شهروند مسئول تبیین فریضه امر به معروف و نهی از منکر در بیانات حضرت آیت الله العظمی مظاهری مد ظله العالی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

شهروند مسئول: تبیین فریضه امر به معروف و نهی از منکر در بیانات حضرت آیت الله العظمی مظاهری (مد ظله العالی)

نویسنده مظاهری، حسین

سایر نویسندگان

تنظيم بیگی، علی‌اصغر

تنظيم حسینی سرشت، محمد صادق

زبان فارسی

ناشر سدرة المنتهی - شهرکرد - ایران

سال نشر 1388 هجری شمسی

کد کنگره /م6ش9 226/4 BP

تنظیم متن دیجیتال

اشاره

شهروند مسئول: تبیین فریضه امر به معروف و نهی از منکر در بیانات حضرت آیت الله العظمی مظاهری (مد ظله العالی)

نویسنده مظاهری، حسین

بسم الله الرحمن الرحیم

تصویر

تصویر

مقدمه

بسمه تعالى

«و الذين ان مكناهم فى الارض اقامو الصلوة و اتو الزكوة و امرو بالمعروف و نهوا عن المنكر و الله عاقبة الامور» انسان متعهد و مسؤل آفريده شده است آن هم تعهد و مسؤليتى عظيم كه خداوند درباره ى آن مى فرمايد:

«انا عرضنا المانة على السموات و الارض و الجبال فأبين أن يحملها و اشفقن منها و حمل الانسان انه كان ظلوما جهولا».

آرى اين بار امانت الهى و حفظ آن بر عهده ى انسان هاى با فظيلت قرار گرفته است و حمايت از ارزش هاى والاى دينى و مبارزه با ظلم و منكر و اصلاح جامعه نيز در همين راستا صورت مى پذيرد. در اهميت اين موضوع همين بس كه قرآن مى فرمايد: «و قاتلوهم حتى لاتكون فتنه و يكون الدين لله».

مبارزه و جنگ تا حاكميت حق و اجراى عدالت و ريشه كن شدن فساد در اين مسؤليت عظيم روشن است. در راستاى اداى اين مسؤليت و بنا به قاعده «ما لا يدرك كله لا يترك كله» مجموعه ى فرهنگى دانشگاه آزاد

اسلامى منطقه چهار با موافقت و تشويق معاونت محترم فرهنگى دانشگاه و رياست منطقه چهار حضرت آقاى دكتر مظاهرى بر اين آمد كه يك همايش و در حقيقت يك آموزش علمه جهت اجرايى شدن اين وظيفه ى خطير الهى انجام دهد كه دبير شوراى فرهنگى منطقه جناب حجت الاسلام و المسلمين بيگى (دام عزّه) با همت بلند و پشتكار و تحقيق اين اثر خود به عهد الهى خود عمل نموده و در اين ميان از رياست محترم حوزه علميه اصفهان و مرجع عاليقدر جهان تشيع حضرت آيت اللّه العظمى مظاهرى (دام ظلّه العالى) مدد جسته و ايشان با تشويق جهت افتتاحيه به مسئولين همايش دادند و ما هم بر آن آمديم جهت استغناى اين نشست علمى و كاربردى از بيانات ايشان، سخنرانى و كتب تأليف شده از معظم له مجموعه اى را با نام «شهروند مسئول» با كسب اجازه از ايشان چاپ و در اختيار شركت كنندگاه قرار دهيم. اينك به فضل الهى رجاء واثق داريم اين همايش علمى كارگشا افتاده و مسئولين كشور را بيش از پيش متوجه اهميت امر به معروف و نهى از منكر و اجرايى شدن آن در جامعه نمايد. زيرا امر و نهى فقط موظه نيست، بلكه امر و نهى گاهى در برخورد شديد تحقق مى يابد و به گفته قرآن: «و قاتلوهم حتى لا تكون فتنته و يكون الدين للّه» و اجرايى شدن اين فرمان الهى نياز به شجاعت، جسارت و قدرت دارد كه خداوند مى فرمايد: «الذين يبلغون رسالات اللّه و يخشونه و لا يخشون احدا الاّ اللّه».

و با توكل به خداوندد بايد از كار فرهنگى در محيطهاى علمى كوتاهى نكرده، در كنار يد بيضا، عصاى موسى و در كنار قرآن، ذوالفقار على هم لازم است و بايد اذعان كنيم كتاب نفيس از انفاس قديسه مرجعيت تحت

عنوان شهروند مسئول كه گزيده اى از بيانات و تأليفات معظم له است، بهترين ارمغان فرهنگى است كه بايد اساتيد و دانشجويان عزيز از آن استفاده و آن را به كار ببندند.

سيد مجتبى ميردامادى

مسئول نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى

در دانشگاه آزاد اسلامى استان اصفهان

1. تعريف امر به معروف و نهى از منكر

هر كار خير و پسنديده را معروف و هر كار زشت و ناپسند را منكر مى گويند. امر يعنى دستور دادن به معناى بازداشتن است. بنابراين، امر به معروف و نهى از منكر؛ يعنى امر كردن به خوبى ها و بازداشتن از بدى هاست. مسلمانان وظيفه دارند تا افراد ناآگاه و سهل انگار را كه وظايف دينى خود را انجام نمى دهند، به بهترين راهى كه در آنان مؤثّر است، به انجام دادن كار نيك و پسنديده امر كنند، و از كار زشت و ناپسند باز دارند.

امر به معروف و نهى از منكر از اهمّ واجبات است و در قرآن شريف و روايات اهل بيت عليهم السّلام سفارش براى آن زياد شده است و از ديدگاه امير مؤمنان حضرت على عليه السّلام همۀ واجبات در مقابل امر به معروف و نهى از منكر، همچون نمى در برابر يم است.

مطابق فحواى آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السّلام، افرادى كه نسبت به اين واجب بزرگ بى تفاوت باشند، در كيفر گناهكار در دنيا و

آخرت شريك مى باشند، بنابراين بر هر مسلمانى لازم و واجب است كه در اين امر مهمّ حياتى به هر نحو كه بتواند كوتاهى نكند.

2. مسئوليت هاى چهارگانه

اشاره

مقدّمه شناخت مسئوليت ها لازمۀ امر به معروف و نهى از منكر است. بحث مسئوليت هايى كه يك مسلمان بر عهده دارد، از يك نحوۀ عموميّت و فراگيرى برخوردار است كه شامل اكثر قشرهاى سنّى مى شود، يعنى همگان مى بايست در رعايت اين نكات و دستورات ظريف و حسّاس اخلاقى، كمال دقّت و نهايت همّت را بنمايند و عمل به آنها را سرلوحۀ زندگى مادّى و معنوى خويش قرار دهند و هيچ كس از آن مبرّا و بى نياز نيست.

براى تبيين بيشتر مسئوليت كه امر به معروف و نهى از منكر، در قبال مسئوليت ها تعريف شده است، اين مسئوليت ها را به چهار دسته تقسيم مى كنيم و جداگانه به تشريح و توضيح هر يك از آنها مى پردازيم:

1 - مسئوليت جسمانى.

2 - مسئوليت روحى.

3 - مسئوليت اجتماعى.

4 - مسئوليت عبوديّت و بندگى.

1‏-‏2. مسئوليت جسمانى

اولين مسئوليّتى كه متوجّه نوع بشر و خصوصا جوانان است، مسئوليت جسمانى و مواظبت كامل از جسم و پيكرۀ مادّى است. جسمى

كه از نظر اسلام، حامل پرتوى از روح الهى و بالاترين و ارزنده ترين متاع ها و كالاهاست.

چنان كه مى دانيد، گل سرسبد آفرينش يعنى انسان، مركّب از جسم و روح و داراى دو بعد متفاوت از هم يعنى بعد روحانى و ملكوتى و بعد جسمانى و ناسوتى است و به واسطۀ همين تركيب است كه اشرف مخلوقات خداوند تبارك و تعالى واقع شده است. تركيبى عجيب و شگفت انگيز كه غيز از خداوند متعال و دانايان به علم الهى بدان واقف نشده اند.

انسان در بعد جسمانى، شباهت تامّى به حيوانات دارد. مى خود، مى خوابد، ارضا شهوت مى كند، توليد مثل مى نمايد و خلاصه هر آنچه از تمايلات و غرائزى كه ساير موجودات و حيوانات دارند، در او نيز هست، و بديهى است در اين جنبه كه مختصّ به انسان هم نيست، به تنهايى هيچ گونه استكمال و تعالى و ترقّى ندارد. براى مثال اگر شما در زندگى بعضى از جانوران و موجودات دقّت كنيد، خواهيد ديد كه در برخى از امور زندگى شان بسيار پيشرفته و از مدنيّت بالايى برخوردارند، ولى با اين وجود، كوچك ترين استكمالى ندارند. مورچه، موريانه، زنبور عسل و... كه اصولا اجتماعى زندگى مى كنند از اين دسته اند. آنها از نظر روابط اجتماعى، معاش، خانه سازي‍ '،و ساير مسائل، در سطح شگفت آورى به سر مى برند كه گاه هيچ روان شناس و مهندسى به پاى آنها نمى رسد ولى باز هم كمالى در كارشان نيست. يك مورچه از ابتداى خلقت مى دانست كه چگونه بايد مواد غذايى جمع آورى شده خود را انبار و نگهدارى نمايد، اكنون هم چنين است و ميليون ها سال بعد هم اين گونه خواهد بود.

خلاصه، بعد جسمانى و حيوانيّت تنها، هيچ گونه راهى به سوى ترقّى و

تعالى ندارد و جنبۀ ملكوتى تنها هم چنين است. ملائكه و فرشتگان مقرّب الهى كه فقط متّصف و سرشته به اين بعد هستند نيز از استكمال محروم اند، اگرچه داراى بالاترين سعۀ وجودى باشند. مثلا جبرائيل از ابتداى خلقتش تاكنون يكسان است و هيچ تفاوتى نكرده است، ساير حاملين عرش پروردگار نيز چنين اند.

امّا اگر اين دو بعد مختلف با هم آميخت و تركيب شد، كه در عالم هستى، فقط انسان را داراى اين پديدۀ شگرفت و شگفت مى دانيم، آن وقت است كه از طريق كمال و تعالى به جايى مى رسد كه ارتقاء اوج آن را جز خداوند تبارك و تعالى نمى داند و در اين مسير چنان به پيش مى رود كه پروردگار عالم به او افتخار مى كند. لذا اين انسان است كه به لحاظ نحوۀ وجودى كه دارد، همه گونه پيش رفت برايش ميسّر است، از تسخير فضا گرفته تا تسلّط بر پيچيده ترين دانش هاى ناشناختۀ جهان كه با ظهور امام زمان (عج) و مفتوح شدن ابواب علم بر روى آدمى، به نهايت و اوج خود خواهد رسيد، از طرفى هم مى تواند عالم ملكوت را مسخّر خويش گرداند تا جايى كه ملائكه و فرشتگان بارگاه ربوبى با او حرف بزنند و افتخار كنند كه كمك كار و يار و غمخوار او هستند.

2‏-‏2. مسئوليت روحى

دومين مسئوليّتى كه يك جوان نسبت به خود دارد، در رابطه با روح و بعد معنوى اوست. همان ويژگى خاصّى كه مايۀ امتياز انسان از ساير حيوانات است و او را در جايگاه برترى قرار مى دهد، امّا به راستى روح چيست و داراى چه خصوصيّات و آثارى است‌؟ تا آنجا كه از قرآن به دست مى آيد اين است كه پيرامون روح و هويّت آن، جز خداوند تبارك و تعالى و

كسانى كه علمشان از خداوند سرچشمه مى گيرد، هيچ كس ديگر، چيزى نمى داند. قرآن مى فرمايد: «و يسئلونك عن الرّوح قل الرّوح من امر ربّى...» (1)«و از تو دربارۀ روح سؤال مى كنند بگو روح از فرمان پروردگار من است».

به هر حال هرچه كه هست، اين قدر مى دانيم كه كمال انسان ها به روح است، به واسطۀ آن مى توانند به آنجايى برسند كه علوّ و برترى آن را غير از حقّ نمى داند و هم ازاين رو است كه مسجود ملائكه واقع مى شوند و خداوند از آنها مى خواهد كه به جهت دميدن روحش در انسان بر او سجده كنند: «فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين» (2)«هنگامى كه كار آن به پايان رساندم و در او روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى بر او سجده كنيد».

روح انسان با آن خصوصيات فوق الذّكر، در ابتداى زندگى انسان، بى شكل، بى رنگ و يا خيلى كم رنگ است و در اثر اعمال، رفتار و گفتار او، شكل و رنگ به خود مى گيرد و نمود و بروز مى كند. اين اثرپذيرى، گاه چهرۀ انسانيّت دارد و با اين صورت رشد كرده و بزرگ و كامل مى شود و گاه به قالب حيوانيّت درمى آيد و در اين حالت مراحل كمال خود را طى مى كند و تا آنجا پيش مى رود كه در پس پردۀ جسم آدم نما، حيوانى درنده خو، خطرناك و مخوف مى سازد.

بنابراين ما با مسئوليّتى به مراتب سنگين تر از مسئوليّت جسمانى مواجه هستيم و عقل سليم حكم مى كند كه با دقّت و شدّت مواظب باشيم تا ضربه به روحمان نزنيم و بكوشيم تا هرچه بيشتر، خود را به انبياء و


1) . اسراء/ 85.

2) . حجر/ 29.

اولياء معصومين عليهم السّلام شبيه كنيم و متناسب سازيم تا بتوانيم در روز رستاخيز در نزد آنها باشيم و مورد شفاعتشان قرار بگيريم، زيرا تا تناسب و شباهتى در كار نباشد، بهره مندى هم معنايى نخواهد داشت. درست به سان شيشه ى دربسته اى كه در ميان اقيانوسى از آب قرار گيرد تا وقتى كه درب آن بسته باشد كوچك ترين نصيبى از اقيانوس نخواهد برد و هيچ گونه اعتراضى هم به اقيانوس وارد نيست. از اين ها گذشته، اگر كسى مواظبتى بر روح خود نداشته باشد و در اعمال و رفتار حيوانى وارد شود و با شياطين محشور باشد، علاوه بر اين كه در آخرت، صورتى حيوانى به خود مى گيرد، در همين دنيا هم به تناسب كارهايش، نوعى حيوان است و ما در دنياى پيرامون خود شاهد وجود اين گونه افراد هستيم. نزديك ترين نمونۀ آن، آدم نمايى همچون صدام، حاكم جبّار و خون ريز عراق است كه خباثت و درندگى او بر هيچ كس پوشيد نيست و بسيارى ديگر از اين قبيل كه نيازى به ذكر نام آنها نداريم.

جوانان عزيز، نوجوانان آگاه و همۀ افراد بشر در بدو تولّد داراى سرشتى انسانى هستند، روحى دارند بدون رنگ و صورت، حتّى آن افرادى كه ما نمونه اى همچون صدام را از آنها ذكر كرديم. ليكن به تدريج به خاطر قطع ارتباط با خالق و مربّى هستى، رفتارها و گفتارهاى خلاف و دور از شأن انسان، از آن روحى كه قابليّت انسان شدن و رنگ خدايى به خود گرفتن داشت، يك صورتى ديگر درست كردند و خود را به هويّت زشت و كريه ميمون آراسته و يا از هر درنده اى پست تر نمودند. آنها مى توانستند بينديشند، آنها قادر بودند ببينند، آنها مى توانستند بشنوند، امّا از هيچ كدام از اين ها بهره نبردند و خود را در حيوانيّت غوطه ور ساختند، آن چنان كه گويى براى جهنّم خلق شده اند، دوان دوان راه آتش را در پيش

گرفتند: «و لقد ذرأنا لجهنّم كثيرا من الجنّ و الإنس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالأنعام بل هم اضلّ اولئك هم الغافلون» (1)«به يقين گروه زيادى از جنّ و انس را براى دوزخ آفريديم، آنها دلهايى دارند كه با آن نمى فهمند و چشمانى كه با آن نمى بينند و گوش هايى كه با آن نمى شنوند، آنها چون چهارپايانند، بلكه گمراه تر، اينان همان غافلانند».

در پيان اين بحث، باز هم از جوانان عزيز، از دختر و پسر مى خواهم نگاى از روى تفكّر و تعمّق به دنياى روز و به اصطلاح متمّدن غرب و سردمداران دور از انسانيّت آن كه به فرمودّ قرآن را هر ميكروب و موجود خطرناك، بدتر و پست ترند، بيندازند و پند بگيرند كه انسان هرچه بيشتر مرتكب گناه شود و از صفات انسانى و رنگ خدايى دورتر گردد، پستى و درندگى او هم افزون مى شود و به حضيض ذلّت سقوط مى كند: «انّ شرّ الدّوابّ عند الله الصّمّ البكم الّذين لا يعقلون» (2)«بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند».

3‏-‏2. مسئوليّت اجتماعى

سوّمين مسئوليّتى كه متوجّه هر انسانى است، مسئوليّت اجتماعى اوست. همان گونه كه انسان ها نسبت به جسم و جنبۀ مادّى و در رابطه با روح و بعد معنوى خود مسئوليت دارند، در ارتباط با اجتماع و جامعه اى كه در آن به سر مى برند و زندگى مى كنند نيز وظايف و مسئوليّت هايى دارند كه بايد آنها را به نحو احسن ايفا نمايند و از آن مواظبت كامل داشته


1) . اعراف/ 179.

2) . انفال/ 22.

باشند.

جايگاه انسان را در جامعه مى توان به سلّول هاى يك بدن زنده تشبيه كرد كه در آن هركس مى بايست به وظيفۀ حسّاس خود آشنايى داشته باشد و به آن عمل نمايد تا به سلامت و پيشرفت جامعه خللى وارد نيايد و باعث مختلّ شدن كارها نگردد، همچنان كه با تخطّى يك سلّول از وظيفه اش در بدن، سلامت انسان به خطر مى افتد و موجب بازماندن جسم از رشد و شكوفايى مى شود. اگر در يك اجتماع، هركس به مسئوليّت و وظيفۀ خويش آگاهى و تعهّد داشته باشد و آن را به بهترين وجه انجام دهد، آن مدينۀ فاضله اى را كه همه به ديدۀ يك امر ايده آل و تخيّلى و دست نيافتنى به آن مى نگرند محقّق خواهد شد و به وقوع خواهد پيوست.

در روزهاى اوّل پيروزى انقلاب اسلامى كه حضرت امام خمينى رحمه اللّه در قم تشريف داشتند، گروهى از مردم به مقلاقات ايشان آمدند و على رغم ديگران، مطلب جديدى را عنوان كردند: «اماما، ما امروز به خدمت نرسيديم تا بگوييم كه از انقلاب چه مى خواهيم، بلكه آمده ايم بپرسيم كه انقلاب از ما چه مى خواهد».

اين جمله كه در اوايل پيروزى انقلاب اسلامى بود و يك شيوايى و لطافت خاصّى را به همراه داشت، موجب خوشنودى امام راحل گرديد و باعث شد تا ايشان يك صحبت مفصّل و پرشورى براى آنها بكنند. منظور از ذكر اين واقعه و ديدار، يادآورى و نقل اين نكته بسيار حسّاس و دقيق است كه امام امّت رحمه اللّه، در آن صحبت فرمودند: «انقلاب اسلامى از شما دو چيز مى خواهد:

اوّل: شناخت مسئوليّت و عمل كردن به آن، به عبارت ديگر آشنايى با وظيفه و انجام آن.

دوّم: خوسازى و تهذيب نفس».

سپس اضافه كردند، اگر اين دو امر در انقلاب ما پيدا شود و تحقّق يابد، ما به مدينۀ فاضله خواهيم رسيد، امّا اگر خداى ناكرده يكى از خواسته ها يا هر دو جامۀ عمل نپوشد، بديهى است كه انقلاب به جايى نخواهد رسيد. به راستى همين طور است كه اگر همه وظيفه شناس باشند و بعد از شناخت مسئوليّت، به آن هم عمل كنند، تمام نابسامانى ها سامان مى يابد و موانع برطرف مى گردد.

اگر يك ادارى وظيفه شناس باشد، چه رئيس و معاون و چه زيردست، ساعت مقرّر در محلّ كارش حاضر باشد، آنچه به عهدۀ اوست به نحو احسن عمل كند و به كارش مقيّد باشد، به زودى اداره ها اصلاح خواهد شد، كاغذبازى ها، رشوه خوارى ها و مسامحه كارى ها از بين خواهد رفت و به دنبال آن، دلخورى ها هم برطرف خواهد گرديد. اگر يك كاسب، بازارى و تاجر، وظيفه شناس باشد، يعنى بداند كه معناى كسب چيست، وجهۀ همّتش را خدمت به خلق خدا قرار دهد، گران فروشى نكند، احتكار نكند، غشّ در معامله ننمايد و تقلّب نداشته باشد، طولى نخواهد كشيد كه اين مانع همگانى برطرف خواهد شد. اگر يك روحانى وظيفه شناس باشد، اگر يك قاضى مسئوليّت خود را بشناسد يك مرد، يك زن، دختر و پسر از وظيفۀ خود شناخت داشته باشد و به آن عمل هم بكند مشكلات به سرعت برطرف شده و اختلافات جامعه رفع خواهد گرديد. بنابراين شناخت وظيفه در اوّلين مرحله نقش اساسى دارد و لذا اگر كسى لياقت كارى را ندارد و آن را بپذيرد، از اين اصل عمده در سعادت جامعه منحرف شده و موجب ناراحتى و ركود آن خواهد گرديد. از همين جهت است كه پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر اين مطلب هشدار داده اند كه من مى ترسم بر

كسى كه لياقت كارى و پستى را نداشته باشد و از روى عدم وظيفه شناسى آن را بپذيرد، چراكه با اين كار، براى خودش و ديگران دردسر و ناراختى ايجاد مى كند و باعث تباهى جوانى و نابودى سرمايۀ عمر گرانمايه اش مى شود. دو گوهر ارزشمندى كه در آخر قبل از هر چيز حتّى نماز، از آن سؤال خواهد شد. در روايات وارد شده «هيچ بنده اى در قيامت قدم از قدم بر نمى دارد مگر اين كه از جوانى او سؤال مى كنند كه چگونه گذرانده و از عمرش كه در چه چيز فنا كرده است».(1)

1-3-2. رعايت قانون مواسات در مسئوليّت اجتماعى از شناخت وظيفه و مسئوليّت و عمل به آن كه منشأ خيرات و بركات بى شمارى است مى گذريم و به توضيح قانون مساوات و برادرى كه در مسئوليّت اجتماعى بسيار مورد توجّه است، مى پردازيم. ما در اسلام دو نوع قانون داريم، يكى قانون مساوات و ديگرى قانون مواسات. قانون مساوات اين معنا مورد نظر است كه تكاليف الهى براى همه يكسان است، يعنى اگر تكليفى به نام نماز مى آيد، همۀ آحاد بشر، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله گرفته تا مرج تقليد و رهبر و مردم عادى در برابر آن مساوى هستند و همگان بايد آن را به جاى آورند، و همين طور در ساير فرائض، مگر اين كه فريضه اى، براى صنف خاصّى باشد كه آن هم باز عموميّتدر همان صنف دارد. امّا در قانون مواسات، منظور برادرى، همفكرى، انفاق، رسيدگى به حال نيازمندان اعمّ از هر گونه خواسته اى، مادّى يا معنوى و ساير امور مشابه است. قرآن كريم مى فرمايد: «لينفق ذو سعه من سعته و من قدر


1) . «لا يزول العبد قدما عن قدم حتى يسئل عن شبابه فى ما أبلاه و عن عمره فى ما أفناء..». (كلينى، محمّد بن يعقوب، الكافى، ج 3، ص 208)

عليه رزقه فلينفق ممّا آتاه الله» (1)«آنان كه امكانات وسيعى دارند، بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند و آنها كه تنگ دستند از آنچه كه خداوند به آنها داده انفاق نمايند...».

يعنى هركس به اندازۀ وسعش، قدرتش، توانايى اش و آنچه دارد، نسبت به ديگران قانون مواسات را رعايت كند تا مشمول آند سته از رواياتى كه فرد تارك اين قانون را خارج از اسلام مى داند نگردد، همانند روايت «كسى كه صبح كند در حالى كه سعى و اهتمام در حلّ امور مسلمين نداشته باشد، مسلمان نيست»(2). و يا «به من ايمان ندارد كسى شب را با شكم سير بگذراند در حالى كه همسايه اش گرسنه است».(3)يعنى آن كس كه خودگرا باشد نه ديگرگرا، و به هم نوعان و هم مسلكان خود نينديشد، نمى شود او را به عنوان يك مسلمان واقعى قلمداد كرد و عاقبت چنين فردى خير و خوبى نخواهد بود.

رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و اله از اين كه اين قانون سعادت آفرين الهى در ميان مردم و امّت اسلامى عمل نمى شود تأسّف مى خورند و ابراز ناراحتى مى كردند و متأسّفانه تاكنون غير از يك برهۀ كوتاه در صدر اسلام مورد عمل و استفادۀ صحيح و كامل قرار نگرفته است، امّا بايد بدانيم كه اين قانون در اسلام هست و بسيار بر آن تأكيد و پافشارى گرديده است.

آمده است كه روزى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله از كوچه اى مى گذشتند و ابو ايّوب انصارى، آن صحابى باشخصيّت را ديدند كه همراه زن و بچّه اش در كوچه


1) . طلاق/ 7.

2) . رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله فرمودند: «من اصبح و لا يهتمّ بامور المسملمين فليس بمسلم». (كلينى، محمّدبن يعوقوب، الكافى، ج 2، ص 668).

3) . رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله فرمودند: «ما آمن بى من بات شبعان و جاره جائع». (كلينى، محمّد بن يعقوب، الكافى، ج 2، ص 164).

نشسته است. حضرت از او علّت را سؤال فرمودند؟ پاسخ داد: «مهاجرى را ديدم كه در كوچه سرگردان بود و من به جهت اين كه ننگ است يك مهاجر مسلمان در كوچه باشد و من در خانه ام آسوده باشم، خانه ام را در اختيار او گذاشته ام و خودم فعلا در كوچه به سر مى برم و بر اين كار افتخار هم مى كنم».

