! این ها ذرية محمد مصطفی صلی الله علیه وآله می باشند که به روش اسیران ایشان را می برند!!!

راوی می گوید: فأبكت والله كل عدو وصديق! یعنی: به خدا سوگند که آن مظلومه به گریه درآورد هر دشمن و دوستی را! (1)

بلکه به روایت منتخب آن مظلومه آنقدر نوحه و ندبه کرد و شبیه این کلمات را بیان فرمود که دیدم از سوز ناله آن مخدّره اشک از چشم اسبان می ریخت برسم های ایشان! (2)

و چون ام کلثوم نظر نمود بر آن جان پاک که به رو به روی خاک افتاده است و بدن نازنین آن قدوه عالمیان عریان است و باد بر آن مفخر عباد می وزد و خاک بر آن می افشاند بی اختیار خود را از بالای شتر انداخت و نعش برادر با جان برابر خود را در بر کشید و با گریه و زاری فرمود:

يا رسول الله ! أنظر إلى جسد ولدك ملق على الأرض بغير غسل!

ای رسول خدا! نظر نما به سوی جسد فرزند خود که بدون غسل بر زمین افتاده است!

وكفته الرمل السافي عليه وغسله دمه الجاري من وريديه !

و كفن اوریگی است که باد افشانده است و غسل او خونی است که جاری است از دو شاهرگ گردن او!


1) ر.ک: اللهوف : 133؛ بحار الانوار: 59/45.

2) المنتخب: 457/2 مجلس دهم باب یکم .

وهؤلاء أهل بيته يُساقون في سبي الذل ليس محامٍ يُمانع عنهم ورؤوس أولاده مع رأسه الشريف على الرماح كالأقمار !

و این ها اهل بیت اویند که به روش اسیران ایشان را می برند و حمایت کننده ای به جهت ایشان نیست که حمایت نماید از ایشان و سر مبارک او با سرهای فرزندان او مانند ماه ها بر سر نیزه ها می باشند !

چون نظر آن کافران بر آن مظلومۀ جهان افتاد او را زجر و اذیت نمودند و به عنف و جبر آن مکرمه را سوار شتر کردند و روانه نمودند در حالتی که می گریست و اشک دیده هایش ساکن [ نمی ] گردید. (1)

پس به روایت ملهوف سکینه خاتون جسد منور پدر مظلوم خود را برکشید!

آیا در آن حال چه حالتی بر آن ناز پروریده آن حضرت عارض شد و چون ملاحظه نمود آن بدن پاره پاره به رو افتاده عریان بی سر را؟!

و چه خوب بیان نموده است به زبان حال او شاعر عرب:

أبي يا أبي يا خير ذخر فقدته / فيا ضيعتي من ذا لضيمي أوْمَل

ای پدر، ای پدر، ای بهترین ذخیره من که از دست من در رفته! چه بسیار شدید شد ضایع شدن من و کیست به جهت بیچارگی خود به او امید داشته باشم؟!

أبي يا أبي ماكان أسرع فُرقتي / الديك فمن لي بعدك اليوم يكفل

ای پدر من، ای پدر من! چه بسیار زود بود مفارقت من از تو! پس کیست بعد از تو که متوجه من شود؟!

ومن لليتامى بعد بعدك سيدي / ومن للأيا من كافل متكفل

ای سید من! کیست بعد از دوری تو متوجه یتیمان بشود؟ کیست بعد از تو متوجه بیوه زنان بشود؟

أيا جدتا قومي إلى القبر وانظري / حبيبك متلولُ الجبين مرمل

ای جده مهربانه، ای فاطمه! سر از قبر برآرو نظر نما به حبیب خود که چگونه جبین او بر خاک مالیده شده است و به خون خود آغشته گردیده است؟!

عريّاً على عارى العراء متعفَراً / قتيلاً خضيباً بالدماء مغسل

با بدن عریان حسین تو را بر روی خاک بیابان بی آب و علف انداخته اند و او را شهید نموده اند و به خون خود او را غسل نموده اند!

وساروا بنا یا جدتا وحواسرا / وأوجهنا بعد التحفر تبذل


1) المنتخب: 112/1 مجلس ششم باب دوم؛ تظلم الزهراء: 272.

ای جده مهربانه! ما را با پای برهنه می بردند در این بیابان ها و بعد از آن که در پس پرده تا بودیم ما را در نهایت مبذولیت برهنه می برند!

سبايا على الأقتاب تبدوا / لحومنا عرايا بلا ظل به نتظلل

ما را مانند اسیران بر قتب های شتران سوار کرده بودند به نحوی برهنه بودیم که گوشت های بدن ما نمایان و یک سایه ای نبود که از حرارت آفتاب ما را نگاه دارد !

باری آن معصومه در سر نعش پدر مظلومش گریه و زاری و بیقراری می نمود به نحوی که ملائکه آسمان ها را به گریه درآورد!

و به روایت ملهوف آن مظلومه آن بدن پاره پاره را بغل گرفته بود و هرچند آن کافران می خواستند که آن مظلومه دست از آن بدن منور بردارد و او را رها نماید دست برنمی داشت و آن بدن مطهر را محکم در بغل گرفته بود و رها نمی نمود! حتى اجتمع عدة من الأعراب حتى جروها عنه! تا اینکه جماعتی از اعراب سنگین دل جمع شدند و به هیئت اجتماع آن مظلومه را به قهر و غلبه از روی جسد منوّر آن سرور کشیدند! (1)

و به روایتی آن مظلومه بر روی نعش منور پدر خود آن قدر گریست که بی هوش گردید، سکینه می فرماید: در آن عالم بی هوشی شنیدم که پدر بزرگوارم می فرماید:

شيعتي ما إن شربتم ماء عذب فاذكروني / أو سمعتم بغريب أو شهيد فاندبوني

یعنی: ای شیعیان من! هر وقت که آب خوشگواری بنوشید مرا یاد آورید و هرگاه شنیدید حکایت غریبی یا شهیدی را پس بر من نوحه و ند به نمایید!

وأنا السبط الذي من غير جرم قتلوني / وبجرد الخيل بعد القتل عمد اسحقوني

و من سبط پیغمبر شمایم که مرا بی جرم [و] گناه کشتند و بعد از کشتن بدن مرا پایمال سم اسبان نمودند!

ليتكم في يوم عاشورا جميعاً تنظروني / كيف أستنقي لطفلي فأبوا أن يرحموني

کاشکی همه شما در روز عاشورا حاضر می بودید و ملاحظه می نمودید که چگونه شربت آبی به جهت طفل خود علی اصغر می طلبیدم و ایشان ترحم نمی کردند و شربت آبی نمی دادند!

وسقَوْه سهم بغي عوض الماء المعين / يا لرزء ومُصابٍ هَدَ أركان الجحون

و در عوض آب تیر بر حلقوم طفل من زدند! ای چه بسیار بلیهٔ عظیمی و مصیبت شدیدی است که خراب نمود ارکان مکه را!


1) اللهوف : 134.

ويلهم قد جرحوا قلب رسولِ الثقلين / فالعنوهم ما استطعتم شيعتي في كل حين

وای بر این کافران که مجروح نمودند قلب رسول خدا را! پس لعنت کنید ایشان را ای شیعیان من! در همه اوقات! (1)

و این حدیث مترنم است که مصیبت آن طفل شیر خوار بی گناه قلب آن امام دین پناه را بیشتر از سایر مصایب مجروح نموده است که آن مظلوم در میان کشتگان همین علی اصغر [را] به یاد شیعیان آورد و حلق تیر خورده آن گوهر غلطان را برای دوستان بیان فرمود.

بلی، این اعظم مصایب است برای آن امام جهان اما اعظم مصایب مخدره دوران خواهر امام عالمیان زینب خاتون ورود آن مظلوم است در میان قتلگاه به جهت وداع اجسام پاره پاره شهداء واعظم مصایبی که بر آن مخدّره دوران در میان قتلگاه وارد شد این بود که آن مخدره در کمال ناله و زاری و گریه و بی قراری مشغول وداع با آن کشته گریه و زاری است به نحوی که اسبان مخالفان را به گریه و زاری برآورده است به حدی که آن قدر اشک از چشم آن بی زبان ها جاری شده است که سم های آن ها تر گردیده است و چنان شوری و قیامتی برپا شده است که هر ذرات جهان و ملائکه زمین و آسمان را به گریه و زاری درآورده است!

که ناگاه نظر آن مظلومه بر آن بیمار ناتوان و سید عابدان امام زین العابدین افتاد دید که بر آن قدوه عالمیان به ملاحظه این بدن های پاره پارۀ در میان خاک و خون غلطان چنان حالتی عارض کرده است که نزدیک است که روح مقدسش از بدن مطهرش پرواز کند آن مظلومه از مصیبت خود فراموش نمود و دندان صبر بر جگر سوزناک خود افشرد و همۀ آن مصایب را بر قلب خود ریخت و چشم خود را منع نمود از ریختن اشک و در کمال دلیری و مردانگی متوجه آن علیل بیمار گردید و عرض نمود:

ما لي أراك تجود بنفسك يا بقية جدي وأبي وإخوتي ؟!

یعنی: تو را چه رسیده است که می بینم نزدیک است روح از بدنت مفارقت نماید؟ ای یادگار جد من و پدر من و برادر من!

آن حضرت فرمود: چگونه جزع نکنم و حال آنکه می بینم پدر بزرگوار و سید عالی مقدار خود را با برادران و اعمام و بنی اعمام و خویشان خود را که برهنه در میان خاک و خون افتاده اند کسی کفن نمی کند ایشان را و کسی دفن نمی کند و احدی به نزد ایشان نمی آید، گویا ایشان را مسلمان نمی دانند و از جمله کفار دیلم و خزر می دانند؟!

چون آن مظلومه این کلمات را از آن حضرت شنید، ای صدهزار آفرین! در صدد نصیحت لنگر آسمان و زمین برآمد و عرض کرد:


1) مهیج الاحزان 578 و ر.ک: رياض الشهادة: 31/2 .

لا يجز عنك ما ترى فوالله إن ذلك لعهد من رسول الله إلى جدك وأبيك وعمّك !

یعنی: البته به جزع نیاورد تو را آن چه میبینی که به خدا سوگند این وقایع عهدی است از رسول خدا به جد تو اميرالمؤمنين و پدر وعم تو!

چه خوشم می آید که این حدیث را که سید سجاد به راوی او فرمود که: اگر یک سال تازیانه می زدی بر پهلوی شتر خود به جهت شنیدن این حدیث هر آینه قلیل بود! بتمامه در این مقام نقل نمایم و اشک خونین از دیده شیعیان برآورم :

ابن قولویه در کتاب کامل الزیاره به سند خود از قدامة بن زائده از پدر خود زائده روایت کرده است که حضرت امام زین العابدین علیه السلام به من فرمود: بلغني يا زائدة ! أنك تزور قبر أبي عبد الله الله أحياناً؛ يعنى: خبر به من رسیده است ای زائده! که تو در بعضی از اوقات به زیارت قبر حضرت امام حسین علیه السلام می روی؟

عرض كردم: إن ذلك لَكَما بلغك: به درستی که این خبر چنین است که به شما رسیده است.

آن حضرت فرمود: برای چه مطلب به زیارت آن حضرت میروی و حال آنکه تو مقربی در نزد سلطان خود که متحمل نمی شود که ببیند احدی را بر محبت ما و تفضیل دادن ما و ذکر فضایل ما و آن چه واجب است برای امت از حق ما؟

عرض کردم: والله ما أُريدُ ذلك إلا الله ورسوله؛ یعنی: به خدا سوگند که قصدی ندارم از زیارت آن جناب مگر محض از برای رضای خدا و رضای رسول خدا و پروا ندارم سخطی به این سبب بر من وارد شود و در سینه من بزرگ نمی نماید مکروهی که به سبب زیارت آن حضرت بر من وارد آید!

پس آن حضرت فرمود: تو را به خدا قسم می دهم که آنچه گفتی به همین وضع است که بیان نمودی؟ عرض کردم که: به خدا قسم که امر به این نحو است که خدمت شما عرض نمودم.

تا سه دفعه آن حضرت همین سؤال را مکرر فرمود من همین جواب را عرض کردم، پس آن حضرت فرمود: أبشر تم أبشرتم أبشر! یعنی: بشارت باد تو را پس بشارت باد تو را، پس بشارت باد تو را! والآن حدیثی به جهت تو نقل نمایم که آن حدیث از نخبه احادیث مخزونه است:

چون به ما رسید در صحرای کربلا آن مصایبی که رسید و پدرم را با فرزندان و برادران و خویشان شهید کردند و حرم محترم و زنان مکرم او را بر جهاز شتران سوار کردند که روانه کوفه نمایند، چون به معركة قتال رسیدیم و نظر من بر آن بزرگواران افتاد که در میان خاک و خون افتاده اند و کسی متوجه دفن ایشان نشده است، بسیار بر من عظيم آمد و قلق و اضطراب من شدید شد و حالتی بر من عارض شد که نزدیک بود که روحم از بدنم مفارقت نماید، چون عمه ام زینب خاتون این حالت را در من مشاهده نمود فرمود:

ما لي أراك تجود بنفسك ؟! يا بقية جدي وأبي وإخوتي !

تو را چه رسیده است که می بینم روح از بدنت نزدیک است مفارقت نماید؟ ای یادگار جد و پدر و برادر من!

گفتم: چگونه جزع و اضطراب نکنم و حال آنکه می بینم پدر بزرگوار و سید عالی مقدار خود را با برادران و اعمام و فرزندان اعمام و خویشان برهنه در میان خاک و خون افتاده اند نه کسی کفن می کند ایشان را و نه کسی دفن می کند ایشان را و نه احدی به نزد ایشان می آید گویا ایشان را مسلمان نمی دانند و از جمله کفار دیلم و خزر می شمارند؟!

چون زینب خاتون این کلمات را از آن غریب بیمار شنید با وجود آن داغ ها و ستم هایی که به آن مکرمه رسیده بود و نعش های پاره پاره را ملاحظه می نمود سیما بدن پاره پاره برادر مهربانش را که چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر بر آن وارد آمده بود! ای صد هزار آفرین بر توای دختر فاطمه زهراء و امیرالمؤمنین! که با این احوال در صدد نصیحت امام زمان خود سیدالساجدین برآمدی و عرض نمودی :

لا يجزعَنَّك ما ترى فوالله إنَّ ذلك لعهد من رسول الله إلى جدك وأبيك [وعمك ]!

یعنی: به جزع نیاورد تو را آن چه می بینی که به خدا سوگند که این وقایع عهدی است از رسول خدا به جد تو امير المؤمنين علیه السلام و پدر وعم تو!

و به تحقیق که خدا عهد و میثاق گرفته است از گروهی از این امت که از فراعنه امت ایشان را نمی شناسد و معروف می باشند در آسمان ها که ایشان جمع خواهند نمود این اعضای متفرقه را و این جسم های به خون آغشته را دفن می کنند در این صحرا !

علامتی از برای قبر پدرت سیدالشهداء برپا خواهند نمود که اثر و رسم [او] خواهد ماند در کرور لیالی و ایام و مندرس نخواهد شد و هرچند پیشوایان کفر و تابعان ضلالت سعی نمایند در برطرف شدن آن اثر ظهورش زیاده گردد و رفعتش بیشتر گردد !

چون سید سجاد علیه السلام این کلمات را از عمه مهربانه خود شنید فرمود به عمه خود: آن عهد چیست و این خبر چه چیز است که می فرمایی؟

زينب خاتون عرض کرد: خبر داد ام ایمن که روزی حضرت رسول صلى الله عليه وسلم به دیدن حضرت فاطمه علیها السلام آمد و آن مخدره حریره ای برای آن حضرت ساخت و حضرت امیر المؤمنين علیه السلام طبق خرما آورد و من کاسه ای از شیر و مسکه آوردم و آن حضرت با امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام از آن ها تناول نمودند و حضرت امیرالمؤمنین آبی آورد و حضرت رسول صلى الله عليه وسلم دست خود را شست و بر روی مبارک خود کشید و نظری از روی سرور و شادی به سوی آن بزرگواران افکند، پس

نظری به جانب آسمان افکند پس رو به جانب قبله آورد و دست به دعا گشود، پس به سجده رفت و صدای گریه آن حضرت بلند شد و چون سر از سجده برداشت مانند باران اشک از دیده مبارکش می ریخت و آن حالت سبب اندوه اهل بیت گردید پس حضرت امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه از آن حضرت از سبب آن حالت سؤال نمودند حضرت فرمود که چون من به اجتماع شما شاد گردیدم جبرئیل نازل شد و گفت:

حق تعالی بر شادی تو مطلع گردید و نعمت را بر تو تمام گردانید و مقرر فرمود که ایشان با فرزندان و شیعیان ایشان در بهشت با تو باشند و میان تو و ایشان جدایی نیفکند ولیکن بلاهای بسیار به ایشان خواهد رسید و مکارهی ایشان خواهند دریافت از دست جماعتی که ادعا کنند که از امت تواند و خدا و رسول از ایشان بیزارند و اهل بیت تو را به قتل رسانند هر یک را در مکانی و قبرهای ایشان از یکدیگر دور باشد و حق تعالی این مصایب را برای ایشان اختیار کرده است پس خدا را حمد کن و به قضای او راضی شو!

پس جبرئیل عرض کرد: ای محمد! برادر تو علی علیه السلام مظلوم و مغلوب امت تو خواهد گردید تا این که به دست شقی ترین اهل روزگار به درجه شهادت خواهد رسید!

و این فرزند زاده تو و اشاره نمود به دست خود به سوی حسین کشته خواهد شد در میان گروهی از فرزندان و اهل بیت تو و نیکان امت تو در کنار نهر فرات در زمینی که آن را کربلا گویند و به سبب آن اندوه و بلا بر دشمنان تو و دشمنان ذریه تو بسیار خواهد شد در روزی که کرب و شدت آن روز نهایت ندارد و آن زمین کربلا پاکترین بقعه های زمین است و حرمت آن از همه بقعه های زمین بیشتر است و آن از زمین های بهشت است و چون برسد آن روزی که سبط تو حسین و اهل او در آن روز شهید شوند و احاطه کند با ایشان لشکرهای اهل کفر و لعنت جمیع اطراف زمین به لرزه درآید و کوه ها به حرکت آیند و بسیار گردد اضطراب آن ها و دریاها به تلاطم و مواج خواهند گردید و آسمان ها و اهل آنها به لرزه و اضطراب خواهند آمد از روی غضب نمودن از برای تو و ذریه تو و از برای عظیم شمردن هتک حرمت تو و برای بدی مکافاتی که خواهند داد به سبب هتک حرمت ذریه و عترت تو و هر یک از آسمان ها و زمین و دریاها و مخلوقاتی که در آن ها است اذن می طلبند از خدا در یاری نمودن اهل بیت ضعیف مظلوم تو که حجّت خدایند بر خلق بعد از تو، پس حق تعالی وحی کند به سوی آسمان ها و زمین و کوه ها و دریاها و هرچه در آن ها است که:

منم خداوند و پادشاه قادری که گریزنده [ای] از دست من به در نمی رود و امتناع کننده [ای] مرا عاجز نمی گرداند و از هر که خواهم در وقتی که خواهم انتقام توانم کشید، به عزّت و جلال خودم سوگند که عذاب کنم کسی را که فرزند پیغمبر و برگزیده مرا کشته است و هتک

حرمت او نموده است و عترت او را به قتل آورده است و عهد و پیمان او را شکسته است وستم بر اهل او کرده است چنان عذابی که احدی از عالمیان را چنان عذاب نکرده باشم!

پس در آن وقت به خروش آید هرکه و هرچه در آسمان ها و زمین ها باشد و لعنت کنند بر کسی که ظلم بر عترت تو کرده است و هتک حرمت تو را حلال شمرده است و چون آن گروه سعادت مند به سوی شهادت شتابند حق تعالی به دست خود قبض ارواح ایشان را نماید و از آسمان هفتم ملائکه چندی فرود آیند با ظرف هایی از یاقوت و زمرد که مملو از آب حیات باشند و با خود بیاورند حله ای از حله های بهشت و عطرهای بهشت را و آن بدن های مطهرها به آن آبها بشویند و به آن حله ها کفن کنند و به آن عطرها حنوط نمایند و ملائکه صف در صف برایشان نماز کنند، پس حق تعالی گروهی را برانگیزد که آن کافران آنها را نشناسند و به آن خون ها به گفتار و کردار و نیت شریک نباشند آن بدن ها را دفن کنند و علامتی برای قبر سیدالشهداء در آن صحرا بر پا کنند که نشانه ای باشد برای اهل حق و سببی باشد به جهت رستگاری مؤمنان و در هر شبانه روزی صدهزار ملک از هر آسمان فرود آیند و بر دور آن قبر احاطه نمایند و صلوات فرستند بر او و تنزیه کنند خدا را نزد آن قبر و طلب آمرزش گناهان نمایند برای زیارت کنندگان او [و] می نویسند نام های اشخاصی را که به زیارت او می آیند از امت تو برای تقرب جستن به سوی خدا و به سوی تو و می نویسند نام های پدران ایشان و عشایر و بلد ایشان را و داغ (1)می گذارند به روهای ایشان به داغی از نور عرش خدا که: این است زائر قبر بهترین شهداء و پسر بهترین انبیاء.

و چون روز قیامت شود روهای ایشان می درخشد از اثر این داغ به نحوی که دیده ها را نور آن فرو می گیرد و می شناسند اهل محشر ایشان را به آن نور و گویا می بینم که تو ای محمد! در میان من و میکائیل می باشی و علی در پیش روی ما می باشد و عدد بی نهایتی از ملائکه خدا با ما می باشند و ما بر می چینیم از میان اهل محشر اشخاصی را که آن داغ در روی ایشان می باشد تا این که حق تعالی نجات دهد ایشان را از حول آن روز و شدائد آن. و این است حکم خدا و عطای او از برای کسی که زیارت کند قبر تو را ای محمد! یا قبر برادر تو را یا قبر دو سبط تو را به جهت محض رضای خدا.

و گروهی که لازم گردیده است بر ایشان لعنت و سخط حق تعالی سعی خواهند نمود در محونمودن نشان آن قبر و برطرف کردن علامت آن و خدا نخواهد گذاشت!

پس رسول خدا فرمود: این مطالب مرا به گریه درآورد و محزون نمود!

زینب خاتون فرمود: چون ابن ملجم بر پدرم ضربت زد و اثر مرگ را در آن حضرت مشاهده نمودم به خدمت آن جناب عرض نمودم: يا أبه ! حدث[ت]ني أم أيمن بكذا وكذا؛ یعنی: ای پدرجان! خبر داد مرا


1) یعنی نشانه و علامت

ام ایمن به این نحو و این نحو، و می خواهم که از جناب شما بشنوم.

آن حضرت فرمود: يا بُنَيَّةُ ! الحديث كما حدثَكِ أُم أيمن؛ یعنی: ای دخترک من! حدیث به نحوی است که ام ایمن به تو خبر داده است.

وكاني بك وبنات (1)أهلك لسبايا بهذا البلد أذلاء خاشعین! و گویا می بینم تو را و سایر دختران اهل بیت تو را که در این شهر کوفه به مذلت و خواری اسیر باشید!

تخافون أن يتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ! و می ترسید که مردم شما را بربایند!

فصبراً، فصبراً! پس در آن وقت صبر کنید، صبر کنید!

قسم به خداوندی که دانه را شکافته است و خلایق را آفریده است که در آن وقت بر روی زمین دوست خدا (2)به غیر از شما و محبان و شیعیان شما نخواهد بود و در وقتی که حضرت رسول این حدیث را به ما نقل نمود فرمود که (3):

شیطان در آن روز از روی شادی پرواز خواهد کرد با شیاطین و اعوان خود و بر روی زمین خواهد گردید و خواهد گفت به اعوان خود که: ای گروه شیاطین! آنچه می خواستیم از فرزندان آدم به عمل آوردیم و رسیدیم در هلاک ایشان به نهایت آرزوی خود و ایشان را به آتش رسانیدیم و نجات نمی یابد از ایشان مگر کسی که دست به دامان ولایت اهل بیت رسالت زند، پس مشغول شوید به تشکیک مردم در حق ایشان و تحریص مردم بر عداوت ایشان و عداوت دوستان ایشان تا کفر و ضلالت خلق مستحکم شود و هیچ کس از ایشان نجات نیابد!

و راست کرد بر ایشان ابلیس گمان خود را و حال آنکه دروغ گو بود و نفع نمی بخشد با عداوت شما عمل نیکی و ضرر نمی رساند با محبت شما و دوستی شما گناهی غیر از کبایر.

بعد حضرت امام زین العابدین به راوی حدیث مذکور فرمود: بگیر این حدیث را که اگر در طلب این حدیث یک سال بر پهلوی شتر تازیانه می زدی هرآینه قلیل بود! (4)


1) در نسخ مشوش بوده که طبق بحار الأنوار ثبت شد، در مصدر: بنساء.

2) در نسخ اینجا «یعنی» بوده که حذف شد.

3) در نسخ «که» قبل «فرمود» بوده که این گونه ثبت شد.

4) كامل الزيارات: 260 باب 88؛ بحار الانوار: 55/28 و 179/45 .

تنبیهات

الاول [ مرغان خونین پر ]

در کتاب منتخب از طریق اهل بیت علیهم السلام منقول است که چون حضرت امام حسین علیه السلام را شهید نمودند و بدن مطهرش را در صحرای کربلا در میان خاک و خون انداختند و خون از بدن منورش جاری بود که ناگاه مرغ سفیدی آمد و خود را به خون آن مظلوم آغشته نمود و پرواز کرد و خون از او می چکید پس در اثنای راه مرغان چندی را ملاحظه نمود که بر شاخه های درختان نشسته اند و به ذکر آب و علف و دانه مشغولند، پس آن مرغ خون آلود به ایشان گفت:

يا ويلكم! أتشتغلون بالملاهي وذكر الدنيا والمناهي والحسين علیه السلام في أرض كربلا في هذا الحرملق على الرضاء ظام مذبوح ودمه مسبوح ؟!

یعنی ای وای بر شما! آیا مشغول می باشید به امورات باطله دنیا و ذکر آن و امورات منهيه و حال آن که حضرت امام حسین علیه السلام در صحرای کربلا بر روی ریگ های گرم افتاده است با لب تشنه و سر بریده و خون او می ریزد؟!

چون مرغان این کلمات را شنیدند پرواز نمودند به سمت کربلا، چون به قتلگاه رسیدند ملاحظه نمودند بدن منور آن حضرت را که بی سر بر روی ریگ های گرم بی غسل و کفن افتاده است و اسب بر بدن منورش تاخته اند و استخوان های آن مظلوم را خرد کرده اند و جنیان بر او نوحه می کنند و وحشیان صحرا به زیارت او آمده اند، چون آن مرغان این حالت را دیدند یک دفعه صیحه کشیدند و صدا به گریه و زاری بلند نمودند و فریاد وا ثبوراه برآوردند و خود را بر خون آن مظلوم انداختند و به خون آن سرور خود را آغشته نمودند و هر یک به ناحیه ای پرواز نمودند تا خبر شهادت آن مظلوم غریب را به آن ناحیه رسانند.

و از قضا مرغی از این مرغ ها به سمت مدینه رسول خدا پرواز نمود و خون از پرهای او می ریخت چون به مرقد منور حضرت پیغمبر رسید بر دور قبر آن سرور گردید و به ندای بلند آواز داد:

ألا قُتِلَ الحسين بكربلاء ! ألا نُهِبَ الحسين بكربلاء ! ألا ذُبح الحسين بكربلاء !

آگاه باش ای رسول خدا! که کشته شد حسین در صحرای کربلا! و غارت نمودند حسین را در کربلا! و سر بریدند حسین را در کربلا!

چون مرغان آن حالت را از آن مرغ خون آلود مشاهده نمودند بر دور آن مرغ جمع شدند و گریه وزاری و نوحه می نمودند، چون اهل مدینه این حالت را مشاهده نمودند به فزع آمدند و بعد از زمانی که خبر قتل آن حضرت را شنیدند دانستند که آن مرغ خبر شهادت را آورده بود.

و آن مرغ خون آلود بعد از طواف مرقد منوّر و نوحه و زاری و ابلاغ خبر شهادت پرواز نمود و بر سر درختی قرار گرفت و در تمامی آن شب بر آن امام مظلوم گریه و زاری می نمود.

و از اتفاقیات شخص یهودی دختری داشت که کور و شل بود و به ناخوشی جذام نیز مبتلا شده بود به نحوی که آن جذام به همۀ بدن او احاطه نموده بود و از خوف سرایت آن ناخوشی آن دختر را از مدینه بیرون کرده بودند به بستانی که این مرغ بر سر یک درخت آن قرار گرفته بود و هر شب آن یهودی نظر به محبت پدری به نزد آن دختر می رفت و به تسلّی آن مریضه مشغول می شد، از قضا در آن شب شغلی به جهت آن یهودی به هم رسید که نتوانست در آن شب به نزد آن دختر علیله رود و آن دختر چون منتظر پدر خود بود و ملاحظه نمود که در آن شب نیامد خواب او را بر بود، چون هنگام سحر در رسید صدای گریه و نالۀ آن مرغ به گوش او رسید و آن علیله خود را بر روی زمین غلطانید تا خود را به زیر آن درخت رسانید.

هر چه آن مرغ ناله می کرد آن دختر نیز با دل محزون و غمین متابعت می نمود، در همین حال هر دو مشغول ناله و زاری بودند که ناگاه قطره ای از آن خون مطهر بر چشم آن دختر چکید و فوراً چشمش روشن گردید و قطره ای دیگر بر چشم دیگرش چکید که آن بینا گردید و قطره ای بر دست هایش چکید فی الفور شفا یافت و قطره ای بر پاهایش چکید فی الفور صحیح شد، پس هر قطره ای که بر بدنش می چکید آن را بر بدنش می مالید تا این که به سبب آن خون مطهر جمیع بدن آن دختر سالم گردید.

چون صبح شد آن شخص یهودی سراسیمه وار به جهت اطلاع حال آن علیله زار وارد آن بستان گردید، چون ملاحظه نمود دختر علیله را ندید ولکن دختری را دید که در میان آن بستان می گردد، آن یهودی متوجه آن دختر گردید و از او پرسید که من یک دختر علیله در این بستان داشتم که قادر بر حرکت نبود آیا خبری از آن علیله داری؟ آن دختر گفت: والله أنا ابنتك! یعنی: به خدا سوگند که من دختر تو می باشم !

چون یهودی این کلام را شنید افتاد مدهوش گردید چون بعد از زمانی به هوش آمد از کیفیت پرسید، آن دختر پدر خود را به نزد آن مرغ آورد و آن مرغ را به او نمود، چون یهودی ملاحظه نمود نظرش بر مرغ خون آلودی افتاد که بر شاخ درختی نشسته است و از دل غم ناک ناله سوزناکی می کشد، یهودی گفت: ای مرغ! تو را سوگند می دهم به آن کسی که تو را آفریده است که با من سخن بگو!

که ناگاه آن مرغ به قدرت حق تعالی گریه کنان به سخن درآمد و گفت: بدان که من با جمعی از مرغان بر بعضی از درختان نشسته بودیم که ناگاه مرغی بر ما وارد شد و گفت: «ای مرغان می خورید و متنعم می شوید و حال آنکه حسین با لب تشنه در صحرای کربلا با این گرمی هوا بر ریگ های گرم افتاده است با گلوی خون چکان و سر او را بریده اند و بر بالای سنان نموده اند و زنان او را برهنه و اسیر کرده اند؟!» چون مرغان این حکایت را شنیدند به جانب کربلا پرواز نمودند، چون به کربلا رسیدیم آن مظلوم را در آن صحرا دیدیم که به خون خود غسل داده شده بود و ریگ هایی که بر بدنش افشانده شده بود به منزلهٔ کفن او گردیده بود چون این حالت را دیدیم خود را بر بدن شریفش انداختیم و نوحه و زاری نمودیم و به خون آن جناب خود را آغشته نمودیم و هر یک به ناحیه ای پرواز نمودیم من در این مکان آمدم.

چون آن شخص یهودی این کلمات را از آن مرغ خون آلود شنید تعجب نمود و گفت: اگر حسین صاحب قدر و منزلت عالی نزد پروردگار نبودی هر آینه در خون او شفا از هر دردی نبودی!

پس آن یهودی اسلام آورد پانصد نفر از اقوام او به برکت خون آن مظلوم اسلام آوردند. (1)

و صاحب مناقب از حضرت امام زین العابدین روایت کرده است که آن حضرت فرمود: چون آن مظلوم شهید شد غرابی خود را به خون آن جناب آغشته نمود و به جانب مدینه پرواز نمود و بر دیوار خانه فاطمه صغری دختر حضرت امام حسین علیه السلام قرار گرفت، چون فاطمه سر خود را بلند نمود نظرش افتاد بر آن غراب خون آلود فی الفور گریست گریستن شدیدی و این اشعار را بیان فرمود:

نعب الغراب فقلت من / تنعاه ويلك يا غراب

یعنی: این غراب خبر مرگ کسی را آورده است به او گفتم: وای بر تو! خبر مرگ که را آورده ای ای غراب؟

قال الإمام فقلت من / قال الموفق للصواب

گفت: خبر امام را آورده ام! گفتم: کیست آن امام؟ گفت: آن امامی که توفیق صواب یافته است.

إن الحسين بكربلا / بين الأسنة والضراب

به درستی که حسین در کربلا در میان ضرب نیزه و شمشیر است!

فابكي الحسين بعبرة / ترجى الإله مع الثواب

پس گریه کن از برای حسین به اشک چشم خود اگر امید ثواب خدا را داری!

قلت الحسين فقال لي / حقاً لقد سكن التراب


1) المنتخب: 1051 مجلس ششم باب یکم

گفتم: کار حسین به کجا منتهی شد؟ گفت: به راستی می گویم که خاک را مسکن خود قرار داد!

ثم استقل به الجناح / فلم يطق رد الجواب

بعد قوت بال های آن مرغ رفت و طاقت نداشت رد جواب را!

فبكيت مما حل بي/ بعد الدعاء المستجاب

پس گریه کردم از آنچه بر من وارد شد بعد از دعائی که مستجاب گردید.

چون اهل مدینه این را شنیدند گفتند: این دختر سحر عبدالمطلب را تازه کرد!

و زمان قلیلی که گذشت خبر شهادت آن حضرت رسید بعد دانستند آنچه آن صغیره می فرمود حق بود. (1)

الثانی [ داستان جمال ]

از کتاب منتخب از سعید بن مسیب منقول است که در طواف مکه مشغول بودیم مردی را دیدم که روی او مانند شب تار سیاه بود و دست های او قطع شده بود و می گفت: ای خدایی که رب این خانه هستی! مرا بیامرز و گمان ندارم که بیامرزی هر چند جمیع اهل آسمان و زمین و سایر مخلوقات تو شفاعت نمایند به سبب بزرگی گناهی که کرده ام!

چون این کلام را شنیدم من با سایر شنوندگان از طواف بازماندیم و بر دور او جمع شدیم و گفتیم: ای وای بر تو! اگر تو ابلیس می بودی سزاوار نبود که مأیوس باشی از رحمت خدا کیستی تو و گناه تو چیست؟! آن مرد به گریه درآمد و گفت: ای قوم! من اعرفم به نفس خود و گناه خود! پرسیدیم که آن گناه کدام است؟ برای ما بیان نما! آن مرد گفت: من ساربان حضرت امام حسین بودم در سفری که از مدینه به عراق می رفت و هر وقتی که آن جناب می خواست وضوی نماز بسازد زیرجامه خود را به نزد من می گذاشت و در آن زیرجامه بندی بود که نور آن چشم ها را فرو می گرفت و من آرزو می نمودم که کاشکی آن بند از من بودی!

تا این که وارد کربلا شدیم و آن حضرت را شهید کردند و آن زیر جامه در بر آن حضرت بود و من در مکانی پنهان شدم چون شب در رسید بیرون آمدم و نظر نمودم به قتلگاه دیدم مثل روز روشن است و کشتگان بر روی خاک افتاده اند، من در تجتس بدن مبارک آن حضرت برآمدم و به روی هر کشته ای


1) بحار الانوار: 171/45 از مناقب

نظر می کردم و می گذشتم تا این که بر سر نعش مطهر آن سرور رسیدم دیدم که به روی در افتاده است و سر در بدن انورش نیست و بدن اطهرش به خون آغشته است و نور از آن می درخشد و باد بر آن وزیده است و ریگ های صحرا را بر آن افشانده است گفتم: به خدا سوگند که این بدن حسین است!

پس نظر نمودم به زیر جامه دیدم که در بر آن مظلوم است پس دست بردم که بند آن را بربایم دیدم که گره بسیاری بر آن زده است، پس سعی نمودم و یک گره آن را گشودم دیدم که آن مظلوم دست راست خود را آورد و بند زیرجامه را گرفت هرچند سعی نمودم که آن بند را از دست آن جناب برآورم نتوانستم.

پس نفس ملعون من مرا به آن واداشت که حربه ای تحصیل نمایم و دست آن مظلوم را قطع کنم! چون ملاحظه نمودم قطعه ای شمشیر یافتم آن را برداشتم و بر دست آن مظلوم گذاشتم و شروع نمودم به زدن تا این که دست راست آن سرور را جدا نمودم!

پس دست خود را بردم که گره بند زیرجامه را بگشایم دیدم که آن مظلوم دست چپ خود را آورد و بند زیرجامه را گرفت خواستم که دست آن مظلوم را دور نمایم نتوانستم باز همان قطعه شمشیر را برداشتم و آن قدر زدم بر دست آن مظلوم تا این که آن دست مبارک را جدا نمودم!

پس دست خود را بردم تا آن بند را بردارم که ناگاه دیدم که زمین به لرزه درآمد و آسمان به تزلزل آمد و صدای شورش و غوغا و گریه و ندایی به گوشم رسید شنیدم که شخصی می گفت:

وا ابناه ! وا مقتولاه ! وا ذبیحاه ! واحسيناه ! وا غريباه! يا بني ! قتلوك وماعرفوك ومن شرب الماء منعوك !

یعنی: ای پسر من، ای کشته شده من، ای ذبیح من، اى حسين من، اى غريب من، ای فرزند من! تو را کشتند و تو را نشناختند و از آب تو را منع نمودند!

چون این حالت را مشاهده نمودم خود را در میان کشتگان انداختم، دیدم که سه مرد و یک زن ایستاده اند و خلایق بسیاری به صورت انسان و ملائکه بر دور ایشان احاطه نموده اند که ناگاه یکی از ایشان گفت: ای فرزند من، ای حسین! فدای تو باد جد تو و پدر تو و مادر تو!

و ناگاه دیدم حضرت امام حسین علیه السلام نشست و سر منورش بر بدن اطهرش قرار گرفته است و می گوید: لبیک ای جد من، ای رسول خدا! و ای پدر من، ای امیرالمؤمنین! و ای مادر من، ای فاطمه زهراء! و ای برادر من، ای حسن! کشته شده به زهر جفا سلام بر شما باد!

پس آن مظلوم شروع نمود به گریستن و عرض کرد:

یا جداه ! قتلوا والله رجالنا سلبوا والله نساء نا ! يا جداه ! نهبوا والله رحالنا ! يا جداه ! ذبحوا والله أطفالنا !

یعنی: ای جد بزرگوار! به خدا سوگند که مردان ما را کشتند! ای جد عالی مقدارا به خدا سوگند که زنان ما را برهنه کردند! ای جد عالی تبار! به خدا سوگند که غارت نمودند اموال ما را! ای جدّ من! به خدا سوگند که سر بریدند اطفال ما را!

يا جداه ! يعزو الله عليك أن ترى حالنا وما فعل الكفّارُبنا !

یعنی: ای جد بزرگوار! به خدا سوگند که گران است بر تو که ما را به این حالت ببینی و مشاهده نمایی که کفار به ما چه کردند!

پس دیدم که آن بزرگواران بر دور آن مظلوم نشستند و بر مصایب او می گریستند و جناب فاطمهٔ زهراء عرض نمود:

يا رسول الله ! أترى ما فعلَتْ أمتُك بولدي ؟!

یعنی: ای رسول خدا! آیا می بینی که امت تو بر سر فرزند من چه آوردند؟!

آیا اذن می دهی که از خون محاسن فرزندم بگیرم و پیشانی خود را به آن خضاب نمایم و ملاقات نمایم حق تعالی را در حالی که به خون فرزندم خضاب نموده باشم؟

آن حضرت فرمود: چنین کن که ما نیز چنین خواهیم نمود.

پس دیدم که آن بزرگواران از خون محاسن آن مظلوم گرفتند و حضرت فاطمه زهراء علیها السلام آن خون را بر پیشانی خود مالید و حضرت رسول و امیرالمؤمنین و امام حسن علیهم السلام آن خون را به حلق و سینه و دست های خود تا مرفق مالیدند و شنیدم که رسول خدا فرمود:

فديتك يا حسين! فدای تو شوم ای حسین!

به خدا سوگند که گران است بر من که ببینم سر تو را از بدنت جدا نموده باشند و جبین تو را به خونت آغشته باشند و خون از گلویت روان باشد و بر پشت افتاده باشی و ریگ ها بر بدنت افشانده باشد و تو بر خاک افتاده باشی و دو دست تو را قطع نموده باشند!

يا بني ! من قطع يدك اليمنى وثنى باليسرى ؟!

ای فرزند من! چه شخص قطع نموده است دست راست تو را و به آن اکتفا ننموده و دست چپ تو را نیز قطع نموده؟!

پس آن مظلوم عرض نمود: ای جد بزرگوار! چون از مدینه روانه شدیم با من جمالی بود و هر زمانی که وضو می ساختم و زیرجامه خود را بر زمین می گذاشتم آن جمال آن زیرجامه را می دید و آرزوی بند آن زیرجامه می نمود و منع ننمود مرا از دادن آن بند به آن جمال مگر اینکه می دانستم که او

صاحب چنین فعلی خواهد بود، چون مرا شهید کردند آن جمال در میان کشتگان آمد و در تجتس آن بند برآمد چون به نزد بدن بی سر من رسید دید که من آن زیرجامه را پوشیده ام و من گره بسیاری بر بند آن زیرجامه زده بودم، چون یک گره آن را گشود من دست راست خود را بردم و بند زیرجامه گرفتم هرچند خواست دست مرا حرکت دهد نتوانست پس قطعه ای شمشیر یافت و دست راست مرا قطع نمود و اراده گشودن بند زیرجامه نمود پس دست چپ خود را بردم و بند زیر جامه را گرفتم که مبادا آن را گشاید و عورت مرا مکشوف سازد پس آن جمال دست چپ مرا قطع نمود و چون خواست که آن بند را بگشاید شما را دید و خود را در میان کشتگان انداخت!

چون حضرت رسول کلام آن مظلوم را شنید گریست گریستن شدیدی و به جانب من روانه شد، چون به نزد من رسید فرمود:

ما لي وما لك يا جمال ؟! تقطع يدين طال ما قبلهما جبرئيل وملائكة الله أجمعون وتبارك بها أهل السموات والأرضين ؟!

یعنی: مرا با تو چکار بود ای جمال ؟! قطع مینمایی دو دستی را که بسیار جبرئیل و جميع ملائکه خدا آن را بوسیده اند و تبرک جسته اند به آن اهل آسمان و زمین ها؟!

آیا کفایت ننمود تو را آن چه ملاعینان به او نمودند از خواری و هتک حرمت زنان بعد از آن که در پس پرده ها مستوره بودند؟ خدا روی تو را سیاه کند ای جمال! در دنیا و آخرت دست ها و پاهای تو را قطع نماید و بگرداند تو را از گروهی که خون ما را ریختند و جرأت نمودند بر خدا!

هنوز نفرین آن حضرت تمام نشده بود که دست های من شل شد و روی من سیاه گردید و به این حالت مانده ام تا اینکه به این خانه آمده ام که طلب شفاعت نمایم و من می دانم که خدا هرگز مرا نخواهید آمرزید!

پس نماند احدی در مکه مگر این که حکایت آن ملعون را شنید و تقرب جست به حق تعالی به لعنت نمودن بر آن خبیث و همه می گفتند: بس است تو را خیانتی که کرده ای ای لعین!

«وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» (1)

الثالث [ قضیه بنی اسدی ]

در کتاب منتخب از مردی از قبیله ای از بنی اسد منقول است که گفت من زراعت می کردم در


1) المنتخب: 90/1 مجلس پنجم باب دوم .

کنار نهر علقمی و بعد از ارتحال لشکر عمر بن سعد عجایب بسیاری از شهداء مشاهده نمودم که نمی توانم ذکر نمود مگر بعضی از آن ها را، از آن جمله این بود: چون باد بر آن بدن های شریف می وزید بوهای خوش به مشام می رسید مثل بوی مشک و عنبر، چون باد ساکن می گردید می دیدم که ستاره ها از آسمان بر زمین فرود می آمدند و مثل آن ستاره ها از زمین بالا می رفتند.

و من با عیال خود تنها در آن صحرا بودیم کسی را نمی دیدیم حقیقت آن احوال را معلوم نماییم و چون به نزدیک غروب آفتاب می شد سیاهی شخصی را می دیدیم که از جانب قبله پیدا می شد و به نظر من به صورت شیر می آمد و آن شخص در میان کشتگان داخل می شد و من از خوف او به منزل خود می رفتم و چون صبح می شد و آفتاب طلوع می کرد و من از منزل بر می آمدم آن شخص را می دیدم که برمی گشت و به سمت قبله می رفت و من از مشاهده این احوال تعجب می نمودم و با خود می گفتم: این گروه خارجی بودند و بر ابن زیاد خروج نمودند و او امر نمود به قتل ایشان پس به چه سبب این غرایب را از ایشان مشاهده می کنم؟! به خدا سوگند باید امشب را احیاء نمود و به خواب نرفت تا ببینیم آنکه به نظر من به صورت شیر می آید آیا از آن جسدها می خورد یا نه؟

چون نزدیک غروب آفتاب شد دیدم آن شخصی که در نظر من به صورت شیر می آید ظاهر شد، چون در آن صورت تأمل کردم دیدم شخص مهیبی به نظر من آمد که اعضایم از هیبت او به لرزه درآمد و به فکرم خطور نمود که اگر مرادش گوشت بنی آدم است مرا خواهد قصد نمود، در این فکر بودم دیدم که داخل قتلگاه شد و گام بر می داشت از نعش به نعش دیگر تا اینکه به نزدیک نعشی از نعشها رسید که مانند آفتاب می درخشید دیدم آن شخص آن نعش منوّر را در بر گرفت، پس با خود گفتم که از آن نعش می خورد! چون درست نظر نمودم دیدم که روی خود را بر آن نعش منوّر می مالید و به آواز خفی می نالید پس من گفتم: الله اکبر! این امر عجیبی است که مشاهده می نمایم !

و چون هوا تاریک شد دیدم که شمع های بسیاری در آن صحرا روشن شد ناگاه صدای گریه و زاری و طپانچه بر روزدن بلند شد، من متوجه آن صوت ها شدم دیدم که آن صوت ها از زیر زمین می آید و شنیدم که یکی از ایشان می گفت: واحسيناه! وا إماماه!

من بر خود لرزیدم و به نزدیک رفتم و از آن گریه کننده پرسیدم و او را به خدا و رسول سوگند دادم که تو کیستی؟ شنیدم که در جواب من گفت: إنا نساء الجن. یعنی: ما زنانی هستیم از طایفه جنّ.

پس من گفتم: وما شأنكن؟ یعنی: سبب نوحه وگریه شما چیست؟ گفتند:

هر شب و روز عزا می گیریم از برای حسین ذبیح عطشان !

گفتم حسین این است، شخصی که به صورت شیر به نظر من می آید در نزد او نشسته است؟

گفتند: بلی، آیا نمی شناسی آن کسی را که به صورت شیر به نظر تو می آید؟ گفتم: نه.

زنان گفتند: آن شخص پدرش علی بن ابی طالب علیه السلام است.

پس من مراجعت نمودم در حالتی که اشک دیده هایم بر رویم روان بود. (1)

الرابع [ نقل طرماح ]

ابی مخنف نقل می کند: طرماح بن عدی بن حاتم که گفت: من در واقعه کربلا حاضر بودم و چند ضربت شمشیر و چند ضربت نیزه بر من رسیده بود و از کثرت جراحات در گوشه ای افتادم و به خواب رفتم دیدم که ده سوار سفید پوش که بوی مشک از ایشان ساطع بود آمدند من با خود گفتم که این عبیدالله بن زیاد است آمده است که جسد امام حسین علیه السلام را پایمال کند!

پس دیدم که آن سواران داخل قتلگاه شدند، پس یکی از ایشان به نزد جسد آن حضرت آمد و به نزدیک آن جسد منور نشست و دست خود را به جانب کوفه دراز کرد، چون دست خود را برگردانید دیدم سر منور امام حسین در دست او می باشد، پس آن سر منور را بر جسد آن مظلوم گذاشت به قدرت خدا به صورت اولی مراجعت نمود، چون ملتفت شدم دیدم که آن مرد رسول خدا است پس حضرت رسول فرمود:

يا بني ! قتلوك أتراهم ما عرفوك ومن شرب ماء (2)منعوك ؟!

یعنی: ای فرزند من! تو را کشتند مگر تو را نشناختند و از آشامیدن آب منع نمودند؟!

بعد از آن حضرت ملتفت شد به اشخاصی که به همراه او بودند و فرمود:

ای پدر[م] آدم! و ای پدرم نوح! و ای پدرم ابراهیم! و ای برادران، موسی و عیسی! آیا می بینید که بعد از من چه کردند امّت من به فرزند من؟! خدا شفاعت مرا به ایشان نرساند در روز قیامت! (3)


1) المنتخب : 322/2 مجلس پنجم باب دوم.

2) در مقتل الحسين علیه السلام و مصرع اهل بيته.... «الماء».

3) مقتل الحسين علیه السلام ومصرع اهل بيته .... 108.

الخامس [ آهنگر سیاهی لشکر ]

از کتاب منتخب از شخص حدادی منقول است که گفت چون لشکر عمر بن سعد از کوفه به قصد حرب سيد الشهداء بیرون رفتند من نیز آهن و آلت اسباب کار خود را برداشتم و با ایشان روانه شدم و میخ چادر و سنان نیزه ایشان را درست می کردم و کجی سنان و خنجر و شمشیر ایشان را به اصلاح می آوردم تا این که سیدالشهداء با لشکر خود وارد کربلا شد ما نیز کوچ کردیم از موضعی که فرود آمده بودیم تا این که وارد کربلا شدیم و در کنار نهر علقمه چادر زدیم و قتال در میان ایشان واقع شد و آب را بر روی آن جناب بستند و او را با فرزندان و انصار او به قتل آوردند.

و من نوزده روز با ایشان بودم و مال بسیاری جمع نمودم و به کوفه مراجعت نمودم و اسیران با ما بودند، چون ایشان را به نزد عبید الله بن زیاد بردند امر نمود که ایشان را به شام برند من چند روزی در منزل خودم بودم و شبی در خواب دیدم که قیامت برپا شده و مردم ازدحام نموده اند به روی زمین مانند ملخ که دلیل خود را گم نموده باشد و زبان های ایشان از شدت تشنگی آویخته است بر سینه های ایشان و من چنین می دانم که تشنگی من از همۀ ایشان بیشتر است زیرا که از شدت تشنگی گوش و چشم من از کار افتاده است و چنان حرارتی است که دماغ ها را به جوش آورده است و زمین مانند قیری (1)که بر سر آتش باشد که به جوش آمده است و به خیال من که پاهای من جدا شده است و به خداوند عظیم سوگند که اگر مرا مخیر کنند در میان صبر بر تشنگی خود و قطع نمودن عضوی از اعضای خود تا خون من از آن جاری شود و از آن خون بیاشامم هرآینه آشامیدن خون خود را بهتر می دانم از صبر بر تشنگی خود!

و من به این عذاب الیم معذب بودم که ناگاه سواری پیدا شد که نور او همۀ آن موقف را روشن نموده بود و چندین هزار از پیغمبران و اوصیای ایشان و صدّیقان و شهیدان و صالحان دور او را گرفته بودند و ایشان مانند باد یا سیر فلک گذشتند و بعد از ساعتی سوار دیگری پیدا شد مانند ماه تابان و چندین هزار از متابعان در رکاب آن جناب می آمدند و هر امری که می فرمود اطاعت می نمودند و از مهابت آن جناب جمیع جسم ها و مفاصل ها به لرزه درآمد ناگاه دیدم که آن جناب بر رکاب ایستاد و به اصحاب خود امر فرمود: خُذوه! یعنی: بگیرید این مرد را!

که ناگاه دیدم یکی از ایشان بازوی مرا گرفت و چنان کشید که گمان کردم کتف من جدا شد!


1) در نسخ «قبری» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

به او التماس کردم که با من مدارا کن! دیدم شدتش زیاده تر شد به آن شخص گفتم: تو را سوگند می دهم به حق آن کسی که تو را مأمور کرد بر من که تو کیستی؟ گفت: من ملکی می باشم از ملائکه خداوند جبار!

گفتم: این شخص که تو را امر نمود به گرفتن من کیست؟ گفت: علی کزار است.

گفتم: آن که قبل از او گذشت که بود؟ گفت: محمد مختار.

گفتم: اشخاصی که بر دور او بودند چه جماعت بودند؟ گفت پیغمبران و صدیقان و شهیدان و صالحان و مؤمنان.

گفتم: من چه کرده ام که تو را امر فرمود که مرا بگیری؟ گفت: او است مرجع امر و حال تو مانند حالت این گروه است.

چون نظر کردم عمر بن سعد را دیدم با جماعتی که نمی شناسم ایشان را و زنجیری بر گردن آن لعین کرده بودند و از دو چشم و از دو گوشش آتش بیرون می آید، پس من یقین کردم به هلاک خود و باقی قوم بعضی غل در گردن داشتند و بعضی مقید بود و بعضی مانند من ملائکه بر بازوی ایشان چسبیده بودند، چون پاره ای راه ما را بردند ناگاه دیدم رسول خدا را که بر کرسی بلندی نشسته است و دو مرد پیر نورانی از جانب راست او ایستاده اند از ملک پرسیدم که این دو مرد کیست؟ گفت: یکی نوح و دیگری ابراهیم علیهما السلام. (1)

پس حضرت رسول فرمود: یا علی چه کردی؟ آن جناب عرض کرد که احدی از قاتلین را نگذاشتم مگر این که حاضر ساختم!

در آن حال حمد خدا را به جا آوردم که من از جمله قاتلان نبودم عقل من به حال خود برگشت، پس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: نزدیک بیاورید ایشان را!

چون ایشان را به نزدیک آن حضرت بردند آن جناب از هر یک سؤال می فرمود و می گریست و جميع اهل محشر از گریه آن سرور می گریستند زیرا که آن جناب سؤال می فرمود از هر یک که: تو در صحرای کربلا چه کردی به فرزندم حسین علیه السلام؟

جواب می گفت: یا رسول الله! من آب را به روی او بستم!

و دیگری می گفت: من او را به قتل آوردم !

و دیگری می گفت: من او را برهنه کردم !


1) در مصدر: آدم و نوح.

و دیگری می گفت: من اسب به سینه او تاختم!

و دیگری می گفت: من فرزند بیمار او را زدم!

که ناگاه حضرت رسول صلی الله علیه وآله صیحه ای برکشید و فرمود:

وا ولداه! وا قلة ناصراه! واحسيناه! وا عليّاه! بعد از رحلت من از دار دنیا به شما چنین کردند! نظر نما ای پدر من آدم! و ای برادر من نوح! که امت من بعد از رحلت من باذرية من چکار کردند؟!

پس ایشان چنان گریه و شورشی نمودند که محشر به لرزه درآمد پس آن حضرت امر فرمود به زبان[ی]-ه جهنم که: بکشید این ملاعین را به سوی جهنم!

ناگاه دیدم مردی را آوردند حضرت از او پرسید که تو چه کردی؟ گفت: من کاری نکردم!

حضرت فرمود: آیا تو نجار نبودی؟ عرض کرد: راست فرمودی ای سید من! لكن من هیچ عملی نکردم مگر این که باد تندی آمد و عمود خیمه حصین بن نمیر را شکست من آن را پیوند نمودم!

پس آن حضرت گریان شد و فرمود: آخر نه در آن لشکر داخل بودی و سیاهی ایشان را زیاد کردی؟! بکشید او را به سوی جهنم!

پس زبانیه او را گرفتند و فریاد می کردند که نیست حکمی مگر برای خدا و رسول او و وصی او!

شخص حداد گفت: من در این حال یقین نمودم به هلاک خود، پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: بیاورید این شخص را!

پس مرا به نزد آن حضرت بردند از من سؤال نمود، من حال خود را عرض نمودم پس امر فرمود که مرا به جهنم برند که از دهشت آن حالت از خواب بیدار شدم و خواب خود را به هر کسی که ملاقات نمودم نقل کردم.

و زبان این مرد خشک شد و نصف او بی جان و دوستانش از او تبری می جستند تا اینکه به جهنم واصل شد در حالتی که به فقر مبتلا بود! خدا رحمت نکند آن خبیث را و زود است که خواهند دانست اشخاصی که ظلم کردند که بازگشت ایشان کجا خواهد بود! (1)

مؤلف گوید: اشخاصی که فی الجمله اعانتی نموده بودند به لشکر مخالف یا به تماشا رفته بودند در همین دار دنیا به سزای خود رسیدند از آن جمله مغيرة بن حارث بود، چون او را به نزد مختار بردند


1) المنتخب: 1/ 190 مجلس نهم باب سوم

مختار گفت: من این را می شناسم تو مغيرة بن حارث سازنده نیزه ها و شمشیر نیستی؟ گفت: بلی، یا امیر! از توامان می خواهم و توبه می کنم از این عمل زشت که کرده ام! فرمود: من خود تو را توبه دهم که هرگز این کار را نکنی!

پس فرمود تا دست های او را بستند و پاها به مسمار بر زمین کوفتند و آتش بر او زدند و سوختند.

و فرمود که استادان اصناف که به همراه رفته بودند هر یک را در خانه خودشان شکم پاره کردند و آویختند و هر که چهار پا به کرایه داده بود یا توشه داده بود فرمود تا گرفتند و میل های میان تهی ساخت و ایشان را در میان آن میل ها کردند، فرمود تا گچ ریختند و قریب به دوهزار نفر که برای تماشا به کربلا رفته بودند فرمود سرب در حلق ایشان ریختند.

و چون قادر بن عبدالعزیز کندی را به خدمت مختار آوردند فرمود: بسیار مشتاق تو بودم ای ملعون! تو آن نبودی خبر فتح عمر بن سعد را به کوفه آوردی و هزار مثقال شرعی طلا گرفتی؟ قادر جواب نداد امیر فرمود: ای ملعون! چرا جواب نمی گویی؟ گفت: چه گویم که امیر راست می گوید!

فرمود: آن زرها کجا است به من ده تو را آزاد کنم! قادر گفت: زر دیگر جمع کرده ام آن را نیز به تو دهم! امیر فرمود: خوب است.

قادر رفت و آنچه داشت آورد امیر فرمود: چون شب شود او را چراغان کنید و در کوفه بگردانید تا خبر فتح ما را به قاتلان امام حسین علیه السلام برساند. (1)

السادس [ جزای سیاهی لشکر ]

از سید بن طاووس از ابن ریاح نقل کرده است که گفت: مرد نابینایی را دیدم و از سبب کوری او سؤال نمودم گفت: ما ده نفر رفیق بودیم که به جنگ حضرت امام حسين علیه السلام رفته بوديم و لكن من نیزه ای به کار نبردم و شمشیری نزدم و تیری نینداختم، چون آن حضرت را شهید کردند و به خانه خود برگشتم و نماز عشاء را به جا آوردم و خوابیدم در خواب دیدم شخصی به نزد من آمد و گفت: بیا که حضرت رسول تو را می طلبد. گفتم مرا با او چکار است؟!

جواب مرا نشنید و گریبان مرا گرفت و کشید تا به خدمت آن حضرت برد، دیدم که آن حضرت در صحرایی نشسته است و دو ذراع خود را مکشوف نموده است و حربه ای در دست دارد و ملکی


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

در پیش روی او ایستاده است و شمشیری از آتش در دست دارد و آن نه نفر رفیق مرا به قتل می رساند و آن شمشیر را به هر یک از ایشان که می زند آتش در او می افتد و می سوزد، چون آن حالت را ملاحظه نمودم به نزدیک آن حضرت رفتم و به دو زانو نشستم و گفتم: السلام علیک یا رسول الله !

جواب سلام مرا نفرمود و سر مبارک را به زیر افکند و زمان طویلی مکث نمود و بعد سر مبارک را بلند کرد و فرمود: ای دشمن خدا! هتک حرمت من کردی و عترت مرا کشتی و رعایت حق من نکردی؟! عرض کردم: یا رسول الله! شمشیری نزدم و نیزه ای به کار نبردم و تیری نیداختم!

آن حضرت فرمود: راست می گویی و لکن در میان لشکر ایشان بودی و سیاهی ایشان را زیاد کردی! نزدیک من آی!

چون به نزدیک آن جناب رفتم طشتی را پر از خون دیدم فرمود: این خون فرزند من حسین است!

و از آن خون بر چشم من کشید، چون بیدار شدم نابینا بودم. (1)

السابع [ جزای رضایت ]

در کتاب منتخب از ابی الحسین منقول است که مرد نابینایی را دیدم و از سبب کوری او پرسیدم گفت: من از اهل کوفه ام و حضرت رسول صلی الله علیه وآله را در خواب دیدم که در پیش روی او طشتی بود که خون بسیاری از خون حضرت امام حسین علیه السلام در آن طشت بود، پس اهل کوفه را به نزد آن حضرت میآوردند و آن حضرت ایشان را به خون آن مظلوم می مالید تا اینکه مرا به نزد آن حضرت بردند من عرض کردم یا رسول الله! شمشیری نزدم و تیری نینداختم و سیاهی لشکر ایشان را زیاد نکردم! فرمود راست گفتی: آیا تو از اهل کوفه نیستی؟ گفتم: بلی.

فرمود: پس چرا یاری فرزند من نکردی و چرا اجابت ننمودی دعوت او را؟! و تو دوست داشتی که آن جناب شهید شود و از لشکر ابن زیاد بودی!

پس آن حضرت به انگشت مبارک خود به من اشاره فرمود چون صبح شد دیدم که نابینا می باشم، پس به خدا سوگند که اگر مجموع شتران سرخ مو از من باشد هرآینه شاد نمی شوم و دوست دارم که کاشکی در پیش روی آن حضرت شهید می شدم! (2)


1) اللهوف: 136

2) المنتخب: 314/2 مجلس پنجم باب یکم .

الثامن [ رویای حضرت زهرا علیها السلام ]

منقول است که یکی از محبان و شیعیان که پدر او از جمله تعزیه داران سید الشهداء علیه السلام بود و انشاء قصاید و مراثی در مصیبت آن حضرت مینمود در کتاب خود نقل نموده است که من در اوایل شباب که هنوز به مرتبه بلوغ نرسیده بودم در مجلس تعزیه سیدالشهداء علیه السلام حاضر می شدم و استماع مصایب آن حضرت را می نمودم و ماتم آن حضرت را برپا می داشتم تا اینکه وقتی خوابیدم در عالم رؤیا دیدم که گذار من در بوستانی افتاد در نهایت پاکیزگی و انواع درختان در آن بود که شاخ های آن پر از میوه های پاکیزه بود و من در آن بوستان به خوشحالی می باشم و غافل از آنکه این بوستان از کیست و اینجا کجا است ناگاه زن خوشرویی دیدم که جامه خون آلودی در دست دارد و آن را می شوید و مانند دلسوختگان آه سرد از جگر پردرد می کشید و به آسمان نظر می کند و اشک او چون سیل بر صورتش روان بود و شنیدم که با خدا استغاثه می نمود و از سوز سینه خود به حق تعالی شکایت می کرد پس آب ها را دیدم که چون خون تازه در میان آن نهرها جاری شد.

من با خود گفتم: اگر آن ضعیفه ببیند که تو در این بوستانی کار تو چگونه خواهد شد خصوصاً اگر او صاحب این بوستان باشد؟! پس رفتم در سایه درختی پنهان شدم ناگاه دیدم که آن زن می گوید:

لم لا تسميت لهم يا ولدي ! عساهم ما عرفوك ومن الماء منعوك فلذلك قتلوك ؟

یعنی: ای فرزند من! چرا حسب و نسب خود را بیان نکردی از برای ایشان تا تو را بشناسند، شاید ایشان تو را نشناختند و از آب منع کردند و چون تو را نمی شناختند به این سبب تو را به قتل آوردند؟

و همین که آن زن این کلام را تمام کرد ناگاه کسی در جواب گفت:

يا أُماه ! ءأترك سنَةَ جدّي رسول الله والانبياء من قبله ؟!

یعنی: ای مادرجان! آیا ترک می کنم طریقه جد خود رسول خدا و پیغمبران پیش از او را که همۀ ایشان خبر می دادند به حسب و نسب خود و خبر می دادند که بر چه دین مبعوث گردیده اند؟!

آن شخص می گوید: من نگاه می کردم دیدم که در برابر آن زن در جانب شرقی آن بوستان ایستاده است و جبۀ خزی پوشیده است و خون بر حلق مبارکش خشکیده است و محاسن شریفش به خون خضاب شده است و می گوید:

به ایشان گفتم که ای قوم! جدّ من محمّد مصطفی است و پدرم علی مرتضی است و مادرم فاطمه زهراء است و جده ام خدیجه کبری است و برادرم حسن مجتبی است،

ایشان کلام مرا نشنیدند و در قدر و منزلتم تفکر ننمودند و رتبه و مقام مرا کوچک شمردند و مرا به قتل آوردند!

وهشموا بسنابك خيلهم عظامي ! و به سم اسبان خود استخوان های مرا خرد نمودند!

من چون این کلام را شنیدم مو بر تنم راست شد و وحشت کردم و گفتم: کاش این زن جگر سوخته و این جوان مظلوم را می شناختم!

چون آن زن به من نزدیک تر بود از روی حسرت و اندوه به نزد آن زن رفتم و سلام کردم و جواب سلام مرا باز داد گفتم: سؤال می کنم از تو به حق خدا که بفرمایی تو کیستی و این جوان کیست؟ آن زن به گریه درآمد و فرمود:

منم دختر سید این امّت فاطمه زهراء و این جوان فرزند من حسین است که اشقیای امت بعد از ما او را به قتل آوردند و چون ما نبودیم او را تنها یافتند و او را کشتند!

قتلوه بطَفَ كربلا مسلوب العمامة والرداء منزوع الخاتم والحذاء !

یعنی: کشتند او را در صحرای کربلا عمامه و ردای او را بردند! خاتم و نعلین او را بیرون آوردند!

و حضرت فاطمه این کلمات جانسوز را فرمود و صدای خود را به گریه بلند نمود و ناله برآورد که ناگاه از میان درختان زنان بسیاری مانند ماه تابان برآمدند و به جانب حضرت فاطمه آمدند، بعضی جامه او دریده و بعضی سر برهنه و بعضی پابرهنه و همۀ ایشان صیحه برآوردند و نوحه نمودند و از جوش گریه و ناله شور و غلغله عجیبی برپا شد، من به تعجیل به خدمت فاطمه زهراء رفتم و عرض کردم: ای سیده من! این زنان موپریشان دیده گریان کیانند و از کدام دودمانند؟ فرمود:

این زنان اهل بیت حسین می باشند: ام كلثوم وسكينه ورقيّه و رباب و شاه زنان که بر امام حسین می گریند !

پس من به گریه درآمدم و عرض کردم: ای سیده من! پدرم به جهت فرزند بزرگوارت امام حسین مرثیه ای می گفت حال که وفات کرده است حال او چگونه است؟ فرمود: قصر او محاذی قصر ما است.

پس بعضی از گفته های او را خواندم پس عرض کردم ای سیده من! [من] نیز می خواهم در مرثیه شما بگویم ولیکن نمی توانم. دیدم آن حضرت فرمود: بگو. و این اشعار را تلقین من نمود:

بنتُ النّبي رسول الله فاطمة / بكت ألا واحسيناه آه وا ولدي

یعنی : دختر رسول خدا فاطمه زهراء در مصیبت فرزند خود گریان است و می گوید: ای وای از مصیبت حسین! آه و اویلاه از مصیبت فرزندم!

رئيته وهجرت الغمض ساهرة / فراح عني وخل النار في كبدي

حسین خود را تربیت کردم به جهت پرستاری او شب ها به روز آوردم و عاقبت او را از دست من ربودند و آتش حسرت او را در جگر من گذاشتند !

ما أدر شمراً بحد السيف يذبحه / بأرض الطفوف على الرمضاء في كمدي

من حسین خود را تربیت کردم و نمی دانستم که آخر شمر ملعون او را با دم شمشیر ذبح خواهد نمود و در صحرای کربلا بدن او را بر روی ریگ های گرم خواهد انداخت!

حسين ضاقت عليك الأرضُ أجمعها / وجئت إلى كربلاء للذبح يا سندي

ای حسین! آیا تمام روی زمین بر تو تنگ شده بود و به سوی کربلا آمدی که سر تو را از بدنت جدا نمایند ای محل اعتماد من!

يا ليتني كان شمر الرجسُ يذبحني / ويترك السبط حياً ذاك مقتصدي

ای کاش شمر نجس مراذبح می نمود و فرزند مرا زنده می گذاشت و این نهایت مقصود من بود! (1)


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

مجلس یازدهم : در خروج اهل بیت از کربلا و ورود ایشان باسرهای شهدا به کوفه

چون آن کافران پرجفا در روز عاشورا حضرت امام حسین علیه السلام [را] با فرزندان و برادران و یاوران شهید کردند و اموال ایشان را غارت نمودند و خیمه های محترمه را به آتش سوختند ابن سعد مردود به روایت ملهوف امر نمود به خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی که سر مقدس سید الشهداء را به نزد ابن زیاد بد بنیاد بردند (1)و امر نمود که سرهای مقدس اصحاب آن حضرت را از بدن های مطهرشان جدا نمایند (2)و به روایتی آن سرهای منوّره را از خاک و خون پاک نمایند. (3)

و عسکر عنید پلید آن سرهای مقدسه را در میان خود قسمت نمودند تا تقرب جویند به نزد ابن زیاد و یزید، پس سیزده سر از سرهای منوّره را به طایفهٔ کنده دادند که بزرگ ایشان قیس بن اشعث بود و بیست سر را به طایفهٔ هوازن دادند که بزرگ ایشان شمر بن ذی الجوشن بود و نه سر را به طایفه بنی تمیم دادند و نه (4)سر را به طایفه بنی اسد دادند و نه سر را به سایر طوایف دادند. (5)

و مجموع آن سرها به روایت ارشاد هفتاد [و] دو سر بود. (6)

و به روایت بحار هفتاد [و] هشت سر بود. (7)


1) اللهوف : 142

2) بحار الانوار: 62/45 .

3) اللهوف 142؛ الإرشاد : 113/2 .

4) در مناقب و یک روایت بحار الانوار: نوزده سر. و در روایت دیگر بحار الانوار: هفده سر مقدس.

5) بحار الانوار: 62/45؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 112/4 .

6) الارشاد: 113/2.

7) بحار الأنوار: 62/45 .

بنفسي رؤس ساميات على القنا / كمثل بدور وافقتها

سعودها مخصبة بالدم منها جباهها / فيا طال ما الله طال سجودها

یعنی: جانم فدای آن سرهای منوره باد که بر بالای نیزه ها زده بودند مانند ماه تابان می درخشیدند و به کمال سعادت خود رسیدند و پیشانی های ایشان به خون رنگین شده بود! آه از آن پیشانی های به خون رنگین که همیشه به جهت عبادت پروردگار در سجود بودند!

باری، چون خولی پلید خواست که سر منور آن امام شهید را به تعجیل تمام به ابن زیاد نافرجام رساند که شب در رسید چون آن پلید به نزد قصر ابن زیاد عنید رسید در قصر را بسته دید و به روایت ابوحنیفه دینوری آن مستحق نیران ابدی را خانه ای بود در یک فرسخی شهر کوفه در آنجا فرود آمد و چون زن آن مردود از انصار و دوستدار اهل بیت بود آن ملعون از سگ کمتر از خوف آن زن مؤمنه سر منور آن مفخر بشر را در میان تنوری بر روی خاکستر پنهان نمود که مبادا آن زن صالحه بر آن اطلاع يابد و عیش او منقص گردد.

چون آن ملعون به نزد آن زن صالحه آمد آن زن مؤمنه از آن شقی عنید پرسید که در این چند روز کجا بودی؟ آن ملعون طاغی گفت که شخصی با یزید یاغی شده بود به حرب وی رفته بودیم!

آن زن دیگر نپرسید و طعامی حاضر نمود آن پلید زهرمار نمود و خوابید و آن زن صالحه به نماز شب معتاد بود چون در آن شب به حسب عادت برخاست دید که مطبخ ایشان مانند روز درخشان است که گویا صدهزار شمع و چراغ افروخته اند چون درست ملاحظه نمود دید که روشنایی از تنور بیرون می آید، از روی تعجب گفت: سبحان الله! من در این تنور آتش نیفروخته بودم این روشنایی از کجا است؟! چون مرتبۀ دیگر ملاحظه نمود دید که آن نور به آسمان بالا می رود تعجب او زیاده شد، ناگاه دید چهار زن از آسمان فرود آمدند و به سوی تنور رفتند یکی از آن چهار زن دست خود را دراز کرد و سری از تنور برآورد و آن سر را بوسید و در میان سینۀ خود نهاد و زار زار می نالید و می گفت:

ای شهید مادر، ای مظلوم مادر! خدا در روز قیامت داد مرا از قاتلان تو بگیرد و تا داد مرا از قاتلان تو نگیرد دست از قائمه عرش باز نگیرم!

و آن زنان دیگر نیز گریستند و بعد از آن سر [را] در تنور نهادند و غایب شدند، آن زن انصار برخاست و به سرتنور آمد و آن سر منور را بیرون آورد و نیک در آن نگریست چون حضرت امام حسین علیه السلام را بسیار دیده بود شناخت، پس نعره ای کشید و مدهوش گردید و بر زمین افتاد و در عالم بیهوشی ندای هاتفی را شنید که به آن زن صالحه خطاب نمود که برخیز تو را به گناه شوهرت نخواهند مؤاخذه نمود !

و آن زن صالحه از آن هاتف پرسید که آن چهارزن کیان بودند؟ جواب شنید که: آن زن که سر را از تنور برآورد و بر سینه می مالید و بیشتر از همه می گریست فاطمه زهراء بود و آن زن دیگر مادرش خدیجه کبری، سیم مریم مادر عیسی، چهارم آسیه زن فرعون.

پس آن زن صالحه به هوش آمد و کسی را ندید و آن سر منور را در برگرفت و می بوسید و به مشک و گلاب آن را شست و غالیه و کافور بر او مالید و در موضع پاکی نهاد و به نزد خولی خبیث آمد و آن روسیاه را بیدار کرد و گفت: ای ملعون! این سرکیست که آورده ای در این تنور پنهان کرده ای آخر نه این سر، سر فرزند رسول خدا است؟! برخیز که از زمین و آسمان فریاد و فغان برخاسته و فوج فوج ملائکه به زیارت این سر منوّر می آیند و گریه و زاری می نمایند و بر تو لعنت می کنند. و به آسمان عروج می نمایند و من در این جهان از تو بیزارم!

پس آن زن صالحه چادر در برافکند و قدم از خانه بیرون نهاد خولی ملعون گفت: ای زن! به کجا می روی و فرزندان مرا چرا یتیم می کنی؟! آن زن مؤمنه گفت: ای ملعون! تو فرزندان محمد مصطفی را یتیم کردی و باک نکردی گو فرزندان تو هم یتیم شوند!

پس آن زن صالحه بیرون رفت دیگر کسی از او نشان نداد. (1)

ای شیعه! آیا آن سرور به جز از این که سبط پیغمبر و نوردیده حیدر و فرزند فاطمه اطهر و آمر به معروف و ناهی از منکر بود چه گناهی از او سر زده بود که بایست سر انور او را بعد از آنکه از بدن اطهرش جدا کردند و بر سر نیزه نمودند در حین فرود از نیزه در میان تنور بر روی خاکستر نهند؟!

بلکه حدیثی از تبر مذاب به خاطرم رسید که به محض شنیدن آن جگر مستمعان کباب و دیده هاشان پرآب خواهد شد و آن حدیث جگرگد از راحت براند از از واقدی منقول است که شمر ولد الزنا سر منور سید الشهداء را در میان توبره ای گذاشت و به منزل خود برد و آن سر برگزیده باری را بر روی خاک در زیر تغاری پنهان داشت!

چون شب در رسید زوجۀ آن پلید از خانه برآمد ناگاه نظرش به نوری افتاد که از نزد آن سر منوّر می درخشید و به جانب آسمان متصاعد می گردید چون به نزدیک آن تغار آمد از زیر آن صدای ناله ای شنید پس آن زن مراجعت نمود و به نزد شمر مردود رفت و به آن بدتر از نمرود گفت: چنین نوری دیدم و چنان ناله ای از زیر تغار شنیدم مگر در زیر تغار چیست؟!

آن مردود عنید طاغی گفت که در زیر آن تغار سر خارجی است که او را کشته ام تا به نزد یزید برم و از [او] مال بسیاری بستانم!


1) تحفة المجالس: 196 معجزه 28 از ابوحنیفه دینوری

آن زن گفت: آن خارجی که بود؟ آن ملعون شقی گفت حسین بن علی علیه السلام !!!

چون آن زن صالحه این کلام را شنید صیحه ای کشید و مدهوش گردید و به روی زمین افتاد، چون زمانی گذشت به هوش آمد و گفت: يا شر المجوس ! أما خفت من إله الأرض والسماء ؟! يعنى: اى بدتر از مجوس! آیا نترسیدی از خدای زمین و آسمان که چنین عملی نمودی؟!

پس آن زن مؤمنه از نزد آن ننگ عالمیان گریان و نالان بیرون آمد و آن سر منور را از زیر تغار برآورد و آن را بوسید و مانند جان آن سر مفخر عالمیان را در بر کشید و زنان چندی را طلب نمود و از ایشان استمداد جست بر اقامه عزا و گریه کردن بر آن خامس آل عبا و می فرمود: خدا لعنت کند کشنده تو را!

چون شب در رسید آن زن صالحه را خواب در ربود، در عالم رؤیا دید دیوار شکافته شد و مرغان بسیاری وارد خانه شدند و ابری ظاهر شد و دو زن از میان آن ابر ظاهر شدند و آن سر منور را در بر گرفتند من از اسم ایشان پرسیدم، کسی جواب داد که یکی حضرت فاطمه و دیگری خدیجه علیها السلام اند.

بعد مردان چندی ظاهر شدند و در وسط ایشان مردی بود که روی مبارکش مانند ماه شب چهارده می درخشید از اسم آن بزرگوار پرسیدم، کسی گفت که آن جناب محمد مصطفی است و آن ها که در طرف راست اویند حمزه و جعفر و اصحاب آن حضرت اند.

پس جمیع ایشان می گریستند و آن سر منور را می بوسیدند، پس حضرت فاطمه و خدیجه علیها السلام به نزد آن زن صالحه آمدند و فرمودند: آنچه مطلبی که داری از ما طلب نما زیرا که تو بر ما منتی داری به سبب آنچه به عمل آوردی، اگر می خواهی در بهشت رفیق ما باشی امر خود را به اصلاح آور که ما منتظر تو می باشیم.

پس آن زن صالحه از خواب بیدار شد و آن سر منور در کنار او بود پس شمر ولد الزنا آمد و آن سر منور را طلب نمود، آن زن مؤمنه از دادن آن سر مطهر ابا نمود و فرمود به آن مردود که ای دشمن خدا! مرا طلاق ده زیرا که تو یهودی می باشی به خدا سوگند که هرگز با تو نخواهم بود!

پس آن لعین پرنفاق آن زن صالحه را طلاق داد، پس آن زن صالحه فرمود: به خدا سوگند که این سر مطهر را دیگر به تو نخواهم داد مگر این که مرا به قتل آوری!

پس آن ولد الزنای طاغی چنان ضربتی بر آن زن صالحه زد که از همان ضربت روح مقدسش به آشیان قدس پرواز نمود و به شهداء ملحق گردید و این عمل ناشایست منشأ ازدیاد عذاب آن ولد الزنا گردید. (1)


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 222.

و اما ابن سعد بد بنیاد به روایت شیخ مفید در ارشاد تا زوال روز یازدهم محرم در کربلا ماند و اجساد خبیثه کشتگان لشکر خود را دفن نمود و اجساد طاهره شهداء را در میان خاک و خون گذاشت و در صدد دفن ایشان برنیامد (1)و چون آن ملاعین از آن سرزمین رفتند قومی از طایفه بنی اسد که در غاضريه منزل داشتند بر آن جسدهای مطهره نماز کردند و جسد منوّر سید الشهداء را در همین مکان که الحال قبر منوّر او است دفن نمودند و علی بن الحسین را نزد پای مبارک آن حضرت دفن نمودند و سایر شهداء را که در یک مکان که قریب پای مبارک آن حضرت است دفن نمودند و حضرت عباس علیه السلام در همان موضعی که کشته شده بود در راه غاضریه که الحال قبر منور او است دفن نمودند. (2)

و به روایت این شهر آشوب به جهت اکثر شهداء قبور کنده می یافتند و مرغان سفید چندی را می دیدند که پرواز می کردند. (3)

و از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که حضرت امام زین العابدین علیه السلام مخفی آمد و بر پدر بزرگوار خود نماز کرد و آن حضرت را دفن نمود و مراجعت فرمود. (4)

و اما دفن ننمودن ابن سعد دغا ابدان مطهرۀ شهداء را به جهت این بود که آن مستحقان نیران ابدی ایشان را خارجی می دانستند و می گفتند نباید ایشان را دفن نمود! و سابقاً ذکر نمودیم (5)که بعضی از آن کافران قاسم بن الحسن را به سنگ می زد و به زبان بریده خود می گفت: بکشید این پسر خارجی را! پس چگونه می تواند شیعه ایشان این نوع کلمات ناملایم را بشنود و اشک خود را ضبط نماید؟!

چه خوب فرمود است زن جنیه:

يا عين جودي بالدموع فإنما / يبكي الحزين بحرقة وتوجع

یعنی: ای چشم! جود و بخشش نما به اشک های خود زیرا که شخص محزون می گرید از روی سوزش قلب و درد دل !

يا عين ألهاك الرقاد بطيبة / من ذكر آل محمد وتوجع

ای چشم! یاد آل محمد و درد دل من از مصایب ایشان خواب راحت از سر تو برد و دیگر نمی توانی به استراحت بخوابی!


1) بحار الانوار: 62/45 .

2) الإرشاد: 113/2.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 112/4.

4) ر.ك: إثبات الوصية: 207؛ بحار الأنوار: 169/45؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 275.

5) ر.ک: به صفحه 551 .

باتت ثلاثاً بالصعيد جسومهم / بين الوحوش وكلهم في مصرع (1)

یعنی: جسم های منوره ایشان سه روز بر روی زمین در میان وحشیان و جانوران ماند و همگی در محل کشته شدن خود افتاده بودند کسی ایشان را دفن نمی نمود !

و منقول است که در بصره از هاتفی این اشعار را شنیدند که می فرمود:

إن الرماح الوارداتِ صدورها / نحر الحسين تُقاتل التنزيلا

یعنی: به درستی که آن نیزه هایی که وارد شدند بر گلوی حضرت امام حسین علیه السلام آن نیزه ها مقاتله می کنند با کتاب خدا!

ويُهللون بأن قُتِلتَ وإنما / قتلوا بك التكبير والتهليلا

و تکبیر و تهلیل می گویند به این که تو کشته شده ای! و حال این که به کشتن تو تکبیر و تهلیل را کشتند و پرستیدن خدا را بر طرف کردند!

فكأنما قتلوا أباك محمداً / صلى عليه الله أو جبريلا (2)

گویا به کشتن تو [پدر] بزرگوار تو محمد صلی الله علیه وآله را کشتند که صلوات می فرستد خدا و جبرئیل بر آن جناب!

بلی، چون حق تعالی امر فرمود این امت روسیاه به احسان [و] نیکویی نسبت به ذوی القربی و خویشان پیغمبر خود (3)این ظلم و ستم ها احساناتی است که از ایشان صادر می شود نسبت به ذوي القربي!

باری چون سرهای منوّره را بر قبایل قسمت نمودند و بر سر نیزه ها کردند و روانه کوفه نمودند و اسیران آل محمد صلی الله علیه وآله را بعد از آن که وارد قتلگاه نمودند و از سر آن جسدهای منوّره جدا نمودند. (4)

و به روایت مهوف ابن سعد پلید خود با عیال آن مظلوم شهید روانه کوفه گردید و امر نمود که خواتین محترمه آن حضرت را بر پلاس قتب های شتران سوار کردند و آن مخدرات مستوره را بی پرده و روهای گشوده در میان دشمنان به روش اسیران ترک و روم روانه نمودند!!! (5)

و به روایت بحار غل در گردن آن امام بیمار کردند و دست های مبارکش را بر گردن منورش بستند! (6)


1) كامل الزيارات : 95 باب 29 حدیث 5 .

2) بحار الأنوار: 235/45

3) (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْب وَمَنْ يَقْتَرِفُ حَسَنَةٌ نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنَا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورُ) سورة مباركة شوری آیه 23 .

4) ر.ک: مهیج الأحزان : 603-607 .

5) اللهوف : 143.

6) بحار الأنوار: 165/45.

ای شیعیان! امان از حالت آن زنان و دختران که همیشه به عزت و بزرگی در پس پرده مکرمت و عفاف گذرانیده بودند حال چگونه خود را بی پرده با روی گشاده در میان دشمنان و نامحرمان ملاحظه نمایند؟!

و پیوسته از مدینه تا کربلا در میان کجاوه با کمال عزّت و احترام سیر می نمودند چگونه خود را بر بالای قتب های شتران مشاهده نمایند؟!

و دائماً سید الشهداء با سایر جوانان اهل بیت در حین سواری و در اثنای راه مراقب احوال ایشان بودند که مبادا مراکب ایشان ناهموار راه رود و منشأ اذیت آن زنان و دختران و اطفال خردسال شود حال آن مخدّرات چه حالتی دارند که سوارند بر شتران ناهموار بر روی قتب های بدون پرستار با درشت خویی ساربانان ستم کار و خرد سالی اطفال؟!

و چه کند زینب خاتون بی مددکار نسبت به وصیت برادر بزرگوار خود به پرستاری اطفال به جز از این که زبان حالش مترنم گردد به این اشعار:

يا هادي الأضغان رفقاً بالأولى / كانوا من العليا بدور مهائها

یعنی: ای ساربان و ای شتر راننده اسیران که به حقد و عداوت و خشم درشتی می کنی و شترهای این زنان و دختران و کودکان را می دوانی! مدارا کن با این اسیران که هر یک بدر فلک رفعت جلال می باشند!

أو ما علمت بمن تحت ركابها / ياديك يا أولى الورى بشقائها

في الركب أولاد الرسول وفاطم/ الزهراء البتول الطهرست نسائها

یعنی ای ظالم شریر ای بدترین اشقیاء! مگر نمی دانی که این اسیرانی که شتر ایشان را به تندی می رانی از اولاد رسول خدا و فاطمه زهراء که سیده زنان عالم است می باشند

فيه الفواطم للخدود لواطم / تكلى تنادي الغوث من ضرائها

آخر چرا آهسته تر نمی رانی؟ مگر نمی دانی که در این قافله اولاد فاطمه سوارند که از مصیبت طپانچه بر روهای خود می زنند و از بی کسی از دشمنان خود فریاد رسی می جویند؟

في الركب زين العابدين مكبلا / ذو مغلة عبرى تسح بمائها

دنف عليل ذو غليل زاده / غل اليدين كآبة لعيائها

یعنی: ای ظالم! در این قافله زین العابدین است که دست های او را غل نمودهاند و رنجور و بیمار است و اشک چشمش ریزان است مدارا نما و شتران را به تندی مران!

چون کلام به این مقام رسید به خاطرم آمد که در ایام ایالت مختار سهیل بن عریف خزاعی را به

نزد آن امیر وفادار آوردند فرمود: یا سهیل! تو آن نیستی که سیخ بر شتران می زدی تارم کنند و اهل بیت را از روی شتران بیندازد؟ سهیل انکار کرد امیر فرمود: اگر صد مصحف بسوزانی که من باور نمی کنم! پس فرمود تا انگشتان چهار دست و پای او را بریدند و در آفتاب انداختند تا به جهنم واصل شد. (1)

باری چون ابن زیاد پلید خبر آمدن لشکر و اسیران و سرهای شهداء را شنید امر نمود که هیچ کس با سلاح بیرون نرود و ده هزار نفر را امر نمود که سر راه های محلات را گرفتند که مبادا چون اهل کوفه اهل بیت رسالت را به آن حالت مشاهده نمایند شورش و فتنه برپا نمایند. (2)

و به روایت ملهوف چون آن اسیران به نزدیک کوفه رسیدند بیشرمان اهل کوفیان به تماشای آن اسیران برآمدند! (3)

و چون آن اسیران محنت زده را به آن حالت مشاهده نمودند به روایتی همگی به گریه درآمدند و زار زار گریستند! (4)

و به روایت ملهوف زنی از اهل کوفیان چون اسیران را به آن حالت مشاهده نمود (5)از ایشان پرسید: أيُّ الأسارى أنتن ؟ یعنی: شما از اسیران کدام دیار می باشید؟ پس ایشان فرمودند: نحن أساری محمد! یعنی: ما اسیران پیغمبر خدا محمد مصطفی می باشیم !

چون آن زن صالحه ایشان را شناخت و برهنگی ایشان را ملاحظه نمود از سطح بام فرود آمد و چادر و مقنعه و لباس چند به جهت آن اسیران آورد و به آن اسیران داد آن خواتین محترمه خود را از نامحرمان پوشانیدند.

و چون اهل کوفه آن اسیران را به آن درماندگی و برهنگی مشاهده نمودند، حضرت امام زین العابدین علیه السلام را در کمال ضعف و لاغری ملاحظه نمودند و نظر نمودند بر آن علیل بیمار که دست های مبارک او را در گردنش بسته اند و غل در گردنش گذارده اند صداهای خود را به گریه و ندبه بلند نمودند پس آن حضرت به صدای ضعيف فرمود أتنوحون وتبكون من أجلنا؟! فمن ذا الذی (6)قتلنا؟! یعنی: آیا نوحه می کنید و می گریید به جهت خاطر ما؟! پس ما را که کشته است؟! (7)


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

2) مهیج الاحزان: 607.

3) اللهوف: 144.

4) ر.ک: اللهوف: 146؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 293.

5) در نسخ «نمودند» بوده که این گونه ثبت شد.

6) در نسخه ها: والذی. که طبق مصدر ثبت شد.

7) اللهوف : 144 - 146 .

ابو مخنف از بعضی از ثقات اهل علم نقل میکند که آن مرد گفت من در سال شصت [و] یکم از هجرت در شهر کوفه بودم که حضرت امام زین العابدین علیه السلام [را] از کربلا وارد شهر کوفه نمودند و زنان اهل بیت را ملاحظه نمودم که جامه های خود را دریده بودند و خدهای خود را می خراشیدند و طپانچه بر روهای خود می زدند پس از مرد پیری پرسیدم که این ناله ها و گریه ها از برای کیست؟ آن مرد پیر به من گفت: از برای حسین بن علی بن ابی طالب است و الآن سر او را وارد شهر می نمایند.

پس ملاحظه نمودم دیدم دختر تنومندی با چادر که بر شتر سوار است از شخصی پرسیدم که اسم این دختر چیست؟ گفت اسم او ام کلثوم است و او همشیره حسین است.

پس من به نزدیک آن دختر رفتم و عرض کردم ای دخترا به جهت من بیان نما از مصایبی که بر شما وارد آمد. دیدم که آن دختر مدتی به جانب من نظر نمود بعد فرمود: مردم کجا می باشی؟

عرض کردم: از اهل بصره ام و با دوستان شما دوستم و دشمنم با دشمنان شما.

پس آن مکرمه فرمود: ای شیخ! من در خیمه بودم که صدای شیهه اسب را شنیدم چون سرخود را از خیمه برآوردم دیدم که اسب مراجعت نموده است با زین خالی از راکب، پس من فریاد کردم و زنان نیز صداهای خود را بلند نمودند که ناگاه از طرف خیمه صدای هاتفی را شنیدم که اشعار چندی به این مضمون می خواند :

به خدا سوگند که نیامدم به سوی شما مگر این که دیدم روی مبارک او را گردآلود و آن جناب را در میان سواران ذبح نمودند و جوانان چندی در دور آن جناب بودند که نور روی ایشان مانند چراغ ها می درخشید، پس من با قوم خود سعی نمودیم که یاری نمایم او را پیش از آن که در بهشت ملاقات نمایم با حورالعین وقتی رسیدیم که اجل او را دریافته بود و از قضای خدا چاره ای نیست و به خدا سوگند که دروغ نمی گویم آمدیم حسین نوری بود که مردم از آن روشن می شدند!

پس من به آن هاتف گفتم: تو را به خدا سوگند می دهم که تو کیستی؟ گفت: من از طایفه جنّم که با قبیلهٔ خود آمدیم تا یاری کنیم امام حسین علیه السلام را چون رسیدیم آن حضرت را کشته یافتیم وا أسفاه، واأسفاه! (1)

و ايضا ابی مخنف از سعید روایت کرده است که گفت من در همان سال که امام حسین علیه السلام را شهید کردند ارادۀ حج بیت الله نمودم چون وارد شهر کوفه شدم دیدم که مردم دکان ها را بسته اند


1) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 109؛ مقتل ابو مخنف رحمه الله : 102.

و حلقه حلقه جمع شده اند و بعضی در پنهانی می گریند و بعضی در آشکار اشک از دیده می بارند، چون این حالت را مشاهده نمودم به نزد مرد پیری رفتم و به او گفتم که مرا خبر ده که چرا مردم حلقه حلقه شده اند و بازارها را معطل گذاشته اند و دکاکین را بسته اند مگر به جهت شما عیدی است که به جهت سایر مسلمانان نیست؟

پس آن مرد پیر دست مرا گرفت و روانه شدیم چون از مردم دور شدیم متوجه من گردید و فرمود: يا حبيبي ما لنا عيد! ثم بكا بكاءً شديداً بحرقة ونحيب! يعنى اى حبیب من! عیدی به جهت ما نیست! پس شروع نمود به گریستن و با سوزش قلب گریه شدیدی کرد!

پس من به آن مرد پیر گفتم: اخبرني يرحمك الله ! یعنی: خدا تو را رحمت کند! مرا خبر ده از این حکایت. پس فرمود: ای حبیب من! گریه من به جهت دو لشکر که یکی از آن دو لشکر منصور و غالب است و دیگری مقهور و مغلوب است!

فقلت : من العسکرين؟ یعنی: به آن مرد پیر گفتم: این دو لشکر از کیست؟

فرمود: عسكر الحسين مقهور وعسكر ابن زیاد لعنة الله [عليه] منصور: لشکر حضرت امام حسین علیه السلام مقهور می باشند و لشکر ابن زیاد ملعون منصور می باشند!

بعد فرمود: واحسرتاه! الآن يدخل علينا رأس الحسين: واحسرتاه! الآن سر حضرت امام حسین علیه السلام را وارد شهر کوفه می نمایند !

و هنوز کلام آن مرد پیر به اتمام نرسیده بود که شنیدم آواز بوق ها را که می زنند و علم ها را به جلوه درآوردند چون ملاحظه نمودم دیدم که لشکر رسیدند و وارد شهر کوفه شدند و چون داخل شهر شدند آواز صیحه بلندی را شنیدم چون ملاحظه نمودم، وأنا برأس الحسين قد أقبل به على رمح وقد لاحت شواريه والنور يسطع منه: ناگاه دیدم سر مبارک امام حسین علیه السلام که بر سر نیزه نموده اند و شارب های منورش می درخشید و نور از آن ساطع بود.

قال فخنق[تن]ى العبرة لما رأيته! يعني: سعید گفت: چون سر مبارک آن حضرت را به آن حالت مشاهده نمودم گریه در گلویم گره زد و گریستم!

و بعد از آن سر مطهر دیدم که اسیران اهل بیت را می آوردند، حضرت امام زین العابدین علیه السلام از پیش روی ایشان می رفت و بعد از آن امّ کلثوم را دیدم که برقع خزی بر روی خود افکنده بود و ندا می فرمود: يا أهل الكوفة نحن سبايا الحسين فغُضوا أبصاركم عنا وعن النظر الينا! یعنی: ای اهل کوفه! ما اسیران حسین می باشیم پس بپوشانید چشم های خود را از ما و از نظر نمودن به سوی ما!

معاشر الناس ! أما تستحيون من الله ورسوله ومن علي المرتضى وفاطمة الزهراء؟! فغُضوا أبصاركم عنا وعن النظر إلينا! یعنی: ای گروه مردمان! آیا حیا نمی کنید از خدا و از رسول خدا و از علی مرتضی و فاطمه زهراء؟! پس بپوشانید چشم های خود را از ما و از نظر نمودن به سوی ما!

فغَضَّ النَّاسُ أبصارهم عن النظر اليهم! پس مردم دیده های خود را پوشانیدند از نظر نمودن به سوی ایشان!

سهل بن مسیب می گوید: چون اسیران به باب بنی خزیمه رسیدند در آنجا ساعت طویلی توقف نمودند و سر منوّر حضرت امام حسین علیه السلام را بر نیزه بلندی زده بودند و آن سر مبارک سوره مبارکه کهف را تلاوت می فرمود تا این که به آیه مبارکه رسید :

(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً). (1)

پس من به مشاهده این حالت گریان شدم و گفت[م]: به خدا سوگند که این امری است بسیار عظیم! خداوند!! به درستی که ذات مقدس تو بر هر چیزی قادر است!

پس از کثرت تعجب و تحیر نتوانستم بایستم بر زمین افتادم و بی هوش شدم بعد از زمانی که به هوش آمدم دیدم که آن سر مبارک سوره کهف را به اتمام رسانید. (2)

و در کتاب منتخب از مسلم جصاص منقول است که گفت: مرا ابن زیاد طلبید از برای مرامت و اصلاح دارالاماره، وقتی من مشغول گچکاری درهای دارالاماره بودم که ناگاه صدای خروش و فریاد از اطراف کوفه بلند شد از خادمی که در نزد من پرسیدم که سبب این فریاد و فغان چیست؟ گفت: در این ساعت سر خارجی را که بریزید خروج نموده بود وارد کوفه می نمایند!

پرسیدم که آن خارجی کیست؟ گفت: آن خارجی حسین بن علی است!

من از ترس آن خادم نتوانستم سخنی گفت، چون آن خادم از نزد من بیرون رفت چنان طپانچه بر روی خود زدم نزدیک بود که کور شوم و دست خود را شستم و از پشت قصر بیرون رفتم تا به کناسه کوفه رسیدم دیدم که مردم ایستاده اند و انتظار رسیدن سرها و اسراء را می کشند ناگاه دیدم که قریب به چهل کجاوه و محمل پیدا شد که در آنها بودند حرم و زنان و اولاد فاطمه علیها السلام وإذا بعلي بن الحسين على بعير بغير وطاء وأوداجه تشجب دماً ! یعنی: ناگاه دیدم حضرت امام زین العابدین علیه السلام که بر شتر برهنه سوار بود و خون از اعضای شریفش جاری بود! و می گریست و می فرمود:

يا أمةَ السوء لا سقياً لربعكم / يا أمة لم تراعي جدنا فينا


1) سوره مبارکه کهف آیه 9.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 108؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته.... 111.

ای امت بد فعال! خدا باران رحمت نباراند به شما که مراعات ننمودید حرمت جد ما را در حق ما !

لو أننا ورسول الله يجمعنا / (1)يوم القيامة ما كنتم تقولونا

در روز قیامت که همه به نزد رسول خدا جمع شویم جواب ما را چه خواهید گفت؟!

تسيرونا على الأقتاب عارية / كأننا لم نشيد فيكم ديناً

ما را بر ق[ت]ب های شتران برهنه سوار می کنید گویا ما هرگز به کاردین شما نیامده ایم !

بني امية ما هذا الوقوف لنا / تلك المصائب لا تكتون داعينا

تصفقون عليكم (2)كفكم فرحاً / وأنتم في فجاج الأرض تسبونا

ای بنی امیه چه باعث شده است که ما را بر این مصایب می اندازید و اجابت نمی نمایید خواننده راه حق ما را و دست برهم می زنید از روی شادی و ما را اسیر می کنید؟

أليس جدي رسول الله ويلكم / أهدى البرية من سبل المضلينا

وای بر شما! آیا جد من رسول خدا نیست که هدایت نموده است مردمان را از راه های گمراهی؟!

يا وقعة الطف قد أورثتني حزنا / والله يهتك أستار المس[ي]ئينا

یعنی: ای واقعه کربلا! حزن عظیمی در دل ما گذاشتی و خدا پاره میکند پرده های گناهکاران را !

و چون اهل کوفیان ایشان را به آن حال مشاهده نمودند بر کودکان ایشان ترخم می نمودند و خرما ونان و جوز به ایشان می دادند، چون ام کلثوم این حالت را ملاحظه فرمود صیحه ای بر ایشان زد فرمود: يا أهل الكوفة! إن الصدقة علينا حرام: اى اهل کوفه! به درستی که صدقه بر ما اهل بیت حرام است!

پس آن مخدّره آن نان و خرما و جوز را از دست کودکان میگرفت و از دهانشان بیرون می آورد و به دور می افکند و مردم می گریستند بر مصایبی که بر ایشان وارد شده بود. چون ام کلثوم صدای گریه ایشان را شنید سر خود را از محمل برآورد و فرمود:

صه يا أهل الكوفة! تقتلنا رجالكم وتبكينا نسائكم فالحاكم بنيننا وبينكم الله يوم فصل القضاء !

ساکت شوید ای اهل کوفه! مردان شما ما را می کشند و زنان شما بر ما گریه می کنند پس خدا حکم کند در میان ما و شما در روز قیامت!

و در این حال که ام کلثوم با ایشان تکلم می فرمود که ناگاه شیون و غوغا بلند شد، چون ملاحظه نمودم دیدم سرهای منوّرۀ شهیدان را که بر نیزه ها نصب نموده بودند می آوردند و سر منور حضرت


1) در نسخه ها: و.

2) در مصدر: علينا.

امام حسین علیه السلام را پیش از همۀ آن سرها می آوردند: وهو رأس زهري قمري أشبه الخلقِ برسول الله ! و آن سر مبارک مانند زهره و ماه تابان می درخشید و شبیه ترین خلق بود به رسول خدا! و اثر خضاب رنگ در محاسن مبارکش جاری بود و وجهه دارۀ قمر طلع و روی مبارکش ماننده دایرۀ ماه تابان بود، والريح تلعب بها يميناً وشمالاً! و باد بر آن محاسن شریف می وزید و آن را به طرف یمین و یسار حرکت می داد!

که ناگاه نظر زینب خاتون بر آن سر مبارک افتاد پس آن مظلومه چنان سر خود را بر چوب محمل زد که خون از زیر مقنعه اش جاری شد و به آن سر منوّر اشاره فرمود:

يا هلالاً لما استتم كمالاً / غاله خسفه فأبدى غروباً

یعنی: ای ماه فلک خلافت! چون به درجه کمال رسیدی و عالم را به نور خود روشن نمودی از جور مخالفان منکسف گردیدی و غروب نمودی !

ما توهمت يا شقيق فؤادي / كان هذا مقدراً مكتوباً

یعنی: هرگز به خیال خود نگذرانیده بودم ای رفیق دل من! که سرگذشت من چنین خواهد بود که سر تو را از بدن جدا نمایند و بر بالای نیزه نصب کنند و در پیش روی محمل من می برند و من این را ملاحظه نمایم !

يا أخي فاطم الصغيرة كلمها / فقد كاد قلبها أن يذوبا

یعنی: ای برادر من! با فاطمه صغیره خود سخنی بگو که نزدیک است دل او از فراق تو آب شود!

يا أخي قلبك الشفيق علينا / ما له قد قسى وصاراً صليباً

یعنی: ای برادر من! قلب تو نسبت به ما مهربان بود چه باعث شده است که سخت و نامهربان شده است؟

يا أخي لوترى عليا لدى الأسر/ مع اليتم لا يطيق جواباً

ای برادر من اگر ملاحظه نمایی امام زین العابدین علیه السلام بیمار را که چگونه اسیر نموده اند با وجود یتیمی که نمی تواند [از] ضعف جواب سخن را بگوید !

كلما أوجعوه بالضرب ناداك / بذل وفيض (1)دمع سكوبا

هر زمانی که او را تازیانه می زنند و به درد می آور[ن]د تو را ندا می کند از روی ذلت به اشک ریزان!

يا أخي ضمه إليك / وسكن فؤاده المرعوبا

ای برادر من! این علیل را در برگیر و تسکین ده دل ترسان او را!

ما أذل اليتيم حين ينادي / بأبيه ولا يراه مجيباً (2)


1) در مصدر: يفيض

2) المنتخب: 463/2 مجلس دهم باب دوم؛ بحار الأنوار: 114/45؛ عوالم العلوم: 372/17.

چه بسیار ذلیل می کند یتیم را در زمانی که بخواند پدر خود را و پدر جواب نگوید!

ای محب احمد مختار و شیعۀ حیدر کرار! اگر به نظر برآوری این حالت را که سر مبارک آن حضرت در بالای نیزه و خواهر مظلومه اش بر آن نگران و به این اشعار با آن سر نوحه کنان است هرآینه اشک از دیده ات مانند قطرات باران ریزان خواهد شد و اگر العیاذ بالله قلب سختت از این اشعار نرم نگردید و اشک چشمت جاری نشد پس با کمال اجتماع حواس و ادب مستمع باش این اشعار صادره از بعضی از شعراء عرب را که به لسان حال زینب به رشته نظم کشیده :

أخي يا أخي أي المصائب أشتكي / فراقك أم هتكي وذلي وغربتي

یعنی: ای برادر من، برادر من! آیا از کدام مصایب شکلیت نمایم یا از مفارقت تو شکایت نمایم یا از هتک حرمت خود شکایت نمایم یا از ذلیل بودن خود شکایت نمایم؟

أم الئوب مسلوباً أم الجسم عارياً / أم النحر منحوراً ببيض صقيلة

آیا بر جامه کنده شده از برت شکایت نمایم یا از بدن برهنه و عریانت شکایت نمایم یا از گلوی بریده شده ات از شمشیر صیقل زده شده ات شکایت نمایم؟

أم الظهر مرضوضاً أم الشيب قانياً / أم الرأس مرفوعاً كبدر الدجية

آیا از استخوان های پشتت که پایمال سم اسبان و خرد شدهات شکایت نمایم یا از محاسن به خون خضاب شده ات شکایت نمایم یا از سر منورت که بر بالای نیزه مانند ماه تابان می درخشد شکایت نمایم؟!

أم الرحل منهوباً أم المهرناعياً / أم الوجه مكبوباً بحر الظهيرة

آیا از غارت شدن اموالت شکایت نمایم یا از اسب سواریت که خبر مرگ تو را آورد شکایت نمایم یا از به رو خوابانیدن شمر تو را در وقت حرارت آفتاب در وقت چاشت به جهت ذبح نمودن را شکایت نمایم؟

أم الضائعات الفاقدات حواسراً / كمثل الإماء يشهرن في كل بلدة

ای برادر من! آیا از زنان و خواهران و دختران ذلیل بی معینت که بی ساتر مانند کنیزان ایشان را در هر دیار و شهری می گردانند شکایت کنم؟!

أخي يا أخي قُل للنام ترفقوا / بسلب حريمي وارحموا حال غربتي

ای برادر من، برادر من! به این لئیمان بگو که مدارا نمایند به زنان و دختران و لباس و ساتر ایشان نگیرند و حرمت ما را نگاه دارند و بر غریبی من رحم نمایند!

أخي ليتَ هذا النحرُ كان بمنحري / ويا ليت هذا السهم كان بمهجتي

ای برادر من! کاشکی به عوض ذبح تو مرا ذبح می نمودند و کاشکی آن تیری که بر پیشانی یا از سینه یا قلب تو خورد به من وارد می شد!

أخي يا أخي ما كان أطيب عيشنا / وأطيب أياماً نقضت بطيبة

ای برادر من، ای برادر من! چه بسیار خوب و پاکیزه بود آن ایامی که در خدمت تو در شهر مدینه به سر می بردم !

أخي بلّغ المختارظه سلامنا / وقُل أم كلثوم بكرب ومحنة

ای برادر من! سلام ما را بر پیغمبر مختار برسان و اندوه و محنت ام کلثوم را از برای آن جناب بیان نما!

أخي بلغ الكزار عنّي تحيَّةً / وقُلْ زينب أضحَتْ تُساقُ بذلة

ای برادر من! سلام و تحیت مرا به حیدر کرار برسان و به خدمت او عرض نما که زینب را در وسط روز از شهرها و بیابان ها در ذلت و خواری می گردانند !

باری، چون اهل کوفه اسیران آل محمد را بر ق[ت]ب های شتران سوار دیدند بی ساتری ایشان را ملاحظه نمودند و نظر نمودند به رنجوری سیدالساجدین و ریختن خون از اعضای منورش و مغلول شدن دست های مبارکش برگردنش و بودن زنجیر بر گردن انورش بی اختیار صداهای خود را به گریه و فغان بلند نمودند و ناله و زاری را از حد افزودند.

بشير بن حریم اسدی به روایت ملهوف نقل می کند که نظر نمودم به سوی زینب دختر اميرالمؤمنين، ولم أرَ خفرةً قط أنطق منها! یعنی هرگز زن صاحب حیائی که افصح از آن مخدره باشد نديده بودم! كأنما تفرغ من لسان أمير المؤمنين علي بن أبي طالب علیه السلام ! گویا آن مخدره تکلم می نمود از زبان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب! وقد أومأت إلى الناس أن اسكتوا فارتدت الأنفاس وسكنتِ الأجراس: آن مظلومه اشاره فرمود به سوی مردم که ساکت شوید پس نفس های مردم به عقب کشیده شد و صدای زنگ های شتران ساکن شد! پس آن مخدره فرمود:

والحمد لله والصلاة على أبي محمد وآله الطيبين الأخيار.

یعنی: حمد مخصوص است از برای خدا و صلوات بر پدرم محمد و بر آل طیبین اخیار او باد .

اما بعد، ای اهل کوفه! ای اهل غدر (1)و مکر و حیله! آیا بر ما گریه می کنید؟! و هنوز آب دیده ما از جور شما نایستاده است و ناله ما از ستم شما ساکن نشده است! مَثَل شما مَثَل آن زنی است که رشته خود را محکم می تابید و بعد می گشود و شما نیز رشته ایمان خود را گسیختید و به کفر خود برگشتید!

ألا وهل فيكم إلا الصلف النظف والصدر الشنف وملَقُ الإماء وغمْزُ الأعداء !


1) در دو نسخه «عذر» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

یعنی: آگاه باشید که نیست در شما مگر بلند پروازی معیوب و سینه مملو از بغض و کینه و تملق نمودن کنیزان و به گوشه چشم نگاه کردن دشمنان !

أو كمرعي على دِمْنَةٍ أو كفضَةٍ على ملحودة!

یعنی: [یا] این که مثل شما مانند گیاهی است که بر مزبله روید یا مانند نقره ای است که آرایش قبری کرده باشند!

بد توشه برای آخرت خود فرستادید و خود را در جهنم مخلد گردانیدید!

أتبكون وتنتحبون ؟ ! إي والله فانكوا كثيراً واضحكوا قليلاً!

یعنی: آیا گریه می کنید و ناله می نمایید؟ بلی والله باید بسیار بگریید و کم بخندید !

و عیب و عاربدی به جهت خود گذاشتید و نمی توانید هرگز لوث این عار را شست!

وأنى تَرحَضونَ قتل سليل خاتم النبوة (1)وسيد شباب أهل الجنة ؟!

یعنی: آیا چگونه می توانید شست لوث کشتن جگرگوشه خاتم پیغمبران را و سید جوانان اهل بهشت را و پناه برگزیدگان شما و روشن کننده حجت شما و بیان کننده سنت و طريقة دين شما !

