ghaemiyeh.com
عنوان قراردادی : الامامة و الولایة فی القرآنالحکیم. فارسی
عنوان و نام پديدآور : پرتوی از امامت و ولایت در قرآن کریم/ مولفین علیاکبر موسوییزدی...[ و دیگران]؛ مترجم محمد امینی.
مشخصات نشر : تهران: میقات، ۱۳۶۲.
مشخصات ظاهری : ۲۴۳ ص.
شابک : ۲۵۰ ریال
يادداشت : مولفین علیاکبر موسوییزدی، محمد محمدیگیلانی، محمد یزدی، حسین مظاهری، محمدتقی مصباح.
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : قرآن .برگزیده
موضوع : امامت -- جنبههای قرآنی
امامت -- احادیث
ولایت -- جنبههای قرآنی
ولایت -- احادیث
شناسه افزوده : موسوی یزدی، علیاکبر
شناسه افزوده : امینی، محمد، ۱۳۲۲ -، مترجم
رده بندی کنگره : BP۱۰۴ /الف۷۳الف۸۰۴۱ ۱۳۶۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۵۶۳۹۹
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
پرتوی از امامت و ولایت در قرآن کریم
مولفین علیاکبر موسوییزدی...[ و دیگران]؛ مترجم محمد امینی.
مشخصات نشر : تهران: میقات، ۱۳۶۲.
بسم الله الرحمن الرحيم
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد للّه الّذى تحيّرت العقول فى كنه معرفته، و انحسرت الابصار دون التّطلّع الى غيب ملكوته، و كلّت عن بيان نعوته تعابير اللّغات و ضلّت هنا لك تصاريف الصّفات. فسبحان اللّه عمّا يصفون الاّ عباد اللّه المخلصين الّذين استخلفهم و علّمهم الاسماء كلّها، فصيّرهم شهداء على النّاس اجمعين. صلّى اللّه عليهم، و لا سيّما على شهيد الشّهداء و شفيع الشّفعاء محمّد خاتم النّبيّين، و اهل بيته الّذين طهّرهم من الدّنس، و اذهب عنهم الرّجس، و جعل مودّتهم السّبيل اليه تعالى و اللّعن على اعدائهم و منكرى فضائلهم الى يوم الدّين.
... اين نوشتهاى است همچون مشكاة كه در آن مصباح خلافت الهى است. كه آن مصباح در زجاجهاى از حجتها و برهانهاى قرآنى است، كه گوئى ستارهاى درخشان است از شجرۀ مباركى كه نه شرقى و نه غربى است، برافروخته شده است (1).
اين نوشته، پيرامون كمال نهائى انسان كه در خلافت حقيقى خداوند و ولايت خاصّۀ اوصياى مقرب او متجلى مىشود، بحث مىكند
(1) مشكاة - چراغداران، مصباح - چراغ، زجاجه - آبگينه. اشاره به آيه 35 سوره نور كه: اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ اَلْمِصْبٰاحُ فِي زُجٰاجَةٍ اَلزُّجٰاجَةُ كَأَنَّهٰا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لاٰ شَرْقِيَّةٍ وَ لاٰ غَرْبِيَّةٍ.
خداوند نور آسمانها و زمين است، مثال نورش همچون مشكاة است... "درتفاسير روائى آوردهاند كه منظور از نور، نور هدايت الهى است كه روشنگر
شكى نيست كه ولايت الهيه از مقامات بس بلندى است كه پذيرش آن بسيار دشوار مىباشد. و كسى جز آنكه خداوند نور نافذ و روشنگرى بدو بخشد، نمىتواند آن را دريابد. شايد كه ولايت ائمه اطهار عليهم السلام از روسنترين مصداقهاى حديث صعب مستصعب، (2) يعنى حديث سخت و دشوار باشد، كه در روايات بسيارى به آن اشاره شده است.
اين نوشته مختصر پيرامون اثبات اصل ولايتبدون تفصيل و پرداختن به كنه آنو با تكيه بر قرآن كريم و سنت گرامى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مىباشد. به اين اميد كه حق مطلب را ادا سازد، و شبههاى برخى مدعيان علم و تحقيق را، كه شيفتۀ نوشتههاى جمعى از فرقههاى گمراه گشته و بدون توجه و دقت از گذشتگان خود پيروى و تقليد نمودهاند، برملا سازد. چنانچه كار بعضى از اينان به آنجا رسيده كه به صراحت ولايت را انكار نموده، با وجود دلائل روشن، با ديده ناباورى به آن مىنگرند. و بر اين اساس بر حافظين
آسمانها و زمين است، و منظور از مشكوة، سينۀ پيامبر است كه مصباح يعنى نور علم و نبوت در آن جاى دارد، و منظور از زجاجه قلب مولانا اميرالمومنين على عليه السلام است كه نور علم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آلهو سلم در آن است كه انگار ستاره درخشانى است كه از سلاله مباركى كه نهيهودى و نه نصرانى است برافروخته شده است!
(2) امام المحدثين شيخ كلينى در كتاب كافى و نيز علامه مجلسى در بحار الانوار دراينباره فصل مخصوصى باز كردهاند. يك نمونه از اينگونه روايات روايتى است كه كتاب كافى از جابر از امام باقر سلام الله عليه و ايشان نيز ازپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده كه فرمودند: انّ حديث آل محمّدصعب مستصعب لا يحتمله الاّ نبىّ مرسل او ملك مقرّب او عبد امتحن اللّه قلبه للايمان. همانا حديث خاندان محمد (عليه و عليه الصلاة و السلام) بس سخت و دشوار است، جز نبى مرسل يا ملك مقرب يا بندهاى كه خداوندقلبش را به ايمان آزموده باشد، نمىتواند تحمل (پذيرش) آنرا نمايد.
شريعت، يعنى محدثين وفقهاى گرامى ما، در طعن و ناسزا گشودهاند.
و ليكن سوگند به حق كه حق آشكار و نمايان است، و آنانكه حق، موافق ميل و هوىوهوسشان نيست نخواهند توانست آن را از ميان بردارند.
" كه اگر حق از هوىوهوس اينان تبعيت مىكرد آسمانها و زمين تباه مىگشت ". خداوند ما را از فريبهاى شيطان به خود پناه دهد.
در اين كتاب چهارده آيه از آيات قرآن، همراه با تفسير و توضيح، آورده شده است كه ذيل هريك از آنها نمونهاى از رواياتى كه درباره اين آيات نقل شده آمده است. و در انتها خلاصه آنچه از آيات كريمه و روايات شريفه برداشت نمودهايم بيان شده است. بعنون حسن ختام نيز مطلب فشردهاى درباره علم غيب و عصمت پيامبران و ائمه عليهم الصلاة و السلام آورده شده است.
از خداوند متعال توفيق رهيابى به هدايت ايشان و پيروى راه آنان را خواهانيم، كه اوست يارىبخش.
«هيئت نويسندگان»
«وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ الى قوله تعالى وَ مٰا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ».
و آنگاه كه خداوند به ملائك فرمود: من خليفهاى بر روى زمين قرار خواهم داد، ملائكه گفتند: آيا كسى را در زمين خليفه قرار مىدهى كه در آن فساد و خونريزى كند؟ در حالىكه ما تو را تسبيح و تقديس مىكنيم. خداوند فرمود: كه آنچه من مىدانم شما نمىدانيد... و مىدانم آنچه پنهان مىكرديد.
(سورة بقره: 30-33)
خليفه كسى است كه جانشين ديگرى مىشود. در قرآن، اين كلمه جز دو مورد در هيچ جاى ديگر به صورت مفرد به كار نرفته است:
الفسوره بقره، آيه 30 كه از آن ياد كرديم.
بسوره ص، آيه 26: يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ: اى داود، ما تو را در زمين خليفه قرار داديم، پس ميان مردم به حق و درستى حكم نما.
در ساير موارد، در قرآن كلمه خليفه به صورت جمع به كار رفته است:
(1) - سوره انعام، آيه 165: هُوَ اَلَّذِي جَعَلَكُمْ خَلاٰئِفَ اَلْأَرْضِ: اوست آنكه شما را در زمين جانشين قرار داد. شبيه اين آيه در سوره، فاطر آيه 39) نيز آمده است.
(2) سوره يونس، آيه 14 ثُمَّ جَعَلْنٰاكُمْ خَلاٰئِفَ فِي اَلْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ: سپس شما را بعد از آنان جانشينانشان قرار داديم.
(3) - سوره يونس، آيه 73: وَ جَعَلْنٰاهُمْ خَلاٰئِفَ: و آنان را جانشين قرار داديم.
(4) - سوره اعراف، آيه 69: وَ اُذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ: و به ياد آوريد آن زمان كه شما را جانشينان قوم (هلاكشده) نوح گردانيديم.
(5) - سوره اعراف، آيه 74: وَ اُذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ: و به ياد آوريد آن زمان كه شما را جانشينان قوم عاد گردانيديم.
(6) - سوره نمل، آيه 62: أَمَّنْ يُجِيبُ اَلْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ يَكْشِفُ اَلسُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفٰاءَ اَلْأَرْضِ: آيا چه كسى درمانده و گرفتار را، كه او را مىخواند، اجابت مىكند، و گرفتارى را از او مىزدايد، و شما را در زمين جانشين مىگرداند.
شايد در بسيارى از آيات، خلافت به معناى جايگزينى گذشتگان در زندگى دنيا و جانشين شدن در مقام آنان باشد، كه قرائن همراه اين آيات نيز اين مطلب را تائيد مىنمايد. ليكن در دو آيهاى كه به صورت لفظ مفرد آورده شد، منظور جانشينى خداوند است. و به عبارت ديگر خلافت الهى را مىرساند. و اين به دو دليل است:
لفظ مطلق خليفه بدون اضافه و اشاره به مورد خلافت، چيزى است كه تاكيد مىكند انسان، خليفه كسى است كه او را در اين مقام قرار داده است. مانند اينكه رئيس دولت بگويد، من در دولت خود خليفه و جانشينى قرار مىدهم. كه مفهوم عرفى آن چنين است كه اين خلافت و جانشينى در مورد رياست دولت است.
در مباحثهاى كه ميان ملائكه و خداوند انجام شده، هنگامى كه آنان از معنى قرار دادن خليفهاى كه در زمين فساد و خونريزى مىكند، سوال نمودند، خداوند پاسخ داد كه او چيزى مىداند كه آنها نمىدانند، و آزمايشى كه انجام داد و صلاحيت انسان را براى فراگيرى اسماء روشن ساخت، همه اين موارد به وضوح حاكى از اين است كه خلافتى كه در اينجا به آن تكيه مىشود، جز خلافت الهى چيز ديگرى نيست. و چون در اينجا مطلب دوم فقط در آيه مورد بحث، مصداق مىيابد، مىتوان گفت كه مطلب اول در هر دو آيه صادق مىباشد.
نكته ديگرى كه تائيد مىكند خلافت در اينجا الهى است، اين است كه خداوند قبل از اينكه اين مخلوق را بيافريند، او را بعنوان خليفه، به ملائكه معرفى مىنمايد.
در حاليكه اگر منظور اين بود كه مساله خلافت و جانشينى در مورد حيات دنيا باشد، اين اعلام خلافت انسان، صلاحيت معرفى نداشت.
علاوه بر اين، وجود عبارت فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ (در آيه دوم) فقط با اين معناى خلافت الهى سازگار است، نه اينكه او جانشين شخص ديگرى قرار داده شده است (پس معناى آيه اين است كه اى داود ما تو را خليفه و جانشين خود قرار دادهايم. و از آنجا كه ما حق را مىخواهيم، تو نيز به حق حكم نما.)
خلافت يعنى اينكه خليفه نماينده خليفهگذار است در موردى كه خليفه شده است. با توجه به اين تعريف مىتوان برداشت كرد كه خلافت مطلق از يك جهت ميتواند شامل شؤون مختلف و همه امور، و از جهت ديگر در برگيرنده همهچيزهائى كه شخص بر
آن خليفه قرار داده شده است، اما بر اين اساس لازم است كه خليفه مطلق (يعنى آن جانشينى كه تمام شؤون صاحب امر خود را دارا باشد) آگاه به صفات خليفهگذار و شؤونى كه بر آن خليفه قرار داده شده، باشد. همانگونه كه ضرورى است توان لازم را براى در اختيار گرفتن آن داشته باشد.
همچنين است خلافت الهى، كه منوط به شناخت اسماى حسناى خداوند و صفات بلندمرتبه اوست، تا براى خليفه امكان دارا شدن آنها باشد. همچنانكه اين مقام خلافت الهى منوط به شناخت همه مخلوقات است تا اينكه خليفه بتواند به تدبير امور آنها پردازد و اداى حق خليفه بودن را بنمايد.
از اين لحاظ است كه مىبينيم خداوند همه اسماء را به آدم مىآموزد تا او را بىنياز ساخته و ملاك اعطاى خلافت الهى را تحقق بخشد. البته اين آموزش و تعليم به الفاظ و معناى ذهنى آنها نيست، بلكه به حقايق و مصاديق عينى خارجى آنها مىباشد. دليل بر اين مطلب مباحثه ميان خداوند و ملائكه است، آنجا كه آنان تصور مىكردند، شرط خليفه خدا شدن تسبيح و تقديس اوست، و ازاينرو خود را لايق اين مقام مىدانستند. به همين خاطر هم بود كه چون خداوند مشيت خود را دائر بر قرار دادن خليفه در زمين به آنان اعلام داشت، آنها جوياى حكمت آن شدند اما هنگامى كه خداوند همه اسماء را به آدم آموخت و سپس آنها را به ملائكه عرضه كرد ملائكه اعتراف به عدم شايستگى خود در مورد احراز اين مقام نمودند و با حالت عجز گفتند:
سُبْحٰانَكَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ (1). خداوندا تو منزهى (از انجام كار نابجا) ما جز آنچه تو به ما آموختهاى چيزى نميدانيم كه توئى آگاه و حكيم.
بنابراين مىتوان تأكيد داشت كه آنچه براى ملائكه از طريق خبر يافتن (انباء) حاصل شده، به حد علم و آگاهى آدم نمىرسيده است. همچنانكه نسبت به آدم تعبير به علم شده ولى نسبت به ملائكه تعبير به انباء گشته است. (به عبارت ديگر آنها فقط خبردار مىشدند ولى آدم علم و آگاهى داشته است.)
تائيد بر مطلب اينكه آيه به طور مطلق بوده و خلافت را به موردى كه خلافت در آن واقع مىشود يا به كسىكه خلافت براى او واقع شود مقيد نساخته است. و شك نيست اگر كسى اين مقام مطلق را دارا باشد، ناگزير بايستى به اسماء و صفات آن چنان شناختى داشته باشد كه بتواند در آنچه مربوط به خليفه مىشود، تصرف نمايد
خلاصه اينكه، خلافت الهى دائر مدار علم شهودى (نه كسى حصولى) به همه اسماء الهى است. و آن علمى است كه توسط خداوند به خليفه رسيده باشد. و اين است راز خلافت و ملاك آن.
اسم كلمهاى است كه هر چيز بدان شناخته مىگردد. اما در اين آيه منظور از اسم چيست؟ آيا منظور اسماء الله همان الفاظ است؟ يا مفاهيم ذهنى الفاظ؟ يا عينيتهاى خارجى كه حكايت از خداى سبحان دارند؟ يا صرفا نامهاى مخلوقات است؟
اگر منظور الفاظ باشدچه الفاظ حاكى از خداى سبحان و چه الفاظ حاكى از مخلوقات اومطلب درستى نيست. زيرا در آن زمان الفاظ وضع نشده بود كه بتوان چنين تصورى نمود. مفاهيم ذهنى نيز قابل نقل و خبر دادن نيستند. پس احتمال سوم باقى مىماند. يعنى منظور از آن اسمائى كه خداوند به آدم (عليه السلام) تعليم نمود، همان اسماء عينى و حسناى الهى است، چنانچه تعبير (انباء) در آيه كريمه:
أَنْبِئُونِي بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ: مرا خبر دهيد به اسمامى آنها، نير أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ: خبر ده آنان را به اسامى آنها، تائيد بر اين مطلب است.
ممكن است اين اسماء، اسماء خدا از يك جهت و اسماء غير خدا از جهت ديگر باشد. به اين ترتيب كه اين اسماء يك بار مظهر صفات بلند مرتبه الهى و يك بار مظهر كمالات مخلوقات به نحو تمام و كمال هستند. كه در اين مورد شايد بتوان مطلق بودن كلمه اسماء را مويد اين مطلب دانست (زيرا به طور مطلق بوده و نمىتوان مقيد به خدا يا غير خدا نمود).
البته از جهت ديگر مىتوان رواياتى كه دلالت مىكنند منظور از اسماء، اسماى كوهها و دشتها هستند، و رواياتى را كه دلالت مىكنند، آنچه بر ملائكه عرضه شد نور معصومين و ارواح پاك آنها مىباشند، (2) جمع نمود (يعنى اسماء به هر دو دلالت مىكند).
شكى نيست خلافتى كه در آيه بحث شده، مختص به شخص آدم (عليه السلام) نمىباشد، ازاينرو ملائكه گفتند:
اين معنى فقط وقتى مىتواند تصور شود كه افراد زياد بوده و زندگى اجتماعى معينى وجود داشته باشد. علاوه بر اين خداوند وقوع قتل و فساد را نفى مىنمايد و
مىفرمايد:
إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ. (4) من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.
و اين اشاره به بلند بودن مقام خليفه است.
و نيز شكى نيست كه تاكنون اينگونه مقام بزرگ به لحاظ اعمالشان به تكتك افراد داده نشده است، زيرا مفسده و خونريز شايسته اين مقام نمىباشد. بنابراين خلافت براى نوع آدم قرار داده شده، نه شخص آدم (عليه السلام). بدين معنى كه در نوع انسان كسى يافت مىشود كه صلاحيت رسيدن به اين مقام رفيع را دارا باشد.
پس نوع اينان خليفه خداوند در زمين هستند، زيرا علم به اسماى حسناى خداوند مختص آنهاست.
مطلب ديگرى كه از بيانات گذشته روشن مىشود اين است كه انسان خليفه هدف اصلى خلقت و ايجاد نوع انسان در هر زمان مىباشد.
دراينباره رواياتى وجود دارد كه اشاره به برداشت ما از آيات دارد كه برخى از آنها ذكر مىگردد:
شيخ صدوق با دو سند از امام صادق (عليه السلام) روايت مىكند كه فرمودند:
انّ اللّه تبارك و تعالى علّم آدم عليه السّلام اسماء حجج اللّه كلّها ثمّ عرضهمو هم ارواحعلى الملائكة فقال (أَنْبِئُونِي بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ) بانّكم احقّ بالخلافة فى الارض لتسبيحكم و تقديسكم من آدم عليه السّلام: (قٰالُوا سُبْحٰانَكَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ). قال اللّه تبارك و تعالى (يٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ) وقفوا على عظيم منزلتهم عند اللّهتعالى ذكرهفعلموا انّهم احقّ بان يكونوا خلفاء اللّه فى ارضه و حججه على بريّته، ثمّ غيّبهم عن ابصارهم و استعبدهم بولايتهم و محبّتهم و قال لهم (أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ). خداوند تبارك و تعالى همه اسماى حجتهاى خدا را به آدم (عليه السلام) آموخت و آنگاه آنان را در حالىكه روح بودند به ملائكه عرضه داشت.
سپس فرمود: از اسماء اينان مرا خبر دهيد، اگر راست مىگوئيد. كه با تسبيحها و تقديسهاى خود براى خلافت در زمين از آدم (عليه السلام)
شايستهتريد. گفتند: منزهى تو، ما را جز آنچه تو آموختهاى علمى نيست. و هر آينه تو عليم و حكيم هستى. سپس خداوند تبارك و تعالى فرمود: اى آدم آن اسماء را به ايشان خبر ده. پس آنگاه كه او از اسماء فوق به ملائكه خبر داد. آنان به عظمت مقام خليفه نزد خداوند آگاه شدند و دريافتند كه اينها شايستهترند كه در زمين خلفاى خدا و حجتهاى او بر مخلوقات، باشند. سپس آنان (يعنى انوار و ارواح ائمه عليهم السلام) را از ديدگاه آنها پنهان نمود و از طريق ولايت، و محبت به آنان، ملائكه را به عبادت خود فرا خواند. و فرمود: آيا نگفتم كه من نهان آسمانها و زمين، و آنچه شما آشكار مىكنيم يا پنهان مىسازيد، مىدانم (5).
در تفسير عياشى از ابو العباس و او از امام صادق (عليه السلام) روايت مىكند كه از آن حضرت درباره آيه وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا: و به آدم آموخت تمامى اسماء را. سوال كردم كه خداوند چه چيز را به آدم آموخت؟ حضرت فرمودند: زمينها و كوهها و درهها و دشتها. آنگاه به فرشى كه بر روى آن نشسته بود نگاه و فرمود: اين نيز از چيزهائى است كه به او آموخت. (6)
و نيز در تفسير عياشى از داود بن سرحان عطار نقل شده كه مىگويد: روزى نزد امام جعفر صادق (عليه السلام) بودم كه مرا به سفره غذا خواند، پس از صرف آن طشت و ديگ آوردند، عرض كردم فدايت شوم آيا طشت و ديگ شامل اين آيه: وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا مىباشد؟ فرمود: آرى و حتى گردنهها و دشتها. و با دست خود اشاره فرمودند كه اين و آن. (7)
در تفسير عياشى و نيز در تفسير قمى روايات ديگرى قريب به مضامين فوق وجود دارد.
(1) سوره بقره، آيه 32
(2) كافى، ج 1، صفحه 143، حديث 4. از معاوية بن عمار از امام جعفر صادق (عليه السلام) درباره آيه لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا فمودند: به خدا سوگند اسماىحسنى ما هستيم كه جز به معرفت ما هيچ عملى از بندگان مورد قبول واقع نمىگردد
(3) سوره بقره، آيه 30
(4) سوره بقره، آيه 30
(5) كمال الدين، ج 1، صفحه 14
(6) تفسير عياشى، جلد 1، صفحه 32. تفسير البرهان، جلد 1، صفحه 75. بحار - الانوار، جلد 5، صفحه 57
(7) تفسير عياشى، جلد 1، صفحه 33. تفسير البرهان، جلد 1، صفحه 75. بحار الانوار، جلد 5، صفحه 39
«وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ»
و آنگاه كه ابراهيم را خدايش با كلماتى بيازمود و او آنها را به اتمام رسانيد (و از آزمايش پيروز بيرون آمد) فرمود: من تو را امامى بر مردم قرار دادم. ابراهيم گفت:
و از ذريه و نسل من نيز؟ فرمود پيمان من ستمكاران را نمىرسد.
(سوره بقره: 124)
ابتلاء و بلاء هر دو يك معنى دارند. وقتى گفته مىشود (بلوته و ابتليته بكذا).
يعنى او را در كارى قرار دادم كه صفات پنهان و آشكار شود. ابتلاء اغلب براى شناختن چيزى كه نسبت به آن ناگاه هستيم به كار مىرود. اختبار، امتحان و فتنه نيز معناى نزديك به آن را دارند، با اين تفاوت كه شناختن از اهداف ابتلاء مىباشد ولى جزء معناى آن نيست تا اگر بدون اين هدف باشد استعمال آن مجازى شود.
به هر حال، ابتلاء خداوند به منظور شناخت احوال شخص ابتلاءشونده نيست، بلكه براى آشكار نمودن حالت او و نمايان ساختن چيزهائى است كه در نفس او پنهان است، و نيز براى فعليت بخشيدن استعداد سعادت يا شقاوت افراد است. و اين خود هدف نهائى خلقت است، چنانكه خداوند مىفرمايد:
اَلَّذِي خَلَقَ اَلْمَوْتَ وَ اَلْحَيٰاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً. (1)
او كسى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا بيازمايد كه كدامين شما بهترين عمل را خواهد داشت.
و يا
إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَى اَلْأَرْضِ زِينَةً لَهٰا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً. (2)
آنچه در زمين است زينتى براى آن قرار داديم كه آنان را بيازمائيم كه كدامين آنها بهترين عمل را خواهند داشت.
و نيز
وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ اَلْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنٰا تُرْجَعُونَ. (3).
و شما را با شر و خير مىآزمائيم، آزمودنى، و به سوى ما باز مىگرديد.
كلمه چيزى است كه با آن تكلم مىشود و شامل مفرد، جمله، و يا چيزى كه حكايت از كلمه مفرد يا جمله كند، مىشود. در قرآن گاهى به معناى جمله استعمال شده مانند:
كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ (4).
بزرگ سخنى است كه از دهانهاشان خارج مىشود.
و گاهى به معناى مفرد آمده است مانند:
ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ (5).
مثال كلمه پاك همچون درخت پاك است...
بر بعضى موجودات خارجى بدون اينكه لفظ معينى مورد نظر باشد نيز اطلاق شده است مانند:
وَ كَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِلىٰ مَرْيَمَ. (6)
و كلمه خود را به مريم القاء نمود
ممكن است اين مطلب به خاطر اين باشد كه وجود امكانى، جز كلمه كن ايجادى نيست. چنانچه خداوند دراينباره مىفرمايد:
إِنَّ مَثَلَ عِيسىٰ عِنْدَ اَللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. (7)
مثل عيسى نزد خدا همچون مثل آدم است كه او را از خاك آفريد و آنگاه به او گفت موجود شو و موجود شد.
ممكن است ناميدن موجودات خارجى به كلمه به اعتبار اين باشد كه همچنانكه لفظ از معنا پديد مىشود، موجودات نيز از خداوند پديدار مىگردند.
امام كسى است كه به پيشوائى گرفته شده و به او اقتدا مىشود. هنگامى كه عدهاى در جلو قرار داشته باشند.، مىگويند آنان پيشوايان قومند. گويا امام از كلمه امام به معنى جلو گرفته شده است. اما معناى اصلى آن، چيزى است كه در جلو قرار دارد. لذا در آيۀ شريفه:
وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِينٍ. (8)
و آن دو (قوم لوط و ايكه) بر سر شاهراهى قرار داشتند
به معناى راه استعمال شده است. قرآن كريم كتاب تكوينى را نيز به امام اطلاق مىكند
وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ. (9)
همهچيز را در كتاب تكوينى آشكار شمارش كرديم
و همچنين كتاب تشريعى را:
وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسىٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً. (10)
پيش از او كتاب موسى بود كه امام و رحمت بود
و نيز امام بر قائد و رهبر و پيشواى مردم، چه پيشواى هدايت و چه پيشواى ضلالت اطلاق شده است:
وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا. (11)
و آنان را امامهائى كه به امر ما هدايت كنند قرار داديم.
وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى اَلنّٰارِ. (12)
و آنها را امامهائى كه به آتش جهنم مىخوانند قرار داديم.
منظور از كلماتى كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) به آن امتحان شد يا دستوراتى است كه از خداوند تعالى صادر شده كه حاوى تكاليف مهمى بوده، و يا منظور مواردى است كه تكاليف به آن تعلق گرفته، به اعتبار اينكه حاكى از كلمه خدا بوده و يا به اعتبار اينكه امورى است كه با كلمه ايجادى موجود مىشود.
و اما اتمام كلمات، منظور انجام آنها به صورت كامل مىباشد، گوئى اين كلمات حوادث ناقصى بوده كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) دست به اتمام آن در خلال عمل زده است. و بدين ترتيب ضمير فاعلى در اتمهن به ابراهيم باز مىگردد. و ممكن است به ربه برگردد، كه در اين صورت مراد از اتمام، امتحان يا توفيق عمل به مورد آن مىباشد.
و ليكن روشنتر از همه، اين است كه منظور از كلمات، همان بلاهائى است كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) بدان آزمايش و ابتلاء شد. مانند افتادن در آتش و مهاجرت اجبارى و فرمان قربانى كردن فرزند و پيمانهائى كه از وى براى صبر بر آنها گرفته شد. همچنانكه در داستان قربانى كردن اسماعيل مىفرمايد:
إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ اَلْبَلاٰءُ اَلْمُبِينُ. (13)
يقينا اين ابتلاء و امتحانى آشكار است.
اما درباره حقيقت اتمام مىتوان گفت منظور صبر و استقامت بر ابتلاء و امتحان و آن عملى است كه خداوند به آن راضى باشد. چنانكه مىفرمايد:
وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا. (14)
و از ايشان پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت كنند، آنگاه كه صبر و استقامت ورزيدند.
به هر حال، از آنچه گذشت مىتوان دريافت كه ابتلاء (و امتحان الهى) عملى بود كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) را شايستگى مقام بلند امام بخشيد. و عمل به آنچه لازمه ابتلاء و امتحان است (پيروزى در آن) شرط ضرورى رسدين به اين كرامت بزرگ است.
بدينسان حضرت ابراهيم (عليه السلام) پس از گذراندن امتحان و اثبات شايستگى به مقام شامخ امامت رسيد. صبر بر تحمل امتحان، مقدمه صبر بر تحمل سنگينى امامت بود.
و ليكن در اينجا منظور از امامت چيست؟ آيا امامت يك مقام تشريعى جز مقام نبوت است؟ يا برتر از مقام نبوت مىباشد؟ يا اينكه مراد همان نبوت است نه چيز ديگر؟ و يا مقامى تكوينى از مراتب قرب به خداى تعالى است، همچون صلاح، اخلاص و ديگر خصائص شبيه آن؟ يا اينكه امامت مقام تكوينى مربوط به هدايت و تكميل نفوس و رساندن آنها به غايت خلقت است. يعنى واسطه فيض و عطاى الهى (از جانب خداوند به مخلوقات) را تشكيل مىدهد.
حال اگر به عبارت جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ توجه كنيم درمىيابيم كه اين مقام، يك مقام نفسانى صرف ميان بنده و خدا و بدون هرگونه ارتباط با مردم نيست، خواه اين ارتباط تشريعى باشد مانند اينكه مردم را به تبعيت كردن از او و به پيشوائى گرفتن او دستور دهد، يا تكوينى، به اين منظور كه مقام امامت او وسيله تكامل نفس آنها باشد.
آنچه از اين آيه درمىيابيم اين است كه حضرت ابراهيم عليه السلام با اين خطاب الهى: إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً يا بعد از آن به مقام امامت نايل گشت. اعطاى اين شأن به او نتيجه و ثمره ابتلاء و امتحان او بود، و نمىتوان تصور كرد كه قبل از امتحان به آن رسيده باشد. تائيد بر مطلب اينكه اسم فاعل جاعل از نظر ادبى فقط وقتى مىتوان در مفعول اماما عمل كند (آنرا مفعول قرار دهد) كه به معنى حال يا استقبال باشد. (به عبارت ديگر كلمه جاعل نشانه اين است كه مقام امامت پس از
زمان پايان ابتلاء قرار داده شده است)
روشن است كه امتحان به اين كلمات در زمان نبوت و رسالت او پايان يافته است زيرا آن حضرت زمانى دعوت خود را علنى ساخت و پرچم توحيد را برافراشت كه در سنين جوانى بود.
اُذْكُرْ فِي اَلْكِتٰابِ إِبْرٰاهِيمَ إِنَّهُ كٰانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا... يٰا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جٰاءَنِي مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرٰاطاً سَوِيًّا. (15)
و به ياد آر در كتاب، ابراهيم را كه بسيار راستگو و پيامبر بود... (گفت:) اى پدر مرا علمى رسيده است كه به تو نرسيده پس از من پيروى كن تا به راه راست هدايتت نمايم.
قٰالُوا سَمِعْنٰا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقٰالُ لَهُ إِبْرٰاهِيمُ. (16)
گفتند از جوانى كه به او ابراهيم گفته مىشود شنيديم كه (از بتها) به بدى ياد مىكند.
در آيات ديگر نيز اشاراتى درباره حقيقت آغاز بعثت و حالات زندگى آن حضرت مشاهده مىكنيم.
همچنين ظاهر آيه نشان مىدهد كه حضرت هنگامى كه از خداوند سئوال مىكند:
وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي؟ يا داراى فرزندى بوده و يا اينكه علم به داشتن آن در آينده داشته است در غير اين صورت بنا به ادب عبودى خود در پيشگاه حق متعال مىبايست سئوال خود را مشروط بيان مىكرد. مثلا: «و من ذريتى ان رزقت:» از فرندن اگر نصيبم فرمائى، از طرف ديگر قرآن كريم از زبان حضرت ابراهيم مىفرمايد:
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى اَلْكِبَرِ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ. (17)
سپاس خداى را كه در سن پيرى اسماعيل و اسحق را به من عطا فرمود.
و ديديم كه آن حضرت توسط وحى الهى و بشارت ملائكه مىدانست كه به زودى خداوند به وى فرزندى خواهد بخشيد. و آن بشارت ملائكه در راه رسيدن به قوم لوط براى هلاك كردن آنان، به حضرت ابراهيم (عليه السلام) بشارت فرزند دادند، و آن حضرت از اين بشارت متعجب گشت و گفت:
أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلىٰ أَنْ مَسَّنِيَ اَلْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ. (18)
آيا چنين بشارتى را به من مىدهيد در حالىكه مرا پيرى رسيده است، پس به چه مرا بشارت مىدهيد.
اين بشارت پس از رسالت آن حضرت و ايمان لوط به او بود. آنجا كه خداوند ميفرمايد:
فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قٰالَ إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِلىٰ رَبِّي. (19)
پس لوط به او ايمان آورد و گفت من به سوى خدايم هجرت مىنمايم.
و نيز:
وَ قٰالَ إِنِّي ذٰاهِبٌ إِلىٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ. رَبِّ هَبْ لِي مِنَ اَلصّٰالِحِينَ.
فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ. (20)
من به زودى به سوى خدايم مىروم. خداوندا، مرا فرزندى از صالحين بخش. پس او را به فرزندى بردبار بشارت داديم.
اگر در همه اين آيات دقت كنيم يقين خواهيم كرد كه مقام امامتى كه به حضرت ابراهيم (عليه السلام) عطا شد، پس از نبوت و رسالت او است. بدين ترتيب نمىتوان پذيرفت كه امامت تنها همان نبوت است. در اين مورد روايات بسيارى به صراحت بدين مطلب دلالت مىكنند.
از آنجا كه مقام امامت پس از نبوت و رسالت حضرت ابراهيم (عليه السلام) بدو عطا شده، بنابراين مقام امامت از نبوت و رسالت برتر مىباشد. شرط اتمام كلمات و صبر و استقامت براى رسيدن به اين مقام نيز مويد بر اين موضوع مىباشد.
بنابراين فقط دو احتمال باقى مىماند:
الفامامت يك مقام تشريعى بالاتر از نبوت است، به اين معنى كه واجب است از همه گفتهها و رفتارهاى وى پيروى نمود. زيرا نبوت و رسالت بنفسه، دلالت بر اقتداء به همه حركات و اعمال نبى و رسول نمىكند. نهايت، چيزى كه نبوت و رسالت را واجب مىسازد اطاعت و گوش دادن به دعوت و رسالت پيامبر است كه به مردم ميرسد مگر اينكه دليل ديگرى جز آنچه دلالت بر نبوت يا رسالت مىكند وجود داشته و دلالت بر وجوب پيروى عملى نيز بنمايد. مانند اين آيه:
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ. (21)
هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به فرمان خدا از او اطاعت شود.
و نيز:
لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. (22)
يقينا رسول خدا براى (اعمال) شما نمونه نيكوئى است.
بامامت مقامى تكوينى است كه امام واسطه رساندن هدايت حقيقى است به كسىكه شايسته آن است. كه اين علاوه بر رساندن هدايت تشريعى كه در آن مومن و كافر يكسان مىباشند، است. البته ممكن است در آيه هر دو احتمال با هم به شكل ترتيب
طولى مورد نظر باشند.
تائيد بر احتمال دوم اينكه اين نوع امامت مشخصهاى دارد كه قرآن درباره آن در سوره انبياء سخن مىگويد:
أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا. امامانى كه به امر ما هدايت مىكنند.
هدايت در اين آيه صرفا ارائه طريق و روشنگر هدف اتمام حجت بر مردمكه شان پيامبر استنيست، بلكه مسالهاى برتر از نبوت و مقتضيات آن است، و از اينجا درمىيابيم كه رسيدن به خواستهاى كه حقيقتا به خدا نسبت داده مىشود و به اعتبار آنها به وسائل و اسباب نسبت داده مىشود، وسائلى غير مستقل است و چيزى است كه فقط به امر خدا اثر مىبخشد. همچنانكه ملائكه نيز به امر خدا عمل ميكنند وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ.(23)
بنابراين، منظور از هدايت خاصه امام، هدايت تكوينى است. و مقصود از امامت، يا نفس اين مقام بزرگ تكوينى است يا يك امر تشريعى است كه مبتنى بر آن مىباشد.
به عبارت ديگر، مقام امامت مقامى است كه ظاهر آن تشريع و باطن آن تكوين است. به اين معنى كه ظاهرآيه اثبات مقام تشريعى امام است كه مستلزم اين مىباشد كه قول وفعل و تقريرات او حجت صرف بر خلق بوده، و باطن آيه اثبات مقام تكوينى امام است كه از ويژگىهاى اين مقام تكوينى جريان هدايت الهى به دست اوست. طبيعى است كه بين دو معنى تشريعى و تكوينى منافاتى وجود ندارد زيرا به طور طولى مترتب ميباشند يعنى يكى از آنها بعد از ديگرى مورد نظر است، و اين شان در بطون آيات ملحوظ مىباشد.
در اينجا لازم است به اين نكته اشاره شود كه اعطاى مقام امام به طور مطلق براى يك شخص به اين مفهوم است كه فرد مورد نظر نمونه و اسوه در جميع امور تشريعى و تمام مسائل مربوط به سعادت انسان و مسير تكامل اوست.
بنابراين با مطلق آوردن وصف امام نيازى به دليلى كه حجيت همه اقوال و افعال امام را مشخص سازد، نمىباشد.
وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ. حضرت ابراهيم (عليه السلام) سئوال نمود: از فرزندان من (كسى به مقام
امامت مىرسد؟) خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد.
با ملاحظه موارد مختلفى كه حاكى از حالات حضرت ابراهيم (عليه السلام) مىباشد، درمىيابيم كه اين آيه نمونهاى از توجه آن حضرت به امور فرزندان و صلاح و نيكو شدن آنها مىباشد... لذا از خدا طلب فرزند صالح مىنمايد:
رَبِّ هَبْ لِي مِنَ اَلصّٰالِحِينَ. (24)خدايا مرا فرزندان صالح ببخش.
در دعاى مشترك خود با اسماعيل، به هنگام بناى سراى توحيد، خانۀ كعبه، طلب فرزندانى كه تسليمخدا باشند، مىنمايد:
رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ. (25)
خدايا ما را در زمره مسلمانان خود قرار ده و فرزندان ما را نيز امت مسلمان مقرر فرما
و نيز از خداوند مىخواهد كه او و فرزندش را از بندگى بتها باز دارد:
وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ. (26)
و من و فرزندم را از بندگى بتها بدون دار.
در اينجا مشاهده مىكنيم هنگامى كه خداوند بشارت مقام امامت را به حضرت ابراهيم (عليه السلام) مىدهد بدون آنكه فرصت را از دست دهد از خداوند ميخواهد كه اين مقام را به ذريه او نيز عطا فرمايد، اما پاسخ مىشوند كه لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ.
كه دال بر اين مطلب است كه پيمان خدا، كه پيمان امامت جزئى از آن است، به ظالم نمىرسد. اين سنت بزرگ و ثابت خداوند است.
در اينجا پاسخ خداوند يا به منظور رد برخى از سئوالات حضرت ابراهيم (عليه السلام) بوده، يا مشخص نمودن مواردى است كه ايشان در نظر داشته، و يا هشدار و آگاهى بر مسائلى است كه به آنها ناآگاه بوده است. شايد تعبير دوم مناسبتر باشد. شيعه به پيروى از پيشوايان خود براى اثبات عصمت امام به اين آيه استدلال مىكند. زيرا بطور صريح عدم شايستگى ظالم را براى اين مقام بزرگ مشخص مينمايد و شكى نيست كه روشنترين مصداق ظلم، شرك به خدا و بندگى غير اوست : إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ.(27) و كلمه ظالمين به طور مطلق شامل هرگونه ظلمى است، خواه ظلم به ديگران يا ظلم به خود. و هر گناهى اعم از صغيره يا كبيره ظلم بوده و مرتكب شونده آن صلاحيت مقام شامخ امامت را نمىتواند دارا باشد.
از اين گذشته، بزرگان شيعه مطالب ديگرى نيز براى توضيح اينكه آيه فوق
دلالت مىكند بر اين مطلب كه امام قبل از نائل شدن به مقام امامت بايستى معصوم باشد، ذكر كردهاند، كه برخى از آن مطالب آورده مىشود:
الفحضرت ابراهيم (عليه السلام) از خداوند خواست كه اين مقام بلند را به برخى از دريهايش عطا فرمايد و خداوند نيز خواسته آن حضرت را اجابت فرمود.
يقينا حضرت ابراهيم (عليه السلام) باآن جلالت قدر خود، امامت را براى، كسىكه در تمام زندگى خود مرتكب ظلم شده و يا در آخر عمر از مسير حق منحرف گشته و ظلم كند، درخواست ننموده است. زيرا چنين امامى باعث گمراهى و ضلالت مردمان و نسلها خواهد بود. بنابراين ايشان امامت را براى كسى طلب نموده كه از اين دو حالت خارج باشد. يعنى كسىكه هرگز در طول زندگى خود ظلم ننموده باشد و يا ظلمى كرده و سپس توبه كرده باشد. و اين آيه صلاحيت فرد دوم را نيز كه ظلمى از او صادر شده براى امامت نفى مىنمايد. (زيرا به طور مطلق امامت هركه ظلم كند خواه توبه كرده يانكرده را نفى مىنمايد).
بقانون لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ، پاسخ سؤال حضرت ابراهيم (عليه السلام) در باره به امامت رسيدن برخى از ذريه اوست، و تاكيد مىكندكه دعاى حضرت ابراهيم (عليه السلام) هرگز درباره ظالمين آنها مستجاب نخواهد گشت.
بديهى است كه در اينجا بحث از واقعهاى است كه در آينده اتفاق مىافتد، و اطلاق وصف ظالم به ملاحظه حالت ستمكارى و قيام به ظلم فرد است. اينجاست كه قطعا زمان صدور اين خطاب به ابراهيم (عليه السلام) مورد نظر آيه نمىباشد. و نيز تعبير نايل شدن و اسناد فاعلى خدا به پيمان آنجا كه مىفرمايد: پيمان من اشاره به اين است كه اين پيمان از طرف خداوند نازل مىشود و به كسىكه شايستگى متصف شدن به امامت را دارد، تعلق مىگيرد. و كسىكه در برخى از لحظات زندگى مرتكب ظلم شده است، عنوان ظلم در حين ارتكاب آن بر او منطبق خواهد بود و لذا فاقد صلاحيت رسيدن به مقام بزرگ امامت مىباشد. بنابراين پيمانى كه از طرف خداوند نازل مىشود به چنين شخصى نخواهد رسيد.
جكلمه ظلم در اين آيه با توجه به مناسبت مقام، هرگونه ظلم، هرچند در هر لحظه كوتاهى از زندگى، را نفى مىكند. انسان هنگامى كه به مقامى منصوب ميگردد اگرچه منصبها دنيوى باشند، صرفا بهحالت شخصى او در حين اعطاى مقام اكتفا نمىشود، بلكه بدون شك زندگى گذشته و سوابق او بررسى شده و بر آن تاثير مستقيم دارد. ظلم نيز هرچند در لحظهاى از حيات آدمى باشد، مانع اين است كه مرتكب
شونده آن شايسته منصبى كه خطيرترين مناصب است (منصب امامت)، گردد. زيرا امامت به مفهوم سپردن زمام همه امور امت به اوست.
دمطلب ديگر در زمينه لزوم عصمت قبل از امامت آنكه: اين آيه شريفه يك سنت الهى را در زمان اعطاى پيمانها و منصبهاى الهى نشان مىدهد، و تاكيد مىكند كه اين پيمانها جز به كسىكه در درون خود داراى نيروى بازدارنده از ظلم و طغيان باشد، نخواهد رسيد. امامت همچون كالائى نيست كه اعطا گردد و هنگامى كه عدم صلاحيت فرد و صدور ظلم و طغيان از او نمايان شد، بازپس گرفته شود! مقام امامت همچون نبوت است و به كسى داده مىشود كه از ظلم و فساد در امان باشد. و اين تنها هنگامى حاصل مىشود كه نيروى بازدارندهاى در نفس و قوه پرتوانى در قلب داشته باشد اين نيرو هم چيزى بىهدف و اتفاقى نيست، بلكه از استعدادى مخصوص و شرايط تكوينى مساعد و صلاحيتهائيى كه فرد را از خطا و انحراف باز مىدارد، ناشى ميشود و منظور از عصمت نيز جز اين چيز ديگرى نيست.
اين نكته كه آيه شريفه، پيمان را به خدا نسبت مىدهد، تاكيد بر اين دارد كه مساله امامت چيزى است كه مردم در آن دخالتى ندارند، بلكه ملاك امر، تعيين الهى است، نه انتخاب و اختيار امت.
در اينجا بايد اشاره كرد كه در واقع، بيان مطالب فوق وقتى براى فردى مورد نياز است كه حجيت و صحت سخنان اهل البيت (عليهم السلام) براى او اثبات نشده باشد. وگرنه كسىكه عارف به شئون ائمه اطهار (عليهم السلام) بوده و از علوم آنان بهره مىگيرد، نيازى به اين استدلالها ندارند. زيرا در اين زمينه از آن بزرگواران روايات بسيارى نقل شده، كه دلالت مىكند: اين آيه امامت كسى را كه بندگى بتها را نموده مردود مىسازد، و نيز شخص نادانى كه از آل ابراهيم (عليه السلام) روى گردانده باشد، نمىتواند امام و پيشواى متقين گردد. در اين زمينه مىتوان به كتب حديث و تفاسير روائى مراجعه نمود. در اينجا چند نمونه اين روايات را از طريق اهل سنت و شيعه مىآوريم:
فقيه و عالم بزرگ اهل سنت، ابو الحسن ابن مغازلى شافعى، از عبد الله بن مسعود نقل مىكند كه گفت:
قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم: أنا دعوة ابراهيم. قلت: يا رسول اللّه
و كيف صرت دعوة ابيك ابراهيم؟ قال: اوحى اللّه عزّ و جلّ الى ابراهيم (إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً) فاستخفّ ابراهيم الفرح، قال (وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي) ائمّة مثلى، فأوحى اللّه عزّ و جلّ اليه يا ابراهيم، انّى لا اعطيك عهدا لا أفى لك به. قال: يا ربّ، ما العهد الّذى لا تفى به؟ قال: لا اعطيك لظالم من ذرّيتك عهدا. قال ابراهيم عندها (وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ * رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ اَلنّٰاسِ). فقال النّبىّ صلّى اللّه عليه و سلّم: فانتهت الدّعوة الىّ والى علىّ، لم يسجد احدنا لصنم قطّ، فاتّخذنى نبيّا و اتّخذ عليّا وصيّا.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: من نتيجه دعاى ابراهيم هستم. ابن مسعود گويد پرسيدم: اى رسول خدا چگونه تو نتيجه دعاى پدرت ابراهيم هستى؟ فرمودند: چون خداوند به ابراهيم وحى نمود:
من تو را بر مردم امام قرار دادم. او شادمان شد و گفت: و از نسلم نيز امامانى مثل من خواهند بود؟ خداوند متعال وحى نمود كه اى ابراهيم، من پيمانى كه به آن عمل نكنم به تو عطا نكردهام. ابراهيم سئوال كرد: پيمانى كه به آن عمل نخواهى كرد چيست؟ فرمود به آن دسته از ذريهات كه ظالم باشند پيمانى به تو ندادهام. آنگاه ابراهيم گفت: خداوندا منو فرزندانم را از پرستش بتها بدور دار، خداوندا اين بتها عده زيادى از مردم راگمراه ساختهاند. پس پيامبر اكرم صلى الله عليه (و آله) و سلم فرمودند: اين دعا به من و به على پايان پذيرفت، كه هيچكدام از ما هرگز در مقابل بت سر به سجده نگذاشتيم. و خدا مرا نبى قرار داد و على را وصى و جانشين من مقرر فرمود.
شيخ كلينى، شيخ مفيد وعياشى (رحمة الله عليهم) از امام جعفر صادق (سلام الله عليه) نقل كردهاند كه فرمود:
إنّ اللّه تبارك و تعالى اتّخذ ابرهيم عبدا قبل ان يتّخذه نبيّا، و انّ اللّه اتّخذه نبيّا قبل ان يتّخذه رسولا، و انّ اللّه اتّخذه رسولا قبل ان يتّخذه خليلا، و انّ اللّه اتّخذه خليلا قبل ان يجعله اماما، فلمّا جمع له الاشياء قال (إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً). قال: فمن عظمها فى عين ابراهيم قال:
(وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي؟) (قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ) قال: لا يكون السّفيه
امام التّقىّ.
خداوند تبارك و تعالى ابراهيم را پيش از آنكه نبى قرار دهد بنده و عبد قرار داد، و پيش از آنكه رسول قرار دهد نبى قرار داد، و پيش از آنكه خليل قرار دهد رسول قرار داد، و پيش از آنكه امام قرار دهد خليل قرار داد. و آنگاه كه همه اينها را در او جمع نمود فرمود: من تو را بر مردم امام قرار دادم. پس امامت در ديدگاه حضرت بزرگ جلوهگر شد و سئوال كرد: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي خداوند فرمود: لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ. زيرا كه سفيه و نادان، امام و پيشواى فرد با تقوا نمىتواند باشد. (28)
مانند اين حديث نيز از امام محمد باقر (عليه السلام) روايت شده است. (29)
(1) سوره ملك، آيه 2
(2) سوره كهف: آيه 7
(3) سوره انبياء، آيه 35
(4) سوره كهف: آيه 5
(5) سوره ابراهيم، آيه 24
(6) سوره نساء، آيه 171
(7) سوره آل عمران، آيه 59
(8) سوره حجر، 'آيه 79
(9) سوره يس، آيه 12
(10) سوره احقاف، آيه 12
(11) سوره انبياء، آيه 73
(12) سوره قصص، آيه 41
(13) سوره صافات، آيه 106
(14) سوره سجده، آيه 24
(15) سوره مريم، آيه 43 و 41
(16) سوره انبياء، آيه 60
(17) سوره ابراهيم، آيه 39
(18) سوره حجر، آيه 54
(19) سوره عنكبوت، آيه 26
(20) سوره صافات، آيات 101 و 100 و 99
(21) سوره نساء، آيه 64
(22) سوره احزاب، آيه 21
(23) سوره انبياء، آيه 27
(24) سوره صافات، آيه 100
(25) سوره بقره، آيه 128
(26) سوره ابراهيم، آيه 35
(27) سوره لقمان، آيه 13
(28) اصول كافى، جلد 1. مرآه العقول، ج 2، ص 285 و 286. غايه المرام به نقل از اماى شيخ مفيد، ص 272، حديث 11. نور الثقلين، ج 1، ص 102، حديث 342.
