تجلی حق نگرشی اخلاقی بر فضائل و سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

عنوان و نام پديدآور : تجلی حق: نگرشی اخلاقی بر فضائل و سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم [منابع الکترونیکی]

وضعيت نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء، [××13].

مشخصات ظاهری : 1 لوح فشرده: رنگی، باکلام؛ 12 س‌م.

يادداشت : بیانات مرجع عالیقدر حضرت آیه الله العظمی مظاهری مدظله

مجموعه دروس مرجع عالیقدر حضرت آیه الله العظمی مظاهری(مدظله العالی)

شماره کتابشناسی ملی : 3719262

تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری

پيشگفتار

«الحمد اللّه ربّ العالمين و الصّلوة و السّلام علي خير خلقه أشرف بريّته أبي القاسم محمّد صلى اللّه عليه و على آله الطّيبين الطّاهرين و على جميع الانبياء و المرسلين سيّما بقية اللّه فى الارضين و لعنة اللّه على أعدائهم أجمعين.»

سخن گفتن پيرامون شخصيت عظيم الشّأن و اشرف كائنات، به تناسب مرتبت پيامبر اعظم (ص) از قداستى ويژه برخوردار است. در اين سلسله مباحث برآنيم بنا بر بيت معروف مولوى:

آب دريا را اگر نتوان كشيد *** هم به قدر تشنگى بايد چشيد

قطره اى از درياى فضايل پيامبر اعظم (ص) را در حدّ توان و معرفت خويش بيان كنيم. براى ورود به اين بحث، ابتدا اين سؤال را مطرح مى كنيم كه پيامبراعظم كيست ؟

براى پاسخ از قرآن شريف مدد مى جوييم. قرآن پرسش ما را اينگونه پاسخ مى گويد:

«هُوَ الّذي بَعَثَ فِي الاُمّيّينَ رَسُولاً مِنْهُم يَتْلُوا عَلَيْهِم ءايتِهِ وَ يُزَكّيهِم وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتبَ وَ الْحِكْمَه». (1)طبق اين آيه، پيامبر از سوى خدا فرستاده شد. او خود درس نخوانده بود و در ميان جماعتى از افراد درس نخوانده برانگيخته شد. هدف از برانگيختن او تهذيب اخلاقى انسان ها در علم و عمل است. به عبارت ديگر، پيامبر (ص) آمده تا آدم بسازد. اوآمد تا دست انسان ها را بگيرد و در شاهراه معرفت به سوى حضرت حقّ رهنمون سازد.


1) جمعه/ 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به ايشان بياموزد.»

بر اين اساس اگر از ما بپرسند قرآن چگونه كتابى است ؟ بايد بگوييم قرآن كتابى پرورشى و آموزشى است و اگر از ما بپرسند صاحب قرآن كيست ؟ بايد در پاسخ بگوييم كه «پيامبر اعظم (ص)»، هم او كه يك معلّم آموزشى - پرورشى بوده و به واسطه ى دو بال تهذيب و تعليم به انسان قدرت پرواز مى دهد، تا وى را به مرتبه اى از قرب برساند كه جز خدا نداند و جز خدا نبيند.

اين بهترين نوع معرفى پيامبر اكرم (ص) براى عموم مردم است، چنانكه آن حضرت عملاً نيز نشان داده و از عهده ى اين مأموريت به خوبى برآمدند.

وآخر دعوانا ان الحمدللّه رب العالمين

فصل اول ولادت نبى اكرم (ص)

اشاره

ولادت نبى اكرم (ص)

الف) وقايع هنگام ولادت پيامبر (ص)

عام الفيل

مقارن با سال ولادت پيامبر (ص) حوادثى در جهان رخ داد و ماجراى عام الفيل از مهم ترين اتّفاقات زمان ولادت پيامبر (ص) به شمار مى آيد كه نكات قابل تأمّلى در آن مشاهده مى شود. مانند اين ماجرا، از زمان حضرت آدم (ع) تاكنون تكرار نشده است و چنانچه واقع شده باشد، نيز بسيار اندك است. قرآن شريف ماجراى عام الفيل را در سوره ى فيل اين چنين بيان كرده است:

«بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيمِ أ لَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأصْحبِ الفيل أ لَمَ يَجْعَلْ كَيْدَهُم في تَضليلٍ وَ أرْسَلَ عَلَيهِمْ طَيْراً أبابيلَ تَرميهِمْ بِحِجارَهٍ مِن سِجّيل فَجَعَلَهُم كَعَصْفٍ مَأكولٍ ». (1)اين آيات بر حكيم، عليم، مدير و مدبّر بودن پروردگار دلالت دارد. از نظر اخلاقى نيز يك درس مهم اخلاقى به ما مى دهد.


1) - فيل/ 5-1: «به نام خداوند بخشنده و مهربان، مگر نديدى پروردگارت با پيل داران چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آن ها دسته دسته پرندگانى «ابابيل» فرستاد، [كه] بر آنان سنگ هايى از گل [سخت] مى افكندند، و [سرانجام، خدا] آنان را مانند كاه جويده شده گردانيد.

ماجراى آن چنين بود كه ابرهه بر يمن سلطنت مى كرد. او خود نصرانى نبود، امّا چون تحت فرمان نجّاشى پادشاه آفريقا بود، ناگزير بود اظهار به نصرانيت نمايد.

از اين رو، كليساى در يمن ساخت. كليسا بسيار زيبا و محكم ساخته شده بود.(1)ابرهه براى رونق بخشيدن به كليسايى خود، تصميم گرفت خانه ى خدا را خراب كند تا مردم به كليساى او روى آورند. بنابراين ابرهه، لشكرى بسيار مجهّز تشكيل داد و براى اينكه بر ابهّت لشكر خود بيفزايد و در تهاجم جايى بازكند، فرماندهان لشكرش بر فيل سوار شدند و اين گونه بود كه لشكر او «لشكر فيل» ناميده شد.

لشكر ابرهه به سوى كعبه حركت و نرسيده به خانه ى خدا، منزل كرد. ابرهه دستور داد مكّه را غارت كنند.

لشگريان ابرهه به مكّه حمله كردند و آنجا را غارت نمودند و در غارت خويش شتران فراوانى از عبدالمطلّب، جدّ پيامبر (ص)، به يغما بردند. چون عبدالمطلّب علاوه بر رياست قبيله، توليت و سرپرستى خانه ى خدا را نيز بر عهده داشت، او را احضار كردند وقتى عبدالمطلّب در مقابل ابرهه و لشكريان او حاضر شد، لشكريان به او احترام خاصّى گذاشتند. ابرهه خطاب به عبدالمطلّب گفت: اگر حاجتى دارى من مى توانم حاجت تو را برآورده سازم. عبدالمطلّب پاسخ داد: شتران مرا ربوده اند، بگو شتران مرا بازگردانند. ابرهه تعجّب كرد و گفت: من آمده ام خانه ى خدا را خراب كنم، تو شترانت را مى خواهى ؟! عبدالمطلّب در پاسخ با جمله اى حكيمانه و عارفانه، خطاب به


1) - ابوالفداء الحافظ ابن كثير دمشقى، البدايه و النهايه، قسمت دوم، ص 15

ابرهه گفت: «أنا رَبُّ الابِلِ وَ لِهذا الْبَيْتِ رَبُّ يَمْنَعُهُ »(1)

من صاحب شترهايم هستم و خانه خدا خودش رب و صاحب دارد؛ پس او نيز مى داند چگونه از خانه ى خود دفاع كند. بنابراين شترهايم را به من بازگردان. ابرهه شترهاى عبدالمطلّب را به او بازگرداند و براى تخريب خانه ى خدا لشكر مجهّز خود را حركت داد.

لشگر ابرهه هنوز به خانه خدا نرسيده بود كه لشگريان خدا (پرستوها) هر يك؛ با تيرى غيبى در منقارشان، بر فراز لشگر ابرهه ظاهر شدند. نشانه گيرى پرستوها بسيار جاى شگفت داشت زيرا «سجّيل» و آن سنگ هاى در منقارشان، به دقّت بر سر لشگريان و فيل ها اصابت مى كرد و آن قدر تير غيبى آنان هلاك كننده بود كه فيل هاى درشت هيكل و سواران بر آن، پخش زمين مى شدند و به تعبير قرآن «كعصفٍ مأكول»؛ مانند كاه جويده شده متلاشى مى شدند.

هر پرستو علاوه بر سنگى كه در منقار داشت، دو سنگ ديگر نيز در چنگال خويش حمل مى كرد. بنابراين هر پرستو مأمور نشانه رفتن سه هدف بود كه يك سنگ بر سر فيل و سنگ هاى ديگر بر فرق فيلبانان و لشگريان ابرهه رها مى شد. برخى از فيل سواران از مهلكه مى گريختند امّا پرستوى مأمورِ هلاكت آن سوار، آن قدر او را دنبال مى كرد تا به او مى رسيد و او را به هلاكت مى رسانيد.(2)اعراب اين واقعه را به عنوان مبدأ تاريخ خود برگزيده و آن را «ارهاس»(3)ناميدند، زيرا آن را مقدمه ى بعثت پيامبر (ص) مى دانستند.


1) - محمد كلينى، كافى، ج 1، ص 447.

2) - تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 8.

3) - به معناى پايه ريزى

خاموش شدن آتشكده پارس

هنگام ولادت آن حضرت، تلاطم عجيبى جهان را فرا گرفت. چنان كه تاريخ نويسان نوشته اند: اين تلاطم عجيب در كاخ پادشاهان امپراطورى ايران و روم بيشتر نمود يافت و اضطراب و نگرانى خاصى فرمانروايان و كاخ نشينان را در خود فرو برد. اضطراب آنان به حدى بود كه قدرت تحكّم و تصميم گيرى را از آنان گرفت. درياچه ى ساوه - كه هزاران سال از عمر آن ميگذشت - خشك و آتشكده ى فارس خاموش شد و چشمه اى زير آن آتشكده جارى گرديد كه هنوز از چشمه، نهرى جارى است.

با ولادت آن حضرت، عالم روشن گرديد و از آن حضرت شنيده شد:

«وَ قُلْ جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ إنّ الباطِلَ كان زَهُوقاً» (1)چنانكه در ولادت ائمه ى طاهرين مشابه اين ماجرا روى داده است؛ مثلاً هنگام ولادت حضرت ولى عصر (عجل التعالى) چنين اتّفاقى روى داد و حكيمه خاتون مى گويد آن حضرت به سجده افتادند و شهادتين گفتند و به عصمت ائمه ى طاهرين شهادت دادند تا نوبت به خودشان رسيد. آن گاه فرمودند:

«بي يملاءُ الارض قسطاً و عدلا بعد ما ُُملِئَت ظلماً و جوراً».(2)

شكسته شدن ايوان مداين و طاق كسرى

چنان كه پيش از اين اشاره نموديم علاوه بر ماجراى ابرهه، همزمان با ولادت نبى مكرّم اسلام (ص) اتّفاقات قابل تأمّلى روى داد، از جمله فروريختن


1) - اسراء/ 81: «و بگو حق آمد و باطل نابود شد؛ آرى، باطل همواره نابود شدنى است.».

2) - تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 8، علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 15، صص 257، 262، 266 و ابن بابويه، امالى شيخ صدوق، ص 172-171.

كنگره هاى كاخ مدائن و طاق كسرى، كه طى اين موارد، دستگاه سلطنتى ايران به هم ريخته و درباريان گنگ و مضطرب شدند.

در شب ميلاد پيامبر ندايى به امپراطورى هاى آن زمان هشدار داد كه مهيا باشيد، طولى نمى كشد كه اين كودك كه اينك به دنيا آمده است، شما را نابود مى كند. پنجاه سال طول نكشيد كه آن چه شب ميلاد شنيده بودند، محقّق شد و بساط پادشاهى و امپراطورى آنان روبه نابودى نهاد. اسلام عزيز پس از پنجاه سال، تمام جهان را تكان داده و دو ثلث جهان را فراگرفت.

ب) تربيت يافتن پيامبر (ص) در دامان دايه اى موحد

پس از ولادت آن حضرت، مادرش آمنه شير نداشت. ناگريز او را به دايه اى از عشاير عرب سپردند. حليمه بانويى مناسب براى اين كار بود. بانويى موحد، رؤوف، مهربان و دلسوز حكمت و تدبير حضرت حق بر اين قرار داشت كه بانويى با ويژگى هاى مناسب براى پرورش پيامبر آخرالزّمان، امر شيردهى او را به عهده بگيرد. شير حليمه تناسب لازم را با پرورش چنين شخصيتى دارا بود. در كتاب هاى سيره، در مورد دايه ى پيامبر (ص) به نكات ظريف و مطالب مهمى اشاره كرده اند كه پرداختن به آن نكات و روايات بحث ما را طولانى مى كند.(1)نشانه هاى نبوت از همان كودكى در وجود نازنين آن حضرت مشاهده مى شد كه دليل نبوغ و برترى او نسبت به ديگر كودكان بود. از اين رو، افرادى كه مانند مادر رضاعى او - حليمه - بيشتر به او توجه داشتند، آينده اى


1) - ابن سعد، الطبقاتّ ، ج 1، صص 116-108

درخشان را براى او پيش بينى مى كرده و مى دانستند او شخصيتى استثنايى و فوق العاده خواهد شد. از جمله نشانه هاى رسالت او، مى توان به قضيه اى اشاره كرد كه مبين شرافت و فضل ايشان نسبت به ديگر همسالانش مى باشد و آن، مخالفت با عوام زدگى و خرافه بينى است كه امروزه نيز متأسّفانه هنوز به گونه هاى مختلف در جهان شايع است.

پيامبر (ص) دو يا سه ساله بودند كه دايه شان مى خواست ايشان را همراه برادرانش، به گردش و تفريح بفرستد. ايشان را شستشو داده و لباس هاى زيبايى به ايشان پوشاند و پس از نظافت، خرمهره اى به بازوى ايشان بست. پيامبر (ص) از حليمه پرسيدند: اين خرمهره را چرا به بازوى من مى بندى ؟

دايه گفت: اين خرمهره براى حفاظت توست. آن را به بازويت مى بندم تا سالم به منزل بازگردى. با اين كه هنوز سه سال از عمر ايشان نگذشته بود، دست به بند خرمهره افكندند و به زور آن را گسيخته و به گوشه اى پرتاب كردند. و در پاسخ او گفت: «فَإنَّ مَعِى مَن يُحفَظُني»؛ خداوند مرا حفظ مى كند. اين خرافه ها و خرمهره ها و امثال اين ها نمى تواند از كسى محافظت كند.(1)


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 392

وضعيت جامعه قبل از بعثت نبى اكرم (ص)

اشاره

پيامبرگرامى اسلام (ص) در جامعه اى عارى از فضائل و پر از رذائل و در حالى كه شقاوت و جهالت سر تا پاى آن جامعه را فرا گرفته بود، مبعوث به رسالت شد. در جامعه ى عرب جاهلى عربستان، هيچ فضيلت بارزى ملاحظه نمى شد. بنابراين براى درك بهتر وضعيت جامعه ى عرب در زمان بعثت آن حضرت، ناگزيريم به تبيين و تشريح برخى از ويژگى هاى آن دوران بپردازيم.

الف) ظلم و ستم

پيامبر اكرم (ص) در ميان جامعه اى بر انگيخته شد كه ظلم، تبعيض، حيف و ميل، استثمار و استضعاف مستضعفان، به نهايت خود رسيده بود. ظلم و بى عدالتى در عصر بعثت نبوى فقط به سرزمين عربستان انحصار نمى يافت؛ بلكه سراسر جهان را ظلم و بى عدالتى فرا گرفته بود. به عنوان مثال در ايران كه از تمدّن خاص و پيشرفته اى برخوردار بود، ظلم و تبعيض و اختلاف طبقاتى بيداد مى كرد.

در مورد ظلم و جنايت سران قوم عرب، در تاريخ نوشته اند كه يكى از اشراف مكّه در راه منزل، مرد هيزم شكنى را ديد كه بارى از هيزم بر دوش مى كشد. از او پرسيد: هيزم هايت را مى فروشى ؟ مرد هيزم شكن پاسخ داد: آرى. گفت: بار هيزمت را به منزل ما ببر آن ها را كامل بشكن و مهياى سوزاندن كن. مرد هيزم شكن بيچاره به منزل او رفت و پس از دو ساعت همه ى هيزم ها را

تهيه كرد. آن بزرگ عرب به منزل آمد و هيزم شكن پول هيزم ها و حقّ الزحمه ى خود را از او طلب كرد.

در پاسخ گفت: تو بايد افتخار كنى كه براى من هيزم آورده اى. گفت: آرى افتخار مى كنم كه براى تو هيزم آورده و شكسته ام؛ امّا زن و بچه ى من اكنون بى شام، منتظرند. آن بزرگ پر مدّعا در پاسخ، چنان سيلى محكمى به صورت مرد هيزم شكن كوبيد كه خون از دماغش جارى شد و او را با هتّاكى و فحّاشى از منزل خود بيرون انداخت و گفت همان افتخار براى تو كافى است. در جامعه ى زمان بعثت، احدى حقّ اعتراض به اين جنايت ها را نداشت.

ب) جهل و نادانى

در گذشته، سواد آموزى فضيلتى بود كه در ملّت هاى متمدن هم تنها به طبقه مرفّه اختصاص داشت. چنانكه به قول فردوسى، فرزند يك بازارى و رعيت كه از افراد متوسط جامعه به شمار مى آمد، امكان سواد آموزى را نداشت و آن فقط به طبقه ى اشراف و شاهان و وزيران اختصاص داشت.(1)همه چيز در اختيار طبقه مرفّه جامعه، پادشاهان، وزيران و اشراف بود و طبقه ى دهقانان و زحمتكشان حقّ ورود به طبقه ى بالاتر را نداشتند.

در امپراتورى روم و اروپاى فعلى نيز اگر وضعيت بدتر از ايران نبود، بهتر نبود. امپراتورى روم و ايران به واسطه ى برخوردارى از تمدّن، كارشان را


1) - ابوالقاسم فردوسى، شاهنامه، چاپ آكادمى علوم شوروى، ج 8 (داستان قيصر روم و رزم كسرى)، ص 242

توجيه مى كردند؛ چنانكه استعمارگران و استكبار جهانى امروز نيز با زد و بند سياسى خود بر جهان سوم ظلم مى كنند و خود را متمدّن مى دانند. در زمان بعثت، در سرزمين حجاز حتّى از اين تمدّن نيز خبرى نبود. چنانكه افراد باسواد در سراسر سرزمين حجاز كمتر از 30 نفر بوده اند،(1)از علم و سياست و تعهّد خبرى نبود؛ امّا ظلم و ستم و جاهليت سراسر حجاز را فرا گرفته بود.

ج) فساد

از ديگر ويژگى هاى جامعه ى حجاز، شيوع فحشا و فساد بود كه نه تنها آن را زشت نمى پنداشتند، بلكه به آن افتخار مى كردند. به عنوان مثال مى توان به همسر ابوسفيان، مادر معاويه اشاره نمود كه به فاحشه بودن خود افتخار مى كرد و عَلَمى را بر سر خانه ى خود به نشان فاحشه گرى نصب كرده بود.

د) زنده به گور كردن دختران

از ديگر جنايت هاى عصر بعثت، زنده به گور كردن دختران بود كه بدان افتخار مى كردند. وجود پسر را در بهره ورى در جنگ ها و زنده نگهداشتن نام و نسب خويش مفيد مى دانستند و فرزندان دختر را مايه ى ننگ خود مى شمردند و مى گفتند وجود دختر افتخارآفرين نيست و چنانچه جنگى روى


1) - بلاذرى در كتاب فتوح البلدان، ص 453 تعداد باسوادان شهر مكّه را هفده نفر و باسوادان يثرب را يازده نفر نوشته است.

دهد كه دخترهايمان به اسارت درآيند، مايه ى ننگ مى شوند. از اين رو دختران خود را زنده زنده در گور مى كردند. در قرآن مى خوانيم:

«وَ إذا بُشِّرَ أحَدُهُم بالانثي ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ كَظيمٌ ». (1)در كتب تاريخى معتبر نقل كرده اند كه يكى از اعراب(2)به سراغ پيامبراكرم (ص) آمد و گفت: يا رسول الله من دوازده فرزند دختر خود را زير خاك كردم و آخرين دخترم چند سالش بود كه او را به بيابان بردم و قبرى برايش كندم. دخترم شيرين زبانى مى كرد، گرد و خاك از صورتم پاك مى كرد و مرتّب مى گفت: پدرجان اين كار براى چيست ؟ اين گودال را براى چه حفر مى كنى ؟ بالأخره وقتى قبر كنده شد، او را زنده زنده در آن گذاشتم و بر او خاك ريختم. پيامبر اعظم (ص) به شدّت گريستند و فرمودند:

انّ هذه لقسوهً و من لايَرحَمْ لايُرحَم؛

اين عمل سنگدلى است و كسى كه رحم نكند رحم نمى شود.(3)

ه ) جنگ و غارت

جنگ هاى طايفه اى و قبيله اى با شقاوت و جنايت تمام و با افتخار به قتل و غارت در جامعه ى عرب جارى و سارى بود. افتخار به قتل و غارت معيار و ارزش آنان بود؛ تا آنجا كه اگر مى خواستند دختر خود را به ازدواج جوانى


1) - نحل/ 58: «وهر گاه يكى از آنان را به دختر مژده آ ورند، چهره اش سياه ميگردد، در حالى كه خشم و اندوه خود را فرو مى خورد.

2) - اين شخص «قيس بن عاصم» بود.

3) - ابن الاثير، اسدالغابه فى معرفه الصحابه، ج 4، ص 220

درآورند، تحقيق مى كردند كه آيا او جسارت قتل و غارت را دارد يا نه ؟ اگر او را در آدم كشى و غارت و سرقت زرنگ مى ديدند، به او دختر مى دادند. اين، تصويرى هول انگيز مربوط به دوران قبل از بعثت نبوى است كه در آن جنايت، به نهايت خود رسيده بود.

و) فصاحت و بلاغت تنها فضيلت جامعه ى عرب در عصر بعثت

تنها فضيلتى كه در جامعه ى عرب قبل از اسلام سراغ داريم، فصاحت و بلاغت آنان در سرودن اشعار بود؛ كه در بين قبايل هر سال مسابقاتى برگزار مى شد و به بهترين اشعار جوايزى ارزنده اهدا مى كردند و آن اشعار را بر پوست حيوانات نوشته و بر ديوار كعبه مى آويختند اين اشعار تحت عنوان «معلّقات سبعه» در تاريخ ثبت گرديده است كه هفت قطعه شعر از هفت شاعر از هفت طايفه عرب است كه به ديوار كعبه آويخته و بدان افتخار مى كردند.(1)اين فضيلت نيز با نزول قرآن مجيد و فصاحت و بلاغت اين كتاب آسمانى رنگ باخت. اشعار آنان هر چند از فصاحت و بلاغت بالايى برخوردار بود، امّا محتوا و باطن اشعار بسيار مبتذل بود به صورتى كه با نزول آيه هاى نورانى و لطيف قرآن، در مقابل كلام وحى رنگ باخته و از رونق افتادند تا آنجا كه خود نسبت به جمع آورى و پايين آوردن آن اشعار هفتگانه اقدام كردند.


1) - تاريخ يعقوبى، ج 1، صص 269-262

ويژگى هاى پيامبر (ص) قبل از بعثت

الف) امانت دارى

در عمر پربركت پيامبر اكرم (ص) تا قبل از بعثت خصلت هاى نيكويى جلوه گر بود كه هر يك از آن خصلت ها در طول رسالتشان كارايى مفيدى داشت. آن حضرت، در آن محيط پر از فساد و تباهى و بى اعتمادى و ناجوانمردى، به دليل امانتدارى و عقل و درايتشان، به «امين» مشهور شدند(1). مشورت با او گره از كارها مى گشود. با اين كه خرافات و بت پرستى و ظلم و تجاوز در جامعه ى حجاز به حد اعلا و نهايت خود رسيده بود، وجود انسانى امين و درست كردار همه را به خويش معطوف مى ساخت به طورى كه حتّى متجاوزان و ظالمان امانات خود را به او مى سپردند.

در تاريخ مى خوانيم وقتى پيامبر (ص) ناگزير، مخفيانه از مكّه به مدينه هجرت كردند، حضرت اميرالمؤمنين (ع) را مأمور به بازگردانيدن امانات مردم كردند.(2)

ب) «عقل و درايت»

رسول اكرم (ص) داراى عقل كامل بودند و اين فضيلت باعث مى شد در بين متكبّران و قلدران آن زمان، جايگاهى ويژه داشته باشند. از اين رو، با بعثت آن حضرت، مقابله ى آنان با پيامبر بسيار مشكل بود.

مردم حجاز - به ويژه شهر مكّه - نشانه هايى از عقل و درايت در او ديده


1) - ابن سعد، الطبقات، ج اوّل، ص 156

2) - مسعودى، مروّج الذهب، ج 2، ص 286

بودند كه در حل مشكلات، خود را نيازمند او مى ديدند. نمونه اى از تدابير آن حضرت را در ماجراى نصب حجرالاسود در ديوار كعبه مى توان مشاهده نمود. ازآنجا كه كعبه در گودترين نقطه ى شهر مكّه قرار داشت، با بارش باران هاى شديد، سيلى بنيان كن به طرف كعبه جارى شد و در نتيجه حجرالاسود از ديوار كعبه جدا گرديد.(1)با فروكش كردن آب باران، بر سر نصب حجرالاسود در ديوار كعبه، بين قبايل عرب نزاعى جدى درگرفت. در روايات آمده است؛ اين سنگ بايد فقط با دست باكفايت معصوم (ع) در جاى خود نصب شود و نصب حجرالاسود شرافت و بزرگى را براى نصب كننده ى آن در ديوار كعبه به همراه داشت. ازاين رو هر يك از بزرگان قبايل و طوايف مى خواست، بزرگى و شرافت خويش را با نصب حجرالاسود ثابت كند تا اينكه پس از مجادله ها تصميم گرفتند نظر محمد امين (ص) را در حل مشكل صائب بدانند.

پيامبر (ص) براى پايان دادن به اين نزاع و مجادله، عباى خود را بر روى زمين، كنار محل نصب حجرالاسود گسترد و حجرالاسود را ميان آن عبا نهاد و از سران قبايل خواستند هريك گوشه اى از عبا را گرفته و با مشاركت حجرالاسود را تا نزديكى محل نصب آن در ديوار، بالا بياورند. بدين ترتيب از هر طايفه، بزرگ يا نماينده اى گوشه اى از عبا را گرفت و طبق پيشنهاد پيامبر (ص)، حجرالاسود تا محل نصب بالا كشيده شد و پيامبر (ص) با دستان خود حجرالاسود را از ميان عبا برداشتند و در محل آن، نصب فرمودند. بدين شكل از فتنه و نزاعى خونين جلوگيرى شد. تا زمان قبل از بعثت آن حضرت، در روايات متعددى تدابير اين چنينى نقل شده است.(2)


1) - مقدّسى، البدء و التاريخ، قسمت چهارم، ص 139

2) - مسعودى، مروّج الذهب، ج 2، ص 278، ابن سعد، الطبقات، ج 1، صص 148-145

ج) عفت و پاكدامنى

از ديگر فضيلت هاى پيامبر (ص)، عصمت، عفّت و پاكدامنى او در جامعه اى است كه در منجلاب فساد، تباهى و گناه غرق بودند و اين فضيلت از بالاترين معجزات شخصيتى آن حضرت به شمار مى آيد. اگر دلايل برگزيده شدن او به پيامبرى آخر الزّمان را از سيره نويسان، مورّخان و تحليل گران تاريخ جويا شويم، قطعاً به اين مهم اشاره خواهند داشت كه شخصيت آن حضرت، على رغم آن همه فساد و تباهى موجود، رنگ و تأثيرى از آن جامعه نگرفت.

با مثالى ساده و عاميانه، معجزه ى اخلاقى آن حضرت را مى توان درك كرد. اگر حوضى، پر از آب آلوده باشد و ليوان آبى زلال و پاكيزه بگويد: من در اين حوض سرازير مى شوم امّا رنگ و بوى آب اين حوض را به خود نخواهم گرفت و علاوه بر اين قادر خواهم بود آب آلوده ى اين حوض را نيز مانند خود زلال و پاكيزه گردانم، شما با شنيدن اين ادّعاى ليوان و يا استكان آب، آن را غير ممكن مى دانيد. مى گوييد: اين كارى نشدنى است؛ درحالى كه نمونه ى اين ماجرا با بعثت آن حضرت، محقّق شد.

آن بزرگوار در آن محيط آلوده از گناه و فساد، نه تنها رنگ و بويى از فساد و آلودگى آنان را به خود نگرفت، بلكه با معجزه ى آن حضرت و تحمّل سختى ها در برابر مشكلات، رفته رفته آلودگى ها كمتر و كمتر شد.

آن حضرت تا سن 25 سالگى ازدواج نكرده بود و اين جاى بسى شگفتى است كه در جامعه ى پر از فساد و بى عفّتى، جوانى «عَزَب» اصلاً اهل هوى و هوس نباشد و تاكنون هيچ دشمنى نتوانسته است بگويد كه پيامبراكرم (ص) از نظر عفّت و عصمت در آن زمان ضربه اى خورده است و اين فضيلت عصمت و عفّت آن حضرت، نسبت به ديگر فضايل ايشان بالاتر است.

د) جوانمردى

نمونه اى از كارهاى جوانمردانه و خيرخواهانهى ايشان خانه سازى براى فقرا و ضعفاست. چنانكه نقل كرده اند، گروهى از جوانان موافق با انديشه و فكر و ديدگاه خويش را گردآورده بود و براى فقير يا مستضعفى كه سرپناهى نداشت، با آوردن سنگ و چوب خانه اى محكم براى آن فقير بنا مى كردند.

در زندگى پر خير و بركت رسول گرامى (ص) و حضرات معصومين (ع)، اين نكته بسيار جلوه دارد كه همواره در پى اجراى قانون مواسات بوده اند و تا حد توان خويش در اين امر همّت گماشته اند.

مسلمان واقعى از نظر روايات اهل بيت (ع) كسى است كه آنچه براى خود ميپسندد، براى ديگران نيز بپسندد و آنچه براى خود نميپسندد، براى ديگران هم نپسندد.(1)پيامبر (ص) از سنين كودكى، قانون مواسات را رعايت مى فرمود. و اين خصلت تا آخر عمر، در سيره زندگانى آن حضرت جلوه داشت.

ه -) كمك به درماندگان و فقرا

ديدگاه ها و رفتار و سيره ى پيامبر اعظم (ص) در فقرزدايى جوامع بسيار كاربردى و مؤثّر است. اگر تا به حال اين آرمان آن حضرت تحقّق نيافته است، از قصور و كوتاهى مردم ناشى مى شود. چنانكه در روايت آمده است؛ در روز قيامت پيامبر (ص) سى سؤال از امّت خويش مى پرسند و از جمله سؤالاتى


1) - «ان اللّه يحِبُّ المَرءُ المُسلِمُ الَذى يحِبُ لِاَخيهِ ما يحُِّبُ لِنَفْسِهِ وَ يكْرَهُ له ما يكْرَهُ لِنَفْسِهِ » شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 12، ص 212

كه امّت در پاسخ دادن به آن در مى مانند، اين است كه مى پرسند: چرا در ميان شما فقر وجود داشت ؟ چرا كاخ و كوخ در جامعه ى شما وجود داشت ؟ چرا قانون مواسات و عدالت در جامعه ى شما حاكم نبود؟ چرا به اندازه اى كه فكر آينده ى دختر و پسر خود بوديد، به فكر پسر و دختر ديگران نبوديد؟ چرا آنچه براى خود مى خواستيد، براى ديگران نمى خواستيد؟

تمام تلاش آن حضرت در دستگيرى از درماندگان و فقيران بود. در حالى كه خود وضعيت اقتصادى خوبى نداشت و در كودكى پدر و مادر خود را از دست داده بود و در دامان عبدالمطلب و ابوطالب بزرگ شده بود، امّا همّت، شرافت و جاذبه اى كه داشت، او را در انجام امور خير موفّق مى نمود. از آرمان هاى آن حضرت برچيدن فقر از ميان جامعه بود.

پيامبراكرم (ص) فرمودند: هيچ كس قادر به پاسخگويى اين سؤالها در قيامت نيست.

بنابراين بر اساس فرمايشات پيامبر اكرم (ص)؛ در امان بودن از عذاب قهر خدا كارى بسيار مشكل است، مگر عفو پروردگار و شفاعت حضرات ائمه ى اطهار مانع از ورود امّت او در آتش شود.

فصل دوم بعثت نبى اكرم (ص)

اشاره

پيامبر اكرم (ص) در ابتداى راه رسالت

الف) مبعوث شدن حضرت محّمد (ص)

پيامبر اكرم (ص)، در شب بيست و هفتم رجب، در سن 40 سالگى يعنى در سال چهلم عام الفيل به رسالت مبعوث گرديدند.(1)پيامبر (ص) موحد بودند و قبل از بعثت خود، به دين اسلام عمل مى كردند. از اين رو، برنامه هاى عبادى خويش را در غار حرا با راز و نياز به درگاه پروردگار دنبال مى نمودند و اميرالمؤمنين (ع) در اين برنامه ى عبادى كه با رياضت هاى دينى همراه بود، همراه پيامبر (ص) بودند. چنانكه ايشان مى فرمايد: من صداى ملك وحى را مى شنيدم و بوى وحى را استشمام مى كردم. تا آنجا كه پيامبر اكرم (ص) از من مى پرسيدند: آنچه من مى بينم تو هم مى بينى و آنچه مى شنوم تو نيز مى شنوى.(2)


1) - ابن شهر آشوب مازندرانى، مناقب آل ابى طالب، ص 173

2) - نهج البلاغه، خ قاصعه، ص 234

چنانكه از سخنان حضرت اميرالمؤمنين (ع) اين چنين برداشت مى شود كه جبرئيل امين با تشريفات خاصى با تعدادى از ملائكه ى مقرّب خداوند متعال لوحى از نور آيات اوّل سوره ى علق را بر پيامبر اكرم (ص) نازل كردند و پيغام ابلاغ رسالت را برآن حضرت قرائت فرمودند.

آن گونه كه از كلام امير المؤمنين (ع) استنباط مى شود، درهنگام دريافت وحى پيامبر از لذّت و نشاطى خاص و ويژه بهرهمند مى شدند.

ب) نزول نخستين آيات قرآن

نخستين آياتى كه به پيامبر نازل شد آيات 1 تا 5 سوره ى «علق» بود، كه پس از اندكى آيات نخست سوره ى «مزمل» نيز براى دستور العمل سير و سلوك اوليه پيامبر (ص)، به ايشان نازل شد.

هر چند تعداد اولين آيات نازل شده بر پيامبر (ص) بسيار اندك است، امّا اين چند آيه از دنيايى معنا برخوردار است كه به اصطلاح ادبا «براعت استهلال» قرآن به شمار مى آيد. يعنى در همين چند آيه دورنماى برنامه ى 23 ساله ى پيامبر (ص) تبيين شده است:

«بِسْمِ اللّه الرّحْمنِ الرّحيمِ اقْرَأ بِسْمِ رَبِّكَ الّذي خَلَقَ خَلَقَ الاِنسانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأ وَ رَبُّكَ الاَكْرَمُ الّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الاِنسانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ». (1)


1) - علق/ 5-1: «به نام خداوند بخشنده مهربان، بخوان به نام پروردگارت كه آفريد، انسان را از علق آفريد، بخوان و پروردگار تو كريم ترين [كريمان] است، همان كس كه به وسيله ى قلم آموخت، آنچه را كه انسان نمى دانست [به تدريج به او] آموخت.»

اوّلين خطاب به آن حضرت «بسم الله الرّحمن الرّحيم» است، يعنى اى رسول خدا! با بسم الله الرّحمن الرّحيم رسالت خود را آغاز كن و هيچ كس و هيچ چيزى جز خدا را در نظر نداشته باش. براى خدا شروع كن؛ آن خدايى كه گرامى و كريم است. «رحمان» و «رحيم» است. به نام آن پروردگارى آغاز كن كه انسان را خلق كرده و فضيلت به او داده است و يا رسول الله! تعليم و تعلّم را براى انسان ها آغاز كن.

رسول گرامى (ص) با اين برنامه ى رسالت 23 ساله توانست انسان ها را صاحب علم و كرامت كند و ريشه هاى درخت رذالت را از دل ايشان بركند و درخت فضيلت را به جاى آن غرس نمايد. و در يك كلام، آدم بسازد؛ آن هم آدمى كه به مقامى برسد كه جز خدا نبيند و جز خدا نداند.

اين وظيفه به صورت اجمالى در سوره هاى مختلف و در آيات متعدّد تكرار گرديده است؛ چنانكه در سوره ى جمعه مى فرمايد:

«هُوَ الّذي بَعَثَ فِي الاُمّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِم ءايتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتبَ و الْحِكْمَهَ و إن كانوا مِن قَبْلُ لَفي ضللٍ مبينٍ ». (1)اين مسئوليت طاقت فرسا و اين بار سنگين موجب شده بود تا پيامبر (ص) احساس ضعف نمايند بنابراين لحظه اى به استراحت پرداختند اما پس از آن جبرئيل امين با آيات اول سوره ى مزّمّل به سراغشان آمد:

«بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم يا أيُّها الْمُزَّمِّلُ قُمِ الَّيلَ إلّا قَليلاً نِصْفَهُ أوِ انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً أوْ زِدْ عَلَيْهِ ...». (2)


1) - جمعه/ 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»

2) - مزمل/ 4-1: «به نام خداوند بخشنده مهربان، اى جامه به خويشتن فرو پيچيده، به پا خيز شب را مگر اندكى، نيمى از شب يا اندكى از آن را بكاه، يا بر آن [نصف] بيفزاى...»

يا رسول الله! اى كسى كه عباى نبوّت را به دوش گرفته اى! برخيز. سپس دستورهايى را به او ابلاغ مى كند. اين دستورها نقشى حساس و اساسى را در امر رسالت براى پيامبر ايفا مى كنند. هر كسى نيز بخواهد با سير و سلوك به مقام و منزلتى معنوى دست يابد، با اين دستورالعمل مى تواند به مطلوب خود برسد. مجموعه اين دستور العملها در مباحث بعدى به صورت مبسوط بيان شده است.

ج) نخستين مسلمانان و ياوران پيامبر (ص)

اشاره

پس از بعثت پيامبر اكرم (ص) اوّلين كسانى كه به رسالت او ايمان آوردند، اميرالمؤمنين على (ع) و حضرت خديجه (ش) همسر گرامى آن حضرت بودند.(1)البته بنا به روايتى؛ حضرت اميرالمؤمنين (ع) قبل از بعثت و از ازَل به پيامبر اكرم (ص) ايمان داشتند. آن حضرت، در ازل ولايت مطلقه داشتند و بنا به روايات صحيح، در ازل اين چهارده نور تجلّى ذاتى پروردگار عالم بودند. امّا به حسب ظاهر نيز بايد به بعثت رسول گرامى اسلام (ص) ايمان مى آوردند. بنابراين در همان غار حرا، اوّلين كسى كه بدون درنگ شهادتين را بيان فرمود، حضرت على (ع) بود.

پيامبر اكرم (ص) همراه با اميرالمؤمنين (ع) از جبل النّور وارد منزل شدند و همسرگرامى آن حضرت كه گويا آماده ى شنيدن اين خبر بود، با شنيدن ماجراى غار حرا و بعثت آن حضرت، بدون هيچ تأمّلى، شهادتين را بر زبان جارى كردند:

أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلا اللّه وَ أشْهَدُ أنَّكَ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه.(2)


1) - ابن هشام، السيرة النبويه، قسمت اول، صص 240 و 246.

2) - همان، صص 260 و 246.

پس از ابلاغ دستورالعمل هاى خداوند توسط جبرئيل، آن حضرت، مأمور به تبليغ، فعاليت و آغاز رسالت خود گرديد؛ يعنى برنامه ى تبليغى آن حضرت در آن دستورالعمل طرح ريزى شد. به عبارت ديگر، دوره ى آموزشى ابتدايى با بيان آيات اوّل سوره ى مزّمّل سپرى گرديد. در اين دوران فقط، حضرت على (ع) و حضرت خديجه كبرى (س) ايشان را در اجراى اين مأموريت سنگين يارى رسانيدند.

حضرت خديجه (س) پشتوانه ى اقتصادى

حضرت خديجه (س) بانويى فوق العاده فهميده و موحّد بود كه به پيامبر (ص) عشق مى ورزيد. امانتدارى و حُسن خلق پيامبر (ص) موجب شد تا خديجه (س) دلباخته ى آن حضرت شده و پيشنهاد ازدواج با پيامبر (ص) را مطرح فرمايد كه مورد موافقت آن حضرت نيز قرار گرفت.(1)خديجه (س) كه از سرمايه ى فراوانى برخوردار بود، تمام سرمايه و اسناد دارايى خود را كه در صندوقچه اى نگهدارى مى كرد، در شب ازدواج با پيامبر (ص) به همراه آورد و اولّين سخنى كه در بدو ورود به منزل همسر خود بيان فرمود، اين بود: كه اى آقا! من كلفَت و خدمتگذار شما هستم و هر چه دارم همه مال شماست و آن صندوقچه را در مقابل پيامبر (ص) نهاد.

با اين حال، پيامبر (ص) تا قبل از بعثت تصرّفى در اموال حضرت خديجه (س) نمى كردند و فقط در ضرورت هاى خاص اجتماعى در حمايت از فقرا و ضعفا، از ثروت همسر خود استفاده مى كردند. امّا پس از بعثت مخارج


1) - همان، ص 190.

آن حضرت زياد شد و طبق سخن حضرت خديجه (س) كم كم تمام ثروت او براى ترويج اسلام و حل مشكلات مسلمين هزينه گرديد. علاوه بر پشتوانه ى اقتصادى ثروت حضرت خديجه (س)، خود آن بانوى مكرّمه با فداكارى تمام، انيس، مونس و خدمتگذارى به تمام معنا براى پيامبر (ص) محسوب مى شد.

گاهى كفّار خانه ى پيامبر را سنگباران مى كردند و فداكارى حضرت خديجه (س) - در حالى كه رو به پيامبر (ص) مى ايستاد و پشت به سنگ هاى دشمن مى كرد - مانع از اصابت سنگ به آن حضرت مى شد و او را از گزند اذيت و آزار دشمنان رهايى مى بخشيد.

اذيت و آزار دشمنان گاه چنان پيامبر (ص) را رنجيده مى ساخت كه سر به بيابان ها مى نهاد تا شايد از آزار آنان در امان باشد و باز، اين حضرت خديجه (س) بود كه همراه با حضرت اميرالمؤمنين (ع) توشه اى و آب و نانى فراهم نموده و به طرف درّه هاى اطراف مكّه حركت مى كردند تا آن حضرت را پيدا كرده و لقمه نانى به او برسانند. ساعت ها در بين درهّها در جستجوى او بودند تا اينكه او را مجروح، گرسنه و تشنه، كنار تخته سنگى يا زير بوته خارى مى يافتند، در حالى كه با آن همه شقاوت و بى رحمى آن قوم، حضرت اين جمله را زير لب زمزمه مى كردند:

«اللّهُمّ اهْدِ قَوْمى فَإنّهُم لايعْلَمُونَ »(1)

خدايا قوم مرا هدايت فرما آنان نمى دانند. آنان را به واسطه ى جهالت و نادانى عذاب نكن. خدايا اگر خوشحالى مرا مى خواهى اين نادانان را دانا كن.

فداكارى حضرت خديجه (س) و احترامى كه پيامبر (ص) براى آن همسر گرامى قائل مى شدند، بايد سرمشق و الگوى همه ى زنان و مردان ما باشد. خوشا به حال هر زن و مردى كه نسبت به هم وفادار و فداكار باشند.


1) - سبل الهدى، ج 7، ص 21؛ بحارالانوار، ج 20، صص 21.20

در مورد وفادارى پيامبر اكرم (ص) نسبت به حضرت خديجه اين چنين نوشته اند: سال ها پس از وفات خديجه هر گاه يادى از آن بانوى گرامى مى شد، پيامبر رنگ چهره ى مباركشان تغيير مى كرد تا حدى كه برخى همسران پيامبر (ص) حسادت كرده و خطاب به آن حضرت مى گفتند: يا رسول الله! آخر خديجه يك زن پيرى كه بيشتر نبود، از دنيا رفت و ديگر نيست؛ امّا پيامبر (ص) اشك در چشمانشان حلقه مى زد و مى فرمودند: درباره ى خديجه چنين قضاوت نكنيد. او زنى باوفا، فداكار و ايثارگر بود و اوّلين زنى بود كه به اسلام ايمان آورده و اين دين را يارى كرد و اگر حضرت خديجه و ثروت با بركتش نبود، اسلام به اين سرعت پيشرفت نمى كرد.

در سه سال محاصره ى اقتصادى مسلمانان در شعب ابى طالب، شخصيت والاى خديجه (س) بود كه خود را وقف رسيدگى و دلجويى از مسلمانان مى كرد. اين سه سال چنان براى بانوى گرامى طاقت فرسا بود كه چند روز پس از رهايى مسلمانان از شعب، خديجه (س) از دنيا رفت و پيامبر (ص) به سوگ او نشست.(1)نكته ى ظريفى كه در خصوص رحلت حضرت خديجه (س) نقل كرده اند، اين است كه خجالت مى كشيد يكى از وصايايش را به همسرش بگويد، از اين رو به حضرت زهرا (س) كه آن زمان دختر كوچكى بود، گفت: زهرا جان! من كفن ندارم به پدرت بگو عبايى را كه در هنگام نزول وحى به سر مى كشد كفن من قرار دهد. از اين جمله مى توان دريافت كه سرمايه ى عظيم حضرت خديجه (س) در شعب ابى طالب به پايان رسيده بود. او كه از تجّار بزرگ


1) - ابن هشام، السيره النبويه، القسم الاوّل، ص 416.

به شمار مى آمد، حال براى تهيه ى كفن هم با مشكل مواجه بود.

پيامبر (ص) درخواست همسر گراميش را اجابت نمود و خديجه (س) را با همان عبا كفن نمود و به خاك سپرد.

در يك كلام، شخصيت با فضيلت آن بانو را مى توان در اين جمله خلاصه نمود؛ حضرت خديجه (س) بانويى بود كه شايستگى باردارى و مادرى سيد زنان جهان، حضرت زهرا (س)، به او عطا شد. آن بانوى گرامى خود را فداى اسلام كرد و از اين رو، بايد او را شهيد مكتب انسان سازى اسلام بدانيم.

حضرت على (ع) اوّلين مؤمن به آيين اسلام

در آغاز اعلام عمومى بعثت، پيامبر (ص) در چندين جلسه ى متوالى براى بزرگان قريش، بنى هاشم و افراد سرشناس كه هر يك در ميان قبايل عرب از وجاهت خاصى برخوردار بودند، مسأله ى بعثت خويش را مطرح، و آنان را به دين اسلام دعوت فرمودند.

پيامبر اكرم (ص) براى انجام اين جلسات، ضيافت شامى را ترتيب دادند. از اين رو، به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: يا على! شامى تهيه و بزرگان قريش و بنى هاشم را به منزل دعوت كن.

در اوّلين جلسه حدود 40 نفر از سران عرب كه كليدداران كعبه به شمار مى آمدند، به ضيافت شام دعوت شدند. پيامبر (ص) خطاب به آنان فرمودند: اى مردم! اگر من بگويم فردا يك لشگر مجهّز به مكّه مى آيد و اهل مكّه را قتل عام مى كند، آيا شما مهيا مى شويد؟ آيا اين سخن و خبر مرا مى پذيريد؟ همه

گفتند: آرى. ما به صداقت و عقل و امين بودن تو شهادت مى‌دهيم. سخن تو را مى‌پذيريم و براساس سخن تو براى مقابله با دشمن مهيا خواهيم شد.

سپس (ص) از حسن شهرت، امانتدارى، اشتهار به عقل و درايت خويش در ميان قوم عرب، بهره جسته و فرمودند: اگر چنين است و به صداقت من اعتقاد داريد، بدانيد من از سوى پروردگار به پيامبرى برگزيده شده‌ام. اگر سعادت دنيوى و اخروى را مى‌خواهيد، بگوييد:

«لا اله الا اللّه»

تا رستگار شويد. من بزرگى و عزّت شما را تضمين مى‌كنم. تحمل سخنان با صراحت پيامبر (ص)، براى آنان بسيار سنگين بود. آنان به يكديگر نگاه كرده و شگفت زده در پاسخ به درخواست آن حضرت درماندند.(1)

نكته قابل تأمل در اين ضيافت كه تاريخ‌نويسان شيعه و سنى بدان اشاره داشته‌اند و براى ما شيعيان نيز اهميت فروانى دارد - اين جمله است كه فرمودند: «اوّل كسى كه به اسلام ايمان بياورد، خليفه‌ى پس از من خواهد بود و او وصى من بعد از من است.»(2)

اميرالمؤمنين (ع) كه نوجوانى 12 يا 13 ساله بود برخاست و فرمودند:

«أشهد أن لا إله إلا اللّه و أشهد أنك رسول اللّه».

پيامبر (ص) خطاب به على (ع) فرمودند: بنشين. و سپس سخنان خويش را تكرار نمودند. براى بار دوم و سوم نيز حضرت على (ع) از جاى برخواستند و شهادتين را بيان فرمودند. از اينجا بود كه در طى 23 سال زندگى خود پس


1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 1172

2) همان، ص 27

از بعثت مى فرمودند:

«الحق مع علي و عليٌ مع الحق»(1)

به هر حال، آن شب خطاب به سران عرب، قريش و بنى هاشم فرمودند: على پس از من خليفه و جانشين برحق من خواهد بود و از همان لحظه زبان تمسخر و جسارت ايشان به ساحت پيامبر (ص) آغاز شد. حتّى مسخرگى آنان به آنجا رسيد كه حضرت ابى طالب را مسخره مى كردند و مى گفتند: اى ابوطالب براى تو خيلى عالى شد، پسر برادرت شاه شد و پسر تو هم وزير او.

در سه سال محاصره ى اقتصادى مسلمانان در شعب ابى طالب، تعدادى از مسلمانان از جمله زنان و كودكان، به خاطر تشنگى و گرسنگى جان سپردند. با پايان يافتن آن دوران پرمشقّت، پيامبر (ص) كه دو پناه خود يعنى حضرت ابى طالب و حضرت خديجه (س) را از دست داده بود، تنها يك پناه و ياور داشت و آن شخصيت والاى اميرمؤمنان على (ع) بود. او از نوجوانى با شجاعت به دفاع از پيامبر (ص) مى پرداخت و حال پس از رحلت خديجه (س) نيز با تشكيل حكومت اسلامى كه 84 جنگ را براى مسلمين در پى داشت، فرماندهى لشكر مسلمانان را عهده دار بود، كه با رشادت و شجاعت آن حضرت جنگ ها يكى پس از ديگرى به پيروزى مى رسيد.

پيامبر (ص) در حمايت ابوطالب

نقش حضرت ابوطالب پدر بزرگوار مولاى متقيان على (ع) در پيشرفت اسلام و حمايت از خاتم النبيين بسيار برجسته است. هر چند بنا بر مصلحت،


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 10، ص 431

به امر پروردگار و به توصيه ى پيامبر گرامى (ص)، اسلام آوردن خود را آشكار نمى ساخت، ولى از صميم قلب به اسلام ايمان داشت و در حدود 11 سال عمر بابركتش پس از بعثت، لحظه اى از حمايت آن حضرت غافل نبود و با وجهه ى شريفى كه در بين قبايل عرب داشت، مانند سدّى بلند، در مقابل تهاجمات دشمنان ايستادگى مى كرد.(1)سيره نويسان، يكى از دلايل هجرت پيامبر (ص) به مدينه را رحلت ابوطالب و به طبع عدم پشتيبانى او از پيامبر (ص) مى دانند.

به هر حال، در مسلمان بودن و اسلام آوردن ابوطالب هيچ ترديدى نيست؛ هر چند او علنى اسلام خويش را آشكار نكرد، امّا از اشعارى كه از آن بزرگوار نقل شده است مى توان به موحّد بودن او پى برد.(2)در فضيلت و بزرگوارى او اين بس كه فرزندش على (ع) در كعبه ى بيت الحرام به دنيا آمد و سيره نويسان شيعه و سنّى به اين نكته اشاره نموده اند.(3)

د) نقش مستضعفان در پيشرفت اسلام در آغاز بعثت

با نگاهى اجمالى به تاريخ رسالت پيامبران درمى يابيم كه اوّلين پيروان اديان الهى، مستضعفان بوده اند. پيامبر اكرم (ص) نيز به پيروى از سيره ى پيامبران پيشين، مستضعفان را مورد عنايت خود قرار دادند. اگر نهضت ها و انقلاب هاى انجام شده در تاريخ بشريت را مورد بررسى قرار دهيم، از زمان حضرت آدم تا


1) - درباره ى ايمان ابى طالب، كتاب هايى تأليف شده كه برخى از آنان در «الذريعه الى تصانيف الشيعه» ج 2، صص 510-14 ذكر شده است..

2) - راجع به اشعار ابى طالب كه در ايمان و اسلام وى صراحت دارد رجوع كنيد به كتاب الغدير، ج 7.

3) - شيخ مفيد، ارشاد، ج 1، ص 3

عصر كنونى، از جمله موانع آن نهضت ها و ابلاغ رسالت انبياء، گروه «مُترفين»، صاحبان زر و زور، عياشان و اهل دنيا بوده اند كه قرآن از آنان با عنوان «مُترف» ياد مى كند؛ يعنى افرادى كه صاحب شهرت، منصب، رياست و يا مال و مكنتى بوده اند كه در راه اجراى اوامر الهى، كارشكنى مى كردند. و در مقابل اين گروه، تعداد قابل توجهى از مستضعفان، محرومان و ستم ديدگان قرار داشته اند و هر انقلابى كه تاكنون به پيروزى رسيده است، به همت و فداكارى مستضعفان كه بخش اعظمى از جوامع را تشكيل مى داده اند، بوده است.

بنا به فرمايش حضرت امام خمينى (قدس سره) انقلاب از آنِ پابرهنه هاست و نمى توان انقلابى را سراغ داشت كه مستضعفان در آن نقشى نداشته باشند.

از اين رو، در قرآن نيز نويد حكومت عدالت گستر مهدى موعود (عجل التعالى) با اشاره به نقش مستضعفان مطرح گرديده است كه:

«وَ نُريدُ أن نَمُنَّ عَلَي الّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاَرضِ وَ نَجْعَلَهُمُ ائِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الوارثينَ »؛ (1)در واقع قرآن بار مسؤوليت و فداكارى دوره ى آخرالزّمان را بر دوش ستمديدگان و مستضعفان مى گذارد.

در آغاز ابلاغ رسالت پيامبر اكرم (ص) رويارويى دو گروه «مُترف» و «مستضعف» به خوبى قابل مشاهده است. آن حضرت پس از نپذيرفتن اسلام توسط سران قريش و بنى هاشم، ادامه ى مأموريت خود را در ميان عموم مردم، مستضعفان و ستمديدگان آغاز نمودند و خود در ميان آن جمعيت قرار گرفته و با دلجويى از آنان و ابراز همدردى با مستضعفان، افراد قابل توجهى را به


1) - قصص/ 5: «و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان [مردم] گردانيم و ايشان را وارث زمين كنيم.»

آيين اسلام متمايل ساختند و با ايمان آوردن بردگان و نافرمانى ايشان از مالكان خويش، مبارزه ى جدى بين دو گروه مترف و مستضعف آغاز و روز به روز بر جمعيت مسلمانان افزوده شد.

با پيوستن افراد قابل توجّهى از مردم مكّه به آيين اسلام محمدى (ص)، كفّار قريش به شدّت احساس خطر كردند و مقابله با پيامبر (ص) ابعاد تازه اى به خود گرفت كه در ادامه به مواضع مشركان در مقابل آن حضرت مى پردازيم.

ه -) ايام حجّ فرصتى مناسب براى تبليغ

با توجّه به اين تحريم ها تنها در ايام حجّ كه اعراب از نقاط ديگر براى حجّ واجب به مكّه مى آمدند، پيامبر فرصتى مناسب مى يافتند تا به تبليغ اسلام بپردازند. در زمان حج چون مشركان قريش بهترين فرصت تجارت را در اختيار داشتند، بيشتر مشغول تجارت خود بودند و از سوى ديگر، جمعيت قابل توجّه حجّاج امكان مراقبت آنان از پيامبر (ص) را محدود مى ساخت؛ بنابراين آن حضرت به ويژه در ايام «تشريق»(1)و حضور حجّاج در «منى» فرصت را مغتنم مى شمرد و به تبليغ اسلام مى پرداخت و چهره ى جذّاب و نورانى او موجب مى شد دل ها به او معطوف شود، چه رسد به اينكه با كلام شيوا و زيباى خود به تلاوت قرآن نيز بپردازد و چنانكه قبلاً نيز اشاره نموديم، خيمه به خيمه به معرفى خود به عنوان پيامبر آخرالزّمان و ابلاغ كلام توحيد مى پرداخت.


1) - روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم ذى الحجه كه حاجيان در منى به سر مى برند.

بعثت نبى اكرم (ص) و انقلاب فرهنگى

اشاره

بعد از بعثت، پيامبرگرامى اسلام (ص) با تحمّل سختى ها و پشت سرنهادن موانع فراوان و به دنبال فشارهاى كفّار در 13 سال اوّل بعثت، ناگزير به مدينه هجرت و با تشكيل حكومت اسلامى در مدينه و انقلاب فرهنگى، در مدت كوتاهى جوامع عرب را دگرگون ساخت.

