ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، - ۱۳۱۲
عنوان و نام پديدآور : معاد در قرآن/ حسین مظاهری .
مشخصات نشر : قم: شفق، ۱۳۶۴.
مشخصات ظاهری : ص ۲۳۱
فروست : (سلسله درسهای اخلاق۲)
شابک : ۲۴۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
يادداشت : چاپ ششم: ۱۳۷۵؛ بها: ۲۵۰۰ ریال
يادداشت : چاپ هفتم: ۱۳۷۶؛ بها: ۵۵۰۰ ریال
يادداشت : چاپ هشتم: ۱۳۷۸؛ ۷۵۰۰ ریال:ISBN 964-485-014-9
موضوع : معاد -- جنبههای قرآنی
رده بندی کنگره : BP۱۰۴/م۵۷/م۶ ۱۳۶۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۶۴-۲۱۵۲
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
معاد در قرآن/ حسین مظاهری .
مشخصات نشر : قم: شفق، ۱۳۶۴.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
پس از حمد و سپاس خداوند تبارك و تعالى و تقديم خالصانه ترين صلوات و سلام بر رسول خدا و ائمه هدى (صلوات الله عليهم اجمعين)، و درود بر روان تابناك شهداى اسلام، لازم به تذكر است كه:
كتابى كه در پيش رو داريد، حاصل 20 در س از جلسات سخنرانى حجه الاسلام و المسلمين، استاد مظاهرى است كه به همت و درخواست مركز بررسى و تحقيقات در ماه مبارك رمضان 1404 "ه. ق." در دانشكده تربيت مربى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، تشكيل شده، و سپس توسط اين مركز مستقيماً از نوار پياده و به وسيله شوراى نويسندگان مركز ويرايش و بازنويسى شده، و پس از باز بينى استاد معظم به چاپ رسيده است.
استاد مظاهرى امهات مسائل، «معاد» را با بيانى شيوا و شيرين با تمسك به آيات و روايات شريف، و آميخته با حكايات آموزنده و خواندنى مطرح فرموده اند.
در ضمن از ذكر مواعظ و مسائل اخلاقى و مطالب ذوقى و عرفانى در حد اين كتاب كوتاهى نشده است.
در كتاب حاضر، كيفيت سير و حركت انسان از دار غرور به عالم امن و سرور، زندگى درر برزخ، حقيقت مرگ، علل ترس از مرگ، عذابها و لذات بررحى، حل شبه
آكل ماكول، تجسم اعمال، حشر، منازل معاد از احتضار تا ورود به بهشت و خلود در دوزخ، شفاعت ائمه اطهار (ع)، كوثر و... را خواهيد خواند.
البته لازم به تذكر است به علت ضيق وقت و رعايت حال مستمعين بناى استاد مظاهرى در اين بيست گفتار بر اختصار بوده، براى اطلاع بيشتر و جامعتر درباره هر كدام از موضوع هاى طرح شده در اين كتاب، مى توانند به كتب ذيل مراجعه فرمايند.
1 - «معاد شناسى»، 10 جلد،
تاليف آقاى سيد محمد حسين حسينى تهرانى، (انتشارات حكمت).
2 - «معاد از نظر روح و جسم»، 2 جلد،
تاليف آقاى محمد تقى فلسفى، (هيئت نشر معارف اسلامى).
3 - «حيات پس از مرگ»،
تاليف علامه فقيد مرحوم سيد محمد حسين طباطبائى، (انتشارات اسلامى)،
4 - «زندگى جاويد يا حيات اخروى»،
تاليف شهيد مطهرى، (انتشارات صدرا).
5 - «معاد»،
تاليف آقاى محسن قرائتى، (انتشارات اسلامى).
6 - «بسوى جهان ابدى»،
تاليف آقاى زيت العابدين قربانى (انتشارات شفق).
در اينجا با آرزوى توفيق روز افزون براى استاد بزرگوار و عرض تشكر از اينكه همواره ما را مشمول عنايات و الطاف خويش قرار داده اند، تذكر دو نكته را لازم مى دانيم.
1 - در پياده نمودن نوارها سعى فراوان شده كه مطالب به همان صورت اوليه تنظيم و تدوين شود. فقط در موارد ضرورى مبادرت به تغيير جمله بندى، و حذف بعضى از مطالب تكرارى شده است. و تا جائى كه مقدور بوده اسناد و مدارك آيات و روايت شريف را در پاورقى ها ذكر نموده ايم. و اگر نقصى در آن مشاهده مى شود آن را از ما دانسته و اميدواريم كه سروران عزيز با ديده اغماض بنگرند.
2 - در رابطه با بعضى از موضوعات عمومى كتاب، كه برادران سپاهى مستقيماً
مخاطب قرار گرفته اند، بايد گفت: اين كتاب ابتدا براى چاپ در سطح آموزش سپاه تنظيم شده بود و چون بعداً قابل استفاده براى عموم تشخيص داده شد، حق نشر آن از طرف استاد، به «انتشارات شفق» واگذار گرديد.
اميد است برادران عزير سپاهى كه در پياده كردن مطالب نوار، تنظيم و ويرايش كتاب، تلاش فراوانى نموده اند، مراتب تشكر و امتنان ما را بپذيرند.
در پايان ضمن آرزوى پيروزى نهائى براى سلحشوران غيور سپاه اسلام و تقاضاى طول عمر براى امام امت، اميدواريم كه اينگونه خدمات ناچيز مقبول ساحت مقدس ولى الله الاعظم حضرت بقية الله، ارواحنا له الفداء و هم چنين ظفرمندان عرصه پيكار و شرف قرار بگيرد.
(و السلام على عباد الله الصالحين)
بحث معاد بسيار جالب و شيرين است و دانستنش براى هر مسلمانى لازم و بلكه واجب است.
در اين بررسى در پيچ و خم هاى اصطلاحات فلسفى وارد نمى شويم و تلاش مى كنيم كه مطالب، فراخور فكر برادران عزيز سپاهى ارائه شود. از اين رو، بحث را تنها از نظر آيات قرآن شريف دنبال مى كنيم و هنگام نياز از روايات اهل بيت عصمت و طهارت (ع) مدد مى گيريم، و از ورود به بحث فلسفى خود دارى مى كنيم.
اما، بايد توجه داشت كه بحث از «معاد» و «سرنوشت انسان پس از مرگ» بحثى پيچيده و مشكل است كه دشوارى بحث را مى توانيد با مطالعه و بررسى پيرامون آياتى كه در اينجا بدانها استناد مى شود و تتبع در كتب تفسيرى بر خود هموار كنيد.
با عنايات پروردگار و تأييدات حضرت بقية الله (ع) بحث را به صورت فشرده تا مراحل نهائى دنبال مى كنيم تا مورد استفاده برادران پاسدار، خاصه عزيزان سنگر نشين جبهه ها، قرار بگيرد.
انسان داراى دو بعد است: الف، بعد معنوى به نام «روح» - ب، بعد مادى به نام «جسم».
غرايز مادى مربوط به «جسم» و بعدد مادى انسان است و تمايلات روانى از «روح» وى سر چشمه مى گيرد. اين دو «بعد» در درون انسان در كارزارند. كارزاى چنان دشوار كه پيامبر (ص) «جهاد اكبر» نامش نهاد. در حديث آمده است:
اِن الله تعالي خلق الملائكه و ركب فيهم العقل و خلق البهائم و ركب فيها الشهوه و خلق بني ادم و ركب فيهم العقل و الشهوه، فمن غلب عقله على شهوه فهو اعلى من الملائكه و من غلب شهوته على عقله فهو ادني من البهائم.(1)
خداوند «فرشتگان» را بيافريد و عقل در آنها نهاد و «حيوانات» را خلق كرد و «شهوت» را در آنها كار گذاشت. و «انسان» را آفريد و «عقل» و «شهوت» را در او قرار داد. پس، هر آن كس كه عقلش بر شهوتش پيروز شود از فرشتگان بالاتر است، و آن كس كه شهوتش بر عقلش ظفر يابد از حيوانات پست تر است.
وجود ملائكه نورانى و به دور از اميال نفسانى است و آنان زنده به عشق الهى اند. بر خلاف حيوانات كه از عقل و دانش و
1) . حديث شريف با اندك تفاوتى در الفاظ در جلد 11 وسائل شيعه صفحۀ 164، آمده است.
معرفت نصيبى نبرده اند و تنها در تلاش براى خوردن و خوابيدن و ارضاء شهوات خود هستند. اما، انسان به لطف بارى تعالى با تركيبى از دونيروى «عقل» و «شهوت» پاى به جهان هستى نهاده است. از اين رو، به نيروى عقل از فرشتگان فراتر خواهد رفت و با پيروى از شهوات از ددان فروتر مى شود. يعنى، وجود آدمى عرصه پيكار اين دو نبرد است و پهنه «جهاد اكبر». چون انسان در اين «جهاد اكبر» بر قواى شهوانى پيروز شود و آن را به اختيار خود در آورد، در بارگاه خداوند متعال مقام شامخى پيدا مى كند و هم نشين پيامبران خواهد بود.
ومن يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحيتن و حسن اولئك رفيقا.(1)
آنان كه از خدواند و رسول (ص) پيروى كنند با كسانى كه بارى تعالى به آنها لطف و عنايت كامل فرموده است، يعنى: «پيامبر» و «صديقان» و «شهيدان» و «نيكوكاران»، برانگيخته خواهند شد و اينان رفيقان نيكوئى هستند.
و خداوند به او مى فرمايد.
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الى ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي(2).
اى نفس قدس مطمئن و دل آرام، امروز به حضور پروردگارت بازآى كه تو خشنودى و او از تو خرسند است. (بازآى) و به ميان بندگان خاص خود درآى و در بهشت من داخل شو.
رسد آدمى به جائى كه به جز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت
اگر اين درنده خوئى ز طبيعتت بميرد
همه عمر زنده مانى به روان آدميت
طيران مرغ ديدى، تو ز پاى بند شهوت بدرآى
تا ببينى طيران آدميت
اگر انسان در جهاد اكبر پيروز شود، به پرواز و سير الهى در مى آيد. اين پرواز معنوى و الهى به هيچ وجه قابل توصيف نيست و كسى نمى تواند لذت ين پرواز را در يابد، مگر بدان دست يابد.
فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قره اعين جزاء بما كانو يعملون.(1)
هيچ كس نمى داند كه چه نعمت و لذتهاى روشنى بخش ديده (دل) به عنوان پاداش نيكوكارى ها در عالم غيب براى او ذخيره شده است.
ولى، اگر انسان در جبهه درونى پيروز نود و در دام بعد مادى خويش و شهوت رياست طلبى، پول پرستى و هوى و هوس
1) . سورۀ سجده، آيه 17.
گرفتار آيد، از حيوان فروتر خواهد بود.
اولئك كالانعام بل هم اضل.(1)
آنها مانند چهار پايانند، بلكه بسى گراه ترند.
ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون.(2)
بدترين جانوران نزد پروردگار كسانى هستند كه (از شنيدن و گفتن حق) كر و لال اند و اساساً تعقل نمى كنند.
يعنى، نيرويعقل انها از نيروى شهوتشان شكست خورده است.
براى اينكه بعد معنوى ما بر بعد مادى غلبه پيدا كن و بر جنبه ملكوتى ناسوتى حاكم شود، بايد «عواملى» را به مدد «روح» خويش بسيج كنيم.
در اين باره، علماى اخلاق و سير و سلوك نظريات فراوانى اظهار كرده اند. فلاسفه پيش از اسلام هر كدام در اين باره عقايذى دارند و روانشناسان نيز در حوزه دانش خويش به نظرياتى دست يافته اند. اما، به طور خلاصه بايد گفت «عوامل» پيروزى در نبرد درونى انسان از نظر علما متفاوت است. به گونه اى كه عده اى از آنها «عقل» را قادر به پيروزى در جبهه
درونى مى دانند و «عقل» را به عنوان عامل اساسى اين پيروزى معرفى مى كنند.
برخى نيز «علم» را عامل اساسى پيروزى در جهاد اكبر مى دانند. «افلاطون» و شاگردانش از اين دسته اند و معتقدند هر اندازه كه «علم» انسان بيشتر باشد، امكان پيروزى اش بيشتر است.
دسته ديگر كسانى هستند كه عامل اساسى پيروزى را «وجدان اخلاقى» و يا به تعبير قرآن «نفس لوامه» معرفى مى كنند. آنها مى گويند اگر «وجدان اخلاقى» انسان بيدار شود، به خوبى نفس اماره را كنترل مى كند.
دسته چهارم گفته اند «تربيت صحيح» عامل موثر است و چون انسان تربيت شود در «جهاد اكبر» بر نيروى مادى غلبه خواهد كرد.
دسته پنجم بر اين عقيده اند كه پيروزى در اين جنگ تنها به وسيله «قانون» ممكن است.
دسته ششم «نظارت ملى»(1)را عامل پيروزى پنداشتند.
اين بحث بسيار دامنه دار است و ما قصد نداريم كه بيش از اين پيرامون آن سخن بگوئيم. همانقدر ميگوئيم كه اسلام عوامل ياد شده را در كنترل فرد وو جامعه موثر مى داند، اما هيچ كدام از آنها را در «تهذيب نفوس» كافى نمى داند و در مراحل حساس و طوفانى كارزار درونى، آنها را كار ساز نمى يابد.
1) . نظارت ملى، همان امر به معروف و نهى از منكر است.
از اين رو، اين عوامل در حالت عادى قادرند كه بعد معنوى را به پيروزى برسانند. اما، در غير آن قاصرند.
براى روشن شدن بحث، اين تقسيم را ياد آور مى شويم كه تمايلات و غرايز انسان دو حالت دارد:
الف - حالت عادى و طبيعى، هم چون سنگى بر تشنگى طبيعى قابل كنترل است. «مثلاً» رياست طلبى، پول دوستى، غريزه جنسى، دوستى دنيا و... در حد طبيعى و در حالت عادى به وسيله همان «عوامل» تعديل مى شوند.
ب - حالت بحرانى، گاهى غرايز انسان طغيان مى كند از حد طبيعى خود تجاوز مى نمايد. در اين حالت هيچ كدام از عوامل ياد شده نمى تواند از اين سركشى پيشگيرى كند.
«اسلام» عوامل ياد شده را موثر مى داند به طورى كه قرآن شريف درباره عقل فرموده است:
فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوالالباب.(1)
1) . سورۀ زمر، آيه 17.
بشارت ده بندگانى را كه به سخنان گوش فرا مى دهند و از بهترين آن پيروى مى كنند. اينان كسانى هستند كه خداوند آنها را هدايت فرموده است و هم آنان به حقيقت خردمندان عالمند.
در آيه مبارك به بندگان خردمند مژده سعادت داده شده است.(1)
قال: قلت له ما العقل؟ قال (ع): «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان».
قال: قلت فما الذى كان فى معاويه: فقال (ع): «تلك النكراء الشيطه و هى شبيهه بالقعل و ليست بالفعل». (كافى جلد 1 صفحه 11)
شخصى از امام صادق (ع) پرسيد عقل چيست، فرمود چيزى است كه به وسيلۀ آن خدا پرستش مى شود و بهشت به دست مى آيد، آن شخص گويد: پس، آنچه معاويه داشت چه بود؟ حضرت فرمود: آن نيرنگ است، شيطنت است كه به عقل شباهت دارد، ولى عقل نيست.
درباره «علم» نيز «اسلام» نظر و عنايت دارد و در هيچ مكتب و عقيده اى به آن اندازه كه مكتب انسان ساز اسلام به علم و تحصيل اهميت داده و براى آن ارزش قائل شده است، ارزش و اهميت داده نمى شود.
... يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتو العلم درجات و الله بما تعملون خبير.(2)
خداوند درجات مومنان و خردمندان شما را بالا مى برد و بارى تعالى به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
در اسلام هم چنان كه ميدانيد، برترى انسان ها بر اساس حسب و نسب مقام و رياست، ثروت و... نيست. همه امتيازها و برترى هاى زمان جاهليت زير پا گذاشته شده است. اما، علم سبب برترى و تشخص مى شود و عالمان عامل درجات فراوانى دارند و احترام آنان بر همه مردم واجب شده است.
از بزرگان نقل شده است: «العلم دليل المعرفه»
علم راهنماى معرفت پروردگار است. يعنى، علم جنبه راهبرى دارد.
در قرآن «وجدان اخلاقى» با روز قيامت يك جا ذكر شده است و خداوند متعال به «نفس لوامه» كه تعبير ديگرى از وجدان اخلاقى است ياد كرده.
لا اقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالفس اللوامه.(1)
در بكار بردن «نفس لوامه» با «قيامت» نكته دقيقى نهفته است و آن اين است كه هم چنان كه در روز قيامت مقام، ثروت، رشوه و زور بكار نمى آيد كه:
لا تجزي نفس عن نفس شيا و لا يقبل منها شفاعه و لا يو خذ منها عدل و لا هم ينصرون.(2)
ضربات و تازيانه «وجدان اخلاقى» و به تعبير قرآنم شريف «نفس لوامه» به گونه اى است كه با زور و حيله گرى آرام نمى شود. از اين رو، «وجدان اخلاقى» نگاهبان و حافظ بسيار خوبى است و كاربرد موثرى دارد. به طورى كه قبل از ارتكاب گناه هشدار مى دهد و پيوسته عاقبت سوء دنيوى و اخروى گناه را گوشزد مى كند. در حين ارتكاب گناه نيز گناهكار را از ادامه معصيت باز مى دارد. پس از انجام گناه به سرزنش كردن مى پردازد و از اين جهت است كه از آن به «نفس لوامه» تعبير شده است.
«وجدان اخلاقى» داراى بعد ديگرى نيز هست. اين جهت انسان را پيش از انجام نيكى ها و در ضمن و پس از آن، تشويق و ترغيب مى كند و بنابراين، زمينه انجام اعمال شايسته را فراهم مى سازد. از اينجا اهميت اين عامل روشن مى شود و سوگند خوردن قرآن بدان در لا اقسم القيمه و لا اقسم بالنفس اللوامه.(1)دليل اهميت دادن به اين عامل در «جهاد اكبر» است.
در اسلام به اين عامل نيز اهميت بسيارى داده شده است. به طورى كه در سوره تحريم مى فرمايد:
1) . سوره قيامت، آيات 3-1.
يا ايها الذين امنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا و قودها الناس و الحجاره.(1)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد (در طاعت حق بكوشيد) خود و خانواده خويش را از آتش دوزخ نگاه داريد، چنان آتشى كه مردم و سنگ خارا، آتش افروزآنند.
آيه شريفه به اين نظر دارد كه با تربيت الهى خود وخانواده مى توان از آتش دوزخ رهائى يافت.
در جاى ديگر فرموده است:
قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامه الا ذلك هو الخسران المبين.(2)
زيانكاران كسانى هستند كه خود و خانواده خويش را در روز قيامت به خسران افكنند، اين همان زيانى است كه بر همه آشكار است.
يعنى، در روز قيامت دسته اى از مردم در زيانكارى و شقوت آشكارى هستند. اينها كسانى هستند كه در دنيا از خود و زن و فرزندشان مواظبت نكردند، به تربيت و اصلاح خويش نپرداختند و يا اين كه سوء تربيت داشته اند. از اين دو نمونه آياتى كه ياد آور شديم اهميت اين عامل نيز آشكار است.
پوشيده نيست كه اسلام داراى يك سلسله قوانين است. اين قوانين در تمام زمينه هاى لازم از جمله موضوعات حقوقى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، خانوادگى، عبادى و... است.
قرآن بر رعايت اين قوانين تأكيد فراوان كرده و تعدى از آنها را ظلم خوانده است.
و من يتعد حدود الله فاولئك هم الظالمون.(1)
كسانى كه از احكام و قوانين الهى سرپيچى كنند، آنها به حقيقت ستم كارند.
البته، خداوند هيچگاه ستمكاران را هدايت نمى كند و آنان از رحمت و عنايت و هدايت الهى محرومند.
از اين رو، اين عامل نيز مورد تأييد اسلام قرار گرفته است.
نظارت ملى تعبير ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر است و مى دانيم كه امر به معروف و نهى از منكر از فروع دين مقدس اسلام است.
كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن
1) . سوره بقره، آيه 229.
المنكر و تومنون بالله.(1)
شما مسلمانان نيكوترين و بهترين امتى هستند كه قيام كردند تا مردم را به نيكوكارى فراخوانند و از كار زشت بازدارند و ايمان به خدا آورند.
يعنى، جامعه هنگامى واقعاً اسلامى است كه در آن امر به معروف و نهى از منكر عملاً تحقق داشته باشد.
در جاى ديگر آمده است:
والمومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر...(2)
مردان و زنان مومن همه ياور و دوستدار يكديگرند، خلق را به كار نيكو فرا مى خوانند و از كار زشت باز مى دارند.
با اين اندك، اهميت «نظارت ملى» يا «امر به معروف و نهى از منكر» روشن مى شود.
اشاره شد كه «نفس اماره» به وسيله عقل، علم، وجدان اخلاقى، تربيت، قانون و نظارت ملى در حال عادى قابل كنترل و نگاهدارى است و همانگونه كه گفتيم اسلام به اين عوامل ششگانه اهميت فراوانى داده است تا جائى كه درباره هر كدام از
آنها علماى اسلام كتب متعدد و متنوع و بسيار با ارزشى تأليف كرده اند و تحقيقات بسيار دامنه دار و مفيدى در اين زمينه ها به جاى مانده است. اما، همانگونه كه پيشتر نيز گفتيم حوزه عمل اين «عوامل» به مواقع عادى و غير بحرانى، محدود مى شود و به هنگام شدت يافتن مبارزه درونى و سركشى قواى حيوانى و غرايز شهوانى هيچ يك از اين عوامل به تنهائى، بلكه همگى آنها نيز، توانائى مقابله با جنود شيطانى نفس اماره را ندارند. بنابراين، عاملى ديگر بايد تا از سركشى و طغيانهاى نفس اماره و طوفانى شدن آن جلوگيرى كند. زيرا، چون انسان را خشم بگيرد، نتوان طغيان گذارد، در اين حال حتى فرزندان خود را قربانى مى كند. در چنين بحرانى عوامل مذكور كى مى تواند انسان را حفظ كند؟!
امروزه مگر دنيا علم ندارد؟! پس چرا موشكهاى خانمانسوز بر سر مردم بى دفاع فرود مى ريزد؟!
مگر شكافتن اتم نتيجه پيشرفت علم نيست. پس چگونه با وجود پيشرفت علم ارزشهاى انسانى مسخ مى شود، ثمره پيشرفتهاى علمى «بمب» مى شود، بر سر مردم بى دفاع هيروشيما و ناكازاكى فرو مى بارد و قريب صد هزار بى گناه را به خاك و خون مى كشد؟!
اينجاست كه به جناب افلاطون بايد عرض كرد اگر چه علم توانس اتم را بشكافد، ولى هرگز نتوانست نفس شرور آدمى را رام كند، از طغيان تنسان جلوگيرى كند و حتى به درنده خوئى و خونخوارى او نيز كمك كرد.
امروزه «تربيت» از مشخصه هاى دنياى يه اصطلاح متمدن است، به طورى كه حتى براى حمايت از حيوانات نييز قوانين وضع شده است. اما، در اين جهانى كه قانون از حيوانات حمايت و محافظت مى كند، بر سر مردم ستمديده و مسلمان افغانستان، لبنان و ايران و ساير مستضعفان بمب فرو مى ريزد و مستكبران، مردم بى دفاع جهان را غارت مى كنند.
پيداست كه «قانون» و «تربيت» هر دو وجود دارد، ولى عامل بازدارنده غارتگرى و درنده خوئى نيست. زيرا، اين دو عامل نيز، همچون عوامل ديگر تنها در قلمرو محدودى قادر به عملند و چون سركشى غرايز از آن حد تجاوز كند تأثير اين عوامل نيز از ميان مى رود.
عدم توانائى عوامل ياد شده و محدوديت حوزه عمل آنها را بايد در طغيان غريزه «حب دنيا» جستجو كرد. زيرا، همه
گناهان ريشه در «حب دنيا» دارد و چون اين شهوت سركشى كند، هر قساوتى ممكن مى شود. تنها عامل نيرومند ياراى مقابله با آن را دارد و هيچ يك از عوامل فوق را اين توان نيست. اين عامل همانا «اعتقاد به مبدأ و معاد» است.
يقين داشتن به عالم برزخ و حساب و كتاب و بهشت و دوزخ عامل اساسى در كنترل و هدايت انسان است.
لا اقسم بيوم القيمه و لا اقسم بالنفس اللوامه ايحسب الانسان النم نجمع عظامه بلي قادرين على ان نسوي بنانه بل يريد الانسان ليفجر امامه يسئل ايان يوم القيمه.(1)
قسم به روز بزرگ قيامت و نفس بسيار سرزنش كننده، آيا انسان مى پندارد كه استخوانهايش را باز جمع نمى كنيم؟ (و به روز محشر زنده نمى گردانيم؟) بلى قادريم كه سر انگشتان او را هم درست كنيم، بلكه انسان مى خواهد آنچه را كه خداوند درباره بهشت و دوزخ وعده داده است، تكذيب كند. از اين رو پيوسته مى پرسد كه روز قيامت چرا فرا نمى رسد؟!
انكار و تكذيب روز قيامت و حساب و كتاب براى اين است
1) . سورۀ قيامت، آيات 6-1.
كه انسان مى خواهد هر كارى را كه دوست دارد انجام بدهد و در برابر كارش سد و مانعى وجود نداشته باشد.
آيات نخست سوره مباركه قيامت اجمالاً به اين اشاره دارد كه اعتقاد به معاد و حساب و كتاب عامل كنترل غرايز و طغيان اميال نفسانى انسان است.
هم چنين در سوره مطففين مى خوانيم كه «انسان اگر به معاد ظن داشته باشد، در خود نيروى كنترل كننده اى مى يابد» و به طريق اولى، يقين داشتن به معاد عامل اساسى براى كنترل اميال نفسانى است.
ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون و اذا كالوهم او وزنوهم يخسرون الا يظن اولئك انهم مبعوثون ليوم عظيم.(1)
واى به حال كم فروشان، آنانكه چون از مردم چيزى بستانند، تمام بستانند و چون چيزى به كسى دهند كم دهند. آيا آنها گمان ندارند كه برانگيخته مى شوند؟! و آن روز روز بسيار بزرگى است؟!
البته تنها «كاسب» مصداق آيه مباركه نيست، بلكه پاسداران كم كار و كارمندانى كه به وظيفه خود عمل نمى كنند، و همه كسانى كه در برابر حقوقى كه دريافت مى كنند كار لازم را انجام نمى دهند مصاديق اين حكم كلى هستند. بديهى است،
1) . سورۀ مطففين، آيه 5.
چون انسان به سختى جان كندن، كه اولين مرحله حيات اخروى است ايمان داشته باشد، هرگز سركشى نمى كند. در اينجا به دو نمونه از جان كندن اشاره مى كنيم تا گوشه اى از سختى مرگ را بنمايانيم.
در كتاب لقاءالله آمده است كه مرده اى حالت خود را هنگام قبض روح و جان كندن با حضرت سلمان اينگونه بيان كرد:
«اى سلمان اگر بدن مرا قيچى مى كردند و با اره استخوانهايم را مى بريدندد برايم آسان تر از يك لحظه جان كندن بود، با آنكه من از اهل خير و سعادت بودم. او به سلمان گفت: در هنگام مرگ، ناگاه شخص تنومندى را در ميان آسمان و زمين ديدم. او نگاهى تند داشت. همين كه به چشم و زبان و گوش من اشاره اى كرد كور و كر و لال شدم... با آنكه فرشته مرگ مرا مژده داد كه از نيكوكاران هستم، اما آن شخص به من نزديكتر شد و گرفتن روح از هر يك از اندامم را آغاز كرد. اين لحظات چنان سخت بود كه گوئى از آسمان به زمين مى افتادم، سر انجام به سينه ام رسيد و روحم را يكباره از پيكرم بيرون كشيد. اين مرحله آن چنان دشوار و شكننده بود كه اگر بر كوهها واقع مى شد از شدت آن آب مى شدند».
شيخ مفيد (ره) از امام صادق (ع) روايتى بدين مضمون نقل مى كند: چون خداى تعالى بخواهد روح فاجرى را بگيرد، به فرشته مرگ دستور مى دهد كه با همكاران خود به نزد دشمن خدا برود و روح خبيثش را بگيرد و به دوزخش بيندازد. آنگاه ملك الموت با چهره خشمناك و پر هيبت و تاريك مى آيد و در حاليكه نفسش مانند شعله هاى آتش و چشمانش همچون برق جهنده است و صدايش به رعد كوبنده مى ماند. سرش در آسمان و پاهايش در هواست. يك پا در مشرق دارد و پاى ديگر در مغرب. به دست ميله هايى با شاخه هاى بسيار دارد و پانصد نفر از فرشتگان به همراه اويند. همراهان هر يك تازيانه اى آتشين به دست و بالاپوشى سياه و درشت باف به تن دارند. آنان به اتفاق «سحقطائيل» مامور عذاب كه قطعه اى از آتش دوزخ به همراه دارد، به فاجر نزديك مى شوند و جرعه اى از شراب دوزخ در گلويش مى ريزند. عقلش حيران مى شود، شروع به ناليدن مى كند و با التماس مى گويد: «مرا به دنيا باز گردانيد». ولى پاسخ مى شنوند كه هرگز! بازگشت به دنيا ممكن نيست. پس «ملك الموت» سيخهائى را كه در دست دارد در بدنش فرو مى كند و با آنها گرفتن روحش را از قسمت پا آغاز مى كند. وقتى روحش به زانو مى رسد، فرشته موكل از حركت باز مى ايستد و به مدد كارانش دستور مى دهد كه به او تازيانه بزنند
تا سختى جان كندن را حس كند. سپس كندن را از سر مى گيرد و هنگاميكه روح به گلوگاهش مى رسد او را به زير شلاق مى گيرند و اين آيات الهى را تلاوت مى كنند.
اخرجو انفسكم اليوم جزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتم عن آياته تستكبرون.(1)
جانهاى خويش را خارج كنيد كه امروزه كيفر شما عذاب خوار كننده اى است. زيرا درباره خداى تعالى سخنان نا حق گفتيد و از آيات و حكم او گردن كشى و تكبر نموديد.
پس از گرفتن جانش، بدن او را در زير پتك مى گذارند و استخوانهايش را از نوك انگشتان تا حدقه چشمانش خرد مى كنند. پس آنگاه بوى تعفن از او بر مى خيزد. به طورى كه اهل آسمان آزرده مى شوند و به نفرين فاجر كه خداى تعالى لعنتش كرده است مى پردازد.
اندك انديشه اى پيرامون اينگونه روايات موجب مى شود كه انسان به خود آيد و از سركشى اميال نفسانى خويش پيش گيرى كند. زيرا اگر تنها احتمال وقوع اين حوادث را بدهيم از هواهاى نفسانى پيروى نخواهيم كرد. با اين بيان جاى اين سؤال است كه چرا در ميان ما اين همه ظلم و مخالفت فرمان يارى تعالى يافت
1) . سورۀ انعام، آيه 93.
مى شود؟!
پاسخ روشن است: چون به روز قيامت يقين نياورده ايم. يقين و علم دو چيز است. علم، دانستن است ولى يقين؛ اطمينان قلبى پيدا كردن به چيزى است.
الف: علومى كه به عقل مربوط است. مثل تفكرات عقلى و ارائه براهين و استدلالاتى است كه در ضمن بحث براى اثبات معاد از آنها مدد مى گيريم. علم به معاد و استدلالات عقلى براى اثبات معاد اگر چه لازم است ولى در حركت انسان به سوى خدا كاربرد چندانى ندارد و علم به تنهائى هرگز كنترل كننده انسان نيست.
ب: علومى كه به دل مربوطند و به آنها معرفت نيز گفته مى شود. اين قسم بر خلاف دسته اول به واسطه تعلم به دست نمى آيد، بلكه ذوقى و معنوى است و وسيله دست يافتن بدان تنها عمل است. اين علم از اشراقات انوار التهيه است و آن را «يقين» خوانند. پس يقين به قلب مشاهده كردن است نه به چشم.
در دعاى ابوحمزه ثمالى مى خوانيم:
اللهم اني اسئلك ايمانا تباشر به قلبي و يقينا صادقا حتى اعلم
انه لن يصيبي الا و رضني من العيش بما قسمت لي يا ارحم اراحمين.(1)
بار الها از تو مى خواهم كه به من ايمانى عطا كنى تا هميشه در قلبم برقرار باشد و يقينى كامل، تا بدانم كه جز آنچه قلبم تقدير تو نگاشته است مرا نخواهد رسيد و در زندگانى هر چه را قسمتم كردى بدان خوشنود ساز، اى مهربان ترين مهربانان.
امام سجاد، عليه السلام، از خداوند ايمانى مى طلبد كه يقينى و قلبى باشد نه عقلى. زيرا باور دل است كه حركت مى آفريند و براى انسان مفيد و كارساز است، نه علم داشتن تنها به معاد.
فراموشى شب اول قبر، قيامت و صف محشر مردم را سخت به خود مشغول كرده است و وقتى بيدار مى شوند كه آنها را در قبر مى گذارند.
الناس نيامم فادا ماتوا انتبهوا.(2)
زبان قرآن در اين باره چنين است:
الهيكم التكاثر حتى زرتم الماقابر كلا سوف تعلمون ثم كلا
سوف تعلمون كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم.(1)
(به هوش آئيد كه) بسيارى اموال و عشيره و فرزندان شما را سخت (از ياد خدا و مرگ) غافل داشته است، تا آنكه به ديدار (اهل) قبور رفتيد (ولى به جاى اينكه عبرت بگيريد به قبور مردگان خود فخر فروشى كرديد) چنين نيست (از اين غرور برگرديد) زيرا به زودى خواهيد دانست (كه در قيامت با چه غذابهايى مواجه خواهيد شد) اگر به طور يقين مى دانستيد كه چه حادثه بزرگى در پيش رو داريد هرگز در دنيا به بازى، از آخرت غافل نمى شديد، البته دوزخ را مشاهده خواهيد كرد و سپس به چشم يقين آن را مى بينيد و آنگاه است كه از نعمت ها از شما سؤال مى شود.