بدگناهی کردید! دور باد رحمت خدا از شما! به تحقیق که ناامید گردید سعی شما و بریده شد دست های شما و زیان نمود تجارت شما و لازم گردید غضب خدا بر شما و وارد گردید ذلت و خواری و بیچارگی بر شما!

وای بر شما ای اهل كوفه! أندرونَ أيّ كبد لرسول الله فَرَيْتُم (2)أي دم له سفكتُم وأيَّ حُرمة له انتهكتم؟!

یعنی آیا می دانید که کدام جگر رسول خدا را بریدید و کدام خون او را ریختید و کدام حرمت او راهتک نمودید؟!

لقد جئتم بها صَلعَاءَ عَنقا[ءَ] سَوَاءَ فَقماءَ خَرقاءَ شَوهاءَ كطلاع الأرض ومِلا السماء !

و به عمل آوردید شنيعة بادرة عظيمة مايلة عارية احمقانه جاهله که پر کرده است گناه آن زمین و آسمان را! أفعَجِبتُم أن مطرَتِ السماءُ دماً ولعذاب الآخرة أخرى وأنتم لا تبصرون ! (3)

آیا تعجب نمودید که از آسمان خون بارید و هر آینه عذاب آخرت شما خوارکننده تر خواهد بود شما را و شما را نمی بیند!

و مغرور نسازد شما را مهلت دادن خدا! به درستی که عاجز نمی نماید ذات احدیت را پیشی گرفتن و نمی ترسد از فرارنمودن قاتل و پروردگار شما در کمین گناه کاران است! (4)


1) در مصدر: ومعدن الرسالة.

2) در مصدر: وأى كريمة له أبرزتم و.

3) در نسخه ای از مصدر که در دست ماست: لا تنصرون.

4) اللهوف: 146.

پس آن مخدرۀ جهان و برگزیدۀ عالمیان و سلاله احمدی به روایت قطب راوندی این اشعار را بیان فرمود:

ما ذا تقولون إذ قال النبي لكم / ما ذا صنعتم وأنتم آخر الأمم

بأهل بيتي وأولادي ومكرمتي / منهم أسارى ومنهم ضُرّجوا بدم

آیا چه خواهید گفت در جواب پیغمبر خدا در وقتی که بپرسد از شما که چه کردید شما که آخر امت ها بودید به اهل بيت واولاد و برگزیدگان من؟! بعضی را اسیر نمودید و بعضی را به خون خود آغشته نمودید!

ماكان ذاك جزائي ان نصحت لكم / أن تخلفوني بسوء في ذوي رحم[ى]

این جزای من نبود که به عوض حقوق من با اقرباء و اولاد من چنین و ظلم و ستم کنید !

إني لأخشى عليكم أن يحل بكم / مثل العذاب الذي أورى على إرم

یعنی: من می ترسم که نازل شود بر شما عذابی که نازل شد بر قوم عاد و هلاک نمود ایشان را !

پس آن مخدّره روی خود را از ایشان گردانید.

بشیر بن حریم اسدی می گوید: فوالله لقد رأيت الناس يومئذ حيارى وقد وضعوا أيديهم في أفواههم! یعنی: به خدا سوگند که دیدم مردم را که از مکالمات جگرگوشه فاطمه زهراء حیرتی روی داد که بر حال می گریستند و دست های خود را به دهان خود فرو برده به دندان های خود می گزیدند!

ورأيتُ شيخاً واقفاً إلى جانبي يبكي حتى اخضلَتْ لحيته! يعنى: دیدم مرد پیری که در پهلوی من ایستاده بود و چندان گریست که محاسنش از آب دیده اش تر شد و می گفت: بأبي أنتم وأمي ! كهولكم خير الكهول وشبابكم خير الشباب ونسائكم خير النساء ونسلكم خير النسل لا يخزى ولاييزي ! يعنى: پدر و مادرم فدای شما باد! پیران شما بهترین پیران عالمند و جوانان شما بهترین جوانان عالمند و زنان شما بهترین زنان عالمند و اولاد شما بهترین اولاد عالمند که هرگز خوار نمی شوند و مغلوب نمی گردند و بزرگی شما [را] کسی نمی تواند از شما سلب نمود! (1)

پس امام زین العابدین علیه السلام به روایت احتجاج به عمۀ مكرمۀ خود فرمود: ای عمه! ساکت باش که از برای باقی ماندگان عبرتی است از گذشتگان و تو بحمد الله از جانب خداوند عالم می باشی بدون این که کسی تو را تعلیم نموده باشد و صاحب فهم و کمال هستی بدون این که کسی تو را فهمانیده باشد!

إن البكاء والحزن لا يردانِ من قد أآباده الدهر فسکنت. یعنی: به درستی که حزن و گریه برنمی گرداند کسی را که از جهان رفته باشد! پس آن مخدره به سبب امر امام و نصیحت آن والامقام ساکت شد. (2)


1) ر.ک: بحار الأنوار: 163/45؛ الاحتجاج: 305/2.

2) الإحتجاج : 305/2.

و دیده های خود را به روایت ابی مخنف به جانب زمین انداخت و مدت مدیدی بر زمین نظر می نمود و اشک مانند قطرات باران بر خدین مبارکش روان بود و اشعار سابقه را که ما ذا تقولون باشد الی آخر بیان می فرمود. (1)

و به روایت ملهوف فاطمه صغری به تکلم آمد و به این خطبۀ درربار دیده حضار را اشکبار فرمود:

الحمد لله عدد الرمل والحصى وزنة العرش إلى الثرى.

یعنی: حمد می نمایم ذات احدیت را به عدد ریگ و حصا و سنگینی عرش تا تحت الثرى.

حمد می نمایم خدا را و به او ایمان آورده ام و توکل می نمایم بر او و شهادت می دهم که معبود به حقی نیست مگر ذات خدا و محمد بنده و رسول او است و شهادت می دهم که اولاد و فرزندان او را سر بریدند در کنار فرات بدون این که جرمی و تقصیری از ایشان سر زده باشد! خداوندا! پناه می برم به تو از آن که افتراء بندم به تو و خلاف گویم از آنچه بر پیغمبر خود فرستادی از عهدها که برای وصی خود از مردم گرفت و مردم حق او را غصب نموده اند، آن جناب را شهید کردند بدون گناهی که از او صادر شده باشد چنانچه در یوم سابق فرزند او را شهید نمودند و آن بزرگوار را به قتل آوردند در خانه ای از خانه های خدا در حضور گروهی که به لسان اقرار نمودند به اسلام!

خاک بر سر این نوع از مسلمانان باد که دفع ظلمی ننمودند از آن بزرگوار نه در ایام حیات و نه در هنگام ممات! تا این که طلب نمود آن بزرگوار را به نزد خود در حالتی که پاک و پاکیزه و پسندیده بود با مناقب معروفه و مذاهب مشهوره و منع ننمود آن بزرگوار را در راه رضای او ملامت کنندگان و تغییر سرزنش کنندگان !

پروردگارا! هدایت نمودی آن بزرگوار را در کودکی به سوی اسلام و نیکو گردانیدی او را در حین بزرگی و پیوسته از برای تو و رسول تو نصیحت کننده بود تا این که ملاقات نمود تو را در حالتی که زاهد بود در دنیا و حریص نبود بر جمع زخارف آن و راغب بود در آخرت و در راه تو جهاد کننده بود و تو از آن بزرگوار راضی بودی و هدایت نمودی او را به راه راست.

اما بعد، ای اهل کوفه! [ای اهل] مکر و غدر (2)و تکبر! به درستی که حق تعالی مبتلا نمود ما اهل بیت را به شما و شما را مبتلا نمود به ما و گردانیده است بلای ما را نیکو و علم و فهم خود را نزد ما قرار داده است پس ماییم محل علم او و ظرف فهم او و محل حكمت او و حجّت او


1) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 107 .

2) در دو نسخه «عذر» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

بر روی زمین بر بندگان او و گرامی داشت ما را به کرامت و تفضیل داد ما را به پیغمبر خود محمد بر بسیاری از خلق تفضیل دادنی.

بیان نمودیم، شما تکذیب کردید ما را و تکفیر نمودید ما را و قتال با ما حلال دانستید و مال ما را غارت نمودید گویا اولاد ترک یا کابلیم! پس ما را به قتل آوردید چنانچه به قتل آوردید جد ما را در یوم سابق و می چکد از شمشیرهای شما خون ما اهل بیت به اعتبار حسد سابقی که بر ما داشتید !

روشن گردید دیدههای شما و شاد شد دلهای شما به اعتبار افترانی که بستید آن را بر خدا و مکری که نمودید و خدا بهترین مکرکنندگان است و دعوت ننماید نفس های شما به شادی نمودن بر آنچه ریختید از خون های ما و یافتید از مال های ما زیرا که این ها موجب سعادت ما است و خدا مقرر فرموده است این مصایب را از برای ما !

وای بر شما منتظر باشید لعنت و عذاب الهی را و گویا می بینم که عذاب پی در پی از آسمان بر شما وارد آید و شما را مستأصل نماید و بچشاند بعضی از شما را عذاب بعضی، بعد مخلد باشید در روز قیامت به عذاب دردناک به سبب آن ظلم هایی که بر ما کردید!

آگاه باشید که لعنت خدا وارد می آید بر ستمکاران! وای بر شما آیا می دانید که به کدام دست نیزه بر ما زدید و به کدام نفس به قتال ما آمدید و به کدام پاها به محاربه ما روان شدید؟ قسی شده است دل های شما و غلیظ شده است جگرهای شما و مهر شقاوت بر دلهای شما زده اند و گوش و چشم شما را مهر نموده اند که مطالب حقه را نشنوید و نبینید و شیطان اعمال قبیحه را به نظر شما زینت داده است و پردۀ ضلالت را در پیش دیده بصیرت شما کشیده است راه هدایت را بر شما مسدود نموده است!

هلاکت باد شما را ای اهل کوفه! چه بسیار کینه و عداوتی که ورزیدید به رسول خدا به سبب غدری و مکری که به برادر او علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندان و عترت طیبین او نمودید و فخر کننده به این اعمال فخر نمود که ما کشتیم علی و فرزندان علی را به شمشیرهای هندی و به نیزه ها و اسیر نمودیم زنان ایشان را مانند اسیران ترک و ضربت عظیمی بر سر ایشان زدیم!

و خاک و سنگ در دهان تو باد! فخر می نمایی به کشتن قومی که تزکیه نموده است خدا ایشان را و هر بدی را از ایشان برداشته است؟ و غیظ خود را فرو بر و بنشین به جای خود چنانچه پدرت به جای خود نشست! به درستی که برای هر مردی است چیزی که آن را کسب نموده است و پیش فرستاده است !

وای بر شما! آیا حسد بردید بر ما چیزی را که حق تعالی به ما کرامت فرموده است و تفضیل داده است ما را بر شما؟!

پس آن مخدّره این شعر را انشاء فرمود:

فما ذنبنا إن جاش دهراً بحورنا / وبحرك ساج ما يواري الدعامصا

یعنی: چیست گناه ما اگر به غلیان بیاورد دریاهای ما روزگار را و دریای تو ساکن باشد و نتواند بپوشد [د] عموص را که جانوری است سیاه در غدیرها چون آب از آنها خشک شود ظاهر می شوند.

و این فضل خدا است که عطا می فرماید به هر کسی که می خواهد (1)و کسی را که حق تعالی به جهت اونوری قرار نداده است پس نیست از برای او نوری! (2)

چون آن مخدره کلام خود را به اینجا رسانید آواز و افغان مردمان به گریه بلند شد، وقالوا: حسبك يا بنت النبيين ! فقد أحرقتِ قلوبنا وأنضجتِ نحورنا وأضربتِ أجوافَنا فسكتت. یعنی: مردم عرض نمودند که بس است ای دختر پیغمبر! که دل های ما را سوزانیدی و بریان نمودی سینه های ما را و آتش حسرت در دل های ما افروختی! پس آن مخدّره ساکت شد.

پس علیا جناب زینب از پشت پرده صدای خود را به گریه بلند نمود و فرمود:

يا أهل الكوفة ! سوء ألكم ما خذلتم حسيناً وقتلتموه وانتهبتم أمواله وورثتُموه وسَبَيتم نسائه ونَكَبْتُموه ؟!

یعنی: ای اهل کوفه! بدا به حال شما به چه سبب حسین را خوار نمودید و به قتل آوردید و اموال او را به غارت بردید و زنان او را اسیر نمودید؟!

وای بر شما و لعنت بر روهای شما! مگر نمی دانید که چه امر عظیمی بر شما رو آورد و چه گناهی بر پشت خود گرفتید و چه خونها که ریختید و چه زنان مکرمه را نالان کردید و چه دختران معظمه را برهنه نمودید و چه اموالی را به غارت بردید؟ کشتید شما بهترین خلق را بعد از پیغمبر خدا و رحم از دل های شما بر طرف شده است و آگاه باشید که لشکر خدا همیشه رستگارانند (3)و لشکر شیطان همیشه زیان کارند!

بعد آن مخدره این اشعار شرربار را انشاء فرمود:

قتلتم أخي صبراً فويل لأمكم / ستُجزَونَ ناراً حرُها تَتَوقَد


1) (ذَلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظيمِ) آية 4 سورة مباركة جمعه.

2) (وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ) آیه 40 سوره مباركة نور.

3) در یک نسخه: رستگارند.

یعنی برادر بزرگوار مرا کشتید در حالتی که آن مظلوم صبر کننده بود! پس وای بر مادرهای شما! یعنی شما را از زنا تحصیل نمودند که چنین عملی را که مرتکب شدید و زود است که جزا داده شوید به آتشی که حرارت و سوزش آن به التهاب می اندازد شخص را!

و از برای قتل صبر معنی دیگر می باشد که در خطبه حضرت سجاد ذکر خواهم نمود.

سفكتم دماءً حرَّمَ اللهُ سَفَكَها/ حرَمَها القرآنُ ثم محمد

ریختید شما خون هایی را که خدا و رسول خدا ریختن آن خون ها را حرام کرده اند!

ألا فابشروا بالنار إنكم غدا / لفي سقر حقاً يقيناً تخلدوا (1)

بشارت باد شما را به آتش به درستی که شما فردای قیامت مخلد خواهید بود!

وإني لأبكي في حياتي على أخي / على خير من بعد النبي سيولد

بدمع غريز مستهل مكفكف / على الخد مني دائماً ليس يجمد (2)

و به درستی که من تا زنده ام بر برادرم که بهترین خلق است بعد از پیغمبر خدا خواهم گریست و چنان اشکی از دیده هایم از خدم جاری خواهم نمود مانند قطرات باران تند که هرگز خشک نشود!

پس آن مخدره کلام خود را به این جا رسانيد فضح الناس بالبكاء والحنين والنوح! پس مردم به خروش درآمدند و صداهای خود را به گریه و نوحه بلند کردند! و زنان موهای خود را پریشان نمودند و خاک بر سرهای خود ریختند و روهای خود را خراشیدند و طپانچه بر روی ها خود زدند و ندای «وا ويلاه واثبوراه» برآوردند وبكى الرجال و نتفوا لحاهم و مردم گریستند و محاسن خود را کندند! فلم يُرَ باكية وباك أكثر من ذلك اليوم! يعني: چنان شورشی بر پا شد و چنان گریه و زاری از خلق ظاهر که دیده نشده بود در روزگار از گریه زنان و مردان مانند آن روز!

بعد حضرت امام زین العابدین علیه السلام به مردم اشاره نمود که «ساکت شوید!» و مردم ساکت شدند پس آن جناب برخاست و بعد از حمد و ثنای الهی و صلوات بر روان حضرت رسالت پناهی فرمود:

أيها الناسُ! من عرفني فقد عرفني ومن لم يعرفني فأنا علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب علیهما السلام.

یعنی: ای گروه مردمان! هر که مرا شناسد [شناسد] و کسی که نشناسد بداند که منم علی بن الحسين بن [علی بن] ابی طالب.

أنا ابن المذبوح بشط الفرات من غير ذحل ولاثرات !


1) در دو نسخه «مخلدوا» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

2) در دو نسخه «یخمد» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

منم فرزند کسی که او را در کنار فرات سر بریدند بدون این که عمل قبیحی کرده باشد یا فعلی از او سرزده باشد که منشأ عیب او باشد!

أنا ابن من انتهك حريمه وسُلِبَ نعيمه وانتهب ماله وسُبيَ عياله !

یعنی: منم فرزند کسی که هتک نمودند حرمت حریم او را و جامه او را از برش کندند و مال او را به غارت بردند وعیال او را اسیر نمودند!

أنا ابن من قُتِلَ صبراً وكفى بذلك فخراً! (1)

ای برادران مؤمن! حضرت امام زین العابدین علیه السلام در این دو فقره اشاره فرموده است به مطلبی که به شنیدن آن دیده ها اشکبار و آه شرربار می گردد و آن مطلب این است که ابن اثیر در نهایه می فرماید که «أنه نهى أن قُتِلَ شيء من الدواب صبراً» وهو أن يُمسك شيء من ذوات الروح حياً ثم يُرمى به حتى يموت ! (2)یعنی: پیغمبر خدا نهی فرمود از کشتن هر ذی روحی از روی صبر و مراد به قتل صبر این است که نگاه دارند حیوانی را که صاحب روح باشد بعد او را به تیر یا نحو آن از نیزه و چوب و عصا و سنگ آنقدر بزنند که بمیرد!

و آنچه پیغمبر خدا نهی فرموده بود نسبت به حیوانات بر آن مظلوم شهید وارد آوردند زیرا که آن مظلوم مورد چهارهزار زخم تیر و یکصد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر گردید و امام محمد باقر علیه السلام فرمود:

کشتند آن مظلوم را به شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا و بعد از این اعمال بدن مبارکش را پایمال سم اسبان نمودند! (3)

پس امام زین العابدین علیه السلام در این دو فقره می فرماید: منم فرزند کشته شده به قتل صبر که رسول خدا آن کشتن را حتی نسبت به دواب منع فرموده بود و همین قتل صبر کفایت می کند در فخر آن مظلوم که به چنین قتلی مبتلا شد که منشأ علو درجات او گردید!

أيها الناس! ناشدتكم بالله : هل تعلمون أنكم كتبتُم إلى أبي وخدَعتُموه ؟!

ای گروه مردم! به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که شما نوشتید به پدر من و آن جناب را گول دادید؟!

وشما عهد و میثاق بستید و به او بیعت نمودید بعد با آن مظلوم مقاتله نمودید و آن جناب را خوار و ذلیل کردید؟ پس وای و هلاکت باد بر شما به آنچه از برای خود مهیا نمودید و بد رأیی به جهت خود اختیار نمودید!


1) اللهوف: 149-157 .

2) النهاية في غريب الحديث : 8/3 .

3) بحار الأنوار: 91/45 .

آیا به کدام چشم نظر می کنید به پیغمبر خدا در فردای قیامت در وقتی که آن حضرت به شما فرماید که «عترت مراکشتید و پرده حرمت مرا دریدید!»؟!

راوی می گوید: چون آن امام علیل کلام خود را به این مقام رسانید فارتفعت أصوات الناس من كل ناحية ويقول بعضهم لبعض: هلكتم وما تعلمون ! یعنی: پس از هر طرف صداهای مردم به گریه بلند شد و به یکدیگر گفتند: هلاک شدید و خبر ندارید!

پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت کند کسی را که نصحیت مرا قبول نماید و وصیت مرا محافظت نماید در حق خدا و رسول و اهل بیت او زیرا که ما [را] در تبلیغ رسالت تأسی به حضرت رسالت است.

فقالوا بأجمعهم: نحن كلنا يابن رسول الله ! سامعون مطیعون! یعنی پس جملگی ایشان عرض نمودند: یابن رسول الله ! ما همه سخن تو را می شنویم و تو را اطاعت می نماییم و حافظ بیعت تو می باشیم و از تو اعراض نمی نماییم پس امر نما ما را به امر خود! یرحمک الله! به درستی که ما جنگ می کنیم با کسی که جنگ کند با تو و صلحیم با هرکه با تو در مقام صلح است و ما البته می گیریم یزید را و بیزاریم از هر که ظلم نموده است تو را و ما را! پس آن حضرت فرمود: هيهات، هیهات! ای گروه غداران و مکاران! آیا می خواهید با من چنان کنید که با پدرانم کردید؟ نه به حق خداوند که هنوز جراحات قلب های ما مندمل نشده است! (1)دیروز پدر من واهل بيت او کشته شدند، و هنوز فراموش ننموده ام مصیبت رسول خدا و مصیبت پدرم و برادرانم را و هنوز تلخی مصیبت پدر و برادرانم در کام من است و آتش آن محنت ها در سینه ام مشتعل است و از شما سؤال می کنم که نه با ما باشید و نه بر ما!

بعد اشعار چندی به این مضمون بیان فرمود:

تعجب نیست از کشته شدن حسین زیرا که پدر آن جناب بهتر و گرامی تر از او بود او را کشتند! ای اهل کوفه! شاد نشوید به مصیبتی که بر حسین وارد شد و بدانید که این مصیبت از همه مصایب اعظم است! جان من فدای کسی باد که او را در کنار شط فرات کشتند و جزای قاتل او آتش جهنم است!

پس فرمود: رضينا منكم رأساً برأس فلايوم لنا ولا علينا! (2)یعنی: راضی می باشیم ما از شما سر به سر نه یاری نمایید و نه با ما دشمنی کنید!


1) یعنی بهبود نیافته است.

2) اللهوف: 157-160 .

وايضاً آن حضرت به روایت منتخب در زمانی که اسیر بنی امیه بود فرمود:

ايها الناس! هر سکوتی که فکری در آن [نباشد] جهالت است و هر کلامی که در آن ذکر خدا نباشد بر باد است و حق تعالی گرامی داشته است اقوامی را به سبب حرمت پدران ایشان و به خدا سوگند که ما عترت رسول خدا می باشیم پس شما گرامی دارید ما را از برای خاطر رسول خدا زیرا که جدم رسول خدا در بالای منبر فرمود: رعایت کنید مرا در عترت و اهل بیت من پس هر که محافظت نماید حرمت مرا خدا او را محافظت نماید و کسی که اذیت نماید ما را بر او باد لعنت خدا! و به خدا سوگند که ما اهل بیتی می باشیم که پاک گردانیده است خدا ما را از هر رجس و فواحش ظاهره و باطنه و به خدا سوگند که ما اهل بیتی هستیم که حق تعالی اختیار نمود به جهت ما آخرت را ولذایذ از ما دور گردانیده است! (1)

مؤلف گوید: اگر کسی تأمل نماید و خطب و عباراتی که صادر شده است از آن زنان اسیر و دختران دستگیر و بیچاره و علیل با آن کوفیان در چه از کمال و در چه از درجه از قرب خداوند متعال بودند!

اي امان از بیشرمی اهل کوفیان که با وجود ملاحظه نمودن این احوال چگونه خود را محافظت نمودند و خون آن دشمنان را نریختند ؟!

يا للرجال مخدرات محمد / تسبي وتهتك وما لهن ودود

تلهي وتضرب بالسياط جراءة / وتسب آباء لها وجدود

کجایند مردمان دیندار تا ببینند که پرده نشینان محمد مصطفی را اسیر نمودند و پرده حرمت ایشان را دریده اند و ایشان را دوستی نمی باشد و دشمنان با ایشان منازعه می نمایند و تازیانه بر ایشان می زنند و بر پدران واجداد ایشان دشنام می دهند؟!

تلك الظواهر كالبدور وظواهر/ تحت الحجاب شعاعها موقود

أصبحن من بعد حجاب سوافرا / في السفر يعلونورهن كنود

آن زنان طاهر مانند ماه درخشان بودند که در تحت حجاب ابر مستوره و نوربخش بودند آخر ایشان بعد از حجاب و پرده نشینی بیرون کشیدند و در بیابان ها مسافرت می نمایند و نورایشان بلندی می جوید بر هر تیره و تاری !

يشهرن في الأمصار ما بين الوري / يسوقها رجس هناك عنيد

و ایشان را در بلادها میان خلایق می گردانند و خبیث پر عناد نجسی را برایشان موکل نموده اند که به هر نحو که خواهد شتران ایشان را براند !


1) تظلم الزهراء علیها السلام : 293 از المنتخب؛ و ر.ک: کشف الغمة: 51/1.

و شیخ مفید در کتاب ارشاد روایت کرده است که آن ملعون بد بنیاد و وارث نمرود و شداد ابن زياد عليه اللعنة إلى يوم التناد در دارالاماره نشست و اذن عام داد که هر که خواهد داخل شود.

ای زاده زیاد نکرده است هیچ کس / نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

پس آن مردود دغا امر نمود به احضار سر مقدس سیدالشهداء روحي وروح العالمين فداه. (1)

چون سرها را به در کوشک ابن زیاد رسانیدند و از نیزه ها فرود می آوردند از بعضی ثقات منقول است که گفت: نزديك سر منوّر حضرت امام حسین بودم ملاحظه نمودم دیدم که لب مبارك آن حضرت می جنبد گوش فرا داشتم شنیدم که این آیه را تلاوت می فرمود:

(وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ). (2)

البته گمان نکنید که خداوند غافل است از آنچه به عمل می آورند ستم کاران.

پس آن سر منور را به روایت صدوق در امالی در میان طشت طلایی گذاردند و در پیش روی آن ملعون نهادند. (3)

پس آن خبیث بد بنیاد به روایت مفید در ارشاد به آن سر منور خون آلود نظر می کرد و تبسم می نمود.

آه، واويلاه وا مصیبتاه! و چوبی در دست بریده خود آن ننگ عالمیان بود و به آن چوب دندان ثنایای فرزند سید عالمیان را می زد. (4)

و به زبان بریده خود می گفت: لقد أسرع الشيب إليك يا أبا عبد الله ! یعنی: پیری زود تو را دریافت ای اباعبدالله! پس شخصی از حضار مجلس چون این بی شرمی را ملاحظه نمود گفت: صه! فإني رأيت رسول الله تلثم حيث تضع قضيبك ! يعنی: ساکت باش به درستی که من دیدم رسول خدا را که می مکید این موضعی که تو چوب می زنی! آن کافر ابتر [گفت:] یوم بیوم بدر! (5)

یعنی: امروز عوض یوم بدر است! یعنی پدر آن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در روز بدر بسیار از کفار و مشایخ بنی امیه را به هاویه فرستاد امروز من از فرزند او انتقام کشیدم و کفر باطنی خود را ظاهر نمودم! انس بن مالک می گوید: من در آن مجلس بودم که آن ملعون به چوبی که در دست دارد زبان


1) الإرشاد: 114/2.

2) سورة مباركة ابراهيم علیه السلام آيه 42. روضة الشهداء: 365.

3) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 165 مجلس 31 حدیث 3.

4) الإرشاد : 114/2.

5) الأمالي شیخ صدوق رحمه الله : 165 .

معجز بیان آن قدوه عالمیان را می زند و می گوید: إنه كان حسن الثغر! یعنی: حسین خوش دندان بوده است! من چون این حالت را مشاهده نمودم گفتم: أم والله لأسوءنك لقد رأيت رسول الله يقبل موضع قضيبك من فيه! یعنی: آگاه باش که به خدا سوگند حرفی بزنم تو را بد آید به تحقیق که دیدم رسول خدا می بوسید از دهان این سرور موضع چوب تو را!

وسعد بن معاذ و عمر بن سهل نقل نمودند که ما نیز در آن مجلس حاضر بودیم دیدیم که آن ملعون به چوب خود می زد بینی مبارک آن مظلوم را و چشم حق بین آن معصوم را و چوب را بر دهان معجز بیان آن قدوه عالمیان فرو می برد. (1)

و بی شرمی را به حدی رسانید که ابوالقاسم بن محمد می گوید که هرگز ندیده بودم منظری را که به فزع آورنده تر باشد از زمانی که سر مبارک آن امام سعید نزد ابن زیاد پلید بود و آن لعین آن سر منور را چوب می زد! (2)

و به روایت ارشاد زید بن ارقم می گوید که مرد پیری از اصحاب رسول خدا بود در پهلوی آن بد بنیاد نشسته بود چون آن بی شرمی را از آن ننگ بنی آدم دید و ملاحظه نمود که آن مردود چوب بر ثنایای آن برگزیده معبود میزند به آن مردود نشأتین گفت: ارفع قضيبك عن هاتين الشفتين فوالله الذي لا إله غيره لقد رأيتُ شفتي رسول الله عليهما ما لا أحصيه يقبلهما! يعنى: بردار چوب خود را از این دولب مبارك كه قسم به خداوندی که نیست معبود به حقی غیر از او که دیدم مرات عدیده که نمی توانم احصا نمود دولب حضرت رسالت پناه بر این دولب که می بوسید آن ها را!

ثم انتحب باكياً: بعد آن مرد پیر صدا را به گریه بلند کرد آن ملعون شریر به آن مرد پیر گفت: ابکی الله عينيك ! أتبكي لفتح الله ؟! لولا أنك شيخ قد خرفت وذهب عقلك [لضربت عنقك] یعنی: خدا دو چشم تو را بگریاند آیا گریه می کنی از برای فتح خدا؟ اگر نبود که تو پیری هستی که خرافت تو را دریافته است و عقل تو رفته است هرآینه تو را گردن می زدم! پس زید بن ارقم از نزد آن سگ بی دین برخاست. (3)

و به روایت تبر مذاب به مردم خطاب فرمود: ايها الناس! شما بعد از امروز از جمله بندگان خواهید بود، کشتید فرزند فاطمه زهراء را و بر خود امیر فرمودید پسر مرجانه را به خدا سوگند که البته به قتل خواهد آورد اخیار شما را و مطیع خواهد نمود اشرار شما را! پس دوری باد از کسی که راضی شود به مذلت و عار!


1) مثير الأحزان: 91.

2) بحار الأنوار: 167/45 .

3) الإرشاد : 114/2.

و بعد فرمود: ای پسر زیاد! حدیثی به جهت تو نقل نمایم که که گران تر باشد بر تو از آن حدیثی که شنیدی: رأيت رسول الله أقعد حسناً على فخذه اليمنى فالحسين على اليسری؛ یعنی دیدم رسول خدا را که نشانیده بود حضرت امام حسن علیه السلام را بر ران راست خود و حضرت امام حسین علیه السلام بر ران چپ خود، ثم وضع يده على يا فوخهما وقال: «اللهم إني أستودعك إياهما وصالح المؤمنین!» یعنی: پس حضرت رسالت صلی الله علیه وآله به دو دست خود را بر یا فوخ ایشان گذاشت و مراد از یافوخ آن موضع از استخوان مقدم سر طفل است که در اوایل طفولیت نرم است و گفت: «خداوندا! من به ودیعه و امانت می گذارم نزد تو این دو بزرگوار را با صالح مؤمنین» یعنی پدر بزرگوار ایشان امیرالمؤمنین.

پس چگونه خواهد بود امانت رسول خدا نزد تو ای پسر زیاد؟! (1)

ای شیعیان! چون این کلام را به این مقام رسانیدم و در اهانت های آن پلید نسبت به سر آن امام شهید تفکر می نمودم و از حلم و بردباری آن مظلوم تعجب می نمودم که سر مقدسی که ادراک و شعور او مانند ادراک شیعیان اکمل است چه ارواح ایشان از طیبت ابدان آن سروران مخلوق است و به این سبب است که بینا و شنوا است و قاری کلام الله و اما قدرت او چنان است که حق تعالی همه مخلوقات خود را مطیع فرمان ایشان نموده است که ناگاه نظرم در تبر مذاب بر حدیث هشام بن محمد افتاد که قطرات اشک از دیده ام روان گردید و عقلم معنى «تخلقوا بأخلاقِ الله» (2)را فهمید.

و آن حدیث شرراند از راحت براند از این است که هشام نقل می کند که چون سر منور مطهر آن مظلوم را نزد ابن زیاد می شوم گذاشتند زن کاهنه ملعونه ای در آن مکان حاضر بود به ابن زیاد بد بنیاد گفت: قم وضع قدمك على فم عدوك ! یعنی: برخیز و بگذار قدم خود را بر دهان دشمن خود!

پس آن ولد الزنای میشوم برخاست و قدم خود را بر دهان مبارک آن منشأ ایجاد گذاشت، پس آن مردود امم متوجه زید بن ارقم گردید و گفت: کیف تری؟! چگونه می بینی این عمل را؟!

فقال: والله لقد رأيتُ رسولَ الله واضعاً فاه حيث وضعت قدمَك: زيد گفت: به خدا سوگند که دیدم رسول خدا را که گذاشت دهان مبارک خود را در موضعی که تو قدم خود را گذاشته ای! (3)

و متحمل شدن این نوع از اذیت ها منشأ افاضت ولایت مطلقه و اسرار الهیه می شود که قابلیت تحمل آن را ندارد نه ملک مقربی و نه پیغمبر مرسلی و نه مؤمن ممتحن! آیا نیست از جمله پیغمبران اولوا العزم کلیم الله که به مجرد افتراء قارون او را به زنا با وجود منکشف شدن در ملأ غضب نمود بر


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب : 169 .

2) روضة المتقين: 312/1 و 3/ 13 و 402/4؛ بحار الأنوار: 129/58.

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب : 170.

قارون و هفتاد مرتبه او را خواند اجابت ننمود و او را بر زمین فرو برد با وجود این که زمین فقط را حق تعالی به فرمان او نموده بود؟ (1)

و اما این مظلوم با وجود این اذیت ها و اهانت ها نفرین ننمود با وجود این که همۀ اشیاء به امر قادر یکتا در فرمان او بودند پس آنچه اذیت و اهانت به نسبت به ایشان بیشتر باشد منشأ ظهور کمالات ایشان و ظهور شقاوت دشمنان ایشان خواهد و منشأ ازدیاد سوزش قلب دوستان و شیعیان و جریان آب دیدگان ایشان که ثمن چنان است خواهد شد.

ای شیعه! اگر دلت کباب و دیده ات پرآب از این حدیث مذکور نگردید و شقاوت قلب ناشی از تکلّم مالایعنی دستگیر تو گردید پس مستمع باش به ذکر حدیثی که اگر قلبت از سنگ سخت تر باشد هر آینه دلت کباب و دیده ات پرآب خواهد شد و ظهور سعادت آن قبله آفاق و شقاوت آن منبع شقاق و نفاق به کمال خواهد رسید.

و آن حدیث جانگداز و راحت براند از این است که صاحب تبر مذاب از مقتل عبد الله بن وراق نقل نموده است که چون سر منوّر آن امام مظلوم را در پیش روی ابن زیاد ملعون گذاردند و چون آن سر منور را شمر ولد الزنا از قضا بریده بود بعضی از پوست و گوشت آن آویخته بود، چون نظر خبیث آن معدن عناد بر آن گوشت و پوست آویخته افتاد پس آن ملعون نافرجام امر نمود به حجامی که: قوره، یعنی: این گوشت و پوست آویخته را قطع نما و سر را مدور گردان!

فقوره وأخرج لغاديده ونخاعه وما حوله من اللحم: (2)پس آن حجّام بدسیره اسم او به روایت ابی مخنف عمر بن حارث بود آن گوشت هایی که در میان جنگ و صفحه عنق [بود] برید و نخاع سر منور را برآورد و در همان ساعت دستهای آن حجام خشک گردید. (3)

و به روایتی آکله بر آن دست ها افتاد و آن را تمام نمود. (4)

و ابن زیاد شریر بعد از تقویر امر نمود که پر نمودند آن سر منور را از مشک و کافور و عنبر. (5)

پس عمر بن حریث مخزومی به روایت تبر مذاب از جا برخاست و به ابن زیاد شریر گفت: ایها الامیر! تو به آرزوی خود رسیدی نسبت به این سر، فهب لي ما ألقيت منه؛ یعنی: پس به من ببخش


1) بحار الأنوار: 256/45.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 174.

3) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 113 .

4) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

5) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 113 .

این گوشت ها و زیادتی ها که حجام از این سر منوّر بریده و برآورده فقال: ما تصنع به؟ پس ابن زیاد به عمر بن حریث گفت می خواهی چه کنی؟ قال: أواریه؛ یعنی: می خواهم آنها را دفن نمایم.

پس آن ملعون گفت: خذه، یعنی بردار؛ فجمعه في مطرف خز وحمله إلى داره: پس جمع نمود آن زیادتی ها را در جامه خزی و برد به خانه خود وغسله وطيَّبه وكفنه في داره: پس آن ها را غسل داد وطیب بر آن افشاند و کفن کرد و دفن نمود در خانه خود. (1)

و از جمله حضار مجلس آن لعین به روایت تبر مذاب قیس بن عباده بود آن ملعون به قیس گفت: چه می گویی درباره من و حسین؟ قیس گفت: در روز قیامت جد و پدر و مادر او می آیند و در حق او شفاعت می کنند جد و پدر و مادر تو نیز می آیند و در حق تو شفاعت می کنند!

پس آن ملعون در غضب شد و قیس را از مجلس بیرون کرد. (2)

و منقول است که پسر زیاد بد بنیاد سر منوّر آن مظلوم را بر ران خود نهاد که قطره خونی از آن سر مطهر بر قبای او چکید قبا و جبه و ازار و ران وی را سوراخ نمود و در زمین غایب شد و آن سوراخ در ران وی بماند هرچند معالجه نمودند صحت نیافت و از زخم خبیثش نتن (3)عظیمی ظاهر شد چنانچه هیچ شامه [ای] را طاقت شنیدن آن نبود و پیوسته نافۀ مشک بر آن موضع بسته بود و با وجود آن رائحة كریهۀ آن بر مشک غالب بود و به همین درد مبتلا بود تا به جهنم واصل گردید و ابراهیم بن مالک اشتر در میان کشتگان او را به همین علامت و نشان شناخت علامت و نشان شناخت. (4)که:

قطر الماء في الأصداق در / وفي بطن الأفاعي صار سما

یعنی: مثل آن حضرت مانند قطره های آب باران است که در صدف ها داخل شود و مروارید غلطان گردد و چون در شکم افعی ها داخل شود زهر می گردد!

و آن چه تعلق به آن حضرت دارد نور است بر مؤمنین و نار است بر کافرین و شفا است بر مسلمین و عذاب است بر ظالمین، مثلاً خون مبارک آن حضرت چون بر قابلیات به حسب مستعده می ریزد باعث شفا می گردد چنانچه شنیدی سابقاً از حکایت دختر یهودی؛ (5)چون بر ران ابن زیاد می ریزد باعث مرض می گردد و چنان که الآن مذکور شد.


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 174.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب : 170.

3) در نسخه ها «خبیسش» و «فتن» بوده نتن: بوی بد.

4) روضة الشهداء: 365؛ تحفة المجالس: 201 معجزه 38 .

5) ر.ک به صفحه 726 .

و هم چنین است تربت آن حضرت چون شیعیان می خورند باعث شفای ایشان است از هر دردی، چون دشمنان بخورند باعث مرض می گردد چنان که موسی بن عیسی که از اقارب هارون بود تربت مقدسه را به قصد استهزاء استعمال کرد همه اعضایش ریخت و به جهنم واصل گردید. (1)

و هم چنین است نام مبارک آن حضرت چون کلمۀ «حسین» را شیعیان می شنوند باعث جریان اشک از دیده ها می گردد و چون دشمنان و نواصب می شنوند منشأ اشمئزاز بلکه فحش و ست می شود و سابقاً مذکور نمودیم در حدیث مفضّل (2)در ظهور صاحب الامر که آن جناب چه مقدار نعمت است برای مؤمنین و چه مقدار نقمه و عذاب است برای معاندین؛ خداوند عالم در کلام خود می فرماید:

(وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةً لِلْمُؤْمِنينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ الأَخَسَاراً). (3)

یعنی: فرود می فرستیم از قرآن چیزی را که شفا و رحمت است از برای مؤمنین و زیاد نمی کند آن نسبت به ظالمین مگر خسارت و زیان را .

در کافی مسنداً از مفضل مروی است که پرسید از حضرت صادق از قول خداوند عالم: (انتِ بِقُرآنِ غَيْرِ هذا أَوْبَتِلْهُ)؟ (4)فرمود: قالوا: بدل عليّاً.

یعنی: منافقین گفتند به پیغمبر خدا: یا قرآنی برای ما بیاور که در آن نباشد چیزی که ما رضا به آن نیستیم از ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام یا این که بدل نما آیه را که متضمن است بر ولایت او به آیه دیگری! بگو به ایشان: جایز نیست از برای من که بدل نمایم آن را از پیش نفس خود تابع نمی شوم مگر آن چیزی را که به من وحی شده است به درستی که من می ترسم که اگر معصیت نمایم پروردگار خود را به این که بدل نمایم امیرالمؤمنین را به غیر او از عذاب روز عظیم. (5)

و ایضاً در کافی از جابر از امیرالمؤمنین علیه السلام مروی است که فرمودند در خطبه ای که در آن خطبه وصف می فرمود ابوبکر [را]: منم ذکر آن چنانی که ابوبکر از آن گمراه شد! منم راه حق آن چنانی که از او میل نمود! منم ایمان آن چنانی که به آن کافر شد! منم قرآن آن چنانی که ابوبکر آن را ترک نمود! (6)


1) ر.ک به صفحه 1007.

2) ر.ک به صفحه 266 .

3) سورة مباركة إسراء آية 82.

4) سورة مباركة يونس علیه السلام آيه 15 .

5) (وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا امتِ بِقُرآنِ غَيْرِ هَذا لَوْ بَيِّلَهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ الأَمَا يُوحَى إِلَيَّ إِني أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظيم ) سورة مباركة يونس علیه السلام آیه 15. الكافي: 419/1.

6) الكافي: 28/8.

و در تفسیر فرات از حضرت ابی جعفر علیه السلام مروی است که فرمود: (وَلَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثاني وَالْقُرْآنَ الْعَظيمَ ) (1)نحن هم ولد الولد والقرآن العظيم علي بن أبي طالب علیه السلام.

که تفسیر فرمود قرآن عظیم را به امیرالمؤمنین علیه السلام. (2)

پس ظاهر شد که آن بزرگواران شفا و رحمت می باشند از برای مؤمنان و درد و نقمه و عذاب می باشند برای ظالمان .

معذورم دارید از تغییر سیاق که از اهانت ها و اذیت هایی که از پسر مرجانه صادر گردید نسبت به سر منوّر آن مبین حقایق در جوشم و از بودن سر آن کلام الله ناطق که بینا و شنوا است در مجلس آن حیوان ناهق و ملاحظه نمودن آن سر مقدس ورود اهل بیت خود را [در] آن مجلس (3)عام و مکالمات ایشان به آن ولد الزنای بدکلام در خروشم! و چگونه نخروشم و حال آن که ابن زیاد ولد الزنا آن چه اذیت و اهانتی که توانست به سر مقدس جناب سید الشهداء رسانید؟!

و اما کیفیت دخل اهل بیت رسول انام در مجلس عام آن ولد الزنای بدفرجام به این طریق است:

من مخبر الزهراء أن بناتها / يشهرنَ بين طغاتها وبغاتها

یعنی: کیست که خبر کند فاطمه زهراء را که دختران او را می گردانند در حضور طاغیان و یاغیان؟!

يا فاطم الزهراء واندبي / أسراك [في أشراك] (4)ذل عداتها

ای فاطمة الزهراء! برخيز نوحه و ندبه بر اسیران خود کن که در قید و بند و دام ذلت دشمان افتاده اند!

ای شیعیان! خداوند عالم به حق فخر بنی آدم هیچ عزیزی را ذلیل نگرداند و هیچ شریف قومی را به دست اراذل قوم گرفتار ننماید!

آیا بر سر مقدس مطهر منوّر سید الشهداء که بینا و شنوا و فهیم و علیم بود چه وارد شد در وقتی که آن سر منور در مجلس مملو از خواص و عوام ابن زیاد در پیش روی بدتر از نمرود و شداد بر زمین گذارده بودند اهل بیت مکرمه خود را ملاحظه نمود که وارد مجلس آن مردود در میان خواص و عام گریدند؟!

و بر سید سجاد چه حالتی عارض گردید در وقتی که آن جناب وارد مجلس آن بد بنیاد گردید و سر منوّر پدر مهربان خود را در نزد آن ولد الزنا دید در حالتی که آن ملعون بدکردار چاشت زهرمار می کرد ؟! (5)


1) سوره مبارکه حجر آیه 87

2) تفسیر فرات: 231 .

3) «را در آن مجلس» در دو نسخه مشوش بوده که این گونه ثبت شد.

4) عبارت داخل کروشه از مهیج الاحزان : 620 گرفته شد.

5) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 242؛ بحار الأنوار: 336/45 و 386؛ تظلم الزهراء علیها السلام : 416.

بر زینب نالان و ام کلثوم گریان و دختران حزین و زوجه مطهرۀ آن امام مبین چه کیفیتی حاصل گردید که به آن حیا و مستورگی که در ایشان در قدیم الازمان الی الآن بود خود را به آن برهنگی و بی چادری در چنین مجلس عامی ملاحظه نمودند؟!

آیا چه حالتی بر شیعیان و محبان اهل بیت آخرالزمان خواهد عارض شد در وقتی که این حالات و اوضاع و کیفیات را به دیده بصیرت خود تصور فرمایند و به منزله عیان در نظر برآورند و آنچه از اخباری که حقیر نقل می نمایم آن را به مد نظر خود برآورند و مانند حضور (1)مشاهده فرمایند؟!

باری، چون اسیران اهل بیت را خواستند که داخل مجلس آن سرخیل اشرار ابن زیاد غدار نمایند به روایت ابی مخنف اول آن علیل بیمار را وارد مجلس آن غدار نمودند به این وضع که خون از بدن مبارکش می ریخت و آن نبیره محمد را مقید نموده بودند و آن باعث ایجاد عالم را در مقابل آن ننگ بنی آدم برپا داشتند!

امان ای شیعیان! از تصور این حالت پس سید سجاد به آن ولد الزنای بد بنیاد فرمود:

يا بن زياد ! سَنقِفُ وتَقِفُونَ ونُسئَلُ وتُسئَلُونَ وأي جواب تَردّون على جدنا محمد وهو خصمكم يوم القيامة ؟!

ای پسر زیاد! زود است که در روز قیامت ما برپا ایستیم و شما برپا ایستید و ما و از ما سؤال می نمایند و از شما سؤال آیا چه در جواب جد ما محمد مصطفی خواهید گفت و حال این که آن حضرت دشمن شما خواهد بود؟! (2)

و پس از امام عباد، به روایت ارشاد، شورافکن دوسرا قرین رنج و تعب نور چشم فاطمه زهراء علیا جناب زینب وارد مجلس ابن زیاد بی ادب که از اعلی و ادنی و خواص و عوام طايفه عرب مملو بود گردید و زنان و خواهران و دختران سید الشهداء در عقب او بودند. وهي متنكرة وعليها أرذل ثيابها! آه، واویلاه! یعنی: آن مخدّره چنان می نمود خود را که کسی او را نشناسد و پست ترین جامه های خود را پوشیده بود!

و محتمل است که لباس آن مخدّره منحصر بوده است به همان لباس های کهنه که آن را پوشیده بود زیرا که لباس های نیکوی او را اشقیاء به غارت برده بودند !

پس آن مخدره چون آن مجلس عام را ملاحظه فرمود به کسی التفات نفرمود و در کمال اضطراب و انقلاب با دل کباب روانه گردید در ناحیه قصر آن ولد الزنا نشست و آرمید [و] کنیزان آن مخدره دور آن مظلومه را گرفتند. (3)


1) در نسخه ها در اینجا « و» بوده که ظاهراً اضافه بود.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 102 و 109؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 110 و 113.

3) الإرشاد : 115/2 .

وهي تتخفى بين النساء وتستر وجهها بكتها لأن قناعها أُخِذَ منها! آه، وا مصيبتاه! یعنی: آن قرین رنج و تعب به روایت منتخب خود را از خوف نامحرمان در میان زنان پنهان مینمود و روی مهر جبین خود را به آستین کهنه خود می پوشانید زیرا که مقنعه او را آن قوم پرشرر به غارت برده بودند! (1)

پس ابن زیاد کج نهاد به روایت ارشاد چون آن بزرگواری و وقار و عدم التفات به او و سایر حضار را از آن سلاله احمد مختار و نور چشم حیدر کرار و پارۀ جگر فاطمه داغدار مشاهده نمود پرسید: من هذه التي انحازت فجلست ناحية ومعها نسائها؟! یعنی کیست این زنی که سر خود را از سوزش قلب خود به زیر افکند و رفت در ناحیه قصر نشست و کنیزان او در خدمت او می باشند؟!

آن مخدّره عالمیان جواب آن بیایمان را نداد و باز در مرتبه دویم آن ملعون عنید از اسم آن مخدره پرسید، پس بعضی از کنیزان بضعهٔ سیده زنان در جواب آن ننگ عالمیان گفت: هذه زينب بنتُ فاطمةَ بنتِ رسول الله ! یعنی: این مخدره زینب دختر فاطمه دختر رسول خداست! (2)

پس آن مستحق نیران چون فهمید آن مخدّره دختر پیغمبر آخرالزمان است به روایت ابی مخنف متوجه آن مخدرۀ دو جهان گردید عرض نمود: یا زینب! بحق جدك كلميني: اى زینب! تو را به حق جدتت محمد مصطفی سوگند میدهم با من سخن بگو!

چون آن مخدّره آن سوگند را از آن می شوم شنید بر خود پیچید و فرمود: ما تُريدُ مني ؟! يا عدو الله وعدو رسوله! فقد فضحتنا بين الأنام! چه می خوای از من؟! ای دشمن خدا و رسول او! به تحقیق که ما را مفتضح و رسوانمودی در میان خلایق و هتک حرمت ما را نمودی در میان مردمان! (3)

پس آن ملعون بد بنیاد به روایت ارشاد به زبان بریده خود گفت: الحمد لله الذي فضحكم وقتلكم وأكذب أحدوثتكم! حمد مر خداوندی را که تفضیح نمود شما را [و شما را] به قتل آورد و دروغ گردانید حدیث های شما را!

چون آن علیا جناب این کلمات ناصواب آن خسران مآب را شنید غیرت اسداللهیش به جوش آمد و مانند حیدر کرار به آن مزخرف گوی نابکار فرمود:

الحمد لله الذي أكرمنا بنبيه محمد صلی الله علیه وآله و طهرنا من الرجس! إنما يفتَضِحُ الفاسق ويكذِبُ الفاجر وهو غيرنا والحمد لله ! (4)


1) المنتخب: 466/2 مجلس دهم باب دوم

2) الإرشاد: 115/2.

3) مقتل الحسين ومصرع اهل بیته.... 114. ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 109.

4) الإرشاد : 115/2.

یعنی: حمد مر خداوندی را سزاست که گرامی داشت ما را به پیغمبر خود محمد مصطفی و پاک و پاکیزه گردانید ما را به حکم آیه: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَیُطَهِرَكُمْ تَطهيراً) از هر رجس و شک وبدی و مفتضح نمی شود مگر فاسق و دروغ نمی گوید مگر فاجر و آن فاسق و فاجر غیر ما می باشند! یعنی شما می باشید نه ماحمد می کنم خدا را که شما را چنان فاسق و فاجر نمود و ما را چنین پاک و پاکیزه فرمود!

پس آن ولد الزنای عسوف به همین سؤال و جواب اکتفا ننمود و به روایت ملهوف به زبان بریده غير عطوف به خدمت آن مظلومه ملهوف عرض نمود: كيف رأيت صنع الله بأخيك وأهل بيتك؟! چگونه دیدی صنع خدا را نسبت به برادرت و اهل بیت[ت]؟! یعنی دیدی که خدا ایشان را چگونه شهید و ذلیل کرد؟!

ای شیعیان! امان از شماتت دشمنان پس آن مخدّره در جواب آن مردود فرمود:

ما رأيتُ إلا جميلاً! هؤلاء قوم كتب الله عليهمُ القتل فبرزوا إلى مَضاجِعِهم وسيجمعُ بينك وبينهم فتحاج وتُخاصَمُ فانظر من الفتح (1)يومئذ ؟! هبَلَتْكَ أُمُّكَ !

یعنی: من ندیدم مگر نیکی را و این گروه شهداء اشخاصی بودند که در روز ازل به جهت سعادتی که داشتند شهادت بر ایشان مقدر شده بود و الحال در مکان شهادت خود آرمیدند و زود باشد که منتقم

حقیقی جمع نماید در میان تو و ایشان و با یکدیگر محاجه نمایند پس نظر نما که در آن روز ظفر با کدام یک از شما می باشد؟ و مادرت به عزایت نشیند ای پسر مرجانه!

چون آن ولد الزنا این کلام را از آن سلیه خیر الانام شنید در غضب شد و گویا قصد نمود کشتن آن مخدره را. (2)

و به روایتی حکم به قتل او کرد. (3)

چون عمرو بن حریث به روایت ارشاد این حالت را از آن بد بنیاد مشاهده نمود به آن ملعون شریر گفت: أيها الأمير! إنها امرأة والمرأة لا تؤاخذ بشيء من منطقها ولا تذمّ على خطائها! یعنی: ای امیر! این مخدّره از جمله زنان است و از زنان مؤاخذه نمی شود به چیزی (4)از کلمات از ایشان و مذمت نمی شود از مخاطبات خود !

پس آن پلید پرکینه به آن مخدّره بی قرینه گفت: قد شفی الله نفسي من طاغيتك والعصاة من أهل


1) در مصدری که در دست ما است: لمن الفلج.

2) اللهوف : 160 .

3) روضة الشهداء: 366 .

4) در نسخه ها در اینجا «که» بوده که ظاهراً اضافه بود.

بيتك! يعنى: خدا نفس مرا شفا داد از برادر طاغی تو و متمردان اهل بیت تو!!!

چون آن مخدره طغیان آن ملعون را دید این کلام ناصواب را از آن مردود شنید به گریه درآمد و فرمود:

لعمري لقد قتلت كهلي وأبرزت أهلي وقطعت فرعي واجتثثتَ أهلي ! فإن يشفيك هذا فقد أُشفيت !! (1)

یعنی: به جان خود قسم که بزرگان مرا کشتی و اهل بیت مرا در نظر نامحرمان ظاهر نمودی و فرع مرا قطع نمودی و ریشه مرا از بیخ کندی اگر این باعث شفای تو است پس شفا یافتی!

آن ملعون گفت: این زن زنی است سجاعه! - یعنی از فصاحت خود کلام را به عنوان سجع و قافیه ادا می فرماید - و به جان خود قسم که پدرش مرد سجاع و شاعری بود!

آن مخدره فرمود: زن را با سجاع بودن چکار؟ ولکن حرفی بود که از سینه ام برآمد و از زبانم جاری گردید! (2)

چون امام عباد حضرت سید سجاد به روایت منتخب مکالمات این پلی بی نسب را با مستوره عالمیان عمه اش زینب شنید از غیرت بر خود نگنجید پس متوجه آن كافر عنید گردید و فرمود: إلى كم تهتك عمتي بينَ مَن يعرفها ومن لا يعرفها ؟! قطعَ الله يديكَ ورجليك ! یعنی: تا چقدر هتک حرمت می نمایی حرمت عمۀ مرا در میان اشخاصی که بعضی او را می شناسند و بعضی نمی شناسند؟! خدا قطع کند دست ها و پاهای تو را! (3)

پس آن ملعون وارث نمرود و شداد به روایت ارشاد متوجه امام عباد گردید و گفت: من أنت؟ یعنی: تو کیستی؟ آن حضرت فرمود: منم علی بن الحسين.

آن لعین گفت: أليس قد قتل الله علی بن الحسين ؟! آیا خدا علی بن الحسین را نکشت؟! آن حضرت فرمود: قد كان لي أخٌ يُسمى عليّاً قتله رجالك ! یعنی: برادری داشتم اسم او علی بود لشکر تو او را کشتند!

آن ملعون گفت: بل الله قتله! بلکه خدا او را کشت! حضرت فرمود:

(اللهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا). (4)

یعنی: جان ها همه را حق تعالی قبض می نماید در زمان موت او.

پس آن ملعون بی نسب در غضب شد و گفت: بك جرأة الجوابي وفيك بقية الرد (5)علي ؟! اذهبوا اضربوا


1) در مصدر: اشْتَفَيْتَ.

2) الإرشاد: 115/2 .

3) المنتخب: 466/2 مجلس دهم باب دوم .

4) سوره مباركة زمر آیه 42 .

5) در مصدر: للرد.

عنقه! آیا تو جرأت جواب مرا داری و در تو قوتی باقی است که بر من رد نمایی؟! ببرید او را و گردن بزنید!

چون زینب سرگردان و آن ستم رسیده دوران این کلام را شنید نسبت به آن بیمار ناتوان و یادگار برادر مهربان فی الفور از جا جستن نمود و آن برگزیدۀ مبعود را در بر گرفت و به ابن زیاد مردود فرمود:

یابن زیاد! حسبُك من دمائنا ! ای پسر زیاد! کفایت نکرد تو را آن خون هایی که از ماریخی؟!

واعْتَنَقَتْ[هُ]: آن مظلومه دست های خود را در گردن آن بیمار برآورد و او را در بغل کشید و فرمود:

والله لا أفارقه فإن قتلته فاقتلني معه !

یعنی: به خدا سوگند که دست از او برنخواهم داشتت اگر او را می کشی پس مرا نیز با او بکش! (1)

پس به روایت ابی مخنف آن شخص مأمور پیش آمد و آن علیل رنجور را گرفت و کشید و علیا جناب زینب با کمال رنج و تعب آن مقرب اله را نگاه داشت و از دست نمی داد و آن علیل رنجور در کشاکش ظلمت و نور واقع شده بود که ناگاه آن مردود دین تباه آن نبیره رسول الله و نوادی ولی الله و ذبیح الله را از دست نور چشم محمد مصطفی صلى الله عليه وسلم و سرور قلب علی مرتضی علیه السلام و پاره جگر فاطمه زهراء علیها السلام و سرور دل حسن مجتبی علیه السلام و قرین رنج و تعب علیاجناب زینب قهراً کشید و بر آن مظلومة دوران و ستم دیده جهان غلبه نمود.

چون آن مخدّره چاره را از چهار طرف و شش جهت منسد یافت به جز از گریستن که چارۀ همۀ دردها است چاره ای نیافت و صدای واثکلاه! از جگر پردرد برآورد، چون ابن زیاد عنید صدای و اثکلاه آن مخدّره را شنید آن صدای پراثر بر دل از سنگ سخت ترش اثر نمود. (2)

پس آن بد بنیاد به روایت ارشاد ساعتی بر آن مخدّره و سید سجاد نظر نمود پس متوجه حاضران گردید و گفت: عجباً للرحم ! والله إني لأظنها ودَت أني قتل[ت]ها معه: عجب چیزی است رحم! به خدا سوگند که گمان من این است که این مخدره دوست دارد که من او را با علی بن الحسین بکشم! دعوه فإنّي أراه لما به ! یعنی: او را واگذارید این بیمار را به حال خود زیرا که می بینم که کفایت می کند او را همان ناخوشی و ضعف و ناتوانی که بر او وارد آمده است. (3)

چون سید سجاد کلمات آن بدبنیاد را شنید به روایت ملهوف رو به عمه خود نمود و فرمود: أسكتي يا عمّة! حتى أُكَلَمَه! يعنى: اى عمه! ساکت باش تا به این لعین سخن گویم!


1) الإرشاد: 116/2.

2) مقتل الحسين ومصرع اهل بیته .... 115؛ و ر.ک: مقتل أبو مخنف : 110.

3) الإرشاد : 117/2 .

پس امام عباد رو نمود به ابن زیاد و فرمود:

أبالقتلِ تُهدِدُني ؟! يابنَ :زيادٍ أما علِمتَ أنَّ القتل لنا عادةً وكرامتنا الشهادة ؟!

یعنی: آیا مرا به کشته شدن می ترسانی؟! ای پسر زیاد مگر نمی دانی که کشته شدن عادت ماست و شهید شدن در راه خدا کرامت ما؟ (1)

پس آن نور دیده اخیار به روایت بحارالانوار به آن لعین ستم کار فرمود: إن كان بينك وبين هؤلاء النساءِ رَحِمٌ فَأَرْسِلُ معهنّ من يؤديهنَ! یعنی: اگر در میان تو و این زن ها (2)رحمی است پس بفرست با ایشان کسی را که برساند ایشان را به وطن خود!

پس گویا آن ولد الزنا حیا نمود و گفت: تؤديهن أنت ! یعنی: تو خواهی ایشان را به وطن خود رسانید!

و حق تعالی دفع نمود قتل نمودن آن پلید آن امام سعید را. (3)

و به روایت ابی مخنف آن ستمکار عنید متوجه زنان گردید و پرسید: کدام یک از شما ام کلثوم می باشید؟ آن مخدره مغموم جواب آن پلید می شوم را نداد.

پس مرتبۀ دویم سؤال نمود ، باز ام کلثوم اعراض نمود جواب آن عنید ظلوم را نداد؛ پس آن مطرود اله گفت: سألتك بالله وبحق جدك رسول الله كلميني ! یعنی: تو را به خدا و رسول سوگند می دهم که با من سخن بگو! پس آن مظلومۀ زمان رو به آن ستمگر دوران نمود فرمود: ها أنا يا عَدُوّ الله ! وَأَيَّ شَيء تُريدُ؟! آگاه باش منم ام کلثوم ای دشمن خدا! چه می خواهی؟!

آن کذاب مفتری و مستحق نیران ابدی به زبان بریدۀ خود گفت: لقد كذبتم وكذب جدكم وفضحكم الله ومكنني منكم ! يعنى» دروغ گفتید که ما امام زمانیم و دروغ [گفت] جد شما که شما امام می باشید و حق تعالی شما را مفتضح نمود و مرا مسلط کرد بر شما!

یعنی شهید شدن شما دلیل است بر کذب دعوی امامت آن ملعون نفهمید که رسیدن به مرتبه شهادت نیز از جمله سعادت امام است!

پس آن مظلومه زار در جواب آن ظالم غدار فرمود: يابن الدّعي انما يفتضح الفاسق يكذب (4)المنافق! أنت أولى بالكذب والفسق والنفاق! یعنی: ای ولد الزنا! مفتضح نمی شود مگر فاسق و دروغ نمی گوید


1) اللهوف : 162 .

2) در نسخه ها در عبارت عربی «فارسل من معهن» و «و ابن زیاد» بوده که طبق مأخذ و متن ثبت شد.

3) بحار الأنوار: 167/45.

4) در دو نسخه «الکذب» بوده که با توجه به ترجمه طبق مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... ثبت شد.

مگر منافق و تو سزاوارتری به دروغ و فسق و نفاق از هر کسی!

پس آن می شوم از جواب ام کلثوم شروع نمود به خندیدن و گفت: إن سرتُ (1)إلى النار فقد أشفيتُ قلبي مِنكُم! یعنی: اگر به آتش روم که شفا دادم قلب خود را از کشتن شما!

پس آن مظلومه فرمود: يا ويلك! يابن الدعي! لقد رَوَيْتَ الأرضَ من دم أهل البيت! یعنی: وای بر تو! ای ولد الزنا! به تحقیق که سیراب نمودی زمین را از خون اهل بیت رسول خدا!

پس آن ملعون گفت: أبيت إلا الشجاعة لقد أشبهت أباك ولولا أنت امراة لضريتُ عنقك ! يعني: ابا داری از همه چیز مگر صفت شجاعت را و تو شباهت داری به پدرت علی بن ابی طالب! اگر توزن نمی بودی هرآینه گردنت را می زدم! (2)

باری آن ولد الزنا آنچه ظلم و اهانتی که از دستش برآمد نسبت به اهل بیت اطهار کوتاهی نکرد! آنچه ننمود نتوانست نمود چه از خوف خلق و چه از خوف غضب خالق حتی بعضی از حضار مجلس آن بی ادب به روایت منتخب مذکور نمود که چون آن لعین مردود اهانت هایی که نسبت به آن مقربان معبود مرتکب گردید ناگاه آتشی از قصر برآمد و به آن لعین حمله نمود و نزدیک بود که آن لعین را بسوزاند و جهان را از لوث وجودش پاک گرداند پس آن غذار عنید گریخت و داخل بعضی از خانه خود گردید. (3)

اما مذمّت خلایق بر آن مغضوب خالق از حد و احصا بیرون است حتی به روایت ابن سعد در طبقات که مادرش مرجانه به آن طاغی یگانه گفت یا خبیث قتلت ابن رسول الله ؟! والله لاترى الجنة أبداً! ای خبیث! کشتی فرزند رسول خدا را؟! به خدا سوگند که روی بهشت را نخواهی دید! (4)

بلی، البته ظالمین این بزرگواران مخلّد در اسفل درکات نیران خواهند بود و نجات نیافتند مؤمنان بلکه پیغمبران مگر به سبب توسل به ایشان. (5)

شاعر عرب می فرماید در این مطلب :

بأسمائهم أخي الرميم ابنُ مريم / وأبرى فيهم أكمة غير مرة


1) در مقتل الحسين ومصرع اهل بيته.... صرت.

2) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 113؛ وسيلة النجاة: 200.

3) المنتخب: 466/2 مجلس دهم باب دوم .

4) الطبقات الكبرى: خامسة 501/1 .

5) چنانچه به همین زودی خواهد آمد.

یعنی: به سبب اسماء منوّره ایشان زنده می نمود عیسی بن مریم استخوان های پوسیده را و به سبب اسامی ایشان بینا نمود کور مادرزاد را مرات عدیده .

وآيات موسى التسع منهم صدورها / فلولاهم لم يأتِ منه بآية

یعنی: آیات نه گانه حضرت موسی علی نبیتن (واله و علیه السلام به سبب اسماء ایشان بود و اگر توسل به اسماء منوّره ایشان نمی جست نمی توانست که یک آیتی بیاورد.

وهم جعلوا داود فيها خليفة / عن الله بل عنهم بحكم النيابة

وحكمهم جارٍ على الرُّسُل كلهم / كأن جميع الرسل من بعض أمة

فسل آدماً والرسل من بعد آدم / عن السر في إرسالهم للخليفة

وما عنهم استغنى رسول بما أتى / بل الرسل فيهم أيدت حين عدتى

و مجمل معنی این اشعار این است که در کتاب کنزکراجکی مروی است از حضرت صادق علیه السلام که این آیه را تلاوت فرمودند: (وَإِذْ أَخَذَ اللهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ لَما أتيتُكُمْ مِنْ كِتَابِ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولُ مُصَدِّقُ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ ) (1)يعني: رسول الله صلی الله علیه وآله : (وَلَتَنْصُرَنَّهُ) يعني أمير المؤمنين علیه السلام. بعد فرمود:

ولم يبعث الله نبياً وَلا رَسولاً إِلا وأخذَ عليه الميثاق لمحمد بالنبوة وبعلي (2)بالإمامة.

یعنی: خدا پیغمبری و رسولی نفرستاده مگر این که عهد و پیمان گرفته است که اقرار نماید به نبوت محمد و ولايت على. (3)

وايضا در آن کتاب از امیرالمؤمنین علیه السلام مروی است که فرمود: ایوب در نزد انبعاث از برای منطق شک نمود در ملک من پس گفت: هذا خطب جليل وأمر عظيم!

پس خداوند عالم فرمود: ای ایوب! آیا شک می نمایی در صورتی که برپا داشتم من او را؟! من مبتلا نمودم آدم را به بلاء و از تقصیر او گذشتم به سبب تسلیم او به امیرالمؤمنین! تو می گویی: «خطب جلیل و امر جسیم» پس به عزت خودم قسم که البته میچشانم تو را از [عذاب] خود یا این که بازگشت نمایی به سوی من به اطاعت نمودن تو امیرالمؤمنين وذرية طيبين او را! (4)

و در کتاب بصائر الدرجات به سند صحیح از محمد بن فضیل از امام موسی کاظم علیه السلام منقول


1) سوره مباركة آل عمران آیه 81.

2) در بحارالانوار: لعلي.

3) بحار الأنوار: 352/24 از کنز جامع الفوائد وتأويل الآيات الظاهرة.

4) ر.ك: بحار الأنوار: 293/26 از کنز جامع الفوائد وتأويل الآيات الظاهرة.

است که ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام مکتوب است در جمیع صحف انبیاء و نفرستاده است حق تعالی پیغمبری را مگر به نبوت محمد و ولايت وصى او على علیه السلام. (1)

وايضاً به سند موثق از ابی بصیر از آن حضرت روایت کرده است که فرمود:

ما من نبي نبي ولا من رسول أرسل إلا بولايتنا وتفضيلنا على من سوانا.

یعنی خدا پیغمبری و رسولی نفرستاده است مگر به ولایت ما و تفضیل دادن ما را بر غیر ما هر که باشد. (2)

و در کتاب اختصاص از ابن سنان از مفضل بن عمر مروی است که حضرت صادق علیه السلام فرمود:

کسی را که خدا خواسته باشد قلب او را پاک نماید از جن و انس ولایت ما را به او می شناساند و کسی را که خدا بخواهد که محو نماید نور ایمان را از قلب او باز می دارد از او معرفت ما را.

بعد فرمود: ای مفضّل! به خدا سوگند که مستوجب نشد آدم که حق تعالی او را به ید قدرت خود خلق نماید و از روح خود به او بدمد (3)مگر به ولایت علی علیه السلام و تكلّم ننمود با موسی مگر به ولایت علی علیه السلام و عیسی بن مریم را آیتی برای عالمیان قرار نداد مگر به خضوع و خشوع نمودن او برای على علیه السلام. بعد فرمود:

مجمل امر را به تو بگویم: هیچ خلقی از مخلوقات خدا اهلیت به هم نرسانید که حق تعالی نظر لطفی نماید مگر به سبب خضوع و خشوع نمودن او به جهت ما اهل بیت. (4)

خلاصه فرموده اند: ما را از درجه ربوبیت تنزیل دهید بعد آنچه مدحی که می توانید بکنید و لكن ابداً نمی توانید که فضیلت ما را فهمید و رسید. (5)

شیخ صدوق از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که شخص یهودی به خدمت حضرت رسالت صلی الله علیه وآله پناه مشرف شد و در پیش روی مبارک آن حضرت ایستاده، پیوسته نظر تندی به آن جناب می نمود آن حضرت فرمود: ای یهودی! چیست حاجت تو؟ یهودی عرض نمود: تو


1) بصائر الدرجات: 72/1.

2) بصائر الدرجات: 74/1.

3) در دو نسخه «بدهد» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

4) ر.ک: الإختصاص : 250.

5) وعنهم علیهم السلام : نزهونا عن الربوبية وارفعوا عنا حظوظ البشرية يعنى الحظوظ التي تجوز عليكم فلا يُقاس بنا أحد من الناس فإنا نحسن الأسرار الإلهية المودعة في الهياكل البشرية والكلمة الربانية الناطقة في الأجساد الترابية وقولوا بعد ذلك ما استطعتم فإن البحر لا ينزف وعظمة الله لا توصف. مشارق أنوار اليقين : 105؛ إثبات الهداة: 394/5.

افضلی یا حضرت موسی که تکلم نمود حق تعالی با او و تورات و عصا را به جهت او فرستاد و دریا را به جهت او شکافت و ابر بروی سایه افکند؟

آن حضرت فرمود: هر چند مکروه است از برای عبد که تزکیه نماید نفس خود را و لکن به جهت تعلیم تو می گویم که حضرت آدم به آن خطیه مبتلا شد و توبه او این بود که گفت: اللهم إني أسئلك بحق محمد وآل محمد که گناه مرا بیامرز. خداوند عالم او را آمرزید.

و حضرت نوح علیه السلام چون به کشتی سوار شد کشتی او طوفانی شد به نحوی که ترسید که غرق شود گفت: خداوندا! از تو سؤال می کنم به حق محمد و آل محمد که مرا از غرق شدن نجات ده. پس حق تعالی او را نجات داد.

و چون حضرت ابراهیم را به آتش انداختند گفت: خداوندا! از تو سؤال می کنم به حق محمد و آل محمد که مرا از آتش نجات ده. پس حق تعالی آتش را بر او سرد و سالم گردانید.

و حضرت موسی چون عصای خود را انداخت و اژدها شد پس در نفس خود ترس و خوفی مشاهده نمود گفت: خداوندا! از تو سؤال می نمایم به حق محمد و آل محمد که مرا ایمن دار. پس خداوند عالم فرمود: (لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنتَ الأَعلى) (1)یعنی: مترس که تو اعلی می باشی.

ای یهودی! اگر موسی مرا در می یافت (2)و به من ایمان نمی آورد و به نبوت من اقرار نمی نمود هیچ نفع نمی بخشید به او ایمان او و نبوت او. ای یهودی از ذریه من است مهدی علیه السلام چون ظاهر شود حضرت عیسی علیه السلام فرود می آید از برای نصرت او و او را مقدم میدارد و در نماز به آن جناب اقتدا می نماید. (3)

و سابقاً مذکور نمودیم از بصائر الدرجات مسنداً از حضرت صادق علیه السلام که حق تعالی اظهار نمود ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را بر ملائکه و جمیع ملائکه قبول نمودند سوای فطرس پس حق تعالی پر و بال او را شکست، چون حضرت امام حسین علیه السلام متولد شد جبرئیل با هفتاد هزار ملک از قبل حق تعالی به تهنیت پیغمبر به تولد آن حضرت فرود می آیند که گذارشان به فطرس افتاد، فطرس بعد از اطلاع بر سبب ورود جبرئیل از او سؤال نمود که مرا با خود به نزد حضرت رسول صلی الله علیه وآله برو از آن جناب سؤال نما که دعا نماید در حق من.

پس جبرئیل، فطرس را بر بال خود سوار نمود چون به خدمت حضرت رسول رسیدند آن جناب را تهیت گفتند به تولد حضرت امام حسين علیه السلام بعد جبرئيل عرض کرد: یا رسول الله! میانه من


1) سوره مبارکه طه آیه 68 .

2) در دو نسخه «نمی یافت» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

3) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 218 مجلس 93 حدیث 4.

و فطرس اخوت است و از من طلب نموده است که از شما سؤال نمایم که به جهت او دعا نمایید.

پس حضرت رسول صلی الله علیه وآله متوجه فطرس گردید فرمود: آیا قبول می نمائی ولایت علی را؟ فطرس عرض کرد: بلی. پس آن حضرت ولایت علی را بر او اظهار نمود و او قبول نمود پس حضرت رسول فرمود: خود را به گهواره حسین بمال و در نزد آن خود را به خاک انداز.

فطرس خود را به گهواره آن مظلوم مالید و در نزد او تذلل نمود فی الفور بال های او رویید و خون از آن جاری شد و به آسمان عروج نمود. (1)

و به سبب جریان خون یحتمل اشاره بر خون آن مظلوم (2)و شهادت آن مغموم باشد.

و در تفسیر فرات مسنداً از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه وآله مروی است که حق تعالی اظهار نمود ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را بر اهل سماوات و ارض و همۀ ایشان قبول نموده اند سوای یونس بن متی، پس عقاب نمود او را حق تعالی و حبس نمود او را در شکم ماهی به اعتبار انکار نمودن او ولایت علی بن ابی طالب را و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجد کوفه در خطبه خود فرمود که: اگر یونس در شکم ماهی اقرار نمی نمود به ولایت من هر آینه درنگ میکرد در شکم ماهی تا روز قیامت. (3)

و در کتاب مناقب از ابو حمزه ثمالی مروی است که وقتی عبدالله بن عمر به خدمت امام زین العابدين علیه السلام مشرف شد و عرض نمود: ای پسر حسین! تویی که گفته ای: یونس پیغمبر در شکم ماهی محبوس شد به سبب این که ولایت جدم بر او اظهار شد و او در آن توقف نمود؟! فرمود: بلی گفته ام مادرت به عزایت نشیند! عبدالله گفت: أرنيه إن كنتَ منَ الصادقين! یعنی: به من بنما اگر از راست گویانی!

پس آن حضرت امر فرمود که دیده های او را به پارچه ای بستند و دیده های مرا نیز به پارچه ای بستند و بعد از ساعتی فرمود به گشودن چشم های ما، ناگاه دیدم که در کنار دریای مواجی هستیم پس عبدالله بن عمر عرض کرد: ای سید من! خون در گردن تو است! حضرت فرمود: بیشتر بگوبنما به من این قضیه را اگر از راست گویانی!

بعد از آن حضرت فرمود: يا أيها الحوت! یعنی: ای ماهی! ناگاه ماهی از دریا سر برآورد مانند کوه عظیمی و می گفت: لبیک لبیک ای ولی خدا! حضرت فرمود: تو کیستی؟ ماهی! عرض نمود: ای سيد من! من ماهی یونسم. حضرت فرمود: خبر ده ما را از قضیه ماهی.


1) ر.ک به صفحه 105.

2) در دو نسخه عبارت این گونه بود: اشاره خون بر آن مظلوم مالید و که طبق حدس این گونه ثبت شد.

3) تفسیر فرات الکوفی: 264 و 265

عرض کرد: ای سید من! حق تعالی هیچ پیغمبری را از آدم تا جد تو محمد نفرستاد مگر این که اظهار نمود بر او ولایت و دوستی شما اهل بیت را، پس هر یک از پیغمبرانی که قبول نمودند سالم ماندند خلاص شدند و هر یک که توقف نمودند رسید بر ایشان آنچه رسید و به این سبب آدم مرتکب معصیت شد و رسید به نوح از غرق نمودن قوم خود و به ابراهیم از آتش و به یوسف از چاه و به ایوب از بلا و به داود از خطی[ئ-]-ه تا اینکه حق تعالی یونس را مبعوث نمود پس وحی فرمود به او که ای یونس دوست دار امیرالمؤمنين على علیه السلام و ائمه راشدین از صلب او را.

یونس عرض نمود: چگونه دوست دارم کسی را که ندیده ام و نمی شناسم؟ و روانه شد در حالتی که غیظ کننده بود، پس حق تعالی وحی نمود به من که: بلع نما یونس را و استخوان او را اذیت مرسان. پس یونس مدت چهل صباح در شکم من محبوس ماند که طوف می نمود با من در دریاها و در سه تاریکی و ندا می کرد: لا إله إلا أنت سبحانك إني كنتُ من الظالمين! یعنی: نیست معبود به حقی مگر تو پاک و منزه می دانم تو را به درستی که بودم من از ستمکاران بر نفس خود! و به تحقیق که قبول نمودم ولایت علی بن ابی طالب و ائمه راشدین از اولاد او را.

چون ایمان آورد به ولایت شما حق تعالی مرا امر فرمود که او را برگردان در کنار دریا .

پس حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود: ای ماهی برگرد به آشیان خود.

پس آن ماهی برگشت و آب دریا مساوی ایستاد. (1)

ای شیعیان اهل بیت! در چه مقام بودم و به چه مقام آمدم؟! معذورم دارید که از جفاهای ابن زیاد مردود نسبت به این مقربان ملک معبود بی اختیار شدم و از اهانت های این بی دینان نسبت به سید سجاد دلم به درد آمد! تسلّی دادم خود را به متذکر شدن بعضی از مقامات آن زین عباد!

و لکن کجا تسکین می یابم و چگونه می توانم آه شرربار و چشم اشکبار خود را محافظت نمودن بعد از متذکر شدن به روایت صدوق که آن شقی مردود بعد از آن اذیت ها و اهانت ها که در مجلس عام بر اسیران و زین عابدان نمود امر کرد که غل بر گردن مبارک امام زین العابدین نهند و آن بیمار را با زنان و سایر اسیران به زندان بردند.

راوی می گوید: من نیز در آن زمان که آن اسیران را به امر آن سرخیل عدوان به زندان می بردند با ایشان بودم و نگذشتیم از کوچه ای از کوچه های کوفیان مگر آن که مملو یافتیم از زنان و مردان و به مشاهده حال آن اسیران آمده بودند، يضربونَ وُجوهَهُمْ وَيبكونَ ! یعنی آن مردان و زنان چون اسیران آل محمد را


1) بحار الأنوار: 401/14 از المناقب.

به آن وضع مشاهده نمودند طپانچه بر روهای خود می زدند و می گریستند! تا این که آن اسیران را به زندان بردند، وطبق باب السجن عَلَیهِمْ! یعنی: بعد از ورود ایشان در زندان را بر روی ایشان بستند! (1)

و آن خانه ای که آن مظلومان را در آن خانه حبس نموده بودند به روایت ملهوف در جنب مسجد اعظم کوفه بود، زینب خاتون می فرماید که: در آن ایام زنی از زنان کوفه به دیدن ما اسیران نیامد و چون ما اسیر بودیم کنیزان به دیدن ما می آمدند! (2)

و اما سر مقدس سیدالشهداء را بعد از اذیت هایی که آن مردود در مجلس عام و چوب بر چشم و بینی و دندان و زبان آن قدوه عالمیان زد و حجام را مأمور به بریدن گوشت ها و پوست های آویخته نموده بود و بنابر اجابت زن کاهنه قدم نامبارک خود را بر دهان معجز بیان آن سرور نهاد، (3)خولی مردود را به روایت ابی مخنف طلب نمود و به آن مطرود گفت: این سر را بیرون نگاهدار تا وقتی که بخواهم.

پس خولی ابتر آن سر منوّر را به منزل خود برد و آن ملعون پرشور را دو زوجه بود یکی ثعلبیه و دیگری مضريه پس آن مستحق نار حامیه وارد شد به زوجه مضرته آن زن پرسید که این سر کیست؟ آن شقی گفت: این سرحسین است.

چون آن زن مؤمنه این کلام را از آن نافرجام عنید شنید گفت: فردای قیامت محمد مصطفی دشمن تو خواهد بود به خدا سوگند که دیگر تو شوهر من نیستی و من زوجه تو نیستم!

و یک عمودی از آهن در آنجا بود آن زن فرزانه آن عمود را برداشت و به دماغ آن لعین از خدا و رسول بیگانه نواخت آن ملعون دل سخت از نزد او بیرون رفت و به نزد زوجه ثعلبیه آمد و به او گفت: این سر را بگیر و نگاهدار.

آن زن از آن پلید پرسید که این سرکیست؟ آن یاغی طاغی گفت: این سر خارجی است که در زمین عراق خروج نمود و عبیدالله بن زیاد او را به قتل رسانید! آن زن پرسید: اسم او چه بود؟

آن ملعون بدبنیاد خبر نداد، پس آن زوجه ثعلبیه آن سر مطهر را در زیر طشتی نهاد و آن زن می گوید که: من قرائت آن سر را تا طلوع فجر می شنیدم و آخر قرائت آن سر مطهر این بود:

(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (4)


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 165.

2) اللهوف : 163 .

3) ر.ک: صفحه 768.

4) سورة مباركة شعراء آية 227 .

و می شنیدم از نزد آن سر انور صدایی را مانند صدای مگس عسل پس دانستم که آن تسبیح ملائکه است. (1)

و منقول است که مختار وفادار عبدالله بن کامل را فرستاد تا خولی غدار را بگیرند چون داخل خانه او شد به اشارۀ زن مؤمنه او آن ملعون را در زیرزمینی یافتند، چون نظر عبدالله بر او افتاد فرمود: ای حرام زاده بد اعتقاد! کو آن نیزه ای که سر امام حسین علیه السلام را به آن نموده بودی و در دور بازارها و کوچه ها می گردانیدی؟

آن لعین نشان داد و نیزه را آوردند چون نظر ناظران به آن نیزه افتاد از یاد سرور مظلومان گریستند و به آتش حسرت زیستند و چون آن ملعون را به نزد مختار آوردند مقرر داشت که دست های او را تا شانه دفعه دفعه قطع کردند و بعد چشم های او را کندند و پاهای او را بریدند و بعد سر او را بریدند و به آتش عقوبت سوختند لعنة الله عليه . (2)

پس عبدالله فهميد و متوجه زن گردید اشاره کرد که در این موضع است آنجا را شکافتند و آن لعین را یافتند (شعر)...

چون نظر خلیفه به او افتاد نخست گفت: ای حرامزاده بداعتقاد! کو آن نیزه ای که سر مطهر امام حسین علیه السلام را به آن کرده بودی و در دور بازارها و کوچه ها می گردانیدی؟

أن لعین نشان داد نیزه را آوردند آه! آه! (شعر)... چون نظر ناظران به آن نیزه افتاد از یاد سر سرور مظلومان خون گریستند و به آتش حسرت زیستند. چون خلیفه آن لعین را گرفت که به نزد امیر برد زن کوفیه گفت که ای خلیفه! این زن شامیه را نیز بگیر که از شوهرش بدتر است و به اهل بیت رسالت دشمن تر است و مرا با او نزد امیر بر او را با هر دو زن نزد امیر بردند.

امیر از خوشحالی مقرر داشت تا طبل نشاط زدند و خولی را به زندان فرستاد، زن کوفیه گفت: أعز الله أنصارك بايا خليفة العهدی! بدان که روزی که سرانور حضرت امام حسین علیه السلام را در کوفه آوردند و داخل خانه ما نمودند من در خانه نبودم، چون به خانه آمدم دیدم که این زن کف زنان و پای کوبان هلهله می کرد پیش من آمد و گفت: شادم که سر امام پسر ابوتراب را خولی آورد و خدا یزید را بر حسین نصرت داد! و چندان نشاط و انبساط داشت که وصف نتوانم کرد. من که این سخن را شنیدم بی اختیار گریستم گفتم: ای ملعونه! خوشحالی می کنی که سر پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه وآله شوهر ابترت آورده است؟! خدا کسی را بر تو مسلط گرداند که زبانت را قطع کند!

پس رفتم تا نزدیک آن سر مطهر و بنیاد گریه و زاری کردم و این ملعونه بر من طعنه می زد و می خندید (شعر)... ای امیر! اگر سر مطهر امام را می دیدی و قهقه خنده این حرامزاده را می شنیدی بر تو معلوم می بود که من چه دیده ام و چه شنیده ام! (شعر)...

امیر گریست و هر که حاضر بود گریست امیر گفت: از آن شکر کن که به دست من گرفتار کرد! پس به زن شامیه گفت که چه گوئی در حق یزید پلید؟ گفت: امام به حق بود گفت: چه گوئی در حق حسین؟ گفت: بر امام زمان بیرون آمد و آخر به سزای خود رسید! چون امیر این را شنید گفت: سبحان الله! پس امر کرد تا اول زبان آن لعینه را بریدند و بعد سنگسارش کردند و پانصد درهم امیر به زن کوفیه داد و دویست دهر ابراهیم مالک و صد درهم خیر غلام..


1) مقتل أبو مخنف رحمه الله : 110؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 115.

2) ر.ک: سرور المؤمنین: 193. به جا است که در اینجا عبارت سرور المؤمنين را ذکر کنیم در جلاء العيون وخلاصة الانبیاء و تاریخ ابو مخنف آنچه در باب خولی لعین انتخاب شده این است که مختار عبدالله کامل و ابوعمره کیان و معاذ بنهانی را فرستاد که آن لعین را بگیرند و بیاورند چون عبدالله داخل خانه او شد آن لعین دو زن داشت یکی شامیه و دشمن اهل بیت یکی کوفیه و دوست اهل بیت، در آن وقت شامیه حاضر بود، عبدالله پرسید که خولی در کجا است؟ آن ملعونه گفت که یک ماه هست که از ترس امیر از کوفه رفته است! که در آن اثنا زن کوفیه در رسید عبدالله گفت: تو کیستی؟ گفت: من هم زن خولی ام ای خلیفه! در اینجا زیرزمینی نیست و خولی در اینجا نیست!

باری، چون صبح روز دوتیم دمید به روایت ارشاد ابن زیاد پلید امر نمود که سر منور نور دیده خیر البشر در بازارها و محلات و قبایل کوفه گردانیدند، زید بن ارقم می گوید که در غرفه خانه خود نشسته بودم و سر مبارک آن حضرت در بالای نیزه بود، چون به محاذی غرفه من رسید شنیدم که این آیه از سوره کهف را تلاوت می فرمود :

(امْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً) (1)

چون این را شنیدم موهای بدنم راست شد و گفتم به خدا سوگند ای فرزند رسول خدا! که سرتو را بالای نیزه کردن عجب تر است از قصه اصحاب کهف و رقیم! (2)

چون آن سر منور را به روایت شعبی در بازارهای صرافان کوفیان آویختند پس آن سر منوّر مطهر مقرب خداوند لم يزل تنحنحی کرد و شروع نمود به قرائت سوره کهف تا رسید به این آیه:

(إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدى) (3)

و چون آن سر مطهر را به روایتی بر درختی آویختند از آن سر منور شنیدم که این آیه را تلاوت می فرمود:

(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (4)

واز سلمة بن كهيل منقول است که دیدم سر منور را بر بالای نیزه که قرآن تلاوت می نمود چون


1) سوره مباركة كهف آيه 9 .

2) الارشاد : 117/2 .

3) سوره مبارکه کهف آیه 13.

4) سورة مباركة شعراء آیه 227. بحار الأنوار: 304/45 .

گوش فرا دادم این آیه را شنیدم که قرائت می فرمود: (فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ). (1)

و در مسند سيدة البتول از حارث بن وکیده منقول است که گفت: من در میان اشخاصی بودم که سر حضرت امام حسین علیه السلام برداشته بودند ناگاه شنیدم از آن سر مطهر که سوره کهف را تلاوت می فرمود و من در تحیر فرو رفتم از این جهت که می شنیدم صدای مبارک آن حضرت را و نغمه او را که به تلاوت کلام الله مشغول است و از جهت دیگر تفکر می نمودم که چگونه سر بریده تکلم می نماید، ناگاه شنیدم از آن سر مبارک که به من فرمود:

يابن وكيدة ! أما علمت أنا مَعاشِرَ الأئمة أحياء عند ربنا نُرِزَقُ ؟

ای پسر و کیده! آیا نمی دانی که ما معاشر امامان زنده می باشیم نزد پروردگار خود و روزی داده می شویم؟

چون ابن وکیده این کلام از سر مبارک آن امام انام شنید تعجبش زیاده گردید و گفت: در دل خود گفتم: نباید گذاشت که این سر مبارک در دست این جماعت اشرار باشد باید آن را سرقت نمود! چون این مطلب را در دل خود گذرانیدم از آن سر منوّر شنیدم که ندا فرمود: یابن وكيدة! لیس لك إلى ذلِكَ سبيل! یعنی: ای پسر وکیده! این فکری که نمودی راهی به آن نخواهی یافت و از برای تو میسر نخواهد شد!

سفكهم دمي أعظمُ عند الله من تسييرهم إياي ! یعنی: ریختن این کافران خون مرا عظیم تر است نزد حق تعالی از گردانیدن ایشان سر مرا در کوچه ها و بازارها و بیابان ها!


1) تاريخ مدينة دمشق: 117/22؛ الوافي بالوفيات : 201/15 . مرحوم حاجی نوری رحمه الله این روایت را از کتاب المسلسلات این گونه آورده است: حدثنا أبو المفضل في ما أجازه لى قال: حدثني على بن أحمد بن سعيد الصفار قال: حدثني أبو القاسم المفضل بن جعفر بن محمد التميمي بدمشق قال: حدثني أبوالحسن محمد بن أحمد العسقلاني بطبرية قال: حدثني علي بن هارون الأنصاري عن محمد بن أحمد المصري عن صالح عن معاذ بن أسد الخراساني عن المفضل بن موسى الشيباني عن الأعمش عن سلمة بن كهيل قال: رأيت رأس الحسين علیه السلام على القنا وهو يقرأ: (فَسَيَكفيكَهُمُ اللهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلَيمُ). قال على بن بن سعید: قلت للمفضل بن جعفر: الله إنك سمعت ذاك من محمد بن أحمد العسقلاني؟ ؟ فقال لي : الله لقد سمعته منه وقلت له الله إنك سمعته من محمد بن هارون؟ فقال لي: الله لقد سمعته منه وقلت له : الله إنك سمعته من محمد بن أحمد المصري؟ فقال لي: الله لقد سمعته منه وقلت له: الله لقد معته من صالح ؟ فقال لي: الله لقد سمعته منه وقلت له: الله لقد سمعته من معاذ بن أسد؟ فقال لي: الله لقد سمعته منه وقلت له: لقد سمعته من المفضل بن موسى ؟ فقال لي: الله لقد سمعته منه وقلت له: من بن كهيل؟ فقال لى: الله لقد سمعته منه وقلت له: الله لقد الحسين بن على ؟ فقال لي: الله لقد سمعته من الرأس بباب الفراديس بدمشق وهو يقرأ: (فَسَيَكُفيكَهُمُ اللهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ). قال أبو المفضل: فقلت لعلي بن أحمد: شاهد عليك لقد سمعته من المفضل بن جعفر. فقال لي: الله لقد سمعته منه وسألته بمثل ما سألتني. فقال: لقد سمعته من محمد بن أحمد فأخبرني به على ما حكيته نفس الرحمن فی فضائل سلمان: 362.

فذَرْهم فسوف يعلمون إذِ الأغلال في أعناقهم والسلاسل يسحبون ! یعنی: پس بگذار آنچه می خواهند بکنند، زود است که خواهند دانست در وقتی که غل ها بر گردن های ایشان گذراند و به زنجیرها ایشان را بکشند به سوی جهنم! (1)

و بعضی نقل نموده اند که هاتفی در بالای سر مطهر این اشعار را خواند:

رأس ابن بنت محمد ووصيه / للناظرين على قناة يُرفع

والمسلمون بمنظر وبمسمع / لا منكر منهم ولا مفتجع (2)

یعنی سر فرزند دختر پیغمبر و وصی او را بر سر نیزه بلند می کنند و مسلمانان می بینند و می شنوند نه کسی از ایشان جزع مینماید و نه دلش به درد می آید!

كحلت بمنظرك العيون عماية / وأصمَّ رُزَؤُك كل أذن تسمع

یعنی: دیده ای که نظر نماید به سر مبارک تو بر سر نیزه ای سرمه بی نوری بر آن خواهد کشید و کر نموده است مصیبت تو هر گوشی را که شنیده است مصیبت تو را یعنی شنیدن مصیبت تو چنان به درد می آورد قلوب را که قوه استماع از گوش ها برطرف می شد!

وأيقضتَ أجفاناً وكنتَ لها كرى / وأتمتَ عيناً لم تكن بك تهجع

یعنی: به سبب مصیبت خود بیدار نمودی دیدگانی را که از برکت وجودت در خواب راحت بودند و دیده های دشمنانت که از تشویش تو به خواب نمی رفتند به سبب کشته شدنت به خواب راحت رفتند و در امان شدند!

ما روضة إلا تمنت أنها لك حفرة ولحظ قبْرِك مَضجَع (3)

نیست روضه ای از ریاض ارض مگر این که تمنای این دارد که مدفن بدن مبارک تو شود!

ای شیعیان! تعجب می کنم از اهل کوفیان که چون ملاحظه نمودند که ابن زیاد بدبنیاد نظر به روایت تبر مذاب زیاده از هفتاد [و] دو سر را بر بالای نیزه نمود و آنها اول سری بودند در اسلام بر بالای نیزه بودند چرا نشوریدند و آن ملعون پر عناد را وارد جهنم ننمودند؟! (4)

بلی، امان از ضعفای شیعیان که دلشان می سوزد و اشکشان از دیده چون ابر بهار می بارد لکن قوه ایمانشان به حدی نیست که از جان بگذرند!

بلى، (ذلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ) (5)چنان که مراتب عبادت و قساوت نیز مختلف است و در


1) تظلم الزهراء علیها السلام : 27؛ دلائل الإمامة : 188.

2) در مهیج الاحزان و لهوف : متفجع.

3) مهیج الاحزان: 626؛ ور.ک: اللهوف : 163؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 126/4؛ بحار الأنوار: 119/45.

4) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 173.

5) سوره های مبارکه مائده، حدید و جمعه آیه های 54، 21 و 4.

مراتب هر یک از طرفین از آحاد ثقلین اشخاصی که رحل اقامت افکنده اند و آنچه مقتضای آن مقام است در این نشانه در صدد ابراز آن برآمده اند و ظاهر گردید اعلا درجه ایمان و سعادت از آن امام شهید و اسفل درجۀ خذلان و قساوت از یزید و عبید عنید و شمر پلید و اسفل درجه خسران از آن آتش افروز نارها ويه عمر بن سعد خسر الدنيا والآخره زیرا که آن مردود بد نسب بعد از مراجعت از واقعه کربلا به روایت منتخب وارد به مجلس آن بدنهاد عبیدالله بن زیاد گردید به امید این که آن پلید به جایزه قتل آن مظلوم شهید حکومت ملک ری را به آن بد بنیاد خواهد داد، آن ملعون عنید متوجه ابن سعد گردید و گفت: کجا است آن عهد نامه ای [که] از برای تو نوشته بودم در قتل حسین و ملک ری؟ آن ملعون مردود در جواب آن عنید نامسعود گفت: گم نموده ام او را و نمی دانم که در کجا است!

ابن زیاد گفت: چاره ای نداری مگر این که بیاوری والا نزد من جایزه ای نداری زیرا که تو را خجل و عذر آورنده می یابم که در ایام حرب از عجوزهای قریش! آیا تو نگفته ای:

فوالله ما أدري وإني لصادق / أفكر في أمري على خطرين

أترك ملك الري والري منيتي / أم أرجع مأثوماً بقتل حسين

یعنی: به خدا سوگند که نمیدانم و مرددم در تردید خود صادقم که امر خود را در میان دو خطر می بینم! آیا از حکومت ملک ری دست بکشم و به حرب آن مظلوم نروم و حال آنکه ملک ری نهایت آرزوی من است یا این که حکومت ملک ری را اختیار نمایم [و حسین را بکشم] و به این سبب گناه بسیاری مرتکب شوم و مراجعت نمایم؟

این کلام سخن شخص عذرآورنده و حیاکننده است که در راه خود متردد باشد!

آن ملعون عنید پلید گفت: ای امیر! به خدا سوگند که تو را در حرب حسین نصیحت صادقانه نمودم که اگر پدرم سعد مرا به آن وصیت می کرد هر آینه حق او را ادا نمی کردم چنانکه حق تو را در حرب آن حضرت ادا نمودم! ابن زیاد گفت: کذبت یا لکع! یعنی: دروغ گفتی ای احمق لئیم!

عثمان برادر عبیدالله بن زیاد گفت: به خدا سوگند که ابن سعد راست گفت و من دوست دارم که از اولاد زیاد کسی نباشد مگر آنکه در بینی او مهاری باشد تا روز قیامت و حسین کشته نشود ابداً!

عمر بن سعد گفت: به خدا سوگند ای ابن زیاد! احدی از قتل حسین بدتر از من مراجعت ننمود!

ابن زیاد گفت: چگونه؟ ابن سعد گفت: زیرا که معصیت نمودم خدا را و اطاعت نمودم عبید الله را و خوار نمودم حسین فرزند رسول الله را و یاری نمودم دشمنان رسول الله را و با وجود این قطع نمودم رحم خود را و با دشمن خود وصل نمودم و مخالفت پروردگار خود نمودم! ای چه گناه عظیمی به عمل آوردم! ای چه اندوه بسیاری که بر خود در دنیا و آخرت وارد آوردم!

بعد غضبناک و غمناک از مجلس بیرون رفت و می گفت: ذلك الخسران المبين! اين عمل خسرانی است که آشکار بر خود وارد آوردم! (1)

مؤلف گوید: این اثر کلام آن حضرت است که به آن مستحق نار ابدی گفت: امیدوارم که از گندم عراق بسیار نخوری! و این ملعون از روی استهزاء به آن مقرب اله گفت: بدل از گندم به نان جو نیز اکتفا می توان نمود! (2)

باری، بعد از ورود سرها و اسیران به شهر کوفه ابن زیاد بداختر بر بالای منبر رفت و بعد از حمد و ثنای خداوند یگانه به زبان بریده خود مشغول افسانه گردید و در بعضی از کلمات خود گفت: حمد خداوندی را که ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیرالمؤمنین یعنی يزيد و شیعیان او را و کشت کذاب پسر کذاب را!!!

چون کلام ناصواب از آن مردود ازلی و ابدی ظاهر گردید عبدالله بن عفیف ازدی از جا برخاست و این بزرگوار از جمله اخیار و زهاد شیعیان بود و چشم یسار و یمین او در جنگ جمل و صفین ضایع شده بود و پیوسته در جامع کوفه مشغول نماز و عبادت بود، چون آن مظهر غیرت دین این افتراء را از آن بی دین شنید فرمود: ای پسر مرجانه! کذاب پسر کذاب تو می باشی و پدر تو و آن کسی که تو را والی کرده است و پدر او ای دشمن خدا!

أتقتلون أبناءَ النبيين وتتكلمون بهذا الكلام على منابر المؤمنين؟! یعنی: آیا به قتل می آورید فرزندان پیغمبران را و بر منابر مسلمانان بالا می روید و چنین مزخرفات می گویید!؟

آن مردود در غضب شد و گفت: من هذا المتكلم؟ کیست این سخنگو؟ عبدالله بن عفیف فرمود: من بودم ای دشمن خدا! آیا می کشی ذریه طاهره را که حق تعالی آیه تطهیر در شأن ایشان فرستاده است و گمان می کنی که مسلمانی؟!

وا غوثاه! کجایند اولاد مهاجر و انصار که انتقام کشند از یزید طاغی که لعین پسر لعین است از زبان محمد که رسول رب العالمین است؟!

پس آتش غضب آن پلید مشتعل گردید به نحوی که رگ های گردنش باد نمود پس گفت این شخص را به نزدیک من آورید! که یساولان آن پلید از هر طرف دویدند، چون اشراف قبیله ازد که از بنی اعمام عبدالله بن عفیف بودند این حالت را مشاهده نمودند به حمایت آن بزرگوار برآمدند و آن دیندار را از دست یساولان گرفتند و مسجد بیرون بردند و به منزلش رسانیدند، باز آن ملعون عنید گفت: بروید و این کور را بیاورید! (3)


1) المنتخب : 323/2 مجلس پنجم باب دوم

2) ر.ک به صفحه 460.

3) بحار الأنوار: 119/45.

چون این خبر به قبیله ازد رسید به روایتی هفتصد نفر اجتماع نمودند و قبیله یمن نیز جمع شدند و به ایشان ملحق گردید[ند]، چون ابن زیاد پلید این خبر را شنید قبایل مصر را جمع نمود و با محمد بن اشعث مردود به قتال ایشان امر نمود، چون تلاقی فریقین شد محاربه صعبی نمودند و جماعتی کشته شدند و چون تابعان آن پلید بیشتر بود[ند] بر فریق دیگر غلبه نمودند و به در خانه عبدالله عفیف رسیدند و در خانه را شکستند و به خانه در آمدند، چون دختر عبد الله بن عفیف این حالت را مشاهده نمود پدر عاجزش را خبر نمود که مخالفان آمدند آن مرد قوی الایمان گفت: باکی نیست شمشیر مرا به من رسان !

آن دختر شمشیر را به آن عاجز پیر رسانید، چون آن پیر حق پرست شمشیر را به دست گرفت. (1)

به روایتی به دختر نیک سیر خود فرمود: ای دختر! در عقب سر من بایست و از هر جانبی که می آیند مرا خبر نما. (2)پس شروع نمود این رجز را:

أنا ابن ذي الفضل العفيف الظاهر / عفيف شيخي وابن أم عامر

كم دارع من جمعكم وحاسر/ وباطل جدلته مغادر

یعنی: منم فرزند صاحب فضل عفیف پاک و پاکیزه که آن شخص عفیف پدر من است و مادرم ام عامر است! چه بسیار از زره پوشان و غیر زره پوشان را که از شما کافران بودند که در معرکه جنگ و قتال ایشان را به خاک هلاک افکندم!

پس به آن پیری و عاجزی شمشیر خود را حواله آن کافران نمود و دختر زارش می فرمود: ای کاش من مرد بود می و با این کافران کشندگان عترت پیغمبر در پیش روی تو قتال می نمودم!

و آن کافران از هر جانبی که قصد پدر عاجزش می نمودند آن دختر او را خبر می نمود و می گفت: ای پدر! از طرف راست آمدند یا از چپ یا از پیش رو آمدند و آن پیر عاجز از آن جانب شمشیر خود را حرکت می داد و آن ظالمان را از خود دور می کرد. (3)تا این که به روایت ابی مخنف بیست و هشت نفر تلف نمود و می فرمود: وای بر شما! اگر بینا می بودم همه شما را به جهنم می نمودم ! (4)

پس آن گروه اشرار به روایت ملهوف بسیار شدند و بر آن عاجز بی مددکار احاطه نمودند دختر زارش فریاد برآورد: وا ذلآه! دشمنان پدر مرا احاطه نمودند و یاوری ندارد که استعانت جوید!

و آن بزرگوار شمشیر خود را دور می داد می فرمود:


1) جلاء العيون: 721؛ تسلية المجالس: 369/2.

2) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 112. و ر.ک: المنتخب: 466/2 مجلس دهم باب دوم.

3) بحار الأنوار: 120/45.

4) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 116 ، 50 نفر؛ مقتل ابو مخنف رحمه الله : 112، 123 نفر.

أقسم لو يفتح لي عن بصري / ضاق عليهم موردي و مصدري

به خدا سوگند اگر چشم من بینا بودی هر آینه تنگ می گردید بر این کافران مورد من!

آخر الأمر آن قوم شریر آن مرد پیر را دستگیر یافتند و او را دستگیر نمودند و نزد پسر زیاد بدبنیاد بردند، چون نظر آن غدار بر آن دین دار افتاد گفت: الحمد لله که خدا تو را ذلیل نمود! ابن عفیف فرمود: ای دشمن خدا! به چه چیز حق تعالی مرا ذلیل نمود؟! به خدا سوگند که اگر بینا می بودم کار را بر تو تنگ می نمودم !

ابن زیاد بیایمان گفت: ای دشمن خدا! چه می گویی در حق عثمان؟ [ا] بن عفیف فرمود: ای عبد بنی علاج!

مؤلف گوید: زیاد پدر عبیدالله بود و مادر زیاد سمیه بود و سمیه مشهور به زنا بود و در فراش ابوعبیده بود، ابوعبیده غلامی بود از بنی علاج از طائفه بنی ثقیف بود و زیاد متولد شد از سمیه، ابوعبیده ادعا نمود که زیاد از من است و معاویه ادعا نمود که پدرم ابوسفیان زنا نمود به مادر زیاد که سمیه است و زیاد از نطفه او بسته شد پس زیاد برادر من است و به این سبب بود که عایشه می گفت: زیاد بن ابیه! یعنی: زیاد پسر پدر خود! زیرا که از برای او پدر معروفی نبود. (1)

و به این سبب عبدالله بن عفیف فرمود: ای عبد بن[ی] علاج! ای پسر مرجانه! و به آن ولد الزنا دشنام داد که تو را با عثمان چکار که بر حق بوده است یا بر باطل؟! حق تعالی در میان قاتلان او حکم کند و لکن از من سؤال نما از خودت و پدرت یزید و پدرش!

ابن زیاد گفت: به خدا سوگند که از تو سؤال نخواهم نمود تا اینکه شربت مرگ را بچشی!

عبد الله بن عفيف فرمود: الحمد الله ربّ العالمین بدان و آگاه باش که من پیوسته از پروردگار خود مسئلت می نمودم که شهادت را نصیب من گرداند قبل از اینکه تو از مادرت متولد شوی از پروردگار خود سؤال نمودم که شهادت بر من جاری شود از دست ملعون ترین خلق و دشمن ترین ایشان نسبت به خدا و چون نابینا شدم از شهادت مأیوس گردیدم والحال بحمد الله بعد از ناامیدی حق تعالی شهادت روزی من گردانید و دعای قدیم مرا مستجاب نمود! (2)

پس عبدالله بن عفیف به روایت ابی مخنف شعری چند انشاء فرمود به این مضمون:

به اصحاب خود بیان نمودم که اجابت نمایید منادی را در وقتی که بخواند شما را به راه


1) بحار الأنوار: 309/44.

2) اللهوف: 168.

هدایت و کشتن دشمنان دین و بگویید در جواب آن منادی: لبیک، لبیک! ای خواننده به راه هدایت و محکم بندید کمر خود را از برای حرب نمودن که هر مردی جزا داده می شود به آن عملی که سعی می نمود و به جنگ کفار روید به نیزه و شمشیرهای خود را به جانب ایشان بکشید و گریه کنید از برای حضرت امام حسین علیه السلام در هر طلوع و غروبی و در هر مجلسی و گریه می کنید بر آن امام هر کسی که نعلین در پانمود یا پا برهنه باشد یا این که زن بیوه باشد!

پس ابن زیاد شریر شعر آن مرد پیر عاجز را قطع نمود و امر نمود تا گردن آن بزرگوار دین دار را زدند و بردار کشیدند. (1)

صحوت وودعت الصبا والغوانيا / وقلت لأصحابي أجيبوا المناديا

وشدّوا له إذ شمّر الحرب ساقه / فكل امرء يجزى بما كان ساعيا

وقود وا إلى الأعداء كل غضنفر / الحوق وقود السابقات المذاكيا

وسيروا إلى الفجار بالبيض والقنا / وهزوا سيوفا نحوهم وعواليا

وابكوا حسينا معدن العلم والتقى / وكان لتضعيف المودة راعيا

وابكوا حسينا عند غرب وشارق / وعند غسوق الليل ابكوا اماميا

ويبكى حسينا كل حاف وناعل / وارملة لم تبرح الدهر باكيا

وابكوا الخير الخلق جدا ووالدار / حسينا بأرض الطف لازال باكيا

پس آن مردود دغا به روایت ابن نما جندب بن عبدالله ازدی را که مرد پیری بود طلب نمود، چون او را حاضر نمودند به نزد آن روسیاه به آن مرد پیر گفت: ای دشمن خدا! آیا تو اصحاب ابوتراب نیستی؟! جندب فرمود: بلی، عذر نمی جویم از این که اصحاب آن حضرت می باشم.

آن ملعون گفت: نمی بینی مرا مگر این که تقرب جوینده ام به نزد حق تعالی به ریختن خون تو! آن پیر روشن ضمیر فرمود: اگر چنین نمایی حق تعالی تو را به نزد خود قرار نخواهد داد بلکه این عمل ناصواب منشأ دوری تو خواهد گردید نزد حق تعالی.

آن مردود اولوا الألباب گفت: شیخ قد ذهب عقله! وخلى سبيله. یعنی: این مرد پیر است که عقلش رفته است! پس او را رها نمود و حق تعالی قتل را از آن مرد پیر دفع نمود. (2)


1) مقتل ابو مخنف رحمه الله : 112 . و ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 117.

2) مثير الأحزان: 94 .

مجلس دوازدهم : در نامه نوشتن ابن زیاد به یزید و والی مدینه و اموراتی که در راه شام اتفاق افتاد

اشاره

كأني بالبتول الظهر واقفة / في الحشر تشكو إلى الرحمن باريها

تأتي وقد ضمخت ثوب الحسين دماً / فيض النحور الحواري ويل مجريها

گویا می بینم فاطمه بتول را که در صحرای محشر ایستاده است و جامه پرخون حیسن را که از خون گلویش و گلوی یارانش غرقه خون شده است بر دوش افکنده است و درد دل خود را به خداوند می کند!

تدعو ألا يا عين مسمومي ويا أسفي / على ذبيحي وأسرى من ذراريها

یعنی: شکایت می کند و می گوید: کجا است فرزند زهر خورده ام؟! وای تأسف بسیار بر حسین سربریده ام و بر اسيران ذرية من!

تقول واحزني بل آه وا حسني / هذا حسين في فيافيها

و می فرماید که آه فرزند زهر نوشیده ام حسن! این حسین من است که او را در بیابان کربلا شهید کردند!

حسيني رضي[ض] هذا مجندل / تسفي على جسمه العاري سوافيها

یعنی: این حسین من است که استخوان های بدنش را نرم کردند و بدنش را برهنه و عریان نمودند و در صحرا انداختند و بادها بر آن وزید و غبار بر او افشانید!

آه على جُنثِ بالطف قد قطعت / رؤوسها و هجير الصيف يصليها

آه از این جسدهای مطهر که در صحرای کربلا با شمشیرهای بران سر ایشان جدا گردید و حرارت آفتاب تابستان ایشان را می سوزاند!

آه على جُنتِ فيها القنا لعبَتْ / وأركضَتْ ماضيات في تراقيها

آه از این بدن های مطهره که مورد نیزۀ کافران گردید و چنبره گردن ایشان مورد تیر و نیزه و سنان گردید !