شايان ذكر است كه انقلاب ها به دو صورت دفعى و تدريجى شكل مى گيرد.

الف) انقلاب تدريجى

انقلاب تدريجى با مراقبت انسان از نفس، و طى مراحل و منازل هفت گانه سيروسلوك حاصل مى شود. اين انقلاب همان «خودسازى» است كه از اوجب واجبات به شمار مى آيد و زن و مرد و به ويژه جوانان براى تهذيب نفس خود بايد زحمت بكشند تا مراحل «يقظه»، «توبه»، «تقوا»، «تخليه»، «تحليه» و «تجلّيه» را پشت سر گذاشته و از مقام فنا به مقام لقا دست يابند. و دست يافتن به چنين جايگاهى بنا به فرمايش حضرت امام (قدس سره) نيازمند چهل سال تحمّل و خون جگر خوردن است. و منزل لقاء تازه اول كار است و پس از آن بايد مراحل بعدى طى شود تا انسان به خدا برسد.

ب) انقلاب دفعى (ناگهانى)

گاه نيز اين تحوّل درونى، به صورت دفعى و ناگهانى به انسان عارض مى شود كه اين تحوّل، نيازمند جاذبه هاى ويژه اى است. بايد شخصيتى مانند پيامبر (ص) ظهور كرده كه با كرامات و جاذبه هاى خويش در كوتاهترين زمان، تحوّلى شگرف در جامعه به وجود آورد.

حضرت نبّى اكرم (ص) به اذن پروردگار و استعانت از حضرت حقّ توانستند در همان 10 سال اوّل بعثتشان، افرادى باتقوا را به جامعه ى اسلامى تحويل و مصعب، مقداد، ابوذر و عمّارها را همانند الگويى جاودان به جوامع بشرى هديه دهند.

پيامبر (ص) مى دانستند براى انجام مأموريت رسالت خويش با دشمنان فراوانى روبرو خواهند بود؛ چنانكه در 13 سال اوّل بعثت با مشكلات فراوانى مواجه گرديدند. از اين رو ايشان وجود افرادى شهادت طلب و محب به خدا و پيغمبر كه تا سر حدّ عشق جان فشانى كنند را ضرورى مى ديدند. افرادى كه به معاد باور داشته و دنياپرستى را كنار بگذارند و به جاى آن، آخرت را نصيب خود نمايند.

پيامبراكرم (ص) براى مقابله با دشمنان طى 84 جنگ طاقت فرسا نيازمند چنين افرادى بودند. و پيروزى هاى آن حضرت بر كفّار به يارى و فداكارى آنها محقّق شد. امكانات مسلمانان در مقابله با دشمنان در حد صفر بود. چنانكه نوشته اند؛ در جبهه، غذايى براى خوردن نداشتند. و در صدر اسلام حتى كفش، شتر و اسب نداشتند. به طورى كه با پاى پياده به جنگ مى رفتند و با اين حال در مقابل دشمن كه از امكانات كامل رفاهى و جنگى برخوردار بود، پيروز مى شدند.

در 84 جنگى كه براى پيامبر (ص) و مسلمانان روى داد، نمى توان جنگى را يافت كه مسلمانان پيروز نشده باشند؛ حتّى در جنگ احد كه ظاهراً شكست خوردند؛ به نتايج پيروزمندانه اى دست يافتند. همه ى اين فتوحات و دستاوردهاى ظفرمندانه، در انقلاب دفعى پيامبر (ص) حادث شد.

مقصود اينكه پيامبراكرم (ص) در طى دو سه سال، انقلاب و تحوّلى فكرى را در ميان مردمانى كه حتّى از نعمت خواندن و نوشتن بى بهره بودند، به وجود آورد. تحوّل آنان تا حدّى بود كه در بين اصحاب آن حضرت كمتر كسى - از پير و جوان و زن و مرد - پيدا مى شد كه حافظ قرآن نباشد. علاوه بر اينكه قرآن را خوب مى خواندند و حافظ قرآن بودند، تفسير آن را نيز به خوبى مى دانستند. هنگامى كه آيه اى بر پيامبراكرم (ص) نازل مى شد خود آيه را مى خواندند و شيوه ى خواندنش را به اصحاب مى آموختند و سپس دستور به حفظ و كتابت آن آيه مى دادند. و به فراخور درك آنان، تفسيرى مختصر از آيه بيان مى فرمودند و از مؤمنان مى خواستند نسبت به عمل كردن به مفاد آيه و حفظ آن اقدام كنند و پس از حفظ، باز نزد حضرت بازگردند تا ده آيه ى ديگر تلاوت كنند و آنان نسبت به حفظ و فراگيرى آن اقدام نمايند. در مدّت ده سال اوّل بعثت، پيامبر (ص) با اين روش تربيت و پرورش اصحاب خود را با موفقيت انجام دادند و آن تحوّل عظيم و عجيب را در سرزمين حجاز بنيان نهادند.

پيامبراكرم (ص) با مشاهده ى آزار و شكنجه ى اصحاب خود، توسط كفّار قريش ناگزير شدند بيشتر اصحاب خود را به حبشه بفرستند و آنان با جاذبه هاى آيات قرآنى، در حبشه نيز تحوّلى شگرف به وجود آوردند و در

همان جلسات اوّل و دوم، نجاشى - پادشاه حبشه - به اسلام متمايل شد؛ هر چند ناگزير بود اسلام آوردن خود را مخفى نگه دارد. اين تحول در حالى بين گروهى از اعراب حجاز به وجود آمد كه هنوز پيامبر (ص) به مدينه هجرت نفرموده بودند.

مسلمانان واقعاً در خودسازى همّت مى نمودند. با اينكه در وضعيت معيشتى خوبى به سر نمى بردند، در جبهه هاى مختلف و جنگ هاى پيامبر شركت مى كردند.

اگر 84 جنگ را بر ده سال تقسيم كنيم، مى بينيم در هر سال حداقل هشت جنگ مهم و فوق العاده با مشقّت براى پيامبر (ص) و اصحاب گرامى او پيش مى آمد و آنان با امكانات اندك خود، با ايمان و توكّلى كه به حضرت حق عزّوجل داشتند و به دليل تحوّل و انقلاب اخلاقى كه در آنان به وجود آمده بود، براى پيشبرد مقاصد آن حضرت، از همه ى هستى خود مى گذشتند. همه چيزشان را فداى اسلام عزيز مى كردند و به اين از خودگذشتگى و ايثار به خود باليده و با افتخار مى گفتند: كه امروز توانستم شام شبم را به جبهه و رزمندگان اسلام اختصاص بدهم. ديگرى افتخار مى كرد كه جوان خود را در راه اسلام به جبهه فرستاده و او قربانى اهداف عاليه ى پيامبر اكرم (ص) شده است.

ج) ثمرات انقلاب فرهنگى پس از بعثت

تربيت انسان هاى با فضيلت

از ميوه هاى شيرين درخت نبوى، تربيت و پرورش انسان هاى با فضيلت و بامعرفت بود. آن حضرت علف هاى هرز رذالت و پستى را از دلهايشان ريشه كن و نهال فضايل را در سينه ى آنان غرس نمود و فطرت پاك آنان نيز در رشد و به ثمر نشستن نهال فضائل مؤثّر واقع شد و يكى دو سال از بعثت نگذشته بود كه آن شجره ى طيبه به بار نشست و مكتب نجات بخش اسلام سراسر گيتى را متوجّه خويش ساخت.

پيامبر (ص) آمد تا سلمان بسازد. سلمان از همين ايرانى كه فاصله ى طبقاتى در آن بيداد مى كرد و كسى از طبقه ى متوسط جامعه اجازه ى ارتقاء به طبقات بالاتر را نداشت، ظهور كرد. سلمان نمونه اى از انسان سازى پيامبر (ص) است. سلمان در پرتو آيين نجات بخش اسلام بدانجا رسيد كه استاندار شهر مدائن شد. پيامبر اعظم (ص) شخصيت سلمان را به عنوان الگويى در مقابل پادشاهان ساسانى تربيت نمود.

يكى از تاريخ نويسان مى گويد: سلمان - استاندار مدائن - را در دم مرگ با ديده ى گريان ديدم. از او پرسيدم: اى سلمان چرا گريه مى كنى ؟ در پاسخ گفت: به ياد روايتى از پيامبر (ص) افتادم، آن روايت مرا متلاطم كرده است. پيامبر (ص) فرمودند: در قيامت هفتاد گردنه وجود دارد. از اين هفتاد گردنه به جز سبكباران كسى عبور نخواهد كرد.

وى نقل مى كند به اطراف سلمان نگاه انداختم ببينم كدام بار سنگين او

را نگران كرده است. يك مغازه ى اجاره اى منزلش بود و در مركز استاندارى او، يك پوست گوسفند هم فرش او بود و هم رختخوابش. كاسه اى گلى و آفتابه اى گلى و يك قلم و دوات براى نگارش امور استاندارى او و عصايى كه در راه رفتن از آن كمك مى گرفت. در شگفتى ماندم كه چگونه او مى گويد سنگين بارم ؟!(1)مكتب انسان ساز پيامبر اكرم (ص) چنين سلمانى را پرورش داد كه مصداق اين دو بيتى باباطاهر است.

ما كه چون اشترى قانع به خارم *** خورم خارى و خروارى به بارم

با اين خرج قليل و بار سنگين *** هنوز از روى صاحب شرمسارم

آرى، پرورش يافته ى مكتبى انسان ساز، از سلمان چنين شخصيتى مى سازد كه با آن خرج اندك باز هم از بار سنگين پاسخگويى در عرصه ى قيامت، خود را ناتوان مى بيند و گريه مى كند. اين نشان از موفقيت آن حضرت در رسالت انسان سازى دارد.

پيامبر (ص) طى دو سه سال، مدينه را چنان دگرگون و متحوّل ساختند كه به عنوان مثال در جنگ احد، يك زن، شكست را به پيروزى مبدّل ساخت؛ وقتى هجوم لشكر كفّار منجر به فرار سپاهيان اسلام شد فقط آن زن با كمك حضرت اميرالمؤمنين (ع) به نجات جان پيامبر پرداختند. به اين نحو كه دشمن قصد نزديك شدن به شخص پيامبر (ص) را داشت و آن زن به اميرالمؤمنين (ع) اطلاع داده و ايشان براى حفاظت از جان پيامبر (ص) تغيير موضع مى دهند و بدين ترتيب بود كه دشمن به هدف نهايى خود - يعنى كشتن حضرت رسول (ص) - نرسيد.(2)


1) - بحارالانوار، ج 69، ص 55؛ عدة الداعى، ص 115

2) - واقدى، المغازى، قسمت اول، ص 268

در مكتب انسان ساز محمّدى (ص)، زن - كه در دوره جاهليت آنگونه تحقير و زنده به گور مى شد و يا ملعبه ى هوسبازان و شهوترانان قرار مى گرفت - به مقام والاى شهيد و مجاهد فى سبيل الله دست يافت. پيامبر (ص) چنين شخصيت هاى والايى را در پرتو هدايت و رسالت خويش در طى ده سال تربيت نمود كه آنان مى توانستند دنياساز باشند و به راستى اينگونه بود.

ما اين خصوصيت و انسان سازى اسلام را خود از دست داده ايم. زمانى پيامبر (ص) بر فراز منبر فرمودند: زمانى فرا مى رسد كه دشمن به علّت دنياطلبى و دنياپرستى مسلمان ها بر آنان مسلّط مى شود و روح شهادت طلبى از آن ها گرفته مى شود.

گسترش اسلام در دنيا

اسلام عزيز در مرحله ى اوّل در حجاز به شدّت توسعه يافت و در طى 50 سال به اقصى نقاط عالم نيز راه يافت. هر چند قضيه ى «بنى ساعده» تا حدودى آرمان پيامبر (ص) را مخدوش ساخت؛ امّا با اين حال مسلمان ها توانستند در همان حمله ى اوّل ايران را به تصرف خويش درآورند و به سرزمين هاى تحت نفوذ روم نيز دست يابند.

جنگ مسلمانان با حكومت هاى روم و مصر و ساسانى بر سر اين نكته بود. آنان مى پرسيدند قصد شما از جنگ با ديگر كشورها چيست ؟ و پاسخ مسلمانان اين بود كه مى خواهيم خداوند در اين كشورها حاكم باشد نه آتش و نه اصنام.

مسلمانان در جنگ با كشورهاى مقتدر آن دوران، در پى توسعه ى ارضى و بهره مندى مادى و غنايم و كسب مال و ثروت نبودند، هدف آنان حاكم شدن عدالت اجتماعى، رفع تبعيض، احقاق حقوق مستضعفان و برچيده شدن بساط فساد و فحشا بود.

اجراى عدالت و پيروزى مستضعفان

مورّخان مى نويسند: سرلشكران توانمندى مانند رستم فرخ زاد در مقابله با مسلمانان شكست مى خوردند(1)و علّت شكست آن ها روح شهادت طلبى مسلمانان بود كه از ايمان آنان به مبدأ هستى و معاد نشأت مى گرفت.

از اين رو، بيشتر حاكمان به دنبال مصالحه با مسلمانان بودند؛ زيرا قدرت مقابله با لشكريان شهادت طلب مسلمانان را در لشكريان خويش نمى ديدند.

انگيزه هاى مقدّس مسلمانان، انسان هاى ستم كشيده و مستضعف آن كشورها را نيز به خاطر فطرت خدا جويشان با مسلمانان همراه مى ساخت. حاكمان و پادشاهان مى گفتند: ما قادر به اجراى عدالت اجتماعى در سرزمين خود نيستيم و مسلمانان مى گفتند: ما مى توانيم عدالت اجتماعى را در ايران برقرار سازيم. و در همان حمله ى اول موفّق به اجراى آن در ايران شدند.

با مطالعه ى تاريخ در مورد امپراتورى روم نيز شاهد همان قضيه خواهيم بود. پيام مسلمانان به امپراتورى روم اين بود؛ كه ما سر جنگ با كسى ندانسته و براى مستضعفان سوغات عدالت آورده ايم. ما آمده ايم تا ظلم را از اجتماع


1) - بلاذرى، فتوح البلدان، ص 257

برداريم. اگر خود به ظلم و بى عدالتى پايان دهيد، ما نيز از همين جا برمى گرديم و گرنه براى اجراى عدالت و برچيدن بساط ظلم مى مانيم. روم را فتح كرده و احكام خدايى اسلام را به اجرا درمى آوريم.

در مبارزه ى مسلمانان هيچ لجاجتى ديده نمى شد. وضع مردم در كشورهاى روم و ايران به نحوى خفقان آور شده بود كه بدون توسل به مبارزه و جنگ، امكان برقرارى عدالت اجتماعى نبود. از اين رو مسلمانان حمله مى كردند. پادشاه روم در نامه اى نوشت: شما هر چه داريد ما هم همان را داريم. شما خدا و پيغمبر داريد، ما هم خدا و پيغمبر داريم. پس چرا مى خواهيد به كشور ما هجوم آوريد؟ مسلمانان در پاسخ گفتند: ما قصد كشورگشايى و توسعه ى جغرافيايى سرزمين خود را نداشته و آب و خاك نمى خواهيم. قصد ما از لشكركشى به سوى كشور شما، آدم سازى است. اگر شما خود آدم ساخته و معيارهاى انسانيت را رعايت كنيد، ما برگشته و مبارزه اى با شما نخواهيم كرد و اگر توانايى اين كار را نداريد، ما براى آدم سازى به سوى شما حركت كرده و عدالت اجتماعى را برقرار خواهيم ساخت.

انقلاب روحى برخى افراد پس از نبى اكرم (ص)

در حماسه ى انسان ساز عاشوراى حسينى، مجموعه ى كاملى از انقلاب هاى دفعى و تحوّل هاى ناگهانى را مى توان مورد بررسى قرار داد. نمونه اى از انقلاب دفعى در نهضت حسينى را، مى توان در ماجراى حُرّ بن يزيد رياحى به نظاره نشست. حرّ بن يزيد رياحى در يك لحظه، با اندك تأمّلى، خود را از قرار گرفتن در گروه اشقيا نجات داده و به صف شهداى كربلا پيوست.

حضرت سيدالشهدا (ع) مى فرمايند: «من يارانى بهتر از شما سراغ ندارم و خاندانى نيكوكارتر و مهربانتر از شما نديده ام».(1)افرادى چون حبيب بن مظاهر و مسلم ابن عوسجه در پى انقلاب اخلاقى و تحوّل تدريجى و عمرى سير و سلوك و خودسازى مى توانستند در شمار اصحاب سيدالشهدا (ع) قرار گيرند و به مقام خليفه الهى برسند و به مقامى نايل شوند كه خونشان با خون فرزند زهرا (س) آميخته گردد. امّا در ميان اصحاب آن حضرت، چند زن و مرد بودند كه به دنبال انقلابى دفعى، به صفوف ياران آن حضرت پيوستند كه از جمله ى آنان مى توان حرّ بن يزيد رياحى و مادر وهب را نام برد. درحاليكه مشخص نيست آن زن، شيعه هم باشد امّا به مقامى رسيد كه وقتى دشمن سر پسرش را بريد و مقابل او انداخت، مادر سر را برداشت و بر جبين او بوسه زد. سپس به طرف لشگر دشمن پرتاب نمود و گفت: من چيزى را كه در راه حسين و در راه خدا دادم، پس نمى گيرم. و در خصوص شخصيت حرّ بن يزيد رياحى نيز فراوان شنيده ايد كه چگونه در تحوّلى سرنوشت ساز نام خود را در زمره ى شهداى كربلا ثبت كرد.

بى مناسبت نيست اشاره اى به ماجراى عبد فرّار داشته باشيم و از حكايت او عبرت بگيريم كه چگونه انسانى شرور با تحوّل و انقلابى دفعى خود را به صفوف رستگاران رساند. نقل مى كنند در نجف اشرف فردى شرور و لاابالى با چهره اى خشن و عصبى به نام «عبد فرّار» موجب آزار و اذيت زائران حضرت اميرالمؤمنين (ع) مى شد. زن و مرد از ترس او را با احترامى خاص مى نگريستند. امّا معلوم نشد چه اتّفاقى افتاد كه تحوّلى عميق و انقلابى دفعى


1) - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ترجمه الامام الحسين، ص 71

در او به وجود آمد و چون جرقّه اى خرمن وجود او را به آتش كشيد. به طور قطع كار خيرى، زمينه ى دگرگونى او را فراهم آورده بود.

مرحوم محقّق همدانى - از بزرگان اخلاق كه از جاذبه ى خوبى نيز بهره مند بوده است - وارد صحن حرم حضرت امير المؤمنين (ع) مى شود. و با ديدن او كه با وضعى بى ادبانه و متكبّرانه در حال قدم زدن بود، تعجّب مى كند. محقّق همدانى با بزرگوارى به او سلام مى كند و از او مى پرسد: اسم تو چيست ؟ عبد فرّار با همان حالت غرور و تكبّر پاسخ مى دهد: من عبد فرّارم. مرحوم محقّق همدانى از معناى اسم او يعنى بنده ى فرارى استفاده مى كنند و خطاب به او مى فرمايند: «اَفرَرْتَ من اللّه اَوْ مِن رَسولِهِ »؛ آيا از خدا فرار مى كنى يا از رسول خدا؟! اين جمله ى حكمت آميز محقق همدانى، چنان او را تحت تأثير قرار مى دهد كه چندين بار سؤال مرحوم محقّق همدانى را با خود تكرار مى نمايد و به فكر فرو مى رود.

عبد فرّار از همان جا به خانه برگشته و تا نيمه هاى شب آن جمله را با خود تكرار نمود و چنان از گذشته ى خويش نادم و پشيمان شد كه از غصّه جان به جان آفرين تسليم كرد. فرداى آن روز مرحوم آخوند ملاحسين قلى همدانى - محقّق وارسته ى اخلاق - وقتى براى تدريس به مدرسه وارد مى شوند، به شاگردانشان مى گويند: امروز درس تعطيل است. يكى از اولياى خدا از دنيا رفته است، بياييد به تشييع جنازه ى او برويم.

بنابراين فضلا، بزرگان و طلبه ها را همراه خود، به خانه ى عبد فرّار مى برد. طلبه ها كه او را مى شناختند و آدرس او را مى دانستند تصوّر مى كنند آقا اشتباهى درب منزل او آمده است، ولى مرحوم محقّق همدانى مى فرمايند: نه اشتباه نكرده ام او يكى از اولياى الهى بود!

آرى، او با يك جمله متحوّل و يك شبه ره صد ساله را پيمود؛ تا آن جا كه در مراسم تشييع و به خاك سپردنش بزرگانى از علما حاضر شدند و او با عاقبت به خيرى از دنيا رفت.

انقلاب دفعى در دوران معاصر
انقلاب اسلامى ايران

انقلاب اسلامى ايران مرهون يكى از شاگردان مكتب انسان ساز پيامبراكرم (ص) يعنى حضرت آيت الله العظمى امام خمينى (قدس سره) است. ايشان روش انسان ساز و انقلاب دفعى پيامبر عظيم الشأن را سر لوحه ى خود قرار داد و در نتيجه، موفّق به پرورش جوانانى شد كه با نبود امكانات، 8 سال با دنيايى كه با همه ى امكانات و تجهيزات به مقابله با نظام ما برخواسته بودند، جنگيدند و پيروز و سربلند شدند.

انقلاب حزب الله لبنان

در ماجراى جنگ 33 روزه ى حزب الله لبنان با ارتش تا دندان مسلّح اسرائيل نيز، شاهد نمونه اى بارز از پرورش يافتگان مكتب انسان ساز اسلام بوديم كه گروهى جوان مخلص و شهادت طلب، توانستند نه تنها رژيم صهيونيستى كه استكبار جهانى را نيز به زانو درآورند. حزب الله لبنان بار ديگر به مسلمانان يادآورى كرد كه اگر شما روحيهى شهادت طلبى داشته باشيد و مسلمان واقعى باشيد، مى توانيد بر دنيا پيروز شويد.

انقلاب جهانى مصلح بزرگ حضرت بقيه الله (عجل التعالى)

ما اميدواريم ان شاءالله به زودى با رهبرى امام زمان (عجل التعالى)، پرچم اسلام بركره ى زمين افراشته شود؛ زيرا انقلاب آن حضرت نيز دفعى و ناگهانى است. همان گونه كه انقلاب پيامبرگرامى اسلام (ص)، انقلاب جمهورى اسلامى ايران و انقلاب حزب الله لبنان دفعى بود، انقلاب امام زمان (عجل التعالى) نيز دفعى خواهد بود و اميدوارم اين انقلاب دفعى در زمان ما انجام پذيرد.

البته بايد در نظر داشت هيچ انقلاب و تحوّلى بدون فراهم آوردن شرايط و زمينه هاى آن، به پيروزى دست نخواهد يافت. هر انقلابى به همّت مردانه ى رهبران و پيش قراولان آن نهضت نيازمند است. امروزه نيز براى رسيدن به انقلاب جهانى حضرت ولى عصر (عجل التعالى)، شرايط و زمينه هاى آن بايد فراهم گردد. انقلاب آن مصلح بزرگ نيازمند همّت، گذشت، ايثار و فداكارى و توسّل به ساحت مقدّس آن حضرت است.

امّا بايد بدانيم، مى شود و اگر نشده است، نخواسته ايم. واژه هاى «نمى دانم»، «نمى شود» و «نمى خواهم» در قاموس انسان راه ندارد. انسان اگر بخواهد، هم مى شود هم مى داند و هم مى تواند. اگر نشد و نتوانست بايد بداند كه خودش نخواسته است.

زمينه هاى تحوّل، گاه در كمترين لحظات و ساعات در آدمى بروز مى كند. نظير قضيه ى عبد فرّار فراوان است و بديهى است با تنبلى و عدم زمينه هاى لازم، انقلاب دفعى امكان پذير نيست. انقلاب دفعى نيازمند جاذبه هايى از لطف خداوند تبارك و تعالى يا جاذبه هايى از طرف واسطه ى فيض است. در حكايت عبد فرار جاذبه ى محقق همدانى در رستگارى او مؤثّر واقع شد. اگر زمينه باشد

انقلاب دفعى صورت مى پذيرد و سير مراحل در كمترين زمان انجام مى پذيرد. و فرد متحول شده به لقا مى رسد و قادر به انجام بسيارى از امور خواهد شد. به طورى كه مى تواند طى الارض كرده و كرامات ديگرى نيز از خود بروز دهد.

ياران و اصحاب امام زمان (عجل التعالى) كه 313 نفر مى باشند و تعدادى از آن ها زن هستند؛ نيز افرادى هستند كه سير و سلوك داشته و طى انقلاب تدريجى و يا انقلاب دفعى به مقامات عالى دست يافته و از اصحاب خاص آن حضرت خواهند بود. مقصود از اصحاب خاص، حضور يافتن در جبهه نيست و اصلاً معلوم نيست كه جبهه باشد، آن ها به مقامى دست مى يابند كه مى توانند در عالم تكوين تصرّف داشته باشند.

ياران حضرت ولى عصر (عجل التعالى) به مقاماتى دست مى يابند كه مى توانند كراماتى چون كرامت آصف بن برخيا را در پيش چشمان شاهدان جلوه گر نمايند؛ چنانكه آصف بن برخيا در يك چشم به هم زدن تخت بلقيس را از يمن به شام منتقل نمود. در قرآن مى خوانيم:

«قالَ الّذي عِندَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتبِ أنَا ءاتيكَ بِهِ قَبْلَ أن يَرْتَدَّ إلَيكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَءاهُ مُستَقِرّاً عِندَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبّيِ ...»؛ (1)آصف بن برخيا به بركت بهره مندى از علوم قرآن، توانست آن كرامت بزرگ را جلوه گر سازد و بديهى است كه بهره مندى از آن درياى علم، انقلابى اخلاقى مى خواهد. در حقيقت قرآن مى فرمايد: «آن كسى كه يك قطره از درياى علم قرآن داشت، توانست در يك چشم به هم زدن تخت بلقيس را از يمن به شام منتقل سازد؛ آن هم در دوران حضرت سليمان (ع). حمل بار


1) - نمل/ 40: «كسى كه نزد او دانشى از كتاب [الهى] بود، گفت: من آن را پيش از آنكه چشم خود را بر هم زنى برايت مى آورم. پس چون [سليمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر ديد، گفت: اين از فضل پروردگار من است...»

سنگينى چون تخت پادشاهى بلقيس از مسافتى بين يمن تا شام على رغم پيشرفت هاى كنونى بشر در ساخت هواپيماهاى سريع السير، هنوز براى بشر مشكل مينمايد. زيرا چنين سيرى از برق هم سريع تر انجام شده است و درك آن با علوم كنونى كه نسبت به گذشته پيشرفت شايانى داشته است، هنوز امكان پذير نيست. ظهور حضرت ولى عصر (عجل التعالى) و مسلّط شدن آن حضرت بر جهان بدين گونه است.

مثلاً ممكن است يكى از ياران مخصوص آن حضرت قادر باشد در چشم بر هم زدنى كاخ سفيد را سرنگون كند و يا دستگاه حكومتى استكبار جهانى را در محضر حضرت ولى عصر (عجل التعالى) حاضر سازد. ياران با كفايت آن حضرت - مانند فتحى كه ياران حضرت سليمان (ع) انجام دادند و دنيا را در كمترين زمان به تسخير خود درآوردند - مى توانند دنيا را فتح و تسخير نمايند.

پيام داستان قرآنى آصف بن برخيا را مى توان اين نكته دانست كه:

اى مؤمنين مهيا شويد زيرا در صورت آمادگى، انجام سخت ترين كارها، به دست شما امكان پذير خواهد بود.

فصل سوم: اقدامات مشركان در مقابل اسلام

اشاره

مواضع مشركان قريش

1) تطميع

سران عرب كه آيين اسلام محمدى (ص) را مغاير با منافع و دنياى خود مى ديدند، به تصوّر اينكه سخنان پيامبر (ص) در پى برخى كمبودهاى روحى و روانى و براى جلب توجه مردم است، براى جلوگيرى از انجام مأموريت او، راه تطميع را پيش گرفتند. حضرت ابوطالب را به نزد او فرستادند و گفتند؛ به فرزند برادرت بگو: مقصودت از مخالفت با بتهاى ما چيست ؟ ما مشكلات و نيازهاى تو را برطرف مى سازيم. كارى با بتان ما نداشته باش. اگر زن مى خواهى، بهترين زنان را به ازدواج تو درمى آوريم؛ زيباترين دختران ما از آن تو. اگر رياست مى خواهى، ما همه به اتّفاق نظر تو را به رياست قبايل عرب برمى گزينيم. اگر پول مى خواهى، ما دارايى و اموال خود را در اختيار تو قرار مى دهيم و از اعراب براى تو پول جمع مى كنيم. در عوض به ما و بت هاى ما كارى نداشته باش.(1)


1) - ابن هشام، السيره النبويه، القسم الاوّل، ص 265.

وقتى ابوطالب پيام مشركان را به آن حضرت داد، پيامبر (ص) در پاسخ فرمودند: «به آن ها بگو اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهيد تا من ساكت بمانم و از مأموريت خود دست بردارم، خدا نكند؛ كه اين، يك وظيفه و تكليف براى من است. اگر مى خواهيد من دست از كارم بردارم، شما با من باشيد و من با شما باشم، بگوييد لا اله الا اللّه تا رستگار شويد.»(1)از اين قبيل تطميع در خصوص مستضعفان تازه اسلام آورده نيز، اجرا مى شد. به نزد فقيرانى كه تازه اسلام آورده و غذايى براى خوردن نداشتند مى آمدند و مى گفتند: از اسلام دست برداريد تا شما را مال، ثروت و غذا داده و زمينه ى ازدواجتان را فراهم كرده و به كارى شرافتمندانه بگماريم. به زنان نيز، وعده هايى كه آنان را به طمع مى انداخت مى دادند تا از اسلام دست بردارند و به پرستش بت ها بازگردند.(2)

2) تهديد و آزار

اشاره

وقتى مشركين قريش روش تطميع را در بازداشتن پيامبر (ص) از ادامه ى مأموريت و رسالتش بى تأثير ديدند، طريقه ى تهديد، شكنجه و آزار را در دو مرحله پيش گرفتند: مرحله ى اوّل اذيت و آزار شخص پيامبر اكرم (ص) و مرحله ى دوم آزار و اذيّت مسلمانان.


1) ابن هشام، السيره النبويه، القسم الاوّل، ص 265.

2) ابن هشام، السيره النبويه، القسم الاوّل، ص 265.

آزار و اذيت پيامبر اكرم (ص)

از آنجا كه عصبّيت عربى كفار، اقتضا نمى كرد آن حضرت را به شهادت برسانند، بنابراين آنان، اوباش و بچه هاى نادان را تحريك مى كردند تا هرگاه آن حضرت از خانه بيرون آمد، او را سنگ باران كنند. به كودكان گفته بودند سنگ ها را فقط به پاهاى ايشان بزنند؛ زيرا درد شديدى به همراه دارد و از طرفى موجب كشته شدن ايشان هم نمى شود. به محض اينكه آن حضرت از خانه بيرون مى آمدند، با رگبار سنگ هاى آن بچه هاى نادان مواجه مى شدند. پيامبر اكرم (ص) براى جلوگيرى از اصابت سنگ دستانشان را به سر خود مى گرفتند و به سوى مسجد الحرام مى رفتند. هر چند به بچه ها گفته شده بود به احترام مسجد الحرام به آنجا وارد نشويد، با اين حال آن حضرت گاه در مسجدالحرام نيز در امان نبودند؛ زيرا اذيت كردن آن حضرت را خود سران مشرك قريش به عهده مى گرفتند.

يكى از جمله موارد اذيت و آزار پيامبر (ص) در مسجدالحرام، واقعه اى است كه در پى آن حمزه - عموى آن حضرت - ايمان آورد؛ نوشته اند: ابوجهل با يكى از مشركان هنگام طواف پيامبر اكرم (ص)، عبايش را از دوش او برداشته و به گردنش پيچيدند و در حالى كه يك سر عبا در دست ابوجهل و سر ديگر عبا در دست آن مشرك قريش بود، آنقدر عبا را تاباندند كه نزديك بود پيامبر (ص) خفه شوند و حضرت بر زمين افتادند. زن عربى كه شاهد اين شقاوت و بى رحمى ابوجهل و آن مشرك بود - هر چند خود مسلمان نبود - عاطفه ى زنانه اش او را وادار كرد تا براى نجات پيامبر (ص) اقدامى كند. بنابراين سراسيمه از مسجدالحرام خارج شد و از قضا حضرت حمزه را كه با

شكوه و جلال از شكار برمى گشت ديد. شجاعت و دلاورى حمزه در قبيله ى قريش و ديگر قبايل زبانزد بود. آن زن با جمله اى حضرت حمزه را مورد خطاب قرار داد كه تو با اين شكوهت ادّعا مى كنى كه واقعاً شجاعت دارى ؟! پسر برادرت را درياب كه اين چنين او را مورد آزار قرار ندهند.

حضرت حمزه وارد مسجد شد و ابوجهل را مشغول آزار پيامبر (ص) ديد. حضرت حمزه فريادى كشيد و به يارى آن حضرت شتافت و ابوجهل و فرد مشرك همدستش گريختند. حضرت حمزه به بالين پيامبر (ص) حاضر شد و سر پيامبر (ص) را به دامن گرفت و نوازش كرد و براى مظلوميت آن حضرت گريست. پيامبر (ص) به هوش آمدند و اوّلين سخنى كه با عموى خود - حضرت حمزه - فرمودند، اين بود كه اى عموجان! اگر مى خواهى خوشحال شوم، مسلمان شو؛ زيرا حيف است من رسول خدا باشم و تو كافر و مشرك باشى. اين سخن بارقه اى از هدايت را در وجود حضرت حمزه منوّر ساخت و او را دگرگون نمود؛ به طورى كه همان لحظه در مسجدالحرام شهادتين را بر زبان جارى ساخت و مسلمان شد. اين تأثير كلام را مى توان از معجزات آن حضرت به شمار آورد.(1)به هر حال، فشار دشمنان چنان فراوان بود كه گاه پيامبر (ص) نمى توانستند از خانه خارج و يا به خانه برگردند و ناگزير بودند راهى مسجد شوند و گاه نيز براى رهايى از اذيت و آزار مشركان به درهّهاى اطراف مكّه پناه مى بردند.


1) - ابن اثير، اسدالغابه، ج 2، ص 46.

آزار و اذيت اصحاب و مسلمانان
اشاره

هدف دوم مشركان اذيّت و آزار تازه مسلمانان بود، به طورى كه زن و مرد و پير و جوان را مورد آزار و اذيت قرار مى دادند و اين آزار و ستم براى پيامبر (ص) بسيار سخت و گران بار بود.

گاه شاهد شكنجه ى برخى از صحابه ى خود مى شد كه آنان را در هواى داغ و سوزان عربستان، عريان بر شن هاى سوزان حجاز مى غلطاندند. از جمله مى توان به شكنجه ى بلال حبشى اشاره كرد كه بر شن هاى داغ و سوزان صورت مى گرفت؛ سنگ آسيابى بر سينه ى او نهاده و از او مى خواستند تا نام بت ها را تكرار كند و او در عوض فقط پاسخ مى داد: «أحد، أحد، أحد».(1)با اين حال مسلمانان در زير شكنجه هاى مشركان استقامت كرده و روزبه روز حقّانيت اسلام آشكارتر و بر جمعيت مسلمانان افزوده مى گشت.

يكى از فجيع ترين آزارو اذيت هاى قريش در حقّ مسمانان ماجراى به شهادت رسيدن پدر و مادر عمّار، به عنوان اوّلين شهداى اسلام يعنى ياسر و سميه بود(2). عمّار شخصيتى بزرگوار در تاريخ اسلام به شمار مى آيد و سوابق مبارزاتى او در بين صحابه ى پيامبر بى نظير است. چنانكه در سن 93 سالگى با قد خميده در جنگ صفّين در ركاب لشگريان اميرالمؤمنين (ع) به شهادت رسيد.

نحوه ى شهادت سميه به عنوان اوّلين شهيد زن، بسيار فجيع و تأسّف انگيز است. مشركان قريش براى منصرف ساختن مسلمانان از اسلام، از سر تفريح و تمسخر با شقاوت تمام، سميه را در مقابل چشمان فرزندش، عمّار، به زمين


1) - ابن هشام، السيره النبويه، القسم الاوّل، صص 330-318.

2) - همان، ص 320.

زده و يك پايش را به يك شتر و پاى ديگرش را به شترى ديگر بسته و آن دو شتر را به جهت مخالف يكديگر، حركت دادند و در نتيجه آن بانوى بزرگوار نصف شد؛ در حالى كه مشركان قريش از مشاهده ى چنين صحنه اى با خنده و قهقه هاى شيطانى و مستانه لذّت مى بردند(1).

افزايش آزار مشركين و مهاجرت مسلمانان به حبشه

آزار و اذيت مشركين قريش چنان عرصه را بر مسلمانان تنگ نمود، كه پيامبر (ص) ناگزير شدند براى رهايى مسلمانان از فشارها و آزار مشركان دستور دهند تا مسلمانان جوان كه توانايى مهاجرت دارند، به حبشه بروند و از حاكم عادل آن ديار مدد بجويند.(2)از سخنان پيامبر (ص) درباره ى نجّاشى مى توان نتيجه گرفت او انسانى باعاطفه، عاقل و فهميده بود. بر اساس برخى از شواهد و قرائن به نظر بسيارى از علما، وى در همان اوّلين جلسه با زمينه ى مساعدى كه نسبت به اسلام داشت و نشانه هايى كه پيرامون پيامبر آخرالزّمان از كتب مسيحيت خوانده بود، مسلمان گرديد. امّا بنا بر مصالحى نمى توانست مسلمانى خود را آشكار نمايد؛ زيرا او پادشاه نصرانى ها بود و اگر مسلمانى خود را آشكار مى نمود، نمى توانست آن خدمات شايان را در حقّ مسلمانانى كه به حبشه پناهنده شده بودند، انجام دهد.

كفّار قريش كه مدّتى بعد متوجّه مهاجرت تعدادى از مسلمانان به حبشه شدند، براى باز گرداندن آنان به مكّه، نمايندگانى را به سوى حبشه و نزد


1) - ابن هشام، السيره النبويه، القسم الاوّل، صص 320.

2) - همان، ص 330.

نجّاشى فرستادند. نجّاشى هنگامى كه از مهاجرت تعدادى از اعراب پيرو دين اسلام - كه تازه ظهور كرده بود - به حبشه باخبر شد و دانست آن ها از سوى كسى كه ادّعاى پيامبرى آخرالزّمان را دارد به حبشه آمده اند، آن ها را به دربار خويش احضار نمود.

جلسه، جلسه ى باشور و حالى بود. جعفرابن ابى طالب كه برادر حضرت على (ع) بود در غزوه ى موته به شهادت رسيد و در فصاحت و بلاغت، شجاعت، سياست و تدبير، الگويى به تمام معنا بود و از صداى خوشى هم برخوردار بود، سرپرستى اين گروه از مهاجران را به عهده داشت و سؤالات نجّاشى را پاسخ مى گفت. نجّاشى پرسيد: چرا به حبشه آمده ايد؟ جعفر پاسخ داد: ما گروه و جماعتى بَربَر بوديم، نه عقل داشتيم و نه شعور، بت مى پرستيديم، از آب لجنزارها مى نوشيديم و خوراكمان علف هاى بيابان بود تا اينكه مردى آمد و ادّعاى پيامبرى نمود و ما را از بربريت، جهالت و پرستيدن بت ها برحذر داشته و به پرستش خداى يگانه دعوت نمود. ما دعوت او را اجابت كرده و به دين او گرويديم. حال اهل مكّه كه به پرستش بت هاى سنگى و چوبى كه خود تراشيده اند، دل خوش دارند و مانع آزادى ما در پرستش خداى يگانه شده اند، ما را اذيت و آزار كرده، كتك زدند و شكنجه دادند و تعدادى از ما را به شهادت رساندند، بنابراين پيامبرمان ناگزير شد ما را به حبشه بفرستد.

چنانكه اشاره نموديم، نجّاشى مردى فهيم و عاقل و با كياست بود. وقتى سخنان جعفر به اينجا رسيد، پرسيد: آيا اين مردى كه مدّعى پيامبرى است، دليل و معجزه اى هم براى اثبات پيامبرى خود دارد؟ جعفر پاسخ داد: آرى، او آياتى را از طريق وحى دريافت مى كند كه آن را «قرآن» مى نامند، نمايندگان

كفّار قريش عمر و عاص و.. - با مسخره كردن كلام جعفر كه «مگر مى شود يك كلام هم معجزه ى پيامبرى محسوب بشود»، قصد داشتند نظر نجّاشى را نسبت به ماندن آن ها در حبشه به نظر خود متمايل سازند، امّا نجّاشى با ردّ تمسخر آنان گفت: حضرت عيسى (ع) نيز معجزه اى چون كتاب انجيل دارد.(1)جعفر، موقعيت را براى تلاوت آياتى از كلام الله مجيد مناسب ديد و با صداى زيباى خود شروع به خواندن چند آيه نمود. جلسه فضايى معنوى و پرجاذبه يافت و سكوتى فوق العاده بر جلسه حكمفرما شد. آيات قرآن چنان دلنشين و جذّاب بود، كه اشك در چشمان نجّاشى و كسانى كه در آن جلسه ضميرى صاف و فطرتى پاك داشتند، حلقه زد و بر گونه هايشان جارى شد.

به اعتقاد بسيارى از علما و بزرگان، نجّاشى در همان لحظه قلباً به اسلام ايمان آورد، ولى از بروز و آشكار كردن اعتقاد خود امتناع مى ورزيد. - دليل چنين نظريه اى، حمايت هاى اقتصادى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى نجّاشى از مسلمانان مى باشد. - براى بازگرداندن مسلمانان هداياى تضمينى هم در نظر گرفته شده بود كه نجاشى قبول نكرد؛ بدين ترتيب تلاش هاى نمايندگان مشركان قريش در بازگرداندن مسلمانان به مكّه بى ثمر ماند.

نجّاشى در جلسه اى ديگر با حضور كفّار قريش، از جعفر و مسلمانان خواست تا از امتيازات اسلام بيشتر سخن بگويند، جعفر باز با خواندن قرآن فضاى جلسه را دگرگون ساخت و جاذبه ى قرآن حتّى كفّار قريش را متأثّر ساخت. با اين حال، عصبيت جاهلى مانع هدايت آنان شد.(2)خدا نكند كسى


1) - ابن هشام، السيره النبويه، القسم الاوّل، صص 336-332

2) - همان

پول پرست، رياست طلب و دنياطلب باشد، هرچند جاذبه ى قرآن او را جذب مى كند، ولى باز از آن روى گردان مى شود. در حالى كه اگر كسى ضميرى صاف و بى آلايش داشته باشد، با شنيدن كلام حق، دلش به انوار آن مجذوب گشته و اشك در چشمانش حلقه مى زند، چنانكه آيه ى شريفه ى:

«وَ إِذا سَمِعُوا ما اُنزِلَ إِلَى الرَّسولِ تَرَى أعْيُنَهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ ...» (1)را مربوط به همين ماجرا و در شأن نجّاشى دانسته اند؛ زيرا با تلاوت آيات توسط جعفر، اشك از چشمان او جارى شد.

اين آيه مى خواهد بگويد: اى پيامبر! ببين كسى كه در پى حقيقت باشد، اين گونه متغير مى شود؛ با اينكه پيامبر را نديده و خود، رياست سرزمينى مانند حبشه را دارد، امّا با شنيدن آيات قرآن مجذوب كلام وحى مى شود.

3) تبعيد و محاصره اقتصادى مسلمانان در شعب ابى طالب

پس از مهاجرت جعفر و همراهانش به حبشه، ديگر مسلمانان نيز، كه اغلب آنان را زنان، كودكان و افراد سالخورده تشكيل مى دادند؛ از فشارها و آزارهاى مشركان قريش در امان نبودند و روزبه روز شرايط زندگى برآنان سخت تر مى گشت. شقاوت و بى رحمى مشركان كار را به جايى رساند كه پيامبر (ص) ناگزير شدند تا براى محافظت از مسلمانان، آنان را به شعب ابوطالب ببرند.

با اين اوصاف، مسلمانانى كه توانايى مهاجرت به حبشه را نداشتند، بسيار


1) - مائده/ 83: «و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده بشنوند، مى بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته اند، اشك از چشم هايشان سرازير مى شود...».

مورد آزار و اذيت مشركان قريش واقع مى شدند. پيامبر گرامى اسلام (ص) براى حفظ جان آن ها تصميم گرفتند ايشان را در درّه اى بيرون از شهر مكّه محافظت نمايند؛ زيرا به دليل پراكندگى خانه اى آنان، امكان حفاظت از ايشان وجود نداشت.

اين دوران، قريب به سه سال طول كشيد. در اين مدّت تعدادى از مسلمانان در شعب ابوطالب از دنيا رفته و به شهادت رسيدند.(1)على (ع) در توصيف مشقّت هاى مسلمانان در شعب ابوطالب مى گويد: «روزها از گرما و آن هم گرماى مكّه و شب ها از سرما، مسلمانان در عذاب بودند. بچه هاى ما مردند و پيرمردان و پيرزنان از سختى شرايط پوست انداختند و محاصره ى مشركان قريش مانع از رسيدن آذوقه به اين جماعت بود.»

سيره نويسان، درباره ى فردى به نام ابوالعاص كه داماد حضرت خديجه (ع) و احتمالاً شوهر يكى از دخترخوانده هاى او بود، به نيكى ياد كرده اند؛ كه طى اين سه سال در رساندن آذوقه به مسلمانان محاصره شده در شعب ابوطالب، در حدّ وسع خود فعّاليت خوبى داشته است.

ابوالعاص يك بار جو تهيه مى كرد و به شِعب مى رسانيد. و امّا درباره ى اينكه بار جو چگونه تهيه مى شد؛ بدين نحو بود كه حضرت خديجه (ع) يكى از مزارع خود را به بهاى اندك مى فروخت و جو تهيه مى كرد و به شِعب مى رسانيد.(2)شهرت و شخصيت خديجه (ع) مانع از جلوگيرى كفّار قريش در رفتن خديجه (ع) به شعب مى شد. از اين رو، خديجه (ع) به آسانى ميان جمعيت مسلمانان در شعب تردّد داشت و از همين رو، هر چه مال و ثروت


1) - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 210، يعقوبى، تاريخ، ج 1، ص 389

2) - حلبى، شافى، السيره الحلبيه، ج 1، ص 65

داشت در اختيار پيامبر گذاشت و ثروت كلان او بدين ترتيب در راه اسلام هزينه شد. مى توان گفت مال و ثروتى در هستى با بركت تر از ثروت حضرت خديجه (ع) نبوده است.

4) تهاجم فرهنگى

پس از تطميع و تهديد، چهارمين راهى كه سران قريش براى مقابله با اسلام پيش گرفتند، تهاجم فرهنگى بود. تاريخ گواهى ميدهد كه متأسّفانه تهاجم فرهنگى همواره بيش از تهاجم نظامى و فتنه هاى منافقان به اسلام و مسلمانان ضربه زده است و نمونه آن در انقلاب شكوهمند اسلامى ايران نيز مشاهده شد.

در صدر اسلام نيز با وضع برخى قوانين، سعى داشتند اطراف پيغمبر را خالى نگه داشته تا كسى با آن حضرت ديدار نكند به اين ترتيب كه ملاقات با آن حضرت جريمه داشت و قانونى براى تازه واردان به مكّه وضع كرده بودند كه قبل از ورود، در دوگوش خود پنبه بگذارند تا در اين چند روزى كه در مكّه هستند، مجذوب آيات قرآن نشوند.(1)بدتر از اين قوانين، تهمت ها، افتراها، دروغ ها و شايعه هايى بود كه به پيامبر (ص) و قرآن و مسلمان ها نسبت مى دادند. طبق طرح و نقشه اى حساب شده، شايعه اى را اختراع كرده و توسط افراد ساده لوح در بين جامعه منتشر


1) - ابن اثير، اسدالغابه، ج 3، صص 55-54

مى ساختند. تمام همّ و غمّ آن ها اين بود كه كلام وحى به گوش مردم نرسد.

قرآن در اين باره مى فرمايد:

«وَ قالَ الّذينَ كَفَرُوا لاتَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْءانِ وَ الْغََوْا فيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ ». (1)ماجرايى قابل توجّه در شأن نزول چند آيه از سوره ى مدثّر نقل شده است كه نمونه اى از تهاجم فرهنگى آن زمان راجع به قرآن را بيان مى كند:

ماجرا مربوط به «وليد بن مغيره» از فصحا و بلغاى عرب است؛ كه فصاحت و بلاغت او را در جمله اى ملاحظه خواهيم نمود. وى روزى وارد مسجدالحرام شد و پيامبر (ص) را در حال تلاوت قرآن ديد. جاذبه ى قرآن، وليد را مجذوب خويش ساخت و از آنجا كه خويشاوندى با پيامبر داشت، از شدّت جاذبه ى قرآن، ديوانه وار نزد پيامبر رفت و دستش را بر دهان رسول اكرم (ص) نهاد و گفت: تو را به آن (خويشاوندى) كه با هم داريم، ديگر قرآن نخوان. لازم به يادآورى است اغلب مخالفت ها باآن حضرت از جانب خويشان او در بنى هاشم بود. وليد همچون ابولهب، شيبه و عتبه با پيامبر (ص) از طريق بنى هاشم خويشاوندى داشت. پيامبر (ص) براساس رهنمود قرآن به اين افراد مى گفت: اگر راست مى گوييد يك سوره مثل سوره هاى قرآن بياوريد(2)، من از ميدان كنار مى روم و ديگر ادّعاى رسالت نمى كنم. و معلوم بود كه چنين كارى از هيچ انسانى ساخته نيست. كفّار قريش براى مقابله با قرآن، از وليدبن مغيره كه در فصاحت و بلاغت سرآمد بود، خواستند تا اين ادّعاى پيامبر را پاسخ گويد.(3)


1) - فصّلت (41)/26: «و كسانى كه كافر شدند گفتند: به اين قرآن گوش مدهيد و سخن لغو در آن اندازيد، شايد شما پيروز شويد.»

2) - بقره/ 23.، «فَأتوا بِسورَهٍ مِن مِثلِهِ ».

3) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 9، ص 167.

وليد جمله اى در مورد قرآن دارد كه:

«إِنّ له لحَلاوهٌ و إِنَّ عَلَيه لطَراوهٌ و إِنَّ أعلاهُ لَمُثمرٌ و إنَّ أسفَلَه لمُغْدِقٌ و إِنَّه يَعلُو و لا يُعلَى»(1)؛يعنى اين قرآن يك شيرينى خاصى دارد. اين قرآن يك طراوت خاصى دارد. اين قرآن نظير درخت پرثمرى است كه ميوه هاى شيرينى دارد. اين قرآن مثل درخت كهن، ريشه هاى محكم دارد. اين قرآن كتابى است كه هيچ كلامى نمى تواند روى آن كلام بيايد. اين جمله ى او در خصوص قرآن، داراى فصاحت و بلاغتى بالاست كه از جمله مى توان به تكرار پنج «واو» زائده در آن اشاره نمود.

مشركان قريش از وليد خواستند براى جلوگيرى از پيامبر (ص) چاره اى بينديشد. وليد به فكر فرو رفت و خطاب به رفقايش گفت: مى شود بگوييم او آدم «دروغگويى» است ؟ رفقايش گفتند: نه! هرگز با نسبت دروغ گويى نمى توانيم با او مقابله كنيم؛ زيرا عمرى او را امين و صادق لقب داده ايم و مردم جز صداقت از او نديده اند. بنابراين پذيرش اين نسبت و عنوان به او، براى مردم مشكل است. اين تهمتى نارواست و خودمان رسوا مى شويم.

وليد اندكى به مغز خود فشار آورد و گفت: مى شود بگوييم او «كاهن» است ؟ باز رفقاى مشركش گفتند: اين عنوان هم براى مردم پذيرفتنى نيست، زيرا او اصلاً درس نخوانده است كه علم كهانت و غيب گويى داشته باشد.

وليد باز تأمّلى كرد و گفت: مى شود بگوييم «ديوانه» است ؟ باز هم گفتند، اين عنوان هم مناسب او نيست؛ زيرا ساليانى است ما از عقل و كياست او بهره مند بوده ايم. به اين ترتيب در مقابله با او خود را درمانده و شكست خورده ديدند.


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 9، ص 167.

وليد حسابى در فكر فرو رفت و پس از چند دقيقه ناگهان از جا پريد و گفت: فهميدم! بهترين كار اين است كه او را «ساحر» معرفى كنيم. بگوييم اين محمّد است كه با ادّعاى پيامبرى خود، بين زن و شوهر و خانواده ها اختلاف و تفرقه ايجاد كرده است. زن مسلمان شده است و شوهر كافر است و يا برعكس. بالاخره براساس آيين او، زندگى آنان بر يكديگر حرام است. اخوّت و برادرى را بين برادران برهم زده به طورى كه برادرى مسلمان و ديگرى كافر است. و به همين ترتيب نزاع و جدل در خانواده ها بالا گرفته و همه ى اين اختلافات به دليل جادوگرى اوست.(1)رفقايش با خوشحالى گفتند: آرى! اين عنوان در بين مردم پذيرش دارد. پس در همه جا شايعه افكندند كه پيامبر جادوگر است. قرآن اين ماجرا را اينگونه به تصوير كشيده است:

«إنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيفَ قَدَّرَ ثُمّ قُتِلَ كَيفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ فَقالَ إنْ هَذا إلا سِحْرٌ يُؤثَرَ إنْ هَذا إلاّ قَوْلُ الْبَشَر». (2)چنين تهمت هايى براى افراد ساده انديش و ساده لوح تا حدودى مؤثّر بود و با اين تهمت مى خواستند پيامبر (ص) را از عرصه ى اجتماع بيرون كنند.

اين، جنگ روانى مشركان قريش در مقابله با اسلام و پيامبر (ص) بود كه ما نمونه هايى از اين جنگ روانى را نيز در دوران دفاع مقدّس از جانب دشمنان شاهد بوديم. شايعه مى كردند و شايعات خود را توسّط افراد ساده لوح منتشر مى ساختند.

در صدر اسلام دشمنان مى نشستند و فكر مى كردند چگونه مانع از رسيدن


1) - ابن هشام، السيره النبويه، ج 1، ص 270

2) - مدّثّر/ 18-25: «آرى [آن دشمن حق] انديشيد و سنجيد. پس كُشته بادا، [او] چگونه سنجيد؟ [آرى،] كشته باد، چگونه [او] سنجيد؟ آنگاه نظر انداخت. سپس رو ترش نمود و چهره درهم كشيد. آنگاه پشت گردانيد و تكبّر ورزيد، و گفت: اين [قرآن] جز سحرى كه [به برخى] آموخته اند نيست. اين غير از سخن بشر نيست.»

كلام وحى به گوش مردم شويم. امّا جاذبه ى قرآن همان مشركان را نيمه شب براى شنيدن قرآن در اطراف خانه ى پيامبر (ص) جمع مى كرد. از جلسه ى طرح توطئه عليه قرآن خارج مى شدند ولى مخفيانه دور از چشم همفكران و به گرد خانه ى آن حضرت مى گرديدند تا از صوت دلنشين پيامبر (ص)، هنگام تلاوت قرآن لذّت ببرند و گاه يكديگر را در كنار خانه ى آن حضرت مى ديدند و ناگزير به هم مى گفتند در مقابل قرآن كه نمى شود قد عَلَم كرد!

5) تحريم اقتصادى و اجتماعى

از ديگر روش هاى مشركان براى جلوگيرى از پيشرفت اسلام، مقابله از طريق تحريم اقتصادى و اجتماعى مسلمانان بود. مشركان، قانونى وضع كردند كه هيچ مسلمانى را به كار نگيريد و براى هيچ مسلمانى كار نكنيد. براساس اين قانون، خريد و فروش با مسلمانان براى اعراب حجاز ممنوع شد. به اصطلاح سياستمداران يك «جنگ سرد» در پيش گرفتند و با روش قهر و تحريم، قصد داشتند مسلمانان را در انزواى اجتماعى قرار دهند و با تحريم اقتصادى عرصه را بر مسلمانان تنگ كنند. اين روش اكنون نيز از سوى استكبار جهانى بر ضد جهان اسلام به ويژه ايران اسلامى به كار گرفته شده است.

مشركان قريش، با روش طرد پيامبر (ص) قصد داشتند؛ مانع از ملاقات مردم با آن حضرت شوند تا در نتيجه پيامبر (ص) در جذب مريدان و پيروان بيشتر موفّق نباشد.

فصل چهارم: معراج پيامبر (ص)

اشاره

همانطور كه پيش از اين اشاره نموديم، پس از طى دوران طاقت فرساى شعب ابوطالب، پيامبر (ص) دو يار صديق و دو حامى خود؛ حضرت خديجه (س) و حضرت ابوطالب (ع) را از دست داد و ازاين رو آن سال، عام الحزن يعنى سال حزن و اندوه ناميده شد.(1)و از آنجا كه جسارت و فشارهاى دشمن با اين دو اتّفاق بيشتر شده بود و كار براى آن حضرت بسيار سخت تر شده بود، خداوند براى تسكين و آرامش آن حضرت در مصيبت هاى وارده و استقامت بيشتر او، سفر معراج را براى او مهيا ساخت.