اگر انسان غافل نبود و مرتبه اى ضعيف از يقين به معاد و حوادث بعد از مرگ و عالم قبر و برزخ داشت، زمام امور خود را به دست اميال نفسانى نمى سپرد و فرداى قيامت كه از نعمت هاى الهى و نعمت بزرگ ولايت اهل بيت عصمت و طهارت (ع) و امنيت و سلامتى و عقل پرسيده مى شود، شرمنده نخواهند شد.
حكايت شده است در شهرى قحطى پيش آمد. مردم شهر به فلاكت و بينوائى رسيده بودند. زن سيده مؤمنى با چند فرزند در ميان شهر در قحطى به سر مى برد و شبى كه كودكانش را از
1) . سوره تكاثر، آيه 8-1.
گرسنگى در حال مرگ ديد، به ناچار از آهنگرى مدد جست تا طعامى براى فزندانش تهيه كند. اما، آهنگر از زن تقاضاى نامشروعى كرد. زن با ناراحتى بسيار به خانه بازگشت. شب بعد دوباره كودكان را كام مرگ ديد و باز بسوى مرد آهنگر شتافت، اما با همان درخواست رو برو شد. روز سوم، كودكان را رمقى نمانده بود و زن مجبور شد كه ديگر بار نيز منت مرد آهنگر را بكشد. اين بار هم سخن آهنگر همان بود. لاجرم زن گفت به شرطى مى پذيرم كه به جائى رويم كه جز من و تو هيچ كس ديگر نباشد.
مرد آهنگر كه نفس شيطانيش طغيان كرده و ايمان از دل او رخت برجسته بود، خوشحال شد. سرانجام آن مرد زن را به دورن خانه خود برد، ناگاه زن شروع به لرزيدن كرد و به مرد آهنگر گفت پس چرا به شرطت وفا نكردى؟!
آهنگر با تعجب پرسيد مگر غير از من و تو در اينجا كس ديگرى هست؟
زن گفت: آرى! جز من و تو خدا حاضر و اهد و ناظر است، و در كنار هر يك ما دو ملك مقرب پروردگار موكل به ثبت اعمال ما هستند.
ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد.(1)
انسان سخنى بر زبان نمى آورد مگر همان دم «رقيب» و «عتيد»
1) . سورۀ ق، آيه 18.
(دو فرشته مامور الهى) بر آن سخن گواه هستند.
ناگاه، آتش شهوت مرد خاموش شد، بدنش به لرزه افتاد و از تقاضاى خويش پشيمان شد و به خدا پناه برد و توبه كرد.
آنگاه زن مؤمن او را دعا كرد و گفت: همان طور كه آتش شهوتت را خاموش كردى اميدوارم آتش دنيا و آخرت بر تو خاموش بشود.
مى نويسند سرانجام مرد آهنگر چنين بود كه براى بيرون آوردن آهنهاى سرخ از كوره آتش، دستانش را در كوره فرو مى كرد و آهن هاى گداخته را با دست بيرون مى كشيد بدون آنكه آسيبى ببيند.
اين نتيجه معرفت و يقين به مبدأ و معاد است و هيچ چيز جز غريزه مذهب و ايمان و يقين به خداوند و روز جزا، نمى تواند انسان را كنترل كند.
از اين رو مى بينيم آيه هائى كه در مكه نازل شده است چون براى تحكيم پايه و اساس اسلام بوده، غالباً درباره معاد و روز قيامت و بهشت و دوزخ است. يا عذابهاى جهنم را بيان مى كند يا صف محشر و روسوائيها را بازگو مى كند. يعنى پيامبر (ص) در مكه اسلام را پايه ريزى مى كرد و براى اين امر از معاد يارى مى جست.
گفتيم علم به معاد از خواندن كتب فلسفى، كلامى، تفسير، روايات و... پيدا مى شود. اما، داراى كاربرد اساسى نيست، و آنچه مؤثر است باور كردن معاد و يقين به روز جزا و بهشت و جهنم است. ولى اين باور از راه آموزش و كلاس و درس حاصل نمى شود و تنها به وسيله «عمل» به دست مى آيد. يعنى «يقين» ريهن نمازه اول وقت و با حضور و خشوع خواندن نو روزه داشتن است. «روزه» اى كه چنين اثرى دارد، «روزه خاص» است. روزه خاص گرفتن به معنى نگهدارى خويشتن از هر چه مخالفت رضاى حق تعالى است. چنانكه در اين روزه، روزه دار گوش و چشم و زبان و دل و قلب و اخفى نقاط وجود و ضمير خود را روزه مى دارد. از اين نيز بالاتر، از مشاهده غير بارى تعالى امساك مى كند. اين روزه است كه «عيد» به دنبال دارد و حقيقت و مباركى اين عيد رسيدند به مقام توحيد افعالى و معرفت و يقين پيدا كردن است.
يا ايها الذين امنو كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.(1)
اى اهل ايمان بر شما هم روزه گرفتن فرض شد، همانگونه كه بر امتهاى پيشين و اين دستور براى آن است كه پاك و پرهيزكار شويد.
1) . سوره بقره، آيه 183.
يعنى اگر براستى انسان يك ماه روزه بگيرد و تمام اعضاء و حتى نيات و قلب و فكرش را نيز روزه بدارد، در او ملكه پرهيزكارى ايجاد مى شود و عيد اين روزه معرفت و يقين به معاد خواهد بود.
هم چنين، بيدارى در دل شب و نماز خواندن و با دعاهاى افتتاح، ابوحمزه، خمسه عشر، شعبانيه، كميل، ندبه و... به درگاه الهى مناجات كردن است كه دل را نورانى مى كند و قلب را «موقن».
از اين رو بر شما لشكريان امام زمان (ع) است كه با دورى از گناه «يقين» را به درون قلب خود فراخوانيد و پيوسته اين آيه شريفه را زمزمه كنيد:
وقل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المومنون و ستردون الى عالم الغيب و الشهاده فينبئكم بما كنتم تعملون.(1)
و بياد داشته باشيد كه همواره در محضر پروردگار، پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) از جمله امام زمان (ع) هستيم و بايد حرمت اين حضور را نگاه داريم. براى نگاهداشت اين حرمت علماى علم اخلاق و سير و سلوك به «مشارطه»، «مراقبه»، «محاسبه» و «معاقبه و معاتبه» دستور داده اند كه اجمالاً به آن اشره مى كنيم.
1) . سورۀ توبه، آيه 105.
مؤمن سپيده دم كه از خواب برمى خيزد پس از اداى نوافل و فرائض بايد اندكى با خود نشيند و با نفس خويش به «مشارطه» بپردازد، يعنى مرگ و عقابت آن را به ياد بياورد و به حسرت پس از مرگ و عذابهاى طاقت فرساى روز قيامت و گرزهاى آتشين دوزخ، كه نتيجه ى اعمال سوء و معصيت است، انديشه كند. هم چنين با تمام اعضاء خويش، خاصّه چشم و گوش و زبان «مشارطه» كند و آنها را از گناه بر حذر دارد، تا در مسير الهى قدم بگذارد و به سعادت دنيا و نجات آخرت نائل شود.
دومّين ركن حركت الهى براى انسان مؤمن «مراقبت» است. يعنى انسان يقين پيدا كند كه خداوند مراقب اعمال اوست: «ان الله كان عليكم رقيبا. خداوند مراقب اعمال شما است.»
بنابراين، اگر انسان به اين يقين دست يافت و به احاطه علم خداوند و بر تمام عالم وجود و آگاهى كامل حضرتش از اسرار و ضمائر و نيات پنهان ايمان آورد، همواره مراقب اعمال و رفتار خود خواهد بود.
نقل شده است كه مردى از يكى از اولياء خدا سئوال كرد، «چه كنم تا بتوانم به نامحرم نگاه نكنم؟»
او گفت: «بدان كه پيش از آن كه چشم تو به نامحرم بافتد، چشم ديگرى نگران تو است.»
آنانكه خواهان قرب به درگاه خداوند و رستگارى دنيا و آخرت هستند بايد شب هنگام، بلكه در تمامى اوقات، اعمال و رفتار و گفتار خود را به «محاسبه» بكشند و دائماً كارهاى روزانه ى خود را رسيدگى كنند. چنانكه از حضرت امام موسى بن جعفر، عليهما سلام، نقل شده است كه فرموده اند:
ليس منا لم يحاسب نفسه في كل يوم.(1)
از ما نيست كسى كه هر روز به حساب خود رسيدگى نكند.
معاتبه آن است كه اگر انسان پس از محاسبه گناهى از خود ديد، نفس را مورد عتاب قرار دهد و «مشارطه» را به ياد او بياورد، خود رار سرزنش كند كه چرا طغيان كردى و پيمان شكستى، و حدود الهى را زير پا گذاشتى؟ به نفس خود بگويد كه چرا مرا در مقابل خدا و رسولش و هم چنين ائمه (ع) رو سياه نمودى؟ چرا لكه سياهى بر قلب من نشاندى؟ مرا طاقت آتش
1) . تحف العقول، صفحه 417.
جهنم و بدتر از آن خجالت از روى پروردگار نيست.
آن قدر اين ملامت و «معاتبه» را ادامه دهد تا آثار سوء معصيت زدوده شود. اما «معاقبه» از پى «معاتبه» مى آيد. يعنى اگر عتاب بر نفس كارگر نيفتاد، او را «معاقبه» و هر يك از گناهان را با عقوبتى تدارك كند. يعنى اگر غيبتى كرده باشد، با خود عهد كند كه، مثلاً چند روز از سخنان غير ضرورى جداً خوددارى كند و يا اگر پرخورى و شكم پريتى كرده باشد، چند روزى روزه بگيرد و...
اميد است كه با استمرار عمل به امور ياد شده درى از عالم معنا و ملكوت بر دل ما باز شود، و اشراقات انوار الهى بر قلبمان بتابد.
مرگ از نظر قرآن و روايات اهل بيت و فلاسفه الهى فنا و عدم نيست. بلكه، انتقال از نشئه اى به نشئه ديگر است.
همانگونه كه چشم به جهان گشودن را «تولد» مى گوئيم، انتقال از اين دنيا به عالم ديگر را «مرگ» مى ناميم. تولد و مرگ از اين نظر هيچ تفاوتى با هم ندارند. هر دو انتقال از يك مرتبه ناقص به مرتبه كامل ترى است و اين انتقال براى هر موجودى، از جمله انسان، آن به آن پديدار مى شود.(1)
شيخ الرئيس ابوعلى: مشهور به ابن سينا، از اكابر حكماء اسلام است. وى در ده سالگى قران را حفظ كرد و در همان اوان، منطق و هندسه و نجوم را آموخت. سپس، به كسب علوم طبيعى و حفظ كرد و ما بعد الطيعه و طب پرداخت. وى داراى آثار متعددى است، از جمله آثار مهم وى كتاب «شفا» در منطق و طبيعيات و الهيات است. هم چنين، كتاب «قانون» وى در طب از جمله مهم ترين كتابهاى جهان است. از آثار ديگر شيخ مى توان تفسير چند سوره آخر قرآن، سريان عشق در همه موجودات، كيفيت استجابت دعا را نام برد.
1) . شيخ الرئيس در «شفا» مى فرمايد: «انسان را بيش از يكبار نمى توان ديد». يعنى انسان پيوسته در سير است و در هر بار دومى كه به او نگاه مى كنيم غير از انسان مرتبه اول است.
از قرآن و روايات نيز استفاده مى شود كه مرگ نيستى و نابودى نيست. بلكه، انتقال از عالمى به عالم ديگر و از نشئه اى به نشئه ديگر است و حيات انسان در اين انتقال رو به كمال است. يعنى، از اين حركت و النتقال نقص و ضرورى به او نمى رسد و چيزى از او كاسته نمى شود، بلكه در اين حركت و اتقال مرتباً تكامل و ترقى پيدا مى كند.
مثل مرگ انسان تولد طفل است، دنيا با تمام وسعت و زيبائيش، با تمام حسن و جمالش در حقيقيت نسبت به عالم آخرت همچوم شكم مادر نسبت به دنيا است. اما، همانگونه كه طفل تا پا به جهان نگذارد به واقعيت جهان خارج واقف نمى شود، غالباً انسان نيز تا هنگام مرگ با عالم آخرت بيگانه است. قرآن در سوره آل عمران، آيه 133 مى فرمايد:
وسارعوا الى مغفره من ربكم و جنه عرضها السماوات و الارض اعدت للمتقين.
بشتابيد به سوى مغفرت پروردگار خويش و به سو يبهشتى كه پهناى آن همه آسمانها و زمين را فرا گرفته و مهيا براى پرهيزكاران است.
اما، مگر به باور انسان مى نشيند كه اين غذايى كه در دنيا مى خورد و بسيار لذيذ هم مى نمايد در مقايسه با طعام متقين در آخرت همانند خون بسيار كثيفى است كه در شكم مادر از آن مى خورد؟!
همان گونه كه به طفل تا وقتى كه در شكم مادر است نمى توان حقيقت دنيا را تفهيم كرد و بدو گفت كه خورشيد، ماه، ستارگان، كهكشانها، كوههاى سر به فلك كشيده، جنگل هاى زيبا و آبشارهاى حيات دهنده و... چگونه است، تفهيم حقيقت آخرت و بهشت و جهنم نيز، براى ما انسانها ميسر نيست تنها يك دور نمائى از آن را مى توان تصور كرد. زيرا، حقيقت آخرت چيز شگفتى است كه نه خورشيدش چو اين خورشيد است، نه فضايش به فضاى دنيا مى ماند و نه اغذيه و اشربه اش. آنجا عالم «حيوان» و حيات جاويدان است.
«امام خمينى» در شرح دعاى سحر مى فرمايند:
«از يكى از مشايخ ارباب معرفت، رضوان الله عليه، شنيدم كه مى فرمود: جرعه آبى كه در بهشت نوشيده مى شود همه لذتها را دارا است. يعنى، هم لذتهايى كه به گوش در ك مى شود، مانند: انواع موسيقى و آهنگ هاى دلنشين و هم لذتهايى كه با چشم درك مى شود، چون ديدن صورتهاى زيبا و رنگ ها و شكل ها، و بقيه حواس نيز به همين قسم بهره مند مى شوند و لذت
مى برند».
عالم آخرت عالم جمع الجمعى است.(1)
فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قره اعين جزاء بما كانوا يعملون.(2)
هيچ كس نمى داند كه در عالم غيب به عنوان پاداش نيكو كاريش چه لذت و نعمت هاى بى نهايتى كه روشنى بخش ديده دل است برايش ذخيره شده است.
«نطفه «كه در شكم مادر «علقه» مى شود به مرحله بالاترى رسيده است و لباس والاترى از وجود بر تن او پوشانده شده. آنگاه كه «علقه» به «مضغه» تبديل مى شود، باز چيزى را از دست نداده، بلكه به مرحله بالاترى رسيده است. هم چنين، در مراحل بعدى تكوين، جنين سير تكاملى را مى پيمايد تا پا به دنيا مى گذارد. در اين مرحله تولد، چيزى را از دست نمى دهد، بلكه در اين مرتبه از سير به بالاترين مرحله مى رسد. مرگ نيز چنين است. يعنى، چون انسان از دار دنيا رحلت مى كند و به سراى جاويد مى شتابد چيزى را از دست نمى دهد و در او نقصانى حاصل نمى شود، بلكه به مرحله كاملترى پا مى گذارد.
جنين با ينكه در شكم مادر از چشم، گوش، دست، پا و... برخوردار است، اما هيچ يك از آنها به كار او نمى آيد. از اين نكته استفاده مى شود كه او خلق نشده است كه دائماً در آنجا باشد، بلكه براى عالمى ديگر خلق شده است كه چشم و گوش و دست و پا و... در آن عالم مورد استفاده قرار مى گيرد. پس از تولد كه طفل رو به شد مى گذارد، چيزهايى در او پيدا مى شود كه يقيناً براى اين جهان خلق نشده است. از آن جمله، ميل فطرى به يك زندگى جاويد است. از اين جهت آن عده از مردم كه مرگ را فنا شدن مى پندارند، از آن وحشت دارند.
هم چنين، انسان لذتى مى خواهد كه توام با الم نباشد و دنبال نوشى است كه همراه با نيش نباشد. طبيعى ات كه جمع بين اين دو در دنيا ممكن نيست. زيرا، عالم ماده اصطكاك دارد و انسان تا بسيارى از تمايلاتش را فدا نكند؟، نمى تواند در اجتماع زندگى كند. مثلاً تشكيل خانواده و بچه دار شدن اگر چه مايه آرامش و داراى لذت ات، اما از طرفى ديگر براى انسان گرفتاريهاى فراوانى به همراه دارد. تا آنجا كه روانشناسان گفته اند تربيت صحيح و كامل يك كودك پدر و مادر را پير مى كند. پس ندگانى راحت، آرامش و امنيت مطلق، صحت و سلامتى كامل و لت دائمى بدون رنج در دنيا ممكن نيست. از اين نكته نيز استفاده مى شود كه تمامى تمايلات و
غرايز منحصر به اين دنيا نيست. همه استعدادها در اين جهان از قوه به فعل تبديل نمى شود، از اين رو در مى يابيم كه بايد عالمى ابدى و جاويد باشد كه لذتش همراه با الم و نوشش همراه با نيش نيست. جائى كه حياتش مطلق و كامل است.
الف:
انسان وقتى حقيقت مرگ را نداند و آن را فنا و عدم پندارد، از آن هراس دارد. ولى همين كه حقيقت مرگ را آنچنان كه هست دريابد و بدان يقين پيدا كند ترسش فرو مى ريزد و مرگ را كمال خواهد يافت.
امير المومنين، عليه السلام، كه حقيقيت مرگ را به روشنى دريافته است مى فرمايد:
والله لابن ابيطالب بالموت من الطفل بثدي امه.(1)
به خدا سوگند كه انس پسر ابوطالب به مرگ بيشتراست از انس طفل به شير مادرش.
و در مورد مومنان و چگونگى علاقه آنها به مرگ مى فرمايد:
1) . نهج البلاغه فيض، صفحه 57.
لو لا اجل الذي كتب الله عليهم لم تستقر ارواحهم في اجسادهم طرفه عين شوقا الى الثواب و خوفا من العقاب.(1)
اگر خداوند اجل و مدتى در دنيا براى ايشان (متقين) تعيين نمى فرمود از شوق و ثواب و بيم عذاب حتى يك چشم بر هم زدنى نيز جانى در بدنشان قرار نمى گرفت.
ب:
ترس از مرگ گاهى به خاطر دلبستگى و تعقل به دنيا است، انسان كه عمر خود را صرف تيمار بدن كرده باشد هنگام مرگ و انتقال روح به عالم جديد بسيار بيمناك است. زيرا، او در لجن زار طبيعت غوطه ور بوده است و با عالم جديدى كه بدانجا منتقل مى شود هيچ آشنائى ندارد. وى دنيا را منزل حقيقى خود پنداشته و به آن خو گرفته و دلبستگى شديدى پيدا كرده است، از اين رو، هنگام احتضار و قالب تهى كردن حتال بسيار بدى به او دست خواهد داد. زبان حالش را قرآن چنين بيان فرموده است:
لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض و اتبع هو يه فمثله كمثل الكب...(2)
اگر ما به مشيت نافذ خود مى خواستيم به آن آيات او را رفعت مقام
مى بخشيديم ليكن او به زمين فرو مانده و از نفس پيرو كده است، در اين صورت مثل او و حكايت حال او به سگى مى ماند...
ولى، اگر در اين عالم رشته ارتباط خود را با عالم آخرت محكم كنيم، به پروردگار ميل و علاقه و محبت ورزيم و با ساكنين حرم قدس الهى آشنا شويم؛ به اهل بيت عصمت و طهارت (ع) تمسك بجوئيم و همت خود را صرف دنيا نكنيم، با شوق و اشتياق فراوانى به عالم ديگر منتقل مى شويم و به محل قدس خويش پرواز مى كنيم. يعنى، نه تنها از مرگ نخواهيم ترسيد، بلكه براى ما شيرين تر از عسل خواهد بود.
مرغ دلم طايرى است دسى عرش آشيان
از قفس تن ملوان سير شده از جهان
از در آن خاكدان چون بپرد مرغ ما
باز نشيمن كند بر در آن گلستان
چون بپرد از جهان، سد ره بود جاى او
تكيه گه باز ما كنگره عرش دان
سايه دولت فتد بر سر عالم همى
گر بكشد مرغ ما بال و پرى در جهان
عالم علوى بود جلوه گه مرغ ما
آبخور او بود گلشن باغ جنان
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب امام خمينى، همواره توصيه مى فرمودند كه دلبستگى ها را از بين ببريد. از دنيا دل بكنيد. از پول، رياست و تمام تعلقات دنيوى چشم پوشى و دورى نمائيد. اگر دل نكنيد، هنگام مرگ و جان دادن براى شما بسيار دشوار خواهد بود.
ان اخوت ما اخاف عليكم ائنان، اتباع الهوي و طول الامل فاما اتباع الهوي فيصد عن الحق و اما طول الامل فينس الاخره.
بر شما بيشتر از دو چيز مى ترسم: پيروى از هوا و آرزوى دراز. زيرا، پيروى از هوا باعث روى گرداندن از خداوند مى شود و آرزوى دراز موجب فراموشى آخرت.
ج:
سبب سوم ترس از مرگ، اين است كه ما توشه راهى براى سفر آخرت مهيا نكرده ايم و عمل نيكى نداريم تا باعث نجات ما شود.
قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياءلله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين و لا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم و الله عليم باظالمين.(1)
اى پيامبر، يهوديان را بگو اگر مى پنداريد كه به حقيقت دوستدار خدا هستيد و ديگر مردم نيستند، پس تمناى مرگ كنيد اگر صادقيد. درحالى كه در اثر كردار بدى كه به دست خود از پيش فرستادند، ابداً آرزوى مرگ نمى كنند. بلكه، از آن هراس دارند و خداوند از كردار ستمكاران آگاه است.
1) . سورۀ جمعه، آيات 7 تا 6.
هر كه به وجود خداوند اقرار دارد، به معاد نيز معتقد است.
ظاهراً كسى را نمى توان يافت كه به مبدأ معتقد باشد، ولى معاد را انكار كند. دلايل فراوانى براى اثبات اصل معاد آورده شده است. ولى، چون بحث ما در چهار چوب قرآن است، تنها به ادله اى اشاره مى كنيم كه متخذ از قرآن باشد.
از جمله ادله اى كه براى اثبات روز جزا مى آوريم، دليل فطرت است. يعنى، اگر انسان خودرا از اصطلاحاتف خرافات و اشتغالات خالى كند، لاجرم پى به «مبدأ» مى برد و از آن بع «معاد» مى رسد.
«فطرت» يعنى يافتن در مقابل «علم» كه دانستن است. ما
به شخصى كه در برابرمان نشسته است علم داريم. اما، «علم بالعرض» نه «علم ذات». يعنى، بهآنچه در ذهن ما از خارج منعكس شده است علم داريم.
اما وقتى احساس تشنگى مى كنيم. اين احساس نوعى يافتن است.
قرآن شريف در مورد مبدا مى فرمايد:
فاذا ركبوا في الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجيهم الى البر ادا هم يشركون.(1)
مردم مشرك و نادان چون به كشتى نشينند (و به دست امواج خطر افتند) در آن حال خدا را با اخلاص كامل فرا مى خوانند. و چون از خطر دريا به ساحل نجات رسيدند باز به خداى يكتا شرك مى ورزند.
آن گاه كه انسان خود را اسير درياى طوفانى بيابد، امواج خروشان و متلاطم دريا را ببيند كه هر آن او را به كام خود فرو مى كشد، و بنگرد كه چگونه اسباب او را فرو مى گذارد، در آن حال فرياد و توسلش به سوى خداوند بلند مى شود و فطرتاً مى يابد كه تنها خداوند تعالى است كه منجى او تواند بود. ايمان به مبدا در چنين حالتى همچون يافتن احساس تشنگى فطريست. ولى، چون از خشم دريا مى رسد، دوباره فطرت خود را به دست فراموشى مى سپارد و مشرك
1) . سورۀ عنكبوت، آيه 65.
مى شود.
مصداق آيه شريف مى شود كه فرمود:
لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله.(1)
هيچ كسب و تجارتى آنان را از ياد خدا غافل نمى كند.
نور فطرت چنين كسانى همواره فروزان و راهنماى آنان است و به چشم دل بارى تعالى را مشاهده مى كنند. چنان كه در زيارت عرفه مى خوانيم:
متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك و متى بعدت حتى تكون الاثار هي التي اليك عميت عين لا تراك.(2)
تو كى از نظر پنهانى تا دليل و برهان محتاج باشى و چه وقت از ما دور شدى تا آثار و مخلوقات، ما را به تو نزديك نسازد؟! كور باد چشم دلى كه تو را نبيند.
همه عالم به نور نوست پيدا
كجا گردى تو از عالم هويدا
دورى نكرده اى كه شوم طالب حضور
غائب نگشته اى كه هويدا كنم تو را
بنابراين، انسان فطرتاً به «مبدا» و «معاد» اعتقاد دارد. ولى، براى هوى و هوس و زندگى دو روزه دنيا فطرت را آلوده و چشم دلش را كور مى كند و معاد را منكر مى شود تا راحت و رها از عذاب وجدان سرگرم دنيا و لعب شود.
دليل دوم براى اثبات معاد هدفدار بودن خلقت است. زيرا، اگر معاد نباشد لازم مى آيد كه عالم هستى لغو باشد. درست مثل بازى كودكانه اى كه طى آن كودكى ساعت ها زحمت مى كشد تا مثلاً خانه اى چوبى يا گلى بسازد. سپس، يا يك لگد، زحمت روزانه خود را به باد مى دهد. البته، اگر چه كار اين كودك عبث و بيهوده مى ماند، ولى غايتى دارد كه آن بازى كردن است. ولى بى هدفى خلقت از آن نيز بدتر است چون بى غايت و لذا باطل خواهد بود. از اين رو، بايد معاد وجود داشته باشد تا جهان لغو نباشد. زيرا، سراسر هستى حكايت از تدبير حكيمانه جهان مى كند و اين واقعيت بر همه آشكار است.
چگونه به باور مى نشيند كه از پى آن خاكى كه نطفه مى شود، نطفه اى كه به انسان بدل مى شود و انسانى كه با اين همه مشقت و خون جگر، ساليان دراز بار زندگى پر رنجى را به دوش مى كشد، فرجامى نباشد و با مرگ انسان اين همه
فرآيندهاى حيات بى انجام بماند؟! اگر «معاد» نباشد س ظالم و مظلوم را كى تفاوت باشد؟ و آفرينش چگونه توجيه شود؟!
زبان قرآن در اين باره چنين است:
افحسبتم انما خلقنا كم عبثنا و انكم الينا لا ترجعون.(1)
آيا چنين پنداشتند كه شما را عبث و بيهوده آفريده ايم و (پس از مرگ) به سوى ما باز نخواهيد گشت؟! (چه تصور باطلى است).
وما خلقنا السماء و الارض و مابينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل كفروا من النار.(2)
ما آسمان و زمين و هر چه بين آنهاست را به بازيچه و باطل نيافريديم. اين گمان كافران است. واى بر كافران از عذاب سخت آتش دوزخ.
يعنى، تصور هدفدار نبودن آفرينش گمان كسانى است كه كافرند و به معاد اعتقاد ندارند و اگر نه آن كه مبدا معتقد است حتماً معاد را مى پذيرد. قرآن در جاهاى ديگر نيز مى فرمايد: اگر معاد نباشد و مسير و منتهاى سير عالم هستى خداوند نباشد، بيهودگى آفرينش لازم مى آيد، و لغويت و بطلان از ساحت مقدس پروردگار بسى دور است. زيراف بارى تعالى خالق عقل است و كار غير عقلانى نمى كند.
پس، بايد معاد وجود داشته باشد تا عالم هستى عبث و باطل. نباشد.
عدالت سومين دليلى است كه در اثبات معاد به كار مى آيد.
عدالت خداوند حكم مى كند كه بايد روزى باشد كه به اعمال و رفتار و گفتار مردم رسيدگى شود و اگر «معاد» و رسيدگى و حساب و كتاب در ميان نباشد لازم مى آيد كه در دستگاه ربوبى ظلم باشد. يعنى، عدم وجود معاد با عدالت الهى سازگار نيست.
اگر معاد نباشد، خون آشامى چون صدام، كه هزاران انسان را به كام مرگ فرو برده، و بى عفتيها كرده و منابع حياتى مسلمين را به نابودى كشانده است، چگونه كيفر شود؟! مگر قصاص يكبار - نه صدها بار - به دار آويخته شود، تاوان خونهاى بى گناه را تواند بود؟
پس، داد ستمديدگان را تنها با وجود معاد مى توان از بيداد گران گرفت، و چون عدالت الهى مقتضى دادرسى بى كم و كاست است، لذا تحقق عدالت الهى بدون وجود روز «معاد» ميسر نيست.
يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره و من يعمل مثقال ذره شرا يره.(1)
1) . سورۀ زلزال، آيات 8-6.
در روز قيامت مردم به طور پراكنده از قبرها بيرون مى آيند تا پاداش نيك و بد اعمال خود را ببينند، پس در آن روز هر كس به قدر ذره اى كار نيك كرده باشد، (پاداش) آن را خواهد ديد، و هر كس به قدر ذره اى كار زشت مرتكب شده باشد، او هم به كيفرش خواهد رسيد.
بنا بر آيه شريفه، حتى اگر به حساب ذره اى از اعمال خير و شر در روز قيامت رسيدگى نشود با عدالت خداوند مغايرت دارد.
پس، وجود «معاد» ضرورى و لازم و حتمى است و به تعبيرى ديگر «معاد» بر خدا لازم و واجب است. البته، اين وجوب و لزوم از نسخ وجوبى كه بر عهده انسانهاست، نيست. بلكه، بمانند نورانيت خورشيد است. اشراق انوار شمس جزء لاينفك و لازمه اوست. زيرا، خورشيد نمى تواند نورانى نباشد. چه در آن صورت خورشيد نيست. بنابراين، «عدل» و به تبع آن «معاد» هم لازمه وجود بارى تعافلى است.
رزمنده اى كه از بسيارى از لذتها گذشته و به پيكار بى امان مشغول است با كسى كه با جنگ بيگانه است كى تواند يكسان بود! بين اين دو هم دردنيا فرق است و هم در آخرت. او در دنيا به نورانيت و صفاى دل و مقامات معنوى نائل مى شود و در آخرت به سعادت ابدى مى رسد و در بهشت در كنار اولياء و انبياء و صديقين منزل مى كند.
اما، اين كه در حال و هواى رزم بى امان اسلام و كيفر نيست، چه جاى عدالت باشد كه همچون او پاداش ببيند؟!
از اين رو، قرآن به كسانى كه در شرايط دشوار از حريم اسلام و انسانيت پاسدارى مى كنند و در رزم مردانه حماسه هاى جاويدان مى آفرينند چنين خطاب مى كند:
يا ايها النفس المطمئنه ارجعي الى ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي.(1)
دليل چهارم براى اثبات معاد قانون استكمال است. اين قانون در قرآن با اين تعبير بيان شده است كه انسان در ابتدا خاك بود، سپس نطفه شد، پس از آن، به علقه تبديل شد، از علقه نيز مضمه تغيير يافت و آن گاه انسان شد. ابتدا، طفلى بيش نبود، پس آنگاه از طفوليت پا به نوجوانى گذاشت سپس به جوانى رسيد، سرانجام پيرى و مرگ فرارسيد، و بعد از مرگ استكمال ديگرى هم بايد باشد تا اين سير ناقص نباشد. بنابراين؟، دفتر حيات انسان با مرگ بسته نمى شود و سير تكاملى او ادامه مى يابد و اين تعبيرى از آيات مبارك «انا لله و انا اليه راجعون»(2)و «ان الى ربك المنتهي»(3)است.
يا ايها الناس ان كنتم في ريب من البعث فانا خلقنا كم من
تراب ثم نطفه ثم من علقه ثم من مضغه مخلقه و غير مخلقه لبين لكم و نقر في الارحام ما نشاء الى اجل مسمي ثم نخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشد كم و منكم من يتوفي و منكم من يريد الى ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شئنا و تري الارض هامده فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و انبتت من كل زوج بهيج.(1)
اى مردم اگر شما در روز قيامت و قدرت پروردگار بر بعث مردگان شك داريد، (به اين دليل توجه كنيد) كه ما شما را نخست از خاك بيافريديم. آنگاه از نطفه و پس از آن از خون و سپس از پاره اى گوشت تمام و ناتمام، تا در اين انتقال و تحولات قدرت خود را بر شما آشكار كنيم و از نطفه ها آنچه را مشيت ما تعلق گيرد در رحمها قرار دهيم. تا به وقتى معين طفلى از رحم بيرون آوريم. تا زندگى كرده و به حد بلوغ و كمال برسيد. برخى از شما بميريد و برخى ديگر به سن پيرى و دوران ضعف و ناتوانى رسد. به طورى كه پس از دانش و هوش به جائى رسد كه ديگر هيچ نفهمد (و دليل ديگر براى اثبات معاد اين است كه) زمين را بنگريد وقتى كه خشك و بى گياه باشد آنگاه باران بر آن فرو باريم، تا سبز و خرم شود و (تخم ها) نمو كند و از هر نوع گياه زيبا برويد.
مولوى نيز به زبان شعر قاون سير تكاملى انسان را چنين سروده:
1) . سورۀ حج آيه 5.
از جمادى مردم و نامى شدم
و زنما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
جمله ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملائك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن زجو
كل شى هالك الا وجهه
بار دگر از ملك پران شوم
آنچه در وهم تو نايد آن شوم(1)
1) . مثنوى مولوى.
معاد جسمانى به اين معنا است كه انسان با مشخصات دنيويش و همين روح و جسم در قيامت حاضر مى شود. هم اوست كه به حسابش رسيدگى مى شود و پس از بازرسى و حساب و كتاب به دوزخ يا بهشت مى رود. معاد جسمانى هم چون نماز و روزه از ضروريات اسلام است.