عزيزان من! گمان نكنيد كه اين يك داستان و يا يك واقعۀ تاريخى عادى است. خير، اين يك روايت فقهى است كه فقهاى ما دربارۀ آن فتوا مى دهند و از اين گونه روايات، بسيار در دست است و من از همۀ مردم به خصوص شما جوانان عزيز درخواست دارم كه بكوشيد تا اين روحيه ى والاى مواسات را به حدّ وافر در خودتان زنده كنيد و با اين قانون زندگانى نماييد، به نحوى كه به طور ناخودآگاه احساس كنيد كه عمرتان وقف براى ديگران است. مثلا اگر در اداره اى مشغول خدمت و انجام وظيفه هستيد و ارباب رجوع، زمانى به شما مراجعه كرد كه ساعات كار پايان يافته بود، در اداره بمانيد و با محبّت، كار او انجام دهيد و دل يك مراجعه كنندۀ مسلمان را خوش نماييد، يا لااقلّ با روى باز او را راهنمايى كنيد، در غير اين صورت اگر به هر نحوى آزرده خاطر از پيش شما برود، حتما بدانيد كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و اله از شما آزرده شده است و يقين داشته باشيد كه ائمّۀ طاهرين عليهم السّلام و از جمله امام زمان (عج) را رنجانده ايد. راوى مى گويد كه در منا بوديم و حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام براى ما سخنرانى مى فرمودند. در ضمن صحبت در حالى كه گلايه مى كردند فرمودند: «اى شيعيان، ما را اين قدر آزرده خاطر نكنيد و اين قدر دل پيامبر صلّى اللّه عليه و اله را نسوزانيد. كسى از پياى منبر برخاست و عرضه داشت: يابن رسول الله، ما شيعه و مريد شما هستيم، چه موقع شما را آزرده ايم‌؟! حضرت به او اشاره

كرده و فرمودند: مثلا تو خودت ديروز قلب پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و ما را به درد آوردى، مگر وقتى كه سوار بر شتر از جحفه مى آمدى به يك مسلمان خسته برخورد نكردى كه از تو خواست سوارش كنى ولى تو با بى اعتنايى از او گذشتى‌؟ تو در واقع با اين كارت به او توهين كرديد و نه تنها به او بلكه به ما هم اهانت نمودى و باعث رنجش خاطر ما گرديدى».

مطلب ديگر اين كه همه و مخصوصا جوانان و نوجوانان بايد به اين نتيجه والا و ارزشمند برسند كه هرچه را براى خود مى پسندند و دوست دارند كه در حقّ آنها رعايت شود، براى ديگران هم همان را بخواهند و اين حق را براى آنها هم قائل باشند. از مرحوم كلينى در كتاب شريف كافى تعدادى زيادى روايت در همين زمينه از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و ائمّۀ طاهرين عليهم السّلام نقل شده است كه نشان و علامت يك مسلمان را چنين ترسيم مى كند: «براى ديگران دوست بدارد آنچه را براى خود دوست دارد و براى سايرين بد بداند آنچه را براى خود بد مى شمارد».(1)

يعنى از جوان مسلمان! اگر دوست مى دارى كه شخصيّت اجتماعى داشته باشى، بايد اين را براى همه بخواهى و مواظبت نمايى تا از جانب شما به كسى اهانت نشود. اگر انتظار دارى كه به محض مراجعۀ به ديگران، با روى خوش و با محبّت در برآوردن خواسته هايت تعجيل كنند، در هنگام مراجعۀ مردم به شما نيز با همين ملايمت و با سرعت كارهايشان را انجام بده. اگر از اين كه افرادى به ناموس شما، مادرتان، خواهرتان، همسرتان يا دختران نگاه آلوده كنند ناراحت مى شوى، بايد خودت نيز به شدّت از ارتكاب اين عمل زشت و حرام بپرهيزى و پيرامون آن نگردى و


1) . «يحبّ لغيره ما يحبّ لنفسه و يكره لغيره ما يكره لنفسه». (كلينى، محمّد بن يعقوب، الكافى، ج 2، ص 169).

خلاصه چنانچه از فريب و گول زدن و بدى توسّط ديگران به هر نحوى و در هر زمينه اى آشفته و آزرده خاطر مى گردى، تو نيز بايد از حقّه بازى، تقلّب و غشّ در هر رابطه اى بر حذر باشى و از آن دورى نمايى و در همۀ كارها خودت را جاى ديگرى بگذارى يعنى درد ديگران را درد خود و لذّت آنها را لذّت خويش بدانى. به قول سعدى رحمه اللّه كه چنين سروده است:

بنى آدم اعضاى يك ديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى

4‏-‏2. مسئوليّت عبوديّت و بندگى

آخرين مسئوليّت، مسئوليّت عبوديّت و بندگى خداى متعال است.

اين مسئوليّت كه از مسئوليّت هاى ديگر مهم تر و مفيدتر است، رابطۀ انسان با خدايش را دربر مى گيرد و اين كه چگونه يك انسان بايد در پيش گاه معبودش بندگى كند و اظهار عبوديّت نمايد، مسئله اى كه هيچ كس به طور شايسته و كامل نمى تواند آن را ايفاء كند و گريه ها و ناله هاى رسول مكرم اسلام صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و امير المؤمنين عليه السّلام و فاطمه زهرا عليها السّلام و ساير ائمّۀ معصومين عليهم السّلام، ناظر بر اين حقيقت است كه آنها نگران بودند از اين كه نمى توانند اين رسم عبوديّت را آن گونه كه شايسته و شأن آن است به جاى آورند و مى فرمودند: «ما آن گونه كه شايسته ى شناختن بودى، تو را نشناختيم و بدان گونه كه شايسته ى بندگى بودى، تو را بندگى نكرديم».(1)


1) . رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله فرمودند: «ما عرفناك حقّ معرفتك و ما عبدناك حقّ عبادتك». (مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، ج 71، ص 23 ذيل ح 1).

3. اهميّت و ضرورت امر به معروف و نهى از منكر

1‏-‏3. اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر

دربارۀ اين اصل مهم، آيات و روايات بسيارى نقل شده است كه نشان دهنده ى اهمّيّت و توجّه بسيار دين مبين اسلام به امر به معروف و نهى از منكر است.

1-1-3. بيان قرآن در اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر قرآن كريم امّتى را كه در سايۀ ايمان به خدا به وظيفۀ خطير امر به معروف و نهى از منكر عمل مى كنند و در بين آنها اين فريضۀ مهمّ الهى جارى است، به عنوان بهترين امّت ها مى داند و الگويى براى ساير امم معرفى مى كند و مى فرمايد: «كنتم خير امّة اخرجت للنّاس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر...»(1)«شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسان ها آفريده شده ايد (چه اين كه) امر به معروف و نهى ازم نكر مى كنيد...».

در تفسير سورۀ «عصر» كه از سوره هاى كوچك ولى بسيار پرمحتواى قرآنى است، يكى از دو بال پرواز به سوى سعادت و رشد، همين امر به معروف و نهى از منكر ذكر شده است كه نمونۀ كامل سفارش و توصيۀ به حقّ و صبر است. در اين سورۀ مبارك چنين آمده است:

«و العصر * إنّ الإنسان لفى خسر * إلاّ الّذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصلوا بالحقّ و تواصوا بالصبر» (2)«سوگند به زمان كه آدمى در خسران است،


1) . آل عمران/ 110.

2) . عصر/ 1-3.

مگر آن هايى كه ايمان آوردند، كارهاى شايسته انجام دادند، يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر توصيه نمودند».

در تفسير آيات اين سوره مبارك مى توان چنين گفت: «قسم به عصر و عصاره عالم خلقت؛ يعنى حضرت ولى عصر (عج)، همانا انسان ها همگى زيان كارند، مگر آنان كه دو بال براى پرواز به سوى سعادت داشته باشند.

نخست: ايمان به خدا و انجام دادن عمل صالح. دوّم: امر به معروف و نهى از منكر است. كسانى كه در عين ايمان به خدا و انجام دادن اعمال صالح، به حقّ سفارش و در مقابل گناه صبر مى كنند».

يكى از كارهاى خوبى كه مسلمانان صدر اسلام انجام مى دادند، اين بود كه هرگاه به يكديگر مى رسيدند، به جاى تعارفات بى محتوا و بعضا دروغ پس از سلام، يكى نصف اوّل اين سوره و ديگرى نيمۀ ديگر آن را مى خواند و بدين وسيله در هر برخوردى در شبانه روز، هر يك، ديگرى را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد. بعضى ها گمان مى كنند كه اگر خودشان خوب باشند و گناه نكنند كفايت مى كند و ديگر اين وظيفه بر دوش آنها نيست، در صورتى كه اين تصوّر غلط تنها با روحيۀ افراد بى تفاوت و بى توجّه سازگار است و قرآن با آن مبارزه مى كند. از ديدگاه قرآن كريم، كسانى از خسران و تباهى در امانند كه اوّلا ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام بدهند، و ثانيا ديگران را نيز به آن توصيه، سفارش و امر كنند؛ يعنى، پرداختن به خود و به اصطلاح كلاه خود را نگه داشتن كافى نيست، بلكه بايد به اندازۀ قدرت و توان، افراد ديگر را هم به خير و خوبى دعوت كرد و نيز از گناه بازداشت.

ملّتى كه يك بال داشته باشد؛ يعنى صرفا ايمان داشته باشد و به دستورهاى دينى هم عمل كند (ايمان فردى)، در آسمان كمال نمى تواند

پرواز كند. چنين مردمى در صورتى مى تواند پرواز كنند كه علاوه بر آن كه خود نماز مى خوانند، خمس مى دهند و در راه خداجهاد مى كنند، ديگران را نيز به اين كارها دعوت كنند. اگر كسى ايمان نداشته باشند امّا امر به معروف و نهى از منكر كند، مانند بى عمل است؛ يعنى عالمى كه مردم را به كارهاى نيك دعوت مى كند، امّا خود بدان عمل نمى كند. در روايت آمده است كه در قيامت عالم بى عمل را به جهنّم مى برند و در آنجاى از بوى بد او اهل دوزخ به خدا شكايت مى كنند. بنابراين، كسى كه بگويد ولى عمل نكند، يك بال دارد و نيز كسى كه عمل كند اما نگويد، باز هم يك بال دارد و نمى تواند به سعادت برسد.

2-1-3. ائمۀ اطهار عليهم السّلام و اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله در اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر مى فرمايند:

«خير الناس أقرؤهم و أفقههم فى دين الله و أتقاهم لله و آمرهم بالمعروف و أنها هم عن المنكر و أوصلحهم للرحم». «بهترين مردم كسانى هستند كه قرآن را بهتر بخوانند، در كار دينداناتر باشند، از خداوند بيشتر بترسند، به نيكى بيشتر امر كنند، از بدى بيشتر جلوگيرى كنند و با خويشاوندان خود ارتباط بيشترى برقرار كنند». پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله در حديث ديگرى مى فرمايند: «لى منّا من لم يوقّر الكبير و يرحم الصغير و لم يأمر بالمعروف و لم ينه عن المنكر»(1)«از ما نيست كسى كه به بزرگ تر احترام نگذارد، به كوچك تر مهربانى نورزد و به وظيفه ى امر به معروف و نهى از منكر عمل نكند». حضرت على عليه السّلام درباره اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر چنين مى فرمايند: «... و ما أعمال البرّ كلّها و الجهاد فى سبيل الله


1) . النورى الطبرسى، حسين بن محمّد تقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 12، ص 185.

عند الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر إلاّ كنفثه فى بحر لجّى».(1)«تمام اعمال نيكو (نماز، روزه، خمس، زكات، حجّ و امثال آن) و حتّى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر مانند قطره اى در مقابل درياست». حضرت على عليه السّلام در اين حديث نمى فرمايند: «كقطره من البحر». بلكه مى فرمايند: «كنفثه فى بحر لجّى»؛ يعنى، نمى در برابر يم.

«نفثه» به معناى ترى اندك است. خيّاطها هنگامى كه مى خواهند سوزن را نخ كنند، كمى آن را تر مى كنند، عرب ها به اين مقدار ترى «نفثه» مى گويند. اين حديث شريف به تنهايى عظمت و بزرگى امر به معروف و نهى از منكر را در مقايسه با ساير عبادت ها و اعمال نيك نشان مى دهد.

2‏-‏3. ضرورت امر به معروف و نهى از منكر

1-2-3. وجوب و عبادت الهى در نظام حقوقى اسلام امر به معروف و نهى از منكر تكليفى واجب است و چنان چه مسلمانان به معروف و كار نيك امر نكنند يا در برابر اعمال ناپسند و منكر سكوت نمايند و از آن نهى نكنند، گناه بزرگى مرتكب شده اند. امر به نيكى ها و نهى از بدى ها، علاوه بر آن كه واجب شرعى است، نوعى عبادت نيز به شمار مى رود و بر همين اساس، كسانى كه به اين امر مهمّ مبادرت مى ورزند، بايد مانند عبادت هاى ديگر، نيّت خود را خالص كنند و در صدد اجراى حكم الهى باشند.


1) . الحرّ العاملى، الشيخ محمّد بن الحسن، وسائل الشيعه إلى تحصيل مسائل الشريعه، ج 16، ص 134.

2-2-3. لازمۀ قوام جامعه اين اصل، از اركان تعليمات اسلامى است و به نصّ صريح متون اسلامى و بيانات پيامبر اكرم، صلّى اللّه عليه و اله اگر اين اصل در جامعه اسلامى فراموش شود، تمام تعاليم اسلامى از اعتبار ساقط مى شود. چنان چه اين امر مهم در جامعه ى اسلامى پياده نشود، بى دينى و فساد در آن رواج پيدا مى كند و موجب عذاب الهى مى شود.

امام رضا عليه السّلام مى فرمايند: «إذا تواكلت الناس الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر فليأذنوا بوقاع من الله»(1)«هرگاه مردم امر به معروف و نهى از منكر را بر عهده ى يكديگر بگذراند، پس بايد براى عذاب الهى آماده باشند».

علاوه بر اين كه قرآن كريم تربيت اجتماعى و نقش انسان سازى آن را در جايگاهى بسيار رفيع قرار مى دهد، كثرت روايات و احاديث وارده نيز بر اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر و پرهيز از بى تفاوتى و سكوت در مقابل كارهاى زشت ديگران، دلالت دارد. امام محمّد باقر عليه السّلام مى فرمايند: «امر به معروف و نهى از منكر دو خلق از اخلاق خداى متعال است، پس كسى كه امر به معروف و نهى از منكر را اقامه كند، خداوند او را بزرگ و عزيز مى دارد و كسى كه به اين دو بى اهتمام باشد، ذليل و خوارش مى سازد».(2)

آنان كه امر به معروف و نهى از منكر را اقامه نكنند، زمينۀ تسلّط


1) . الطوسى، أبو جعفر محمّد بن الحسن، التهذيب، ج 6، ص 177؛ الطبرسى (ف اوايل سدۀ هفتم)، رضى الدين ابو الفضل على بن أبى نصر، مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار، ص 49.

2) كلينى، محمّد بن يعقوب، الكافى، ج 5، ص 59.

بيگانگان را بر مملكت خويش مهيّا مى سازند. دشمن بشريّت از روز اوّل تا به امروز به ويژه امروزه سعى دارد كه نسل سالم را از جامعه بگيرد. حتّى به اندازه اى بى حيايى كرده كه تصميم گرفته است مكتب ارائه دهد براى اين كه بتواند تشكيل خانواده را از انسان ها بگيرد.

قرآن شريف دراين باره مى فرمايد: «مفسد فى الأرض» كارش همين است كه «يهلك الحرث و النسل» و نيز مى فرمايد: «و من النّاس من يعجبك قوله فى الحيوه الدّنياة و يشهد الله على ما فى قلبه و هو ألدّ الخصام»(1)بعضى ها زبانشان خيلى چرب و نرم است استدلالشان براى عوامّ بسيارگيرنده است. حتّى مكتب ارائه مى دهند، نظير ماركس، دوركهيم، نيچه و فرويد. كتاب هم مى نويسند و مكتب ارائه مى دهند. روى آن مكتب هم استثمارگر شرق و غرب بسيار پافشارى مى كند، بسيار تبليغ مى كند، امّا خدا مى داند كه در دل اينها چيست.

بعد قرآن مى فرمايد: «اينها كسانى هستند كه دشمن سرسخت بشريّت هستند». نمى گويد دشمن سرسخت مسلمانان هستند؛ مى فرمايد: «و هو ألدّ الخصام»، دشمن سرسخت بشريّت اند. بعد يك صفتى براى اينها ذكر مى كند كه كار اينها اين است كه اگر قدرتى پيدا نكنند، در خانه خودشان، با رفيق خودشان انحراف درست مى كنند و امّا اگر قدرت پيدا كنند: «و إذا تولّى سعى فى الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النّسل و الله لا يحبّ الفساد»(2)اينها اگر قدرتى پيدا كردند كارشان اين است كه مردم را گمراه مى كنند و حرث و نسل را هلاك مى كنند.


1) . «بعضى مردم از گفتار دلفريب خود تو را به شگفت آرند (كه از چرب زبانى و دروغ به متاع دنيا رسند) و خدا را بر راستى خود گواه گيرند؛ و اين كس، بدترين دشمن است». (بقره/ 204)

2) . «و چون قدرتى يابد مى كوشد كه زراعت و نسل را نابود كند (به جان و مال مردم تعرض كند و آنها را به نابودى بكشاند) و خداوند فساد را دوست ندارد». (بقره/ 204)

اين دو معنى يا به عبارت ديگر دو مصداق دارد: يك مصداق آن همين بود كه در انقلاب ما واقع شد. يعنى آن سگ زنجيرى آمريكا رها شد و آمد در ايران و كارش اين بود كه در دهى وارد مى شد و اين ده را قتل عام مى كرد؛ مردم را مى كشت؛ زن را مى كشت؛ بچّه را مى كشت. بعد هم هرچه آبادى بود خراب مى كرد. نه فقط خانه را خراب مى كرد، نه فقط مسجد را خراب مى كرد، درخت مى بريد، زراعت ها را نابود مى كرد. اين يك معناى «يهلك الحرث و النسل» است كه قرآن مى فرمايد اگر مثل صدّام يا ارباب صدّام، اگر شرق، اگر غرب، اگر ابرقدرتها غلبه پيدا كنند به يك ملّتى و آن ملّت در مقابل آنها بايستد اينها كارشان اين است كه اگر قدرت پيدا كنند مردم را گمراه كنند؛ و اين مردم را قتل عام مى كنند و هرجا آبادانى هست از بين مى برند.

معناى ديگر آيه اين است كه ابرقدرتها آن كسانى كه دشمن بشريّت هستند نظير صهيونيسم، كار اينها اين است كه آن نسل موجود را به انحراف مى كشند. با حجاب را بدحجاب مى كنند، زن را با يك وضع اسفناكى به نام تمدّن در جامعه مى آورند و مردها را هم فاسد مى كنند.

مشغول خودشان، مشغول شهوت رانى خود مى كنند و نسل آينده را هم نابود مى كنند. معلوم است وقتى نسل حاضر نابود شد، فاسد شد نسل آينده هم فاسد مى شود. لذا اينها روى دبستان، روى دبيرستان، روى دانشگاه، روى بچّه ها بيشتر كار مى كنند. اينها را بيشتر از منبر و محراب منصرف مى كنند براى اين كه نسل آينده را به فساد بكشانند. يعنى مكتب دوركهيم مى گويد: تشكيل خانواده يعنى چه‌؟ به اينجا مى رساند بى حيايى را راسل انگليسى كه يك فيلسوفى است كه دنيا روى او حساب مى كند ولو اين كه از نظر ما چيزى هم نمى داند، امّا بالاخره دنيا روى او حساب مى كند

و او را يك فيلسوف مى داند، اين آدم نادان آخر عمرش، دم مردنش تشكيل خانواده را غلط مى دانست. فرعون هم اين گونه بود: «إنّ فرعون علا فى الأرض و جعل أهلها شيعا يستضعف طائفه منهم يذبّح أبناءهم و يستحيى نساءهم إنّه كان من المفسدين»(1)

فرعون آدم مفسدى بود يك بلاى بزرگى براى بنى اسرائيل جلو آورد وقتى كه توانست مسلّط بر آنها شود. و قرآن مى فرمايد: مسلّط هم شد زيرا اوّل اختلاف انداخت و از ناحيه آن توانست استفاده كند. اين جمله «يذبّح أبناءهم» را معمولا مفسّرين معنى كردند پسر بچّه ها را سر مى بريد براى اين كه موسى بهدنيا نيايد؛ امّادخترها نگاه مى داشت؛ ولى بعضى محقّقين و افراد اهل دل و ذوق مى گويند معنى اين است كه روح انسانيّت و مردانگى را از مردها و از پسرها مى برد و دخترها را بى حيا مى كرد، دختر بى حيا تحويل جامعه مى داد.

يكى از كارهاى فرعون اين بود كه نسل آينده را خراب مى كرد، زنها را بى حيا بار مى آورد. واى به آن وقتى كه زن بى حيا باشد. در روايات مى خوانيم كه حيا را ده قسمت كردند، نه قسمت براى زنها و يك قسمت براى مردها. امّا واى به وقتى كه اين نه قسمت حياء از زن برود. يعنى راستى زن كارش برسد به آن جا كه جرأت كند معطّر از منزل بيرون رود. به اندازه اى بى حيا شده كه روى باز، زينت كرده يا بى جواب يا با جوراب بدن نما، بى حجاب يا بدحجاب وارد كوچه و بازار مى شود و با مردم مى گويد و مى خندد. واى به آن جامعه و واى به اين زن! فرعون اين كار را مى كرد تا


1) . «همانا فرعون در زمين (مصر) تكبر و گردنكشى آغاز كرد و ميان اهل آن سرزمين تفرقه و اختلاف افكند و طائفه اى را ضعيف مى شمرد؛ پسرانشان را مى كشت و زنانشان را زنده مى گذاشت و همانا فرعون مردى بسيار مفسده بود». (قصص/ 4)

رياستش را محكم كند؛ بتواند بر مردم مسلّط شود؛ آينده ى اين نسل را حساب مى كرد. استثمارگرها الان همين طورند يعنى معمولا استثمارگران دنبال اين هستند كه نسل آينده را بتوانند استثمار كنند.

4. آثار ترك امر به معروف و نهى از منكر در جامعه

اشاره

در قرآن كريم دربارۀ عقوبت ترك امر به معروف و نهى از منكر حكايت هايى دربارۀ امّت هاى گذشته نقل شده است.

1‏-‏4. عذاب الهى

داستانى كه در قرآن كريم درباره ترك امر به معروف و نهى از منكر آمده است، دربارۀ قوم شعيب عليه السّلام است. به حضرت شعيب عليه السّلام خطاب شد:

«اى شعيب! صد هزار نفر از قوم تو بايد هلاك شوند. چهل هزار نفر از گناهكاران و شصت هزار نفر از نيكوكاران. حضرت شعيب عليه السّلام عرض كرد:

«پروردگارا! انسان هاى بدكار به سبب گناهشان بايد هلاك شوند و مستوجب عذاب هم هستند، امّا نيكوكاران به چه سبب بايد نابود شوند؟» خطاب شد: «اى شعيب! به اين سبب كه آنان شاهد ارتكاب گناه بودند و سكوت كردند»؛ يعنى به وظيفه ى امر به معروف و نهى از منكر عمل نكردند».(1)

امروزه بايد گفت از مقابل بدحجابى ها بى تفاوت رد شدن، مجالس غيبت و تهمت و گناه را سبك شمردن، در برابر موسيقى ها و نوارها و برنامه هاى شهوت انگيز سكوت كردن و بالاخره هيچ عكس العملى به صورت مثبت يا منفى با دين كار بد و منكر از خود نشان ندادن، عاقبتى


1) . كلينى، محمّد بن يعقوب، الكافى، ج 5، ص 56.

جز هلاكت و بدبختى ندارد.

داستان اصحاب «سبت» در سوره هايى از قرآن مجيد نظير سوره بقره، مائده، اعراف و سوره هاى ديگر بيان شده است. تكرار اين داستان در سوره هاى مختلف دليل بر اهمّيّت آن است. در زمان هاى قديم در روستايى نزديك ساحل دريا مردمانى زندگانى مى كردند كه شغل آنان ماهى گيرى بود. پيامبر آن مردم، به فرمان خداوند به آنان دستور داد كه روز شنبه ماهى نگيرند و اين نوعى امتحان الهى بود. از قضا روز شنبه بيشتر از روزهاى ديگر ماهى روى آب مى آمد. به خصوص حركت آزادانه ى ماهى هاى بزرگ بر روى آب مردم را وسوسه مى كرد كه آن ها را بگيرند و چشم پوشى از آن ماهى ها براى مردم آن سرزمين مشكل بود. آنان به گمان خود مى خواستند، خداوند را فريب دهند و با پروردگار حيله كنند. به اين دليل حوضچه هايى ساختند كه با دريچه هايى به دريا ارتباط داشت.

وقتى آب دريا به اين حوضچه ها مى ريخت، ماهى ها هم در آن حوضچه مى افتادند و با بسته شدن دريچه ها ديگر نمى توانستند خارج شوند. مردم هم روز يكشنبه اين ماهى ها را مى گرفتند و به خيال خود، حيله ى شرعى به كار مى بردند. قرآن كريم مى فرمايد: پروردگار عالم، اهل قريه را به سبب نافرمانى از دستور الهى به صورت خوك و ميمون درآورد و حسب برخى روايات آنان بعد از سه روز به هلاكت رسيدند. در قرآن مجيد آمده است كه اين مردم سه دسته بودند:

دسته اوّل: كسانى بودند كه با سرپيچى فرمان الهى به گرفتن ماهى مبادرت مى كردند و از گناهكاران بودند.

دسته دوّم: افرادى بودند كه امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و كار گناهكاران را نيرنگ و خدعه با خداوند مى دانستند.

دسته سوّم: كسانى بودند كه ماهى نمى گرفتند اما امر به معروف و نهى از منكر نيز نمى كردند و به مسائل موجود در جامعه خود بى اعتنا بودند.

