ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان قراردادی : دعای شعبانیه . فارسی-عربی. شرح
عنوان و نام پديدآور : آفاق نیایش [کتاب]: تفسیر مناجات شعبانیه/ حسین مظاهری؛ به کوشش سیدمحمدرضا حسینی.
مشخصات نشر : قم: اتقان، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۳۲۷ ص.
شابک : ۹۰۰۰۰ ریال978-600-5098-56-3 :
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی: The horizons of the invocation.
يادداشت : این کتاب در سال ۱۳۹۷ تجدید چاپ شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۳۲۶ - ۳۲۷ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : دعای شعبانیه -- نقد و تفسیر
موضوع : دعاها -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده : حسینی،سیدمحمدرضا، ۱۳۴۱ - ، گردآورنده
رده بندی کنگره : BP۲۷۰ /ش۷۰۴۲۲م۶۴ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۷۴
شماره کتابشناسی ملی : ۳۶۴۷۴۰۶
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحیم
آفاق نيايش؛ تفسير مناجات شعبانيه
تكرار نام پديدآور: حسين مظاهرى.
مشخصات نشر: قم: اتقان، 1392.
مشخصات ظاهرى: 328 ص.
بهاء: 90000 ريال:
وضعيت فهرست نويسى: فيپا.
يادداشت: عنوان ديگر: تفسير مناجات شعبانيه.
يادداشت: كتابنامه: ص 326-327؛ هم چنين به صورت زيرنويس.
موضوع: دعاى شعبانيه - نقد و تفسير.
موضوع: دعاها - نقد و تفسير.
شناسه افزوده: حسينى، محمدرضا، 1341 - گردآورنده.
رده كنگره: 1392، 6 م 702 ش/ 270 BP رده ديويى: 297/774 شماره مدرك: 3112581
آفاق نيايش
تفسير مناجات شعبانيه
حضرت آيت الله العظمى حاج شيخ حسين مظاهرى (دامت بركاته)
به كوشش: دكتر سيد محمدرضا حسينى
ويراستار: سيدرضا هدايتى
طراحى و حروفچينى: اميرحسين عزيزى
ناشر: اتقان
نوبت چاپ: اول - زمستان 1392
شمارگان: 1200 جلد
قيمت: 90000 ريال
شابك: 3-56-5098-600-978
پيش گفتار 9
سند مناجات شعبانيه 11
مقدمه مؤلف 15
مناجات شعبانيه: 17
بخش اول
تفسير ادبى 29
آموزش دعا 31
رابطه با خدا 33
انواع گرايش به خداوند 35
علم الهى 39
بخش دوم
تفسير ادبى 49
توحيد در دعا 50
شرك خفى 51
علل سقوط انسان 53
حركت تناوبى انسان 54
منحرفان راه سير و سلوك 59
استحقاق بنده 64
بخش سوم
تفسير ادبى 69
لطيف ترين حالات انسان 69
منشأ خوبى ها 72
اسباب قرب الهى 74
خطر عُجب 76
مراتب عُجب 79
ابعاد وجودى انسان 82
فعاليت و توجه به خداوند 86
بخش چهارم
تفسير ادبى 95
سيرى در زندگى انسان 96
انواع نعمت هاى الهى 98
اميد و انگيزه توبه 101
تسامح الهى 105
بخش پنجم
تفسير ادبى 111
از خاك تا افلاك 116
اصرار در دعا كردن به درگاه الهى 120
بخش ششم
تفسير ادبى 125
انسان آرمانى 129
بخش هفتم
تفسير ادبى 143
شرح و توضيح 145
بخش هشتم
تفسير ادبى 155
مراتب بندگان خدا در عبوديت 160
شرح و توضيح 165
مراتب سنگ دلى 171
بخش نهم
تفسير ادبى 183
شرح و توضيح 192
بخش دهم
تفسير ادبى 197
مراتب شيدايى و محبت 198
شرح و توضيح 208
لقاء و فناى در اسماء و صفات 213
تذكر لازم 216
بخش يازدهم
تفسير ادبى 221
شرح و توضيح 227
منازل سير و سلوك 230
مراحل منزل لقاء و فناء 232
تنبيه 238
تفسير آيات 239
تذكر لازم 241
بخش دوازدهم
تفسير ادبى 247
شرح و توضيح 249
تذكر لازم 252
بخش سيزدهم
تفسير ادبى 263
شرح و توضيح 267
خاتمه 271
تفاوت جمله «اللهم» و «يا الله» 271
مهم ترين موانع راه سير و سلوك 274
كتابنامه: 326
دعا يكى از برنامه هاى حيات بخش اسلام در حوزه تربيتى است كه روح و جسم آدمى را در مسير تعالى، رشد و بالندگى قرار داده، دردها را شفا و دل آدمى را آرامش مى بخشد، ارتباط بنده با خدا را با حالت تضرع و در نهايت خشوع برقرار مى كند، وصفى كه انسان خود را ناچيز مى پندارد و در انتظار لطف آن حبيب، كريم و رحيم است مى دهد؛ در خصوص جايگاه دعا همان بس كه خداوند تبارك و تعالى آن را مورد توجه خود قرار داده و در قالب داستان هاى انبياء بيان كرده است. پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم نيز دعا را «مغز عبادت» خوانده است.
حقيقت عبادت همان تذلل و عرض نياز مخلوق به آستان قدس خالق يكتاست كه در دعا وجود دارد. پس دعا خود موضوعيت و اصالت دارد و در بحرانى ترين لحظات زندگى به انسان اميد و نشاط دوباره مى دهد.
بى شك دعا در انديشه اسلامى، افزون بر اين كه وسيله ابراز عشق بنده به خدا است، روشى تاثيرگذار براى تعليم و تربيت و تعالى بخشيدن روح و جسم انسان در ساحت هاى فردى و اجتماعى است. از جمله اين دعاها مناجات «شعبانيه» است كه يكى از پرمغزترين دعاها و مناجات ها به شمار آمده، و عالمان و عارفان هريك به نوعى آن را
معرفى كرده اند؛ به نظر مى رسد در ميان تفاسير و تعاريف موجود درباره اين مناجات، تفسير و تعريف عارف سالك حضرت امام خمينى قدس سره باشد كه فرموده است:
مناجات «شعبانيه» را خوانديد؟ بخوانيد آقا! مناجات شعبانيه از مناجات هايى است كه اگر انسان دنبالش برود و فكر در او بكند، انسان را به يك جايى مى رساند. آن كسى كه اين مناجات را گفته و همه ائمه هم به حسب روايت آن طور خواندند، اين ها آن هايى بودند كه وارسته از همه چيز بودند، مع ذلك آن طور مناجات مى كردند.(1)
مقام معظم رهبرى دام ظله نيز مى فرمايد:
مناجات ماثوره ماه شعبان - كه روايت شده اهل بيت عليهم السلام بر آن مداومت داشتند - يكى از دعاهايى است كه لحن عارفانه و زبان شيواى آن، با مضامين بسيار والا و سرشار از معارف عالى اى همراه است كه نظير آن را در زبان هاى معمولى و محاورات عادى نمى توان يافت. اساسا با آن زبان قابل ادا نيست. اين مناجات، نمونه كاملى از تضرع و وصف حال برگزيده ترين بندگان صالح خدا با معبود و محبوب خود و ذات مقدس ربوبى است. هم درس معارف است، هم اسوه و الگوى عرض حال و در خواست انسان مومن از خدا.
1) . صحيفه امام، ج 19، ص 253.
ايشان در زمانى ديگر فرمودند:
من يك وقتى از امام قدس سره پرسيدم در اين دعاهاى ماثور كه وجود دارد، شما كدام دعا را بيشتر از همه خوشتان مى آيد و دوست داريد، فرمودند: دعاى كميل و مناجات شعبانيه، اتفاقا هردو دعا هم مال شعبان است؛ دعاى كميل كه مى دانيد اصلا ورود اصلى اش مال شب نيمه شعبان است، مناجات شعبانيه هم كه از ائمه عليهم السلام نقل شده، متعلق به ماه شعبان است. سخن اين دو دعا به هم نزديك است، هر دو عاشقانه است.(1)
مناجات شعبانيه از نظر سند و متن از استحكام بالايى برخوردار است، اين دعا از امام على عليه السلام نقل شده است و به داشتن مضامين عرفانى و بلند مشهور مى باشد و سيدبن طاووس در كتاب اقبال، مولى محمدباقر مجلسى در كتاب بحار الانوار، سماهيجى در الصحيفه العلويه و شيخ عباس قمى نيز در مفاتيح الجنان به طور ارسال مناجات شعبانيه را نقل كرده اند.
همه راويان اين مناجات، آن را به طور ارسال و با حذف سلسله سند آورده اند؛ راوى اصلى اين مناجات شخصى به نام قاضى على بن محمد بن يوسف بن مهجور فارسى و مكنى به «ابن خالويه» است.
1) . 19 /مرداد/ 1389.
گرچه متاسفانه كسانى كه اين مناجات را نقل كردند «حسين بن احمد بن خالويه» نويسنده كتاب هاى «ليس» و «آل» اديب مشهور را به عنوان راوى آن معرفى كرده اند ولى اين گفته، به دلايلى صحيح نيست. اين اشتباه نخستين بار از ناحيه «ابن النجار» صورت گرفته و مرحوم سيد بن طاووس (م 664) در كتاب شريف اقبال از وى نقل كرده و سايرين نيز از سيد بن طاووس نقل كرده اند. البته اين تعجب وجود دارد كه چگونه سيد بن طاووس به اشتباه توجه نكرده و آن را اصلاح نكرده است. به هر حال ممكن است منشاء اشتباه «ابن النجار» صرفاً تشابه كنيه اى اين دو نفر «خالويه» باشد. انشاءالله در فرصتى به تحقيق عميق پيرامون سند مناجات شعبانيه خواهيم پرداخت.
شرح هاى مناجات شعبانيه
از مطالب بيان شده چنين استفاده مى شود كه اين دعا هميشه مورد توصيه عالمان و عارفان گوهرشناس بوده و از همين روست كه بزرگان اين طايفه - از گذشته تا به حال - توجه ويژه داشتند.
متاسفانه شرح كاملى كه درخور شأن و جايگاه مناجات شعبانيه باشد و بتواند اسرار پنهان در آن را آشكار سازد و زيبايى هاى آن را به نمايش بگذارد، شناخته نشده است. و لذا امام خمينى قدس سره در خصوص ضرورت نگارش شرحى جامع، زيبا و درخور مناجات شعبانيه - كه آن را از بزرگ ترين مناجات ها مى داند چنين فرموده است:
آن هايى كه اهل نظر هستند و اهل معرفت هستند بر آن ها شرح كنند؛ آن ها را به مردم ارائه دهند اگرچه هيچ كس نمى تواند آن چيزى [را] كه به حسب واقع هست، شرح كند.(1)
بعضى از عالمان اين مناجات بسيار مهم و اثربخش را شرح و ترجمه كردند و در اختيار طالبان عرفان و سالكان طريقت قرار دادند. البته برخى فرازهايى از اين دعا را شرح كردند، و برخى ديگر به شرح كامل آن پرداختند.
عارف وارسته مرحوم ميرزا جواد ملكى نيز ضمن معرفى كوتاهى از اين مناجات، اشاره اى به شرح بعضى از فقرات آن داشتند.
مرحوم آقابزرگ تهرانى در ذريعه شرح كوتاهى را بر فقره: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك» از محمد كاظم حسينى رشتى فهرست كرده كه دو نسخه از نسخ خطى آن، شامل چهارده برگ، يكى در كتابخانه مرحوم آيه الله نجفى در مجموعه 6839 و يكى هم در كتابخانه آستانه مقدسه حضرت معصومه عليها السلام در مجموعه شماره 531 موجود است.
فقيه عارف حضرت آيت الله العظمى حاج شيخ حسين مظاهرى «دامت بركاته» نيز - كه انس و الفتى ديرينه با دعا و آموزه هاى عرفانى مكتب اهل بيت عليهم السلام به ويژه مناجات شعبانيه دارند - به تفسير ادعيه و مناجات هاى معصومان عليهم السلام پرداخته اند؛ ايشان مناجات شعبانيه را راز و نياز عارف با حضرت حق و حاوى علوم فراوانى در چگونگى معامله بنده با خداى منان مى داند و معتقد است كه لحن بسيار عارفانه آن بر زيبايى و جذابيت آن مى افزايد.
1) . صحيفه امام، ج 20، ص 250.
ايشان سعى دارد تا با تفسير فرازهاى مناجات شعبانيه حلاوت و لذت آن را به كام تشنگان بچشاند. از آن جايى كه خود از شيرينى و لذت آن بهره مند بوده است و فارق از نگاه هاى بيرونى، از درون سخن مى گويد عاشق را بهره مند مى سازد، در همين راستا اهتمام به شرح مناجات مبارك شعبانيه كردند كه چون در غالب گفتارى ارايه شده بود، صورت نوشتارى اش ضرورى بود، بنابراين، با نظر ايشان پس از ويرايش و تصحيح عبارتى و تبديل ساختن آن به نوع نوشتار، استخراج و تنظيم فنى منابع، كنترل آيات و روايات، حروف چينى و صفحه بندى، به شكلى كه اينك پيش روى شما است، تقديم مى شود. اميد كه صاحب مناجات شعبانيه را خشنود سازد و خوانندگان ارجمند را مفيد افتد.
دكتر سيد محمدرضا حسينى
استاديار دانشگاه پيام نور
بسم الله الرحمن الرحيم، اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلى خَيْرِ خَلْقِه مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرينَ سِيَّما بَقِيَّةُ اللهِ فِى الْاَرَضينَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلى اَعْدائِهِمْ اَجْمَعين.
كتاب حاضر شرح و تفسيرى فشرده بر دعايى است كه در زبان عرفا به نام «مناجات شعبانيه» معروف است.
ابن خالويه روايت كرده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان عليهم السلام ديگر به اين الفاظ با خدا راز و نياز مى كردند. محدث قمى رحمه الله نيز آن را در اعمال ماه شعبان در «مفاتيح الجنان» نقل كرده است.
اين دعا از نظر مضمون كاملاً عالى است و همين خود دليل بر صحت سند آن است. البته در دعا نيازى به صحت سند نيست، چرا كه اگر گفتار شخص عادى هم باشد، مصداقى است بر سخن خداوند متعال كه فرموده:
(وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ)؛(1)و هنگامى كه بندگان من، از تو درباره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم! دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى خواند، پاسخ مى گويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند).
1) . بقره، آيه 186.
علاوه بر اين بنابر قانون تسامح در ادله سنن، صحت سند تأييد مى شود.
پيش از ورود در اصل دعا چند مورد را تذكر مى دهيم:
الف) اين شرح و تفسير در نهايت اختصار است، زيرا شرحى كه در بردارنده تفسير كامل باشد نياز به فرصت بيشترى دارد. لذا از خداوند خواهانيم كه ما را در شرح اين دعا موفق گرداند. تا بدان گونه كه پسنديده اهل بيت عليهم السلام است آن را تفسير كرده و در اختيار علاقه مندان قرار دهيم.
ب) اين شرح و تفسير به درخواست يكى از دوستان، پس از تكميل شرح دعاى كميل به انجام رسيده است. البته اشتياق من هم به اين مناجات تصميم مرا در انجام اين درخواست قوت بخشيد، چرا كه پيش از اين هم بارها و بارها خواسته بودم تا شرح و تفسيرى بر آن بنويسم، زيرا مى دانستم كه استاد ما امام خمينى قدس سره و بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران، تمايل خاصى به آن داشته و ديگران نيز به راز و نياز با خدا با الفاظ اين مناجات دعوت كرده و مى كنند - و پيش از بحث هاى اخلاقى شان نيز اين مناجات را مى خواندند و در ضمن بحث به بعضى از فرازهاى آن استناد و استشهاد مى فرمودند - لذا ما با شرح و تفسير آن خواستيم، تا قطره اى از درياى حقوقى را كه ايشان بر گردن ما دارند ادا كرده باشيم. اميداوريم مورد پسند حضرت بقيه الله الاعظمأ قرار بگيرد.
ج) شرح و تفسير دعا نياز به ذكر مقدماتى دارد. اما از آن جا كه ما اين مقدمات را در شرح دعاى كميل ذكر كرده ايم، لذا بدون مقدمه وارد اصل دعا مى شويم، ان شاء الله.
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ، وَاسْمَعْ دُعائى اِذا دَعَوْتُكَ، وَ اسْمَعْ نِدائى اِذا نادَيْتُكَ، وَ اَقْبِلْ عَلَىَّ اِذا ناجَيْتُكَ، فَقَدْ هَرَبْتُ اِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكيناً لَكَ، مُتَضَرِّعاً اِلَيْكَ، راجِياً لِما لَدَيْكَ ثَوابى وَ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى وَ تَخْبُرُ حاجَتى وَ تَعْرِفُ ضَميرى وَ لايَخْفى عَلَيْكَ اَمْرُ مُنْقَلَبى وَ مَثْواىَ وَ ما اُريدُ اَنْ اُبْدىءَ بِهِ مِنْ مَنْطِقى وَ اَتَفَوَّهُ بِه مِنْ طَلِبَتى وَ اَرْجُوهُ لِعاقِبَتى وَ قَدْ جَرَتْ مَقاديرُكَ عَلَىَّ يا سَيِّدى فيما يَكَونُ مِنّى اِلى آخِرِ عُمْرى، مِنْ سَريرَتى وَ عَلانِيَتى وَ بِيَدِكَ لابِيَدِ غَيْرِكَ زِيادَتى وَ نَقْصى وَ نَفْعى وَ ضَرّى اِلهى اِنْ حَرَمْتَنى فَمَنْ ذَا الَّذى يَرْزُقُنى وَ اِنْ خَذَلْتَنى فَمَنْ ذَا الَّذى يَنْصُرُنى؛
خداوندا بر محمد و آل محمد درود فرست، وقتى كه تو را خواندم دعايم را بشنو و هنگامى كه صدايت كردم صدايم را بشنو و زمانى كه با تو نجوا كردم به من رو كن كه من درمانده توأم. در حال تضرع و بى چارگى به سويت گريختم و در پيشگاهت ايستادم و اين در حالى است كه به ثوابى كه در نزد تو است اميدوارم و تو مى دانى كه در دل من چيست. از نياز من آگاهى و ضميرم را مى شناسى و سرانجام كار و سر منزل من بر تو پوشيده نيست و مى دانى كه براى چه چيزى مى خواهم لب بگشايم و چه بر زبان بياورم و نيز مى دانى كه براى عاقبت خود به چيزى اميدوارم.
هم چنين اى سرور من! آنچه در ظاهر و باطن تا آخر عمرم از من سرخواهد زد از مقدرات تو گذشته است. كمى و زيادى، سود و زيان من به دست تو است، نه به دست ديگرى غير از تو. خداوندا اگر تو مرا محروم كنى كيست كه به من روزى برساند و اگر رهايم كنى و به فريادم نرسى چه كسى مرا يارى خواهد كرد.
اِلهى اَعوذُبِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِك. اِلهى اِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ فَاَنْتَ اَهْلٌ اَنْ تَجُودَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِك. اِلهى كَاَنّى بِنَفْسى واقِفَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ قَدْ اَظَلَّها حُسْنُ تَوَكُّلى عَلَيْكَ فَقُلْتُ ماً اَنتَ اَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنى بِعَفْوِك. اِلهى اِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ اَوْلى مِنْكَ بِذلِكَ وَ اِنْ كانَ قَدْدَنا اَجَلى وَ لَمْ يُدْنِنى مِنْكَ عَمَلى فَقَدْ جَعَلْتُ الْاِقْرارِ بِالذَّنْبِ اِلَيْكَ وَسيلَتى. اِلهى قَدْ جُرْتُ عَلى نَفْسى فِى النَّظَرِ لَها فَلَهَا الْوَيْلُ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها. اِلهى لَمْ يَزَلْ بِرَّكَ عَلَىَّ اَيَّامُ حَيوتى فَلا تَقْطَعْ بِرُّكَ عَنّى فى مَمات؛
خداوندا! من از خشم تو و نزول عذابت به تو پناه مى آورم. خداوندا! اگر من شايسته رحمت و بخشش تو نيستم، اما در شأن تو هست كه با گشايش فضل و كرمت بر من ببخشايى. خداوندا! گويا من در برابرت ايستاده ام و خوش گمانى و توكل به تو بر سرم سايه گسترده است، تو نيز آن چه را كه سزاوار آنى مى گويى و مرا در سراپرده عفو خويش پوشانده اى. خداوندا! اگر از من درگذرى چه كسى از تو شايسته تر به گذشت است، اگر عمرم به سر رسيده و عملم هنوز مرا به تو نزديك نكرده است اينك من اقرار به گناهم را نزد تو وسيله و دستاويز قرار مى دهم. خداوندا! من در نظارت و مراقبت بر نفسم جسارت و بى باكى به خرج دادم. پس واى به حالش اگر تو آن را
نيامرزى. خداوندا! در طول زندگانى من بى درنگ نيكى تو بر من رسيده است، پس خواهش مى كنم كه در زمان مرگم هم نيكى ات را از من قطع نكنى.
اِلهى كَيْفَ آيِسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لى بَعْدَ مَماتى وَ اَنْتَ لَمْ تُوَلِّنى اِلاَّ الْجَميلَ فى حَيوتى. اِلهى مِنْ اَمْرى ما اَنْتَ اَهْلَهُ وَ عُدْ عَلَىَّ بِفَضْلِكَ عَلى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلَهُ. اِلهى قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْيا وَ اَنَا اَحْوَجُ اِلى سَتْرِها عَلَىَّ مِنْكَ فِى الْاُخْرى اِذْ لَمْ تُظْهِرْها لِاَحَدٍ مِنْ عِبادِكَ الصَّالِحينَ فَلا تَفْضَحْنى يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلى رُئُوسِ الْاَشْهاد. اِلهى جُودَكَ بَسَطَ اَمَلى وَ عَفْوُكَ اَفْضَلُ مِنْ عَمَلى. اِلهى فَسُرَّنى بِلِقائِكَ يَوْمَ تَقْضى فيهِ بَيْنَ عِبادِك. اِلهى اِعْتِذارى اِلَيْكَ اِعْتِذارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِه فَاقْبَلْ عُذْرى. يا اَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرِ اِلَيْهِ المُسيئُون. اِلهى لاتَرُدَّ حاجَتى وَ لاتُخَيِّبْ طَمَعى وَ لا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجائى وَ اَمَلى؛
خداوندا! چگونه از پس از مرگم از خوش گمانى تو نسبت به خودم نااميد شوم و حال آن كه در طول زندگانى جز به نيكى با من رفتار نكرده اى. خداوندا! چنان عهده دار سرپرستى امور من شو كه شايسته توست و به فضل و كرمت مرا مانند گناه كارى كه نادانى اش او را فرا گرفته به حساب بياور. خداوندا! تو به راستى در دنيا گناه هايى را از من پوشاندى كه من در آخرت به پوشش آن ها نيازمندترم. اين كه گناهان مرا بر هيچ يك از بندگان شايسته خود آشكار نساختى بر من احسان كردى، پس روز قيامت هم در حضور همگان رسوايم نكن. خداوندا! بخشش ات آرزويم را گسترش داد و گذشت بر كردار من برترى گرفت. خداوندا پس مرا به ملاقات خود در روزى كه ميان
بندگانت داورى مى كنى شادمان كن. خداوندا! پوزش طلبى من مثل عذرآوردن كسى است كه از پذيرش عذرش بى نياز نشده است پس عذر و بهآن هام را بپذير. اى بخشنده ترين كسى كه بدكاران به درگاهش معذرت خواهى مى كنند. خداوندا! دست رد بر نياز و خواسته نزن و طمعم را به نوميدى تبديل نكن و اميد و آرزويم را قطع مفرما.
اِلهى لَوْ اَرَدْتَ هَوانى لَمْ تَهْدِنى وَ لَوْ اَرَدْتَ فَضيحَتى لَمْ تُعافِنى. اِلهى ما اَظُنُّكَ تَرُدَّنى فى حاجَةٍ قَدْ اَفْنَيْتُ عُمْرى فى طَلَبِها مِنْكَ اِلهى فَلَكَ الْحَمْدُ اَبَداً دائِماً سَرْمَداً يَزيدُ وَ لايَبيدُ كَما تُحِبُّ وَ تَرْضى. اِلهى اِنْ اَخَذْتَنى بِجُرْمى اَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ اِنْ اَخَذْتَنى بِذُنُوبى اَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ وَ اِنْ اَدْخَلْتَنِى النَّارِ اَعْلَمْتُ اَهْلَها اَنّى اُحِبُّكَ. اِلهى اِنْ كانَ صَغُرَ فى جَنْبِ طاعَتُكَ عَمَلى فَقَدْ كَبُرَ فى جَنْبِ رَجائِكَ اَمَلى. اِلهى كَيْفَ اَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْرُوماً وَ قَدْ كانَ حُسْنُ ظَنّى بِجُودِكَ اَنْ تَقْلِبَنى بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً. اِلْهى وَ قَدْ اَفْنَيْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ السَّهْوِ عَنكَ وَ اَبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ؛
خداوندا! اگر مى خواستى خوارم كنى مرا هدايت و راهنمايى نمى كردى و اگر اراده رسوايى مرا كرده بودى به من سلامتى نمى بخشيدى. خداوندا! گمان نمى كنم كه تو نياز مرا كه عمرى در به دست آوردنش به سر آورده ام رد كنى.
خداوندا سپاس و ستايش ابدى، هميشگى، جاودانى و بى نهايت مخصوص تو است. ستايشى كه فزونى گيرد و از ميان نرود. به نحوى كه تو دوست دارى و خرسند شوى. خداوندا! اگر مرا به جنايتم مؤاخذه كنى من هم تو را به گذشتت خواهم گرفت و اگر تو مرا به گناهانم مؤاخذه كنى من هم تو را به آمرزشت خواهم گرفت و اگر مرا در آتش وارد كنى به اهل آتش اعلام مى كنم كه تو
را دوست دارم. خداوندا! اگر كردارم پيش طاعت و فرمان بردارى تو كوچك و ناچيز است اما انتظارم پيش اميد به تو بزرگ است. خداوندا! چطور از پيش تو با محروميت و سرافكندگى بازگردم و حال آن كه خوش گمانى ام به بخشش تو آن بوده كه از سر دل سوزى و رحمت نجاتم بدهى. خداوندا! عمرم را در سبك سرى و بى توجهى به تو تلف كردم و جوانى ام را در مستى و دورى از تو به پايان رساندم.
اِلهى فَلَمْ اَسْتَيْقِظْ اَيَّامَ اغْتِرارى بِكَ وَ رُكُونى اِلى سَبيلِ سَخَطِكَ. اِلهى وَ اَنَا عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدِكَ قائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَوسِّلٌ بِكَرَمِكَ اِلَيْكَ. اِلهى اَنَا عَبْدٌ اَتَتَصَّلُ اِلَيْكَ مِمَّا كُنْتُ اُواجِهُكَ بِه مِنْ قَلَّةِ اسْتِحْيائى مِنْ نَظَرِكَ وَ اَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْكَ اِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِكَرَمِك. اِلهى لَمْ يَكُنْ لى حَوْلٌ فَاَنْتَقِلُ بِه عَنْ مَعْصِيَتِكَ اِلاَّ فى وَقْتٍ اَيْقَظْتَنى لِمَحَبَّتِكَ وَ كَما اَرَدْتَ اَنْ اَكُونَ كُنْتُ فَشَكَرْتُكَ بِاِدْخالى فى كَرَمِكَ وَ لِتَطْهيرِ قَلْبى مِنْ اَوْساخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ. اِلهى اُنْظُرْ اِلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَاَجابَكَ وَ اسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَاَطاعَك، يا قَريباً لايَبْعَدُ عَنِ الْمُغْتَرَّ بِه وَ يا جَواداً لايَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَه؛
خداوندا! اين چنين بود كه بيدار شدم در زمانى كه به كرم تو مغرور بودم و به راه خشم تو متمايل گشته بودم. خداوندا! و حال آن كه من بنده تو و بنده زاده توأم، پيش روى تو ايستاده ام و دست به دامان كرم تو زده ام. خداوندا! من بنده اى هستم كه از هر بى شرمى از نگاه تو كه با آن كه با تو مواجه و روبه رو بودم بى زارى مى جويم و با اين بى زارى خود را به سوى تو مى كشم و وقتى كه گذشت، تعريف و توصيفى است بر كرم تو، از تو درخواست گذشت مى كنم. خداوندا! مرا ياراى آن نبوده است كه از نافرمانى تو روى بگردانم مگر آن گاه كه تو مرا براى محبت خود بيدار
كردى و آن طور باشم كه تو مى خواستى. لذا به خاطر ورود به كرمت و براى آن كه دلم را از چرك هاى بى توجهى از خودت پاك كردى از تو سپاسگزارم و شكر تو را به جاى آوردم. خداوندا! به من مانند كسى بنگر كه او را صدا زدى و او جوابت داده و با كمك خود به كارش واداشتى و فرمانت برده است نظر مى كنى. اى نزديكى كه از فريفته اش دور نمى شود! و اى بخشنده! اى كه نسبت به اميدوار به پاداشش بخل نمى ورزد.
اِلهى هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِساناً يُرْفَعُ اِلَيْكَ صِدْقُهُ وَ نَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ. اِلهى اِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولِ وَ مَنْ لاذَبِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ اَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ. اِلهى اِنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنيرٌ وَ اِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجيرٌ وَ قَدْ لُذْتُ بِكَ يا اِلهى فَلا تُخَيِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ وَ لا تَحْجُبْنى عَنْ رَأْفَتِكَ. اِلهى وَ اَلْهِمْنى وَ لَهاً بِذِكْرِكَ اِلى ذِكْرِكَ وَهِمَّتى فى رَوْحِ نَجاحِ اَسْمائِكَ وَ مَحَلِّ قُدْسِك. اِلهى بِكَ عَلَيْكَ اِلاَّ اَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ اَهْلِ طاعَتِكَ وَ الْمَثْوَى الصَّالِحِ مِنْ مَرْضاتِكَ فَاِنّى لا اَقْدِرُ لِنَفْسى دَفْعاً وَ لااَمْلِكُ لَها نَفْعاً. اِلهى اَنَا عَبْدُكَ الضَّعيفَ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكَكَ الْمُنيبُ فَلا تَجْعَلْنى مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ مِنْ عَفْوِكَ؛
خداوندا به من دلى ده كه شوقش آن را به تو نزديك كند و زبانى ده كه راستى اش آن را به سوى تو فرا مى كشد و نگاهى كه حق بودنش آن را به تو نزديك مى گرداند. خداوندا! هر كس به وسيله تو شناخته شد ناشناخته نماند و هر كس بر تو عجز و لابه كرد خوار نشد و هر كس كه تو به او روى كردى اندوهگين و بنده ديگرى نشد.
هر كس به وسيله تو راه يافت روشن دل شد و هر كس به تو پناه برد پناه داده شد و من هم اى پناه و ملجأ من! در برابر تو اظهار عجز و ناتوانى مى نمايم. لذا اميد و گمانم به رحمت خودت را به نوميدى مبدل مساز و از رأفت خود محرومم مكن. خداوندا! مرا در جاى كسى از اهل ولايت و دوستى ات جاى گزين كن كه اميد زيادىِ محبتت را دارد. خداوندا! به وسيله ذكرت عشق و شيدايى به يادت را بر من الهام كن و در دلم افكن كه تمام تلاش من براى قرار گرفتن در مسير نسيم اسم هاى تو و سراى پاك توست. خداوندا! تو را به خودت قسم مى دهم كه مرا به محل فرمان بردارانت ملحق كنى و به جايگاه شايسته آن ها كه از آنان خرسندى بپيوندى كه من نه مى توانم چيزى را از خودم برانم و نه مى توانم سودى به آن برسانم. خداوندا! من بنده ناتوان گنه كار و مملوك توبه كننده تو هستم. پس مرا در رديف كسانى كه از آن ها روى گرداندى و بى توجهى و غفلتشان آن ها را از گذشت تو جدا كرده، قرار مده.