يا فيتةٌ ذُبِحَتْ في كربلا وتوث / على الوجوه [عرايا] في صحاريها

بنتم فبان لكم سلوان فاطمة / ولاعج بالوجدان يشجيها

یعنی: ای جوانانی که ذبح شدید در صحرای کربلا و با بدن برهنه در آن صحرا درافتادید و در آن صحرا توطن نمودید و خانه ای به جهت خود بنا نمودید! پس فرزند فاطمه نیز به جهت خاطر شما در آن صحرا توطن نمود خانه ای بنا نهاد و راه یافت در قلب آن جناب حزن و اندوه چون شما را محزون یافت و حزن شما را محزون ساخت!

سید بن طاوس روایت کرده است که ابن زیاد علیه الهاویه نامه ای نوشت به یزید بن معاویه و حقیقت حال را بیان نمود و در باب اهل بیت رسالت استفسار نمود که حکم آن خبیث در این باب چیست و نامه ای نیز به عمرو بن سعید بن العاص والی مدینه نوشت. (1)

و به روایت ارشاد عبدالملک ابی الحرث را به جانب مدینه فرستاد و گفت: برو به نزد عمرو بن سعید و بشارت ده او را به قتل حضرت امام حسین!

عبدالملک گوید که من به راحله خود سوار شدم و به جانب مدینه رفتم پس مردی از قریش به من ملاقات نمود و از من پرسید که چه خبر داری؟ گفتم: خبر نزد امیر است خواهی شنید.

آن مرد گفت: إنا لله و إنا اليه راجعون! به خدا سوگند که حضرت امام حسین کشته شده است!

و چون وارد شدم بر عمرو بن سعید از من پرسید که چه خبر داری؟ گفتم که خبری که خوشحال نماید امیر را! کشته شد ای امیر! حسین بن علی! گفت: برو در مدینه ندا کن که آن حضرت کشته شد!

من بیرون آمدم و به قتل آن حضرت ندا در دادم، به خدا سوگند که شیونی از خانه های بنی هاشم برپا شد که هرگز مثل آن را ندیده بودم، پس مراجعت نمودم و داخل خانه عمرو بن سعید شدم چون آن عنید مرا دید تبسمی نمود آن بی ایمان گفت: این در عوض شیون عثمان!

بعد آن شقی ابتر بر بالای منبر رفت و مردم را به قتل آن مظلوم شهید خبر داد و دعا نمود از برای یزید. (2)

و به روایت مناقب آن ننگ آدمیان در خطبه خود گفت: ایها الناس !این صدمه در عوض صدمه عثمان است به خدا سوگند که من دوست داشتم که سر امام حسین در بدنش باشد و روح در جسدش قرار داشته باشد و ما را دشنام دهد و ما او را مدح نماییم و ما را قطع نماید و ما وصل نماییم چنانچه آن نوع عادت او و عادت ما بود! و نباشد از امر او آنچه واقع شد و لکن چه کنیم با کسی که شمشیر به روی ما کشد و اراده نماید قتل ما را به غیر از این که او را از خود دفع نماییم!!!


1) اللهوف: 169.

2) الإرشاد: 123/2 .

پس عبدالله سایب برخاست و گفت: اگر فاطمه زنده می بود و سر حسین را می دید هر آینه بر او می گریست! عمرو بن سعید گفت: ما سزاوارتریم به فاطمه از تو زیرا که پدر او عم ما است! اگر فاطمه زنده می شد چشم او می گریست و جگرش می سوخت و لکن ملامت نمی نمود به شخصی که او را کشته است و از نفس خود دفع نموده است! (1)

مؤلف گوید: ای بدبخت پلید! پس این کلام تو مؤید بر جواز است قتل پیغمبران و امامانی که آمر به معروف و ناهی از منکرند!

پس به روایت ارشاد یکی از آزاد کرده های عبدالله بن جعفر بن ابی طالب که شوهر زینب خاتون بود به نزد عبدالله شتافت و خبر شهادت دو فرزند او را به آن جناب داد عبدالله گفت: إنا لله وإنا إليه راجعون!

پس ابوالسلاسل آزاد کرده عبدالله بن جعفر به آن سرور گفت: این از حسین بن علی به ما رسید! عبدالله نعل کفش خود را بر او زد و فرمود: ای فرزند کنیز گندیده! آیا نسبت به حضرت امام حسین چنین سخنان می گویی؟! به خدا سوگند که اگر در خدمت آن جناب می بودم دوست می داشتم که از آن حضرت مفارقت ننمایم تا در راه او شهید شوم!

بعد به جلسای خود رو نمود و فرمود: بسیار گران است بر من قتل آن حضرت و به همین خوشنودم که اگر خود نتوانستم که در راه آن حضرت شهید شوم ولكن الحمد لله که دو فرزندم جان خود را فدای او نمودند.

پس ام لقمان دختر عقیل با خواهران خود امهانی و اسماء و رمله و زینب دختران عقیل بن ابی طالب آواز خود را به نوحه و زاری بلند نمودند و مرثیه می خواندند و ام لقمان می فرمود:

ما ذا تقولون إذ قال النبي لكم / ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم

بعترتي وبأهلي بعد مفتقدي / منهم أُسارى ومنهم ضُرّجوا بدم

ما كان هذا جزائي إذ نصحت لكم / أن تخلفونى بسوء في ذوي رحم[ي]

یعنی: چه می گویید در جواب پیغمبر خدا اگر سؤال نماید از شما که آخر امت ها هستید که چه کردید بعد از من به اهل بيت من و عترت من، بعضی از ایشان را اسیر نمودید و بعضی را به خون خود آغشته نمودید؟! آیا این جزای من بود که به شما نصیحت نمودم که نیکی کنید به اقربای من بدل از آن این اعمال ناشایست را به عمل آوردید در ذی رحم من؟

چون همان شب در رسید ندایی از غیب شنیدند که می گفت:

أيها القاتلون جهلاً حسينا / أبشروا بالعذاب والتنكيل


1) بحار الأنوار: 122/45 از صاحب المناقب.

كل أهل السماء يدعو عليكم / من نبي وملك وقتيل

قد لعنتم على لسان ابن داود/ وموسى وصاحب الإنجيل

یعنی: ای اشخاصی که از روی جهالت حسین را به قتل آوردید! بشارت باد شما را به عذاب خدا! همه اهل آسمان بر شما نفرین می کنند و پیغمبران و ملائکه و مؤمنان بر شما نفرین می کنند و قبل از این حضرت داود و موسی وعیسی بر شما لعن نمودند! (1)

و چون این خبر وحشت اثر به روایت ابن سعد در طبقات به امّ المؤمنین ام سلمه رحمه الله رسید فرمود: أوقد فعلوها ؟! ملا الله قلوبهم وبيوتهم و قبورهم ناراً! یعنی: آیا این قضیه را به عمل آوردند و حضرت امام حسین را شهید کردند؟! و حق تعالی دل ها و خانه ها و قبرهای ایشان را پر از آتش گرداند!

ثم بَكَتْ حتَّى غُشِيَ عليها. بعد آن قدر گریست تا بی هوش شد. (2)

و چون نامۀ ابن زیاد به روایت ملهوف به یزید بن معاويه عليهم الهاوية. رسيد جواب نوشت که سر مقدس حضرت امام حسین علیه السلام را با سرهای سایر شهداء و اسیران و عیال به نزد آن عنید فرستد. (3)

پس ابن زیاد بد بنیاد به روایت ارشاد سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام با سرهای سایر شهداء به زجر بن قیس داد و ابو برده بن عوف ازدی و طارق بن ابی ظبیان و جماعتی از اهل کوفه را نیز همراه نمود. (4)

و به روایت تبر مذاب ابن زياد عليه اللعنة والعذاب. زیاده از هفتاد [و] دو سر را بر بالای نیزه ها نمود. (5)

و آن مستحق هاویه به روایت فصول المهمه دست های مبارک امام زین العابدین را غل نمود و یک غلی نیز آن بد بنیاد برگردن آن علیل نهاد. (6)

و آن ملعون بدفرجام به روایت تبر مذاب از عبدالملک بن هشام همه اسیران آل رسول الله را از مردان و زنان و اطفال و دختران را بر ریسمان ها بست و برقتب های شتران سوار شدند، مکشفات الوجوه والرؤس ! یعنی: در حالتی که روهای مبارک ایشان مکشوف بود و سرهای منوره ایشان برهنه و بی پرده بود!!! (7)


1) الارشاد: 123/2.

2) ر.ک: الطبقات الكبرى: خامسة 1: 496 .

3) اللهوف: 171.

4) الارشاد: 118/2.

5) ر.ک: حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب : 173.

6) الفصول المهمة: 831/2 .

7) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 168 .

و آن مردود ازل به روایت اخبار دول آن اسیران رسول انام را به نحوی و حالتی روانه شام نمود که به مشاهده آن حالت كل قلوب و ابدان لرزید و مفاصل هر انسانی مرتعش گردید. (1)

و آن بد بنیاد آن اسیران را به روایت ارشاد به اتفاق محفر بن ثعلبة عائذى و شمر بن ذي الجوشن از متعاقب سرهای منوّر روانه نمود. (2)

و شبث بن ربعی و خولی بن یزید اصبحی و عمر بن الحجاج را نیز با هزار سوار آن حرام زاده بی نسب به روایت منتخب روانه نمود و امر کرد که سرهای منوّره را با اسیران در هر بلدی که داخل می شود بگردانند. (3)

و به روایت ابی مخنف حضرت امام زین العابدین علیه السلام را مقید نموده بودند به قیود عدیده و آن بیمار را بر شتر برهنه سوار نموده بودند، وهو في أوّل السبايا وفخذاه ينضحان (4)دما! یعنی: آن مظلوم را پیش از سایر اسیران می بردند و از رگ های بدن مبارکش خون می ریخت. (5)

و ابی مخنف از سهل بن مسیب روایت کرده است که گفت: چون ملاحظه نمودم که ابن زیاد لعین امر نمود که آن سرها و اسرا را به شام برند من نیز عزم نمودم که به اتفاق ایشان به شام روم، هزار مثقال شرعی طلا و هزار درهم برداشتم و با ایشان روانه شدم، چون به قادسیه رسیدند فرود آمدند در آن مکان و علیا جناب ام کلثوم با دل بریان و جگر سوزان این اشعار را انشاء نمود:

ماتت رجالي وأفنى الدهر ساداتي / وزادني حسرات بعد لوعاتي

یعنی: مردان من مردند و روزگار فانی نمود سادات مرا و زیاد نمود حسرات مرا بعد از سوزش های سینه ای که داشتم!

صال اللئام علينا بعد ما علموا / أنا بنات نبي للهدايات

یعنی: حمله کردند لئیمان بر ما بعد از آن که دانستند که ما دختران پیغمبری هستیم که مبعوث شده است به جهت هدایت نمودن مردم!

ويحملونا على الأقتاب عارية / كأننا بينهم بعض الغنيمات

یعنی: ما را بر قتب های شتران برهنه سوار می کنند گویا ما در میان ایشان به بعضی از غنایم کفار می باشیم !


1) اخبار الدول: 108 .

2) الارشاد : 119/2.

3) المنتخب: 466/2 مجلس دهم باب دوم .

4) در نسخ «یشحنان» بوده که طبق مقتل الحسين علیه السلام ومصرع أهل بيته... این گونه ثبت شد.

5) البته طبق متن عربی ترجمه این گونه باشد بهتر است: از ران های مبارکش. ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام ومصرع أهل بيته .... 110؛ مقتل الحسين علیه السلام : 212.

يعز عليك رسول الله ما صنعوا / بأهل بيتك يا خير البريات

گران است بر تو ای رسول خدا وای بهترین بریات! آن چه ظلمی این کافران نسبت به اهل بیت تو به عمل آوردند!

كفاكم برسول الله ويلكم / هداكم من سلوك في الضلالات

وای بر شما کفایت می کند رسول خدا در خصمی نمودن با شما و آن جناب هدایت نمود شما را از راه های ضلالت! (1)

و قاعده آن کافران به روایت عبدالملک بن هشام این بود که در حین راه رفتن سر مبارک آن مظلوم را در میان صندوق می گذاشتند و چون به منزل فرود می آمدند آن سر منور را از صندوق بیرون می آوردند و بر بالای نیزه می کردند و محافظت می نمودند تا هنگام کوچ نمودن بعد آن سر مطهر را از نیزه فرود می آوردند و در میان صندوق می گذاشتند و روانه می شدند. (2)

و چون آن گروه بی ادب به روایت منتخب به اوّل منزلی از منازل راه شام که آن منزل خرابی بود فرود آمده مقام نمودند آن سر مبارک را برآوردند و در پیش خود گذاشتند و اسیران را نزد آن سر منور جمع نمودند و محارست می نمودند. (3)

و آن گروه غذار به روایت بحار مشغول شرب نبیذ گشتند و شادی و خوشحالی می نمودند نسبت به آن سر مبارک! (4)که ناگاه به روایت منتخب آن گروه بی حیای بدنسب ملاحظه نمودند که دستی از دیوار برآمد و با قلمی به خون بر آن دیوار نوشت:

أترجو أمَةً قتلت حسيناً / شفاعة جده يوم الحساب

یعنی: آیا امید دارند امتی که کشتند حسین را شفاعت نمودن جد او را در روز قیامت؟!

فلا والله ليس لهم شفيع / وهم يوم القيامة في العذاب

یعنی: به خدا سوگند که از برای ایشان شفیعی نیست و ایشان در روز قیامت در عذاب خواهند بود!

چون آن کافران این حالت را مشاهده نمودند بسیار به فزع درآمدند. (5)

بلکه آن گروه اشرار به روایت بحار به ملاحظه این کرامت آشکار آن سر مبارک را گذاشتند و گریختند و بعد از زمانی مراجعت نمودند. (6)


1) وسيلة النجاة: 205 . و ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 119.

2) تذكرة الخواص: 237.

3) المنتخب: 466/2 .

4) بحار الانوار: 305/45 و 125 .

5) المنتخب: 466/2.

6) بحار الانوار: 305/45 .

و آن قوم بی ادب به روایت منتخب [از] خوفی که بر ایشان به ملاحظه این حالت عارض گردیده بود در آن منزل درنگ ننمودند و به جانب منزل دیگر روانه شدند که ناگاه صدای هاتفی را شنیدند که می گفت:

ما ذا تقولون إذ قال النبيُّ لكم / ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم

بعترتي وبأهلي عند مفتقدي / منهم أسارى منهم ضُرِجَوا بدم

یعنی: چه می گویید در جواب پیغمبر در وقتی که از شما سؤال نماید که چه کردید به عترت و اهل بیت من بعد از من، بعضی از ایشان را اسیر نمودید و بعضی از ایشان را به خون خود آغشته نمودید؟!

ماكان هذا جزائي إذ نصحت لكم / أن تخلفونى بسوء في ذوي رحمي

یعنی: جزای من این نبود که به عوض این که نصیحت نمودم که نیکی نمایید به ذی رحم من شما بدی کنید! (1)

پس از آن گروه اشرار به روایت ابی مختف سر آن بزرگوار را به همان نحوی که بر بالای نیزه بود به سمت شرقی حضاضه بردند، بعد عبور نمودند به جانب تکریت و نوشتند به والی آن ولا که ما را استقبال نما که با ما می باشد سر حسین علیه السلام!

چون والی تکریت بر مضمون نامه مطلع گردید امر نمود تا شهر را آیین بستند و علم ها به جلوه درآوردند و بوق ها زدند و مردم را از هر جانب و قبیله طلب نمود و خود به استقبال آن کافران شتافت، هرکسی که از آن گروه غذار از سر آن بزرگوار سؤال می نمود در جواب می گفتند که این سر خارجی است که بر ما خروج نموده بود در زمین عراق در موضعی که آن را کربلا می نامند و عبیدالله بن زیاد آن خارجی را به قتل آورد و سر او را با ما فرستاده است که به شام بریم!

چون آن کافران مفتری در جواب سائلین گفتند که این سر خارجی است، مرد نصرانی آنجا حاضر بود گفت: ایشان دروغ می گویند من در کوفه بودم که این سر را داخل کوفه نمودند، این سر خارجی نیست بلکه سر حسین بن علی بن ابی طالب است و مادرش فاطمه زهراء است وجد او محمد مصطفی است.

چون نصاری (2)این کلام را شنیدند به فزع آماند و شروع نمودند به زدن ناقوس ها و رهبانان خود را جمع نمودند و درهای بیع را که به منزلهٔ مسجد ایشان است از برای تعظیم آن سر مبارک بستند و رو به درگاه پروردگار آوردند و گفتند: إلهنا وسيدنا! إِنَّا بَرئنا من قوم قتلوا ابن بنت نبيهم! یعنی: ای خدای ما و سید ما! به درستی که ما بیزاریم از قومی که کشتند فرزند دختر پیغمبر خود را!


1) المنتخب: 467/2 .

2) در نسخ از «نصاری» بوده که ظاهرا «از» اضافه بود یا «آن» بوده است.

چون این خبر به آن کافران رسید داخل شهر تکریت نشدند و از راه بیابان روانه شدند تا وارد اعمی شدند، بعد وارد دیر غروه شدند بعد وارد صليبا (1)شدند و بعد وارد وادی نخله شدند، شب در رسید فرود آمدند ناگاه شنیدند گریه جنیان را که بر آن مظلوم می گریستند و طپانچه بر روی خود می زدند و می گفتند:

يا نساءَ الجن اسعدن نساءَ الهاشميات / وبنات المصطفى أحمد يبكين شجياتٍ

قد قعدن ويندبن بدور الفاطميات / ويلبسن ثياب السود من عظم الرزيات

ويلطمن خدوداً كالدنانير نقيات / ويندبن حسيناً عظمت تلك الرزيات

ای زنان جن! یاری نمایید زنان هاشمیه و دختران محمد مصطفی را که می گریند با حزن و اندوه و ناله می کنند از برای جوانان فاطمه که به منزله ماه شب چهارده می باشند و آن زنان جامه های سیاه پوشیده اند از برای عظمت این مصيبت و طپانچه می زنند بر خدهای خود که مثل نقره خام است و ناله می نمایند بر حسین و چه بسیار عظیم است این مصیبت ها! (2)

و ايضاً به روایت منتخب شنیدند در وادی نخله این شعر را که جنیان می خواندند:

مسح الرسولُ جبينه فله بريق في الخدود/ أبواه من عليا قريش جده خير الجدود

یعنی: مسح نموده است رسول خدا جبین مبارک امام حسین را پس روشنایی خدهای آن جناب به این سبب است. پدر و مادر او از بزرگان طائفه قریش اند وجد او بهترین جدها است.

و طایفه دیگری از جنیان می گفتند:

ألا يا عين جودي فوق خدي / فمن يبكي على الشهداء بعدي

على رهط تقودهم المنايا / إلى متكبر بالملك عبدي

یعنی: ای چشمان من! اشک خود را بریز بالای خد من، پس کیست که گریه کند بر شهیدان بعد از من؟! گریه کن برگروهی که مرگ ایشان را کشید به سوی متکبر در ملکی که بنده بود! (3)

پس آن گروه علیهم الهاویه به روایت ابی مختف از وادی نخله کوچ نمودند و به سمت بلدی رفتند که آن را لبنا می نامیدند و آن بلدی بود معمور در مقابل شهری واقع شده بود که آن را مرصاد می نامند و آن شهر بسیار پرجمعیت بود، چون آوازه آوردن آن سرهای منوّره و اسیران مکرمه به ایشان رسید مخدرات از پس پرده ها برآمدند و مردان پیر و جوانان جملگی چون نظر بر سر مبارک حضرت


1) در مقتل الحسين علیه السلام ومصرع ...: «عروه» و «صليتا».

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 115؛ وسيلة النجاة : 208؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 122

3) المنتخب: 467/2

امام حسین افکندند صلوات بر آن جناب فرستادند و صلوات فرستادند بر جد و پدر و برادر و تمامی اهل بيت علیهم السلام و لعنت نمودند بر کشندگان ایشان و لعنت کردند بر اشخاصی که ایشان را اسیر نموده اند و می گفتند: یا قتلة أولاد نبتهم! یعنی: ای کشندگان اولاد پیغمبر خود!

چون آن کافران این حالت را مشاهده نمودند از وادی لبنا کوچ کردند و رفتند تا اینکه فرود آمدند به کحیله و از آنجا متوجه جهنیه گردیدند و نوشتند به عامل آن بلد که استقبال نما ما را که سر حسین با ما می باشد!

و اسم عامل ایشان خالد بن نشیط بود، چون آن ملعون به مضمون نامه مطلع شد امر نمود تا عَلَم ها را به جلوه درآوردند و شهر را آیین بستند و مردم را جمع نمود و به قدر سه میل آن اشقیاء را استقبال نمود، پس بعضی از بعضی پرسیدند که ما الخبر؟ یعنی: چه خبر است؟ فقالوا: رأس خارجي! یعنی: در جواب گفتند که سر خارجی است که خروج نموده بود در زمین کربلا و ابن زیاد او را به قتل آورد! پس مردی از آن جماعت گفت: خبر این سر به ما رسیده است این سر، سر خارجی نیست بلکه سرحسین است!

چون مردم این کلام را شنیدند یکدیگر را خواندند و مقدار هزار مرد از قبیلهٔ اوس و خزرج جمع شدند و می گفتند: این سرحسین بن علی مرتضی است وجد او محمد مصطفی است!

پس با هم قسم خوردند که به قتل آورند امیر خود خالد بن نشیط را با خولی بن یزید اصبحی را و جماعتی که با ایشان اند و آن سر مبارک را بگیرند و در ارض خود دفن نمایند تا اینکه ذخیره و فخری باشد از برای ایشان تا روز قیامت، پس نزد آن بیدینان آمدند و گفتند: يا قوم ! لا كفر بعد الإيمان ولا ضلال بعد هدى ولاشك بعد يقين ! یعنی: ای قوم! کفری نیست بعد از ایمان و گمراهی نیست بعد از هدایت و شکی نیست بعد از یقین! پس طلب نمودند دوستان و زنان خود را و جمعیت نمودند. (1)

ابی مخنف گفت که شنیدم از کسی که در آن روز در آن مکان بود که زیاده از سی هزار کس جمع شدند، چون آن کافران این حکایت را شنیدند داخل شهر نشدند و به سمت تل اغفر رفتند. (2)

بعد به جانب سنجار رفتند و از آنجا رفتند تا اینکه رسیدند به منزل نصیبین و در آنجا فرود آمدند و سرهای منوره با اسیران مکرمه در میان نصیبین گردانیدند، چون زینب این حالت را مشاهده نمود بسیار گریست و این اشعار را انشاء فرمود:

ء أشهرنا بين البرية عنوة / ووالدنا أوحى إليه جليل


1) ر.ک: مقتل الحسین و مصرع اهل بيته .... 123؛ وسيلة النجاة: 209.

2) ر.ک: مقتل ابو مخنف رحمه الله : 117؛ وسيلة النجاة: 210.

یعنی: آیا دشمن ما را به جبر در میان مردم می گردانند و حال آن که خداوند جلیل وحی فرستاد به سوی والد ما؟!

كفرتم بدين الله ثم نبيه / كأن لم يجئكم (1)في الزمان رسول

یعنی: کافر شدید به دین خدا و رسول او گویا هیچ پیغمبری را نفرستاده اند به سوی شما!

لحاكم إله العرش يا شرامة / لكم في لظى يوم المعاد عويل

یعنی: منازعه نماید با شما خداوند عرشای بدترین امت ها و از شدت عذاب [گریه و فریاد] کنید در روز قیامت در لظی که طبقه ای است در جهنم. (2)

و منقول است که چون عبدالله بن عقبه را به نزد مختار آوردند مختار فرمود: ای ملعون! آنچه خواستی کردی بس نبود؟! چرا سر حضرت امام حسین را به نیزه می کردی و در راه شام تازیانه به زینب خاتون می زدی؟! عبدالله می گفت: دروغ می گویی من این عمل را نکردم!

مختار فرمود: ای ملعون! من دروغ می گویم؟! حال تو را به اقرار درآورم !

پس فرمود به انبر گرم پستان های او را گرفتند و گوشت او را کندند اقرار کرد و از خود رفت، چون به حال آمد مختار فرمود او را بند از بندش جدا کردند و به جهنم واصل نمودند. (3)

باری، پس آن ملاعین به روایت ابی مخنف از منزل نصیین کوچ کردند و رفتند تا به عین الوردة و از دروازه ناخرضمان بیرون رفتند و از فرات عبور نمودند و به جانب دوغان روانه شدند و نوشتند به والی دوغان که ما را استقبال نما که سر حسین با ما می باشد!

چون والی بر مضمون نامه مطلع شد امر نمود تا علم ها را به جلوه درآورند و خود به استقبال برآمد و امر نمود تا بوق ها را بزنند و بکوبند طبل ها را و آن کافران سر آن قدوه عالمیان را بر نیزه کردند و از دروازه اربعین داخل شدند و بیرون رفتند به سمت حلب.

چون اهل حلب مطلع شدند به ورود سرها و اسیران آل محمد از خدا و رسول او شرم ننمودند و شهر را آیین بستند و طبل ها را کوبیدند و حریم آل محمد را در میان شهر گردانیدند، بعد سر مبارک آن مظلوم را در رحبه ای که در آنجا بود نصب نمودند و از وقت زوال تا عصر آن سر منور در آن رحبه بر سر نیزه منصوب بود و اهل دین و عقلاء می گریستند و صلوات می فرستادند بر آن بزرگوار و جد عالی مقدار و پدر عالی تبارش و جاهلان و ملعونان در زیر نیزه ندا می کردند که این سرخارجی است که خروج نموده بود در زمین عراق بریزید بن معاویه!


1) این کلمه در نسخ «یحثكم» بوده که طبق مقتل الحسين ومصرع ... ثبت شد.

2) مقتل الحسين ومصرع اهل بیته .... 123. و ر.ک: وسيلة النجاة: 212.

3) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

و ابو مخنف می گوید که آن رحبه ای که سر مبارک را در آن نصب نمودند هر صاحب حاجتی که در آن مکان از حق تعالی حاجت خود را طلب نماید حق تعالی حاجت او را بر می آورد.

و آن کافران در آن شب در شهر حلب ماندند و شراب زهرمار کردند و خوابیدند چون صبح شد روانه شدند در آن وقت حضرت امام زین العابدین علیه السلام گریست و این اشعار را انشاء فرمود:

ليت شعري هل عاقل في الدياجي / بات من فجعة الزمان يناجي

کاشکی می دانستم که آیا عاقلی هست که در شب های تاربیتوته به عمل آورد و از مصایب زمان بنالد؟

أنا نجل النبي ما بال حتى / ضائع في عصابة الأعلاج

منم فرزند زاده پیغمبر چه چیز باعث شده است که حق من ضایع شده است در گروهی از پست فطرتان؟!

نكروا حقنا وفاء واعلينا / يقتلون بخدعةٍ واحتجاج

انکار نمودند حق ما را و برگشتند ما را به قتل درآوردند به فریب دادن و احتجاج باطل !

پس آن گروه بی دین رفتند به سمت سرمدین (1)و آن شهری بود پرجمعیت و پربرکت چون خبر ورود آن ظالمین به اهل سرمدین رسید دروازه های شهر را بستند و در بالای قلعه شهر رفتند و لعنت می نمودند بر آن بی دینان و سنگ بر ایشان می انداختند و می گفتند یا قتلة الحسين علیه السلام ! والله لا دخلتم مدينتنا ! یعنی: ای کشندگان حضرت امام حسین! به خدا سوگند که داخل نخواهید شد به شهر ما! و اگر بخواهید که داخل شهر ما شوید همۀ شما را به قتل می آوریم اگر چه همۀ ما کشته شویم که تمکین نخواهیم داد شما را که عبور نمایید و به شهر ما داخل شوید!

در آن وقت علیا جناب ام کلثوم با دل مغموم این اشعار را انشاء فرمود:

كم تنصبون لنا الأقتاب عارية / كأننا من بنات الروم في البلد

یعنی: چقدر ما را بر قتب های شتران برهنه سوار میکنید گویا که ما از اسیران روم می باشیم؟

أليس جدي رسول الله ويلكم / هو الذي دلكم قصداً إلى الرشد

یعنی: وای بر شما! آیا نیست جد من رسول خدا و آن جناب آن کسی است که خواند شما را به راه رشد و هدایت؟

يا أمَةَ السوء لاسقيا لربعكم / إلا عذاباً كما أخنا على الكبد

ای بدترین امت! خدا نباراند به شما مگر عذاب را چنان که ناله از جگر ما برآوردید!

و بعد آن کافران رفتند به مغارة النعمن و اهل آن بلد دروازه ها را گشودند و آن اشقیاء را استقبال نمودند و به جهت ایشان ذبایح چندی ذبح نمودند و طعام و شراب به جهت آن بی دینان آوردند


1) در مقتل الحسين ومصرع .... قنسرين.

و در تمام آن روز در آن شهر ماندند و می خوردند و می آشامیدند.

بعد از آن جا روانه شدند و در بلدۀ شیرز فرود آمدند و در آن بلد مرد پیری بود آن پیر سعادت مند اهل شیرز را جمع نمود فرمود: ای قوم! این سر مبارک حسین بن علی بن ابی طالب است که این قوم ظالم طاغی آن امام سعید را شهید کرده اند!

پس آن سعادت مندان سوگند یاد نمودند که آن ظالمان را داخل بلده خود ننمایند، پس پل آن شهر را کشیدند و آتش ها برافروختند و شمشیرهای خود را حمایل نمودند و سپرها بر دوش افکندند، چون آن کافران آن حالت را مشاهده نمودند داخل آن بلده نشدند، پس پیران به جوانان گفتند: ای قوم! خدا فتنه را دوست ندارد و این سر را از سایر بلاد عبور دادهاند کسی متعرض نشده است بگذارید تا داخل شهر شوند! جوانان گفتند: هلاکت باد شما را به این کلامی که می گویید! به خدا سوگند که هرگز این امر نخواهد شد که ما بگذاریم اگرچه همه ما کشته شویم!

پس اساس حرب را از نیزه و شمشیر بر خود آراستند، چون پیران این حالت را از جوانان مشاهده نمودند غیرت برایشان کارگر شد با جوانان متفق شدند و پل خندق را گذاشتند و بر آن کافران حمله نمودند خولی ملعون گفت: با ما نزاع نکنید و ما را به حال خود گذارید!

اهل شیرز گوش به سخن آن بی دین ندادند و بر آن کافران حمله آوردند و مقاتله عظیمی واقع شد و در آن مقاتله هفتاد [و] شش نفر از آن کافران به درک واصل شدند و هفتاد نفر از اهل شیرز به درجه شهادت رسیدند.

چون علیا جناب ام کلثوم این حالت را مشاهده فرمود پرسید فرمود که ای قوم! نام این شهر چیست؟ گفتند: شیرز. فرمود: خدا شیرین گرداند آب ایشان را و ارزانی به ایشان کرامت فرماید و دست ظالم را از ایشان کوتاه سازد!

ابی مخنف می گوید: اگر دنیا پر از جور شود که نمی رسد به ایشان مگر خیر و عدل.

و حضرت امام زین العابدین علیه السلام با دل بریان گریان گردید و این اشعار را انشاء فرمود:

صار العلوج على السادات ذي الحسب / وصار يقدم رأس الأمة الذئب

یعنی: امر چنین شده است که قوم پست فطرت می برند سادات صاحب حسب را وذَنَب امت رأس امت را مقهور نموده راه می برد!

يا للرجال وما يأتي الزمان به / من العجيب الذي ما مثله عجب

ای مردمان! ملاحظه نمایید به عجایبی که زمانه می آورد که مثل آن عجیبی نیست!

آل الرسول على الأقتاب عارية / وآل مروان ترى تحتهم نجب

یعنی: آل رسول خدا بر قتب های شتران برهنه سوار می باشند و آل مروان سوار می باشند بر مراکب تمام عیار!

پس آن کافران خسران مآب روانه شدند به جانب کفرطاب و آن قریه حصار کوچک محکمی داشت چون اهل آن قریه بر احوال آن بی دینان مطلع شدند دروازه ها را بر روی آن کافران بستند، خولی بن یزید اصبحی به نزد ایشان رفت و گفت: در را به روی ما بگشایید و آبی به ما دهید. آن سعادت مندان گفتند: والله لوقتِلْنا عن آخرنا ما سقيناكم الماء وأنتم قد منعتم الحسين وأصحابه من شرب الماء وقتلتموه عطشاناً! یعنی: به خدا سوگند اگر همۀ ما کشته شویم نخواهیم آب را آشامانید و حال آنکه شما آب را منع نمودید از حضرت امام حسین علیه السلام و اصحاب او و آن مظلوم را با لب تشنه شهید کردید!

پس آن کافران چون حال را بدین منوال دیدند به طرف حماة روانه شدند، چون اهل حماة مطلع شدند دروازه ها را بر روی ایشان بستند و بر بالای قلعه رفتند و گفتند: ما قسم های مغلظه یاد نموده ایم که شما را نگذاریم که وارد شهر ما شوید!

آن کافران از آن جا نیز گذشتند تا وارد قمتین (1)شدند، پس نامه ای به والی حمص نوشتند که ما را استقبال نما که با ما سر حسین می باشد!

و عامل حمص در آن زمان برادر صالح بن نشیط بود، چون بر مضمون نامه مطلع شد امر نمود علم ها را به جلوه درآورند و خود به قدر سه میل آن کافران را استقبال نمود و سر مبارک آن حضرت بر بالای نیزه بود، چون خواستند که داخل دروازه حمص شوند به سبب کثرت ازدحام ناس بیست [و] شش نفر هلاک شدند، آن کافران دیدند نمی توانند از این دروازه داخل شهر شوند رفتند به سمت دروازه شرقی آن شهر اهل آن دروازه در را به روی آن بی دینان بستند و گفتند: يا قوم ! أكفر بعد إيمان أم ضلال بعد هدى ؟! أيجوز في مدينتنا رأس ابن بنت نبينا؟! والله لا كان ذلك أبداً! يعنى: اى قوم! آيا كفر بعد ایمان آیا گمراهی بعد از هدایت؟! آیا خواهیم گذاشت که بگذران[ن-]-د سر فرزند دختر پیغمبر خود را از شهر ما؟! نه به خدا سوگند این مطلب هرگز نخواهد شد!

چون آن کافران حال به این منوال دیدند رفتند به سوی دروازه تدمر و از آن دروازه سرهای منوره را با اسیران مکرمه داخل شهر نمودند و علم ها را در پیش روی ایشان به جلوه درآوردند و ایشان را نزد كنيسة جرجيس بازداشتند و آن کنیسه خانه ای بود از خالد بن نشيط، والجهال والبغاة يصفقونَ ويركضون ويقولون: هذا رأسُ خارجي خرج على الخليفة يزيد بن معاوية! يعني: جهال و سرکشان شادی


1) در مقتل ابو مخنف رحمه الله: «مقلتين».

می نمودند و دست به هم می زدند و لگد بر زمین می زدند و به زبان بریده خود م یگفتند: این سر، سر خارجی است که خروج کرده بود بریزید بن معاویه!

بعد از آن منزل کوچیدند و رفتند به سوق الطعام و از آنجا به سمت حرسه روانه شدند، چون اهل حرسه از کیفیت مطلع شدند با یک دیگر سوگند خوردند که خولی و شمر را بکشند و سر مطهر را از ایشان بگیرند، چون این خبر به آن اشقیاء رسید داخل حرسه نشدند و از سمت بحیره روانه شدند و رفتند تا وارد کیرز شدند و نوشتند به والی بعلبک که ما را استقبال نما که با ما است سرامام حسین!

چون والی بعلبک بر مضمون نامه مطلع شد امر نمود تا علم ها را به جلوه درآوردند و شهر را آیین بستند و مردم را از هر سمتی جمع نمودند و مردم عطریات و مشک و قند با خود برداشتند و روی اسب های خود را معطر نمودند به قدر شش میل آن کافران را استقبال نمودند و قوت و شیرینی به آن کافران می خورانیدند و جواری مغنیه را به خوانندگی برآوردند و دف ها به دست ایشان دادند تا بکوبند، چون علیا جناب ام کلثوم این غوغا و معرکه را دید پرسید که این بلد چه نام دارد؟ گفتند: بعلبک. فرمود: خدا خضرویات ایشان را بر باد دهد و گران گرداند نرخ های ایشان را و شیرین نگرداند آب های ایشان را و دفع ننماید ظالم را از ایشان !

ابو مخنف می گوید: اگر دنیا مملو از خیر و عدل باشد که نمی رسد به اهل آن بلد مگر ظلم و جور!

و آن بی دینان در آن شب شراب خوردند و مست و بی هوش افتادند بعد از آنجا روانه شدند و نزد صومعه راهبی فرود آمدند و بیتوته به عمل آوردند و در آن مکان امام عابدان علیه السلام با دل سوزان و جگر بریان این اشعار را انشاء فرمود:

هذا الزمانُ فاتفنى عجائبه / عن الكرام وما تهدى مصائبه

یعنی: این زمانی است که فانی نمی شود عجائب آن از کریمان و مصایب آن به عنوان هدیه برای ایشان مقرر است !

فليت شعري إلى كم ذا تُجاذِبُنا / صروفه [و] إلى كم ذا تُجاذبه

پس کاشکی می دانستم که تا چه زمان تقلبات زمانه ما را می کشد به سوی خود و ما می کشیم آن را به سوی خود!

يُسيّرونا على الأقتاب عارية / وسائق العيش يحمى عند غاريه

ما را می گردانند بر روی قتب های شتران برهنه و عيش خوب و صحیح مریض می شود نزد غروب آن عیش!

كأننا من بنات الروم بينهم / وكل ما قاله المختار كاذبه

یعنی: گویا ما در میان ایشان از اسیران روم می باشیم گویا آنچه وصیتی که پیغمبر مختار در باب رعایت ما نموده است العیاذ بالله دروغ بوده است!

كفرتم برسول الله ويحكم / يا أمةَ السوء لاحلتْ مذاهبه

ای بدترین امت! وای بر شما که کافر شدید به رسول خدا و حلال نشمردید آن چیزی را که آن جناب حلال کرد بر شما!

و چون تاریکی شب عالم را فرو گرفت سر مقدس حضرت امام حسین علیه السلام را بر بالای نیزه طولانی کردند و آن نیزه را در جانب صومعه راهب فرو کوفتند. (1)

پس آن قوم بی ادب به روایت منتخب صوت هاتفی را شنیدند که می گفت:

والله ما جئتكم حتى بَصُرْتُ به / بالطف مُنعفِرَ الخَدَيْنِ منحوراً

یعنی: به خدا سوگند که نیامدم به سوی شما تا این که دیدم آن مظلوم را ذبح شده و دو خد مبارکش بر خاک چسبیده!

وحوله فتية تُدمى نحورهم / مثل المصابيح يغشونَ الدُّجى نوراً

و در حوالی نعش آن مظلوم جوانان چندی دیدم که خون از گردن های ایشان می ریخت و مانند چراغ هایی بودند که نور می افشاندند در تاریکی ها !

كان الحسين سراجاً مستضاء به / الله يعلم أني لم أقل زوراً

یعنی حضرت امام حسین علیه السلام مانند چراغی بود که مردم روشن می شدند از او و حق تعالی می داند که من در این قول صادقم و دروغ نگفته ام!

پس علیا جناب ام کلثوم فرمود: خدا تو را رحمت کند! تو کیستی؟ آن هاتف عرض کرد: من پادشاهی می باشم از طایفهٔ جن، با قوم خود آمدیم که حضرت امام حسین علیه السلام را یاری کنیم چون به کربلا رسیدیم آن جناب را شهید کرده بودند.

چون آن ملاعین این کلام را شنیدند ترسیدند و گفتند: ما می دانیم که از اهل آتشیم!

چون پاره ای از شب گذشت راهب سر خود را از صومعه برآورد و نظر نمود بر سر منور حضرت امام حسین علیه السلام که بر بالای نیزه نور از او ساطع بود و به طرف آسمان بالا می رفت و نظر نمود به آسمان دید دری از آسمان گشوده شد و ملائکه از آن در فرود می آیند، وهم ينادون يا أبا عبدالله ! عليك السلام یعنی: و آن ملائکه ندا می کردند که یا اباعبدالله! بر تو سلام باد!

چون آن راهب این حالت را ملاحظه نمود به جزع درآمد و متحیر گردید و چون صبح طلوع نمود آن کافران قصد نمودند که روانه شوند راهب مشرف شد بر ایشان و گفت: ما الذي معكم ؟ یعنی: چه چیز است با شما؟ گفتند: رأس الحسين بن علي؛ یعنی: سر حسین علی با ما است.

راهب گفت: مادرش که بود؟ گفتند: فاطمه دختر محمد صلی الله علیه وآله.


1) ر.ک: مقتل الحسین و مصرع اهل بیته ... 124 - 127؛ مقتل ابو مخنف رحمه الله : 115-121. وسيلة النجاة: 212 - 215.

پس آن راهب دو دست خود را به یک دیگر زد و گفت: لاحول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم! راست گفتند احبار و عباد در وقتی که گفتند!

آن ملاعین پرسیدند که احبار چه گفتند؟ راهب گفت: احبار گفتند:

در وقتی که این جناب کشته شود از آسمان خون می بارد و آسمان نمی بارد مگر به جهت پیغمبر یا پسر وصی پیغمبر!

بعد گفت: واعجباه من أمَةٍ قتلت ابن بنت نبيها وابن وصیّه! یعنی: چه بسیار عجب است از امتی که کشتند پسر دختر پیغمبر خود و پسر وصی او را!

بعد از آن راهب رو نمود به آن کسی که موکل آن سر منور بود و گفت: این سر را به من بنما تا به او ملاحظه نمایم. آن ملعون گفت: نمی گشایم او را مگر در پیش روی یزید یا محظوظ شوم به جایزه ده

هزار درهم! (1)

راهب گفت: من ده هزار درهم به تو می دهم. آن ملعون گفت: حاضر نما آن را.

راهب ده هزار درهم را حاضر نمود و آن سر منور را گرفت و پرده از آن سر مبارک برداشت و آن سر مطهر را در کنار خود گرفت، فبدَتْ ثناياه ! یعنی: پس ظاهر شد دندان های ثنایای آن مظلوم!

فانكب الراهب وجعل يُقتِلُها ويبكي؛ یعنی: چون راهب آن دندان ها را مشاهده نمود خود را بر روی آن دندان ها انداخت و می بوسید و می گریست.

و می گفت: يَعُزُّ عليَّ يا أبا عبد الله ! ألا أكونَ أوّلَ قتيل بين يديك! یعنی: گران است بر من اى ابا عبدالله! که من نبودم اول کسی که در پیش روی تو کشته شوم و لکن فردای قیامت نزد جدت رسول خدا شهادت ده که من شهادت می دهم به لا إله إلا الله وأن محمداً عبده ورسوله.

و بعد از آن که مسلمان شد آن سر مبارک را رد نمود به آن کافران پس آن بی دینان روانه شدند و بعد از زمانی در موضعی نشستند که آن ده هزار درهم را در میان خود قسمت نمایند دیدند که جميع دراهم خَزف شده است و بر آن نوشته اند:

(وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون)

یعنی: زود است که خواهند دانست اشخاصی که ظلم کردند که کجا است بازگشت ایشان! (2)


1) در نسخ «دوهزار» بوده که طبق مصدر و منبع البكاء ثبت شد.

2) سورة مباركة شعراء آیه 227 المنتخب: 468/2 مجلس دهم باب دوم.

تنبیهات

الاول [ اسلام راهب و دراهم ]

*الاول (1)

راهب از خواب بیدار شد و تا صبح مشغول عبادت بود، چون صبح طالع شد و آن راهب در مقام انتظار بود که ناگاه دست مقصود حلقه بر در زد دیرانی بر فراز در آمد پرسید: کیستی؟ گفت: منم شیرین در بگشا. چون نام شیرین را شنید به خواب خود متیقن گردید، پس پرسید که حاجت تو چیست و مولای تو کیست؟ گفت: مولای من سرور عابدان امام زین العابدین است که با عترت طاهره خود به این ناحیه ایشان را اسیر آورده اند و ظالمان و ستم کاران از آب و نان و لباس چندان به ایشان تنگ گرفته اند که فوق آن متصور نیست، مرا به نزد تو فرستاده است که چنانچه حضرت مسیح در واقعه تو را خبر داده است بدانچه توانی شرط خدمت به جای آوری .

دیرانی که این مژده را شنید به تعجیل دوید از مأکول و ملبوس به قدری که توانست برداشت و به خدمت آن حضرت رسید آن مظلوم را در غل و زنجیر دید و از واقعه کربلا و شهادت سیدالشهداء مطلع گردید بسیار گریست و آنچه از اسباب آورده بود عرضه داشت آن حضرت فرمود که هدیه تو قبول است وقتی که به شرف اسلام مشرف شد و آن حضرت هدیۀ او را قبول نمود پس شیرین را به عقد دیرانی درآورد و آن دیرانی به تعزیه داری حضرت امام حسین مشغول شد. حزره مؤلفه محمد صالح.

ر.ک: روضة الشهداء: 369 .

[ اسلام راهب و دراهم ]

در کتاب بحارالانوار از سلیمان مهران اعمش منقول است که گفت: در طواف خانه کعبه مشغول بودم که ناگاه مردی را دیدم که می گفت: خداوندا! مرا بیامرز لکن می دانم نخواهی آمرزید!

چون این کلام را شنیدم اعضای من به لرزه درآمد به نزدیک او رفتم و گفتم: ای مرد! تو در حرم خدا و حرم رسول خدا می باشی و این ایام ایام محترمه است در ماهی که عظیم القدر است پس چرا مأيوس می شوی از رحمت خدا؟!

آن مرد گفت: گناه من عظیم است! گفتم: آیا گناه تو بزرگ تر است از کوه تهامه؟! گفت: بلی!

گفتم: آیا هم وزن جبال مرتفعه است؟! گفت: بلی، اگر خواهی تو را خبر دهم از گناه خود.


1) بعضی از علماء در تفسیر سوره یوسف نقل می کند از دیرانی که در شبی که در صبح آن شب حضرت امام زین العابدین با غل و زنجیر وارد منزل او می شدند، در آن شب آن دیرانی حضرت مسیح را در خواب دید که فرمود: فردا لشکری از اهل ضلال وارد می شوند، جمعی از مقربین درگاه اله را اسیر می آورند، سالار ایشان صدیقی است که سلیل احمد مختار و سبط جیدر کرار است و علامات چندی ذکر نمود که یکی از آنها این بود که کنیزی را به نزد تو خواهند فرستاد به جهت اموری چند که نام آن شیرین است؛ شرط خدمت به جای آور و ایشان را گرامی دار که مقرب درگاه اله اند.

گفتم: بلی. گفت: بیا از حرم بیرون رویم. پس به اتفاق او از حرم بیرون رفتیم، پس متوجه من گردید و گفت: من یکی از اشخاصی بودم که در لشکر می شوم عمر بن سعد بودم در وقتی که حضرت امام حسین علیه السلام را شهید کردند و من یکی از چهل نفر بودم که سر آن حضرت را به جانب شام از برای یزید می بردیم، در اثنای راه به دیر نصرانی فرود آمدیم و سر مبارک را بر نیزه کردیم و نگاهبانان محارست آن را می نمودند و نشستیم که طعام بخوریم ناگاه دستی ظاهر شد و به دیوار دیر نوشت:

أترجو أمه قتلت حسيناً / شفاعة جده يوم الحساب

یعنی: آیا امید دارند امتی که به قتل آوردند حسین را شفاعت جد او را در روز قیامت؟!

ما این حالت را دیدیم جزع شدیدی نمودیم و بعضی از ما خواست که آن دست را بگیرد که غایب شد، باز رفقای من خواستند که طعام بخورند دیدم همان دست عود نمود و بر دیوار نوشت:

فلا والله ليس لهم شفيع / وهم يوم القيامة في العذاب

یعنی: نه به خدا قسم که نیست به جهت ایشان شفیعی و ایشان در روز قیامت در عذاب می باشند!

پس رفقای من برخاستند که آن دست را بگیرند باز غایب شد، چون خواستند که طعام بخورند باز آن دست عود نمود و نوشت:

وقد قتلوا الحسين بحكم جور/ وخالف حكمهم حكم الكتاب

یعنی: به تحقیق که کشتند حسین را به حکم جور و مخالفت نمود حکم ایشان حکم قرآن را !

پس من از طعام خوردن بازماندم و غمگین شدم. بعد راهبی از دیر بر ما مشرف گردید و ملاحظه نمود نوری را که ساطع بود از بالای سر مبارک بعد ملاحظه نمود لشکری را دید بعد متوجه نگاهبانان سر مبارک گردید و گفت: از کجا می آیید؟ گفتند: از عراق محاربه نمودیم با حسین!

راهب گفت: حسین پسر فاطمه که دختر پیغمبر شما است و فرزند پسرعم پیغمبر شما است؟ گفتند: بلی. راهب گفت: هلاکت باد شما را! به خدا قسم که اگر از برای عیسی بن مریم پسری می شد هر آینه ما او را بر چشم های خود می گذاشتیم! مرا به شما حاجتی است.

گفتند: آن حاجت چیست؟ راهب گفت: به رئیس خود بگویید که ده (1)هزار درهم از پدران من به من ارث رسیده است آن را از من بگیرد و آن سر را به من دهد که در نزد من باشد تا وقت رحیل وقتی که روانه شدید به شمارد خواهم نمود.

ایشان عمر بن سعد را از قول راهب مخبر نمودند ابن سعد گفت: دراهم را از او بگیرید و سر را


1) در نسخ «دو هزار» بوده که طبق بحارالانوار و معدن البکاء این گونه ثبت شد.

تسلیم تو نمایید تا هنگام رحیل. پس سر مبارک را به نزد راهب آوردند گفتند: دراهم را بده تا سر را تسلیم تو نماییم.

پس راهب دو انبان از دیر فرستاد که در هر یک پنج هزار در هم بود، عمر بن سعد صراف را طلبید آن دراهم را صرافی نمود و به وزن درآورد و به صندوق دار خود سپرد و امر نمود که سر مبارک را تسلیم راهب نمودند.

راهب آن سر مطهر را شست و او را پر نمود از مشک و کافور بعد او را در پارچه حریری گذاشت و در کنار خود گرفت و پیوسته به نوحه و گریه مشغول بود تا وقتی که آن کافران ندا دردادند و سر مبارک را از او طلبیدند راهب گفت: ای سر مبارک! به خدا سوگند که مالک چیزی نیستم مگر جان خود در وقتی که روز قیامت شود شهادت ده نزد جدت محمد صلى الله عليه وسلم که من شهادت می دهم به لا إله إلا الله وأن محمداً عبده ورسوله، اسلام آوردم از دست تو و منم آزاد کرده تو.

و آن راهب گفت: می خواهم یک سخنی به رئیس شما بگویم و سر را به او دهم.

پس ابن سعد به نزدیک آمد، راهب گفت: تو را به خدا سوگند می دهم و تو را به حق محمد قسم می دهم که دیگر نسبت به این سر مبارک چنان نکنی که سابق می نمودی و این سر را از صندوق بیرون نیاوری .

ابن سعد گفت: چنین خواهم کرد! راهب سر مبارک را به او تسلیم نمود و از دیر خود فرود آمد و به بعضی از کوه ها بالا رفت و مشغول عبادت پروردگار گردید و ابن سعد روانه شد و نسبت به آن سر مبارک چنان رفتار نمود که سابق می نمود. چون نزدیک دمشق رسید فرود آمد آن دو انبان دراهم راهب را طلب نمود چون حاضر کردند نظر نمود به مُهر خود دید که دست نخورده است بعد امر نمود تا سر آن انبان را گشودند دید که همۀ آن دراهم خَزف شده است، چون به سکه آن ها نظر نمود دید که بر یک طرف آن ها نوشته شده است: (لا تَحْسَبَنَّ اللهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ) (1)

و بر طرف دیگر نوشته است: (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ). (2)

ابن سعد گفت: إنا لله وإنا إليه راجعون، خسرت الدنيا والآخرة! بعد به غلامان خود امر نمود که آن خزف ها را ریختند به نهر آبی که در آنجا روان بود. پس روانه دمشق شد چون وارد دمشق شد (3)یزید امر نمود که سر مبارک را در خانه ای گذاشتند که آن خانه محاذی خانه ای بود که شرب می نمود در


1) سوره مبارکه ابراهیم آیه 42.

2) سورة مباركة شعراء آیه 227 .

3) در اینجا روایت بحار الانوار مطالب دیگری نیز آورده که مرحوم مؤلف رحمه الله خلاصه نمود.

آن و ما را بر آن سر موکل نمود به سبب معجزاتی که از سر مبارک مشاهده نموده بودم مرا خواب نمی برد، چون پاره ای از شب گذشت آوازی از آسمان به گوشم رسید ناگاه صدای منادی شنیدم که ندا می کرد: یا آدم! اهبط ! یعنی: ای آدم! فرود آی!

پس آدم فرود آمد با ملائکه بسیاری، بعد منادی ندا کرد: یا ابراهیم اهبط ! یعنی: ای ابراهیم فرود آی!

پس حضرت ابراهیم با ملائکه بسیاری فرود آمدند، بعد منادی ندا داد: یا موسی! اهبط ! یعنی: ای موسی! فرود آی!

پس حضرت موسی با ملائکه بسیاری فرود آمدند، بعد منادی ندا کرد: یا عیسی! اهبط ! یعنی: ای عیسی! فرود آی!

پس حضرت عیسی با ملائکه بسیاری فرود آمدند، بعد صدای عظیمی شنیدم که منادی ندا در داد: یا محمد! اهبظ ! یعنی: ای محمد! فرود آی!

پس حضرت محمد با ملائکه بسیاری [فرود آمد] و ملائکه دور آن قبه را گرفتند، بعد پیغمبر صلی الله علیه وآله داخل آن قبه شد و سر مبارک را برداشت.

و به روایت دیگر آن حضرت آمد در زیر نیزه ای که سر مبارک در آن نیزه بود و نشست، آن نیزه کج شد و آن سر مبارک در دامان آن حضرت افتاد، حضرت آن سر مطهر را برداشت و به نزد حضرت آدم

آمد و فرمود: ای پدر من آدم! آیا نمی بینی که امت من بعد از من به فرزند من چه کردند؟!

پس اعضای من به لرزه درآمد بعد جبرئیل برخاست و عرض نمود که ای محمد! منم صاحب زلزله، امر نما تا زمین را به لرزه درآورم و یک صیحه ای برایشان زنم که همه هلاک شوند!

حضرت فرمود: نه، جبرئیل عرض کرد: پس واگذار مرا به این چهل نفری که موکل سر مبارک اند!

حضرت اذن فرمود، پس جبرئیل به نزد هر یک که می آمد بادی می دمید، چون به نزدیک من آمد فرمود: تو می بینی و می شنوی! پس حضرت رسول فرمود: واگذارید او را خدا او را نیامرزد!

پس مرا واگذاشت و سر مبارک را برداشتند و رفتند و از آن شب سر مبارک مفقود شد و خبری از آن سر نشد و عمر بن سعد به جانبری رفت و به سلطنت خود نرسید.

سلیمان اعمش می گوید: من به آن لعین گفتم: دور شو از من تا نسوزم از آتش تو! و از او دور شدم. (1)

و در بحارالانوار از ابن بط منقول است که این اشعار أترجو أمه قتلت حسيناً الخ را یافتند در


1) بحار الانوار: 184/45 .

کنیسه [ای] و از اهل آن پرسیدند که چند مدت است که این اشعار در این کنیسه نوشته شده است؟ گفتند: سیصد سال قبل از بعثت پیغمبر شما. (1)

بلکه در کتاب اخبار دول مسطور است که حارسین سر مبارک به دیری فرود آمدند که قیلوله نمایند دیدند که این اشعار در دیوار آن نوشته شده است، از راهب آن دیر پرسیدند که این شعر را چه شخص نوشته است؟ گفت: پانصد سال قبل از بعثت پیغمبر شما این شعر در این موضع نوشته شده است. (2)

و از انس بن مالک منقول است مردی از اهل نجران گودالی حفر می نمود در آن گودال لوحی از طلا یافت که در آن لوح این شعر نوشته شده بود و در آخر آن به این عبارت نوشته شده بود:

فقد قدموا عليه بحكم جور/ فخالف حكمهم حكم الكتاب

ستلق يا يزيد غداً عذاباً / من الرحمن يا لك من عذاب

یعنی: اقدام نمودند به قتل آن حضرت به حکم جور پس مخالفت نمود حکم ایشان حکم قرآن را زود است که ملاقات می نمایی ای یزید! عذابی را از قبل رحمان! ای چه بسیار شدید است عذاب توای یزید! (3)

الثانی [ داستانی دیگر از راهب ]

در کتاب بحار از خصایص منقول است که چون سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام را وارد قنسرین نمودند راهبی از صومعه خود به آن سر مبارک نظر نمود دید که نوری از دهان مبارک آن حضرت ساطع است به جانب آسمان. پس آن راهب مبلغ ده هزار درهم داد و سر مبارک را گرفت و داخل صومعه خود نمود، پس ندایی از غیب شنید که طوبى لك وطوبى لمن عرف حرمته ! يعنى: طوبی در بهشت از برای تو و از برای کسی که بشناسد حرمت این سر را!

پس راهب سر خود را بلند نمود و عرض کرد: ای پروردگار من! به حق عیسی که امر نما به این سر که با من تکلم نماید!

پس به قدرت حق تعالی سر مبارک به تکلم درآمد و فرمود: ای راهب! چه می خواهی؟ راهب عرض نمود: تو کیستی؟ آن سر مبارک فرمود:

أنا ابن محمد المصطفى وأنا ابن علي المرتضى وأنا ابن فاطمة الزهراء.


1) بحار الانوار: 305/45 و 306.

2) اخبار الدول: 108.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 61/4؛ بحار الانوار: 305/45 .

یعنی: منم فرزند محمد مصطفى و منم فرزند على مرتضى و منم فرزند فاطمه زهراء .

وأنا المقتول بكربلاء ! أنا المظلوم [أنا] العطشان !

یعنی: منم کشته شده در کربلا! منم مظلوم! منم تشنه !

و آن سر مبارک ساکت شد، پس راهب روی خود را بر روی آن سر مبارک گذاشت و عرض نمود: برنمی دارم روی خود را از روی تو تا این که بفرمایی: «منم شفیع تو در روز قیامت»! پس آن سر مبارک باز به تکلم درآمد و فرمود: ارجع إلى دين جدي محمد صلی الله علیه وآله ؛ یعنی برگرد به دین جدم محمد صلی الله علیه وآله.

راهب گفت: أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أن محمداً رسول الله

پس حضرت قبول فرمود شفاعت آن راهب را چون صبح شد آن کافران آن سر مبارک را از راهب گرفتند، چون به وادی رسیدند دیدند که آن دراهم مبدل شده است به سنگ. (1)

الثالث [ اسلام آوردن یهودی ]

در بحار از کتاب مناقب قدیمه منقول است که در زمانی که سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام را به شام می بردند در اثنای راه شب در رسید، فرود آمدند نزد مردی از یهود و شراب خوردند و مست شدند و به آن یهودی گفتند که سر حسین با ما می باشد. یهودی گفت: آن سر را به من نمایید.

ایشان آن سر مبارک را به آن مرد یهودی نمودند در حالتی که در صندوق بود، چون یهودی ملاحظه نمود که نور از آن سر مبارک به جانب آسمان ساطع است یهودی از مشاهده این حالت تعجب نمود و آن سر منور را از آن ظالمان به عنوان امانت گرفت و عرض نمود به آن سر مبارک که شفاعت کن از برای من نزد جد خود.

پس حق تعالی آن سر منور را به تكلّم درآورد پس فرمود: إنما شفاعتي للمحمديين ولستَ بمحمدي؛ یعنی: شفاعت من از برای امت محمد است و تو که از امت محمد نیستی .

پس آن مرد یهودی خویشان خود را مطلع نمود پس آن سر مبارک را در میان طشتی گذاشت و گلاب بر او ریخت و مشک و کافور و عنبر بر او افشانید بعد به اولاد و اقربای خود گفت: این سرپسر دختر محمد است. بعد گفت: ای چه بسیار تأسف من که در نیافتم جد تو محمد را تا از دست آن جناب مسلمان شوم! بعد گفت:


1) بحار الانوار: 303/45 از خطائص نطنزی .

ای چه بسیار تأسف من که در نیافتم تو را در حالت حیات تا اسلام بیاورم از دست تو و مقاتله نمایم در پیش روی تو شفاعت نما از برای من نزد حق تعالی در روز قیامت!

باز حق تعالی آن سر مبارک را گویا گردانید که به زبان فصیح فرمود: إن أسلمت فأنا لك شفيع؛ یعنی: اگر اسلام را اختیار نمایی من شفیع تو می باشم.

سه دفعه این کلام را فرمود پس ساکت شد، پس آن یهودی با اقربای خود مسلمان شدند.

و صاحب بحار می فرماید که شاید این یهودی راهب قنسرین باشد زیرا که آن راهب اسلام اختیار نمود به سبب سر مبارک آن حضرت و ذکر آن در اشعار شده است و جرجانی او را در مرثیه امام حسين علیه السلام ایراد نموده است. (1)

مؤلف گوید: هیچ استبعادی در تعدد نیست.

الرابع [ یحی حرانی]

در بعضی از کتب معتبره منقول است که در وقتی که سر مبارک آن حضرت را به شام می بردند در اثنای راه به موضعی که آن را حران می نامند رسیدند بر سرتلی خانه مردی از یهودی بود که او را یحیی حرانی می نامیدند، یحیی به استقبال برآمد و آن سرها را ملاحظه می نمود ناگاه نظرش بر سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام افتاد دید که لب های مبارکش حرکت می کند پیش آن سر رفت شنید که این آیه را تلاوت می فرماید: (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ). (2)

یحیی از مشاهده آن حال متعجب شد پرسید که این سر کیست؟ گفتند سر امام حسین علیه السلام است. گفت : پدرش که بود؟ گفتند: علی بن ابی طالب علیه السلام. پرسید مادرش که بود؟ گفتند: فاطمه دختر محمد مصطفی صلی الله علیه وآله.

یحیی گفت: اگر دین جد او حق نبودی این برهان از وی پدید نیامدی!

پس کلمه شهادت بر زبان جاری نمود و عمامه دق مصری از سر خود برداشت و آن را قطعه قطعه نمود و به خواتین محترمه تقسیم نمود و جامۀ خزی که پوشیده بود نزد حضرت امام زین العابدين علیه السلام فرستاد با هزار درهم که این را در مایحتاج خود صرف نمایید.


1) بحار الانوار: 172/45 .

2) سوره مباركة شعراء آية 227 .

جماعتی که موکل آن سرها بودند او را نهیب کردند که این چکار است که پیش گرفته ای که دشمنان والی شام را حمایت میکنی از گرد این اسیران دور شو وگرنه سرت را برداریم!

یحیی را ذوق محبت دریافته، به خادمان خود فرمود تا شمشیر او را آوردند تکبیرگویان برایشان حمله نمود و پنج تن از ایشان را به جهنم فرستاد تا عاقبت به درجه شهادت رسید امروز تربت او به دروازه حران مشهور است و او را یحیی شهید می گویند و در آنجا دعا مستجاب می شود. (1)

الخامس [ ضریر خزاعی]

در بعضی از کتب مقتل منقول است که چون اسیران در اثنای راه شام به شهر عسقلان رسیدند يعقوب عسقلانی که از امرای شام بود و در حرب حضرت امام حسین علیه السلام حاضر شده بود با آن لشکر همراه بود و حاکم عسقلان بود، پس آن ملعون امر نمود تا شهر را آیین بستند و مطربان آغاز سرور کرده بر غرفه ها نشستند و از خدا و رسول شرم ننمودند بزم عیش و طرب به پا داشتند و سرهای شهدای کربلا را در شهر می گردانیدند.

ضریر خزاعی در آن روز در بازار ایستاده بود و طرب و بهجت مردمان را می دید و هر طرف «مبارکباد» می شنید از کسی سبب زینت کردن شهر و شادی مردمان را پرسید، آن کس گفت: مگر تو غریبی؟ گفت: من دیروز به این شهر وارد شدم و امروز چنین حالتی می بینم.

آن کس گفت که جمعی از مخالفان یزید بنای سرکشی داشتند، اهل شام و کوفه ایشان را به قتل رسانیده این سرهای ایشان است که بر سر نیزه کرده در شهر می گردانند و این عورات که می بینی اهل بیت ایشان اند.

ضریر پرسید که آن جماعت مسلمان بودند یا کافر؟ گفت: مسلمان بودند اما بر امام زمان خروج کردند! پرسید: مهتر ایشان که بود؟ گفت: ابوتراب که نامش علی بن ابی طالب است و برادر آن خروج کننده حسن است که با پدر یزید صلح کرد.

پرسید: آن خروج کننده چه نام داشت؟ گفت: حسین.

پرسید که مادر این دو بزرگوار که بود؟ گفت: دختر پیغمبر خدا.

ضریر چون این کلمات را شنید دود از نهادش برآمد به جانب هودج ها روان شد، چون رسید


1) روضة الشهداء: 367

چشمش به امام زین العابدین علیه السلام افتاد آن بیمار را مقید دید، پس از مشاهده این حالت به گریه درآمد و زاری نمود، چون آن حضرت گریه و زاری ضریر را مشاهده نمود فرمود: تو کیستی؟ عرض نمود مرد غریبی هستم .

فرمود: همۀ اهل شهر خندان اند تو چرا گریانی؟ ضریر عرض نمود: از آن که من شما را می شناسم! ای کاش هرگز به این شهر نمی آمدم و شما را به این حال مشاهده نمی کردم! دریغا که از قبیلهٔ خود دورم والأكاری به این جفاکاران می کردم که در صفحه روزگار باقی بماند!

آن حضرت به گریه درآمد و فرمود: ای جوان از تو بوی آشنایی می آید حق تعالی تو را جزای خیر دهد!

و بعد ضرير عرض کرد: ای آقا! مرا خدمتی فرما. حضرت فرمود: ای جوان! برو به آن کسی که سر پدرم را دارد بگو تا از نزد ما پیش تر رود تا مردم به نظاره او مشغول شوند و به عورات نظر ننمایند!

ضریر رفت و پنجاه مثقال شرعی طلا به آن ملعون که سر حضرت امام حسین علیه السلام را داشت داد تا سر را پیش تر برد و باز به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد یابن رسول الله ! حاجت دیگر بفرما. فرمود: اگر جامۀ زیادی داری برای عورات ما بیاور.

ضرير رفت فی الحال از برای مخدّرات اهل بیت دو جامه آورد و از برای آن حضرت جبّه ای و عمامه ای آورد و در اثنای این حال خروش و فریاد از اهل بازار برآمد، ضریر نگاه کرد شمر ذی الجوشن را دید با جمعی از اشقیاء شادی کنان در رسیدند، از غیرت دین و حمیت اسلام به جوش آمد دوید و عنان مرکب شمر را گرفت و گفت: ای ملعون پرکین! این سرکیست که بر نیزه کرده ای و این فرزندان کیست که بر شتران نشانیده ای؟! دست های شما بریده باد!

شمر نعره ای بر ملازمان خود زد که این بی ادب را تأدیب کنید! که به یک بار ملازمان با تیغ و خنجر بر او حمله نمودند و مردم شهر نیز سنگ و خشت به جانب وی افکندند و جسد آن پاک دین را مجروح نمودند و چندان زخم به او رسید که از پا درافتاد و بی هوش گردید، مردم گمان کردند که بمرد او را گذاشتند و رفتند .

نیم شبی بود که ضریر چشم خود را باز نمود هیچ کس را در حواله خود ندید، پس برخاست و روان شد به سمت مشهدی که در عسقلان بود و حضرت سلیمان ساخته بود و بسیاری از پیغمبران در آنجا مدفون بودند، چون به آن مشهد رسید جماعتی را دید که سرهای خود را برهنه کرده و جامه های خود را چاک زده اند و می گریند ضریر گفت: شما را چه روی داده که مردم این شهر در طرب اند و شما در تعب؟ جواب گفتند: وقت شادی خارجیان است و زمان ماتم محبان خاندان، اگر از دشمنانی به میان ایشان روو اگر از دوستانی بنشین. ضریر گفت: حاشا که از دشمنان باشم!

پس صورت حال خود را بالتمامی باز گفت و جراحت های خود را به ایشان نمود و با اتفاق ایشان به مصیبت آن حضرت مشغول شدند و تأسف می خوردند که کاش در کربلا بودیم تا جان های خود را نثار آن حضرت می نمودیم و انتقام از دشمنان ایشان می کشیدیم!

پس ضریر تمام مال خود را داد اسب و سلاح خرید و صد و دو تن (1)با وی بیعت نمودند در روز جمعه خروج نمودند و خطیب را به قتل رسانیدند و داروغه را به دست آوردند (2)ألا لعنة الله على الظالمين.

السادس [ عاقبت موکلین بر سر مقدس ]

در کتاب بحار از شعبی منقول است که دیدم مردی خود را بر پرده کعبه چسبانیده است و می گوید: خداوندا! مرا بیامرز و نمی بینم که مرا بیامرزی !

من از گناه او پرسیدم گفت: من از جمله موکلین بر سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام بودم و پنجاه نفر نیز با من بودند ناگاه دیدم که از نور مانند ابر سفیدی از آسمان فرود آمد به سوی خیمه و جمع کثیری به آن خیمه احاطه نمودند که در میان ایشان بود آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام.

بعد ابر دیگری نازل شد که در میان آن بود پیغمبر ما و جبرئیل و میکائیل و ملک الموت. پس پیغمبر ما گریست و سایر پیغمبران نیز با آن جناب گریستند.

پس ملک الموت به نزد ما آمد و از رفقای من چهل [و] نه نفر را قبض روح نمود پس خواست که مرا قبض روح کند که بر پا جستم و عرض نمودم: یا رسول الله! الأمان، الأمان! به خدا سوگند که متابعت ننمودم با قتلۀ آن حضرت در قتل آن جناب و راضی نبودم به قتل آن جناب!

حضرت رسول فرمود: وای بر تو! تو نظر می نمودی آن چه بر آن جناب وارد می شد! عرض کردم: بلی.

حضرت فرمود: ای ملک الموت! قبض منما روح او را ولابد است که در روزی خواهد مرد!

پس ملک الموت مرا به حال خود را گذاشت و من آمده ام در این مکان تا توبه نمایم از آن نظری که نموده بودم! (3)


1) در روضة الشهداء: صد و ده تن.

2) روضة الشهداء: 375 .

3) بحار الانوار: 303/45 .

السابع (داستانی دیگر از عاقبت موکلین بر سر مقدس ]

در کتاب بحار از ابن لهيعه منقول است که من در دور کعبه به طواف مشغول بودم که ناگاه شنیدم از مردی که می گفت: خداوند!! مرا بیامرز و نمی بینم که مرا بیامرزی !

به او گفتم: ای بنده خدا! از حق تعالی بترس و چنین کلامی مگو که اگر گناهان تو مثل قطرات باران و برگ درختان باشد و استغفار نمایی حق تعالی خواهد آمرزید زیرا که اوست آمرزنده و رحم کننده آن مرد در جواب من گفت: بیا تو را خبر دهم به قصۀ خود.

پس به نزد آن مرد رفتم گفت: بدان ما پنجاه نفر بودیم که با سر حضرت امام حسین علیه السلام به شام می رفتیم، چون شب می شد سر مبارک را در تابوتی می گذاشتیم در اطراف آن تابوت شرب خمر می کردیم، شبی رفقای من شرب نمودند و مست شدند و من شرب نکردم چون تاریکی شب فروگرفت شنیدم صدای رعدی را و برقی را مشاهده نمودم ناگاه دیدم درهای آسمان گشوده و فرود آمدند حضرت آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و نبی ما محمد صلی الله علیه وآله و با ایشان بود جبرئیل و ملائکه چندی، پس جبرئیل به نزدیک تابوت آمد و سر مبارک را برآورد و بر سینۀ خود چسبانید و او را بوسید و همۀ پیغمبران نیز چنین کردند و پیغمبر ما بر آن سر مبارک می گریست و سایر پیغمبران آن جناب را تعزیت می گفتند.

پس جبرئیل عرض کرد: یا محمد! خداوند عالم امر فرموده است مرا که اطاعت نمایم تو را درباره امت تو، پس اگر امر فرمایی زمین را به تزلزل درآورم به نحوی که فوق آن را تحت و تحت آن را فوق نمایم چنان چه به قوم لوط نموده ام. حضرت رسول فرمود: نه، ای جبرئیل! از برای من با ایشان موقفی است در روز قیامت نزد حق تعالی!

بعد صلوات فرستادند بر آن حضرت، بعد قومی از ملائکه به خدمت آن حضرت آمدند و عرض نمودند که حق تعالی ما را امر فرموده است که این پنجاه نفر را به قتل آوریم! حضرت فرمود: آنچه مأمورید به عمل آورید.

پس ایشان به حربه هایی که با خود داشتند زدند آن ظالمان را و یک نفر از آن ملائکه قصد نمود که من فریاد برآوردم: الامان، الامان! یا رسول الله! حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: برو که خدا نیامرزد تو را!

چون صبح شد دیدم که رفقای من خاکستر شده اند. (1)


1) بحار الانوار: 125/45.

مجلس سیزدهم : در ورود سرها و اسیران به شهر شام و جمله ای از کرامات واموری که در شام واقع شد

اشاره

بدان که امیه که جد بنی امیه است بنابر تصریح بعضی از علماء غلامی بود از عبدالشمس پسر عبد مناف وعبد الشمس با او لواطه می کرد و بعد او را آزاد کرد، در آن وقت در میان عرب متعارف بود که غلام آزاد کرده فرزند آقا می خواندند، پس مردم از این جهت می گفتند که امیه پسر عبدالشمس پسر عبد مناف است. (1)

و بدان که سلسلۀ امیه سه شعبه می شوند: یکی عثمان بن عفان بن ابی العاص بن امیه و یکی يزيد بن معاوية بن ابي سفيان بن صخر بن حرب بن ابی العاص بن امیه، یکی هشام بن عبد الملک بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیه. (2)

و مراد از شجره ملعونه که در این آیه مذکور است (وَما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلأَفِتْنَةٌ لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوفُهُمْ فَمَا يَزيدُهُمْ الأطُغياناً كَبيراً) (3)بنی امیه می باشند. (4)

یعنی: نگردانیدیم آن خوابی را که به تو نمودیم مگر آزمایش و امتحان مردم و همچنین شجره ملعونه را که


1) إلزام النواصب : 179. بحار الانوار: 544/31؛ 107/33؛ انساب النواصب: 72.

2) ر.ک: رسائل المقریزی 79؛ العقد الفريد: 270/3.

3) سورة مباركة إسراء آیه 60 .

4) الاحتجاج: 276/1؛ تفسير العياشي رحمه الله : 297/2 و 298؛ تفسیر القمی رحمه الله : 21/2 و 380؛ بحار الانوار: 165/30 و 297 و 514/31 و 527 و 536 و 33/ 155 و 206 و 266 و 86/44 و 350/55 و 169/58؛ شرح نهج البلاغه : 219/9 و 81/12 و 173/15.

بنی امیه اند. سلطنت و حکومت ندادیم مگر از برای آزمایش و امتحان مردم و تخویف نمودیم ایشان را یعنی بنی امیه را و پس زیاد نکرد تخویف ما ایشان را مگر طغیان بسیار و سرکشی بیرون از حد.

و بعضی از عرفاء از تفسیر ظاهر ظاهر گرفته است «یزیدهم» را به همین یزید بن معاویه لعنهم الله . (1)

و هم چنین آية: (وَلا یَزيُد الظَّالِمينَ اِلأَخَساراً) (2)

اللهم العن بني أمية قاطبةً !

ابو مخنف روایت کرده است که چون آن کافران از صومعه راهب روانه شدند سهل بن سعید گفت که می رفتیم که ناگاه صدای هاتفی را می شنیدیم که می گفت:

أترجو أمه قتلت حسيناً / شفاعة جده يوم الحساب

یعنی: آیا امید دارند امتی که حسین را کشتند شفاعت جد او را در روز قیامت؟!

وقد غضبوا الإله وخالفوه / ولم يرجوه في يوم المآب

حق تعالی را به غضب آوردند و مخالفت نمودند او را و دیگر در روز قیامت به اوامید ندارند!

ألا لعن الإله بني زياد/ وأسكنهم جهنم في العذاب

لعنت کند حق تعالی فرزندان زیاد را و ساکن نماید ایشان را در عذاب جهنم!

سهل می گوید: چون آن کافران این اشعار را شنیدند جزع شدیدی کردند و بسیار به سرعت می رفتند. (3)

پس آن قوم بی ادب به روایت منتخب چون به نزدیکی دمشق رسیدند صدای هاتفی را از غیب شنیدند که میگفت:

رأس ابنِ بنتِ محمد صلى الله عليه وسلم ووصيه / يا للرجال على قناةٍ يُرفع

یعنی: سر پسر دختر محمد و پسر وصی اوای مردمان آن سر منور را بر سر نیزه بلندی نموده اند!

والمسلمون بمنظر و مشهد / لاجازع منهم ولا متفجع

یعنی: مسلمانان آن سر منور را می بینند و کسی از ایشان جزع نمی کند و دلش به درد نمی آید!

كحلت بمنظرك العيون عماية / وأصمَ رُزءُكَ كلَّ أُذنِ تَسْمَع


1) تفسير المعين: 719/2؛ تفسیر شریف لاهیجی: 817/2 .

2) سورة مباركة إسراء آية 82.

3) مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 129.

چشم ها کور باشند به نظر نمودن به سوی تو و گوشها کر باشند به شنیدن مصیبت تو!

ما روضة إلا تمنت أنها لك / تربة والحظ قبرك مَضجَعُ

نیست زمینی مگر این که تمنا دارد که محل قبر تو باشد!

منعوا زلال الماء آل محمّدٍ / وعَدَتْ ذئاب البرفيه تكرع

آب را منع نمودند از آل محمد و گرگان صحرا از آن آب می آشامند!

عين علاها الكحل فيه تفرقعتْ / ويَدُ تُصافح في البرية تقطع

چشمی که همیشه سرمه داشت از سرمه دور شد و دستی که همیشه مردم به آن مصافحه می نمودند قطع شد! (1)

و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است: از پدرم حضرت امام زین العابدین پرسیدم از کیفیت بردن ایشان به نزد یزید، فرمود: مرا بر شتر برهنه سوار کرده بودند و سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام را بر علمی نصب نموده بودند و زنان را بر استرهای برهنه سوار کرده بودند و از عقب می آوردند و نیزه داران بر دور ما احاطه نموده بودند و هر یک از ما را که می دیدند که اشک از دیده ما جاری می شوند نیزه ای بر سر ما می کوبیدند!

چون به این حالت ما را وارد دمشق نمودند ملعونی ندا درداد که: يا أهل الشام! هؤلاء سبايا أهل البيت الملعون! یعنی: ای اهل شام! ایشان [اسرای] اهل بیت ملعونه [هستند]! (2)

مؤلف گوید: این حالت موجعه و کلمات مفجعه جزای وصیتی است که حق تعالی به ایشان نموده است در آیه: (قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي) (3)یعنی: بگو ای محمد! که در مزد رسالت خود اجری از شما طلب نمی کنم مگر نیکویی نمودن به اقربای خود.

باری، به روایت ملهوف چون آن اسیران به نزدیک دمشق رسیدند علیا جناب ام کلثوم به نزدیک شمر ملعون آمد و به آن ولد الزنای مردود فرمود: مرا به تو حاجتی است.

شمر گفت: حاجت تو چیست؟ آن مظلومه فرمود: حاجت من این است که چون ما را داخل شام نمایی از راهی ببر که نظر کنندگان در آن راه کمتر باشند و برو نزد موکلین سرها و به او بگو که سرها را از میان ما اسیران بیرون برند، فقد خُزينا من كثرة النظر إلينا ونحن في هذا الحال ! يعنى: به تحقيق که ما خوار شدیم از بسیاری نظر نمودن مردم به سوی ما و حال اینکه ما به این حالت می باشیم !!!


1) المنتخب: 469/2 مجلس دهم باب دوم .

2) إقبال الأعمال: 583؛ بحار الانوار: 154/45 .

3) سوره مبارکه شوری آیه 23 .

پس آن ملعون شقی از راه کفر و سرکشی امر نمود که سرها را بالای نیزه ها کردند و در وسط زنان باز داشتند و آن حرام زاده آن اسیران را از راهی برد که تماشائیان بیشتر بودند تا این که ایشان را وارد دمشق نمود و بر در مسجدی که اسیران را در آنجا وا می داشتند نگاه داشت. (1)

و صاحب مناقب از زید از آباء خود از سهل روایت کرده است که گفت: من به عزم زیارت بیت المقدس بیرون رفتم در عرض راه عبورم به شهر شام افتاد آن را شهری دیدم با اشجار و انهار بسیاری و مردم را ملاحظه نمودم در فرح و شادی و پرده ها و دیباچه ها آویخته بودند و زنان بازی می کردند به دف ها و طبل ها به جهت عیش و طرب، (2)به روایت منتخب: دكّان ها را بسته بودند و اسبان را لجام کرده بودند و علم ها را بر پا نموده بودند و بیرق ها را به جلوه درآورده بودند، مردم به نحوی ازدحام نموده بودند که کوچه ها و بازارها پر شده بود و خود را با حسن و جمال زینت کرده بودند و شادی می نمودند و می خندیدند، پس از بعضی پرسیدم که گمان می کنم که به جهت شادی عیدی باشد که در نزد ما معروف نباشد! گفتند: نه.

گفتم به چه سبب همۀ مردم شادی و خوشحالی می نمایند؟ گفتند: آیا تو غریبی که معرفتی به حال اهل این بلد نداری؟

گفتم: بلی، مگر چه چیز روی نموده؟ گفتند: از برای یزید فتح عظیمی شده است! گفتم: آن کدام فتح است؟ گفتند: خروج نمود بر او خارجی در زمین عراق آن خارجی را به قتل آورد!

گفتم: آن خارجی کیست؟ گفتند: حسین بن علی بن ابی طالب.

گفتم: حسین پسر فاطمه دختر رسول خدا؟ گفتند: آری.

گفتم: إنا لله وإنا إليه راجعون! اين فرح و شادی و زینت از برای قتل فرزند دختر پیغمبر شما است و کفایت ننمود شما را کشتن آن جناب تا این که او را خارجی نامیدید!

به من گفتند: ای مرد! محافظت نما نفس خود را از تکلم نمودن این کلمات و جان خود را حفظ نما که احدی نیست که حسین را به نیکی یاد نماید مگر این که گردن او را می زنند!

پس من با حزن و اندوه ساکت شدم و می گریستم. (3)

و به روایت مناقب قومی را ملاقات نمودم که با یکدیگر سخن می گفتند به من گفتند: یا شیخ! نراك أعرابياً؟ ای شیخ! تو را غریب می بینیم؟ گفتم: منم سهل بن سعد به خدمت رسول خدا مشرف شده ام.


1) اللهوف: 174 .

2) بحار الانوار: 128/45 از صاحب مناقب. .. المنتخب: 282/2

3) مجلس سوم باب سوم.

گفتند: ای سهل! تعجب است که آسمان خون نمی بارد و زمین مردم را فرو نمی برد که سر مبارک حسین را که عترت محمد است به هدیه می آورند از برای یزید !

گفتم: از کدام دروازه داخل می کنند؟ اشاره نمودند به دروازه ساعات، پس ناگاه دیدم که رایات کفر و ضلالت را از پی یکدیگر می آورند. (1)

پس به روایت منتخب علمداران و طبالان علم ها و طبل ها را داخل دروازه نمودند و می گفتند که سر آن حضرت را از این دروازه داخل شهر می نمایند، پس من در کنار ایستادم و ملاحظه می نمودم که هرچه سر منور را نزدیک تر می آورند صداهای خود را بلندتر می کنند و بیشتر شادی می نمایند! (2)

که ناگاه به روایت مناقب نظرم بر سواری افتاد بيده لواء منزوع السنان؛ یعنی بیرقی برداشت که سنان آن را کنده بود علیه رأس من أشبه الناس وجها برسول الله ! یعنی: بر سر آن بیرق سری [بود] که شبیه ترین خلق بود به رسول خدا! (3)

و نور از دهان آن عالی نسب به روایت منتخب ساطع بود مانند نور رسول خدا و آن سر، سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام بود.

فلطمت على وجهي وقطعتُ أطماري وعلا بكائي ونحيبي! يعنی: پس طپانچه بر روی خود زدم و لباس های خود را پاره کردم و صدا به گریه و ناله بلند نمودم و گفتم:

وا حزناه بر بدنهای برهنه دور از وطن که کسی آن ها را کفن ننمود! وا حزناه بر خدی که بر خاک چسبیده و بر محاسن مبارکی که به خون خضاب گردید!

یا رسول الله! کاشکی می دیدی که سر حسین را در بازارهای دمشق می گردانند و دختران خود را که با گریبان چاک و دامان دریده بر شتران سوار نموده اند و نظر می کنند برایشان شرار فساق! کجا است علی بن ابی طالب که شما را بدین حال ملاحظه نماید !

بعد گریان شدم و هرکس که صدای مرا شنید گریان شد و بسیاری از آن کافران ملتفت نمی شدند به گریه و زاری من به سبب شدت فرح [و] اشتغال به سرور و بلندی آواز ایشان و کثرت ازدحام مردم که ناگاه زنان چندی دیدم که بر قتب های شتران برهنه سوارند و یکی از آن زنان می گوید:

وا محمداه ! وا علياه! واحسناه ! واحسيناه ! لو رأيتم ما حل بنا من الاعداء !


1) بحار الانوار: 127/45 .

2) المنتخب: 282/2 .

3) بحار الانوار: 128/45

اگر می دید که از دشمنان چه مصیبت ها بر ما وارد آمد!

يا رسول الله ! بناتك أُسارى كأنهن بعضُ أُسارى اليهود والنصارى !

یعنی: ای رسول خدا! دختران تو را اسیر نمودند گویا اسیران یهود و نصاری می باشند!

بعد نوحه نمود بر طفل شیر خوار و بر شیخ کبیر و بر مذبوح از قفا و عریان بلا رداء (1)و نوحه آن مخدّره چنان محزون بود که دل ها را مجروح می کرد بعد فرمود:

وا حزناه لِما نالَنا أهل البيت! یعنی: ای چه بسیار حزن و اندوه به سبب چیزی که بر ما اهل بیت وارد آمد! و از خدا می طلبم اجر مصیبت خود را! (2)

پس به روایت مناقب به نزدیک آن زن که پیش از سایر زنان بود رفتم و عرض نمودم: يا جارية! من أنتِ؟ یعنی: ای دختر! تو کیستی؟ پس فرمود: أنا سكينة بنت الحسين؛ يعنى: منم سكينه دختر حضرت امام حسین علیه السلام.

عرض کردم: من سهل بن سعدم به خدمت جدت مشرف شده ام و از احادیث او شنیدم، آیا به من حاجتی داری؟ آن مخدّره فرمود: ای سهل! قل لصاحب هذا الرأس أن يُقدِمَ الرأس أمامنا حتى يشتغل النَّاسُ بالنظر إليه ولا ينظروا إلى حرم رسول الله ! یعنی: بگو به آن کسی که سرپدرم را دارد سر را پیش برد و از میان ما زنان بیرون رود تا مردم مشغول نظاره آن سر شوند و نظر ننمایند به حرم رسول خدا! سهل می گوید: من به نزد آن شقی رفتم و گفتم: به تو حاجتی دارم، چهارصد مثقال شرعی طلا از من بگیر و سر مقدس را از میان زنان بیرون بر آن ملعون چنین کرد من وجه را به او تسلیم نمودم. (3)

پس به روایت تبر مذاب: باز برگشتم به خدمت آن علیا جناب و عرض نمودم: هل لكِ من حاجة أخرى؟ یعنی: آیا حاجت دیگری داری؟ فرمود: بلی، ادفع إلينا شيئاً من الثياب نَستر به أبداننا! يعنى: چیزی از جامه به ما بده تا بدن های خود را بپوش[ی]م!

سهل می گوید: پس عمامه خود را به آن مظلومه دادم و به هر یک از زنان قطعه ای از جامه های خود را دادم. (4)

پس به روایت منتخب: قائمه محملی را گرفتم و دانستم که در آن محمل علیا جناب ام کلثوم


1) این کلمه در یک نسخه «بلا و داد» در دیگر دیار «بلا» و در دیگر «بلا رداد» که طبق مصدر ثبت شد.

2) المنتخب: 282/2.

3) بحار الانوار: 128/45 از صاحب مناقب البته مؤلف رحمه الله بعضی از گفتگوهایی که در اصل مطلب دخیل نبوده نیاورده است.

4) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 207.

است و عرض نمودم به آواز بلند: السّلام علیکم یا آل بيت محمد ورحمة الله وبركاته !

ام كلثوم فرمود: من أنتَ أيها الرجل الذي لم يُسلّم علينا أحد غيرك منذُ قُتِلَ أخي وسيدي الحسين علیه السلام؟ یعنی: تو کیستی ای مرد که به غیر از تو کسی بر ما سلام نکرد از وقتی که کشتند برادر و سید من

حسین را؟

عرض کردم: ای سیده من! مردی هستم از شهرزور و اسم من سهل است و به خدمت جد تو محمد مصطفی صلى الله عليه وسلم مشرف شده ام.

چون آن مخدره بوی آشنایی از سهل مشاهده نمود شروع نمود به شکایت کردن و فرمود: اماتری ما قد صُنِعَ بنا؟! یعنی آیا نمی بینی ای سهل! که چه مصایب بر ما وارد آوردند؟!

به خدا سوگند اگر می بودم در زمانی که دیده نمی شد رسول خدا هرآینه اهل آن زمان به عمل نمی آوردند بعضی از مصایبی که اهل این زمان به ما وارد آورد !

قُتِلَ والله أخي وسيدي الحسين: به خدا سوگند که کشته شد برادر و سید من حسین!

و ما را اسیر نمودند چنانکه بندگان و کنیزان را اسیر می نمایند و ما را بر قتب های شتران بدون ستر و پرده سوار نمودند چنانچه می بینی!!!

عرض کردم: ای سیده من به خدا سوگند که این مصایب گران است بر جد و پدر و مادر و برادر تو که سبط نبی هدایت است!

پس آن مخدره فرمود: ای سهل! شفاعت نما نزد صاحب محمل که سرهای شهداء را پیش برد و از میان ما اسیران بیرون رود تا اینکه مردم مشغول نظاره آن سرها شوند و به ما نظر ننمایند، به درستی که ما خوار شدیم از بسیاری نظر نمودن این نامحرمان به ما!!!!

عرض کردم: حباً وكرامة. پس به نزد صاحب محمل رفتم و او را به خدا سوگند دادم و مبالغه نمودم در این خصوص آن ملعون حاجت مرا برنیاورد و مرا دور نمود.

و سهل می گوید: من یک رفیقی داشتم از گروه نصاری و به مرافقت من ارادۀ زیارت بیت المقدس داشت و این رفیق نصرانی شمشیر خود را در زیر لباس خود حمایل انداخته بود چون ملاحظه نمود به سر مقدس حضرت امام حسین علیه السلام شنید از آن سر منور که بر بالای نیزه تلاوت قرآن می کند و این آیه را می خواند (وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ غَافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ) الآيه (1)يعنى: البته گمان نکنید که حق تعالی غافل است از آن چه ظالمان به عمل می آورند، پس دیده بصیرت او روشن شد و آن سعادت مند را


1) (وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ عَلِيلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبصار) سوره مبارکه ابراهیم آیه 42.

سعادت دریافت و گفت: أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له وأشهد أن محمداً عبده ورسوله.

و بعد از اسلام شمشیر خود را کشیده و بر آن کافران حمله آورد و می گریست و بر ایشان شمشیر می زد تا آنکه جماعت بسیاری را به قتل رسانید بعد آن کافران غلبه نمودند و آن تازه مسلمان را به قتل آوردند، علیا جناب ام کلثوم آن غوغا را شنید فرمود: این صیحه و فریاد چیست؟ من حکایت را به جهت آن مکرمه نقل نمودم فرمود:

وا عجباه ! النصارى يحتشمون لدين الإسلام وأمَةُ محمد الذينَ يَرْعُمُونَ أَنهم على دين محمّدٍ يقتلونَ أولاده ويسبون حريمه !

یعنی: چه بسیار عجب است که نصاری [خشم] می کنند از برای دین اسلام و امت محمد که گمان می کنند بر دین اسلام اند می گشند اولاد او را و اسیر می نمایند حریم او را!

ولكن عاقبت از برای پرهیزکاران است (1)و ما را ظلم نکردند و لکن بر نفس های خود ظلم نمودند! (2)

و به روایت منتخب چون آن قوم بی ادب وارد شام شدند قاصدی به نزد یزید نافرجام فرستادند و آن قاصد در وقتی که آن مستحق عذاب شدید دست و پای خود را در آب گرم نهاده بود و طبیبی در پیش روی او نشسته بود و آن بدبخت را معالجه می نمود و جماعتی از بنی امیه که شجره ملعونه اند در آن مجلس نشسته بودند و به آن پلید صحبت می داشتند، چون نظر قاصد به آن حرام زاده افتاد به زبان بریده خود به آن ملعون گفت: خدا روشن گرداند چشم تو را به ورود سر حسین! چون آن پلید این کلام را شنید [نگاه] غضب ناکی به آن قاصد نمود و گفت: خدا روشن نکند چشم تو را!

بعد به طبیب گفت: زود باش و سرعت نما در معالجه خود. چون طبیب از معالجه فارغ شد و از مجلس بیرون رفت آن ملعون عنید نامۀ ابن زیاد پلید را خواند و چون به آخر رسید انگشتان خود را به دندان گرفت و گزید به نحوی که نزدیک بود که قطع شوند بعد گفت: إنا لله وإنا إليه راجعون!

و آن نامه را به جلسای خود داد چون آن میوه های شجره ملعونه بر مضمون نامه مطلع گردیدند گفتند: هذا ما كسبت أيديكم ! یعنی: این جزای چیزی است که دست های شما کسب نمود! (3)

پس به روایت ابی مخنف آن مردود به لشکر نامسعود خود امر نمود که یکصد و بیست بیرق برافراشتند و به استقبال سر منور حضرت امام حسین علیه السلام شتافتند. و آن ملاعین نااهل به روایت سهل در زیر آن بیرق ها تکبیر و تهلیل می گفتند که ناگاه صدای هاتفی را شنیدند که می فرمود:


1) ر.ک: سوره های مبارکه اعراف آیه 128 سوره هود آیه 49 و قصص آیه 83.

2) (وَ مَا ظَلَمُونَا وَلكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ) سوره های بقره آیه 57 واعراف آیه 160 المنتخب: 283/2 م3 ب3.

3) المنتخب: 469/2 مجلس دهم باب دوم.

جاء وا برأسك يا بن بنتِ محمد / مترملاً بدمائه ترميلاً

یعنی: سر مبارک تو را ای پسر دختر محمد صلی الله علیه وآله آوردند در حالتی که به خون خود آغشته شده است!

لا يوم أعظم حسرة من يومه / وأراه رهناً في التراب قتيلاً

یعنی: نیست روزی که حسرت آن روز بزرگ تر باشد از روز قتل آن حضرت و آن حضرت را می بینم که بر روی خاک افتاده در حالتی که آن جناب را به قتل آوردند !

وكأنهم بك يا بن بنتِ محمد/ قتلوا جهاراً عامدين رسولاً

و گویا آن کافران به سبب قتل جناب تو از روی عمد و علانیه حضرت پیغمبر خدا را به قتل آوردند!

ويُكترونَ بأن قُتِلتَ وإنما قتلوا بك التكبير والتهليلا

و تکبیر می گویند به جهت این که تو کشته شده ای و حال این که به قتل آوردند به سبب کشتن جناب تو تکبیر و تهلیل را!

إن الرماح الصادماتِ صدورُها / صدر الحسين أصابَتِ التنزيلا

یعنی: به درستی که نیزه هایی که صدمه زدند سینه حضرت امام حسین علیه السلام را آن نیزه ها برخوردند قرآن را!

سهل می گوید که آن لعینان سرهای منوره شهیدان را از دروازه خیزران وارد شهر نمودند و من نیز در میان جمعیت مردمان بودم که ناگاه دیدم نود و نه بیرق کشیدند و زنان و اسیران حسین را بر قتب های شتران برهنه نشانیده اند و سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام بر نیزه خولی پلید است و آن ملعون عنید می گوید: منم صاحب رمح طويل! منم صاحب مجد اصيل! منم صاحب شمشير صيقل! أنا قتلت أعدائنا أجمعين وأ[ت]يت برؤسهم إلى يزيد أمير المؤمنین! یعنی منم که کشتم جميع دشمنان خود را و آورده ام سرهای ایشان را از برای امیرالمؤمنین یزید!

چون ام کلثوم حزین این کلمات بدآیین را از آن مغضوب رب العالمین شنید فرمود:

كذبت يا لعين بن اللعين ! ألا لعنة الله على الظالمين !

یعنی: دروغ گفتی ای لعین پسر لعین! و لعنت خدا باد بر ظالمین!

يا ويلك ! أتفتخر بقتل من ناغاه جبرئيل وحمله ميكائيل ؟؟

یعنی: ای وای بر تو! آیا فخر می کنی به قتل کسی که جبرئیل ذکر خواب نموده است برای او و گهواره او را جنبانیده است و میکائیل او را برداشته است؟

کسی که اسم او نوشته شده است بر سرادق عرش رب العالمین و کسی که جد او خاتم المرسلین است و پدر او برازنده مشرکین است و کجا است مثل جد او محمد مصطفى و پدر او على مرتضی و مادر او فاطمه زهراء که سیده زنان عالم است؟!

چون خولی پلید این کلمات را از آن مخدّره شنید متوجه آن مظلومه گرديد و گفت: لعمري إنك من بيت الشجاعة ! یعنی: به جان خودم قسم که تو از اهل بیت شجاعت می باشی!

و بعد از سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام سر حر بن یزید را آوردند و حامل او شمر بن ذى الجوشن بود و رقعه ای در میان گوش آن سر نهاده بودند که در آن رقعه بود قصیده ای که انشاء نموده بود در وقتی که به یاری امام حسین علیه السلام رفت و در آن قصیده ذکر نموده بود بنی امیه را و او مذمت نموده بود عبیدالله بن زیاد را و در آن رقعه نوشته شده بود اسامی اشخاصی که از اصحاب آن حضرت به درجه شهادت رسیده بود.

و سبب گذاشتن آن رقعه در گوش حُرّ آن بود که یزد و یاوران او آن رقعه را بخوانند تا غیظ و غضبشان زیادتر گردد!

و بعد از سر حر، سر مبارک حضرت عباس را آوردند و حامل آن سر منور قشعم جعفی بود.

و بعد از سر حضرت عباس سر مبارک علی اکبر را آوردند و حامل آن سر منور سنان بن انس نخعی [بود].

و بعد از سر علی اکبر، اسیران اهل بیت را آوردند و حضرت امام زین العابدین را از پیش روی اسیران می آوردند، بعد دیدم دختری را بر ناقه ای نشانیده اند که برقعه ای از خز تیره روی خود افکنده است و ندا می کند: وا ابتاه! وا محمداه ! واعلياه ! واحسناه ! واحسيناه ! وا عباساه ! وا حمزتاه ! وا جعفراه !

سهل می گوید: من نظر می نمودم به آن دختر، فصاحت عليَّ صيحةً فخَرَرْتُ مَغشياً عليَّ! يعنى: پس صیحه ای بر من زد که از شدت آن صیحه بر زمین افتادم و بی هوش شدم !

چون به هوش آمدم نزدیک ناقۀ آن دختر رفتم و عرض کردم چرا بر من صیحه زدی؟ فقالت: أما تَستخيي منَ الله تعالى أنْ تَنظُرَ إلى حرم رسول الله ؟! یعنی آن دختر فرمود: آیا حیا نمی کنی از خدا که نظر می نمایی به سوی حرم رسول خدا؟!

عرض کردم: يا مولاتي! ما نظرتُ إليك بريبة! يعنى: اى سيدة من من نظر ننمودم به سوی تو نظر ریبه!

پس آن مخدره فرمود: من أنت؟ یعنی: تو کیستی؟ من عرض کردم: منم سهل بن سعید مردم شهرزور و من از محبان و دوستان شما می باشم.

بعد رو نمودم به حضرت امام زین العابدین و عرض کردم که ای مولای من! من از شیعیان شما می باشم، کاشکی با شما می بودم و اول کسی می شدم که در پیش روی شما شربت شهادت می نوشیدم!

بعد عرض کردم: ای مولای من! هل من حاجةٍ ؟ یعنی: آیا حاجتی داری؟ فرمود: بلى، هل معك شيء من الدراهم؟ آیا چیزی از دراهم داری؟

عرض کردم: بلی هزار مثقال شرعی طلا و هزار درهم نقره دارم. فرمود: بعضی از آن را بده به آن کسی که سر پدرم را برداشته است و به او بگو که از زنان دور شو تا اینکه مردم مشغول نظاره آن سر شوند و نظر ننمایند به حرم رسول خدا!

پس رفتم آنچه فرموده بود به عمل آوردم و برگشتم به خدمت آن حضرت و عرض نمودم: آن چه فرمودید به عمل آوردم. فرمود: خدا تو را جزای خیر دهاد و حق تعالی تو را با ما در زمره ما محشور نماید در روز قیامت.

بعد از آن امام مظلوم این اشعار را انشاء فرمود:

أقادُ ذليلاً في دِمَسْقٍ كأنني / منَ الزنج عبد غابَ عنهُ نصيره

یعنی: مرا با ذلت می برند در شهر شام مانند غلام زنجی که یاوری نداشته باشد!

وجدي رسولُ الله في كل مشهد / وشيخي أمير المؤمنين أمير

و حال این که جد من رسول خدا است وجد دیگرم امیرالمؤمنین!

فيا ليت أمي لم تلدني ولم أكن / يراني يزيد في البلاد أسير

یعنی: ای کاشکی مادرم مرا نزادی و نبود که ببیند یزید مرا اسیر در بلدان!

سهل می گوید: پس ملاحظه نمودم دیدم که پنج زن در غرفه ای از عمارات یزید نشسته بودند و در میان آن زنان زن پیر پشت خمیده بود که غریب به هشتاد سال از عمرش گذشته بود، چون سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام به مقابل در آن غرفه رسید که نظر آن عجوزه ملعونه به آن سر مبارک افتاد، فوثب[ت] وأخذت حجراً فضربت به رأس الحسین علیه السلام ! یعنی: پس آن ملعونه جستن نمود و یک سنگی را برداشت و بر سر منور آن حضرت زد!

چون حضرت امام زین العابدین علیه السلام این حالت را مشاهده نمود دلش به درد آمد و فرمود: اللهم عَجَلْ بهلاكها وهلاكِ من معها! یعنی: خداوندا! به زودی هلاک نما آن عجوزه را با زنانی که با او می باشند! سهل می گوید: هنوز نفرین آن حضرت تمام نشده بود که آن غرفه خراب شد و همۀ آن زنان هلاک شدند و خلق بسیاری در زیر آن غرفه هلاک شدند. (1)

بأبي الرؤس العاليات على القنا/ مثل النجوم تُضيء في الأقطار

بدمائها والريحُ في شيباتِها / لَعِبَتْ بها عن يُكُنةٍ ويَسَارٍ

یعنی: پدرم به فدای آن سرهای منوره که بر نیزه های بلند زده بودند و مانند ستاره های درخشان بر اهل زمین روشنایی می دادند و چون باد بر محاسن خون آلود ایشان می وزید به جانب راست و چپ حرکت می داد!


1) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 130؛ وسيلة النجاة: 216.

باری، پس آن یزید پرستان به روایت صدوق آن زنان و اسیران را در روز آشکار با روهای بی ساتر وارد شهر شام نمودند، چون جفاکاران اهل شام نظر بر آن اسیران افتاد گفتند: ما ندیده ایم اسیرانی که وجیه تر از این اسیران باشند !

پس از آن ستمزدگان پرسیدند که شما چه کسانید؟ فقالت: سكينة بنت الحسين: نحنُ سبايا آلِ محمد! پس سکینه دختر حضرت امام حسین فرمود: ما اسیران آل محمدیم!

پس آن کافران آن مخدّرات جهان را بر در مسجد در کوچه ای [که] اسیران را نگاه می داشتند وا داشتند. (1)

پس به روایت ملهوف مرد پیری به نزدیک آن اسیران در همان مکان آمد و گفت: الحمد لله که خدا شما را کشت و هلاک نمود و راحت بخشید بلاد را از مردان شما و امیرالمؤمنین یزید را بر شما مسلط گردانید.

چون حضرت امام زین العابدین این کلمات را از آن پیر نادان شنید فرمود: ای شیخ! هل قرأت القرآن ؟ یعنی: ای شیخ! آیا قرآن خوانده ای؟ عرض کرد: آری.

فرمود: آیا این آیه را خوانده ای: (قُلْ لا أَسْتَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي) (2)يعنى: بگواى محمد! که سؤال نمی کنم از شما به سبب رسالت خود اجری را مگر دوستی نمودن به خویشاوندان من؟ آن مرد پیر عرض کرد: بلی این آیه را خوانده ام.

حضرت فرمود: مانیم خویشان پیغمبر! (3)یا شیخ! آیا خوانده ای: (وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَالرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبي)؟ (4)آن مرد پیر عرض کرد: بلی خوانده ام.

آن حضرت فرمود: مائیم قربی! یا شیخ! آیا این آیه را خوانده ای: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِرَكُمْ تَطهيراً)؟ (5)آن مرد پیر عرض کرد: بلی خوانده ام.

آن حضرت فرمود: ای شیخ! مائیم آن اهل بیتی که مخصوص شده ایم به آیه تطهیر!

پس آن مرد پیر ساکت شد و پشیمان گردید از آن چه گفته بود، وقال: بالله إنكم هُم ؟ یعنی: آن مرد


1) الامالی شیخ صدوق رحمه الله : 166 .

2) سوره مبارکه شوری آیه 23 .

3) در مصدر این فراز هم آمده است: یا شیخ آیا در سورۀ بنی اسرائیل (إسراء) خوانده ای: وَآتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّهُ) (آیه 26)؟ پیر مرد عرض کرد: خوانده ام. امام زین العابدین فرمود: پس ماییم خویشان پیامبر ...

4) سوره مبارکه انفال آیه 41 .

5) سوره مباركة احزاب آیه 33 .

پیر به خدمت آن حضرت عرض نمود: تو را به خدا سوگند می دهم که شما آن کسانی می باشید که در این آیات مذکورند؟

حضرت فرمود: تالله إنا لنحن هم بغير شك؛ یعنی: به خدا سوگند که ما ایشانیم بدون شک و ریبی. وحقِ جدنا رسولِ الله إنا لنحن هم بغير شك؛ یعنی: به حق جدّ ما رسول الله قسم که ما آن اشخاصی می باشیم که در این آیات مذکور است بدون شک و ریبی.

پس آن مرد پیر به گریه درآمد و عمامه خود را از سرافکند و روی خود را به طرف آسمان نمود و عرض كرد: اللهم إني أبرء إليك من عدو آل محمد من جن أو إنس! یعنی: خداوند!! بیزاری می جویم به تو از دشمن آل محمد از جن و انس!

بعد رو نمود به آن حضرت و عرض کرد: هل من توية؟ یعنی: آیا توبه من قبول است؟ حضرت فرمود: بلی، اگر توبه کنی حق تعالی توبه تو را قبول می فرماید و تو با ما خواهی بود. آن مرد پیر گفت: من توبه کردم.

پس این خبر به یزید پلید رسید امر نمود که آن مرد پیر را به قتل آوردند. (1)

و قطب راوندی از منهال بن عمر روایت کرده است که گفت به خدا سوگند که در دمشق دیدم سر مبارک سید الشهداء علیه السلام که بر نیزه ای کرده بودند و در پیش روی او کسی سوره کهف را تلاوت می نمود چون به آیه مبارکه رسید : (اَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً) (2)پس به قدرت خدا آن سر مقدس به زبان فصیح فرمود:

أعجب من أصحاب الكهف قتلي وحملي !

یعنی: کشتن من و سر مرا بر نیزه زدن عجب تر از قصه اصحاب كهف است! (3)

ای والله قصه تو از هر امر عجیبی عجیب تر است!

باری، پس به روایت ابی مخنف سر منور آن بزرگوار به طرف خانه یزید غذار بردند و سه ساعت در خانه آن ستمکار نگاه داشتند و به این سبب در را در ساعات می نامند. (4)

و به روایت بحار چون اسیران را به در خانه یزید ولد الزنا رسانیدند محفر بن ثعلبة مردود به زبان بریده خود به آواز بلند ندا نمود: هذا محفّر بن ثعلبة أتى أمير المؤمنين باللئام الفجرة! یعنی: این است محفر


1) اللهوف: 176 .

2) سوره مبارکه کهف آیه 9.

3) الخرائج : 577/2 .

4) ر.ک: وسيلة النجاة: 218؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 132.

بن ثعلبه که آورده است برای امیر المؤمنین فاجران لئیم را!

چون حضرت امام زین العابدین این کلام ناصواب از آن ملعون نیران مآب شنید با وجود اینکه در عرض راه با احدی تکلم نمی نمود بی تاب گشت و فرمود: ما ولدت أم محفر أشر والأم ! يعني آن کسی را که مادر محفر متولد گردیده است شریرتر و لئیم تر است.

و به روایت مناقب این کلام را نیز فرمود: ولكن قبَّحَ اللهُ ابن مرجانة! یعنی: لكن قبیح گرداند خدا پسر مرجانه را! (1)

که عبیدالله بن زیاد باشد و شاید آن مظلوم به استماع این کلام متذکر شد کمال عناد ابن زیاد میشوم را که چنین ظالم غشوم را به همراهی ایشان مقرر داشت که چنین کلام نافرجام از آن ننگ انام صادر گردد!

و همین محفّر ملعون را چون به نزد مختار آوردند چون نظر مختار به آن غدار افتاد فرمود : لعنة الله عليك يابن الزانية! بعد امر نمود تا نفت بر سر آن لعین ریختند و او را سوختند و جهان را از لوث وجودش فارغ نمودند.

بعد اسحاق حضرمی را به نزد مختار آن امیر جلیل آوردند فرمود: لعنة الله عليك! تو بودی که در کربلا آنچه خواستی کردی بعد اهل بیت را با محفر بن ثعلبه به شام بردی و فکر این روز را نکردی!

پس فرمود تا او را به عقابین کشیدند و کتف های او را برآوردند و هنوز زنده بود فرمود تا او را با تیشه بخاری پاره پاره کردند.

و بعد زبیر بن اروح را آوردند که سر مبارک حضرت را به دمشق برده بود فرمود تا پوست او را کندند.

بعد هانی بن ابی حیه را آوردند که با سرها به شام رفته بود فرمود تا پوست صورت او را کندند و دست و پای او را بریدند تا به جهنم واصل شد. (2)

هر چند آن ملاعین کامی ندیدند و به سزای خود رسیدند ولکن آتشی به قلب شیعیان افروختند و عالمی را از آن آتش سوختند. لعنة الله عليهم أجمعين.

باری، پس آن گروه بی ادب به روایت منتخب در مدت سه ساعت سر منور سیدالشهداء را بر در خانه يزيد وا داشتند و از آن عنید طلب اذن می نمودند که در این اثناء مروان بن الحکم بی حیا از خانه یزید بیرون خرامید چون نظر نامبارکش بر آن سر مبارک افتاد بر دو جانب آن سر منوّر نظر می کرد و خوشحالی می نمود.


1) بحار الانوار: 130/45.

2) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

بعد برادر او عبد الرحمن از خانه یزید برآمد نظرش بر آن سر مبارک افتاد گریان گردید و فرمود: شما محجوب شدید از جد او رسول خدا! به خدا سوگند که هرگز در امری با شما جمع نخواهم شد! بعد فرمود: بسیار گران است بر من ای ابو عبد الله آن چه بر تو وارد آمده است! بعد انشاء نمود:

سمية أمسى نسلها عدد الحصى / وبنتُ رسول الله ليس لها نسل

یعنی: شام نمود سمية زانيه و حال آن که نسل او عدد ریگ ها است و به جهت دختر رسول خدا نسلی نیست!

