عوامل کنترل غرایز در زندگی انسان

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : مظاهری، حسین، 1312 -

عنوان و نام پديدآور : عوامل کنترل غرائز در زندگی انسان/ حسین مظاهری.

مشخصات نشر : تهران: ذکر، 1366.

مشخصات ظاهری : 251 ص.

شابک : 380ریال ؛ 500 ریال (چاپ چهارم) ؛ 950 ریال (چاپ ششم) ؛ 6000 ریال (چاپ نهم) ؛ 8500 ریال : چاپ یازدهم‌964-307-048-4 : ؛ 12000 ریال (چاپ دوازدهم) ؛ 30000 ریال: چاپ سیزدهم‌978-964-307-048-9 : ؛ 40000 ريال (چاپ چهاردهم)

يادداشت : چاپ چهارم: 1369.

يادداشت : چاپ ششم: 1371.

يادداشت : چاپ نهم: پائیز 1375.

يادداشت : چاپ دهم: زمستان 1376.

يادداشت : چاپ یازدهم: 1378.

يادداشت : چاپ دوازدهم: زمستان 1380.

يادداشت : چاپ سیزدهم: پاییز 1386.

يادداشت : چاپ چهاردهم: بهار 1389.

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع : وجدان

ایمان (اسلام)

اخلاق اسلامی

انسان (اسلام)

رده بندی کنگره : BP250/55 /م64ع9 1366

رده بندی دیویی : 297/464

شماره کتابشناسی ملی : م‌67-1284

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

عوامل کنترل غرایز در زندگی انسان

نویسنده: مظاهری، حسین

زبان فارسی

ناشر ذکر - تهران - ایران

سال نشر 1386 هجری شمسی

توضیح ناشر:

بسمه تعالى شأنه

مجموعه ای که پیش روی دارید، حاصل دوازده جلسة سخنرانى آية الله حسين مظاهرى است كه در ماء صفرالمظفر 1405 ايراد گردیده است.

که در ابتدا نوارهای سخنرانی پیاده و سپس وبرایش گردیده وبنظر استاد معظم رسيده است.

با تشکرفراوان از حضرت استاد و آرزوی سلامت و توفیق روزافزون ايشان، اميدواريم خداوند میا را در گامزنی درهسیر خود موفّق و رزمند گان اسلام را هر چه سریعتر به صحن و سراى اباعبدالله الحسين (ع) برساند.

انشاء الله.

ناشر

سوم شعبان المعظم 1407

خجسته ميلاد مسعود امام حسين(ع) وروز پاسدار

فهرست موضوعات

مجلس ازل:

ارزش و مقام انسان از دید گاه اسلام

قدر ومنزلت انسان .... 15

خليفه كيست؟.... 16

تنها انسان امين الله است..... 17

امانت در بینش قرآن دوگونه است.... 18

مقام شهيد.... 19

سيرانسان حد يقف ندارد.... 20

زبان حال همسر فرعون .... 21

هدف غايت انسان.... 23

انسان موجود ناشتاخته.... 25

تلقى شرق وغرب ازانان.... 28

مجلس دوم:

ارزش واحترام انسان

عوامل جلوگیرندە طغیان انسان....32

انسان موجود دو بعدى.... 33

كنتول بُعد حيوانى انسان.... 350

انسان ونفس اماره....38

انسان سعيد است يا شقى؟....40

مواظيت از ايتام....41

انسان واختيار....43

مشاطة فرعون....44

شب معراج....45

انسان وراز ونياز....46

بریدن بندها در هنگام مرگ....47

انسان و مرگ....48

مادر ناراضى....49

چشم درد على (ع)....50

بالاترين ظلمها، بردن آبروى مؤمن است....50

حاضر شدن برسر محتضر....51

مجلس سوم:

تعادل در زند گی انسان از دید گاه اسلام

ارضاء بعد رحمانى....56

تغذیۀ بعد مادی....60

اسلام، مسلمان متزوى را قبول ندارد....62

معناى زهد در اسلام....64

زهد یعنی بی علاقگی...67

تعادل در زند گی انسان...68

اسراف وتبذير...70

ارضاء غرائز از راه حلال...72

ايمان عاطفى...76

مجلس جهارم:

عوامل هشت گانۀ کنترل نیروها و غرائز انسان

عوامل هشت گانة كنترل غرائز...80

ايمان دوقسم است...81

ايمان قلبى...83

تعريف عقل...84

اقسام تقلید...86

خر برفت!...87

فضيلت عقل...89

عابد بی عقل...91

آیا عقل میتواند جلو غرائز را بگیرد؟...92

مجلس بنجم:

• اهميّت علم دراسلام

اهميت علم...97

تعليم وتعلّم در اسلام...99

انسان جاهل......103

انفاق ازراه دردى !!...105

آیا علم مى تواند غرائزرا كنتزل كند؟...106

طوفان غرائز وايمان قلبي .....109

بزرگواری كاشف الغطاء.....

110

بلعم باعورا.....

مجلس ششم:

• آثار وجدان اخلافى

حقيقت نفس لوامه.....

116

نفس لۆامه از دید گاه قرآن.....

118

وجدان اخلاقى وعاطفه.....

120

تجشم اعمال در آخرت.....

121

فرماندار حمض.....

123

آيا وجدان اخلاقى مى تواند غرائزرا كنترل كند؟.....

126

مجلس هقتم:

• نقش قانون در كنترل غرائز

انسان و قانون..........130

نارسائي هاى قانون.....132

نقش قانون در خلوت.....136

قانون برای همه نیست!.....141

قانون وغضب.....143

وارد شدن مالگاشتر به کوفه.....144

ثواب و گناه را کوچک مشماريد.....147

مجلس هنتم:

• نظارت ملی با امربه معروف ونهى ازمنكر

امربه معروف و نهى از منكر......150

مراتب امربه معروف ونهى ازمنكر.....152

مبارزة منفى.....153

غيبت .......156

تشكيل حوزه هاى علميه.....158

زنده كردن شعائر اسلامى.....159

نظارت ملى.....160

آیا امربه معروف و نهى از منكر مى تواند انسان راكنترل كند؟.....160

مجلس نهم:

ە نقش ایمان قلبی در كنترل غرائز

ايمان عقلى چيست؟.....166

ايمان عقلى در مقابل انسان سركش.....171

اعجاز قرآن.....172

برهان عقل ونفس اماره.....174

جملة ريحانه الادب عرب راجع به قرآن.....177

مجلس دهم:

• ایمان قلبی عامل منحصربفرد در كنترل غرائز

اقسام ومراتب ايمان.....182

ايمان عاطفى ويقين.....184

حق الناس.....187

مراتب ايمان قلبى.....191

تاجربا ايمان.....193

عين اليقين.....196

حق اليقين.....197

مجلس بازدهم:

• ایمان قلبی چگونه حاصل میشود؟

ايمان قلبى وعبادت.....205

عوامل سه گانه در حصول ايمان قلبى.....207

تقيّد به ظواهر شرع.....207

ازدواج جبيره .......208

اجتناب از كناه.....212

انجام مستحبّات.....213

توسّل به اهل بيت (ع).....215

ايمان قلبى واخلاص.....219

مجل دوازدهم:

• برورش ايمان درقلب

توبه از گناه.....224

صبردر مقابل مصيبت.....225

الطاف خفيه.....228

اقسام صبر.....230

صبر در عبادت.....230

ابو ايوب انصارى.....234

ايمان قلبى واخلاق انتفاعى.....236

رفع صفات رذيله.....239

مرحوم سيد على شوشترى.....242

تهذیب نفس.....243

مجلس اول ارزش و مقام انسان از ديدگاه اسلام

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

اَلحَمدُ لِلّه رَبِّ العالمينَ وَ الصَّلوه وَ السَّلامُ عَلى خَيرِ خَلفِه اَشرَفِ بَريته ابى القاسِمِ مُحَمَّد (ص) و عَلى آلِهِ الطَّيِبينَ الطّاهِرينَ وَ عَلى جَميعِ الاَنبياءِ وَ المُرسَلين سيّما بَقيَّه اللّه فى الارضين وَ لَعنَه اللّه عَلى اَعدائِهِم أَجمعين.

موضوع گفتار من در اين چند مجلس اين است كه چه عواملى مى تواند جلو طغيان انسان را بگيرد. انسانى كه از نظر گاه قرآن كريم مى خواهد جلوش باز باشد، سدّى در مقابل خود نداشته باشد و هر كار كه دلش مى خواهد انجام دهد.

بَل يُريدُ الانسانُ لِيَفجُرَ أمامَهُ‌(1). يعنى انسان ميخواهد پيشروى خويش را باز كند.

بديهى است كه اگر ترسى در ميان نباشد، انسان، طغيانگر و جنايتكار مى شود و بقول قرآن شريف از هر حيوان درنده اى پست تر مى شود


1) سوره قيامت، آيه 5

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ. (1)همانا بدترين جنبندگان نزد خداوند لالها و كرهايى هستند كه درك نمى كنند.

آرى، انسانى كه جلوش باز باشد، و دست به هر عملى كه دلخواه اوست بزند، زيانش براى خود او و جامعه اش از هر درنده اى بيشتر است.

گفتار ما در اين چند جلسه، به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقيه اللّه (عج) دراين باره است كه عوامل جلو گيرندۀ اين انسان كدام است؟

در اين زمينه نظريه هايى مطرح شده است كه بايد دربارۀ آنها صحبت كنيم و ببينيم چه چيزهايى مى توانند جلو طغيان انسان را بگيرند.

قدر و منزلت انسان

قبل از ورود در بحث اصلى ناگريز از بيان مقدّمه اى هستم و آن اين است كه انسان موجود بسيار عجيبى است. همين انسان كه در صورت باز بودن پيش روى او و نداشتن كنترل كرده، جنايتكار پستى مى شود، هم او اگر غرائزش را كنترل، بر نفس امّاره اش غالب شود به مقام بسيار والايى دست مى يابد.

امير المؤمنين على (ع) دراين باره مى فرمايد:

أ تزعَمُ أنك جِرمٌ صَغيرٌ *** و فيك انطوَى العالَمُ الاَكبَر


1) سوره انفال آيه 22

اى انسان، گمان مى كنى كه جرثومهء خرد و كوچكى هستى؟ و حال آنكه جهان بزرگى در وجود تو نهفته است.

قرآن كريم براى انسان قدر و منزلت فراوانى قائل است. قرآن و روايات اهل بيت (ع) انسان را بسيار ارج مينهند به طورى كه قرآن هدف از آفرينش جهان را انسان مى داند و مى فرمايد:

هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً. (1)يعنى اوست كه آنچه در زمين است تماماً براى شما آفريد.

و نيز مى فرمايد:

أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ (2)آيا نمى بينيد كه خداوند آنچه در آسمانها و در زمين است براى شما رام و مسخر گردانيد؟

يعنى اى انسان! قدر و منزلت خويش را بدان، تو كسى هستى كه عالم هستى بخاطر تو و براى تو خلق شده است.

انسان، از نظر قرآن، خليفه اللّه است. خداوند خطاب به ملائكه فرمود:

إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً (3)يعنى من مى خواهم بر روى زمين خليفه تعيين كنم.

خليفه چيست؟ استاد بزرگوار ما مرحوم علّامه طباطبائى رحمه اللّه عليه در تفسير الميزان مى فرمايند: خليفه بايد از نظر شئون


1) سوره بقره، آيه 29

2) سوره لقمان، آيه 20.

3) سوره بقره، آيه 30.

وجودى مظهرى از صفات منعم باشد.

انسان بايد مظهر صفات خدا باشد يعنى صفات جمال و جلال خداوند بر دل او حكومت كند. بايد دل انسان عرش خدا باشد. سخن قرآن اين است:

اى بشر! اگر مى خواهى خودت را بشناسى، بدان كه خليفه اللّه هستى و مى توانى مظهر صفات خدا بشوى. قدرت نفس و ميزان علم تو مى تواند به پايه اى برسد كه قادر به تصّرف در عالم هستى بشوى و بر امور تكوينى عالم مسلط گردى. از جهت اراده مى توانى چنان قدرتى پيدا كنى كه وقتى اراده ات بر وقوع امرى تعلّق گرفت و به آن گفتى: كن يعنى باش، آنگاه آن امر تحقق يابد. در حديث قدسى آمده است كه:

عَبدى اطِعنى حَتّى أ جعَلَك مِثلى تقول كُن فيكون.

اى بنده من، مرا اطاعت كن تا ترا همانند خود قرار دهم به طورى كه وقتى بگويى باش، پس بشود.

تنها انسان امين اللّه است

انسان از نظر قرآن امين اللّه است يعنى امانت خدا در وجود او به وديعه گذاشته شده است. امانت در بينش قرآنى دو گونه است: يك قسم نعمتهايى است كه خداوند تبارك و تعالى به انسان مرحمت فرموده است چنانكه قرآن كريم درباره مى فرمايد:

وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اَللّٰهِ اَلَّذِي آتٰاكُمْ. (1)


1) سوره نور، آيه 33.

يعنى از مال خداوند كه در اختيار شما قرار داده به آنها بدهيد.

به عبارت ديگر خداوند مى فرمايند: اى بشر اين اموالى كه در اختيار تو قرار داده شده از آن من است و تو امين منى، اين مال را نزد تو امانت نهادم تا از آن براى خود استفاده كنى و به ديگران نيز بدهى. علم به تو دادم، اين نيز امانت است، بايد از آن هم خود استفاده كنى و هم در اختيار ديگران قرار دهى. قدرت، اراده، سلامتى و از همه مهمتر عقل به تو دادم، اينها همه امانت است.

قرآن مى فرمايد:

وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً (1)يعنى خداوند نعمتهاى خويش را درنهان و آشكار براى شما فراوان ساخت.

اين يك قسم امانت است. قسم ديگر امانت، تكليف است. خداوند امانت تكليف را به ما مرحمت فرموده و گفته است اين درّ گرانبها را محافظت كن. اين تكليف است كه تو را به جايى مى رساند كه بجز خدا نباشد. اين تكليف است كه تو را به مقامى مى رساند كه به قول شاعر:

گفت جبريلا بيا اندر پِيم *** گفت رو، رو من حريف تو نيم

آرى، رسد آدمى به جايى كه بجز خدا نبيند يا بجز خدا نداند، اين نقش تكليف است. از نظر گاه قرآن، تنها انسان امين اللّه است، هيچ موجود ديگرى توان حمل بار امانت را ندارد.

إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ


1) سوره لقمان، آيه 20.

يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ. (1)بدرستى كه ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم پس ابا داشتند از برداشتن آن و از آن بيمناك بودند و انسان آن را برداشت.

آرى، امانت تكليف بر عالم هستى عرضه شد هيچ يك نتوانست عهده دار آن شود، همه از تصدى اين امانت بيمناك بودند. آنكه مى توانست از نظر تكوينى و سعه وجودى عهده دار اين امانت باشد، كسى بود كه استعداد امين اللّه شدن داشت و او انسان بود. سير انسان از ديدگاه قرآن، حدّ يقف ندارد. حدّ يقف او عند الله است، جوار اللّه است. انسان گمشده اى دارد و همواره به دنبال اوست. گمشده انسان خدا است نه دنيا. در روايات مى خوانيم كسى كه به دنبال دنياست همانند تشنه اى است كه هر چه آب شور بنوشد سيراب نمى شود. براى اينكه گمشده انسا ن، پول نيست، رياست نيست، حقيقت ديگرى است. گمشده انسان خدا است.

در حديثى از رسول اللّه (ص) نقل شده كه فرمود:

إِنَّ الشَهيد يَنظُر فى وَجه اللّه و إِنَها لراحَةٌ لِكُلّ نبىٍّ وَ شَهيدٍ.(2)يعنى شهيد در چهره خدا مى نگرد و اين براى هر پيامبر و شهيدى مايه لذّت و راحتى است.

منظور از سخن نبوى اين است كه لذّت شهيد و امثال شهيد مانند نبى كه انسان كامل است اين است كه در چهره خدا بنگرد، نظر به ذات ربوبى كند. لذّت براى آنها اين امر است نه بهشت.


1) سوره احزاب، آيه 72.

2) وسائل الشيعه، جلد 1، ص 10، ح 20.

سير انسان حد يقف ندارد

هدف براى انسانى كه خود را شناخت، خدا است نه دنيا.

در نظر چنين انسانى دنيا به معناى عامش به اندازه بال مگسى ارزش ندارد. به همين دليل است كه وقتى ابن عباس به حضرت على (ع) اعتراض مى كند كه چرا كفش خود را چندين بار وصله مى كنى در حالى كه پيشوا و حاكم مسلمانان هستى؟ آن حضرت كفش را در مقابل ابن عباس مى افكند و مى پرسد اين كفش چقدر ارزش داد؟

ابن عباس مى گويد: هيچ. آنگاه حضرت مى فرمايد: به حق آن كس كه جان على دريد قدرت اوست، دنيا و رياست بر شما نزد على به مقدار اين كفش ارزش ندارد مگر آنكه بواسطه آن حقى را ثابت كنم و يا باطلى را از ميا ن بردارم.

در جاى ديگرى از نهج البلاغه نيز مى فرمايد: به حق آن كس كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اين دنياى شما نزد من از عطسه بز بى ارزش تر است.

آرى، هر گاه انسان خود را نشناخت ندانست گمشده او چيست، مانند كرم ابريشم در اين دنيا به دور خودش مى تند درحالى كه انسان امكان دستيابى به مقام بس والايى را داراست. سير انسان حد يقف ندارد، حد يقفش عند الله است. به آنجا هم كه نائل شد باز سيرش ادامه دارد، باز از افاضات ربوبى بهره مى برد.

در روايات آمده است كه در روز قيامت بعضى از بندگان به بهشت مى روند و بهشت آنها عند اللّه است. همسر فرعون وقتى بدستور آن ظالم ميخكوب شد، اللّه اللّه مى گفت و با خدايش مناجات

پر معنايى داشت. قرآن كريم از زن فرعون نقل مى كند كه مى گفت:

رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ. (1)پروردگارا در بهشت نزد خودت خانه اى را برايم بنا كن و مرا از دست فرعون و عملش نجات بخش و مرا از گروه ستمكاران رهايى ده.

زبان حال همسر فرعون گويا چنين است: خدايا زندگى در دربار فرعون و دستگاه او برايم بمنزله زندان است. اينكه من زن فرعون، زن پادشاه مصر هستم برايم ناخوشايند است، خدايا دلم مى خواهد مرا در بهشت جاى دهى امّا نه بهشتى دور از تو بلكه بهشتى نزد تو. اگر جايگاه من نزد تو نباشد بهشت را هم نمى خواهم، آنجا نيز برايم زندان است.

بهشت منهاى خدا براى عباد اللّه مانند زندان و جهنّم است. پيغمبر اكرم (ص) مى فرمود: در شب معراج من مكان و مقام كسانى را كه به بهشت مى روند ديدم.. قصرهايى را ديدم كه از دانه هاى مرواريد و مرجان ساخته شده بود، قصرهايى بزرگتر از دنيا. خطاب شد يا رسول اللّه اين قصرها از آن بندگانى است كه من را شناختند. اى رسول خدا من روزى هفتاد مرتبه به اين بندگان خود نظر مى كنم و در هر نظر به آنان افاضه مى كنم و بعد به آنها مى گويم: اى بندگان من! بگذاريد ساير بهشتى ها در نعمت هاى خود متنعم باشند و نعمت شما سخن گفتن من با شما و سخن گفتن شما با من باشد.

زن فرعون دانست عند اللّه چيست، خود را شناخت لذا به كم


1) سوره تحريم، آيه 11.

قانع نشد، به بهشت بسنده نكرد. بهشت براى انسان بسيار كم است. بهشت چيست؟! به چه قانع مى شويد؟ بياييد محبوب را، بيابيد هدف را.

بندگان شايسته خدا همچون زن فرعون، بهشتى را مى طلبند كه عند الله باشد، جوار اللّه باشد. وقتى انسان به آن مقام رسيد، آنجا نيز افاضات پروردگار ادامه دارد. خداوند روزى هفتاد مرتبه(1)به بنده خويش نظر مى كند، نظرهايى كه عاشق به معشوق يا معشوق به عاشق مى كند. نظرهايى كه ربّ به مربوب مى كند و نگاههايى كه مربوب به ربّ مى كند. اين نگاهها همه افاضه است. لذا براى انسان حد يقف وجود ندارد. وقتى به منزلگاه نهايى خود يعنى عند الله رسيد آنجا افاضه روى افاضه، نظر روى نظر، سعه وجودى و كمال روى كمال است. خوشا به حال آنان.

البته در بهشت كسانى هستند كه پايان سيرشان همان بهشت است امّا غايت آفرينش انسان بالاتر از بهشت است بقول قرآن كريم:

وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ. (2)يعنى كسانى هستند كه در آن روز بانشاطند و به چهره ى خداى خويش مى نگرند.

اين افراد كه مانند ماه بدر در ميان صف محشر مى درخشند به قدرى با نشاطند كه ديگران به حال آنان غبطه مى خورند، كار اين


1) هفتاد از اعداد كثرت است و نشانه زيادى و فراوانى است.

2) سوره قيامت، آيه 23.

افراد چيست؟ اينان كه حساب و كتاب و باز خواست ندارند، كارشان اين است كه به مقام ذات خدا مى نگرند.

اميدوارم در مجلس ما باشد كسى كه اين مطالب را درك كند، من كه درك نمى كنم.

قرآن كريم خطاب به انسان مى فرمايد:

يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي (1)اى نفس مطمئنه، اى كسى كه گمشده ى خود را پيدا كردى و به هدف و مقصود خويش رسيدى، بيا، بيا!

كجا بيا؟ الى ربّك، بسوى پروردگارت.

در همين دنيا گمشده ات را پيدا كردى، ديگر هيچكس جز خدا بر دلت حكومت ندارد. مقام لقاء را در همين دنيا بدست آوردى. به مقامى رسيده اى كه به يك يا اللّه گفتن به عالم هستى پشت پا مى زنى.

اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً. (2)بيا، بيا، به مقامى رسيده اى كه تو از خدا راضى و خدا از تو راضى است.

خوشا به حال كسى كه چنين مقامى دارد كه خدا از او راضى و او هم از خدا راضى است.

فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي. (3)


1) سوره فجر، آيه 27.

2) سوره فجر، آيه 28.

3) سوره فجر، آيات 29 و 30.

بيا، داخل شو! كجا داخل شوم؟ به محفل بندگان صالحم داخل شو.

بيا نزد پيامبرم، بيا پيش حسينم، بيا نزد شهداى كربلا، پيش افراد شايسته همچون سلمان ها و ابوذرها.

فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً. (1)پس هر كس آرزو و اميد لقاء پروردگارش را دارد بايد عمل شايسته انجام دهد.

آرى، اى بشر خدا را اطاعت كن و عمل شايسته انجام ده تا خدا را بيابى و همان گونه كه انسان تشنه، تشنگى را مى يابد و پس از نوشيدن آب، سيراب شدن را درك مى كند تو نيز لقاء پروردگار را درك كنى.

قرآن شريف مى فرمايد:

إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ. (2)انسانهاى با تقوى در بهشتند، در يك سعه وجودى و در يك فضاى مقدّس مى باشند.

چه فضائى؟ فضايى كه حقيقت است نه حرف، واقعيت است نه سراب (مانند اين دنيا) و بالاخره منزلگاه نهايى انسان: عِندَ مَليكٍ مُتَدِرٍ، پيش خداست.

انسانها، پس از مرگ همه زنده اند. امّا عده اى زنده اند در جهنّم و عدّه ديگر زنده اند در بهشت و عدّه اى نيز زنده اند نزد خدا.


1) 4.. سوره كهف، آيه 110.

2) سوره قمر، آيات 54 و 55.

وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ‌(1)انسان خلق شده تا زنده بماند نزد خدا، عِندَ مَليكٍ مُقتَدِرٍ.

خداوند مى فرمايد: اى انسان همه چيز را براى تو خلق كردم امّا تو را براى خودم آفريدم.

وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي. (2)تو را براى خودم برگزيدم.

هر گاه آياتى را كه در رابطه با هدف آفرينش بودن انسان ذكر كردم، با اين آيه كنار هم قرار دهيم مضمون اين حديث قدسى حاصل مى شود كه: همه اشياء را براى تو آفريدم و تو را براى خودم خلق كردم(3).

اى انسان، خداوند تو را خلق كرد براى خودش، نه براى دنيا. اين دنيا را براى تو آفريده، چرا خدمتگزار آن شده اى؟! راستى چه خفّت بار و احمقانه است كه انسان در خدمت چيزى باشد كه بايد آن صد در صد در اختيار انسان باشد.

انسان موجود ناشناخته

الحق كه دنياى امروز با همه پيشرفت خود در زمينه هاى علمى از شناخت انسان محروم است. تمام جنايتها و بدبختيهاى


1) سوره آل عمران، آيه 169.

2) سوره طه، آيه 41.

3) حديث مشهورى است به اين عبارت: خلقت الشياء لاجلك و خلقتك لاجلى.

بشر، از زمان حضرت آدم تا كنون و تا روز قيامت تنها بخاطر آن است كه انسان خود را نشناخت. چون خود را نشناخت به اين نكتب گرفتار شد. قرآن در ادامه آيه ى عرضه امانت در مورد انسان مى فرمايد:

إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً. (1)يعنى اين انسان نسبت به خودش بسيار ستمگر و بسيار نادان است.

انسان خود را نمى شناسد و به خويشتن ستم مى ورزد. انسان ظالم است چرا كه جاى او بايد عند اللّه باشد حال آنكه همچون كرم ابريشم بدور خودش مى تند، بلكه از نظر عرفا و آنان كه چشم بصيرت دارند، وقتى انسان در دنياى حرام زندگى مى كند مانند كرمى است كه در كثافات بسر مى برد.

انسانى كه قرآن خطاب به او مى گويد: يا أَيَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّه. (اى موجود به مقصود رسيده، بيا، به نزد من بيا، بهشت براى تو كم است)، چنين انسانى مى تواند بقدرى خود را پست كند كه مانند كرم ابريشم در اين دنيا بسر برد تا بميرد. وقتى كه مرد و به جهنّم فرو افتاد و فرياد و ناله اش بلند شد، خطاب به او مى شود كه:

اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ‌(2)يعنى دور شويد و حرف نزنيد.

به اين ترتيب آيا بشر بواقع ظلوم و جهول نيست؟ انسانى كه از ديدگاه قرآن، جايگاهش عند اللّه است و لذّتش نظر كردن به ذات ربوبى است، وقتى اين انسان خود را به اندازه اى پست و فرومايه


1) سوره احزاب، آيه 72.

2) سوره مومنون، آيه 108.

سازد كه درباره او گفته شود: أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)(اينان همچون چهار پايان بلكه گمراهتر و دون پايه تر از آنانند) آيا انسانى كه مصداق اين آيه بشود جهول نيست؟ آيا چنين انسانى ظلوم نيست؟

چرا انسان به اين مصيبت دچار مى شود؟ چرا شيطان و نفس امّاره بر او مسلط مى گردند؟ همه اين بدبختيها ناشى از آن است كه انسان خود را نشناخت.

از بزرگى سؤال كردند كه چرا بشر با پيشرفت دانش خود توانست طبيعت را تسخير كند امّا نتوانست انسان را تسخير كند؟

آن بزرگ در پاسخ فرمود: به خاطر اينكه بشر طبيعت را شناخت و تسخير كرد امّا انسان را نشناخت تا تسخير كند.

تلقى شرق و غرب از انسان

آيا مى دانيد دنياى امروز با همه پيشرفت علمى اش درباره انسان چه تلقى يى دارد و چه مى گويد؟ بلوك شرق انسان را در حد ابزار كار پايين آورده اند. شعار آنها اين است: هر كس به اندازه ضرورت بايد برداشت كند و به اندازه قدرت بايد كار كند، خوب ماشين هم همين طور است، به قدر ضرورت روغن و بنزين در آن مى ريزند و آن هم به اندازه قدرت خود كار مى كند. الاغ هم همين طور است، در ديدگاه آنها انسان، يعنى الاغ خوب. الاغ هم همين طور است، به اندازه ضرورت به او كاه و جو مى دهند و به اندازه قدرت هم از آن كار مى كشند. اين تلقى دنياى شرق است.


1) سوره اعراف، آيه 179.

در عالم غرب تلقى يى كه از انسان وجود دارد از تلقى بلوك شرق اسفبارتر است. در غرب مكتبهايى ظهور مى كنند كه هر چند پس از مدتى به بوته بطلان سپرده مى شوند اما اثر سوء آن در جامعه باقى مى ماند. نظريه هاى انسان شناسانه به جايى مى رسد كه مى گويند انسان تمام وجودش به غرائز جنسى بر مى گردد. همه رفتارهاى انسان منشأ جنسى دارد. فرويد چنين ايده اى را اظهار داشت. آيا فرويد انسان را شناخته بود؟ آثار جنايت آميزى كه اين نظريه در جوامع غربى و بطور كلى در دنيا باقى گذاشت، همه بخاطر اين بود كه فرويد انسان را نشناخته بود.

نظريات ديگرى نيز وجود دارد كه تماماً در اين جهت است كه انسان را با حيوانات هم خانواده و هم طراز سازند. قرآن كريم نيز انسانهايى را كه مورد نظر آنان مى باشد مانند حيوانات بلكه پست تر از آنها مى داند أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.

فراموش نمى كنم كه يك وقتى ديدم يك مهندس آلمانى مواد تشكيل دهنده بدن انسان را محاسبه و بر آورد كرده بود و پس از جمع بندى اظهار داشته بود كه قيمت انسان مى شود 80 مارك. مثلاً گفته بود: در بدن انسان چند گرم قند، چند گرم آهن، چند گرم سديم و... وجود دارد، قيمت اين مواد را هم به نرخ روز تعيين كرده، جمع نموده بود و قيمت انسان را 80 مارك تعيين كرده بود. وقتى من محاسبه اين آقا را ملاحظه كردم، روايتى از امير المؤمنين (ع) به خاطرم آمد كه آن حضرت فرمود: انسانى كه تمامى همّتش مصروف شكمش مى شود، قيمت او برابر همان چيزى است كه از شكمش خارج مى شود! يعنى 80 مارك خيلى زياد است

براى چنين انسانى. همين امير المؤمنين در نهج البلاغه مى فرمايد: انسان مومن از كعبه بالاتر است و مرتبه اش از جبرئيل والاتر است.

اين انسان اين قدر تنزّل كند كه امير المؤمنين (ع) آن گونه درباره اش سخن بگويد.

ببينيد تفاوت ره از كجا تا به كجاست!

مجلس دوم ارزش و احترام انسان

اشاره

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

گفتار پيشين دراين باره بود كه انسان مى خواهد مانعى بر سر راه او نباشد و به عبارت ديگر از نظر قرآن دلش مى خواهد آنچه را كه بدان متمايل است انجام دهد و معلوم است اين امر نه به صلاح خودش و نه به صلاح جامعه است. سخن در اين است كه چه عاملى مى تواند جلوگير انسان باشد و انسان را در چارچوب شرع و عقل و وجدان اخلاقى حركت بدهد.

اين بحث، مقدّماتى لازم دارد. مقدّمه اول را در جلسه قبل به طور خلاصه تشريح نمودم. در طى آن مباحث روشن شد كه ديدگاههاى غربى و شرقى ارزش و مقام انسان را پايين آورده، درحالى كه اسلام براى انسان قدر و منزلت فراوانى قائل بوده و به شخصيت انسان ارج و احترام زيادى نهاده است. از نظر اسلام، اين وجود مى تواند حركت كرده و بالا رود و به جايى برسد كه بجز خدا نداند يا بجز خدا خدا نبيند انسان مى تواند بندهايى را كه او را به طبيعت وابسته ساخته، بگسلد و به مقامى نائل شود كه از ملائكه برتر باشد. آدمى در همين دنيا مى تواند

به مقامى برسد كه هيچ كس و هيچ چيز جز خدا بر دلش حكومت نداشته باشد و به تعبير روايات دل او ميتواند عرش الهى گردد.

أَلمُومِنُ قَلبُهُ عَرش الرَّحمن.

اين مقدمه اول بود كه در جلسه قبل درباره آن صحبت كردم. بحث اين مجلس در بيان مقدمه دوم است و آن عبارت از اين است كه ارزش و احترام انسان از چه چيز ناشى مى شود؟ چرا ساير موجودات اين قدر محترم و ارزنده نيستند؟

انسان موجود دو بعدى

از نظر گاه قرآن و روايات ارزش و احترام انسان به اين دليل است كه انسان موجودى دوبعدى و دو جهتى است و چون داراى دو بعد است مى تواند بسوى كمال حركت كند. يك بعد به نام روح ناميده شده كه عقل، وجدان اخلاقى، قلب و صدر و امثال اينها از مراتب همان است. اين جنبه، جنبه ملكوتى انسا ن است. بعد ديگر اين انسان جنبه ناسوتى اوست، يعنى بُعد حيوانى كه به آن جسم، يا مجموعه غرائز و تمايلات گويند.

نحوه تركيب اين دو بعد چگونه است؟ هيچكس نمى داند. نحوه تركيب، عجيب و حيرت آور است. همانند اين جرثومه كه بقول امير المؤمنين (ع) عالم هستى در او نهفته شده و بسيار شگفت انگيز است، تركيب اين انسان از نظر بُعد ملكوتى و بُعد ناسوتى نيز عجيب است، براى اينكه بين اين دو بُعد تضاد وجود دارد، مثل آب و آتش.

حقيقت اين تضاد و نحوه تركيب اين دو بعد را درك نكرده و نمى دانيم، اما از آثارشان به آنها پى مى بريم. مى بينيم اين انسان يك

لذاّتى به نام لذّات روح دارد. مانند لذّت از عبادت و لذّت از كمك به همنوع. اگر دل يك مسلمان را بدست آورد لذّت مى برد. از علم يابى و حقيقت جويى لذّت مى برد. همين لذّتها براى آن بُعد حيوانى دردناك است. يعنى اگر انسان را از بُعد ناسوتى و حيوانى مورد بررسى قرار دهيم مى بينيم عبادت نمى خواهد، عبادت نمى خواهد، عبادت برايش سخت است. اگر از جنبه حبّ مال او را بسنجيم خود خواه بوده و ديگر گرا نيست. نمى خواهد پولش را به ديگران بدهد، نمى خواهد براى ديگران كار كند. چنانچه تمام لذّات جسم براى روح، الَم است. حتّى امور مباح مانند خوردن، آشاميدن، خواب، اطفاء شهوت، كسب مال در بازار، اينها همه براى دلش زنگار مى آورد.

لذا به پيغمبر اكرم (ص) نسبت مى دهند كه ايشان فرموده است: بواسطه همين تماس با مردم، همين خوردن و خوابيدن و اطفاء شهوت و امثالهم، دل من كدورت و زنگار مى گيرد، لذا روزى 70 مرتبه استغفار مى كنم. اين روايت يا نظائر آن كه فراوان است، به ما مى گويد هر چه براى انسان در بُعد حيوانى، لذّت بشمار مى رود، براى روح دردناك است. روح را ضربه زده و خمود مى كند. لذا از اين آثار پى مى بريم كه بين اين دو بُعد تضاد است.

در روايتى پيغمبر اكرم (ص) فرموده است كه شب معراج ملكى را ديدم كه نصف او از برگ و نصف ديگرش از آتش بود و برگ سرايت به آتش نمى كرد و آتش نيز صدمه اى به برگ نمى زد. و شايد اين امر بقول افلاطون مثال يا سمبلى براى انسان باشد كه اين انسان نحوه وجودش، تركيب از ضدّين مى باشد.

اين دو بعد عجيب است. اگر به بعد انسانى او نظر كنيم

بقدرى عالى است كه مسجود ملائكه است. وقتى كه پروردگارم عالم به يد قدرتش آدم را خلق كرد، به همه ملائكه خطاب كرده و فرمود: وقتى كه روحم را دميدم، به او سجده كنيد.

فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ. (1)پس چون آن عنصر را بيارايم و در آن از روح خويش بدمم، پس بر او سجده كنيد.

به اندازه اى اين بُعد انسانى، قدر و منزلت داشته و مورد احترام است كه در اين آيه شريفه روح الله ناميده شده است. روح من، اضافه تشريفى است. مثل اينكه شما به يك پسر عزيزكرده تان بگوئيد پسرم، اين يك تشريف است و قدر و منزلت فراوان دارد بحدّى كه روح الله مسجود ملائكه است. يعنى ملائكه همه و همه حتّى جبرئيل بايد به او سجده كنند و بعد خداوند مى فرمايد: هر كس از سجده به او سرباز زند، رانده درگاه است. ابليس به او سجده نكرد.

وَ كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ. او از ناسپاسان بود و از درگاه الهى رانده شد.

كنترل بعد حيوانى انسان

بعد حيوانى انسان را اگر مورد ارزيابى و سنجش قرار دهيم بايد بگوئيم شقى بالفطره است، در ذات او شقاوت نهفته است.


1) سوره حجر، آيه 29.

هر كدام از غرائز حيوانى انسان را كه مجموعاً قرآن كريم به نفس اماره تعبير مى كند اگر شما سنجيده و در مقام ذات آنها نظر كنيد، مى بينيد شقاوت در ذات او نهفته و كار او شرّ است و در شرارت حدّ يقف ندارد. به آنجا مى رسد كه اگر غريزه جنسى خداى نكرده بر او غلبه كرد نه تنها حرم سرا تشكيل مى دهد بلكه هميشه چشمش بدنبال نواميس مردم است. اگر خداى نكرده غريزه حبّ به مال دنيا او را مهار كند، اگر كره زمين را يك جا به او بدهند باز چشمش دنبال اين است كه كره ديگرى را بدست آورد، براى اينكه مقدارى سعه ملكى او بيشتر شود. اگر غريزه حبّ به رياست او را مهار كند، ديگر حاضر است دو سوم مردم جهان را بكشد، براى اينكه بر يك سوم جهان حكومت كند. شما اگر در وضعيت دنياى امروز مطالعه كنيد، مى بينيد علم را وسيله غارت محرومان و نوشيدن خون ضعيفان ساخته اند، شرق اين گونه است و غرب نيز همين طور. امروز اين گونه است، فردا هم همين طور، اين حركت تا جايى ادامه مى يابد كه همين علم باعث نابودى خودش بشود. تكنولوژى ريشه اين تمدّن را بسوزاند و الّا روز بروز بدتر ميشود و بقول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظله، وقتى به ذات اين بّعد حيوانى نگاه كنيم، مى بينيم ذاتش شر و كارش نيز شر و بالاخره بعد از آنكه مرتكب شرّ شد، خود را تشويق و تحسين هم مى كند. مى گويد: آفرين! خوب آدم كشتى! دكمه شليك موشك را مى فشارد و چندين هزار نفر زن و بچّه و پير مرد بى گناه را خاكستر مى كند، آنگاه مى خندد و با كمال صراحت مى گويد خوب كارى كردم. اين بُعد حيوانيش، آنهم بُعد رحمانيتش كه قبلاً توضيح دادم.

اگر پروردگار عالم توفيق عنايت كند و انسان بكوشد بعد حيوانى خود را كنترل كند و آن را نظير يك اسب چموش، دهنه زده و بر آن سوار شود، اگر آدمى فعاليت كند و به كمك مدد الهى بتواند آن بعد رحمانى را بر بّعد حيوانى غلبه دهد، مى تواند بر اين اسب چموش سوار شده و تيز تك تا مقصد براند. مقصدش كجاست؟ اين اسب چموش به منزله براق او مى شود و او را تا جايى مى برد كه فرشتگان مقرّب اجازه حركت در آن وادى را ندارد.

گفت جبريلا بيا اندر پيم گفت رو، رو من حريف تو نيم

اگر بتواند سوار اين بُراق بشود، بُراقى كه جبرئيل ندارد، براقى كه ملك مقرّب خدا ندارد و بخاطر همين نداشتن، استكمال هم ندارد، مى تواند بسوى قلّه كمال عروج كند. فرشته نمى تواند به اين حد عروج كند زيرا نحوه وجود او، وجود استكمالى نيست ولى انسان مى تواند. امكان عروج انسان تنها از ناحيه بُعد رحمانى اش نيست، هر گاه بُعد رحمانى بر بُعد جسمانى مسلّط شود و اسب چموش نفس را دهنه بزند و بمنزله براق بر آن سوار شود، آنگاه عروج مى كند. از جمادى مى ميرد و نامى مى شود، از نامى مى ميرد، انسان مى شود.

به قول آن شاعر يك دفعه پرو بال پيدا مى كند. ديگر مى رسد به آنجا كه در وهم نيز نمى گنجد.

فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ. (1)پس كسى نمى داند به پاداش اعمال نيك آنان چه نهان شده است براى ايشان از روشنى چشم.


1) سوره سجده، آيه 17.

ديگر هيچ كس نمى داند الاّ آنكه براق داشته باشد و بوسيله آن عروج كرده و به مقصد نائل آيد.

و امّا اگر بعكس شد يعنى اگر بُعد حيوانى، انسان را مهار كرد، چه مى كند؟ به جاى اينكه عقل، شهوت را استخدام كند، شهوت، عقل را به كار گرفت. به جاى اينكه وجدان اخلاقى، آن بعد حيوانى را استخدام كند تمايلات حيوانى نظير پول پرستى، عقل را و آن بعد رحمانى را كنترل كرد، آن هم سوار مى شود، سوار اسب نجيب، نانجيب ميشود، لذا اين اسب نجيب را به صورت و به رنگ خود در مى آورد. چه مى شود؟

قرآن مى گويد از هر ميكروبى پست تر و زيانبخش تر مى شود.

إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ (1)همانا برترين جنبندگان نزد خدا كران و گنگانى هستند كه خرد نمى ورزند.

انسان و نفس اماره

بدترين موجودات، انسانى است كه نفس امّاره او عقلش را به استخدام در آورده است. وقتى پول پرستى از عقل اين انسان و بعد رحمانى او كار مى كشد، آدمى مى شود معاويه. معاويه عقل داشت امّا عقلش در خدمت هواى نفس او بود. وقتى از امير المؤمنين (ع) مى پرسند معاويه عقل و زيركى داشت يا نه؟ آن حضرت ميفرمايد: آنچه معاويه داشت شيطنت بود و نه عقل. راستى معاويه عقل


1) سوره انفال، آيه 22.

داشت، امّا اين عقل چه شد؟ عمرو عاص، عاقلِ عرب بود امّا اين عاقل عرب براى خاطر رياست، براى پول، مهمترين دُرّ (به گفته خودش) را داد، يعنى ايمان را.

پيغمبر اكرم وقتى مى بيند بعضى انسانها كارشان به آنجا رسيده كه بعد حيوانيشان، عقلشان را استخدام نموده و سوار بر اين اسب نجيب شده و آن را هم نانجيب شده و آن را هم نانجيب كرده، ناراحت مى شود، آنگاه خطاب مى شود: يا رسول الله! غم مخور، غصه نخور، اينها ديگر حيوانند، بگذار در مرتع دنيا بچرند.

قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ (1)بگو خدا آنگاه آنها را رها ساز تا به سرگرمى و بازى خود بپردازند.

و در آيه ديگر مى فرمايد:

ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ. (2)بگذار بخورند و بهره مند شوند و آرزو آنان را سرگرم سازد، پس بزودى خواهند دانست.

به تعبير قرآن كريم، اين گونه افراد مانند مردگانند و ارشاد پيامبر در دل آنها تاثيرى ندارد. قرآن خطاب به رسول خدا مى فرمايد:

إِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ اَلْمَوْتىٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ اَلصُّمَّ اَلدُّعٰاءَ (3)براستى كه تو به مردگان چيزى را نمى شنوانى و به كران ندايت را نمى رسانى.


1) سوره انعام، آيه 91.

2) سوره حجر، آيه 3.

3) سوره نمل، آيه 80.

موجود مرده گوش شنوا ندارد، چشم حق بين ندارد، دل حق فهم ندارد. براى خاطر همين غلبه بعد حيوانى از هر ميكروب سرطانى، از هر سگ و گرگ درنده اى پست تر و زيانباتر مى شود.

شما اگر مطالعه اى در تاريخ جوامع بشرى از زمان حضرت آدم تا به الان بكنيد، مى بينيد كارهايى كه از اين انسانهاى ناپاك سر مى زند از هيچ گرگ و سگ درنده اى سر نمى زند. قابيل برادرش هابيل را بيگناه ميكشد. اين نخستين جنايتى است كه واقع شده. برادران يوسف، يوسف را مى خواهند بكشند و بعد آن برادرشان التماس مى كند، او را در چاه مى اندازند.

كم كم قدرت پيدا مى كند، بمب اتمى مى سازد و با انفجار آن صدها هزار نفر بى گناه را به خاك و خون مى كشاند، چرا؟ او رياست مى خواهد، وقتى هم كه سفينه فضايى ساخته و به اوج آسمان بالا مى رود و در اين انديشه است كه آنجا مى شود پايگاه نظامى درست كرد يا نه. اين شيوه انسان گمراه است.

انسان سعيد است يا شقى

لذا در پاسخ اين سوال كه اين انسان سعيد است يا شقى، اختلاف نظر عجيبى در ميان فلاسفه مشاهده مى شود. اين اختلاف نظر در ميان فلاسفه قبل از ميلاد مسيح نيز بوده كه آيا اين انسان، سعيد بالفطره است يا شقى بالفطره؟ آنچه ما از قرآن استفاده مى كنيم اين است كه بايد قائل به تفكيك بشويم. يعنى اين انسان از نظر روح سعيد بالفطره است، جنبه ملكوتى دارد. امّا از جنبه ناسوتى شقى بالفطره است. اگر همه غرائزش را يكى يكى حساب كنيم مى بينيم

كه شقاوت در او نهفته است. قرآن درباره اين بُعد انسان مى فرمايد:

إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي. (1)اين نفس امّاره همان بعد حيوانى انسان است. غرائز و تمايلاتش لاَّمّارَه بِالسُّوء، امركننده به بدى است، يعنى ذاتاً داراى شقاوت است. لذا بعضى ها مخصوصاً فلاسفه اى كه بعد از جنگ جهانى دوّم در آلمان پيدا شدند و قبل از اسلام هم نظاير آنها وجود داشتند قائل به شقاوت ذاتى انسان بودند.