(29) نور الثقلين، ج 1، ص 102، حديث 343
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً»
اى كسانىكه ايمان آوردهايد، از خدا اطاعت نمائيد، و پيرو پيامبر و صاحبان امر خود باشيد. پس اگر در چيزى نزاعكرديد آن را به خدا و رسول بازگردانيد، اگر به خدا و جهان آخرت ايمان داريد. اين نيكو بوده و سرانجام نيكوترى دارد.
(سوره نساء: 59)
قرآن كريم بيانگر دو مقام و منصب براى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مىباشد:
يعنى آنچه خداوند به آن حضرت وحى مىفرمايد: وا نجام رسالت الهى و بيان احكام و دستورات اسلام در زمينههاى مختلف، خداوند مىفرمايد:
وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ (1)
ما به تو ذكر (قرآن) را نازل كرديم كه آنچه براى مردم نازل شد بر ايشان بيان نمائى.
كه مستلزم تبعيت امت در امر و نهى حضرتش، و دستورپذيرى و تسليم در برابر وى مىباشد. خداوند مىفرمايد:
إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اَللّٰهُ. (2)
كتاب را به تو نازل كرديم تا به آنچه خداوند تو را نمايانده، ميان مردم حكم نمائى.
از آنجا كه قرآن دو مقام براى پيامبر تعيين نموده، بر لزوم اطاعت امت اسلامى از او در هر دو مورد تاكيد نموده و مىفرمايد: أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ، به اين لحاظ كه در واقع اطاعت او قرين و همراه با اطاعت خداست. اما تكرار كلمه أَطِيعُوا آنچنان كه برخى مفسران گفتهاند، صرفا براى تاكيد نيست، بلكه دلالت بر اطاعت پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مقام دوم حضرتش نيز مىباشد.
آيه شريفه يادشده با كمال وضوح همه اهل ايمان را امر به اطاعت خداوند در اوامر و نواهى او، و نيز اطاعت پيامبر (صلى الله عليه و آله) و صاحبان امر در اوامر و نواهى آنها بطور مطلق مىنمايد. قرآن كريم در بسيارى موارد امر به اطاعت خدا نموده و آن را همراه با اطاعت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) آورده است. بدين معنى كه نشان دهد اطاعت او نيز اطاعت خداست، و وجوب اطاعت خدا و رسول از يك نوع مىباشد. در اينمورد آيات بسيارى وجوددارد، كه از آن جملهاند آيات ذيل:
وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ. (3) از خدا و رسول اطاعت كنيد، شايد كه مورد رحمت قرار گيريد.
وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَللّٰهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ. (4) اطاعت خدا و رسولش نمائيد و خداوند به آنچه مىكنيد آگاه است.
قُلْ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ. (5) بگو اطاعت خدا و اطاعت پيامبر نمائيد.
أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ لاٰ تُبْطِلُوا أَعْمٰالَكُمْ. (6) از خدا و رسول اطاعت نمائيد و اعمال خود را باطل نسازيد.
و ديگر آياتى كه دراينباره مىباشد.
در اين رابطه اگرچه برخى آيات تنها اطاعت پيامبر (صلى الله عليه و آله) ذا ذكر نموده است، مانند آيه 56 سوره نور كه مىفرمايد:
أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ. نماز را به پا داريد و زكات دهيد، و از پيامبر اطاعت نمائيد، باشد كه مورد رحمت (الهى) قرار گيريد.
ولى اين به مفهوم جدائى اطاعت رسول از اطاعت خدا نيست. و لذا در آيات ديگر، وحدت ميان آنها را بدين ترتيب بيان مىنمايد:
مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ. (7) هركس رسول را اطاعت كند يقينا اطاعت خدا را نموده است.
بدين ترتيب يقين مىكنيم كه اطاعت آن حضرت همان اطاعت از خداوند بوده و از يك سنخ مىباشد.
از آنجا كه اطاعت خداى تعالى بطور مطلق در اوامر و نواهى او، ضرورتا" اطاعت معصوم است (چون خداوند منزه از خطا و اشتباه است)، لذا اطاعت رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نيز بطور مطلق، در اوامر و نواهى حكومتى، و بياناتى كه براى روشن
كردن كتاب خدا مىفرمايد، اطاعت معصوم خواهد بود، زيرا بين اين دو اطاعت عينيت عصمت وجود دارد. و اين مطلب يك حقيقت قرآنى كاملا آشكارى است كه بهيچوجه قابل انكار نيست.
از آنجا كه اولى الامر در كنار رسول بيان شده است، آيه مورد بحث دلالت بر وجوب اطاعت اولى الامر، همانند اطاعت رسول از جهت ولايت و حكومت دارد، و اينكه بايد راى آنان را پذيرفت و از دستوراتشان اطاعت نمود. زيرا اينان واليان امور مردم و حكام آنان مىباشند.
با دقت در آيه، ملاحظه مىكنيم كه اين آيه تأكيد بر وحدت اطاعت رسول و اطاعت ولى امر دارد (به اين مفهوم كه اطاعت اولى الامر همان اطاعت رسول است).
زيرا خداوند از طرفى براى خود اطاعتى واجب قرار داده، و از طرف ديگر براى رسول و اولى الامر نيز اطاعت را واجب ساخته است. بنابراين اطاعت اولى الامر همان اطاعت رسول، و به عبارتى ديگر اطاعت معصوم است. بدين ترتيب به حكم يكسان بودن اطاعت از اولى الامر و اطاعت از رسول، كه همان اطاعت از خداى تعالى است، اطاعت از اولى الامر نيز واجب مطلق مىباشد. و بر اين اساس است كه مىگوئيم آيه دلالت بر عصمت اولى الامر دارد، زيرا در جنب اطاعت خدا آمده است.
نكات زير اين مطلب را تائيد مىكند:
الفخداوند تبارك و تعالى از يك طرف امر به اطاعت اولى الامر نموده، و از طرف ديگر از پيروى شيطان نهى فرموده است. اگر فرض كنيم كه اولى الامر معصوم نباشد لازم است كه از خطاهاى اوكه در حقيقت تبعيت از شيطان استنيز اطاعت شود. در حالىكه اطاعت از چيزى كه خداوند آن را نهى نموده، امكانپذير نمىباشد زيرا ايجاد تناقض مىشود. در ضمن منافات با اطاعت مطلق در أَطِيعُوا اَللّٰهَ نيز دارد.
بخداوند متعال بطور مطلق اطاعت اولى الامر را مانند اطاعت رسول واجب دانسته است، و اين اطاعت مطلق جز با عصمت اولى الامر سازگار نيست. زيرا انسان غير معصوم گاهى امر به معصيت مىنمايد كه در اين حال اطاعتش حرام است. در اينصورت اگر بگوئيم اطاعت (از اولى الامر با وجود عدم عصمت و امكان خطاكارى وى) هميشه و بطور مطلق واجب است، اجتماع ضدين (وجوب و حرمت) حاصل شده، و اين باطل است.
در اينجا ممكن است اعتراض شود كه اطاعت در اين آيه اگرچه بطور مطلق آورده
شده و ليكن با آيهاى چون:
قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ. (8)
بگو خداوند بهامر زشت و ناپسند فرمان نمىدهد.
و نيز اين سخن پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه:
لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق.
از مخلوق در معصيت خالق نبايد اطاعت كرد.
اطاعت فوق مقيد گشته است. لذا هنگامى كه اولى الامر به معصيت امر كند، تبعيت آنان در آن زمان حرام بوده و شامل وجوب اطاعت نمىگردد، و در نتيجه تضادى نخواهد بود.
د رجواب بايد گفت: اين ادعا درست نمىباشد. زيرا كسىكه با لغات آشنائى داشته باشد بيندو جمله زير تعارض خواهد ديد:
هركس از پيامبر اطاعت كند، اطعت خدا را نموده است.
لا تطع الرسول فى ما خالف الله. (10)
در آنچه رسول مخالفت خدا را مىكند، او را اطاعت نكنيد!
منافات از آنجا حاصل مىشود كه جمله اول حالى از اين است كه هرچه رسول امر به آن مىنمايد، كاملا با امر خداوند موافقت دارد. و اين با جمله دوم كه امكان مخالفت رسول را با خدا مىرساند، مخالف مىباشد.
نتيجه اينكه: آيه، اطاعت رسول را به منزله اطاعت خداوند مىداند: مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ. و اين امر بىشك هيچگونه شرط و استثنائى را نمىپذيرد. از طرف ديگر چون اطاعت ولى امر با اطاعت رسول در سياق آيه سابق مشترك بوده و در مطلق بودن با آن مساوى است. لذا اطاعت او نيز قيدپذير نمىباشد.
جاگر تصور كنيم آيه امر مىكند كه از اولى الامر در غير گناهان ايشان اطاعت كنيم، اين نوع پيروى باظ اهر آيه منافات خواهد داشت، زيرا آيه دلالت بر بزرگداشت و تعظيم رسول و اولى الامر دارد و آن دو را در يك سطح قرار مىدهد. تعظيم و بزرگداشت گنهكارخصوص آنكه آلوده به تمام تباهيهاستبسيار قبيح و ناروا مىباشد.
علاوه بر اين، اگر چنين باشد كه از ولى امر در غير گناهان او اطاعت كنيم و از خطاهاى وى پيروى ننمائيم، وجوب اطاعت فقط از ويژگى رسول و ولى امر نخواهد بود بلكه اطاعت از هر كسىكه به معروف امر كند و از منكر نهى نمايد، واجب است. در اينجاست
كه بايد پرسيد چرا آيه اينان را ذكر نكرده و فقط امر به اطاعت اولى الامر نموده است؟
همه اينها تاكيد مىكند كه آنچه از آيه استنباط مىگردد، معصوم بودن پيامبر و اولى الامر است، و اينكه آنان جز به حق امر و نهى نمىنمايند. بنابراين نمىتوان گفت كه حديث شريف اطاعت مخلوق در معصيت خالق جايز نيست، يك مساله عقلى مسلم است كه در ذهن هر عاقلى خطور مىكند، و قرينه عقلى متصل به كلام را تشكيل مىدهد، و آيه أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ را از مطلق بودن خارج ساخته و آنرا مقيد بر لزوم اطاعت رسول و اولى الامر در غير معاصى مىنمايد. و نيز نمىتوان پنداشت كه ذكر اولى الامر در آيه يك مصلحت اجتماعى را مىرساند، كه آن حفظ وحدت اجتماع و جلوگيرى از اختلاف كلمه است، و عليرغم اينكه ولى امر احتمال دارد خطا كند، چون اين مصلحت بالاتر از نقض خطا كردن است، بايد از او اطاعت نمود.
همه اين پندارها مطابق بيانات گذشته، توهماتى باطل بيش نيستند.
حقيقت اين است كه قرآن كريم و شيوه تعبير آن اينگونه احتمالات را تائيد نميكند چنانچه قرآن در بسيارى موارد سادهتر از اين به هنگام اظهار مطلبى قيد و شرط همراه آن را به طور آشكار آورده است. مانند اين آيه:
وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ لِتُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا. (11)
اگر پدرومادر تلاش كردند كه در موردى كه بدان آگاهى ندارى به خدا شرك ورزى، از آنان اطاعت مكن.
(در اين آيه درباره نيكى به پدرومادر قيد اينكه: اگر آنان تلاش كردند تو را به شرك وادارند، آورده است.)
مساله بقدرى روشن است كه حتى امام فخر رازى، كه به پيشواى شككنندگان معروف است، در تفسير آيه فوق اعتراف به عصمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و اولى الامر مىنمايد. (فخر رازى از آيه فوق عصمت را استنباط مىكند، و ليكن عصمت جمع را. و از اينجا استدلال مىآورد و نتيجه مىگيرد كه هنگامى يك جمع بر يك مطلب اتفاق نظر داشته باشند، نظر آنان اعتبار و حجيت دارد، زيرا معصوم محسوب مىگردند). فخر رازى در تفسير خود در ذيل آيه مزبور در مساله سوم مىگويد:
بدانكه اين قسمت آيه كه مىفرمايد وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ دلالت مىكند كه اجماع امت حجت است. دليل بر اين مطلب آنكه خداى تعالى به طور قطعى امر به اطاعت اولى الامر مىكند. و كسىكه خداوند اطاعت او را بطور قطع امر مىنمايد، ناگزير بايستى معصوم از خطا باشد. زيرا اگر معصوم نباشد به اين مفهوم
است كه در هنگام انجام خطا نيز خداوند امر به اطاعت او نموده، يعنى خداوند به انجام خطا امر فرموده است. در حاليكه از طرف ديگر خداوند از انجام كار خطا و گناه نهى نموده است. و اين امر اجتماع امر و نهى در يك فعل واحد بوده و محال است. بنابراين ثابت شد كه خداوند بطور قطعى امر به اطاعت اولى الامر نموده است، و ثابت شد كه هر كسىكه بطور قطع به اطاعت او امر نمايد، واجب است معصوم از خطا باشد. يعنى ولى امرى كه در آيه از او ياد شده، ناگزير بايد معصوم باشد.
فخر رازى در جاى ديگر از كتابش اظهار مىدارد:
... پس حمل آيه بر اجماع بهتر است. زيرا پيامبر و اولى الامر را در يك جمه چنين آورده است: أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ.
بنابراين اولى الامرى كه در جنب پيامبر آورده شده حمل آن بر فرد معصوم بهتر است از حمل بر فرد عاجز و فاسق...
نيشابورى و شيخ محمد عبده (از بزرگان اهل سنت) جملات فخر رازى رابنا به نقل صاحب كتاب المنار، شاگر عبدهبه اين ترتيب تصحيح مىنمايند:
پس عدهاى از مومنين كه گرهگشايان كارها هستند، هنگامى كه بر يك مساله از مصالح امت متفق النظر باشند... اطاعت آنان واجب است و، درست است كه گفته شود اينان در اجماع و اتفاق نظر، معصوم هستند.
كلمه امر گاهى به معناى شأن بوده و گاهى در مقابل نهى آمده است. ولى به هر صورت در عرف معناى آن روشن است.
اولى الامر عدهاى از امت را مىگويند كه مقام مهم سرپرستى امر امت و زير نظر داشتن سكان حكومت را دارا باشند. وظيفه آنها اين است كه امور جامعه را در طريق صلاح و مصلحت اداره كنند، و حركت امت را در سير طبيعى قرار دهند.
شك نيست كه آيه فوق دلالت بر وجود اين افراد در امت دارد، وگرنه امر به اطاعت آنها بيهوده است. ليكن اين افراد چه كسانى هستند؟ آيا يكى از آنها در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله وجود داشت؟ و بر فرض وجود، منصب و شانى از شؤون اجتماع را عهدهدار بود؟ يا حداقل، شايستگى اين مقام را داشت؟
اينها سؤالاتى است كه آيه به آنها پاسخى نمىدهد. بنابراين بايستى به كسى
كه مسئوليت بيان قرآن كريم و تفصيل و روشن نمودن موارد ابهام آنرا دارد مراجعه نمود همچنانكه در تعداد نمازها و تعداد ركعات آن و مناسك حج و غيره (كه قرآن به ذكر آنها نپرداخته است) به وى رجوع مىشود.
از طرف ديگر عبارت اولى الامر اسم جمع (به معناى صاحبان امر) است كه دلالت بر كثرت اشخاص شامل آن مىباشد. و مانعى هم ندارد كه منظور از آن افرادى باشند كه يكى پس از ديگرى امور را در دست گيرند. در قرآن كريم مشابه اين استعمال موارد ديگرى نيز وجود دارد. مانند:
فَلاٰ تُطِعِ اَلْمُكَذِّبِينَ (12) از تكذيبكنندگان اطاعت مكن.
إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ كُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا اَلسَّبِيلاَ. (13)
ما از سروران و بزرگان خويش اطاعت كرديم و آنان بودند كه ما را گمراه ساختند.
و امثال اين آيات.
اينگونه استعمال را منطقيون مانند قضيه حقيقيه مىدانند. يعنى براى يك موضوع معين و مفروض، حكمى صادر مىشود كه هرگاه آن موضوع در خارج تحقق يافت حكم نيز تحقق مىيابد. و در اينجا بدين معنى است كه هرگاه ولى امر در خارج وجود پيدا كرد، اطاعتش واجب است. البته اين معنا خلاف ظاهر قرآن هم نمىباشد.
از اينجا اشكال سخن فخر رازى روشن مىگردد، آنجا كه تصور مىكند اولى الامر لفظ جمع بوده و منظور يك گروه است، يعنى گروهى كه از اجتماع چند نفر تشكيل شده باشد و اينكه اگر منظور يك نفر باشد خلاف ظاهر قرآن است.
در جواب اين گمان او بايد گفت: آرى اگر لفظ جمع فقط در مفرد بكار رود (مانند قضيه شخصيه) بدون شك خلاف ظاهر است، و ليكن در اينجا چنين نيست. (به عبارت ديگر لفظ جمع بطور كلى آمده و منظور يك فرد خاص نيست كه اشكال وارد شود، بلكه مقصود اين است كه هر ولى امرى كه با مشخصات مورد تطبيق آيه وجود داشت اطاعتش واجب است).
اما تعبير منكم (از شما) در آيه، مانند تعبير منهم (از ايشان) در آيه زير است:
هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ. (14)
او كسى است كه در ميان درس ناخواندگان پيامبرى از ايشان را برانگيخت.
شايد ذكر اين دو تعبير به علت اين است كه آيه شريفه حقيقت وجوب طاعت آنان رابا اين تاكيد كه، عليرغم آنكه آنان از شما هستندمىخواهد توضيح دهد و ذكر تعبير منكم در آيه بيانگر مزيت و برترى آنان نسبت به ديگران است. بر اين اساس،
اين گفته كه تعبير منكم براى آگاه نمودن اين است كه ايشان همچون مردم عادى بوده و همانند شما هستند و هيچگونه مزيتى مانند عصمت و مشابه آن ندارند، سخن متين و شايستهاى نيست.
فخر رازى پس از اعتراف به لزوم عصمت اولى الامر، و بيان اينكه مراد از لفظ جمع، گروه و جماعت مىباشد، اولى الامر را بدينگونه تفسير نموده كه اين افراد علما و دانشمندانى هستند كه گرهگشاى امور امت مىباشند. و بر اين پايه به حجيت اجماع (صحت و عصمت اتفاق نظر بزرگان قوم) قائل شده، و از اين اتفاق نظر يكبار به اجماع امت، و بار ديگر تعبير به اجماع عالمان گرهگشا نموده است.
اما اين نظر سئوالات و پىآمدهاى بىاساس بسيارى را بدنبال دارد، كه آنرا به صورت يك نظر سست و باطلى در مىآورد.
اولين سؤالى كه مطرح مىشود اين است كه آيا در اين تفسير، عصمت شامل تكتك افراد گرهگشا مىباشد؟ كه بطور واضح جواب آن منفى است. و يا مراد عصمت اين گروه وجماعت است صرفا از جهت جماعت بودن آن بدون آنكه تكتك افراد معصوم باشند؟ كه اين نيز باطل بوده و مفهومى ندارد. زيرا تصور يك جماعت مستقل از افراد آن يك امر اعتبارى ذهنى محض است كه نمىتواند صفت حقيقى خارجى را كه عصمت باشد، بپذيرد!! در حاليكه يك گروه كه از تكتك افراد تشكيل شده بدون فرض عصمت اين افراد ممكن نيسد به عصمت موصوف گردد.
گاهى نيز در اين زمينه ادعا مىشود كه گرهگشايان هنگاميكه بر يك مسالهاى اجتماع مىكنند، معمولا اجتماع آنها درست و براساس حق است، مانند اينكه عده زيادى خبر از حادثهاى بدهند، كه وقتى اين تعداد به حد تواتر (كه اتفاقشان بر دروغ ممكن نباشد) برسد، صحت وقوع حادثه مشخص مىگردد.
اما اين مطلب نيز ناقص است. زيرا:
اولااگر درست باشد، تنها مختص امت اسلام نخواهد بود (زيرا پيروان ساير اديان نيز نمىتوانند بر حقانيت خود در برابر اسلام چنين اجتماعى بكنند).
ثانياربطى ميان اجتماع عدهاى از مردم بر يك موضوع، و مطابقت آن با امر واقع خارجى وجود ندارد. چه بسيار موضوعهائى كه بر آن اجتماع شده و پس از زمانى خطا بودن آن روشن شده است.
گاهى نيز ادعا مىشود كه عصمت اين جماعت گرهگشا به تائيد الهى و عنايت اوست. اين ادعا نيز ضرورتا باطل است. چنانچه بسيارى از گروههاى اجتماعى اسلامى هستند كه در مصوبات جمعى خود مصون از خطا نبوده و احيانا باعث جريان يافتن تباهيها و مفاسد بزرگى شدهاند.
جواب ديگر آنكه اگر واقعا اين كرامت (عصمت) براى جمع گرهگشا در امت مسلمان وجود داشت، منطقى نبود كه دراينباره شاهد تاكيد آيات قرآن و بيانات پيامبر صلى الله عليه و آله باشيم! و نيز عده بسيارى از مسلمانان پيرامون آن و درباره شرايط و تفصيل آن به سئوال پردازند، و...؟ در حاليكه ملاحظه مىكنيم مسلمانان در بسيارى مسائل كماهميتتر از اينكه حتى قابل مقايسه نيز نمىباشد سئوال ميكردهاند
از اين هم كه بگذريم، هيچگاه ما اين گروه علماى گرهگشا را كه به گمان اينان اولى الامر هستند و اطاعتشان به تصريح قرآن واجب است، در طول تاريخ اسلام مشاهده نكرديم كه پديدار شوند. از طرف ديگر اين نظامى كه عصمت براى آن ادعا شده، نظامى پيچيده باقى مانده و داراى هيچگونه شكل مشخصى و لو به طور اجمال نمىباشد.
در اينجاست كه به روشنى براى ما آشكار مىگردد كه اين ادعا صرفا خرافهاى بيش نيست و امكان ندارد اسلام اينگونه نظام را پيچيده و مبهم قرار دهد.
اما حال كه شاهد بوديم اين احتمالات باطل بوده و اساسى براى آنها نميباشد تنها عقيده شيعه باقى مىماند كه مىگويد مراد از اولى الامر افراد معصومى هستند كه افعال و اعمال آنان مصون از خطا و لغزش است. به گونهاى كه اطاعت آنان، پيروى از راهشان و هدايت يافتن. تحت لوايشان بر امت واجب است.
اما اينكه اينان چه كسانى هستند، موكول به خدا و رسول اوست. چنانچه در قرآن كريم آياتى همچون آيه تطهير و آيه ولايت (كه از آنها در بحثهاى بعد ياد خواهيم كرد) اولى الامر را به ما مىشناساند. البته اين واليان امر امت در احاديث متواتر نبوى، مانند حديث ثقلين وحديث غدير بطور واضحتر معرفى شدهاند.
براى تعيين امورى كه به اولى الامر مراجعه مىشود مىگوئيم: در آيه چنين تعبير شده كه:
فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ. (15)
اگر در چيزى اختلاف نموديد آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد.
كلمه شىء دلالت دارد به هر موردى كه امت در آن نزاع و اختلاف داشته باشند، در برمىگيرد. حال خواه حكمى از احكام كلى تشريعى باشد و يا مسائل و منازعاتى كه حل آنها نياز به قضاوت داشته باشند،. با اين عنايت كه آيه، رد منازعات را صرفا به خداوند و پيامبر ذكر مىكند و از اولى الامر سخنى به ميان نمىآورد. اين امر نشان مىدهد كه منظور از شىء كه در آن اختلاف واقع مىشود، احكام كلى است كه پيامبر در آن مقام تبليغ را دارا مىباشد. ولى در ساير موضوعات همانگونه كه به پيامبر بخاطر صاحبنظر بودن وى مىتوان مراجعه نمود، به اولى الامر نيز ميتوان مراجعه كرد.
ممكن است بگوئيم اينكه در اينجا اولى الامر دوباره ذكر نشده بخاطر اختصار و وضوح آن بوده است. لذا ذكر خدا و رسول به عنوان مثال است براى كسىكه در احكام ومسائل مورد نزاع بايد به او مراجعه كرد، و نه از جهت انحصار مطلب به آنها.
بنابراين نيازى نيست كه كلمه شىء صرفا به احكام كلى دستورات دين مقيد گردد (در حالىكه به طور مطلق آورده شده است.)
تائيد بر مطلب اينكه خداوند در آيه 83 سوره نساء، رسول و اولى الامر را ذكر فرموده و ليكن كلمه الله را نياورده است:
وَ إِذٰا جٰاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ اَلْأَمْنِ أَوِ اَلْخَوْفِ أَذٰاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى اَلرَّسُولِ وَ إِلىٰ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ. و آنگاه كه مسالهاى از امنيت يا بيم و هراس به آنان رسد آن را فاش مىسازند در حالىكه اگر آن را به رسول و اولى الامر رجوع دهند يقينا كسانىكه از ميان آنان استنباط مىكنند مطلب را مىدانستند.
در اينجا عدم ذكر كلمه الله و ذكر رسول و اولى الامر جز به خاطر اختصار، وضوح و مثال آوردن براى محل رجوع، چيز ديگرى نيست. و نيز درباره ذكر رسول و اولى الامر در اين آيه. ممكن است گفته شود كه اين امور عادى مسائلى نيستند كه براى شناخت آنها به خدا مراجعه نمود، و اين نكتۀ عدم ذكر كلمۀ الله در اين آيه است.
روايات بسيارى وجود دارد كه نظر شيعه را در تفسير آيه فوق تائيد مينمايد
اين روايات هم از طريق اهل سنت و هم از شيعه نقل شده كه برخى از آنها عبارتند از:
اى رسول خدا آيا مرا جانشين خود در ميان زنان و كودكان قرار مىدهى پيامبر فرمود:
يا امير المؤمنين، اما ترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى حين قال (اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ) فقال اللّه (وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ) اى امير المومنين، آيا راضى نيستى كه نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسى باشى، آنگاه كه فرمود: خداوندا (در نبود من) جانشينى برايم در ميان قومم قرار ده و اصلا نما.
مجاهد مىگويد:
مقصود از اولى الامر در آيه، على بن ابى طالب است كه خداوند سرپرستى امر امت پس از محمد (صلى الله عليه و آله) را به او بخشيد. و آنگاه كه پيامبر خدا او را خليفه خود گردانيد، خداوند بندگان را به اطاعت او و ترك خلافت او امر فرمود) (16)
أنشدكم اللّه، اتعلمون حيث نزلت (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ) وحيث نزلت (إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ) و حيث نزلت (لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً) قال النّاس: يا رسول اللّه اخاصّة فى بعض المؤمنين ام عامّة لجميعهم؟ فامر اللّه عزّ و جلّ نبيّه صلّى اللّه عليه و آله ان يعلّمهم ولاة امرهم و أن يفسّر لهم من الولاية ما فسّر لهم من صلاتهم و زكاتهم و حجّهم و نصبنى للنّاس بغدير خمّالى ان قالثمّ خطب فقال: ايّها النّاس اتعلمون
انّ اللّه عزّ و جلّ مولاى و انا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه. قال: قم يا علىّ، فقمت، فقال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه. فقام سلمان فقال: يا رسول اللّه، ولاء ماذا؟ فقال: ولاء كولائى، من كنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به من نفسه. فانزل اللّه تعالى ذكره (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً) فكبّر رسول اللّه صلىّ اللّه عليه و آله و قال: اللّه اكبر، تمام نبوّتى و تمام دين اللّه ولاية علىّ بعدى. فقام ابو بكر و عمر فقالا: يا رسول اللّه، هذه الايات خاصّة فى علىّ؟ قال: بلى، فيه و فى أوصيائى الى يوم القيامة قالا: يا رسول اللّه، بيّنهم لنا. قال: علىّ اخى و وزيرى و وارثى و وصيّى و خليفتى فى امّتى و ولىّ كلّ مؤمن من بعدى، ثمّ ابنى الحسن ثمّ ابنى الحسين، ثمّ تسعة من ولد ابنى الحسين واحدا بعد واحد القرآن معهم و هم مع القرآن، لا يفارقونه و لا يفارقهم حتّى يردوا علىّ الحوض، فقالوا: اللّهم نعم، قد سمعنا ذلك و شهدنا كما قلت. (17)
شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا مىدانيد اين آيات چه هنگام نازل شد: اى كسانىكه ايمان آوردهايد، اطاعت كنيد خدا را، و رسول او و اولى الامر از ايشان را.
همانا تنها ولى و سرپرست شما خداوند و پيامبرش و آنانكه ايمان آوردند و نماز به پا داشتند و اداى زكات نمودند در حالىكه در ركوع بودند، مىباشند.
غير از خدا و پيامبرش و غير از مومنان كسى را دوست خاص و صاحب سرّ خود برنگزيدند. در آن زمان مردم از پيامبر سئوال كردند كه آيا اين موضوع درخصوص برخى مومنين است يا عموم مومنين مورد نظر است؟ خداوند عز و جل پيامبرش را امر فرمود كه سرپرستى امر مردم را به ايشان بياموزد و ولايت را، آنگونه كه نماز، زكات و حج را براى آنان بيان ساخت، توضيح دهد. و حضرتش مرا در غدير خم بر مردم منصوب نمود تا آنجا كه فرمود: آنگاه پيامبر مردم را خطاب فرمود كه: اى مردم آيا مىدانيد كه خداوند مولاى من است و من مولاى مردم هستم و ولايت من بر آنان از ولايت آنان بر خودشان بيشتر است؟ گفتند: آرى
اى رسول خدا. سپس فرمود: برخير اى على، پس من برخاستم و او فرمود: هر كسى من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست. خداوندا دوست بدار كسىكه دوستش دارد و دشمن باش با كسىكه دشمنيش ورزد. سپس سلمان برخاست و گفت: اى رسول خدا ولايت او يعنى چه؟ فرمود:
همچون ولايت من. هر كسى ولايت من بر او از ولايت خودش بر خودش بيشتر است على نيز نسبت به او چنين است.
آنگاه پس از اين ماجرا خداوند تعالى چنين فرمود: اينك دينتان را بر شما كامل ساخته و نعمتم را برايتان تمام نمودم و خشنود شدم از اينكه اسلام دين شما باشد. پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله) تكبير گفت و فرمود: الله اكبر، اتمام نبوتم و اتمام دين خدا با ولايت على پس از من انجام پذيرفت. در آنهنگام ابو بكر و عمر برخاستند و گفتند.
اى رسول خدا آيا اين آيات فقط درباره على است؟ فرمود: آرى، درباره او و اوصياى من تا روز قيامت. گفتند: اى رسول خدا، درباره ايشان براى ما سخن بگو. فرمود: على برادر و وزير و وارث و وصى من، و خليفهام در امتم وولى هر مومنى پس از من مىباشد. سپس فرزندم حسن، پس از او فرزندم حسين، و بعد از او نه نفر از نسل فرزندم حسين يكى پس از ديگرى جانشين مىباشند. قرآن با ايشان است و ايشان با قرآنند.
قرآن از ايشان جدا نگشته و اينان نيز از قرآن جدا نخواهد شد تا آنگاه كه روز قيامت در حوض كوثر بر من وارد شوند.
مردم بعنوان تصديق گفتند:
به خدا سوگند آرى، اينها را شنيديم و بدانچه گفتى شهادت مىدهيم.
روايات متواترى دراينباره در كتب شيعه است از آنجمله مىباشد:
اين آيه درباره على بن ابيطالب و حسن و حسين (عليهم السلام) نازل شده است.
گفتم: مردم مىگويند چرا خداوند نام على و اهل بيت او را در كتاب خود (قرآن)
نياورده است؟
امام فرمودند:
بديشان بگو: حكم نماز بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نازل شد و ليكن خداوند نامى از سه يا چهار بودن ركعات آن نبرد تا اينكه پيامبر بر ايشان تفسير فرمود. و نيز حكم زكات بر آن حضرت نازل شد و ليكن از اينكه از هر چهل درهم باشد سخن نگفت، تا اينكه رسول خدا براى آنان مقدار زكات را بيان فرمود. و نيز حكم حج را نازل ساخت اما به مردم نفرمود: هفت بار طواف كنيد، تا اينكه رسول خدا آنرا تفسير فرمود. و نيز آيه أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ درباره على و حسن وحسين نازل شد و پيامبر فرمود من كنت مولاه فعلىّ مولاه هركه من مولاى اويم على هم مولاى اوست. و نيز فرمود: اوصيكم بكتاب اللّه و اهل بيتى فانّى سالت اللّه عزّ و جلّ ان لا يفرّق بينهما حتّى يوردهما علىّ الحوض فاعطانى ذلك... شما را به كتاب خدا و اهل بيتم خود سفارش مىكنم من از خداوند تعالى خواستم كه ميان اين دو جدائى نيندازد تا اينكه روز قيامت در حوض كوثر بر من وارد شوند، و خدا نيز اين را عطا فرمود.
و نيز پيامبر فرمود: لا تعلّموهم، فانّهم اعلم منكم. شما بديشان چيزى نياموزيد. زيرا اينان از شما آگاهترند. و نيز فرمود: انّهم لن يخرجوكم من باب هدى، و لن يدخلوكم فى باب ضلالة. اينان شما را از درگاه هدايت خارج نمىسازند و شما را به درگاه گمراهى داخل نمىنمايند.
پس اگر رسول خدا در مورد معرفى اهل بيت خود سكوت مىفرمودند آل فلان و آل فلان مدعى مقام آنان مىشوند. (18)
از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) سئوال نمودم كه: اولى الامر كه خداوند به اطاعت آنان همراه اطاعت شما امر فرموده است كيانند؟
فرمود:
هم خلفائى يا جابر، و ائمّة المسلمين من بعدى، اوّلهم علىّ بن ابيطالب ثمّ الحسن، ثمّ الحسين، ثمّ عليي بن الحسين، ثمّ محمّد بن علىّ المعروف فى التّوراة بالباقر، ستدركه يا جابر فاذا لقيته فاقرأه منّى السّلام، ثم الصّادق جعفر بن محمد، ثمّ موسى بنجعفر، ثمّ علىّ بن
موسى، ثمّ محمّد بن علىّ ثمّ علىّ ابن محمّد، ثمّ الحسن بن علىّ ثمّ سميّى و كنيّى حجّة اللّه فى ارضه و بقيّته فى عباده ابن الحسن بن علىّ. ذاك الّذى يغيب عن شيعته و اوليائه غيبة لا يثبت فيها على القول بامامته الاّ من امتحن اللّه قلبه للايمان.
اى جابر اينان خلفا وائمه مسلمين پس از من مىباشند. اولين ايشان على بن ابيطالب و سپس، به ترتيب حسن، حسين، على بن الحسين محمد بن على كه در تورات معروف به باقر است. و تو اى جابر او را درك خواهى كرد و چون او راديدى سلام مرا به وى برسان. سپس صادق جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، على بن محمد حسن بن على، و آنگه همنام و كنيه من، حجت خدا در زمينش و - باقيمانده (خلفايش) در ميان بندگانش، فرزند حسن بن على جانشينم خواهد بود. او كسى است كه خداوند تعالى به دست وى مشرق و مغرب زمين را فتح مىنمايد. او كسى است كه از شيعيان و دوستدارانش غائب خواهد شد، غيبتى كه در آن جز، كسىكه خداوند قلبش را بر پايه ايمان آزموده باشد، در اعتقاد به امامت او پايدار نخواهد ماند.
جابر گفت:
به پيامبر عرض كردم: اى رسول خدا، آيا شيعيانش در غيبت او ميتوانند از او بهره جويند؟
پيامبر فرمود:
اى و الّذى بعثنى بالنّبوّة، انّهم يستضيئون بنوره و ينتفعون بولائه فى غيبته كانتفاع النّاس بالشّمس و ان تجلاّها سحاب. يا جابر، هذا من مكنون سرّ اللّه و مخزون علمه، فاكتمه الاّ عن اهله.
آرى سوگند به كسىكه مرا به پيامبرى برگزيد، اينان در غيبتش از نور وى روشنى جسته و از ولايتش بهرهمند خواهند گشت، آن چنانكه از خورشيد منتفع مىشوند، اگرچه ابر آن را بپوشاند. اى جابر، اين از اسرار پنهان و علم مخزون الهى خداست پس جز از اهلش آنرا پنهان دار (19)
اين مضمون از شيعه و سنى به طور متواتر نقل شده است.
(1) سوره نحل، آيه 44
(2) سوره نساء، آيه 105
(3) سوره آل عمران، آيه 132
(4) سوره مجادله، آيه 13
(5) سوره نور، آيه 54
(6) سوره محمد، آيه 32
(7) سوره نساء، آيه 80
(8) سوره اعراف، آيه 28
(9) سوره نساء، آيه 80
(10) اين جمله آيه قرآن نيست، بلكه قول معترضين است.
(11) سوره عنكبوت، آيه 8
(12) سوره قلم، آيه 8
(13) سوره احزاب، آيه 67
(14) سوره جمعه، آيه 2
(15) سوره نساء، آيه 59
(16) غاية المرام، ص 263، ب 58، حديث 1
(17) غاية المرام، ص 264، ب 58، حديث 4
(18) غاية المرام، ص 265، حديث 3
(19) غاية المرام، ص 267، حديث 10
«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ. وَ مَنْ يَتَوَلَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْغٰالِبُونَ»
منحصرا ولى شما، خدا و رسول او، و كسانى هستند كه ايمان آورده، نماز به پا مىدارند و در حال ركوع و زكات مىدهند. و كسانىكه خدا و رسولش و اين مومنين را دوست بدارند (در حزب خدا وارد شدهاند) كه البته سرانجام پيروزى با حزب خدا مىباشد.
(سورۀ مائده: 55-56)
آنچه از بررسى موارد استعمال اين كلمه و اظهار نظر اهل لغت برداشت مىشود اين است كه معناى اصلى كلمه ولايت، قرب و نزديكى است كه اتصال و تاثير همراه آن است. گاهى تصرف و تدبير، محبت و يارى و... نيز ملازم آن مىباشد.
در كتاب اساس البلاغه آمده است كه وليه وليّا يعنى به او نزديك شد و اوليته به او نزديك گرداندم. در كتاب قاموس نيز گفته شده است كه اولى قرب و نزديكى، و اولى، اسم از مصدر ولى، يعنى دوستدار، دوست و ياور.
مفردات راغب مىنويسد كه ولاء و توالى اين است كه دو چيز بدنبال هم حاصل شود بطوريكه آنچه از اين دو نيست در ميانشان نباشد. از آن براى نزديك بودن از جهت مكانى، نسبت، دين، دوستى، نصرت و اعتقاد نيز استفاده مىشود.
تائيد بر مطلب اينكه ماده اين كلمه اولين بار براى قرب و نزديكى حسىّ خاص وضع شد و سپس گسترش يافت و در معانى معقول مشابه آن استعمال گشت. اصولا كلمات به تدريج بر حسب نياز انسان به فهماندن يافتههاى خود به ديگران وضع شدهاند.
شكى نيست كه شناخت انسان به محسوسات قبل از شناخت به معقولات حاصل شده است. و لذا قرب و نزديكى در غير محسوسات گاهى حقيقى است، مانند نزديكى علت و معلول. و گاهى اعتبارى، كه براى ترتيب اثر دادن آن، مفهوم اعتبارى به همانگونه كه شان مفاهيم اعتبارى است، در نظر گرفته مىشود.
قرب گاهى مشترك بين دو نفر از يك خانواده است، كه معناى خويشاوند يا وارث را مىرساند، و گاهى بين دو شخص غير مشترك و بدون در نظر گرفتن برترى يكى بر ديگرى است، ه در اين صورت معناى ياروياور، محبت و دوستى را بهمراه دارد. و زمانى نيز برترى و مزيت يكى كه ياروياور است بر ديگرى مورد نظر ميشود
كه معناى ولى امر، و تصرفكنندۀ با تدبير را دارد، مانند ولى طفل و بزرگ قوم.
و هنگامى هم كه قرب و نزديكى بين دو اجتماع منظور مىگردد، همانست كه به رابطۀ دوستى تعبير مىگردد و تعاون و هميارى دو اجتماع را در بر دارد. در موردى نيز قرب بين يك فرد و اجتماع مطرح مىشود كه جز معناى تدبير امر و سلطان معنائى نخواهد داشت، اگرچه مستلزم دوستى و يارى نيز ممكن است باشد.
همانگونه كه كلمۀ قرب در مكان و زمان و در وجودحقيقى و اعتبارى استعمالى مىگردد، ولايت نيز يك معنا دارد كه در همه مشتقات آن جريان داشته و مصاديق حقيقى و اعبتارى، و محسوس و معقول را در بر مىگيرد.
اختلاف مصاديق در خصوصيات، موجب كثر در معناى اصلى نمىشود بطورى كه آن بعنوان لفظ مشترك به اشتراك لفظى (1) باشد.
همچنانكه خصوصيات مصاديقى قرب در مناسبتها و قرينهها شناخته ميشود خصوصيات مصاديق ولايت نيز به همين ترتيب مشخص مىگردد.
ركوع عبارت است از خم شدن و پائين آوردن سر. كه براى تواضع و فروتنى به كار مىرود و به معناى حالت افتادگى نيز مىباشد. در كتاب قاموس آمده است:
ركع الشيخ يعنى بعلت پيرى خم گشت، بر روى چهرهاش افتاد، پس از غنا و ثروتمندى فقير شد، حالش افتاده گشت. و هر چيز كه سرش افتاده باشد مىگويند راكع است.
در كتاب مفردات مىگويد:
الركوع يعنى: خميدگى، بحالت مخصوصى در نماز استعمال مىگردد و گاهى هم به حالت تواضع و فروتنى، چه در عبادات، چه در غير عبادات، گفته مىشود.
ظاهرا ابتدا اين كلمه براى خميدگى محسوس وضع شده و آنگاه به عنايتى در تواضع و فروتنى و به لحاظ ديگرى در سختى و تنگدستى به كار رفته است.
در قرآن كريم، كلمه ولايت به صيغههاى مختلف و در موارد بسيارى بكار رفته است. كلمات ولى، والى، مولى، دربارۀ خداوند استعمال گشته است. چنانچه
در اين زمينه ملائكه، اولياء مومنين و طاغوت و شياطين، اولياء كافرين ناميده شدهاند. مؤمنين را اولياء يكديگر ياد كرده و ظالمين را نيز به همين ترتيب.
مومنين را نهى نموده كه كافران را اولياء خود بگيريند. ولايت، يعنى: دوستى نمودن و رابطه داشتن مومنين را با آن دسته از مؤمنان كه با ايشان عازم جهاد با دشمنان اسلام نشدند و با وجود امر به استمداد مسلمانان از يارى آنان خوددارى ورزيدند، خداوند از دوستى ورزيدن با آنها نهى فرموده است. كلمۀ ولى در وارث و صاحب خون و دوست نيز بكار رفته است.
اينك برخى آيات در اين مورد:
اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا. (2)
خداوند سرپرست و كارساز كسانى است كه ايمان آوردند.
وَ اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلْمُتَّقِينَ. (3)
خداوند سرپرست و كارساز اهل تقواست.
وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ. (4)
جز او ياورى ندارند.
وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ (5)
جز خدا براى شما كارسازى و ياورى نيست.
وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً (6)
هر كسىكه خدا گمراهش سازد، براى او كارساز و ارشادكنندهاى نمىيابى
ذٰلِكَ بِأَنَّ اَللّٰهَ مَوْلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْكٰافِرِينَ لاٰ مَوْلىٰ لَهُمْ. (7)
به اين علت است كه خداوند سرپرست و كارساز كسانى است كه ايمان آوردهاند، اما كافرين را ياور و كارسازى نيست.
هُنٰالِكَ اَلْوَلاٰيَةُ لِلّٰهِ اَلْحَقِّ. (8)
در آنجا سلطنت و حكمرانى از آن خداوند و حق متعال است.
أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ فَاللّٰهُ هُوَ اَلْوَلِيُّ. (9)
يا اينكه جز او را سرپرست و كارساز خود قرار دادند، در حالىكه تنها سرپرست و ياور واقعى خداوند است.
وَ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اَللّٰهِ زُلْفىٰ (10)
كسانىكه غير خدا (بتها) را سرپرست و كارساز خود گرفتند (گويند:) ما بندگى اينها را نمىكنيم مگر به اين خاطر كه ما را به خدا نزديك سازند
مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِيٰاءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ (11)
مثل كسانىكه جز خدا را سرپرست و كارساز خويش قرار دادهاندمثل عنكبوت است كه خانهاى بنا مىكند در حالىكه سستترين خانهها لانه عنكبوت است.
وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ (12)
جز او اولياء ديگر را پيروى نكنيد.
نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ. (13)
(ملائكه گويند:) ما در زندگانى دنيا و آخرت دوستان و ياوران شما هستيم.
إِنّٰا جَعَلْنَا اَلشَّيٰاطِينَ أَوْلِيٰاءَ لِلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ. (14)
ما شياطين را ياور و كارساز (و شايد به معناى سرپرست) آنانكه ايمان ندارند قرار داديم.
وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ. (15)
كسانىكه كفر ورزيدند، در تحت سرپرستى طغيانگران قرار دارند.
فَقٰاتِلُوا أَوْلِيٰاءَ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّ كَيْدَ اَلشَّيْطٰانِ كٰانَ ضَعِيفاً. (16)
دوستان و ياوران شيطان را بكشيد، كه همانا مكر و حيله شيطان سست و ضعيف است.
يٰا أَبَتِ إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذٰابٌ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطٰانِ وَلِيًّا. (17)
اى پدرم، مىترم از سوى خداوند رؤف تو را عذابى رسد، و در نتيجه ياور شيطان قرار گيرى.
وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ. (18)
مردان و زنان مومن برخى از آنها ياور و كارساز بعضى ديگرند.
إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولٰئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهٰاجِرُوا مٰا لَكُمْ مِنْ وَلاٰيَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّٰى يُهٰاجِرُوا وَ إِنِ اِسْتَنْصَرُوكُمْ فِي اَلدِّينِ فَعَلَيْكُمُ اَلنَّصْرُ إِلاّٰ عَلىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثٰاقٌ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ. (19)
كسانىكه ايمان آوردند و مهاجرت كرده و با جان و مال خويش در راه
خدا جهاد كردند، و كسانىكه (مومنان مهاجر را) پناه داده و يارى كردند، برخى از اينان دوستان و ياوران برخى ديگرند، و كسانىكه ايمان آورده و لى مهاجرت نكردند شما را با آنان هيچ رابطه دوستى نيست، تا آنگاه كه مهاجرت كنند. و اگر در دين (براى حفظ دين خود در برابر كفار و جنگ با آنان) از شما يارى خواستند پس شما بايد ياريشان كنيد، مگر عليه قومى (از كفار) كه ميان شما و آنها پيمانى باشد. و خدا به آنچه مىكنيد بيناست.
وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ. (20)
و كسانىكه كفر ورزيدند برخى از آنها كارساز و ياور برخى ديگرند.
إِنَّ اَلظّٰالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ. (21)
و هر آينه برخى از ظالمان ياوران برخى ديگرند.
لاٰ يَتَّخِذِ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ. (22)
مومنان كافران را در عوض مومنين ديگر دوست و ياور خود نمىگيرند.
اَلَّذِينَ يَتَّخِذُونَ اَلْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ اَلْعِزَّةَ فَإِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً. (23)
كسانىكه به جاى مومنان، كافران را دوست و ياور خود مىگيرند آيا عزت را نزد آنان مىجويند؟ در حاليكه تمام عزت از آن خداست.
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلْيَهُودَ وَ اَلنَّصٰارىٰ أَوْلِيٰاءَ، بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ فَتَرَى اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشىٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَةٌ فَعَسَى اَللّٰهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نٰادِمِينَ. (24)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد، يهود و نصارى را دوست خود نگيريد.
كسانىكه اينان را دوست خود بگيرند از زمره اينان محسوب مىشوند همانا خداوند ظالمين را هدايت نمىكند. كسانى را كه در قلبهاشان مرضى است (منافقان) مىبينى كه در ميان ايشان (يهود و نصارى) تلاش و تكاپو مىكنند و مىگويند: مىترسيم ما را (از ايشان) گزندى رسد. پس شايد خداوند گشايش يا فرمانى بياورد و آنگاه بر آنچه در خود نهان مىداشتند، پشيمان گردند.
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ اَلْكُفّٰارَ أَوْلِيٰاءَ. (25)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد، كسانىكه پيش از شما به ايشان كتاب داده شده و دين شما را به استهزاء و بازى گرفتهاند، و نيز كفار را به دوستى نگيريد.
لاٰ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِمٰا جٰاءَكُمْ مِنَ اَلْحَقِّ. (26)
دشمنان من و دشمنان خود را دوست خود قرار ندهيد. شما با ايشان دوستى مىكنيد در حالىكه آنان محققا به حقانيت دينتان كافر مىباشند.
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَكُمْ وَ إِخْوٰانَكُمْ أَوْلِيٰاءَ إِنِ اِسْتَحَبُّوا اَلْكُفْرَ عَلَى اَلْإِيمٰانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ. (27)
اى كسانىكه ايمان آوردهايد، اگر پدران و برادرانتان كفر را پسنديدند (و مسلمان نشدند) آنان را ولى و سرپرست خود قرار ندهيد. كسى از شما كه اينان را ولى خود قرار دهد از جمله ظالمين است.
وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهٰاجِرُوا مٰا لَكُمْ مِنْ وَلاٰيَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّٰى يُهٰاجِرُوا. (28) كسانىكه ايمان آوردند ولى مهاجرت ننمودند، بر شما نيست چيزى از ولايت ايشان تا اينكه مهاجرت كنند.
فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ. (29)
پس براى من از جانب خود ياورى قرار ده كه وارث من و خاندان يعقوب باشد.
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِيِّهِ سُلْطٰاناً (30)
هر كسىكه مظلوم كشته شود براى صاحب خون او سلطهاى (براى قصاص) قرار دادهايم.
فَإِذَا اَلَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدٰاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ. (31)
پس آنگاه است كه كسى ميان تو و او دشمنى است (به گونهاى تغيير درونى مىيابد كه) گوئى دوستى مهربان است.
خداوند مىفرمايد: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ...: سرپرست و كارساز شما منحصرا خداوند است.
اين خطاب الهى متوجه امت اسلامى است و اولياى آنان را تعيين مىكند. روشن است كه در اينجا مولى و مولى عليه (كسىكه بر آنان مولى تعيين شده) با يكديگر تفاوت دارند. يعنى آنجا كه مىفرمايد: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ...
.. وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا...، ايمان آورندگان كه از آنها ياد مىكند، با افراد مخاطبى كه مولى براى آنان تعيين مىشود تفاوت دارند. سياق اين آيه مانند آيه وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ نيست. (بعبارت ديگر در آيه اول مولى بر ساير افراد مزيتى دارد و ليكن در آيه همه مومنين از يك نسخ و مشابه يكديگرند) و اين موضوع بر كسىكه به شيوههاى كلام عرب آشنا باشد پوشيده نيست.
اما آيۀ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ. يعنى كسانىكه ايمان آورده و در حال نماز زكات مىدهند، شامل افراد معينى مىباشد كه شأن و امتيازى بر ديگران دارند. و اين به خاطر اين است كه صفات ذكر شده (ايمان و اقامه نماز و دادن زكات در حالت ركوع) واقعا در آنان تجلى يافته، و يا به اين علت است كه نسبت به ديگران دراينباره سبقت جستهاند.
همچنين روشن است كه حقيقت اين رابطهاى كه از آن تعبير به ولايت شده و در ميان الله، رسول او، و افرادى كه ايمان آوردند، در بين افراد امت اسلامى وجود دارد، همچون رابطه متقابل ميان دو فرد يا دو گروه از امتكه همان رابطه محبت ود وستى و يارى و تعاون استنيست، بلكه رابطه مخصوصى است كه تنها يكى از طرفين بر ديگرى موثر مىباشد، و عكس آن صحيح نيست. و اين جز ولايت از لحاظ تصرف در موجودات چيز ديگرى نيست. گرچه اين امر تصرف ولايت نسبت به خداى متعال و غير او، از جهت اصالت تبعيت و يا شدت و ضعف تفاوت دارد. يعنى ولايت خدا اصيل است در حالىكه ولايت رسول و جانشينانش ولايتى است كه از ولايت خدا گرفته شده است.
حال كه اين مطلب ملاحظه گرديد و رابطۀ ميان حكمى كه در آيه وارد شده و تناسب آن با موضوع دريافت گشت و دريافتيم كه ولايت ايمان آورندگان جنب ولايت خدا و رسولش قرار داده شده، به دقت متوجه مىشويم كه منظور از ايمان آورندگان در آيه همان اولى الامر هستند كه خداوند اطاعت آنان را بر مومنين واجب
ساخته، و اين اطاعت را قرين اطاعت خدا و رسول قرار داده است.
ولايتى كه به اين عده از مومنان داده شده، در آيه بطور مطلق و بدون هر گونه قيدى آورده شده است. لذا در اين اطلاق همهچيز وجود دارد، مگر چيزى كه با دليل قطعى از آن ستثناء شود. و اين ولايت آنان همان ولايت تكوينى و تشريعى است. ولى به هر حال ولايت آنان تبع و فرعى از ولايت اصيل و مستقل خداوند متعال است.
اَلَّذِينَ آمَنُوا چه كسانى هستند؟
روشن است كه آيه به طور مشخص افراد مورد نظر را تعيين نمىكند، ازاينرو واجب مىشود دراينباره به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مراجعه نمود. زيرا كه حضرتش تنها مرجع معرفى مجملات و نقاط ابهام قرآن و شرح تفصيل احكام مىباشند، قرآن مىفرمايد:
أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ. (32)
ما قرآن را بر تو نازل كرديم كه آنچه را بر مردم فرستاده شد بيان نمائى
پيامبر نيز قرآن را به بهترين بيان روشن نموده و رسالت پروردگارش را با برترين شيوه ابلاغ كرده است. چنانچه روايات بسيار شيعه و سنى در اين زمينه به اندازهاى است كه مجال هيچ شكى براى كسى باقى نمىگذارد.
كتابهاى دانشمندان در حديث، تفسير، و تاريخ براى هر جويندۀ حقيقى حجت است و جاى عناد براى هيچ معاندى باقى نمىگذارد، اين كتابها گوياى علم قطعى به مراد اين آيه هستند كه آيه در شأن امام امير المومنين على عليه السلام است، آنگاه كه در مسجد در حين ركوع انگشترى مبارك خويش را صدقه دادند. حسان، شاعر معروف عرب، به خاطر اين كرامت حضرتش اشعارى سروده است كه افرادى همچون خوارزمى، شيخ الاسلام حموى، صدر الحفاظ گنجى، سبط بن جوزى و جمال الدين زرندى (از علماى اهل تسنن) آن را نقل كردهاند. آلوسى نيز در تفسير خود ذيل آيۀ مزبور حكايت اعطاى انگشتر توسط امير المومنين على (عليه السلام) به سائل را ذكر نموده است.
اينگونه روايات در كتب گروه كثيرى از بزرگان حديث و تفسير و كلام نقل
شد كه از آن جمله تفسير ثعلبى، تفسير طبرى (ج 6 /ص 165) تفسير فخر رازى (ج 3 /ص 431) و تفسير خازن (ج 496/1) مىباشند، كه آن را احاديث را به نقل عدهاى از اصحاب و تابعين يادآور شدهاند. و برخى از اين علما به صحت آنها تصريح نمودهاند. كتاب گرانقدر الغدير (ج 3 /ص 156-162) نام 66 تن از صحابه و تابعين ناقل اين احاديث را آورده است. اين از روايات اهل سنت بود. اما روايات شيعه دراينباره آنقدر زياد است كه به حد تواتر رسيده است.
و شگفت سخن كسانى است كه با اين همه مىگويند: داستان انگشتر و نزول آيه در اينباره موضوعى است كه به اتفاقنظر علما ساختگى است! در اين صورت بايد گفت: يا بزرگانى كه اين احاديث را نقل كردهاند در نزد اين افراد، دانشمند محسوب نمىگردند و يا اينكه به نقل آنان آگاهى نداشته و از كتابهاى ايشان اطلاعى ندارند!! خداوند تعصب را نابود كند كه انسان را كور و لال مىسازد. فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ. اگر اينان بدان كافر شوند قومى را بر آن مىگماريم كه بدان كافر نباشند. (33)
و اينك برخى از روايات در اينباره:
از روايات بسيار آنان دو نمونه را مىآوريم:
روزى ظهر هنگام، با پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نماز مىگذاردم. فقيرى در مسجد درخواستى كرد و كسى چيزى به او نداد.
فقير دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا گواه باش كه من در مسجد پيامبرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) كمك خواستم و كسى چيزى به من نداد. در آنهنگام حضرت على (عليه السلام) در حال ركوع بود. پس به انگشت كوچك راست خود كه در آن انگشترى بود اشاره كرد و فقير پيش آمد و انگشترى را از انگشت آن حضرت گرفت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه شاهد اين ماجرا بود سر به آسمان برداشت و فرمود: خداوندا، برادرم موسى از تو درخواست نمود كه:
خدايا سينهام بگشاى و كارم آسان گردان و گره زبانم باز كن تا سخنم را
دريابند، و هارون برادرم و از خانوادهام را وزيرم قرار ده تا پشتم به او استوار گردد و در كارم شريكش قرار ده. پس تو قرآنى بر او نازل كردى كه: ما بازوانت را به برادرت تقويت مىكنيم و برايتان قدرتى قرار مىدهيم كه آنان به شما نرسند. خداوندا اينك من محمد نبى و برگزيده توام. خداوندا سينهام بگشاى و كارم آسان گردان و على از خاندان مرا وزير من قرار ده تا پشتم بدو استوار گردد.
ابوذررضى الله عنهمىگويد:
دعاى حضرتش تمام نگشته بود كه جبرئيل از سوى خداوند عز و جل نازل شد و گفت: اى محمد بخوان كه: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ.(34)
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ. كسانىكه به نذر وفا مىكنند. (35)
إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ. ولى شما فقط خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده و نماز بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند.
أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ. (36)
آيا كسى (پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم) كه داراى دليل روشن (مانند قرآن) از سوى پروردگارش بوده و شاهدى از او به دنبال او مىباشد (يعنى على عليه السلام)، "مانند كسى است كه خواستار زندگانى دنياست"
رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَيْهِ (37)
مردانى كه به پيمانهايشان با خداوند صادقانه وفا نمودند.
قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ (38)
بگو من در برابر رسالتم اجر و مزدى جز دوستى نزديكانم از شما نمىخواهم. (39)
همچنين مغازلى دراينباره چهار روايت رنق كرده كه مىتوان به كتاب
مناقب او مراجعه نمود (ص 111-112 /ح 354 تا 357) و غايه المرام (ص 104)
از شيعه روايات بسيارى نقل شده كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
خداوند پيامبرش را به ولايت على امر فرمود و درباره او اين آيه را نازل كرد: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ. و نيز ولايت اولى الامر را واجب ساخت اما مردم نمىدانستند كه چيست. پس به پيامبرش (صلى الله عليه و آله و سلم) امر فرمود كه براى آنان همچنانكه نماز و زكات و روزه و حج را تفسير نموده، ولايت را نيز تفسير و تبيين نمايد. اما آنگاه كه اين موضوع از طرف خداوند به پيامبر ابلاغ شد، سينهاش تنگ گرديد و بيم آن داشت كه مردم از دين بازگشته و او را تكذيب كنند. پس آنرا به خداوند ارجاع داد. خداى عز و جل وحى فرمود كه: يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ(40). اى پيامبر آنچه از سوى خدايت بر تو نازل شده ابلاغ كن، كه اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى، و خدا تو را از مردم حفظ مىنمايد. آنگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به انجام امر خدا مشغول شد و ولايت على (عليه السلام) را روز غدير خم عنوان نمود و نداى الصلاة جامعه داد و مردم را امر نمود كه مشاهدين به غايبين ابلاغ كنند.
عمر به اذنيه گويد كه همگى جز ابو جارود نقل كردهاند كه امام محمد باقر سلام الله عليه فرمود:
مسائل واجب يكى بعد از ديگرى به پيامبر نازل مىشد، و آخرين فريصه، ولايت بود و بدين علت خداوند پس از ماجراى غدير، آيه نازل فرمود كه: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي
امروز دين خود را بر شما كامل ساخته و نعمتم را بر شما تمام نمودم.
امام باقر سلام الله عليه فرمودند:
خداوند در اين آيه مىفرمايند كه از اين پس واجب ديگرى را بر شما نازل نمىكنم، زيرا همه واجبات را براى شما كامل گردانيدم. (41)
انّ رهطا من اليهود اسلموا، منهم عبد اللّه بن سلام و اسد و ثعلبة و ابن يامين و ابن صوريا، فاتوا النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله فقالوا:
يا نبىّ اللّه، انّ موسى عليه السّلام اوصى الى يوشع بن نون، فمن وصيّك يا رسول اللّه؟ و من وليّنا بعدك؟ فنزلت هذه الاية "إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ" قال رسول اللّه صلىّ اللّه عليه و آله: قوموا.
فقاموا و اتوا المسجد: فاذا سائل خارج، فقال يا سائل، ما اعطاك احد شيئا؟ قال: نعم، هذا الخاتم. قال: من اعطاكه؟ قال:
اعطانيه ذلك الرّجل الّذى يصلّى. قال: على اىّ حال اعطاك؟ قال:
كان راكعا. فكبّر النّبىّ صلىّ اللّه عليه و آله و كبّر اهل المسجد، فقال النّبىّ صلّى اللّه عليه و و آله: علىّ و ليّكم بعدى. قالوا: رضينا باللّه ربّا و بالاسلام دينا و بمحمّد نبيّا و بعلىّ بن ابى طالب وليّا. فانزل اللّه عزّ و جلّ: "وَ مَنْ يَتَوَلَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْغٰالِبُونَ". گروهى از يهوديان اسلام آوردند از جمله آنان عبد الله بن سلام، اسد، ثعلبه، ابن يامين و ابن صوريا بودند. آنان روزى نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) رفته و گفتند: اى پيامبر خدا، موسى به يوشع بن نون وصيت نمود كه جانشين او باشد، پس وصى تو كيست اى رسول خدا؟ و ولى و زمامدار ما پس از تو چه كسى مىباشد؟
در آنهنگام اين آيه نازل شد: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ. پيامبر فرمود:
برخيزيد. آنان برخاستند و به مسجد رفتند. در آن هنگام فقيرى در حال خارج شدن بود. حضرت به او فرمود: اى فقير آيا كسى چيزى به تو داد؟ گفت: آرى، اين انگشترى را. فرمود چه كسى آنرا به تو داد؟ گفت آن مردى كه در حال نماز است. فرمود: در چه حالتى داد گفت: در حال ركوع. پس پيامبر تكبير فرستاد و اهل مسجد نيز تكبير فرستادند. آنگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: على ولى و زمامدار شما پس از من مىباشد. گفتند ما راضى شديم كه خدا پروردگارمان، اسلام دين ما، محمد پيامبرمان و على بن ابيطالب ولى و زمامدارمان باشد. آنگاه خداوند اين آيه را نازل فرمود: هركس خدا و مومنان را به دوستى بگيرد (وارد حزب خدا شده) كه البته حزب خدا پيروز است.
از عمر بن خطاب روايت شده كه مىگفت:
به خدا سوگند چهل انگشترى در حال ركوع صدقه دادم تا آنچه در شان على بن ابيطالب نازل شده در مورد من نازل شود، ولى آيهاى نازل نشد.
مشابه اين مضامين در كتابهاى شعيه بسيار است، كه از آنجملهاند: كتاب اختصاص شيخ مفيد، امالى شيخ طوسى، و مجالس وى، تفسير عياشى، احتجاج طبرسى و...
در اينجا برخى اشكالات مخالفان پيرامون تفسير آيه درباره امير المومنين على عليه السلام ايراد نمودهاند، بيان مىگردد و سپس پاسخ آنها آورده مىشود.
در سياق اين تفسير منافاتى وجود دارد. اين آيه در سياق نهى مومنين از ولايت يعنى دوستى گرفتن يهود و نصارى و از ترس گزند آنها تلاش بر ايشان نمودن است. اين ولايت، از نوع ولايت به معناى نصرت و يارى است. بنابراين وحدت سياق مستلزم اين است كه منظور از ولايت خدا و رسول و مومنين، ولايت نصرت، و يارى باشد (به عبارت ديگر با توجه به آيات قبل منظور از وليكم ياروياور است).
اولاوحدت سياق اين آيه با آيات قبل از آن محرز و معلوم نيست. زيرا ظاهرا اغلب روايات نشان مىدهد كه اين آيه به تنهائى نازل شده نه در سياق آيات قبل. بنابراين نمىتوان گفت با آيه قبل وحدت سياق دارد. علاوه بر اين شيوه قرآن مناسبت اين نيست كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را يارى كننده مومنين بشمارد، زيرا او در هر كرامتى اصل است، و همچنين هر كسىكه در حكم پيامبر باشد، در راس هر كرامت و صفت نيكى قرار دارد.
ثانيامطابق بيانات گذشته درباره مفهوم ولايت به فرض وجود سياق، ما آن سياق را از بين نبردهايم، زيرا مخالفت با سياق هنگامى مطرح است كه چند معنى براى ولايت فرض كنيم كه يكبار به معنى نصرت و يك بار به معنى تدبير امر باشد بطوريكه لفظ مشترك بين دو معنى باشد. و ليكن ديديم كه مساله چنين نيست (پيش از اين گفته شد كه ولايت يك معنى دارد و آن قرب و نزديكى است).
آيات قبل نيز تكيه كردن به يهود و نصارى و نزديك شدن بدانها به اميد يارىشان، و يافتن عزت از طريق آنان، و بيم داشتن از قدرت آنان را نهى مىنمايد، و نشان مىدهد كه ولايت و نزديكى اينان كسى را هيچ از خداوند بىنياز نمىكند، و چه بسا خداوند فتح و نصرتى را برساند و يا چيزى از جانب او برسد كه از عمل خود پشيمان گردند. تمام عزت از آن خداست، و خدا نيز آنرا براى پيامبر و مومنان قرار داده است، و نصرت و غلبه را براى آنان تضمين نموده است هم او تاكيد كرده كه لشكريان خدا هستند و پيروزند، و حزب خداست كه غلبه از آن ايشان است، و دشمنان اينان شكست خواهند خورد. زيرا شيطان را به ولايت خود گرفته و زمام خود را بدو سپردهاند، و كسى هم كه اهل كتاب را (يهود و نصارى) به ولايت خود بگيرد، از جمله اين افراد محسوب مىشود. چگونه ممكن است قومى به ولايت گرفته شود كه دين خدا را به استهزاء و بازى گرفتهاند و خدا نيز بر آنان خشم آورده و ايشان را لعنت نموده، گروهى از آنان را مسخ نموده و به صورت ميمون و خوكها قرار داده است. چگونه ممكن است مومنين آنها را ولى خود بگيرند و با آنها پيوند دوستى برقرار كنند و از آنان يارى بجويند، در حالى كه دشمنان آشكار مسلمانان مىباشند.
مساله ديگر آنكه انسان ناگزير است براى خود وليى اتخاذ كند كه نظارت در امور وى داشته و كارهايش را اصلاح نمايد و او را بر دشمنانش يارى دهد، و به
عبارت ديگر نيازش را با رهبرى، در امور مختلف برآورده سازد. در اين مورد در وهله اول ولى انسان خداوند متعال مىباشد:
وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ نَصِيرٍ. (42)
و براى شما غير از خدا ولى و ياورى نيست.
زيرا خداوند كامل و قادر مطلق، براى تحقق همه اين مسائل ياروياور است و از اينجا مىيابيم كه داخل شدن در حزب خدا و به گردن نهادن ولايت او تنها راه عزت و كمال است.
اما از طرف ديگر ولايت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و خلفاى او نيز سايه ولايت خداى متعال است. زيرا اينان به اذن خدا ياروياور براى پرداختن به كارهاى مردم هستند. و اينان هستند كه به حق هدايت نموده و به قسط و عدل حكم مىكنند. اتحاد امت و وحدت كلمه آنها بديشان تحقق مىيابد و به واسطه اين بزرگواران است كه رشته اجتماعشان تقويت مىگردد، و امت با پيروى از ايشان، مسيرى درست در جهت هدف و عزت با داخل شدن در حزب خدا در پيش مىگيرد چرا كه: فَإِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْغٰالِبُونَ. بدين ترتيب حتى اگر بپذيريم كه اين چنين سياقى در آيه وجود دارد، به اين معنى نخواهد بود كه قرب و نزديكىاى كه واجب است از مومنين كسب نمود، همان قربى باشد كه نسبت به اهل كتاب نهى شده است، به طورى كه به حسب مراتب و مزايا هيچگونه اختلافى تصور نگردد، بنابراينبه خاطر حفظ وحدت سياقكافى است كه دو معنى در اصل قرب و پيوندى كه نوعى از تصرف و دخالت در امور را در بر دارد، مشترك باشند. و اين معنى مشترك در ولايت كفار به نحو بسيط و ضعيف بوده، ولى در ولايت خدا به نحو بسيار شديد و كسترده خواهد بود. زيرا كه: "هُنٰالِكَ اَلْوَلاٰيَةُ لِلّٰهِ اَلْحَقِّ در آنجا ولايت از آن خداوند است.
خلاصه اينكه: خداوند متعال مومنين را از نزديكى به كفار و دوستى آنان نهى نموده و ايشان را به تقرب خدا و رسول و كسىكه در مرتبه و مقام اوست، امر نموده است. و تقرب به كفار هم جز در عقد پيمانهاى دوستى و استوار نمودن روابط مبادلاتى، در موارد ديگر جايز نيست. و ليكن تقرب به خدا عبارت است از: تسليم مطلق به قضاى تكوينى و اوامر تشريعى او و عمل بدان، و نيز تكيه كردن به او و طلب عزت از وى. همچنانكه تقرب به پيامبر نيز با قبول رسالتش، و اطاعت وى در آنچه از خدا به او ابلاغ شده، و آنچه به اذن خدا امر مىكند، ميباشد.
و نيز تقرب به واليان امر (جانشيان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم) توسط اطاعت از آنها و تحت لواى ايشان بودن و عدم استقلال در امور بدون حضور ايشان خواهد بود.
همه اين مسائل شئون ولايت مىباشند. اما اختلاف حكم در اين شئون علت ديگرى دارد كه نتيجه اختلاف خصوصيات افرادى است كه براى آنها ولايت مطرح مىباشد. و آنچه خصوصيات را تعيين مىكند درك عرفى از مناسبات و قرائن آن خواهد بود.
تعبير از مفرد با لفظ جمع خلاف ظاهر آيه است. در حالىكه اين تفسير مستلزم اين است كه با بودن لفظ جمع (الذين، آمنوا، يقيمون،....) معناى مفرد را اراده نمود (فقط شخص حضرت امير عليه السلام) به عبارت ديگر الفاظ بكار رفته در آيه بصورت جمع مىباشد ولى در تفسير ارائه شده به صورت مفرد (حضرت امير عليه السلام) ارائه شده است.
لازم است تفاوتى قائل شويم بين استعمال لفظ جمع در مفرد، و انطباق عنوان جمعى بر واحدى كه افراد عنوان جمعى تحقق مىپذيرد، يا وجود امكان انطباق اين عنوان بر افراد ديگرى كه تحقق آنها را مىتوان فرض نمود. (به عبارت ديگر آيه يك عنوان جمعى را مطرح مىكند كه در خارج فقط بر يك نفر منطبق شده است در عين اينكه امكان انطباق بر افراد ديگر نيز وجود داشته است).
مشابه آيه فوق (كه در آيه به صورت جمع آمده و در خارج تنها يك نفر را شامل شده است) نيز وجود دارد مانند:
يَقُولُونَ نَخْشىٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَةٌ (43)
مىگويند مىترسيم كه به ما اثر سوئى رسد.
كه مطابق روايات، گوينده فقط يكنفر به اسم عبد الله ابن ابى بوده و اين لفظ جمع مورد اشكال كسى قرار نگرفته است. و نيز:
يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَى اَلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ. (44)
مىگويند اگر به مدينه بازگرديم عزيزترينشان ذليلترين آنها را بيرون خواهند راند.
كه گوينده همان عبد الله بن ابى بوده است، همچنين:
تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ (45)
شما آنان را به دوستى مىگيريد.
كه منظور از افراد مورد دوستى طالب بن ابى بلتعه بوده است. (46)
ملاحظه مىشود كسانىكه اين روايات (اعطاى انگشترى امير المومنين على عليه السلام) را نقل كردهاند از بزرگان عرب و كسانى بودهاند كه لغات آنها با لغات ديگرى مخلوط نشده است، اينان روايات را بدون هيچگونه شكى در انطباق عنوان (اَلَّذِينَ آمَنُوا) بر على بن ابيطالب (عليه السلام) نقل نمودهاند. بطورى كه ما را از تشكيك برخى كه لغات آنها با عربى مخلوط شده يا از غير عرب پيروى كردهاند، باز مىدارد.
و شايد رمز آوردن لفظ جمع در اين موارد جز تعيين شخص مورد نظر، اشاره به عدم انحصار ملاك در گوينده خاص، يا فرد متحقق بالفعل، و امكان تحقق افراد ديگر به همراه يا پس از او باشد.
علاوه بر اين كسىكه اوضاع عمومى و جو اجتماعى را كه در آن اين آيه نازل شده، مطالعه كند، مىتواند ملاحظه نمايد كه اگر نام امام عليه السلام را ذكر ميكرد عاملى براى انگيختن كينههاى پنهان و انگيزهاى براى تعصبات جاهلى و گفتارهاى باطل مىشد، به خلاف ذكر عنوان جمعى كه از آن انتظار تحقق افراد زيادى براى آن مىرود.
آنچه از اطلاق آيه مىتوان دريافت اين است كه وصف اولى الامر فعليت آنرا مىرساند. يعنى در زمانى كه آيه نازل شده شخص مورد نظر اولى الامر مىباشد، در حالى كه على عليه السلام در زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) ولى امر نبود.
اين آيه با لفظ مفرد وليكم ولايت را براى خدا و آنگاه براى رسولش و شخص ديگرى اثبات مىنمايد. بدين معنى كه يك ولايت اصيل واحدى وجود دارد كه از آن خداست، اما ولايت رسول و اولى الامر از توابع ولايت الهى است، و لذا فقط كافى است كه ولايت اصيل فعليت داشته باشد.
علاوه بر اين، فعليت در جائى ظاهر مىشود كه از نظر منطقى، حكم به شكل قضيه خارجيه باشد، يعنى اثبات آن براى موضوع خارجى كه فعلا به عينه متحقق شده منظور باشد. اما اگر حكم به شكل قضيه حقيقهاى باشد كه در آن تحقق خارجى
مورد نظر نيست و فقط وجود آن فرض مىشود، فعليت از آن برداشت نمىگردد، و حكم در اين آيه به شكل قضيه حقيقيه است نه خارجيه.
اطلاق الزكاه بر صدقه كه مستحب است خلاف ظاهر مىباشد. (به عبارت ديگر زكات به موارد واجب اطلاق مىشود نه صدقه كه مستحب است).
اين اشكال از سستترين اشكالات است. زكاتى كه در عرف متشرعين مصطلح است، يك اصطلاح حادث است و قرآن آنرا به معناى لغوى عام آن و مطابق عرف محاوره و گفتگوى عامه استعمال كرده است.
البته پيش از آنكه لفظ زكات مصطلح شده رواج پيدا كند در بسيارى موارد در قرآن كلمه زكات استعمال گشته است، مانند اين آيات؛
و خداوند تا زمانى كه زنده هستم مرا به نماز و زكات امر فرمود.
وَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْرٰاتِ وَ إِقٰامَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءَ اَلزَّكٰاةِ. (48)
و بديشنان انجام خيران و بپاداشتن نماز و دادن زكات را وحى نموديم و آيان ديگر. پس شكى نيست كه در اين مورد منظور، مطلق انفاق در راه خداست
چرا امام عليه السلام به اين آيه استدلال نكرده است؟
فخر رازى در اين اشكال پس از گفتار طولانى از حد اخلاق و انصاف خارج گشته، اظهار مىدارد:
اگر اين آيه دلالت بر امامت على مىنمود، يقينا وى بدان استدلال مىكرد. و نمىتوان گفت بعنوان تقيه اين استدلال را ترك كرده است. در حالى كه از او نقل شده كه در واقعه شورى به حديث غدير و مباهله و همه فضائل و مناقب خويش استناد نموده است، و ليكن به اين آيه استدلال نكرده است.
اتفاقا آن حضرت بارها به اين آيه استدلال فرموده است. چنانچه از طريق شيعه در حديث سوگند دادن آن حضرت، به ابو بكر چنين نقل شده است:
تو را به خدا سوگند مىدهم آيا ولايت خدا و رسول در آيه زكات
انگشترى، درباره تو است؟
ابو بكر گفت:
خير، بلكه درباره شماست.
در حديث سوگند دادن روز شورى نيز نقل شده كه فرمود:
آيا در ميان شما كسى هست جز من كه در حين ركوع زكات داده باشد و آيه إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ... دربارهاس نازل شده باشد؟
گفتند:
نه. (49)
(1) سوره عنكبوت، آيه 8
(2) سوره بقره آيه 257
(3) سوره جاثيه، آيه 19
(4) سوره رعدآيه 11
(5) سوره عنكبوت آيه 22
(6) سوره كهف، آيه 17
(7) سوره محمد آيه 11
(8) سوره كهف، آيه 44
(9) سوره شورى آيه 9
(10) سوره زمر، آيه 3
(11) سوره عنكبوت، آيه 8
(12) سوره اعراف، آيه 3
(13) سوره فصلت، آيه 31
(14) سوره اعراف آيه 27
(15) سوره بقره، آيه 257
(16) سوره نساء، آيه 76
(17) سوره مريم، آيه 45
(18) سوره توبه، آيه 71
(19) سوره انفال، آيه 72
(20) سوره انفال، آيه 73
(21) سوره جاثيه، آيه 19
(22) سوره آل عمران، آيه 28
(23) سوره نساء، آيه 139
(24) سوره مائده، آيه 51 و 52
(25) سوره مائده، آيه 57
(26) سوره ممتحنه، آيه 1
(27) سوره توبه، آيه 23
(28) سوره انفال، آيه 72
(29) سوره مريم، آيه 5
(30) سوره اسراء، آيه 33
(31) سوره فصلت، آيه 34
(32) سوره نحل، آيه 44
(33) سوره انعام، آيه 89
(34) غايه المرام، ص 102، ب 18، ج 1. الغدير، ج 2، ص 52. عمدة ابن البطريق، فصل 15، ص 59
(35) سوره انسان (دهر) آيه 7
(36) سوره هود، آيه 17
(37) سوره احزاب، آيه 23
(38) سوره شورى، آيه 23
(39) غايه المرام، ص 105، ج 10
(40) سوره مائده، آيه 67
(41) اصول كافى، ج 1، ص 289. غايه المرام، ص 107، ب 19، ح 5
(42) سوره عنكبوت، آيه 22
(43) سوره مائده، آيه 52
(44) سوره منافقون، آيه 8
(45) سوره ممتحنه، آيه 1
(46) مرحوم علامه امينى بيست مورد از اين قبيل را در كتاب الغدير ذكر كرده است (ج 3، ص 163 تا 167)
(47) سوره مريم، آيه 31
(48) سوره انبياء، آيه 73
(49) غايه المرام، ص 108. از ابن بابويه به سند خود از ابو سعيد وراق
«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْكِتٰابِ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَكَفَّرْنٰا عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْنٰاهُمْ جَنّٰاتِ اَلنَّعِيمِ * وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ * يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ * قُلْ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ لَسْتُمْ عَلىٰ شَيْءٍ حَتّٰى تُقِيمُوا اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيٰاناً وَ كُفْراً فَلاٰ تَأْسَ عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْكٰافِرِينَ»
و اگر اهل كتاب ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند، هرآينه از گناهانشان درمىگذشتيم و به بهشت و نعمتهاى جاودان داخلشان مىنموديم. و اگر ايشان تورات و انجيل و آنچه از سوى پروردگارشان نازل شده را بر پا مىداشتند، از بالا و زير پاهايشان مىخورند. برخى از ايشان ميانهرو هستند و بسيارى از آنان آنچه مىكنند بد است. اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى رسالت او را انجام ندادهاى و خدا تو را از مردم مصون مىدارد.
همانا خداوند گروه كافران را هدايت نمىكند. بگو اى اهل كتاب شما بر چيزى نيستيد مگر تورات و انجيل و آنچه از سوى پروردگارتان نازل شده را بر پا داريد.
بسيارى از ايشان آنچه از سوى پروردگارت به تو نازل شده، طغيان و نفاق به آنان مىافزايد. پس بر گروه كافران اندوه مخور.
(سوره مائده، آيۀ 65-68)
خلاصۀ آنچه اين آيات شريفه بر آن تاكيد مىكندبه فرض اينكه همه آنها با يكديگر ارتباط داشته و سياق واحدى داشته باشنداين است كه اگر اهل كتاب ايمان آورند و تقوا پيشه كنند و به آنچه خداوند نازل فرموده عمل نمايد، يقينا در دنيا و آخرت به سعادت خواهند رسيد. اما نعمت كامل دنيوى، نعمت نزول باران است كه خيروبركت برايشان مىآورد، زمين را پس از مرگ زنده مىگرداند و گياهان رنگارنگ را پديد مىآورد. و اما نعمت اخروى، مغفرت گناهانشان و بهشت پرنعمت جاودانى مىباشد. و ليكن اغلب آنان تقوا پيشه نكردند و ايمان نياوردند و به تباهى گرائيدند و از راه راست منحرف گشتند.
آيات فوق با تاكيد فراوان از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخواهد كهد رم حيط انحرافى اهل كتاب، دست به تبليغ آنچه از پروردگارش نازل شده بزند بدون آنكه توجهى به گمراهى اهل كتاب نموده و يا از پىآمدهاى ناشى از تبليغ رسالت خود بيم و هراسى داشته باشد. زيرا اگر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) براى تبليغ درانتظار زمان مناسب باشد، و فعاليتش در زمينه ابلاغ اوامر و نواهى خداوند و بيان معارف و احكام خدا مستمر نباشد، هرگز همه اين فرصتها و زمان مناسب را نخواهد يافت و در نتيجه رسالت خداوند ناتمام مانده و چيزى را ابلاغ نفرموده است. بنابراين بايستى دستورات خداوند را در زمينه تبليغ، بدون هيچگونه هراسى از تهديدات ناشى از محيط منحرف انجام دهد. زيرا خداوند پيامبرش را از هركس كه به شريعت او ايمان نداشته و بدان كافر گشته و به غضب خدا دچار شده و در مسير كورى و گمراهى حركت مىنمايد، مصون مىدارد.
در اينجا شرايط اعلان ناگهانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و مبارزه
با جو انحرافى كه اهل كتاب بر آن غالب بودند، نمايان مىگردد. در اين شرايط است كه آيات از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مىخواهد كه اعلان كند: اهل كتاب عليرغم همه مباهات خود، اساس و پايهاى ندارند و از هيچ بهره قابل ذكرى برخوردار نيستند. مگر آنكه تورات و انجيل را اقامه نموده و به آنچه از سوى خدا بر ايشان نازل شده عمل نمايند و نيز تسليم اسلام شده و به پيامبر اسلام كه كتابهاى آنها به او بشارت داده، ايمان آورند. و ليكن كينه و عنادى كه بدان دچار بودند وسائل هدايت آنان را به ابزار كورى وگمراهى تبديل نموده و جز كفر و گمراهى و سركشى چيزى بدانان نمىافزود.
با اين بيان، مرا از مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ (آنچه از پروردگارت به تو نازل شد)، دين الهى است با تمام مبادى و احكام آن و بدون در نظر گرفتن حكم خاصى از آن. خداوند در اينجا از پيامبر مىخواهد كه رسالت خود را با صراحت تمام و بدون هيچگونه شكى انجام داده و عليرغم همه دسيسهها و دشمنىهاى اهل كتاب آنرا ادامه دهد. و خداوند نيز مصونيت و امنيت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) را در برابر مردم و هرگونه پىآمد ناگوارى كه در اين راه متحمل گردد، تضمين مىنمايد.
ممكن است منظور آيه جزئى از دين باشد كه در مضمون آيات بعد بدان تصريح مىنمايد، و آن حقيقت اسلام و توحيد. و خسران اهل كتاب است، و اينكه ايشان درد نيا و آخرت بهرهاى نخواهند داشت. بنابراين، آيات فوق مىخواهد حالت انتظار پيامبر اكرم و خوف و هراس حضرتش از مردم را در جهت اعلان اين امر نفى نمايد. و تاكيد بر آن ميكند كه ترك اين اعلان مساوى ترك همه رسالت اوست و اين نيست مگر بخاطر عظمت و اهميت فوق العاده آن در لحظه دعوت به سوى امام. زيرا كه اين به صراحت مرز جدائى را تعيين نموده و سست بودن آنچه نزد اهل كتاب مىباشد را اعلان ميكند و اينكه اينك زمان حاكميت آنان به امت مسلمان انتقال يافته است. امتى كه بزودى تنها حامل دعوت خدا به امتها و راهنماى عمل در راه خدا خواهد بود. امتى كه طبق سنت الهى: أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ بزودى وارث كران تا كران زمين و جهان خواهد شد. زيرا كه زمين را بندگان صالح خدا به مشيت و اذن او به ارث ميبرند و اين جز در پناه اسلام ميسر نخواهد بود، زيرا تنها اسلام مبدا سودمند براى بشريت است و نه چيز ديگر.
اگر فرض كنيم كه اين آيات اولين آياتى است كه بر پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه
و آله و سلم) نازل شده، در مىيابيم كه خطاب: آنچه از سوى پروردگارت نازل شده ابلاغ كن، فقط بر احكامى منطبق مىشود كه تا زمان نزول اين آيه حضرتش آنها را ابلاغ ننموده است. بطوريكه آيه از آن حضرت مىخواهد كهدعوت را ادامه داده و تبليغ رسالت را قطع ننمايد.
و يا اينكه اين ابلاغ بر حكم خاصى كه در آيات بعد ذكر مىكند تاكيد دارد، و آن اعلان پوچى و بيهودگى اهل كتاب. از طرف ديگر مىدانيم برخورد اهل كتاب با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) زمانى بود كه سالها از مبارزه آنحضرت با مشركين قريش در مسائلى شديدتر و بزرگتر مىگذشت. مشركينى كه به بتهاشان حمله كرده و ايشان را به توحيد دعوت نموده بود. اينان نسبت به اهل كتاب در كفر و نفاق حادتر، و در خصومت و دشمنى سرسختتر بودند.
بنابراين، اين امر عظيم و مهمى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بخاطر آن در انتظار لحظات و فرصت مناسب بوده، و در صورت اعلان آن، خوف از پىآمدهاى بزرگ آنرا داشته، چه بوده است. آنچنان امر خطيرى كه قرآن كريم را بر آن مىدارد كه امر به عدم انتظار نمايد و براى مصونيت آن حضرت ضمانت الهى را اعطاء كند و اعلان نمايد:
وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ. اگر اين كار را انجام ندهى، رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى
به عبارت ديگر عدم ابلاغ اين امر همچون عدم تبليغ مجموع رسالت است.
روشن است كه آيه نمىخواهد بگويد كه آنچه از پروردگارت نازل شده ابلاغ كن، كه در غير اينصورت همين آيه كه اينك به تو نازل شده، ابلاغ نكردهاى. زيرا در اينجا (از نظر ادبى) تفريعى بجاى مىماند كه مفهوم ندارد. و اينگونه سخن، از كلام خداوند بدور است. منظورآيه همانطور كه بيان شد، اين است كه اگر اين امر را به مردم نرسانى اصل رسالت را ابلاغ ننمودهاى. اينگونه سخن فقط براى بيان امرى بزرگ و تاكيد بر اهميت و خطير بودن آن گفته مىشود. در بسيارى از جملات عرف نيز براى تاكيد و يا بيان اهميت كلام يا شعرى گفته مىشود: سخنم، سخنم يا شعرم، شعرم. و همين در بيان اهميت آنكه از او صادر شده، كافى است.
بنابراين، چيزى كه پيامبر از آن بيم داشت و منتظر فرصت مناسب بود، چه بود؟ با وجود اينكه در آنهنگام (كه سالهاى آخر حيات حضرتش بود) از مشركين مكه هيچ بيمى نداشت. زيرا اجتماع آنرا درهم پاشيده، نادانى آنها را روشن ساخته
و خدايانشان را ناچيز شمرده و آنان را به خاطر پيروى پدرانشان و عبادت بتها، بدون كوچكترين ترديد و هراس سرزنش نموده بود. و اين چيزى است كه با مطالعه شيوه سرسختانه و شگفتانگيز پيامبر ملاحظه مىگردد.
در نتيجه مساله بزرگى در كار است كه صحيح است به خاطر آن گفته شود كه:
وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ. گوئى آيه بيان مىفرمايد كه اگر اين موضوع را ابلاغ نكنى، به هدف نهائى خود نرسيدهاى و اصل رسالت را ابلاغ نكردهاى.
به اين ترتيب، صحيح هم نيست كه ادعا شود آنچه از سوى پروردگار به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در آن هنگام نازل شده بود مسالهاى از احكام ارث يا حدود يا در زمينه خوردوخوراك و مسائل شبيه آن بوده است. بلكه اگر احكام و قوانين اسلام را يكبهيك از آغاز امر بررسى كنيم، چيزى را نمىيابيم كه ذهن بپذيرد كه از يكطرف ترك ابلاغ آن مساوى ترك اصل رسالت باشد، و از طرف ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به خاطر خوف از مردم در تبليغ آن انتظار فرصت بوده باشد. مگر اينكه بپذيريم كه اين امر بزرگعقلا و عرفامسالهاى در حد خود رسالت باشد. و اين فقط مىتواند چيزى باشد. كه به مقام ولايت و رهبرى اجتماع بزرگ امت اسلامى مربوط شود. رهبرى كه در آن فرض مىشود هدايت همه جهان را در بر داشته باشد، پس از آنكه اين هدايت به دست رهبران حقيقيش كه واقعيت اسلام و نظرات آن در شئون مختلف فردى و اجتماعى را اجرا مىكندند پرورش يافته است... و اين مسالهاى است كه دين بدان كامل گشته و نعمت بدان تمام مىشود. و بدون آن لاجرم، صراط مستقيم هدايت به راههاى مختلف گمراهى تبديل مىگردد، اصالت و تماميت دين خدشهدار ميگردد، امت اسلامى به تفرقه و تشتت روى مىآورد و هواهاى نفسانى بر آنان حكمفرما مىشود، و خلاصه آنكه در يك كلام شريعت اسلام از ميان مىرود.
آرى، در اينجا جز مفهوم ولايت و زعامت چيزى را نمىتوان پنداشت كه مراد آيه باشد. و از اينجا مىتوان جو و محيطى را كه آيات از آن تعبير مىكند تصور نمود.
حقيقت اين است كه گفتههاى فوق در صورت رعايت سياق آيات و پذيرفتن وحدت اين سياق بدست آمد. واضح است كه با فرض وحدت سياق، مفهومى بيشتر از معناى آشكار آن از آيات نميتوان دريافت. مگر اينكه قرينهاى تشكيل شده باشد كه ذهن را به امورى معين و مناسب اين قرينه متوجه گرداند.
و ليكن بنابراينكه آيه تبليغ به تنهائى نازل شده باشد و ارتباطى با آيات قبل نداشته باشدهمانگونه كه روايات شان نزول آنرا تعيين مىنمايدمساله واضحتر خواهد بود.
رواياتى كه اين استنتاج ما را از آيات تائيد نمايد از شيعه و سنى متواتر است. از اهل سنت روايات فراوانى از هفت نفر از صحابه نقل شده است:
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در هنگام بازگشت از حجه الوداع (آخرين حج) در غدير خم فرود آمد. در آنهنگام ظهر بود و حرارت آفتاب شديد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) دستور داد كه خار و خاشاك مسير را جمع كنند (تا جمعيت بتواند استقرار يابد) سپس حضرتش نداى الصلاة جامعه بلند نمود و پس از جمع شدن ما، خطبه بليغى ايراد نمود، كه در ضمن آن فرمود:
انّ اللّه تعالى انزل الىّ: "بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ". و قد امرنى جبرئيل عن ربّى ان اقوم فى هذا المشهد و أعلم كلّ ابيض و اسود انّ علىّ بن ابى طالب اخى و وصيّى و خليفتى و الامام بعدى. فسالت جبرئيل ان يستعفى لى ربّى لعلمى بقلّة المتّقين و كثرة الموذين لى و اللاّئمين لكثرة ملازمتى لعلىّ بقلّة المتّقين و كثرة الموذين لى و اللاّئمين لكثرة ملازمتى لعلىّ و شدّة اقبالى عليه حتّى سمّونى "اذنا" فقال تعالى:
"وَ مِنْهُمُ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلنَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ". و لو شئت ان اسمّيهم و ادلّ عليهم لفعلت، و لكنّى بسترهم قد تكرّمت، فلم يرض اللّه الاّ تبليغى فيه.
فاعلموا معاشر النّاس ذلك، فانّ اللّه قد نصبه لكم وليّا و اماما، و قد فرض طاعته على كلّ احد، ماض حكمه، جائز قوله، ملعون من خالفه مرحوم من صدّقه.
اسمعوا و اطيعوا، فانّ اللّه مولاكم و علىّ امامكم، ثمّ الامامة فى ولدى من صلبه الى القيامة. لا حلال الاّ ما احلّه اللّه و رسوله، و لا حرام الاّ ما
حرّم اللّه و رسوله و هم، فما من علم الاّ و قد احصاه اللّه فىّ و نقلته اليه فلا تضلّوا عنه و لا تيسنكفوا منه، فهو الّذى يهدى الى الحقّ و يعمل به، لن يتوب اللّه على احد انكره و لن يغفر له، حتما على اللّه ان يفعل ذلك: ان يعذّبه عذابا نكرا ابد الابدين.
فهو افضل النّاس بعدى ما نزل الرّزق و بقى الخلق، ملعون من خالفه قولى عن جبرئيل عن اللّه، فلتنظر نفس ما قدّمت لغد.
افهموا محكم القرآن و لا تتّبعوا متشابهه، و لن يفسّر ذلك لكم الاّ من انا آخذ بيده، و شائل بعضده و معلمكم ان من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، و موالاته من اللّه عزّ و جلّ انزلها علىّ. الا قد ادّيت. الا و قد ابلغت. الا و قد اسمعت. الا و قد اوضحت. لا تحلّ امرة المؤمنين بعدى لاحد غيره.
خداى تعالى به من چنين نازل فرمود: آنچه از سوى پروردگارت نازل شده ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را انجام ندادهاى و خدا تو را از مردم مصون مىدارد. و جبرئيل از سوى پروردگارم امر نمود كه در اين مكان بايستم و هر سپيد و سياهى را آگاه كنم كه على بن ابيطالب برادرم، وصيم، خليفهام و امام پس از من مىباشد. پس از جبرئيل خواستم كه خداوند مرا از اين كار مستعفى بدارد زيرا مىدانستم تقواپيشگان اندك و آزاردهندگان و ملامتگران بسيارند به خاطر اينكه من همراه على بسيار بودهام و بدو توجه زياد داشتهام آنچنانكه مرا گوش بگير ناميدند و خداوند نيز فرموده است: و عدهاى از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند او گوش بگير است بگو گوشبگيرى او براى شما بهتر است.
و اگر مىخواستم نام آنها را افشا كنم و آنها را نمايان سازم، اينكار را مىكردم و ليكن به پنهان داشتن آنها گرامى شدم.
پس از مردم اين را بدانيد كه خداوند جز اينكه اين مورد (ولايت على عليه السلام) را به شما ابلاغ نمايم راضى نشده است. كه همانا خداوند او را براى شما بعنوان ولى و امام منصوب نمود، اطاعتش را بر هر كسى واجب ساخت. حكم او نافذ و سخن او حق است. مخالف او ملعون و تصديقكننده او مورد رحمت است. (به فرمان او) گوش دهيد
و از او اطالعت كنيد. خداوند مولاى شما، و على امام شماست و آنگاه مقام امامت تا روز قيامت در فرزندم از نسل او خواهد بود.
حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش حلال نموده، و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش حرام كرده است.
هيج علمى نيست مگر آنرا خداوند در من قرار داد كه من نيز به على منتقل نمود. پس از او دور نشويد و روى بازنگردانيد. زيرا او كسى است كه به حق هدايت مىكند و بدان عمل مىنمايد. خداوند هرگز كسىكه او را انكار كند نمىبخشد و هرگز او را نمىآمرزد، و بر خداوند حتم است كه چنين كسى را تا ابد عذابى دردناك بچشاند.
پس او بعد از من تا آنگاه كه رزقوروزى نازل مىگردد دو حلق باقى است، برترين مردم خواهد بود. كسىكه با او مخالفت نمايد، ملعون است. اين سخن من از طرف جبرئيل است كه او نيز از جانب خدا پيغام آورده، پس بايد هر كسى آنچه براى فرداى خود مىفرستد، نظارهگر باشد.
حكم قرآن را درك كنيد و از متشابه آن پيروى ننمائيد. كه متشابهات قرآن را جز آنكه من دست او را مىگيرم و بازوانش را بلند مىكنم و او كسى است كه معلم شماست، نمىتواند تفسير نمايد. هركه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست. دوستى و ولايت او از جانب خداست كه بر من نازل فرموده است. بدانيد كه من حق را ادا نمودم. بدانيد كه من ابلاغ كردم. بدانيد كه من به گوشتان رساندم. بدانيد كه من روشن نمودم. امور مومنين پس از من جز به دست او براى كسى ديگر جايز نيست.
آنگاه على (عليه السلام) را به سوى آسمان بلند كرد تا جائى كه پايش روى زانوى پيامبر قرار گرفت. آنگاه فرمود:
معاشر النّاس! هذا اخى و وصيّى و واعى علمى و خليفتى على من آمن بى و على تفسير كتاب ربّى.
اى مردم، اين برادر من و وصى من و دربر دارنده علم من و جانشين من بر كسى است كه به من ايمان آورده باشد. و نيز جانشين من بر تفسير كتاب خدايم است.
در روايت ديگر آمده است:
اللّهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و العن من انكره، و اغضب على من جحد حقّه. اللّهم انّك انزلت عند تبيين ذلك فى علىّ "اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ" بامامته، فمن لم يأتمّ به و بمن كان من ولدى من صلبه الى القيامة فاولئك حبطت اعمالهم و فى النّار هم خالدون انّ ابليس اخرج آدم عليه السّلام من الجنّة مع كونه صفوّة اللّه بالحسد فلا تحسدوا فتحبط اعمالكم و تزلّ اقدامك. فى غلىّ نزلت سورة "وَ اَلْعَصْرِ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ". معاشر النّاس، آمنوا باللّه و رسوله و النّور الّذى انزل معه من قبل ان نطمس وجوها فنردّها على ادبارهم اونلعنهم كما لعنّا اصحاب السّبت.
النّور من اللّه فىّ ثمّ فى علىّ ثمّ فى النّسل منه الى القائم المهدىّ.