إمام غريب الطف أدنى برأسه / من ابن زياد وهو في العار (1)الرذل

یعنی: امامی که غریب صحرای کربلا بود سر او را به نزد ابن زیاد بردند که ابن زیاد در کمال رذالت و پستی بود! (2)

و حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود: چون خواستند که ما را به نزد یزید برند ریسمان های چندی آوردند و ما را مانند گوسفندان بستند وكان الحبلُ بعنقي وعنق أم كلثوم وبكتف زينب وسكينة والبنات ! یعنی: و آن ریسمان به گردن من و ام کلثوم و کتف زینب و سکینه و سایر دختران بود!

و ما را به این حالت می بردند و اگر در راه رفتن کوتاهی می کردیم ما را می زدند تا اینکه ما را وارد مجلس یزید نمودند و آن پلید بر تخت خود نشسته بود. (3)

و بر سر آن بی حیا به روایت ابن نما تاجی بود مکلّل به در و یاقوت و بسیاری از مشایخ قریش در حول او بودند. (4)

پس حضرت امام زین العابدین به روایت تبر مذاب متوجه آن پلید عليه اللعنة والعذاب گردید و فرمود:

يا يزيدُ! ما ظنك برسول الله لو يرانا على هذه الحال موثوقين بالحبال عراياً على أقتاب الجمال بغير غطاء ولا وطاء ؟!

یعنی: ای یزید! آیا چه گمان داری به رسول خدا اگر ما را به این حالت مشاهده فرماید که به ریسمان ها ما را بسته باشند و غل برگردن های ما نهاده باشند و ما را عریان بر قتب های شتران سوار کرده باشند؟

فلم يبق في القوم أحد إلا بكى؛ یعنی: چون حضرت این کلام را فرمود جمیع آن قوم حاضرین به گریه درآمدند و گریستند. (5)


1) در مصدر: العالم.

2) المنتخب: 470/2 مجلس دهم باب دوم

3) المنتخب: 473/2.

4) بحار الانوار: 128/45 از صاحب مناقب این روایت را در مثیر الاحزان مرحوم ابن نما رحمه الله نیافتیم.

5) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 180.

پس آن پلید بی نسب یعنی یزید بی ادب به روایت منتخب به گریه درآمد و گریست و امر نمود تا ریسمان ها را از گردن و کتف های ما بریدند. (1)

پس فاطمه دختر سید الشهداء علیه السلام به روایت ابن نما متوجه آن لعین بی حیا گردید و فرمود: یا یزید! بناتُ رسول الله سبایا؟! یعنی: ای یزید آیا سزاوار است دختران رسول خدا اسیر باشند؟!

فبكى الناس وبكى أهل داره حتى علَتِ الأصوات؛ یعنی: پس جمیع مردم به گریه درآمدند گریستند و اهل خانه یزید نیز گریستند و چنان گریه شدت نمود که صداها به گریه و زاری بلند شد.

پس سید سجاد متوجه آن منبع شقاوت و عناد گردید و فرمود: ما ظنك برسول الله لو رآني في الغل؟! یعنی: چه گمان داری به رسول خدا اگر مرا در غل ببیند که بر گردن من غل گذاشته باشند؟!

فقال لمن حوله: خلوه! یعنی: پس آن لعین امر نمود به اشخاصی که دور آن حضرت گرفته بودند: واگذارید او را! (2)

پس آن بدبنیاد به روایت ارشاد متوجه سید سجاد علیه السلام گردید و گفت: ای پسر حسین علیه السلام ! پدر تو قطع نمود رحم را و تجاهل نمود از حق من و منازعه کرد با من در سلطنت من، پس خدا کرد به او آن چه را که دیدی حضرت فرمود :

(مَا أَصَابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلا في أَنفُسِكُمْ إِلا في كتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَر أَهَا إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللهِ يَسير) (3)

یعنی: نمی رسد مصیبتی در زمین و نه در نفس های شما مگر این که در کتاب مکتوب است قبل از رفع نمودن ما آن مصیبت را.

پس یزید به پسر خالد گفت: جواب او را بگو! خالد ندانست که چه بگوید یزید گفت: قل: (ما أَصَابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُوا عَنْ كَثير) (4)یعنی: بگو: آنچه مصایبی که به شما می رسد به سبب چیزی است که کسب نموده است آن را دست های شما و عفو می نماید حق تعالی از بسیاری. (5)

پس آن فرزند اسد الله الغالب به روایت مناقب فرمود: ای پسر معاویه و هند و صخر! پیوسته نبوت و امارت از برای آباء و اجداد من بود قبل از آن که تو از مادرت متولد شوی و در یوم بدر و احد و احزاب رایت رسول خدا در دست جدم علی بن ابی طالب علیه السلام بود و رایت کفار در دست پدر و جد تو بود! بعد فرمود:


1) المنتخب: 473/2 مجلس دهم باب دوم.

2) مثیر الاحزان: 99 در روایت اهانتی از یزید نسبت به امام علیه السلام آمده که مرحوم مؤلف رحمه الله نیاورده است.

3) سورة مباركة حديد آيه 22.

4) سوره مبارکه شوری آیه 30 .

5) الارشاد: 120/2 .

ما ذا تقولونَ إذ قالَ النَّبيُّ لكم / ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم

بعترتي وبأهلي عند مفتقدي / منهم أسارى ومنهم ضُرِجُوا بدم

یعنی: چه می گویید در جواب پیغمبر خدا اگر سؤال نماید از شما که چه کردید ای آخر امتان! به عترت من واهل بيت من در وقتی که از میان شما رفتم؟ بعضی از ایشان را اسیر نمودید و بعضی را به خون خود آغشته نمودید!

بعد فرمود وای بر تو ای یزید! اگر می دانستی که چکار کرده ای و چه معصیت مرتکب شده ای نسبت به پدر و اهل بیت و برادر و اعمام من هرآینه به کوه ها می گریختی و فرش خود را خاکستر قرار می دادی و وا ویلاه وا ثبوراه می گفتی از برای این که سر مبارک پدرم حسین فرزند فاطمه و علی نصب شده است بر دروازه شهر شما و حال آنکه آن حضرت امانت رسول خدا بود در نزد شما! پس بشارت باد تو را به خواری و ندامت در وقتی که مردم جمع شوند برای روز قیامت! (1)

بعد آن ولد الزنای عنید زنان و کودکان را طلبید و در پیش روی خود نشانید، فرأى هيئة قبيحةً فقال: قبح الله ابن مرجانة! یعنی: چون آن پلید آن زنان و کودکان را ملاحظه نمود و هیئت قبیحه مستنکره ای مشاهده نمود گفت: خدا قبیح گرداند پسر مرجانه را! لو كانت بينكم وبينه قرابة ورحم ما فعل هذا بكم ولا بعث بكم على هذا ! یعنی: اگر در میان شما و پسر مرجانه قرابتی و رحمی بود به شما این نوع رفتار نمی نمود و شما را به این حالت به نزد من نمی فرستاد! (2)

پس آن ولد الزنای بی ادب به روایت شیخ طریحی در منتخب نظر می نمود به آن زنان سوخته جان در حالتی که ایشان را به ریسمان طویلی بسته بودند و سؤال می نمود که این زن کیست و آن زن کیست؟ آن بی شرمان در جواب آن لعین بی ایمان می گفتند: هذه أم كلثوم الكبرى وهذه أم كلثوم الصغرى ! یعنی: این است ام کلثوم کبری و این است ام کلثوم صغری و این است ام هانی و این است رقیه که ایشان دختران علی می باشند و این است سکینه و این است رقیه و این دو نفر دختران حسین می باشند و این است علی بن الحسين علیه السلام.

پس یزید ملتفت گردید دید که در میان این زنان و دخترانی که به یک ریسمان طویلی بسته اند یک دختری است که روی خود را به آستین خود پوشانیده است زیرا که خرقه ای ندارد که روی خود را به آن خرقه بپوشاند پس آن پلید پرسید که این دختر کیست؟ فقالوا: هذه سكينة بنت الحسين! یعنی: پس گفتند این دختر سکینه دختر امام حسین است!

پس یزید متوجه آن مخدّره گردید و گفت: أنت سكينة؟ یعنی: توئی سکینه؟ پس آن مخدّره به


1) بحار الانوار: 135/45 از صاحب مناقب رحمه الله.

2) بحار الانوار: 135/45 و 136 از شیخ مفید رحمه الله.

گریه درآمد واختنقت بعبرتها حتى كادت تطلع روحها! یعنی: چنان گریه بر آن مظلومه زور آورد و در گلویش گره زد که نزدیک شد که روح مقدسش از بدن مطهرش پرواز نماید!

یزید گفت: ما يبكيك؟ یعنی: چه چیز تو را به گریه درآورده است؟ آن مخدره فرمود: كيف ماتبكي من ليس لها ستر تستر وجهها ورأسها عنك وعن جلسائك ؟! یعنی: چگونه کسی گریه نمی کند کسی که نیست از برای او ساتری که بپوشاند روی خود را و سر خود را از تو و از اهل مجلس تو؟!!!

فبكى اللعین؛ یعنی: پس آن لعین به گریه درآمد و گفت: لعن الله عبیدالله بن زياد ما أقوى قلبه على آل الرسول ! یعنی: خدا لعنت کند ابن زیاد را که بسیار قوی و سخت بوده است قلب او بر آل رسول خدا! (1)

مؤلف گوید: وقتی یزید پلید را در خواب دیدم از آن عنید پرسیدم: آن شخص که بود که در مجلس تو خواند:

املأ ركابي ذهباً وفضَةً / إني قتلتُ السيد المحجبا

گفت: او سنان بود. گفتم: این که مذکور است که سکینه خاتون یک دست به صورت گرفته بود و دست دیگر به ریسمان گردن خود آیا چنین بود؟

به محض پرسیدن این سخن آن ملعون به گریه درآمد گفت: سخن سکینه خاتون را مپرس که او دل مرا کباب کرده است! بعد آن ملعون به شدت گریست و من نیز گریستم از خواب بیدار شدم.

بلى، مصيبة الحسين أعظم المصيبات! (2)این مصایب از جمیع مصیبت های عالم عظیم تر است دوست و دشمن در جمیع عوالم در مصایب ایشان گریان و سینه بریان اند!

باری، آن ملعون به سکینه خاتون گفت: ای سکینه! پدر تو کفران ورزید در حق من و قطع نمود رحم مرا و منازعه کرد با من در سلطنت من! فبكت سكینه؛ یعنی: پس سکینه به گریه درآمد و فرمود:

ای یزید! خوشحال مباش به کشتن پدر من زیرا که آن جناب مطيع خدا و رسول بود و حق تعالی او را خواند به سوی خود و او اجابت نمود و سعادت مند گردید به شهادت و به درستی که از برای توای یزید! در نزد حق تعالی مقامی است که سؤال می کند از تو از این عملی که مرتکب شده ای پس مهیا نما جواب سؤال حق تعالی را و کجا است از برای تو جواب؟!

پس آن شقی پرکینه گفت: اسکتى يا سكينة ! فماكان لأبيك عندي حق: ساکت باش ای سکینه! از برای پدر تو حقی نیست!


1) المنتخب: 473/2.

2) ر.ک: به صفحه 459 .

چون اهل مجلس آن ولد الزنا فصاحت و بلاغت و شیرین زبانی نبیرهٔ محمد مصطفی را ملاحظه نمودند، فوثب رجل من الخيم وقال: يا أمير! هب لي هذه الجارية من الغنيمة فتكون خادمة عندي! يعنى: پس مردی از طایفه یمن از جا جست و گفت: ای امیر! از غنیمت این دختر را به من ببخش یعنی سکینه خاتون را تا این که خادمه من باشد!!!

چون آن مخدّره عالمیان اسم کنیزی را از آن ننگ جهان شنید خود را به عمه خود علیاجناب ام کلثوم چسبانید و گفت: یا عمتاه! أترين نسل رسولِ الله يكونون مماليك[اً] للادعياء؟! یعنی: ای عمه جان! آیا می شود که نسل رسول خدا مملوک اهل زنا شوند؟!

ام کلثوم به آن ملعون می شوم فرمود: اسكت يا لُكَع الرجال قطعَ اللهُ لسانك وأعمى عينيك وأيبس يديك وجعلَ النَّارَ مثواك ! یعنی: ساکت باش ای احمق ترین مردمان! خدا قطع کند زبان تو را و کور گرداند دو چشم تو را و خشک نماید دو دست تو را و بگرداند آتش را آرامگاه تو! إن أولاد الأنبياء لا يكونون خدمة لأولاد الأدعياء ! یعنی: به درستی که اولاد پیغمبران خدمتکار اولاد زنا نمی شوند!

راوی می گوید: به خدا سوگند هنوز کلام آن مخدّره به اتمام نرسیده بود که نفرین آن جگر سوخته مستجاب گردید و وارد شد بر آن شقی آن چه نفرینی که به او کرده بود، پس ام کلثوم چون آن حالت را از آن می شوم ملاحظه نمود فرمود: الحمد لله که حق تعالی تعجیل فرمود از برای تو عقوبت را قبل از آخرت، پس این است جزای کسی که متعرض حرم رسول الله شود! (1)

پس یزید می شوم به روایت ابی مخنف سر نحس خود را بلند نمود و به جانب ام کلثوم نظر نمود و گفت: كيف رأيت أن مكني الله منکم؟! یعنی: دیدی که چگونه متمکن نمود خدا مرا بر شما؟!

ام كلثوم فرمود: یابن الطلیق! یعنی: ای پسر طلیق! یعنی ابوسفیان! زیرا که عباس عم پیغمبر آن ملعون را در روز فتح مکه شفاعت نمود و آن حضرت به خاطر عباس آن نسناس را رها فرمود. (2)أعرض عن هذا رضَ الله فاك! یعنی: از این سخن اعراض نما که خدا بشکند دهن تو را و کور گرداند چشم های تو را و شدید گرداند بلای تو را!

يا ويلك! يا ملعون ! ای وای بر تو! ای ملعون!

هذه إماتُك ونسائك وراء الستور عليهن الخدور وبناتُ رسول الله على الأقتاب بغير وطاء ينظر إليهن البر والفاجر ويتصدق عليهن اليهود والنصارى !


1) المنتخب: 472/2 .

2) ر.ک: بحار الانوار: 118/21 .

یعنی: این ها کنیزان و زنان تواند که در عقب پرده ها مستورند و دختران رسول خدا بر قتب های شتران برهنه سوارند و نظر می کنند برایشان برو فاجر و تصدق می دهند به ایشان یهود و نصاری!

فنظر إليها شزراً! یعنی: پس یزید ولد الزنا نظر نمود به آن پاره تن سیدۀ نساء به نظر غضب ناکی!

چون عبد الله بن عمرو بن العاص این حالت را از آن پلید عاصی ملاحظه نمود چنان فهمید که آن می شوم قصد نمود قتل ام کلثوم را از جا برخاست و سر آن بی حیا را بوسید و گفت: إن الذي كلمتك ليس بشيء تأخذ به ! فسكن غضبه. یعنی: این کلام که ام کلثوم به تو گفت نیست آن نوع کلماتی که منشأ مؤاخذه تو شود نسبت به آن مخدّره پس غیظ و غضب آن پلید ساکن گردید. (1)

و شیخ مفید در ارشاد از فاطمه دختر سید الشهداء روایت کرده است که آن مخدّره فرمود: چون ما را در پیش روی یزید نشانیدند چون آن مردود آن حالت را ملاحظه نمود اول بر حال ما رقت نمود. من دختر خوش منظری بودم چون نظر اهل مجلس آن بدبنیاد به ما افتاد شامی سرخ مویی از جا برخاست و گفت: ای أمیر المؤمنين! هب لي هذه الجارية تعينني ! (2)يعنی: به من ببخش این کنیز را که اعانت و خدمت نماید مرا!

فأرعدت وظننتُ أنّ ذلك جائز لهم ! یعنی: چون این کلام را شنیدم به لرزه درآمدم و گمان کردم که این عمل جایز است از برای ایشان! فأخذتُ بثياب عمتي زينب! پس فی الفور جامه های عمۀ خود زینب خاتون را گرفتم!

و آن مخدّره می دانست که این عمل نخواهد شد، پس آن ستمدیده دوران متوجه آن شامی جاهل نادان گردید و فرمود: كذبت ولومتَ ما ذلك لك ولاله ! یعنی: دروغ گفتی و لئامت ورزیدی این عمل جایز نیست از برای تو و نه از برای یزید!

پس یزید پلید در غضب گردید و گفت: دروغ گفتی! به خدا سوگند که این عمل جایز است از برای من اگر خواسته باشم هرآینه به عمل خواهم آورد!

پس آن مخدّره دوران به آن بی ایمان فرمود: نه به خدا سوگند که حق تعالی این عمل را از برای تو جایز ندانسته است مگر این که از ملت ما به در روی و به غیر دین ما متدین شوی!

چون آن ملعون عنید این کلمات را از آن مخدّره شنید غضب بر غضبش افزود و شروع به هذیان


1) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 139؛ وسيلة النجاة: 226.

2) این کلمه در نسخ مشوش بوده که طبق ترجمۀ مرحوم مؤلف و امالی مرحوم صدوق ثبت شده ولی در ارشاد نسخه ای که در دست ماست «یعنینی» آمده است.

نمود و به آن جگر سوخته دوران گفت: آیا روبروی من چنین سخنی می گویی؟! پدرت و برادرت از دین بیرون رفتند !

چون آن مظلومه این کلام ناصواب را از آن مردود اولوا الالباب شنید از غیرت اسداللهی در خود نگنجید و به زبان معجز بیان فرمود: بدين الله ودين أخي اهتديت أنت وجدك وأبوك إن كنتَ مُسلماً! یعنی: به دین خدا و دین برادر من هدایت یافتی تو وجدت و پدرت اگر مسلمان باشی!

یعنی مسلمان نیستی! آن منبأ کذب و افتراء به آن مخزن صدق و صفا به زبان بریده پرجفای خود گفت: کذبت یا عدو الله ! یعنی: دروغ گفتی ای دشمن خدا!

پس آن پاره تن فاطمه زهراء در جواب آن ملعون بی حیا چاره ای نديد الا متحمل شدن کلمات آن پرشرر و افشردن دندان بر جگر چنانچه این مطلب مخفی نیست بر عزیز مکرمی که به دست ظالم پرستمی گرفتار شده باشد هر چند که خواهد مطلب حقی را به آن ناپاک علی الاطلاق بفهماند آن ملعون از غلظت مقال آن مقرب متعال را به سکوت وادارد !

باری، پس زینب خاتون بعد از استماع آن مزخرفات از آن ننگ موجودات فرمود: أنت أمير تشتم ظالماً وتقهر بسلطانك ! یعنی: تو امیری هستی که دشنام می دهی از روی ظلم و ستم و مقهور می سازی شخصی را به سلطنت خود نه از روی دلیل و برهان!

كأنه استحيى وسکت؛ یعنی: گویا آن ظالم عنید حیا نمود و ساکت گردید.

پس آن شامی نادان مرتبۀ دیگر اعاده نمود آن هذیان را و گفت: هب لي هذه الجارية! يعنى: اين دختر را به رسم کنیزی به من ببخش! پس یزید به آن شامی گفت: اغرب وهب الله لك حتفاً قاضياً! یعنی: دور شود خدا تو را مرگ دهد! (1)

پس به روایت ملهوف آن شامی نادان از یزید بیایمان پرسید: من هذه الجارية ! یعنی: کیست این دختر! یزید بداختر گفت: هذه فاطمة بنت الحسين وتلك زينب بنت على: این دختر فاطمه دختر حسین است و آن زینب دختر علی است.

شامی گفت: حسینی که پسر فاطمه و علی ابن ابی طالب است؟ یزید گفت: بلی.

پس شامی گفت: لعنك الله یا یزید! یعنی: خدا تو را لعنت کند ای یزید! عترت پیغمبر خود را می کشی و ذریه او را اسیر می نمایی! والله ما توهَمتُ إلا أنهم سبي الروم! یعنی: به خدا سوگند که گمان نمودم که ایشان اسیران روم اند !


1) الإرشاد : 121/2؛ بحار الانوار: 136/45 و ر.ک: الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 167 مجلس 31.

پس یزید عنید به آن شامی بخت سعید گفت: به خدا سوگند که تو را به ایشان ملحق خواهم ساخت! پس امر نمود تا گردن آن ستوده مسعود را زدند. (1)

فمن مبلغ الكرار ذا البأس والتَّقى / بأنَّ بَنيه بعد عزتذ للوا

یعنی: کیست که خبر کند حیدر کرار را که صاحب سطوت وصولت و تقوی است که فرزندان او بعد از عزّت ذلیل گشتند!

وآل يزيد في المقاصير والخبا/ تناط (2)عليهن الستور وتسدل

وإن بني الزهراء بنت محمد / وجوههم للناس تبدو وتبذل

یعنی: کجا روا است که زنان و دختران یزید در قصرهای رفیعه و خیمه های عالیه بنشینند و پرده ها بیاویزند و دختران فاطمه زهراء را در میان مردمان بگردانند و مردم به ایشان نظر نمایند؟

أما غيره هذي بنات محمد / يلاحظهن الناس والأعبد الرذل

آیا صاحب غیرتی نیست آخر اینه ا دختران پیغمبرند که مردمان رذل و غلامان گندیده برایشان نظر می کنند!

باری، پس با وجود بودن آن اسیران در مجلس یزید بی ایمان آن ناکسان به روایت ابی مخنف سر منوّر مطهر قدوه عالمیان حضرت امام حسین علیه السلام را وارد مجلس آن ننگ جهانیان نمودند در آن وقت مروان الحکم در مجلس آن بدشیم حاضر بود، پس آن ملعون به دو جانب رو و گردن مبارک آن حضرت نظر می نمود و به عنوان سخریه و استهزاء به زبان نارسای خود می گفت:

يا حبذا (3)بردك في اليدين / ولونك الأحمر في الخدين

كأنما حف بوردتين / شفيت نفسي من دم الحسين

یعنی: آنچه بسیار خوب است سکون و فتوری که در یدین تو است و چه بسیار خوب است رنگ و سرخی که در خدین تو است که گویا دو گل سرخی است که بر خدین تو گذاشته اند شفا دادم نفس خود را از ریختن خون حسین!

ملاحظه نمایید ای شیعیان! که این فاسق پرکینه بد زبان در حق آن قدوه عالمیان چه نوع هذیان از زبان بریده می گوید و به این کلمات مزخرفات خود داغ جدیدی بر قلوب محبان وارد می آورد!

باری، سهل می گوید: من نیز از جمله اشخاصی بودم که وارد مجلس آن حرام زاده شدم تا ملاحظه نمایم که یزید پلید با سر مبارک آن مظلوم شهید چه نوع رفتار می نماید. (4)


1) بحار الانوار: 137/45 از سید بن طاووس رحمه الله.

2) این کلمه در نسخ «تناة» و «تناه» بوده که طبق مهیج الحزان: 685 ثبت شد.

3) در یک نسخه «جيدا» و دو نسخه دیگر «جیذا» بوده که طبق مقتل الحسين ومصرع ... ثبت شد.

4) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 133.

اول آن بدبخت مردود امر نمود که آن سر مطهر را بشویند و محاسن منورش را شانه کنند چنان چه در کتاب اخبار دول مسطور است (1)تا این که وصیت پیغمبر آخر الزمان را که احسان است نسبت به خویشان در اجر رسالت و نیکویی است به مهمان به عمل آورده باشند و قلب همه ذرات عالم را کباب نموده باشند و اشک دیده محبان را چون سیلاب از دیدگان روان نموده باشند!

ای به فدای مظلومیت شوم ای ابا عبدالله

و آن پلید امر نمود که بعد از شستن آن سر مطهر و شانه زدن آن محاسن انور آن سر منور را در میان طشت طلایی بگذارند و به مندیل دبیقی او را بپوشانند بعد نزد آن فرعون زمان و نمرود دوران آورند چنان چه سهل روایت نموده است. (2)

و به روایت مفید چون سرها را در پیش روی آن پلید گذاشتند که از آن جمله بود سر منور فخر عالمین حضرت امام حسین علیه السلام آن سگ مردود به زبان بریده خود این شعر را بیان نمود:

نفلق هاماً من رجال أعزة / علينا وهم كانوا أعق وأظلم

یعنی: می شکافیم وسط سر مردانی که گرامی بودند بر ما و ایشان بودند ظالم و اهل عقوق!

ويحيى بن الحكم برادر مروان بن الحکم این شعر را بیان نمود:

لهام بأدنى الطف أدنى قرابة / من ابن زياد العبد ذي الحسب الوغل

یعنی: سری که بریده شد در قرب کوفه نزدیک تر است به تو از حیثیت قرابت و خویشی از پسر زیاد بنده ای که صاحب حسب پست است!

أمية أمسى نسلها عدد الحصى/ وبنت رسول الله ليس لها نسل

شام کرد امیه و نسل او به عدد ریگ ها است و از برای دختر رسول خدا نسلی نیست!

پس یزید پلید دستی به سینه یحیی بن الحکم زد و گفت: ساکت باش! (3)

ای به فدای سر منورت ای مظلوم که در کمال ادراک و شعور بود آیا بر او چه وارد شد به ملاحظه این نوع حرکات از آن پلید و بر اهل بیت چه رسید از ظلم آن عنید؟!

باری، چون آن ملعون عسوف به روایت ملهوف آن سر مبارک را در پیش روی خود گذاشت زنان و دختران را در پشت سر خود نشانید تا این که آن دلسوختگان نظر ننمایند به آن سر منوّر قدوه عالمیان، چون نظر مبارک سید سجاد بر آن سر مطهر افتاد بعد از آن نظر دیگر کله هیچ حیوانی را


1) اخبار الدول: 108 .

2) ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بيته.... 133.

3) الارشاد: 119/2 .

تناول نفرمودند و به همان جگر کبابی که از شراره آن نظر برشته شده بود قناعت فرمودند؛ چون نظر منبع رنج و تعب علیا جناب زینب بر سر منور برادر با جان برابرش افتاد صبر و طاقت را از دست داد و گریبان خود را پاره نمود و به صوت سوزناکی می نالید و می فرمود:

یا حسیناه! یا حبیب رسول الله ! يابنَ مكَّةَ ومنى !

یعنی ای حسین! من ای حبیب رسول خدا! ای فرزند مکه و منی!

ای فرزند فاطمه زهراء که سیده زنان است! ای فرزند دختر محمد مصطفی!

راوی گوید که به خدا سوگند که به سبب ناله آن پاره تن فاطمه زهراء همه اهل مجلس آن بی حیا به گریه درآمدند و یزید عنید ساکت بود. (1)

و اما دختران سیدالشهداء فاطمه و سکینه به روایت فصول المهمه با دل پرشرر در صدد دیدن سر منور برآمدند، فجعلت فاطمة وسكينة تتطاولان لتنظرا إلى الرأس؛ يعني: فاطمه و سكينه گردن های خود را می کشیدند که تا نظر نمایند بر سر مبارک پدر خود.

وجعل يزيد يستر عنهما؛ یعنی: یزید پلید چون این حالت را از آن دو مظلومه دید دل سخت تر از سنگش از شدت شراره قلبشان فى الجمله نرم گردید و به این سبب آن سر مبارک را از ایشان می پوشانید تا اینکه آن دل سوختگان نظر بر سر منور آن قدوه عالمیان ننمایند.

که ناگاه نظر آن دو مظلومه دل کباب بر سر مبارک آن مظلوم افتاد که از شدت درد و الم پرده صبر را دریدند و صیحه برکشیدند و صدا را به گریه و زاری بلند نمودند، چون زنان یزید و دختران معاویه صدای شیون این دو مظلومه را شنیدند به سبب گریه آن دو یتیمه ولوله و شورشی از ایشان پدید شد. (2)

و به روایت مفید زنی از بنی هاشم در خانه یزید پلید بود چون آن مصایب بی انتها را ملاحظه نمود شروع کرد به نوحه و زاری نمودن بر جناب سید الشهداء و می فرمود: یا حسيناه! يا حبيباه! يا سيد أهل بیتاه! يابن محمداه! ای حسین! ای محبوب خدا پرستان! ای بزرگ اهل بیت رسالت! ای فرزند محمد مصطفی! ای فریادرس بیوه زنان و یتیمان ای کشته اولاد زنا!

راوی می گوید: هر کسی که آن نوحه و زاری را شنید به گریه درآمد. (3)

لعنت خدا بر آن بی حیا باد که از خدا و رسول او شرم ننمود و سر مبارک آن مظلوم را در حضور خواهران و دختران در مجلس حاضر نمود!


1) اللهوف: 178.

2) الفصول المهمة : 836/2 .

3) ر.ک: اللهوف: 179؛ بحار الأنوار: 132/45؛ جلاء العیون: 734.

و به روایتی چون نظر اهل بیت بر آن سر شریف افتاد خروش برآوردند و شیون برکشیدند و ناله وا مظلوماه! برآوردند سکینه خاتون فرمود: يا يزيدُ! أيُترك هذا؟! یعنی: ای یزید! آیا خوشحال می کند تو را این عمل؟! (1)

پس آن رئیس اکالب به روایت مناقب رو نمود به سر مبارک فرزند اسدالله الغالب و به زبان بریده خود به سبب حقد و شینی که داشت گفت: کیف رأیت یا حسین؟! یعنی: چگونه دیدی ضرب دست مرا ای حسین؟! (2)

پس آن پرکینۀ پرعسوف به روایت ملهوف چوب خیزرانی طلبید و به دست خشکیده خود آن چوب بر دندان ثنایای آن حضرت که سید جوانان بهشت بود زد و اظهار کینه دیرینه خود را می نمود! (3)

و این معنی در صورتی است که عبارت حدیث «يَنكتُ» با تای دو نقطه باشد چنانچه در بعضی از نسخ موجود است (4)و اگر عبارت حدیث «ینکث» با تای سه نقطه باشد معنی حدیث این است آن پلید عنید به آن چوب خیزران دندان ثنایای آن مظلوم را می شکست! چنانکه در بسیاری از نسخ موجود است (5)و به این عمل اظهار غیظ و کینه خود را می نمود!

بلکه به روایت مناقب به این عمل اکتفا ننمود آن حقد قدیم را با حقد پدران منزل نیران خود اظهار نمود و گفت: یوم بیوم بدر! یعنی: امروز در مقابل روز بدر است! (6)

که در آن روز حیدرکرار به امر حضرت پروردگار اجداد و مشایخ اشرار آن غدار را به بئس البوار فرستاد.

ای کاشکی دستت شل شدی که چنین جراحتی بر دل ما زمرۀ شیعیان گذاشتی و چنان دندان منوری را به چوب خیزران خود اذیت ننمودی !

بلکه آن ملعون بی ادب به روایت منتخب بعد از زدن ثنایای آن مفخر عالمیان به چوب خیزران دولب معجز بیان آن حضرت را به آن چوب خیزران از هم می گشود و از خواندن قرآن آن مقرب معبود حیا نمی نمود. (7)


1) ر.ک: الفصول المهمة: 836/2 .

2) بحار الانوار: 128/45 از صاحب مناقب.

3) اللهوف: 179.

4) ر.ک: اللهوف: 179؛ مثیر الاحزان 100؛ بحار الانوار: 132/45 .

5) ر.ک: مقتل الحسین و مصرع اهل بيته .... 137؛ المنتخب: 470/2 و 479؛ الفتوح: 129/5؛ المنتظم:432/5.

6) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 114/4.

7) ر.ک: المنتخب: 470/2 مجلس دهم باب دوم و ر.ک: ص 472 و 479 .

بلکه به روایتی آن ننگ جهان در حین زدن دندان ثنایای آن قدوه عالمیان مشاهده نمود حسن و صفا و نور و ضیاء آن لب های مبارک و ثنایای منور حضرت را گفت: رحمك الله يا حسين ! لقد كنتَ حسن المضحك ! یعنی: خدا تو را رحمت کند ای حسین! که بسیار خوش لب و دندان بوده ای! (1)

ابوبرزۀ اسلمی این بی حیایی را از آن بدبخت شقی ملاحظه نمود و فرمود: ويحك يا يزيد! أتنكث بقضيبك ثغر الحسين بن فاطمة؟! وای بر توای یزید! آیا می شکنی به چوب خود دندان حسین بن فاطمه را؟! أشهد لقد رأيتُ النبي صلى الله عليه وسلم يرشف ثناياه و ثنايا أخيه الحسن ويقول: «أنتما سيدا شباب أهل الجنة فقتل الله قاتلكما ولعنه وأعد له جهنم وساءت مصیراً!» یعنی: شهادت می دهم که دیدم رسول خدا را که می مکید دندان ثنایای این مظلوم و برادر مسموم او حسن را و می فرمود که «شما بزرگ جوانان اهل بهشتید خدا بکشد کشنده شما را و لعنت کند او را و مهیا گرداند از برای او جهنم را و بد آرامگاهی است جهنم!».

پس آن ملعون شریر به شنیدن این کلام در غضب شد و امر نمود به اخراج آن مرد پیر، فأُخرج سبحاً: پس آن مرد پیر دین دار دلیر را کشان کشان بر روی زمین از مجلس آن لعین کشیدند. (2)

پس آن هرزه گوی بی ادب به روایت متخب بعد از زدن دندان ثنایای آن مفخر عرب و گشودن به آن چوب آن دو لب مبارک را شنید صیحه و بانگ یک غرابی را که بر بالای قصر آن بی نسب نشسته بود و بانگ می داد و صیحه می کشید، پس به زبان بریده خود اشعار چندی بیان نمود صریح است در کفر و نفاق آن مردود و آن اشعار این است:

يا غراب البين ماشئت فقل / إنما تندب أمراً قد فعل

یعنی: ای غراب! آن چه می خواهی بگو که تو نوحه می نمایی امری را که به عمل آمده است!

كل ملك ونعيم زائل / وبنات الدهر يلعبن دول

یعنی: هر ملک و خوشی دنیا زایل شونده است و دختران دنیا بازی می کنند به دولت های زائله !

ليت أشياخي ببدر شهدوا / جزع الخزرج مع وقع الاسل

کاشکی مشایخ من که در جنگ بدر حاضر بودند در این مکان حاضر می شدند و می دیدند جزع طایفه خزرج را که حمایت رسول خدا و اسلام می نمایند که ناشی شده است جزع ایشان از وقوع حربی که حاصل است از نیزه ها در جنگ اُحد!

و توهم بودن این بیت به خصوص از یزید بی وجه است زیرا که این جماعت تصریح نموده اند که بیت از ابن زبعری است و شاهد بر این مطلب این است که گفته است: «جزع الخزرج» و طائفة خزرج که حمایت ننمودند از حضرت امام حسین علیه السلام و مناسب این بود که بگوید: «جزع بنی هاشم


1) المنتخب: 470/2 .

2) اللهوف: 179؛ بحار الانوار: 133/45 .

من وقع الأسل» (1)و در کفر آن پلید بد فرجام کافیست ذکر نمودن این بیت در این مقام خصوصاً بعد از ملاحظه این که بعد این بیت گفته است:

لأهلوا واستهلوا فرحا / ثم قالوا يا يزيد لا تشل

و مراد آن پلید این است که چنانچه کفار در جنگ اُحد به قتل آوردند بسیاری از صحابه رسول خدا را به انتقام گشتگان خود که در جنگ بدر کشته شده بودند من نیز انتقام مشایخ کفار خود را که از دست علی بن ابی طالب کشته شده بودند کشیدم از کشتن حضرت امام حسین علیه السلام!

خلاصه معنی این بیت این است که کاشکی مشایخ من که در جنگ بدر کشته شدند از دست علی بن ابی طالب حاضر می شدند و این روز را می دیدند که سر فرزند قاتل ایشان نزد من حاضر است و چوب بر لب و دندان او می زنم و آن مشایخ من آوازهای خود را به خوشحالی بلند می کردند و می گفتند: ای یزید! شل نشوی که خوب انتقام ما را از فرزند قاتل ما کشیدی و این غصه را از دل ما ربودی!

قد قتلنا القوم من ساداتهم / وعدلناه ببدر فاعتدل

یعنی: کشتیم جماعتی از بزرگان بنی هاشم را و این واقعه را در مقابل واقعه بدر قرار دادیم و با هم برابری کردند!

وأخذنا الثار من ابن علي / وقتلنا الفارس الندب البطل

یعنی: گرفتیم قصاص کشتگان خود را از پسر علی و کشتیم یکتاسوار شجاعی را که مطلوب بود تا این که جراحتی که بر کسی میزد اثر آن می ماند!

لست من خندف إن لم أنتقم / من بني أحمد ما كان فعل

یعنی: نیستم من از خندف که لیلی دختر حلوان ابن عمران که جده یزید است اگر انتقام نکشم از اولاد احمد صلی الله علیه وآله که به سبب آن عملی که به مشایخ من کرد که ایشان را در جنگ بدر و احد به درک فرستاد!

لعبت هاشم بالملك فلا / خبر جاء ولا وحي نزل

ملاحظه می نمایید که این کافر از سگ کمتر چگونه کفر باطنی خود را اظهار می نماید!

یعنی: بازی کردند فرزندان هاشم به ملک و پادشاهی نه خبری آمده است به نبوت ایشان و نه وحی از آسمان نازل شده است! (2)

و به روایت ابی مخنف این اشعار را نیز بیان نمود لمعنة الله عليه :


1) ر.ک: شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: 280/14؛ تاریخ مدينة دمشق : 235/52؛ الآثار الباقية: 422.

2) المنتخب: 470/2.

إن يكن أحمد قدماً مرسلا / فلم القتل عليه قد أحل

یعنی: اگر محمد صلی الله علیه وآله در قدیم الایام پیغمبر مرسل بوده است پس چرا قتل بر او وارد آمد؟!

وبقينا نحن في دولتنا / وكذا الأيام والدهر الدول

و ما ماندیم در دولت خود و چنین است روزگار که دولت در بعضی قرار دارد و از بعضی فرار! (1)

ای ملعون! شهادت پیغمبر و اولاد او دلیل است بر سعادت ایشان و بودن تو بر دولت دلیل است بر نکبت تونه بر سعادت تو!

و علی بن ابراهیم در تفسیر آیه (وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ) (2)این بیت را بعد از بیت «لست من خندف» از آن پلید نقل نموده است:

وكذاك الشيخ أوصاني به / فاتبعت الشيخ في ما قد سأل

یعنی: شیخ مرا وصیت نموده است که به این نحو به عمل آورم و به عمل آوردم آن چیزی را که خواهش نموده بود از من! (3)

احتمال دارد که مراد آن پلید از شیخ پدر عنیدش باشد که در خفیه او را امر نموده باشد به قتل حضرت امام حسین صلوات الله علیه و احتمال دارد که مراد از شیخ عمر بن الخطاب باشد که در نامه طویلی به معاویه نوشته بود امر نموده بود به قتل و استیصال ایشان و یزید پلید نامه را به عبدالله عمر نمود در وقتی که عبدالله به طلب خون خواهی حضرت امام حسین علیه السلام به شام رفت و بعد از آن که یزید آن نامه را به عبدالله عمر نمود آن احمق از نزد آن پلید برآمد و مدح می نمود آن عنید را به سبب کشتن امام سعید و حقیر ترجمۀ آن نامه را قبل از مجلس اول ایراد نموده ام. (4)

بلى، هل تَلِدُ الحية إلا الحية (5)

اللهم العن أول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له على ذلك !

و در کتاب تبر مذاب از زهری روایت کرده است که چون سرهای منوره را می آوردند یزید پلید در مکانی بود که آن را جیرون مینامند و آن عنید این اشعار را بیان نمود:


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

2) سورة مباركة حج آیه 60.

3) بحار الانوار: 168/45 از تفسیر علی بن ابراهيم قمی رحمه الله.

4) ر.ک: به صفحه 333 و 346.

5) ر.ک: بحار الانوار: 34/33 و 143/45 .

لما بدت تلك الحمول وأشرقت / تلك الشموس على ربى جيروني

نعب الغراب فقلت: صح أو لا تصح / فقد اقتضيت من النبي ديوني

یعنی: چون اسرا و سرهای اهل بیت ظاهر شدند در منزل جیرون، غرابی شروع نمود به بانگ زدن و خبر مرگ آوردن من گفتم: می خواهی صیحه بزن یا صیحه مزن که من دین ها و کینه های خود را از پیغمبر گرفتم!

مجاهد می گوید: احدی نماند مگر این که آن پلید را دشنام داد و لعنت نمود. (1)

مؤلف گوید که: کفر آن پلید اوضح است از اینکه شخص آن را در معرض بیان درآورد، بلکه آن ملعون اعرف بود به کمالات صوری و معنوی ایشان از بسیاری از اهل زمان و با وجود این صادر شد از آن ملعون آنچه صادر شد.

منقول است که روزی از روزها دو نفر شاعری از شیعیان امیرالمؤمنين علیه السلام در مجلس یزید ملعون حاضر بودند پس آن ملعون به ایشان گفت: هر یک از شما بدون فکر شعری در مدح علی علیه السلام بگویید گفتند: خواهش ما این است که ابتداء از کسی باشد که امر نمود به شعر گفتن.

پس آن ملعون به مصداق «الفضل ما شهدت به الاعداء» (2)بالبدیهه گفت:

خير البرية بعد أحمد حيدر / والناس أرض والوصي سماء

یعنی: بهترین مردمان بعد از احمد، حیدر کرار است و مردم به منزله ارض می باشند و وصی پیغمبر به منزله آسمان است.

پس یکی از آن دو شاعر گفت:

ومناقب شهد العدو بفضلها / والفضل ما تشهد به الأعداء

یعنی: و منقبت هایی که دشمن شهادت دهد به فضیلت آن و فضیلت آن است که دشمن شهادت دهد بر آن!

بعد آن شاعر دیگر گفت:

كمليحة شهدت لها ضرائها / والحسن ما شهدت به الضراء

یعنی: این وصف تو در شأن امیرالمؤمنین مانند زوجه نیکویی است که ضره و هوسنی (3)او شهادت دهد بر خوبی او و حسن و نیکویی زوجه آن است که شهادت دهد بر حسن و نیکویی او ضره و هوسنی او! (4)

باری، آن لعین غذار بعد از آنکه چوب بر دندان ثنایای آن بزرگوار زد و دو لب منورش را از هم


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 179 .

2) ر.ک: مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 351/2.

3) هوو.

4) ر.ک: تشیید المطاعن: 266/16 از کشکول شیخ بهائی رحمه الله.

گشود و آن اشعار سابقه را به زبان بریدۀ خود بیان نمود به روایت بحار الانوار رو نمود به اهل مجلس خود و گفت: إنّ هذا كان يفخر عليَّ ! يعنى: این مرد یعنی حضرت امام حسین علیه السلام - پیوسته فخر می نمود بر من، و می گفت: «پدر من بهتر است از پدر یزید و مادر من بهتر است از مادر یزید وجد من بهتر است از جد یزید و من بهترم از یزید» و این کلمات منشأ این شد که او را کشتم!

اما قول او که «پدر من بهتر است از پدر یزید» پدر من با پدر او محاجه کرد، حق تعالی حکم نمود از برای پدر من و پدر او را کشت! و اما قول او که «مادر من بهتر است از مادر یزید» به جان خودم سوگند که راست گفت، فاطمه دختر رسول خدا بهتر است از مادر من! و اما کلام او که «جد من بهتر است از جد یزید» نیست احدی که ایمان آورده باشد به خدا و روز جزا و بگوید که من بهترم از محمد صلی الله علیه وآله! و اما کلام او که «من بهترم از یزید» پس گویا نخوانده بود این آیه را: (قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تونِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ) الآيه ؟! (1)

مؤلف گوید که: این نادان بدبخت تصور نموده است که پادشاهی دنیوی منشأ خیر آخرت است و نفهمید که دنیا مبغوض حق تعالی است و روآوردن آن به شخص منشأ علوّ درجات اخرویه نخواهد شد و اگر چنین باشد که این مردود توهم نموده است باید فرعون و نمرود نیز سعادت مند باشند!

اللهم العنه لعن عاد وثمود !

باری، چون متحمله بارگران رنج و تعب علیا جناب زینب خاتون ملاحظه فرمود که آن ملعون لم يزل بسیار بلند پروازی می کند و هزیانات و مزخرفات چندی بر زبان بریده خود جاری می سازد و سر سید جوانان بهشت را در پیش روی خود گذاشته دو لب مبارک او را از چوب خیزران از هم می گشاید بلکه به آن چوب دندان ثنایای آن جان عالمیان را می شکند پس غیرت اسداللهی آن مخدره دوران به جوش آمد و آن بارگران اعظم از مصایب دوران را که منشأ ضعیف نالی و سستی زبان بود در زاویه ای از زوایای قلب خود مکان داد پرده صبوری را درید و از کثرت تیر کلمات مزخرفات آن پلید در خود نگنجید و از شدت جراحات سنان افعال آن ظالم عسوف به روایت ملهوف از جا برخاست و در کمال فصاحت و بلاغت خطبه شرراند از راحت براندازی انشاء نمود و فرمود:

الحمد لله رب العالمين وصلى الله على رسوله وآله أجمعين.

یعنی: جمیع حمد حاصل است از برای خداوندی که پروردگار عالمیان است و صلوات خدا بر رسول وجميع آل او باد.


1) سوره مبارکۀ آل عمران آیه 26. بحار الانوار: 131/45.

صدق الله العظيم كذلك یقول: ( ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ) (1)

راست فرموده است خداوند عظیم که فرموده است که «بدی است عاقبت آن ها که کار بد کردند به این که تكذیب نمودند به آیات خدا و استهزاء می نمودند به آن ها».

أظننت يا يزيدُ! حيث أخذت علينا أقطار الأرضِ وآفاقَ السّماءِ فأصبَحْنا نُساقُ كما تُساقُ الأُسراء أن بنا هواناً على الله وبك عليه كرامة وأن ذلك لِعِظَمِ خطرك عنده فشمختَ بأنفك ونظرت في عطفك

جذلان مسروراً حين رأيت الدنيا لك مُستَوثِقَةٌ والأمورَ متَسقةً وحين صفا لك مُلكُنا أو سلطاننا؟!

آیا گمان می کنی ای بزید! در هنگامی که بر ما تنگ کردی اقطار زمین و آفاق آسمان را پس ما صبح نمودیم در حالتی که ما را به روش اسیران شهر به شهر می برند که این از خواری ما است نزد خدا و از کرامت و بزرگواری تو است پس تکبر نمودی به بینی خود و نظر نمودی به دو جانب خود در حالتی که خوشحالی و شادمانی به آن که دیدی کارهای دنیا را برای خود منتظم و پادشاهی ما به تو منتقل شده؟!

مهلا مهلاً! أنسيت قول الله تعالى: (وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِنَّمَا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ)؟! (2)

آرام باش، آرام باش! آیا فراموش نموده ای فرموده خدا را که می فرماید: «گمان مبر البته که مهلتی که داده ایم کافران را بهتر است از برای ایشان ما مهلت نداده ایم ایشان را مگر برای این که زیاد نمایند گناه خود را و از برای ایشان است عذاب دردناک»؟!

أمِنَ العدل يابنَ الظُّلَقاء ! تخديرك حرائرك وإمائِك وسوقك بناتِ رسول الله صلى الله عليه وسلم سبايا ؟!

آیا از عدالت است ای فرزند آزاد کرده ها! یعنی ابوسفیان که حضرت رسول به وساطت عباس در فتح مکه آزاد فرمود. (3)که زنان و کنیزان خود را در پس پرده نشانی و دختران رسول خدا را اسیر نمایی؟ هَتَكَتَ ستورَهنَّ وأبدَيْتَ وجوهَهن تحدو بهنّ الأعداء من بلد إلى بلدٍ ويَتَشرَفُهنَّ (4)أهل المتناهل والمناقل ويتصفَحُ وجوههن القريب والبعيدُ والدني والشريف ليس معهنَّ مِن مُمَاتِهِنَ حَمي ولا من رجالهن وليُّ ! (5)

و پرده های ایشان را که به آن مستور بودند هتک نموده ای و روهای ایشان را ظاهر ساخته ای و ایشان را به


1) سوره مبارکه روم آیه 10.

2) سوره مبارکه آل عمران آیه 178 البته در نسخ «تحسین» بوده که طبق اصل آیه و مصدر ثبت شد.

3) ر.ک: بحار الانوار: 118/21 .

4) در مصدر: يستشرفهن

5) در مصدر این دو جمله مقدم و مأخر است.

دست دشمنان داده ای که ایشان را شهر به شهر می گردانند و نظر می نمایند به سوی ایشان مسافرین و مترددين و اشخاصی که در کنار آب های بیابان هستند و ملاحظه مینماید روهای ایشان را قریب و بعید و دنی و شریف که نیست با ایشان از حمایت کنندگان ایشان حمایت کننده ای و نه از مردان ایشان دوستی و معینی وكيف يُرتجى مراقبة ابن مَن لفظ فوهُ أكباد الأركياءِ ونَبَتَ لحمه بدماء الشهداء ؟!

چگونه امید داشته می شود به اعانت نمودن پسر کسی که دور انداخت دهان او بعد از جاییدن، جگرهای برگزیدگان را که آن شخص هنده ملعونه که جدۀ یزید است که جگر حمزه را به دهان گرفت و جائید و حق تعالی آن را مانند سنگ سخت گردانید و آن ملعونه آن را به دور انداخت. (1)و روییده شده است گوشت او از خون شهیدان؟!

وكيفَ يَستبطِئُ في بغضِنا أهلَ البيتِ مَن نظرَ إلينا بالشَّنَفِ والشَّنَئانِ والإِحَنِ والأَصْغَانِ ؟!

و چگونه آرام می گیرد از بغض ما اهل بیت کسی که نظر می نماید به سوی ما از روی بغض و غیظ و حقد و عداوت؟!

ثم يقول غيرَ مُتأثم ولا مُسْتَعْظِيم: «فأهلوا واستهلوا فرحاً ثم قالوا: يا يزيد لا تشل» مُنتَحياً على ثنايا أبي عبد الله سيّدِ شبابِ أهْلِ الجنَّةِ تَنكُتُها مِخْصَرِتِك !

بعد بگوید به نحوی که گویا هیچ گناهی نکرده است و هیچ عظیم نمی شمرد که «کاشکی مشایخ من که در جنگ بدر کشته شدند از دست علی بن ابی طالب حاضر می شدند در این مجلس پس صداهای خود را به شادی بلند می کردند بعد می گفتند: ای یزید! شل نشوی که خوب انتقام ما را کشیدی!» در حالتی که قصد کننده است دندان ثنایای ابی عبدالله که سید جوانان اهل بهشت است و می زنی آن دندان ثنایا را به چوبی که به آن تکیه می نمایی !

وكيفَ لا تقولُ ذلك وقد نكَأْتَ القَرحةَ واستَأصَلتَ الشّافةَ ياراقتِك دماءَ ذريّةِ محمّدٍ صلى الله عليه وسلم ونجومِ الأرضِ من آل عبدِ المطلب ؟!

و چگونه نگویی این کلام را و حال آنکه منشق نمودی جراحت را و مستأصل نمودی زخم را به ریختن تو خون های ذریه محمد صلی الله علیه وآله و ستاره (2)زمین از آل عبد المطلب را؟

وتَهتِفُ بأشياخِك زعَمتَ أنك تُناديهم فلَتَرِدَنَ وَشيكاً موردَهم ولَتَوَدَّنَّ أَنَّكَ شَلَلتَ وبَكَمْتَ ولم تكن قلت ما قُلتَ وفعلت ما فعلت !

و ندا می کنی مشایخ خود را به گمان اینکه می شنوند و زود است که تو وارد خواهی شد به مکان ایشان


1) ر.ک: بحار الانوار: 55/20 و 97 و 30/ 296؛ انساب الاشراف: 287/4

2) طبق متن عربی «ستاره های» باید باشد چنانچه در منبع البکاء نیز «ستاره های» هست.

و آرزو خواهی کرد که کاش دست تو شل بودی و زبان تو لال بودی نمی گفتی آن چه را گفتی و نمی کردی آن چه را کردی!

اللهم خُذ بحقنا وانتَقِمْ مِن ظالِمنا وأحلِلْ غضبَك على من سفك دمائنا وقتل حماتنا !

خداوندا! بگیر حق ما را و انتقام بکش از کسی که بر ماستم کرد و وارد آور غضب خود را بر کسی که خون ما را ریخت و حامیان ما را کشت!

فوالله ما فرَيْتَ إِلا جِلدَك ولاجزرْتَ إلا لحمك ولَتَرِدَنَّ على رسول الله صلى الله عليه وسلم بما تَحمَلتَ من سفك دماء ذريته وانتهكت من حُرمتِه في عترته ولحمَتِه حيثُ يجمعُ اللهُ شَمْلَهم ويَلُمُ شَعَثَهم ويَأْخُذُ لهم بحقِّهم!

پس به خدا سوگند که پاره ننمودی مگر پوست خود را و نبریدی مگر گوشت خود را و البته وارد خواهی شد بر رسول خدا به آنچه متحمل شده ای از ریختن خون ذریه او و هتک نمودن حرمت او در حق عترت او و پاره تن او در هنگامی که حق تعالی تفرقه ایشان را به جمعیت مبدل گرداند و پراکندگی احوال ایشان را به امنیت آورده باشد و حق ایشان را از ستمکاران ایشان گرفته باشد !

و حق تعالی می فرماید: (وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ). (1)

گمان مکن البته اشخاصی را که در راه خدا شهید شده اند مردگان اند بلکه زندگان اند نزد پروردگار خود وروزی داده می شون.د

وحسبُك باللهِ حاكماً وبمحمّدٍ خَصيماً وبجبرئيل ظهيراً وسيَعلَمُ مَن سَوَّلَ لك ومكَّنَكَ مِن رِقَابِ المسلمينَ بَبْسَ للظالمينَ بدَلاً وأيكم شر مكاناً وأضعف جنداً ! (2)

و خدا بس است برای تو حکم کننده و پیغمبر کافی است برای مخاصمه نمودن با تو و جبرئيل ظهير و ياوراو است و زود خواهد دانست و عذاب خود را خواهد یافت آن کسی که این اساس را برای تو چید و تو را بر گردن مسلمانان سوار کرد بد بدلی است بدل ظالمین و زود خواهید دانست که مکان کدام یک از شما بدتر است و یاور کدام یک کمتر است!

ولئن جرَّتْ عليَّ الدَّواهي مخاطبتك إني لأستصغر قدرك وأستعظم تقريعَك وأستكبِرُ توبيحك لكنَّ العيون عبرى والصدور حرى !

و اگرچه بلاهای روزگار مرا واقع ساخت بر حالتی که با تو مخاطبه نمايم ولكن من البته کوچک می شمارم قدر


1) سوره مبارکه آل عمران آیه 169.

2) اشاره به این آیه شریفه: (فَسَيعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرِّ مَكاناً وَأَضْعَفُ جُنْداً) (75) سورة مباركة مريم علیها السلام.

تو را و سرزنش تو را عظیم می دانم و می دانم که موعظه در تو تأثیر نمی کند لکن چه کنم چشم ها گریان است وسینه ها سوزان که شخص بی طاقت میشود در تکلم نمودن!

ألا فالعجبُ كلُّ العجبِ لِقتلِ حزب الله النجباء بحزب الشيطان الطلقاء !

پس زهی تعجب کل تعجب است از کشته شدن لشکر خدا که در کمال نجابت اند از دست لشکر شیطان که آزاد شدگان اند در فتح مکه به وساطت عباس...!

فهذه الأيدي تنطفُ مِن دِمائنا والأقواه تتحلب من لحومِنا وتلك الجُمَّتُ الزواكي تَتَناهَبُها العَواسِلُ وتُعفّرُها أُمَّهَاتُ الفراعل !

پس این دست ها است که خون های ما از آن قطره قطره می چکد و آن دهان ها است که میریزد از آن دهان ها گوشت های ما و این بدن های پاکیزه است که گرگان آن ها را می گیرند و می درند و کفتارها آن ها را به خاک می مالند!

ولئِنِ اتَّخَذْتَنا مَعْنماً لَتَجِدَنَّنا وشيكاً مَغرماً حينَ لاتجِدُ إلا [ما] قدمَتْ يداك وما ربُّك بظلام للعبيد (1)وإلى الله المشتكى وعليه المُعَوّلُ.

ای یزید! اگر الحال ما را غنیمت خود میشماری زود باشد که بیایی ما را منشأ غرامت خود در هنگامی که نیابی مگر آن چیزی را که دست های تو پیش فرستاده است و نیست خدای توستم کننده بر بندگان خود به سوی خدا شکایت می نمایم و براو است اعتماد.

فكذ كيدك و[ا]سع سعيك وناصِبْ جُهِدَك فوالله لا تمحو ذكرنا ولاتميت وحينا ولاتدرك أمدَنا ولا يرحَضُ (2)عنك عارها !

پس هر مکری که می توانی بکن و هر سعیی که داری به عمل آور و جد و جهد خود را بنما، پس به خدا سوگند که نمی توانی محو نمایی ذکر ما را و وحی ما را نمی توانی برطرف کرد و به فضیلت ما نمی توانی

رسید و عار کردار خود را از خود دور نمی توانی کرد!

وهل رأيك إلا فَنَدُ وأيامُك إلا عددُ وجمعُك إلا بَدَدْ يومَ يُنادي المنادي: ألا لعنة الله على الظالمين ! (3)

و نیست رأی تو مگر ضعیف و ایام تو مگر عددی چندی و جمعیت تو مگر پاشیده در روزی که ندا کند منادی از جانب ربّ العزّة كه «لعنت خدا باد بر ستم کاران!»


1) به این دو آیه شریفه رجوع کنید: (ذلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ يَدَكَ وَأَنَّ اللهَ لَيْسَ بِظَلامٍ للعَبيدِ) (10) سورة مباركة حج و: (وَمَا رَبُّكَ بِظَلامِ لِلْعَبيد) (46) سورة مباركة فصلت.

2) این کلمه در نسخ مشوش بوده و در مصدر: ترحض.

3) سوره مباركه اعراف آیه 44: (فَاذْنَ مُؤَذِنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ).

والحمد لله الذي ختم لأولنا بالسعادة والمغفرة ولآخرنا بالشهادة والرحمة ونسألُ اللهَ أن يكمل لهُمُ الثوابَ ويوجب لهم المزيد ويُحسنَ علينا الخلافة إنه رحيم ودود وحسبنا الله ونعم الوكيل . (1)

و حمد مر خداوند را سزد که ختم کرد برای اول ما به سعادت و آمرزش و از برای آخرت ما به شهادت و رحمت و سؤال می کنم از خداوند عالم که ثواب ایشان را کامل سازد و اجر ایشان را زیاد گرداند و نیکو گرداند برای ما خلافت را به درستی که رحیم و مهربان است و خدا بس است برای ما و نیکو وکیلی است.

پس یزید پلید بعد از استماع این خطبه مفجعه از آن مخدره مکرمه به زبان لکنت ترجمان خود گفت:

يا صيحة تحمد من صوائح / ما أهون الموت على النوائح

یعنی: چه بسیار صیحه ای که محمود است از صیحه زننده و چه بسیار آسان است مرگ بر نوحه کننده !

پس آن لعین بدفرجام مشورت نمود از اهل شام که چه نوع معمول دارد با ایشان، فقالوا: لا تتخذ من كلب سوء جرواً! پس آن کافران بد بنیاد و رؤسای کلاب دوران در جواب آن ننگ عالمیان گفتند که مگیر از سگ بد بچه را!

یعنی ایشان را به قتل رسان! پس نعمان بن بشیر چون این کلام ناصواب را از آن قوم شریر شنید از غیرت در خود نگنجید فرمود: انظر ما كان الرسولُ يصنعه بهم فاصنعه بهم! یعنی: ملاحظه نما که پیغمبر خدا چه نوع رفتار می نماید با ایشان تو نیز به آن نحو رفتار نما با ایشان! (2)

وايضاً عليا جناب زینب به روایت منتخب به یزید بی ادب فرمود: ای یزید مگر از خدا نترسیدی از کشتن حضرت امام حسین علیه السلام و آن کشتن کفایت ننمود تا اینکه به سرعت تمام حرم رسول الله را از عراق تا شام آوردی و کفایت نکرد تو را هتک حرمت ایشان تا اینکه ما را بر شتران برهنه سوار نمودی و از بلدی به بلدی آوردی؟!

آن ملعون گفت: برادرت حسین می گفت: «من بهترم از یزید و پدرم بهتر است از پدر او و مادرم بهتر است از مادر او و جدم بهتر است از جد او» بعضی را راست و بعضی را دروغ گفت! اما جد او رسول خدا پس او بهترین اهل بریه است و اما این که مادر او بهتر است از مادر من و پدر او بهتر است از پدر من چگونه است این مطلب و حال آنکه محاکمه نمود پدر او با پدر من! بعد این آیه را خواند (قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ) تا آخر آيه . (3)


1) سورة مبارة آل عمران آیه 173 .

2) اللهوف : 181 .

3) سورة مباركة آل عمران آیه 26 .

پس علیا جناب زینب خاتون این آیه را تلاوت فرمود:

وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ (1)

بعد فرمود: ای یزید! حسین را به قتل نیاورد مگر تو و اگر تو نبودی هرآینه پسر مرجانه کمتر و ذلیل تر از آن بود که بتواند چنین کاری نمود! آیا نترسیدی از خدا از کشتن آن حضرت و حال آنکه رسول خدا در شأن او و برادرش فرمود: «حسن و حسین دو بزرگ جوانان بهشت اند»؟!

و اگر می گویی آن حضرت نفرموده است دروغ گفتی و اگر بگویی فرموده است این کلام را پس مخاصمه نموده ای با نفس خود!

پس آن ملعون گفت: (ذُرِّيَّةٌ بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ) (2)وبقي خجلاناً! یعنی: ذریه ای هستند بعضی از بعضی! پس ماند خجالت زده! (3)

پس یزید بی نسب به روایت منتخب التفات نمود به قاتلین و از ایشان پرسید که شما چه نوع رفتار نمودید به ایشان!

آن کافران گفتند که حسین با هیجده نفر از اهل بیت خود و هفتاد نفر از شیعه و یاران خود آمدند و ما با ایشان گفتیم: «فرود آیید بر حکم امیر!» ایشان ابا نمودند، پس راندیم بر ایشان از شرق و غرب ارض و احاطه نمودیم برایشان هر جانبی تا اینکه گرفتند شمشیرها از فرق سر آن قوم به قدری که بایست بگیرند، پس پناه آوردند به ما چنان که کبوتر پناه میبرد از خوفِ باز پس نگذشت مگر ساعتی تا همۀ ایشان را به قتل آوردیم؛ پس این ها بدن های ایشان است که عریان است و این ها جامه های ایشان است که به خون آغشته است و این ها خدّهای ایشان است که به خاک آلوده شده است و گرمی آفتاب بر ایشان می تابد و روغن های بدن های ایشان را بیرون می آورد و بادها بر آن ها می وزد و زوار ایشان است مرغان هوا!

پس یزید پلید ساعتی سر به زیر افکند پس سر نحس خود را بلند نمود و گفت: كنت أرضى من طاغيتكم بدون قتل الحسين! یعنی: راضی می شوم از طاغی و سرکش شما که ابن زیاد باشد. به کمتر از قتل حسین! (4)

و به روایت ابی مخنف پس شمر پلید داخل مجلس یزید عنید گردید و گفت:


1) سورة مباركة آل عمران آیه 169 و 170.

2) سوره مبارکه آل عمران آیه 34 .

3) المنتخب: 479/2 مجلس دهم باب سوم.

4) المنتخب: 471/2 مجلس دهم باب یکم .

املأ ركابي فضة أم ذهبا / إنّي قتلت السيد المهذبا

یعنی: بارکن چهارپایان مرا از نقره یا طلا که من کشتم آقای پاک و پاکیزه را !

قتلت خير الناس أماً وأباً / وخيرهم جداً وأعلى نسباً

کشتم بهترین مردم را از حیثیت پدر و مادر و بهترین مردم را از حیثیت جد و بالاترین مردم از حیثیت نسب!

وأشرف الخلق جميعاً حسباً / وسيد أهل الحرمين منصباً

کشتم بهترین خلق را از جهت حسب و بزرگ اهل حرمین از جهت منصب!

طعنته بالرمح حتى انقلبا / ضربته بالسيف حتى نحبا

زدم او را به نیزه تا او را افکندم بر زمین و به شمشیر زدم تا شربت مرگ را نوشید!

پس یزید پلید نظر غضب ناکی به آن حرام زاده شریر نمود و گفت: خدا بار نماید چهارپایان تو را از آتش! ای وای بر تو! اگر می دانستی که او بهترین مردم بود از جهت پدر و مادر چرا او را کشتی و سر او را برای من آوردی؟! آن ملعون گفت: به طمع جایزه تو! یزید گفت: نزد من جایزه ای از برای تو نیست! پس امر نمود تا گردن او را بزنند که مردی از اهل مجلس شفاعت نمود پس آن پلید آن عنید را رها نمود. (1)

و به روایت ابی مخنف از سهل چون هند دختر عبد الله بن جعفر زوجه یزید بداختر این حکایت را شنید ردائی طلب نمود و مقنعۀ خود را بر سرافکند و آمد در عقب پرده و ندا در داد به یزید که آیا در مجلس تو کسی هست؟ آن ملعون گفت: آری. پس امر نمود به اشخاصی که در مجلس بودند بیرون روند، چون مجلس خلوت شد به هند گفت داخل مجلس شو.

ای شیعیان! امان از جفای دوران! بایستی برای هند از جهت اینکه زوجه يزيد بود مجلس خلوت شود و از برای زینب و ام کلثوم و فاطمه و سکینه و سایر خواتین مکرمه مجلس عام باشد!!!

این انتقام گر نفتادی به روز حشر / با این عمل معامله خلق چون شدی

باری، پس هند داخل مجلس شد و نظر نمود به سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام که در طشتی بود از یزید پرسید که این سرکیست؟ آن پلید گفت این سر حسین است و مادرش فاطمه زهراء دختر محمد مصطفی است پس هند گفت: به خدا سوگند که بر فاطمه گران است که ببیند سر فرزند خود را در پیش روی تو ای یزید!

بعد هند گفت: به خدا سوگند که کاری کرده ای که به آن فعل مستوجب شده ای لعنت را تا روز قیامت! بعد گفت: ای دشمن خدا! نه من زوجه توام و نه تو شوهر من!


1) ر.ک: وسيلة النجاة : 221؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 135.

یزید گفت: ای هند! تو را با فاطمه چکار است؟ هند گفت: حق تعالی به سبب پدر او و شوهر و اولاد او هدایت نمود ما را و این پیراهن اسلام را به ما پوشانید! ای وای بر تو! به کدام رو ملاقات می نمایی خدا و رسول او را؟!

یزید گفت: ای هند! واگذار این کلمات را که به خدا سوگند که من اختیار ننمودم کشتن حسین را و نه امر نمودم به کشتن او! پس هند از مجلس آن پلید محزون و گریان بیرون رفت. (1)

مؤلف گوید: ای پلید! نمی توانستی لااقل یک جامه بر سر مبارک زینب خاتون افکنی چنان که بر سردختر عبدالله بن عامر افکندی: مجلسی علیه الرحمة. می فرماید که هند دختر عبدالله بن عامر زوجه یزید بود و سابقاً زوجه حضرت امام حسین علیه السلام بود چون هند دختر عبدالله بن عامر شنید که یزید سر مبارک آن حضرت را بر در خانه او نصب نموده است پردۀ خود را درید و پابرهنه داخل مجلس یزید شد در وقتی که مجمع عامی بود و فرمود: ای یزید! سر مبارک فرزند فاطمه دختر رسول خدا را بر در خانه من نصب کرده ای!

یزید برجست و جامه ای بر سر او افکند و او را برگردانید و گفت: ای هند! زاری و نوحه نما بر فرزند رسول خدا و بزرگ قریش که پسر زیاد لعین در امر او تعجیل نمود و من به کشتن او راضی نبودم! (2)

مؤلف گوید که: ای بدبخت عنید اگر تو راضی نبودی به قتل آن مظلوم شهید پس این کلمات مزخرفات و این حرکات چه بود که از مثل تو حرام زاده ای نسبت به سر مبارک آن امام سعید به عمل می آمد؟!

ای شیعه! اگر می خواهی که از غصه حرکات ناشایست این مردود اولوا الالباب آب شوی گوش دار:

به روایت تبر مذاب که آن ملعون پلید امر نمود که سر مبارک آن حضرت را بر طبق طلایی گذاشتند بعد شراب طلبید و نوشید پس جرعه ای از آن شراب را بر سر مطهر آن حضرت ریخت و گفت: کیف رأیت یا حسین؟! یعنی: چگونه دیدی ای حسین؟! آیا گمان می کنی که پدر تو ساقی حوض کوثر است، چون من در روز قیامت به نزد او روم به من آب ندهد و می گفتی که جدت حرام کرده است ظرف طلا و نقره را بر امت خود، آگاه باش که سر تو را در میان ظرف طلا گذاشته ام و پدر تو فخر می کرد که شجاعان نامی را در روز بدر کشته است این قتل تو در عوض ایشان!

بعد آن پلید این اشعار را خواند :


1) مقتل الحسين ومصرع اهل بیته.... 134 و ر.ک: وسيلة النجاة: 221.

2) بحار الانوار: 142/45 .

هلاك بدا وهلاك (1)أفل/كذلك تجري صروف الدول

لئن شائنا (2)إن جيشاً مضى / لقد سرنا أن جيشاً قفل

لست من خندف إن لم أنتقم / من بني أحمد ماكان فعل

هلاک شخصی ظاهر شد و هلاک شخصی دیگری غروب نمود چنین جاری می شود تقلبات دولت ها، اگرچه بد آورد ما را که جیش هلاک شدند ولکن خوشحال نمود ما را که جیشی بسته شدند و آراسته شدند. نیستم از خندف که جدۀ آن پلید است اگر انتقام نکشم از فرزندان پیغمبر آن چه را که کردند به مشایخ من!

صاحب کتاب تبر مذاب که از اهل سنت است می گوید: ریختن شراب بر سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام و استهزاء نمودن به او به آنکه علی علیه السلام صاحب حوض است و آنکه محمد صلی الله علیه وآله حرام کرده است ظرف طلا و نقره را و شعر او در انتقام کشیدن از بنی احمد به قصاص مشایخ کافرین [که] کشته شده بودند در روز بدر، دلالت می کند بر کفر او اگر این نقلها از او صحیح باشد. (3)

بعد نقل از ابی الفرج بن الجوزی کرد که گفته است که عجب نیست از قتال ابن زیاد با حسین و مسلط نمودن عمر بن سعد و شمر را بر قتل آن حضرت و فرستادن سرها را به نزد يزيد، وإنما العجب صب الخمر على رأس الحسين علیه السلام ! یعنی: بلکه عجب ریختن شراب است بر سر حضرت امام حسین علیه السلام، و چوب زدن بر ثنایای آن حضرت و امر ابن زیاد است که آل رسول الله را اسیر نموده بر قتب های شتران سوار نمایند و عزم یزید است به دادن فاطمه دختر امام حسین را به آن شخص که طلب نمود آن مخدّره را از او و گفتن او است به فاطمه: «لي أن أسبيكم! یعنی: از برای من جایز است که شما را اسیر نمایم»! و شعر خواندن او است که «کاشکی مشایخ من که در بدر کشته شدند حاضر می بودند و می دیدند که من چگونه انتقام کشیدم»!

آیا جایز است به عمل آوردن این اعمال نسبت به خوارج؟! آیا اجماع مسلمین منعقد نشده است بر این که کشتگان مسلمانان را باید کفن نمود و نماز کرد بر ایشان و دفن نمود؟! و اگر نبود در قلب او حقدهای جاهلیت و کینه های بدریه هر آینه احترام سر مقدس را نگاه می داشت در هنگامی که آن سر منور را به نزد او آوردند و آن سر را به چوب نمی زد و شراب نمی ریخت بر آن سر مبارک و کفن می کرد آن سر مطهر را و دفن می نمود و نیکی می کرد به آل رسول خدا!

و دلیل بر این مطلب این است که آن پلید بعد از این وقایع ابن زیاد را طلبید و او را مدح نمود بر این


1) در مأخذ هر دو مورد: هلال.

2) در مأخذ: ساءنا.

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 208.

افعالی که از آن شقی صادر شده بود و اموال بسیاری به آن نابکار داد و تحف کثیری به آن غذار از بیت المال مسلمانان بخشید و مرتبۀ او را بلند نمود و او را بر زنان خود داخل نمود و او را ندیم خود قرار داد و یک شبی شرب نمود و مست شد و امر نمود به مغنّی که غنا بخوان بعد بداهه این شعر را گفت:

[ا]سقني شربة تروي فؤادي / ثم مل (1)ف[ا]سق ابن زياد

یعنی: یک شریتی از شراب به من بیاشامان تا سرد شود دل من بعد یک جام دیگر پر کن از شراب و بده به ابن زیاد !

صاحب السر والأمانة عندي / ولتسديد مغنمي وجهادي

و ابن زیاد صاحب سر و امانت است نزد من غنایم و جهاد مرا می آراید!

قاتل الخارجي أعني حسيناً / ومبيد الأعداء والأضداد

ابن زیاد کشنده خارجی است یعنی حسین و هلاک کننده است اعداء و اضداد مرا! (2)

و از جمله اشعار آن پلید این است:

معشر الندمان قوموا / واسمعوا صوت الأغاني

واشربوا كأس مدام / واتركوا ذكر المعاني

یعنی: ای گروه هم صحبتان! برخیزید و بشنوانید به من آواز سرودها را و بیاشامید از جام شراب و واگذارید معانی را!

شغلتني نغمة العيدان / عن صوت الأذان

وتعوّضت عن الحور/ خموراً في الدنان

یعنی: مشغول نموده است مرا نغمه عیدان که نوعی است از سازها از شنیدن صوت اذان و قبول نمودم به عوض حورالعین شرابهایی را که در میان خم ها است! (3)

باری، اوقات اشرف است از بیان وجوه کفر آن ولد الزنای عنید!

در کتاب بحار الانوار از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که آن جناب فرمود که چون سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام را در نزد یزید گذاشتند آن لعین امر نمود که سفره ای بر آن مبارک گستردند پس آن پلید با هم صحبتان اکل می کردند و فقاع می آشامیدند چون [از] اکل و شرب فارغ می شدند آن لعین امر می کرد که آن سر مبارک را در میان طشتی در زیر تخت او می گذاشتند و پهن می نمود بر روی آن تخت رقعۀ شطرنج و مشغول بازی شطرنج می شد و ذکر


1) در نسخ «ملی» بوده که طبق مأخذ اینگونه ثبت شد.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 230.

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 232.

می نمود حسین و پدر و جد او را صلی الله علیه وآله و استهزاء می کرد آن بزرگواران را پس اگر در بازی بر رفیق خود غالب می آمد فقاع می طلبید و سه مرتبه می آشامید درد (1)آن را در کنار طشت بر زمین می ریخت!

پس کسی که از شیعه ما میباشد باید پرهیز نماید از شرب فقاع و بازی شطرنج و کسی که نظر نماید به فقاع یا شطرنج پس به خاطر آورد حسین علیه السلام را و لعنت کند بریزید و آل زیاد محو می نماید حق تعالی گناهان را هرچند گناهان او در بسیاری ستاره ها باشد!

و مردی هروی از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که اول کسی که در اسلام به جهت او فقاع گرفتند یزید بن معاويه عليهما اللعنة. بود، پس فقاع را حاضر نمودند بر سفره ای که بر سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام گسترده بودند پس یزید فقاع را می آشامید و به اصحاب خود می آشامانید و می گفت: «بیاشامید که شراب مبارک است از برکت این سر به ما رسیده است! من اول کسی می باشم که آشامیدم این شراب را و آشامانیدم در حالتی که سر دشمن ما در پیش روی ما است و مائده ما منصوب است بر آن سر و ما می آشامیم و نفس های ما ساکن است و قلب های ما اطمینان دارد»! حضرت فرمود:

کسی که از شیعه ما باشد باید البته اجتناب نماید از آشامیدن فقاع که آن فقاع از شراب دشمنان ما است. (2)

ای به فدای مظلومیتت شوم ابا عبد الله! آیا از سر مبارکت که گویا و شنوا و دانا بود يزيد ولد الزنا شرم ننمود که در حضور او شراب زهرمار می نمود و بعضی از آن شراب را بر آن سر مطهر می ریخت و آن مزخرفات سابقه را از زبان نحس بریده اش جاری می ساخت و به نحوی رفتار می نمود که کسی را تاب شنیدن آن مزخرفات و دیدن آن حرکات نبود !

از جمله اشخاصی که آن اعمال و حرکات را دید و نتوانست در خود گنجید کنیز آن پلید بود: ابو مخنف روایت می کند که در هنگامی که یزید به چوبی که در دست بریده اش بود و بر ثنایای آن مظلوم می زد این اشعار را می خواند :

يا حسنه يلمع في لونين / يلمع في طشت من اللجين

كأنما حف بوردتين / كيف رأيت الضرب يا حسين

یعنی: چه بسیار نیکو است روی حسین که می درخشید در دو رنگ می درخشد در طشتی از نقره گویا دو گل سرخ بر دو گونه او گذاشته اند چگونه دیدی ضرب دست مرا ای حسین؟!


1) درد: آنچه از مایعات خصوصاً شراب ته نشین شود و در ته ظرف جا بگیرد. ر.ک: فرهنگ عمید.

2) بحار الانوار: 176/45 .

راوی می گوید: چون این حرکت از آن عنید صادر شد کنیزی از قصر آن پلید برآمد و نظر نمود به آن ولدالزنا که به چوب می زند دندان ثنایای سیدالشهداء را به آن خبیث بی حیای پرجفا گفت: قطع الله يديك ورجليك ! يعنى: خدا قطع كند دو دست و دو پای تو را و تو را به آتش دنیا بسوزاند قبل از نار آخرت! ای ملعون! آیا چوب می زنی دندان ثنایایی که بسیار می بوسید آن را رسول خدا؟!

یزید پلید گفت: خدا سر تو را قطع نماید این چه کلام است که می گویی؟!

آن جاریه گفت: بدان که من در میان خواب و بیداری بودم ملاحظه نمودم که دری از آسمان گشوده شد و نردبانی از نور فرود آمد به زمین و دو طفل آمردی که جامه های سبز پوشیده بودند از آن نردبان فرود آمدند و فرشی از زبرجد بهشت به جهت ایشان در وسط خانه گسترانیده بودند که نور آن بساط از مشرق تا مغرب فرو گرفته بود ناگاه دیدم مردی که مانند ماه می درخشید از آسمان از آن نردبان فرود آمد و رفت بر بالای آن بساط نشست و به آواز بلند ندا درداد : يا أبي آدم! اهبظ ! یعنی: ای پدرم آدم! فرود آی! وای پدرم ابراهیم! فرود آی! ای برادرم موسی! فرود آی! و ای برادرم عیسی! فرود آی!

بعد دیدم که زنی ایستاده است و موی خود را پریشان نموده است و ندا می کند: يا أمي حواله ! اهبطي! یعنی: ای مادرم حوا[ء]! فرود آی! ای مادرم ساره! فرود آی! ای همشیره ام مریم! فرود آی! ای مادرم خدیجه! فرود آی!

ناگاه هاتفی گفت: این است فاطمه زهراء دختر محمد مصطفی صلی الله علیه وآله زوجه على مرتضی مادر سیدالشهداء حسین مقتول در زمین کربلا صلی الله علیهم اجمعین.

بعد فاطمه ندا در داد که ای پدر من! آیا نمی بینی که امت تو چه کردند به فرزندم حسین؟!

پس رسول خدا گریه شدیدی کرد و رو نمود به آدم و فرمود: ای پدرم آدم! آیا نمی بینی که سرکشان چه کردند بعد از من به فرزندم حسین؟! خدا شفاعت مرا به ایشان نرساند در روز قیامت!

پس آدم به گریه درآمد و گریه شدیدی کرد و هرکسی که حاضر بود به گریه درآمدند حتی ملائکه به گریه ایشان گریستند، بعد ملاحظه نمودم که قریب به هشتاد هزار مرد ظاهر شد که هیچ یک ملتحی نبودند الا یک نفر که در پیش روی ایشان بود که آن مرد صاحب لحیه بود و بیرق سبزی در دست داشت و آن هشتاد هزار نفر هر یک حربه ای از آتش در دست داشتند و امر می کردند به آتش که بگیر صاحب این قصر را و او را بسوزان پس در آن وقت نظر کردم که تو ندا می کنی: النار النارا و کجا است مفری از آتش؟!

پس یزید مستحق الهاویه به آن جاریه گفت: وای بر تو! این چه کلامی است که می گویی؟!

می خواهی مرا در میان اهل مملکتم خجالت دهی؟! بزنید گردن این جاریه را! پس آن کافران آن جاریه را به قتل آوردند. (1)

و از جمله آن اشخاص رأس الجالوت وجائلیق بود ابو مخنف روایت می کند که چون یزید پلید چوب بر دندان ثنایای آن مظلوم زد و این اشعاری را که عن قریب گذشت بیان نمود در مجلس آن عنيد رأس الجالوت حاضر بود و آن عنيدِ عابدِ طاغوت احترام رأس الجالوت را بسیار مراعات می نمود چون رأس الجالوت ملاحظه نمود آن خفت و خواری را و آن نوع چوب زدن بر ثنایا و خواندن آن اشعار را رو کرد به یزید و گفت: آیا اذن می دهی که از تو سؤالی نمایم؟ آن ملعون بد فعال گفت: از آن چه می خواهی سؤال نما.

رأس الجالوت گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که این سر، سر کیست؟ یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابی طالب است و مادر او فاطمه دختر محمد مصطفی است.

رأس الجالوت گفت: به چه سبب آن جناب مستوجب قتل گردیده است و حال آن که دختر پیغمبر شما است؟! یزید گفت: اهل عراق نامه نوشتند و او را طلبیدند و خواستند او را خلیفه نمایند و به مسند خلافت نشانند پس عامل من عبيد الله او را به قتل آورد و سر او را به نزد من فرستاد!

رأس الجالوت گفت: من يكون أحق بالخلاقة منه وهو ابن بنت نبيكم؟! ما أعجب أمركم! يعنى: کیست که به خلافت از آن جناب سزاوارتر باشد و حال آنکه آن حضرت پسر دختر پیغمبر شما است؟ چه بسیار عجیب است امر شما!

بدان ای یزید که در میان من و حضرت داوود علیه السلام قریب به سی پدر فاصله است و یهود مرا تعظیم می نمایند و خاک زیر قدم های مرا بر می دارند بر روهای خود می مالند و آرزو میکنند که به من زوجه دهند، دیروز پیغمبر شما در میان شما بود و امروز تاختید بر فرزند او و کشتید آن جناب را! به خدا سوگند که شما بدترین امت ها می باشید!

یزید پلید گفت: ای وای بر تو! اگر نمی رسید به من از رسول خدا که فرموده است: «کسی که اذیت نماید اهل ذمه را من دشمن او می باشم در روز قیامت» هر آینه تو را به قتل می آوردم!

رأس الجالوت گفت: اى يزيد! هذا عليك لا لك! اين حديث ضرر تو است نه نفع تو! پیغمبر خدا دشمن کسی است که بکشد اهل ذمه را و نیست دشمن کسی که به قتل آورد فرزند او را؟!

بعد رأس الجالوت رو نمود به سر منور حضرت امام حسین علیه السلام و عرض کرد: یا اباعبدالله!


1) ر.ک: وسيلة النجاة: 219 و 224؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته....: 137.

شهادت بده از برای من نزد جدت لكن شهادت میدهم به لا اله الا الله و شهادت می دهم به اینکه جد تو محمد رسول خدا است.

پس یزید پلید گفت: از دین خود بیرون رفتی و داخل در دین اسلام شدی پس ما از ذمه تو برآمدیم!

بعد امر نمود تا آن تازه مسلمان را گردن زدند. رحمة الله علیه که ناگاه جائلیق نصاری داخل مجلس آن ولد الزنا گردید و او مرد پیر مسنّی بود و جامه های سیاهی پوشیده بود و برنسی بر سر گذاشته بود و عکازی در دستش بود که تکیه می داد بر آن که ناگاه نظر جائلیق بر سر منور حضرت امام حسین علیه السلام افتاد که در پیش روی یزید پلید گذاشته بودند جاثلیق گفت: يا يزيدُ ! هذا رأسُ مَن ؟ یعنی ای یزید این سرکیست؟ آن ولد الزنای طاغی گفت: این سر مرد خارجی است که بر ما خروج نمود در زمین عراق !

جائلیق گفت: وما (1)اسمه؟ یعنی نام او چیست؟ یزید گفت: حسین بن علی بن ابی طالب است.

جائلیق گفت: نام مادر او چیست؟ یزید گفت: فاطمه زهراء دختر محمد مصطفى.

جائلیق گفت: به چه سبب مستحق قتل گردیده است؟ یزید گفت: اهل عراق به او نوشتند و او را طلبیدند و خواستند که او را بر مسند خلافت نشانند که عامل من عبیدالله زیاد او را به قتل آورد وسر او را از برای من فرستاد !

جائلیق گفت: این سر را از پیش روی خود بردار و اگر برنداری حق تعالی تو را هلاک خواهد نمود؛ در این ساعت در معبد خود بودم که ناگاه آوازی شنیدم چون به جانب آسمان نظر نمودم دیدم مردی را که از آفتاب درخشنده تر بود با مردان بسیاری از آسمان فرود آمدند، من از بعضی از ایشان پرسیدم که این مرد کیست؟ گفت: «آن جناب محمد مصطفی است و این جمعیت ملائکه اند که تعزیت می گویند او را در مصیبت فرزندش حضرت امام حسین علیه السلام». بردار این سر را از پیش روی خود.

یزید پلید گفت: وای بر تو! آمده ای خبر می دهی مرا به خواب اضغاث احلام خود؟! به خدا سوگند که تازیانه خواهم زد بر پشت و شکم تو!

پس امر نمود که بگیرید او را آن کافران آن مرد پیر را گرفتند و بر زمین می کشیدند تا اینکه آن پیر منحنی را در پیش روی یزید برپا داشتند و به تازیانه آن مرد فرزانه را می نواختند، چون ضرب تازیانه آن پیریگانه را به درد آورد متوجه سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام شد و عرض نمود: یا اباعبدالله شهادت ده از برای من نزد رسول خدا که من شهادت می دهم به لااله الا الله وحده لا شريك له


1) در نسخ «واما» بوده که طبق مقتل ابو مخنف رحمه الله ثبت شد.

و شهادت می دهم به این که جد تو محمد صلی الله علیه وآله بنده خدا و رسول او است و به اینکه پدرت علی صلوات الله علیه امیرالمؤمنین است.

پس یزید پلید در غضب شد و گفت: أوجعوه ضرباً! یعنی به درد آورید او را به ضرب تازیانه! پس آن کافران آن تازه مسلمان را آن قدر زدند، حتی رضوا جسده! تا این که جسد مبارکش را خرد نمودند!

جائلیق فرمود: ای یزید! می خواهی مرا بزن و خواهی مزن که این جناب رسول خدا است که در مقابل من ایستاده است و در دست مبارکش پیراهنی است از نور و تاجی است از طلا و می فرماید: ليس بين أن تلبس هذا القميص وأتوجك بهذا التاج إلا خروج روحك من الدنيا؛ یعنی: نیست فاصله ای در میان این که بپوشی تو این پیراهن را و این تاج را بر سر تو گذارم مگر خروج روح تو از دنیا؛ بعد تو رفیق من خواهی بود در اعلی درجات بهشت به سبب دوست داشتن تو اهل بیت مرا.

پس آن سعادتمند درنگ ننمود در دار دنیا مگر ساعتی بعد روح مقدسش از بدن مطهرش پرواز نمود رحمة الله عليه. (1)

و از جمله آن اشخاص عبدالوهاب بود چنانچه شیخ طریحی در کتاب منتخب از ثقات اخبار روایت کرده است که مرد نصرانی رسول پادشاه روم بود به سوی یزید پلید و در زمانی که سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام در نزد آن عنید بود آن مرد نصرانی در آن مجلس حاضر بود چون نصرانی آن سر مبارک را مشاهده نمود گریان گردید و نوحه و زاری نمود و صیحه برآورد و آن قدر گریست که محاسنش از آب دیده اش تر شد بعد فرمود: ای یزید! بدان که من در ایام حیات رسول خدا صلی الله علیه وآله تاجر بودم و داخل مدینه شدم و خواستم که هدیه ای به جهت رسول خدا برم از مردی از اصحاب آن جناب پرسیدم که رسول خدا از هدایا چه چیز را بیشتر دوست می دارد؟ گفت: عطر را از همه اشیاء بیشتر دوست دارد.

من دو فارۀ مشک و قدری از عنبر اشهب برداشتم و به عنوان هدیه به نزد آن سرور بردم و آن جناب در آن روز در خانه زوجهٔ خود ام سلمه بود، چون نظرم بر جمال نورانی آن حضرت افتاد نور چشم من زیاد شد و دلم شاد شد و محبت آن سرور در دلم قرار گرفت، پس سلام کردم و عطر را در پیش روی او گذاشتم فرمود: این چیست؟ عرض کردم هدیه محقری است که به خدمت شما آورده ام.

فرمود: نام تو چیست؟ گفتم: اسمم عبد الشمس است. فرمود: بدل نما اسم خود را من تو را عبدالوهاب نامیدم. اگر از من اسلام را قبول نمایی من نیز هدیه تو را قبول می نمایم.

پس من تفکر نمودم دانستم که آن جناب همان پیغمبری است که حضرت عیسی علیه السلام به ما


1) ر.ک: مقتل أبو مخنف رحمه الله : 127؛ وسيلة النجاة: 222؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بیته .... 135.

خبر داده بود پس در همان ساعت از دست مبارک آن حضرت مسلمان شدم و مراجعت نمودم به روم و اسلام خود را مخفی داشتم و در عرض این سنوات من مسلمان بودم با پنج پسر و چهار دختر و من امروز وزیر پادشاه رومم و احدی از نصاری بر احوال ما مطلع نیست.

بدان ای یزید! که من یک روزی در خدمت رسول خدا بودم و آن جناب در خانه ام سلمه بود دیدم این عزیزی که سر او در پیش روی تو خوار و حقیر است به خدمت جدش رسید و همین که از در حجره داخل شد رسول خدا بال های خود را گشود تا بگیرد او را و فرمود: مرحباً بك يا حبيبي! يعنى: مرحبا به توای حبیب من !

تا اینکه او را گرفت و در دامن خود نشانید و شروع نمود به بوسیدن لب های او و دندان های ثنایای او را می مکید و می فرمود: بعد عن رحمة الله مَن قَتلَك وأعان على قتلك يا حسين! وهو مع ذلك يبكي؛ يعنى: دور باد از رحمت خدا کسی که تو را به قتل آورد یا اعانت نماید بر قتل توای حسین! و آن حضرت با وجود این گریه می کرد.

ای شیعه! ملتفت شو چون حضرت رسالت پناه می دانست که یزید پلید خواهد به چوب خيزران لب های مبارک آن حضرت از هم گشود و به آن چوب دندان های ثنایای آن مظلوم را زد و عبدالوهاب در آن زمان در مجلس آن بیایمان خواهد حاضر بود لهذا در حضور عبدالوهاب همان لب های مبارک آن مظلوم را بوسید و دندان ثنایای او را مکید و لعنت نمود بر قاتل آن مظلوم و بر کسی که اعانت نماید بر قتل آن مغموم!

ای به فدای مظلومیت شوم ای ابا عبد الله.

باری، عبدالوهاب می گوید: چون روز دوتیم شد در خدمت حضرت پیغمبر در مسجد مشرف بودیم که حضرت امام حسین علیه السلام با برادرش حضرت امام حسن علیه السلام به خدمت پیغمبر مشرف شدند، حضرت امام حسین علیه السلام عرض کرد: یا جداه! من با برادرم کشتی گرفتیم و احدی از ما بر دیگری غالب نشدیم و می خواهیم بدانیم که قوت کدام یک بیشتر است.

پیغمبر خدا فرمود: ای دو حبیب من! کشتی گرفتن لایق شما نیست لکن بروید و هر یک چیزی بنویسید هر که خط او بهتر است قوت او بیشتر است.

پس هر دو تشریف بردند و هر یک سطری نوشتند و به خدمت آن حضرت آوردند و به دست مبارک آن جناب دادند تا حکم نماید در میان ایشان، پس آن حضرت ساعتی در ایشان نظر فرمود و نخواست که خاطر هیچ یک شکسته شود فرمود: ای دو حبیب من! من پیغمبر امی می باشم

و خط را نمی شناسم، (1)بروید نزد پدر خود تا حکم نماید در میان شما.

ایشان روانه خدمت پدر بزرگوار خود شدند، حضرت پیغمبر نیز با ایشان رفت و همگی داخل منزل فاطمه شدند، ساعتی گذشت دیدم پیغمبر خدا بیرون تشریف آوردند و سلمان فارسی در خدمت آن حضرت بود و در میان من و سلمان دوستی بود از سلمان پرسیدم که پدر ایشان چگونه حکم نمود در میان ایشان و خط کدام را بهتر دانست؟

سلمان فرمود پیغمبر خدا در میان ایشان حکم نفرمود زیرا که تأمل نمود که اگر بگویم خط حسن بهتر است، حسین غمناک می شود و اگر بگویم خط ر اگر بگویم خط حسین بهتر است حسن غمگین می شود؛ به این سبب ایشان را به نزد پدر بزرگوارشان فرستاد.

گفتم: ای سلمان! به حق صداقتی که در میان من و تو هست و به حق دین اسلام خبر ده مرا که چگونه حکم نمود پدر ایشان در میان ایشان. سلمان فرمود: چون به نزد پدر بزرگوار خود رفتند تأمل نمود در حال ایشان و رقت نمود برایشان و نخواست که دل هیچ یک را بشکند امر فرمود: بروید نزد مادر خود تا حکم نماید در میان شما.

چون به نزد مادر رفتند و آن چه در لوح نوشته بودند اظهار نمودند و گفتند: یا اماه! جد ما امر نمود که بنویسید هر یک خطش بهتر باشد قوت او بیشتر است، پس نوشتیم و به نزد آن جناب بردیم ما را محول نمود به پدر چون به نزد آن سرور رفتیم حکم نفرمود و ما را به نزد شما فرستاده است.

پس آن مخدّره متفکر گردید که جد بزرگوارشان نخواستند که خاطر ایشان را بشکنند پس من چگونه حکم نمایم در میان ایشان؟! پس فرمود: ای دو نور چشمان من! قلاده (2)خود را بر شما نثار می کنم هر یک که از آن لؤلؤها بیشتر برداشتید خط او بهتر است و قوت او بیشتر است.

و در قلاده آن مکرمه هفت عدد لؤلؤ بود، پس جناب فاطمه برخاست و قلاده خود را گسیخت و بر سر ایشان نثار نمود، پس حضرت امام حسن علیه السلام سه عدد از آن مروارید برچید و حضرت امام حسین علیه السلام نیز سه دانه از آن مروارید برچید و یک عدد باقی ماند هر یک میخواستند بردارند آن یکی نمی گذاشت، پس خداوند جلیل چون آن کشاکش دو ذریۀ خلیل را ملاحظه فرمود به حضرت جبرئیل امر نمود که نازل شو بر روی زمین و به بال خود آن لؤلؤرا بالسويه نصف نما تا هر یک از آن دو بزرگوار نصفی بردارند تا قلب هیچ یک منکسر نگردد!


1) روشن است که حضرت به خاطر مصلحت (مثلاً نگویند او از بشر تعلیم دیده و قرآن را خودش درست کرده) نمی نوشته، و گرنه به قول علامه بزرگوار مجلسی رحمه الله چطور نداند کسی که عالم به علوم اولین و آخرین است؟ این نقش ها وضع شده برای این حروف و کسی که به قدرت خدا می تواند شق القمر و حتى بالاتر از آن را انجام دهد چطور نتواند این حروف و کلمات را روی صفحات بیاورد؟! بحار الانوار: 134/16.

2) گردنبند

پس جبرئیل به امر ملک جلیل نازل شد و آن لؤلؤرا نصف نمود و هر یک نصفی برداشتند.

پس نظر نما ای یزید! چگونه رسول خدا نخواست که درد و الم ترجیح کتابت را بر ایشان وارد آورد و هم چنین امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه نخواستند که آن الم را بر آن دو زبده بنی آدم وارد آورند و هم چنین پروردگار عالم نخواست که آن الم بر آن زندگان امم وارد آید و دل ایشان بشکند بلکه امر فرمود به جبرئیل تا آن لؤلؤ را نصف نماید تا این که دل ایشان نشکند و تو این عمل می نمایی به پسر دختر رسول خدا! پس اف باد بر تو و بردین توای یزید !

بعد عبد الوهاب برخاست و سر حضرت امام حسین علیه السلام بر سینه خود چسبانید و آن سر منور را می بوسید و می گریست و می گفت: ای حسین! شهادت ده از برای من نزد پروردگار خود و در نزد جد خود محمد مصطفی و در نزد پدر خود علی مرتضی و در نزد مادر خود فاطمه زهراء صلوات الله عليهم اجمعين. (1)

مؤلف گوید که: ملاحظه نمایید که آن پلید در چه مرتبه از شقاوت بود که با وجود این حکایات متنبه نمی گردید بلکه رسولی از پادشاه روم به آن ملعون پر عسوف به روایت ملهوف تکلماتی نمود و مثلی بیان فرمود که اگر قلبش سخت تر از سنگ بودی هر آینه نرم گردیدی لکن بر آن منبع شرور و ثمره شجره خبیثه در کلام الهی مسطور هیچ اثری نبخشید بلکه مزید بر علتش گردید!

و آن حديث مسطور در ملهوف این است که حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود که چون سر مبارک سیدالشهداء را به نزد یزید پلید آوردند آن ملعون آن سر منوّر را در مجلس شراب حاضر می نمود و شراب زهرمار می کرد، روزی رسول پادشاه روم به مجلس آن پلید حاضر شد و آن رسول از اشراف و بزرگان ایشان بود چون نظر بر سر مبارک سید الشهداء علیه السلام افتاد بر آن سر منور ملاحظه نمود بعد متوجه یزید گردید و به آن پلید گفت: ای پادشاه عرب! این سرکیست؟ یزید گفت: تو را با این سرچکار است؟

آن رسول گفت: چون من به نزد پادشاه خود روم از من بپرسد از هرچیزی که دیده باشم می خواهم از احوال این مطلع باشم و به او خبر دهم تا با تو در فرح و سرور شریک شود. یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابی طالب است.

رومی گفت: مادر او کیست؟ یزید گفت: فاطمه دختر محمد رسول خدا صلی الله علیه وآله. (2)

پس آن رسول سعادت طلب به روايت منتخب فرمود أما تراني [إذا] حققت النظر إليه يقشعر جسمي


1) المنتخب: 1/ 63 مجلس چهارم باب یکم

2) اللهوف : 190.

وأسمعه يقره آيات من كتابكم؟! یعنی آیا ملاحظه نمی کنی مرا که چون درست بر آن سر منور نظر می نمایم جسم من به لرزه می آید و می شنوم از آن سر مبارک که آیات چندی از قرآن شما تلاوت می نماید؟! (1)

پس آن نصرانی به حق مألوف به روایت ملهوف فرمود: اف بر تو باد و بر دین تو! دین من بهتر از شما است زیرا که پدر من از نواده های حضرت داوود علیه السلام است در میان من و داوود پدران بسیاری فاصله اند، گروه نصاری مرا تعظیم می نمایند و خاک پای مرا تبرک برمی دارند و شما پسر دختر پیغمبر خود را می کشید و حال این که در میان او و پیغمبر شما یک مادر بیشتر فاصله نیست! بد دینی است دین شما ای یزید! آیا نشنیده ای حدیث کلیسای حافر را؟

یزید گفت: بگو تا بشنوم. نصرانی گفت: میان عمّان و چین بحری است که یک سال مسافت آن است و در آن میان معموره ای نیست مگر یک شهر در وسط آب که طول آن شهر هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ است و در روی زمین شهری از آن بزرگتر نیست و کافور و یاقوت و عنبر را از آنجا می آورند و درختان ایشان عود است و آن شهر در دست نصاری است و در آن شهر کلیسای بسیاری است و بزرگترین کلیسای ایشان کنیسه حافر است که در محراب آن کلیسا حقه طلایی آویخته است که در آن حقه شم حماری است که حضرت عیسی علیه السلام بر آن حمار سوار می شد و دور آن حقه را به طلا و دیبا مزین کرده اند و در هر سال گروه بسیاری از نصاری از اطراف عالم به زیارت آن حقه می روند و بر دور آن حقه می گردند و آن را می بوسند و حاجات خود را از حق تعالی می طلبند. این است شأن ایشان و دأب ایشان نسبت به شم حماری که گمان می کنند که آن شم شم حماری است که حضرت عیسی علیه السلام بر آن سوار می شد و شما پسر دختر پیغمبر خود را می کشید! خدا برکت ندهد شما را!

یزید پلید گفت: به قتل آورید این نصرانی را تا ما را در بلاد خود رسوا نسازد!

چون نصرانی این کلام را شنید گفت: می خواهی مرا به قتل آوری؟ یزید گفت: بلی. نصرانی گفت: دیشب پیغمبر شما را در خواب دیدم که فرمود: «ای نصرانی! تو از اهل بهشتی» من تعجب نمودم از کلام آن جناب و شهادت می دهم به لا إله إلا الله وحده لا شريك له وأن محمداً رسول الله.

پس آن تازه مسلمان برجست و سر مبارک آن قدوه عالمیان را بر سینه خود چسبانید و آن سر مبارک را می بوسید و می گریست تا این که آن سعادت مند را به قتل رسانیدند رحمة الله علیه. (2)

مؤلف گوید که: زبان قاصر است از بیان افعال و اقوال و اوضاع و کیفیاتی که در مجلس آن عنید


1) المنتخب: 341/2 مجلس ششم باب یکم

2) اللهوف : 191.

نسبت به سر مبارک و اهل بیت آن امام سعید اتفاق افتاد و از آن ملعون غدار چه حرکات و افعال و اقوال صادر شد و نسبت به آن امام بیمار!

از آن جمله در بحار الانوار از صادق آل محمد مختار منقول است که چون سر منور آن قدوه اخیار را به نزد آن منبع اشرار بردند و امام زین العابدین را با دختران امیرالمؤمنين داخل مجلس آن لعين نمودند حضرت امام زین العابدین علیه السلام مقید و مغلول بود، یزید ملعون مردود به آن مقرب معبود گفت: یا علی بن الحسین! حمد خدا را که کشت پدر تو را آن حضرت فرمود: لعنت خدا بر کسی که پدر مرا کشت!

پس آن ملعون بی ادب در غضب شد و امر نمود که گردن آن حضرت را بزنند آن مظلوم فرمود: اگر مرا به قتل آوری که خواهد برگردانید دختران رسول خدا را به منزل و مأوای خود و حال آنکه آن بیکسان به غیر از من محرمی ندارند؟!

پس غیظ و غضب آن پلید فرو نشست و گفت: تو خواهی ایشان را به وطن خود برگردانید.

بعد آن عنید سوهانی طلبید و به دست خود شروع نمود به سوهان کردن جامعه ای که در گردن مبارک آن مقرب معبود بود و گفت: ای علی بن الحسین! می دانی که به چه سبب من خود غل را از گردن تو بر می دارم؟ آن مظلوم فرمود: بلی، می خواهی که غیر از تو احدی بر من منتی نداشته باشد. یزید گفت: به خدا سوگند که مقصود من همین بود!

بعد آن لعین گفت: یا علی بن الحسین! (مَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ) (1)یعنی: آن چه مصیبتی که به شما می رسد به سبب آن چیز است که دست های شما کسب نموده است آن را.

حضرت فرمود: این آیه در شأن ما نازل نشده است بلکه در شأن ما این آیه نازل شده است: (ما أَصَابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلا في أَنفُسِكُمْ إِلا في كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبرأها) تا آخر آیه؛ (2)یعنی: نمی رسد مصیبتی در زمین و نه در نفس خود مگر این که تقدیر شده است در کتاب قضا قبل از این که احداث نماییم آن را. به درستی که این مطلب بر خدا آسان است و به جهت آن است که تأسف نخورید بر آن چه از شما فوت شده است و شاد نشوید به چیزی که بر شما رو آورده است و حق تعالی دوست ندارد هر متکبر فخر کننده ای را.

پس ما اشخاصی می باشیم که تأسف نمی خوریم بر فقدان آنچه از ما فوت شده است و شاد نمی شویم از برای آنچه به ما رو آورده است. (3)


1) سوره مبارکه شوری آیه 30 .

2) سوره مباركة حديد آيه 22 و 23 .

3) بحار الانوار: 168/45.

مؤلف گوید که: آن ملعون شقی هیچ متنبه نمی شد از نحو این جوابهای شافی بلکه به همان ضلالت و گمراهی خود باقی بود، بلکه آن ملعون هرزه گوی ناصواب به روایت ابی مخنف به آن غم دیده دل کباب گفت: ای پسرا پدر تو خواست که خلیفه شود، حمد خدا را که خون او را ریخت و راحت نمود مؤمنین را از شر اوا آن ستم کشیده داغدار فرمود: ای یزید! آیا آن جناب سزاوارتر است به خلافت یا تو و حال این که آن جناب پسر دختر پیغمبر شما است؟!

و چون یزید ملعون بسیار لباس فاخره می پوشید و بسیار متکبر بود و بسیار فخر می نمود لهذا حضرت فرمود: ای یزید! مگر نشنیده ای که حق تعالی می فرماید که «نمی رسد شما را مصیبتی در زمین و نه در آن نفس شما مگر این که تقدیر شده است در کتاب قضا» و تلاوت نمود آیه را تا به این جا رسید: (والله لا يُحِبُّ كُلِّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ) (1)یعنی: به درستی که حق تعالی دوست ندارد هر متکبر فخرکننده ای را.

چون آن ملعون عنید این کلام را از سید سجاد شنید در غضب شد و گفت: یا غلام! تعرضت بنا؟! یعنی: ای پسر حال تو چنین کلامی به ما می گویی؟! پس آن شقی ابتر امر نمود به مرد بد اختری که پیش روی او بود که خذ هذا واضرب عنقه! یعنی: بگیر این پسر را و گردن او را بزن!

چون علی بن الحسین علیه السلام این حالت را مشاهده نمود گریست و این اشعار را بیان فرمود:

أناديك يا جداه يا خيرَ مُرْسَلِ / حبيبك مقتول ونسلك ضائع

یعنی: ندا می نمایم تو را ای جد مهربان وای بهترین پیغمبران که حبیب تو را کشتند و نسل تو را ضایع نمودند!

أقادُ ذليلاً في دمشق مُكبلاً / وما لي من بين الخلائق شافع

مرا راه می برند در شهر دمشق در لباس ذلت در حالتی که مقید نمودند مرا و کسی از مردمان مرا شفاعت نمی کند!

لقد حكموا فينا علوجُ بني أمية / فقد ظهروا فينا عظيم البدائع

و حکم رانی نمودند بر ما بنی امیه پست فطرت و امورات عجیبه نسبت به ما ظاهر نمودند!

و چون عمه ها و هم شیره های آن مظلوم شنیدند که آن بد بنیاد امر نمود به قتل سید سجاد آن بی کسان به گریه و ند به درآمدند، پس علیا جناب ام کلثوم متوجه یزید پلید گردید و فرمود:

يا يزيد ! لقد رويت الأرضَ من دم أهل البيت أتريد أن لا نترك من نسلِ رسول الله صلى الله عليه وسلم على وجه الأرض أحداً؟!

یعنی: ای یزید! سیراب کردی زمین را از خون اهل بیت رسول خدا مگر میخواهی که باقی نگذاری احدی از نسل رسول خدا بر روی زمین؟


1) سورة مباركة حديد آيه 22 و 23.

فبكى جلسائه: چون اهل مجلس آن پلید این کلمات را از آن مخدّره شنیدند همگی به گریه درآمدند و گفتند: دع هذا الصبي فإنه لا يحل قتله! این طفل را به حال خود واگذار و او را به قتل میاور که قتل او حلال نیست! پس آن عنید امر نمود که دست از او بردارید و او را بر حال خود واگذارید!

پس آن بیمار علیل به آن پلید بی دلیل فرمود: تو را به خدا سوگند می دهم که اگر در میان تو و این زنان قرابتی هست پس بفرست با این زنان مردی را که اعتمادی داشته باشی به او که این بی کسان را به مدينه جد بزرگوارشان برساند.

چون اهل مجلس این کلام را از آن ستمکش دوران شنیدند، فانتحب الناسُ وضجوا بالبكاء والعويل؛ یعنی: صداهای مردم به گریه و نوحه و خروش بلند شد. فخشي يزيد الفتنة؛ يعنی: یزید پلید از فتنه ترسید، و گفت: یا غلام! لا يبلغهن غيرك؛ یعنی: ای پسر! نمی رساند ایشان را به مدینه سوای تو.

پس آن ملعون رو نمود به اهل مجلس خود و گفت: چه مصلحت می دانید: این پسر را بکشم یا نه؟ حضار مجلس گفتند: این طفل است و کشتن او حلال نیست .

پس آن بدبخت پلید خطیب بدبختی را طلبید و امر نمود که بر سر منبر رود، ولايترك شيئاً من المساوي إلا يجعلها في علي والحسين علیه السلام ! یعنی: فرونگذارد خصلت بدی را مگر اینکه قرار دهد در اميرالمؤمنين و حضرت امام حسین علیهما السلام !

پس آن خطیب مردود به امر آن بدتر از نمرود بر منبر مانند سکه خارج بر زر قرار گرفت و به زبان بریده خود هذیان چندی نسبت به آن دو قدوه عالمیان بیان نمود که در آن حال سکینه مظلومه از غیرت بی طاقت گردید و در خود نگنجید و به آن خطیب از سعادت بی نصیب فرمود: يا ويلك! ما أقل حياتك وأي مساوي كان في أبي وجدي؟! یعنی: ای وای! چه بسیار کم است حیای تو و چه صفت مذمومی در پدر و جد من بود که بیان می نمایی؟!

چون یزید پلید این کلام را از سکینه خاتون شنید به زبان بریده خود گفت: الاتسكتين يا بنت الخارجي ! یعنی: چرا ساکت نمی شوی ای دختر خارجی!

چون سکینه خاتون این کلام را از آن بدفرجام استماع نمود فرمود: ای وای بر تو! کدام یک سزاوارتريد به خلافت، أنت أم أبي؟! آیا تو سزاوارتری یا پدر من که والد او علی بن ابی طالب است و مادر او فاطمه زهراء است و جد او رسول خدا است؟! (1)

و به روایت مناقب آن سرخیل اکالب رو نمود به زینب خاتون و به آن مخدره گفت: تکلمی؛ یعنی


1) ر.ک: وسيلة النجاة: 227 و 230؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بیته....: 140 و 142.

تکلم نما و سخنی بگو. آن مکرمه عالمیان فرمود: هو المتكلم؛ یعنی سید سجاد تکلم می فرماید.

چون آن حضرت این کلام را از آن مخدّره شنید و تکلّم به آن پلید حواله خود فهمید به زبان درافشان خود به این اشعار گویا گردید:

لا تطمعوا أن تعينونا فتكرمكم / وأن نكف الأذى عنكم وتؤذونا

والله يعلمُ أنا لا تُحِبُّكم / ولا تلومكم الاتحبونا

یعنی: طمع مکنید به این که اعانت (1)نمایید ما را پس ما اکرام نماییم شما را و به این که بازداریم اذیت خود را از شما و شما

اذیت نمایید ما را و خدا می داند که دوست نداریم شما را ملامت نمی نماییم شما را بر این که شما ما را دوست نمی دارید.

پس یزید گفت: صدقت یا غلام! یعنی: راست گفتی ای پسرا و لکن پدر و جد تو خواستند که امیر شوند حمد خدا را که به قتل آورد ایشان را و خون ایشان را ریخت! پس سید سجاد فرمود:

لم تزل النبوة والإمرة لآبائي وأجدادي من قبل أن تولد !

یعنی: نبوت و امارت همیشه در آباء و اجداد من [بوده] قبل از این که تو از مادرت متولد شوی!

همین که آن شقی به روایت مداینی شنید که آن سلاله احمدی خود را به نبی صلی الله علیه وآله [نسبت داد] در غضب شد و به یکی از ملازمین خود گفت: أدخله في هذا البستان واقتله وادفنه فيه! یعنی: آن حضرت را در این بوستان بر و او را به قتل رسان و در آن مکان دفن نما !