در ميان فلاسفه اگر چه در جسمانى يا روحانى بودن معاد اختلاف نظر وجود دارد و بعضى از فلاسفه غير اسلامى به معاد روحانى معتقدند، اما فيلسوفان مسلمان همه معاد جسمانى را امرى مسلم مى دانند.
لذا، «شيخ الرئيس» در شفا بعد از بحث معاد مى فرمايد:
«حتى اگر نتوانيم معاد جسمانى را از نظر دليل ثابت كنيم اما، «صادق مصدق» پيغمبر اكرم (ص)، از معاد جسمانى خبر داده
است و بايد تعبداً بپذيريم كه معاد جسمانى است».
مرحوم صدرالمتألهين نيز حركت جوهرى را عندتاً براى اثبات معاد جسمانى بيان كرده است.
بنابراين از نظر اسلام، اعم از اهل سنت، شيعه، فقهاء، فلاسفه و متكلمين «معاد» كه از اصول دين است، جسمانى است.(1)انسان با همان تركيبى كه در دنيا دارد روز قيامت در صحراى محشر حاضر مى شود و پس از دادرسى با همان هيات به بهشت يا دوزخ مى رود.
در بهشت دو قسم لذت است:
لذايذ روحانى، هم چون سخن گفتن با خداى تعالى و نشست و برخاست با پيغمبر اكرم (ص) و اهل بيت (ع) و...
لذايذ جسمانى، ماند خوردن، آشاميدن، تماس با حورالعين، جلوس در قصر ها، مشاهده مناظر بهشت و..
1) . محمد بن ابراهيم يحيى شيرازى ملقب به ملا صدرا از حكماى قرن يازدهم هجرى است. موضوع مهمى كه ملاصدرا در آن ابتكار به خرج داده فريضۀ مشهور «حركت جوهرى» است. قبل از ملاصدرا اكثريت حكما، حركت را در اعراض جسم منحصر مى دانستند. ملاصدرا (ره) جوهر را نيز متحرك دانست. او تصريح كرد حركتى كه در جوهر پديد مى آيد تغييرى است اشتدادى و استكمالى و به حقيقت جوهر جسم خدشه وارد نمى سازد و آن را دگرگون نمى كند. مرحوم ملاصدرا از فرضيه حركت جوهرى نتايج بسيارى مى گيرد، از آن جمله است «معاد جسمانى»
.
عذابهاى روحى، مانند عذاب وجدان، تاسف خوردن و ديگر شكنجه هاى روحى.
نارالله الموقده التي تطلع على الافئده انها عليهم موصده في عمد ممده.(1)
آتش بر افروخته الهى كه بر دلها شعله ور است و آنها را از هر سو سخت احاطه كرده و مانند ستونهاى بلند زبانه كشيده است.
آيه شريفه مى فرمايد آتش جهنم علاوه بر اين كه جسم را مى سوزاند، روح انسان را هم به آتش مى كشد.
2 - عذاب جسمانى، چون سوخت گوشت و پوست و استخوان، نوشيدن آب «حميم» و «زقوم» خوردن.
ان الذين كفرو باياتنا سوف نصليهم نارا كلما نضجت جلودهم بدلنا هم جلودا غيرها ليذوقوا
العذاب.(2)
آنان كه به آيات ما كفر ورزيدند به زودى به آتش دوزخشان افكنيم كه هر چه پوست تنشان بسوزد، به پوست ديگرش مبدل سازيم تا سختى عذاب را بچشند.
درآيه هاى 259 تا 260 سوره بقره در مورد «عزير»(1)پيغمبر و حضرت ابراهيم (ع) دو حكايت وارد شده است.
عزير ازبندگان شايسته خداوند و مردى صالح و داراى مقام نبوت بود وى روزى از خانه خود به مقصد دورى بيرون آمد. در بين راه به قريه اى رسيد كه در اثر حوادث طبيعى ويران شده و استخوانهاى پوسيده و بدنهاى متلاشى شده اهل آن در معرض ديد عابرين بود.
«عزير» در اين قريه درنگى كرد و بعد از تامل و تفكر در وضع اسفناك قريه با تعجب اين سوال در ذهنش نقش بست و چنين به زبان آورد:
اني يحيي هذه الله بعد موتها.
او از مشاهده بدن هاى متلاشى شده، در واقع دو سوال برايش مطرح شده بود:
اول - زنده كردن آنها پس از مدت طولانى، كه از مرگشان مى گذشت، كارى بسيار بزرگ ومهم است.
دوم - چگونه اين اندام متلاشى شده و استخوانها ى پوسيده و بدنهاى پاره پاره به صورت نخستين خود در خواهد آمد؟
1) . بنا بر آنچه در روايت آمده است «عَزير» و «عُزير» دو برادرند كه هر دو پيغمر بودند.
اگر چه «عزير» به كعاد جسمانى اعتقاد داشت و مى دانست كه خداوند قادر به زنده كردن آنها است، ولى مى خواست به «حق اليقين» برسد. «عزير» پيامبر د رحالى كه كنار آبى نشسته و الاغش به كنارى بود، از دنيا رفت. پس از گذشت صد سال پروردگار عالم او را دوباره زنده كرد و از او سوال كرد «چقدر درنگ كرده اى؟»
گفت: «لبثت يوما او بعض يوم- يك روز يا مقدارى از روز را درنگ كرده ام».
ولى، خداوند فرمود: «بل لبثت مائه عام» صد سال است كه تو به خواب مرگ فرو رفته اى و درنگ كرده اى.
فانظر الى طعامك و شرابك لم يتسنه و انظر الى حمارك...
در طعام و شرابك خود نظر كن كه هنوز تغيرى نكرده است و الاغ خود را نيز بنگر تا احوال بر تو معلوم شود. ما تو را براى خاق حجت قرار دهيم كه امر بعثت را انكار نكنند. به استخوانها بنگر كه چگونه آنها را از زمين بلند مى كنيم و به هم پيوند مى دهيم. سپس، گوشت به آنها مى پوشانيم و زنده مى كنيم.
«عزير» به الاغ متلاشى شده اش كه صد سال از مرگش مى گذشت نگاه كرد، جمع شدن استخوانهايش را مشاهده كرد و با مشاهده اين منظره گفت:
اعلم ان الله على كل شي قدير.
همانا اكنون به حقيقت و يقين مى دانيم كه خداوند بر همه چيز داناست.
اين ماجرا به خوبى معاد جسمانى را اثبات مى كند.
واذ قال ابراهيم ارني كيف تحيي الموتي قال اولم تومن قال ولكن ليطمئن قلبي.(1)
ابراهيم (ع) عرض كرد، پروردگارا به من بنما كه چگونه مردگان را زنده خواهى كرد. خداوند فرمود مگر ايمان ندارى؟ گفت چرا باور دارم. ليكن، مى خواهم با مشاهده آن به اطمينان برسم و دلم آرام گيرد.
خداوند بدو فرمود چهار پرنده بگير (و آنها را بكش) و گوشت آنها را به هم بياميز و مخلوط كن. سپس، هر قسمتى را سر كوهى بگذار، آنگاه آن مرغان را بخوان تا به سوى تو شتابان پرواز كنند تا بدانى كه خداوند بر همه چيز توانا و به حقايق امور دانا است.
حضرت ابراهيم (ع) به فرمان الهى عمل كرد و آن پرندگان را خواند: گوشت و پوست و استخوان در هم آميخته مرغان پس از فراخواندن ابراهيم (ع) از هم جدا شد، و هر يك از مرغان دوباره جان گرفت وبه سوى ابراهيم (ع) شتافت.
اين حكايت نيز نمونه ديگرى از احياى مردگان است.
1) . سوره بقره، آيه 260.
وقتى نامه اعمال بد كاران و شيطان صفتان به دستشان داده مى شود گويند كه اين سياهنامه از آن ما نيست. ولى، خدايشان مى فرمايد:
اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون.(1)
امروز است كه بر دهان آن كافران مهر خموشى زنيم و دستهايشان با ما سخن گويد و پاهايشان به آنچه كرده اند گواهى دهند.
از عبارت «تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم» استفاده مى شود كه جسم آنها شهادت مى دهد. زيرا، روحشان كه دست و پا ندارند و اين به معناى معاد جسمانى است.
«ابى ابن كعب» كه مردى لجوج بود، خدمت رسول خدا (ص) سيد و استخوانهاى پوسيده مرده اى را در مقابل پيامبر نهاد و شروع به كوبيدن آنها كرد. آنگاه آن را در كف دستش ريخت، بر بادش داد و روى به پيامبر كرد و گفت: خداوند چگونه اين مرده را زنده خواهد كرد؟!
اين آيه شريفه نازل شد:
1) . سوره يس، آيه 65.
وضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشاها اول مره و هو بكل خلق عليم.(1)
براى ما مثلى جاهلانه زده و خلقت خود را فراموش كرده است و مى گويد اين استخوانهاى پوسيده چگونه زنده مى شود و چه كسى آنها را زنده مى كند؟ اى رسول بگو آنها را خدائى زنده مى كند كه اول بار آفريد همانا او بر خلقت دانا و قادر است.
خداوند در سوره قيامت قسم ياد مى كند كه نه تنها استخوانهاى پوسيده را جمع مى كنيم، بلكه قادريم كه سر انگشتانشان را هم به شكل نخستين درست كنيم.
عبارت «بلى قادرين على ان نسوى بنانه» دليل محكم و متقنى است كه به اصل مبدا بر مى گردد. يعنى، تمام انسانها وجوه اشتراكى دارند و وجوه تمايز. به گونه اى كه بين 4 ميليارد انسان نمى توان دو انسان پيدا كرد كه از نظر شكل و شمايل با هم يكى باشند و اين يكى از نشانه هاى قدرت الهى است چنانكه فرمود:
ومن اياته خلق السموات و الارض و اختلاف السنتكم و الوانكم ان في ذلك لايات للعالمين.(2)
و يكى از نشانه هاى قدرت الهى خلقت آسمان ها و زمين است و يكى ديگر اختلاف زبان ها و رنگ هاى شما آدميان در اين امر نيز ادله صنع و حكمت خداوند براى دانشمندان عالم آشكار است.
و يكى ديگر از نشانه هاى قدرت صنع الهى و دليل مبدا خطوط سرانگشتان آدميان است. زيرا، بين تمام افراد روى زمين نمى توان دو نفر را يافت كه خطهاى سرانگشت آنان شبيه به يكديگر باشد.
و از اين جهت، قرآن شريف مى فرمايد: ما قادريم كه خطهاى سرانگشتان انسان ها را به همان گونه اى كه در دنيا بود بى هيچ تفاوتى بيافرينيم.(1)
در سوره حاقه مى خوانيم:
فاما من اوتي كتابه بيمينه فيقول هاوم اقروا كتابيه اني ظننت اني ملاق حسابيه فهو في عيشه راضيه في جنه عاليه قطوفها دانيه كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم في الايام الخاليه.(2)
اما، كسى كه نامه عملش را به دست راستش دهند (با كمال سرافرازى و شادمانى به اهل محشر) گويد بيائيد نامه مرا بخوانيد، من ملاقات اين روز را اعتقاد داشتم، چنين كسانى در بهشت
عالى رتبه ابدى كه ميوه هاى آن هميشه در دسترس بهشتيان است زندگى خوش خواهند داشت و بدانها خطاب رسد كه از طعام و شراب هاى لذيذ و گواراى بهشتى هر چه خواهيد تناول كنيد. شما را گوارا باد كه اين پاداش اعمال گذشته دنيا است كه براى امروز خويش از پيش فرستاديد.
خطاب «كلوا واشربوا» اقتضا دارد كه مخاطب به اندام (دهان و دست و...) و جهاز هاضمه مجهز باشد و اگر نه خطاب لغو خواهد بود. پس، از اين عبارت هم پى خواهيم برد كه بايد معاد جسمانى باشد. نظير اين آيات كه بر معاد جسمانى تصريح مى كند فراوان است به طورى كه به هيچ چيز ديگرى قابل تاويل نيست.
در مقابل معاد جسمانى شبهات و يا به عبارتى استبعاداتى شده است. ولى، اين شباهت در مقابل برهان اقامه شده در مورد معاد جسمانى ارزش علمى ندارد. زيرا، به تعبير «شيخ الرئيس» در «شفا» صادق مصدق، يعنى پيامبر گرامى اسلام (ص)، خبر از «معاد جسمانى» داده است وبر ما است كه تصديق كنيم حتى اگر به برهان ثابت نشود. شبهه و استبعاد در مقابل كلام خداوند تعالى، جهل در مقابل علم است و در واقع نوعى ندانستن است نه شبهه.
اين شبهه پيش و پس از ميلاد مسيح (ع) و در كلمات افلاطون و علماى پس از او و نيز در ميان متكلمين و فلاسفه
اسلامى به تقريرهاى مختلفى تحرير شده است. از ميان اين تقريرها، تقريرى راكه در بردارنده تمامى تقريرهاى ديگر و قدرى هم رنگ علمى به خود گرفته است تحرير مى كنيم:
اين دنيا از زمان حضرت آدم (عليه السلام) تا روز قيامت چند صد بار زير و رو شده است و مى شود. بنابراين، هر انسان چندين بار به اين دنيا مى آيد و باز مى گردد. يعنى، مى ميرد، سپس تبديل به خاك مى شود، و خاك مبدل به گياه و گياه نطفه و بالاخره انسان مى شود. دوباره انسان مى ميرد و آن سير را از سر مى گيرد.
در اين ها آنچه دگرگون مى شود صورت است نه ماده. به عبارتى ديگر، انسان است كه گياهى گياه مى شود و گاه ديگر حيوان، گاهى خاك است و گاه ديگر باز انسان.
با اين وصف روز قيامت چه چيزى زنده مى شود؟! جسم انسان چندين مرتبه دگرگون شده، و اين ماده او چندين بار صورت هاى مختلفى را به خود گرفته است. پس شخصى كه ميليون ها سال پيش مرده و تبديل به جسمى ديگر شده و شايد چندين بار به صورت هاى متفاوتى درآمده است، آن روح واحد به كدام يك از اين اجسام تعلق مى گيرد؟
هم چنين، اگر كافرى مسلمانى را بخورد و بدن مسلمان جزء جسم كافر شود، روز قيامت جسم مسلمان كه با جسم كافرى يكى شده است آيا به جهنم مى رود يا جسم كافر را همراه خويش به بهشت مى برد؟
در تقريرى ديگر از شبهه گوئيم كه اين سوال در مورد انسان بدون «آكل و ماكول» نيز صدق مى كند. زيرا، انسان هر چند سال يك بار به طور كلى، دگرگون مى شود. پس از هر هفت سال تمامى سلول هاى بدن او، به طور كامل تغيير مى يابد، چنان كه انسان چهارده ساله غير از انسان هفت ساله است، و شخص بيست ويك ساله غير از هر دوى آنها است. بنابراين، جسم همواره در حال انحلال و تبديل به جسم و سلولهاى جديدى است. و شبهه در اينجا نيز مطرح است. چه، كسى كه در جوانى مرتكب گناه شده و در سنين پيرى مرده است و روحش به كدامين بدن تعلق مى يابد؟ بدنى كه در جوانى معصيت كرده است يا آن كه در پيرى عابد و زاهد شده؟
اگر روح به بدن سنين جوانى تعلق يابد شخص بايد به جهنم برود، دراين صورت حساب سنين پيرى اش كه انسان عابد و زاهدى بوده است چه مى شود؟! و اگر روح متعلق به بدن زمان پيرى شود و در ازاى زهد و عبادت انجام داده شده، به بهشت رود، معصيت جوانى اش چه خواهد شد؟!
استاد بزرگوار، رهبر عظيم الشان انقلاب، استحقاق عقاب و
ثواب را امرى عرفى مى دانند و مى فرمايند بايد ديد كه عقلا در كجا عقاب را مى پسندند و در كجا نمى پسندند و هم چنين ثواب را.(1)
يعنى اگر كسى ده سال پيش ظلمى كرده و گريخته باشد آيا پس از يافتن وى نمى گوئيد كه اين شخص همان شخصى است كه ده سال پيش به من ظلم كرده است؟ و ايا او را مستحق كيفر نمى دانيد؟ آيا هيچ عاقلى در اين امر به شما اعتراض مى كند؟ اگر چه سلولهاى بدن او كاملاً دگدگون شده است، ولى او همان شخصى است كه به شما ظلم كرده و مستحق كيفر است.
هم چنين، حالتى را در نظر بگيريد كه شخصى به شما لطفى كرده و گره از كار بسته تان گشوده باشد. پس از 20 سال او را دوباره ببينيد، آيا او را دوباره اكرام و احترام نمى كنيد؟ و او را سپاس نمى گوئيد؟ با اين كه تمام سلولهاى بدن وى دگرگون و كاملاً شخص ديگرى شده است. اماف اين امر موجب نمى شود كه خود را مديون وى ندانيد واحترام او را برخود لازم نبينيد.
اين دو مثال در پاداش و كيفر، جواب از شبهۀ «آكل و مأكول» براساس بناى عقلا است.
البته، شبهۀ «آكل ومأكول» از ندانستن است، نه اينكه واقعاً شبهه اى علمى باشد. ولى، با اين حال از سوى قرآن و فلاسفه بدان پاسخ گفته شده است.
1) . ايشان هيچگاه مسئلۀ جبر و اختيار را در ميان عامۀ مردم به گونۀ بحث هاى فلسفى و كلامى يا بحث هاى عميق و لطيف عرفانى مطرح نمى كند. بلكه، آن توسل به عرف عقلا طرح و حل مى فرمود.
نبايد توهم كرد كه بناى عقلا اساس محكمى ندارد، «بلكه ريشه فلسفى دارد. اين ريشه از جمله معروف فلاسفه: «حقيقت شىء به صورت است نه به ماده» گرفته شده است. يعنى، حقيقت انسان به «منيت» او است. به سخنى ديگر، حقيقت انسان چيزى است كه به آن، به وسيلۀ الفاظى چون «من»، «تو» و «او» اشاره مى شود. اين «من»، «تو» و «او» هيچگاه تغيير نمى يابد و گذشت زمان اگر چه باعث دگرگونى سلولهاى بدن و تغيير كامل جسم انسان مى شود، اما در حقيقت او بى تأثير است. چنانكه در مثال بالا ديديم وقتى به شخصى كه 20 سال پيش به شما خوبى كرده است بر مى خوريد، اين شخص را همان شخص 20 سال پيش مى دانيد و مى گوئيد «تو» 20 سال پيش گره از كار بستۀ «من»
گشودى. يعنى، «تو» همان شخصيت 20 سال پيش را دارى و «من» نيز همان شخص 20 سال پيش هستم.
بنابراين، «من»، «تو» و «او» هيچگاه معدوم نمى شوند و تغيير نمى يابند و آن چيزى كه در معرض دگرگونى قرار دارد، «جسم» و به تعبير حافظ «خرقه» است. در واقع، جسم همچون لباس است و از اين رو، جسم نو به منزلۀ لباس نو است. همانگونه كه لباس وسيلۀ حفظ انسان از سرما و گرما است، جسم نيز وسيله اى است كه انسان به واسطۀ آن لذت و كيفر مى بيند.
پس، كسى كه تعزير مى شود، روح به وسيلۀ جسمش كيفر مى بيند. همچنين، هرگونه لذتى نيز مربوط به روح است كه وسيلۀ جسم، صورت و تحقق مى پذيرد. لذاف هيچ مرده اى از گلباران شدن لذتى نخواهد برد، زيرا، جان در بدن ندارد. تنها انسان زنده است كه از گلباران شدن لذت مى برد و اين لذت مربوط به روح اوست. با اين بيان، معلوم شد كه جسم تنها به منزله لباس براى انسان است و آنكه بايد لذت ببرد يا ألم ببيند، «من» يا حقيقت انسان است و جسم - هر جسمى كه باشد - تنها وسيله تحقق لذت يا رنج است.
«تو» و «من» - حقيقت انسان - نمى تواند بدون جسم كيفر و پاداش ببيند. زيرا، «تو» و «من» همان تشخص انسانى است، و اگر جسم نباشد، «تو» و «من» نمى سوزد و ناراحتى جهنم را نتواند چشيد.
با تبيين ريشۀ فلسفى بناء عقلا اين نتيجه حاصل مى شود كه «روح» انسان پاداش يا كيفر مى بيند اما، وسيله عقاب وثواب روح انسان «جسم» است.
فلاسفۀ اسلام، علماى كلام و مفسرين از اين شبهه پاسخ گفته اند. اما، بهترين جوابها، پاسخ قرآن است كه در آياتى چند به طور اشاره و بدون مطرح كردن شبهه آمده است.
قرآن در چهار فراز به اين موضوع دقيق اشاره كرده است:
ان الله الذي خلق السموات والارض قادر على ان يخلق مثلهم
آن خدايى كه آسمانها و زمين را خلق كرده، قادر است كه مانند اينها را باز بيافريند.
عبارت «ان يخلق مثلهم» اشاره به اين دارد كه آن عالم مانند اين دنيا است، اما نه همان. زيرا اگر «همان» مورد نشر بود، مى فرمود «ان يخلقهم» اين حقيقت در آيۀ ديگرى چنين نمودار شده است:
يوم تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار.(1)
روزى كه زمين به امر خدا به غير از اين زمين مبدل و آسمانها نيز دگرگون شوند، و تمام خلق در پيشگاه حكم خداى يكتاى قاهر حاضر شوند.
يعنى، عالم آخرت غير از اين دنيا است و روز قيامت منظومۀ شمسى در هم پيچيده مى شود، دنيا خاموش مى شود. اما، آن عالم، عالم زنده است. جسم دنيايى غير از جسم عالم آخرت است. آنجا جسم سخن مى گويد:
1) . سورۀ ابراهيم، آيه 48.
حتى اذا ما جاؤها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون.(1)
تا هنگامى كه همه به دوزخ رسند، آنگاه گوش و چشم و پوست بدنها بر اعمال آنها گواهى مى دهند.
انسان خطاب به آنها مى گويد:
لم شهدتم علينا.
چرا براعمال ما شهادت داديد؟
اعضاء و جوارح در جواب گويند:
انطقنا الله الذي انطق كل شيء.(2)
خدائى كه همه موجودات را به نطق درآورد ما را نيز گويا كرد.
زمين آن علم نيز خبر از حوادث سهمگين خويش مى دهند.
اذا زلزلت الأض زلزالها و اخرجت الأرض اثقالها و قال الأنسان مالها يومئذ تحدث اخبارها.(3)
هنگامى كه زمين به سخت ترين زلزلۀ خود به لرزه درآيد و بارهاى سنگين اسرار درون خويش را از دل خاك بيرون افكند. انسان به تعجب گويد زمين را چه پيش آمده است. در آن هنگام زمين مردم را به حوادث (بزرگ) خويش آگاه مى سازد.
او ليس الذي خلق السموات و الأرض بقادر على ان يخلق مثلهم بلي و هو الخلاق العليم.
آيا آن خدائى كه آسمانها و زمين را آفريده است، (موجود ضعيفى) چون آنان را (پس از مردن) قادر نيست بيافريند؟ آرى، البته كه او آفريننده دانا است.
نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين على ان نبدل امثالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون.
مرگ را ميان همۀ شما خلايق، مقدر ساختيم، هيچ كس بر قدرت ما سبقت نتواند گرفت در فانى كردن و
آفرينش مخلوقاتى ديگر چون شما و برانگيختگان به صورتى كه اكنون از آن بى خبريد.
كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً غيرها ليذوقوا العذاب.
هر چه پوستتن آنها بسوزد، به پوست ديگرش مبدل سازيم تا سختى عذاب را بچشد.
از مجموع آيات ياد شده بالا دريافتيم كه:
1 - معاد انسان معادى است جسمانى.
2 -
جسم در عالم آخرت غير از جسم دنيائى است.
3 - انسان به وسيلۀ جسم آخرت سختى عذاب و لذت ثواب الهى از بين رود، پوست ديگرى مى رويد تا وسيلۀ عذاب مجرمين فراهم باشد.
4 -
از قرآن استفاده مى كنيم كه در روز قيامت انسان با هويتى كه در دنيا براى خود ساخته ات محشور مى شود. يعنى، اگر در مسير انسانيت، حركت استكمالى كرده و حقيقت و هويت خود را شكوفا كرده باشد به صورت انسانى كامل محشور مى شود و به عبارت ديگرى (كه از روايات استفاده مى شود) چنين كسى وقتى وارد صف محشر مى شود همچوم ماه شب چهارده مى درخشد و اهل محشر را به خود جذب مى كند.
اما، اگر كسى هويت انسانى اش را در دنيا از دست داده و در حيوانيت غوطه ور شده باشد، در روز قيامت با همان صورت حيوانى محشور مى شود و به هيأت سگ يا گرگ يا مورچه و يا.... ارد صف محشر مى شود. حال آن كه در عالم جمع الجمع آخرت اگر چه به صورت حيوان است، ولى همه او را مى شناسند.
اين معناى اول از تجسم اعمال در عالم آخرت است.
قرآن اين حقيقت را در آيات بسيارى بيان مى كند كه افعال و نيات انسان از هويت او سرچشمه مى گيرد، و خود به نوبه، ملكات انسان را مى سازند. يعنى، هر كس از گناه پرهيز كند و به واجبات اهميت دهد به تدريج داراى ملكه عدالت مى شود و چون به ملكه عدالت دست يافت، ديگر طبيعتاً گناه نمى كند، و به واجبات اهميت مى دهد. بنابراين، فكر، گفتار و كردار صالح سلامت نفس مى آورد و هر سليم النفسى اقعالش صالح است.
قرآن مى فرمايد:
الا بذكر الله تطمئن القلوب.(1)
هان! با ياد خدا دلها آرام گيرد.
يعنى اگر نفس مطمئنه اى مى خواهيد تا دلهره ها و اضطراب خاطرها از شما دور شود، بياد خدا باشيد.
هم چنين:
فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد في السماء.(2)
خداوند هدايت هر كه را اداره كند، قلبش را براى دريافت نور اسلام مى گشايد و هر كه را اراده گمراهيش نمايد (به حال گمراهى واگذار) دل او را نيز از پذيرفتن ايمان سخت تنگ گرداند گوئى كه بر فراز آسمان مى رود.
خداوند ارداه هدايت كسى را مى كند كه خود زمينه هدايتش را فراهم بكند. يعنى، اجتناب از گناه و اهميت دادن به واجبات زمينه اى براى شرح صدر و نورانى شدن قلب انسان فراهم مى كند. به عبارتى ديگر، اگر دست عنايت خداوند بر سر كسى نباشد و زندگى او به گناه، غيبت، تحقير، سوزاندن دل ديگران، سخن چينى، اختلاف اندازى و... آلوده باشد، روح وى افسرده و دلش مملو از غم و غصه و نگرانى و اضطراب خاطر است.
در آيه 110 از سوره توبه چنين مى خوانيم:
لايزال بنيانهم الذي بنوا ريبه في قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم و الله عليكم حكيم.
هم چنان بنيانى كه بر كفر و نفاق بنا كرده اند، دلهايشان را به حيرت افكند تا آنكه از آن يا به مرگ و يا به توبه دل بركنند و خدا بر اسرار خلق دانا و به دقايق امور عالم آگاه است.
پس، انسان با دستيابى به ملكات الهى در دنيا انسانى كامل و در عالم آخرت رستگار خواهد بود. اما، اگر ملكاتش انسانى و الهى نباشد، بر هويت و نفس او اثر مى گذارد و حقيقت و هويتش را واژگون مى كند و در صف محشر با هويت تغيير يافته اش محشور مى شود.
... و نحشر هم يوم القيمه على وجوههم عميا و يكما وصما مأويهم جهنم...(1)
عده اى را، روز قيامت، وارونه محشور مى كنيم (يعنى، سر بر زميندارند، و پاى بر آسمان) در حالى كه كور و كر و گنگ هستند و مسكنشان دوزخ است.
اينان در دنيا گوش شنوا براى شنودنحقايق نداشتند، برخلاف سخنان حق عمل مى كردند، پرده هاى عصبيت و لجاجت ديده هايشان را كور كرده بود تا جائى كه هويتشان مسخ شد و به هويت ديگرى درآمدند و در روز قيامت كور و كر و لال و وارونه محشور خواهند شد.
افرادى كه در دنيا در مقابل خداوند و احكام شرع مقدس اسلام سركش هستند در قيامت ناتوان خواهند بود.
يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون.(2)
ياد كنيد روز سختى را كه دامن به ميان زنند و با كمال كوشش براى نجات خود بكوشند و به سجده خدا خوانده شوند، ولى نتوانند.
خاشعه ابصارهم ترهقهم ذله وقد كانوا يدعون الى السجود
وهم سالمون.(1)
چشمانشان ذليل و ترسان، ذلت و حسرت آنها را فراگرفته است و پيش از اين در حالى كه بدنشان سالم بود به عبادت خدا فراخوانده مى شدند، ولى اجابت نكردند.
اينها در روز قيامت با حالت بسيار متأثر كننده اى در مقابل عظمت الهى خواهند ايستاد و با اينكه مى خواهند خدا را سجده كنند، ولى نخواهند توانست. زيرا، در دنيا تن سالم دارند، و به دستور سجود دعوت شدند، اما سجده نمى كنند. از اين رو ملكه سركشى در دنيا بر هويت آنها اثر مى گذارد و هويتشان روز قيامت به گونه اى خواهد شد كه از سجده كردن ناتوان خواهد بود.
يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم و يحسبون انهم على شيء الا انهم هم الكاذبون.(2)
روزى را بياد آر كه خداوند همه آنها را برانگيزد، همانگونه كه براى شما قسم ياد مى كردند براى خدا نيز به دروغ سوگند ياد مى كنند و مى پندارند كه برايشان اثرى خواهد داشت، هان! بدانيد كه آنها دروغگو هستند.
دروغ در اثرتكرار، ملكه انسان مى شود و ملكه هويت او را
تغيير مى دهد و در آخرت انسان دروغگو با هويت تغيير يافته محشور مى شود. در آنجا نيز دربرابر خداى تعالى دروغ مى گويد و عرض مى كند خدايا به من ظلم مى كنى و بر اين حرف ناروايش هم قسم ياد مى كند و مى گويد من جهنمى نيستم، بلكه اهل بهشتم.
ومن كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيلاً.(1)
هركس در اين جهان (چشم دلش در اثر كفر و جهل و ضلالت) نابيناست در عالم آخرت نيز نابينا و گمراهتر خواهد بود.
آيه شريفه اشاره به اين دارد كه فقدان معنويت در دنيا بر هويت انسان اثر سوء مى گذارد و هويتش در روز قيامت به گونه اى است كه كور و ر ضلالت خواهد بود و از مشاهده جمال جميل حق بى بهره.
ومن اعرض عن ذكري فان له معيشه ضنكاً و نحشره يوم القيمه اعمي.(2)
هر كس از ياد من اعراض كند همانا (دردنيا) معيشتش تنگ شود و روز قيامت او را نابينا محشور كنيم.
اعراض از ياد خدا نيز براى انسان دو در مهلك دارد: نخست در دنيا زندگيش ناخوش مى شود و ديگر اين است كه در روز قيامت كور وارد صف محشر مى شود.
قال رب لم حشرتني اعمي و قد كنت بصيراً قال كذالك اتتك اياتنا فنسيتها وكذلك اليوم تنسي.(1)
اودر اين حال به خداوند عرض كرد: بارالها، چرا مرا نابينا محشور كردى د صورتى كه من در دنيا بينا بودم؟ خداوند در جواب او مى فرمايد: آرى چون آيات ما براى هدايت تو آمده بود، ولى همه را فراموش كردى. از اين رو، امروز فراموشى خواهى داشت.
در حقيقت دنيا است كه باعث كورى انسان در آخرت مى شود و دنيا است هويت انسانى انسان را تغيير مى دهد. يعنى، قد علم كردن در مقابل آيات قرآن و به فراموشى سپردن فرمان الهى و عمل نكردن به احكام شرعى باعث كورى در آخرت مى شود. چنين كسانى هويتشان در دنيا هويت انسانى نيست و با همان هويت غيرانسانى محشور ميَشوند. آنان آيات الهى را نمى ديدند، لذا، كور محشور مى شوند.
شيخ جليل القدر «طبرسى» (ره) در تفسير مجمع البيان در تفسير آبه «يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا» اين حديث را نقل مى كند:
روزى «معاذ بن جبل» كه از اصحاب رسول خدا (ص) بود،
1) . سورۀ طه، آيه 126 و 125.
در منزل «ابو ايوب انصاى» از حضرت در مورد آيه داده شده سوال كرد. پيامبر (ص) فرمود: «اى معاذ از امر عظيمى پرسيدى». سپس چشمان مباركش را بست و فرمود: «ده طائفه از امت من به صورت پراكنده محشور مى شوند. خداوند آنها را از ميان مسلمين مشخص مى فرمايد. صورت برخى از آنها را به شكل ميمون و برخى ديگر را به صورت خوك تغيير مى دهد و عده اى از آنها وارونه خواهند بود به گونه اى كه پا در هوا و صورت در زمين دارند. آنگاه با صورتشان روى زمين كشيده مى شوند. برخى نيز با چشم نابينا رفت وآمد مى كنند. بعضى ديگر كر و گنگ اند و انديشه نمى كنند. بعضى زبانهاى خود را مى جوند و چرك از دهانشان جارى مى شود به طورى كه اهل محشر از بوى گند آن ناراحت مى شوند. عده اى دست و پايشان بريده است و برخى ديگر بر شاخه هايى از آتش آويزانند. عده اى از آنها نيز عفونتشان از مردار گنديده بدتر است و بعضى لباس هايى از مس گداخته شده به تن مى كنند كه بر بدنشان چسبيده است.