هنگامى كه عذاب الهى نازل شد، از ميان اين گروه ها، فقط كسانى نجات يافتند كه امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و گناهكاران و بى اعتنايان به هلاكت رسيدند، زيرا كسانى كه گناهى را شاهد باشند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند، در آن گناه با گناهكاران شريك اند.

2‏-‏4. تسلّط بدان بر خوبان

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله درباره امر به معروف و نهى از منكر مى فرمايند:

«لتأمرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او ليسلطنّ الله شراركم على خياركم فيدعوا خياركم فلا يستجاب لهم».(1)همانا بايد كه ديگران را به معروف امر كنيد و از منكر باز داريد، در غير اين صورت خداوند بدترين شما را به بهترين تان مسلط مى كند، آن گاه نيكان شما خدا را مى خوانند، ولى دعايشان مستجاب نمى شود.

امير مؤمنان حضرت على عليه السّلام نيز در بيانى مشابه مى فرمايند: «لا تتركوا الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر، فيولّى عليكم أشراركم ثمّ يدعون لا تستجاب لكم». «امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد، كه در صورت ترك اين فريضۀ مهمّ خداوند بدترين شما را بر جامعه تان مسلّط خواهد كرد، آنگاه هرچه دعا كنيد، مستجاب نمى گردد».(2)

هنگامى كه در ميان ملّتى اداى فريضه ى مهمّ امر به معروف و نهى از منكر فراموش شود، انسان هاى ستمگر بر آنان مسلّط مى شوند و نيكان


1) . مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، ج 100، ص 90.

2) . همان منبع.

امّت در نمازها، دعاها و مجالس عمومى به درگاه خداوند دعا مى كنند كه گرفتارى هاى آنان رفع شود، امّا دعاى آنان مستجاب نمى شود و خداوند رحمت خود را از آنها مى گيرد.

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله بارها تأسّف خود را از عمل نشدن به وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر ميان مسلمانان ابراز مى داشتند و مى فرمودند:

«روزى فرا مى رسد كه مردم امر به معروف و نهى از منكر را ترك مى كنند، زمانى نيز مى رسد كه مردم به جاى اين كه امر به معروف و نهى ا زمنكر كنند، نهى از معروف و امر به منكر مى كنند، در چنين روزگارى بلا و مصيبت همچون باران بر سر اين ملّت مى بارد».

3‏-‏4. گمراهى

مصداق ديگرى از نهى از معروف و امر به منكر اين است كه عدّه اى نه تنها خود در نماز جماعت شركت نمى كنند، بلكه ديگران را هم از حضور در مسجد و شركت در نماز جماعت منع مى كنند. برخى خودشان خمس نمى دهند و مانع از آن مى شوند كه ديگران هم خمس بدهند. گروهى غيبت مى كنند، در جامعه شايعه پراكنى مى كنند و آبروى ديگران را به خطر مى اندازند و ديگران را هم به انجام دادن اين اعمال ترغيب مى كنند.

گاهى اوقات عدّه اى از مردم، از اداى وظيفه امر به معروف و نهى از منكر توسّط ديگران هم جلوگيرى مى كنند. چنان چه بر اثر ترك امر به معروف و نهى از منكر يا انجام دادن آن به روش نادرست موجبات گمراهى و انحراف فردى از انسان ها فراهم شود، گناه آن معادل گمراهى تمام افراد جامعه است.

قرآن كريم مى فرمايد: «... من قتل نفسا بغير نفس او فساد فكانما قتل

الناس جميعا و من احياها فكانما احيى الناس جميعا» (1)«هركس انسان ديگرى را، نه به قصاص قتل كسى يا ارتكاب فسادى بر روى زمين، بكشد، چنان است كه همه مردم را كشته باشد و هركس كه به او حيات بخشد، چون كسى است كه همه مردم را حيات بخشيده باشد».

اين آيۀ شريفه يك معناى ظاهرى و يك معناى تأويلى دارد. معناى ظاهرى آن چنين است كه اسلام نمى خواهد كه شخصيّت انسانى پايمال شود و جان و مال و ناموس او مورد تعرّض قرار گيرد. انسان نزد خداوند به اندازۀ يك دنيا ارزش دارد. بنابراين؛ اگر كسى انسانى را بكشد، مانند آن است كه همه مردم دنيا را كشته باشد و اگر كسى بتواند انسانى را از مرگ نجات دهد، به مثابۀ آن است كه به همۀ مردم زندگى بخشيده است.

امام صادق عليه السّلام در تفسير اين آيۀ شريفه به يك معناى تأويلى اشاره مى كنند و آن معنا اين است كه اگر كسى موجب انحراف شخص ديگرى شود، مانند اين است كه مردم جهان را به گمراهى كشانيده و از ميان برده است. با اين تفسير، اگر معلّمى با سخنان خود موجب گمراهى دانش آموزى شود، به منزلۀ آن است كه تمام مردم جامعه را گمراه كرده است. همين طور اگر مادر و پدرى در منزل با رفتار ناشايست خود باعث شوند كه فرزند آنان به انحراف كشيده شود، گناهى در حدّ گمراهى كلّ جامعه بر گردن آنهاست.

عكس اين موضوع نيز صادق است، اگر معلّمى با سخنان خود موجب هدايت دانش آموزى شود يا پدر و مادرى با انجام دادن اعمال شايسته و اهمّيّت دادن به واجبات دين، سبب شوند كه فرزند آنان فضيلت ها را كسب كند و به انجام دادن احكام دينى پاى بند شود، از اجر و پاداش بزرگى


1) . مائده/ 32.

بهره مند مى شوند و ثواب آن به حدّى است كه گويا تمام مردم جهان را زندگى بخشيده اند.

اگر ما براى امر به معروف و نهى از منكر جز اين آيۀ شريفه دستورى نداشتيم، همين آيه كفايت مى كرد.

5. امر به معروف و نهى از منكر؛ سلامت جامعه و نظارت ملّى

اشاره

مقدّمه دين اسلام، رسالت هدايت همۀ انسان ها را در تمام دوره ها و نسل ها بر عهده دارد، بنابراين اصول و فروع آن بايد با دقّت هرچه بيشتر نگهدارى شود. كسانى كه به اين دين الهى ايمان دارند، مسئوليّت سنگينى را در برابر حفظ و گسترش صحيح آن عهده دار مى باشند. اين وظيفه ى سنگين در پرتو قانون امر به معروف و نهى از منكر انجام شدنى است.

كسى كه با انجام دادن كار ناپسند به خود و جامعه اش زيان مى رساند، باى از كار او جلوگيرى به عمل آيد و چه بسا سكوت افراد صالح موجب ادامه يافتن منكر يا گسترش فساد در جامعه شود. همان گونه كه با شيوع بيمارى در جامعه، ابتلاى به آن گسترش پيدا مى كند و ازاين رو جلوگيرى كردن از سرايت بيمارى ها وظيفه همۀ افراد جامعه است، در مورد بيمارى هاى اخلاقى نيز چنين است و در صورت اهمّيّت ندادن به آنها ممكن است فساد در جامعه شيوع پيدا كند. بنابراين، امر به معروف و نهى از منكر وظيفه اى عمومى است و بر يك يك مسلمانان واجب است. اين وظيفه در جامعه ى اسلامى براى نهادهاى عمومى و سازمان هاى دولتى بيشتر احساس مى شود.

معناى نظارت ملّى اين است كه همۀ افراد جامعه بر كارهاى يكديگر

ناظر باشند و مراقب اعمال و رفتار هم باشند. زن و شوهر بر اعمال يكديگر نظارت كنند تا واجبات دين عمل شود. پدر و مادر مراقب رفتار فرزندان خود باشند تا به انحراف كشيده نشوند. دوستان بر اعمال همديگر نظارت كنند. روحانى بر غيرروحانى و نيز غيرروحانى بر روحانى ناظر باشند، همه مواظب باشند كه در جلسه ها غيبت نشود، شخصيّت افراد پايمال نشود و دروغ گفته نشود. در بازار اسلامى گران فروشى و رباخوارى نشود. در جامعۀ اسلامى همۀ مردم بايد بر امور يكديگر نظارت كنند تا همه امور بر مدار قانون و شرع بگردد. قرآن شريف مى فرمايد:

«المؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر» (1)

«مردان مؤمن و زنان مؤمن، برخى از آنان دوستان برخى ديگرند، امر به معروف مى كنند و از زشتى ها باز مى دارند». بنابر آيۀ شريفه، مسلمانان دوست يكديگرند، نشانۀ دوستى آنها اين است كه بر امور يكديگر نظارت دارند. نظارت ملّى به دو روش انجام مى شود: مبارزه مثبت و مبارزه منفى.

1‏-‏5. مبارزه مثبت در راستاى تحقّق نظارت ملّى

مبارزۀ مثبت اين است كه انسان وقتى شاهد گناهى بود، با زبان خوش و با مهربانى، گناه كننده را از كار خود باز دارد، با او صحبت كند و از عواقب كار زشتش او را آگاه سازد. يعنى اين كه انسان با قاطعيّت و جدّيّت امّا با نرمى و مهربانى، برخورد كند و در مقابل گناه بايستد كه در اين ميان، زبان خوش، تسلّط بر اعصاب، سعۀ صدر، صبر و استقامت در اوّلين مرحله، كه وظيفۀ عمومى و همگانى است، نقش اساسى دارد. البتّه در مرحلۀ بعد


1) . توبه/ 71.

چنانچه روى خوش و كلام نرم اثرى نداشت و سبب تجرّى گناهكارى شد، در آن صورت بايد با قيافه ى گرفته و روى ترش و نگاه حاكى از ناراحتى و نگرانى برخورد شود. امير مؤمنان حضرت على عليه السّلام مى فرمايند:

«پايين ترين درجۀ نهى از منكر آن است كه با گنهكاران با چهرۀ گرفته و خشم آلود، برخورد كنيد».(1)

يعنى اگر مغازه دارى با خريدار بدحجابى مواجه شد با ترش رويى و گاه امتناع از فروش، به او بفهماند كه مرتكب منكر شده و بايد از آن دست بردازد. يا مثلا اگر پدرى با فرزند خطاكارش روبرو شد و حرف ملايمش او را بيدار نكرد و يا مادرى با لباط نامناسب و جوراب بدن نماى دخترش مواجه گرديد، با تندى و قاطعانه با آنها رفتار كنند و بدين وسيله ناراحتى خود را از كارهاى زشت آنها ابراز نمايند.

خداوند به حضرت موسى عليه السّلام و برادرش خطاب مى كند: «إذهبا إلى فرعون إنه طغى، فقولا له قولا ليّنا، لعلّه يتذكّر أو يخشى» (2)«به سوى فرعون برويد كه او طغيان كرده است. با او به نرمى سخن بگوييد، شايد پند گيرد يا بترسد».

تا اين مرحله، امر به معروف و نهى از منكر بر عهدۀ همۀ مردم است و يك نظارت ملّى است، امّا از اين بالاتر در حيطۀ حكومت اسلامى است كه در آن صورت البتّه اگر گفتن اثرى نكردبه تعزير و زندان و اعدام خواهد انجاميد.


1) حرّ عاملى، محمّد بن حسن، وسايل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، ج 11، ص 413.

2) . طه/ 43.

2‏-‏5. مبارزه منفى در راستاى تحقّق نظارت ملّى

مبارزه منفى اين است كه انسان معاشرت با گناهكار را ترك كند و با او دادوستد نكند. در اين صورت، شكل مبارزه تغيير مى يابد، يعنى اگر انسانى ديد كه ديگر تذكّر ملايم و ابراز ناراحتى مؤثّر نيست، وظيفه اش ايجاب مى كند كه از شخص خلاف كار دورى كند، با او نشست وبرخاست نداشته باشد و از دوستى و رفاقت با او بپرهيزد. چنانچه زمينه اى پيش آمد، صريحا و با قاطعيّت به او اعلام كند كه چون تو به نماز بى اهمّيّت هستى، با نوارهاى خلاف شرع سروكار دارى، حجابت را مطابق فرمان الهى رعايت نمى كنى، با جوراب نازك در جامعه ظاهر مى شوى، دروغ مى گويى، رشوه مى گيرى، به قوانين اجتماعى كه خير و صلاح جامعه در آن است بى اعتنايى، اسراف مى كنى و خلاصه هرگونه كار زشت و منكر ديگر را انجام مى دهى، از اين به بعد من با تو دوست نيستم و با تو رفت و آمد ندارم، چرا كه اين رفاقت و همنشينى جز انحراف و سقوط براى من، چيزى ديگرى به همراه ندارم و بالاخره با يك مبارزۀ منفى منطقى و بدون جنجال او را متوجّه اشتباهى كه در پيش گرفته بنمايد. اين نوع مبارزه كه خرجى هم ندارد باب عذر و اهمال را بر همه مى بندد و ديگر نمى توان در مورد آن هيچ توجّهى كرد كه؛ من نمى توانم، اعصاب ندارم، برايم دردسر درست مى شود، فايده ندارد، اثر نمى گذارد و از اين سرى عذرهايى كه ممكن است بعضى افراد در مبارزۀ مثبت پيش بشكند.

در روايات فراوانى داريم كه از شراب خوار دختر نگيريد، به ترك كننده ى نماز دختر ندهيد، از رباخوار چيزى نخوريد و به او چيزى نفروشيد و با ظالم و كسانى كه منزلشان محلّ گناه است، معاشرت نداشته

باشيد.

يك نمونه از مبارزه ى منفى در صدر اسلام را مى توان در جنگ تبوك مشاهده كرد. قرآن كريم به اين موضوع اشاره كرده است و مى فرمايد: «و على الثلاثة الّذين خلّفوا حتّى إذا ضاقت عليهم الأرض بما رحبت و ضاقت عليهم أنفسهم و ظنّوا أن لا ملجأ من الله إلاّ إليه» (1)«و خدا پذيرفت توبۀ آن سه تن را كه از جنگ تخلّف كرده بودند، آن گاه كه زمين با همۀ وسعتش بر آنها تنگ شد و جان در تنشان نمى گنجيد و خود دانستند كه جز خداوند هيچ پناهگاهى كه بدان روى آورند، نيست».

در جنگ تبوك، هنگامى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله، فرمان جهاد صادر كردند، همۀ مردم آماده جهاد شدند، مگر كسانى كه عذرى داشتند، مثلا به بيمارى يا نقص عضو مبتلا بودند. در ميان مردم مدينه سه نفر بدون هيچ عذرى در جنگ شركت نكردند. وقتى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و سپاهيان از جنگ بازگشتند، آن سه نفر به استقبال آن حضرت شتافتند. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله با ديدن آنان از دور، دستور دادند كه هيچ مسلمانى با آنان صحبت نكند. هنگامى كه آن سه نفر به حضور پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله رسيدند، سلام كردند امّا آن حضرت به آنان پاسخى نداد. آن به هر كدام از سپاهيان كه سلام مى كردند، پاسخى نمى شنيدند. همۀ مسلمانان با آنان قهر كردند.

كار به جايى رسيد كه همسران و فرزندان آنان نيز در خانه به آنها توجّهى نمى كردند. قرآن كريم در اين مورد مى فرمايد كه براى آن سه نفر زندگى به قدرى سخت شد كه نتوانستند در شهر بمانند، مدينه و حتّى خانۀ آنها برايشان مانند زندان بود. بر اثر مبارزۀ منفى مسلمانان، آن سه نفر از كار خود پشيمان شدند و براى توبه به درگاه به بيان رفتند. پس از مدّتى


1) . توبه/ 118.

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله به دنبال آنان فرستادند و فرمودند: «خداوند توبه شما را پذيرفت» و آنان نيز به شهر بازگشتند.

حكايت بالا اين نكته را به ما مى آموزد كه بايد با گناهكار مبارزۀ منفى كمنيم و با او رابطه نداشته باشيم تا از گناه خود دست بردارد. در جامعۀ اسلامى همه بايد با گناهكاران مبارزۀ منفى كنند و چند نفر به خصوص، نمى توانند كارى از پيش ببرند. اگر همۀ مردم اين كار را انجام دهند، گناه از جامعه رخت بر مى بندد. اگر با كسى كه فسق وفجور انجام مى دهد، مبارزه منفى شود، آن شخص ديگر گناه نمى كند، چنان چه كسى با رباخوار معامله نكند، او از رباخوارى دست مى كشد. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله مى فرمايند:

«كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته».(1)«تمام شما به منزلۀ نگهبان و شبان يكديگر هستيد و تمام شما نسبت به ديگران مسئوليّت داريد».

اين بيان پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و اله نوعى تعهّد و مسئوليّت مشترك ميان مسلمانان براى حفظ و نگهدارى جامعۀ اسلامى بر مبناى تعاليم اسلام به وجود مى آورد. امر به معروف و نهى از منكر شيوۀ همۀ پيامبر عليهم السّلام است و بدين وسيله واجبات الهى به پا داشته و جامعه اسلامى آباد مى شود.

امر به معروف و نهى از منكر به توصيه ها و اندرزهاى كوچك در زندگى فردى و اجتماعى خلاصه نمى شود، بلكه اين اصل بزرگ اسلامى در همۀ ابعاد زندگى اجتماعى و سياسى مسلمانان مصداق پيدا مى كند.

1. يك نمونه از عمل به اين اصل مهم اسلامى، نهضت مقدّس امام حسين عليه السّلام است. آن حضرت با صراحت كامل در وصيت خود به برادرش، محمّد بن حنفيّه، هدف از قيام خود عليه حكومت ستمگر را اجراى اصل

1) . الشعيرى، محمّد بن محمّد، جامع الأخبار، ص 119.

امر به معروف و نهى از منكر بيان مى كنند و مى فرمايند: «إنّى ما خرجت أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما إنّما خرجت لطلب الإصلاح في أمّه جدّى فأريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر و أسيره بسيره جدّى و أبى على بن على بن أبى طالب عليه السّلام».(1)«به راستى كه من نه از سر جاه طلبى و سرمستى و نه به قصد اخلال گرى و فساد و ستم، بلكه براى اصلا مّت جدّم خروج كردم. مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و سيره جدّ بزرگوار و پدر گراميم على ابن أبى طالب عليه السّلام رفتار كنم».

2. يكى ديگر از نمونه هاى امر به معروف و نهى از منكر مبارزه ملّت ايران با رژيم ستمشاهى بود كه با هدايت ها و ارشادات علماى اسلام به ويژه حضرت امام خمينى رحمه اللّه با بزرگترين منكر زمان؛ يعنى رژيم ستمگر پهلوى مبارزه كردند و موجبات إحياى مكتب نجات بخش اسلام را در قرن حاضر فراهم ساختند. امر به معروف و نهى از منكر يگانه اصلى است كه ضامن بقاى اسلام و برقرارى جامعه اسلامى است. از طريق اجراى اين اصل در جامعه مى توان حقيقت و عدالت را در مناسبات اجتماعى حاكم كرد.

6. عوامل مهمّ اجراى امر به معروف و نهى از منكر

اشاره

امر به معروف و نهى از منكر، زنده كنندۀ احكام و شعاير اسلامى است، كه اجراى آن در جامعه منوط به عوامل ذيل است:

1‏-‏6. تشكيل هيأت هاى امركنندۀ به معروف و نهى كنندۀ از منكر

قرآن شريف مى فرمايد: «و لتكن منكم أمّه يدعون إلى الخير يأمرون


1) . الطوسى (ف 460 ه‍. ق)، أبو جعفر محمّد بن الحسن، التهذيب، ص 371.

بالمعروف و ينهون عن المنكر و أولئك هم المفلحون» (1)«بايد از ميان شما گروهى باشند كه به خير دعوت كنند و امر به معروف و نهى از منكر كنند.

اينان رستگارانند».

بنابراين آيۀ شريفه، در ميان امّت اسلامى همان گونه كه عدّه اى بازرگان، گروهى كشاورز، برخى طلبه و... هستند، عدّه اى هم بايد خود را براى اداى وظيفۀ امر به معروف و نهى از منكر آماده كنند.

چه نيكوست! همان گونه كه صاحبان پيشه هاى مختلف براى انجام دادن كار خود، آموزش هاى لازم را در زمينه كار خود مى بينند و با مراحل كار، ابزارهاى مناسب و آفت هاى آن آشنا مى شوند، امركنندگان به معروف و نهى كنندگان از منكر نيز در اين زمينه آموزش هاى لازم را ببينند و با مراتب و درجات امر به معروف و نهى از منكر، روش هاى مناسب امر و نهى، ابزارهاى متناسب با اين كار و آفت ها و مشكلاتى كه ممكن است در اجراى آن بروز كند، آشنا شوند.

2‏-‏6. تشكيل حوزه هاى علميّه

بر امّت اسلامى واجب است كه حوزه هاى علميّه را تشكيل دهند و به طور واجب كفايى اين حوزه ها را اداره كنند. قرآن كريم در وجوب اين امر مى فرمايند:

«... فلو لا نفر من كلّ فرقه منهم طائفه ليتفقّهوا فى الدّين و لينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم لعلّهم يحذرون» (2)

«... چرا از هر گروهى دسته اى به سفر نمى روند تا دانش دين را بياموزند


1) . آل عمران/ 104.

2) . توبه/ 122.

و چون بازگشتند مردم خود را هشدا دهند، باشد كه از زشت كارى حذر كنند».

از نظر قرآن كريم، تشكيل حوزه هاى علميّه يك مصداق امر به معروف و نهى از منكر و واجب مؤكّد است و بر جوان ها هم واجب كفايى است كه در تشكيل حوزه ها و گرمى بخشيدن به آنها مشاركت كنند.

7. شرايط امر به معروف و نهى از منكر

اشاره

كسانى كه اداى وظيفۀ بزرگ امر به معروف و نهى از منكر را بر عهده مى گيرند، بايد داراى شرايطى باشند كه در صورت وجود اين شرايط در آنان، امر به معروف و نهى از منكر بر آنها واجب (واجب كفايى) مى شود.

1‏-‏7. علم و آگاهى

كسى كه مى خواهد امرونهى كند، بايد معروف را از منكر تشخيص بدهد و بر كسى كه معروف و منكر را نمى داند واجب نيست. ولى هر مسلمانى بايد معروف و منكر در اسلام را بداند.

آرى؛ اوّلين شرط، در امرونهى و شناختن معروف و منكر علم و آگاهى است. امركننده ى به نيكى و نهى كننده ى از بدى بايد بتواند معروف را از منكر باز شناسد. براى اين كه اعمال زشت به نام امر به معروف و نهى از منكر در جامعه به وجود نيايد، آگاهى و بينش لازم است.

ائمّۀ طاهرى عليهم السّلام در اين زمينه فرموده اند كه بهتر است شخص نادان امر به معروف و نهى از منكر نكند، زيرا «لأنّه ما يفسده أكثر ممّا يصلحه»(1)يعنى، همانا آنچه را آنان ضايع مى كنند، بيش از چيزى است كه اصلاح


1) . الطبرسى، أبو منصور احمد بن على بن أبى طالب، الإحتجاج على أهل اللّجاح، ج 2، ص 320.

مى كنند. ممكن است جاهل براى بهتر كردن اوضاع جامعه امر به معروف و نهى از منكر كند، امّا نتيجه عكس بدهد و اوضاع بدتر شود. اين نكته نمى تواند دستاويزى براى افراد شود و بگويند كه ما نسبت به معروف و منكر جاهل هستيم و از اين وظيفۀ مهمّ دينى شانه خالى كنند. وظيفۀ اين افراد ابتدا كسب آگاهى در اين زمينه و سپس انجام آن است.

2‏-‏7. اثرگذارى

دوّمين شرط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، تأثير آن است؛ يعنى شخص احتمال بدهد كه امر و نهى او بر فرد خطاكار تأثير مى گذارد. اگر كسى بداند كه امر و نهى او اثر ندارد، واجب نيس، امّا اگر كسى كوچك ترين احتمال در تأثير امر به معروف و نهى از منكر بدهد، اداى اين وظيفه مهمّ بر او واجب مى شود.

3‏-‏7. استمرار در عمل

سوّمين شرط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، استمرار در عمل است؛ يعنى اين كه فرد خطاكار بر عمل خلاف خود استمرار ورزد و بر ادامه ى كار اشتباه خود پافشارى كند. پس اگر امرونهى كننده بداند يا گمان كند يا احتمال عقلايى بدهد كه گناه كننده عمل خود را تكرار نمى كند، امر به معروف و نهى از منكر واجب نيست.

4‏-‏7. نبودن ضرر و مفسده

شرط چهارم وجوب امر به معروف و نهى از منكر، نبودن ضرر و مفسده است؛ يعنى اين كه در امر به معروف و نهى از منكر ضرروزيانى

براى آمر به معروف و ناهى از منكر پديد نيايد. بنابراين اگر شخصى بداند يا گمان كند كه در صورت امر يا نهى ضرر جانى، آبرويى يا مالى زيادى به او مى رسد، امر به معروف و نهى از منكر بر او واجب نيست. البتّه، اين موضوع كلّى نيست و علماى اسلام در ابعاد مختلف آن بحث كرده اند. به عنوان مثال، امام راحل بزرگوار رحمه اللّه مى فرمودند: «اگر معروف يا منكر از امورى باشد كه شارع مقدّس به آن اهمّيّت زياد مى دهد، مثل اصول دين يا مذهب، حفظ قرآن مجيد، حفظ عقايد مسلمانان يا احكام ضروريه، بايد ملاحظۀ اهمّيّت شود و مجرّد ضرر، موجب واجب نبودن نمى شود، پس اگر توقّف داشته باشد حفظ عقايد مسلمانان يا حفظ احكام ضروريه اسلام بر بذل جان و مال، واجب است بذل آن».

8. مراتب و درجات امر به معروف و نهى از منكر

اشاره

امر به معروف و نهى از منكر به تناسب موقعيت و شرايط گناه و گناهكار و تعداد دفعات ارتكاب گناه مراتبى دارد، كه به شرح ذيل است:

1‏-‏8. اهتمام به واجبات و ترك محرّمات

درجۀ نخست امر به معروف و نهى از منكر اهمّيّت دادن به واجبات و اجتناب از منكرات است به طورى كه ديگران از رفتار او متنبه شوند و واجبات را به جا آورند و گناهان را ترك كنند، و اين مرتبه از بهترين مراتب است و تأثير آن هم زياد است مخصوصا پدر و مادر در خانه و معلّم در مدرسه و بزرگان در اجتماع.