اِلهى هَبْ لى كَمالَ الْاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ. اِلهى وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَاَجابَكَ وَلاحَظْتُهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْراً. اِلهى لَمْ اُسَلِّطْ عَلى حُسْنِ ظَنّى قُنُوطَ الْأَياسِ وَ لاَانْقَطَعَ رَجائى مِنْ جَميلِ كَرَمِكَ. اِلهى اِنْ كانَتِ الْخَطايا قَدْ اَسْقَطَتْنى لَدَيْكَ فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَكُّلى عَلَيْكَ. اِلهى اِنْ حَطَّتْنِى الذُّنُوبُ مِنْ مَكارِمِ لُطْفِكَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْيَقينُ اِلى كَرَمِ عَطْفِكَ. اِلهى اِنْ اَنامَتْنِى الْغَفْلَةُ عَنِ الْاِسْتِعْدادِ لِلِقائِكَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِ الائِكَ؛
خداوندا! توجه كامل به خودت را به من عنايت فرما به طورى كه از همه بريده و فقط به تو روى آورم و چشم دل ما را با نور نگاه به سوى خودت روشن كن تا پرده هاى نور را بدرند و به مركز عظمت برسند و جآن هاى ما به عزت و سربلندى مقدست آويخته گردند. خداوندا هم چنين مرا در رديف كسى قرار ده كه صدايش كردى به تو جواب داد و او را مورد توجه قرار دادى، پس در برابر هيبت و عظمت تو مدهوش شد و با او در پنهانى نجوا كردى و او آشكارا براى تو كار كرد. خداوندا! نااميدى را برخوش بينى من چيره مساز و اميدم را به كرم زيبايت قطع مكن. خداوندا! اگر اشتباهات، مرا در برابر تو به سقوط كشانيده، اما با حُسن توكلم به تو از من درگذر. خداوندا! اگر گناهان، مرا از الطاف پسنديده ات محروم داشته، اما يقين به بخشش و عطوفت تو مرا آگاه ساخته است. خداوندا! اگر غفلت از امكان رسيدن به ملاقات مرا در خواب فرو برد اما آشنايى با نعمت هاى زيبايت مرا بيدار كرد.
اِلهى اِنْ دَعانى اِلَى النَّارِ عَظيمُ عِقابِكَ فَقَدْ دَعانى اِلَى الْجَنَّةِ جَزيلُ ثَوابِكَ. اِلهى فَلَكَ اَسْئَلُ وَ اِلَيْكَ اَبْتَهِلُ وَ اَرْغَبُ وَ اَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَنى مِمَّنْ يُديمُ ذِكْرَكَ وَ لايَنْقُضُ عَهْدَكَ وَ لايَغْفُلُ عَنْ شُكْرِكَ وَ لايَسْتَخِفُّ بِاَمْرِكَ. اِلهى وَ اَلْحِقْنى بِنُورِ عِزِّكَ الْاَبْهَجَ فَاَكُونَ لَكَ عارِفاً وَ عَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً وَ مِنْكَ خائِفاً مُراقِباً يا ذَالْجَلالِ وَ الْاِكْرامِ وَ صَلَّى اللهُ عَلى مُحَمَّدٍ رَسُولِهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرينَ وَ سَلَّمَ تَسْليماً كَثيراً؛
خداوندا! اگر عقوبت سنگين تو مرا به سوى آتش فرو خواند پاداش سرشارت نيز مرا به سوى بهشت فرا مى خواند. خداوندا! پس، از تو درخواست كرده و در پيش گاه تو زارى مى كنم و رغبت نشان مى دهم و از تو مى خواهم كه بر محمد و آل محمد درود فرستى، و مرا از كسانى قرار دهى
كه دائم به ياد تو بوده و پيمانت را نمى شكنند، از سپاس گذارى تو غافل نمى شوند و فرمان تو را سبك نمى شمرند.
خداوندا! مرا به روشن ترين نور عزتت برسان تا عارف به ذاتت شوم و از غير تو روى گردانم، و از بيم تو ترسان و بر رفتار و كردار خود مراقب باشم. اى صاحب جلالت و بزرگوارى! درود خدا بر محمد، فرستاده اش و بر خاندان پاك او و درود و سلام فراوان بر او و خاندان پاكش باد.
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ، وَاسْمَعْ دُعائى اِذا دَعَوْتُكَ، وَ اسْمَعْ نِدائى اِذا نادَيْتُكَ، وَ اَقْبِلْ عَلَىَّ اِذا ناجَيْتُكَ، فَقَدْ هَرَبْتُ اِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكيناً لَكَ، مُتَضَرِّعاً اِلَيْكَ، راجِياً لِما لَدَيْكَ ثَوابى وَ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى وَ تَخْبُرُ حاجَتى وَ تَعْرِفُ ضَميرى وَ لايَخْفى عَلَيْكَ اَمْرُ مُنْقَلَبى وَ مَثْواىَ وَ ما اُريدُ اَنْ اُبْدىءَ بِهِ مِنْ مَنْطِقى وَ اَتَفَوَّ هُ بِه مِنْ طَلِبَتى وَ اَرْجُوهُ لِعاقِبَتى وَ قَدْ جَرَتْ مَقاديرُكَ عَلَىَّ يا سَيِّدى فيما يَكَونُ مِنّى اِلى آخِرِ عُمْرى، مِنْ سَريرَتى وَ عَلانِيَتى وَ بِيَدِكَ لابِيَدِ غَيْرِكَ زِيادَتى وَ نَقْصى وَ نَفْعى وَ ضَرّى.
كلمات «دعا»، «ندا» و «مناجات» هر چند در جاهاى ديگر به حسب معناى كلى داراى معناهاى متفاوتى هستند، ولى در اين جا هر سه به يك معنا هستند و آن عبارت است از: «اظهار درماندگى به درگاه خداوند متعال و دست به دامان او شدن».
تكرار و تفنن در عبارت هم از جهت تأكيد و از آداب دعاست و تكرار در جاى خود مبيّن بلاغت است. قرآن هم در چند مورد آن را مورد استفاده قرار داده است از جمله:
(وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ)؛(1)و هنگامى كه بندگان من، از تو در باره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم! دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى خواند، پاسخ مى گويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند).
(وَ مٰا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يٰا مُوسىٰ * قٰالَ هِيَ عَصٰايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلىٰ غَنَمِي وَ لِيَ فِيهٰا مَآرِبُ أُخْرىٰ)؛(2)و آن چيست در دست راست تو، اى موسى؟ * گفت: اين عصاى من است؛ بر آن تكيه مى كنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ريزم؛ و مرا با آن كارها و نيازهاى ديگرى است.
جمله «وَاسْمَعْ» نيز كه تكرار شده و متضمن بلاغت است با جمله «وَاقْبِلْ عَلَىَّ» به معناى «جواب بگو» و «به استجابت برسان» هستند كه جمله دوم در اين جا به طور كنايه آمده است، يعنى صيغه لازم به كار برده شده در حالى كه منظور و مقصودِ گوينده ملزوم بوده است. تكرار به ويژه تكرارِ كنايى در اين جا متضمن فصاحت و بلاغت گفتار است.
جمله «هَرَبتُ اِلَيك» به معناى فرار كردن از هر سبب و پناه بردن به خداوند متعال است.
جمله «وَقَفتُ بَينَ يَدَيك» هم تكرار و تفنن در كلام است؛ چنان كه اظهار درماندگى و پريشانى به درگاه خداوند متعال و اميدوار بودن به او به يك معناست و آن عبارت است از: «فروتنى در پيش گاه خداوند و اظهار ذلت در برابر او».
شايد در لفظ «تضرع» اظهار ذلت بيش ترى نهفته باشد، زيرا اظهار ذلت و خوارى در برابر خداوند اگر به حسب رفتار و حالت شخص باشد با لفظ «استكانت» و اگر به حسب گفتار و صحبت باشد با لفظ «تضرع» ذكر مى گردد و هرگاه اين تذلل قلبى باشد، نام «رجاء» به خود مى گيرد. به هر حال غرض از ذكر كلمه سوم - يعنى «رجاء» - بريدن كامل از غير خدا و پيوستن به خداى متعال است كه آن هم تأكيدى بر حالات مذكور در جملات پيشين است.
«مُنقَلَب» مصدر ميمى است به معناى «تغيير و دگرگونى».
«مَثوى» هم مصدر ميمى است به معناى «ثبوت و پابرجايى» كه در اين جا منظور از ذكر آن ها ماندگارى و دگرگونى حالت هاست و هر دو تأكيدى بر سخنان قبل و بعد آن حضرت در دعا هستند كه كامل ترين جملات مى باشند، چرا كه حتى به سنگينى يك
ذره هم از ظاهر و باطن، سعادت و شقاوت، عاقبت به خيرى و عاقبت به شرى انسان بر خداى تعالى پوشيده نيست.
مقصود از زيادى و كمبود، سود و زيان در گفتار امام عليه السلام - كه فرمود: «وَ بِيَدِكَ لا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيارَتى وَ نَفْعى وَ ضَرّي» - مطلق زيادى سعادت، عزت، تقرب، استكمال و... براى انسان است. مراد از نقص و كمبود، سود و زيان نيز مطلق آن هاست.
ذكر جمله هاى نخستين دعا براى بيان امورى است از جمله:
بيان درود و صلوات بر اهل بيت عليهم السلام، دعا كردن به اميد اجابت، بيان حال خود يعنى از هر چيز بريده و كاملاً به خداوند متعال پيوسته، اطلاع دعا كننده از علم خداوند به بى چارگى، نيازمندى و حال و روز او، همه چيز به دست خداست و هيچ چيز جز خداوند تعالى در وجود اثر نمى گذارد.
در حقيقت اين جملات در مقام مراعات آداب دعاست، زيرا دعا كننده ناچار است كه در هنگام دعا دست به دامان اهل بيت عليهم السلام شود، به دليل آن كه خداوند تعالى فرموده است:
(وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا)؛(1)و براى خدا، نام هاى نيك است؛ خدا را به آن (نام ها) بخوانيد.
1) . اعراف، آيه 180.
و: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ)؛(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و وسيله اى براى تقرب به او بجوييد.
از جمله اين كه امام صادق عليه السلام فرموده است: «نَحْنُ وَاللهِ الْاَسْماءَ الْحُسْنى؛(2)به خدا قسم نام و نشان هاى نيك خداوند، ما هستيم».
در روايات نيز آمده است كه «اَسماءُ الحُسنى» و «وَسيلَة اِلَى الله» اهل بيت عليهم السلام هستند:
«نَحْنُ وَالّلهِ الْوَسيلَةَ فِى الْقُرآن؛(3)به خدا قسم وسيله اى كه در قرآن از آن سخن به ميان آمده است ما هستيم».
از آن جا كه دعاكننده ناگزير است خداوند تعالى را به مجد و عظمت ياد كند، لذا در اين جمله ها خداوند به بالاترين درجه علم و قدرت، تمجيد شده است.
هم چنين در دعا، بنده ناگزير است كه متوجه بى نيازى مولا و نيازمندى خود باشد و نيز از غير خدا ببُرد و به او بپيوندد، چشم اميد از ديگران ببُرد و فقط اميد بر او ببندد كه همه اين ها در جمله هاى ياد شده اين وضعيت رعايت گرديده است.
يكى از امور مهم پيش از دعا توبه است و در اين فراز از دعا كه امام عليه السلام فرمود: «فَقَد هَرَبتُ»، مشحون از توبه و انابه است. به همين دليل كلام از اين نظر و نيز از نظر تكرار و تفنن در عبارت، در اوج فصاحت و بلاغت قرار دارد.
يكى ديگر از آداب دعا درود و صلوات بر اهل بيت عليهم السلام است؛ علاوه بر اين كه سلام در بين مسلمانان براى اظهار اخلاص و ارادات طرفينى و توسل به خداى تعالى است، اما شخص در حقيقت با اين كار خود مى خواهد توسط آن ها در هر دو جهان براى خود جلب رحمت كند. از طرفى نيز بنده با صلوات خود بر آن ها فيض رسانى خداوند بر آنان را از او خواستار است.
يكى از شرايط توجه خداوند به بنده و پذيرش او، رابطه مناسب بنده با مولاست به طورى كه با آن نسبت مستقيم دارد، چرا كه بنده رانده شده اصلاً دعايش شنيده نمى شود تا چه رسد به استجابت آن. همان طور كه خداوند تعالى فرموده:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ وَ جٰاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)؛(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و وسيله اى براى تقرب به او بجوئيد! و در راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
هر چند «وسيله» در اين آيه شريفه به اهل بيت عليهم السلام تفسير شده ولى به حسب ظاهر «وسيله» در اين جا عبارت از تقوا و خويشتن دارى است. اميرالمؤمنين على عليه السلام هم در دعاى كميل به آن اشاره كرده است:
«اَلّلهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاء؛ خداوندا! گناهانى كه دعا را زندانى مى كنند بر من بيامرز».
1) . مائده، آيه 35.
بنابراين گناه بنده را تا بى نهايت از خدا دور مى كند:
(وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ)؛(1)و هر كس همتايى براى خدا قرار دهد، گويى از آسمان سقوط كرده، و پرندگان (در وسط هوا) او را مى ربايند؛ و يا تندباد او را به جاى دوردستى پرتاب مى كند!
در آيات فراوانى آمده است كه خداوند، فاسقان، مجرمان، ستم پيشگان و كفار را راهنمايى نمى كند و برعكس پرهيزگاران را هدايت مى نمايد:
(- هُدىً لِلْمُتَّقِينَ)؛(2)مايه هدايت پرهيزكاران است.
(- وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلْمُتَّقِينَ)؛(3)و از خدا پروا كنيد (و زياده روى ننماييد)! و بدانيد خدا با پرهيزكاران است.
(- إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُتَّقِينَ)؛(4)خداوند پرهيزگاران را دوست دارد.
(- وَ اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلْمُتَّقِينَ)؛(5)و خداوند يار و ياور پرهيزگاران است.
البته ممكن است جمله «واسمع دعائى...» اشاره به همين درخواست باشد.
گريز به طرف خداوند تعالى، چنان كه خودش فرموده است:
(فَفِرُّوا إِلَى اَللّٰهِ)؛(2)پس به سوى خدا بگريزيد.
و نيز امام عليه السلام در دعاى خود به صورت «فقد هربت اليك» آورده است داراى موارد گوناگونى است از جمله:
(- وَ تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ جَمِيعاً أَيُّهَا اَلْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)؛(3)و همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان، تا رستگار شويد.
(- يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اَللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً)؛(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به سوى خدا توبه كنيد، توبه اى خالص.
بنابراين خداوند بازگشت كنندگان و توبه كاران را دوست دارد و بسيار توبه پذيرنده است. بازگشت بنده اش را مى پذيرد و او را بهره اى شايسته و نيكو مى دهد و حتى بر او سلام كرده است:
(- وَ إِنِّي لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدىٰ)؛(2)و من هر كه را توبه كند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مى آمرزم.
(- وَ أَنِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَتٰاعاً حَسَناً)؛(3)و اين كه: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد؛ سپس به سوى او بازگرديد؛ تا شما را تا مدت معينى (از مواهب زندگى اين جهان) به خوبى بهره مند سازد.
(- إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ)؛(4)خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.
(- وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ حَكِيمٌ)؛(1)و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود و اين كه او توبه پذير و حكيم است (بسيارى از شما گرفتار مجازات سخت الهى مى شديد).
(- أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ يَقْبَلُ اَلتَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ)؛(2)آيا نمى دانستند كه فقط خداوند توبه را از بندگانش مى پذيرد.
(- وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ)؛(3)هرگاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، به آن ها بگو: «سلام بر شما پروردگارتان، رحمت را بر خود فرض كرده؛ هر كس از شما كار بدى از روى نادانى كند، سپس توبه و اصلاح (و جبران) نمايد، (مشمول رحمت خدا مى شود چرا كه) او آمرزنده مهربان است».
(- وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)؛(4)و هر كس بر خدا توكل كند، كفايت امرش را مى كند.
(- أَلاٰ إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ)؛(1)آگاه باشيد كه همه كارها تنها به سوى خدا بازمى گردد.
(- قُلِ اَللّٰهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهٰا وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ)؛(2)بگو: «خداوند شما را از اين ها، و از هر مشكل و ناراحتى، نجات مى دهد».
(- فَسُبْحٰانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)؛(3)پس منزه است خداوندى كه مالكيت و حاكميت همه چيز در دست اوست؛ و شما را به سوى او بازمى گردانند.
البته اين چيزى است كه انسان بر اساس فطرتش آن را در مى يابد و خداوند تعالى نيز مكرر از آن ياد كرده است:
(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ)؛(4)هنگامى كه بر سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند)؛ اما هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند.
و شاعر چه نيكو سروده است:
ديده اى خواهم سبب سوراخ كن *** تا سبب را بر كند از بيخ و بن(5)
ديده اى بايد سبب سوراخ كن تا حجب را بر كند از بيخ و بن
ر. ك: مثنوى معنوى، دفتر پنجم، بخش 63 «بيان آنك عطاى حق و قدرت موقوف قابليت نيست».
(اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ)؛(1)خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند؛ آن ها را از ظلمت ها، به سوى نور بيرون مى برد. (اما) كسانى كه كافر شدند، اولياى آن ها طاغوت ها هستند؛ كه آن ها را از نور، به سوى ظلمت ها بيرون مى برند.
از قرآن به دست مى آيد كه خداوند متعال بر هر چيزى آگاه است:
(- وَ مٰا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي اَلسَّمٰاءِ)؛(2)و هيچ چيز در زمين و آسمان، از پروردگار تو مخفى نمى ماند؛ حتى به اندازه سنگينى ذره اى.
(- لاٰ جَرَمَ أَنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا يُسِرُّونَ وَ مٰا يُعْلِنُونَ)؛(3)قطعاً خداوند از آنچه پنهان مى دارند و آنچه آشكار مى سازند با خبر است.
(- إِنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ)؛(4)به يقين خداوند از آنچه انجام مى دهيد، آگاه است.
(- فَإِنَّهُ يَعْلَمُ اَلسِّرَّ وَ أَخْفىٰ)؛(1)او اسرار - و حتى پنهان تر از آن - را نيز مى داند.
(- يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ)؛(2)آنچه را در پيش روى آن ها [= بندگان] و پشت سرشان است مى داند.
(- وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ)؛(3)و خداوند مى داند شما چه كارهايى انجام مى دهيد.
(- يَعْلَمُ خٰائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ وَ مٰا تُخْفِي اَلصُّدُورُ)؛(4)او چشم هايى را كه به خيانت مى گردد و آنچه را سينه ها پنهان مى دارند، مى داند.
البته علم و آگاهى او شهودى است، چرا كه او قيوم است. بنابراين علم او به آن چه در جان ما هست پيش از علم ماست به آن چيز:
(وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ)؛(5)و بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حايل مى شود.
شايد تكرار اين مسئله در قرآن به خاطر اين است كه بنده از وسايل و خيالات گناه دورى نمايد. مانند:
(- اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ)؛(6)هر كارى مى خواهيد بكنيد، او به آنچه انجام مى دهيد بيناست.
(- وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ)؛(1)بگو: «عمل كنيد! خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را مى بينند».
اما تذكر و تكرار آن در اين جمله ها بر حسب لفظ آمده نه بر حسب اظهار عجز و خوارى.
از گفتار امام عليه السلام كه فرموده:
«وقد جرت مقاديرك على يا سيدى» و «وبيدك لابيد غيرك زيارتى و نقصى و نفعى و ضرّى» نكته اى دقيق و لطيفه اى فلسفى به دست مى آيد و آن اين است: با وجود آن كه هر چيزى وابسته به قضا و قدر الهى است، اما هيچ چيز با اين دعا و با فعاليت براى دست يابى به خوش بختى و سعادت دو سرا منافات ندارد، چرا كه آن حضرت با اقرار به اين كه تقدير الهى بر او جارى شده قبل و بعد از آن، استجابت دعاى خود و دريافت نعمت بيشترى از جانب خدا را درخواست كرده است.
بنابراين اشكالى ندارد كه موجودات در نظام تكاملى، وابسته به تقدير خدا باشند، چنان كه در آياتى از قرآن كريم بدان اشاره شده است:
(- وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً)؛(2)و همه چيز را آفريد، و به دقت اندازه گيرى نمود.
(- وَ كٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً)؛(3)و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقيقى است.
(- وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)؛(1)و خزائن همه چيز، تنها نزد ماست؛ ولى ما جز به اندازه معين آن را نازل نمى كنيم.
(- إِنّٰا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ)؛(2)البته ما هر چيز را به اندازه آفريديم.
(- وَ لَوْ بَسَطَ اَللّٰهُ اَلرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِي اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا يَشٰاءُ إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ)؛(3)هرگاه خداوند روزى را براى بندگانش وسعت بخشد، در زمين طغيان و ستم مى كنند؛ از اين رو به مقدارى كه مى خواهد (و مصلحت مى داند) نازل مى كند، كه نسبه به بندگانش آگاه و بيناست.
از يك سو تقدير موافق با حكمت است و از سوى ديگر در حكمت جاى بحث و اشكال نيست در تقدير هم مجال هيچ گونه ايرادى نيست. البته منظور از تقديرى كه در قرآن به نام «سنت اللَّه» آمده يعنى نه تغيير و دگرگونى مى پذيرد و نه تبديل و جابجايى همين تقدير است:
(فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَحْوِيلاً)؛(4)هرگز براى سنت خدا تبديل نخواهى يافت، و هرگز براى سنت الهى تغييرى نمى يابى.
لذا نظام تكاملى كه نام ديگرش «قضا و قدر» و به تعبير قرآن «سنت اللَّه» است، بر پايه قانون اسباب بنا شده است:
«ابى اللَّه ان يجرى الامور الّا باسبابها؛(1)خداوند ابا دارد از اين كه كارها را جز با سبب هايشان به جريان اندازد».
از آن جا كه هر چيزى علت مادى يا معنوى دارد تقوى و خويش تن دارى هم از اسباب معنوى سعادت انسان است، همان طور كه خدا فرموده است:
(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً)؛(2)و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى كند * و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مى دهد؛ و هر كس بر خدا توكل كند، كفايت امرش را مى كند؛ خداوند فرمان خود را به انجام مى رساند؛ و خدا براى هر چيزى اندازه اى قرار داده است.
درنتيجه اين آيه با آن كه به وجود تقدير اقرار مى كند، لكن خويش تن دارى و واگذارى امور خود به خدا را موجب سعادت انسان به حساب مى آورد و اين هم ممكن نيست جز با تقوى و توكل بر خداوند تعالى:
(إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا)؛(3)خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملتى) را تغيير نمى دهد مگر آن كه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند.
بنابراين طبق نص اين آيه تقدير انسان به دست خود انسان قرار داده شده است. به اين معنا كه خداوند تعالى تقدير كرده است كه انسان به اختيار خود در پى خوش بختى يا بدبختى خود مى باشد، زيرا اين سنت و روش الهى است:
(وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّٰهِ تَحْوِيلاً)؛(1)و هرگز براى سنت الهى تغييرى نمى يابى.
وقتى كه از پيامبر خدا پرسيده شد كه آيا دعا تقدير را پس مى زند؟ در پاسخ فرمودند:
«انّه من قدراللَّه؛(2)خود دعا از موارد تقدير الهى است».
سعادت و شقاوت انسان در هر دو جهان به دست خود اوست و تقدير معناى ديگرى ندارد. چنان كه وقتى از حضرت على عليه السلام سؤال شد:
آيا بر مبناى قضا و قدر الهى به طرف شام مى رويد؟
حضرت فرمود: «همه اش به قضاى الهى است».
دوباره از حضرت سؤال شد كه: پس پاداشى كه براى فرمان برى و اطاعت قرار داده شده و مجازاتى كه براى سرپيچى و معصيت هست چطور مى شود؟.
در جواب فرمود: «واى بر تو! گمان كردى كه قضا چيزى لازم و قدر امرى حتمى است؟ اگر اين طور بود، فلسفه ثواب و عقاب پوچ مى شد، وعده و وعيد ديگر ساقط مى گشت و فرستادن پيامبران و فرو فرستادن كتب آسمانى كار بيهوده اى به شمار مى رفت، كه اين همان سخن بندگان شيطان است. خداوند تعالى بندگانش را بر مبناى اختيارشان به
كارى فرمان داده و آن ها را بر مبناى اختيار خودشان از كارى بازداشته است و به آنان توانايى داده تا كار نيكو كنند و از بدى روگردان باشند. همه اين ها قضاى الهى است در كردار ما و تقدير اوست در رفتارمان».(1)
1) . كافى، ج 1، باب الجبر والقدر و الأمر...، ص 155، ح 1؛ بحارالأنوار، ج 5، ص 75، باب 2، ذيل حديث 1.
اِلهى اِنْ حَرَمْتَنى فَمَنْ ذَا الَّذى يَرْزُقُنى وَ اِنْ خَذَلْتَنى فَمَنْ ذَا الَّذى يَنْصُرُنى. اِلهى اَعوذُبِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِك. اِلهى اِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ فَاَنْتَ اَهْلٌ اَنْ تَجُودَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِك؛
«خذلان» ضد هم يارى و مددكارى است ولى خذلان از جانب خداوند تعالى از باب ضد نيست بلكه از باب نقيض است، زيرا يارى نكردن او همان خذلان است و بنده را همين خذلان بس كه خداوند تعالى او را به خودش واگذار كند.
«غضب» ضد خرسندى و رضايت است و در انسان عبارت است از حالتى كه اراده انتقام گرفتن از آن مايه مى گيرد. در مورد خداوند متعال باز از باب نقيض است نه از باب ضد. پس رضايت نداشتنش همان خشم و غضب اوست و همين براى هلاكت انسان بس است، خداوند تعالى فرموده است:
(وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوىٰ)؛(1)و هر كس غضبم بر او وارد شود، سقوط مى كند.
«سخط» عبارت است از مجازات. گويا غضب همان علت و انگيزه سخط باشد.
«فضل» عبارت است از زياده بخشى. فضل خداوند بر بندگانش بخشش او به بندگان است بدون آن كه بندگان شايسته و سزاوار آن باشند.
1) . طه، آيه 81.
جمله اول يعنى كلام امام عليه السلام كه فرمود: «اِلهى اِن حَرَمتَنى...» تأكيد ديگرى است بر گفتار ديگرش كه فرمود:
«وبيدك لابيد غيرك زيادتى ونقضى ونفعى وضرى».
و اين تفنن و تكرار در دعا مطلوب است. با آن كه متضمن دعا بر طلب روزى و مددخواهى است، اما شامل توحيد افعالى نيز مى شود.
از نظر قرآن هر كس داراى توحيد افعالى نباشد مشرك است، خداوند تعالى مى فرمايد:
(- قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)؛(1)بگو: «بارالها! مالك حكومت ها تويى؛ به هر كس بخواهى، حكومت مى بخشى؛ و از هر كس بخواهى، حكومت را مى گيرى؛ هر كس را بخواهى، عزت مى دهى؛ و هر كه را بخواهى خوار مى كنى. تمام خوبي ها به دست توست؛ تو بر هر چيزى قادرى.
(- وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ)؛(2)و بيشتر آن ها كه مدعى ايمان به خدا هستند، مشركند.
بنابراين گرفتن مُلك، خوارى، گمراهى و خذلان از جانب خدا است و همگى از باب نقيض هستند نه از باب ضد.
لذا وقتى مُلك نيايد همان نيامدن مُلك، گرفتن آن است و هرگاه كمك نكند همان يارى نكردنش خذلان است.
پس انسان ناگزير است كه اعتقاد داشته باشد كه ذات خداوند تعالى احدى، واحدى، الوهى و ربوبى است.
«احد» است، زيرا در خانه كسى نيست به جز صاحب خانه: «لَيسَ فِى الدّارِ غَيرَهُ دَيّار».
«واحد» است، زيرا صفات او عين ذات اوست.
«اله» است، زيرا جز او كسى شايسته پرستش نيست. «رب» است، زيرا غير از او پرورش دهنده اى وجود ندارد: «تَعالَى الله عَمّا يَقولُ الظّالِمون».
هر چند كه اعتقاد به اين مسئله آسان باشد ولى به هر حال انسان به حسب عمل - جز تعداد انگشت شمارى - قاصر و مشرك است، زيرا پيروى از دل خواه و شيطان از نظر قرآن شرك است، هم چنان كه چنگ زدن به اسباب ظاهرى، گمان استقلال برى آن ها و غافل بودن از اين كه مسبب اين اصلى خداوند متعال است نيز شرك است، خداوند متعال مى فرمايد:
(- أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ)؛(1)آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده.
1) . جاثيه، آيه 23.
(- أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ)؛(1)آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد.
(- إِنَّ رَبَّكُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَوىٰ عَلَى اَلْعَرْشِ يُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ مٰا مِنْ شَفِيعٍ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذٰلِكُمُ اَللّٰهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلاٰ تَذَكَّرُونَ)؛(2)پروردگار شما، خداوندى است كه آسمآن ها و زمين را در شش روز [= شش دوران] آفريد؛ سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، و به تدبير كار (جهان) پرداخت؛ هيچ شفاعت كننده اى، جز با اذن او نيست؛ اين است خداوند، پروردگار شما! پس او را پرستش كنيد! آيا متذكر نمى شويد.
كه شفيع و ميانجى همان اسباب است و منظور از آن در اين آيه همان اسباب و وسائط با اذن تكوينى خداوند سبب و واسطه شده اند، پس اوست كه سبب را ايجاد و در آن تأثير گذاشته است، خداوند تعالى فرمود:
(قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ اَلْمَيِّتَ مِنَ اَلْحَيِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اَللّٰهُ فَقُلْ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ * فَذٰلِكُمُ اَللّٰهُ رَبُّكُمُ اَلْحَقُّ فَمٰا ذٰا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلاٰلُ فَأَنّٰى تُصْرَفُونَ)؛(3)بگو: «چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟ يا چه كسى مالك (و خالق) گوش و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد؟ و چه كسى امور
(جهان) را تدبير مى كند؟» بزودى (در پاسخ) مى گويند: «خدا»، بگو: «پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد (و از خدا نمى ترسيد) * آن است خداوند، پروردگار حق شما (داراى همه اين صفات)! با اين حال، بعد از حق، چه چيزى جز گمراهى وجود دارد؟! پس چرا (از پرستش او) روى گردان مى شويد.
هم چنين خداوند تعالى در سوره مزمل پس از آن كه به پيامبرش فرمود:
(إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً)؛(1)چرا كه ما به زودى سخنى سنگين به تو القا خواهيم كرد.
پيامبرش را به انجام چند كار توصيه كرد كه از آن جمله توكل بر خدا بود نه بر كس ديگر:
(رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً)؛(2)همان پروردگار شرق و غرب كه معبودى جز او نيست، او را نگاهبان و وكيل خود انتخاب كن.
اين فراز از دعا كه امام عليه السلام فرمود: «لهى اعوذبك من غضبك وحلول سخطك».
علاوه بر آن كه شامل تضرع، انابه و درخواست رضايت از خداوند تعالى مى شود، شامل مسئله مهم ديگرى نيز هست و آن اين كه هر كس در معرض نعمت هاى الهى قرار نگيرد به پست ترين مرتبه، سقوط كرده است و هر كس مورد خشم و غضب الهى باشد لعنت خدا شامل حالش شده و به جايگاه بدى كشيده مى شود. خداوند تعالى مى فرمايد:
(- وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوىٰ)؛(1)و هر كس غضبم بر او وارد شود، سقوب مى كند.
(- وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ اَلذِّلَّةُ وَ اَلْمَسْكَنَةُ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ)؛(2)و (مهر) ذلت و نياز، بر پيشانى آن ها زده شد؛ و باز گرفتار خشم خدايى شدند.
امام سجاد عليه السلام نيز در نامه اى خطاب به عبدالملك بن مروان فرموده است كه: «خداوند تعالى در هر روز سيصد و شصت بار به بندگانش نظر مى كند و در هر نظر سر افرازى را خوار و خوارى را سربلند مى گرداند، از اين رو اميدوارم كه بر من نظر عزت بيفكند و بر تو نظر ذلت».(3)
همان طور كه خداوند مى فرمايد:
(كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ)؛(4)و او هر روز در شأن و كارى است.
انسان در حال سير به سوى خداوند متعال است يعنى پيوسته از ايستگاهى به ايستگاه ديگر منتقل مى شود. خداوند تعالى فرموده است:
1) . طه، آيه 81.
2) . بقره، آيه 61.
3) . ر. ك: تاريخ يعقوبى، جلد 2، ص 304؛ نزهة الجليس و منية الاديب الأنيس، سيد عباس بن على الموسوى المكى، ج 2، ص 83. لازم به ذكر است كه اين نامه امام عليه السلام در جهت پاسخ به نامه پادشاه روم بوده است كه مطابق آن امام عليه السلام به عبدالملك بن مروان سفارش كردند كه در جواب پادشاه روم چنين بنويسيد.