لذا فيلسوفى چون ابو العلاءِ معرى به عالم وجود بسيار بد بين است. سبب آن هم عقده اى بود كه براى اين نابغه پيدا شده بود. خدا نكند براى يك جامعه اى، براى يك فردى عقده پيدا بشود. لذا تقاضا دارم از شما عزيزان مواظب باشيد فرزندانتان عقده اى نشوند كه معمولاً اين عقده ها خيلى جنايتها بار مى آورد. اينكه اسلام اين قدر نسبت به مسائل تربيت كودكان يتيم سفارش كرده، يكى از نكاتش همين است. مواظب باشيد در جامعه تان فقير، عقده پيدا نكند. مخصوصاً بچّه يتيم عقده پيدا نكرده، گَردِ يتيمى به صورت او ننشيند. ابو العلاء معرى چون نابينا بدنيا آمده عقده اى بود، امّا نبوغ سرشارى داشت. او ازدواج نكرده و بدبين به عالم وجود بود. بعد هم دستور داد كه وقتى مُرد روى قبرش بنويسند: هَذَا مَن ظُلم اَبوه. يعنى اين صاحب قبر كسى است كه پدرش جنايت كرده يعنى پدرش ازدواج كرده واو بدنيا آمده است و اين به هيچكس جنايت نكرد زيرا زن نگرفت تا فرزندى بوجود آورد.


1) سوره يوسف، آيه 53.

عدّه اى از انسان شناسان مى گفتند انسان شقى بالفطره است.

اشتباهشان هم از آنجا بود كه در جنگ جهانى دوم ديدند كه صاحبان قدرت چه جنايتهايى براى رياستشان مرتكب شدند، چه خيانتهايى براى حكومتشان به جامعه بشرى كردند. لذا همين امر در تلّقى آنان نسبت به انسان اثر گذاشت و گفتند انسان شقى بالفطره است.

معمولاً علماى علم اخلاق و فلاسفه اسلامى مى گويند انسان سعيد بالفطره است. شايد هم اينها چون كه بُعد رحمانى انسان را مورد توجّه قرار مى دهند لذا مى گويند سعيد بالفطره است، كلّ مولود يولد على الفطره. بعضى مانند ابن مسكويه رحمة الله عليه در كتاب اخلاقش مى گويند: انسان لا اقتضا ست. مثل آب كه نه سعيد بالفطره است نه شقى بالفطره. بايد ديد خودش را به كدام سو مى كشاند، به شقاوت يا سعادت.

مثل استاد اكبر، مرحوم آخوند رحمة الله عليه، ايشان در كفايه مى فرمايند: بعضى از انسانها شقى بالفطره و بعضى ديگر سعيد بالفطره اند. همه اين حرفها زده شده يا مى شود. مانند اينكه اگر از قرآن استفاده كرده و به آن بُعد ملكوتى انسان نظر بكنيم، درباره اش مى گويد:

فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ. و اگر به آن بعد حيوانيش نظر كنيم درباره اش مى گويد:

إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي.

انسان و اختيار

انسان محصول تركيب اين دو بُعد است و همه ى ارزشهاى انسان ناشى از مركب بودن او از اين دو بُعد است. خداوند انسان را به خِلعت اختيار نيز آراسته، حال، اوست كه هم مى تواند به مقام بالاتر از فرشته نائل شود و هم مى تواند از چهارپايان نيز پست تر و بى ارزش تر شود.

اى انسان! اين را هم بدان كه «نمى شود» و «نمى دانم» در قاموس تو راه ندارد. اگر بخواهى مى توانى، در هر محيطى كه باشى اگر بخواهى مى شود. در هر زمينه و اقتضايى كه باشى، اگر بخواهى، مى دانى اگر چه كُند ذهن باشى. نحوه وجود انسان بگونه اى است كه اگر بخواهد، مى تواند، اگر بخواهد، مى شود و اگر بخواهد، مى داند. لذا در روز قيامت اگر كسى بگويد نمى توانستم يا نمى دانستم يا نمى شد، از او نمى پذيرند. فوراً برايش نمونه مى آورند. در روز قيامت خطاب مى شود:

هلاّ عملت؟ چرا عمل نكردى؟

چرا آدم نشدى. چرا سوار اين براق، اين نعمت بزرگى كه برايت قرار دادم نشدى تا به جايى برسى كه بهشت برايت كم باشد؟ اگر بگويد نمى شد، نمونه برايش مى آورند كه امكان پذير بود. اگر بگويد نمى دانستم نمونه برايش مى آورند كه مى توانستى بدانى يا اين كه نه، دروغ مى گويى، مى شد. و چه بسيار انسانها را ديدم كه در

محيطهايى كه همچون قفس بود، قفس را شكستند.

در گفتار قبل در مورد زن فرعون گفتم كه در قفس زندگى فرعونى چگونه عمل كرد. پيرامون او از هر نظر آلوده بود. او مى بايست غريزه مال دوستى و جاه طلبى خود را زير پا گذاشته، به دستگاه پر جاذبه و بظاهر شكوهمند فرعونى پشت پا زند. او به خاطر خداوند اين كارها را كرد و همه قفسها را شكست. وقتى كه عليه شوهرش قد برافراشت، فرعون ابتدا با زبان خوش، با موعظه و با نصيحت (موعظه و نصيحت شيطانى) خواست او را گمراه سازد، ديد فايده ندارد پس با ارعاب و تهديد وارد شد. ديدند نه، قفس شكسته شد، پرواز شروع شد، آخر الأمر مردم را جمع كردند و اين زن را آوردند و آنگاه دستور داده شد ميخكوبش كنيد. زير ميخها مى گفت: احداً احداً احداً. تا بالاخره گفت: ربّ اجعل لى عندك بيتاً فى الجنه.

قرآن مى گويد بارك الله بشر به كجا مى رسد! خدايا آنچه برايم مشكل است اين قفس و همنشينى با فرعون است. خدايا دلم مى خواهد نزد تو بيايم. خدايا مرا از اين زندان نجات بده. از اين قفسها نجات بده، مرا ببر پيش خودت. رفت پيش خودش. در يك لحظه آدمى ميتواند راه صد سال را بپيمايد. اين شيوه ى برخورد زن فهميده ى فرعون بود.

درباره مشّاطه ى فرعون نيز وضع اين گونه است. مشّاطه فرعون را ظاهراً همين زن فرعون به راه توحيد و خداپرستى آورد.

يك وقت زن مشّاطه سر دختر فرعون را خواست شانه كند، در هنگام شروع گفت: بسم الله الّرحمن الرّحيم. اين دختر چنين عبارتى به گوشش نخورده بود. گفت اين كلمه چيست؟ گفت حقيقت اين

است كه پدر تو آدم متقلّب و حقّه بازى است كه ادعاى خدايى مى كند. خدا حقيقت ديگرى است. خدا آن است كه موسى (ع) مى گويد. كم كم خبر به نزد فرعون بردند. در تاريخ آمده است كه اين زن را با چهار فرزندش آوردند. گفتند در ميان مردم از عقايدت دست بردار، رهايت مى كنيم. گفت: دست نمى كشم، احداً احداً احداً. خدا، خداى موسى است و فرعون دروغ مى گويد.

آتش برافروخته، دستور دادند فرزندانش را يكى يكى در آتش افكندند و او باز مى گفت: احداً احداً احداً.

خوشا به حال آن كس كه اين قفسها را بشكند. تا آنكه نوبت به طفل شير خوارش نيز رسيد. در آن حال، دادنِ فرزند در راه خدا برايش مشكل شد، كودك فرياد زد: مادر جان! چرا برايت مشكل است؟ احداً احداً احداً.

آنگاه مادر و كودك را با هم در آتش انداختند. در دم آخر وصيتى كرد و گفت: دلم ميخواهد خاكستر من و فرزندانم را در يك مكان دفن كنيد. در آن لحظات هم عاطفه اش جلوه گر بود اما باز هم فرياد مى كرد: احداً احداً احداً.

پيغمبر اكرم (ص) مى فرمود: شب معراج در آسمان چهارم بوى عطر استشمام نمودم كه تمام آسمان را فرا گرفته بود. گفتم اين بوى چيست؟ جبرئيل گفت يا رسول الله بوى عطر زن و فرزندان و مشاطّه فرعون است كه همه جا را در بر گرفته است.

لذا اگر كسى بگويد نمى توانم و نمى شود، صحيح نيست چرا كه از اين نمونه ها فراوانند. چه بسيارند افرادى كه در مضيقه بوده اند

اما بتها و قفسها را شكستند. شما مى خواهيد يك مسافرت تا مشهد بكنيد چقدر مشكلات داريد؟ مسلّم است كه سير الى الله و سير به عالم ملكوت مشكلات و سختيها دارد. مسلّم است كه اين بعد حيوانى را رام كردن و اين بندها را پاره كردن مشكل است. لذا آنها كه بندها را پاره نكنند زمانى مى رسد كه پاره كردن بندها برايشان مشكل مى شود.

انسان و راز و نياز

در مثنوى جمله اى وجود دارد كه بسيار عالى است. مى گويد اين بشر را براى خدا خدا كردن و راز و نياز كردن خلق كرده اند. اگر اين چنين نكرد بايد راز و نيازها و گريه هايش را در جهنّم بكند. سخن زيبايى است. لذا به شما مى گويم كه اين قفسها را شكسته و اين بندها را ببريد. اگر در اين دنيا بُريد كه فبها و الاّ هنگام مرگ اين كار را ميكنند كه بسيار مشكل است.

لذا در روايات مى خوانيم هنگامى كه عزرائيل مى آيد تا جان آنهايى كه بندها را نبريده و قفسها را پاره نكرده اند بگيرد و از تنشان بيرون كشد، درست مثل بيرون كشيدن رگ يا ناخن از بدن است كه چقدر مشكل است. مى دانيد معنايش چيست؟ وقتى انسان آن بعد ناسوتيش به اين زمين چنگال زده باشد و بخواهد اين بند را ببرد، بسيار مشكل است. عزرائيل قطع كننده اين بند است، لذا هر بندى نشانگر يك بت در دل اوست. گاهى دل، يك بت دارد و آن پول است. هنگام مرگ كارش به آنجا مى رسد كه همان بتش مجسّم شده، شيطان از همان بت استفاده مى كند و آنگاه عزرائيل آن رگ را بريده و از بدنش بيرون مى كشد.

خانم مقدّسه اى به من گفت به كسى در حال احتضار مى گفتند بگو لا اله الا الله، مى گفت: سنار، يه عباسى، 3 سنار دو عباسى، ده شاهى. چون اين فرد رباخوار بوده و سواد نداشته با انگشتانش حسابهايش را مى كرده است. آن قدر سنار، يه عباسى گفت تا آنكه بند بريده شد و رگ از بدن بيرون آمده و جان، گرفته شد. اين بعُد و اين قفس كه غريزه شهوت او را مهار كرد از او گرفته شد.

درباره ى هارون مى گويند در حال مرگ نگاه مى كرد و مى گفت من را به بلندى ببريد تا نگاه كنم. معنايش اين است كه مى خواهند اين بند را كشيده و اين رگ را از بدن بيرون آورند. لذا مرتب نگاه مى كرد و مى گفت: مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ.(1)ديدى كه اين مال براى من هيچ فايده اى نداشت! ديدى كه اين سلطنت، من را نابود كرد! حالا اگر به اين مقدار باشد (يعنى بيرون كشيدن رگ از بدن) اشكالى نيست. امّا اگر يك دفعه ايمان را بگيرند آن وقت چه؟ اينجاست كه همه بايد بترسند. آن كسانى كه بت در دلشان است. آنها كه بت هوى و هوس، بت پول پرستى، بت رياست طلبى و بت شهوترانى دارند، آنها كه دلشان باغ وحشى است كه هر گوشه اى را يك بت گرفته است و ديگر جايى براى خدا ندارد.

يكى از علماى علم اخلاق مى فرمود: اى مردم! اگر همه بگويند مشرك نشو، من مى گويم بيا لااقل مشرك شو، براى اينكه يك جايى هم براى خدا در دل قرار بدهى. اين دل مال خداست، اين


1) سوره الحاقه، آيات 29 و 30.

خانه متعلّق به خداست. خدا را بيرون كرده و غاصبها را آورده اى؟ لااقل يك قفس هم جايگاه حضرت خداست. اينها هنگام مرگ برايشان بسيار مشكل است. شيطان فرصت طلب هم از هر راهى بشود مى آيد و بالاخره ايمان را مى گيرد. اگر شيطان نتواند كار كند اين انسان نمى خواهد.

انسان و مرگ

امير المؤمنين (ع) با آن اجازه ى قبض روح آمده و ملك مقرّبِ خدا قبض روح مى كند و اين فرد نمى خواهد برود. تا آنكه با بغض ملك مقرّبِ خدا و امير المؤمنين (ع) از دنيا مى رود. مثل اينكه شما را بخواهند از مجلسى بيرون بكشند و شما نمى خواهيد برويد. هر كه امر كند و هر كه هم شما را بكشد، دشمنش مى شويد. اگر شما را بخواهند از خانه بيرون بكشند، آن كس كه امر ميكند و آ «كس كه بخواهد شما را از خانه بيرون كند را، دشمن ميداريد. آيا تا بحال به اين امور فكر كرده ايد؟ آيا نبايد اين فكرها را بكنيد؟ مرا قبت كنيم كه نكند يك وقت هنگام مرگ، عزرائيل بيايد، امير المؤمنين (ع) بيايد و نتوانيم امير المومنين (ع) را آن گونه كه هست ببينيم. آينه ى مكفوف بوده و دل زنگار گرفته باشد.

آيا ديده اى كه آينه وقتى زنگار گرفته باشد، صورت را خوب نمايش نمى دهد؟ اگر دل زنگار گرفته باشد صورت على (ع) و صورت ملك مقرّب خدا را خوب نمى توانيم ببينيم و اين مشكل است.

پيغمبر اكرم به بالين جوانى آمدند و فرمودند بگو لا اله الا الله، نتوانست. اين طبيب سيّاف متوجّه شد كه از گناه زنگار گرفته

است فرمودند آيا مادر دارد؟

گفتند بلى. مادر آمد. حضرت فرمودند آيا از فرزندت راضى هستى يا نه؟

گفت: نه. حضرت به مادر فرمود كه راضى شو، و بالاخره كارش اصلاح شد.

آنگاه به جوان فرمودند بگو: لا اله الا الله. زبان باز كرد.

فرمودند چه مى بينى؟ (مراد اينجاست) گفت: يا رسول الله يك آدم بد هيكل مهيبى را مى بينم كه آمده است و دست روى گلويم گذاشته و فشار ميدهد. فرمودند بگو:

يا من يَقبَلُ اليسيرو يَعفوا عن الكثير اقِبَل مِنّى اليسير و اعفُ عن الكثير.

اى خدايى كه خواستهاى بسيار كوچك را قبول كرده و از گناهان بسيار بزرگ در مى گذرى. از گناهان بزرگم در گذر و نيازهاى كوچكم را قبول كن. خدايا تو رئوفى، خدايا تو رحيمى، خدايا تو غفورى.

و فرمودند تكرار كن. سپس فرمودند چه مى بينى؟

گفت يا رسول الله يك جوان خوشبوى خوش جوارى مى بينم كه نگاه مى كند و به من گل مى دهد تا ببويم.

حضرت فرمود گل را بگير. گل را گرفت و بوئيد و به عالم ملكوت پر كشيد.

از اين روايت از نظر عرفان اسلامى، عرفان فقهى، قرآن و روايات استفاده مى كنيم كه اگر دل زنگارها داشته و بتها در دل باشد، هنگام مرگ بسيار مشكل است. براى احتمال خطر، همين بس است كه نكند نتوانيم

على (ع) را به صورت خودش ببينيم. يك احتمال در يك ميليون هم باشد براى اينكه ما منقلب شديم كافى است. و خداى نا كرده يك وقت كارى بكنيم كه عزرائيل، ملك بسيار با جمال و رئوف و مقدّس خدا از ما ناراحت شود!

پيغمبر اكرم (ص) به بالين امير المومنين (ع) آمدند، چشمان على (ع) خيلى درد مى كرد.

حضرت فرمودند يا على! مثل اينكه خيلى چشمانت درد مى كند؟

گفت يا رسول الله دردى به اين شدّت تا حالا در عمرم نديده ام. اين طبيب سيّاف قصد كرد كه كلمه اى بگويد تا على (ع) درد را فراموش كند. لذا فرمودند: يا على! هنگام قبض روح كافر، عزرائيل با سيخ آهنين مى آيد و جان را با همان سيخ از بدن بيرون مى كشد، نظير رگى كه از بدن بيرون مى كشند.

امير المؤمنين (ع) برخاست و گفت يا رسول الله درد را فراموش كردم. يك مرتيه ديگر بفرمائيد كه اصلاً ديگر درد معنايى ندارد، حال آنكه درد اصلى اينجاست. و سپس گفت يا رسول الله آيا از امّت شما كسى هست كه اين گونه باشد؟

فرمود: بله و آن ظالم است. ظالم به چه چيز؟ خيال نكنيد كه ظالم يعنى اينكه به مردم آزار و اذيت مى كند. اين مرتبه اى از ظلم است. تصوّر نكنيد كه ظالم يعنى اينكه مال مردم را به غارت مى برد. اين نيز مرتبه اى از ظلم است. بالاتر از اين دو مرتبه، ظلم به آبروى مردم است. آنكه عِرض و آبروى مردم را برده و شخصيت مردم را در پشت سر يا در مقابلشان پايمال مى كند، اين بالاترين ظلمهاست.

در پايان عرايضم جمله اى بگويم، گر چه اين جمله

ناراحت كننده است، نمى خواهم دراين باره زياد صحبت بكنم امّا چه كنم. مى بينم كه خودم سياهم و زنگار دارم. شايد بواسطه اين جمله ها، نظير كشيده اى، كه به انسانى كه غش مى كند، مى زنند، بيدار شده و متنبّه بشويم.

استاد بزرگ ما رهبر عظيم الشان انقلاب نقل مى كردند كه بالاى سر يك اهل علمى رفتم. در هنگام مرگ چشمانش را باز كرد و گفت فلانى تويى؟

گفتم بلى.

گفت اين خدا عجب ظالمى است!!

گفتم مگر چه شده؟ چرا خدا ظالم است؟

گفت براى اينكه مى خواهد بين من و اولادمان تفرقه بياندازد. اگر دست على (ع) و ولايت ائمه اطهار عليهم السلام بر سر ما نباشد به اينجا مى رسد. شخصى كه 70 سال در اين دنيا با فلاكت اهل علمى زندگى كند و بعد بخاطر اين بندى كه نتوانسته ببرد، حالا ديگر خدا ظالم شده است. او نه با بغض على (ع) كه با بغض خدا از دنيا مى رود.

حضرت آيت الله گلپايگانى يك جمله نقل مى كردند و مى گفتند بالاى سر يك نفر اهل علم رفتم كه در حال احتضار بود. پيرمرد چشمانش را باز كرد و گفت فلانى تويى؟

گفتم بله. گفت اين خدا عجب ظالمى است.

گفتم چه شده؟ گفت آخر ما هر دو طلبه بوديم، هر دو با هم درس خوانده و با هم زندگى كرديم. تو چرا به اين مقام رسيدى و من چرا گوشه نشين شدم؟

اگر نتوانستى بند را پاره كنى، اگر چه طوفانى نيست، آتش زير خاكستر يك وقت طوفانى مى شود. اگر مثل كرم ابريشم در اين بازار و كوچه و خيابان تنيدى، يك زمان بيدار مى شوى.

أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ (1)

آقا چه مى كنى؟ شما را به خدا قسم ما طلبه ها، شما كاسبها و تاجرها چه مى كنيم؟ صبح مى رود دنبال كار، من طلبه مى روم دنبال درسم، تو هم ميروى دنبال بازار تا ظهر. آن وقت ظهر اگر مقدّس هستى ابتدا نماز خوانده، سپس نهار بخور و دنبال كسب برو. اين چكها، اين سفته ها، اين بازار كساد، اين وضع نكبت بار تا شب. شب شامى بخور تا صبح شود و مجدداً صبح بيدار شو. دو دفعه شروع شد. پس فردا همين، يك سال ديگر همين، تكرار مكرّر. معنايش همين است: النّاس نيام و اذا مات تُنبَتَهوا. يك وقت بيدار مى شود و مى بيند در حال مرگ است. مى بيند ملك مقرّب خدا و امير المؤمنين (ع) آمده.

رَبِّ اِرْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ‌(2)(3)مى گويد اى خداى مرا برگردان. يعنى اين بندها را قطع كن.

به انسان خطاب مى شود: إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا.(4)اين كلمه را از حسرت بگويد و ثمرى ندارد. اين شخص70 سال در خود تنيده.

وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ.(5)


1) سوره تكاثر، آيات 1 و 2.

2) . سوره مومنون، آيه 99

3) . سوره مومنون، آيه 99

4) . سوره مومنون، آيه 99

5) . سوره مومنون، آيه 99

از عقب آنها تا روز حشر برزخ است. مراقبت كنيد كه هنگام مرگ مشكل است. مواظب باشيد كه از همه چيز بگذريم. وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ. چهرهايى نورانى كه به خداى خويش نظر مى كنند. يعنى در روز قيامت باعث بشود كه با يك بشاتت و نورانيّت، لذّتش نظر كردن به خدا باشد. حسرتى كه يك شيعه اى كه در آتش افكنده شده مى برد بالاتر از اين است كه نگاه مى كند و رفقايش را نزد امير المؤمنين (ع) مى بيند؟ لذا به رفقايش مى گويد مقدارى از اين آبها بده بخورم (در آنجا بهشتى ها، جهنّمى ها را و جهنّمى ها، بهشتى ها را مى بينند). آنها مسخره مى كنند و مى گويند اين آبها براى شما حرام است. مسخره شان مى كنند و مى گويند كه ما آنچه بنا بود بيابيم، يافتيم، آيا آنچه بنا بود شما بيابيد، يافتيد؟ مى گويند بلى.

قرآن مى گويد كه موذن مرتّب با صداى بلند فرياد مى كند لعنت خدا بر تو باد! خداوند تبارك و تعالى بهشت را براى تو خلق كرد و تو پيغمبر و على عليهم السلام را رها كردى و شيطان را گرفتى. لعنت خداوند بر تو باد.

مجلس سوم تعادل در زندگى انسان از ديدگاه اسلام

اشاره

بسم الله الرّحمن الرّحيم

مقدّمه ى سوّم بحث ما اين بود كه انسان، موجودى دو بعدى است. يك بعد، ملكوتى و رحمانى بنام روح. بُعد ديگر، ناسوتى و مادى به معناى جسم. اين دو بُعد موجب شده است كه اين وجود بتواند استكمال كرده تا جايى كه مقام عند الله پيدا كند. تا آنجا كه در خور آن شود كه مخاطب خدا قرار گرفته و خداوند او را به نزد خود بخواند.

ارضاء بُعد رحمانى

آنچه كه بايد توجّه داشته باشيم و مقدّمه ى مهمّى است اين است كه از نظر اسلام اين دو بُعد بايد ارضا و تغذيه شوند همان گونه كه بعد ملكوتى انسان نيازمند است و از نظر اسلام بايد آن را ارضاء و تغذيه كرد، بعد ناسوتى وى يعنى جسم، غرائز و تمايلات نيز از نظر اسلام بايد ارضاء و تغذيه شود. اگر آن بعد ملكوتى انسان بميرد، تغذيه نشود و كشته شود، آن انسان از هر سگ درّنده اى، درّنده تر

مى شود.

چنانچه اگر آن بعد مادى يعنى غرائز و تمايلات وى نيز ارضاء نشود علاوه بر اينكه انسان نمى تواند سير كند براى او عقده پيدا مى شود و اگر از آن فردى كه بعد رحمانيش مرده است بدتر نشود قطعاً كمتر نمى شود. لذا وقتى وارد قرآن و روايات اهل بيت (س) مى شويم مى بينيم به همان اندازه كه سفار ش به ارضاء و تغذيه ى بعد ملكوتى و رحمانى شده، به همان اندازه تاكيد به ارضاء و تغذيه بعد جسمانى و مادى شده است. اسلام در رابطه با تغذيه ى بعد ملكوتى، نماز و سفارشهايى كه در آن شده است را تجويز كرده است. همان گونه كه جسم، صبح، ظهر و شب نيازمند غذاست، آن بعد ملكوتى را هم قرآن مى فرمايد:

أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ طَرَفَيِ اَلنَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اَللَّيْلِ إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ يُذْهِبْنَ اَلسَّيِّئٰاتِ (1)نماز بخوان، صبح، عصر و شب نماز بپاى دار. براى اينكه نماز است كه زنگارها را مى برد.

«إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ يُذْهِبْنَ اَلسَّيِّئٰاتِ» ظاهراً معنايش اين نيست كه نماز گناه را مى آمرزد، اگر چه آن معنا هم هست امّا اينجا ظاهراً معنايش اين است كه نماز بخوان تا زنگار دل برود، نماز بخوان تا آن آلودگيها برود.

أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىٰ غَسَقِ اَللَّيْلِ وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً (2)


1) سوره هود، آيه 114.

2) سوره اسراء، آيه 78.

بر پا داريد نماز را وقت زوال آفتاب تا تاريكى شب و خواندن صبح را به درستى كه خواندن صبح باشد حاضر به ملائكه شب و روز. وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ كٰانَ مَشْهُوداً، شايد معنايش اين است كه تمام خصوصياتى كه در نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشاء هست در نماز صبح (اگر طلوع صبح خوانده شود) موجود است. يك نماز ديگر نيز برايت هست. تو بايد شب بيدار باشى، آخر شب بايد بيدار شوى وَ مِنَ اَللَّيْلِ، فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً.(1)خدا مى خواهد به تو مقام محمود بدهد و اين مقام محمود متوقف بر اين است كه در دل شب بيدار شوى.

قرآن شريف در آيه 41، سوره احزاب مى فرمايد:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً. يعنى اى انسان با ايمان! بايد هميشه متذّكر خدا باشى. هميشه و تا آنجا كه مى توانى ذكر بگو.

امام صادق (ع) مى فرمايد: پروردگار عالم، براى هر كدام از واجبات و مستحبات حدّى قرار داده. امّا در اين آيه براى ذكر، حدّى قائل نشده است. گفته 17 ركعت نماز واجب و 51 ركعت نماز مستحبى بخوان، سالى يك مرتبه حج واجب و يا مستحبى برو. امّا آنگاه كه به ذكر مى رسد مى فرمايد:

ذِكراً كَثيراً. خيلى بايد متذكّر من باشى.


1) 2.. سوره اسراء، آيه 79.

بُكْرَةً وَ عَشِيًّا (1)در صبح و شام به ياد من باش.

و بالاخره پس از 11 قسم مى فرمايد: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا.(2)در قرآن شريف جمله اى كه به اين مقدار بر ان تاكيد شده باشد، يعنى براى يك مطلب 11 قسم خورده باشد. نداريم. و تنها منحصر به اين آيه: «قَد أَفلَحَ مَن زَكيّها» است. رستگارى فقط متعلق به كسى است كه خودش را ساخته باشد. زنگارها، قساوت ها، صفات رذيله و بندها و... را رد كرده باشد.

وَ قَد خابَ مَن دَسَّيها.(3)همانا شقاوتمند و بدبخت كسى است كه بند و زنگار داشته و صفت رذيله اى در او رسوخ كرده باشد. و بالاخره در آخر كار مى فرمايد:

فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ‌(4)واى بر كسى كه دل او سياه شده و زنگار آن را گرفته باشد، واى بر كسى كه آن بعد رحمانى را روشن و ارضاء نكرده است.

أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ. آيا آن كس را كه خدا شرح صدر عطايش كرد براى اسلام.

نظير اين آيه در قرآن فراوان است كه مرتّب سفارش به مواظبت بعد ملكوتى مى كند و مى گويد كه اگر اين چنين نكنى زنگار


1) سوره مريم، آيه 11.

2) 2.1 و 3. سوره شمس، آيات 9 و 10.

3) 2 سوره زمر، آيه 21.

4)

مى گيرد و اگر زنگار گرفت و سرتاسر دل را قساوت گرفت، وَ لَن يُفلِحَ ابداً. لذا روايات متعددى داريم كه آنگاه كه انسان گناه مى كند، نقطه ى سياهى در دلش پيدا مى شود و اگر توبه نكرد و گناه دوم آمد آن نقطه سياه زياد مى شود و اگر آن نقطه ى سياه دل را فرا گرفت، وَ لَن يُفلِحَ ابداً. ديگر رستگارى در آن راه ندارد.

تغذيه بُعد مادى

قرآن به همان اندازه كه اندازه كه در سفارش تغذيه بعد ملكوتى وجود مى گويد: فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ، به همان مقدار نيز بر تغذيه ى بعد مادى غرائز و تمايلات سفارش كرده. يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ.(1)اى انسانها مواظب باشيد بگونه اى كه در اجتماع، در دل مردم جا باز كنيد. بخوريد و بياشاميد، امّا مراقبت كنيد كه اسراف نكرده و عياشگر نباشيد. سپس مى فرمايد:

قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ. (2)بگو اى پيغمبر چه كسى زينت هاى خدا را كه براى بندگان خود آفريده، حرام كرده و از صرف رزق حلال منع كرده است؟!

اى پيامبر آنان كه ازدواج نمى كنند، آنهايى كه نمى خورند و نمى آشامند و در ميان جامعه نيستند، براى اينكه مى خواهند تارك دنيا باشند، به آنها بگو اين عمل شما يهودى گرى است. چه كسى گفته


1) 3.. سوره اعراف، آيه 30.

2) سوره اعراف، آيه 32.

است كه مسلمان بايد اين گونه باشد؟ بگو چه كسى حرام كرده؟ سپس مى فرمايد اين ها زينه الله است، اينها طيّبات مِنَ الرزق و متعلق به توست. اصلاً براى فرد مسلمان خلق شده است. اگر فرد كافر از آنها استفاده مى كند بخاطر وجود توست. خدا براى تو خلق كرده و سبب وجود اين نعمات الهى وجود توست. اگر چه اين نعمات در دنيا بين تو و كافر مشترك است امّا در آخرت مختص توست.

وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ. (1)به هر چه خدا به تو عطا كرده بكوش تا ثواب و سعادت در آخرت تحصيل كنى.

يعنى اى انسان همان گونه كه بايد به فكر آخرتت بوده و از عقل، قدرت، علم، مال و شخصيت براى آخرت استفاده كنى،. بايد مراقبت نمايى تا آن نيروها را براى دنيايت نيز بكار بندى. اى انسان دنيا را فراموش نكرده و تارك دنيا نشو.

مرحوم ملّا محسن فيض كاشانى رحمه الله عليه همين جا يك روايتى نقل مى كند و مى فرمايد: به رسول اكرم (ص) خبر دادند كه سه تن از جوانهاى شهر منزوى شده اند، يك آيه ى عذاب آمده و اينها ترسيده اند. هر سه تن شهر را رها كرده و به بيابان رفته و آنجا در حال عبادت هستند و هر كدام نذرى كرده اند. يك تن نذر كرده كه ديگر زن نگرفته و تماس با زن نگيرد. ديگرى نذر كرده كه به هيچ وجه غذاى لذيذ نخورد. و سوّمى نذر كرده كه ديگر در اجتماع زندگى نكند.


1) سوره قصص، آيه 77.

از نظر اسلام، از نظر فتواى همه ى علما اگر شخصى چنين نذرى كند، اصلاً نذر منعقد نمى شود، براى اينكه نذر بايد راجح باشد و فقها مى گويند اين گونه نذور راجح نيست.

پيامبر كارى به نذر آنان نداشت كه نذرشان غلط است، براى او جلوگيرى از بدعت مهم بود. لذا بى وقت به مسجد آمدند. به اندازه اى با عجله آمدند كه عبا از دوش مبارك افتاده بود. يك طرف عبا روى دوش مبارك بود و طرف ديگر كشيده مى شد. با سرعت به مسجد آمدند. به بلال گفتند اذان بگو و مردم را جمع كن كه:

«اَلصّلاة جماعَه»

آيا چه خبر است؟ مردم ريختند و كار و كسب و همه تعطيل شد، زن و مرد به مسجد آمدند تا ببينند چه شده. پيغمبر روى همان پلة اول ايستاد براى اينكه به جامعه اسلامى بگويد كه كار خيلى مهم است. و فرمود اى مردم! من كه پيغمبر هستم با زن تماس دارم، من كه پيغمبر شما هستم غذاى لذيذ مى خورم و در دل جامعه بوده و با اجتماع تماس دارم. فمن رغب عن سنّتى فليس منّى.

اسلام، مسلمان منزوى را قبول ندارد

هر كه چنين نباشد اصلاً مسلمان نيست. اسلام، مسلمان منزوى را قبول ندارد. مسلمان تنبل و هميشه گوشه ى مسجد نشين را كسى قبول ندارد.

امير المؤمنين (ع) همان روز اول آمدند كوفه و وارد مسجد شدند، ديدند كه دسته اى هيپى مانند گوشه اى نشسته اند. فرمودند

اينها چه كسانى اند؟ به ايشان گفتند اينها «رجال الحق» هستند. اين براى امير المومنين تازگى داشت. پس فرمودند: رجال الحق يعنى چه؟ گفتند اينها به مسجد آمده و عبادت مى كنند. اگر چيزى گيرشان آمد ميخورند و اگر چيزى گيرشان نيامد، صبر مى كنند.

امير المؤمنين فرمود سگ هم همين طور است. اگر چيزى گيرش آمد، مى خورد، اگر چيزى گيرش نيامد، صبر مى كند. سپس امير المؤمنين تازيانه كشيده و بر سر آنها كوبيد و گفت رجال الحق يعنى چه؟ برخيزيد، برويد و كار كنيد، كسب و فعاليت كنيد.

عمر بن اُذينه پيرمرد مقدّسى از اصحاب خاصّ امام صادق (ع) و يكى از تجّار كوفه است. ظاهراً از كار در بازار خسته شده بود. حال، اين خستگى يا به علت كسادى بازار و يا به علت كار زياد بود، پس كسب را رها كرده (امّا تمكّن مالى او خوب بود) به مدينه خدمت امام صادق (ع) آمد. حضرت فرمودند كه عمر بن ازينه حالت چطور است؟

گفت كسب را رها كرده ايم. حضرت بر آشفتند و فرمودند چرا؟

گفت يا ابن رسول الله به اندازه ى كافى براى خوردن دارم و مى خواهم هنگام پيرى در گوشه ى مسجد معتكف شوم.

حضرت فرمودند: هذا مِن قِلّه عَقل. معلوم مى شود ديوانه شده و عقلت كم شده است. بعد فرمودند: عمر بن ازينه برو كار و تجارت كن، هنگام نماز، نماز به پاى دار و مراقبت كن تا دل را روشنايى بدهى و آنگاه كه كسب كردى، اگر خودت به اندازه ى كافى دارى، به ديگران بده. و بالاخره هم بخور و هم بخوران. هم مواظب خودت

باش و هم مواظب ديگران. وقت نماز هم به مسجد رفته و نماز بخوان.

صاحب وسائل عليه الرحمه در جلد دوازدهم وسائل رواياتى نقل مى كند. از جمله اينكه دسته اى تجّار و كسبه از كوفه خدمت امام صادق (ع) آمدند.

حضرت سراغ يكى از اصحاب خاصّش را گرفت. گفتند كه آقا ايشان دست از كار كشيده و گوشه مسجد رفته، منزوى شده و نماز مى خواند. امام صادق (ع) سه مرتبه فرمودند: هذا مِن عَمَلِ الشَّيطان. بعد هم همين دستورى كه به عمر بن ازينه داده بودند برايش پيغام داده و فرمودند: برو به بازار و كار و كسب حلال كن، هنگام نماز برو و نماز بخوان. هم مواظب دنيايت باش و هم مواظب آخرتت. اگر هم پول اضافه داشته و احتياج ندارى به فكر ديگران باش. براى ديگران كار كن و بالاخره منزوى شدن در خانه صحيح نيست.

معناى زهد در اسلام

اصولاً زهد در اسلام آن چيزى كه ما يا ديگران تصور كرده ايم، نيست. معناى زهد در اسلام اين نيست كه انسان از جامعه كنار كشيده و در جامعه نباشد، كم خورى، كم خوابى يا عدم تماس با مردم و زن و فرزند را پيشه ى خود ساخته و مشغو. ل به خود شود. اين معناى زهد نيست. معناى زهد در اسلام را حافظ شيرازى عليه الرحمه بسيار شيوا و بليغ معنا كرده است و مى گويد:

غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود زهر چه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است

زاهد آن است كه بند نداشته باشد نه اينكه پول نداشته باشد.

زاهد آن است كه بند حبّ رياست او را مهار نكرده باشد نه آنكه رياست نداشته باشد. زاهد آن فردى است كه بندها را گسسته باشد تا هنگام مرگ بتواند از اين دنيا برود، بدون اينكه علاقه اى او را منحرف كند.

درباره ى مرحوم ملّا احمد نراقى صاحب السعادة، اين فقيه بزرگوار و معلّم علم اخلاق گفته شده است كه درويشى اين كتاب معراج السعاده را ديده و باب زهد آن را مطالعه كرده و نفهميده بود. او كه فريفته ى مرحوم نراقى شده بود از راه دور به كاشان آمد. مرحوم محقق نراقى عليه الرحمه از فقهاى بزرگى بود كه حتّى شيخ انصارى عليه الرحمه از شاگردان ايشان بوده است كه مقدارى پيش ايشان شاگردى كرد و حوزه اى در كاشان داشت. در كاشان ايشان وجهه اى داشتند. از نظر تمكّن، قدرت و رياست ايشان يك مرجعيّتى داشتند.

اين آقاى درويش وقتى آمد، ديد كه اين تشكيلات با زهد و درويشى هماهنگ نميآيد چرا كه يك مكنت، دستگاه و رياستى دارد، پس مات و مبهوت شده و نتوانسته بود هماهنگى بين مبحث زهد نوشته شده در معراج السعادة، و اين تشكيلات را بيابد.

چند روز گذشت، دلش مى خواست بگويد امّا خجالت مى كشيد، و بالاخره نگفت. امّا مرحوم نراقى كه فرد عالمى است، همان ساعت اول حس كرد كه او چه مشكلى دارد. روز سوم كه اين درويش مى خواست برود، مرحوم نراقى گفت كجا مى خواهى بروى؟

گفت: مى خواهم به كربلا بروم.

ايشان گفت من هم مى آيم. اين درويش تعجّب كرد و گفت

آقا من چند روز معطّل شما بشوم تا شما بياييد؟

گفت همين الان مى آيم. درويش تعجب كرد كه آيا ميشود از اين مال، مكنت، مرجعيت و اين دستگاه يك دفعه دل شست و آمد.

مرحوم نراقى گفت: بله همين الان بلند شو، پياده هم مى رويم. درويش كشكولش را جا گذاشت و يادش رفت بردارد. در چهار فرسخى كنار چشمه آبى منزل كردند. درويش يادش آمد، كه كشكول را همراه نياورده اند و ردّش را تعقيب كرد تا برگردد.

مرحوم محقق نراقى فرمودند: چه شده؟

گفت: كشكولم را جا گذاشته ام.

فرمودند: اشكالى ندارد. براى اينكه مى رويم كربلا و بعد كه برگشتيم يا يك كشكول برايت مى خرم يا كشكولت را ميدهم.

گفت: خير من به كشكولم علاقه دارم و بدون كشكول نمى توانم راه را ادامه بدهم.

مرحوم نراقى فرمودند: نمى خواهد از اينجا تا كاشان برگردى.

گفت: خير، نمى شود.

همانجا به او فرمودند كه من هم نمى خواهم به كربلا بروم و از همين جا بر مى گردم، برگرد برويم تا كشكولت را بدهم. فرق بين من و تو اين است كه من مال و مكنت و رياست دارم، امّا علاقه اى به آنها نداشته و آنها برايم بند نشده است و تو هيچ كدام از اينها را نداشته و تنها يك كشكول دارى امّا همين يك كشكول براى بت شده است.

لذا استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظلّه بارها همين نصيحت را به ما مى كردند و مى فرمودند: برفرض اين

انگشتر مال توست و تو در صورت علاقه يا عدم علاقه به آن از آن استفاده مى كنى. حال چه داعى دارى كه برايت بت شود؟ و يا اين عبا مال من است، من علاقه به آن داشته باشم يا نداشته باشم، استفاده مى كنم. حال چه داعى دارى كه اين برايت بت شود؟

أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ.

زهد يعنى بى علاقگى

لذا زهد در اسلام يعنى بى علاقگى. پول دارد، امّا اين پول نمى تواند قفس و بند براى او بشود. رياست دارد امّا اين رياست نمى تواند او را در سلطه خود بگيرد. اين رياست نمى تواند او را به قول قرآن شريف اَخلَدَ اِلىَ الاَرض كند. مكنت، قدرت، تمكّن و بالاخره در دنيا در بين مردم مريد دارد امّا بند ندارد. يكى هم تنها انگشتر دارد امّا بت دارد. جز يك انگشتر چيزى ندارد امّا همان انگشتر برايش بت شده است. جز يك خانه هيچ ندارد اما همان خانه برايش بت شده است. يا چيزى جز يك فرزند و يك زن ندارد اما برايش بت شده اند. لذا اسلام مى گويد نفس كشى حرام است. حتّى دستورهايى كه بعضى از صوفى ها راجع به خودسازى مى دهند، اسلام آنها را حرام مى داند. اسلام مى گويد بايد با نفس امّاره مبارزه كرد، بايد با هوى و هوس مخالفت كرد. بايد با حبّ مال، حبّ رياست، و هر آنچه كه غير خدايى است، مخالفت كرد. اين حبّ، مخصوص به خداست و لذا نبايد در دلش هيچ چيز و هيچ كس جز خدا باشد. اسلام مى گويد بايد بگونه اى باشد كه بت

نداشته باشد. لذا در شيوه مبارزه با نفس، علماى علم اخلاق مى گويند: يك كسى مثلاً يك دروغ گفت، بخواهد زبان خودش را قطع كرده و تازيانه اش بزند، آيا صحيح است؟ يا شخصى مثلاً يك غيبت كرد، حالا سى تازيانه به خودش بزند، صحيح است؟ خير. يا يك كسى مثلاً دست خودش را ببرد، براى اينكه كار بد يا دزدى كرده، اين نيز صحيح نيست.

يك كسى كارى بكند كه ديگر احتياج به زن نداشته باشد. مثل آدم كشى، خودكشى، خير، نفس كشى در اسلام حرام است، مبارزه مهم است. امّا مهمتر از مسئله مبارزه، مسئله تعديل است.

تعادل در زندگى انسان

اينكه انسان بتواند اين اسب چموش را مهار كند، با توّجه به اينكه اين اسب غذا لازم دارد. شما اگر اسبى را بخواهيد سوار شويد كاه و جو مى خواهد. حالا اگر كاه و جو به او ندهيد، خوب سوارى نمى دهد. انسان يك عضوش را كه از دست دهد، مقدارى از عقلش را از دست مى دهد. عقل سالم در بدن سالم است. انسانى كه ضعف اعصاب داشته باشد نمى تواند فكر كند، نمى تواند فرزندش را تربيت كند. انسانى كه ضعف جسمانى داشته باشد، نمى تواند نماز شب بخواند، نمى تواند در بازار براى ديگران يا براى خودش كار كند. همان قدر كه بايد مواظب روح باشد، بايد از جسم مراقبت نمايد. تا اينجا از نظر همه فقها و علماى علم اخلاق و از نظر قرآن و روايات اهل بيت مسئله بلا اشكال است.

اولين مطلبى كه هست و بايد مواظب باشيم اين است كه ما

بايد دنيا دار بوده، امّا نبايد دلبستگى داشته باشيم. سير الى الله با دلبستگى به دنيا تطابقى ندارد. اين كلام قرآن است، قرآن مى فرمايد: انسانهايى هستند كه سير ملكوتى بسيار بالايى دارند، در ميان مردمند، اينها افرادى هستند كه كار و كسب مى كنند، امّا كسب و تجارت و پولشان آنها را از ياد خدا باز نمى دارد. يعنى به اينها دلبستگى ندارد.

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ. (1)در خانه هايى (مانند معابد و منازل انبياء و اولياء) خداوند رفعت داده كه آنجا رفعت يابد و ذكر نام او شود.

«فى بيوت» نمى دانم متعلّق به چيست. اگر متعلّق به اول آيه باشد كه يك مطلب ديگر نيز از آن استنباط مى شود: «اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ.»

خلاصه اينكه قرآن ميفرمايد ابدان مطّهره اى هستند كه بسيار مرتفعند و مقام محمود دارند. اينها سير كرده و مقصود را پيدا كرده اند. اينها افرادى هستند كه در محضر خدايند و خدا را هميشه حاضر و ناظر ميدانند. اينها افرادى هستند كه:

رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ. (2)مردانى كه تجارت و خريد و فروش آنها را از ذكر خدا باز نمى دارد.

در بازار فعاليت مى كنند امّا بازار برايشان بند و قفس نشده


1) سوره نور، آيه 36.

2) سوره نور، آيه 37.