معاشر النّاس، سيكون من بعدى ائمّة يدعون الى النّار و يوم القيامة لا ينصرون، و انّ اللّه و انا بريئان منهم، انّهم و انصارهم و اتباعهم فى الدّرك الاسفل من النّار، و سيجعلونها ملكا اغتصابا، فعندها يفرغ لكم ايّها الثّقلان، و يرسل عليكما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران. (1)
خدايا دوست بدار آن كسىكه او را دوستدارد، و دشمن بدار آنكه را كه با او دشمنى ورزد. و نفرين كن كسىكه او را انكار كند و غضب نما كسىكه حق او را منكر شود. خدايا، تو به هنگام بيان اين موضوع آيه اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ را درباره امامت على نازل فرمودى. پس اگر كسى تا روز قيامت على و ائمهاى را كه از فرزندان من و از صلب اويند به امامت نگيرد، اعمالش تباه شده و در آتش جاودان خواهد بود شيطان، آدم را به سبب حسدورزى از شهبت خارج ساخت، با وجود اينكه او برگزيده خدا بود. پس حسادت نورزيد كه اعمالتان تباه شده و قدمهايتان سست مىشود. و درباره على سوره و العصر نازل گرديده (كه على عليه السلام مصداق كامل مومنين است).
الى مردم، به خدا و رسولش و نورى كه به همراه او نازل گشته است ايمان آوريد. اين نور از جانب خدا در من و سپس در على و آنگاه در نسل او تا قائم مهدى است.
اى مردم، به زودى پس از من پيشوايانى خواهند بود كه شما را به آتش دوزخ مىخوانند و روز قيامت يارى نمىشوند. خداوند و ما از
اينان بدور هستيم. اينان و ياران و پيروانشان در آخرين درك جهنم خواهند بود و به زودى خلافت وجانشينى مرا ملك غصبشدهاى قرار مىدهند.
اين آيه در روز غدير خم، درباره على بن ابيطالب (عليه السلام) بر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) نازل گرديد. (2)
رأيت النّاس حديثى عهد بكفر، بجاهليّة، و متى افعل هذا به يقولوا صنع هذا بابن عمّه.
مردم را مىبينم كه سخن مرا (در مورد اعلام ولايت امير المؤمنين عليه السلام) به كفر وجاهليت مىگيرند، و هرگاه چنين كنم خواهند گفت كه اينرا براى عموزادهاش انجام داده است.
آنگاه چندى گذشت تا اينكه آخرين حج خود را به پايان رسانده و بسيور مدينه بازگشت، در ميان راه در غدير خم اينآيه نازل شد كه يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ... پس منادى ندا داد: الصلاة جامعه (تا جمعيت جمع شوند)، پس از آن، حضرتش ايستاد و دست على (عليه السلام) را گرفت و فرمود:
من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللّهم وال منوالاه و عاد من عاداه. (3)
هركس من مولاى او هستم پس على نيز مولاى اوست. خداوندا دوست دار او را دوست بدار و دشمن او را دشمن باش.
حافظ ابو بكر فارسى شيرازى در كتابش بنام آيات نازله در شأن امير المومنين
از ابن عباس نقل مىكند كه آيه در روز غدير خم درباره على بن ابيطالب (عليه السلام) نازل شد. (4)
خداوند محمد (صلى الله عليه و آله) را امر فرمود كه على (عليه السلام) را بر مردم منصوب نمايد و به ولايت وى آگاهشان سازد. اما پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيم داشت كه مردم بگويند از عموزادهاش طرفدارى ميكند و در اينباره به او طعنه و زخم زبان زنند. خداوند وحى نمود كه: يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ... و لذا پيامبر (صلى الله عليه و آله) روز غدير خم به معرفى ولايت آن حضرت قيام فرمود. (5)
در حجه الوداع همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودم. آنگاه كه ايشان به غدير خم رسيد، ندا داده شد: الصلاة جامعه (تا مؤمنين جمع شوند). پس پيامبر زير درختى نشست و دست على را گرفت و فرمود
الست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟
آيا من بر ولايت به جان مؤمنين از خودشان سزاوارتر نيستم؟
گفتند: بلى اى رسول خدا.
آنگاه فرمود:
الا من انا مولاه فعلىّ مولاه. اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه.
بدانيد هركس من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست. خداوندا دوست بدار آنكه او را دوست دارد و دشمن بدار هركس با او دشمنى ورزد.
در آن هنگام عمر آن حضرت را ملاقات نمود و گفت: مبارك باد تو را اى على ابن ابيطالب. تو مولاى من و مولاى هر مرد و زن مومن گشتى.
و در اين مورد اين آيه نازل گشته بود يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...(6)
شيخ الاسلام ابو اسحاق حموينى در كتاب فرائد السمطين از مشايخ سهگانهاش سيد برهان الدين ابراهيم بن عمر حصينى مدنى، اما مجد الدين عبد الله بن محمود موصلى و بدر الدين محمد بن محمد بن اسعدى بخارى طبق سند حديث خود از ابو هريره آورده است كه آيۀ يادشده درباره مولا على (عليه السلام) نازل شده است. (7)
قاضى شوكانى در تفسير خود فتح القدير از ابن مردويه و او از ابن مسعود نقل مىكند كه گفت:
در زمان پيامبر اين آيه را چنين مىخوانديم: «يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك انّ عليّا مولى المؤمنين.» همانا على مولاى مومنين است وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ.(8)
فامر اللّه محمّدا "صلّى اللّه عليه و آله ان يفسّر لهم الولاية كما فسّرلهم الصّلاة و الزّكاة و الصّوم و الحجّ. فلمّا اتاه ذلك من اللّه ضاق بذلك صدر رسول اللّه (ص) و تخّوف ان يرتدّوا عن دينهم و ان يكذّبوه فضاق صدره و راجع ربّه عزّ و جلّ فاوحى اللّه عزّ و جلّ اليه:" يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ. "فصدع بامر اللّهتعالى ذكرهفقالم بولاية علىّ عليه السّلام يوم غدير خم، فنادى" الصّلاة جامعة " و امر النّاس ان يبلّغ الشّاهد الغائب. (9)
خداوند محمد (صلى الله عليه و آله) را امر فرمود كه آن چنانكه نماز، زكات، روزه و حج را براى مردم بيان نموده، ولايت را نيز بيان نمايد. اما آنگاه كه اين موضوع از طرف خداوند بدو رسيد،
سينهاش تنگ شد و بيم داشت كه مردم از دين بازگشته و او را تكذيب كنند. از تنگى سينه موضوع را به پروردگارش ارجاع داد. پس خداوند به اووحى نمود كه يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ. پس، امر خدا را آشكار نمود و روز غدير خم ولايت على عليه السلام را مطرح ساخت. پس نداى الصلاة جامعه را داد و مردم را امر فرمود كه شاهدين به غائبين ابلاغ نمايند.
فلمّا رجع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من حجّة الوداع نزل عليه جبرئيل عليه السّلام فقال:" يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ "فنادى النّاس فاجتمعوا، و امر بسمرات فقمّ شوكهنّ، ثمّ قال صلّى الّه عليه و آله (يا) ايّها النّاس من وليّكم و اولى بكم من انفسكم؟ فقالوا: اللّه و رسوله. فقال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداهثلاث مرّات. (10)
هنگامى كه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله) از حجه الوداع مراجعت نمود، جبرئيل بر او نازل گشت و گفت يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ. پس پيامبر ندا در داد و مسلمين اجتماع كردند، و خاروخاشاك محل اجتماع را هم به امر حضرتش از ميان بردند. آنگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: اى مردم ولى شما و كسىكه از خودتان به شما سزاوارتر است كيست؟ گفتند:
خدا و رسولش. آنگاه پيامبر سه بار فرمود. هركس من مولاى او هستم پس على مولاى او است. خدايا دوست بدار كسىكه او را دوست دارد و دشمن دار كسى را كه با او دشمنى ورزد.
عليه السلام نقل مىكند كه فرمودند:
فلمّا بلغ غدير خمّ قبل الجحفة بثلاثة اميال اتاه جبرئيل عليه السّلام على خمس ساعات مضت من النّهار بالزّجرو الانتهاء و العصمة من النّاس. فقال: يا محمّد، انّ اللّه عزّ و جلّ يقرئك السّلام و يقول:
يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّكفى عليّو ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس. و كان اوائلهم قريبا من الجحفة، فامره ان يردّ من تقدّم منهم و يحبس من تاءخّر عنهم فى ذلك المكان ليقيم عليّا" للناس و يبلّغهم ما انزل اللّه فى علىّ عليه السّلام. و اخبره بانّ اللّه عزّ و جلّ قد عصمه من النّاس.
فامر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عند ما جاءت العصمة مناديا ينادى فى النّاس "الصلاة جامعة" - الى ان قالو اودى ما اوحى الىّ حذرا "من ان لا افعل فتحلّ لى منه قارعة لا يدفعها عنّى احدو ان عظمت حيلته، لانّه قد اعلمنى انّى ان لم ابلّغ ما انزل الىّ فما بلّغت رسالته. و قد ضمن لى تبارك و تعالى العصمة، و هو اللّه الكافى الكريم. فاوحى اللّه الىّ: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - يعنى فى الخلافةلعلىّ بن ابيطالبو ان لم تفعل فما بلّغت رسالته. (11)
هنگامى كه پيامبر به غدير خم در سه مايلى جحفه رسيد، جبرئيل در پنج ساعت از روز گذشته با پيامى مبنى بر زجر و نهى از كوتاهى و مصونيت از (خطرات مردم) نزد او آمد و گفت. اى محمد خداوند بتو سلام مىرساند و مىگويد اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت - در مورد علىنازل شده ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى رسالت خود را انجام ندادهاى و خداوند نيز تو را از مردم حفظ مىكند.
در آن هنگام گروه پيشين مردم (كاروان حجه الوداع) نزديك جحفه رسيده بودند. جبرئيل امر فرمود كه پيامبر آنان را كه جلوتر هستند بازگرداند و آنانكه عقب ماندهاند در آن مكان نگهدارد و مقام ولايت على عليه السلام را به مردم نشان داده و آنچه دربارهاش نازل شده بود، بدانان ابلاغ نمايد. و نيز پيامبر را آگاه كرد كه خداوند او را از مردم مصون مىدارد. پس آنگاه كه مصونيت پيامبر
تضمن شد، پيامبر امر فرمود كه در ميان مردم نداى الصلاة جامعه در دهند... تا اينكه فرمود: و آنچه خداوند به من وحى نمود به شما ابلاغ مىكنم و مىترسم اگر اين كار را نكنم عذابى مرا رسد كه هيچكس كه در چارهجوئى استاد باشد، نتواند آن را از من دفع سازد. زيرا خداوند مرا آگاه ساخت كه اگر آنچه به من نازل شده، ابلاغ نكنم، پيامبرى او را انجام ندادهام و خداوند تبارك و تعالى مصونيت را تضمين نموده است و او كفايتكننده و كريم است. خداوند به من چنين وحى فرموده است: بنام خداوند بخشنده مهربان، اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده يعنى خلافت و جانشينى على ابن ابيطالب را ابلاغ نما و اگر چنين نكنى رسالت او را انجام ندادهاى (يعنى عدم ابلاغ خلافت و ولايت امير المومنين عليه السلام برابر تباهى زحمات بيست و سه سالۀ پيامبر ونابودى اسلام است).
خداوند محمد (صلى الله عليه و آله) را امر فرمود كه على (عليه السلام) را بر مردم منصوب نمايد تا ايشان را به ولايت آن حضرت آگاه فرمايد. اما پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيم آن داشت كه بگويند از عموزادهاش پشتيبانى مىكند و دراينباره به او طعنه و زخمزبان زنند. پس خداوند بدو وحى نمود كه يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ. پس پيامبر (صلى الله عليه و آله) روز عيد غدير خم به ولايت على (عليه السلام) قيام فرمود. (12)
(1) الغدير ج 1 ص 214 تا 216 به نقل از ضياء العالمين
(2) الغدير، ج 1، ص 216، حديث 2 و 5، ص 218، حديث 8 و ص 222
(3) الغدير، ج 1، ص 52 و 216
(4) الغدير، ج 1، ص 216، حديث 4
(5) الغدير، ج 1، ص 219، حديث 10
(6) الغدير، ج 1، ص 220، حديث 17
(7) الغدير، ج 1، ص 220، حديث 16
(8) الغدير، ج 1، ص 222، حديث 27
(9) اصول كافى، ج 1، ص 289
(10) اصول كافى، ج 1، ص 295
(11) احتجاج (طبع نجف) ج 1، ص 69
(12) غايه المرام، ص 336، ج 4
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ اَلْمَيْتَةُ وَ اَلدَّمُ وَ لَحْمُ اَلْخِنْزِيرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اَللّٰهِ بِهِ وَ اَلْمُنْخَنِقَةُ وَ اَلْمَوْقُوذَةُ وَ اَلْمُتَرَدِّيَةُ وَ اَلنَّطِيحَةُ وَ مٰا أَكَلَ اَلسَّبُعُ إِلاّٰ مٰا ذَكَّيْتُمْ وَ مٰا ذُبِحَ عَلَى اَلنُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ذٰلِكُمْ فِسْقٌ. اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِ. اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً. فَمَنِ اُضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»
بر شما مردار و خون وگوشت خوك و آنچه (از حيوانات كه در هنگام ذبح) نام غير خدا بر آن برده شود و خفه شود و با چوب مرده و از بالا افتاده و به ضرب شاخ مرده و آنچهدرنده خورده، مگر آنچه بر روى (سنگهاى كنار) بتها ذبح شده و يا اينكه با تيرهاى قمار تقسيم شده، همه اين موارد فسق است (خوردن گوشت آنها حرام است). امروز كسانىكه ازدين شما كافر شدند مأيوس گشتهاند، پس از آنان نهراسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل گردانيدم، نعمتم را بر شما تمام ساختم و دين اسلام را برايتان پسنديدم. پس هركس در مخمصه و گرسنگى (به خوردن گوشت حيوانات مذكور) ناچار شود در صورتى كه ميل به گناه نكند، در حد رفع گرسنگى جايز است، كه خداوند آمرزنده مهربان مىباشد.
(سوره مائده، آيه 3)
قبل از هر چيز لازم است توجه داشته باشيم كه ابتداء و انتهاى آيۀ اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا... درباره موضوع مستقلى است كه به ما قبل و ما بعد آن ارتباطى ندارد. خواه از آغاز به همين ترتيب نازل شده باشد و خواه اينكه بگوئيم پيامبر (صلى الله عليه و آله) عليرغم اختلاف شأن نزول با آبات قبل و بعد، دستور فرموده كه آيات فوق در اين مكان قرار گيرند. و يا اينكه بگوئيم به هنگام جمعآورى قرآن، در اينجا قرار داده شده است.
از آنجا كه آيۀ اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا... از ابتدا و انتها، آيهاى مستقل مىباشد، لذا تماما" با آيۀ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ... بنابر مضمون آيه و نيز تأئيد اخبار و روايات، مربوط مىباشد.
آيۀ شريفه حقيقت بزرگتر و بشارت عظيمترى را براى مسلمانان روشن مىسازد كه كفار از اينكه دين آنها را محو و نابود كنند مأيوس گشتهاند و بنابراين هيچگونه خوف و هراسى از آنان نبايد داشت كه خداوند دين خود را كامل گردانيده، نعمت را تمام نموده و از اينكه اسلام دين امت باشد خشنود گشته است... اين معنى را برخى آيات شريفه ديگر و نيز روايات بسيار و كتب تاريخى تأئيد مىنمايد.
درباره اينكه اليوم چه روزى بوده است. چند احتمال وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىشود.
احتمالى كه فخر رازى در تفسير خود نقل كرده است و بيان مىكند، اين
جملهاى است كه اهل زبان بدان عادت دارند و معناى آن چنين است: اينك شمارا نيازى به تملق كفار نيست. مانند اين است كه گفته شود: ديروز جوان بودم و امروز پير شدم، (يعنى تغيير حالتى صورت گرفته است). بنابراين آيۀ شريفه حاكى از حقيقتى است كه هنگامى اسلام انتشار يافت و نيرومند گشت و بعد از اينكه كفار شكت خورده و منهزم شدند، خوف مسلمين از آنان از ميان رفت و لذا آنان از چيرگى و پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند. در اين هنگام است كه خداوند مىفرمايد اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا... امروز كافران مأيوس گشتهاند.
اين احتمال به دلائل زير مردود است:
الف) اين استعمال اگرچه عرفى است و ليكن مجازى است نه حقيقى. و تا هنگامى كه استعمال حقيقى امكان داشته باشد، حمل آن بر احتمال استعمال مجاز مقدم خواهد بود. (به عبارت ديگر اليوم يك استعمال مجازى آن به معناى زمان تغير حالت است.)
ب) اگر اين تفسير درست باشد نزول آيه در فتح مكه (كه مسلمانان كاملا " بر كفار غلبه كردند) مناسبتر از هر زمان ديگرى بود.
ج) اگر مراد از اكمال دين، كامل شدن احكام باشد، بايستى اثبات گردد كه پس از آن حكم ديگرى نازل نشده است. در حالىكه روايات بسيارى دلالت بر نزول احكام پس از آن روز دارد، مانند آيۀ كلاله (از مسائل ارث) آيۀ ربا و... و لذا كامل شدن احكام را بسيارى از روايات دو فرقه شيعه و سنى مردود مىشمارند.
اما آنچه قفال بيان كرده و فخر رازى نيز اختيار نموده است كه معنى اكمال دين اين است كه دينهائى كه از طرف خداوند تبارك نازل مىشود براى زمان خود كافى است، و در آخر الزمان با بعثت پيامبر، با نزول اين آيه شريعت اسلام تا روز قيامت كامل شده است، اين سخن نيز نتيجهاى در بر نداشته و بدان توجهى نمىشود.
د) احتمال فوق با هيچگونه رابطهاى با دو آيۀ اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...
و اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... مسجم و ارتباط دارند. (به عبارت ديگر تفسير فوق آيۀ اول و مأيوس شدن كفار را روشن مىكند ولى ارتباطى با كامل شدن دين نمىتواند داشته باشد).
كه همان اعتقاد شيعه است، مطابق آن مراد از اليوم روز مشخصى است و آن روز غدير خم يعنى هيجدهم ذى الحجۀ سال دهم هجرت است. و آيه در بارۀ ولايت امير المؤمنين على (عليه السلام) نازل شده است.
خلاصه نظر شيعه اين است كه كفار پس از آنكه حقيقت پيروزى اسلام را دريافتند و به سيطره و قدرت اسلام و گسترش آن اعتراف نمودند، ديگر اميدى نداشتند كه سپاه اسلام را به جاى خود نشانده و توان روزافزون آن را درهم شكنند، جز اينكه انتظار داشته باشند كه اين حركت با مرگ رهبر و انگيزۀ آن از ميان برود... و اين بدان علت بود كه مىپنداشتند رهبرى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اين حركت عظيم اسلامى، مشابه رهبران دنيوى و مادى است كه پس از مرگ رهبر آن، پيروانش نيز از ميان مىروند. و آنچنانكه گوئى اينگونه رهبران مقطوع النسل مىباشند. پيامبر را نيز اينگونه مىپنداشتند.
قرآن دراينباره مىفرمايد:
إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ. همانا دشمن تو مقطوع النسل است.
زيرادشمن پيامبر، آن انسانى است كه هدف يا رسالتى را دنبال نمىكند.
دشمنان اسلام واقعيت اسلام را چنين مىپنداشتند و ليكن ناگهان با اين عمل مواجه شدند كه مقام رهبرى اسلامى، رهبر و جانشين و پيشواى پس از خود را معرفى نموده و به اين ترتيب دين خدا را حفظ كرده و به آزمودن اسلام و گسترش زمينهها و تعميق بخشيدن به ابعاد تربيتى آن قيام مىنمايد... و چون دريافتند كه اين رهبرى پيامبرانه امامتى را اعلان مىكند كه ادامۀ طبيعى آن رهبرى خواهد بود، اين استخلاف، كفار را در پرتگاهى از يأس و نااميدى در جهت پيروزى و تلاش براى نابود ساختن دين افكند و اين هنگامى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) رهبرى شخصى را به رهبرى نوعىكه در ائمه عليهم السلام تجسم مىيافتتبديل نمود.
بىشك اين عمل تاريخى ضرورتا "شايستۀ اين است كه دين خدا را كامل سازد. چرا كه اسلام را استمرار و بقاء مىبخشد، تا پىافكن تاريخ عظيم اسلام در راه رساندن بشريت به كمال نهائى مىباشد. امامت و ولايت نخستين ضامن استمرار آزمودن بزرگ اسلامى است، و با تعيين امام طرحهاى اسلامى براى حيات انسانيت كامل مىگردد. و بدينوسيله است كه نعمت الهى بر انسان تمام شده
و خداوند اسلام را بعنوان دين جاودان بشريت مىپسندد.
بنابراين، حاصل معناى آيۀ شريفه بيانگر اين است كه كفار از ضربه زدن به دين اسلام و نابود ساختن آن در روز تاريخى غدير مأيوس شدند. روزى كه خداوند دين خود را توسط ولايت و امامت براى امت كامل نمود، نعمت خود را بدان تمام ساخت و از اينكه اسلام دين امت باشد خشنود گشت.
حال كه ملاحظه شد تفسير شيعه براى آيۀ فوق تفسيرى طبيعى و منسجم است، بايستى براى اثبات آن و نفى سياير تفاسير به آيات و روايات مراجعه نمود.
روايات شيعه كه دال بر اين موضوع باشد در حد مستفيض و بلكه متواتر است. و ليكن برخى از علماى اهل تسنن مىگويند، مقصود از زمان آيۀ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... روز عرفه از ماه ذى الحجه همان سال است. آنان در اين مورد به رواياتى كه به حضرت على (عليه السلام)، معاويه، سمره و عمر منتهى مىشود استدلال مىنمايند.
شگفتا كه اين افراد رواياتى را كه نزد آنان مستفيض است و دلالت صريح بر نزول آيۀ اكمال در روز غدير خم درباره امامت امير المؤمنين على (عليه السلام) دارد، قبول نداشته و از آن اعراض مىنمايند و هيچ اشارهاى به آن نمىكنند گوئى كه اين روايات در نظرشان مستفيض نمىباشد. و اين نيست مگر تسليم نشدن در برابر حق و سرسختى براساس جمود و عناد.
البته تنها صاحب تفسير الدر المنثور و تفسير روح البيان دو روايت از رواياتى كه دال بر نازل شدن آيه در روز غدير مىباشد، نقل كردهاند و ليكن اين دو روايت راكه راويانش ابو هريره و ابو سعيد خدرى هستندموصوف به ضعف سند نمودهاند.
اما واقعيت امر اين است كه
اولا" رواياتى كه دلالت مىكند كه مراد از اليوم روز غدير يعنى روز هجده ذى الحجه سال حجه الوداع (به هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از مكه در غدير خم توقف نمود) مىباشد، اين روايات از نظر سند به آنچه اين دو مؤلف ذكر كردهاند منحصر نمىشود، بلكه افرادى چون ابو سعيد
ابو هريره، زيد بن ارقم، جابر بن عبد الله انصارى، ابن عباس، مجاهد و امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليه السلام) از طرق مختلفى اين روايات را نقل نمودهاند.
ثانيا "رواياتى كه به ابو هريره و ابو سعيد خدرى منتهى مىگردد، از نظر موازين خود اهل سنت صحيح مىباشند. چنانچه مرحوم علامۀ امينى صحت اين روايات را، از جهت دلالت و سند، طبق قواعد علماى محدث تسنن اثبات نموده است.
ثالثا" رواياتى كه دال بر نازل شدن آيه در روز عرفه مىباشند، جز آنچه از طريق عمر نقل شده، از جهت سند ضعيف هستند. اين مطلب را علامۀ فقيد سيد محمد حسين طباطبائى در تفسير الميزان بيان كرده است.
رابعا "رواياتى كه دلالت مىكند كه اين آيه دربارۀ ولايت امير المؤمنين على (عليه السلام) نازل شده با رواياتى كه در شأن نزول آيه يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ نقل شده، و نيز با رواياتى كه در سبب نازل شدن آيۀ سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ درخواستكننده درخواست عذابى واقع شونده نمود (كه درباره نزول عذاب بر يكى از منكران ولايت امير المؤمنين عليه السلام مى باشد) وارد شده است، تأييد مىگردد. به اين روايات مراجعه و با دقت در آنها تأمل نمائيد تا دلالت آنها را در تأييد اين گفتارها و به وضوح بيابيد.
خامسا" حال كه ثابت شد همۀ اين احتمالات جز احتمال شيعه داراى اشكال مىباشد، مىتوان گفت رواياتى كه دربارۀ اينگونه احتمالات وارد شده مخالف قرآن بوده و بايد آنها را به دور انداخت، و رواياتى كه مؤيد احتمال شيعه مىباشند را اخذ نمود. آنچنانكه استاد فقيد علامۀ طباطبائى اين مطلب را بيان ساختهاند.
سادسا "احتمالى كه فخر رازى بيان مىكند به اينكه مراد از اليوم، روز عام نوعى است، با روايتى كه از عمر نقل شده، رد مىشود. عمر مىگويد:
برخى از اهل كتاب به من گفتند: در قرآن آيهاى است كه اگر همانند آن بر ما نازل مىگشت، ما آن روز را عيد مىگرفتيم و آن آيۀ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ مىباشد.
عمر گويد:
بخدا سوگند من اين روز را مىشناسم و آن روز عرفه در سال حجه
الوداع مىباشد.
اين خبر بطور صريح مىرساند كه منظور از اليوم روز عام نيست، بلكه فقط روز مشخص و معينى مىباشد.
سابعا" اگر از اشكالات فوق صرفنظر كنيم و بگوئيم رواياتى كه نقل شده مبنى بر اينكه آيه در روزى جز روز غدير نازل گشته، صحيح مىباشند، در اين صورت در بيان روايات تعارض حاصل مىشود، بايستى قوانين تعارض در ميان اخبار را اجرا نمائيم. بنابراين قوانين، در دو چيز متعارض نمىتوان بدون دليل يك طرف را قبول كرد، مگر اينكه براساس علتى يك طرف بر طرف ديگر برترى داشته باشد.
آنچه مىتواند مشكل را حل كند اين است كه امكان دارد بتوان دو دسته روايات را به دو صورت با هم جمع نمود.
صورت اولآنچه سبط ابن جوزى ذكر مىكند، و آن اينكه آيه دو بار نازل گشته است (يكبار در روز عرفه و بار ديگر در روز غدير) و اين امر در آيات موضوع تازهاى نيست بلكه نظايرى دارد. چنانچه علامۀ امينى (رحمة الله عليه) پس از بحث در آيۀ سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ آياتى را كه دوبار نازل شده با يكديگر جمع نموده است.
صورت دومآنچه علامۀ امينى گفته و علامۀ طباطبائى آن را تصديق نموده، اين است كه احتمال دارد بين روز نزول آيه و روز تلاوت آن اختلاف باشد. بر اين اساس كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) از مردم بيم آن داشت كه اگر مسئلۀ ولايت را بر ايشان مطرح سازد از قبول آن سرباز زنند و در نتيجه امر دعوت (به ولايت) مختل گردد، يا اينكه امت اسلامى دچار تفرقه و اختلاف شود. پس پيوسته حضرتش با تأخير انداختن آن در انتظار فرصت مناسب بود تا اينكه آيۀ يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ نازل شد.
بدين ترتيب مىتوان گفت كه نزول بيشترين قسمت سوره، و از جمله اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا... وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً "در روز عرفه بوده است.
و ليكن پيامبر (صلى الله عليه و آله) بيان ولايت را (مطابق سخن گذشته) تا روز غدير خم به تأخير انداخته است.
با توجه به اين مطلب تعارض و اختلاف ميان دو دسته روايات از ميان مىرود.
بدين ترتيب كه آن دسته از روايات كه دلالت بر نزول آيه و در روز عرفه
دارد به لحاظ روز نزول بوده است و آن گروه كه دلالت بر نزول در غدير خم مىكند روز تلاوت آيه و ابلاغ امر الهى را در نظر دارد. و بدينگونه است كه آيه بر مسئلۀ ولايت منطبق مىگردد.
حقيقت مطلب اينكه اگر در آيۀ يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ و روايات وارده در شأن نزول آن و همچنين در آيۀ اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا...
وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً" ،در روايات سبب نزول آن و تعارضى كه ميان آنها ديده مىشود تأمل و دقت نمائيم، و روايات واقعه غدير خم را ملاحظه نموده وا وضاع داخلى اجتماع اسلامى آن زمان را مورد بررسى قرار دهيم، يعنى زمان اواخر زندگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و دورۀ كفار و توطئهها و كينهتوزيهاى آنانكه قرآن شريف از زبان اينان بيان مىكند:
وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ. (1)
و آنگاه كه گفتند خداوندان اگر اين همان حق از سوى توست پس از آسمان سنگى بر ما بار يا عذابى دردناك بر ايمان فرو فرست.
آنجا كه چنين افرادى بودند كه به فرض بر حق بودن دعوت حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) طلب عذاب مىكردند، و اين نهايت كينه و عناد آنان است كه در آيۀ ديگرى بدان اشاره مىنمايد:
سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ. (2)
درخواستكنندهاى درخواست عذابى واقع شونده نمود.
و در پرتو رواياتى كه دربارۀ سبب نزول اين آيه وارد شده به مصداق آن پى مىبريم
با ملاحظۀ همۀ اين موارد قطع و يقين پيدا مىكنيم كه مسئلۀ ولايت قبل از روز غدير نازل شده است و اينها همه شواهدى از اجتماع آن روز مىباشند.
از اهل سنت روايات بسيارى وجود دارد كه راويان آنها گروهى از صحابه هستند:
پيامبر (صلى الله عليه و آله) روزىكه مصادف با پنجشنبه بودمردم را به غدير خم دعوت كرد و دستور داد خاروخاشاك زير درخت (ظاهرا محل استقرار حضرتش) را بزدايند. آنگاه مردم را به سوى على (عليه السلام) فراخواند. پس بازوى او را گرفت و بالا برد بطوريكه مردم سپيدى زير بغل او را ديدند. و از يكديگر نيز جدا نشده بودند كه اين آيه نازل گرديد:
اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً "سپس پيامبر فرمود:
اللّه اكبر على اكمال الدّين و اتمام النّعمة و رضا الرّب برسالتى و الولاية لعلىّ عليه السّلام.
الله اكبر بر كامل شدن دين و تمام گشتن نعمت و رضاى پرودگار به رسالت من و ولايت على.
بعد از آن نيز فرمود:
اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله. (3)
خداوندا دوست بدار هركس او را دوست دارد، دشمن دار هركس كه با او دشمنى ورزد، يارى كن كسىكه او را يارى كند و خوار كن كسىكه او را خوار نمايد.
قريب به مضمون روايت فوق، روايت ديگرى است كه ابو نعيم اصفهانى در كتاب ما نزل فى القرآن فى على، سعد بجستانى در كتاب الولايه، حاكم حسكانى، ابن عساكر و موفق احمد خوارزمى در مناقب و... نقل كردهاند. (4)
ابو هريره از پيامبرصلى الله عليه و آله) نقل مىكند كه فرمودند هركس روز هجدهم ذى الحجه روزه بگيرد ثواب شصت ماه بر او نوشته مىشود. اين روز، روز غدير خم است، هنگامى كه پيامبر دست على بن ابيطالب (عليه السلام) را گرفت و گفت آيا من نسبت به مومنين سزاوارتر نيستم؟ گفتند: بلى اى رسول خدا، فرمود هركس كه من مولاى او هستم پس على نيز مولاى اوست. عمر گفتم بارك باد مبارك باد اى فرزند ابيطالب، مولاى من و مولاى هر مسلمانى گشتى آنگاه اين آيه نازل گرديد. اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...(5)
جابر بن عبد الله انصارى و ابو سعيد خدرى نقل كردهاند كه هنگامى كه
آيۀ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... نازل شد، پيامبر (صلى الله عليه و آله فرمود:
الله اكبر بر كامل شدن دين و اتمام نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابيطالب پس از من. (6)
از شيعه نيز روايات بسيارى است
از جمله از امام جعفر صادق و امام محمد باقر عليهما السلام است كه فرمودهاند:
پس از آنكه پيامبر (صلى الله عليه و آله)، على (عليه السلام) را پس از بازگشت از حجه الوداع به عنوان پرچمدار و پيشواى مردم منصوب نمود، خداوند آياتى را نازل فرمود كه آخرين مسئلۀ واجبى بود كه نازل مىفرمود و پس از آن امر واجبى را نازل ننمود. (7)
قريب به اين معانى، بحرانى در تفسير برهان را تفسير على بن ابراهيم طبرسى در مجمع البيان، عياشى در تفسير خود، شيخ طوسى در امالى، طبرسى در احتجاج، ابن بابويه در امالى و سايرين در كتب خويش نقل كردهاند.
اين آيه (آيه تبليغ) روز غدير خم نازل شد، و آيۀ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... نيز در همين مورد نازل شده است.
امام صادق عليه السلام فرمود:
اى اليوم اكملت لكم دينكم باقامة حافظة و اتممت عليكم نعمتى اى بولايتنا، و رضيت لكم الاسلام دينا" اى تسليم النّفس لامرنا. (8)
امر و دين شما را با منصوب نمودن حافظ آن كامل گردانيدم، و نعمتم را با ولايت ائمه عليهم السلام تمام كردم، و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد، يعنى خود را تسليم امر ما (ائمه) نمائيد.
خداوند در اين آيه مىفرمايد پس از اين، ديگر واجبى بر شما نازل نمىكنم. كه به تحقيق (با ولايت امير المؤمنين عليه السلام) واجبها را بر شما كامل گردانيدم. (9)
براى آگاهى از تمامى حديث به مبحث آيۀ ولايت مىتوان رجوع نمود.
(1) سوره انفال، آيه 32
(2) سوره معارج، آيه 1
(3) غايه المرام، ص 337، حديث 2
(4) الغدير، ج 1، ص 231 الى 234
(5) الغدير، ج 1، ص 233
(6) الغدير، ج 1، ص 234
(7) غايه المرام، ص 338، حديث 4
(8) الغدير، ج 1، صفحه 234
(9) اصول كافى، ج 1، صفحه 289
«وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ».
آنانكه كافر شدهاند گويند كه تو فرستاده (از طرف خداوند) نيستى، بگو ميان من و شما شهادت خدا و كسىكه نزد او علم كتاب است، كافى مىباشد.
(وره رعد، آيه 43)
آيۀ ذكر شده در آخر سورۀ رعد بوده كه از سورههاى مكى است و مانند ساير سورههاى مكى به شبهات منكرين و معاندين پرداخته است و آنان را از آيات روشن و حجتهاى درخشانى كه دال بر حق و حقيقت و رسالت پيامبر است، آگاه نموده و خواستۀ آنها را از پيامبر، با وجود حجتهاى پياپى بيان كرده و تصديق و تأكيد بر عناد و جحد و انكار آنان مىنمايد. و همانند آيات زير است:
وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ اَلْأَرْضِ يَنْبُوعاً ". .. أَوْ تَرْقىٰ فِي اَلسَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّٰى تُنَزِّلَ عَلَيْنٰا كِتٰاباً" نَقْرَؤُهُ! (1) و گفتند ما بتو ايمان نمىآوريم مگر از زمين چشمهاى بشكافى... يا در آسمان بالا روى و با اينحال به بالا رفتن تو نيز ايمان نخواهيم آورد مگر كتابى بر ما فرو فرستى كه آن را بخوانيم.
وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ. (2) و آنانكه كافر شدند مىگويند چرا آيهاى از پروردگارش بر او نازل نمىگردد.
بديهى است اعراض كفار از پيامبر بعلت وجود نقصى در حجتهايا يشان نبوده است، بلكه ظالمين اصولا "آيات خدا را انكار مىكنند و لذا آيات و انذار افرادى كه ايمان نمىآورند سودى نخواهد داشت.
در مقابل پاسخ به اينگونه افراد، خداوند گاهى به پيامبر خود وحى مىفرمود كه بديشان بگويد:
إِنَّ اَللّٰهَ يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنٰابَ (3). خداوند هركه را بخواهد گمراه مىكند و هركه به سويش بازگردد، هدايت مىنمايد و اين پاسخ زمانى است كه پس از آن همه آيات روشنى كه به پيامبر داده،
از موضع عناد سرسختانه آنان به شگفت آمده است. و قرآن نيز بتنهائى آيۀ قاطعى است كه جدل و انكار را نمىپذيرد. حالكه كفار اين همه آيات را انكار مىكنند، از آن پس به چه سخنى ايمان خواهند آورد؟
گاهى نيز خداوند به پيامبر امر مىكند كه در پاسخ ياوهسرائىهاى آنان نسبت به آيات بگويد:
كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً" بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ إِنَّهُ كٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِيراً "بَصِيراً". (4)
شهادت خداوند ميان من و شما كافى است. او به بندگانش آگاه و بينا است.
در اين پاسخ تثبيت پيامبر و تقويت او وجود دارد. لذا پس از اينكه خداوند ميان پيامبر و كفار شاهد بوده و شهادت او نيز كافى مىباشد، انكار ايشان پيامبر را زيانى نخواهد رساند.
به همينگونه است كه فرزدق شاعر عرب در برابر هشام بن عبد الملك در باره شخصيت امام زين العابدين (عليه السلام) چنين مىگويد:
و ليس قولك من هذا بضائره *** العرب تعرف من انكرت و العجم
سخن تو كه اين كيست؟ او را زيان نرساند عرب و عجم مىداند كه چه كسى را انكار كردهاى اين پاسخ به اندازهاى كه تقويت حق و تثبيت قلب پيامبر است، بهمان اندازه تحقير آن معاندين نيز مىباشد.
در جائى ديگر مىبينيم كه خداوند به پيامبر وحى مىنمايد كه از آنان (سرزنشكنان) بخواهد به آيات خدا كه در همهچيز نمايان است و به نعمتهاى فراوان او در عالم وجود، مراجعه كنند. آنگاه از پيامبر مىخواهد كه با معجزه جاودانى خود (قرآن) با آنان به تحدى برخيزد. مىفرمايد:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً. (5)
بگو اگر انس و جن اجتماع كنند كه مانند اين قرآن را بياورند، هرگز نخواهند توانست مانند آن را بياورند، اگرچه همگى پشتيبان يكديگر باشند.
و ساير شيوههائى كه براى پاسخوگئى كفار در قرآن كريم بكار رفته است.
حال اگر در آيه مورد بحث بدقت بنگريم درمىيابيم كه ابتداء اين آيه
تكذيب پيامبر را توسط دشمنان اسلام متذكر شد، و آنگاه با شيوۀ دوم از روشى كه بيان شد به پاسخ آن پرداخت. (شيوهاى كه از طرفى، تسلى خاطر و تقويت اراده پيامبر بوده و از طرف ديگر، معاندين را تحقير و خوار مىنمايد).
علت چنين شيوهاى اين است كه از جمله روش دشمنان حق، تمسك به هر وسيلۀ ممكن است كه نور حق را خاموش نموده و حجت آن را نابود سازند و يا حداقل در عمل يا در سخن آن را تضعيف نمايند.
موضع عملى آنان را قرآن و تاريخ بطور كامل ياد كردهاند. و ليكن شيوههائى كه از طريق گفتار و سخن پيامبر را تضعيف مىنمودند، اشكال مختلفى داشته است.
گاهى سحر و جنون و مانند آن را به پيامبر نسبت مىدادند، بدين هدف كه آن حضرت را از آنچه خداوند بدو وحى نموده، باز داشته و اراده استوار او را تضعيف نمايند.
گاهى نيز تكذيب خود را شايع نموده و آن را علنى مىساختند، به اين منظور كه ناراحتى درونى پيامبر را برانگيخته تا حسرت خورده و اندوهگين و غمناك گردد. زيرا در برابر حق، حداقل مىبايستى آن را تصديق نمود و ليكن انكار و روىگردانى از آن تأسفبار و حسرتانگيز است. سوگند به خدا كه اين از سختترين رنجهاست. بدينخاطر نيز قرآن كريم به منظور تسلى پيامبر و تسكين قلب وى مىفرمايد:
فَلَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ عَلىٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهٰذَا اَلْحَدِيثِ أَسَفاً. (6)
اگر بدين سخن ايمان نياورند، شايد بر آثار ايشان متأسف گردى.
لَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ أَلاّٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ. (7)
شايد از اينكه مؤمن نباشند، اندوهگين شوى.
فَلاٰ تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرٰاتٍ. (8)
بخاطر حسرت بر آنها، خود را از بين مبر.
آرى، اينگونه كينه و عناد و تكذيب بىپايۀ حق و رسالت، اندوه و حسرت بدنبال دارد. بويژه در قلب حامل رسالت كه براى آن رنج مىكشد، كسىكه عامل انتشار عدل در زمين است، و بخصوص پس از اينكه در پيش خود، اين نادانان را مىيابد كه در راه هدف بزرگ او سنگ سخت مىاندازند... منكرين نيز چون حرص پيامبر را در نشر رسالت و حمل آن دريافته بودند، لذا پيوسته عليه آن حضرت جنگ روانى را افزون مىساختند. گاهى آيات رسالت و گاهى
اصل رسالت را انكار مىكردند. بدينجهت كه عزم و ثبات و همت او را تضعيف نمايند.
و ليكن خداى بزرگ پيامبرش را با عزم استوار و تثبيت پياپى يارى مىنمود تا پشتش محكم و افرادش بر حق فزونى يابد، بدون آنكه هيچگونه توجهى به گفتههاى سست منكرين نمايد. و لذا در يكجا مىفرمايد:
قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ اَلَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لاٰ يُكَذِّبُونَكَ وَ لٰكِنَّ اَلظّٰالِمِينَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ يَجْحَدُونَ. وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلىٰ مٰا كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰى أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا وَ لاٰ مُبَدِّلَ لِكَلِمٰاتِ اَللّٰهِ. (9)
يقينا "ما مىدانيم كه آنچه اينان مىگويند، تو را اندوهناك مىسازد ايشان تنها تو را تكذيب نمىكنند، بلكه ظالمين آيات خدا را انكار مىنمايند. همانا پيامبران پيش از تو نيز تكذيب شدند و بر آنچه تكذيب شدند و آزار ديدند صبر و استقامت ورزيدند تا يارى ما ايشان را رسيد. هيچگونه تغييرى در كلمات خدا نيست.
و در جاى ديگر (در آيه مورد بحث)
قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً" بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ... بگو شهادت خدا ميان من و شما كافى است...
بدينمعنا كه تأكيد مىكند ديگر به تكذيب و انكار آنان اعتنائى نيست پس از اينكه خداوند بر رسالت او شهادت مىدهد (و او بزرگترين شهود است) زيرا خداوند قرآن بزرگ را كه معجزه جاودان اوست بدو وحى نموده است كه از جهتى با همۀ منكرين تحدى نموده و از جهت ديگر با اين سخن كه إِنَّكَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِينَ (10)(يقينا "تو از مرسلين هستى)، رسالت پيامبر گرامى را تثبيت مىكند. اين شهادت بزرگ خداست كه هيچ شهادتى برابر آن نيست و با وجود آن انكار آنان و بلكه انكار همه اهل زمين آسيبى نخواهند رساند. كه
إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً" فَإِنَّ اَللّٰهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ. (11)
اگر شما و همه اهل زمين كافر شويد، خداوند بىنياز و حميد است.
آيه مذكور دو شهادت را ذكر مىنمايد. شهادت خدا (كه كدام شهادت از اين بزرگتر است) و ديگرى شهادت كسىكه علم كتاب نزد اوست. از آنجا كه
شهادت اين شخص به همراه شهادت خداوند آمده است، حاكى از فضلى است كه دارا مىباشد. روشن است كه راز اين كرامت و بزرگى، داشتن علم كتاب است و اين علم چه بزرگ و بلندمرتبه است.
قرآن كريم در آيه ديگرى مقدارى از اين حقيقت را روشن مىسازد.
قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ. (12) آنكه علم كتاب نزد او بود گفت من پيش از آنكه چشمانت را بر هم زنى آن را نزد تو خواهم آورد. (داستان حضرت سليمان).
در اينجا از عملى شگفت و خارق العاده سخن مىگويد كه آن آوردن عرش بلقيس از سبأ در مدت زمانى كمتر از چشم بهم زدن است و اين كار را به كسى كه علم كتاب نزد اوست. تمام شأن آن چگونه خواهد بود؟ ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِيمِ. اين فضل خدا است كه به هركس بخواهد مىدهد. و خدا داراى فضلى بزرگ است.
ملاحظه نموديم كه شهادتش دومين شاهد، بگونهاى است كه براى پيامبر در دعوت او به حق كافى بوده و در كنار شهادت خداوند آمده است. اين مطلب نشان مىدهد كه يقينا "اين شاهد همانند شاهدى كه در آيات زير از آن سخن گفته شده نمىتواند باشد. وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ.(13) شاهدى از بنى اسرائيل شهادت داد. أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَمٰاءُ بَنِي إِسْرٰائِيلَ(14). آيا براى ايشان آتى نيست كه علماى بنى اسرائيل آن را بندانند.
كه به علماى اهل كتابى همچون عبد الله بن سلام تفسير شده است. بعبارت ديگر آن شاهد بزرگى كه در آيه مورد بحث از آن ياد شده افرادى همچون عبد الله بن سلام و امثال او نمىتواند باشد. خواه آيه و سوره در مكه نازل شده باشد يا در مدينه.
در اينجا اشتباهى مشاهده مىشود كه برخى نويسندگان مرتكب شدهاند و آن اينكه كسىكه علم كتاب نزد اوست را با اهل كتاب مخلوط كردهاند و پنداشتهاند كه اين مفهوم مساوى بوده و بر ابن سلام و امثال وى تطبيق دادهاند. اين مغالطهيا بيش نيست و ناشى از تشابه لفظى است. لابد اين افراد، آيه قٰالَ اَلَّذِي
عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ را، اگر شأن نزولش درباره داستان حضرت سليمان نمىبود به همان ترتيب تفسير مىكردند.
در حقيقت اين اشتباه و گمراهى از كسانى ناشى مىشود كه تمسك به ثقلين (دو چيز گرانبها يعنى كتاب خدا و عترت پيامبر) را رها كردهاند، در حالىكه احاديث متواتر شيعه و سنى امر به تمسك به اين دو نمودهاند.
انّى مخلّف فيكم الثّقلين ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى. (15)
من در ميان شما دو چيز گرانبها بجاى مىگذارم كه اگر بدانها تمسك جوئيد هرگز گمراه نخواهيد شد و آن دو كتاب خدا و عترت من يعنى اهل بيت من مىباشند.
از عترت پيامبر (صلى الله عليه و آله) در تفسير مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ روايات بسيارى از طرق شيعه و سنى نقل شده است كه برخى از آنها را در ذيل مىآوريم:
از اهل تسنن، روايات مستفيض مىباشد. از جمله آنها احاديثى است كه فقيه بن مغازلى شافعى از عبد الله بن عطاء نقل كرده است.
نزد امام محمد باقر (عليه السلام) نشسته بودم كه فرزند عبد الله بن سلام از كنار آن حضرت گذشت. گفتم فدايت شوم اين همان فرزند كسى است كه علم كتاب نزد اوست؟
فرمود نه، بلكه صاحب شما على بن ابيطالب (عليه السلام) كسى است كه اين آيات دربارهاش نازل شده است.
مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ. كسىكه علم كتاب نزد او است.
أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ. آيا كسىكه از سوى پروردگارش داراى بينهاى است و آن را شاهدى از او مىخواند (مانند ديگرى است)
إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا. همانا ولى شما، خداوند و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آوردند و.... (16)
از شيعه نيز روايات فراوانى است از جمله حديثى كه ثقه الاسلام محمد بن يعقوب كلينى از بريد بن معاويه نقل كرده است كه گفته است كه به امام باقر (عليه السلام) عرضكردم منظور از آيه قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً" بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ چيست؟ فرمودند
ايّانا عنى، و علىّ اوّلنا و افضلنا و خيرنا بعد النّبىّ صلىّ اللّه عليه و آله.
منظور ما هستيم. على (عليه السلام) اولين و برترين و بهترين ما پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) است. (17)
و نيز حديثى كه از سدير نقل شده كه گفته است:
من و ابو بصير و يحيى بزاز و داود بن كثير در مجلس امام صادق بوديم كه آن حضرت به سوى ما آمد و در حال غضب بود. هنگامى كه در مجلس وارد شد، فرمود شگفت از مردمى كه مىپندارند ما غيب مىدانيم در حالىكه كسى جز خداوند غيب نمىداند.
سدير گفت:
هنگامى كه امام از مجلس برخاست و به منزلش رفت من و ابو بصير و ميسر نيز با او داخل شديم و بدو عرض كردم. فدايت شويم...
ما ميدانيم كه شما علم بسيارى داريد ولى نسبت علم غيب نيز به شما ندادهايم.
امام فرمودند: اى سدير قرآن نخواندهاى؟ گفتم آرى. فرمود:
آيا در آنچه خواندهاى اين آيه را يافتهاى؟ قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ. گفتم: فدايت شوم خواندهام. فرمودند آيا شخصى را كه علم كتاب نزد او بود شناختهاى و آيا دانستى چه مقدار از علم كتاب نزد او بود؟ گفتم: آگاهم سازيد. فرمودند به اندازه قطرهاى از آب دريا، اين مقدار از علم كتاب نزد او بود. گفتم: فدايت شوم چه اندازه كمى است. فرمود:
اى سدير بيش از اين نبود. اى سدير مىدانى آيۀ قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً "بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ دربارۀ چهچيز نازل شده است؟ گفتم آرى خواندهام، فدايت گردم. فرمود آيا كسىكه همه و تمام علم كتاب نزد اوست فهميدهتر است يا كسىكه اندكى از آن را دارا باشد؟ گفتم نه. بلكه كسىكه همه كتاب نزد او است. پس با دست به سينه خود اشاره كرد و فرمود. به خدا سوگند تمام علم كتاب نزد ما است، بخدا سوگند تمام علم كتاب نزد ما است. (18)
(1) سوره اسراء، آيه 90 الى 93
(2) سوره رعد، آيه 7 و 27
(3) سوره رعد، آيه 27
(4) سوره اسراء، آيه 96
(5) سوره اسراء آيه 88
(6) سوره كهف، آيه 6
(7) سوره شعراء، آيه 3
(8) سوره فاطر، آيه 8
(9) سوره انعام، آيه 33 و 34
(10) سوره يس، آيه 3
(11) سوره ابراهيم، آيه 8
(12) سوره نمل، آيه 40
(13) سوره احقاف، آيه 10
(14) سوره شعراء، آيه 197
(15) مناقب ابن المغازلى، ص 134
(16) اصول كافى، ج 1، ص 225، حديث 6
(17) اصول كافى، ج 1، 257، حديث 3
(18) اصول كافى، ج 1، ص 257، حديث 3
«أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسىٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ فَلاٰ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يُؤْمِنُونَ».