2‏-‏8. إعراض

مرتبۀ دوّم امر به معروف و نهى از منكر اين است كه از شخص معصيت كار رو برگردانند، با چهرۀ ناراحت با او ملاقات كنند، از او إعراض نمايند يا معاشرت با او ترك كنند، در صورتى كه معلوم شود كه اين كارها براى ترك معصيت گناهكار است. در اين مرتبه با شخص معصيت كار بايد طورى عمل شود كه بفهمد براى ارتكاب او به معصيت، با او اين نحو عمل شده است. اين روش در صورتى صحيح است كه كار شخص اثرگذار باشد و اثر آن تنبيه شخص گناهكار باشد، در غير اين صورت، اگر انجام دادن اين كارها، جنبۀ تشويقى داشته باشد و گناهكار را در عمل خود گستاخ تر كند، در چنين مواردى اين كار صحيح نيست.

3‏-‏8. تذكّر لسانى

مرتبۀ سوّم از امر به معروف و نهى از منكر، امرونهى با زبان و پند و ارشاد است. امرونهى به زبان است كه واجب است اهل معصيت را نهى كنند و تارك واجب را به آوردن واجب امر كنند.

ممكن است شخص كار منكر انجام دهد و اين ناشى از جهل و نادانى او باشد يا بر اثر تبليغات تحت تأثير عوامل محيطى قرار گرفته باشد، چنين شخصى نياز به راهنما و معلّم دارد. كسى كه با مهربانى با او صحبت كند و او را از معايب و مفاسد عمل زشتش آگاه كند، احتمال دارد با گفتار نرم و با منطقى روشنگر آن عمل منكر را ترك كند. اگر شخصى به گفتار نرم توجه نكرده و اين گونه در او تأثير نكرد، مى توان با تشديد در گفتار و تهديد، او را از كار زشت باز داشت.

4‏-‏8. تنبيه عملى و إعمال زور

مرتبۀ چهارم از امر به معروف و نهى از منكر، مرحلۀ عمل و توسّل به زور است. پس اگر اطمينان داشته باشد كه ترك منكر نمى كند يا واجب را بجا نمى آورد مگر با إعمال زور و جبر، واجب است لكن بايد تجاوز از قدر لازم نكند. گاهى اوقات إعراض و ترك معاشرت بر شخص گناهكار اثر ندارد، يا با منطق، بيان و پند و اندرز نمى توان او را از انجام دادن منكر بازداشت، در اين صورت بايد وارد عمل شد. معناى وارد عمل شدن، فقط اعمار زور، كتك زدن و مجروح كردن نيست، البتّه در مواردى تنبيه عملى لازم است، زيرا در دين اسلام هم حدّ و تعزير داريم و مواقعى وجود دادر كه هيچ چيز تنبيه عملى گناهكار را از كار زشت باز نمى دارد، امّا افراد نبايد در همۀ موارد سخت گيرى كنند و نسبت به خطاكننده خشونت روا دارند.

امام خمينى رحمه اللّه مى فرمايند: در مراتب امر به معروف و نهى از منكر جايز نيست با احتمال حاصل شدن مقصود از مرتبۀ پايين به مراتب ديگر عمل شود؛ يعنى اگر انسان بداند يا احتمال دهد كه با تكر مراوده با گناهكار، او اصلاح مى شود، لازم نيست مراتب بالاتر را انجام دهد، حتّى در همان مرتبۀ نخست نيز اگر درجاتى باشد، لازم است كه با احتمال تأثير درجۀ پايين تر به همان اكتفا شود. مثلا اگر شخصى احتمال مى دهد كه با صحبت كردن با گناهكار، مقصود حاصل مى شود، بايد به همان نحو اكتفا كند و به درجه بالاتر عمل نكند.

در اين مرتبه اگر توقف داشته باشد جلوگيرى از معصيت بر جرح و كتك زدن و سخت گرفتن بر شخص معصيت كار و در مضيقه قرار دادن او، جايز است، لكن لازم است مراعات شود كه زياده روى نشود و لازم است در اين امر و نظير آن اجازه از مجتهد جامع الشرايط گرفته شود.

9. شيوه و آداب امر به معروف و نهى از منكر

اشاره

امر به معروف و نهى از منكر به شيوه هاى گوناگونى مى تواند انجام شود.

از بارزترين شيوه هاى رايج آن مى توان به دو روش ذيل اشاره كرد.

1‏-‏9. شيوه لفظى

امر به معروف و نهى از منكر لفظى آن است كه انسان با ايراد سخن، خوبى كارهاى شايسته و زشتى كارهاى ناشايست را براى مردم بيان كند.

2‏-‏9. شيوۀ عملى

امر به معروف و نهى از منكر عملى آن است كه شخصى، تنها به گفتار اكتفا نكند، بلكه خود با انجام دادن اعمال نيك و دورى گزيدن از كارهاى زشت، ديگران را تشويق كند. البتّه، گفتن شرطى اساسى و لازم است، امّا كافى نيست و هنگامى كه گفتن با عمل كردن همراه باشد، مى تواند بر ديگران تأثير زيادى بگذارد.

امر به معروف و نهى از منكر لفظى و عملى هر يك مى تواند به دو شكل مستقيم و غير مستقيم انجام شود.

3‏-‏9. روش مستقيم

شكل مستقيم آن است كه انسان در اداى وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به طور مستقمى عمل مى كند و گناه شخص خطاكننده را به او گوش زد يا او را به انجام دادن كار نيك تشويق مى كند.

4‏-‏9. روش غيرمستقيم

اين شكل كه مفيدتر و مؤثّرتر است، بدين گونه است كه در حضور شخص خطاكار از كسى كه كار نيكى را انجام داده است، ستايش مى شود و بدين ترتيب، خطاكار به زشتى عمل خود آگاه مى شود.

امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام زمانى كه كودك بودند، پيرمردى را ديدند كه به شكل نادرستى وضو مى گرفت. آن دو بزرگوار احساس كردند كه بايد پيرمرد را از نحوۀ صحيح وضو گرفتن آگاه كنند، ديدند اگر به طور مستقيم به او بگويند، ناراحت مى شود و به سخنان دو كودك توجّهى نمى كند. بنابراين، آنها به طرف پيرمرد رفتند و گفتند: «ما هر دو در حضور شما وضو مى گيريم، شما بگوييد كه وضوى كدام يك از ما صحيح است. آن گاه آن دو كودك به ترتيب و به صورت صحيح وضو گرفتند. پيرمرد با مشاهده آنان به اشتباه خود پى برد و به آنان گفت: «وضوى هر دو شما صحيح است و وضوى من اشكال دارد. آفرين بر شما كه با كارتان مرا آگاه ساختيد».

بهلول كه در زمان هارون الرشيد زندگى مى كرد، آدم عجيبى بود. به او گفتند بيا قاضى القضات بشو. براى اين كه قبول نكند، خودش را به ديوانگى زد. امّا با كارهاى خود مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد.

اين آقاى بهلول دربارۀ «ريا» داستانى دارد: «روزى ديد آقايى دارد مسجد مى سازد، بهلول بالاى سر در مسجد نوشت: «مسجد بهلول» صاحب مسجد به بهلول گفت: چرا اين كار را كرديد؟ بهلول گفت: تو مسجد را براى خدا ساختى، حالا به اسم تو باشد يا اسم ديگرى، چه فرقى مى كند؟ گفت من زحمت كشيدم، من اين مسجد را ساختم، حالا به نام ديگرى تمام

شود؟ رفت نام بهلول را پاك كرد و نام خودش را نوشت. بهلول گفت: معلوم مى شود كه براى خدا مسجد نساختى.

اگر كسى بخواهد به طور غير مستقيم امر به معروف و نهى از منكر كند، لازمۀ آن اين است كه خود صالح و متّقى باشد و مردم از او به نيكويى ياد كنند. در اين صورت، امر و نهى او در ديگران تأثير مى گذراد. اثر سخنان شخصى كه كارهاى نيك و پسنديده انجام مى دهد و از كارهاى ناپسند دورى مى كند، در ديگران چندين برابر مى شود. انبيا و اولياى الهى به آنچه مى گفتند: ابتدا خود عمل مى كردند.

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله هنگامى كه مردم را به كارهاى نيك دعوت مى كند، خود قبل از همه به آن اقدام مى كرد. وقتى آن حضرت به مسلمانان دربارۀ خواندن نماز شب سفارش مى كرد، خود بيش از آنان و پيش از آنان نماز شب مى خواند. هنگامى كه آن حضرت مردم را به انفاق و جهاد در راه خدا دعوت مى كرد، خود پيش از آنان در راه خدا گذشت و ايثار مى كرد و در جنگ ها، ابتدا خود و عزيزان آن حضرت جلو مى رفتند و مردم هم از آنان پيروى مى كردند.

حضرت على عليه السّلام نيز چنين بوده اند. ايشان مى فرمايند:

«أيّها الناّس إنّى و الله ما أحثّكم على طاعه إلاّ و أسبقكم إليها و لا أنهاكم عن معصيه إلاّ و أتناهى قبلكم عنها».(1)

«اى مردم! به خدا سوگند كه من شما را به طاعتى ترغيب نمى كنم، مگر آن كه بر آن از شما پيشى مى گيرم و نيز شما را از معصيتى باز نمى دارم، مگر آن كه خود قبل از شما از آن باز مى ايستم».

در اجراى اصل امر به معروف و نهى از منكر مسلمان بايد بداند كه


1) . ابن طاووس، رضى الدين ابو القاسم على بن موسى، الطرائف، ج 2، ص 509.

چگونه سخن خود را آغاز كند، عواملى را كه باعث بروز منكر در جامعه مى شود، مدّ نظر قرار دهد و در حدّ امكان با علل اصلى منكرات مبارزه كند، با گناهكار متناسب با ميزان آگاهى و موقعيت اجتماعى او سخن گويد و از عواملى بهره گيرد كه موجب افزايش تأثير سخن او شود.

10. احكام شرعى امر به معروف و نهى از منكر

برخى از احكام شرعى امر به معروف و نهى از منكر به شرح ذيل مى باشند:

1.

امر به معروف و نهى از منكر با شرايطى كه ذكر خواهد شد، واجب، و در مستحبّات و مكروهات مستحبّ است.

2.

امر به معروف و نهى از منكر واجب كفايى مى باشد و در صورتى كه بعضى ازمكلّفين به آن قيام كنند از ديگران ساقط مى شود و اگر اقامه ى معروف و جلوگيرى از منكر موقوف بر اجتماع جمعى از مكلّفين باشد واجب است، اجتماع كنند.

3.

اگر بعضى امر و نهى كنند و مؤثّر نشود و بعضى ديگر احتمال بدهند كه امر يا نهى آنها مؤثّر است، واجب است امر و نهى كنند.

4.

در امر به معروف و نهى از منكر بيان مسألۀ شرعيّه كفايت مى كند و لازم نيست به صورت امرونهى باشد.

5.

در امر به معروف و نهى از منكر قصد قربت معتبر نيست، بلكه مقصود اقامۀ واجب و جلوگيرى از حرام است.

6.

اگر معروف يا منكر از امورى باشد كه شارع مقدّس به آن اهمّيّت زياد مى دهد بايد ملاحظه اهمّيّت شود و مجرّد ضرر قابل توجّه موجب سقوط آن نمى شود.

8.

اگر بدعتى در اسلام واقع شود اظهار حقّ و انكار باطل واجب است، گرچه بدانند تأثير نمى كند.

9.

اگر احتمال عقلايى داده شود كه سكوت موجب آن مى شود كه منكرى معروف شود يا معروفى منكر شود يا موجب تقويت ظالم يا موجب جرأت او و مانند آن شود واجب است خصوصا بر علماى أعلام اظهار حقّ و إعلام آن، گرچه بدانند تأثير ندارد.

10.

اگر ورود كسى در دستگاه دولتى موجب شود كه از مفسده ها و منكراتى جلوگيرى شود واجب است تصدّى آن امر، مگر آن كه مفسده اى در آن باشد.

11.

اگر احتمال بدهد كه با موعظه و نصيحت، معصيت كار ترك معصيت مى كند، لازم است اكتفا به آن، و نبايد از آن تجاوز كند.

12.

اگر مى داند كه نصيحت تأثير ندارد، واجب است امر و نهى الزامى كند، و اگر تأثير نمى كند مگر با تشديد در گفتار و تهديد بر مخالفت، تشديد و تهديد لازم است.

13.

در امر به معروف و نهى از منكر ارتكاب معصيت مثل فحش، دروغ و اهانت جايز نيست مگر آن كه آن معروف و يا منكر اهمّ از آن معصيت باشد نظير ترك نماز و تجاوز به عرض يا ناموس كسى.

14.

اگر جلوگيرى از معصيت توقّف داشته باشد بر اين كه دست معصيت كار را بگيرد يا او را از محلّ معصيت بيرون كند يا در وسيله اى كه با آن معصيت مى كند تصرّف كند، جايز بلكه واجب است.

15.

جايز نيست اموال معصيت كار را تلف كند مگر آن كه لازمه جلوگيرى از معصيت باشد نظير شكستن شيشۀ شراب و از بين بردن نوار مبتذل و مانند اينها، و در اين صورت ضامن نيست.

17. اگر جلوگيرى از معصيت توقف داشته باشد بر حبس نمودن معصيت كار در محلّى، يا منع نمودن از آن كه به محلّى وارد شود و مانند اينها جايز بلكه واجب است.

11. مبانى امر به معروف و نهى از منكر

1‏-‏11. تعليم و تربيت

در اينجا، آنچه مورد توجّه است، نقش والاى معلّم و استاد متديّن و متعهّد در ميزان پرورش كسانى است كه تربيت آنها را به عهده گرفته اند و اگر با دقّت به آن بنگريم، خواهيم ديد كه به مراتب از تربيت خاوادگى بالاتر است و كار به جايى مى رسد كه يك معلّم خوب و يك استاد متعهّد مى تواند بسيارى از قوانين طبيعى را خنثى كرده و خود آنچه مى خواهد از نو بسازد.

1-1-11. نقش استاد و معلم در تعليم و تربيت در بحث قبل، اشاره اى داشتيم كه يكى از قوانين حاكم بر انسان ها، قانون وراثت است كه طبق آن، صفات و روحيّات خوب و بد پدر و مادر، از طريق ژن به فرزند منتقل مى شود، ولى با اين وجود، يك مربّى و يك معلّم، با تربيت صحيح و اصولى خود مى تواند بر اين قانون مسلّم طبيعى فائق آيد و آن را تغيير دهد. همين قاعده در ساير قوانين ديگرى كه بر بشر حكم فرماست، صادق است، از جمله قانون محيط، قانون تغذيه و قانون هاى مشابه ديگر. مثلا اگر جوان يا نوجوانى از نظر روان شناسى و مسائل اخلاقى مشكل داشته و به اصطلاح، يك فرزند دشوارى باشد، يعنى از نظر وراثتى، حامل صفات نامطلوب والدين باشد، از نظر اثرپذيرى

از محيط، با دوستان و رفقاى بد، رفت وآمد كرده و محيط آلوده بر روى او كاملا اثر گذاشته و از نظر تغذيه، غذاى حرام و آلوده به شبهه پدر و لاابالى گرى مادر، گوشت و پوست و استخوان او را رويانده و در مجموع از ديد علماى اخلاق و روان شناسان، يك فرزند كاملا منحرف و فاسد بار آمده باشد، باز اگر تحت آموزش يك مربّى كارآزموده، يك معلّم، يك دبير و يا يك استاد دلسوز قرار بگيرد و به درستى تربيت شود، طولى نخواهد كشيد كه نفس حيات بخش معلّم، قوانين جارى را يكى پس از ديگرى خنثى كرده و روح انسانيّت را دو مرتبه در او شكوفا مى كند و از او يك جوان مفيد، سالم و متدّين مى سازد. عكس اين مطلب هم صادق است.

فرزندى كه از همه لحاظ كامل است و تمام شرايط را داراست، اگر تحت تربيت يك معلّم ناسالم و بى قيد، يك خانم معلّمه و خانم دبير بدحجاب و لاابالى و يك استاد بى تعهّد قرار بگيرد، به زودى به يك فرزند ناسالم و فاقد ارزش هاى انسانى و خالى از روح مبارزه در ناملايمات و تهى از نيروى باز دارنده از انحرافات تبديل خواهد شد.

در اسلام عزيز، به نقش بسيار حسّاس و فوق العادۀ معلّم و مربّى، آن چنان اهمّيّت داده شده است، كه به نظر مى رسد، بعد از پدر و مادر، بيش ترين حقوق را دارا باشد. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله عالمان و معلّمان را در روى زمين به ستارگان آسمان تشبيه فرموده اند.(1)

امير المؤمنين على عليه السّلام در بزرگداشت مقام معلّم مى فرمايند: «كسى كه كلمه اى به من بياموزد، مرا بندۀ خويش ساخته است».(2)و اين جمله از


1) . فيض كاشانى، ملاّ محسن، المحجة البيضاء، ج 1، ص 21.

2) . «قال على عليه السّلام: من علمنى حرفا فقد صيرنى عبدا». (ر. ك: طيب، سيّد عبد الحسين، اطيب البيان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 112).

كسى چون على عليه السّلام حاكى از عظمت و بزرگى مسئلۀ تعليم و تربيت به دست تواناى معلّم است.

در روايات آمده كه شخصى قاتل پدرش را به محضر امام سجاد عليه السّلام آورد و از آن حضرت دربارۀ او كسب تكليف نمود، امام عليه السّلام كه ندامت و پشيمانى را در چهرۀ قاتل ملاحظه فرمودند، از فرزند مقتول، خواستار بخشش و عفو او شدند و سؤال كردند كه: آيا اين مرد بر تو حقّى هم دارد؟ جوان به سادگى و بى توجّه عرض كرد كه خير، فقط يك مدّتى سمت معلّمى مرا به عهده داشته است. با شنيدن اين كلام، حضرت برافروخته شده و فرمودند: به نظر تو اين حقّ كمى است كه آن را اين گونه سبك مى شمارى‌؟ حقّ اين مرد بر تو به عنوان معلّم، از دنيا و آنچه در آن است بالاتر است. سپس اضافه كردند كه يا او را ببخش و يا به من واگذار تا ديۀ او را بپردازم و حقّ و ثواب آن براى من باشد، كه آن جوان به احترام فرمايش امام عليه السّلام از حقّ خويش چشم پوشى كرد.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله به اكرام و بزرگداشت عالمان امر نموده و مى فرمايند:

«عالمان را اكرام كنيد كه آنان وارثان انبياء هستند و هركسى آنها را گرامى بدارد، گويى خدا و رسولش را گرامى داشته است».

از همۀ اينها كه بگذريم، معلّمين بايد افتخار كنند كه نقش آنها در جامعه، نقش خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و ائمّۀ طاهرى عليهم السّلام و روحانيّت و مصلحين بزرگ؛ يعنى، امر به معروف و نهى از منكر است. امّا با كمال تأسّف بايد گفت كه در بسيارى از موارد توجّه به جنبۀ مادّى، بيشتر از جنبۀ معنوى آن است. قرآن كريم پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله را به عنوان معلّم معرفى نموده و مى فرمايد: «هو الّذى بعث فى الأمّيين رسولا منهم يتلوا

عليهم اياته و يزكيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمه...» (1)«او (خدا) كسى است كه در ميان جمعيّت درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آن ها مى خواند و آنها را تزكيه مى كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مى آموزد...».

در تاريخ نيز سرگذشت معلّمين نمونه و اثرات اعجاب انگيزى را كه به واسطۀ تربيت شان بر روى افراد داشته اند به عنوان برگه هاى افتخار مى بينيم. از جملۀ آن افراد تحت تربيت، عمر بن عبد العزيز است كه به سبب نفس گرم يك معلّم دلسوز، سرنوشتى كاملا متفاوت و مخالف پيدا كرد. او كه از نظر قانون وراثت، قانون محيط، قانون تغذيه، بسيار بد بود، به جايى رسيد كه به واقع مايۀ افتخار عالم اسلام شد. زيرا جريان بسيار ننگين و زشت دشنام به مقام بزرگ امير المؤمنين على عليه السّلام را كه در خاندان پدريش به شدّت رواج داشت، به آن اندازه كه از مأذنه هاى مساجد و به عنوان جزئى از اذان اعلام مى شد، به واسطۀ يك جرقّۀ نورانى از يك معلّم انسان ساز، از ميان برد و ساير مسائل و مشكلات مردم را دگرگون كرد.

از اين جهت من مؤكّدا به معلّمين دلسوز، دبيران فداكار و اساتيد متعهّد، يادآورى مى كنم كه به سبب اين نقش ارزنده، وظيفه اى بس سنگين بر دوش شماست. شماييد كه مى توانيد بچّه ها و جوانان را مقيّد به ظواهر شرع و واجبات دينى و در رأس آنها نماز اوّل وقت كنيد و يا خداى ناكرده انسانى بى بندوبار، لاابالى و پشت پا زده به دستورات الهى تربيت نماييد. شماييد كه مى توانيد دخترانى باحجاب، بامتانت و انقلابى تحويل جامعه بدهيد و يا از آن طرف باعث اشاعۀ بى حجابى، رفتار جلف و سبك و


1) . جمعه/ 2.

بى تفاوتى در ميان مردم شويد و اين به واسطۀ تأثير بسيار زيادى است كه خداوند در كلام شما نهاده است، به نحوى كه گاه حتّى از حرف هاى والدين و يا يك روحانى مؤثّر است، لذا بايد قدر آن را بدانيد و از آن به شكل صحيح، در جهت خير و صلاح جامعه بهره بردارى نماييد، و با اين تأثير كلام خدا داده، تخصّص و تعهّد را به يك ميزان در قلوب پاك و نهاده مستعدّ فرزندان جامعه وارد كنيد و بدانيد كه هركدام منهاى ديگرى سازنده نيست.

اگرچه ضرروزيان تخصّص بدون تعهّد، به مراتب بيشتر و عميق تر است و دنياى غرب و جهان به اصطلاح متخصّص امروز، بايد بهاى سنگينى را به جهت از دست دادن تعهّد و اخلاق بپردازد كه هم اكنون نيز نتايج و آثار شوم آن در گوشه وكنار مشاهده مى شود.

به عبارت ديگر بايد آموزش و پرورش با هم توأم باشد تا در زمره و مجموعۀ نيروى كنترل كنندۀ جوانان از خطاها و كجروى ها قارر گيرد.

امير مؤمنان حضرت على عليه السّلام لغزش دانشمندان را به شكستن كشتى تشبيه فرموده اند كه هم خود و هم مسافران را به هلاكت مى افكند(1)و در جاى ديگر لغزش عالم را جنايت بزرگ مى دانند.(2)

2-1-11. نقش منبر و مسجد در تعليم و تربيت اگر نگاهى به تاريخ شيعه بيندازيم، خواهيم ديد كه آنچه توانسته ما را به وجود موانع بسيار و نشيب و فرازهاى كمرشكن، با قوّت و قدرت تا به اينجا برساند، ارتباط با روحانيّت و رابطه با مسجد و محراب است. در


1) . مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، ج 2، ص 58.

2) . الآمدى، عبد الواحد بن محمّد التميمى، غرر الحكم و درر الكلم، ص 472.

همين مساجد، مردم مسائل اسلام را آموختند، با سيرۀ ائمّۀ معصومين عليهم السّلام، آشنا شدند و آنها را در زندگى خود به كار بستند و در همين مساجد علل قيام سرور شهيدان حضرت ابا عبد الله عليه السّلام توسط روحانيّت بر سر منبرها فرياد شد و شيعه را به اين عظمت و بزرگى رساند.

لذا اگر بگوييم كه مسجد و محراب، مبدأ ادامۀ راه حضرت امام حسين عليه السّلام و منشأ عظمت و اعتلاى شيعه است، اشتباه نكرده ايم.

شما به مطالعه اى سطحى در احوال مسلمانان ساير بلاد اسلامى و مشاهدۀ تفاوت اساسى با مسلمانان ايران، به نقش مهمّ روحانيّت و مساجد پى خواهيد برد، همان روحانيّتى كه ملّت اسلام را چه در زمان غيبت صغرى و چه در زمان غيبت كبرى تا به امروزه اداره كرده و انقلاباتى را از جمله انقلاب معجزه آساى اين دوران، يعنى انقلاب اسلامى ايران با مدد و همكارى مردم و جوانانى كه مرتبط با مسجد و محراب بوده اند بر پا داشته و به پيروزى رسانده است.

به جرأت مى توان گفت كه جوانانى داراى نيروى بازدارندۀ قوى ترى هستند كه در رابطه ى بيشتر با روحانيّت و مسجد محراب مى باشند و شاهد آن حضور فعّال و پرشكوه جوانان حزب الّهى در جبهه هاى نبرد و پشت جبهه و راهپيمايى زنان و دختران با حجاب در پشتيبانى از رزمندگان و مناسبت هاى گوناگون است. بدين لحاظ بر پدران و مادران واجب است كه فرزندان خود را با مساجد و مجالس مذهبى و در رأس آنها با روحانيّت متعهّد و آگاه مرتبط سازند تا خداى ناكرده، شياطين و استثمارگران نتوانند ارتباط آنها را با سرچشمه ى زلال و جوشان دين و حقايق سازنده، حيات بخش و جاودانى مكتب اسلام قطع كنند و به مقاصد شوم و اهداف شيطانى خود دست يابند.

2‏-‏11. ميانه روى

در اين جا به بيان چند واقعۀ تاريخى دراين باره مى پردازيم:

الف) در تاريخ مى خوانيم امير المؤمنين عليه السّلام با آن زهدى كه همۀ ما از او شنيديم، همان روز اوّلى كه وارد كوفه شدند وارد مسجد شدند و ديدند يك دسته اى بى وقت مشغول عبادت اند. حضرت پرسيدند: اينها كيانند كه دنبال كار نرفتند و بى وقت مشغول عبادتند؟ گفتند: يا امير المؤمنين، اينها رجال الحقّند. امير مؤمنان عليه السّلام پرسيدند: رجال الحقّ كيانند؟ گفتند:

يا على، اينها افرادى هستند كه تارك دنيا شدند. اگر چيزى نصيبشان شد مى خورند وگرنه صبر مى كنند و در مسجد مشغول عبادتند. حضرت عصبانى شدند. بنابر آنچه «اسد الغابه» نوشته است، تازيانه را بر سر اينها كشيدند و فرمودند كه فكر انحرافى براى اسلام درست نكنيد؛ اين كارها از اسلام نيست. فرمودند: سگ هم مثل شما مى ماند، اگر چيزى به او دادند مى خورد وگرنه صبر مى كند. بالاخره اينها را از مسجد بيرون كردند.