پس آن جلاد بدشعار آن مظلوم بی غمگسار را داخل باغ نمود پس مشغول کندن قبر گردید و آن مظلوم رو به درگاه بی نیاز آورده مشغول نماز گردید و چون جلاد مردود از حفر قبر فارغ گردید قصد قتل آن مقرب معبود نمود که ناگاه دستی از غیب بر آن جلاد سراسر عیب خورد که از صدمه آن دست به رو درافتاد و شهقه ای کشید و به درک واصل گردید.

خالد بن یزید چون آن حالت از آن پلید مشاهده نمود به نزد پدر عنید خود رفت و آن حکایت را نقل نمود، چون آن شقی بر آن قضیه مطلع گردید امر نمود تا آن جلاد خبیث را در همان قبری که به جهت آن حضرت حفر نموده بود دفن نمودند و آن حضرت را رها نمودند. (2)

و يزيد مرات عديده قصد قتل آن بیمار علیل را نمود و ارادۀ قطع نسل رسالت را کرد و لکن نتوانست و آن چه از او برآمد کوتاهی ننمود. (3)


1) در مصدر در مصراع اول «ان تهینوننا» بوده، لذا با توجه به مصدر این کلمه باید «اهانت» باشد.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 173/4 .

3) مانند همین مورد و موردی که چند سطر بعد می آید و ر.ک: بحار الانوار: 162/45.

باری، پس آن مردود بعد از آن آنچه از اهانتی و افعالی که خواست و توانست نسبت به سر مبارک آن حضرت و امام زین العابدین علیه السلام و سایر اسیران به عمل آورد، امر نمود به روایت ملهوف که اسیران را به منزل بی سقفی بردند که از حرارت و برودت هوا مانع نبود و آن قدر در آن خرابه ماندند تا روهای ایشان پوست ریخت و در آن مدت کار ایشان گریه بر حضرت امام حسین علیه السلام بود. (1)

و به روایت بصائر حضرت صادق علیه السلام فرمود که علی بن الحسین را با سایر اهل بیت در خانه خرابی منزل دادند پس بعضی از ایشان به بعضی گفتند که ما را در این خانه خراب منزل داده اند تا بر سر ما خراب شود و ما هلاک شویم! چون نگهبانان این سخن را شنیدند با یک دیگر به زبان رومی گفتند: نظر نمایید به این گروه که می ترسند که خانه بر سرایشان خراب شود و نمی دانند که فردا ایشان را بیرون می برند و به قتل می آورند!

حضرت سید سجاد فرمود که من تکلّم ایشان را به زبان رومی فهمیدم و غیر از من کسی دیگر نفهمید. (2)

و موضع حبس امام زین العابدین به روایت مناقب الآن مسجد است. (3)

و یزید پلید به اعتبار حقدی که داشت در صدد این بود که به بهانه ای حضرت امام زین العابدین علیه السلام را به قتل رساند و به روایت دعوات راوندی وقتی آن ملعون شقی آن حضرت را در پیش روی خود بازداشت و با آن جناب تکلّم می نمود تا سخنی از آن حضرت صادر شود که بهانه ای شود در قتل او و آن جناب در جواب او به حسب سؤال تکلم می فرمود و در دست مبارکش تسبیح کوچکی بود که به انگشت های مبارکش می گردانید و جواب آن شقی را می فرمود، پس آن لعین گفت من با تو سخن می گویم و تو جواب مرا باز می گویی و به انگشت های خود تسبیح می گردانی، فكيف يجوز ذلك ؟! یعنی: چگونه این رفتار جایز است؟

یعنی این نوع رفتار حرام است، پس آن بزرگوار فرمود: خبر داد مرا پدرم از جدم که آن حضرت در وقتی که نماز صبح را به عمل می آورد و فارغ می شد با احدی تکلم نمی فرمود تا این که بر می داشت تسبیحی را که در پیش روی او بود پس می فرمود: «اللهم إني أصبحتُ أُسبَحُك وأجدك وأحمدك وأهللك بعدد ما أديرُ به سَبحَتي؛ يعنى: خداوندا! به درستی که من صبح کردم و حال اینکه تسبیح می کنم تو را و تمجید می کنم تو را [و تحمید می نمایم تو را] و تهلیل می گویم تو را به عددی که دور می دهم تسبیح خود را به آن عدد و تسبیح را بر می داشت و آن را می گردانید و هرچه می خواست بر مردم


1) اللهوف: 188 .

2) بصائر الدرجات: 338 .

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 173/4 .

تكلّم می فرمود بدون اینکه تسبیح کند حق تعالی را و می فرمود که «این گردانیدن به منزله آن اذکار است و حساب می شود به جهت او و از برای او حرزی است تا این که قرار گیرد در فراش خود».

و چون در فراش خود قرار گرفت بخواند مثل این دعای مذکور را و تسبیح خود را در زیر سر خود گذارد پس حساب میشود از برای او تا وقت صبح پس من چنین عمل نمودم از برای اقتداء نمودن به جد خود.

پس یزید گفت: با احدی از شما سخن نمی گویم مگر اینکه جواب می گوید به چیزی که پناه می برد به آن! پس آن حضرت را عفو نمود و صله داد و امر نمود که آن جناب را رها نمایید. (1)

پس به روایت ملهوف روزی آن سرور از بازار دمشق می گذشت که منهال بن عمرو به خدمت آن حضرت رسید و فرمود: كيف أمسیت یا بن رسول الله؟ یعنی: چگونه شام نمودی ای فرزند رسول خدا؟ آن حضرت فرمود:

شام نمودیم مانند بنی اسرائیل در آل فرعون که ذبح می نمایند پسران ایشان و زنده می دارند زنان ایشان را یا منهال صبح نمود عرب که فخر می نماید بر عجم به اینکه محمد از عرب است و صبح نمود قریش که فخر می نماید بر سایر عرب به این که محمد از قریش است و شام نمودیم ما که اهل بیت محمدیم در حالتی که ما را کشته اند و مال و حق ما را غصب نموده اند و از خانه های خود رانده اند! پس إنا لله وإنا إليه راجعون از حالتي كه ما شام نمودیم در آن حالت والله در مهیار! یعنی: خیر کثیری باد از برای مهیار که گفته است:

يعظمون له اعواد منبره / وتحت ارجلهم اولاده وضعوا

یعنی: این گروه تعظیم می نمایند منبر رسول خدا را و به آن منبر تبرک می جویند و حال آن که اولاد آن بزرگوار را در زیر پای خود می گیرند و ایشان را مضمحل می سازند!

بأي حكم بنوه يتبعونكم / وفخركم أنكم صحب له تبع

یعنی: به کدام دلیل و برهان اولاد رسول خدا تابع شوند شما را و حال آن که فخر شما این است که شما از صحابه و تابعان حضرت رسول می باشید؟ (2)

[ شهادت حضرت رقیه علیها السلام ]

ای شیعه! اگر تصور نمایی آن حالاتی را که بر آن اسیران در شهر شام وارد آمد هرآینه دلت کباب


1) الدعوات: 61؛ بحار الانوار: 200/45 .

2) اللهوف: 193.

و چشمت پیوسته سیراب خواهد بود و عیش و راحت را بر خود حرام خواهی نمود و چگونه در رختخواب استراحت می نمایی و حال آنکه آن اسیران محترمه در خرابه شام على الدوام مشغول گریه و آه و ناله می باشند؟!

خصوصاً به ملاحظۀ روایتی که صاحب منتخب ذکر فرموده است که چون آل الله و آل رسول الله وارد شام شدند یزید خانه [ای] به جهت منزل ایشان قرار داد و آن بزرگواران در آن منزل مشغول عزاداری بودند و حضرت امام حسین علیه السلام یک دختر سه ساله ای داشت از روزی که آن مظلوم را شهید کرده بودند (1)پدر خود را ندیده بود و فراق آن جناب بر آن دختر صغیره بسیار تأثیر نموده بود و هر چند از آن اسیران پدر مهربان خود را طلب می نمود آن مصیبت زدگان آن طفل را تسلی می دادند و می فرمودند که فردا تشریف می آورد. (2)

تا این که شبی از شب ها آن صغیره زار پدر بزرگوار خود را در عالم رؤیا دید و از دیدارش خرسند گردید و در ظلّ مرحمتش آرمید و از مطالبه نمودن پدر به صیحه کشیدن و نعره زدن به سبب وصلش به ضعیف نالی مشغول گردید که فلک ستیزه جو این نوع استراحت را نیز در آن صغیره نتوانست مشاهده نمود و آن شکسته بال را از خواب بیدار نمود چون آن صغیرۀ زار از خواب بیدار گردید پدر بزرگوار خود را در نزد خود ندید باز عود نمود به گریستن و صیحه کشیدن و نعره زدن و هرچند اهل بیت آن صغیره را تسلی می دادند قرار نمی گرفت و زارزار می گریست پس آن ستم کشیدگان از آن صغیره سؤال نمودند که سبب این گریه و واویلا چیست؟ آن مظلومۀ دوران در جواب آن بی کسان گفت:

ايتوني بوالدي وقرة عيني ! يعنى : بياورید به نزد من پدر مرا و نور چشم مرا!

پس آن مصیبت زدگان دانستند که آن یتیمۀ زار پدر بزرگوار خود را در خواب دیده است هرچند آن ستم زدگان آن صغیره را تسلّی دادند حزن و گریۀ آن مظلومه بیشتر شد، چون آن غریبان و اسیران و ستم رسیدگان ملاحظه نمودند گریه و زاری آن صغیره شکسته بال و هرچند آن حزینه را تسلی می دهند گریه او افزون می گردد و تسلی نمی یابد خود نیز منتظر بهانه بودند لهذا پرده صبر و سکون را دریدند و ایشان نیز با آن صغیره هم آواز گردیده، مشغول گریه و زاری و ناله و بی قراری گردیدند و عزای آن مظلوم را بر پا نمودند و طپانچه بر روهای خود زدند و خاک بر سر خود ریختند و موهای خود را پریشان نمودند و صدای گریه و صیحه ایشان چنان بلند گردید که به گوش یزید پلید رسید.


1) در نسخ اینجا «و» داشته که ظاهرا اضافه بود.

2) در مصدر: وكانت كلما طلبت يقولون لها: غدا يأتى ومعه ما تطلبين: و هرگاه پدرش را می خواست به او می گفتند: فردا تشریف می آورد و آنچه را که می خواهی به همراه دارد.

چون آن عنید صدای گریه و صیحه ایشان را شنید پرسید که ما الخبر یعنی این صدای گریه و صیحه چیست؟ گفتند: إن بنت الحسين الصغيرة رأت أباها بنومها فانتبهت وهي تطلبه وتبكي وتصيح؛ یعنی: به درستی که دختر صغیرۀ حسین پدر خود را در خوابی دیده است و حال بیدار شده است و پدر خود را طلب می نماید و صیحه می کشد.

چون آن لعین بر این واقعه مطلع گردید امر نمود که سر مبارک حضرت امام حسین علیه السلام را به نزد او برید و در پیش روی آن صغیره گذارید (1)و ملاحظه نماید و به دیدن آن سرتسلی یابد!

پس ملازمان آن پلید آن سر مبارک را به مندیل دبیقی پوشانیدند و به نزد آن دختر صغیره بردند و در پیش روی آن یتیمه گذاردند و مندیل را از روی آن سر مبارک برداشتند.

ای شیعه! امان از تصور این حالت!

چون نظر آن صغیره زار بر سر مبارک آن بزرگوار افتاد پرسید که ما هذا الرأس؟ یعنی: این سر از کیست؟ در جواب آن دل کباب گفتند: هذا رأس أبيك ! یعنی این سر مبارک پدر تو است!

حال ای شیعه! اگر چنین می دانی که از فاضل طینت حضرت امام حسین علیه السلام خلق شده ای (2)دلیل آن این است که خود را از تصور این حالت نتوانی ضبط نمود و قطرات اشک مانند باران بر رخ خود روان خواهی نمود و اگر قساوت تو را عارض شده باشد لااقل محزون خواهی بود و خود را شبیه گریه کننده خواهی نمود تا بهشت بر تو واجب گردد. (3)

وعنه سبحانه ... واعلم أنه من بكى عليه أو أبكن أو تباكى حرمت جسده على النار. بحار الأنوار: 308/44. و...

پس آن صغیره زار سر پدر مهربان خود را از طشت برداشت و در برگرفت و شروع نمود به گریستن و زاری نمودن .

ای شیعه! ملتفت شو که آن سر مبارک بینا و شنوا و دانا و گویا بود مگر به گوش هوش خود صدای قرآن خواندن آن سر را نمی شنوی و تکلمات او را با ابن وکیده و زید بن ارقم و غیر ایشان فراموش می نمایی (4)حال بیندیش و متذکر شو که آیا بر آن سر مبارک چه وارد شد که ملاحظه می نماید که آن صغیره او را بر سر دست گرفته و زاری می نماید و خواهران و سایر دختران بر نوحه


1) «تا ملاحظه نماید ...» بهتر است چنانچه در منبع البکاء است.

2) ر.ک: إرشاد القلوب: 423/2؛ الأمالى شيخ صدوق رحمه الله : 16؛ روضة الواعظين: 296/2؛ بحار الأنوار: 303/53 و 7/65 .

3) عن الله تعالى... يا موسى! ما من عبد من عبيدي في ذلك الزمانِ بكى أو تباكى وتعزى على ولد المصطفى إلا وكانت له الجنة ثابتاً فيها... مجمع البحرين: 406/3.

4) ر.ک به صفحه 200 و 787 و 788 .

و زاری آن صغیره افغان می نمایند؟! اگر تصور این حالت تو را گریان نساخت و به فغان نیاورد پس اگر از فاضل طینت ایشان خلق شده ای البته به گریه خواهی آمد و زاری و فغان خواهی نمود به استماع و شنیدن آن کلمات جگرسوزی که آن صغیره زار بر سر آن بزرگوار با کمال ناله و افغان و بی قراری بیان می فرماید و اگر قلبت از سنگ باشد که لامحاله به فزع خواهد آمد.

زیرا که آن صغیره زار بر سر منور پدر بزرگوار به این روش نوحه می سرود و به زبان پرگلۀ خود با آن سر منوّر می فرمود

يا أباه ! من ذا الذي خَضَبَك بدمائك ؟!

یعنی: ای پدرجان! کدام سنگین دل خضاب نمود محاسن تو را به خون مطهر تو؟!

يا أبتاه! من ذا الذي قطع وريديك؟! یعنی: ای پدرجان! چه شخصی برید دو شاه رگ گردن تو را؟!

يا أبتاه! من ذا الذي أيتَمَني على صِغَرِسَنَي؟!

یعنی: ای پدرجان! چه شخصی بود که یتیم نمود مرا در این خردسالی؟!

يا أبتاه! من يقي بعدك نرجوه ؟! یعنی: ای پدرجان! بعد از توامید به که داشته باشیم؟!

يا أبتاه! من [ل-]لميتيمة حتى تكبر؟! یعنی: پدرجان! که متوجه دختر صغیره یتیمه تو می شود تا بزرگ شود؟!

يا أبتاه! من للنساء الحاسرات؟! یعنی: ای پدرجان! که متوجه زنان برهنه تو می شود؟!

يا أبتاه! من للأرامل المسبيَاتِ؟! یعنی: ای پدرجان! که پرستاری می نماید زنان بیوه اسیرشده را؟!

يا أبتاه! من للعيون الباكيات؟! یعنی: پدرجان! که غم خواری می نماید چشم های گریان را؟!

يا أبتاه! من للضائعات الغريبات؟! یعنی: ای پدرجان! که غم خواری می نماید زنان بی قدر و غریب را؟!

يا أبتاه! من للشعور الناشرات؟! یعنی: ای پدرجان! که غم خواری می نماید این موهای پریشان را؟!

يا أبتاه! من بعدك واخَيبتنا ! یعنی: ای پدرجان! بعد از تو وای بر ناامیدی ما!

يا أبتاه! من بعدك واغربتنا ! یعنی: ای پدرجان! بعد از تو وای بر غریبی ما!

يا أبتاه! ليتني كنتُ لك الفداء ! يعنى: اى پدرجان! کاشکی من فدای تو می شدم!

يا أبتاه! ليتني كنتُ قبل هذا اليوم عَمياء! ای پدرجان! کاشکی می بودم قبل از امروز کورونابینا!

يا أبتاه ! ليتني وسدتُ الثرى ولا أرى شَيْبَكَ تَخَضَّباً بالدماء !

یعنی: پدرجان! کاشکی در زیر خاک پنهان می بودم و نمی دیدم محاسن مبارک تو را به خون خضاب شده !

پس آن صغیرۀ زار دهان خود را بر دهان مبارک پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گریست که مدهوش گردید، چون اهل بیت بیقرار آن صغیره داغ دار را حرکت دادند، فاذا بها قد فارقت روحها الدنیا! ناگاه دیدند که روح مقدسش از دنیا مفارقت نموده است و در آشیان قدس در کنار جده اش فاطمه زهراء آرمیده است!

چون آن بی کسان این حالت را ملاحظه نمودند آواز گریه و زاری بلند نمودند و عزای غم و زاری تجدید نمودند و همۀ حاضرین دمشق به عزا مشغول گردیدند، پس دیده نشد در آن روز مردی و زنی مگر این که بر آن مظلومان می گریستند. (1)

ای به فدای مظلومیت و غریبی اهل بیتت شوم ای اباعبدالله! آیا چه وارد آمد بر آن مصیبت زدگان در تغسيل وتكفين و تدفین آن صغيرة يتيمه ؟!

این انتقام گر نفتادی به روز حشر / با این عمل معامله خلق چون شدی

باری، به روایت بحار از مناقب و ابی مخنف و غیره یزید مردود امر نمود که سر منور حضرت امام حسین علیه السلام را بر در خانه او آویختند و هند دختر عبدالله بن عامر که زوجه آن پلید بود سابقاً زوجه حضرت امام حسین علیه السلام بود پردۀ خود را درید و از خانه بی پرده بیرون آمد تا داخل مجلس آن عنید شد در وقتی که مجمع عامی بوده و به آن حرام زاده گفت: ای یزید! سر فرزند فاطمه دختر رسول خدا را بر در خانه من نصب نموده ای؟!

یزید پلید برجست و جامه ای بر سر او افکند و او را از نامحرمان پوشانید و گفت: بلی زاری نما و گریه کن بر پسر دختر رسول خدا و بزرگ قریش که پسر زیاد در امر او تعجیل نمود و او را به قتل رسانید! خدا او را بکشد!

بعد آن پلید امر نمود که اهل بیت را به خانه او برند چون آن محنت زدگان به سمت خانه آن بی ایمان روانه شدند و وارد خانۀ آن لعین گردیدند و زنان آل معاویه و آل ابی سفیان ملاحظه نمودند که آن خواتین اهل دوران به خانه ایشان تشریف می آورند همگی به استقبال آن اسیران محترمه شتافتند و گریه و نوحه آغاز نمودند افغان و ناله برآوردند و صیحه کشیدند و چون بی لباسی و برهنگی آن مخدرات دوران را ملاحظه نمودند همگی لباس و زیوری که داشتند از خود افکندند و مدت سه روز ماتم سیدالشهداء را برپا داشتند.

ای امان از خجالت آن اسیران در وقتی که به آن لباس های کهنه و خواری داخل خانه یزید


1) المنتخب: 1/ 136 مجلس هفتم باب دوم

شدند و زنان آل ابوسفیان را ملاحظه نمودند! آیا بر زینب خاتون و ام کلثوم در آن هنگام چه وارد گردید و رنگ مبارکشان از خجالت به چند قسم مبدل گردید؟!

به خدا سوگند ای شیعه! که شخص نمی تواند به تصور این حالت خود را ضبط نمود و اشک از دیده های خود مانند قطرات باران جاری ننمود هرچند دلش از سنگ باشد زیرا از سنگ نیز پاره ای از اوقات چشمه ها جاری می گردد و نهرهای آب بر می آید. (1)

باری، یزید ملعون فی الجمله به سر لطف آمد و اهل بیت را در خانه خاص خود مکان داد و در وقت هر چاشت و شامی حضرت امام زین العابدین را بر سر خوان خود می طلبید. (2)

اما آن ملعون پلید باز سینه پرکینه اش پرحقد و حسد بود مانند عقرب در هرگاه و بی گاهی آن مظلوم را می گزید پس روزی آن حضرت را با خود به مسجد برد و به روایت بحار الانوار آن مردود امر نمود به خطیبی بر منبر رود و حضرت امیرالمؤمنین و حضرت امام حسین علیهما السلام را مذمت نماید، پس آن خطیب بداختر چون سکه خارج بر زر بر منبر برآمد و بعد از حمد و ثنای حق تعالی به زبان بریده خود مذمت بسیاری به لنگر آسمان و زمین حضرت امیرالمؤمنین و قدوه عالمین حضرت امام حسین علیهما السلام نمود و در مدح معاویه، علیه الهاويه. و يزيد عليه العذاب الشديد. بسیار گفت چون حضرت امام زين العابدين علیه السلام آن هذیانات و مزخرفات را شنید از غیرت در خود نگنجید و صیحه ای بر آن خطیب زد و فرمود وای بر تو ای خطیب خریداری نمودی رضای مخلوق را به سخط خالق، پس آماده نمودی محل خود را در آتش جهنم! (3)

پس به روایت ابی مخنف آن خطیب گفت: به خدا سوگند که در کلمات خود خطا نمودم و من می دانم که حق تعالی خلق نمود خلایق را به سبب وجود شما و ختم امور به شما خواهد شد و یزید مرا امر نمود که این کلمات را بر زبان جاری سازم. (4)

پس به روایت مناقب آن نور دیده اسد الله الغالب به یزد جامع مثالب فرمود: يا يزيد ! ائذن لي حتى أصعَدُ هذهِ الأعوادَ فأُكلّم بكلمات الله فيهنَّ رضاً ولهولاء الجلساءِ فيهنَّ أجرُوثواب؛ يعنى: اى يزيد! مرا مأذون نما تا بر بالای منبر روم و کلمات چندی بیان فرمایم که منشأ خشنودی خدا و ثواب حاضرین گردد.

آن ملعون ابا نمود و آن محیی منبر و کتاب را مأذون ننمود، پس مردم شام به آن بد فرجام گفتند:


1) (وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ)... سوره مبارکه بقره آیه 74.

2) بحار الانوار: 142/45 البته روایت با تقدیم و تأخیر ذکر شده است.

3) بحار الانوار: 137/45 .

4) متأسفانه دست نیافتیم .

اذن ده آن جناب را تا بر منبر رود شاید ثنائی از او شنویم. یزید پلید گفت: اگر آن جناب بر منبر رود فرود نخواهد آمد مگر به رسوایی من و رسوایی آل ابی سفیان!

بعضی گفتند: از این طفل چه برمی آید؟ پس آن شقی گفت: إنّه من أهل بيت قد زُقوا العلمَ زَقَاً! یعنی: آن جناب از اهل بیتی است که چشیده اند علم را چشیدنی!

ای بدبخت! چرا نگفتی که ایشان منبع علوم اولین و آخرین اند و اصل کمالات سابقين ولاحقین اند؟!

باری، پس پیوسته اهل شام از آن پلید تمنا نمودند و در اصرار این مطلب کوشیدند تا آن ملعون را رضا نمودند. (1)

پس مردم به روایت ابی مخنف متوجه آن خطیب گردیدند و به او گفتند: ما يضرك أن تدع هذا الغلام يصعد المنبر فإنه إذا نظر إلى كثرة الناس لم يتكلم بشيء ! یعنی: چه ضرر می رساند به تو اگر بگذاری که این طفل بر منبر برآید و این طفل بر روی منبر همین که نظر نماید به کثرت مردم هیچ تکلّم نمی تواند نمود! پس آن خطیب از منبر فرود آمد و به آن جناب عرض نمود که اصعد؛ یعنی بالا روبر منبر و منبر را مشرف فرما. (2)

و چون آن نقطۀ دائرۀ مفاخر و مناقب به روایت مناقب بر عرشه منبر قرار گرفت و حق به مرکز خود عود نمود شروع نمود به حمد حق تعالی و ثناء به حضرت كبرياء بعد خطبه ای خواند که دیده های حاضران را گریان کرد و دل های ایشان را ترسان نمود بعد فرمود:

أيُّها النَّاسُ! أُعطينا سِتَاً وفُضَلْنا بسبع:

یعنی: ای گروه مردمان حق تعالی شش خصلت به ما عطا فرموده است و به هفت خصلت ما را بر سایر خلق زیادتی داده است :

أعطينا العلم والحلم والسماحة والفصاحة والشجاعة والمحبة في القلوب المؤمنين.

یعنی: عطا فرموده است به ما علم و حلم و جوانمردی و فصاحت و شجاعت و محبت در قلوب مؤمنان را.

وفُضِّلْنا بأن منَا النبي المختار محمد! ومنا الصديق ومنا الطيار ومنا أسد الله وأسد رسوله ومناسبطا هذه الأمة ومنا مهدي هذه الأمة. (3)

و فضیلت داده است حق تعالی ما را به آن که از ما است نبی مختار مصطفی صلی الله علیه وآله و از ما است صدیق اکبر علی


1) بحار الانوار: 137/45 از صاحب مناقب و غیره.

2) ر.ک: وسيلة النجاة : 231؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته .... 142.

3) در نسخه بحار الانوار که در دست ما بود عبارت: «ومنا مهدي هذه الأمة» نيامده البته با توجه به هفت خصلتی که حضرت ابتدا فرمود با این عبارت کامل می شود.

مرتضی و از ما است جعفر طیار و از ما است حمزه شیر خدا و رسول او و از ما است دوسبط این امت حسن وحسین علیهما السلام و از ما است مهدی این امت عجل الله فرجه .

من عرفني فقد عرفني ومن لم يعرفني أنبأته بحسبي ونسبي:

هر که مرا شناسد شناسد و هر که مرا نشناسد من او را خبر دهم به حسب و نسب خود :

أيها الناس ! أنا ابنُ مكَةً ومِنى، أنا ابنُ زمزمَ والصفا !

ای گروه مردمان! منم فرزند مکه و منی و منم فرزند زمزم و صفا!

أنا ابنُ مَن حمل الركن بأطراف الرداء، أنا ابنُ خَيرِ مَنِ اثْنَزَرَ وارتدى!

منم فرزند آن که مقام ابراهیم (1)را به اطراف ردای خود برداشت، منم فرزند بهترین اشخاصی که ازار بر خود بست و رداء بر دوش افکند !

أنا ابن خيرِ مَنِ انْتَعَلَ واحتَفى، أنا ابن خيرِ مَنْ طاف وسعى أنا ابنُ خَيرِ مَن حَجَّ وَلَبَيْ، أَنَا ابْنُ مَن جُلَ على البراق في الهواء !

منم فرزند [بهترین] کسی که نعلین پوشید و پابرهنه راه رفت منم فرزند بهترین طواف کنندگان و سعی به عمل آوردگان، منم فرزند بهترین حاجیان و تلبیه گویندگان، منم فرزند کسی که بر براق سوار شد و بلند شد بر روی هوا!

أنا ابنُ مَن أُسرِيَ به من المسجد الحرام إلى المسجد الأقصى، أنا ابن من بلغ به جبرئيل إلى سدرة المنتهى !

منم فرزند کسی که بردند او را در شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصی ، منم فرزند آن که جبرئیل او را رسانید به سدرة المنتهی!

أنا ابن من دَنى فتدلى فكانَ قابَ قوسين أو أدنى أنا ابن من صلى بملائكة السماء، أنا ابنُ من أوحى إليه الجليل ما أوحى!

[منم فرزند آن کسی که به مقام «قاب قوسین او ادنی» رسید، منم فرزند کسی که بر ملائکه آسمان نماز گزارد،] منم فرزند آن که وحی فرستاد به سوی او خداوند جلیل آنچه و حی فرستاد!

أنا ابن محمد المصطفى، أنا ابن علي المرتضى، أنا ابن من ضرب خراطيم الخلق حتى قالوا: لا إله إلا الله !

منم فرزند محمد مصطفى، منم فرزند علی مرتضی، منم فرزند کسی که شمشیر زد بر بینی مردم تا قائل شدند به وحدانیت خدا!


1) البته ظاهرا مراد حجر الأسود است نه مقام حضرت ابراهیم .

أنا ابن من ضرب بين يدي رسول الله بسيفين وطعن برمحين وهاجر الهجرتين وبايع البيعتين وقاتل ببدر وحنين ولم يكفر بالله طرفة عين !

منم فرزند آن که در پیش روی رسول خدا به دو شمشیر جهاد کرد و به دو نیزه دفع اهل عناد کرد و هجرت نمود در دو هجرت و بیعت نمود در دو بیعت و مقاتله نمود با کفار در جنگ بدر و حنین و کافر نبود به خدا یک طرفة العين !

أنا ابن صالح المؤمنينَ ووارثِ النّبينَ وقامع الملحدينَ ويَعسوب الدين ونور المجاهدين وزين العابدين وتاج البَكَاثِينَ وأصبر الصابرين وأفضل القائمين من آل ياسين رسول رب العالمين !

منم فرزند صالح مؤمنان و وارث پیغمبران و براندازندۀ ملحدان و پیش رو مسلمانان و نور جهاد کنندگان و زینت عابدان و تاج گریه کنندگان و صبر کننده ترین صبر کنندگان و بهترین نمازگذارندگان از آل یاسین

رسول رب العالمين !

أنا ابن المؤيَّدِ بجبرئيل والمنصور بميكائيل ! منم فرزند مؤید به جبرئیل و منصور به میکائیل!

أنا ابن المحامي عن حرم المسلمين وقاتل المارقين والناكثين والقاسطين والمجاهد أعدائه الناصبينَ وأفخر من مشى من قريش أجمعين !

منم فرزند حمایت کننده از حرم مسلمانان و کشنده مارقان و ناکنان و قاسطان و جهاد کننده دشمنان خود از ناصبان و افخر از جميع قريش بالتمام !

وأول من أجابَ واسْتَجابَ اللهِ ولِرسولِه مِنَ المؤمنينَ وأول السابقينَ وقاصم المعتدين ومُبيدِ المشركين وسهم مُرامى مِنَ اللهِ (1)على المنافقين ولسان حكمة العابدين!

منم فرزند اول کسی که اجابت نمود دعوت خدا و رسول او را از مؤمنان و اول سبقت گیرندگان و شکننده از حد تجاوز کنندگان و بر باد دهنده مشرکان و تیر زهرآلود خدا بر منافقان و زبان حکمت عابدان !

وناصر دين الله وولي أمر اللهِ وبُستانِ حكمةِ اللَّهِ وعَيْبَةِ عَلمِه !

و ناصر دین خدا و ولی امر خدا و بستان حکمت خدا و صندوق علم خدا!

سَمِع سَخي بَهيَّ بُهلولٌ زَكيِّ أبطحيَّ رَضَيٌّ مِقدامُ هَمَامٌ صابرٌ صَوَامٌ مُهذَبٌ قَوَامٌ قاطعُ الأَصلاب ويُخربُ الأحزاب !

جوانمرد سخی صاحب بهاء و سید قوم زکی و پسندیده ابطحی رضی دلیر بزرگ صابر صایم مهذب حسن القامه قطع کننده اصلاب و متفرق کننده احزاب!


1) در بحار الأنوار: «وسهم من مرامى الله» در تسلية المجالس: «وسهم مرامى الله».

أربطهم عِناناً وأتبطهم (1)جناناً وأمضاهم عزيمة وأشدهم شكيمة !

آن که در امر خدا و رسول از همه کس منقادتر بود و قلبش از همه کس ثابت تر بود و عزیمتش از همه کس محکم تر بود و از همه مردم در دفع ظلم و یاری مظلوم شدیدتر بود!

أسد باسل يَطحَنُهم في الحروب إذا ازْدَلَفَتِ الأَسِنَةُ وقرُبَتِ الأعِنَّةُ طَحْنَ الرَّحْى ويَذْروهم في الحروبِ ذرة الريح الهشيمِ!

شیری بود غضب ناک خرد می نمود دشمنان را در حرب ها در وقتی که نیزه ها نزدیک می شد و عنان های مراکب قریب می شد مانند خرد نمودن آسیا و به باد می داد دشمنان را در حروب مانند باد خشک کننده !

ليتُ الحجازِ وَكَيْسُ (2)العراقِ مَكَيَّ مَدَني خيفِيٌّ عَقِبِيٌّ بَدرِيٌّ أُحدِيٌّ شَجرِيٌّ مُهَاجِري !

شیر حجاز و زیرک عراق مکی مدنی خیفی عقبی بدرى أحدى شجرى مهاجری !

مِنَ العربِ سيّدها ومنَ الوَغا لَيْتُها وارث المشعرين وأبو السبطين الحسن والحسين ذاك جدّي «علي بن أبي طالب»!

سید عرب و شیر بیشه ها وارث مشعرين و والد سبطين حسن و حسین و صاحب این اوصاف جد من «علی بن ابی طالب» است صلوات اللموسلامه عليه. بعد فرمود:

أنا ابن فاطمة الزهراء، أنا ابن سيدة النساء ! منم فرزند فاطمه زهراء و منم فرزند سیده زنان عالم! (3)

پس به روایت کتاب احمر آن سلاله پیغمبر فرمود:

أنا ابن خديجة الكبری ! یعنی: فرزند خدیجه کبری که مادر مؤمنان است! پس فرمود:

أنا ابن المقتول ظلماً، أنا ابن المجزور الرأس من القفا !

یعنی: منم فرزند کسی که کشتند او را از روی ظلم وستم منم فرزند کسی که سر او را از قفا بریدند!

أنا ابن العطشان حتى قضى، أنا ابن طريح كربلاء !

منم فرزند کسی که او را با لب تشنه شهید کردند، منم فرزند کسی که او را به خاک کربلا انداختند!

أنا ابن مسلوبِ العمامة والرداء، أنا ابنُ مَنْ بَكَتْ عليه ملائكةُ السَّماءِ!

یعنی: منم فرزند کسی که عمامه و ردای او را ربودند، منم فرزند کسی که گریستند در مصیبت او ملائکه آسمان ها!


1) در بحار الأنوار: أثبتهم.

2) در بحار الأنوار: کبش.

3) بحار الانوار: 138/45 از صاحب مناقب و غیره.

أنا ابن من ناحت عليه الجن في الأرضِ والطيرُ في الهواء، أنا ابنُ من رأسه على السَنانِ يُهدى، أنا ابنُ من حرمه من العراقِ إلى الشامِ يُسبى !

منم فرزند کسی که نوحه نمودند بر او جنیان زمین و مرغان هوا منم فرزند کسی که سر او را بر نیزه کردند به عنوان هدیه فرستادند، منم فرزند کسی که حرم او را از عراق تا شام به طریق اسیری گردانیدند! (1)

پس آن اسیر رنج و تعب به روایت منتخب فرمود:

أنا ابن الذي افترضَ الله ولايته فقال: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبی وَمَنْ يَقْتَرِفُ حَسَنَةٌ نَزِدْ لَهُ فيهَا حُسْناً) (2)أَلا إِنَّ الاقترافَ مَوَدَتُنا أهل البيتِ !

منم فرزند کسی که واجب نموده است حق تعالی دوستی او را که فرموده است: «بگو ای محمد! نمی خواهم از شما اجری به سبب رسالت خود مگر دوستی نمودن با خویشان من و کسی که حیازت نماید حسنه را زیاد می کنم از برای او نیکی را آگاه باشید که حیازت حسنه دوستی ما اهل بیت است! (3)

پس آن نور دو چشم پیغمبر به روایت کتاب احمر فرمود:

أيّها النَّاسُ! إن الله تعالى وله الحمدُ ابْتَلانا أهل البيت ببلاء حسَنٍ حيث جعل راية الهدى والعدل والتقى فينا وجعل رايةَ الضَّلالِ والرَّدى في غيرنا !

یعنی: ای گروه مردمان! به درستی که حق تعالی از برای او است حمد مبتلا نمود ما اهل بیت را به بلای نیکو و قرار داد در ما رایت هدایت و عدل و تقوا را و قرارداد در غیر ما رایت گمراهی و ضلالت را !

فَضَّلَنا أهل البيتِ بسِتِ خِصال: فَضَّلَنا بالعلم والحلم والشجاعة والسماحة والمحبة والمحلة في قلوب المؤمنين وآتانا ما لم يُؤْتِ أحداً من العالمين من قبلنا !

و تفضیل داد ما اهل بیت را به شش خصلت: به علم و حلم و شجاعت و جوانمردی و محبت و عظمت در قلوب مؤمنين و عطا فرمود به ما فضایل بسیاری که عطا نفرمود به احدی قبل از ما از عالمین !

فينا مختلف الملائكة وتنزيل الكتب ! ومانيم محل آمد و شد ملائكه و مائیم محل تنزيل كتب الهيه ! (4)

پس آن نور دیده اسد الله الغالب به روایت مناقب چندان «أنا أنا» فرمود، حتى ضجَ النَّاسُ بالبكاء والنحيب: تا این که خروش مردم به گریه و زاری بلند شد، وخَشيَ يزيد لعن الله أن يكون فتنةً فأمر المؤذَنَ


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 168/4 از کتاب الأحمر؛ بحار الانوار: 174/45

2) سوره مبارکه شوری آیه 23.

3) المنتخب : 481/2 مجلس دهم باب سوم

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 168/4 از کتاب الأحمر؛ بحار الانوار: 174/45 .

فقطع عليه الكلام: و چون یزید ملعون خروش و فغان مردم را دید ترسید که مردم از او برگردند وفتنه ای برپا شود پس آن ملعون امر نمود به مؤذن که اذان بگو، پس چون مؤذن شروع نمود به اذان آن حضرت سخن را قطع فرمود!

فلما قال المؤذن: الله اكبر، قال علي: لا شيء أكبرُ منَ اللهِ : چون مؤذن گفت: الله اکبر، آن حضرت فرمود: نیست چیزی از خدا بزرگ تر.

فلما قال: أشهد أن لا إله إلا الله، قال علي بن الحسين: شَهِدَ بها شعري وبشري ولحمي ودمي: چون مؤذن گفت: أشهد أن لا إله إلا الله، آن حضرت فرمود: شهادت داده است به این کلمه مو و پوست و گوشت و خون من.

فلما قال المؤذن: أشهد أن محمداً رسول الله، التفتَ من فوق المنبر إلى يزيد فقال: محمد هذا جدي أم جدك يا يزيدُ؟! فإن زعمت أنه جدك فقد كذبت وكفَرتَ وإن زعمت أنه جدّي فلِمَ قتلت عترته ؟! و چون مؤذن گفت: أشهد أن محمداً رسول الله، آن حضرت رو نمود به یزید و فرمود: ای یزید! این محمد جد من است یا جد تو؟! اگر گمان کرده ای که جد تو است دروغ گفتی و کافر شدی و اگر گمان کردی که جد من است پس چرا عترت او را به قتل آوردی؟! (1)

پس آن نور دیده پیغمبر به روایت کتاب احمر فرمود: معاشر الناس! هل فيكم من أبوه وجده رسول الله ؟! ای گروه مردمان! آیا در میان شما کسی هست که جد او رسول خدا باشد؟!

فعلَتِ الأصواتُ بالبكاء؛ یعنی: همین که مردم این کلام را از آن قدوه انام شنیدند صداهای خود را به گریه بلند نمودند.

پس در این هنگام مردی از شیعیان آن جناب که مسمی به مکحول بود و از صحابه رسول خدا بود از جا برخاست و عرض نمود كيف أمسَيْتَ يابن رسول الله ؟ یعنی: چگونه شام کردی ای فرزند رسول خدا؟ پس آن جگرگوشه علی مرتضی فرمود:

ويحك! شام کردیم (2)در میان شما مانند بنی اسرائیل در آل فرعون که ذبح می نمودند پسران ایشان را و زنان را باقی می گذاشتند!

شام نمود عرب که فخر می نمود بر عجم که محمد از عرب است و شام نمود قریش که فخر می نمود بر سایر عرب که محمد از قریش است و شام نمودند آل محمد در حالتی که مقهور و مخذول اند !


1) بحار الانوار: 139/45 از صاحب مناقب و غیره.

2) در مصدر: و یحك كيف أمسيت أمسينا فيكم: و یحک چگونه شام کردم؟! شام کردیم در میان شما....

پس شکایت می نماییم به خداوند عالم از کثرت دشمنان خود و تفرّق اصحاب ما و عداوت نمودن اعداء نسبت به ما ! (1)

و به روایت بحارچون مؤذن از اذان فارغ شد یزید غذار مقدم ایستاد بر آن گروه اشرار و نماز ظهر را ادا نمود و در آن مجلس عالمی از علمای یهود حاضر بود و آن عالم یهود از یزید مردود سؤال نمود: من هذا الغلام؟ یعنی: این پسر کیست؟ آن ملعون گفت: هذا علي بن الحسين: اين طفل على بن الحسین است.

آن عالم یهودی گفت: فمن الحسین؟ یعنی کیست حسین؟ یزید گفت: ابن علي بن أبي طالب؛ یعنی حسین فرزند علی بن ابی طالب.

آن عالم یهود پرسید: فمن أمه؟ یعنی: مادر او کیست؟ یزید در جواب گفت: أمه فاطمة بنت محمد؛ یعنی: مادر او فاطمه دختر محمد است. پس آن عالم یهود گفت یا سبحان الله ! فهذا ابن نبيكم قتلتموه في هذه السرعة! بئس ما خلفتموه في ذريته! یعنی: سبحان الله! پس این شخص فرزند پیغمبر شما است که در این زودی او را به قتل آوردید بد رعایت نمودید پیغمبر خود را نسبت به ذریۀ اوا به خدا سوگند اگر موسی بن عمران سبطی از صلب خود در میان ما می گذاشت هر آینه گمان می کنیم که ما عبادت می کردیم و می پرستیدیم او را و دیروز پیغمبر شما از میان شما رفته است پس شما جستن نمودید و فرزند او را کشتید! بدامتی می باشید!

فأمر يزيد لعن الله. فوجي حلقه ثلاثاً؛ یعنی: پس یزید ولد الزنا امر نمود تا حلق آن عالم یهودی را گرفتند و سه مرتبه حلق او را فشردند.

پس آن عالم برخاست و فرمود: إن شئتم فاضْرِبونى وإن شئتم فاقتلوني أو تَذَروني فإني أجِدُ فِي التَّوراة أن مَنْ قَتَلَ دَرَيَةَ نبي لايزال ملعوناً أبداً ما يقي فإذا ماتَ يُصليهِ الله نار جهنم! یعنی: اگر مرا بزنید و اگر مرا بکشید یا اعضای مرا از هم جدا نمایید (2)که من می یابم در تورات که هرکسی به قتل آورد ذریه پیغمبر خدا را ملعون خواهد بود ابداً مادامی که زنده است و در هنگامی که فوت شود وارد می نماید او را حق تعالی در آتش جهنم! (3)

و به روایت ابی مخنف پس مردی که او را منهال بن عمرو می گفتند از جا برخاست و به خدمت آن


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 169/4 از کتاب الأحمر؛ بحار الأنوار: 175/45.

2) اگر این گونه ترجمه شود بهتر است: اگر خواستید مرا بزنید و اگر خواستید مرا بکشید یا مرا واگزارید.

3) بحار الأنوار: 139/45 .

حضرت عرض نمود که چگونه صبح نمودی ای پسر دختر رسول خدا؟ آن حضرت فرمود:

چگونه صبح می نماید کسی که پدر و اهل بیت او را در روز سابق کشته باشند و خود در هر روز و شبی متوقع مرگ باشد؟ پس به حق تعالی شکایت می نمایم از صبح نمودن ما و شام کردن ما! صبح کرد عرب که فخر می کند بر عجم که محمد از عرب است و صبح نمود قریش که فخر می کند بر عرب که محمد از قریش است و ما اهل بیت محمد مظلوم و مقهور می باشیم!

چون آن امام کلام را به این مقام رسانيد، فعلتِ الأصوات بالبكاء والنحيب: پس بلند گردید اصوات مردم به گریه و زاری. چون آن ملعون این حالت را مشاهده نمود از فتنه و آشوب ترسید و متوجه خطیب گردید و گفت: چرا گذاشتی که او سخن گوید و تکلم نماید؟! اراده نمودی که ملک و پادشاهی مرا برطرف نمایی؟ خطيب گفت: والله ماظننت أنه يتكلم بهذا الكلام! يعنى: به سوگند گمان نکرده بودم که از این طفل چنین کلماتی صادر خواهد شد!

يزيد گفت: يا ويلك! هذه العصى من تلك العصيّة وهذه الورقة من هذه الشجرة وهل تلد الحية إلا الحية ؟! يعنى: ای وای بر تو! این عصا از جمله [آن] عصاها می باشد و این برگ از آن درخت است و آیا تولد می نماید مارسوای مار را؟! أما عملت أنه من أهل بيت النبوة؟! یعنی: مگر ندانستی که این جناب از اهل بیت نبوت است؟!

چون خطیب این کلام را از آن بدفرجام شنید گفت: ای یزید! اگر می دانستی که آن جناب از اهل بیت نبوت است پس چرا پدر و اهل بیت او را کشتی؟! بعد خطیب فرمود: حق تعالی بدل نماید تو را به کسی که از برای ما بهتر از تو باشد و بدل نماید از برای تو ما را به کسی که بدتر از ما باشد! پس آن ملعون در غضب شد و امر نمود تا گردن خطیب را زدند.

پس اهل شام گویا از خواب غفلت بیدار شدند و متنبه گردیدند و بازار و دکاکین را بستند و با یکدیگر می گفتند این سر مبارک سر فرزند دختر پیغمبر ما است که ما نمی دانستیم و به ما می گفتند که «این سر خارجی است که خروج نموده بود در زمین عراق»!

چون این خبر به یزید پلید رسید آن ملعون امر نمود تا اجزاء بسیاری از قرآن ترتیب دادند و در مساجد متفرق نمودند، چون مردم از نماز فارغ می شدند آن اجزاء را در پیش روی ایشان می گذاشتند تا مردم مشغول خواندن قرآن شوند و حضرت امام حسین علیه السلام را مذکور ننمایند.

و از برای مردم سخنی نبود مگر یاد نمودن مصایب آن حضرت، شخصی به رفیق خود می گفت: ای فلان! آیا نمی بینی که چه کردند به فرزند پیغمبر ما محمد صلی الله علیه وآله ؟!

چون این خبر به آن پلید رسید و دانست که امری از امور منشأ نمی شود که اهل شام غفلت ورزند از ذکر مصایب حضرت امام حسین علیه السلام ، پس آن ملعون در میان مردم ندا درداد که حاضر شوند به مسجد جامع، پس مردم از هر جانبی شتافتند به جانب مسجد جامع چون مسجد مملو گردید از جمعیت ناس آن ملعون خناس از جا برخاست و خطبه ای ادا نمود بعد گفت: ای اهل شام! شما می گویید که من به قتل آوردم حسین بن علی بن ابی طالب را، به خدا سوگند که من او را نکشتم و نه امر نمودم به قتل او و آن جناب را به قتل آورد عامل من عبيد الله بن زیاد!

بعد گفت: به خدا سوگند که البته خواهم به قتل آورد آن کسی را که حسین را به قتل آورد!

پس آن پلید طلبید آن جماعتی را که به حرب آن حضرت رفته بودند، چون آن کافران را در مقابل آن بی یمان واداشتند پس آن ملعون عنید متوجه شبث بن ربعی گردید و گفت: وای بر تو! آیا تو حسین را کشتی یا من تو را به قتل آن جناب امر نمودم؟! شبث گفت: به خدا سوگند که من او را به قتل نیاوردم بلکه مصابر بن رهبه آن جناب را به قتل آورد !

و یزید رو نمود به مصابر و گفت وای بر تو! آیا تو حسین را به قتل آوردی و من تو را به قتل آن جناب امر نمودم؟! مصابر گفت: نه به خدا سوگند که من او را به قتل نیاوردم بلکه قیس بن ربیع آن حضرت را به قتل آورد!

پس یزید پلید به جانب قیس ملتفت گردید و گفت: يا ويلك ! آیا تو حسین را به قتل آوردی یا من تو را به قتل آن حضرت امر نمودم؟! قیس گفت: نه. یزید گفت: پس که او را به قتل آورد؟ قیس گفت: شمر بن ذی الجوشن آن حضرت را به قتل آورد!

پس یزید به شمر ملتفت گردید و گفت: يا ويلك ! آیا تو حسین را کشتی و من تو را امر نمودم به قتل آن جناب؟! آن ملعون خسران مآب گفت: خدا لعنت کند کسی را که حسین را به قتل آورد! یزید گفت: پس که به قتل آورد آن جناب را؟ شمر گفت: سنان بن انس نخعی آن حضرت را به قتل آورد!

پس یزید به سنان ملتفت گردید و گفت: ای وای بر تو! آیا تو حسین را به قتل آوردی و من تو را به قتل آن جناب امر نمودم؟! آن ملعون گفت: خدا لعنت کند کسی را که آن حضرت را به قتل آورد!

در آن وقت یزید پلید از قول آن کافران عنید غضب ناک گردید غضب شدیدی و گفت: ای وای بر شما باد! هر یک از شما قتل آن جناب را به بعضی حواله می نمایید!

در آن حال قیس بن ربیع گفت: من می گویم که که کشت حضرت امام حسین را! مرا از قتل امان می دهی؟ یزید گفت: تو را امان دادم. قیس گفت: به خدا سوگند که به قتل نیاورد آن حضرت را

مگر آن کسی که علم ها را برانگیخت و اموال را در میان مردم قسمت نمود و عطایا و بخشش ها به ایشان نمود و فرستاد لشکری بعد از لشکری !

یزید چون این سخن را شنید گفت: يا ويلك! آن شخص كيست؟ قیس گفت: به خدا سوگند که نکشت آن حضرت را مگر توای یزید! پس آن شقی از قول قیس در غضب شد و برخاست و داخل قصر خود گردید و سر منور را در طشتی نهاد و پوشانید آن سر مطهر را از مندیل و دبیقی و آن سر منور را بر کنار خود گرفت و داخل خانه تاریکی شد و بر سر خود می زد و می گفت: مرا چکار بود به حسین بن علی بن ابی طالب؟! (1)

و در کتاب منتخب مسطور است از هند زوجۀ یزید که گفت: شبی در خواب دیدم که دری از آسمان گشوده شد و فوج فوج ملائکه نازل می شدند و به زیارت سر مبارک امام حسین می رفتند و می گفتند: السلام عليك يا أبا عبدالله السلام عليك يابن رسول الله !

ناگاه دیدم ابری از آسمان به زیر آمد و مردان بسیاری در میان آن ابر بودند و در میان ایشان مردی بود خوش رنگ و نورانی و آن مرد به سرعت آمد و خود را انداخت بر دندان های ثنایای حضرت امام حسین علیه السلام و آن دندان ها را می بوسید و می گفت:

يا ولدي قتلوك! اى فرزند من! کشتند تو را مگر تو را نشناختند و از آب منع کردند ای فرزند! منم جد تو رسول الله، این است پدر تو علی مرتضی و این است برادر تو حسن و این است عم توجعفر و این است عقیل و این است حمزه و عباس.

بعد نشست و یک یک از اهل بیت خود را می شمرد هند گفت: به سبب مشاهده این حالت چنان فزعی بر من عارض شد که از خواب بیدار شدم دیدم نوری آن سر منور را احاطه نموده است، پس در جستجوی یزید برآمدم دیدم که آن ملعون در خانه تاریکی رفته است و روی خود را به دیوار کرده است و می گوید: «مرا با حسین چکار بود؟!» و هموم بسیاری بر او وارد شده است من خواب خود را برای او نقل نمودم و او سر خود را به زیر گرفته بود و هیچ نمی گفت.

چون صبح شد اهل بیت را طلبید و ایشان را مخیر گردانید در میان ماندن شام و رجوع به مدینه با جایزه بسیاری، آن محنت زدگان چون التفات یزید را دیدند فرمودند: اول می خواهیم نوحه نماییم بر حضرت امام حسین علیه السلام.

يزيد گفت: آنچه می خواهید به عمل آورید پس خانه های چندی به جهت ایشان خالی


1) ر.ک: مقتل ابی مخنف رحمه الله : 136؛ وسيلة النجاة: 232؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بیته .... 144-147.

نمودند هر زن هاشمیه و قرشیه که در شام بود لباس سیاه پوشیدند و مدت هفت روز مشغول نوحه و زاری بودند بر شهداء کربلا . (1)

و به روایت منتخب سکینه خاتون به یزید عنید فرمود: من در شب گذشته خوابی دیدم اگر از من می شنوی بیان نمایم. یزید گفت: بگو.

آن مظلومه فرمود: دیشب بعد از نماز و ادعیه بسیار گریستم به نحوی که از کثرت گریه عاجز شدم و به خواب رفتم در عالم رؤیا دیدم که درهای آسمان گشوده شد و نوری در میان آسمان و زمین ساطع گردید و حوریان چندی را ملاحظه نمودم ناگاه باغ سبزی به نظرم آمد که در آن باغ قصری بود و پنج مرد پیری دیدم که داخل آن قصر شدند و کنیزی (2)با ایشان بود من از آن جاریه پرسیدم که این قصر از کیست؟ گفت: از پدرت حسین است که حق تعالی به آن جناب عطا فرموده است به جهت صبری که نمود.

پرسیدم که آن مشایخ کیانند؟ گفت: اول آدم ابو البشر، دویم نوح نبی الله، سیم ابراهيم خليل الرحمان، چهارم موسی کلیم الله.

گفتم: پنجم که بود که محاسن مبارک خود را گرفته بود و با حزن و اندوه می گریست؟ گفت: ای سکینه نمی شناسی آن جناب را؟

گفتم: نه. گفت: آن جناب جد تو رسول خدا بود.

گفتم: به کجا می روند؟ گفت: به زیارت پدرت حسین. گفتم: به خدا سوگند که به خدمت جدم می رسم و خبر می دهم آن حضرت را به آن چه نسبت به ما نموده اند!

من در این اندیشه بودم که ناگاه جد خود علی بن ابی طالب را دیدم که شمشیر خود را در دست گرفته بود و ایستاده بود، پس من ندا در دادم که یا جداه! به خدا سوگند که پسر تو را به قتل آوردند!

پس آن حضرت گریست و مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: ای دخترک من! صبر نما صبر نما واستعانت جواز حق تعالی !

بعد آن جناب تشریف بردند و ندانستم که به کجا رفت، پس من متعجبانه تفکر می نمودم که ناگاه دیدم دری از آسمان گشوده شد و ملائکه بالا می رفتند و فرود می آمدند بر سر پدرم.

و به روایتی: پس رفتم به نزد رسول خدا و عرض کردم :


1) المنتخب : 482/2 مجلس دهم باب سوم

2) در مصدر «الوصیف» (خادم) آمده است.

يا جداه! به خدا سوگند که کشتند مردان ما را و به خدا سوگند که ریختند خون های ما را و به خدا سوگند که هتک نمودند حرمت حرم ما را و ما را بر قلبهای شتران برهنه سوار نمودند و به نزد یزید بردند!

پس آن حضرت مرا به سینه خود چسبانید بعد رو نمود به حضرت آدم و نوح و ابراهیم و موسی و فرمود نمی بینید که چه کردند امت من بعد از من به فرزند من؟!

بعد آن حوری به من گفت: ای سکینه! ساکت باش که رسول خدا را به گریه درآوردی!

بعد آن حوری دست مرا گرفت و داخل قصر نمود و دیدم که پنج زن نورانی در آن قصر بودند و یکی از ایشان که از همه نورانی تر بود و موی خود را پریشان نموده بود و جامه سیاهی در بر داشت و پیراهن خون آلودی در دست داشت چون بر می خاست همۀ آن زنان برمی خاستند و چون می نشست همۀ ایشان می نشستند، از آن حوری پرسیدم که این زنان کیانند؟ گفت: ای سکینه! این زن حوا ما در آدمیان است و این مریم دختر عمران است و این خدیجه دختر خویلد است و این هاجر است و این ساره است و این زنی که پیراهن خون آلود در دست دارد جده تو فاطمه زهراء است.

پس به نزدیک جده ام فاطمه زهراء رفتم و عرض نمودم :

ای جده جان! به خدا سوگند که پدرم را کشتند و مرا در خردسالی یتیم کردند! (1)

و به روایتی عرض نمود :

ای مادر! به خدا سوگند که ظالمیان جمعیت ما را متفرق نمودند! ای مادر! به خدا سوگند که مباح کردند حریم ما را! ای مادر! به خدا سوگند که پدرم حسین را کشتند!

پس حضرت فاطمه فرمود: ای سکینه! نگاه دار صوت خود را که جگر مرا سوزانیدی و رگ قلب مرا قطع نمودی! این پیراهن پدرت حسین است که با من است و از من مفارقت نمی کند تا ملاقات نمایم حق تعالی را! (2)

و به روایتی: پس جده ام مرا به سینه خود چسبانید و گریه بسیاری کرد و همه آن زنان گریستند و گفتند: ای فاطمه! حق تعالی حکم خواهد کرد در میان تو ویزید در روز قیامت!

پس یزید ملعون اعتنائی به قول آن مظلومه ننمود. (3)


1) المنتخب: 480/2 مجلس دهم باب سوم .

2) بحار الانوار: 142/45 .

3) المنتخب: 481/2.

و به روایتی طپانچه بر روی نحس خود زد و گریست و گفت مرا چکار بود به کشتن حسین؟! (1)

و از کتاب نسب از یحیی بن حسن منقول است که یزید عرض نمود به خدمت حضرت امام زین العابدین که تعجب است از پدر تو که اولاد خود را همین (2)علی نام برمی داشت؟! آن حضرت فرمود: چون پدرم دوست می داشت پدر خود را به این سبب مکرر به اسم او نام برمی داشت. (3)

و آن شقی به روایت طبری و بلادری وقتی به آن حضرت عرض نمود که آیا با پسر من خالد کشتی می گیری؟ آن جناب فرمود کشتی چکار تو می آید؟! کاردی به من ده و کاردی به او تا با هم مقاتله نماییم!

يزيد گفت: شنشنة أعرفها من أخزم! یعنی: این طریقه ای است که می شناسم آن طریقه را از اخزم، این عصا از آن عصاها است! آیا می زاید مار مگر مار را؟!

پس آن بد اختر به روایت کتاب احمر گفت: شهادت می دهم که تو پسر علی بن ابی طالبی! (4)

و روزی آن ملعون پر عناد به روایت ملهوف عمرو بن الحسن وسيد سجاد را طلبید و عمر و یازده سال داشت، یزید به عمر و گفت: آیا با پسر من خالد کشتی می گیری؟ عمرو گفت: نه ولکن کاردی به من ده و کاردی به او تا مقاتله نماییم!

یزید گفت: طریقه ای است که می شناسم از اخزم، آیا می زاید مار مگر مار را؟!

و در وقتی یزید پلید وعده نموده بود که سه حاجت از حضرت امام زین العابدین برآورد پس آن ملعون به روایت ملهوف به آن حضرت گفت: اذكر حاجاتك الثلاث اللاتي وعدتك بقضائهن؛ يعنى: مذکور نما آن سه حاجتی که به تو وعده نموده بودم برآورم.

حضرت فرمود: حاجت اول من آن است: أن تُريَني وجهَ سيّدي وأبي ومولاي الحسين فأتزَوَّد منه وأنظر إليه وأودعه؛ یعنی: بنمایی به من سرسید و پدر و مولای من حسین را تا توشه ای از او بردارم و به او نظر کنم و وداع نمایم او را.

و حاجت دوتيم من آن است: أن ترد علينا ما أُخِذَ منا؛ یعنی که برگردانی به ما آنچه از ما به غارت برده اند. و حاجت سيم من آن است كه إن كنتَ عزمت على قتلي أن تُوجَّهَ مَع هؤلاء النسوة مَن يَرُدُّهنَ


1) المنتخب: 480/2

2) در دو نسخه این کلمه را داشته ولی در یک نسخه نبوده که شاید مصحف «همه را» باشد.

3) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 173/42 از کتاب النسب؛ بحار الانوار: 175/45 و 329.

4) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 173/4 از طبرى و بلاذرى وكتاب الأحمر؛ بحار الانوار: 175/45 .

إلى حرم جدهن؛ یعنی: اگر عزم کشتن من نموده ای پس بفرستی با این زنان اسیر کسی را که برگرداند ایشان را به حرم جد ایشان.

یزید گفت: اما در خصوص دیدن روی پدرت، هرگز نخواهی دید و اما در خصوص قتل تو، پس تو را عفو نمودم و اما در خصوص برگردانیدن زنان، احدی ایشان را برنمی گرداند غیر از تو و اما اموالی که از شما به غارت بردند من از مال خود اضعاف آن را به شما می دهم.

حضرت فرمود: مال تو را نمی خواهم و سبب طلب نمودن من آن اموالی را که به غارت برده اند این است که در میان آن اموال چیزی بود که حضرت فاطمه زهراء ریسمان آن را ریسیده بود و در میان آن اموال مقنعه و قلاده (1)و پیراهن جناب فاطمه بود.

پس یزید امر نمود به رد آن اموال و دویست مثقال شرعی طلا نیز اضافه نمود، حضرت آن پول را گرفت و به فقراء و مساکین قسمت نمود.

و اما در خصوص سر حضرت امام حسین اخبار اختلافی دارند و روایت شده است که آن سر منوّر عود داده شده به کربلا و دفن شد با جسد مطهر آن سرور صلوات الله علیه و عمل طایفه بر این قرار گرفته است. (2)

[ بعضی از جنایات یزید ملعون ]

مؤلف گوید که: این نوع اعمالی که از یزید صادر میگردید از برای مملکت داری بود و در باطن به قتل آن حضرت مشغول بود بلکه در ظاهر نیز بسیار اظهار شعف و شادی می نمود و با ابن زیاد عنید مشغول شرب می گردید و آن دو ملعون به سبب قتل آن حضرت شادی می نمودند و بهجت بر بهجت می افزودند. (3)

و در کتاب تبر مذاب مسطور است که یزید خسران مآب در مدت سه سال حکم رانی نمود: در سال اول امر نمود به قتل حضرت امام حسین علیه السلام و امر نمود که سر مبارک او را با حریم او اسیر نمود به شام آوردند و بر سر مطهر آن سرور آن ملعون ابتر شرب خمر نمود و ثنایای آن قدوۀ اولوا الاباب را به چوب زد و هیچ رعایت حرمت او ننمود و در سال دوتیم سه روز خون اهل مدینه را حلال نمود و اهل مدینه را غارت نمود.


1) قلاده: گردنبند. ناگفته نماند که نسخ «در میان آن بود اموال» بوده که طبق منبع البکاء ثبت شد.

2) اللهوف : 194؛ بحار الانوار: 143/45 .

3) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 231 .

و سببش این بود به روایت واقدی و ابن اسحاق و هشام بن محمد که جماعتی از اهل مدینه در سال شصت [و] دو بعد از قتل حضرت امام حسین بریزید وارد شدند دیدند که آن پلید شراب می خورد و طنبور می نوازد، چون به مدینه معاودت نمودند علانیه آن پلید را لعن نمودند و عامل او را بیرون کردند و گفتند: یزید دین ندارد و مست می شود و نماز نمی گزارد! و به عبدالله بن حنظله بیعت نمودند، چون خبر به یزید پلید رسید مسلم بن عقبه را با لشکر انبوهی از اهل شام به حرب اهل مدینه فرستاد، ایشان حنظله را کشتند و اشراف مدینه را به قتل آوردند و سه روز در مدینه تاراج اموال می نمودند و نسبت به نسوان بی حرمتی می کردند.

و مداینی ذکر نموده است که مقتولین در وقعه يوم الحره هفتصد نفر از اعیان قریش و مهاجرین و انصار و بزرگان بودند و اما از سایر مردم از حر و عبد و نسوان ده هزار نفر به قتل آوردند و آن قدر خون ریختند که خون به قبر منور حضرت رسول رسید و روضهٔ متبرکه و مسجد آن حضرت از خون مملو شد.

مجاهد می گوید: مردم پناه بردند به حجره رسول خدا و منبر آن جناب و آن کافران مراعات حرمت ننموده شمشیر گذاشتند برایشان و ایشان را به قتل می آوردند.

و وقعه حره در سال شصت و سه در ذی الحجه واقع شد.

و مداینی از هشام بن حسان نقل نموده است که بعد از وقعه حره از هزار زن بدون شوهر طفل متولد شد. و بعضی ذکر نموده اند که از ده هزار زن بدون شوهر طفل به عمل آمد.

شعبی گفته است که همه این ها به رضای یزید بود.

و در سال سیم لشکری به مکه معظمه فرستاد و محاصره نمود مکه را و هتک حرمت آن نمود و امیر لشگر آن شقی مسلم بن عقبه بود و آن بداختر در راه به سقر واصل شد و حصین بن نمیر سکونی بدل او امیر شد و به منجنیق کعبه را خراب کرد و آن خانه محترمه را سوزانید والی الآن اثر سوختن سنگ های آن باقی است و فاصله در میان آن عمل شنیع و موت یزید سه ماه طول کشید (1)

این مذکورات بود عمل آن نمرود ثانی در مدت سه سال حکمرانی خود و در این زمان آن ملعون بی ایمان در شرب و خمر ولهو و لعب مشغول بود.

محمد نحوی در تاریخ خود ذکر نموده است که عبدالرحمن بن برثن را عبیدالله بن زیاد ظلمی نمود و آن مظلوم روانه شام شد تا به یزید رسانیده تا دفع ظلم او نماید؛ عبدالرحمن تا یک سال در


1) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 225-230. و ر.ک: تذکرة الخواص: 259 .

شام ماند نتوانست خود را به یزید رساند آخر مأیوس گشت مراجعت نمود.

عبد الرحمن می گوید: در هنگام مراجعت در بعضی از اراضی شام خیمه خود را بر پا نموده بودم که ناگاه دیدم سگی که در گردن آن طوقی از طلا بود داخل خیمه من شد ناگاه دیدم سواری اسب می تاخت چون به من رسید پرسید: آیا سگی دیدی؟ گفتم: آری در میان خیمه است.

دیدم که آن مرد نیز داخل خیمه شد آن سگ را گرفت بعد به من گفت: آیا آب داری؟ من ظرفی که آب داشت به او دادم، پس آن مرد آن سگ را سیراب کرد بعد هفت دفعه آن سگ را شست بعد زیادتی آب را خورد بعد به من گفت تو در این جا چه می کنی؟ گفتم: ظلمی کرده است به من ابن فاجر عبید الله زیاد من بیرون آمدم تا شکایت او را نمایم به نزد این فاسق یزید، مدت یک سال در در خانه او معطل شدم نتوانستم به او برسم و شکایت نمایم حال مراجعت نمودم به منزل خود می روم!

پس آن مرد به من گفت: می خواهی من نامه ای به او بنویسم در این باب که در میان من و ابن زیاد صداقتی است؟ گفتم: بنویس.

آن مرد نامه ای نوشت و به من داد چون من وارد ابن زیاد شدم نامه را به او دادم آن ملعون نامه را گرفت و گشود و شروع نمود به خواندن آن نامه و تبسم می نمود و گاهی متغیر می شد و بعد به من گفت: آیا می دانی که نویسنده این نامه کیست؟ گفتم: نه.

گفت: این نامه را امیرالمؤمنین یزید بن معاویه نوشته است و در این نامه نوشته است که تو او را دشنام دادی و مرا نیز دشنام داده ای و مرا امر نموده است که آنچه از تو گرفته ام رد نمایم من رد نمودم نظر به امر او. (1)

خلاصه کفر و فسق آن دو بدبخت شقی از کثرت وضوح احتیاج ندارد به بیان نمودن و شقاوت آن دو عنید نه به حدی است که بتوان در حق ایشان تصور نمود ندامت ایشان را نسبت به اعمال قبیحه ای که از ایشان سرزد مگر تصور نمی نمایی که چه امر عظیمی از آن دو ابتر صادر گردید!

در کتاب تبر مذاب از ابن سیرین منقول است که چون حضرت امام حسین علیه السلام را شهید کردند سه روز دنیا تاریک شد بعد این سرخی در افق ظاهر شد. (2)

و ابن جوزی از غیر واحدی از هلال بن زکوان روایت کرده است که چون آن حضرت را شهید کردند مدت دوماه کشید که گویا خون به در و دیوار مالیده بودند از طلوع صبح تا غروب آفتاب. (3)


1) ر.ک: انساب الاشراف: 296/5؛ تاریخ الاسلام: 125/6.

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب : 209.

3) تذكرة الخواص: 246.

و سدی گفته است که چون آن حضرت را کشتند آسمان گریه کرد و گریه آسمان سرخی اوست. (1)

و ابن سعد در طبقات گفته است که سنگی برنمی داشتند مگر اینکه در زیر آن سنگ خون تازه می دیدند و از آسمان خون بارید (2)و مدتی اثر آن در جامه ها باقی بود. (3)

و ایضاً ابن سعد گفته است که این سرخی که در آسمان دیده میشود قبل از قتل آن حضرت نبود. (4)

و [ابو] الفرج بن جوزی در کتاب تبصره گفته است که شخص غضب ناک در حالت غضب روی او سرخ می شود و آن سرخی دلیل است بر غضب او و اماراتی است بر سخط او و حق تعالی که جسم نیست پس ظاهر نموده است اثر غضب خود را بر کسی که به قتل آورده است حضرت امام حسین علیه السلام را به سرخی افق و این دلیل است بر جنایت.

مؤلف گوید که: این اشخاص از اهل سنت اند که امثال این کلمات از ایشان صادر شده است!

ابوالفرج بن جوزی در کتاب تبصره می گوید که چون عباس بن عبدالمطلب را در روز بدر اسیر نمودند حضرت رسول شنید ناله عباس را، در آن شب آن حضرت خواب نکرد، پس چگونه خواهد بود حال آن حضرت اگر بشنود ناله حسین را؟!

و ایضاً گفته است چون وحشی قاتل حمزه اسلام آورد پیغمبر فرمود: از من پنهان باش که دوست ندارم کشنده دوست خود را ببینم! اگر حال پیغمبر این باشد و حال آن که اسلام رفع می نماید آنچه قبل از اسلام واقع شده باشد، پس چگونه می تواند پیغمبر خدا ببیند کسی را که حسین را ذبح نموده باشد و امر نموده باشد به قتل او و امر نموده باشد به حمل اهل بیت او بر قتب های شتران بدون پرده؟! (5)

ابراهیم نخعی می گوید: به خدا سوگند اگر من می بودم از اشخاصی که مقاتله نمودند به حضرت امام حسین و مغفرت پروردگار مرا شامل می شد و داخل بهشت می نمود هرآینه حیا می نمودم که به خدمت رسول خدا برسم و نظر نماید آن حضرت به روی من! (6)


1) الصراط المستقيم: 124/3؛ تذکرة الخواص: 246.

2) الطبقات الكبرى: الخامسة 505/1 و 506.

3) تذکرة الخواص: 246 از ابن سعد و ر.ک: الطبقات الكبرى: الخامسة 509/1 .

4) الطبقات الكبرى: الخامسة 507/1 .

5) تذكرة الخواص: 246 از التبصرة.

6) العقد الفريد : 132/5؛ محاضرات الأدباء ومحاورات الشعراء والبلغاء: 497/2 .

مجلس چهاردهم : در بیان رجوع اهل البیت علیهم السلام از شهر شام و ورود ایشان به مدینه سید الانام

اشاره

شیخ طریحی در کتاب منتخب روایت کرده است که چون هفت روز از ایام تعزیه اهل بیت علیهم السلام در شهر شام تمام شد در روز هشتم یزید پلید ایشان را طلبید و تکلیف نمود ایشان را در ماندن شام ایشان قبول نکردند و فرمودند: ما را برگردان به مدینه سید الانام.

پس یزید به جهت ایشان محمل های مزین ترتیب داد و پوش های ابریشم به جهت آن محامل امر نمود و اموالی به جهت خروج ایشان حاضر نمود و به علیا جناب ام کلثوم گفت: خذوا هذا المال عوض ما أصابكم ! یعنی بردارید این مال را به عوض مصایبی که به شما رسیده است! آن مخدّره فرمود:

يا يزيدُ! ما أقل حياتك وأصلب (1)وجهك ! تقتل أخي وأهل بيتي وتعطيني عِوَضَهم مالاً؟! والله لاكان ذلك أبداً!

یعنی: ای یزید! چه بسیار کم است حیاء تو و سخت است روی تو برادر و اهل بیت مرا می کشی و به عوض آن مال دنیا به من می دهی؟ به خدا سوگند که این هرگز نخواهد شد! (2)

پس یزید بد بنیاد به روایت شیخ مفید در ارشاد نعمان بن بشیر را طلبید و گفت: باید تدارک خود را دید با اتفاق اهل بیت به مدینه روی .

پس آن ملعون بد آیین حضرت امام زین العابدین را طلبید و مجلس را خلوت نمود و عرض نمود که خدا لعنت کند پسر مرجانه را! به خدا سوگند که اگر من به جای او می بودم آنچه پدرت از من خواهش می نمود می دادم و به کشتن او راضی نبودم ولكن قضاى خدا جاری شد بر امری که دیدی، باید پیوسته نامۀ تو به من رسد و هر حاجتی که داشته باشی از من طلب نمایی!


1) در مصدر: أصلف.

2) المنتخب: 483/2 مجلس دهم باب سوم.

پس به آن مردی که برای رفاقت و حراست ایشان مقرر شده بود در باب رعایت ایشان سفارش نمود و گفت: شب راه روید و تو در پیش روی ایشان راه رو به مسافتی که از نظر ایشان غایب نشوی، چون به منزل فرود آمدند شما از ایشان به کناری فرود آیید و اصحاب خود را متفرق نما در اطراف ایشان تا ایشان را محارست نمایند.

و چون آن کاروان دلگیر با آه و فغان با اتفاق نعمان بن بشیر روانه شدند آن اشخاص مأمورین به نحوی که یزید لعین امر نمود در باب رعایت آن سروران دین معمول داشتند. (1)

چون آن مصیبت زدگان مأیوس به روایت سید بن طاووس به زمین عراق رسیدند فرمودند به آن مردی که دلیل ایشان بود ما را از راه کربلا ببر!

آن دلیل قبول نمود و به سمت کربلا آن قافله محنت و ابتلاء روانه شدند و از قضای الهی آن نور دیدگان رسالت پناهی با جابر بن عبدالله انصاری و جماعتی از بنی هاشم و جمعی از آل رسول الله که به زیارت آن مظلوم مشرف شده بودند در یک زمان به سر قبر منوره به یکدیگر ملاقات نمودند، چون یکدیگر را شناختند آغاز گریه نمودند و صدای خود را به گریه و زاری بلند نمودند و طپانچه بر روهای خود زدند و ماتمی برپا نمودند که جگرها را سوراخ می نمود و در آن حوالی زنانی که بودند جمع شدند و چند روزی مصیبت آن مظلوم غریب را برپا نمودند و به فراغ بال بدون گیر و دار اهل ضلال خسران مال آنچه می توانستند گریستند. (2)

و در بعضی از حکایات است که چون زینب خاتون به نزدیک قبر برادر خود رسید جامه خود را چاک زد و به آواز بلند فریاد برکشید:

وا أخي! واحسيناه ! وا حبيب رسول الله ! يابن مكة ومنى ! يابن فاطمة الزهراء ! يا بن علي المرتضى !

ای برادرجان! من ای حسین! ای حبیب رسول خدا! ای فرزند مکه و منی! ای فرزند فاطمه زهراء! ای فرزند على مرتضى !

پس آن مخدّره بر زمین افتاد و مدهوش گردید و ام کلثوم موی خود را پریشان نمود و طپانچه بر روی خود میزد و می فرمود :

اليوم مات أبي علي المرتضى ! اليوم حلَّ الشكل بالزهراء !

امروز از دنیا رفته است علی مرتضی! امروز خبر شهادت برادرم به فاطمه زهراء اثر نمود!


1) الارشاد : 122/2 .

2) اللهوف: 196.

وسكينه و فاطمه و سایر زنان و دختران فریاد «وا محمداه!» برکشیدند و نعره «وا حسیناه!» از جگر پردرد برآوردند (1)و زبان حال هر یک به این نوا مترنم بود :

هنا ذُبح الحسين بسيف شمر/ هنا قد تتربوا منه الجبينا

این مکان است که شمر ولد الزنا به شمشیر جفا خامس آل عبا حسین را ذبح نمود و جبین نورانی او را به خاک مالید!

هنا العباس في يوم عبوس / خيال الماء قد أمسى رهيناً

در این مکان بود که دست های حضرت عباس را بریدند و آن مظلوم را شهید کردند و آن مظلوم در خیال آب بود که شاید نوعی نماید که به سکینه برساند و در همان خیال در خاک و خون غلطید!

هنا ذبحوا الرضيع بسهم حقد/ فما رحموا الصغار المرضعينا

یعنی: در این مکان بود که تیر حقد بر حلقوم علی اصغر زدند و رحم ننمودند آن طفل شیر خوار را!

هنا علوا رؤس بني علي / ورؤس بني عقيل العاقلينا

این مکان است که سرهای اولاد امیرالمؤمنین را بر نیزه کردند و سرهای اولاد عقیل را بر نوک سنان آویختند!

و از جناب ملا احمد اردبیلی منقول است که فرمود که در خزاین یکی از پادشاهان کتابی دیدم که این حدیث را در آن کتاب به آب طلا نوشته بودند که یحیی برمکی گفت که من به اتفاق جابر بن عبدالله انصاری روانه کربلای معلی شدیم تا زیارت نماییم مرقد منور سیدالشهداء را و در شب نوزدهم ماه صفر به یک منزلی از کربلا فرود آمدیم و زوجه من خدیجه در آن سفر همراه من بود، پس به جهت خدیجه خیمه ای برپا نمودیم و من و جابر در گوشه ای نشسته بودیم و می گفتیم: فردا به کربلا وارد می شویم و زیارت می کنیم آقا و مولای خود حضرت امام حسین علیه السلام را و مراسم تعزیه داری را به جای می آوریم.

در اثنای این گفتگو بودیم که ناگاه صدای زوجهٔ خود خدیجه را شنیدم برخاستم و به جانب خیمه روان شدم، چون به نزدیک خیمه رسیدم دیدم که خدیجه گریه می کند، پیش رفتم دیدم موی سر خود را پریشان نمود و سر و روی خود را می زند و اشک مانند باران از دیده می بارد گفتم: ای خدیجه! این چه حالت است که در تو مشاهده می نمایم آیا تو را چه روی داده و سبب گریه تو چیست؟! خدیجه گفت: ای یحیی! بنشین تا به جهت تو نقل کنم!

چون نشستم گفت: الحال فاطمه زهراء را در خواب دیدم که جامه ای سیاه پوشیده و موی سر خود را پریشان نموده و چهار هزار حوریه همراه آن معصومه بودند که داخل صحرای کربلا شدند،


1) مهيج الأحزان : 750.

چون نظر حضرت فاطمه بر مرقد منوّر فرزندش حضرت امام حسین علیه السلام افتاد نوحه نمود و ناله برآورد و از سوز دل می فرمود:

ای نور دیده مادر و ای فرزند برگزیده مادر وای شهید بی مادر وای غریب بی یاور وای لب تشنه مادر! به فدای حلق به ناحق بریده تو شوم! بعد از من این امت بی وفا یک ذره بر تو رحم نکردند و از جناب جد بزرگوارت محمد مصطفی شرم ننمودند و از جناب پدرت على مرتضی آزرم نکردند و از ناله مادرت فاطمه زهراء نترسیدند و از عذاب روز قیامت حذر نکردند که ای فرزند تو را با برادران و برادر زادگان و فرزندانت با لب تشنه و جگر سوخته شهید کردند و سر تو را مانند گوسفند از بدنت جدا کردند!

ای فرزند گرامی! طفلان خرد سال تو را بعد از تو که غم خواری می نمود و خواهرانت را چه بر سر آمد؟!

ای فرزند ارجمند! چگونه بدن پاره پاره و بی سر تو را در میان خاک و خون مشاهده نمایم؟!

ای یحیی! بعد از گریه و زاری سرکرده حوریان که طبیه نام داشت طلبید فرمود که ای طبیه! برو به سر تربت پدر بزرگوارم محمد مصطفی و آن جناب را اعلام نما که فاطمه بر سر قبر فرزندش حسین آمده است که فردا روز اربعین است که می خواهد تعزیه حسین را برپا دارد و انتظار قدم مبارک شما را می کشد.

و به حوری دیگر فرمود: برو به نجف اشرف و پدر حسین علی بن ابی طالب را اعلام نما .

چون آن حوری روانه نجف شد حضرت فاطمه به همان نحو سابق خود را بر روی قبر امام حسین علیه السلام انداخت و گریه و زاری می نمود که ناگاه دیدم مرد محاسن سفیدی با نهایت حزن و اندوه به سرعت تمام میآید و از متعاقب او مرد دیگری آمد و دو دست بر سر داشت و جوان سبزپوشی از متعاقب ایشان در رسید و با ایشان متفق گردید و از یک حوری پرسیدم که ایشان کیانند؟ حوری گفت: آن مردی که پیش از همه می آید محمد مصطفی است و آن یک علی بن ابی طالب است و آن جوان سبز پوش حسن مجتبی است.

پس دیدم که حضرت پیغمبر پیش آمد و دید که حضرت فاطمه خود را بر روی قبر فرزندش انداخته و زاری می کند فرمود که ای فاطمه! زاری مکن که ساکنان ملأ اعلی در خروش آمدند!

حضرت فاطمه از شدت گریه متوجه گفتگوی آن حضرت نبود آن حضرت فرمود: یا علی! برو به پیش فاطمه و بگو که برخیز.

آن حضرت رو به امام حسن کرد و فرمود: ای نور دیده! برو به نزد مادرت و بگو که از سر قبر برادرت برخیزد و آن قدر زاری نکند.

پس حضرت امام حسن پیش آمد و گفت: السّلام علیک ای مادر! منم نور دیده تو حسن، ای مادر! مرا نیز جگر سیصد و هفتاد پاره شد، ای مادر! چرا سر از قبر برادرم برنمی داری؟

پس جناب فاطمه سر از قبر حضرت امام حسین علیه السلام برداشت و شیشه ای پر از آب در دست داشت و فرمود: ای فرزند! فدای جگر پاره پاره تو و حلق به ناحق بریده برادرت شوم!

پس شیشه را به دست حضرت امام حسن داد و فرمود ای فرزند شیشه را نگاه دار که اشک دیده تعزیه داران برادرت حسین است که جمع نموده ام!

پس حضرت رسول ملکی را فرمود که برو و ارواح مردان و زنان امت مرا حاضر گردان.

ساعتی شد دیدم که پیغمبران حاضر شدند با کمال نور و ضیاء و خلق دیگر با هودج بسیاری آمدند من از حوری پرسیدم که ایشان کیانند؟ حوری گفت: ایشان که از پیش می آیند ارواح انبیاء اند و ایشان که از متعاقب می آیند ارواح مردان امتاند و ایشان که در هودج اند ارواح زنان امت اند، آمده اند که امروز در تعزیه حضرت امام حسین علیه السلام فاطمه را یاری و موافقت نمایند.

پس آن زنان از هودج بیرون آمدند و در برابر حضرت فاطمه ایستادند و سلام کردند بر روی قبر حضرت امام حسین علیه السلام حلقه ماتم زدند و به تعزیه داری مشغول شدند. (1)

و از کتاب بشارة المصطفی از اعمش از عطیه عوفی منقول است که عطیه گفت: من با جابر بن عبدالله انصاری به قصد زیارت حضرت امام حسین علیه السلام از منزل برآمدیم و چون وارد کربلا گردیدیم جابر نزدیک نهر فرات رفت و غسل کرد و بعد یک جامه را ازار کرد و جامه دیگر را رداء نمود مانند شخص محرم.

بلی، جابر می دانست که زیارت آن مظلوم به مراتب عدیده از زیارت کعبه افضل است. (2)

باری، بعد خود را به سغد که نوعی است که از عطریات خوشبو نمود. (3)

بعد آن عالی جناب پای برهنه و بدن طاهره به مقتضای روایت مصباح الزائر روانه عتبه بوسی آن صراط الله و ذبیح الله گردید (4)و در کمال خضوع و خشوع ملتفت غیر خدا نمیگردید و حدیث «مَن زار الحسين كمن زار الله» (5)را نصب العین نموده بود و رطب اللسان آن زبده اولیاء ذکر خدا بود.


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

2) ر.ک: بحار الأنوار: 28/98 باب 5 أن زيارته عليه الصلاة والسلام. تعدل الحج والعمرة والجهاد والإعتاق.

3) بشارة المصطفى: 74/2 .

4) مصباح الزائر: 286 فصل في زيارة الأربعين..... بحار الانوار: 329/98.

5) ر.ک:کامل الزيارات: 147: الباب 95 إن من زار الحسين علیه السلام كان كمن زار الله في عرشه وكتب في أعلى عليين.

بلکه به روایت بشارة المصطفى، لم يخط خطوةً إلا ذكر الله؛ یعنی: گامی برنمی داشت مگر اینکه خدا را می ستود و ذکر می نمود و به همین نحو با خشوع و خضوع و ذکر حق تعالی طی مسافت را نمود تا این که به نزدیک قبر منور آن مظلوم رسید. (1)

به روایت مصباح الزائر حضرت جابر برآمد، حتى وقف عند رأس الحسين علیه السلام فكبَّرَ ثلاثاً ثم خَرَّ مَغشِيَاً علیه؛ یعنی: آمد تا این که ایستاد بر بالای سر قبر منور و سه دفعه تکبیر گفت بعد افتاد و بی هوش شد. (2)

و به روایت بشارة المصطفى آن قدوه اولیاء به عطیه که رفیق او بود فرمود: المشنیه؛ یعنی: دست مرا به قبر برسان.

عطیه می گوید: فالمسته فخر على القبرِ مَغشياً عليه؛ یعنی: دست او را به قبر رسانیدم همین که فهمید که این قبر، مرقد آن مظلوم است خود را بر روی آن قبر انداخت و بی هوش شد.

عطیه می گوید: چون من این حالت را مشاهده نمودم قدری آب بر آن جناب پاشیدم تا آنکه به هوش آمد بعد سه دفعه فرمود: یا حسین!

بعد گفت: حبيب لا يُجيب حبيبه ! یعنی: دوست جواب دوست خود را نمی دهد! بعد گفت:

وأنى لك بالجواب [و]قد شحطت أوداجك على أتباجِك وفُرِقَ بينَ بدنِك ورأسك !

یعنی: چگونه جواب توانی گفت و حال آن که دور شده است رگهای محیط بر گردنت از گردنت و جدایی افتاده است در میان بدن شریفت و سر مبارکت !

فأشهد أنك ابنُ النّبيين وابنُ سَيّدِ الوصيين و شهادت میدهم که تونی فرزند پیغمبران و فرزند سید الاوصیاء. وابن حليف التقوى وسليل الهدى وخامس أصحاب الكساء وابنُ سَيّدِ النقباء وابن سيدة النساء !

و توئی فرزند برادر تقوی و فرزند هدایت و پنجم اصحاب عباء و فرزند سید نقباء و فرزند سیده زنان عالم!

و چرا چنین نباشی و حال آن که غذا داد تو را دست سید پیغمبران و تربیت یافتی در کنار پرهیزکاران و شیرخوردی از پستان ایمان و از شیر باز داشته شدی به اسلام؛ پس پاکیزه بودی در حال زندگی و پاکیزه بودی در حال ممات مگر این که دل های مؤمنان مغموم اند از فراق تو و شکایت کننده نیستند از آن چه خدا از برای تو اختیار نمود.

پس بر تو باد سلام خدا و رضوان او و شهادت می دهم که تو از راهی رفتی که برادرت یحیی بن زکریا از آن راه رفت !


1) بشارة المصطفى: 74.

2) مصباح الزائر: 286 فصل في زيارة الأربعين...؛ بحار الانوار: 329/98.

ثم جال ببصره حول القبر وقال: السّلام عليكم أيها الأرواحُ التي حلت بفناء قبر الحسين وأناخَتْ برَحْلِهِ؛ یعنی: بعد جابر جولان داد نظر خود را در حوالی قبر منور و فرمود: سلام بر شما باد ای ارواح که در دور قبر منور قرار گرفته و فرود آورده اند رحل خود را در مکانی که آن مظلوم رحل خود را فرود آورده است!

أشهدُ أنكم أقم الصلاة وآتيتم الزكاة وأمرتم بالمعروف ونهيتم عن المنكر وجاهدتم الملحدين وعبدتم الله حتى أتاكم اليقين !

و شهادت می دهم که شما برپا داشتید نماز را و ادا نمودید زکات را و امر نمودید به معروف و نهی نمودید از منکر و جهاد نمودید با ملحدین و عبادت نمودید خدا را تا رسید مرگ شما را!

والذي بعث محمداً بالحق لقد شاركناكم في ما دخلتُمْ فيه !

قسم به خداوندی که محمد را به حق فرستاد که ما شریک شدیم به شما در جهادی که شما کردید!

عطیه چون این کلام را از جابر شنید تعجب نمود پس به خدمت جابر عرض نمود: كيف ولم نهيظ وادياً ولم نغل جبلاً ولم نضرب بسيف والقومُ قد فُرِقَ بين رؤسهم وأبدانهم وأُوتِمَتْ أولادهم وأرمِلَتْ الأرواجُ ؟! یعنی: چگونه ما با ایشان در اجر شریک می باشیم و حال آنکه فرود نیامدیم به وادی و به کوهی بالا نرفتیم و شمشیر نزدیم و این جماعت جدایی افتاده است در میان سرها و بدن های ایشان و اولاد ایشان یتیم شده اند و زنان ایشان بیوه شده اند؟!

جابر فرمود: ای عطیه! شنیدم از حبیبم رسول خدا صلی الله علیه وآله که می فرمود:

من أحب قوماً خير معهم ومن أحب عمل قوم أشرك في عملهم.

یعنی: کسی که دوست دارد قومی را محشور می شود با ایشان و کسی که دوست دارد عمل قومی را شریک می شود در عمل ایشان .

قسم به آن خداوندی که محمد را به حق فرستاده است که نیت من و نیت اصحاب من به آن طریقی است که حضرت امام حسین علیه السلام و اصحاب او به آن طریقه رفتند.

بعد فرمود: خُذوني نحو أبيات كوفان؛ یعنی: بردارید مرا و به طرف خانه های شهر کوفه برید.

عطیه می گوید: چون روانه شدیم در اثنای راه جابر به من فرمود ای عطیه! آیا وصیت کنم تو را؟ و گمان ندارم که من بعد از این سفر با تو ملاقات نمایم.

أحِبَ مُحبَّ آلِ محمدٍ على ما أحَبَّهم وأبغِضُ مُبغِضَ آلِ محمّدٍ ما أبغضهم وإن كان صواماً قواماً وارفق بمُحبَ آلِ محمدٍ فإنّه إن تزِلَ قدم بكثرة ذنوبهم تثبتُ أخرى بمحبتهم فإن محبهم يعود إلى الجنة ومبغضهم يعود إلى النَّارِ.

دوست دار محب آل محمد را بر چیزی که دوست دارند ایشان و دشمن دار مبغض آل محمد را بر چیزی که دشمن دارند آن را هرچند بسیار روزه گیرند و نماز گذارند و مدارا نما با محب آل محمد که اگر قدم ایشان بلغزد به بسیاری گناه ثابت می ماند قدم دیگر ایشان به محبت ایشان آل محمد را به درستی که مرجع محبّ آل محمد به سوی بهشت است و مبغض آل محمد به سوی آتش. (1)

مؤلف گوید که: متوقعیم از خداوند مهربان که ما را به محبت اهل بیت بمیراند و به محبت ایشان زنده گرداند و دقیقه ای در میان ما و ایشان جدایی نیندازد و توفیق تعزیه داری به همۀ محبان کرامت فرماید و دل های ما را غلیظ و سخت نگرداند علی الدوام اشک ما را جاری نماید و عقل ما را روضه خوان ما قرار دهد که پیوسته مصایب ایشان را در مد نظر خود درآوریم و غافل نباشیم از شورش و گریه و فغانی که از آن زنان ماتم زده در مراجعت از شام بر سر قبر آن قدوه انام واقع گردید که دل عالم و عالمیان را تا الی یوم القیام کباب نمود!

پس آن ستم زدگان مأیوس با نهایت آه و افسوس به روایت سید بن طاووس چند روزی در سر قبور شهداء به مراسم تعزیت داری مشغول گردیدند (2)بعد آن قبور منوره را وداع نمودند و هنگامه ای در حین وداع ایشان برپا شد که از حیز تقریر و سمط تحریر بیرون است.

و به روایتی فاطمه دختر سید الشهداء قبر شریف پدر را در برکشید و آن قدر گریست که مدهوش گردید. پس آن ماتم زدگان مأیوس با هزار افسوس از قبر به انکار (3)روانه مدینه رسول الله گردیدند و در اثنای راه و ورود هر منزلی خاک آن مرز و بوم به اشک دیده ها گل میساختند و به آه شرربار خود شراره آن را به این که خرگاه می رسانیدند تا این که به نزدیک مدینه رسول الله رسیدند و در آنجا فرود آمدند. (4)

پس به روایت ملهوف حضرت امام زین العابدین علیه السلام خیمه خود را برپا نمود و بشیر بن حذلم را طلبید و فرمود: اى بشيرا رحِمَ اللهُ أباك لقد كان شاعراً، فهل تَقدِرُ على شيء منه؟ یعنی: خدا رحمت کند پدر تو را که شاعر بود، آیا تو نیز می دانی شعر گفت؟ من عرض کردم: بلى يابن رسول الله ! إنّي لشاعر یعنی: من نیز شاعر می باشم. پس آن مظلوم فرمود: فادْخُلِ المدينةَ وانْعَ أباعبدالله ! یعنی: پس داخل مدینه شو و خبر مرگ اباعبدالله را به اهل مدینه برسان!

بشیر می گوید: من به اسب خود سوار شدم و اسب خود را تاختم تا وارد شهر مدینه شدم، چون به


1) بشارة المصطفى: 74-75 .

2) اللهوف: 196 .

3) این کلمه در یکی از نسخ «ناگاه» در نسخۀ دیگر «بنگاه» یا «بنگاه» بوده است.

4) مهيج الاحزان : 754 .

نزد مسجد حضرت رسول رسیدم صدای خود را به گریه بلند کردم و این اشعار را انشاء نمودم:

يا أهل يثرب لا مُقامَ لكم بها / قُتِلَ الحسينُ وأدمعي مدرار

یعنی: ای اهل مدینه! اقامت ننمایید در مدینه که حضرت امام حسین کشته شد و به این سبب سیلاب اشک از دیده های من روان است!

الجسم منه بكربلا مُصْرَج / والرأسُ منه على القناةِ يُدار

یعنی: بدن شریفش در صحرای کربلا در میان خاک و خون آغشته است و سر مبارک او را بر نیزه کرده اند و شهر به شهر و دیار به دیار می گردانند!

بعد گفتم: این است حضرت امام زین العابدین با عمه ها و خواهران که به نزدیک شما رسیده اند، من رسول ایشان ام به سوی شما!

چون این آواز در مدینه بلند شد جمیع مخدرات بنی هاشم و زنان مهاجر و انصار از خانه ها بیرون دویدند و موهای خود را پریشان نمودند و روهای خود را خراشیدند و بر روهای خود لطمه می زدند و وا ویلاه! و وا ثبوراه! می گفتند، فلم أرباكياً ولا باكيةً أكثر من ذلك اليوم؛ یعنی: هرگز ندیده بودم گریه مردان و زنانی را در مصیبتی که بیشتر باشد از گریه آن روز و هرگز ندیده بودم روزی را که تلخ تر باشد بر مسلمانان از آن روز!

شنیدم از جاریه ای که نوحه می کرد بر حضرت امام حسین و این اشعار را بیان می نمود:

تعنى سيدي ناع نعاه فأفجعا (1)/ وأمرضني ناع نعاه فأفجعا

یعنی: خبر مرگ آقای مرا آورد خبرآورنده ای پس مرا به درد آورد و مریض کرد مرا خبر آن خبر مرگ آورنده پس قلب مرا به درد آورد!

فعيني جودا بالدموع واسكبار / وجودا بدمع بعد دمعكما معاً

ای دو چشم من! بخشش نمایید به اشکهای خود و بریزید و بخشش نمایید به اشک خود دفعه به دفعه!

على مَن دَهى عرش الجليل فزَعزَعا / فأصبح هذا المسجد والدين أجدعا

وای چشم های من! اشک خود را بریزید در مصیبت کسی که به لرزه درآورد عرش پروردگار جلیل را و صبح نمود این بزرگی و دین در حالتی که بینی ایشان بریده شده است!

على ابن نبي الله وابن وصيه / و إن كان عنا شاخص (2)الدار أشسعا


1) در مصدری که در دست ما بود: فأوجعا.

2) در مصدری که در دست ما بود: شاحط .

یعنی: گریه کنید ای دو چشم من بر فرزند رسول خدا و فرزند وصی او هر چند مدفن آن جناب از ما دور است!

بعد آن جاریه به من گفت: أيها الناعي! جددتَ حُزنَنا بأبي عبد الله ! یعنی: ای خبر مرگ آورنده! تازه نمودی حزن ما را به ابی عبدالله الحسين! وخدشتَ منا قروحاً لما يندمل ! فَمَن أنت يرحمك الله ؟ يعنى: و خراشیدی جراحت های ما را که هنوز خوب نشده بود! پس تو کیستی خدا تو را رحمت کند؟

گفتم: منم بشیر بن حذلم مولای من على بن الحسين علیه السلام مرا فرستاده است به سوی شما و آن حضرت با عیال و زنان ابا عبد الله الحسین علیه السلام در فلان موضع فرود آمده اند.

بشیر می گوید: چون این کلام را از من شنیدند مرا واگذاشتند و شروع نمودند به دویدن، پس من اسب خود را تاختم دیدم که از کثرت ازدحام مردم راه ها پر شده بود به نحوی که راه عبور نبود، پس از اسب خود پیاده شدم و گام برمی داشتم از بالای گردن های مردم تا این که خود را به نزدیک خیمه امام زین العابدین رسانیدم، پس دیدم که آن مظلوم ستم دیده از خیمه برآمد و دستمال در دست داشت که به آن دستمال اشک چشم خود را پاک می نمود و خادمی در عقب سرش بود کرسی گذاشت و آن مظلوم بر آن کرسی نشست، وهو لا يتمالك من العبرة؛ يعنى: و آن حضرت نمی توانست از کثرت گریه خود را ضبط نمود.

وارتفعت أصواتُ الناس وحنينُ الجواري والنّساءِ والنَّاسُ من كل ناحية يعزونه یعنی: و از اطراف صدای گریه مردم و ناله و زاری جواری و زنان بلند شد و مردم از هر طرف آن مظلوم را تعزیت می گفتند.

فضجَّت تلك البقعةُ ضَجَةً شديدة؛ یعنی: به نحوی خروش و نوحه و زاری مردم بلند شد که گویا مجموع آن بقعه به منزله یک خروش و زاری شدید شد.

پس آن مظلوم به دست مبارک خود به مردم اشاره فرمود که ساکت شوید، چون شدت گریه ایشان به سبب اشاره آن حضرت ساکن گردید پس آن جناب فرمود:

الحمد لله رب العالمينَ الرحمن الرحيم مالك يوم الدين باريء الخلائق أجمعين.

یعنی: حمد خداوندی را سزد که پروردگار عالمیان است و با همه خلایق رحیم و مهربان است و مالک روز جزا است و آفریننده کل خلایق است.

الذي بَعْدَ فارتفع في السمواتِ العُلى وقَرُبَ فَشَهِدَ النجوى.

یعنی: آن کسی که از ادراک عقلها دور است و به رازهای پنهان نزدیک است.

نحمده على عظائم الأمور وفجائع الدهور وألم الفجائع ومضاضة اللواذع وجليل الرزء وعظيم المصائبِ الفاظعة الكاظةِ الفادحة الجائحة.

حمد می کنیم او را بر عظایم امور و مصایب دهور و محنت های به درد آورنده و ماتم های صبر براندازنده و مصایب عظيمة فزع آورنده دشوار ثقیل مستأصل کننده.

أيها القومُ ! إن الله وله الحمد ابتلانا بمصائب جليلة وتلمة في الإسلام عظيمة!

ای گروه مردمان! به درستی که حق تعالی و از برای او است حمد مبتلا گردانید ما را به مصیبت های بزرگ و به وقوع رخنه عظیمی در اسلام!

قُتِلَ أبو عبد الله وعترته وشي نسائه وصبيته وداروا برأسه في الإسلام من فوق العالي السنان !

کشته شد ابو عبد الله و عترت او و اسیر نمودند زنان و دختران او را و سر منورش را بر نیزه کردند و در شهرها گردانیدند!

وهذه الرزية التي لا مثلُها رزيَةً: و اين مصیبتی است که مثل آن مصیبتی نیست!

أيها الناس! فأي رجالاتٍ منكم يسرُّونَ بعد قتله (1)أم أيّةً عين منكم تحبس دمعها وتضنُّ عن انهمالها ؟!

ای گروه مردمان! کدام یک از مردان شما بعد از قتل آن حضرت [خوشحال می شوند] و کدام چشم می تواند حبس نماید اشک خود را و بخل ورزد از جریان آن؟!

فلقد بكتِ السَبعُ الشَّداد لقتله وبكتِ البحار وأمواجها (2)والسماوات بأركانها [والأرض] بأرجائها والأشجارُ بأغصانها والحيتان في لجج البحار والملائكة المقربون وأهل السماوات أجمعون !

پس به تحقیق که گریست بر قتل آن مظلوم آسمان هفتگانه و گریستند بر شهادت او دریاها به موج آمدن خود و آسمان ها به رکن های خود و زمین به نواحی و اطراف خود و درختان به شاخه های خود و ماهیان در لجج دریاها و ملائكة مقربون و جملگی اهل آسمان ها!

أيُّها النَّاسُ! أَيُّ قلب لا تصَدَّعُ لقتله أم أي فؤادٍ لايحن إليه أم أيُّ سمع يسمعُ هذه الكلمةَ التي تلُمَتْ في الإسلام ؟!

ای گروه مردمان! کدام قلب است که شکافته نشود از برای قتل آن مظلوم و کدام دل است که صوت ناله از آن برنیاید به سبب قتل آن جناب و کدام گوش است که بتواند بشنود این رخنه را که در اسلام واقع شد؟!

أيُّها النَّاسُ ! أصبَحْنا مطرودينَ مُشردين مذودين شاسعين عن الأمصار كأنما (3)أولاد ترك وكابل من غير جرم


1) در مصدری که در دست ما بود این اضافه را دارد: أم أي فؤادٍ لا يحزن من أجله ؟!

2) در مصدری که در دست ما بود: بأمواجها.

3) ظاهراً مصحف «كأننا» است چنانچه در تسلیه المجالس است. در مصدر: «کانا».

اجترمناه ولا مكروه ارتكبناه ولا تلمة في الإسلام تلمناها ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين إن هذا إلا اختلاق !

أيها الناس! صبح نمودیم در حالتی که مطرود بودیم و رانده بودیم و ما را دور کرده بودند (1)و دور بودیم از شهرها گویا ما از اولاد ترک و کابل بودیم بدون این که گناهی از ما سر زده باشد یا مکروهی را مرتکب شده باشیم یا رخنه در اسلام انداخته باشیم! نشنیدیم ما این را از آباء اولین خود نیست این مگر کذب و دروغ!

فوالله لو أنَّ النبيَّ تقدَّمَ إليهم في قتالنا كما تقدَّمَ إليهم في الوصاية بنا لما زادوا على ما فعلوا بنا وإنا لله وإنا إليه راجعون من مصيبة ما أعظمها وأوجعها وأفجعها وأكظها وأقطعها وأمرها وأفدحها !

پس به خدا سوگند اگر پیغمبر خدا وصیت می کرد به ایشان که با ما مقاتله نمایند به عوض وصيت مودت هر آینه زیاد نمی کردند از ستم از آن قدری که بر ما ستم کردند! انا الله و انا اليه راجعون از مصیبتی که بسیار عظيم وموجع ومفجع و دشوار و غلیظ و تلخ و سنگین بود!

فعندَ اللهِ تَحتسِبُ في ما أصابَنا وبلَغَ بنا إنَّه عزيز ذو انتقام !

پس از نزد خدا اجر می طلبیم به سبب آن مصایبی که بر ما رسید که او است عزیز مکرم و انتقام کشنده!

پس در این حال صوحان بن صعصعه برخاست و عذر خواست و گفت: من زمین گیر بودم و به این سبب از یاری شما محروم شدم.

آن حضرت عذر او را قبول فرمود و طلب آمرزش از برای ابن صعصعه نمود. (2)

و چون آن ستم دیدگان بی قرینه به روایت ابی مخنف مشرف بر شهر مدینه شدند زنان مهاجر و انصار گریبان های خود را دریدند و طپانچه بر روهای خود زدند و موهای خود را پریشان نمودند و چنان شیونی از مهاجر و انصار بلند شد که گویا مدینه به لرزه درآمد و آن روز روز جمعه بود و ولید بن عتبه بر بالای منبر بود و خطبه میخواند چون صدای ناله و زاری و شیون مردمان را شنید پرسید که چه خبر است؟ گفتند: زنان هاشمیات اند که صیحه می کشند. پس اشک از دیده هایش بر خدینش فرو ریخت و از منبر فرود آمد و اهل بیت وارد شهر مدینه شدند. (3)

و جناب ام کلثوم خواست که وارد مدینه شود آن مظلومه پررنج و تعب به روایت منتخب می گریست و می فرمود:

مدينة جدنا لا تقبلينا / فبالحسرات والأحزان جئنا

یعنی: اى مدينة جد ما! ما را قبول مکن و در خود راه مده که ما با حسرت و حزن ها آمده ایم!


1) این جمله در کتاب «مدفوع بودیم» بوده که ویراستاری شد.

2) اللهوف: 197؛ تسلية المجالس: 462/2؛ بحار الأنوار: 147/45؛ عوالم العلوم: 447/17.

3) وسيلة النجاة: 241 و ر.ک: مقتل الحسين ومصرع اهل بیته .... 149 و 150 .

ألا فاخْبِز رسولَ اللهِ عنا / بأنا قد فُجِعْنا في أبينا (1)

ای مدینه! خبرده جد ما رسول خدا را از جانب ما که ما مصیبت زده شده ایم به مرگ پدر خود !

(2)وأخبز جدنا أنا أُسِرْنا / وبعدَ الأسريا جدًا سُبينا و خبرده جد ما را که ما را اسیر نمودند و بعد از اسیری غارت نمودند!

ورَهْطك يا رسول الله أَصْحَوا/ عُرايا بالطفوفِ مُسلَّبينا

وای رسول خدا! اهل بیت تو چاشت کردند در حالتی که عریان بودند و ایشان را در کربلا غارت کرده بودند!

وقد ذبحوا الحسين ولم يُراعوا / جنابك يا رسول الله فينا

و ذبح نمودند حضرت امام حسین را و مراعات حق تو را در ما ننموده اند !

فلونظرت عيونك للأسارى / على أقتاب الجمال محملينا

اگر چشم های تو نظر می نمود اسیران را که بر قتب های شتران نشانیده بودند !

رسول الله بعد الصّونِ صارت / عيون الناس ناظرة إلينا

ای رسول خدا! بعد از آن که پرده نشینان عصمت بودیم چشم های مردم به ما نظر می کرد!

وكنتَ تحوطنا حتى تولت / عيونك ثارتِ (3)الأعداء علينا

و بودی تو که متوجه می شدی ما را تا زمانی که رحلت نمودی اعداء چه ظلم ها به ما کردند!

أفاطم لو نظرت إلى السبايا / بناتِك في البلاد مُشتتينا (4)

ای فاطمه! اگر نظر می نمودی به دختران حیران خود که اسیر شده بودند در بلاد و متفرق بودند !

أفاطم لو نظرت إلى الحيارى / ولو أبصرت زين العابدينا

ای فاطمه! اگر نظر می نمودی به دختران حیران خود و اگر می دیدی حضرت امام زین العابدین را !

أفاطم لالقيت من عداكي / ولاقيراط مما قد لقينا

ای فاطمه! نرسید به تو از دشمنان تو به قدر یک قیراط از آن چه به ما رسید از دشمنان ما !

فلو دامت حياتك لم تزالي / إلى يوم القيامة تندبينا

اگر زنده می ماندی تا روز قیامت به ما نوحه و زاری می نمودی !


1) در مصدر: أخينا.

2) در مصدر این بيت نيز آمده: وإن رجالنا في الطفِ صرعى / بلا رؤوس وقد ذبحوا البنينا

3) در نسخ «صارت» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

4) در کتاب ظاهرا «مشطتینا» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

وعرج بالبقيع وقف ونادِ/ ء أين حبيب رب العالمينا

و بالا رو به قبرستان بقیع و در آنجا بایست و ندا کن که کجایی ای حبیب رب العالمین!

وقُل يا عم يا الحسن المزكّى (1)/ عيالُ أخيك أضحوا ضائعينا

و بگو: ای عم ای حسن زکی اهل بیت برادر تو چاشت نمودند در حالتی که ضایع شده اند!

أيا عماه إن أخاك أضحى / بعيداً عنك بالرمضا رهيناً

ای عم! به درستی که برادر تو چاشت نمود در حالتی که دور است از تو و در روی ریگ های گرم افتاده است!

بلا رأس تنوح عليه جهراً / طيور والوحوش الموحشينا

و سرش را بریده اند و نوحه می کند بر او مرغان ووحوش صحراها!

ولو عاينت يا مولاي ساقوا / حريماً لا يجدن لهم معيناً

اگر می دیدی که چگونه حریم برادر تو را می رانند و معینی به جهت ایشان نبود!

على متن النياق بلا وطاء / وشاهدت العيال مكشفينا

و ایشان را بر شتران برهنه سوار کرده بودند و ساتری نداشتند که خود را بپوشانند!

مدينة جدنا لا تقبلينا / فبالحسرات والأحزان جئنا

مدينة جد ما قبول مكن ما را كه ما با حسرات و احزان آمده ایم!

خَرجنا منكِ بالأهلينَ جمعاً / رجعنا لارجال ولا بنينا

وقتی که از مدینه بیرون رفتیم با جمیع اهل خود بیرون رفتیم و رجوع نمودیم هیچ یک از مردان و فرزندان با ما نیستند!

وكنا بالخروج بجمع شمل / رجعنا حاسرينَ مُسلَبينا

و در وقت بیرون رفتن از مدینه مجتمع بودیم و حال که مراجعت نمودیم همه ما برهنه و غارت زدگانیم !

وكُنا في أمان الله جهراً / رجعنا بالقطيعة خائفينا

بودیم علانیه در امان خدا و از کسی اندیشه نداشتیم حال که مراجعت نمودیم قطع رحم ما نموده اند و ترسانیم !

ومولانا الحسين لنا أنيس / رجعنا والحسينُ به رهيناً

و مولای ما حسین انیس ما بود حال که مراجعت نمودیم آن جناب در آن جا در رهن است!

ونحنُ الضائعات بلاكفيل / ونحنُ النائحات على أخينا

مائیم ضایعان و از برای ما متوجه شونده [ای] نیست و مانیم نوحه کنندگان بر برادر خود؛


1) در نسخ «بالحسن» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

ونحن السائرات على المطايا/ نشال على جمال المبغضينا

و مانیم که بر شتران دشمنان سواریم و شهر به شهر ما را می گردانند!

ونحن بنات يس وطه / ونحن الباكيات على أبينا

و مائیم دختران پس و طه و مانیم گریه کنندگان بر پدر خود!

ونحن الظاهرات بلاخفاء / ونحنُ المخلصون المصطفونا

مائیم زنان مطهرة بدون خفائى و مائيم اهل اخلاص و برگزیدگان!

ونحن الصابرات على البلايا / ونحنُ الصادقون الناصحونا

مائیم صبر کنندگان بر بلیات و مائیم راستگویان و نصیحت کنندگان!

ألا يا جدنا قتلوا حسينا / ولم يرعوا جناب الله فينا

آگاه باش ای جد ما! که حسین را کشتند و مراعات ننمودند خداوند را در حق ما!