، در ميان مردمند امّا مريد ها برايشان قفس و بند نشده اند. اين «لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ» از باب مثال يعنى هيچ چيز جز خدا اينها را نمى تواند مشغول خود بكند. در ميان مردمند امّا اينها را مشغول نمى كنند. كار و كسب و پول و رياست دارد امّا اينها نميتوانند او را مشغول كنند. لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ.

هنگام نماز، نماز مى خوانند و هنگام ديگر گرايى ديگر گرايند.

يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ. (1)از روزى كه ديده ها و دلها در ان روز حيرانند، ترسان و هراسانند.

اينها به فكر قيامتشان هم هستند. به فكر قبر، عالم برزخ، صف محشر و به فكر بهشت و جهنّم. قرآن مى گويد: بايد در دنيا باشى. اين دنياست كه مى تواند ما را آباد بكند. اين غرائز و تمايلات است كه مى تواند ما را به مقام عالى برساند. امّا بايد مواظب باشيم كه دلبستگى در كار نباشد.

اسراف و تبدير

دوّمين مطلب اينكه نبايد اسراف و تبذير و اتراف در كار باشد. قرآن مى گويد در دنيا باش و به فكر دنيايت باش. از زينت هاى خدا، از غذاهاى طيّب و از لباسهاى خوب استفاده كن. امّا مواظب باش كه عيّاش نباشى، اگر عيّاشى مطرح شد، آن وقت هم خود و هم جامعه را بيچاره ميكنى. در سوره ى واقعه مى فرمايد:


1) سوره نور، آيه 37.

وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ. (1)دست چپها در روز قيامت چقدر شومند. انسانى كه آنجا دست چپى باشد چقدر شوم و بدبخت است. اينها در آتش جهنّم و در عذاب بسيار سختى هستند.

إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ. (2)بدرستى كه آنها بودند پيش از اين به ناز و نعمت.

آنان شومند و گناه آنان بسيار بزرگ بوده و آن اسراف و تبذير و عياشى در دنيا بوده است. به قول علماى علم اخلاق توغّل در مشتهيات داشتند. اين در ربط با فرد بود. در ربط با جامعه هم قرآن مى فرمايد كه جامعه اسراف گر، تبذير گر، عياشگر نابود خواهد شد، يعنى وقتى كه انسانهاى عياش در يك جامعه زياد شدند اين ملت نابسامان زير و رو و نابود خواهد شد. انسان عيّاش نه تنها به خود ضرر ميزند بلكه براى ديگران ضرر دارد. اسلام مى گويد كه نبايد جامعه، در فرد و در خانه اسراف باشد. ولخرجى در اسلام غلط است چنانچه ولگردى، بى اختيار سخن گفتن و پر گويى نيز از ديد اسلام غلط است. از همين پرگوئيها است كه غيبت، سخن چينى و تهمت پيدا مى شود. خواب زياد در اسلام نكوهش شده است. اَبغض النّاس عند الله الّنوام. البته نه اينكه انسان نخوابد، خير. بقدر احتياج واجب است كه بخوابد امّا پر خوابى ممنوع است. همان طور كه كم خوابى ممنوع است، چرا كه اسب چموش نفس را اگر كاه و جو، ندهى، مى ميرد و وقتى مرد، تو هم


1) سوره واقعه، آيه 41.

2) سوره واقعه، آيه 45.

در قفس مى ميرى و نمى توانى سير و حركت الى الله بكنى.

پرخورى نيز در اسلام تقبيح شده است. ابغض النّاس عند الله الأكول و اصولاً از ديد اسلام هر چه پر باشد غلط است حال با اين. تفاسير چه چيز از ديد اسلام خوب است؟ نگاهى به آيه اين مسئله را روشن مى سازد اين آيه بايد سرمشق زندگى باشد و اگر جامعه اى، فردى اين آيه را سرمشق زندگيش قرار دهد، اقتصاد سالمى پيدا مى كند.

وَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً (1)نه پرخورى و نه كم خورى، نه پرخوابى و نه كم خوابى، نه پر گفتن و نه كم گفتن، همه جا بايد تعادل رعايت شود. آنگاه كه تعادل برقرار شد، مقصود اسلام عملى مى گردد. بعد مادى بايد تغذيه و ارضاء گردد اما تعديل شود. مراقبت كنيد كه سر خود كارى انجام نداده يا مطلبى نگفته، يا چيزى خلق نكنيد كه گناهش بسيار بزرگ است. بايد ببينيم قرآن چه مى گويد:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ. (2)يعنى بر خدا و رسولش پيشى نگرفته و ببينيم آنها چه مى گويند نه آنكه ببينيم «من» چه مى گويد. اسلام مى گويد اسراف، تبذير و عياشى نباشد چون هم انسان و هم جامعه را نابود كرده و به كام دوزخ مى كشاند.

ارضاء غرائز از راه حلال

سومين مطلب آن است كه اسلام مى گويد ارضاء غرائز از راه گناه نبوده و از راه حلال باشد. بايد دقت كرد كه غرائز از راه حرام


1) سوره فرقان، آيه 67.

2) سوره حجرات، آيه 1.

ارضاء نشوند. قرآن كريم در سوره اعراف، آيه 30 مى فرمايد:

يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ. (1)يعنى با شخصيت و نظيف باش، لباس خوب و تميز واتو كرده بپوش، موهايت شانه زده باشد، بى قيد نباش و بالاخره تميز وارد جامعه شده و شخصيتت را حفظ كن.

عايشه مى گويد: پيغمبر اكرم (ص) هر گاه مى خواست از خانه بيرون رود، در خود جستجو مى كرد. عمّامه و قبايشان را نگاه مى كردند. بعضى اوقات مى گفتند: يا رسول الله! مگر مردم هم بايد زينت كنند؟ مى فرمود: مى خواهم آلت غيبت مردم واقع نشوم.

يك وقت خداى ناكرده به نام حزب اللهى وارد مسجد بشود، دهانش بو بدهد يا العياذُ بالله با يك لباسهاى پاره اى كه هيپى گرى است در جامعه حاضر بشود. اين حزب اللّهى نيست. اتفاقاً از همين راههاست كه دشمن استفاده مى كند. لذا قرآن مى گويد:

يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ (2)خدا عياش را دوست ندارد، انسان عياش بدبخت مى شود. اى پيغمبر به آنها كه منزوى شده و دنيا را حرام كرده اند، بگو چه كسى بر شما زينت خدا را حرام كرد؟ قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ.(3)بگو چه كسى بر شما طيبات من الرزق را حرام كرد.


1) سوره اعراف، آيه 30.

2) سوره اعراف، آيه 31.

3) . سوره اعراف، آيه 32.

قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا خٰالِصَةً يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ (1)بگو اين نعمت ها در دنيا براى اهل ايمان است و نيكوتر از اينها در آخرت برايشان خواهد بود.

بگو خدا اينها را براى تو خلق كرده اما تو كنار مى كشى؟ مقصودم اينجاست كه مى فرمايد:

قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ اَلْإِثْمَ وَ اَلْبَغْيَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ. (2)بگو پيامبر كه خدا هر گونه اعمال زشت را چه در آشكار و چه پنهان و گناهكارى و ظلم بنا حق و شرك بخدا را كه براى آن دليلى نداريد و اينكه چيزى را نمى دانيد و از جهالت بخدا نسبت مى دهد، حرام كرده است.

اين جمله: «وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» را جوانهاى عزيز هميشه در فكرشان داشته باشند. و سپس آنچه را كه حرام است در اين قضيه ذكر مى كند. عايشه زنى را ديد كه بسيار افسرده بود، از او پرسيد مگر شوهر ندارى؟

گفت: چرا.

گفت: اگر شوهر دارى پس چرا اين قدر افسرده اى و زيور و زينت براى آرايش به خود آويزان نكرده اى؟

گفت: شوهرم مرا رها كرده و به بيابان رفته، نذر كرده كه ديگر با زن تماس نگيرد. يكى از رفقايش هم نذر كرده كه غذاى لذيذ


1) 3.. سوره اعراف، آيه 32.

2) سوره اعراف، آيه 33.

نخورد، ديگرى هم نذر كرده كه ديگر با جامعه تماس نگيرد.

عايشه به نزد پيامبر رفته و قضيه را به ايشان گفت. پيامبر با عجله به مسجد آمد، به طورى كه عباى ايشان روى زمين كشيده مى شد.

لذا زن بايد تميز باشد، اما براى شوهر، آنچه كه بايد دقت شود اين است كه در جامعه با روى باز و جلف نگردد، لباسهاى شهوت انگيز نپوشد و زيورش را براى نامحرم استفاده نكند.

قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّيَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ. مقصود ار «مٰا ظَهَرَ» همين است. از نظر قرآن ارضاء غريزه شهوت از راه گناه، زنا، نگاه شهوت آميز به زن مردم، از راه مال مردم خوردن، تقلب، حقه بازى، گران فروشى، احتكار و بالاخره مردم را سوزاندن صحيح نيست. اين شيوه ارضاء شهوت بد بختى مى آورد. از ظلم كردن به مردم، مال مردم را تصرف كردن يا خورن «وَ اَلْبَغْيَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ» نبايد از اين را باشد.

وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ. خداى ناكرده فكر و تصورات خود را در قالب اسلام عرضه كند و مطلبى كه خدا نگفته باشد، در جامعه بگويد و بخواهد از اين راه غرائز خويش را ارضاء كرده، اين سخن است كه اسلام مى گويد غرائز را بايد ارضاء كرد، اما نه از راه گناه.

خلاصه بحث

خلاصه بحث جلسه سوم اين شد كه انسان دوبعدى است و انسان اين دو بعد را حتماً بايد ارضاء بكند. تنها چيزى كه بايد سخت مواظب باشيم، اين است كه نبايد دلبستگى به دنيا داشته باشيم. مسرف، مبذر و عياشگر نبوده و گناه در زندگى ما نباشد.

ايمان عاطفى

حال ما تصميم گرفته ايم كه دلبستگى و علايق مادى در زندگيمان نباشد، بندها را بريده و گناه در زندگيمان مدخل نباشد، مى خواهيم اين بعد مادى را مهار كنيم. اما چه كسى مى تواند اين مهم را انجام دهد؟ آيا خودمان، عقلمان، وجدان اخلاقيمان، مردم يا قانون؟ آيا اينها بدون ايمان به خداوند تبارك و تعالى ميتوانند اين اسب چموش را مهار كنند؟ عقل انسان، وجدان اخلاقى، تربيت و علم، قانون، نظارت ملى و حتى ايمانى كه از علم سر چشمه گرفته باشد، نمى توانند. فقط و فقط يك نيروست كه مى تواند اين بعد مادى انسان را مهار و كنترل كرده و دهنه اين اسب چموش را به آن بعد معنوى داده و بگويد پرواز كن. با اين مركب راهوار به جايى برس كه اسمش عند الله و جوار الله است. فقط يك عامل مى تواند و آن ايمانى است كه از راه عمل و راز و نياز با خدا در دل شب بدست آمده باشد. ايمان نشأت گرفته از نماز شب و ايمانى كه از خدمت به جامعه در قلب رسوخ پيدا كرده باشد. اين ايمان عاطفى مى ناميم. آن

ايمانى كه امام سجاد سلام الله عليه در اواخر دعاى ابو حمزه مى فرمايد:

اللهم انى اسئلك ايمانا تباشر به قلبى. نه ايمانا تباشر به عقلى. ايمان گاهى تباشر به عقلى است كه ايمان را از اسفار ملا صدرا، برهان نظم، برهان حركت، برهان صديقين درست كرده. دل، معاد را باور كرده، خدا را باور كرده است اما اين باور از راه استدلال نيست، بلكه راهش رابطه با خداست. هر چه رابطه با خدا محكمتر باشد، اين ايمان بيشتر در دل رسوخ ميكند. و قرآن مى گويد: اگر اين باور، مراتب اولش باشد، نفس كنترل مى شود، ديگر چه رسد به آن مقام والايش كه اسمش را حق اليقين و علم اليقين نام نهاده اند.

درهمين سوره تكاثر مى فرمايد: خوشا به حال آن كسانى كه اين نيروى كنترل كننده را دارند كه نيرويى عظيم است.

جوانان عزيز! كارى كنيد كه اين نيروى كنترل كننده برايتان ايجاد شود و الا هيچ كس و هيچ چيز نمى تواند شما را كنترل كند. قانون هر چه باشد، اين بشر همان قانون را زير پا مى گذارد. اگر تمام دنيا با يكديگر متحد شوند تا يك زن بى عفت را عقيم كنند، نمى شود. حتى اگر شوهر شبانه روز مواظبش باشد، اگر زن بى عفت باشد، كار خودش را ميكند. چه چيز مى تواند اين زن را كنترل كند؟ فقط و فقط نيروى كنترل كننده اى بنام ايمان. آنهم ايمانى كه در دل رسوخ كرده باشد.

مجلس چهارم عوامل هشت گانه كنترل نيروها و غرائز انسان

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

بحث ما در اين بود كه از نظر قرآن اين انسان مى خواهد بدون مهار باشد، بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ.(1)انسان ميخواهد هر كارى را مايل است انجام دهد. مسلم است كه انسان شيوه به ضرر خود و جامعه اش است. اين انسان بايد كنترل شود اما چه چيز و چه كس مى تواند او را كنترل كند؟

عوامل هشت گانه كنترل غرائز

سه مقدمه درباره بحثمان ذكر كرديم. اكنون در اصل بحث با شما صحبت مى كنم. در رابطه با كنترل نيروها و غرائز انسان ميتوان هشت مهار كه هركس بنحوى به آن ها معتقد است را نام برد:

1 - عقل: گفته اند اگر عقل جامعه قوى شود، اگر عقل فرد آبيارى شده و شخص بتواند حسن و قبح را از هم تميز دهد، اين عقل مى تواند انسان را كنترل كند.


1) سوره قيامت، آيه 5

2 - علم: افلاطون در بيان خصوصيات مدينه فاضله اش مى گويد اگر انسان عالم به صفات رذيله و خوبيهاى فضايل انسانى را فهميد، همان علم مى تواند او را كنترل كند.

3 - وجدان اخلاقى: كه قرآن شريف از آن به عنوان نفس لوامه ياد كرده و معمولاً علماى علم اخلاق و همچنين روان شناسان براى آن ارزش زيادى قائلند. قرآن هم براى آن ارزش فراوانى قائل بوده و مى گويد اگر وجدان اخلاقى بيدار بوده و در انسان كشته نشود، مى تواند انسان را كنترل كند. اين سه نيرو، نيروهاى درونى بود و از اينجا نيروهاى بيرونى مطرح مى شوند.

4 - تربيت: اگر فردى تربيت صحيح انسانى داشته باشد، ميتواند خود يا جامعه را كنترل كند. يعنى آن تربيت صحيح، فرد و جامعه را مى تواند كنترل كند.

5 - قانون: كه معمولاً دنياى ديروز و امروز بر اساس آن ميچرخد و مى گويند قانون ميتواند اين انسان را كنترل كرده تا افعال زشت از او سر نزند و بالاخره قانون ميتواند مدينه فاضله تشكيل بدهد.

6 - نظارت ملى: يعنى همان امر به معروف و نهى از منكرى است كه در اسلام مطرح است و اين چنين گفته اند كه اگر مردم نظارت بر يكديگر داشته و گفتار و كردار يكديگر را كنترل كنند، اين نظارت ملى مى تواند نيروى كنترل كننده اى براى انسان باشد.

7 و 8 - ايمان: كه بر دو قسم است. يك ايمان مربوط به عقل است، برهان و استدلال است كه به اين ايمان در فلسفه مى گوئيم «علم». علم به وجود خدا، به نبوت، معاد و امامت،

اين علم از راه برهان پيدا ميشود. مثلا برهان صديقين ملا صدرا، وجود خدا را اثبات مى كند. يا برهان نظم كه آن از قرآن گرفته شده و اثبات وجود خدا ميكند يا حركت جوهرى او كه معاد جسمانى را اثبات مى كند. گفته اند اگر ايمان علمى پيدا بشود، اين نيرو مى تواند نيروى كنترل كننده انسان باشد، براى اينكه اگر انسان علم به مبدا و معاد حاصل كرد، آن علم به مبدا و معاد او را گرفته و كنترل مى كند.

قسم دوم كه نيروى هشتم است، ايمان عاطفى يا ايمان قلبى و نه عقلى است. كه ايمان قلبى را از نظر فلسفه، «معرفت» مى گويند و معنايش اين است كه آن ايمانى كه مربوط به عقل است، نمى تواند انسان را كنترل كند. آنكه مى تواند، ايمانى است كه رسوخ در دل كرده و دل باور كرده باشد. گاهى عقل باور مى كند كه خدا هست. اين باور آيا ميشود نيروى كنترل كننده باشد يا خير؟ خير، نمى تواند. گاهى عقل باور دارد كه معاد هست اما گاهى دل باور دارد. اين باور غير از باور عقل است كه قرآن شريف به اين باور يقين مى گويد. «اللهم انى اسئلك ايمانا تباشر به قلبى» نه «تباشر به عقلى».

گفته اند آنكه مى تواند نيروى كنترل كننده براى اين حيوان دو پا بوده و او را آدم كند، فقط و فقط نيروى هشتم است يعنى ايمان قلبى و ايمان عاطفى. اين ايمان از راه برهان از راه عمل پيدا مى شود، اين ايمان نيازمند رياضت و ترك گناه است تا اجتناب از گناه، درخت ايمان را در دل ريشه دار كند. نماز شب، نماز اول وقت، مخصوصاً اهميت دادن به مستحبات و در ميان مستحبات اهميت دادن به خدمت به ديگران، از رياضتهاى اين ايمان است. اين اعمال

درخت ايمانى كه در دل روئيده شده است را آبيارى كرده و ريشه آن را در دل رسوخ داده و مى دواند.

ايمان قلبى

ما اعتقاد داريم كه اين انسان را هيچكس و هيچ چيز جز اين نيروى هشتم يعنى ايمان عاطفى نمى تواند كنترل كند. در اينجا پاى عقل لنگ است. وجدان اخلاقى و علم نيز اين چنينند. تربيت اگر چه تربيت صحيح، آنگاه كه غريزه طوفانى شد ديگر آه و ناله و داد او به جايى نمى رسد. آنگاه كه اين انسان دلش بخواهد كارى بكند، قانون نمى تواند سدى در مقابل او باشد. اگر غريزه حب رياست اين انسان طوفانى شد آنگاه ديگر از ايماه عقلى هيچ كارى ساخته نيست و براى رسيدن به هدفش نه تنها از اسفار ملا صدرا، كه از قرآن نيز مى گذرد.

عبد الملك مروان ملقب به «كبوتر مسجد» بود. در آن هنگام كه خبر رياستش را برايش آوردند در مسجد نشسته و قرآن در دامانش بود. در همان دم قرآن را بر زمين انداخته و گفت تا حالا با من بودى و ديگر نيستى.

آنچه كه مى تواند انسان را كنترل كند فقط و فقط ايمان عاطفى و ايمان قلبى است. اين ايمان است كه اگر در دل كسى پيدا شد، اگر تمام غرائز هم طوفانى بشود مثل برفى است كه بر كوه ببارد يا بادى است كه به كوه بوزد، ديگر نمى توانند اين كوه را ريشه كن كنند. ديگر غرائز مانند برف و بادى است كه بر يك درخت كهنسال وارد شوند و البته كه نمى توانند آن را ريشه كن كنند.

المؤمن كالجبل الراسخ. اين مومن در اينجا همان نيروى هشتم است. عاطفه غريزه جنسى، غريزه حب به مال و اولاد، غريزه رياست طلبى، شهرت طلبى، شخصيت طلبى، و منيت طلبى و همه و همه، اگر چه طوفانهايى بسيار شديد هستند اما اينها در كوه ريشه دار (ايمان مومن) اثر ندارند.

اما اين مهارهاى هشت گانه را بايد يكايك بررسى نمود و براى آنها ارزش قائل شد. بنابراين از نخستين مهار شروع كرده و بحث را با مبحث عقل آغاز مى نمائيم

تعريف عقل

عقل چيست؟ حقيقت عقل را هيچ كس نمى داند. حقيقت اين جوهر و اين گوهر كه از ديد قرآن و اسلام ارزشمند است را نمى دانيم لذا قرآن هم مى گويد كه نمى توان درك كرد. آن اندازه كه مفهوم عقل را ميتوان درك كرد، اين است كه ميوه عقل، فكر است و به شخص متفكر، عاقل گويند. لذا امام صادق (ع) مى فرمايد: تفاوت بين عاقل و احمق اين است كه عاقل سنجيده مى گويد و سنجيده كار مى كند، ابتدا فكر كرده و سپس سخنى گفته يا كارى ميكند اما احمق بر عكس اين است. نسنجيده سخن گفته و كار ميگند، ابتدا كار مى كندو سپس از عمل خود پشيمان مى شود.

اگر از ما بپرسند كه عقل چيست؟ مى گوئيم آثار آن را مى توانيم بگوئيم و تعريف از آثارش اين است كه ميوه آن نيكوست. قرآن هم مى فرمايد: إِنَّ فِي ذٰلِكَ

لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ. در قرآن اين كلام تكرار هم مى شود. قران شريف در تعريف عقل با آيات: ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون، لقوم يتفكرون و امثالهم، اثرات عقل را بيان مى كند.

عقل چيست؟ از امام صادق (ع) درباره عقل مى پرسند. مى فرمايد:

العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان.

عقل آن است كه انسان به واسطه آن بهشتى مى شود، يا از نظر قرآن شريف، عقل آن است كه انگاه كه جهنمى ها به جهنم مى روند، مى گويند ما عقل نداشتيم والا جهنم نمى آمديم.

لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ. (1)اهل دوزخ با حسرت گويند كه اگر در دنيا سخن انبياء را شنيده يا بدستور عقل رفتار مى كرديم امروز از دوزخيان نبوديم.

آيه شريفه اى كه خواندم باز تعريف عقل را به اثر آن كرده و مى گويد عقل آن است كه انسان بتواند بتوسط آن از اين دنيا سالم بيرون برود و خوشا به حال آن كس كه سالم و با دين از اين دنيا بيرون رفته و در اين دنيا هم به فكر قبر، قيامت، جهنّم و بهشت باشد. از نظر قرآن شريف عقل آن است كه عاقل، يعنى آن انسانى كه عقل دارد، خوبيها را از بدى تميز داده، بديها را رها كرده و خوبيها را مى گيرد.

فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ. (2)عاقلان آنانند كه قرآن مى گويد: اين گونه عاقلها دست عنايت خدا بر سرشان است و به اين عاقلها بشارت به سعادت بده. آنها كيانند؟ آنها كه مى شنوند، در شنيدنيها خوبش را گرفته و بدش را رها مى كنند. در كارهاى نيك، خوبش را گرفته و بدش را رها مى كنند.


1) سوره ملك، آيه 10.

2) سوره زمر، آيه 18.

اقسام تقليد

در مقابل اين انسان عاقل، فرد ديوانه را مى شناسيم كه قرآن نيز بيان مى كند و آن انسانى است كه مقلد باشد. تقليد دو قسم است: يك نوع تقليد، تقليدى است كه عقل و فطرت به انسان حكم مى كند و بايد آن چنان باشيم. مانند تقليد كردن جاهل از عالم و اين يك امر فطرى هم هست براى مثال شما ميخواهيد خانهاى خريدارى كنيد و قيمت آن را نميدانيد. عقل شما به طور نا خود آگاه شما را نزد معمار مى برد. كليد برق خانه شما خراب شده، عقل بطور نا خود آگاه شما را نزديك برق ساز مى برد و يا مسئله دين را نمى دانيد، عقل بطور نا خود آگاه شما را به نزد فقيه يا رساله مجتهد جامع الشرائط مى برد و اين از مسلمات بلا اشكال است. لذا فقها رضوان الله عليهم در مسئله تقليد مى گويند كه دليلش فطرى است.

قسم ديگر تقليد در باب آداب و رسوم اجتماعى است. در چيزهايى كه عقل انسان با فكر و بررسى خودش درك كرده و بر آن حكم مى كند. در اين مطالب، تقليد بسيار بد است و به كلام قرآن، ديوانگى است. در ربط با اصول دين هر انسانى مى تواند با اندكى صرف وقت و تفكر، خداى هستى بخش را درك كرده و بتواند بفهمد كه قرآن معجزه است. و معاد بايد باشد. قرآن، تقليد در اصول دين را صحيح نمى داند. در كارهاى ديگر نيز (غير از آنها كه ذكر شد) تقليد صحيح نيست. قرآن مى فرمايد كه آنگاه كه به اينها مى گويند بيائيد مسلمان شويد، مى گويند: إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ. (1)


1) سوره زخرف، آيه 23.

مى گويد ببينيد اينها ديوانه اند، عاقل نيستند. به اينها مى گويند بيائيد ايمان بياوريد، مى گويند پدرانمان بت پرست بوده و ما نيز بايد بت پرست باشيم. و تقليد در اين گونه مطالب، در آنجاها كه فكر و عقل انسان كار ميكند اما انسان عقل را متابعت نكرده و درهاى فكر و انديشه را بسته و از ديگران متابعت بكند بسيار مضر است.

مثنوى براى همين تقليد قضيه اى بسيار شيرين براى آنها كه تمام و كمال در اختيار ديگران واقع مى شوند، دارد. آن وقتها نظير غربزدگى و حالا نظير مشرق زدگى و اينها يك نحو ديوانگى است. و اين مثال مثنوى بسيار زيباست كه درويشى به خانقاه رفته و در آنجا نشسته بود. افراد خانقاه چون شام نداشتند گفتند الاغ او را امشب فروخته و غذايى تهيه مى كنيم و مى خوريم.

رفتند الاغ او را فروخته و شامى تهيه كردند. آمدند و دم گرفتند. وقتى كه گرم شدند دمشان اين بود كه مى گفتند: خر برفت و خر برفت و خر برفت. يعنى خر اين درويش را فروخته و با پولش شام خورديم. اين درويش نمى دانست آنها چه مى گويند مع ذلك خود او داد و كف دهانش بلندتر و بيشتر بود و او هم همان دم را تكرا ر مى كرد! بعد كه اين دم و اين سور تمام شد، درويش به نزد خادم خانقاه آمده و گفت الاغم را پس بده.

خادم گفت الاغت را فروخته و غذا تهيه نموديم و خورديم.

درويش گفت كه يعنى چه؟

گفت افراد خانقاه سور نداشتند، الاغ تورا فروختند و با پولش

شام تهيه نموده و خورديم.

گفت خوب چرا نيامدى به من بگويى.

گفت آمدم بگويم ديدم تو داغ تر از آنها دم گرفته و مى گويى خر برفت و خر برفت و خر برفت.

پس از نقل داستان، مولوى شعرى نقل كرده و مى گويد:

خلق را تقليدشان بر باد داد اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد

لذا تقليد به اين گونه كه مردم عوام دارند، براى جامعه ضرر دارد و قرآن مى گويد اين ديوانگى است.

از اين بدتر متابعت و پيروى بى اراده است كه اگر دليل اين متابعت را از وى بپرسند، علتش را نداند، اما بدون چون و چرا در تحت اراده و اختيار كسى واقع شود، يعنى اراده هيچ نقشى در اعمال او ندارد. قرآن شريف اين افراد را به گوسفند تشبيه مى كند.

وَ مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ اَلَّذِي يَنْعِقُ بِمٰا لاٰ يَسْمَعُ (1)يعنى اى پيامبر! سخنان تو به آنان كه در عصبيت و لجاجت واقع شده و ايمان نمى آورند نظير آن شبانى است كه گوسفندانش را هى مى كند و اين گوسفندان چيزى سرشان نمى شود.

و سپس مى فرمايد:

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ. اينان عقل ندارند، چشم بصيرت ندارند. اينها گوش شنوا و زبان گويا ندارد. لذا اينها ديوانه اند.

روان شناسان مى گويند كه يك گله گوسفندى را تصور كنيد،


1) سوره بقره، آيه 171.

شما تيركى در وسط جاده بگذاريد. گوسفند اول كه مى آيد به اين دليل كه مانعى در راه دارد از روى آن مى پرد. گوسفند دوم، سوم و دهم نيز مى پرند. سپس اين تيرك را از ميان راه برداريد، تيرك را كه برداشتيد گوسفند يازدهم نيز وقتى به آنجا رسيد مى پرد و تمام گوسفندان اين چنين مى كنند در حالى كه آن اولى كه پريده بود بر سر راه مانع داشت اما براى بعديها مانعى در كار نيست. كه قرآن شريف اين عمل را مذمت كرده و مى گويد اى انسان مسلمان! بايد عاقل بوده و مقلد نباشى، مگر آن تقليدى كه مانعى از آن نيست. نظير تقليد در فقه اسلام از مجتهد جامع الشرايط. لذا اگر به ما بگويند عقل چيست؟ مى گوئيم ميوه او فكر و غذاى او علم است. مى گوئيم كه كار او بدست آوردن بهشت و عبادت پروردگار است.

فضيلت عقل

قرآن شريف در روايات اهل بيت (س) بر عقل بسيار پا فشارى كرده و تعريف كرده اند.

فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ. ابتدا مى فرمايد: بشارت سعادت به عالم بده. و سپس مى فرمايد:

أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ. (1)دست عنايت خدا بر سر آنان است و مورد عنايت خاص


1) سوره زمر، آيه 18.

پروردگار عالم اند. اگر امتيازى براى عاقل و عقل نبود جز اين آيه شريفه كه مرتب در قرَآن تكرار شده است (شايد بيشتر از 50 مورد) و مى فرمايد: كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (1)(يعنى ما قرآن را با تفصيل و محكم و براى انسان عاقل فرستاديم)، براى او كافى بود. از اين آيه شريفه استفاده مى كنيم كه يكى از اهداف نزول قرآن، پرورش و احترام و به عقل و عاقل است.

مرحوم كلينى رحمه الله عليه در ابتداى اصول كافى قريب 30 روايت در فضيلت عقل مى فرمايد. نخستين روايت اين است كه آنگاه كه پروردگار عالم عقل را خلق كرد، خود پروردگار با آن حرف زد. فرمود

: فقال اقبل فاقبل ثم قال ادبر فادبر. (يعنى تسليم صد در صد) گفت برو، رفت، گفت بيا، آمد. سپس از جانب حق سبحانه و تعالى خطاب شد كه به عزت و جلالم سوگند هيچ موجودى شريف تر از تو خلق نكردم و هركس را كه خيلى دوستش دارم، به او عقل داده و عقلش را كامل مى كنم و سپس فرمود به واسطه تو عقاب كرده و ثواب ميدهم و كارها بدست توست.

موسى بن جعفر (ع) به هشام بن حكم روايت مفصلى را ميفرمايد و در ضمن روايت مى فرمايد:

ان الله على الناس حجتين حجه ظاهره فهو الأنبياء و حجه باطنه فهو العقل.

يعنى پروردگار عالم دو حجت دارد يكى پيغمبر و امام و ديگرى عقل انسان. يكى حجت ظاهر و ديگرى حجت باطن است. براى شرافت عقل همين روايت كافى است كه به فضيلت آن پى


1) سوره روم، آيه 28.

برده و شب و روز بدنبال تحصيل عقل باشيم. چه خوش گفت آنكه گفت: به آنكه دادى، چه ندادى و به آنكه ندادى، چه دادى. مال و منال و تمكن و رياست در مقابل ذره اى عقل اصلاً و ابداً ارزش ندارند. لذا امام صادق (ع) مى فرمايد: اُف برآن قومى كه در پى كامل كردن عقلشان نباشند. علم، عقل را آبيارى ميكند، اين گونه جلسات به عقل نشاط مى دهد، چنانچه غرق شدن در دنيا و كارهاى آن عقل را بى نشاط كرده، كم كم آن را كشته و انسان را بى عقل مى كند.

و بالاخره در روايتى امام صادق سلام الله عليه مى فرمايند كه اصلاً عقل آن است كه عمل را با آن مى سنجند و الا اگر انسان بى عقل باشد هر چه اعمال زياد هم بجا آورد ارزشش كم است. بعد امام صادق سلام الله عليه مثالى زده مى فرمايند: عابدى در جزيره اى عبادت مى كرد. ملكى آمد و رد شد. عابد را بسيار گرم عبادت يافت، اما وقتى نظر كرد ثواب او را بسيار كم ديد. تعجب كرد كه اين همه عبادت، چرا اين قدر ثواب كم دارد!؟ لذا ذستور داده شد برو و كمى با او حرف بزن اين ملك به جزيره آمد، يك شبانه روز با او بود. ديد خيلى عبادت مى كند، خيلى در عبادت گرم است. ملك به او گفت كه خيلى عبادت مى كنى، براى عبادت محل خوبى است.

اين عابد گفت: بله، جاى خوبى است اما يك عيب دارد و آن اين است كه اگر خدا خرش را مى داد ما اينجا مى چرانيديم خيلى خوب بود

آيا عقل مى تواند جلو غرائز را بگيرد؟

معمولاً اگر انسان عالم و متفكر نبوده و مانند كرم ابريشم در اين دنيا به خود بتند و به فكر تحصيل پول و شهرت و زندگانى مرفه و... باشد، كم كم عقلش را از دست داده و انسان كوته فكرى مى شود و آن قدر خرفت و بى عقل مى شود كه در اواخر عمر حتى به فكر نظافت نيز نيست.

شخصى مى گفت در اصفهان قحطى آمده بود. آقايان نانوا پيش يك مرد ثروتمند گندم دار رفته و به او گفتند: آقا گندم دارى؟

گفت يك من چند مى خريد؟

گفتند مثلاً يك تومان، گفت برو بالا. گفتند 12 قران، گفت برو بالا. گفتند 15 قران، گفت برو بالا. گفتند 2 تومان، گفت برو بالا. هر چه آنها گفتند آن شخص ثروتمند گفت برو بالا و بالاخره گندم به آنها نداد.

قحطى و گرانى تمام شد. بعد از مدتى پاى اين شخص ثروتمند درد گرفت. در شوراى پزشكان و بيمارستانها معالجه نشد تا اينكه يك دكتر از خارج آوردند. دكتر آمد، نگاهى به پا كردو گفت اين پا را بايد بريد. اين مرد وحشت كرد و دست روى انگشت پايش گذاشته و گفت از اينجا؟ پزشك گفت برو بالا. قدرى بالا آمد و گفت از اين جا؟ گفت نه بر و بالا. قدرى روى ساق پا آمد، دلش نمى آمد پا را ببرد تا آنكه به ران رسيد و دكتر گفت بله از اينجا بايد قطع شود. فردا پاى او را بريدند، اما درد او خوب نشد و از دنيا رفت. پير است و در هنگام مرگ، اما باز هم تقلب

گرانفروشى مى كند، باز هم به فكر خود و ديگران نيست. اگر انسان عقل داشته باشد به اينجا مى رسد؟ به جهنم رفته و در آنجا هم مى سوزد و ميگويد: لو كنا نسمع او نعقل. همه و همه مخصوصاً پيران مجلس قبل از اينكه العياذ بالله در جهنم بگوئيد: لو كنا نسمع او نعقل، هنگام خواب مقدارى به فكر قبر باشيد.

موسى بن جعفر سلام الله عليه فرمود: ليس منا من لم يحاسب نفسه. يعنى شيعه نيست آنكه حساب شبانه روزش را نكند.

اى آقاى تاجر يا كاسبى كه دفتر روزانه و سالانه و دفتر جزء و كل دارى، خواهش مى كنم بيا و دفترى براى گفتار و كردارت باز كن. بيا عاقل شو و اين عقل را بكار ببر. وقت خواب يك حسابى بكن و ببين آيا امروز بهشتى شدى يا نه؟ نكند يك وقت خداى نكرده روى هم جمع شود و ناگهان جهنمى بشوى! شيعه نبايد جهنمى شود.

حال اين عقل با اين شرافت و فضيلتش آيا مى تواند جلوى غرائز را بگيرد؟ آيا مى تواند اين انسان را كنترل كند؟ در حال عادى بله. اگر انسان عاقل باشد درحالى كه غريزه جنسيش طوفانى نباشد، عقل اين غريزه را مى تواند مهار كند كه فرد بى عفت نشود. زن عاقل، بى عفت نيست. عقل و عفتش در حال عادى در مقابل گناه او سدى مى شود. اگر غريزه طوفانى شد و شهوت جنسى جلوه كرد، عقل گوشه نشين مى شود.

يوسف (ع) مى گويد:

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ.(1)


1) سوره يوسف، آيه 24.

اگر عصمت من نبود، اگر «برهان ربه» نبود، من هم تمايل به زليخا پيدا مى كردم. «برهان ربه» مرتبه آخر ايمان است. ايمان قلبى مراتبى دارد كه بعد درباره اش صحبت مى كنم. مرتبه اولش را علم اليقين و مرتبه آخرش را حق اليقين مى گوئيم. خدا نكند انسان پول پرست بشود يعنى در بازار، غريزه حب به مال در او جلوه گر شود كه آن وقت ديگر از عقل كارى ساخته نيست.

مجلس پنجم اهميت علم در اسلام

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

بحث ما درباره اين بود كه انسان مى خواهد رها باشد و اين ممكن نيست و بايد غرائز او مهار شود. چه چيز مى تواند او را مهار كند؟ در اين رابطه هشت عنوان گفته شده است. يكى از آنها عقل بود كه درباره آن صحبت شد و ديديم كه انصافاً موجود شريفى است كه امتياز انسانها از ساير حيوانات به اوست.

اين عقل، غرائز را در حال عادى مى تواند كنترل كند، اما اگر غريزه طوفانى شد، ديگر صداى عقل به جايى نمى رسد. عقل مانند يك سد خاكى براى آب است. اگر آب طغيان نكرده باشد اين سد خاكى براى اين آب كافى است و ميتواند اين آب را كنترل كرده و آن را براى استفاده مهيا سازد اما اگر طوفان شد و آب طغيان كرد، معلوم است كه سد خاكى در مقابل آن سيل نمى تواند عرض اندام كند، سيل بنيان كن است و بايد مقابل آن را سد كرد. غريزه به منزله آب است كه اگر حالت عادى خود را حفظ كرده باشد، عقل ميتواند آن را كنترل كرده و از آن استفاده كند. اما اگر اين غريزه طوفانى شد، نظير آبى كه تبديل به سيل گردد

ديگر سد خاكى در مقابلش نمى تواند قد علم كند. آنگاه كه غريزه طوفانى شد از عقل كارى ساخته نيست و نمى تواند آن را مهار كند. براى مهار آن چيز ديگرى لازم است و آن همانا ايمان به خدا، ايمان به مبدأ و معاد، ايمان قلبى، يعنى ايمانى كه از را تقيّد به شرع براى انسان پيدا ميشود است. ايمانى كه از نماز، روزه، جهاد، حج، كمك به ديگران، خمس و زكات و مخصوصاً اجتناب از گناه پيدا بشود، سدى محكم در مقابل غرائزيست كه بر انگيخته شده اند. غرائز هر چه زياد، طوفانى و طغيانى باشند اين سدّ در مقابل آنها مى تواند عرض اندام كند. در واقع بايد بگويم اگر ايمانى قلبى حاصل شد، اصلاً نمى گذارد غرائز طوفانى شده و طغيان كند، ايمان قلبى مى تواند اسب چموش غرائز را رام كرده و آنگاه عقل عروج كند و به منتهاى سيرش كه عند الله است برسد.

اهميت علم

بحث بعدى درباره علم است. افلاطون و شاگردانش مى گويند اگر جامعه يا فرد عالم شد، علم آنان سد محكمى در مقابل غرائز و نيروى كنترل كنندهاى براى انسان است لذا افلاطون در مدينه فاضله اش ميگويد: اگر جامعه يا فرد را عالم كردى مى توانى آنها را كنترل نمايى، اگر براى انسانها علم به مفاسد و مصالح يا علم به اخلاق رذيله و فضائل انسانى حاصل گشت آنگاه ديگر جامعه يا فرد كنترل و تضمين شده است. حال بايد نگريست كه آيا اين سخن افلاطون صحيح است؟

علم در اسلام اهميت زيادى دارد. تعليم و تعلّم به اندازه اى

در اسلام اهميت دارد كه از نظر قرآن شريف برنامه 23 ساله پيغمبر اكرم برنامه تعليم و تعلم است. شهيد ثانى عليه الرحمه در ربط با سوره علق كه بنابر مشهور در ابتداى پيامبرى بر حضرت نازل شده است، مى فرمايد: اين سوره به منزله برائت و استحلال است. اين سوره برنامه 23 ساله پيغمبر اكرم را تعيين مى كند و مى بينيم قرائت، قلم، تعليم، تعلم، معلّم، و متعلّم در اين سوره بوده است.

اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ اَلْأَكْرَمُ اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ اَلْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ. (1)لذا به فرمايش اين فقيه استاد اخلاق يعنى شهيد دوم رضوان الله عليه برنامه پيغمبر اكرم تعليم و تعلم است. در سوره جمعه هم مى فرمايد هدف همين است:

هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ. (2)پيغمبر با معجزه آمده و هدف از آمدن پيامبر و قرآن، آموزش و پرورش، تربيت و تعليم و تعلّم است. در روايات هم مى خوانيم كه 9 پيامبر اكرم بارها فرموده اند كه

: بعثت للتعليم. چنانچه فرموده اند: بعثت لاتمم مكارم الاخلاق.

شهيد عليه الرحمه مى نويسد كه پيغمبر وارد مسجد شدند. يك جلسه قرآن بود، از آن گذشتند، بعد از آن جلسه دعا بود، از آن نيز گذشتند. در كنار آن جلسه ورد و ذكر بود، از آن نيز عبور كردند تا


1) سوره علق، آيات 3-5.

2) سوره جمعه، آيه 2.

آنكه به جلسه اى رسيدند كه جلسه اهل علم بود، در آن نشستند و سه مرتبه فرمودند: بعثت للتعليم. من براى تعليم و تعلّم آمده ام، آمده ام تا علم را رواج داده و سطح علم را بالا ببرم.

تعليم تعلم در اسلام

با ملاحظه كوتاهى به كتب مخصوصاً كتاب بحار الانوار مرحوم علامه مجلسى رضوان الله عليه كه بر گردن شيعه حق بزرگى دارد، مى بينيم كه در يك جلد كتاب، روايات اهل بيت درباره تعليم و تعلم و فضيلت تعلم را گرد آورى نموده است. و بالاخره نخستين روايتى كه مرحوم كلينى در اصول كافى نقل مى كند درباره علم است. يعن اين 8-7 جلد اصول كافى نخستين روايتش همين است. مى فرمايد كه اين روايت را شيعه و سنى هر دو از رسول اكرم (ص) نقل كرده اند كه: طلب العلم فريضهٌ على كل مسلم و مسلمه.

پيغمبر فرمود: تعليم و تعلم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است. و مى فرمود: خداى تبارك و تعالى مدرسه و اين گونه مجالس را دوست دارد. لذا روايات فراوانى داريم كه در اين گونه مجالس، ملائكه مى آيند، بالهايشان را پهن كرده و معلّم و متعلم بر بال آنا ن مى نشينند و وقتى به آسمانها مى روند افتخار ميكنند كه ما بالمان فرش معلّم و متعلّم شده است و به اين كلام افتخار مى كنند كه رفتيم و بالهايمان را پهن كرده، فرش براى جلسه حوزه و جلسه تعليم و تعلّم قرار داديم. و بعكس آن اسلام، تسامح در تعليم و تعلّم را به اندازه اى مبغوض داشته كه در روايات فراوانى مى خوانيم: من لم يتفقه فالّدين فهو اعرابى.

و اين زنگ خطر بزرگى است و به قول اعرابيون اين

جمله، جمله ساده اى نيست. آن كسى كه در صدد تعليم و تعلم نبوده و جاهل باشد مسلمان نيست. اگر چه مى گويد مسلمانم، لكن از آن افراد زمان جاهليت است. اى كاش لااقل مى گفت كافر است. كفر زمان جاهليت يك كفر خاص نكبت بار و سراپا نكبت و انحراف بوده است. كفر دختركشى، كفر آدم كشى، كفر غارت گرى و بالاخره كفر بى عفتى كه قرآن شريف مى فرمايد: اينان بقدرى آلوده بودند كه با عشوه گريها و رقصها در طواف كعبه بودند. اين روايت مى فرمايد كسى كه در ربط با تعليم و تعلم اهميت به دينش ندهد،

فهو اعرابى. بعد مى فرمايد:

لا ينظر إليهم يوم القيامه.

و اين جمله نسبت به جمله اول زنگ خطر مهمترى است. يعنى در روز قيامت خدا اصلاً نظرى به اين فرد ندارد، واى به حال كسى كه پروردگار عالم در اين دنيا و يا در آخرت نظرى به او نداشته باشد. و اصولاً ذكر پيغمبر اكرم (ص) اين بود كه ميفرمود:

اللهم لا تكلنى الى نفسى طرفه عين ابدا.(1)يعنى خدايا مرا يك لحظه به خودم وا مگذار. آن كس كه جاهل بوده يابى تفاوت نسبت به كار و كسب و نماز و... باشد، خدا ديگر نظر لطف به او ندارد. پيغمبر اكرم (ص) مى فرمود: بدا به حال مسلمانى كه لااقل روز جمعه مهيّا براى تعليم و تعلّم و ياد گرفتن مسائل دينى نباشد. و بالاخره الكمال كل الكمال التفقه فى الدين و الصبر على النائبه و تقدير المعيشة.

اين روايت هم از طريق نبوت و هم از ولايت نقل شده كه


1) سوره آل عمران، آيه 77.

مى فرمود: يك انسان كامل انسانى است كه اين سه صفت را داشته باشد:

اول اين كه مسئله دان باشد يعنى آنچه در ربط با دين احتياج دارد، بداند.

دوم اين كه استقامت، صبر و بردبارى در مسائل داشته باشد.