آيا كسىكه از سوى پروردگارش داراى بينهاى است و شاهدى نيز از او بدنبال است و پيش از او كتاب موسى پيشوا و رحمت بوده است (همانند ديگران است؟) اينان بدان (قرآن) ايمان آورند، و هركس از اين احزاب بدان كافر شود وعدهگاهش آتش است. پس تو درباره آن (قرآن) شكى نداشته باش كه حق است و از سوى پروردگارت مىباشد و ليكن بيشتر مردم ايمان نمىآورند.
(سوره هود، آيه 17)
استفهام آيه، از نوع استفهام انكارى است. يعنى كسىكه داراى بينه و... باشد، همانند كسىكه آنها را ندارد، نيست. مانند أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ.(1) آيا پس كسىكه داراى بينهاى از سوى پروردگارش بوده، همانند كسى است كه عمل بدش او را زينت دهد.
بينه، دلالت روشن را گويند. چنانكه در كتاب مفردات نيز آمده است.
و نيز گاهى جزئيات امور روشن بوسيله آن آشكار مىشود. استعمال آندر مواردى كه چيز ديگرى را روشن كنند مانند حجت و دليل نيز فراوان است. در قرآن كريم بر آيات و معجزات انبياء اطلاق شده، زيرا تميزدهنده حق از باطل بوده و توسط آن حق روشن مىشود. مانند:
قَدْ جٰاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَكُمْ آيَةً. (2)
يقينا" از سوى پروردگار شما برايتان بينهاى آمده است (بينه حضرت صالح، شتر معروف صالح) اين شتر خدا براى شما آيهاى است.
و نيز حكايت حضرت نوح (عليه السلام):
أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتٰانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَ نُلْزِمُكُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا كٰارِهُونَ. (3)
آيا ديدهايد كه اگر من داراى بينهاى از سوى پروردگارم باشم و خداوند از سوى خود مرا رحمتى دهد، پس بر شما پوشيده باشد؟
آيا شما را بر آن وادارم در حالىكه نسبت به آن كراهت داشته باشيد؟ و نيز حكايت از قوم هود (عليه السلام):
قٰالُوا يٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَيِّنَةٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِكِي آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِكَ وَ مٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ (4)
گفتند اى هود تو بينهاى براى ما نياوردهاى و ما از سخن تو خدايان خود را رها نخواهيم كرد و به تو ايمان نخواهيم آورد.
و حكايت حضرت صالح (عليه السلام):
قٰالَ يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتٰانِي مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اَللّٰهِ إِنْ عَصَيْتُهُ فَمٰا تَزِيدُونَنِي غَيْرَ تَخْسِيرٍ. (5)
گفت: اى قوم من آيا ديديد كه اگر من داراى بينهاى از پروردگارم باشم و مرا از سوى خود رحمتى دهد، (در اينحال) اگر عصيان او را كنم چه كسى از جانب خدا مرا يارى خواهد نمود. پس (عصيان او) جز زيان مرا چيزى نيفزايد.
و حكايت حضرت موسى (عليه السلام):
قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ. (6)
من براى شما بينهاى آوردهام. بنابراين بنى اسرائيل را همراه من بفرست.
و...
وصف بينه، به اينكه از سوى خداوند تبارك و تعالى است حاكى از اين است كه بينه با آيۀ الهى تناسب دارد نه با حجت و برهان عقلى. (پس بينه حجت و برهان نيست بلكه آيۀ الهى است.) و منظور آن در آيه مورد بحث، قرآن كريم است. زيرا قرآن تنها معجزه جاويدان خدا است. مانند اين آيات:
قُلْ إِنِّي عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ مٰا عِنْدِي مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ. (7)
بگو من داراى بينهاى از سوى پروردگارم مىباشم و شما آنچه را نزد من است (قرآن) تكذيب كرديد. آنچه بدان شتاب مىورزيد نزد من نيست (مسئلۀ قيامت).
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَيْنَا اَلْكِتٰابُ لَكُنّٰا أَهْدىٰ مِنْهُمْ فَقَدْ جٰاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ. (8)
يا مىگوئيد اگر اين كتاب بر ما نازل مىشد يقينا "ما از ايشان هدايت
يافتهتر بوديم. يقينا" براى شما بينهاى از سوى خدايتان و هدايت و رحمتى آمد، پس چه كسى ظالمتر از كسى است كه آيات خدا را تكذيب كند.
از اينجا روشن مىگردد كه موصول در آيه أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ، صاحب بينه يعنى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) مىباشد كه در جمله مبتداء بوده و جبر آن حذف شده است. لذا معناى آيه چنين است. آيا كسىكه داراى بينهاى است... مانند كسى است كه چنين نيست؟
... وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ، دو ضمير (يتلوهبدنبالش مىآيد) و (منهاز او) به موصول (منكسىكه) باز مىگردد. احتمال اين نيز وجود دارد كه مرجع ضمير يتلوه خود بينه باشد. يتلوه از كلمه تلو است نه از تلاوت، يعنى شاهد بدنبال صاحب بينه يا خود بينه مىآيد. پس معنى آيه چنين خواهد بود.
كسىكه داراى بينهاى است و آن بينه قرآن مىباشد و شاهدى از او بلافاصله بدنبال او است، يعنى بدنبال كسىكه شخصى پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىباشد. در اينجا تعريفى براى شاهد نيز هست كه او از پيامبر (صلى الله عليه و آله) است يعنى جزئى از او و به منزلۀ او. لذا نمىتواند بر افرادى چون عبد الله بن سلام منطبق گردد.
... أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ، يعنى اين مؤمنان در برابر كفار قرار دارند. يا ايشان و شخص صاحب بينه و شاهد به مثابه اين آيه هستند: آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ... پيامبر بدانچه از سوى خدايش به وى نازل شده ايمان آورده و نيز مؤمنان...
ممكن است اين جمله در مقام تسلى خاطر پيامبر باشد، به اينكه اهل كتاب به او ايمان مىآورند مانند اين آيات:
وَ كَذٰلِكَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ فَالَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مِنْ هٰؤُلاٰءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا إِلاَّ اَلْكٰافِرُونَ. (9)
و بدينگونه اين كتاب را بر تو نازل كرديم، پس كسانىكه بديشان كتاب داديم، بدان ايمان مىآورند و از ايشان كسانى هستند كه بدان ايمان مىآورند وبغير از كافران آيات ما را انكار نمىكنند.
وَ اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ. (10)
و آنانكه بديشان كتاب داديم به آنچه بر تو نازل گشته شاد مىشوند و از ميان احزاب كسانى هستند كه برخى از آن را انكار مىنمايند
اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ وَ إِذٰا يُتْلىٰ عَلَيْهِمْ قٰالُوا آمَنّٰا بِهِ إِنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّنٰا إِنّٰا كُنّٰا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ. (11)
كسانىكه پيش از اين بديشان كتاب داديم، به آن ايمان مىآورند و هنگامى كه بر آنان خوانده شود مىگويند به آن ايمان آورديم آن از سوى پروردگارمان حق است، پيش از آن مسلمان بوديم.
... فَلاٰ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ (پس، از آن در شكى مباش)، مخاطب اين خطاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) است مانند اين جمله اياك اعنى و اسمعى يا جاره (تنها تو را قصد كردهام لكن اى همسايۀ او تو گوش بده) آنگونه كه در آثار و نوشتهها آمده است و مانند روايتى كه عبد الله بن بكير از امام جعفر صادق (عليه السلام) نقل كرده است:
نزل القرآن باياك اعنى و اسمعى يا جاره. (12)
قرآن (چنين) نازل شده است، منظورم توئى به من گوش بده، اى همسايۀ او.
و نظير اين، آيات زير است:
أَ فَغَيْرَ اَللّٰهِ أَبْتَغِي حَكَماً "وَ هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ اَلْكِتٰابَ مُفَصَّلاً" وَ اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ اَلْمُمْتَرِينَ. (13)
پس آيا جز خدا حكمى را بجوئيم، در حالىكه او كسى است كه كتاب را بر شما مفصل نازل فرمود و كسانىكه بديشان كتاب داديم مىدانند كه آن از سوى پروردگارت به حق نازل شده، پس از شك كنندگان مباش.
فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ فَسْئَلِ اَلَّذِينَ يَقْرَؤُنَ اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جٰاءَكَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ اَلمُمْتَرِينَ. (14)
پس اگر از آنچه به تو نازل كردهايم در شك هستى، از كسانىكه پيش از تو كتاب را مىخواندند سئوال كن. يقينا "حق از جانب پروردگارت به تو نازل شده، پس از شككنندگان مباش.
اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ. (15)
حق از جانب پروردگارت است پس از شككنندگان مباش.
و در همه اين موارد طرف خطاب، پيامبر است ولى منظور ساير مردم مىباشد
الفشاهدى كه در آيه ذكر شده كسى است كه از رسول الله (صلى الله عليه و آله) يعنى از خانواده او مىباشد، به دليل كلمه منه (از او) و لذا با همان اهل بيت كه در آيه تطهير ذكر شده، منطبق مىگردد.
بشاهد، در پى رسول است، به دليل كلمه يتلوه (در پى او خواهد آمد) و او به منزله شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىباشد. همچنانكه در مفاد آيه مباهله به صورت و انفسنا (و از نفس ما) آمده است.
شهادت او نيز مساوى شهادت خدا است. چنانكه در آيه مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ مقارن شهادت الله بيان شده است.
ضمير يتلوه (بدنبال او خواهد آمد) اگر به حقيقت بيّنه يعنى قرآن باز گردد آيه همان مضمون حديث ثقلين را خواهد داشت كه عترت را معادل و جايگزين كتاب قرار داده است (بنابراين معناى آيه چنين است. شاهد كه اهل بيت پيامبر است، در پى بينه كه قرآن است خواهد آمد
جشك نيست كه شهادت در اينجا شهادت ادا است (زيرا شهادت مىتواند به معناى شاهد چيزى شدن و يا صحت مطلبى را شهادت دادن، باشد).
بنابراين بايستى داراى بصيرت به شهادت باشد و اين صرفا" در اثر ايمان به نبوت نيست وگرنه افراد بسيارى چنين بودند و لزومى نداشت كه شهادت به فرد معينى اختصاص داشته باشد. آنچنانكه ظاهر آيه با آمدن لفظ شاهد بصورت مفرد و نكره آن را نشان مىدهد. پس در اين صورت بايستى خصوصيات اين شاهد از ديگران تفاوت داشته باشد بطورى كه شهادت او به جهت حضور و شهود حقيقت نبوت و ديدن جبرئيل حامل وحى به پيامبر (صلى الله عليه و آله) باشد و بدين ترتيب اين شاهد از ديگران مجزا خواهد بود. (به عبارت ديگر كسىكه صحت گفتههاى پيامبر را تائيد و شهادت مىدهد. كسى است كه بينش كاملى بر اين موضوع دارد.
تأئيد بر اين معنى گفتههائى است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به على (عليه السلام) فرموده است:
انّك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى.
تو آنچه من مىشنوم، مىشنوى و آنچه من مىبينم مىبينى.
چنانكه در خطبه قاصعه (16) در نهج البلاغه آمده است و روايتى كه از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
كان علىّ عليه السّلام يرى مع النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله قبل الرّسالة الضّؤ و يسمع الصّوت. و قال له الرّسول (ص): لو لا انّى خاتم الانبياء لكنت شريكا "فى النّبوّة. (17)
على عليه السلام پيش از رسالت به همراه پيامبر نور را مىديد و صدا را مىشنيد. و پيامبر نيز بدو فرمود. اگر من خاتم الانبياء نبودم، يقينا" تو در نبوت با من شريك بودى.
دشهادت براى رفع شكوشبهه از مورد ادعاست (يعنى شهادت ترديد و احساس تنهائى را از شخص زائل مىكند) و در اين مسئلۀ مهم (شهادت به صحت گفتار پيامبر) وقتى انجام خواهد شد كه فراموشى و سهو در اشتباه نباشد زيرا با احتمال خطا و اشتباه شك برطرف نشده و با اين شهادت مدعى ثابت نمىگردد. روشن است كه بر طرف شدن احتمال خطا فقط وقتى است كه شاهد معصوم باشد.
هاگر اين آيه و آيه آخر سوره رعد (كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً ". ..وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ) را با يكديگر جمع كنيم، مىيابيم شاهدى كه در اين آيه ذكر شده، همان كسى است كه علم كتاب نزد اوست.
اين بود خلاصه نتايجى كه از اين آيۀ شريفه با تائيد آيات ديگر بدست مىآيد.
در اين زمينه و اينكه شاهد، شخص امير المؤمنين (عليه السلام) است روايات بسيارى از هر دو فرقه سنى و شيعه وجود دارد.
از اهل سنت روايتى است كه از موفق بن احمد خوارزمى نقل شده است كه عمرو بن سعد بن ابى العاص به معاويه در پاسخ نامه وى درباره كمك خواستن معاويه در جنگ با امير المؤمنين (عليه السلام) چنين نوشت:
از عمرو بن سعد بن ابى العاص ياور رسول الله صلى الله عليه و آله به
معاويه بن ابو سفيان. اى معاويه يقينا "تو آيات پياپى را كه خداوند تعالى در كتاب خود در فضائل على (عليه السلام) نازل فرموده و هيچكس در آن با وى شريك نيست اطلاع دارى، مانند آيات:
يُوفُونَ بِالنَّذْرِ. به نذر وفا مىكنند.
إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ. همانا ولى شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده و نماز بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند.
رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَيْهِ مردانى هستند كه بر آنچه با خدا پيمان بستند، صادق بودند.
قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً" إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ. بگو بر آن جز دوستى نزديكان اجر و مزدى نمىخواهم
پيامبر درباره امير المؤمنين عليه السلام فرموده است:
اما ترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى؟ سلمك سلمى و حربك حربى. و تكون اخى و وليّى فى الدّنيا و الاخرة يا ابا لحسن من احبّك فقد احبّنى، و من ابغضك فقد ابغضنى، و من ابغضنى ادخله اللّه النّار.
آيا راضى نيستى كه نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى باشى؟ صلح تو صلح من و جنگ تو جنگ من است. و تو برادر و ولى من در دنيا و آخرت هستى. اى ابو الحسن هركس تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركس با تو دشمنى ورزد با من دشمنى كرده است و هركس با من دشمنى ورزد، خداوند او را داخل آتش مىنمايد اى معاويه، نامه تو كه پاسخ آن چنين مىباشد چيزى نيست كه صاحب عقل و دين فريب آن را بخورد. و السلام. (18)
روايت ديگرى نيز خوارزمى در ذيل آيه أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ، نقل كرده كه ابن عباس گفته است: منظور در اين آيه على عليه السلام است كه به پيامبر گواهى مىدهد و از او نيز مىباشد (19)
روايت ديگر از حموئى است كه از زاذان نقل مىكند كه گفت: از على عليه السلام شنيدم كه مىگفت:
و الّذى فلق الحبّة و براء النّسمة لو كسرت لى و سادةيقول: ثنّيت - فاجلست عليها لحكمت بين اهل التّوراة بتوراتهم، و بين اهل الانجيل
بانجيلهم و بين اهل الزّبور بزبورهم و بين اهل القرآن بفرقانهم و الّذى فلق الحبّة و براء النّسمة ما من رجل من قريش جرت عليه المواسى الاّ و انا اعرف آية تسوقه الى جنّة او تسوقه الى نار.
قسم به كسىكه دانه را شكافت و انسان را حلق كرد اگر كرسى قضاوت را به من دادند بر آن مىنشينم و ميان اهل تورات به تورات آنها و ميان اهل انجيل به انجيل آنها و ميان اهل زبور به زبور آنها و ميان اهل قرآن به فرقان آنها حكم مىنمودم. قسم به كسىكه دانه را شكافت و انسان را خلق كرد هيچ مردى از افراد مهم قريش نيست مگر من آيهاى كه او را به سوى بهشت يا جهنم سوق مىدهد بدان آگاهى دارم.
پس مردى برخاست و گفت:
پس كدام آيهدرباره شما نازل شده است؟
على (عليه السلام) فرمود:
افمن كان على بيّنة من ربّه و يتلوه شاهد منه.
رسول خدا بر بينهاى از پروردگارش است و من در پى او، شاهدى از او مىباشم. (20)
نزديك به اين روايت را با كمى اختلاف ثعلبى از سبيعى نقل كرده است. (21)
روايت ديگر از حموئى است كه از ابن عباس نقل مىكند كه گفت:
افمن كان على بيّنه يعنى رسول الله (صلى الله عليه و آله) و بتلوه شاهد منه يعنى فقط على (عليه السلام). (22)
اين روايت را ثعلبى نيز در تفسير خود با اسنادى از ابن عباس نقل كرده است. (23)
روايت ديگر از حافظ ابو نعيم است كه به سه طريق از عباد بن عبد الله اسدى نقل مىكند كه او گفت: از على عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
افمن كان على بيّنة من ربّه و يتلوه شاهد منه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر بينهاى از پروردگارش بود و من شاهد هستم. (24)
اين روايت را نظيرى در خصائص و حماد بن سلمه از ثابت از انس و قاضى عثمان بن احمد و ابو نصر العشير در كتابهاى خود و فلكى مفسر از مجاهد و عبد الله بن سداد نقل كردهاند.
از شيعه نيز روايات بسيارى وجود دارد
از جمله از محمد بن حسن صفار از محمد بن حسين از عبد الله بن حماد از ابو جارود از اصبغ بن بناته: امير المومنين (عليه السلام) فرمود:
لو كسرت لى الوسادة فقعدت عليها لقضيت بين اهل التّوراة بتوراتهم و اهل الانجيل بانجيلهم و اهل الفرقان بفرقانهم، بقضاء يصعد الى اللّه يزهر. و اللّه ما نزلت آية فى كتاب اللّه فى ليلة او نهار الاّ و قد علمت فى من انزلت، و لامرّ على رأسه المواسى الاّ و قد نزلت آية فيه فى كتاب اللّه تسوقه الى الجنّة او النّار.
اگر تخت قضاوت را برايم مىنهادند بر آن مىنشستم و ميان اهل تورات، به تورات آنها و اهل انجيل به انجيل به انجيل آنها و اهل فرقان به فرقان، آنها حكم مىكردم، آنچنان قضائى كه روشن و نورانى به سمت خدا بالا مىرفت. به خدا سوگند هيچ آيهاى در كتاب خدا در شب يا در روز نازل نشده، مگر اينكه مىدانم كه درباره چه كسى نازل شده است و بر سر او تيغى نگذشته مگر آيهاى دربارهاش نازل شده كه او را به بهشت يا جهنم سوق ميدهد.
پس مردى برخاست و گفت:
اى امير المؤمنين آيهاى كه دربارۀ تو نازل شده چيست؟
فرمود:
آيا نشيدهاى كه خداوند فرمود: أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ. كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) بر بينهاى از پروردگارش و من شاهدى برايش و از او هستم و در پى او هستم. (25)
روايت ديگر از شيخ طوسى است كه در كتاب امالى نقل مىكند كه حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) در روز جمعه بر منبر خطبهاى خواند و در آن فرمود سوگند به كسىكه دانه را شكافت و انسان را خلق كرد، هيچ مردى از افراد قريش تيغى بر سرش نرفت مگر اينكه درباره او آيهاى از كتاب خدا نازل شده و من آن آيه را همچون همان فرد مىشناسم.
پس مردى برخاست و گفت:
اى امير المؤمنين آيهاى كه درباره خود شما نازل شده، چيست؟
فرمود:
حال كه سئوال كردى پس درياب كه تو نبايد دراينباره از كسى جز
من سئوال كنى. آيا سوره هود را خواندهاى؟
گفت:
آرى اى امير المؤمنين.
فرمود:
آيا اين گفته خدا را خواندهاى كه مىفرمايد أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ. گفت:
آرى
فرمود:
كسىكه بر بينهاى از خدايش است، محمد (صلى الله عليه و آله) است كه شاهدى از او بدنبالش مىباشد و اين شاهد كه از او مىباشد على بن ابيطالب است. آرى من شاهد هستم و من از او مىباشم. (26)
و نيز شيخ طوسى در مجال از جعفر بن محمد (عليه السلام) از امام باقر (عليه السلام) از جد خود على بن الحسين (عليه السلام) از امام حسين (عليه السلام) در خطبه طولانى كه در حضور معاويه ايراد فرمودند، نقل مىكند:
اقول معشر الخلائق و لكم افئدة و اسماع، و هو انّا اهل بيت اكرمنا اللّه بالاسلام و اختارنا و اصطفانا و اجتبانا، فاذهب عنّا الرّجس و طهّرنا تطهيرا "، و الرّجس هو الشّكّ، فلا نشكّ فى اللّه الحقّ و دينه ابدا" و طهّرنا من كلّ افن و عيبة مخلصين الى آدم، نعمة منه. لم يفترق النّاس فرقتين الاّ جعلنا اللّه فى خيرهما، فات الامور الى ان بعث اللّه محمّدا "صلّى اللّه عليه و آله للنّبوّة و اختاره للرّسالة و انزل عليه كتابه، ثمّ امره بالدّعاء الى اللّه عزّ و جلّ، فكان ابى عليه السّلام اوّل من استجاب للّه تعالى و لرسوله، و اوّل من آمن و صدّق اللّه و رسوله. و قد قال اللّه تعالى فى كتابه المنزل على نبيّه المرسل " افمن كان على بيّنة من ربّه و يتلوه شاهد منه "فرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الّذى على بيّنة من ربّه، و ابى عليه السّلام الّذى يتلوه، و هو شاهد منه. (27)
من مىگويم: اى مردم براى شما قلب و گوشهائى است كه ما اهل بيت هستيم. خدا ما را به اسلام گرامى داشت و ما را اختيار و انتخاب
نمود و هرگونه رجس و پليدى را از ما زايل نمود و ما را پاك ساخت.
رجس شك است، ما درباره خداوند حق متعال و دين او هرگز شك نمىورزيم. و خدا ما را از هر بدى و عيبى پاك نمود و اين نعمتى است از او. مردم دستهدسته نشدند مگر اينكه خداوند ما را در بهترين آنها قرار داد. امور گذشت تا اينكه خداوند محمد (صلى الله عليه را براى نبوت برگزيد و او را براى رسالت انتخاب كرد و كتاب خود را بر او نازل فرمود و به آن حضرت امر نمود كه مردم را به خدا دعوت نمايد. پس پدرم على (عليه السلام) اولين كسى بود كه خدا و رسولش را استجابت نمود و اولين كسى بود كه ايمان آورد. خدا و رسولش راست گفتند. خداوند در كتابش كه بر پيامبر خود نازل كرده، فرموده است:
أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ. پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله) كسى است كه داراى بينهاى از سوى پروردگار بود و پدرم على (عليه السلام) كسى است كه در پى اوست و شاهد از او نيز مىباشد...
روايت ديگر از عياشى است كه از بريد بن معاويه عجلى نقل مىكند كه او گفت ابو جعفر امام محمد باقر (عليه السلام) فرمود:
كسىكه بر بينهاى از پروردگارش مىباشد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و كسىكه در پى او بوده و شاهدى از اوست، امير المؤمنين (عليه السلام) و پس از ايشان، اوصياى وى يكى بعد از ديگرى مىباشند. (28)
و نيز از عياشى است كه از جابر بن عبد الله بن يحيى نقل مىكند كه گفت از على (عليه السلام) شنيدم كه مىفرمود:
هيچ مردى د رقريش نيست مگر اينكه دربارهايش يك يا دو آيه از كتاب خدا نازل شده است.
پس مردى از قوم برخاست و گفت:
كدام آيه درباره شما نازل شده است.
فرمود: آيا اين آيه كه در سوره هود است نخواندهاى كه: أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ
مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ. محمد (صلى الله عليه و آله) بر بينهاى از پروردگارش است و من شاهد هستم. (29)
(1) سوره محمد، آيه 14
(2) سوره اعراف، آيه 73
(3) سوره هود، آيه 28
(4) سوره هود، آيه 53
(5) سوره هود، آيه 63
(6) سوره اعراف، آيه 105
(7) سوره انعام، آيه 57
(8) سوره انعام، آيه 157
(9) سوره عنكبوت، آيه 47
(10) سوره رعد، آيه 36
(11) سوره قصص، آيه 52
(12) مقدمه چهارم تفسير صافى
(13) سوره انعام، آيه 114
(14) سوره يونس، آيه 114
(15) سوره بقره، آيه 147
(16) خطبه 234، و شرح ابن ميثم، ج 4، ص 307
(17) شرح ابن بيهم، ج 4، ص 318
(18) غايه المرام، ص 359، حديث 1
(19) غايه المرام، ص 359، حديث 4
(20) غايه المرام، ص 359، حديث 4
(21) غايه المرام، ص 360، حديث 9
(22) غايه المرام، ص 359، حديث 3
(23) غايه المرام، ص 360، حديث 8
(24) غايه المرام، ص 430، حديث 11
(25) غايه المرام، ص 361، حديث 3
(26) غايه المرام، ص 361، حديث 4
(27) غايه المرام، ص 361، حديث 5
(28) غايه المرام، ص 362، حديث 8
(29) غايه المرام، ص 362، حديث 9
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ»
پس هركس بعد از آنكه تو را از علم آمد، درباره او (درباره عيسى يا درباره حق) باتو محاربه كند بگو بيائيد بخوانيم فرزندانمان را و فرزندان شما را و زنانمانرا و زنان شما را و نفسهايمان را و نفسهاى شما را، پس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
(سوره آل عمران، آيه 61)
عبارت است از تبادل حجت ودليل. چيزى است كه هدف از آن اثبات مدعى است. خواه دليل حقى بوده يا مغالطه باطلى باشد
التماس و زارى پىدرپى در دعاست. گفتهاند كلمهاى است كه از بهله يعنى لعنت گرفته شده است.
قبل از اين آيه چنين آمده است.
إِنَّ مَثَلَ عِيسىٰ عِنْدَ اَللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ... همانا مثال عيسى نزد خدا همچون آدم است...
كه از اين آيه در برابر نصارى استدلال مىشود. آنان ولادت مسيح عليه السلام را كه بدون پدر بوده، دليل بر اين گرفتهاند كه وى فرزند خداست. خداوند در پاسخ ايشان مىفرمايد كه مثال حضرت عيسى همچون حضرت آدم است كه او بدون پدر و مادر آفريده شد. همچنانكه ايندليل بر فرزند خدايا الوهيت حضرت آدم نمىباشد. بدون پدر بودن عيسى نيز دليل فرزند خدا بودن وى نخواهد بود.
اين استدلال صرف نظر از وحى بودن آن، يك استدلال عقلى است كه پاسخى ندارد. و ليكن اهل نصارى مجادله و مبالغه در جدال نموده و گمراهى خود پافشارى مىكردند. لذا جز اين راهى نبود كه موضوع را به خدا ارجاع داد تا خداوند به حق حكم نمايد كه او بهترين حكمكنندگان است. از اين جهت خداوند به پيامبرش امر فرمود كه بدانان پيشنهاد ابتهال نمايد، تا خداوند دروغگويان را لعنت نموده و راستى راستگويان را آشكار سازد.
اين تحدى محسوس بزرگ، يك حد و نقطۀ عطف بزرگى را براى دعوت اسلامى و وضعيت آن نسبت به دشمنانش ايجاد مىكرد، زيرا دليل قاطعى بود كه امكان تكذيب آن ممكن نبود.
براى اينكه اطمينان واضحى نسبت به دعوت و صدق دعوتكنندۀ مباهله حاصل شود، آيه درخواست مىكند كه هريك از طرفين مباهلهكننده، خانواده و فرزندان نزديك خود را حاضر نمايند، تا حق روشن شده و راستى و درستى نيت آنها آشكار گردد. در حالىكه خوددارى وممانعت از اين كار دليل شك و تزلزل خواهد بود. و چون دشمن اطمينان دعوتكنند را به دعوت خود و آمادگى وى و نزديكانش را براى اين مسئلۀ مهم ملاحظه مىنمايد و پيش از رسيدن به لحظۀ موعود مسئله قطعى خواهد شد. بنابراين روشن مىشود كه وى بر حق بوده و در نتيجه تسليم شده و از گمراهى باز مىگردد.
آيۀ با تعبير كوتاهى به اين دعوت اشاره كرده و مىفرمايد تَعٰالَوْا نَدْعُ...
به اين معنا كه بيائيد خويشان و خانوادۀ خود را براى شركت در ابتهال بخوانيم (و به يكديگر نفرين كنيم). شايد براى بيان شدت اطمينان است كه آيه ابتدا فرزندان و سپس زنان و آنگاه خويشان را ذكر نموده است. به اين جهت كه توجه انسان در حفظ فرزند كوچك خود و غيرت بر زنان نسبت به ساير خويشان شديدتر است.
علاوه بر اين مضمون روايات و نيز نظر مفسرين و مورخين همگى بر آن است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) نمايندگان نصارى را به مباهله دعوت كرد و در برابر آنها، خود و اهل بيتش، على، فاطمه، حسن و حسين (علهم السلام) را آماده نمود. ليكن هنگامى كه نصارى اين افراد را مشاهده كردند، از مباهله خوددارى نمودند و پيشنهاد پرداخت جزيه كردند و پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز پذيرفت.
شك نيست كه آيه دلالت بر فضيلتى بزرگ و كرامتى شگفت براى اهل بيت پيامبر دارد. اين چيزى است كه بزرگان اهل تفسير و حديث اهل سنت نيز بدان اعتراف دارند، بعد از آنكه به اتفاق راويان و صحت و درستى روايت آنان در اين مورد اعتراف كردند
علامه جصاص در كتاب احكام القرآن چنين مىگويد:
راويان سيرهها و ناقلين آثار، بدون اختلاف نقل كردهاند كه پيامبر
(صلى الله عليه و آله) دست حسن و حسين و على و فاطمه (عليهم السلام) را گرفت، آنگاه عدهاى از نصارى را كه به مباهله خوانده بود، دعوت نمود. ليكن آنان از اينكار خوددارى كردند.
برخى از آنها به برخى ديگر گفتند اگر با اينان مباهله كنيد آتش به ديار شما خواهد افتاد و تا روز قيامت از مرد و زن نصرانى اثرى باقى نخواهد ماند!
فخر رازى نيز پس از نقل روايتى در اين مورد مىگويد:
بدانكه اهل تفسير و حديث بر صحت و درستى اين روايت با يكديگر متفقند. (1)
در كتاب كشاف نيز مىگويد:
در اين روايت دليلى وجود دارد كه قوىتر از آن، دليلى بر فضل و برترى اصحاب كساء (عليهم السلام) وجود ندارد. (2)
آلوسى نيز در تفسير روح المعانى پس از نقل روايت فوق مىگويد:
دلالت اين روايت بر فضل و برترى اهل بيت خدا و رسول چيزى است كه هيچ مؤمنى در آن شك ندارد...
ناصبىها (كسانىكه با اهل بيت پيامبر دشمنى و كينه دارند) پنداشتهاند كه عمل پيامبر صرفا "بخاطر مجبور ساختن و ساكت نمودن دشمن بود. و دلالت بر فضل اهل بيت نمىكند. روشن است كه اين پندار نوعى هذيان و اثرى از برخورد شيطان بيش نيست.
و ليس يصحّ فى الاذهان شيئى اذا احتاج النّهار الى دليل (3)
در ذهنها هيچچيز صحيح نخواهد بوداگر كه روز نياز به دليل داشته باشد
آيه به دعوت فرزندان، زنان و نفسها امر مىكند. با توجه به آمدن صيغۀ جمع، اطاعت از اين امر مستلزم آوردن و احضار حداقل سه نفر از عناوين فوق را دارد تا معناى جمع تحقق پذيرد. ولى مطابق احاديث و روايات، عمل پيامبر چنين چيزى را نشان نمىدهد. بنابراين عمل پيامبر فقط انحصار مصداق آيه در آن افرادى است كه به همراه خود آورده بود. و نيز آيه در كيفيت اطاعت پيامبر دلالت بر ايندارد كه افرادى كه همراه پيامبر آمده بودند شايسته مباهله
بوده و بهترين افراد پيامبر و عزيزترين مردم و نزديكترين كس نزد او بودهاند كه اين همان فخر و فضيلت آنهاست.
تأكيد بر مطلب اينكه پيامبر داراى چند زن و همسر بود ولى هيچيك از آنها جز دختر خود حضرت فاطمه (عليها السلام) را براى مباهله با خود نياورد. و اين جز شدت اختصاص ايشان به پيامبر و حب پيامبر نسبت به ايشان بخاطر قرب به خدا و كرامت او چهچيز مىتواند باشد؟
بهمين ترتيب منطبق شدن عنوان نفس فقط براى عليه عليه السلام دال بر فضيلتى عظيم و مزيتى بزرگ براى او است، زيرا وى را به منزله نفس پيامبر قرار داده است.
روايت زير كه هر دو فرقه از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) نقل كردهاند نيز همين معنا را تائيد مىكند كه آن حضرت به على عليه السلام فرمودند:
انت منّى بمنزلة هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى.
تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى. با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد بود. (4)
و نيز روايت ديگر:
انت منّى و انا منك.
تو از من هستى و من نيز از توام. (5)
و نيز: علىّ نفسى فمن رأيته يقول فى نفسه شيئا" (6)
على نفس من است، پس چه كسى را ديدى كه در مورد او سخنى گويد؟
امير المؤمنين على (عليه السلام) نيز در روز شورا به همين فضيلت اشاره فرمود. مردم نيز اعتراف داشته و انكار ننمودند.
مسئله بحدى روشن است كه حتى زمينهاى براى انكار افرادى همچون ابن تيميه نيز باقى نگذاشته است. بطورى كه وى اعتراف به صحت حديث نموده و مىگويد كه نفس پيامبر كه در آيه ذكر شده على عليه السلام است و ليكن ايشان ملاك اين منزلت و مقام را صرفا "قرابت و خويشاوندى قرار داده است و چون با اين اشكال مواجه شده كه عباس عموى پيامبر از نظر قرابت و خويشاوندى نزديكتر از پسر عمو وى (على) بوده است، اظهار داشته كه عباس از ايمانآورندگان سابقين نبوده
و ويژگى على را نداشته است. بنابراين ناگزير شده كه اعتراف نمايد كه ملاك منزلت على به منزلۀ نفس پيامبر صرفا" قرابت و خويشاوندى نبوده بلكه سبقت او به اسلام و ويژگى وى نسبت به پيامبر ملاك بوده است و آيا ويژگى مولى عليه عليه السلام نسبت به پيامبر جز بخاطر فضيلت و برترى او نسبت به سايرين و قرب او به خداى سبحان است؟
و اما جملۀ نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا... (بخوانيم فرزندانمان را) از آنجا كه كلمات ابناء (فرزندان) و نساء (زنان) به ضمير متكلم مع الغير (ما) اضافه شده است اشاره به اين است كه براى افرادى غير از پيامبر نيز در دعوت به مباهله مقامى است. با اينكه محاجه بويژه به همراه پيامبر بوده است. چنانچه اين قسمت آيه كه فَمَنْ حَاجَّكَ (كسىكه با تو محاجه مىكند) بدان دلالت مىكند. به عبارت ديگر اينكه افرادى جز پيامبر نيز در كنار وى وجود دارند همان است كه از آيۀ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ(7) برداشت مىشود و يا از آيۀ:
قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اَللّٰهِ عَلىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِي. (8)
بگو اين راه من است، من و كسىكه مرا پيروى كند با بصيرت بسوى خدا دعوت مىكنم.
چنانكه روايات كه دراينباره نقل شده نيز مطلب را تائيد مىنمايد. و اين همان مفهوم روايت پيامبر است كه
اى على تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى.
تائيد ديگر اينكه دنبالۀ آيه مىفرمايد
فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ. پس لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
منظور از دروغگويان، دروغگوى هر خبر و ادعائى نيست بلكه مراد از دروغگويان يكى از طرفين محاجه و مباهله مىباشد. و اين نشان مىدهد كه هريك از طرفين بيش از يك نفر مىباشند "زيرا با لفظ جمع آورده شده است وگرنه درست اين بود كه مىگفت
فنجعل لعنة اللّه على من هو كاذب.
پس لعنت خدا را بر كسىكه دروغگو است، قرار دهيم.
تا اينكه انطباق آيه بر يك فرد درست باشد. در نتيجه افراد مشترك با پيامبر در مباهله در ادعا نيز با وى شريك مىباشند.
چون محاجه ميان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و نصارى فقط بخاطر اختلاف دعوا نبوده، بلكه دعوت آنان نيز به اسلام مورد نظر بوده است، و حضور در مباهله نيز بخاطر پيروى آن ادعا و دعوت بوده است، لذا حضور فردى كه در آنجا حاضر شده است، نشانه اين است كه حاضرين در ادعا و دعوت با آن فرد شركت دارند. به اين مطلب نيز علامه فقيد طباطبائى اشاره نموده است.
روشن است كه با اعتراف به صحت و درستى روايات، بهانهاى براى انكار دلالت آيه به فضيلت اهل البيت باقى نخواهد بود. تا آنجا كه زمخشرى مىگويد:
در اين آيه دليلى وجود دارد كه قوىتر از آن براى فضيلت اصحاب كساء نيست.
آلوسى نيز انكار آن را نوعى هذيان و ناشى از برخورد شيطان مىداند و مىگويد:
انكاركننده چنين فضيلتى جز ناصبى كسى نيست.
و آنگاه تصريح مىكند كه نواصب هستند كه اين هذيان را بيان كردهاند.
هنگامى كه تعصب يك شخص به اين حد مىرسد كه نمىخواهد به اين فضيلت شگفت اهل البيت پيامبر اعتراف نمايد، ناگزير در صدور روايات شك مىنمايد. ولى چگونه ممكن است، در حالىكه روايات گروه بسيارى از صحابه همچون جابر بن عبد الله، براء بن عازب، انس بن مالك، عثمان بن عفان عبد الرحمن عوف، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص، عبد الله بن عباس و ابو رافع غلام پيامبر و... وجود دارد. و نيز روايت گروهى از تابعين صحابه همچون شدى، شعبى، كلبى و ابو صالح و نيز محدثين و مورخين و مفسرين چون مسلم، ترمذى، ابو الفداء، سيوطى، زمخشرى و رازى همگى به صحت اين روايات تصريح دارند.
چگونه مىتوان چنين شخصى را تصور كرد كه قول اين همه افراد را ناديه بگيرد و پس از اعتراف به صحت اين روايات بگويد:
محل صدور اين روايات شيعه است. هدف اينان مشخص است. آنها تا آنجا كه توانستهاند در ترويج اين روايات تلاش كردهاند. به اين جهت است كه در ميان بسيارى از اهل سنت رواج يافته واضعين اين روايات، بخوبى آنها را با آيه تطبيق ننمودهاند. زيرا عرب كلمۀ
نساء را در مورد دختر خود بكار نمىبرد، بخصوص كهداراى همسران باشد و لذا اين مطلب از لغات آنها فهميده نمىشود. بعيدتر از آن اينكه مراد از انفسنا، على باشد. علاوه بر اين، نصارى نجران كه گفتهاند آيه دربارۀ آنان نازل شده بهمراه آنان زن و فرزندشان نبوده است. (9)
نهايت حسنظن به چنين شخصى توجيه سخن اوست به اينكه چون وى تصور كرده روايات با ظاهر آيه مطابقت ندارد لذا به عدم صادر شدن چنين رواياتى يقين كرده و به شيعه سوء ظن نموده و منشأ روايات را اينان تلقى كرده است.
ليكن چه كسى اينگونه اغماضى را از چنين فردى مىپذيرد و او را در اين خطاى فاحش و بهتان شگفت معذور مىدارد؟
اگر اينهمه روايات را با وجود كثرت و نيز صراحت بزرگان حديث به درستى آنها، بتوان انكار نمود، پس به چه روايتى مىتوان اعتماد كرد؟ استناد به كدام سنت درست و صحيح است؟ و با انكار و رد سنت، اطلاع بر تفاصيل و مشروح احكام و قوانين و ساير مسائل قرآن چگونه ممكن خواهد بود؟ آيا اين جز نابود ساختن اساس دين و مسدود نمودن قلب شناخت و معرفت شرع مبين چيز ديگرى است؟
و اما گمان عدم انطباق روايات بر ظاهر آيه توهم فاسدى بيش نيست و از شخصى كه اندك شناختى به معانى و عبارات و نحوۀ بيان روايات داشته باشد، چنين سخنى شايسته نيست. زيرا اينكه گفته شده منظور از انفسنا، حضرت على عليه السلام و نساءنا، حضرت فاطمه عليها السلام است، بدين مفهوم نيست كه اين الفاظ استعمال آنها در اين افراد بوده است بلكه مراد اين است كه پيامبر در مقام امتثال امر الهى بوده و اين افراد را آورده است. و بدين جهت عنوان انفسنا و نساءنا بر آندو منطبق مىگردد.
اين اشكال نيز كه همراه نصارى نجران زن و فرزند نبود، وقتى وارد است كه مراد از لفظ كسىكه در جمله فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ... افراد خاصى (نصارى) مورد نظر باشد، در حالىكه چنين نيست. زيرا لفظ كسىكه يك لفظ عام بوده و در معناى كلى استعمال مىگردد. نهايت اينكه مصداق اين عنوان كلى در زمان نزول آيۀ شريفه، نصارى بوده است بدون اينكه لفظ مخصوص آنها بوده و استعمال لفظ براى آنها باشد. (بعبارت ديگر لفظ كلى است و هركس بيايد
مصداق لفظ محسوب مىگردد.) اين مسئلهاى روشن است و بر كسىكه داراى گوش شنوا و فهم سليم و قلم خالى از تعصب باشد، پنهان نيست.
افرادى كه اصالت عربيت و تخصص ادب و مهارت شناخت شيوههاى سخن و نقد كلمات ادباء و بلغاء در آنها بيشتر مىباشد، روايت فوق را نقل نموده و تفسير آيه را بيان داشتهاند و كوچكترين شكى در آن و در صحت انطباق بر آيه برايشان حاصل نشده است. بنابراين شخص مذكور مىبايست خود و درك و فهم خود را متهم سازد و در تزكيه نفس و تصفيه قلب تلاش نمايد تا براى پذيرش حق و نور علم شايسته گردد. كه البته خدا هركه را بخواهد به نور خود هدايت مىكند
و اينك نمونههائى از رواياتى كه شيعه و سنى دراينباره نقل نمودهاند.
روايتى كه حافظ ابو نعيم به اسناد خود از شعبى از جابر نقل كرده است كه او گفت:
عاقب و طيب (دو نفر از نصارى) نزد پيامبر (صلى الله عليه و آله) رسيدند. پيامبر آنان را به اسلام خواند. آنها گفتند اسلام آورديم اى محمد. پيامبر فرمود دروغ مىگوئيد. اگر مىخواهيد بگويم چه چيزى مانع از اسلام شما است؟ گفتند بفرمائيد فرمود دوستى صليب و نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك.
جابر نقل مىكند كه پيامبر ايشان را دعوت به (ملاعنه) لعنت بر يكديگر نمود و قرار صبح روز بعد را گذاشتند. صبح پيامبر دست على، حسن و حسين و فاطمه (عليهم السلام) را گرفت و دنبال آندو فرستاد. آنان از اينكار خوددارى كردند و اقرار نمودند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
سوگند به كسىكه مرا به حق برانگيخت اگر اينان تن به ملاعنه مىدادند، خداوند بر وادى و شهرشان آتش مىباريد.
جابر مىگويد:
آيۀ نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ... دربارۀ اينان نازل گشت و انفسنا رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و على (عليه السلام) بودند و ابناءنا، حسن وحسين (عليهم السلام) و نساءنا، فاطمه عليها السلام. (10).
از ابن مغازلى در مناقب (11) و موينى در فرائد السمطين مانند روايت فوق نقل شده است. (12) ذيل آيه از ابن صباغ ماليك نيز از جابر روايت شده است. (13) و از حاكم در مستدرك وى از على بن عيسى، و گفته است: بر شرط
مسلم روايت صحيح است... (14) از ابو داود طيالسى از شعبه الشعبى نيز نقل گرديده است (15)
روايت ديگر از مسلم در صحيح است كه از عامر بن سعد بن ابى وقاص و او از پدرش نقل مىكند كه گفت
معاويه بن ابو سفيان به سعد امر كرد و گفت: چه چيزى مانع توست كه ابو تراب را دشنام دهى؟
سعد گفت، اما آنچه سئوال كردى به علت سه سخن است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) به على (عليه السلام) فرمود، من او را دشنام نمىدهم. كه اگر يكى از آنها براى من بود نزد من از سرخى نعمتها دوستداشتنىتر بود. از پيامبر شنيدم هنگامى كه على را در يكى از جنگها خلفيۀ خود كرده بود، على (عليه السلام) گفت اى رسول خدا مرا همراه زنان و كودكان خليفه مىگردانى.
پيامبر فرمود آيا راضى نيستى كه نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى باشى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست؟
و نيز روز خيبر از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود پرچم را به مردى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و روسل نيز او را دوست دارند. در انتظار بوديم كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
على را براى من بخوانيد. پس على (عليه السلام) در حالىكه چشمدرد داشت، نزد پيامبر آمد. پيامبر آب دهان خود را به چشمان على (عليه السلام) ماليد و پرچم را به دست او داد. پس خداوند به دست او فتح و پيروزى آورد.
و نيز سومين سخن هنگامى بود كه اين آيه نازل شد.
فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ... پيامبر (صلى الله عليه و آله) على، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) را خواند و فرمود خداوندا اينان اهل بيت من مىباشند. (16)
اين روايت را ابو المؤيد موفق بن احمد در كتاب فضائل على (عليه السلام) (17)و نيز ابن صباغ مالكى در فصول المهمه نقل نمودهاند. (18)
روايت ديگر از على بن ابراهيم در تفسير خود از امام جعفر صادق عليه السلام
است كه از آن حضرت نقل مىكند:
هنگاميكه نصارى نجران نمايندگان خود را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند، بزرگان آنها اهثم، عاقب، و سيد بودند. هنگام نمازشان شد، مشغول نواختن ناقوس شده و نماز خواندند. اصحاب پيامبر به پيامبر عرض كردند يا رسول الله اين در مسجد تو است! پيامبر فرمود ايشان را بخوانيد. پس زمانى كه از نماز فارغ گشتند نزد پيامبر آمدند و گفتند ما را به چه مىخوانى؟ فرمود به شهادت به اينكه خدائى جز او نيست و من رسول او هستم و اينكه عيسى عليه السلام بندهاى مخلوق بود و مىخورد و مىآشاميد و سخن مىگفت. گفتند: پدر او كه بود؟ پس در آن هنگام وحى بر پيامبر نازل شد كه بديشان بگو درباره آدم عليه السلام چه مىگوئيد؟ آيا بندهاى مخلوق بود كه مىخود و مىآشاميد و سخن مىگفت و ازدواج مىكرد؟ پس پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان دراينباره سئوال فرمود، آنان گفتند آرى. آنگاه پيامبر فرمود. پدر وى كه بود؟ پس متحير و بهت زده شدند. سپس خداوند نازل فرمود كه:
إِنَّ مَثَلَ عِيسىٰ عِنْدَ اَللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. آنگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود: حال با من مباهله كنيد كه اگر من راست بگويم لعنت بر شما باد و اگر دروغ بگويم بر من باد گفتند انصاف بخرج دادى. پس وعده مباهله گذاشتند. هنگاميكه به منازل خود بازگشتند بزرگان آنها سيد و عاقب و اهثم گفتند. اگر به همراه قوم خود با ما مباهله كند با او مباهله خواهيم كرد و او پيامبر نيست و اگر فقط با اهل بيت خود به مباهله با ما بيايد با او مباهله نخواهيم كرد زيرا بر اهل بيت خود مقدم نمىگردد، مگر اينكه راستگو باشد.
پس چون صبح شد، نزد رسول الله (صلى الله عليه و آله) آمدند در حالىكه امير المؤمنين، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) به همراه پيامبر بودند. نصارى گفتند. اينان كيستند گفته شد اين عموزادهاش و وصى و دامادش على بن ابيطالب است، ديگرى
دخترش فاطمه و آندو حسن و حسين مىباشند. پس پراكنده شده و به پيامبر مىگفتند. ما از تو خشنود هستيم ما را از مباهله معذور دار.
پس با پيامبر در ازاى پرداخت جزيه مصالحه كردند و منصرف گشتند. (19)
حديث ديگر: شيخ طوسى در امالى خود از امام جعفر صادق عليه السلام از امام محمد باقر عليه السلام از جدش على بن الحسين عليه السلام از عمويش حسن بن على عليه السلام نقل نموده است كه:
هنگامى كه اهل كتاب با محمد (صلى الله عليه و آله) محاجه كردند خداوند به او فرمود:
فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ. پدرم از انفس، على (عليه السلام) را به همراه خود برد و از ابناء، من و برادرم و از نساء، فاطمه (عليها السلام) مادرم را از ميان همۀ مردم خارج نمود. پس ما اهل او و گوشت و خون او و به منزلۀ نفس او هستيم. ما از اوو او از ماست. (20)
روايت ديگر شيخ مفيد در كتاب اختصاص از امام موسى بن جعفر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود:
همه امت، خوب و بد آن براى اين اجتماع كردهاند كه در حديث نجرانى هنگاميكه پيامبر آنان را به مباهله دعوت كرد، در كساء جز پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) كس ديگرى نبود و خداوند نيز فرمود:
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ. تأويل ابناءنا حسن و حسين (عليهما السلام) و نسانا فاطمه (عليها السلام) و انفسنا، على بن ابيطالب (عليه السلام) بود. (21)
روايت ديگر، شيخ طوسى در كتاب مجالس خود در حديث مشهور به سوگند على (عليه السلام) در روز شورا از آن حضرت نقل مىكند كه فرمود:
آيا كسى در ميان شما جز من هست كه خداوند دربارهاش و درباره همسر ودو فرزندش آيه مباهله را نازل فرموده و خداوند نفس او را به منزله نفس پيامبر قرار داده باشد؟
گفتند:
نه (22)
روايت ديگر، ابن بابويه از حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود:
سخن خداوند عز و جل كه:
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ. پيامبر (صلى الله عليه و آله) در مباهله با نصارى افرادى را جز على بن ابيطالب، فاطمه، حسن و حسين (عليهم السلام) را داخل كساء ننمود. بنابراين تأويل ابناءنا، حسن و حسين (عليهما السلام) و نساءنا، فاطمه (عليها السلام) و انفسنا، على بن ابيطالب (عليه السلام) مىباشد. (23)
و بسيارى ديگر از علماى شيعه كه اين مضمون را از ائمه اطهار (عليهم السلام) نقل كردهاند.