ألا يا جدنا بلغت عدانا / مناها واشتى الأعداء فينا

ای جد ما! دشمنان ما به مراد خود رسیدند و شفا یافت سینه های [دشمنان] ما از ما!

لقد هتكوا النساء وحملوها / على الأقتاب قهراً أجمعينا

و هتک احترام زنان نمودند و ایشان را بر قلبهای شتران جبراً سوار کردند!

وزينب أخرجوها من خباها / وفاطم والهامة تبدو الأثينا

و زینب خاتون را به جبر از خیمه خود بیرون آوردند و فاطمه دختر امام حسین علیه السلام واله و سرگردان بود و ناله و زاری می کرد!

وسكينة تشتكي من حَرَوَجِدٍ / تُنادي الغوتَ ربَّ العالمينا

سكينه خاتون شکایت می نمود از حرارت مصایبی که به او رسیده بود و ندا و فریاد رسی می کرد از پروردگار عالمیان !

وزين العابدين بقيدِ ذُل / وراموا قتله أهل الخونا

وسید سجاد مقید بود به قید ذلت و اهل خیانت قصد نمودند قتل او را!

فبعدهم على الدنيا تراب / فكأس الموت فيبا قد سُقينا

بعد از ایشان خاک بر سر زندگانی دنیا و جام مرگ به ما آشامیدند! وهذا قصتي مع شرح حالي / ألا يا سامعون ابكوا علينا

این است قصه و شرح حال من آگاه باشید ای شنوندگان گریه کنید بر حال ما! (1)


1) المنتخب: 484 مجلس دهم باب سوم.

و چون آن ستم زدگان به روایت ابی مخنف با گریه و نوحه و صیحه داخل مدینه شدند پس متوجه مسجد رسول الله گردیدند. (1)

و علیا جناب زینب به روایت منتخب دو بازوی در مسجد را گرفت و ندا برآورد:

يا جداه ! إني ناعية إليك أخي الحسين ! يعنى: اى جد مهربان من خبر قتل برادرم حسین را برای تو آورده ام!

و اشک چشم آن مخدره مانند قطرات باران روان بود و از گریه و فغان و زاری ساکن نمی گردید و در هر وقتی که نظر می نمود به حضرت امام زین العابدین علیه السلام حزن و اندوهش تازه می گردید. (2)

و به روایت ابی مخنف علیا جناب ام کلثوم دو بازوی در خانه رسول خدا را گرفت و عرض نمود: السلام عليك يا جداه من خبر قتل فرزند تو حسین را آورده ام!

و آن پاره تن زهرای بتول دو روی خود را بر منبر حضرت می مالید و می زارید و مردم آن مخدّره را تعزیت می گفتند و اشک از دیده های آن مظلومه جاری بود و لمحه ای از ناله و گریه ساکن نمی گردید و هر زمانی که نظر می نمود برسید سجاد حزن و اندوه تازه ای بر آن مخدره رخ می داد و اندوه او تازه می گردید. (3)

و در بعضی از کتب مقتل مسطور است که ناگاه علیا جناب ام المؤمنين ام سلمه زوجه رسول ربّ العالمین از حجره طاهره برآمد در دستی دست علیله فاطمه دختر حضرت امام حسین و در دست دیگرش شیشه تربتی که مبدل به خون گردیده بود و چون نظر مصیبت زدگان به ام سلمه و فاطمه عليله و تربت مبدل به خون افتاد گریه ایشان مضاعف گردید، پس دست در گردن ام سلمه برآوردند و از حال و از فاطمه علیله سؤال نمودند و امّ سلمه ایشان را به صبر امر فرمود. (4)

و اما كيفيت ملاقات محمد حنفیه در بعضی از کتب مقتل چنین مسطور است که آن عالی جناب چون مطلع گردید به مراجعت اهل بیت دل کباب و نزول ایشان به قرب مدينة ختمی مآب فی الفور سوار شد و به سرعت تمام از مدینه بیرون رفت چون نظرش بر علم های سیاه و خیمه های بی صاحب برادر مظلومش افتاد از اسب در غلطید و بی هوش گردیده بر روی خاک آرمید.

چون این خبر به سید سجاد رسید از خیمه برآمد و خود را بر بالین عمّ مدهوش خود رسانید و سر آن جناب را در کنار خود گرفت تا اینکه آن مظلوم مدهوش به هوش آمد، چون نظر محمد بن حنفیه


1) ر.ک: وسيلة النجاة : 241 و 242؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بيته.... 151؛ ينابيع المودة: 93/3.

2) المنتخب: 486/2 .

3) ر.ک: وسيلة النجاة: 242؛ مقتل الحسين ومصرع اهل بیته.... 151 .

4) روضة الشهداء: 392

بر یتیم برادر بی قرینه اش افتاد نعره ای از جگر پردرد برکشید و آن مظلوم پرسيد: يابن أخي ! أين أخي، أين قرة عيني، أين ثمرة فؤادي، أين خليفة أبي، أين الحسين أخي؟! یعنی: ای فرزند برادر من! کجا است نور چشم من، کجا است میوه دل من، کجا است جانشین پدر من، کجا است حسین برادر من؟!

آن حضرت در جواب فرمود: يا عمي أتيتك يتيماً! يعنى: اى عم من به نزد تو آمده ام در حالتی که یتیم می باشم! (1)

و به روایت ابی مخنف حضرت امام زین العابدین متوجه عمّ خود گردید و مصایبی که بر ایشان وارد شده بود بیان فرمود و کیفیت قتل پدر بزرگوارش را با سایر بنی اعمام و اهل بیت نقل نمود و افعال یزید پلید را اظهار فرمود، چون محمد حنیفه این حکایت شرراند از راحت برانداز را شنید آن قدر گریست که مدهوش گردید چون به هوش آمد فرمود:

يعز عليَّ يا أبا عبد الله، يا أخي! كيف طلبت ناصراً فلم تُنصَرُ ومعيناً فلم تُعَنْ ؟!

یعنی گران است بر من ای اباعبدالله، ای برادر من! چگونه طلب نمودی یاوری را پس کسی تو را یاری ننمود و طلب کردی معینی را کسی تو را اعانت ننمود؟!

پس محمد برخاست و داخل خانه شد و تا سه روز بیرون نیامد، چون روز چهارم شد بیرون آمد مسلّح و مکمّل و بردی بر خود پیچیده بود و بر اسب خود سوار شد و به یکی از کوه ها رفت و بر مردمان ظاهر نشد تا در زمان خروج مختار. (2)

و اما زينب و ام کلثوم و سایر زنان در ناله و فغان بودند که دختر عقیل ام لقمان با همشیره های خود ام هانی و اسماء و رمله و زینب نوحه کنان بر سرور شهیدان به نزد آن دلسوختگان آمدند وام لقمان با دل بریان این اشعار را بیان می فرمود:

ما ذا تقولون إذ قال النبيُّ لكم / ماذا فعلتم وأنتم آخر الامم

بأهل بيتي وأصحابي ومكرمتي / منهم أسارى ومنهم ضُرِجَوا بدم

یعنی: چه خواهید گفت در جواب پیغمبر خدا اگر از شما پرسد که چه کردید ای آخر امت ها! به اهل بیت و اصحاب من به اشخاصی که گرامی بودند نزد من؟! بعضی از ایشان را اسیر کردید و بعضی را به خون آغشته نمودید!

ماكان هذا جزائي إذ نصحت لكم / أن تخلفوني بسوء في رحم

و نصیحت می نمودم شما را که بعد از من اهل بیت مرا رعایت نمایید و شما به عوض آن بدی کردید به رحم من!


1) مهیج الاحزان: 758.

2) ر.ک: وسيلة النجاة: 242 .

پس آن ستم رسیدگان با حرم پیغمبر آخر الزمان سه روز و سه شب ماتم عظیمی بر پا نمودند. (1)

و از جمله ماتمیان بود به روایت فصول المهمه رباب دختر امرء القیس که آن مخدره مادر عليا جناب سکینه بود و آن مخدّره معظمه تا مدت یک سال از غم حضرت امام حسین در زیر سقفی (2)نرفت و هرچند اشراف و عظمای قریش آن مظلومه را خطبه نمودند آن مخدره قبول ننمود و می فرمود: من پدر شوهری به جز از حضرت رسول نخواهم قبول نمود. تا آخر الامر به جوار رحمت الهی واصل گردید. (3)

و حضرت صادق آل محمد در خبر زراره فرمود که هیچ زنی از بنی هاشم خضاب ننمود و روغن در بدن خود نمالید و سرمه در چشم خود نکشید و گیسوان خود را شانه ننمود تا اینکه سر عبیدالله بن زیاد را به جهت ما آوردند و بعد از آن پیوسته ما در مصیبت آن مظلوم گریانیم. (4)

بلکه به روایتی تا مدت پنج سال دود از خانه بنی هاشم بلند نشد. (5)

و به روایت ابن سعد در طبقات چون شهادت حضرت امام حسین علیه السلام به ام سلمه ام المؤمنين و المؤمنات رسيد فرمود: أو قد فعلوها ؟! ملا الله قلوبهم وبيوتهم ناراً! ثم بكث حتَّى غُشِيَ عليها: آيا اين عمل را کردند و حسین را کشتند؟! حق تعالی مملو سازد قلوب و بیوت ایشان را از آتش جهنم! پس آن مخدره آن قدر گریست که بی هوش گردید. (6)

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: ام البنین مادر حضرت عباس و عبدالله و جعفر و عثمان تشریف می بردند به قبرستان بقیع و بر فرزندان خود آن قدر نوحه می نمود که دل ها را می سوزانید و مردم چون آن مخدره را به آن حال می دیدند برگرد او جمع می شدند و نوحۀ آن دل سوخته را استماع می نمودند و می گریستند و از جمله مستمعان بود مروان والی مدینه که او نیز می آمد و نوحه و زاری آن مظلومه را گوش می داد و می گریست. (7)

ای امان از مظلومی شما ای ابا عبد الله الحسين وابي الفضل العباس!

به خاطرم آمد در این مقام روایت مفید در ارشاد که اقرب روایات است در بیان واقع و سداد که


1) ر.ک: مقتل الحسين علیه السلام : 227

2) این کلمه در نسخ «شاخی»، «سایه ای» و مشوش بوده که با توجه به مصدر و منبع البكاء ثبت شد.

3) الفصول المهمة في معرفة الأئمة: 839/2 .

4) كامل الزيارات : 81 باب 26 حدیث 6؛ بحار الانوار: 207/45 .

5) بحار الانوار: 386/45 .

6) الطبقات الكبرى: خامسة 496/1.

7) بحار الانوار: 40/45.

حضرت عباس سه برادر خود را ترغیب نمود به جهاد و چون ایشان شربت شهادت نوشیدند آن کافران حمله ور شدند بر امام عالمیان غلبه نمودند بر آن سرور لب تشنگان و عطش نیز غلبه نموده بود بر آن قدوه عالمیان پس آن حضرت بر مرکب سوار شد و آهنگ فرات نمود و حضرت عباس در پیش روی آن امام ناس می رفت، آخر حضرت عباس علمدار آن سرور ناس بود و قاعده علمدار در پیش رو رفتن است که ناگاه مردی از طائفه بنی دارم به لشکر خطاب نمود که حایل شوید در میان حسین و آب و نگذارید آن جناب آب بیاشامد آن حضرت فرمود: خداوندا! این مرد را تشنه گردان!

چون آن مرد دارمی مردود این کلام را از مقرب معبود شنید در غضب شد پس تیری در چله کمان گذاشت و به جانب آن امام تشنه لبان انداخت و آن تیر پرزنان آمد و بر حنک مبارک آن پاره تن پیغمبر آخر الزمان نشست چون آن حضرت تیر را کشید خون از مکان تیر روان گردید، پس آن مظلوم دو دست مبارک خود را از آن خون پر نمود و بر زمین ریخت و فرمود:

خداوندا! شکایت می کنم به سوی تو آن چه را نسبت به فرزند پیغمبر تو به عمل می آورند!

پس با کمال تشنگی به مکان خود مراجعت نمود لكن آن کافران احاطه نمودند به حضرت عباس و در میان آن جناب و آن مظلوم جدایی افکندند، پس حضرت عباس به تنهایی با آن گروه نسناس مقاتله می نمود و آن قدر جراحت بر آن مظلوم وارد آمد که قدرت بر حرکت در او باقی نماند تا این که آخر الامر به درجه رفیعهٔ شهادت فایز گردید و قاتل آن مظلوم زيد بن ورقاء حنفى وحكم (1)بن طفیل سنبسی بود. (2)

و هرچند این حکایت را به وجه ابسط در مقامش ایراد نمودیم (3)لکن چونکه مقصود گریستن و گریاندن است و مادر حضرت عباس در قبرستان بقیع در شیون است و اهل مدینه از گریه آن مخدره در آه و فغان اند خواستیم که شیعیان نیز از استماع این کلمات به فغان آیند و اجرایشان بیش از پیش گردد و در نزد پیغمبر و حیدر صفدر خجالت زده سر در پیش نباشند و به سبب اجراء اشک و ناله و فغان در صحرای قیامت برپیشینیان مفاخرت نمایند.

و به خاطرم آمد حدیث سوزناکی که صاحب مناقب از ابی العلای حافظ به اسناد او از مشایخ خود روایت کرده است که چون سر مقدس حضرت امام حسین علیه السلام را به نزد یزید آوردند آن پلید جماعتی از دوستان بنی هاشم و جماعتی از دوستان آل ابوسفیان را معین نمود و سر حضرت امام


1) در نسخه ای که در دست ماست: حکیم.

2) الارشاد : 2/ 109 .

3) ر.ک: به صفحه 559 .

حسین را با اهل بیت آن حضرت به اتفاق ایشان را به جانب مدینه روانه نمود و تدارک اهل بیت را از هر چیزی دید و نگذاشت به جهت ایشان در مدینه حاجتی مگر اینکه امر نمود که آن را روا سازند و سر آن حضرت را به نزد عمرو بن سعياد بن العاص که عامل مدینه بود فرستاد، پس عمرو :گفت دوست داشتیم که آن سر نفرستادی برای من!

پس امر نمود تا آن سر را در قبرستان بقیع در نزد قبر مادرش فاطمه دفن نمودند. (1)

و مؤید این نقل است از تبر مذاب از واقدی که گفت: چون سر مقدس و اسیران را به مدینه متبرکه رسانیدند احدی در مدینه نماند مگر این که از مدینه بیرون آمدند با گریه و خروش و فغان و زینب دختر عقیل بیرون آمد و حال آنکه موی خود را مکشوف نموده بود و می خروشید و می گفت: واحسيناه! وا إخوتاه! وا أهلاه! وا محمداه ! و بعد گفت:

ما ذا تقولون اذ قال النّبيُّ لكم / ما ذا فعلتم وأنتم آخر الأمم تا آخر اشعار. (2)

و جگر سوزتر و شررانگیزتر روایت بحار الانوار است از تاریخ بلادری که چون سر امام حسین را وارد نمودند از [هر] جانب صدای گریه و خروش برآمد، پس مروان بن الحكم لعنه الله. این شعر را خواند:

ضربت دوسر فيهم ضربة / أثبتت أوتاد ملك فاستقر

یعنی: زد دوسر که اسم شخصی است بر ایشان ضربتی که ثابت شد از آن ضربت ستونهای ملک [پس] آن ملک قرار گرفت !

ثم أخذ ينكث وجهه بقضيب ويقول؛ یعنی بعد مروان ملعون می زد یا می شکست روی مبارک آن مظلوم را به چوبی که در دست او بود و این شعر را می خواند:

يا حبذا بردك في اليدين / ولونك الأحمر في الخدين

كأنه بات بمحسدين / شفيت منك النفس يا حسين

ای چه بسیار خوب شد که زود دست تو از کار افتاد! ای چه بسیار خوب است رنگ سرخ دوخت تو گویا شب به روز آورده در دو موضعی که محل حسد می باشد! شفا یافت نفس من از کشته شدن توای حسین! (3)

لعنت خدا بر تو و یزید و عبید عنید باد که نفس شما شفا می یابد از کشته شدن سید جوانان بهشت! آیا تقصیر آن سرچه بود بایستی که این سه خبیث چوب بر او زنند و نفس پلیدشان از همهٔ


1) بحار الانوار: 145/45 از صاحب مناقب

2) حياة الإمام الحسين علیه السلام من التبر المذاب: 186.

3) بحار الانوار: 124/45 ناگفته نماند در جمله «زود دست تو» در دو نسخه «رود» بوده و در یک نسخه ، «زودتر».

مصایب وارده بر آن مظلوم شفا نیافت که بایستی در کوفه و شام و مدینه بگردانند و چوب بر او زنند و پوست روی منور آن مظلوم را بکنند؟! چنانچه بعضی از علماء مکرر تصریح نموده اند بر آن.

و در موضع دفن آن خلاف است و عمل طائفة اثنی عشریه بر این است که آخرالأمر به بدن شریفش ملحق شد چنانچه تصریح نموده است سید بن طاوس در ملهوف و جمله ای از اخبار دلالت می کند بر این که آن سر مبارک مدفون است در نزد قبر امیرالمؤمنین علیه السلام. (1)

و بعضی از اخبار دلالت می کند بر این که در وقتی که یزید آن سر را در قبه مقابل مجلس شربش گذاشت رسول خدا آن سر را برد و آن سر مفقود شد و کسی نشان از آن ندارد. (2)

و بعضی گفته اند که آن سر مبارک را سه روز در شام به دار کشیدند بعد در خزانه بنی امیه بود تا این که سلیمان بن عبدالملک والی شد، پس آن سر را طلبید چون حاضر نمودند استخوان سفیدی بود پس آن را در شقه ای گذاشت و طیب بر او افشاند و او را به ثوبی پیچید و نماز کرد و در مقابر مسلمانان دفن نمود.

و چون عمر بن عبدالعزیز والی شد و از آن سر سؤال نمود چون او را نشان دادند پس آن موضع را نبش نمود و آن را برآورد و خدا می داند که به آن سر مبارک چه کرد و ظاهر از دین او این است که او را فرستاد به کربلا پس دفن شد با جسد او. (3)

و از منصور بن جمهور منقول است که گفت: داخل شدم در خزینه یزید بن معاویه در وقتی که آن را گشودند پس یافتند در آن صندوق سرخی پس به غلام گفت: این را محافظت نما که گنجی است از گنج های بنی امیه.

چون آن را گشودند در آن سر مبارک حضرت امام حسین بود که خضاب نموده بود به رنگ پس به غلام خود گفت: ثوبی بیار. چون آورد پس آن سر مبارک را به آن ثوب پیچید و دفن نمود آن را در نزد باب الفراد (4)در نزد برج سیم در جانب شرقی .

و جماعتی از اهل مصر گفتند که در شهر مصر مشهد الرأس مشهد الکریم می گویند و در آنجا


1) ر.ک: فرحة الغرى : 57 و 97؛ كامل الزيارات: 37 باب 9 10؛ تهذيب الأحكام: 34/6 ح 15 و16؛ الغارات: 851/2 و 852؛ وسائل الشيعة: 32 باب استحباب زيارة رأس الحسين علیه السلام عند قبر أمير المؤمنين علیه السلام .... بحار الأنوار: 235/97 باب 2 موضع قبره صلوات الله عليه .... و 145/45 و 178.

2) ر.ک: به صفحه 814 .

3) بحار الانوار: 145/45 .

4) در بحار الانوار: باب الفراديس.

مشهور است و طلای بسیاری در آنجا هست مردم در موسم ها آن را زیارت می کنند و گمان می کنند که سر در آن جا مدفون است.

و معتمد از اقوال این است که عود نمود به جسد مبارک بعد از آن که در بلاد او را طواف دادند. (1)

باری، چون اهل بیت وارد مدینه گردیدند و در منازل خود قرین آه و ناله و زاری گردیدند پس نعمان بن بشیر قصد مراجعت به شهر شام نمود، چون اهل بیت بر قصد او مطلع گردیدند پس به روایت اخبار دول فاطمه به خدمت همشیره خود زینب خاتون عرض نمود که نعمان بن بشیر به ما نیکی نمود آیا صلاح می دانی که احسانی به او شود؟ (2)

پس به روایت فصول المهمه زینب خاتون فرمود که به خدا سوگند که با ما چیزی نمانده است که بتوانیم احسان نمائیم مگر قلیلی از این زیورها .

پس دو دست برنجن و دو دملج که شبیه به حلقه است که در پا می کنند. از دست و پای خود برآوردند به جهت نعمان فرستادند. (3)

و به روایتی بعضی از رخوت نیز بر آن ها اضافه نمودند و به جهت نعمان فرستادند و عذرخواهی نمودند و فرمودند: دیگر چیزی نداریم و اگر اضعاف این ها را مالک می بودیم هر آینه به تو می دادیم. (4)

نعمان به روایت فصول المهمه قبول ننمود و عرض نمود که اگر مقصود از خدمت من دنیا می بود هر آینه این احسانات شما کفایت می نمود بلکه بسیار از خدمت من علاوه بود و لکن به خدا سوگند که مقصود من از این خدمات نبود مگر رضای خداوند به جهت قرابت شما به رسول ارجمند. (5)

مؤلف گوید: آیا چه وارد شد بر آن مظلومان ستم کشیده در هنگامی که وارد خانه های خود گردیدند و آن مکان ها را بی صاحب دیدند و صدای قرآن و مناجاتی که همیشه اوقات در آن امکنه متبرکه از آن مقربان حضرت کبرائی می شنیدند الآن اثری از آن نیافتند و نشنیدند.

والله دَر من قال:

مررتُ على دار النبي محمد / فألفيتها قد أغفرت عرصاتها

یعنی: گذشتم بر خانه پیغمبر خدا محمد مصطفی پس یافتم عرصه های آن را که ویران شده بود !


1) بحار الانوار: 144/45 .

2) اخبار الدول: 109 .

3) الفصول المهمة في معرفة الأئمة: 839/2 .

4) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

5) فصول المهمة في معرفة الائمة : 839/2 .

وأمست خلاء من تلاوة قارئ / وعطل منها صومها وصلاتها

و آن منزل رسول خدا شام نمود در حالتی که خالی بود از تلاوت قاریان و روزه و نماز آن معطل مانده بود و کسی نبود که آنها را برپا دارد!

وكانت ملاذاً للأنام وجنة / من الخطب يغشى المعتفين صلاتها

و منزل رسول خدا پیوسته پناه مردمان و سپر ایشان بود در امور عظیمه که به جهت ایشان اتفاق می افتاد و عطایای ایشان فرو می گرفت به اشخاصی که پناه به آن خانه ها می بردند و طلب عفومی نمودند از ایشان.

فأفنت من السادات من آل هاشم / ولم يجتمع بعد الحسين شتاتها

پس آن منازل شریفه خالی شدند از سادات آل هاشم و بعد از حضرت امام حسین علیه السلام پراکندگی ایشان جمع نشد.

فعيني لقتل السبط عبرى ولوعتي / على فقدهم ما تنقضي زفراتها

پس دیده من از جهت کشته شدن سبط مصطفی گریان است و زفرات سوزش سینه ام هرگز تمام نخواهد شد.

فيا كبدي كم تصبرين على الأذى / أما أن تفنى إذا حسراتها

ای جگر سوخته من! چند صبر می نمایی بر این اذیت و مصیبت؟! آیا زمان آن نرسید که حسرت های این واقعه از دل برآید؟!

اللهم عجل فرج مولانا صاحب الزمان بمحمد وآله.

و اما سید سجاد در مصیبت آن امام عباد پیوسته در ناله و زاری و گریه و بی قراری بود و به روایت منتخب از وقتی که آن مظلوم تشنه لب را شهید کردند آن بیمار پرتعب هرگز کله حیوانی تناول نفرمود به سبب حزنی که از سر مبارک پدرش بر آن جناب وارد شده بود و تا مدت چهل سال در مصیبت پدر بزرگوارش پیوسته می گریست و روزها روزه می داشت و شب ها به نماز و عبادت معبود بی نیاز بود و در وقت افطار چیزی می آوردند که آن دل فکار افطار نماید می فرمود وا كرياه لكريك يا أباه! وا أسفاه لقتلك يا أباه! ای چه بسیار اندوه و به سبب اندوه توای پدرجان و چه بسیار تأسف از برای قتل توای پدرجان! چه بسیار می گریست و می فرمود :

قُتِلَ ابنُ بنتِ رسول الله جائعاً، قُتِلَ ابنُ بنتِ رسول الله عطشاناً وانا أكل وأشرب الماء ؟!

یعنی: کشته شد فرزند دختر رسول الله گرسنه و کشته شد فرزند دختر رسول خدا تشنه و من اكل نمايم و آب بیاشامم؟!

لا هناني الأكل والشرب ! يعز علي يا أبي ! ليتني لم أرَ مصرعَك !

گوارا نباد بر من اکل و شرب! گران است بر من ای پدر! من کاشکی در کربلا حاضر نمی بودم و کشته شدن تو را نمی دیدم !

و آن مظلوم آن قدر می گریست که آب دیده اش فرو میگرفت روی منور و محاسن معنبر را و چون افاقه می شد قلیلی اکل می نمود و بسیار حق تعالی را حمد می فرمود، بعد برمی خاست و مشغول عبادت می گردید و چون صبح می شد روزه می گرفت و پیوسته آن مقرب خداوند متعال به همین منوال بود تا این که روح مقدسش از این دارفانی به سرای جاودانی ارتحال نمود. (1)

و در بحار منقول است که آن حضرت آن قدر گریست که ترسیدند که چشم مبارک نابینا شود و هر وقتی که ظرف آبی به دست می گرفت که بیاشامد آنقدر می گریست، حتى يملأها دماً؛ یعنی: مملو می ساخت آن ظرف را از خون. پس بعضی در این باب با آن جناب سخن گفتند فرمود:

چون گریه نکنم و حال آن که منع نمودند پدرم را از آبی که مباح بود به جهت درندگان و وحشیان؟! (2)

و در کتاب کامل الزیارة از یکی از آزاد شدگان آن حضرت روایت کرده است که دید آن مظلوم در سجده می گرید عرض نمود که آیا وقت آن نشده است که حزن تو تمام شود؟

آن حضرت سر از سجده برداشت و فرمود وای بر تو! یا این که فرمود: مادرت به عزایت نشیند! به خدا سوگند که یعقوب به پروردگار خود شکایت نمود و گفت: «ای تأسف من بر یوسف!» (3)و یک پسر از او غایب شده بود و من دیدم پدر و اهل بیت خود را که در حول من ایشان را سر بریدند! (4)

و در کتاب ملهوف از یکی از آزاد شدگان آن حضرت روایت کرده است که گفت: روزی آن حضرت به صحرا تشریف بردند و من نیز از متعاقب آن جناب رفتم دیدم که آن حضرت بر روی سنگ درشت ناهمواری به سجده رفته است من ایستادم و بانگ گریه آن حضرت را می شنیدم پس شمردم که هزار بار بانگ گریه نمود و در هر شهقه ای و آواز گریه می فرمود: لا إله إلا الله حقاً حقاً لا إله إلا الله تعبداً ورقاً لا إله إلا الله إيماناً وصدقاً.

بعد سر مبارک خود را از سجده برداشت و روی منوّرش با محاسن مبارکش از آب دیده اش غرق شده بود، پس من عرض نمودم: ای سید من! آیا هنگام آن نرسیده که گریه و اندوه تو کم شود؟

آن حضرت فرمود: وای بر تو! حضرت یعقوب پیغمبر و پیغمبر زاده [بود] و دوازده پسر داشت و حق تعالی یک پسر او را غایب داشت موی سر آن حضرت از اندوه آن فرزند سفید شد و پشتش از غم او خم گشت و چشمش از بسیاری گریه بر او نابینا شد و حال آن که پسرش زنده بود و در دنیا بود و من پدر و


1) المنتخب: 308/2 مجلس چهارم باب سوم

2) بحار الأنوار: 108/46.

3) (وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظيم) آيه 84 سورة مباركة يوسف علیه السلام .

4) كامل الزيارات : 107 باب 35 حدیث 2.

برادر و هفده نفر از اهل بیت خود را کشته ملاحظه نمودم و چگونه حزن من به آخر و گریه من کم شود؟! (1)

اللهم العن ظالمهيم وخاذليهم وعَذِّبهم عذابا أليما!

مؤلف گوید: ای والله، چگونه تمام شود حزن آن امام علیه السلام و حال آنکه بعد از قتل پدر بزرگوارش نیز وارد می شد از آن اشرار بر آن زبده اخیار آنچه وارد می شد حتی اینکه در کافی از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که یزید عليه اللعنة والعذاب. به بهانه حج به مدینه آمد که از اهل مدینه بیعت بگیرد پس فرستاد و مردی از قریش را طلبید و گفت: اقرار نما به بندگی من اگر خواهم تو را بکشم (2)و اگر خواهم تو را به بندگی بگیرم!

آن مرد گفت: به خدا سوگند که تو از من بهتر نیستی در حسب و نسب و پدر تو از پدر من بهتر نبود نه در جاهلیت و نه در اسلام و تو در دین از من بهتر نیستی چرا برای تو این اقرار نمایم؟!

یزید گفت: اگر اقرار نکنی به خدا سوگند که تو را می کشم آن مرد گفت که کشتن من بدتر نخواهد بود از کشتن حسین بن علی فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله!

پس آن پلید امر نمود که آن مرد را به قتل آوردند. پس فرستاد حضرت امام زین العابدین علیه السلام را طلبید و همان تکلیفی که به آن مرد قرشی کرد حضرت را نیز به همان نحو تکلیف نمود حضرت فرمود: اگر برای تو اقرار نکنم مرا خواهی کشت چنانچه آن مرد را کشتی؟ یزید گفت: بلی.

حضرت فرمود: اقرار کردم به آن چه سؤال کردی پس من بنده مکره می باشم اگر خواسته باشی مرا نگاه دار و اگر خواسته باشی بفروش .

پس یزید گفت: خون خود را ضبط نمودی و از شرف و بزرگواری تو چیزی کم نشد! (3)

چه بسیار خوب فرموده است ابن صیفی شاعر، صاحب فصول المهمه نقل می کند: شیخ نصر الله که از جمله ثقات بود و در عالم رؤیا به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام مشرف گردید و عرض نمود: یا امیرالمؤمنین! شما در روز فتح مکه فرمودید هرکه داخل خانه ابوسفیان شود در امان است و چون ایشان در روز کربلا غلبه نمودند بر فرزندت حسین کردند آن چه کردند!

آن حضرت فرمود: مگر نشنیده ای اشعار ابن صیفی را که چه گفته است در این باب؟ عرض کردم نه. فرمود: برو به نزد او و بشنو.


1) اللهوف: 209؛ بحار الانوار: 149/45 .

2) در کافی: بعتک (تو را بفروشم).

3) الکافی: 235/8 ح 313 .

پس از خواب بیدار شدم و در این باب تفکر می نمودم که این چه خوابی است که من دیدم، پس رفتم به در خانه ابن صیفی که ملقب است به شهاب الدین و در را کوبیدم پس ابن صیفی آمد پس خواب خود را به جهت او نقل نمودم، فشهق (1)وأجهش بالبكاء: پس شهقه ای زد و به فزع آمد و گریست، و سوگند یاد نمود که این ابیات را احدی از من نشنیده است و در امشب به نظم درآوردم و آن اشعار این است:

ملكنا فكان العفو منا سجيّة / فلما ملكتم سال بالدم أبطح

یعنی: ما مالک شدیم و عفو نمودیم زیرا که عفو سجیه ما می باشد و چون شما مالک شدید زمین ابطح از خون سیلان نمود !

وحللتم قتل الأسارى وطال ما / غدونا على الأسرى نعف ونصفح

یعنی: شما حلال شمرديد قتل اسیران خود را و پیوسته ما صبح نمودیم بر اسیران خود و حال این که عفو می نمودیم ایشان را و از سر تقصیر ایشان می گذشتیم!

وحسبكم هذا التفاوت بيننا / وكل إناء بالذي فيه ينضح

و کفایت می کند شما را این تفاوتی که در میان ما و شما می باشد و از هر ظرفی میتراود آن چیزی که در میان آن ظرف است! (2)

از کوزه برون تراود آنچه که در او است!

مؤلف گوید: چنان ظلم و اذیت آن کافران شدید شد بر سادات عالمیان بلکه بر مطلق شیعیان که از حيّز تحریر بیرون است حتی این که شیعیان قادر نبودند که لعن نمایند بر ظالم آل محمد که حق تعالی در نماز صلوات را بر ایشان را واجب کرده است هر چند شخص لاعن تصریح به ظالم ننماید.

و در کتاب منتخب از بشار بن عبدالله مروی است که در هنگامی که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در کوفه تشریف داشتند وقتی به خدمت آن حضرت مشرف شدم دیدم که در پیش روی آن حضرت طبقی از رطب است که آن جناب از آن رطب میل می فرماید، پس آن حضرت به من فرمود: ای بشار! نزدیک بیا و از این رطب اکل نما. من عرض کردم: خدا مرا فدای تو گرداند! گوارا باد شما را.

آن حضرت فرمود: چرا نمی خوری؟ عرض کردم: من در هم عظیمی می باشم به سبب آن چه الآن که به خدمت شما می رسیدم در راه مشاهده نمودم که دل مرا به درد آورد و حزن مرا به هیجان آورد!


1) «فشهق» در الفصول المهمة نسخه ای که دست ماست، نیامده است.

2) الفصول المهمة فى معرفة الأئمة: 842/2؛ وفيات الأعيان: 364/2؛ حياة الحيوان الكبرى: 191/1؛ الإشارات في علم العبارات: 327/2؛ جواهر المطالب : 313/2 با تفصیلات بیشتر و جالب.

پس آن حضرت فرمود: به حق من بر تو که خبر ده مرا که چه دیدی عرض کردم: ای مولای من! دیدم زنی را که ظالمی او را می زد و به حبس می برد و آن ضعیفه ندا می کرد: «المستغاث بالله وبرسوله! یعنی: طلب استغاثه و فریاد رسی میکنم از خدا و رسول او!» احدی به فریاد او نرسید!

حضرت فرمود: آن ضعیفه را به چه سبب می زدند و به حبس می بردند؟ من عرض کردم: شنیدم از مردم که می گفتند آن زن راه می رفت در اثنای راه پای او به سنگی خورد و لغزید پس گفت: «لعن الله ظالميكِ يا فاطمة الزهراء ! یعنی: خدا لعنت کند ظلم کنندگان تو را ای فاطمه زهراء!» پس این مرد که ملازم سلطان است این سخن را شنید به این سبب به این ضعیفه چنین رفتار می نماید که می بینی!

همین که حضرت صادق علیه السلام این کلام را شنید از اکل بازماند و محزون شد و گریست به نحوی که مندیل و محاسن مبارکش از آب دیده اش تر گردید و فرمود: عیش مرا ناقص کردی ای بشار! برخیز تا برویم به مسجد سهله تا دعا کنیم که حق تعالی این ضعیفه را از دست آن ظالم نجات دهد.

و بعضی از اصحاب خود را فرستاد به در خانه سلطان و فرمود: از آنجا حرکت مکن که خبر صحیح برای من آوری و اگر حادثه بر آن ضعیفه رخ نمود هر جا که باشیم نزد ما آی و ما را خبر نما.

بشار می گوید ما رفتیم به مسجد سهله و هریک دو رکعت نماز کردیم، بعد آن حضرت دست های خود را به دعا بلند نمود و ابتهال و تضرع نمود بعد به سجده رفت ساعتی در سجده بود بعد سر خود را از سجده برداشت و فرمود: الحمد لله برخیز ای بشارا که ضعیفه از دست ظالم رها شد!

پس ما از مسجد بیرون آمدیم در اثنای راه دیدیم که رسول آن حضرت از در خانه سلطان مراجعت نمود حضرت فرمود: چه خبر داری؟ عرض کرد که آن زن رها شد.

حضرت فرمود: چگونه شد که رها شد؟ عرض کرد که من در در خانه سلطان ایستاده بودم دیدم که حاجب برآمد و آن زن را طلبید و گفت: چه تکلم نمودی؟

آن زن گفت: به سبب سنگی لغزیدم پس گفتم: «خدا لعنت کند ظلم کنندگان تو را ای فاطمه زهراء» پس این نوع رفتار نمودند که می بینی.

پس دویست درهم به آن زن داد و گفت: این وجه را بگیر و سلطان را حلال کن. پس آن زن آن وجه را نگرفت و برگشت به منزل خود.

پس حضرت فرمود: نگرفت آن وجه را و حال آن که به خدا قسم که محتاج بود به آن وجه!

پس آن حضرت کیسه ای از جیب خود برآورد که در میان آن هفت مثقال شرعی طلا بود و غیر

آن حاضر نبود آن کیسه زر را به بشار داد و فرمود: ای بشارا برو به منزل آن زن و سلام مرا به او برسان و این وجه را به او ده.

بشار می گوید: من رفتم به نزد آن زن و سلام حضرت را به او رسانیدم و همین که آن زن شنید که حضرت امام جعفر صادق بر او سلام فرستاده است گفت: بالله عليك أقرأني مولاي السلام؟ يعنى: تو را به خدا قسم می دهم که مولای من برای من سلام فرستاد؟ گفتم: آری قسم به خدا.

پس آن زن فی الفور به سجده افتاد بعد سر از سجده برداشت و گفت: مولای من برای من سلام فرستاد؟ گفتم: بلی. باز به سجده رفت و شکر نمود تا این که سه دفعه چنین کرد پس من گفتم: ای آمَة الله! بگیر آن چیزی را که سید من برای تو فرستاده است، بشارت باد تو را به بهشت!

پس آن زن وجه را گرفت و خوشحال شد پس به من گفت: ای بشار! از آن حضرت سؤال نما که از خداوند عالم بطلبد که این آمه الله را ببخشد.

بشار می گوید: پس من مراجعت نمودم به خدمت حضرت و آنچه واقع شده بود به خدمت آن حضرت عرض کردم، پس حضرت شروع نمود به گریستن و فرمود: غفر الله لها! یعنی: خدا بیامرزد او را! (1)


1) المنتخب: 44/1 مجلس سوم باب باب یکم.

تذنيبات

الاول [ ناقه امام سجاد علیه السلام ]

از جمله محاسن اخلاق سید سجاد علیه السلام آن بود که آن حضرت را ناقه ای بود که بیست و دو حج آن حضرت بر آن کرده بود و یک تازیانه بر او نزده بود. (1)

و در بصائر الدرجات منقول است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود که پدرم امام محمد باقر علیه السلام [فرمود] که چون شب وفات پدرم در رسید فرمود که آب وضوئی به جهت من بیاور. چون آب آوردم فرمود که در این آب میته است نمی خواهم.

چون بیرون بردم و نزدیک چراغ ملاحظه نمودم موش مرده ای در آن آب بود آن آب را ریختم و آب دیگر آوردم و وضو ساخت فرمود که ای فرزند! امشب شبی است که مرا وعده وفات داده اند؛ ناقه مرا در حظیره ای ضبط کن و علفی برای او مهیا کن.

پس حضرت صادق علیه السلام فرمود که چون آن حضرت را دفن کردند ناقه خود را رها کرد و از حظیره بیرون آمد و به نزدیک قبر آن حضرت رفت بی آنکه قبر را دیده باشد و سینه خود را بر قبر آن حضرت گذاشت و فریاد و ناله می کرد و آب از دیده هایش می ریخت چون این خبر را به حضرت امام محمد باقر علیه السلام دادند حضرت به نزد ناقه آمد و فرمود: ساکت شو و برگرد خدا برکت دهد بر تو!

پس ناقه برخاست و به جای خود برگشت و باز بعد از اندک زمانی برگشت به نزد قبر و ناله و اضطراب می کرد و می گریست در این مرتبه خبر آن ناقه را به حضرت گفتند: فرمود بگذارید آن را که بی تاب است! و چنین ناله و اضطراب می کرد تا بعد از سه روز هلاک شد. (2)

و در کتاب بحار منقول است که وقتی ناقۀ آن حضرت در میان جبال رضوی سست راه می رفت حضرت آن ناقه را خوابایند بعد تازیانه را به او نمود و فرمود: لتنطلِقَنَّ أو لأفعلَنَ ؛ یعنی: آیا راه می روی یا به فعل بیاورم !

پس ناقه روان شد. وماتلكات بعدها؛ یعنی: بعد از آن هرگز سست راه نرفت. (3)


1) بحار الانوار: 147/46 . و ر.ک: بحار الانوار: 61/46 و 70 و 91 و بحار الانوار: 212/61 .

2) بصائر الدرجات: 483 و ر.ک: بحار الانوار: 148/46 از بصائر الدرجات.

3) بحار الأنوار: 44/46.

و ايضاً در بحار مسنداً از یونس بن یعقوب منقول است که حضرت صادق علیه السلام فرمود که حضرت امام زین العابدین به حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود در حین وفات خود که من به این بیست حج کردم و هیچ تازیانه به او نزدم، چون آن ناقه را وفات رسد او را دفن نما تا درندگان گوشت آن را نخورند زیرا که رسول خدا فرمود: «شتری نیست که وقوف عمل آورده شود بر آن در موقف عرفات هفت سال مگر اینکه حق تعالی آن شتر را از شتران بهشت قرار میدهد و مبارک گرداند در نسل او».

چون آن شتر فوت شد حضرت امام محمد باقر علیه السلام گودالی کند و آن شتر را دفن نمود. (1)

و در این مقام متذکر شدم حدیث دیگر شررانداز و راحت اندازی از ناقه رسول الله در بعضی از کتب منقول است که وقتی حضرت رسول صلی الله علیه وآله وعظ می فرمود و مردم را به صدقه تحریص می نمود که ناگاه اعرابی برآمد و شتری بیاورد و عرض کرد: یا رسول الله! من این شتر را صدقه کرده ام در راه خدا.

رسول خدا او را دعا کرد بعد از آن حضرت رسول کسی را فرمود که شتر را قیمت کن.

بعد از قیمت حضرت بهای آن را بداد. چون آن حضرت به جهاد رفتی آن شتر را سوار شدی وقتی از جهاد مراجعت نموده بود و شتر را بسته بود که ناگاه در هنگام شب آن حضرت از خانه بیرون آمد شتر آواز داد که السّلام علیک یا زین القيامة !

حضرت او را جواب داد به خوبترین آوازی و روزی آن شتر عرض کرد: یا رسول الله! من شتر مرد کافری بودم شبی از خانه بیرون آمدم و در بیابان چرا میکردم و درندگان گرد من درآمدند و می خواستند مرا هلاک کنند گرگی گفت: او را میازارید که او مرکب زین القيامه بهترین خلایق محمد مصطفی صلی الله علیه وآله خواهد بود.

پس شتر عرض کرد: یا رسول الله! مرا به تو دو حاجت است یکی آنکه در قیامت مرکب تو باشم چنان که در دنیا ام و دیگر آن که نخواهم بعد از حیات تو زنده باشم و کسی بر من سواری کند.

حضرت دعا کرد و حضرت فاطمه آمین گفت، چون حضرت رسول از دار فنا به دار بقا رحلت فرمود آن شتر آب و علف نمی خورد حضرت فاطمه تعهد او می کرد، روزی آمد او را ببیند چون شتر چشمش بر حضرت فاطمه افتاد گفت: السّلام علیک یا بنت زین القيامة! ای فرزند رسول! مرا آب و علف نمی باید که آن حضرت از دنیا رفته اکنون وقت آن آمد که من از دنیا بروم هیچ پیغامی داری به نزد پدرت؟


1) بحار الأنوار: 70/46 .

حضرت فاطمه به نزدیک شتر آمد دید که آب از چشم او می رود سر او را در کنار گرفت و بگریست و شتر چنان که سر او را در کنار آن حضرت بود جان بداد. (1)

چون قلم، مهربانی مادر را که حضرت فاطمه باشد و فرزند را که سید سجاد باشد نسبت به دو شتر ثبت نمود متذکر شد ناقة الله ای را که حضرت صالح برای قوم خود آورده بود و به قوم وصیت فرموده بود که او را آب دهند و او را ظلم ننمایند چنانچه در قرآن در سوره والشمس اشاره به آن شده است:

(كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَفَوَاهَا إِذِ انْبَعَثَ أَشْقَاهَا، فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا، فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَلَمْلَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها، وَلا يَخَافُ عُقْبَاها). (2)

یعنی: تکذیب نمودند قوم ثمود به سبب طغیان خود در وقتی که برانگیختند شقی ترین خود را که قدارین سالف باشد. (3)که پیکرد ناقه را پس گفت به جهت ایشان رسول خدا که صالح باشد: ای قوم! واگذارید این ناقه را و حذر نمایید از پی کردن او و واگذارید او را و آب خوردن او را و منع نکنید او را از خوردن آب! پس آن قوم پیغمبر را تکذیب نمودند در آن چه وعید فرموده بود و آن ناقة الله را از آب منع نمودند پس آن ناقه را پی کردند، پس غضب نمود بر ایشان پروردگار ایشان به سبب گناهی که کردند و آب را از ناقه الله منع نمودند و پی کردند او را و آن غضب مساوی شد و همۀ ایشان را هلاک نمود و بعد از این که ایشان را هلاک نمودیم نمی ترسند عاقبت آن دمدمه و غضب را اگر رجوع نماید!

ای شیعه! باهوش باش و متذکر شو حدیثی را که حضرت پیغمبر فرمود آنچه در امم سابقه واقع شد در این امت نیز واقع خواهد شد. (4)

حضرت پیغمبر وقتی به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: کیست شقی ترین اولین؟ عرض کرد شخصی که پی نمود ناقه صالح را. فرمود: راست گفتی.

بعد فرمود: کیست شقی ترین آخرین؟ عرض کرد: نمی دانم یا رسول الله ؟

فرمود: آن کسی که ضربت می زند بر این مکان و اشاره فرمود به مقدم سر آن حضرت. (5)


1) ر.ک: تحفة المجالس: 27 معجزه 36.

2) سوره مباركه شمس آیات 11 تا 15 .

3) بحار الأنوار: 391/11.

4) عن النبي صلی الله علیه وآله : يقع في أمتي كلُّ ما وقع في الأمم السابقة حذو النعل بالنعل والقذة بالقذة. الصوارم المهرقة: 67. ور.ک: تفسير الإمام علیه السلام : 482؛ من لا يحضره الفقيه 203/1؛ الاحتجاج: 77/1 و 86؛ إعلام الورى: 476؛ تفسیر العياشي: 303/1 و 2 / 413؛ دعائم الإسلام: 1/1؛ الصراط المستقيم: 237/3؛ عيون أخبار الرضا علیه السلام : 201/2 و....

5) بحار الانوار: 376/11 .

ای شیعه! بعد از تذکر این مطلب متذکر شو حدیث کنز را که مسنداً از فضل بن عباس از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: (وَالشَّمْسِ وَضُحاها) شمس، امیرالمؤمنین است. وضحاها، قیام قائم است. (وَالقَمَرِ إِذا تَلاها) حسن و حسین است. (وَالنَّهارِ إِذا جَلاّها) قیام قائم است.

(وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشاها) حبتر و دلام (1)است که کنایه اند از ابوبکر و عمر که حق را پوشانیدند.

(وَالسَّمَاءِ وَمَا بَناها) فرمود: او رسول الله است. (وَالْأَرْضِ وَمَا طَحاها) فرمود: ارض، شیعه است.

(وَنَفْس وَما سَوّاها) فرمود: آن مؤمن مستور است در حالتی که حق است.

(قَدْ أَفَلَحَ مَنْ زَكَّاها) فرمود: رستگار شد نفسی که تزکیه نمود آن را خدا.

(وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسّاها) الله عزّوجل یعنی: ناامید شد کسی که حق تعالی او را به حال خود واگذاشت و فرو برد او را در جهل او.

و فرمود: (كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها) ثمود، گروهی از شیعه اند، حق تعالی می فرماید: (وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَى عَلَى الْهُدى فَاَخَذَتهُمْ صَاعِقَةُ الْعَذَابِ الْهُونِ) (2)آن شمشیر است در وقتی که قائم علیه السلام ظهور نماید.

(فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللهِ) فرمود: آن رسول، پیغمبر است یعنی محمد صلی الله علیه وآله (ناقَةَ اللهِ وَسُقْياها) فرمود: الناقة، الإمام الذي فهَمَهُم عنِ اللهِ وسُقياها، أي عنده مستق العلم. (فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَلَمْلَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها) قال: في الرجعة. (وَلا يَخافُ عُقباها) قال: لايخاف من مثلها إذا رجع. (3)

ای شیعه! چون از این حدیث فهمیدی که در باطن مراد از رسول الله پیغمبر است و مراد از ناقة الله امام است و پیغمبر وصیت نمود به مراعات امام و این که آن امام را از آب منع ننماید و او را پی ننمایند یعنی به قتل نیاورند، پس امت مخالفت کردند و ناقة الله اول را ضربت بر سر او زدند و ناقة الله دویم را زهر خورانیدند و ناقة الله سیم که حضرت امام حسین علیه السلام باشد از آب منع نمودند و او را به قتل آوردند، لهذا آن حضرت فرمود بعد از آن که علی اصغر را تیر زدند و او را به قتل آوردند: خداوندا! این طفل من نزد تو کمتر از بچه ناقه صالح نیست! (4)

وناقة الله چهارم را نیز از آب منع نمودند بلکه به روایتی به قتل آوردند.

و در پرستاری نمودن حضرت فاطمه ناقه رسول الله را و سر او را در کنار گرفتن و متوجه شدن بیمار


1) این دو کلمه در نسخ مشوش بوده که طبق بحار الأنوار ثبت شد.

2) سوره مباركة فصلت آیه 17 .

3) بحار الانوار: 72/24 .

4) ر.ک: به صفحه 589 .

کربلا ناقه خود را و امر نمودن به متوجه شدن او و عدم صبر آن دو ناقه در مفارقت حضرت رسول وسید سجاد نکات چندی است که بر اولوا الالباب والافئدة مستور نیست.

ای شیعیان! بایستی حضرت فاطمه با ناقه چنین مهربانی نماید و سر او را در حین احتضار برکنار گیرد و این امت پرجفا فرزندان حسین را به قتل آورند و بدن او را مورد چهار هزار زخم تیر و یک صد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر نمایند (1)و بایستی که حضرت امام محمد باقر علیه السلام به سبب وصیت امام زین العابدین علیه السلام آن شتر را دفن نماید و بی رحمان امّت بدن نازپرور فاطمه زهراء را بر روی ریگ های گرم اندازند، دفن ننمایند !

ای امان از این مصیبت جانگداز راحت برانداز!

الثانی [ معجزه امام سجاد علیه السلام نسبت به شیعه خود ]

شیخ صدوق در کتاب امالی مسنداً از زهری روایت کرده است که گفت: در خدمت حضرت امام زین العابدین بودم که مردی از شیعیان آن حضرت وارد شد حضرت فرمود: چه خبر داری؟ آن مرد عرض نمود: ای فرزند رسول خدا! خبر من این است که صبح نمودم و حال آنکه چهارصد مثقال شرعی طلا مقروضم و چیزی ندارم و عیال بسیاری دارم!

راوی گفت: چون آن حضرت این کلام را شنید به شدت گریست بعضی عرض کردند که چه چیز تو را به گریه درآورد ای فرزند رسول خدا؟ حضرت فرمود: گریه مهیا نشده است مگر به جهت مصایب و محنت های بزرگ، کدام محنت و مصیبت عظیم تر است بر مؤمن از اینکه ببیند در برادر خود فقر و احتیاج را و نتواند سد نمود آن را؟!

پس اهل مجلس متفرق شدند، بعضی از مخالفین از بابت طعنه و استهزاء گفت: تعجب است از این جماعت یک دفعه ادعا می کنند که آسمان و زمین و همۀ اشیاء در اطاعت ما است و هر حاجتی که از حق تعالی بخواهند اجابت می فرماید و دفعه دیگر اعتراف می کنند که ما عاجزیم از اصلاح حال خاص از برادران!

چون این خبر به آن شخص مدیون رسید به خدمت حضرت مشرف شد و عرض کرد: یابن رسول الله! چنین خبری از فلان شخص به من رسید و این غلیظ تر است بر من از محنت خود!


1) ر.ک به صفحه 420 .

حضرت فرمود: حق تعالی اذن داد در فرج تو، ای کنیز! افطار و سحور مرا بیاور.

کنیز دو قرص نان آورد حضرت به آن مرد فرمود: بردار این دو قرص نان را که چیزی ندارم سوای این دو قرص و حق تعالی به سبب اینها به تو فرج خواهد داد و خیر واسعی به تو خواهد رسانید.

آن مرد مدیون آن دو قرص نان را برداشت و داخل بازار شد و نمی دانست که آن دو قرص نان را چه کند، تفکر می نمود در بسیاری دین و بدی حال عیال خود و شیطان به او وسوسه می کرد که این دو قرص به کجای از دین و سوء حال عیال تو می رسد؟!».

پس آن مرد به ماهی فروشی رسید که کساد شده بود بازار او و یک ماهی از او باقی مانده بود که کسی او را نمی خرید آن مرد به آن ماهی فروش گفت: این ماهی تو را نمی خرند کساد شده است و این یک قرص نان من نیز کساد شده است نمی خرند، می شود این ماهی را به من دهی تا من این قرص نان را به تو دهم؟ گفت: آری. آن نان را داد و ماهی گرفت.

بعد به مردی رسید که قلیل نمکی نزد او بود کسی نمی خرید به او گفت: این نمک تو را نمی خرند و این قرص نان مرا نیز نمی خرند، راضی میشوی که این نمک را به من دهی من نیز این قرص را به عوض آن به تو دهم؟ گفت: بلی. پس آن قرص دیگر را داد و آن نمک را گرفت و روانه منزل خود شد گفت: این ماهی را به این نمک به اصلاح می آورم.

چون وارد منزل خود شد شکم ماهی را شکافت دید که دو لؤلؤ فاخری در میان شکم ماهی است، پس حمد نمود حق تعالی را و خوشحالی می نمود که در این حال شنید که در را می زنند رفت که ببیند که کیست دید ماهی فروش و نمک فروشاند و هر یک می گویند: ای بنده خدا! هرچند ما و عیال ما سعی نمودیم که این نان را بخوریم دندان های ما کار نکرد و گمان ما چنین است که تو بسیار پریشان و بدحالی این قرص مال تو باشد و آن چه از ما گرفتی به تو حلال کردیم.

پس آن شخص دو قرص نان را گرفت، چون به مکان خود مراجعت نمود باز کسی در را کوبید دید که رسول امام زین العابدین است می گوید: آن حضرت فرمود که حق تعالی به تو فرجی کرامت فرمود پس آن دو قرص نان را به ما رد نما که غیر از ما کسی نمی تواند آن را خورد!

پس آن مرد مدیون آن دو لؤلؤ را فروخت به مال بسیاری و دیون خود را اداء نمود و معیشت خوبی به هم رسانید. بعضی از مخالفین گفتند: بسیار شدید است این تفاوت یک وقت نمی تواند سد نمود فقر و بیچارگی او را و یک وقت او را غنی می سازد به این نوع غنای عظیم این چگونه می شود؟!

حضرت فرمود: قریش نیز به رسول خدا چنین گفتند که «چگونه در یک شب از مکه می رود به بيت المقدس و آثار انبیاء را مشاهده می نماید و در همان شب بر میگردد و قدرت ندارد که در زمان

هجرت از مکه به مدینه رود مگر در دوازده روز؟!». بعد فرمود:

به خدا سوگند که این گروه جاهل می باشند از امر خدا و امر اولیاء او و نمی رسد شخص به مراتب عالیه مگر به تسلیم و رضا [به] آنچه حق تعالی تدبیر می کند در ایشان به آن؛ به درستی که دوستان خدا صبر نمودند بر محنت ها و مکروهات صبری که غیر ایشان نکرد پس حق تعالی جزا داد به ایشان به این که واجب کرد از برای ایشان که جمیع حاجات ایشان را برآورد لکن ایشان نمی خواهند از حق تعالی مگر آن چه را که او می خواهد از برای ایشان. (1)

وصلى الله على محمد وآله وحسبنا الله ونعم الوكيل ! (2)

الثالث [قضیه مرد بلخی و همسرش]

در کتاب منتخب مسطور است که مرد مؤمنی از اکابر بلخ در اکثر سالها به زیارت بیت الله الحرام می رفت و زیارت می کرد قبر رسول خدا را و به خدمت حضرت امام زین العابدين علیه السلام مشرف می شد و آن جناب را زیارت می کرد و هدایا و تحف چندی به جهت آن جناب می برد و مسائل دین خود را از آن جناب اخذ می نمود بعد به ولایت خود مراجعت می نمود، در یک سفری از سفرها زوجه آن مرد مؤمن به او گفت: تو از برای حضرت امام زین العابدین علیه السلام تحف و هدایای بسیاری می بری و نمی بینم که آن حضرت در عوض آن به تو چیزی دهد!

آن مرد گفت: آن شخص که من هدایا به جهت او می برم پادشاه دنیا و آخرت است و جمیع اموال که درید مردم است در تحت ملک او است زیرا او است خلیفه خدا در زمین و حجت خدا بر بندگان او و او است فرزند رسول خدا و او است امام و فرزند امام ما و مولای ما و مقتدای ما.

چون این زن این کلمات را شنید از ملامت نمودن ساکت گردید و در سال آینده باز آن مرد تدارک حج دید و روانه شد چون به مدینه رسید رفت به در خانه آن حضرت و اذن دخول طلبید، چون داخل شد سلام کرد و دو دست آن حضرت را بوسید دید در پیش روی آن حضرت طعامی است حضرت آن طعام را به نزد آن مرد گذاشته و فرمود: با ما طعام بخور .

آن مرد به قدر کفایت خود خورد بعد طشت و ابریقی طلبید آن مرد برخاست و ابریق را برداشت


1) الأمالی شیخ صدوق رحمه الله : 453 مجلس 99 حدیث سوم.

2) سوره مبارکه آل عمران آیه 173

که بر دست آن حضرت آب ریزد آن حضرت فرمود: ای شیخ! تو میهمان مایی چگونه آب بر دست من می ریزی؟! آن مرد عرض کرد: من چنین می خواهم.

حضرت فرمود: چون تو چنین خواستی به خدا سوگند که بنمایم به تو چیزی را که دوست داری و راضی شوی به آن و چشم های تو روشن گردد.

پس آن مرد بلخی آب ریخت بر دست های مبارک آن حضرت تا اینکه یک ثلث از طشت پر از آب شد حضرت فرمود: چیست این؟ گفت: آب است. امام فرمود: این یاقوت سرخ است.

چون آن مرد نظر نمود دید که آب به اذن خدا مبدل به یاقوت سرخ شده است، بعد امام فرمود: ای مرد! آب بریز. آن مرد مرتبۀ دیگر بر دستهای مبارکش آب ریخت تا دو ثلث طشت پر شد حضرت فرمود: چیست این؟ آن مرد: عرض کرد آب است. حضرت فرمود: زمرد سبز است.

آن مرد نظر نمود دید که زمرد سبز است. بعد حضرت فرمود: آب بریز ای مرد! پس آن مرد باز آب ریخت تا طشت پر شد حضرت فرمود: چیست این؟ آن مرد عرض کرد: آب است. حضرت فرمود: در سفید است.

پس آن مرد نظر نمود دید که آب مبدل به در سفید شده است به اذن حق تعالی و طشت پر شده است از سه رنگ جواهر: در، یاقوت، زمرد. پس آن مرد در غایت متعجب گردید و خود را بر دست های آن حضرت افکند و بوسید آن حضرت فرمود ای شیخ نزد ما چیزی نبود که در عوض هدایای تو به تو دهیم، این جواهر را بردار که در عوض هدیه تو است و عذر ما را نزد زوجه خود طلب نما که او بر ما عتاب کرد.

آن مرد از خجالت سر به زیر افکند و عرض کرد: ای آقای من! که تو را از سخن زوجه من خبر داد؟! شکی نیست که تو از اهل بیت نبوتی!

پس آن مرد حضرت را وداع نمود و جواهر را برداشت و به بلد خود مراجعت نمود و قصه را به جهت زوجۀ خود نقل نمود زوجه گفت: که آن حضرت را بر سخن من مطلع نمود؟! آن مرد گفت: به تو نگفتم که آن حضرت از خانواده علم و آیات است؟!

پس آن زن سجده شکر ادا نمود و شوهر خود را سوگند داد که او را نیز به اتفاق خود به نزد آن حضرت برد تا طلعت نورانی آن حضرت را مشاهده نماید و شرف خدمت آن حضرت را دریابد، پس آن مرد در سال دیگر آن زن را با خود برداشت و در بین راه آن زن بیمار شد و قریب به مدینه طیبه وفات یافت، آن مرد با دیده گریان و دل محزون به خدمت آن حضرت رسید و کیفیت آمدن و وفات زوجه را به عرض آن حضرت رسانید، آن حضرت برخاست و دو رکعت نماز کرد و دعا نمود

و به آن مرد ملتفت گردید و فرمود: برخیز و به نزد زوجۀ خود رو که حق تعالی او را زنده کرد.

پس آن مرد به سرعت آمد تا داخل خیمه شد دید که زوجه اش در خیمه نشسته است و هیچ ناخوشی ندارد، آن مرد مسرور شد و اعتقاد او زیاد شد پس به زوجهٔ خود گفت: ای زن! حق تعالی تو را چگونه زنده نمود؟ آن زن گفت: به خدا سوگند که ملک الموت آمد و روح مرا قبض نمود ناگاه مردی را دیدم که فلان و فلان صفت داشت.

و اوصاف شریفۀ آن حضرت را می شمرد و آن مرد می گفت: آری راست می گویی این صفت سید و مولای من حضرت امام زین العابدین است.

آن زن گفت: همین که ملک الموت آن جناب را دید بر قدمهای او افتاد و بوسید و گفت: السّلام عليك يا حجة الله في أرضه، السلام عليك يا زين العابدين !

حضرت جواب سلام ملک الموت را باز داد و فرمود: ای ملک الموت! روح این زن را برگردان به جسد او که او قصد زیارت ما کرده بود و من از پروردگار خود خواسته ام که سی سال دیگر او را عمر دهد که زندگانی پاکیزه نماید در دار دنیا که او به زیارت ما میآید و زواران ما بر ما حق واجبی دارند.

چون ملک الموت این کلام را شنید عرض کرد: سمعاً وطاعة يا ولي الله ! بعد روح مرا برگردانید به بدن من و من دیدم که ملک الموت دست مبارک آن حضرت را بوسید و از نزد من رفت.

پس آن مرد دست زوجۀ خود را گرفت و به خدمت آن حضرت آورد، چون وارد مجلس آن حضرت شد و آن حضرت در میان اصحاب خود بود که آن زن خود را بر دو زانوی آن حضرت انداخت و می بوسید و می گفت: به خدا سوگند که این است سید و مولای من این است آن کسی که حق تعالی به برکت دعای او مرا زنده گردانید!

پس آن مرد با زوجه خود در خدمت آن حضرت به سر بردند و بقیه عمر را در مدینه متبرکه گذرانیدند تا این که وفات یافتند. (1)

آیا سزاوار است بر چنین بزرگواری که دست های او را مقید نمایند و در گردن او زنجیر گذارند و خواهران و عمه های او را اسیر نمایند و برقتبهای شتران سوار نمایند و شهر به شهر بگردانند؟!

الرابع [ پناه دادن مجوسی به ذریه پیامبر صلی الله علیه وآله و هدایت او ]

از حزری در کتاب تذکرة الخواص منقول است که در شهر بلخ مردی بود علوی و در آنجا منزل


1) المنتخب: 342/2 مجلس ششم باب یکم

داشت و او را زوجه ای بود با چند دختری بود؛ پس آن علوی وفات یافت زوجه او می گوید: من از خوف شماتت اعداء دختران خود را برداشتم از بلخ بیرون آمدم و روانه شهر سمرقند شدم و در وقت شدت سرما به سمرقند رسیدم، پس دختران خود را داخل مسجدی کردم و رفتم که چاره ای در تحصیل قوت نمایم دیدم اشخاص چندی را که جمع شدند بر دور شیخی پرسیدم: این شیخ کیست؟ گفتند: این شیخ بلد است.

پس حال خود را به جهت آن شیخ بیان نمودم گفت: شاهد اقامه نما که تو ذرية على بن ابی طالبی! و به من التفاتی ننمود، من از او مأیوس شدم و به سوی مسجد برگشتم، در اثنای راه شخصی را دیدم که بر دکه نشسته و جمعی در حول او مجتمع اند پرسیدم که این شخص کیست؟ گفت: این مرد ضامن و پاینده این بلد است و مذهب مجوس دارد.

پس احوال خود را به جهت او بیان نمودم و آن چه در میان من و شیخ گذشته بود بیان کردم پس آن مجوس خادم خود را ندا کرد و گفت: برو به خاتون خود بگو که جامه های خود را بپوشد و بیاید.

آن خادم داخل خانه شد و بعد از زمانی دیدم که زن آن مجوس با کنیزان خود از خانه بیرون آمدند مجوسی به زوجه خود گفت: با این زن میروی به فلان مسجد و دختران این زن را با خود بیاور به خانه .

پس آن زن مجوسی به اتفاق من آمد به مسجد و دختران مرا برداشت، چون مراجعت نمودیم دیدم که یک خانه ای به جهت ما قرار داده است و ما را به حمام فرستاد و لباس فاخری به ما پوشانید و انواع مأكولات به جهت ما حاضر ساخت و خوابیدیم در کمال پاکیزگی.

چون نصف شب شد شیخ بلد که مسلمان بود در عالم رؤیا دید که گویا قیامت برپا شده است و حضرت رسول در تحت لوای خود قرار گرفته است ناگاه قصری دید از زمرد سبز پرسید که این قصر از کیست؟ شخصی در جواب گفت: این قصر از شخص موحد مسلمانی است.

شیخ رفت به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه وسلم حضرت از او رو برگردانید شیخ عرض کرد: یا رسول الله! چرا از من اعراض می نمایی و حال اینکه من مرد مسلمانی می باشم؟! حضرت فرمود: شاهد اقامه نما که تو مسلمانی !

پس آن شیخ متحیر شد، حضرت رسول فرمود: فراموش کردی حرفی را که به آن زن علویه زدی؟! این قصر مال شخصی است که آن زن علویه در خانه او است!

پس شیخ از خواب بیدار شد و بر سر خود می زد و می گریست و غلامان خود را در بلد از جهت

یافتن آن زن علویه متفرق نمود و خود نیز در میان بلد می گشت که شاید آن علویه را بیابد، کسی گفت که آن علویه خانه فلان مجوسی است.

شیخ به نزد مجوس رفت و گفت: آن زن علویه کجا است؟ مجوس گفت: در نزد من است.

شیخ گفت: من او را می خواهم. مجوس گفت: به این مطب راهی نخواهی یافت!

شیخ گفت: این هزار اشرافی را بگیر و آن زن علویه را به من سپار. مجوسی گفت: نه به خدا سوگند اگر صد هزار اشرفی دهی که نخواهم داد!

چون شیخ الحاح بسیاری نمود مجوسی گفت: آن خوابی را که تو دیدی من نیز دیدم و آن قصر را دیدم و تو به اسلام خود بر من می نازی، به خدا سوگند که دیشب قبل از خوابیدن من با جمیع اهل خانه خود از دست علویه مسلمان شدیم و رسول خدا به من فرمود این قصر از تو و اهل بیت تو می باشد به سبب احسانی که به آن علویه نمودید و تو از اهل بهشتی! (1)

الخامس [ تکلم امام سجاد علیه السلام باحیوانات ]

در مناقب از ابو حمزه ثمالی مروی است که وقتی عبدالله بن عمر به خدمت حضرت امام زین العابدین آمد و عرض کرد: ای پسر حسین علیه السلام ! توئی که گفته ای: «یونس پیغمبر در شکم ماهی محبوس شد به سبب اینکه ولایت جدّم بر او اظهار شد و او در آن توقف نمود»؟! حضرت فرمود: بلی مادرت به عزایت نشیند! عبدالله گفت: این قضیه را به من بنما اگر از راست گویانی!

پس حضرت امر فرمود تا چشم او را به پارچه ای بستند چشم مرا نیز به پارچه ای بستند و بعد از ساعتی امام فرمود که بگشایید چشم های خود را. که ناگاه دیدیم در کنار دریای مواجی هستیم، پس عبدالله بن عمر عرض کرد: ای سید من! خون من در گردن تو است! حضرت فرمود: بیشتر بگو: بنما به من آن قضیه را اگر از راست گویانی!

بعد حضرت فرمود: يا أيها الحوت! یعنی: ای ماهی! ناگاه ماهی سر خود را از دریا برآورد مانند کوه بزرگی و می گفت: لبیک لبیک ای ولی خدا!

حضرت فرمود: تو کیستی؟ ماهی عرض کرد: ای سید من! من ماهی یونسم .

حضرت فرمود: خبرده ما را از قضیه. ماهی عرض کرد: ای سید من! حق تعالی هیچ پیغمبری را از


1) تذكرة الخواص: 330.

آدم تا جد تو محمد نفرستاد مگر این که اظهار نمود بر او ولایت و دوستی شما اهل بیت را پس هر پیغمبری که قبول کرد سالم ماند و خلاص شد و هر یک که توقف نمودند رسید به او آنچه رسید و به این سبب آدم مرتکب معصیت شد و رسید به نوح از غرق نمودن قوم و به ابراهیم از آتش و به یوسف از چاه و به ایوب از بلاء و به داود از خطیه تا اینکه خدا یونس را مبعوث نمود پس به او وحی نمود که ای یونس! دوست دار امیرالمؤمنين على و ائمه راشدین از صلب او را. یونس عرض کرد: چگونه دوست دارم کسی را که ندیده ام و نمی شناسم؟ و رفت در حالتی که غیظ کننده بود، پس خدا به من وحی فرستاد که یونس را ببلع و استخوان او را اذیت مرسان.

پس مدت چهل صباح در شکم من محبوس ماند که طوف می نمود با من در دریاها در سه تاریکی: یکی ظلمت شب یکی بحر و يكي بطن و ندا می کرد: لا إله إلا أنت سبحانك إني كنتُ من الظالمين؛ یعنی: معبود به حقی نیست مگر تو پاک و منزه میدانم تو را به درستی که من بودم از ستم کاران بر نفس خود! به تحقیق که قبول نمودم ولایت امیرالمؤمنین و ائمه راشدین از اولاد او را.

چون ایمان آورد به ولایت شما حق تعالی مرا امر فرمود که او را برگردانم در کنار دریا.

پس حضرت فرمود: ای ماهی! برگرد به آشیان خود. و آن ماهی به امر امام برگشت و آب مساوی ایستاد. (1)

و ایضاً در کتاب مناقب از جابر بن یزید از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که فرمود وقتی حضرت امام زین العابدین با اصحاب خود در موضعی بودند که ناگاه آهویی از صحرائی آمد و در مقابل آن حضرت ایستاد و شروع نمود به حمحمه کردن بعضی از حضار عرض کردند: یابن رسول الله! مطلب این آهو چیست؟ حضرت فرمود: می گوید که فلان قرشی یک بره او را گرفته است و از دیروز تا به حال به آن شیر نداده است.

پس آن حضرت شخصی را به نزد آن قرشی فرستاد که آن بره آهو را به جهت من فرست.

آن مرد قرشی آن آهو را به خدمت آن حضرت فرستاد، چون آهو بره خود را مشاهده نمود حمحمه کرد و روانه شد و بره او نیز از متعاقب او روانه شد حاضرین عرض کردند: یا بن رسول الله ! چه فرمودی به این آهو؟ حضرت فرمود: به او گفتم که این بره تو را به تو بخشیدم.

پس آن آهو دعای خیری به جهت شما کرد. (2)


1) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 138/4 .

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 140/4.

ای شیعیان! امان از اشخاصی که رحم نکردند بر علی اصغر شیرخوار و به عوض آب تیر بر حلقومش زدند و بر مادرش رحم ننمودند!

و در بحار از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که فرمود: وقتی پدرم بیرون تشریف بردند و جمعی از محبان و غیر با ما بودند و چون سفره گستردند تا غذا میل فرمایند آهویی آمد به نزدیک آن جناب آن حضرت فرمود: ای آهو! منم علی بن الحسين بن علی بن ابی طالب و مادر من دختر رسول الله است بیا و در این سفره اکل نما .

پس آهو آمد و با ایشان اکل نمود بعد دور شد، پس بعضی از غلامان آن حضرت عرض کردند که این آهو را برگردان به نزد ما. حضرت فرمود: امان مرا نخواهید شکست؟ عرض کردند: نه.

پس حضرت فرمود: ای آهو! منم علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب و مادرم فاطمه دختر رسول خدا است بیا در این سفره اکل نما، تو در امان منی .

پس آهو آمد برس بر سر سفره و با ایشان اکل نمود، پس بعضی از جلساء دست خود را بر پشت آن آهو گذاشت پس آن آهو رم نمود پس آن حضرت فرمود: امان مرا شکستی هرگز با تو تکلم نخواهم نمود! (1)

و در کتاب خرایج مروی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله وقتی در صحرا راه می رفت که منادی ندا کرد: یا رسول الله ! ناگاه دیدند که آهویی را بسته اند حضرت به آن آهو فرمود: حاجت تو چیست؟ آن آهو عرض کرد: این شخص اعرابی مرا صید نموده است. ولي خشفان في ذلك الجبل فأطلقني حتى أذهب فأرضعهما وأرجع و از برای من دو بره است در این کوه مرا رها نما تا بروم ایشان را شیر دهم و مراجعت نمایم.

حضرت فرمود: چنین خواهی کرد؟ آهو عرض کرد: آری.

پس آن حضرت آن آهو را رها کرد پس آن آهو رفت بعد مراجعت نمود پس حضرت او را بست، چون اعرابی این حالت را مشاهده نمود متنبه شد و از خواب غفلت بیدار شد و آن حضرت حالت آن آهو را به جهت او نقل نمود پس اعرابی آن آهو را رها کرد و می گفت: أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله . (2)

ای شیعیان! امان از شقاوت اهل کوفه و شام که رحم ننمودند بر علی اصغر آن مظلوم و به عوض ترحم تیر بر حلقوم آن طفل معصوم زدند و به مادر داغدارش رحم ننمودند و از تضرع و زاری آن مظلومه نترسیدند و چنان داغی بر جگر آن محزونه زدند که اثر شراره آن تا قیامت در میان این امت خواهد بود! و در این مقام خاطرم آمد حدیث شررانگیز دیگری که منشأ سوزش قلب خاص و عام بود:


1) بحار الأنوار: 43/46.

2) الخرائج والجرائح: 37/1.

از جابر بن یزید جعفی منقول است که حضرت امام محمد باقر فرمود: روزی پدرم با جمعی از اصحاب نشسته بود ناگاه ماده آهویی از صحرا آمد و در پیش روی حضرت امام زین العابدین علیه السلام ایستاد و خود را به آن حضرت می مالید و دست در دامنش می زد و اضطراب می کرد، بعضی از حضار عرض نمودند یا بن رسول الله ! مطلب آهو چیست که خود را به تو می مالد؟

حضرت فرمود: صیادی برۀ این آهو را صید نموده است و دیروز این آهو قبل از آنکه بره اش را شیر دهد از وی جدا شده و امروز تمنا می کند که من بره او را از صیاد آن قدر بگیرم که او شیر دهد و بعد از آن تسلیم صیاد کند.

پس آن حضرت صیاد را طلبید چون صیاد حاضر گردید حضرت فرمود: ای صیاد! دیروز بچه این آهو را صید کرده ای و این آهو از من استدعای این دارد که من آن بره را از تو بگیرم تا شیر دهد و بعد از آن به تو باز دهم بزه را حاضر ساز .

صیاد حسب الامر آن حضرت بره را حاضر نمود و آن آهو بره خود را شیر داد و اشک از چشم او می رفت حضرت امام زین العابدین را بر او ترحم آمد و فرمود: ای صیاد! قیمت آهو را از من بگیر و به مادرش واگذار. صیاد عرض کرد: یابن رسول الله! این آهو را به تو بخشیدم.

پس آن حضرت بره آهو را به همراه مادرش روان نمود و آن بره با مادرش متوجه راه شدند آهو به لسان فصیح گفت:

أشهد أنك من أهل بيت الرحمة وأن بني أمية من أهل بيت الفتنة !

یعنی: گواهی می دهم که تو از اهل بیت رحمت میباشی و بنی امیه از اهل بیت فتنه می باشند! (1)

السادس [ داستانی از کودکی امام سجاد علیه السلام ]

منقول است که روزی بهلول در بازار بصره می گذشت دید که اطفال چندی با جوز و بادام بازی می کردند و در حوالی ایشان طفلی است که نظر می کند به آن اطفال و گریه می کند و در دست او جوز و بادامی نیست بهلول به نزد آن طفل رفت و گفت: آیا می خواهی که برای تو جوز و بادام آورم با اطفال بازی نمایی؟

بهلول می گوید: همین که این کلام را گفتم دیدم که آن طفل نظر غضب ناکی نمود و فرمود: ای


1) بحار الانوار: 30/46 البته روایت در این مصدر مقداری مفصل تر است.

دیوانه ما را از برای بازی نیافریده اند! پس من تجاهل ورزیدم و عرض کردم ما را از برای چه آفریده اند؟ فرمود: ما را خلق کرده اند از برای علم و عبادت.

بهلول عرض کرد: از کجا این مطلب را فهمیدی؟ فرمود از قول حق تعالی که فرموده است:

(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَنَا وَأَنْكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ). (1)

یعنی: آیا گمان کرده اید که ما خلق نمودیم شما را از روی عبث و این که شما به سوی ما رجوع نمی کنید؟!

بهلول عرض کرد: تو را حکیم می بینم مرا موعظه نما! پس اشعاری خواند که مضمون بعضی از آن این است :

می بینم دنیا را که با شتاب روان است و نه دنیا برای کسی خواهد باقی ماند و نه شخصی در دنیا خواهد زیست و گویا مرگ و حوادث در دار دنیا از برای جوان مانند اسبی است که می دود! ای مغرور! به دنیا آرام باش و برای خود از آن توشه ای بردار!

بعد آن طفل دیدۀ خود را به طرف آسمان نمود و به دو دست خود اشاره فرمود و اشک از چشم های آن مانند باران روان بود و می فرمود:

يا من إليه المبتهل ! يا من إليه المتكل! يا من إذا ما أَمَلْتُه أرجوه فلا يخطو الأمل !

ای کسی که به سوی او است ابتهال من! ای کسی که به سوی او است توگل من ای کسی که اگر امیدم به او باشد امید مرا بر می آورد!

چون این مناجات را نمود، فخر مغشياً عليه؛ یعنی: افتاد بی هوش شد.

پس سر او را در کنار خود گرفتم چون به حال آمد گفتم: چه وارد آمده است بر تو و حال آنکه تو صغیری و گناهی بر تو نوشته نشده است؟ فرمود: دیدم والد خود را که آتش می افروخت به هیزم های کوچک و می ترسم من از هیزم های کوچک جهنم باشم!

پس من از کلام آن طفل بی هوش شدم چون به هوش آمدم پرسیدم از آن طفل گفتند: آن طفل از اولاد حضرت امام حسین علیه السلام بود.

پس من گفتم: لا تكون هذه الثمرة إلا من هذه الشجرة! يعنی: نمي باشد چنین میوه ای مگر از این درخت! (2)


1) سوره مباركة مؤمنون آیه 115.

2) ر.ک: شرح احقاق الحق 65/29 از روض الریاحین.

السابع [ جوان توبه کار بنی اسرائیلی ]

از کتاب جامع الأخبار منقول است که مرد فاسقی از بنی اسرائیل بود که اهل بلد او از شدت معصیت او عاجز شدند و تضرع نمودند به حق تعالی از معصیت او خداوند عالم وحی نمود به سوی حضرت موسی علیه السلام که آن فاسق را از آن بلد اخراج نماید تا اینکه آتش نگیرند اهل آن بلد به سبب معصیت او.

پس حضرت موسی آن فاسق را بیرون نمود به سوی قریه ای، پس حق تعالی وحی نمود به حضرت موسی که اخراج نماید آن فاسق را از آن قریه .

پس حضرت، آن فاسق را از آن قریه نیز اخراج نمود، پس آن فاسق به غاری رفت که در آن غار مخلوقی نبود نه از انسان و نه از مرغان و نه از وحشیان، پس آن مرد در آن غار مریض شد و کسی نبود که پرستاری نماید او را پس آن مرد بر خاک خوابید و روی خود را بر خاک گذاشت و عرض نمود به درگاه بی نیاز: یا رب! لو كانت والدتي عند رأسي لرحمتني وبكت على ذلي وغربتي! یعنی: ای پروردگار من! اگر والده من حاضر می بود هر آینه می گریست بر ذلت من و غربت من!

ولو كان والدي حاضرا! لغسلني وكفنني وواراني ! یعنی: اگر والد من حاضر می بود هر آینه مرا غسل می داد و کفن می نمود و دفن می کرد!

ولو كانت زوجتي وأولادي عندي لبكوا علي وقالوا: اللهم اغفر لوالدنا الغريب الضعيف العاصي المطرود من بلد إلى بلد ومن قرية إلى مغارة ثم خرج من الدنيا آئساً من كل الاشياء: و اگر زوجه من و اولاد من حاضر می بودند در نزد من هرآینه می گریستند بر من و می گفتند: خداوندا! بیامرز والد ما را که غریب است وضعیف است و معصیت کار است که او را بیرون نمودهاند از بلدی به بلدی و از قریه ای به غاری بعد از دنیا بیرون رفته است در حالتی که مأیوس است از کل اشیاء!

اللهم يا ربّ! إذا قطعت بي وفرقت بيني وبين والدي ووالدتي وزوجتي وأولادي فلا تقطعني يا رب! من رحمتك وكما أحرقت قلبي بفراقهم فلا تحرقني بنارك لأجل معصيتي يا ربّ! یعنی: خداوندا، ای پروردگار من! حال که مرا غضب نمودی و جدایی افکندی میان من و والد من ووالدة من وزوجة من واولاد من پس مرا مأیوس منما ای پروردگار من! از رحمت خود! چنانکه دل مرا سوزانیدی به مفارقت ایشان پس مسوزان مرا به آتش خود به اعتبار گناهان من! ای پروردگار من!

چون آن مرد این مناجات را به عمل آورد ارحم الراحمین امر فرمود به حوری ای از حوریان بهشت

که به صورت مادر این غریب شو و به نزد او رو، و امر فرمود به حوری دیگری که به صورت زوجه او شود و به نزد او آید و امر نمود به ملکی از ملائکه که به صورت پدر او شود و به نزد او آید و امر نمود به غلمان بهشت که به صورت اولاد او شوند و به نزد او آیند.

پس ایشان در میان آن غار در گرد آن غریب جمع شدند و نشستند و آغاز گریه نمودند، چون آن جوان صدای گریه شنید ملتفت گردید دید که والده ووالد و زوجه و اولاد او در نزد او نشسته اند و می گریند گفت: این ها والد ووالده و زوجه و اولاد من اند که در نزد من حاضر شده اند.

پس قلب آن جوان شاد شد پس در این حالت روحش به آشیان قدس پرواز نمود، پس حق تعالی وحی فرستاد به سوی حضرت موسی که :

يا موسى! إنه قد مات ولي من أوليائي في موضع كذا فاذهب إليه فغَسَلْهُ وَكَفَنَه وصَلِّ عليه وادفنه !

ای موسی! به درستی که فوت شده است دوستی از دوستان ما در فلان موضع برو به نزد او و او را غسل ده و کفن نما [و بر او نماز بخوان] و دفن کن!

پس حضرت موسی روانه آن موضع گردید چون به غار رسید میتی را مشاهده نمود چون ملاحظه نمود دید که میت همان جوانی است که او را از شهر بیرون کرد، به قریه و از قریه بیرون کرد، چون او را شناخت عرض کرد به درگاه بی نیاز: يا رب ! أليس هو ذلك الشاب الفاسق ؟ یعنی: ای پروردگار من! آیا این جوان همان جوان فاسقی نیست که امر نمودی مرا به اخراج از شهر و قریه؟ ارحم الراحمین فرمود:

يا موسى! إني رحمته وتجاوزت عنه بأنينه في مرضه وبفُرْقَتِه عن وطنه وعن ولده ووالده وزوجته واعترافه بذنبه!

یعنی: این موسی! من رحم نمودم آن جوان را و از تقصیر او گذشت به سبب ناله او در مرض خود و به سبب دوری از وطن خود و از ولد ووالده وزوجه خود و اعتراف او به گناه خود و طلب نمودن او عفو و آمرزش مرا.

پس حوری به شکل مادر او و حوری به شکل زوجه او و غلمان چندی به شکل اولاد او و ملکی را به شکل والد او به نزد او فرستادم و از تقصیر او گذشتم و او را عفو نمودم به سبب غربت و ذلیلی او!

وبدان اى موسى إذا مات الغريب بكت عليه ملائكة السماء وأهل الأرض رحمة له ولغربته:

هر وقتی که غریبی بمیرد می گرید بر او ملائکه آسمان و اهل زمین به جهت ترحم بر او و به سبب غریبی او! فكيف لا أرحمه وهو غريب وأنا أرحم الراحمين ؟!

یعنی: پس چگونه رحم نکنم او را و حال آن که او غریب است و منم ارحم الراحمين؟! (1)

ای شیعه! امان از بی رحمان کوفه و شام و ابن زیاد و یزید نافرجام که هیچ رحم بر آن مظلوم دوران و مغموم [نکردند] زمانی که به اختیار خود تمنا نمود از خداوند عالمیان که او را مخلع سازد به خلعت ذبیح و قربان تا به این وسیله برهاند امتان را از آتش نیران و تا تمام شود شقاوت آن ظالمان و ظاهر شود بر همه عالمیان قساوت آن کافران و استحقاق ایشان اسفل درکات نیران را!

الثامن [ از ندبه های امام سجاد علیه السلام ]

از زهری منقول است که از جمله ندبه های حضرت امام زین العابدین این است:

یا نفس ! [ حتّا ] مَ إلى الحياة سكونكِ وإلى الدنيا وعمارتها كونكِ ؟!

ای نفس! تا چه زمان به سوی زندگانی دنیا است سکون و آرام تو و تا چند به سوی دنیا و عمارت دنیا است ميل و اعتماد تو؟!

أما اعتبرت بمن مضى من أسلاقكِ ومَن وارته الأرضُ من الآفكِ ومَن فُجِعْت به إخوانكِ ؟!

ای نفس! آیا عبرت نمی گیری به آن کسانی که گذشتند و رفتند از اسلاف تو و عبرت نمی گیری از کسانی که در زیر خاک شدند از دوستان تو و از کسانی که به مصیبت ایشان مبتلا شدی از برادران خود؟!

فهم في بطون الأرض بعد ظهورها / محاسنهم فيها بوالي ودواثر

پس ایشان در زیر خاک پنهان شدند بعد از آن که بر روی خاک بودند و اعضای نیکوی ایشان در زیر خاک پوسید و پنهان شد!

خلَتْ دُورُهم منهم وأقوَتْ عِراضهم / وساقتهم نحو المنايا المقادرُ

خانه های ایشان از ایشان خالی ماند و متاع های ایشان را وارث بردند و حفظ نمودند و تقدیر الهی ایشان را کشانید به سوی مرگ های ایشان!

وخلّوا عن الدنيا وما جمعوا لها / وضمتهم تحت التراب الحفائر

و واگذاشتند دنیا را و آن چیزی را که از برای دنیا جمع نموده بودند و در بر کشید ایشان را قبرها که در زیر خاک می باشند! (2)


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم

2) بحار الأنوار: 82/46 از المناقب از زهری و رک مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 152/4 .

التاسع [ حج امام سجاد علیه السلام پی در طفولیت ]

در بحار از ابراهیم بن ادهم منقول است که گفت: با قافله ای بودم و به حج میرفتم .پس مرا پیش آمد و به سبب آن از قافله دور شدم ناگاه دیدم طفلی کوچکی راه می رود پس گفتم: سبحان الله ! صحرائی بدون آب و علف و این طفل با این خردسالی چگونه می رود؟!

به نزد آن طفل رفتم و سلام کردم جواب مرا باز داد پس گفتم این ترید؟ به کجا می روی؟ فرمود: أُريدُ بيت ربي: اراده دارم که بروم به خانه پروردگار خود.

پس گفتم: ای حبیب من! تو صغیری و حج بر تو واجب و سنت نیست! پس فرمود: ای شیخ! ندیدی کسی را که کوچک تر از من باشد و مرده باشد؟!

پس گفتم: زاد و راحله تو کجا است؟ فرمود: زادي تقواي وراحلتي رجلاي وقصدي مولاي؛ يعنى: زاد من تقوای من است و مرکب من دو پای من است و مراد من مولای من است.

پس گفتم: من از مأکولات چیزی با تو نمی بینم! فرمود ای شیخ! آیا خوب است که شخصی تو را به ضیافت طلبد تو از خانه خود طعامی برداری؟ گفتم: نه. فرمود: آن کسی که مرا خوانده است به خانه خود او مرا اطعام خواهد نمود و آب خواهد آشامانید.

پس من گفتم: تندتر برو تا به مقصد برسی. فرمود: بر من است جد و جهد نمودن و بر او است به مقصد رسانیدن آیا نشنیده ای قول حق تعالی را که فرموده است:

وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ. (1)

یعنی: اشخاصی که مجاهده نمودند در راه ما البته هدایت خواهیم نمود ایشان را به راه های خود به درستی که خدا با نیکوکاران است.

قلیل مدتی گذشت که بدین حال بودیم ناگاه دیدم جوان خوش رویی که لباس سفید نیکویی پوشیده بود ظاهر شد و بر آن طفل سلام کرد با او معانقه نمود پس من متوجه آن جوان شدم گفتم: سؤال می کنم از تو به حق آن کسی که خلقت تو را نیکو آفریده است که این طفل کیست؟

فرمود: آیا او را نمی شناسی؟ این است علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام.

پس آن جوان را گذاشتم و به نزد آن طفل رفتم و عرض کردم: تو را به حق جد و آباءت قسم


1) سوره مبارکه عنکبوت آیه 69

می دهم که این جوان کیست؟ فرمود: آیا تو نمی شناسی او را؟ او خضر علیه السلام است که هر روز به نزد ما می آید و بر ما سلام می کند.

پس گفتم: از تو سؤال می نمایم به حق آباءت که بفرمایی که به چه چیز طی می نمایی بیابان ها را بدون زاد. فرمود: بلی، طی می نمایم بدون زاد و و زاد من در آن بیابان چهار چیز است. گفتم: آن چهار

کدام اند؟ فرمود:

همه دنیا را مملکت خدا می بینم و همه خلایق را عبيد و اماء و عيال خدا می بینم و اسباب و روزی ها را در دست خدا می بینم و قضای خدا را در همه زمین خدا نافذ می بینم.

پس گفتم: خوب توشه ای است توشه تو یا زین العابدین! و تو به آن طی می نمایی بیابان های آخرت را پس چگونه خواهد بود بیابان های دنیا؟! (1)

العاشر [بلای مقربان]

در کتاب مسکن الفؤاد از ابی قدامه شامی منقول است که گفت من سرکرده سپاه بودم در بعضی از سفرهای جهاد پس وارد بعضی از بلادها شدم و مردم را به سوی جهاد خواندم و ترغیب نمودم و فضیلت شهادت را برای ایشان ذکر نمودم و آن اجری که برای شهداء می باشد بیان نمودم بعد مردم متفرق شدند و من به اسب خود سوار شدم و به جانب منزل خود روان شدم که ناگاه زنی را که از احسن مردمان بود ندا نمود که یا ابا قدامه !

پس من رفتم و جواب او را نگفتم پس دیدم که آن زن گفت: روش نیکوکاران چنین نبوده است!

چون این کلام را شنیدم ایستادم پس آن زن آمد و رقعۀ کاغذی به من داد و یک خرقه بسته به من داد و برگشت در حالتی که می گریست، پس من چون نظر نمودم به آن رفعه دیدم که در آن نوشته اند: تو ما را به جهاد خواندی و تحریص نمودی به ثواب الهی و از برای من قدرتی نبود که برآیم به سوی جهاد پس بریدم بهترین چیزی را که داشتم که دو گیسوی خود باشد و آن ها را برای تو آورده ام که آنها را عنان اسب خود قرار دهی در راه خدا تا این که بیامرزد مرا!

چون صبح قتال شد دیدم که جوانی در مقابل صفوف قتال ایستاده است بدون سلاح حرب پس نزد او رفتم و گفتم: ای جوان! تو جوان کم تجربه ای هستی و پیاده می باشی و ایمن نیستم که


1) بحار الأنوار: 38/46.

مراکب به جولان درآیند و تو را در زیر پای خود پایمال سازند، از این مکان برگرد!

پس آن جوان گفت: آیا مرا امر می نمایی به رجوع و حال این که حق تعالی فرموده است: (یا اَیُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفَا فَلَا تُوَلُوهُمُ الْأَدْبَارَ) (1)یعنی: آن چنان اشخاصی که ایمان آورده اید! اگر ملاقات نمایید با اشخاصی که کفر ورزیدند در مقام قتال پس پشت های خود را به جانب ایشان مگردانید. یعنی فرار ننمایید تا آخر آیه را خواند.

پس من او را به اسبی که در نزد من بود سوار کردم پس به من گفت: یا اباقدامه! سه تیر به من قرض ده. پس من گفتم: این وقت وقت قرض است؟!

پس دیدم که الحاح می نماید گفتم: می دهم به شرط این که اگر حق تعالی تو را منت گذاشت بر شهادت مرا شفاعت نمایی. گفت: باشد.

پس سه تیر به او دادم پس دیدم که یک تیر را بر چلۀ کمان گذاشت و انداخت و یک رومی را به جهنم واصل کرد و بعد یک تیر دیگر انداخت و یک رومی دیگر را هلاک کرد بعد آن تیر دیگر را انداخت و گفت: سلام بر توای باد ای اباقدامه! سلام کسی که وداع نماید!

ناگاه دیدم تیری آمد از لشکر کفار و در میان دو چشم او واقع شد پس آن جوان سر خود را بر زین اسب گذاشت پس نزد او رفتم و گفتم: شفاعت را فراموش مکن. گفت: آری ولکن من یک حاجتی به تو دارم چون وارد شهر شوی به نزد والده من رو و خورجین مرا به اوده و خبر مرا به او برسان و مادر من آن زنی است که گیسوی خود را به تو داد تا عنان اسب خود نمایی، پس سلام مرا به او برسان، او در سال گذشته به مصیبت والدم گرفتار شد و در امسال به مصیبت من گرفتار شد!

پس روح آن جوان پرواز نمود پس قبری کندم و آن جوان را دفن نمودم چون خواستم که از قبر او مراجعت نمایم دیدم که قبر آن جوان را بیرون انداخت پس بعضی از اصحاب او گفتند: این پسری است کم تجربه شاید بدون اذن مادرش آمده باشد! من گفتم: زمین قبول می کند اشخاصی که بدتر از این جوان می باشند.

پس برخاستم و دو رکعت نماز کردم و با حق تعالی مناجات کردم و شنیدم که از غیب ندا

کردند که یا ابا قدامه واگذار ولی الله را به حال خود

از آن مکان نرفته بودم که دیدم مرغان چندی فرود آمدند و نعش آن جوان را خوردند چون وارد شهر شدم به جانب خانۀ مادر آن جوان روان شدم، چون به در خانه رسیدم در را کوبیدم دیدم


1) سوره مبارکه انفال آیه 15.

همشیره آن جوان بیرون آمد چون مرا دید به نزد مادرش مراجعت نمود و گفت: ای مادرجان! این شخص ابو قدامه است و برادرم با او نیست و در سال گذشته به مصیبت پدرم گرفتار شدیم و در امسال به مصیبت برادرم !

پس دیدم مادر آن جوان بیرون آمد و گفت: مُعزِياً أم مُهنِياً؟ یعنی: آیا تعزیت گوینده ای یا تهنیت گوینده ای؟ گفتم: چه اراده نموده ای از این دو کلام؟

گفت: اگر پسر من فوت شده است پس تعزیت گو مرا و اگر شهید شده است پس تهنیت گو مرا! پس گفتم: نه بلکه شهید شد.

پس آن زن گفت: از برای شهادت او علامتی هست پس آیا دیدی آن را؟ گفتم: بلی، زمین او را قبول ننمود و مرغان فرود آمدند و گوشت او را خوردند و استخوان او را انداختند، پس من استخوان ها را دفن نمودم. پس آن زن گفت: الحمد الله.

پس من آن خورجین را به آن زن دادم دیدم آن را گشود و یک پلاس و یک غل آهنی از آن خورجین برآورد و گفت: چون شب آن جوان را فرو می گرفت این پلاس را می پوشید و خود را غل می نمود و مناجات می کرد با مولای خود و می گفت: «الهي! احشرني في حواصل الطيور! يعنى: اى خدای من! مرا محشور نما در چینه دان مرغ ها! پس حق تعالی دعای او را استجاب نموده است رحمة الله عليه . (1)

و منقول است که حضرت موسی علی نبینا وآله وعلیه السّلام وقتی به مناجات پروردگار می رفت که یک مرد صالحی به نزد او آمد و عرض کرد: ای موسی! برسان به پروردگار خود که من او را دوست دارم و من مطيع اويم.

چون موسی از مناجات پروردگار خود فارغ شد ندائی شنید که چرا سفارش بنده مرا به من نرسانیدی؟ حضرت موسی عرض کرد: ای پروردگار من! توئی عالم به آنچه گفت عبد تو. پس حق تعالی فرمود: ای موسی! من نیز او را دوست دارم .

پس عِظم آن مرد زیاد شد در نظر حضرت موسی که او مرد صالحی است، چون حضرت موسی از مناجات پروردگار خود مراجعت نمود و در مکان آن مرد صالح تجتس نمود دید که شیری او را دریده است پس حضرت موسی تعجب نمود و محزون گردید بر او و به درگاه بی نیاز عرض کرد: ای خدای من! مرد صالحی که تو او را دوست داری و او تو را دوست دارد سگی از سگان خود را بر او مسلط می گردانی که او را بدرد؟!


1) مسكن الفؤاد عند فقد الأحبة والأولاد : 74.

که ندا از جانب رب الارباب در رسید: آری، ای موسی! این نحو عمل می نمایم به دوستان و اولیاء خودم مبتلا می سازم ایشان را در خانه سستی که دنیا باشد و ساکن می سازم ایشان را در نزد خود در غرفه های بهشت. (1)

و مروی است که مردی آمد در پیش روی رسول خدا ایستاد و عرض کرد: یا رسول الله! من خدای عزوجل را دوست دارم. حضرت فرمود: پس مستعد بلا باش.

پس عرض کرد: من تو را دوست دارم. فرمود: پس مستعد فقر شو.

پس عرض کرد: من علی بن ابی طالب علیه السلام را دوست دارم. فرمود: پس مستعد شوکثرت اعداء را. (2)

الحادی عشر [عمل خالص]

مروی است که حق تعالی وحی نمود به حضرت موسی علیه السلام : آیا عمل خالص به عمل آورده ای؟ حضرت موسی عرض کرد: بلی، از برای تو نماز کردم و روزه گرفتم و تهلیل کردم و تکبیر گفتم.

حق تعالی فرمود: ای موسی! نماز گذشتن از صراط است و روزه سپری است از آتش و تهلیل و تکبیر درجات است در بهشت، ها عملت عملاً خالصاً: آگاه باش عمل کردی عمل خالص.

این کلام تعریض بود بر حضرت موسی علیه السلام ، پس آن جناب به گریه درآمد و عرض نمود: ای پروردگار من! مرا راهنمایی کن بر عملی که خالص باشد از برای تو.

پس حق تعالی فرمود: ای موسی! آیا گرسنه ای را سیر کرده ای و تشنه ای را سیراب کردی یا عریانی را پوشانیدی و عالمی را اکرام نمودی و مظلومی را یاری نمودی؟ این اعمال عملی است که خالص از برای من است. (3)

وَ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى مُوسَى علیه السلام : هَلْ عَمِلْتَ لِي عَمَلا قَط ؟ قَالَ : إِلَهي ! صَلَّيْتُ لَكَ وَصُمْتُ وَتَصَدَّقْتُ وَذَكَرْتُ لَكَ. فَقَالَ: إِنَّ الصَّلَاةَ لَكَ بُرْهَانُ وَالصَّوْمَ جُنَّةٌ وَالصَّدَقَةَ ظِلُّ وَالذِّكْرَ نُورٌ، فَأَيَّ عَمَلٍ عَمِلْتَ لِي ؟ فَقَالَ مُوسَى علیه السلام : دُلَّنِي عَلَى عَمَلٍ هُوَلَكَ. فَقَالَ: يَا مُوسَى هَلْ وَالَيْتَ لِي وَلِيَا وَهَلْ عَادَيْتَ لِي عَدُوا قَط ؟ فَعَلِمَ مُوسَى أَنَّ أَحَبَّ الْأَعْمَالِ الْحُبُّ فِي اللَّهِ وَالْبُغْضُ فِي اللَّهِ. جامع الأخبار: 128. ورُوِيَ أَنَّ مُوسَى علیه السلام قَالَ: يَا رَبِّ! دُلَنِي عَلى عَمَلٍ إِذا أَنَا عَمِلَتْهُ تِلْتُ بِهِ رِضَاكَ. فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: يَا ابْنَ عِمْرَانَ! إِنَّ رِضَايَ فِي كُرْهِكَ وَلَنْ تُطِيقَ ذَلِكَ. قَالَ: فَخَرَّ مُوسَى علیه السلام سَاجِداً بَاكِياً فَقَالَ: يَا رَبِّ خَصَصْتَني بِالْكَلَامِ وَلَمْ تَكَلَّمْ بَشَراً قَبْلِي وَلَمْ تَدُلَّنِي عَلَى عَمَلٍ أَنَالُ بِهِ رِضَاكَ! فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: أَنَّ رِضايَ فِي رِضَاكَ بِقضائي. دعوات الراوندی: 164.


1) تظلم الزهراء علیها السلام : 357.

2) تظلم الزهراء علیها السلام : 357 البته «كثرت اعداء» ندارد بلکه «اعداء» آمده است. و ر.ک: الخصائص الفاطمية: 453/2.

3) قيل: جاء أعرابي إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال: دلني على عمل أدخل به الجنة. قال: أظعِمِ الْجَائِعَ وَاسْقِ الظَّمْآنَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ فَإِنْ لَمْ تُطِقْ فَكَفَّ لِسَانَكَ إِلَّا مِنْ خَيْرِ فَإِنَّكَ بِذَلِكَ تَغْلِبُ الشَّيْطَانِ. مجموعة ورام: 1/ 105.

الثانی عشر [ترحم و ترس جناب عزرائیل علیه السلام]

منقول است که حق تعالی فرمود به عزرائیل: آیا ترحم نمودی به احدی و آیا از احدی ترسیدی؟ عرض کرد: ای پروردگار من! تو داناتری.

جناب اقدس الهی فرمود: راست گفتی ای عزرائیل! و لکن دوست دارم که تو بیان نمایی عرض کرد: ای پروردگار من ترحم نمودم بر طفلی که گرفته بود پستان مادر خود را آن طفل با مادرش در کشتی بودند پس کشتی غرق شد پس مرا امر فرمودی که قبض روح مادر آن طفل نمایم، پس من قبض نمودم روح مادر آن طفل را و آن طفل ماند در دریا بر سینه مادرش که آب او را طوف می داد پس من آن طفل را رحم نمودم و ای پروردگار من می ترسیدم از مردی که امر نمودی که قبض نمایم روح او را و آن مرد پادشاه صاحب مملکتی بود و غلامان بسیاری داشت و او بر تخت خود در کمال عافیت آرمیده بود چون خواستم روح او را قبض نمایم خوف و رعبی از او بر من وارد شد.

پس حق تعالی فرمود: ای عزرائيل! الذي رحمته هو الذي خفت منه: آن طفل را که رحم کردی آن طفل همان پادشاهی بود که از او ترسیدی! (1)

الثالث عشر [پناه دادن امام سجاد علیه السلام به حیوان]

در کتاب بحار از سالم بن سلمه از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت امام زین العابدین با اصحابش در راه مگه غذا تناول می فرمودند که روباهی بر ایشان گذشت آن حضرت فرمود: آیا عهد می نمایید که رم ندهید آن روباه را و او را به حال خود گذارید تا اینکه او را بطلبم به نزد من آید؟ پس اصحاب سوگند یاد نمودند حضرت فرمود: یا ثعلب ! تعال: یعنی: ای روباه! بیا.

پس روباه آمد تا این که نشست در پیش روی آن حضرت پس مردی استخوانی پیش روی او انداخت (2)پس آن روباه آن استخوان را برداشت و مراجعت نمود و آن استخوان را می خورد پس حضرت فرمود: آیا پیمان و عهد می کنید که او را به حال خود گذارید؟

انداخت


1) ر.ک: منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة: 104/6 از ریاض الجنة.

2) از عبارت بحار الأنوار بر می آید که خود حضرت استخوان برای روباه انداخت: فجاء الثعلب حتى أهل بين يديه فطرح عليه عرقاً فولی به يأكله.

پس ایشان پیمان و عهد نمودند، باز آن حیوان به امر حضرت آمد پس مردی روی خود را ترش نمود بر روی آن روباه آن حیوان بنا کرد به دویدن پس آن حضرت فرمود: کدام یک از شما ذمه مرا شکست؟ پس مردی عرض کرد: یابن رسول الله! روی خود را عبوس نمودم بر روی او و نفهمیدم پس استغفار می کنم خدا را! پس حضرت ساکن شد. (1)

الرابع عشر [پناه آوردن آهو به امام سجاد علیه السلام]

در بحارالانوار از حمران بن اعین منقول است که گفت حضرت امام زین العابدين علیه السلام با جماعتی از اصحاب خود نشسته بود که ناگاه ماده آهویی آمد به خدمت آن حضرت و دم خود را حرکت می داد و تملق می کرد و دست های خود را به زمین می زد پس آن حضرت فرمود آیا می دانید که این آهو چه می گوید؟ عرض کردند که نه.

فرمود: گمان می کند که مردی از قریش که فلان بن فلان باشد یک بره او را صید نموده است در امروز، حال این آهو آمده است به نزد من و سؤال می نماید که من سؤال نمایم که آن برۀ او را بیاورد و او

را سر بدهد در پیش روی او تا شیر دهد آن را. پس آن حضرت فرمود: برخیزید تا برویم به نزد او.

پس همه برخاستند و رفتند به در خانه آن قرشی رسیدند و او را طلب نمودند پس آن قرشی بیرون آمد و به خدمت آن حضرت عرض كرد: فداك أبي وأمي ما حاجتك؟ یعنی: پدر و مادرم فدای تو باد! چیست حاجت تو؟ آن حضرت فرمود: سؤال می کنم تو را به حق من بر تو که بیرون آوری این بره آهو را که امروز صید نمودی.

پس آن قرشی آن بره آهو را بیرون آورد و پیش روی مادرش گذاشت پس آن ماده آهو آن بره را شیر داد بعد حضرت فرمود: سؤال می کنم از توای فلان که این بره را به من ببخشی. آن شخص گفت: بخشیدم. پس آن بره را با مادرش روانه نمودند، فَتَبَصْبَصَتْ وحركَتْ ذَنَبَها پس تملقی نمود و حرکت داد دم خود را. پس آن حضرت فرمود: آیا می دانید چه می گوید؟ عرض کردند: نه.

حضرت فرمود: این آهو می گوید رد نماید حق تعالی بر شما هر غایبی را و بیامرزد علی بن الحسین را چنانکه ردّ نمود آن جناب ولد مرا. (2)


1) بحار الأنوار: 24/46.

2) بحار الأنوار: 26/46.

خاتمه

در بیان جور و ستمی که به بعضی از سادات و شیعیان وارد شد از اعداء آل محمد

[شهادت جناب زید بن علی علیهما السلام ]

از ابوحمزه ثمالی مروی است که من در هر سال در موسم حج به خدمت حضرت امام زین العابدین علیه السلام یک دفعه مشرف می شدم پس در یک سالی به خدمت آن حضرت رسیدم دیدم که طفلی بر ران آن جناب نشسته است پس آن طفل برخاست که برود بر عتبه درافتاد و سر او شکست پس حضرت به سرعت خود را به آن طفل رسانید و خون سر او را پاک می کرد و می فرمود که پناه می برم تو را که بوده باشی مصلوب در کناسه !

عرض کردم: پدر و مادرم فدای تو باد! کدام کناسه؟ فرمود: کناسه كوفه.

عرض کردم که آنچه فرمودید خواهد واقع شد؟ فرمود: بلی قسم به آن کسی که محمد را به حق فرستاد اگر زنده بمانی بعد از من هر آینه خواهی دید که در ناحیه ای از نواحی کوفه این طفل را بکشند و دفن نمایند و نبش قبر او نمایند و او را برآورند و بر روی زمین بکشند و به دار کشند او را در کناسه بعد از دار فرو آورند و بسوزانند و خاکستر او را به باد دهند!

پس گفتم: فدای تو شوم! اسم این طفل چیست؟ فرمود: فرزند من زید است.

پس اشک از چشم های مبارکش فرو ریخت و فرمود: حدیث بگویم تو را به حدیث فرزندم زید؟ شبی از شب ها در سجود و رکوع بودم که مرا خواب در ربود دیدم در عالم رؤیا که من در بهشتم و حضرت رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام یک حور از حورالعین بهشت را به من تزویج نمودند من به او نزدیکی نمودم و غسل کردم نزد سدرة المنتهی چون مراجعت نمودم هاتفی به من ندا در داد که گوارا باد زید از برای تو! (1)


1) در فرحة الغرى و بحار الأنوار اين تهنيت سه بار تکرار شده است.

پس بیدار شدم و وضو ساختم و نماز صبح را خواندم پس مردی در را کوبید رفتم به نزد او دیدم که آستین کنیزی را گرفته است و آن کنیز به خماری خود را پوشیده است گفتم: چه حاجت داری؟ گفت: علی بن الحسین را می خواهم.

گفتم: منم علی بن الحسین. گفت: من رسول مختار بن ابی عبیده ثقفی می باشم، سلام بر شما رسانید و عرض کرد که این جاریه را به ناحیۀ ما آوردند او را به ششصد مثقال شرعی طلا خریدم. و ششصد مثقال طلا نیز به خدمت شما فرستاده است و عریضه ای به خدمت شما نوشته است.

من جواب آن عریضه را نوشتم و از آن کنیز پرسیدم که اسم تو چیست؟ گفت: حوراء.

و شب با او نزدیکی کردم پس حامله شد به این طفل پس آن طفل را زید نام نهادم و زود است که خواهی دید آن چه درباره این طفل به تو گفتم.

ابو حمزه گفت: به خدا سوگند که دیدم زید را کشتند بعد بر روی زمین کشیدند بعد دفن کردند بعد از قبر بیرون آوردند بعد به دار کشیدند و پیوسته در دار بود در زمان بسیاری تا اینکه فاخته ها در جوف او آشیانه ساختند بعد او را سوزانیدند بعد او را کوبیدند و خاکستر او را به باد دادند!

رحمت خدا بر او باد! (1)

و در کتاب منتخب از بعضی از اخباریین روایت کرده است که گفت: سؤال نمودم از خالد بن فضله از فضل زید بن علی بن الحسین زین العابدين علیهم السلام . پس گفت: بسیار مرد نیکی بود.

گفتم: چقدر می دانی از فضل او؟ گفت: پیوسته در شب ها آن قدر گریه می کرد از خوف خدا تا این که اشک چشمش به خون مخلوط می شد تا اینکه اعتقاد نمودند بسیاری از مردمان به امامت او و سبب اعتقاد آن ها این شد که او خروج نمود به شمشیر و می خواند به رضای از آل محمد پس مردم گمان کردند که اراده نموده است به این خواندن نفس خود را و حال آنکه نفس خود را اراده ننموده بود زیرا که می دانست که امام به حق کیست.

و بود (2)سبب خروج نمودن او طلب نمودن خون جدّش حضرت امام حسین و سبب دیگر این بود که روزی وارد شد بر هشام بن عبدالملک و آن ملعون بنی امیه را جمع نموده بود در مجلس و امر نموده بود ایشان را که به تنگ هم بنشینند تا اینکه زید بعد از ورود مجلس نتواند نشست به نزدیک آن ملعون، چون زید داخل شد و امر را چنان دید ایستاد در مقابل آن شقی و فرمود: ای هشام! نیست


1) ر.ک: فرحة الغرى: 116؛ بحار الأنوار: 183/46؛ المنتخب: 387/2 مجلس هشم باب یکم.