سوم اينكه ميانه رو باشد نه عياشگر باشد نه بخيل، نه افراطگر و نه تفريط گر باشد. قرآن شريف به اندازه اى اهميت به علم مى دهد كه ميفرمايد آنجا كه علم و تعليم و تعلم و عالم باشد اگر چه از تمدن، دهى بيش نباشد اما شهر است، و بر عكس آنجا تعليم و تعلّم و علم، عالم و متعلّم نباشد، اگر چه از نظر تمدّن بسيار عالى باشد امّا ده است.

در سوره «يس» مى بينيد قضيه «انطاكيه» را مطرح مى كند. انطاكيه شهر بسيار مهمى است. مى فرمايد:

وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ اَلْقَرْيَةِ إِذْ جٰاءَهَا اَلْمُرْسَلُونَ. (1)بعد چند آيه كه ميگذرد، مى فرمايد:

وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا اَلْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعىٰ قٰالَ يٰا قَوْمِ اِتَّبِعُوا اَلْمُرْسَلِينَ.(2)قبل از اينكه آن پيغمبر يا آن سه رسول در شهر بيايند (يا پيغمبر بوده يا فرستاده حضرت عيسى (ع)، اما ظاهراً پيغمبر بودند) قبل از اينكه عالم در آن شهر بيايد، يك ده بود. و اضرب لهم


1) سوره يس، آيه 13.

2) سوره يس، آيه 20.

مثلاً اصحاب القريه. و آنگاه كه پيامبران در آن آمدند، مى گويد: و جاء من اقصى المدينه رجل. يك شهر شد.

اين شهر قم در اين چهل، پنجاه ساله، بيش از چندين هزار مدرس، مبلّغ و بالاخره عالم تحويل جهان داده. گرچه انصافاً از قمى ها بايد تشكر كنيم، اما بايد بدانند افتخار بسيار بزرگى دارند. از نظر قرآن، شهر، تمدن دارد براى اينكه علم دارد، براى اينكه مرجع تقليد تحويل جامعه مى دهد. براى اينكه يك نفر مثل استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب طلبه اى بوده و قم او را تحويل داده است.

و بالاخره قرآن شريف مى فرمايد كه اگر عالمى از شهرى رفت و يا فوت شد، آن شهر سبك قيمت، سبك وزن و ناقص مى شود. ميفرمايد:

أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا نَأْتِي اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا. (1)آيا مردم نديدند كه ما مى آئيم زمين را، كم مى كنيم آن را از اطرافش.

اما سجاد (ع) مى فرمايد اگر عالمى از يك دهى يا از يك شهر مُرد، اين شهر سبك قيمت و بى وزن و ناقص مى شود، خوشا به حال آنكه علم دارد. اين خلاصه تا اندازه اى مفسر قرآن و روايات اهل بيت (س) است. اگر انسان عالم و يا لا اقل متعلم نشد به قول امير المومنين (ع) «همج» و به قول امام صادق (ع) «رعاء» است.


1) سوره رعد، آيه 41.

انسان جاهل

اشاره

امام صادق (ع) مى فرمايد:

الناس ثلاثه: عالم، متعلم، اورعاء.

يعنى مردم سه دسته اند: يك دسته عالم، يك دسته متعلّم و يك دسته رعاء يعنى نفهم.

امير المؤمنين (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد:

الناس ثلاثه اما عالم او متعلم او همج.

«همج» پشه هايى هستند كه شب پيدا مى شوند. اين پشه هاى شب، اذّيت ميكنند. اما اگر نسيمى بوزد ديگر پيدا نيستند. همان نسيم اگر چه تند بادى هم نيست اما آنها را مى برد. باد از هر طرف بيايد از همان طرف مى روند. انسانى كه عالم نباشد به قول امام صادق (ع) و امير المؤمنين (ع)، «رعاء» و «همج» است. امير المومنين (ع) مى فرمايد: كه انسان جاهل يا افراط گر است يا تفريط گر كه در آن صورت به خود و ديگران آزار مى رساند. و. اتفاقاً اين انقلاب ما يكى از بدبختيهايش همين بوده است. اگر چه بسيار فرق كرده و ان شاء الله بهتر هم مى شود اما ميدانيد كه يكى از مصيبتهاى اين انقلاب همين بوده كه يك عدّه بى تفاوت و يك عدّه هم آن چنان كه حتى از رهبر عظيم الشان انقلاب نيز پيشى گرفته. المخلص فى خطر عظيم.

لذا همه بدبختيها از زمان حضرت آدم تا به الان، از زمان حضرت رسول تا حال، همين بوده است. علّت همه بدبختيها،

انسان جاهل است. جاهلى كه نمى تواند توازن خودش را حفظ كند.

الجاهل اما مفرط و مفرط.

اگر انسان عالم، يا پيرو عالم و روحانيت نشد، يا ظلم مى كند يا زير بار ظلم ميرود. كار استثمارگران از آن ابتدا كه روى كار آمدند اين بود كه مردم را در جهل نگه داشته، تا بتوانند از آنها كار بكشند. اكنون فرهنگ استثمارى در ممالك اسلامى بسيار زياد كار ميكند براى اينكه مردم در جهل نگه داشته و سپس از آنها كار بكشند، مانند زالو از آنها، مكيده و به آنها بگويند بارك الله. اكنون دقّت كنيد. آمريكا نفت عربستان را مى بلعد و همين عربستان به او ميگويد بارك الله. يادم نمى رود با يكى از آنها صحبت مى كردم، مى گفت كه شما نبايد بگوييد: «مرگ بر آمريكا!» براى اين كه آمريكا به ما خدمت ميكند. ما اينجا لباس آمريكايى پوشيده، و زير كولر آمريكايى ها نشسته ايم استراحت مى كنيم، صدمه اش را او مى كشد و استراحتش را ما مى كنيم! اين همه خدمت مى كند پس بايد از او قدر دانى كرد! معمولاً اين فرهنگهاى استعمارى اين نتايج را در بر دارد.

انسان جاهل قصد ثواب و آبادى دارد اما اعمال او گناه شده و باعث خرابى مى گردد. به اين مثالها كه ايينه فكر جامعه است دقّت كنيد، مثال دوستى خاله خرسه مَثَل زيبايى است. مى گويند كه صاحبش گفت كه كار كن، ديد مگسى روى صورت صاحبش نشست. اى خرس ناراحت شد. سنگى برداشت و براى اين كه مگس را فرارى دهد، بر سر صاحبش زد، معمولاً جاهل اين گونه است. ميآيد عمل نيكى انجام دهد، منجر به گناه مى شود.

اما صادق (ع) فرموده بودند كه تعريف يك شخصى را پيش من ميكردند، من دلم مى خواست اين فرد را ببينم. يك وقتى از خانه بيرون رفتم، ديدم كه اطراف يك شخصى را گرفته اند و به من گفتند: آن كسى را كه مى خواستى ببينى اين فرد است.

دنبال او راه افتادم، او هم تا چشمش به من افتاد من را رها كرد و رفت. دنبال او رفتم گفتم بهتر است او را تنها پيدا كنم. ديدم رفت به يك مغازه انار فروشى، دو تا انار دزديد و بعد رفت به يك مغازه نانوايى و دو تا نان دزديد. بعد هم رفت به يك خرابه و اين ها را صدقه داد و آنها را بين 4 فقير تقسيم كرد. زمانى كه خواست از خرابه بيرون برود، او را گرفتم و گفتم: چرا اين كار را كردى؟

گفت: چه كار كردم؟

گفتم: همه چيز را ديدم.

گفت: تو كه هستى؟ خودت را معرفى كن!

معرفى كردم. گفت تو نوه رسول خدا هستى و مسئله بلد نيستى؟ مگر قرآن را نخوانده اى؟

گفتم: كدام قسمت را؟

گفت: من جاء بالحسنه فله عشر امثالها(1). اگر كسى يك كار خوب بكند خدا 10 برابر به او ميدهد. من 4 فقره دزدى كردم، 2 تا انار و 2 قرص نان. 4 فقره دزدى و لذا 4 گناه در نامه عمل من نوشته شد اما اينها را صدقه دادم، يك انار برابر 10 حسنه، انار دوم برابر 10 حسنه. همچنين 1 قرص نان برابر 10 حسنه ى ديگر و قرص دوم نان باز


1) سوره انعام، آيه 160.

هم برابر 10 حسنه ى ديگر. 40 حسنه، 40 ثواب در مقابل 4 گناه، پس 36 ثواب براى من باقى مى ماند.

امام صادق (ع) مى فرمايند: به او گفتم چه حسابى كردى؟ تو نه تنها ثواب نكردى كه 8 گناه كردى. 4 گناه مربوط به دزدى، 4 گناه مربوط به تصرف بى اجازه در اموال مردم. اعمال جاهل معمولاً اين گونه است، لذا اسلام و روايات اهل بيت (س) درباره علم، تعليم و تعلم صحبتهاى فراوانى كرده است. حتّى رئيس المحدثين مرحوم صدوق عليه الرحمه، اين مردى كه آشنا به روايات اهل بيت (س) است در اعمال شب قدر مى فرمايد كه ثلث آخر شب قدر فضيلتش بهتر از اول شب و ثلث او ل و دوم است. ثلث آخر بهترين اوقات در تمام ايام سال است. يعنى در تمام سال به انداره آن ثلث آخر از نظر فضيلت و قد رو منزلت، زمانى پيدا نمى شود. صدوق عليه الرحمه ميفرمايد در جلسه مجتهدين، علما و آشنايان به دين مذاكره شد كه در آن ثلث آخر شب، چه عملى افضل از همه اعمال است؟ همه گفتند: تعليم و تعلّم.

آيا علم مى تواند غرائز را كنترل كند؟

حال آيا اين علم با اين فضيلتش مى تواند غريزه را مهار كند؟

در حال عادى بله. براى اينكه معمولاً عالم يا افرادى كه با علم سر و كار دارند، مى بينم مسئله اى بنام جنايت برايشان بسيار كم است حالا اگر چه براى حفظ آبرو و شخصت باشد. براى مثال بازاريهاى نجيب معمولاً شهربانى و دادگسترى را نديده اند. رو حاينون صالح با دادگسترى و شهربانى سرو كار ندارند يا كاسبهاى اصيل اين ها معمولاً

(مخصوصاً زمان طاغوت) سرو كارى با امنيه، شهربانى، دادگاه و دادگسترى نداشته اند، دليلش هم، اين است كه علم، تعلّم و متعلّم در حال عادى غريزه را در كنترل دارد اما اگر اين غريزه طوفانى شد، از علم كارى ساخته نيست.

ظاهراً افلاطون به خودش يا به شاگردانش نگاه كرده است و نديده كه تمام جنايتهايى كه در دنياى روز است به خاطر علم است و از مكاتب پيدا شده، از مكاتبى كه به جامعه بشريت عرضه شده است (مانند مكتب فرويد). اگر چه مكتب فرويد را شاگردانش باطل كردند اما اثر مخرب آن هنوز باقى است و شايد تا 1000 سال ديگر باقى باشد. بى بند و بارى و شهوترانى دنياى روز، بخاطر علم و بخاطر مكتب فرويد است. چرا كه مى گويد همه غرائز به غريزه جنسى بر مى گردد حتى كودكى كه پستان مادر را ميمكد، اين هم از غريزه جنسى است بعد يكى از شاگردانش مى گويد: اگر تو گرسنه بشوى يك زن زيبا را براى خوردن بهتر مى دانى يا براى اعمال شهوترانى؟ اين حرف، عالى است. مكتب فرويد باطل شد اما نكبتش بسيار است.

مكتب دوركيم نيز قابل تامل است. او يك يهودى است، فرويد نيز يهودى است. اين يهوديها مصيبتها بار مى آورند. تمام اين مكتبها، حتى مكتب ماركس (ماركس يهودى است) ساخته و پرورده يهوديها است، خودشان هم ميدانند، شايد فرويد مى دانسته كه مكتب وى باطل است. اما مى گويد كه ميشود از اين را ه مردم را بى عفت كنيم. مكتب دوركيم ديگر از اين بدتر است كه توسط شاگردانش باطل شد و گفتند كه او بر خلاف عقل و فطرت حرف زده است.

شما تصور مى كنيد كه مكتب ماركس با اين جامعه چه كرد؟ او جامعه و انسان را بسيار پست و بى مقدار كرد. من وقتى «سرمايه دارى» ماركس را مطالعه مى كردم از قضيه تيمور لنگ ياد كردم.

مى گويند تيمور لنگ به حمام رفت، كيسه كش آمد كه كيسه اش بكشد. پشت او را كيسه كشيد، رويش را به سمت او كرد و مى خواست با او حرف بزند. تيمور گفت: آقاى كيسه كش! من چه قدر ارزش دارم؟

گفت: قربان شما 100 تومان ارزش داريد.

گفت: اى احمق! اين لنگ كه به من بسته شده 100 تومان قيمتش است، آن وقت من 100 تومان ارزش دارم؟

گفت: قربان با لنگ حساب كردم و گفتم 100 تومان ارزش داريد!

مى بينيم ماركس انسان را به اينجا رساند كه بيشتر از يك اسباب يدكى بى ارزش، ارزش ديگرى براى او قائل نيست. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشان انقلاب، ريشه ى هر بدعت و دين تراشى، علم است اگر غريزه طوفانى نباشد، علم آنها را مهار مى كند، اما اگر غريزه شهرت طلبى طوفانى شود، مى شود ماركس و فرويد. جامعه را به آتش مى كشد، مى شود ميرزا محمد باب موسس فرقه بهائيت. به قول قرآن شريف مى كويد علمش نمى تواند كار بكند. مى گويد اگر غريزه طوفانى شد، خودش، الاغ و عملش يك بار بى سود مى شود.

مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً (1)عالم بى عمل مانند الاغى است كه يك بار كتاب را خود حمل كند. اين دروس براى خودش سودى ندارد. آنگاه كه غريزه طوفانى شد انسان در مقابل اين دروس، همانند الاغى باركش است.

طوفان غرائز و ايمان قلبى

قران شريف در سوره اعراف قضيه بلعم با عورا را مطرح مى كند.

اين قضيه بلعم باعورا در روايات معناى عجيبى دارد. خدا نكند غريزه طوفانى بشود. لذا از همه مخصوصاً از بازاريها كه صبح به صبح از خانه بيرون مى آيند تقاضا دارم به خدا پناه ببريد كه غرائز طوفانى نشود. براى مثال عصبانى نشويد. اگر وضعتان كساد است، اين پير زن كه بر در مغازه ات مى آيد يا زن و فرزندانت كه در خانه هستند، اينها كه كارى نكرده اند، تلافى كسادى بازار را بر سر اينها خالى كردن صحيح نيست. تقاضا دارم مواظب باشيد كه عصبانى نشويد. خداى نا كرده با گفتن يك حرف تند به يك پير زن، خطاب مى آيد كه ديگر تو را نمى آمرزم. يا يك دفعه شكستن دل مرد روستايى و ساده، خطاب مى آيد هر كارى هم كه انجام دهى ديگر تو را نمى آمرزم. خدا نكند غضب خداوند بجوش بيايد.

از كسبه مخصوصاً از جوانها تقاضا دارم كه بدانيد آنچه غضب خدا را متلاطم مى كند دل شكسته است، اگر چه انسان


1) سوره جمعه، آيه 5.

فاسدى باشد، چرا كه خدا بنده هايش را دوست دارد، اگر چه انسان نفهمى باشد. به شما اطمينان بدهم كه اين سيل ها و اين مسائل مى گذرد. انقلاب يك دفعه درست نمى شود اما شما مراقبت كنيد كه در اين طوفانها و در اين جزر و مدها خودتان را له نكنيد، اعصابتان را از بين نبرده و خودتان را نبازيد. فرد شجاع آن كسى است كه در پستى و بلنديهاى روزگار خويشتن را نبازد. در اين جزر و مدها، در اين سيل ها در اين طغيانها و طوفانهاى زندگى خودتان را نبازيد. علم و عقل تنها نمى توانند انسان را به جايى برسانند، پس چه چيز انسان را به آن مقام والاى حزب اللهى مى رساند؟

كاشف الغطاء انسان عالمى است، مى گويند كاشف الغطاء كه مرجع تقليد بود در محراب نشسته بود. گداى بى حيايى آمد و از ايشان چيزى خواست. ايشان چيزى به او ندادند. آن فرد به كاشف الغطاء آب دهان انداخت. ايشان براى خاموش كردن غضب ديگران بلند شد و در محراب ايستاد و عبايش را از شانه هايش انداخت و گفت هر كس كاشف الغطاء را دوست دارد به اين فرد پول بدهد. و خود ايشان بلند شده و در تمام صفهاى نماز گشت و پول زيادى جمع آورى كرده و به فرد گدا داد و سپس از او عذر خواهى كرده و گفت ببخشيد كه خشمگينتان ساختم!

چه چيز مى تواند انسان را به اين مقام برساند،؟ در جلسه اى ديگر از ايشان درباره عصمت انبياء و ائمه طاهره سؤال شد و تعجب كردند كه چگونه شخصى مى تواند هميشه معصوم باشد. كاشف الغطاء با يك بيان پر حقيقتى گفت: من به نوبه خودم 40 سال است كه حتى يك مكروه نيز به جا نياورده ام. پس

چه چيز مى تواند اين حالت را به انسان بدهد. يقيناً از ايمان قلبى چنين عملى ساخته است و نه ايمان عقلى كه حتى 40 دليل براى اثبات وجود خدا بياورد اما خدا را نبيند. براى روشن تر شدن مطلب قضيه بلعم باعورا را نقل مى كنم. او فردى بسيار مقدس و عجيب بود، حتى على بن ابراهيم عليه الرحمه نقل مى كند كه بلعم با عورا، مستجاب الدعوه بود اما خود را نساخته بود و ايمان در دل او رسوخ نكرده بود. معلوم مى شود از راه علم به جايى رسيده و اسم اعظم را بدست آورده بود تا زمانى كه غرائز طوفانى نبود، مقدس بود اما آنگاه كه اسم اعظم را فهميد بتوسط آن كارهاى ناشايست مى كرد.

فرعون او را به نزد خود خواند. بلعم با عورا كه ديد رفتن به نزد فرعون مساوى با جاه و مقام، پول و شهرت است دعوت او را قبول نمود و فرداى آن روز قصد نمود تا با الاغش به نزد فرعون برود. هر چه خواست حركت كند، الاغ حركت نكرد ولى آن قدر غريزه ى او طوفانى بود كه پياده شد و بقدرى الاغ را زد كه او را كشت. اسم اعظم هم يادش رفت. دو سه حاجت شرم آور از خدا خواست كه هيچ ديوانه اى از خدا اين حاجتها را نمى خواهد و سپس به اندازه اى مبغوض پروردگار شد كه قرآن او را تشبيه به سگ كرد. در آن آيه كه ذكر شد تشبيه به الاغ شده بود و در اين آيه تشبيه به سگ كرده است.

وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا (1)بخوان براى مردم، حكايت كسى را كه آيات خود را به او عطا كرديم.


1) سوره اعراف، آيه 175.

در طوفانها علمش را زير پا گذاشت. يعنى علم نتوانست غريزه او را مهار كند.

فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ (1)او تابع غريزه شد شيطان مهارش نمود، پس از گمراهان عالم گرديد.

وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ. (2)او خود را نساخته بود و لذا غريزه اش طوفانى شده و پيروى هواى نفس كرد و مخلّد در زمين ماند.

فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ.(3)و چنين انسانى مانند سگ هار و درنده اى است كه ديگران از او در امان نيستند و چه او را تعقيب كنى يا به حال خود واگذارى، از گزند او در امان نيستى.

خلاصه كلام

خلاصه كلام اى است كه تحصيل علم، واجب و بر همه لازم است. بدا به حال آن كسى كه در ميان حوزه علميه قم بوده اما مسائل دينى را بلد نباشد.

نبوت و امامت هر دو فرموده اند: لا ينظروا الله يوم القيمه. علم خوب است اما براى بحث ما مفيد نيست. براى جلوگيرى از غرائز در هنگام طوفانى شدن مفيد نيست كه آن نيازمند نيروى ديگرى است. ايمان كاشف الغطايى مى خواهد. از همه و مخصوصاً از جوانهاى


1) سوره اعراف، آيه 175.

2) 2.3 و 3. سوره اعراف، آيه 176.

3)

عزيزم تقاضا دارم كه بيائيد معاهده كنيم كه مقيد به ظواهر شرع شويم كه تقيد به ظواهر شرع نيازمند كوشش فراوان است. اين درخت فطرت و ايمان را آبيارى و ريشه دار كنيم كه در آن صورت در جزر و مد سرگردان نمى شويم و اگر دنيا آخرت بخواهيد راه همين است. براى سعادت چاره اى نيست الا ايمان قلبى و ايمان قلبى هم پيدا نمى شود مگر با تقيد به ظواهر شرع، به نماز، به روزه، به انفاق به ديگران و مخصوصاً خدمت به ديگران و بدست آوردن دل آنها و مخصوصاً اجتناب از گناه. چرا كه گناه هر چند كوچك اما براى پژمرده ساختن نهال و درخت ايمان سمى بزرگ و مهلك است.

مجلس ششم آثار وجدان اخلاقى

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

سومين عاملى كه براى كنترل گفته اند، نفس لوامه است كه به آن وجدان اخلاقى هم مى گويند و علماى علم اخلاق، روان شناسان و مخصوصاً روان شناسان امور تربيتى درباره اين نيرو اصرار فراوان دارند.

حقيقت نفس لوامه

مقصود از نفس لوامه يعنى وجدان. كه البته حقيقتش را نمى دانيم، چنانچه حقيقت علم را نمى دانستيم كه چيست و از آثارش پى به آن برديم. در وجدان اخلاقى و نفس لوامه هم، چنين است. حقيقت آن را نميدانند، اما كارش معلوم است و از آثار آن پى مى بريم كه حالتى بنام نفس لوامه يا وجدان در انسان هست. كار نفس لوامه در كارهاى خير و خوب، قبل از عمل، تشويق و در حين عمل، ترغيب و بعد از عمل، تحسين است. شما كه وجدان و نفس لوامه داريد، اگر تصميم به انجام كار خيرى گرفتيد، نيرويى از درون، شما را تشويق

به آن ميكند كه به موجب آن حتى تاخير را جايز نمى دانيد.

آنگاه كه دنبال آن كاريد، ترغيب مى كند تا اينكه كار را انجام دهيد و وقتى كار انجام شد شما را تسحين مى كند آن چنان كه از انجام آن كار نشاط و سرورى در خود مى يابيد.

براى مثال تصميم گرفته ايد كه جهاز به دخترتان داده و او را شوهر دهيد. وقتى اين تصميم را گرفتيد نيرويى در وجودتان مرتب شما را تشويق به اين كار كرده و كوتاهى در آن امر را جايز نمى دانيد. وقتى هم كه پيگيرى آن كار را مى كنيد، آن نيرو مرتب ترغيب به جزء ديگر كار مى نمايد و آنگاه كه جهاز فرزندتان را كامل كرديد و او به خانه شوهر رفت، آن شب شما بسيار با نشاط و باسروريد، گويا نيرويى از درون شما را تحسين مى كند. لذا در كارهاى خير، عمل وجدان اين است: تشويق قبل از عمل، ترغيب در حين عمل و تحسين بعد از عمل.

اما در كارهاى بد: تهديد است قبل از عمل، كفّ و جلوگيرى است در حين عمل، و ملامت و سرزنش است بعد از عمل. يك انسان با وجدان اگر تصميم بگيرد كه نعوذ بالله با كسى تخلف كرده يا شخصى را گول بزند، براى مثال يك كاسب با وجدان تصميم بگيرد كه جنسى را كه دارد نفروخته، بازار سياه درست كند، در همان دم كه مى خواهد اين تصميم را بگيرد حالتى در درون اوست كه او را از اين عمل ترسانده و تهديدش مى كند. علم نيز دخالت زيادى در اين تصميم گيرى وجدان دارد. چرا كه به همان اندازه كه علم داشته باشد، تهديد كرده و او را از دنيا و آخرت مى ترساند. و در هر صورت تمام حربه ها را براى جلوگيرى از اين عمل بكار مى بندد.

اما اگر آن كار را انجام داد اين نيروى درونى، كف و جلوگيرى مى كند. يعنى اگر در مرتبه اول موفق نشد، در مراحل بعد مدام جلوگيرى و تهديد كرده، او را مى ترساند. تا اينكه عمل به پايان برسد و آنگاه ضربات و تازيانه هاى وجدان كار خود را آغاز مى كند. كه تو مسلمانى، چرا گرانفروشى و غش در معامله كردى؟! چرا آبروى ديگران را بردى؟ چرا ضربه به انقلاب زدى؟ اين ضربات وجدان آن قدر سنگين است كه گاه منجر به ضعف اعصاب يا حتى ديوانگى مى گردد. بسيارى از جنايتكاران را سراغ داريم كه ضربات و تازيانه هاى وجدان اينها را ديوانه كرده است.

نفس لوامه از ديدگاه قرآن

قرآن به نفس لوامه به اعتبار قوه ملامتگرى و سرزنش آن نظر دارد. يعنى به اين اعتبار به آن نام نفس لوامه مى دهد كه بعد از عمل، ملامت و سرزنش مى كند.

از ديدگاه علم، وجدان اخلاقى زير بناى بسيارى از كارهاست و مى توان گفت كه موضوع بعضى از رشته هاى جامعه شناسان نيز بوده و علماى علم اخلاق هم از آن استفاده ها كرده اند. اسلام براى وجدان اخلاقى اهميت زيادى قائل است. و براى اهميتش همين بس كه قرآن به آن قسم خورده و علاوه بر قسم، آن را در رديف و مجاور روز قيامت قرار داده و به هر دو قسم خورده است.

لا اقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنفس اللوامه(1).


1) سوره قيامت، آيه 1 و 2.

يعنى قسم به روز قيامت و قسم به نفس لوامه. قسم به وجدان اخلاقى كه در انسان است.

شايد مراد از پهلوى هم قرار گرفتن نفس لوامه و روز قيامت اين باشد كه در روز قيامت جا بجايى و اشتباه در كار نيست. اين گونه نيست كه در روز قيامت جاى انسان بهشتى و جهنمى عوض شود. اين گونه نيست كه در آن روز حقى را ناحق ناحقى را حق جلوه داده و پارتى بازى و رشوه خوارى صورت گيرد. در آن روز با زور نيز نمى توان به بهشت يا جهنم رفت. لذا قرآن شريف به هر چهار مورد در دو آيه اشاره مى كند. در ابتداى سوره بقره آيه 48 ميفرمايد:

و اتقوا يوماً لا تجزى نفس عن نفس شيئا. اشتباه نيست. و لا يقبل منها شفاعه. پارتى بازى نيست. و لا يوخذ منها عدل. رشوه بازى هم نيست. و لا هم ينصرون. زور هم نيست. همين شيوه روز قيامت در نفس لوامه و وجدان اخلاقى نيز هست. نفس لوامه اشتباه نمى كند. در سوره و الشمس نيز به آن قسم خورده و در ضمن قسم خوردن، اهمينش را مى رساند و مى فرمايد:

و نفس و ما سويها.

قسم به نفس لوامه، آن نفس لوامه اى كه اشتباه نداشته و تميز خوبى ها از بديها در ذات اوست. اگر بخواهيد با او پارتى بازى كنيد و از او تعريف كنيد و بگوئيد بارك الله! كارى به ما نداشته باش تا ما كارمان را انجام بدهيم يا به او رشوه بدهيد كه تو مونس خوبى براى من هستى، پس بگذار كارم را انجام دهم يا اينكه به زور بخواهيد كلاه سرش بگذاريد، اينها اثرى نداشته و او كار خود را بدون اشتباه انجام

مى دهد. لذا از نظر قرآن موجود با شرافتى است.

وجدان اخلاقى و عاطفه

بيشتر كارهاى خير مربوط به اين وجدان است، براى اينكه اگر وجدان نباشد، عاطفه نيست و واى به حال ملت، خانواده يا فردى كه عاطفه در بين آنها و در وجودشان نباشد. شما ميدانيد كه دنياى روز با تمدن و علمش در لجنزار شهوت و فساد غوطه ور است و كسى هم نيست كه به فريادش برسد و آن به اين دليل است كه وجدان، عاطفه و نفس لوامه از قلوب بيرون رفته و علم جايگزين آن شده است. عاطفه از ديد اسلام اهميت زيادى دارد و آنچه در روز قيامت دستگير ماست، همين وجدان، عاطفه و كارهاى عاطفى است.

علامه مجلسى عليه الرحمه، آن مرد بزرگ كه انصافاً خيلى به اسلام خدمت كرده است، آن مردى كه به قول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظلّه، شاه عباس را به استخدام خود در آورد. لذا يك دفعه در محضر ايشان مى گفتند كه چرا علامه مجلسى در بارى شد؟ ايشان فرمودند: خير، اشتباه كرديد! بگوئيد علامه مجلسى كه شاه عباس، درباره ى اوست.

علامه مجلسى، صفويه را استخدام كرد و آنها براى شيعه خيلى كار كردند. كاشف الغطاء شيخ بهايى و مجلسى اول، اينها واقعاً براى اسلام كار كرده اند و علامه مجلسى كه انصافاً خيلى كار كرد. يكى از سنيها گفته بود نگوئيد دين جعفرى، بگوئيد دين مجلسى. استاد بزرگوار ما مرحوم علامه طباطبايى رحمة الله عليه بارها به ما سفارش مى فرمودند (خود ايشان آن زمان كه در تبريز بودند اين كار را

كرده بودند) كه اگر كسى يك دوره بحار الانوار را مطالعه كند يا داشته باشد، از معارف اسلامى همه چيز دارد. مقصودم خدمات بزرگ علامه مجلسى است كه هر كدامش را كه حساب بكنى از مراتب آخر بهشت است.

شخصى خواب ايشان را ديد. عرض كردآقا در چه حال هستيد؟

فرمودند يك چيز بدرد من خورد. زمانى به مسجد مى رفتم، تگرگ بسيار تندى شروع شد و بچه گربه اى زير رگبار تگرگ بود. من اين گربه را زير پوستينم گرفتم. پوستين را روى سرم انداخته بودم و تگرگ به هيچ كدام ما اصابت نمى نمود. وقتى كه تگرگ تمام شد بچه گربه را رها كردم. اين امر خيلى مرا كمك نمود.

مجدداً در باره ايشان نقل مى كنند كه فرموده بود يك كار مرا خيلى كمك نمود. و آن اينكه روزى در كوچه هاى جو باره (در اصفهان كوچه اى است بنام جوباره كه يهودى نشين و بسيار كثيف بود. اين كوچه نزديك مسجد جمعه است كه علامه مجلسى اول و دوم در آنجا نماز مى خواندند) يك كودك يهودى را ديدم. در آن وقت يك سيب در دست من بود. زمانى كه اين كودك به من رسيد و سيب را در دست من ديد خيلى خوشحالى كرد. من سيب را به آن كودك يهودى دادم و همين امر براى من نتايج پر بارى داشت.

تجسم اعمال در آخرت

در ذكر اخلاقيات يك عارف نقل مى كنند كه فرموده بود:

من بى توفيقى عجيبى پيدا كردم و شب خواب ديدم كه من گفتند:

شَكَت عَنكَ عُصفُورتَه فى الحَضرَة. گنجشكى از تو در نزد خدا شكايت كرده است. وقتى از خواب بيدار شدم به خاطر آوردم كه من بچه گنجشكى را گرفتم، مقدارى با آن بازى كرده و رهايش كردم. مى گويد از اين مسئله خيلى ناراحت شدم. و از بس دلم گرفته بود به بيابان رفتم. آنجا ديدم كه يك مار، بچه گنجشكى را به دهان گرفته است. عصايم را بلند كردم. مار بچه گنجشك را رها كرد. شب در خواب ديدم كه به من گفتند: شكرت عنك عصفورته فى الحضره. گنجشكى نزد خدا از تو تشكر كرد. آنگاه توفيق و نشاط در عبادت پيدا كردم.

بر عكس اين جريان هم هست كه يكى از علماى بزرگ را به خواب ديدند. فرموده بود كه عقربى صبح به صبح شست پاى مرا نيش مى زند و من تا فردا صبح به درد اين عقرب مبتلايم و فردا صبح دوباره اين عقرب مى آيد. و بعد فرموده بود اين عقرب را خود من با زخم زبان به يك مسلمان فراهم كردم.

اين گونه مسائل ريشه قرآنى هم دارد. قران مى فرمايد:

يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً.(1)خدا خيلى بر انسان رافت دارد، از اين رو او را ترسانده و مى گويد: بدان كه هر كارى انجام دهى، همه را در پيش روى خود حاضر مى بينى و اين عمل، رفيق خوب يا بد تو تا روز قيامت است. لذا غيبت، آبروى مسلمان ريختن، پرخاشگرى در خانه و بيرون و زخم زبانهاى ما مخصوصا به افراد زير دست و افرادى كه پناهى جز


1) سوره آل عمران، آيه 30.

خدا ندارند، اينها عقرب شده و ميگزد. و بترسيد از اين عقربها كه خود تهيه ميكنيد.

از همه شما تقاضا دارم در اين اوضاع استثنايى انقلاب كه امتحان عجيبى براى همه اقشار ملت اعم از روحانى، كارگر، تجار، كسبه و... است، مراقب خود باشيد.

روايتى است از وصاياى ائمه طاهره (س) كه امام موسى بن جعفر (ع) از امام باقر (ع) و ايشان از امام سجاد (ع) و ايشان از امام حسين (ع) و ايشان از امير المؤمنين (ع) روايت را نقل مى كنند كه پدرم فرمود

: اياك و الظلم من لا يجد ناصراً الّا الله.

يعنى اصلا ظلم نكن، مخصوصاً به كساى كه پناهى جز خدا ندارند. مانند زن در خانه، شاگرد در مغازه، زن يا مرد روستايى يا آن مشترى ساده لوح. مراقب باشيد كه پرخاشگريها از بى عاطفگى و مهربانيها از عاطفه و و جدان است. لذا هر كه وجدانش بيشتر، اين فرد، ايثار، عفو وگذشتش بيشتر است تا آنجا كه به مقامات والايى برسد.

غزالى در احياء العلوم نقل مى كند كه شخصى با عنوان فرماندار به شهر حمصّ آمد. بعد از مدتى از او شكايت كردند و اين فرد با پاى پياده از آنجا به مدينه آمد و با همان كوله بارى كه بر دوش داشت به مسجد وارد شد. گفتند اولين شكايت اين است كه روزها دير از خانه بيرون مى آيى.

گفت: درست است.

شكايت دوم اين است كه شبها اصلاً پيدايت نيست.

گفت: اين هم درست است.

شكايت سوم اين است كه هفته اى يك مرتبه هم ناپديد

مى شوى. گفت: اين نيز درست است. اما اينكه صبح دير از خانه بيرون مى آيم بخاطر اين است كه من كارهاى خانه را با خانمم قسمت كرده ام و نان پختن به من افتاده و من خمير مى كنم، چون هوا بسيار سرد است تامى آيم نان را بپزم مقدارى دير ميشود.

گفتند بسيار خوب اين جوابت قانع كننده است.

اينجا يك نكته بگويم و آن اينكه آقا مقدارى ياد بگيريد. حالا يك وقت خداى ناگرده يكى بگويد زنها را جسور كردى! حالا اگر هم ياد نمى گيرى، تقاضا دارم پرخاشگريها در خانه نباشد. اين برخوردها فشار قبر دارد و فشار قبر و منگنه الهى انسان را له مى كند و حرف ما به اينجا مى رسد كه اين پرخاشگريها و بد اخلاقيهاى در خانه، انسان را سگ مى كند. يكى از بزرگان خواب يكى از ديگر از بزرگان را ديد كه بصورت سگ است. گفت تو كه فرد مقدسى بودى، چرا سگ شده اى؟!

گفت: آه از بد اخلاقى در خانه! آه از بداخلاقى در خانه! آه از بد اخلاقى در خانه!

لذا پيغمبر اكرم شير ميدوشيد، لباس وصله ميكرد، خمير مى كرد، نان مى پخت. اينها را نمى گويم اما تقاضا دارم در خانه و سر كسب مرد باشيد، پر خاشگر نباشيد. پرخاشگرى مال پلنگ است و لذا اين روحيه انسان را به صورت پلنگ در مى آورد. زشت است كه يك شيعه بصورت پلنگ وارد صف محشر بشود.

اما اينكه چرا شب ها پيدايم نيست به اين دليل است كه من وقتم را بين مردم و خدا قسم كرده ام. شبها را به خدا و روزها را با

مردم اختصاص داده ام. لذا روزها براى خدمت كردن به مردم آماده ام و شبها هم دلم مى خواهد رابطه و راز و نياز با خدا داشته باشم.

اما اينكه چر هفتهاى يك بار ناپديد مى شوم بخاطر ايناست كه من يك دست لباس دارم و هفتهى يك بار حمام ميروم. وقتى حمام مى روم لباسم را د رمى آورم و زنم آنها را مى شورد و چون هوا بسيار سرد است، اين لباس دير خشك ميشود. بنابراين وقت مى گذرد، و روزهاى جمعه مردم نميتوانند من را ببينند. علاوه بر اين روز جمعه روز عبادت است.

آنها به او علاقمند شدند و مقدارى پول به عنوان جايزه به او دادند تا كسى را استخدام كند كه برايش نان پخته و درضمن يك دست لباس ديگر نيز تهيه كند. پولها را گرفت و پياده به شهر بازگشت. قبل از بازگشت به منزل به جارچى گفت كه فرياد كند كه من مقدارى پول پيدا كرده ام و هركس احتياج دارد بيايد تا به او پول بدهم. مقدارى از پولها را به محتاجين داد و مقدارى نيز باقى ماند. به خانه باز گشت و ما وقع را براى زنش تعريف كرد. همسرش سراغ پولها را گرفت و وقتى كه فهميد مقدارى از پولها باقيمانده به او گفت كه برود و لباسى تهيه كرده و شخصى را براى نان پختن و كار در منزل استخدام كند.

گفت نه، كار مهمترى در پيش است، پول را نگاه داشت. يك هفته طول نكشيد كه يك فرد مستمند به در خانه آمد و همه پولها را به آن فرد داد. وقتى كه رفت به زنش گفت ما خودمان نان پخته و با يك لباس هم مى گذرانيم پروردگار عالم هم ان شاء الله لباس خوب آخرت به ما ميدهد.

آيا وجدان اخلاقى مى تواند غرائز را كنترل كند؟

اين گونه قضايا از عاطفه و وجدان انسان سر چشمه مى گيرد. و عاطفه چه موجود لطيفى است! چنانچه عقل و علم نيز بسيار گرانبها بودند. اما آيا وجدان اخلاق مى تواند نيروى كنترل كننده اى براى انسان باشد؟ جوابش همان است كه براى عقل و علم ذكر شد. در حال عادى بله، نيروى خوبى است، اما خدا نكند كه يكى از غرائز، طوفانى و طغيانى شده و اسب چموش غريزه رم كند. اگر چنين شود، ديگر تنها چيزى كه به جايى نرسد، فرياد اين وجدان اخلاقى است. خيلى از افراد جنايتكار را سراغ داريم كه بعد از جنايتشان ضربات و تازيانه هاى وجدان اخلاقى آنها را ديوانه كرد. اما در حين جنايت و در آن هنگام كه غريزه طوفانى بود، وجدان را زير پا گذاشتند. اين بهترين دليل بر اين مدعاست كه وجدان اخلاقى خوب است اما آنگاه كه غريزه طوفانى باشد، ابداًنمى تواند كار كند.

انيشتن اتم را شكست. نخستين نتيجه عمل وى بمبى شد كه 75 هزار بى گناه را در ژاپن به خاك و خون كشيد. به اين شكل افسر 25 ساله نيرومندى از نيروى هوايى را جايزه مفصلى (ارتقاء درجه از افسرى به سپهبدى) برايش تعيين كردند و به او گفتند اين بمب را در ژاپن انداخته و برگردد. در بحبوحه غريزه شهرت طلبى، پول پرستى و تحسين سناى آمريكا، غرائز او طوفانى و بحرانى شد. و آنگاه وجدان اخلاقى پايمال شد، بمب را در ژاپن انداخت و بعد هم خبر كشتار و خاكستر شدن 75 هزار نفر بيگناه به گوشش رسيد. همان موقع تكان خورد و شب خوابش نبرد. ضربات وجدان اخلاقى

از اينجا شروع شد. مرتب مى گفت من همان هستم كه 75 هزار بى گناه را كشتم. كم كم خوابش نبرد و ضعف اعصاب پيدا كرد. و هر چه به او ارتقاء درجه داده و تحسينش مى نمودند، شب اعصابش ضعيف تر مى شد. تا آنكه بالاخره ديوانه شد و او را به تيمارستان بردند و از آنجا دو، سه مرتبه فرار كرد. و خدا نكند آن وقتى كه ضربات وجدانى شروع مى شود انسان لج كند. همان وقت كه مى گفت من قاتل و جنايت كارم، وقتى كه فرار مى كردم آدم مى كشت و دزدى مى كرد تا اينكه بالاخره در يك اتاق او را زندانى كردند. مرتب مى گفت من قاتل و جنايت كارم تا آنكه از دنيا رفت. دقت كنيد كه تا وقتى مى خواهد بمب بيندازد، چون غرائز طوفانى است، وجدان اخلاقى نمى تواند كار بكند. اما آنگاه كه عمل زشتى انجام داد، وجدان اخلاقى به ميدان مى آيد

اين بهترين دليل براى سخن من است كه براى مهار غرائز از وجدان اخلاقى كارى ساخته نيست چرا كه اگر غرائز بر انگيخته شوند، وجدان اخلاقى را زير پا مى گذارند.

مجلس هفتم: نقش قانون در كنترل غرائز

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

سه مطلبى كه بحث آنها گذشت نيروهاى درونى در ربط با مهار غرائز بود. گفته شده است كه نيروهاى برونى نيز مى توانند انسان را كنترل كنند و گفته اند يكى از آن نيروها قانون است. اگر قانون و مجرى خوب در جامعه باشد، انسان بواسطه آن ها كنترل ميشود. آيا قانون آنگاه كه غرائز بر انگيخته مى شوند نيز مهار كننده انسان است؟

انسان و قانون

از روزى كه انسان زندگى اجتماعى را شروع كرد، براى اينكه بتواند در اجتماع زندگى كند، قانون داشت. اين انسان، مدنى و اجتماعى است و اگر بخواهد در اجتماع زندگى كند بايد بسيارى از تمايلات خود را كنار گذارد و اگر بخواهد اين چنين كند نيازمند قانون است.

از آن هنگام كه انسان دسته دسته و قبيله قبيله زندگى مى كرد

تا الان، قانون داشته است. با نگرشى به تاريخ زندگى انسانها مى بينيم كه اين انسانها، چه متمدن، يا غير آن، قوانينى براى خود داشته اند و اسلام نيز قانون دارد. اگر شما در فقه اسلام مطالعه كنيد مى بينيد كه بيشتر از نصف فقه ما قانون است. يعنى غير از كتابهاى عبادى مثل كتاب طهارت، صلاة و حج، ما بقى قانون است. لذا نصف بيشتر فقه كه به طور اعم به آن معاملات مى گوئيم قوانين اسلام استو قرآن شريف هم آنها را امضاء كرده و ميفرمايد: و لكم فى القصاص حيوه يا اولى الالباب(1). كه اين قصاص اينجا از باب مثال است، يعنى زندگى و اجتماع زنده در سايه داشتن قانون است.

در سوره انعام پس از ذكر قوانين مى فرمايد:

أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ.(2)(3)

يعنى راه راست براى انسان همين است كه بايد قانون داشته و بدان عمل كند. لذا درباره اينكه انسان قانون داشته و لازم دارد، اشكالى نيست. درباره اينكه قرآن قانون دارد بسيارى از روايات اهل بيت (س) درباره قانون است، اشكالى نيست. به تجربه هم اثبات شده كه انسان نيازمند قانون است. شما فرض كنيد يك ساعت قانون راهنمايى در يكى از خيابانهاى قم نباشد، چه تصادفات و بدبختيها پيش مى آيد. از اينجا پى مى بريم كه انسان اگر بخواهد زندگى اجتماعى كند، محتاج قانون است. اما سخن در اين است


1) سوره بقره، آيه 179.

2) سوره انعام، آيه 153.

3)

كه آيا اين قانون با اين قدر و منزلتى كه قرآن و ائمه اطهار (س) براى آن قائل شده اند، آيا مى تواند انسان را كنترل كند؟ در حال عادى بله، تا زمانى كه غرائز بر انگيخته نشده و نفس اماره سركشى نكرده باشد، قانون براى انسان خوب است. مخصوصاً اگر قانون خوب نظير قانون اسلام و مجرى خوب نظير پيغمبر و ائمه طاهرين (س) يا ولايت فقيه باشد. اما اگر غرائز طوفانى شد و اين اسب، سركشى آغاز كرد و سيلى جارى شد، آيا اين سد خاكى (قانون) مى تواند راه سيل را سد كند؟ خير آنچه بايد متذكر شويم اين است كه قانون، عالى است اما نارسائيهاى فراوان هم دارد.

نارسائيهاى قانون

نخستين نارسايى قانون اين است كه قانون با مقام شامخ انسان ساز گار نيست. قانون را معمولاً براى رفع تجاوز وضع مى كنند، و انسان با مقام شامخش متجاوز نيست. قانون را براى رفع ظلم وضع مى كنند و انسان اگر انسان باشد ظالم نيست و اصولاً اگر انسان در انسانيتش كامل شد قانون لازم ندارد. لذا جامعه شناسان مى گويند افزايش قانون دليل بر انحطاط اخلاقى انسانهاست. يعنى اگر قرآن شريف قانون وضع مى كند و مى فرمايد: و لا تقتلوا اولادكم من املاق(1)(فرزندان خود را از بيم فقر نكشيد)، دليل بر اين است كه مردم زمان جاهليت بسيار گمراه بوده اند. بدان اندازه كه دختران خود را زنده زنده زير خاك دفن مى كردند. اگر قرآن مى فرمايد: لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن(2)(3)، يعنى قانون براى فحشاى درون و برون وضع


1) سوره انعام، آيه 151.