آنها كه به صورت ميمونند سخن چينانند و آنهايى كه به صورت خوكند از كسب حرام تغذى مى كردند. اما، ربا خواران وارونه هستند و دادستانها و قضاتى كه در قضاوتشان ظلم روا داشته اند كور محشور مى شوند. مردم مغرور كر ولال هستند و دانشمندانى كه به علمشان عمل نكرده اند و قضاتى كه عملشان مخالف گفتارشان است، زبان خود را مى جوند. دست و پا بريدگان كسانى اند كه همسايگان خود را آزار مى كردند
و سعايت كنندگان آويخته گان به شاخه هاى آتشند. آنهايى كه مردم از عفونتشان ناراحتند و از مردار بدتراند كسانى اند كه از شهوتها و لذتهاى حرام كامياب شدند و حقوق الهى را نپرداختند و آنهايى كه لباسهايشان از مس گداخته در آتش است كسانى اند كه اهل كبر و مفاخرت بوده اند!(1)
آرى روز قيامت هر كس به همان سيمايى ظاهر مى شودكه اعمالش اقتضا مى كند.
فيومئذ لايسئل عن ذنبه انس و لاجان يعرف المجرمن بسيميهم فيوخذ بالنواصي و الاقدام.(2)
در آن روز از گناه جن وانس هيچ سوال نكنند، (بلكه) بدكاران به سيمايشان شناخته مى شوند. سپس، از موى پيشانى و پايشان گرفته و درآتش دوزخ افكنده مى شوند.
دو معنا است. به معناى اول پيش از اين اشاره رفت. اما، معنى دوم تجسم اعمال عبارت است از اينكه در روز قيامت اعمال و نيات و افكار انسان مجسم مى شود. اين ها اگر چه به صورت «عرض» است، اما در واقع و نفس الأمر چنين نيست. بلكه، حقيقت و واقعيتى دارد. يعنى، اگر چه در ظاهر اعمال انسان وابسته بدو است و پس از انجام، معدوم مى شود، ولى اينها ظاهر امر است. در واقع كردار و نيات انسان از ين نمى رود و در روز قيامت با صورتى متناسب خويش مجسم مى شوند و همراه انسان پا به صف محشر مى گذارند.
از قرآن و روايات استفاده مى شود كه «بهشت» و «جهنم» از قبل بوده و هم اكنون نيز موجود است. آيات زير دليل اين مدعاست:
واتقوا النار التي اعدت للكافرين.(1)
بپرهيزيد از آتشى كه براى كفار آماده شده است.
وسارعوا الى مغفره من ربكم و جنه عرضها السموات و الارض اعدت للمتقين.(2)
شتابيد به سوى بهشتى كه در پهناى زمين و آسمانها است، و از هم اكنون براى متقين آماده شده است.
اما، نعمت هاى هشتى و عذابهاى دوزخ به اعمال انسان بستگى دارد. يعنى، از نظر قرآن اعمال ما سازنده قصرهاى بهشت است و عذاب و گرزهاى آتشين و مار و مور و عقرب جهنم را از پيش با اعمال خود مى فرستيم. بنابراين، جاى شگفتى نيست كه بگوئيم: «قيامت حاصل اعمال انسان است.»
انما هي اعمالكم ترد اليكم...(1)
اين اعمال شما است كه روز قيامت به سوى شنا باز مى گردد.
در اين باره، قرآن تعابير قراوانى دارد، از جمله:
كلوا واشربوا هنيئا بما اسلفتم.(2)
در روز قيامت خطاب مى شود كه بخوريد و بياشاميد ثمره آنچه را از قبل انجام داديد.
ذلك بما قدمت ايديكم.(3)
آنچه در روز قيامت مى بينيد نتيجه همان است كه دستان شما از قبل انجام داده است.
اين تعابير نشان مى دهد كه اعمال انسان در دنيا است كه باعث نعمت بهشتى و يا عذاب دوزخ مى شود و هر چه از پيش فرستاديم همان برايمان مهيا است.
از اين رو، در روايات معراج مى خوانيم كه رسول خدا (ص) مى فرمايند: در بهشت فرشتگانى را ديدم كه به ساختن قصرها سرگرم بودند. اما، هر از چند گاهى دست از كار مى كشيدند. علت دست كشيدن از كارشان را پرسيدم جواب داده شد: مصالح
بهشت از دنيا مى آيد. تا وقتى كه انسان به عبادت بپردازد، مسلمين را خدمت كند، انفاق كند، به مبارزه با نفس مشغول باشد و... اسباب ساختن نعم بهشت و قصرها فراهم است. ولى، هرگاه غفلت كند يا بى تفاوت شود، اسباب قطع مى شود و ملائك دست از كار مى كشند.
لذا، ممكن است كسى بهشت داشته باشد، ولى بى هيچ درختى و قصرى و يا نهر آبى. برخلاف آنكه به سبب اعمال صالحش در دنيا بهشت آخرتش پر از قصرها و باغ ها و حورالعين و... است.
محدث قمى (ره) روايتى ذكر مى كند(1)كه يكى از سران عرب خدمت رسول اكرم (ص) آمد و عرض كرد من نمى توانم هميشه خدمت شما برسم، لطفاً مرا موعظه اى كنيد كه دائماً سرمشق زندگيم باشد. حضرت فرمود: «هر چه را در دنيا انجام دهى در قبر رفيق تو خواهدبود». يعنى، اگر خوبى كنى در قبر رفيق خوبى خواهى داشت كه هم او در وحشر و در بهشت مونس تو است و اگر بدى كنى، حتى به مقدار كم، يقين داشته باش كه رفيق بدى در قبر خواهى داشت كه در عالم آخرت نيز همراه تو است تا آنكه با هم به دوزختان افكنند.
1) . مرحوم علامه مجلسى و شيخ بهائى (ره) و ديگران هم اين روايت را نقل كرده اند.
حال كه اعمال و كردار ما، بلكه هيچ چيز در اين اعمال معدوم نمى شود و به خود ما برمى گردد، بيائيد تا عالم باقى را به دنياى فانى نفروشيم و به خاطر اين زندگى فانى كه نوشش همراه با نيشها و لذتش تؤام با الم و ناراحتى هاست زندگى جاويد آخرت و نعمت هاى بهشتى را ارزان از دست ندهيم. به واسطه ارتكاب معاصى، صحبت كردن و همنشينى با ائمه و رسول خدا (ص) را از دست ندهيم. از آن بالاتر، مشاهده جمال جميل خداوند را بر خود حرام نكنيم.
كردار و گفتار و رفتار ما داراى دو اثر است. يكى از آن دو اثرى است كه در نفس ما ايجاد مى شود. يعنى، اگر انسان اعمال صالح داشته باشد، نفس وى تأثير نيكويى مى پذيرد. ولى، چون اعمالش بد باشد به حضيض حيوانيت سقوط مى كند. دوم، در روز قيامت اعمالمان به خود ما بر مى گردد. «انما اعمالكم ردت اليكم» و پس از مرگ هر كدام از آنها به صورت حقيقى خويش مجسم خواهند شد و در آن عالم با ما همنشينيد.
تجسم اعمال در عالم آخرت و قرين بودن اعمال تجسم يافته با انسان در عالم پس از مرگ از آثار افعال ما است. قرآن اين حقيقت را چنين بيان مى كند:
يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امداً بعيداً و يحذركم الله نفسه و الله رؤف بالعباد.(1)
روزى كه هر شخص آنچه نيكى انجام داده است همه را پيش روزى خود حاضر ببيند و هر آنچه بد كرده است را آرزو كند كه اى كاش ميان او و كار بدش فاصله بسيارى مى بود. خداوند شما را از عقاب خود مى ترساند كه او در حق بندگان بسى مهربان است.
احاطه شدن انسان توسط گناهانش روز حساب، بسيار رسوا كننده است و افسوس آن لحظات از شعله هاى دوزخ سوزنده تر است.
اما، اگر اعمال انسان خوب باشد، روز قيامت هنگامى كه به صورتهاى زيبايى كه اطرافش را فراگرفته است مى نگرد،
1) . سورۀ آل عمران، آيه 30.
آنچنان شاد مى شود كه با شوق اهل محشر را فرامى خواند كه:
«بيائيد اعمال مرا ببينيد و نامه عمل مرا بخوانيد».(1)
كسى كه نامه عملش را بدست راستش داده اند (يعنى اهل سعادت است، با كمال و نشاط و خوشحالى به اهل محشر) گويد بيائيد نامه عمل مرا بخوانيد.
از آيات ديگرى كه بر اين معنا دلالت دارد آيه شريف زير است:
يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذره خيراً يره و من يعمل مثقال ذره شراً يره.(2)
خداوند تعالى در اين آيه مى فرمايد:
روز قيامت مردم از قبرها پراكنده بيرون آيند تا «اعمال خود» را ببيند نه «جزاى عمل خود» را. زيرا، اگر معناى اخير مراد بود، مى فرمود:
ليرو جزاء اعمالهم.
پس، «مشاهده خود اعمال» منظور است. يعنى، تجسم اعمال به معناى دوم اينك مورد بحث ما است. دنباله آيه نيز همين معنى را تأكيد مى كند به اين كه هر كسى اگر ذره اى بدى كرده باشد، روز قيامت همان را خواهد ديد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب امام خمينى، بارها اين آيات شريف را تلاوت و از امام صادق (ع) نقل مى كردند كه: «آيه ليرو اعمالهم از محكمات است و چيزى در تقدير ندارد.» يعنى، اگر عمل انسان بد باشد وى با صورت مناسب عملش محشور مى شود. اگر عملش نيكو است، از درخشندگى و نورانيت و جذابيت بسيار فوق العاده اى برخوردار است و با همان كيفيت محشور مى شود. لذا، روز قيامت سته به عمل انسان يا روز رسوائى است يا روز سرفرازى.
هركه چون هندوى بد سودائى است
روز عرضش نوبت رسوائى است
وانكه سر تا پا گلست و سوسن است
يوم تبيض و تسود وجوه
ترك و هندو شهره گشته زان گره
هر چه پنهان باشدت پيدا شود
هر كه او خائن بود رسوا شود(1)
آيه ديگرى كه در اين باره مورد بحث قرار مى دهيم آيه 47 از
1) . مثنوى معنوى.
سوره انبياء است:
وان كان مثقال حبه من خر دل اتيناها و كفابنا حاسبين.
خداوند حكيم در اين آيه «حاضر شدن اعمال انسان را، اگر چه به اندازه دانه خردل باشد»، از نشانه هاى دقت در محاسبه در روز جزا مى شمارد و مى فرمايد: اگر عمل انسان به اندازهدانه خردلى باشد، در روز جزا آن را حاضر مى كنيم و به حساب آن مى پردازيم، علم ما از همه حسابگران كفايت خواهد كرد.
بنابراين، عمل خوب و بد هر قدر هم كم باشد در صف محشر حاضر مى شود.
البته، در اثبات مدعا مى توان آيات فراوانى را شاهد آورد، اما، دامن كلام را با ذكر چند آيه ديگر مى چينيم:
آيه 110، سوره بقره
وما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عند الله.
هر چه از اطاعت و كار نيكو براى خود از پيش مى فرستيد همان را در نزد خدا خواهيد يافت.
آيات 182-183، سوره آل عمران
ونقول ذوقوا عذاب الحريق ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد.
در روز كيفر هنگامى كه اهل جهنم به دوزخ مى روند، به آنها مى گوئيم بچشيد عذاب آتش سوزان را، اين عذاب را به دست خود از پيش فرستاديد و خداوند هرگز در حق بندگان خود ستم نخواهد كرد.
آيه 281، سوره بقره
واتقوا يوما ترجعون فيه الى الله ثم توفي كل نفس ما كسبت و هم لايظلمون.
بترسيد از روزى كه در آن روز به سوى خدا باز مى گرديد و هر كس پاداش عمل خويش را خواهد يافت و به هيچ كس ظلمى نمى شود.
عزيران، بسيار بجاستكه در اين آيات شريف الهى فكر و تدبر كنيم. حيف باشد كه از كنار انها بى تفاوت بگذريم. دنيا باقى نيست و روزى خواهد رسيد كه بار رحيل بايد بست. روز رفتن، توشه بايد داشت و ره توشه همان است كه در سراسر عمر براى اين سفر اندوخته ايم كه:
ما الحياه الدنيا في الاخره الا متاع.
و هر چه از پيش فرستاده ايم در آن روز آماده ببينيم.
فالذين كفروا قطعت لهم ثياب من نار يصيب من فوق رؤسهم الحميم يصهر به ما فى بطونهم و الجلود ولهم مقامع من حديد.(1)
لباسى از آتش براى كافران بريده شده است و بر سر آنان آب سوزان حميم ريخته مى شود و براى آنان گرزهاى گران آهنين تدارك شده است. لباس آن عالم را از انسان با اعمالش مى برد و گرزهاى آهنين را خود از پيش مى فرستد.
مولوى آيات قرآنى در مورد تجسم اعمال را بسيار عالى به نظم درآمده است كه جا دارد در اينجا به نقل آنها بپردازيم.
اى دريده پوستين يوسفان *** گرگ بر خيزى از آن خواب گران
گشته گرگان يك به يك خوهاى تو *** مى درانند از غضب اعضاى تو
زآنچه مى بافى همه روزه بپوش *** زانكه مى كارى همه ساله بپوش
گر نه خارى جسته اى خود كشته اى *** ور حرير و قزدرى خود رشته اى
چون زدستت زخم بر مظلوم رست *** آنان درختى گشت زان زقوم رست
آن سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار كژدم گشت و مى گيرد دمت(2)
«گرگ برخاستن» در اينجا به معنى تجسم اعمال است، كه پيش از اين اشاره شد. ملكه ها و صفات انسان در روز قيامت صورت هاى مناسب خود را پيدا مى كنند.(1)
1) . بنابراين، اگر «گرگ برخيزى» اشاره به تجسم اعمال به معنى نخست باشد، پس مولوى پيش از مرحوم ملاصدرا، به اين مطلب دست يافته است.
از مباحث پيشين روشن شد كه اعمال دنيايى، حيات آخرت انسان را تعيين مى كند و رابطه دنيا و آخرت «كشت» و «درو» ست. لذا، به اين اشكال كه «ميان اعمال انسان و عذاب با ثواب الهى تناسب وجود ندارد» به سادگى مى توان پاسخ گفت. زيرا، رعايت نكردن احكام شرع، همچون نماز و روزه، ملكه انسان را شكل مى دهد، ملكه او هويتش را مى سازد و در روز قيامت همان هويت دنيايى انسان است كه ظهور و بروز مى كند و اعمال خود انسان است كه در عالم آخرت تجسم مى يابد. بنابراين، عمل و مجازات دو چيز جدا نيست، بلكه يك چيز است و نبايد همچون قانون يا قراردارد تلقى شود تا تناسب بين گناه و كيفر در آن شرط باشد، بلكه اين دو شبيه علت و معلولند.
طبيعى است كه وقتى نوشيدن جرعه اى زهر علت مرگ انسانى مى شود، جاى اين اشكال نيست كه علت با معلول تناسب ندارد و كسى نخواهد گفت يك لحظه اشتباه و نوشيدن اندكى زهر چرا با نتيجه عمل، كه مرگ است، تناسب ندارد. مثل «عمل» و «جزا» ى آن مثل نوشيدن زهر و «مرگ» است. البته، بحث تجسم اعمال از علت و معلول بالاتر است زيرا، بحث از «عينيت» است. يعنى، «عمل» و «جزا» عين يكديگرند.
... وان كان خيرا فخيرا وان كان شرا فشرا.(1)
پس، هر چه در عالم آخرت مهياست، بهوسيله خود انسان از پيش فرستاده شده است.
عمل و جزا نظير وجود ذهنى و وجود خارجى است. يعنى، اين دنيا همچون وجود ذهنى است و جهان آخرت نظير وجود خارجى است. اين دو وجود يك حقيقت واحدى هستند و تفاوتشان در اين است كه وجود ذهنى مقدارى ضعيف تر از وجود خارجى است.
با اين بيان معلوم شد كه اصل اشكال وارد نيست.
1) . علم اليقين، فيض كاشانى (ره)، صفحه 884، جلد 2.
نكته ديگرى كه در اين مقام بايد يادآورى شود، مسئله توبه و بخشش گناهان است. زيرا، با مطالبى كه در مورد اعمال و جزا گفته شد. اين شبهه در ذهن شكل مى گيرد كه اگر عمل و جزا دو وجود از حقيقت واحدى هستند، پس، چگونه جزاى گناهان با توبه آمرزيده مى شود و انسان به نتيجه اعمالش گرفتار شد؟
آنچه از روايات استفاده مى شود اين است كه توبه از گناه موجب خلاصى از آتش جهنم و رهايى يافتن از مار و مورهاى قبر و عذاب در برزخ وگرزهاى آتشين جهنم و غل و زنجيرها و زقوم و حميم ها است.
و قرآن نبز در اين باره مى فرمايد:
يا عبادي الذي اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جمعياً.(1)
اى بندگان من كه بسيار گنه كرده ايد، از رحمت خدا مأيوس نشويد، همانا خداوند همه گناهان را مى آمرزد.
گناه هر چه سنگين باشد اما، نبايد از رحمت الهى نااميد شد. زيرا:
1) . سورۀ زمر، آيه 53.
ولا تايئسوا من روح الله انه لا يايئس من روح الله الا القوم الكافرين.(1)
از رحمت بى منتهاى خدا نااميد نباشيد، چه از رحمت خداوند مأيوس نمى شوند مگر كافرين.
بنابراين، كسى كه توبه كند و به سوى خدا باز گردد، خداوند گناهان او را مى آمرزد و مى فرمايد:
التائب من الذنب كمن لاذنب له.(2)
كسى كه از گناه توبه كرده باشد همچون كسى است كه گناهى نكرده است.
از اين بحث نتيجه مى شود كه بر اثر توبه خداوند گناهان انسان را مى آمرزد. اما، در بحث تجسم اعمال گفتيم كه گناهان انسان تجسم مى يابد و در عالم آخرت با گنه كار خواهد بود. حال ممكن است اين سؤال پيش آيد كه «پس از توبه اعمال تجسم يافته انسان چه خواهد شد؟!»
در اين باره به دو نظر اشاره مى كنيم.
مرحوم كمپانى، كه مردى عارف بود، مى فرمايد: بين توبه كننده و گناهانش جدائى افكنده مى شود و اعمال زشت تجسم
يافته از او دور مى شوند. اين همان درخواست گنه كاران، در روز قيامت است، كه هرگز اجابت نمى شود.
يوم تجد كل نفس ما عملت من خيرا محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا.(1)
يعنى عمل زشت و نيك هر دو، در روز قيامت، حاضر مى شوند و گنهكار آرزو مى كند كه بيبن او و اعمالش فاصله يادى افتد.
مرحوم محقق كمپانى مى فرمايد: «توبه» بين اعمال زشت انسان و خود وى چنان فاصله اى مى اندازد كه آن اعمال دست و پا پيچ او و باعث عذابش نخواهند شد. ايشان غفران را نيز به همين معنا مى گيرد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامى، در اين باره مى فرمايد: توبه اعمال زست و گناهان گنهكار را معدوم مى كند و پرونده سياه انسان با آب توبه شسته مى شود. به سخنى ديگر اعمال ناپسند انسان كه در روز قيامت به صورت سگ و مار و مور و عقرب و زقوم و حميم و زنجيرهاى آتشين تجسم مى يابد، در اثر توبه از بين مى رود و شعله هاى فروزان جهنم خاموش مى شود.
1) . سورۀ آل عمران، آيه 30.
ظاهراً حق با استاد بزرگوار ما است. زيرا، قرآن مى فرمايد: اى گنهكار پيش آى كه اگر آمدى گناهت را نابود مى كنم. يعنى، گناهكاران به جهنم مى روند و در آنجا مدتى بسيار طولانى در خوارى و ذلت خواهند بود، مگر آنانكه توبه كنند. نامه سياه توبه كنندگان نابود مى شود، و جاى آن را نامه درخشان مى گيرد و خداوند تعالى اعمال زشت آنان را به اعمال نيكو بدل مى كند. اين نامه درخشان ثواب توبه آنان است.
... الا من تاب و امن و عمل عملاً صالحاً فاؤلئك يبدل الله سيئاتهم حسنات و كان الله غفوراً رحيماً.(1)
... مگر آن كسانى كه از گناه توبه كنند و به خدا ايمان آورند، و عمل صالح انجام دهند. پس، خداوند گناهان ايشان را بدل به ثواب گرداند كه خداوند در حق بندگان بسيار آمرزنده و مهربان است.
بنابراين، با توبه، آتش جهنم به بهشت تبديل مى شود و غل و زنجيرها به انهار و اشجار بهشتى مبدل مى شود.
در روايات مى خوانيم: حتى المقدور مؤمن به جهنم
1) . سورۀ فرقان، آيه 70.
نمى رود. او را در دنيا با فقر و مصيبت و رنج، كه كفار گناهان است، پاك مى كنند در صورتى كه گناهانش بيش از اينها باشد، هنگام مرگ بدو سخت مى گيرند تا آمرزيده شود. اگر همچنان گناه آلوده باشد، با فشار قبر و عذابهاى برزخ آلودگيهايش زدوده مى شود، اگر همچنان باقى بود با دشوارى روز قيامت پاك مى شود و اگر با همه اين مقدمات آمرزيده نشد، به جهنم مى رود و آنقدر در آتش آن مى سوزد و عذاب مى كشد تا كدورتهايش زدوده پاك شود. سپس او را از دوزخ بيرون آورند و در حوض كوثر تطهيرش كرده و روانه بهشتش مى كنند.
با اين بيان، گفتار حكيمانه امام خمينى، استاد بزرگوار ما، كه جهنم «جهنم يكى از الطاف بزرگ الهى، است»، آشكار مى شود. زيرا، جهنم به مثابه زدودن كدورتها و تطهير انسان است و هويت انسانى را كه در اثر گناه به خوك تبديل شده است، دوباره به هويت انسانى بدل خواهد كرد.
البته، اين ها همه براى كسانى است كه زمينه داشته باشند. اما، كسانى كه فاقد زمينه اند، به آتش جهنم پاك نخواهند شد، و تا ابد در آتش جهنم خواهند ماند كه:
ان الله لايغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء.(1)
كسى كه مشرك است برايش آمرزشى نباشد، چون ذاتش ناپاك است و ذات آلوده را نمى توان تطهير كرد.
همان گونه كه پيشتر اشاره رفت، اعمال انسان داراى آثارى است:
اول - تجسم اعمال در آخرت به يكى از دو معنائى كه گذشت.
دوم - اثرى كه روى نفس باقى مى گذارد و آن عبارتست از اين كه كردار و گفتار و نيات ما يا جنبه انسانيت ما را شكوفا مى كند و يا انسانيت ما را به حيوانيت مبدل مى سازد.
اثر ديگرى كه در اين مقام قابل تذكر است اين است كه اعمال و نيات بر دل ما اثر مى گذارد و دل ما را نورانى وتيره مى كند.
قرآن در اين باره چنين مى فرمايد:
فويل للقاسيه قلوبهم من ذكر الله اولئك في ضلال مبين.(2)
واى بر آنانكه دلشان از عدم ذكر خدا تيره است، اينان در ضلالت وگمراهى روشنى هستند.
سخن حق در دل سنگ اينان بى اثر است، چون به احكام
شرعى و نماز و روزه اهميت نمى دهند. اما، آنان كه به احكام الهى متعبدند و در حفظ بيت المال، خدمت به مردم و شاد كردن دل مسلمانان كوشا هستند، دلشان نورانى و با صفاست و دلى كه نورانى باشد محل نزول رحمت الهى است.
اثر چهارم اعمال و نيات ما اثر علت و معلولى است. يعنى گناه انسان و خانواده ى او را گرفتار مى كند. و عاقبت گنه كار و خانواده اش به خير نمى انجامد. نه تنها عاقبت گنه كاران ختم به خرير نمى شوند، بلكه عاقبت فرزندانشان نيز به خير نمى انجامد. قرآن تقوا و سخن راست والدين را عاملى براى نيك فرجامى فرزندان معرفى مى فرمايد:
وليخش الذين لوتركوا من خلفهم ذريه ضعافاً خافوا عليهم فليتقوا الله وليقولوا قولاً سديداً.(1)
كسانى كه بيم آن دارند كه كودكان ناتوان و زيردست از آنها به جاى بماند، باد از خدا بترسند، و سخن به اصلاح و درستى بگويند.
تقوا و شهادت به حق علت نيك بختى فرزندان است. با اين بيان، نمى توان گفت كه چرا گناه والدين دامن فرزندان را مى گيرد. زيرا، اين دو از سنخ علت و معلول است و اين آتشى
1) . سورۀ نساء، آيه 9.
است كه والدين به درون خانواده ى خويش مى زنند و تر و خشك را با هم مى سوزانند. و قرآن اين گونه فتنه ها را چنين هشدار مى دهد:
واتقوا فتنه لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصه.(1)
بترسيد از بلائى كه چون آيد تنها مخصوص ستمكاران شما نباشد.
همچنين، يك نزاع جزئى و بى اساس در جبهه يا شهر تحقير يك مسلمان و... ممكن است تنها به خود ستمكار برنگردد، بلكه همه را در آتش خود بسوزاند. كار نيكوكردن نيز علت نيك فرجامى نيكوكار و فرزندانش مى شود، مثلاً كار خير پدر و مادر نه تنها بدانها برمى گردد، بلكه باعث سعادت فرزندانشان نيز مى شود.
1) . سورۀ انفال، آيه 25.
از نظر قرآن و روايات اهل بيت (ع) معاد منازلى دارد. منزل اول هنگام احتضار است كه جان از بدن بيرون مى آيد ومنزل آخر منتهاى سير است، كه در اين منزل پرهيزكاران مؤمن را به بهشت برند، و گنهكاران را به دوزخ افكنند.
نخستين منزل، گاه احتضار و به تعبير قرآن «سكرات موت» است. اين مرحله براى برخى از انسانها منزلى نيكو و وقتى بسيار مبارك است. زيرا، اميرالمؤمنين (ع) و گاهى نيز چهارده معصوم (ع) بر بالين آنان حاضر آيندذ. پس از آن «ملك الموت» با چهره اى زيبا و برخوردى بسيار مناسب ظاهر مى شود و روح آنان را مى گيرد. ملائكه رحمت با سلام و درود روح مطهر
آنان را به عالم ملكوت مى برند و به هر آسمانى كه مى رسند، ساكنان آنجا آنها را با سرور استقبال مى كنند. تا سرانجام روح پاك آنان به عرش پروردگار عالم مى رسد و در محضر ربوبى مى نشينند و سپس به منزل اصلى خود باز مى گردند.
مرگ اينان همچنان كه در روايات مى خوانيم، چون بوئيدن گل است و پس از مرگ تا روز حشر در بهشت برزخى خواهند بود. قرآن شريف درباره اين نيكبختان سخن بسيار دارد كه به چند آيه اشاره مى كنيم:
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التي كنتم توعدون نحن اوليائكم في الحياه الدنيا و في الاخره.(1)
فرشتگان بر آنان كه گفتند محققاً پروردگار ما خداى (يكتا) است و بر اين ايمان پايدار ماندند، نازل شوند (و مژده دهند) كه ديگر هيچ ترس و اندوهى از گذشته به دل خود راه ندهيد و شما را به همان بهشتى كه بدان وعده داده شده ايد بشارت باد. ما در دنيا و آخرت ياران و دوستان شما هستيم.
يعنى كسانى كه ايمان و حقيقت توحيد را به واسطه ى عمل صالح در دلهاى خويش استوار ساخته اند و به احكام شرع خصوصاً نماز اول وقت، نوافل، نگاه داشتن زبان و جوارح، روزه، زكات، خمس، حج و جهاد اهميت داده اند، ترسى از مرگ
1) . سورۀ فصلت، آيات 31-30.
بر آنها نيست.
الذين تتوفيهم الملائكه طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنه بما كنتم تعلمون.(1)
كسانى كه نيكو كارند و فرشتگان جان آنها را مى گيرند (دشوارى مرگ را حس نمى كنند) فرشتگان به آنها مى گويند درود بر شما باد به بهشت وارد شويد در جزاى اعمالى كه انجام مى داديد.
در آيات ياد شده حال احتضار و پس از مرگ مؤمنان بيان شده است. اما قرآن كريم حال آنان را چنين توصيف مى فرمايد:
الم تر كيف ضرب الله مثلاً كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها تابت و فرعها في السماء توتي اكلها كل حين بأذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون.(2)
اى رسول ما، نداستى كه چگونه خدا كلمه ى پاكيزه را به درخت زيبايى مثال زده كه اصل ساقه ى آن برقرار باشد و شاخه ى آن به آسمان برشود، آن درخت زيبا به اذن خدا در همه ى اوقات ميوه هاى خوش و قابل خوردن دهد، خدا اين گونه مثلهاى واضح براى تذكر مردم مى آورد.
در اينجا تشبيه معقول به محسوس شده است، يعنى مى فرمايد كلمه «لا اله الا الله» اگر به واسطه س عمل در قلب استمرار و استحكام يافت، موجب استقرار ايمان مى شود، و انسانى كه
ايمان به قلبش رسيده و استقرار يافته باشد نيكى ها، عبادات، خيرها و خوبى هايش مقطعى و در زمانى خاص نيست. بلكه همواره به دورى از محرمات و عمل به واجبات و مستحبات و كمك به مردم و جبهه و جنگ مشغول است. او كسى است كه همواره از ترس ارتكاب به گناه و آتش جهنم ترسان و گريان است.
عباداتش فصلى نيست، همانطور كه در ماه مبارك رمضان با قران مأنوس است و ختم قرآن مى كند، در ايام ديگر نيز، به تناسب حال خويش قرآن تلاوت و در آن تأمل مى كند. زيرا ايمان در وجود او ريشه ى محكم دوانيده و شاخه هاى پربار گسترده است و هميشه ميوه هاى تازه و قابل استفاده دارد.
به راستى كه انسان وضع خطرناك و مراحل هولناكى پيش رو دارد و اين منزل (احتضار) از همه ى منازل مشكل تر است. مگر بر آنانى كه راه خدا مى پيمايند و خرسندى راه او را مى جويند، كه بر اينان نه تنها حال احتضار هموار است بلكه به ديدار معشوق شتافتن مى ماند.
يكى از دوستان مرحوم آقا ميرزا جواد ملكى تبريزى نقل مى كند كه روزى آقا مرا خواستند وقتى به خدمتشان رسيدم، ديدم كه استحمام كرده و محاسن را خضاب بسته و پاكيزه و آرام در ميان بستر بيمارى آرميده بود و نماز ظهر و عصر را انتظار مى كشيد. در ميان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه كرد و سپس
دعاى تكبيرات افتتاحيه را خواند. همين كه به تكبره الاحرام رسيد و جمله ى شريف «الله اكبر» را بر زبان جارى كرد، روح مقدسش بدن را وداع گفت و به ملاء اعلى و منزل اصلى خويش پرواز كرد.
وقت احتضار براى كافران بسيار دردناك است زيرا دلبستگى به دنيا ريشه در وجودشان كرده است و چنان فريفتۀ مظاهر دنيا شده اند، كه به سختى از آن دل مى كنند. اينان هنگام احتضار، ملك الموت را با چهرۀ زيبا و حقيقى اش نمى بينند، زيرا معصيت تماى وجودشان را فراگرفته است و در دنيا غرق شده اند.
در روايات آمده است كه حضرت ابراهيم (ع) از خداوند تقاضا كرد كه شكل و شمايل ملك الموت را هنگام قبض ارواح كافران ببيند، بدو خطاب رسيد كه بر آن صبر نتوانى كرد. گفت با اين وجود مايلم.
از اين رو «عزرائيل» در سيماى مردى سياه چهره و بد بو كه مو بر بدنش ظاهر شد در حالى كه تن پوشى سياه داشت و از دهان و بينى اش زبانه هاى آتش و دود خارج مى شد. حضرت ابراهيم (ع) با روئيت او از حال رفت و پس از چندى كه به هوش آمد، فرمود: اگر كافران را عذابى جز رؤيت
تو نباشد، همان، نيز توان فرساست.(1)
كيفيت جان كندن كافر بدان گونه است كه ملائكه عذاببا تازيانه بر بالين او حاضر مى شوند و بر ر و صورتش تازيانه مى زنند، در همان حال جان او را با چنان شدتى مى گيرند كه گوئى تمام شريانهاى بدن او از چشمش خارج مى شود و آنگاه روح او نيز به مانند ارواح مؤمنين به آسمانها برده مى شود تا در محضر ربوبى حاضرش كنند. اما، در مسير گاهى به صورت سگ بر ساكنان آسمان عرضه مى شود، گاهى به شكل خوك و گاهى با هويتى ديگر سرانجام در محضر ربوبى حاضر مى شوند، و آنگاه مورد قهر و خطاب الهى قرار مى گيرند و با «اخسه.(2)از درگاه الهى رانده مى شود. پس از حضور در پيشگاه پروردگار او نيز به منزل اصلى اش باز مى گردد و به عذابهاى برزخى دچار مى شود.
قرآن درباره جان باختن اينان مى فرمايد:
ولو تري اذيتوفي الذين كفروا الملائكه يضربون وجوههم و ادبارهم وذوقوا عذاب الحريق(3)
اگر به سختى حل كافران هنگام جان دادن نظر افكنى (مى بينى) كه فرشتگان جان آنان را مى گيرند و با تيغ (قهر و غضب الهى) بر روى و پشت آنها مى زنند وبه آنها مى گويند بچشيد طعم عذاب سوزنده را..
... ولوتري اذ الظالمون في غمرات الموت و الملائكه باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم تاليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون على الله غير الحق و كنتم عن آياته تستكبرون.(1)
و نيز اگر سختى حال ستمكاران را هنگام مرگ نظاره كنى، (خواهى ديد) كه در سكرات موت گرفتار آيند و فرشتگان براى قبض روح آنها دست به (قهر و قدرت) برآورند و گويند كه جان از تن به در كنيد، امروز كيفر عذاب و خوارى مى كشيد، چون بر خدا سخن نابه حق مى گفتيد و از حكم آيات او گردن كشى و تكبر مى نموديد.
ومثل كلمه خبيثه كشجره اجتثت من فوق الارض ما لخا من قرار.(2)
مثل كفر مانند درخت پليدى است كه ريشۀ آن به فلب زمين نرود بلكه بالاى زمين افتد (و زود خشك شود) و هيچ ثبات و قرارى نخواهد داشت.