(1) تفسير الكبير، ذيل آيۀ فوق
(2) كشاف، ج 1، ص 370، اصحاب كساء همان اهل بيت هستند.
(3) روح المعانى، جلد 3، ص 167 و 168
(4) علامه بحرانى روايات وارده از پيامبر را كه شامل اين عبارات است از طريق اهل سنت صد حديث، و از طريق شيعه هفتاد حديث نقل كرده است.
(5) اين حديث را بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و حاكم و ديگران نقل كردهاند.
(6) ابن نجاز اين روايت را نقل كرده است.
(7) سوره هود، آيه 17
(8) سوره يوسف، آيه 108
(9) المنار، ج 3، ص 322
(10) غايه المرام، ص 301، ح 7
(11) غايه المرام، ص 300، ح 4
(12) غايه المرام، ص 301، ح 10
(13) غايه المرام، ص 303، ح 17
(14) غايه المرام، ص 303، ح 18
(15) غايه المرام، ص 303، ح 19
(16) غايه المرام، ص 300، ح 1 و 2
(17) غايه المرام، ص 301، ح 5
(18) غايه المرام، ص 302، ح 15
(19) غايه المرام، ص 303، ح 1
(20) غايه المرام، ص 304، ح 3
(21) غايه المرام، ص 304، ح 4
(22) غايه المرام، ص 304، ح 5
(23) غايه المرام، ص 305، ح 8
«إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»
همانا خداوند مىخواهد كه رجس و ناپاكى را از شما اهل البيت دور سازد. و شما را پاك و تطهير نمايد.
(سوره احزاب، آيه 33)
ارادهمفهوم اراده واضح و روشن است. اراده يا تكوينى است كه متعلق به فعل نفسى مىباشد و يا تشريعى است كه متعلق به صدور افعال اختيارى ديگران است. (1) اراده تشريعى خداوند همان است كه به افعال اختيارى بندگان تعلق مىگيرد و از مورد اراده تفكيكپذير است. (مانند اينكه خداوند ارادۀ خير نسبت به بندگان دارد ولى بندگان خود اختيار دارند كه خير يا شر را انتخاب كنند در عين حال اراده خداوند از مورد اراده كه افعال بندگان است، مجزاست) خداوند مىفرمايد:
يُرِيدُ اَللّٰهُ بِكُمُ اَلْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ اَلْعُسْرَ. (2)
خداوند براى شما آسانى را اراده مىكند و سختى را اراده نمىكند.
و نيز:
وَ لٰكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ. (3)
و ليكن مىخواهد كه شما را پاك گرداند.
اراده تكوينى خدا چيزى است كه به افعال او كه از خودش صادر مىشود، تعلق مىگيرد. لذا با فعل ملازم بوده و از آن نيز جدا نمىشود. مانند اين آيه:
إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً "أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (4)
همانا امر او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند به اينكه بدان بگويد موجود بشو، مىشود.
رجسرجس چيز ناپاك و آلوده است. رجس حسى روشن است. رجس معنوى آن است كه موجب ناپاكى و آلودگى نفس مىشود، مانند شرك، گناه و هرگونه معصيتى.
بيتآنچه ديوار آن را احاطه مىكند، سقف شده چون خانه و مانند
آن. محل سكونت (بيت سكونت)، بر بيت قرابت و خويشاوندى و نسب نيز اطلاق مىگردد. اهل بيت سكونت كسى است كه در آن زندگى مىكند. چنانكه اهل بيت قرابت، نزديكان خويشاوند شخص را گويند.
آيه صراحتا" دلالت بر انحصار اراده خداوند در از ميان بردن رجس و ناپاكى از اهل البيت و تطهير كامل آن دارد. (5) اين انحصار فقط نسبت به اهل بيت است وگرنه خداوند نسبت به غير آنان اراده تكوينى و تشريعى دارد. بنابراين معناى آيه اين است كه ارادهۀ دور نمودن رجس و آنگاه تطهير فقط مختص به ايشان بوده و درباره ديگران نيست.
پس مىتوان گفت: اى اهل البيت (فقط) شما هستيد كه خداوند اراده مىكند ناپاكى را از شما دور سازد و شما را از زشتيها پاك نمايد. بنابراين اراده در اينجا اراده تكوينى خدا است. زيرا اراده تشريعى خدا براى تطهير و پاك نمودن به قوم خاص يا اهل بيت خاصى اختصاص ندارد و به همه مردم تعلق مىگيرد.
خلاصه اينكه خداوند منحصرا "اراده كرده كه اهل البيت را از ناپاكى پاك نمايد و لذا تطهير اهل البيت به اراده خدا واقع گشته و بنابراين از ذنوب و گناهان معصوم مىباشند.
اين معنا فقط از خود جمله و بدون در نظر گرفتن آيات قبل نمايان است ولى اگر به سياق آيات قبل (درباره وظايف زنان پيامبر) توجه كنيم، مىتوان چنين احتمال داد: هنگامى كه خداوند متعال با اوامر مؤكد زنان پيامبر دستور داده و در تكليف ايشان شدت عمل بخرج داده، خطاب را براى همۀ زنان و نيز زنان خاص پيامبر عموميت داده است. ايشان را آگاه ساخته كه شدت عمل در تكليف بخاطر فشار و سختگيرى بر آنان نيست بلكه بخاطر اين است كه اراده تطهيرشان را نموده تا بدين ترتيب نمونه و مثالى شوند كه بدانها اقتداء گردد و راهشان طى شود.
از اين استدلال استنباط مىشود كه تكليف يادشده اگرچه متوجه زنان پيامبر است و لى به آنها اختصاص ندارد و مخصوص آنان نيست. بلكه اينان بخاطر اختصاص به پيامبر (صلى الله عليه و آله) به اين تكاليف مكلف گشتهاند و لذا هركس چنين اختصاصى نداشته باشد، مشمول اينگونه تكاليف
خواهند شد. بنابراين علت عموميت داشته ولى مطابق فرد تخصيص مىيابد.
بر اين مبنا اراده، تشريعى است و مراد از اهل البيت، عموم زنان پيامبر مىباشد و ضمير جمع مذكر (لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ) نيز براى تغليب است.
ليكن اين احتمال بعيد است، بخصوص كه در تمام آيات قبل و بعد فقط همين آيه با ضمير جمع مذكر آمده است و ساير خطابهاى آيات قبل و بعد با وجود داشتن تغليب، بصورت مؤنث آمدهاند.
بنابراين چون اين آيه با آيات قبل و بعد خود از نظر بكار بردن ضماير كاملا تفاوت دارد، دو حالت مىتوان در نظر گرفت.
1 - يا جملهاى است كه براى ايراد غرض و منظور خاصى آورده شده است مانند اين آيه:
يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اِسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ اَلْخٰاطِئِينَ. (6)
اى يوسف ازاينروى بگردان و (اى زليخا) براى گناه خود استغفار كن زيرا تو از خطاكاران بودهاى.
در اينجا همسر زليخا پس از روشن شدن موضوع، يوسف و زليخا را مورد خطاب قرار مىدهد. در آيه مورد بحث نيز شايد اين غرض خاص، بيان مقام اهل البيت بوده است كه با شأن زنان پيامبر تفاوت داشته است.
2 - و يا اينكه اين جمله در نزول، آيۀ مستقلى است و ارتباطى به قبل و بعد خود ندارد و به دستور پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و به مصلحت نامعلوم در اينجا قرار داده شده است كه شايد بخاطر احتياط از حفظ آيه از تحريف بوده است. زيرا اگرچه خداوند ضمانت حفظ قرآن را در برابر تحريف نموده ليكن منافاتى ندارد كه اين ضمانت از طريق اسباب طبيعى بوده و اين كار نيز يكى از اسباب باشد.
طبيعتا" اين توجيه وقتى است كه بگوئيم ترتيب آيات قرآن به شكل موجود به دستور پيامبر بوده است. ولى بنابر اينكه ترتيب آيات به امر آن حضرت نباشد شكلى در ميان نيست. (خلاصه اينكه نزول اين آيه به ترتيب كه قبل و بعد آن آيات مطابق ترتيب فعلى قرآن باشد، نيست. بلكه آيه مستقلا "نازل گشته است).
بهرحال، اينكه الزاما" سياق آيه چنين باشد، التزام غير لازمى است.
مشابه اين آيۀ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... است كه آن نيز مستقلا "نازل شده و ارتباطى به قبل و بعد ندارد و (توضيح آن گذشت). بويژه اگر رواياتى
كه درباره شأن نزول آيه مىباشد ملاحظه نمائيم.
رواياتى كه دلالت بر نازل شدن آيه بطور مستقل دارند فراوان بوده و در آنها روايتى حتى ضعيف دال بر اينكه آيه به همراه آيات قبل و بعد نازل شده وجود ندارد. چنانكه بدان اشاره خواهد شد. (انشاء الله)
با وجود روايات زيادى كه شعيه و سنى روايت كردهاند، معنائى ندارد كه تصور كنيم سياق آيه با آن معارض باشد. علاوه بر اينكه دلالت آن نيز ترجيح داشته باشد.
رواياتى كه بيان مىدارد نزول آيه بطور مشخص درباره اهل البيت است نه كس ديگر، واقعا "زياد است بطوريكه (از دو فرق) از هفتاد روايت تجاوز مىكند. و اگر به چنين رواياتى نتوان تكيه نمود، «فبأىّ حديث بعده يؤمنون» پس به كدام حديث بعد از آن ايمان مىآورند؟ (7)
رواياتى كه شيعه به شيوههاى خود از امير المؤمنين، على بن الحسين محمد بن على، جعفر بن محمد، على بن موسى الرضا (عليهم السلام) و از ام سلمه، ابو ذر، ابو ليلى، ابو اسود دؤلى، عمر بن ميمون اودى، سعد بن ابى وقاص نقل نمودهاند و اهل سنت با اسناد خود از ام سلمه، عايشه، ابو سعيد خدرى، سعد، وائله بن اصقع، ابو حمراء، ابن عباس، ثوبان غلام پيامبر عبد الله بن جعفر، على بن ابيطالب (عليه السلام) و حسن بن على (عليه السلام) روايت كردهاند، همگى دلالت بر اين دارند كه آيه فوق درباره اين پنج نفر نازل شده است: رسول الله (صلى الله عليه و آله) عموزادهاش على (عليه السلام) و دخترش فاطمه (عليها السلام) و دو فرزندش حسن و حسين (عليهم السلام) و مراد همه از اهل البيت، اين افراد هستند نه كسانديگر. و اينك نمونههائى از اين احاديث.
1 - عبد الله بن احمد بن حنبل در مسند خود از پدرش از شداد ابو عمار روايت كرده است كه او گفت:
بر وائله بن اصقع وارد شدم در حاليكه عدهاى نزد او بوده و از على (عليه السلام) ياد مىكردند. وقتى برخاستند، وائله گفت آيا شما را به آنچه از پيامبر (صلى الله عليه و آله) ديدم آگاه بسازم؟ گفتم آرى. گفت روزى خدمت حضرت فاطمه (عليها السلام) رسيدم و از او درباره على عليه السلام سئوال نمودم. فرمود به پيامبر توجه كن.
پس در انتظار او نشستم تا اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله) آمد و همراه او على و حسن و حسين (عليهم السلام) بودند و در حالىكه هر دو دست پيامبر را گرفته بودند، كه داخل شدند. على و فاطمه به پيامبر نزديك شدند و پيامبر آندو را در پيش خود نشاند و حسن و حسين را بر روى ران خود جاى داد. سپس لباس خود را بر آنها انداخت (يا عباى خود را) و آنگه اين آيه را تلاوت فرمود:
إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (8)
آنگاه فرمود. خداوندا اينان اهل بيت من هستند و اهل بيت من برحقند.
اين حديث و احاديث بعد به حديث كساء مشهور است.
2 - عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش با سند خود از شهر بن حوشب روايت كرده است كه او گفت از ام سلمه همسر پيامبر شنيدم هنگامى كه خبر شهادت حسين بن على (عليه السلام) رسيد، اهل عراق را لعنت نمود و گفت:
او را كشتند، خدا اينان را بكشد، او را خوار كردند، خدا ايشان را لعنت كند. روزى نزد پيامبر بودم كه فاطمه (عليها السلام) ظرفى را كه در آن غذائى درست كرده و در طبقى آن را حمل مىنمود براى پيامبر آورد و در پيش ايشان نهاد. پيامبر فرمود پسر عمويت كجاست؟ گفت در خانه است. فرمود برو و او را بخوان و دو فرزندت را نيز نزد من بياور. آنگاه فاطمه (عليها السلام) در حالىكه دو فرزند خود را هدايت مىكرد، بازگشت. دست هريك را در دست داشت و على (عليه السلام) نيز بدنبال او مىآمد تا اينكه بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) وارد شدند. پيامبر دو فرزند را بر زانوى خود نشاند، على (عليه السلام) طرف راست و فاطمه (عليها السلام) طرف چپ آن حضرت نشستند.
ام سلمه در ادامه سخنان خود گفت:
پيامبر از زير پاى من جامهاى خيبرى (كساء) را كه در مدينه پوشاك ما در خواب بود، برداشت و طرفين آن را بر آنها پوشاند و دست راست خود به طرف خداوند اشاره نمود و گفت: خدايا اينان اهل بيت من هستند، ناپاكى را از ايشان دو ساز و پاك و مطهرشان نما (9)من به پيامبر گفتم آيا من از اهل تو نيستم؟ فرمود چرا، داخل
جامۀ (كساء) شو. پس داخل شدم البته بعد از آنكه دعاى آنحضرت درباره پسرعمويش على و فرزندانش و دخترش فاطمه پايان يافته بود.
3 - ثعلبى در تفسيرش به اسناد خود از ابو سعيد خدرى نقل مىكند كه او گفت:
پيامبر فرمود:
اين آيه درباره من و درباره على و حسن و حسين و فاطمه نازل شده است. إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً". (10)(11)
4 - ثعلبى به اسنادش از عوام بن حوشب نقل مىكند كه او گفت: پسر عمويم از بنى حرث بن تيم الله كه به او مجمع مىگويند نقل نمود كه با مادرم بر عايشه وارد شديم. مادرم از او سؤال كرد كه خروج تو را در روز جمل ديدم. گفت آن از خدا بود. آنگاه در مورد على (عليه السلام) از او سؤال نمود، گفت 6 از مندر مورد بهترين مردم نسبت به پيامبر سؤال نمودى. روزى على، فاطمه، حسن و حسين را ديدم كه پيامبر پوششى بر آنان جمع نموده بود و مىفرمود: خداوندا اينان اهل بيت و خاصۀ من هستند پس ناپاكى را از ايشان بدور دار و ايشان را پاك و مطهر نما.
من گفتم: اى رسول خدا آيا من نيز از اهل تو هستم؟ فرمود بر جاى خود باش تو بر خير هستى. (12)
5 - حميدى در حديثى كهص حيح بخارى و مسلم بر آن اتفاق دارند از مسند عايشه از مصعب بن شيبه از صفيه بنت سيبه از عايشه نقل مىكند:
يك روز صبح پيامبر خارج شد در حالىكه عبائى از موى سياه دربر داشت.
حسن بن على (عليه السلام) آمد پس او را داخل عبا نمود. سپس حسين (عليه السلام) آمد، او را داخل نمود. سپس على (عليه السلام) آمد، او را نيز داخل نمود، آنگاه فرمود:
إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً " (13)
6 - مسلم در صحيح با سند خود از زيد بن ارقم نقل نموده كه گفت: پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود
الا و انّى تارك فيكم الثّقلين احدهما كتاب اللّه عزّ و جلّ، هو حبلى اللّه
من اتّبعه كان على الهدى، و من تركه كان على ضلالة، و اهل بيتى اذكّركم اللّه فى اهل بيتى، اذكّركم اللّه فى اهل بيتى، اذكّركم اللّه فى اهل بيتى.
بدانيد و آگاه باشيد كه من در ميان شما دو چيز گرانبها بجاى ميگذارم يكى از آندو كتاب خداى عز و جل است كه آن حبل و ريسمان خداست كه هركس از آن پيروى كند بر سبيل هدايت است و هركس آن را رها كند، بر گمراهى است. و دومين آن اهل بيت من است، شما را دربارۀ اهل بيتم بياد خدا تذكر مىدهم، شما را درباره اهل بيتم بياد خدا تذكر مىدهم، شما را درباره اهل بيتم بياد خدا تذكر مىدهم.
راوى مىگويد. گفتيم اهل بيت او چه كسى است؟ زنان او هستند؟ گفت: زن عصر و روزگارى با مرد است پس مرد او را طلاق مىدهد و به اهل و خويشان خود باز مىگردد، اهل بيت پيامبر اهل و ريشه او و كسانى هستند كه پس از او صدقه بر ايشان حرام گشته است. (14)
7 - موفق بن احمد خوارزمى در كتاب خود فضائل امير المؤمنين از ابو سعيد خدرى نقل كرده كه گفته است:
هنگامى كه آيۀ وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاٰةِ(15) اهل خود را به نماز امر نما، نازل شد، پيامبر به مدت نه ماه جلوى درب خانۀ فاطمه و على مىرفت و مىگفت نماز، خدا شما را رحمت كند، إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.(16)
8 - حموينى در كتاب فرائد السمطين از ثوبان غلام پيامبر روايت مىكند كه او گفت:
پيامبر، حسن و حسين را بر راه خود نشاند و فاطمه را در جلوى زانو و على را در آغوش و سپس فرمود خدايا اينان اهل بيت من هستند (17)
9 - حموينى از اسماعيل بن عبد الله بن جعفر از پدرش روايت مىكند كه گفت:
چون پيامبر به رحمتى كه از آسمان فرود آمد نظر كرد، دو بار فرمود:
چه كسى در اينجاست؟ زينب گفت: من هستم يا رسول الله. پس فرمود براى من على، فاطمه، حسن و حسين را بخوانيد آنگاه حسن را در طرف راست خود و حسين را در طرف چپ و على و فاطمه را در جلوى خود قرار داد و سپس كساى خيبرى را بر آنان پوشاند و گفت:
خداوندا براى هر پيامبرى اهل بيتى است و اينان اهل بيت من هستند
پس خداوند چنين نازل فرمود:
إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً". (18)
زينب گفت اى رسول خدا من به همراه تو داخل نشود؟ پيامبر فرمود در جاى خود باش، تو بر خير هستى انشاء الله تعالى.
10 - ابن صباغ ماليكى در كتاب فصور المهمه از ام سلمه روايت مىكند كه گفت روزى پيامبر (صلى الله عليه و آله) در خانه خود بود. فاطمه (عليها السلام) ظرفى كه در آن غذائى بود براى آن حضرت آورد پيامبر فرمود: همسر و دو فرزندت را براى من بخوان. پس على، حسن و حسين آمدند و داخل شدند و نشستند و مشغول خوردن غذا گرديدند پيامبر بردكهاى كه بر زير آن كساى خيبرى قرار داشت، نشسته بود.
ام سلمه مىگويد:
من نيز در اطاقى نزديك آنان بودم. پيامبر كساء را برداشت و بوسيله آن، آنها را پوشاند. سپس فرمود خداوندا اينان اهل بيت من و خاصان من هستند، ناپاكى و رجس را از ايشان دور بدار و پاك و مطهرشان ساز.
ام سلمه مىگويد:
سر خود را داخل خانه كردم و گفتم آيا من نيز با شما هستم اى رسول خدا؟ فرمود تو بر خير هستى. سپس خداوند چنين نازل فرمود
إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ". (19)
مشابه روايات فوق زياد وجود دارد كه دلالت بر عدم دخول زنان پيامبر در زمره اهل البيت و اختصاص آيه به پنج نفر دارد. بزرگان قوم نيز به صحت همه آنها تصريح نمودهاند.
از اينجا سست بودن نظر عقل شده از كسانىكه به دشمنى و عداوت با اهل البيت مشهور هستند، همچون عكرمه غلام ابن عباس و پيروان او كه مىگويند آيه درباره زنان پيامبر نازل شده، نمايان مىگردد. اين نظر علاوه بر اينكه به گفتار و سخن پيامبر استناد ندارد، اجتهاد در مقابل نصى است از افرادى كه معروف به دروغگوئى و جعل حديث مىباشند. دراينباره به كتاب ميزان الاعتدال و ساير كتب بزرگان قوم مراجعه كنيد تا احوال اين افراد و موضع آنان نسبت به امير المؤمنين (عليه السلام) و اهل بيت پيامبر شناخته شود و ارزش نظر نقل
شده از ايشان نمايان گردد. خداوند هركه را بخواهد به راه راست هدايت مىنمايد.
در انتها برخى از رواياتى كه از طريق شيعه نقل شده نيز ذكر مىشود.
از جمله روايتى است كه محمد بن يعقوب با اسناد خود از ابو بصير نقل نموده كه او از امام جعفر صادق (عليه السلام) دربارۀ آيه أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ سؤال نمود، حضرت فرمود:
درباره على بن ابيطالب، حسن و حسين (عليهم السلام) نازل شده است... و ليكن خداوند عز و جل آن را بعنوان تصديق پيامبرش نازل فرمود. إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً" ،على و حسن و حسين و فاطمه و (عليهم السلام) بودند كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) ايشان را در خانهام سلمه در زير كساء قرار داد و فرمود:
خداوندا براى هر پيامبرى اهل و وزنهاى است و اينان اهل بيت و فرزند من هستند. ام سلمه گفت، آيا من از اهل تو هستم؟ فرمود:
تو بر خير هستى و ليكن اينان اهل بيت و فرزند من هستند. (20)
ابن بابويه با سند خود از موسى هاشمى در سر من راى نقل مىكند كه گفت پدرم از پدرانش از حسين بن على (عليه السلام) از على (عليه السلام) مرا حديث نمود كه:
بر رسول خدا كه در خانهام سلمه بود، وارد شدم كه اين آيه نازل گرديده بود:
إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ".
پيامبر فرمود، اى على اين آيه درباره تو و دو سبط تو و ائمه از نسل تو مىباشد. گفتم ائمه پس از تو كيانند؟ فرمود: تو يا على و سپس حس و حسين و پس از حسين، على فرزندش و پس از على، محمد فرزندش و پس از محمد، جعفر فرزندش و پس از جعفر، موسى فرزندش و پس از موسى، على فرزندش و پس از على، محمد فرزندش و پس از محمد على فرزندش و پس از على، حسن فرزندش و آنگاه حجت خدا از فرزند حسن. اينچنين است نامهاى ايشان كه بر ساق عرش مكتوب است. پس دراينباره از خدا سؤال نمودم، فرمود اى محمد
اين ائمه پس از تو هستند كه پاك و معصوم مىباشند ودشمنانشان ملعونند. (21)
(1) ارادۀ تكوينى همان خواست درونى يك شخص نسبت به انجام افعالش مىباشد كه اين خواست درونى از افعال نفسى است. ارادۀ تشريعى خواست يك شخص نسبت به افعال ديگران است.
(2) سورۀ بقره، آيه 185.
(3) سورۀ مائده، آيه 6.
(4) سورۀ يس، آيه 82.
(5) از نظر ادبى كلمۀ انما در اول جمله دلالت بر حصر مىكند.
(6) سورۀ يوسف، آيه 29.
(7) سورۀ اعراف، آيه 185.
(8) سند احمد، ج 4، ص 107. غايه المرام، ص 287، ج 1.
(9) در سند احمد، اين عبارت سه بار تكرار شده است.
(10) سند احمد، ج 6، ص 298. غايه المرام، ص 288، ج 8.
(11) غايه المرام، ص 288، ح 15.
(12) غايه المرام، ص 289، ح 17.
(13) غايه المرام، ص 289، ح 22.
(14) غايه المرام، ص 290، ح 27. قريب به اين روايت را حموينى اززيد به ارقم و حسن بن على (عليه السلام) نقل نموده است. ح 33 و 34 و 35.
(15) سوره طه، آيه 132 (16) غايه المرام، ص 290، ح 29.
(17) غايه المرام، ص 290، ح 31.
(18) غايه المرام، ص 290، ح 32.
(19) غايه المرام، ص 291، ح 37.
(20) اصول كافى، ج 1، ص 286، 287.
(21) غايه المرام، ص 293، ح 6.
«قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَكُورٌ * أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً فَإِنْ يَشَإِ اَللّٰهُ يَخْتِمْ عَلىٰ قَلْبِكَ وَ يَمْحُ اَللّٰهُ اَلْبٰاطِلَ وَ يُحِقُّ اَلْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ»
بگو بخاطر آن از شمال اجر و مزدى جز دوستى نزديكانم نمىخواهم. هركس نيكى كند، ما نيز در آن، نيكى را برايش مىافزائيم. همانا خداوند غفور و شكور است يا بر خدا به دروغ افترا مىبندند. پس اگر خدا خواهد بر دل تو مهر مىنهد. (ولى او خواسته كه به تو وحى كند) و باطل را محل مىكند و حق را با كلمات خويش ثابت مىنمايد. او به درون سينهها آگاه است.
(سوره شورى، آيه 23 و 24)
اجر پاداش عملى است كه به عامل و كنندۀ كار باز مىگيرد، خواه دنيوى و خواه اخروى باشد.
مودت محبتى است كه در پى حمايت و پيمان طرفينى حاصل مىگردد. شايد به همين لحاظ درباره محبت بندگان نسبت به خدا بكار نمىرود.
قربى قرابت و نزديكى در نسبت است.
هنگامى كه شيوۀ دعوت مردم توسط انبياء و منطق آنان را در قرآن بررسى مىكنيم، انبياء را چنين مىيابيم كه اعلان مىكنند به منظور اعتلاى كلمۀ حق و توحيد آمدهاند و در ازاى اينكار اجر و مزدى را نمىخواهند، زيرا اجر آنان با خداى متعال است. اين همان است كه بطور مثال در سوره شعراء از زبان برخى از آنان ملاحظه مىكنيم كه اعلان مىكنند:
وَ مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلىٰ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ. (1)
بر آن (زحمات رسالت) از شما اجرى نمىخواهم، اجر من جز بر خدا، بر كسى نيست.
اين منطق، از ادب خالص توحيدى جوشيده است كه خداوند انبياء بزرگ خود را به آن مؤدب نموده است، تا نمونه عمل در راه خدا باشند و ايشان در برابر آن پاداش و تشكر از مردم نمىخواهند.
آنچه واقعا "مناسب است، اين است كه اجرگيرنده، مرسل (پيامبر) است نه مرسل اليه (مردم) و اجر خدا نيز با اجر مردم و بندگان قابل قياس نيست.
به عبارت ديگر پيامبر در برابر زحمات و مشقات در راه هدايت مردم اجرى دارد
ولى اين اجر را از خدا مىخواهد نه از مردم، زيرا اجرى كه خدا مىدهد با اجر مردم قابل قياس نمىباشد.
حال سؤالى كه مطرح است، اين است كه اينكه در خلال برخى آيات يا روايات مىيابيم كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) از امت خود درخواست اجر نموده است، چه معنائى دارد؟ و آيا (العياذ بالله) اين باس نت ساير انبياء مخالفت دارد؟ يا اينكه بين اين معنا و گفته ديگر پيامبر كه در آيه ديگرى بيان مىفرمايد إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلَى اَللّٰهِ. اختلاف چندانى نيست، يا اينكه آيۀ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلَى اَللّٰهِ استثناء و تخصيصپذير نيست و مىتوان دربارۀ آن چنين ادعائى كرد؟
پاسخ طبيعى و واضح اين سؤالات اين است كه آن اجرى كه در آيه خواسته شده در حقيقت شگفتترين خيرى است كه به امت باز مىگردد و به مسير حركت و آينده و رهبرى آنان ارتباط دارد، و پيوند عاطفى را متوجه رهبرى نموده و با پيوند عقيدتى آن را استوار مىسازد، و آنگاه كه عقيده با عاطفه بيانگر اساس رهبرى قرين گشت، ضمانت قيام آن رهبر را براى عمل مهم تاريخى او و قرار گرفتن مسئوليتش در زمينه تربيت كل انسانيت و هدايت آن به راههاى كمال ممكن مىسازد. (بعبارت ديگر وقتى پيامبر مردم را به دوستى ومودت نزديكان كه رهبريت آينده آنان را در دست دارد مىخواند و اجر كار خود را دوستى به اينان مىداند، به اين مفهوم است كه محبت رهبر پس از خود رادر دل مردم قرار مىدهد تا او بهتر بتواند پس از پيامبر جامعه را در مسير هدايت حركت دهد و لذا خير اين مودت به خود مردم باز مىگردد.)
بنابراين اجرى كه خواسته شده، در واقع آموزش اجتماعى جالبى براى امت بوده و اجر و مزد شخصى پيامبر نيست. در حالىكه پيامبر با اخلاصترين مردم براى حقيقت است و قرآن نيز اعلان مىكند:
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ. (2)
براى" زحمات رسالت "از ايشان اجرى نمىخواهى.
مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ (3)
قرآن حقيقت فوق را از زبان پيامبرش روشن ساخته است، آنجا كه مىفرمايد:
مٰا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلاّٰ عَلَى اَللّٰهِ. (4)
هر اجرى از شما خواستم براى شما است، اجر من جز بر خدا بر كسى نيست.
و نيز:
قُلْ مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلىٰ رَبِّهِ سَبِيلاً". (5)
بگو براى آن اجرى نمىخواهم مگر اينكه هركه بخواهد به سوى خدايش راهى بگيرد. (يعنى اجر من همان پذيرش هدايت شما است).
و اما اينكه مودت و دوستى نزديكان را اجرى براى پيامبر ناميده است، صرفا ادعائى است، زيرا پس از اينكه در حقيقت به مصلحت امت بازگشت مىكند به خود پيامبر نيز برخورد دارد. آنچه اين مسئله را تصحيح مىكند دو چيز است:
الفاينان همان راه به سوى خدا هستند.
بمودت و دوستى آنان اثر بزرگى در ارتباط دادن امت به رهبر حكيم آن دارد تا اهداف تاريخى اسلام تحقق يابد (يعنى در حقيقت نزديكان پيامبر كه همان اهل بيت مىباشند، نفس هدايت و راه به سوى خدا هستند و پيامبر با خواستن محبت آنان، مردم را به اين هدايت رهنمون مىسازد)
شايد قرآن كريم ارتباط عاطفى را درباره پيامبر ايجاد مىكند كه مودت نزديكان را به او نسبت دهد تا در آينده غرض و منظور او را تحقق بخشد.
اين چيزى است كه از آيه استنباط مىگردد.
و اما روايات متواترى كه در اين زمينه وجود دارد، روشن مىسازد كه اين افراد كه مودت آنان اجر پيامبر ذكر شده، چه كسانى هستند. روايات تأكيد مىنمايند كه اين افراد عبارتند از على، فاطمه ودو فرزندش (عليهم السلام) و شايد اين روشنترين حد لازم براى شيعه باشد. عموم علماى اهل سنت نيز اين نظر را دارند و بزرگان آنان نيز در آن قطعيت كامل دارند. افرادى هم كه با اين تفسير مخالف باشند بندرت مىيابيم، همچون عكرمه كذاب و مانند وى كه بخاطر كينه و عداوت نسبت به اهل بيت، عادتشان بر اين است كه آياتى را كه در فضيلت اهل البيت نازل شده، تأويل كنند، حتى اگر با قرآن و روايات مخالفت داشته باشد. و اين صرفا "بخاطر اشباع هوىوهوس ناچيز و كينۀ كوركورانه است و لذا به مخالفت اينگونه افراد اعتنائى نمىگردد.
اين گفتارها، به اين علت ذكر مىشود كه همانگونه كه پيش از اين نيز اشاره شد، تعصب و جهلى كه اين تفاسير از آن ناشى شده، روشن گردد و اينك برخى از اين گفتارها.
الفمىگويند آيه به پيامبر امر مىكند اين مطلب را به مشركين بگويد يعنى بدانها بگويد براى رسالت خود اجرى از شما نمىخواهم مگر اينكه نزديكى و قرابتى كه نسبت به شما دارم حفظ كنيد و صلۀ رحم كه ميان من و شماست انجام دهيد.
ذوق سليم اين نظر را نمىپذيرد. چگونه ممكن است شخصى عاقل، اجر رسالت خود را از كسىكه به آن كافر است بخواهد؟
بمىگويند مراد از قربى، نزديكى به خداست. يعنى پيامبر از مردم مىخواهد كه با اعمال صالح به خدا قرب و نزديكى حاصل نمايند.
اين گفته از گفتۀ قبل بىپايهتر و سخيفتر است. اين گفته تاويل و تحريفى است كه با لغات عرب نيز موافق نيست. در لغت لفظ القربى فقط در قرابت خويشاوندى بكار رفته است نه نزديكى به خدا.
جمىگويند آيه از مسلمانان مىخواهد كه خويشاوندان خود را دوست بدارند و صله رحم كنند.
اين نظر نيز مردود است و صرفا" يك تأويل بىاساس است و هدف آن فقط ظاهرسازى است كه ذوق سليم از آن بيزار است وگرنه معنائى ندارد كه يكى از احكام جزئى كه همانند ساير احكام جزئى بوده و ارتباط آن به پيامبر (صلى الله عليه و آله) مانند ساير احكام است، اجر رسالت قرار گرفته باشد آيا چيزى اين را تصحيح مىكند؟ و آيا اين با قواعد بلاغت توافق دارد؟
دمىگويند اگر خداوند در اين آيه شريفه مودت و دوستى نزديكان را اراده كرده باشد بايد مىگفت، الاّ مودّة القربى يا الاّ المودّة للقربى، در حاليكه گفته است، إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ، لذا آوردن لفظ فى شاهد است بر اينكه آيه معناى ديگرى را اراده نموده است.
در جواب اين معنى گفتۀ زمخشرى كافى است. وى مىگويد
خداوند در اين آيه مودت و دوستى را به فى (در) تعبير نموده است و لام تأكيد نياورده است زيرا در عرب مودت و دوستى بصورت ظرف (فى) بليغتر و موكدتر است و تقديرش چنين است
الاّ المودّة الثابتة فى القربى مگر مودتى كه در قربى و نزديكان ثابت باشد
همىگويند آيه فوق مكى است زيرا آيهاى از سوره شورى است. اين سوره در مكه نازل شده است در حالىكه امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) در مدينه متولد شدند.
اين اشكال نيز ضعيف است زيرا بزرگان فن نزول آيات، تأكيد كردهاند كه آيه در مدينه نازل شده است (مانند آياتى كه پيش از اين بحث شد و ارتباطى به قبل و بعد نداشت) علاوه بر اين اگر بپذيريم كه آيه مكى است باز هم چه مانعى دارد؟ نظير ساير آياتى كه پيش از اين بحث شد كه قضيه حقيقيه است نه خارجيه و لذا هنگامى كه بر مورد خارجى منطبقگشت، فعليت مىيابد.
پس از وارد شدن روايات صريح متواتر و اجماع منقول شيعه و سنى راز اصرار و لجاجت برخى افراد رادر تأويلهاى باطل نمىدانيم، در حالىكه در برابر اين روايات و اجماع راهى جز تمسك بدان و حركت بر مسير هدايت پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله) نداريم.
و اينك نمونههائى ازاينروايات.
احمد بن حنبل در مسندش از سعيد بنجبير از ابن عباس نقل مىكند كه گفت:
هنگاميكه آيۀ قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ نازل شد، مردم گفتند: يا رسول الله اين نزديكان تو كهدوستى آنها را بر ما واجب ساختهاى چه كسانى هستند؟ پيامبر فرمود: على، فاطمه و دو فرزندش. (6)
نزديك به اين حديث از صحيح بخارى، صحيح مسلم و تفسير ثعلبى با دو سند و از جمع ميان صحاح سته با دو سند از ابراهيم بن محمد حموئى و از موفق بن احمد خوارزمى و از ابو نعيم اصفهانى صاحب كتاب حلية الاولياء و از مالكى با دو سند و از ابن مغازلى در كتاب مناقب نقل شده است. اغلب آنها از ابن عباس و برخى از آنها از سعيد بن جبير و برخى از مقاتل و كعبى روايت كردهاند.
تفسير ثعلبى از ابو ديلم نقل مىكند كه گفت: هنگامى كه على بن الحسين (عليه السلام) را (پس از واقعه كربلا) در حالت اسير به دمشق آوردند، مردى از اهل شام برخاست و گفت سپاس خدائى را كه شما را كشت و ريشه شما را كند و روزگار آشوب را از ميان برد. على بن الحسين (عليه السلام) فرمود:
آيا قرآن خواندهاى؟ گفت آرى. فرمود آيا سورۀ حم را خواندهايم؟ گفت:
قرآن را خواندهام ولى اين سوره را نخواندهام. فرمود آيا آيۀ قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ را خواندهاى؟ گفت آيا اينان شما هستيد؟ فرمود آرى. (7)
محمد بن جرير در كتاب مناقب روايت كرده است كه پيامبر به على (عليه السلام) فرمود:
اخرج فناد الا من ظلم اجيرا اجرته فعليه لعنة اللّه، الا من تولّى غير مواليه فعليه لعنة اللّه، الا من سبّ ابويه فعليه لعنة اللّه.
خارج شو و ندا ده كه: بدانيد هركس در مزد اجيرى ظلم كند لعنت خدا بر او باد، بدانيد هركس جز مولاى خود را دوست بدارد، لعنت خدا بر او باد. بدانيد هركس پدران خود را دشنام دهد لعنت خدا بر او باد.
پس حضرت ندا داد. آنگاه عمر و عدهاى بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) وارد شدند و گفتند:
آيا بر آنچه وى نداد تفسيرى هست؟
پيامبر فرمود:
نعم، انّ اللّه يقول: "قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ" فمن ظلمنا فعليه لعنة اللّه، و يقول: "اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ" و من كنت مولاه فعلىّ مولاه، فمن والى غيره و غير ذرّيّته فعليه لعنة اللّه، و اشهدكم انا و علىّ ابو المؤمنين، فمن سبّ احدنا فعليه لعنة اللّه.
آرى خداوند مىفرمايد قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ.
پس هركس بر ما ظلم كند لعنت خدا بر او باد. و نيز خداوند مىفرمايد:
پيامبر نسبت به خود مؤمنين ولايتش بر آنها بيشتر است، پس هركس من مولاى او هستم، على نيز مولاى او است، هركس جز او
و جز فرزندانش را به ولايت بگيرد، لعنت خدا بر او باد. شما را به شهادت مىگيرم كه من و على، پدران مؤمنين هستيم. هركس يكى از ما را دشنام دهد، لعنت خدا بر او باد.
پس هنگامى كه خارج شدند، عمر گفت:
اى ياران محمد، پيامبر نه در غدير خم و نه در جائى ديگر، همچون امروز درباره على عليه السلام) چنين تأكيدى نكرده است.
خباب بن ارت روايت كرده است كه اين ماجرا نوزده روز قبل از وفات پيامبر بود. (8)
على بن الحسين بن محمد اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين روايت كرده است كه حسن بن علي (عليه السلام) در خطبهاى پس از فوت پدر چنين گفت:
ايّها النّاس من عرفنى فقد عرفنى، و من لم يعرفنى فانا الحسن بن محمّد صلّى اللّه عليه و آله، انا ابن البشير، انا ابن النّذير انا ابن الدّاعى الى اللّه باذنه، و انا ابن السّراج المنير، و انا من اهل البيت الّذين اذهب اللّه عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيرا و الّذين افترض اللّه مودّتهم فى كتابه اذ يقول: "و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا"، فالحسنة مودّتنا اهل البيت.
اى مردم، هركس كه مرا شناخته است كه شناخته، و هركس مرا نشناخته است بداند كه من حسن بن محمد هستم. من فرزند بشير هستم، من فرزند نذير هستم، من فرزند دعوتكننده به اذن خدا هستم، من چراغ روشنگر هستم، من از جمله اهل بيتى هستم كه خداوند ناپاكى را از آنها دور ساخته و پاك و مطهرشان نموده است و كسانىكه خداوند مودت ودوستى آنها را در كتاب خود واجب كرده است و آنجا كه مىفرمايد: هركس نيكى كسب كند ما نيز برايش در آن نيكى مىافزائيم. حسنه و نيكى، دوستى ما اهل البيت است. (9)
از جمله روايتى كه شيعه نقل مىكند، روايتى است كه كلينى از امام محمد باقر (عليه السلام) درباره آيۀ قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً "إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ نقل كرده كه فرمودند:
اينان ائمه (عليهم السلام) مىباشند. (10)
و در روايت ديگر نيز كلينى از اسماعيل بن عبد الخالق نقل كرده كه مىگويد:
از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه به ابو جعفر احول مىفرمود:
آيا بصره رفتهاى؟
گفت:
آرى
فرمود:
اقبال مردم به اين امر چگونه است و چگونه بدان وارد مىشوند؟
گفت:
بخدا سوگند ايشان اندكند.
فرمود:
بر تو است كه اين كار را ايجاد كنى زيرا اينان در هر خيرى شتابان هستند.
سپس فرمود:
اهل بصره درباره آيه قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً "إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ چه مىگويند؟
گفت:
فدايت شوم، ايشان مىگويند اينان نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشند.
فرمود: دروغ گفتهاند، اين آيه فقط درباره ما اهل البيت نازل شده است درباره على، فاطمه، حسن و حسين، يعنى اصحاب كساء. (11)
مانند اين روايت را عبد الله بن جعفر حميرى در قرب الاسناد نقل كرده است. (12)
در روايت ديگر، ابن بابويه از على بن الحسين (عليه السلام) نقل مىكند كه به مردى فرمود:
آيا كتاب خداى عز و جل را خواندهاى؟
گفت:
آرى
فرمود:
آيا اين آيه را خواندهاى قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ گفت:
آرى
فرمود:
پس ما اينان هستيم. (13)
در روايت ديگر برقى در كتاب محاسن از عبد الله بن عجلان نقل مىكند كه گفت:
از امام باقر (عليه السلام) در مورد آيۀ قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ سؤال نمودم. فرمود:
ايشان ائمهاى هستند كه صدقه نمىخورند و بر ايشان حلال نيست. (14)
همانند اين روايت را شيخ مفيد در اختصاص و طبرسى و على بن ابراهيم قمى در تفسير خود و شيخ طوسى در امالى خود و سعد بن عبد الله در بصائر الدرجات و محمد بن عباس بن ماهيار در تفسير خود و... نقل نمودهاند.
(1) سوره شعراء، آيات 109، 127، 168145، 180.
(2) سوره يوسف، آيه 104 (3) سوره انعام، آيه 90 و سوره ص، آيه 86.
(4) سوره سبأ، آيه 47.
(5) سوره فرقان، آيه 57.
(6) غاية المرام، ص 306، ح 1.
(7) غاية المرام، ص 307، ح 5.
(8) غاية المرام، ص 307، ح 9.
(9) مقاتل الطالبين، ج 1، ص 34، چاپ بيروت.
(10) اصول كافى، ج 1، ص 413، ح 7.
(11) روضۀ كافى، ج 8، ص 93، ح 66.
(12) غاية المرام، ص 307، ح 3.
(13) غاية المرام، ص 309، ح 10.
(14) غاية المرام، ص 309، ح 13.
«وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً».
و بدين ترتيب شما را امتى وسط قرار داديم تا مردم را شاهد باشيد و پيامبر نيز بر شما شاهد باشد.
(سوره بقره، آيه 143)
گفته شده است كه آنچه از ملاحظه آيات قبل درباره مسئلۀ تغيير قبله ظاهر مىگردد، اين است كه مراد از وَ كَذٰلِكَ... اين است كه بمانند تغيير قبله كه براى هدف هدايت به راه راست بوده، به همين ترتيب شما را امتى وسطى قرار داديم كه هدف شهادت تحقق پذيرد. و ليكن بعيد نيست كه" واو "در آيه وَ كَذٰلِكَ... براى استيناف بوده (در نتيجه آيه به قبل خود ارتباطى نداشته باشد) و كذلك نيز كلمهاى باشد كه مراد از آن تثبيت خبر باشد برخلاف كلا كه براى منفى كردن آن است.
خفاجى در كتاب شرح الشفاء پس از نقل قول از كتاب كشاف و شرح طولانى او در معناى كذلك چنين مىگويد
مىگويم، هرگاه با هريك از فضلائى كه دراينباره بحث كردهاند به گفتگو نشستم، به چيزى كه در دل نشيند، دست نيافتم. پس دفاتر را ورق زدم و به گنجينههاى نهان مراجعه نمودم و در كتاب شرح القصائد در شرح گنجينه زهير چنين ديدم كه نقل از جرجانى نموده كه گفته است لفظ كذلك از الفاظى است كه براى تثبيت خبر مىباشد، خواه آن خبر مقدم باشد و خواه مؤخر و اين لفظ نقيض كلا است كه خبر را نفى مىسازد. (1)
وسط چيزى است كه دو طرف يا اطرافى دارد. به معنى عدل نيز استعمال مىشود زيرا وسط معتدلترين حالت هرچيز و بعيدترين حالت انحراف آن است
به عبارت ديگر عدل، وسط و ميانۀ تفريط و افراد است. نزديك به اين، استعمال آندر چيز برگزيده است. چگونه چنين است در حالىكه وسط صفت چيزى نسبت به غير است.
شهادت و شهود، حضور و مشاهده با چشم يا بصيرت است. وقتى گفته مىشود شاهد مجلس بود، يعنى در آن حاضر و بر آن مطلع بود. يكى از موارد استعمال اين ماده در اشراف و آگاهى است. معنى رسيدگى و نظارت را نيز افاده مىكند و لذا با لفظ على استعلاء (برتر بودن) استعمال مىگردد. از ديگر موارد استعمال آن اين است كه در قرآن بطور مكرر لفظ شهيد را به خداوند اطلاق نموده است مانند وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ.(2) خداوند بر هر چيزى شاهد است.
كسىكه به آيه مورد بحث بنگرد، بر او پوشيده نمىماند كه صفت وسط بودن امت يك نوع تكريم و بزرگداشت و منتى از جانب خداوند براى آنهاست و هدف قرار دادن اين صفت اين است كه آنها شاهد بر مردم و پيامبر نيز شاهد بر آنان باشد. پس شهادت ذكر شده، علت نهائى اينكار و فرع بر اين است. همچون فرع بودن هدف بر هدفمند.
در همه اينها شكى نيست. ولى سخن در اين است كه مراد از وسط بودن امت و ارتباط آن با شهادت چيست؟
گفته شده مراد اين است كه اين امت بر راه معتدل وسط مىباشد، نه افراط و تفريط.
بر اين قول، گفتۀ خداوند درباره اينكه دين خود را براى موازنه خواستههاى روح و خواستههاى جسم بر پا داشته تا واقعيت كامل انسانى تحقق يابد، منطبق مىگردد. امتى كه پيرو چنين دينى است، نمونه كاملى را تشكيل مىدهد كه از طرفى شاهد بر ماديتى است كه پيشرفت جنبۀ معنوى وجود انسان را رها كرده و به سوى حيوانيت متمايل گشته و از طرف ديگر اين امت شاهد بر كسانى است كه غرق در جنبههاى روحى انسان شده و بدينگونه از مسير اعتدال خارج گرديده و به سوى رهبانيت رهسپار گشتهاند. در نتيجه اين امت مثل اعلاى
مردم مىباشند. همچنانكه پيامبر اكرم نمونه كامل امت بود.
قريب به نظر فوق سخنى است كه گفته است آيۀ مورد بحث آنچه را آيۀ ذيل بيان مىكند، ادا مىنمايد:
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ... (3)
شما بهترين امتى بوديد كه براى مردم خارج شديد.
پس اين امت مسلمان، نامىترين و كاملترين و واسطه گرهگشاى امتهاست.
و نيز گرفته شده كه منظور آيه، قرار دادن اين امت بعنوان حجت و روشنگر مردم مىباشد كه تبليغ احكام اسلام را نموده و راه كمال را به انسانها مىآموزد.
همانگونه كه پيامبر بر اين امت حجت بود. و لذا امت آثار دين را از پيامبر گرفته و مردم نيز آنها را از ايشان اخذ مىنمايند. در نتيجه اين امت بين مردم و پيامبر وسط مىباشد. همانگونه كه پيامبر بين امت و خداوند، وسط قرار گرفته است.
و نيز گفتهاند كه افراد مورد خطاب آيه (امت وسط)، از نظر وجودى در وسط و اعتداد قرار گرفتهاند. بدين منظور كه به عمل مهم اشراف و مراقبت بر اعمال و گفتههاى مردم قيام كردهاند و نه تنها اشراف بر اعمال مردم، بلكه اشراف بر پايههاى نيت و قصد آنان. و بدينگونه تحمل شهادت را مىنمايند تا روز قيامت آن را ادا كنند.
صرف نظر از ميزان صحت و درستى آنچهگفته شد يا گفته شده است، چيزى كه در آن شكى نيست، اين است كه صفت مهم وسط بودن، صرفا" براى عدۀ خاصى از امت است و شامل فرد مسلمانى كه فقط اسلام را پذيرفته و از آن جز اندكى نمىفهمد، و يا در زمره شقىترين افراد غير مسلمان و بلكه شقىترين مردم است، نمىگردد (چنانكه در برخى روايات نيزآمده است) به عبارت ديگر در ميان همه افراد امت، عده خاصى هستند كه به يك صفت موصوف گشته و آن صفت وسط بودن است و خداوند نيز درآيه فوق بديشان خطاب مىنمايد.