4) . الرحمن، آيه 29.
(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ)؛(1)اى انسان! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى روى و او را ملاقات خواهى كرد.
(لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ)؛(2)كه همه شما پيوسته از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد (تا به كمال برسيد).
«كدح» عبارت است از دويدن همراه با خستگى و «ركب» نيز به همين معنا است. منظور از «طَبَقاً عَن طَبَق» مراتب و مراحل زندگانى، مرگ، برزخ و قيامت است. پس انسان در اين سفر راه مستقيمى را به دست آورده و در آن حركت مى كند و آن را عبارت است از اسلام، فرمان برى خدا و رسول و نيز ايمان و باورى كه به ظلم و تيرگى آلوده نباشد.
البته ظلم شامل شرك در عبادت، ظلم به نفس و ظلم به ديگران مى شود كه قرآن به اين راه رهنمون شده و فرموده:
(- وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ)؛(3)اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد! و از راه هاى پراكنده (و انحرافى) پيروى نكنيد، كه شما را از طريق حق، دور مى سازد! اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند، شايد پرهيزگارى پيشه كنيد!
(- وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً)؛(1)و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، (در روز رستاخيز،) هم نشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان؛ و آن ها رفيق هاى خوبى هستند.
(- وَ كَيْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَكْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)؛(2)(آرى،) آن ها كه ايمان آوردند، چگونه من از بتهاى شما بترسم؟! در حالى كه شما از اين نمى ترسيد كه براى خدا، همتايى قرار داده ايد كه هيچ گونه دليلى درباره آن، بر شما نازل نكرده است! (راست بگوييد) كدام يك از اين دو دسته (بت پرستان و خداپرستان)، شايسته تر به ايمنى (از مجازات) هستند اگر مى دانيد * و ايمان خود را با شرك و ستم نيالودند، ايمنى تنها از آن آن هاست؛ و آن ها هدايت يافتگانند.
بنابر اين تنها راهى كه ما را به خدا مى رساند همان صراط مستقيم است:
(اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ * صِرٰاطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ)؛(3)ما را به راه راست هدايت كن * راه كسانى كه آنان را مشمول نعمت خود ساختى.
از اين رو قرار گرفتن در اين راه نيازمند عنايت و توجه ويژه اى از جانب خداست تا انسان بتواند به سرمنزل مقصود برسد. البته اين عنايت و توجه خاص مختص خويشتن داران و پروا پيشگان است:
(- هُدىً لِلْمُتَّقِينَ)؛(1)و مايه هدايت پرهيزكاران است.
(- قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ * يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ)؛(2)اى اهل كتاب! پيامبر ما، كه بسيارى از حقايق كتاب آسمانى را كه شما كتمان مى كرديد روشن مى سازد، به سوى شما آمد؛ و از بسيارى از آن، (كه فعلاً افشاى آن مصلحت نيست،) صرف نظر مى نمايد. (آرى،) از طرف خدا، نور و كتاب آشكارى به سوى شما آمد * خداوند به بركت آن، كسانى را كه از خشنودى او پيروى كنند، به راه هاى سلامت، هدايت مى كند؛ و به فرمان خود، از تاريكى ها به سوى روشنايى مى برد؛ و آن ها را به سوى راه راست، رهبرى مى نمايد.
از طرف ديگر نيز از فاسقين و غيره نفى شده است:
(- إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ)؛(3)خداوند قوم فاسق را هدايت نمى كند.
(- إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ)؛(4)خداوند گروه ستم گر را هدايت نمى كند.
(- إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ)؛(1)خداوند، جمعيت كافران (لجوج) را هدايت نمى كند.
از جمله كسانى كه هدايت شده در صراط مستقيم قرار گرفته اند؛ پيشتازان و نزديكى يافتگان:
(- وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ * أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ)؛(2)و (سومين گروه) پيش گامان پيش گامند * آن ها مقربانند.
خوش يمن ها و با بركت ها، (فَأَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ)؛(3)(نخست) سعادتمندان و خجستگان (هستند)؛ چه سعادتمندان و خجستگانى.
و نيز كسانى كه پرونده هايشان به دست راست آن ها داده مى شود: (كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ * إِلاّٰ أَصْحٰابَ اَلْيَمِينِ)؛(4)(آرى) هر كس در گرو اعمال خويش است * مگر «اصحاب يمين» (كه نامه اعمالشان را به نشانه ايمان و تقوايشان به دست راستشان مى دهند) هستند.
منظور از «رهينة» به حسب هويت، گرفتار بودن و در بند ماندن باشد پس اصحاب يمين، افراد مؤمن و داراى عقايد حقه اند كه جانشان در بند نيست و از هر گونه تعلقات آزادند.
لذا هر يك از اين اصحاب يمين در برابر اصحاب شمال قرار دارند.
اگر منظور از پيشينيان «اصحاب الميمنه» و منظور از آيندگان، «السابقون» باشند، پس آن اصحاب يمين است كه راه مستقيم را يافته اند:
(فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْكٰاراً * عُرُباً أَتْرٰاباً * لِأَصْحٰابِ اَلْيَمِينِ * ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ * وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ)؛(1)و همه را دوشيزه قرار داديم * زنانى كه تنها به همسرشان عشق مى ورزند و خوش زبان و فصيح و هم سن و سالند * اين ها همه براى اصحاب يمين است * كه گروهى از امت هاى نخستينند * و گروهى از امت هاى آخرين.
بعضى از مردم هم هستند كه در سير و سلوكشان به سوى خداوند متعال، تا قيامت راه راست را نيافته و نمى يابند. اين ها نيز به طور كلى از نظر قرآن در دو راه سير مى كنند:
الف) به علت عناد و طغيانشان ذلت، بي چارگى و خشم بر آنان فرو باريده و به چاه عميقى فرو افتاده اند:
(- غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ)؛(2)نه كسانى كه بر آنان غضب كرده اى.
(- اَللّٰهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ)؛(3)خداوند آنان را استهزا مى كند؛ و آن ها را در طغيانشان نگه مى دارد، تا سرگردان شوند.
(- وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ اَلذِّلَّةُ وَ اَلْمَسْكَنَةُ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانُوا يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلنَّبِيِّينَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ ذٰلِكَ بِمٰا عَصَوْا وَ كٰانُوا يَعْتَدُونَ)؛(1)و (مهر) ذلت و نياز، بر پيشانى آن ها زده شد؛ و باز گرفتار خشم خدايى شدند؛ چرا كه آنان نسبت به آيات الهى، كفر مى ورزيدند؛ و پيامبران را به ناحق مى كشتند. اين ها به خاطر آن بود كه گناه كار و متجاوز بودند.
خداوند مى خواهد با قيد «بغير الحق» ياد آورى كند كه آن ها با آن كه مى دانستند كشتن انبياء كار درستى نيست اما دست به خون ايشان مى آلودند و اين كار را فقط به جهت عصيان و طغيانشان انجام مى دادند.
ب) در دنيا مست و سرگردانند و تا روزى كه با خدا روبرو شوند در گمراهى خواهند بود.
اين ها كسانى هستند كه راهنما نداشته و بت هاى گوناگونى را مى پرستند. مگس هاى گرد شيرين و كف هاى روى آبند تا آن جاكه طاغوت را بر دل هاى خويش حاكم مى گردانند:
(- مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ كَرَمٰادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّيحُ فِي يَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ يَقْدِرُونَ مِمّٰا كَسَبُوا عَلىٰ شَيْءٍ ذٰلِكَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِيدُ)؛(2)اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند، هم چون خاكسترى است در برابر تندباد در يك روز طوفانى! آن ها
توانايى ندارند كمترين چيزى از آنچه را انجام داده اند، به دست آورند؛ و اين همان گمراهى دور و دراز است.
(- يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسّٰاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ * يَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذٰاتِ حَمْلٍ حَمْلَهٰا وَ تَرَى اَلنّٰاسَ سُكٰارىٰ وَ مٰا هُمْ بِسُكٰارىٰ وَ لٰكِنَّ عَذٰابَ اَللّٰهِ شَدِيدٌ)؛(1)اى مردم! از (عذاب) پروردگارتان بترسيد، كه زلزله رستاخيز امر عظيمى است * روزى كه آن را مى بينيد، (آنچنان وحشت سراپاى همه را فرامى گيرد كه) هر مادر شيردهى، كودك شيرخوارش را فراموش مى كند؛ و هر باردارى جنين خود را بر زمين مى نهد؛ و مردم را مست مى بينى، در حالى كه مست نيستند؛ ولى عذاب خدا شديد است.
(- مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلاٰ هٰادِيَ لَهُ)؛(2)هر كس را خداوند (به جرم اعمال زشتش) گمراه سازد، هدايت كننده اى ندارد.
(- وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ)؛(3)و هر كس را خداوند گمراه كند، هيچ هدايت كننده اى ندارد.
(- وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ)؛(4)و كسانى را كه (به خاطر اعمالشان) گمراه سازد، زيانكاران (واقعى) آن ها هستند.
(- وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً)؛(1)و هر كس را گمراه نمايد، هرگز ولى و راهنمايى براى او نخواهى يافت.
(- أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ)؛(2)آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اين كه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته.
(- أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَ أَنِ اُعْبُدُونِي هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِيمٌ * وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)؛(3)آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است * و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است * او گروه زيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد.
(- مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِيٰاءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ)؛(4)مثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثَل عنكبوت است كه خانه اى براى خود انتخاب كرده؛ در حالى كه سست ترين خانه ها خانه عنكبوت است اگر مى دانستند!
(- وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ)؛(1)(اما) كسانى كه كافر شدند، اولياى آن ها طاغوت ها هستند؛ كه آن ها را از نور، به سوى ظلمت ها بيرون مى برند؛ آن ها اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند.
اين ها كسانى هستند كه در قرآن «اصحاب شمال» ناميده شده اند و قيامت در حالى محشور مى شوند كه نامه اعمالشان از پشت سر آن ها به دستشان داده مى شود و سرافكنده خواهند بود، خداوند تعالى مى فرمايد:
(- وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِشِمٰالِهِ فَيَقُولُ يٰا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتٰابِيَهْ)؛(2)اما كسى كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهند مى گويد: «اى كاش هرگز نامه اعمالم را به من نمى دادند».
(- وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ وَرٰاءَ ظَهْرِهِ * فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً * وَ يَصْلىٰ سَعِيراً)؛(3)و اما كسى كه نامه اعمالش به پشت سرش داده شود * به زودى فرياد مى زند واى بر من كه هلاك شدم * و در شعله هاى سوزان آتش مى سوزد.
(- وَ مَنْ يَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمٰا خَبَتْ زِدْنٰاهُمْ سَعِيراً)؛(4)هر كس را خدا هدايت كند، هدايت يافته واقعى اوست؛ و هر كس را (به خاطر
اعمالش) گمراه سازد، هاديان و سرپرستانى غير خدا براى او نخواهى يافت؛ و روز قيامت، آن ها را بر صورتهايشان محشور مى كنيم، در حالى كه نابينا و گنگ و كرند؛ جايگاهشان دوزخ است؛ هر زمان آتش آن فرونشيند، شعله تازه اى بر آنان مى افزاييم.
لذا خداوند تعالى با سخن خود كه فرموده:
(اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ * صِرٰاطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّينَ)؛(1)ما را به راه راست هدايت كن * راه كسانى كه آنان را مشمول نعمت خود ساختى؛ نه كسانى كه بر آنان غضب كرده اى؛ و نه گمراهان. به اين راه ها اشاره كرده است.
در اين قسمت از دعا كه امام عليه السلام فرموده:
«اِلهى اِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ فَاَنْتَ اَهْلٌ اَنْ تَجُودَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِك»، علاوه بر اين كه شامل در خواست گذشت، دل سوزى و اقرار نياز بنده به فضل و بخشش الهى مى شود به اين نكته نيز اشاره مى كند كه بنده مستحق هيچ چيز از جانب خدا نيست و هر چه به او داده شود فضل و لطفى است كه خداوند در حق او روا داشته، زيرا اولاً وظيفه هر انسان بندگى است، ثانياً استفاده بندگىِ انسان فقط به خود او بر مى گردد، ثالثاً اگر بنده تمام عمرش را در بندگىِ خدا صرف كند امكان ندارد كه از نعمتى چون عقل، سلامتى و... قدردانى نمايد و رابعاً تا توفيق ديگرى از جانب حق تعالى صورت نگيرد، بندگى بنده صورت واقع به خود نپذيرد.
1) . حمد، آيه 6 و 7.
از همه اين ها پذيرش بنده از جانب مولا از بزرگ ترين افتخارات گذشته و از لذيذترين لذت ها براى بنده است. لذا خود آن نيز نياز به شكر و قدردانى دارد به طورى كه كه اگر يك عمر هم شكرگذارى نمايد كم است.
براى بندگان خاص خدا تنها توجه به غير خدا و غافل شدنشان از ساحت مقدس الهى گناه بزرگى به شمار مى رود.
اين است رمز و راز اين كه آن ها در دعاها، خودشان را گنه كار معرفى كرده اند. بى شك غفلت در وادى عشق از گناهان بزرگ است و كسى بايد اين گناه كار را بيامرزد كه از فضل عظيمى برخوردار باشد. پس بنده سزاوار و مستحق دل سوزى نيست كه اگر فضل خدا و رحمت او نمى بود همه مردم نابود مى شدند:
(- فَلَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ)؛(1)و اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود، از زيان كاران بوديد.
(- وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيمٰا أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ)؛(2)و اگر فضل و رحمت الهى در دنيا و آخرت شامل شما نمى شد، به خاطر اين گناهى كه كرديد عذاب سختى به شما مى رسيد.
(- وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ)؛(1)و اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود، هرگز احدى از شما پاك نمى شد؛ ولى خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مى كند.
آن چه از آيات و روايات به دست مى آيد آن است كه زيادى گناهان، سختى دل و صفات رذيله رابطه صميمى بين بنده با خدا را از بين مى برند. پس گستردگى بخشش رحمت خدا شامل بنده گنه كار سخت دلى كه متصف به صفات رذيله است نمى شود. آن دل مثل شيشه دربسته اى كه در آب انداخته باشند كه آب با آن همه گسترش نفوذش بدون شك در شيشه دربسته نفوذ نمى كند.
پس ناچار بايد اين سد را با توبه و انابه - كه آن هم از فضل خداوند تعالى است - گشود تا آمادگى نفوذ پيدا شود.
البته دعا و اقرار به اين كه دعا كننده شايانِ فضلِ گسترده و پهناورِ حق تعالى نيست خود توبه اى به شمار مى آيد و با همان اقرار، امكان و مناسبت توبه كردن به دست مى آيد. خداوند تعالى فرمود:
(وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اَللّٰهَ تَوّٰابٌ حَكِيمٌ)؛(2)و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود و اين كه او توبه پذير و حكيم است (بسيارى از شما گرفتار مجازات سخت الهى مى شديد).
اِلهى كَاَنّى بِنَفْسى واقِفَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ قَدْ اَظَلَّها حُسْنُ تَوَكُّلى عَلَيْكَ فَقُلْتُ ماً اَنتَ اَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنى بِعَفْوِك. اِلهى اِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ اَوْلى مِنْكَ بِذلِكَ وَ اِنْ كانَ قَدْدَنا اَجَلى وَ لَمْ يُدْنِنى مِنْكَ عَمَلى فَقَدْ جَعَلْتُ الْاِقْرارِ بِالذَّنْبِ اِلَيْكَ وَسيلَتى. اِلهى قَدْ جُرْتُ عَلى نَفْسى فِى النَّظَرِ لَها.
لغت «تَغَمُّد» به معناى «پوشش» است و «تَغَمُّدِ بِالعَفو» يعنى «لباس گذشت بر تن كردن».
جمله «جُرتُ» از «جرات» گرفته شده كه در اين جا به معناى ظلم و ستم است. عرب مى گويد: «جَرى عَلى مَولاه» يعنى «در حق آقايش ستم روا داشت».
«نظر» به معناى «مشاهده» است كه در اين جا به معناى «مواظبت و مراقبت» آمده است، پس جمله «ظَلَمتُ نَفسى» از نظر مواظبت و مراقبت از آن بر زبان جارى مى شود.
كلمه «ويل» از اصوات است كه در هنگام، هلاكت و نابودى كسى بر زبان مى آيد، از معصوم روايت شده است كه در جهنم سرزمينى به نام «ويل» هست كه اگر كوه در آن فر افتد آب مى شود.(1)
در جمله اول دعا تصوير حالت بنده گنه كارى است كه بر تقصير و كوتاهى خود اقرار و اعتراف مى كند و در برابر سرپرست و مولاى دل سوز خود - كه با بنده گنه كارش از روى ملاطفت و رأفت و محبت رفتار مى كند - ايستاده است و بيشترين اميدش به او است.
1) . ر. ك: شرح الكافى، ج 11، ص 149 «رساله أبى عبدالله عليه السلام إلى جماعة الشيعة».
شكى نيست كه اين حالت برترين، لطيف ترين و ظريف ترين حالات براى بنده است و هيچ قربى از اين گونه قرب و نزديكى برتر نيست و هيچ كلامى نيز برتر از اين كلام وجود ندارد.
بنابراين از نظر فصاحت، بلاغت و ايجاز بهترين سخنان است؛ اين حالت از قرآن شريف سرچشمه گرفته است، زيرا از آيات توبه اين چنين در مى يابيم كه لازم است بنده در هنگام راز و نيازش با خدا اين حالت را داشته باشد. خداوند تعالى فرموده است:
(- وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ)؛(1)هرگاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، به آن ها بگو: «سلام بر شما پروردگارتان، رحمت را بر خود فرض كرده».
(- قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ)؛(2)بگو: «اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است».
(- إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ)؛(3)خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.
(- وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ)؛(1)و از رحمت خدا مأيوس نشويد؛ كه تنها گروه كافران، از رحمت خدا مأيوس مى شوند!
روايت شده است كه:
خداوند تعالى به خاطر انابه و به پاخاستن بنده اش براى عبادت خدا بر فرشتگان مباهات مى كند و بيشتر از كسى كه در تاريكى شب مركبش را گم كرده و سپس آن را بيابد، از بازگشت بنده اش شادمان مى شود.(2)خداوند بنده اى را كه توبه كند دوست مى دارد؛ از اين رو در دنيا و آخرت بر گناهان او پرده مى كشد و آن چه را كه فرشتگان براى او نوشته اند از يادشان مى برد و به اعضا و جوارح او، و هم چنين به زمين فرمان مى دهد تا گناهان گذشته او را ناديده گرفته و پوشيده بدارند.
هر كس از گناهان توبه كند گناهى برايش نمى ماند بلكه خداوند بدى هاى او را هم به خوبى تبديل مى كند. از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه:
«انّ اللَّه عزّوجل اعطى التائبين ثلاث خصال لو اعطى خصلة منها جميع اهل السموات والارض لنجوا بها قوله عزّوجل: (إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ و يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ)(3)فمن احبّه اللَّه لم يعذبه، وقوله تعالى: (اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ
شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا)(1)، وقوله: (إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً)؛(2)
خداوند تعالى سه خصلت به توبه كاران داده است كه اگر يكى از اين سه خصلت به تمامى اهل آسمان ها و زمين داده مى شد، با همان يك خصلت همگى رهايى مى يافتند. خداوند عزوجل فرموده است: «بى شك خدا توبه كاران و پاكى جويان را دوست مى دارد». پس هر كس را خدا دوست بدارد شكنجه اش نمى كند. سخن حق تعالى است كه: «حاملان عرش و آن ها كه پيرامون عرش هستند ستايش گر پروردگار خود هستند، او را به بى آلايشى ياد مى كنند و براى كسانى كه توبه كار باشند طلب آمرزش مى كنند».
در جاى ديگر فرموده: «الا آن كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته انجام دهد كه خداوند بدى هاى اين ها را به نيكى تبديل مى نمايد. همانا خدا آمرزش گر دل سوز بوده است».
خداوند تعالى از هر كس ديگرى به عفو و گذشت نسبت به بنده اش سزاوارتر است.
علاوه بر اين كه منشأ محبت، و رأفت و گذشت ديگران خداوند بوده و محبت و عفو ديگران فيضى از جانب خداست پس به ناچار خدا بايد دل ها را منقلب و دگرگون گرداند تا دل سوزى و گذشت نموده و دوست بدارند؛ لذا همه ستايش ها حق خداست.
علاوه بر اين كه خداوند تعالى بندگانش را دعوت كرده، اجابت كردن آن را نيز بر خود واجب گردانيده است، آن جا كه مي فرمايد:
(- وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ)؛(1)و هنگامى كه بندگان من، از تو در باره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم! دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى خواند، پاسخ مى گويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند).
(- كَتَبَ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ)؛(2)رحمت (و بخشش) را بر خود، حتم كرده.
و نيز فرموده است:
(- اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ)؛(3)مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم! كسانى كه از عبادت من تكبر مى ورزند به زودى با ذلت وارد دوزخ مى شوند.
(- قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ)؛(4)بگو: پروردگارم براى شما ارجى قائل نيست اگر دعاى شما نباشد.
(- إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ)؛(1)و از رحمت خدا مأيوس نشويد؛ كه تنها گروه كافران، از رحمت خدا مأيوس مى شوند.
قرب به خداوند متعال نياز به وسيله هايى دارد كه بهترين و ظريف ترين آن ها اقرار به تقصير است. هر چند كه تقوى، توسل به اهل بيت عليهم السلام و دعا وسيله هاى خوبى براى قرب به خداوند هستند.
همان طور كه خداوند تعالى مى فرمايد:
(- يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ)؛(2)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و وسيله اى براى تقرب به او بجوئيد.
و:
(- وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ)؛(3)و هنگامى كه بندگان من، از تو در باره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم.
كه شايد عدم ذكر جمله «قل» در آيه فوق اشاره به اين باشد كه دعا بيشترين قرب را به بنده مى بخشد به طورى كه استاد ما علامه طباطبائى رحمه الله هم اين گونه از آيه
برداشت كرده و تفسير نموده است؛ اما اقرار و اعتراف بنده به تقصير و گناه كارى خويش برتر از هر وسيله ديگرى است.
امام عليه السلام نيز در جمله «اِلهى قَد جُرتُ...» به آن اشاره كرده است.
در روايات هم شواهدى بر اين مطلب هست: از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه:
«واللَّه ما ينجو من الذنب الّا من اقربه؛(1)به خدا قسم هيچ كس از گناه رهايى نمى يابد مگر آن كه اقرار به گناه بنمايد».
«واللَّه ما اراد اللَّه تعالى من الناس الّا خصلتين ان يقروا له بالنعم فيزيدهم وبالذنوب فيغفرها لهم؛(2)به خدا قسم حق تعالى از مردم هيچ چيز نمى خواهد مگر دو خصلت: يكى آن كه نعمت ها را بر زبان بياورند و به آن اقرار كنند تا خدا بر آن ها بيافزايد و ديگر آن كه اقرار به گناهان خود كنند تا خداوند آن گناهان را برايشان بيامرزد».
از امام صادق عليه السلام روايت است كه:
«ان الرجل ليذنب فيدخله اللَّه به الجنة؛ بنده گناهى مى كند و خدا با آن گناه او را به بهشت مى برد».
راوى مى گويد پرسيدم: او را با گناه به بهشت مى برد؟
امام عليه السلام فرمودند:
«نعم، انّه فلا يزال منه خائفاً ما قتاً لنفسه فيرحمه اللَّه فيدخله الجنّة؛(1)آرى، زيرا او مدام در ترس از آن گناه خود را به سختى مى اندازد لذا خداوند بر او رحم مى كند و او را وارد بهشت مى كند».
از امام باقر عليه السلام روايت شده است كه:
دو نفر وارد مسجد شدند، يكى از آن ها عابد و ديگرى فاسق بود، ولى وقتى از مسجد بيرون مى رفتند فاسق در رديف صديقان قرار داشت و عابد در زمره فاسقين! و اين از آن جهت بود كه عابد با فخر و باليدن به عبادت خويش وارد مسجد شده بود، ولى فاسق در فكر پشيمانى از زشت كارى خويش بود به جهت گناهان گذشته از خداوند طلب آمرزش مى كرد.(2)
از امام صادق عليه السلام نيز روايت شده است كه از آن حضرت سؤال شد:
مردى كار مى كند و از كرده اش بيمناك و پريشان خاطر است، سپس كار نيكى مى كند كه تقريباً خودبينى بر او وارد مى شود! امام عليه السلام فرمودند: «حال اول اين شخص كه بيمناك بود بهتر از وضع و حال ديگرش بود كه خودبينى او را فرا گرفت».
امام صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت فرموده است:
«موسى عليه السلام در جايى نشسته بود. ابليس در حالى كه قباى بلندى به تن داشت پيش او آمد و بر او سلام كرد.
موسى عليه السلام پرسيد: اين چيست؟ گفت: اين كمندى است كه دل هاى آدمي زاد را با آن مى ربايم.
موسى عليه السلام گفت: بگو بدانم كدام گناه از همه گناه ها تو را بر آدمي زاد مسلطتر مى كند؟
ابليس گفت: وقتى كه خودبينى او را فرا بگيرد و كارش در نظرش بزرگ جلوه كند و گناهش در نظرش كوچك آيد.(1)
و نيز فرمود:
خداوند تعالى به حضرت داوود عليه السلام وحى كرد كه: «گنه كاران را مژده و راستان را بيم بده». حضرت داوود عليه السلام گفت: خدايا! چرا اين چنين كنم؟ و منطق اين وحى چيست؟
خداوند فرمود: «گنه كاران را مژده بده كه توبه را مى پذيرم و از گناهان در مى گذرم، و راستان را بيم ده كه مبادا، كارهايشان آنان را به خودبينى وادارد زيرا بنده اى نيست كه در برابر من به حساب رسى نشيند مگر آن كه هلاك گردد».(2)
بنابراين خودبينى از وسايل نابود كننده است.
مقصود از عجب و خودبينى هم چنان كه از روايات بر مى آيد بزرگ شمردن عمل است به طورى كه گمان كند در وظيفه اش هيچ كوتاهى نكرده است.
اين حالت ضد اقرار و اعتراف به گناه و كوتاهى در فتار و كردار خود مى باشد. البته شادمانى و فرحناك شدن از عمل نيك خود عجب و خودبينى به شمار نمى آيد بلكه عجب به معناى باليدن به عمل است. خداوند تعالى در حديث قدسى به اين حالت اشاره كرده و فرموده اگر خدا در ميان بنده و اراده اش قرار نگيرد عجب و خودبينى در آن ميان جاى مى گيرد و مايه نابودى او در نتيجه خودبينى و خود پسندى اش مى گردد و او گمان مى كند كه از عابدين هم فراتر رفته است، يعنى با سعى و تلاش خود از زمره تقصيركاران عبور كرده است و همين گمان او را از من دور مى گرداند در حالى كه او خيال مى كند با آن عملش به من نزديك شده است.
بنابراين عجب و خودبينى صفت پليدى است كه آدمى را از عمل و سعادت باز مى دارد. بدتر از اين ها او را از اقرار و اعتراف به كوتاهى در انجام وظيفه كه ديديم بهترين حالت هاى بنده و بهترين وسائل نجات اوست باز مى دارد تا آن جا كه از رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است اگر گناهى صورت نمى گرفت من از چيزى بزرگ تر از آن بر شما بيمناك مى شدم كه آن خودبينى است، خودبينى: «لو لم يذنبوا لخشيت عليكم ما هو اكبر من ذلك: العجب، العجب».(1)
1) . بحارالانوار، ج 65، ص 329، باب 119، ذيل حديث 12.
از اميرمؤمنان على عليه السلام روايت شده است كه:
«سيئة تسؤك خير من حسنة تعجبك؛(1)كار بدى كه تو را به بد كارى وادارد، بهتر از كار نيكى است كه به خود بينى وادارت كند».
عجب و خودبينى داراى مراتبى است:
الف) انسان كار خودش را بزرگ بشمارد و به آن ببالد، بدون توجه به اينكه كار داراى نواقص فراوانى است، زيرا حداقل نقصش اين است كه عمل توسط كسى به انجام رسيده كه گنه كار و داراى صفات رذيله است و خدا جز از پروا پيشگان و خويشتن داران كار نمى پذيرد.
در روايات آمده است كه عملى به فرشتگان مى رسد و آن ها را شادمان مى كند ولى چون به آسمان مى رود مهر برگشت بر آن مى خورد و پذيرفته نمى شود به دليل آن كه عمل از كسى است كه داراى قلب سليم نيست.
ب) انسان كارش را بزرگ انگارد و خود را بهتر از ديگرى بداند و حال آن كه از عاقبت كار او و باطن آن كسى كه خود را بهتر از او مى داند غافل باشد. چه بسا شخص، عابد و عالم هم باشد ولى عاقبت كارش به آن جا برسد كه اين آيه در حقش نازل شود:
(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ)؛(2)مثل او هم چون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را برون مى آورد.
و چه بسا شخص فاسق باشد ولى قلب سليم داشته باشد ولى به خاطر نازك دلى اش بر او محبت شود.
ج) انسان بر خداوند تعالى منت بگذارد اما غافل از آن كه در مقابل نعمت هايى كه خدا به او داده كارش ارزشى ندارد.
روايت شده است كه عابدى در قنوتش مى خواند:
«اللهم لاتعاملنى بفضلك وعاملنى بعدلك؛ خدايا! با من از سر فضل و زياده بخشى ات معامله مكن بلكه با عدالت و هر آنچه حق من است با من معامله كن».
در خواب ديد كه به حساب او رسيدگى شد و حقش به اندازه انارى شد كه روزى دو تا از آن را مى خورد.
بنابراين توفيق عمل از جانب خداوند متعال است و هيچ عملى در ساحت مقدس پروردگار وزن و ارزشى ندارد.
گذشته از آن كه وظيفه بنده چنين اقتضا مى كند كه اگر تمام بدنش هم در عبادت خداوند آب شود و مذاب گردد باز هم معتقد نباشد كه وظيفه اش را انجام داده است، زيرا عبادت براى خود اوست نه براى خدا وجز به خودش براى ديگرى فايده ندارد. پس خدا بر او منت دارد نه او بر خدا.
د) انسان كارش را بزرگ شمارد و به آن افتخار كند و با آن بر ديگران بزرگى كند و از حق تعالى براى عملش درخواست مزد و پاداش نمايد، كه اين حالت از بدترين و بزرگ ترين ننگ براى بنده است.
ه) انسان بدى كارش براى او آراسته و به نظرش خوش آيد. لذا او را به خودبينى وادار كرده و گمان كند كه كار نيكى كرده است. جهل مركب آلوده به خود بينى، همين حالت
است. قرآن كسى را كه به جهل مركب مبتلا شده باشد در رديف زيان كارترين افراد به شمار آورده تا چه رسد به اين كه خودبينى هم بر اين جهل سايه گستر شود. خداوند تعالى مى فرمايد:
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً * اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً)؛(1)بگو: «آيا به شما خبر دهيم كه زيان كارترين (مردم) در كارها، چه كسانى هستند * آن ها كه تلاش هايشان در زندگى دنيا گم (و نابود) شده؛ با اين حال، مى پندارند كار نيك انجام مى دهند!».
(أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً)؛(2)آيا كسى كه عمل بدش براى او آراسته شده و آن را خوب و زيبا مى بيند.
لذا بيشتر جنايت ها از جهل مركبى سرچشمه مى گيرد كه خود بينى بر آن سايه گسترده باشد، مثل خوارج كه آن جنايت از ايشان سر نزد و كارشان به آن جا نرسيد مگر از سر جهل مركب كه همراه با خودبينى بود. با آن كه از برداشتن خرمايى از سر راه خود اجتناب مى كردند اما در عين حال دست به خون زن آبستنى آلودند كه هيچ جرمى نداشت مگر آن كه دوست دار اميرالمؤمنين عليه السلام بود.
از جمله چاره بيمارى خودبينى انديشه در سخنان گذشته است.
از بزرگ ترين مصيبت هاى انسان آن است كه مواظب و مراقب نفس اماره اش نباشد.
از آن جا كه انسان داراى دو بعد معنوى - كه به آن جان گفته مى شود - و مادى - كه تن نام دارد - همراه با هوس ها و غريزه هاى آن است، او از نظر بعد معنوى در كمال شرافت است، خداوند متعال فرموده:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ)؛(1)هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد.