ب) امير مؤمنان حضرت على عليه السّلام در زمان خلافت، وارد بصره شدند و به منزل يكى از اشراف بصره وارد شد و به تجمّل گرايى او اعتراض كرد. او هم براى فراز از جواب گفت: اى امير مؤمنان، من يك برادرى دارم گوشه نشين شده است، زهدمنشى را انتخاب كرده، با مردم تماس ندارد، دنيا را رها كرده و در گوشه اى عبادت مى كند. امير مؤمنان عليه السّلام، برادر متجمّلش را رها كرد زيرا آن فكر انحرافى براى ايشان عليه السّلام گران تر آمد. او را خواست و فرمود اين چه وضعى است‌؟ چرا تارك دنيا شدى‌؟ گفت يا على، به تو نگاه مى كنم. حضرت فرمودند: نه نمى شود به من نگاه كنى؛ زيرا

من خليفۀ مسلمانانم كه بايد از نظر زندگى از همه پايين تر باشد ولى تو بايد حدّ وسط را مراعات كنى، بايد تارك دنيا نباشى، بايد دنبال كار بروى، بايد يك زندگى رفاهى براى خود تشكيل دهى و بالاخره خودت، زن و بچّه ات در رفاه و آسايش باشند.


ج) در جلد دوازدهم وسائل الشيعه در باب فعّاليّت يك مسلمان، روايات فراوانى از ائمّۀ طاهرين عليهم السّلام در مذمّت تنبلى و مدح فعاليّت نقل شده است. شخصى خدمت امام صادق عليه السّلام آمد. ايشان، حال او را پرسيدند. گفت: يابن رسول الله پير شدم، دست از كار برداشته ام به گوشه ى مسجد رفته و به فكر آخرتم. او گمان مى كرد كه امام صادق عليه السّلام، اين را مى پسندد. گمان مى كرد از او تعريف مى كند. امام صادق عليه السّلام سه مرتبه فرمودند: «هذا من عمل الشيطان» فرمودند: اين كار انسانى نيست.

اين كار يك مسلمان نيست. اين كار يك شيطان است. شيطان مهارت كرده است و تو دست از دنيا كشيدى و مشغول عبادت شدى. گفت: يابن رسول الله پس چه كنم‌؟ فرمودند: «تا مى توانى بايد دنبال كار باشى و از منافع كارت بهره مند شوى و زن و فرزندت در آسايش باشند. و اگر خودت احتياج ندارى، به خويشانت، به همسايه ها و به ديگران رسيدگى كن. بعد فرمودند: بله بايد مواظب باشى آخرت خود را فداى دنيا نكنى. در موقع نماز كار را رها كن و نماز بخوان، در وقت عبادت، عبادت كن، در وقت كار، كار؛ و در وقت عبادت عبادت!


د) يك جمله دربارۀ امير مؤمنان عليه السّلام بگويم كه اين جمله را همه و همه، مخصوصا جوانهاى عزيز از دختر و پسر سرمشق زندگى كنند. در

حالات آن حضرت عليه السّلام مى نويسند او شير روز و رهبان شب بود در روز چون شير كار مى كرد و در شب چون عابدى عبادت مى كرد. در وقت عبادت، عبادت مى كرد و در وقت كار آن بود كه در مدّت بيست و پنج سال توانست بيست و شش باب نخلستان و مزرعه تحويل جامعه دهد؛ براى فقرا، براى ضعفا، براى بيچاره ها.

بالاخره همه و همه مخصوصا جوانها بايد بدانند كه نفس كشى، تماس نداشتن با مردم، كشتن غرايز و تمايلات و مبارزه با آنها يك روش اسلامى نيست.

روش اسلام إرضاء تمايلات است و علم، خوب به ما مى فهماند كه اسلام چه قانون عالى دارد. همۀ روان شناسان گفته اند و به تجربه هم اثبات شده است كه افرادى كه گوشه نشينى مى كنند، افرادى كه تارك دنيا مى شوند، آن جوانى كه مى تواند زن بگيرد و نمى گيرد، آن دخترى كه مى تواند شوهر كند و نمى كند كم كم اين تمايلات از ضمير خودآگاه به ضمير ناخودآگاه مى رود و به عقدۀ روانى تبديل مى شود و اگر كسى عقده پيدا كند و به قدرت برسد از هر سگ درنده اى درنده تر مى شود و اگر هم قدرتى، مكنتى به دستش نيايد يك آدم دل مرده، بى نشاط و ورشكسته از نظر روحى مى شود؛ يعنى اين آقا ديگر نمى تواند بچّه دارى كند، ديگر نمى تواند زن دارى كند. اگر زن بگيرد، هم براى خود ناراحتى درست مى كند هم براى او و اگر دختر باشد، يك آدم بى نشاط و دل مرده اى مى شود كه نمى تواند به طور صحيح تربيت اولاد كند، نمى تواند شوهردارى كند.

قرآن كريم نمى گويد عقده، امّا خودش را مى آورد. اسمش را نمى آورد.

كسانى كه غريزه مذهبى آنها كشته شده باشد، كسانى كه گناه روى گناه،

آنها را قسىّ القلب كرده باشد، اينها مصداق اين آيه اند: «إنّ شرّ الدوّاب عند الله الصّمّ البكم الّذين لا يعقلون»(1)يعنى پست تر از هر سگ درنده، پست تر از هر ميكروب خوره و سرطانى اند.

كسى كه فكر دارد اما تفكّر ندارد، عقل دارد امّا تعقّل ندارد. يعنى پست تر از هر سگ درنده اى براى جامعه است. كسى كه فطرت او مرده باشد، مرگ فطرت يعنى گاهى انسان غريزۀ جنسى خود را مى كشد، گاهى غريزۀ مذهب را مى كشد و تفاوتى ندارد. زيرا غريزۀ جنسى را بكشد براى او عقدۀ حقارت پيدا مى شود و فطرت مذهبى را بكشد باز هم عقدۀ حقارت براى او پيدا مى شود و قرآن دربارۀ كسى كه براى او عقدۀ حقارت پيدا شده باشد و كسى كه غريزۀ مذهبى را كشته باشد مى فرمايد: «اين چشم دارد ولى نمى بيند، گوش دارد ولى نمى شود، دل دارد ولى نمى فمهمد». و اين حيوان است و از حيوان هم پست تر مى باشد. او راه جهنم را دنبال مى كند:

«و لقد ذرأنا لجهنّم كثيرا من الجنّ و الإنس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالأنعام بل هم أضلّ اولئك هم الغافلون» (2)

يك دسته اى راه جهنّم را دنبال مى كنند، عاقبت اينها جهنّم است.

اينها كسانى هستند كه فطرت مذهبى آنها كشته شده است فطرت خددادى شان از بين رفته است. كشتن فطرت مذهبى گناه بزرگى است.


1) . «به درستى كه بدترين جنبندگان در نزد خدا افرادى كه تعقل نكرده (و از شنيدن و گفتن حق) كر و لالند» (انفال/ 24).

2) . «و محققا از جن و انس، بسيارى را براى جهنم واگذاريم (كه آنها به سوء اختيار، جهنم پليدى و اعمال زشت و عقايد فاسد را برگزيدند چه آنان كه) آنان را دلهايى است بى ادراك و معرفت و چشمهايى است بى نور بصيرت و گوشهايى است ناشنواى حقيقت. آنها مانند چهارپايانند بلكه بسى گمراه ترند (زيرا قوۀ ادراك مصلحت و مفسده داشتند ولى عمل نكردند) و آنان (به راستى) غافل و بى خبرند». (اعراف/ 178).

3‏-‏11. پرهيز از خرافه

آنان كه مى توانند براى خودشان، براى زن و بچّه هايشان زندگى رفاهى تهيّه كنند، بايد بكنند و آن كسانى كه مى توانند زندگى رفاهى براى خويشانشان، براى همسايه هايشان، براى مسلمانها تهيّه كنند، بايد بكنند و بالاخره زندگى رفاهى را هم اسلام اجازه داده است.

اقتصاد اسلام، اقتصاد خودبى است اما حيف «آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گرديم»؛ حيف كه پايۀ آن كه قانون مواسات است را ما فراموش كرديم و اتفاقا پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله، روى منبر بارها تأسّف مى خورد و مى فرمود كه امّت من به قانون مواسات عمل نخواهد كرد. همه بايد زندگى رفاهى داشته باشند. آن كسى كه خود را از زندگى رفاهى محروم كند، قرآن مى فرمايد حرام است و كار بدى است. قرآن مى فرمايد خودسرى است و نبايد خودسر باشى. تو بايد تابع قرآن باشى. تو نبايد تابع عقيدۀ خود باشى. تو بايد تابع پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و ائمّۀ طاهرين عليهم السّلام باشى: «قل من حرّم زينت الله الّتى أخرج لعباده و الطيّبات من الرزق».

خانم شوهرش شهيد شده است، لباس تيره اش را نمى كند، لباس سياه پوشيده است. قرآن مى گويد: اين فكر خود درآوردى است، غلط است.

شوهرش شهيد شده، ديگر شوهر نمى كند. اگر اسم شوهر نزدش آورده شود، عصبانى مى شود. اين عصبانى شدن تو غلط است اين خودسرى است، اين خلاف قرآن است، اين خلاف روش پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله و ائمّۀ طاهرين عليهم السّلام است. جوان مى تواند زن بگيرد، امّا نمى گيرد، دختر مى تواند شوهر كند، خواستگار يكى پس از ديگرى مى آيد، شوهر نمى كند و مى گويد حالا زود است. از غريزۀ جنسى خودت بپرس حالا زود است نه از

زبانت! از آن غددى كه در خونت ترشح كرده است، بپرس زود است يا دير؟! از پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله بپرس زود است يا دير: «النّكاح سنّتى فمن رغب عن سنّتى فليس منّى»(1). دخترى كه بتواند شوهر كند و نكند، آن زن شهيدى كه بتواند شوهر كند و نكند، آن زن بى وصالى كه بتواند شوهر كند و نكند، آن مردى كه بتواند زن بگيرد و نگيرد، اسلام مى گويد اين مسلمان نيست. در اينجا جمله اى به همه مخصوصا به دخترها و پسرها بگويم و آن اين كه تقاضا دارم خودسرانه در اسلام كارى نكنيد؛ عقيده در مقابل اسلام نداشته باشيد. شما ببينيد قرآن چه مى گويد: پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و ائمه طاهرين عليهم السّلام چه مى گويند، مراجع معظم تقليد چه مى گويند، معارف اسلامى و افرادى كه متخصّص در معارف اسلامند چه مى گويند، براى خود گناه درست نكنيد، گناهش بزرگ است. گناه به اندازه اى بزرگ است كه مى فرمايد: «اگر كسى بدعتى در دين بگذارد، بر همه، خصوصا بر عالم لازم است فرياد كنند»: «إذا ظهرت البدع فى أمّتى فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله».(2)يعنى اگر يك فكر انحرافى پيدا شد عالم بايد داد بزند و الاّ لعنت خدا بر اين عالم باد.

4‏-‏11. ساده زيستى

زندگى تجمّلى آن است كه اسلام نمى خواهد، آن است كمه اسلام كوبيده است و عالى كوبيده است. زندگى تجمّلى يعنى آن زندگى كه انسان را از همه چيز باز بدارد، يعنى آن زندگى كه انسان را پاى بند كند، نظير


1) . «ازدواج سنت من است و هركه از سنتم رو گرداند از من نيست». (مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، ج 103، ص 220).

2) . كملينى، محمّد بن يعقوب، الكافى، ج 1، باب «بدعتها و رأى و قياسها».

ازدواج هايى كه الان همه دخترها و پسرها و پدران و مادران را پاى بند كرده است. ازدواج تجمّلى، خانۀ تجمّلى، خوراك تجمّلى و پوشاك تجمّلى مى خواهد و اين از نظر اسلام غلط است. همين طور كه اسلام مى گويد: «آقا! زن بگير، خانم! شوهر كن، همين اسلام مى گويد: تو اگر زن دارى و احتياج ندارى دنبال زن ديگر نرو، زن هوسى نگير به اندازه اى كه در رفاه و آسايش باشى خرج كن. اما تجمّل گرايى غلط است و بعد هم قرآن مى گويد: همه ى دردسرها از همين تجمّل پيدا شده است. بدا به حال آن قومى كه به قول قرآن شريف، زندگى تجمّلى داشته باشندو بدا به حال آن فردى كه زندگى تجمّلى داشته باشد: «و إذا أردنا أن نهلك قريه أمرنا مترفيها ففسقوا فيها فحقّ عليها القول فدمّرناها تدميرا»(1)

اگر در يك ملّتى زندگى تجمّلى زياد شد اين ملّت حتما نابودشدنى است و اين زندگى تجمّلى آنها را به عيّاشى، فسق، فجور و گناه مى كشاند.

دربارۀ فرد هم در سورۀ واقعه مى فرمايد: «و أصحاب الشّمال ما أصحاب الشّمال * فى سموم و حميم * و ظلّ من يحموم * لا بارد و لا كريم * إنّهم كانوا قبل ذلك مترفين»(2)«اصحاب شمال چقدر شوم اند، آنها كيانند؟ آنها كه در عذاب دردناك جهنّم اند آنها كه گناه روى گناه مى كنند». بعد مى فرمايد: مى دانى گناه روى گناه از كجا پيدا مى شود؟ از اسراف، از عيّاشى، از زندگى تجمّلى. زندگى تجمّلى است كه گناه مى آورد.


1) . «و ما چون اهل ديارى را بخواهيم (به كيفر گناه) هلاك سازيم متنعمّان و راحت طلبان شهر را امر كنيم (به طاعت) ليكن آنها راه فسق ليكن و تبهكارى پيش گيرند. در اين صورت بر آنان تنبيه و عقاب لزوم خواهد يافت آن گاه همه را (به جرم بدكارى) هلاك سازيم» (إسراء/ 16)

2) . «و اصحاب شقاوت (كه نامۀ عملشان به دست چپ است) آنها در عذاب سموم آب جوش و سايه اى از دود باشند كه نه سر شوند و نه خوش نسيم گردد. اين عذاب آنها بدين سبب است كه از اين پيش (در دنيا) در ناز و نعمت بودند». (واقعه/ 41-45)

اگر ما دست از تجمّل برداريم همۀ كارها آسان مى شود. با اين جهيزيه ها كه به يك دختر

مى دهيم اگر به ده دختر بدهيم مى شود ده دختر را شوهر بدهيم يا نه‌؟ شما خانمها، شما آقايان مى گوييد: نه، امّا اسلام مى گويد: آرى؛ اسلام حقيقى، سخنان درربار امير مؤمنان حضرت على عليه السّلام است؛ او كه الگوى جامعۀ بشريّت است. در ديوانى كه منسوب به اوست جمله اى دارد كه مى فرمايد:

«و قد دقّت و رقّت و استرقّت *** فضول العيش أعناق الرجال»

«همانا زوايد و تجمّلات زندگى گردن هاى مردان را به بندگى و شكست كشانده است».

آن چيزى كه ضعف اعصاب مى آورد و انسان را از نظر روحى از بين مى برد، آن چيزى كه انسان را وامى دارد در مقابل هركس و ناكس متواضع بشود، آن چيزى كه فقر فردى و اجتماعى مى آورد، آن چيزى كه انسان را بندۀ ديگران مى كند و كارش مى رسد به آنجا كه بندۀ فردى و بندۀ اجتماعى مى شود، زندگى تجمّلى است. اين جهيزيه هايى است كه روى گردن پدر و مادر آمده و گردن شكن، كمرشكن بلكه همه چيزشكن است.

پدر و مادر كه دختر شوهر مى دهد، نظير كسانى هستند كه در هاون كوبيده شده باشند. جامعه؛ همگى مبتلا، من مبتلا، تو مبتلا، دهاتى مبتلا، شهرى مبتلا، متديّن مبتلا، غير متديّن مبتلا، روحانى مبتلا، غيرروحانى مبتلا، متجدّد مبتلا، غير متجدّد مبتلا، همه و همه مبتلاييم.

اگر اين جهيزه هاى كمرشكن كم مى شد، ده دختر را مى توانستيم شوهر دهيم. مى گوييد نمى شود؟! مى شود!

جمله اى از مرحوم آيت الله حائرى نقل مى كنند. چه الگوى عجيبى،

الگو براى همه. مى گويند مرحوم حاج شيخ نشسته بودند و طلبه ها هم در محضر او بودند. يك تاجرى عباى تابستانى براى مرحوم حاج شيخ آورد.

ايشان ديدند اين عبا خيلى عالى است. اين عباهاى نازك بدن نما هميشه گران بوده و هست. مرحوم حاج شيخ ديند اين عبا را يك مرجع بپوشد يك قدرى زننده است، امّا نمى خواستند هديۀ كسى را ردّ كنند؛ زيرا نمى شود هديه را ردّ كرد؛ جنبۀ خوبى ندارد. لذا مرحوم حاج شيخ به اين تاجر فرمودند: آقا اين عبا چقدر قيمت دارد؟ او نمى خواست بگويد. آقا فرمودند: اين چند عباى معمولى مى شود؟ گفت: شانزده عباى معمولى مى شود. مرحوم شيخ فرمودند: ممكن است اين عبا را كه من قبول كردم به شانزده عبا تبديل كنى‌؟ گفت: بله. فرمودند: تبديل كن. اين آقاى تاجر رفت بازار و شانزده عبار گفت؛ آن عبا را داد، شانزده عبا آورد و نزد شيخ گذاشت. آقايان طلبه ها، فضلا در جلسه نشسته بودند. مرحوم حاج شيخ يك عبا داد به اين يكى و به اين يكى و به آن ديگرى، تا شانزده عبا تمام شد. يكى را هم همان جا به دوش گرفتند و بعد رو كردند به اين تاجر گفتند: حالا بهتر است يا آن وقت‌؟ اگر آن وقت من عبا را پوشيده بودم يك نفر پوشيده مى شد، امّا حالا، شانزده نفر را پوشاندم كدام بهتر است‌؟

نگوييد نمى شود، به خدا مى شود. نگوييد مسئول نيستم، همه مسئوليم: «كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته». جوانان عزيز! ما اگر انقلاب بخواهيم يعنى اين؛ در قضيه ى بازسازى بايد اوّل بازسازى اخلاقى كنيم.

بايد برويم سراغ اخلاق در خانه؛ جهزيه هايى كه همۀ ما از پير و جوان، مقدّس و غير مقدّس، روحانى و غيرروحانى مى دهيم به دختر؛ بفهمانيم اين جهيزيه، شانزده جهيزيه مى شود، بيست جهيزيه مى شود، صد جهيزيه مى شود و بيا صد دختر را شوهر بده و خودت هم شوهر برو.

5‏-‏11. تفكّر مسئولانه يا پايه ريزى كار نيك

قرآن كريم مى فرمايد: «... من قتل نفسا بغير نفس أو فساد فكأنّما قتل النّاس جميعا و من أحياها فكأنّما أحى النّاس جميعا» (1)«هركس انسان ديگرى را، نه به قصاص قتل كسى يا ارتكاب فسادى بر روى زمين، بكشد، چنان است كه همه مردم را كشته باشد و هركس كه به او حيات بخشد، چون كسى است كه همه مردم را حيات بخشيده باشد».

امام صادق عليه السّلام در ذيل اين آيه ى شريفه يك معناى بطنى و دقيق بيان فرموده است كه اگر كسى ديگرى را منحرف كند، او را از راه مستقيم بيرون ببرد، گناهش به اندازه اى بزرگ است مثل اين كه مردم جهان را كشته باشد و اگر كسى بتواند يك كسى را در راه بياورد بتواند او را از انحراف نجات دهد او را صالح و شايسته كند مثل اين است كه جهان را زنده كرده باشد.

امام صادق عليه السّلام در حقيقت مى فرمايند: «مواظب باشيد در گفتارتان كسى را منحرف نكنيد». مواظب باشيد در خانه، بچّه هايتان را بدبين به روحانيّت، بدبين به منبر و محراب نكنيد كه اگر چنين كرديد مثل اين است كه جهان را كشته باشيد و مواظب باشيد با زبانتان، قلمتان، روش و عملتان مردم را بسازيد كه اگر بتوانيد كسى را در راه بياوريد مثل اين است كه جهان را زنده كرده باشيد.

بنابر تفسير امام صادق عليه السّلام اين آيه براى ما يك معناى خاصّى پيدا مى كند و آن اين است كه اگر يك خانمى، يك آقايى يك زن و شوهرى بتوانند يك اولاد صالحى تحويل بدهند، ثوابش ثواب مسجد ساختن،


1) . مائده/ 32.

مدرسه ساختن نيست، ثوابش يك آدم زنده كردن، دو آدم زنده كردن نيست؛ ثوابش مثل اين است كه جهان را زنده كرده باشند. نسل سالم تحويل جامعه دادن از هر ثوابى در اسلام بالاتر است.

در روايات فراوانى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله و ائمّۀ طاهرين عليهم السّلام فرمودند: «آن كسى كه بميرد عملش قطع مى شود. معلوم است كه ديگر عملى ندارد كه براى او فايده داشته باشد، مگر آن كسى كه يك باقيات صالحاتى از خود گذاشته باشد. يكى از مصاديق باقيات صالحات اولاد صالح است».

آن كسى كه اولاد صالحى گذاشته باشد و مرده باشد اين دختر، اين پسر اگر نماز بخواند ثوابش مال پدر و مادر هم هست. يعنى به همان اندازه كه ثواب به اين دختر، به اين پسر مى دهند به همان اندازه هم به پدر و مادرش مى دهند. اگر روزه بگيرد چنين است. اگر خدمت به اجتماع كند، چنين است و بالاخره هر كار خيرى كه اين پسر و اين دختر انجام بدهند به همان اندازه كه به اين دختر و به اين پسر ثواب مى دهند به همان اندازه هم به پدر و مادرش مى دهند. لذا امام صادق عليه السّلام مى فرمايد كه عمل چنين كسى قطع نمى شود.

يك روايت مشهورى است در ميان شيعه و سنى كه مرحوم صدوق رحه اللّه در ثواب الأعمال از امام باقر عليه السّلام نقل مى كند. روايت اين است: «أيّما عبد من عباد الله سنّ سنه هدى كان له أجر مثل أجر من عمل بذلك من غير أن ينقص من أجورهم شى».(1)اگر كسى يك باقيات صالحاتى قرار بدهد،


1) . «هر يك از بندگان خدا سنت هدايتى را پايه گذارى كرد پاداشى به او مى دهند مثل پاداشى است كه به عمل كنندگان به آن مى دهند بدون آن كه از اجر و مزد آنان چيزى كم شود». (مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، ج 71، ص 258).

مسجدى بسازد، مدرسه اى، بسازد، پلى بسازد، يك كار عمرانى بكند، بهتر از همۀ اينها اين است كه يك اولاد صالحى تحويل جامعه بدهد اين يك پاداشى دارد از اين كه بچّه مسلمان تحويل جامعه داده است يك پاداش ديگر هم دارد كه هر كار خيرى كه اين پسر و اين دختر بكنند براى پدر و مادرش هم هست. دو ركعت نماز پسر به جا مى آورد يك ثواب براى خودش دارد يك ثواب براى مادرش، يك ثواب براى پدرش و نظير اين روايات، فراوان است كه انسان بتواند تشكيل خانواده بدهد و بتواند نسل سالمى تحويل جامعه بدهند. اين از نظر فطرت. از نظر اسلام كه روز اول فهميديم كه صددرصد مطابق فطرت است.

12. بارزترين عرصه هاى امر به معروف و نهى از منكر در جامعه

1‏-‏12. حجاب و عفاف

رعايت سنّت ها و آداب و رسوم، اگرچه مايۀ حفاظت و كنترل همۀ اقشار مردم و از جمله مردان و پسران مى باشد، لكن به خاطر ويژگى و خصوصيّاتى كه در زنان و دختران وجود دارد و خداوند به جهت مصالحى آن را در ميان اين قشر قرار داده است، كاربرد خاصّ و فوق العاده اى دارد.

قرآن شريف در اين زمينه، يك قاعدۀ كلّى براى خانم ها به دست مى دهد و مى فرمايد: «و لا تبرّجن تبرّج الحاهليه الأولى...»(1)«... و مانند دوره ى جاهليت نخستين، آرايش و خودآرايى نكنيد...».

تبرّج از «برج»، كلمه اى عربى است كه ما هم آن را در همان معنا استعمال مى كنيم. در زمان هاى قديم، وقتى قلعه اى مى ساختند، براى ديده بانى و محافظت بهتر از قلعه، در اطراف آن، برج هايى قرار مى دادند كه


1) . احراب/ 33.

از سطح ديوار قلعه بلندتر بود و چنين گمان مى شد كه از دل ديوار بيرون آمده است. وقتى كسى به ديوار قلعه نگاه مى كرد، قبل از هر چيز اين برج ها جلب توجّه او را مى نمود، زيرا كاملا مشخص بود. عرب به چنين جذب كردن و جلب توجّه، برج مى گويد و ريشۀ كلمۀ «تبرّج» هم كه در قرآن آمده، همين «برج» است. قرآن كريم اين برج بودن و انگشت نما شدن را براى زنان و مخصوصا دختران جوان، با صراحت نهى مى فرمايد و آن را براى يك زن و دختر مسلمان حرام مى داند، آن هم فعل حرامى در سطح بسيار بالا، زيرا با چنين خودنمايى و تبرّجى، خود را به زن هاى دوران جاهليّت نخست شبيه نموده و براى خويش، جاهليّت دوّم و ديگرى درست كرده است، حالا مى خواهد اين تبرّج در لباس باشد و يك زن يا دختر با پوشيدن لباس و پوشش هاى سبك و نامناسب، توجّه ديگران را به خود جلب كند و مايۀ انحطاط و سقوط اخلاقى خود و ديگران شود و خواه اين خودنمايى، در طرز حرف زدن، حركات، راه رفتن، آرايش صورت و يا كفش و جوراب غير متعارف و جلف و يا هر مورد ديگرى كه مصداق تبرّج و جذب ديگران باشد. لذا خانم ها مى بايست در اين امور بسيار دقّت و توجّه داشته باشند و طورى در جامعه ظاهر نشوند كه جلب نظر ديگران كنند. براى رسيدن به اين منظور، چادر پوشش بسيار خوبى است، خصوصا كه از اين لباس مقّدس به نحو شايسته و احسن استفاده شود.