آيۀ شريفه به اين مهم اشاره دارد كه اگر كلمه «لااله الا الله»، يعنى حقيقت توحيد، در قلب انسان ريشه نداشته باشد
بى پايه و سست است وبا مختصر فقر، مرض و مصيبتى از بين مى رود.
چنين انسانى را قرآن به «درخت خبيثه» مثل زده، كه در اثر ارتكاب محرمات و دورى از واجبات الهى تنومند شود. اما سراسر شومى و تلخى است و اين چنين انسانى از سخن و فكر و نيت و عملش شرارت مى بارد.
پيغمبر اكرم (ص) بر بالين جوانى كه در حال احتضار بود آمدند و به او فرمودند: «بگو لااله الا الله». ولى او به زبان گشودن قادر نبود. حضرت دريافتند كه بندآمدن زبانش به سبب كثرت گناه است، لذا مادر جوان را خواستند و از او پرسيدند كه از دست پسرش راضى است يا نه. مادر جوان عرض كرد كه او مرا بسيار آزرده است و از او راضى نيستم. حضرت فرمودند: او در حال مرگ است از گناهنش درگذر، و از او راضى باش.
مادر نيز امر پيامبر (ص) را فرمان برد، از پسر خود درگذشت و او را حلال كرد. سپس حضرت ذكر «لااله الا الله» را بدو تلقين كرد. اين بار جوان به سخن آمد و ذكر را بازگفت. حضرت از او سؤال كردند چه مى بينى؟
عرض كرد: يا رسول الله (ص)، شخصى بسيار زشت، ترسناك، سياه و خشن مى بينم كه گلويم را فشار مى دهد. حضرت به جوان فرمودند: بگو:
يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير اقبل مني اليسير واعف عني الكثير انك انت الغفور الرحيم.
اى كسى كه اعمال كم را قبول مى كنى و از گناهان زياد در مى گذرى، اعمال كم مرا قبول فرما و از گناهان زياد من درگذر كه تو بخشنده و مهربان هستى.
جوان چند بار اين ذكر شريف را تكرار كرد، سپس رسول گرامى (ص) از او سؤال كرد اكنون چه مى بينى؟ عرض كرد: آن مرد وحشتناك رفت واكنون شخصى معطر، زيبا و مهربان در نزد من است وبا تلطف با من برخورد مى كند، حضرت فرمودند: همان ذكر را بگو، جوان نيز ذكر را آنقدر تكرار كرد تا از دنيا رفت.
حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، هنگام جان دادن همه افراد، اعم از مؤمن و كافر و منافق، بر بالين آنها حاضر مى شوند. اما، حضور ايشان بر بالين افراد به صورتهاى متفاوتى است. زيرا گاهى جهت تلطف و مهربانى و گاهى به حالت قهر و غضب است. يعنى حضور مبارك امام عليه السلام، بر بالين دوستان و مؤمنان براى يارى و تلطف است و بر بالين كافران به خشم و قهر.
بدا به حال كسى كه اميرالمؤمنين عله السلام، هنگام مرگ از او ناراحت باشد چون شيطان در همان لحظات واپسين
زندگى، ايمانش را مى ربايد و او در حالى از دنيا مى رود كه بى ايمان است.
در كتاب جامع الخبار روايتى بدين مضمون آمده است كه اگر مردم با «منبر و محراب» سر و كار نداشته باشند، خداى تعالى آنها را گرفتار مى كند و در حال بى ايمانى از دنيا مى روند. واقعاً اين مصيبت از اعظم مصائب بشر است. زيرا، تا در زندگى انسان قرآن و پيشوايان دين و روحانيت و مسجد وحراب نقش اساسى را نداشته باشد و اين ارتباط استمرار نيابد، ملكه ايمان در قلب انسان ثابت و استوار نمى شود. بنابراين هنگام مرگ چون در پناه ولايت و قرآن و عترت نيست و قلبش خالى از ملكه ايمان است، در برابر وعده ها و ترفندهاى شيطان تسليم مى شود و در دام او مى غلتد و سرانجام شيطان به تناسب حال محتضر، به التماس و نرمش، با خشم و قهر يا با وعده و فريب ايمانش را مى ربايد تا بى ايمان چشم از دنيا فروبندد.
اما، كسى كه در پناه ولايت امام على، عليه السلام، قرار داشته باشد و دست لطف وعنايت مولى بر سرش باشد هرگز به دام شيطان نمى افتد و شيطان در برابر او دست بسته خواهد بود.
درباره حضورحضرت اميرالمؤمنين (ع) بر بالين محتضر اشكالى شده است بدين مضمون:
چگونه ممكن است كه حضرت در آن واحد در هزاران محل بر بالين هزاران محتضر حاضر شود؟ البته، اين اشكال به ملك الموت هم وارد است. لذا در كتب روايى ما به اين دو سؤال پاسخ گفته شده است.
در روايات مى خوانيم «ملك الموت» در حالى كه لوحى در مقابل داشت به پيغمبر (ص) عرض كرد: «دنيا نزد من مانند اين لوح است». در اين روايت و نظاير آن تشبيه دنيا به لوح، نشان از احاطه وتسلط ملك الموت به دنيا دارد. در فلسفه از اين تسلط و احاطه به «سعه وجودى» تعبير مى كنند. پس امير المؤمنين (ع) و ملك الموت به علت دارا بودن «سعه وجودى» محدود به حد
خاصى نيستند و وجود آنها اشراف تام و كامل بر جهان هستى دارد. يعنى به گونه اى هستند كه در آن واحد با قدرت ولايى تفويض شده از طرف خداوند در تمام جهان هستى حضور دارند.
در تفسير آيۀ شريفه:
وكذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا.(1)
از روايات استفاده مى شود كه مراد از «امت وسط» اين است كه پيشوايان دين معصوم آفريده شده اند و روز قيامت به سود و زيان انسان شهادت مى دهند و رسول خدا (ص) خود بر آنان شاهد واقع مى شوند. پس:
1 - از نظر شيعه مسلم است كه اين آيه مربوط به شهادت ائمه طاهرين (ع) در روز قيامت است.
2 - اين نيز، معلوم است كه امير المؤمنين (ع) روز قيامت به امرى شهادت مى دهند كه بر آن حاضر و ناظر بوده باشند. زيرا، از نظر عرف و عقل و شرع شهادتى پذيرفته است كه فرع حضور و ديدن است.
بنابراين نتيجه اى كه از اين دو مقدمه گرفته مى شود اين است
1) . سورۀ بقره، آيه 143.
كه مولى اميرالمؤمنين (ع) بر بالين همه محتضران حاضر مى شوند.
خداوند در آيۀ ديگرى خطاب به پيامبر (ص) مى فرمايد:
وقل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و ستردون الى عالم الغيب و الشهاده فينبئكم بما كنتم تعملون.(1)
به مردم بگو عمل كنيد كه خداوند و رسولش و مؤمنان اعمال شما را خواهند ديد و آنگاه به سوى خدايى كه داناى عالم غيب و شهود است بازخواهيد گشت و شما را به آنچه انجام مى داديد آگاه مى كند.
دراين آيه نيز، ديدن اعمال توسط پيامبر (ص) و مؤمنان نشان از تسلط بر عالم هستى دارد. بنابراين، مولى اميرالمؤمنين (ع) در اثر داشتن سعۀ وجود بر عالم هستى احاطه كامل دارد و همه اعمال را مشاهده مى كند. از اين رو توجه ايشان به محتضر عين حضور است.
هم چنين در روايتى مى خوانيم كه امير المؤمنين (ع) خطاب به حارث همدانى مى فرمايد: «كافران و مؤمنان مرا هنگام مرگ مى بينند.»
و اين نظر به همان سعه وجودى حضرت (ع) است. چنانكه ميكائيل و عزرائيل و اسرافيل و جبرائيل نيز از اين سعه وجودى برخوردارند.
1) . سورۀ توبه، آيه 105.
و از رسول خدا (ص) نيز، روايت شده است كه فرمودند: «جيرئيل را چند بار به صورت واقعى خودش ديدم كه جهان را پر كرده بود.» اين تعبيرى ديگر از سعه وجود است.
در فلسفه وجود واسطه فيض از مسلمات است. در فلسفه غيراسلامى از واسطه فيض به «عقول عشر» تعبير شده است. اما، از نظر فلسفه اسلامى شيعه مسلم است كه چهارده معصوم (ع) واسطه فيض بين حق و خلق هستند. يعنى اگر بر شنيدن يا ديدن يا رزم در جبهه هاى حق، قدرت داريم، به دليل فيضى است كه به واسطه پيشوايان دين (ع) دمادم به ما مى رسد. اين وساطت در فيض نيز دليلى است بر سعه وجودى آن بزرگواران.
قرآن شريف گاهى نسبت قبض روح را به خداوند مى دهد:
الله يتوفي الانفس حين موتها.(1)
خداستت كه وقت مرگ ارواح مردم را مى گيرد.
قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم.(2)
(اى رسول) به آنها بگو فرشته مرگ مأمور گرفتن روح شماست جان شما را خواهد گرفت.
و گاهى ديگر آن را وظيفه ملائك مى داند:
حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا و هم لا يفرطون.(1)
وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد، فرشتگان و رسولان ما راغ شما مى آيند. و البته در اين كار سستى نمى ورزد.
از ائمه (ع) در مورد تعابير مختلف و به ظاهر متناقض قرآن در مورد قبض روح سؤال مى شد. پاسخ امامان، از جمله حضرت امام صادق (ع) بدين مضمون است:
ملك الموت به اذن خداوند بر گرفتن جانها موكل شده است. وى براى قبض ارواح به تنهايى نمى آيد، بلكه براى قبض جانهاى مؤمنين، ملائكه رحمت را به همراه دارد و براى كفار ملائك غضب و عذاب الهى. «عزرائيل» جان را مى گيرد، و به يكى از اين دو دسته از ملائك مى سپارد. بنابراين اگر قبض روح را به خدا نسبت بدهيم مسلماً صحيح است، زيرا ملك الموت به اذن خدا قبض روح مى كنند و اگر آن را به ملك الموت نسبت بدهيم نيز درست است. همانطور اگر اين نسبت را به انصار و فرشتگان همراهش بدهيم.
از نظر ادبى نيز گاهى فعل را به فاعل قريب مى دهند و گاهى به فاعل بعيد و گاه ديگر به هر دو. مثلاً در داستان حضرت
1) . سورۀ انعام، آيه 61.
«خضر» و حضرت موسى (ع) مقرر شده بود حضرت موسى (ع) براى رشد و تكامل تعليم شوند و واسطه ى اين تعليم حضرت خضر (ع) بود. با وجودى كه موساى كليم پيغمبر الوالعظم بود و خضر (ع) از او اعلم نبود. در آخر سورۀ كهف كه قرآن بدين داستان اشاره مى كند، مى فرمايد: پس از اينكه خضر (ع) همراهى حضرت موسى (ع) را پذيرفت. هر دو با هم ره سپردند در ميان راه خضر (ع) كشتى را سوراخ كرد، جوان بى گناهى را كشت و ديوارى را ويران و سپس بنا كرد و وقتى با اعتراض حضرت موسى (ع) روبه رو شد، در مقام پاسخ گاهى فعل را به خود نسبت داد و فرمود:
اما السفينه فكانت لمساكين يعملون في ابحر فاردت ان اعيبها و كان وراءهم ملك يأخذ كل سفينه غصباً و اما الغلام فكان ابواه مؤمنين فخشينا ان يرهقهما ظغيانا و كفرا فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوه و اقرب رحما و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين في المدينه و كان تحته كنزلهما و كان ابوهما صالحاً فاراد ربك ان يبلغا اشدهما و يستخرجا كنزهما رحمه من ربك و ما فعلته عن امري ذلك تأويل ما لم تسطع عله صبرا.(1)
اما آن كشتى را كه بشكستم صاحبش خانواده ى فقيرى بود
1) . سورۀ كهف، آيات 82 79.
كه از آن ارتزاق مى كردند، خواستم چون كشتى هاى بى عيب را پادشاه به قصب مى گرفت اين كشتى را ناقص كنم. تا براى آن خانوادۀ فقير باقى بماند و اما آن غلام را كه به قتل رساندم او كافر بود اما پدر و مادرش مؤمن بودند از آن مى ترسيدم كه آن پسر آنها را با فريب به خوى كفر و كيش خود درآورد و من خواستم تا به جاى آن فرزند، خداوند به آنها اولادى بهتر و صالحتر بدهد. اما آن ديوار را كه تعمير كردم بدين جهت بود كه زير آن گنجى از دو طفل يتيم كه پدر صالح داشتند نهفته بود، و خدا خواست كه آن اطفال به حد رشد رسند و آن گنج تا آن زمان در ديوار باقى بماند تا به لطف خدا آنها گنج را بيابند.
من اين كارها نه از پيش خود بلكه به امر خدا انجام دادم. اين است باطن كارهايى كه تو طاقت و ظرفيت انجام آن را نداشتى.
عالم برزخ عالمى است بين «دنيا» و «آخرت». لفظ «برزخ» از لحاظ لغوى به معنى حد بين دو چيز است و در اصطلاح حالتى بين موت و بعث، يعنى مرگ و برانگيخته شدن، است.
نخستين منزل عالم برزخ «قبر» است.
حتى اذا جاءكم احدهم الموت قال رب ارجعوني لعلي اعمل صالحاً فيما تركت كلا انها كلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون.(1)
1) . سورۀ مؤمنون، آيه 100.
تا آنگاه كه وقت مرگ هريك فرارسد، گويد: بارالها مرا به دنيا بازگردان تا شايد به تدارك گذشته عمل صالحى انجام دهم. (در اينحال) بدو خطاب شود كه هرگز اينگونه نخواهد شد. او اين كلمه (ارجعون) را از حسرت تكرار مى كند، ولى ثمرى نمى بخشد كه از پى آنها عالم برزخ است تا روزى كه برانگيخته شود.
در سورۀ يس نيز پس از نقل جريان انطاكيه مى فرمايد مردم عنود و لجوج حبيب نجار را كشتند، اما خداوند به او فرمود: به بهشت وارد شو.
قيل ادخل الجنه قال يا ليت قومي يعلمون بما غفرلي ربي و جعلني من المكرمين.(1)
و به اين فرد با ايمان گفته شود داخل بهشت شو. او گويد اى كاش قوم من هم از اين نعمت بزرگ آگاه بودند كه خدا چگونه مرا آمرزيد و مرا مورد لطف و كرم خود قرار داد.
البته آشكار است كه منظور از «بهشت»، بهشت عالم برزخ است كه در روايات از آن به «روضه من رياض الجنه» تعبير شده است. چنان كه آيات زيرين سورۀ واقعه بر اين معنا گواهند:
فلو لا اذا بلغت الحلقوم... فأما ان كان من المقربين فروح و ريحان و جنت نعيم... و اما كان من المكذبين الضالين فنزل من حميم و تصليه حجيم ان هذا لهو حق اليقين.(2)
پس، چگونه خواهد بود هنگامى كه جان انسان به گلو مى رسد... اگر از مقربان درگاه خدا است آنجا در راحتى و آسايش و نعمت بهشت ابدى است... و اگر از منكران و گمراهان است، نصيبش حميم دوزخ است و جايگاهش آتش جهنم. انسان اين راحتى و عذابها را در عالم برزخ مى بيند.
گرچه عذابهاى برزخ از روح است ولى آن قدر مشكل و طاقت فرساست كه به جسم هم اثر مى گذارد.
حقيقت عالم برزخ و به طور كلى عالم پس از مرگ فعلاً براى ما قابل درك نيست همانگونه كه درك حقيقت دنيا براى جنين كه در شكم مادر است ممكن نيست و تنها يك دونمايى از آن بواسطۀ آيات و روايات قابل تصور است.
براى تقريب اين دورنما به ذهن از «تشبيه» يارى مى جوييم، و «عالم برزخ» را به «عالم خواب» تشبيه مى كنيم اگرچه تشبيه بعيدى است. چنانچه انسان در خواب با منظرۀ لذت بخشى روبه رو شود، روح او لذت مى برد، زيرا خواب ديدن اساساً مربوط به روح است، اما در حالى روح لذت مى برد خوشى به جسم او نيز سرايت مى كند و سم هم لذت خواهد برد. همانطور اگر انسان خوابهاى وحشتناك ببيند، با اين كه روح است كه ناراحت مى شود، اما ناراحتى به جسم هم سرايت مى كند.
بسيار اتفاق افتاده است كه كسى خواب تازيانه خوردن يا
دنبال شدن بوسيلۀ حيوان درنه را مى بيند، وقتى از خواب بيدار مى شود، خود را خيس عرق مى يابد و كاملاً آثار ناراحتى را در سم حود مشاهده مى كند، حال آنكه خورد تازيانه و حملۀ حيوان درنده بر روح - نه جسم - بوده است.
ملك الموت روح را از بدن مى گيرد و به محضر روبوبيمى برد سپس بازمى گرداند. اين اولين مرحلۀ نخستين منزل برزخ، يعنى قبر است، كه در اصطلاح عرف به «شب اول قبر» معروف است و از نظر روايان قطعى است كه «قبر» يا باغى از باغهاى بهشت و يا حفره اى از حفران دوزخ است.
القبر اما حفره من حفرالنيران او روضه من رياض الجنه.(1)
علامه مجلسى، عليه الرحمه، اين روايت را در جلد ششم بحار نقل كرده است.
(علم اليقين، فيض كاشانى (ره)، ج 2، ص 866)
وقتى انسان از محضر روبوبى بزگشته، دو ملك به نام «نكير» و «منكر» مى آيند و از توحيد، نبوت، معاد، امامت و عدل مى پرسند. اين دو براى كفار وحشتناك مى نمايد و
1) . وفى الخبار العمه: اذا وضع الميت اتاه ملكان اسودان ارزقان اصوتهما كالرعد القاصف و ابصارهما كالبرق الخاطف يخرقان الارض بانيابهما...
دورنمايى كه روايات از آنها ترسيم كزده اند، اين گونه است:
«صدايشان همچون رعد كوبندۀ اسمانها، چشمهايشان برق خيره كننده است».
در بعض روايات آمده است كه حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام، هم تشريف مى آورند كه در درس پيشين در اين باره سخن رفت.
از ديگر امور مسلم، فشار قبراست. در روايات آمده است كه انسانهاى سخن چين و كسانى كه در امر طهارت و بول بى مبالاتى مى كنند و بدخلق ها و پرحرفها به اين عذاب دچار مى شوند. بنابراين چون بيشتر ما به اين اعمال ناپسند گرفتاريم، از فشار قبر در امان نيستيم و به مناسبت شدت و ضعف گناهانمان فشار قبر نيز شدت و ضعف مى يابد.
داستان معاذ و كلام رسول خدا (ص) دربارۀ او شاهد اسن مدعى است. پيامبر اكرم: فرمود: «آنقدر ملائكه براى تشييع جنازۀ معاذ آمده اند كه زمين مملو از فرشتگان شد» و وقتى او را در قبر گذاشتند فرمود: «قبر چنان فشارى بدو داد كه استخوانهايش شكست».
رسلو خدا (ص) دربارۀ علت فشار قبر معاد فرمود: «او در خانه بد اخلاق بود و محيط گرم خانواده را سرد مى كرد!!»
و به طور كلى در روايات مى خوانيم كه قبر چنان فشارى به انسان مى دهد كه بدنش له و دماغش خرد مى شود و روغن بدنش مى چكد.
ولى فشار قبر مردم سخن چين، آنان كه براى مردم توطئه مى چينند و پرونده سازى مى كنند، از همه دشوارتر است.
بااين بيان معلوم شد كه اگر انسان بتواند سؤالات «نكير» و «منكر» را پاسخ گويد، «بهشت برزخى» برايش تحثث مى پذيرد و در اين بهشت تا قيامت بسر خواهد برد. اما گناهكار زبانش بند مى آيد و اعمال و رفتارش كلمۀ «لا اله الا الله» را از ياد او مى برد. همانگونه كه اشاره رفت، تازيانه اى به او مى زنند كه قبرش مملو از آتش مى شود و گودالى از گودالهاى دوزخ در برابر او دهان باز مى كند و تا برپا شدن قيامت در اين «عذاب برزخى» خواهد بود.
مدت برزخ و درنگ در قبر براى مؤمنان آزار دهنده نيست و بسيار كوتاه مى نمايد. ولى براى غيرمؤمنان، اينزمان بسيار
طولانى و با عذاب و شكنجه توان فرسا همراه است. چنانكه در روايتى كه از حضرت عيسى (ع) نقل شده است، اسن مطلب به خوبى استفاده مى شود. در اين روايت مى خوانيم:
حضرت، به اذن خداجوان مرده اى را كه هنوز آب قبرش خشك نشده بود زنده فرمود. جوان وقتى زنده شد، بسيار شكستۀ بى نشاط و خسته مى نمود. گويى چندين سال است كه سر به تيرۀ تراب نهاده است. حضرت عيسى (ع) از او پرسيد: «چه مدت است كه جان سپرده اى؟» گفت: «چندين هزار سال». سپس پرسيد: «پس از مرگ بر تو چه گذشت؟» جوان گفت: «وقتى مرا به خاك سپردند، «نكير» و «منكر» آمدند و از من سئوالاتى كردند، چون نتوانستم جواب دهم، مرا تازيانه اى زندن كه قبرم از آتش پر شد و تا حال مى سوختم!».
حضرت دگر بار پيرمردى را كه ساليان دراز از مرگش مى گذشت و نشانى از قبرش به جاى نمانده بود، به اذن خدا زنده كرد. وقتى زنده شد، بسيار با نشاط، جوان و با جمال جلوه كرد. حضرت از او پرسيد: «چند وقت از كه چهره در نقاب خاك كشيده اى؟» پيرمرد گفت: «هم اكنون و تا مردم مرا به خاك سپردند، «نكير» و «منكر» آمدند و از من سئوالاتى كردند، چون جواب دادم، باغى از باغهاى بهشت بر من نمايان شد... در همانجا بودن كه مرا احضار فرموديد.»
طولانى بودن زمان برزخ براى برخى و كوتاه بودن آن در نظر برخس ديگر - نسبى بودن مدت برزخ - را با تشبيهى، به ذهن تقريب مى دهيم. بسيار ديده ايد كه زمان براى بيمارى كه از شدن درد به خود مى پيچيد بسيار طولانى مى نمايد كه از پس آن شام بلند، سپيده اى نخواهد دميد.
عكس آن را نيز ديده ايد: كسى كه در شادى و لذت باشد، زمان در نظرش چنان با شتاب مى گذرد، كه روزها را لحظه اى انگارد.
مثال معروف عرب به اين مطلب اشاره دارد:
سنه الفراق و سنه الوصال سنه.
يعنى براى عاشق يك لحظۀ فراق گويى يك سال است، و يك سال وصال برايش چون يك چشم به هم زدن مى نمايد.
هم چنين، گاهى انسان مدت اندكى به خواى مى رود، در عالم خواب به مكه و مدينه و شام و كربلا و نجف مشرف مى شود و همه سير را تنها در همان مدت كوتاه مى پيمايد.
«صبر» در دنيا، در عالم برزخ به كار خواهد آمد، چنانكه در
روايات مى خوانيم وقتى بنده اى را در قبر گذاشتند و روى آن را پوشاندند، اعمالش يعنى نماز، روزه، خمس، صبر و خوبيهايى كه به مردم كرده است به سراغش مى آيند. «صبر» گوشه اى مى ايستد و به ديگر اعمال نظر مى افكند كه براى او چه مى كنند. آيا او را توانند نجات داد؟ تا آن هنگام كه «نكير» و «منكر» بيايند. صبر به نماز و ديگر اعمال گويد: «دونكما صاحبكما...»
صاحب شما را به خودتان مى سپارم، او را حفظ كنيد و اگر نتوانستيد من او را نگاه خواهيم داشت.
«صبر» مصاديق فراوانى دارد از جمله: صبر بر فقر، ساختن بر بد اخلاقى زن يا شوهر، تحمل رفيق بد، صبر در عبادات و صبر بر معصيت. اما آنچه بيش از همه در برزخ بكار ما مى آيد، «صبربر معصيت» است. خداوند در حق انان كه صابرند فرمود: اولئك عليهم صلواه من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون.(1)
«صبر بر معصيت» بدين معناست كه وقتى مقدمات گناهى فراهم شد و نفس بدان رغبت داشت، انسان صبركند، از گناه درگذرد و به خدا پناه ببرد.
1) . سورۀ بقره، آيه 157.
چيزى ديگرى كه انسان را در «قبر» از عذاب و ناراحتى نجات مى دهد و از همۀ اعمال كارسازتر است، محبت اهل بيت عصمت و طهارت (ع) است.
حضرت امام رضا، عليه السلام، فرمود: «از مواردى كه به زيارت زائرم مى آيم شب اول قبر اوست». مرحوم «محدث قمى» در مفاتيح نقل مى كند كه «ظالمى پس از مرگ به خواب يكى از علما آمد. مرد عالم از او پرسيد چگونه در راحتى بسر مى برى حال آنكه بايد دچار درد و شكنجه باشى؟ ظالم در پاسخ گفت: تا ديشب در عذاب مى سوختم و قبرم مملو از آتش بود، ولى از ديشب تاكنون عذاب بطور موقت از قبرستان برداشته شده. زيرا، حضرت سيد الشهداء، عليه السلام، ديشب 3 بار به ديدن يك بانوى محترم آمد! مرد عالم به جستجو و تحقيق دربارۀ اين يانو پرداخت، تا همسر او را پيدا كرد. از او پرسيد: «همسر شما چه اعمال نيكى انجام مى داد كه امام حسين، عليه السلام، به ديدنش آمده است؟!» مرد مقدارى از اعمال صالح همسرش را برشمرد كه از جملۀ آنها اين بود كه او بر خواندن زيارت عاشورا مداومت داشت. يك عمر زيارت عاشورا مى خواند. با اين سخن مرد عالم پى برد كه چرا امام حسين (ع) در شب اول قبر به ديدن آن زن آمده بود.
از جمله امورى كه در قبر و عالم برزخ بسيار خطرناك است، و باعث عذابهاى شديد مى شود «حق الناس» است. البته هر گناهى در شب اول قبر و عالم برزخ دست و پا گير انسان مى شود، اما «حق الناس» را عذابى ديگر است.
مرحوم نورى - استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى - در كتاب «دارالسلام» مى فرمايد: «يكى از علما پس از مرگ پدر، او را به خواب ديد در حالى كه بسيار افسرده مى نمود. از او پرسيد كه شما عالم خدمتگذار به اسلام بودى، پس چرا چنين ناراحت و افسرده اى؟ پدر گفت: «مقام و جاى من خوب است، ولى واى از حق الناس. من ده تومان به فلانى بده كارم، همين قرض مرا ناراحت و چنين آزرده خاطر و افسرده كرده است». پسر گويد: رفتم و طلب كار را پيدا كردم، از او سئوال كردم: «آيا پدر من اين مقدار به تو بده كار است؟ گفت: «آرى». گفتم: «پس، چرا نيامدى تا طلب خود را وصول كنى؟» گفت: «ترسيدم مرا دروغ گو پنداريد، اما از دست پدر شما ناراحت بودم كه چرا بدهى اش را در دفترى ننوشته است!»
از حق الناس مهم تر «آبروى مردم» است. يكى از علماى بزرگ را در خواى ديدن و حالش را پرسيدند. گفت: «حالم
بسيار خوب است، اما عقربى به انگشت پايم چسبيده است و مرتباً مرا نيش مى زند!» وقتى علت را پرسيدند، گفت: «آه آه از زخم زبان».
آرى! يك زخم زبان زدن، دل بى گناهى را شكستن، شخصيت انسانى را لكه دار كردن يا آبروى كسى را ريختن عقربى مى شود و در برزخ به چشم و پا و دست و زبان انسان مى چسبد و تا روز قيامت انسان را مى آزارد.
از اين رو امام صادق (ع) مى فرمايد: «اى شيعيان من، حتى اگر شفاعت ما در روز قيامت نصيب شما بشود، برزخ به عهدۀ خود شماست.»
در قرآن آمده است «اسرافيل» در صور مى دمد و بر اثر آن همۀ جان داران جان مى سپارند. پس از مدتى، كه مقدارش معلوم نيست، دوباره در «صور» مى دمد و آنگاه همۀ مردها زنده و در صف محشر حاضر مى شوند.
ونفخ في الصور فصعق من في السموات و من في الارض الا من شاء الله ثم نفخ فيه اخري فأذا هم قيام ينظرون.(1)
در صور دميده مى شود و آنگاه هركه در زمين و آسمان است در كام مرگ فرومى رود جز آنكه خداى تعالى او را خواسته باشد. سپس براى بار ديگر در آن دميده مى شود و آنگاه خلايق همه برخيزند و (به واقعۀ محشر) چشم مى دوزند.
1) . سورۀ زمر، آيه 68.
نظير اين آيه در قرآن بسيار است. مثلاً در سوره يس از «نفخ صور» به «صيحه واحده» ياد كردهاست.
ظاهراً روايات و آيات به اين معنا اشاره دارد كه «اسرافيل»، كه موكل دميدن در «صور» است، در چيزى - صور - مى دمد و زندگان مى ميرند وبا دميدنى ديگر همۀ مردگان زنده مى شوند. ولى، شايد «دميدن صور» معنائى كنائى داشته باشد. يعنى «دميدن درصور» كنايه از بيدار كردن، خبر دادن و آماده كردن مردم باشد، زيرا براى اين كار معمولاً از «شيپور» يا «طبل» استفاده مى شو و شايد بدين معنا باشد كه حضرت اسرافيل به اذن خدا خطاب به خلايق مى گويد: «بمير» و آنگاه همۀ خلايق مى ميرند. بار ديگر مى گويد: «زنده شويد» و آنگاه همه زنده مى شوند، يعنى ممكن است كه مراد از دميدن «گفتن» باشد.(1)
آنچه از آيات و روايات اهل بيت استفاده مى شود اين است كه «دميدن در صور» از مسلمات اسلام است. در تفسير على بن ابراهيم (ره) روايتى نقل شده كه علامه مجلسى، عليه الرحمه، نيز آن را در جلد ششم «بحار» نقل كرده است. راوى گويد:
1) . در اصطلاح فلسفى به زنده شدن (مرحلۀ دوم دميدن صور) «كن رحمانى» مى گويند.
خدمت امام چهارم (ع) بودم، ايشان فرمودند: «وقتى كه هنگام برپا شدن قيامت فرا رسد، پروردگار عالم به «اسرافيل» دستور مى دهد كه در صور بدم. او در صور مى دمد و عالم هستى جان مى بازد و غير از حضرت اسرافيل هر انچه در آسمانها و زمين است به كام مرگ فرو خواهند رفت. سپس خداوند به او مى فرمايد تو نيز جان به جان آفرين تسليم كن و اسرافيل هم جان مى دهد. پس از اين جريان در عالم هستى جز خدا كسى نمى ماند وخداوند در آن هنگام مى فرمايد:
لمن الملك اليوم لله الواحد القهار.(1)
امروز سلطنت از آن كيست؟ (سپس خود پاسخ گويد) از آن خداى قاهر يكتا است.
سپس خداوند «اسرافيل» را زنده مى كند و مى فرمايد: در صور بدم. پس از دميدن وى همه زنده مى شوند، عالم قيامت و صحراى محشر بپا مى شود و همۀ خلايق براى حسابرسى در محضر ربوبى حاضر مى شوند.
راوى گويد: وقتى سخن بدينجا رسيد، امام شروع به گريستن كرد.
گفتيم پس از آنكه بار دوم در «صور» دميده شد، مردگان
1) . سورۀ غافر، آيه 16.
زنده خواهند شد. شايد آيۀ شريفه:
قالوا ربنا امتنا اثنتين و اوحييتنا اثنتين.(1)
اشاره اى باشد به اين معنا كه مردن اول انتقال از اين دنيا به عالم برزخ استو زنده شدن اول، چشم به عالم برزخ گشودن باشد. و مردن دوم همان اولين نفخ صور است و زنده شدن دوم، دومين دميدن در صور باشد. ظاهراً آنچه از قرآن فهميده مى شود اين است كه بعد از «نفخ صور دوم» عالم هستى زنده مى شود.
الى الله تصير الامور.(2)
درآيه اى ديگر قرآن مى فرمايد:
يوم ينفخ في الصور فتأتون افواجاً.(3)
روزى كه در صور دميده مى شود، مردم دسته دسته (هر كس با سيرتش) به صف محشر درآيند.
و در جاى ديگر مى فرمايد:
يومئذ يصدر الناس اشتاتاً ليروا اعمالهم.(4)
روز قيامت مردم صنف صنف مى آيند تا اعمالشان را ببينند.
آن روز براى غيرمؤمن روزى است بسيار سخت زيرا:
فاذا نقر في الناقور فذالك يومئذ يوم عسير على الكافرين غير يسير.(1)
آنگاه كه قيامت برپا شود و در صور اسرافيل دميده شود، آن روز روز بسيار سختى است. در آن روز كافران را هيچگاه راحتى و آسايش نيست.
يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزله الساعه شيء عظيم.(2)
«من جاء بالحسنه فله خى ر منها و هم من فزع يومئذ امنون.» (نمل - 89)
كسانى كه (در قى امت) نيكوكار آيند، پاداش بهتر از آن يابند و از هول و هراس قيامت ايمن باشند.
اى مردم تقوى داشته باشيد. زيرا كه زلزله روز قيامت بسيار حادثه بزرگ و واقه سختى خواهد بود.
يوم ترينها تذهل كل مرضعه عما ارضعت و تضع كل ذات حمل خملها وتري الناس سكاري و ماهم بسكاري ولكن عذاب الله شديد.(3)
چون هنگامۀ آن روز بزرگ را مشاهده كنيد، هر زن شيرده طفل خود را از هول و هراس فراموش كند و هر آبستنى با رحم خود بيفكند. مردم را از وحشت آن روز بيخود و سست بينى حال آنكه مست نيستند وليكن عذاب خدا دشوار است.
از قرآن دانسته مى شود كه روز محشر 50 هزار سال است.