1) - تاريخعبرى، ج 3، ص 1199.

چگونگى معراج پيامبر (ص) در قرآن

در قرآن ماجراى معراج آن حضرت در آيه ى اوّل سوره ى اسراء بيان شده است كه مى فرمايد:

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ سُبْحانَ الّذي أسْرَي بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إلي الْمَسْجِدِ الاَقْصَي...»؛ (1)پاك و منزه است خدايى كه بنده اش رسول الله (ص) را از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برد. «لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا»؛ براى اينكه آيات را نشانش بدهيم.

در اغلب روايات براساس همين آيه، سير حركت پيامبر (ص) از مسجدالحرام به مسجدالاقصى بوده است و در مسجدالاقصى دو ركعت نماز خواندند و و از آنجا با «براق» به آسمان هاى اول تا هفتم و تا «سدرة المنتهى» عروج كردند. و سپس چنانكه اشاره شد، بر اساس آيات اوّل سوره ى نجم به عرش عروج نموده و به جايى رسيدند كه جبرئيل نيز از حركت بازماند. امّا در بعضى روايات، مقصود از مسجدالاقصى را «بيت المعمور» دانسته اند. در روايتى از امام باقر (ع) است كه مراد از اين آيه بردن پيامبر (ص) از زمين به آسمان بوده است.(2)بنابر معناى دوم، پيامبر (ص) از خانه ى خدا به آسمان چهارم رفته و سپس به آسمان هفتم عروج كردند و تا «سدرة المنتهى» و جايى كه كسى از آن خبر ندارد، پيش رفتند. امّا به ضميمه ى روايات آمده است كه از مسجدالاقصى به آسمان ها عروج فرمودند.


1) - اسراء/ 1: «به نام خداوند بخشنده مهربان، منزه است آن [خدايى] كه بنده اش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجد الاقصى كه پيرامون آن را بركت داده ايم - سير داد، تا از نشانه هاى خود به او بنمايانيم.»

2) - نويرى، نهاية الارب، ترجمه، ج 1، ص 271.

در آسمان اوّل استقبال با شكوهى توسط ملائكه، از رسول گرامى (ص) انجام گرفت. سپس از آنجا به آسمان دوم، سوم و آسمان چهارم رسيدند. در آسمان چهارم، نماز جماعتى به امامت رسول گرامى اسلام (ص) اقامه شد كه مأمومين آن نماز، همه ى انبياى الهى بودند و سپس با مشايعت و بدرقه ى انبياء به سوى آسمان پنجم عروج و تا آسمان هفتم - كه «سدرة المنتهى» است و از چگونگى آن بى اطلاع هستيم - عروج كردند.

مى گويند «سدره المنتهى» درختى است كه مسلّط به عالم وجود است و آن، جايگاه جبراييل امين است. از همانجا به بهشت نيز تعبير شده است؛ چنانكه در قرآن در سوره ى نجم مى خوانيم:

«عِندَ سِدْرَهِ الْمُنتَهي عِندَها جَنَّهُ الْمَأوَي»؛ (1)از اين دو آيه درمى يابيم كه پيامبر (ع) با رسيدن به «سدرة المنتهى» كه در نزديك آن، «جنّة المأوى» نيز وجود دارد، دو بهشت ديدند؛ يكى بهشتى كه در روز قيامت صالحان و مؤمنان واقعى در آن متنعّم و مخلّد خواهند بود و ديگر بهشتى برزخى كه در آن بهشت پيامبر (ص) با اهالى بهشت برزخى ملاقات نمودند. چنانكه جهنّم برزخى را نيز مشاهده كردند و هنگامى كه براى دختر گراميشان حضرت زهرا (س) يك جمله پيرامون عذاب هاى جهنم برزخى نقل كردند، آن بانوى باعظمت هستى، آن قدر گريستند كه مدهوش بر زمين افتادند و آن جمله درباره ى زنانى بود كه در دوزخ به موهايشان آويزان بودند؛ زنانى كه موى سرشان را نامحرم مى بيند و بدون توبه از دنيا مى روند، به چنين عقوبتى گرفتار مى آيند.


1) - نجم/ 14 و 15: «نزديك سدرة المنتهى به در همان جا كه جنة المأوى است.

بنابراين آن حضرت، بهشت و دوزخ برزخى را مشاهده نمودند و تا رسيدن به «سدرة المنتهى» جبراييل امين همراه ايشان بود. امّا از «سدرة المنتهى» به بعد، كه هيچ اطّلاعى از آن در دست نيست، پيامبر (ص) خود به تنهايى سفر نمودند و نه جبراييل و نه براق، ياراى همراهى با آن حضرت را نداشتند. از اين رو، جبراييل عرض كرد: يا رسول الله (ص) از اين نقطه به بعد من ياراى همراهى شما را نداشته و شما بايد به تنهايى به سفر ادامه دهيد و گفت

: «لَوْ دَنَوتُ أنمِلَتً لاحْتَرَقْتُ »(1)اگر به اندازه ى يك انگشت بالاتر بيايم، آتش گرفته و بال و پرم سوخته و نابود خواهم شد. اگر شما مى توانيد عروج كنيد، من توانايى عروج بيشتر را ندارم.

گفت جبريلا بيا اندر پيم *** گفت: رورو من حريف تو نيم

پيامبر (ص) بنا به آيات سوره ى نجم به مقامى رسيدند كه فاصله ى آن حضرت با حق تعالى به اندازه ى «دو كمان» بيشتر نبود؛ چنانكه مى خوانيم:

«ثُمَّ دَنَي فَتَدَلَّي فَكانَ قابَ قَوْسَينِ أو أدْنَي»؛ (2)و بنا به تعبيرى، به مقام قرب الهى نايل شدند؛ به اندازه اى نزديك حضرت حق شدند كه ديگر فرق بين «احمد» و «احد» در يك حرف «ميم» بود؛ يعنى فرق احمد با احد در يك ميم «ممكن الوجود» بود. چنانكه در دعاى رجبيه مى خوانيم:

«لا فَرقَ بَينَك وَ بينَهُا إلّا أنَّهُم عِبادُكَ »(3)يعنى چهارده معصوم با حضرت حق فرقى ندارند، مگر اينكه خداوند


1) - ابن شهر آشوب مازندرانى، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 178

2) - نجم/ 8 و 9: «سپس نزديك آمد و نزديكتر شد. تا [فاصله اش] به قدر [طول] دو [انتهاى] كمان يا نزديكتر شد»

3) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 95، ص 392

واجب بالذّات است و چهارده معصوم واجب بالامكان؛ خدا خالق است و آن ها مخلوق؛ خداوند مولاست و ايشان عبد.

به طور اجمالى بايد بگوييم: پروردگار عالم در ازل با همه ى اسماء و صفاتش تجلّى ذاتى نمود و بواسطه ى آن تجلّى ذاتى با همه ى اسماء و صفات، پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) پيدا شدند و تجلّى ذاتى ديگرى هم نمود كه قرآن پيدا شد.

گفتگوى خداوند با پيامبر (ص) در معراج

اشاره

بنابر روايات موثّق، در نقطه ى «قاب قوسين» گفتگويى بين خداوند و پيامبر (ص) صورت گرفته است كه خداوند ايشان را با لفظ «يا احمد» خطاب كردند كه اين خطابات تا 40 مرتبه تكرار شده است. از اين گفتگوى محرمانه كه حتّى جبراييل اجازه ى ورود به آن را ندارد، معلوم مى شود كه مطالب آن قابل نقد و تفسير و تشريح نيست.(1)بر اساس روايات، اوّلين سخنان حضرت حق تعالى با پيامبر (ص) پيرامون ولايت اميرالمؤمنين (ع) بوده است كه در همان اوّلين بار مى فرمايد: «يا رسول الله! تو كه خاتم النبيين هستى بايد او را خليفه و جانشين تعيين كنى.»(2)

و پيش از اين، اشاره نموديم كه همزمان با تبليغ اسلام در اوّل بعثت،


1) - نويرى، نهاية الارب، ص 279

2) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 340: قال رسول الله: «ليلتُ اسرى بى الى السّماء كلّمنى ربّى جَلَّ جَلالُه فَقُل يا محَّمدُ فقلتُ لَبَّيك ربّى، فقالَ اِنّ علّياً حجّتى بَعدُكَ على خلقى وَ امامُ اهل طاعتى مَن اِطاعَه اطاعَنى ومَن عَصاه عصَانى، فَانَصبَهُ عِلماً لامَّتِكَ يهتَدونَ به بعدك»

مسأله ى خلافت و جانشينى مطرح و حضرت فرمودند: اوّلين كسى كه به آيين اسلام ايمان بياورد، جانشين برحق من خواهد بود و در آن جلسه اميرالمؤمنين على (ع) در هر سه مرتبه براى اجابت درخواست پيامبر (ص) از جاى بپا خاسته و شهادتين را بر زبان جارى ساختند. بنابراين بعد از مبعوث شدن به رسالت، اولين پيامشان اين بود كه بگوييد:

«اَشهَدُأَن لا الهَ إِلَّا اللّه وَ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه وَ عَليٌ وَلِّيُ اللّه».

پيامبر (ص) در معراج از خداوند پرسيدند: خدايا افضل اعمال در نزد تو چيست ؟ پروردگار پاسخ داد: بهترين اعمال در نزد من ولايت على بنابيطالب (ع) است و سپس بهترين اعمال را خدمت به شيعيان عليبنابيطالب (ع) و دوست داشتن خود حضرت حق دانستند.

همراهى حضرت على (ع) با پيامبر (ص) در معراج

يكى از نكات قابل تأمّل در جريان معراج كه مايه ى مباهات شيعيان به شمار مى آيد؛ همراهى اميرالمؤمنين (ع) با رسول اكرم (ص) است چنانچه كه در همه جا، در مسجدالاقصى و آسمان اوّل و آسمان چهارم كه همه ى انبياء به نماز آن پيامبر (ص) اقتدا فرمودند، اميرالمؤمنين (ع) حضور داشته است. حتى در روايات داريم هنگامى كه خداوند با آن حضرت گفتگو مى كرد، خطاب شد: يا احمد به طرف چپ خود نگاه كن؛ وقتى نظر انداختند اميرالمؤمنين (ع) را مشاهده فرمودند. امّا نبايد از اين نكته غافل بود كه معراج پيامبر اعظم (ص) با بدن عنصرى و جسمانى و روح مقدّسش بوده است. در حالى كه همراهى اميرالمؤمنين (ع) با روح انجام گرفته است نه با جسم و چنانكه قبلاً نيز اشاره

نموديم تجلّى ذاتى در چهارده معصوم (ع) متجلّى شد و آنان نور واحدند. بدين ترتيب از اين نظر بين حضرت رسول (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه (ع) و حضرت زهرا (س) تفاوتى وجود ندارد. چنانكه در حديثى از امام صادق (ع) آمده است:

«اَوّلنا محَمد، اَوسطَنا محمد و آخرنا محمد»(1)

از اين رو، اميرالمؤمنين (ع) از نظر روحى - به طور مسلّم - مسلّط به عالم وجود و مسلّط بر ما سوى الله هستند.

سخن گفتن حضرت حق بالحن اميرالمؤمنين (ع)

افتخار ديگرى كه نويدبخش شيعيان در محبّت اميرالمؤمنين (ع) است، سخن گفتن حضرت حق با لحن و لهجه و صداى آن حضرت با پيامبر اكرم (ص) است.

در روايت چنين نقل شده است: با اينكه پيامبر (ص) مى دانستند كه با معشوق و معبود خود سخن مى گويند و او با ايشان سخن مى گويد ولى آن قدر صدا و لحن و آهنگ سخنان حضرت حقّ به لحن و آهنگ و سخن گفتن اميرالمؤمنين (ع) شباهت داشت كه پيامبر (ص) پرسيد: خدايا تو با من سخن مى گويى يا اميرالمؤمنين (ع)؟

و در پاسخ شنيد: يا احمد من پروردگار توأم كه با تو سخن مى گويم، امّا با لحن اميرالمؤمنين على (ع) با تو سخن مى گويم؛ زيرا ديدم هيچكس محبوب تر از على (ع) در پيش تو نيست.(2)


1) - نعمانى، الغيبه، ص 86

2) - خوارزمى، المناقب، ص 37؛ كشف الغمه، ج 1، ص 136

سخن گفتن حق تعالى با بندگان بدون واسطه

در آيات و روايات، در موارد متعدّدى به موضوع سخن گفتن حضرت حق تعالى با بندگان خويش اشاره شده است كه از جمله نمونه ى معروف آن را در سخن گفتن حضرت پروردگار با موسى (ع) سراغ داريم. و بر اساس آيه ى

«و كَلَّمَ اللّه مُوسَي تَكليماً» (1)به آن پيامبر لقب «كليم» داده اند و پيروان آن حضرت را «كليمى» مى گويند. البته نبايد به اشتباه كسى تصوّركند كه خداوند زبانى دارد و با آن زبان با پيامبر و بندگانش سخن مى گويد، بلكه حضرت حق كلام را ايجاد مى كند و نمونه اى از سخن گفتن خداوند، تجلّى او در كوه طور است.

در آخرت نيز خداوند با بندگان خويش تكلّم دارد و به بهشتيان مى گويد:

«سَلامٌ قَوْلاً مِن رَبٍّ رَّحيمٍ »؛ (2)چنانكه خطاباتى را نيز با بندگان عصيانگرش در جهنّم دارد و در سخن گفتن با هر دو گروه كلام ايجاد مى شود و برداشتى غير از اين صحيح نيست.

معراج پيامبر (ص) يك اعتقاد اسلامى

نكتهاى كه در اين مجال تذكر آن لازم است، اينكه شيعه و سنّى به اتفاق، معراج پيامبر گرامى (ص) را يك امر مسلّم مى دانند و عدم پذيرش معراج و اعتقاد به آن، مانند مباحث «شب اوّل قبر»، «رجعت» و... در مذهب شيعه


1) - نساء/ 164: «و خدا با موسى آشكارا سخن گفت.»

2) - يس/ 58: «از جانب پروردگار [ى] مهربان [به آنان] سلام گفته مى شود.»

صحيح نيست و لااقل بايد گفت كسى كه به اين موضوعات اعتقاد ندارد شيعه و مسلمان واقعى نمى باشد.

مثالى قرآنى براى تفهيم معراج پيامبر (ص)

براى اينكه مسأله ى معراج پيامبر (ص) به ذهن محصور ما نزديك تر شود، بايد از مثالى قرآنى بهره بگيريم.

بهترين مثال، ماجراى انتقال تخت بلقيس از يمن به شام است. وقتى هُدهُد از سرزمين يمن، پادشاهى بلقيس و خورشيد پرستى مردم آن سرزمين را به حضرت سليمان (ع) خبر داد و نامه اى از حضرت سليمان (ع) به بلقيس فرستاده شد، سپس حضرت سليمان (ع) به اطرافيان خود در مجلس گفت: چه كسى مى تواند تخت پادشاهى بلقيس را از يمن به شام بياورد؟ يكى از جنّيان كه در قرآن به «عفريت» از او ياد شده است، گفت:

«قَالَ عِفريتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا أَتيكَ بِهِ قَبْلَ أن تَقُومَ مِن مَقامِكَ وَ إنّي عَلَيهِ لَقَوِيٌ أَمينٌ »؛ (1)يعنى من قبل از اينكه تو از جايگاه خود برخيزى، آن تخت را براى تو حاضر مى كنم. مفسران اين زمان را در نهايت كمتر از نصف روز تفسير كرده اند. حضرت سليمان (ع) در فكر فرو رفت. ظاهراً اين مدّت زمان را براى آوردن تخت سنگين پادشاهى بلقيس مناسب نمى دانست. «آصف ابن برخيا» كه يكى از مؤمنان صالح و از درباريان حضرت سليمان (ع) بود، گفت: من در


1) - نمل/ 39: «عفريتى از جن گفت: من آن را پيش از آنكه از مجلس خود برخيزى براى تو مى آورم و بر اين [كار] سخت توانا و مورد اعتمادم.»

يك چشم برهم زدن مى توانم تخت بلقيس را در اين مكان حاضر كنم:

«قالَ الّذي عِندَهُ علِْمٌ مِنَ الْكِتابِ أنا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أن يَرتَدَّ إلَيْكَ طَرْفُكَ »؛ حضرت سليمان (ع) اجازه داد و در يك چشم برهم زدن تخت بلقيس در دربار حضرت سليمان (ع) قرار گرفت. حضرت سليمان (ع) خدا را شكر و از بلقيس پرسيد: آيا اين تخت پادشاهى تو است ؟ بلقيس نگاهى با دقّت به تخت خود نمود و گفت: «كَانَّهُ هُوَ»؛ گويا همان تخت من است. امّا آنجا كجا و اينجا كجا؟! به تعبير قرآن، اين تخت را كسى در چشم برهم زدنى از سرزمين يمن به شام انتقال داده است كه قطره اى از علم كتاب را داشته است.

امام سجاد (ع) با اشاره به تنوين «عِلْمٌ » در آيه ى «عِندَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ » مى فرمايند: اين تنوين، تنوين «تنكير» است و دلالت بر «قلّت» مى كند، يعنى قطره اى از دريا.

آصف ابن برخيا يك قطره از درياى علم كتاب را داشت، توانست كارى به اين مهمّى را در كمترين زمان ممكن انجام دهد. بنابراين حضرت ولى عصر (عجل التعالى) كه حامل قرآن هستند و در حقيقت قرآن ناطق اند، به مراتب بيشتر از آصف ابن برخيا مى توانند كارهاى خارق العاده را جلوه گر سازند.

در قرآن، خطاب به رسول الله (ص) مى فرمايد:

«وَ يَقُولُ الّذينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفي بِاللّه شَهيداً بَيني وَ بَينَكُم وَ مَن عِندَهُ عِلْمُ الْكتاب» (1)كافران مى گويند تو رسول الله و پيامبر خدا نيستى. در پاسخ آنان بگو من رسول و فرستاده ى خدايم و دو شاهد بر اين سخنم دارم كه يكى قرآن، كلام خدا و ديگرى اميرالمؤمنين (ع) است.


1) - رعد/ 43

به جاى نام حضرت على (ع)، مى فرمايد: كسى كه همه ى علم كتاب در نزد اوست! مى فرمايد: «علم الكتاب»، نمى گويد «علمٌ من الكتاب»!

درباره ى آصف ابن برخيا فرمود: «علمٌ مِنَ الكتاب» در حالى كه درباره ى اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: «عِلمُ الكتاب». در اين واژه، «عِلم» مصدر است كه به اسم «الكتاب» اضافه شده است و «ال» دلالت بر «عموم» و دلالت بر «استقراء»، يعنى «همه ى علم قرآن» دارد. يعنى همه ى علم قرآن نزد اميرالمؤمنين (ع) و فرزندان آن بزرگوار هست. بنابراين وقتى كسى قطره اى از آن علم را داشته باشد و بتواند تخت بلقيس را در چشم برهم زدنى از يمن به شام منتقل سازد، مسلّماً كسى كه همه ى علوم قرآن نزد اوست, توانايى انجام امورى بسيار خارق العاده را در كمترين زمان خواهد داشت و معراج او به آسمان هفتم نيز، نمى تواند خارج از انتظار باشد.

درباره ى چگونگى عروج پيامبر (ص) به آسمان اوّل، مطالب مفصّلى در روايات ما وجود ندارد. طبق آنچه روايت كرده اند؛ آن حضرت به وسيله ى «براق» از آسمان اوّل عبور كردند. امّا بر اساس همان روايات اندك، ملائكه ى آسمان اوّل، با هم بسيار متفاوتند؛ برخى از آن ها مربوط به عالم «ناسوت» هستند و مدير عالم ناسوت مى باشند و عدّه اى مدير آسمان اوّل به شمار مى آيند تا به آسمان هفتم برسد و از آسمان هفتم كه بگذرد، حَمَله ى عرش مى شوند.

بر اساس معراج آن حضرت است كه سعدى چنين مى سُرايد:

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت

معراج حضرت ولى عصر (عجل التعالى)

طبق تفسير برخى روايات، حضرت حجه ابن الحسن (عجل التعالى) وقتى ظهور مى فرمايند، براقى مانند براق معراج پيامبر (ص) در اختيار دارند. چنانكه حضرت سليمان (ع) نيز قاليچه اى داشتند و ياران و خواص خود را بر آن قاليچه سوار مى كردند و سيرميدادند.

در روايات مى خوانيم:

«سيَركَبُ و يَرَقي فِي الأسبابِ اسباب السماواتِ السبع و الأرضينَ السبع»،(1)

يعنى حضرت بر مركبى سوار مى شوند؛ و آسمان ها و زمين هاى هفت گانه را پشت سر ميگذارند تا به همان «سدرة المنتهى» كه حضرت رسول (ص) رسيدند، صعود كنند. و نكته ى بسيار قابل توجّه اين است كه آنچه ما از ستاره ها مشاهده مى كنيم، مربوط به آسمان اوّل است. اين فاصله ى بسيار زيادى كه ما با ستاره هايى كه آن ها را مشاهده مى كنيم، همه و همه مربوط به آسمان اوّل است.

در اين روايت، از اسباب، سخن به ميان آمده است كه امام زمان (عجل التعالى) از اسباب يا سببى براى معراج بهره مى گيرند، ولى در خصوص معراج پيامبر (ص) بُراق و رفرف را بيان كرده اند.


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 52، ص 321

معراج مؤمن

بى مناسبت نيست در اين مبحث به امكان عروج مؤمنين نيز اشاره اى داشته باشيم. به استناد حديث مشهور «الصلوة معراج المؤمن»(1)، ما نيز مى توانيم؛ به عرش كبريايى حضرت حق عروج داشته باشيم و حداقل روزى پنج مرتبه با نماز خاشعانه و خاضعانه ى خود به محضر حضرت دوست عروج نماييم. چه سعادتمندند آنانكه در سحرگاهان از مصاديق آيه ى شريفه ى

«تَتَجافَي جُنُوبُهُم عَنِ المَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُم خَوفاً و طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقنهُم يُنفِقُونَ »؛ (2)مى گردند؛ از بستر خواب ناز پهلو تهى نموده و از خوف و خشيت الهى و عذاب اليم او و به طمع بهره مندى از لقاى الهى و نعمت هاى بيكرانش به نماز ايستاده و به ذكر حضرت ربّ العالمين با نور يقين درون خويش را منوّر كرده و در نمازى با حضور قلب، با حضرت احديت به محبّت سخن مى گويند و اين توجه و گفتگوى با اوست كه معنى نماز معراج مؤمن است را متجلّى مى سازد.

درباره ى محبّت و دوست داشتن حضرت حق «تبارك و تعالى» سخن فراوان است. چنانكه در روايت آمده است اگر كسى مرا حقيقتاً با صداقت دوست داشته باشد، من محبّتم را در دل او قرار مى دهم و در نتيجه جذبه ى محبّت من موجب مى شود آن بنده به راستى خدايى شود. يعنى به هرچه غير اوست، پشت پا مى زند و هنگامى كه دست ها را به «تكبيرة الاحرام» بلند مى كنند، همه چيز را پشت سر انداخته به اين معنى كه؛ خدايا همه چيز در مقابل تو كوچك و ناچيز است. خدايا در مقابل تويى ايستاده ام كه «تُدرَكُ و لا تُوصَفُ »؛ درك مى شوى ولى قابل توصيف نيستى.


1) - همان، ج 79، ص 303.

2) - سجده/ 16: «پهلوهايشان از خوابگاه ها جدا مى گردد [و] پروردگارشان را از روى بيم و طمع مى خوانند، و از آنچه روزيشان داده ايم، انفاق مى كنند.»

با آغاز نماز و خواندن سوره ى حمد، سخن گفتن خداوند با ما شروع مى شود؛ زيرا قرآن كلام الله است يعنى خداوند با بنده اش تكلّم مى كند. اگر انسان مؤمن در نماز، خود را در محضر حق تعالى ببيند، با خواندن حمد و سوره كلام حضرت حق را مى شنود؛ چنانكه پيامبر (ص) در معراج سخنان حضرت حق تعالى را مى شنيد. اين مؤمن نيز بايد سخنان پروردگارش را بشنود.

چنانكه قبلاً بيان نموديم، خداوند كلام را ايجاد مى كند. در نماز كلام حضرت حق به زبان ما ايجاد مى شود. چنانكه در سخن گفتن حق تعالى با موسى (ع)، توسط درخت كلام حق ايجاد گرديد. خداوند با زبان ما مى گويد:

«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمدللّه رب العالمين...» آنانكه اهل دل هستند، نمى خواهند اين مكالمه زود به پايان برسد. از اين رو تكرار مى كنند:

ايّاك نعبد و ايّاك نستعين. آن هنگام كه حمد و سوره به پايان رسيد؛ سخن گفتن خداوند با بنده اش به پايان مى رسد. حال نوبت سخن گفتن بنده با معبود است. بنابراين براى ادب حضور، در مقابل حضرت حق به ركوع مى رود و لب به تسبيح معبود خويش مى گشايد كه:«سبحانَ رَبّي العَظيمِ وَ بِحَمدِه» و اين ادب حضور، او را به عرصه ى عشقبازى با معشوق و معبود مى كشاند و در برابر معبود به خاك مى افتاده و او را تسبيح و تحميد مى گويد. در برابر وجود معبود، هيچ چيز زيباتر از سجود نيست. اين عشق حقيقى و الهى است،

نه عشق مجازى، كه به رنگى و درنگى متغير شود و اينجاست كه اين عشق، كار را به آنجا مى كشاند كه مى فرمايد:

«سَنُريهِم آياتِنا فِي الآفاق و في أنفُسِهِم حَتّي يَتَبَيَّنَ لَهُم أنَّهُ الحَقُّ »؛ (1)ما نشانه هايمان را به ايشان نشان مى دهيم تا اينكه حق را بيابند.

از اين رو، با اين سير آفاقى و انفسى كه در نماز به انسان دست مى دهد، «نماز معراج مؤمن» چهره مى نمايد و مؤمن با اين سياحت معنوى ميل به بازگشت به پوچى ها را ندارد.

زمانى كه مؤمن از آن معراج قصد تنزّل و فرود دارد؛ از آنجا كه جدا شدن از فضاى ملكوتى نماز برايش سخت نبوده و آسان گردد؛ مى گويد: با پيامبر (ص) سخن بگو. پس مى گوييم:

السلامُ عليك اَيُّها النَّبيُّ و رَحمةُ اللّه و بَركاتُه. حال اگر نماز ما نماز واقعى و معراج گونه باشد، آن حضرت پاسخ سلام ما را خواهند گفت. تأسّف در اين است كه ما، در نماز به اين نكات توجّه كافى نداريم و در حقيقت سلام ما آن حقيقت سلام و تسليم را ندارد و گر نه ما نيز پاسخ سلام خود را از حضرت ختمى مرتبت (ص) مى شنيديم.

چنانكه نقل مى كنند؛ انسان اهل دلى، در حرم حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) زيارتنامه مى خواند و مى گفت:

«اَلسَّلامُ عَليك يا اباعبداللّه» و بى درنگ از حضرت سيدالشهداء (ع) پاسخ مى شنيد.


1) - فصّلت/ 53: «به زودى نشانه هاى خود را در افق هاى گوناگون و در دل هايشان بديشان خواهيم نمود، تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است.»

در مرحله ى بعد، براى نزول از آن معراج مى فرمايد بگو:

اَلسَّلامُ عَلينا و عَلي عِبادِ اللّه الصّالحين. يعنى با سلام به محضر ائمه ى اطهار (ع) و بندگان صالح خداوند؛ گامى ديگر، براى نزول و فرود به عالم خاكى، تنزّل پيدا كرده و در گام آخر با سلام بر عالم وجود، معراج او به پايان مى رسد.

هنگامى كه نماز با حضور قلب باشد، نمازگزار هستى را در تسبيح خداوند با خود همراه مى بيند كه

«يُسَبِّحُ للّهِ ما فِي السَّمَوات وَ ما فِي الاَرضِ »؛ (1)و بنا به آيه ى شريفه ى

«و إن مِن شَيءٍ إلا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِن لاتَفْقَهُونَ تَسبيحَهُم»؛ (2)هيچ استثنايى در تسبيح گويى هستى وجود ندارد. امّا غفلت و معصيت، چشم و گوش ما را از مشاهده و شنيدن اين تسبيح محروم كرده است.

قرآن مى گويد: اگر نماز مؤمن واقعى باشد، در و ديوار و هستى با او نماز مى خوانده و تسبيح مى گويند كه؛

«يا جِبالُ أوِّبي مَعَهُ وَ الطَّيرَ»؛ (3)هنگامى كه حضرت داوود (ع) زبور مى خواند، كوه ها و پرندگان با او در زبورخوانى همراه مى شدند. بنابراين هنگامى كه نمازگزار سلام آخر را مى گويد، هرچه در اطراف اوست پاسخ او را خواهند داد.


1) - جمعه/ 1: «آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است، تسبيح مى گويند.»

2) - اسراء/ 44: «و هيچ چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مى گويد، ولى شما تسبيح آن ها را در نمى يابيد.»

3) - سبأ/ 10: «وگفتيم: «اى كوه ها، با او در تسبيح خدا هم صدا شويد، و اى پرندگان هماهنگى كنيد»

فصل پنجم: هجرت پيامبر (ص) به مدينه

اشاره

دلايل هجرت پيامبر (ص)

اشاره

چنانكه در مباحث گذشته اشاره نموديم، شرايط زندگى براى پيامبراكرم (ص) و مسلمانان در سال هاى پيش از هجرت با آزار و اذيت هاى مشركين قريش بسيار طاقت فرسا شده بود. ادامه ى تبليغ در مكّه امكان پذير نبود و ماندن در مكّه براى آن حضرت سزاوار نبود. از اين رو، مى توان دلايل هجرت پيامبر (ص) را به مدينه چنين بيان نمود:

اوّلين علّت مهاجرت، اينكه هدايت كفار قريش در مكه نتيجه اى نداشت و يا به عبارت ديگر؛ آن حضرت از هدايت كفّار قريش مأيوس شده بودند.

كفّار قريش، فعّاليت هاى تبليغى آن حضرت را با آزار و شكنجه و ايجاد مشكلات اقتصادى و فرهنگى محدود ساخته بودند.

پيامبر (ص) پس از مرگ حضرت خديجه (س) و حضرت ابوطالب، دو ياور خود را از دست داده بودند چرا كه حضرت ابوطالب، مانع بزرگى در مقابل كفّار قريش بودند.

با مهاجرت تعدادى از مسلمانان به حبشه و مدينه، ديگر ماندن در مكّه هيچ سودى براى گسترش اسلام نداشت و از آن حضرت به تنهايى، كارى ساخته نبود.

زمينه هاى گسترش اسلام در مدينه به وضوح آشكار گرديده بود و مهاجرت به مدينه بنا به شواهد و قرائنى، روند توسعه ى اسلام را بسيار سرعت مى بخشيد و اسلام به چنين سرعت و توسعه ى جغرافيايى نياز داشت.

علاوه بر اين دلايل، مى توان با تحليل جامع تر دلايل ديگرى را نيز به اين موارد افزود، امّا يك دليل ظاهرى كه بى ارتباط با دلايل بيان شده نيست، ماجراى توطئه در به قتل رساندن پيامبراعظم (ص) است.

طرح شوم كفّار در ترور پيامبر (ص)

وقتى كه اطراف پيامبر (ص) از ياوران و اصحاب فداكار خالى شد، كفّار قريش فرصت را براى اجراى طرحى شوم و ناجوانمردانه مناسب ديدند. سران

مشرك قريش و ديگر طوايف حجاز كه دست خود را در قتل آن حضرت با توجّه به حميت ها و تعصّب هاى قومى و قبيله اى بسته مى ديدند، با طرحى مكارانه و ناجوانمردانه در صدد ترور آن بزرگوار بر آمدند.

طرح آن ها اينگونه بود كه چهل طايفه ى عرب در مسجدالحرام گرد آمدند كه درباره ى از بين بردن پيامبراكرم (ص) چاره اى بينديشند. تا اينكه بر اساس برخى روايات، شيطان به شكل انسانى در جمع آنان حاضر شد و پيشنهادى شيطانى را براى تصميم شومشان ارائه كرد كه از آن چهل طايفه، هر طايفه؛ يك نفر را مأمور به مشاركت در قتل پيامبر (ص) نمايد. در اين صورت مسؤوليت قتل به عهده ى همه ى طوايف عرب خواهد بود و هيچ طايفه اى به خونخواهى او برنخواهد خواست. مشركين پيشنهاد شيطان را پذيرفتند و تصميم گرفتند شبانه به خانه ى پيامبر (ص) بروند و ايشان را به قتل برسانند تا معلوم نباشد چه كسى يا كسانى در قتل ايشان دخالت داشتند.(1)حضرت جبرئيل امين، پيامبر (ص) را از طرح توطئه ى آنان آگاه ساخت. پيامبرگرامى اسلام (ص) ماجراى توطئه ى مشركين را با حضرت على (ع) در ميان گذاشتند و حضرت اميرالمؤمنين (ع) با شجاعتى وصف ناپذير حاضر شدند در بستر آن حضرت به جاى ايشان بخوابند تا رسول الله (ص) مخفيانه از مكّه خارج شوند. در پى اين فداكارى اميرالمؤمنين (ع)، اين آيه در شأن آن حضرت نازل شد:

«وَ مِنَ النّاسِ مَن يَشري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاتِ اللّه وَ اللّهُ رَؤوفٌ بِالعبادِ»؛ (2)


1) - ابن سعد، الطبقات كبرى، ج 1، ص 227.

2) - بقره/ 207: «و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مى فروشد و خدا نسبت به [اين] بندگان مهربان است.».

دين ترتيب اميرالمؤمنين (ع) حاضر شد جان خود را براى رضاى خدا و حفظ جان پيامبر (ص) به خطر اندازد.

حضرت رسول اكرم (ص) با اينكه اطراف آن خانه را آن گروه مشرك در محاصره ى خود داشتند، با اعجاز و خواندن آيه ى شريفه ى

«وَ جَعَلْنا مِن بَينِ أَيديهم سَدّاً و مِن خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيناهُم فَهُم لايُبْصِرونَ »؛ (1)در مقابل چشمان آنان از منزل خارج و در ميانه ى راه با همراهى ابوبكر از مكّه بيرون رفتند.(2)پيامبر (ص) كه مى دانستند مشركين قريش دست بردار نيستند و به تعقيب ايشان خواهند پرداخت، خلاف جهت مدينه از مكّه خارج شدند. همه در اطراف مكّه به جستجو پرداختند امّا كار از كار گذشته بود.

مأموريت عنكبوت

پيامبر (ص) همراه ابوبكر در غار كوه «ثور» پنهان شدند و به امر پروردگار عنكبوتى مأمور به تنيدن تار خود بر در غار شد. مشركين كه تارهاى عنكبوت را بر ورودى غار ديدند، با خود گفتند امكان اينكه پيامبر (ص) در غار باشد وجود ندارد، زيرا اگر به اين غار رفته بود؛ تارهاى عنكبوت پاره مى شد و اينچنين، فاصله ى آن حضرت با دشمنانشان فقط به اندازه ى چندين تار عنكبوت بود.


1) - يس/ 9: «و [ما] فرا روى آن ها سدى و پشت سرشان سدى نهاده و پرده اى بر [چشمان] آنان فرو گسترده ايم، در نتيجه نمى توانند ببينند.».

2) - تاريخ يعقوبى، جلد دوم، ص 39

بنابر روايتى، رسول خدا (ص) دو سه روز در آن غار ماندند و على (ع) زاد و توشه اى براى آنان فراهم مى كرد و مخفيانه به غار ثور مى برد. برخى نيز احتمال داده اند آن حضرت پيش بينى مسير را نموده و توشه ى لازم را به همراه برده بودند و يا از عالم غيب آب و غذا براى ايشان تهيه مى شد. تا اينكه جستجوى مشركين بى ثمر ماند و از يافتن آن حضرت نااميد شدند.

ورود پيامبر (ص) به مدينه

پيامبر (ع) همراه ابوبكر از مكّه خارج و اين مسافت تقريبى 440 كيلومترى، را طى هشت روز پيمودند؛ زيرا پيمودن اين مسير، همراه با ترس و هراس از كفّار بود و چنانكه در روايت آمده است، گريختن او از مكّه شبيه به گريختن حضرت موسى (ع) از دست فرعونيان - به تعبير قرآن «خائِفاً يَتَرَقَّبُ »؛(1)- بود. امّا خبر مهاجرت آن حضرت به مدينه، پيش از اين، به مردم مدينه و روستاهاى اطراف مدينه رسيده بود و مى دانستند پيامبر (ص) به زودى به ديار آنان خواهد رسيد. از اين رو، جمعيتى فراوان با شور و شوق و نشاط بر دروازه ى شهر مدينه چشم انتظار ورود آن حضرت بودند.

پيامبر (ص) در ابتداى شهر مدينه در محلّى كه اكنون مسجد «قبا» قرار دارد، به نماز ايستادند و منتظر رسيدن ديگر مسلمانان باقيمانده در مكّه - از جمله اميرالمؤمنين (ع) و فاطمه زهرا (س) و فاطمه ى بنت اسد مادر اميرالمؤمنين (ع) - گرديدند. استقبال مردم مدينه از هنگام ورود آن حضرت در تاريخ بى سابقه و بى نظير بوده است.


1) - قصص/ 21: «ترسان و نگران»

اولين فتنه ها در بدو ورود پيامبر (ص) به مدينه

يكى از مشكلاتى كه در هنگام ورود آن حضرت به مدينه به وجود آمد، بروز اختلاف بر سر اقامت و منزل گزيدن آن حضرت بود. تا اينكه پيامبر (ص) در ميان جمعيتى كه به حمايت از او و به ضد بت پرستى و اختلاف شعار مى دادند براى رفع فتنه كه منافقين نيز به آن دامن مى زدند، پيشنهادى مطرح كردند و فرمودند: هركجا شترم بر زمين خوابيد، همانجا را به عنوان منزل خويش بر مى گزينم. بنابراين در ميان بيش از چهل طايفه اى كه مى خواستند افتخار مسكن گزيدن پيامبر (ص) نصيب آنان شود و از طرفى منافقين و سران مشركى كه هنوز به اسلام ايمان نياورده بودند، اين راه حل هرگونه مستمسكى را براى اختلاف از ايشان گرفت و كسى نيز قادر به مقابله با اين پيشنهاد نبود.

بالأخره شتر آن حضرت در مقابل خانه ى فردى مستضعف به نام «ابوايوب انصارى» زانو زد و بر زمين خوابيد. ابوايوب انصارى نه رئيس طايفه و قبيله اى بود كه به پشتوانه ى قبيله اش اختلاف بالا بگيرد و نه از اشراف مدينه به شمار مى آمد و نه روحيه ى فخرفروشى داشت كه به او حسادت ورزند. ابوايوب انصارى كارگرى زحمتكش بود كه سال پس از ايمان آوردنش، در زمان پيامبر (ص) به شهادت رسيد.

ماجرايى قابل توجّه راجع به او نقل شده است: وى همسرى داشت كه از آن همسر صاحب يك اولاد پسر بود. فرزندش دو، سه ساله بود كه از دنيا رفت. همسرش در غم مرگ فرزند گريه و زارى كرد، امّا وقتى ديد تا چند لحظه ى ديگر همسرش ابوايوب خسته از كار به منزل بر مى گردد، جسد فرزندش را به اتاقى ديگر برد و با خود گفت با دانستن اين خبر ناگوار، افزودن

بر ناراحتى و بى تابى او هيچ تأثيرى در آن فرزند از دنيا رفته ندارد. آن بانوى داغ ديده، خود را كنترل كرد و درب اتاقى كه جسد فرزندش را در آن نهاده بود، بست و با آمدن ابوايوب مهياى رفتن به مسجد و اقامه ى نماز شدند و به خانه برگشتند. همسرش از ماجرا دم برنياورد و حتى خود را به ابوايوب عرضه كرد و آن شب به پايان رسيد.

هنگام صبح وقتى ابوايوب مى خواست راهى مسجد شود، همسرش گفت: اندكى درنگ كن سخنى با تو دارم. سپس با آرامى ماجراى مرگ فرزندش را اينچنين به اطلاع او رسانيد كه؛ اگر كسى يك امانتى به تو بسپارد و پس از مدّتى امانت خود را طلب كند چه خواهى كرد؟

ابوايوب گفت: خوب معلوم است، امانتش را به او باز مى گردانم پرسيد: اگر امانتش را به او باز نگردانى چه مى شود؟ آيا ناراحت نخواهى شد؟ ابوايوب پاسخ داد: اين كار حرام و از جوانمردى به دور است.

همسرش گفت: حال كه چنين گفتى، بايد خبرى را به تو بدهم و آن اينكه خداوند چند سال قبل به ما امانتى داد و ديروز آن امانت را از ما پس گرفت. پسر كوچكمان ديروز از دنيا رفت و جسد او در آن اتاق است. اين روحيه ى همسرش با آن احساس و عاطفه ى مادرانه و آن صبر و استقامتى كه از خود نشان داد، ابوايوب را از بى تابى رهايى بخشيد. وى «الحمدلله رب العالمين» گفت و طبق درخواست همسرش دوستان و آشنايان را مطّلع ساخت و فرزندش را غسل و كفن كرد و دفن نمود.

گويا پيامبر (ص) منتظر ورود ابوايوب انصارى به مسجد بود تا بشارت مسرّت بخشى را به او بدهد. وقتى ابوايوب به مسجد وارد شد، پيامبر (ص)

او را به منعقد شدن نطفه ى فرزندى در شب گذشته بشارت داد و در پى آن بشارت، خداوند فرزندى به وى عطا فرمود كه به مراتب از آن فرزند اوّل بهتر، زيباتر و با بركت تر بود.

نظير اين ماجرا را در قرآن كريم در سوره ى كهف مشاهده مى كنيم كه بنا به فرمايش استاد بزرگوار ما حضرت امام (قدس سره) آيات آخر سوره ى كهف، دنيايى از فلسفه و عرفان را در خود جاى داده است و يك دنيا علم است. در اين آيات مى خوانيم:

هنگامى كه حضرت خضر (ع) با اعتراض حضرت موسى (ع) مواجه شد، در پاسخ به اين سؤال؛ كه چرا فرزند و بچه ى مردم را به قتل رساندى ؟ گفت: اگر اين فرزند بزرگ مى شد هم خودش كافر مى شد و هم پدر و مادرش را كافر مى كرد. چون خدا پدر و مادرش را دوست مى داشت، جان او را گرفت.(1)

بنابراين شتر پيامبر (ص) در مقابل منزل چنين فردى آرام گرفت و بر زمين خوابيد و پيامبر (ص) مورد تكريم و احترام اين زن و شوهر قرار گرفت.


1) - كهف (18)/80: «وَ اَمَّا الغُلَمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤمِنَينِ فَخَشِينَا أَن يُرهِقَهُمَا طُغيَنًا وَ كُفرًا».

اقدامات پيامبر (ص) در مدينه

تشكيل حكومت

از مهم ترين كارهايى كه آن حضرت در مدينه به آن همّت گماشتند؛ تشكيل حكومت اسلامى بود. پيامبر (ص) در پى تبيين اسلام - از نظر سياسى، اجتماعى، فرهنگى و قانونى - بودند و وظيفه ى آن حضرت، بسيار واضح و شفّاف بود. پيامبر (ص) آمده بودند تا زمينه هاى يك حكومت اسلامى و اجراى قوانين اسلامى را فراهم كنند و بر همين اساس بايد گفت: اسلام منهاى حكومت، اصلاً اسلام نيست. اسلام بايد حكومت داشته باشد و لازمه ى برقرارى حكومت، محوريت ولايت است.

چنانكه در روايتى متواتر در اغلب كتاب هاى علما از جمله كافى شيخ كلينى از امام باقر (ع) نقل شده است:

«بُنِيَ الاِسلامُ عَلي خَمسٍ : علي الصَّلوةِ و الزَّكوةِ وَ الصَّومِ و الحَجِّ و الولايةِ و لم ينادَ بِشَيءٍ كَما نُودِيَ بِالوِلايَةِ »،(1)اسلام بر پنج پايه استوار است: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت و بر هيچ چيزى مثل ولايت تأكيد نشده است. به عبارتى آن چهارتاى اوّل ستون اسلام به شمار مى آيند، اما عمود خيمه ى اسلام كه همه به آن وابسته است، «ولايت» است بر همين اساس، در آيه ى مى فرمايد:

«فَلا وَ رَبِّكَ لايُؤمِنُونَ حَتّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لايَجِدُوا في أنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً» (2)


1) - محمد كلينى، كافى، ج 2، ص 18

2) - نساء/ 65: «ولى چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمى آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه ى اختلاف است، داور گردانند؛ سپس از حكمى كه كرده اى در دل هايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند، و كاملاً سر تسليم فرود آورند.»

به خدا قسم ايمان ندارد مگر آن كسى كه در مقابل گفته ى پيامبر (ص) تسليم باشد. حتّى اگر به ضرر او هم هست ابراز ناراحتى نكند و در مقابل او تسليم باشد.

در آيه اى ديگر مى فرمايد:

«وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَي اللّهُ وَ رَسولُهُ أمْراً أن يَكُوَنَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِنْ أمْرِهِم...» (1)هيچ مسلمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و رسول او حكمى كنند، در مقابل گفته ى خدا و پيامبرش (ص) - يعنى در مقابل قرآن و ولايت و حكومت اسلامى - سخنى معترضانه به زبان براند.

از اين رو، از اساسى ترين و مهم ترين كارهاى پيامبر (ص) تشكيل حكومت اسلامى در مدينه بود و از جمله كارهايى كه آن حضرت براى انجام اين امر انجام دادند، ايجاد وحدت بين دو طايفه ى «اوس» و «خزرج» و تشكيل امّت واحد بود.

در اين راستا پيامبر (ص) تلاش فراوانى نمودند حتّى پنج طايفه ى يهود، كه در اطراف مدينه زندگى مى كردند و از نظر قدرت اقتصادى مهم بودند را نيز زير چتر حكومت اسلامى آورند. و بدين ترتيب در مدينه با اعلام حكومت آن حضرت، هيچكس مخالفت نورزيد؛ هرچند برخى در دل اعتقاد نداشتند و منافق بودند، امّا به ظاهر حكومت را پذيرفتند.


1) - احزاب/ 36: «و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده اش به كارى فرمان دهندبراى آنان در كارشان اختيارى باشد...»

از كرامات و معجزات آن حضرت، همين تشكيل حكومت اسلامى توسط كسى بود كه هيچ درس نخوانده بود، امّا رهبرى حكومتى را در دست گرفت كه امروز مدرّس بيش از يك ميليارد مسلمان است.

ساخت اولين مسجد در مدينه

پيامبر (ص) براى تشكيل حكومت نياز داشت كه مركزى را براى تجمّع، فرماندهى و رهبرى حكومت اسلامى احداث نمايد؛ بنابراين بايد ساخت مسجد را دومين اقدام آن حضرت در مدينه به شمار آورد.(1)در مساحتى (حدود صد متر در صد متر) با ديوارهاى گلى، «مسجد النّبى» را بنا نهادند كه اكنون در جوار حرم و ضريح شريف آن حضرت واقع است و مساحت آن به مرور بسيار گسترده گرديده است. اين مسجد در ابتدا سقف نداشت، امّا از آنجا كه گرما و تابش آفتاب موجب آزار مسلمانان شد، از شاخه هاى نخل براى آن سقف ساختند. و از آنجا كه پيامبر (ص) هنگام سخنرانى براى ارتباط بيشتر با مسلمانان به تكيه گاهى مناسب تر از ستونى كه به آن تكيه مى زدند نياز داشتند؛ منبرى ساختند.

پيامبر (ص) به مسلمانان سفارش اكيد فرمودند؛ كه مسجد بايد از مسلمانان پر باشد. نقل كرده اند: مسلمان نابينايى به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد؛ يا رسول الله (ص) من نابينا هستم و صبح ها نمى توانم به نماز جماعت صبح حاضر شوم، اجازه مى فرماييد من صبح ها به مسجد نيايم. فرمودند: لازم است به مسجد حاضر شوى؛ از خانه ات تا مسجد يك رشته طناب يا ريسمانى


1) - ابن سعد، الطبقات كبرى، ج 1، صص 241-236

بكش و هر روز طناب را بگير و خود را به مسجد برسان و نماز صبح خود را در مسجد اقامه كن. هنگامى كه صداى «الله اكبر» مؤذّن از به گوش مى رسد، بايد به سوى مساجد روان شويم و مساجد را به عنوان سنگر اسلام حفظ كنيم.

در اهميت شركت در نماز جماعت، همين سخن از حضرت رسول اكرم (ص) كفايت مى كند؛ كه فرمودند:

«سَلِّمُوا عَلي الْيَهُودِ و النَّصاري وَ لا تُسَلِّمُوا عَلي يَهُودِ اُمَّتي. قيلَ : يارسول اللّه وَ مَن يَهُودُ اُمَّتِكَ؟ قالَ : تراك الصلوة»؛(1)بر يهود و نصارا سلام كنيد امّا بر يهوديان امّت من سلام نكنيد! پرسيدند: اى فرستاده ى خدا! يهوديان امّت شما چه كسانى هستند؟ فرمودند: كسانى كه صداى اذان را مى شنوند و در جماعت مسلمانان شركت نمى كنند.

تشكيل نماز جماعت

از ديگر كارهاى مهمّ آن حضرت در مدينه، بنيان گذارى و تشكيل نماز جماعت است. پيامبراكرم (ص) براى جلوگيرى از تفرقه و ايجاد اتّحاد بين مسلمانان، نماز جماعت را تشكيل دادند؛ زيرا اگر هركس به مسجد مى آمد و هر كارى كه خودش درست مى دانست و يا به نظرش صحيح تر مى آمد انجام مى داد و يا فرادا اقامه ى نماز مى كرد، مسجد كاركرد تربيتى و اجتماعى خود را از دست مى داد.


1) - عجلونى، كشف الخفاء، ج 1، ص 455.

در نماز جماعت مفاهيم و شعائر والايى نهفته است. در نماز جماعت به محوريت، تبعيت، وحدت و هماهنگى توجّه ويژه اى شده است. در نماز جماعت امام جماعت به منزله ى محور است. يعنى مجموعه ى مسلمين و نمازگزاران بايد هماهنگ و در پى امام جماعت اذكار و اعمال نماز را انجام دهند.

بايد مأمومين پس از «تكبيرة الاحرام» امام جماعت تكبير بگويند. و ركوع، سجود، قنوت و تشهد را هماهنگ با او انجام دهند. و در آخر نيز پس از سلام امام جماعت، «اَلسَّلامُ عَليْكُم و رَحْمَةُ اللّهِ و بَركاتُه» گويند و نماز را به پايان رسانند.

پيام نماز جماعت اين است كه اى مسلمانان! در مقابل دشمن هماهنگ و متحّد باشيد. بايد تابع امام باشيد. و بنا به فرمايش امام صادق (ع) بر اساس سخن پيامبر (ص): «يَدٌ عَلي من سِوَاهم»؛(1)يعنى همه در مقابل دشمن يكدست باشيد تا دشمن بداند اگر يك ميليارد و پانصد ميليون مسلمانيم، در واقع يك نفريم.

يكى از نكات قابل توجّه هنگام ورود آن حضرت به مدينه شعارهايى بود كه مسلمانان در استقبال سر داده بودند و آن اهميت فراوانى در اسلام داشته و دارد و اين شعارها از صدر اسلام تاكنون بسيار حائز اهميت است.

در نظام جمهورى اسلامى نيز شعارها نقش اساسى در پيشرفت اهداف داشته اند. در قرآن مجيد نيز مى فرمايد:

«وَ مَن يُعَظِّم شَعائِراللّهِ فَإنَّها مِن تَقْوَي الْقُلُوبِ »؛ (2)يعنى شعارها را زنده بداريد تا تقواى دل پيدا كنيد. ما بايد شعارهاى انقلابمان را زنده نگه داريم تا اسلام زنده بماند. بايد نمازجمعه و جماعت را به عنوان يك شعار زنده و جاويد مورد توجّه قرار دهيم.


1) - محمد كلينى، كافى، ج 1، ص 404.

2) - حج (22)/32: «و هر كس شعائر خدا را بزرگ دارد، در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دل هاست».

يكى از بلاهايى كه دشمن بر سر امّت اسلام درآورد؛ تفرقه و قطعه قطعه كردن كشورها و ممالك اسلامى بود كه متأسّفانه از آن غافل بوديم.

پيامبر عظيم الشأن (ص) براى ايجاد وحدت بين مسلمانان، شعار نماز جماعت را سر داد و در ثواب آن فرمود: اگر يك نفر امام جماعت باشد و نه نفر مأموم، يعنى جماعتى ده نفرى باشد، ثوابش به حدى است كه اگر تمام جنّ و انس نويسنده و تمام چوب ها قلم و آب درياها مركّب شود و آب درياها تمام شود، امّا ثواب يك ركعت از اين نماز جماعت را نمى توانند بنويسند.

به اين ثواب، ثواب تفضّلى مى گويند. به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام دانه مى ريزند تا كبوتر بگيرند. البته اين ثواب ها را مى دهند و واقعاً از روى حقيقت هم مى دهند.

در روايت است: حتّى اگر زن و شوهر در خانه اقامه ى نماز جماعت كنند، در هر ركعتى صد و پنجاه ركعت ثواب به آن ها اهدا مى شود. يكى از دلايلش اين است كه در جماعت تابعيت از امام و رهبر، تجلّى مى يابد.

قانون مساوات و برابرى

علاوه بر ساخت مسجد و تشكيل جماعت، يكى ديگر از اقدامات قابل توجّه پيامبراكرم (ص) برقرارى قانون مساوات و برادرى براى پشتوانه ى حكومت اسلامى در مدينه بود. با خواندن صيغه ى برادرى، مهاجر و انصار، با يكديگر برادر شدند و با اين قانون، روحيه ى ايثار و از خودگذشتگى را در قبايل عرب ايجاد نمودند.

در مورد اين قانون، روايات متعدّدى - بالغ بر دو، سه هزار روايت - از ائمه ى اطهار (ع) نقل شده است. مفهوم اين روايات در يك كلام، بدين شرح است كه: «هرچه براى خود نمى پسندى، براى ديگران نيز مپسند.»

بر اساس اين اخوّت و برادرى، هركس موظّف به دفاع از حقوق برادر دينى خود است. در اين كار مهم نيز باز حضرت على (ع) نقش برجسته اى داشتند؛ پيامبرگرامى (ص) با پسر عمّ خود على بن ابيطالب (ع) پيمان برادرى بستند و اين از افتخارات اميرالمؤمنين (ع) به شمار مى آيد.(1)


1) - ابن سعد، الطبقات الكبرى، جلد اوّل، ص 238.

فصل ششم: موانع حكومت پيامبر (ص)

اشاره

1) منافقان

اشاره

يكى از مباحث مهم پيرامون حكومت نبى مكرّم اسلام (ص) در مدينه، موانعى است كه بر سر راه حكومت آن حضرت به وجود آمد. عمده ترين موانع، فتنه هاى منافقان مدينه بود. منافقانى كه در ظاهر خود را مسلمان جلوه مى دادند؛ بيشترين موانع و دردسرها را در حاكميت اسلامى آن حضرت ايجاد مى كردند.

مشكلات آنان در جامعه ى اسلامى چنان رنج آور است كه خداوند در قرآن بدترين جايگاه را براى آن ها در نظر گرفته است. قرآن مى فرمايد:

«إنَّ المُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النّارِ»؛ (1)در حالى كه جايگاه مشركان را فقط «جهنّم» معرفى مى كند. شدّت و غضبى كه نسبت به منافقان در آيات مشاهده مى شود، درباره ى كافران و مشركان مشاهده نمى شود.


1) - نساء/ 145: «آرى، منافقان در فروترين درجات دوزخند.»

در روايات آمده است: جهنم هفت طبقه دارد، آخرين طبقه يعنى هفتمين طبقه كه عذابش از طبقات ديگر بيشتر است، جايگاه منافقان است.

در ابتداى سوره ى بقره، پنج آيه در وصف «مؤمنان»، دو آيه مربوط به «كافران» و سيزده آيه راجع به «منافقان» سخن به ميان آمده است. اين موضوع بر مهّم بودن قضيه ى منافقان دلالت دارد. وجود منافقان در تضعيف و تخريب و نابودى اسلام بسيار خطرناك بوده است و از همان روز اوّل كه پيامبر (ص) بناى حكومت اسلامى را در مدينه بنيان نهادند، با فتنه هاى رنگارنگ منافقان مواجه شدند و متأسّفانه بعد هم پيروزى على الظاهر از آن منافقان بود؛ تا آنجا كه پس از 10 سال، على رغم آن همه سفارشات و تأكيدات پيامبر (ص)، ماجراى «سقيفه ى بنى ساعده» پيش آمد و از آن صندوق، نام فردى غير از شخصيت اميرالمؤمنين (ص) بيرون آمد. منافقان پيمان شكنى كردند و توصيه هاى آن حضرت را جامه ى عمل نپوشاندند و آن انتظارى را كه حضرت داشتند، برآورده نكردند.

منافقان در قرآن

واژه ى «منافق» در قرآن چهار معنا دارد.