2) سوره انعام، آيه 151.

3)

مى كند، دليل بر اين است كه انسانيت منحط شده است، والا اگر انسان متخلق به اخلاق الله و خليفة الله باشد، قانون لازم ندارد. لذا نكته دقيقى در قرآن است كه نشانگر احترام خداوند به شخصيت انسانهاست و آن كم بودن قانون در قرآن است قريب هفت هزار آيه در قرآن است ولى آن گونه كه فقهاى بزرگ نظير مقدس اردبيلى آيات الحكام نوشتند، نتوانستند بيش از ششصد آيه در قرآن پيدا كنند كه ربط به قانون داشته باشد. اما بالعكس بيش از چهارهزار آيه مستقيم و غير مستقيم مربوط به انسانها و اخلاق آنان است و اين احترام بزرگى به انسانهاست. قرآن مى گويد: من كتابم براى تو، كتاب قانون نيستم چرا كه نو انسانى، اگر انسان شدى اصلاً قانون لازم ندارى. اگر جامعه اى نيازمند قانون شد، پى ببريد كه انسانيت خدشه دار شده است.

نقل مى كنند كه اسكندر ذو القرنين وارد شهرى شد و چيزهايى كه نديده بود به چشمش خورد. ديد كه مغازه ها و خانه هاى آنان در ندارد، و شب ها مغازه را رها كرده و به خانه مى روند. تعجب كرد كه مگر اينجا دزد نيست؟ چرا مغازه ها در ندارد؟ چند روزى بطور مخفى در اين شهر رفت و آمد كرد و جز تلطف و مهربانى و ترحم نسبت به يكديگر از مردم اين شهر نديد. همه با هم برادرند و با يكديگر تعاون دارند و بالاخره بقول سعدى ديد همه اينها اجزاى يك عضوند و اگر عضوى بدرد آورد و روزگار، همه عضوها دردمندند. بقول امام صادق (ع) مسلمان آن است كه اگر بفهمد برادر مومنش دردى و حاجتى دارد، شب خوابش نيايد. و يا به نص قرآن شريف:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ

بَيْنَهُمْ.(1)

ديد «رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ» در بين آنها حكم فرماست. تعجب سوم اينكه ديد اينها قبرستان ندارند و قبرهايشان در مقابل خانه شان است. و بالاتر از اين تعجب اينكه ديد همه اشخاصى كه در قبر خاك شده اند، جوان بوده اند. همه قبرها را گشت، شخص بيشتر از 30 سال پيدا نكرد. همه در سنين 15 الى 30 بودند. تعجب كرد كه اينها چرا همه در جوانى مرده اند! لذا يكى از پيرمردهاى عاقل و آزموده را پيدا كرد و با او صحبت نمود و گفت در طول اين همه جهانگردى، شهرى مثل شهر شما نديده ام. چرا در و دربان وجود ندارد؟!

پير مرد گفت: در و دربان براى دزد است، اينجا دزدى وجود ندارد. اينها همه مال يكديگر را حفظ كرده و به فكر يكديگرند.

گفت تعاون و تلطف عجيبى در ميان شما مى بينيم، اين چيست؟

گفت نبايد تعجب كنى براى اينكه انسان يعنى عطوفت و تلطف، اگر تلطف نباشد بايد تعجب كنى كه چرا انسان تلطف و عاطفه ندارد. انسان اگر بخواهد ظلم كند بايد اول وجدان اخلاقى و عقلش را زير پا گذاشته و سپس ظلم كند. لذا اصلاً معنى انسان اين است كه اگر عاطفه را مجسم كنند يك آدم مى شود. روان شناسان مى گفتند عاطفه را اگر مجسم كنند يك سگ مى شود خير، اشتباه كردند. اگر عاطفه را مجسم كنند يك انسان مى شود. انسان يعنى آنكه سر تا پا تلطف، تعاون و ديگر گر است. اگر ديگر گرا نباشد،


1) سوره فتح، آيه 29.

انسان نيست.

چو عضوى بدرد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى

پير مرد افزود: اما دليل اينكه قبرستانها مقابل خانه هاست، براى اينكه صبح به صبح كه از خانه بيرون مى آئيم چشممان به قبر پدر و مادر دوستانمان بيفتد و اين تنبيهى براى ماست. اينها مردند ما هم مى ميريم، پس بايد كنترل شويم. اما اينكه مى بينى روى قبرها 30 و 25 و 20 سال مى نويسيم، بخاطر اين است كه دروغ و تخلف و تظاهر در زندگى ما نيست، در شهر ما نمى توانى يك دروغ و يك تظاهر پيدا كنى. اگر روى قبر بنويسيم فلانى 70 سال عمر كرده است، دروغ گفته اينم براى اينكه كسى كه 35 سالش را خواب بوده، در زندگى انسانى نبوده و ما مى خواهيم به زندگى انسان، نام حيات بدهيم. يك انسان بايد چنين باشد.

در تفسير «أَنَّ اَللّٰهَ يُحْيِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا(1)» امام صادق (ع) مى فرمايد: آنگاه كه فرزندم مهدى بيايد انسانها و زمين مرده را زنده مى كند. هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ.(2)يملا الله الارض قسطاً و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا.

پرچم اسلام روى كره زمين بر افراشته شده و عدالت سرتاسر زمين را مى گيرد. از نظر اسلام و قرآن، انسان به اين آرزو خواهد رسيد و اين مقام انسان با قانون سازگار نيست. لباس قانون مناسب اندام انسان


1) سوره حديد، آيه 17.

2) سوره توبه، آيه 33.

نيست. قانون براى انسان مانند وصله ناجور مى ماند. انسان براى چه قانون مى خواهد؟ اگر مى بينيد قرآن و روايات، قانون دارد، اگر مى بينيد قانون از زمان حضرت آدم تا به الان و تا ظهور مهدى (عج) و بلكه در زمان ظهور ايشان نيز حكمفرماست پى ببريد كه بعضى از انسانها ناصالحند. نيازى به قانون ندارد. قران براى انسان سازى نازل شده و آنگاه كه اين كار او عملى شد نيازى به قانون نيست. پس مى شود اسم قرآن را كارخانه انسان سازى گذاشت.

نقش قانون در خلوت

دومين نارسايى قانون اين است كه از قانون در جلوت كارى ساخته نيست و تنها در خلوت كارساز و مفيد است و غالب جرمها و خيانتها در خفاء واقع مى شوند. اين انسان يك پليس مخفى مى خواهد كه دائما با او باشد. پليس انسان چيست؟ آن است كه قرآن شناخته و برايش آورده.

قرآن مى فرمايد: أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ‌(1). استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى اين را درك كرده بود و اين پليس هميشه همراه ايشان بود و هر گاه كه كسى به ايشان مى گفت آقا يك نصيحتى بكنيد، ايشان نظير همين آيه را به عنوان نصيحت مى خواند.

در جلسه اى خدمت ايشان بوديم. يكى از علماى بزرگ


1) سوره توبه، آيه 105.

خدمت ايشان آمده بود و مى خواست مرخص بشود. ايشان در شهرش عنوان خوبى داشت. گفت آقا نصيحتى بفرمائيد كه در گوش من باشد. لذا ايشان با كمال سادگى و تواضع فرمودند:

أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ.

آيا اين انسان نمى داند كه خدا او را مى بيند؟

يا در جلسه اى ديگر باز به ايشان همين مطلب عرض شد،

فرمودند: قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ.(1)

بشر هر كار مى خواهى بكن اما خدا، پيغمبر (ص) و اهل بيت (س) مى بينند. الان كه شما اينجا نشسته ايد و من صحبت مى كنم خدا مى بيند، پيغمبر حاضر و ناظر است و ائمه طاهرين (س) و حضرت زهرا (س) همه شان حاضرند اين آيه شريفه ظاهر است و تاويل ندارد. نه تنها عمل را كه نحوه عمل را نيز مى بينند. يعنى الان كه من مى گويم، آيا خلوص دارم يا نه؟ اما زمان (عج) روز قيامت مى خواهد شهادت بدهد، اگر تسلط بر دل من نداشته باشد چگونه مى تواند بگويد اين فرد با خلوص بود يا العياذ بالله نبود؟ شما كه اينجا نشسته ايد بايد از نحوه عمل شما خبر داشته باشد تا بتواند شهادت بدهد.

وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً.(2)

ائمه طاهرين شما،

شهدا در روز قيامت هستند، امام زمان در


1) سوره توبه، آيه 105.

2) سوره بقره، آيه 143.

روز قيامت مى خواهد شهادت اين مجلس محترم را بدهد. پس بايد تسلط بر دل من و شما داشته باشد. واقعاً انسان اين را هضم كند كه «قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ.»

فراموش نمى كنم جلسه آخر كه بعد از آن، ديگر ايشان را نديديم. براى ايشان تنفس مصنوعى گذاشتند و فرصت صحبت با ايشان فراهم نشد، و فرداى آن روز هم به جوار الله رفتند. در اين جلسه عده اى از علماء فضلاء و مدرسين محترم بودند. يك ساعتى ما حرف زديم و ايشان ساكت نشسته، گوش ميدادند، بى توجه هم نبود. پس از يك ساعت من حس كردم ايشان خسته شده است. نزديك بود جلسه تمام بشود لذا به ايشان عرض كردم آقا نصيحتى به ما بفرمائيد.

فرمودند: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ.(1)

اينها همه يك معنا دارند: «أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ.» معنايش اين است كه اى بشر پس بياد من باش كه اگر اين گونه باشى: اقرب اليه من حبل الوريد.(2)اين گونه باش: ان الله يحول بين المرء و قلبه.(3)بدانيد كه خدا در ميان شخص و قلب او حائل است و از اسرار درونى او آگاه است. قبل از آنكه تو درك كنى، من درك مى كنم. قبل از اينكه كار كنى، ميدانم و قبل از آنكه بفهمى مى فهمم. براستى اگر اين جمله قرآن يعنى نصيحت استاد بزرگوار ما در گوش جانمان باشد، قانون به چه كارمان مى آيد؟!

استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب هم اين گونه بود و


1) سوره بقره، آيه 152.

2) سوره ق، آيه 16.

3) سوره انفال، آيه 24.

نيز وقتى به ايشان عرض مى كرديم كه نصيحتى بكنيد. يا در جلسات اخلاقى يا در جلسات عمومى مى خواستند نصيحتى بكنند، همين را مى گفتند و مى فرمودند: خود را در محضر خدا بدانيد، اگر خدا را نمى بينى لااقل اين گونه باش كه بدانى خدا تو را مى بيند.

امام صادق (ع) همين را درباره نماز دارد و مى فرمايد: آنگاه كه براى نماز ايستادى، معنايش اين است كه تو دارى خدا را مى بينى اما اگر خدا را نمى بينى لااقل متوجه اين باش كه خدا تو را مى بيند.

يعنى آقاى كاسب، آقاى تاجر، همه وهمه وقتى كه سر كسب هستى، توجه به اين داشته باش كه در تمام كارهاى تو حاضر و ناظر است. بنابراين دومين نارسايى قانون اين است كه در جلوت خوب است. براى مثال در خانه بين زن و شوهر بايد تلطف و مهربانى باشد، هر دو حقوقى دارند كه بايد رعايت كنند. حال يك مرد ناجنسى، تمام حقوق را رعايت كند، اما وقتى وارد خانه مى شود با داد و فحش خانه را تاريك مى كند، قانون با او چه كار مى تواند بكند؟! اما اى مرد بدان اولين مصيبت تو اين است كه فشار قبر دارى. اين مى تواند براى مرد در خانه مهار كننده باشد. يا خدا نكند زن، بى عفت باشد. كارش به اينجا مى رسد كه در مقابل شوهر از ماهى ها رو مى گيرد و در دل شوهر عفيف جا زده مى شود اما چون به خلوت ميرود، كار ديگر مى كند. چه قانون و عقل و وجدانى مى تواند او را كنترل كند؟ تنها عاملى كه ميتواند او را مهار كند «أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ» است.

نقل مى كنند كه گرانى شد. زن سيده اى وضع معيشتش خيلى بد

بود و در همسايگى اش مرد آهنگرى بود كه وضعش خوب بود. به نزد آهنگر آمد و گفت مقدارى گندم به من بده. اين مرد بى عفت بود. لذا تمناى آميزش كرد. زن جوابش را نداد و رفت. دوسه روز طول كشيد و چون ديد كه براى كودكانش بسيار سخت است دوباره مراجعه كرد و مجدداً همان جواب را شنيد، لرزيد. دفعه سوم مجبور شد، لذا آمد و گفت حاضرم اما يك شرط دارد و آن اينكه مرا به جايى ببرى كه جز من و خودت كسى نباشد. گفت معلوم است كه تو را به جايى مى برم كه كسى نباشد. زن را تنها به اتاقى در خانه برد. يك وقت ديد كه زن دارد مى لرزد. گفت چرا مى لرزى؟

گفت براى اينكه تو به سخنت وفا نكردى؟

گفت اينجا كسى نيست! زن گفت اى بدبخت! اينجا خدا هست. اينجا ملك رقيب و عتيد هست.

مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ (1)كلامى نمى گويى مگر اينكه در طرف راست تو يك ملك و در طرف چپ تو ملك ديگرى حضور دارند.

مرد ترسيد. كلامى كه از دل برخيزد، به دل مى نشيند. زن گفت: اميدوارم همان گونه كه آتش شهوتت را از من خاموش كردى، خدا آتش ديا و آخرت را از تو خاموش گرداند. نقل مى كنند كه ديگر آتش دنيا به اين مرد سرايت نمى كرد. دست خود را در كوره حدادى كرده و آهن سرخ شده را با دستش بيرون مى آورد. لذا قانون براى


1) سوره ق، آيه 18.

انسان اين است كه اين زن مى گويد.

از شما عزيزان تقاضا دارم كه وقتى مى خواهيد از خانه بيرون بيائيد اين آيه را بخوانيد. آن آيه كه استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى گفت:

فاذكرونى اذكركم و اشكروا لى و لا تكفرون.

بياد من باشيد و من شما را ميبينم تا دست عنايت من بر سر شما باشد.

«أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ» خدا مرا ميبيند پس بايد مراقبت كنم كه غضب را متلاطم نكنم.

قانون براى همه نيست

سومين نارسايى قانون اين است كه قانون براى همه نيست. اگر هيئت حاكمه بد باشد، از قانون چه كارى ساخته است؟ معمولاً وضع قانون براى رعيت است. هيئت حاكمه اگر ناباب شد، قانون با آنها چكار مى تواند بكند؟

درباره معاويه نقل مى كنند كه عبد الملك مروان را به عنوان حاكم به كوفه فرستاده بود. مردى ورشكسته شد و او يك زن با وفايى داشت. پدر و مادرش گفتند كه بايد طلاق بگيرى و اين زن جوان مى گفت وقتى شوهرم سالم بود همراه او بودم، حال كه ورشكسته شده، چرا شوهرم نباشد؟

تقاضا دارم اى پدر و مادرها، چه پدر مادر و دختر و چه پسر، بگذاريد اين پسر و دختر با هم زندگى كنند. اين قدر دخالت در كارهاى اين جوانها نكنيد. وقتى به من مراجعه مى شود،

مى بينم 50 اختلافها تقصير پدر و مادرهاست. وقتى كه مى بينى بين اين پسر و دختر خيلى گرم است، چرا حسادتت شعله و رشده و خوشحال نمى شوى؟ چرا بايد چنين باشد؟ بسيارى از اين اختلافها، تقصير پدر و مادرهاست.

پدر و مادرى بين پسر و دخترى اختلاف انداختند. پدر خدمت امام حسين (ع) رفت. امام حسين (ع) خيلى غضبناك شده و رو به آنها كرده و فرمود: شنيده ام كه تو و زنت اين كار را كرده ايد! اين كار شما گناهش اين قدر بزرگ است كه انگار اين زن و مرد را مثله كرده. تفرقه بين زن و شوهر انداختن گناهش آدمكشى است.

كم كم نزاع به نزد حاكم كشيده شد. وقتى كه آن پدر و مادر و دختر و پسر را به نزد مروان آوردند، مروان نگاهى به زن كرد و عاشق او شد. خدا نكند غريزه جنسى كسى را مهار كند. ممكن است حرم سرا داشته و باز دنبال زن مردم باشد. اينها حرم سرا داشتند زنهاى با جمال جوان را آنجا جمع مى كردند و شايد سالى يك مرتبه و ماهى يك مرتبه هم به اين زنها نمى رسيدند. اما همين بى حياها كه شهوت مهارشان كرده بود، دنبال هزار و يكمى بودند و لذا رو به زن كرد و گفت: بيا اين شوهر بدرد تو نمى خورد، طلاق بگير.

گفت نه.

به مرد گفت: طلاق بده. گفت نه. بالاخره بزور طلاقش داد و مرد را هم زندانى كرد و زن را گرفت.

اين مرد از زندان بيرون آمد و پاى پياده به نزد معاويه رفت و گفت كه حاكمت اين چنين كرده است. معاويه نوشت كه عبد الملك

مروان و اين زن و پدر مادرهاى اين زن و مرد نيز به شام بيايند. همه آمدند. وقتى كه وارد مجلس شد مثل اينكه دختر با جمال بود، معاويه هم پايش لغزيد. و گفت كه بيا طلاقش بده.

زن گفت خير.

معاويه رو كرد به زن و گفت كه اى زن! (مى خواهد تحريك عاطفى بكند) خليفه را مى خواهى با اين قصرش يا حاكمش را مى خواهى با آن قدرتش يا اين شوهر را ميخواهى با آن فلاكتش؟ خودت انتخاب كن. آن مرد همانجا پيش معاويه گفت: خدايا من شكايت حاكم را پيش خليفه آوردم، شكايت خليفه را پيش چه كسى ببرم؟

لذا آن زن با وفا هم رو به معاويه كرد و دو سه بيت شعر زيبا گفت. معناى اشعارش اين است كه گفت: يك موى شوهرم را به خليفه و اين دستگاهش و به حاكم و آن قدرتش و به پدر و مادر خودم هم نمى دهم. من يك موى شوهرم را به قصرت و يا قدرتت نمى دهم و بالاخره با همين بلاغت لسان توانست شوهرش را بگيرد. مقصودم اينجاست كه اگر قانون بتواند مردم را كنترل كند و هيئت حاكمه بد بودند چه؟

قانون و غضب

چهارمين اشكال اين است كه قانون به اين انسان كارگر نيست. خدا نكند يك غريزه برانگيخته شود و خدا نكند انسان لج كند كه آن وقت حاضر است خودش را بكشد تا به صاحبش ضرر بزند.

لذا قرآن كريم در مورد همين انسان مى گويد:

وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ. (1)و گفتند خدايا اگر اين قرآن براستى بر حق و از جانب تست پس اينجا يا بر سرمان سنگى از آسمان ببار يا ما را بعذابى دردناك گرفتار ساز.

مفسرين گويند اين آيه آنگاه كه امير المومنين (ع) را پيغمبر (ص) منصوب به خلافت كرد يك عرب جلو آمده و گفت: يا رسول الله اين كار كه كردى، خودت كردى يا با اجازه بود؟ خدا كرد يا تو؟ اگر خودت كردى قبول ندارم و اگر خدا گفته نمى توانم ببنم لذا از خدا بخواه كه سنگى بر سر من اصابت كند. انسان اين گونه است! خدا نكند انسان غضب كند كه وقتى غضب كرد ديگر ديوانه است.

اياك و الغضب فان اوله جنون و آخره ندم.

مواظب باش كه غضب تو را نگيرد كه ابتدايش ديوانگى و آخرش پشيمانى است.

بعضى اوقات انسان غضب مى كند و ديگر زن و زير دست و فرزند و اينها سرش نمى شود. خدا نكند انسان بى حيا باشد كه ديگر آبرو نمى شناسد. چه چيز مى تواند غضب اين انسان را فرونشاند؟ صفت عقل براى اين انسان آيا مى تواند او را مالك اشتر كند؟

دو قضيه از مالك اشتر نقل مى كنند. مى گويند وارد كوفه شد. 6000 لشگر همراه داشت. آنها را بيرون شهر گذاشت و وارد كوفه يا


1) سوره انفال، آيه 32.

بصره شد. دختر بچه اى را در حال گريه ديد. انسان مگر مى تواند ببيند دختر بچه اى گريه مى كند و بى تفاوت باشد؟ نتوانست تحمل كند. به دختر بچه تلطف كرد كه عزيزم چه شده است؟

گفت اين مرد پولم را گرفته و نمى دهد. آمد در مقابل اين كافر سلام كرد و گفت: اين دختر بچه معلوم است كه راست مى گويد، اگر راست هم نگويد تو بايد تلطف داشته باشى. پس پولش را بده تا برود.

اين مرد مشغول كسبش بود. پرخاشگر بود و به مالك اشتر جسارت كرد. مالك اشتر جمله اش را تكرار كرد. او باز نديده گرفت. جمله اى از امير المؤمنين (ع) نقل كرد و او باز نديده گرفت و از سر كسبش آمد توى كوچه و به سينه مالك اشتر ضربه اى زد و گفت بگذار كسبم را بكنم. يك وقت مالك اشتر را شناخت، به دست و پاى او افتاد.

مالك اشتر فرمودند اين دختر بچه را راضى كن، من از تو راضيم. آنچه دل را متلاطم كرده، آه اين دختر بچه بود.

مجدداً از او نقل مى كنند كه از كوچه اى رد مى شد. فردى سر كوچه نشسته بود، خواست كارى كند كه رفقايش بخندند. مقدارى گل درست كرده بود، به عباى مالك اشتر زد. مالك اصلاً به او نگاه نكرد و به مسجد رفت. بعد او فهميد كه اين مالك اشتر بوده است. مغازه اش را بست و به دنبالش روان شد تا از او عذر خواهى كند. ديد ايشان در حال نماز خواندن است. نمازش تمام شد، آن مرد آمد كه عذر خواهى كند، گفت من آنم كه جسارت به شما كردم، گل به سينه شما زدم. فرمودند كه ناراحت نيستم. وقتى گل به من

زدى، توهين به يك مسلمان كردى و توهين به يك مسلمان جنگ با خداست. لذا در روايات داريم:

من اهان وليا فقد بارزنى بالمحاربه.(1)اگر توهين به يك مسلمان بكنى، گناهش مثل جنگ با خداست.

امام صادق (ع) مى فرمايد مراد از ولى، يعنى شيعيان. حال عادل باشد يا فاسق، گنهكار باشد يا نابكار.

فرمودند ديدم گناهت بزرگ است آمدم در مسجد نماز خواندم كه بعد از نماز به تو و خودم دعا كنم، و بگويم خدايا از تقصير هر دو در گذر.

وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ. عفو كن و بدى ها را ناديده بگير تا خدا در روز قيامت تو را عفو كند.

اگر مى خواهى مورد عفو خدا در روز قيامت قرار گيرى بايد اين جا عفو كنى. از اين آيه شريفه بخوبى استفاده مى كنيم كه آن افرادى كه در زندگيشان عفو و گذشت و صبر نيست، پروردگار عالم در روز قيامت آنها را عفو نمى كند و بدا بحال آنكه مورد عفو خدا واقع نشود. مگر مى شود انسان در روز قيامت بدون عفو خدا بهشتى شود؟! حتى همه انبياء بايد به شفاعت اهل بيت (س) و با عفو خدا به بهشت بروند، با اينكه خودشان شفاعت ميكنند. مگر مى شود اعمال ما، ما را بهشتى كند؟! اعمال ما چيست كه ما را بهشتى كند؟ بقول آن بزرگ، چه زيبا گفت كه بيائيد از عبادت خود توبه كنيم! ما بايد از


1) سوره نور، آيه 22.

عبادتهايمان نيز توبه كنيم. با اين عبادات كسى به بهشت نمى رود. بهشت عفو مى خواهد و اين را هم به شما بگويم كه عفو، عفو خداست.

ثواب و گناه را كوچك مشماريد

در كافى از امام صادق (ع) نقل مى كند كه ايشان مى فرمايد: گناه را كوچك مشمار، براى اينكه ممكن است يك گناه خيلى كوچك، غضب خدا را برانگيزاند و خطاب شود كه دست عنايتم را از سرت برداشتم. بعد فرمودند ثوابها را كوچك مشماريد. براى اينكه ممكن است دل كسى را بدست آوريد و در نزد شما كوچك باشد، اما همين عمل كوچك، رحمت پروردگار عالم را بر انگيراند و خطاب شود كه تو را آمرزيدم و مورد عفوم واقع شدى و دست عنايتم ديگر روى سرت مى باشد.

مرحوم سيد رضى رحمه الله عليه خيلى عمر كرده بود. علاوه بر اينكه بقول استاد بزرگوار مرحوم آيت الله العظمى بروجردى رحمه الله عليه علاوه بر اينكه عالم بود، عابد هم بود و علاوه بر اينكه عالم بود انقلابى، در اسلام كرد. يك باقيات صالحات هم بنام مسجد سيد دارد، كه هم مسجد و هم مدرسه است و خيلى هم با بركت است و نورانيت عجيبى دارد. ايشان فرموده بودند كه اين عنايت كه خدا به من كرد مرهون يك سگ بوده است.

فرموده بودند كه من دو سه روزى بود وضعم بد بود، مقدارى قرض كرده و رفتم مقدارى غذا تهيه كردم. وقتى برگشتم ديدم چند تا بچه افتاده اند به پستان يك سگى، دارند مى مكند و اين سگ شير

ندارد. لذا دلم سوخت، ايثار كردم و غذا را پيش اين سگ گذاشتم. بعد ظرف را تميز كرده به صاحبش دادم. همان روز ديدم كه وضعم عوض شده، نورانيتى ديگر و فهم و شعور و درك ديگرى دارم. مى فرمايد 6 ماه بعد هم آمدند به مى گفتند فلانى مرده و وصيت كرده كه ثلث مالش متعلق به تو باشد. ثلث مالش هم خيلى مى شد، ديدم كه از كمك به آن سگ متمول هم شدم. ايشان مرجع بود، هم قدرت داشت و هم از نظر علمى در سطح بالايى بود. با آن همه مشغله زياد يك دوره فقه جواهر نوشت، و حتى به اندازه اى مقام ايشان بالا گرفت كه گدايى به در خانه پسر ناصر الدين شاه (ظل السلطان) رفته بود. او عصبانى شده و گفته بود چرا اينجا آمدى؟ اگر پول خواهى برو مسجد سيد، اگر علم مى خواهى برو مسجد سيد، اگر قدرت مى خواهى برو مسجد سيد. اين سيد بزرگوار فرموده بود اين علم، قدرت و تمول از اثر كمك كردن و دل سگى را بدست آوردن است. همين است كه امام صادق (ع) مى فرمايد گناه را كوچك مشمار، ثواب را هم كوچك مشمار.

خلاصه سخن

خلاصه سخن اين شد كه قانون هم نمى تواند كارى بكند. اشكالهاى قانون بيشتر از اشكالات عقل و وجدان اخلاقى است و اصلاً تكرار مى كنم كه قانون به اندام انسان نارساست. انسان قانون نمى خواهد بلكه بايد آدم بشود كه اگر اين چنين شد، همه كارها درست مى شود. آنچه مى تواند انسان را آدم كند در اين كلام خلاصه مى شود:

أ لم يعلم بان الله يرى.

مجلس هشتم: نظارت ملى يا امر به معروف و نهى از منكر

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

امر به معروف و نهى از منكر در اسلام

از ديگر عواملى كه براى كنترل انسان ذكر كرده اند نظارت ملى است و مراد از نظارت ملى همان امر به معروف و نهى از منكرى است كه در اسلام است و گفته اند كه اگر در جامعه عمل شود نيروى كنترل كننده اى بر انسان است. مى دانيد امر به معروف و نهى از منكر يكى از واجبات بزرگ اسلام است و از نظر كتاب و سنت به انداره اى به آن اهميت داده شده است كه قرآن مى فرمايد: امّت اسلام اگر بهترين امتها هستند به اين دليل است كه نظارت ملى (امر به معروف و نهى از منكر) دارند.

كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر.(1)شما بهترين امت ما هستيد، شما براى سايرين الگوئيد، بخاطر اينكه امر به معروف و نهى از منكر داريد.

اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ(2).


1) سوره آل عمران، آيه 110.

2) سوره توبه، آيه 71.

مسلمان ها دوست يكديگرند و علامت و معناى دوستيشان اين است كه بايد نظارت ملى (امر به معروف و نهى از منكر)، داشته باشند و آن ملتى كه امر به معروف و نهى نداشته باشد و آن فردى كه امر به معروف و نهى از منكر نكند، گناهش بسيار بزرگ است. امير المؤمنين (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد:

اذا ترك الامر بالمعروف و نهى عن المنكر سلط الله عليهم شرارهم و يدعون خيارهم فلا يستجاب لهم.

اگر بر يك امت اسلامى امر به معروف و نهى از منكر نباشد، پست ها مسلط بر خوبها مى شوند و خوب ها دعا مى كنند اما دعايشان مستجاب نمى شود.

و در روايات مختلفى مى خوانيم يكى از چيزهايى كه موجب مى شود دعا مستجاب نشود اين است كه امر به معروف و نهى از منكر نمى كنيم و بالاخره قرآن مى فرمايد:

وَ اَلْعَصْرِ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ.(1)يعنى حتماً و يقيناً در دنيا و آخرت همه زيانكارند مگر آنان


1) سوره عصر.

كه ايمان داشته و طبق ايمان عمل كنند و ديگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر كنند: تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ. اين سوره مباركه، سوره عجيبى است و به اندازه اى اين سوره در نزد مسلمانان اهميت داشت كه وقتى به يكديگر مى رسيدند پس از عرض سلام، يكى از آنان مى گفت: إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ. اين سوره مباركه مى گويد انسان براى سعادت يك زير بنا بنام ايمان و دو بال براى پرواز مى خواهد: يكى بال عمل كردن و ديگرى امر به معروف و نهى از منكر. و تا زمانى كه چنين نباشد مانند مرغ بى بال است، كه گربه او را مى خورد. اگر هم يك بال داشته باشد مرغ پر شكسته است و نمى تواند سعادت پيدا كند و بقول امير المؤمنين (ع) باز گربه او را مى خورد. اصل مطلب امر مسلمى است و درباره آن در كتاب و سنت سفارش بسيار شده است.

مراتب امر به معروف و نهى از منكر

امر به معروف و نهى از منكر مراتبى دارد و مهمترين مراتبش يكى جنبه مثبت اين امر است كه اگر انسان ديد كسى در امر واجب كوتاهى مى كند به او گفته و به آن ترغيبش كند. اگر گناهى از كسى ديد با زبان خوش و مهربانى جلوگيرى كند.

اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ.(1)


1) سوره طه، آيه 43 و 44.

اين آيه شريفه مى گويد پيشرفت وقتى است كه انسان تسلط بر اعصابش داشته باشد و با زبان خوش بگويد. لعله يتذكر اويخشى. خدا دوست دارد كه فرعون آدم بشود پس به موسى مى فرمايد كه آدم شدن او در اين است كه با زبان خوش با او سخن بگويى. فقولا له قولا لينا. و مخصوصاً از پدرها و مادرها تقاضا دارم در خانه بايد امر به معروف و نهى از منكر داشته باشند اما با تسلط بر اعصاب با زبان خوش و مخصوصاً

با جوانها با استدلال سخن گويند. داد و فرياد معمولاً نتيجه عكس مى دهد. و بالاخره قران شريف به ما ياد داده و مى فرمايد:

وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ. (1)لقمان پسرش را نصيحت مى كرد و به طور موعظه با او سخن مى گفت و با مهربانى به او مى گفت پسر عزيزم مشرك نشو براى اينكه شرك ظلم بزرگى است.

مى بينيد كه اين آيه هم استدلال و هم مهربانى دارد و هم طرز كلام، طرز موعظه و اندرز است.

دومين مرتبه، مبارزه منفى است و آن در صورتى است كه نتوانسته اى با مبارزه مثبت كارى انجام دهى.

مبارزه منفى

مبارزه منفى آن است كه اگر ديدى مبارزه مثبت فايده اى ندارد ترك معاشرت، قهر و ترك و بى اعتنايى بسيار موثر است.


1) سوره لقمان، آيه 13.

دو سه نفر به جنگ تبوك نرفتند، پيغمبر (ص) به جنگ رفتند و هنگامى كه برگشتند، اينها پررويى كرده و هر سه نفر به استقبال ايشان آمدند، هنوز به آنها نرسيده بودند كه حضرت به اصحاب فرمودند كسى كه با اينها صحبت نكند. آنها جلو آمده و سلام كردند، پيغمبر (ص) جوابى دادند اما ديگر با ايشان حرف نزدند. مسلمانان نيز با آنها حرف نزدند. اينها به خانه رفته و به زنانشان خبر دادند كه پيغمبر (ص) دستور ترك معاشرت با اينها را داده است. زنان و فرزندان نيز ب آنها ترك معاشرت كردند و بقدرى زندگى بر آنان سخت شد كه ديدند در شهر نمى توانند زندگى كنند. پس به بيابان رفتند و آنجا گريه ها و زارى ها كردند تا تو به شان قبول شد و پيغمبر بدنبال آنها فرستاد. وقتى آمدند آيه نازل شد كه اين آيه ميگويد:

مبارزه منفى، بى اعتنايى با گناهكار بسيار موثر است. مى فرمايد:

وَ عَلَى اَلثَّلاٰثَةِ اَلَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّٰى إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَيْهِمُ اَلْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اَللّٰهِ إِلاّٰ إِلَيْهِ. (1)يعنى پيامبر (ص) بگو مبارزه منفى بسيار مفيد است. آن سه نفر را كه تخلف از جنگ كردند ياد كن كه كارشان به اينجا رسيد و بقدرى زندگى برايشان مشكل شد كه نفس در سينه هايشان پيچيد و آنان توبه كردند و خدا توبه آنها را قبول كرد.

اين آيه شريفه به ما مى گويد مبارزه منفى لازم است. لذا در روايات ميخوانيم كه به شراب خوار زن نداده و از او زن نگيريد و يا با


1) سوره توبه، آيه 118.

ربا خوار و فاسد معاشرت نكنيد. مثلاً يك كاسب ربا خوار را اگر همه بازار با او ترك معاشرت كرده هيچكس از او چيزى نخريده يا به او نفروشد، طولى نمى كشد كه درب مغازه او بسته مى شود. اگر مردم با انسان گنهكار رفت و آمد نكنند، دست از گناهش بر ميدارد. لذا خطاب شد به شعيب پيغمبر، كه اى شعيب! صد هزار نفر از قوم تو را هلاك ميكنيم، 40 هزار نفر از آنان بد هستند و شصت هزار نفر از آنان خوبند.

گفت: خدايا بدها گناهشان دامنگيرشان است اما خوبها چه كرده اند؟

خطاب شد: به اين دليل كه بدها گناه كردند و اينها نشسته و بى تفاوت بودند.

مهمترين مراتب امر به معروف و نهى از منكر دو مسئله است كه اگر اين دو مسئله را عمل كنيم، انسانها كنترل مى شوند، مخصوصاً اگر خود، اهل عمل باشيم كه عمل انسان بسيار كارساز است.

امام صادق (ع) به طلبه هايشان سفارش مى كردند كه: كونوا دعاه الناس بغير السنتكم. با اعمالتان مردم را بسازيد. وقتى كه يك مرد در خانه زبان مودبى داشت يا زمانى كه يك زن در خانه در مقابل شوهر متواضع بود، بطور ناخودآگاه در همسر و فرزندان موثر است. كردار پدر و مادرها بسيار تاثير دارد. از همه شما تقاضا دارم كه در خانه با عملتان، مسلمان بسازيد. در خانه مسلمان باشيد تا زن و فرزندانتان بطور ناخودآگاه مسلمان بشوند. وقتى كه همسرتان با شما به خيابان آمد وديد كه شما مقيد هستيد و نگاه به نامحرم نمى كنيد، يا وقتى ديد كه شما كسب اسلامى مى كنيد، عمل شما بر روح اين

خانم بطور نا خود آگاه اثر مثبت داشته، اين خانم عفيف و با صداقت ميشود. فرزندان شما نيز اينگونه اند.

غيبت

نخستين قسمت از امر به معروف و نهى از منكر اين است كه بايد مراقب بود كه غيبت نكرد كه غيبت هويت انسان را تغيير داده و او را بصورت سگ مى كند. اين سگ اگر توبه نكند بصورت سگ به جهنم مى رود، اين سگ در جهنم غذا مى خواهد. امام حسين (ع) مى فرمايد: غذاى اين سگ، غيبتهايى است كه كرده و غيبتها هم بصورت چرك و خون و گوشت گنديده به آنجا مى روند و مانند سگى كه در ميان مردم لاشه مى خورد، آن سگ در ميان جهنمى ها لاشه مى خورد.

من سى سال با استاد بزرگوارم مرحوم علامه طباطبايى رحمه الله عليه بوده ام. سى سال با استاد بزرگوارم رهبر عظيم الشان انقلاب بودم، در اين سى سال بجان اين دو شخصيت بزرگوار قسم مى خورم مطلبى كه شبهه غيبت باشد از اين دو نديدم. فراموش نمى كنم كه همين رهبر عظيم الشان انقلاب براى درس گفتن به مسجد سلماسى آمدند. نفس ايشان بشماره افتاده بود، و در منبر فرمودند: و الله تا حال اين قدر نترسيده ام. و افزودند: نيامده ام كه درس بگويم، آمدم كه قدرى حرف بزنم. من تقريبا 10، 15 سال درس ايشان رفتم و هيچ وقت يك جسارت از ايشان به طلبه ها نديدم اما حالا اينجا فرمودند:

اگر علم ندارى، اگر عقل ندارى، اگر دين ندارى، عاقل باش و نخواه

كه هويت انسانى ات را بهم بزنى.

بعد هم به خانه رفتند و تب مالت ايشان عود كرد و سه روز براى تب مالت در خانه ماندند. همه اين قضايا براى چه بود؟ شنيده بودند كه يك طلبه پشت سر يكى از مراجع غيبت كرده بود. خودش غيبت نكرده بود بلكه يك طلبه پشت سر يكى از مراجع غيبت كرده، اما نفس او به شماره افتاده و تب مالتش عود مى كند، چرا؟ براى اينكه او درك كرده كه غيبت بسيار بد است. چرا ما اين قدر غيبت كرده، و منفى بافيم؟! چرا جنبه هاى مثبت را نمى گوييم؟! چه كسى جنبه مثبت ندارد؟ اگر هم نمى خواهى بگويى، مرا به خير تو اميدى نيست، شر مرسان. اگر عيبى كه روى منبر از من ديدى، اين را پشت سرم نگفتى و آمدى به خودم با حالت سرزنش گفتى آنهم براى اينكه عيب جويى كنى، اين نيز گناهش بسيار بزرگ است. آن چنان كه درباره آن روايا ت فراوانى داريم.

مرحوم ثقه الاسلام كلينى د كافى نقل مى كنند و مى فرمايند:

من اير مومنا و لو فى معصيه ابتلاء الله به. يعنى كسى را اگر چه در فعل گناهش سرزنش كنى همان را مبتلا مى شوى، كه به تجربه هم اثبات شده است. لذا قرآن هر دو را حرام اعلام كرده و مى گويد:

وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ (1)يعنى واى بر كسى كه زخم زبان زده، عيب جويى و غيبت مى كند.

لذا آنان كه به نام انتقاد، تهمت زده و غيبت و شايعه پراكنى مى كنند، بدانند كه شيطان مهارشان كرده است و بايد اين مهار پاره


1) سوره همزه، آيه 1.

بشود. اين يك قسمت از امر به معروف و نهى از منكر كه در آداب و رسوم اسلامى است.

تشكيل حوزه هاى علميه

دومين قسمت اين است كه بر امت اسلامى واجب است كه تشكيل حوزه هاى علميه داده و بطور واجب كفايى اين حوزه ها را اداره كنند و قرآن در وجوب اين امر با لحن شديد سخن مى گويد:

فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي اَلدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ. (1)يعنى چرا همه مسلمانها يك عده اى را نمى فرستند؟ (معناى «عده اى را بفرستند» يعنى اينكه عده اى بايد بيايند و اداره آنان با آنهايى است كه نمى آيند). لذا تشكيل حوزه از نظر قرآن يك امر به معروف و نهى از منكر و واجب موكد است و اداره كردن اين حوزه ها نيز بر همه واجب كفايى است. از اين نظر از قم و بازار قم بايد تشكر كرد. در اين سى سال كه در حوزه ها هستم، بازار قم حقيقتاً حقى به حوزه دارد چنانچه حوزه هم حقى به قم دارد و بايد افتخار كند كه داراى حوزه است. آنچه مسلم است اينكه حوزه هاى علميه از ابتدا تا به حال توسط بازار تامين مالى مى شده است يعنى سهم امام را معمولاً بازارى ها و كسبه مى دهند، افراد ادارى يا زارعين كه سهم امام نمى دهند چون ندارند كه بدهند. معمولاً سهم امام از ابتدا تا بحال از مسئوليتهاى بازار بوده و بايد تشكر كرد. و بالاخره بر بازار و بر زارع و


1) سوره توبه، آيه 122.

كاسب و بر همه واجب كفايى است كه حوزه ها را اداره كنند و بر جوانها نيز واجب كفايى است كه تشكيل و گرمى اين حوزه ها را بعهده داشته باشند.

زنده كردن شعائر اسلامى

سومين قسمت از امر به معروف و نهى از منكر اين است كه اين امر بايد زنده كننده شعائر اسلامى باشد. آنان كه به حجاز مشرف شده اند هيئت «آمرين بالمعروف ناهين عن المنكر» را ديده اند. هيئتى است كه بجاى اينكه كارش احياء شعائر خدايى و زنده كردن دين او باشد، بر سر شيعه مى زند. اگر يك شيعه ضريح حضرت رسول (ص) را ببوسد (كه عاشق پيش معشوق آمده و مى خواهد در و ديوار معشوق را ببوسد) آنها نمى گذارند. در روز قيامت كسى كه بين عاشق و معشوق تفرقه مياندازد چه گناهى دارد؟ گناهش از نهى بودنش قطعاً بيشتر است. گفتم كه امام حسين (ع) مى گويد: هر كه بين زن و شوهر را تفرقه بيندازد مثل اين است كه هر دوى آنها را مثله كرده باشد. كار اينها تفرقه بين پيغمبر و امتش شده است. قرآن مى فرمايد:

وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى اَلْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ(1)يعنى در ميان امت اسلامى همان گونه كه عده اى تاجرند، عده اى زارع و عده اى ديگر طلبه هستند و غيره 000 ، عده اى هم بايد مهياى امر به معروف و نهى از منكر باشند.


1) سوره آل عمران، آيه 104.

نظارت ملى

چهارمين قسمت، بحث نظارت ملى است كه همه بايد مواظب يكديگر باشيم. هنگام نماز بازار تعطيل شود و يكديگر را به نماز ببريم. اگر يك گناه در خانه يا از رفيقتان ديديد، بى تفاوتى نكرده و بگوئيد، چنانچه خود نبايد گناه بكنيد، بايد مراقب باشيد كه ديگران گناه نكنند كه گناه، آتش است. و آتش اگر در خانه ات باشد خانه ات را ميسوزاند و اگر در خانه رفيقت باشد آنجا را نيز مى سوزاند. نگذاريد خانه خراب بشود، البته اگر ديديد نپذيرفت، مسئوليت از شما سلب مى شود.

درباره خانواده نيز دارد كه وقتى آيه شريفه آمد: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ (1)(خود و زن و فرزندانتان) اصحاب متوقع شدند و گفتند يا رسول الله (ص)! تكليف خودمان كم بود، براى ما تكليف آنها را هم درست كرديد؟! پيامبر فرمودند: شما بايد بگوئيد و در صورت عدم پذيرش مسئوليتى بر شما نيست.

آيا امر به معروف و نهى از منكر مى تواند انسان را كنترل كند؟

اما آيا امر به معروف و نهى از منكر با اين اهميت بسيار ميتواند انسان را كنترل كند يا خير؟ در حال عادى بله و يكى از نيروهاى كنترل كننده است، اگر غريزه به ميدان بيايد همان گونه كه از عقل، علم، وجدان اخلاقى و قانون كارى ساخته نبود، از امر به


1) سوره تحريم، آيه 6.

معروف و نهى از منكر نيز كارى ساخته نيست. تنها چيزى كه مى تواند انسان را كنترل كند ايمان است. زمانى كه تقيد به ظواهر و تهذيب نفس نمود، آنگاه درخت ايمان در دل مى رويد، وقتى كه اين چنين شد، علم اليقين (مرتبه اول يقين)، انسان را كنترل مى كند.

مرحوم ميرزاى كوچك (مرحوم ميرزا محمد تقى شيرازى) از نظر علم عجيب بود و نزد همه مسلم بوده است كه بعد از ميرزاى بزرگ (مرحوم آقا ميرزا حسن شيرازى همان كه حكم تحريم تنباكو را داد) او مرجع تقليد است.

ميرزاى بزرگ غروب از دنيا رفت، خبر مرگش را به مرحوم ميرزاى كوچك دادند. يك وسوسه و خوشحالى از اين رياستى كه به او مى رسد در دل ميرزاى كوچك پيدا شد، خيلى ناراحت شد و شب تا صبح گريه كرد. در تشييع جنازه قرار بود ايشان نماز بخوانند اما در نماز، ايشان را پيدا نكردند. در تشييع جنازه آن اواخر كه جنازه را روى زمين گذاشتند، ايشان رفت و بالاخره در سرداب مطهر ايشان را پيدا كردند، ديدند ايشان آن قدر گريه كرده كه چشمايش باد كرده است. گفتند كه بيائيد نماز بخوانيد.