تعرج الملائكه و الروح اليه في يوم كان مقداره خمسين الف سنته.(1)
فرشتگان و «روح الامين» براى اخذ فرمان به سوى خدا بالا روند، درروزى كه مدتش 50 هزار سال خواهد بود.
اما همانگونه كه قبلاً در مورد طولانى بودن زمان توضيح داديموبه نسبى بودن آن اشاره كرديم، روز قيامت نيز در نظر مؤمن طولانى نمى آيد چنانكه از حديث زير استفاده مى شود، صاحب مجمع البيان در ذيل آيۀ شريفه از رسول خدا 0 ص) نقل مى كند كه از حضرت دربارۀ طولانى بودن اين روز سؤال شد. حضرت فرمود: براى مؤمن به اندازه خواندن يك نماز است.
از قرآن و روايات معلوم مى شود كه روز قيامت مواقف بسيارى داريم. در قرآن آمده است كه روز قيامت 50 موقف دارد كه هر موقف هزار سال است. يعنى در 50 محل به حساب آنان رسيدگى مى كنند. در بعضى روايات مواقف را تا 70 هم ذكر كرده اند وشايد جمع بين روايات و آيات اين باشد كه موقفها دو قسمند «يك قسم پيش از حساب و كتاب است قسمت دوم بازپرسى و سؤال و جواب پس از حساب و كتاب.
1) . سورۀ معارج، آيه 4.
از اين رو، در روايات مى خوانيم: اگر در پل صراط به حساب آنان رسيدگى شده باشد باز مورد بازپرسى قرار مى گيرد و رها نمى شود، تا از ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، نماز و حق الناس(1)باز پرسند.
«على بن حاتم» گفت: «مولاى ما خيلى متواضع بود، اما وقتى
1) . در مورد حق الناس در كتاب «جبهه و جهاد اكبر» به تفضيل سخن رفته است.
در جلسه اى مى نشست ابهت حضرت به گونه اى بود كه ما را ياراى سخن گفتن نبود و نفسها در سينها حبس مى شد.» سپس، اضافه كرد كه: «اميرالمؤمنين، عليه السلام در دل شب مثل مارگزيده ها به خود مى پيچيد و مى فرمود: «آه از كمى زاد و راه دراز وحشتناك» و بسيار مى گريست.(1)
دربارۀ پرسشهاى مواقف، اقوال مختلفى است و همۀ مواقف در روايات بيان نشده است. اما آنچه آشكار است، اين است كه سه موقف بسيار سنگين در پيش است كه چون انسان از اين سه موقف به سلامت درگذرد از مواقف ديگر نيز خواهد گذشت.
اين مواقف دشوار عبارتند از:
1 - موقف اهل بيت: در اين موقف كه از دشوارترين مواقف است، از محبت اهل بيت (ع) سئوال مى شود. در اينجا اگر بتوان به پرسشها پاسخ گفت، مثل كسى است كه در بازپرسى اول پرونده اش خوب باشد.
لا تزول قدم يوم القيامه حتى يسئل عن اربع - عن عمره في ما افناه؟ و شبابه في ما افناه؟ و عن ماله من اين اكتسبه
1) . درباره خوف و گريستن اولياء خدا از روز قيامت و... در كتاب «جبهه و جهاد اكبر» و «اخلاق فرماندهى و فرمانبردارى» سخن رفته است.
وفي ما انفقه؟ و عن حبنا اهل البيت.(1)
هيچ بنده اى روز قيامت قدم از قدم برنمى دارد مگر اينكه از چهار چيز از او سئوال شود. 1 - زندگى خود را چگونه گذرانده ايد؟ 2 - جوانى خويش را در چه راهى صرف كرده اى؟ 3 - دارايى خود را چگونه و از چه راهى بدست آورده اى و در چه راهى خرج كرده اى؟ (اما همۀ اينها مقدمۀ سئوال اصلى است و آن اينكه) 4 - دوستى و محبت اهل بيت عصمت و طهارت را در دل داشته ايد يا نه؟ (البته آن هم دوستى و محبتى كه عملاً ثابت شده باشد.)
«زمحشرى» و «فخرزارى» كه از علماى بزرگ اهل تسنن هستند، در ذيل آيۀ «مودت» در سورۀ شورى نقل مى كنند:
الا و من مات على بغض ال محمد (ص) مات كافرا.(2)
زنهار! هر كه با كينه اهل بيت پيامبر (ص) چشم از جهان فروبندد، بدرستيكه كافر از جهان رفته است.
الا ومن مات على بعض آل محمد (ص) لا يشم فيه رائحه الجنه.(3)
هان؛ هر كه با كينۀ اهل بيت عصكت و طهارت (ع) جان سپارند، بوى بهشت را نشنود.
الا ومن
مات على حب آل محمد (ص) مات شهيدا. الا ومن مات على حب آل محمد (ص) مات تائبا (مغفورا له). الا ومن مات على حب آل محمد (ص) بشره ملك الموت بالجنه.(1)
آگاه باشيد! هر كه با محبت اهل بيت پيامير (ص) جان بسپارند، شهيد است، و نيز هر آنكه محبت آنها را به دل داشته باشد، چون بميرد تائب و آمرزيده است، و زنهار هر كه با محبت اهل بيت پيامبر (ص) از جهان چشم پوشد بهشت بر او واجب مى شود.
2 - موقف نماز: در اين موقف از نماز سؤال مى شود چنانكه در حديث شريف آمده:
اول ما يحاسب به العبد الصلوه ان قبلت قبل ما سواها(2)(وان ردت ردت ماسواها).
نخستين چيزى كه از بنده سؤال مى شود، نماز است. اگر پذيرفته شود اعمال ديگر نيز، پذيرفته خواهد شد و چنانكه پذيرفته نشود، ديگر اعمال هم قبول نخواهد شد. اگر بنده از اين موقف به سلامت گذشت، در مواقف ديگر كارش آسان خواهد بود و چون در اين موقف درماند از همانجا غل و زنجير به پايش زنند و به دوزخش افكنند.
اما صادق، عليه السلام، هنگام رحلت همه نزديكان خواست و موضوع مهمى را با آنان در ميان گذاشت و اين چنين فرمود:
لاينال شفاعتي من استخف بصلاته، و لايرد على الحوض لا و الله.(1)
شفاعت ما اهل بيت، شامل كسى كه نماز را سبك بشمارد نمى شود. و وارونه نمى شود بر ما در حوض، (نه به خدا).
3 - موقف حق الناس: در سومين موقف، كه شايد از دو موقف ديگر مشكل تر باشد، از «حق الناس» سؤال مى شود. علامۀ مجلسى (ره) در جلد هشتم «بحارالانوار» آيۀ شريفه «ان ربك لبا لمرصاد» را اين گونه تفسير مى كند كه: «مرصاد به معنى پل صراط است و خداوند تعالى در مرصاد است و از حق الناس سؤال مى كند و فرموده است:
«به عزت و جلالم سوگند كه از هر چه بگذرم از حق مردم نخواهم گذشت.»
در اين موقف بر خلاف مواقف ديگر، ملائكه به بازپرسى نمى پردازند بلكه خداوند قهار است كه به حق الناس رسيدگى مى فرمايد و به اندازه اى در اين موقف سخت گرفته مى شود كه 40 نماز مقبول را در عوض يك درهم مى گيرند!
1) . بحارالانوار، جلد 84، صفحۀ 241 - حديث 27
در بحث معاد «حوض كوثر» از مسلماتى است كه شيعه و اهل تسنن بدان معترفند.
سورۀ كوثر برحسب ظاهر مربوط به «حوض كوثر» است. اگر چه آن راا به حضرت زهراى مرضيه، سلام الله عليهما، تأويل برده اند و براى آن معانى ديگرى نيز ذكر كرده اند.
روايت ثقلين
مسلم است كه رسول خدا (ص) در مواقع حساس، از جمله هنگام رحلت روايت ثقلين را مى خوانده اند. مرحوم ميرحامد، صاحب كتاب «عبقات» كه بر گردن شيعه حق بسيارى دارد، اين روايت را با 502 سند از شيعه و سنى نقل مى كند.
اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي لن يفترقا حتى يردا على الحوض.(1)
ما براى نمونه يكى دوتا از مدارك حديث را نقل مى كنيم. 1 - بحار الانوار، جلد 23 - وسائل الشيعه، جلد 18. همچنين مرحوم علامعه امينى (قدس سره) در كتاب الغدير اين حديث را با سندهاى زيادى ذكر كرده اند.
من از ميان شما مى روم درحاليكه دو (پشتوانه) گران (براى اسلام) باقى مى گذارم. يكى قرآن است و ديگر اهل بيت من و اين دو از هم جدا نمى شوند تا اينكه سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
جملۀ «حتى يردا على الحوض» به خوبى نشان مى دهد كه در محشر نهرى و آبى هست به نام كوثر. چنانكه همين معنا در روايات پيشوايان دين (ع) آمده است.
«كوثر» صيغۀ مبالغه است و به معناى «خير كثير» است. يعنى حوضى كه بسيار پر بركت و خير است و زهراى مرضيه، سلام الله عليها، را هم بدين جهت كوثر خوانده اند كه داراى خير و بركت زياد است.
از روايات مذكور معولوم مى شود كه حضرت رسول، صلى الله عليه وآله، قبل از همه به حوض كوثر وارد مى شوند، چون مى فرمايد: «حتى يردا على الحوض» يعنى اين دو (كتاب خدا و عترت من) كنار حوض به من مى رسند. از روايات اهل
1) . اين حديث به طرق مختلف از شيعه و سنى نقل شده است و مورد قبول فريقين است. جناب حجت الاسلام آقا شيخ محمد قوام الدين و شنوى درباره اين حديث شريف تحقيقات بسيار عالى كرده اند كه در جامعه الازهر مصر تحت عنوان «حديث ثقلين» به چاپ رسيده است.
بيت (ع).(1)متوجه مى شويم كه وقتى براى بار دوم در صور دميده مى شود، مردم در دسته هاى مختلف و انواع متفاوت به صف محشر درمى آيند.
يوم ندعوا كل اناس بامامهم.(2)
روزى كه مردم را به امامشان (به صف محشر) دعوت كنيم.
در آن روز حضرت اميرالمؤمنين (ع) با افرادى كه پيروان حقيقى حضرتش هستند در زير لوائى به نام «لواى حمد» وارد صف محشر مى شوند. امام (ع) پيشاپيش و متمسكان به ولايت از پى او بر پيامبر گرامى (ص) وارد مى شوند.
همچنين، دانسته مى شود كه پيامبر اكرم و ائمۀ طاهرين، صلوات الله اجمعين، و شيعيان و پيروان آن بزرگواران در جاى بلندى كه مسلط بر صف محشر است، به نام اعراف(3)مى ايستند و اهل قيامت را مى بينند.
و نيز، از روايات درمى يابيم كه شيعيان از دست مبارك «ساقى كوثر»، مولى الموحدين اميرالمؤمنين عليه السلام، از آب آن حوض، كه پير را جوان مى كند و باقى مانده هاى صفات غير الهى را مى زدايد،(4)
وزنگار كينه (وحسد و هر خلق و خوى زشت و غير الهى) را از آئينه دل بهشتيان بزدائيم، و در بهشت از زير قصرهاشان نهر جارى شود. (سورۀ اعراف، آيه 43)
مى آشامند. جاى اينان بسيار عالى است و برروى تلى از مشك مى ايستند كه بوى خوش آن محشر را عطرآگين مى كند. نه گرسنگى دارند و نه تشنگى و خستگى و بى نشاطى به آنها دست نمى دهد. زمان به گونه اى است كه 50 هزار سالش همچون آنى است.
«صعصعه» گويد: در آخرين لحظات عمر شريف اميرالمؤمنين (ع) به حضور حضرت رسيدم... و عرض كردم: آقاى من مرا نصيحتى بفرماييد. اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «صعصعه» سر مبارك پيامبر خدا (ص) هنگام رحلت در دامن من بود و دست حضرتش در دستم بود. «صعصعه» گويد: اميرالمؤمنين (ع) دست مرا گرفت و سپس افزود رسول خدا (ص) در آنحال به من فرمود: روز قيامت منبرى از نور در وسط محشر نزديك حوض كوثر مى گذارند، من در پلۀ بالاى آن هستم، (يعنى مرتبه اى بالاتر از من نيست) و تو يا على، در پله اى پايين تر از من قرار مى گيرى، خازن بهشت، كليد بهشت را به من مى سپارد و خازن جهنم نيز كليد جهنم را. آنگاه من اختيار بهشت و دوزخ را به تو مى سپارم. يا على تو هر كسى را بخواهى به بهشت مى برى و هركه را بخواهى به دوزخ افكنى.
قسيم الجنه و النار
از روايات معلوم مى شود كه كسانى كه در قيامت با
اميرالمؤمنين (ع) در كنار حوض كوثر هستند، ديگر حساب و كتاب، پل صراط و ميزان و غيره ندارند. اينان انتقال از نشئۀ دنيا به عالم ديگر را متوجه نمى شوند يا اگر هم توجهى داشته باشند، خود را دنبال مولى خويش مى بينند.
در روايت مى خوانيم كه بعضى از افراد در هنگام مرگ از دست مولى موحدان على (ع) آب كوثر مى نوشند. اين دسته همان هايى هستند كه ذكرشان در بالا گذشت و شايد جملۀ «على اكبر» عليه السلام، هنگام شهادت ناظر به همين معنا باشد. آنجا كه فرمود: «پدرجان غصۀ تشنگى مرا مخور كه به دست جدم سيراب شدم و ظرف ديگرى هم در دست دارد كه براى شما محيا كرده است.»
دستۀ ديگرى نيز هستند كه هنگام مرگ آب طلب كنند و شيطان با ظرف آب خنكى بر بالين آنها حاضر مى شود و ايمان را از آنها طلب مى كند و آب يخ را در مقابل چشمانشان بر زمين مى ريزد.
محشر اگرچه روزى است بسيار بسيار سخت اما نه براى شيعيان و متمسكين به ولايت اميرالمؤمنين (ع) كه از دست ساقى كوثر، شاه ولايت، آب حيات بخش مى نوشند. سختى از آن كافر، ظالم، فاسق و منافق است. البته منظور از شيعه، شيعه اى است كه حقيقتاً پيرو مولى (ع) شيعه اى كه در
دنيا على گونه و در راه او باشد.
روز قيامت روزى است كه هر كسى همجنس خود را مى يابد به دنبال او ره مى سپارد.
ذره ذره كاندرين عرض و سماست
جنس خود را همچو كاه و كهرباست
ناريان مر ناريان را جاذبند
نوريان مر نوريان را طالبند
صاف را هم صافيان طالب شوند
درد را هم تيرگان جاذب شوند
زنگ را هم زنگيان باشند يار
روم را با روميان افتاد كار
در نفخ صور دوم هر كسى هم جنس خود را پيدا مى كند. يعنى، فاسق، فاسقان را مى ابد و كافران به كافران جذب مى شود. ظالم وفرعون منش به ظالمان و فرعونيان مى پيوندند و به طور كلى هر دسته اى امام خود را مى يابند و به دنبال او ره مى سپارند.
على گونه ها هم امامشان اميرالمؤمنين (ع) است و به دنبال آن حضرت حركت مى كنند. از اين رو، همان طور كه در روايات مى خوانيم شيعۀ گناه كار، كه شباهتى به امامش نداشته باشد، گويا لب حوض كوثر نمى آيد و او را حساب رسى مى كنندو البته، اگر لياقت شفاعت داشته باشد، با شفاعت اهل بيت (ع) به
بهشت مى رود. ولى، اگر شايسته نباشد، بايد به جهنم برود تا در آنجا پاك شود و سپس مورد شفاعت قرار بگيرد.
از اين رو، براى اين كه تحت لواى حمد و به دنبال اميرالمؤمنين (ع) مستقيم روانۀ بهشت شويم بايد در دنيا طورى مهذب شويم، صفات غيرالهى را از خود دور كنيم و به احكام و آداب شرعى مقدس متعبد شويم كه قلبمان صيقل شود و ديگر براى زدودن زنگارها و صاف شدن قلب به دوزخ افكنده نشويم. با وجود اين كه شيعۀ على (ع) هستيم، ولى شيعۀ گنهكار اگر در عالم دنيا تهذيب نشود، بايد به آتش دوزخ بسوزد تا پس از چندين هزار سال تهذيب شود و سپس به بهشت برود.
بنابراين ما بايد طورى در مسير ائمه هدى گام برداريم كه در دنيا و آخرت از مسير آن بزرگواران خارج نشويم. اگر در دنيا در مسير آنها و دنبال آنها بوديم حتماً در آخرت هم دنبال آنها خواهيم بود و از مشكلات طاقت فرساى قيامت و صحراى محشر و آتش جهنم در امان هستيم. ولى اگر در دنيا از آنها پيروى نكنيم و در مسير آنها نباشيم ديگر چه جاى انتظار است كه از مصائب كمرشكن قبر و برزخ و قيامت در امان باشيم!؟
اين فصل را با روايتى از كافى و شريف به پايان مى رسانيم: «سقه السلام كلينى» عليه الرحمه، در كافى از «محمدبن حكيم» نقل مى كند كه «ما خدمت امام باقر (ع) بوديم. پيرمرد
روشن پيرمرد روشن ضميرى وارد شد و به حضرت سلام كرد. سپس، به همۀ اهل مجلس سلام داد، آنگاه به امام (ع) رو كرد و گفت: «دلم مى خواهد كه مرا نزد خود بنشانيد». امام (ع) فرمودند: «بيا بنشين». او هم پهلوى حضرت نشست. سپس، عرض كرد: يا ابن رسول الله (ص) من شما اهل بيت را دوست دارم و دوستان شما را هم دوست دارم. دشمنان شما و دشمنان دوستان شما را هم دشمن دارم. حلال شما را حلال و حرامتان را حرام مى دارم. آيا براى من نجاتى هست؟» امام (ع) برافروخته و خوشحال شد و فرمود: «من خدمت پدرم امام سجاد (ع) بودم، كسى وارد شد و همين جملات را بر پدرم عرضه داشت.» آنگاه پدرم فرمود: «اى مرد، دل خوش دار كه هنگام مرگت رسول خدا، اميرالمؤمنين، فاطمۀ زهرا، امام حسن و امام حسين، صلوات الله عليهم اجمعين بر بالين تو حاضر مى شوند، جان سپردنت همچون بويين گل خواهد بود و با قلب خنك از دنيا خواهى رفت. (شايد اشاره به اين باشد كه در حال قبض روح به دست على (ع) از آب كوثر خواهيم نوشيد.) وقتى هم از دنيا رفتى بر پيغمبر و اهل بيت (ع) او وارد مى شوى.» پيرمرد روشن ضمير از جواب امام (ع) بسيار شاد شد و عرض كرد: «يا ابن رسول الله (ص) يك بار ديگر تكرار بفرمائيد.» و حضرت نيز تكرار فرمودند. سپس آنقدر از خوشحالى گريست كه بى هوش شد. حضرت بالاى سر او آمدند و به هوشش آوردند، وقتى به هوش آمد دستانش را به بدن مبارك و مطهر امام (ع) زد و به خود كشيد و اجازۀ مرخصى گرفت و از
محضر امام (ع) رفت.
راوى مى گويد: هنگامى كه پيرمرد مى رفت امام باقر، عليه السلام، نگاهى محبت آميز، نگاه عاشق به معشوق، به او كرد تا دور شد. وقتى دور شد، امام (ع) فرمود: «اگر مى خواهيد از اهلى بهشا كسى را ببينيد، اين پيرمرد را نگاه كنيد.» عزيزان من، اميرالمؤمنين عليه السلام و دوستان حضرتش را دوست بداريئ، زيرا اگر كسى دوستان على (ع) را دوست نداشته باشد، شيعه بودنش محل اشكال است.
دوستى اميرالمؤمنين و اهل بيت (ع) تنها با حرف نيست بلكه، بايد به دستورهاى آن بزرگواران عمل كنيم. دوستى آنها به معنى دورى و اجتناب جدى از معاصى است. پرهيز از غيبت، سخن چينى، شايعه پراكنى، ريختن آبروى ديگران. شيعيان را زياد احترام كنيد، كينۀ شيعه اى را به دل نگيريد، تا مى توانيد دوستى و اخوت و صفا داشته باشيد، حرام خدا را حرام و حلالش را حلال دانيد، اگر مرتكب گناهى شديد، فوراً توبه كنيد، با آب ديده غسل طهارات از معاصى كنيد تا روز قيامت در صحراى محشر زير لواى حمد و دنبال اميرالمؤمنين عليه السلام، باشيد و نجات يابيد.
از قرآن شريف به خوبى استفاده مى كنيم كه در روز قيامت حساب و كتابى است كه به اصطلاح علم كلام «تطاير كتاب» گويند. يعنى، وقتى نامۀ عمل انسان مثل مرغهايى كه آشيانۀ خود را پيدا مى كنند، صاحبان خود را مى يابند.
چون بحث ما قرآنى است به اندازه اى كه آيات شريف دلالت دارد بحث مى كنيم. براى اينكه اگر بخواهيم در روايات و خصوصيات اين بحث از نظر كلام و فلسفه و عرفان وارد شويم، به جايى نمى رسيم، چون وقت زيادى لازم دارد و در ثانى از موضوع اصلى بحث خارج مى شويم. چون از ابتدا بنا بر اين شد كه بحث معاد ما در چارچوب آيات قرآن باشد و در ضمن اگر روايات يا استدلال و برهان فلسفى جلو آمد فرضاً للباب باشد.
قرآن درباره «نامۀ عمل» اصرار ويژه اى دارد. دراين فراز آيات مربوط را بررسى مى كنيم تا مراد از «نامۀ عمل» را دريابيم:
در قرآن آمده است كه نامۀ عمل نيكوكاران به دست راستشان داده مى شود و مردمان بد را نامۀ عمل به دست چپ دهند، يا از پشت به آنها نامۀ عملشان را مى دهند.
فاما من اوتي كتابه بيمينه فيقول هاوم اقروا كتابيه.(1)
كسى كه نامۀ اعمال او را به دست راستش دهند (با سرفرازى و خوشحالى) گويد بياييد نامۀ عمل مرا بخوانيد.
سپس، او علت پاكى پروندۀ اعمالش را اين گونه بيان مى كند:
اني ظننت اني ملاق حسابيه.(2)
من ملاقات اين روز را اعتقاد داشتم (و در دنيا به گناه و معصيت نپرداختم بلكه اعمال صالح و فرامين الهى را انجام دادم).
سپس، قرآن در بيان حال و وصف اينها مى فرمايد:
فهور في عيشه راضيه في جنه عاليه قطوفها دانيه كلوا و اشربوا هنيئاً بما اسلفتم في الايام الخاليه.(1)
اين چنين كسى در زندگى خوش خواهد بود، در بهشت عالى رتبه اى كه ميوه هاى آن هميشه در دسترس بهشتيان است، (به آنها خطاب مى شود) از طعام و شرابهاى لذيذ و گواراى بهشتى هرچه مى خواهيد تنوال كنيد.
اينها نتيجۀ اعمال صالح و درستكار آنها در دنيا است.
قرآن در مورد كسانى كه نامۀ اعمالشان به دست چپ آنها داده مى شود مى فرمايد:
و اما من اوتى كتابه بشماله فيقول يا ليتنى لم اوت كتابيه و لم ادر ما حسابيه يا ليتها كانت القاضيه ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه(2)
ولى كسى كه نامۀ عملش را به دست چپش دهند (با كمال حسرت و شرمندگى) گويد: اى كاش نامۀ مرا به من نمى دادند و اى كاش هرگز از حساب اعمالم آگاه نمى شدم. اى كاش مرگ، مرا از اين غصه و عذاب نجات مى داد، مال و ثروت من امروز به فريادم نرسيد و همۀ قدرت و حشمتم نابود شد.
و باز در سورۀ انشقاق دربارۀ نامۀ عمل انسانها مى خوانيم:
فاما من اوتى كتابه بيمينه فسوف يحاسب حساباً يسيراً و ينقلب الى اهله مسرورا.(1)
كسى كه نامه عملش به دست راستش داده شود حسابش را بسيار آسان كند و او به سوى كسان وخويشاوندان (در بهشت) مسرور و شادمان مى رود.
واما من اوتي كتابه وراء ظهره فسوف يدعوا ثبورا و يصلي سعيرا انه كان في اهله مسروراً.(2)
اما كسى كه نامه عملش را از پشت به او دهند در بدبختى و هلاكت خود و فرياد و حسرت بسيار كند و به آتش سوزان دوزخ درافتد او كه در ميان كسانش بسيار مسرور (و مغرور) بود.
يا ايها الذين اوتوا الكتاب بما نزلنا مصدقاً لما معكم من قبل ان نطمس وجوهاً...(3)
اى كسانى كه براى شما كتاب آسمانى فرو فرستاده شد ايمان بياوريد، قبل از اينكه بيائيد در صف محشر در حاليكه صورت هايتان به پشت برگشته باشد.
از اين آيات استفاده مى كنيم كه كسانى كه شهادت ناحق مى دهند، منافقان و ريا كاران، وارونه و واژگونه به صف محشر مى آيند. اين ها كسانى اند كه نامه عملشان از پشت به آنها داده مى شود.
آيه ديگرى كه بسيار تكان دهنده و سازنده است در سوره اسراء است. استاد عظيم الاشأن ما، رهبر انقلاب، بارها اين آيه شريفه را در درس هاى اخلاقشان مى خواندند.
البته، در بحث هاى اصولى نيز اين آيه مورد استشهاد قرار مى گيرد كه خداى تعالى بدون حجت كار نمى كند، و در همين دنيا حجت را براى انسان تمام مى كند و در آخرت برمبناى حجت ها به دوزخ و بهشت مى برد.
وكل انسان الزمناه طائره في عنقه و خرج له يوم القيامه كتاباً يلقيه منشورا اقرا كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيباً من اهتدي فانما يهتدي لنفسه و من ضل فانما يضل عليها و لا تزر وازره وزر اخري و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولاً.(1)
1) . سورۀ اسرى، آيات 13 تا 15.
ما نتيجه اعمال نيك و بد هر انسانى را به گردنش انداختيم، و در روز قيامت كتابى كه نامه عمل اوست بر او بيرون آوريم، در حالى كه اين نامه باز باشد و همۀ اوراق آن را يكبار ملاحظه كند و بدو خطاب رسد كه نامۀ عملت را بخوان، ببين تا در دنيا چه كرده اى، تو خود تنها براى رسيدگى به حساب خويش كافى هستى، هر كسى راه هدايت يافت تنها به نفع و سعادت خود هدايت يافته و هر كس هم به گمراهى شتافته او هم به زيان و شقاقت خود شتافته است. (هر كسى كه در دنيا راه مستقيم الهى را رفته و با عمل به احكام خداوند زندگى كرده در آخرت هم اهل هدايت است و كسى كه راه ضلالت را در دنيا طى كرده او در آخرت هم اهل ضلالت است) و بار كسى بر دوش ديگرى نيست. هر كسى در آخرت گناهش گريبان گير و پاپيچ خودش مى شود، جهنم و بهشت در گرو اعمال خود انسان است نه ديگرى و ما تا رسولى را نفرستيم و با مردم اتمام حجت نكنيم، هرگز كسى را عذاب نخواهيم كرد. هيچكس روز قيامت عذاب نمى شود بدون اين كه در دنيا بر او حجت تمام نشده باشد.
«نامۀ عمل» چيست؟ آيا نامۀ عمل صفحۀ دل انسان است؟ بعضى از آيات شريفه بر اين معنى دلالت دارند. به اين اعتبار «هوت انسانى» همان «نامه عمل» او است.
يا مراد از «نامۀ عمل» اعمال انسان است كه اطراف او را فراگرفته؟ بعضى از آيات ديگر بر اين معنى هم دلالت دارند.
و يا مقصود از «نامۀ عمل» نسخه بردارى از اصل
حساب است. قرآن دراين باره مى فرمايد:
ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد.(1)
سختى از زشت و زيبا بر زبا جارى نمى شود، مگر همان «عتيد» و «رقيب» بر آن آگاه باشند.(2)
به اين اعتبار، معناى «نامۀ عمل» اين خواهد بود كه از آن چه آن دو ملك موكل مى نويسند، خلاصه بردارى مى شود و فرداى قيامت نشان مى دهند.
اگر آيات دلالت بر هر سه معنا داشته باشد، نامۀ عمل سه چيز است:
به اين معنا، نامۀ عمل عبارت خواهد بود از صفحۀ نفس انسان، يعنى معلوم شدن هويت و سرائر آدمى.
هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت.(3)
در روز قيامت هر شخصى جزاء اعمال نيك و بدى را كه از پيش (در دنيا) كرده است خواهد ديد.
در سورۀ مطففين تعبير ديگرى از نامۀ عمل شده است، آنجا كه مى فرمايد:
يوم يقوم الناس لرب العاليمن، كلا ان كتاب الفجار لفي سجين.(1)
روزى كه همه مردم در حضور پروردگار عالم مى ايستند، چنين نيست (كه منكران پندارند). البته، روز قيامت بدكاران با نامه عمل سياهشان در عذاب سجين هستند.
«كلا» در اينجا كلاى تحقيقه است و به اين معنا است كه يقين داشته باشيد نامۀ عمل بدكاران در جهنم است. يعنى، نامۀ عمل آنان صفحات دلها جهنمى مى شود. پس، نامه عمل هويت انسان است.
يعرف المجرمون بسيماهم فيؤخذ بالنواصي و الاقدام.(2)
در آن روز بدكاران به سيمايشان شناخته مى شوند، سپس موى پيشانى وپاهايشان را بگيرند (و به آتش دوزخ اندازند).
سيماى افراد درآن روز نشان مى دهد كه كداميك از افراد اهل جهنم است و كدام نيست.
كلا ان كتاب الابرار في عليين وما ادريك ما عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون.(3)
كتاب و نامه عمل انسانهاى نيكوكار در مقام بلندى (در بهشتها) است، تو چه مى دانى كه اين بهشتها چه مقاماتى است؟ چگ. نه به حقيقت عليين آگاه توانى شد؟ كتابى است (كه به قلم حق) نوشته شده است و مقربان درگاه حق تعالى به مشاهده آن مقام نائل شوند.
بنابراين، بهشتها نتيجۀ اعمال صالحى است كه ملائك موكل حاضر و شاهد و ناظر آن بوده اند وهمان كارها است كه نامۀ عمل انسان را سفيد كرده است.
در سوره كهف نيز نامۀ عمل به معناى تجسم اعمال آمده است، آنجا كه مى فرمايد:
ووضع الكتاب فتري المجرمين مشفقين مما فيه و يقولون يا ويلتنا ما لهذه الكتاب لا يغادر صغيره و لا كبيره الا احصيها ووجدوا ما عملوا حاضرا و لا يظلم ربك احدا.(1)
در ان رزو كه نامه عمل نيك وبد مردم را مى اورند و به حساب و كتاب مى پردازند، اهل عصيان را ازآنچه كرده اند بسار سرافكنده و هراسان و ترسان مى بينى، در حالى كه مى گويند واى بر ما، اين چه نامۀ عملى است كه هر كوچك و بزرگى در آن نوشته شده است و ذره اى نيست مگر آن را احصاء كرده است و در آن كتاب همۀ اعمال خود را حاضر ببيند، و خدا به هيچ كس ستم نخواهد كرد.
در تأييد اين معنا در روايت مى خوانيم كه اگر انسان سوتى
1) . سورۀ كهف، آيه 49.
بكشد، ان را فرشتگان موكل ضبط خواهند كرد. از هيچ چيز غفلت و دريغ نمى كنند. از اول عمر تا به آخر، همه چيز را بدون استثناء ضبط مى كنند.
قرآن مى فرمايد:
ووجدوا ما عملوا حاضراً.(1)
و آن چه را انجام داده اند، در عالم اخرت حاضر خواهند يافت.
يعنى، هر آنچه در دنيا بجاى آورده اند، درپيش رو خواهند يافت. به گونه اى كه اعمال نسان در عالم آخرت اطرافش را مى گيرند.
در آيات قرآن خداوند تعالى بندگانش را ترسانده است و از عواقب گناه برحذر مى دارد و مى فرمايد: بدانيد كه در روز قيامت اعمالتان شما را احاطه خواهند كرد.
اگر اعمال بد مرتكب شده باشيد، چنان به عذاب گرفتار آئيد كه زبان حالتان چنين خواهد بود: اى كاش بين من و اعمال بد من فاصله بسيارى مى بود
1) . سورۀ كهف، آيه 49.
.
معناى ديگر نامۀ عمل خلاصه حساب است.
وتري كل امه جاثيه كل امه تدعي الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعلمون.(1)
سورۀ جاثيه، آيه 27.
در آن روز مى بينى كه هر امتى به زانو در مى آيد (روز روز سخت و وحشتناكى است كه قوت ايستادن را از فرزند آدم سلب كرده) و هر فرقه به سوى كتاب (نامۀ عمل خويش) خوانده شود (و ندا شود كه) امروز همه به پاداش اعمال خود مى رسيد.
البته، يك قوم در ميان به زانو درآمدگان نيستند و آن شيعۀ خالص اميرالمؤمنين (ع) هستند. كسانى كه در دنيا در مسير ولايت اهل بيت گام برداشته اند، متمسكين به ولايت ائمه طاهرين (ع). اين ها هيچ گاه نه در دنيا و نه در آخرت به زانو درنخواهند آمد.
1) . سورۀ كهف، آيه 49.
از قرآن شريف استفاده مى شود كه در روز قيامت ميزانى براى سنجش اعمال وجود دارد. هر كه اعمال صالحش سنگين باشد، اهل بهشت و هر كس اعمال صالحش سبك باشد جهنمى است.
قرآن در سورۀ اعراف چنين مى فرمايد:
والوزن يومئذ الحق فمن ثقلت موازينه فاولئك هم المفلحون و من خفت موازينه فاولئك الذين خسروا انفسهم.(1)
و سنجش اعمال درروز قيامت امى است يقيقنى و حق. پس، هر كس كه اعمالش سنگين باشد، يعنى در دنيا نيكوكار بوده باشد، رستگار خواهد بود و آنانكه اعمالشان سبك باشد، يعنى
1) . سورۀ اعراف، آيه 8 تا 9.