گروه اول گروهى هستند كه به اسلام عقيده ندارند و تظاهر به اسلام مى كنند كه عمده ى منافقان در زمان پيامبر (ص) از اين گروهند و سوره ى «منافقون» براى اين گروه نازل شده است كه مى فرمايد:

«إذا جآءَكَ الْمُنفِقُونَ قالوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسولُ اللّهُ وَ اللّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسولُهُ وَ اللّهُ يَشْهَدُ إنَّ الْمُنفِقينَ لَكذِبُونَ »؛ (1)


1) - منافقون/ 1: «چون منافقان نزد تو آيند گويند: گواهى مى دهيم كه تو واقعاً پيامبر خدايى. و خدا [هم] مى داند تو واقعاً پيامبر او هستى، و خدا گواهى مى دهد كه مردم دو چهره سخت دروغگويند.»

(اى پيامبر!) منافقين به نزد تو مى آيند و مى گويند ما مسلمانيم و تو را به رسالت قبول داريم. خداوند مى داند كه تو رسول و فرستاده ى اويى و خداوند شهادت مى دهد كه منافقان دروغگويند. يعنى منافقان تظاهر به اسلام مى نمايند و در دل عقيده به اسلام ندارند. نماز مى خوانند، روزه مى گيرند، ظاهرى بسيار متعبّدانه دارند، امّا درحقيقت و در باطن عقيده به اسلام ندارند.

گروه دوم، عدّه اى هستند كه به عكس گروه اوّل، از نظر عقيده به راستى مسلمانند، اما متأسّفانه در عمل رفتار آنان با اسلام و شرع مغايرت دارد. بسيارى از ما مسلمانان در اين مورد مشكل داريم.

ائمه ى معصومين (ع) بر اين نكته بسيار پافشارى دارند كه اسلام بر سه ركن بنا شده است:

الف) اعتقاد: همه ى ما

بايد «لااله الااللّه و محمّد رسول اللّه و علي ولي اللّه» بگوييم.

ب) ظواهر اسلام: اينكه ظواهر اسلام و شرع مقدّس را رعايت كنيم.

ج) عمل به احكام اسلام يعنى بر اساس احكام اسلام عمل كنيم.

بنابراين، در جامعه ى اسلامى كه در آن مسجدها بى رونق باشد، به نماز جماعت بى توجه باشند و به فقرا و ضعفا رسيدگى نشود، از نظر مالى خود محور باشند و به ديگر مسلمانان اهميت ندهند، قرآن آن جامعه را جامعه ى اسلامى نمى داند! واى بر چنين مسلمانانى كه مرامشان نامسلمانى است.

قرآن مى فرمايد:

«فَوَيلٌ لِلْمُصَلّينَ الّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ الّذينَ هُمْ يُرآؤونَ وَ يَمْنَعُونَ الْماعُونَ »؛ (1)


1) - ماعون/ 7-4: «پس واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غافل اند. آنان كه ريا مى كنند و از [دادن] زكات و [وسايل و مايحتاج خانه] خوددارى مى ورزند.»

واى به آن نامسلمانى كه در وقت نماز از نماز غافل است، در مسجد نيست. واى به آن فردى كه اهل ريا و تظاهر است اما در باطن كفر وجود او را گرفته است. واى به آن نامسلمانى كه مى تواند به خلق خدمت كند، اما از خدمت به خلق امتناع مى ورزد.

در آيات و روايات فراوانى به اين موضوع پرداخته شده است. از جمله:

«قالَتِ الاعرابُ ءامَنّا قُلْ لَم تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ الايمانُ في قَُلُوبِكَُم»؛(1)

برخى از اعراب مى گويند ما ايمان آورديم. بگو نه شما در مقابل اسلام تسليم شده ايد و هنوز ايمان در دل شما رسوخ نكرده است.

از اين آيه در مى يابيم مؤمن كسى است كه به ظواهر شرع تقيد داشته باشد، نماز بخواند، زكات بدهد، جهاد كند. آمر به معروف و ناهى از منكر باشد و به آنچه اسلام فرموده است عمل كند. به واجبات عمل و از محرمات اجتناب كند؛ آنگاه يك مسلمان مؤمن مى شود و گر نه از مصاديق منافق است.

اين معناى دوم با توجّه به تعدّد روايات و آيات قرآن، به راستى تأثيرگذار بوده و هر مؤمنى را به خود مى لرزاند و اتفااقاً بيش از هزار روايت در اين موضوع و بيش از صد آيه در قرآن بر اين مطلب پافشارى دارد. روايتى در منابع نقل شده است كه ذكر آن در اين فرصت، مغتنم مى باشد:

راوى مى گويد: براى ملاقات حضرت امام هادى (ع) راهى زندان شدم. پس از ديدار با آن بزرگوار هنگامى كه خواستم مرخص شوم، فرمودند: «تو حقى بر من پيدا كردى، زيرا در زندان به ديدن من آمده اى و ناگزيرم براى اداى


1) - حجرات/ 14: «[برخى] از باديه نشينان گفتند: ايمان آورديم. بگو: ايمان نياورده ايد، ليكن بگوييد اسلام آورديم. و هنوز در دل هاى شما ايمان داخل نشده است.»

حقّت يك روايت از جدّم رسول گرامى (ص) برايت بخوانم». راوى احتمالاً از مسلمانانى بوده كه مانند ما عقيده و ارادتش به اهل بيت (ع) خوب بوده است، اما طبق آن ارادتش عمل نمى كرده است.

امام هادى (ع) مى فرمايند: جدّم رسول الله (ص) فرموده است ايمان سه ركن دارد: اوّل عقيده، دوم لفظ و سوم عمل بر طبق آن عقيده.

متأسفانه در صدر اسلام مسلمانانى كه اين سه ركن را داشته باشند، اندك بوده اند. در صدر اسلام منافقان فراوانى در مدينه وجود داشتند كه بسيار كارشكنى مى كردند و از پشت خنجر مى زدند. و آخرالامر نيز تفرقه افكنى كرده و آن فتنه ى بزرگ را دامن زدند. مسلمانان دسته ى دوم آن زمان كم بودند و پيامبر (ص) بارها به مسلمانان واقعى خبر آمدن روزى را مى دادند كه مسلمان هايى مى آيند كه عقيده شان خوب است و شعارشان عالى است، اما در عمل به احكام سستى مى كنند.

هنگامى كه پيامبر (ص) مكّه را فتح كردند و روزى پرنشاط و سرور براى آن حضرت و صحابه بود، پيامبر (ص) خطبه خواندند. حلقه ى خانه ى خدا را گرفتند و دعاى وحدت سردادند. سپس در خطبه اى به تشريح اوضاع آخرالزّمان پرداختند.

مقصود از دوران آخِرالزّمان دوران غيبت كبرى است و اصطلاح «آخِرالزّمان» نيز صحيح به نظر نمى رسد؛ زيرا بر اساس اعتقاد شيعه وقتى حضرت ولى عصر (عجل التعالى) ظهور فرمايند، تازه آغاز حكومت اسلامى است و دوران رجعت آغاز مى شود. شايد اين دوران بيش از يك ميليارد سال طول بكشد و سپس قيامت برپا شود. بنابراين مقصود از آخِرالزّمان دوران پيش از ظهور حضرت

ولى عصر (عجل التعالى) است و معناى «آخَرالزمان» يعنى زمان ديگر است. فرمايشات پيامبر (ص) با زمان ما تطبيق دارد؛ كه مى فرمايند: مسجدها خلوت مى شود، ساز و آوازها زياد و حلال مى شود، اختلاط دختر و پسر زياد مى شود. به جاى امر به معروف و نهى از منكر، امر به منكر و نهى از معروف مى شود.

سلمان فارسى كه نزديك پيامبر (ص) ايستاده بود، با تعجّب پس از هر مطلبى كه از اوضاع آن زمان مى شنيد، مى پرسيد: يا رسول الله آيا واقعاً چنين وضعى پيش مى آيد؟! پيامبر (ص) مى فرمودند: آرى، سلمان اين شدنى است. اين خطابه مفصّل است(1)و خلاصه ى پيام آن اين است كه مسلمان هايى مى آيند كه به تعبيرى منافقند؛ اما نفاق آنان مانند منافقان عصر رسول الله (ص) نيست. اين مسلمانان هرچند عقيده شان تا سرحد عشق به خدا و پيغمبر است، قرآن را تا آن حد دوست دارند كه اگر بر زمين بيفتد، بر سر مى كوبد و در پى آن است كه كفّاره اى براى اين بى احتياطى خود مى پردازند. اهل بيت (ع) را تا سرحد عشق دوست مى داريم، - چنانكه دلمان براى زيارت كربلا پر مى زند - براى زيارت ائمه ى بقيع و تشرّف به مكّه معظّمه اشتياقى فراوان داريم و انصافاً اين روحيه عالى است و به لطف خداوند متعال و عنايت حضرت ولى عصر (عجل التعالى) در تمام دنيا تنها ايران اسلامى است كه بر مناره ها و مأذنه هاى آن نداى

«أشهد أن عليّاً ولي اللّه»

به گوش مى رسد، عزادارى ها و مناسبت هاى مذهبى ما واقعاً حاكى از عشق و علاقه به اين بزرگواران است. اما متأسفانه از ركن سوم بى بهره ايم. پايمان بر سر عمل به احكام الهى مى لنگد. متأسفانه مساجدمان خلوت بوده و همان هنگام غروب جلوى سينماها و داخل سينماها مملو از جمعيت است.


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 6، ص 306

اين ها بدين معنى است كه يك ركن از اركان اسلامى را به فراموشى سپرده ايم. اين حالت در صدر اسلام بين مسلمانان كم بود، اما كم كم اين حالت سستى در بين مسلمان ها بيشتر مشاهده شد.

گروه سوّم گروهى هستند كه دين خود را در برابر دنياى مادى به تاراج مى گذارند؛ تا آنجا كه مصاديق

«مُذَبْذَبينَ بَينَ ذَلِكَ لآ إلي هَؤُلآءِ و لآ إلي هَؤُلاءِ »؛ (1)بيشتر گرديده و عدّه اى روحيه اى پيدا ميكنند؛ كه هر طرف بادى وزيد، به آن سو متمايل مى شوند. اگر زمينه ى نماز و عبادت فراهم شد، عابدى به تمام معنا مى شوند و اگر زمينه ى فساد و فحشا فراهم شد، بدان متمايل مى شوند. حضرت رسول اكرم (ص) در خطبه اى مى فرمايند:

«يأتي على الناس زمان بطونهم آلهتهم ونساؤهم قبلتهم، ودنانيرهم دينهم، وشرفهم متاعهم، لا يبقى من الايمان إلا اسمه، ومن الاسلام إلا رسمه، ولا من القرآن إلا درسه...»؛(2)

زمانى مى رسد كه پول و دينار دين مردم و شهوت و هوى و هوس قبله ى آنان مى گردد. براى شكمشان متواضع شده و دين خود را براى شكمشان به تاراج مى گذارند....

اين افراد، به تعبير پيامبر (ص) نه مسلمانند و نه كافر؛ كه به اسلام عمل نمى كنند ولى كافر هم نيستند، به اسلام اعتقاد دارند، در حالى كه از نشانه هاى مؤمن، استقامت در ايمان است. چنانكه مى فرمايد:

«انَّ الّذينَ قالُوا رَبُّنا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَهُ ألاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الّتي كُنتُمْ تُوعَدُونَ »؛ (3)


1) - نساء/ 143: «ميان آن [دو گروه] دودلند؛ نه با اينانند و نه با آنان»

2) - مستدرك الوسائل، ج 11، ص 376

3) - فصلت/ 30: «در حقيقت كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند و [مى گويند] هان بيم مداريد و غمگين مباشيد و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد.»

و بنا به فرمايش رسول گرامى (ص): كه در شأن اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:

«كنت كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ »،(1)

مؤمن مانند كوهى است كه هيچ طوفان و بارشى نمى تواند او را از جاى حركت دهد.

مؤمن اگر اين چنين شد، مى تواند فرشتگان را هم ببيند. ملائكه بر او نازل مى شوند و به او مى گويند هيچ غم و اندوهى نداشته باش و او را از هر محنت و نگرانى نجات داده و بشارت مى دهند:

«نَحْنُ أوْلِيائُكُمْ فِي الْحَيوهِ الدُّنيا وَ فِي الآخِرَه»؛(2)

البته اين معناى سوم نيز در صدر اسلام وجود داشت و دليلِ برپا شدن سقيفه ى بنى ساعده را مى توان وجود چنين افرادى ميان مسلمانان دانست كه با وزش باد نفاق انگيز اهل سقيفه به سوى آنان متمايل شدند و على (ع) را على رغم آن همه سفارش پيامبر (ص) تنها گذاشتند.

در ماجراى شهادت حضرت اباعبدالله الحسين (ع) نيز نامه هاى فراوان اهل كوفه كه همين روحيات را داشتند، فراوان مشاهده شد، اما وقتى فضاى سياسى كوفه عوض شد، همان افراد به مقابله ى آن حضرت رفتند. از همين روست كه اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه مردم را به سه دسته تقسيم مى كنند:

«النّاسُ ثَلاثةٌ : فَعالِمٌ رَبّاني وَ مُتَعَلِّمٌ علي سَبيل نَجاةٍ و هِمَجٌ رَعاعٌ أتباعُ كُلِّ ناعِقٍ يَميلُونَ مَعَ كُلِّ ريحٍ »،(3)


1) - محمد كلينى، كافى، ج 1، ص 455

2) - فصلت/ 31: «در زندگى دنيا و آخرت دوستتان ماييم.»

3) 2 - نهج البلاغه، حكمت 147

مردم سه دسته اند: عده اى دانشمند الهى و عده اى آموزنده بر طريق رستگارى و عده ى سوم مانند پشه هايى هستند كه دستخوش باد و طوفانند و با هر نسيمى به اين سو و آن سو سرگردان مى شوند.

تصوّر نكنيد چنين امتحاناتى براى ما پيش نمى آيد، هميشه امتحان در راه است. چنانكه در قرآن مى خوانيم:

«أحَسِبَ النّاسُ أن يُتْرَكُوا أن يَقُولُوا ءامَنّا وَ هُم لا يُفْتَنُونَ »؛(1)

اين امتحانات منحصر به زمانى خاص نيست. قرآن نمونه هاى فراوانى از فتنه ها و امتحانات الهى را بيان مى كند تا مؤمنان بدانند با اين آزمايش ها چگونه مقابله كرده و از آن آزمون ها سرافراز بيرون آيند. سامرى ها در غيبت موسى هنوز گوساله مى سازند. به هوش باشيم كه در عصر غيبت حضرت ولى عصر (عجل التعالى) نيز انسان هاى دغلكار و مكّار با نقشه ها و ترفندها در صدد انحراف مسلمانان از صراط حقّ هستند.

معناى چهارم كه درباره ى «منافق» از قرآن قابل برداشت است، آدم هاى متظاهر و دو رو است. كه اين دو رويى نيز از مصاديق نفاق است. به عنوان مثال در مقابل دوستش چنان اظهار ارادت و محبت مى كند كه گويا فدايى اوست، امّا به محض اينكه او عبور مى كند، شروع به غيبت و بدگويى از او مى كند. اين خصلت به قدرى مورد تنفّر حضرت حق واقع شده است كه در قرآن با «مرگ»، «مرده باد» و «كشته باد» آنان را از گروه مسلمانان جدا مى سازد و با لقب «منافق» از آنان ياد مى كند.


1) - عنكبوت/ 2: «آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مى شوند و مورد آزمايش قرار نمى گيرند؟»

گروهى كه شايعه به راه مى اندازند و ايجاد بدبينى نسبت به برخى مؤمنان مى كنند و با اين واژه ى قرآن كه «مرگ بر توى منافق است» مواجه مى شوند. چنانكه فرموده است:

«قُتِلَ الْخَرّاصُونَ »؛ (1)مرگ بر كسانى كه شايعه پراكنى مى كنند.

گاه متأسفانه ما نيز در اشاعه ى اين شايعه، نقش لشكريان مهاجم فرهنگى آمريكا را ايفا مى كنيم و با دامن زدن به آن شايعات؛ آب بر آسياب فتنه انگيز دشمن مى ريزيم. گاه حتّى با رغبت نشان دادن به شنيدن چنين شايعاتى دشمن را به هدفش نزديك مى سازيم.

عملكرد منافقان

اشاره

يكى از موانع عمده در راه اهداف پيامبراكرم (ص) منافقان بودند و دشمنى آنان به آن جهت بيشتر و گزنده تر بود كه پيامبر (ص) براى توسعه ى اسلام، تشكيل حكومت داده بود و براى به ثمر نشستن حكومت اسلامى، از پشتوانه ى مردمى بهره مند گرديده بود.

تضعيف روحيه مسلمانان

منافقان كه اين روند را براى دستيابى به اهداف خود خطرناك مى ديدند؛ با تضعيف روحيه ى مسلمانان و ايجاد تفرقه و انحراف افكار مسلمانان، سعى داشتند در مسير رسيدن به مقاصد والاى آن حضرت مانع تراشى كنند. اين


1) - ذاريات/ 10: «مرگ بر دروغ پردازان!»

منافقان از يهودى ها و كفّار قريش و مشركين بدتر بودند. اوّلين تلاش منافقان، تفرقه افكنى در جامعه ى مسلمانان بود. و اين روش از آن جهت بيشتر استفاده مى شد كه مى ديدند پيامبرگرامى اسلام (ص) بر اتّحاد و وحدت مسلمانان همّت مى گمارند. منافقان با تحريك عصبيت و حميت هاى قومى، در دل مسلمانان بذر نفاق مى پاشيدند.

ايجاد رعب و هراس در دل مسلمانان

كار ديگر منافقان، ايجاد رعب و هراس در دل مسلمانان هنگام جنگ ها بود. به مسلمانان مى گفتند: شما با چه امكاناتى قصد مقابله با مشركين را داريد؟ با آن امكاناتى كه مشركين دارند؛ حتماً پيروزند و شما شكست خورده ايد؛ جنگ با كفّار بى نتيجه است و جز شكست ثمره اى براى شما نخواهد داشت. اين جنگ روانى منافقان، افراد سست ايمان را متزلزل مى ساخت.

شركت در جنگ و گريختن از عرصه نبرد

از ديگر روش هاى آنان، شركت در جنگ و گريختن از عرصه ى نبرد به هنگام رويارويى بود. از نمونه ى اين روش منافقان مى شود به جنگ «احد» اشاره نمود كه چندين هزار نفر از كفّار و مشركين قريش از طوايف متعدّد به سوى مدينه حركت كرده بودند تا مدينه را ويران كنند. هنگامى كه لشكر مسلمانان عازم جبهه شد، عدّه اى از منافقان تفرقه افكنى كرده و دسته جمعى به بهانه ى قهر، از جبهه بيرون آمدند و بدين طريق توانستند حدود سيصد نفر از سست ايمانان را فريب بدهند. سركرده ى منافقان، يك فرد يهودى بود كه

به ظاهر اسلام آورده بود. اين روش آنان ضربات سنگينى به جامعه ى اسلام و حكومت پيامبر (ص) وارد كرد.(1)در جنگ احزاب نيز نقش بسزايى در ضربه زدن به مسلمانان ايفا كردند و اگر حضرت على (ع) با «عمرو بن عبدود» مقابله نمى كرد، شكست مسلمانان حتمى به نظر مى رسيد؛ زيرا كفّار قريش قادر به عبور از خندق نبودند، از اين رو منافقان، يهوديان مدينه را بر پيامبر (ص) شوراندند.(2)

معرفى پيامبر (ص) به عنوان فرد ساده لوح

منافقان پيامبر (ص) را شخصى ساده و بى سياست معرفى مى كردند:

«وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَيرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّه وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ »؛ (3)مى گويند: او فردى زودباور است. به محض اينكه كلامى را بشنود، مى پذيرد. به همفكران خود مى گفتند: شما هر خلافى مى توانيد انجام دهيد سپس سراغش برويد و عذرخواهى كنيد. زود از دست شما راضى مى شود. از اين رو، اين آيه نازل شد؛ كه نه تنها پيامبر (ص) فردى زودباور نيست، بلكه خيلى سياست دارد. او سعه ى صدر دارد، دريادل است و مى تواند مشكلات را حل كند.

اين آيه ى شريفه، به منافقان فهماند؛ كه پيامبر (ص) از توطئه هاى آنان آگاه بوده و اگر مقابله اى شديد با آن ها ندارد، از سعه ى صدر او نشأت مى گيرد. و نيز مى فهماند كه خدا آن ها را رسوا كرده است، امّا بزرگوارى آن حضرت مانع


1) - واقدى، المغازى، ج 1، ص 215

2) - همان، ص 470.

3) - توبه/ 61: «و مى گويند او زود باور است، بگو گوش خوبى براى شماست. به خدا ايمان دارد و [سخن] مؤمنان را باور مى كند.».

مى شود تا خطاى آنان را به رُخشان بكشد. و از سنّت و قانون؛ گذشت و ايثار و اغماض بهره مى گرفته است.

منافقان در طى جلسات متعدّدى نقشه مى كشيدند؛ كه براى مقابله با آن حضرت چه بايد كرد؟ در محافل خصوصى خود رسول خدا و مسلمانان را مسخره كرده و آنها را انسان هايى نادان و ساده لوح مى خواندند و البتّه در همان جلسات پيامبراكرم (ص) افراد اطلاعاتى و «عيون» داشتند كه آنچه در محافل آن ها مى گذشت، به آن حضرت گزارش مى كردند. اسلام به مسأله ى اطلاعات بسيار اهميت مى دهد.

اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه چند بار به اين نكته اشاره دارند. آن حضرت بر استانداران نظارت دقيق داشته اند. پيامبر (ص) نيز از اين نظارت و اطلاعات به خوبى برخوردار بوده و هر توطئه اى را در نطفه خفه مى كردند. گاه منافقان وقتى مى ديدند رسول خدا از توطئه و سخنان آن ها با اطلاع شده است، خود به نزد آن حضرت مى آمدند و عذرخواهى مى كردند.

ترور پيامبر (ص)

يكى از موضوعات و طرح هايى كه در جلسات منافقان مطرح مى گرديد، طرح ترور و به شهادت رسانيدن آن حضرت بود. تصوّر مى كردند با شهادت پيامبر (ص) طرح براندازى اسلام به نتيجه خواهد رسيد. در ماجراى سقيفه ى بنى ساعده نيز در پى همين خواسته بودند.

در تاريخ اسلام به يكى از نقشه هاى منافقان در ماجراى جنگ تبوك اشاره شده است كه گروهى - 8 يا 10 نفره - براى به شهادت رساندن او چنين نقشه كشيدند؛ كه هنگام عبورآن حضرت از دامنه ى كوه، با ترساندن شتر او، موجب

سقوط او خواهيم شد. گفتند: ظرف آهنى پر از ريگ را از بالاى كوه به طرف پايين پرتاب مى كنيم، سر و صداى آن ظرف آهنين، موجب رم كردن شتر مى شود و پيامبر (ص) به پايين درّه پرتاب و در نتيجه كشته خواهد شد. جبراييل امين آن حضرت را از توطئه ى آنان با خبر ساخت. پيامبر (ص) عمّار را از طرح منافقان باخبر نمود و آنان منافقين را فرارى دادند و شتر را مهار كردند.(1)

مسلمانان قصد دست گيرى منافقان را داشتند، امّا آنان در بين لشكر مسلمانان متفرّق شدند و دست گيريشان ميسّر نگرديد. پيامبر (ص) نيز بنا به مصلحت، از شناسايى آنان امتناع فرمودند.

توطئه هاى منافقان براى شهادت آن حضرت به اين يك مورد پايان نيافت؛ طى اين ده سال، بارها نقشه كشيدند تا او را از سر راه خود بردارند. پيامبر (ص) با اينكه از نقشه هاى آنان باخبر مى شدند، براى حفظ وحدت مسلمين ناگزير به اغماض بوده و فقط در مواقعى كه عدم مقابله با آنان را به ضرر وحدت مسلمين مى دانستند، با آن ها مقابله مى كردند.

مطالعه ى تاريخ، به ويژه تاريخ صدر اسلام و سيره ى آن حضرت براى مسلمانان پندآموز و عبرت آميز است. از اين رو توصيه شده است به مطالعه ى تاريخ پرداخته و از وقايع آن درس بگيريد. در قرآن مجيد چندين بار به اين مهم اشاره شده است:

«قُل سيرُوا في الارض» (2)؛تاريخ يك معلّم اخلاق است، بدان شرط كه وقايع آن را با تدبّر نگاه كنيم و بر بصيرت خود بيفزاييم.


1) - واقدى، المغازى، ج 2، ص 1043

2) - روم/ 24؛ «بگو گردش كنيد در زمين».

مسجد «ضرار» طرحى براى تفرقه افكنى

از جمله نقشه هاى منافقان براى ايجاد تفرقه بين مسلمانان، ساختن مسجد «ضرار» بود كه نمونه اى از مكر و حيله ى منافقان در همه ى دوران ها به شمار مى آيد.

بايد توجّه داشته باشيم هر مكان و جايگاهى كه موجب تفرقه بين مسلمانان شود، هر چند مسجد باشد، مورد تنفّر اسلام است. بنابراين ما نبايد مسجد ضرار، حسينيه و جايگاه ضرار داشته باشيم.

منافقان گفتند براى مقابله با اسلام ما نيز يك مسجد كنار مدينه بسازيم، كسى با ساختن مسجد مخالفت نمى كند. البته اين طرح از سوى كفّار روم به آن ها داده شده بود و منافقان سياست آنان را اجرا كردند. چنانكه امروز نيز استكبار جهانى، آمريكا و انگليس سياست هايى را ارائه مى دهند و توسط عوامل آنان، اجرايى مى شود. منافقان از اين طرح بسيار استقبال كردند، زيرا ظاهرى شيرين داشت.

بهانه را با اين نكته آغاز كردند كه عدّه اى از مسلمانان كهن سال، قادر به طى مسافت طولانى نمى باشند، از طرفى پيامبر (ص) توصيه دارند نماز در مسجد خوانده شود. پس ساخت مسجدى ديگر در مدينه موجب مى شود تا عدّه اى از مسلمانان فقط به مسجدالنّبى (ص) نروند و اين مسجد نيز مورد استقبال مسلمانان قرار مى گيرد و ما نيز جماعتى ديگر در مسجد خود راه مى اندازيم.

آنان مسجدى كنار مدينه بنا كردند. فاصله ى آن مسجد با مسجدالنبى (ص) طولانى بود، و براى اينكه مسجد وجاهت شرعى پيدا كند، از پيامبراكرم (ص) درخواست كردند با اقامه ى نماز جماعتى در آن مسجد، رونقى به جماعت آن ببخشند. ولى در واقع در پى مهر تأييد از جانب آن حضرت بودند. از آنجا كه

اين درخواست، همزمان با عزيمت لشكريان اسلام براى غزوه ى «تبوك» بود، پيامبر (ص) با كم اهميت جلوه دادن درخواست آنان فرمودند: فعلاً عازم جهاد هستيم، وقتى از جنگ برگشتيم آن را افتتاح مى كنيم.(1)

جنگ تبوك از غزوه هاى بسيار سخت و طاقت فرساى پيامبر (ص) به شمار مى آيد، زيرا از نظر اقتصادى و مسافت طولانى آن، نبردى بسيار مشقّت آور بود. مورّخان در خصوص اين جنگ نوشته اند: مسلمانان نه شتر و اسبى براى سوار شدن و عزيمت به سوى دشمن داشتند و نه حتّى كفشى مناسب داشتند تا آن مسافت طولانى را طى كنند. شرايط به قدرى مشقّت آور بود كه تعدادى از مسلمانان در مسير به علّت تشنگى و گرسنگى جان سپردند. يك دانه خرما را دو نفر نظامى مى خوردند؛ يكى آبش را مى مكيد و ديگرى باقيمانده ى آن را تناول مى كرد. اين جنگ، جنگ خارجى بود؛ كه خبر دادند روم قصد حمله به سرزمين هاى اسلامى را دارد. روم در آن زمان از ابرقدرت هاى جهان به شمار آمده و از توسعه و تمدّن برخوردار بود و مهياى مبارزه با حكومت اسلامى پيامبر (ص) شده بود. آن حضرت براى دفع فتنه ى آنان به سوى تبوك حركت كردند. هرچند درگيرى بين مسلمانان و مشركان روم انجام نشد، امّا حضور و آمادگى مسلمانان موجب ترس دشمن گرديد و از جنگ با حكومت اسلامى و لشكريان مسلمانان منصرف شدند.

به هر حال، پيامبر (ص) و سپاهيان اسلام پس از طى آن مسافت طولانى بازگشتند. منافقان كه خود در جنگ تبوك شركت نكرده و حتّى به استقبال رزمندگان نيز نرفته بودند، هنوز گرد راه و جهاد از تن پيامبر اكرم (ص) دور


1) - ابن هشام، السيره النبويه، قسمت دوم، ص 529.

نشده باز به سراغ آن حضرت رفته و درخواست قبلى خود را مبنى بر افتتاح مسجد مطرح نمودند. در اين هنگام جبرئيل امين با آياتى از جانب پروردگار نقشه ى تفرقه افكنانه ى آن گروه منافق را بر ملا ساخت. اين آيات چنان قاطعانه بيان شده است كه در آيات ديگر كمتر چنين شدتى وجود دارد.

جبرئيل خبر داد يا رسول الله! اين مسجدِ كفر براى اختلاف و تفرقه بين مسلمانان بنا شده است. يا رسول الله! اين مسجد، مرصاد و كمينگاه دشمنان است. دشمن از هر طريق كه بتواند؛ مى خواهد به وحدت مسلمانان و حكومت اسلامى ضربه بزند. يا رسول الله! اين مسجد را افتتاح نكن. آيه چنين بود:

«وَالّذينَ اتَّخَذَوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْريقاً بَينَ المُؤْمنينَ و إرْصاداً لِمَن حارَبَ اللّهَ و رَسولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إنْ أرَدْنا إلا الْحُسْني وَاللّهُ يَشْهَدُ إنَّهُم لَكذِبونَ لا تَقُمْ فيهِ أبَداً لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَي التَّقْوَي مِنْ أوَّلِ يَوْمٍ أحَقُّ أنْ تَقُومَ فيهِ ...»؛ (1)مرحوم طبرسى در ذيل اين آيه مى فرمايد: حتّى به پيامبر (ص) دستور تخريب آن و مزبله قرار دادن آن داده شد.

بنابراين، آن حضرت همراه همان سپاهيان از جنگ برگشته به سوى مسجد ضرار حركت و آن را تخريب كردند. آرى هر چند نام مسجد بر آن نهاده اند، اما چون بنيان آن بر تفرقه و نفاق بنا شده بود، بايد ويران مى شد. از اين آيه چنين استنباط مى شود كه بر اساس عبارت «لا تَقُم فيهِ أبَداً» هر مكانى كه اتّحاد مسلمين را برهم بزند، نبايد در آن درنگ كرد و اساس تقدّس يافتن مساجد، بر مبناى نيت خالص و تقواى بانيان آن است كه مى فرمايد:

«لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَي التَّقْوي...».


1) - توبه/ 107 و 108: «و آن هايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه ى زيان و كفر و پراكندگى ميان مومنان است و [نيز] كمين گاهى است براى كسى كه قبلاً با خدا و پيامبر به جنگ برخاسته بود و سخت سوگند ياد مى كنندكه جز نيكى قصدى نداشتيم. [ولى] خدا گواهى مى دهد كه آنان قطعاً دروغگو هستند، هرگز در آنجا نايست؛ چرا كه مسجدى كه از روز نخستين بر پايه ى تقوا بنا شده سزاوارتر است كه در آن [به نماز] بايستى.»

نتايج تفرقه افكنى منافقان

بزرگ ترين مانع پيامبر (ص) در اين يازده سال آخر عمر مباركشان، وجود منافقان بود كه تا آخر نيز آن حضرت را رها نكردند و به تعبيرى مى توان گفت: پيامبر (ص) ازدست اين منافقان دِق كرده و رحلت فرمودند. اين شرايط رنج آور با قضيه ى سقيفه ى بنى ساعده تداوم يافت و مقابله با آن گروه بدتر از كفّار، به قدرى صعب و مشكل بود كه به خانه نشينى اميرالمؤمنين (ع) و صلح امام حسن مجتبى (ع) و واقعه ى جان گداز كربلا منجر شد.

اميرالمؤمنين (ع) براى اينكه نام اسلام باقى بماند، هر چند با اسلام كامل و ناب آنچه آن منافقان ارائه مى كردند، فاصله ى بسيارى داشت، صبر پيشه كردند، تا لااقل اين اسلام ناقص، باقى مانده و نابود نشود. اينكه امروز اسلام عزيز با معارف روشنى بخش آن، توسط ائمه ى هدى (ع) در اختيار ما قرار دارد، مرهون آن صبر فراتر از ايوب حضرت على (ع) است كه ما يك ذرّه از آن صبر علوى را نمى توانيم درك كنيم و قدر بدانيم.

2) يهوديان

معرفى يهوديان مدينه

مانع ديگرى كه در مقابل اهداف پيامبرگرامى اسلام (ص)، در مدينه وجود داشت - كه خطر آن از خطر منافقان كمتر نبود، وجود يهوديان معاند در مدينه بود. يهوديان اطراف مدينه نه تنها اقتصاد مدينه، بلكه اقتصاد حجاز را نيز در قبضه ى تصرّف خود داشتند.

علاوه بر آن از علوم، بهره ى كافى داشته و حجاز و مخصوصاً مدينه آن ها را عالم مى دانستند. سياست يهود نيز به گونه اى حجاز را در تصرّف و قبضه ى خود داشت. و به طور خلاصه علم، سياست و ثروت در دست يهوديان مدينه بود. يهوديان اغلب در اطراف مدينه سكونت داشتند. طايفه هاى «بنى نظير»، «بنى قريظه» و «بنى قينقاع» در نزديكى مدينه داراى قلعه هايى محكم و با سرمايه هاى كلان بودند. اينان از زراعتى بالا و اقتصادى پررونق برخوردار بودند و كمى دورتر از آنان قلعه ى «خيبر» بود كه محل حكومت يهوديان مدينه به شمار مى آمد و اطراف مدينه از جمله «فدك» در اختيار آنان بود.

پيامبراكرم (ص) هنگام ورود به مدينه با اين يهوديان معاهده اى را تصويب كرد كه همه ى آن ها زير پرچم اسلام باشند؛ نه آن ها كارى به رسول خدا (ص) داشته باشند و نه پيامبر (ص) از آن ها به اجبار چيزى بخواهد و حتّى در معاهده چنين آمده بود كه اگر دشمن خواست متعرّض آنان شود، حكومت اسلامى از آنان دفاع نمايد و اگر دشمن نيز قصد تعرّض به حكومت اسلامى را داشته باشد، آنان نيز به اسلام و حكومت پيامبر (ص) يارى رسانند.(1)با اين حال، دشمنى اين قوم با اسلام چنان است كه در قرآن مى خوانيم:

«لَتَجِدَنَّ أشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ أشْرَكُوا...»؛ (2)سخت ترين و دشمن ترين دشمنان براى مسلمانان يهوديان هستند. با اين اوصاف، چاره اى جز معاهده با پيامبرگرامى (ص) اسلام نداشتند.

قوم يهود از زمان حضرت موسى (ع) داراى روحيه اى لجوج و بدكردار


1) - ابن هشام، السيره النبويه، قسمت اوّل، ص 501.

2) - مائده/ 82: «مسلماً يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيده اند، دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت.»

بودند و دشمنى آنان با اسلام و اديان الهى سابقه اى ديرينه دارد؛ چنانكه امروز هم جهانيان شاهدند دشمنى و سفّاكى برخى از آنان در اذيت و آزار فلسطينيان تحت عنوان «صهيونيسم» بى نظير است. و دشمنى آنان تا ظهور حضرت بقية اللّه (عجل التعالى) ادامه دارد.

امروزه هر فتنه و جنگ افروزى، از اين قوم صهيونيسم سرچشمه مى گيرد و آمريكا و اروپا توسط سياست هاى نژادپرستانه ى آنان اداره مى شود.

در قرآن مجيد، آيات متعدّدى به توصيف، تشريح عملكرد و خلق و خوى شرور و لجوج آن ها اشاره دارد. آن ها همواره در مقابل اديان الهى قد برافراشته اند، در حالى كه حضرت موسى (ع) به آنان بسيار خدمت كرده و آنان را از يوغ فرعونيان رهايى بخشيد، امّا آن قدر آن حضرت را مورد اذيت و آزار قرار داده و خون به دل او كردند كه مى توان گفت: او از غصّه آنان از دنيا رفت.

كج خلقى يهوديان

با مطالعه اى گذرا به تاريخ رسالت حضرت موسى (ع)، به بدكردارى، حيله گرى و بدخلقى يهوديان پى خواهيم برد. پس از آن كه حضرت موسى (ع) به واسطه ى معجزات بزرگ، بر فرعونيان غلبه يافت، براى نجات بنى اسرائيل آنان را به فلسطين آورد تا زندگى آرامى را آغاز كنند. فرعونيان آنان را تعقيب نمودند. بنى اسرائيل كه خود را بين غرق شدن در نيل و قتل عام شدن به دست فرعونيان محاصره شده ديدند، ناگزير رو به سوى حضرت موسى (ع) آورده و التماس كردند؛ تا براى نجات آنان از خداوند متعال گشايشى بطلبد. حضرت موسى (ع) با تضرّع از درگاه پروردگار، راه گريزى براى ايشان خواست؛ رود

نيل شكافته شد و مسيرى خشك براى آنان به آن سوى نيل گشوده شد.

امّا مصيبت از جايى آغاز شد كه آن ها گفتند ما دوازده طايفه ايم. ما حاضر نيستيم هر دوازده طايفه از يك مسير به آن سوى نيل حركت كنيم. اى موسى! از پروردگارت بخواه دوازده مسير مانند اين مسير براى ما بگشايد تا هر طايفه از يك مسير جداگانه عبور كند و گرنه حاضريم كشته شويم و همه با هم از يك مسير عبور نكنيم. با اينكه آن حضرت ناگزير شد از درگاه خداوند بخواهد كه دوازده مسير جداگانه براى آنان بگشايد، امّا اين خود نشانه اى از لجاجت و بدخُلقى قوم يهود دارد.

پس از آنكه حضرت موسى (ع) با رأفت و مهربانى آنان را از چنگ فرعونيان رهايى بخشيد، در وسط راه به روستايى رسيدند كه اهالى آن بت پرست بودند. اين قوم با بى شرمى تمام از حضرت موسى (ع) خواستند اجازه دهد كه آنان دوازده بت بتراشند و مانند اهالى آن روستا بت پرست شوند! باز هم آن حضرت با دلسوزى و شفقت آنان را از اين كار ناشايست برحذر داشت. در آن بيابان گرسنه و تشنه بودند، با دعاى آن حضرت «منّ » و «سَلْوى»(1)هر روز برايشان از عالم غيب مى رسيد.

از تشنگى در حال هلاكت بودند، كه حضرت موسى (ع) با عصايش بر سنگى زد و چشمه اى آب زلال و گوارا فوران كرد. امّا باز آنان گفتند ما دوازده طايفه ايم و هر يك چشمه اى جداگانه مى خواهيم. باز هم حضرت موسى (ع) ناشكرى آنان را ناديده گرفت و دوازده چشمه از سنگ بيرون آورد.

با همه ى اين اوصاف، وقتى به سرزمين فلسطين رسيدند و آن حضرت براى مقابله با گروهى اوباش و زورگو به نام «عمالقه» كه از يهود بودند، مدد


1) - منّ : گزانگبين، سَلوَى: بلدرچين

طلبيد، ياريش ننمودند و گفتند: ما حال جنگ با آنان را نداريم؛ تو و خدايت به جنگ آن ها برو، وقتى شما آن شهر را فتح كرديد، ما هم مى آييم.(1)و هنگامى كه خواستند به شهر وارد شوند، با مسخرگى و مورد استهزاء قرار دادن پروردگار و حضرت موسى (ع) وارد آن شهر شدند.

قرآن در چندين مبحث به اين موضوع پرداخته است. قرآن مى فرمايد: حضرت موسى (ع) به آن ها گفت: به درگاه خداوند استغفار كرده، توبه و انابه كنيد و سپس وارد شهر شويد. امّا آنان با مسخره نمودن آن حضرت، كلامى زشت را بر زبان جارى ساختند. البته قرآن به آن كلام زشت اشاره نمى كند. اين تمسخر و استهزاء، موجب شد پروردگار عالميان آن قوم بى ادب و بهانه جو و لجوج را حدود سى سال در بيابان سرگردان گرداند.

در ماجراى عزيمت حضرت موسى (ع) براى دريافت ده فرمان الهى تحت عنوان تورات، دوباره نافرمانى و كج خلقى كرده و در تأخير ده روزه ى آن حضرت، با حيله ى سامرى، گوساله پرست شدند.

در روايات داريم كه اين قوم نافرمان در يك شب صد و بيست نفر از پيامبران الهى را قتل عام كردند و فرداى آن روز به سركار خود رفتند. اين قوم از زمان فرعون تاكنون هميشه دشمن اديان الهى بوده اند و تاريخچه ى پر خباثت و جنايت آن ها سرشار از قتل، غارت، خونريزى، قساوت، فساد و تباهى است.


1) - مائده/ 24: «قالوا يموسى إِنّا لَن نَّدخُلَهَآ أَبَدَاً مَّا دَامُوا فِيهَا فَاذهَب أَنتَ وَ رَبُّكَ فَقَتِلَآ إِنَّا هَهُنَا قَعِدُون

كارشكنى يهوديان و نقض معاهده با پيامبر اسلام (ص)

با اينكه يهوديان معاهده اى مسالمت آميز را امضا كرده بودند، اما اوّلين كارشكنى و نقض پيمان ايشان، در جاسوسى براى كفّار و مشركين قريش ظاهر شد. چنانكه امروزه نيز شبكه ى جاسوسى «موساد» بزرگ ترين نقش را در ترورها و فتنه هاى خونبار ايفا مى كند. آنان تمامى اطّلاعات مسلمانان را در اختيار ابوسفيان و سران مشرك قريش قرار مى دادند.

آن ها ابتدا در مجالس خود، شروع به تضعيف اسلام نمودند. با اينكه پيامبر (ص) از آنچه در مجالس خصوصى آن ها مى گذشت؛ اطّلاع مى يافت، با آنان كارى نداشت. ولى كم كم جسارت آنان به آنجا رسيد كه در جنگ خندق كه از مشكل ترين غزوات پيامبر (ص) به شمار مى آيد و در آن چهل طايفه از اعراب به سركردگى مشركين قريش و ابوسفيان به جنگ مسلمانان مدينه آمده بودند، و قصد قتل عام مسلمانان و شهادت پيامبر (ص) را داشتند، قبلاً با مشركان هماهنگ كرده بودند كه شما حمله كرده و ما نيز از پشت به آنان خنجر مى زنيم. بنابراين هنگامى كه مسلمانان در حال درگيرى با مشركين بودند، به آن حضرت خبر دادند يهود حمله كرده است. آنجا بود كه پيامبر (ص) مبارزه با آنان را روا دانست و آن سه طايفه ى يهودى را كه در مدينه بودند؛ سركوب و ريشه كن كردند.(1)آنان در توطئه اى قصد داشتند با پرتاب كردن سنگ بر سر آن حضرت، ايشان را به شهادت رسانند.


1) - ابن هشام، السيره النبويه، قسمت دوم، ص 239

3) جنگ ها

تقسيم بندى جنگ هاى پيامبر (ص)

از مجموع هشتادوچهار جنگ كه در زمان حيات پيامبرگرامى اسلام (ص) به وقوع پيوست، بيست و هفت نبرد در ميدان جنگ انجام گرفت و بقيه نيز «سريه» بودند؛ كه شامل مقابله هاى نظامى پيامبر (ص) با شورش و خونريزى و غارت برخى قبايل عرب است.

پيروزى مسلمانان در جنگ ها

پس از منافقان و يهوديان، سومين مانع حكومت اسلامى پيامبر اكرم (ص) در مدينه، جنگ هاى متعدّدى بود كه مشركان پيش آوردند. ناگفته نماند كه آن حضرت در اين ده سال، هرگز با ملّتى نجنگيدند. نكته ى ديگر اينكه هيچ كدام از جنگ هاى پيامبر (ص) جهاد ابتدايى نبود. هر جنگى اتفاق افتاد، جنبه ى دفاعى داشت. يعنى آغاز كننده ى نبرد، مشركان و مخالفان اسلام بودند و مسلمانان براى دفاع از اسلام با آنان به جنگ و جهاد و دفاع مى پرداختند و پيامبر (ص) ناگزير به نبرد با آنان بودند.

دفاع، امرى عقلى و عقلانى است كه هر انسانى ناگزير است براى مقابله با ناجوانمردى ها، تعرّض به سرزمين و ناموس براى دفاع پيش برود و مانع از اهداف پليد آنان شود. از اين رو، تمامى هشتادوچهار جنگ كه در اين ده سال به وجود آمد، دفاع تلقّى مى شود و نكته ى ديگر اينكه در همان دفاع ها نيز نقش رحمةٌ للعالمينى خود را از دست ندادند؛ زيرا آيه ى «وَ مَا أرْسَلْنكَ إلا رَحْمَةً

لِلْعلَمينَ »؛ (1)كه نازل شد؛ هيچ منافق يا مشركى نگفت كه نه، تو آدم جنگجو و خشنى هستى، پس رحمةٌ للعالمين نيستى!

يكى از نكات قابل توجه پيرامون اين هشتاد و چهار جنگ، پيروزى مسلمانان در تمامى آن ها بود و تنها در دو جنگ شكستى ظاهرى، براى مسلمانان واقع شد و در هر دو جنگ نيز، نتيجه ى نهايى نوعى موفّقيت مسلمانان را به ارمغان داشت. قرآن كريم علّت آن دو شكست را در دو نكته ى فوق العاده مهم اخلاقى بيان مى كند كه با شرح مختصرى از آن جنگ ها، علل شكست را بررسى مى كنيم.

جنگ احد و نافرمانى مسلمانان از پيامبر (ص)

اولين نبردى كه ظاهراً مسلمانان در آن شكست خوردند، جنگ «احد» بود؛ كه مشركين مكّه با تجهيزاتى كامل به قصد براندازى اسلام و قتل عام مسلمانان مدينه، به سوى اين شهر هجوم آوردند. وقتى خبر به رسول اكرم (ص) رسيد، مردم را به مسجد فرا خوانده و به تشريح نقشه هاى دشمن پرداختند و آن ها را براى مقابله با كفّار قريش مهيا كردند.

منافقان در اين جنگ، با ايجاد اختلاف در مسأله ى جزئى كه خط مقدّم جبهه و محل درگيرى با دشمن كجا باشد، به دنبال بهانه جويى و عدم شركت مسلمانان در جنگ بودند و در نتيجه سيصد نفر از مسلمانان سست ايمان را با خود همراه كردند تا اينكه آنها جبهه را رها كرده و به مدينه بازگشتند.(2)(لازم


1) - انبياء/ 107: «و تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»

2) - واقدى، المغازى، ج 1، ص 230.

به يادآورى است كه فرار از جبهه ى نبرد از گناهان كبيره است؛ چه كسانى كه گناهان كبيره را هفتصد مورد و چه كسانى كه هفت مورد برشمرده اند، فرار از جنگ را از موارد گناهان كبيره مى دانند.) هرچند سيصد نفر، از ميدان معركه گريختند، امّا براى پيامبر (ص) اهمّيت چندانى نداشت. با اينكه ترك كردن ميدان نبرد توسط آن سيصد نفر در روحيه ى ديگر افراد لشكر تأثير داشت، اما به حدى نبود كه از علل شكست مسلمانان به شمار آيد.

با صف آرايى و شكل گيرى جبهه ى اسلام كه در بين دو كوه بود و تنگه اى مهم بين آن دو كوه قرار داشت كه دشمن مى توانست در صورت غفلت به مسلمانان ضربه بزند، پيامبر (ص) تعدادى از مسلمانان را به فرماندهى يك مسلمان شجاع، متدين و مطيع مأمور حفاظت از آن تنگه نمود و فرمودند: حفظ موقعيت اين تنگه به عهده ى شماست. چه پيروز شويم و چه شكست بخوريم، شما اين موقعيت را رها نكنيد تا جنگ به پايان برسد(1).

مسلمانان در همان حمله ى اوّل شكست عجيبى به كفّار وارد كردند. مشركين از ميدان گريخته و غنائم و اموالشان را بر زمين گذاشتند. مسلمانانى كه در ميدان پيروز شده بودند، به جمع آورى غنايم مشغول شدند. و به دنبال آن، گروهى كه مأموريت حفظ تنگه را برعهده داشتند، وقتى ديدند ديگر مسلمانان به جمع آورى غنائم مشغولند و آنان از غنايم بى بهره اند، به فرمانده ى خود گفتند: ما نيز بايد از غنائم بهره اى داشته باشيم و اصرار آن فرمانده و يادآورى سخنان پيامبر (ص) - مبنى بر اينكه در هيچ شرايطى اين موقعيت را ترك نكنيد - در آنان اثر نكرد و اختلاف بين آنان بالا گرفت.


1) - واقدى، المغازى، ص 230.

يكى، دونفر به همراه آن فرمانده بر بلندى آن كوه باقى ماندند و ديگران براى جمع آورى غنائم از فراز كوه پايين آمده و غنائم بى ارزش دنيا را بر سفارش هاى پيامبر خدا (ص) ترجيح دادند. و لحظه اى خداوند را فراموش كردند. در نتيجه خالد بن وليد كه از فرماندهان لشكر كفّار بود، و با گروهى از اسب سواران لشكر كفر منتظر چنين اتفاقى بود، فرصت را مناسب ديد و با افراد خود با دور زدن كوه از همان تنگه، از پشت به مسلمانان كه مشغول و سرگرم گردآورى غنايم بودند، حمله كردند و مشركين كه از ميدان گريخته بودند، با شنيدن صداى يورش گروه خالد بن وليد روحيه گرفتند و به سوى ميدان بازگشتند و در يك لحظه مسلمانان در حلقه ى محاصره ى كفّار قرار گرفتند. از دو طرف به مسلمانان حمله شد و مسلمانانى كه شيطان بر آن ها تسلّط يافته بود، ديگر به غنايم اندك قناعت نمى كردند و در گردآورى غنايم از هم پيشى مى گرفتند. و آن نافرمانى و غفلت و توجّه به ذخاير دنيا، باعث شد شكست به سراغشان بيايد.(1)

پيامبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) همراه با يك نفر از زنان، در وسط ميدان نبرد تنها ماندند. هرگاه دشمن به سوى آنان مى آمد، با اطلاع رسانى پيامبر (ص) و آن خانم، على (ع) به مقابله ى دشمن مى آمد و مانع هجوم آنان بر رسول خدا (ص) مى شد. در اين درگيرى ها پيشانى و دندان پيامبر (ص) شكست؛ حتّى كار به آنجا رسيد كه يكى از شياطين انسى يا جنّى فرياد زد پيغمبر كشته شد(2)و اسلام تمام شد.

اين خبر به سرعت در مدينه شايع گرديد و حضرت زهرا (س) با نگرانى


1) - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 41

2) - واقدى، المغازى، ج 1، ص 244

با تعدادى از زنان به سوى جبهه آمدند. نرسيده به اُحد، بانويى را مشاهده فرمودند كه بارى بر شتر خويش داشت و از ميدان كارزار برمى گشت. هنوز به حضرت زهرا (س) نرسيده به آن حضرت سلام كرد و گفت: يا زهرا! جان عالم فداى خاك پاى پيامبراكرم، من رسول الله (ص) را زنده در دامنه ى كوه نشسته ديدم. پيامبر (ص) سالم بودند و اصحاب اطراف آن حضرت بودند. ناراحت نباشيد از همين جا برگرديد. حضرت زهرا (س) از او پرسيدند: بار شترت چيست ؟ آن زن از پاسخ گفتن طفره رفت؛ تا اينكه با اصرار حضرت فاطمه (س) پس از سه بار پرسيدن، بالأخره مجبور شد بگويد: رفتم به جبهه ببينم آيا رسول الله (ص) سالم است يا نه؛ امّا در برگشت ديدم شوهرم، برادرم و پسرم در جبهه به شهادت رسيده اند. اين جسدهاى آن هاست. مى برم تا آنان را دفن كنم. اين نمونه اى از تحوّل و انقلاب اخلاقى و دفعى در صدر اسلام است.

بانويى كه در يك محيط پر از فساد زندگى كرده بود، در پى تحوّل اخلاقى و هدايت پيامبر (ص) به چنين مقامى دست يافت كه همسر و مادر و خواهر شهيد شد.

تاريخ نويسان در مورد اين زن، مطلبى جالب تر نوشته اند كه از اهميت ويژه اى برخوردار است. آنان مى نويسند: روز قبل از جنگ احد، شوهر همين خانم كه مردى معلول بود؛ با كوله بارى از خرما لنگ لنگان به محضر رسول الله (ص) آمد و گفت يا رسول الله اين مقدار خرما تنها در خانه ى ما بود، امّا زن و فرزندم بسيار خوشحال بودند كه گرسنه بخوابند و اين مقدار خرما صرف جبهه شود.

حضرت فرمودند: جهاد بر تو با اين معلوليت واجب نيست. تو كه خود

مى گويى يكى از پسرانت هم در جبهه است، برادر همسرت نيز در جبهه است، بنابراين به خانه برگرد و اين مقدار خرما را نيز با خود به منزل ببر و صرف زندگى خويش كن.

اين مرد با شنيدن اين سخنان مانند ابر بهارى شروع به گريه نمود و التماس كرد كه يا رسول الله (ص) زن و بچه ى مرا مأيوس نكنيد. آنان با خوشحالى فراوان ديشب شام نخوردند تا اين مقدار خرما را براى جبهه هديه نمايند. حضرت پذيرفتند كه او در جبهه حاضر شود و آن خرماها را نيز صرف رزمندگان اسلام نمايند.(1)در آن درگيرى هم آن خانم و هم حضرت على (ع) جراحات شديدى بر بدنشان وارد آمد و برخى نوشته اند تا نود جراحت بر پيكر نازنين آن حضرت وارد آمد.

پيامبرگرامى اسلام (ص) كه اوضاع را بحرانى مى ديد دست به دعا بلند كرد و طى مناجاتى با پروردگار خويش گفت: خداوندا! اگر مى خواهى اسلام و آيين تو آسيبى نبيند، ما را در اين مبارزه يارى كن. امدادهاى غيبى به يارى آن حضرت آمد و دشمن را هراس گرفت و در نتيجه كفّار از معركه گريختند.

پس از جنگ، پيامبر (ص) با زخم هاى فراوان در دامنه ى كوه احد نشسته و مسلمانانى كه از هجوم دشمن جان سالم به در برده بودند، اطراف آن حضرت گرد آمدند و البته از عملكرد خود، سر به زير و خجالت زده بودند. با اين حال پيامبرگرامى (ص) بدون هيچ عتاب و روى ترش كردنى با سعه ى صدر از خطايشان اغماض كردند. در آن ميان، يك نفر پرسيد: يارسول الله! چگونه شد كه ما در آغاز نبرد پيروز بوديم و در آخر با شكست روبرو شديم ؟ آن حضرت


1) - الحلبى الشافى، السيره الحلبيه، قسمت دوم، ص 243

پاسخ دادند: زيرا خداوند را در يك لحظه فراموش كرديد.

آرى، اين دقيق ترين پاسخ در جواب آن فرد بود. آن ها در يك لحظه، خدا را فراموش كردند و به گردآورى غنايم مشغول و به دنيا توجه كردند. غفلت آنان باعث شد تا شكستى عجيب، گريبان آنان را بگيرد. پيامبراكرم (ص) همواره اين دعا را زمزمه مى كردند:

«الهي لا تَكِلْني إلي نَفسي طَرفَهَ عَينٍ أبَداً»،(1)

خدايا حتّى يك لحظه مرا به خود وامگذار.

پيامبر (ص) با آن پاسخ، اصلى ترين علّت شكست را بيان فرمودند و براى اينكه آنان شرمنده تر نشوند، به جزئيات ماجرا نپرداختند.

قرآن نيز مى فرمايد:

«وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللّهُ وَعْدَهُ إذْ تَحُسُّونَهُمْ بإذْنِهِ حَتّي إذا فَشِلْتُم وَ تَنازَعْتُمْ فِي الأمرِ وَ عَصَيْتُم مِن بَعْدِ ما أرئكُم ما تَحِبُّونَ ...»؛(2)حتماً وعده ى خداوند پيروزى است. خدا وعده داده بود كه شما پيروز شويد. شرط پيروزى شما تا زمانى است كه با هم درگيرى و اختلاف نداشته باشيد و هركس در پى به كرسى نشاندن نظر خود نباشد. در اين صورت پيروزى با شماست. پيروزى تا هنگامى براى شماست كه نافرمانى از امر رسول خدا (ص) و توجّه به ذخاير دنيوى نداشته باشيد.

شرط موفّقيت انسان، در توجّه به حضرت حق است. جمله اى عارفانه و شيرين در دعاى عرفه ى حضرت امام حسين (ع) به اين مهم اشاره دارد كه:


1) - محمد كلينى، كافى، ج 7، ص 2

2) - آل عمران/ 152: «و [در نبرد احد] قطعاً خدا وعده ى خود را با شما راست گردانيد، آنگاه كه به فرمان او، آنان را مى كشتيد، تا آنكه سست شديد و در كار [جنگ و بر سر تقسيم غنايم] با يكديگر به نزاع پرداختيد، و پساز آنكه آنچه را دوست داشتيد [يعنى غنايم را] به شما نشان داد، نافرمانى نموديد...»