كه روح خدا و مسجود فرشتگان است. از نظر بعد مادى نيز در كمال پستى و فرومايگى است:
(إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي)؛(2)نفس (سركش) بسيار به بدي ها امر مى كند؛ مگر آنچه را پروردگارم رحم كند.
اين دو بعد هميشه در جنگ و جدال هستند و همين جدال است كه به نام «جهاد اكبر» معروف است.
از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه:
«افضل الجهاد من جاهد نفسه الّتى بين جنبيه؛(3)برترين مبارزه ها، مبارزه كسى است كه در برابر خودش - كه ميان تنش قرار دارد - بايستد و با او در افتد».
وقتى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از يكى از غزوها بر مى گشت فرمود:
«مرحباً بقوم رجعوا عن الجهاد الاصغر وعليكم بالجهاد الأكبر؛ آفرين بر گروهى كه از مبارزه اى كوچك تر بازگشتند، اينك بر شما است براى مبارزه اى بزرگ تر».
پرسيده شد: اى رسول خدا! مبارزه بزرگ تر كدام است؟
حضرت فرمودند:
«جهاد النفس؛ مبارزه با خود».
و بعد فرمودند:
«اعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك؛(1)دشمن ترين دشمنانت، خودت هستى يعنى آن كسى كه در ميان تن تو قرار دارد».
در جاى ديگر فرمودند:
«اشجع الناس من غلب هواه؛(2)دليرترين مردم كسى است كه بر هواى نفسش چيره و پيروز گردد».
از اين نظر ممكن اس كه اين گونه جهاد مصداق سخن خداوند تعالى باشد كه فرمود:
(- وَ جٰاهِدُوا فِي اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ)؛(3)و در راه خدا جهاد كنيد، و حق جهادش را ادا نماييد.
(- وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا)؛(1)و آن ها كه در راه ما (با خلوص نيت) جهاد كنند، قطعاً به راه هاى خود، هدايتشان خواهيم كرد.
از آن جا كه انسان معمولاً در اين جهاد شكست خورده است، همان طور كه خداوند مى فرمايد:
(- إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ)؛(2)انسان، ستم گر و ناسپاس است.
(- وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ عَجُولاً)؛(3)و انسان، هميشه عجول بوده است.
(- وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً)؛(4)ولى انسان بيش از هر چيز، به مجادله مى پردازد.
(- وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛(5)او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد).
(- إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً)؛(6)به يقين انسان حريص و كم طاقت آفريده شده است * هنگامى كه بدى به او رسد بي تابى مى كند * و هنگامى كه خوبى به او رسد مانع ديگران مى شود (و بخل مى ورزد).
(- قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ)؛(7)مرگ بر اين انسان، چقدر كافر و ناسپاس است.
(- كَلاّٰ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ)؛(1)چنين نيست (كه شما مى پنداريد) به يقين انسان طغيان مى كند.
(- إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ)؛(2)كه انسان در برابر نعمت هاى پروردگارش بسيار ناسپاس و بخيل است.
(- إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ)؛(3)كه انسان ها همه در زيانند.
پس ناچار است كه از بيرون نيرو بگيرد. قرآن و روايات اين منابع نيرو را معين كرده اند كه عبارت اند از:
(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً * إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ)؛(4)به يقين انسان حريص و كم طاقت آفريده شده است * هنگامى كه بدى به او رسد بيتابى مى كند * و هنگامى كه خوبى به او رسد مانع ديگران مى شود (و بخل مى ورزد) * مگر نمازگزاران.
نافله ها و نمازهاى مستحبى نيز به عنوان عامل مؤثرى معرفى شده اند:
(إِنَّ نٰاشِئَةَ اَللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً)؛(1)مسلماً نماز و عبادت شبانه پابرجاتر و با استقامت تر است.
اين آيه شريفه دلالت مى كند بر اين كه چيرگى و پيروزى بر نفس به شب زنده دارى و تهجد است كه محكم ترين اسلحه عليه نفس اماره است.
(وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ)؛(2)از صبر و نماز يارى جوئيد؛ (و با استقامت و مهار هوس هاى درونى و توجه به پروردگار، نيرو بگيريد).
از آن جا كه ياد خدا مى تواند انسان را در جهاد با نفس يارى دهد، لذا خدا مى فرمايد:
(- فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ)؛(3)پس هنگامى كه از كار مهمى فارغ مى شوى به مهم ديگرى پرداز.
(- أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ)؛(4)آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد.
(- وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ)؛(1)به يقين، گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم؛ آن ها دل ها [= عقل ها] يى دارند كه با آن (انديشه نمى كنند، و) نمى فهمند؛ و چشمانى كه با آن نمى بينند؛ و گوش هايى كه با آن نمى شنوند؛ آن ها هم چون چهارپايانند؛ بلكه گمراه تر! اينان همان غافلانند (چرا كه با داشتن همه گونه امكانات هدايت، باز هم گمراهند).
(- فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ * وَ إِلىٰ رَبِّكَ فَارْغَبْ)؛(2)پس هنگامى كه از كار مهمى فارغ مى شوى به مهم ديگرى پرداز * و به سوى پروردگارت توجه كن.
(- وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ)؛(3)و اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود، هرگز احدى از شما پاك نمى شد؛ ولى خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مى كند.
از آن جا كه استعانت به قرآن مى تواند انسان را در اين راه يارى دهد، لذا خداوند فرمود:
(- فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ)؛(1)آن چه براى شما ميسر است قرآن بخوانيد.
(- وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِيلاً)؛(2)و قرآن را با دقت و تأمل بخوان.
استعانت از دعا، راز و نياز با خداوند نيز منبع خوبى براى يارى انسان است:
(وَ اُذْكُرِ اِسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً؛)؛(3)و نام پروردگارت را ياد كن و تنها به او دل ببند.
لذا در روايات آمده است كه دعا اسلحه مؤمن، ستون دين و روشنى بخش آسمآن ها و زمين است و نيز دعا سپر مؤمن است و از تير بيشتر نفود مى كند.
روايت شده است كه:
«عليكم بسلاح الأنبياء؛(4)به سراغ اسلحه پيامبران برويد».
سؤال شد: اسلحه انبياء چه بود؟ امام عليه السلام فرمودند: «دعا».
در جايى ديگر فرموده اند: «اذا اشتدّ الفزع فالى اللَّه المفزع؛(5)چون گرفتارى زياد شد دست به دامان خدا بشويد».
توكل و تكيه بر حق تعالى، يكى از عوامل مهم استقامت در برابر هواى نفس، توكل به خداوند است، به همين خاطر خداوند متعال فرمود:
(رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً)؛(1)همان پروردگار شرق و غرب كه معبودى جز او نيست، او را نگاه بان و وكيل خود انتخاب كن.
پس واى بر آن كس كه خدا او را نيامرزد! همان طور كه خداوند مى فرمايد:
(- وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ * قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً * قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ)؛(2)و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت؛ و روز قيامت، او را نابينا محشور مى كنيم * مى گويد: پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردى؟! من كه بينا بودم * مى فرمايد: آن گونه كه آيات من براى تو آمد، و تو آن ها را فراموش كردى؛ امروز نيز تو فراموش خواهى شد.
(- أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ)؛(3)يا هم چون ظلماتى در يك درياى عميق و پهناور كه موج آن را پوشانده، و بر فراز آن موج ديگرى، و بر فراز آن ابرى تاريك است. ظلمت هايى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه
هر گاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست.
(- اِنْطَلِقُوا إِلىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلاٰثِ شُعَبٍ * لاٰ ظَلِيلٍ وَ لاٰ يُغْنِي مِنَ اَللَّهَبِ * إِنَّهٰا تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ * كَأَنَّهُ جِمٰالَتٌ صُفْرٌ)؛(1)برويد به سوى سايه سه شاخه (دودهاى خفقان بار و آتش زا) * سايه اى كه نه آرام بخش است و نه از شعله هاى آتش جلوگيرى مى كند * شراره هايى از خود پرتاب مى كند مانند يك كاخ * گويى (در سرعت و كثرت) هم چون شتران زردرنگى هستند (كه به هر سو پراكنده مى شوند).
(- وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِشِمٰالِهِ فَيَقُولُ يٰا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتٰابِيَهْ * وَ لَمْ أَدْرِ مٰا حِسٰابِيَهْ * يٰا لَيْتَهٰا كٰانَتِ اَلْقٰاضِيَةَ * مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ * هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ * خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُكُوهُ * إِنَّهُ كٰانَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ اَلْعَظِيمِ * وَ لاٰ يَحُضُّ عَلىٰ طَعٰامِ اَلْمِسْكِينِ * فَلَيْسَ لَهُ اَلْيَوْمَ هٰاهُنٰا حَمِيمٌ * وَ لاٰ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ غِسْلِينٍ * لاٰ يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخٰاطِؤُنَ)؛(2)اما كسى كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهند مى گويد: «اى كاش هرگز نامه اعمالم را به من نمى دادند * و نمى دانستم حساب من چيست * اى كاش مرگم فرا مى رسيد * مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد * قدرت من نيز از دست رفت * او را بگيريد و دربند و زنجيرش كنيد * سپس او را در دوزخ بيفكنيد * بعد او را به
زنجيرى كه هفتاد ذراع است ببنديد * چرا كه او هرگز به خداوند بزرگ ايمان نمى آورد * و هرگز مردم را بر اطعام مستمندان تشويق نمى نمود * از اين رو امروز هم در اين جا يار مهربانى ندارد * و نه طعامى، جز از چرك و خون * غذايى كه جز خطاكاران آن را نمى خورند.
خلاصه اگر از جانب خداوند رحمت و مغفرتى صورت نگيرد آدمى هم در دنيا و هم در آخرت زيان كار است.
قهر و غضبت خدا در دنيا شديد است تا چه رسد به آخرت كه آتش آن از سنگ ها و بدن هاى انسان گنه كار است.
اِلهى لَمْ يَزَلْ بِرَّكَ عَلَىَّ اَيَّامُ حَيوتى فَلا تَقْطَعْ بِرُّكَ عَنّى فى مَمات. اِلهى كَيْفَ آيِسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لى بَعْدَ مَماتى وَ اَنْتَ لَمْ تُوَلِّنى اِلاَّ الْجَميلَ فى حَيوتى. اِلهى مِنْ اَمْرى ما اَنْتَ اَهْلَهُ وَ عُدْ عَلَىَّ بِفَضْلِكَ عَلى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلَهُ. اِلهى قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْيا وَ اَنَا اَحْوَجُ اِلى سَتْرِها عَلَىَّ مِنْكَ فِى الْاُخْرى اِذْ لَمْ تُظْهِرْها لِاَحَدٍ مِنْ عِبادِكَ الصَّالِحينَ فَلا تَفْضَحْنى يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلى رُئُوسِ الْاَشْهاد.
جمله «لم تولنى» از باب تفعيل است و از «توليه» گرفته شده كه در اين جا به معناى «تدبير امور» است. هم چنين جمله «تول» صيغه امر از باب تفعّل است كه از «تولّى» گرفته شده و آن هم در اين جا به معناى «تدبير امور» است.
جمله «عُد» صيغه امر از «عاد، يعود» به معناى «رجعت و بازگشت» است كه در اين جا به معناى «بخشش، بزرگوارى و كرامت» است، زيرا شخص كريم بارها و بارها به صفت زياده بخشى باز مى گردد و در دعا نظير اين معنا به كار گرفته شده است از جمله: «الهى عوائدك تؤنسنى» و «عوائد المزيد متواترة».
«عوائد» جمع «عايده» است و عايده به معناى كرامت، عطوفت و احسان است.
جمله «غمر» از «غمره» گرفته شده كه در اين جا به معناى پوشش و حجاب محكم است.
«جهل» در اين جا به معناى حاكميت و چيرگى هواهاى نفسانى و اميال است. پس شخص جاهل ضد عالم و دانشمند نيست مگر از اين نظر كه در برابر خدا سركشى مى كند آن هم نه از روى عناد و لجاج بلكه لذت از دست رفتنى را بر لذت ماندگار ترجيح مى دهد. لذا او از اين نظر جاهل و ناان است. البته اين صفت به بى توجهى و غلفت نزديك تر است، زيرا بر شخص بى توجه و غافل هم نادانى مسلط شده است. در قرآن اين معناى جهل به كار برده شده است:
(إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ)؛(1)پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام مى دهند، سپس زود توبه مى كنند.
كلمه «رئوس الاشهاد» كنايه از «پيش گاه آفريدگار» است، زيرا سر در قسمت مقدم و بالاى بدن قرار دارد و «الاشهاد» جمع مكسر «شاهد» است.
از اين جهت كلمه «الاشهاد» به كار برده شده است كه همگى آن ها در برابر خداى تعالى ايستاده اند و شايد هم از اين جهت گفته شده كه بعضى از آن ها شاهد بعضى ديگرند.
سخن امام عليه السلام كه فرمودند:
«الهى لم يزل برّك علىّ ايّام حيواتى...».
بر داوم و هميشگى بودن نعمت هاى خدا براى بندگانش در دنيا دلالت مى كند، لذا خداوند تعالى مى فرمايد:
(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا)؛(2)و اگر نعمت هاى خدا را بشماريد، هرگز آن ها را شماره نتوانيد كرد.
ولى معمولاً انسان بسيار ستم پيشه و قدر ناشناس است:
(وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ اَلشَّكُورُ)؛(3)عده كمى از بندگان من شكرگزارند.
خداوند تعالى انسان را آفريد و هدفش از آفرينش انسان رسيدن او به مقام عبوديت و بندگى است:
(وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ)؛(1)من جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند).
لذا او را اشرف مخلوق ها قرار داد:
(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛(2)ما امانت (تعهد، تكليف، و ولايت الهيه) را بر آسمآن ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم، آن ها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسيدند؛ اما انسان آن را بر دوش كشيد؛ او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد).
و ديگر موجودات را براى انسان آفريد:
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً)؛(3)آيا نديديد خداوند آن چه را در آسمآن ها و زمين است مسخّر شما كرده، و نعمت هاى آشكار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانى داشته است.
و هم چنين براى او پيامبرانى فرستاد تا او را به هدف برساند و برايش پيامبرى درونى كه همان عقل است قرار داد. رسيدنش به سر منزل مقصود را در نهاد او قرار داد تا هرگاه دستش از وسايل ظاهرى بريده شد هدف را دريابد:
(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ)؛(1)هنگامى كه بر سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند).
به همين دليل قرآن انسان را به اين سرشت هشدار داده است:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اَللّٰهُ)؛(2)و هر گاه از آنان بپرسى: «چه كسى آسمآن ها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟» مى گويند: «للّه».
ولى پس از اين همه نعمت باز هم ستم پيشه نادان و ستم كار قدر ناشناس است.
خداوند تعالى نعمت هاى فراوانى به انسان بخشيده است كه مى توان به دو نوع كلى ظاهرى و باطنى تقسيم كرد نعمت هاى ظاهرى نيز موارد گوناگونى دارد، مثلاً هستى عالم براى ادامه زندگى آماده شده است:
ابر و باد مه و خورشيد و فلك دركارند *** تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى(3)
از جمله نعمت هاى ظاهرى يا مادى به جايى غذا در بدن است كه توسط ذراتى به نام گلبول هاى قرمز كه مسئول پخش مواد غذايى و گلبول هاى سفيد به عنوان نگهبان و مسئول صيانت و حفاظت از بدن صورت مى گيرد.
چنان كه حق تعالى فرموده:
(لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ)؛(1)براى انسان، مأمورانى است كه پى در پى، از پيش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [= حوادث غير حتمى] حفظ مى كنند.
سلامتى، امنيت، محبت، ابهت حواس هاى پنج گانه و وجود همسرى از جنس خود انسان براى آرامش و امثال آن از جمل نعمت هاى ظاهرى است.
(وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ)؛(2)و از نشانه هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد، و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد؛ در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند.
اما نعمت هاى باطنى عبارت اند از اسلام، ولايت، قرب خدا، فهم مطالب معنوى و امتيازش بر ساير جان داران مى باشد.
در روايات هم آمده است: «نعمت هاى باطنى عبارت اند از: ولايت، پوشش بدى هاى انسان و رسوا نكردنش در ميان مردم، صفات فاضله و...».(1)
ولى انسان با عين حال بسيار ستم پيشه و قدر ناشناس است:
(- وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ)؛(2)و اگر نعمت هاى خدا را بشماريد، هرگز آن ها را شماره نتوانيد كرد! انسان، ستمگر و ناسپاس است.
(- إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛(3)او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد).
حتى بايد بلا را هم از نعمت هاى خدا به شمار آورد چرا كه انسان به كمال نمى رسد مگر به اين وسيله:
(- فَأَمَّا اَلْإِنْسٰانُ إِذٰا مَا اِبْتَلاٰهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ * وَ أَمّٰا إِذٰا مَا اِبْتَلاٰهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهٰانَنِ)؛(4)اما انسان هنگامى كه پروردگارش او را براى آزمايش، اكرام مى كند و نعمت مى بخشد (مغرور مى شود و) مى گويد: پروردگارم مرا گرامى داشته است * و اما هنگامى كه براى امتحان، روزيش را بر او تنگ مى گيرد (مأيوس مى شود و) مى گويد: «پروردگارم مرا خوار كرده است!».
چه زيبا فرموده است امام خمينى قدس سره:
ترقى و تكامل، مرهون كوخ هاست نه كاخ ها؛ همه اختراع ها، اكتشاف ها، تصنيفات، تأليفات از كوخ نشين ها است نه از كاخ نشين ها.
شيخ طوسى ها، شيخ انصارى ها، صاحب جواهرها، ملاصدراها از كوخ برخاسته اند و در كوخ افتخار آفريدند. كوخ مدينه بود كه زهرا را تحويل داد و....(1)
در قسمتى از فراز دعا كه امام عليه السلام فرمودند:
«الهى كيف ايس من حسن نظرك لى...» و «الهى تولّ من امرى...».
تفنن، لطافت و زيبايى در عبارت است و آن اقرار پس از اقرار است بر نعمت هاى خداوند تعالى در دنيا.
از اين قسمت دعا استفاده مى شود كه نوميدى از رحمت خداوندى به ويژه پس از اثبات تداوم كرامت الهى بر بنده در دنيا، مبين كمال بى توجهى و حماقت انسان است، كه از جمله خطرات محسوب مى گردد.
1) ر. ك: صحيفه امام، ج 17، ص 373.
خداوند تعالى مى فرمايد:
(وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ)؛(1)و از رحمت خدا مأيوس نشويد؛ كه تنها گروه كافران، از رحمت خدا مأيوس مى شوند.
بنابراين وقتى انسان عاقل ببيند كه بنده اى هم چون امام حسين عليه السلام از خطاى شخصى مانند حر بن يزيد رياحى درگذشت ديگر چگونه ممكن است كه باز هم نسبت به خدا نا اميد شود.
البته شكى نيست كه رحمت خدا به تناسب حال آدمى است. لذا يكى از وسايلى كه اين تناسب را بالا مى برد توبه و اقرار و تقصير و كوتاهى در وظيفه است و نيز اعتراف به اين كه او شايان دل سوزى و مستحق رحمت الهى نيست.
وقتى انسان به نفس لئيم و گناهان خود بنگرد نام اميدى او را فرا مى گيرد ولى وقتى به گستردگى رحمت و كرم خداوند نظر بيفكند آسوده خاطر مى گردد.
در دعاى ابوحمزه ثمالى آمده است كه:
«اذا رايت مولاى ذنوبى فرغت واذا رايت كرمك طمعت فان عفوت فحير راحم وان عذّبت فغير ظالم حجتى يا اللَّه فى جراتى على مسئلتك مع اتيانى ما تكره وجودك وكرمك وعدّتى فى شدّتى مع قلّة حياتى رافتك ورحمتك وقدر جوب ان لاتنحيب بين ذين وذين منيتى فحقق رجائى واسمع دعائى ياخير من دعاه داع وافضل من رجاه راح عظم يا سيدى املى وسآء عملى فاعطنى من عفوك بمقدار املى ولا تواخذنى باسوء عملى فانّ كرمك يجل عن مجازات المذنبين وحلمك يكبر عن مكافاة المقصرين».
1) . يوسف، آيه 87.
لذا انسان بايد هم از عقوبت خدا بيم داشته باشد و هم به عفو و بخشش اميدوار باشد. به عبارت ديگر بايد در حال خوف و رجا باشد.
لجاجت و اصرار بر باطل از بدترين خطرها است كه موجب مى شوند بنده موفق به توبه و تدارك نشود:
(إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ)؛(1)پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام مى دهند.
بنابراين شخص نبايد در رفتار خود لج بازى و يك دندگى داشته باشد وگرنه اجازه توبه به او داده نمى شود و شكنجه اش به مراتب سخت تر از كسى خواهد بود كه از سر نادانى خطايى از او سر زده يا شهوت بر او غليه يافته است. براى همين است كه در بعضى روايات آمده است:
«الغيبة اشدّ من الزّنا؛(2)غيبت كردن از زنا بدتر است».
چرا كه زنا از روى غلبه شهوت انجام مى شود ولى غيبت اين طور نيست.
لذا امكان توبه از شخص لجوج گرفته شده نه از نادان و ناآگاه.
لذا مى بينيم كه در قرآن گفته شده، كه عذاب پس از تمام كردن حجت بر قومى فرود مى آيد و امكان توبه از شخص سلب شده است. پس لجاجت جلب كننده هر شرى به سوى صاحب خويش است:
(- وَ مٰا كُنّٰا مُعَذِّبِينَ حَتّٰى نَبْعَثَ رَسُولاً)؛(1)و ما هرگز (قومى را) مجازات نخواهيم كرد، مگر آن كه پيامبرى مبعوث كرده باشيم (تا وظايفشان را بيان كند).
(- وَ تِلْكَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآيٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اِتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ * وَ أُتْبِعُوا فِي هٰذِهِ اَلدُّنْيٰا لَعْنَةً وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ)؛(2)و اين قوم «عاد» بود كه آيات پروردگارشان را انكار كردند؛ و پيامبران او را معصيت نمودند؛ و از فرمان هر ستمگر دشمن حق، پيروى كردند * آنان، در اين دنيا و روز قيامت، لعنت (و نام ننگينى) به دنبال دارند.
(- كَلاّٰ إِنَّهُ كٰانَ لِآيٰاتِنٰا عَنِيداً * سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً * إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ * فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اِسْتَكْبَرَ * فَقٰالَ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ يُؤْثَرُ * إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ قَوْلُ اَلْبَشَرِ * سَأُصْلِيهِ سَقَرَ * وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سَقَرُ * لاٰ تُبْقِي وَ لاٰ تَذَرُ * لَوّٰاحَةٌ لِلْبَشَرِ)؛(3)هرگز چنين نخواهد شد؛ چرا كه او نسبت به آيات ما دشمنى مى ورزد * و بزودى او را مجبور مى كنم كه از قله زندگى بالا رود (سپس او را به زير مى افكنم) * او (براى مبارزه با قرآن) انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت * مرگ بر او باد! چگونه (براى مبارزه با حق) مطلب را آماده كرد * باز هم مرگ بر او، چگونه مطلب (و نقشه شيطانى خود را) آماده نمود * سپس نگاهى افكند * بعد چهره درهم كشيد و عجولانه دست به كار شد * سپس پشت (به حق) كرد و تكبر ورزيد * و سرانجام گفت: «اين (قرآن) چيزى جز
افسون و سحرى هم چون سحرهاى پيشينيان نيست * اين فقط سخن انسان است (نه گفتار خدا) * (اما) بزودى او را وارد سَقَر [= دوزخ] مى كنم * و تو نمى دانى «سقر» چيست * (آتشى است كه) نه چيزى را باقى مى گذارد و نه چيزى را رها مى سازد * پوست تن را بكلى دگرگون مى كند.
«رهق صعود» در آيه فوق عذاب است و ذكر «لاتبقى ولاتذر» كنايه از تسلط عذاب بر ظاهر و باطن شخص است و لغت «لوّاحه» به عنوان كنايه از عذاب رسوا كننده و سياه كننده است.
خداوند تعالى در دنيا عيب پوش است و اين عيب پوشى از نعمت هاى خداوند تعالى است. چنان كه گذشت اين تسامح و عيب پوشى در روايات از نعمت هاى باطن شمرده شده است:
انّ اللَّه تعالى يستر العيوب حتّى الامكان ولولا ذلك ليطرد الإنسان حتّى عند اخصّ اقربائه وانّ اللَّه تعالى يستره حتّى عند عباده الصالحين؛
خداوند تعالى تا آن جا كه جا داشته باشد عيب ها را مى پوشاند كه اگر اين چنين نمى بود انسان حتى از پيش نزديك ترين نزديكانش هم رانده مى شد، ولى خداوند تعالى حتى عيب هاى انسان را پيش بندگان صالحش مى پوشاند.
البته بر كسى كه شاهد بر اعمال بوده و واسطه فيض در هستى است اين عيوب آشكار است، حتى اگر پوشيده هم باشد.
خداوند مى فرمايد:
(- وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ)؛(1)بگو: «عمل كنيد! خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را مى بينند».
(- وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً)؛(2)همان گونه (كه قبله شما، يك قبله ميانه است) شما را نيز، امت ميآن هاى قرار داديم (در حد اعتدال، ميان افراط و تفريط؛) تا بر مردم گواه باشيد؛ و پيامبر هم بر شما گواه است.
از آن جا كه اين دنيا سراى گذرا، فريب، بى توجهى و نابودى است اگر انسان در اين دنيا رسوا شودهر چند كه همين هم مصيبت بزرگى است - ولى گردش روزگار و فراموشى، بى توجهى و مردن مردم بدى ها را مى پوشاند و پنهان مى دارد، اما در روز قيامت چنين نيست، بلكه آن جا رسوايى و مصيبتش بزرگ تر است.
علاوه بر اين، رسوايى عمومى در برابر ديدگان همه آفريدگان خواهد بود. به همين جهت است كه روايت شده گناهكار در صحراى محشر عرق شرم از سر و رويش سرازير خواهد و اين همان معناى سخن امام عليه السلام است كه فرموده اند:
«وانا احوج الى سترها على منك فى الاخرى رؤس الأشهاد».
مقصود از «رؤس الاشهاد» ممكن است پيشگاه موجودات و مخلوقات باشد كه در اين صورت مناسب تر است كه «اشهاد» را جمع «شهيد» به معناى حاضر بگيرم، مثل
«شريف» كه جمعش «اشراف» است.
ممكن است كه منظور از ذكر آن در پيشگاه شهدا باشد كه مناسب تر است جمع «شاهد» باشد، زيرا از قرآن چنين بر مى آيد كه همه موجودات، حتى دشمنان در روز قيامت، بعضى شاهد بعضى ديگر خواهند بود چندان كه آيه شهادت دلالت مى كند بر اين كه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم و حضرت زهرا عليها السلام و ساير ائمه عليهم السلام شاهدان روز قيامت هستند.
اِلهى جُودَكَ بَسَطَ اَمَلى وَ عَفْوُكَ اَفْضَلُ مِنْ عَمَلى. اِلهى فَسُرَّنى بِلِقائِكَ يَوْمَ تَقْضى فيهِ بَيْنَ عِبادِك. اِلهى اِعْتِذارى اِلَيْكَ اِعْتِذارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِه فَاقْبَلْ عُذْرى. يا اَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرِ اِلَيْهِ المُسيئُون. اِلهى لاتَرُدَّ حاجَتى وَ لاتُخَيِّبْ طَمَعى وَ لا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجائى وَ اَمَلى.
«بسط» عبارت است از «گسترش» و «توسعه» كه در اين جا به منظور پوشش و فراگيرى آمده است يعنى جود و بخشش او آرزوهاى مرا در برگرفته است.
«لقا» به معناى «ملاقات» است و ملاقات خداوند متعال نيز همان بازگشت به سوى حق تعالى است:
(أَلاٰ إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ)؛(1)آگاه باشيد كه همه كارها تنها به سوى خدا بازمى گردد.
لذا به تعداد آفريدگان خدا راه بازگشت به سوى او هست. به عبارت ديگر ملاقات خداوند متعال با فهم و درك است ولى نه درك و فهم حسى و چشمى بلكه از راه بينش و بصيرت، البته اين گونه درك و فهم مراتب و مراحلى به تعداد آفريدگان دارد و بعضى از مردم بر اين عقيده اند كه روز قيامت خدا را ملاقات خواهند كرد چرا كه در آن جا با رحمت خدا يا با نقمت و بدبختى از جانب او رو در رو خواهند شد و اين مانند آن است كه با خدا روبرو شده باشند، لذا لقا در قرآن در بيشتر كتاب هاى تفسير و در بعضى از روايات به روز قيامت يا به رحمت خداوند تعالى تفسير گرديده است.
بعضى از مردم نيز در اين دنيا با انجام كارهاى شايسته به اين مقام مى رسند چنان كه همه موجودات در حالت درماندگى حق تعالى را در مى يابند و او را درك مى كنند:
1) . شورى، آيه 53.
(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ)؛(1)هنگامى كه بر سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند)؛ اما هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند.
بعضى از مردم نيز هستند كه داد و ستد و خريد و فروش ايشان را از ياد خدا باز نمى دارد و مانند تشنه اى كه آب را مى يابد خدا را درك مى كنند و در مى يابند.
بعضى نيز كسى جز خدا بر دل هاشان حكومت ندارد.
بعضى هم مى گويند در خانه كسى جز صاحب خانه نيست؛ حتى بعضى چنان با خدا سخن مى گويند كه گويى با پروردگارش زمزمه مى كنند و پروردگار نيز با او، او پروردگارش را صدا مى زند و پروردگارش او را.
«فاجعلنى ممن ناديته فاجابك ولاحطته فصمق لجلالك فناجيته سرّاً وعمل لك جهراً».
«عذر» به معناى بهانه هاى است كه براى رد خطا و گناه آورده مى شود كه گاهى موجه است، مثل وقتى كه كار ناشايستى به خاطر درماندگى و بيچارگى از انسان سر بزند و گاهى نيز غير موجه است، اما با انابه، تمنا و اعتراف به كوتاهى در وظيفه مخفى شده است كه اين حالت «توبه» ناميده مى شود و بر خداست كه آن را بپذيرد كه در اين جا نيز منظور همين نوع بهانه است.
نوع سوم آن كه عذر، غير موجه باشد و بخواهد خود را از گناه تبرئه كند با آن كه مى داند كه اين كار خلاف واقع بوده است، خداوند فرموده است:
1) . عنكبوت، آيه 65.
(بَلِ اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقىٰ مَعٰاذِيرَهُ)؛(1)بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است * هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد.
در اين كه بهانه آوردن به شكل اول در هر دو جهان پذيرفته، اما به شكل سوم در هيچ كدام پذيرفته نيست اشكالى وجود ندارد، بلكه در مورد اخير عذر بدتر از گناه است، خداوند تعالى مى فرمايد:
(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ)؛(2)(به خاطر بياوريد) روزى را كه خداوند همه آن ها را برمى انگيزد، آن ها براى خدا نيز سوگند (دروغ) ياد مى كنند همان گونه كه (امروز) براى شما ياد مى كنند؛ و گمان مى كنند كارى مى توانند انجام دهند؛ بدانيد آن ها دروغگويانند.
در قرآن كريم آمده است كه اين گونه بهانه آوردن پذيرفته نيست:
(فَيَوْمَئِذٍ لاٰ يَنْفَعُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لاٰ هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ)؛(3)آن روز عذرخواهى ظالمان سودى به حالشان ندارد، و توبه آنان پذيرفته نمى شود.
استيعاب عبارت است از رد عتاب از كسى، آيا ذكر صيغه مطلق در اين آيه دلالت بر اين مى كند كه بهانه آوردن به شكل دوم هم در قيامت پذيرفته مى شود يا نمى شود؟
مسئله دو صورت دارد: يكى اين كه بعيد نيست گفته شود كه بهانه آوردن براى آن است كه رحمت خدا گسترده است، زيرا رحمت خدا بر خشمش پيشى گرفته و هر چيزى را فرا گرفته است. همان طور كه روايت شده است:
«للَّه ماة رحمة فواحد منها قسّما بين عباده والباقى له يوم القيامة؛(1)خدا يك صدم از رحمت خود را در ميان بندگانش تقسيم نموده است و نود و نه قسمت ديگر را براى روز قيامت نگه داشته است».