بى ايمان و گنهكارند، بر خود زيان رسانده و تيره روزند.
و در سورۀ انبياء در مورد ترازوهاى عدل در روز قيامت مى فرمايد:
ونضع الموازين القسط ليوم القيمه فلا تظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبه من خردل اتينا بها و كفي بنا حاسبين.(1)
و ما در روز قيامت ترازئهاى عدل خواهيم نهاد، ستمى به كسى نخواهد رفت و اگر عمل انسان به اندازه دانۀ خردلى باشد به حساب آوريم، كه تنها علم ما از همه حسابرسان كفايت خواهد كرد.
نظير اين دو آيه در قرآن فراوان است:
فاما من ثقلت موازينه فهو في عيشه راضيه و اما من خفت موازينه فامه هاويه و ما ادريك ماهيه نار حاميه.(2)
درروز قيامت عمل هر كس را در ميزان حق وزنى باشد اگر ميزانش سنگين باشد، دربهشت به آسايش و شادى خواهد زيست و هر آن كس كه اعمالش سبك وزن باشد، جايگاهش در قعر هاويه جهنم است و چگونه سختى هاويه را تصور توانى كرد؟ هاويه(3)همان آتش سخت سوزنده و گدازنده است.
ميزان هر چيزى به تناسب آن چيز است. مثلاً وسيله سنجش موادى همچون گندم و جو ترازوهاى معمولى است. ولى طلا را هيچگاه با قپان وزن نمى كنند. بلكه، آن را با وزنه هاى بسيار ظريفى به نام «قيرات» وزن مى كنند.
هم چنين پارچه را متر مى كنند يعنى، ميزان پارچه متر است. حال آنكه كجى و راستى ديوار را ميزان، شاغول است و فلسفه را ميزان، منطق.
مسئله قابل توجه ديگر اين است كه سنگينى و سبكى هر چيزى و يا هر موضوعى متناسب با نفس شىء است. چنانكه در امور مادى سنگينى و سبك گندم و جو مختص و متناسب با آنها است و چون گفته شود اين پارچه سنگين است، نظر به وزن آن نيست. بلكه، مواد فاخر و ارزنده بودن آن است. هم چنين وقتى به يك مثقال الماس، سنگين گويند، مراد از سنگينى آن به لحاظ قيمت و قدمت آن است. و نيز گاهى به آنان كه داراى روح بزرگ و اخلاق نيكو هستند، انسان سنگين اطلاق مى كنند. بديهى است كه سنگينى مورد نظر از حيثيت شرافت وسيرت معنوى و انسانيت آنها است. بنابراين، ثقل هر چيزى به تناسب
نفس آن است و گاهى مراد از اتصاف اشياء به سنگينى يا سبكى، «كميت» است و گاهى نيز: كيفيت» مورد نظر است.
منظور از ميزان اعمال در روز قيامت، معناى اصطلاحى و متبادر به ذهن، يعنى ترازو، نيست و سبكى و سنگينى اعمال هم، از لحاظ كميت مورد نظر قرار نمى گيرد، بلكه «ميزان» در روز قيامت مصاديق مختلفى دارد كه بدانها اشاره مى رود:
هويت، براى انسان ميزان اعمال است و همين هويت موجب سنگينى يا سبكى در روز قيامت ست. چنان كه ورود انسان به صف محشر در حالى كه ملائك اطرافش را با احترام و عزت گرفته باشند و در زير پرچم ولائى مولى اميرمؤمنان (ع) صورتش چون ماه شب چهارده بدرخشد، «ميزان» اعمال اوست، و هويتش نشان مى دهد كه بهشتى است. ولى چون انسان را به صورت عقربى وارد صف محشر كنند، در حال كه غل و زنجير به پا و گردن دارد، اين هيأت و هويت همان ميزان اعمال اوست. پس، سنگينى از نظر عزت و آبروست و سبكى از حيث بيحيثيتى و بى احترامى او است.
تجسم عمل به معناى دوم، براى انسان ميزان است، يعنى، اعمال انسان در روز قيامت براى وى ميزان است. زيرا، در ذات اعمال سبكى و يا سنگينى نهفته است. ولى، سنگ خارا و خر مهره ذاتاً سبك و بى ارزش است.
بنابراين، نيكوكاران روز قيامت چون پا به صحراى محشر گذارند، تجسم اعمال نيكوى آنان به صورتهاى زيبا و دلپذير نشان از بهشتى بودن آنها دارد و خود ميزاين است كه سره را از ناسره مى نماياند.
اما، بدكاران وقتى محشور مى وشند، اعمال ناشايست آنها به صورتهاى زشت و نفرت انگيز و در هيأت خون و مار و مور و وحوش مجسم مى شود، و آنها را احاطه خواهد كرد و اين تجسم خود ميزانى است گويا.
نامه عمل انسان، سومين ميزان است. در آن روز، فشرده اى از حساب اعمال انسانها به دستشان داده مى شود. اين خود بهترين ميزانها است. يعنى، اگر انسان نامۀ عمل به دست راست دارد، اهل رستگارى بهشت است و اگر نامۀ عمل به دست
چپ داشته باشد از دوزخيان خواهد بود. پس، آنچه انسان را به دوزخ مى افكند، سبك بودن نامۀ اعمال او است و آنچه او را از بهشتيان مى كند سنگينى نامۀ اعمال او است. پا به تعبيرى ديگر قرار گرفتن نامۀ اعمال در دست چپ انسان مبين زيانكارى اوست و قرار داشتن آن به دست راست نشان از اين دارد كه او رستگار است.
ميزان چهارمى كه روايات بر آن بسيار تأكيد دارد، مولاى موحدين امير مؤمنان على (ع 9 است. در زيارت حضرتش مى خوانيم:
السلام عليك يا ميزان الاعمال.(1)
علم الى قين فيض (ره)، جلد 2، صفحۀ 944.
و در روايات ديگر آمده است كه انبياء و اوصياء ميزان هستند: ازجمله آن روايات؛ روايت: ان الموازين القسط هم الانبياء و الاوصياء است.
هم چنين روايت زير:
سالت ابا عبدالله عليه السلام عن قول الله عزوجل: و تضع
1) . در روايات وارد شده است كه اميرالمؤمنين (ع) و همچنين ائمه طاهرين (ع) ميزان هستند. چنانكه حضرت امام صادق (ع) فرموده است: «نحن الموازين القسط».
الموازين القسط ليوم القيمه فلا تظلم نفس شئا: قال (ع): هم الانبياء و الاوصياء.(1)
بديهى است كه ميزان، عمل به دستور پيشوايان دينى (ع) و گام برداشتن در مسير آنها و متخلق شدن به اخلاق آن بزرگواران و تمسك به ولايتشان و عشق ورزيدن به وجود مباركشان است. يعنى، كسى كه در دنيا به آن بزرگواران معرفت پيدا نكند و در طريق آنان گام برندارد، يقيناً در آخرت اهل هدايت نخواهد بود، زيرا ميزانش سبك است. كسى كه به اهل بيت (ع) نزديك باشد در واقع به حق تعالى نزديك شده و كسى كه از آنها دور شود از خداوند دور شده است و دور شدن از آنها باعث سبكى ميزان و قرب بدانها موجب سنگينى ميزان است.
پس، على (ع) ميزان اعمال است. يعنى، انسان را در روز قيامت، در صحراى محشر حاضر مى كنند و اعمالش را با حضرت على (ع) مى سنجند. اگر اعمال و گفتار و كردار ما تناسب با اعمال و گفتار وكردار آن حضرت داشت، اهل بهشت هستيم، و اگر نه اهل دوزخ.
به ديگر سخن، سنجش حق و باطل را على (ع) ميزان است. زيرا، باطل يا حق بودن اعمال و گفتار را با ميزان قرآن مى سنجند، و اما على (ع) خود قرآن ناطق ايت.
در قرآن ميزان به صيغۀ جمع استعمال شده است چنان كه
1) . علم اليقين فيض (ره)، جلد 2، صفحۀ 544.
مى فرمايد: «و نضع الموازين» ظاهراً، روز قيامت ميزانهائى - نه يك ميزان - وجود دارد كه انسانها را با آنها مى سنجند.
هم چنين، از استعمال «سبكى» و «سنگينى» يه صيغۀ جمع همچون: «فمن ثقلت موازينه» استفاده مى شود كه موازين متعددند. يعنى، همان گونه برشمرديم، هويت انسان، نامۀ عمل، تجسم عمل و مهمتر از اين سه، اميرمؤمنان (ع) ميزان اعمال هستند.
پس از اين بيان، جا دارد كه در خود تأملى كنيم، خود را با ميزان مولاى موحدان بسنجيم و همه تلاش خود را معطوف آن داريم كه پيرو امام على (ع) و در مسير او باشيم. امام على (ع) همه عمر در مسير خدا بود و لحظه اى از مسير الهى به چپ يا راست منحرف نشد. ما هم بدو اقتدا كنيم، روى به او داشته باشيم و از مسير شيطان و هواهاى نفسانى روى بگردانيم و اگر نه،
ترسم نرسى به كعبه اى اعرابى
اين ره كه تو مى روى به تركستان است
ما بايد نگاهى عميق و از چشم دل به حالات امير المؤمنان (ع) بيندازيم و 63 سال عمر گرانمايه او را به بررسى بنشينيم. اما (ع) زمانى كه همراه رسول خدا (ص) بود، 23 سال در جبهه مى زيست، در ده سالى كه در مدينه تشريف داشت در
72 جنگ از 74 جنگ شركت داشت و در آن دو به فرمان پيامبر (ص) رودررو با جبهۀ منافقين بود.
13 سال ديگرى كه در مكه مى زيست نيز دائماً در جنگ و جبهه بود. جبهه و جنگى كه به مراتب ازجنگهاى مدينه دشوارتر بود.
آنگاه كه پيامير (ص) از دنيا رحلت كرد، امام على (ع) 25 سال براى وحدت مسلمين و حفظ اسلام صبر كرد. آن چنان كه گوئى استخوان در گلو و خار در چشم داشت.
در اين نظر سريع به زندگانى آن حضرت، خود را چگونه مى يابيم؟ عزيزان من، بكوشيد كه در سپاه و جبهه، دوگانگى و اختلاف نباشد. وحدت كلمه را امام گونه به پاى داريد و از اختلافاتى كه غالباً به دست شياطين پشت پرده پرداخته مى شود، بپرهيزيد كه در جبهه اى كه نور خدا در آن متجلى است و در سپاهى كه بايد دست عنايت الهى را بر سر داشته باشد، چه جاى اختلاف و دوگانگى است؟ عزيزان بدانيد كه اظهار عقايد شخصى و طرد كردن و منزوى نيروهاى مؤمن باعث شكست در دنيا و عذاب دوزخ در آخرت مى شود.
از نظر قرآن و روايات اهل بيت (ع) در روز قيامت گواهانى به سود يا زيان انسان شهادت مى دهند. تعداد اين گواهان از ده بيشتر است. از اين گواهان سه دسته از اهميت بيشترى برخوردارند كه در اين درس بدانها اشاره مى رود:
در قرآن مى خوانيم كه اعضاء و جوارح انسان به زيان او شهادت مى دهند.(1)يعنى وقتى كه گنهكاران روز قيامت در مقابل خدا لجاجت مى ورزند و اعمال خود را انكار مى كنند و حتى صورتهاى متجسم اعنال خود را ناديده مى گيرند، اعضاء و
1) . ظاهراً، از قرآن استنباط نمى شود كه اعضاء و جوارح انسان به سود او شهادت مى دهند.
جوارح آنها به نطق درآيند و به زبان آنها شهادت مى دهند.
اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون.(1)
امروز است كه بر دهان آن كافران مهر خموشى نيم و دستهايشان با ما سخن مى گويد و پاهايشان به آنچه كرده اند گواهى دهد.
دراين آيۀ شريفه دست و پا از باب مثال ذكر شده است و در حقيقت همۀ اعضاء و جوارح به زيان انسان شهادت مى دهند. چنان كه در آيه اى ديگر مى فرمايد:
حتى اذا ما جاوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا نطقنا الله الذي انطق كل شيء و هو خلقكم اول مره و اليه ترجعون.(2)
هنگامى كه همه به برزخ رسند آن هنگام گوش و چشم ها و پوست بدنها به گناه آنها گواهى دهند. گناهكاران به پوست بدن خود گويند (شما كه زبان نداشتيد!) پس چگونه بر اعمال ما شهادت داديد؟ آن اعضاء در جواب گويند، خدائى كه همۀ موجودات را به نطق آورد، ما را نيز گويا گردانيد و او شما را نخستين بار بيافريد و (باز پس از مرگ) به سوى او بازمى گرديد.
ولا تقف ما ليس به علم ان السمع و البصر و الفؤاد كل
اولئك كان عنه مسؤلاً.(1)
از چيزى كه بدان علم ندارى پيروى نكن، زيرا چشم و گوش و دل ها مسؤلند.
آيا پيشين اشاره دارند كه اعضاء انسان، يعنى چشم و گوش وپوست و...، به زيان انسان شهادت مى دهد. ولى، در آيۀ اخير به مسؤليت «دل» در گناه ديگر جوارح اشاره شده است. اين بدان معنا است كه هويت و شخصيت انسان بر زيان او شهادت مى دهند و دل انسان راجع به فكر پليد، عقايد انحرافى و خرافى اش شهادت مى دهد و اين از همۀ آن ديگران دشوارتراست.
از اين رو، به هوش باشيد كه هميشه اين آيات مبارك را مد نظر داشته باشيد. بدانيد كه اعتقاد ما روز قيامت به زيان ما شهادت مى دهد ونيز به مواظب باشيد كه نسنجيده و بدون فكر قبلى چيزى نگوئيد و كارى نكنيد.
دسته اى ديگر از شاهدان روز قيامت ملائك هستند. چنانكه قرآن فرمايد:
1) . سورۀ اسرى، آيه 36.
كتاب مرقوم يشهده المقربون.(1)
كتابى است كه نوشته شده ملائك براساس آن شهادت مى دهند.
اگر مراد از اين ملائك «رقيب» و «عتيد» باشد، كار بسيار دشوار مى شود، زيرا، از روايات در مى يابيم كه دو ملائك همواره مراقب انسان هستند و هر روز دو فرشته به اين امر موكل مى شوند به گونه اى كه هر دو فرشته اى كه يك بار موكل مى شوند ديگر در تمام عمر انسان به اين امر موكل نمى شوند. در اين صورت شهود بسيارى به زيان ما در روز قيامت شهادت خواهند داد و دشوارى امر از اين جا ناشى مى شود.
دسته سوم شهود كه از دو گروه اول و دوم مهم تر است، ائمه طاهرين (ع) هستند كه به سود و يا زيان ما شهادت مى دهند و كسى كه پيشوايان دين (ع) به زيان او گواهى دهند از زيان كارترين افراد است. امام صادق (ع) در اين باره فرمودند:
ويل لمن شفعائه خصمائه.
واى به حال كسى كه در روز قيامت شفيعانش دشمن او باشند و به زيان او شهادت دهند.
كه اين امر به راستى دشوار و غيرقابل تحمل است. قرآن در اين باره چنين دارد:
1) . سورۀ مطففين، آيات 20 تا 21.
وكذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيداً.(1)
آيه شريفه دو معنا دارد: اول - ما شما را امت وسط قرار داديم يعنى، بدور از افراط و تفريط تا گواه مردم باشيد، و ساير ملل از شما نيكى و درستكارى را بياموزند (و شما براى آنها الگو و سرمشق فضائل و اخلاق انسانى باشيد) چنانكه پيغمبر را گواه شما قرار داديم تا شما از وى بياموزيد.
دوم: اين معنا از ائمه طاهرين (ع) نقل شده و معنائى بطنى است و استاد بزرگوار ما، رهبر انقلاب و استاد علامۀ طباطبائى (ره) بدان قائلند و آن شهادت در روز قيامت است. معناى آيه موردنظر بنابراين اعتبار چنين ميَود كه خداوند خطاب به ائمه معصومين مى فرمايد:
ما شما را بدور از افراط و تفريط و معصوم خلق كرده ايم تا روز قيامت براعمال خلق گواهى دهيد.(2)
على ابن بصير عن ابى عبدالله عليه السلام: فى قول الله تبارك و تعالى «و كذالك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهدا، على الناس». قال (ع) «نحن الشهداء على الناس بما عندهم من الحلال و الحرام و بما ضيعوا منه.
از فراز پيش استفاده شد كه ائمه معصومين، عليهم السلام، در
قيامت به سود يا زيان انسان شهادت مى دهند. نكتۀ ديگرى كه دو استاد فرزانه، يعنى امام امت و مرحوم علامه طباطبائى بدان رهنموده اند، پيشوايان دين (ع) يك نحوۀ شهودى بر تمام عالم هستى دارند. يعنى هم اكنون همه عالم، از جمله ما، در محضر مقدس امام زمان (ع) هستيم. ايشان برتمام گفتار و كردار ما آگاه است و از اين فراتر نيز، به نيات و خطورات دل ما هم آگاه است. زيرا همان گونه كه در جاى ديگر گفتيم، اگر امامان (ع) در آن عالم شهادت مى دهند، بايد در اين عالم بر اعمال و نيات ما آگاهى و بصيرت كامل داشته باشند كه دارند چون اگر مسلط بر قلوب ما نباشند آنجا چگونه گواهى دهند كه عملى خوب است يا بد.
زمين، زمان، مكان و حتى شيطان نيز شاهدان روز قيامتند. چنان كه قرآن دارد، شيطان روز قيامت انسان را گويد: «مرا ملامت مكن. بلكه، خويشتن را سرزنش كن. زيرا كه من بر شما تسلطى نداشتم و تنها وسوسه هايى در دل شما انداختم كه من بر شما تسلطى نداشتم و تنها وسوسه هايى در دل شما انداختم كه در برابر اين وسوسه ها 124 هزار پيغمبر و نيز ائمه طاهرين (ع) شما را به صواب فراخواندند.
دوزخ باز شناخته مى شود و هر يك راهى جايگاه خويش مى شوند. قرآن در آخر سورۀ زمر و در سوره حديد احوال بهشتيان هنگام رفتن به بهشت و دوزخيان گاه روانه شدن به دوزخ را چنين بيان فرموده است: مؤمن هنگامى كه روانۀ بهشت مى شود همراه او نورى است كه اين نور اثر اعمال صالح دنياى او است و فرشتگان رحمت اطراف او را فرا گيرفته اند و درودش مى فرستند. اما، دوزخيان با وضع نكبت بارى به جهنم برده مى شوند. در آنجا نور نيست چون اينان در دنيا عمل صالح نداشتند تا در عالم آخرت پرتوافكن راهشان باشد.
يوم تري المؤمنين و المؤمنات يسعي نورهم بين ايدهيم و بايمانهم بشريكم اليوم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها ذلك هو الفوز العظيم.(1)
روزى كه مردان و زنان مؤمن شعشعۀ نور (ايمان) شان، در پيش رو و سمت راستشان بشتابد و مژده دهد كه امروز شما را بهشتى كه نهرها درزير درختهايش جاريست بشارت باد كه در آن بهشت جاويدان خواهيد بود و اين همان سعدات و پيروزى بزرگ شما است.
يوم يقول المنافقون و المنافقات للذين امنوا انظرونا نقتبس من نوركم قيل ارجعوا وراءكم فالتسموا نورا فضرب بينهم بسوره له باب باطنه فيه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب.(2)
وباز آن روز مردان و زنان منافق با اهل ايمان گويند، مشتابيد و به ما فرصتى دهيد تا ما هم از نور شما روشنائى برگيريم، در پاسخ به آنها گويند، واپس گرديد (و به دنيا رجوع كنيد) و از آنجا طلب نور كنيد.
اهل دوزخ و بهشت در اين گفتگو هستند كه بينشان حصارى حايل شود. و برآن حصار درى باشد كه باطن و درون آن در (بهشت) رحمت است، و از بيرون عذاب (جهنم) خواهد بود.
شيخ صدوق (ره) در كتاب اعتقاداتش مى فرمايد:
اعتقاد شيعه اين است كه پلى روز جهنم كشيده شده است كه همگى بايد از روى آن بگذرند.
وان منكم الا واردها كان على ربك حتماً مقضياً.(1)
و هيچ يك از شما باقى نماند جزآنكه به دوزخ وارد شود و اين حكم حتمى پروردگار توست.
مراد از اين پل چيست؟
شايد مراد اين باشد كه كسانى كه در دنيا توانسته اند از روى پلى كه بر روى نفس اماره است، بگذرند و به مقام انسانيت نائل آيند، آنجا هم خواهند توانست از روى پلى كه روى جهنم است، بگذرند و به اعلى عليين برسند. ولى، آنان كه اين عبور را
1) . سورۀ مريم، آيه 70.
نتوانسته اند و در آتش سوزانندۀ نفس اماره افتاده و غوطه ور شده اند، يقيناً از پل صراط قيامت هم نتوانند گذشت و به دوزخ سقوط خواهند كرد و بنابراين كه آخرت باطن اين دنيا، يعنى: جنبۀ «يلى الربى» اين دنيا است و حقايق در آنجا معلوم مى شوند، حقيقت پل نفس اماره، پل صراط آخرت است.
«صراط» در لغت به معنى راه و در اصطلاح ما راه به سوى بهشت است.
در روايات مى خوانيم: يعضى از انسانها چونان برق جهنده از پل صراط مى گذرند، بعضى ديگر مانند سواران بر اسبان تيزرو از صراط مى گذرند، عده اى هم به صورت عادى عبور مى كنند و عده اى ديگر افتان و خيزان و پس از دست و پا زدن و مشقتهاى بسيار مى گذرند و سرانجام خود را به بهشت مى رسانند. اينان همگى از اهل بهشتند. اما، آنان كه در دنيا تابع امير مؤمنان و ائمه طاهرين (ع) بوده و طرق عبوديت بر گردن داشته اند، بدون تكلف و چون برق جهندن از پل صراط مى گذرند و به وعده الهى مى شتابند و ديگران متناسب با اعمال صالح و پيروى از امامانشان با سرعتهاى متفاوت و دشواريهاى مختلف خواهند گذشت.
ولى، اين پل براى دوزخيان از مو باريك تر و از شمشير برنده تر است.(1)
البته در روايات مى خوانيم كه خداوند اين پل را براى مؤمنان عريض قرار داده است: «يجعله الله للمؤمنين عريضاً و للمذنبين دقيقا».
شايد مراد از اين عبارت اين باشد كه حال كفار در قيامت به گونه اى است كه نخواهند توانست از صراط عبور كنند، چنان كه قرآن فرمايد:و لا يدخلون الجنه حتى يلج الجمل في سم الخياط.(2)
كافران نمى توانند به بهشت بروند مگر اين كه شتر از سوراخ سوزن بگذرد. يعنى، كافران را به بهشت بار نيست.
پس، مى توان گفت كه براى كفار، گناهكاران، ظالمان، «تهمت زدن ها»، «شايع پراكن» ها، «شايع درست كن» ها، و.. پل صراط راه عبور نيست و از آنجا به دركات و اعماق جهنم مى افتند.
به روايتى ديگر صراط، معصومين عليهم السلام هستند، يعنى، هر كه در دنيا آنان را شناخت، و آنها را متابعت كرد و به
ولايت آنان تمسك جست، حتماً به صراط مستقيم الهى هئدايت شده است و كسى كه در دنيا به صراط مستقيم الهى هدايت شده باشد، البته از پل صراط به آسانى خواهد گذشت. كلام زيرين مولاى موحدان اميرمؤمنان (ع) به اين معنا اشاره دارد:
انا صراط الله المستقيم و عروته الوثقي التي لاانفصام لها.(1)
قال مولانا الصادق على ه السلام: «انه سئل عن الصراط فقال (ع): «هو الطريق الى معرفه الله عزوجل و هما صراطان، صراط فى الدنيا و اقتدى بهداه مر على الصراط الذى هم جسر جهنم فى الاخره و من لم يعرفه فى الدنيا زلت قدمه عن الصراط فى الاخره فتردى فى نار جهنم. علم اليقين جلد 2، صفحه 968
من صراط مستقيم الهى و دستگيره محكم الهى هستم كه گسستگى ندارد.
بنابراين، شناخت امامان (ع) و چنگ زدن به ولايت آنها راهى است كه به سوى خدواند تبارك وتعالى مى انجامد و موجب گذشتن سريع و آسان از پل صراط مى شود.
1) . اعتقادات صدوق (ره) صفحۀ 153.
شفاعت از نظر قرآن و روايات امرى است حتمى و روشن. علامۀ مجلسى (ره) دربارۀ شفاعت بيش از 100 روايت در جلد هفتم بحارالانوار نقل كرده است و عدد روايات بحار كه به تضمن يا التزام بر شفاعت دلالت دارد، قطعاً بيش از هزار روايت است.
1) . سورۀ بقره، آيه 255.
2 - لا يملكون الشفاعه الا من اتخذ عنده الرحمن عهداً.(1)
شفاعت نتوانند كرد مگر افرادى كه با خداوند پيمان بسته اند.
3 - عباد مكرمون... و لا يشفعون الا لمن ارتضي.(2)
... و هرگز آن مقربان درگاه خداوند از هيچ كس شفاعت نمى كنند جز اينكه خدا از او راضى باشد.
يعنى، تنها كسى مورد شفاعت قرار مى گيرد كه خداوند از دين و آيين او خرسند باشد.
4 - و كنا نكذب بيوم الدين حتى اتينا اليقين فما تنفعهم شفاعه الشافعين.(3)
ما روز جزا را تكذيب مى كرديم تا آنكه با مرگ به قيامت يقين كرديم. پس، در آن روز شفاعت شفيعان در حق آنها هيچ پذيرفته نشود.
اين گفتگو در روز قيامت ميان دوزخيان و اهل بهشت صورت مى گيرد. البته، شفاعت به معناى «پارتى بازى» نيست چنانكه قرآن فرموده:
5 - و اتقوا يوماً لا تجزي نفس عن نفس شيئاً و لا يقبل منها شفاعه و لا بؤخذ منها عدل و لا هم ينصرون.(4)
دورى كنيد از روزى كه در آن روز كسى به جاى ديگرى مجازات نبيند و هيچ شفاعت از كسى پذيرفته نشود و فدا و عوض قبول نكنند.
يعنى در آن روز كسى را به جاى ديگرى نگيرند و حقى ناحق نشود و زور و رشوه هم به كار نيايد.
چهار معنى مى توان براى شفاعت در نظر گرفت:
1 - رهبرى و امامت - كسى كه در دنيا على عليه السلام، را رهبر و امام قرار داده است در روز قيامت هم حضرت امير عليه السلام، راهبر و امام و شفيع او خواهند بود.
در اين دنيا رهبر تشريعى است و در آن دنيا تكونى. يعنى، اگر انسان در اين دنيا ولايت اميرمؤمنان را به جان دل پذيرفته و او را رهبر و امام خود اختيار نموده است، در آخرت پيروى دنيوى او هويت پيدا كرده و در آن عالم زير پرچم مولى (ع) قرار مى گيرد و با آن رهبر بزرگوار وارد بهشت مى شود. همچنين، اگر انسان در اين دنيا زير علم سيدالشهداء عليه السلام سينه مى زند و عملاً طوق ولايت او را نيز بر گردن داشت، روز قيامت هم زير پرچم آن بزرگوار خواهد بود. اينجا رهبرى تشريعى بوده است. ولى در آنجا به اعتبار تبعيت از آن حضرت شكل تكوينى پيدا مى كند.
اين معنا از شفاعت را استاد بزرگوار ما، مرحوم علامه
طباطبايى، در كتاب شريف الميزان تقويت و تأييد مى كنند.
از نظر عرفان و فلسفه نيز اين معنا از شفاعت پسنديده است.
2 - وساطت در فيض - معناى دوم شفاعت، واسطۀ فيض بودن است. از نظر قرآن و روايت و حكمت متعالى مرحوم صدرالمتألهين، حقيقت محمدى و آل او واسطۀ اين عالمند. يعنى همۀ اعمال ما مرحوم افاضۀ حق تعالى است و واسطۀ اين فيض اهل بيت عصمت و طهارت (ع) هستند. پس، هستى، سلامتى، علم، عقل و مال دنيا و... افاضۀ حق تعالى به واسطۀ اهل بيت (ع) است.
به ديگر سخن تمام هستى طفيل وجود مبارك اهل بيت (ع) است.
از اين رو، در زيارت حضرت بقيه الله (عج) مى خوانيم:
بيمنه رزق الورا و بوجوده ثبتت الأرض و السماء.
يعنى، به وجود مقدس و مبارك امام زمان (ع) عالم هستى روزى مى خورد و هم او واسطۀ فيض الهى به عالم هستى است، و به بركت وجود آن بزرگوار عالم هستى پابرجاست. عالم هستى بدين وجود مبارك پابرجا و محفوظ مى ماند.
همچنين، در زيارت جامعۀ كبيره مى خوانى:
بكم فتح الله و بكم يختم و بكم ينزل الغيث و بكم يمسك
السماء ان تقع على الارض و بكم ينفس الهم و يكضف الضر.
اى اهل بيت عصمت و طهارت (ع)، به واسطۀ شما اين عالم هستى به وجود آمده و پابرجاست و به واسطۀ شما نيز ختم كتاب آفرينش فرمايد و نيز به واسطۀ شما بزرگواران است كه خداوند باران رحمت را بر ما نازل مى كند و به واسطۀ شما آسمان را برپا مى دارد و به واسطۀ شما رنجها و غم و اندوه را از دلها برطرف مى كند.
اهل عرفان هم اهل بيت (ع) واسطۀ فيض مى دانند. آنها مى گويند ولى روح عالم و عالم جسد است و روح است كه مدبر جسد است. تا ولى در عالم باقى است براى عالم از حق تعالى استمداد مى كنند و عالم به اين استمداد محفوظ و باقى مى ماند.
همان گونه كه آمد، در روز قيامت انسان به واسطۀ شهادت امامان اهل بهشت يا دوزخ مى شود و نيز گفتيم كه ائمه (ع) حضور و تسلط تام وكامل و شهود بر عالم هستى دارند. آن بزرگواران داراى ولايت كليۀ مطلقه هستند.(1)
(يعنى آن حضرت با مقام ولايت كليه اش در كنار همه كس ايستاده و شاهد اعمال اوست و با همه چيز همراه است.)
1) امام خمينى ادام الله تعالى ظله در بخشى از كتاب شريف «مصباح الهديه» دربارۀ ولايت كليه مطلقه حضرت امير، عليه السلام، مى فرمايند: «... فهو عليه السلام بمقام ولايته الكليته قائم على كل نفس بما كسبت و مع كل الاشياء...».
ثقه الإسلام كلينى (ره) روايت فراوانى را در كتاب كافى شريف بدين مضمون نقل مى كند: (اين احاديث در جلد دوم كتاب شريف كافى جمع آورى شده.)
سالت الرضا عليه السلام فقلت: «تخلو الارض من حجه؟» فقال «لو خلت الارض طرفه عين من حجه لساخت باهلها».(1)
اگر امام (ع)، يعنى مقام ولايت كليۀ مطلقه، در زمين نباشد اهلش را به كام خود فرو مى برد.
البته «فروبردن» در حديث بالا از باب مثال است و گرنه مسأله دقيق تر از اين است. بنابراين امامان (ع) محور عالم وجوداند. لذا روز قيامت تنها كسى به بهشت مى رود كه آنها واسطۀ او شوند. حتى انبياء و اوصياء و صلحا بايد به واسطۀ آن بزرگواران داخل بهشت شوند، زيرا بهشت افاضه اى است از افاضات حق تعالى و امامان (ع) واسطۀ اين فيض هستند.
3 - دعا كردن پيشوايان دين (ع) - معناى سوم شفاعت معنايى است كه استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب، در كتاب كشف الأسرار در رد «كسروى» و كسروى منشها بيان فرموده اند. امام، در آن كتاب بسيار شريف شفاعت را به چند
1) . بحارالانوار، جلد 23، صفحۀ 29، حديث 43.
وجه بيان فرموده اند و اشكالات منحرفين و مغرضين و جهال را جواب گفته اند. ايشان در پاسخ از اين اشكال كه: «شفاعت خواستن از مردگان شرك است.» فرموده اند: «شفيعان ما بعد از رحلت از اين دنيا مرده به شمار نمى روند، آنها زندگان جاويدند، و اوواح و خلود و احاطۀ كامل و اشراف تام آنها به عالم، از امور حتمى است.» بنابراين پيغمبر و امامان (ع) بعد از رحلت چون چوب و سنگ و ديگر جمادات نيستند كه شفاعت خواستن از آنها شرك باشد و كار لغو و بيهوده اى به شمار رود.
سپس شفاعت را چنين بيان فرموده اند: «شفاعت در حقيقت دعا كردن پيغمبر و امام (ع) است و خداوند به واسطۀ آنها گناه كار را مى آمرزد. البته بديهى است كه شفاعت بدين معنا دخالت در كار خداوند نيست، بلكه به اذن خداوند است.»
پس همانطورى كه ما براى خود و ديگران دعا و طلب آمرزش مى كنيم پيغمبر و امام (ع) هم روز قيامت براى امت خويش دعا و طلب عفو مى كنند و روشن است كه دعاى پيغمبر و اهل بيت عصمت و طهارت (صلوات الله عليهم اجمعين) حتماً مستجاب مى شود.
البته، استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب، به دو معناى پيشين از شفاعت، يعنى «رهبرى و امامت» و «وساطت در فيض» قائل هستند و اين معناى اخير را متناسب با اشكالات و شبهات مطرح شده از سوى مخالفان و رد جهال و مغرضان طرح فرموده اند.
4 - اختيار تام اهل بيت (ع) - معناى چهارم شفاعت اين است كه اهل بيت (ع) به اذن خدا اختيار تام دارند و روز قيامت اختيار تام خود را به كار مى گيرند. بنابر اين معنا، جاى اشكالى نمى ماند كه كليد بهشت و جهنم به دست پيغمبر و اهل بيت (ع) باشد و آنها مقسم بهشت و جهنم باشند.(1)
اميرالمؤمنين عليه اليلام مى فرمايد: من تقسيم كننده بهشت و دوزخم. پس هر كسى كه از من تبعيت كند بدرستى كه او از من است و هر كس كه از من تبعيت نكند او اهل دوزخ است.