خدايا كسى كه تو را دارد چه چيز ندارد و كسى كه تو را ندارد، چه دارد؟ يعنى كسى كه خدا را ندارد هيچ ندارد حتى اگر دنيا مسخّر او باشد و دنيا او را حمايت كنند. چون خدا را ندارد، پس هيچ ندارد.

تاريخ نويسان مى نويسند: اصحاب آن حضرت واله و دل باخته ى پيامبرگرامى اسلام بودند. عشق پيامبر (ص) آنان را واله و حيران كرده بود.

ما قبل از انقلاب اين مطالب و حكايات را مى شنيديم و با خود مى گفتيم: آيا به راستى اين شگفتى و دلدادگى حقيقت داشته است ؟ با ظهور انقلاب اسلامى و فداكارى جوانان رشيد اين مرز و بوم، خداوند به ما نشان داد كه فداكارى اصحاب حضرت رسول اكرم (ص) افسانه نبوده است.

تحوّل عظيمى كه به لطف عنايت حضرت حق و رهبرى حضرت امام خمينى (قدس سره) در ايران جلوه گر شد و زنان و مردانى خدايى با فدا نمودن عزيزان خود در راه آرمان هاى اسلام به آن افتخار نمودند و امروز نيز كمتر خانواده ى شهيدى را مى توان سراغ داشت كه به شهادت عزيز خود افتخار نكند؛ بيانگر اين حقيقت است كه اولاً تحوّل عصر بعثت حقيقتى كتمان نشدنى بوده است و ثانياً اين تحوّل امكان تكرار شدن در هر عصر و زمان را دارد.

مضمون اين آيه ى شريفه در قرآن بيش از ده بار تكرار شده است كه:

«فَسيرُوا فِي الارْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَهُ الْمُكَذِّبينَ »،(1)«كَيفَ كانَ عاقِبَهُ الْمُجرِمينَ »(2)يا «كَيفَ كانَ عاقِبَهُ الْمُفسدينَ »؛(3)اين توصيه هاى قرآن مجيد براى عبرت گرفتن از گذشتگان است تا تحوّل


1) - آل عمران/ 137: «در زمين بگرديد و بنگريد كه فرجام تكذيب كنندگان چگونه بوده است».

2) - اعراف/ 84: «فرجام گنهكاران چه سان بود».

3) - همان/ 103: «فرجام مفسدان چگونه بوده است».

اخلاقى در خانواده ها به وجود آورد. قرآن مى خواهد بگويد اگر زمانى زندگى مى كنى كه فساد اخلاقى جامعه را فراگرفته است، مگر در صدر اسلام چنين نبود؟ مگر در عصر اسلام فساد و فحشا و قتل و غارت سرزمين مكّه و حجاز را فرانگرفته بود؟ قرآن كريم گاه براى ترسيم اوضاع پيش از بعثت پيامبر (ص) اشاره هايى دارد. از جمله اينكه به طواف آنان در گرد خانه ى خدا اشاره مى كند كه نماز ايشان در جوار خانه ى خدا جز كف زدن و سوت زدن نبود. زن و مرد با هم عريان به گرد خانه ى خدا پايكوبان مى چرخيدند و اشعار عاشقانه مى خواندند. آيه ى شريفه ى

«وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِندَ البَيتِ إلآ مَكآءً وَ تَصدِيه»؛ (1)تلميحى به اين فساد و بى عفّتى اهل حجاز قبل از بعثت دارد. امّا همين قوم با ظهور اسلام و هدايت پيامبرگرامى اسلام كارشان به جايى رسيد كه عزيزان خود را به قربانگاه عرصه ى جهاد مى فرستادند.

جنگ حنين و آفت عُجب

دومين جنگى كه موفّقيت مسلمانان در آن كمرنگ بود، جنگ حنين است؛ كه در سال هشتم هجرت و پس از فتح مكّه اتفّاق افتاد.

در جنگ هاى پيشين تعداد مسلمانان اندك و تعداد مشركين در برخى جنگ ها تقريباً ده برابر مسلمانان بود. مسلمانان تجهيزات و حتّى ابزار مناسب جنگى در دست نداشتند. حتّى با چماق و چوب و سنگ به جنگ با كفّار مى رفتند.

در جنگ «احد» ايثار و گذشت و فداكارى فراوان بود. غذا و آب خود


1) - انفال/ 35: «و نمازشان در خانه ى [خدا] جز سوت كشيدن و كف زدن نبود.»

را به همديگر مى دادند و چنانكه نقل كرده اند، پيامبر (ص) فرمودند: از سعد خبرى به من بدهيد. ديدند او در حال احتضار است مشك آبى را آوردند تا بين رزمندگان مجروح تقسيم كنند. سعد گفت: آن برادر مجروحم از من تشنه تر است. اوّل به او آب دهيد. آن فرد به ديگرى اشاره نمود. سومى به چهارمى تا بالأخره وقتى آب به نفر هفتم رسيد، نفر هفتم به شهادت رسيده بود. بازگشتند آب را به نفر ششم بدهند، او هم با شهادت سيراب شده بود. و به همين ترتيب تا به نفر اوّل يعنى سعد بازگشتند، هر هفت نفر به شهادت رسيدند و هيچيك آب ننوشيدند.

امّا در جنگ حنين با توجّه به توسعه ى اسلام و فتوحاتى كه در جنگ هاى پيشين براى مسلمانان پيش آمده بود و از امكانات بهترى برخوردار شده بودند به طورى كه لشكرى دوازده هزار نفرى شده از نظر كيفيت و كميت نبرد، مهيا بودند، ولى متأسفانه از ياد خدا غافل شدند.

چنانكه در قرآن مى خوانيم:

«لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ في مَواطِنَ كَثيرَهٍ وَ يَوْمَ حُنَينٍ إذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الاَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُدْبِرِينَ »؛ (1)قرآن مى فرمايد: عُجب شما را گرفت. پس شكست به سراغتان آمد و به قدرى زمين و آسمان بر شما تنگ شد كه مى خواستيد از غصّه دِق كنيد. بالأخره از جبهه متوارى شديد. با اين حال، قرآن مى فرمايد: بالأخره شما را پيروز كرديم مثل جنگ احد كه در آخر پيروز شديد. در اين جنگ هم مانند جنگ احد جز يك زن و حضرت اميرالمؤمنين (ع) و پيامبراكرم (ص) كسى


1) - توبه/ 25: «قطعاً خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرده است، و [نيز] در روز حنين؛ آن هنگام كه شمار زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولى به هيچ وجه از شما دفع [خطر] نكرد. و زمين با همه ى فراخى بر شما تنگ گرديد، سپس در حالى كه پشت [به دشمن] كرده بوديد، برگشتيد».

در ميدان باقى نماند.(1)پيامبر (ص) سوار بر شترى بودند و اميرالمؤمنين (ص) آن حضرت را از حمله ى دشمنان محافظت مى كردند و آن خانم نيز به اميرالمؤمنين (ع) اطّلاع رسانى مى كردند تا پيامبرگرامى (ص) از خدشه و گزند دشمنان در امان بمانند. در اين جنگ نيز لطف و عنايت و امداد غيبى پروردگار به يارى مسلمانان آمد و لشگر اسلام پيروز گشت.

هرچند مسلمانان در حفاظت از جان پيامبر (ص) كوتاهى كردند، امّا خداوند از جان رسول خود محافظت نمود. همان گونه كه تلاش هاى دشمنان اسلام از آغاز تاكنون در نابودى اسلام بى ثمر مانده است. و بنا به تعبير قرآن:

«يُريدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكفرونَ »؛ (2)هرچند خواستند نور اين اسلام را خاموش كنند، ولى به لطف حضرت حق خودشان خاموش شدند، همان طور كه تلاش هاى دشمنان انقلاب اسلامى بحمدلله تاكنون بى نتيجه مانده است.

با اين اوصاف، دليل شكست اوليه ى مسلمانان در جنگ حنين، عجب آنان بود و اين بزرگ ترين درسى است كه مى توان از اين جنگ گرفت كه تنها عامل پيروزى هر ملّتى توكّل آن ملّت بر خداوند تبارك و تعالى است. ملّتى كه از توكّل بر خداوند بى بهره باشد، ذليل است. هر خانواده اى هم كه توكّل در آن كمرنگ باشد، به موفّقيت دست نمى يابد.

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ »؛ (3)


1) - ابن هشام، السيره النبويه، قسمت دوم، ص 438.

2) - صف/ 8: «مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا - گرچه كافران را ناخوش افتد - نور خود را كامل خواهد گردانيد».

3) - طلاق/ 3: «و هركس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است».

انسان بايد همه چيز را از خدا بداند. پيروزى ها مرهون توكّل بر حضرت حق است.

اگر به تاريخ دفاع مقدّس نيز بنگريم، پيروزى ها مرهون توكّل ها و توسّل ها است. از اين رو، هنگامى كه خرّمشهر در سوم خرداد سال 60 آزاد شد، حضرت امام (قدس سره) براى اينكه عُجب و غرور به سراغ رزمندگان نيايد، فرمودند: «خرّمشهر را خدا آزاد كرد».

جنگ خيبر

توطئه هاى يهوديان ادامه داشت تا اينكه خبر مهيا شدن يهوديان قلعه ى خيبر را، به پيامبر (ص) رسانيدند.

امكانات نظامى مسلمانان براى مقابله با يهوديان خيبر بسيار اندك و ناچيز بود. از سوى ديگر، قلعه هاى مستحكم يهوديان تسخيرناپذير به نظر مى رسيد. درحالى كه خانه هاى مسلمانان خانه هاى گِلى و سست بنياد بود كه با بادى امكان فروريختن آن وجود داشت. در اطراف خيبر نيز خندقى بزرگ حفر شده بود كه عبور از آن كار را بر سپاهيان اسلام سخت تر مى كرد. از سوى ديگر، مشركين قريش نيز آنان را حمايت مى كردند.

با اين اوصاف، پيامبرگرامى اسلام (ص) با لشكرى بالغ بر 1400 نفر براى مقابله با آنان به سوى جبهه رفتند؛ در حالى كه امكانات چندان و غذاى مناسب و به حدّ كافى در اختيار نداشتند. در عوض، آنان در قلعه ى خود براى حدود يك سال امكانات ذخيره كرده بودند تا در صورت طولانى شدن جنگ با

كمبودى مواجه نشوند. قصدشان اين بود كه مسلمانان به ميدان بيايند و كشته شوند و چنانچه بحرانى هم به وجود آمد، مى توانستند درب قلعه را ببندند و مسلمانان در پشت قلعه مى ماندند تا كشته شوند.(1)

يهوديان در بين لشگر خود يك فرد شجاعى داشتند كه «مرهب» نام داشت. جنگ در روز اوّل بنا بر نقل مورّخان اهل سنّت به فرماندهى «ابوبكر» و در روز دوم به فرماندهى «عمربن خطاب» و روز سوم به فرماندهى «عثمان» با شكست مواجه شد كه روز به روز به جرأت و پررويى يهوديان خيبر افزوده شد و روحيه ى لشكريان اسلام روز به روز ضعيف تر مى شد. در روز سوم پس از نماز مغرب و عشاء پيامبر (ص) فرمودند: فردا علم فرماندهى را به دست كسى مى سپارم كه خدا و من او را دوست داريم و او نيز من و خدا را دوست دارد.

مسلمانان از مضامين سخن پيامبر (ص) پيش بينى مى كردند كه اين خصوصيات جز در شخصيت اميرالمؤمنين (ع) هويدا نخواهد شد. چگونه او به جبهه خواهد رفت و با سپاه مسلّح يهود خيبرى مقابله خواهد كرد؟!

فرداى آن شب، يعنى صبح روز چهارم، پيامبر (ص) على (ع) را صدا زدند و براى مداواى چشمان او، انگشت خود را با آب دهان خويش خيس كرده و به چشمان آن حضرت ماليدند به طورى كه درد آزاردهنده ى چشمان حضرت اميرالمؤمنين (ع) بهبودى كامل يافت. پس عَلَم فرماندهى را به دست آن حضرت دادند و به جاى آنكه بگويند پيروزى با تو است يا اينكه بگويند تو از اجر و ثواب فراوانى بهره مند مى شوى و سخنانى از اين قبيل، فرمودند:


1) - واقدى، المغازى، ج 2، ص 637.

«يا عَلِي! لَئِنْ يَهْدِي اللّهُ علي يَدَيكَ رَجُلاً خَيْرٌ لَكَ مِما طلعت عليه الشمس وَ غَربَتْ »(1)على جان! اگر بتوانى يك نفر را هدايت كنى، بهترين خوبى دنيا و آنچه در آن است را به دست آورده اى.(2)

اين سخن، براى همه ى ما داراى پيامى والا است. از جمله اينكه خوشا به حال كسانى كه در هدايت انسان ها مؤثرند.

وقتى على (ع) را با دعاى خير خود بدرقه فرمود، از آنجا كه اهل خيبر نيز على (ع) را مى شناختند، همان شجاع خيبر يعنى «مرهب» را به مقابله با آن حضرت راهى ميدان كردند. مرهب از نيروى فوق العاده اى برخوردار بود. امّا در همان حمله ى اوّل به دست توانمند و يدالهى اميرالمؤمنين (ع) به درك واصل و يهوديان به سوى قلعه ى خيبر گريختند. امكان نفوذ به قلعه ى يهود به ويژه قلعه ى خيبر وجود نداشت. اميرالمؤمنين (ع) با عنايت حضرت حق از عرض چهار، پنج مترى خندق پريدند و حلقه ى درب سنگين خيبر را گرفته و با تكان دادن، درب را از جا كنده و بر روى خندق انداختند. رزمندگان اسلام از روى آن در عبور نموده و به داخل قلعه ى خيبر نفوذ كردند. بنابراين قلعه هاى يهوديان يكى پس از ديگرى سقوط كرد و به تسخير مسلمانان درآمد.

ماجراى فدك

پس از اين جنگ، غنائم و ثروت هاى فراوانى نصيب مسلمانان گرديد. چندين ده و باغات فراوان به دست مسلمانان افتاد كه از جمله ى آن ها روستاى


1) - محمد كلينى، كافى، ج 5، ص 28

2) - در اين باره رجوع كنيد به واقدى، المغازى، ج 2، ص 654 و ابن هشام، السيره النبويه، قسمت دوم، ص 335 و تاريخ يعقوبى، ج دوم، ص 56 و ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 12.

«فدك» بود.(1)نكته ى قابل توجّه در مورد فدك اين است كه: فدك متعلّق به حضرت خديجه (س) بوده است. در حمله ى اوّل مسلمانان، اهالى فدك تسليم شدند و غنايم آن بر اين اساس، از آنِ مسلمانان نيست، بلكه از موارد «فىء» و اموال رسول گرامى اسلام (ص) به شمار مى آيد.

در سوره ى حشر مى فرمايد: اگر مسلمانان با جهاد غنايمى را به دست آوردند، خمس آن غنايم به پيامبر (ص) مى رسد كه براى تقويت حكومت اسلامى هزينه نمايد و چنانچه بدون درگيرى سرزمينى و اموالى به دست مسلمين برسد، همه اش از آن رسول الله (ص) است.

از اين رو، فدك كاملاً به شخص رسول اكرم (ص) و خاندان مطهرش تعلّق دارد. پيامبر (ص) فدك را به دو قسمت تقسيم فرمودند: نيمى از آن را به اهالى فدك و نيم ديگر آن را به حضرت زهرا (س) دادند. آيه اى نازل شد و فرمود:

«وَءاتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ » (2)يعنى اى رسول الله! اين فدك مال خديجه است كه به زور تصاحب شد و با سه، چهار بار خرما آن را به مالكيت خود درآوردند. اينك اين حق زهرا (س) است و بنا به دستور الهى آن حضرت فدك را به دختر گرامى خود كه دختر خديجه (س) نيز بود، واگذار كردند.

پس از اين جريان و فتح خيبر، شرّ يهوديان از سر مسلمانان مدينه كم شد، امّا شرارت منافقان تا آخر عمر شريف و مبارك پيامبر (ص) و حتّى بعد از رحلت آن بزرگوار ادامه داشت.


1) - ابن هشام، السيره النبويه، قسمت دوم، ص 327

2) - اسراء/ 26: «و حق خويشاوندان را به او بده.»

در طى ده سال حكومت پيامبر (ص) حدود سى جنگ مهم روى داد كه در آن مسلمانان از نظر كيفى و كمى بسيار ضعيف بودند و امكانات خوبى براى مبارزه نداشتند. امّا با اين وجود پيروزى و موفّقيت با مسلمانان بود. علّت اصلى اين پيروزى ها همان ايمان و توكّل مسلمانان به خداوند متعال بود كه با محاسبات امكانات و توانايى هاى فيزيكى قابل تحليل نيست. اگر در جنگ احد هفتاد نفر از مسلمانان كشته شدند، اين امر از غفلت آنان نسبت به پروردگار و توجّه آنان به غنايم دنيوى ناشى شد. بنابراين تنها عامل موفقيت ها را بايد در همين دو نكته يعنى «توكّل» و «ايمان» به خدا دانست.

فصل هفتم: عوامل پيروزى مسلمانان

اشاره

1) ايمان، اصلى ترين عامل پيروزى مسلمانان

اشاره

مهمترين دستاورد و ارمغان اسلام كه توانست مسلمانان را بر دشمنان خود غلبه و پيروزى دهد، ايمان بود. تربيت الهى پيامبر اكرم (ص)، چنان رفتار و اخلاق اعراب مدينه و حجاز را متحوّل ساخت كه توانستند به وسيله ى تقوا و ورع از بن بست ها رهايى يابند. مسلمانان صدر اسلام، هر چند از سواد الفبا بى بهره بودند، اما ايمان عملى در دلشان پيدا شد. هر چند نمى توانستند به صورت اجتهادى اصول دين را بيان كنند، امّا به اصول دين يقين داشتند. و اين تحوّلى بود كه پيامبراكرم (ص) در مسلمانان صدر اسلام ايجاد نمودند. اين ايمان رسوخى حربه و ابزارى كارآمد شد كه توانستند 84 جنگ را به كمكش پشت سر بگذارند. اكنون نيز لازم است كه جوانان ما هم ايمان عقلى داشته باشند تا بتوانند در اين زمانه كه شبهات فراوان است، پاسخگوى شبهات بوده و ايمان عملى داشته باشند.

لزوم دستيابى به ايمان

در آن زندگى كه نور نماز و عبادت نباشد و با فسق و فجور همراه شود، به تعبير قرآن مجيد زندگى در ظلمات است و با تشبيهى معقول به محسوس اين چنين توصيف مى كند:

«أوْ كَظُلُمتٍ في بَحْرِ لُجِّيٍ يَغْشَهُ مَوْجٌ مِنْ فَوقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوقِهِ سَحابٌ ظُلُمتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذآ أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرئها وَ مَنْ لَمّ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِن نورٍ»؛ (1)اگر شما به دريا برويد، دريا را ذاتاً تاريك مى بينيد، هر چند شنا هم بلد باشيد، از وارد شدن در اعماق آن وحشت مى كنيد. دريا ذاتاً مخوف است. حال اگر ابرى هم آسمان را پوشانيده باشد، بر ظلمت آن مى افزايد و اگر شب هم باشد و امواج دريا خروشان باشند، وحشت سوم و تاريكى سوم را متصوّر مى سازد. بنابراين، زندگى منهاى خدا، ظلمت در ظلمت است و به اندازه اى زندگى را براى انسان ظلمانى مى سازد كه از وحشت ظلمات آن، به يك سرگردانى و خودگمشدگى مى رسد. براين اساس مى فرمايد: وقتى در زندگى نور خدا نباشد، هيچ چيزى نمى تواند زندگى را روشن كند؛ پول، رياست و هر رفاه ديگرى نمى تواند زندگى همراه با اضطراب و نگرانى را آرامش بخشد. اندكى تأمّل بر اين مباحث مى تواند آدمى را به وادى نور و سرور رهنمون سازد.

در قرآن مى خوانيم:

«فَأيُّ الفَريقَينِ أَََحَقُّ بِالأًمْنِ إِن كُنتُم تَعْلَمُونَ »؛ (2)


1) - نور/ 40: «يا [كارهايشان] مانند تاريكى هايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مى پوشاند [و] روى آن موجى [ديگر] است [و] بالاى آن ابرى است. تاريكى هايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است. هرگاه [غرقه] دستش را بيرون آورد، به زحمت آن را مى بيند، و خدا به هركس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.»

2) - انعام/ 81: «پس اگر مى دانيد كدام يك از [ما] دو دسته به ايمنى سزاوارتر است ؟».

چه كسى مى تواند يك زندگى بدون غم و غصه داشته باشد؟ قرآن مى فرمايد: چه كسى استحقاق دارد امنيت دل داشته باشد، يا يك زندگى بدون دلهره و اضطراب داشته باشد؟ سپس خود پاسخ مى گويد:

«الّذينَ ءامَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ » (1)كسانى كه ايمان مى آورند و گناه در زندگى آن ها راه نمى يابد. سپس ادامه مى دهد: «اُولئِكَ لَهُمُ الاَمْنُ »(2)حتماً اين افراد امنيت دارند و باز تكرار مى كند

«وَ هُمْ مُهْتَدُونَ » (3)آن ها دست عنايت خداوند بر سرشان است. بنابراين با عنايت خداوند امور آن ها اصلاح مى شود و اين وعده ى خداوند است:

«وَ مَن يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب»؛ (4)جامعه اى كه تقوا در آن حاكم باشد، خداوند راه رفاه و آسودگى را از طريقى كه خود تصوّرش را ندارند، بر آن ها مى گشايد و گره از مشكلات آن جامعه مى گشايد.

بنابراين در يك كلام مى توان گفت علّت پيروزى مسلمانان در هشتادوچهار جنگ، تقوا، ايمان و توكّل آنان به خداوند بود و غفلت و نافرمانى از اوامر فرستاده ى خدا، شكست آنان را به همراه داشت.


1) - انعام/ 82: «و كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان راست ايمنى و ايشان راه يافتگانند».

2) - طلاق/ 2 و 3: «و هركس از [خدا] پروا كند، خدا براى او راه بيرون شدنى قرار مى دهد. و از جايى كه حسابش را نمى كند، به او روزى مى رساند.»

3) - انعام/ 82: «و كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان راست ايمنى و ايشان راه يافتگانند».

4) - انعام/ 82: «و كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان راست ايمنى و ايشان راه يافتگانند».

اقسام ايمان

بى مناسبت نيست كه مطالبى را درباره ى ايمان و انواع آن به عنوان اصلى ترين عامل پيروزى مسلمانان در جنگ ها، بيان كنيم. ايمان را به دو نوع ايمان «عقلى» و ايمان «رسوخى» تقسيم كرده اند. انسان از نظر عقل، با علم و برهان مى تواند مبدأ و معاد را اثبات كند. مى تواند اصول دين را اثبات كند و اين ايمان براى انسان لازم است. و اگر چنين ايمانى نباشد، ايمان قلبى ريشه دار نيست. بنابراين همه ى مراجع تقليد در رساله هاى عمليه ى خويش اصول دين را تقليدى نمى دانند. و هركس به فراخور حالش بايد پيرامون اصول دين مطالعه و تحقيق داشته باشد تا به فراخور عقلش بتواند دليل وجود خدا را بيان كند. دليل معاد و نبوّت را پاسخ گويد. اگر مسلمانى پاسخ به چنين سؤالاتى را با شك و شبهه جواب گويد، مسلمان واقعى نيست. انسان بايد درمقابل دشمنان و شياطين انسى و جنّى ايمان عقلى داشته باشد. با اين حال، اين ايمان كاربردى نيست. بلكه ايمان دوّم، يعنى ايمان رسوخى، ايمان كاربردى است به طورى كه همه را محضر خدا بيابد، قبر و قيامت را بيابد نه بداند. و بالأخره اينكه اصول دين را واقعاً باور داشته باشد.

بزرگان اين ايمان را به دو بخش تقسيم كرده و يكى را «عين اليقين» و ديگرى را «حق اليقين» و ايمان عقلى را هم «علم اليقين» ناميده اند. در ايمان رسوخى انسان به آنجا مى رسد كه خدا را مى يابد و خود را در محضر حضرت حق مى بيند. اگر اين ايمان رسوخى در كسى به وجود آيد، به صورتى استثنايى به وظيفه عمل مى كند. پيامبراكرم (ص) با اين ايمان رسوخى توانستند همه چيز را فداى خدا كنند و با اعمال صالحه ى خويش و به واسطه ى رابطه با خدا

افرادى صادق و وظيفه شناس را تربيت نمايد. سوره ى حجرات به همين نكته اشاره دارد، آنجا كه مى فرمايد:

«قالَتِ الاَعْرابُ ءامَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لمّا يَدْخُلِ الايمانُ في قُلُوبِكُم» (1)اعراب مى گويند ايمان آورديم، بگو نه، شما زير پرچم اسلام قرار گرفته ايد. اسلام آورده ايد. علم اليقين داريد اما هنوز ايمان در قلب شما رسوخ نكرده است. سپس افرادى را كه ايمان در قلب آن ها رسوخ كرده است اينگونه معرفى مى كند:

«إنَّمَا المّؤْمِنُونَ الَّذينَ ءامَنُوا باللّه و رسوله ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جهَدُوا بِأمْوالِهِمْ و أنْفُسِهِمْ في سَبيلِ اللّهِ اولَئِكَ هُمُ الصّدِقُونَ »(2)كسى كه ايمان قلبى و رسوخى دارد، از خداوند روى نمى تابد و در راه خداوند با جان و مال خويش مجاهده مى كند. اين افراد اگر خود را مؤمن معرفى مى كنند، در گفتار خود صادقند. همه چيز را براى خدا مى خواهند و همه ى تلاششان مجاهده ى در راه خداوند است.

چگونگى حصول ايمان

مسلمانان صدر اسلام، هر چند از سواد الفبا بى بهره بودند، اما ايمان رسوخى در دلشان پيدا شد. هر چند نمى توانستند به صورت اجتهادى اصول دين را بيان كنند، امّا به اصول دين يقين داشتند. و اين تحوّلى بود كه پيامبراكرم (ص) در مسلمانان صدر اسلام ايجاد نمودند. اين ايمان رسوخى حربه و ابزارى


1) - حجرات/ 14: «[برخى] از باديه نشينان گفتند: ايمان آورديم، بگو ايمان نياورده ايد، ليكن بگوييد اسلام آورديم. و هنوز در دل هاى شما ايمان داخل نشده است.»

2) - همان/ 15: «در حقيقت مؤمنان كسانى اند كه به خدا و پيامبر او گرويده و [ديگر] شك نياورده و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كرده اند، اينانند كه راست كردارند.»

كارآمد شد كه توانستند هشتادوچهار جنگ را با آن پشت سر بگذارند. اكنون نيز لازم است جوانان ما هم ايمان عقلى داشته باشند تا بتوانند در اين زمانه كه شبهات فراوان شده است، پاسخگوى شبهات باشند و هم ايمان رسوخى داشته باشند. در روايات آمده است: در آخرالزّمان وضعيت به گونه اى مى شود كه جوان از خانه، ديندار و متدين بيرون مى رود، ولى هنگامى كه به خانه باز مى گردد، بى دين و لابالى است.

گاه يك معلّم بى ادب و بى دين، با ايجاد يك شبهه؛ چنان انديشه هاى جوان را مشوّش مى كند كه ايمان و اعتقادات خود را از دست مى دهد. بنابراين به جوانان عزيز توصيه مى شود - چه دختر و چه پسر - براى تقويت ايمان عقلى خود بكوشند. يعنى خود را به آن توان عقلى برسانند كه بتوانند با دليل و برهان معاد و اصول دين را اثبات نمايند.

با اين وجود، هرچند اين ايمان عقلى براى جوانان ضرورى است، امّا كاربرد لازم را براى انسان ندارد. از اين رو، انسان بايد باور كند كه خدا هست. باور كند كه معادى در كار است. حساب و كتابى و بالأخره بهشت و جهنّمى وجود دارد. ايمان عقلى را با خواندن، مطالعه و تحقيق مى توانيم كسب كنيم، امّا براى كسب ايمان رسوخى چه بايد كرد؟ پاسخ اين سؤال را قرآن اينچنين بيان كرده است:

«وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّي يَأتيكَ الْيَقينُ »؛ (1)تنها راه رسيدن به آن ايمان، ارتباط قلبى با حضرت حق تعالى است. سالك بايد از طريق عمل به عبادات، تعبّد در نماز اوّل وقت، نماز شب، انس با قرآن،


1) - حجر/ 99: «و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد.»

دعا و راز و نياز، ايمان رسوخى را در وجود خويش به وجود آورد. چنانكه قرآن مى فرمايد:

«وَاسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوة» (1)و از همه مهم تر اينكه، از معاصى و گناه اجتناب كند. به انجام واجبات و مستحبات به ويژه خدمت به خلق خدا اهتمام ورزيده و از محرمات و مكروهات اجتناب كند تا ايمان قلبى و رسوخى در او به وجود آيد.

نتايج ايمان به خداوند

تربيت الهى پيامبر اكرم (ص) چنان رفتار و اخلاق اعراب مدينه و حجاز را متحوّل ساخت كه توانستند به وسيله ى تقوا و ورع از بن بست ها رهايى يابند. از اين رو، مى بينيم قرآن بر موضوع ايمان انسان ها بسيار پافشارى دارد. در آيه اى كوچك اما پرمعنا و با تأكيد مى فرمايد:

«وَ كانَ حَقّاً عَلَينا نَصْرُ الْمُؤْمِنينَ » (2)اگر كسى به اين معنا مؤمن باشد و حقيقتاً اهل تقوا باشد، و از خداوند درخواستى را طلب كند، به يقين خداوند خواسته ى او را اجابت مى كند. يعنى اگر كسى متّقى شده و ايمان به خدا پيدا كرد، بنابراين، پروردگار حتماً او را يارى مى كند در آيه اى ديگر مى فرمايد:

«كَذَلِكَ حَقّاً عَلَينا نُنْجِ الْمُؤْمِنينَ » (3)اگر كسى مؤمن باشد، حق به خدا پيدا مى كند كه پروردگار عالم در بن


1) - بقره/ 45: «از شكيبايى و نماز يارى جوييد.»

2) - روم/ 47: «و يارى كردن مؤمنان بر ما فرض است.»

3) - يونس/ 103: «زيرا بر ما فريضه است كه مؤمنان را نجات دهيم.»

بست ها برايش راه را پيدا كند. گره هاى كور زندگى او را بگشايد. از اين رو به جوانان عزيز توصيه مى شود با در نظر داشتن اين دو آيه و معنا كردن آن براى خود، از او مدد بجويند تا مشكلات زندگى آنها براساس اين وعده ى خداوند برطرف شود. آن 84 جنگ با نبود امكانات و پيروزى مسلمين بر مشركين، نشانه اى از اين وعده ى خداوندى است.

قطع نظر از بحث ما، اصلاً اين يك قاعده ى كلّى است كه اگر جامعه اى، خانواده اى و فردى متّقى باشد، و تقوا بر آن جامعه و خانواده حاكم باشد، بر اساس وعده ى خداوند، بركات از آسمان و زمين بر آن ها سرازير مى شود. چنانكه در قرآن مى فرمايد:

«وَ لَوْ أنَّ أهْلَ الْقُرَي ءامَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَرْضِ »؛ (1)يعنى اگر مردم ايمان آورند و تقوا پيشه كنند، بركات آسمان و زمين بر آن ها گشوده مى شود. با اين حساب، انسان باتقوا هرگز در تنگناى معيشت قرار نمى گيرد. خداوند نتيجه ى بى تقوايى و غفلت از خداوند را اينگونه بيان مى فرمايد:

«و مَنْ أعْرَضَ عَن ذِكري فَإنَّ لَهُ مَعيشَتهً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ القِيمَهِ أَعْمَى»؛ (2)و بر اساس اين آيه، مى توانيم بگوييم تمام گرفتارى هاى آدمى، از غفلت و بى تقوايى است.

جامعه اى كه به نماز اهميت نمى دهد و هنگام اذان، از كار خود دست نكشيده و به كار ادامه مى دهد، به دو مصيبت دنيوى و اخروى گرفتار مى شود. در دنيا در تنگناى معيشتى قرار مى گيرد و در آخرت با چشم كور وارد عرصه ى محشر مى شود. در زندگى دنيا، به درد چه كنم، چه كنم، گرفتار مى شود و در آخرت نابينا و سرگردان وارد


1) - اعراف/ 96: «و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى گشوديم».

2) - طه/ 124: «و هركس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگى تنگ [و سختى] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى كنيم».

محشر مى شود. آنگاه از خداوند مى پرسد:

«قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرتَني أَعْمَي وَ قَدْ كُنتُ بَصيراً»؛ (1)پروردگارا من كه چشم داشتم، چرا مرا نابينا وارد صحراى محشر كردى ؟ در جواب مى شنود:

«قَالَ كَذلِكَ اَتتَكءايتِنا فَنَسيتَها وَ كَذلِكَ اليَومَ تُنسي»؛(2)زيرا تو در دنيا اهل تقوا نبودى، و در دنيا ما را فراموش كردى، ما نيز اينك تو را فراموش كرديم. نتيجه ى فراموشى ما، نابينايى و كورى توست. آيات فراوانى در اين باره در قرآن وجود دارد كه بحثى جداگانه و مفصّل را مى طلبد.

2) توكل بر خدا

يكى ديگر از عوامل پيروزى مسلمانان در جنگ ها، عامل توكّل بر خداوند تبارك و تعالى بود. مسلمانان به اين آيه ى شريفه ى:

«وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ » (3)ايمان داشتند و درك كرده بودند چنانكه توكّل بر خداوند داشته باشند، پيروزى با آنان است. مى دانستند در بن بست ها فقط اوست كه راه مى گشايد و خداوند براى اينكه بر اين اعتقاد و اعتماد ايشان بر خود بيفزايد، در تنگناها با امدادهاى غيبى خويش به يارى ايشان مى شتافت. گاه با مأمور كردن فرشتگان


1) - طه/ 125: «مى گويد: پروردگارا چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم ؟»

2) - همان / 126: «مى فرمايد: همان طور كه نشانه هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى شوى».

3) - طلاق/ 3: «و هركس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است.»

و گاه با فرمان دادن به باد و باران آن ها را يارى مى كرد. با اينكه توكّل و ايمان بر خدا داشتند، براى اطمينان قلبى آنان امدادهاى غيبى را به ياريشان مى فرستاد.

گاهى اوقات نيز براى متوجّه ساختن و از غفلت خارج كردن بنده ى خويش مشكلاتى را بر سر راه بنده اش ايجاد مى كند. و انسان مؤمن و وارسته آن را به حساب الطاف خفيه ى پروردگار خويش مى نويسد. وقتى خبر درگذشت حاج آقا مصطفى را به حضرت امام خمينى (قدس سره) دادند، ايشان مرگ فرزند خويش را از الطاف خفيه ى الهى دانستند.(1)گاهى اين تنبّه ها و گوشمالى ها بسيار بهتر از نعمت هاى خداوند است و انسان را از غفلت بيدار مى كند. چنانكه در آيات متعدّدى مى خوانيم:

«لَعَلّهُم يَضَّرَّعُونَ » (2)بلا را مى فرستد تا آنان را متوجّه خويش و اراده ى خود گرداند. بنابراين چنانكه بيان شد، در جنگ حنين وقتى توكّل بر خدا جايش را به امكانات و تعداد لشكريان داد، آنان را با شكست مواجه ساخت. و هرگاه توكّل و توجّه به حضرت حق تعالى بود، پيروزى و امدادهاى الهى به سراغشان مى آمد.

از اين رو، در قرآن بارها به اين نكته اشاره دارد كه:

«فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ » (3)مؤمن بايد توكّل داشته باشد كه به واسطه ى توكّلش بر مشكلات فايق آيد. به راستى اگر اين توكّل بر خدا در جامعه ظهور پيدا كند، كارها آسان مى شود، ازدواج ها آسان مى گردد. چرخ معيشت زندگى روان تر مى چرخد.


1) - صحيفه نور، ج 3، ص 234، سخنرانى 1356/8/10

2) - اعراف/ 94: «تا مگر به زارى درآيند.»

3) - يوسف/ 67: «و توكل كنندگان بايد بر او توكل كنند»، ابراهيم/ 12: «و توكل كنندگان بايد تنها بر خدا توكل كنند.»

فردى خدمت امام صادق (ع) آمد و گفت: يابن رسول الله من سرمايه ندارم. فرمودند: هر روز صبح برو درب مغازه ات را باز كن، آب و جارو بكش و بگو خدايا به اميد تو. برو دم مغازه ات بنشين. مطمئن باش مشكلت حل خواهد شد. و اين به تجربه ثابت شده است، هركس به خداوند توكّل كند، خداوند كفايتش مى كند.

هركس اميد خويش را به غيرخدا ببندد، يقيناً نااميد مى شود. روايت كرده اند يكى از ياران امام صادق (ع) مقروض شد. با خود گفت بروم به فلان شهر و از آن رفيقى كه در آن شهر دارم، مبلغى را قرض بگيرم و بدهى خود را بپردازم. يكى ديگر از شاگردان امام صادق (ع) وقتى فهميد او قصد سفر به آن شهر دارد، گفت من نيز با تو همراه مى شوم.

در وسط راه از آن مرد پرسيد: چرا مى خواهى به آن شهر بروى ؟ آن مرد قضيه ى بدهى خود را گفت. آن شاگرد مؤمن امام صادق (ع) به او گفت: مطمئن باش نااميد بر مى گردى و آن رفيقت دست تو را نخواهد گرفت؛ زيرا از امام (ع) شنيدم: هركس اميد به غير خدا داشته باشد، نااميد مى شود. و خداوند به عزّت و جلال خويش سوگند ياد كرده است كه هركس به غير از من اميد بندد، نااميدش مى كنم و اگر به خداوند تبارك و تعالى اميدوار باشد، كارش از راهى كه گمانش را ندارد، اصلاح مى شود.

متأسفانه گاه ما انسان ها اميدمان به خدا كمتر اميدى است كه حيوانات به ذات بارى تعالى دارند. بارها ديده ايد كه در سرماى زمستان و برف، پرندگان به دنبال غذا مى گردند و با اينكه برفى سنگين باريده است، نه تنها خود گرسنه نمى مانند، بلكه براى جوجه هاى خود هم غذا فراهم مى كنند و كمتر مى توان

سراغ داشت؛ كه پرنده و يا حيوانى، بر اثر گرسنگى جان داده باشد، زيرا يكى از اسماء الهى «رزّاق» است و متأسّفانه گاهى ما انسان ها توكّلى كه حيوانات به پروردگار دارند نداريم.

بى مناسبت نيست به يك روايت شيرين و با لطافت از حضرت اباعبدالله الحسين (ع) اشاره كنيم كه كلام آن حضرت مانند نام مباركش از لطافت و شيرينى خاصى برخوردار است. نقل مى كنند فردى براى امام حسين (ع) نامه نوشت:

«عِظْني بِحَرفَين! فكتب اليه من حاول امراً بمعصية اللّه كان أفوتَ لما يَرجوا و أسرع لِمُجيئ ما يَحذَرُ»(1)

مرا به دو جمله موعظه كن تا سرمشق زندگى من باشد. حضرت در جوابش نوشتند: هركس كه از راه گناه بخواهد به مطلوب خود برسد، حتماً به مطلوبش نخواهد رسيد. و از آنچه كه مى ترسد، به سرش خواهد آمد. حقيقتاً كسى تاكنون نتوانسته است از راه گناه به مطلوب خود برسد؛ يقين بدانيد تا حال نرسيده، در آينده نيز نخواهد رسيد.

3) شهادت طلبى

يكى ديگر از عوامل پيروزى مسلمانان در جنگ هاى صدر اسلام، روحيه ى شهادت طلبى مسلمانان و اصحاب رسول الله (ص) است. هر چند عوامل پيشين در پيروزى مسلمانان بسيار مؤثّر بود، امّا اين عامل نقشى ويژه و مهم تر در پيروزى مسلمانان داشته است. اين روحيه، تجلّى كننده ى عوامل ايمان و توكّل


1) - محمد كلينى، كافى، ج 2، ص 373

در پيروزى مسلمانان است. يعنى در پى ايمان قلبى و توكّل به خدا، انسان به روحى والا دست مى يابد كه حاضر باشد براى خدا همه چيزش را فدا كند. قرآن اين عامل را با هيجان و شور خاصى بيان كرده و مى فرمايد:

«قُل إن كانَ آبائُكُمْ وَ أبنائُكُمْ وَ إخْوانُكُمْ وَ أزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَسكِنَ تَرْضَوْنَها أحَبَّ إلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ و جِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّي يَأتِيَ اللّهُ بِأمْرِهِ » (1)بگو اگر هر چيز - محبوب را اعم - از پدر و مادرانتان، بچه هايتان، همسران، برادران و خويشاوندانتان و حتى اموال و مساكن و زندگى ها و... را از خداوند بهتر بدانيد، منتظر كيفر خداوند باشيد كه شكست و خوارى به سراغ شما خواهد آمد.

در جنگ احد فردى به نام عبدالله بن جهش كه پيرمردى سالخورده بود، خدمت پيامبر (ص) آمد، در حالى كه يك سبد خرما به دوش داشت، گفت: يا رسول الله! دو جوان دارم كه در بين لشكريان اسلام مهيا براى جانفشانى هستند و اين مقدار خرما نيز تنها آذوقه ى ما در منزل بود كه زن و فرزندم اصرار كردند اين مقدار اندك خرما را به رزمندگان هديه كنيم و حاضر شدند خود گرسنه بمانند. خودم نيز مهياى رفتن به جبهه ام. اجازه بدهيد من نيز همراه ديگر رزمندگان راهى جبهه شوم.(2)


1) - توبه/ 24: «بگو: اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گرد آورده ايد و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد و سراهايى كه خوش مى داريد نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنى تر است، پس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد.»

2) - ابن هشام، السيره النبويه، قسمت دوم، ص 90

پيامبر (ص) پس از شنيدن سخنان او فرمودند: تو به دليل آنكه لَنگ هستى و توانايى دويدن همراه ديگر رزمندگان را ندارى، نمى توانى به جبهه بيايى و جنگ براى تو واجب نيست. تو نزد همسر و ديگر فرزندانت بمان و سرپرستى آنان را به عهده داشته باش و ديگر اينكه چون اين مقدار خرما تنها آذوقه ى معاش شماست، به اين خرما نيز نياز نداريم. آن را براى شام همسر و فرزندت به خانه باز گردان. عبدالله بن جهش با شنيدن اين سخنان، ناگهان بغض گلويش تركيد و شروع كرد مثل باران گريه كند. و با تضرّع و زارى گفت: يا رسول الله! مرا نااميد نكنيد. من شب ها دعا مى كردم فداى اسلام شوم. همسر و فرزندم خوشحالى مى كردند كه بتوانند اين خرما را به جبهه بدهند و خوشحاليم از اينكه دو فرزندمان در كنار رزمندگان اسلام به نبرد كفار مهيا و آماده اند.

اين روحيه ى شهادت طلبى او باعث شد حضرت رسول (ص) به او اجازه دهند به جبهه آيد. و در همان جنگ احد، او و دو فرزندش از جمله ى هفتاد نفرى بودند كه به شهادت رسيدند.

ما نمونه اى از آثار شهادت طلبى را، درهشت سال دفاع مقدّس شاهد بوديم؛ كه اگر اين روحيه در عزيزان رزمنده ى ما نبود، پيروزى و نصرت جمهورى اسلامى غير ممكن بود. آنچه در مقابل تمامى تجهيزات و نيروهاى بى شمار دشمن توانست استقامت رزمندگان ما را بيشتر نمايد، همين روحيه ى شهادت طلبى بود.

4) اطاعت و فرمان پذيرى

از ديگر عوامل مؤثر، در پيروزى مسلمانان صدر اسلام در جنگ ها، اطاعت و فرمان پذيرى بى قيد و شرط مسلمانان در برابر اوامر پيامبر (ص) بود. مسلمانان تا سرحد جان به پيامبر (ص) عشق مى ورزيدند. نقل مى كنند در ماجراى فتح مكّه وقتى آن حضرت مشغول وضو گرفتن شدند، يك قطره ى آب وضوى آن حضرت بر زمين نچكيد؛ زيرا مسلمانان آب وضوى او را به عنوان تبرّك بردند و اينجا بود كه ابوسفيان با شگفتى علّت پيروزى مسلمانان بر مشركان را دريافت.

قرآن كريم در خصوص اين تبعيت و فرمانبردارى از فرامين آن حضرت مى فرمايد:

«فَلا وَ رَبِّكَ لايُؤمِنُونَ حَتّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُم ثُمَّ لا يَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجَاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً» (1)به خدا قسم مسلمان نيست كسى كه در مقابل فرمان پيامبر (ص) سخنى ديگر مطرح كند. يعنى مسلمانان بايد به گونه اى خود را ساخته باشند كه فرمانبرى آنان از پيامبر (ص) صد در صد باشد. از اين رو مى فرمايد:

«أَطيعُوا اللّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِي الاَمْرِ مِنْكُم»(2)عبد بايد در برابر پروردگار و معبود خويش كاملاً مطيع و تسليم محض و صد در صد باشد. چون و چرا در برابر فرامين خدا و رسول نشان از سستى ايمان دارد.


1) - نساء/ 65: «ولى چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمى آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه ى اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حكمى كه كرده اى در دل هايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند، و كاملاً سر تسليم فرود آورند.»

2) - همان/ 59: «خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد.»

5) اتحاد

چنانكه پيش از اين نيز اشاره نموديم، اوّلين تلاش پيامبرگرامى اسلام (ص) پس از ورود به مدينه حفظ اتحاد مسلمانان بود و بدين منظور با تشكيل نماز جماعت، همواره در حفظ وحدت و همدلى مسلمين مى كوشيد.

اتحّاد، عاملى راهبردى در پيروزى مسلمانان به شمار مى آيد. به همين دليل است كه؛ دشمنان اسلام از صدر اسلام تاكنون در صدد تفرقه افكنى در بين جوامع اسلامى مى باشند و نظريه ى شيطانى انگليسى ها كه سال ها پيش آن را مطرح كردند، هنوز مورد توجّه سردمداران استكبار جهانى و دشمنان اسلام است كه تفرقه بينداز و حكومت كن!

انگليسى ها هرجا موفّق به ايجاد تفرقه بين مسلمانان شدند، آن سرزمين را به تصرّف و استعمار خود در آوردند و با ايجاد فرقه هاى ضالّه ى «بهائيت» و «وهابيت» و نيز دامن زدن به مسأله ى شيعه و سنّى، به دنبال دستيابى به مقاصد شوم خود هستند.

تفرقه اى كه اكنون آمريكا و صهيونيست در سرزمين عراق، به آن دامن زده اند، به مراتب از بمب هاى خوشه اى و چندتنى ارتش آمريكا كه بر سر مردم عراق ريختند، خطرناك تر است. اين همان سياست شيطانى و فرعونى است كه قرآن نيز به آن اشاره دارد و مى فرمايد:

«إنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الاَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً» (1)فرعون براى اينكه حكومت خود را حفظ كند و بيشتر از پيش علو و سركشى داشته باشد، قبطيان و بنى اسرائيل را فرقه فرقه كرد و با اين تفرقه بود


1) - قصص/ 4: «فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت و مردم آن را طبقه طبقه ساخت؛ طبقه اى از آنان را زبون مى داشت: پسرانشان را سر مى بريد و زنانشان را [براى بهره كشى] زنده برجاى مى گذاشت، كه وى از فساد كاران بود.»

كه توانست بر مردم خداجو و مستضعف آن زمان پيروز شود. در ادامه مى فرمايد:

«يَسْتَضعِفُ طائِفَةً مِنهُم يُذَبِّحُ أبْناءَهُم وَ يَسْتَحْيي نِساءَهُم إنَّهُ كان مِنَ الْمُفْسِدينَ »؛ با اين تفرقه توانست فرزندان پسر آنان را بكشد و دختران آنان را زنده نگه دارد. يكى از عمده مفاسد فرعون همين ايجاد تفرقه بين خداپرستان و موحّدان بود. خداوند در آيه اى ديگر مى فرمايد:

«وَ ءاتَينهُمْ مِنَ الأيتِ مَا فيِهِ بَلؤا مُبينٌ » (1)و اين تفرقه افكنى فرعون بلايى واضح و آشكار بود.

بر اين اساس، پيامبراكرم (ص) بيشترين همّت خود را صرف حفظ وحدت مسلمين مى كردند و از همين روست كه در روايات مى خوانيم: هرچه موجب اتّحاد مسلمانان شود، ثوابش بسيار بالاست. توصيه به خدمت خلق مى شود، زيرا اين امر، وحدت و همدلى را بين مسلمانان افزايش مى دهد. از اين رو، در روايات ثواب گره گشايى از كار مردم را با ثواب حج برابر دانسته اند و از سوى ديگر، هر چيزى كه موجب تفرقه و نفاق بين جامعه شود، موجب عقوبت سنگين و عذاب اليم مى شود.

پيامبر (ص) چنين انتظارى از ما مسلمانان و شيعيان دارند. چنانكه در صدر اسلام اين درخواست آن حضرت اجابت شد. و اگر پيامبر (ص) توانستند هشتاد و چهار جنگ را پشت سر گذاشته و از آن موفّق و فاتح بيرون آيند، از تبعيت مسلمانان صدر اسلام ناشى مى شود. زيرا پيامبر (ص) بر قانون مساوات و اتّحاد و برادرى شيعيان عنايت ويژه داشته و بزرگان و علما، موفّقيت پيامبر (ص) را مرهون اين اتّحاد و ايمان مسلمانان صدر اسلام مى دانند.


1) - دخان/ 33: «و از نشانه ها [ى الهى] آنچه را كه در آن آزمايشى آشكار بود، بديشان داديم.»

يكى از دلايل اينكه جزا و عقوبت غيبت كننده از عقوبت زنا بالاتر است، و گفته‌اند:

«الغيبَةُ أشَدُّ مِنَ الزِّنا»(1)،

در اين نكته است كه غيبت موجب تفرقه و از بين رفتن همدلى و همكارى و اتّحاد مسلمين مى‌شود.

رسول گرامى اسلام (ص) هرجا با قضيه‌اى مواجه مى‌شدند كه موجب اختلاف بين مسلمانان بود، پيش آمده و با ابراز نگرانى از ماجرا با تفرقه افكنان به شدّت مقابله مى‌كردند. مثلاً اگر در حضور آن حضرت غيبت مى‌شد، چهره‌ى مباركشان برافروخته شده و به دفاع از آن مؤمن غيبت شونده مى‌پرداختند.

اگر دوست ندارى پشت سرت غيبت كنند، پس غيبت ديگران را مكن. اگر شنيدى به تو تهمت زدند، آرامش و خوابت گرفته شد، پس بدان كه با تهمت تو نيز خواب و آرامش ديگران گرفته مى‌شود. از اين رو، در روايت آمده است:

«المُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِن يَدِهِ وَ لِسانِهِ‌»(2)،

مسلمان كسى است كه مردم از دست و زبان او در آسايش باشند. بلكه مسلمان واقعى در درجه‌اى بالاتر است:

«وَ يُؤْثِرُونَ عَلَي أنْفُسِهِم وَ لَو كانَ بِهِمْ خَصاصَه»(3)

يعنى بايد ايثار و گذشت داشته و از مصاديق اين شعر سعدى باشد كه گفت:

چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار


1) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 12، ص 281

2) ابن بابويه، من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 362.

3) حشر/ 9: «و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خودشان مقدم مى‌دارند».

آرى، اگر آدمى نسبت به درد و آلام همنوعان خود بى تفاوت باشد، او را نبايد آدمى شمرد.

تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى

برحذر داشتن مسلمانان از غيبت كردن، تهمت زدن، دل آزردن، اهانت به مسلمانان و آبروريزى از مسلمان همه نشان از اهتمام اسلام به حفظ وحدت در جامعه ى مسلمانان دارد. از اين رو، عقوبت هاى سنگين براى اين گناهان در نظر گرفته شده است و نزول آيات گوناگون با مضامين اخلاقى، براى جلوگيرى از فضاى بدبينى و سوء ظن، تهمت، دروغ و... در جهت برقرارى آرامش و صلح و امنيت در جامعه ى اسلامى است.

از آنجا كه مسخره كردن مؤمنان، موجب به وجود آمدن نفرت و اختلاف بين افراد مى شود، قرآن مى فرمايد:

«وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَة» (1)واى بر هركسى كه عيب جويى و مسخره مى كند و هرزه زبان است. گاه با يك نيش و زخم زبان، تمامى اعمال نيك يك انسان حبط مى شود و مهم تر اينكه در روايت مى خوانيم:

«مَن اَهانَ وَلياً فَقَد بارَزَني بِالْمُحارَبَة»(2)

اگر مسلمانى به مسلمان ديگر توهين كند، جنگ با خداست. زيرا غيبت، تهمت و زخم زبان اختلاف مى آورد و اختلاف موجب از هم پاشيده شدن كانون گرم يك خانواده و جامعه مى شود.


1) - همزه/ 1: «واى بر هر بدگوى عيبجويى.»

2) - محمد كلينى، كافى، ج 1، ص 144

متأسفانه امروزه اين بداخلاقى ها در جامعه ى ما فراوان است و گاه با يك سوء ظن، نيش و زخم زبان زدن، كانون گرم خانواده اى متلاشى مى شود. و معلوم است اگر در خانه اى محبت و عشق حاكم نباشد، زندگى به مردگى و جهنّم تبديل مى شود از آنجا كه خانواده حلقه ى اوّليه ى اجتماع اسلامى را تشكيل مى دهد، در پى متلاشى شدن كانون يك خانواده، جامعه نيز ضربه پذير مى شود. از اين رو، اسلام ثواب و پاداش فوق العاده اى براى حفاظت از خانواده در نظر گرفته است و گاه ثواب آن را از چند حج و عمره بيشتر بيان كرده است.

روايت كرده اند روزى پيامبر (ص) از كوچه اى عبور مى كردند كه خانمى به طرف ايشان آمد و پرسيد: يارسول الله! من يك پيام از طرف همه ى زن ها تا روز قيامت دارم. فرمودند پيام تو چيست ؟ گفت: چرا تساوى بين زن و مرد نيست ؟ فرمودند: كجا تساوى وجود ندارد؟ گفت: زيرا شما عبادتى را وضع كرده ايد، ولى زنان از آن محروم هستند و گفته ايد جهاد بر زنان واجب نيست.

آن حضرت در پاسخ فرمودند: بارك الله به زن ها، تا روز قيامت به آن ها بگو كه جهاد زن، نيكو شوهردارى كردن است. زنان همواره با اين تعبير در خط مقدّم جبهه اند، زيرا فرمود:

«جَهادُ المَرأةِ حُسْنُ التَّبَعُّل»(1).

اتّحاد در جامعه ى اسلامى چنان از اهميت برخوردار است كه حتّى در قرآن به مؤمنان يادآورى مى كند كه شما دشمن يكديگر بوديد و به بركت اسلام متّحد و برادر شديد:


1) - محمد كلينى، كافى، ج 5، ص 9

«وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيكُم إذ كُنتُم أَعْدآءً فَأَلَّفَ بَينَ قُلُوبِكُم وَ كُنتُم عَلَي شَفاحُفْرَةٍ مِنَ النّار فَأنْقَذَكُم مِنْها»(1)و در آيه اى ديگر مى فرمايد:

«قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلي أن يَبْعَثَ عَلَيكُم عَذابٌ مِن فَوقِكُم أو مِن تَحْتِ أرْجُلِكُم أو يَلْبِسَكُم شِيَعاً و يُذيقَ بَعْضَكُم بأسَ بَعضٍ ...» (2)در اين آيه به خوبى مى فرمايد: ملّتى كه اختلاف داشته باشند، به جان هم مى افتند و نه تنها خود، كه جهان را نابود مى كنند.

6) ايثار وگذشت

يكى ديگر از عواملى كه در پيروزى مسلمانان در صدر اسلام نقشى قابل توجّه را ايفا مى كرد، ايثار و گذشت مسلمانان نسبت به يكديگر بود. چنانكه قرآن مى فرمايد:

«وَ يُؤثِرُونَ عَلي اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَه» (3)روحيه ى ايثار آنان به قدرى بود كه هر چند خود به آن چيز احتياج داشتند، ولى آن را ايثار كرده و در اختيار ديگران قرار مى دادند. وقتى مسلمانان مكّه به مدينه هجرت كردند، هيچ چيز نداشتند. برخى مسلمانان مدينه خانه و زندگى خويش را در اختيار آن مهاجران قرار دادند.


1) - آل عمران/ 103: «و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دل هاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد.»

2) - انعام/ 65: «بگو: او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى [ديگر] بچشاند...»

3) - حشر/ 9: «و هرچند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آن ها را بر خودشان مقدم مى دارند.»

گاهى ايثار آن ها تا حدى بود كه در جنگ حاضر بودند شمشير خود را در اختيار برادر دينى خود قرار داده و خود با چماق و يا سنگ به جنگ كفّار بروند. گاه مسلمانى كفش هاى خود را به ديگرى مى داد و خود با پاى برهنه به جنگ مى رفت؛ با اينكه پاهايش در ميان سنگ و خاشاك خونين مى شد، پارچه اى به آن مى بست و به مبارزه ادامه مى داد و از اينكه كفش هايش را رزمنده اى ديگر پوشيده بود و به مبارزه با مشركين مى پرداخت، بسيار خوشحال بود.