ديگر اين كه بهانه آوردن و توبه در روز قيامت بى فايده است و به كار نمى آيد، زيرا هويت شخص در دنيا تغيير كرده و شايستگى ورود به بهشت را از دست داده است و در آن آمادگى و امكان سعادت نيست، جز آتش گريز گاهى ندارد تا آن كه به وسيله آتش تغيير هويت دهد و آمادگى رفتن به بهشت را كسب كند، خداوند تعالى مى فرمايد:
(وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ)؛(2)و روز قيامت، آن ها را بر صورت هايشان محشور مى كنيم، در حالى كه نابينا و گنگ و كرند؛ جايگاهشان دوزخ است.
(يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلاٰ يَسْتَطِيعُونَ * خٰاشِعَةً أَبْصٰارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كٰانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ هُمْ سٰالِمُونَ)؛(3)(به خاطر بياوريد) روزى را كه ساق پاها (از وحشت) برهنه مى گردد و دعوت به سجود مى شوند، اما نمى توانند (سجود كنند) *
اين در حالى است كه چشمهايشان (از شدت شرمسارى) به زير افتاده، و ذلت و خوارى وجودشان را فراگرفته؛ آن ها پيش از اين دعوت به سجود مى شدند در حالى كه سالم بودند (ولى امروز ديگر توانايى آن را ندارند).
البته خداوند فرموده است كه توبه پس از مرگ - اگر كافر بوده باشد - پذيرفته نيست:
(وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً)؛(1)و نه براى كسانى كه در حال كفر از دنيا مى روند؛ اين ها كسانى هستند كه عذاب دردناكى برايشان فراهم كرده ايم.
پس بهانه آوردن در روز قيامت اگر قابل قبول باشد پذيرفته خواهد شد.
جمله «لاتخيّب» از «خيب» و به معناى از دست دادن خواسته و قسمت است، خداوند تعالى مى فرمايد:
(وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ كُلُّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ)؛(2)و آن ها (از خدا) تقاضاى فتح و پيروزى (بر كفار) كردند؛ و (سرانجام) هر گردنكش منحرفى نوميد و نابود شد.
البته در اين جا معناى «بريدن» مراد است، لذا معناى جمله اين مى شود: خدايا طمعم را قطع مكن پس سخن امام عليه السلام كه فرمود: «الهى لاترد حاجتى ولاتخيب طمعى ولا تقطع منك رجائى واملى»، همه به يك معنا هستند.
معناى اين فراز دعا كه امام عليه السلام فرمودند: «الهى جودك بسط املى وعفوك افضل من عملى» اين است كه خداوند تمام آن چيزهايى كه بنده آرزوى آن ها را مى كند اعم از دنيوى و اخروى حتى مواردى كه توجهى به آن نداشته به او مى بخشد.
پس بخشش او آرزو و ميل بنده را احاطه كرده و در بر مى گيرد، زيرا بخشش او نامحدود و آرزو و ميل بنده ممكن و محدود است:
«اين التراب وربّ الارباب؛ خاك كجا و صاحب افلاك كجا!».
بنابراين، بخشش خداوند و رهايى انسان از عقوبت الهى وابسته به عمل بنده نيست بلكه بستگى به گذشت خدا دارد. لذا اگر بنده متوجه اين مسئله باشد در انجام وظيفه كوتاهى نمى كند.
در دعاى ابوحمزه ثمالى آمده است كه:
«وَلَكَ الْحَمْدُ عَلى بَسْطِ لِسانى، اَفَبِلِسانى هذَا الْكالِّ اَشْكُرُكَ اَمْ بِغايَةِ جُهْدى فى عَمَلى اُرْضيكَ، وَما قَدْرُ لِسانى يا رَبِّ فى جَنْبِ شُكْرِكَ، وَما قَدْرُ عَمَلى فى جَنْبِ نِعَمِكَ وَاِحْسانِكَ».
عقل از جود و بخشش بندگانى مانند اهل بيت عليهم السلام و بعضى از سخاوتمندان ديگر در حيرت است با آن كه اين جود و بخشش ها افاضه و چشمه اى از افاضات خداوند متعال است.
نقل شده است كه:
عدى بن حاتم به پيش گاه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمد و حضرت او را با خود به خانه هاش برد، در راه پير زنى راه را برايشان گرفت و از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم چيزى پرسيد و مدت زيادى او را نگه داشت، بعد كه وارد خانه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم شد بيشتر از يك حصير نديد، رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم او را بر آن حصير نشانيد و فرمود: تو كه نصرانى - مسيحى - هستى چرا از قبيله ات ماليات گرفته اى؟ حال آن كه اين چيزى بود كه هيچ كس نمى دانست لذا عدى اسلام آورد و فرزندانش - طريف، طرف، طارف - در صفين به شهادت رسيدند، او پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام پيش معاويه رفت.
معاويه از او پرسيد: طرفه هايت كجا هستند؟
عدى گفت: در صفين به شهادت رسيدند.
معاويه گفت: على با تو به انصاف رفتار نكرد. عدى پرسيد: براى چه؟
معاويه گفت: براى آن كه فرزندان تو در ركاب او به شهادت رسيدند و فرزندان خودش باقى ماندند.
عدى گفت: من با على عليه السلام انصاف رفتار نكردم، زيرا او شهيد شد و من باقى ماندم.
معاويه گفت: على را براى من وصف كن.
عدى گفت: من كى مى توانم كسى را وصف كنم كه وقتى هوا تاريك مى شد مثل مارگزيده به خود مى پيچيد و مى گفت:
«آه من قلّة الزّاد وبعد السفرو وحشة الطريق؛ آه از كمى توشه و دورى سفر و ترسناكى راه».
معاويه گفت از دورى او چه احساسى دارى؟
عدى گفت: احساس مادرى كه فرزندش در آغوشش جان بدهد.(1)
يكى از مسائلى كه براى انسان نعمت و لطف الهى محسوب مى شود اجازه ملاقات با خداست:
«الهى فسرّنى بلقائك يوم تقضنى فيه بين عبادك».
معناى اين فراز دعا اين است كه از خداوند در روز قيامت درخواست ملاقات شده است، روزى كه خداوند مالك آن است:
(- اَلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلّٰهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ)؛(2)حكومت و فرمانروايى در آن روز از آن خداست؛ و ميان آن ها داورى مى كند.
(- لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ)؛(3)(و گفته مى شود:) حكومت امروز براى كيست؟ براى خداوند يكتاى قهّار است.
(- فَيَكُونُ قَوْلُهُ اَلْحَقُّ وَ لَهُ اَلْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ)؛(1)سخن او، حق است؛ و در آن روز كه در «صور» دميده مى شود، حكومت مخصوص اوست.
منظور از «لقا» در اين جا ملاقات با رحمت گسترده خداست كه به نسبت افراد مختلف و گوناگون است.
لذا بعضى از افراد از لقا و ديدارى كه خواهند داشت شادمان هستند:
(كُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ)؛(2)هر گروهى به آنچه نزد آن هاست (دل بسته و) خوشحالند.
شكى نيست كه مراتب لقا در آخرت به نسبت مراتب آن در دنياست.
شدت و ضعفش بستگى به خلوص دارد كه هر چه شرك در آن كمتر باشد ديدار، جلوه دارتر خواهد بود، همان طور كه خدا مى فرمايد:
(فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)؛(3)پس هر كه به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد كارى شايسته انجام دهد، و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك نكند.
حال اگر عذر بنده موجه نباشد ولى انابه و اقرار به تقصير را به آن ضميمه كند خداوند كريم آن را خواهد پذيرفت، اما ممكن است كه منظور از عبارت:
«يا اكرم من اعتذر اليه المسيئون».
عذر موجه باشد، زيرا بنده گنه كارى كه مورد مهر و محبت قرار گرفته وقتى به درگاه مولايى كه فرموده:
(إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ)؛(1)خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.
(نَبِّئْ عِبٰادِي أَنِّي أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ)؛(2)بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم.
عذر و بهانه آورد اين خود دليل برگشت او و پذيرفتن عذر اوست، اين دليل نه از قبيل دليل هاى برهان حدوث و مانند آن است كه براى اثبات خدا آورده مى شود بلكه از قبيل برهان هايى است كه جز ميدان عشق جايى و جز عاشق مشترى اى ندارد. اين برهان متشكل از حب و كرم است و هر چه محبت شديدتر باشد برهان دقيق تر و به شكل اول از دليل هايى كه بر مبناى اشكال اربعه ساخته مى شوند نزديك تر خواهد بود.
در قسمت آخر اين دعا امام عليه السلام از خداوند بر آورده شدن حاجتش را به عبارت هاى گوناگون خواسته است.
در روايت هاى فراوانى آمده است كه خداوند تعالى سماجت در دعا را دوست دارد:
«انّ اللَّه يحبّ الحاح المحلّين؛(3)خداوند اصرار و پافشارى آنانى را كه در خواستن چيزى از او سماجت به خرج مى دهند دوست مى دارد».
و در جايى ديگر فرموده اند:
«انّ اللَّه تعالى امر الملائكة ان لايجيبوا دعوة الدّاع اذا دعان فرحاً بدعائه؛(1)خداوند تعالى به فرشتگان فرمان داده است دعاى كسى كه مرا مى خواند و به دعايش دل خوش است به اجابت نرسانند».
پس بنده ناگزير است كه از خدا بخواهد و در دعا اصرار ورزد و نااميد نباشد كه نا اميدى مصيبت بزرگى است تا آن جا كه گناهش در حد كفر است.
شايد سخن امام عليه السلام كه فرمود: «الى لا تردّ حاجتى...». اشاره به همين مطلب است. لذا امام عليه السلام از خداوند مى خواهد كه حاجتش را رد نكرده و اميد و طمعش را قطع نكند چرا كه در غير اين صورت ممكن است نا اميدى به او دست بدهد كه اين هم گناه بزرگى است.
1) . ر. ك: تفسير القمى، ج 1، ص 67، سوره بقره، ذيل آيات 186-187.
اِلهى لَوْ اَرَدْتَ هَوانى لَمْ تَهْدِنى وَ لَوْ اَرَدْتَ فَضيحَتى لَمْ تُعافِنى. اِلهى ما اَظُنُّكَ تَرُدَّنى فى حاجَةٍ قَدْ اَفْنَيْتُ عُمْرى فى طَلَبِها مِنْكَ اِلهى فَلَكَ الْحَمْدُ اَبَداً دائِماً سَرْمَداً يَزيدُ وَ لايَبيدُ كَما تُحِبُّ وَ تَرْضى. اِلهى اِنْ اَخَذْتَنى بِجُرْمى اَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ اِنْ اَخَذْتَنى بِذُنُوبى اَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ وَ اِنْ اَدْخَلْتَنِى النَّارِ اَعْلَمْتُ اَهْلَها اَنّى اُحِبُّكَ.
كلمه «هوان» از ماده «هون» گرفته شده و به معناى «خوارى»، «كوچكى»، «پستى» است، همان طور كه خداى تعالى فرموده است:
(وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثىٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ * يَتَوٰارىٰ مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلىٰ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي اَلتُّرٰابِ أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَحْكُمُونَ)؛(1)در حالى كه هرگاه به يكى از آن ها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى شود؛ و به شدت خشمگين مى گردد * به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود متوارى مى گردد؛ (و نمى داند) آيا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك پنهانش كند؟! چه بد حكم مى كنند.
نيز از امام عليه السلام روايت شده است كه:
«الدّنيا دارهانت عند ربّها فخلط حلالها بحرامها وخيرها بشرّها وحيوتها بموتها وحلوها بمرّها؛(2)دنيا سرايى است كه در نظر صاحبش بى ارزش است، لذا حلالش را با حرام، نيكى اش را با بدى و زندگى اش را با مرگ و شيرينى اش را با تلخى اش در هم آميخته است».
هم چنين در اين شعر به همين معنا آمده است:
«ال تهين الفقير علّك ان تركع يوماً والدّهر قد رفعة؛(1)فقير را كوچك مشمار كه چه بسا ممكن است روزگار، او را رفعت بخشد و تو را وادار به تعظيم او گردى».
«هون» به معناى مدارا، آرام بودن، متانت و نرمى است، به همين معنا در قرآن آمده است:
(وَ عِبٰادُ اَلرَّحْمٰنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً)؛(2)بندگان (خاص خداوند) رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بى تكبر بر زمين راه مى روند؛ و هنگامى كه جاهلان آن ها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند)، به آن ها سلام مى گويند (و با بى اعتنايى و بزرگوارى مى گذرند).
هم چنين اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است:
«احبب حبيبك هوناً ما عسى ان يكون بغيضك يوماً وابغض بغيضك هوناً ما عسى ان يكون حبيبك يوماً ما؛(3)با دوستت با متانت دوستى كن چه بسا كه روزى مورد خشمت قرار گيرد، با آن كه بر او خشم گرفته اى با متانت رفتار كن، چه بسا كه روزى دوستت شود».
«فضيحت» عبارت است از «رسوايى و پرده بردارى از عيب ها» آن چه در دعا آمده است كه:
«اللّهمّ لاتفضحنا بين خلقك» ممكن است به اين معنا باشد كه: «خدايا مرا از گناه نگه دار تا به پرده بردارى از عيب ها رسوايم نكنى» البته بهتر آن است كه معناى جمله چنين باشد: «خدايا مرا به خودم وانگذار تا به اين علت رسوا شوم».
«معافات» از ماده «عفو» است. البته هر چند كه به معناى «چشم پوشى» و «گذشت» است همان طور كه خداوند فرموده:
(- خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِينَ)؛(1)(به هر حال) با آن ها مدارا كن و عذرشان را بپذير، و به نيكى ها دعوت نما، و از جاهلان روى بگردان (و با آنان ستيزه مكن).
(- وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ)؛(2)آن ها بايد عفو كنند و چشم بپوشند؛ آيا دوست نمى داريد خداوند شما را ببخشد.
ولى در اين جا به معناى سر بلندى و بى نيازى آمده است، لذا در دعا آمده است كه:
«اللّهمّ انّى اسئلك العفو والعافية والمعافات».
پس «عفو» به معناى گذشتن از گناهان است و «عافيت» نيز در سلامت بودن از شر بيمارى ها و بلايا است.
«عافيت» اسم مصدر است و به معناى كسى است كه خدا او را معاف بدارد و بلاها و بيمارها را از او دور گرداند.
«معافات» به معناى «بى نيازى» است، چنان كه گفته مى شود:
«عافاك اللَّه عن النّاس؛ خدا تو را از مردم بى نياز بگرداند، يا خدا شر آن ها را از سر تو كم كند».
پس «معافات» در لغت عبارت است از سلامتى، بى نيازى، سر بلندى و آسايش از آزار و اذيت ظاهرى و معنوى ديگران.
«فنا» به معناى «نابودى، از هم پاشيدگى، ريشه كن شدن، و نيستى» است الا اين كه در اين جا منظور از ذكر آن صرف گذراندن عمر است، زيرا صرف عمر در راه خداى تعالى نابودى عمر و به هدر دادن آن به حساب نمى آيد.
لذا اگر عمر در كسب دنيا سپرى شود به هدر دادن آن است.
«سرمد» به معناى «زمان هميشگى و پى در پى» است كه فاصله اى ميان آن نيايد. البته به معناى طويل هم به ندرت به كار رفته است مثلاً گفته مى شود: «ليل سرمد» يعنى شب دراز، خداوند هم فرموده است:
(قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اَللّٰهُ عَلَيْكُمُ اَللَّيْلَ سَرْمَداً إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَيْرُ اَللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِضِيٰاءٍ)؛(1)بگو: «به من خبر دهيد اگر خداوند شب را تا قيامت بر شما جاودان سازد، آيا معبودى جز خدا مى تواند روشنايى براى شما بياورد؟».
جمله «تبيد» هم از «بيداء» است به معناى «نيستى و نابودى»، چنان كه خداوند تعالى مى فرمايد:
1) . قصص، آيه 71.
(وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هٰذِهِ أَبَداً)؛(1)و در حالى كه نسبت به خود ستم كار بود، در باغ خويش گام نهاد، و گفت: «من گمان نمى كنم هرگز اين باغ نابود شود.
پس كمله «ابد» «سرمد» و جمله «يزيدو ولا يبيد» همگى به يك معنا هستند كه در دعا براى تأكيد و تكرار آمده اند.
از قرآن چنين استفاده مى شود كه خداوند تعالى انسان را حرمت، عزت و شرافت بخشيده و او را مشمول عنايت ويژه و بخشش خود قرار داده است:
(- إِنَّ اَللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ)؛(2)خداوند، نسبت به مردم، رحيم و مهربان است.
(- إِنَّهُ كٰانَ بِكُمْ رَحِيماً)؛(3)او نسبت به شما مهربان است.
پيش از آن كه انسان به دنيا بيايد پيامبر براى راهنمايى او فرستاده است و پيامبران را به دست خود يا پيامبران پيشين خويش پرورش داده و آنان را به پاى مردى، مداراى با مردم، تحمل اذيت آزار آنان فرمان داده است بلكه اين رفتار موجب پندگيرى ايشان شود. چنانكه موسى را با آن كه تحت نظر او بود ولى به دست شعيب تربيت كرد و سپس فرمود:
(اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ * فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ)؛(1)به سوى فرعون برويد؛ كه طغيان كرده است * اما به نرمى با او سخن بگوييد؛ شايد متذكر شود، يا (از خدا) بترسد.
چنان كه خداوند تعالى به پيامبران خود فرمان داد:
(- فَاسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَكَ)؛(2)پس همان گونه كه فرمان يافته اى، استقامت كن؛ و هم چنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمده اند (بايد استقامت كنند).
(- فَلِذٰلِكَ فَادْعُ وَ اِسْتَقِمْ)؛(3)پس به همين خاطر تو نيز آنان را به سوى اين آيين واحد الهى دعوت كن و آن چنان كه مأمور شده اى استقامت نما.
(- وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا يَقُولُونَ وَ اُهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً)؛(4)و در برابر آنچه (دشمنان) مى گويند شكيبا باش و به طرزى شايسته از آنان دورى گزين.
بعد از اين همه محبت نسبت به انسان در آيات قرآن صريحاً فرموده است كه هدف از آفرينش انسان رساندن او به سر منزل مقصود است كه سرمنزل مقصود همان عبوديت و بندگى است. عبوديتى كه در نهادش ربوبيت و پرورش دهندگى باشد تا آن جا كه هر موجودى غير از انسان براى انسان آفريده شده است و انسان هدف آفرينش اوست.
خداوند تعالى مى فرمايد:
(- أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُجٰادِلُ فِي اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاٰ هُدىً وَ لاٰ كِتٰابٍ مُنِيرٍ * وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا وَجَدْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ يَدْعُوهُمْ إِلىٰ عَذٰابِ اَلسَّعِيرِ * وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ وَ إِلَى اَللّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ)؛(1)آيا نديديد خداوند آنچه را در آسمان ها و زمين است مسخّر شما كرده، و نعمت هاى آشكار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانى داشته است؟! ولى بعضى از مردم بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشن گرى درباره خدا مجادله مى كنند * و هنگامى كه به آنان گفته شود: «از آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد!»، مى گويند: «نه، بلكه ما از چيزى پيروى مى كنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم!» آيا حتى اگر شيطان آنان را دعوت به عذاب آتش فروزان كند (باز هم تبعيت مى كنند) * كسى كه روى خود را تسليم خدا كند در حالى كه نيكوكار باشد، به دستگيره محكمى چنگ زده (و به تكيه گاه مطمئنى تكيه كرده است)؛ و عاقبت همه كارها به سوى خداست.
(- وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي)؛(2)و من تو را براى خودم ساختم (و پرورش دادم).
(- يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي * وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)؛(1)تو اى روح آرام يافته * به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است * پس در سلك بندگانم درآى * و در بهشتم وارد شو.
(- وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ)؛(2)من جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند).
بنابراين بعثت انبيا و حتى جهان هستى براى انسان و انسان براى خداست و اين خود مقام و حرمتى است براى انسان.
سپس به صراحت، مقامى ديگر به او بخشيده و آن اين است كه او را امانت دار خود قرار داده و فرموده:
(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛(3)ما امانت (تعهد، تكليف، و ولايت الهيه) را بر آسمآن ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم، آن ها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسيدند؛ اما انسان آن را بر دوش كشيد؛ او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد).
حتى مقامى بالاتر از اين ها به او بخشيده و آن اين كه او را جانشين خود و مسجود فرشتگان نموده و فرموده است:
(- وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ اَلدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ * وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى اَلْمَلاٰئِكَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ * قٰالُوا سُبْحٰانَكَ لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِلاّٰ مٰا عَلَّمْتَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ * قٰالَ يٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ * وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِيسَ أَبىٰ وَ اِسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ)؛(1)(به خاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمين، جانشينى [= نماينده اى] قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا!» آيا كسى را در آن قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كند؟! (زيرا موجودات زمينى ديگر، كه قبل از اين آدم وجود داشتند نيز، به فساد و خونريزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرينش اين انسان، عبادت است،) ما تسبيح و حمد تو را بجا مى آوريم، و تو را تقديس مى كنيم.» پروردگار فرمود: «من حقايقى را مى دانم كه شما نمى دانيد.» * سپس علم اسماء [= علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. بعد آن ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى گوييد، اسامى اين ها را به من خبر دهيد!» * فرشتگان عرض كردند:
1) . بقره، آيات 30-34.
«منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده اى، نمى دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» * فرمود: «اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن.» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمآن ها و زمين را ميدانم؟! و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار ميكنيد، و آنچه را پنهان ميداشتيد!» * و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: «براى آدم سجده و خضوع كنيد!» همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد، و تكبر ورزيد، (و به خاطر نافرمانى و تكبرش) از كافران شد.
گويا هر انسانى خود به تنهايى به جاى همه انسان است، لذا فرموده است:
(- مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً)؛(1)هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسآن ها را كشته؛ و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است.
بنابراين وجود و هستى انسان از خداست:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ)؛(2)هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد!
بعثت انبيا براى آن است كه بارش را از دوشش بر دارد، غل ها را از گردن او باز كند و او را از بند رها گرداند. رهايى از شر نفس اماره شر شيطان و....
خداوند مى فرمايد:
(وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ)؛(1)و بارهاى سنگين، و زنجيرهايى را كه بر آن ها بود، (از دوش و گردنشان) بر مى دارد.
بعد از همه اين ها او را وارث زمين قرار داد و فرمود:
(وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ)؛(2)در «زبور» بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: «بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد!».
اين ها قطره اى از درياى بزرگ داشت و كرامت خداوند است بر انسان، پس او از نظر خداوند موجود با عظمتى است، تا آن جا كه اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
«المؤمن اعظم حرمة من الكعبة؛(3)حرمت مؤمن از كعبه هم بيشتر است».
و نيز فرمود:
«المؤمن اعظم حرمة من الملك المقرّب؛(4)مؤمن از فرشته نزديك به خدا هم گرامى تر است».
انسان پيش خدا موجود سر افراز و سر بلندى است كه خداوند فرموده است:
(وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لٰكِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ)؛(5)عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است؛ ولى منافقان نمى دانند.
پس اهانت كردن به اين انسان اهانت كردن به خداوند تعالى است و دل شاد كردن او موجب شادى خداوند است.
روايت شده است كه:
و فرمود: «من اهان على مؤمن ولو بشطر كلمة لقى اللَّه عزّوجلّ وبين عينيه مكتوب آيس من رحمة اللَّه؛(2)هر كس مؤمنى را خوار بشمارد - اگر چه با چند كلمه - با خداوند عزّوجل در حالى روبه رو مى شود كه در پيشانى اش نوشته شده مأيوس از رحمت خدا».
و:
داستان على بن يقطين و ابراهيم جمال نيز گواه و مؤيّد اين روايت است كه موسى بن جعفر عليه السلام به او فرمود تا ابراهيم از تو راضى نشود خدا هيچ كوشش و تلاشى را از تو نخواهد پذيرفت، لذا:
«من سرّ مؤمناً فقد سرّني و من سِرّني سرّ اللَّه؛(4)هر كس مؤمنى را خشنود سازد خدا را خرسند كرده است».
1) . توحيد، صدوق، ص 399، باب 62، ح 1؛ مستدرك الوسائل، ج 9، ص 103، ح 10350.
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 94، ح 5157؛ وسائل الشيعه، ج 12، ص 304، ح 16366 (با اندكى تفاوت).
3) . با توجه به مضمون روايت مى توان به: علل الشرايع، ج 2، ص 523 رجوع كرد.
4) . اصول كافى، ج 2، ص 188، باب ادخال السرور على المؤمنين، ح 1؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 349، ح 21733.
بر آوردن خواسته و نياز مؤمن را برتر از اعتكاف يك ماهه در مسجد و برتر از ده طواف دانسته است.(1)
ولى اين انسان ارزش خود را نمى شناسد و بر خود ستم روا مى دارد:
(إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛(2)او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد).
و خود را به قدرى خوار مى شمارد و اهانت مى كند كه در بند هوا و هوسش مى شكد و گرفتار دنيا و زيوراى پر فريب آن مى نمايد. در زندان شيطان و جنايت هاى او اسيرش مى كند تا جايى كه طاغوت ها را بر قلب خود حاكم مى گرداند، خوار مى شود و بندگى غير خدا مى كند تا آن جا كه از خدا غافل مى شود:
(- أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ)؛(3)آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده.
(- أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ)؛(4)آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است؟!
(- أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ * حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ * كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ * كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ * ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ * ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ)؛(1)افزون طلبى (و تفاخر) شما را به خود مشغول داشته (و از خدا غافل نموده) است * تا آن جا كه به ديدار قبرها رفتيد (و قبور مردگان خود را برشمرديد و به آن افتخار كرديد) * چنين نيست كه مى پنداريد، (آرى) بزودى خواهيد دانست * باز چنان نيست كه شما مى پنداريد؛ بزودى خواهيد دانست * چنان نيست كه شما خيال مى كنيد؛ اگر شما علم اليقين (به آخرت) داشتيد (افزون طلبى شما را از خدا غافل نمى كرد) * قطعاً شما جهنم را خواهيد ديد * سپس (با ورود در آن) آن را به عين اليقين خواهيد ديد * سپس در آن روز (همه شما) از نعمت هايى كه داشته ايد بازپرسى خواهيد شد.
سپس آن را با علم اليقين خواهيد ديد پس در آن روز از نعمت هايى كه داشتيد باز پرسى خواهيد شد كه در اين صورت انسان ارزشى ندارد و پست ترين حيوانات و بدترين جانوران است. لذا خداوند مى فرمايد:
(- أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)؛(2)آن ها هم چون چهارپايانند؛ بلكه گمراه تر.
(- إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ)؛(3)بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند.
لذا بعد از اين بزرگداشت ها و اين گونه حرمت نگه داشتن ها، انسان ناگزير است كه مدام ستايش گر خداوند باشد هر چند كه اين كار از او ساخته نيست، به همين خاطر امام عليه السلام فرمود:
«فلك الحمد ابداً ابداً دائماً سرمدا يريد ولايبيد كما تحبّ وترضى»، «الهى ان اخذتنى بجرمى اخذتك بعفوك وان اخذتنى بذنوبى اخذتك بمغفرتك وان ادخلتنى النار اعلمت اهلها انى احبك»، «فبعزّتك يا سيدى ومولاى اقسم صادقاً لئن تركتى ناطقاً لاضجنّ اليك بين اهلها ضجيج الاملين ولاصرخنّ اليك صراخ المستصرخين ولابكين عليك بكاء الفاقدين ولانادينك اين كنت يا ولى المؤمنى يا غاية امالى العارفين يا غياث المستغيثين يا حبيب قلوب الصادقين و يا اله العالمين»،(1)«الهى وسيدى و عزتك وجلالك لئن طالبتنى بذنوبى لاطالبنك بعفوك ولئن طالبتنى بلؤمى لاطالبنك بكرمك ولئن ادخلتنى النار لاخبرن اهل النار بحى لك الهى و سيد ان كنت لاتغفر الّا لاوليائك واهل طاعتك فالى من يفزع المذنبون وان كنت لاتكرم الّا اهل الوفاء بك فبمن يستغيث المسيئون».(2)
اين جملات علاوه بر آن كه آبشخور اميد است و بر طرف كننده نا اميدى، بريدنى بى غل و غش از غير است و پيوستنى خالص به خدا، همّ و غم ها را از بين برده و عقده ها را مى گشايند، لذتى است بى حد براى بنده گنه كار و اظهار محبتى است از جانب بنده و مولا، تهديدى هم از جانب بنده به مولاى بخشنده و رئوف هستند.
إِلَهِي إِنْ كَانَ صَغُرَ فِي جَنْبِ طَاعَتِكَ عَمَلِي فَقَدْ كَبُرَ فِي جَنْبِ رَجَائِكَ أَمَلِي. إِلَهِي كَيْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْرُوما. وَ قَدْ كَانَ حُسْنُ ظَنِّي بِجُودِكَ أَنْ تَقْلِبَنِي بِالنَّجَاةِ مَرْحُوما إِلَهِي وَ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْكَ وَ أَبْلَيْتُ شَبَابِي فِي سَكْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْكَ. إِلَهِي فَلَمْ أَسْتَيْقِظْ أَيَّامَ اغْتِرَارِي بِكَ وَ رُكُونِي إِلَي سَبِيلِ سَخَطِكَ.
كلمه «اَنقَلبُ» به معناى «بازگشت» و از «انقلاب» گرفته شده است.
«خيبت» به معناى از دست دادن قسمت و نصيب و چيزى كه مورد پسند شخص بوده و از «خيب» گرفته شده است.
«اَفْنَيتُ» به معناى نيستى و نابوديست كه در اين جا منظور از ذكر آن، زياده روى در صرف وقت، بى جهت و بى فايده گذراندن آن (تلف كردن وقت) است و از ماده «فناء» گرفته شده است.
و «شِرَّه» با تشديد راء و كسرۀ شين به معناى «حرص زدن، طمع و ميل داشتن به چيزى» است. چنان كه در روايت زير نيز به همين معناست: «لِكلِّ شَيئٍ شِرَّة وَ لِكلِّ شَيئٍي فَتْرَةُ؛(1)هر چيزى شيفته اى دارد و روزگار هر چيزى بالاخره به سر مى رسد و بازارش كساد مى گردد».
كلمه «اَبلَيتُ» به معناى «كهنه كردم» مى باشد، و در اين جا به معناى «نيستى» و براى تفنّن در عبارت آمده است.
1) . كافى، ج 2، ص 86، باب أنه لا يعرف الّا به، ح 2؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 109، ح 268 (با تفاوتى اندك).
«سُكر» و «سَكرَه» اولى با سين مضموم و دومى با سين مفتوح به معناى آن نيرويى است كه بر عقل و فهم مسلط مى شود، و گفتۀ خداوند تعالى به همين معنا آمده است كه:
(وَ تَرَى اَلنّٰاسَ سُكٰارىٰ وَ مٰا هُمْ بِسُكٰارىٰ وَ لٰكِنَّ عَذٰابَ اَللّٰهِ شَدِيدٌ)؛(1)و مردم را مست مى بينى، در حالى كه مست نيستند؛ ولى عذاب خدا شديد است!
پس آن ها از شدت عذاب گيج و منگ و حيرانند. چنان كه عده اى هم از سختى مرگ به اين حال در مى آيند.
خدا مى فرمايد: (وَ جٰاءَتْ سَكْرَةُ اَلْمَوْتِ بِالْحَقِّ)؛(2)و سرانجام، سكرات (و بى خودى در آستانه) مرگ به حق فرا مي رسد.
هم چنان كه عده اى از تندى شراب و شيرينى مال و منال در حيرت شوند و خود را گم كنند، عده اى هم از شدت فقر و بلا و مرض مست و لايعقل مى شوند.
هم چنان كه انسان از شدت غفلت و بى توجهى از درك وقايع و حقايق باز مى ماند، از شدت خواب هم مات و مبهوت مى شود و از همه سخت تر و بدتر، مستى و حيرت زدگى به جهت دورى از خداست كه در اين جا نيز همين مستى در نظر است. و مستى دورى از خدا، گاهى به جهت غفلت و سرگرمى به دنيا و متعلقات آن است، و گاهى از روى فريب شيطانى كه از راه هاى گوناگونى وارد مى شود. از جملۀ اين راه ها اين است كه انسان خود
را فريب دهد و اميد نابجا به خداوند متعال داشته باشد. چنان كه خداوند تعالى فرموده است:
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اِخْشَوْا يَوْماً لاٰ يَجْزِي وٰالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لاٰ مَوْلُودٌ هُوَ جٰازٍ عَنْ وٰالِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ)؛(1)اى مردم! تقواى الهى پيشه كنيد و بترسيد از روزى كه نه پدر كيفر اعمال فرزندش را تحمل مى كند، و نه فرزند چيزى از كيفر (اعمال) پدرش را؛ به يقين وعده الهى حق است؛ پس مبادا زندگانى دنيا شما را بفريبد، و مبادا (شيطان) فريب كار شما را (به كرم) خدا مغرور سازد.