2) در نسخ اینجا «و» داشته که ظاهراً اضافه بود.

احدی از بندگان خدا بالاتر از این که وصیت نماید در عباد الله به تقوای خدا و من تو را وصیت می کنم به تقوای خدا پس بپرهیز از خدا!

پس هشام با آن جناب گفت: ای زید! توئی که خود را اهل خلافت میدانی و توئی که به امید خلافت داری تو را با خلافت چکار و حال آنکه مادر تو کنیز بود؟!

پس زید فرمود: پیغمران نزد خدا از همه بالاترند پس اگر فرزند کنیز بودن منشأ نقص می شد هر آینه مبعوث نمی کرد خداوند عالم اسماعیل را به پیغمبری و حال آنکه مادر او کنیز بود، نبوت اعظم است یا خلافت؟! و بعد چه چیز منشأ نقص می شود نسبت به مردی که جد رسول خدا باشد و پدر او علی بن ابی طالب از این که بوده باشد فرزند کنیز؟!

پس غضب ناک برخاست از نزد هشام و قهرمان خود را طلبید و فرمود: به خدا سوگند که خواهم لشکری بر سر این شخص آورد که فضای زمین بر او تنگ گردد! و بیرون رفت و می فرمود: مکروه نداشتند قومی حرارت شمشیر را مگر اینکه ذلیل شدند!

بعد متوجه کوفه گردید چون وارد کوفه شد اهل کوفه با او بیعت کردند که مقاتله نمایند با دشمنان پس بیعت او را شکستند و آن جناب را به دست دشمن او دادند پس کشته شد بر او باد رحمت خدا و او را به دار کشیدند در موضعی که آن را کناسه می نامند و مدت چهار سال در دار بود واحدی از اهل کوفه آن را انکار ننمودند نه به دست و نه به زبان و به تحقیق که آشیانه ساختند فاخته ها در جوف آن جناب و خیانت نمودند اهل کوفه به آن جناب و بیعت او را شکستند چنان چه شکستند بیعت آباء و اجداد او را قبل از او!

چون خبر قتل آن جناب به حضرت امام جفر صادق علیه السلام رسید بسیار محزون شد بر قتل او و پیوسته آه و ناله می کرد بر او و صدقه داد از برای او و از برای اشخاصی که با او شهید شدند نسبت به هر خانه ای هزار مثقال شرعی طلا داد و زمان قتل او در ماه صفر یک صد و بیست سال از هجرت بود. (1)

و شیخ صدوق در امالی مسنداً از حمزة بن حمران روایت کرده است که به خدمت امام جعفر صادق رسیدم به من فرمود: از کجا آمدی؟ عرض نمودم: از کوفه.

پس آن حضرت آن قدر گریست که محاسن مبارکش از اشک چشمش تر شد عرض کردم: یابن رسول الله ! سبب چیست که بسیار گریستی؟ فرمود: به خاطر آوردم عمّ خود زید را و آن ظلمی که با او کردند!

عرض کردم: از چه امر او را به خاطر آوردید؟ گفت: به خاطر آوردم مقتل او را در وقتی که تیری بر


1) المنتخب: 388/2 مجلس هشتم باب یکم.

جبین او رسیده بود پس پسر او یحیی آمد و خود را بر روی او انداخت و گفت: بشارت باد تو را ای پدر! که می روی به خدمت رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام . فرمود: بلی، چنین است ای فرزند!

بعد طلب نمود حدادی را و آن تیر را از جبین او کشید که بلافاصله روح آن جناب از بدنش پرواز نمود. پس او را بردند و دفن نمودند در نهری که جاری است نزد بستان زایده و آب بر روی قبر او جاری کردند و فردای آن روز غلام سندی که حاضر بود با ایشان رفت به نزد یوسف بن عمر خبر داد که زید را دفن نمودند، پس آن ملعون زید را از قبر برآورد و در کناسه به دار کشید تا مدت چهار سال در دار بود، بعد امر نمود تا او را به آتش سوختند و خاکستر او را به باد دادند، پس لعنت کند خدا قاتل و خاذل او را! و به سوی خدا شکایت می کنم آنچه بر ما اهل بیت پیغمبر بعد از موت او وارد شد و به خدا استغاثه می جویم بر دشمنان ما که او است بهترین اعانت کنندگان! (1)

و در منتخب مسطور است که بصر بن خزیمه اسدی به قتل آورد زید بن علی را و یوسف بن عمر آن جناب را عریان به دار کشید در کناسه کوفه، عورت او را از پوست شکمش پوشانید و مدت چهار سال در دار بود و احدی قدرت نداشت که نوحه نماید بر او و زوجه او را آن قدر زدند تا مرد بعد بدن آن زن را در مزبله انداختند. (2)

[سادات در میان ستون های عمارت مصور لعین]

ابن بابویه روایت کرده است که چون منصور لعین در بغداد عمارت بنا میکرد و اولاد حضرت اميرالمؤمنین را تفحص می کرد و هرکه را می یافت در میان ستون های گچ و آجر می گذاشت تا به این زجر شهید می شدند روزی کودک خوش رویی [و سیاه] مویی (3)از فرزندان حضرت امام حسن علیه السلام آوردند و به بنا دادند که آن امام زاده مظلوم را در میان ستون گذارد مردی را به او موکل گردانید که در حضور او این را واقع سازد، پس آن بنا آن سید را در میان ستون گذاشت پس رفتی بر آن بنا عارض شد و رحم نمود بر آن سید علوی و فرجه ای برای نفس کشیدن او قرار داد و گفت به آن سید مظلوم که باکی نیست بر تو، چون شب در رسد به نزد تو می آیم و تو را از این مهلکه نجات می دهم.


1) الامالی شیخ صدوق رحمه الله : 392 مجلس 62 حدیث 3.

2) المنتخب: 7/1 مجلس 1 باب 1. اسم راوی در کتاب «بصر بن جذیمه» بوده که طبق مصدر ثبت شد.

3) در یکی از نسخ «خوش موئی» و در دیگری «خوش رویی مویی» و در بعدی «خوش رویی» بوده که طبق مصدر این گونه ثبت شد.

چون شب شد مردم در جاهای خود قرار گرفتند آن بنا در تاریکی به نزد آن ستون آمد و آن سید علوی را از میان ستون بیرون آورد و گفت: ای جوان! رحم کن بر خون من و خون فعله که با من بودند و خود را از نظر خلق پنهان دار و من در این شب تار به نزد تو آمدم و تو را نجات دادم برای آنکه ترسیدم که اگر تو را در جوف این ستون بگذارم جد تو رسول خدا با من دشمنی کند در روز قیامت نزد خدای عزوجل! پس به آن آلتی که گچ کاران را میباشد گیسوهای آن سید علوی را برید و گفت: خود را پنهان ساز و نفس خود را نجات ده و به سوی مادر خود برمگرد.

پس آن امام زاده مظلوم گفت: چون مصلحت نمی دانی که من به نزد مادر خود بروم پس مادر مرا مطلع ساز که من نجات یافتم و گریختم تا اینکه خوشحال شود و جزع و گریه او کمتر شود. و آن سید مظلوم مادر خود را به من شناسانید و گیسوهای خود را به من داد که به مادر او دهم، پس در آن شب آن امام زاده مظلوم گریخت و کسی ندانست که به کجا رفت.

بنا گفت: بعد من رفتم به آن موضعی که مرا نشان داده بود پس شنیدم صدای گریه زنی مانند صدای مگس عسل که گریه می کرد بر فرزند مظلوم خود پس دانستم که آن زن مادر آن سید علوی است پس به نزدیک رفتم و خبر طفلش را به او رسانیدم و وقایع را نقل کردم و گیسوهای آن مظلوم را به او دادم و برگشتم. (1)

ألا لعنة الله على الظالمين وسيعلمُ الذين ظلموا أي منقلب ينقلبونَ (2)

اللهم العن أوّلَ ظالم ظلم حق محمّدٍ وآلِ محمدٍ وآخر تابع له على ذلك اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين الله وشايعت وبايعث وتابعث على قتله اللهم العنهم جميعاً. (3)

[شهدای سرزمین فخ]

بدان که دعبل در قصیده خود اشاره نموده است به قبوری که در فخ می باشد (4)وفخ، به فتح فاء و تشديد خاءِ نقطه دار موضعی است در یک فرسخی مکه معظمه در راه مدینه وجده و قبور شهداء فخ در آنجا است در میان حصاری.


1) عيون أخبار الرضا علیه السلام : 111/1.

2) سوره مباركة شعراء آیه 227 .

3) قسمتی از زیارت عاشورا زیارتی که حدیث قدسی است.

4) قبور بكوفان وأخرى بطيبة / وأخرى بفخ نالها صلواتي، بحار الأنوار: 257/45.

و مجمل قصه فخ آن است که حسین بن حسن مثلث بن حسن مثنی بن امام حسن علیه السلام که مادر او زینب دختر عبدالله بن حسن مثنی بود در ایام خلافت موسی که ملقب بود به هادی و چهارم خلفای بنی عباس بود خروج کرد در ماه ذی القعده سال صد [و] شصت از هجرت در مدینه. (1)

و ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین روایت کرده است که سبب خروج حسین آن بود که هادی مردی بود شقی از اولاد عمر بن الخطاب، مردودی را والی مدینه کرد و آن عمری ملعون کار را بر سادات مدينه تنگ گرفته و اهانت و اذیت بسیاری به ایشان می رسانید، چون اوایل آمدن حاجیان شد هفتاد نفر از حاجیان به مدینه داخل شدند وسوسه کردند حسین و سایر سادات را که خروج کنید و ما اعانت شما می کنیم.

حسین ارادۀ خروج کرد و جمع کرد سادات را که از جمله آن ها سه پسر عبد الله بن حسن بن امام حسن علیه السلام بودند یکی یحیی نام داشت و دیگری سلیمان و سیم ادريس و عبد الله بن حسن مثلث که او را افطس می گفتند و ابراهیم بن اسماعیل که او را طباطبا می گفتند و سادات طباطبا به او نسبت می رسانند و عمرو بن حسن بن علی بن حسن مثلث و عبدالله بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن مثنی بودند و دوستان و آزاد کرده ها و آشنایان خود را جمع کردند پس بیست و شش نفر از فرزندان حضرت امیرالمؤمنین جمع شدند و ده نفر دیگر از حاجیان و جمعی از موالیان و سایر مردم نیز به ایشان اتفاق نمودند و خروج کردند و چون مؤذنان اذان صبح را گفتند داخل مسجد شدند و افطس بر مناره بالا رفت و مؤذن را جبر کرد که حتي على خير العمل را در اذان گفت.

عمری چون این صدا را شنید گریخت و از مدینه بیرون رفت و حسین نماز صبح را در مسجد با مردم ادا کرد و کسی از اولاد ابو طالب تخلف ننمود از ایشان مگر جناب امام موسی کاظم علیه السلام و حسن بن جعفر بن حسن مثلث پس حسین بر منبر برآمد و گفت بعد از حمد و ثناء: منم فرزند رسول خدا و برآمده ام بر منبر رسول خدا و شما را دعوت می کنم که عمل کنید و یاری نمایید نسبت بر رسول خدا.

و مردم بعضی بیعت کردند و در این حال حماد بربری که داروغه مدینه بود لشکری جمع کرده و در مسجد آمده خواست که از مرکب به زیر آید سید یحیی بن عبدالله شمشیری که در دست داشت چنان بر پیشانی او زد که زره و خود و کلاهش برید و نصف سرش را پرانید و آن ملعون از اسب درگردید و یحیی حمله کرد بر لشکرش و همه گریختند.

و در آن سال مبرک ترک از امرای خلیفه بود به حج آمده بود چون داخل مدینه شد خبر خروج


1) بحار الأنوار: 161/48 در یکی از نسخ «شصت و شش» بوده البته خروج این بزرگوار طبق بحار سال 169 است.

حسین را شنید، در شب پنهان کسی را نزد او فرستاد که من نمی خواهم مبتلا به جنگ تو شوم و در خون سادات داخل شوم شب جمعی را بر سر لشکر من بفرست اگر چه ده نفر باشند که بهانه باشد برای من و من بگریزم حسین چنین کرد و او گریخت و به جانب مکه رفت. (1)

و شیخ کلینی روایت کرده است که چون حسین خروج کرد و مدینه طیبه را گرفت و متصرف شد کس فرستاد و حضرت امام موسی کاظم را تکلیف نمود که به او بیعت کند و حضرت به نزد او رفت و فرمود: ای پسرعم مرا تکلیف بیعت مکن، پسرعم تو محمد بن عبد الله بن حسن پدر مرا جبر بر بیعت کرد و بر او لازم آمد که امری چند را که نمی خواست بگوید گفت، یعنی خبر داد به او به آنکه کشته خواهد شد و کی او را خواهد کشت اگر مرا نیز تکلیف کنی آن چه می دانم خواهم گفت. حسین گفت: من از شما التماس کردم اگر خواهید بیعت کنید و الا من شما را جبر نمی کنم اختیار با شما است.

چون به وداع حضرت امام موسی کاظم آمد حضرت فرمود: ای پسرعم! بدان که در این سفر البته کشته خواهی شد نیکو جنگ کن که این گروه، فاسقی چندند که در ظاهر اظهار اسلام می کنند و در باطن مشرک اند و کافر! پس فرمود: انا لله وانا اليه راجعون! من مزد مصیبت شما را از خدا می طلبم!

پس حسین بیرون رفت چنانکه حضرت فرموده بود او و اصحابش همه کشته شدند. (2)

و صاحب مقاتل الطالبین گفته که حسین با سیصد نفر از سادات و موالی و غیر ایشان متوجه مکه معظمه شدند و شخصی را در مدینه نایب کرد چون به فخ رسیدند لشکرهای هادی خلیفه به استقبال ایشان آمدند و در آن سال از بنی عباس، عباس بن محمد وسلیمان بن ابی جعفر و موسی بن عیسی به حج آمده بودند و مبرک ترک و حسن بن حاجب و حسین بن یقطین نیز به ایشان ملحق شدند، ایشان با لشکرهای گران در برابر لشکر سید حسین ایستادند در روز هشتم ماه ذی الحجه در وقت نماز صبح، پس اوّل بر حسین عرض امان کردند که شما را امان می دهیم و ضامن می شویم که خلیفه ضرری به شماها نرساند بلکه احسان کند به شماها.

سید حسین چون می دانست که [به] امان ایشان اعتمادی نمی توان کرد و اگر دست بیابند ایشان را به اقبح وجوه به قتل می رسانند قبول نکرد و قتال عظیمی در میان ایشان واقع شد و پیوسته از لشکر مخالف صدای الامان بلند می گردید و با قلت عدد و عدم مدد جمع کثیری از مخالفان را به قتل رسانیدند تا اینکه محمد بن سلیمان از عقب لشکر ایشان درآمد و اکثر لشکر حسین را به قتل رسانید تا آنکه حسین و سلیمان بن عبد الله بن الحسن و عبدالله بن اسحاق بن ابراهيم بن


1) بحار الأنوار: 161/48 از مقاتل الطالبیین. ر.ک: مقاتل الطالبیین: 294-299.

2) الکافی: 366/1.

حسن و حسن بن محمد با جمع دیگر از سادات و موالی شهید شدند و اکثر سادات حسنی را در این روز به قتل رسانیدند. (1)

و از حضرت امام محمد تقی علیه السلام منقول است که:

بعد از واقعه کربلای معلی واقعه [ای] بر سادات عظیم تر از جنگ فخ واقع نشد!

و چون لشکر سرهای شهداء را نزد موسی و عباس آوردند جمع کثیری از سادات حسنی و حسینی در آن مجلس حاضر بودند موسی و عباس از جناب امام موسی علیه السلام پرسیدند که این سر است؟ فرمود: بلى، انا لله وانا إليه راجعون و به خدا سوگند که از دنیا نرفت مگر مسلمان وصالح و بسیار روزه گیرنده و امرکننده بود به نیکی ها و نهی کننده بود از بدی ها و در میانه سادات حسنی مانند خودی نداشت!

پس موسی و عباس ساکت شدند و جواب نگفتند و چون اسیران سادات را نزد هادی ملعون بردند امر کرد که همه را به قتل آوردند و در همان روز هادی ملعون فوت شد.

و از جمعی روایت کرده اند که چون هنگام وفات سلیمان شد (2)او را تلقین شهادتین می کردند و او شعری می خواند که مضمونش این است که کاش مادر نمی زادی و به جنگ حسین و اصحابش نمی رفتم! (3)

و درکتاب مقاتل روایت کرده است که در شبی که سید حسین و اصحابش شهید شدند [در] سراسر آب های (4)غطفان تا صباح نوحه جنّیان را می شنیدند که اشعار می خواندند و بر ایشان می گریستند. (5)

و از جناب امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم در فخ از مرکب به زیر آمدند و دو رکعت نماز کردند و گریستند و فرمودند که جبرئیل نازل شد و گفت که یکی از فرزندان تو در این جا شهید خواهد شد و ثواب آن کسی را که با او شهید شوند با ثواب شهیدان دیگر دو برابر است.

و ایضاً روایت کرده که امام جعفر صادق علیه السلام نیز در فخ فرود آمدند و نماز کرده فرمودند که در این جا مردی از اهل بیت من کشته خواهد شد با گروهی که روح ایشان سبقت خواهند گرفت به سوی بهشت. (6)

... النضر بن قرواش، قال: أكريت جعفر بن محمد من المدينة إلى مكة، فلما ارتحلنا من بطن مر، قال لي: يا نضر! إذا انتهيت إلى فخ فأعلمني قلت: أولست تعرفه؟ قال: بلى! ولكن أخشى أن تغلبني عيني. فلما انتهينا إلى فخ دنوت من المحمل، فإذا هو نائم فتنحنحت فلم يتنبه، فحركت المحمل فجلس، فقلت: فقد بلغت، فقال: حلّ محملي، فحللته ثم قال: صل القطار، فوصلته ثم تنحيت به عن الجادة فأنخت بعيره فقال: ناولني الإداوة والركوة، فتوضأ وصلى ثم ركب فقلت له: جعلت فداك، رأيتك قد صنعت شيئا أفهو من مناسك الحج؟ قال: لا، ولكن يُقتل ها هنا رجل من أهل بيتي في عصابة تسبق أرواحهم أجسادهم إلى الجنة. مقاتل الطالبيين: 366؛ بحار الأنوار: 170/48 .


1) ر.ک: بحار الأنوار: 164/48 از مقاتل الطالبیین؛ مقاتل الطالبيين: 299-300.

2) در نسخ اینجاه و داشته که طبق بحار الأنوار ثبت شد.

3) بحار الأنوار: 165/48 البته نام این شخص آخر در بحار محمد بن سلیمان آمده است.

4) این کلمات در نسخ مشوش بوده که طبق بحار الأنوار ثبت شد.

5) مقاتل الطالبيين: 306؛ بحار الأنوار: 169/48 از مقاتل الطالبیین.

6) عن أبي جعفر محمد بن علی، قال مرالنبي علیه السلام بفخ فنزل فصلى ركعة، فلما صلى الثانية بكى وهو في الصلاة، فلما رأى الناس النبي صلی الله علیه وآله يبكي بكوا، فلما انصرف قال: ما يبكيكم؟ قالوا: لما رأيناك تبكى بكينا يا رسول الله ! قال: نزل علي جبريل لما صليت الركعة الأولى فقال: يا محمد إن رجلا من ولدك يقتل في هذا المكان، وأجر الشهيد معه أجر شهيدين.

[شهادت جناب میثم تمار رحمه الله]

شیخ مفید در کتاب ارشاد روایت کرده است که میثم تمار غلام زنی از بنی اسد بود حضرت امیرالمؤمنین او را خرید و آزاد کرد پس از او پرسید که چه نام داری؟ گفت: سالم.

حضرت فرمود که خبر داد مرا رسول خدا صلی الله علیه وآله که پدر تو در عجم تو را میثم نام کرده. گفت: راست گفته اند خدا و رسول و امیرالمؤمنین به خدا سوگند که پدرم مرا چنین نام کرد.

حضرت فرمود: سالم را بگذار و همین نام که رسول خدا صلی الله علیه وآله خبر داده است داشته باش.

پس نام خود را میثم کرد و کنیه خود را ابو سالم. (1)

و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تعلیم کرده بود او را علوم بسیاری و مطلع نموده بود بر اسرار خفیه و میثم خبر می داد بعضی از آنها را به مردم پس تشکیک می کردند در آن قومی از اهل کوفه و نسبت می دادند حضرت امیرالمؤمنین را به کذاب (2)و تدلیس حتی این که آن حضرت در محضر جماعت کثیری که در میان ایشان بود شاک و مخلص به میثم فرمود (3)که ای میثم! بعد از من تو را خواهند گرفت و به دار خواهند کشید و حربه ای به تو خواهند زد، چون روز دویم شود خون از بینی و حلق و دهان تو جاری خواهد شد پس ریش تو به آن خضاب خواهد شد، چون روز سیم شود حربه ای به تو خواهند زد پس روح تو پرواز خواهد نمود؛ پس منتظر باش آن خضاب را و تو را در در خانه عمرو بن حریث با نه نفر دیگر به دار خواهند کشید و چوب تو از همۀ آن ها کوتاه تر خواهد بود، با من بیا تا


1) الإرشاد: 323/1.

2) ظاهراً «كذب» صحیح باشد.

3) بحار الأنوار: 302/34.

بنمایم به تو آن درخت خرمایی را که تو را بر چوب آن خواهند آویخت.

پس آن درخت را به من نشان داد، پس میثم به پای آن درخت می آمد و نماز میکرد و می گفت که درخت مبارکی هستی من به جهت تو خلق شدم و تو به جهت من تربیت یافتی!

پس پیوسته میثم بعد از قتل امیرالمؤمنین مراقب آن درخت بود تا اینکه او را قطع نمودند و می دانست آن موضعی را که به دار خواهند کشید او را در آن موضع و هرگاه به عمرو بن حریث می رسید می گفت: من وقتی همسایه تو خواهم گشت، رعایت همسایگی من بکن!

عمر و گمان میکرد که خانه ای می خواهد در پهلوی خانه او بگیرد می گفت: خانه ابن مسعود را خواهی خرید یا خانه ابن حکیم را؟ و نمی دانست که مراد او چیست.

و در سالی که کشته می شد ارادۀ حج کرد و در مراجعت به نزد ام سلمه زوجه رسول خدا رفت ام سلمه گفت: تو کیستی؟ گفت: منم میثم. ام سلمه گفت: به خدا سوگند که در شبی شنیدم که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم سفارش تو را به حضرت امیرالمؤمنین می کرد!

پس میثم احوال حضرت امام حسین را از امّ سلمه پرسید گفت: به یکی از باغ های خود رفته است. میثم گفت: به آن جناب بگو که من دوست داشتم که سلام کنم بر او و ما ملاقات خواهیم کرد با یک دیگر نزد پروردگار عالمیان ان شاء الله و قدرت ندارم امروز بر ملاقات او و اراده رجوع دارم. (1)

پس امّ سلمه بوی خوش طلبید برای او و چون محاسن خود را خوشبو کرد به ام سلمه گفت: آگاه باش که این محاسن به زودی به خون خضاب خواهد شد!

ام سلمه گفت: که تو را خبر داد به این؟ میثم گفت: سید من امیرالمؤمنین علیه السلام.

ام سلمه (2)گفت که اوسید تو به تنهایی نبود بلکه سید من و همۀ مؤمنین است!

پس وداع به ام سلمه کرد و به کوفه آمد پس او را گرفتند و به نزد عبیدالله بن زیاد بردند، پس بعضی از حاضران گفتند که این مقرب ترین مردم بود نزد علی بن ابی طالب! عبیدالله گفت: وای بر شما این عجمی مقرب بود؟! گفتند: بلی

ابن زیاد به میثم گفت: کجا است رب تو؟ گفت: در کمین هر ظالمی و تو یکی از آن ظلمه ای!

ابن زیاد گفت: تو با عجمیت خودت به جایی رسیده ای که هرچه می خواهی می گویی؟! خبر ده مرا که به چه چیز خبر داده است تو را صاحب تو که من با تو خواهم کرد؟ میثم گفت: خبر داده


1) الإرشاد : 323/1 .

2) در بحار الأنوار: پس ام سلمه گریست و گفت...

است که مرا با نه نفر دیگر به دار خواهی کشید که چوب من از همه آنها کوتاه تر خواهد بود.

ابن زیاد گفت: من البته مخالفت می کنم او را! میثم گفت: چگونه مخالفت می کنی که به خدا سوگند که خبر نداده است مرا مگر اینکه از پیغمبر شنیده است و او از جبرئیل و جبرئیل از حق تعالی، پس چگونه مخالفت خواهی کرد با ایشان؟ و به تحقیق که من می دانم آن موضعی را که مرا در آن موضع به دار خواهی کشید و من اول کسی خواهم بود که در اسلام لجام کرده می شوم!

پس امر کرد تا او را با مختار بن ابی عبیده به حبس بردند، میثم به مختار گفت: تو از حبس رها خواهی شد و خروج خواهی کرد و طلب خون امام حسین را خواهی کرد و این جبار را خواهی کشت! (1)

چون مختار را بیرون بردند که بکشند رسول از جانب یزید رسید که نوشته بود به عبیدالله و در آن نامه امر کرده بود که رها کند مختار را [ ابن زیاد هم مختار را ] رها کرد و امر نمود که میثم را به دار کشند، چون او را بیرون آوردند از حبس که به دار کشند مرد ملعونی گفت: چه بسیار بی نیاز بودی از این ای میثم؟! پس میثم تبسم نمود و اشاره نمود به آن درخت خرما و گفت: به جهت این درخت خلق شدم و این درخت به جهت من تربیت یافت!

چون او را بلند کردند بر خشبه، مردم بر دور او جمعیت کردند بر در خانه عمرو بن حریث پس عمرو بن حریث گفت: به خدا سوگند که به من می گفت که «من همسایه تو خواهم گشت»!

پس امر نمود به جاریه خود که جاروب کند زیر آن درخت را و آب بپاشد و بوی خوش بسوزاند. (2)

پس شروع نمود میثم به ذکر فضایل بنی هاشم و ذکر بدی های بنی امیه، پس بعضی به ابن زیاد گفتند که این بنده شما را مفتضح کرد! ابن زیاد گفت: لجام کنید او را!

پس میثم اوّل شخصی بود که لجام کردند او را در اسلام. چون روز دویم شد خون از بینی و دهان او جاری شد (3)و چون روز سیم شد آن کسی که او را به دار کشیده بود حربه ای بر میثم زد پس تکبیر گفت و در آخر آن روز خون جاری شد از دهان و بینی او رحمة الله علیه. (4)

و از روضة الواعظین و غیر آن از حضرت امام رضا از آباء خود روایت کرده است که میثم تمار در نهروان (5)به خانه امیرالمؤمنین علیه السلام آمد به او گفته شد که آن حضرت در خواب است پس میثم به


1) بحار الأنوار: 344/41.

2) الإرشاد : 325/1 .

3) بحار الأنوار: 345/41.

4) الإرشاد : 325/1 .

5) در تظلم الزهراء علیها السلام: و نهروانی.

صدای بلندی گفت: بیدار شوای شخصی که در خوابی! پس به خدا سوگند که البته خضاب خواهد شد ریش تو از خون سرت! پس آن حضرت بیدار شد و فرمود: میثم را داخل خانه کنید.

به میثم گفت: راست گفتی و به خدا سوگند که البته دست ها و پاها و زبان تو را قطع خواهند کرد و البته قطع خواهند کرد (1)درخت خرمایی که در کناسه است و آن را به چهار پاره خواهند کرد بر یک پاره اش تو را بر دار خواهند کشید و بر یک پاره اش حجر بن عدی را و بر یک پاره اش محمد بن اکتم و بر یک پاره اش خالد بن مسعود را!

میثم گفت: پس من شک کردم در نفس خود و گفتم که علی خبر می دهد ما را بر غیب! پس عرض کردم: آیا این خبر واقع خواهد شد؟ یا امیرالمؤمنین! فرمود: بلی قسم به پروردگار کعبه چنین خبر داده است به من پیغمبر خدا.

پس گفت: البته تو را خواهد گرفت جفاکار شدید ولد الزنا فرزند کنیز زناکار عبیدالله بن زیاد!

میثم گفت که آن حضرت می رفت به حبانه (2)و من در خدمت او بودم پس مرور می کرد به آن درخت خرما و می فرمود: ای میثم! به درستی که از برای تو و این درخت شأنی است از شأن ها!

پس چون عبید الله والی کوفه شد و به کوفه آمد عَلَمش بند شد به همان درخت خرمایی که در کناسه بود و پاره شد پس آن ملعون آن را برای خود به فال بد دانست و حکم کرد که آن درخت را بریدند، پس نجاری آن درخت را خرید و به چهار حصه کرد، پس میثم به پسر خود صالح گفت که مسماری از آهن بردار و اسم مرا و پدرم را بر قطعه ای از آن قطعات نقش نما و مسمار را بر آن بکوب.

چون چند روزی گذشت جماعتی از اهل بازار به نزد میثم آمدند و گفتند: ای میثم! با ما بیا به نزد امیر رویم و شکایت نماییم از دست عامل بازار و بخواهیم از امیر که او را عزل نماید و غیر او را نصب نماید.

چون به نزد ابن زیاد رفتند میثم خطیب آن جماعت بود، چون سخن آغاز کرد ابن زیاد گوش داد به سخن او و تعجب نمود از فصاحت او، عمرو بن حریث ملعون گفت: اصلح الله الامیر! می شناسی این سخن گو را؟ ابن زیاد گفت: کیست او؟ عمرو بن حریث گفت: این میثم تمار کذاب است که آزاد گردیده شده کذاب علی بن ابی طالب است!

پس ابن زیاد درست نشست و به میثم گفت: چه می گویی؟! میثم گفت: دروغ می گوید، به


1) در نسخ اینجا «و» داشته ظاهراً اضافه بود.

2) در روضة الواعظين و تظلم الزهراء علیها السلام : جبانه.

اصلاح آورد خدا مر امیر را! بلکه منم صادق آزاد گردیده شده صادق علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین به حق !

ابن زیاد گفت: البته باید بیزاری جوی از علی و بدی های او را بگویی و اختیار نمایی دوستی عثمان را و نیکی های او را یاد کنی و اگر نکنی دست ها و پاهای تو را می برم و تو را به دار می کشم!

پس میثم گریان شد ابن زیاد گفت: به محض گفتن قبل از کردن گریان شد! میثم گفت: به خدا سوگند که گریه من نه از قول است و نه از فعل و لکن گریه من به جهت شکی بود که خلجان نمود در دل روزی که خبر داد سید و مولای من!

ابن زیاد گفت: چه به تو خبر داد؟ میثم گفت: به در خانه آن حضرت رفتم در خواب بود پس ندا کردم که «بیدار شوای کسی که خوابیده ای به خدا قسم که خضاب خواهد شد ریش تو از خون سر تو!» پس آن حضرت فرمود: ر«است گفتی به خدا سوگند که البته قطع شود دست ها و پاها و زبان تو و تو را به دار خواهند کشید» پس من گفتم: «که خواهد کرد این عمل را به من؟ ای امیر مؤمنان!» فرمود: «می گیرد تو را جفاکار شدید ولد الزنا فرزند کنیز زانیه عبید الله بن زیاد!».

چون آن ولد الزنا این را شنید مملو شد از خشم و غضب پس گفت به میثم: والله که البته قطع می کنم دست ها و پاهای تو را و زبان تو را قطع نمی کنم تا این که دروغ تو و مولای تو را ظاهر سازم!

پس امر نمود تا دست ها و پاهای او را قطع کردند بعد او را بیرون بردند پس امر کرد که او را به دار کشند، پس میثم به صدای بلندی ندا درداد که ایها الناس! کسی که بخواهد بشنود حدیث مکنون از علی بن ابی طالب را بیاید از من بشنود.

پس مردم جمعیت کردند بر سر او و او از بالای دار امور عجیبه خبر می داد، در این حال عمرو بن حریث برآمد که به خانه خود رود دید جمعیت مردم را پرسید که سبب جمعیت چیست؟ گفتند: میثم تمار است که حدیث بیان میکند به مردم از قبل علی بن ابی طالب.

پس عمرو بن حریث به زودی برگشت نزد ابن زیاد و گفت: ايها الأمیر! به زودی بفرست کسی را که زبان میثم را قطع نماید که من ایمن نیستم که برگرداند قلوب مردم را از تو تا این که خروج کنند! پس ابن زیاد نظر کرد به ملازمی که در بالای سر او ایستاده بود و گفت: برو و زبان میثم را قطع کن !

چون ملازم آن لعین به نزد میثم آمد و گفت: ای میثم! زبان خود را بیرون آر که امیر مرا امر نموده است که قطع نمایم آن را! میثم گفت: آیا نبود آن فرزند زناکار که می خواست تکذیب نماید مرا و مولای مرا؟!

پس زبان خود را بیرون آورد و آن ملعون قطع کرد و ساعتی در [خون] خود غلطید تا این که به جوار رحمت الهی واصل شد، پس امر نمود او را به دار کشیدند.

صالح پسر میثم گفت: بعد از چند روزی رفتم دیدم که بر همان ربعی که اسم او را نوشته بودم و مسمار کوبیده بودم بردار کشیده اند. (1)

و روایت شده است که پاسبانان چندی قرار داده بودند که بدن میثم را محافظت نمایند که مبادا شیعیان او را از دار فرود آورند و دفن نمایند، شبی آن پاسبانان آتشی افروخته بودند که هفت نفر از خرمافروشان از راه حمیت این که نیز میثم خرمافروش بود آمدند و آن آتشی که نگاه بانان افروخته بودند حایل شد از دیدن آن هفت نفر و بدن میثم را از دار فرود آوردند و بردند به کنار بعضی از آب های طایفه مراد و در آنجا دفن کردند و آب بر روی او افکندند.

چون صبح شد لشکری فرستادند از متعاقب اشخاصی که بدن او را برده بودند نیافتند و هرچند قبر او را تفحص نمودند نیافتند. (2)

مؤلف گوید: خرمافروشان اهتمام نمودند و دفن میثم به اعتبار مشارکت او به ایشان در کسب خرمافروشی، پس چگونه بود حال اشخاصی که دعوی اسلام می نمودند بدن مطهر سیدالشهداء را که مورد چهار هزار تیر و یکصد و هشتاد زخم نیزه و شمشیر بود و به روی خاک گرم کربلا گذاشتند و کسی که متعرض دفن او نگردید؟!

اگر غیر و حمیت دینی از غیرت مشارکت در کسب نیفزودمی که لااقل برابر بایستی باشد که بدن نازپرور محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهراء را به خاک سپارند، چنانچه ابدان خبیثه مقتولین از لشکر عبید الله را ابن سعد پلید به خاک سپرد!

وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون !

و روایت شده است که میثم به خانه ابن عباس رفت سلام کرد به او و گفت: یابن عباس! آنچه از تفسیر قرآن می خواهی از من سؤال نما که من تنزیل قرآن را در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام خوانده ام و تعلیم نموده به من تأویل آن را.

پس ابن عباس کاغذی و دواتی طلبید از جاریۀ خود و از میثم می پرسید و می نوشت تا این که میثم گفت که چون خواهد بود حال تو ای پسر عباس! در وقتی که ببینی مرا با نه نفر دیگر به دارکشیده باشند که دار من از همه کوتاه تر باشد؟!


1) تظلّم الزهراء علیها السلام : 505 . ر.ک: روضة الواعظين: 288/2؛ إختيار معرفة الرجال: 85؛ بحار الأنوار: 131/42.

2) ر.ک: بحار الانوار: 129/42 .

پس ابن عباس گفت: تو کهانت نیز می کنی! و کاغذ را درید، میثم گفت: آنچه از من شنیدی در خاطر خود نگاه دار اگر آنچه به تو گفتم به عمل آمد نگاه دار آنچه را از من نوشتی و اگر به عمل نیامد چنانچه پاره نمودی کاغذ را اعتقاد بر آن منما. چون وارد کوفه شد بر او وارد آمد آنچه گذشت. (1)

و ایضاً وارد شده است میثم پیش از آن که به حج رود با معرف کوفه گفت: زود باشد که حرامزاده بنی امیه مرا از تو طلب کند و از او مهلتی بطلبی و آخر مرا به نزد او بری تا آن که بر در خانه عمرو بن حریث بردار کشند !

چون عبید الله زیاد به کوفه آمد فرستاد و معرف را طلبید و احوال میثم را از او پرسید معرف گفت: به حج رفته است. گفت: به خدا سوگند که اگر او را نیاوردی تو را به قتل رسانم!

پس او مهلتی طلبید و به استقبال میثم رفت به قادسیه و در آنجا ماند تا میثم آمد و میثم را گرفت و به نزد ابن زیاد برد، چون داخل مجلس شد حاضران گفتند: این مقرب ترین مردم بود نزد علی بن ابی طالب علیه السلام ! گفت: وای بر شما! این عجمی را آنقدر اعتبار می کرد؟! گفتند: بلی.

ابن زیاد گفت: پروردگار تو در کجاست؟! گفت: در کمین ستمکاران است، تو یکی از ایشانی!

پس سؤال جواب در میان ایشان شد به نحوی که گذشت تا این که ابن زیاد امر کرد که او را به دار کشند بر در خانه عمرو بن حریث، در آن وقت عمرو دانست که مراد میثم چه بوده است، پس جاریه خود را امر کرد که زیر دار او را جاروب کند و بوی خوش بر او بسوزانند.

پس میثم شروع نمود به نقل احادیث در فضایل اهل بیت و در لعن بنی امیه و آنچه واقع خواهد شد از قتل و انقراض بنی امیه، چون به ابن زیاد گفتند که این مرد رسوا کرد شما را!

آن ملعون امر کرد که دهان او را لجام کردند و بر چوب دار بستند که سخن نتواند گوید و چون روز سیم شد که آن ملعون آمد و حربه ای در دست داشت و گفت: به خدا سوگند که این حربه را به تو میزنم با آن که می دانم که پیوسته روزها روزه بودی و شب ها به عبادت حق تعالی ایستاده بودی!

پس حربه ای بر تهی گاه زد و به تهی گاه او رسید و آخر روز خون از سوراخ های دماغش روان شد و بر محاسن و سینه مبارکش جاری شد و مرغ روحش به آشیان جنان پرواز کرد. (2)

و در بحار از ابو خالد تمار روایت کرده است که من با میثم تمار بودم در فرات که در روز جمعه بادی وزید و میثم در یک کشتی از کشتی های رمان نشسته، پس بیرون آمد و نظر کرد به باد پس


1) رجال الکشی 81؛ بحار الانوار: 128/42 .

2) ر.ک: بحار الانوار: 130/42.

فرمود: سر کشتی خود را ببندید که این باد شکننده ای است؛ در این ساعت معاویه مُرد!

ابوخالد می گوید: چون جمعۀ آینده در رسید که قاصدی از شام در رسید من از او پرسیدم که چه خبر داری؟ گفت: ای بنده خدا! کدام خبر را می خواهی؟ مردم به احسن حال هستند و معاویه مرد و مردم بیعت کردند به یزید!

گفتم: کدام روز مرد؟ گفت: روز جمعه. (1)

و از شیخ کشی مروی است که روزی میثم تمار می گذشت که ناگاه حبیب بن مظاهر به او رسید و ایستادند و با یک دیگر سخنان بسیار گفتند، حبیب گفت: گویا می بینم که مرد پیری که پیش سر او مو نداشته باشد و شکم فربهی داشته باشد و خربزه فروشد، او را بگیرند و برای محبت اهل بیت رسالت بردار کشند و شکمش را بدرند!

و غرض او میثم بود، میثم گفت: من مردی را می شناسم سرخ رو که دو گیسو داشته باشد و برای نصرت فرزند پیغمبر بیرون آید و او را به قتل رسانند و سرش را در دور کوفه بگردانند!

غرض او حبیب بود، این را گفتند و از هم جدا شدند، حاضرین چون سخنان ایشان را شنیدند گفتند: ما از ایشان دروغگوتر ندیده بودیم! هنوز حاضرین متفرق نشده بودند که رشید هجری که یکی از محرمان اسرار امیرالمؤمنین بود به طلب آن دو بزرگوار آمد از حاضرین احوال ایشان را پرسید ایشان گفتند که ساعتی در اینجا توقف کردند و رفتند و چنین سخنان با یک دیگر گفتند، رشید گفت: خدا رحمت کند میثم را! آیا فراموش کرده بود که گوید: آن کسی که سر او را خواهد آورد جایزه او را صد درهم زیاده از دیگران خواهند داد!

چون رشید رفت آن جماعت گفتند که این از آن ها دروغگوتر است!

پس بعد از اندک وقتی دیدند که میثم را بر در خانۀ عمرو بن حریث به دار کشیده بود و حبیب بن مظاهر با حضرت امام حسین شهید شد و سر او را بر دور شهر کوفه گردانیدند. (2)

و مروی است که حبیب بن مظاهر با بریر همدانی که او را سید قراء می گفتند مزاح می کرد و می خندید بریر گفت: ای برادر! این ساعت خنده نیست! حبیب گفت: کدام روز برای شادی از این روز بهتر می باشد؟ و همین که آن (3)کافران به شمشیرها بر ما حمله کنند و کشته شویم حوریان را در بر خواهیم کشید به نعیم ابدی بهشت خواهیم رسید! (4)


1) بحار الانوار: 127/42 .

2) رجال الکشی: 78؛ بحار الانوار: 92/45 .

3) در یک نسخه: «هنگامی که آن» در نسخه دیگر، همین که این گونه ثبت شد.

4) رجال الکشی: 79؛ بحار الانوار: 93/45 .

[ شهادت جناب رشید هجری رحمه الله ]

و از روضة الواعظین مروی است که روزی حضرت امیرالمؤمنین با اصحاب خود به باغ بری که موضعی است از صحن کوفه رفتند و حضرت در زیر درخت خرمائی نشست و فرمود: تا خرمائی از درخت به زیر آوردند و در پیش روی آن حضرت گذاشتند، پس رشید هجری گفت: یا امیرالمؤمنین! چه بسیار خوب بود این رطب! حضرت فرمود: تو را بر چوب این درخت به دار خواهند کشید!

پس رشید پیوسته در صبح و شام به نزد آن درخت می آمد و آن را آب می داد تا اینکه امیرالمؤمنین از دنیا رحلت فرمود، پس رشید روزی به نزد آن درخت آمد دید که سعف آن درخت را بریده اند گفت: اجل من نزدیک شده است!

بعد روزی رسول ابن زیاد آمد که امیر تو را می طلبد! پس روانه شد چون داخل قصر شد دید که آن درخت قطع نموده اند و در آنجا افتاده است.

بعد روز دیگر دید که نصف آن درخت را زرنوق ساخته اند که آن چوبی است در کنار چاه آب نصب می کنند به جهت کشیدن آب پس گفت: دروغ نگفته به من خلیل من!

پس بعد از زمانی رسول ابن زیاد در رسید که امیر تو را می طلبد! چون وارد قصر شد پس به نزد زرنوق آمد و پای خود را به او زد و گفت: به جهت من تربیت یافتی و روئیدی!

بعد وارد شد بر ابن زیاد آن ملعون گفت که از دروغ های صاحب خود چیزی نقل کن! گفت: به خدا سوگند که من دروغگو نیستم و صاحب من دروغگو نیست و خبر داد مرا که تو دست و پا و زبان مرا قطع می کنی! آن لعین گفت: پس من دروغ او را ظاهر می سازم! ببرید دست و پای او را و زبان او را مبرید و او را از مجلس بیرون برید!

چون او را به خانه بردند شروع نمود به حدیث گفتن از برای مردم به اخبار عظیمه و می گفت: از من سؤال کنید که یک امری مانده است که این قوم هنوز آن را به عمل نیاورده اند!

پس مردی وارد شد بر ابن زیاد و گفت: این چکار بود کردی؟! دست و پای او را بریدند و او خبر می دهد مردم را به اخبار عظیمه! پس ابن زیاد فرستاد که او را برگردانید. پس امر نمود که زبان او را نیز بریدند و او را به دار کشیدند. (1)

و از مجالس شیخ طوسی از ابی حسان عجلی مروی است که گفت: ملاقات کردم أمة الله دختر


1) روضة الواعظين: 287/2.

رشید هجری را و گفتم: خبر ده مرا به آنچه از پدرت شنیدی. گفت: شنیدم که می گفت: شنیدم از حبیب خود امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: ای راشد! چگونه خواهد بود صبر تو در وقتی که تو را طلب کند ولد الزنا[ی] بنی امیه پس قطع کند دست و پا و زبان تو را؟ پس من گفتم: یا امیرالمؤمنین! آیا آخرش بهشت خواهد بود؟ فرمود: بلی ای راشد! تو با من خواهی بود در دنیا و آخرت.

پس دختر رشید گفت: به خدا سوگند که بعد از زمانی عبیدالله بن زیاد پدر مرا طلبید و گفت: بیزاری جو از امیرالمؤمنین علیه السلام! او قبول نکرد.

ابن زیاد گفت: به چه نحو از کشتن صاحب تو تو را خبر داده است که کشته خواهی شد؟ پدرم گفت: خبر داده است مرا خلیل من که تو مرا می خوانی که از او بیزاری جویم، من قبول نخواهم کرد پس دست و پا و زبان مرا قطع خواهی کرد. ابن زیاد گفت: به خدا سوگند که دروغ او ظاهر خواهم کرد! ببرید و دست و پای او را قطعه کنید و زبان او را به حال خود واگذارید!

پس دست و پای او را بریدند و او را به خانه ما آوردند، پس من به او گفتم: ای پدر! فدای تو شوم! چگونه می یابی درد آن چیزی را که به تو رسیده است؟ فرمود: نه ای دختر! مگر به قدر آن که شخصی در میان ازدحام مردم باشد!

پس همسایگان و آشنایان به دیدن او آمدند و اظهار درد و اندوه برای مصیبت او می کردند، گفت: کاغذی و دواتی بیاورید تا خبر دهم شما را به آنچه مولای من امیرالمؤمنین مرا خبر داده است که بعد از این واقع خواهد شد!

پس کاغذی و دواتی آوردند و او املا می فرمود از زبان امیرالمؤمنین به امور آینده و ایشان می نوشتند، چون این خبر به ابن زیاد رسید حجامی را فرستاد تا زبان او را قطع کند، چون زبان او را برید در همان شب به جوار رحمت الهی واصل شد.

و امير المؤمنين علیه السلام می نامید او را: راشد مبتلا و تعلیم نموده بود به او علم بلایا و منایا و بسیار بود که به مردم می رسید و می گفت: ای فلان! تو چنین خواهی مرد و تو چنین کشته خواهی شد! و آنچه می گفت واقع می شد. (1)

و از زیاد بن نضر حارثی مروی است که وقتی من نزد ابن زیاد بودم که رشید هجری را به نزد او آوردند ابن زیاد از او پرسید که علی تو را چگونه خبر داده است که تو را خواهم کشت؟ رشید گفت: خبر داده است که دست و پای مرا خواهی برید و مرا به دار خواهی کشید! ابن زیاد گفت: به خدا سوگند که سخن او را دروغ می گردانم! رها کنید او را!


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 165 مجلس 6 ح 28؛ بحار الأنوار: 121/42.

چون خواست که از مجلس بیرون رود آن ولد الزنا پشیمان شد و گفت: سیاستی بدتر از این نیست از آن چه مولای او خبر داده است! دست و پای او را قطع کنید و او را به دار کشید!

رشید گفت: هیهات! غیر از این چیز دیگر مانده است که مولای من امیرالمؤمنين علیه السلام خبر داده است که با من خواهی کرد!

ابن زیاد گفت: ببرید زبان او را! رشید گفت: الآن آمد تصديق خبر امیرالمؤمنين علیه السلام!

و این حدیث مشهور است نزد مخالف و مؤالف. (1)

[شهادت مزرع، کمیل و قنبر]

و در ارشاد مفید از عبد العزیز از ابوالعالیه روایت کرده است که خبر داد مرا مزرع بن عبدالله گفت: شنیدم از امیرالمؤمنین که می فرمود: به خدا سوگند که خواهد آمد البته لشکری تا اینکه وارد بیداء شوند پس زمین ایشان را فرو برد !

پس من به او گفتم: خبر می دهی مرا به غیب؟! گفت: حفظ نما آن چه به تو گفتم.

می گوید: به خدا سوگند که البته خواهد واقع خواهد شد آنچه امیرالمؤمنین به من خبر داد و البته خواهد گرفته شد مردی و کشته خواهد شد و به دار خواهند کشید او را در میان دو شرف از شرف های این مسجد!

گفتم: مرا حدیث می گویی به غیب؟ گفت: خبر داده است مراثقه مأمون علی بن ابی طالب علیه السلام!

ابوالعالیه گفت پس جمعه ای به ما نگذشت تا این که مزرع را گرفتند و کشتند و به دار کشیدند در میان دو شرف از شرف های مسجد.

ابوالعالیه گفت که حدیث سومی نیز به من گفت که من فراموش کردم آن را. (2)

و ایضاً شیخ مفید در ارشاد از جریر از مغیره روایت کرده است که چون حجاج ملعون والی گردید کمیل بن زیاد را طلبید چون خبر به کمیل رسید گریخت از شر او، پس حجاج منع نمود عطایای قوم کمیل را چون کمیل بر این مطلع گردید گفت: من مرد پیری هستم و عمر من به آخر رسیده است سزاوار نیست که محروم گردانم قوم خود را از عطایای ایشان.


1) الإرشاد : 325/1. البته در روایت زیاد ملعون آمده.

2) الإرشاد: 326/1 .

پس کمیل به نزد حجاج آمد چون آن خبیث کمیل را دید گفت: می خواهی که دستی به تو بیابم! کمیل گفت: دندان های انیاب خود را تیز مکن که به خدا سوگند که نمانده است از عمر من مگر مثل غبار سستی پس به عمل آور آن چه را به عمل خواهی آورد، به درستی که موعد خدا است و بعد از قتل حساب است و خبر داده است مرا امیرالمؤمنین علیه السلام علی بن ابی طالب که تو مرا خواهی کشت.

حجاج گفت: پس این حجّتی خواهد بود بر تو! کمیل گفت: این در وقتی است که حکم به سوی تو باشد! حجاج گفت: بلی تو از جمله قتله عثمان بن عفانی! بزنید گردن او را پس زدند گردن آن بزرگوار را. (1)

وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون (2)

وايضاً در ارشاد مروی است که حجاج بن یوسف ثقفی یک روزی گفت: می خواهم که برخورم به مردی از اصحاب ابوتراب تا تقریب جویم به خدا به ریختن خون او! پس بعضی گفتند که نمی دانیم احدی را طولانی تر باشد صحبت او نسبت به ابی تراب از قنبر که غلام آن حضرت است!

پس حجاج طلب نمود قنبر را چون قنبر را به حضور آن لعین آوردند پرسید که تویی قنبر؟ گفت: بلی. گفت: مولای تو علی بن ابی طالب است؟ قنبر گفت: مولای حقیقی من خداست و اميرالمؤمنین ولی نعمت من است.

حجاج گفت: بیزاری جو از دین او! قنبر گفت: اگر از دین او بیزاری جویم آیا تو راه می نمایی دینی را که افضل از دین او باشد؟!

حجاج گفت: تو را می کشم پس به چه نحو کشتن را (3)بیشتر دوست داری؟! [قنبر گفت:] این اختیار را به تو واگذاشتم!

حجاج گفت: پس چرا اختیار را به من را می گذاری؟! قنبر گفت: به جهت اینکه تو مرا به هر نحوی که بکشی من نیز به مثل آن تو را خواهم کشت و خبر داد امیرالمؤمنین که قتل من به ذبح خواهد بود از روی ظلم و ستم بدون حق.

پس حجاج امر نمود تا سر او را بریدند. (4)

و در بحار مروی است که قنبر غلام امیرالمؤمنین روزی به نزد حجاج رفت حجاج گفت: تو چه


1) الإرشاد : 327/1 .

2) سوره مباركة شعراء آیه 227 .

3) در یکی از نسخ کلمۀ «را» نبوده و در یکی از نسخ «مرا» بوده است.

4) الإرشاد: 328/1 .

امر علی را متوجه می شدی؟ گفت: من آب وضوی حضرت را حاضر می ساختم. حجاج گفت: چه می گفت بعد از آن که از وضو فارغ می شد؟ قنبر گفت: این آیه را تلاوت می فرمود:

فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلَّ شَيْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. (1)

یعنی: پس چون فراموش کردند آنچه را که تکلیف کرده بودیم ایشان را به آن پس گشودیم بر ایشان ابواب هر چیزی از امورات دنیوی تا این که خوشحال شدند به آن زخارف دنیویه ناگاه گرفتیم ایشان را پس ایشان اند مأیوسان از رحمت پس قطع گردیده شد آخر قومی که ظلم کردند پس همه افراد حمد ثابت است از برای پروردگار عالمیان.

حجاج گفت: گمان می کنم که این آیه را تأویل می نمود بر ما! قنبر گفت: بلی.

حجاج گفت: چه می کنی اگر گردنت را بزنم؟ قنبر گفت: اگر چنین کنی من به سعادت می رسم و تو به شقاوت!

پس حجاج امر نمود که او را به قتل آوردند. (2)

[شهادت سعید بن جبیر رحمه الله]

و در کتاب حياة الحیوان از عون بن ابی شداد عبدی روایت کرده است که به من رسید که چون سعید بن جبیر نزد حجاج بن ابی یوسف مذکور شد ملتمس بن احوص شامی را با بیست نفر از اهل شام که از خواص او بودند به طلب سعید بن جبیر فرستاد، در اثنای راه به صومعه راهبی رسیدند و از او پرسیدند احوال سعید را، راهب گفت: او را وصف نمایید از برای من.

چون وصف نمودند راهب مکان سعید را نشان داد، چون ایشان رسیدند به آن موضع دیدند که سعید در سجده است و به صدای بلند مناجات می کند پس به نزدیک او رفتند و سلام کردند به او پس سعید سر خود را از سجده برداشت و بقیۀ نماز خود را تمام کرد و جواب سلام را باز داد، پس ایشان گفتند: حجاج تو را طلبیده است اجابت نما او را!

سعید گفت: نیست چاره ای از اجابت؟ گفتند: چاره ای نیست.


1) سوره مبارکه انعام آیه های 44 و 45.

2) بحار الأنوار: 135/42.

پس سعید حمد نمود خدا را و صلوات فرستاد بر پیغمبر پس برخاست و با ایشان روانه شد تا به دیر راهب رسید پس راهب :گفت ای گروه سواران! یافتید صاحب خود را؟ گفتند: بلی.

راهب گفت: بالای دیر آیید که شیر نر و شیر ماده ای مسکن دارند در حول این دیر پس پیش از آنکه شب شود به زودی خود را داخل دیر سازید.

پس ایشان داخل دیر شدند و سعید ابا نمود از داخل شدن در آن دیر پس سواران گفتند: چنین می دانیم که می خواهی فرار نمایی از ما! سعید گفت: نه چنین است و لکن داخل منزل مشرک نمی شوم ابداً.

گفتند: ما نخواهیم دست از تو برداشت شیرها تو را خواهند کشت. سعید گفت: خدا با من است آنها را از من دفع خواهد نمود و پاسبانان چندی در حول من قرار خواهد داد که از همه بدی ها مرا محافظت نمایند ان شاء الله .

گفتند: پس تو از پیغمبرانی؟! گفت: نه من از پیغمبران نیستم ولکن بنده ای از بندگان خدا هستم خطاکار و گناه کارم.

ایشان گفتند: قسم بخور از برای ما که از مکان خود نروی به جای دیگر! پس قسم خورد از برای ایشان، راهب گفت به سواران: داخل دیر شوید و تیرها را به کمان گذارید تا منع نمایید درندگان را از این بنده صالح به درستی که او کراهت دارد که به صومعه من درآید به اعتبار بودن شما در این جا.

پس ایشان به صومعه درآمدند و تیرها را به چله کمان گذاشتند ناگاه دیدند که شیر ماده آمد چون نزدیک سعید رسید تذلل نمود و خود را به آن جناب مالید از روی ذلت و خضوع بعد در نزدیک او نشست، بعد شیر نر آمد او نیز تذلل نمود و خود را به سعید مالید و به نزدیک او نشست.

چون راهب این حالت را مشاهده نمود بعد از طلوع صبح فرود آمد به نزد سعید و سؤال نمود از شرایع دین او و سنن رسول صلى الله عليه وسلم و سعید بیان و تفسیر نمود به جهت ایشان، پس راهب مسلمان شد و نیکو شد اسلام او و آن سواران شروع نمودند به عذرخواهی نمودن از سعید و دست و پای او را می بوسیدند و خاکی که در شب بر آن پا گذاشته بود به جهت تبرک بر می داشتند و نماز می کردند بر آن و می گفتند: ای سعید! قسم خوردیم ما به حجاج به طلاق و عتاق که اگر تو را ببینیم دست از تو برنداریم تا به نزد او بریم پس امر تو چیست بفرما تا اطاعت نماییم؟ سعید گفت: هرچه خواهش شما است به عمل آورید من پناه برنده ام به خالق خود و نیست ردکننده [ای] از قضای او.

پس سواران با سعید روانه شدند تا اینکه به واسط رسیدند پس سعید به ایشان گفت: ای قوم! من به سبب ایشان محروم شدم و با شما رفاقت کردم و شکی ندارم از اینکه اجل من حاضر شده

است و مدت من منقضی شده است، امشب مرا به حال خود واگذارید تا توشه ای به جهت سفر خود بردارم و مستعد بشوم از برای منکر و نکیر و متذکر بشوم عذاب قبر را و خاکی که بر سر من می ریزند در قبر، چون صبح شود وعدگاه من و شما آن مکانی که معین نمایید.

بعضی گفتند: تو که در دست مایی نمی خواهیم به متعاقب تو بگردیم! و بعضی از ایشان گفتند: رسیدیم به منزل خود و مستوجب اخذ جوایز خود گردیدید از امیر پس دست از او برمدارید! و بعضی از ایشان گفتند: من ضامن او[یم] و او را به شما تسلیم خواهم نمود ان شاء الله.

پس آن جماعت نظر کردند به سعید دیدند که دو چشم او پر اشک شد و رنگ او متغیر شد نه اکل می کند و نه شرب و نه خندیده است از زمانی که او را ملاقات نموده اند و مصاحب او گردیده اند، دل ایشان به رحم آمد و همۀ ایشان گفتند: ای بهترین اهل زمین! کاشکی ما تو را نمی شناختیم و ما را نمی فرستادند به سوی تو! وای بر ما! چگونه مبتلا شدیم به تو! عذر ما را بطلب از خالق ما در روز حشر اکبر که اوست حکم کننده اکبر و عادلی است که ظلم نمی کند!

چون فارغ شدند از گریه و سؤال و جوابی که با سعید کردند پس آن شخص که ضامن سعید شده بود گفت: ای سعید! تو را به خدا قسم می دهم که دعای خیری در حق من کنی و مرا توشه دهی از دعا و کلام خود زیرا که من هرگز به مثل تویی ملاقات نخواهم نمود!

پس سعید دعای خیری به جهت ایشان نمود و ایشان او را رها کردند، پس سعید سر و مدرعه و عبای خود را شست و رفت در گوشه ای و به عبادت ربّ خود مشغول شد و آن سواران خود را در آن شب مخفی داشتند، چون صبح طالع شد سعید آمد و در را کوبید ایشان گفتند: این سعید است قسم به پروردگار کعبه !

پس در را گشودند و بسیار به او گریه کردند بعد سعید را به نزد حجاج بردند، پس ملتمس شامی وارد شد بر حجاج و سلام کرد به او و بشارت داد او را به قدوم سعید بن جبیر، چون به حضور حجاج واداشتند حجاج به او گفت: اسم تو چیست؟ سعید گفت: سعید بن جبیر.

حجاج گفت: تو شقی بن کسیری! سعید گفت: بلکه مادرم داناتر بود به اسم من از تو!

حجاج گفت: تو و مادرت هر دو شقی می باشید! سعید گفت: غیب را می داند غیر از تو!

حجاج گفت: البته بدل خواهم کرد دنیای تو را به آتشی که برافروخته است! سعید گفت: اگر می دانستم که آن در دست تو است هر آینه تو را خدا می گرفتم!

حجاج گفت: چه می گویی دربارۀ محمد؟ سعید گفت: نبی رحمت است.

حجاج گفت: چه می گویی درباره علی، در بهشت است یا در آتش؟ سعید گفت: اگر داخل بهشت و نار شوم و بشناسم اهل آنها را هر آینه خواهم دانست چه شخصی در آنجاست.

حجاج گفت: چه می گویی دربارۀ خلفاء؟ سعید گفت: من وکیل ایشان نیستم!

حجاج گفت: کدام یک اعجب اند نزد تو؟ سعید گفت: آن کسی که خالق من از او رضاتر است.

حجاج گفت: از کدام خالق رضاتر است؟ سعید گفت: علم آن نزد کسی است که پنهان و راز نهان ایشان را می داند.

حجاج گفت: به چه سبب نمی خندی؟ سعید گفت: آیا خنده می کند مخلوقی که از گل خلق شده است و گل را آتش می خورد؟!

حجاج گفت: پس ما چرا می خندیم؟! سعید گفت: قلوب مساوی نیستند.

پس حجاج امر نمود که لؤلؤ و زبرجد و یاقوت آوردند گذاشتند در پیش روی سعید، پس گفت: اگر این ها را جمع نموده ای که صدقه دهی به آن ها تا از فزع روز قیامت ایمن شوی خوب است والا به سبب یک فزع فراموش کند هر زن شیردهنده ای طفل خود را و خیری نیست در چیزی که جمع شده باشد از برای دنیا مگر چیزی که طیب و مزکی باشد.

بعد طلب نمود حجاج آلات لهو و لعب را پس سعید گریست حجاج گفت: وای بر تو ای سعید! به چه نحو می خواهی که تو را به قتل آورم؟! سعید گفت: تو اختیار نما به جهت نفس خود ای حجاج! پس به خدا سوگند که نمی کشی مرا به نحوی از قتل مگر این که می کشد خدا تو را به مثل آن در آخرت!

حجاج گفت: می خواهی تو را عفو نمایم! سعید گفت: اگر عفو بوده باشد از قبل خدا است نه از قبل تو! حجاج گفت: ببرید او را و به قتل آورید!

چون از در بیرون رفت خندید پس خبر دادند حجاج را به خندیدن او، حجاج به سعید گفت: چه چیز تو را به خنده برآورد؟ سعید گفت: از جرأت تو بر خدا و حکم کند خدا بر تو!

پس حجاج امر نمود که بساطی از پوست انداختند و گفت: به قتل آورید او را! پس سعید گفت:

(وَجَّهتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ). (1)

حجاج گفت: روی او را به غیر قبله بگردانید! سعید گفت: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ». (2)حجاج


1) سوره مبارکه انعام آیه 79.

2) سوره مبارکه بقره آیه 115 .

گفت: به رو افکنید او را! سعید گفت:

«مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخرى». (1)

پس حجاج گفت: ذبح نمایید او را! سعید گفت: أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له وأن محمداً عبده ورسوله. بعد سعید گفت: خداوندا! مسلّط مگردان او را بر قتل احدی بعد از من!

پس سر او را بریدند و بالای آن فرش پوست رحمة الله علیه و سر او بعد از قطع می گفت: لا إله إلا الله.

وتعيش نمود حجاج بعد از قتل سعید به مدت پانزده روز و این قتل در سنه نود و پنج از هجرت بود و عمر سعید چهل و نه سال بود. (2)

و در بعضی از کتب مسطور است که آخر کسی را که حجاج به قتل آورد سعید بن جبیر بود. (3)

و از مخلصین امام زین العابدین بود و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیوسته مدح او را می کرد و سبب قتل حجاج او را تشیع او بود بر مذهب اثنی عشری. (4)

و حکایت شده است که چون سعید به نزد حجاج آمد حجاج گفت: تویی شقی بن کسیر؟! در جواب گفت: مادر من اعرف بود به اسم من مراسعید بن جبیر نامید.

حجاج گفت: تویی شقی! در جواب گفت: غیب را غیر تو می داند! حجاج گفت: چه می گویی در ابی بکر و عمر، آیا در بهشت اند یا در آتش؟ سعید گفت: اگر داخل بهشت یا آتش شوم و نظر نمایم هر آینه خواهم دانست که کی آنجاست!

حجاج گفت: چه می گویی در شأن خلفاء سعید؟ سعید گفت: نیستم وکیل ایشان!

حجاج گفت: کدام یک محبوب ترند نزد تو؟ سعید گفت: آن کسی که خالق من از او خوشنودتر است. حجاج گفت: کدام یک محبوب تر است نزد خالق؟ سعید گفت: علم آن نزد کسی است که سر و راز پنهان ایشان را می داند.

حجاج گفت: ابا داری که راست بگویی از برای من! سعید گفت: بلکه دوست ندارم که دروغ بگویم به جهت تو.


1) سوره مباركة طه آیه 55 .

2) ر.ک: حياة الحيوان : 426/2؛ تهذيب الكمال: 369/10 .

3) رياض الأبرار: 63/2؛ مجمع البحرین: 287/2.

4) إختيار معرفة الرجال: 119؛ بحار الأنوار: 137/46. و ر.ک: روضة المتقين: 288/14.

حجاج گفت: به خدا قسم که تو را به سقر خواهم فرستاد! سعید گفت: اگر می دانستم که تو بر آن قادری معبودی به غیر از تو اختیار نمی کردم!

پس مکالمه و مخاصمه ایشان به طول انجامید بعد حجّاج گفت: تو را پاره پاره قطع خواهم کرد! سعید گفت: تو دنیای مرا خواهی فاسد کرد و من آخرت تو را!

حجاج گفت: وای بر تو! سعید گفت: وای بر کسی که دور شده باشد از بهشت و داخل شده باشد به آتش!

پس حجاج امر نمود که گردن او را بزنيد! سعيد گفت: أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أن محمداً رسول الله، بگیر این را تا ملاقات نمایم به تو در روز قیامت!

حجاج گفت: بیندازید او را و ذبح نمایید! پس او را به پهلو رو به قبله خوابانیدند سعید گفت: «وَجَّهتُ وَجْهِيَ الَّذي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ». (1)

حجاج گفت: پشت او را به طرف قبله کنید! سعید خواند: «أَيْنَمَا تُوَلُوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ» (2)

حجاج امر نمود که به رو انداختند او را سعید خواند: «مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أَخْرى». (3)پس ذبح نمودند از قفا. (4)

مؤلف گوید که: چه بسیار شبیه است شهادت سعید به شهادت سیدالشهداء که سر مطهر آن جناب را نیز شمر لعین از قفا جدا نمود!

وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون (5)

از یافعی مروی است که حجاج ملعون بعد از شهادت سعید چهل روز زندگانی کرد. (6)

و بعضی پانزده روز نیز گفته اند. (7)و بعضی سه روز. (8)


1) سوره مبارکه انعام آیه 79.

2) سوره مبارکه بقره آیه 115 .

3) سوره مباركة طه آیه 55 .

4) ر.ک: المنتظم: 8/7؛ الفتوح: 106/7؛ الإمامة والسياسة: 61/2.

5) سورة مباركة شعراء آیه 227 .

6) ر.ك: البداية والنهاية : 114/9 و 117.

7) البداية والنهاية : 117/9؛ المنتظم: 9/7 .

8) المنتظم: 9/7 .

و دماغ آن ملعون بعد از شهادت سعید مخبط گردید. (1)و مدهوش و مغمی علیه گردید. (2)

بعضی از اوقات به خواب می رفت و به فزع و اضطراب از خواب بیدار می شد و می گفت: مرا با سعید چکار بود؟! و می گفت: مرا سعید می گیرد و می گوید: ای دشمن خدا! چرا مرا کشتی؟! (3)

و بعضی گفته اند که اکله به شکم او افتاد و طبیبی آوردند و آن طبیب گوشتی را به ریسمانی بست و امر نمود که ببلعد آن را چون بیرون آوردند آن ریسمان را، دیدند که کرم بسیاری به آن گوشت چسبیده است پس معلوم شد که دیگر نجاتی به جهت آن خبیث نیست. (4)

و از مجمع البحرین محکی است که از جبارینی که اراده نمود به اهل کوفه بدی نماید حجاج بود که در شکم او مارها متولد شد و دبر او می سوخت تا اینکه هلاک شد. (5)

و از مسعودی مروی است حجاج لعین متولد شد و دُبُری نداشت پس سوراخ کردند دبر او را و پستان مادر خود و غیر مادر خود را نمی گرفت پس عاجز شدند در امر او.

و گفته شده است که شیطان به صورت حارث بن کلده متصور شد و گفت: به ایشان چیست شما را؟ گفتند: متولد شده است از برای یوسف ولدی که نمی گیرد پستان مادر خود را! شیطان گفت: بزغاله سیاهی را ذبح کنید و خون او را به حلق او بریزید و در روز دویم چنین کنید و در روز سیم بزنری را به جهت او ذبح کنید و خون او به خورد وی دهید بعد یک بز مسن پرقوتی را بکشید و خون او را به خورد وی دهید و بر روی او بمالید که قبول خواهد کرد پستان را در روز چهارم! پس ایشان چنین کردند و بود آن خبیث که صبر نمی کرد از ریختن خون ها و آن لعین می گفت که لذت بزرگی من ریختن خون ها است! (6)

و بعضی گفته اند که مخنث بود و می گرفت خنفساء را و بر مقعد خود می گذاشت تا بگزد آن موضع را و ساکن شود بعضی از علت او، روزی نماز می کرد بر سجاده خود خنفسائی آمد و جستن نمود به سوی او پس گفت: این را دور کنید از من که آن سنگل شیطان است! (7)


1) الإمامة والسياسة : 63/2؛ أنساب الأشراف: 364/7؛ البداية والنهاية : 115/9؛ الفتوح: 107/7.

2) ر.ک: تاریخ الإسلام: 369/6 .

3) تاریخ الطبری: 263/6؛ البداية والنهاية : 115/9.

4) المنتظم: 3/7.

5) مجمع البحرين: 240/3.

6) مروج الذهب: 125/3. ر.ک: مجمع البحرین: 286/2.

7) مجمع البحرين: 423/2 و ر.ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 279/7 .

و مدت حکومت او بیست سال کشید که بسیار می ریخت خون طالبیین را و بسیار هتک کننده بود حرمت سادات علویین را، سعی کننده بود در آوردن سید ساجدین نزد عبدالملک بن مروان لعین پسر لعین و هتک کننده بود حرمت دختران هاشمیات و بنات فاطمیات.

حتی این که نقل شده است که آن لعین شریر اشخاصی را که به قتل آورد سوای آن چه در جنگ کشته شده بود یک صد و بیست هزار بود، چون به سقر واصل شد پنجاه هزار مرد از زهاد و عباد و سی هزار زن عابده در زندان او محبوس بودند که می خواست همه آن ها را به قتل آورد.

و از نوادر صالحیه مروی است که یک صد و چهار هزار مرد و بیست هزار زن در محبس او بود که چهار هزار از آن زن ها عریان بودند و مرد و زن در یک جا بودند و قلعه ای کشیده بود و در میان آن قلعه محبوس بودند که سقف نداشت، چون محبوسین به سبب حرارت آفتاب به سایه دیوار می رفتند پاسبانان ایشان را به سنگ و کلوخ می زندند و می خورانید به ایشان نان جو مخلوط به نمک و خاکستر را و می آشامانید آب بسیار شور را و نمی پوشانید ایشان را مگر قلیلی.

چون زنان اندکی در حبس می ماندند همه سیاه می شدند از حرارت گویا از اهل زنج می باشند حتی اینکه پسری را حبس نمود بعد از چند روزی که مادر او به احوال پرسی آمد نشناخت فرزند خود را و گفت: این بعضی از زنجی ها است آن پسر گفت: نه به خدا قسم ای مادر! من پسر توام، اسم تو فلانه است و اسم من فلان! چون مادر شناخت فرزند خود را شهقه زد و روحش پرواز نمود!

و نقل شده است که حجاج لعین روزی به مسجد رفت اهل زندان فریاد شدیدی می کردند پرسید که این صدا چیست؟ گفتند: اهل زندان هستند که از حرارت آفتاب می نالند.

حجاج گفت بگویید به ایشان: اخسئوا ولا تكلمون! یعنی: فرو روید و حرف نزنید با من!

و این در شأن معذبین در جهنّم وارد شده. (1)

و نقل شده است که چون حجاج نصب نمود منجنیق را از برای سوزانیدن خانه کعبه صاعقه ای آمد و منجنیق را سوزانید، اصحاب او دیگر جرأت نمی کردند به انداختن منجنیق حجاج گفت باکی بر شما نیست این صاعقه مثل آتشی است می آید و قربانی را می خورد در عهد بنی اسرائیل (2)و این دلالت می کند که فعل شما قبول شده است! (3)


1) سوره مباركه مؤمنون آیه 108

2) ظاهراً عبارت این گونه باشد: چنانچه می خورد در عهد بنی اسرائیل .

3) تظلم الزهراء: 530 و ر.ک: مجمع البحرين: 287/2؛ مجموعة نفيسة في تاريخ الأئمة: 366؛ البدء والتاريخ: 40/6.

در منتخب از شعبی حافظ قرآن مروی است که گفت که در روز عید قربان حجاج بن یوسف مرا طلبید چون به نزد او رفتم گفت: ای شیخ! امروز چه روز است؟ گفتم: عید قربان است.

گفت: به چه چیز نزدیکی می جویند مردم به خدا در مثل امروز؟ گفتم: به قربانی کردن و صدقه دادن و عمل خیر و تقوا. پس گفت: بدان که من قصد نموده ام که قربانی کنم امروز یک مردی از اولاد حسین را!

شعبی گفت که با من در تکلّم بود که از پشت سر خود صدای زنجیر و آهن شنیدم، پس ترسیدم که اگر ملتفت شوم به پشت سر مرا خفت دهد ناگاه دیدم شخصی علوی را در پیش روی او واداشتند و زنجیری در گردن او است و در پاهای او قید است از آهن، پس حجاج به آن علوی گفت: آیا تو فلان پسر فلان علوی نیستی؟ گفت: بلی.

پس حجاج گفت: تویی که می گویی: حسن و حسین از ذریه رسول الله اند؟ گفت: من نگفته ام و نه می گویم و لکن می گویم حسن و حسین دو ولد رسول الله اند و ایشان داخل شده اند در پشت او و بیرون آمده اند از صلب او به جهت اینکه بینی تو را به خاک بمالم ای حجاج!

شعبی گفت که حجاج تکیه داده بود همین که این را شنید در کمال غیظ و غضب برخاست نشست و رگ های او باد کرد از شدت غضب به نحوی که بندهای بُرد او گسیخت پس برد دیگری طلب نمود و پوشید بعد به آن علوی گفت: ای وای بر تو! اگر از قرآن دلیلی نیاوری که حسن و حسین دو ولد رسول الله اند داخل شده اند در ظهر او و بیرون آمده اند از صلب او، هرآینه تو را الآن می کشم کشتن شدیدی و اگر دلیلی آوردی این بدره که در دست من است به تو می دهم و تو را رها می کنم!

شعبی گفت که من حافظ تمام قرآن بودم و می دانستم وعد و وعید و ناسخ و منسوخ آن را و به ذهن من نیامد آیه ای که دلالت کند بر این، محزون و غمگین شدم و در نفس خود گفتم: به خدا سوگند که بر من گران است کشته شدن این علوی!

پس آن علوی شروع نمود به خواندن آیه و گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. حجاج گفت: شاید اراده نموده ای که دلیل بیاوری بر من آیه مباهله را که آن این آیه است: «قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ ونِساءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ»؟ (1)

علوی گفت: به خدا سوگند که این آیه حجّتی است مؤكده و لكن من غیر این آیه را دلیل می آورم بعد شروع کرد به خواندن: بسم الله الرحمن الرحيم «وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ


1) سوره مبارکه آل عمران آیه 61.

وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَزَكَرِيًّا [وَيَحْیي]» (1)و ساکت شد.

حجاج گفت: چرا نگفتی (و عیسی) آیا فراموش کردی عیسی را؟ علوی گفت: بلی راست گفتی ای حجاج! به چه سبب عیسی داخل شد در صلب نوح علیه السلام و حال آنکه از برای عیسی پدری نبود؟ حجّاج گفت: عیسی داخل شد در صلب نوح علیه السلام از آن جهت مادرش. علوی گفت: هم چنین حسن و حسین داخل شدند در صلب رسول الله به سبب مادرشان فاطمه زهراء.

شعبی گفت: گویا سنگی به دهان حجاج زدند پس حجاج گفت: چیست دلیل بر این که حسن و حسین هر دو امام اند؟ علوی گفت: ای حجاج ثابت شده است امامت ایشان به قول جد ایشان در حق ایشان که فرموده است: دو ولد من حسن و حسین هر دو امام اند و هر دو فاضل اند چه برخیزند به امامت یا بنشینند؛ دشمان برایشان میل می کنند و خون ایشان را می ریزند و اسیر می کنند حرم ایشان را.

و به تحقیق که نیز شهادت داده است در حق ایشان پیغمبر خدا به امامت در وقتی که فرمود: فرزند من این یعنی حسین امام است پسر امام است پدرنه امام.

پس حجاج گفت: ای علوی! چقدر بود عمر حسین در دار دنیا؟ علوی گفت: پنجاه [و] شش یا هشت سال .

حجاج گفت: کدام روز کشته شد؟ علوی گفت: روز دهم ماه عاشورا در میانه ظهر و عصر.

حجاج گفت: کی او را کشت؟ علوی گفت: ای حجاج! لشکر برانگیخت بر حرب او ابن زیاد به امر یزید لعین چون لشکر صف کشیدند از برای قتال او کشتند دوستان و انصار و اطفال او را و او تنها ماند پس در این زمان که استغاثه می نمود کسی به فریاد او نمی رسید و طلب پناه دهنده ای می نمود کسی او را پناه نمی داد، طلب نمود جرعه ای از آب را تا اینکه فرونشاند حرارت تشنگی را ناگاه در حینی که استغاثه می نمود پروردگار خود را سنان آمد و نیزه ای بر او زد و خولی تیری بر اوزد که آن تیر برخورد بر گودی فوق سینه او که محل نحر است و افتاد از پشت اسب خود به روی زمین و به خون خود می غلطید که شمر ملعون آمد و به شمشیر خود سر او را برید و بر بالای نیزه خود کرد و اسحاق حضرمی پیراهن او را ربود و شمشیر او را قیس نهشلی برداشت و حارث کندی نعلین او را برداشت و ناجیه شعبی انگشتر او را ربود و مردم احاطه نمودند به خیمه های او و ربودند باقی اساس او را و اسیر کردند حریم و زنان او را !

و حجاج گفت: به این نحو گذشت بر ایشان ای علوی! والله که اگر این دلیل را از قرآن نمی آوردی و دلیل بر صحت امامت ایشان نمی آوردی هر آینه گردنت را می زدم و نجات داد خدا تو


1) سوره مبارکه انعام آیه های 84 و 85.

را از آن چه من عزم کرده بودم بر آن از کشتن تو و لکن بگیر این بدره را که مبارک نگرداند این بدره را خدا از برای تو!

پس علوی آن بدره را برداشت و می گفت: این از عطای خدا و از فضل اوست نه از عطای تو حجاج! پس علوی گریست و می گفت:

صلى الإله ومَن يحفُ بعرشه / والطيبون على النبي الناصح

وعلى قرابته الذي تهضموا / بالنائبات وكل خطب قادح (1)

طلب الحقوق فابعدوا عن دارهم / دعوی علیهم کل کلب نابح

فعذاب ربي دائماً متداولا / يغدو على أعدائهم متصابح

یعنی: صلوات فرستاده است خدا و ملائکه که در دور عرشاند و اشخاص طیب بر پیغمبر ناصح و بر خویشان او که شکسته شدند به مصائب و بلاهای عجیبه، طلب نمودند خویشان پیغمبر حقوق خود را پس ایشان را از خانه های خود دور کردند و فریاد کشید بر ایشان هر سگ فریاد زننده ای، پس عذاب پروردگار من دائماً صبح می نماید بر اعداء ایشان ! (2)

حکایت شده است که حجاج بن یوسف وقتی در قصر خضراء نشسته بود و بزرگان عراق نزد او بودند که یک طفل خردسالی از شیعیان که گیسوی درازی داشت به نزد حجاج آمد و سلام نکرد و نظر نمود به سوی آن قصر از طرف راست و چپ و این آیه را خواند :

أتَينَونَ بِكُلِّ ربعٍ آيَةٌ تَعْبَثُونَ وَتَتَّخِلُونَ مَضانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ وَإِذَا بَشْتُمْ بِعَشْتُمْ جَبَّارِينَ. (3)

یعنی: آیا بنا می گذارید به هر زیادتی و نمایی که برای شما حاصل شود یک آیتی که بازی می کنید به آن و می گیرید به جهت خود آن عمارات و غیر آن شاید مخلّد شوید، چون اراده نمایید بگیرید می گیرید به قوت در حالتی که بسیار جبر کننده اید!

حجاج تکیه داده بود چون این را شنید برخاست نشست و گفت: ای طفل! من تو را عاقل و صاحب ذهن می بینم! آیا قرآن را حفظ نموده ای؟ طفل گفت: مگر تو ترسیده بودی بر قرآن تا من آن را حفظ نمایم؟!

حجاج گفت: آیا جمع نموده ای قرآن را؟ آن طفل گفت: مگر متفرق بود تا من او را جمع نمایم؟!


1) در مصدری که در دست ماست: فادح. البته در نسخ هم مقداری مشوش بود.

2) المنتخب: 477/2 مجلس دهم باب سوم

3) سوره مبارکه شعراء آیه های 128-130

حجاج گفت: آیا محکم کرده ای قرآن را؟ طفل گفت: مگر خدا آن را محکم فرو نفرستاده بود؟!

حجاج گفت: فاستظهرت القرآن ؟ یعنی: آیا طلب ظهور نموده ای قرآن را؟ آن طفل ظهور را به ظهر حمل نمود و گفت: معاذ الله که من بگردانم قرآن را وراء ظهر خود !

حجاج گفت: وای بر تو! پس چه بگویم؟ طفل گفت: بگو آیا سینه خود را ظرف قرار دادی به جهت قرآن؟ حجاج گفت: چیزی از قرآن برای من بخوان. آن طفل شروع کرد به خواندن و گفت: أعوذ بالله منك ومن الشيطان الرجيم! يعنی: پناه می برم به خدا از تو و از شيطان رجيم! إذا جاءَ نصر الله والفتح ورأيتَ النَّاسَ يخرجون من دين الله أفواجاً! یعنی: در وقتی که بیاید نصرت خدا و فتح و می بینی مردم را که بیرون می روند از دین خدا فوج فوج!

حجاج گفت: وای بر تو! يخرجون نیست يَدْخُلُونَ است که داخل می شوند در دین خدا فوج فوج! آن طفل گفت: آن پیشتر بود که داخل می شدند در دین خدا و اما امروز چنان شده است که بیرون میروند از دین خدا!

حجاج گفت: به چه سبب چنین شده است؟ طفل گفت: به بدی که تو می کنی به ایشان!

حجاج گفت: وای بر تو! آیا می شناسی که با که حرف می زنی؟! گفت: بلی، با شیطانی از طائفه بنی ثقیف که نام او حجاج است!

حجاج گفت: وای بر تو! کیست پدر تو؟ گفت: آن کسی که بذر افشاند مرا.

حجاج گفت: کیست مادرت؟ طفل گفت: آن زنی که مرا زایید.

حجاج گفت: چه مکان زاییده شدی؟ گفت: در بعضی از بیابان ها.

گفت: کجا تربیت یافتی؟ گفت: در بعضی از صحراها.

حجاج گفت: وای بر تو! مجنونی تو تا معالجه نمایم تو را؟! طفل گفت: اگر مجنون می شدم هر آینه به تو نمی رسیدم و نمی ایستادم در پیش روی تو گویا من از اشخاصی هستم که امید دارم فضل تو را و ایمنم از عقاب تو.

حجاج گفت: چه می گویی در شأن امیرالمؤمنین؟ طفل گفت: خدا رحمت کند ابوالحسن را.

حجاج گفت: مقصود عبد الملک بود! طفل گفت: بر آن فاسق فاجر باد لعنت خدا!

حجاج گفت: وای بر تو! به چه سبب مستحق لعنت شد؟! طفل گفت: انکار نمی کنم حق او را مگر این که یک گناهی کرده است که پر کرده است آسمان و زمین را!

حجاج گفت: آن گناه کدام است؟ طفل گفت: این است که تو را والی کرده است بر رعیت خود که مال ایشان را حلال میکنی و خون ایشان را حلال می دانی!

پس حجاج به حاضرین ملتفت شد گفت: چه کنم در امر این طفل؟ آن ها گفتند: خون او را بریز که از اطاعت والی به در رفت و مفارقت نمود از جماعت!

طفل گفت: جلسای برادرت بهترند از جلسای تو! حجاج گفت: برادر من محمد بن یوسف را می گویی؟ طفل گفت: لعنت خدا بر آن فاسق !باد مقصود من آن نبود بلکه مقصود من برادر تو فرعون بود که او از جلسای خود مشورت نمود در امر موسى ایشان گفتند: مهلت ده او و برادر او را، و این گروه جلسای تو امر کردند به کشتن من، اگر چنین کنی به خدا سوگند که فردا نزد خداوندی که پادشاه جباران و ذلیل کننده متکبران است هر آینه اقامه حجت می نمایم بر تو!

حجاج گفت: ای طفل! مقيد بکن الفاظ خود را و کوتاهی دار زبان خود را زیرا که من می ترسم بر تو که شخصی بی حوصله بر تو به زودی امر به قتل نماید، پس امر نمودم که چهار هزار درهم به تو بدهند تا استعانت جویی بدان بر حوایج خود.

طفل گفت: مرا احتیاجی به این مبلغ نیست، بيضَ الله وجهك وأعلى كعبَيْك !

ترجمه ظاهرش این است: خدا سفید کند روی تو را و بلند گرداند دو کعب تو را!

پس حجاج به جلسای خود گفت: آیا می دانید که چه چیز قصد کرد از این کلمات؟ گفتند: امیر اعلم است. حجّاج گفت: اما قول بيض الله وجهك اراده نمود از آن که من مبتلا شوم به ناخوشی برص تا رویم سفید شود و اما قول أعلى كعبيك اراده به آن که مرا به دار کشند!

بعد ملتفت آن طفل شد و گفت: چه می گویی در آنچه من فهمیدم از عبارت تو؟ آن طفل گفت: خدا دفع نماید مثل تو منافقی را! چه بسیار صاحب فهمی؟!

حجاج گفت به ملازم خود که گردن این طفل را بزن! پس مردی از حاضرین که او را دقاشی می نامیدند گفت: اصلح الله الامیر! این طفل را به من ببخش. حجاج گفت او را به تو بخشیدم، خدا برای تو مبارک نکند او را!

پس آن طفل گفت: نمی دانم کدام یک از شما احق ترید: بخشنده اجلی را که حاضر شده است يا طلب بخشش کنندۀ اجلی را که هنوز حاضر نشده است؟

دقاشی گفت: من تو را از قتل نجات دادم تو به مکافات آن چنین کلامی می گویی؟! آن طفل گفت: به من گوارا باد شهادت اگر ادراک می نمود به من سعادت بسیار تعجب باید کرد از بلاد فنک

آمده ام و برمی گردم به سوی اهل خود بی چیز، کشته شدن نزد من محبوب تر است از زندگانی!

حجاج گفت: صدهزار درهم به او دهید و از تقصیر تو گذشتم به اعتبار طفولیت وصفاء ذهن تو و بعد از این دور بدار نفس خود را از جرأت نمودن بر اشخاصی که صاحبان امر می باشند پس واقع خواهی شد به کسی که عفو نمی کند از تو، عزم نموده بودم در بعضی از خطورات قلب خودم که بزنم گردن تو را! آن طفل گفت: عفو در دست خدا است نه در دست تو و شکر از برای خدا است نه از برای تو، جمع نکند خدا در میانه من و تو مگر این که ملاقات نمایند سامری و موسی!

بعد بیرون رفت خدام خواستند که از متعاقب او بروند و او را اذیت نمایند حجّاج گفت: واگذارید او را که من ندیدم کسی را که قلب او شجاع تر باشد از این طفل و نه کسی را که فصیح تر باشد از او، نه به خدا قسم مثل او را نخواهم دید و شاید او نیز مثل مرا نیابد! (1)

حکایت شده است که حجاج وقتی در شکار بود و از لشکر دور افتاد و تشنه شد پس بر تلی بالا رفت دید اعرابی در آنجا نشسته است و می جورد خرقه خود را و شترهای او در حول او در چرا مشغول اند چون شترها حجّاج را دیدند از او رم کردند پس اعرابی با غیظ سر خود را بالا گرفت و گفت: کیست این کسی که بیرون آمد از این صحرا با جامه های درخشنده؟ بر او باد لعنت خدا!

حجاج ساکت شد و هیچ نگفت بعد گفت: السّلام عليكم ورحمة الله وبركاته. اعرابی گفت: لا سلام عليك ولا رحمة الله ولا بركاته!

پس حجّاج گفت: آبی به من ده تا بنوشم. اعرابی گفت: فرود آی و آب بنوش در حالتی که کوچک و ذلیل باشی، والله که من خادم احدی نیستم!

پس حجاج از مرکب خود فرود آمد و آب خورد و سوار شد پس گفت: یا اعرابی! کیست بهترین خلق؟ اعرابی گفت: محمد رسول خدا به رغم انف تو!

حجاج گفت: چه می گویی در حق علی بن ابی طالب؟ اعرابی گفت: دهن نمی تواند متحمل شود اسم او را به اعتبار کرامت و عظمت او زیرا او است برادر رسول و وصی او بر کوری چشم تو!

بعد حجاج گفت: چه می گویی در حق عبدالملک بن مروان؟ اعرابی ساکت شد و حرفی نزد حجاج گفت: جواب مرا بگو اعرابی گفت: او بد مردی است!

حجاج گفت: چرا بد مردی است؟ اعرابی گفت: زیرا که بروز نموده است از او گناهی که پر نموده است مشرق و مغرب را !


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

حجاج گفت: آن گناه کدام است؟ اعرابی گفت: آن گناه این است که این حجاج فاسق فاجر ظالم را امیر کرده است بر مسلمانان !

پس حجاج ساکت شد و حرفی نزد ناگاه مرغی پرید و صدایی کرد پس اعرابی روی خود را به طرف حجاج کرد و گفت: این مرغ خبر می دهد مرا که خواهد رسید لشکری که تو امیر ایشان باشی!

در این سخن بودند که لشکر رسید و سلام کردند بر حجاج پس رنگ اعرابی متغیر شد، پس حجاج امر نمود به کسی که محافظت نماید شترهای او را و او را گرفته با خود بیاورد به منزل و در فردای آن روز امر نمود حجاج که سفرۀ طعامی انداختند و مردم را جمع نمودند بعد امر نمود که اعرابی را حاضر سازید چون اعرابی داخل مجلس شد گفت: السّلام عليك ورحمة الله وبركاته.

حجاج گفت: من در جواب نمی گویم به آن نحوی که تو گفتی، وعلیک السلام ورحمة الله و بركاته، آیا طعام می خوری؟ اعرابی گفت: مال تو است اگر به من اذن دادی می خورم.

حجاج گفت: تو مأذونی. پس اعرابی نشست و دست خود را دراز کرد و گفت: بسم الله ان شاء الله آن چیزی که رو می آورد بعد از طعام خیر باشد!

پس حجاج خندید و گفت: از برای حاضرین آیا می دانید که دیروز از این مرد نسبت به من چه رسید؟ اعرابی گفت: اصلح الله الامیر! افشاء منما سری که گذشته است در میانه من و تو!

حجاج گفت: اختیار نما یکی از دو امر را یا اینکه نزد من باشی و تو را خواص خود گردانم یا تو را بفرستم نزد عبدالملک و خبر دهم او را به آنچه گفته ای؟ اعرابی گفت: در این جا یک شق سومی نیز هست. حجاج گفت: کدام است؟ اعرابی گفت که مرا رها کنی تا بروم به بلاد خود به سلامت تا این که تو مرا نبینی و من تو را نبینم!

پس حجاج خندید و هزار مثقال شرعی طلا به او انعام کرد و فرستاد او را به نزد قبیله خودش. (1)

و از فرحة الغری از هشام کلبی از پدرش مروی است که گفت: برخوردم به طایفه بنی اود دیدم که تعلیم می نمایند اطفال و حرم خود را به سب علی بن ابی طالب علیه السلام و مردی از ایشان که از طایفه عبدالله بن ادریس بنهانی بود روزی به نزد حجاج بن یوسف آمد و سخنی گفت به حجاج و او جواب درشتی به او گفت، پس آن مرد گفت: این حرف را مزن ای امیر! که نیست از برای قریش و نه ثقیف منقبتی که اعتماد نمایند بر آن مگر این که از برای ما نیز مثل آن می باشد!

حجاج گفت: چیست از برای ما از قبل شما؟ آن مرد گفت: هرگز در میان ما نقصی از برای


1) زينة المجالس : 391.

عثمان ذکر نمی کنند و به بدی او را یاد نمی کنند! حجاج گفت: این منقبتی است!

آن مرد گفت: هرگز دیده نشده است از ما خارجی! حجاج گفت: منقبتی است!

آن مرد گفت: احدی از ما حاضر نشده است مکانی را که ابوتراب در آنجا بوده باشد مگر یک مردی که به سبب این از نظر ما ساقط است و نیست از برای او قدری و نه قیمتی! حجاج گفت: منقبتی است!

آن مرد گفت: نیست از ما مردی که اراده نماید تزویج زنی را مگر این که سؤال می کند از او که آیا دوست دارد ابوتراب را یا این که صفت خیری به جهت او ذکر می کند، هرگاه شنید که آن زن چنین است آن زن را تزویج نمی کند! حجاج گفت: منقبتی است!

آن مرد گفت: متولد نشده است از ما ولد ذکوری که نام گذاشته باشیم او را علی یا حسن یا حسین و نه ولد انائی که نام او فاطمه باشد! حجاج گفت: منقبتی است!

آن مرد گفت: زنی از ما نذر کرد در حین توجه حسین به سوی عراق که اگر خدا او را بکشد ده گوسفند چاق قربانی کند چون کشته شد وفا نمود آن زن به نذر خود! حجاج گفت: منقبتی است!

آن مرد گفت: به مردی از ما گفتند: بیزاری جوی از علی و لعن نما او را، گفت: بلی حسن و حسین را نیز زیاد می کنم! حجاج گفت: منقبتی است!

آن مرد گفت: نیست در کوفه ملاحتی مگر ملاحت بنی اود! پس حجاج خندید.

هشام کلبی گفت که پدرم به من گفت که حق تعالی ملاحت ایشان را سلب نمود. (1)

و از وهب بن منبه مروی است که محمد بن يوسف برادر حجاج بن یوسف بغض به او نسبت امیرالمؤمنین از همه بیشتر بود و از جانب عبد الملک بن مروان امیر یمن بود و در زمان او خطیبی بر منبر بالا نمی رفت که خطبه بخواند و ابتداء نمی کرد احدی در مجلس کلامی را مگر اینکه در ابتدای کلام خود سب می کرد علی علیه السلام را ، وهب گفت که شبی رسول او در خانه مرا کوبید و گفت: اجابت نما امیر را. گفتم: مرا برای چه می طلبد؟ گفت: نمی دانم.

پس من ترسیدم گفتم: نمی خواهد مرا مگر این که بلائی بر من وارد آورد! گفتم: مرا مهلت ده تا وصیت کنم. گفت: مهلت نیست.

پس با او روانه شدم تا اینکه وارد شدم بر محمد بن یوسف دیدم که نشسته است بر فراش خود چون مرا دید گفت: چیست تو را ای وهب! که نزد ما نمی آیی؟ پس من عذر آوردم که پیر و ضعیف


1) بحار الأنوار: 119/46 از فرحة الغری؛ فرحة الغرى : 22 البته مقداری اضافه دارد.

شده ام، گفت: تو می دانی که ابوتراب چه کرد با سه خلیفه کشت عثمان بن عفان را و آن کارهایی که کرد در جنگ بصره با ام المؤمنین عایشه، در جنگ صفین با اهل شام چه کرد، من تو را امر می نمایم که در هر روز که خانه من پر شود از جمعیت مردم برخیزی و حرف های بد بگویی نسبت به ابوتراب و قلوب مردم را برگردانی از او و بگویی که ست نمایند او را و برائت جویند او را و لعنت کنند او را و آنچه از عطا و بخشش که بخواهی به تو بدهم و تو باید اوّل کسی باشی که داخل خانه من می شوند و آخر کسی باشی که از خانه من بیرون می روند!

من گفتم: ایها الامیر! هرگز من این کار را نخواهم کرد زیرا که رسول خدا فرمود: بگویید نسبت به موتای خود حرف خیر را و نهی فرموده است از ست اموات و امر نموده است به محبت علی علیه السلام فرموده:

کسی که دوست دارد علی را خدا او را دوست می دارد و کسی که دشمن دارد علی را خدا او را دشمن می دارد و کسی که سب نماید علی را خدا او را سب می کند و کسی که خوار نماید علی را خدا او را خوار می کند در روز قیامت و عذاب می کند او را به عذاب دردناک!

چون محمد بن یوسف این را از من شنید غضب کرد و چشم هایش سرخ شد و گفت: گمان می کنم که تو ابوترابی هستی؟ گفتم: بلی، از خاک خلق شده ام و به سوی خاک عود خواهم نمود!

گفت: واگذار این را! به خدا قسم که اگر نکنی فردا آن چیزی را که تو را به آن امر کرده ام به رغم انف هر آینه تو را به قتل می آورم! گفتم: نخواهم کرد اگر چه مرا پاره پاره کنی!

پس مرا نزد خود محبوس کرد چون صبح شد امر کرد به حرسه که مردم را جمع نمایید، چون مردم جمع شدند تا اینکه خانه مملو شد از جمعیت مردم گفت: نزدیک بیاورید این خبیث را!

پس مرا در پیش روی او برپا داشتند و امر نمود که تازیانه حاضر سازند، پس باز به من تکلیف نمود آن چه سابق تکلیف نموده بود من جواب گفتم به مثل جواب سابق پس گفت: بزنید او را به تازیانه! آن قدر زدند که واماندند و من مدهوش شدم و مرا برداشتند که به سوی حبس برند و خون از شدت ضرب از من می ریخت و امر نمود که گوسفندی ذبح نمودند و بر سر من انداختند از جهت اهانت من.

و چون فردا شد مرا طلبید در میان مردم گفت: ای مشرک! جان خود را محافظت کن و بیزاری جوی از ابوتراب! پس من جواب گفتم به مثل اول پس امر نمود که مرا آن قدر زدند که مدهوش شدم و مثل روز سابق به عمل آورد.

و در روز سیم مرا طلبید پس دو مرد آمدند و مرا بر پا داشتند نتوانستم که بایستم پس آن دو مرد دو بازوی مرا گرفتند و نگاه داشتند و تازیانه طلبید و امر نمود مرا که بیزاری جو از علی و اولاد او! و گفت:

نیست عطری بعد از عروسی! امروز روز سیم است اگر بیزاری جستی از ابی تراب فيها المراد والا دوای تو را فردا به شمشیر خواهم داد!

پس من راضی شدم به موت و گفتم: ای امیر! آیا امر می کنی مرا به ست کسی که گفت رسول خدا در شأن او: «من کنت مولاه فعلی مولاه: کسی که من آقای اویم علی آقای او است»؟!

پس آن ملعون برخاست و نشست پس گفت: دروغ گفتی و دروغ گفت آن کسی که حدیث گفت تو را به این! بزنید او را به تازیانه قبل از شمشیر زیرا که در شمشیر راحت است!

پس آن قدر مرا زدند که مدهوش شدم و مرا برداشتند و من نفهمیدم تا اینکه به زندان بردند تا این که فردا به شمشیر بکشد، پس در خواب دیدم امیرالمؤمنین و حسن و حسین علیهم السلام را پس خواستم که شکایت نمایم آنچه بر من وارد شده است از ضرب و بلاء نتوانستم از ضعف شکایت نمود گریستم، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: باکی بر تو نیست و بعد از این ضرری نخواهد رسید.

بعد نزدیک من آمد و دست مبارک خود را از فرق سر تا قدم من کشید و فرمود: در این نزدیکی این دشمن خدا هلاک خواهد شد و خدا جزای او را حیا و میتاً خواهد داد!

وهب گفت: پس بیدار شدم و هیچ دردی در خود نمیدیدم گویا هرگز به من دردی نرسیده بود و ملازمین آن خبیث آمدند در حبس که مرا به نزد او برند گفتم: از من دور شوید! پس خود برخاستم روانه شدم، ایشان تعجب می کردند که من چگونه خود می روم، پس داخل شدم به نزد آن خبیث دیدم که ناخوشی حناق او را گرفته است و سر خود را به دیوار می زند پس مدهوش می شود بعد به حال می آید و می گوید به آواز: یا امیرالمؤمنین! مرا با تو چکار است؟!

چون مرا دید روی خود را برگردانید از من و گفت: وای بر شما! او را رها کنید تا برود تا به هر جایی که می خواهد که مرا امر نموده است امیرالمؤمنین!

پس مرا رها کردند و بعد از سه روز به جهنم واصل شد، چون او را کفن کردند و قبر او را کندند خواستند که دفن نمایند دیدند که مار سیاهی به اندازۀ قبر در میان قبر است خواستند که او را بکشند و برآرند نتوانستند، پس آن قبر را دست برداشتند و قبر دیگری کندند آن مار را دیدند به مثل قبر اول، پس شش قبر کندند در همه آن مار را دیدند پس چاره ای نیافتند خواستند که در قبر ششم دفن نمایند احدی از ترس جرأت نمی کرد که داخل قبر شود دیدند که آن مار سیاه او را گرفت و داخل کفن او شد پس ایشان خاک بر سر او ریختند و برگشتند. (1)


1) المناقب للعلوى: 133.

و در منتخب مسطور است که هزار ماه دولت بنی امیه کشید که در عرض این مدت امر می کردند خطیب ها را به ست علی بن ابی طالب بر سر منبرها حتی این که یک خطیبی در مصر لعنت را در خطبه فراموش کرد و در اثنای راه به خاطرش آمد قضا نمود آن را پس در آن مکان مسجدی بنا کردند و او را مسجد ذکر نامیدند که تبرک می جویند به آن مسجد. (1)

و اول کسی که از بنی امیه که امارت کرد معاویه بود و مدت خلافت او بیست سال کشید، بعد خلیفه شد پسر او یزید و مدت خلافت آن پلید سه سال [و] هشت ماه [و] چهارده روز کشید، بعد معاویه پسر یزید یک ماه [و] یازده روز خلافت کرد و ترک نمود خلافت [را] از ترس عذاب خدا و اعتراف نمود به ظلم آباء خود و فهمانید این مطلب را به مردم در سر منبر حتی اینکه مادرش بر او ملامت کرد و گفت: کاشکی پارچه حیض می شدی و پسر نمی شدی! آیا معزول می کنی نفس خودت را از منصب آباء خود؟!

پس معاویه گفت: ای مادر! به خدا سوگند که میخواستم که پارچه حیض باشم و گام نگذارم به موضعی که اهل آن نیستم و ملاقات نمایم خدا را به ظلم آل محمد!

بعد از او مروان بن الحکم هشت ماه [و] ده روز خلافت کرد، بعد از او عبدالملک بن مروان بیست و یک سال [و] یک ماه خلافت کرد بعد ولید بن عبدالملک نه سال [و] هشت ماه [و] یک روز خلافت کرد، بعد برادر او هشام بن عبدالملک نوزده سال [و] نه ماه و نه روز خلافت کرد، بعد مروان پنج سال [و] یک ماه [و] سیزده روز خلافت کرد. پس مدت خلافت بنی امیه هشتاد و سه سال [و] چهار ماه می باشد که مجموع هزار ماه است و آن ملاعین در این مدت ست می کردند علی علیه السلام را تا این که خلیفه شد عمر عبد العزیز و این ست را موقوف کرد، چون حسین علیه السلام کشته شد حق تعالی ملک ایشان را سلب نمود و مضمحل ساخت ذکر ایشان را. (2)

و ابن بابویه در عیون الاخبار مسنداً از عبدالله بزاز نیشابوری روایت کرده است که گفت: در میان من و حميد بن قحطبه طائی طوسی معامله ای بود، پس مسافرت نمودم در بعضی از روزها چون به بلد او وارد شدم و خبر قدوم من به او رسید در همان وقت مرا طلبید پیش از آنکه جامه های سفرم را تغییر دهم و این زمان ماه مبارک رمضان وقت نماز ظهر بود چون داخل شدم بر او دیدم در خانه ای است که نهر آبی در میان آن خانه جاری است، پس سلام کردم و نشستم دیدم که آفتابه و لگن برای او حاضر کردند و دست های خود را شست و مرا نیز امر کرد دست های خود را شستم و خوان طعام


1) التعجب من أغلاط العامة : 118 ؛ الغارات: 843/2؛ فرحة الغرى : 25.

2) المنتخب: 389/2 مجلس هشتم باب یکم .

او را حاضر کردند و از خاطر من محو شد که ماه مبارک رمضان است و من روزه ام چون دست دراز کردم که بخورم به خاطرم آمد دست خود را کشیدم حمید گفت: چرا نمی خوری؟

گفتم: ای امیر! این ماه مبارک رمضان است و بیمار نیستم و علتی ندارم که باعث افطار بوده باشد و شاید امیر را در این باب عذری باشد یا علتی باشد که موجب افطار او شده باشد.

آن ملعون گفت: من نیز علتی ندارم که باعث افطار باشد و بدنم صحیح است! بعد اشک فرو گرفت چشم های او را و گریست چون از طعام خوردن فارغ شد گفتم: ای امیر! سبب گریه تو چه بود؟

گفت : سببش آن بود که در وقتی که هارون در طوس بود شبی از شبها مرا طلبید چون به نزد او رفتم دیدم که شمعی نزد او می سوزد و شمشیر برهنه ای در پیش روی او نهاده و خادمی در پیش روی او ایستاده است، چون در پیش روی او ایستادم سر برداشت و به من گفت: چگونه است اطاعت تو امیرالمؤمنین را؟ [گفتم:] به جان و مال.

پس سر به زیر افکند و مرا رخصت برگشتن داد پس در منزل خود درنگی ننموده بودم که باز [رسول] او باز رسید و گفت: اجابت نما امیرالمؤمنین را .

پس ترسیدم بر خود و در نفس خود گفتم: إنا لله گویا در دفعۀ سابق اراده قتل من داشت چون مرا دید از من شرم کرد و اکنون مرا می طلبد که به قتل رساند !

چون رفتم و برابر او ایستادم سر برداشت و به من نظر نمود و گفت: چگونه است اطاعت تو امیر المؤمنین را؟ گفتم: به جان و مال و اهل و ولد!

پس تبسمی کرد و باز مرا مرخص نمود چون داخل خانه شدم هنوز درنگی ننموده بودم که باز رسول او آمد و گفت: اجابت نما امیرالمؤمنین را!

پس روانه شدم چون در مقابل او ایستادم سر بالا کرد و به من نظر نمود پس گفت: چگونه است اطاعت تو امیر المؤمنین را؟ گفتم: به جان و مال و زن و فرزند و دین خود! چون این سخن را از من شنید خندان شد بعد گفت: بگیر این شمشیر را و آن چه این خادم تو را امر می کند به عمل آور!

پس خادم شمشیر را برداشت و به من داد و مرا به نزد خانه ای آورد و در آن بسته بود پس در را گشود دیدم که در وسط صحن آن خانه چاهی کنده اند و سه حجره در اطراف آن صحن بود که در همه بسته بود، پس آن خادم در یک حجره از آن حجره ها را گشود دیدم که در آن حجره بیست نفر از اولاد حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه زهراء علیهما السلام بودند که گیسوها و کاکل ها داشتند و بعضی پیر بودند و بعضی میان سن بودند و بعضی جوان و همه در بند و قید بودند، پس آن خادم به من گفت: امیر المؤمنین تو را امر کرده است که این ها را به قتل آوری!

پس یک یک را بیرون می آورد و من گردن او را می زدم تا آنکه همه را گردن زدم، پس سرها و بدن های ایشان را به آن چاه ریخت، بعد در حجره دیگر را گشود و در آن حجره نیز بیست نفر از اولاد حضرت امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه مقید بودند گفت: امیرالمؤمنین تو را امر می کند که این ها را به قتل آوری پس یک یک را بر می آورد و من گردن او را می زدم و در آن چاه می انداخت تا آنکه همه را گردن زدم و بعد در حجره سیم را گشود و در آن حجره نیز بیست نفر از فرزندان حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه زهراء علیهما السلام بودند که همه گیسوها و کاکل ها داشتند و مقید به قید بودند پس گفت که امیر المؤمنین تو را امر کرده که ایشان را نیز به قتل آور!

پس یک یک را بر می آورد و من گردن می زدم و در آن چاه می انداخت تا آنکه نوزده نفر ایشان را گردن زدم، چون بیستم را برآورد دیدم که مرد پیری است و گیسو دارد به من گفت: دستت بریده باد ای شوم! چه عذر داری در روز قیامت در وقتی که نزد جد ما رسول خدا صلی الله علیه وآله روی و حال آن که شصت نفر از اولاد او که از نسل علی و فاطمه [بودند] را به قتل آورده باشی؟!

چون این سخن را شنیدم دست من به لرزه در آمد و مفاصل من مرتعش گردید پس خادم نظر غضبی بر من نمود و مرا تهدید نمود من آن سید پیر را به قتل آوردم و او را در آن چاه انداخت.

هرگاه چنین فعلی از من صادر شده باشد که شصت نفر از اولاد رسول خدا را کشته باشم پس نه روزه من به من نفع می بخشد و نه نماز من و شکی ندارم که مخلد خواهم بود در آتش! (1)

[ظلم متوکل عباسی]

در منتخب مسطور است متوکل که از خلفای بنی عباس است پایتخت او در سرمن رأی بود وقتی حضرت امام علی النقی علیه السلام را طلبید و جمیع لشکر خود را بر آن جناب نمود تا بترساند آن حضرت را و امر نمود که هر سواری یک توبره خاک بردارد و همه در یک مکان بریزند، چون چنان کردند کوه عظیمی شد پس متوکل دست آن حضرت را گرفت و بر بالای کوه برد و گفت: تو را بر سر این کوه نیاوردم مگر به جهت اینکه عسکر مرا ببینی!

و عسکر خود را زینت داده بود به زره و نیزه و شمشیر پس آن حضرت فرمود: ای خلیفهٔ زمان! می خواهی عسکر مرا ببینی چنان که من عسکر تو را دیدم؟ متوکل گفت: تو عسکر از کجا آوردی


1) عيون اخبار الرضا علیه السلام : 109/1 .

مثل عسکر من پس اگر عسکر داری به من بنما! پس حضرت فرمود: نظر نما به طرف راست!

چون ملاحظه نمود دید که زمین مملو است از ملائکه و در دست هر یک گرزی از آتش است پس عقل از سر متوکل پرواز کرد، پس فرمود: به طرف چپ نظر نما!

چون ملاحظه نمود دید ملائکه بسیاری به عدد ریگ ها و مورچه ها که احاطه نموده اند به اطراف دنیا به صورت های مختلفه و در دست هر یک عمودی از آتش است که نمی تواند شمرد عدد ایشان را مگر خدا، پس خلیفه از شدت خوف و ترس مدهوش شد چون به هوش آمد حضرت فرمود:

ای خلیفه زمان! ما با شما نزاع نمی کنیم به سبب زینت دنیوی و ما مشغولیم به امور آخرت! (1)

و آن ملعون آخر به نفرین آن حضرت به جهنم واصل شد چنانچه از سید بن طاووس و غیر او مروی است که چون متوکل لعین فتح بن خاقان وزیر خود را خواست که اعزاز و اکرام نماید و منزلت او را نزد خود بر دیگران ظاهر گرداند و در حقیقت غرض او استخفاف حضرت امام علی النقی بود پس در روز بسیار گرمی با فتح بن خاقان سوار شد و حکم کرد که جمیع علماء و امراء و سادات و اشراف و اعیان در رکاب ایشان پیاده روند و از جمله ایشان امام علی النقی علیه السلام بود.