در جنگ تبوك خبر آوردند كه ابوذر گم شده است. پيامبر (ص) با شنيدن اين خبر فرمان توقّف لشكر را صادر فرمودند. دو ساعت در همان محل درنگ كردند. ناگهان ديدند ابوذر در حالى كه بارى را بر دوش دارد، از دور به طرف لشكر در حركت است. وقتى به لشكر رسيد، از شدّت تشنگى غش كرد و بى حال بر زمين افتاد، در حالى كه آن بار، مشك آبى گوارا بود.

وقتى به هوش آمد و گفت: بسيار خسته بودم و از فرط خستگى در دامنه ى كوه زير سنگى به استراحت پرداختم و از شدّت خستگى خوابم برد. وقتى بيدار شدم ديدم لشگر حركت كرده است. مشك آبى را كه همراه داشتم، از چشمه ى آبى كه در همان نزديكى بود پر از آب كردم. در مسير راه بسيار تشنه بودم ولى با خود گفتم دلم مى خواهد قبل از اينكه من از اين آب بنوشم، رسول خدا (ص) از آن بنوشد.(1)در ماجراى ديگرى نقل كرده اند: ابوذر آب ننوشيد تا آب به جوانان برسد و آنان توانايى نبرد با دشمن را داشته باشند. از اين رو، آيات سوره ى حشر بر


1) - ابن هشام، السيره النبويه، قسمت دوم، ص 523

اساس اين گذشت و ايثار صحابه ى رسول الله (ص) نازل شد.

پيامبرگرامى اسلام (ص) مى فرمايند: اگر خارى در چشم انسان فرو رود، همه ى اعضا با درد چشم، احساس هم دردى مى كنند. هيچ يك از اعضا آرامش نخواهند داشت. نه تنها چشم، بلكه هر عضوى از اعضاى بدن به دردى مبتلا شود، ديگر اعضا آرامش نخواهند داشت. بر اين اساس، در جامعه و حكومتى كه در اداره هايش كم كارى و بدكارى مى شود، و امور مردم به خوبى رسيدگى نشود، نبايد عنوان «اسلامى» را بدان اطلاق كرد.

گاه شاهديم برخى افراد خود را شيعه و محبّ اهل بيت (ع) به ويژه حضرت اباعبد الله الحسين (ع) مى دانند. فرياد شيعه گرى و گريه و عزاداريشان براى آن حضرت بلند است، امّا در راه اندازى كار مردم، سهل انگارى مى كنند. براساس سخن پيامبرگرامى اسلام اين افراد مسلمان نيستند. با اينكه اظهار شعارى به تشيع لازم است و شركت در عزادارى بسيار ثواب دارد، پيامبر (ص) مى گويد: من چنين مسلمانى را كه فقط به همين امور اكتفا ميكند و از همنوعان خود دستگيرى نميكنند، نمى خواهم. در روايات متعدّدى آمده است: هركس فكر خود باشد و از ديگران غفلت ورزد و خودخواه باشد، مسلمان نيست.

چنانكه نقل شده است: يك خراسانى به نزد امام صادق (ع) آمد و گفت: يابن رسول الله! شما شيعيان فراوانى داريد. فرمودند: آيا اين شيعيان ما داراى چنين روحيه اى هستند كه اگر يكى از ايشان گرفتار شد، سر جيب ديگرى رود و مشكل خود را حل كند و او هم كه از جيبش پول برداشته شده است خوشحال شود؟

آن فرد خراسانى شگفت زده شد و پرسيد: يابن رسول الله! چه مى گوييد؟ يعنى هركس گرفتار شد، به سراغ جيب برادر شيعه ى خود برود و پول بردارد و او هم خوشحال شود؟ با اين سخن مرد خراسانى، امام صادق (ع) دست به كمر خويش گرفتند و فرمودند: شما مسلمان نيستيد. (كنايه از اينكه شما شيعيان كمر ما را مى شكنيد.) يعنى در جامعه ى شيعيان بايد آنقدر اعتماد، حسّ همدلى و يگانگى وجود داشته باشد كه هيچ گرفتارى در جامعه باقى نماند. همه ى اعضاى يك پيكر باشند. از اين رو مى فرمايند:

«مَنْ أصْبَحَ لا يَهْتَمُّ بِاُمورِ الْمُسْلِمينَ فَلَيسَ بِمُسْلِمٍ »(1)،

كسى به حل مشكلات مسلمانان همّت نورزد، مسلمان نيست.

در روايات، ثواب برآوردن حاجت يك مسلمان را برابر با يك ماه اعتكاف در مسجدالحرام دانسته اند. حال كسانى كه دلشان براى زيارت مسجدالحرام، مسجدالنبى (ص)، طواف، نماز و عبادت در آن مكان هاى شريف پَر مى زند، نبايد از برآوردن حاجات برادران و خواهران مسلمان خود غافل باشند.

از ديگر موارد ايثار و گذشت كه قرآن نيز بدان اشاره و پافشارى دارد، در مباحث اجتماعى و اخلاقى است كه اگر مسلمانى به تو بدى كرد، بايد او را عفو كنى هرچند او با آبرويت بازى كرده و آبرويت رفته باشد. باز هم قرآن مى گويد از گناه او درگذر و با اين فرمان مى خواهد كينه توزى ها از جامعه ى مسلمين رخت بربندد.

قرآن حتّى گامى فراتر مى نهد و مى گويد نه تنها بايد او را عفو كنيد، بلكه بايد با صفح با او برخورد كنيد. يعنى دلخورى و كدورت باطنى را نيز


1) - محمد كلينى، كافى، ج 2، ص 163

از خود دور كنيد و اين مطلب را بسيار محكم و با قاطعيت مطرح مى كند:

«وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا ألا تُحِبّونَ أنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُم» (1)از خطاى ديگران عفو كنيد و چشم پوشى كنيد. آيا مى خواهيد در روز قيامت مورد عفو خداوند قرار گيريد؟ و حتّى بالاتر از اين، ميخواهيد اصلاً پرونده ى اعمال شما را نابود كند كه كسى نداند چه پرونده ى سياهى داشته ايد؟ اگر چنين مى خواهيد، بايد اين صفت عفو و صفح را در خود به وجود آوريد.

بى مناسبت نيست، در اين بحث عزيزان را به يك نكته ى مهم متذكّر شويم كه اگر ايثار و گذشت، در زندگى ما جايگاه خود را بازيابد، بسيارى از مشكلات اجتماعى و ناهنجارى هاى رفتارى در خانواده ها اصلاح مى شود. قرآن راجع به خانواده علاوه بر اينكه عفو و صفح مى خواهد، آن را براى تداوم زندگى شيرين، واجب مى داند. اگر سه روز دو نفر با همديگر قهر باشند، موظّف هستند روز چهارم با هم آشتى كنند. در روايت است اگر روز چهارم آشتى نكردند، بايد اسم آن ها را از طومار مسلمانان پاك كنند.

با اين اوصاف، يكى از تلاش هاى پيگير پيامبراكرم (ص) در اوايل ورود به مدينه به وجود آوردن اين روحيه ى ايثار و گذشت بود كه بحمدالله در اين امر واقعاً موفّق بودند. در تاريخ اسلام به ويژه در جنگ هاى صدر اسلام با ماجراهايى مواجه مى شويم كه با تعجّب به خود مى گوييم اگر آن ها مسلمان بودند، ما با اين روحيات خودخواهى، عدم ايثار و گذشت چگونه مى توانيم خود را مسلمان بدانيم ؟! بنابراين به وجودآوردن اين روحيه ى ايثار و گذشت مثل نماز و روزه بر ما واجب است.


1) - نور/ 22: «و بايد عفو كنند و گذشت نمايند، مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد؟»

7) ساده زيستى

اشاره

يكى ديگر از عوامل پيروزى مسلمانان در جنگ هاى صدر اسلام ساده زيستى بود. خرج و مخارج زندگى سه دسته اند:

ضروريات زندگى

بخشى از خرج و مخارج، ضرورى و نياز زندگى است كه در اصطلاح عوام بخور و نمير و استفاده در حد صرفاً زندگى است. پوشيدن لباس در حد ضرورت و حفظ گرمى و سردى بدن، خانه داشتن به اندازه ى ضرورت، اين نوع خرج و مخارج را اسلام براى همه ى انسان ها لازم و ضرورى مى داند و اگر كسى قادر به تأمين اين مخارج خود نيست، دولت اسلامى بايد خوراك، پوشاك، مسكن و ازدواج او را فراهم كند. و چنانچه دولت اسلامى نتوانست مخارج او را تأمين كند، بر اساس حديث:

«مَنْ اَصْبَحَ لَا يَهْتَمَّ بِأمورِالْمُسْلّمينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ »(1)،

مسلمان ها موظّف به تأمين مخارج زندگى او هستند و قانون مساوات اين را از مسلمانان مى خواهد.

مخارج رفاهى

دسته ى دوم، مخارج تأمين كننده ى رفاه بيشتر، براى انسان است و هر فرد بايد براى رفاه خانواده ى خويش تلاش و فعّاليت كند. هم دولت اسلامى و


1) - محمد كلينى، كافى، ج 2، ص 163

هم ديگر مسلمانان در حد توان خود بايد در رفاه برادران دينى خود بكوشند. حضرت اميرالمؤمنين (ع) درپنج سال حكومت خويش توانستند تا حدودى فقر را از جامعه ى مسلمين بردارند و رفاه اجتماعى را براى مردم به ارمغان آورند.

تجمّلات زندگى

دسته ى سوم خرج و مخارج كه اسلام با آن مخالفت دارد، مخارج تجمّلى و غير ضرورى در زندگى است. در قرآن قومى را كه به سوى تجمّلات روى آورند، قومى محكوم به هلاكت دانسته، آنان را تحت عنوان قوم «مترف» معرفى مى كند. نشانه هاى هلاكت و نابودى در هر جامعه اى با تجمّلات و تفاخر افراد آن جامعه جلوه گر مى شود. چنانكه در قرآن مى خوانيم:

«وَ إِذآ أَرَدْنآ أن نُهْلِكَ قَريَةً أَمَرْنا مُتْرَفيها فَفَسَقُوا فيها فَحَقَّ عَلَيها القَوْلُ فَدَمَّرنها تَدميرًا» (1)وقتى فساد اخلاقى جامعه اى را فرا گيرد، آن جامعه دير يا زود رو به نابودى مى رود. در چنين جامعه اى وقتى براساس فخرفروشى وچشموهم چشمى رقابت هاى غيرسالم رواج پيدا كند، هر گروهى براى عقب نماندن از گروه ديگر به هر عمل خلاف شرع و عرف دست مى يازد و زندگى باآرامش به نوعى درندگى و وحشى گرى مبدّل مى شود.

پس از اين توضيحات، به موضوع اصلى بر مى گرديم كه يكى از عوامل پيروزى مسلمانان در جنگ هاى صدر اسلام، زندگى ساده و بى آلايش مسلمانان در صدر اسلام بود. و اين يك امر مسلّم است كه افراد اگر در ناز و


1) - اسراء/ 16: «و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم، خوش گذرانانش را وا مى داريم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند و در نتيجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد، پس آن را [يكسره] زير و زبر كنيم».

نعمت و رفاه بيش از حد بزرگ شده باشند، هرگز توانايى استقامت در برابر گرسنگى ها، تشنگى ها و مشقّت هاى جنگ و جهاد را ندارند. به قول حافظ:

ناز پرورده تنعّم نبرد راه به دوست *** عاشقى شيوه ى رندان بلاكش باشد

در خصوص ساده زيستى مسلمانان صدر اسلام، مى توان به زندگى بى آلايش و زاهدانه ى سلمان فارسى، از صحابه ى بزرگ پيامبر (ص) اشاره كرد. كه پيش از اين به آن پرداختيم.

نقل مى كنند حضرت اميرالمؤمنين (ع) را در شب زفافش ديدند كه كيسه اى بر دوش دارد. از او پرسيدند يا على چه بر دوش گرفته اى ؟ گفت: مقدارى شن و ماسه است مى خواهم كف اتاق پهن كنم تا حصير بر آن بگسترم و زير آن نرم باشد.

نمونه هاى اين رفتارها در تاريخ اسلام فراوان نقل شده است. اين زندگى ساده و بى آلايش مسلمانان صدر اسلام بود كه روحيه ى شهادت طلبى، ايثار و گذشت را در آنان به وجود آورده تا توانستند هشتادوچهار جنگ را با پيروزى بر مشركان و مخالفان اسلام به پايان رسانند.

8) صبرو استقامت

از ديگر عوامل پيروزى مسلمانان، صبر و استقامت و سعه ى صدر آنان در برابر مشكلات و مصائب بود كه پيش از اين در بين مباحث، اشاراتى به آن داشتيم.

امّا در پايان اين مبحث نكات قابل توجّهى در خصوص موفّقيت مسلمانان وجود دارد كه به اختصار بدان اشاره مى كنيم.

يكى از اين نكات نقش پشتيبانى اقتصادى حضرت خديجه (س) است كه به اقرار مورّخان شيعه و سنّى نقش حمايت هاى مالى حضرت خديجه (س) از پيامبر (ص) بسيار تعيين كننده بوده است.

نكته ى ديگر حضور حضرت اميرالمؤمنين (ع) در كنار آن حضرت به عنوان ياورى امين و شمشيرى برّان در صحنه هاى مختلف بود كه حضرت در اين مورد فرمودند:

«أنتَ بِمَنزِلَةِ هارُونَ مِن مُوسَي إلا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدي»(1)،

و به اعتراف همه ى مورّخان از مسلمان و غيرمسلمان، موفّقيت پيامبر (ص) پس از امدادهاى غيبى، عنايت حضرت حق و بردبارى و شكيبايى حضرت رسول (ص)، مرهون مجاهدت و رشادت حضرت على (ع) بوده است.


1) - محمد كلينى، كافى، ج 8، ص 106

فصل هشتم: شمه اى از فضايل اخلاقى رسول اكرم (ص )

اشاره

عالى ترين و مهم ترين بعد زندگى رسول الله (ص) بعد اخلاقى آن است. او در زمانى و در جامعه اى ظهور كرده بود كه رذايل اخلاقى بين مردم حكم فرما بود و فضايل اخلاقى در آن جامعه، جايى نداشت. بنابراين او بايد فضايل اخلاقى را در آن جامعه عينيت مى بخشيد.

حُسن خلق حضرت در حدّ اعلاى كمال و اعتدال بود؛ نه افراط مى كرد و نه تفريط. او نه تنها در ميان خانواده و بستگان خود اخلاق نيك را رعايت مى كرد؛ بلكه در جامعه و نسبت به همه ى اقشار مردم نيز آن را به كار مى برد. همين امر باعث مى شد كه افراد زيادى جذب خلق خوش پيامبر (ص) گردند و به دعوت او لبّيك گويند. پيامبر (ص) در واقع با رفتارش مردم را هدايت مى كرد. او انسان كامل بود و اخلاق او به اندازه اى نيك و حسنه بود كه خداوند، آياتى را در اين مورد نازل كرده است. او در آيه اى از قرآن، اخلاق ايشان را به «خُلُق عظيم» تعبير مى كند و مى فرمايد:

«و إنّك لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ » (1)اين جمله، اگرچه جمله ى كوچكى است ولى حاوى مطلب مهمى مى باشد؛ كه پيامبر تمام سجاياى اخلاقى و خصلت هاى نيك و پسنديده را در خود جمع كرده است و اين جمله با چند تأكيد آن را برجسته مى سازد. و اگر در مورد پيامبر به غير از اين آيه چيز ديگرى نداشتيم، همين آيه براى شناخت ايشان كافى بود.

در زبان عربى، جمله ى اسميه، داراى تأكيد بيشترى است. و اگر با «إنّ » شروع شود آن تأكيد مهم تر مى گردد. و حرف لام بر سر «على»، اين تأكيد را دوچندان مى كند. و اين نشان از اهميت اين موضوع درباره ى پيامبر دارد. بهترين تفسير در مورد اين آيه و اخلاق عظيم پيامبر (ص) از سعدى است:

بَلَغَ العُلَى بِكَمالِهِ كَشَفَ الدُّجَى بِجَمالِهِ *** حَسُنَتْ جَميعُ خِصالِهِ صَلُّوا عَلَيهِ وَ آلِهِ


1) - قلم/ 4: «و راستى كه تو را خويى والاست!»

بزرگى و علو با او كمال يافت و تاريكى هاى (جهل و صفات ناپسند) با او روشن شد و همه ى خصلت هايش زيبا بود.

سيره و روش اخلاقى پيامبر ابعاد گوناگونى دارد و به چهار قسمت تقسيم مى شود:

1 - اخلاق فردى 2 - اخلاق خانوادگى 3 - اخلاق حكومتى سياسى 4 - اخلاق اجتماعى.

1) اخلاق فردى

اشاره

اخلاق فردى پيامبر (ص) جنبه هاى مختلفى دارد. اوّلين نكته كه راجع به پيامبر (ص) مى توان گفت، اين است كه شخصيت ايشان جاذبه ى خاصى داشت، عظمتشان در دل دشمن ابّهت ايجاد مى كرد و محبّت دوستان را نسبت به ايشان افزايش مى داد و اين به دليل ايمان، عمل صالح و اخلاق پسنديده ى ايشان بود.

اگر كسى بخواهد مانند پيامبر به محبوبيت و ابّهت اجتماعى دست يابد، بايد مانند او لباس ذلّت معصيت را از تن درآورده و لباس عزّت اطاعت را بپوشد تا بنده ى خاص خداوند گشته و نورى در دلش جلوه گر شود كه به او جاذبه ى ويژه اى دهد. خداوند در قرآن مى فرمايد:

«إنَّ الَّذينَ ءامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً» (1)بر اساس اين آيه، اطاعت و بندگى خداوند در دل ديگران دوستى و محبّت برقرار مى كند و اين دوستى و محبّت روزبه روز افزون مى گردد. بنابراين


1) - مريم/ 96: «كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار مى دهد.»

انسان نبايد با چاپلوسى و ريا درصدد جلب محبّت ديگران باشد كه اين خود سبب تنفّر و بيزارى مردم نسبت به او مى شود.

چنانكه در صفحات قبل ذكر كرديم، وليد بن مغيره، يكى از سران و فصحاى عرب، معروف به ريحانة الأدب، جمله اى در مورد قرآن گفته است كه درباره ى شخصيت پيامبر نيز صدق مى كند:

«

إنَّ لَهُ لَحَلاوةٌ و إنَّ لَهُ عليه لطَلاوةٌ إنَّ أعْلاهُ لَمُثْمِرٌ و إنَّ أسْفَلَهُ لَمُغْدِقٌ وَ إنَّهُ ليَعْلُو و لا يُعْلَى»(1)

به اين معنى كه پيامبر نيز مانند قرآن شيرينى و طراوت خاصّى داشته و مانند درخت كهن پر از ميوه هاى بسيار رسا، شيرين و خوشبو بوده و از ريشه هاى محكم برخوردار و تاكنون كسى مانند او پا به عرصه ى وجود نگذاشته است.

نظافت و بوى خوش

دومين مسأله درباره ى صفات فردى رسول الله (ص)، اين است كه ايشان به نظافت و بوى خوش بسيار علاقه داشته و به آن اهميت مى دادند. ايشان هر روز خود را شستشو مى دادند. هيچگاه لباس گران قيمت نمى پوشيدند امّا همواره تميز و مرتّب بودند، هميشه لباس سفيد مى پوشيدند زيرا معتقد بودند رنگ سفيد، آلودگى ها را به خوبى نشان مى دهد. ايشان نه تنها خود هميشه از عطر استفاده مى كردند و روزى چندين مرتبه مسواك مى زدند، بلكه به ديگران هم سفارش مى كردند خود را شستشو داده، معطّر بوده و مسواك بزنند تا باعث آزار و اذيت ديگران نگردد. پيامبر (ص) روى مسواك زدن تأكيد


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 9، ص 167

بسيارى داشتند تا آنجا كه فرموده اند: اگر مسواك براى امتّم سخت نبود، براى هر نمازى آنان را به مسواك كردن امر مى كردم.(1)برخى اوقات مى بينيم؛ اشخاص بدون شستشو و تميز كردن خود و با بوى بد وارد مسجد شده به طورى كه بوى بد دهانشان باعث آزار و اذيت ديگران مى گردد، و به جاى اينكه ثواب كنند، مرتكب گناه مى شوند. همچنين خانم ها و آقايان بايد اين مسأله را در خانه رعايت كنند. و هر كسى در خانه بايد براى همسر و فرزندانش آراسته، مرتّب و تميز باشد. همان طور كه هر فردى بيرون از خانه نيز بايد مرتّب و منظّم باشد.

ژوليدگى و پريشانى ظاهر و افسردگى در اسلام راهى ندارد كه

«النّظافة من الايمان»(2)ى عنى كسى كه نظيف نباشد، ايمانش كامل نيست.

روزى اميرالمؤمنين (ع) عدّه اى ژوليده مو و پريشان ظاهر را در مسجد ديدند؛ پرسيدند: اين ها كيستند؟ گفتند: اين ها هميشه اين گوشه ى مسجد مى نشسته و به دنبال كار و غذا نمى روند، اگر غذا به آن ها برسد و كسى برايشان غذا بياورد، مى خورند و گرنه صبر مى كنند! اميرالمؤمنين (ع) تازيانه روى سر آن ها گرفتند و فرمودند: از مسجد بيرون برويد و به دنبال كار بگرديد؛ كه مؤمن و مسلمان واقعى بايد مرتّب، منظّم و با قاطعيت باشد و نبايد به دست ديگران نگاه كرده و با وضعى در جامعه بگردد كه دشمن او را مسخره نموده و بگويد: او عقب مانده است و تمدّن ندارد.


1) - محمد كلينى، كافى، ج 3، ص 22

2) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 59، ص 291

روش برخورد ايشان با ديگران

پيامبر (ص) با ديگران با خوشرويى و مهربانى برخورد مى كردند و هيچگاه افسرده و اخم آلود با مردم روبه رو نمى شدند. مى گفتند اگر كسى غم و غصّه اى دارد، نبايد آن را ابراز نمايد و هر كس بايد با چهره ى گشاده با مردم ارتباط برقرار كند كه

«المُؤمِنُ بِشْرُهُ في وَجْهِهِ وحُزْنُهُ في قَلْبِهِ »(1).

علاوه بر آن، پيامبر (ص) هميشه در هنگام مواجهه با ديگران نظافت ظاهرى را نيز رعايت مى كردند و ديگران را هم به رعايت آن سفارش مى كردند.

روزى پيامبر (ص) هنگام بيرون رفتن از خانه، مثل هميشه موهاى خود را شانه كرده و لباس نظيف و تميز پوشيدند و وضو گرفتند. عايشه به ايشان گفت: يا رسول اللّه! به خودتان رسيدگى مى كنيد و خود را آراسته مى سازيد. پيامبر (ص) فرمودند:

«إنَّ اللّهَ يُحِبُّ مِن عبدهِ إذا خَرَجَ إلَي إخْوانِهِ أن يَتَهَيَّأ لهم و يَتَجَمَّلَ »(2)

خداوند دوست دارد بنده اش با نشاط و شادابى و آراستگى از خانه خارج و نزد دوستانش برود.

شيوه ى راه رفتن

نكته ى ديگر در مورد صفات فردى پيامبر (ص)، شيوه ى راه رفتن ايشان است. پيامبر اكرم (ص) مصداق بارز آيه ى

«وَ عِبادُ الرَّحْمَنِ الّذينَ يَمْشُونَ عَلَي الاَرْضِ هَوْناً و إِذا خاطَبَهُمُ الْجهِلُونَ قالُوا سَلاماً» (3)


1) - محمد كلينى، كافى، ج 2، ص 226

2) - وسائل الشيعه، ج 5، ص 11

3) - فرقان/ 63: «و بندگان خداى رحمان كسانى اند كه روى زمين به نرمى گام بر مى دارند؛ و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مى دهند».

بودند. يعنى بسيار آرام و با ابّهت راه مى رفتند؛ نه ذليلانه و نه متكبّرانه، نه تند و با عجله و نه اينكه در هنگام راه رفتن مرتّب سر خود را به اين طرف و آن طرف بچرخانند. ازهمه مهم تر اينكه اگر كسى به ايشان توهينى مى كرد، بر اعصاب خود مسلّط بودند. همهى مؤمنان به ويژه جوانان بايد از ايشان سرمشق بگيرند و در كوچه و خيابان با متانت راه بروند.

مجالس پيامبر

چهارمين نكته از خصوصيات فردى پيامبر (ص) درباره ى مجالسى است كه ايشان در آن شركت مى كردند. مجالس پيامبر (ص) بالا و پايين نداشت و شركت كنندگان در اين مجالس به صورت دايره وار مى نشستند تا همه جايگاه مساوى داشته باشند، روش نشستن ايشان مؤدّبانه بود. پاى خود را جلوى هيچ كسى دراز نمى كردند و در حضور كسى تكيه نمى دادند. اكثر اوقات دو زانو نشسته و براى ديگران جا باز مى كردند. در مجالس تنها به يك فرد نگاه نمى كردند و يك فرد را طرف خطاب قرار نمى دادند، بلكه نگاه هاى خود را در ميان جمع تقسيم مى كردند.

در حضور ايشان كسى حقّ بلند صحبت كردن نداشت و هر كسى بايد به آرامى و بدون خشم و عصبانيت و فرياد كشيدن بر سر ديگران سخن مى گفت. هم چنانكه خود بر گفتار و رفتار خويش تسلّط داشتند، ديگران را هم به اين امر دعوت مى كردند. ايشان زمانى خشمگين مى شدند كه حقّى پايمال مى گشت و يا اينكه كسى در حضور او به شخص ديگرى توهين مى كرد، حتّى اگر آن توهين بسيار كوچك بود.

پيامبر (ص) در جلسات خود، نه خود حرف لغوى مى زدند و نه به ديگران اجازه ى اين كار را مى دادند، چه رسد به غيبت، تهمت، تمسخر، كنايه و پرخاشگرى؛ كه از گناهان كبيره و از رذايل اخلاقى هستند. اگر زمانى هم مى شنيدند كه كسى چنين كارهايى را كرده، به شدّت خشمگين مى شدند و مى فرمودند: استغفار كنيد.

روزى زنى نزد پيامبر (ص) آمد. هنگام خروج او، عايشه با دست اشاره كرد كه قدّش كوتاه است. پيامبر (ص) ناراحت شدند و فرمودند: با اين كار غيبت كردى! و او را از اين كار نهى نمودند.(1)همچنين عايشه نقل ميكند كه من در حضور پيامبر خدا (ص) بودم و در مورد يك زن گفتم كه لباس او بلند است. پيامبر (ص) فرمودند: عايشه برگردان! و من پاره ى گوشتى استفراغ كردم.(2)در واقع پيامبر اكرم (ص) با اين كار، حقيقت غيبت را براى او آشكار ساختهاند. قرآن كريم ميفرمايد:

«وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُم بَعْضاً أَيُحبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يأكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ ...» (3)در دين اسلام، هر عمل و سخنى بايد نتيجه اى داشته باشد و عمل و سخن لغو و بيهوده از نظر اسلام صحيح نسيت و گناه محسوب مى شود. بنا بر آيه ى صريح قرآن، رستگارى از آن كسانى است كه از لغو و بيهوده رويگردان باشند:

«قَدْ أفْلَحَ الْمُؤمِنونَ الَّذينَ هُم في صَلاتِِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذينَ هُمْ عَنِ اللَغْوِ مُعْرِضُونَ » (4)


1) - مجموعة ورام (تنبيه الخواطر)، ج 1، ص 118

2) - الدار المنثور فى تفسير المأثور، ج 6، ص 95

3) - حجرات/ 12

4) - مؤمنون/ 1 تا 3: «به راستى كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان فروتنند، و آنان كه از بيهوده روى گردانند».

و اين نكته بلافاصله پس از نماز كه ركن اساسى دين مبين اسلام است، آمده است و نشان از اهميت آن دارد.

عمل و سخن بيهوده، بسيار خطرناك است. بسيارى از ما انسان ها به آن گرايش داشته و بيشتر اوقات خود را صرف آن مى كنيم، بى خبر از اينكه عمرمان به سرعت مى گذرد و ما به جاى اندوختن توشه براى خود، وقتمان را به بطالت و بيهودگى مى گذرانيم. فشار قبر از عذاب هاى كارها و سخنان بيهوده ناشى مى شود. پيامبر (ص) در مراسم تدفين جوانى، شركت كرده و او را به خاك سپردند، سپس رو به اصحاب خويش، فرمودند: قبر چنان فشارى به اين جوان داد كه استخوان هاى سينه اش شكسته شد. اصحاب گفتند: او كه جوان خوبى بود. پيامبر (ص) فرمودند: بله جوان خوبى بود ولى گاهى اوقات سخنان بيهوده مى گفت.

ساده زيستى

ساده زيستى از اصول زندگى پيامبر اكرم (ص) بود آن حضرت غذاى سادهاى مى خورد و ساده لباس مى پوشيد. نقل مى كنند: روزى عدى بن حاتم طايى، براى اينكه به دين اسلام مشرّف شود به خدمت پيامبر (ص) آمد. پيامبر به خاطر پدرش احترام ويژه اى به او گذاشتند و حتّى او را بعد از نماز ظهر و عصر، به خانه ى خود بردند. عدى بن حاتم مى گويد همراه پيامبر به طرف خانه ى ايشان مى رفتيم كه زنى به نزد ايشان آمد و ايشان را در هواى گرم در ميان كوچه نگه داشت و شروع به صحبت كرد. ايشان با صبر و حوصله به سخنان آن زن گوش مى داد، و من به اين دليل تعجّب كردم. پس از آن مرا

به خانه ى خود برد، خانه اى از گِل، كه فرش آن يك پوست گوسفند بود، پيامبر (ص) مرا روى آن نشاند و خود در مقابل من بر روى خاك، مودّب نشست. ابّهت و ساده زيستى ايشان مرا گرفت؛ زيرا ايشان رئيس حكومت بود و با اين حال، زندگى ساده اى داشت، و براى من معلوم شد كه او پيامبرى از جانب خداوند است و اگر تقلّب بود، او نيز مانند سلاطين زندگى مى كرد. بنابراين شهادتين را بر زبان خود جارى ساختم و به دين اسلام مشرّف شدم.

در مورد ساده زيستى ايشان مى توان به جهيزيه و مهريه ى حضرت زهرا (س) اشاره كرد كه بسيار اندك بوده است.

البتّه از ما نخواسته اند اينگونه باشيم و ما هم نمى توانيم مثل آنان ساده زندگى كنيم ولى از ما خواسته اند تا آنجا كه مى توانيم خود را به آن بزرگواران شبيه گردانيم و ساده زندگى كنيم. اميرالمؤمنين (ع) در نامه ى معروف خود به عثمان بن حنيف مى فرمايد:

«أَلا وَ إِنّكُم لا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَلَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ إِجْتِهادٍ وَ عِفَّةٍ و سَدادٍ»(1)

من از شما نمى خواهم كه مثل من باشيد زيرا نمى توانيد مثل من باشيد؛ ولى مرا با پارسايى، كوشيدن، پاكدامنى و درستى ورزيدن كمك كنيد.

به محض اينكه اسلام قدرى جان گرفت، رونق پيدا كرد و مسلمانان به منابع مالى بيشترى دست يافتند، زنان پيامبر (ص) از او تقاضاى زينت كردند و خواستند تا خانه هايشان را از حالت معمولى به صورت تجمّلى درآوردند و فرششان را تغيير دهند. پيامبر (ص) به آنان جوابى نداده و صبر كردند تا خداوند به آن ها پاسخى بدهند. لذا خداوند راجع به اين زنان آياتى نازل كرد:


1) - نهج البلاغه، ن 45، ص 417

«يا أَيُّها النَّبِيُّ قُل لاَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيوهَ الدُّنيا وَ زينَتَها فَتَعالَيْنَ اُمَتِّعْكُنَّ و اُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَميلاً» (1)طبق اين آيات، خداوند از پيامبر (ص) خواست كه به زنان خود بگويد اگر زندگى دنيا و زينت آن را مى خواهند، بيايند و به خوبى طلاق بگيرند و زندگى ديگرى تشكيل دهند؛ زيرا در زندگى پيامبر (ص) سادگى وجود دارد و از تجمّلات خبرى نيست.

يكى از راويان نقل مى كند كه موقع افطار، خدمت حضرت على (ع) رسيدم و ديدم افطارى ايشان مقدارى نان جو و ماست ترش است. آن را دوغ كردند و نان ها را در آن خرد نموده و از آن ميل كردند. و اين در حالى بود كه ايشان فرمانرواى حكومت اسلامى بودند، دو ثلث دنياى آن زمان تحت حكومتشان بود و جامعه ى زمان خود را از لحاظ رفاه اجتماعى به وضعيت نسبتاً خوبى رسانده بودند.

متأسّفانه امروزه زندگى ها از سمت ساده زيستى به سمت تجمّل و مصرف گرايى رفته است و روزبه روز هم بر اين تجملّات افزوده مى شود، و به خاطر آن، چه زندگى ها كه از بين مى رود و امّت رسول الله (ص)، به جاى اينكه ايشان را اسوهى خود قرار دهند، از زندگى هاى غربى سرمشق مى گيرند!

زندگى مصرفى و تجمّل گرايى، مسائل و مشكلاتى به دنبال خود

مى آورد كه يكى از آن ها در زمينه ى ازدواج است. اين امر مقدّس به قدرى نامقدّس شده كه به جاى اينكه جوانان را به آن راغب كنند، باعث دورى


1) - احزاب/ 28: «اى پيامبر به همسرانت بگو: اگر خواهان زندگى دنيا و زينت آنيد، بياييد تا مهرتان را بدهم و [خوشى و] خرّم شما را رها كنم».

و اجتناب آنان از آن شده است. مهريه هاى سنگين، جهيزيه هاى زياد و گران قيمت، وليمه هاى تجمّلى و اسراف در آن، كمر بسيارى از خانواده ها را شكسته است. در اينگونه مهمانى ها علاوه بر اسراف و تبذير، گناهان زيادى به وجود مى آيد. با اين وليمه هاى عروسى، مى توان هزاران فقير را سير كرد. به هر حال همه ى اين ها غلط است و ما بايد به خود بياييم. در اين زمينه مى توانيم زندگى حضرت على (ع) وحضرت زهرا (س) را سرمشق خود قرار دهيم؛ تا به آن چيزى كه خداوند از ما خواسته دست پيدا كنيم و به سعادت و خوشبختى برسيم.

هنگامى كه اميرالمؤمنين على (ع) به خواستگارى حضرت زهراى مرضيه (س) رفتند، پيامبر (ص) از حضرت على (ع) پرسيدند چه دارى ؟ گفتند يك شمشير، يك شتر و يك زره. حضرت فرمودند: شمشيرت را كه براى جنگيدن با دشمن مى خواهى، شترت را هم كه براى آبيارى و براى گذران زندگى مى خواهى، ولى زره ات را مى توانى بفروشى، زره را كسى مى پوشد كه بخواهد از جنگ فرار كند. گفتند چشم. زره را پانصد درهم فروخت و پول را نزد پيامبر آورد و به عنوان مهريه در مقابل حضرت قرار داد. پيامبر (ص) فرمودند از اين پول، جهيزيه اى براى حضرت زهرا (س) تهيه كنيد. وقتى كه جهيزيه آماده شد، به پيامبر (ص) گفتند بياييد و آن را نگاه كنيد. پيامبر آمدند و نگاهى به جهيزيه انداختند. اشك شوق از چشمانشان جارى شد. سپس فرمودند: خداوندا! اين جهيزيه را مبارك گردان. جهيزيه ى حضرت زهرا (س) بسيار ساده بود؛ يك آفتابه ى گلى، يك كاسه ى گلى، يك حصير به عنوان فرش، يك رختخواب از ليف خرما، يك آسياى دستى كه بتواند با آن جو آسيا كند و نان بپزد، و بالأخره

يك پيراهن كه حضرت زهرا (س) آن پيراهن را در شب زفاف به گدايى بخشيد. بقيه ى پول را هم براى وليمه ى عروسى خرج كردند، وليمه اى كه در آن فقرا و ضعفا شركت داشتند و بسيار ساده بود؛ آبگوشت و نان جو.

پس از آن پيامبر به خانم ها فرمودند كه زهرايم را در ميان خود بگيريد براى اينكه كسى او را نبيند و بدون آنكه گناهى انجام دهيد، او را به خانه ى شوهرش ببريد. منزل حضرت على (ع) گِلى بود و يك اتاق و يك صحن داشت. حضرت كيسه اى شن آورده، كف اتاق ريختند تا اندكى نرم شود و حصير را روى آن گستردند و رختخواب را هم كه از ليف خرما بود، بر روى آن انداختند. پيامبر (ص) به خانه ى حضرت زهرا (س) آمدند و از زنان تشكّر نموده، به آن ها گفتند كه بروند. امّ سلمه خدمت رسول الله (ص) آمد و گفت: يا رسول الله حضرت خديجه (س) سفارش حضرت زهرا (س) را به من كرد و از من خواست شب عروسى، او را تنها نگذارم. پيامبر اجازه دادند امّ سلمه در خانهى حضرت زهرا (س) بماند و همه را از خانه خارج كرده، خود نيز رفتند.

فرداى آن روز پيامبر (ص) دوباره به خانه ى حضرت زهرا (س) آمدند و هديه اى معنوى برايشان آوردند. ايشان حضرت زهرا (س) و حضرت على (ع) را كنار هم نشاندند و به دخترشان فرمودند: على خوب همسرى براى توست و به دامادشان نيز فرمودند زهرا خوب كفوى براى توست. اين خانه كار دارد و شما دو نفر بايد اين كارها را بين خود تقسيم كنيد. زهرا جان، كارهاى خانه را تو انجام بده و كارهاى بيرون از منزل براى على باشد.

هنگامى كه پيامبر (ص) از خانه بيرون رفتند، حضرت زهرا (س) فرمودند: پدرم چه هديه ى خوبى به من دادند، كارهاى خانه را به شكلى تقسيم كردند كه

نيازى به بيرون رفتن من از خانه نباشد. اين ماجراى عروسى حضرت زهرا (س) و حضرت على (ع) بود كه به سادگى برگزار شد و ما بايد از آن سرمشق بگيريم. اتفاقاً اين گونه زندگى كردن خيال انسان را آسوده مى كند و آرامش به همراه دارد؛ برعكس زندگى هايى كه با نگرانى و اضطراب و پريشانى خاطر، آغاز مى گردد. خانم، عروس است ولى از اين مى ترسد كه نكند زندگيش به طلاق منجر شود. آقا دادماد است و نگران است كه مبادا همسرش مهريه اش را به اجرا بگذارد و او را به دادگاه بكشاند. زندگيشان پر از غم و غصّه است و در آتش تجمّلات، چشم و هم چشمى، پريشانى و اضطراب مى سوزد.

نمونه ى ديگر ساده زيستى در زمان خودمان، زندگى و خانه ى رهبر كبير انقلاب اسلامى، امام خمينى (قدس سره) است. زمانى كه ايشان به قم آمدند، در منزلى اجاره اى بسيار ساده و قديمى ولى بزرگ نشستند، از كسى شنيدند كه آن خانه شبهه ى وقف دارد. به سرعت آن خانه را ترك كرده، از آنجا به خانه ى يكى از دوستانشان رفتند. زيرا انسان بايد در خانه اى زندگى كند كه مشكل شرعى نداشته باشد؛ چون مى خواهد در آن خانه نماز بخواند، صاحب فرزند شود و بسيارى از موارد ديگر. حضرت امام (قدس سره) زمانى هم كه به تهران رفتند، خانه اى براى ايشان اجاره كردند ولى وقتى ديدند آن خانه نماى سنگى دارد، اصرار كردند كه نمى خواهند در آن خانه بمانند. سرانجام به جماران رفتند كه كاه گِلى بود و در اين خانه ى ساده زندگى كردند و در همان خانه نيز از دنيا رفتند.

انسان بايد زندگى تجمّل گرايى را كه به جز دردسر چيز ديگرى ندارد، رها كند و براى رفع احتياج وسايلى براى خود و خانواده ى خود تهيه نمايد.. به كمد لباس برخى خانم ها كه نگاه كنيم مى بينيم پر از لباس است كه هركدام

از آن ها را يك بار پوشيده اند و آن را احتكار كرده اند و حاضر نيستند آن را به شخص بى بضاعتى ببخشند. اين لباس ها در جهنّم تبديل به آتش مى شود.

بسيارى از خانواده ها به دليل همين مصرف گرايى دچار وام هاى سنگين شده اند و سرپرست خانواده به علّت اينكه نمى تواند آن وامها را بپردازد، در زندان به سر مى برد. و اين نابودى يك ملّت است.

به هر حال، انسان در اين مورد نه بايد بيش از حد افراط كند و نه تفريط، بلكه بايد راه ميانه و اعتدال را برگزيند. خداوند در اين آيه ميانه روى بين اسراف و بخل را از ويژگى هاى عبادالرحمن برمى شمارد و مى فرمايد:

«وَالّذينَ إذآ أنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا و كانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَواماً (1)»

اجراى قانون مواسات

قانون مواسات به اين هدف برقرار شده است كه همه ى انسان ها به فكر يكديگر باشند و تجمّل گرايى ها، مصرف زدگى ها، چشم و هم چشمى ها و حسادت ها از ميان برود و ديگرگرايى و نوع دوستى و فداكارى جاى گزين آن بشود. و نبايد كسى فكر كند كه اين قانون، قانون بى اهمّيت و مستحبّى است؛ بلكه اين قانون بسيار محكم و پراهمّيت و بر همگان واجب است.

قانون مواسات به اندازه اى مهمّ است كه در روايات در مورد آن مى خوانيم؛ در محشر افرادى را مى بينيد كه چشم هايش از ترس به گودى فرو رفته، غل و زنجير بر پايش هست و بر روى پيشانيش نوشته شده است: «آيسٌ مِن رَوْح


1) - فرقان/ 67: «و كسانى اند كه چون انفاق كنند، نه ولخرجى مى كنند و نه تنگ مى گيرند و ميان اين دو [روش] حد وسط را بر مى گزينند».

الله» و به او خطاب مى گردد، تو خائن به خدا و رسولش و ائمّه طاهرين بودى. خداوند در تفسير آن مى گويد: او كسى است كه مى توانست به مردم كمك كند و حوائج آنان را برطرف سازد ولى اين كار را نكرد. او را به جهنّم افكنيد!

قانون مواسات در جامعه و ادارات ما اجرا نمى گردد. در ادارات ما كم كارى، كاغذبازى، پارتى بازى، كار مردم را به تعويق انداختن و رشوه گرفتن بيداد مى كند. مردم به فكر يكديگر نيستند. هر كسى سعى مى كند هر چه هست براى خود گردآورى كند. غذاهاى رنگارنگ، خانه هاى مجلّل، انواع و اقسام لباس هاى گران قيمت و زيور آلات فقط مخصوص عدّه ى اندكى است و اسراف و تبذير هم كه در خانواده ها زياد شده است.

در صورتى كه در زمان پيغمبر (ص) وضع اينگونه نبود و زندگى ها ساده و همه در پى برترى دادن نيازهاى ديگران به خود بودند و سعى مى كردند نيازهاى ديگران را برطرف نمايند. همه چيز، به اندازه ى ضرورت در اختيار خانواده ها بود و به همين دليل، جوانى بى همسر نمى ماند. بنابراين سادگى، ساده زيستى، خلوص، ديگرگرايى و اخلاق نيك در زمان پيامبر (ص) باعث شد كه اسلام و مسلمانان پيروز گردند و دو سوم جهان - آن روز - تحت تسلّط اسلام و مسلمانان باشد. بنا به گفته ى ناپلئون؛ حكومت پيامبر (ص) در ده سال توانست كره ى زمين را تكان دهد.

2) اخلاق خانوادگى

اشاره

سيره ى خانوادگى پيامبر عظيم الشأن اسلام (ص) يكى ديگر از جنبه هاى اخلاقى ايشان را مشخّص مى كند. ايشان بنا به مصلحت هايى كه در دوران حكومتشان بود، همسران متعدّدى داشتند و با وجود توطئه هاى مكرّر، آزار و اذيت هايى كه برخى از آنان در حق ايشان مى كردند، هميشه با همگى آن ها با مهربانى، عطوفت، فداكارى و گذشت رفتار مى كردند و مساوات را در ميان آنان مراعات مى نمودند، همان طور كه عدالت و مساوات را در جامعه و در ميان مردم نيز برقرار كردند.

رفتار پيامبر با همسران

در مورد سيره ى ايشان در برخورد با همسرانشان نوشته اند: روزى پيامبر (ص) منزل عايشه بودند كه امّسلمه، يكى ازهمسران ايشان ظرف آشى براى ايشان فرستاد. عايشه تحريك شد و از حسادت ظرف آش را روى زمين انداخت، آش ها ريخت و ظرف شكست و نگذاشت پيامبر (ص) آن آش را بخورند. پيامبر (ص) نگاهى به عايشه كردند و با مهربانى فرمودند: عايشه چرا اين كار را كردى ؟ اوّل اينكه ردّ امان گناه است؛ دوم اينكه نعمت خداوند را ريختى و آن را از بين بردى؛ سوم اينكه ظرف را شكستى و آن را تلف كردى؛ چهارم اينكه من مى خواستم اين آش را بخورم و تو نگذاشتى! خانواده ها بايد اين طرز رفتار را به خصوص در مورد تربيت فرزندان خود در پيش روى خود قرار دهند و از آن سرمشق بگيرند.

در ميان مردم به ويژه همسران، توافق اخلاقى صددرصد وجود ندارد. اختلافات هرچند كم در ميان همه وجود دارد و بسيارى از اتّفاقات ناگوار و درگيرى ها از همين اختلافات اندك و جزئى شروع مى شود ولى به راحتى مى توان آن را نيز از بين برد. قهر كردن و بى محلى، ممنوع و گناه بزرگى است.

خانواده ها بايد به اين نكته توجّه داشته باشند، كه اگر زن يا مردى از همديگر قهر كردند، بايد خيلى زود آشتى كنند؛ زيرا اگر قهر آنان طول بكشد، مورد لعن فرشتگان قرار مى گيرند. اگر خداى نكرده پدر و يا مادرى به فرزند خود پرخاشگرى كرده، با آن ها قهر كنند و به آنان توجّه ننموده و به احساسات ايشان ضربه بزنند به طورى كه اين مسأله برايشان عقده گردد و در آينده به راه هاى خلاف كشيده شوند، گناهانشان به گردن والدينشان نيز هست.

بنا بر فرمايش قرآن، عفو و گذشت در اين باره بسيار كارساز است و باعث استحكام اركان خانواده مى گردد:

«وَ إنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فاِنَّ اللَه غفورٌ رحيمٌ » (1)صفح به معنى نديده گرفتن اشتباهات و چيزى بالاتر از عفو است؛ زيرا در عفو، انسان اشتباهات را مى بيند و آن را مى بخشد ولى در صفح، سعى مى كند خطاها را نببيند. در ادامه ى اين آيه، خداوند در مرتبه ى بالاتر از صفح به ما سفارش به غفران نموده است كه به معنى خوبى و نيكى در قبال بدى است. يعنى پاسخ بدى را با نيكى بدهيم، كه اين نه تنها باعث افزايش مهر و محبّت در خانواده ها مى گردد، بلكه آن شخصى كه بدى كرده، متوجّه اشتباه خود شده و از رفتار خود پشيمان و شرمنده مى گردد.


1) - تغابن/ 14: «و اگر ببخشايد و درگذريد و بيامرزيد، به راستى خدا آمرزنده ى مهربان است».

در بسيارى از خانواده ها ديده مى شود كه برخى از مسائلى كه به سادگى مى توان آن ها را حل كرد، به مشكلات پيچيده اى تبديل مى گردد. و اين به دليل آگاهى نداشتن خانواده ها، نسبت به مسائل تربيتى و اخلاقى دين مبين اسلام و نبود عفو و گذشت در ميان خانواده هاست. اگر هر يك از همسران وظيفه ى خود را نسبت به ديگرى و نسبت به فرزندان به درستى انجام دهند و فرزندان نيز به وظايف خود در قبال پدر و مادر عمل كنند، بسيارى از مشكلاتشان حل ميشود.

آقايان و خانم هايى هستند كه با وجود تحصيلات عالى و رفتار مذهبى، در جامعه با مردم با اخلاق خوب ارتباط برقرار مى كنند ولى در خانه ى خود نمى توانند به درستى با يكديگر روبه رو شوند و كارشان به بد اخلاقى و پرخاشگرى مى رسد و با زبان نيش دار و كنايه آميز با هم صحبت مى كنند و بسيارى از اوقات اين گونه رفتارها از زن و مرد باعث طلاق آن ها مى شود.

پيامبر (ص) در اين باره فرمودند: در شبى كه به معراج رفتم، زن و مردى را ديدم كه در جهنّم به زبان آويزان بودند، سبب آن را پرسيدم. جواب شنيدم كه ايشان در خانه با پرخاشگرى و زبان نيشدار با هم سخن مى گفتند.

به هر حال هر كسى كه خواهان بهشت است، بايد عفو و گذشت را سرلوحه ى كارهايش قرار دهد، با عفو و فداكارى است كه انسان مى تواند؛ بدون آتش خشم و كينه به زندگى آرام، سعادت و خوشبختى برسد و در آخرت، از غفران، آمرزش الهى و شفاعت اهل بيت (ع) بهره مند گردد. اگر عفو خداوند نباشد، همه ى ما جهنّمى هستيم. اگركه توانستيم، در اين دنيا از گناهان ديگران بگذريم، خدا نيز بدى هاى ما را ناديده مى گيرد. امّا اگر ما لجاجت ورزيديم و كينه توزى كرديم، نه تنها آتش آن در دنيا، دامن ما را مى گيرد،

بلكه در قيامت هم به طور دقيق به حساب ما رسيدگى خواهد شد. اگر پدر و مادرى فرزندان خود را عاق كنند، حتماً جهنّمى خواهند بود و خير دنيا و آخرت را نخواهند ديد. والدين نيز به جهت آنكه فرزندانشان را مورد عفو و بخشش خود قرار نداده اند، به جهنّم افكنده خواهند شد.

تربيت فرزندان

در سوره ى لقمان، آياتى كه از زبان لقمان خطاب به فرزندش گفته شده، بسيار مهم است و نكات تربيتى و اخلاقى زيبايى در بردارد. از اين آيات اينگونه برداشت مى شود كه در تربيت فرزند بايد به چهار مسأله توجّه داشت:

اول اين كه؛ سخنان ما به صورت موعظه باشد و عاطفه ى ايشان را تحريك كند. درست مثل يك غذاى لذيذ براى فردى گرسنه، كه از شدّت گرسنگى بخواهد آن را ببلعد. دوم؛ هنگام برخورد و گفتگو با فرزند، به اعصاب خود مسلّط باشيم و بدون پرخاشگرى، زخم زبان و سرزنش با آن ها سخن بگوييم؛ زيرا پرخاشگرى و تندى به عكس العمل بد از جانب فرزندان منجر مى گردد. سوم؛ موعظه با نرمى، مهربانى و تلطّف بيان شود؛ زيرا تأثير بيشترى دارد. چهارم؛ سخنان ما همراه با استدلال باشد؛ زيرا سخنى كه تحميلى باشد، هيچ گاه پذيرفته نشده و برعكس لجاجت و سرسختى به دنبال مى آورد.

3) اخلاق حكومتى و سياسى

اشاره

سياست پيامبر (ص)، براى بقاء و پيشرفت حكومت اسلامى و مبارزه با دشمنان بر پايه ى تعقّل، تدبّر، تفكّر و مشورت با ديگر مسلمانان و صداقت استوار بود. در حكومت ايشان چيزى خلاف واقع اتّفاق نمى افتاد و براى ايشان هدف، وسيله را توجيه نمى كرد.

سياست از نظر سياستمداران به معنى دروغگويى، نفاق و زورمدارى است. آنان مى خواهند به هر نحوى و به هر وسيله اى كه مى شود، حكومت خود را پابرجا نگاه دارند، براى ايشان فرقى نمى كند كه چگونه و از چه راهى به اين مقصد برسند. به زعم آنان هدف وسيله را توجيه مى كند. اما اسلام كه رحمانى و بر پايه ى حقيقت و صداقت است، اين نوع سياست را مردود و شيطانى مى داند.

تأسيس حكومت اسلامى

پيامبر (ص) به منظور اجرا كردن احكام و قوانين اسلامى، در مدينه حكومتى با محوريت خودشان تشكيل دادند. سياست آن حضرت در برقرارى حكومت اسلامى به طور كامل از ديانتشان نشأت مى گرفت و بر پايه ى احكام و مبانى اسلام بود.

پيامبر (ص) به دنبال منافع خود نبوده و نمى خواستند مقاصد خود را در جامعه پياده كنند؛ بلكه به دنبال منافع اسلام بودند و در اين راه حتّى از جان خويش براى رونق اسلام مايه مى گذاشتند. همين امر باعث شد تا پيامبر (ص) اين راه را، با وجود موانع و مشكلات بسيارى كه مشركان و كفّار و از همه

مهم تر منافقان برايشان ايجاد مى كردند با موفّقيت و پيروزى پشت سر بگذارد.

در زمان ما نيز امام خمينى (قدس سره) در برقرارى جمهورى اسلامى، از روش رسول اكرم (ص) استفاده كردند، ايشان نيز به پشتوانه ى مردم و با توكّل كامل به خداوند و نبود امكانات در برابر شاه و مزدورانش قيام نموده و پس از آن با حداقل امكانات در برابر هجوم وحشيانه ى دشمن به دفاع از ايمان و سرزمين خود پرداخته و از اين امتحان سربلند و پيروز بيرون آمدند.

زمانى كه امام خمينى (قدس سره) را در 15 خرداد 1342 دست گير كردند، ايشان را در خانه اى در «قيطريه» زندانى نمودند. رئيس پليس آن زمان به امام (قدس سره) گفت: آقا اين امور را براى ما بگذاريد و به دنبال درس و تبليغ دينتان برويد. امام (قدس سره) فرمودند: اين كارها براى شما! امّا تدبير و مواظبت از درس، مراقبت از تبليغ و دين عزيزمان با ما! ما با تدبير و تعقّل كه مختصّ سياست اسلام است آن را به پيش مى بريم و اين انقلاب را ادامه مى دهيم تا اين كه بتوانيم؛ حكومت اسلامى برقرار كنيم.

پيامبر (ص) توانستند با صداقت كامل، حكومت تشكيل دهند و براى حفظ، حراست و پيروزى آن، با تفكّر، اهمّيت به مشورت، احترام به افكار مردم و استفاده از نيرو و انرژى آنان كه صددرصد تسليم پيامبر (ص) بودند كوشيدند و توانستند؛ با همين سياست و كياست، هشتادوچهار جنگ را با پيروزى پشت سر بگذارند.

محور اين حكومت در زمان پيامبر (ص) خود ايشان و بعد از ايشان ائمّه ى معصومين (ع) و در زمان غيبت، ولى فقيه مى باشد و پشتوانه و ضامن اجرايى آن نيز مردم متحّد و منسجمى مى باشند كه به طور كامل از ولى امرشان اطاعت و فرمان بردارى مى نمايند.

پيامبر (ص) پس از تشكيل حكومت، مسجد ساخته و نماز جماعت بر پا كردند. شيوه ى حكومت دارى ايشان درست مثل نماز جماعت بود كه در آن مردم به شكلى هماهنگ و متّحد پشت سر امام جماعت نماز مى گذارند. همان طور كه كسى در نماز جماعت نمى تواند زودتر يا ديرتر از امام، اركان نماز را انجام دهد و اذكار آن را بگويد، در حكومت اسلامى نيز مردم بايد متّحد و يك صدا گوش به فرمان رهبر باشند. نماز جماعت، نمادى از هماهنگى، اتّحاد و پيروى از امام است.

خداوند بر همين اساس، در آيه ى

«فَلا وَ رَبِّكَ لايؤمِنُونَ حَتّى يحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لايجِدُوا فى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيتَ وَ يسَلِّمُوا تَسْليماً» (1)مى فرمايد: به خدا قسم ايمان ندارد مگر آن كسى كه در مقابل گفته ى پيامبر تسليم باشد. حتّى اگر به ضرر او هم هست ابراز ناراحتى نكند و در مقابل او تسليم باشد.

در آيه اى ديگر نيز مى فرمايد:

«وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ اَمْراً اَن يكُوَنَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ اَمْرِهِم...» (2)هيچ مرد و زن مؤمنى حق ندارد هنگامى كه خدا و رسول او حكمى كنند، در مقابل گفته ى خدا و پيامبرش - يعنى در مقابل قرآن، ولايت و حكومت


1) - نساء/ 65: «ولى چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمى آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه ى اختلاف است، داور گردانند، سپس از حكمى كه كرده اى در دل هايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند، و كاملاً سر تسليم فرود آورند.»

2) - احزاب/ 36: «و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده اش به كارى فرمان دهندبراى آنان در كارشان اختيارى باشد...»

اسلامى - سخنى معترضانه بزند. بهترين مثال براى اين مسأله، منظومه ى شمسى است كه در آن، سيارات حول يك محور، بر روى مدارهاى خود مى چرخند. به قدرى اين حركت دقيق و حساب شده است كه اگر يكى از اين ها از حركتش تخلّف كند، كلّ جهان نابود مى گردد.