و نيز از جمله راه هاى فريب شيطان، سرگرم شدن انسان به گناهان خود مى باشد. هم چنان كه امام عليه السلام فرموده است:
«فَلَمْ اَسْتَيقِظ اَيامَ اغْرادِي بِك و رُكوبِي اِلي سَبِيلِ سَخَطِك»
كه در اين جا منظورش هر دوى اين راه ها بوده است.
شكى نيست كه ممكن الوجود نمى تواند آن طور كه بايد و شايد واجب الوجود را بشناسد و او را به شايستگى بندگى كند، و حق عبادت و اطاعت را به جا آورد؛ چرا كه اگر اين كار ممكن بود، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نمى فرمود:
«ما عَرَفْناك حَقُّ مَعْرِفَتِك؛(2)ما آن طور كه شايستۀ تو باشد تو را نشناختيم».
بلكه به جاى آن بگويد:
«حَقُّ مَعْرِفَتِك اِياك؛ آن طور كه شايستۀ تو باشد نشناختمت»، مى گفت: «حَقُّ مَعْرِفَتِي اِياك؛ آن طور كه شايسته بود نشناختمت».
اما نهاد واجب الوجود، آن هم آن طور كه حقيقت وجود او باشد، شناخته نمى شود، چرا كه ممكن الوجود محدود و محاط است و نمى تواند بر واجب الوجود كه خود فراگير و محيط بر همۀ ممكنات است، احاطه پيدا كند. در قرآن است:
(أَلاٰ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ)؛(1)و آگاه باشيد كه خداوند به همه چيز احاطه دارد.
بنابراين وقتى كه دست ممكن در شناخت حقيقت وجود او كوتاه باشد، چطور مى تواند آن طور كه شايسته است عبادت و اطاعت او كند. و شكى نيست در اين كه ممكنى كه در شواغل و سرگرمى ها غوطه ور است، ديگر نمى تواند دائم متوجه خدا باشد - كه كم ترين حد اين مشاغل و شواغلى كه انسان را پايبند خود مى كند و از ياد خدا باز مى دارد خواب است و ارضاى غرائز - كه اگر خوردن و نوشيدن و ساير اميال را هم به آن اضافه كنيم، و غرق شدن در آن ها را هم بر آن بيفزاييم، به ويژه غرق شدن در دنيا و غفلت هايى را كه به علت وابستگى به دنيا از آن زائيده مى شود، و غوطه خوردن در گناه و پستى هاى پى آمد آن ها را بر موارد مذكور اضافه كنيم، پناه بر خدا! عمل هر چه باشد، در اطاعت از خداوند كمتر از كم است و آرزو هر چقدر دراز باشد، در برابر رحمت خداوندى و در كنار اميد بر او كوتاه مى آيد و جداً كم است؛ زيرا كه اين عمل به هر حال
1) . فصلت، آيه 54.
عمل و آرزوى ممكن الوجود است و آن اطاعت خداوند ورحمت و اميد از او كه واجب الوجود است.
بنابراين قضيه عكس آن است كه گفته شود؛ زيرا آرزوى بنده هر چه باشد قابل قياس با گستردگى رحمت الهى و فضل و اميد بر او نيست، به همين دليل بر بنده لازم است كه پس از آگاهى از اين مطلب، جز به فضل و كرم او دل نبندد و به جود او خوش گمان باشد و توجهش به اين باشد كه از پيش خداوند جز به اقتضاى مرام او - كه رحمت گسترى است نه محروم گذاردن بنده اش - بر نمى گردد. يعنى محروم برگشتن خود را از درگاه الهى محال بداند و مسلم بداند كه رحمت و دل سوزى خداوند شامل حال او خواهد شد، چرا كه خود فرموده است:
(اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ)؛(1)پروردگار شما گفته است: «مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم! كسانى كه از عبادت من تكبّر مى ورزند به زودى با ذلّت وارد دوزخ مى شوند!».
و خود فرموده است: (قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ)؛(2)بگو: «اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است».
و اين همان معنا و منظورى است كه در اين سخن امام عليه السلام در نظر گرفته شده است:
«إِلَهِي كَيْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْرُوماً وَ قَدْ كَانَ حُسْنُ ظَنِّي بِجُودِكَ أَنْ تَقْلِبَنِي بِالنَّجَاةِ مَرْحُوماً».
اما شرح سخن امام عليه السلام كه فرموده است «اِلَهِي قَدْ اَفْنَيتُ عُمْرِي» تا آخر جمله، عبارت از اين است كه: اين فرازهاى دعا براى بيان ندامت و تأسف خوردن از هدر دادن عمر و جوانى، در راهى غير از راه خدا - كه آن خود زيانى محسوب مى شود - آمده است؛ چرا كه عمر از چيزهايى بسيار گران بهاست و مى توان با آن سعادت دو جهان را خريدارى كرد و جوانى هم جزيى از عمر است؛ پس تلف كردن آن در راهى غير از راه خدا، خود زيانى است، چنان كه در برخى كتب تاريخى روايت شده است:
«اِنَّ الْعَبْدَ لاتَزُولُ قَدَمَاهُ يومَ القِيامَة... حَتَّي يسْئَلُ عَنْ شَبَابِهِ فِي مَا اَبْلاهُ وَ مِنْ عُمْرِهِ فِي مَا اَفْنَاهُ؛(1)در روز قيامت تا از بنده سئوال نشود كه جوانى اش را در چه وضعى سر كرد و عمرش را در چه راهى گذرانيد قدم از قدم بر نخواهد داشت».
و خداوند تعالى مى فرمايد:
(وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهٰا رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً غَيْرَ اَلَّذِي كُنّٰا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ مٰا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جٰاءَكُمُ اَلنَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ)؛(2)آن ها در دوزخ فرياد مى زنند: «پروردگارا! ما را خارج كن تا عمل صالحى انجام دهيم غير از آنچه انجام
مى داديم!» (در پاسخ به آنان گفته مى شود:) آيا شما را به اندازه اى كه هر كس اهل تذكر است در آن متذكر مى شود عمر نداديم، و انذاركننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟! اكنون بچشيد كه براى ظالمان هيچ ياورى نيست.
و از اين جهت كه سرمستى به اين دنيا و متعلقات آن، و بى توجهى به هدف، و غرق شدن در غفلت ها از بيشترين زيان كارى هاست، خداوند مى فرمايد:
(- لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ)؛(1)به جان تو سوگند، اين ها در مستى خود سرگردانند (و عقل و شعور خود را از دست داده اند).
(- قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ)؛(2)بگو: «خدا!» سپس آن ها را در گفتگوهاى لجاجت آميزشان رها كن، تا بازى كنند.
بنابراين مى توان تصور كرد كه حسرت و ندامتى كه پس از مرگ به نبده دست مى دهد، بيشتر و شديدتر از آن سرمستى خواهد بود كه در زمان زندگانى اش در آن غرق بوده است. به همين دليل كه به هوش باشد و پند گيرد؛ چنان كه در قرآن كريم آمده است:
(حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)؛(3)(آن ها هم چنان به راه غلط خود ادامه مى دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرارسد، مى گويد: «پروردگار من! مرا بازگردانيد! * شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم!» (ولى به او مى گويند:) چنين
نيست! اين سخنى است كه او به زبان مى گويد (و اگر بازگردد، كارش هم چون گذشته است)! و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.
و از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه: «اَلنَّاسُ نِيامُ فَاِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا؛(1)مردم خوابند و تا مى ميرند بيدار مى شوند».
و علماى علم اخلاق در اين باره تشبيهاتى دارند، از جمله او را به كرم ابريشم تشبيه مى كنند، يا اگر در محرمات يا شكم پرستى غرق شده باشد، او را به كرم مستراح تشبيه مى كنند، هم چنين به عنكبوت تشبيه اش مى كنند كه خداوند تعالى فرموده است:
(مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِيٰاءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ)؛(2)مثَل كسانى كه غير از خدا را اولياى خود برگزيدند، مثَل عنكبوت است كه خانه اى براى خود انتخاب كرده؛ در حالى كه سست ترين خانه ها خانه عنكبوت است اگر مى دانستند.
يا او را به كسى كه در چاهى افتاده باشد و زير پايش مار سياهى باشد، و دو موش (سياه) مشغول جويدن ريسمانى باشند كه در دست اوست و او از آن آويخته شده است، و او در وسط چاه مشغولِ خوردنِ عسلِ آلوده به خاك است يا (اگر از روى بصيرت بگوييم) آلوده به كثافت.
و خلاصه غرق شدن در اين دنيا و بى توجه ماندن به آخرت و سرمستى و دورى از خداوند تعالى براى آدمى در هر دو دنيا زيان است. در دنيا براى او زيان است بر مبناى اين آيات از قرآن:
(- وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ)؛(1)و پيوسته بلاهاى كوبنده اى بر كافران به خاطر اعمالشان وارد مى شود، و يا به نزديكى خانه آن ها فرود مى آيد.
(- أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ * لاٰ يَزٰالُ بُنْيٰانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ)؛(2)آيا كسى كه شالوده آن را بر تقواى الهى و خشنودى او بنا كرده بهتر است، يا كسى كه اساس آن را بر كنار پرتگاه سستى بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرو مى ريزد؟ و خداوند گروه ستم گران را هدايت نمى كند! * (اما) اين بنايى را كه آن ها ساختند، همواره به صورت يك وسيله شك و ترديد، در دل هايشان باقى مى ماند؛ مگر اين كه دل هايشان پاره پاره شود (و بميرند؛ وگرنه، هرگز از دل آن ها بيرون نمى رود)؛ و خداوند دانا و حكيم است.
و در آخرت براى او ضرر دارد و زيان محسوب مى شود، بنابراين آيات:
(- وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ * اَلَّذِي جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ * يَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ * كَلاّٰ لَيُنْبَذَنَّ فِي اَلْحُطَمَةِ * وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا اَلْحُطَمَةُ * نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ * اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ * إِنَّهٰا عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ * فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ)؛(1)واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى * همان كس كه مال فراوانى جمع آورى و شماره كرده (بى آن كه مشروع و نامشروع آن را حساب كند) * او گمان مى كند كه اموالش او را جاودانه مى سازد * چنين نيست كه مى پندارد؛ به زودى در «حُطَمه» [= آتشى خردكننده] پرتاب مى شود * و تو چه مى دانى «حُطمه» چيست؟ * آتش برافروخته الهى است، * آتشى كه از دلها سرمى زند * اين آتش بر آن ها فروبسته شده * در ستون هاى كشيده و طولانى.
«هُمَزَه» عبارت است از غيبت؛
«لُمَزَه» شماتت و سرزنش است؛
«نَبْذْ» به معناى فرو افتادن؛
«حُطَمَه» آتشى است استخوان سوز؛
«مُؤصَدَه» طبقه طبقه است و درى ندارد كه بادى و نسيمى در آن داخل شود؛
«عَمَد» جمع عمود است كه اگر حال براى مؤصده محسوب شود به معناى تأكيد بر مطلب آمده است و اگر حال براى اهل آتش محسوبش كنيم به معناى قيد است كه جهنمى ها با زنجيرهاى هفتاد ذرعى به بند كشيده و برده مى شوند.
1) . همزه، آيات 1-9.
إِلَهِي وَ أَنَا عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ قَائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ إِلَيْكَ إِلَهِي أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إِلَيْكَ. مِمَّا كُنْتُ أُوَاجِهُكَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْيَائي مِنْ نَظَرِكَ وَ أَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْكَ إِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِكَرَمِكَ. إِلَهِي لَمْ يَكُنْ لِي حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ إِلا فِي وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِي لِمَحَبَّتِكَ وَ كَمَا أَرَدْتَ أَنْ أَكُونَ كُنْتُ فَشَكَرْتُكَ بِإِدْخَالِي فِي كَرَمِكَ وَ لِتَطْهِيرِ قَلْبِي مِنْ أَوْسَاخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ.
«عبد» اسم مصدر، از «عبادت»، «عَبودَت»، «عبوديت» و ضد آزاد است.
اين واژه در فارسى به معناى «بنده» و در مقابل آن «حر» كه در فارسى به معناى «آزاده» مى باشد.
از ويژگى هاى عبد آن است كه مراقب امر و نهى معبود، و در برابر او تا حد نهايت فروتن، افتاده، خوار و بى مقدرا است. كه اگر در بند خدا باشد، از بندگان خداست و از اين رو عبدالله (بنده خدا) است.
چنان كه در قرآن كريم وارد شده است:
(قٰالَ إِنِّي عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِيَ اَلْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا)؛(1)(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده خدايم؛ او كتاب (آسمانى) به من داده؛ و مرا پيامبر قرار داده است».
هم چنين:
(سُبْحٰانَ اَلَّذِي أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ إِلَى اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَى اَلَّذِي بٰارَكْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ)؛(2)پاك و منزه است خدايى كه بنده اش را در
يك شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصى - كه گرداگردش را پربركت ساخته ايم - برد، تا برخى از آيات خود را به او نشان دهيم؛ چرا كه او شنوا و بيناست.
ولى اگر بنده غير خدا باشد، قرآن كريم او را در بعضى از آيات بندۀ شيطان به شمار آورده است:
(- يٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ اَلشَّيْطٰانَ إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ كٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِيًّا)؛(1)اى پدر! شيطان را پرستش مكن، كه شيطان نسبت به خداوند رحمان، عصيان گر بود.
(- أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَ أَنِ اُعْبُدُونِي هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِيمٌ * وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)؛(2)آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است؟ * و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است؟ * او گروه زيادى از شما را گمراه كرد، آيا انديشه نكرديد؟
و در برخى ديگر بندۀ طاغوت:
(قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اَللّٰهِ مَنْ لَعَنَهُ اَللّٰهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ اَلْقِرَدَةَ وَ اَلْخَنٰازِيرَ وَ عَبَدَ اَلطّٰاغُوتَ أُولٰئِكَ شَرٌّ مَكٰاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَوٰاءِ اَلسَّبِيلِ)؛(3)بگو: «آيا شما را از كسانى كه موقعيت و پاداششان نزد خدا بدتر از اين است، با خبر
كنم؟ كسانى كه خداوند آن ها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، (و مسخ كرده،) و از آن ها، ميمون ها و خوك هايى قرار داده، و پرستش بت كرده اند؛ موقعيت و محل آن ها، بدتر است؛ و از راه راست، گمراه ترند».
و در آياتى نيز بنده هوى و هوس، در بند خواسته هاى دل و پايبند نفس اماره:
(أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ)؛(1)آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اين كه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته است.
گاهى هم او را «بت پرست» از قبيل: خورشيد پرست، ماه پرست، ستاره پرست، جن پرست، پرستش گر، ساخت دست خودشان و تراشيدۀ خودشان و بالاخره - آن چيزى كه نه به آن ها سودى مى رساند و نه زيانى معرفى مى نمايد و از آن ها با اين لفظ بى زارى مى جويد:
(أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ)؛(2)اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى پرستيد! آيا انديشه نمى كنيد (و عقل نداريد)؟
چنان كه در قرآن كريم آمده است:
(- فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآيٰاتِهِ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلْمُجْرِمُونَ * وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اَللّٰهِ)؛(3)
چه كسى ستم كارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد، يا آيات او را تكذيب مى كند؟! مسلماً مجرمان رستگار نخواهند شد! * آن ها غير از خدا، چيزهايى را مى پرستند كه نه به آنان زيان مى رساند، و نه سودى مى بخشد؛ و مى گويند: «اين ها شفيعان ما نزد خدا هستند!».
(- قٰالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لاٰ يَضُرُّكُمْ * أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ)؛(1)(ابراهيم) گفت: «آيا جز خدا چيزى را مى پرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، و نه زيانى به شما مى رساند! (نه اميدى به سودشان داريد، و نه ترسى از زيانشان!) * اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى پرستيد! آيا انديشه نمى كنيد (و عقل نداريد)؟
و آيات فراوانى ديگر نيز بندگى غير خدا را از ستم هاى بزرگ به شمار آورده است:
(- وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ)؛(2)(به خاطر بياور) هنگامى را كه لقمان به فرزندش - در حالى كه او را موعظه مى كرد - گفت: «پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است».
هم چنان كه قرآن كريم درباره بنده غير خدا چنين گفته است:
(- إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ)؛(3)انسان، ستم گر و ناسپاس است!
(- وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛(4)انسان آن را بر دوش كشيد؛ او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد).
(- إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ)؛(1)كه انسان در برابر نعمت هاى پروردگارش بسيار ناسپاس و بخيل است.
(- إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ)؛(2)چنين نيست (كه شما مى پنداريد) به يقين انسان طغيان مى كند.
(- قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ)؛(3)مرگ بر اين انسان، چقدر كافر و ناسپاس است.
(- مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اَللّٰهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ)؛(4)خدا را آن گونه كه بايد بشناسند نشناختند؛ خداوند قوّى و شكست ناپذير است.
و هر كس از بندگان خدا باشد رتبه اى دارد - البته اين رتبه ها داراى مقولۀ بالتشكيك اند(5)- بنابراين مى توان گفت كه تفاوت و اختلاف موجودات در عبوديت و بندگى و مراسم عبادى به اندازه تعداد تمامى آن هاست.
الف) گروهى فقط حرف از خداپرستى مى زنند:
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ)؛(1)بعضى از مردم خدا را تنها با زبان مى پرستند (و ايمان قلبيشان بسيار ضعيف است)؛ همين كه (دنيا به آن ها رو كند و نفع و) خيرى به آنان برسد، حالت اطمينان پيدا مى كنند؛ اما اگر مصيبتى براى امتحان به آن ها برسد، دگرگون مى شوند (و به كفر رو مى آورند)! (به اين ترتيب) هم دنيا را از دست داده اند، و هم آخرت را؛ و اين همان خسران و زيان آشكار است.
ب) بعضى - كه بيشتر خداپرستان را تشكيل مى دهند - بندگى خدا مى كنند ولى بندگى شان همراه با شرك در عبادت مى باشد:
(وَ أَنِ اُعْبُدُونِي هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِيمٌ)؛(2)و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است؟
ج) عده اى خداپرستند ولى پرستششان از شرك در تأخير خالى نيست و اين ها هم تعداد زيادى هستند كه در نزد اهل الله اين گروه هم از طاغوت پرستان به شمار مى روند.
(وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ)؛(3)و بيشتر آن ها كه مدعى ايمان به خدا هستند، مشركند.
د) بندگانى نيز خداوند را از سر اخلاص بندگى مى كنند كه تعداد اين ها كم است؛ هر چند اين گروه در گفتن (إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ مشترك اند ولى در رتبه با هم متفاوت و چند دسته اند:
بعضى خدا را مى پرستند و در جست و جوى كسى هستند غيراز محرك، هر چند انگيزه شان خداى تعالى باشد، با اين تفاوت كه در جست و جوى چيزى از دنيا و آخرت، يا قرب يا لذت يا استحياء يا شكر يا حب هستند غير از خدا.
تعدادى عرفا هستند كه جز خدا را نخواهند و سخنشان فقط اين است كه: «بَلْ وَجَدْتُك اَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك؛(1)چون تو را شايان بندگى ديدم پرستيدمت».
و اين گروه كسانى هستند كه به لقاء خدا رسيده اند و اين ها هم در مراتب عبادى متفاوت اند.
الف) اولين مرتبۀ اينان، آن است كه در روايت آمده است: حَقِيقَةُ الْعُبُودِيةِ [يتَوَقَّفُ عَلَي] ثَلاثَةِ اَشْياءٍ اَنْ لا يرَي الْعَبْدَ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ الله مُلْكاً لِأنَّ الْعَبْدَ وَ مَا كانَ لَهُ لِمَولاهُ وَ لا يكونُ لَهُ الْمُلْك وَ يرَي الْمَالَ مَالُ اللهِ يضَعَ حَيثَ اَمَرَ اللهُ وَ اَنْ لا تَدَبَّرَ لِنَفْسِهِ تَدْبِيراً وَ يفَوِّضُ اَمْرَهُ اِلَي اللهِ تَعَالي وَ اَنْ لا يشْتَغِلَ الّا فِيمَا اَمَرَهُ اللهُ تَعَالي بِهِ وَ نَهَي عَنْهُ. فَإذا رَءاي مالَهُ مُلكاً لله فَهانَ لَهُ الاِنْفاق وَ اِذَا فَوَّضَ اَمْرَهُ اِلَي اللهِ هانَ
1) . عوالى اللآلى، ج 2، ص 11، ح 18؛ بحارالأنوار، ح 67، ص 186، باب 53، ذيل ح 1.
عَلَيه الْمَصَائِبِ كلُّها. وَ اِذا اِشْتَغَلَ فِيمَا اَمَرَ وَ نَهي لا يتَفَرَّغ مِنْهُما اِلي الْمُراءِ وَ الْجِدالِ وَ الْمُباهاتِ وَ.... وَ لا يدَعُ اَيامَهُ باطِلَةً وَ هذا اَوَّلُ دَرَجَةِ الْمُتَّقِين؛(1)
حقيقت بندگى بر سه پايه است:
اول، آن كه در آن چه خداوند به او واگذار كرده است، مالكيتى براى خود نبيند؛ چرا كه بنده وقتى هر چه را داشت از آن مولايش دانست و براى خود مالكيتى نديد؛ مال را مال خدا مى داند و آن را در هر كجا كه خدا فرمان داده است قرار مى دهد.
دوم، آن كه براى خودش نقشه نچيند و برنامه نريزد و كارش را به خداوند متعال واگذار كند.
سوم، آن كه جز به آن چه خدا فرموده و از آن نهى كرده است مشغول نگردد. از اين رو وقتى كه بنده مالش را مال خدا دانست، انفاق كردن برايش آسان مى شود؛ و وقتى كه كارش را به خدا واگذاشت، مصيبت ها برايش آسان مى گردند؛ و وقتى كه سرگرم امر و نهى شد، ديگر وقتى برايش نمى ماند تا بگو مگو و درگيرى و فخر فروشى كند و به همين دليل روزگارش را بيهوده سر نمى كند. و اين تازه اولين درجه پروا پيشگان و خويشتن داران است.
ب) دومين مرتبه اين گروه، مقام عبوديت است؛ مقامى كه شرفى بالاتر از آن نيست و مقامى برتر از آن مقام وجود ندارد و نبوت و امامت هم از آن مقام سرچشمه مى گيرد،
1) . با اندكى تفاوت، ر. ك: مشكاة الأنوار، ص 325؛ بحارالانوار، ج 1، ص 224، باب 7، ح 17.
چرا كه مى بينيم در شهادتين پيش از رسالت آمده است: «وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ» و در قرآن آمده است:
(- وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلىٰ * ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ * فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ)؛(1)در حالى كه در اُفق اعلى قرار داشت * سپس نزديك تر و نزديك تر شد * تا آن كه فاصله او (با پيامبر) به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود * در اين جا خداوند آن چه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود.
(- تَبٰارَكَ اَلَّذِي نَزَّلَ اَلْفُرْقٰانَ عَلىٰ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعٰالَمِينَ نَذِيراً)؛(2)زوال ناپذير و پر بركت است كسى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد.
بنابراين از قرآن كريم چنين بر مى آيد كه تمام هستى، علاوه بر آن كه بندۀ خدا و مملوك او هستند، از جهت مالكيت حقيقى، نه سودى از پيش خود دارند و نه زيانى، نه مرگى، نه زندگى يى، نه برخاستنى و اين صفات بالفعل همراه هستى است و از آن جدا شدنى نيست.
هم چنان كه خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد:
(إِنْ كُلُّ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّٰ آتِي اَلرَّحْمٰنِ عَبْداً)؛(3)تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند، بنده اويند.
و تمامى آن چه كه در آسمان ها و زمين است با فروتنى، افتادگى، خوارى، مشغول تسبيح و تنزيه و بندگى خدا هستند درآن جا كه مى فرمايد:
(- يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ)؛(1)آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است همواره تسبيح خدا مى گويند، خداوندى كه مالك و حاكم است و از هر عيب و نقصى مبرا، و عزيز و حكيم است.
(- وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)؛(2)و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى گويد؛ ولى شما تسبيح آن ها را نمى فهميد.
آرى، همين انسانى كه در ظاهر تمرد مى كند و از تسبيح و تمجيد خداوند سرباز مى زند، تمامى وجودش تسبيح گوى خداوند است!
جمله «اَتَنَصَّلُ» از «نصل» به معناى «برى شدن از آلايش گناه و عذرخواهى از خطا» است. در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمده است كه: «يا عَلِي! مَنْ لَمْ يقْبَل الْعُذْرَ مِن مُتَنَصِّلٍ صَادِقاً كانَ اَو كاذِباً لَمْ ينَلْ شَفَاعَتِي؛(3)اى على! كسى كه از شخص معذرت خواهى - خواه معذرتش از سر صدق باشد يا از سر كذب و به دروغ - عذر نپذيرد شفاعت من به او نمى رسد».
كلمه «حول» در مناجات به معناى «توان و نيرو» است و در اصل چيزى است كه مى توان به طرفش گشت و به آن رسيد و خواستن مستمسك در اين جا از او دور نيست و
به هر حال منظور از اين جمله اين است كه توفيق تغيير حال از حالت بد به حالت خوب، يا انتقال از فرومايگى معصيت خدا به سرافرازى طاعت و فرمان بردارى او، جز از جانب خدا ميسر نيست، چه خوب گفته است شاعر كه:
چون كه حق خواهد كه غفاري كند *** ميل بنده جانب زارى كند
و سياق جمله براى بيان تشكر و قدردانى از كرَم خداوند در اعطاى توفيق انابه و توبه مى باشد.
و «اَوسَاخُ الْغَفْلَة» جمع «وَسَخ» است به معناى «چرك» و «كثافت» و با توجه به اين كه غفلت و بى توجهى موجب سنگ دلى و سختى ها است، از اين رو به نام «چرك» ياد شده اند و به طور جدى هم چرك و كثيف هستند كه به آن ها «غين» هم گفته شده است.
در روايتى از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمده است: «اِنَّهُ لَيغَانَ عَلَي قَلْبِي فَاَقُولُ اَسْتَغْفِرُاللهَ سَبْعِينَ مَرَّة؛(1)دلم كه چرك مى شود هفتاد بار مى گويم اَسْتَغْفِرُاللهَ».
اين جملات همه براى بيان اين آمده است كه داعى توبه كرده و عذر آورده است و با پشيمانى، دل شكسته، عذرخواه به در خانه خدا آمده است و واسطۀ او كرَم خداست، و از آن جا كه گذشت و عفو، وصف اين كرامت است، پس گذشت واسطۀ بين بندۀ گنه كار و
1) . بحارالأنوار، ج 25، ص 204، باب 6، ح 16؛ مستدرك الوسائل، ج 5، ص 320، ح 5987.
خداوند غفار است و چه خوب واسطه اى هم هست و ديگر آن كه بنده اقرار مى كند كه حالت توبه و انابه هم از جانب خداست؛ بنابراين خدا را شكرگزارى مى نمايد.
در اين جا به جاست كه چند مطلب تذكر داده شود:
الف) از بهترين حالات براى بنده، اظهار بندگى براى خداوندِ متعال است و تجسمِ اين حالت در سجده مى باشد؛ براى همين است كه سجده را از بهترين حالات انسان مى دانند كه در حال ندامت هم اين حالت تجسم پيدا مى كند كه شايد اين حالت، برتر و بهتر و شريف تر از حالت سجده باشد كه اين چنين نتيجه با استفاده از آيات و روايات حاصل مى شود.
هم چنان كه خداى متعال مى فرمايد:
(وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ)؛(1)هرگاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، به آن ها بگو: «سلام بر شما پروردگارتان، رحمت را بر خود فرض كرده؛ هر كس از شما كار بدى از روى نادانى كند، سپس توبه و اصلاح (و جبران) نمايد، (مشمول رحمت خدا مى شود چرا كه) او آمرزنده مهربان است.
1) . انعام، آيه 54.
امام باقر عليه السلام نيز فرموده اند:
«اِنَّ اللهَ تَعَالَي اَشَدُّ فَرَحاً بِتَوبَةٍ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ اَضَلَّ رَاحِلَتِهِ وِ زَادَهُ فِي لَيلَةِ ظَلْمَاء فَوَجَدَهَا؛(1)خداوند تعالى از توبه بنده اش به اندازه كسى كه سوار و توشه اش را كه در شب تاريكى گم كرده بود پيدا كرده باشد، بيشتر شادمان مى شود».
و در روايتى ديگر آمده است: «اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ اَعْطَي التَّائِبِينَ ثَلاثَ خِصَالٍ لَوْ اَعْطَي خِصٍلَةً مِنْهَا جَمِيعُ اَهْلِ السَّمَوَاتِ وَ الْاَرْضِ لَنَجُوا بِهَا؛(2)خداوند تعالى سه خصلت بر توبه كاران داده است كه اگر يكى از اين سه خصلت به تمامى اهل آسمان ها و زمين داده، مى شد با همان يك خصلت همگى رهايى مى يافتند».
قرآن كريم نيز مى فرمايد:
(إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ)؛(3)خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.
بى شك خدا توبه كاران و پاكى جويان را دوست مى دارد، كه هركس را خدا دوست بدارد شكنجه اش نمى كند.
و سخن حق تعالى است كه:
(اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اِتَّبَعُوا)؛(1)فرشتگانى كه حاملان عرشند و آن ها كه گرداگرد آن (طواف مى كنند) تسبيح و حمد پروردگارشان را مى گويند و به او ايمان دارند و براى مؤمنان استغفار مى كنند (و مى گويند:) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فراگرفته است؛ پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى مى كنند بيامرز.
در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِكَ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ شَيْئاً)؛(2)مگر آنان كه توبه كنند، و ايمان بياورند، و كار شايسته انجام دهند؛ چنين كسانى داخل بهشت مى شوند، و كمترين ستمى به آنان نخواهد شد.
و قضيه اى كه در رابطه با حضرت موسى عليه السلام مشهور است كه به گنه كارى فرمان داد از شهر بيرون برود و پس از چند روز خداوند متعال به او گفت: «يكى از دوست داران من درگذشت».
و وقتى كه حضرت بيرون آمد و ديد منظور خداوند همان گنه كار است، خداوند تعالى به موسى وحى كرد: «او توبه كرد».
قضيه اى نيز در رابطه با آخوند همدانى رحمه الله مشهور است:
زمانى كه ايشان در نجف اشرف بود، روزى مردى را - كه خيلى پست و فرومايه بود - ديد كه به او عَبدُالفَرَّار مى گفتند. هنگامى كه او وارد صحن مطهر شد، مردم همه از او گريختند، وقتى آخوند همدانى با او روبرو شد اسمش را پرسيد، مرد گفت: اسمم «عَبدُالفَرَّار» است.
آخوند همدانى گفت: «از خدا فرار كرده اى؟!» و همين حرف در او تأثير كرد و او را به خانه اش برگرداند.
فرداى آن روز آخوند همدانى به اطرفيان گفت: يكى از اولياء الله از دنيا رفت.
وقتى براى دفن او رفتند ديدند منظور آخوند همان «عَبدُالفَرَّار» بوده است. زن عَبدُالفَرَّار گفته بود وقتى به خانه آمد، از اول شب تا صبح كه جان به جان آفرين تسليم كرد، يكسره در برابر خدا ايستاده مى گريست و اظهار توبه مى كرد.
و منظور امام عليه السلام از ذكر اين جمله همين حالت است: «إِلَهِي وَ أَنَا عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ قَائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ إِلَيْكَ».
ب) بحثى نيست كه هر توبه اى ازجانب بنده، با دو بازگشت از جانب خداوند متعال جواب داده مى شود:
اول، به وسيله لطف به بنده اش به سوى او برگشته و او را توفيق مى بخشد كه همان عنايت ويژه اى است كه بنده موفق مى شود توبه كند وطلب آمرزش از خدا بنمايد؛ و هر قدر عنايت شديدتر باشد، توبۀ بنده نيز شديدتر خواهد بود.