مرحوم ثقة الاسلام كلينى رضوان الله عليه در كافى روايتى نقل مى كند كه اين روايت كمرشكن است. امام صادق عليه السّلام مى فرمايد: «اگر يك زنى با يك مرد نامحرمى يك شوخى شهوت انگيز كند براى آن شوخى بايد صد سال در جهنمّ باشد».

گاه خانمى در عروسى يك بار بدحجاب است امّا خود متوجه است كه

اين بدحجابى كار بدى است وقتى هم عروسى تمام شود توبه مى كند، گريه مى كند، تلاطم درونى پيدا مى كند. امّا يك وقت اين بدحجابى كم كم برايش عادت مى شود و كمارش مى رسد به اين جا كه با فرضى كه عفّت دارد، بى عفّت نيست؛ با فرضى كه از لفظ زنا ناراحت مى شود، بدش مى آيد، اگر بشنود كسى چنين كرده او را سرزنش مى كند، ناراحت مى شود كه اين كار زشت را كرده است، امّا همين خانم كار بالاتر از زنا مى كند؛ يعنى روباز، زينت كرده، با پيراهن آستين كوتاه و جوراب بدن نما مى آيد در مغازه و با صاحب مغازه مى گويد مى خندد. اين از آن زنا بدتر است. بدتربودنش هم از نظر قرآن براى اين است كه اشاعۀ فحشاء كرده و اين از فحشاء گناهش بزرگ تر است: «إنّ الّذين يحبّون أن تشيع الفاحشة فى الّذين آمنوا لهم عذاب أليم فى الدّنيا و الآخره»(1)

آن كسانى كه اشاعۀ فحشاء مى كنند، دوست دارند اشاعۀ فحشاء بشود، مثل اين كه جوانى دوست بدارد به زن نامحرم نگاه بكند، كاسب با زن نامحرم شوخى كند و او هم شوخى كند، يا در روى يكديگر بخندند، قرآن مى گويد، اين دوستى اشاعۀ فحشاء، دو تا عذاب دارد يكى در دنيا دست وپاگيرش مى شود، به مكافاتش مى رسد، يكى هم در آخرت كه بايد به جهنمّ برود. اشاعۀ فحشاء از خود گناه خيلى بالاتر است. با آن كه زنا دادن، زنا كردن گناهش خيلى بزرگ است به اندازه اى بزرگ است كه قرآن مى فرمايد: «و من يفعل ذلك يلق اثاما»(2)«آن كسانى كه زنا مى دهند يا زنا مى كنند اينها بايد به جهنمّ بروند؛ هميشه توى جهنمّ باشند و در جهنمّ‌


1) . «آنان كه دوست مى دارند كه در ميان اهل ايمان كار منكر اشاعه و شهرت يابد، آنها را در دنيا و آخرت عذاب دردناك خواهد بود». (نور/ 19).

2) . «هركه اين عمل (زنا) كند، كيفرش را خواهد يافت». (فرقان/ 68).

هم سرافكنده و خوارند». در روايات آماده زنادهنده يا زناكننده عورتين او در جهنّم به اندازه اى بوى گند مى دهد كه جهنّمى ها را آزرده مى كند. امّا بالاتر از زنا دادن، بالاتر از زنا كردن، اشاعۀ فحشاء است. يعنى خانم روباز، زينت كرده، با جوراب بدن نما، جلف، با پيراهن آستين كوتاه مى آيد در بين نامحرم، مى آيد در خيابان و اين كار زشت را به ديگران ياد مى دهد. مى آيد در مغازه، صاحب مغازه لاابالى به جاى اين كه اخم كند، به جاى اين كه او را طردش كند، با او مى گويد و مى خندد. قرآن مى گويد، اين اشاعۀ فحشاء از آن گناه بالاتر است. لذا بعضى اوقات مى بينيم خانم مقدّس است عفيف است، امّا ابهت گناه از دلش رفته يعنى رو نگرفتن برايش يك امر عادى شده است. در مقام نامحرم آمدن برايش يك امر عادى شده است. پيش برادر شوهر نشستن و گفتن و خنديدن و روباز بودن و زينت به او نشان دادن حتّى بازويش، ساق پايش را به او نشان دادن، برايش يكا مر عادى شده است و خطر اينجاست. لذا كسى كه گناه مى كند بايد توبه كند؛ بايد جبران كند. امّا واى به وقتى كه ابهت گناه از دل بيرون برود و الان از خانم ها تقاضا دارم، از شوهرانشان تقاضا دارم، از زن و مرد تقاضا دارم با توجّ به [شرايط فصل] تابستان خانم ها مواظب بيرون آمدنشان باشند؛ اين جورابهاى بدن نما را نپوشند.

امير مؤمنان عليه السّلام به اصبغ بن نباته مى فرمايد: «يك وقتى بر امّت پيغمبر اكرم عليه السّلام بيايد كه زنها با جوراب بدن نما مى آيند توى كوچه؛ با لباس بدن نما مى آيند توى كوچه: «كاسيات عاريات» بعد مى فرمايد: «آن زمان، زمان فتنه است و اين زنها اهل جهنمّ هستند و مخلّد در آنند».

يعنى؛ چندين هزار سال بايد در جهنمّ باشند. مواظب باشيد دو جفت جورابه كنيد كه خداى ناكرده پاها پيدا نباشد. مواظب باشيد اگر پيراهن

آستين كوتاه داريد وقتى مى خواهيد بياييد بيرون يا عوضش كنيد يا اگر عوض نمى كنيد، ساق دست بپوشيد. مواظب باشيد در وقتى كه مى خواهيد چيزى از كاسب بگيريد يا پول به او بدهيد بسيار عفيفانه باشد و تقاضاى بالاتر اين كه خانم ها وقتى با آقايان برخورد كردند با يكديگر قاطعانه برخورد كنند. يكى از صفات بارز خانم با شخصيّت آن است كه در مقابل نامحرم متكبّر باشد. يكى از علائم زن مؤمنه آن است كه در مقابل نامحرم قاطعانه برخورد كند. تبسّم كردن و شوخى كردن غلط است.

كاسب ها مواظب باشند چه مى گويند! مواظب باشند پولى كه از اين راهها تحصيل شود، اگر خداى ناكرده در خانه مصرف شود اين خانه بى بركت است اين پول بى بركت است.

توصيۀ من به همۀ خانواده ها مسلمان اين است كه علاوه بر اين كه به حجاب كامل و صحيح خود در پوشش زيبا و مقدّس چادر اهمّيّت زياد مى دهند، نسبت به حجاب دخترهايشان هم مواظبت بيشترى داشته باشند. مبادا كه بهب هانه و به نام حجاب اسلامى، چادر را از سر دخترانشان بردارند و آنها را بدون چادر و حجاب كامل به مدرسه بفرستند كه اين بى توجّهى بسيار نگران كننده است و دلسوزان جامعه، مخصوصا مديران و معلّمان دبستان ها و دبيرستان ها و حتّى مسئولين دانشگاه ها بايد جلوى اين كار را بگيرند و آنها را از عواقب تلخ آن برحذر دارند. بديهى است، دختر دبستانى را كه امروز بدون چادر، اين پوشش مقدّس كه بهترين حافظ عفّت و عصمت دختران و زنان ماست به مدرسه فرستادند، فردا در دورۀ دبيرستان و دانشگاه، علاوه بر اين كه مايل نيست چادر بپوشد، بعضا با آن برخورد خصمانه هم مى كند و آن وقت است كه كار به جاهاى باريك مى كشد و قرآن آنچه را كه جلب توجّه ديگران را بنمايدكه اصولا

خانم هاى بدون چادر و پوشش صحيح چنين هستندصراحتا نهى مى كند و از نظر همۀ فقهاى اسلام هم جلب توجّه نامحرم، حرام است.

پسران جوان هم، اگر خداى ناكرده لباسى بپوشند كه محرّك باشد و مايۀ تحريك شهوت و يا انگشت نما شدن در بين ديگران شود، باز هم به نظر همۀ علما حرام است. رمز اين مطلب هم روشن است، زيرا وقتى دختر خانم، با روز باز و ظاهرى كه چشم اين و آن را به دنبال خود مى كشد در جامعه ظاهر شد، وقتى پسر جوان با لباس و سرووضع نامناسب و جلف بيرون آمد، كم كم حياى او و شرمى كه حافظ او از سقوط است كمرنگ شده و با از دست رفتن اين شرم وحياكه به قول علماى علم اخلاق، بهترين نيروى كنترل كننده است اجتماع، ديگر روى سعادت نخواهد ديد.

دشمنان اسلام و جمهورى اسلامى، پس از شكست در تهاجم نظامى، بر روى اين گونه امور خلاف كه به عبارت رسا، تهاجم فرهنگى ناميده مى شود، بسيار سرمايه گذارى كرده اند تا با ترويج فرهنگ مبتذل و پوچ و سراپا فساد خود و تهى كردن مردم از فرهنگ و رسوم سازنده، ضربۀ نهايى را به جامعۀ اسلامى وارد كنند. به بيان دقيق تر، هرچه تعصّبات صحيح مذهبى و ملّى ما بيشتر خدشه دار شده و يا از بين رود، بدنۀ فرهنگى ما ضربه پذيرتر خواهد شد. دشمنان مى خواهند اين تعصّبات صحيح را از ما بستانند تا تيرهاى زهرآلودشان در ساختار فرهنگ اسلامى و ايرانى ما، آسان تر، سريع تر و بيش تر اثر كند.

در مقابل اين كارها و فعاليّت هاى فرهنگى شايسته، كارهاى فرهنگى و تلاش هاى داريم كه در زمرۀ بدترين افعال قرار دارد و در اسلام به شدّت از آن نهى و مذمّت گرديده است. نمونۀ مشخّص آنهمين فرهنگ مبتذلى

است كه اين روزها مايۀ نگرانى و بيمارى جامعۀ ما شده است. كار فرهنگى بد به جهت رسيدگى و توسعه نيز دايرۀ وسيعى از فعاليّت ها را دربر مى گيرد، از بى توجّهى و تربيت نادرست دختر و پسرخصوصا كه در سنين جوانى و نوجوانى باشندتوسّط والدين غافل و ناآگاه، و تحويل فرزندانى لاابالى در ديندارى، اخلاق و حجاب به جامعه و منحرف كردن نوآموزان و متعلّمين به دست استادان و معلّمين، با افكارى آلوده و زهرآگين و خارج كردن محبّت و ابهت اسلام، روحانيّت، فقه و فقاهت و مقدّسات دين از دل آنان با انواع حيله ها و ترفندها از جمله: سخنرانى، مقاله، مجله و فيلم گرفته تا ميدان وسيع هنر با فيلم هاى سينمايى خلاف اخلاق، موسيقى هاى مبتذل و نوارهاى ويدئويى شهوت انگيز، كتاب، مجلّه و ساير محصولات فرهنگى و هنرى كه جنبۀ مثبت در آنها رعايت نشده و نكات منفى، بزرگ و برجسته گرديده است، همه و همه از مصاديق بارز كار فرهنگى منفى و مبتذل است.

2‏-‏12. خانواده

چيزى كه تقاضا دارم از همه، مخصوصا آقايان كه اين تقاضاى مرا بپذيرند اين است كه در خانه نمى شود قانون حكمفرما باشد، زيرا خانه از هم پاشيده مى شود. پس چه حكمفرما باشد؟ رفاقت، صداقت، دلسوزى، مهربانى. چه بايد در خانه حكمفرما باشد؟ اين شعر شاعر كه مى گويد:

من كيم‌؟ ليلى و ليلى كيست‌؟ من *** هر دو يك روحيم اندر دو بدن

اگر قانون جلو آمد كار خراب مى شود. مثلا حقّ مرد اين است كه مى تواند به زنش بگويد از خانه بيرون نرو. زيرا اين حقّ اوست و زن بايد اجازه بگيرد و از خانه بيرون برود، اين حقّى است كه اسلام براى مرد قرار

داده است. حالا اگر مرد بخواهد صددرصد به قانون عمل كند، زن بخواهد به خانه پدرش برود، بگويد نه خير نمى شود؛ مى خواهد به خانۀ همسايه برود، نمى شود؛ پس كجا برود؟! تو فقط بايد در خانه بمانى و بيرون نروى.

خوب معلوم است اگر با يك زن اين گونه رفتار كنى او هم خيالى كارها مى كند. يك جمله اى در بين مردم مشهور است كه اگر زن عفّت نداشته باشد اگر در شيشه اش كنى و در شيشه را هم ببندى نم پس مى دهد. مگر مى شود با قانون جلوى زن را گرفت‌؟ با رفاقت، با اين درسهايى كه الآن داريم، خوب مى شود جلوى زن را گرفت. لذا از اوّل ماه مبارك رمضان تا به حال بيش از پانصد تلفن يا نامه يا طومار براى من آمده كه شايد يك در صد آنها اعتراض آميز نيست. من پنج تلفن اعتراض آميز نداشتم. امّا بيش از پانصد تلفن تشكّرآميز داشتم. معلوم مى شود آنچه مى تواند زن را صدر در صد مطيع شوهر كند اين منبرها و بحثهاست؛ رفاقت؛ صداقت است. اين كه خانم را به حساب آوريم، با مهرابنى با او صحبت كنيم. لذا [به] راستى [اگر] يك مرد بخواهد با قانون رفتار كند، آن خانم هم بخواهد با قانون رفتار كند، مى گويد: اجرت بده تا بچّه ات را شير دهم؛ اجرت بده تا كار خانه را انجام دهم. من حاضر نيستم تنهايى آن را انجام دهم، يك كمك كار بگير تا كار خانه را انجام دهد. خودت انجام بده، من هم انجام مى دهم. حالا اگر يك خانم بخواهد اين طور باشد، بگويد من كار نمى كنم تو فقط يك حقّ از من دارى و آن حقّ زناشويى است، بنابراين تو كار كن، من بخورم، معلوم است اين خانه زندان مى شود.

اگر خانم بخواهد با قانون رفتار كند، شايد ده روز طول نكشد طلاقش بدهد. آن آقا هم اگر بخواهد اين گونه رفتار كند ده روز طول نمى كشد كه داد و فرياد خانم بلند مى شود. نمى شود قانونى زندگى كرد. قانون به قول

قرآن شريف خوب است امّا خشك است يك چيز ديگر مى خواهد و آن «إنّ الله يأمر بالعدل و الإحسان»(1)است. اين دو بايد توأم باشند. در حالى كه زن اطاعت از شوهر مى كند امّا با رفاقت. اين كه زن را بسازند به طورى كه صد در صد مطيع شوهر باشد، مرد را بسازند به طورى كه صد در صد در خانه مهربان باشد، خشك برخورد نكند، باق انون خشك ميسّر نيست. من زياد سراغ دارم كه آقايان خشك برخورد مى كنند و به جاهاى بدى رسيده است. مثلا گوشۀ چادرش عقب رفت، آقا فريادش بلند مى شود. اين فرياد، زننده است. دفعۀ اوّل ممكن است چيزى نگويد، دفعۀ دوّم هم نگويد، امّا يك وقت به اين جا مى رسد كه كم كم چادرش عقب مى رود و به آن جا مى رسد كه حتّى صورتش هم پيش نامحرم پيدا مى شود، پيش تو رو مى گيرد، امّا وقتى نباشى رو نمى گيرد و اصلا چادر را عقب مى زند. اگر خشك برخورد كنى اين طور مى شود. بعضى اوقات با زنش خشك برخورد مى كند كه حقّ ندارى پيش برادرم حرف بزنى يا سر سفره اى كه خويشان نزديك نشستند، بنشينى. اين خشكى ها به جاى باريك مى رسد. ما ديديم چه اختلاف هايى پيش مى آيد. همچنين بعضى اوقات خانم خشك برخورد مى كند و وقتى با شوهر خشك برخورد كرد، شوهر سرد مى شود و معمولا مردها استبداد دارند و اگر اين استبداد گل كرد، زن بيچاره مى شود. تقاضا دارم محيط خانۀ شما محيط رفاقت باشد نه محيط إعمال قانون و تحميل.

نكته اى را كه در اين باب، از عوامل كنترل كنندۀ جوان، لازم است بدان اشاره كنيم، رعاى ادب و ديگر آداب و رسوم اجتماعى در خانه است، مثلا اين كه يك جوان بايد در محيط خانه مؤدّب باشد، از كلمات ركيك و


1) . «همانا خداوند مردم را به عدل و احسان فرمان مى دهد». (نحل/ 90).

خلاف شأن خود بپرهيزد، در برخورد با برادر و خواهر و مخصوصا پدر و مادر خضوع كند و حالت پرخاشگرى نداشته باشد، خواهر در مقابل برادرش و مادر در برابر پسر جوانش و بالعكس، لباس نامناسب و جلف نپوشد كه عدم رعايت اين نكات ظريف، خطرآفرين و به فرمودۀ قرآن شريف، تبرّج و خودنمايى جاهليّت است.

3‏-‏12. بيت المال مسلمين

امام على عليه السّلام به استاندار خود مى فرمايد: «أموال المسلمين لا تحتمل الإضرار»(1)اى استاندار من! فرماندار من! وقتى نامه مى نويسى، قلمت را ريز كن، درشت نباشد. بين سطرها فاصله نينداز. قلم فرسايى نكن، جان كلام را بنويس. زيرا اگر اين گونه نباشد، به بيت المال مسلمانان ضرر مى خورد و من حاضر به چنين ضررى براى مسلمانان نيستم. اى شيعۀ على! از اين سخن مولا درس بگير و از مجلس خارج شو. اگر خداى ناكرده در مال مسلمانان بى دقّت هستى، لاابالى هستى، از اين به بعد شيعۀ على عليه السّلام باش. يك مو حساب است.

همين مولا با اين حساب دقيقش، در دل شب گريه مى كند و به خود مى پيچد (مبادا دقّت كافى نكرده باشد و مقصّر باشد) و به درگاه خدا عرض مى كند: «اللّهم إنّى أعوذ بك من نقّاش الحساب» «خدايا! پناه مى برم به تو، از اين كه در روز قيامت بسيار حسابگر هستى». از خار دست نمى گذرى. لذا گريه مى كرد، ناله مى زد ضجّه مى زد كه نكند خارى از مال مردم در دستش رفته باشد.

در سخنى ديگر مى فرمايند: «و اللّه لو أعطيت أقاليم السّبعه بما تحت


1) . الصدوق، أبو جعفر محمّد بن على بن الحسن بن بابويه القمى، الخصال، ج 1، ص 49.

أفلاكها على أن أعصى الله فى نمله أسلبها جلب شعيره ما فعلته»(1)«قسم مى خورد كه اگر همۀ عالم را به من بدهند كه بى جهت پوست جوى را از دهان مورچه بگيرم، من كه على هستم، نمى گيرم».

اينها اغراق نيست، سخن معصوم عليهم السّلام است. مى خواهد به ما بگويد:

مواظب باش، ظلم در كارت نباشد! و مواظب باش، به شوهرت ظلم نكنى! ظلمى در دستگاه شما نباشد. همه و همه مواظب باشيد! آبروى انسانها را نبريد. غيبت ظلم است؛ تهمت ظلم است؛ شايعه پراكنى ظلم است و ظلمش هم خيلى بالاست.

حضرتش مى فرمايد: «اگر كسى يك درهم ربا بخورد، مثل كسى است كه هفتاد مرتبه با محرم خودش در خانۀ كعبه زنا كند». بعد مى فرمايد:

گناه بالاتر از ربا، غيبت مسلمانها است». مواظب باشيد ظلم به آبروى مسلمانها نكنيد! خدا آبروى مسلمانها را دوست دارد.

4‏-‏12. خدمت به خلق

اگر مى خواهيد حاجت شما برآورده شود، اگر مى خواهيد عاقبت به خير شويد، اگر مى خواهيد تأمين آتيه براى اولادتان بكنيد، تا مى توانيد به خلق خدا خدمت كنيد، زيرا خشنودى خدا، خشنودى پيامبر صلّى اللّه عليه و اله و بالأخره خشنودى امامان معصوم عليهم السّلام، در اين كال است؛ و نارضاتى آنها از كسى است كه به مسلمانان ظلم كند و حتّى نسبت به آنان بى تفاوت باشد. راوى مى گويد: «پاى منبر امام صادق عليه السّلام بودم. حضرت در ضمن صحبت فرمودند: «اى شيعيان ما، اين قدر دل ما را آزرده نكنيد. اين قدر ما


1) . سيّد رضى، ابو الحسن حسين بن محمّد، نهج البلاغه، ترجمۀ فيض الاسلام،، خ 215.

را اذيّت نكنيد. يكى از وسط مجلس بلند شد و گفت: يابن رسول الله! ما كى شما را اذيت كرديم‌؟ فرمودند: دو روز قبل؛ و ادامه دادند: مگر تو وقتى به منى مى آمدى، در وسط راه به خسته اى برخورد نكردى كه در كنار راه تو بود و به تو گفت: مرا هم سوار كن و تو مى توانستى سوارش كنى، ولى نكردى. تو پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله را آزردى، امير المؤمنين عليه السّلام را آزردى». اين كسى است كه بى تفاوت باشد.

امير المؤمنين عليه السّلام جنگ جمل را به خاطر مقابله با رذالت متحمّل شد. براى خاطر اين كه ظلم نباشد، حقّ مسلمانان به آنها برسد. مصيبت بزرگ تر يعنى جنگ صفّين و بعد هم نهروان و جنگ با خوارج هم براى مقابله با رذالت ها، پستى ها وظ لم بود.

5‏-‏12. توجيه گناه

يكى از تقسيمات گناه اين است كه انسان يك دفعه گناه مى كند و اقرار دارد گناه كرده است. امّا يك دفعه گناه مى كند و براى گناهش توجيه مى كند. بالاترين خطر اين جاست. مثل اين كه تمدّن را، روشنفكرى را به اين بداند كه قرص صورتش باز باشد. روشنفكرى را به اين بداند كه جوراب بدن نما بپوشد. روشنفكرى را به اين بداند كه تماس با زن و بالاخره شوخى و گفت و شنود با زن داشته باشد. غيبت كند، غيبت انقلابى، غيبت حزب اللّهى، يعنى توجيه كند غيبت خود را؛ تهمت بزند امّا اين تهمت را انقلابى حساب كند. نه گناه، بلكه بگويد ثواب هم دارد. شايعه پراكنى كند به عنوان سياست؛ اين كه من بايد سياسى باشم، من بايد وارد اوضاع شوم بعد شايعه پراكنى كند و توجيه كند كه اين سياست است. غيبت كند، تهمت بزند، شايعه پراكنى كند به عنوان سياست، به عنوان انقلاب. خطر

است و اين خطرش از همه چيز بالاتر است بيشتر است. لذا تقاضا دارم گناه در زندگى شما نباشد، اصلا و ابدا چه گناه كوچك، چه گناه بزرگ. زيرا گناه موجب سقوط مى شود. تقاضاى بالاتر اين كه مواظب باشيد اگر گناه مى كنيد ابهت گناه از دل شما نرود؛ در سرازيرى گناه واقع نشويد. زيرا خطرناك است. تقاضاى بالاتر اين كه اگر گناه مى كنيد. اگر ابهت گناه از دل رفت، ديگر توجيه در گناه نكنيد. زيرا توجيه گناه خيلى خطر دارد و نمى گذارد انسان توبه كند و يا مورد شفاعت اهل بيت عليهم السّلام واقع شود.

6‏-‏12. لهوولعب

شخصى خدمت امام صادق عليه السّلام آمدو عرض كرد: «يابن رسول الله! من در خانه امن غنا ندارم، موسيقى ندارم، ترانه ندارم، رقّاصه ندارم امّا همسايۀ من رقّاصه دارد، غنا دارد و من وقتى مستراح مى روم آن جا يك مقدار طول مى دهم و به ترانه هاى او گوش مى دهم؛ به ساز و آوازهاى او گوش مى دهم. چه طور است‌؟ امام صادق عليه السّلام فرمودند: واى بر تو! بلند شو! بلند شو برو غسل (غسل توبه) كن! و نماز بخوان و بعد از نماز توبه كن كه اگر با اين حال از دنيا رفته بودى واى بر تو». بعد فرمودند: «هر چيزى اهلى دارد و شيعيان ما اهل سازوآواز نيستند». شيعيان ما اهل ترانه، اهل ويدئوى آن چنانى و مناظر شهوت انگيز نيستند. لذا اگر ترانه يا مناظر شهوت انگيز در آن خانه باشد، واى به آن بچه هايى كه در اين خانه بزرگ مى شوند. از نظر روان شناسى واى به اين بچّه ها و از نظر اسلام هم واى به اين خانه. زيرا طبق سخن پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله شياطين در اين خانه زيادند و بركت خدا، رحمت خدا و ملائكه خدا در اين خانه نيست.

7‏-‏12. زبان

چيزى كه متأسفانه بايد بگويم در همه خانه ها هست، بازارى، كارمند، مقدس، غيرمقدس، انقلابى، غير انقلابى، يك گناه بسيار بزرگى است كه ابهتش هم از دل رفته است و بعضى اوقات توجيه هم روى آن آمده است و اگر همه ما براى اين مصيبت خون گريه كنيم، جا دارد و آن غيبت، تهمت و شايعه است!

خانه هايى هم داريم كه در اين خانه ها موسيقى، ترانه، مناظر شهوت انگيز، ويدئوهاى كذايى هست، امّا اين ربطى به جلسه ما ندارد.