زير بنا و روبناى حكومت پيامبر (ص)

اشاره

مطلب مهمّ ديگر در حكومت پيامبر (ص)، اين است كه در حكومت ايشان، اصول دين به عنوان زير بنا و فروع دين به عنوان رو بناى آن است و مسلمان واقعى كسى است كه اصول دين را با اجتهاد و استدلال و نه از روى تقليد، بشناسد و به آن اعتقاد كامل پيدا كند و به طور كامل از فروع دين مطلع باشد و به آن عمل كند. در حقيقت فروع دين، به منزله ى قانون اساسى است و اگر كسى به آن عمل نكند - اگر چه به آن اعتقاد هم داشته باشد - مسلمان نيست.

نماز

نماز، يكى از فروع دين است، كه پيامبر (ص) روى آن تأكيد فراوانى داشتند؛ زيرا نماز باعث تزكيه روح مى شود، ارتباط با خدا در آن بيشتر مى گردد و اگر در دل شب باشد، روح را پرواز مى دهد. نماز واقعى، انسان را از فحشا و منكر باز مى دارد. و نماز جماعت، وحدت جهان اسلام و محوريت حكومت اسلامى را به همگان نشان مى دهد. اگر كسى در خواندن آن سهل انگارى كند و آن را در اوّل وقت و به جماعت نخواند، مسلمان نيست:

«فَوَيلٌ لِلْمُصَلّينَ الّذينَ هُمْ عَن صَلاتِهِمْ ساهُونَ » (1)


1) - ماعون/ 4 و 5.: «پس واى بر نمازگزاران، كه از نمازشان غافلند.»

خداوند در جاى ديگر مى فرمايد: آنان كه زكات و ماليات اسلامى خود را نمى پردازند و به فكر ديگران نيستند، مشرك و كافر به شمار مى آيند:

«و وَيل لِلْمُشْرِكينَ اَلَّذينَ لا يُؤتُونَ الزَّكَوةَ و هُم بالأخِرَةِ هُم كافِرُونَ » (1)

امر به معروف ونهى از منكر

امر به معروف و نهى از منكر، يكى ديگر از فروع دين است. اگر به راستى به اين نظارت ملّى عمل شود، فساد و گناهى كه گريبان جامعه ى ما را گرفته است، از آن رخت مى بندد. و در دين ثوابى بالاتر از آن نيست؛ چنانچه گناهى بالاتر از ترك آن نيست. آن هايى كه گناه مى كنند به واسطه ى گناهشان به جهنّم مى روند و آن هايى هم كه امر به معروف و نهى از منكر نمى كنند، به واسطه ى بيتفاوتيشان در برابرگناه به جهنّم افكنده خواهند شد. قرآن كريم روى آن پافشارى داشته و مى فرمايد:

«وَلْتَكُنْ مِنْكُم اُمَّةٌ يَدْعُونَ إلَى الْخَيْرِ وَ يَأمُرونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» (2)در جامعه، نهادى بايد باشد كه كارش امر به معروف و نهى از منكر است. قرآن، به اين نوع نظارت به تنهايى راضى نيست و مى فرمايد نظارت بر جامعه فقط مختص آن گروه نيست، بنابراين نظارت بايد همگانى و ملّى باشد:

«وَالمُؤمِنُونَ و المُؤمِنتُ بَعْضُهُم أوْلياءُ بَعْضٍ يَأمُرُونَ بِالْمَعْروفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» (3)در روايات نيز روى آن تأكيد بسيارى شده است.


1) - فصلت/ 6 و 7: «و واى بر مشركان، همان كسانى كه زكات نمى دهند و آنان كه به آخرت ناباورند.»

2) - آل عمران/ 104: «و بايد از ميان شما، گروهى، [مردم را] به نيكى دعوت كنند و به كار شايسته وا دارند و از زشتى باز دارند.»

3) - توبه/ 71: «و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگرند، كه به كارهاى پسنديده وا مى دارند و از كارهاى ناپسند باز مى دارند.»

حضرت على (ع) در حديثى مى فرمايند:

«وَ مَا اَعمالُ البِرِّ كُلُها وَ الجِهادُ في سبيلِ اللّهِ عِندَ الاَمرِ بِالمَعروفِ و النَهىَ عَنِ المُنكَرِ اِلاّ كَنفَثَة في بحرٍ لُجِّيّ »(1)

همه ى خوبى ها اعمّ از واجبات و مستحبّات و از جمله جهاد در راه خدا يك طرف و امر به معروف و نهى از منكر هم يك طرف. همه ى خوبى ها در برابر امر به معروف و نهى از منكر قطره اى در مقابل دريا بوده و اهمّيت آن از همه ى خوبى ها بالاتر است. متأسّفانه، امر به معروف و نهى از منكر در ميان ما متروك شده است. و رسول اكرم (ص) نيز تأسّف مى خوردند از اينكه روزى بيايد كه مردم امر به معروف و نهى از منكر نمى كنند.

4) اخلاق اجتماعى

اشاره

راجع به اخلاق اجتماعى پيامبر (ص) آيات فراوانى نازل شده است. از جمله آيه اى كه مى فرمايد:

«وَ لَقَدْ جاءَكُم رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَءوفٌ رَّحيمٌ » (2)پيغمبر اكرم (ص) از طرف خدا آمده و از خود شماست و پيامبر از اينكه شما در رنج و عذاب و گمراهى باشيد، دنيايتان آباد باشد و آخرتتان جهنّم، سخت غمگين و اذيت مى گردد. ايشان به هر اندازه كه ممكن باشد به فكر هدايت و رستگارى شما در دنيا و آخرت است.


1) - نهج البلاغه، ح 374.

2) - توبه/ 128: «قطعاً براى شما، پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به [هدايت] شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است»

مظهر رحمانيّت و رحيميت خداوند

از نظر عرفا پيغمبر مظهر رحمانيت و رحيميت خداوند است؛ همان طور كه پروردگار عالم، نسبت به همه ى موجودات رحمان و نسبت به خواص رحيم است، پيامبر (ص) نيز نسبت به همه، حتى كفّار و مشركين، رحمان و رؤوف است و نسبت به مؤمنان هم رحيم است و دست آنان را مى گرفته و با عنايت و لطف خود آنان را به مقصود مى رساند و اين امر، در جاى جاى زندگى پيامبر (ص) هويدا و آشكار است.

با اينكه مشركين و كفّار مكّه، ايشان را تحريم اقتصادى و اجتماعى مى كردند و هميشه عدّه اى از كودكان، اراذل و اوباش را براى آزار و اذيت ايشان اجير كرده و آن ها را مجبور مى كردند؛ تا به طرف پيامبر سنگ پرتاب كنند. اما ايشان در اينگونه مواقع با وجود زخمى شدن، به جاى اين كه خشمگين شوند، مرتّب آن ها را اين گونه دعا مى كردند:

«اللّهُمّ اهْدِ قَوْمي فَإنَّهُم لايَعْلَمُونَ (1)»؛

خدايا اين ها جاهلند و قدر مرا نمى دانند، من نمى خواهم آنان را عذاب كنى بلكه از تو مى خواهم آنان را هدايت نمايى! او نسبت به هدايت امتّش حرص و ولع خاصّى داشت. مشركان مكّه سيزده سال با پيامبر (ص) اين چنين كردند و نگذاشتند ايشان كارش را انجام دهد و او را مجبور به هجرت از مكّه به مدينه كردند و پس از آن هم در مدّت ده سال، هشتاد و چهار جنگ را به منظور نابودى اسلام، پيامبر و مسلمانان بر رسول الله تحميل كردند. خداوند در اين جنگ ها پيامبر (ص) را يارى كرد و با وجود تعداد اندك و امكانات كم


1) - قطب الدين راوندى، الخرايج والجرايح، ج 1، ص 164

مسلمانان در مقابل تجهيزات و عدّه ى زياد مشركان، به مسلمانان پيروزى عطا نمود. پيامبر (ص) بالأخره با سياست عجيبى، بدون جنگ و خونريزى بر مكّه مسلّط شدند و آن را فتح كردند.

اوّلين كارى كه ايشان در مكّه به كمك حضرت على (ع) انجام دادند، اين بود، كه كعبه را از وجود بت ها پاك و همه ى بت ها را شكستند. و با فتح مكّه طبق سوره ى مباركه ى «الشرح» خداوند بار سنگين كمرشكن و طاقت فرسايى را از روى دوش نبى اكرم (ص) برداشت. پيامبر (ص) پس از آن از مسجدالحرام بيرون آمدند، حلقه ى در كعبه را گرفتند و با لذّت و شادمانى از پيروزى، فرياد

«لا اله الاّ اللّه وحده وحده انجز وعده»

سر دادند. مشركين بسان بيد مى لرزيدند؛ زيرا مى دانستند چنانچه پيامبر (ص) دستور جهاد عمومى را صادر سازد، احدى از آنان زنده نخواهند ماند. امّا آن حضرت از خود مشركين پرسيدند: من با شما چه كنم ؟ آن ها گفتند: هر عقوبتى را براى ما در نظر بگيرى، سزاوار ماست. اگر ما را بكشى يا اسير كنى و اموالمان را مصادره كنى، حق با توست؛ زيرا ما در اين ساليان هرچه در توان داشتيم، در ستم به شما كوتاهى نكرديم.

امّا پيامبر اكرم (ص) با تسلّط بر اعصاب خود، لبخندى زدند و فرمودند: من همان شيوه اى را كه برادرم حضرت يوسف (ع) در حق برادرانش پيش گرفت، پيش مى گيرم و من نيز به شما مى گويم:

«لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ (1)اليَومَ ... اذْهَبُوا أنتُمُ الطُّلَقاء»(2)


1) - يوسف/ 92: امروز بر شما سرزنشى نيست.

2) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 132

شما رها شدگان هستيد. شما آزاديد. ديگر باكى نيست، گذشته ها گذشته است. اكنون كه من بر شما پيروز شده ام، جوانمردى و اخلاق حكم مى كند كه شما را عفو كنم.

پيامبر (ص) در يك لحظه همه ى مشركان و كفّار را بخشيدند و اين عفو عمومى به اندازه اى اهميت پيدا كرد كه بنا به گفته ى قرآن، مردم فوج فوج به دين اسلام گرويدند و در آن داخل شدند و از يكديگر در ايمان آوردن سبقت گرفتند:

«اِذا جآءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَاَيْتَ النّاسَ يَدْخُلونَ في دينِ اللّهِ اَفواجاً» (1)اين بزرگوارى آن حضرت، مصداقى از اين آيه ى قرآن است كه مى فرمايد:

«وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا ألا تُحِبُّونَ اَن يَغْفِرَ اللّه لَكُم» (2)

احترام به مؤمنين

پيامبر اكرم (ص) از اينكه مؤمن، تحقير و به منزلت او اهانت شود، ناراحت مى شدند. از نمونه هاى اين ناراحتى، در شأن نزول سوره ى عبس نقل شده است. واقعاً اين سوره از سوره هاى عجيب قرآن است. در شأن نزول آن نقل كرده اند: يكى از ثروتمندان در محضر پيامبر (ص) نشسته بود كه نابينايى وارد آن مجلس شد و در كنار آن فرد نشست. آن فرد متموّل مقدارى خود را جمع و جور كرد و از آن نابينا فاصله گرفت و عملاً به آن نابينا اهانت كرد. پيامبر (ص) با مشاهده ى اين صحنه ناراحت شدند و با آنكه آن فرد ثروتمند از سران قبايل بود و براى تشرّف به اسلام به محضر آن حضرت آمده بود و


1) - نصر/ 1 و 2. «چون يارى خدا و پيروزى فرا رسد، و ببينى كه مردم دسته دسته در دين خدا در آيند.»

2) - نور/ 22: «و بايد عفو كنند و گذشت نمايند، مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد؟»

اگر او مسلمان مى شد، بسيارى از افراد قبيله اش به اسلام مشرف مى شدند، امّا پيامبر (ص) با عتابى به آن فرد فرمودند: آيا ترسيدى از فقر اين مسلمان نابينا به تو بمالد؟ گفت: نه! پرسيدند: آيا از دارايى و منزلت تو كاسته مى شود كه از او فاصله گرفتى ؟ باز گفت: نه! سپس پرسيدند: چرا به يك مسلمان توهين كردى ؟(1)و فرمودند:

«مَنْ اَهانَ وَلياً فَقَدْ بارَزَني بالْمُحارَبَة»(2)،

با توجه به اين آيه، كسى كه به مسلمانى توهين كند، گويا با خدا جنگ كرده است.

سخنان شفّاف پيامبر (ص)، آن فرد ثروتمند و رئيس قبيله را تحت تأثير قرار داد، تا اينكه گفت: يا رسول الله! من حاضرم نيمى از مالم را به اين نابينا بدهم تا او از عمل ناشايست من درگذرد و نيمى از مال و دارايى خود را به شما هديه مى كنم كه شما مرا ببخشيد. پيامبر (ص) فرمودند: رضايت و خرسندى او در اختيار من نيست. او بايد راضى شود.

آن حضرت از آن فرد نابينا كه «عبداللّه بن ابومكتوم» نام داشت و مورد عنايت آن حضرت بود، پرسيدند: آيا حاضرى اين فرد نيمى از مال و ثروتش را به تو بدهد؟ عبدالله گفت: يا رسول الله! مى ترسم ثروتمند شوم و مانند او متكبّر شوم، پس دارايى و ثروت او را نمى پذيرم. ابومكتوم درخواست او را اجابت نكرد. امّا خداوند ماجراى او را ناديده نگرفت و در آيات اوّل سوره ى عبس آن ماجرا را بيان فرمود:


1) - محمد كلينى، كافى، ج 2، ص 352: از نبى مكرم نقل شده است در شب معراج از خداوند پرسيدند: جايگاه مؤمن نزد تو چگونه است ؟ خداوند فرمود: «يا محمد من اهان لى وليا فقد بارزنى بالمحاربه»

2) - مستدرك الوسائل، ج 9، ص 103

«عَبَسَ وَ تَوَلَّي اَن جاءَهُ الاَعْمي»(1)

مقصود اين است كه خدا به ثروت و تموّل افراد نمى نگرد، بلكه به تقوا و دل پاك بندگان خويش نگاه مى كند.

اين روش پيامبر (ص) نسبت به مردم؛ چه كافر و چه مسلمان فرق نمى كند. او حاضر نيست در مجلس او به كسى توهين شود. او حاضر نيست دشمنش بميرد يا آسيبى ببيند با اينكه دشمن به طرف او سنگ پرتاب مى كند و او را زخمى مى گرداند، در مقابل براى هدايت او دعا مى كند. از ما نمى خواهند آن طور كه آن ها هستند باشيم، بلكه مى خواهند گذشت و عفو در جامعه رواج داشته و حكم فرما باشد.

ولى متأسّفانه چيزى كه نيست همين گذشت و ايثار است و مشكل از همين جا شروع مى گردد؛ كه افراد نسبت به يكديگر گذشت و فداكارى ندارند و هر چه هست براى خود مى خواهند. اگر همه ى افراد جامعه به اين آيه ى قرآن

«أَن تَعفُوا وَ تَصفِحُوا وَ تَغفِروا وَ أَن اللّه غَفور رَحيم» عمل كنند، معضلاتى مانند طلاق در عالم تشيع و جمهورى اسلامى به وجود نمى آيد. متأسّفانه طلاق در جامعه زياد شده است و اين امر حاكى از آن است كه خانواده ها محبّت، مهربانى و ايثار را فراموش كرده وبه جاى آن كدورت و كينه توزى را در ميان خود رواج داده اند.

آنكه به او ظلم شده است، بايد عفو كند. اصلاً نبيند كه بخواهد عفو كند و بايد در مرتبه ى بالاتر، در قبال ظلمى كه به او شده است، خوبى بكند، آن وقت است كه رحمت خدا بر او نازل مى شود. بزرگان گفته اند بايد به


1) - عبس/ 1 و 2: «چهره در هم كشيد و روى گردانيد كه آن مرد نابينا پيش او آمد.»

پيامبراكرم (ص) شباهت پيدا كنيم و از او سرمشق بگيريم تا مورد شفاعت قرار گرفته و لياقت شفاعت بيابيم. حداقل، زن و مرد مى توانند در خانه اين مسأله را نسبت به هم رعايت كنند.

ايثار و فداكارى

يكى ديگر از جنبه هاى اخلاق اجتماعى پيامبر (ص) كه مهم تر از اوّلى است، اين است كه ايشان ديگرگرا بودند. و هميشه ديگران را بر خود مقدّم مى دانستند. ايشان مصداق بارز آيه ى

«وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ » (1)بودند و از خود مى گرفتند و به ديگران مى دادند. گرسنه مى ماندند تا ديگران سير باشند. و از اينكه به ديگران برسند و بتوانند به كسى كمكى بكنند لذت مى بردند.

اينكه بارها مى گفتند:

«مَن أصْبَحَ لا يَهْتَمُّ بِاُمورِ الْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ »(2)،

فقط حرف نبود، بلكه خود ايشان هميشه آن را مدّ نظر داشته و خود، صددرصد به آن عمل مى كردند. ايشان به فكر مسلمانان بودند، لذا خود ساده مى زيستند؛ خانه ى ايشان گِلى بود، حتّى سقف آن از ليف خرما و درب آن پرده ى ضخيمى بود و پيامبر (ص) حاضر نبودند درب را عوض كنند.

زمانى پيامبر (ص) از جنگى برگشته و ديدند؛ اتاق امّ سلمه گچ كارى شده


1) - حشر/ 9: «و هرچند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خودشان مقدم مى دارند.»

2) - محمد كلينى، كافى، ج 2، ص 163

است، ناراحت شدند. امّ سلمه گفت: من اتاق را گچ كارى نكردم، فاميل ها كردند، زيرا ديدند وضعيت اتاق بد است. پيامبر (ص) گفتند: من نمى دانم چه بكنم ؟ اين اتاق به اتاق ديگر زنان نمى خورد و به اتاق ديگر مسلمانان نيز نمى خورد. ايشان به همين دليل ناراحت و گرفته بودند.

روزى پيامبر به عايشه گفتند: هفت درهم از بيت المال پيش توست، آن را بياور! در حالى كه اين هفت درهم بسيار مختصر بود، عايشه آن را آورد و روبه روى پيامبر (ص) گذاشت و ايشان، آن را به فقرا بخشيدند.(1)همه ى ما بايد سر مشق بگيريم. عروسى هايمان طاغوتى نباشد و اين حداقل كارى است كه مى توانيم انجام دهيم. البته از ما بيشتر از اين خواسته اند، از ما در مورد همه چيز: كار، درس، پول، قدرت، رياست، آبرو، قدم و قلم ديگرگرايى خواسته اند. قرآن در اين باره فرموده است:

«وَ مِمّا رَزَقْنهُم يُنْفِقوُنَ (2)»

خودگرايى در اسلام وجود ندارد؛ در زمان پيامبر (ص) همه هرچه داشتند، با هم مى خوردند و اگر نداشتند با هم صبر مى كردند. سعى مى كردند به هر اندازه مى توانند حاجت ديگران را برآورند و پيامبر (ص)، كه رئيس امت اسلامى بودند، هميشه در اين كارها از ديگران سبقت مى گرفتند. پيغمبر از خوشحالى ديگران خوشحال، و از ناراحتى ديگران متأثّر مى شدند و حتّى از اينكه ديگران داشته باشند و خود نداشته باشند، خوشحال بودند.


1) - دلائل النبوة، ج 1، ص 164

2) - بقره/ 3: «و از آنچه به ايشان روزى داده ايم انفاق مى كنند.»

خودخواهى ها، خودمحورى ها و خودبرتربينى ها كه امروزه ما دچار آن شده ايم با اخلاق پيامبرمان سازگارنيست. لذا بايد اخلاق اجتماعى ايشان را مطالعه و از آن برداشت كرده و در زندگى خود پياده كنيم و آن را، به ياد ديگران هم بياوريم؛ زيرا پيامبر (ص) پيامبر اخلاق بودند. بايد فكرى كنيم و اين سنّت ها و بدعت ها را از ميان خود برداريم. بايد خود را متخلّق به اخلاق پيامبر (ص) كنيم.

الحمدلله همه ى ما، اهل بيت (ع) را تا سر حدّ عشق دوست داريم. همه ى ما از لحاظ عقيده و گفتار و ادّعا عالى هستيم ولى از لحاظ عمل نقص داريم و سيره ى ما از سيره ى پيامبر (ص) و امامان بسيار دور است. بايد دعا كنيم؛ كه رفتار ما و فرزندان ما نيز مانند آنان گردد.

خداوند به كسانى كه به خداوند و روز قيامت اميد دارند و مى خواهند به سعادت و خوشبختى نائل شوند، سفارش اكيد كرده است كه؛ بايد تا آنجايى كه مى توانند از پيامبر گرامى اسلام (ص) الگوبردارى و از او تبعيت كنند.

«لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرجُو اللّهَ وَ الْيَوْمَ الأخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كثيرً» (1)پيامبر (ص) بايد در تمام ابعاد زندگى و اخلاقى سرمشق و سر لوحهى ما شود و تا آنجايى كه مى توانيم بايد خود را به ايشان شبيه گردانيم؛ درست مانند كودكى كه در مدرسه از معلّم خود سر مشق مى گيرد و سعى مى كند كه مثل او بنويسد، حتى اگر نتواند به طور دقيق مثل او بنويسد ولى تمام تلاشش را مى كند. ما نيز بايد به اين شكل عمل كنيم.


1) - احزاب/ 21 «قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشق نيكوست؛ براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى كند.»

در خاتمه بايد بگوييم كه اين موارد، قسمتى از مكارم اخلاقى رسول گرامى اسلام (ص) بود كه در اينجا به آن پرداختيم و اوصاف ايشان، بيشتر از آن است؛ كه در اين كتاب بگنجد و اين قطره اى از درياى فضايل پيامبر اعظم (ص) بود كه در اين كتاب آمد. وگرنه، پيامبر (ص) خورشيد آسمان فضايل بودند.

فصل نهم: دستور سيروسلوك به پيامبر (ص) و مسلمانان

اشاره

پس از نازل شدن نخستين وحى، پيامبر احساس خستگى نمودند بنابراين، لحظه اى به استراحت پرداختند كه جبراييل امين با آيات اول سوره ى مزّمّل به سراغشان آمد:

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم يا أيُّها الْمُزَّمِّل قُمِ الليلَ إلا قَليلاً نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً أَوْ زِدْ عَلَيْهِ ...».(1)يا رسول الله! اى كسى كه عباى نبوّت را به دوش گرفته اى! (و بار سنگينى بر دوش خود احساس مى كنى) برخيز. سپس دستورالعمل هايى را به ايشان ابلاغ كرده كه نقشى اساسى و حساس را در امر رسالت براى پيامبر ايفا مى كند. هر كسى نيز بخواهد با سير و سلوك به مقام و منزلتى معنوى دست يابد، با اين آموزه ها مى تواند به مطلوب خود برسد. برخى ازموارد اين دستورالعمل عبارت است از:


1) - مزّمل/ 4-1: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، اى جامه به خويشتن فرو پيچيده، بپا خيز شب را مگر اندكى، نيمى از شب يا اندكى از آن را بكاه، يا بر آن نصف بيفزاى...»

تهجّد و نماز شب

اوّلين دستورالعمل خداوند براى پيامبر (ص) شب زنده دارى، تهجّد و نماز شب است. اين فرمان براى آن حضرت لازم الاجرا و واجب بود و پيامبر را مكلّف مى نمود كه هر اندازه كه مى توانند به شب زنده دارى و تهجّد بپردازند. ميزان اين شب زنده دارى را نيز معين مى فرمايد:

«قُمِ الليلَ إلّا قَليلاً نِصْفَهُ أو انْقُصْ مِنهُ قَليلاً اَوْ زِدْ عَلَيْهِ ...»؛ شب را به نماز و اطاعت خداوند برخيز؛ مگر كمى از شب را (كه به استراحت مى پردازى)؛ نصف يا چيزى كمتر از نصف (شب را به استراحت بپرداز) يا چيزى بر نصف بيفزاى.

بر اين اساس شب زنده دارى آن حضرت، از شگفتى هاى سيره ى ايشان به شمار مى آيد. هر چند اين امر براى شخص پيامبر (ص) نازل شده است و بر ديگر بندگان و مؤمنان واجب نيست، امّا هر كس قصد سير و سلوك معنوى دارد، با اجراى اين دستورالعمل در حد توان خويش مى تواند به مقاماتى عرفانى دست يابد. ثمره و نتيجه ى شب زنده دارى و نماز شب در آيه اى ديگر بر آن حضرت تشريح شده است. آنجا كه مى فرمايد:

«وَ مِنَ اللَّيلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي أن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً». (1)يعنى براى رسيدن به «مقام محمود» حتماً بايد نماز شب خواند. شب زنده دارى در ساعاتى از شب داراى خيرات و بركاتى است، در سوره ى مزّمّل اشاره اى به نماز شب ندارد؛ ولى در آيه ى ذكر شده، اقامه ى نافله ى شب را در رسيدن به مقام محمود مؤثّر مى داند. از اين رو، به كسانى كه قصد سير و سلوك و خودسازى معنوى دارند توصيه مى شود به هر اندازه كه در توان


1) - اسراء/ 79: «و پاسى از شب را زنده بدار، تا براى تو [به منزله ى] نافله اى باشد، اميد كه؛ پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند.»

ايشان است - هر چند از كار روزانه بسيار خسته باشند - حداقل نيم ساعت قبل از اذان صبح تا نيم ساعت بعد از اذان صبح به عبادت بپردازند. در اين يك ساعت خيلى كارها مى توان كرد. توصيه مى شود علاوه بر نمازشب از توسّل به حضرات ائمه (ع) غافل نشوند.

ضرب المثلى در بين مردم شايع است كه: «هر كس خوابه، قسمتش روى آبه». به عبارت ديگر هركه نماز شب ندارد، دنيا و آخرت ندارد يعنى دنياى او پربركت نبوده و آخرتش نيز نورانى نخواهد بود. كسى كه هنگام طلوع فجر خواب باشد، مورد نفرين حيوانات است تا چه رسد به نفرين ملائكه. يعنى بركات را در همان سحر تقسيم مى كنند. در هنگامه ى سحر «آب حيات» قسمت مى كنند؛

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند *** و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند(1)

موفّقيت انسان در زندگى و آينده ى او در تأمين آتيه ى خود و فرزندانش، به عبادات سحرگاهان بستگى دارد.

پيامبر اكرم (ص) براى انجام مأموريت بسيار مهم خود، نيازمند اراده اى قوى و پشتوانه اى بسيار محكم و فوق تصور ما بود. بنابراين در آيه اى ديگر مى فرمايد: «إنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أشَدُّ وَطْئاً وَ أقْوَمُ قيلاً(2)يعنى يا رسول الله! بدان اگر اراده اى قوى و تقويت اراده مى خواهى تا در كار خود موفّق و مؤيد باشى، اگر مى خواهى بر هواى نفس و نفس امّاره ات مسلّط باشى و نفس امّاره در اين راه سختى كه در پيش دارى تو را از پا درنياورد، نماز شب و تهجّد بهترين طريق تقويت اراده است.


1) - ديوان حافظ.

2) - مزّمّل/ 7 «قطعاً برخاستن شب، رنجش بيشتر و گفتار [در آن هنگام] را بيشتر است.»

انس با قرآن

دومين دستورالعمل كه خداوند توسط جبرئيل به پيامبر خود ابلاغ مى فرمايد، انس با قرآن است كه مى فرمايد:

«وَ رَتِّلِ القُرآنَ تَرتيلاً»؛ قرآن را با آرامش، آهسته آهسته، تلاوت كن. مقصود از ترتيل آن است كه آيات شمرده شمرده تلاوت شود. گويا اينكه تلاوت كننده با خداوند سخن، گفتگو و گفت و شنود دارد.

قرآن كلام الله است و معناى «كلامُ الله» اين است؛ كه خداوند دارد با بنده ى خود سخن مى گويد. از اين رو در محضر قرآن بايد رعايت ادب و آداب نمود تا تأثير معنوى آيات آن، بر جان و جسم ما دوچندان شود و ابّهت كلام حضرت حق، در كردار، گفتار و رفتار ما مؤثّر واقع شود.

تكرار آيات الهى در آرامش و تقويت اراده ى آن حضرت بسيار مؤثّر بود و براساس همين دستورالعمل يكى از مهم ترين برنامه هاى زندگى آن حضرت، تلاوت آيات الهى در دل شب بود. پيامبر اكرم (ص) آيات الهى را با لحنى دلنشين با تأمّل و تدبّر تلاوت مى فرمودند. آيات جان بخش و نشاطآفرين قرآن كريم، با تلاوت دلنشين آن حضرت هر شنونده اى را به سوى خويش مجذوب مى كرد و كمتر كسى را مى توان سراغ داشت كه هنگام تلاوت، دل به آن كلمات معجزه آسا نسپارد.

سران كفّار قريش وقتى تأثير شگرف آيات قرآن را بر اعراب ديدند، گوش دادن به آيات الهى را ممنوع كردند. امّا با اين حال، هر چند كه خود چنين قانونى را وضع كرده بودند، مخفيانه پشت خانه ى پيامبر اكرم (ص) آمده و آيات نازل شده بر آن حضرت را مى شنيدند و لذّت مى بردند. با اينكه بهترين آلات موسيقى،

نوازندگان و خوانندگان را در اختيار داشتند، جاذبه ى كلام الهى آنان را ناگريز مى كرد كه از استراحت و خواب شبانگاهى خود چشم بپوشند و به شنيدن كلام وحى دل سپارند. اين دستورالعمل دوم نيز در سير و سلوك معنوى، انسان هايى كه خواهان رسيدن به مقام هاى عرفانى هستند، بسيار راه گشا است. از اين رو توصيه و سفارش اكيد قرآن و علماى اخلاق، بر اين است كه؛ تا مى توانيد قرآن بخوانيد. قرآن اين سفارش را در سوره ى مزّمّل به مؤمنان مى فرمايد:

«فَاقْرَؤُوا ما تَيَسَّر مِنَ القُرْآنِ ». قرآن حد يسر و توانايى را در تلاوت قرآن مطرح فرموده و بديهى است اين توانايى، حدّ محدودى ندارد و هر چه انسان بيشتر قرآن بخواند، باز در خود احساس مى كند توانايى تلاوت آيات ديگرى را نيز دارد.

هر چند بر قرائت قرآن از روى صفحات آن توصيه شده است، ولى از حفظ خواندن آن در مسير و در حال استراحت نيز مانعى ندارد. اگر حتّى كسى سواد آنچنانى ندارد، در حد خواندن حمد و سوره نيز از خواندن قرآن غافل نشود.

در ماه مبارك رمضان هر كس يك آيه بخواند ثواب يك ختم قرآن را دارد.

حال مى شود از لحظه ى خروج از منزل تا رسيدن به مقصد، به اندازه ى توان حمد و سوره خواند. در قرآن هيچ زمانى براى خواندن قرآن استثنا نمى شود؛ چنانكه در همين سوره ى شريفه منزل مى خوانيم:

«فَاقْرَؤُوا ما تَيَسَّرَ مِنَ القُرآنِ عَلِمَ أن سَيَكُونُ مِنكُم مَرضي و آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الاَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللّهِ و آخَرونَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللّهِ فَاقْرَؤُوا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ ...» (1)يعنى خداوند مى داند انسان گاهى مريض، گاه در حال مسافرت، گاه در


1) - مزّمّل/ 20: «[اينك] هرچه از قرآن ميسر مى شود بخوانيد، [خدا] مى داند كه به زودى در ميانتان بيمارانى خواهند بود و [عده اى] ديگر در زمين سفر مى كنند [و] در پى روزى خدا هستند، و [گروهى] ديگر در راه خدا پيكار مى نمايند. پس هرچه از [قرآن] ميسّر شد تلاوت كنيد.»

حال كسب و تجارت و حتّى گاهى در حال جهاد با دشمنان خداست و در جبهه و خط مقدّم در حال كارزار با دشمنان است. با اين حال توصيه مى كند تا آنجا كه مى توانيد از آيات آن تلاوت كنيد.

در قرآن آيه اى كه براى انجام كارى به اين حد توصيه و تأكيد شده باشد وجود ندارد. و از نظر تأكيد در آيات الهى، اين آيه منحصر به فرد است.

تلاش بى وقفه براى دنيا و آخرت

دستورالعمل سوم را در آيه ى:

«اِنّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَويلاً « (1)بيان مى فرمايد. و آن، امر به تلاشى بى وقفه براى دنيا و آخرت و انجام مأموريت الهى آن حضرت است. به عبارتى ديگر، مى گويد: يا رسول الله! بار اين رسالت بسيار سنگين است و نياز به مجاهدت شبانه روزى دارد و به جاى اينكه بگويد: اى رسول خدا! بايد شبانه روز كار كنى، مثالى را بيان فرموده است كه معجزه اى بزرگ براى پيامبر اكرم (ص) به شمار مى آيد. مى فرمايد: بايد مثل آن ستاره كه در حركت شبانه روزى است، تو نيز چنين باشى. مى گويد: مانند يكى از اين كره ها و ستاره ها باش؛ به عنوان مثال كره ى زمين، بيش از ده حركت منظّم دارد و سير حركت آن بسيار سرسام آور است؛ اگر لحظه اى در حركت خود كندى كند، عالم به هم مى ريزد و اگر تندى كند، نيز نظم منظومه ى شمسى و به دنبال آن عالم هستى دگرگون مى شود.


1) - مزّمّل/ 7: «[و] تو را در روز، آمد و شدى دراز است.»

هر چند اين دستورالعمل ها براى آن حضرت بيان گرديده است، در حد نازل ترى مؤمنان نيز موظّف و مكلّف به رعايت آن مى باشند. ما نيز به عنوان پيروان آن مكتب الهى بايد لحظه اى از تلاش و كوشش باز نمانيم. اسلام مى گويد تلاش و سعى ما بايد هم براى آخرت باشد و هم براى دنيا، چنانكه در قرآن مى خوانيم:

«وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللّهُ الدّارَ الآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنيا». (1)بايد هم براى دنيا و هم براى آخرت كوشا باشى. در اسلام تنبلى و تن پرورى و پرخوابى به شدّت نكوهش شده است. از اين رو، در روايات مى فرمايند:

«إنَّ اللّه جَلَّ و عزَّ يُبْغِضُ العَبدَ النَّوّامَ الفارِغ»؛(2)

مبغوض ترين مردم در نزد خداوند، كسى است كه عمرش را به بطالت و تنبلى سپرى كند.

«أبْغَضُكُم الي اللّهِ تعالي كُلَّ نَئومٍ واَكُولٍ و شروبٍ »؛(3)

مبغوض ترين افراد نزد خداوند كسى است كه زياد مى خوابد، زياد مى خورد و زياد مى نوشد.

خلاصه ى كلام اينكه، اى رسول خدا! بايد در شب به عبادت و رابطه ى با خدا و در روز به تبليغ مشغول باشى و بر اساس اين فرمان، پيامبر (ص) بسيار پركار بودند و در شب نيز سه چهار مرتبه بيدار مى شدند و به اقامه ى نوافل مشغول مى شدند.


1) - قصص/ 77: «و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن.»

2) - محمد كلينى، كافى، ج 5، ص 84

3) - ورام، مسعود بن عيسى، مجموعه ورّام، ج 1، ص 100

ذكر

اشاره

دستورالعمل بعدى براى پيامبر اكرم (ص) به استناد آيه ى شريفه ى

«وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إلَيْهِ تَبْتيلاً»؛ (1)ذكر است كه خود سه قسم دارد.

لفظى

به ياد داشتن خداوند تبارك و تعالى داراى آثار، خيرات و بركاتى غيرقابل شمارش است. يكى از روش هاى به ياد داشتن حضرت حق، ذكر لفظى است. به بزرگى ياد كردن پروردگار، آدمى را به ياد عظمت و جبروت خداوند مى اندازد و از لغزش ها و عصيان او از اوامر الهى باز مى دارد. از اين رو، هر انسان مؤمنى بايد به فراخور حال خويش و به نسبت اراده و معرفتش، ذكرى از اذكار را براى خود برگزيند. مقصود از ذكر گفتن دست كشيدن از امور زندگى و رو به قبله نشستن و فقط اذكارى را بر زبان جارى كردن نيست؛ بلكه در هر حال انسان مى تواند از ياد خدا غافل نباشد. چنانكه در قرآن مى فرمايد:

«قُل إنَّ صَلاتي وَ نُسُكي وَ مَحْيايَ وَ مَماتي للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ». (2)به عنوان مثال، ذكرى را همواره در همه حال - چه هنگام كار، چه هنگام رانندگى و پيمودن مسير، چه قبل از خواب و چه هنگام بيدارى - بر زبان داشته باشيم؛ مثلاً اگر در محفلى امكان زمزمه كردن ذكرى را دارد، به جاى سخنان نامربوط و لغو، آن ذكر را زمزمه كنيم.


1) - مزّمّل/ 8: «و نام پروردگار خود را ياد كن و تنها به او بپرداز.»

2) - انعام/ 162: «بگو در حقيقت نماز من و [ساير] عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانيان است.»

اذكارى مانند:

«لا إلهَ إلا اللّه»، «لا حَولَ و لا قُوّةَ إلا باللّه»

و يا «ذكر يونسيه»(1)كه ذكرى فوق العاده مهم است، زير لب زمزمه كنيم.

بزرگان و اساتيد اخلاق، ذكر يونسيه را بسيار مؤثّر مى دانند و سفارش اكيد بر آن دارند كه اگر مى توانند در سجده و اگر نمى توانند در تعقيب نمازهاى يوميه، هنگام راه رفتن، خوابيدن و استراحت كردن بر زبان جارى كنند، زيرا اين ذكر موجب رهايى حضرت (ع) يونس از دل ماهى گرديد.

سير و سلوك معنوى، بدون ذكر امكان پذير نيست. از اين رو، همه ى اولياءالله و نيز ائمه ى اطهار و انبياء ذكرى مخصوص به خود داشته اند. از اذكار پيامبر اكرم (ص) كه بدان خيلى اهميت مى دادند و به ويژه در خلوت شب ها و حالات معنوى زمزمه مى فرمودند، اين دعا بود:

«إلهي لا تَكِلْني إلي نَفْسي طَرفَةَ عَينٍ أبَداً»(2)

يعنى اى پروردگار من! مرا يك لحظه به خود وامگذار.

قلبى

ذكر لفظى هرچند داراى تأثيرات فروان است، با اين حال نبايد به آن بسنده نمود. ولى بهتر از آن، ذكر قلبى است؛ يعنى هنگامى كه جمله ى «لا اله الا اللّه» را بر زبان جارى مى كنيم، در دل نيز آن را تكرار نماييم.

بعضى گفته اند: ذكر قلبى بدين معنى است كه در درون دل، «لا إله إلا اللّه»


1) - انبياء/ 87: «لا إله إلا أنتَ سُبحانَكَ إنّى كُنتُ مِنَ الظّالِمينَ »

2) - محمد كلينى، كافى، ج 7، ص 2

بگويد و آن را بر لب جارى نسازد. البته اين، جمله اى اشتباه است. در اسلام اين را ذكر قلبى نمى ناميم. ذكر قلبى بدان معنى است كه وقتى مى گويد «لا حول و لا قوة إلا باللّه»، دل هم به آن اذعان و اعتراف داشته باشد و به عبارت ديگر، ذكر قلبى آن است كه از مهيا بودن دل، ذكر در آن بيان شود و زبان هم به دنبال دل بگويد «لا حول و لا قوة إلا باللّه» و بديهى است ذكرى كه از درون دل و با اعتقاد بيان شود و از طريق دل به سينه و لب جارى شود، ذكر قلبى است.

عملى

نسبت به اذكار لفظى و قلبى، آن ذكرى از اهميت بالاترى برخوردار است كه از مرحله ى بيان و مرور در دل، به عرصه ى عمل وارد شود و اين همان ذكرى است كه امام صادق (ع) در رسيدن به آن پافشارى و اصرار دارند؛ يعنى انسان گونه اى به ياد خداوند متعال باشد كه اگر زمينه ى معصيتى برايش فراهم شد، ياد خداوند مانع از انجام آن معصيت شود.

بنا به فرمايش حضرت امام خمينى (قدس سره) عالم را محضر ربّ و پروردگار خود بداند. چنانكه مى فرمود: «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصيت خدا نكنيد.»(1)اين همان ذكر عملى است؛ يعنى چه در حضور، چه در خلوت و چه در جلوت، ادب محضر حق را مراعات كند.

قرآن براى مبحث ذكر، آيات متعدّدى دارد و بر اين دستورالعمل تأكيد و سفارش فراوان دارد. چنانكه مى فرمايد:


1) - صحيفه نور، ج 13، ص 461

«يا أيُّها الّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثيراً و سَبِّحُوه بُكْرَةً و أصيلاً». (1)مقصود پروردگار از بيان ذكر توسط بندگانش، توجّه آنان به اين نكته است كه آنان در محضر خدايند. در محضر خداوند بودن؛ به اين معنى است كه هنگام انجام فرايض و واجبات، تلاطمى درونى در آنان به وجود آيد و در مواجهه با محرّمات نيز تلاطمى درونى براى اجتناب از گناه در آنان به وجود آيد.

اين ذكر براى تقويت اراده خيلى مهم است و بديهى است؛ انجام مأموريتى مانند مأموريت پيامبر، خاتم الانيباء بودن نيازمند اراده اى فولادى است. سير و سلوك معنوى و ريشه كنى رذيله نيز اراده اى قوى و تحمّل ساليانى خون جگر خوردن را مى طلبد و براى كسب اين اراده نيازمند توسّل است و توسّل به حضرت حق از راه ذكر محقّق مى شود.

دعا و راز و نياز

دستورالعمل بعدى، دعا و تضرّع به درگاه پروردگار است. از اين رو، مى فرمايد:

«وَ تَبَتَّلْ إلَيهِ تَبْتيلاً» (2)اى فرستاده ى خدا! دعا بخوان. انسان بدون دعا نمى تواند در كارش موفّق شود. گاهى با يك استغاثه و تضرّع و خدا خدا گفتن، خدا هم حقيقتاً به يارى بنده اش مى شتابد و از او دستگيرى مى كند

بالاتر از همه ى عبادات، دعا و راز و نياز با خداوند است. از اين رو، در روايات مى خوانيم:


1) - احزاب/ 42-41: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا را ياد كنيد يادى بسيار. و صبح و شام او را به پاكى بستاييد.»

2) - مزّمّل/ 4 «و تنها به او بپرداز»

«الدُّعاءُ مُخُّ الْعِبادَة»(1)يا «أفْضَلُ العِبادات الدُّعاء»(2)امام صادق (ع) مى فرمايند: عصاره و شيره ى عبادات مناجات و راز و نياز با خداست. در قرآن نيز اهميت دعا را تا آن جا مهم مى داند كه مى فرمايد:

«قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُم رَبّي لَوْلا دُعاؤُكُم». (3)نبايد اين مطلب را ساده بپنداريم. مثال اين بى اعتنايى را مى توان اين گونه بيان كرد كه اگر نيروگاه برق بر مكانى عنايت نداشته باشد، ديگر از نور و روشنايى و امكانات صوتى در آنجا خبرى نيست.

نياز يك زندگى موفّق، تضرّع و خداخدا كردن به درگاه پروردگار است. براى آبادى و عمران سراى آخرت، به راز و نياز به درگاه خداوند نيازمنديم. از اين رو، كتاب «مفاتيح الجنان» محدّث قمى را بايد يك كارخانه ى آدم سازى بدانيم. چنانكه قرآن را يك كارخانه ى آدم سازى دانستيم.

دعا در زندگى انسان بسيار سازنده است. به همين دليل حضرت سجاد (ع) وقتى ديد در مقابل آن همه فتنه هاى آل ابوسفيان و آل مروان و آل زياد نمى تواند بعد از واقعه ى عاشورا كارى انجام دهد، با دعا و راز و نياز، مهم ترين طريق مبارزه را برگزيد و كتاب ارزشمند «صحيفه ى سجاديه» يا «زبور آل محمّد (ص)» را به عنوان روشى براى مبارزه با پليدى ها به بشريت ارائه فرمود.

اگر العياذ بالله، خداوند عنايت خود را از ما منقطع گرداند، به گمراهى، حيرانى و بى دينى دچار مى شويم. منكر تمام اعتقادات خويش از جمله منكر


1) - شيخ حرعاملى، وسائل الشيعه، ج 7، ص 28

2) - ابن فهد حلى، عدة الداعى، ص 41

3) - فرقان/ 77: «بگو اگر دعاى شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايى به شما نمى كند.»

امام زمان (عجل التعالى)، منكر قرآن، ختم نبوت و تشيع مى شويم. گاهى انسان با وجود اينكه مى داند انجام كارى گناه و ناشايست است، آن را انجام مى دهد. با اين حال، هر چند خيلى بد است ولى قابل جبران است. مصيبت وقتى سخت تر است كه انسان به خود نيايد و نه تنها توبه نكند و از كرده ى خويش پشيمان نشود، بلكه گناه خود را توجيه كند و به قول جورج جرداق مسيحى كار را به جايى مى رساند كه ولى خدا را در مسجد، خانه ى خدا، هنگام نماز قربة إلى اللّه مى كشد! مواظب باشيم كه توجيه گرى انسان، كار را به اينجا مى كشاند!

بنابراين، بايد برنامه اى براى راز و نياز و دعا به درگاه حق داشته باشيم امّا از تعيين وظيفه براى خداوند بپرهيزيم.

دعا؛ يعنى سخن گفتن با معبود كه اين بالاترين لذّت هاست. بالاتر از اين لذّت وجود ندارد كه آدمى بداند با معبود و معشوق خود، خداوند متعال، سخن مى گويد. توجّه به اين نكته عبادت و دعا را بسيار شيرين و لذّت بخش مى گرداند.

اهل دل، حاضرند هستى خود را براى لحظه اى و ساعتى با معشوق سخن گفتن فدا كنند. متأسفانه برخى از مردم از لذّت هاى معنوى بسيارى محروم هستند. از لذّت تهجّد و مناجات در دل شب، از لذّت تلاوت قرآن و در يك كلام، گفتگو با معشوق محرومند. زيرا خواندن قرآن، صحبت كردن خداوند با بندگان خود، و دعا و مناجات، سخن گفتن بنده با معشوق است.

قرآن را «كلام نازل» و دعا را «قرآن صاعد» يا «كلام صاعد» مى نامند؛ يعنى قرآن كريم از طرف خداوند تبارك و تعالى نازل شده است؛ امّا دعا كلام صاعد است، يعنى فرصتى است كه در دل شب براى بنده فراهم است: «شب مردان خدا روز جهان افروز است.»

پيامبر اكرم (ص) براساس اين دستورالعمل، با جدّيت و همّت والا به اين برنامه عمل مى كردند و دليل موفّقيت آن حضرت در فراگيرى اسلام در مدّتى محدود، همين برنامه ى ارتباط او با ربّ العالمين بود.

خوشا به حال كسى كه برنامه ى عبادى، راز و نياز و توسّل به اهل بيت (ع) فراتر از يك عادت لازمه ى زندگيش شود. آنگاه هنگامى كه لحظات مرگ و احتضار او فرا مى رسد، يعنى آن لحظه هايى كه شعور و تدبير از آدمى گرفته مى شود، طبق برنامه اى كه در سراسر زندگى خود بدان مأنوس بود، لب به مناجات و تلاوت قرآن و توسّل به آن بزرگواران بگشايد. و با ذكر شيرين اسماء مباركشان جان به جان آفرين تسليم كند.

انقطاع از غير خدا

هر چند دستورالعمل «دعا و راز و نياز» را به استناد آيه ى «و تبتيل اليه تبتيلاً» بيان كرديم، امّا نكته ى ظريفى در اين آيه وجود دارد كه دستورالعمل بعدى را نيز بايد از همين آيه استخراج نمود. در اين آيه به جاى اينكه به رسول و فرستاده ى خود بگويد دعا كن، از واژه ى «تبتّل» استفاده نموده است؛ يعنى قطع و انقطاع از همه چيز غير از خدا و وصول و اتصّال صد در صد به خداوند.

در اين مبحث، واژه ى انقطاع را از دو زاويه مى نگرند. يكى «انقطاع عن النّاس» و ديگرى «انقطاع الى اللّه». در حقيقت دعا بايد اين مأموريت و نقش را در حالت معنوى بنده به وجود آورد. بريدن از همه چيز حتّى از خود و وصل شدن

به خدا در همه چيز حتّى در استقلال خود. اين حقيقت و فلسفه ى دعاست.

در دعا انسان بايد بتواند از همه چيز ببرّد و به خدا وصل شود. مى توانيم با يك مثال عاميانه اين مفهوم را بهتر بيان كنيم. چنانچه اگر سيمى را به هر رشته اى وصل كنيم، چراغ ما روشن نخواهد شد. زمانى چراغ ما روشن خواهد شد كه سيم را به رشته سيمى كه به نيروگاه برق متصّل باشد وصل نماييم. اگر كسى مى خواهد از نور خداوند بهره مند شود، بايد رشته ى دل خود را به نيروگاه لايزال الهى متصّل نموده تا چراغ دلش نورانى شود. بر همين اساس در مناجات شعبانيه مى فرمايند:

«إلهي هَبْ لي كَمالَ الاِنقِطاعِ إلَيْك وَ أنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضياءِ نَظَرِها إلَيْكَ حَتّي تَخْرِقَ أبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النّورِ»(1)

ديدگان و چشمان قلب ما زمانى مى توانند حجاب هاى نور را كنار بزنند و جمال منوّر وجه الله را به نظاره بنشينند كه از تمام تعلّقات و وابستگى هاى به غير، انقطاع حاصل شود.

توكل

دستورالعمل ديگرى كه جبرئيل براى موفّقيت پيامبر اكرم (ص) از سوى خداوند آورد، در آيه ى زير بيان شده است.

«رَبُّ الْمَشْرِقِ و المَغْرِبِ لا إله إلا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيلاً»؛ (2)


1) - عباس قمى، مفاتيح الجنان

2) - مزّمّل/ 9: «[اوست] پروردگار خاور و باختر، خدايى جز او نيست پس او را كارساز خويش اختيار كن.»

يعنى لازمه ى موفّقيت در هر كارى، توكّل است و بدون توكّل، رسيدن به موفّقيت امكان پذير نيست. اگر خداوند در امور ما وكيل باشد، به مطلوب خود دست خواهيم يافت. توكّل به اين معنى است؛ كه انسان به جايى برسد كه به جز خداوند تبارك و تعالى به هيچ كس اميد نداشته باشد و خداوند را پناه خود بداند. پيامبر اكرم (ص) اين حالت را به طور كامل در خود به وجود آورده بودند. نمونه اى از توكّل آن حضرت در يكى از جنگ ها تجلّى پيدا كرد.

چنانكه نقل مى كنند؛ در جنگ ذات الرّقاع، بين دشمن و مسلمانان يك كوه فاصله بود. در يك طرف كوه مسلمانان و در طرف ديگر آن، كفّار قرار داشتند. هر دو طرف به شدّت خسته بودند و در دو طرف كوه به استراحت مى پرداختند. پيامبر اكرم (ص) براى استراحت، بر فراز آن كوه رفتند و بر تپه اى خوابيدند. يكى از سران لشگر دشمن هم از آن طرف كوه بالا آمد و پيامبر (ص) را خفته ديد. با خود گفت مقصّر همه ى جنگ و جهادها همين فرد است. بهتر است الان او را بكشم و قضيه تمام شود. شمشير را از غلاف بيرون كشيد و بالاى سر آن حضرت حاضر شد و گفت: يا محمّد! پيامبر (ص) چشمان خود را باز كردند و خود را زير شمشير دشمن ديدند. او گفت: آيا كسى هست كه الان تو را از دست شمشير من نجات دهد؟ پيامبر اكرم (ص) بدون اينكه تزلزل و نگرانى از خود نشان دهند، بدون درنگ پاسخ دادند: ربى و ربك؛ (يعنى آن خداوندى كه پروردگار من و توست) نام خدا كه بر زبان آن حضرت جارى شد، آن كافر بر خود لرزيد و بر زمين افتاد. پيامبر اكرم (ص) با چالاكى از جا برخاستند و شمشير را برداشتند و بالاى سر او قرار گرفته، شمشير را بلند كرد و فرمودند: حال چه كسى است كه تو را از دست من رهايى بخشد؟ آن فرد زرنگى كرد و پاسخ داد: جودُكَ و كَرَمُكَ ؛ آقايى و كرامت تو. پيامبر (ص) او را

رها كردند. آن مرد بلند شد و گفت: به خدا قسم تو از من بهتر و كريم ترى.(1)انسان در بن بست ها نيازمند چنين توكّلى است. در بن بست ها و تنگناهايى كه هيچ فريادرسى نيست، فريادرس حقيقى به يارى آدمى مى آيد و انسان از غفلت خارج مى شود.

انسان غافل از خدا، به اين سو و آن سو رو به اسباب ظاهرى به پيش مى رود و گاه در همين تنگناهاست كه خداوند را فريادرس خود مى يابد. چنانكه در قرآن مى خوانيم:

«فَإذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّهُم إلَي الْبَرِّ إذا هُمْ يُشْرِكونَ ». (2)پيامبر اكرم (ص) طبق اين دستورالعمل، همواره در برنامه هايش توكّل به خداوند را در نظر داشت و توكّل او منحصر به تنگناها و مشكلات نبود.

نبايد فراموش كنيم كه مسبّب الاسباب و اصلاح كننده ى امور، خداوند تبارك وتعالى است. آن كسى كه مى تواند صفات رذيله را از دل ها بركند، خداوند است، كه با فضل و رحمتش توفيق اين مهم را به انسان مى دهد. چنانكه مى فرمايد:

«وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَليكُم وَ رَحْمَتُهُ ما زَكَي مِنكُم مِن أَحَدٍ أَبَداً وَلكِنّ اللّهُ يُزَكّي مَن يَشاءُ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيم». (3)


1) - محمد كلينى، كافى، ج 8، ص 127

2) - عنكبوت/ 65: «و هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند، خدا را پاكدلانه مى خوانند، [ولى] چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، به ناگاه شرك مى ورزند.»

3) - نور/ 21: «و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هيچ يك از شما پاك نمى شد، ولى [اين] خداست كه هركس را بخواهد پاك مى گرداند و خدا [ست كه] شنواى داناست.»

صبر

دستورالعمل مهم و تعيين كننده ى ديگر در موفّقيت پيامبر اكرم (ص)، شكيبايى و صبر در مواجهه با مشكلات است. مسلّم است كه هر كار مهمّى با مشكلات و سختى هايى همراه است؛ به ويژه اگر آن فعّاليت و مأموريت با اميال و منافع عدّه اى مغايرت داشته باشد. بنابراين مأموريت رسالت پيامبر (ص) كه مقابله با جهالت ها و ظلم و ستم ستمگران و فرهنگ طاغوت و سوق دادن جامعه به سوى نيكى هاست، با دشمنان متعدّدى مواجه بود. و اوّلين عكس العمل بت پرستان، اشراف و ستمگران، خيل تهمت ها و نسبت هاى ناروا را به همراه داشت. از اين رو، خداوند براى آمادگى پيامبر (ص)، با پيشگويى برخورد آنان، به آن حضرت مى فرمايد:

«وَاصْبِرْ عَلَي ما يَقُولُون»(1)

اى رسول گرامى! اين كار، صبر و استقامت مى خواهد.

هر چند صبر تلخ است؛ امّا ميوه اى شيرين دارد. صبر و استقامت آن حضرت در سيزده سال اوّل بعثت و پشت سر نهادن هشتادوچهار جنگ و شكيبايى در سير و سلوك هايش موفّقيت او در فراگيرى اسلام را به همراه داشت. زندگى پرفراز و نشيب آن حضرت، بيانگر اين نكته ى مهم است؛ كه صبر از عوامل مهم در موفّقيت به شمار مى آيد.


1) - مزّمّل/ 10: «و بر آنچه مى گويند شكيبا باش»

سعه ى صدر

انجام كارهاى اساسى و اصولى، نيازمند حوصله و سعه ى صدر است. از اين رو، دستورالعمل جبراييل به پيامبر اكرم (ص)، براى بنيان گذارى مكتب فراگير و جهانى اسلام، شكيبايى و سعه ى صدر است و اين فرمان در ادامه ى آيه ى پيشين مطرح گرديده است كه

«وَاصْبِر عَلي ما يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً»؛(1)يعنى اى رسول گرامى! دريا دل باش و سعه ى صدر داشته باش. انسان بايد در ميدان مشكلات و سختى ها، به دنبال حل آن ها باشد و با صبر و شكيبايى، گره هاى كور را بگشايد و اگر گره هاى كور و باز نشدنى بود، از كنار آن مشكلات به زيبايى و بهترين نحو ممكن عبور كند. توقّف در مقابل مشكلات جايز نيست. اگر قادر به حل مشكل نيستيم، بايد آن را به دوش كشيده و به پيش برويم. وقتى انسان مى تواند با مشكلات كنار بيايد كه دريا دل باشد و سعه ى صدر داشته باشد. در آيات ديگرى نيز به اين نكته ى اساسى و مهم اشاره دارد:

«أفَمَن شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلاِسْلامِ فَهوَ عَلَي نورٍ مِن رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقسِيَه قُلُوبِهِمْ مَِنْ ذِكْرِ اللّهِ ». (2)واى بر كسى كه سعه ى صدر ندارد و تنگدل و سياه دل است. بى چاره آن كسى كه نمى تواند با ياد خدا جزء دريادلان باشد و از سعه ى صدر محروم است و بديهى است كه كسب سعه ى صدر چون بسيارى از فضايل ديگر، با عنايت حضرت حق امكان پذير است. از اين رو، دعاى بسيارى از بزرگان


1) - همان: «و بر آنچه مى گويند شكيبا باش و از آنان با دورى گزيدنى خوش فاصله بگير.»