گفت كه خير، من مرجع نيستم.

گفتند: آقا مردم مهيايند.

گفت كه خير من مرجع نيستم براى اينكه من در اينجا امام زمان را به پهلوى شكسته مادرش زهرا قسم دادم كه اين بار را روى دوش من نگذارد. چرا كه دلى كه حب رياست داشته باشد لياقت اين كار را ندارد. و لذا من مرجع نمى شوم، بالاخره نشد و زير بار نرفت و هر چه گفتند رساله بنويس، ننوشت.

وقتى كه صاحب جواهر بار مرجعيت را بر دوش شيخ انصارى گذاشت، شيخ ديد كه بار بسيار سنگين است و تحمل آن را ندارد، لذا به طلبه ها گفت: شما اشتباه مى كنيد، من يك هم مباحثه داشتم كه از من اعلم و خيلى هم عالى بود. او مرجع است و در مازندران است. به نزد ايشان رفتند و ايشان گفت: خير مرجع خود اوست و مى خواسته فرار كند، من اعلم بودم اما تقريباً 10 سال پيش به مازندران آمدم، در اين مدت او درس مى خواند و من متاركه درس كردم، من اينجا امام جماعتم، او اعلم است، پس به نزد او برويد. آنكه شيخ انصارى مى سازد، ايمان است، آنكه ميرزاى شيرازى را كنترل مى كند و اينكه مى بيند حتى بسيار ضعيف حب رياست دارد، نفس را كوبيده و مرجعيت قبول نمى كند، ايمان است، آنهم ايمان قلبى كه در اثر تهذيب نفس در دل او رسوخ كرده باشد.

در روايات مى خوانيم كه پيغمبر وقتى مى خواستند به جنگ بروند عده اى را براى سر پرستى خانه ها در مدينه مى گذاشتند. جوانى براى سرپرستى خانه ها گماشته شده بود. روزى از اين خانه به آن خانه مى رفت به خانه دوستش رسيد و در زد. خانم پشت در آمد و جوان به او گفت چه لازم دارى تا برايت بگيرم؟

زن در را باز كرد و مرد كه شيطان او را وسوسه كرده بود بداخل رفت، دست شهوت انگيز روى سينه زن گذاشت. يك دفعه زن مثل اينكه مار توى سينه اش آمده، گفت النار، النار، (آتش آتش) چكار مى كنى؟

مثل جرقه اى كه روى يك انبار بنزين بيايد، آن مرد آتش

گرفت. آمد بيرون و ديوانه وار فرياد مى كرد النار - النار. به پيغمبر (ص) خبر دادند او گناهى كرده و در بيابان فرياد مى كشد.

خطاب شد به پيامبر (ص) كه او را آمرزيديم، او را بياور. وقتى آمد كه پيغمبر مشغول نما ز بود، پس در صف ايستاده و حال خجالت مى كشد چگونه در صورت رسول خدا نگاه كند! پيغمبر به منبر رفتند. او سرش پائين بود. پيامبر شروع به تلاوت سوره «تكاثر» نمودند:

أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ. اين دنيا مردم را مشغول كرده، يك وقت چشمها را باز كرده مى بينيد در قبرند. كاش اين بشر مى دانست ذره اى ايمان در دلش رسوخ كرده بود! اى كاش مرتبه اى از ايمان دا داشت! اى كاش مى دانست كه در جهنم از او سوال مى كنند كه با نعمتهاى خدا چه كردى!

يك وقت اين جوان افتاد. بالاى سرش رفتند و ديدند كه دق كرده و مرده است.

چه چيز اين زن و اين مرد را مى سازد؟ ايمان. خلاصه سخن اين بود كه امر به معروف و نهى از منكر واجب و لازم است و همه بايد داشته باشند اما آنچه مى تواند انسان را كنترل كند تنها و تنها ايمان مكتبى است.

مجلس نهم نقش ايمان عقلى در كنترل غرائز

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

ايمان عقلى چيست؟

ششمين عاملى را كه گفته شده است مى تواند انسان را كنترل كند، ايمان عقلى است. ايمان عقلى يعنى انكه انسان بتواند از راه برهان و علم كلام، وجود خدا، نبوت، امامت، معاد و بهشت و جهنم را اثبات كند و بالاخره با دليل، اصول دين را بفهمد. گفته اند كه اين عامل، نيروى كنترل كننده اى براى انسان است به اين مفهوم كه آنگاه كه انسان بتوسط برهان، يقين پيدا كرد كه بهشتى وجود دارد كه افراد نيكوكار به آنجا مى روند و جهنمى نيز وجود دارد كه افراد بدكار به آنجا مى روند، يا اينكه برهاناً فهميد كه خدا در همه جا حاضر و ناظر است خواه ناخواه كنترل مى شود و اگر غريزه اى بخواهد بر انگيخته شده و طغيان كند، اين اعتقاد مانع او مى شود بحث ما اين است كه اين نيرو با اينكه مهم است اما بى فايده بوده و نمى تواند انسان سركش را مهار كند. لذا همه فقها و مجتهدين در

ابتداى رساله مى نويسند كه در اصول دين تقليد جايز نيست. يعنى هر كس به فراخور حالش بايد بتواند اثبات وجود خدا كند، حتى پير زن بيسواد پشت كوه نشين نيز بايد به فراخور عقل و حالش بتواند دليل بياورد كه خدايى در اين جهان هست.

روايت مشهورى است كه رسول اكرم (ص) رد مى شدند، به پيرزنى رسدند كه نخ ميريسيد فرمودند: به چه دليل مى گويى خدائى در اين عالم هست؟

او دست از چرخى كه در دست داشت برداشت، چرخ ايستاد. عرض كرد يا رسول الله چرخ به اين كوچكى به نيروى دست من نياز دارد، اگر دست من نباشد اين چرخ نمى گردد پس اين عالم حتماً يك مدبر محركى مى خواهد. پيغمبر (ص) فرمود: عليكم بدين العجائز. از همين پير زن ياد بگيريد. اگر چه دليل اين پيرزن در فلسفه ملا صدرا يكى از دلايل مهم بنام حركت است اما به هر حال قدرى كه از آن سطح فلسفه پائين بيائيم دليلى فراخور حال همه است. لذا فقها مى نويسند همه به فراخوار حال و عقل و سوادشان بايد بتوانند اثبات نبوت و معاد و امامت كنند. در اين باب «توحيد مفضل» كتاب خوبى است و مضمونش دليل بر اين است كه تقرير امام صادق (ع) است. زيارت جامعه نيز زيارت عجيبى است و از همه شما عزيزان تقاضا دارم اين زيارت جامعه را صبح به صبح بخوانيد. كه سرودى، صبحگاهى است و شما عزيزان بايد صبح به صبح توسلى به آقا امام زمان داشته باشيد. نمى شود كه يك شيعه، صبحگاهى نداشته باشد. لذا تقاضا دارم اين زيارت جامعه را بخوانيد كه به امضاى حضرت ولى عصر (عج) هم رسيده است و ايشان فرموده: نعم الزياره هذه. زيارت

خوبى است. مراد در اينجا سند زيارتش بود. استاد بزرگوار ما رهبر انقلاب مى فرمود: اگر سند هم نداشت كافى بود، براى اينكه غير امام نمى تواند اين گونه الفاظ و معانى را در قالب اين گونه افكار بريزد.

توحيد مفضل كتاب خوب سر تا سر خواندنى اى است، بهتر از توحيد مفضل و بهتر از رواياتى كه شيخ بزرگوار علامه مجلسى رحمه الله عليه در بحار آورده است، خود قرآن است. شايد در قرآن بيش از هزار آيه آنهم با ظرافتهاى خاص مربوط به معارف اسلامى باشد. برهان صديقين، برهان نظم، برهان حدوث و حركت ملا صدرا را در يك الفاظ فوق العاده پرمعنا گنجانده است. لذا قرآن تمام براهينى كه فلاسفه و منجمله ملا صدرا براى اثبات وجود خدا در اسفار و غيره آورده اند را بسيار رسا و عالى مطرح كرده و به اين كلام اكتفا نمى كند كه بايد راجع به اصول دين با برهان و دليل بتوانيم تنها عقل خودمان را قانع كنيم بلكه در مقابل ديگران نيز مسئوليم. مخصوصاً جوانان عزيز بايد بتوانند اگر برخورد با مخالفان دين نمودند سوالها و اشكالها را جواب داده و عقل او را هم قانع كنند.

قرآن شريف براى اثبات خدا، گاه با اشاره و گاه با تصريح برهان مى آورد و مى فرمايد:

سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ. (1)يعنى ما نشانه هايى در زمين و در خود انسان داريم كه اگر دقت كند خدا را در آنها مى يابد.

أَ فِي اَللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ (2)


1) سوره فصلت، آيه 53.

2) سوره ابراهيم، آيه 10.

.

در خود، عالم هستى دقت كن كه دل هر ذره را كه بشكافى آثارى از او در آن مى يابى.

قرآن شريف در رابطه با انسان بر دو نكته پا فشارى مى كند: يكى تن صدا و يكى هم شكل و شباهت خطها و نشانه هايى كه در انسان ها است. اكنون سه ميليارد جمعيت بلكه بيشتر در اين كره خاكى زندگى مى كنند. شما نمى توانيد دو نفر را پيدا كنيد كه مثل هم باشند. كارخانه وقتى كه استكان توليد مى كند همه آنها مانند هم هستند اما سه ميليارد جمعيت نه، بلكه از زمان حضرت آدم تا روز قيامت هر چه انسان بيايد مثل هم نبوده و با هم تفاوت دارند و حتى دو برادر دوقلو. اين مصداق برهان نظم است. آيا اين، دليل بر اين نيست كه يك مدبر حكيم عالمى بر اين جهان حكمفرماست؟ لذا قرآن مى فرمايد:

وَ مِنْ آيٰاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ (1)يعنى اگر مى خواهى بدانى خدا در اين عالم هست يا نه، در عالم هستى بنگر، يا به صدا و شكلت نگاه كن و از آنها بفهم كه خدا هست.

نكته اى كه در سوره قيامت هست مى فرمايد:

لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ‌(2)يعنى قسم به روز قيامت، انسان گمان ميكند كه ما نمى توانيم استخوانهايش را جمع كنيم، ما نمى توانيم سر انگشتهايش را هم بسازيم.


1) سوره روم، آيه 22.

2) سوره قيامت، آيه

اين كلام نكته اى دقيق دارد. انگشت نگارها مى گويند خطهاى سر انگشت هر كس غير از ديگرى است. مى گويند از زمان حضرت آدم (ع) تا روز قيامت و الان كه سه ميليارد به بالا جمعيت روى كره خاكى زندگى مى كنند نمى توانى دو نفر پيدا كنى كه سر انگشتشان مثل هم باشد. لذا انگشت نگارها مى گويند امضاء اهميت نداشته و مى شود آن را جعل كرد اما اثر انگشت را نمى شود ساخت. بنابراين در كارهاى مهم امضاء نگرفته و انگشت نگارى مى كنند. در اين عالم هستى دو نفر اثر انگشتشان مثل هم نمى تواند باشد، آيا اين دليل نيست كه يك مدبر عالم حكيمى حكم فرماست. عالم هستى بقدرى به يكديگر متكى هستند كه اگر غير از اين باشد عالم هستى رو به فساد مى رود. كره زمين كه ما روى آن زندگى مى كنيم، شانزده حركت دارد. از يك حركت، روز و شب پيدا شده و از حركت ديگر سال پيدا مى شود و... از ابتداى اين بحث تا كنون ما بيش از يك ميليون فرسخ حركت كرده ايم. زمين كجا مى رود؟ علم مى گويد نميدانم، قرآن هم ميگويد نمى دانم و مى گويد: مستقرا لها. حالا اين يك ميليون فرسخ كه ما رفتيم اگر يك فرسخ كم و يا زيادتر باشد مانند اين است كه دو اتومبيل تصادف بكند عالم هستى بهم ميخورد مانند اينكه اتومبيل هايى كه به دنبال هم مى آيند يكى كه ترمز مى كند همه با هم تصادف مى كنند. لذا كره زمين اگر با يك كره تصادف كند در فضا پرتاب شده و آب مى شود. از روزى كه اين عالم هستى خلق شده، با اين نظم و اين حركت هاى دقيقش اصطكاك پيدا نكرده و پيدا نخواهد شد و وظيفه خود را بخوبى عمل مى كند. اين حركت، اين نظم و اين دقت را چه كسى بوجود آورده است؟

ايمان عقلى در مقابل انسان سركش

معلم ستاره شناس موحدى بود كه رقيبى داشت كه منكر خدا بود، هر چه به او مى گفت او انكار مى كرد. من يك هم مباحثه اى داشتم (خدا طول عمرش بدهد). نيم ساعت با او صحبت ميكردم بعد از نيم ساعت مى گفت نه، خدا نكند كه انسان نه گفتن را شيوه خود كند. آن فرد موحد چون منجم بود و به ستارگان علاقه داشت در اتاقش يك منظومه شمسى درست كرده بود و اين منظومه، وقتى كليد برق را مى زد ستاره «وگا» در حركت شده، منظومه شمسى به دنبالش روان مى شد. كره زمين نيز حركت وضعى پيدا كرده، بدور خودش مى چرخيد و يك حركت انتقالى نيز بدور خورشيد پيدا مى كرد. روزى رفيق لا ابالى و لجوج را به كارگاه خواند، رفيق او آمد و او آهسته بدون اينكه دوستش متوجه شود كليد برق را زد. تا دستگاه روشن شد، نگاه كرد و ديد چه صحنه شيوايى است. خيلى خوشش آمد، گفت اين را چه كسى برايت ساخته؟

فرد موحد با بى اعتنايى همچنان كه سرش به زير بود و مطلبى مى نوشت.

گفت اين تصادف بود.

گفت مسخره نكن چه كسى اين را دست كرده؟

گفت به تو گفتم كه تصادف بود!

گفت من كه ديوانه نيستم، مرا مسخره نكن و بگو چه كسى اين را درست كرده، فرد موحد سرش را بلند كرد و گفت اين چند كره

كوچك بيش نيست و نمى توانى عقلت را قانع كنى كه اين ها خود بخود درست شده باشد، چگونه مى توانى بگويى كه اين عالم هستى پهناور كه منظومه شمسى ما در مقابلش يك دانه شن در بيابان يا قطره اى از درياست، خود بخود درست شده باشد؟!

در هر حال آن فرد ملحد با لجبازى قانع نشد كه مدبر حكيم عالمى بر اين جهان حكمفرماست. قرآن شريف، برهان نظم ملا صدرا يا برهان نظم آن موحد را چه قدر زيبا و با يك جمله رسا بيان مى كند:

إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآيٰاتٍ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ‌(1)در خلقت آسمان و زمين و در نظمى كه در خلقت آسمان و زمين است، در اين حركتى كه در نهاد اين عالم نهاده شده است نشانه هايى از حكمفرمايى يك مدبر عالم حكيم است.

اعجاز قرآن

قرآن مى گويد اصول دين بايد با اجتهاد باشد. بدانيد كه معاد را چگونه مى توان اثبات نمود، بايد بتوانى اثبات كنى كه چرا قرآن معجزه است. قران شريف مى گويد من معجزه ام و دليل بر اعجازم اين است كه كسى نمى تواند يك سوره يا يك آيه مثل من بياورد.


1) سوره آل عمران، آيه 190.

قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ (1)اگر همه جهان با يكديگر يكى شده و بخواهند يك سوره مثل قران بياورند نمى شود.

براى اين كار تلاش فراوان كردند ولى نتوانستند مثل اين قرآن، اگر چه يك سوره بياورند. الان هم اين گونه است، الان من كه مدعى هستم مبلغ قرآنم با كمال صراحت از طرف همه مسلمين مى گويم كه اگر كسى بتواند يك سوره بياورد كه با قران هماهنگ باشد ما دست از اسلاممان بر مى داريم.

اثبات اعجاز قرآن راههاى مختلفى دارد. يكى فصاحت و بلاغت قرآن است. اين را عربها مى دانند كه يعنى چه. دليل ديگرى بر اعجاز قرآن اين است كه اختلاف در قرآن راهى ندارد، قرآن در طى 23 سال بر پيغمبر نازل شده و در اين 23 سال معمولاً اگر كسى بخواهد سخنى بگويد اختلاف راى و فتوى پيدا مى كند. ما مى بينيم شيخ انصارى رحمه الله عليه، كه فرائض را نوشته، ابتدا، وسط و انتهاى آن با هم خيلى تفاوت دارد. تناقض و اختلاف فتواى فرائض زياد است. مرحوم آخوند خراسانى رحمه الله عليه كتاب كفايه را نوشته و با آنكه چند بار آن را بررسى نموده و شاگردانش كتاب را تنظيم كرده اند بيش از ده تناقض و اختلاف در آن موجود است.

وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاٰفاً كَثِيراً(2). اگر از جانب غير خدا بود اختلاف بسيار در آن بود.


1) سوره اسراء، آيه 88.

2) سوره نساء، آيه 82.

از بعد ديگر اينكه انسان آنگاه كه هم و غم داشته، بگونهاى و آنگاه كه نشاط داشته باشد بگونه اى ديگر حرف مى زند، در هر كدام از حالتها فقر، جنگ، رياست، ذلت و... بگونه اى متفاوت با حالت ديگر سخن مى گويد.

بنابراين پيغمبر (ص) در طول 23 سال پيام آورى در تمام اين صحنه ها بود. به حسب ظاهر در فقر و مذلت بود، سه سال در شعب ابى طالب زندان بود. 74 جنگ بر او تحميل شد. زمانى 12 هزار لشكر مجهز در اطرافش بود بگونه اى كه وقتى وضو مى گرفت نمى گذاشتند آب وضو بر زمين بريزد و همه آب وضو را ميخوردند. از ابتدا تا انتهاى قرآن يك روش بيشتر نيست. اگر قرآن از طرف غير خدا بود اختلاف فتوى و اختلاف راى، نيسان و غفلت در آن مشهود بود. اما سر تا سر آن يك شيوه بود، غلط و اختلاف فتوى در آن نيست. به اين، معجزه قرآن مى گويند.

برهان عقل نفس اماره

فراگيرى اصول دين حتى مانند ملا صدرا و... آيا ميتواند غرائز بر انگيخته شده را مهار نمايد؟ خير، چه بسيار از افرادى را سراغ داريم كه مجتهد در فلسفه اند اما گناه در زندگيشان وجود دارد. چه بسيار افرادى را مى بينيم كه عقل را بواسطه برهان نظم و بالاتر از آن تغذيه كرده، اما غريزه جنسى و يا رياست طلبى را نتوانسته اند كنترل نمايند.

نقل شده كه در جنگ روم ديدند غلامى به دشمن حمله كرد و لشكر فرار كرد. غلام براى اينكه كسى او را نشناسد به ميان لشكر

آمده خودش را پنهان كرد. من چشم دوخته بودم كه او را ديده و از او تشكر كنم. ديدم به گوشه اى رفت و شروع به دعا كرد و گفت: خدايا توانستم لشكرى را فرارى دهم اما هنوز نتوانسته ام مسلط بر نفس اماره خودم شوم! خدايا كارى كن كه مسلط بر نفس اماره ام شوم.

إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي (1)مگر اين نفس سركش را ميتوان براحتى مهار كرد؟

درباره يكى از علما مى نويسند كه كتابى در اثبات وجود خدا نوشته بود. أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ‌(2). امتحان براى همه مى آيد، امتحان، امروز براى همه و بخصوص براى ما هست. لذا آنگاه كه انسان در بحرانها وارد مى شود قرآن شريف مى فرمايد: براى اينكه به انسان بنمايانيم كه چقدر توانايى دارد او را مى آزمائيم. لذا اين عالم فقر گريبانگيرش شده بود. در اثر فقر و بى چيزى غم و غصه اى دلش را گرفت، رفت كه در صحرا بگردد. كنار آبى نشست و صحنه بدى برايش پيش آمد و آن صحنه موجب شد كه او به خانه آمده كتابى عليه خودش بنويسد، يعنى يك كتاب بر ضد اسلام نوشت. كه خدا در اين جهان بينى نيست.

شاعر دراين باره شعرى گفته است كه در جامع الشواهد هم هست و رفقا به آن توسل مى كنند و مفهومش اين است كه: چه بسيار از عقلا را مى بينم كه از نظر اقتصادى خيلى در تنكنا بوده و چه بسيار از احمقها و افراد جاهل را مى بينيم كه چقدر در رفاه و آسايش اند و


1) سوره يوسف، آيه 53.

2) سوره عنكبوت، آيه 2.

اين مطلب است كه عالم متخصص در علم كلام را زنديق كرده است. خدا نكند انسان در بن بست واقع بشود، كه اگر چنين شد و چيز ديگرى نداشت، عقل و علم و علم كلام و برهان صديقين و برهان نظم و برهان حدوث، همه زير پا مى رود. نيازمند عامل ديگرى هستيم و آن فقط و فقط ايمان است، ايمانى است كه رسوخ در دل كرده و از راه عمل پيدا شده باشد. آن ايمانى كه نخستين مرحله اش اين است كه خدا را با چشم دل ديده، او را حاضر و ناظر بداند، و الا خدا نكند كه انسان در بحران و سرازيرى واقع بشود.

به مقدس اردبيلى رحمه الله عليه گفتند شما اگر در خانه اى باشى كه هيچكس جز يك زن نباشد، آيا زنا مى كنى يا نه؟

او نگفت نه، گفت پناه ميبرم به خدا كه چنين صحنه اى براى من پيش نيايد!

خدا نكند كه انسان در بحرانهايى واقع شود. غير ممكن است كه براى انسان امتحان و بحران پيش نيايد و در آن مقاطع بايد پناهگاهى محكم داشته باشد تا در آن بحرانهاى استثنايى فريادرس او باشد.

وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. (1)آنكه بر خدا توكل كند، خدا او را كفايت مى كند.

و اين علم كلام و علم فلسفه نيست. وليد بن مغيره، ريحانه الادب است. اين لقب را عرب به او داده. يعنى او گل


1) سوره طلاق، آيه 3.

سر سبد ادب است و واقعاً در فصاحت و بلاغت عجيب است. روزى او به مسجد الحرام در مكه آمد و ديد كه پيغمبر قرآن مى خواند. وليد قران را بدست گرفت و يقين كرد كه اين قرآن مال خداست. بنزد رفقايش مانند ابو سفيان و ابو جهل آمد و گفت كه مسلمان شده ام. اينجا تذكر نكته اى لازم است كه آن اينكه مواظب باشيد عصبيت بر شما چيره نشود، مواظب باشيد خودگرا، شخص گرا و حزب گرا نبوده و حقيقت گرا باشيد. براى انسان شخص گرا، حزب گرا، وطن گرا و... خواه ناخواه لجاجت هم مى آيد و آنگاه كه لجاجت آمد حقيقت را نيز پايمال مى كند. بارها استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب تاسف خورده مى فرمودند: مگر به اين زودى مى شود صفات رذيله را ريشه كن كرد. بيست سال خون جگر مى خواهد تا بشود صفت رذيله اى را ريشه كن نمود.

استاد بزرگوار ما مرحوم آية الله بروجردى رحمه الله عليه به ما نصيحت مى فرمودند كه: بيست سال خون جگر مى خواهد تا انسان بتواند شهرت طلبى و رياست طلبى را از سر خود بيرون كند، لذا اين روايت را مى خواندند: آخر شىء يخرج عن القلوب الصديقين حب الجاه.

بالاخره آقاى وليد از نظر علم مسلمان شد، او جمله اى دارد كه به اندازه اى فصيح و بليغ است كه همتاى روايت ماست. همه بلغا مى گويند اين ريحانه الادب عجب جمله اى گفته است! گفت: ان له الحلاوه و ان له لطراوه و ان اعله لمثمر و ان اسفله لمعذق و انه يعلوا و لا يعلى عليه. گفت: اين قرآن طراوت و شيرينى خاصى دارد. و واقعاً اين چنين است. اين قران درختى است كه شاخه هاى او ثمر بخش است و واقعاً ثمر بخش است. اين قرآن ريشه هايى در زمين

دارد كه كنده نمى شود و واقعاً كه كنده نمى شود. اين قرآن كتاب خداست و هيچ انسانى مثل آن را نمى تواند بياورد.

ابو سفيان ها و ابو جهل ها ديدند كه اگر وليد برود خيلى ضرر مى كنند، چه كار كنيم؟ ابوجهل فردى مكار و شيطان بود، گفت كه من كار را درست مى كنم. بنزد وليد آمد و حال غم و غصه به خود گرفت.

وليد گفت ابوجهل چرا غمگينى؟

ابوجهل گفت: حقيقت اين است كه مردم مى گويند تو خرفت و پير شده اى و تمايل به اسلام پيدا كرده اى و مى خواهى به آنجا بروى تا به تو پول و مقام بدهند. اين سخن ابوجهل براى وليد گران آمد، يعنى غريزه شهرت طلبى و رياست طلبى او جلوه كرد. اين مسلمان از نظر خود برگشت و گفت حالا بر ضد پيغمبر چه بگويم؟ مى توان گفت ديوانه است؟

همه گفتند انسانى را كه 40 سال با كياست زندگى كرده نمى توانيم بگوئيم ديوانه است!

مى شود گفت دروغگوست؟

همه گفتند چگونه مى توان به كسى كه چهل سال است به صداقت و امينى مشهور شده و دروغگو گفت!

مى توان گفت شاعر است؟ گفتند چهل سال است كه شعرى از او ديده نشده و آنچه مى گويد عاقلانه و متفكرانه است. چند آيه نازل شد:

إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اِسْتَكْبَرَ فَقٰالَ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ قَوْلُ

اَلْبَشَرِ (1)فكر و انديشه ى بدى كرد و خدايش بكشد. چه انديشه بدى كرد، باز خدايش بكشد كه چه فكر خطايى نمود، پس باز انديشه كرد، و رو ترش كرد و چهره درهم كشيد، آنگاه تكبر نخوت آغاز كرد، و گفت اين قرآن بجز سحر چيزى نيست و اين ايات گفتار بشرى بيش نيست.

وليدى كه مى گفت: يعلوا و لا يعلى عليه، چرا اين گونه مى كند؟ خدا نكند انسان در بحران و مواقع استثنايى واقع شود! مامون مى گويد من شيعه گرى را از پدرم آموختم. واقعاً هم هر دوى آنها شيعه هستند اما شيعه امام كش! هارون حضرت موسى بن جعفر (ع) را خوب مى شناسد، مامون حضرت رضا (ع) را خوب مى شناسد، لذا مى گويد من شيعه گرى را از پدرم ياد گرفتم. زمانى نزد پدرم بودم، موسى بن جعفر (ع) آمد. ديدم پدرم دوان دوان پشت در آمده و ايشان را بغل كرد، آقا را بالا نشانده و مانند عبد ذليل در مقابلش نشست. ابهت آقا او را گرفته و نمى توانست سخن بگويد. بعد كه مقدارى آرام گرفت به من و برادرم امين گفت آقا را استقبال كرده تا خانه برسانيد. من خطا كردم و به پدرم گفتم او كه بود؟ گفت اين كسى است كه خلافت متعلق به اوست.

گفتم خلافت مال اوست، پس چرا به او نمى دهى؟!

گفت پسر جان من! الملك عقيم. اگر ببينم به احتمال بسيار ضعيف ضد رياستم شوى، تو را هم مى كشم.

مگر مى شود اين نفس اماره را با برهان نظم تاديبش كرد؟


1) سوره مدثر، آيات 25-18.

همه اينها كه اين همه ظلم را به حضرت امام حسن (ع) كردند. آيا حضرت امام حسن (ع) را نمى شناختند؟ همان كسى كه دستور داد جنازه امام را تير باران كنند، چه روايت هايى براى حضرت امام حسن (ع) و امام حسين (ع) نقل مى كند! چه روايتهايى از پدرش على (ع) نقل مى كند!

حاصل كلام

حاصل كلام اينكه از ايمان عقلى نيز براى مهار انسان كارى ساخته نيست و آنچه انسان نيازمند آن است، ايمانى است كه در دل رسوخ كرده باشد و آن نيست مگر ايمان قلى، ايمانى كه راهگشاى حركت و سلوك الى الله است.

مجلس دهم ايمان قلبى عامل منحصر بفرد در كنترل غرائز

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

اقسام و مراتب ايمان

هفتمين عامل از عواملى كه به عقيده ما منحصر بفرد بوده و ميتواند انسان را كنترل كند، ايمان عاطفى است. از نظر قرآن و روايات اهل بيت (س) ايمان به 3 نوع منحصر مى شود. يكى ايمان لسانى كه قرآن به آن ايمان حرفى مى گويد. يعنى ايمانى كه رسوخ در دل و عقل نكرده است. قرآن مى فرمايد:

وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ (1)و بعضى از مردم خدا را به زبان مى پرستند و هر گاه خير و نعمتى رسد اطمينان خاطر پيدا ميكند و اگر به فتنه اى برخورد از اين خدا رو گردان


1) سوره حج، آيه 11.

مى شود. چنين كسى زيانكار در دنيا و آخرت است و زيانش بر همه آشكار است.

امام حسين (ع) در روايتى كه مربوط به ايشان است مى فرمايد: الناس عبيد الدنيا والدين لعق بالسنتهم. مردم در دنيا هستند، اما دين رسوخ در دل آنها نكرده و تنها دين را چشيده اند.

در روايت ديگر امام صادق (ع) مى فرمايد: غالب ايمانها، ايمان لسانى و تقليد است و ايمانى نيست كه رسوخ در دل يا در عقل آنها كرده باشد و قرآن مى فرمايد اين گونه اشخاص نمى توانند خودشان را حفظ كنند. اگر در رفاه و آسايش باشند ايمان (اطمينان) دارند. اما اگر وضعى بحرانى بر ايشان پيش بيايد، خود را باخته و اينان در دنيا و آخرت آشكارا زيانكارند. در آيه ديگر مى فرمايد:

إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً.(1)انسان موجودى حريص و بى صبر است.

انسانها اگر ايمان در دل و عقلشان رسوخ نكرده باشد، اذا مسه الشر جزوعا.(2)آنگاه كه وضع استثنايى پيش بياد، مثل فقر، ناامنى و يا مورد كمبود واقع شوند بيقرارى مى كنند.

وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً. (3)و آنگاه كه خير برايشان پيش بيايد و در رفاه و آسايش قرار گيرند سركشى مى كنند.


1) سوره معارج، آيه 19.

2) سوره معارج، آيه 20.

3) سوره معارج، آيه 21.

اين گونه انسانها نمى توانند اين ايمان را براى قبر و قيامتشان ببرند. مخصوصاً شيطان در هنگام مرگ براى گرفتن و بردن اين ايمان مهيا است.

دومين قسمت ايمانى بود كه درباره آن صحبت شد. ايمانى كه از راه برهان رسوخ در عقل كرده و شخص توانسته است عقل را قانع كرده، اضطراب و شك را از او بگيرد. اين ايمان را معمولاً شيطان نمى تواند ببرد، نه شيطان انسى و نه شيطان جنى. براى اينكه اگر عقل قانع شد و ايمان در آن رسوخ كرد مى توان در مقابل شيطان قد برافراشته، او را هم قانع كند.

گفته شد كه اگر برهان نظم قرآن را كسى درك و هضم كند، ديگر شيطان نميتواند ايمانش را ببرد و او مى تواند رفيق بى ايمانش را با ايمان كند. اما مطلب اساسى اين است كه اين ايمان اگر چه بسيار خوب بوده و در گرانبهايى است، امّا در طوفانها و بحرانها نمى توان از آن كار كشيد و كار بردى ندارد. لذا گفته شد چه بسيار افرادى را سراغ داريم كه براى مثال چهل دليل براى اثبات وجود معاد مى تواند بياورند اما گناه در زندگيشان وجود دارد. مى توانند خدا را اثبات نمايند، اما نفس امّاره شان را نتوانسته اند مهار كنند.

ايمان عاطفى و يقين

سومين قسمت، ايمانى است كه رسوخ در دل كرده و دل باور كرده باشد. قسم دوم اين بود كه عقل باور كند و منافات ندارد كه گاهى عقل باور كرده ولى در آن شك و وسوسه نيز بيايد. امّا

قسم سوم اين است كه دل باور كرده باشد كه خدا هست و مى بيند: أ لم يعلم بان الله يرى.(1)دل باور كرده است كه: نحن اقرب اليه من حبل الوريد. از رگ گردن به من نزديكتر است.

دل، معاد را باور كرده است، آتش جهنّم را به دل مى بيند امّا برهان نمى داند

زيد بن حارثه پاى منبر رسول اكرم (ص) نشسته بود. پيغمبر به او نگاه كرد، ديد در عالم ديگرى است. فرمود: كيف اصبحت؟ زيد حالت چگونه است؟

زيد گفت: اصبحت موقناً (خيلى ادعاى بزرگى است). گفت صبح كردم با يقين. ايمان عاطفى دارم، ايمان در دلم رسوخ كرده، مبدأ و معاد را باور كرده ام.

پبغمبر فرمودند علامتش چيست؟

زيد سيرى در عالم ملكوت نمود و گفت يا رسول الله بهشت و جهنّم را مى بينم. بهشتى ها را مى شناسم، جهنمى ها را مى شناسم. اگر اجازه بدهى بعضى شان را معرفى كنم. پيامبر فرمودند كافى است. اين ايمان است كه قرآن شريف تصريح به آن مى كند.

قرآن در سوره حجرات مى فرمايد:

قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا(2)(3)اعراب گفتند ايمان آورديم، بگو ايمان نياورديد بلكه اسلام آورديد


1) سوره ق، آيه 16.

2) سوره حجرات، آيه 14.

3) سوره حجرات، آيه 14

.

مومن كسى است كه ايمان در دلش رسوخ كرده باشد، ايمان عاطفى باشد، والا ايمان عقلى و ايمان حرفى، اسلام ظاهرى است. لذا قرآن مى فرمايد آنهايى كه ايمان در دلشان رسوخ نكرده باشد، وَ لَمّٰا يَدْخُلِ اَلْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ‌(1). نگويند ايمان داريم بلكه بگويند مسلمانيم. عقلمان در مقابل اسلام خاضع است. ازنظر قرآن، ايمان قلبى همان مرتبه نخستينش ديگر نمى گذارد كه انسان گناه كرده و جلوگيرى مى كند. اين ايمان اگر چه به حد يقين نرسيده و در حد اطمينان باشد، اما اگر رسوخ در دل كرده باشد، آن هم مهار كننده است. قرآن مى فرمايد:

وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ اَلَّذِينَ إِذَا اِكْتٰالُوا عَلَى اَلنّٰاسِ يَسْتَوْفُونَ وَ إِذٰا كٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ أَ لاٰ يَظُنُّ أُولٰئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ.(2)واى بر كم فروشان، واى به آنكه وقتى مى گيرد زياد ميگيرد و وقتى مى فروشد، كم مى فروشد. آيا اين گمان ندارد حسابى و كتابى و بهشت و جهنمى در كار است. اگر «گمان» هم باشد معلوم است كه ديگر كم فروشى نيست. قرآن مى گويد اگر كسى واقعاً اطمينان داشته باشد كه حق النّاس مشكل است و اين مطلب در دل او و نه در عقل وى رسوخ كرده باشد، اين مهار كننده اوست. معناى كم فروشى، فروختن با ترازو نيست، اين يك مصداق است. ندادن حق ديگران، كم كارى ادارى و كارگر، ندادن اجاره و... از مصاديق ديگر كم فروشى است. هر كه حقى ر ناحق كند و هر كه


1) سوره مطففين، آيات 1-4.

2)

حقى را ندهد (از نظر روايات ما كه ازنظر مفسرين عالى مقام تفسير شده) اينها همه از مصاديق كم فروشى است. لذا تقاضا دارم از همه كسبه و تجار محترم كه مواظب باشيد كه در تعاونى ها خداى نا كرده اگر كاسبى جنسى بگيرد و به مردم نداده و به نرخ آزاد بفروشد اين كم فروشى است و قرآن مى گويد: واى بر كم فروشان. اين «واى» يك معنا دارد كه ميگوئيم واى به تو، و امام صادق (ع) مى فرمايد: علاوه بر اين، يك معناى دقيق ترى دارد و آن اينكه در جهنم چاهى ايت به نام ويل و كم فروشها را علاوه بر جهنم در آن چاه مى برند. لذا ويل هايى كه در قرآن آمده است مانند: فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ‌(1). (واى برآن مسلمانى كه نمازش را سبك مى شمارد، مى تواند نماز را به جماعت يا در اول وقت بخواند، نهار مى خورد، مى خوابد و به تاخير مى اندازد) همه از اين مصداقند.

حق الناس

تقاضاى ديگرى از تجار و كسبه محترم دارم كه اگر مغازه اى را اجاره نموده اند حد واقعى اجاره را بدهيد، چنانچه آن آقاى موجر هم بايد مواظب باشد كه حق واقعى اين مستاجر را بدهد. شما كارى به قانون ديروز و امروز نداشته باشيد، وجدان اخلاقى را حاكم كنيد. لذا براى خاطر اين دنيا كه نزد مولا على (ع) اصلاً و ابداً ارزش نداشته (باندازه اى كه در نهج البلاغه ميفرمايد اين دنياى شما مثل يك استخوان خوك در دست يك انسان خوره است) به جهنم نرويد


1) سوره ماعون، آيه 4.

كه جهنم رفتن بسيار مشكل است. براى خاطر زرق و برق، براى خاطر صد تومان و هزار تومان و ميليون و بالاتر، مراقب باشيد كه جهنّم نرويد كه حسرت و ندامت دارد. پول چيزى نيست كه انسان را جهنِمى كند، كه در نزد مردان واقعى ارزش ندارد.

شيخ انصارى عليه الرحمه مقدارى پول طلا و نقره برايش آورده بودند بگونه اى كه در مقابلش پشته اى از طلا و نقره بود. شيخ انصارى داشت نگاه ميكرد به آن طلبهاى كه پهلوى او نشسته بود و ظاهراً طلاها دل او را تسخير كرده بود. فرمودند كه ميدانى اين پولها در نزد من چه ارزشى دارد؟ سنگهاى دستشويى در نزد من با اين پولها تفاوتى ندارند.

در جلسه اى مى گفتم شخصى به نزد محقق ابن يمين رفته و گفت خوابى ديده ام كه در نجاسات افتاده و بدنم ملوث شده است. ابن يمين مى گويد خواب بسيار خوبى است، مقدار فراوانى پول بدست ميآورى! مبناى اين كلام چيست؟ دنياى حلال چقدر براى انسان وفا دارد كه العياذ بالله بدنبال دنياى حرامش باشد، كه بر روى زمين غصبى بخواهد كسب كند. خداى نكرده ده تومان حرام در مال حلالت بيايد آن را آلوده كند.

إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً (1)آنان كه اموال يتيمان را به ستمگرى مى خورند در حقيقت در شكم خود آتش فرو مى برند و بزودى در دوزخ در آتش فروزان خواهند افتاد.


1) سوره نساء، آيه 10.

آنان كه چشم بصيرت دارند آتش و عذابش را ميبينند. لذا تقاضا دارم در رابطه با حق الناس خيلى مواظب باشيد كه بسيار مشكل است. و پروردگار عالم قسم خورده و فرموده به عزتم و جلالم سوگند، ممكن است از همه چيز بگذرم اما از حق مردم نخواهم گذاشت.

در سوره تكاثر مراتب ابتدايى يقين را براى مهار غرائز مطرح مى كند:

حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ. دنيا فرد را مشغول مى كند، يك وقت چشمش را باز كرده و مى بيند كه مانند كرم ابريشم در خود تنيده است، خواب است و ناگهان بيدار مى شود: الناس ناموا فاذا ماتوا انتبهوا. حسرت خورده و مى فرمايد اى كاش او به علم اليقين مى د ا نست (علم اليقين همان مرتبه اول ايمان عاطفى است)

همين مقدار كه درخت ايمان در دل كاشته شود ديگر گناه نميكند. اگر ميدانست كه با صورت در آتش جهنم مى افتد، اگر مى دانست كه از او سوال مى كنند كه اين نعمت كه به تو داديم چه كردى؟ نعمت عقل، نعمت اراده، قدرت، مال، اسلام و بالاتر از همه نعمت ولايت را چه كردى؟ ديگر گناه نمى كرد. اين سوره هم به ما مى گويد آنچه مى تواند انسان را كنترل كند ايمان قلبى و عاطفى است و از خصوصياتش اين است كه غم و غصه ها را زايل كرده، دلهره ها، نگرانى و اضطراب خاطر را مى برد. اگر ايمان رسوخ در دل نمود و شخص مبدا و معاد را درك نمود و باور كرد كه خداى حكيم سرپرست اوست، اين عبد است و او مولى

و وظيفه مولى اين است كه عبد را نگاه داشته و حق او را بدهد، ديگر غم و غصه و نگرانى از آينده و دلهره و اضطراب خاطر ندارد.

أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (1)همانا بذكر خدا دلها آرامش مى يابند.

اگر ياد خدا در دل آمد، اگر ايمان قلبى در دل رسوخ نمود، اين دل ديگر مطمئن است. هيچ كدام از عوامل بحث هاى گذشته نمى تواند غم و غصه و نگرانى ها را ببرد، الا با ياد و ايمان به خداوند تبارك و تعالى.

أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (2)همانا دوستان خدا هرگز ترس از آينده و اندوه از گذشته در دلشان نيست.

آنها كه دوست خدايند از گذشته غم و غصه نداشته و از آينده نيز نمى ترسند چرا كه پناهى مانند خدا دارند، چه: وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.(3)آنكه توكل بر خدا مى كند، او را كفايت ميكند.

و از گذشته غم و غصه به دل ندارند كه: مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ(4). هر رنج و نصيبتى كه در زمين (از قحطى و آفت و فقر و ستم) و يا از نفس خويش (چون ترس، غم، درد و الم) بشما مى رسد، همه در


1) سوره رعد، آيه 28.

2) سوره يونس، آيه 62.

3) سوره الطلاق، آيه 3.

4) سوره حديد، آيه 22.

كتاب ما پيش از آنكه در دنيا ايجاد كنيم ثبت است و خلق آن بر خدا آسان است. آنگاه كه ايمان در دل انسان رسوخ كند، براى گذشته كه مى داند مقدرش بوده، غم و غصه به خود را ه نمى دهد، چرا كه سر نوشت او بوده كه بر اساس حكمت (آن هم حكمت مطلقه) برايش پيش آمده و نگرانى از آينده ندارد. اگر مى بينيم نگران آينده بوده و كارهاى ناباب مى كنيم و اگر مى بينيم از غصه و اندوه، ضعف اعصاب داريم بايد پى ببريم كه آنچه بايد داشته باشيم نداريم.

امام سجاد (ع) در دعاى ابو حمزه مى فرمايد:

اللهم انى اسئلك ايماناً تباشر به قلبى و يقيناً صادقاً حتى اعلم انه لن يصيبني الا ما كتبت لى و رضنى من العيش بما قسمت لى يا ارحم الراحمين. خدايا ايمانى كه در دلم رسوخ كرده باشد عطايم كن. اگر اين ايمان آمد يقين است و اگر يقين و ايمان آمد ديگر ميدانم كه هر چه بر سرم آيد و آنچه شده و خواهد شد مقدر و درست است.

مراتب ايمان قلبى

ايمان قلبى مراتبى دارد و علماى اخلاق سه درجه براى آن ذكر كرده اند. مرتبه اول را علم اليقين نام نهاده اند و معناى آن اين است كه ايمان در دل رسوخ كرده و شخص دور نمايى از مبدا و معاد را مى بيند. او به چشم دل به مقامى رسيده كه خدا را مى بيند، به اين مفهوم كه خدا را درك مى كند، نظير انسان تشنه اى كه تشنگى را درك مى كند و معمولاً انسانها در بن بست ها، اگر چه ايمان قلبى نداشته باشند، اين حالت را پيدا مى كنند.

قرآن مى فرمايد:

فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ. (1)چون به كشتى نشينند و به خطر افتند در آن حال خدا را با اخلاص ميخوانند و چون از خطر دريا به ساحل نجات رسيدند باز به خداى يكتا مشرك مى شوند.

اگر بخواهم تعبير به ذهن بكنم اين گونه است كه انسان گرسنه وقتى كه غذا خورده و سير مى شود، سيرى را درك مى كند. بعضى اوقات انسان حالتى پيدا مى كند كه خدا را درك كرده، معبود و گمشده اش را در بن بست ها مى يابد. اين حال براى همه و حتى براى كافر نيز پيدا مى شود.

فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ. پس آنگاه كه از آن بن بست بيرون آمد، دركش را فراموش مى كند.

اما انها كه توانسته اند اين در گرانبها را مثل آن كسى كه در بن بست است بدست آورند، ديگر هميشه خدا را درك كرده اند.

فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (2)در خانه هايى (مانند مساجد، منازل انبياء و اولياء) خداوند رفعت داده كه آنجا رفعت يابد و در ان ذكر نام خدا شود و صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند.


1) سوره عنكبوت، آيه 65.

2) سوره نور، آيه 36.

قرآن مى فرمايد انسانهايى هستند كه خيلى ارتقاء درجه دارند. اينان در عالم ملكوت «مومن» ناميده شده اند. اينان چه كسانى هستند؟ آن افرادى كه هميشه خود را در محضر خدا مى بينند. گمشده خود را يافته و او را درك كرده اند.

رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ (1)مردانى كه هيچ كسب و تجارت آنان را از ياد خدا غافل نمى كند.