همين مقدار بگويم: واى به آن خانه اى كه در آن ترانه باشد. واى به آن خانه اى كه در آن ويدئوهاى كذايى و مناظر شهوت انگيز باشد. واى به آن خانه هايى كه در آن خانه ها، غنا باشد. اين كه من مى گويم «واى» اين لفظ امام صادق عليه السّلام است. آن كه متأسّفانه بايد بگويم اين است كه كم است فردى يا خانه اى كه مبتلا به غيبت، تهمت، شايعه و دروغ نباشد و اينها گناهان بزرگى است. عيب جويى در رو يا پشت سر به اندازه اى گناهش بزرگ است كه قرآن مى فرمايد: «ويل لكلّ همزة لمزه»«واى به آن كسى كه در رو عيب جويى مى كند».

مثلا خانم يك غذايى پخته، باب طبع آقا نيامده، مسخره مى كند. يا اين كه مثلا آقا يك چيزى از بازار خريده مى برد خانه، باب طبع خانم نيست، مسخره مى كند. قرآن مى گويد: واى به تو؛ بعد همد ر همين سوره مى گويد: خانم و آقاى كه مسخره مى كنى! بدان تو را در جهنّم مى برند و در سلّول جهنمّ مى گذارند آن جا بايد بسوزى و بسازى. آن آتشى كه نه فقط پوست را مى سوزاند، استخوان را هم مى سوزاند.

قرآن مى گويد: غيبت يعنى گوشت برادر مؤمن را خوردن. غيبت نكنيد، غيبت كردن، لاشه خوارى است و معلوم است خانه اى كه محلّ خوردن لاشه باشد، خانه اى كه در آن سگ ها زندگى كنند، بركت ندارد. اين خانه ديگر لطف خدا، نظر خدا روى آن نيست. اين خانه ديگر تقدّس ندارد. جايى كه تهمت باشد، ملائكه مى بينند كه اين خانه مملوّ از چرك و خون است، ولو تو نبينى. خيلى چيزها هست كه آنهايى كه چشم دارند مى بينند. خيلى چشمها هست، خيلى گوشها هست كه خيلى چيزها را مى بينند و مى شوند. مواظب باشيد ملائكه نگاه نكنند به خانه تان و ببينند به جاى تقدّس، خانۀ شما مملوّ از چرك و خون است. اين خانۀ مملوّ از چرك و خون كى بارز مى شود؟ اگر توبه نكنى و نابودش نكنى، در روز قيامت.

روز قيامت اگر تلّ چرك و خون دارى، در اين دنيا تهيّه شده است.

يعنى در اين دنيا، تهمت زدى آن تهمت تلّ چرك و خون شده است و در آن ايستادى. در روز قيامت كه همۀ چشمها تيزبين مى شود، خودت مى بينى، ديگران مى بينند كه در يك تلّ چرك و خون ايستاده اى.

شايعه پراكنى نكنيد! شايعه پراكنى يعنى بدون دليل، چيزى را پذيرفتن، و بدون دليل چيزى را به ديگرى گفتن. الآن كيست كه در اين جلسه بگويد من شايعه نمى شنوم و نمى گويم‌؟ مقدّس هاى دوآتشه و سه آتشه هم نمى توانند الآن بگويند ما كسى هستيم كه زبان روزه شايعه نداريم. به خدا قسم بايد براى اين مصيبت ها خون گريه كرد. قرآن مى فرمايد: اى كسى كه شايعه را پخش مى كنى و توجّه به گناهش ندارى گناهش بزرگ است. قرآن مى فرمايد: «إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون

بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هيّنا و هو عند الله عظيم»(1)مى فرمايد: «يك چيزهايى مى گوييد عادت هم شده به آن اهمّيّت نمى دهيد او را سبك مى شماريد اما پيش خدا خيلى بزرگ است».

قرآن مى فرمايد: «و لا تقف ما ليس لك به علم إنّ السّمع و البصر و الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولا»(2)يعنى؛ پيروى از شكّ نكن؛ پيروى از مظنّه نكن؛ اگر چيزى را مى خواهى بشنوى و قبول كنى با استدلال باشد؛ اگر چيزى را مى خواهى بشنوى و قبول كنى با استدلال باشد؛ اگر چيزى را مى خواهى بگويى با استدلال باشد. وگرنه بدان در روز قيامت از چشمت، از گوشت، از دلت سؤال مى كنند و دل تو، گوش تو، چشم تو، زبان تو در قيامت عليه تو شهادت مى دهند: «اليوم نختم على فواههم و تكلّمنا أيديهم و تشهد أرجلهم بما كانوا يكسبون»(3)«در روز قيامت، زبان ها مهر مى شود. دست انسان، پاى انسان، زبان انسان، گوش انسان، دل انسان، عليه او شهادت مى دهند».

13. مقتضيات امر به معروف و نهى از منكر

1‏-‏13. انتقادپذيرى

عامل مهمّ ديگرى كه مى تواند موجب پذيرش امر به معروف و نهى از منكر گردد و سعادت طلبى و حقيقت جويى مؤمنان را تضمين نمايد، انعطاف پذيرى و به عبارت عاميانه، لجوج نبودن و دست برداشتن از


1) . «آن گاه كه شما آن سخنان منافقان را از زبان يكديگر تلقّى كرده و حرفى بر زبان مى گوييد كه علم به آن نداريد و اين كار را سهل و كوچك مى پنداريد در صورتى كه نزد خدا بسيار بزرگ است». (نور/ 14).

2) . «و هرگز دنبال آنچه علم و اطمينان ندارى نرو كه (در پيشگاه حكم خدا) چشم و گوش و دل همه مسئولند». (إسراء/ 36).

3) . «امروز است كه بر دهان آن كافران مهر خموشى نهيم و دستهايشان با ما سخن گويد و پاهايشان به آنچه كرده اند گواهى دهد». (يس/ 65).

سرسختى و لجبازى است.

يكى از شاخه هاى منيّت عدم پذيرش انتقاد است و تقاضا دارم از خانمها به اين جمله توجّه بيشترى داشته باشند كه اسلام غيبت ندارد، امّا انتقاد دارد. عيب گويى پشت سر و جلوى رو به طور مسخره خير، ولى انتقاد سازنده بله. مثل آيينه عيب را نشان دهيد. امام صادق عليه السّلام كه بى عيب و نقص است، مى فرمايد: «أحبّ إخوانى إلىّ من أهدى إلىّ عيوبى».(1)م انتقاد لازم است، امّا لازم تر انتقادپذيرى است كه در اين رابطه مشكل داريم؛ يعنى، بعضى اوقات آقا نواقص خانمش را مى گويد، امّا لازم تر انتقادپذيرى است. خانم بگويد: چشم؛ امّا نه چشم زبانى بلكه چشم عملى؛ يعنى، فردا تغيير بدهد. اگر آقا در خانه بداخلاق است، با بچّه ها نمى سازد، فحش مى دهد وظيفۀ خانم اين است كه با تسلّط بر اعصاب با احترام بگويد، اين برخوردها بچّه ها را عقده اى مى كند و بيچاره مى شوند، اين انتقاد زن. ولى لازم تر اين است كه آقا بايد بگويد؛ چشم، يعنى چشم عملى. ما به جاى انتقاد در خانه دادوفرياد مى كنيم، انتقادپذيرى هم توى خانۀ ما نيست مخصوصا از طرف زن ها و اين بسيار خطرناك است.

خطرش همين است كه محبّت زن را از دل شوهر مى برد. وقتى كه ده مرتبه مرد گفت و زن نپذيرفت، ديگر نمى گويد. جوش مى خورد، حرص مى خورد، محبّتش كم كم آب مى شود. وقتى ده مرتبه خانم گفت و شوهر نپذيرفت ديگر نمى گويد، امّا حرصش را مى خورد، آن حرص مثل آبى كه نمك را آب مى كند محبّت را از بين مى برد.


1) . «محبوب ترين برادرانم در نزد من آن است كه عيب هايم را به من هديه دهد». (مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، ج 74، ص 282).

در مقابل، اگر كسى صفت خوب و عامل كنترل كنندۀ انعطاف پذيرى را در خود زنده كرد و آن را تقويت نمود، در صورت مواجهه با قول منطقى و حقّ‌، نه تنها آن را با جان ودل مى پذيرد، بلكه با يافتن و گرفتن آن، گريۀ شوق سر مى دهد.

كلام زيباى قرآن را ببينيد: «و اذا سمعوا ما انزل الى الرّسول ترى اعينهم تفيض من الدّمع ممّا عرفوا من الحقّ‌...» (1)«و هر زمان آياتى را كه بر پيامبر نازل شده بشنوند، چشم هاى آنها را مى بينى كه (از شوق) اشك مى ريزد، به خاطر حقيقتى كه دريافته اند...». بعضى گفته اند كه اين آيه، دربارۀ نجاشى، پادشاه حبشه است. او يك نفر مسيحى است امّا حق جو، حق ياب و داراى صفت خوب انعطاف پذيرى است، با اين كه اكثرا داستان شيرين آن را شنيده يا خوانده ايد، لكن ذكر آن در اينجا هم خالى از لطف نيست:

وقتى شكنجه ها و آزار و اذيّت شدّت گرفت. به دستور پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و اله، مسلمانان به حبشه هجرت كردند، به اميد آن كه بتوانند در آنجا با آرامش و امنيّت، تجديد قوا كنند، ولى دشمنان در آنجا هم دست از سر مسلمانان برنداشتند و از حاكم حبشه خواستار استرداد آنها شدند، امّا نجاشى اجابت خواستۀ آنان را به بعد از صحبت و شنيدن حرف هاى مهاجرين موكول كرد. به همين خاطر جلسه اى ترتيب داده شد و جعفر بن ابى طالب با صداى خوب و جذّابش، علّت هجرت و مسافرت خود و همراهان را به حبشه كه به دستور پيامبر صلّى اللّه عليه و اله، انجام گرفته بود، برشمرد. نجاشى پرسيد: پيامبر شما معجزه هم دارد؟ حضرت جعفر بن ابى طالب، ضمن تصديق، چند آيه از آيات قرآن مجيد را براى او تلاوت


1) . مائده/ 83.

كرد. اين آيات، چنان در دل نجاشى اثر گذاشت كه بى اختيار اشك از چشمانش جارى شد، و از كارهايش به خوبى معلوم مى شود كه همان دم مسلمان شده است.(1)

نكته مهمّ در اينجاست كه او، مسلمانان را به سرزمين خود مى پذيرد و با شنيدن كلمات حقّ قرآن مجيد، اشك شوق مى ريزد و قبول مى كند، امّا كسانى كه قرآن در وطن آنها نازل شده، آن را پاره مى كنند و با آزار و شكنجه باعث هجرت مسلمانان از حجاز مى شوند. به راستى كه انعطاف ناپذيرى و عناد و لجاجت چه سرانجام خطرناكى دارد.

2‏-‏13. گفتن با زبان خوش

پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله در روايتى مى فرمايد: «با فرزند بزرگ ترت مشورت كن و آنها را حساب بياور». امام صادق عليه السّلام مى فرمايند: «الولد سيّد سبع سنين، عبد سبع سنين و وزير سبع سنين».(2)تا هفت سال حرف فرزند را بشنويم، تا آنجا كه مى شود، نازش كنيم. در هفت سال دوّم يادش دهيم و از او كار بكشيم. يك آدم فعّالى از او بسازيم. يك دخترى تنبل، يك پسر تنبل، بار نيايد. امّا وقتى چهاره سال بالا رفت، جوان شد از اين جوان بايد استفادۀ فكرى كنيم. يعنى در جريان كارها قرارش دهيم. اين روايت از نظر روان شناسان، روايت عجيبى است. يعنى يك دنيا معنى دارد. اگر بخواهيم فرزندانمان در جامعه شخصيّت داشته باشند، بايد به آنها شخصيّت بدهيم. پدر است كه به فرزند شخصيّت مى دهد. مادر است كه به دختر


1) . مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، ج 18، ص 415، ذيل ح 1.

2) . «فرزند تا هفت سال آقاست و تا هفت سال بنده است و تا هفت سال كمك كار است». (حرّ عاملى، محمّد بن الحسن، وسائل الشيعه، ج 15، ص 195، روايت 7).

خانمش شخصيّت مى دهد. قلدرى با دختر چهارده يا پانزده ساله اشتباه محض است. تحميل بر او غلط است. قرآن مى فرمايد: «و إذ قال لقمان لأبيه و هو يعظه يا بنىّ لا تشرك بالله إنّ الشّرك لظلم عظيم»(1)

اين كلمۀ «يا بنىّ‌»، كلمه «وهو يعظه» به ما يك دنيا چيز مى فهماند. به ما فهماند كه آقا! با پسرت اوّلا: با مهربانى صحبت كن. بگو عزيزم، جانم.

وقتى هم با او حرف مى زنى، قلدرى را كنار بگذار با منطق با او حرف بزن، بگو: «لا تشرك بالله إنّ الشرك لظلم عظيم». با استدلال به او بگو، در جريانش بگذار، وقتى در جريانش گذاشتى به او شخصيّت داده اى و آن مهربانى هم غريزۀ محبّتش را سيراب مى كند. آن استدلالى هم كه برايش مى كنى و بر او تحميل نمى كنى، آن هم، آرامش مى كند و يك آدم با شخصيّتى مى شود. لذا روايات به ما مى گويد: با همسرت، با فرزندانت رفيق باش، آنها را به حساب بياور. بعضى از مردها، خودشان، عقلشان چيزى نيست امّا يك قلدر به تمام معنى هستند. اصلا اين آقا چه مى كند؟ كارش چيست‌؟ مى خواهد چه كند؟ نه فقط فرزندانش نمى دانند، خانمش هم نمى داند. اگر از خانمش بپرسند اين آقا چه كاره است‌؟ نمى داند؛ اين آقا از كجا مى آورد، نمى داند؛ اين آقا مخارجش چيست، نمى داند. همين مقدار مى داند كه صبح مى رود شب هم كه مى آيد با قلدرى با زن و فرزندان برخورد مى كند. زن را بايد به حساب آورد، زن، وزير خانه است. معاون رئيس است. معنى ندارد يك رئيس معاونش را به حساب نياورد و زن هم بايد مطيع شوهر باشد. بايد گوش شنوا داشته باشد و به قول عوامّ‌، پشت چشمش پينه داشته باشد يعنى هرچه شوهر مى گويددست بگذارد روى


1) . «وقتى كه لقمان در مقام پند و موعظه به فرزندش گفت: پسر عزيزم هرگز به خدا شرك نياور كه شرك، ستم بسيار بزرگى است». (لقمان/ 13).

چشم و قبول كند. اما نه فقط گفتن، عمل هم بكند تا بر دل شوهر حكومت پيدا كند. همين كه زند ر مقابل شوهر بگويد چشم، محبّتشوهر را تحريك مى كند ووقتى هم كه به آنچه شوهر گفته عمل كندبه قرآن عمل كرده است، براى اين كه قرآن مى فرمايد: «فالصالحات قانتات»، زن شايسته آن است كه در مقابل شوهر متواضع باشدوشوهر هم نبايد به خلاف شرع دستور دهد كه زن مجبور شود نپذيرد. البتّه مرد هم وظيفه اى دارد و انجام آن حقّ طبيعى زن است. بايد خانمش را در جريان بگذارد، بچّه هايش را در جريان بگذارد.

آن روانش شناس چه عالى گفته است كه انسان اگر بخواهد محيط خانه اش آرام باشد، نزاعى در خانه نباشد، وقتى مرد حقوقش را مى گيرد خانمش را، بچّه هايش را بخواند با هم بنشينند دخل وخرجشان را حساب كنند تا آنها هم در جريان باشند، تا توقّع بيجا نداشته باشند، حرف عالى است. وقتى خانم نداند درآمد شما چه اندازه است، اگر كم خرج كنى گمان مى كند بخيل هستى و از همين جا نامهربانى شروع مى شود. وقتى كه شما يك آدم مستبدّى باشى و اصلا خانم را به حساب نياورى نامهربانى از همين جا شروع مى شود. براى اين كه خانم شخصيّت دارد، ضربه به شخصيّتش مى خورد. ضربه كه خورد اوّل بداخلاق مى شود، نامهربان مى شود و بالاتر و خطرناك تر اين كه اگر خانم بى شخصيّت شد، به جاهاى باريك مى رسد.

لذا از خانم ها مخصوصا و از آقايان تقاضا دارم دخترهايتان را با شخصيّت بار آوريد. توهين به دخترها نكنيد. توهين به پسرها نكنيد.

توهين يعنى كوبيدن و اگر شخصيّت دختر كوبيده شود، با يك حرف محبّت آميز ممكن است برود. اگر شخصّت يك جوان كوبيده شود، حاضر

است دست به هر جنايتى بزند. بنابراين همان گونه اطاعت زن از مرد حق طبيعى مرد است حرف شنوى مرد از زن و در جريان گذاردن او حق طبيعى زن است.

3‏-‏13. خوش بينى در جامعه

تقاضا دارم باعينك خوش بينى وارد جامعه بشويد. انسان با عينك سياه، همه جا را سياه مى بيند. با عينك سياه به مردم نگاه نكنيد. در روايات آمده است كه رفيق خود آن كسى است كه خوبى هايى را كه به ديگرى مى كند نمى بيند، امّا خوبى هاى ديگران را فراموش نمى كند.

اميدوارم اين دو نكتۀ مهمّ اخلاقى را به كار گيريد و اين صفت رذيلۀ تخيّل اجتماعى را، اگر داشته باشيد، به مرور زمان رفع كنيد و با دل پاك وارد صفّ محشر بشويد: «يوم لا ينفع مال و لا بنون * الاّ من اتى الله بقلب سليم»(1)«در روز قيامت هيچ چيز به درد نمى خورد مگر دل پاك».

4‏-‏13. تربيت اجتماعى

تربيت اجتماعى، به بيان واضح تر، همان قانون و فريضۀ بسيار مهمّ امر به معروف و نهى از منكر است كه كنترل كننده اى بسيار قوى در زمينۀ تربيت جوان در جامعه به شمار مى رود. اين عامل كه از زمرۀ فروع دين اسلام است، در رديف نماز و روزه قرار داده شده است، امّا آنچه از آيات و روايات بر مى آيد، در جايگاهى بسيار مهمّتر قرار دارد، زيرا اقامه و عمل به فروعات در آينۀ اجر او برپا داشتن اين فريضۀ متعالى الهى است و منظور از


1) . «روزى كه نه مال (براى انسان) فايده دارد و نه فرزند. مگر آن كس كه قلب سليم را به درگاه خدا عرضه بدارد». (شعراء 88-89).

آن در اين گفتار، نظارت همگانى بر يكديگر و مخصوصا بر جوان ها و دختران و پسران جوان در عرصه هاى مختلف زندگى اجتماعى است.

مراعات آداب و رسومى كه در يك جامعۀ سالم وجود دارد، مخصوصا كه اين آداب و رسوم، خالى از خرافات، موهومات و گناه هم باشد، يك امر طبيعى و بلكه يك عامل مهمّ بازدارنده از انحراف و سقوط خواهد بود. اين آداب و رسوم بايد در تمام شئون زندگى نسل جوان، از رفتار و گفتار گرفته تا نشست وبرخاست، رفت وآمد و خلاصه آنچه كه در يك اجتماع بر آن توجّه مى شود و مورد نظر و دقّت است، رعايت شود، تا شخص در ميان مردم، انسانى متعارف باشد و كارهايش جلب نظر ديگران را نكند و او را انگشت نماى غير نسازد. اصولا مخالفت با مردم و حضور در جامعه كه مستلزم حفظ آداب و رسوم اجتماعى است مورد تأكيد روايات است.

حضرت على عليه السّلام مى فرمايند: «با مردم چنان درآميزيد كه اگر از دنيا رفتيد بر شما بگريند و در خوشى ها به شما تهنيت گويند».(1)

مطلب ديگر اين كه، بين مراعات آداب و رسوم اجتماعى و به دست آوردن شخصيّت اجتماعى رابطۀ بسيار زنديكى است و اگر افرادى پيدا مى شوند كه توانسته اند گره اى از كار جامعه باز كنند، براى اين است كه شخصيّت اجتماعى داشته اند.

اگر حضرت امام خمينى رحمه اللّه توانست كار بزرگى چون بنيانگذارى جمهورى اسلامى را به انجام برساند، بيشتر به خاطر اين بود كه ابتدا بر دل ها حاكم شد و يك شخصيّت بزرگ اجتماعى پيدا كرد. بنابراين اگر كسى بخواهد در ميان مردم، عزّت و عظمت پيدا كند، بايد داراى


1) . «خالفوا النّاس مخالفطه إن متّم معها بكوا عليكم و إن عشتم حنّوا إليكم». (مجلسى، محمّد باقر، بحار الانوار، 74، ص 167).

شخصيّت اجتماعى باشد و معلوم است كه يك جوان جلف يا بى ادب و انگشت نماى ديگران، هرگز نمى تواند به اين مقام دست يابد. اگرچه ممكن است مثلا يك زن يا دختر جوان و سبك، با رفتار و حركات زنندۀ خويش، چند روزى نظر عدّه اى را به خود جلب كند و حتّى افراد شهوت ران، اظهار محبّتى هم به او بكنند، امّا در واقع و بدون شكّ‌، حكومتى بر دل آن افراد ندارد، يعنى همان افراد لاابالى، اگر بخواهند ازدواج كنند، هرگز به دنبال چنين دخترى نمى روند، بلكه دخترى عفيف، باحيا و مؤدّب را جستجو مى كنند.

در پسران هم همين قاعده حكم فرماست و يك دختر خوب و باشخصيّت، هرگز به ازدواج با يك جوان جلف و سبك، تن در نمى دهد. لذا اگر شما مى خواهيد ازدواج كنيد و تشكيل خانواده بدهيد و يك همسر خوب داشته باشيد، بايد شخصيّت اجتماعى كسب كنيد و كسى كه شخصيّت اجتماعى مى خواهد، بايد آداب و رسوم اجتماعى را مراعات كند.

5‏-‏13. احترام به قانون

احترام به قانون هم از جمله عوامل كنترل كنندۀ جامعه است كه داراى اهمّيّت بسيارى است. احترام و رعايت قوانين در هر جامعه اى لازم و ضرورى است و اصولا هر حزبى، هر تشكّلى، هر كشورى و حتّى هر دينى كه بخواهد موفّق و پيشرو باشد، بايد اجراى قانون در افراد آنها در حدّ اعلا باشد.

قرآن كريم نيز به نقش حياتى قانون و تأثير آن در سعادت مردم اشاره كرده و مى فرمايد كه، پيامبران خود را همراه با قانون (كتاب) و ميزان

فرستاديم تا به سبب اين دو، عدل و قسط در ميان مردم اقامه شود: «لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط...» (1)«ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حقّ از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند...»

اجراى قانون اگرچه براى بعضى از افراد، همچون كسانى كه طالب هرج ومرج هستند سخت است، لكن بر جامعه و سلامت افراد آن، مفيد است و منافع فراوانى دارد.

شما فكر كنيد كه اگر مثلا در شهرى، يك روز قانون راهنمايى اجرا نشود، چه هرج ومرج به وجود مى آيد، به طورى كه يا رفت وآمد ممكن نيست و يا اين كه خيلى مشكل است. اگر اين مثال را در همۀ قوانين و مقرّراتى كه در زندگى يك انسان نقش دارد پياده كنيم، آن وقت به عظمت فاجعه از يك طرف و به لزوم احترام و اجراى دقيق قوانين از طرف ديگر پى مى بريم، يك جوان هم نه تنها از اجراى اين قوانين مستثنى نيست، بلكه به واسطۀ شرايط سنّى و به خاطر دوران حسّاس جوانى، از هر فرد ديگرى به جهت سلامت جسمى و روانى خود و جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، به اجراى اين قوانين نيازمندتر است و بايد به بهترين وجه و دقيق ترين صورت، به ظواهر شرع و قوانين جارى در خانه و اجتماع، به ديدۀ احترام بنگرد و در اجراى آنها كوشا باشد، در اين صورت است كه مى تواند به داشتن نيرويى كنترل كننده اميدوار باشد تا او را از سقوط حفظ نمايد


1) . حديد/ 25.

14. موانع امر به معروف و نهى از منكر

1‏-‏14. سوءظنّ‌

سوءظنّ به ديگران، مرتبه اى از حقّ النّاس است. يعنى انسان به مردم بدبين باشد. حالا اين بدبينى خانم به شوهرش باشد يا شوهر به خانمش؛ رفيق به رفيقش يا اين كه يك بيگانه به يك بيگانه؛ اين سوءظنّ‌، راجع به ناموس باشد، راجع به مال باشد، راجع به چيزى عرفى باشد، يا هر چيز ديگر.

بدبينى يا بدگمانى گناه بزرگى است؛ به اندازه اى بزرگ است كه قرآن شريف مى فرمايد: «إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هيّنا و هو عند الله عظيم»(1)مى گويد سوءظنّ به ديگران پيدا مى كنى. اين قدر هم بى حيا هستى كه به زبان مى آورى. خيال مى كنى كار كوچكى كردى. در حالى كه اين گناه پيش خد گناه پيش خدا گناه بزرگى است. يعنى گناه كبيره است.

در جاى ديگر مى فرمايد: «و لا تقف ما ليس لك به علم إنّ السّمع و البصر و الفؤاد كلّ أولئك كان عنه مسئولا»(2)بدگمان مباش. از تخيّل ها پيروى مكن. از توهّم ها پيروى نكن. براى اين كه در روز قيامت از چشم تو، از گوش و از دل تو، سؤال مى شود و گوش و دل تو عليه تو جواب مى دهند.

يعنى آدم بدگمان، در روز قيامت، دلش عليه او شهادت مى دهد. چنانچه اگر چيزى گفته باشد، زبان او عليه او شهادت مى دهد. اگر هم كارى كرده


1) . نور/ 15.

2) . «آنچه را از آن آگاهى ندارى، پيروى مكن، همانا گوش و ديده و دل همگى مسئولند». (إسراء/ 36)

باشد دست وپايش عليه او شهادت مى دهند.

امير مؤمنان عليه السّلام نصيت مى كند و مى فرمايد: «ضع أمر أخيك على أحسنه»(1)هرچه از ديگران ديدى، براى آن محمل خوب درست بكن.