2) - زمر/ 22: «پس آيا كسى كه خدا سينه اش را براى [پذيرش] اسلام گشاده و [در نتيجه] برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مى باشد، [همانند فرد تاريكدل است]؟ پس واى بر آنان كه از سخت دلى ياد خدا نمى كنند.»

حتّى انبياء - عنايت خداوند در اعطاى سعه ى صدر بوده است؛ چنانكه حضرت موسى (ع) از خداوند اين گونه سعه ى صدر مى طلبد:

«قال رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْري وَ يَسِّرْلي أَمْري». (1)و در قرآن نيز اين عنايت پروردگار به پيامبر اكرم (ص) يادآورى مى شود. آنجا كه مى فرمايد:

«ألَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ».(2)اين آيات، اهميت سعه ى صدر را در موفّقيت بزرگان بيشتر جلوه گر مى سازد و از همين روست كه حضرت اميرالمؤمنين على (ع) مى فرمايد:

«آلة الرِّياسَهِ سِعَة الصَّدر»،(3)ابزار رياست داشتن سعه ى صدر است.


1) - طه/ 25 و 26: «گفت پروردگارا سينه ام را گشاده گردان، و كارم را براى من آسان ساز.»

2) - انشراح/ 1: «آيا براى تو سينه ات را نگشاده ايم ؟»

3) - نهج البلاغه، حكمت 176: «بردبارى و تحمّل سختى ها، ابزار رياست است.»

فصل دهم: قرآن و ولايت

اشاره

قرآن كتاب انسان سازى

اشاره

خداوند در سوره ى جمعه مى فرمايد:

«هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ » (1)طبق بيان قرآن، خداوند پيامبرى كه مكتب نرفته و سواد الفبايى نداشت را در بين مردم به پيامبرى برانگيخت تا با تلاوت آيات الهى انسان ها را به دو بال «علم» و «تزكيه» قدرت پرواز بدهد. و به عبارت ديگر؛ چنانچه از ما بپرسند: قرآن چگونه كتابى است ؟ بايد در پاسخ بگوييم: هر چند مجموعه اى از علوم، در قرآن وجود دارد، امّا منحصراً كتاب علمى نيست؛ مثلاً هر چند در قرآن مباحث فلسفى فراوان وجود دارد، امّا كتاب فلسفه نيست و با اينكه آيات عرفانى فراوان در آن مشاهده مى شود، امّا كتاب علم عرفان نيست. قوانين متعدّد در آن وجود دارد، امّا كتاب قانون نيست. از بهترين علوم طبيعى را در بين آيات خويش بيان كرده است، امّا كتاب علم طبيعى نيست. از بهترين مباحث علم نجوم برخوردار است، امّا كتاب ستاره شناسى هم نيست. مباحث اخلاقى را به بهترين وجه تشريح نموده است، با اين حال صرفاً كتاب اخلاق هم نيست.


1) - جمعه/ 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».

با اين اوصاف، شايد بهترين تعريفى كه بتوانيم در معرفى قرآن داشته باشيم، اين است كه بگوييم: «قرآن كتاب انسان سازى است». نازل شده است كه آدم سازى كند و آدمى را به كمال انسانيت و خليفه اللهى برساند.

تحدى و مبارز طلبى در قرآن

يكى از روش هاى قرآن، در مقابله با توطئه ها، تهاجم فرهنگى و جنگ روانى مشركين، كه تا قيام قيامت نيز كارايى و كاربرد دارد، تحدّى قرآن است كه در چندين آيه به مخالفان قرآن مى گويد: اگر راست مى گوييد كه اين قرآن معجزه و از سوى خداوند نيست، يك آيه مثل آن بياوريد:

«و إن كُنتُم في رَيبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلي عَبْدِنا فَأتُوا بِسورَةِ مِن مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَداءَكُم مِن دُونِ اللّهِ إن كُنتُم صادقينَ ». (1)مى فرمايد اگر نسبت به اين قرآن كه بر بنده ى خود فرستاده ايم ترديد داريد و مى گوييد اين سخنان از خود اوست، يك سوره مثل آن بياوريد و براى انجام چنين كارى از هر كارشناس و استاد فصاحت و بلاغت كه در اختيار داريد، يا سراغ داريد، كمك بگيريد و اگر راست مى گوييد؛ صداقت گفتارتان را درباره ى اين سخن كه اين آيات از جانب خداوند نيست به اثبات رسانيد، اگر راست مى گوييد.

اين فرياد «هل مِن مبارز» قرآن تا قيام قيامت به قوّت خود باقى است و اكنون نيز مراجع تقليد به استناد اين آيات، با صداى رسا فرياد مى زنند: اى دشمنان


1) - بقره/ 23: «و اگر در آنچه بر بنده ى خود نازل كرده ايم، شك داريد، پس - اگر راست مى گوييد - سوره اى مانند آن بياوريد و گواهان خود را - غير خدا - فراخوانيد.»

اسلام و قرآن! اى آمريكا! اى اروپا!... اگر توانستيد يك سوره مانند قرآن ما مسلمانان بياوريد، ما از مسلمانى خود دست برمى داريم.

قرآن آيينه تمام نماى هستى

قرآن كريم به استناد آيه ى

«وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلّا في كِتابٍ مُبينِ ». (1)آينه ى تمام نماى هستى از ازل تا ابد است و «تِبْياناً لِكُلِّ شَيءٍ »(2)است. قرآن معجزه اى است كه تنها متعلّق به صدر اسلام و مسلمانان نيست. قرآن معجزه اى دائمى تا قيامت است. اديان ديگر براساس محدوده ى زمانى خاص، معجزاتى داشته اند كه ديگر اثرى از آنها نيست. با معجزه ى قرآن، آن معجزات و آيات الهى منسوخ شده اند، امّا اسلام آخرين دين و كامل ترين آيين بشريت تا قيامت است، بنابراين معجزه ى آن نبايد به زمانى خاص منحصر باشد.

عظمت قرآن در جاودانگى آن

از آنجا كه قرآن بنابر آيات نقل شده توسط حق تعالى محافظت مى شود(3)و «تبياناً لكل شيء» است و هيچ چيز در هستى وجود ندارد مگر اينكه در قرآن بدان اشاره اى شده باشد و بنا به روايات متعدّد داراى بطن هاى فراوان است، نياز به مبين و مفسّر دارد و با اينكه تصويرى از كلّ هستى را در خود گنجانيده


1) - انعام/ 59: «و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است.»

2) - نحل/ 89: «روشنگر هر چيزى است.»

3) - حجر/ 9: انّا نَحْنُ نَزَّلنا الذِّكْرَ و اِنّا لَهُ لَحفِظُونَ .

است و تفسيرهاى فراوانى نيز تاكنون در خصوص آيات قرآن نوشته شده است، با اين حال هنوز از بكر بودن و حلاوت خاصى برخوردار است كه بهره مندى از مفاهيم ناب آن جز به تفسير مفسّر حقيقى و قرآن ناطق حضرت ولى عصر (عجل التعالى) كه اينك در پى ناسپاسى هاى نسبت به ديگر ائمه ى اطهار (ع) در پرده ى غيبت به سر مى برند - محقّق نخواهد شد.

امروزه با پيشرفت علوم، پرده هايى از اسرار الهى قرآن كريم كنار رفته و مكشوف گرديده است و اميد مى رود با ظهور حضرت ولى عصر (عجل التعالى) و حكومت عدالت گستر آن حضرت و با تفسير روشن و شفّاف او كه پرده از تمامى سيماى منير قرآن بر مى دارد، از همه ى اسرار شگفت انگيز آيات الهى بهره مند گرديم.

هدايت خداوند

اشاره

بى مناسبت نيست، در اين قسمت انواع هدايتى كه خداوند، قرآن و ائمّه نسبت به جهانيان دارند را بيان كنيم. همان طور كه خداوند از سه طريق جهانيان را هدايت مى كند، قرآن و اهل بيت نيز داراى سه نوع هدايت هستند: هدايت تكوينى؛ هدايت تشريعى؛ و هدايت عنائيه.

هدايت تكوينى

اوّلين نوع هدايت، هدايت تكوينى است كه جهان شمول مى باشد و همه ى موجودات را در بر گرفته و به نظر بزرگان يكى از راه هاى خداشناسى و توحيد است.

خداوند همه ى موجودات را خلق كرده و نحوه ى زندگى و ادامه ى آن را به صورت تكوينى، و در مسير كمالش در سرشت آن ها نهاده است. حضرت موسى (ع) در اين باره در قرآن، هنگامى كه مى خواهد خداوند را به فرعون معرّفى نمايد مى گويد:

«قالَ رَبَّنا الَّذي أَعطي كُلَّ شَيءٍ خَلقَه، ثُمَّ هَدي» (1)نمونه ى بارز آن زنبور عسل است كه زندگى اجتماعى داشته و طبق فرايندى خاص، شهد گل ها و گياهان را نوشيده و از آن براى موجودات ديگر عسل توليد مى كند.

تك تك اعضاء و سلّول هاى بدن انسان نيز داراى اين نوع هدايت هستند. و هر كدام از آن ها به وظيفه ى خود راهنمايى شده اند. غريزه و فطرت انسان نيز به صورت تكوينى هدايت شده اند. انسان به طور غريزى مى داند؛ كه براى بقاى خود بايد نيازهاى اوّليه اش را برطرف كند و به طور فطرى به خداپرستى، علم و دانش (حقيقت جويى)، زيبايى و كمال گرايش دارد.

هدايت تشريعى

خداوند براى رشد و پرورش هدايت تكوينى در انسان، نوع ديگرى از هدايت به عنوان هدايت تشريعى را در اختيار انسان قرار داده است. و به همين منظور 124 هزار پيامبر، اهل بيت مطهر و كتاب هاى آسمانى از جمله قرآن را فرستاده است و در زمان غيبت نيز، اين امر خطير را بر عهده ى فقها و مراجع


1) - طه/ 50: «گفت: پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه درخور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است»

بزرگوار قرار داده و به تك تك مردم هم دستور به نظارت ملّى و همگانى داده است و با قاعده ى امر به معروف و نهى از منكر وظيفه ى هدايت را متوجّه همه كرده است.

هدايت عناييه

پروردگار جهان علاوه بر اين دو هدايت، هدايت ديگرى با نام «هدايت عناييه» دارد؛ كه مختص به بندگان خاصّش است. «رحمان» و «رحيم» كه از نام هاى خاصِّ خداوند است، مبين دو نوع رحمت خداوند نسبت به مخلوقاتش مى باشد. «رحمانيت» خداوند ويژه ى موجود خاصى نيست و شامل همه ى موجودات از جمله؛ انسان ها چه مسلمان و چه كافر، چه موحّد و چه مشرك مى گردد. و اگر اين نوع رحمت خداوند در جهان، سارى و جارى نباشد، جهان نابود مى شود.

و امّا «رحيميت» خداوند فقط مخصوص بندگان خاصّش مى باشد، يعنى كسانى كه رابطه ى خود را با خداوند محكم كرده اند. و همان طور كه در اوّل قرآن در سوره ى بقره فرموده است اين نوع هدايت خاصّ متّقين است:

«ذلِكَ الكِتب لا رَيبَ فيهِ هُدًي لِلمُتَّقين» (1)كسانى كه به غيب، قيامت و قرآن، ايمان و يقين كامل دارند، نماز را به پا مى دارند و از آن چه روزيشان است، انفاق مى كنند. ايشان از جانب پروردگارشان هدايت مى شوند، يعنى خداوند دستشان را مى گيرد و به مقصود مى رساند. علماى علم اخلاق به آن، «ايصال الى المطلوب» مى گويند.


1) - بقره/ 2: «اين است كتابى كه در آن هيچ ترديدى نيست [و] مايه ى هدايت تقواپيشگان است»

هر كسى به اندازه ى سعه ى وجوديش و تلاشى كه در راه رسيدن به خدا مى كند، به هدايت عنائيه دست مى يابد. برخى تلاششان به اندازه ى رفتن به بهشت است و برخى به اندازه اى كوشش مى كنند كه به مقام عنداللهى و قرب الهى مى رسند:

«إنّ المُتَّقينَ في جَنّتٍ و نَهَرٍ في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ» (1)

هدايت قرآن

اشاره

و امّا قرآن هم مانند خداوند انسان را از سه طريق هدايت مى كند.

هدايت تكوينى

خداوند در قرآن مى فرمايد:

«و نُنَزِّلُ مِنَ القُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ و رَحْمَةٌ لِلْمُؤمِنينَ و لا يَزيدُ الظّلِمينَ إلا خَساراً» (2)اين قرآن براى مؤمنين شفا و رحمت است. هم بيمارى هاى روحى انسان را برطرف مى سازد؛ چنانكه خداوند در آيه ى ديگرى از قرآن مى فرمايد: «شفاءٌ لِما فِي الصُّدور»(3)و هم باعث شفاى بيمارى هاى جسمى انسان مى شود.

اگر انسان به راستى با قرآن انس داشته باشد، قلبش حرم خداوند و قرآن حافظ او مى گردد. روايات زيادى در مورد آثار شفاى بعضى از آيات و سوره هاى قرآن از معصومين (ع) نقل شده است؛ از جمله ى آن ها روايتى است


1) - قمر/ 54 و 55: «در حقيقت، مردم پرهيزگار در ميان باغ ها و نهرها، در قرارگاه صدق، نزد پادشاهى توانايند».

2) - اسراء/ 82؛ «و ما آنچه را براى مؤمنان مايه ى درمان و رحمت است از قرآن نازل مى كنيم و [لى] ستمگران را جز زيان نمى افزايد».

3) - يونس/ 57؛ «و درمانى براى آنچه در سينه هاست».

از امام صادق (ع) در مورد سوره ى حمد با اين مضمون: نقل شده است اگر سوره ى حمد هفتاد مرتبه بر مرده اى خوانده شود و روح به بدن او بازگشت، تعجّب ندارد.(1)در مورد «آيه الكرسى» هم فرموده اند: هركس آيه الكرسى را پس از هر نماز واجبى بخواند نمازش قبول خواهد شد و در امان خداوند خواهد بود و خدا وى را حفظ خواهد كرد.(2)

هدايت تشريعى

از اين لحاظ قرآن، انسان ساز است كه؛ برنامه و قانون زندگى انسان در قرآن موجود بوده و هر كس زمينه ى اين گونه هدايت و قانون را داشته باشد، با خواندن آيات قرآن كه شامل احكام، اخلاق، فلسفه، سياست، حكومت و... است، هدايت مى شود.

هدايت قرآن، دليل هاى روشن بوده و حق و باطل را به خوبى مشخص مى كند:

«هدًي لِلنّاسِ و بَيّنتٍ مِنَ الهُدي وَ الفُرقان» (3)به اين دليل مى گوييم هر كسى كه زمينه ى هدايت داشته باشد، مورد هدايت قرآن قرار مى گيرد كه عدّه اى قرآن را تمسخر كرده و مى گويند «اساطيرالاوّلين» است؛ چيزى جز افسانه نيست. خداوند به پيامبرش در مورد اين افراد مى فرمايد:

«انّك لا تُسْمِعُ الْمَوتي» (4)اينان مردمانى هستند كه چيزى نمى شنوند و هدايت نمى گردند.


1) - كفعمى، ابراهيم بن على، المصباح، ص 308.

2) - مستدرك الوسائل، ج 5، ص 68

3) - بقره/ 185: «[كتابى] كه مردم را راهبر، و [متضمّن] دلايل آشكار هدايت، و [ميزان] تشخيص حق از باطل است».

4) - نمل/ 80: «البته تو مردگان را شنوا نمى گردانى».

هدايت عناييه

خداوند قرآن را با عنوان «نور» معرّفى كرده و فرموده است تنها كسانى نور آن را مى بينند و با آن هدايت مى شوند كه با نفس امّاره ى خود به مبارزه پرداخته و راه كمال را طى كرده و دل خويش را از رذايل پاك ساخته و به مقام رضا و تسليم رسيده اند:

«... قَدْ جآءَكُم مِنَ اللّهِ نُورٌ و كِتبٌ مُبينٌ يَهدي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضوانَهُ سُبُلَ السَّلم وَ يُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمتِ إلَي النّورِ بِإِذْنهِ وَ يَهديهم إِلي صِراطٍ مُستَقيمٍ » (1)طبق اين آيه، خداوند اين گونه افراد را به راه هاى سلامتى مى برد و از ظلمت هاى هوا و هوس، نفس امّاره، صفات رذيله و دنيا به سوى نور مطلق واصل مى گرداند. همچنانكه نور خود ذاتاً روشن است و اجسام ديگر هم به واسطه ى آن روشن مى شوند، قرآن و عترت نيز خود نورند و با نور خود باعث هدايت ديگران مى گردند.

نورانيت قرآن براى همگان است، ولى هر كس به اندازه ى وسعت وجودى خود و به اندازه ى خودسازى و انسى كه با قرآن و عترت دارد، مى تواند از نورشان بهره بگيرد.


1) - مائده/ 15 و 16: «قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا هر كه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيله ى آن [كتاب] به راه هاى سلامت رهنمون مى شود، و به توفيق خويش، آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى بيرون مى برد و به راهى راست هدايتشان مى كند».

هدايت امام

هدايت تكوينى

امام قطب عالم امكان، محور عالم وجود و واسطه ى فيض بين غيب و شهود است و به عبارت ديگر؛ امام واسطه ى ميان خداوند و جهان و جهانيان در ايصال نعمت ها است. اگر امام نباشد اين فيض منقطع مى گردد.

هدايت تشريعى

هدايت تشريعى چهارده معصوم، به تبليغ آن ها نسبت به دين اسلام برمى گردد. ايشان از طريق رفتار، گفتار و اعتقاداتشان حقيقت دين را معرفى كرده اند و هيچگاه آن را به نفع خود تغيير نداده، و براى رونق اسلام عزيز و احياى آن از جان خود مايه مى گذاشتند.

تبليغ دين اسلام در زمان امام صادق (ع) كه او را رئيس مذهب جعفرى ناميده اند رونق بيشترى يافت. زيرا در آن زمان حضرت نسبت به ائمّه ى ديگر آزادى عمل بيشترى داشتند. البته اين به آن معنا نيست كه ايشان به راحتى اين كار را انجام مى دادند و هيچ مشكلى بر سر راهشان نبود، بلكه گاهى اوقات كار ايشان به جايى مى رسيد كه در خانه اى دربسته با پرده هاى كشيده مى نشستند و هيچ كس حقّ ديدن آن حضرت را نداشت. ولى به هر حال هر فرصتى را غنيمت شمرده، به تبليغ دين اسلام مى پرداختند.

صادق آل محمّد (ص) شاگردانى را تربيت كردند كه توانستند 400 كتاب در معارف اسلامى به ويژه در فقه بنويسند كه به آن «اصول اربع مائه» مى گويند.

كتاب هايى مانند «اصول كافى»، «من لا يحضره الفقيه» و «التهذيب» و «الاستبصار»، معروف به كتب اربعه ى شيعه و «بحارالانوار» كه در آن ها احاديث بسيارى گردآورى شده اند، مرهون تلاش ها، زحمات، رنج ها و شكنجه هايى است كه امام صادق (ع) و شاگردان ايشان كشيده و حتّى برخى از آن ها در اين راه شهيد شدند. آن حضرت صدمات زيادى را متحمّل شده تا توانستند چنين شاگردانى تربيت كنند، به اين دليل كه به شدّت تحت فشار حكومتى ستمگر بودند زيرا از امام (ع) و يارانش مى ترسيدند كه مبادا عليه ايشان انقلاب كنند.

حوزه هاى علميه نيز از زمان ايشان تشكيل و تا زمان غيبت صغرى به شكل كم رنگى برقرار بود و ائمّه ى اطهار (ع) آن حوزه ها را سرپرستى مى كردند. امّا در زمان غيبت صغرى، امام زمان (عجل التعالى) آن را به چهار نائب خاص خويش و پس از آن در زمان غيبت كبرى به فقها، مراجع تقليد و مجتهدان جامع الشرايط امثال شيخ مفيد و ابوالحسن اصفهانى سپردند. حوزه ها نسل به نسل گشتند تا به اين زمان كنونى رسيدند و ان شاء اللّه تا زمان ظهور حضرت، ادامه خواهد داشت.

هدايت عناييه

ائمّه ى اطهار (ع) نظر خاصى به برخى از شيعيان خويش داشته و دارند؛ به ويژه كسانى كه به راستى به مقامى رسيده باشند و زمينه اى در خويش ايجاد كرده باشند. ايشان گاهى با نگاه و كلام ولايى خويش افرادى را كه از خود لياقت نشان داده اند، تغيير داده و به مقام هاى والايى رسانده اند، و بيشتر آن ها عاقبت به خير گشته اند. «حرّ» يكى از آن هاست كه با ادبى كه از خود نشان داد، مورد عنايت خاص امام حسين (ع) قرار گرفت و عاقبت به خير شد.

در زمان غيبت نيز افراد بسيارى به اين مقام رسيده اند؛ افرادى كه خدمت حضرت بقية اللّه (عجل التعالى) مشرّف گشته، با ايشان ملاقات كرده اند. به عنوان مثال، حضرت براى اشخاصى مانند شيخ مفيد نامه مى نوشتند. ايشان در نامه اى به شيخ مفيد نوشته اند:

«انّا غَيرُ مُهْمّلِينَ لِمُراعاتِكُم وَ لا ناسِينَ لِذِكرِكُم، وَ لَو لا ذلِكَ أُنزِلَ بِكُم الآواءِ وَ أَصطَلمكم الأَعداء»(1)ما هيچ گاه شما را و امر هدايت شما را رها و فراموش نمى كنيم و اگر دست عنايت ما بر سر شيعيانمان نبود، دشمنان آن ها را نابود مى كردند.

تذكّر اين نكته ضرورى است كه موضوع تشرّف خدمت امام زمان (عجل التعالى) هميشه مورد سوء استفاده ى افراد سودجو و دشمنان اسلام قرار گرفته است. با ادّعاى ارتباط با امام زمان اذهان عمومى را فريب داده، اكاذيب را ميان عامّه ى مردم انتشار مى دهند. اشخاص نادان و ساده لوح نيز فريب اين افراد را خورده، به سمت ايشان كشيده مى شوند و به اين ترتيب بازار خرافات گرم مى شود و دشمنان دين اسلام كه منتظر چنين فرصت هايى هستند كه به دين اسلام ضربه بزنند، با استفاده از اين ساده لوحى ها و تخيلات و توهّمات امر مقدّس غيبت را زير سؤال مى برند و آن را به عنوان يك قضيه ى خرافى جلوه داده و مى گويند: چنين چيزى وجود ندارد و اين ها ساخته ى ذهن شيعيان است.

امام صادق (ع) دراين باره فرموده اند: «عذاب ظالم و طرفداران ايشان هر دو مضاعف است. زيرا اگر شيعيان و پيروان آن ها از چنين افرادى متابعت نمى كردند و حامى آن ها نبودند و اطراف آن ها جمع نمى شدند، آن ها


1) - طبرسى، احمدبن على، الاحتجاج، ج 2، ص 497

نمى توانستند ظلم كنند و حقّ ما را غصب نمايند.» ما نيز بايد مراقب باشيم تا خداى ناكرده با اين خرافات، جهنّميان و غاضبان را تقويت و پشتيبانى نكنيم و كارى كنيم كه ائمّه ى اطهار (ع) با چشم عنايت به ما نگريسته، دستمان را گرفته و قرب الهى برسانند.

فصل يازدهم: خاتميت و امامت

اشاره

يكى از مباحث قابل تأمّل پيرامون شخصيت گرانقدر هستى؛ حضرت نبى اكرم (ص) مبحث «خاتميت» و خاتم النبيين بودن ايشان است، كه در پى آن، مبحث «امامت» براى تداوم و تدوين آيين خاتم المرسلين نيز مطرح مى شود.

بعد از پيامبر اكرم (ص)، پيامبر ديگرى نخواهد آمد و سلسله ى انبياء، با رسالت پيامبر گرامى اسلام به پايان خواهد رسيد. بديهى است مدّت اندك 23 سال پيامبرى آن بزرگوار كه حدود 13 سال آن با تبليغ، تهديد، آزار و اذيت مشركين همراه بود، فرصتى كافى براى تبيين وظايف آيين اسلام نبود. از اين رو، پس از رحلت خاتم انبياء، حضور ائمه (ع) در تبيين اين آيين توسط 12 وصى از ضروريات دين اسلام به شمار مى آمد و چنانكه در مباحث گذشته اشاره ى مختصرى داشتيم، يكى از همّ و غم هاى پيامبر (ص) در سال هاى آخر عمر شريف و مباركش، تداوم اين مسير توسّط حضرت اميرالمؤمنين (ع) بود. از اين رو، در هر مناسبتى و فرصتى كه زمينه را مساعد مى يافتند، بحث ولايت آن حضرت را مطرح مى فرمودند.

چنانكه مى دانيد؛ در پى تأكيد خداوند متعال در معرفى آن حضرت به عنوان ولى و خليفه ى مسلمانان، اين مأموريت مهم در «حجة الوداع» و در غدير خم انجام پذيرفت و با معرفى حضرت اميرالمؤمنين (ع) به عنوان اوّلين امام پس از پيامبر (ص)، نويد تكميل دين محمّدى به بشريت داده شد كه:

«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ ديناً». (1)لذا ماجراى غدير خم را بايد حسن ختام رسالت حضرت رسول اكرم (ص) به شمار آورد.

بنابراين، طريق هدايت، توسّط ائمه ى معصومين (ع) تا روز قيامت براى بشريت گشوده است و جهان هستى تا روز محشر كبرى از حجّت خدا خالى نخواهد ماند. اين طريق با وجود نازنين حضرت اميرالمومنين (ع) و فرزندانش


1) - مائده/ 3: «امروز دين شما را، برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را بر شما [به عنوان] آيينى برگزيدم.»

تا حضرت بقية اللّه (عجل التعالى) كه محور عالم وجود و قطب دايره ى امكان و واسطه ى غيب و شهود مى باشند، ادامه خواهد يافت. اين اعتقاد شيعه را اهل سنّت نيز با تفاوت ها و اختلاف نظرهايى پذيرفته و بدان معتقد هستند. امّا نكته اى را كه شيعه بدان اعتقاد دارد و اهل سنّت خود را قايل به اين موضوع نمى داند، مسأله ى «رجعت» است به اين صورت كه؛ آنان پس از ظهور آن حضرت و حكومت جهانى حضرت مهدى (عج) كار را تمام شده و آخر هستى مى دانند. در حالى كه شيعه معتقد است پس از شهادت حضرت ولى عصر (عج)، ائمه ى معصومين (ع) رجعت مى فرمايند و طعم شيرين زندگى معنوى و عدالت آن بزرگان را به فرزندان آدم مى چشانند و ادّعاهاى ديرينه ى خود را متجلّى مى سازند.

اين مبحث نياز به فرصتى مناسب دارد و ناگزيريم به همين مقدار مطالب خود را به پايان برسانيم. خلاصه ى كلام اينكه؛ براى به ثمر نشستن درخت اسلام، وجود حضرات ائمه (ع) از ضروريات و مسلّمات است.

خاتميت از ديدگاه قرآن

در قرآن كريم آيات متعدّدى به بحث خاتميت پيامبر گرامى اسلام (ص) اشاره دارد. از جمله اين آيه كه مى فرمايد:

«ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أحَدٍ مِن رِجالِكُم وَ لَكِنْ رَسُولَ اللّهِ و خاتَمَ النَّبيينَ »؛ (1)پيغمبر اكرم پدر كسى نيست، او فرستاده ى خداست و بالاتر از اين خاتم الانبياء است. «خاتم» به فتح تاء و «خاتم» به كسر تاء از نظر لغوى به معناى


1) - احزاب/ 40: «محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولى فرستاده ى خدا و خاتم پيامبران است.»

خاتمه دادن به چيزى است. چنانكه در پايان نامه و مطلبى آن را مهر پايانى مى زنند و به آن «خاتَم» مى گويند. خاتِم از آن روست كه نامه ى رسالت را پايان داده است و خاتَم است چون زينت بخش آن نامه شده است.

در آيه اى ديگر مى فرمايد:

«وَ ما أَرْسَلْنكَ إِلا كآفَّهً لِلنّاسِ بَشيراً وَ نَذيراً وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَمُونَ » (1)

خاتميت از ديدگاه روايات

روايت هاى متعدّدى نيز به مسأله ى خاتميت اشاره دارند؛ از جمله حديث «منزلت» كه در جنگ تبوك پيامبر اكرم (ص) اميرالمؤمنين (ع) را به جانشينى خود در مدينه گماردند تا اوضاع مدينه را در زمان غيبت حضرت رسول الله (ص) كنترل نمايند، كه فرمودند:

«أَنت بِمَنْزِلَهِ هارُونَ مِن مُوسي (ع) إِلا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدي»؛(2)

يعنى اى على تو در كنار من، به منزله و مانند هارون در كنار موسى هستى، با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى مبعوث نخواهد شد. اين روايت از نظر سند، بسيار محكم و متواتر است. هم شيعه و هم سنّى(3)بدان اشاره كردهاند.


1) - سبأ/ 28: «و ما تو را جز [به سِمَت] بشارتگر و هشداردهنده براى تمام مردم نفرستاديم؛ ليكن بيشتر مردم نمى دانند.»

2) - ابن شهر آشوب مازندرانى، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 66

3) - بخارى، محمّد بن اسماييل، الصحيح، ج 5، ص 129 و ج 4، ص 208.

ولايت اميرالمؤمنين (ع)

از جمله مباحث قابل تأمّل صدر اسلام، كه كمتر بدان توجّه شده است و در كتب سيره بدان آنچنان كه شايسته است نپرداخته اند، ماجراى سقيفه است؛ كه سؤالات فراوانى را در ذهن پژوهش گران و تحليل گران تاريخ ايجاد كرده است. از جمله ى آن سؤالات؛ اين است كه چه اتّفاقى موجب گرديد تا مسلمانانى كه داراى سوابق درخشان مجاهدت، ايثار و شهادت طلبى بودند و حتّى برخى از آنان چندين نفر از خاندان خويش را در راه آرمان هاى اسلامى پيامبر اكرم (ص) فدا كرده بودند، حاضر به تسليم شدن در برابر فتنه ى سقيفه ى بنى ساعده گرديدند؟

چه عاملى باعث شد تا مسلمانانى كه دو ماه قبل از رحلت رسول گرامى اسلام (ص) در غدير خم پس از حجة الوداع، شاهد انتصاب حضرت على (ع) به خلافت و جانشينى پيامبر توسط آن حضرت بودند، با وجود نزول آيه ى

«الْيَومَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ أَلاسلامَ ديناً» (1)ولايت و خلافت را حقّ مسلّم حضرت اميرالمؤمنين (ص) مى دانستند، حاضر به پذيرش خلافت فرد ديگرى شدند؟

چه حادثه و جريانى - در طى اين دو ماه كه هنوز تا زمان حيات پيامبر اسلام (ص) تا 28 صفر سال يازدهم هجرى بيعت با آن حضرت ادامه داشت - باعث شد به مجرّد اينكه رسول خدا (ص) از دنيا رفت، هنوز جنازه ى آن اشرف بشريت و كائنات به خاك سپرده نشده، سقيفه ى بنى ساعده تشكيل گرديد؟


1) - مائده/ 3: «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را بر شما [به عنوان] آيينى برگزيدم.»

اين سؤالات از چراهاى بزرگ تاريخ بشريت است كه يك پاسخ بيشتر ندارد و پاسخ آن اين است: واى بر ملّتى كه داراى تحليل سياسى و بصيرت و تفكّر و تعقّل نباشد!

چنانكه در مباحث پيشين اشاره نموديم، ايمان برخى از مسلمانان، ايمان عمقى نبود، ايمان قلبى نبود و در نتيجه، تلاش هاى وقيحانه ى منافقان و معاندان كه منتظر فرا رسيدن چنين لحظه اى بودند، در اين موقعيت حسّاس آن ضربه ى جبران ناپذير را به حركت اسلام وارد ساخت.

از اين رو، در قرآن مى خوانيم:

«إِنَّ شَرَّ الدَّوآبِّ عِندَاللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لايَعْقِلُونَ » (1)بدترين جنبندگان نزد خداوند آن كسى است كه تعقّل ندارد و فكر خويش را به كار نمى اندازد تا راه صحيح را بيابد. اين لحن گفتار حق تعالى اهميت تعقّل و بصيرت را براى انسان ها جلوه گر مى سازد.

توصيه ى اكيد قرآن در داشتن تحليل سياسى، تفكّر و انديشه است. چنانكه مى فرمايد:

«فَبَشِّر عِبادِ الّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أحْسَنَه اُولئكَ الَّذينَ هَدَئهُمُ اللّهُ وَ اُولئِكَ هُمْ اُولُوا الاَلبابِ » (2)يعنى به بندگانى كه سخنان مختلف را مى شنوند و بهترين و منطقى ترين آن سخنان را بر مى گزينند، بشارت بده كه آن ها «اولوا الالباب» هستند، اهل تميز دادن خوب و بد هستند و انسان قشرى نيستند. واژه ى «اولوا الالباب» شايد


1) - انفال/ 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»

2) - زمر/ 17 و 18: «پس بشارت بده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا مى دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند؛ اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.»

بيش از 100 بار در قرآن تكرار شده است. با اين تفاسير تنها عامل و علّت شكل گيرى سقيفه را عدم بصيرت و تفكّر مسلمانان بايد دانست. اين علّت همان علّت طولانى شدن غيبت حضرت ولى عصر (عجل التعالى) است و تا زمانى كه بصيرت و بينش سياسى مسلمانان زمينه هاى ظهور آن حضرت را فراهم نياورد، مسأله ى ظهور تحقّق نمى يابد.

روايت ثقلين

در حديث «ثقلين» كه هم اهل سنّت و هم شيعه در كتاب هاى خود نقل كرده اند، مبحث امامت مطرح گرديده است؛ كه رسول اكرم (ص) در لحظات پايان عمر مباركشان فرمودند:

«إِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللّهِ و عِتْرَتي أَهْلَ بَيْتي و إِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ ما إِن تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا»؛(1)من از ميان شما مى روم و دو چيز در ميان شما جا مى گذارم، يكى قرآن و ديگرى عترتم (يعنى ائمه ى طاهرين (ع) و اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند و تا روز قيامت هركس به اين دو تمسّك و توسّل جويد، هرگز گمراه نخواهد گرديد.

از اين حديث درمى يابيم بعد از آن حضرت كسى جز اميرالمؤمنين على (ع) شايستگى خلافت او را ندارد و ديگر اينكه براى رستگارى بايد از اين دو گوهر گرانبها غافل نبود و هر دو را مورد توجّه قرار داد. تمسّك به قرآن، بدون


1) - شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 27، ص 33

توسّل به اهل بيت (ع) كه مفسّران حقيقى قرآنند، امكان انحراف از حقايق قرآن را به دنبال دارد و از سوى ديگر، بى توجّهى به قرآن با سيره ى اهل بيت عصمت و طهارت منافات دارد.

طبق اين روايت، قرآن و عترت معادل و هم طراز يكديگرند و هر چه در قرآن هست، در ايشان نيز وجود دارد تا روز قيامت هميشه همراه و تصديق كننده ى هم هستند، به همين دليل شرط رهايى از گمراهى، تمسّك جستن به قرآن و عترت است. هر يك از اين دو، به تنهايى براى هدايت آدمى كفايت نمى كند. اين روايت اشاره اى نيز به ظهور حضرت بقية اللّه (عجل التعالى) دارد. همراهى قرآن و عترت تا روز قيامت، اشاره اى صريح به ظهور آن امام دارد كه تا قيامت آن دو جدا شدنى نيستند. بنابراين براى عدم جدايى اين دو بايد آن حضرت در پرده ى غيبت و در حيات باشند تا در موقع لزوم كار هدايت مؤمنان را به عهده داشته باشند. چنانكه بارها از خطاى مراجع تقليد در فتاوى جلوگيرى نموده و آن خطاها را اصلاح فرموده اند و اعتقاد به منجى آخرالزّمان و مهدى آل محمد (ص) بيشترين روايات را در احاديث شيعه و سنّى به خود اختصاص داده است.

نقل مى كنند: يكى از رؤساى عرب كه از ديگر شهرهاى حجاز، به مكّه آمده بود، مجذوب صلابت، صبر و استقامت پيامبر (ص) گرديد و گفت: من مسلمان مى شوم، به اين شرط كه بعد از تو ولايت از آنِ من باشد. پيامبر اكرم (ص) با كمال شهامت فرمودند:

«اللّهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ». (1)


1) - انعام/ 124: «خدا بهتر مى داند رسالتش را در كجا قرار دهد.»

اين پاسخ پيامبر (ص)، داراى نكات قابل تأمّل فراوان سياسى و اجتماعى است. يعنى اسلام داراى صداقت تامّ است و اهل نيرنگ و دغل بازى نيست كه اكنون براى پيوستن و گرويدن شخصى، شرط او را بپذيرد و بعد از پذيرش اسلام، به عهدش وفا نكند. از اين رو، براساس اين آيه:

«لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرجُو اللّهَ وَ الْيَومَ الآخِر». (1)بايد رفتار و گفتار و سيره ى او را سرمشق زندگى خويش قرار داده و از صداقت آن بزرگوار درس بگيريم.

همچنين از اين روايت مى توان مسأله ى «رجعت» را نيز استنباط كرد؛ زيرا وقتى حضرت ولى عصر (عجل التعالى) ظهور فرمودند و حكومت عدالت گستر خويش را حاكم ساختند، پس از مدّتى به شهادت مى رسند و چنانچه پس از آن حضرت، عترت نباشد با اين قسمت از روايت كه

«حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الحَوْضَ »

منافات پيدا مى كند. بر اين اساس، پس از دوران حكومت حضرت ولى عصر (عجل التعالى) دوران رجعت آغاز مى شود و حضرات ائمه يكى پس از ديگرى طعم شيرين حكومت معنوى خود را به مذاق آدميان مى چشانند.

براى مسأله ى رجعت بيش از 200 روايت معتبر با مضامين عالى داريم. در روايت آمده است پس از حضرت مهدى (عجل التعالى)، امام حسين (ع) و حضرت اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه رجعت مى فرمايند(2). زنده مى شوند و هر يك ساليان طولانى بر جهان حكومت مى كنند. خوشا به حال منتظران واقعى


1) - احزاب/ 21: «و قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست، براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد.»

2) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 53، ص 39.

كه هنگام ظهور آن حضرت، در ركاب ايشان به مجاهده با دشمنان اسلام مى پردازند و ساليانى را زير پرچم آن بزرگواران، از آرامش و نعمات دوران حكومت ايشان بهره مند مى شوند.

قاعده ى لطف حضرت حق روا نمى داند كه امام بزرگوارى چون حضرت جواد الائمه (ع) فقط 25 سال در اين دنيا درنگ داشته باشد. بنابراين اعتقاد به رجعت اعتقاد به قاعده ى لطف و عدالت پروردگار جهانيان است.

اهميت روايت ثقلين

از آنجا كه اين روايت بسيار رسا و شفّاف، خبر از آينده ى بشريت مى دهد و مطالب حسّاسى را در خود گنجانيده است و بارها به مناسبت هاى متعدّد و به اقتضاى حال توسّط آن حضرت مطرح گرديده است؛ بنابراين مى توان اذعان داشت كه اين روايت بنا به تواتر در احاديث شيعه و سنّى از معتبرترين احاديث پيامبر گرامى اسلام به شمار مى آيد. مفسّران در شأن نزول آيه زير مى گويند:

«وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِن كانَ هَذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّمآءِ أَوِائْتِنا بِعَذابٍ أَليمٍ » (1)اين آيه مربوط به اواخر عمر شريف رسول اكرم (ص) بوده است كه پس از منصوب نمودن على (ع) به خلافت توسط رسول گرامى اسلام (ص)، همه منافقانه يا از روى صداقت با آن حضرت بيعت كردند؛ حتّى منافقان

«بَخّ بخّ يا


1) - انفال/ 32: «و [ياد كن] هنگامى را كه گفتند: خدايا اگر اين [كتاب] همان حق از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگ هايى بباران يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.»

ابن ابي طالب»(1)گفتن شان بلند بود.

برخى بيعت كنندگان با آن حضرت را 120 هزار نفر و حداقل 30 هزار نفر روايت كرده اند.(2)امّا اتفاقاً فرد نادانى، زمانى كه مردم گروه گروه - منافقانه يا از روى صداقت - با ولايت بيعت مى كردند، نزد پيامبر اكرم (ص) آمد و گفت: اى پيامبر! تو اين سخن را از خود گفته اى و اين سفارش و توصيه ى حضرت حق نيست ؟! اگر اين سخن را از خود گفته اى من قبول ندارم و اگر از جانب خداوند چنين امرى صادر شده است، نمى توانم شاهد اين ماجرا باشم. از خدا بخواه يك صاعقه يا سنگى از آسمان بيايد و مرا نابود كند! و بر اساس سخنان او، اين آيه نازل شد.

در روايات آمده است؛ پيامبر اكرم (ص) به او گفتند: خواسته ى تو اينجا اجابت نمى شود؛ زيرا نمى شود تو در مقابل من نابود شوى، از ما جدا شو و از اينجا برو، نابود خواهى شد. آن انسان مغرض و نادان از سر قهر و لجاجت از جمع مسلمانان جدا شد و به سوى بيابان رفت و با جدا شدن او از جمع مسلمانان، سنگى بر سرش اصابت كرد(3)و نابودش ساخت كه به دنبال آن، آيه ى شريفه ى «سَأَلَ سآئِلٌ بِعَذابٍ واقعٍ »(4)نازل گرديد. يعنى يك فردى درخواست عذاب مى كرد، ما نيز او را عذابش نموديم.


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 29، ص 35

2) - السيرة الحلبيه، الجزء الثالث، ص 308

3) - السيره الحلبيه، الجزء الثالث، ص 308

4) - معارج/ 1: «پرستنده اى از عذاب واقع شونده اى پرسيد.»

آخرين وصيت پيامبر (ص)

چنانكه اشاره نموديم، روايت ثقلين بارها توسّط آن حضرت در موارد مختلف براى مسلمانان بيان گرديده بود، امّا اين بار آخرين كلمات و جملات آن حضرت را تشكيل مى داد؛ با اينكه حال مساعدى نداشتند و لحظه به لحظه رو به وخامت مى رفت، به مسجد آمدند. نمازشان را بر خلاف روزهاى گذشته نشسته اقامه نمودند و مأمومان ايستاده به ايشان اقتدا كردند. از شدّت بيمارى توانايى رفتن بر فراز منبر را نداشتند؛ از اين رو بر روى اوّلين پلّه ى منبر قرار گرفتند. در حالى كه بدنشان به شدّت مى لرزيد، كلام خود را با نام خدا آغاز كردند؛ اين نماز مختص به من است (يعنى اقتدا به امام جماعت نشسته مرسوم نيست). به عبارت ديگر، مى خواستند بگويند من آمده ام يك قانونى را ناديده بگيرم تا يك امر فوق العاده مهمى را براى شما بيان كنم. سپس با تحريك عواطف اهل مدينه، مجلس را براى بيان اين مطلب بسيار مهم مهيا ساختند.

فرمودند: من روز قيامت توانايى پاسخگويى به حق النّاس را ندارم. اگر كسى به من حقّى دارد هم اكنون بگويد تا حقّ او را ادا كنم. اين جمله اهمّيت موضوع حق النّاس را مى رساند كه بدانيم پاسخگويى به حق النّاس در آخرت بسيار مشكل است. از همين روست كه اميرالمؤمنين (ع) در نيمه هاى شب در مناجات خويش مى فرمودند:

«الّلهُمَّ إِنّي أَعُوذُ بِكَ ... من المُنقاشَه عِند الْحِساب»،(1)

خدايا به تو پناه مى برم زيرا حساب حق النّاس در روز قيامت بسيار دقيق است. منقاش كارى است. منقاش زمانى به كار مى آيد كه تيغى به دست فرو


1) - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 99، ص 172

رفته باشد و ناگزير باشند براى بيرون كشيدن آن تيغ با نوك منقاش كنار تيغ را بشكافند و آن تيغ يا موى فرورفته در پوست را با آن بيرون بكشند. حقّ الناس اين مقدار سخت است و يكى از كمين گاه ها و مواقف پرس و سؤال در قيامت مربوط به همين حق النّاس است كه در قرآن نيز مى خوانيم:

«إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»؛(1)

خداوند در قيامت در كمين گاه براى حسابرسى بندگان خود مترصّد است.

با اين سخنان پيامبر (ص)، مردى عرب از جاى بلند شد و بهانه اى براى توجّه آن حضرت به خود پيدا كرد و بعيد به نظر مى رسيد كه حقّى را از جانب رسول خدا (ص) طلب داشته باشد. آن مرد گفت: اى رسول خدا! روزى در فلان جنگ سر عصاى شما هنگامى كه مى خواستيد بر مركب سوار شويد به سينه ى من خورد و اكنون مى خواهم به جاى آن ضربه شما را قصاص كنم. پيامبر (ص) فرمودند: برويد از دخترم زهرا (س) عصاى مرا بگيريد. عصا را آوردند و به دست آن مرد عرب دادند و فرمودند: اى مرد عرب! اينك به جاى آن ضربه مرا قصاص كن.

مرد عرب با جسارتى تمام گفت: يا رسول الله! آن زمان كه عصاى شما به سينه ى من خورد، سينه ى من عريان بود. شما نيز بايد براى قصاص، سينه ى خود را عريان كنيد. رسول الله سينه ى خود را براى قصاص آن مرد گشودند و آن مرد فرصت را براى بوسيدن سينه ى آن حضرت مناسب ديد و به سرعت بوسه بر آن مخزن اسرار الهى يعنى سينه ى رسول اكرم (ص) زد. تا قبل از اين حركت، هر كسى آن مرد را مورد سرزنش قرار مى داد كه اى مرد حيا كن،


1) - فجر/ 14: «زيرا پروردگار تو سخت در كمين است.»

پيامبر (ص) در حال احتضار است! چگونه از سيماى مبارك آن حضرت و دخترش فاطمه ى زهرا شرم نمى كنى ؟!

با بوسيدن سينه ى مبارك پيامبر (ص) توسّط آن مرد، بر همه آشكار شد كه او از اوّل هم حقّى بر آن حضرت نداشته است و اين بهانه اى براى بوسيدن سينه ى نورانى آن بزرگوار بوده است. سپس وقتى همه آرام شدند؛ روايت معروف ثقلين را بار ديگر تكرار فرمودند.

بنا به روايت برخى از مورّخان اهل سنّت و مورّخان شيعه در آن لحظات آخر عمر، تقاضاى كاغذ و قلم نمودند تا آن حديث را با دست خود بنگارند، امّا برخى مانع از نوشتن آن جمله شدند و گفتند او كه سواد نوشتن ندارد، چه مى خواهد بنويسد؟!(1)و پيامبر (ص) اينگونه تا آخرين لحظات نيز به فكر آينده ى اسلام بودند.

نگرشى به روايت ثقلين از منظر عقل

اين روايت از منظر عقل نيز قابل پذيرش است، زيرا اگر دينى به عنوان دين خاتم مطرح باشد، نياز به مبين و مفسّر دارد و بديهى است كه با از دنيا رفتن پيامبر گرامى اسلام (ص) بايد شخصيتى كه از اسرار آيات الهى باخبر باشد، پرده از اسرار آن ها برداشته و از انحراف و تحريف آن جلوگيرى كند و مانع از تفسير به رأى و ايجاد بدعت در دين خاتم النبيين گردد.


1) - نهج الحق، ص 333؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 188

بر اساس آيات

«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحفِظُونَ »، (1)و نيز آيه ى

«لا يَأتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَينِ يَدَيْهِ و لا مِنْ خَلْفِهِ ...» (2)حفاظت از اين معجزه ى هميشگى از شخصيتى بر مى آيد كه به معارف آن آشنا باشد. و چه كسى جز حضرت اميرالمؤمنين (ع) شايسته ى اين مأموريت خطير مى توانست باشد. حفاظت از قرآنى كه تعداد قابل توجّهى از آياتش در شأن و منزلت آن حضرت نازل شده است.


1) - حجر/ 9: «بى ترديد ما اين قرآن را به تدريج نازل كرده ايم، و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود.»

2) - فصلت/ 42: «از پيش روى آن و از پشت سرش باطل به سويش نمى آيد...»

فصل دوازدهم: پاسخ به برخى شبهه ها

اشاره

دلايل ايجاد شبهه عليه پيامبر اعظم (ص) از صدر اسلام تا كنون

پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام (ص)، دشمنان در پى تحريف احاديث و تخريب چهره ى اسلام و سيماى پيامبر (ص) برآمدند. «ابوهريره» ها و «كعب الاحبار» ها با جعل احاديث سعى در سخيف نمودن و بى ارزش ساختن سخنان آن حضرت داشتند.

اين راهبرد ديرينه ى دشمنان اسلام هنوز تداوم داشته و همواره با شبهاتى سعى در تخريب چهره ى پيامبر (ص) دارند. البته اين شبهات استبعادهايى بيش نيست كه دشمن تراشيده است و استكبار جهانى براى مقابله با پيشرفت روزافزون اسلام، هر روز با دامن زدن به اين شبهات سعى در ايجاد موانع در راه اين پيشرفت دارد. اهانت دشمنان به ساحت آن حضرت و تحريف تاريخ صدر اسلام، چاپ كتاب موهن آيات شيطانى، چاپ كاريكاتورهاى جرايد دانمارك، سخنان بى شرمانه ى پاپ بنديكت و...، نشان از بيم و هراس آنان از پيشرفت و توسعه ى اسلام در جهان دارد كه بحمدالله در آمريكا و اروپا توسعه اى فزاينده يافته است.

دشمنان خود بهتر مى دانند آنچه مطرح كرده اند؛ موهومات و افسانه اى بيش نيست و پيامبر گرامى اسلام - به تعبير حق تعالى رحمة للعالمين است و خشونت و بى رحمى در قاموس آن حضرت راه ندارد. در اين مبحث برآنيم به برخى از شبهاتى كه در سال هاى اخير دشمنان مطرح و شايع نموده اند پاسخ گوييم.

شبهه هاى امروز دشمنان اسلام

جنگ هاى پيامبر (ص)

يكى از شبهاتى كه سال هاى اخير دستاويز رسانه هاى غربى قرار گرفته است، شبهه ى جنگ افروزى و خشونت طلب بودن آن حضرت است، و جنگ هايى كه در طى ده سال حكومت آن حضرت در مدينه روى داد را دليلى بر ادّعاى خود مى دانند.

در پاسخ بايد گفت هيچيك از جنگ هايى كه براى آن حضرت پيش آمد، جنبه ى «تهاجمى» و ابتدايى نداشته است و تمامى 84 جنگى كه برخى «غزوه» و برخى «سريه» بوده، جنبه ى دفاعى داشته است و پيامبر اكرم (ص) ناگزير به دفاع و مقابله با آنان بوده اند. هر چند در دين اسلام جهاد به عنوان يكى از فروع دين به شمار مى آيد و نبرد با مشركين و سركوب دشمنان اسلام در توسعه ى اسلام نقش بسزايى داشته است، امّا هرگز آغازكننده ى هيچ جنگى نبوده است. اسلام دينى است؛ كه بر مبانى حكمت، عقل و منطق اهداف خود را دنبال نموده و براى رسيدن به اهداف خود از ابزار زور و تهديد بهره

نمى گيرد. حتّى بر اساس آيه ى شريفه ى آية الكرسى هيچ اكراه و اجبارى را در دين روا نمى دارد چنانكه مى فرمايد:

«لآ إكْراهَ فِي الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَيِّ »؛ (1)اسلام دين استدلال و منطق و گفتگو است. با اين حال، اسلام نه زور مى گويد و نه زير بار زور مى رود. اگر پيام آن حضرت «لااله الااللّه» بود تا آخر يعنى تا روز قيامت اين پيام تغيير نمى كند.

غنايم جنگى

بر اساس فقه اسلامى كه دستور آن در آيات قرآن آمده است؛ چنانچه مسلمانان بر دشمن مسلّط شدند، مال و ناموس دشمنان بر مسلمانان حلال است و بايد آن غنايم به پنج قسمت تقسيم شود. يك پنجم آن متعلّق به حكومت و مال پيغمبر (ص) است و چهار قسم ديگر آن غنايم به مسلمانان تعلّق دارد.

دشمنان در مورد اسرايى كه به غنيمت گرفته مى شدند، شبهه مى افكنند كه در پاسخ بايد گفت مقصود پيامبر (ص) از به اسارت درآوردن مشركين، پايان دادن به غائله، ارشاد و هدايت آنان بود و آن حضرت حتّى يك غلام و كنيز اسير در اختيار نداشت و اين از افتخارات آن بزرگوار به شمار مى آيد. آنان را به اسارت درمى آوردند تا كشته نشوند و غائله و نزاع فروكش كند و با اينكه بسيارى از آنان خون مسلمانان را بر زمين ريخته بودند و قتل و غارت فراوان


1) - بقره/ 256: «در دين هيچ اجبارى نيست و راه از بى راهه به خوبى مشخص شده است.»

كرده بودند، با اين حال در موقعيت هاى مناسب آنان را رها مى كردند. به عنوان نمونه، در جنگ «حنين» مشركين شكست سنگينى را به مسلمانان وارد كردند و تعدادى را به شهادت رساندند. با اين حال هنگامى كه بر آنان پيروز شدند و 6000 نفر اسير گرفتند، وقتى غائله خوابيد، هنگام بازگشت مسلمانان به مكّه پيامبر (ص) تعدادى را آزاد فرمودند(1). بنابراين درمى يابيم كه اين شبهات، دروغ هايى است كه دشمنان از عدم آگاهى مسلمانان با تاريخ اسلام سوء استفاده كرده اند و به رواج اكاذيب خود دامن مى زنند و با اخبارى عوام فريبانه و تحليل هاى غلط، سعى در تضعيف و تخريب چهره ى آن حضرت و دين اسلام دارند.

همسران پيامبر (ص)

از جمله شبهاتى كه از دير زمان هر از گاهى به آن دامن زده و افكار مسلمانان را به آن مشغول مى كرده اند، بحث تعدّد زوجات و همسران پيامبر گرامى (ص) است كه بحث پيرامون اين موضوع نياز به فرصتى مناسب و جدا از مباحث اين كتاب دارد. امّا به طور مختصر بايد گفت: تاريخ نويسان مسلمان و غيرمسلمان، هيچ كدام، آن حضرت را اهل هوى و هوس و در پى بهره گيرى از شهوات جنسى ندانسته اند و چنين مباحثى در كتاب هاى گذشتگان مشاهده نمى شود. حتى امر تعدّد زوجات آن حضرت امرى عقلايى و فراتر از شهوت جنسى بوده است.


1) - تاريخ طبرى، الجزء الثانى، ص 356.

در اين باره بايد گفت: اوّلاً پيامبر (ص) تا سن 25 سالگى در آن محيط آلوده از گناه، هرگز به دام شياطين مفسد آن دوران گرفتار نشد. بديهى است در سنين 15 تا 25 سالگى در محيط عربستان كه اوج تمايلات جنسى جوانان است و آن هم در محيطى كه زمينه هاى كام جويى و شهوترانى فراهم است، خود را از قيود نفسانى رهانيدن، كارى بسيار صعب و دشوار است و خود مى تواند از معجزات آن بزرگوار به شمار آيد. با اين اوصاف، آن حضرت در سن 25 سالگى حضرت خديجه (س) را مناسب و شايسته ى همسرى خود ديد و با او ازدواج نمود و تا پايان عمر پربركت آن بانوى شريف و عفيف و حتّى چند سال پس از وفات او، با هيچ زن ديگرى ازدواج نكردند.

به عبارت ديگر، آن حضرت تا در مكّه بودند، هيچ زنى را جز خديجه در كابين خويش نداشتند. امّا پس از هجرت به مدينه اوضاع به گونه اى شد كه آن حضرت ناگزير به سرپرستى برخى از زنان همسر از دست داده شدند و برخى ديگر نيز كه در پى ايجاد رابطه ى سببى و خويشاوندى با آن حضرت بودند تا از راه خويشاوندى به مطامع سياسى و دنيوى خود دست يابند، ازدواج هايى را بر آن بزرگوار به گونه اى تحميل كردند. ازدواج هاى آن حضرت نه بر اساس تمايلات غريزى و جنسى، بلكه بيشتر براى تأمين معاش آن همسران صورت مى گرفت و بيشتر براى دلجويى از زنان همسر از دست داده، با آنها ازدواج مى كرد و آن حضرت بيشتر در صدد سرپرستى آنها بود.

نكته ى ديگر اينكه ازدواج هاى آن حضرت با همسرانش، چنان ساده و بى آلايش صورت مى گرفت كه به عنوان الگويى در جوامع بحران زده ى امروز نيز مى تواند سرمشق جامعه ى مسلمانان باشد.

نكات ظريف و قابل توجّه فراوان پيرامون مباحث همسران آن حضرت وجود دارد كه از حوصله ى اين گفتار خارج است و با توضيح مختصر حقّ آن مطالب ادا نخواهد شد و چه بسا شبهاتى ديگر را در ذهن خوانندگان به وجود آورد. از اين رو، مطالب خود را با همين جملات مختصر به پايان مى بريم.

کتابنامه

تصویر

282

تصویر

283

تصویر

284