زرافه حاجب متوکل گفت که من در آن روز آن حضرت را مشاهده کردم که پیاده می رفت و تعب بسیار می کشید و عرق از بدن مبارکش می ریخت من نزد آن حضرت رفتم و گفتم: یابن رسول الله ! شما چرا خود را تعب می دهید؟ حضرت فرمود: غرض آن لعین از این ها استخفاف است ولیکن حرمت بدن من نزد خدا کمتر از ناقه صالح نیست!

و به روایت دیگر فرمود که یک ریزه ناخن من نزد خدا گرامی تر است از ناقه صالح و فرزند آن!

زرافه گفت: چون به خانه برگشتم این قصه را با معلم اولاد خود که گمان تشیع به او داشتم نقل کردم، او سوگند داد مرا که البته از آن حضرت این سخن را شنیدی؟ من قسم خودم که شنیدم گفت: فکر کار خود کن که سه روز دیگر متوکل هلاک می شود تا از آن قضیه آسیبی به تو نرسد!

من گفتم: از چه چیز دانستی؟ گفت: برای آن که آن حضرت دروغ نمی گوید و حق تعالی در قصة قوم صالح فرموده است: (تَمَتَّعُوا في دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ) (2)و ایشان بعد از پی کردن ناقه به سه روز هلاک شدند.

من چون این سخن را شنیدم او را دشنام دادم و او را بیرون کردم چون او بیرون رفت با خود


1) المنتخب: 241/2 مجلس یکم باب سوم

2) سوره مبارکه هود علیه السلام آیه 65 .

اندیشه کردم بسا باشد که این سخن راست باشد اگر احتیاطی در امر خود کنم ضرر نخواهد داشت!

پس اموال خود را پراکنده کردم و انتظار انقضای سه روز می کشیدم، چون روز سیم شد منتصر فرزند متوکل با جمعی از اتراک با غلامان مخصوص او به مجلس آن لعین درآمدند و او را با فتح بن خاقان پاره پاره کردند، بعد از مشاهده آن حال اعتقاد به امامت آن حضرت کردم و به خدمت او رفتم و آن چه میان من و معلم گذشته بود عرض کردم فرمود که معلم راست گفت، من در آن روز بر او نفرین کردم و حق تعالی دعای مرا مستجاب کرد. (1)

و شیخ طوسی از ابوالمفضّل شیبانی مروی است که منتصر پسر متوکل روزی از پدر ملعونش شنید که حضرت فاطمه را دشنام می داد، قصه را به یکی از علماء نقل کرد و از او فتوا طلبید برای قتل آن لعین و آن عالم گفت: کشتن بر او واجب شده است به سبب این گفتار ولیکن کسی که پدر خود را بکشد عمرش دراز نمی باشد! منتصر گفت: هرگاه من اطاعت خدا کنم در کشتن پدرم پروا ندارم از آن که عمر من دراز نباشد!

پس آن ملعون را کشت و بعد از او هفت ماه زندگانی کرد. (2)

و در منتخب مسطور است که یعقوب بن سکیت ادیب، معلم دو فرزند متوکل، معین و مؤید بود، روزی یعقوب نزد متوکل بود که ناگاه معین و مؤید آمدند متوکل به یعقوب گفت: این دو پسر مرا بیشتر دوست داری یا حسن و حسین را؟ یعقوب گفت: والله که قنبر غلام علی بن ابی طالب بهتر است از ایشان و پدر ایشان !

پس متوکل امر نمود تا زبان او را از پشت سرش برآوردند پس آن شیعه پاک به جوار رحمت الهی واصل شد.

وايضاً متوکل ملعون دعبل خزاعی را به قتل رسانید و عداوت او به مرتبه ای رسید نسبت به اهل بیت رسول خدا تا اینکه امر نمود به هجو علی و فاطمه و اولاد فاطمه، پس هجو نمود ایشان را ابن معتز [وا] بن جهم وابن سكره و آل ابی حفصه لعنهم الله و امر نمود متوکل به خراب کردن بنائی که بر سر قبر حضرت امام حسین بود و به سوزانیدن مقابر قریش و در این مطلب گفت هبه الله :

قام الخليفة من بني العباس / بخلاف أمر الهيه في الناس

یعنی: برپا ایستاد خلیفه ای [که] از فرزندان عباس است به خلاف امر خدای خود در مردمان!


1) ر.ک: مهج الدعوات: 266؛ الهداية الكبرى: 321؛ عيون المعجزات: 133؛ مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 407/4؛ مفتاح الفلاح: 223؛ إثبات الهداة: 447/4؛ بحار الأنوار: 193/50 و 204 و 209 و 235/92.

2) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 328؛ تسلية المجالس: 478/2.

ضاها بهتك حريم آل محمد / سفها فعال أمية الأرجاس

یعنی: معادله کرد فعل آن خلیفه بنی العباس به هتک نمودن حرمت حریم آل محمد از روی سفاهت فعل های بنی امیه نجس ها (1)را!

والله ما فعلت أمية فيهم / معشار ما فعلت بنو العباس

به خدا سوگند که نکرد بنی امیه در حق اهل بیت رسول خدا ده یک آن چه بنی عباس به ایشان کرد!

ما قتلهم عندي بأعظم ما ثما / من حرقهم من بعد في الأرماس (2)

یعنی: نیست گناه قتل بنی امیه آل رسول را بزرگ تر از سوزانیدن بنی عباس اشخاصی که دور شده اند در قبرها!

و احتمال دارد که من بعد بخوانیم، معنی چنین می شود از سوزانیدن بنی عباس بعد از بنی امیه اشخاصی را که در قبرها می باشند.

و از امالی شیخ طوسی مسنداً از قاسم بن احمد بن معر اسدی کوفی مروی است که گفت: خبر رسید به متوکل که اهل عراق عرب جمع می شوند در زمین نینوا برای زیارت قبر حضرت امام حسین علیه السلام و گروه بسیار به زیارت او می روند، پس یکی از امرای خود را فرستاد با لشکر بسیاری که بروند و قبر آن حضرت را هموار کنند و منع کنند مردم را از زیارت قبر آن حضرت.

پس آن مرد آمد به کربلا و به آنچه مأمور بود عمل نمود و این در سال دویست و سی و هفت از هجرت بود، پس مردم آن نواحی بر سر او جمع شدند و گفتند: اگر متوکل همه ما را به قتل رساند که اولاد و بازماندگان ترک زیارت آن حضرت را نخواهند کرد به سبب معجزاتی که از قبر مبارک آن حضرت مشاهده نموده اند.

چون این خبر را به متوکل نوشت متوکل در جواب نوشت که بگذار ایشان را به حال خود و برو کوفه و چنان اظهار کن که برای مصلحت دیگر رفته بودم!

و دیگر متعرض این امر نشد تا سال دویست و چهل و هفت از هجرت و باز خبر به او رسید که اهل کوفه و اطراف و نواحی به زیارت آن حضرت می روند و جمعیت بسیاری بر سر قبر آن حضرت می شود و بازار بزرگی می شود، پس باز یکی از امرای لشکر خود را با لشکر گرانی فرستاد و گفت که در میان مردم ندا کنند که از عهد و امان ما بیرون است کسی که به زیارت قبر حسین برود!

و امر کرد که قبر را نبش کنند و زمین آن را زراعت کنند، پس مردم از ترس به زیارت نمیرفتند


1) در نسخ «جيش ها» بوده که طبق اصل شعر این گونه ثبت شد.

2) المنتخب: 9/1 مجلس یکم باب یکم

پس آن ملعون تجسس می نمود و هرکجا که آل ابی طالب و شیعه را می جست به قتل می آورد و به اندک زمانی بر این حالت گذشت که به جهنم واصل شد.

وايضاً از عبدالله طوری روایت کرده است که گفت: در سال دویست و چهل و هفت به حج رفتم چون مراجعت کردم متوجه عراق عرب شدم و حضرت امیرالمؤمنین را با ترس و بیم از سلطان زیارت کردم، پس متوجه زیارت حضرت امام حسین شدم چون به کربلا رسیدم دیدم که زراعت کرده اند و آب در آن جاری کرده اند و گاوهای کاری بسته اند و آن زمین را شخم می کنند و به چشم خود دیدم که چون گاوها به نزدیک قبر آن حضرت می رسیدند به جانب راست و چپ می رفتند و هرچند به چوب می زدند روی قبر نمی رفتند پس مرا زیارت میسر نشد پس متوجه بغداد شدم و این اشعار را گفتم:

تالله إن كانت أمية قد أتت / قتل ابن بنت نبيها مظلوما

یعنی: به خدا قسم اگر چه بودند بنوامیه که کشتند پسر دختر پیغمبر خود را در حالتی که مظلوم بود ،

فلقد أتاك بنوأبيه بمثلها / هذا العمرك قبره مهدوما

پس به تحقیق که بنی عباس مثل آن را به عمل آوردند؛ این است به جان تو قسم قبر حسین که خراب شده است! یعنی بنی عباس او را خراب کردند .

أسفوا على أن لا يكونوا شايعوا (1)/ في قتله فتتبعوه رميما

و تأسف خوردند بنی عباس بر این که نبودند قاتلین حضرت امام حسین علیه السلام پس طلب نمودند قبر و استخوان خاک شده آن حضرت را و کردند به آن قبر آن چه کردند!

چون به بغداد رسیدم شنیدم اصوات فزع ناکی پس گفتم: چه واقع شده است؟ گفتند: متوکل را به قتل رسانیده اند! پس تعجب نمودم و گفتم: الهی شبی در مقابل شبی! (2)

و از محمد بن فرج از پدرش از عمش عمرو بن فرج مروی است که گفت: متوکل مرا فرستاد برای آنکه قبر امام حسین علیه السلام را خراب کنم، چون به کربلا رسیدم و گاو را بستم که قبر آن حضرت را شخم کنم گاو می رفت بر همۀ قبرها چون به قبر آن حضرت می رسید می ایستاد و پیش نمی رفت.

عمم عمرو بن فرج گفت: من عصا را به دست خود گرفتم و آن قدر بر گاوزدم که عصا شکست و به خدا سوگند که نگذشت از قبر و گام برنداشت.

و محمد بن جعفر گفت که عم من عمرو بن فرج بسیار منحرف بود از آل محمد و من بیزاری


1) در کتاب «تنایعوا» بوده که ظاهراً مصحف «شایعوا» است چنانچه در مصدر است.

2) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 328-329.

می جویم از او وجد من که برادر او محمد بن فرج باشد بسیار دوست می داشت آل محمد را، خدا او را رحمت کند و راضی باشد از او و من به این سبب او را دوست می دارم. (1)

و از امالی طوسی از ابراهیم دیزج مروی است که متوکل مرا به کربلا فرستاد که قبر حضرت امام حسین علیه السلام را تغییر دهم، و نامه ای نوشت به جعفر بن محمد بن عمار قاضی که من ابراهیم دیزج را به کربلا فرستادم که نبش نماید قبر حسین را چون نامه مرا بخوانی مطلع باش که او به عمل می آورد آن چه او را به آن مأمور ساخته ام یا نه.

دیزج گفت: قاضی به من فهمانید آن چه متوکل به او نوشته بود و من نیز آن چه قاضی مرا امر به آن نمود به عمل آوردم، بعد مراجعت نمودم به نزد قاضی و او از من پرسید که چه کردی؟ گفتم: آنچه مأمور بودم به عمل آوردم چیزی ندیدم و نیافتم.

قاضی گفت: چرا بسیاری عمیق نکندی قبر را؟ گفتم: بسیار کندم چیزی نیافتم.

پس قاضی نوشت به متوکل که دیزج رفت و قبر را نبش کرد چیزی نیافت پس امر کردم او را که آن زمین را آب بست و شخم کرد.

ابوعلی عمار (2)می گوید: من از ابراهیم دیزج پرسیدم از حقیقت حال گفت: من با غلامان مخصوص خود رفتم و بیگانه را همراه خود نبردم و چون قبر را شکافتم بوریای تازه دیدم افتاده و جسد حسین بن علی بر روی آن خوابیده و بوی مشک از آن ساطع بود پس آن بوریا و بدن را به حال خود واگذاشتم و امر نمودم که خاک بر آن قبر ریختند و آب بر آن بستم و امر نمودم که گاوببندند و شخم نمایند و زراعت کنند، هرچند گاو به نزد قبر می رسید بر می گشت و سوگند یاد کردم از برای غلامان خود به قسم های مغلظه که اگر این خبر در جایی ذکر نمایید شما را به قتل می رسانم.

و ايضاً مسنداً از ابی عبدالله باقطانی مروی است که گفت: ضمّ نمود مرا عبيد الله بن يحيى بن خاقان به هارون معری که یکی از امرای متوکل بود و جمیع بدن او در نهایت سفیدی بود حتی دست ها و پاهای او و روی در نهایت سیاهی بود مانند قیر و همیشه روی او منشق می شد و چرک بدبویی از آن می آمد، چون به من انس گرفت پرسیدم که سبب سیاهی روی تو چیست؟ مرا خبر نداد.

چون به مرض موت افتاد باز از او این را سؤال کردم دیدم که دوست دارد که سبب آن پوشیده شود بر او، پس من ضامن شدم که پنهان دارم آن را گفت: متوکل مرا با دیزج فرستاد که قبر حسین را


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 326 . البته نام عمرو، در امالی «عمر» آمده است.

2) در مصدر: عماری.

نبش نماییم و آب بر آن بندیم چون عزم نمودم که متوجه آن ناحیه شوم حضرت رسول خدا را در خواب دیدم که به من فرمود: بیرون مرو با دیزج و به عمل نیاور آنچه مأمور شده ای نسبت به قبر حسین! چون صبح شد آمدند و مرا ترغیب کردند به رفتن و من نیز با ایشان رفتیم تا به کربلا رسیدیم و آن چه متوکل ما را امر نموده بود به عمل آوردیم، پس حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله را در خواب دیدم که به من فرمود: آیا تو را امر نکردم که بیرون مرو با ایشان و مکن آنچه ایشان می کنند و از من قبول نکردی تا این که کردی آن چه ایشان کردند؟!

پس طپانچه بر روی من زد و آب دهان بر روی من انداخت پس روی من سیاه شد چنانچه می بینی و بدن من بر حالت اولی خود باقی است.

و ايضاً مسنداً از فضل بن محمد بن عبدالحمید روایت کرده است که گفت: من همسایه ابراهیم دیزج بودم چون بیمار شد به مرضی که در آن وفات یافت به عیادت او رفتم و او را در حال بدی یافتم که مانند مدهوش بود و طبیبی نزد او نشسته بود پس از حال او سؤال نمودم و در میانه من و او خلطه و انسی بود که منشأ اطمینان او بود به من، پس حال خود را از من پنهان داشت و اشاره نمود به سوی طبیب یعنی او نشسته است حال خود را نمی گویم.

طبیب اشاره او را فهمید برخاست و رفت چون خلوت شد باز از حال او سؤال نمودم گفت: به خدا سوگند که خبر می دهم تو را و از خدا طلب آمرزش می کنم! به درستی که متوکل امر نمود مرا که بروم به نینوا و شخم کنم قبر حسین علیه السلام را و اثر قبر را برطرف کنم و در وقت شام به کربلا رسیدم وفعله و کارکنان با خود برده بودیم با بیل ها و کلنگ ها پس غلامان و اصحاب خود را گفتم که عمله و کارکنان را وادارید به خراب نمودن قبر و شخم نمودن آن.

چون تعب سفر بر من مستولی شده بود خود را بر زمین افکندم و خواب رفتم ناگاه غوغا و صداهای بلند شنیدم غلامان مرا بیدار کردند ترسناک برخاستم به غلامان گفتم: چه می شود شما را؟ گفتند: امری رخ نموده که اعجب از آن نمی شود!

گفتم: آن امر چیست؟ گفتند: قومی در میان ما و قبر پیدا شده اند و مانع می شوند ما را که به نزد قبر رویم و با وجود این تیر به جانب ما می اندازند!

پس برخاستم و رفتم تا امر بر من واضح شود دیدم که امر به نحوی است که به من نقل نمودند و این در اول شب بود از ایام البیض پس من گفتم که شما نیز تیر بیندازید به جانب ایشان. چون تیر انداختن-[د] به جانب ایشان آن تیرها برگشت به جانب ما و برخورد هر یک از آن تیرها به آن کسی که انداخته بود و او را کشت، پس مرا وحشت و جزعی عارض شد و در آن ساعت تب و غش مرا گرفت

و در همان ساعت بار کردم و از نزد قبر دور شدم و مخالفت امر متوکل و کشته شدن بر دست او را بر خود قرار دادم.

ابوبرزه گفت که من به او گفتم: از شر متوکل ایمن گشتی دیشب او را به اعانت منتصر کشتند!

گفت: شنیدم این را ولکن در بدن خود حالتی می یابم که امید زندگانی به خود ندارم!

ابوبرزه گفت که این حکایت در اوّل روز بود و هنوز شام نشده بود که وفات یافت. (1)

و در بعضی از کتب مسطور است که هفده مرتبه جای قبر را شخم کردند و چون برمی گشتند قبر را به جای خود می دیدند، چون آن شخص که متوکل او را به این کار واداشته بود این معجزه را مشاهده کرد مؤمن و شیعه شد و به این سبب متوکل او را به قتل رسانید. (2)

و در منتخب مسطور است که متوکل بسیار عداوت داشت به اهل بیت رسول خدا و اوست که امر نمود به زارعین که زراعت نمایند قبر حضرت امام حسین علیه السلام را و بنیان آن را خراب کنند و آثار آن را برطرف کنند و از نهر علقمی آب بر قبر جاری نمایند به نحوی که اثری از آن قبر مبارک نماند واحدی نتواند آن را بیابد و گفت که هر که به زیارت قبر آن حضرت رود او را بکشند، و نگاهبانان بر آن گماشت و وصیت کرد به ایشان که هر کسی را که بیابید که اراده نموده است زیارت حسین را او را به قتل رسانید! مطلب او خاموش نمودن نور خدا و مخفی نمودن آثار ذریه رسول خدا بود.

چون این خبر به زید مجنون رسید که صاحب عقل سدید و رأی رشید بود و لقب او را مجنون کرده بودند زیرا که در مقام معارضه غلبه می کرد بر هر خصم لبیبی و قطع می نمود حجت هر ادیبی را و هرگز عاجز نمی شد از جواب و ملول نمی شد از خطاب، چون شنید که خراب نموده اند بنیان قبر حضرت امام حسین را و و شخم نموده اند مکان آن را گران آمد سماع این حکایت بر او و شدید شد حزن او و جدید شد مصایب او برسید خود حضرت امام حسین علیه السلام و مسکن آن در آن وقت در مصر بود پس با سوز جگر با کمال حزن و اندوه متوجه زیارت آن حضرت شد.

چون به کوفه رسید ملاقات نمود به بهلول و سلام کرد بر او، بهلول جواب سلام او را باز داد و گفت: تو از کجا مرا شناختی و هرگز مرا ندیده بودی؟ زید گفت: بدان که قلوب مؤمنین جنودی هستند مجموعه هر یک از ایشان که الفت گرفته اند در مبدأ با یک دیگر در این دنیا نیز الفت می گیرند و با کسی که در مبدأ الفت نگرفته باشند در این دنیا نیز الفت نمی گیرند و اختلاف می ورزند.


1) الأمالي شیخ طوسی رحمه الله : 326-327؛ بحار الأنوار: 394/45-396.

2) مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : 64/4؛ بحار الأنوار: 401/45.

بهلول گفت: ای زید! بگو برای چه از بلاد خود بیرون آمده ای بیدابه و مرکوبی؟ گفت: والله که بیرون نیامده ام مگر از شدت غم و اندوهی که بر من وارد آمد به سبب اینکه شنیدم که این لعین امر نموده است به شخم نمودن قبر حضرت امام حسین علیه السلام و خراب نمودن بنیان آن و به قتل رسانیدن زوار آن حضرت این است که مرا بیرون آورد از وطن خود و عیش مرا به غصه بدل نمود و اشک مرا جاری ساخت و کم نمود خواب مرا!

بهلول گفت: به خدا سوگند که من نیز چنینم برخیز برویم به کربلا تا این که ملاحظه نماییم قبور اولاد علی مرتضی را.

پس دست یک دیگر را گرفتند و به جانب کربلا روانه شدند تا اینکه به موضع قبر منور رسیدند دیدند که قبر آن حضرت بر حال خود باقی است و تغییری نیافته است لکن بنیان او را خراب نموده اند و هر چند آب بر آن قبر منوّر می بندند دور می شود و حیران می ماند و در دور آن قبر مثل دائره می ایستد به قدرت حق تعالی و قطره ای از آن آب بر قبر منور نمی ریزد و چون آب به سوی قبر شریف می آید زمین آن قبر منور بلند می شود به اذن حق تعالی پس زید مجنون تعجب نمود و گفت: ملاحظه نما ای بهلول! می خواهند که فرو نشانند نور خدا را به دهان های خود و ابا دارد خدا مگر این که تمام کند نور خود را هر چند کراهیت دارند مشرکان!

راوی گفت که پیوسته تا مدت بیست سال متوکل امر می نمود به شخم زدن قبر آن حضرت و قبر بر حالت خود بود و تغییر نیافت و قطره آبی بر روی قبر نرفت، چون زارع این معجزات را دید گفت: ایمان آوردم به خدا و به محمد رسول خدا به خدا سوگند که می گریزم و متحیرانه در صحراها به سر می برم و زراعت نمی کنم قبر حسین پسر دختر رسول خدا را و مدت بیست سال است که نظر می کنم به آیات خدا و مشاهده می نمایم براهین آل بیت رسول الله را و عبرت نمی گیرم!

پس آن مرد گاو را گشود و به جانب زید مجنون رفت و گفت: ای شیخ! از کجا می آیی؟ زید گفت: از مصر.

گفت: به چه سبب به این مکان آمده ای؟ و من می ترسم که تو را بکشند! پس زید گریان شد و گفت: به خدا سوگند که خبر به من رسید که شخم می زنند قبر حضرت امام حسین علیه السلام را، پس این خبر مرا به حزن و غم مبتلا ساخت!

پس آن زارع بر قدم های زید افتاد و بوسید و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد! به خدا سوگند ای شیخ! از وقتی که تو آمدی به نزد من رحمت رو به من آورد و دل من منوّر شد به نور خدا و من ایمان آوردم به خدا و رسول او و مدت بیست سال است که من این زمین را زراعت می کنم هر چند آب

می بندم به جانب قبر دور میشود و متحیر می ماند و دور می زند در حول قبر و قطره ای از آب به قبر نمی رسد و گویا من مست بودم الآن به برکت قدوم تو بر من به حال آمدم!

پس زید گریست و این اشعار را ذکر نمود:

تالله إن كانت أمية قد أُنت / قتل ابنِ بنتِ نبيتها مظلوما

فلقد أتاه بنوأبيه بمثله / هذا العمرك قبره مهدوما

أسفوا على أن لا يكونوا شاركوا / في قتله فتتبعوه رميما

یعنی: به خدا سوگند اگر بنی امیه پسر دختر پیغمبر خود را کشتند در حالتی که مظلوم بود پس آن را پسران پدر او که بنی عباس بن عبد المطلب باشند به عمل آوردند ملاحظه نما که قبر او را خراب کردند و تأسف خوردند که چرا مشارکت ننمودند با بنی امیه در قتل حضرت امام حسین علیه السلام پس به استخوان ریز شده آن حضرت کردند مثل آنچه بنی امیه به آن حضرت کرده بودند؛

پس آن زارع به گریه درآمد و گفت: ای زید! مرا بیدار کردی از خواب غفلت و من الآن می روم به سرمن رأی نزد متوکل آنچه دیده ام به او می گویم می خواهد مرا بکشد یا می خواهد ببخشد. زید گفت: من نیز با تو می آیم نزد متوکل و یاری می کنم تو را بر این مطلب.

چون زارع نزد متوکل رفت و آنچه معجزاتی که از قبر منور دیده بود ذکر کرد آن ملعون در غضب شد و امر نمود به قتل آن سعادتمند و امر نمود که ریسمانی برپاهای او بستند و در بازارها کشیدند بعد او را به دار کشیدند تا عبرت دیگران گردد دیگر ذکر خیر اهل بیت را نگویند.

چون خبر به زید رسید حزن و عزای او زیاد شد و گریه او طولانی شد و صبر نمود تا او را از دار به زیر آوردند و در مزبله انداختند پس زید نعش آن شهید را در کنار دجله برد و غسل داد و کفن کرد و دفن نمود و سه روز بر سر قبر او مشغول تلاوت قرآن گردید.

پس ناگاه صدای ناله و غلغله عظیمی شنید و زنان بسیاری را دید که موهای خود را پریشان کرده اند و گریبان های خود را دریده اند و روهای خود را سیاه نموده اند و مردان بسیاری را دید که واويلاه و واثبوراه می گویند و همۀ مردم در اضطراب شدیدی می باشند که ناگاه دید جنازه ای می آوردند و علمها بلند کرده اند و مردم جمعیت عظیمی بر دور آن جنازه کرده اند که راه ها سد شده است از کثرت جمعیت مردان و زنان !

زید می گوید: من گمان کردم که متوکل وفات کرده است و آن جنازه اوست، پس به نزد مردی از ایشان رفتم و پرسیدم که این میت کیست؟ گفت: این جنازه کنیز متوکل است که وفات یافته است و آن کنیز سیاه حبشی بود که اسم او ریحانه بود، متوکل او را بسیار دوست می داشت!

پس آن کنیز را دفن کردند و در روی قبر گل و ریاحین ریختند و مشک و عنبر بر قبر او افشاندند و قبۀ عالیه ای بر قبر او بنا کردند چون زید این را ملاحظه نمود حزن او زیاد شد و ناله او بلند شد و طپانچه بر روی خود زد و گریبان خود را پاره کرد و خاک بر سر خود ریخت و گفت:

واويلا و وا اسفا بر تو ای حسین! آیا تو را در کربلا غریب و تنها با لب تشنه می کشند و زنان و دختران و عیال تو را اسیر می کنند و طفل های تو را ذبح می نمایند واحدی از مردمان بر تو گریه نمی کند و تو را بی غسل و کفن [دفن] می کنند و بعد قبر تو را زراعت می کنند تا این که فرونشانند نور تو را و حال آن که تو پسر علی مرتضی و پسر فاطمه زهراء می باشی و برای این کنیز سیاه چنین شأن عظیمی بر پا می کنند و باید نباشد حزن و گریه از برای پسر محمد مصطفی؟!

پس زید پیوسته در گریه و نوحه بود تا این که مدهوش شد و همۀ مردم به او نگاه می کردند، پس بعضی از ایشان رقت نمود به حال او و بعضی جنایت کرد بر او، چون از غش به حال آمد این اشعار را خواند:

أيُحرَتُ بالطفَ قبر الحسين / ويُعمَرُ قبر بني الزانية

یعنی: آیا زراعت می شود در کربلا قبر حسین و تعمیر می شود قبر اولاد زنا؟!

لعل الزمان بهم قد يعود / ويأتي بدولتهم ثانية

شاید زمان دولت آل رسول عود نماید!

ألا لعن الله أهل الفساد / ومن يأمن الدنية الفانية

خدا لعنت کند اهل فساد را و کسی که اطمینان نماید به دنیای فانی!

پس زید این اشعار را نوشت و به بعضی از حاجبان متوکل داد که به او برساند، چون این اشعار را خواند غیظش زیاد شد و امر نمود به احضار زید، چون زید حاضر شد او را نصیحت بسیاری کرد و او را سرزنش کرد به قدری که او را به غیظ آورد و امر نمود به قتل زید، چون او را وا داشتند در برابر او پرسید: ابوتراب کیست؟

از روی حقارت این سؤال را نمود، زید گفت: به خدا سوگند که تو میشناسی او را و شرافت و فضل و حسب و نسب او را به خدا سوگند که انکار نمی کند فضل او را مگر کافر مرتابی و دشمن نمی دارد او را مگر منافق کذایی.

و شروع [کرد] در تعدید فضیلت و مناقب آن حضرت تا این که ذکر نمود از مناقب آن حضرت

آن قدری که آن خبیث را به غیظ آورد پس امر نمود به حبس زید، چون شب شد در خواب دید که شخصی آمد به نزد او و سرپایی زد و گفت: برخیز و زید را از حبس برآور و اگر بر نیاوری خدا تو را به زودی هلاک خواهد کرد!

پس متوکل برخاست و خود رفت و زید را از حبس برآورد و خلعت فاخری به او داد و گفت: هر حاجتی که داری بطلب. زيد گفت: می خواهم که مرا رخصت دهی که قبر حضرت امام حسین علیه السلام را عمارت کنم و احدی متعرض زوّار نشود.

متوکل رخصت داد پس زید خوشحال بیرون آمد و در بلاد و شهرها ندا می کرد که هر که می خواهد به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام برود در امان است. (1)

و از امالی شیخ طوسی از یحیی بن مغیره رازی مروی است که من نزد جریر بن عبدالحمید بودم که مردی از اهل عراق آمد جریر از او پرسید که از مردم چه خبر داری؟ گفت: هارون شخم نمود قبر حسین را و امر نمود که قطع نمایند درخت سدری را که نزد قبر آن حضرت بود و قطع نمودند.

چون جریر این خبر را شنید دست های خود را بالا برداشت و گفت: الله اکبر! حدیثی به ما رسیده بود از رسول خدا سه دفعه فرمود: «لعن الله قاطع السدرة! یعنی: خدا لعنت کند قطع کننده درخت سدر را!» و معنی آن را نفهمیدم، الآن فهمیدم که قصد آن حضرت آن ملعون بوده است زیرا که مقصود آن خبیث از قطع نمودن آن درخت تغییر قبر آن حضرت بود تا مردم نیابند آن قبر منور را و به زیارت آن جناب نروند!

و شیخ طوسی در امالی از احمد بن میثم از یحیی بن عبد الحمید حمانی روایت کرده است که گفت: در ایام خلافت موسی بن عیسی هاشمی در کوفه از منزل خود برآمدم پس ابوبکر بن عیاش مرا ملاقات کرده بر حماری بود و گفت بیا برویم به نزد این مرد.

و من ندانستم که چه شخص را قصد نموده است، چون او را بسیار جلیل می شمردم نپرسیدم در رکاب او روانه شدم، چون رسیدیم نزد خانه ای که معروف بود به خانه عبدالله حازم، ملتفت شد به جانب من و گفت: ای پسر حمانی! تو را برای این با خود آوردم و زحمت دادم تا بشنوی که من با این طاغی چه می گویم.

گفت: [گفتم:] که را می فرمایی؟ گفت: این فاجر کافر موسی بن عیسی والی کوفه است!

پس من ساکت شدم و از پی او رفتم و به در خانه موسی بن عیسی رسیدیم، چون حاجب او را


1) المنتخب: 331/2 مجلس دوم باب سوم .

دید او را شناخت و مردم از رحبه پیاده می شدند و ابوبکر به همان حماری که سوار بود داخل خانه شد و یک پیراهن پوشیده بود با ازاری و بندهای آن گشوده بود و مراندا کرد که بیا ای پسر حمانی!

چون خواستم داخل شوم حاجب مرا منع نمود پس ابوبکر بر او صدا زد که آیا او را منع می کنی و او با من است؟! پس حاجب مرا منع ننمود من نیز از عقب او روانه شدم و سواره رفت تا اینکه داخل ایوان شد و موسی ما را دید و او بر صدر ایوان بر کرسی نشسته بود و در جنبین کرسی مردان مسلح بودند و عادت ایشان چنان بود.

چون نظر موسی بر ابوبکر افتاد او را مرحبا گفت و نزدیک خود طلبید و بر روی تخت خود نشانید، من چون به پیش ایوان رسیدم نگذاشت که پیش روم چون ابوبکر در محل خود قرار گرفت مرا در این مکان دید صدا زد: پیش من بیا. من نیز به ایوان بالا رفتم و نعلین من در پای من بود و پیراهنی و ازاری پوشیده بودم پس مرا در پیش روی خود نشانید موسی گفت: به شفاعت این مرد آمده ای؟ گفت: نه، او را آورده ام که شاهد باشد بر تو! گفت: در چه چیز گواه می گیری؟

و در آن ایام آن ملعون فرستاده بود که قبر حضرت امام حسین علیه السلام و مجموع زمین حایر را شخم زده بودند و زراعت کرده بودند که اثر قبر آن حضرت را بر طرف کند، ابوبکر گفت که من دیدم که تو چه کردی به این قبر! گفت: کدام قبر؟ گفت: قبر حسین فرزند علی و فرزند فاطمه دختر رسول خدا!

چون موسی این سخن را شنید چنان غضب بر او مستولی شد و باد کرد که نزدیک بود که بترکد بعد گفت: تو را با این کار چکار است؟! ابوبکر گفت: بشنو تا تو را خبر دهم: بدان که در خواب دیدم که بیرون رفتم به سوی قوم بنی غاضره چون به پل کوفه رسیدم ده خوک به من رو آوردند و حق تعالی مرا به مردی از بنی اسد از شر ایشان نجات داد و گذشتم چون به شاهی رسیدم راه را گم کردم و در آنجا پیرزالی را دیدم که به من گفت: اراده کجا را داری ای شیخ؟ گفتم: ارادۀ غاضریه دارم. گفت: در این وادی برو چون به آخر این وادی می رسی راه از برای تو پیدا می شود.

من چنین کردم چون به نینوا رسیدم در آنجا مردی پیر را دیدم که نشسته است پرسیدم که از مردم کجایی؟ گفت: از مردم این قریه.

گفتم: چند سال بر تو گذشته است؟ گفت: حساب عمر خود را ندارم و لکن به خاطر می آید که دیدم حسین بن علی را با اشخاصی که با آن جناب بودند از اهل و تابعین او که منع نمودند ایشان را از این آبی که می بینی و سگان و وحشیان منع نکردند!

پس عظیم شمردم این را و گفتم: وای بر تو! تو این واقعه را دیدی؟! گفت: آری، قسم به خداوندی که آسمان را بلند کرده است که این را دیدم ای شیخ! با این چشم خود و اکنون تو

و اصحاب تو اعانت می کنید بر امری که ما دیده بودیم آن چنان امری که باید مجروح کند دیده های مسلمانان را اگر در دنیا مسلمانی بوده باشد!

گفتم: وای بر تو! آن امر کدام است؟ گفت: آن امر این است که انکار نکردید آنچه سلطان شما کرد! گفتم چه کرد؟ گفت: آیا شخم باید زده شود قبر فرزند رسول خدا و زراعت شود زمین آن؟!

گفتم: آن قبر کجاست؟ گفت: در همین موضع واقع است که تو ایستاده ای در زمین آن و اما قبر پس اثر آن را بر طرف کرده اند! ابوبکر گفت: پیشتر آن قبر را ندیده بودم هرگز و مدت عمر خود زیارت آن قبر نرفته بودم، گفتم به آن مرد پیر که کسی هست که این قبر را به من نشان دهد؟ پس آن مرد پیر با من آمد و مرا به نزد حایری آورد که دری داشت و دربانی و جماعت بسیاری در بیرون در ایستاده بودند گفتم به دربان: می خواهم داخل شوم و زیارت کنم فرزند رسول خدا را گفت: در این وقت داخل نمی توانی شد.

گفتم: چرا؟ گفت: در این وقت زیارت ابراهیم خلیل الله و محمد رسول خداست و با ایشان است گروه بسیاری از ملائکه و جبرئیل و میکائیل .

ابوبکر بن عیاش گفت: بعد من از خواب بیدار شدم و ترس عظیم و حزن و اندوه بسیاری بر من مستولی شده بود و چند روزی بر من گذشت حتی نزدیک بود که فراموش کنم این خواب را ناگاه روزی ضرورتی عارض شد که بروم به سوی قبیلهٔ غاضریه برای قرضی که [از] یکی از ایشان طلب داشتم پس روانه شدم و از خواب متذکر نبودم تا اینکه به پل کوفه رسیدم ده نفر از دزدان به من برخوردند چون ایشان را دیدم خواب به خاطرم آمد و ترسیدم از ایشان پس ایشان به من گفتند: آنچه داری بینداز و جان خود را بیرون بر!

و با خود خرجی برداشته بودم گفتم: وای بر شما! من ابوبکر بن عیاشم و برای طلب خود بیرون آمده ام! خدا را به خاطر آورید و مرا منع نکنید از راه خود که من بسیار میهمان داری می کنم!

پس مردی از ایشان گفت: مولای من است قسم به پروردگار متعرض او نمی شویم! پس به یکی از رفیقان خود گفت که با او باش تا او را به سر راه راست برسانی.

ابوبکر گفت: من پیوسته متذکر می شوم خواب را و تعجب می کنم از تأویل آن خوک ها تا اینکه به نینوا رسیدم پس دیدم قسم به خدایی که نیست معبود به حقی مگر او آن مرد پیر را به همان هیئت و صورتی که در خواب دیده بودم، چون او را دیدم به خاطر آوردم خواب خود را پس گفتم: لا اله الا الله خواب من نبوده است مگر وحی!

بعد از آن مرد پیر سؤال نمودم به نحوی که در خواب سؤال نموده بودم جواب گفت به نحوی که در خواب جواب گفت، بعد به من گفت: با من بیا پس با او رفتم و ایستادم به آن موضع که آن را شخم زده بودند و آن چه در خواب دیده بودم همه را دیدم به غیر حایر و دربان.

از خدا بترس ای مرد! که من بر خود قرار داده ام که شایع نمایم این خواب خود را و وانگذارم زیارت قبر آن حضرت را و قصد نمودن آن موضع و تعظیم نمودن آن مکان را به درستی که موضعی را که قصد نماید آن را ابراهیم و محمد و جبرئیل و میکائیل هر آینه سزاوار است که رغبت نمایند مردم در زیارت و تعظیم آن! به درستی که ابو حصین مرا خبر داد که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود که «هرکه مرا در خواب بیند مرا دیده است که شیطان شبیه من نمی تواند شد».

پس موسی به ابوبکر گفت: من از خواب تو ساکت گردیدم تا استیفاء نمایم این سخن احمقانه ای که از تو ظاهر شد و تالله قسم که اگر بعد از این بشنوم که این سخن را نقل کرده ای هرآینه گردنت را می زنم با گردن این مردی که او را آورده ای تا گواه بگیری بر من!

ابوبکر گفت که خدا نخواهد گذاشت که آسیبی به من و او برسانی زیرا که من برای خدا به تو سخن گفتم! موسی گفت: آیا تو جواب سخن مرا می گویی یا ماص؟ (1)

و دشنام داد او را ابوبکر گفت: ساکت شو! خدا تو را ذلیل گرداند و زبان تو را قطع نماید! پس آن ملعون او را راند از سریر خود گفت: این را بگیرید!

پس او را و مرا گرفتند به خدا قسم که ما را می کشیدند و می زدند به نحوی که گمان کردم که زنده نخواهیم ماند و اشد آن چیزی که بر من گذشت در حالت کشیدن این بود که سر مرا بر روی سنگ کشیدند و بعضی از ملازمین اوریش مرا می کندند و موسی می گفت: به قتل آورید این دو ولد الزنا را!

و ابوبکر می گفت: بس کن! خدا زبان تو را قطع کند و انتقام بکشد از تو! خداوندا! تو را اراده کردیم و برای فرزند پیغمبر تو غضب کردیم و بر تو توکل کردیم!

پس ما را به زندان بردند پس کمی در زندان درنگ کردیم که ابوبکر متوجه من شد دید که جامه های من دریده است و خون از بدن من جاری شده است گفت: ای حمانی! ما از برای خدا حقی ادا کردیم و کسب نمودیم در امروز ثوابی و ضایع نخواهد شد این نزد خدا و رسول او.

پس نگذشت بر ما مگر وقت غذا و خواب آن ملعون که رسول او آمد و ما را از حبس برآورد که به نزد او برد و حمار ابی بکر را پیدا نکردند که سوار شود پس ما را پیاده می بردند و در رفتن تعب


1) معنی ماص یعنی ای آشامنده میان دو کنار فرج زن. [این مطلب در حاشیه بوده است]

شدیدی کشیدیم، چون ابابکر از راه رفتن خسته می شد لحظه ای می نشست و می گفت: خداوندا! این تعب را در راه تو کشیدیم پس فراموش مکن آن را! یعنی ثواب ده .

پس داخل شدیم در سردابی که بسیار بزرگ بود و آن ملعون بر کرسی نشسته بود چون نظر[ش] به ما افتاد گفت: تحیت خدا نباد و نزدیک مباد از جاهل احمقی که متعرض می شود چیزی را که مکروه طبع است! وای بر توای زانی! تو را چکار است که در میان ما بنی هاشم داخل شوی؟!

ابوبکر گفت: سخن تو را شنیدم خدا تو را جزا خواهد داد! پس موسی گفت: بیرون رو خدا تو را قبیح گرداند، به خدا قسم اگر بشنوم که این حدیث شایع شده باشد یا کسی آن را از تو نقل کند هر آینه گردن تو را می زنم!

پس ملتفت من شد و گفت: ای سگ! و مرا دشنام داد دور بدار پس دور بدار نفس خود را از این که اظهار نمایی این حدیث را که شیطانی به خواب این پیر احمق آمده است که بازی کند با او در خواب! بیرون روید که بر شما باد لعنت خدا و غضب او!

چون بیرون آمدیم حیات تازه ای یافتیم و از خود ناامید شده بودیم، پس ابوبکر در راه پیاه می رفت و حمار او را برده بودند چون به در خانه او رسیدیم خواست که داخل خانه خود شود به من متلفت شد و گفت: حفظ نما این حدیث را و بنویس و نقل مکن به جهت این پست پایه ها و نقل کن برای اهل عقل و دین. (1)

و از موسی بن عبدالعزیز مروی است که وقتی یوحنای نصرانی طبیب در شارع ابی احمد مرا ملاقات کرد و گفت: تو را سوگند می دهم به حق پیغمبر تو و دین تو که مرا خبر دهی که کیست آن کسی که قبر او را قومی از شما زیارت می کنند که در ناحیه قصر ابی هریره واقع شده است، او کیست، آیا از اصحاب پیغمبر شما است؟ گفتم: نه، از اصحاب او نیست و لکن پسر دختر او است، به چه سبب تو این سؤال را از من می کنی؟ گفت: قصۀ تازه ای از او دارم. گفتم: خبر ده مرا به آن.

گفت: شابور خادم رشید شبی مرا طلبید چون به نزد او رفتم مرا با خود برد به نزد موسی بن عیسی هاشمی که از بنی عباس بود پس یافتیم او را زایل العقل و بر بالشی تکیه کرده بود و طشتی در پیش روی او گذاشته بودند و احشای اندرون او در آن طشت بود و در آن ایام هارون او را از کوفه طلبیده بود، پس شابور خادم از بعضی از خواص خدمۀ موسی پرسید که وای بر تو! این چه حالت است که در او مشاهده می کنم؟!


1) الأمالي شیخ طوسی رحمه الله : 321 ح 97؛ بحار الانوار: 390/45 باب 50 ح 1.

خادم گفت: خبر دهم تو را در همین ساعت صحیح و سالم نشسته بود و ندیمان او بر دورش نشسته بودند و بسیار خوش دماغ و خوشحال بود ناگاه نام حسین بن علی نزد او مذکور شد پس موسی گفت: رافضیان در حق او غلق می کنند حتی اینکه تربت او را دوائی قرار داده اند که مداوا می نمایند ناخوشی های خود را به آن!

پس مردی از بنی هاشم در مجلس حاضر بود گفت: من علت عظیمی به هم رسانیدم و همه معالجات را کردم سودی نبخشید تا اینکه کاتب من مرا گفت: بگیر از این تربت حضرت امام حسین علیه السلام ، پس گرفتم و شفا یافتم.

موسی گفت: آیا چیزی از آن تربت نزد تو مانده است؟ گفت: بلی.

پس کسی را فرستاد و قطعه ای از آن تربت را آورد و به موسی داد پس موسی آن را گرفت و در دبر خود کرد از جهت استهزاء نمودن به کسی که تداوی می کند به آن و از جهت حقیر و کوچک شمردن آن مردی که این تربت او است یعنی حسین علیه السلام و به مجرد این عمل فریاد برآورد: النار، النار! آتش در من افتاد! طشت بیاورید!

چون طشت آوردیم این ها از او برآمد که می بینی و ندیمان برخاستند و مجلس مبدل گردید به ماتم.

نصرانی گفت: در آن وقت شابور به من گفت که آیا چاره ای در این باب می توانی کرد؟ من شمعی طلبیدم و در طشت نظر کردم دیدم که جگر و سپرز و شش و دل او در طشت افتاده است پس امر عظیمی ملاحظه نمودم و گفتم: احدی چارۀ این نمی تواند کرد مگر عیسی بن مریم که مرده را زنده می کرد!

پس شابور به من گفت: راست گفتی! ولکن به نزد او باش تا عاقبت امر او معلوم گردد.

من نزد او ماندم و شابور رفت و موسی بر همان حال ماند و سر خود را بالا نگرفت تا وقت سحر وفات یافت خدا او را رحمت نکند!

محمد بن موسی گفت که موسی بن سریع به من گفت که یوحنا پیوسته به زیارت حضرت امام حسین علیه السلام می رفت با این که نصرانی بود بعد از آن مسلمان شد و نیکو بود اسلام او. (1)

و از امالی طوسی از محمد بن ازدی مروی است که گفت: نماز می کردم در مسجد مدینه و در پهلوی من دو کس نشسته بودند و یکی از ایشان جامه های سفر پوشیده بود، پس یکی از ایشان به دیگری گفت که یا فلان! آیا ندانسته ای که خاک قبر حسین شفا است از همه دردها؟ و من در


1) الأمالی شیخ طوسی رحمه الله : 320.

اندرون خود دردی داشتم و به هر دوائی معالجه کردم نفعی ندیدم تا این که بر خود ترسیدم و از خود مأیوس شدم و در نزد ما پیرزالی از اهل کوفه بود وقتی به نزد من آمد و در آن وقت علت من نهایت شدت داشت و گفت: ای سالم! مرض تو هر روز زیاد می شود؟ گفتم: بلی.

گفت: می خواهی تو را معالجه کنم که شفا یابی به اذن خدای عزوجل؟ گفتم: نیستم به چیزی محتاج تر از این.

پس به من آشامانید آبی که در قدح بود در ساعت شفا یافتم و خود را چنان دیدم که گویا هرگز آزاری نداشته ام، پس بعد از چند ماه به دیدن آن زن رفتم و اسم او سلمه بود گفتم: ای سلمه! تو را به خدا قسم می دهم که به چه چیز مرا دوا کردی؟ گفت: به یک دانه ای از این تسیح.

و تسبیحی در دست او بود گفتم: تسبیح چیست؟ گفت: از خاک قبر حسین است. گفتم: ای رافضیه! مرا به خاک قبر حسین دوا کردی؟!

پس آن زن غضب ناک از نزد من بیرون رفت و به خدا قسم که مراجعت کرد علت من در کمال شدت و آزار می کشم و به خدا سوگند که بر نفس خود از آن آزار می ترسم!

پس مؤذن اذان گفت و برخاستند به نماز و غایب شدند از من. (1)

و از این شهر آشوب مروی است مسترشد عباسی از مال های خزانه حضرت امام حسین علیه السلام برداشت و گفت: قبر احتیاج به خزانه ندارد! و انفاق کرد به لشکر خود چون از کربلا بیرون رفت او و پسرش هر دو کشته شدند. (2)

و از اعمش مروی است که مردی نزد قبر حضرت امام الحسین علیه السلام حدثی کرد او و اهل بیت او مبتلا گردیدند به خوره و پیسی و جنون و تا امروز اولاد ایشان به خوره و پیسی مبتلا می باشند. (3)


1) الأمالي شیخ طوسی رحمه الله : 319 ح 95؛ بحار الانوار: 45/ 399 باب 50 ح 9.

2) مناقب آل ابی طالب علیهم السلام : 348/2؛ بحار الانوار: 401/45 باب 50 ح 11.

3) بحار الانوار: 45/ 401 باب 50 ح 11 از مناقب.

تنبيهات

الأول [وصیت حضرت زهراء علیها السلام]

در کتاب تبر مذاب که مصنف آن از عامه است از کتاب عقایق روایت کرده است که چون شدید شد مرض سيدة النساء حضرت فاطمه زهراء علیها السلام حسنين علیها السلام در خدمت آن مظلومه بودند که حضرت امیرالمؤمنین وارد شد بر آن مخدّره و در آن حال زیر سر آن مظلومه بالشی بود از پوست گوسفند و دوشک آن مخدّره از موی شتری بود که در جوف آن حلقاء - که علفی است معروف - ریخته بودند و نبود در نزد آن مخدره مشروباتی که به جهت مرض سزاوار است ولکن زبان مبارک او مشغول بود به ذکر خدا و لمحه ای از ذکر سستی نمی ورزید.

پس در آن حال چون نظر مبارک آن مخدّره به حضرت امیرالمؤمنین افتاد عرض کرد: ای ابن عمّ من، و ای مفرّج هم و غم من، اى مخلوق از طینت پدر من، و ای در شهر علم پیغمبر خدا، وای شوهر من در دنیا و عقبی، ای پدر ذریه طاهره! وصیت می کنم تو را به محافظت نمودن این دو فرزندی که نور چشم من و نور چشم پیغمبرند و کفایت میکند ایشان را آن مصایبی که به ایشان از مفارقت جد بزرگوارشان [رسید] و این مصیبت من نیز ردیف آن مصایب گردید و لکن ممانعت منما ایشان را از زیارت قبر من زیرا که قلب من با ایشان است و بدان که جناب شما احتیاج به وصیت ندارید و من از شما راضی می باشم، پس آیا جناب شما نیز از من راضی می باشید؟ من به قدر قوه و طاقت خود خدمت کردم تو را و اعانت نمودم تو را بر دنیای تو مقدار قوۀ خود، روزها جو آسیا کردم و شب ها از مشک آب کشیدم و با وجود این معترفم که من مقصرم در حق تو پس از تقصیر من درگذرای ابن عم من! به درستی که در پیش روی ما عقبه ای است که نمیگذرد از آن عقبه مگر سبک باران!

چون حضرت امیرالمؤمنین این کلمات جانسوز را از آن مظلومه شنید گریست و فرمود: ای دختر مصطفی، و ای سيدة نساء! روح من مر روح تو را فدا! ای دختر بشیر و نذیر، و ای دختر کسی که فرستاده شده است رحمة للعالمین!

چون حضرت فاطمه این نوع کلمات را از آن قدوه ممکنات شنید از آن کلمات رضا فهمید، بعد عرض نمود به خدمت آن برگزیده معبود: چون از امر من فارغ شدی و مرا در قبرم گذاشتی پس این شیشه و این حقه را بردار و آن ها را در لحدم با من گذار .

پس آن مخدّره آن شیشه و حقه را طلبید چون آن ها را در پیش روی آن مظلومه بر زمین گذاردند حضرت امیرالمؤمنین متوجه آن مخدّره گردید و فرمود: ای سیدة النساء! در این شیشه چیست؟ آیا در آن آب زمزم است؟ پس آن مخدّره عرض نمود که شنیدم از پدرم که فرمود:

اشک چشم فرو می نشاند غضب پروردگار عالم را و قبر روضه ای از ریاض بهشت نمی شود مگر این که بنده گریسته باشد از خوف خدا.

و دانسته است عزیز جبار که من گریسته ام به این اشکها در جوف این شیشه در اوقات سحرها از خوف خدا و از خوف آتش و این اشکها را ذخیره خود قرار داده ام تا بیابم آن را در روز حشرم .

چون آن حضرت این کلام را از آن مظلومه شنید اشک از دیده های خود روان نمود و گریست، چون حضرت فاطمه گریه آن حضرت را مشاهده نمود دست مبارک خود را دراز کرد و از اشک های چشم آن حضرت گرفت و به روی مبارک خود مالید و فرمود: اگر بگرید محزونی در گروهی هرآینه حق تعالی رحم می کند آن گروه را و تو ای ابن عم من! به سبب فراق من محزونی و اشک چشم محزون اگر بریزد بر امتی مخصوص می گرداند خدا آن امت را به رحمت، پس چگونه می باشد اگر واقع شود آن اشک چشم بر یک امه و کنیزی؟! و من آن اشک را بر روی خود گذاردم به جهت طمع رحمت زیرا که امة الله و دختر رسول خدا می باشم.

پس آن مخدّره شروع نمود به گریستن و حسنین علیهما السلام نیز گریستند، بعد آن مظلومه سر آن حقه باز کرد و پارچه سبزی از آن حقه برآورد چون آن حریر را گشودند یک ورق سفید در جوف آن بود که چند سطر در آن نوشته بودند و نور از آن سطرها ساطع بود، حضرت امیرالمؤمنین فرمود: این چیست؟ ای دختر خدیجه کبری!

آن مخدّره عرض نمود: ای سفینه نجات، و ای ابن عم رسول خدا! این حقه امانتی است که از قبل حق تعالی آمده است و سببش این است که چون پدرم مرا به تو تزویج نمود به من خبر داد که جهاز من در زیر درخت طوبی است و نثار آمد در عروسی من از شجرة المنتهی و موقع آن نثار در بهشت بود و آن نثار زیوارهایی که بودند از درکه بر حورالعین نثار شد، پس آن نثارها ذخیره است در نزد حورالعین در قصرهای خود تا این که مؤمنین مبعوث شوند از قبور خود.

مؤلف گوید: معذورم دارید ای شیعیان! که اختیار از دستم رفت یکی از این درهای نثار در مسجد کوفه یافت شد در ایام والد شیخ بهاء الدین که فرمود که آن در سرخ رنگ بود و در آن نوشته بودند به خطی که شبیه به خط آدمیان نبود و این دو بیت را در آن نوشته بودند :

أنا در من السماء نثروني / يوم تزويج والد السبطين

من دری بودم که از آسمان مرا نثار نمودند در روز تزویج والد حسنین. كنتُ أصفى من اللجيْنِ بياضا / صبغتنى دماء نحر الحسين

من در آن روز از نقره خام صاف تر و سفیدتر بودم ولکن خون گلوی حضرت امام حسین مرا رنگ کرد! (1)

ای به فدای مظلومیت شوم ای اباعبدالله!

پس حضرت فاطمه به خدمت امیرالمؤمنین عرض نمود: چون شب زفاف من در رسید و من به خانه تو آمدم در نزد من نبود مگر دو پیراهن: یکی از کرباس نو و دیگری کهنه وصله دار من، به حسب عادت خود در سجاده خود نشسته بودم دیدم شخصی در خانه را کوبید و گفت: ای اهل بیت نبوت و معدن خیر و فتوّت! جاری شده است عادت مردم که می روند به خانه عروس زیرا که آن خانه خالی نیست از طعام از برای خواص و عوام و اگر در نزد شما پیراهن کهنه ای باشد به من عطا فرمایید که من فقیرم و به آن پیراهن سزاوارم، ای اهل بیت محمد! جسد این فقیر برهنه است.

پس من آن پیراهن نو را به آن فقیر دادم و آن پیراهن کهنه وصله دار را پوشیدم، چون صبح نمودم در نزد تو به آن پیراهن کهنه که ناگاه پدرم بر ما وارد شد و نور از روی مبارکش می درخشید پس فرمود: ای دخترک من! آیا پیراهن نو نداشتی؟ چرا آن را نپوشیدی از برای شوهر خود؟ من عرض کردم: مگر شما نفرمودید آن چه را که تصدق نمودید به جهت شما باقی خواهد ماند؟

پس حکایت سائل را بیان کردم پس آن جناب فرمود: خوب کاری کردی و لکن اگر پیراهن نو را می پوشیدی به جهت شوهرت و آن پیراهن کهنه را تصدق می نمودی هرآینه جمع در میانه هر دو نموده بودی. پس عرض کردم: علی به این عمل رضا بود.

پس آن جناب تصديق من فرمود پس عرض کردم: یا رسول الله ! ما به سبب تو هدایت یافتیم و به تو اقتدا نمودیم در زمانی که تو تزویج نمودی مادرم خدیجه کبری را و هرچه مادرم به تو داد همۀ آن را در راه خدا انفاق نمودی تا اینکه امر تو کشید به جایی که بعضی از سؤال کنندگان در در خانه تو سؤال نمودند پس پیراهن خود دادی و حصیر بر خود پیچیدی و حال آنکه تو از اهل بهشتی و شبیه و نظیری نداری حتی اینکه نازل شد در شأن تو «وَلا تَبسُطها كُلِّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً» (2)يعنى: و آن قدر انفاق منما که بنشینی ملامت شده و مضطر و بیچاره .

پس حضرت رسول به گریه درآمد بعد مرا به خود چسبانید که در این حال جبرئیل نازل شد


1) زهر الربيع: 26.

2) سوره مبارکه اسراء آیه 29 .

و عرض نمود که حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید:

سلام مرا به فاطمه برسان و به او بگو آنچه می خواهد از من طلب نماید و هرچه طلب نماید جمیع چیزی را که در آسمان و زمین است هر آینه به او عطا خواهم فرمود و بشارت ده او را که من او را دوست می دارم .

پس حضرت رسول فرمود: ای دخترک من! پروردگار تو به تو سلام می رساند و می فرماید که از من طلب نما هرچه خواهی. پس من عرض کردم: یا رسول الله! مشغول ساخته است مرا لذت خدمت حق تعالی از این که سؤال نمایم از آن جناب چیزی را و حاجتی ندارم غیر از نظر نمودن بر وجه کریم او در دار السلام. یعنی نظر نمودن به رحمت او، پس حضرت رسول به من فرمود: دو دست خود را بلند نما.

پس من دست های خود را بلند نمودم پس آن حضرت نیز دست های خود را بلند نمود به نحوی که سفیدی زیر بال های آن حضرت نمودار شد بعد آن حضرت عرض نمود: اللهم اغفر لأمتي ! يعنى: خداوندا! بيامرز امت مرا! و من گفتم: آمین!

در این هنگام جبرئیل از قبل رب جلیل نازل شد و پیغام آورد که حق تعالی می فرماید:

قد غفرتُ لعُصاةِ أمَتِك ممن في قلبه محبّة فاطمة ومحبة أبيها وبعلها وولديها !

یعنی: آمرزیدم عاصیان امت تو را از اشخاصی که بوده باشد در قلب ایشان محبت فاطمه و محبت پدر فاطمه و شوهر فاطمه و دو ولد فاطمه!

پس حضرت رسول فرمود: من در این باب سجلی می خواهم .

پس خداوند عالم امر فرمود به جبرئیل که یک سندس سبز و یک سندس سفید بردارد حق تعالی به ید قدرت خود بر آن نوشت: کتب ربُّكم على نفسِهِ الرحمةَ (1)یعنی: نوشت پروردگار شما بر نفس خود رحمت و بخشش را.

و شاهد گرفت جبرئیل و میکائیل و حضرت رسول را پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود: ای دخترک من! این مکتوب را در این حقه بگذار چون روز موت تو در رسد وصیت نما که آن را در لحد تو گذارند، چون مردم از برای حساب روز قیامت برخیزند و گناه کاران درمانند و زبانیهٔ جهنم ایشان را به سوی آتش کشند پس در آن هنگام این امانت را به من رد نما تا این که طلب نمایم آن چیزی را حق تعالی به من و تو انعام فرموده است و تو و پدرت رحمة للعالمین می باشید. (2)


1) سورة مباركة انعام آیه 12 و آیه 54.

2) التبر المذاب: 125 .

الثانی [ جهاز عروسی حضرت فاطمه علیها السلام ]

ايضاً در آن کتاب مسطور است که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم امر فرمود به اسامه که حاضر نماید ابوبکر و عمر را، بعد آن حضرت جناب فاطمه را طلبید و فرمود: ای دخترک من! وقت آن رسید که تو را به خانه شوهرت علی فرستم که مخلوق است از طینت من. حضرت فاطمه عرض کرد که امر با خدا و رسول او است.

پس حضرت رسول فرمود: ای بتول! حاضر نما جهاز خود را. پس جناب فاطمه با دیده گریان داخل خانه شد پس یک آسیا و یک قطعه از قطیفه و یک پوست گوسفند و یک حصیری از برگ خرما و یک بالشی از پوست که در جوف آن لیف بود و یک چادر کهنه وصله دارو یک کاسه چوبی و یک نعل عربی و یک مسواک از خانه بیرون آورد و عرض کرد: یا رسول الله ! جمیع مایملک من همین است.

پس حضرت رسول صلى الله عليه وسلم فرمود بردارید جهازیتیمۀ پاک بتول را که دختر خاتم انبیاء است و خوب قرینه ای است که می رود به نزد قرین خوبی!

بعد به گوشه چشم خود اشاره فرمود به صحابه، پس خود آن حضرت آسیا را برداشت و به دوش مبارک خود گرفت و حصیر را ابوبکر برداشت و عمر بالش را برداشت و اسامه کاسه چوبی را برداشت و حضرت فاطمه نعلین را در پا نمود و چادر کهنه وصله دار را بر خود پیچید و مسواک را بر دست گرفت پس جبرئیل فرمود: من پرهای خود به زیر قدم های شما فرش می نمایم تا خانه حضرت فاطمه!

و اسامه می گوید: من از قبل ایشان وارد خانه علی علیه السلام شدم و تفکر نمودم در آن جهازی که می آوریم پس به گریه درآمدم، چون حضرت رسول صلى الله عليه وسلم صدای گریه مرا شنید فرمود: چه چیز تو را به گریه درآورده است؟ عرض کردم که گریستم به جهت فقر فاطمه!

پس حضرت رسول فرمود: ای اسامه! هذا لمن يموتُ كثير! یعنی: این قدر جهاز از برای کسی که می میرد بسیار است! (1)

الثالث [ زنده شدن پسر پادشاه خراسان به دعای پیامبر صلی الله علیه وآله ]

منقول است که در زمان حضرت رسول صلی الله علیه وآله پادشاه مسلمان صالحی در ملک خراسان بود و یک


1) التبر المذاب: 128 .

پسر داشت چون مریض شد و مشرف به مرگ شد به پسر خود وصیت نمود که من ده بدره زر که در هر بدره ای هزار مثقال شرعی طلا است به تو می دهم که چون من فوت شدم آن را به حضرت رسول خدا رسانی. و یک بدرۀ دیگر که در آن هزار مثقال شرعی طلا بود به او داد و گفت: این بدره را به کسی ده که تو را دلالت نماید به آن حضرت .

چون پادشاه فوت شد پسر بعد از مراسم تعزیت داری زرها را برداشت و بر شتر رهواری سوار شد و به سرعت به جانب مدینه روانه شد، چون به مدینه رسید آن روز عید شهر رمضان بود و در بیرون شهر در نخلستانی فرود آمد و به کنار آب رفت و دست و روی خود را شست و ساعتی بیاسود و در تفخص کسی بود که از او سراغ پیغمبر را گیرد پس بر شتر خود سوار شد چون اندکی از نخلستان بیرون رفت سه کس را دید که در مکانی نشسته اند دو پیر و یکی جوان، بر ایشان سلام کرد و خبر رسول خدا را از ایشان پرسید و گفت: هرکه مرا به آن حضرت دلالت کند بدره زری به او خواهم داد.

از قضا آن سه تن از یهودان و از دشمنان رسول خدا بودند چون اسم بدره زر را شنیدند گفتند: البته بار این شتر نیز از دنانیر می باشد!

پس قصد قتل آن جوان نمودند چون سوار شتر بود گفتند: ای جوان! امروز روز عید است و پیغمبر به جهت نماز عید به صحرا رفته است اینک می آید تو از مرکب فرود آی چون آن حضرت به این جا آمد به ملاقات اورسی و به اتفاق او به مدینه روی.

آن جوان از شتر به زیر آمد و در نزد ایشان قرار گرفت پس به سبب رنج راه خوابش ربود، آن سه یهود بار شتر را گشودند و بدره های زر را برداشتند بعد مشورت نمودند با خود که چون این مرد بیدار شود قصد ما خواهد نمود باید او را کشت تا این راز فاش نگردد! پس فی الفور یکی از ایشان با تیغ بران سر آن جوان را از بدنش جدا نمود.

چون شتر وی آن حالت را مشاهده نمود از جای خود برخاست و آغاز ناله و ندبه نمود سر و روی خود را به خون صاحب خود رنگین نمود نالان و خروشان و فریادکنان به جانب صحرا شتافت، از اتفاق عبور آن شتر خون آلود به مکانی افتاد که رسول خدا در آن مکان به نماز عید مشغول بودند و نماز را به اتمام رسانیده، عزم برگشتن داشتند که ناله و خروش آن شتر به گوش ایشان رسید؛ چون متوجه شدند دیدند که از دور شتر خون آلودی با خروش ناله می آید چون به نزدیک آن حضرت رسید سر خود را به قدوم مبارک آن جناب نهاد و بر زمین می زد و طلب دادخواهی صاحب خود را می نمود پس آن حضرت فرمود که این شتر را حکایتی است و تظلمی است باید به مکانی که می رود رفت تا کیفیت امر معلوم گردد.

پس آن شتر برخاست و پیشاپیش می رفت و حضرت با اصحابش در عقب او می رفتند تا اینکه آن شتر آمد بر سر کشته صاحب خود پسر پادشاه، چون حضرت رسول کشته آن جوان را دید و آن سه یهود را ملاحظه فرمود که به حساب بدره های زر مشغول بودند التفات به جانب حضرت اميرالمؤمنین نمود و فرمود: یا علی! آیا می بینی که این یهودان بیدین چه ظلم و بیداد به صاحب این شتر نموده اند؟!

پس امر فرمود که آن سه یهود را گرفتند و به خدمت آن حضرت آوردند پس آن حضرت احوال قاتل آن جوان را از ایشان پرسید چون مجال انکار نداشتند عرض کردند: یا رسول الله! این مرد نیم شبی با اسلحه به خانه ما درآمد و نقدینه ای که داشتیم به سرقت برد چون مطلع شدیم به هر سو در طلب اموال مسروقه خود تفحص نمودیم آن را در دست این کشته در اینجا یافتیم چون خواستیم اموال خود را بگیریم او تیغ بر روی ما کشید به قصد هلاک ما او را از خود دفع نمودیم!

چون حضرت این سخن را از ایشان شنید در اندیشه فرو رفت که فی الحال جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا رسول الله حق تعالی تو را سلام می رساند و می فرماید: صورت حال مقتول را از این شتر خون آلود بپرس تا حقیقت بر اصحاب ظاهر شود!

پس آن حضرت متوجه آن شتر گردید و فرمود: بگو بامرالله کیفیت حال این جوان مقتول را.

پس آن شتر به امر خداوند عالم به نطق آمده عرض نمود: یا رسول الله! این جوان پسر پادشاه خراسان است، و تمام قصه را بیان نمود چون امر منتهی شد به قاتل و آن یهودان انکار نمودند و گفتند که این سحری است آشکارا! پس حق تعالی وحی نمود به آن حضرت که از خدا طلب نما که این مقتول را زنده نماید. پس آن حضرت عمامه خود را از سر مبارکش برداشت و عرض کرد:

إلهي أسألك بالسماواتِ العُلى والأرضون السفلى وبعرشك الأعظم وبالكرسي واللوح والقلم والشمس والقمر والجنة والنار أحي هذا الشاب المقتول حتى أخبريما جرى عليه.

یعنی: خداوندا! تو را قسم می دهم به آسمان ها و زمین ها و به عرش اعظمت و به کرسی و لوح و قلم و آفتاب و ماه و بهشت و دوزخ که زنده گردان این جوان مقتول را تا خبر دهد ما را به چیزی که بر او وارد آمده است.

پس هاتفی ندا درداد که یا محمد! به درستی که امر بزرگ است و شفعاء قلیل اند پس زیاد نما بر این شفیعان غیر ایشان را.

پس آن حضرت دست خود را به سوی آسمان بلند نمود و فرمود: الهی! تو را قسم می دهم به حق آدم و نوح وجد من ابراهيم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب ويوسف و زكريا و صالح و شعیب و هود و یونس

و ادریس و شیث و موسی و عیسی و داود و سلیمان و دانیال و عزیز و هارون که زنده نما این جوان را تا امر او ظاهر گردد.

پس حق تعالی و حی نمود به آن حضرت که یا محمد! تا اسماء مقدّسه خود وآل طاهرین خود بر این اسماء ضم نشود به اجابت نخواهد رسید.

پس آن حضرت دست های خود را به درگاه خالق الاشیاء و محی الأموات بلند نمود و به خواص اصحاب خود فرمود که شما بردعای من آمین بگویید. پس آن حضرت عرض نمود:

يا رب العالمین! تو را قسم می دهم به حق انبیاء عظام و ملائکه کرام و به حق محمد وأنت المحمود وبحق علي وأنت الأعلى وبحق فاطمة وأنت فاطر السماوات والأرض وبحق الحسن وأنت المحسن وبحق الحسين ياذا الإحسان! که احسان نما به سوی این جوان تا این که زنده نمایی او را تا انتقام کشد از قاتل خود .

و همین که ذکر حضرت امام حسین علیه السلام تمام شد آن جوان را خداوند عالم زنده نمود و چشم های خود را گشود، پس آن حضرت به سجده درآمد بعد سر مبارک خود را از سجده برداشت و فرمود: ای جوان! به جهت ما بیان کن که تو کیستی و از کدام ولایتی و چه بر سر تو آمد؟ پس آن جوان عرض کرد: من مردم ولایت خراسانم و پسر پادشاهم، پس مجموع قصه خود را بیان نمود تا اینکه منتهی شد به خوابیدن او نزد این سه نفر یهودی و کشتن ایشان او را به جهت اخذ اموال او، پس آن حضرت اموال را از ایشان گرفت و ایشان را به سوی اسلام دعوت فرمود و شرط نمود به ایشان که امان دهد ایشان را و از قصاص عفو فرماید و اموال مأخوذ را به ایشان دهد پس آن یهودان قبول ننمودند پس آن حضرت امر فرمود که ایشان را کشتند و سوزانیدند.

پس آن حضرت با آن جوان داخل مدینه شدند و مال را به فقراء و مساکین قسمت نمودند پس آن جوان امر دین خود را تعلیم گرفت و به ولایت خود مراجعت نمود و بعد از یک سال خود به ولایت رسید و بر تخت پادشاهی قرار گرفت. (1)

مؤلف گوید: بسیار شباهت دارد این حکایت به قصه اسب حضرت امام حسین که خود را به خون آغشته نمود و فریادکنان و صیحه کشان الظليمة، الظليمة! من أمَةٍ قتلت ابن بنت نبیّها گویان به جانب خیمه ها روان گردید و خبر شهادت آن حضرت را به آن بی کسان رسانید (2)کجا بود رسول مختار و


1) ر.ک: تحفة المجالس: 11 معجزة 10.

2) ر.ک: به صفحه 693 .

حیدر کرار که داد آن مظلوم را از قاتلش بستاند چنان که داد پسر پادشان خراسان را از قاتلش گرفت؟!

الرابع [ شستن گیسوان حسنین علیهما السلام ]

منقول است که روزی حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله از مسجد بیرون آمد حسنین در خدمت آن حضرت بودند که در آن حال باد عظیمی وزید و گرد و غبار شدیدی ظاهر گردید و گیسوان حسنین پرگرد و غبار گردید آن حضرت چون گرد و غبار در گیسوان آن دو بزرگوار مشاهده فرمود ملول و غمگین گردید پس وارد حجره فاطمه گردید و به آن حضرت فرمود که آب بیاور تا گیسوان نور دیدگان خود را از غبار بشویم که من نمی توانم گیسوان ایشان را غبارآلود ببینم!

پس حضرت فاطمه زهراء آب و طشتی حاضر نمود که ناگاه جبرئیل از درگاه رب جلیل فرود آمد و عرض کرد: یا رسول الله! حق تعالی سلام می رساند و می فرماید:

چنانچه تو نمی توانی گیسوان حسنین را غبارآلوده ببینی من نیز نمی توانم آن را به آن صورت مشاهده نمایم و سزاوار نیست که گیسوان عنبر فام ایشان به آب دنیا شسته شود!

که جبرئیل عرض نمود: یا رسول الله! من از جانب خداوند اعلی مأمورم که به جهت شستن گیسوان حسنین از آب سلسبیل بیاورم. فرمود: به آن چه مأموری چنان نما .

پس جبرئیل بعد از عروج نزول نمود و با خود داشت طشتی و ابریقی از آب سلسبیل پس آن حضرت اوّل جناب امام حسن را به نزد خود طلبید و عمامه از سر نور دیده خود برداشت پس گیسوان او را دو نصف کرد نصفی را به فاطمه داد و نصفی را خود گرفت پس جبرئیل از ابریق آب می ریخت و آن حضرت با جناب فاطمه زهراء می شستند تا این که فارغ شدند، پس آن حضرت رو به امام حسين علیه السلام نمود و فرمود: إليَّ إليَّ يا بني، يا حسين ! يعنى: به سوی من آی، به سوی من آی، ای پسرک من، ای حسین !

پس آن جناب به خدمت آن حضرت آمد عمامه از سر او برداشت و گیسوان او را از هم گشود و مجموع آن را به دست مبارک خود گرفت و فرمود: ای برادر من، ای جبرئیل! آب بریز.

پس جبرئیل از آب سلسبیل می ریخت و آن حضرت دست می مالید و غبار از گیسوان نور دیده خود می شست، در آن اثناء نظر حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله و به جبرئیل افتاد دید که نظر بر گیسوان حضرت امام حسین می کند و بی اختیار اشک بر رخسار وی جاری است آن حضرت پرسید: یا

اخی، یا جبرئیل! سبب گریه تو چیست و در شستن گیسوان حسن مسرور و خوشحال بودی و در شستن گیسوان حسین محزونی و گریانی؟

جبرئیل عرض کرد که سبب گریه من آن است که متذکر امری شدم که از اسرار مکنونه حتمیه واقعه بر حسین است و طلب کشف آن راز را منما! آن حضرت فرمود: مرا در حزن خود محزون کردی و افسرده خاطر نمودی البته کیفیت آن را بایست بیان نمود. جبرئیل عرض کرد:

يا رسول الله! متذکر شدم آنچه بر حسین و بر گیسوان او وارد خواهد شد، یا رسول الله! همین گیسوان را که خداوند عالم و تو که پیغمبر اویی و من که امین وحیم نتوانستم غبارآلوده دید و به آب دنیا شسته گردد بیاید یا رسول الله! روزی که همین سر با به تیغ جفا از پیکر جدا کنند و بر سر نیزه نمایند و همین گیسوان به خون حلق حسین آغشته گشته بر اطراف آن سر بر فراز نیزه افشان گردد و بادها گرد و غبار بر آن ریزند! (1)

چه خوب فرموده است ملا محتشم :

پس برسنان کنند سری را که جبرئیل / شوید غبار زگیسویش از آب سلسبیل

الخامس [ آمرزش شیعیان امیر المومنین علیه السلام ]

از کتاب بشارة المصطفى منقول است که وقتی رسول خدا صلى الله عليه وسلم داخل خانه امیرالمؤمنین علیه السلام شد در حالتی که خوشحال بود و سرور از روی مبارکش ظاهر بود و سلام کرد بر آن جناب پس حضرت امير المؤمنین عرض کرد که هرگز ندیدم شما را که بر من وارد شوید و چنین مسرور و خوشحال باشید!

پس حضرت رسول فرمود: بشارت دهم یا علی! بدان که در این ساعت جبرئیل بر من نازل شد و گفت: حق تعالی به تو سلام می رساند و می فرماید:

بشارت ده علی را که شیعه مطیع و عاصی او از اهل بهشت اند!

چون حضرت امیرالمؤمنین این بشارت را شنید به سجده درآمد و دست خود را به طرف آسمان بلند نمود و عرض کرد:

ای خدای من! گواه باش بر من که من نصف حسنات خود را به شیعه خود بخشیدم.


1) متأسفانه به مأخذ دست نیافتیم.

پس حضرت فاطمه علیها السلام عرض کرد:

ای پروردگار منعلیها السلام شاهد باش بر من که نصف حسنات خود را به شیعه علی بخشیدم.

پس حضرت امام حسن علیه السلام نیز مثل این کلام را فرمود و حضرت امام حسین نیز مثل این کلام را فرمود، پس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود:

شما کریم تر از من نیستید! ای پروردگار من! گواه باش بر من که نصف حسنات خود را به شیعه علی بخشیدم!

پس خداوند عالم جل جلاله فرمود:

شما از من کریم تر نیستید! من آمرزیدم گناهان شیعه و محب علی را! (1)

ختم نمودیم این کتاب مخزن البکاء را بر این بشارت عظمی و عطیه کبری

والحمد لله اولاً وآخراً وظاهراً وباطناً وصلى الله على محمد وآله الطاهرين

التاريخ باتمام لتأليفه شهر شوال المکرم سنة 1256


1) غاية المرام: 89/6 از كتاب تحفة الإخوان از بشارة المصطفى؛ كتاب الأربعين (ماحوزی): 106.

منابع مآخذ

قرآن کریم

الصحيفة السجادية

الآثار الباقية عن القرون الخالية : ابوريحان بيرونى م440 ق / مرکز نشر میراث مکتوب تهران / اول 1380ش

إثبات الهداة بالنصوص والمعجزات: محمد بن حسن شیخ حر عاملی م 1103ق / اعلمی بیروت / اول 1325 ق

الاحتجاج: احمد بن علی شیخ طبرسی م 588 ق / نشر مرتضی مشهد /اول 1403 ق

إحقاق الحق: مرحوم قاضی نورالله شوشتری م1019 ق (الاصل)

اخبار الدول وآثار الأول: احمد بن يوسف دمشقى قرمانی / چاپ سنگی/ 1282 ق

الاخبار الطوال: ابو حنيفه احمد بن داود دینوری م /282 منشورات الرضى قم / 1368ش

الاختصاص: محمد بن محمد شیخ مفید م 313 ق / المؤتمر العالمي لألفية الشيخ المفيد قم / لول 1313 ق

اختيار معرفة الرجال: محمد شیخ کشیم نیمه اول قرن 4 / مؤسسه نشر دانشگاه مشهد / اول 1309 ق

الارشاد في معرفة حجج الله على العباد: محمد بن محمد شیخ مفید م 313 ق / کنگره شیخ مفید قم/ اول 1313 ق

إرشاد القلوب إلى الصواب: حسن بن محمد دیلمی م831 ق/ الشريف الرضي قم/ اول 1312 ق

أسد الغابة: ابن اثیر م 630 ق / دار الكتاب العربی بیروت

الإشارات في علم العبارات: خلیل بن شاهین ظاهری م قرن 9/ شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابي الحلبي وأولاده مصر/ 1359 ق

إعلام الورى: فضل بن حسن شیخ طبرسی م 538 ق / اسلامیه تهران/ سوم 1390 ق

أعيان الشيعة: مرحوم سید محسن امین م 1371ق / دار التعارف بیروت / 1406 ق

إقبال الاعمال: على بن موسى سید بن طاووس م 664 ق / دار الكتب الاسلامیه تهران / دوم 1309 ق

اكسير العبادات في أسرار الشهادات: مرحوم ملا آقا فلضل دربندی م 1285 ق / دار الصفوة بيروت/ لول 1329 ق

الزام النواصب : شيخ مفلح بن حسن صيمري بحراني (ابن صلاح بحراني) م قرن 9/ اول 1320 ق

الأمالي: محمد بن علی بن بابویه شیخ صدوق م 381 ق / کتابچی تهران/ ششم 1376 ق

الأمالي: محمد بن حسن شيخ طوسي م460 ق / دار الثقافه قم / لول 1313 ق

الأمالي: محمد بن محمد شیخ مفید م 313 ق / کنگره شیخ مفید قم /اول 1313 ق

الامامة والسياسة: ابن قتیبه دینوری م 276 ق تحقیق شیری/ انتشارات شریف رضی قم / لول 1313 ق

انساب النواصب: علی بن داود الخادم الاسترآبادی 1076 ق/

أنساب الأشراف: احمد بن يحيى بلاترى م 279 ق / معهد المخطوطات بجامعة الدول العربية بالاشتراك مع دار المعارف بمصر / 1959م

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار: محمد باقر بن محمد تقى علامه مجلسی م 1110/ دار احياء التراث العربی بیروت / دوم 1403 ق

البدء والتاريخ: احمد بن سهل بلخی م 507 ق / مكتبة المثنى بغداد / 1899 م

البداية والنهاية : ابن كثيرم 7734 ق / دار احیاء التراث العربي بيروت / اول 1408 ق

بشارة المصطفي لشيعة المرتضى: عماد الدین ابی جعفر محمد بن ابی القاسم طبری آملی م553ق / المكتبة الحيدرية نجف/ دوم 1382ق

بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم: محمد بن حسن صفارم 290 ق / مكتبة آية الله المرعشي النجفي قم / دوم 14034ق

البلد الأمين والدرع الحصين: ابراهيم بن علی عاملی کفعمی م 905 ق / مؤسسه الاعلمی بیروت / اول 1418 ق

تاج العروس من جواهر القاموس: محمد مرتضی حسین زبیدی م 1205ق / دار الفکر بیروت / اول 1314 ق

تاریخ الطبری: محمد بن جریر طبری م 310 ق / مؤسسه الأعلمى بيروت

تاريخ الاسلام: ذهبی 7484 ق / دار الكتاب العربی بیروت / اول 1407 ق

تاريخ مدينة دمشق: ابن عساكرم 571 ق / دار الفکر بیروت/ 1315 ق

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة: على استرآبادي م 940 ق / مؤسسه النشر الاسلامی قم / اول 1309 ق

التبر المذاب في بيان ترتيب الأصحاب: احمد بن محمد بن احمد الحافي الحسینی / کتابخانه آیة الله العظمی گلپایگانی بخش کتب خطی / چاپ سنگی

تذكرة الخواص: سبط بن جوزی م 654 ق / منشورات الشريف الرضى قم / 1318 ق

تذكرة الشهداء: ملا حبيب الله شريف کاشانی م 1340ق / انتشارات شمس الضحی / اول 1384 ش

تحفة المجالس: محمد بن تاج الدین حسن، سلطان محمد قرن 12 ق / کتابفروشی اسلامیه تهران / دوم 1364ش

تسلية المجالس وزينة المجالس: محمد بن ابی طالب حسینی موسوی م قرن 10/ مؤسسه المعارف الاسلاميه قم / لول 1418 ق تشييد المطاعن لكشف الضغائن: علامه سید محمد قلی موسوی نیشابوری کنتوری لکهنوی م 1260 ق

تظلم الزهراء من اهراق دماء آل العباء علیهم السلام : مولی رضی بن نبی قزوینی قرن 12 / الشريف الرضى قم/ اول 1417 ق

التعجب من أغلاط العامة في مسألة الإمامة: محمد بن على كراجكى م 339 ق / دار الغدیر قم/ اول 1321 ق

التفسير الإمام الحسن العسكري علیه السلام : 260 ق / مدرسة الإمام المهدى علیه السلام قم / اول 1309 ق

تفسیر شریف لاهیجی: محمد بن علی شریف لاهیجی قرن 11/ دفتر نشر داد مکان تهران / اول 1373 ش

تفسير العياشي: محمد بن مسعود عياشي م 320 ق / المطبعة العلمية تهران / اول 1380 ق

تفسير الصافي: محمد بن شاه مرتضی فیض کاشانی م1091 ق / مكتبة الصدر تهران/ دوم 1415 ق

تفسیر فرات الكوفي: فرات بن ابراهيم كوفى م 307 ق / مؤسسة الطبع والنشر في وزارة الإرشاد الاسلامي تهران / اول 1410 ق

تفسير القمي: على بن ابراهيم قمی قرن 3/ دار الكتاب قم سوم 1404 ق /

تفسير المعين: محمد بن مرتضی کاشانی قرن 11 / کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی قم / اول 1310 ق

تهذيب الاحكام: محمد بن حسن شیخ طوسی م 460 ق / دار الكتب الاسلامية تهران/ چهارم 1407 ق

تهذيب الكمال: المزى م 732 ق / مؤسسة الرسالة بيروت/سوم 1309 ق

الثاقب في المناقب: ابن حمزه طوسی 566 ق / انصاریان قم/ سوم 1319 ق

ثواب الأعمال وعقاب الأعمال: محمد بن على بن بابويه شيخ صدوق 3814 ق / دار الشريف الرضي قم / دوم 1406 ق

جامع الأخبار: محم محمد بن محمد شعيرى قرن 6 ق / مطبعة حيدرية نجف / اول بي تا

جلاء العيون: علامه محمد باقر مجلسی م1111 / انتشارات سرور قم/ یازدهم 1384ش

جواهر المطالب في مناقب الإمام على علیه السلام : محمد بن أحمد الدمشقي الباعوني الشافعي م871ق / مجمع إحياء الثقافة الإسلامية قم / لول1316ق

حياة الإمام الحسين علیه السلام من كتاب التبر المذاب: السيد احمد بن محمد الخافي الحسيني الشافعي / مكتبة الإمام الحسين التخصصية قم / لول1332ق

حياة الحيوان الكبرى: كمال الدين دميرى م 808 ق / دار الكتب العلمية بيروت / دوم 1324 ق

الخرائج والجرائح: سعيد بن هبة الله قطب الدین راوندی م 573 ق / مؤسسة امام مهدى انه قم اول 1409 ق

خصائص الائمه علیهم السلام : محمد بن حسين شريف الرضى م 406 ق / آستان قدس رضوی مشهد / اول 1406 ق

الخصائص الفاطمية: مرحوم محمد باقر کجوری م 1313 ق / انتشارات شریف رضی قم / لول 1380 ش

الخصال: محمد بن علی بن بابويه شیخ صدوق م381 ق / جامعه مدرسین قم/ اول 1362 ش

الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم: يوسف بن حاتم شامی م قرن 7 ق/ جامعه مدرسین قم / لول 1320 ق

دعائم الإسلام وذكر الحلال والحرام والقضايا والأحكام: ابن حيون نعمان بن محمد مغربی 3634 ق / مؤسسة آل البيت علیهم السلام قم / دوم 1385ق الدعوات / سلوة الحزين: سعيد بن هبة الله قطب الدین راوندی م 573 ق / انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام قم / اول 1307 ق دلائل الامامة: محمد بن جریر طبری آملی صغیر قرن 5 ق / بعثت قم/ اول 1313 ق

الذريعة إلى تصانيف الشيعة : مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی م1389 ق / اسماعيليان قم و کتابخانه اسلامیه تهران/ 1308 ق

ذوب النضار في شرح الثار: جعفر بن محمد، ابن نما حلى قرن 7 ق / مؤسسة النشر الإسلامي قم/ اول 1316 ق

رجال الكشی: ر.ک: اختيار معرفة الرجال

رسائل المقريزي : تقی الدین مقریزی م 835 ق / دار الحدیث قاهره / اول 1419 ق

الروضة في فضائل أمير المؤمنين على بن أبي طالب علیهما السلام : ابو الفضل شاذان بن جبرئيل قمى م حدود 600 ق / مكتبة الأمين قم /اول 1323ق

روضة الشهداء: ملا حسین واعظ کاشفی م 910 ق / اسلامیه تهران/ پنجم 1380 ش

روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه: مرحوم محمد تقی مجلسی م 1070ق / مؤسسه فرهنگی اسلامی کوشانبور قم / دوم 1406 ق

روضة الواعظين وبصيرة المتعظين: محمد بن احمد فتال نیشابوری م 508 ق / انتشارات رضی قم/ اول 1375 ش

رياض الابرار في مناقب الأئمة الأطهار: سيد نعمة الله بن عبد الله جزائرى م 1112 ق / مؤسسة التاريخ العربي بيروت لول 1327 ق

رياض الشهادة في مصائب السادة: مرحوم محمد حسن قزوینی م 1240 ق / چاپ سنگی/ 1273 ق

زهر الربيع: سيد نعمة الله جزائرى م 1112 ق / مؤسسة البلاغ بيروت / اول 1310 ق

زينة المجالس: مجد الدين محمد الحسينى م قرن 11ق / کتابخانه سنایی تهران / 1362 ش

سرور المؤمنين: مرحوم محمد علی نجفی کاظمی اسدی / چاپ سنگی (کتابخانه آية الله العظمی گلپایگانی) 1281 ق

شرح إحقاق الحق: مرحوم آية الله سید شهاب الدین نجفی مرعشی م 1311 ق / منشورات مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي قم

شرح نهج البلاغه لابن ابي الحديد: ابن ابى الحديد م 656 ق / مكتبة آية المرعشي النجفي قم اول 1303 ق

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيد الله بن عبد الله حسکانی م290 ق / مجمع إحياء الثقافة الإسلامية تهران / اول 1311 ق

صحيفة الإمام الرضا علیه السلام : امام رضا علیه السلام / کنگره جهانی امام رضا علیه السلام مشهد / اول 1306 ق

الصراط المستقيم إلى مستحقى التقديم: على بن محمد عاملی نباطى م 877ق / المكتبة الحيدرية نجف / لول 1383 ق

صفات الشيعه: محمد بن على بن بابويه شيخ صدوق م 381 ق / اعلمی تهران / اول 1362 ش

الصوارم المهرقة في نقد الصواعق المحرقة : نور الله بن شريف شوشتری م 1019 ق / النهضة تهران / اول 1367

الصواعق المحرقة: احمد بن حجر هيتمى مكى م 974 ق / مكتبة القاهرة / سوم 1385 ق

الطبقات الكبرى: ابن سعد م 230 ق / مكتبة الصديق / اول 1314 ق

الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف: على بن موسی سید بن طاوس م 664 ق / خیام قم /اول 1300 ق

طرف من الأنباء والمناقب: علی بن موسی سید بن طاوس م 664 ق/تاسوعا مشهد / اول 1420 ق

العدد القوية لدفع المخاوف اليومية: رضى الدين على بن يوسف حلیم 703 ق / کتابخانه آية الله مرعشی نجفی قم اول 1408ق

العقد الفريد: ابن عبد ربه اندلسي م 328 ق / دار الكتب العلمية بيروت / اول 1303 ق

علل الشرائع: محمد بن علی بن بابويه شيخ صدوق م381 ق / کتاب فروشی داوری قم/ اول 1385 ش

عوالم العلوم والمعارف والأحوال من الآيات والأخبار والأقوال (مستدرك سيدة النساء إلى الإمام الجواد): عبدالله بن نورالله بحراني اصفهانی قرن 12ق / مؤسسة الإمام المهدى علیه السلام قم / اول 1413 ق

عوالي اللتالي العزيزية في الأحاديث الدينية: ابن ابي جمهور، محمد بن زین الدین م بعد 900 ق / دار سید الشهداء قم/ اول 1305 ق

عين الحياة: علامه محمد باقر مجلسی م1111 ق / انتشارات علمیه اسلامیه / بی تا

عيون أخبار الرضا علیه السلام : محمد بن على بن بابویه شیخ صدوق م 381 ق / نشر جهان تهران / اول 1378

عيون المعجزات: حسين بن عبد الوهاب قرن 5 ق / مكتبة الداوری قم/ اول بی تا

الغارات: ابراهيم بن محمد م 283 ق / انجمن آثار ملی تهران / اول 1395 ق

غاية المرام وحجة الخصام في تعيين الإمام من طريق الخاص والعام: مرحوم سید هاشم بحرانی م1107ق/ تحقیق علامه سید علی عاشور الغنية: محمد بن حسن طوسی م 460 ق / دار المعارف الإسلامية قم / أول 1411 ق

الغيبة: محمد بن ابراهيم ابن ابی زینب م 360 ق / نشر صدوق تهران / اول 1397 ق

الفتوح: احمد بن اعثم كوفى م 314 ق / دار الأضواء بيروت / اول 1411ق

فرحة الغرى: عبد الكريم بن احمد، ابن طاوس م 693 ق / منشورات الرضی قم / اول بی تا

فرج المهموم في تاريخ علماء النجوم: على بن موسی سید بن طاوس م 664 ق / دار الذخائر قم / اول 1368

فرهنگ ابجدی: فؤاد افرام بستانی م 1906 م و رضا مهیار / انتشارات اسلامی تهران / دوم 1375ش

فرهنگ عمید: حسن عمید / مؤسسه انتشارات امیر کبیر تهران / سوم 1369ش

الفصول المختارة: محمد بن محمد شیخ مفید م 413 ق / کنگره شیخ مفید قم / لول 1413 ق

الفصول المهمة في معرفة الأئمة: على بن محمد احمد ،مالکی، ابن صباغ م 855 ق/ دار الحديث قم / لول 1322 ق

الفضائل: ابو الفضل شاذان بن جبرئيل قمى م حدود 600 ق /رضی قم/دوم 1363ش

فضائل الاشهر: محمد بن علی بن بابويه شيخ صدوق م 381 ق / کتاب فروشی داوری قم اول 1396 ق

فضائل الشيعة: محمد بن على بن بابویه شیخ صدوق م 381 ق / اعلمی تهران / لول بی تا

قرب الاسناد: عبدالله بن جعفر حمیری م نیمه دوم قرن 3 ق / مؤسسة آل البيت علیهم السلام قم / اول 1313 ق

قصص الانبياء علیهم السلام : سعيد بن هبة الله قطب الدین راوندی م 573 ق / مرکز پژوهشهای اسلامی مشهد / اول 1309 ق

الكافي محمد بن يعقوب كليني م 329 ق / دار الكتب الإسلامية تهران / چهارم 1407 ق

کامل بهائی: عماد الدين حسن بن علی عماد الدين طبري م بعد 697 ق / انتشارات مرتضوی / 1388

الکامل: ابن اثیر م 630 ق دار صادر بیروت / 1385

الكامل في التاريخ: ابن اثير م 630 ق / دار صادر بیروت/1386 ق

كامل الزيارات: جعفر بن محمد بن قولویه هم 367 ق / دار المرتضوية النجف الأشرف / اول 1356ش

كتاب الاربعين: شيخ ماحوزی م 1121 ق / مطبعة امير قم/ اول 1417ق

کتاب المزار مناسك المزار: محمد بن محمد شیخ مفیدم 313 ق / كنگره هزاره شيخ مفيد قم / اول 1313 ق

كشف الغمة في معرفة الأئمة: على بن عیسی اربلی 692 ق / بنی هاشمی تبریز / اول 1381 ق

الكشف والبيان عن تفسير القرآن: ابو اسحاق ثعلبی قرن 5 ق / دار احياء التراث العربی بیروت / اول 1322 ق

كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين علیه السلام : حسن بن يوسف بن مطهر علامه حلی م 726 ق / وزارت ارشاد تهران / اول 1411ق

كفاية الأثر في النص على الائمة الاثنى عشر: علی بن محمد خزاز رازی هم قرن 3 ق / بیدار قم 1401ق

كمال الدين وتمام النعمة: محمد بن على بن بابویه شیخ صدوق م 381 ق / اسلامیه تهران / دوم 1395 ق

کنز الفوائد: محمد بن على كراجكى م 349 ق / دار الذخائر قم/ اول 1310 ق

لسان العرب: ابن منظورم 711 ق / دار الفکر - دار صادر بیروت / سوم 1314 ق

اللهوف على قتلى الطفوف: على بن موسى سید بن طاوس م 664 ق / جهان تهران / اول 1348ش

مائة منقبة من مناقب أمير المؤمنين والائمة: محمد بن احمد، ابن شاذان م 460 ق / مدرسة الإمام المهدى علیه السلام قم / لول 1307 ق

مثير الأحزان: جعفر بن محمد، ابن نما حلیم 831 ق / مدرسة امام مهدی علیه السلام قم / سوم 1406 ق

مجمع البحرين: فخر الدين بن محمد طریحی م 1085 ق / مرتضوی تهران /سوم 1475ش

مجموعة نفيسة في تاريخ الأئمة: عده ای از علماء 1030 ق / دار القاری بیروت/لول 1322 ق

مجموعه ورام / تنبيه الخواطر ونزهة النواظر: ورام بن أبي فراس م 605 ق / مكتبة فقيه قم/ اول 1310 ق

المحاسن: احمد بن محمد بن خالد برقی م نيمة لول قرن سوم ق / دار الكتب الإسلامية قم / دوم 1371

محاضرات الادباء ومحاورات البلغاء والشعراء: راغب اصفهانی م 502 ق / دار الارقم بيروت / اول 1320 ق

المحتضر: حسن بن سليمان حلیم قرن 9 ق / مكتبة حيدرية قم/ 1324 ق

محرق القلوب: مولی مهدی نراقی م 1209 ق / چاپ سنگی در 278 صفحه

مختصر البصائر: حسن بن سليمان حلی مقرن هشتم ق / مؤسسة النشر الإسلامي قم / اول 1321 ق

مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر: سيد هاشم بحرانی م 1107 ق / مؤسسة المعارف الإسلامية قم /اول 1313 ق

مروج الذهب ومعادن الجوهر: مسعودی م 336 ق / منشورات دار الهجره قم / دوم 1303 ق

المزار الكبير: محمد بن جعفر، ابن مشهدی م 610 ق / مؤسسه انتشارات اسلامی قم / اول 1319 ق

مستدركات أعيان الشيعة: مرحوم سید حسن امین م 1399ق/ دار التعارف بيروت/ 1308 ق

مستدرك الوسائل ومستبط المسائل: مرحوم میرزا حسین نوری م 1320 ق / مؤسسة آل البيت علیهم السلام قم / اول 1308 ق

المسترشد في إمامة على بن ابي طالب علیه السلام : محمد بن جریر طبری آملی کبیرم 326 ق / کوشانپور قم / اول 1315 ق

مسكن الفؤاد عند فقد الأحبة الأولاد: زین بن علی شهید ثانی م 966 ق / بصیرتی قم/ اول بی تا

مشارق انوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين علیه السلام : مرحوم رجب بن محمد حافظ برسیم 813 ق/اعلمی بیروت / اول 1322 ق

مصارع الشهداء ومقاتل السعداء: شيخ سلمان بن عبدالله آل عصفورم بعد 1261 ق / مجمع إحياء الثقافة الاسلامية قم / أول 1322 ق المصباح / جنة الأمان الواقية: مرحوم ابراهیم بن علی عاملی کفعمی م 905 ق / دار الرضی (زاهدی) قم/دوم 1405ق

مصباح الزائر: رضي الدين السيد علي بن موسي بن طلووس م 664 ق / مؤسسة آل البيت علیهم السلام قم/ اول 1317 ق

مصباح المتهجد و سلاح المتعبد: محمد بن حسن طوسی م 460 ق / مؤسسة فقه الشيعة بيروت / اول 1311 ق

معالي السبطين في أحوال الحسن والحسين علیهما السلام : شیخ مهدی مازندرانی حائری م حدود 1306ق / الشريف الرضى قم/ اول 1419ق

معاني الأخبار: محمد بن على بن بابويه، شیخ صدوق م 381 ق / دفتر انتشارات اسلامی قم لول 1303 ق

المعيار والموازنة: ابو جعفر اسكافى م 220 ق / تحقیق شیخ محمد باقر محمودی / اول 1402 ق

مفاتيح الجنان: مرحوم محدث شیخ عباس قمی

مفتاح الفلاح في عمل اليوم والليلة من الواجبات والمستحبات: محمد بن حسین شیخ بهائی م1031 ق / دار الأضواء بیروت / اول 1405ق مقاتل الطالبين: أبي الفرج اصفهانی م 356 ق / المكتبة الحيدرية نجف، مؤسسه دارالکتاب قم / دوم 1385 ق

مقتل ابو مخنف: لوط بن یحیی، ابو مخنف ازدی قرن اول یادوم ق / چاپ سنگی از کتابخانه مجلس شورای اسلامی شماره 210887 ش خ 503

مقتل الحسين علیه السلام : لوط بن یحیی، ابو مخنف ازدی قرن اول یا دوم ق / انتشارات مكتبة آية الله مرعشى قم/ 1398 ق

مقتل الحسين ومصرع أهل بيته وأصحابه في كربلاء: لوط بن یحیی، ابو مخنف ازدی قرن اول یادوم ق/ المكتبة الحيدرية قم / چهارم 1428ق

مقتل الحسین: موفق بن احمد خوارزمی م 568 ق / مكتبة المفيد قم

المناقب: محمد بن علی بن الحسین علوی م قرن 5 ق / دلیل ما قم اول 1428ق

مناقب آل أبي طالب علیهم السلام : ابن شهر آشوب مازندرانی م 588 ق / علامه قم/ اول 1379

مناقب الإمام أمير المؤمنين علیه السلام : محمد بن سليمان كوفى م حدود 300 ق / مجمع إحياء الثقافة الإسلامية قم اول 1312 ق

منبع البكاء: مولی محمد صالح برغانی م 1283 ق / نسخه خطی اتمام در 1326 ق در 389 صفحه

المنتخب في جمع المرائى والخطب : شيخ فخر الدين طریحی نجفی م 1085 ق / انتشارات المكتبة الحيدرية قم/ اول 1326 ق

منتخب الانوار المضيئة في ذكر القائم الحجة علیه السلام : على بن عبد الكريم بهاء الدين نيلى نجفى م 803 ق / مطبعة الخيام قم/ اول 1360 ش

المنتظم في تاريخ الأمم والملوك : ابن جوزى م 597 ق / دار الكتب العلمية بيروت / اول 1412ق

منقول رضائی یا إقامة الشهود في رد اليهود: شیخ محمد رضا یزدی جدید الاسلام قرن 13ق / چاپ سنگی کتابخانه آستان مقدس حضرت معصومه علیها السلام

من لا يحضره الفقيه: محمد بن علی بن بابويه، شیخ صدوق م 381 ق / دفتر انتشارات اسلامی قم / دوم 1413ق

موسوعة طبقات الفقهاء: شيخ جعفر سبحانی معاصر/ مؤسسه امام صادق علیه السلام قم / 1418 ق

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة: ميرزا حبيب الله هاشمى خوبى م 1324 ق / مكتبة الإسلامية تهران / چهارم 1300 ق

مهج الدعوات ومنهج العبادات: سید بن طاوس م 664 ق / دار الذخائر قم/ اول 1311 ق

مهيج الاحزان وموقد النيران في قلوب أهل الايمان: علامه شیخ حسن یزدی حائری قرن 13 ق / نشر حاذق قم / اول 1382 ش

نفس الرحمن في فضائل سلمان: مرحوم میرزا حسین نوری طبرسی م 1320 ق / مؤسسه آفاق / اول 1311 ق

النور المين في قصص الأنبياء والمرسلين: سيد نعمت الله جزائرى م 1112 ق / مكتبة آية المرعشي النجفي قم/ اول 1304 ق

النهاية في غريب الحديث والأثر: ابن اثیر جزری م 606 ق / موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان قم/ چهارم 1367 ش

نهج الحق وكشف الصدق: حسن بن يوسف، علامه حلی م 726 ق / دار الكتاب اللبناني بيروت / اول 1982 م

هداية الامة إلى أحكام الأئمة علیهم السلام : محمد بن حسن، شیخ حر عاملی م 1103 ق / آستان قدس رضوی مشهد/اول 1414 ق

الهداية الكبرى: حسین حمدان خصیبی م 334 ق / البلاغ بيروت/ 1319 ق

الوافي بالوفيات: صفدی م 763 ق / دار احياء التراث بيروت/ 1320 ق

تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة: محمد بن حسن، شیخ حر عاملی م 1103 ق / مؤسسه آل البيت علیهم السلام قم / اول 1309 ق وسيلة النجاة (ترجمه مقتل ابو مخنف): محمد حسین بن سلطان محمد ارونقی / نسخه سنگی مكتبة مدرسة النمازی خوی (مرکز احیاء التراث الإسلامي) / 1349

وفيات الاعيان وانباء ابناء الزمان: ابن خلكان م 681 ق / دار الثقافة لبنان / تحقيق احسان عباس

ينابيع المودة لذوي القربى: قندوزی م 1294 ق / دار الاسوة/ اول 1316 ق

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

(اصلاحیه فهرست)

مقدمه محقق 7

مقدمه 18

الاول 18

الخطبة الثانية 20

الخطبة الثالثة 22

الخطبة الرابعة 24

الخطبة الخامسة 27

الخطبة السادسة 29

الخطبة السابعة 31

الخطبة الثامنة 33

فصل اوّل: در ذکر بعضی از آیات و بیان جمله از قصص و حکایات است 35

[ تأويل «كهيعص»] 35

[ شباهت امام حسین علیه السلام با حضرت یحیی علیه السلام ] 43

[ تأويل «وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحِ عظيم»] 43

[ آروزی حضرت ابراهیم علیه السلام ] 46

[ ذبيح ثاني، عبد الله علیه السلام والدگرامی پیامبر صلی الله علیه وآله ] 47

فصل دوم: در قصه ابوذر و گریستن آسمان و زمین به خون در مصیبت آن مظلوم 57

فصل سیم: در ذکر مرور انبیاء و اوصیاء صلی الله علیه وآله به صحرای کربلا و ذکر جمله ای از قصص و اخبار 80

[ عبور حضرت آدم علیه السلام از زمین کربلا ] 80

[ اتمام ساخت کشتی حضرت نوح علیه السلام با نام پنج تن علیهم السلام و عبور آن حضرت از زمین کربلا ] 81

[ عبور حضرت ابراهیم علیه السلام از زمین کربلا ] 82

[ حضرت اسماعيل علیه السلام را در كربلا ] 83

[ عبور حضرت موسی علیه السلام از زمین کربلا ] 84

[ عبور حضرت سلیمان علیه السلام از زمین کربلا ] 84

[ عبور حضرت عیسی علیه السلام از زمین کربلا ] 85

[ رفتن پیامبر آخرالزمان عجل الله تعالی فرجه به کربلا ] 85

[ عبور اميرالمؤمنين علیه السلام از زمین کربلا ] 88

[ آزاد نمودن آب توسط امام حسین علیه السلام ] 93

[ جنگ محمد حنفیه رحمه الله در صفین ] 94

[ هدایت نمودن زبرقان توسط امام حسین علیه السلام ] 95

[ گریه پیامبر صلی الله علیه وآله در مصیبت امام حسین علیه السلام ] 95

فصل چهارم: در ذکر حدیث لعيا وصلصائيل ودردائيل وفطرس و غير آن از اخبار 98

فصل پنجم: در بیان «من بكى أو أبكي أو تباكي» است 124

فصل ششم: در ثواب زیارت آن حضرت و فضل کربلا و غیر آن 154

فصل هفتم: در جمله ای از مناقب و فضایل آن حضرت است 178

فصل هشتم: در ذکر حدیث کعب و بشار و خواب هند و غیر آن از اخبار مورثه بكاء 234

فصل نهم: در بیان حدیث مفضّل 266

فصل دهم: در بدو نور و بعضی از آیات که نازل شده است در شأن ولادت آن جناب و غیر آن 288

فصل یازدهم: دربیان صوم عاشورا و علت عدم منع قاتلان را و مسخ شدن اعداء و غیرآن 310

فصل دوازدهم: در بیان مسخ اعداء ونسب بني اميه وغيرآن 321

فصل سیزدهم: در کتابت عمر به معاويه وغير آن 333

فصل چهاردهم: در ذکر حدیث زید نشاج 347

مجلس اوّل: در بیان خروج سيدالشهداء از مدينة متبركه ونزول به مکه معظمه 351

مجلس دوم: در بیان فرستادن آن ،حضرت مسلم بن عقیل را به جانب کوفه و در بیان شهادت آن عالی مقدار است 370

مجلس سیم: در بیان شهادت دو فرزند مسلم بن عقیل است 392

مجلس چهارم: در بیان توجه حضرت امام حسین به سوی عراق 402

المجلس الخامس: در بیان احوالی که بعد از نزول به کربلا تا روز عاشورا روی نمود 443

مجلس ششم: در بیان احکام جانسوز واقعات غم اندوزشب عاشورا است تا منجر شدن امر به قتال 467

مجلس هفتم: دربیان مبارزت اصحاب و اقرباء آن حضرت است 497

[ شهادت بنی هاشم علیهم السلام ] 541

[اولاد جناب عقیل علیه السلام ] 541

[اولاد جناب عبدالله بن جعفر طيار علیه السلام] 545

[اولاد امام حسن مجتبى علیه السلام ] 546

[فرزندان امیرالمؤمنین و برادران امام حسین علیهم السلام] 555

مجلس هشتم: در بیان شهادت حضرت عباس و علی اکبر و علی اصغر است 559

[شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام] 572

مجلس نهم: در بیان جهاد سید الشهداء روحي وارواح العالمين له الفداء وقتل عبد الله بن الحسين وعبدالله بن الحسن است 596

[ شهادت عبد الله بن حسن علیهما السلام ] 661

مجلس دهم: در بیان آنچه واقع شد بعد از داهیه عظمی و مصیبت کبری تا زمان روانه شدن اسراء از کربلا 687

تنبيهات 725

الاول: [ مرغان خونین پر ] 725

الثاني [ داستان جمال ] 728

الثالث: [ قضیه بنی اسدی ] 731

الرابع: [ نقل طرماح ] 733

الخامس : [ آهنگر سیاهی لشکر ] 734

السادس: [ جزای سیاهی لشکر ] 737

السابع: [ جزای رضایت ]

الثامن : [ رؤیای حضرت زهرا علیها السلام ] 739

مجلس یازدهم: در خروج اهل بیت از کربلا و ورود ایشان با سرهای شهداء به کوفه 742

مجلس دوازدهم: در نامه نوشتن ابن زیاد به یزید ووالی مدینه و اموری که در راه شام اتفاق افتاد 795

تنبيهات 811

الاول: [اسلام راهب و دراهم] 811

الثاني : [داستانی دیگر از راهب] 815

الثالث: [اسلام آوردن یهودی] 816

الرابع : [ يحيى حزانى ] 817

الخامس : [ ضریر خزاعی ] 818

السادس: [ عاقبت موکلین بر سر مقدس ] 820

السابع: [ داستانی دیگر از عاقبت موكلين بر سر مقدس ] 821

مجلس سیزدهم: در ورود سرها و اسیران به شهرشام و جمله ای از کرامات و اموری که در شام واقع شد 822

[ شهادت حضرت رقیه علیها السلام ] 876

[بعضی از جنایات یزید ملعون] 895

مجلس چهاردهم: در بیان رجوع اهل البیت علیهم السلام از شهر شام و ورود ایشان به مدینه سید الانام 899

تذنيبات 927

الاول: [ ناقه امام سجاد علیه السلام ] 927

الثاني: [ معجزه امام سجاد علیه السلام نسبت به شیعه خود ] 931

الثالث: [ قضیه مرد بلخی و همسرش ] 933

الرابع : [ پناه دادن مجوسی به ذریه پیامبر صلی الله علیه وآله و هدایت او] 935

الخامس : [ تكلّم امام سجاد علیه السلام با حیوانات ] 937

السادس: [ داستانی از کودکی امام سجاد علیه السلام ] 940

السابع : [ جوان تو به کار بنی اسرائیلی ] 942

الثامن: [ از ندبه های امام سجاد علیه السلام ] 944

التاسع: [ حج امام سجاد علیه السلام در طفولیت ] 945

العاشر: [بلای مقربان] 946

الحادي عشر: [عمل خالص] 949

الثاني عشر: [ ترحم و ترس جناب عزرائیل علیه السلام ] 950

الثالث عشر: [ پناه دادن امام سجاد علیه السلام به حیوان ] 950

الرابع عشر: [ پناه آوردن آهو به امام سجاد علیه السلام ] 951

خاتمه: دربیان جوروستمی که به بعضی از سادات و شیعیان وارد شد از اعداء آل محمد 952

[شهادت جناب زید بن علی علیهما السلام] 952

[سادات درمیان ستون های عمارت منصور لعین] 955

[ شهدای سرزمین فخ] 956

[شهادت جناب میثم تمار رحمه الله] 960

[شهادت جناب رشید هجری رحمه الله ] 968

[شهادت مُزَزَع، کمیل و قنبر] 970

[شهادت سعيد بن جبير رحمه الله] 972

[ ظلم متوکل عباسی ] 922

تنبيهات 1010

الأول : [ وصیت حضرت زهرا علیها السلام ] 1010

الثانی : [ جهاز عروسی حضرت فاطمه علیها السلام ] 1014

الثالث : [ زنده شدن پسر پادشاه خراسان با دعای پیامبر صلی الله علیه وآله ] 1014

الرابع : [ شستن گیسوان حسنین علیهما السلام ] 1018

الخامس: [ آمرزش شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام ] 1019

منابع و مآخذ 1021