وصف اين امت به امت وسط به اعتبار وجود كسى است كه به اين صفت عالى متصف است. يعنى از آنجا كه در امت، فقط عده بخصوصى متصف به وسط بودن مىباشند، لذا به تمام امت خطاب مىكند كه شما را امت وسط قرار داديم همانند خطابى كه قرآن به بنى اسرائيل مىنمايد كه:
وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً " (4)و شما را ملوك قرار داد.
در حالىكه در هر عصرى ملك فقط يكى است و يا:
وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى اَلْعٰالَمِينَ. (5) و من شما را بر عالميان برترى دادم.
در حالىكه برترى بر جهانيان فقط مخسوس گروه خاصى از بنى اسرائيل بوده است نه همه آنان. و نيز:
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ. (6)
محمد رسول خدا است و كسانىكه با او هستند بر كفار شديد و در ميان خود مهربانند.
در حالىكه آنانكه با پيامبر (صلى الله عليه و آله) بودند، در ميانشان منافق و فاسق نيز وجود داشت.
پس ازتأمل و دقت در آيه و آيات مناسب با آن، روشن مىشود كه اين آيه بر يك حقيقت قرآنى كه قرآن بطور مكرر از آن تعبير مىنمايد، تأكيد دارد.
و اين حقيقت، چگونگى شهادت در روز قيامت و تنوع شهود در آن روز بر اعمال بندگان است. دراينباره در قرآن آيات بسيارى است. در اين آيات اعضاء و جوارح، ملائكه مكرمون و اولياى مقرب همچون انبياء و صالحين شهادت مىدهند.
خداوند مىفرمايد:
وَ أَشْرَقَتِ اَلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا وَ وُضِعَ اَلْكِتٰابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ. (7)
زمين به نور پروردگارش روشن مىگردد وكتاب قرار داده شده و پيامبران و شهداء آورده مىشوند و در ميان آنان به حق قضاوت مىگردد.
و نيز:
وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً" عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِكَ شَهِيداً عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ. (8)
و روزى كه در امتى شاهدى از خود آنان بر ايشان برانگيزيم و ترا (پيامبر اكرم) براى اينان به عنوان شاهد بياوريم.
و نيز:
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً "عَظِيماً". فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً ". (9)
خداوند به اندازه ذره مثقالى ظلم نمىكند و اگر عمل نيكو باشد آن
را مىافزايد و از نزد خود اجر بزرگى مىدهد. پس چگونه است هنگامى كه از هر امتى شاهدى آورده و تو را نيز شاهد بر اينان بياوريم.
همه اين آيات به صراحت از آن وضعيت حكايت مىكنند. بخصوص دو آيه كه از سوره نساء ذكر شد. اين آيه اولا" در زمان جزاء، ظلم را از خداوند سبحان نفى نموده و سپس آوردن شاهد از هر امتى و حاضر نمودن پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) را به عنوان شاهد بر شاهدان بيان كرده است.
صريحتر از آن، اين آيه است:
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً "أُولٰئِكَ يُعْرَضُونَ عَلىٰ رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ اَلْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِينَ كَذَبُوا عَلىٰ رَبِّهِمْ. (10)
چه كسى ظالمتر از فردى است كه به خدا افتراء دروغ زند، اينها بر خدايشان عرضه مىشوند و شاهدان گويند اينان همانها هستند كه بر خدايشان دروغ بستند.
ونيز سخن خدا درباره عيسى بن مريم.
وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً" (11)
روز قيامت بر ايشان شاهد مىباشد.
حال كه اين بيان تمام شد، گوئيم طبيعى است كه شهادت جز با حضور و اشراف بر شهود عليه و آنگاه اداء دقيق واقعيت، تحقق نمىپذيرد. فقط شكل عمل و صورت ظاهر مقتضاى اين شهادت نيست، بلكه بر نهان نيز تعلق مىگيرد، به اينكه عمل طاعت يا عصيان است. يعنى شهادت بر نيت عمل و پنهانى بودن و نوع آن استوار مىباشد. لذا اينچنين شاهدى بر ضمائر و درون انسانها واقف بوده و در اين دنيا (نشأه اولى) بر نهانها آگاه است، تا بتواند در روز قيامت (نشأه آخرت) شهادت واقعى را تحقق بخشد.
اين معنا در گفته خداوند سبحان در حكايت عيسى بن مريم و پاسخ وى به خدا در آن موقعيت مهم در روز حساب نيز روشن مىشود:
وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مٰا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ اَلرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ. (12)
تا زمانى كه من در ميان ايشان باشم، بر آنان شاهد هستم و آنگاه كه مرا قبض روح كردى تو بر ايشان نگهبان هستى و تو بر همهچيز شاهدى در اينجا شهادت مسيح و نظارت او بر امتش، به همراه شهادت خدا بر
ايشان ذكر شده است و اين تشابه دو شهادت را نشان مىدهد با اين تفاوت كه شهادت مسيح شعاعى از آن شهادت است. و تشابه شهادت مسيح با شهادت خداوند (از آنجا كه خداوند آگاه بر دلها است) جز با اشراف و آگاهى بر قلبها انجام نخواهد پذيرفت.
شايد اين آيه نيز بر اين مطلب اشاره كند كه:
وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ. (13)
بگو عمل كنيد، بزودى خداوند و رسولش و مؤمنان عمل شما را خواهند ديد.
چون ديدن اعمال بندگان توسط پيامبر و مؤمنين در كنار ديدن خداوند قرار داده شده، اشاره به نوعى سنخيت ميان اين دو ديدن دارد. (به عبارت ديگر همانگونه كه خداوند شاهد نهان و آشكار اعمال بندگان مىباشد، پيامبر و مؤمنان نيز چنين خواهند بود.)
بدين ترتيب روشن شد كه مراد از شهادت در آيه مورد بحث شهادت بر اعمال است. و اين افراد كه شاهد هستند، افراد خاصى از امت بوده كه وسط قرار داده شدهاند، خواه مراد از وسط بودن، واسطه پيامبر و مردم باشد يا اينكه افراد عادلى كه به افراط و تفريط متمايل نيستند و اينان نمونه اعلائى براى مردم مىباشند.
قريب به مضامين مورد بحث، اين آيه است:
هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ هُوَ سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هٰذٰا لِيَكُونَ اَلرَّسُولُ شَهِيداً "عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ. (14)
او شما را برگزيد و در دين براى شما سختى قرار نداد، آئين پدرتان ابراهيم است و او شما را از پيش و نيز در اين قرآن مسلمان نام داد، تا اين پيامبر بر شما گواه و شما بر مردم گواه باشيد.
خلاصه كلام اينكه در امت مسلمان گروه مشخصى هستند كه به مقام شهادت بر اعمال مردم فائز شدهاند و اين گروه مطابق انطباق آيه اجتباء بر آيه شهادت، از ذريه حضرت ابراهيم (عليه السلام) مىباشند.
رواياتى از شيعه و سنى وارد شده كه آنچه از آيات گذشته برداشت نموديم مبنى بر اينكه شهادت عبارت از شهادت بر اعمال است، تأئيد و بر همين
مطلب دلالت مىكند.
از اهل سنت، روايتى است مكه بخارى از ابو سعيد خدرى نقل كرده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمودند:
روز قيامت حضرت نوح خوانده مىشود. وى مىگويد: لييك و سعديك، اى خداى من. آنگاه گفته مىشود: آيا ابلاغ كردى؟ مىگويد، آرى. سپس به امت او گفته مىشود، آيا به شما ابلاغ شد؟ مىگويند، انذاركنندهاى براى ما نيامد. سپس به نوح گفته مىشود چه كسى شاهد تو است؟ مىگويد، محمد (صلى الله عليه و آله) و امت او. پس ايشان شهادت مىدهند كه ابلاغ كرده است. وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً و اين همان است كه وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً "و منظور از وسط عدالت است (15).
در كشاف روايت شده است كه روز قيامت امتها تبليغ انبياء را انكار مىكنند پس خداوند از انبياء دليل و بينه درخواست مىكند. نزديك به اين معنا چيزى است كه در در المنثور و روح المعانى و مجمع البيان وجود دارد.
از شيعه، روايتى است كه كلينى از بريد عجلى نقل نموده كه گفته است: از امام صادق (عليه السلام) درباره اين آيه سؤال نمودم، وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً" فرمود:
نحن الامّة الوسطى، و نحن شهداء اللّه على خلقه و حججه فى ارضه.
ما امت وسط هستيم، و ما شهداى خدا بر خلق او و حجتهاى او، در زمينش مىباشيم.
گفتم منظور از مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ، چيست؟ فرمود:
منظورش ما هستيم مخصوصا ". او شما را از قبيل مسلمان ناميد يعنى در كتابهائى كه گذشته است. و در اين، يعنى قرآن. تا رسول بر شما شهيد باشد يعنى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) بدانچه از سوى خدا به ما رسيده است شاهد است و ما شهداى بر مردم هستيم. پس كسىكه ما را تصديق كند روز قيامت او را تصديق مىكنيم و هركس ما را تكذيب كند روز قيامت او را تكذيب مىنمائيم. (16)
در كتاب كافى بابى تحت عنوان ائمه شهداى خدا بر خلق او هستند، مىباشد، و نيز در بحار و كتاب اختصاص شيخ مفيد.
در تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمود:
خداوند فرموده است، وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً" اگر مى پندارى كه خداوند با اين آيه همه موحدين را منظور داشته است آيا نمىبينى كسىكه در دنيا شهادتش به اندازه هسته خرمائى ارزش ندارد، خداوند شهادت او را در روز قيامت مىخواهد و در حضور همه امتهاى گذشته آن را مىپذيرد؟ نه چنين نيست.
اينچنين چيزى را از خلق خود در نظر ندارد، يعنى امتى كه دعوت ابراهيم را بر او واجب ساخته است، ايشان امت وسط هستند و ايشان بهترين امتى مىباشند كه بر مردم خارج شدهاند. (17)
اينگونه اخبار از جهت دلالت بر شهادت نسبت به آيه شهادت نارساتر بوده و همه اعمال چه اطاعات و چه معاصى را در بر نمىگيرند و ليكن دلالت آنها بر اينكه شهادت همان شهادت بر اعمال است، قابل انكار نيست.
آرى، اخبارى كه درباره عرضه شدن اعمال بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و بر ائمه (عليهم السلام) مىباشند اغلب آنها در تفسير اين آيه ذكر شدهاند. وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ همانند نصى كه درباره علم آنها نسبت به اعمال عباد مىباشد. همچون روايتى كه در بحار از بصائر از يونس از ابو الحسن امام رضا (عليه السلام) نقل شده كه مىگويد: در هنگامى كه روز پنجشنبه ذكر مىشد از امام شنيدم كه فرمود:
اين روزى است كه اعمال بندگان بر خدا و رسولش و ائمه و (عليهم اللام) عرضه مىگردد. (18)
در برخى روايات روز دوشنبه نيز به پنجشنبه اضافه شده است و در برخى ديگر هر صبح و شام ذكر گرديده است.
در اينجا بايستى به اختلافى كه آيات شهادت بدان دلالت مىكنند و آيه رؤيت اعمال نيز بر آن دلالت دارد، اشاره شود. آيات ظاهرا "بر اشراف مستمر شاهدان بر اعمال و حتى براساس و مبادى نفسى كه رنگ اطاعت و يا عصيان را به عمل مىدهد، دلالت دارند، در حالىكه اخبار، عدم اشراف شاهدان را در حين صدور عمل از فاعل نشان مىدهند، زيرا تعبير عرضه شدن اعمال بيان شده
است. و اگر اينان مشرف بر اعمال و مبادى نفسى آن باشند عرضه شدن آن چگونه است؟ اين اختلاف با تأمل و دقت در مراتب و درجات علم و شهود برطرف مىشود. بدين ترتيب كه علم مراتب و درجات متفاوتى دارد و تعبير عرضه شدن تعبير برخى مراتب آن است. از اينجا مىتوان عرضه شدن اعمال بر خداوند در روز پنجشنبه را تصحيح نمود با وجود اينكه ذرهاى از علم او را در آسمانها و زمين از بين نمىبرد.
حالكه بزرگى و عظمت مقام شاهدى كه امت وسط است، و علم حضورى كه آيات شهادت براى آنان اثبات مىنمود عرضه گشت، مىتوان به برخى از مقتضيات اين مقام رسيد و اينك برخى از آنها:
الفعلم اين افراد به غيب و نهان به شيوهاى است كه با شيوه ساير مردم تفاوت دارد و اين روشن است.
باينان واسطه فيض الهى ميان خداوند و مردم مىباشند كه از آن به ولايت تكوينى تعبير مىشود. علم حضورى عبارت است از حضور معلوم به وجود خارجى آن نزد عالم. و اينچنانكه در جاى خود اثبات گشتهدر اينجا بر علم به علت به معناى آنچه توسط آن بر معلول منطبق نمىگردد.
به عبارت ديگر افراد فوق داراى ولايت تكوينى هستند و داراى علم حضورى بوده و علت و اسباب همهچيز نزد آنها است.
رواياتى نيز بدين معنا دلالت دارند. از جمله روايتى كه در كتاب كافى از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است كه آن حضرت فرمودند:
انّ اللّه خلقنا فاحسن خلقنا و صوّرنا فاحسن صورنا، و جعلنا عينه فى عباده، و لسانه النّاطق فى خلقه، و يده المبسوطة على عباده بالرّأفة و الرّحمة، و وجهه الّذى يؤتى منه، و بابه الّذى يدلّ عليه، و خزانه فى سمائه و ارضه، بنا اثمرت الاشجار، و اينعت الثّمار وجرت الانهار، و بنا ينزل غيث السّماء و ينبت عشب الارض و بعبادتنا عبد اللّه، و لو لا نحن ما عبد اللّه.
خداوند ما را خلق نمود و خلقت ما را نيكو ساخت و او به ما شكل داد و شكل ما را نيكو ساخت و ما را چشم خود در ميان بندگانش
و زبان خود در خلقش، و دست گسرتده خود به رأفت و رحمت بر بندگانش، و وجهى كه از آن مىدهد، و درى كه بدان رهنمون مىگردد، و گنجينههايش در آسمان و زمين قرار داد. به وسيله ما درختان ميوه مىدهند و ميوهها مىرسند. و نهرها جارى مىگردند. و به وسيله ما باران آسمان نازل مىشود، و سبزههاى زمين مىرويند، به عبادت ما خداوند بندگى مىشود و اگر ما نباشيم خدا عبادت نخواهد شد. (19)
جمعصوم بودن از ضلالت و گمراهى. مطلق ذكر شدن وسط و عدم تقييد آن در آيه، دلالت مىكند كه ايشان در دل وسط حقيقى قرار دارند و لذا معصوم از انحراف و افراط و تفريط هستند.
علاوه بر اين، فرمايش خداوند كه جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً" چنانكه گذشت دلالت مىكند كه خداوند ايشان را از ميان مردم بزگزيده و همان است كه در جاى ديگر مىفرمايد هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ (او شما را برگزيد) در قرآن نيز مىيابيم كه با برانگيختن برخى از انبياء، همچون ابراهيم و يوسف (عليهما السلام) صراحت دارد، روشن است كه برانگيختن يعنى برگزيدن و خالص گردانيدن ايشان از هر چيزى كه فطرت را ناپاك ساخته و آن را با كدورتها آلوده است، به علت پاك شدن آنان، ابليس از اغواء و فريب ايشان مأيوس گشته و آنجا كه گفت:
فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ. (20)
سوگند به عزتت كه همه آنان را اغوا خواهم نمود، مگر آن بندگان خالص و مخلص تو.
و خداوند درباره يوسف (عليه السلام) مىفرمايد:
كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِينَ. (21)
بدينگونه بدى و فحشاء را از او دور مىگردانيم زيرا كه او از بندگان خالص ما بود.
تصور شما درباره كسىكه خدا امر او را در دست داشته و بدى و فحشاء را از او دور مىسازد، چيست؟
داين شهداء در ميان مردم گرچه بصورت تدريج و بدل تا زمانى كه اسلام باشد، تا روز قيامت وجود دارند.
كلينى از سماعه نقل مىكند كه امام صادق (عليه السلام) درباره اين آيه
فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً "،پس چگونه است زمانى كه از هر امتى شهيدى آورده و ترا بر اينان شهيد آوريم. فرمودند:
اين آيه درباره امت محمد (صلى الله عليه و آله) بطور خاص نازل شده است. در هر قرنى از ايشان امامى از ما است كه شاهد بر آنها است و محمد نيز شاهد بر ما خواهد بود. (22)
(1) شرح الشفاء، ج 1، ص 209.
(2) سوره بروج، آيه 9.
(3) سوره آل عمران، آيه 110.
(4) سوره مائده، آيه 20.
(5) سوره بقره، آيه 47.
(6) سوره فتح، آيه 29 (7) سوره زمر، آيه 69.
(8) سوره نحل، آيه 89.
(9) سوره نساء، آيه 40 و 41.
(10) سوره هود، آيه 18.
(11) سوره نساء، آيه 159.
(12) سوره مائده، آيه 117.
(13) سوره توبه، آيه 105.
(14) سوره حج، آيه 78. (15) صحيح بخارى، ج 6.
(16) اصول كافى، ج 1، ص 19.
(17) تفسير عياشى، ج 1، ص 63.
(18) بحار الانوار، ج 23، ص 346.
(19) اصول كافى، ج 1، ص 144، ح 5.
(20) سوره حجر، آيه 40 و سوره ص، آيه 83.
(21) سوره يوسف، آيه 24.
(22) اصول كافى، ج 1، ص 190، ح 1.
«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَ جٰاهِدُوا فِي اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ هُوَ سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هٰذٰا لِيَكُونَ اَلرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ فَأَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ هُوَ مَوْلاٰكُمْ فَنِعْمَ اَلْمَوْلىٰ وَ نِعْمَ اَلنَّصِيرُ»
اى كسانىكه ايمان آوردهايد، ركوع و سجود كنيد و پروردگار خود را بندگى نمائيد و عمل خير انجام دهيد شايد رستگار شويد. و در راه خدا حق جهاد او را ادا كنيد. او شما را برگزيد و در اين دين براى شما سختى قرار نداد (دين شما) آئين پدرتان ابراهيم است و او شما را از پيش و در اين قرآن مسلمان نام داد تا اين پيامبر بر شما گواه بوده و شما نيز بر مردم گواه باشيد. پس نماز بپا داريد و زكات دهيد و به خدا بپيونديد كه او مولاى شما و چه نيكو مولا و چه نيكو ياورى است.
(سوره حج، آيه 77 و 78)
اين دو آيه به مقام بزرگى كه مسلمانان بدان اختصاص يافتهاند، اشاره مىكند. و آن عبارت است از برگزيدن خدا ايشان را و شهادت پيامبر بر آنان و شهادت اينان بر مردم. و نيز حقيقت مهمى را روشن مىسازد كه حاكى از اين است كه مسائل معينى دست بدست يكديگر داده تا در نتيجه، اين مقام بزرگ را تشكيل دهند. و آن اين است كه خداوند متعال پس از آنكه عموم مومنين را به ركوع و سجود و عبادت مطلق و انجام افعال خير و جهاد در راهش به حق آن، امر نمود، منت خود را بر ايشان بيان ساخت با اين سخن:
هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ هُوَ سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هٰذٰا. او شما را برگزيد، و در دين شما سختى قرار نداد. آئين پدرتان ابراهيم است، او شما را پيش از اين و در اين قرآن مسلمان ناميد.
اين منت بزرگ از اجتباء (برگزيدن) و پس از آن بوده كه بطور طبيعى به شهادت رسول بر آنان و شهادت ايشان بر مردم مىانجامد، بطوريكه مىفرمايد:
لِيَكُونَ اَلرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ. از اينجابا دقت و تاملمىيابيم كه هدف از اين برگزيدن، شهادت ذكر شده است و پايه اساسى اين مقام بزرگ نيز همان برگزيده شدن است. و اما حقيقت اين برگزيدن (اجتباء) چيست؟ و در قرآن بخصوص در اين آيه منظور از آن چيست؟
راغب در كتاب مفردات مىگويد:
جبيت الماء فى الحوض: آب را در حوض جمع كردم. حوضى كه آب در آن جمع باشد بدان جابيه گفته مىشود.
سپس مىگويد:
الاجتباء: جمع كردن بوسيله انتخاب، خداوند مىفرمايد: فَاجْتَبٰاهُ ربه، خدايش او را برگزيد. برگزيدن بنده توسط خدا، تخصيص بنده به فيض الهى است.
زمخشرى در كتاب اساس البلاغه مىگويد:
هو اجتباه: او آن را برگزيد. زيرا كسىكه چيزى را براى خود جمع مىكند در حقيقت آن را به خود اختصاص داده و انتخاب كرده است.
ابو البقاء در كتاب كليات مىگويد:
اجتباء اين است كه يك چيز را بطور كلى بگيرى.
ديگران نيز نزديك به همين معنا را بيان كردهاند.
اگر در معناى اجتباء دقت كنيم، مىيابيم كه اجتباء مستلزم تسليم كامل خدا شدن و نيز هدايت نمودن زمام نفس و غرايز كه به وابستگىهاى فريبنده دنيا تمايل دارد، به سوى هدايت النهى و توجيه آسمانى، و توجه باتمام وجود به خداوند متعال.
(زيرا وقتى خداوند كسى را بر مىگزيند به اين معنا است كه آن شخص در نهايت مقام تسليم است) و بدينگونه است كه برگزيدن يك شخص و كشش او بسوى خداوند سبحان ممكن مىباشد.
شايد به همين علت است كه در آيه، جمله هُوَ سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ را بر هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ عطف نكرده است. و لذا حاكى از كمال اتحاد و پيوند ميان اجتباء (برگزيدن) و اسلام (تسليم خدا بودن) مىباشد (زيرا وقتى مىتواند عطف شود كه پيوندى ميان آنها وجود داشته باشد) مانند اين آيه:
أَمَدَّكُمْ بِمٰا تَعْلَمُونَ. أَمَدَّكُمْ بِأَنْعٰامٍ وَ بَنِينَ. (1)
شما را بدانچه مىدانيد كمك نمود، شما را به چهارپايان و پسران امداد نمود.
و اما وصل دو جمله با عطف آندو، مناسب اتحاد بين دو معنا نمىباشد. زيرا با وجود مناسبتى كه وجود دارد، وصل و عطف نشانه تغاير آنهاست. (چنانچه اهل معقول مشابه آنرا ذكر كردهاند)
بنابراين انسان برگزيده شده، انسان تسليمشدهاى است كه نسبت به قضاء و حكم خدا حرج و سختى را احساس نمىكند. ازآنچه گذشت روشن مىگردد كه اسلام و فرمانبرى خداوند مراتب و در جاتى دارد و اين اسلامى كه همراه اجتباء و انتخاب است
ناگزير از مراتب بالا تسليم مىباشد. و اين اسلام رابطهاى با زندگى ابراهيم عليه اسلام دارد، زيرا كه خداوند مىفرمايد: مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ وا ز اينجهت لازم است از زندگى اين پيامبر بزرگ پيروى كنيم. (يعنى زندگى ابراهيم نمونه تسليم خدا بودن است).
قرآن كريم ما را به چيزى استوارتر از زندگى نمونه ابراهيم، هدايت مىكند و مىفرمايد:
وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اِصْطَفَيْنٰاهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِينَ. إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ، قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (2)چه كسى از كيش ابراهيم باز مىگردد جز آنكه خود را خوار نموده باشد. ما او (ابراهيم) را در دنيا انتخاب كرديم و در آخرت نيز از جمله صالحين است آنگاه كه پروردگارش به او گفت: تسليم شو. گفت: تسليم خداى جهانيان شدم.
در اين دو آيه به روشنى رابطه ميان اصطفاء (انتخاب) كه بيان ديگرى از اجتباء (برگزيدن) مىباشد، و ميان تسليم و فرمانبردارى مطلق خداوند جهانيان آشكار است. قبل از اين دو آيه خداوند مىفرمايد:
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ اَلْقَوٰاعِدَ مِنَ اَلْبَيْتِ وَ إِسْمٰاعِيلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ. رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِكَنٰا وَ تُبْ عَلَيْنٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ. رَبَّنٰا وَ اِبْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ. إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ. (3)
و آنگاه كه ابراهيم به كمك اسماعيل پايههاى خانه را بالا برد، گفت: خدايا از ما بپذير كه تو شنواى دانائى. خدايا ما را از جمله تسليمشدگان خود قرار ده و نيز از فرزندان ما افراد تسليمشدهاى براى خودت مقرر فرما. و مناسك ما را به ما بنمايان و توبه ما را بپذير كه تو توبهپذير رحميم هستى. خدايا در ميان ايشان رسولى برانگيز كه آيات تو را بر ايشان بخواند و كتاب و حكمت را بدانان بياموزد و ايشان را پاك و تزكيه نمايد. همانا تو عزيز حكيم هستى.
ابراهيم پيشواى انبياء و فرزندش اسماعيل از خداوند مقام تسليم شدن به او را مىخواهند. از طرفى روشن است كه ابراهيم اين درخواست را در اواخر عمر و در دوران
پيرى از خدا نموده است، زيرا فرزندش اسماعيل هنگام بالا بردن پايههاى خانه در اين دعا با او شركت داشته است، و ما مىدانيم كه خداوند اسماعيل و اسحق را در سنين پيرى به ابراهيم بخشيد. آنجا كه قرآن از زبان وى مىگويد:
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى اَلْكِبَرِ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ. (4)
ستايش خدائى را كه در سن پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد.
و نيز ابراهيم پيش از ولادت آندو در حالىكه از جمله پيامبران زمان بود و ملائكه در مسير خود به سوى قوم لوط براى فرو فرستادن عذاب بر آنان، به آنحضرت بشارت فرزندى دانا را دادند:
وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْرٰاهِيمَ... قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلىٰ أَنْ مَسَّنِيَ اَلْكِبَرُ. (5)
و از ميهمان ابراهيم بديشان خبر ده... گفت آيا به من بشارت (فرزند) مىدهيد در حالىكه مرا پيرى رسيده است...
و نيز گفته خداوند از زبان او كه:
رَبِّ هَبْ لِي مِنَ اَلصّٰالِحِينَ فَبَشَّرْنٰاهُ بِغُلاٰمٍ حَلِيمٍ. (6)
خدايا به من از (فرزندان) صالح عطا كن. پس به او بشارت پسرى حليم را داديم.
ابراهيم هنگامى كه اين دعا را مىخواند، از بزرگترين انبياء محسوب مىشد و قام اسلام و تسليم او براى خداوند به اندازه همه پيامبران بود، و ليكن باز هم پياپى او و فرزندش از خدا مقام تسليم بالاترى را درخواست مىنمودند.
از اينجا مىيابيم آن اسلامى كه مورد درخواست ابراهيم (عليه السلام) و ذريه او بود، برترين درجه اسلام است، بطورى كه درجات ديگر تسليم بدان نمىرسد، اين همان مقام شهادت است كه پيش از اين ذكر گرديد. و گفته خداوند: مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ هُوَ سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ، نيز اشاره به اين اسلام مورد درخواست است. بعيد نيست گفته شود كه ال در المسلمين، الف و لام عهد است و لذا حاصل معنى چنين مىشود:
دينى كه حرج و سختى در آن نيست دين پدر موحدين ابراهيم است. و خداوند پيش از اين، از زبان ابراهيم و نيز در اين قرآن شما را مسلمان ناميده است.
با اين تفسير مىتوان بين رواياتى كه دلالت دارند كه ضمير هو (هو سماكماو شما را ناميد) به خدا باز مىگردد و رواياتى كه ضمير را به ابراهيم (عليه السلام) باز مىگردانند جمع نمود. (زيرا مىگوئيم خداوند از زبان ابراهيم... بنابراين ضمير او، هم به خدا
مىتواند بازگردد و هم به ابراهيم)
مساله ديگر كه روشن و واضح است، اينكه اين نوع برگزيدن، بخاطر مقتضيات و تكريم الهى آن، مقامى است كه فقط به افرادى مىرسد كه در نهايت اخلاص بوده و از ناپاكىها پاك شده باشند. ولى اينكه در آيه آن را به عموم مومنين نسبت داده، (او شما را برگزيد) به اعبتار شخص است كه به اين صفت متصف بوده و در ميان مومنين قرار دارد و اين مانند آياتى است كه در قسمت قبل دربارۀ آن بحث شد، مانند:
اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيٰاءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً. (7)
بياد آريد نعمت خداى را آنگاه كه در ميان شما پيامبرانى قرار داد و شما را حكمفرما نمود.
(در حالىكه فقط تعداد اندكى از آنان حاكم بودهاند ولى خداوند به همه آنها خطاب مىنمايد)
بهمين ترتيب آيه اجتباء بر همان افرادى كه آيه شهادت منطبق مىگشت، انطابق دارد (چنانچه گذشت). علاوه بر اين از تطبيق اين آيه بر آيات سوره بقره، دريافته مىشود كه مخاطب آيه صرفا ذريه ابراهيم است، چنانكه لفظ ابيكم (پدرتان) بدان اشاره مى كند (پس افرادى را شامل مىشود كه از نسل ابراهيم باشند.)
در روايا شيعه و سنى اخبارى از پيامبر (صلى الله عليه و آله) وارد شده كه فرموده است: من همان مورد دعاى ابراهيم هستم.
از جمله اين روايات، روايتى است كه در در المنثور نقل شده كه آن حضرت فرمودند:
انا دعوة ابراهيم، قال و هو يرفع القواعد من البيت - "رَبَّنٰا وَ اِبْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ" حتى اتم الايه. (8)
من مورد دعاى ابراهيم هستم، - در حالىكه پايههاى خانه را بالا مىبردگفت: خدايا در ميان ايشان رسولى از آنها برانگيز.
از اصحاب ما (اماميه) به اين مضمون از طرق بسيارى روايت شده است، مانند روايتى كه قمى در تفسير خود و صدوق در خصال آورده است. (9)
و نيز در كتاب كافى از امام صادق (عليه السلام) در حديث طولانى كه آيه وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ... "بايد از شما امتى باشد كه..." ذكر شده، مىفرمايد:
اخبرأى اللّه تعالىعن هذه الامّة و ممّن هى و انّها من ذرّيّة ابراهيم و ذرّيّة اسماعيل من سكّان الحرم، ممّن لم يعبدوا غير اللّه قطّ، الّذين وجبت لهم الدّعوةدعوة ابراهيم و اسماعيلمن اهل المسجد، الّذين اخبر
عنهم فى كتابه انّه اذهب عنهم الرّجس و طهّرهم تطهيرا.
خداوند متعال از اين امت و اينكه چه كسى خبر داده كه از ذريه ابراهيم و ذريه اسماعيل و از نگاهبانان حرم (كعبه) مىباشند، كسانىكه هرگز غير خدا را نپرستيدهاند، كسانىكه خداوند در كتاب خود خبر داده كه هرگونه زشتى و ناپاكى را از آنان دور داشته و ايشان را پاك و مطهر ساخته است. (10)
صريحتر از اين، خبر عياشى در تفسيرش از ابو عمر و زبيرى از امام صادق عليه السلام است كه راوى مىگويد: به آن حضرت گفتم:
از "امت" محمد (صلى الله عليه و آله) مرا خبر ده كه چه كسانى هستند؟
فرمود: امت محمد (صلى الله عليه و آله) فقط بنىهاشم هستند.
گفتم:
چه دليلى در امت محمد (صلى الله عليه و آله) است كه اينان همان اهل بيت او هستند كه ذكر شده، نه غير ايشان؟
فرمود:
قول اللّه "وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ اَلْقَوٰاعِدَ مِنَ اَلْبَيْتِ وَ إِسْمٰاعِيلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ، رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنٰا مَنٰاسِكَنٰا وَ تُبْ عَلَيْنٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ" فلمّا اجاب اللّه ابراهيم و اسماعيل و جعل من ذرّيّتهما امّة مسلمة و بعث فيها رسولا منها - يعنى من تلك الامّةيتلو عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة، ردف ابراهيم دعوته الاولى بدعوة اخرى، فسأل لهم تطهيرا من الشّرك و من عبادة الاصنام ليصحّ امره فيهم و لا يتّبعوا غيرهم، فقال:
"وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ اَلنّٰاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصٰانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ" ،فهذه دلالة على انّه لا تكون الائمّة و الامّة المسلمة الّتى بعث فيها محمّد صلّى اللّه عليه و آله الاّ من ذرّيّة ابراهيم، لقوله: "وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ". سخن خداوند كه مىفرمايد: آنگاه كه ابراهيم به كمك اسماعيل پايههاى خانه را بالا برد، گفت: خداوندا، از ما قبول فرما كه شنواى دانا هستى.
خداوندا ما را از جمله مسلمين خود مقرر فرما و از ذريه ما امت مسلمان قرار
ده، و مناسك ما را به ما بنمايان و توبه ما را بپذير كه تو توبهپذير مهربان هستى.
پس آنگاه خداوند دعاى ابراهيم و اسماعيل را اجابت نمود و از ذريه آنان امت مسلمانى قرار داد و در ميان آنها رسولى از ايشانيعنى از آن امت - برانگيخت كه آيات خود را بر ايشان خوانده و آنان را پاك نموده و كتاب و حكمت بدانان بياموزد. ابراهيم بدنبال دعاى اول، دعيا ديگرى نمود و براى آنان تطهير از شرك و بندگى بتها را درخواست نمود تا امر خود را در ميانشان تصحيح نموده و پيروى غير آنان را ننمايند. و لذا گفت: من و فرزندانم را از اينكه بندگى بتها را كنيم بدور دار، خداوندا اينان عده زيادى از مردم را گمراه كردند، پس هر كسىكه مرا پيروى كند از من است و هركس عصيان مرا كند، پس تو غفور و رحيم هستى. اين آيات دلالت مىكند كه ائمه و امت مسلمانى كه محمد (صلى الله عليه و آله) در ميان آنها برانگيخته شد از ذريه ابراهيم (عليه السلام) مىباشند. زيرا گفته است: من و فرزندانم را از اينكه بتها را بندگى كنيم بدور دار. (11)
از شيعه رواياتى وارد شده كه دلالت مىكند بر اينكه مراد از برانگيختگان و شهدا در اين آيه، ائمه اهل البيت (عليهم السلام) مىباشد. از جمله آنها، رواياتى است كه ثقة الاسلام كلينى از على بن ابراهيم از پدرش از محمد بن ابى عمير از اذينه از بريد عجلى نقل كرده است كه گفت: به اما باقر (عليه السلام) گفتم:
منظور از آيه: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً چيست؟
فرمود: ما امت وسط هستيم و ما شهداى خداوند تبارك و تعارى بر خلق او و حجتهاى او در زمينش هستيم.
گفتم:
و اين آيه: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ، وَ جٰاهِدُوا فِي اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ. فرمود: منظورش ما هستيم، ما اجتباءشدگان (برانگيختگان) مىباشيم. و خداوند تبارك و تعالى در دين حرجى قرار نداده است، حرج سختتر از تنگى است.
گفتم:
و مِلَّةَ أَبِيكُمْ؟ فرمود:
نمظورش فقط مخصوص ماست.
گفتم:
و سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ؟ فرمود:
ما را مسلمان ناميد.
گفتم:
مِنْ قَبْلُ؟ فرمود:
در كتابهائى كه گذشته است.
گفتم:
وَ فِي هٰذٰا؟ فرمود:
قرآن.
گفتم:
وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً "وَ تَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ؟ فرمود:
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شاهد بر ماست نسبت به آنچه از خداوند به ما ابلاغ كرده است، و ما شهداى بر مردم هستيم. هركس ما را تصديق كند، روز قيامت او را تصديق مىكنيم و هركس ما را تكذيب نمايد او را تكذيب مىكنيم. (12)
روايت ديگر از شيخ صدوق است كه در كمال الدين با اسناد خود از سليم بن قيس هلالى از امير المومنين (عليه السلام) نقل نموده كه آن حضرت در جمع مهاجرين و انصار در مسجد در روزگار خلافت عثمان چنين فرمود:
شما را بخدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد كه خداوند عز و جل در سوره حج نازل فرمود: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا. پس سلمان برخاست و گفت:
اى رسول خدا، اين كسانىكه تو بر ايشان شهيد و ايشان بر مردم شهيد
هستند و كسانىكه خداوند آنان را برگزيد و بر آنان در دين حرجى قرار نداده و در زمره ملت پدرتان ابراهيم هستند، چه كسانىاند؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله) فرمود:
منظور خدا، از اين آيه، سيزده نفر بخصوص هستند كه غيز از اين امت مىباشند.
سلمان گفت:
ايشان را براى ما بيان فرما.
پيامبر فرمود:
من و برادرم و يازده نفر از فرزندانم.
مردم در تائيد على (عليه السلام) گفتند: آرى. (13)
(1) سوره شعراءآيه 132 و 133.
(2) سوره بقره، آيه 130 و 131.
(3) سوره بقره، آيه 127 الى 129.
(4) سوره ابراهيم، آيه 39.
(5) سوره حجر، آيه 51 و 54.
(6) سوره صافات، آيه 100.
(7) سوره مائده، آيه 20.
(8) درر المنثور، ج 1، ص 139.
(9) نور الثقلين، ج 1، ص 109، ح 381 و 382.
(10) نور الثقلين، ج 1، ص 109، ح 380.
(11) تفسير عياشى، ج 1، ص 61، ح 101.
(12) اصول كافى، ج 1، ص 191، ح 4.
(13) كمال الدين، ص 278 و 279. نور الثقلين، ج 3، ص 527، ح 244.
«وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلىٰ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
و بگو عمل كنيد كه خدا و پيامبر و مومنان عمل شما را مىبينند و زود است كه به عالم غيب و شهود برگردانده شويد و شما را به آنچه مىدانيد آگاهتان سازد.
(سوره توبه، آيه 105)
رويت عبارت است از درك شيى با چشم يا قلب. كتاب قاموس مىنويسد:
رويت يعنى نگريستن با چشم يا قلب.
راغب در مفردات مىگويد:
رويت يعنى ادارك شيى كه از چهار طريق حاصل مىشود: اولتوسط حواس و آنچه جايگزين حواس باشد. دومتوسط وهم و خيال. سوم - توسط فكر. چهارمتوسط عقل.
و براى هريك از اينها مثالهائى ذكر كرده است.
سين در سيرى اللّه اگرچه حرف استقبال است ولى در چيزى كه توقع انجام آن در آينده نيز مىرود بكار رفته است. كه البته گاهى نيز براى تاكيد استعمال مىگردد. چنانكه از زمخشرى و ابن هشام نقل شده است. به قول صاحب مجمع "سين اگر به معناى استقبال باشد، وقوع فعل در آينده را نشان مىدهد.
خطاب آيه (بگو: عمل كنيد...) با توجه به سياق آن، اختصاص به توبه كنندگان و صدقهدهندگان مومن كه در آيات قبل ذكر شده ندارد، بلكه هر انسانى كه عمل كند، مشمول آن مىگردد. مخاطبين بالفعل همان مومنان هستند. ليكن آيه اينجا در مقام تشويق به مراقبت و ترغيب بر دقت و مواظبت عمل است. (كه انسانها مراقب و مواظب اعمال خويش باشند) و اينكه عمل آنان مخفى و پوشيده نيست بلكه مرئى و مشهود است و كسىكه شاهد و ناظر است خداى قاهر و فوق بندگان و نيز رسول امين او مىباشد و مومنانى كه برگزيدهاند.
اين آشكار بودن و ديدن عمل يقينا" قبل از روز بعثت و قيامت مىباشد. زيرا كه مىفرمايد: "وَ سَتُرَدُّونَ إِلىٰ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ" و بزودى به جهان غيب و شهادت بازگردانده شده و بدانچه انجام مىداديد آگاه خواهيد گشت.
كه اين روز قيامت است (و لذا رويت قبل از اين مرحله مىباشد.)
آنچه كه رويت مىشودچنانچه برخى گفتهاندنفس عمل و حقيقت آن است نه نتيجه و مكافات آن. كما اينكه ظاهر عمل نيز در اينجا ملحوظ نمىباشد. زيرا ظاهر آيه و همچنين اينكه رويت پيامبر و مومنين با رويت خدا در كنار هم آمده، مخالف اين است كه مراد ديدن ظاهر عمل يا نتيجه آن باشد (زيرا خداوند حقيقت عمل و حتى نيت آن را مىبيند) علاوه بر اين، ديدن ظاهر و نتيجه عمل اختصاص به مومنين ندارد، بلكه همه افراد، چه مومن و چه غير مومن، مىتوانند آنرا ببينند.
پس معناى مبسوط آيه (اگرچه خدا آگاهتر است) اين است كه: اى پيامبر به مردم بگو هرچه مىخواهيد انجام دهيد و ليكن بدانيد خدا اعمال شما را مىبيند و شما در منظر و ديدگاه او هستيد و هنگامى كه در روز قيامت به سوى او بازگردانيده مىشويد شما را مجازات خواهد نمود و رسول او نيز شاهد و ناظر بر اعمال شما مىباشد و مومنان (كه افرادى غير از شمايند) نيز شهداى ناظر كردارتان هستند، پس بر شما باد كه بر عمل خود دقت و مراقبت كنيد.
انسان هنگامى كهدر منظر و ديدگاه و شهادت شخص ديگرى باشد، يا زمانى كه در خفا و پوشيدگى به سر برد، حالت او تفاوت دارد. بخصوص اگر ناظر كسى باشد كه همه كارها بدست او بوده و هر آرزوئى بدو منتهى مىگردد. (و لذا انسانى كه خود را در منظر خدا مىبيند نسبت به اعمال خود مراقب است.)
بنابراين، بحثى نيست كه خداوند حقائق اعمال بندگان را، چه ظاهر و چه پنهان و نيز اساس و هدف آنها را مىبيند و هرچه عمل مىشود جز در محضر او كه به همه شئوون اعمال آگاه است انجام نمىگردد. و به اندازه ذرهاى در آسمانها و زمين از علم او پوشيده نيست.
اما ديدن رسول و مومنين، اگر توسط چشم معمولى و ظاهر باشد، با ديدن خدا كه حقائق اعمال را مىنگرد تفاوت خواهد داشت (در حالىكه در آيه، رويت خدا و رسول و مومنين در كنار يكديگر آورده شده). علاوه بر اين، رويت اعمال توسط چشم ظاهر اختصاص به پيامبر و مومنين ندارد، بلكه هر كسىكه عمل در ديدگاه او باشد، حتى منافقين و كافران مىتوانند عمل را رويت كنند. بنابراين ديدن اين افراد به اصل عمل و روح عمل ناظر بوده و به حقيقت و پايههاى نفسى و درونى (و نيست عمل) احاطه دارد.
طبيعى است اينگونه رويت براى همه مومنان حاصل نمىگردد (و فقط شامل برخى از آنان است)
پس همانگونه كه خداوند حقايق اعمال را مىبيند، بهمانگونه نيز پيامبر و اين مومنان با اشراف و آگاهى بر اعمال، آنها را رويت مىنمايند. اين مطلب در آيه شهادت بيان گرديد و درباره توهماتى كه در زمينه اختلاف بين آيه و روايت تصور مىگشت و دفع آن توهمات گفتارى ارائه نموديم.
بر اين مطلب، روايات بسيارى كه درباره عرضه اعمال و نشان دادن آنها بر پيامبر (صلى الله عليه و آله) و ائمه معصومين (عليهم السلام) وارد شده است اشاره مىنمايد. اين روايات در ذيل آيه فوق نقل شده و مصداق مومنين را تعيين مىكند و نشان مىدهد كه اين افراد ائمه اطهار عليهم السلام هستند.
بنابراين، آيه دلالت بر اين دارد كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) جانشينان معصوم حضرتش روشنترين مصداق مومنين در آيه هستند. هر عملى كه بندگان انجام دهند ايشان رويت مىكنند و رويت آنان جز با اشراف وجودى بر اعمال و ريشههاى درونى آن نخواهد بود.
بايد دانست كه نسبت دادن رويت اعمال به خداوندهمانند هر فعل ديگر - جداى از عنصر زمان است. بنابراين، اعمال همانند ساير چيزهائى كه در منظر و ديدگاه او هستند و جداى او زمان مىباشند، قبل و حين و بعد و همه مراتب آن نزد خدا حاضرند.
گاهى گفته مىشود وجود حرف استقبال در آيه خداوند را ناظر بر اعمال در مرحله بقاء و پس از وقوع آن قرار مىدهد، در برابر كسىكه مىپندارد عمل خاتمه يافته و زايل مىگردد و ادامهاى ندارد. در حاليكه در اينجا در انتساب رويت خدا زمان وجود ندارد. آيه شهادت در اينكه ناظر به مرحله ما قبل وقوع عمل تا حين وقوع آن مىباشد، با اين آيه تفاوت خواهد داشت.
مىتوان چنين تعبير كرد كه آيه شهادت به مراحل مختلف عمل ناظر است، زيرا از اساس نفسانى عمل نشات گرفته و از مراحل تحقق آن مىگذرد، و از آنجا تا زمان اداى شهادت در روز قيامت باقى مىباشد. ولى آيه رويت فقط به مرحله بقاى عمل پس از تحقق آن دلالت دارد.
اينك نمونههائى از روايات دراينباره:
شيخ كلينى از عدهاى از اصحاب اماميه از يعقوب بن شعيب روايت مكند كه:
از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه سوال كردم: اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ. فرمودند: ايشنان ائمه هستند. (1)
از سماعه از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه گفت: از آنحضرت شنيدم كه مىفرمود:
چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله را ناراحت مىكنيد؟
مردى سوال كرد:
چگونه او را ناراحت مىكنيم؟
فرمود:
آيا نمىدانيد اعمال شما بر او عرضه مىشود؟ پس آنگاه كه در اعمال شما معصيتى مىبيند، از آن ناراحت مىگردد، پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را ناراحت نكنيد بلكه شاد و مسرور نمائيد. (2)
و نيز از عبد الله بن ابان زيادت روايت شده كه گفت: به امام رضا عليه السلام عرض كردم:
مرا و اهل بيتم را به خدا دعوت كن.
فرمود:
آيا مگر اينكار را نكردم؟ به خدا سوگند اعمال شما در هر روز و شب بر من عرضه مىگردد.
راوى مىگويد:
اين مطلب برايم سنگين آمد.
پس امام فرمود:
آيا كتاب خدا را نخواندهاى كه: وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ، به خدا سوگند او على بن ابيطالب عليه السلام است. (3)
(1) كافى، ج 1، صفحه 219، حديث 2
(2) كافى، ج 1، ص 219، حديث 3
(3) كافى، ج 1، صفحه 219، حديث 4
در خاتمه بحثها بر آن شديم كه نتائج آنها را خلاصه كرده تا ارتباط ميان آنها آسانتر گشته و نتيجه مطلوب روشن گردد. اين نتايج عبارتند از:
وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً... الف: خلافت يك جعل الهى است (خداوند آنرا تعيين مىكند) و غير خدا را در اين جعل دخالتى نيست. (بنابراين مردم با شيوههاى انتخاب يا شورا نمىتوانند خليفه تعيين كنند.)
ب: خلافت الهى كه در آيه ذكر شده بطور مطلق است و مختص جهت معينى نيست (يعنى در هر چيزى خليفه خداست.)
ج: فرد حائز مقام خلافت الهى بايد دو شرط داشته باشد كه بتواند جانشين خداوند در زمين باشد:
اول: آگاهى به تمامى اسماء حسناى او و صفات علياى بارى تعالى.
دوم: شناخت همه مخلوقات به منظور رهبرى و تدابير امور آنان.
د: خلافت منحصر به شخص حضرت آدم عليه السلام نمىشود، به علت اعتراض ملائكه به قتل و خونريزى نوع آدم. (بعبارت ديگر آنجا كه خداوند اظهار مىفرمايد كه خليفهاى در زمين قرار خواهد داد ملائكه اشاره به اين نكته مىكنند.) از طرف ديگر همه فرزندان مفسد آدم نيز شايسته اين مقام نمىباشند.
ه: وجود اين خليفه، هدف نهائى خلقت انسان در هر زمان است و ديگران زير سايه رهبرى حكيمانه وى حركت مىكنند.
وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً. الف: امامتى كه براى پدر انبياء حضرت ابراهيم (عليه السلام) قرار داده شده يك مقام نفسى كه فقط مخصوص شخص او بوده و بعد اجتماعى نداشته باشد نيست، بلكه او براى تمام مردم امام قرار داده شده است.
ب: حضرت ابراهيم (عليه السلام) پس از نبوت ورسالت به مقام امامت نايل گشت و اين در زمانى بود كه به سن پيرى رسيده و امتحانات بزرگى را گذرانيده بود.
پس نائل شدن آن حضرت به اين مقام به لحاظ ارائه شريعت و احكام به مردم نبود، بلكه به علت هدايت حقه او بود. و كسىكه از نظر وجودى مستعد چنين مقامى باشد بدان خواهد رسيد " (امامت ائمه اطهار عليهم السلام)
ج: پيمان الهى امامت هرگز به هيچ نوع ظالمى نخواهد رسيد، اگرچه ظالم به نفس خود باشد، و اين همان عصمت است كه جزء لا ينفك امامت مىباشد.
د: امامت پيمان الهى است و مسالهاى نيست كه تعيين آن و انتخاب صاحب آن به مردم واگذار شده باشد.
ه: براى اينكه يك شخص امام باشد لازمهاش اين است كه قول، فعل و تقرير او بطور مطلق بر مردم حجت باشد. و لذا اطاعت او بر همه واجب خواهد بود.
و: امامت و هدايت باطنى چنين شخصى براى مردم مستلزم علم شهودى او به راهها ومجارى اين هدايت است.
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ الف: رسول دو مقام دارد:
مقام اول: مقام رسالت، يعنى رسول واسطه است در ابلاغ آنچه خداوند متعال بدو وحى مىكند به بندگان، چه احكام و چه غير آن.
مقام دوم: مقام رهبرى و زعامت امر، يعنى حكومت بر امت. بنابراين همانگونه كه اطاعت از رسول در اوامر تشريعى واجب است، به همان ترتيب اطاعت از او در اوامر حكومتى نيز واجب مىباشد.