دوم، به سوى بنده بر مى گردد و توبه اش را مى پذيرد و اين لطف ديگرى است كه بدون استحقاق و با آن كه سزاوار مجازات و شايستۀ عقوبت است به او داده مى شود كه اين عنايت ديگريست بر او و منظور امام عليه السلام از اين كه مى فرمايند: «إِلَهِي لَمْ يَكُنْ لِي حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ إِلّا فِي وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِي لِمَحَبَّتِكَ» تا آخر همين جمله است.
ج) شكى نيست كه غفلت موجب سنگ دلى و قساوت مى شود كه اين خود چرك و كثافتى است بر روى قلب، و هر چه غفلت و بى توجهى بيشتر باشد اين چرك ها و كثافات فزونى مى يابند تا جايى كه منجر به كفر مى شوند.
خداوند تعالى است كه مى فرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ)؛(1)واى بر آنان كه قلب هايى سخت در برابر ذكر خدا دارند! آن ها در گمراهى آشكارى هستند.
1) . زمر، آيه 22.
اول: اين كه عبادت ها لذت نبرد تا جايى كه انجام عبادت بر او سخت آيد.
قرآن مى فرمايد:
(وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ)؛(1)از صبر و نماز يارى جوييد؛ (و با استقامت و مهار هوسهاى درونى و توجه به پروردگار، نيرو بگيريد؛) و اين كار، جز براى خاشعان، گران است.
دوم: كوچك به نظر آمدن گناه در نگاهش تا جايى كه نفس ملامت گر - كه خود از نعمت هاى الهى است - از او گرفته مى شود.
خداوند مى فرمايد:
(لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ * وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ * أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ * بَلىٰ قٰادِرِينَ عَلىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ * بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ)؛(2)سوگند به روز قيامت * و سوگند به (نفس لوّامه و) وجدان بيدار و ملامتگر (كه رستاخيز حق است) * آيا انسان مى پندارد كه هرگز استخوان هاى او را جمع نخواهيم كرد؟ * آرى قادريم كه (حتى خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب كنيم * (انسان شك در معاد ندارد) بلكه او مى خواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند.
سوم: لذت بردن از گناه و معصيت است تا آن جا كه نفس اماره (فرمان فرماى بدى) را تقويت مى كند و جاى آن را با نفس فرمان فرماى خوبى عوض مى كند و اين نفس اماره را
بر نفس لوامه (ملامت گر) و نفس مطمئنه (خاطر آسوده) چيره و مسلط مى گرداند. خداوند تعالى مى گويد:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ اَلْحِجٰارَةِ لَمٰا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اَلْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ اَلْمٰاءُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ * أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كٰانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ)؛(1)سپس دل هاى شما بعد از اين واقعه سخت شد؛ هم چون سنگ، يا سخت تر! چرا كه پاره اى از سنگ ها مى شكافد، و از آن نهرها جارى مى شود؛ و پاره اى از آن ها شكاف برمى دارد، و آب از آن تراوش مى كند؛ و پاره اى از خوف خدا (از فراز كوه) به زير مى افتد؛ (اما دل هاى شما، نه از خوف خدا مى تپد، و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى است!) و خداوند از اعمال شما غافل نيست * آيا انتظار داريد به (آئين) شما ايمان بياورند، با اين كه عده اى از آنان، سخنان خدا را مى شنيدند و پس از فهميدن، آن را تحريف مى كردند، در حالى كه علم و اطلاع داشتند؟
چهارم: كفر و عناد و لج بازى است؛ در قرآن است كه:
(إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا قٰالَ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ * كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ)؛(2)(همان كسى كه) وقتى آيات ما بر او خوانده مى شود مى گويد: «اين افسانه هاى
پيشينيان است!» * چنين نيست كه آن ها مى پندارند، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دل هايشان نشسته است.
منظور كلمه «رَين» در آيه همان قساوت شديد و كدورتى است كه جلاى قلب را مى پوشد، به همين دليل شخص كوردل مى شود و توان شناخت و تميز خير از شر را از دست مى دهد.
عوامل پيدايش غفلت
آن چه كه از تذكر آن ناگزيريم، اين است: غفلتى كه موجب قساوت مى شود و اين قساوت سبب بازداشتن انسان از اعمال خير مى گردد، و چنان مى شود كه گويى براى جهنم خلق شده است هم چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ)؛(1)به يقين، گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم؛ آن ها دل ها [= عقل ها] يى دارند كه با آن (انديشه نمى كنند، و) نمى فهمند؛ و چشمانى كه با آن نمى بينند؛ و گوشهايى كه با آن نمى شنوند؛ آن ها هم چون چهارپايانند؛ بلكه گمراه تر! اينان همان غافلانند (چرا كه با داشتن همه گونه امكانات هدايت، باز هم گمراهند). از چند كار به وجود مى آيد كه مهم ترين آن ها اين دوست:
يكم: گناه، كه مسألۀ بزرگى است و قرآن و روايات بارها و بارها تذكر داده اند كه:
1) . اعراف، آيه 179.
(ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ)؛(1)سپس سرانجام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به مسخره گرفتند.
امام صادق عليه السلام نيز فرمودند:
اَلذَّنْبُ نُقْطَةٌ سَودَاءٌ عَلَي الْقَلْبِ فَلا يزَالُ يزْدَادُ حَتَّي غَلَبَ عَلَي الْقَلْبِ فَلَنْ يفْتَحْ بَعْدُ اَبَداً؛(2)گناه نقطۀ سياهى است كه بر دل مى نشيند و پى در پى زياد مى شود، تا جايى كه دل را مى پوشاند و ديگر هرگز باز نمى شود».
دوم: غوطه خوردن در خواسته هاى نفسانى، كه آن هم مراتبى دارد:
الف) ثروتمندى؛ و آن عبارت از گستردگى نعمت هاست براى او، و آن مرتبۀ شديد غوطه خوردن درخواسته هاى نفسانى است، و لازمۀ استكبار و استنكار همين است كه انى خود به استناد آيات قرآن كريم گناه بزرگى است آن جا مى فرمايد:
(- وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ)؛(3)و ما در هيچ شهر و ديارى پيامبرى بيم دهنده نفرستاديم مگر اين كه مترفين آن ها (كه مست ناز و نعمت بودند) گفتند: «ما به آنچه فرستاده شده ايد كافريم!».
(- وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً)؛(1)و هنگامى كه بخواهيم شهر و ديارى را هلاك كنيم، نخست اوامر خود را براى «مترفين» (و ثروتمندان مست شهوت) آن جا، بيان مى داريم، سپس هنگامى كه به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات يافتند، آن ها را به شدت درهم مي كوبيم.
(- وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ * فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ * وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ * لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ * إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ * وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ)؛(2)و اصحاب شمال، چه اصحاب شمالى (كه نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آن ها داده مى شود) * آن ها در ميان بادهاى كشنده و آب سوزان قرار دارند * و در سايه دودهاى متراكم و آتش زا * سايه اى كه نه خنك است و نه آرامبخش * آن ها پيش از اين (در عالم دنيا) مست و مغرور نعمت بودند * و بر گناهان بزرگ اصرار مى ورزيدند.
(وَ يَوْمَ يُعْرَضُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى اَلنّٰارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فِي حَيٰاتِكُمُ اَلدُّنْيٰا وَ اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ)؛(3)آن روز كه كافران را بر آتش عرضه مى كنند (به آن ها گفته مى شود:) از
طيبات و لذائذ در زندگى دنيا خود استفاده كرديد و از آن بهره گرفتيد؛ اما امروز عذاب ذلت بار به خاطر استكبارى كه در زمين بناحق كرديد و به خاطر گناهانى كه انجام مى داديد؛ جزاى شما خواهدبود.
ب) مصرف زياد (اسراف) و ولخرجى (تبذير)؛ در اين جا منظور از اسراف «گذشتن از حد تعادل مصرف» است و منظور از تبذير «تلف كردن مال» است و برخى نيز عكس اين مفاهيم را براى اسراف و تبذير قائل اند. ظاهر آن است كه اين دو صفت خاص مال نيستند، بلكه اسراف و تبذير در عمر و امثال آن هم جارى است. و اين دو از آن كارهايى هستند كه حرام اند و حد وسط غوطه خوردن در خواسته هاى نفسانى و شهوت ها همين دو صفت اند. هم چنان كه خداى متعال مى گويد:
(- يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ)؛(1)اى فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد، با خود برداريد! و (از نعمت هاى الهى) بخوريد و بياشاميد، ولى اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمى دارد.
(- وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعٰالٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلْمُسْرِفِينَ)؛(2)زيرا فرعون، برترى جويى در زمين داشت؛ و از اسراف كاران بود.
(- وَ أَنَّ اَلْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ)؛(3)و مسرفان اهل آتشند.
(- إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّيٰاطِينِ)؛(1)چرا كه تبذيركنندگان، برادران شياطينند.
(- وَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً)؛(2)و كسانى كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف مى نمايند و نه سخت گيرى؛ بلكه در ميان اين دو، حد اعتدالى دارند.
سوم: غرق شدن در امور مباح نيز موجب قساوت است و مذموم دانسته شده و گاهى هم منتهى به حرام مى شود؛ از اين روست كه خداوند مى فرمايد:
(- فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا)؛(3)اما پس از آنان، فرزندان ناشايسته اى روى كار آمدند كه نماز را تباه كردند، و از شهوات پيروى نمودند؛ و بزودى (مجازات) گمراهى خود را خواهند ديد.
(- قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ * اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ * وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ)؛(4)مؤمنان رستگار شدند * آن ها كه در نمازشان خشوع دارند * و آن ها كه از لغو و بيهودگى روى گردانند.
و اين همان چيزى است كه در عرفان بارها و بارها به آن توصيه مى شود، و اولين چيزى كه به آن سفارش مى شود، اين كه از پرخورى و پر حرفى، هم نشينى زياد با مردم بپرهيزيد، بپرهيزيد، بپرهيزيد! و در هر حال، به ياد خدا باشيد، به ياد خدا باشيد، به ياد خدا باشيد!
در روايات نيز از پرخوابى و پرخورى، و پرحرفى و آسايش زياد، مذمت فراوانى كرده اند كه چند نمونه در اين ذكر مى شود.
«اِنَّ اللهَ يبْغِضُ الْعَبْدَ النوَّامَ الفَارِغ؛(1)خداوند پرخواب را دوست نمى دارد».
«اِنَّ اللهَ يبْغِضُ الْاَكول؛(2)خداوند پرخور را دوست نمى دارد».
«اِنَّ اللهَ يبْغِضُ الْبَطَّال و...؛(3)خداوند ولگرد و بى كار را دوست نمى دارد».
و روايت شده است كه: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خبر از عذاب قبر كسى داد كه حرف بيهوده و بى معنا (سخن چينى، غيبت و دروغ) زياد زده بود.(4)
و نيز روايت شده است كه:
1) . كافى، ج 5، ص 84، باب كراهية النوم و الفراغ، ح 2؛ وسائل الشيعة، ج 17، ص 58، ح 21971.
2) . بحارالانوار، ج 63، ص 61، باب 14، ح 20.
3) . مضمون روايتى است كه امام باقر عليه السلام آن را نقل كرده اند كه: حضرت موسى عليه السلام گفت: پروردگارا! از كدام يك از بندگانت بيشتر نفرت دارى؟ خداوند فرمود: آن كس كه شب هنگام چون مردار است و روز بى كار. ر. ك: القصص، راوندى، فصل پنجم مناجات موسى عليه السلام، ص 163، ح 185.
4) . ر. ك: آداب معاشرت (ترجمه بحارالانوار، ج 16)، ج 2، ص 162.
5) . غرر الحكم، ص 212، ح 4104.
6) . ر. ك: عيون الأنباء، ص 745.
7) . بحارالأنوار، ج 69، ص 199، باب 105، ح 29.
نتيجه اين كه، غوطه خوردن و غرق شدن در خواسته هاى نفسانى، حتى كارهاى مباح، خطرناك و انسان را به ورطه نابودى مى كشاند.
إِلَهِي انْظُرْ إِلَيَّ نَظَرَ مَنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ اسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَأَطَاعَكَ، يَا قَرِيبا لا يَبْعُدُ عَنِ الْمُغْتَرِّ بِهِ وَ يَا جَوَادا لا يَبْخَلُ عَمَّنْ رَجَا ثَوَابَهُ، إِلَهِي هَبْ لِي قَلْبا يُدْنِيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِسَانا يُرْفَعُ إِلَيْكَ صِدْقُهُ وَ نَظَرا يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ، إِلَهِي إِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَبِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ. إِلَهِي إِنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنِيرٌ وَ إِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجِيرٌ وَ قَدْ لُذْتُ بِكَ يَا إِلَهِي فَلا تُخَيِّبْ ظَنِّي مِنْ رَحْمَتِكَ وَ لا تَحْجُبْنِي عَنْ رَأْفَتِكَ.
«نداء» عبارت است از صداى بلند؛ به همين دليل از آن به «اذان» تعبير شده و روز قيامت «روز تنادى» است؛ زيرا آن روز، روز صدا كردن بهشتيان و جهنميان است كه بهشتى ها، جهنمى ها را صدا مى زنند، آن جا كه خداوند متعال مى فرمايد:
(وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ)؛(1)و بهشتيان دوزخيان را صدا مى زنند كه: «آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود، همه را حق يافتيم؛ آيا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حق يافتيد؟!» گفتند: «بله!» در اين هنگام، ندادهنده اى در ميان آن ها ندا مى دهد كه: «لعنت خدا بر ستم گران باد».
و جهنمى ها هم بهشتى ها را صدا مى زنند، چنان كه در قرآن است:
(وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَى اَلْكٰافِرِينَ * اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا)؛(2)و دوزخيان، بهشتيان را صدا مى زنند كه: «(محبت كنيد) و مقدارى آب، يا از
آنچه خدا به شما روزى داده، به ما ببخشيد!» آن ها (در پاسخ) مى گويند: «خداوند اين ها را بر كافران حرام كرده است!» * همان ها كه دين و آيين خود را سرگرمى و بازيچه گرفتند؛ و زندگى دنيا آنان را مغرور ساخت.
و نداى خداوندى در گفتار امام عليه السلام كه «اِلَهِي اُنْظُرْ اِلَي نَظَرَ مَنْ نَادَيتَهُ فَاَجَابَك» اشاره به دعوت خدا از بنده اش در قرآن است كه مى فرمايد:
(- اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ)؛(1)مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم.
(- يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ)؛(2)اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد.
(- وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ)؛(3)و هنگامى كه بندگان من، از تو درباره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم! دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى خواند، پاسخ مى گويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند).
و آيات ديگرى كه خداوند بندۀ گنه كار بي چاره و بى مقدارش را به بلندترين صداها با تأكيد صدا زده و فرا خوانده كه گويى از آن ها يارى خواسته است.
جمله «اِسْتِعْمَالِ بِالْمَعُونِةِ» به معناى كارگر گرفتن و مزد دادن به او در مقابل كارى كه مى كند، و در اين جا منظور اين است كه: خداوند تعالى بنده اش را فرا خوانده و او را به فرمان بردارى، توبه، انابه و جواب گويى به دعوتش موفق نموده است.
كلمه «غَرور» - با فتحۀ غين - صفت مشبهه است و براى همين شيطان «غرور» ناميده شده است، قرآن كريم دراين باره مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ)؛(1)اى مردم! وعده خداوند حق است؛ مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد، و مبادا شيطان شما را فريب دهد و به (كرم) خدا مغرور سازد.
واژه «غُرور» - با ضمۀ غين - اسم مصدر از «غره» است به معناى «فريب و نيرنگ» كه باطل است و حقيقت ندارد، همان طور كه خداوند مى فرمايد:
(وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ)؛(2)و زندگى دنيا، چيزى جز سرمايه فريب نيست.
انسان گاهى فريب باطلى - مثل دنيا - را مى خورد و گاهى به نعمت هاى الهى كه به او داده، مغرور شده و اين بخشش الهى، براى انسان مصيب بزرگى را به دنبال دارد كه «استدراج» نام دارد، خداوند تعالى در اين باره مى فرمايد:
(وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَعْلَمُونَ)؛(3)و آن ها كه آيات ما را تكذيب كردند، به تدريج از جايى كه نمى دانند، گرفتار مجازاتشان خواهيم كرد.
چنان كه در حديث است: «اِنَّ اَللهُ اِذَا اَرَادَ بِعَبْدٍ خَيراً فَأذْنَبَ ذَنْباًّ اَتْبَعَهُ بِنِقْمَةٍ وَ يذَكرَهُ الْاِسْتِغْفَار، وَ اِذَا اَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَاَذْنَبَ ذَنْباً اَتْبَعَهُ بِنِعْمَةٍ لِينْسِيهُ الْاِسْتِغْفَارَ وَ يتَمَادِي بِهَا وَ هُوَ قَولُهُ تَعَالَي سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيثُ لا يعْلَمُون؛(1)چون خدا قصد خيرى به بنده اى بكند، وقتى كه گناهى ازاو سر زند او را به درد سرى مى اندازد و آمرزش خواستن را به ياد او مى آورد؛ و وقتى كه قصد شرى به بنده اى بنمايد؛ و وقتى كه قصد شرى به بنده اى بنمايد تا گناهى از او سر زند، نعمتى به او مى بخشد كه طلب آمرزش را از يادش ببرد و به اين كارش نسبت به او ادامه مى دهد».
و سخن خداوند تعالى كه: «آنها را كم كم از جايى كه نمى دانند مؤاخذه مى كنيم» ذكر همين وضعيت است.
چنان كه در قرآن كريم مى فرمايد:
(وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ)؛(2)و به آن ها مهلت مى دهم (تا مجازاتشان دردناك تر باشد)؛ زيرا طرح و نقشه من، قوى (و حساب شده) است. (و هيچ كس را قدرت فرار از آن نيست).
و تاريخ شاهد اين سنت الهى است كه پس از مهلت دادن به ستم گر و پس از اجازه دادن به او براى غرق شدنش در ظلم و ستم خود، خداوند يك باره او را مى گيرد و نعمت هايى را كه به او داده است از او باز مى ستاند.
شكل ديگر از غرور، مغرور شدن بنده است به خدا يا مغرور شدن او به رحمت و غفو خداوند، كه هر چند اين حالت خود از بدى به شمار مى رود و خداوند تعالى بنده را تنبيه كرده است كه شيطان ممكن است بنده را اين چنين فريب بدهد.
(وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ)؛(1)اى مردم! وعده خداوند حق است؛ مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد، و مبادا شيطان شما را فريب دهد و به (كرم) خدا مغرور سازد.
ولى اين از وسايلى است كه عارف به آن متوسل مى شود و در ميدان عشق از جمله دست آويزهاى لطيف است؛ از اين رو گفته شده است كه خداوند تعالى در روز قيامت از بنده مى پرسد:
(مٰا غَرَّكَ بِرَبِّكَ اَلْكَرِيمِ)؛(2)چه چيز تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخته است؟
و جواب بنده را مى شنود كه كرم تو مرا به غرور وا داشت. و منظور امام عليه السلام از اين كه مى فرمايد: «يا قَرِيباً لايبْعُدُ عَن الْمُضْطَرِّ بِه» همين است.
كلمه «تَعَرُّف» از معرفت گرفته شده است و منظور اين است كه وقتى بنده را رفعت بخشد و بشناساند، در دل مردم شناخته و معروف مى گردد. در قرآن است:
(- فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ * رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ إِقٰامِ اَلصَّلاٰةِ وَ إِيتٰاءِ اَلزَّكٰاةِ يَخٰافُونَ
يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصٰارُ)؛(1)(اين چراغ پرفروغ) در خانه هايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاى آن را بالا برند (تا از دست برد شياطين و هوس بازان در امان باشد)؛ خانه هايى كه نام خدا در آن ها برده مى شود، و صبح و شام در آن ها تسبيح او مى گويند * مردانى كه نه تجارت و نه معامله اى آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند؛ آن ها از روزى مى ترسند كه در آن، دل ها و چشم ها زير و رو مى شود.
(- إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا)؛(2)مسلّماً كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، خداوند رحمان محبتى براى آنان در دل ها قرار مى دهد.
و امام حسن مجتبى عليه السلام در دم مرگ به جناده وصيت كرد كه: «مَنْ اَرَادَ عِزّاً بِلا عَشِيرَةٍ (وَ غِنًي بِلا مَالٍ) وَ هَيبَةً بِلا سُلْطَانٍ فَلْينْتَقِلْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيةِ اللهِ اِلَي عِزِّ طَاعَتِهِ؛(3)هر كسى كه بخواهد بدون قوم و قبيله عزيز و سر بلند شود، (و بدون مال بى نياز شود) و بخواهد بدون آن كه سلطان باشد هيبتش در دل ها بيفتد، بايد كه از خوارى و فرومايگى معصيت خداوند به جانب عزت و فرمان بردارى او رود».
جملۀ «مَنْ لاذَبِك غَيرُ مَخْذُولٍ» از «لوذ» گرفته شده است كه عبارت است از «پناه».
و منظور از «خِذلان» واگذاشتن شخص است به حال خودش و يارى نكردن او؛ بنابراين جمله به اين معناست كه هر كس به تو تكيه كند يارى بيند، و اين جمله اشاره به سخن خداوند است كه:
(- وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ)؛(1)و هر كس بر خدا توكل كند، كفايت امرش را مى كند.
(- نَصْرٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ)؛(2)و آن يارى خداوند و پيروزى نزديك است.
(- وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ)؛(3)ولى اين ها را خداوند فقط بشارت، و براى اطمينان خاطر شما قرار داده؛ وگرنه، پيروزى تنها از جانب خداوند تواناى حكيم است.
(- وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ اَلْمُؤْمِنِينَ)؛(4)و يارى مؤمنان، همواره حقى است بر عهده ما.
(- بَلِ اَللّٰهُ مَوْلاٰكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ اَلنّٰاصِرِينَ)؛(5)(آن ها تكيه گاه شما نيستند،) بلكه ولى و سرپرست شما، خداست؛ و او بهترين ياوران است.
(- اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ)؛(6)اين ها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم، به آنان گفتند: «مردم
[=لشكر دشمن] براى (حمله به) شما اجتماع كرده اند؛ از آن ها بترسيد!» اما اين سخن، بر ايمانشان افزود؛ و گفتند: «خدا ما را كافى است؛ و او بهترين حامى ماست».
(- إِنْ يَنْصُرْكُمُ اَللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا اَلَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ)؛(1)اگر خداوند شما را يارى كند، هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد! و اگر دست از يارى شما بردارد، كيست كه بعد از او، شما را يارى كند؟
و در سخن امام عليه السلام كه فرموده است: «مَنْ اَقْبَلْتَ عَلَيهِ غَيرُ مَمْلُولٍ»؛ به نظر مى رسد كه كلمه «مملول» از ملالت گرفته شده و عبارت است از «سختى و طرد و دلتنگى».
و بحثى نيست كه خداوند تعالى اگر به بنده اى رو كند آن شخص رانده و مطرود نخواهد بود.
در جاى ديگرى هم به جاى كلمه «مملول»، «مملوك» آمده است. كه اگر جمله به اين صورت باشد، معنايش اين است كه خداوند تعالى اگر به بنده اى روى آورد از شر شيطان، طاغوت و نفس اماره آزاد مى شود و جز خداى تعالى كسى ديگر بر دلش حكمرانى نمى كند.
كلمه «اِنْتَهَجَ» از نهج گرفته شده كه به معناى «راه روشن» است؛ پس معناى جمله چنين مى شود كه هر كس به راه خدا برود نور خدا پيش روى او راهنمايش خواهد بود.
1) . آل عمران، آيه 160.
هم چنان كه خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
(- أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)؛(1)آيا كسى كه خدا سينه اش را براى اسلام گشاده است و بر فراز مركبى از نور الهى قرار گرفته (هم چون كوردلان گمراه است؟!) واى بر آنان كه قلبهايى سخت در برابر ذكر خدا دارند.
(- يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اَللّٰهُ دِينَهُمُ اَلْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ)؛(2)آن روز، خداوند جزاى واقعى آنان را بى كم و كاست مى دهد؛ و مى دانند كه خداوند حق آشكار است.
(- وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ)؛(3)و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست.
(- يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ)؛(4)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! تقواى الهى پيشه كنيد و به رسولش ايمان بياوريد تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد و براى شما نورى قرار دهد كه با آن (در ميان مردم و در مسير زندگى خود) راه برويد و گناهان شما را ببخشد؛ و خداوند غفور و رحيم است.
و ظاهر آن است كه منظور حق تعالى از: «وَ يجْعَلُ لَكمْ نُوراً وَ يغْفِرْ لَكم» عطف و تفسيرگفتۀ پيشين خود اوست كه فرمود: «يؤْتِكم كفْلَينِ مِنْ رَحْمَتِهِ».
جمله «لاتُخَيبْ» كه از خيبت گرفته شده و به معناى «جلوگيرى» و «بى بهره گى»، و «لاتَحجُبْنِى» حجاب است كه به معناى «بازداشتن و محروميت» است.
«داعى» در اين جملات، بنده ايست كه مولايش را صدا مى زند؛ مولايى كه او را به رحمت و كرم خود، سربلندى و عزت بخشيده است.
بنده اى كه به خداوند تكيه كرده است و به او پناهنده شده است؛
بنده اى كه به خداوند رحمت گستر دل سوز، خوش گمان است.
«مدعو» در اين جملات خداوند بخشنده اى است كه به بنده اش نزديك است.
بنده اى كه مغرور به اوست، جز از جانب او يارى نشود، و جز نورش روشن گرى ندارد؛
و عزت ديگرى ندارد غير از عزتى كه از جانب اين مدعو - كه حالا دست به دامان او شده است - به او مى رسد؛ پس او پناه گاهى است كه به رحمت و مهربانى شناخته شده است.
«مدعوبه» قرب داعى است به كسى كه به: كرم، نور، پناه گاه، رحمت، و مهربانى او مغرور است.
«مدعوُّ له» قلبى است كه به شوق و محبت خداوند، زبان راست گو و انتظار شايسته از خدا داشتن منور شده كه حاصل آن عبارت است از: بريدن از غير خدا؛ پيوستن كامل به خدا؛ نزديكى به خدا؛ طرد نشدنش؛ و پذيرفتنش به شايستگى.
هم چنان كه مولاى دل سوز مهربانى بندۀ گنه كار اميدوارش را مى پذيرد و راهنماى او در اين راه:
اول: آن است كه او با نداى خدا بارها و بارها در قرآن دعوت شده است.
دوم: جود و كرم و نزديكى اوست به كسى كه به او مغرور شده باشد.
سوم: اين كه او تنها تكيه گاه و پناه گاه است نه كس ديگرى، و خود خداوند است كه به بنده اش فرمان خوش گمانى نسبت به او داده و از نااميدى و قنوط بازش داشته است.
به عبارت ديگر از بنده خواسته است به رحمت و مهربانى او پناهنده شود.
پس دعا در كمال ايجاز، فصاحت و بلاغت تدوين شده است و اين كه امام عليه السلام هر مطلبى را با دليل و برهان و بينه گفته، و در عين حال آداب دعا را رعايت كرده است، بر كمال آن مى افزايد.
إِلَهِي وَ أَلْهِمْنِي وَلَها بِذِكْرِكَ إِلَى ذِكْرِكَ وَ هِمَّتِي فِي رَوْحِ نَجَاحِ أَسْمَائِكَ وَ مَحَلِّ قُدْسِكَ، إِلَهِي بِكَ عَلَيْكَ إِلا أَلْحَقْتَنِي بِمَحَلِّ أَهْلِ طَاعَتِكَ وَ الْمَثْوَى الصَّالِحِ مِنْ مَرْضَاتِكَ فَإِنِّي لا أَقْدِرُ لِنَفْسِي دَفْعا وَ لا أَمْلِكُ لَهَا نَفْعا. إِلَهِي أَنَا عَبْدُكَ الضَّعِيفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكُكَ الْمُنِيبُ فَلا تَجْعَلْنِي مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِكَ.
به نظر مى رسد كه «ولايت» دراين جا به معناى «محبت» باشد، چرا كه به مفعول اضافه شده است نه به فاعل؛ يعنى آن ها كه شايستۀ دوست داشتن تو هستند؛ از اين رو «محبتك» نيز به معناى «دوست داشتن تو توسط آنها» مى شود.
ممكن است منظور از «ولايت» زعامت و حكومت بر دل ها باشد كه در اين صورت اضافه در هر دو جا بر فاعل قرار گرفته است نه بر مفعول.
«الهام» عبارت است از: «القاى چيزى به دل» و آن از جانب خداوند تعالى صورت مى گيرد، چنان كه «وسوسه» هم «القاى چيزى است به دل ولى از جانب شيطان».
الهام هم چنان «وحى» بر دو نوع است: تكوينى و تشريعى. چنان كه در قرآن است:
(وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا * فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا)؛(1)و قسم به جان آدمى و آن كس كه آن را (آفريده و) منظم ساخته * سپس فجور و تقوا (شر و خيرش) را به او الهام كرده است.
«الهام تشريعى» ويژۀ اولياى خاص خداوند است، از روايات نيز بر مى آيد كه شياطين هم به دوست دارانشان وحى مى كنند و دردل دوستانشان وسوسه مى اندازند، چنان كه فرشتگان به دوست داران خدا وحى مى كنند و به دوستان خدا الهام مى نمايند.
1) . شمس، آيه 7 و 8.
«وَلَه» شيدايى و حيرت زدگى از شدت شور و سرور را گويند، و در اين جا منظور شدت محبت است كه منجر به ذكر دائمى مى شود. شاعر چه خوب گفته است:
«خِياَلُك فِي عَينِي وَ ذِكرُك فِي فَمِي وَ مَثْوَاك فِي قَلْبِي فَاَينَ تَغِيب؛ خاطرات در نظرم هست و لبم ذاكر تو، جايگاهت دل من، پس تو بهرجا هستى».
اول: محبت و دوستى؛ از پايين ترين مراتب همين است و از آثار آن پيرو دل دار بودن يار، اراده و فعاليت شديد در جهت رضاى دلدار، به كار بندد.
دوم: شوق و دلدادگى؛ به معناى «نبرد نفس است با چيزى و راندن محبت ديگران از دل»، و اثرش آن است كه دل دار را بر هر كس ديگرى مقدم بدارد.
سوم: دوستى و وِداد؛ اين مرتبۀ استقرار و ثبوت است، يعنى «جاى گرفتن محبت در دل يار» و شايد منظور امام عليه السلام از اين كه گفته است: «اَلّلهُمَّ إنِّي اَسْئَلُك اِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَ يقِيناً حَتَّي اَعْلَمَ اَنَّهُ لَنْ يصِيبَنِي اِلَّا مَا كتَبْتَ لِي وَ رَضِّنِي مِنْ الْعَيشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي يا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ»، اشاره به اين مرتبه و نتيجه آن باشد.
چهارم: عِشق؛ نام آن از «عشقه» به معناى «پيچك» گرفته شده و آن گياهى است كه به دور درخت مى پيچد، و عاشق كسى است كه آتش محبتش به جز محبوب، همه را مى سوزاند، و اثرش آن است كه دل به تمامى به او مشغول مى شود و او را از خواب و خوراك و ساير لذت ها مى اندازد كه در حقيقت از جهتى بيمار است و از جهتى ديگر سالم حقيقى اوست.
پنجم: شَعَف؛ عبارت است از «شدت محبت» كه دل عاشق را مى سوزاند، و او را به ناله و زارى وا مى دارد تا آن جا كه مى گويند «مجنون و ديوانه» شده است.
ششم: شَغَف؛ عبارت است از «يگانگى و رسوخ محبت در دل، به طورى كه گويى اين همان اوست» قرآن اين مرتبه را در عشق زليخا نسبت به يوسف به كار برده و گفته است:
(قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا)؛(1)عشق اين جوان، در اعماق قلبش نفوذ كرده.
و گفته شده است اثر اين مرتبه آن است كه آلام و لذت هاى معشوق به عاشق، و لذت ها و آلام حبيب به محبوب سرايت مى كند. هم چنان كه گفته شده زخم هاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در جنگ احد بر بدن اويس قرنى ظاهر شد.
و نيز قطرات خون سعيد بن جُبَير و شهيد ثانى نقش «لاالهَ الا الله» به خود مى گرفت.