هر جا كه هست خود را در محضر خدا مبيند. اگر اين حالت حاصل شد (آن گونه كه در سوره تكاثر گفتيم) ديگر معقول نيست كه گناه در زندگى او باشد مگر اينكه غفلتى پيش آيد. وقتى كه پيش آيد اين غفلت ظاهر شدنى است و زمانى كه شخص متوجه مى شود كه فعل گناه انجام داده، حضور پيدا شده و توبه و انابه، فرياد و گريه متعاقب آن است. اگر هم يك خبطى پيش آمد، يعنى غريزه مسلط شده و او را مسخر خويش كرداند، شياطين جن و انسى جمع شده و توانستند يك ساعت او را به دنبال خويش برده و گناهى از او سر زد، فوراً فرارى مى شود.

غزّالى مى نويسد كه تاجرى يك كشتى گندم به شهرى فرستاد و به طرف حساب خود نوشت كه به محض رسيدن گندم، آنها را بفروش چرا كه من شنيده ام رسول اكرم (ص) فرموده است احتكار حرام است.

غزالى مى گويد كه گندم روز دو شنبه رسيد. طرف حساب كه انسان خير خواهى بود حساب كرد كه اگر گندم را روز جمعه


1) سوره نور، آيه 37.

بفروشد چون نرخ گندم در جمعه قبلى بالا بود پس استفاده اش بيشتر است. لذا گندم را از روز دوشنبه تا جمعه نگاه داشت. اتفاقاً همان حدسى كه زده بود درست بود. و هفت هزار در هم سود برد. با خوشحالى نامه اى بطرف حساب نوشت كه گندم دوشنبه آمد و من جمعه آنها را فروختم و هفت هزار درهم نيز تفاوتش بود كه پولها را فرستادم.

وقتى اين نامه به تاجر رسيد، او كه ايمان در دلش رسوخ كرده و ديگر هيچ نمى توانست آن ايمان را ببرد، ناراحت شد و در نامه اى بجاى تشكر براى او نوشت: اى جنايتكار! اى خيانتكار! براى خاطر پول و دنيا ميخواهى من و خودت را جهنمى كنى؟! چرا سه روز آذوقه مردم را احتكار كردى؟ من هفت هزار درهم را پس فرستادم، به مجرّد رسيدن اين پول، آن را صدقه داده و در كوفه بين همه فقرا تقسيم كن، شايد خدا از گناه من و تو در گذرد.

مجدداً غزالى مى نويسد يك تاجر شكر به طرف حسابش نوشت كه امسال شكر نيست چرا كه سرما نيشكرها را خشكانده، پس اگر بتوانى شكر بخرى، شكر ترقّى مى كند. او مقدار زيادى شكر خريد امّا به يك باره متوجّه به غفلت خود گرديد. آن ايمانى كه رسوخ در دل پيدا كرده، ضربات و تازيانه هايش شروع شد كه چه كردى؟ اگر چه استفاده خيلى شده امّا مردم گول خورده اند.

رسول اكرم (ص) فرمود: آن مسلمانى كه مسلمان ديگر را گول بزند اصلاً مسلمان نيست. لذا پيغمبر اكرم (ص) از كنار ميوه فروشى رد مى شدند دست به ميوه ها زدند، ديدند كه روى جعبه با زير آن تفاوت دارد. فرمودند چرا اين چنين است؟ گفت يا رسول الله من نكرده ام، باران آمده و زرق و برقش بعلّت قطرات باران است.

فرمودند چرا آنها را بهم نزدى

. من غش مسلما فليس منا.

اگر مسلمانى، مسلمان ديگر را گول بزند مسلمان نيست. لذا اين ضربات آن قدر بر او وارد شد كه تا اذان خوابش نبرد و هنگام اذان صبح به مسجد آمد. ديگر صبر نكرد كه بازار باز بشود. همان وقت به در خانه يكايك آنها رفت و گفت: من تو را گول زدم، شكر قيمتش گرانتر است و تو نمى دانستى. لذا تقاضا دارم اين معامله را باطل كرده مرا راحت كن. همه شكرها را پس داد.

غزالى مى نويسد كه اين تجّار ديدند كه او خيلى خير خواهانه كار كرده، گفتند آقا! ما راضى هستيم. در ابتدا او قبول نمود، اما مجدداً وقتى به رختخواب رفت ضربه هاى وجدان شروع شد، آنجا گفت: اى نفس! بالاخره مردم را گول زدى، پول ناحق بدست آوردى. با اينكه آنان راضى هستند امّا آيا تو ناحق كرده اى يا نه؟ تا صبح خوابش نبرد و دوباره صبح به در اين مغازه و آن و مغازه رفته و گفت كه شما را بخدا قسم مرا راحت كرده اين معاملعه را اقاله كنيد تا من بتوانم بخوابم. بالاخره معامله را اقاله(1)كردند و شكرها را پس داد و آنگاه به حال خويش گريست.

أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ. اگر رابطه با خدا و ولايت محكم شد، اگر آن چنان از گناه اجتناب نمود كه به سر حد ملكه رسيد، مرتبه علم اليقين بالا مى رود. اين ايمان قلبى از اسفار ملا صدرا پيدا نمى شود. اين ايمان رابطه ميخواهد. هر چه رابطه با خدا و تقيد به احكام شرع محكم بود، اين ايمان رو به تزايد مى رود.


1) اقاله: فسخ كردن معامله.

عين اليقين

مرتبه دوم ايمان را عين اليقين نام نهاده اند. در مرتبه اول ايمان، از دور آتش را مى بيند، امّا در اين مرتبه پهلوى آتش بوده و از آن گرم مى شود. يعنى كم كم مقام تخليه و تحليه به پايان رسيده است.

فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِيَ يٰا مُوسىٰ إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوٰادِ اَلْمُقَدَّسِ طُوىً (1)چون موسى به آن آتش نزديك شدن ندا داده شد كه اى موسى من پروردگار توام، نعلين (همه ى علاقه ى غير را) از خود بدور كن كه اكنون در وادى مقدس (مقام قرب ما) قدم نهادى.

شخص توانسته صفات رذيله را از ميان برده، خود را ملبس به صفات انسانيت نمايد و به عبارت بهتر ملكه ى عدالت برايش حاصل شده است. آن هنگام است كه نور خدا در دلش پيدا شده و آن نور راهبر اوست و به عبارت قرآن و علماى اخلاق مقام تحليه و عين اليقين برايش حاصل شده است.

وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ. (2)و نورى از پرتو ايمان به شما عطا كند كه بدان نور راه بپيمائيد و از گناه شما نيز در گذرد.


1) سوره طه، آيه 12.

2) سوره حديد، آيه 28.

أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا (1)آيا آنكه مرده بود و او را زنده كرديم و به او روشنى علم و ديانت داديم كه با آن روشنى ميان مردم سر افراز رود مانند كسى است كه در تاريكيهاى جهل فرو شده و از آن بدر نتواند گشت؟

عزيزان من مقدارى با قرآن سرو كار پيدا كنيد، مقايسه كنيد آيا كسى كه نور د دارد و با نور در ميان مردم است، مانند كسى است كه در عمق ظلمت روى ظلمت در ميان مردم گرفتار شده؟ خير. خيلى فرق دارد. لذا قرآن مى فرمايد اين انسان ديگر با نور خدا راه رفته، نگرانى، دلهره و اضطراب خاطر و... ندارد. نور ساطع خالق رحمان آمده، او ديگر با نور خدا سرو كار دارد. ديگر در بن بست ها تميز بين حق و باطل داده، به مرحله اى مى رسد كه حتى بت محبت خود و محبّت به زن و فرزندان وجود ندارد.

حق اليقين

مرتبه سوم ايمان مرتبه اى است كه شخص بواسطه رابطه با خدا و رابطه با ولايت قدرى نزديكتر شده و به حق اليقين رسيده است. حق اليقين يعنى مثل انسانى كه در آتش است. و آن زمانى است كه صاحبخانه به خانه مى آيد. قلب المؤمن عرش الرحمن. ديگر هيچ چيز و هيچكس جز خدا بر دل او حكومت ندارد. ديگر «اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا» «ولى» به معناى سرپرست است، يعنى خدا سرپرست و حاكم بر قلب اوست و آنگاه كه خدا حاكم بر دل انسان شد ديگر كسى يا چيزى


1) سوره انعام، آيه 122.

غير از خدا نمى بيند. ديگر خود را نمى بيند كه مال را ببيند و العياذ بال از راه حرام بخواهد آن را بدست آورد، و يا رياست ببيند و بواسطه رياست بخواهد تفاخر كند. چه زيبا گفت:

به صحرا بنگرم صحرا تو بينم

به دريا بنگرم دريا تو بينم

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت

نشان از روى زيباى تو بينم

وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ (1)برخى از مردم غير خدا را مانند خدا گيرند و چنانچه خدا را بايد دوست داشت، به آن بتان دوستى مى ورزند و ليكن آنان كه اهل ايمانند كمال محبت و دوستى را فقط به خدا مخصوص دارند.

بعضى از مردم، هر گوشه اى از دل آنها به چيزى وابسته است. گوشه اى پول پرستى، گوشه اى حب بازار، گوشه اى حب زن و فرزند و گوشه اى ديگر حبّ...، حبّ همه چيز در دل آنهاست جز حبّ خدا! صاحبخانه را بيرون كرده و غاصب ها جايش را گرفته اند. قرآن مى گويد اين بت پرستى است. اين دل نه يك بت، كه بت ها دارد. امّا آنكه عاشق خداست، خدا بر دلش حكومت دارد. عاشق اگر مرتبه ى عشقش را به مراتب سوم و چهارم برساند. ديگر در عالم هستى چيزى جز معشوق نمى بيند. بقول آن شاعر كه مى گويد: تو د رزبان و چشم و قلب منى، پس كى غايبى؟ غائب آن است كه در دل و چشم و سر و زبان نباشد.


1) سوره بقره، آيه 165.

مٰا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يٰا مُوسىٰ قٰالَ هِيَ عَصٰايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلىٰ غَنَمِي وَ لِيَ فِيهٰا مَآرِبُ أُخْرىٰ (1)اى موسى باز گو تا بدست راست چه دارى؟ موسى گفت اين عصاى من است كه بر آن تكيه مى زنم، گوسفندانم را مى رانم و از درختان بر آنها برگ مى ريزم و حوائجى ديگر نيز به آن انجام مى دهم.

وقتى عاشق بنزد معشوق آمد خطاب شد: اى موسى! چه چيز در دست توست؟ گفت: عصا، به اين عصا تكيه مى دهم، و با آن گوسفندانم را ميچرانم. اين آيه شريفه ميخواهد بگويد اگر خدا حاكم بر دل شد ديگر بالاترين لذّت ها براى اين انسان، دعا و خواندن قرآن است. قرآن يعنى چه؟ به قول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظلّه، كلام نازل و دعا، كلام صاعد است.

يعنى قرآن صحبت كردن خداست با بنده و دعا صحبت كردن عاشق است با معشوق، صحبت عبد است با مولى. در نزد اهل ذوق چه چيز بالاترين مقام لذّات در دنياست الا خلوت كردن عاشق با معشوق؟

اگر به انسان اهل ذوقى بگويند بالاترين لذّات اين جهان را براى من برشمار، مى گويد خلوت عاشق با معشوق. و اگر از او بپرسى آيا بالات از اين لذّت نيز هست؟ مى گويد: آرى لذّت حرف زدن عاشق با معشوق. باز اگر بپرسى بالاتر از اين هم هست؟ مى گويد دعوت كردن معشوق از عاشق. بالاتر از آن توجّه داشتن معشوق به سخنان عاشق و بالاتر از آنها حرف زدن، تلطّف و مهربانى كردن معشوق و عاشق كه همه اينها در «دل شب» هست.


1) سوره طه، آيات 17 و 18.

تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ (1)شبها پهلو از بستر خواب حركت داده و در دل شب با بيم و اميد خداى خود را بخوانند و از آنچه روزى آنها كرده ايم انفاق كنند.

يعنى انسانهايى هستند كه عاشقند و ديگر هر دو صفات جمال و جلال خدا بر دل اينان حكومت دارد. خوفا و طمعا. اينان آنچه دارند در راه خدا داده و آنچه خدا گفته عمل مى كنند. قرآن درك اين لذّت را منوط به اتّصال به الله تعالى مى داند.

امام صادق (ع) مى فرمايد

: ركعتان فى جوف الليل احب الى من الدنيا و ما فيها. دو ركعت نماز در دل شب براى من از دنيا و آنچه در آن است بهتر است. چرا؟ براى اينكه عاشق است، خدا بر دل او حكومت دارد و او در دل شب گمشده اش را پيدا كرده است. بقول قرآن شريف: مبارك باد بر او، مبارك باد.

در سوره ى نحل قضيه موسى را كه نقل مى كند، اين مراتب سه گانه وجود دارد:

إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِأَهْلِهِ إِنِّي آنَسْتُ نٰاراً (2)بياد آر هنگامى كه موسى به اهل بيتش گفت مرا آتشى بنظر مى آيد.

اين مرتبه علم اليقين است كه مى گويد از دور آتش را مى بينم.

فلما جاءها نودى ان بورك من فى النار و من حولها(3)


1) سوره سجده، آيه 16.

2) سوره نمل، آيه 7.

3) سوره نمل، آيه 8.

.

چون موسى به آتش نزديك شد، او را ندا كردند كه آن كس را كه در اشتياق اين آتش است، يا به گردش در طلب است، مقدمش بلطف حق مبارك و منزه باد.

اين دو مرتبه ى ديگر ايمان است كه قرآن مى گويد مبارك باد. مبارك باد به آن كسى كه به مرحله عين اليقين و مرحله حق اليقين رسيده است. مبارك باد بر آن كسى كه خدا بر دل او حكومت مى كند.

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.

ديگر دشمنى چه معنا دارد؟ انسان با كسى دشمنى دارد كه عاشق خدا نبوده و خدا بر دل او حكومت نداشته باشد. باره ى مجنون جمله اى نقل مى كنند كه سگى را گرفت. گفتند مگر ديوانه شده اى؟

گفت:

اين سگ فرّخ رخ ليلى است اين

پاسبان كوچه ى ليلى است اين.

اگر حقيقتاً به اين مقام برسيم، ديگر غيبت ها و تهمت ها و شايعه ها و بالاخره تقلّب ها و حقه بازى در معامله ها، همه و همه كنار مى رود، چرا كه وقتى خدا را دوست داشته باشد، بنده ها را نيز دوست دارد.

مجلس يازدهم ايمان قلبى چگونه حاصل مى شود

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

گفته شد كه اگر درخت ايمان در دل ريشه دار شود، انسان ميتواند در هنگام طوفانها و طغيان غريزه يا غرائز، خود را مهار كند و تنها همين عامل است كه مى تواند مهار كننده ى انسان باشد. هيچ چيز جز ايمان قلبى نمى تواند در طوفانها به فرياد انسان برسد. ايمانى كه رسوخ در دل كرده باشد، ايمانى كه همان مرتبه اولش (علم اليقين) مهار كننده ى انسان است. از قرآن استفاده كرديم كه حتى نزديك به مرحله علم اليقين (اطمينان) كه قرآن اسمش را گذاشته بود «مظنّه»، نيز جلوگير است، ديگر چه رسد به مرتبه دوم بنام عين اليقين و مرتبه سوم كه ديگر حق اليقين است و مرحله اى است كه ديگر خدا بر دل حكومت ميكند و بقول قرآن شريف خوشا بحال آن كسى كه به اين مرتبه عين اليقين يا حق اليقين رسيده باشد.

نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي اَلنّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا (1)


1) سوره نمل، آيه 8

فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (1)و هر كس به لقاى او اميد وار است بايد نيكو كار شده و در پرستش خدا احدى را با او شريك نگرداند.

ايمان قلبى و عبادت

مراتب دوم و سوم آنجاست كه صاحبخانه مى آيد و لقاء حاصل مى شود و قرآن بيش از بيست جا «لقاء» را متذكر است. امّا آنچه كه از مهمترين مباحث است اين است كه اين مقام از كجا پيدا مى شود؟ آيا مانند ايمان عقلى از راه برهان پيدا مى شود؟ خير. اگر كسى بخواهد اعتقاد قلبى پيدا كند بايد در آن فن يعنى در فن فلسفه و عرفان و علم كلام كار كند تا اينكه اعتقادات عقليش محكم شده و ايمان عقلى پيدا كند، يعنى درخت ايمان در عقلش ريشه دار شود. امّا آيا ايمان قلبى نيز اين چنين است؟ خير. قرآن بطور اجمال مى فرمايد كه اين ايمان قلبى از راه عبادت پيدا مى شود.

وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ (2)دائم به پرستش خداى خود مشغول باش تا ساعت (مرگ و هنگام لقاى ما) يقين بر تو فرا رسد.

ايمان قلبى، عبادت مى خواهد. خيلى آشكارا از راه رابطه با خدا بايد به او برسى.


1) سوره كهف، آيه 110.

2) سوره حجر، آيه 99.

وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ (1)وجن و انس را نيافريديم مگر براى اينكه مرا پرستش كنند.

امام صادق (ع) مى فرمايد «اى ليعرفون»، يعنى اگر كسى معرفت مى خواهد و نه علم، عبادت كند. انسان اگر بتواند خدا را از راه برهان نظم اثبات كند اين علم است و نه معرفت. قرآن مى فرمايد: اگر معرفت مى خواهى، راهش عبادت است. بوسيله عبادت مى توانى به هر مرحله اى كه ميخواهى برسى. همين آيه ى فوق مى فرمايد راه لقاء، راه عبادت است. اگر مى خواهى خدا بر دل تو حكومت كند راهش اين است كه بايد بتها را بيرون رانده، عبادت را پيشه ى خود سازى. فمن كان يرجو القاء ربه. يعنى هركس ايمان قلبى مى خواهد (آن مرتبه ى آخرش را ميگويد) فليعمل عملاً صالحا، بايد عبادت كرده و كار نيكو انجام دهد. و لا يشرك بعباده ربه احدا. بايد بند هارا پاره كرده، قفسها را در دل بشكنى. بايد غاصبها را از دل بيرون برانى چرا كه صاحبخانه مى آيد. ديو چو بيرون رود، فرشته در آيد. اگر ما بخواهيم اين درّ گرانبهاى ايمان قلبى كه هدف خلقت است را بدست بياوريم، 3 چيز بايد در زندگى ما باشد و بواسطه ى اين 3 چيز هر كه باشد به هر كجا كه مى خواهد مى رسد. ديگر با سواد و بى سواد، معمّم و غير معمّم، بازارى و زارع، شهرى و روستايى، زن يا مرد ندارد.

مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً (2)هر كس از مرد و زن كار نيكى بشرط ايمان بخدا بجاى آورد ما او را در زندگانى خوش و با سعادت زنده (ابد) مى گردانيم.


1) سوره الذاريات، آيه 56.

2) سوره نحل، آيه 97.

اگر انسان زندگى پاكيزه مى خواهد (زندگى پاكيزه و مقام محمود در قرآن يعنى انسان دلش عرش خدا شده و خدا بر دل او حكومت كند) و اگر بتوسط عبادت رابطه اش را خدا محكم گرداند اين انسان زندگى طيّب را در دنيا و آخرت پيدا مى كند.

وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (1)و اجرى بسيار بهتر از عمل نيكى كه كرده باو عطا مى كنيم.

عوامل سه گانه در حصول ايمان قلبى

اشاره

لذا هر كس مى خواهد به اين مقام برسد سه چيز بايد داشته باشد:

1 - تقيِد به ظواهر شرع. 2 - اجتناب از گناه. 3 - انجام مستحبّات.

تقيِد به ظواهر شرع

1 - تقيّد به ظواهر شرع: اگر تقيّد به ظواهر شرع نباشد، قطعاً انسان به جايى نمى رسد، اگر هم خيال كند كه رسيده ى تخيل و وسوسه ى شيطانى است. تقيّد به ظواهر شرع است كه معناى لقاء را بدنبال مى آورد. فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً. از موارد تقيّد به ظواهر شرع اهميت دادن به واجبات و در مقابل قانون اسلام، اوامر خدا، اوامر پيغمبر (ص) و امام (ع) مطيع بودن است. اهميت دادن به همه ى واجبات، اهميت دادن به نماز،


1) سوره نحل، آيه 97.

روزه و وظيفه اى كه يك مرد و زن در خانه دارند، اهميت دادن به آن اوامرى كه در ازدواج براى مرد و زن گفته اند، اهميت دادن به آن اوامرى كه براى كاسب و تاجر در رابطه با كسب و تجارت گفته اند، امرى لازم است و مسلّم است كه ناديده گرفتن امر خدا انسان را بجايى نمى رساند. اگر مى خواهيد به مقام والايى برسيد بايد مقّيد به واجبات باشيد. آن كسى كه از اول ظهر تلاطم درونى نداشته و انگار كه اصلاً ظهر نشده، نمى تواند ايمان قلبى پيدا كند. آن كسى كه در خانه مواظب نيست كه چه وظيفه اى دارد، آن تاجر و كاسبى كه مقيّد به اوامرى كه برايش آمده نيست، نمى تواند بجايى برسد. آن دختر يا آن جوان كه مقيّد نيست كه در ازدواجش چه اوامرى دارد، نمى تواند بجايى برسد.

فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ. و عبادت منحصر به اين نيست كه انسان نماز بخواند. البته نماز امر مهمى است. هيچ عبادتى را نميتوانيد پيدا كنيد كه به اندازه نماز بر آن سفارش شده باشد امّا تنها نماز نيست، انسان بايد صد در صد مطيع مولى باشد.

درباره يك دختر خانم در تاريخ مطلبى گفته اند كه شايد اين جمله تاريخى، سخنان مرا قدرى واضح كند. جويبر يك آدم فقير و سياهى از اصحاب صفّه بود. يعنى به انداره اى فقير بود كه در ايوان مسجد زندگى مى كرد (در آن زمان چون عده اى از فقرا خانه نداشتند رسول اكرم (ص) ايوانى در مقابل مسجد براى آنان ساخت و آنها آنجا زندگى مى كردند). روزى پيغمبر آمدند ديدند جويبر سر به

زانوان گذاشته و غصه دار است. فرمودند جويبر زن مى خواهى؟

عرض كرد يا رسول الله! چه كسى به من زن مى دهد؟!

فرمودند: بلند شو برو در خانه زياد بن زبير و بگو پيغمبر گفت كه فاطمه ات را به من بده.

زياد بن زبير چه كسى است؟ او اول متموّل، اول با شخصيت و اول طائفه دار در مدينه است. فاطمه زياد بن زبير كيست؟ دخترى با شخصيت و فهميده، علاوه بر اينكه بسيار با وقار و زيباست.

جويبر با ترديد آمد و در زد. زياد آمد و جويبر عرض كرد كه پيغمبر فرموده است دخترت فاطمه را براى من عقد كنى. گفت خوب شما برو الان من خودم بنزد پيغمبر مى آيم. دختر خانم پشت در شنيد و گفت پدر موضوع چيست؟

گفت جويبر، سياهى است كه به خواستگارى تو آمده و مى گويد پيغمبر چنين فرموده است.

دختر گفت: چه جواب داديد؟

زياد گفت: گفتم الان خودم بنزد پيغمبر اكرم (ص) مى آيم.

دختر گفت اگر پيغمبر فرموده باشد، اين سخن شما جسارت به مقام مقدّس ايشان است.

زياد گفت چه كنم؟

گفت برو و او را برگردان تا بيايد و در خانه بنشيند. خودت خدمت پيغمبر برو ببين چه فرموده؟

زياد اين چنين كرد و از حضرت درباره مطلب سوال كرد.

پيغمبر (ص) فرمود بله من گفته ام فاطمه ات را به عقد جويبر در آور. زياد بنزد دختر آمد و گفت پيغمبر اين طور فرمود. دختر عرض كرد هر چه پيغمبر مى گويد بايد عمل نمود. خانه اى برايش تهيه كردند و همان دم مراسم عروسى برگزار شد و دختر به حجله بردند. جويبر وارد حجله شد و معلوم است شخصى كه چند ساعت قبل در صفه با پيراهنى زندگى مى كرده و آنهم پيراهنى كهنه كه حتى بعضى از آنان با يك لباس مندرس كه شايد جويبر هم از همينها بوده، حالا وارد مى شود و مى بيند خانه، زنى بسيار با جمال و زندگى دارد. از اول شب تا به صبح نزديك دختر نرفت و مشغول عبادت شد. شبهاى دوم و سوم نيز مشغول عبادت شد. زنان خوشحال شدند و گفتند مثل اينكه جويبر لذت نمى خواهد پس قضيه تمام شد. لذا خدمت پيغمبر اكرم (ص) آمده و گفتند: يا رسول الله او نزديك اين دختر نمى رود، معلوم است كه زن نمى خواهد.

پيامبر او را طلب كرده و فرمودند: جويبر! مى گويند كه تو زن نمى خواهى؟

گفت چرا يا رسول الله.

فرمودند پس چرا اين چنين مى كنى؟

گفت يا رسول الله وقتى وارد اتاق شدم، نعمت هاى الهى را ديدم و بايد شكر اين نعمت ها را بجا آورم لذا تصميم گرفتم 3 شب عبادت كنم. ديگر شب سوم تمام شد، امشب عروسى خانم است.

وصول به ايمان قلبى مانند زياد بن زبير، گذشت چون فاطمه بنت زياد بن زبير، تحت فرمان خدا بودن همانند جويبر، اطاعت

مى خواهد. در جلسه اى مى گفتند كه سه نفر 3 گذشت داشتند. يكى از نظر شخصيت گذشت داشت. آن زمان زياد بن زيبر كار خيلى مهمى كرد. او در ميان عربهايى كه در قرآن شريف و در تاريخ و روايات مى خوانيد كه كارشان به اينجا رسيده بود كه شخص اگر مى خواست وارد خانه شود و سر در كوتاه بود، حاضر نبود سرش را خم كرده و وارد شود و بايد اين در را خراب كنند تا او وارد شود. يا اگر جاى مهمانى بود و مى رفت و در اين خانه كوتاه بود، مى گفت آن را خراب كن تا وارد شوم والا بر مى گردم. حالا زياد بن زيبر در ميان اين مردم دختر خود را به جويبر ميدهد.

فاطمه صد در صد مطيع خداست، تقيّد به اوامر خدا و رسول اكرم (ص) دارد. آنگاه كه پدرش جويبر را روانه كرد و به او گفت كه نزد پيغمبر برو و الان من خودم مى آيم، فاطمه حاضر نيست و ميگويد نه، اين كار ناديده گرفتن امر رسول الله است، او را برگردان و خودت برو و ببين پيغمبر چه مى فرمايد و اگر پيغمبر بفرمايد من مطيع و فرمانبردارم.

اگر كسى آمد كه از تو دختر بگيرد دقت كن كه آيا دين و اخلاق دارد يا نه؟ اگر دارد بايد حتماً دخترت را به او بدهى و اگر سراغ دختر مى روى، ببين دين و اخلاق دارد يا نه؟ اگر ندارد حتماً نباى اين دختر را بگيرى، اگر چه دختر فلان مسئول باشد. در اسلام مى گويد بدنبال عفت برو. دقت كن كه آيا عفيف است يا نه؟ اگر ديدى رو نمى گيرد، با او ازدواج نكن، هر چه و هر كه مى خواهد باشد. اين امر خداست. دختر و پسر، پدر و مادر وقتى كه مقيد به اين امر خدا باشند، اين تقيد برايشان ايمان قلبى آورده و ريشه ايمان را

محكم و درخت ايمان را آبيارى مى كند. در كسب و كار نيز چنين است. لذا مقيّد نباشيد كه حتماً مكه برويد. البتّه مكّه بايد رفت، قرآن مى فرمايد اگر نروى، كافرى. همچنين مقيّد نباشيد كه فقط خمس و زكاه بدهيد، بايد پرداخت و قرآن مى فرمايد اگر زكاه و خمس ندهى، هم كافر هم مشرك هستى و واى بر تو. وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كٰافِرُونَ‌(1). واى بر مشركان، مشرك چه كسى است؟ آن كسى است كه زكاه و خمس نمى دهد. ايمان قلبى تنها در اين مطلب خلاصه نمى شود. اسلام مى گويد بايد نماز بخوانى، اگر مقيّد به نماز اول وقت و نماز جماعت نباشى واى بر تو نامسلمان.

أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ. سپس مى فرمايد:

فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ. يعنى واى برآن مسلمان نمايى كه اهميت به نماز نمى دهد.

امّا فقط اين نيست. اوامرى كه در خانه دارى، زن درباره شوهر و شوهر درباره زن و اوامرى كه در بازار و سر كسب داريد مهم است. امّا كافى نيست.

اجتناب از گناه

2 - لذا تقيد به واجبات يك شرط اساسى است امّا از آن مهمتر اجتناب از گناه است. تقيد به واجبات يك مرحله اش تقيد به

3 -


1) سوره فصلت، آيات 6 و 7.

ظواهر دين و دومى كه مهمتر از اين است، اجتناب از گناه است. درخت ايمان اگر چه در دل رسوخ هم كرده باشد، گناه آن را مى سوزاند، اگر چه در اثر عبادت انسان به جايى هم رسيده باشد. قرآن شريف مى فرمايد كه قساوت قلب مى آورد، و اگر گناه روى گناه آمد: فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ. اين درختى كه كاشته بودى، نابود مى شود. ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ‌(1)آنان كه در زندگيشان گناه زياد است، درخت ايمانشان خشكيده و ريشه كن مى شود.

انجام مستحباب

3 - سومين مطلب براى دستيابى به ايمان قلبى، اهميت دادن به مستحبات (باندازه اى كه كار انسان فداى آن نشود) است. باندازه اى كه انسان درخت ايمان را آبيارى مى كند، ريشه هاى آن را در دل تنومند مى كند. در ميان مستحبات، خواندن قرآن، راز و نياز با خدا، نماز شب و بيدارى در آخر شب و در حد توان خدمت به جامعه (كه شايد از مهمترين مستحبات است) مهم هستند. از ديد اسلام خدمت كردن به ديگران گاهى از اوقات. به سر حد وجوب بلكه به خود وجوب مى رسد و ممكن است راه پنجاه ساله را انسان در يك شب بپيمايد. يعنى ممكن است درخت ايمان را به يك شب در دل بسيار محكم كند. چنانچه آبروى مسلمان ريختن، شخصيت كسى را كوبيدن و از اين سنخ، ممكن است به يك لحظه درخت ايمان را


1) سوره روم، آيه 10.

ريشه كن سازد. چه بسيار سراغ داريم افرادى كه راه پنجاه ساله را در يك سال گشودند.

چه جوانانى را سراغ داريم كه بواسطه تقيّد به ظواهر دين و مخصوصاً خدمت به ديگران و بواسطه گذشت، ايثار و فداكارى به يك روز را ه پنجاه ساله را پيمودند.

مرحوم آخوند ملا حسين قلى همدانى كه از شاگردان شيخ انصارى است، او شاگردان عجيبى تحويل جامعه داده كه استاد بزرگوار ما مرحوم علامه طباطبايى رحمه الله عليه شاگرد مرحوم قاضى و ايشان شاگرد مرحوم ملا حسين قلى همدانى است. از ايشان گفتنى ها نقل مى كنند.

روزى به كربلا آمد (خدا قسمت همه ما كند) يكى از شاگردهاى ايشان كار داشت و عقب ماند. هنگام شب دلش نيامد كه استادش را رها كند، لذا تصميم گرفت به هر نحو ممكن خودش را فردا به استاد برساند و توجه نمود كه اگر از راه دريا برود مى تواند فردا صبح خودش را به كربلا برساند. سوار قايق شد و از كوفه از راه فرات آمد. ايام زيارت بود. در وسط راه، عربها در قايق او ريختند و قايق پر شد. عربى پهلوى اين شاگرد مرحوم آخوند همدانى كه اسمش آقا سيد سعيد بود آمد و چون خسته بود كم كم خوابش برد و تكيه به آقا سيد سعيد داد. مضاف بر آنكه بدنش بوى بدى مى داد.

آقا سيد سعيد قصد كرد كه آن فرد را بيدار كند اما دلش نيامد و گفت مسلمان و زائر امام حسين (ع) است. دفعه دوم آمد بيدارش كند مجدداً آن ايمان نگذاشت. دفعه سوم نيز نگذاشت. بالاخره تا صبح همين گونه بود. شاگردان آخوند ديدند كه ايشان مرتّب مى گويد: بارك الله آقا سيد سعيد، و ما نمى فهميديم،

«بارك الله آقا سيد سعيد» يعنى چه؟

شاگردان مرحوم آخوند مى گويند مثل اينكه مرحوم آخوند تا صبح براى خير مقدم گفتنى و بارك الله گفتن به آقا سيد سعيد مهيا بود. مرحوم آخوند آمد در را باز كرد، سلامش نموده، بجاى تعارف گفت: بارك الله آقا سيد سعيد. راه پنجاه ساله را يك شبه طى كردى.

از همه و مخصوصاً از شما تقاضا دارم تا آنجا كه توان داريد به ديگران خدمت كنيد. مخصوصاً به افرادى مانند زنانى كه روستايى و ساده لوح هستند و بالاخره افرادى كه ناشناسند، بعنوان يك مسلمان و شيعه على (ع) تا مى توانيد به ايشان خدمت كنيد كه براى بحث ما بسيار مفيد است.

توسّل به اهل بيت (ع)

از جمله چيزهايى كه باز مربوط به تقيّد به ظواهر دين است، توسّل به اهل بيت (ع) است. بدون توسّل كسى بجايى نمى رسد. اگر بخواهيد به درجات ايمان نائل شويد بايد در زندگى شما توسل باشد. بلكه بايد بگويم كه تقيّد به ظواهر دين مانند اهميت دادن به واجبات، اجتناب از گناه و اهيمت دادن به مستحبات در حد توان، نمك اينها دو چيز است: يكى توسل و ديگرى خلوص. اگر خلوص نباشد كه پوچ است و اگر توسل هم نباشد نيز اين چنين است.

مرحوم علّامه مجلسى اول رحمه الله عليه مرد عجيبى است. فقيه، عارف، مفسّر و آشنا به روايات اهل بيت (س) است. تقريباً يك دوره فقه، ايشان نوشته اند. اين دوره فقه بخوبى دلالت دارد كه

ايشان فقيهى آشنا به روايات اهل بيت (س) و آشنا به قرآن شريف است. ايشان در شان «من لا يحضره الفقيه» دوازده جلد كتاب نوشتهاند. ايشان درضمن شرح زيارت جامعه (زيارت جامعه را مرحوم صدوق در «من لا يحضره الفقيه» نقل مى كنند) قضيه اى را نقل مى كنند كه اين قضيه براى بحث ما فوق العاده لازم است. ايشان مى فرمايد: به نجف مشرف شدم. ديدم من رابطه با على (ع) ندارم و اگر بخواهم بروم حرم، اول بايد رابطه را محكم كنم. خوشا به اين عقلها، خوشا به اين فهم ها، اينها عقل و فهم و علم نيست، اينها چيز ديگرى است، اينها ايمان عاطفى است، ايمانى كه رسوخ در دل كرده است. مى فرمايد كه ديدم رابطه با على (ع) ندارم، بايد رابطه را محكم كرده و بعد مشرف شوم.

سپس مى فرمايد روزها به مقام قائم مى رفتم. در وادى السلام مكانى مربوط به حضرت بقيه الله (عج) است. گفت روزها آنجا عبادت مى كردم و روزه مى گرفتم و شب ها چون آنجا ميترسيدم، ميآمدم و در رواق مطهّر امير المؤمنين (ع) عبادت ميكردم امّا حرم نمى رفتم. مى فرمايد چند شبى طول كشيد، يك شب عالم مكاشفه برايم پيدا شد. اين عالم مكاشفه مربوط به ما نيست. آن افرادى كه موفّق در علم و عمل باشند نظير علامه مجلسى ها، ملاصدراها و اينان مى توانند اين ادعاها را بكنند. امّا آن افرادى كه متبحّر، متخصص در متون و معارف اسلامى نباشند قطعاً اگر از اين فكرها بكنند تخيلى بيش نيست. بله ملا صدرا ميتواند بگويد. معمولاً در اخبارش مى گويد: هذا تحصيل لنا عقيب الكشف و الخلوت و اقمنا عليه البرهان. علاّمه مجلسى نيز مى تواند بگويد امّا

كسى كه چند روزى نماز شب خوانده نمى تواند چنين ادعايى كند. جاهل، قطعاً اگر ادعاى كشف كند غلط و تخيل است، يا، دام است يا تخيل و معمولاً تخيل است. لذا براى خودتان و براى ديگران مواظب باشيد كه از اين چيزها گول نخوريد. امّا علاّمه مجلسى عليه الرحمه مى تواند ادعا كند و ادعايش درست است. لذا مى فرمايد عالم كشف برايم پيدا شد ديدم كه سر من راى (سامرى) هستم، آقا امام زمان آنجاست، نور آقا را ديدم مداح وار زيارت جامعه را از اول تا آخر براى آقا خواندم، بعد آقا فرمودند: بيا جلو، ترسيدم بروم. ابّهت آقا مرا گرفته بود. بالاخره رفتم دست مبارك روى شانه ام گذاشته فرمودند: نعم الزياره هذه.

مى گويد عالم كشفم تمام شد ديدم به من گفتند بيا سرمن راى. علامه مى فرمايد پاى پياده سر من راى رفتم. بدون اينكه زيارت امير المؤمنين (ع) بكنم رفتم غسل كردم و پس از غسل وارد حرم شدم. ديگر اينجا كشف نيست، اينجا حس است. وارد حرم شده ديدم آقا امام زمان سر قبر پدر و جدش است. از دور مداح وار انگشت را اشاره كرده و زيارت جامعه را مى خواندم: السّلام عليكم يا اهل بيت النبوه و موضع الرساله... تا آخر. مى گويد تا زيارت تمام شد امام زمان هم توجّه داشتند، فرمودند بيا جلو. مى گويد ابهّت آقا مرا گرفته بود نمى توانستم جلو بروم، مى رفتم و بر مى گشتم. فرمودند بيا. مى گويد كم كم جلو رفتم، آقا دست تلطّف روى شانه ى من گذاشته فرمودند: نعم الزياره هذه. گفتم آقا اين زيارت مال جدتان است (و اشاره به قبر مطهر امام على النقى (ع) كردم)، فرمودند بله. لذا علاّمه مجلسى اول، اين مردى كه بايد بگوئيم «درياى در همه چيز»، وقتى به اين زيارت

مى رسد مى فرمايد: بهترين زيارات است در ميان زيارات. به اين دليل است كه هيچ زيارتى از نظر مضمون و از نظر دلالت به اين صراحت نداريم.

لذا استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظله مى فرمودند: خود مضمون دلالت بر، سند مى كند و اگر سندش هم درست نبود خود مضمون مى گويد مال امام است. مرادش همين قضيه است يعنى امام زمان امضايش كرده و فرموده است: نعم الزياره هذه. لذا تقاضا دارم از همه كه صبح به صبح اين سرود را، اين صبحگاهى شيعه را بخوانيد. بايد در زندگى توسّل باشد. اسلام منهاى ولايت پوچ است. اسلام منهاى امامت نظير ماده منهاى صورت است و پوچ است.

يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ (1)اگر على را وارث خلافت نكنى و اگر ولايت نباشد، اسلام منهاى ولايت مفهومى ندارد.

دو جمله امام رضا (ع) دارند كه بحث اين ده شب ما در اين دو جمله خلاصه مى شود. حضرت رضا (ع) را آوردند در نيشابور، جمعيت بسيار عجيبى بود و آقا در كجاوه بود و دلشان ميخواست آقا را ببينند. آقا مردم را مهيّا كرد. وقتى مهيا شدند سر از كجاوه بيرون آورده، فرمودند: از پدرم و پدرم از پدرش و... تا رسيد به الله تبارك و تعالى، كه خدا فرموده است:


1) شوره مائده، آيه 67.

كلمه لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى آمن من عذابى. كلمه «لا اله الا الله» قلعه محكم است. كدام كلمه «لا اله الا الله» قلعه محكم است؟ همان گونه كه اگر شما وارد قلعه محكمى شويد ديگر دشمن نميتواند به شما آزار برساند. اگر حقيقتاً كلمه «لا اله الا الله» رسوخ در دل شما نمود، ديگر غرائز نمى توانند بر انگيخته شده و شيطان نمى تواند بر شما حكم فرما شود.

انما سلطانه على الذين يتولونه.

شيطان بر آن كسى كه زير پرچم او باشد سلطنت دارد، اما اگر زير پرچم خدا باشد، ليس له سلطان.

بعد مقدارى سر در كجاوه كردند و مجدداً مردم را مهيا كردند. مفصلاً گفتند، براى اينكه جامعه اسلامى بداند كه اين در رديف همان كلمه «لا اله الا الله» است. ولايت، ادامه ولايت خداست، لذا سر بيرون آورده فرمودند: بشرطها و شروطها. يا بشرطها و ان من شروطها. اما اين را بگويم كه: ولايه على ابن ابي طالب حصنى فمن دخل حصنى آمن من عذابى.

ايمان قلبى و اخلاص

لذا تقيد به ظواهر شرع مى خواهيم و اين تقيد به ظواهر شرع، اهميت دادن به واجبات، اهميت دادن به اجتناب از گناه و اهميت دادن به مستحبات و من جمله نمك همه آنها و بلكه بقول قرآن همه چيز آنها، توسل به اهل بيت (س) و خلوص است. مواظب باشيد همه كارهاتان براى خدا باشد. بقول قرآن كه مى فرمايد:

صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً (1). رنگ خدا، چه رنگ خوبى است، خوشا به حال كسى كه همه كارهايش رنگ خدايى داشته باشد كه ديگر نمى توان براى آن قيمت گذاشت. اين آيه ولايت ها قرآن بهترين آيه هاست. سيصد آيه يا بيشتر درباره امير المؤمنين سلام الله عليه در قرآن داريم. بهترين اين سيصد آيه اين آيه است:

إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ. (2)اين ادامه ولايت خداست يعنى ولى شما، سر پرست شما، سر پرست دل شما، سر پرست جامعه اسلامى ابتدا خداست، سپس پيغمبر و در نهايت آن فردى است كه ايمان دارد، آنكه نماز مى خواند و آنكه در ركوع انگشترش را ميدهد. مسلم است تمام شيعه و سنى مى گويند آنكه انگشتر داد، على (ع) بود. اين آيه درباره على (ع) است.

اين آيه ولايت براى چه آمد؟ براى يك انگشتر؟ مگر اين انگشتر چقدر ارزش داشت؟ خيلى معمولى بود. بعضى از نفهم ها براى اينكه مى ديدند اين آيه خيلى عالى است، قيمت انگشتر را بالا بردند و خيال كردند حالا قيمت انگشتر چون بالا رفت و آيه ولايت مى آيد! خير. اين يك انگشتر معمولى بود و شايد يك درهم قيمتش بود. امير المؤمنين (ع) انگشترى را كه بدست مى كرد مانند لباسى بود كه ميپوشيد. اما يك رنگ به آن خورد و آن رنگ، رنگ خلوص


1) سوره بقره، آيه 138.

2) سوره مائده، آيه 55.

بود. خلوص على (ع) به آن خورد و قيمت به آنجا رسيد كه بايد بگوئيم نه دنيا و نه آخرت و آنچه در آنهاست، ارزش اين انفاق را ندارد و اين انگشتر بالاتر است. چرا؟

استاد بزرگوار ما مرحوم علامه طباطبايى رحمه الله عليه جمله خوبى درباره خلوص دارند. مى فرمايند: كار اگر رنگ خلوص به آن خورد، ديگر قيمت آن به آنجا مى رسد كه غير از خدا نمى داند. گاهى به آنجا مى رسد كه ديگر پاداش آن خود خداست. گاهى بهشت براى پاداش عمل او كم مى آيد و خود خدا پاداش او مى شود. يا ثار الله و ابن ثاره. كار هر چه مهم، اما اگر خلوص نداشته باشد از سنگ و از خاك و از هر پستى مسلماً پست تر است.

كارى بكنيد كه كارهايتان رنگ خدايى داشته باشد. از كسبه و تجار محترم تقاضا دارم وقتى سر كسب آمديد كارى بكنيد كه كار شما، جهاد در راه خدا باشد. چه موقع جهاد در راه خدا مى شود؟ وقتى رنگ الهى بگيرد. الكاد على عياله كالمجاهد فى سبيل الله.

آن كس كه براى رفاه زن و فرزندانش و براى خدمت به اسلام، كسب كند مانند اين است كه جهاد در راه خدا كند.

در رابطه با زن و كارهاى منزل نيز مى فرمايد: جهاد المراه حسن التبعّل.

اگر زن براى خاطر خدا شوهردارى كند، براى اينكه يك مسلمان يعنى شوهرش را در رفاه و آسايش بگذارد، براى اينكه بتواند فرزندانى مسلمان به جامعه تحويل دهد، عمل او ارزش جهاد را دارد.

در روايت دارد كه چنين زنى هنگامى كه غذايى طبخ كرده و سفره را پهن كند، مانند اين است كه در خون خود غوطه ور شود. درس خواندن و

كسب و اداره و شوهر دارى او همين است. زن دارى نيز چنين است. در روز قيامت بعد از انبياء، بعد از اوصياء، علما هستند. بعد از علما، شهدا هستند. خوب اين مقام شهيد است و آن مقام عالم. شهيد عليه الرحمه مى نويسد روز قيامت يك عالمى را مى آورند، مى گويند آقا چه كاره بودى؟

مى گويد بخاطر خدا و تقويت دينش قال الباقر و قال الصادق گفتم.