ب: از آنجا كه در آيه بطور مطلق دستور به اطاعت از رسول داده شده و نيز به سبب قرين بودن طاعت خدا و رسول، عصمت پيامبر و به همين طريق عصمت اولى الامر
ثابت مىشود.
ج: اطاعت از اولى الامر در مقام دوم رسولحكومت و زعامتنيز همان اطاعت از رسول است.
د: اينكه در آيه از نظر زمان اطاعت اولو الامر بطور مطلق ذكر شده نشان مدهد كه هيچ زمانى زمين خالى از اولو الامر نيست.
ه: همانگونه از آيه محقق گشت، اولو الامر افراد معصومى از امت مىباشند، و اين عنوان بر شكل خاص اجتماعى يا يك عده گرهگشا در حيات مردم (آنچنانكه برخى چنين مصطلح كردهاند) منطبق نمىگردد.
و: اولو الامر همانگونه كه در موارد اداره جامعه مرجع مردم مىباشند، بهمان ترتيب در شناخت احكام اسلام پس از پيامبر (صلى الله عليه و آله) نيز بايد بدانان رجوع نمود.
إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ. الف: ولايت در همه موارد استعمال آن جز (بسط مفهوم) قرب و نزديكى نيست.
اين قرب و نزديكى لازمهاش پيوند و تاثير است، و لذا مستلزم تصرف و تدبير ولى يا محبت و تسلطت اوست. همچنين مشترك لفظى ميان اين معانى نيست بطور كه استعمال آن در يكى از اين معانى بطور كلى با استعمال در ديگرى اختلاف داشته باشد.
ب: ركوع عبارت است از انحناء و خميدگى، استعمال اين كلمه در خضوع و تذلل مجازى است.
ج: خداوند بتنهائى ولى اصيل مومنان است، پس از آنبه تبع ولايت خداولى مومنان رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) مىباشد. و سپس كسانىكه نماز بپا داشته و در حال ركوع زكات (صدقه) مىدهند. و اينان غيز از كسانى هستند كه مولى عليه خطاب مىگردند.
د: رابطه ميان مومنين و اين اولياء رابطهاى است كه ولى بوسيله آن در امور مولى عليه تصرف مىنمايد، و لذا جز كسىكه در تصرف اوليت داشته باشد نيست.
ه: كسىكه عنوان" اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ.... "بر او منطبق مىشود همان امير المومنين على عليه السلام است، چنانكه روايات شيعه و سنى نيز بر اين
مطلب مطابقت دارد. و اين به شكل انطباق عنوان به، معنون و مصداق است، چنانكه مشابه آنرا در موارد بسيارى ديگرى نيز مىيابيم، و لذا به شكل استعمال لفظ جمع در مفرد نمىباشد.
و: در حالتى كه آيه با آيات قبل نيز وحدت سياق داشته باشد همين نتايج بدست خواهد آمد، در حالىكه ما فرض نمودهايم كه اين مقطع از مقاطع ديگر آيه جدا بوده و آيه سياق متعددى دارد.
ز: امير المومنين على عليه السلام خود نيز بارها به اين آيه احتجاج نموده است.
يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ. اگر همه احكام اسلام را بنگريم، چيزى را نمىيابيم كه از يك طرف ترك تبليغ آن براى مردم توسط پيامبر به منزله ترك تبليغ مجموع رسالت او باشد و از طرف ديگر پيامبر (صلى الله عليه و آله) در ابلاغ آن از مردم بيم داشته و در انتظار فرصت گرانبهائى باشد، مگر اينكه اين امر مساوى امر رسالت باشد. و آن همان ولايتى است كه آيه اكمال آن را اثبات مىكند، بدين لحاظ كه امامت و ولايت راز بقاى دين و جاودانگى آن است. دراينباره رواياتى نيز مطلب را تائيد مىكند.
اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ... اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ... الف:. آيه با آيات قبل و بعد ارتباطى نداشته و سياق واحدى را تشكيل نمىدهد.
ب: مراد از روزى كه كفار در آن مايوس شدند و دين كامل شده است فقط روز غدير است نه روز ديگرى.
ج: علت ياس كفار و كامل شدن دين قرار دادن نظام امامت و جانشينى دائمى است كه دين اسلام را غير قائم به شخص مىنمايد (و لذا پس از پيامبر نيز دين بدون سرپرست نخواهد بود)
د: مراد از نعمت در اينجا نعمت ولايت است.
ه: اين نتايج اگر استدلالى هم نباشد، از طريق روايات شيعه و سنى اثبات گرديده است. (اگر عقلى نباشد نقلى هست.)
وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ. الف: اين آيه در صدد تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله) و تثبيت او در برابر اثرات انكار منكرين رسالت است. و اين با اعلان شهادت خدا بر رسالت او و شهادت "كسىكه علم كتاب نزد اوست"، مىباشد.
ب: مىتوان با ملاحظه اين آيه "قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ" (نمل آيه 40) مراد از علم كتاب را شناخت.
ج: اينكه شهادت "كسىكه علم كتاب نزد اوست" با شهادت خدا همراه آمده و به اين توصيف شده كه شهادت آنها كافى است، دليل بر بزرگى مقام چنين كسى مىباشد. روايات زيادى از شيعه و سنى وارد شده كه نشان مىدهد آيه دلالت بر اين دارد كه چنين شخصى كه علم كتاب نزد اوست، امير المومنين على عليه السلام است.
أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ... أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ. الف: شاهد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و اهل بيت اوست كه پيرو حضرتش و به منزله نفس ايشان مىباشد.
ب: اصول اين شهادت با اصول ساير شهادتها تفاوت دارد، زيرا شهادت در اينجا ناشى از حضور و شهود بر حقيقت نبوت و ديدن جبرئيل به هنگام وحى است.
ج: يقينا مىبايست اين شاهد معصوم از خطا و فراموشى و تصرفات شيطان باشد تا هيچگونه شكى در شهادت او باقى نماند.
د: اگر اين آيه را با آيه "علم الكتاب" جمع كنيم. مىيابيم كه اين شاهد همان كسى است كه علم كتاب نزد اوست. روايات از دو فرقه شيعه و سنى دلالت بر اين دارند كه اين شخص امير المومنين على عليه السلام است.
... فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا
وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ. الف: منظور برترى اهل البيت است، كه عبارتند از على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام. اينان محبوبترين و نزديكترين افراد نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند. و على عليه السلام كسى است كه عنوان "نفس پيامبر" بر او منطبق مىگردد، چنانكه پيامبر (صلى الله عليه و آله) در اخبار و روايات بدان تصريح نموده و على عليه السلام نيز در روز شورى بر آن احتجاج فرموده است.
إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. الف: اراده خداوند دو نوع است: تشريعى، كه امكان تخلف از آن وجود دارد، و تكوينى كه چنين امكانى در آن نيست.
ب: اينكه اراده خداوند سبحان به دور كردن رجس و ناپاكى از اهل البيت تعلق گرفته است، منظور اراده تكوينى اوست و به ديگران تعلق ندارد. زيرا اراده تشريعى خدا به پاك كردن، فقط اختصاص به اهل البيت ندارد بلكه هر كسى را كه ممكن باشد (و دستورات دين را مراعات دارد) در بر مىگيرد.
ج: عنوان اهل البيت زنان پيامبر (صلى الله عليه و آله) را در بر نمىگيرد زيرا ضمير در اين آيه مذكر بوده و با آيات قبل و بعد تفاوت دارد.
د: در اينجا روايات فراوانى از دو فرقه وجود دارد كه مطابقت بر نزول آيه در شأن پنج تن طيبه عليهم السلام دارد.
قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ. قرآن در آيات مختلف از سنت ثابتى در مورد همه انبياء سخن مىگويد كه آن نخواستن اجر و مزد است. اين قانون هرگز استثنائى ندارد. و ليكن اجرى كه در اين آيه خواسته شده از سنخ اجرى كه توسط اين قانون نفى گرديده نيست، بلكه به مساله بقاى رسالت اسلامى و ارتباط امت به رهبرى آن باز مىگردد. پس مودت نزديكان پيامبر (كه همان اهل بيت عليهم السلام هستند) بدين لحاظ واجب است.
وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً. الف: خداوند متعال بر مومنين منت نهاده است كه آنان را امت وسطى قرار دهد، و مراد از وسط بودن اعتدال كامل و عدم افراط و تفريط است.
ب: هدف از وسط قرار دادن اين است كه ايشان بر مردم شاهد، و پيامبر نيز بر آنان شاهد باشد.
ج: اين شهادت براساس حضور و اشراف در مرحله حمل شهادت، و اظهار آن در مرحله اداى شهادت مىباشد.
د: شاهدى كه در اين مقام است ناگزير بايد در تمام جهات اعمال حاضر باشد (ظواهر اعمال و مبادى آن) بطوريكه ادا و كشف واقع به همان صورت كه بوده ممكن باشد.
ه: ممكن نيست همه افراد امت به اين صفت متصف گردند، لذا بايستى در ميان آنان كسانى باشد كه اين صفت را دارا باشند.
و: اين شهداء به حكم مطلق بودند صفت و وسط بودن و اعتدال، معصوم مىباشند.
ز: اينان عالم به غيب هستند، زيرا بر ضمائر و درون مردم شاهد هستند.
ح: اينان واسطه فيض الهى را تشكيل مىدهند، بدين لحاظ حائز مقام ولايت تكوينى مىباشند، به اين علت كه علم ايشان حضورى است. - بنابر آنچه ثابت نموديم -
ط: حيات انسانى از وجود اين حجتهاى الهى خالى نمىباشد.
... هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ. خداوند متعال از ميان بندگان مومن خود گروهى را برانگيخت تا پيامبر بر آنان شاهد بوده و اينان بر مردم شاهد باشند. اين برانگيختن به همراه همان اسلام و تسليم حقى است كه حضرت ابراهيم عليه السلام پس از نيل به مقام شامخ تسليم و نبوت، در دعاى خود خواسته بود. بنابراين شخص برانگيخته شده در اين آيه جز فرد مشخصى كه تسليم مطلق خدا شده باشد، نيست. از آنجا كه هدف اين برانگيختن،
شاهد و بر مردم بودن، همچون شاهد بودن پيامبر (صلى الله عليه و آله) بر آنان مىباشد لذا لازم است كه اين شهداء حتى بر همه انگيزههاى نفسانى اعمال بندگان مطلع و آگاه باشند.
وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ. الف: اعمال مردم بطور مطلق در ديدگاه و منظر خداى متعال و پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و مومنانى كه برگزيده شدهاند. و اينان پيش از قيامت اعمال را مىنگرند.
ب: ديدن پيامبر (صلى الله عليه و آله) و اين مومنانبلحاظ وحدت سياق آياتبا حضور عمل در نزد آنان و اشراف بيننده بر ديده شده، و بدون ديدن با چشم مىباشد. اين ديدن براى همه مومنان فراهم نيست بلكه منظور در اينجا برخى از مومنان است (كه درايا چنين بينشى هستند).
ج: اين همان چيزى است كه مورد نظر رواياتى است كه بيان مىدارند: اعمال بندگان بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) و بر ائمه معصومين (عليهم السلام) عرضه مىگردد. اين روايات در ذيل آيه بعنوان تفسير آن آمده است.
در پايان اين بحث لازم است به دو موضوع مهم اشاره شده و اشكالاتى كه پيرامون آنها ايجاد مىشود، مورد بررسى قرار گيرد. اين دو موضوع عبارتند از: علم غيب و عصمت.
در زمينه اعتقاد شيعه به علم غيب پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمه (عليهم السلام) اشكار مىشود:
اولا: علم غيب با آياتى كه دلالت بر انحصار آن به خداى متعال دارد و آياتى كه دال بر عدم آگاهى پيامبر نسبت به علم غيب مىباشد، منافات دارد، مانند:
وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ (1)
نزد او كليدهاى علم غيب است كه كسى جز او آن را نمىداند.
قُلْ لاٰ يَعْلَمُ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَيْبَ إِلاَّ اَللّٰهُ. (2)
بگو هيچكس در آسمانها و زمين غيب نمىداند، مگر خدا.
وَ مٰا أَدْرِي مٰا يُفْعَلُ بِي وَ لاٰ بِكُمْ. (3)
نمىدانم كه با من و شما چه كرده مىشود.
وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ اَلْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ اَلْخَيْرِ. (4)
اگر غيب مىدانستم يقينا خير را افزون مىكردم.
ثانيا: دانستن غيب با شيوههاى عملى پيامبر و ائمه منافاتدارد، مانند توسل به اسباب عادى براى حصول علم و يا مشاوره با ديگران در كارها. چنانكه قرآن نيز پيامبر را به چنين كارهائى مأمور نموده است.
ثالثا: بسيارى از اعمال پيامبر و ائمه در طول زندگى آنان جز با جهل به عواقب اين اعمال توجيهپذير نمىباشد. مانند لشكركشى به جنگهائى كه در آنها
پيروزى نبود. و نيز قربانى كردن گرامىترين افراد و خالصترين اصحاب در اين جنگها. اينگونه اعمال با وجود علم به شكست و ناكامى عقلا و شرعا جايز نيست بنابراين انجام اينگونه اعمال دليل بر عدم علم بر عواقف آنها (و ندانستن علم غيب) مىباشد.
اين اشكالات ناشى از كوتاهانديشى در آيات و بينش اندك در دين و عدم توانائى درك حقائق عقلى است. با شناخت مسائل زير، اين اشكالات بر طرف مىگردد:
اولعلم غيب گاهى به علمى اطلاق مىشود كه از حواس انسان پوشيده باشد اين علم و آگاهى به هر طريق ممكن است حاصل شود، خواه از برهان عقلى و يا دليل نقلى. مانند علم به وجود صانع و خالق جهان، و يگانگى او (كه از برهان عقلى حاصل مىشود.) گاهى نيز اين علم به علمى كه هم از حس پنهان است و هم از عقل، اطلاق مىگردد. مانند علم به احوال برزخ و قيامت. و بالاخر علم غيب به علمى كه به طور كلى از مشاعر خلق پنهان باشد، اطلاق شده است.
روشن است كه امكان داشتن علم غيب جز به معناى اخير براى غير خدا وجود دارد. برخى از اين علوم به دليل عقل براى همه مومنين و حتى غير مومنين حاصل مىشود. پس ايمان به غيب مستلزم علم بدان است و متقين كه ايمان به غيب دارند عالم بدان هستند. چنانكه از طريق قول خداى تعالى در كتابش نيز به برخى از مسائل غيبى آگاه مىشوند. مانند علم به پيروزى بر روم قبل از وقوع آن، و يا علم به حوادث گذشتهاى كه قرآن از آنها پرده برداشته است و حواس مردم بدان دست نمىيابد.
لذا خداوند مىفرمايد:
تِلْكَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَيْبِ نُوحِيهٰا إِلَيْكَ مٰا كُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ. (5)
اين از اخبار غيبى است كه آن را به تو وحى مىكنيم ما در حالىكه تو و قومت پيش از اين بدان آگاه نبوديد.
شكى نيست كه آيات گذشته اين نوع علوم را نفى نمىكند و نفى آيات تعارضى با آنها ندارد. زيرا آيات، آن علم ذاتى را نفى مىكند كه با تعليم خدايا وحى و الهام امكانپذير نيست. و وقتى خداوند علم غيب را بابكى از اين طرق (تعليم، وحى و الهام) به يكى از بندگانش اختصاص مىدهد، طبيعتا نفى علم غيب از او (در آيات فوق) فه معناى ديگر صحيح مىباشد. چنانكه اثبات آن به معناى اول صحيح است. فرمايش
امير المومنين (عليه السلام) نيز بدين مطلب اشاره مىكند كه:
«انّما هو تعلّم من ذى علم». (6)
همانا آن تعلمى از صاحب علم است.
دومعناوينى كه به انسان اطلاق مىگردد (مانند همين لفظ انسان) گاهى مرتبه خاصى از وجود او را در نظر مىگيرد مانندجنبه مادى انسان. همچون اين آيات:
إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ. (7)
من خالق بشرى از خاك هستم.
خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ كَالْفَخّٰارِ. (8)
انسان را از گل خشكى همچون سفال آفريد.
روشن است كه آب و خاك مواد سازنده جسم انسان مىباشند و لذا خداوند مىفرمايد:
فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ. (9)
پس آنگاه كه او را آراستم و از روح خود در آن دميدم، پس برايش به سجده افتادند
گاهى نيز فقط جنبه معنوى انساندر نظر گرفته مىشود مانند:
قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ. (10)
بگو فرشته مرگى كه بر شما مسلط شده شمار را مىگيرد.
آنچه فرشته مرگ آن را مىگيرد، روح انسان است ولى در اينجا با ضمير كم (شما) بيان شده است.
گاهى نيز هر دو جنبه مادى و معنوى انسانصرف نظر از كمالاتى كه از طريق تكامل براى وى حاصل شده استدر نظر گرفته مىشود. و گاهى علاوه بر اين دو جنبه كمالاتى كه از طرق عادى كسب نموده نيز منظور مىگردد. گاهى نيز همه شوون وجودى انسان در نظر گرفته مىشود، حتى بالاترين كمالات نورى كه بنحوى از انحاء در نهايت سير صعودى خود بدان مىرسد. كه اين كمالات منزه از نواقص مادى و محى بر آفاق زمان و مكان وناظر بر همه كمالات امكانى مادون مىباشد.
پس هرگاه اطلاق انسان يا عنوان ديگرى بر شخصى شده و يا ضمير آن آورده مىشود و يكى از مراتب فوق مورد نظر است، حكم خاص آن مرتبه نيز لازمهاش مىباشد. و اين منافاتى با ثبوت مرتبه ديگرى بر او و اثبات حكم ديگر به لحاظ مرتبه ديگر نخواهد داشت لذا در آيه: قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ. (11)(بگو من بشرى همانند شما هستم) به جنبه بشرى پيامبر اشاره شده، بشريتى كه ميان او و ساير مردم مشترك است. آنگاه ويژگى خاصى را به وى مىافزايد، و آن ادراك وحى است كه از سوى خداوند متعال بدو القاء
مىگردد. و ليكن در آيه: وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدىٰ. (12)(و تو را گم گشته يافت و آنگاه هدايت نمود)، اشاره به مرتبه آغاز خلقت پيامبر است كه فاقد هدايت الهى بوده است و اين منافاتى با ثبوت مرتبه بالاتر حضرتش ندارد. بنابراين نفى يك صفت به لحاظ مرتبه پائين از وجود ايشان منافاتى با اثبات همان صفت با توجه به مرتبه بالاتر براى وى ندارد، بلكه بر حسب مناسبت خطاب، اعتبار مرتبه خاصى بدون مرتبه ديگر ترجيح داده مىشود. بدينگونه آيات و رواياتى كه تصور مىشود ميانشان تعارضى وجود دارد، مىتوان جمع نمود.
سومعلم دو نوع است: علم حضورى، يعنى علمى كه به عين معلوم بدون هيچ واسطهاى تعلق مىگيرد، مانند علم خدا به ذات و صفات و افعال خود. علم حصولى علمى است كه بواسطه ايجاد صورت حاصله در قوه مدركه تحصيل مىگردد (يعنى عين آن حاضر نمىشود، بلكه همان صورتهائى است كه در قوه مدركه ايجاد مىگردد) مانند علم ما به اشكال خارجى و امور اعتبارى.
علم حضورى در انسان مختص به علم به وجود خودش، و نيروها و افعال و انفعالات وى مىباشد، و علم حصولى او با تاثير خارج در علم حضورى توسط حواس ظاهرى و باطنى وى حاصل مىشود، همچون دريچههائى كه به خارج گشوده باشند و صورتهاى اشياء توسط آن در قواى ادراكى منعكس گردند.
نوع ديگرى از علم كه براى انسان است، توسط فعاليت ايجابى ذهن حاصل مىشود (ذهن با انجام فعاليت بر روى معلومات خود به علوم جديدى دست مىيابد) كه اين علم نيز از سنخ علوم حصولى است. منافاتى ندارد كه خود مفاهيم و صورتهاى علمى، معلوم حضورى براى نفس باشند و از اين جهت از افعال و انفعالات آن خواهند بود.
اين علوم، همان عولمى است كه بر حسب متعارف علوم انسانى شمرده مىشوند و افعال مرتبط با آنها، افعال انسانى محسوب مىگردند.
مىتوان از ديدگاه ديگرى به انسان و علوم و افعال او نگريست، و آن اينكه انسان موجودى است كه ذاتا از خود استقلالى ندارد و مالك هيچگونه ضرر و نفعى نمىباشد.
از اين ديدگاه ديگرى گفت كه برخى انسانها به مرتبه فوق كمالى كه انسانها بدان مىرسند، نايل مىگردند. اينان از آن علم الهى بهرهمند مىشوند كه ما فوق ادراك مردم بوده و فهم خلايق از درك آن عاجز است. كما اينكه بديشان آنچنان قدرتى داده شده كهديگران بدان راه ندارند. مانند زنده كردن مرده و شفاى مريض و حتى
خلق كردن به اذن خداى متعال.
هريك از اين ديدگاهها حكم مخصوص به خود دارند و براى يك شخص واحد ميان احكام مختلف از جهات متعدد منافاتى نيست. بنابراين، علم عيسى بن مريم (عليه السلام) به آنچه مردم در درون خانههاى خود پنهان مىكردند و قدرت وى بر شفاى نابيا و ديگر معجزات، بر حسب نظر متعارف در زمره علم و قدرت انسانها شمرده نمىشود. از طرف ديگر علوم و افعال عادى او نيز بر حسب نظر دوم ملك خدا بوده و حقيقتا "قابل سلب از اوست. برحسب ديدگاه سوم همه علوم و افعال ايشان بدو نسبت داده مىشود.
گوئى حضرت عيسى بن مريم (عليه السلام) مىتواند بگويد:
أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ اَلطِّينِ كَهَيْئَةِ اَلطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُبْرِئُ اَلْأَكْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ اَلْمَوْتىٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمٰا تَأْكُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ. (13)
من براى شما از خاك، شك پرنده را خلق مىنمايم و در آن ميدمم و آنگاه به اذن خدا پرندهاى مىشود. و نيز كورمادرزاد و پيس را شفا مىدهم و مرده را به اذن خدا زنده مىكنم، و به آنچه مىخوريد و در خانههايتان ذخيره مىسازيد آگاهتان مىسازم.
از اين ديدگاه، علم و قدرت از آن خود اوست. و نيز مىتواند بگويد: من هيچ چيز را مالك نيستم نه علم و قدرت از آن خود اوست. و نيز مىتواند بگويد: من هيچ چيز را مالك نيستم نه علم و نه قدرت را، و مىتواند بگويد: من مانند شما هستم و علم و قدرتى ندارم و ليكن خداوند آنچه را شما نمىدانيد به من مىآموزد و بر آنچه شما قادر نيستيد مرا قدرت ميدهد. (نظر متعارف).
مطلب ديگر اينكه علم گاهى به امورى كه در نظام ضرورى علت و معلول كه اراده و اختيار انسان نيز جزئى از آن است، تعلق مىگيرد كه اين علم تاثيرى در اراده ندارد. زيرا كاشف مجموع مراد و اراده، ايجاد شده از منشأ آن مىباشد. برخلاف ساير علوم حصولى كه در نشات يافتن اراده تاثير دارد، خواه از اسباب عادى حاصل شده باشد خواه از طريق ديگر.
حالا كه اين مطلب دانسته شد، بايد گفت: اثبات علم غيب براى پيامبر و ائمه (عليهم السلام) اگر به معناى علم حضورى باشد، بلحاظ مقامى از آنهاست كه فوق ظرفيت حركتها و تغييرات و تقدم و تاخرهاى زمان مىباشد. و رسيدن آنها به اين مقام اگرچه به لحاظ ظرف ماده و حركت از نظر زمانى از خلقت تاخر دارد (يعنى بعد از
خلق شدن به اين مقام نايل شدهاند) و ليكن بر حسب مرتبه وجودى رسيدن آنها به اين مقام داراى تقدم دهرى است. (يعنى قبل از خلقت دهر ايشان به اين مقام رسيدهاند) روايات نيز گوياى اين حقيقت است كه نور پيامبر و ائمه (عليهم السلام) قبل از هر چيز خلق شده و آنگاه پس از خلقت آدم به صلب آدم و فرزندان او تا زمان خلقت اجساد پيامبر و ائمه انتقال يافته و آنگاه در اجساد ايشان مستقر گشته است.
(پس علم غيب ايشان يعنى علم حضورى به مقام نورى كه فوق ظرف ماده و حركت است).
و اگر مراد از علم غيب، علم حصولى باشد، دو معنا را مىتوان تصور كرد:
اول: علم به نظام ضرورى كه اراده و منشأ آن در اين علم وجود دارد. پيش از اين بيان شد كه اين علم از مبادى اراده نيست و تاثيرى در اراده ندارد. بلكه علم به علومى است كه مبادى و منشأ اراده و مراد را تشكيل مىدهند. دوم: علم به اشيأ جزئى از طريق وحى و الهام و اين مانند علم عادى در اراده تاثير دارد و ليكن مرتبه وجود آن پائينتر از مرتبه علم به نظام ضرورى است، و مرتبهاى از نفس است كه اراده در آن تجلى مىيابد.
در هيچيك از اين علوم، شكلى از علم كه علم غيب را به خداوند متعال اختصاص دهد وجود ندارد. زيرا همه آنها با نوعى تعليم مناسب از طرف خداوند سبحان حاصل مىگردد. در حالىكه دانستيم اين علم با علم غيب مختص به خدا تفاوت دارد.
شيوه علمى ائمه (عليهم السلام) نيز با آن منافاتى ندارد. زيرا علم حضورى و علم به نظام كلى و حوادث جهان از جهت علت و معدات (14) تعلق دارد.
و اما علم حصولى به معناى دوم آن به ايجاب جزئى ثابت است نه كلى به عبارت ديگر اولا علم غيب خداوند نيازى به تعلم ندارد، ثانيا علم غيب حضورى عالمان به علم غيب (ائمه عليهم السلام) به عواقب كارها تعلق ندارد، ثالثا علم غيب حصولى آنها (به معناى اول) نسبت به عواقب كارها تاثيرى در اراده و منشأ اراده ندارد، رابعا علم غيب حصولى آنها (به معناى دوم) به امور جزئى است و به امور كلى تعلق ندارد. و اصولا همه آنها از طرق غير عادى كه علم غيب محسوب ميگردد كسب نمىشود بلكه بسيارى از آنها از طرق عادى كسب شده و تاثر آن در افعال، همانند علوم ساير مردم است.
حالا لازم است به اين نكته نيز اشاره شود كه قربانى كردن نفس و مهيا نمودن آن براى شهادتحتى با علم به عدم پيروزى فورىهرگز منع نمىشود. زيرا
چه بسا قربانى كردن و شهادت خود به پيروزى بيانجامد، اگرچه پس از سالها يا قرنها. و چه بسا باعث هدايت قومى به سوى خدا و رسيدن آنها به ساحت قرب او گشته و نتايجى كه بدان احاطه علمى نيست، ببار آورد. بنابراين اقدام براى قربانى شدن و شهادتى كه ظاهرا پيروزى در آن نيست، دليل بر عدم علم به عاقبت كار نمىباشد.
آيات گذشته ما را از بحث مستقل پيرامون عصمت پيامبر و ائمه (عليهم السلام) كفايت مىكند. شخصى كه داراى فطرتى پاك و سالم از آلايش است، با دقت در اين آيات شك نخواهد كرد كه ايشانصلوات الله عليهماز هر عيب و زشتى پاك و منزهند. از عنايت خداوند نيز بعيد است كه شخصى را براى رسالت و امامت برگزيند كه بخاطر خوارى نفس و سبكى اخلاق و سابقه قبلى خطا و جفا، وى را به خوارى بنگرند و تحقير نمايند و حال آنكه خداوند كسى است كه مىفرمايد:
اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ. (15)
خدا مىداند كه رسالت خود را كجا قرار دهد
و نيز مىفرمايد:
وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ (16) و پروردگار تو آنچه بخواهد خلق مىكند و اختيار مىنمايد و ايشان را اختيارى نيست.
خداوند تبارك و تعالى در كتاب كريم خود تصريحا و تلويحا چندين بار، با شيوههاى گوناگون به عصمت اين افراد تاكيد كرده است
عٰالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَلىٰ غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ اِرْتَضىٰ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسٰالاٰتِ رَبِّهِمْ وَ أَحٰاطَ بِمٰا لَدَيْهِمْ وَ أَحْصىٰ كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً. (17)
خداوند داناى غيب است و بر غيب خود رسولى كه بدان راضى باشد آگاه نخواهد كرد. پس خداوند نگهبانى از پيش روى و پشت سر او قرار خواهد داد تا بداند كه وى رسالات پروردگار خود را ابلاغ نموده است و به آنچه در نزد ايشان است احاطه دارد و شمار هرچيز را شمرده است.
ظاهر اين آيات نشان مىدهد كه وحى از محل صدور تا رسيدن به مردم مصون از
القاءات شيطانى است، زيرا خداوند از سوى خود مراقب و محافظينى بر آن ارسال داشته است.
و نيز:
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ. (18)
هيچ پيامبرى را ارسال نكرديم مگر اينكه به اذن خدا اطاعت شود.
در اينجا خداوند پيامبر را در همه مسائل مطاع مطلق قرار داده است كه از همه افعال و اقوال و آداب او بايستى اطاعت شود. بنابراين اگر احتمال خطا و گناه برخى از آنان وجود داشته باشد، بدين معنا است كه خداوند امر به پيروى از خطا نموده است، و اين از خداوند سبحان محال است.
همچنين:
وَ اِصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنٰا. (19)
بر حكم پروردگارت صبر كن كه تو تحت نظر ما هستى.
نزديك به اين آيه:
وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً. (20)
و اگر تو را اثبات نمىداديم، نزديك بود اندكى بدانان تمايل پيدا كنى.
در آيه فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنٰا بايد توجه كرد كه آيا مىتوان تصور نمود كسىكه در حراست و محافظت خدا و تحت توجه شديد او قرار دارد، خطا و گناه كند؟!
فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ (21)
سوگند به عزت تو كه همه آنها را گمراه خواهم كرد، جز افراد خالص آنها را.
در اين آيه شيطانمبداء گمراهىاعتراف مىكند كه از گمراه كردن انسانهاى خالص و مخلص عاجز است. از طرف ديگر خداوند درباه حضرت يوسف صديق (عليه السلام) مىفرمايد:
كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِينَ. (22)
بدينگونه بدى و زشتى را از يوسف دور مىسازيم، كه او از بندگان صالح ما بود.
اين آيه دلالت مىكند كه بندگان خالص خداى تعالى از گناه و امور ناپسند دور مىباشند.
حال بايد گفت كسىكه خدا امور او را زير نظر دارد و تحت عنايت و مراقبت
خداست (فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنٰا) آيا عصمت وى صريحتر از اين و موكدتر از اين است؟
در اينجا ما برآن نيستيم آياتى را كه دلالت بر عصمت انبياء و ائمه (عليهم السلام) دارند برشمارريم و چگونگى دلالت آنها را بيان كنيم. بلكه منظور ما آگاه نمودن اين نكته است كه قلبهاى بدور از امراض معنوى، درباره عصمت انبياء و ائمه (عليهم السلام) شكى به خود راه نخواهند داد. ولى كسانىكه به وسوسههاى شيطانى مبتلا هستند، گاه اعمال و رفتار انبياء و ائمه را زيبا مىبيند، اما نسبت به ذوق خود آنها را نادرست مىيابد. لذا نسبت گناهالعياذ بللهبدانها مىدهد. در حالىكه نمىداند اصل اين نادرستى، قواى ادراكى بيمارگونه آنهاست، وگرنه اگر اندك علمى داشتند اين نسبت را بخود مىدادند، نه به ديگرى.
بدين علت ائمه اهل البيت (عليهم السلام) بهدفع اينگونه شبهات و پاك نمودن ساحت مقدس انبياء از اين نسبت (گناه) پرداختهاند.
حال بايد ديد پويندگان راه باطل به چا آياتى متمسك مىشوند و چگونه با استدلال به آنها عصيان و گناه را به انبياء نسبت مىدهند.
در اينجا فقط به آياتى اكتفا مىكنيم كه براى نسبت گناه ورزشى به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) - العياذ باللهبدانها استناد مىگردد:
از جمله آياتى كه به گمان اين افراد به پيامبر اكرم نسبت گناه مىدهد، سه آيه زير است:
وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ. (23) و براى گناهت استغفار كن.
اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ. (24) براى گناهت استغفار كن.
إِنّٰا فَتَحْنٰا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ. (25)
ما براى تو فتح روشنى را گشوديم تا خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد.
راغب در مفردات گفته است: ذنب ادامه و دنباله چيزى را گرفتن است مىگويند: ذنبته يعنى به ادامه و دنباله آن برخورد كردم. اين كلمه در هر فعلى كه عاقبت آن ناخوشايند باشد، به اعتبار اينكه عاقبت فعل دنباله آن است استعمال مىگردد. بدين علت ذنب را تبعه مىگويند، به اعتبار عاقبتى كه از آن حاصل مىشود. اقوالى بدين مضمون از افراد ديگرى نيز نقل شده است.
فعلى كه از عاقبت و انجام آن بيم و ترس باشد چند نوع است:
الفتمرد از قوانينى كه براى نظم دادن زندگى اجتماعى وضع شده است. متمرد
از اين قوانين گناهكار شمرده شده و عاقبت سوئى متناسب آن و مناسب قوت و ضعف تمرد بدو خواهد رسيد. اين نوع گناه قراردادى است و در مقابل، جزاى آن هم قراردادى مىباشد.
بمخالفت با قوانين اخلاقى. اخلاق فاضله مانند شجاعت، عفت و عدالت و...
اگرچه اوصاف نفسى مىباشند و ليكن ضمانت اجرائى عملى ندارد. زيرا اصل فضائل اخلاقى بنفسه يك نوع ملكهاى هستند كه حاصل مىشوند، ولى نسبت به توان تحصيل اين فضائل و مقدمات آنها و نيز امكان تكرار فضائل، اختيارى خواهند بود. براى فضائل اخلاقى صرفا اوامر و نواهى جهت تحصيل يا پرهيز از رذائل وجود دارد.
لذا مختلف از آن نيز از نظر اخلاقى گناهكار محسوب شده و به همين ترتيب جزاى، مناسب و عاقبت سوء در بر خواهد داشت.
جانجام ندادن درست و شايسته يك عمل مطابق آداب مناسب آن. بدين ترتيب كه گاهى يك شخص عامى محض عملى را انجام مىدهد كه نسبت به فرد عامى يك عمل مشروع و اجتماعى و اخلاقى بوده و مطابق درك و ظرفيت آن فرد قابل ملامت نيست. در حالى كه همين عمل با همان شكل براى شخص برتر و ظرفيت بيشتر نه تنها قابل ملامت است، بلكه گناه نيز محسوب مىشود. به همين معناست كه مشهور است: حسنات الابرار سيئات المومنين. (نيكى نيكان گناه مقربان محسوب مىشود.) مانعى ندارد كه اين نوع گناه را گناه ادبى ناميد كه براى آن نيز جزاى مناسب خود وجود دارد. (به عبارت ديگر در بسيارى از آيات فوق كه سخن از گناه است، در حقيقت نسبت به شخصيت والاى پيامبران گناه محسوب مىشود و براى افراد عادى چه بسا عمل نيك محسوب گردد.)
مطلب ديگرى كه در اين بحث بايد اشاره شود، اين است كه حب و دوستى مراتب و درجاتى دارد. غايت و هدف نهائى دين حركت دادن مومنين به سوى كمال مطلق و نقطهاى است كه به دوستى مطلق خدا و لقاى وى و تكرم به ولايت او مىباشد.
و اين وقتى براى انسان كامل مىشود كه انسان نفس خود را از بندگى غير خدا (بتها) و پيروى خدايان باطل، پاك نموده و توجهى جز به سوى خداى بر حق ننمايد.
اينچنين انسانى كه در تمام قلب خود محبت خدا را دارد و نفس خود را بسوى كمال مطلق متوجه نموده، مطلوبى جز خداى متعالى ندارد، دينى جز حب و عشق به خدا ندارد و براى محقق ساختن لوازم اين حب، از انجام بهترين عملها و دورى از معصيتها سر از پا نمىشناسد. چرا كه اين كار (اعمال نيك و دورى از گناهان) را مورد رضاى خدا مىداند. اين انسان جز به بهشت خدا طمعنى ندارد و جز از آتش دوزخ او بيمى
به دل راه نمىدهد و جز حب و عشق به خدا، جزا و پاداشى نمىخواهد.
اينچنين انسانى اگر اندك غفلتى از محبوب برايش حاصل شود، گناهى بس بزرگ براى او محسوب مىگردد. و هيچ گناهى شديدتر از دورى از او نيست، و مشغول شدن به ضروريات زندگى نزد او مساوى گناه و دورى است.
دو آيه اول اين مفهوم را مىرساند. (يعنى حتى لحظهاى دورى از محبوب براى پيامبر گناه است) دعاهائى از ائمه معصومين (عليهم السلام) رسيده كه در ضمن آن اعتراف به گناه و معصيت و توبه و استغفار وجود دارد، به همين معناست و از همين قبيل مىباشد آياتى كه نسبت ظلم به انبياء (صلوات الله عليهم اجمعين) داده است. (زيرا گناه، ظلم به خود است.)
و اما آيه سوم (إِنّٰا فَتَحْنٰا لَكَ...): مساله گناه در اينجا با تمام آيه مربوط است به عبارت ديگر در اين آيه آموزش گناه به فتح مبين ارتباط داده شده و نتيجه آن مقرر گشته است و لذا معناى آيه چنين است:
ما فتح مبين را براى تو گشوديم تا در نتيجه آن گناهان تو آمرزيده شود.
و اين وقتى درست است كه گناه را آن چيزى بدانيم كه در نظر دشمنان پيامبر گناه محسوب مىگشته است.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) پس از آشكار نمودن دعوت خود و انكار خدايان و خوار نمودن پندارهاى واهى كفار، قبل و بعد از هجرت، مورد نهايت دشمن و اتمام كفار و مشركين بود. و ليكن دشمنى كفار سودى نبخشيد و اسلام كه پرتوان بود و فطرت و وجدان پاك انسانها را مخاطب مىساخت، بر آنها كه براى عناد خود جز جنگ و خشم و شمشير راهى نداشتند، پيروز شد. پيامبر در آن زمان بوسيله شمشير با آنان به جهان برخاست و سران كفر و نفاق را نابود كرد. و اين در ديدگاه ايشان گناه بزرگ پيامبر بود. لذا كفار و دشمنان اسلام هميشه در پى فرصت بودند. و ليكن خداوند ستونهاى عقايد آنان را برداشت و سقف آن را بر سرشان فرود آورد، و با فتح مبين شوكت و هيبت كفار نابود شده و آتش فتنه آنها به عنايات ظفربخش خداى تبارك و تعالى خاموش گشت.
بدينگونه خداوند با اين فتح مبين آنچه كفار گناه مىپنداشتند از ميان برد و آمرزيد. همانند موسى (عليه السلام) كه در ميان قوم خود به گناهكار مشهور بود و لذا قرآن از زبان وى چنين بيان مىفرمايد:
وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ. (26)
از ايشان بر من گناهى است كه مىترسم مرا بكشند.
آنچه ذكر شد تفسير امام رضا (عليه السلام) درباره آيه فوق بود. مامون از ايشان درباره اين آيه چنين سئوال كرد:
عليرغم اينكه مىگويند انبياء (عليهم السلام) معصوم هستند، گناهى كه در آيه ذكر شده چيست؟
امام فرمودند:
لم يكن احد عند مشركى مكّه اعظم ذنبا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.
نزد مشركين مكه گناهى بزرگتر از گناه پيامبر نبود.
مامون گفت:
به خدا سوگند خوب دريافتهاى اى ابو الحسن!
از اآيات ديگرى كه براى اثبات معصوم نبودن پيامبر بدان استدلال مىشود آياتى است كه در آنها ظاهرا پيامبر را سرزنش مىكند ولى مراد از آن لطف و مدح زياد پيامبر است. مانند:
عَفَا اَللّٰهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَكَ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ اَلْكٰاذِبِينَ. اى رسول، خدا تو را ببخشايد چرا بيش از آنكه درغگو از راستگو بر تو معلوم شود، به آنها اجازه دادى؟ (27)
اين آيه زمانى نازل شد كه پيامبر به برخى از منافقين كه از وى اجازه عدم خروج براى جهاد گرفته بودند، اجازه داده بود كه خارج نشوند. اينان كسانى بودند كه اگر به همراه مسلمانان خارج مىشدند، نتيجهاى جز پشيمانى نداشت و جز فتنهجوئى كارى نمىكردند. و اينكار آنان سابقه داشت، بطورى كه گاهى امور را خلاف آنچه بود به پيامبر نشان مىدادند و وقتى امر خدا آشكار مىشد، ناراحت مىشدند. اجازه، پيامبر (صلى الله عليه و آله) كمكى در جهت پوشاندن نفاق منافقين و در حقيقت رحمتى براى آنان بود. چرا كه پيامبر براى رحمت جهانيان مبعوث شده بود. گوئى خداوند به پيامبرش مىفرمايد: اى انسان رحيم بخشندهاى كه پوشاننده عيوب هستى، تو پيوسته در كنف عفو خدائى و اين اخلاق عالى تو است كه از خباثت پنهان آنها پرده برنمىدارى. و اين بيان از لطيفترين شيوه ستايش است.
آيه ديگر:
يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضٰاتَ أَزْوٰاجِكَ. (28)
اى پيامبر چرا آنچه خدا بر تو روا داشته حرام مىكنى، بخاطر اينكه رضايت
زنان را مىجوئى.
اين آيه هنگامى نازل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آلهكه خدا رحمت واسعهاى به حضرتش داده بودخلوت كردن با ماريه و يا نوشيدن عسل را به خاطر رضاى زنان بر خود حرام نمود. پيامبر مىخواست كه براى آنان و بخاطر آنها دست به چنين عملى بزند و عليرغم رنج و زحمت و مشقت، آنان را بر خود برترى دهد. خداوند با اين نوع اعتراض، ايثار آن حضرت را بيان مىكند و تاكيد بر ستايش وى دارد.
آيه ديگر:
وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ. و آنگاه به كسىكه رهين نعمت خدا و توست، مىگوئى: همسرت را براى خود نگهدار و تقواى خدا پيشه ساز، و حال آنكه چيزى را نزد خود پنهان مىنمائى كه خدا آشكارش مىگرداند، و از مردم ترس به دل مىگيرى در صورتيكه خداى شايستهتر است كه از او بيمناك باشى. (29)
با اندك نگاهى به آيه مىتوان به نحوه نزول آن پى برد. و آن اين است كه خداوند متعال اراده كرده بود كه قانون جاهليت را مبنى بر تحريم ازدواج با همسر پسرخوانده از ميان بردارد. زيد بن حارثه پسرخوانده پيامبر و زينب و زينب دختر جحش همسر او بود. خداوند به پيامبر وحى نمود كه بزودى زيد نز او آمده و طلاق همسرشر را خواهد خواست تا خداوند به كار آنان قضاوت كند. پس هنگامى كه زيد با تصميم طلاق همسر خود نزد پيامبر آمد، پيامبر او را به امساك از همسر و تقواى خدا امر نمود. در حالىكه آنچه را خداوند از آينده كار وحى نموده بود، بخاطر بيم از مردم و سختى بر ايشان و رحمت بر آنان در نفس خود پنهان مىنمود. آن هم بدين علت كه مبادا فتنهاى بر پا شود، و نه اينكه بر خود بيم داشته باشد. زيرا در آيه بعد مىفرمايد:
اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اَللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللّٰهَ. كسانىكه رسالتهاى خدا را ابلاغ مىكنند و از خدا مىترسند و از هيچكس جز او نمىهراسند.
بنابراين، مىيابيم كه اين آيه نيز همچون دو آيه قبل درصدد بيان رافت و مهربانى پيامبر نسبت به مردم و شدت اهتمام حضرتش در اصلاح كارهاى آنان است گوئى كه همه اين آيات با مضمون خود به اين آيه اشاره مىكند كه:
لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ
رَؤُفٌ رَحِيمٌ. (30)
يقينا از ميان شما رسولى آمد كه آنچه شما را رنج مىدهد بر او گران است او حريص بر شماست و نسبت به مومنين روف و مهربان مىباشد.
از ديگر آياتى كه بدان تمسك جستهاند، آياتى است كه با شيوه "اياك اعنى و اسمعى يا جاره" و به اصطلاح فارسى: "به در مىگويند كه ديوار بشنود" مطلبى را بيان مىكند. مانند اين آيات:
يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ لاٰ تُطِعِ اَلْكٰافِرِينَ وَ اَلْمُنٰافِقِينَ. (31)
اى پيامبر تقواى خدا پيشكه كن و از كافرين و منافقين اطاعت مكن.
اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ. (32)
حق از خداى تو است، پس از شككنندگان مباش.
وَ لاٰ تَطْرُدِ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مٰا عَلَيْكَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ. (33)
آنانكى خداى خود را صبح و شب مىخوانند و فقط او را مىخواهند، رها مكن از حساب ايشان چيزى به عهده تو نيست و از حساب تو نيز چيزى بر عهده ايشان نيست، و اگر اينان را رها كنى از جمله ظالمين خواهى بود.
اين نوع آيات در قرآن كريم بسيار است.
بدينگونه براساس آنچه گفتيم روشن مىشود كه ذوق و فطرت ناسالم و بيمار است كه بخاطر جهل خود زشتى و گناه را به ساحت مقدس انبياء نسبت مىدهد.
برخى آيات نيز وجود دارند كه در ذيل آنها روايات بىاساسى نقل شده كه آيه را بگونهاى تفسير مىنمايد كه با عصمت منافات دارد. مانند اين آيه:
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِيٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰى أَلْقَى اَلشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اَللّٰهُ مٰا يُلْقِي اَلشَّيْطٰانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اَللّٰهُ آيٰاتِهِ. (34)
ما پيش از تو رسول و نبييى نفرستاديم مگر اينكه هرگاه آرزوئى مىكرد شيطان در آرزوى وى القا مىنمود، و خدا آنچه شيطان القاء كرده نسخ مىنمود و سپس آيات خود را استوار مىساخت.
اين آيه از يك حقيقت مهم در تاريخ رسالت سخن مىگويد و آن اينكه پيامبر در مسير تبليغ ناگزير با سختىهاى شگفتى مواجه خواهد شد. رسول و نبى در اين مسير و در راه غلبه بر دشمنان و نفوذ در قلب امت براى هدايت و ارشاد، هيچ آرزوئى نمىكند
مگر اينكه گامهاى شيطانى و وسوسههاى كافران در مسير او قرار مىگيرد. و ليكن خداوند بر امر خود چيره است و آنچه شيطان القاء مىكند از ميان برده و آيات خود را استوار مىسازد.
اين چيزى است كه از آيه روشن است. اما برخى مفسرين و مورخين، احاديث واهى و سست را در ذيل آيه نقل كردهاند، از جمله روايتى را آوردهاند كه بيان مىدارد:
منظور آيه اين است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) گاهى آرزو مىكرد كه خداوند آيهاى بر او نازل كند كه دشمنان را راضى نمايد تا به سوى او متمايل شوند، و لذا وقتى تلاوت سوره نجم را آغاز كرد: أَ فَرَأَيْتُمُ اَللاّٰتَ وَ اَلْعُزّٰى وَ مَنٰاةَ اَلثّٰالِثَةَ اَلْأُخْرىٰ. (آيا لات و عزى و منات آن بت سوم ديگر را ديديد؟)، شيطان بر زبان او جارى شده و چنين ادامه داد: «تلك الغرانيق العلى و انّ شفاعتهنّ لترتجى». (اينها وسائل نجات برترى هستند و به شفاعت آنان يقينا اميد هست.)
اين تفسير صريحا نسبت كفر به پيامبر (صلى الله عليه و آله) مىدهد. چگونه ممكن است آن شخصيت و انسان بزرگ چنين آرزوئى كند كه خدا آيهاى در مدح بتها بر او نازل كند؟! در حالىكه ادامه همان آيه صريحا بيان مىكند:
إِنْ هِيَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ. اينها جز اسمائى كه شما و پدرانتان آنها را ناميدهايد، چيز ديگرى نيست و خداوند سلطهاى بر آنها قرار نداده است.)
اين نوع روايات سست را محققين اهل سنت مانند ابن حزم آندلسى و قاضى عياض و قسطلانى و ديگر انكار نموده و آنها را باطل ساخته و چگونگى كذب آنها را اثبات نمودهاند.
الحمد لله رب العالمين
سپاس و درود بىكران خداى جهانيان راست
كه ما را بر اين توفيق منت بخشيد.
(1) سوره انعام، آيه 59
(2) سوره نمل، آيه 65
(3) سوره احقاف، آيه 9
(4) سوره اعراف، آيه 188
(5) سوره هود، آيه 49
(6) نهج البلاغه، خطبه 128، ص 186 صبحى صالح.
(7) سوره الرحمن، آيه 71
(8) سوره الرحمن، آيه 14
(9) سوره الحجر، آيه 29
(10) سوره سجده، آيه 11
(11) سوره كهف، آيه 110
(12) سوره ضحى، آيه 7
(13) سوره آل عمران، آيه 49
(14) معدات به شرايطى گويند كه فعل براى انجام آن لازم دارد.
(15) سوره انعام، آيه 124
(16) سوره قصص، آيه 68
(17) سوره جن، آيه 26 تا 28
(18) سورهنساء، آيه 63
(19) سوره طور، آيه 48
(20) سوره اسراء، آيه 74
(21) سوره ص، آيه 83
(22) سوره يوسف، آيه 24
(23) سوره غافر، آيه 55
(24) سوره محمد، آيه 19
(25) سوره فتح، آيه 1
(26) سوره شعراء، آيه 14
(27) سوره توبه، آيه 43
(28) سوره تحريم، آيه 1
(29) سوره احزاب، آيه 37
(30) سوره توبه، آيه 129
(31) سوره احزاب، آيه 1
(32) سوره بقره، آيه 147
(33) سوره انعام، آيه 52
(34) سوره حج، آيه 52