مواظب باش به ديگران گمان بد نبرى. امير مؤمنان عليه السّلام و امام صادق عليه السّلام مى فرمايند: «انسان بايد تا مى تواند گفتار و كردار ديگران را حمل بر خوبى كند تا هفتاد محمل» و اگر بعد از هفتاد محمل ديگر نتوانست، نگويد بد است، بگويد من چقدر بدم كه نتوانستم محمل درست كنم. امير بيان حضرت على عليه السّلام مى فرمايد: «... هر سخنى كه از دهان كسى خارج شد تا احتمال درستى و نيكى در آن مى يابى حمل بر فساد مكن».(2)تا مى شود محمل درست كن و اگر نتوانستى خود را ملامت كن، بدان خود سلامت نفس ندارى، و الاّ اگر سلامت نفس داشتى، بعضى اوقات اگر مهذّب بودى، اگر يك انسان بودى، سوءظنّ به ديگران نداشتى. بعضى اوقات اين سوءظنّ مفسده ها بار مى آورد، مثلا شما مى بينيد كسى دارد كسى را نگاه مى كند، سوءظنّ مى برى كه نگاه به نامحرم مى كند. به اين هم اكتفا نمى كنى. سوءظنّ مى برى كه نگاه به نامحرم مى كند. بها ين هم اكتفا نمى كنى. تفسيق مى كنى؛ شيطان هم كه به كم قانع نيست. اين سوءظنّ تو كم كم گناه روى گناه؛ بعد هم مى گويى: اصلا مسلمان نيست! اگر يك بررسى بكنيد مى بينيد افرادى نظير گروه فرقان، نظير منافين و امثال اينها، كه امثال مطهّرى را كشتند، از همين جا شروع كردند. يعنى سوءظنّ به مطهّرى بردند و آن مرد كم نظير، و آن عالم عالم، و آن كه نماز شبش ترك نشد تا شهيد شدند، و آن كسى كه دلش براى اسلام مى تپيد، او را با همين سوء ظنّ تفسيق كرد و بعد تكفير و با همان تكفير مطهّرى را كشتند. قضيۀ


1) . كلينى، ابو جعفر محمد بن يعقوب، الكافى، ج 4، ص 58.

2) . سيّد رضى، ابو الحسن حسين بن محمّد، نهج البلاغه، كلمات قصار شمارۀ 360.

مرحوم بهشتى مگر چنين نشد؟ آن مردى كه لياقت همه چيز را داشت.

آن مردى كه در سياست، در علم، در درايت، بسيار بالا بود. آن مردى كه راستى يك فرد فوق العاده بود. مردى كه امام رحمه اللّه براى شهادتش گريه نمى كردند، براى مظلوميتش گريه مى كردند. يعنى اين قدر مظلوم واقع شده بود كه حضرت امام رحمه اللّه مى فرمودند: «من دلم براى مظلوميّت دكتر بهشتى مى سوزد». شهادت هفتاد و دو تن در حزب جمهورى اسلامى؛ اينها از باب نمونه است. اين قضيۀ سوءظنّ در ميان مردم فراوان است.

مخصوصا در ميان مردهاى خشك مقدّس نادان؛ مثلا با خانمش دارد مى رود و خانمش نگاه به مغازه مى كند؛ يك دفعه به ذهنش مى آيد كه خانمش به نامحرم نگاه كرده. همين، يك خارى در ذهن و روحش مى شود. همين جا مى گويد معلوم مى شود خانم من آن عفّت را ندارد.

براى اين كه چشم چرانى مى كند. اين خار مرتّب صدمه مى زند و شيطان هم مرتّب دامن به آتش مى زند. يك دفعه مى رسد به آنجايى كه همين سوءظنّ كم كم به يقين تبديل مى شود و يقين پيدا مى كند كه خانمش بى عفّت است؛ و بعد هم منجر به طلاق مى شود.

يا اين كه شوهر خانمى يكى دو ساعت دير مى آيد. اين دير آمدن باعث مى شود كه حسادتش گل مى كند. اينجا ديگر غيرت يا خشك مقدّسى هم نيست؛ و همين خارى مى شود در روح اين خانم وقتى شوهر مى آيد، اگر خانم پرخاشگر باشد، پرخاشگرى شروع مى شود؛ كه گناهش به اندازه اى است كه زن پرخاشگر اگر بدون توبه از دنيا برود، با زبان در جهنّم آويزان مى شود. يا اين كه اگر زن تودارى باشد آن خار، روحش را اذيّت مى كند.

كم كم يقين پيدا مى كند كه شوهرش دنبال ازدواج است. اينجا است كه كم كم منجر به مفاسد بزرگ مى شود. بعضى اوقات خانم، براى همين

بدگمانى خود، براى اين كه از شوهرش انتقام بگيرد، بى عفت مى شود.

شوهرش پاك است امّا سوءظنّ خانم كار را به جاى باريك مى كشاند. من تقاضا دارم به يكديگر سوءظنّ نداشته باشيد. مخصوصا زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن. اين سوءظنّ حرام است و گناهش بزرگ است. گاهى منجر به طلاق مى شود. گاهى منجر به جنايت بچّه ها مى شود. بچّه ها را عقداى مى كند.

2‏-‏14. منفى بافى

منفى بافى، يعنى، انسان بعضى اوقات اين طور است كه خوبى ها را نمى بيند. آنچه كه مى بيند بدى ها است. حالت مگس براى او پيدا مى شود.

مثلا مرد وارد خانه مى شود. خانمش از صبح تا شب هم بچّه دارى كرده و هم خانه دارى، غذا پخته و خودش را براى آمدن شوهرش مهيّا كرده است.

شوهر وارد مى شود و آن همه زحمت هاى خانمش را نمى بيند. مى گردد اين طرف و آن طرف يك چيزى را پيدا كند، و بالأخره پيدا مى كند.

مى بيند چادر خانمش آن گوشه افتاده؛ دادش بلند مى شود كه چرا اين قدر نامرتبى. با اين حرف زحمت هاى فراوان از صبح تا شب خانم از بين مى رود. شوهر هم با اين جمله اش حتما جهنّمى مى شود؛ و اگر توبه نكند با اين زبان در جهنّم آويزان مى شود. اين زبان در روز قيامت به اندازه اى بلند مى شود كه اهل محشر آن را پايمال مى كنند. گناه به اندازه اى بزرگ است كه اگر بدون توبه از دنيا برود، فشار قبر دارد. زير منگنۀ الهى، شب اوّل قبر له مى شود. و نتيجۀ دنيايى اش، سردى خانم در خانه دارى، شوهردارى و بچّه دارى است.

گاه زن منفى باف است. مثلا شوهرش از صبح تا عصر زحمت كشيده تا

خرج خانه را اداره كند. وقتى به خانه مى آيد، حواسش پرت است، دست هايش را نمى شويد و يا كارى ديگر مثل اين. امّا اين زن همۀ خوبى ها را فراموش مى كند و همين كار بد را مى گيرد. دادش بلند مى شود.

اين منفى بافى است. اين خانم پرخاشگر جهنّمى است.

راجع به اجتماع هم همين طور است. رفيقش كارهاى خوب فراوانى دارد؛ امّا هيچ كدام را نمى بيند. ولى اگر از او يك نافرمانى ببيند، همين را علم مى كند؛ هم رودررويش هم پشت سرش؛ اين طرف و آن طرف مى گويد. يا وقتى چند نفر در مجلسى نشسته اند، غيبت شروع مى شود.

غيبت پشت سر يكى از رفقايشان. مثلا رفيقى در ميانشان هست، وقتى بلند مى شود و مى رود، فورا شروع مى كنند به غيبت كردن و تا مجلس هست گوشت مرده مى خورند. تا مجلس هست گناه بدتر از زنا مى كنند.

وقتى كه حساب كنيم مى فهميم كه همۀ اينها منفى بافند. آن آقايى كه غيبتش را مى كردند، خوبى هاى زيادى داشته؛ امّا به جاى تعريف كردن از او، غيبت مى كنند. لذا افرادى كه غيبت مى كنند. بدانند منفى بافند؛ بدانند از نظر دل، خرابند؛ بدانند صفت رذيله اى به نام تخيّل و توهّهم و صفت رذيله اى به نام منفى بافى در دلشان حكم فرماست و اين صفت اگر در دل رسوخ كرد، بايد آتش جهنّم آن را پاك كند. افرادى كه غيبت مى كنند چرا خوبى ديگران را نمى گويند؟

يك وقت حضرت عيسى عليه السّلام با حواريّون رد مى شدند. به يك بز مرده اى رسيدند. يكى دم بينى اش را گرفتو تند ردّ شد و گفت بوى گندى مى دهد. دوّمى يك عيب ديگر آن را گفت. هركسى يك چيزى گفت.

امّا حضرت عيسى عليه السّلام نگاهى به اين بز مرده كردند و فرمودند:؛ به به! چه دندان هاى سفيدى دارد!» يعنى حضرت عيسى عليه السّلام عملا به ما مى گويد:

آقا مثبت نگر باش، نه منفى باف. بالاخره افراد، خوبى هاى زيادى دارند. چرا خوبى ها را رها مى كنى و بدى ها را مى گيرى‌؟ چرا حالت بلبل را ندارى‌؟ بلبل وقتى وارد باغ مى شود، اگر در تمام اين باغ فقط يك گل باشد، روى آن گل مى نشيند. هيچ وقت نزديك جاهاى كثيب و بدبو نمى رود. چرا مثل زنبور عسل نيستيم كه وقتى وارد باغ مى شود دنبال گل خوب مى گردد.

حتّى اگر روى گل مناسب ننشست، زنبورهاى نگهبان او را دم كند و دونصفش مى كنند. چرا بلبل نباشيم تا اهل بهشت باشيم‌؟ چرا مگس باشيم تا جايمان جهنّم باشد؟ همين طورى كه جاى مگس در كثافهاست، آدم منفى باف هم جايش در جهنّم است. بگرديد خوبى هاى مردم را پيدا كنيد، به خصوص زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن چنين باشند. آقا! از شما تقاضا دارم وقتى كه وارد خانه شدى، از خانمت تشكّر كن. خانم! تو هم سعى كن از شوهرت تشكّر كنى. نديده بگيريد بدى هاى يكديگر را. نكات مثبت يكديگر را در نظر بگيريد. بى وفا نباشيد. انسان هايى كه خود را نساخته اند، بى وفا هستند. قرآن مى فرمايد:

«قتل الإنسان ما أكفره» (1)مگر بر اين انسان كه اين قدر بى وفاست. يك خانمى چند سال به شوهرش خوبى مى كند، حالا يك روز بدى كند، يك روز بدون اجازه از خانه بيرون برود، تمام خوبى ها فراموش مى شود.

نمى شود گفت كه اين مرد است، بلكه اين نامرد است؛ و همچنين بعضى از زن ها.

3‏-‏14. لجاجت

اگر با تأمّل و نگاه دقيق اختلافات و مشكلات را بررسى كنيم، خواهيم


1) . عبس/ 17.

ديد كه چشمه و ريشۀ اصلى بسيارى از اين امور، وجود لجاجت و عناد در طرفين اين گونه مسائل است، به طورى كه اگر اندكى اغماض و انعطاف پذيرى در هر يك از دو طرف دعوا وجود داشته باشد، قريب به اتّفاق اختلاف ها و انحرافاتى كه به وجود مى آيد، از بين خواهد رفت و حلّ خواهد شد.

اگر مردم، به ويژه نسل جوان، بخواهند سعادتمند باشند، مى بايست از سرسختى ها كه اصولا حق كشى و گمراهى و سرانجامش عذاب و دوزخ است، دست بردارند و در اين راه خطرناك قدم نگذارند، در غير اين صورت، حرف هر چند عالى و گوينده هرچه جاذبه دار و وعظ خطابه، هرقدر خوب و خيرخواهانه باشد، باز نمى تواند تأثير چندانى داشته باشد.

حتّى آيات شريفۀ قرآن و جاذبۀ پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و اله هم نتوانست در دل افراد لجباز اثر كند. قرآن كريم به همين موضوع اشاره كرده و مى فرمايد: «و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين...» (1)«و از قرآن آنچه شفاء و رحمت و يك نسخۀ كامل براى سعادت است، براى افرادى كه سرسختى نشان مى دهند و عناد و لجاجت دارند، تأثير معكوس دارد: «... و لا يزيد الظّالمين إلاّ خسارا»(2)«... و ستمگران را جز خسران (و زيان) نمى رساند».

البتّه بايد عواملى را كه موجب تشديد و تقويت اين صفت زشت مى شود، بشناسيم و از بين ببريم. يك عامل مهمّ به وجودآورنده لجاج و عناد و انعطاف ناپذيرى، كبر و خودخواهى است. احاديث و روايات زيادى


1) . اسراء. 82..

2) . ادامۀ آقۀ قبل.

در مذمّت اين صفت زشت داريم. امام صادق عليه السّلام مى فرمايد: «كسى كه ذرّه اى كبر در قلبش باشد، وارد بهشت نمى شود».(1)حضرت على عليه السّلام فرمودند: «براى آدم متكبر، دوستى نيست».(2)پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله مى فرمايند: «اكثريت دوزخيان از متكبرين هستند».(3)

يكى از عواملى كه در پيشبرد امر به معروف و نهى از منكر، نقش اساسى دارد، اين است كه مأمور (كسى كه به او امر شده) و منهى (كسى كه از كارى باز داشته شده) انعطاف پذيرى داشته باشد و در مقابل معروف و منكر و اين فريضۀ مهمّ الهى كه به حقّ سايۀ قوام، استوارى و اجراى همۀ احكام خداوند است، عناد و لجاجت به خرج ندهد. زيرا اگر يك جوان معروفى را ديد و در قبول و پياده كردن آن سرسختى نشان داد و يا يك دختر جوان در برابر يك منكر (مثل بيرون گذاشتن موهاى سر كه قطعا حرام است) لجاجت كرد و باز در كار اشتباه خود پافشارى نمود، نه تنها امر آمر و نهى ناهى، هرچند در حدّ بالا باشد، مؤثّر نيست، بلكه ممكن است خداى ناكرده، شخص لجوج و عنود و كسى كه در قبول حقّ سرسختى نشان مى دهد، به توجيه كه از بالاترين خطرات و بدترين كارهاست - بيفتد و از همان حرف جذّاب عالى برداشت سوء كند.

قرآن شريف دراين باره بسيار صحبت دارد و اغلب داستان ها و قصصى كه در قرآن آمده به اين مطلب تذكر و تنبّه مى دهد كه اگر انسان، قابل انعطاف و نرمش نباشد، پيامبرها با آن كتب آسمانى شان هم بر روى او اثر ندارند. مثلا قرآن، داراى چنان جذّابيتى است كه حتّى دشمنان اسلام،


1) . كلينى، ابو جعفر محمد بن يعقوب، الكافى، ج 2، ص 310.

2) . الآمدى، عبد الواحد بن محمد التميمى، غرر الحكم و درر الكلم، ص 593.

3) . الصدوق، أبو جعفر محمّد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، عقاب الاعمال، ص 265.

آنهايى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و اله را كتك مى زدند و مسلمان ها را شكنجه مى كردند، نيمه هاى شب، از خوابشان دست برمى داشتند و مخفيانه به اطراف خانۀ ايشان مى آمدند، تا به قرآنى كه آن حضرت در دل شب با يك جاذبۀ خاصّى قرائت و تلاوت مى فرمودند، گوش بدهند. افرادى مثل ابو سفيان، ابو جهل و مغيره بن شعبه و امثال اين ها كه با مردم عادى بسيار تفاوت داشتند و هركدام در علم و دانش بسيار بالاتر از سطح عامّه بودند.

امّا وقتى پاى عناد و لجاجت پيش مى آمد، چنان سرسختى و استبدادى به خرج مى دهند كه گويى نه تنها از علم و ادب و منطق بهره اى ندارند، بلكه از صفات اوليه انسانيّت نيز به دور هستند.

يكى از اين افراد، وليد بن مغيره است كه در فصاحت و بلاغت، در حدّ عالى و به اصطلاح، گل سرسبد عرب در اين فنون است به نحوى كه او را «ريحانة العرب» ناميده اند. او يك روز به مسجد الحرام آمد و به قرآنى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله تلاوت مى كردند، گوش سپرد. جاذبۀ قرآنى به اندازه اى او را مجذوب خود كرد كه به ميان جمع رفقايش رفت و يك جمله دربارۀ قرآن گفت. اين جمله كه از نظر فصاحت و بلاغت، سطح بسيار بالايى هم دارد، اين است: «إنّ له لحلاوه و إنّ له لطراوه و إنّ أعلاه لمثمر و انّ اسفله لمغدق و انّه ليعلوا و لا يعلى عليه».(1)«اين قرآن شيرينى خاصّى دارد، گيرايى و طراوت ويژه اى دارد. اين قرآن درخت تنومندى را ماند كه شاخه هايش بسيار بارور است، ميوه هايى شيرين دارد، ريشه اش در زمين استوار گشته و اين كلامى است كه بالاتر از آن نمى توان آورد».

آن گاه تصميم گرفت كه مسلمان شود. ابو جهل كه اين انعطاف پذيرى


1) . الطبرسى، أمين الإسلام أبو على الفضل بن الحسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 10، ص 387.

را در او ديد، به قدرى ملامتش كرد و از ارزش هاى جاهليّت بر او خواند تا خوديّت، منيّت، و تكبّرش تحريك و دوباره لجاجت و عنادش برانگيخته شد.

تا اينجاى كار يك بدبختى و سقوط، امّا كسى كه لجوج و در پذيرش حقّ سرسخت است، به اين هم اكتفا و بسنده نمى كند و دست به كار وحشتناك توجيه مى زند و انحراف و پستى را به حدّ كمال مى رساند. وليد بن مغيره دو مرتبه جلسه اى ترتيب داد و اين موضوع را با رفقايش پيش كشيد كه پس چه كنيم تا پيامبر و اين قرآنى را كه به حقّ معجزه است و نمى شود آن را منكر شد، از صحنه بيرون كنيم. به دوستانش گفت: آيا مى شود كه او را دروغگو بناميم‌؟ همه گفتند: نه، چنين چيزى ممكن نيست، زيرا او چهل سال است كه با صداقت و امانت در ميان ما زندگى كرده است، چگونه مى توانيم او را دروغگو معرفى كنيم‌؟ گفت: پس مى گوييم او ديوانه است! باز همه گفتند: نه، اين هم ميسّر نيست، در حالى كه او مشهور به عقل است و ما در كارها با او مشورت مى كنيم، نسبت جنون دادن هم به او مورد قبول مردم واقع نمى شود. تا اين كه سرانجام پس از فكر زياد و تجديد نظر كردن ناگهان فرياد زد: پيشنهاد جالبى به نظرم رسيد كه مى دانم همگى با آن موافقيد و با اين تهمت و سعايت، مى توان پيامبر را از صحنه بيرون كرد و آن اين است كه مى گوييم او ساحر است، زيرا با سحر و جادو مى توان بين مردم و بستگانشان را بر هم زد و او با آن كتاب و اسلامى كه آورده، بين زن و شوهر و بين برادران اختلاف انداخته است. همگى جواب دادند كه اين راه خوبى است. لذا تصميم گرفتند با اين تهمت كه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله ساحر است و قرآن او يك كتاب سحر

و جادو است، آن حضرت را منزوى سازند.(1)

در اينجا آن انحراف و سقوطى كه از عدم انعطاف پذيرى و نرمش در مقابل حقّ آغاز شده بود، به اين حدّ و درجه از عناد و پستى رسيد كه خداوند متعال بر اين طرز تفكر و عناد و سرسختى وليد نفرين كرده و مى فرمايد: «انّه فكّر و قدّر * فقتل كيف قدّر * ثمّ قتل كيف قدّر...»(2)«او (براى مبارزه با قرآن) انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت. مرگ بر او باد! چگونه (براى مبارزه با حقّ‌) مطلب را آماده كرد. باز هم مرگ بر او، چگونه مطلب (و نقشۀ شيطانى خود را) آماده نمود!».

ببينيد، پروردگار با چه صراحتى دو مرتبه مى فرمايد: «مرگ بر اين فكر و بر اين توجيه! اين قضيه مى خواهد به همه هشدار بدهد كه: اى زن و مرد طالب حقيقت! و اى دختر و پسر جوان جوياى رستگارى كه طالب و جوياى حكم انسانيّت هستى در برابر حرف حقّ بايد قابل انعطاف باشى و سرسختى نشان ندهى كه عدم نرمش و پذيرش حقّ‌، و داشتن روحيۀ لجاجت و استبداد، جز ضرروزيان و سقوط در پرتگاه نيستى و نابودى، سرانجامى به همراه نخواهد داشت.


1) . همان منبع، ص 384.

2) . مدّثّر/ 18-20.

كتاب شناخت

• قرآن كريم.
1.

ابن طاووس (ف 664 ه‍. ق)، رضى الدين ابو القاسم على بن موسى، الطرائف، قم: چاپخانه خيام، 1400 ه‍. ق.

2.

الآمدى (ف 550 ه‍. ق)، عبد الواحد بن محمد التميمى، غرر الحكم و درر الكلم، قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، الطبعه الأولى، 1366 ه‍. ش.

3.

البرقى (ف 280 ه‍. ق)، أبو جعفر احمد بن محمّد بن خالد، المحاسن، قم: دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1371 ه‍. ق.

4.

الحرّ العاملى (ف 1104 ه‍. ق)، الشيخ محمّد بن الحسن، وسائس الشيعه إلى تصحيل مسائل الشريعه، الطبعه الأولى، قم: مؤسّسه آل البيت لإحياء التّراث العربى، 1409 ه‍. ق.

5.

الحرّانى (ار عالمان قرن چهارم)، أبو محمّد الحسن بن على بن الحسين بن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، الطبعه الثانيه، قم: انتشارات جامعۀ مدرّسين حوزۀ علميۀ قم، 1404 ه‍. ق.

6.

الديلمى (ف سدۀ هشتم ه‍. ق)، أبو محمّد الحسن بن محمّد، إرشاد القلوب الى الصواب، قم: انتشارات شريف رضى، 1412 ه‍. ق.

7.

سعدى شيرازى (ف در فاصله 695-691 ه‍. ق). مشرّف الدين مصلح بن عبد الله، كليات شيخ سعدى، تصحيح محمّد على فروغى، تهران:

مؤسّسه مطبوعاتى علمى.

8.

سيّد رضى، ابو الحسن حسين بن محمّد، نهج البلاغه، ترجمه و شرح علينقى فيض الإسلام، تهران: چاپخانۀ حيدرى، 1330 ه‍. ش.

9.

الشعيرى (از عالمان قرن هفتم)، محمّد بن محمّد، جامع الأخبار، تهران: مركز نشر كتاب، 1382 ه‍. ق.

10.

الصدوق (ف 381 ه‍. ق)، أبو جعفر محمّد بن على بن الحسين بن بابويه القمى، من لا يحضره الفقيه، قم: انتشارات جامعۀ مدرّسين حوزۀ علميه قم، الطبعه الثالثه، 1413 ه‍. ق.

11.

همو، الخصال، الطبعه الأولى، قم: انتشارات جامعۀ مدرّسين حوزۀ علميۀ قم، 1403 ه‍. ق.

12.

همو، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، قم: منشورات شريف الرضى، الطبعه الثانيه، 1364 ه‍. ش.

13.

الطبرسى (ف 548 ه‍. ق)، أمين الإسلام أبو على الفضل بن الحسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، قم، مكتبه المرعشى النجفى، 1403 ه‍. ق.

14.

الطبرسى (ف اوايل سدۀ هفتم)، رضى الدين ابو الفضل على بن أبى نصر، مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار، نجف: مكتبه الحيدريه، 1385 ه‍. ش.

15.

الطبرسى (از عالمان قرن ششم)، أبو منصور احمد بن على بن أبى طالب، الإحتجاج على أهل اللّجاج، قم: شريف رضى، 1425 ه‍. ق.

16.

الطوسى (ف 460 ه‍. ق)، أبو جعفر محمّد بن الحسن، التهذيب، تهران:

دار الكتب الإسلاميه، 1365 ه‍. ش.

17.

همو، الأمالى، قم: انتشارات دار الثقافه، چاپ اوّل، 1414 ه‍. ق.

18.

طيب، سيّد عبد الحسين، اطيب البيان فى تفسير القرآن، چاپ دوّم، تهران: انتشارات اسلام، 1387 ه‍. ش.

19.

فيض كاشانى (ف 1091 ه‍. ق)، محمّد بن مرتضى ملقّب به ملاّ محسن، المحجة البيضاء فى تهذيب الأحياء، صحّحه و علّق عليه على اكبر الغفارى، الطبعه الثانيه، تهران، دفتر انتشارات اسلامى.

20.

الكلينى (ف 329 ه‍. ق)، ابو جعفر محمد بن يعقوب، الكافى، صحّحه و علّق عليه على اكبر الغفارى، الطبعه الأولى، تهران: دار الكتب الإسلاميه، 1388 ه‍. ق.

21.

هموه، الكافى، ترجمه و شرح سيّد جواد مصطفوى، تهران: دفتر نشر فرهنگ اهل بيت عليهم السّلام، بى تا.

22.

اللّيثى الواسطى (ف‌؟ ه‍. ق)، على بن محمّد، عيون الحكم و المواعظ، قم: مؤسّسة فرهنگى دار الحديث، 1418 ه‍. ق.

23.

مجلسى (ف 1111 ه‍. ق)، محمّد باقر، بحار الانوار الجامعه لدرر أخبار الأئمّة عليهم السّلام، بيروت: مؤسّسة الوفاء، 1403 ه‍. ق.

24.

المفيد (413 ه‍. ق)، أبو عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان، الإرشاد فى معرفه حجج الله على العباد، قم: دار المفيد، تحقيق مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1414 ه‍. ق.

25.

همو، الأمالى، بيروت: دارا لمفيد، 1414 ه‍. ق.

26.

مظاهرى، حسين، اخلاق در خانه، چاپ يازدهم، قم: نشر اخلاق، 1384 ه‍. ش.

27.

همو، اخلاق و جوان، چاپ سوّم، قم: انتشارات شفق، 1379 ه‍. ش.

28.

همو، رسالۀ توضيح المسائل، اصفهان: انتشارات الزهراء، 1388 ه‍. ش.

29.

النورى الطبرسى (ف 1320 ه‍. ش)، حسين بن محمّد تقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، قم: آل البيت لإحياء التراث، 1409.