مى گويند قال الباقر و قال الصادق گفتى اما براى اينكه به تو بگويند: «انت العالم» براى اينكه به تو بگويند به به! چه فرد عالمى! خطاب مى شود او را به رو در آتش جهنم بفرستيد. دومى را آورده ميگويند آقا چه كاره بودى؟

مى گويد به جبهه رفتم. در خط مقدم مرا محاصره كردندو آن قدر كشتم تا در راه خدا كشته شدم. خطاب مى شود جبهه رفتى و مقاتله كردى. كشتى تا كشته شدى امّا رنگ فى سبيل الله در آن نيست. براى اين جلو رفتى كه به تو بگويند بارك الله! خطاب مى كنند او را نيز به رو در آتش جهنم بينداريد. لذا اگر مى خواهيد به جايى برسيد خلوص پيدا كنيد.

مجلس دوازدهم پرورش ايمان در قلب

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

توبه از گناه

اگر ايمان قلبى بخواهيم بايد از سه راه آن را تحصيل كنيم. ايمان قلبى مانند ايمان عقلى نيست كه احتياج به برهان داشته باشد. درباره تقليد به ظواهر شرع صحبت نمودم. اكنون يك خواهش از همه ى عزيزان دارم و آن اينكه تقاضا دارم اين تقيد به ظواهر شرع و مخصوصاً اجتناب از گناه را مراعات كنيد. نگذاريد گناه در زندگى شما بيايد. گناه براى آينده شما، براى دنيا و آخرت شما و حتى براى شقاوت اولاد شما موثر است. گناه اگر چه بسيار كوچك اما در اينكه انسان را بد بخت دنيا و آخرت كند، خيلى بزرگ است. تقاضا دارم نگذاريد گناه در زندگى بيايد و اگر آمد فوراً توبه و انابه كنيد. مخصوصاً اگر بشود (چنانچه امام صادق (ع) دستور داده اند) دو ركعت نماز بخوانيد. امام صادق (ع) به آن فرد كه به غنا گوش داده بود فرمودند بلند شو برو غسل كرده و نماز بخوان و بعد از نماز توبه

كن، كه واى بر تو اگر به اين حال مرده بودى.

لذا اگر غسل توبه نمى كنيد، نمازش را بخوانيد و اگر نمازش را نمى خوانيد فوراً جبران كرده و تدارك ببينيد. تلاطم درونى برايتان پيدا بشود. معلوم است كه اگر انسان توبه كرد، گناه هر چه بزرگ باشد خدا آن را مى آمرزد. اين نخستين چيزى است كه ريشه هاى ايمان قلبى را دل محكم كرده و بالاخره ايمان قلبى براى انسان پيدا مى شود.

صبر در مقابل مصيبت

اگر بخواهيم ايمان قلبى پيدا كنيم دومين چيزى كه بايد در زندگى ما باشد صبر در مقابل مصيبت است. دنيايى كه ما را در آن زندگى مى كنيم معلوم است كه جزر و مد و مواقع بحرانى و مانند دريا موجها دارد. نمى شود كسى در دريا باشد و موج و جزر و مد را نبيند.

از امير المؤمنين (ع)، امام صادق (ع) و همچنين از رسول اكرم (ص) روايت داريم كه: الدنيا بحر عميق قد غرق فيها خلق كثير. دنيا درياى بى پايانى است كه جزر و مد ها و موجها دارد و انسان بايد مراقبت كند كه در جزر و مدها و موجها خود را گم نكند.

همه بد بختى ها اين است كه انسان در دريا خود را گم كند. آنها كه شنا بلدند بعضى اوقات غرق مى شوند، غرق شدنشان هم براى اين است كه خودشان را گم مى كنند و از خود بيخود شده و در اين حال غرق مى شوند. اين دنيا دريايى است. معنا ندارد كه كشى در اين دنيا باشد و گرفتارى نداشته و در دو راهى ها واقع نشود.

اين بحرانها، مواقع استثنايى و جز و مدها را قرآن شريف امتحان مى نامد.

در قرآن شريف دو قسم امتحان است. گاهى در يك معنا آن را استعمال كرده و مراد اين است كه انسان در اين دنيا امتحان مى شود. براى اينكه به خودش بفهماند چه كاره است. براى اينكه روز قيامت نگويد من آدم خوبى هستم.

لِيَمِيزَ اَللّٰهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ اَلْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلىٰ بَعْضٍ (1)تا آنكه خدا پليد را از پاكيزه جدا سازد و پليدان را بعضى با بعضى ديگر در آميزد.

يعنى بحرانها و امتحانها پيش مى آيد تا پروردگار عالم به انسان بنماياند كه چند مرده حلاّج است.

در ابتداى سوره عنكبوت امتحان را اين گونه مى فرمايد:

أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ. ايا مردم چنين پنداشتند كه بصرف اينكه گفتند ما به خداى يگانه ايمان آورده ايم، رهاشان كنند و بر اين دعوى هيچ امتحانشان نكنند؟ و ما اممى كه پيش از اينان بودند به امتحان در آورديم تا خدا دروغگويان را از راستگويان جدا سازد.

انسان تصور نكند كه به حال خودش وا گذاشته مى شود. خير حتماً امتحان مى شود و امتحانش براى اين است كه پروردگار عالم به او بفهماند چه كاره است. براى اين است كه صادق را از كاذب و


1) سوره انفال، آيه 37.

خبيث را از طيب تميز دهد. اين نوع امتحان است كه براى انسان پيش مى آيد.

يك نوع امتحان ديگر در قرآن است كه آن مورد بحث ماست و آن اين است كه مصيبت ها و بحرانها و جز و مد پيش مى آيد براى اينكه انسان ساخته شود. بقول آن شاعر:

ناز پرورده تنعم نبرد راه بجايى عاشقى شيوه زندان بلاكش باشد

اين بحرانها، جزر و مد ها و اين موجها براى اين است كه انسان ساخته شود و معمولاً انسان از مصيبت بهتر مى تواند استفاده كند تا از نعمت. لذا گفته مى شود نعمت از الطاف جليه خدا و بلا از الطاف خفيه حق تعالى است. بلا و نعمت هر دو خوب است آنهم براى كسى كه بداند چگونه از نعمت استفاده كند و چگونه در بلا ساخته شود. بلا در نزد بزرگان، از نعمت هاى بزرگ خداست، امّا بر آن لطف الخفيف ميگويند، يعنى لطفى كه معمولاً مردم توجهى به آن نكرده و خواص متوجه آنند.

الطاف خفيفه

مرحوم آقا ميرزا جواد آقا ملكى را شايد پيرهاى مجلس ديده باشند. قمى ها انصافاً نعمت هاى بزرگى داشتند، نظير موسس حوزه ى علميه، مرحوم آقا شيخ عبد الكريم حائرى با آن مقامش و نظير اين آقا ميرزا ملكى كه پدران اهل بازار در درس او خيلى نشسته اند. ايشان مرد عجيبى بود و كرامت ها داشت. شاگردان بزرگى تحويل جامعه داده است و از جمله شاگردهاى ايشان استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظله است. از ايشان قضيه اى نقل مى كنند

. كه پسر بيست و پنج ساله اى داشت، روز عيد غدير در حوض افتاد و خفه شد. ايشان در جلسه نشسته بودند. صدايشان زدند، آمدند و ديدند كه جسد فرزندشان روى آب افتاده. فرمودند جنازه ى پسرم را كنار بگذاريد و عيد مردم را عزا نكنيد. سپس با طمانينه آمده و در مجلس نشستند. علما از ايشان پرسيدند آقا چه خبر است؟

فرمودند خدا عيدى به ما داده است امّا زنها متوجه نيستند!

يا درباره ى رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظله مى گويند وقتى خبر مرگ آقا مصطفى را به او دادند، فرمودند: انا لله و انا اليه راجعون.

مرگ مصطفى از الطاف خفيه خدا است.

لذا بلا از الطاف خفيه خدا و بهتر از نعمت است. براى كسى كه مى خواهد خودش را بسازد، براى آنكه ميخواهد ايمان قلبى در دلش ريشه بدواند، امرى مفيد است. قرآن مى فرمايد ما شما را امتحان مى كنيم. اين امتحان ديگر امتحان نوع اوّل نيست. براى مثال، سنگ ارزش كيفى ندارد، اگر بخواهد طلايش را بگيرند چكارش بكنند؟ بايد در كوره رفته و در چندين هزار درجه حرارت، كدورت ها، مسها و آهنهايش گرفته شود و آن طلا تحويل داده شود. اين انسان در اين دنيا آمده و اين دنيا كوره است. آمده تا طلاى ناب شود، لياقت پيدا كند تا مصداق: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه(1)شود. بيا بيا بسوى خودم ولى دير آمدى. لذا اگر از شما بپرسند هدف از خلقت موجودات چيست؟ بايد بگوئيد «انسان». و اگر پرسيده شود هدف از خلقت انسان چيست؟ بايد


1) سوره فجر، آيه 26 و 27.

گفته شود «لقاء الله». تو را براى خودم خلق كردم. تو را خلق كردم تا مصداق: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ (1)(رخسار طايفه اى از شادى بر افروخته و نورانى است و به چشم قلب جمال حق را مشاهده مى كنند) شوى. اين انسان بايد در كوره ناملايمات رفته و مصيبت ببيند. لذا در روايات مى خوانيم خدا كسانى كه را كه دوست دارد مانند باران، بلا بر سرشان مى بارند. البلاء للولاء البلاء للانبياء.

قرآن مى فرمايد:

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‌ءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (2)أُولٰئِكَ عَلىٰ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ.(3)هدايت در اينجا يعنى گمشده را پيدا كردن، مورد عنايت خاص خدا واقع شدن، دست عنايت خدا بر سر انسا ن كشيده شدن و همين بحث ماست. يعنى ايمان قلبى پيدا كردن و خدا بر دل انسان حكومت كردن. مى فرمايد حتماً امتحانتان مى كنيم به چه؟ به ناامنى، به جنگ ها، به كمبود ها، به جانتان، به فرزندانتان و به مالتان، به كسادى بازار، به ورشكستگى ها، به دخل نداشتن ها، به دست روى دست گذاشتن و از اوّل صبح تا شب توى مغازه نشستن، تا ببينم چكاره ايد؟ چرا؟ براى اينكه از همين جا ساخته مى شويد كه انسان در اين دو راهى ها خوب ساخته مى شود. يعنى مى بيند كه ميتواند از راه حرام پول بدست بياورد امّا دست روى دست گذاشته


1) . سوره قيامت، آيات 8 و 9.

2) . سوره بقره، آيات 155 و 156.

3) . سوره بقره، آيه 5.

و مى نشيند. مى بيند مى تواند از راه تقلّب و غش در معامله و از راه رباخوارى پول بدست بياورد امّا آن را انتخاب نميكند و بالاخره در بحران و در مواقع استثنايى واقع مى شود و صبر مى كند. از همين صبرهاست كه درخت ايمان در دل روئيده مى شود.

اقسام صبر

در روايات ما صبر را به 3 نوع تقسيم مى كند. يكى صبر در مصيبت، يكى صبر بر معصيت، و ديگرى صبر بر عبادت. آنگاه كه گناه پيش بيايد، نگاه كردن به نامحرم پيش بياد، براى خاطر خدا پا بر نفس امّاره مى گذارد.

صبر در عبادت

صبر در عبادت: و آن اينكه در اوّل وقت خسته است امّا براى نماز بر مى خيزد، در دل شب براى نماز شب قامت مى بندد، يخ ها را شكسته و براى خدا وضو مى گيرد. در روزهاى بسيار گرم روزه مى گيرد. اينها كه «انسان» مى سازند را صبر در عبادت، صبر در معصيت و صبر در مصائب نام مى نهند. اين براى كسى است كه ايمان قلبى ميخواهد كه البتّه بسيار مشكل است امّا ياد گرفتن آن براى افرادى كه مبانيشان محكم است، مشكل نيست. برهان نظم را براى شما گفتم و عملى شد و بيشتر از اينها ميشود و كتاب هم درباره اش نوشته اند، امّا برهان براى اينكه ايمان در دل رسوخ كند بسيار بسيار مشكل است. باندازه اى مشكل است كه اگر انسان در بحرانها راه

حق را بگيرد مانند اين است كه ناخن يا رگ از بدن او بيرون مى كشند. مشكل است امّا معلوم است كه انسان خوب ساخته مى شود. آنگاه كه بخاطر خدا پا بر گناه ميگذارد و آنگاه كه مصيبتى پيش بيايد صبر كند، علاوه بر اينكه مصيبتش رفع ميگردد، ساخته مى شود. اصلاً انسان در اين دنيا براى ساخته شدن آمده است.

در سوره انسان همان آيه اوّل مى فرمايد:

إِنّٰا خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشٰاجٍ نَبْتَلِيهِ. اين انسان را در اين دنيا براى امتحان آفريديم.

اين امتحان غير از امتحان اول است. اين همان امتحانى است كه از سنگ معدنى مى كنند. يعنى او را آورده ايم كه بسازيم. براى اينكه بعد از آن مى فرمايد:

فَجَعَلْنٰاهُ سَمِيعاً بَصِيراً. او را بسازيم تا شنوا و بيدار دل شود.

اين امر مراتب دارد. در مرتبه اول آن، درخت ايمان در قلب روئيده شده و نور خدا در دلش تابيده و دل او روشن است كه قرآن از آن به عنوان شرح صدر و سعه صدر ياد مى كند امّا كم كم اگر ساخته شود اين سميع و بصير بودن بالا مى رود و به آنجا ميرسد كه قرآن مى فرمايد او ملك را مى بيند.

إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا (1)


1) سوره فصلت، آيه 30.

يعنى آنان كه مى گويند الله و پا بر جا به اين الله هستند، يعنى الله در دلشان رسوخ كرده، ملائكه بر آنان نازل مى شود. ملائكه را ديده و مى شنود. الا تخافوا و لا تحزنوا. ملائكه با او سخن مى گويند كه غم و غصه به خود راه مده. چرا كه در اين بحرانهاى دنيا و آخرت ما دوست تو هستيم. «سَمِيعاً بَصِيراً» نيز مراتب دارد. اگر علم اليقين باشد، روشنايى دل و اگر عين اليقين باشد كم كم در خواب ارتباط برقرار مى كند.

استاد بزركوار ما مرحوم آيت الله بروجردى رحمه الله عليه در مجالس خصوصى مى فرمودند: ما يك حرفها داشتيم، چيزها مى ديديم و چيزها به ما مى گفتند امّا حالا ديگر از اين چيزها محروم شده ايم.

يكى از اساتيد علم اخلاق ما مى فرمود: وقتى كه نجف بوديم ما را بيدار مى كردند. گاهى مى گفتند آقا پاشو، آقا پاشو، كسى را نمى ديدم امّا آقا را مى شنيدم.

گاهى مى گفتند كه آقاى شيخ پاشو، گاهى هم بالاخره به اينجا مى رسيد كه ميگفت: اُ اُ پاشو.

مى گفت تعجّب كردم كه چرا مختلف صدا مى كند؟! بعد مى ديدم كه اعمال روز. من در صدا كردن شب تاثير دارد. اگر آدم خوبى بودم در عالم ملكوت آقا بودم و اگر آدم عاطلى بودم، در عالم ملكوت نيز عاطل و پادو بودم. و اگر حق اليقين شد، يعنى مرتبه سوم ديگر ديدن ملك صورت مى گيرد، ديگر چشم بصيرت است و واقعاً بهشت و جهنم را مى بيند، بهشتى و جهنمى را مى بيند. به اينجا مى رسد كه مى بيند آنكه غذاى حرام مى خورد، آتش مى خورد.

پير زنى فرزندش را گم كرده بود. لذا به نزد شخص بزرگى آمد و گفت من فرزندم را از تو مى خواهم. او گفت آخر فرزندت را از كجا پيدا كنم؟

گفت فرزندم در دست حاكم اسير است لذا او را مجبور نمود كه به نزد حاكم برود. او رفت و گفت فرزند پيرزن گمشده، او را كجا پيدا كنم؟

موقع غذا، حاكم به او گفت غذا بخور، گفت نمى خواهم. حاكم او را تهديد كرد، او ظرف غذا را وارونه كرد و دست حاكم را گرفته فشارى داد. خون از زير انگشت هاى حاكم بيرون زد، رو به حاكم كرد و گفت: تو خون مردم را مكيده اى و اكنون از زير ناخنهايت خون بيرون زده است، مرا مجبور به خوردن چه چيز ميكنى آنگاه كه خدا بر دل حكومت كند، انسان مى تواند تصرّف در عالم ملكوت كند.

عبدى اطعنى حتى اجعلك مثلى اقول كم فيكون تقول كم فيكون.

پس كارى كن كه خدا بر دلت حكومت كند، كه اگر اين چنين شد همان گونه كه خدا هر چه بخواهد مى شود، تو هم هر چه بخواهى مى شود. اين بحرانها، مصائب، صبر در عبادت، صبر بر معصيت و صبر در ابتلائات، انسان را خوب ميسازد. و تقاضا دارم در اين بحرانها كه براى همه پيش ميآيد مواظب باشيد كه ممكن است انسان در يك دوراهى، راه پنجاه ساله را در يك لحظه طى كند.

اين مصيبت ها كه پيش مى آيد مراقب باشيد. مانند اين

جنگ كه مى دانيم خيلى براى ما مصيبت دارد. من يك وقت مى گفتم اگر پالايشگاه آبادان و بلكه همه ايران را بمباران و با خاك يكسان كرده بودند، امّا اين جوانها را از ما نگرفته بودند همه راضى بوديم چرا كه اينها نمونه بودند، خيلى براى ما ضربه مادّى داشت. جوانهاى عزيزى كه هر كدامشان يك دنيا ارزش داشتند از دست رفتند. امّا از آن طرف جبهه، سنگرو... و اين حالاتى كه اين جوانها در جبهه دارند، آنهايى كه جبهه رفته اند مى دانند چه حالات و مقاماتى آنجاست. وصيت نامه اين جوانان بعضى اوقات انسان را مى لرزاند. بعضى اوقات من به حال خودم تاسف مى خورم، چرا كه رفته ام او را تبليغ كنم امّا او مرا تبليغ مى كند. من با كلام خود مى خواهم او را تبليغ كنم امّا او با حالش مرا تبليغ مى كند! اگر جنگ نبود پشت جبهه و اين افرادى كه چه گذشت ها و چه ايثارهايى دارند، نبود. اين حالات از كجا پيدا شده؟ انسان اگر از امتحان سر افراز بيرون بيايد، فقط آخرت نيست، خدا دنيا هم به او مى دهد. خدا وعده داده است كه به او دنيا نيز داده و ما فات را جبران كند.

يك زن انصارى يك پسر داشت و اين تنها پسرش هم مرد. وقتى كه شوهرش به خانه آمد خودش را براى شوهر دارى مهيّا نمود و گفت حالا شوهرم مى آيد و خسته است، چرا دلش را بشكنم؟

شوهرش آمد، مهيّاى شوهر دارى شد و حتّى خودش را تا اوّل اذان صبح به او عرضه داشت. اوّل اذان صبح كه شوهرش مى خواست به نماز برود گفت: اگر يك امانتى پيش تو باشد و صاحب امانت بيايد و بگويد آن را بده و ندهى چگونه است؟

گفت خيلى بد است. گفت اگر چنين است پسرت مرده، به

نماز برو و به مردم بگو بيايند. اين مرد وارد مسجد شد. مثل اينكه پيغمبر (ص) مهيّا بودند. تا او را ديدند (ظاهراً ابو ايّوب بود) فرمودند: ابو ايّوب مبارك باد ديشب تو. و در روايات مى خوانيم پروردگار عالم همان شب يك پسر به اين زن داد. اين گونه نيست كه فقط آخرت بدهد. دنيا هم مى دهد. خدا يك پسر به اين زن و مرد داد كه علاوه بر اينكه در راه امير المؤمنين (ع) در جنگ صفين شهيد شد، مى نويسند 32 سال اين جوان نماز صبحش را با وضوى مغرب و عشا خواند. از اوّل شب تا صبح با خدا راز و نياز داشت.

قضيه حضرت خضر و حضرت موسى كه قضيه عجيبى است و بقول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظله كه مى فرمودند در اين دو سه آيه، يك دنيا عرفان و يك دنيا فلسفه است. و اتفاقاً همين دو سه آيه، مسئله جبر و تفويض و مسئله قضا و قدر را كه مسئله فوق العاده مشكلى در فلسفه و عرفان است بخوبى حل كرده. يعنى اگر تمام فلاسفه مانند شيخ الرئيس ها، ملاّ صدراها و علاّمه طباطبايى ها و رهبر كبير انقلاب ها جمع شوند و اين عرفا و فلاسفه بخواهند مسئله جبر و تفويض و مسئله قضا و قدر را حل كنند، بهتر از اين طريق كه در قرآن، در اين دو، سه آيه مطرح كرده، نمى شود. آنجا در اين دو سه آيه همين تذكّر را مى دهد كه كودك را حضرت خضر كشت، بعد در روايات مى خوانيم پروردگار عالم فرزندى به او داد كه هفتاد پيغمبر از نسل او بود. لذا تقاضا دارم از اين بلاها، از اين مصائب، جزر و مد ها و از اين موجها خيلى استفاده كنيد. اين بحث اگر چه ناقص است امّا به همين اندازه كفايت مى كنم. اميدوارم تفصيل آن به عمل شما درست شود.

ايمان قلبى و اخلاق انتفاعى

سوّمين مطلبى كه براى ايمان قلبى مهم است و مهمتر از مسئله اوّل و دوّم است، تربيت، تهذيب نفس و اخلاق است. تربيت دو معنا دارد. اگر خاطرتان باشد براى كنترل انسان، هشت عامل بر شمردم كه يكى از آنها تربيت بود. تربيتى كه غربيها مى گويند بى فايده است. مراد از تربيتى كه آنها مى گويند «ادب» است. يعنى انسان از نظر گفتار مودب بوده و سنجيده سخن بگويد و از نظر كردار نيز مودب بوده و سنجيده كار كند، در خانه مودب باشد، از نظر لباس و ظاهر مودب باشد، از نظر تماس با جامعه نيز اين چنين باشد، يعنى مراعات آداب و رسوم اجتماعى را بنمايد. اين تربيت است و دراين باره حد اقل ده شب صحبت لازم است كه من نظر اسلام راجع به آداب و رسوم اجتماعى را براى شما بيان كنم.

اسلام براى آداب و رسوم اجتماعى ارزش فراوانى قائل است و يك مسلمان بايد مودب باشد. از نظر قرآن يك نفر مسلمان حتّى در خانه نيز بايد طرز لباس پوشيدنش را بداند. و قرآن شريف به پدران و مادران تذكّر مى دهد كه مواظب باشيد كه بالاتر از زانو در خانه پيش فرزندتان پيدا نباشد. پيراهن خواب، اختصاص به اتاق خواب دارد. و مراقب باشيد در ميان فرزندان مودب باشيد. مواظب باشيد كه فرزند شما مغزش دوربين عكاسى است و تمام كردار و گفتار شما را ضبط مى كند و اگر از نظر رفتار، رفتار غير انسانى داشته باشيد، روى او تاثير بد مى گذارد. اسلام حتّى مى گويد مواظب باشيد كه كودك چند روزه

در گهواره اگر بيدار است، زن با مرد تماس نداشته باشد كه اگر اين طفل زنا كار شد، پدر و مادر خودشان را ملامت نكنند.

درباره تماس با يكديگر، مراعات نظافت، مراعات ادب در زبان، مراعات مجالس، طرز نشستن، سخن گفتن و همه ى اينها در اسلام ارزش مختص به خود دارد. لذا يك نفر مسلمان بايد تربيت داشته باشد. امّا اين تربيتى كه به آن مى گوئيم «اخلاق انتفاعى» كه غربيها اخلاقشان همين است، مورد نظر اسلام نيست. شما اگر كتاب آئين دوست يابى(1)را خوانده باشيد، كه انصافاً كتاب خوبى است و شايد چندين ميليون از اين كتاب چاپ شده، معلوم مى شود آنهايى كه مادى گرا هستند به اخلاق انتفاعى اهميت مى دهند. لذا اين اخلاق انتفاعى كتاب خوبى است. از ابتدا تا انتها درباره اين است كه كاسب چگونه با مشترى رفتار كند تا جلب مشترى بشود، يا مثلاً مرد چگونه جلب نظر همسرش را در خانه بكند يا زن چگونه جلب محبّت شوهرش را بنمايد، دو طرف چگونه جلب محبت يكديگر كنند و بالاخره چگونه مى توان بر دل جامعه حكومت كرد. به اين مى گويند اخلاق انتفاعى و اسلام براى آن ارزش فراوانى قائل است، اما براى بحث ما مفيد نيست.

دنياى روز را شما مى بينيد كه حتى تربيتش به اينجا رسيده كه قانون حمايت از حيوانات دارد. حتّى براى اينكه ديگران را گول بزند در روزنامه ها و كتاب ها مى نويسند كه گنجشكى به ماشين خورد و پايش شكست و اين فرد بسيار ناراحت شد. كارش را رها


1) آئين دوست يابى: اثرديل كارنگى.

كرده و گنجشك را به بيمارستان برد و پاى گنجشك را پانسمان كرد. اين را مى گويند قانون حمايت از حيوانات و اسلام نيز دارد. يا شوراى بين الملل كه قوانين آن را قريب يك سال، 64 مملكت يا دويست نفر عاقل و عالم متخصص نشستند و نوشتند و اين قانون را درست كردند، خوب اين هم تربيت انتفاعى است. اينان كه قانون حمايت از حيوانات و قانون اخلاق انتفاعى دارند، چرا با دنياى روز اين گونه معامله مى كنند؟ چرا با مظلوم اين گونه مى كنند؟ چرا خون از سر انگشتان شرق و غرب مى ريزد؟ چرا مواد شيميايى به عراق مى دهند؟ چرا اولين نتيجه عملش اين است كه يك بمب بر سر ژاپن فرود آورده و 75 هزار نفر را به خاك و خون بكشد؟ چرا قضيه افغانستان پيش آمده؟ چرا شرق و غرب مثل زالو خون بدن مردم رامى مكند؟ همه براى اين است كه اخلاق انتفاعى نمى تواند آدم بسازد. خوب است امّا وقتى كه غريزه رياست طلبى طغيان مى كند، دكمه موشك را مى زند يا هواپيما با بمب بر بالاى سر مظلومين به پرواز در مى آيد. آنگاه كه غريزه پول پرستى طغيان مى كند، اگر چه ايران يا افغانستان نيز از بين برود، خاك مى خواهد.

بين يك پادشاه و وزيرش اختلافى بود. پادشاه مى گفت كه با تربيت مى شود انسا ن را ساخت. وزير ميگفت: خير با تربيت نمى شود انسا ن را ساخت. بحث بين اين دو، روزها ادامه داشت و بالاخره بجايى نرسيد. شاه مى خواست به وزيرش بفهماند كه با تربيت مى توان انسان ساخت. لذا دستور داده بود چند تا گربه را مرتّب آموزش داده و به آنها ياد داده بودند كه وقتى كه سفره را مى انداختند، يك شمع بدست گربه ها مى دادند، آنها مى ايستادند و مردم غذا مى خوردند.

لذا وقتى اين چهار گربه خيلى كار آموزده شدند، يك روز سفره انداخت و وزير هم آمد. وزير ديد چهار گربه در چهار گوشه ى سفره آمده، شمع بدست همين طور ايستاده بودند. غذاى پادشاهى هم در سفره بود و حتّى به آن نگاه هم نمى كردند. شاه گفت ببين تربيت، گربه مى سازد، مى خواهى آدم نسازد؟

وزير هيچ نگفت. چهار تا موش تهيه كرد و موشها را در كيسه اى گذاشت و سر سفره آمد، گربه ها آمدند و در گوشه ها ايستادند. در بين غذا خوردن آهسته موشها را رها كرد. گربه ها شمع ها را رها كرده و همان طور كه دور شاه و وزير مى گشتند، بدنبال موشها افتاده بودند.

رفع صفات رذيله

مگر مى شود تربيت آدم بسازد؟ خير ممكن نيست. لذا اين تربيت بنام اخلاق انتفاعى معناى آن اين است كه دين كنار برود. امّا اسلام تربيتى بنام تهذيب نفس دارد كه بيشتر قرآن درباره همين است. بيش از چهار هزار آيه براى خاطر همين تهذيب نفس است. لذا اگر نام قرآن را، كارخانه آدم سازى و كارخانه تهذيب نفس بگذاريم اشتباه نكرده ايم. استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظله بالاتر از اين مى فرمودند. مى فرمودند: در قرآن اصلاً نمى توان آيه اى پيدا نمود كه درباره تهذيب نفس نباشد. قرآن به اين تهذيب نفس اهميّت زيادى مى دهد. بحدّى كه در سوره و الشمس پس از يازده قسم مى گويد: قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها. رستگارى فقط و فقط از آن كسى است كه مهذّب بوده، صفات رذيله را محو كرده و

صفات خوب و حسنه را جايگزين آنها كرده باشد و بد بخت آن است كه صفت رذيله اى بر دل او حكمفرما باشد.

قرآن در سوره ى يس مى فرمايد:

إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ. ما هم بر گردن آنها غل و زنجير نهاديم پس آن تا ذقن هاست، پس ايشان سر به هوا كنندگانند. و گردانيديم از ميان دستهاشان سدّى و از پس سرشان سدى، پس فرو انداختيم بر چشمهاشان، پس ايشان نمى بينند.

يعنى يك صفت رذيله، يك غل، آنهم نه يك غل معمولى، بلكه غل جامعه، غلى كه دست و پا و دل و گوش و قلب و همه را غل مى كند، غلى كه بواسطه آن، فرد ديگر نمى تواند سر بچرخاند. صفت رذيله سد است. خدا نكند يك آدم حسود باشد، ديگر حاضر است برادر خودش را بكشد. ديگر قابيل شده و هابيل مى كشد، برادران يوسف شده و يوسف را در چاه مياندازند. خدا نكند يك آدم متكبر و خود خواه شود كه مستبد مى شود و آن وقت ديگر حرف هيچكس را نمى شنود.

لذا تقاضا دارم از شما عزيزان كه مواظب باشيد كه لجوج، خود سر خودراى و خود فكر نباشيد مواظب باشيد خداى نكرده، منيت، تفاخر و تكبر در كارتان نباشد، كه اگر يكى از اين اوصاف رذيله در دل رسوخ كند ديگر قرآن مى گويد:

قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ. (1)هر كسى بر اسا س بر ذات و طبيعت خود عملى انجام خواهد داد.


1) سوره اسراء، آيه 84.

از كوزه همان برون تراود كه در اوست. خداى نكرده اگر انسان متكبرى شد، ديگر گفتار، كردار و فكرش نيز تكبر آميز است.

مانند كوزه اى كه در آن شراب باشد، مسلم است كه تراوش كوزه شراب است. كارى كنيد كه دل پاك پيدا كنيد.

يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (1)در روز قيامت هيچ چيز غير از دل پاك بدرد نمى خورد. لذا علماى اخلاق مقدمه اين ايمان كه رسوخ در دل مى كند را تخليه مى نامند 0 (يعنى رفع صفات رذيله) و تا رفع صفات رذيله نشود، معنا ندارد كه درخت ايمان در دل كاشته شود و آنچه هست يا ايمان حرفى است يا ايمان عقلى. ايمان حرفى كه بدرد نمى خورد و ايمان عقلى نيز در بن بست ها گره اى را نمى گشايد. قرآن مى گويد تا «تخليه» نباشد، يعنى رفع صفات رذيله نشده و ديو بيرون نرود، «تحليه» يعنى صفات خوب پيدا نمى شود.

وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ (2)در زمين شوره زار، اگر علف هرزه ها را هم نگيرى مسلم است كه هر چه بذر بريزى هدر رفته است. اما وقتى زمين آباد بود و علف هرزه ها را هم گرفتى، نتيجه مفيد مى گيرى. وقتى كه دل پاك شد، گفتار، كردار و نيت او پاك است.

وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً (3)


1) سوره شعراء، آيات 88 و 89.

2) سوره اعراف، آيه 58.

3) سوره اعراف، آيه 58.

اما اگر دل خبيث شد و صفت رذيله اى در آن رسوخ كرد، براى مثال، آدم حسود، گفتار و كردارش حسادت، غيبت، تهمت و شايعه است. خدا نكند يك آدم حسود ببيند كه همسايه اش امروز چند تا مشترى دارد. آن روز مثل اينكه روز عزاى اوست. خدا نكند ببيند كه همسايه اش امسال مقدارى وضعش خوب است. آن سال عزاى اوست. چرا؟ بايد دل، پاك باشد والا به جايى نمى رسد. لذا اين تربيت كه مقدمه اين است كه درخت ايمان در دل رسوخ كند بدون درنظرگرفتن قرآن و روايات، افرادى كه معلم علم اخلاق بودند و هستند به آن خيلى اهميت مى دهند. حتى كار به اينجا مى رسد كه آنهايى را كه مى بينند زمينه در آنها هست، دنبال مى كنند.

مرحوم آقا سيد على شوشترى كرامت ها داشت. مرحوم آخوند همدانى و مرحوم قاضى شاگرد او بود و استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى شاگر قاضى بود. آقا سيد على شوشترى در شوشتر قضاوت داشت و از علماى خيلى بزرگ بود.

جريان نزاعى را پيش او آوردند. او ميخواست نزاع را حل كند، نمى دانست چه بكند. به اين معنا كه يك زمين وقفى بود. آنها سندى درست كرده بودند كه زمين وقف را از بين ببرند و اين آقا قرار بود فردا حكم كند كه زمين وقف نيست. همان شب ديدند كه يك نفر بنام ملا قلى آمد پيش آقا سيد على و گفت آقا اين حكمى كه فردا مى خواهى بدهى ناحق است، مدركش هم فلان جاست، برو ببين و اين زمين وقف است. بعد هم گفت: آقا ديگر نمى شود اينجا بمانيد، براى اينكه مهذب شويد به نجف بيائيد.

ايشان دست از همه چيز شست و به نجف آمد و خيلى بالا

گرفت. با وصف اينكه شاگرد شيخ انصارى بود، اما شيخ انصارى روزهاى پنج شنبه درباره او و هم درباره آخوند همدانى مى گفت: دل ما زنگار گرفته است، فردا بايد برويم درس آقاى شوشترى تا زنگار از دل ما بريزد.

اين مرد مثل آخوند همدانى متقى بود. مثل مرحوم قاضى متقى بود.

تهذيب نفس

استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى مى فرمودند: من وقتى به نجف رفتم حيران بودم كه چه كنم و به درس كه بروم؟ مى فرمودند كه خانه اى اجاره كرده بودم. همان روزهاى اول سيد بزرگوارى آمد نشست و گفت: اگر انسان نصف عمرش را صرف اين كند كه يك استاد اخلاق پيدا كند، بجاست و بعد فرمود: علم منهاى تهذيب بدرد نمى خورد. بايد تو مهذّب باشى، به درس اخلاق بيا.

مى گويد فردا به درس اخلاق ايشان رفتم. ايشان مى فرمودند:

من هر چه دارم از قاضى دارم. آقاى طباطبايى را بدنبال خويش كشاند. بقول مرحوم قاضى اگر انسان نصف عمرش را صرف پيدا كردن استاد اخلاق كند بجاست، ديگر چه رسد كه جلسه، جلسه اخلاق باشد. چرا اين قدر اهميت به آن مى دهند؟ ائمه طاهرين (ع) هم همين طورند.

على بن يقطين وقتى كه يك كار خيلى جزئى از او نسبت به على بن ابراهيم جمّال سر ميزند، حضرت موسى بن جعفر (ع) او را به منزل راه نمى دهند. سه روز او را راه نداده و ميگويند تا على

بن ابراهيم از دست تو دلخون است، من هم از دستت دلخون هستم. گفت چكنم؟

فرمودند شترى تهيه كن. شتر را تهيه كرد و از مدينه به كوفه آمد و در خانه ابراهيم را زده، و گفت مرا ببخش.

گفت بخشيدم. اين وزير روى خاك افتاد، سرش را گذاشت روى خاك و گفت بيا پايت را روى سر من بگذار كه يقين كنم از دست من راضى هستى. على بن ابراهيم نمى گذاشت.

على بن يقطين گفت اگر مى خواهى دلم راحت شود اين كار را بكن. آمد پايش را روى سر او گذاشت. گفت دلم راضى شد. خدمت موسى بن جعفر (ع) آمد و حضرت فرمود از دستت راضى شدم.

بزنطى مى گويد خدمت امام رضا (ع) بودم، بعد از اينكه مردم رفتند، امام فرمود اگر مى خواهى بمان. مى گويد ماندم. يك وقت خوشحال شدم، مثل اينكه غرور برايم پيدا شد و گفتم من آن هستم كه امام رضا (ع) امشب مرا مهمان كرد.

مى گويد در سجده بودم، يك وقت امام رضا (ع) دو مرتبه برگشته و فرمودند: امير المؤمنين (ع) خانه صعصعه آمدند. صعصعه را غرور گرفت. بعد امير المؤمنين (ع) فرمودند: صعصعه! يك وقت ننشينى، اينجا و آنجا بگويى كه من آنم كه امير المؤمنين بخانهام آمد!!

تكبّر اگر چه ذرّه اى باشد، درخت ايمان را ريشه كن ميكند. مواظب خودتان باشيد. تقاضايى از همه دارم و آن اين است كه مواظب باشيد. همه و همه درس اخلاق مى خواهيم. نگوئيد خودم

آشنا به مسائل هستم.

پيغمبر اكرم (ص) مى فرمودند: ابن مسعود قرآن بخوان و من گوش بدهم. امير المؤمنين (ع) مى فرمودند: مرا موعظه كن. عرض كرد يا على! من شما را موعظه كنم؟!

مى فرمود: بله، در موعظه و در گفتن يك اثرى هست كه در دانستن نيست. مرا موعظه كن.

بايد از اين گونه مجالس، مخصوصاً براى رفع زنگارها داشته باشيم.

خلاصه سخن

خلاصه سخن اين شد كه هيچ چيز جز ايمان قلبى نمى تواند انسان را كنترل كند و اين ايمان قلبى از 3 چيز حاصل مى شود:

1 - تقيِد به ظواهر شرع.

2 - صبر در بحرانها و مصائب.

3 - رفع صفات رذيله. كه سوّمى بسيار مشكل امّا امرى واجب است.

و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته...

فهرست اعلام

اشخاص

آخوند: 38

آخوند خراسانى: 169

آخوند ملاّ حسين قلى همدانى: 214، 215

آدم (ع)، پيامبر: 170، 169، 136، 101، 40، 35، 26

ابراهيم (ع)، پيامبر: 168

ابن عباس: 20

ابن مسعود: 245

ابن مسكويه: 42

ابن يمين: 188

ابو العلاء معرى: 41

ابو ايوب انصارى: 235

ابو جهل: 178، 177

ابو حمزه: 191، 77

ابو ذر: 24

ابو سفيان: 178، 177

اسكندر ذو القرنين: 133

افلاطون: 107، 97، 34

امير المومنين على (ع): 45، 244، 235، 225، 220، 217، 216، 152، 151، 145،

144، 123، 103، 102، 63، 53، 52، 50، 48، 38، 33، 29، 28، 15

امين - پسر هارون الرشيد: 179

انصارى، مرتضى: 243، 215، 189، 173، 162، 65

انيشتن: 126

باب، ميرزا محمد: 108

باقر (ع) - امام پنجم: 222، 123

بروجردى، محمد حسين: 232، 181، 147

بزنطى: 244

بقة الله (عج) - امام دوازدهم: 15

بلال: 62

بلعم با عورا: 111، 109

پيغمبر اكرم (ص): 245، 235، 210، 209، 208، 207، 194، 185، 178، 174، 173، 167، 163، 154، 144، 137، 124، 100، 98، 73، 62، 53، 50، 48، 45، 39، 34، 21

تيمور لنگ: 108

جبرئيل: 37، 35، 29، 18

جويبر: 211، 210، 209، 208

حائرى، عبد الكريم: 227

حافظ: 64

حسن (ع) - امام دوّم: 180

حسين (ع) - امام سوّم: 214، 183، 180، 159، 156، 142، 123، 24

خضر (ع)، پيامبر: 235

خمينى، مصطفى: 228

دور كيم: 107

ديل كارنگى: 237

رسول اكرم (ص):، 211، 208، 193، 185، 167، 194، 159، 99، 61، 225

رسول الله): 211، 210، 209، 194، 185، 167، 160، 144، 63، 49، 39، 21، 19

رضا (ع) - امام هشتم: 244، 218، 179

رضى، سيّد: 147

زليخا: 94

امام زمان (عج) - امام دوازدهم: 218، 217، 167، 137

زهرا فاطمه زهرا (س): 161، 137

زياد بن زبير: 211، 210، 209

زيد بن حارثه: 185،

سجاد (ع) - امام چهارم: 151، 123، 102، 77

سعدى: 133

سعيد، سيد: 215، 214

سلمان: 24

شاه عباس: 120

شعيب (ع) - پيامبر: 155

شوشترى، سيد على: 243، 242

شهيد ثانى: 222، 98

شيخ بهايى: 120

شيخ الرئيس - ابو على سينا: 235

صادق (ع) - امام ششم: 225، 224، 22، 206، 200، 187، 183، 167، 155، 148،

147، 146، 139، 135، 133، 106، 105، 103، 102، 91، 85، 84، 64، 63، 58

صدوق: 216، 106

صعصعه: 244

ظلّ السلطان: 148

طباطبائى، محمدحسين: 243، 242، 235، 221، 214، 156، 141، 16

فاطمه (س): 211، 210، 209

فرعون: 153، 152، 45، 44، 22، 21، 20

فرويد: 108، 107، 28

فيض، ملا محسن: 61

قابيل: 40، 240

قاضى: 243، 242، 214

عايشه: 75، 74، 73

عبد الملك مروان: 142، 141، 83

عزرائيل: 50، 48، 46

على (ع) - امام اوّل: 245، 221، 220، 218، 216، 215، 180، 53، 51، 50، 48، 20

على النقى (ع) - امام دهم: 217

على بن ابراهيم: 111

على بن ابراهيم جمال: 244، 243

على بن يقطين: 244، 243

عمر بن ازينه: 64، 63

عمرو عاص: 39

عيسى (ع) - پيامبر: 111

غزالى: 195، 194، 193، 123

كاشف الغطاء: 120، 110

كلينى: 156، 99، 90

گلپايگانى، محمد رضا: 51

لقمان: 153، 18، 16

ليلى: 201

ماركس: 108، 107

مالك اشتر: 145، 144

مامون - پسر هارون الرشيد: 179

مجلسى اول: 217، 216، 215، 121، 120

مجلسى دوم: 166، 121، 120، 99

مجنون: 201

محمد (ص): 133، 14

مقدّس اردبيلى: 176، 133

مظاهرى، حسين: 5، 4، 3

معاويه: 143، 142، 141، 38

ملا صدرا: 235، 230، 216، 195، 174، 172، 168، 167، 83، 82، 77

ملا قلى: 242

موسى (ع) - پيامبر: 235، 201، 200، 1999، 196، 153، 45

موسى بن جعفر (ع) - امام هفتم: 244، 243، 179، 123، 92، 90

مولوى: 88

مهدى (ع) - امام دوازدهم: 136، 135

ميرزا جواد ملكى: 227

ميرزا حسن شيرازى: 161

ميرزا محمد تقى شيرازى: 162، 161

ناصر الدين شاه: 148

نراقى، ملا احمد: 66، 65

وليد بن مغيره: 179، 178، 177، 176

ولى عصر (عج) - امام دوازدهم: 167

هابيل: 240، 40

هارون: 179، 47

هشام بن حكيم: 90

همدانى، آخوند: 243، 242

هود (ع)، - پيامبر: 57

يوسف (ع)، - پيامبر: 240، 175، 94، 93، 41، 40

امكنه

آبادان: 234

آلمان: 41، 28

آمريكا: 126، 104

اصفهان: 121

افغانستان: 238

انطاكيه: 101

ايران: 238

بصره: 145

تبريز: 120

جمعه، مسجد: 121

جوباره، كوچه: 121

حجاز: 159

حمّص: 123

روم: 174

ژاپن: 238، 126

سامرا: 217

سلماسى، مسجد: 156

سيّد، مسجد: 147، 146

شام: 143

شعب ابي طالب: 174

شوشتر: 242

فرات، رودخانه: 214

قائم، مقام: 216

قم: 227، 158، 131، 112، 102

عراق، 238

عربستان سعودى: 104

كاشان: 66، 65

كربلا: 214، 65، 24

كوفه: 244، 214، 194، 144، 141، 64، 63، 62

مازندران: 162

مدينه: 244، 209، 123

مسجد الحرام: 177

مشهد: 46

مكّه: 212، 177

مصر: 21

نجف اشرف: 243، 242، 232، 216

نيشابور: 218

وادى السلام: 216

وگا: 171

ويل نام چاهى در جهنّم: 187.

كتب(1)

آئين دوست يابى: 237

احياء العلوم: 123

اسفار: 195، 168

اصول كافى: 147، 99، 90

بحار الانوار: 121، 99

توحيد مفضّل: 168، 167

جامع الشّواهد: 175

سرمايه دارى: 108

فرائض: 173

فقه جواهر: 148

كفايه: 173، 41

مثنوى: 87، 46

معراج السعاده: 65

من لا يحضره الفقيه: 216

وسايل الشيعه: 64، 19

متفرقه

آمرين بالمعروف و ناهين عن المنكر، هيئت: 159

بهائيت، فرقه: 108

جامعه، زيارت: 217، 216

صفّه، اصحاب رسول اكرم (ص): 210، 208

صفين: جنگ: 235


1) بديل اينكه اسامى «قرآن» و «نهج البلاغه» در متن كتاب به كرات استعمال شده است، لذا از آوردن اسامى آنها در فهرست كتب خوددارى نموديم.