ظاهر آيات قرآن هم بر اين معنا دلالت دارد. البته ناگفته پيدا است كه اراده و خواست آنها فانى در اراده و خواست خدا است و در حقيقت خواست آنها خواست خدا است.
در ذيل آيۀ شريفه: «و لسوف يعطيك ربك فترضى» مى خوانيم كه پيامبر (ص) در روز قيامت به سجده مى افتد. او را خطاب مى رسد كه يا محمد (ص) برخيز. آن حضرت مى فرمايد: «امت گنه كارم را ببخش.» خطاب مى رسد: «برخيز و آنان را شفاعت كن كه شفاعتت پذيرفته مى شود.»(2)
امام سجاد (ع) دراين باره مى فرمايد: «روز قيامت حضرت پيامبر (ص) راضى نمى شود كه خود تنها به بهشت برود، اما امت گنه كارش در جهنم باشند.»
امام صادق، عليه السلام، در مورد آيۀ فوق فرموده است كه،
«آيه اى از اين اميدوار كننده تر نداريم». چون در دنيا به پيامبر (ص) فتح و نصرت و در آخرت بدو مقام شفاعت عطا شده است.
بايد يادآور شويم كه بعضى از انسانها لياقت شفاعت و به بهشت رفتن را ندارند. از اين جمله، افراد «تارك الصلاه» هستند و كسانى كه نماز را سبك مى شمارند. چنانكه امام صادق، عليه السلام، فرمود:
لا تنال شفاعتنا من استخف با الصلوه.(1)
شفاعت ما اهل بيت شامل كسى كه نماز را سبك بشمارد نمى شود.
همچنين، از قرآن و روايات ديگر استفاده مى شود كه «ظالم» نيز لياقت مورد شفاعت قرار گرفتن را ندارد. البته شيعه هاى گنه كار در جهنم خالد نمى مانند. سرانجام روزى پاك مى شوند و به شفاعت اهل بيت (ع) از دوزخ نجات مى يابند.
دسته هاى ديگرى كه شفاعت نمى شوند در آيۀ زير بيان مى شوند:
1) . وسائل الشيعه.
في جنات يتسائلون عن المجرمين ما سلككم في سقر قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم مسكين و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين حتى اتينا اليقين فما تنفعهم شفاعه الشافعين فما لهم عن التذكره معرضين.(1)
آن مردمان نيكوكار كه در باغهاى بهشت در نعمت اند از احوال دوزخيان گنه كار مى پرسند، كه چه عملى شما را به عذاب دوزخ افكند؟ آنها در جواب گويند: 1 - ما از نمازگذاران نبوديم 2 - مسكينى را اطعام و صدقه نداديم 3 - ما با اهل باطل و گناه عمر خود را به بطالت و گناه گذرانديم 4 - روز جزا را نيز تكذيب كرديم تا آنكه با مرگ به قيامت يقين يافتيم. پس در آن روز شفاعت شفيعان در حق آنان هيچ پذيرفته نخواهد شد، اينكه چرا از ياد آن روز سخت خود اعراض مى كنيد؟!
1) . سورۀ مدثر، آيات 39 تا 49.
سير نيكو كاران به بهشت و سير بدكاران به دوزخ مى انجامد. و از نظر قرآن جهنم و بهشت انتهاى سير آنها است.
يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحاً فملاقيه.(1)
اى انسان همانا تو با رنج و مشقت به سوى پروردگار خود در حركت هستى تا آن هنگام كه او را ملاقات كنى.
آيۀ شريفه مى فرمايد: اى انسان، در حركت خويش با تحمل هر رنج و مشقتى در راه خدا، در نهايت سيرت ملاقات پروردگار است.
همچنين آيات زير نيز بدين معنا اشاره دارد:
1) . سورۀ انشقاق، آيۀ 4.
و محققاً انسان به سوى پروردگار باز خواهد گشت.
و كار خلق عالم به سوى خدا منتهى مى شود.
ما به فرمان خدا آمده و به سوى او رجوع خواهيم كرد.
گاهى سير انسان به رحمت الهى كه مظهرش «بهشت» است مى انجامد و، گاهى به مظهر قهر و غضب(4)الهى «دوزخ» مى انجامد.
«دوزخ» داراى طبقات و درهائى است. قرآن در اين باره مى فرمايد:
لها سبعه ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم.(5)
دوزخ هفت در دارد و هر درى براى ورود دسته اى از گمراهان معين شده است.
و نيز در سورۀ زمر مى فرمايد:
وسيق الذين كفروا الى جهنم زمرا حتى اذا جاوها فتحت ابوابها.
كافران را فوج فوج به جانب دوزخ رانند و چون بدانجا رسند درهاى جهنم را بر رويشان بگشايند.
بدين ترتيب، آنهائى كه حق الناس را مى خورند، از «در حق الناس» به دوزخ وارد مى شوند كه ظاهراً پر ازدحامترين درهاى دوزخ است. زيرا، همه آنهائى كه حيثيت ديگران را لكه دار مى كنند، شخصيت برادران ايمانى را مى كوبند، مال ديگران را غصب مى كنند و... از اين در به دوزخ وارد مى شوند.
در روايات مى خوانيم كه اميرمؤمنان دستانشان را روى هم مى گذاشتند و مى فرمودند: جهنم طبق طبقه است و در دعاى كميل مى فرمايد:
يتقلقل بين اطباقها.
در ميان طبقات دوزخ سرگردان است.
از روايات نيز دانسته مى شود كه جهنم بسيار ژرف و داراى هفت طبقه است. طبقۀ اول آن براى مردم عادى مهيا شده است، و طبقۀ آخر آن «سقر» جايگاه منافقين و ژرفترين طبقات است به گونه اى كه در روايت مشهورى آمده است
كه جبرئيل خدمت رسول خدا (ص) بود، ناگاه صداى مهيبى به گوش رسيد. پيغمبر گرامى (ص) پرسيد اين چه صدائى است؟ عرض شد يا رسول الله، هفتاد سالب پيش سنگى را در يكى از چاههاى جهنم انداختند كه هم اكنون به انتهاى آن رسيد. استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب، در معناى اين روايت فرمودند كه بعضى از انسانها دردنيا راه دوزخ را مى پيمايند، و پس از پايان 70 سال عمر به اعماق دوزخ مى رسند. يعنى، اين سنگى كه به قعر دوزخ رسيده است و چنين صداى مهيبى از خود به جاى گذاشته است، دل چون سنگ انسانى است كه در اثر ارتكاب معاصى و غفلت از پروردگار، سخت و ظلمانى شده و به ژرفاى دوزخ افكنده شده است.
به نظر مى رسد دوزخ هم مانند بهشت داراى مراتبى باشد. يعنى، عذاب جهنم به تناسب گناه انسان و غفلتش از خداى تعالى شدت و ضعف دارد. به اين اعتبار جهنم تنها يكى است، ولى داراى مراتب بسيارى است و درهاى جهنم همان درهايى است كه انسان با ارتكاب معاصى دردنيا به روى خود باز كرده است.
از روايات نيز استفاده مى شود كه جهنم داراى سلولهايى به نام «ويل» است كه چاههاى دوزخند.
ويل لكل همزه الذي جمع مالاً وعدده...(1)
امام صادق (ع) در تفسير آيه شريفه مى فرمايد:
«ويل» نام چاهى در دوزخ است، اين چاه جايگاه كسانى است كه پشت سرديگران عيب جوئى مى كنند، پول مى پرستند، زر و سيم مى اندازند و به دنيا وابسته اند.
خلاصه سخن اين است كه دوزخ جايگاه بسيار خطرناك و اسف بار است. همان طورى خداوند بسيار بزرگ است، مظاهر رحمت و غضب او نيز عظيم و بزرگ است و جهنم، كه به يك معنا مظهر قهر الهى است، طبيعتاً بسيار دهشتناك و عظيم است. از اين رو، در قرآن عذاب به «شديد» توصيف شده و پروردگار مى فرمايد: «عذاب من شديد است».(2)
سورۀ حجر، آيۀ 50: «ان عذابى هو ااعذاب الاليم».
آنان را بر حذر مى دارد و با بيان وعده و وعيد و بر شمردن صفات دوزخ و سختى عذاب مردم را بر اين مى دارد كه از گرفتارى دوزخ و عذاب شديد برهند.
البته، مى دانيد كه حقايق امور آخرت نظير بهشت، دوزخ، عذاب و نعمت را نمى توانيم درك كنيم و تنها دورنمائى از آنها را تصور مى كنيم.
بهشت نيز بمانند جهنم داراى مراتى و درجات و طبقات متفاوتى است.
وسيق الذين اتقوا ربهم الى الجنه زمرا حتى اذا جاؤها و فتحت ابوابها.(1)
و انسانهاى خدا ترس و اهل تقوا را فوج فوج به سوى بهشت ببرند و چون بدانجا رسند همۀ درهاى بهشت را برويشان ب گشايند.
بهشت داراى درهاى فراوانى است كه با اعمال صالح بر روى انسان گشوده مى شود. چنانكه پيامبر گرامى (ص) فرمودند: در بهشت، درى مختص شهداست كه ديگران ازاين در وارد
1) . سورۀ زمر، آيۀ 73.
بهشت نمى شوند. درديگرى نيز وجود دارد كه به صابرين اختصاص دارد آنان كه به مصائب اين دنيا صبر كردند همچون خانواده محترم شهدا و كسانى كه گاه فقر، بيمارى و. گرفتارى بردبارند و معلولان و مجروحانى كه براى رضاى حق تعالى صبر مى كنند و آنا كه بر عبادت صابرند و در روبرو شدن با صحنه هاى گناه، به خدا پناه مى برند و نفس خود را كنترل مى كنند. اينان كسانى هستند كه خدايشان فرمود:
انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب.(1)
پاداش صابران بيرون از حساب است.
صابران در آخرت آنقدر پاداش مى بينند كه مى گويند اى كاش در دنيا هر روز بدنمان را با قيچى مى بريدند و ذره ذره مى كردند، و هفتاد سال بر اين مصيبت صبر مى كرديم تا اكنون به پاداش بيشترى مى رسيديم.
صبر مصاديق فراوانى دارد. از جمله آنها اين است كه چون چشم انسان به زن نامحرمى بيفتد، براى خدا چشم برهم نهد و چون صحنه هاى شهوانى پيش آيد، خود را نبازد و براى خدا صبر كند. يا به هنگام گفت و شنود غيبت ديگران را نكند و غيبت نشنود و نيز گاه رياست فخر نفروشد و چون پاى ارتزاق پيشآيد،
1) . سورۀ زمر، آيۀ 10.
از حلال تجاوز نكند و بر نفس اماره لگام بزند. چه بسا با اين گونه صبر كردن ها، ره صد سالۀ سلوك و قرب الهى را يك شبه توان پيمود.
عابدين را درى جداگانه است. يعنى، كسانى كه در دل شبها به راز و نياز با خدا مى ايستند روز قيامت از در عابدين به بهشت وارد مى شوند.
در ديگرى نيز وجود دارد كه مخصوص خدمتگذاران به مردم است. اين در بسيار پرشكوه و عالى است.
«درشيعه» از دهاى پر ازدحام بهشت است. از اين در شيعيان به واسطۀ شفاعت رسول گرامى (ص) وارد بهشت مى شوندو همچنين، كسانى كه براى امام حسين (ع) عزادارى كرده اند، و به هر حال وجه تشابه و تناسبى هر چند ضعيف، با آن مظلوم دارند مورد شفاعت امام حسين (ع) نيز قرار مى گيرند و در حالى كه تعداد اين شفاعت شونده ها بسيار زياد است، از در مخصوص به آن حضرت كه از ديگر درها پرازدحام تر است، پاى به بهشت مى گذارند.
از اين رو، بر شما عزيران است كه اهل بيت، خاصه حضرت سيد الشهداء (ع)، توسل جوئيد و براى حضرتش گريه و عزادارى كنيد. همواره زيارت «عاشورا» و «وارث» رابر زبان و شوق زيارن مرقد مطهرش ا در دل داشته باشيد و در زندگى به آن امام اقتدا كنيد.
يا عبادي الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله، ان الله يغفر الذنوب جميعاً...(1)
اى بندگان من كه در گناه خود غرق شده ايد، ازرحمت خداوند نااميد مباشيد، زيرا، (اگر توبه كنيد) پروردگار همۀ گناهان شما را مى آمرزد.
1) . سورۀ زمر، آيۀ 53.
همۀ گناهكاران به دوزخ مى روند جز آنان كه توبه كرده و به سوى خداوند بازگشته باشند.(1)در اين حال، خداوند گناهان آنان را به حساب حسنات تبديل كند و پروندۀ سياه اعمالشان درخشندگى پيدا مى كند و به دست راست داده خواهد شد و فرجامشان نجات و سعادت و بهشت است چون خداوند توبه كنندگان را دوست دارد.
باز آى، بازآى، هر آنچه هستى بازآى
گر كافر و گبر و بت پرستى بازآى
اين درگه ما درگه نوميدى نيست
صد بار اگر توبه شكستى بازآى
1) . سورۀ فرقان، آيۀ 70: «الا من تاب و آمن و عمل عملاً صالحاً فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات».
بهشت مظهر رحمت و دوزخ مظهر قهر خداوند تبارك وتعالى است. از اين رو بهشت نعمتى عظيم و غير قايل وصف است و به عقول ما نگنجد. زيرا، رحمت خداوند نامتناهى و مظهر رحمتش نيز، بى نهايت است.
عذاب جهنم نيز از آن جهت كه مظهر قهر الهى است، عظيم و غير قابل درك است. همانگونه كه قبلاً اشاره شد، جهنم داراى طبقات و درجاتى است و هر كسى به مقتضاى حال و اعمالش در طبقه اى و درجه اى خاص قرار مى گيرد و شدت عذابش به اعتبار اعمال، كردار، گفتار، و رفتار او در دنيا ست.
از قرآن دانسته مى شود كه آتش جهنم، تنها پوست بدن را
نمى سوزاند، بلكه استخوان ها را درهم مى شكند، جسم وروح را به آتش مى كشد و عذابش اليم است.
قرآن، در اين باره مى فرمايد:
كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها.
هر چه پوستهاى بدنشان در آتش دوزخ مى سوزد، دوباره پوست تازه اى بر بدن آنها رويانديم.
و در سورۀ همزه، دربارۀ سرايت آتش جهنم به استخوان، چنين مى خوانيم:
ويل لكل همزه لمزه، الذي جمع مابلاً وعدده، يحسب ان ما له اخلده، كلا لينبذن في الحطمه، و ما ادريك ما الحطمه، نار الله الموقده، التي تطلع على الافئده.(1)
واى بر هر عيب جوى هرزه زبان (آن كسى كه پشت سر غيبت مى كند و در جلو رو خم زبان مى زند) همان كسى كه مال جمع كرده و همواره به شمارش آنها سرگرم است. او پندارد كه مال و دارائى دنيا بدو عمر ابدى مى دهد. چنين نيست، بلكه، حتماً به آتش دوزخ درخواهد افتاد. چگونه تصور سختى آن آتش را توانى كرد؟! آن آتش را خدا برافروخته است، آتشى كه شعله هايش بر دلها زبانه مى كشد.
در معناى «حطمه» آمده است، چيزى كه استخوان را درهم مى شكند، از اين رو، در حقيقت معناى عبارت «لينبذن فى
1) . سورۀ همزه، آيات 1 تا 7.
الحطمه» اين است كه، او در آتشى مى افتد كه استخوانهايش درهم شكسته و خردمى شود.
دوزخيان كه در ميان شعله هاى اتش دوزخ افكنده مى شوند، چنان در ميان آتش قرار خواهند گرفت كه آتش بدانها محيط خواهد بود و آيۀ شريفه بر اين معنا حمل مى شود:
انما عليهم موصده في عمد ممده.
يعنى: آتش كه آنها را از هر سوى سخت احاطه كرده و مانند ستونهاى بلند زبانه كشيده است.
به سخنى ديگر، آتش جهنم بردوزخيان مسلط است، آن چنان كه وقتى جهنمى رابه دوزخ افكنند، گوئى او را در ميان ديگ سر بسته اى از آتش بنهاده اند و او را درون آتش بالا پائين شود:
يتقلقل بين اطباقها.(1)
كسى كه با اعمال زشت و گناه در دنيا، خود را از خدا و
1) . فرازى از دعاى كميل.
نتيجتاً از بهشت دور كرده و به دنيا دلبسته شده است، براى او غل و زنجيرهاى بسيار محكم و بلندى مهيا است. در روز قيامت خداوندش فرمايد:
خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه ثم في سلسله ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه.(1)
و خطاب قهر رسد كه او را بگيريد و در غل و زنجيرش كشيد، تا به دوزخ اندازيش. پس به زنجيرى كه طولش هفتاد ذرع است در كشيد.
يعنى، خودپسندى ها، حسادتها، خودمحوريها، تكبرهاو... به غل و زنجير تبديل مى شود.
انا جعلنا في اعناقهم اغلالا فهي الى الاذقان فهم مقمحون.(2)
ما هم بر گردن آنها غل و زنجيرهاى (عذاب) نهاديم كه تا چانه هاشان رسد، و سر آنها را به سوى بالا نگاه داشته است.
قرآن در سورۀ واقعه از غذاى اهل دوزخ به «غسلين» تعبير فرموده است:
ولا طعام الا من غسلين.(3)
و طعامى غير از چرك و خون، يعنى غسلين،(1)نصيبش نيست.
هم چنين در سورۀ واقع مى خوانيم:
لاكلون من شجر من زقوم فما لئون منها البطون فشاربون عليه من الحميم فشاربون شرب الهيم، هذا نزلهم يوم الدين.(2)
اهل دوزخ از درخت زقوم تلخ جهنم خواهند خورد. تا آن كه شكم هاى خود را از آن پرسازند. آنگاه، همه از آب گرم دوزخ مى آشامند، اين طعام و شراب كافران در روز جزا است.
دوزخيان، از فرط گرسنگى و تشنگى شديد، چونان شتر تشنه با وله بسيار از «آب حميم» مى خورند ولى اين آب، وجودشان را ذوب مى كند و پس از هر بار ذوب شدن، دوباره زنده مى شوند تا عذاب ببينند.
عطش و جوع آنها، ناشى از جوع شهوت، رياست طلبى، خودمحورى، شخصيت كاذب پيدا كردن، به دنبال عيب ديگران بودن، شخصيت آنها را كوبيدن و... است. يعنى كسانى كه در دنيا بر گناه اصرار مى ورزند، در دوزخ به مرض جوع گرفتار آيند و از: حميم» و «زقوم» كه از پيش براى خود فرستاده اند خواهند خورد، ولى عطش و جوع آنها نه تنها فروكش نمى كند، بلكه شديدتر مى شود.
آنچه رفت، تنها درونمائى بسيار ضعيف از دوزخ است. با
مطالعه و تعمق در آيات قرآن، خاصه از سورۀ مبارك واقعه تا به آخر قرآن مى توان بيشتر به وصف جهنم و حالات اهل دوزخ پى برد و قلوب قاسيه خويش را نرم كرد.
هرگاه، قلبها زنگار گرفت و قساوت پيدا كرد، بى درنگ به قرآن پناه بريد و يكى از اين سوره هاى آخر قرآن را با حال محزون و تفكر و تعمق تلاوت كنيد و اين را تكرار كنيد تا كدورت و زنگار دلها زدوده شود. زيرا، اين تنها راه زدودن سياهى قلبهاست.
اگر چه حقيقت بهشت نيز براى ما فعلاً قابل درك و حتى تصور نيست، ولى با بهره گرفتن از آيات قرآنى، دورنمائى هر چند ضعيف و ناقص بدست مى دهيم.
قرآن مى فرمايد:
فلا تعلم نفس مااخفي لهم من قره اعين جزاء بما كانوا يعملون.(1)
يعنى، پاداش اخروى نيكوكاريهاى انسان را نمى توان در اين دنيا درك كرد، زيرا بهشت ها براى وى مهيا شده است:
وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار
1) . سورۀ سجده، آيه 17.
خالدين فيها و مساكن طيبه في جنات عدن و رضوان من الله اكبر.(1)
خدا، اهل ايمان از زنان و مردان را وعده فرموده است كه در بهشت خلد ابدى، كه زير درختانش نهرها جارى است، جاى دهد و در عمارات نيكوى بهشت عدن سكونت بخشد و برتر و بزرگتر از هر نعمت، مقام رضا و خشنودى خدا را به آنان كرامت فرمايد.
قران در آيۀ شريفه ياد شده سه نوع بهشت را برشمرده است:
1 - بهشت 2 - بهشت عدن 3 - رضوان الله.
البته، اين سه نوع، بهشتهاى متفوتى نيست. بلكه، مراتب مختلفى از يك بهشت واحد است و تفاوت اين مراتب به حسب اختلاف درجۀ اهل بهشت و شدت و ضعف ايمان و توحيد آنهاست.
لذتهاى بهشتى، دو نوع است: روحى و جسمى.
يكى از ويژگى هاى نعم بهشتى اين است كه هيچ كس از نعمت هاى بهشتى وازده و خسته نمى شود. قرآن از دو گونه لذت در بهشت ياد مى فرمايد:
1) . سورۀ توبه، آيه 72.
الف: لذات جنسى مانند ميوه هاى گوناگون، گوشت، آب، شربت، حورالعين و...
ب: لذتهاى معنوى كه در آيۀ:
لايسمعون فيها لغواً و لا تأثيماً الا قيلاً سلاماً سلاماً.(1)
و نظاير آن، بدانها اشاره رفته است. اين لذتها عبارتست از:
الف - در آنجا اعل بهشت هيچ سخن لغو بيهوده اى نشنوند و هرگز به يكديگر فتنه و گناهى برنبندند و جز سلام و تحيت و احترام، چيزى نگويند و نشنوند.
ب - آنجا مقام وحدت و يگانگى و تجلى توحيد است و دوگانگى و اختلاف در كار نيست. زيرا، دوگانگى و اختلاف، در موطن كثرت است نه در محل تجلى توحيد.
آن جهان جزباقى و آباد نيست *** زان كه تركيب وى از اضداد نيست
اين تفانى از ضد آيد ضد را *** چون نباشد ضد نبود جز بقا
نفى ضد كرد از بهشت آن بى نظير *** كه نباشد شمس و ضدش زمهرير(2)
يعنى، نقص، فسادف اختلاف، تضاد، مرگ و... درموطن كثرت و عالم اضداد، يعنى دنيا، است و در عالم روحانى و جهان بى رنگى، فساد و تضاد و مرگ و نقص نيست. آنجا بقاست، نور است و تجلى وحدت حق تعالى(1).
در سورۀ ع مبارك يس لذت معنوى را چنين بيان مى فرمايد:
ان اصحاب الجنه اليوم في شغل فاكهون هم و ازواجهم في ظلال على الارئك متكئون لهم فيها فاكهه و لهم ما يدعون سلام قولا من رب رحيم.(2)
اهل بهشت در آن روز خوشند و به وجد و نشاط مشغول هستن، آنان با زنانشان در سايۀ درختان بهشتى بر تخت ها تكيه كرده اند و براى آنها ميوه هاى گوناگون از هرنوعى كه مى خواهند آماده است. فرشتگان رحمت بر آنان از خداى مهربان سلام رسانند.
دسترسى و آماده بودن هر نوع ميوه اى كه اراده كنند و تكيه زدن بر تخت ها لذات جسمانى است، اما بالاتر از آن لذت روح است، يعنى سلام رساندن خداى مهربان به آنها.
اين درود را ملائك رحمت الهى از مقام قدس ربوبى براى
بندگان مطيع بهشتى مى آورند و اين از الذ لذات است. ايم لذات غير از لذت حورالعين ديدن و ميوه خوردن و مشاهدۀ باغهاى زيباى بهشتى و... است.
از لذات پرارزش ديگر، مشاهدۀ تجليات اشراقات و انوار جلال و جمال الهى است.
اين همان مقدماتى است كه ائمه طاهرين در دنيا بدان رسيده بودند چنانكه از مناجات آنها پيداست.
ولاتحرمني النظر الى وجهك.(1)
الهى مرا از نظر به رويت محروم مفرما.
والحقنى بنور عزكم الابهج فاكون عارفا.(2)
الهى مرا به نور عزتت، كه سرا پا بهجت است برسان، تا تو را بشناسم.
وانر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخزق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه و يصير ارواحنا معلقه بعز قدسك.(3)
خدايا، چشم دل ما را به نورى كه بتواند به تو بنگرد منور فرما، تا
جائى كه حجابهاى نور را دريده و به كان عظمت برسد و جانهاى ما آنچنان شود كه به عزت قدست تعلق يابدو...
درروايات مى خوانيم گاهى از طرف خداوند براى بندۀ بهشتى اش نامه اى بدين مضمون مى آيد:
من الحي الذي لا يموت الى الحي الذي لا يموت.(1)
اين كه از سوى جناب عز ربوبى نامه اى به بنده اش برسد و سلام حضرتش را در برداشته باشد و با عنوان بالا شروع شود، حاكى از مقام بسيار والائى است و لذتى بالاتر از اين تصور نمى شود.
مسئله مهم ديگرى را كه از آيۀ شريف «ان اصحاب الجنه اليوم فى شغل» استفاده مى شود اين است كه در روز قيامت عر كسى درشأن و مقام خودش متوغل است وبسته به اين كه در دنيا چه كرده است و چه اعمال صالحى را انجام داده و به چه مقامات معنوى رسيده و همتش در سلوك چگونه بوده است، آنجا هم مقام و شدنش عظيم تر خواهد بود.
1) . بحارالانوار.
شأن عامه بهشتيان بندگانى هستمد كه شدنشان، تنها در اين حد است كه از نعم مادى بهشت همچون انهار، اشجار، قصرها، حورالعين ها، و... استفاده كنند. گاه گاهى خدا بدانها سلام رساند و پيام بفرستد. اين شأن، شأن عامه مردم است كه به بهشت راه مى يابند و البته شأن بسيار بزرگى است و تصور لذت آن، ذوق و معرفت مى خواهد. با اين وصف، اين مقام پائين بهشت است.
دستۀ دوم از اهل بهشت مقامى بالاتر از اين دارند. آنها شأنشان انغمار درعالم وحدت است و كارشان تسبيح و تهليل و تمحيد ذات ربوبى است.
وقالوا الحمدلله الذي اذهب عنا الحزن ان ربنا لغفور شكور.(1)
واهل بهشت به سپاس آن نعمت هاى بى حساب زبان به ستايش خدا گشايند و گويند: حمد خدا را كه حزن و اندوه ما ببرد. همانا خداى ما بسيار بخشنده و پاداش دهنده سپاس (شكرگزار) است.
در روايات مى خوانيم: اين ها آنقدر منغمر درعالم وحدت
1) . سورۀ فاطر، آيه 34.
هستند كه هيچ توجهى به حورالعين و قصر و نعم مادى ندارند.
دستۀ سوم از بهشتيان با پيغمبر (ص) و ائمه طاهرين (ع) مأنوس هستند و لذت آنها مجالست با ائمه طاهرين (ع) است (اين شايد همان جنات عدن باشد).
ومن يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين الصديقين و الشهداء والصالحين و حسن اولئك رفيقاً.(1)
آنانكه خدا و رسول ما را اطاعت كنند، البته با كسانيكه خدا بدانها لطف و عنايت كامل فرموده است، يعنى با پيامبران و صديقان و شهيدان و نيكومكاران محشور خواهند شد و اينان چقدر نيكو رفيقانى هستند.
مؤانست با رسول خدا (ص) و ائمه هدى (ع) واقعاً نعمت بزرگى است.
دستۀ ديگرى از اهل بهشت در مقام بالاترى از اين مقام هستند. آنها در جوارالله و رضوان الله اند، يعنى، نزد خدا و هم صحبت حق تعالى هستند. نظر خدا موجب سعۀ وجودى اين ها مى شود.
عنايت و لطف حق به اين ها باعث خشنودى و سرور اين ها
1) . سورۀ نساء، آيه 69.
مى شود، قرآن مى فرمايد:
وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره.(1)
آن روز، رخسار طايفه اى از شادى برافروخته و نورانى است و به چشم قلب جمال حق را مشاهده كنند.
عبارت «الى ربها» جار و مجرور است و تقدمش دلالت بر حصر مى كند، يعنى عده اى هستند كه كارشان دربهشت تنها مشاهدۀ جمال جميل حق جل و علا است. آنها تنها به سوى وجه الله نظر دارند و لذتشان دربهشت، مشاهدۀ وجه الله است.
اين كه در روايات مى خوانيم «شهيد نظر به وجه خدا دارد» بدان معنا است كه شهيدان مصداق ايۀ شريف هستند كه فرموده است:
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الى ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي.(2)
در روايت معراج منقول است كه رسول خدا (ص) از خداوند سؤال مى كند، اينها چه كسانى اند خطاب مى شود: المسجونون يعنى، زندان شدگانند.
سپس دربارۀ مسجونون اين طور بيان مى فرمايد:
الذين سجنوا السنتهم من فضول الكلام و بطونهم من فضول
الطعام.
اين ها كسانى اند كه در دنيا متوغل در مشتيهات نبودند، سخن بسيار نمى گفتند و سخنانى كه نتيجۀ دنيوى داشته باشد و نه نتيجۀ اخروى بر زبان جارى نمى كردند، در مجلس هائى كه بيهوده گوئى مى شد، درنگ نمى كردند. هم چنين، بى جهت و بسيار نمى خوابيدند، بسيار نمى خوردندو بى علت استراحت نمى كردند، بلكه كمر همت براى عبادت حق بستند و عمر خود را درراه تحصيل علم و عمل به احكام مقدس شرع به كار بردند، و در مكروهات غوطه ور نشدند و كارهايشان از روى ضرورت و احتياج بود. يعنى، تعادل داشتند، نه افراط كردند و نه تفريط.
عزيزان سوره هاى آخر قرآن را، كه در وصف بهشت و جهنم است، بخوانيد. اين سورۀ و آيات شريف حالت خوف و رجاء را در انسا ايجاد مى كند و انسان در سير و سلوك الهى خود بايد همواره اين دو حالت را حفظ كند و به نفس خود بدبين باشد و از گناهانى كه مرتكب شده و يا در آينده با آنها مواجه شود، در هراس باشد و نيز به رحمت واسع خداوند اميدوار باشد.
بايد انسان توجه داشته باشد كه هرچند گناهانش بزرگ و مكرر باشد، رحمت الهى از آن بزرگ تر و عظيم تر است.
از قرآن شريف معلوم مى شود كه بهشتيان، اهل دوزخ را و دوزخيان، اهل بهشت را مى بينند و با هم گفت و شنود مى كنند. و هر دو دسته با خداوند سخن مى گويند. اهل بهشت از سخن گفتن با پروردگار لذت مى برند، ولى دوزخيان چون با خدا سخن مى گويند، مورد قهر الهى واقع مى شوند تا جائى كه در برابر درخواست خروج از آتش، بدانها خطاب رسد:
... اخسؤا فيها ولا تكلمون.(1)
سورۀ مؤمنون، آيۀ 107 تا 108.
پاره اى ديگر از اين گفت و شنودها، سخن گفتن ملائك با اهل بهشت است كه با احترام فراوان انجام مى گيرد، ولى چون با دوزخيان گفت وگو كنند با حالتى بى اعتنا و پرخاش باشد. اين همان چيزى است كه اهل دوزخ را بسيار مى آزارد. زيرا، دوزخيان از اينكه مورد استهزاء خداوند و ملائك واهل بهشت قرار مى گيرند، بسيار دل آزرده هستند و البته مسخره شدن در روز قيامت واقعاً عذابى بزرگ وشكننده است.
هم چنين در سوره اعراف مى فرمايد:
ونادي اصحاب الجنه النار ان قد وجدنا ما وعدنا
1) . پروردگارا، ما را از جهنم نجات ده، اگر ديگر بار عصيان تو كرديم بسيار ستمكاريم. باز به آنان خطاب سخت شود كه اى سگان به دوزخ شويد و لب از سخن گفتن با من فرو بنديد.
ربنا حقاً فهل وجدتم ما وعد ربكم حقاً قالوا نعم فاذن مؤذن بينهم ان لعنه الله على الظالمين.(1)
و آنگاه كه بهشتيان دوزخيان را ندا كنند كه آنچه را خدا به ما وعده داده بود، حق و حقيقت يافتيم. آيا شما نيز بدانچه خدايتان وعده فرمود، گرفتار شديد؟ گويند: آرى (ما هم به سزاى خود رسيديم). سپس، ميان آنها منادى ندا كند كه لعنت خدا بر ستم كاران عالم باد.
ونادي اصحاب النار اصحب الجنه ان افيضوا علينا من الماء اومما رزقكم الله قالوا ان الله حرمهما على الكافرين.(2)
اهل دوزخ به بهشتيان التماس مى كنند كه ما را از آبهاى گوارا و نعم بهشتى كه خدا به شما روزى كرده است بهره مند كنيد. ولى، اهل بهشت پاسخ دهند كه خدا اين آب و طعام را بر كافرين حرام كرده است.
و اين پاسخ آتشى از حسرت در دل آنها مشتعل مى كند. قرآن در بيان مكالمه اى ديگر مى فرمايد:
في جنات يتسائلون عن المجرمين ما سلككم في سقر قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين و كنا نخوض مع الخائضين.(3)
اهل بهشت كه در باغ هاى بهشتى در نعمت اند از احوال دوزخيان گنه كار مى پرسند كه چه عملى شما را به عذاب دوزخ افكند؟ آنها در جواب گويند ما از نمازگزاران نبوديم و مسكينى را اطعام وصدقه نداديم و با اهل باطل و گناه عمر خود را به بطالت و گناه گذرانيدم.
قرآن، سپس مى فرمايد: در آن روز شفاعت شفيعان در حق آنها پذيرفته نمى شود.
خداى را شكر كه اين بحث شريف را اجمالاً، به پايان رسانديم. شايد قطره اى از درياى حقى كه رزمندگان عزير بر گردن ما دارند، ادا شده باشد.