هفتم: هَوَا؛ يعنى: آن حالتى كه حبيب غرق محبوب بشود و چيزى جز او نبيند، و جز صداى او صدايى نشنود، و جز او نينديشد، و اثرى غير از او نبيند. به گفته شاعر:
به صحرا بنگرم صحرا تَه وينم *** به دريا بنگرم دريا تَه وينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان روى زيباى تَه وينم(2)
هشتم: تَيم؛ عبارت است از: «اظهار خوارى و بندگى و بيچارگى» اميرالمؤمنين عليه السلام نيز هنگامى كه - در دعاى كميل - مى فرمايد: «وَ قَلْبِي بِحُبِّك مُتَيماً» منظورش درخواست همين مرتبه از محبت است.
نهم: وَلَه؛ عاشق در اين مرتبه «والِه» و «شيدا» ناميده مى شود كه عبارت است از «حيرت زدگى» و «بى سرو سامانى»، و در اين مناجات از خداوند همين مرتبه درخواست شده است كه نسبت به غير او بى توجه و غافل مى شود و همۀ فكر و ذكر و خيالش، مشغول و متوجه محبوب مى گردد و از غير محبوب رو مى گرداند و به ياد و خيال محبوب شاد و مسرور است.
دهم: يهم؛ به آن «ايهام» هم گفته مى شود و عاشق در اين مرحله «هائِم» و «هَيام» ناميده مى شود و آن در اصل عبارت است از «عطش» كه اين حالت به كسى كه ديوانه شده باشد اطلاق مى گردد، در فارسى به اين شخص «مات و مبهوت» مى گويند.
اولياى خدا در محبت، مراتب ديگرى غير از اين ده مرتبه را نيز طى مى كنند كه قرآن همۀ اين مراتب را محبت شديد نام گذارى كرده است، آن جا كه در قرآن مى فرمايد:
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ)؛(1)بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مى كنند؛ و آن ها را هم چون خدا دوست مى دارند. اما آن ها كه ايمان دارند، عشقشان به خدا، (از مشركان نسبت به معبودهاشان،) شديدتر است.
و اين نام گذارى بهتر و فراگيرتر از آن است كه تفصيل داده شود، از اين رو در كلمات عرفا اختلافاتى ديده مى شود كه بر اين مراتب نام هايى گذاشته اند و نام مرتبه اى را به مرتبه اى ديگر نهاده اند.
1) . بقره، آيه 165.
و خداى متعال فرموده است:
(إِنْ هِيَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ)؛(1)اين ها فقط نام هايى است كه شما و پدرانتان بر آن ها گذاشته ايد (نام هايى بى محتوا و اسم هايى بى مسما).
كلمه همت در مناجات عبارت است از اين كه «خود را به كارى مشغول داشتن و قصد آن كردن» و در اين جا و در بيشتر موارد به معناى «اراده» به كار برده شده است.
خداوند فرموده است:
(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ)؛(2)آن زن قصد او كرد؛ و او نيز اگر برهان پروردگار را نمى ديد - قصد وى مى نمود.
و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم فرموده است:
«مَنْ كانَتْ الدُّنْيا نِيتَهُ فَرَّقَ اللهُ عَلَيهِ اَمْرَهُ وَ جَعَلَ الْفَقْرَ بَينَ عَينَيهِ وَ لَمْ يأتِهِ مِنَ الدُّنيا الّا ما كتَبَ لَهُ وَ مَن كانَتْ نِيتَهُ الآخِرَة جَمَعَ اللهُ شَمَلَهُ وَ جَعَلَ غِناهُ فِي قَلْبِهِ وَ اَتَتْهُ الدُّنيا وَ هِي راغِمَةً؛(3)هر كس دنيا را بخواهد، خداوند كارش را از هم مى پاشد و مستمندى اش را در برابر ديدگانش قرار مى دهد و از دنيا چيزى جز سرنوشتش به او نمى رسد؛ و هر كس كه آخرت را بخواهد، خداوند كارش را سامان مى دهد و بى نيازى در دلش مى اندازد و دنيا در حالى كه در نظر او خوار و بى مقدار است به او رو مى كند».
كلمه رَوح - به فتح راء - رحمت، آسايش، استراحت، و زندگى هميشگى و دائمى است.
در قرآن نيز آمده است:
(- فَأَمّٰا إِنْ كٰانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ * فَرَوْحٌ وَ رَيْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ)؛(1)پس اگر او از مقربان باشد * در رَوح و ريحان و بهشت پرنعمت است.
(- إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ)؛(2)تنها گروه كافران، از رحمت خدا مأيوس مى شوند!
«روح» در آيۀ اول به معناى «زندگانى هميشگى در كنار خداست» زيرا ذكر «ريحان» كه عبارت است از رزق كريم كه همان كلام خداست با او، و ذكر «جَنَّت نَعِيم» دلالت بر اين مى كند كه «روح» در اين آيه به معناى كنار خداست و در آيۀ دوم به معناى «رحمت الهى و فضل و عنايت و كرَم» است.
رُوح - با ضم راء - نيز در اصل عبارت است از «رحمت» با اين تفاوت كه در موارد متعددى بر مفاهيم مختلفى اطلاق شده است از جمله:
(وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا)؛(3)همان گونه (كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم) بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم.
(تَنَزَّلُ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ اَلرُّوحُ فِيهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ)؛(1)فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مى شوند.
هم چنين بعضى از روايات «روح» را فرشته اى بزرگ تر از «جبرئيل» مى دانند.
نيز در آيه اى به «هدايت» (عنايت خاصه الهى) روح گفته شده است.
(أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ)؛(2)آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دل هايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آن ها را تقويت فرموده.
و روح به معناى هدايت همان است كه انسان را با زندگى پاكيزۀ ابدى زنده مى كند. چنان كه سخن خداست:
(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ)؛(3)هر كس كار شايسته اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مى داريم؛ و پاداش آن ها را به بهترين اعمالى كه انجام مى دادند، خواهيم داد.
به عبارت ديگر نورى است كه شخص مؤمن با آن راه مى پيمايد.
خداوند تعالى مى فرمايد:
(أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ)؛(1)آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود.
و اين هدايت همان است كه قرآن آن را مختص خويشتن داران مى داند:
(الم * ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ)؛(2)الم (بزرگ است خداوندى كه اين كتاب عظيم را، از حروف ساده الفبا به وجود آورده) * آن كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد؛ و مايه هدايت پرهيزكاران است.
(رَفِيعُ اَلدَّرَجٰاتِ ذُو اَلْعَرْشِ يُلْقِي اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ اَلتَّلاٰقِ)؛(3)او درجات (بندگان صالح) را بالا مى برد، او صاحب عرش است، روح (مقدس) را به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد القاء مى كند تا (مردم را) از روز ملاقات [= روز رستاخيز] بيم دهد.
(إِنَّمَا اَلْمَسِيحُ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِلىٰ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ)؛(4)مسيح عيسى بن مريم فقط فرستاده خدا، و كلمه (و مخلوق) اوست، كه او را به مريم القا نمود؛ و روحى (شايسته) از طرف او بود.
به قرينۀ كلام خداوند كه فرموده است: «وَ كلِمَةٌ اَلْقَيهَا» منظورش از «وَ رَوحٌ مِنْهٌ» آن روحى است كه خداوند تعالى آن را به وجود آورد. كه آنهم نظير اين كلام خداوند است كه:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ)؛(1)هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم، همگى براى او سجده كنيد!
و اضافه در هر دو مورد «اضافۀ تشريفى» است.
و خلاصه اين كه عيسى عليه السلام روح خداست، به اين معنا كه آن حضرت «كلمه الله» و از موارد «كن رحمانى» است.(2)
(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً)؛(3)و از تو درباره «روح» سؤال مى كنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است؛ و جز اندكى از دانش، به شما داده نشده است!»
كه دراين جا منظور از آن، نفس ناطقه اى است كه قوام انسان و شخصيتش به واسطۀ آن است و صورت و فصل انسان همين نفس ناطقه است.
روح در نظر فلاسفه و بيشتر عرفا و فقها و متكلمين جوهر مجردى است و حقيقت آن هم مثل تركيبش نامعلوم است و چيزى كه از آن مى شود دانست، آن است كه او فصل يا صورت يا جوهر مجردى است.
يا آن كه بگوييم او همان است كه انسان به واسطه اش مى انديشد (حيوان ناطق).
يا همان چيزى كه حاصل امانت الهى در انسان است، اوست در آيۀ زير:
(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛(1)ما امانت (تعهّد، تكليف، و ولايت الهيه) را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه داشتيم، آن ها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسيدند؛ اما انسان آن را بر دوش كشيد؛ او بسيار ظالم و جاهل بود، (چون قدر اين مقام عظيم را نشناخت و به خود ستم كرد).
يا او همان است كه انسان به واسطه اش تكامل پيدا مى كند (حامل نيروست).
يا آن كه منشأ فضايل در انسان، اوست. چنان كه منشأ رذائل جسم انسانى است.
آن چه كه درباره تركيب روح مى توان گفت، آن است كه تركيب اش تدبيرى يا تعلقى است، يعنى در بدن است ولى نه به صورتى كه چيزى داخل چيزى باشد، و از بدن بيرون است نه آن طور كه چيزى بيرون از چيز ديگرى است.
1) . احزاب، آيه 72.
و خلاصه اين كه اكثر بزرگان اقرار كرده اند كه حقيقت روح و چگونگى تركيب آن نامعلوم است و بعضى گفته اند: معناى كلام معصوم عليه السلام كه فرموده اند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ؛(1)هر كس خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است».
تعليق به محال است و معنايش اين است كه چون خودشناسى امكان ندارد خداشناسى هم امكان ندارد، نه تحقيقاً و نه كنه آنها.
(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً)؛(2)و از تو درباره «روح» سؤال مى كنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است؛ و جز اندكى از دانش، به شما داده نشده است!».
پس امر و كلمه و ايجاد هر سه به يك معنا هستند. و كلمه نجاح به معناى رستگارى و پيروزى برخواسته است و اضافه روح به آن اضافه ظرفيت است.
و سخن امام عليه السلام كه فرموده اند «وَ مَحَلِّ قُدْسِك» عطف تفسيرى بر سخن پيشين خود حضرت است يعنى: «نَجَاحِ اَسْمَائِك» و خلاصه آن كه حضرتش از خداوند لقاء طلب مى كند. فناى در اسماء و صفات مى خواهد، و توضيح اين مطلب در صفحات آينده ان شاء الله خواهد آمد.
حرف باء در سخن امام عليه السلام كه فرموده اند: «بِك عَلَيك» براى قسم آمده است و به معناى آن است كه: «خدايا! تو را به خودت قسم مى دهم».
و مَثوى به معناى «محل، منزلت، و مقام» است كه به عنوان تفنن در عبادت در اين جمله آمده است، زيرا در جملۀ پيش از آن امام عليه السلام فرمودند: «إِلَهِي بِكَ عَلَيْكَ إِلا أَلْحَقْتَنِي بِمَحَلِّ أَهْلِ طَاعَتِكَ».
چنان كه جمله تكرار جمله اى ديگرى از كلام امام عليه السلام است كه فرموده اند: «وَ هِمَّتِي فِي رَوحِ نَجَاحِ اَسْمَائِك وَ مَحَلِّ قُدْسِك».
كه در اين جا به شكل ديگرى عنوان شده است و گفتيم كه تكرار و تفنن در دعا از لطافت هاى دعاست و فصاحت آن را تأييد مى كند.
امام عليه السلام با ذكر اين سخنان از خداوند تعالى مقام لقاء در اسماء و صفات را از راه محبت درخواست كرده است، بحثى نيست كه اين راه هموارترين راه ها و بهترين و فراگيرترين آنهاست؛ چرا كه راه هاى منتهى به خداوند گوناگون است كه از جمله آن ها راه محبت مى باشد.
و به بعضى از راه هاى ديگر در آينده ان شاء الله اشاره خواهد شد.
و اين راه متضمن ساير راه هاست و توضيح اين كه محبت خداوند تعالى فايده هاى زيادى دارد:
الف) پيروى از اوامر الهى و ترك مخالفت، بلكه همت گماشتن به آن ها و مستحبات و مكروهات و مشتبهات از آثار اوليه محبت است.
شعرى دراين باره منسوب به امام صادق عليه السلام كه مى فرمايد: «تُعْصَي الْاِلَهَ وَ اَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ هَذَا لَعَمْرُك فِي الْفِعَالِ بَدِيعٌ لَو كانَ حُبُّك صادِقاً لَأطَعْتَهُ اِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ اَحَبَّ مُطِيعُ؛(1)نافرمانى خدا را مى كنى و ادعا مى كنى كه دوستش دارى؟! به جانم قسم كه اين كار تازگى دارد. اگر دوستى تو از سر صدق و صفا مى بود، فرمانش مى بردى چرا كه يار فرمان بر دل دار است».
ب) اخلاص در عبادات، بلكه همه كارهاى رنگ و بوى خدايى داشته باشد كه هر چه محبت شديدتر باشد، خلوص بيشتر مى شود تا آن كه به درجۀ هشتم بندگى، يعنى «بندگى عارفان» مى رسد و سخن امام عليه السلام كه فرموده اند: «بَلْ وَجَدْتُك اَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك» اشاره به اين درجه است.
ج) تسليم و رضايت در تكوين و تشريع، تا آن جا كه در هستى جز زيبايى، خوبى، شكوفايى، طراوت و حلاوت چيزى ديگرى نمى بيند بدين معنا كه:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم ازوست *** عاشقم بر همه عالم كه همه عالم ازوست
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است *** به ارادت ببرم درد كه درمان هم از اوست(2)
از اين روست كه امام حسين عليه السلام در قتلگاه فرمود: «رِضَا اللهُ رِضَانَا اَهْلُ الْبَيت؛(3)رضايت خدا خرسندى و خشنودى ما اهل بيت است».
و خواهرش در مجلس ابن زياد فرمود: «مَا رَأيتُ اِلّا جَميلاً؛ جز زيبايى هيچ نديدم».
داستان ابراهيم خليل و پسرش اسماعيل عليهما السلام نيز اين گونه است، طورى كه خداوند تعالى مى گويد:
(فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْيَ قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَرىٰ فِي اَلْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ قٰالَ يٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِينَ)؛(1)هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد، گفت: «پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كنم، نظر تو چيست؟» گفت «پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت!»
د) تذكر دائمى، همان طور كه امام عليه السلام در اين فقرات به آن اشاره مى كند: «اِلَهِي اَلْهِمْنِي وَ لَهَا بِذِكرِك اِلَي ذِكرِك» سخن خداوند است:
(- لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)؛(2)مردانى كه نه تجارت و نه معامله اى آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند.
(- اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ)؛(3)همان ها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده اند، ياد مى كنند.
ه) محبت آفريدگان به او دست مى دهد، چون خدا را دوست دارد آثار او را هم دوست مى دارد؛ از اين رو بسيارى از پستى ها و پليدى ها، به محبت آثار محبوب (خالق) از ميان مى رود، مثل حسد و مثل كبر. خداوند تعالى مى فرمايد:
(- لاٰ يَنْهٰاكُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ)؛(1)خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در راه دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمى كند؛ چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد.
(- مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَى اَلْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ)؛(2)محمّد صلى الله عليه وآله وسلم فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند.
و) آن چه را كه از جانب خودش باشد كم مى بيند و آنچه را كه از جانب محبوب برسد زياد، بلكه از جانب خود غير از كوتاهى و كم كارى نمى بيند، و از او جز فضل و كرم نبيند؛ بنابراين بسيارى از صفات رذل مثل عُجب و تفاخر از ميان بر مى خيزد.
ز) حالات فراوانى مثل: دعا، انابه، فروتنى، افتادگى، خضوع، عبادت و... به او دست مى دهد؛ هر كدام از اين حالات، نه تنها به دنيا - و هر چه در آن است - مى ارزد، بلكه از آن هم گران بهاتر است.
ح) سلب حاكميت طاغوت از دل و استقرار حكومت خدا بر آن: «ديو چون بيرون رود فرشته در آيد».
چنان كه خداوند مى فرمايد:
(اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ)؛(1)خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند؛ آن ها را از ظلمت ها، به سوى نور بيرون مى برد.
ط) سلب تمامى صفات پست از دل؛ از اين جهت در جاى خود گفتيم كه براى رفع صفات رذل و جلب فضيلت ها بهترين راه ها، راه محبت به خداى تعالى است. خدا خود فرمايد:
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ)؛(2)بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مى كنند؛ و آن ها را هم چون خدا دوست مى دارند. اما آن ها كه ايمان دارند، عشقشان به خدا، (از مشركان نسبت به معبودهاشان،) شديدتر است. و آن ها كه ستم كردند، (و معبودى غير خدا برگزيدند،) هنگامى كه عذاب (الهى) را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمامِ قدرت، از آنِ خداست؛ و خدا داراى مجازات شديد است؛ (نه معبودهاى خيالى كه از آن ها مى هراسند).
ى) همان فايده اى كه در اين جا منظور شده است، يعنى «حصول لقاء و فنا براى او»، همان چيزى كه در اين جملات درخواست شده است: «وَ هِمَّتِي فِي رَوحِ نَجاَحِ اَسْمَائِك وَ مَحَلِّ قُدْسِك» تا آخر جمله.
بر اساس نظر عرفا انسان داراى دو حركت است: 1. صعودى، 2. نزولى.
بنابراين به وسيله اين دو قوس نزولى و صعودى دايره تمام و كامل مى شود؛ چرا كه او را از اعلى عليين به اسفل السافلين برگردانده اند تا بار ديگر به آن جا صعود نمايد.
به نظر مى رسد كه منظور خداوند تعالى از آيات:
(لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ)؛(1)كه ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم * سپس او را به پايين ترين مرحله بازگردانديم.
«قوس نزولى»؛
و منظور از آيات:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي * وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)؛(2)تو اى روح آرام يافته * به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است * پس در سلك بندگانم درآى * و در بهشتم وارد شو.
«قوس صعودى» باشد.
قوس نزولى انسان
قوس نزولى: فرو فرستادن، نزول، و هبوطى است از جانب و جوار خداوند تعالى و از علم ذاتى الهى او به عالم مشيت (عالم اسماء و صفات)؛ و از آن عالم به عالم عقول و پس
از آن به عالم ملكوت، سپس به عالم مُلك (به مراتب عالم مُلك و بعد از آن پست ترين مرتبۀ پستى (عالم هَيولى و يا مادۀ بى جان). سپس درجه به درجه از مُلك و عالم طبيعت، پله پله سر مى كند و بالا مى رود: از نفس به خيال، از خيال به عقل، به ملكوت، به مراتب عالم ملكوت، سپس به جبروت، به مراتب عالم جبروت (اسماء و صفات)، و پس از آن به عالم وحدت عينى - كه اصلاً كثرتى نمى بيند - و در اين جا به جاى اول كه از آن طرد شده و فرود آمده بود، باز مى گردد.
سخن خداوند تعالى در قرآن است:
(- إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ)؛(1)«ما از آنِ خداييم؛ و به سوى او بازمى گرديم!».
(- أَلاٰ إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ)؛(2)آگاه باشيد كه همه كارها تنها به سوى خدا باز مى گردد.
قوس صعودى انسان
انسان در قوس نزولى از ذات نازل مى شود، در صفات جريان پيدا مى كند، به عالم ملكوت و بعد به عالم مُلك، و سپس به ملكوت معراج مى نمايد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ)؛(3)به يقين كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداوند يگانه است!» سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان نازل مى شوند.
و از ملكوت به عالم اسماء و صفات:
(- تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ)؛(1)پهلوهايشان از بسترها در دل شب دور مى شود (و به پا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند) و پروردگار خود را با بيم و اميد مى خوانند، و از آنچه به آنان روزى داده ايم انفاق مى كنند.
(- فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ)؛(2)هيچ كس نمى داند چه پاداش هاى مهمى كه مايه روشنى چشم هاست براى آن ها نهفته شده، اين پاداش كارهائى است كه انجام مى دادند.
و از جبروت به خداوند متعال مى رسد:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً)؛(3)تو اى روح آرام يافته * به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.
قابل ذكر است كه حركت و سير و سلوك در دو قوس نزولى و صعودى «سِير مِن الْحَقِّ اِلَي الْخَلْق» و «سِير مِن الْخَلْقِ اِلَي الْحَقّ» نام دارد.
بعضى چيزها در سير نزولى به حجاب هاى پى در پى نيازمندند تا جايى كه وقتى به عالم مُلك و طبيعت نازل مى شوند در پس هزاران هزار حجاب اند ولى در سير صعوديشان حجاب برداشته مى شود، پرده مى افتد و آن ها بى پرده به سر منزل مقصود مى رسند كه حقيقت اهل بيت عليهم السلام و قرآن از اين قبيل است.
سخن صدرالمتألهين رحمه الله است كه:
قرآن از پشت هزار پرده از جانب حق تعالى به خلق رسيده است تا ديدگان ناتوان دل ها توان تحمل آن را داشته باشند، و گرنه اگر باى بسم الله - را با آن عظمتى كه در لوح براى آن بوده است در نظر بگيريم - بر عرش هم فرود مى آمد آن را ذوب مى كرد و از بين مى برد تا چه رسد به آسمان دنيا.
و استاد ما - امام خمينى رحمه الله - در شرح دعاى سحر پس از آن كه در كلام صدرالمتألهين با اين جمله تقدير مى نمايد كه:
اين كلام از معدن علم و معرفتى صادر شده است كه از چلچراغ وحى و نبوت سرچشمه گرفته است.
مى فرمايد:
اين هم سخن من است كه قرآن ناطق هم از عالم غيب با هفتاد هزار حجاب فرود آمده است و گرنه اگر اين كتاب تكوينى هم بى پرده بر آسمان ها و زمين رخ مى نمود و تجلى مى كرد اركان آن ها را به آتش مى كشيد.
كه شاعر خوب گفته است:
احمد ار بگشايد آن پر جليل *** تا ابد مدهوش ماند جبرئيل(1)
كوتاه سخن همين است، و توضيح اضافى در اين مورد را به آينده واگذار مى كنيم.
1) . ر. ك: شرح دعاى سحر، امام خمينى رحمه الله، ص 61؛ مثنوى معنوى، دفتر چهارم.
إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّي تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَي مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ. إِلَهِي وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَنَاجَيْتَهُ سِرّا وَ عَمِلَ لَكَ جَهْرا. إِلَهِي لَمْ أُسَلِّطْ عَلَي حُسْنِ ظَنِّي قُنُوطَ الْإِيَاسِ وَ لا انْقَطَعَ رَجَائِي مِنْ جَمِيلِ كَرَمِكَ.
«انقطاع» به معناى بريدن است كه اگر به كلمه «عَن» متعدى شود، منظور «بريدن از چيزى» است، چنان چه با كلمۀ «الى» متعدى شود، منظور «پيوستن با چيزى» است؛ بنابراين «اِنْقِطَاعِ اِلَي الله» به مفهوم جدا شدن از غير خدا و «اِنْقِطَاعِ اِلَي الله» به معناى پيوستن به خداست؛ پس كمال «اِنْقِطَاعِ اِلَى الله» همان «لقاى خدا» و در خدا فنا شدن است، به طورى كه اسماء و صفات را نبيند بلكه فقط خدا را ببيند و به تصديق شهودى گواهى دهد كه «در خانه كسى نيست به جز صاحب خانه».
خداوند متعال فرموده است:
(سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ)؛(1)به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آن ها نشان مى دهيم تا براى آنان آشكار گردد كه او حق است.
«اناره» از ماده نور گرفته شده و به معناى «نوربخشيدن» است.
«بَصِيرَةُ الْقَلْب» به معناى درك حقيقت اشياء است.
1) . فصلت، آيه 53.
كلمه ضياء از «ضوء» بوده و فرق آن با نور اين است كه: ضياء نورى است كه از درون چيزى بتابد، اما «نور» آن نورى كه از خارج گرفته شده باشد و وجه مشترك آن دو اين است كه نمايان ذاتى هستند و نمايان گر غير.
در قرآن است:
(هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ اَلشَّمْسَ ضِيٰاءً وَ اَلْقَمَرَ نُوراً)؛(1)او كسى است كه خورشيد را روشنايى، و ماه را نور قرار داد.
پس دراين جا معنا به اين صورت مى شود كه امام عليه السلام از خداوند آن نورانيتى را براى دل درخواست مى كند كه گويى عين دل شده است تا دل را به نور خداوند درخشان گرداند.
پس تمام جمله تكرار نوينى است از جملۀ پيشين كه در آن لقاء و فناء درخواست شده بود.
البته اين را هم در نظر بداريم كه نسبت به جملۀ پيشين تأكيدش، دقتش، و لطافتش بيشتر است.
خَرق همان «شكاف خوردگى» است.
گفته مى شود: «خَرَقَ الثَّوبُ؛ يعنى لباس جر خورد و شكاف برداشت».
«حُجُب» جمع «حجاب» است به معناى «پرده» و «پوشش» و «حجبِ نور» اسماء و صفات هستند، و در حديث است كه حجاب خداوند تعالى عبارت است از «نور»، و او در پس پرده هاى انوار عزت، قدس، عظمت، كبريا، جمال و جلال از ديد آفريدگان پنهان
1) . يونس، آيه 5.
است، و خود اين حجاب ها عقل ها را حيران مى كنند و نور ديدگان دل را مى برند تا چه رسد به خود او كه پرده نشين است.
و گفتيم كه كلام تشريعى و تكوينى اش با هزاران حجاب فرود آمده است، وگرنه خود «باء بسم الله» لوح و قلم را يكسره ذوب مى كرد.
و چنين رسيده است كه: ذره اى از نور ولايت به كوه تجلى كرد، كوه را از هم پاشيد و موسى بى هوش افتاد.
و معلوم است كه تجلى همين ذره هم از نور ولايت در پس پرده هايى صورت گرفته است.
و «معدن» مركز هر چيز است كه در اين جا منظور ذات مقدس حق تعالى است كه مستجمع جميع صفات جمال و جلال است.
و «تعليق» بر كسى درآويختن و «دست بردامان كسى شدن» است. به طور مثال «زن معلقه» به زنى مى گويند كه نه شوهر داشته باشد و نه بيوه باشد. قرآن مى فرمايد:
(وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ اَلنِّسٰاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاٰ تَمِيلُوا كُلَّ اَلْمَيْلِ فَتَذَرُوهٰا كَالْمُعَلَّقَةِ)؛(1)شما هرگز نمى توانيد (از نظر محبت قلبى) در ميان زنان، عدالت برقرار كنيد، هر چند كوشش نماييد! ولى تمايل خود را به كلى متوجه يك طرف نسازيد كه ديگرى را بصورت زنى كه شوهرش را از دست داده درآوريد.
بنابراين معلقه به كسى گفته مى شود كه مستقل نيست، و در فارسى چنين كسى را سرگردان مى گويند.
1) . نساء، آيه 129.
خلاصه، منظور از ذكر اين لفظ در اين جا «پيوند و وابستگى كامل» است از آن جهت كه بنده را اراده اى مستقل نيست.
هم چنان كه وقتى چيزى از جايى - مثلاً سقف - آويزان باشد، حركات و سكناتش وابسته به همان سقف است، و جز اراده و حركت و سكون او، اراده و حركت و سكون مستقلى براى خود ندارد.
كلمه «عز» به معناى: قدرت، غلبه، و ناياب شدن است. و قدس اسم مصدر است تقدس و طهارت كه به معناى پاكى است و اضافۀ عز به قدس، و اضافۀ «قدس» به «خداوند» افاده اختصاص مى كند.
بنابراين از اين لفظ، ذات مقدس خداوند منظور نظر است.
«نداء» همان طور كه در گذشته گفتيم «صداى بلند» را گويند كه بيشتر اوقات به «صداى بلندى كه در آن استغاثه باشد» اطلاق مى شود.
«ملاحظه» به معناى «از گوشۀ چشم نظركردن» است، و لازمۀ اين نظر مهربانى، دل سوزى و عنايت است؛ به همين جهت گفته شده از جمله معانى ملاحظه، مراعات است.
و منظور از ذكر اين لفظ در اين دعا: نظر محبت، عنايت، مهربانى خداوندى، بوده است.
«صعق» به معناى «مرگ» و «بى هوش افتادن» است كه در قرآن هر دو معنى استفاده شده است.
معناى مرگش در اين آيه است:
(وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ)؛(1)و در «صور» دميده مى شود، پس همه كسانى كه در آسمان ها و زمينند مى ميرند، مگر كسانى كه خدا بخواهد.
1) . زمر، آيه 68.
و معناى بى هوش افتادنش در اين آيه:
(وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ)؛(1)و هنگامى كه موسى به ميعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببينم!» گفت: «هرگز مرا نخواهى ديد! ولى به كوه بنگر، اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى ديد!» اما هنگامى كه پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن را همسان خاك قرار داد؛ و موسى مدهوش به زمين افتاد. چون به هوش آمد، عرض كرد: «خداوندا! منزهى تو (از اين كه با چشم تو را ببينم)! من به سوى تو بازگشتم! و من نخستين مؤمنانم!».
تفسير آن در ادامه مباحث بيان خواهد شد.
هم چنين «صعق» را در دو معناى ديگر استعمال كرده اند:
اول: خوف در دل انداختن و هيبت كه «صاعقه» از همين معنا نام گرفته است.
دوم: به معناى «شدت محبت» و «عاطفه» مى باشد. اما «صعق» در دعا به معناى دوم درست است نه به معناى اول؛ چرا كه اگر خداوند گوشۀ چشمى به بنده اش بكند، بنده را برق عشق مى گيرد و از عشق بى هوش مى شود، و عشق جان او را مى گيرد؛ از اين رو معناى اين جملات درخواست لقاء فنا مى باشد كه تكرارهاى پى در پى، التماس هاى پى در پى و اظهار محبت هاى پى در پى است، ولى اين جملات لطيف تر، دقيق تر،
1) . اعراف، آيه 143.
ظريف تر، روشن گرتر، با شكوه تر و زيباتر از جملۀ دوم است؛ چنان كه جملۀ دوم هم لطيف تر و دقيق تر از اولى بود.
خلاصه امام عليه السلام درخواست اجابت خدا را دارد تا گوشۀ چشمى به او بيندازد و به او رو كند كه او در اثر اين نظر و توجه، صاعقه زده مى شود، يعنى بى هوش مى افتد و مى ميرد؛ بنابراين مثل بى هوش و مرده او را، جز به خداى تعالى نظر نيست؛ پس وجودى براى خود قائل نيست. به جز ربطش به خدا، به همين جهت با پروردگارش راز و نياز مى گويد و با او سخن مى سرايد.
و «مناجات» به «زمزمه» گفته مى شود، خداوند مى فرمايد:
(فَلَمَّا اِسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا)؛(1)هنگامى كه (برادران) از او مأيوس شدند، به كنارى رفتند و با هم به نجوا پرداختند.
پس كلمه «سر» در گفتار امام عليه السلام كه فرموده اند «فَنَاجَيتَهُ سِرّاً» براى تأكيد آمده است و اشاره به اين است كه اين مناجات، زمزمه اى عاشقانه و رمزى است بين عاشق و معشوق، پس كسى به جز دل داده و دل دار آن را ملتفت و متوجه نمى شود و منظور از اين گفتار حضرت كه «عَمِلَ لَك جَهْراً» اين است كه او هم در بين مردم است ولى مردم را به هيچ مى انگارد، چنان كه در قرآن مى فرمايد:
(فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ * رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)؛(2)(اين چراغ پرفروغ) در خانه هايى قرار
دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاى آن را بالا برند (تا از دستبرد شياطين و هوسبازان در امان باشد)؛ خانه هايى كه نام خدا در آن ها برده مى شود، و صبح و شام در آن ها تسبيح او مى گويند * مردانى كه نه تجارت و نه معامله اى آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند.
«قنوط» و «يأس» به يك معنا هستند، يعنى اميد بريدن با يان تفاوت كه مرتبۀ قنوط شديدتر از يأس است؛ به همين دليل «يأس» در قرآن به «قنوط» وصف شده است، اين آيه را ببينيد:
(لاٰ يَسْأَمُ اَلْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ اَلْخَيْرِ وَ إِنْ مَسَّهُ اَلشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوطٌ)؛(1)انسان هرگز از تقاضاى نيكى (و نعمت) خسته نمى شود؛ و هرگاه شر و بدى به او رسد، بسيار مأيوس و نوميد مى گردد.
و اضافۀ «قنوط» به «إياس» در اين جا اضافۀ موصوف به صفت است كه اين خود، يكى از موارد بلاغت است.
اين جملات در دعا مثل ماه است در بين ستارگان، ماه تابانى كه از شجرۀ مباركه نور مى گيرد، چنان كه اصل دعا در بين ساير دعاها هم چون ستارۀ درخشانى است در ميان ساير ستارگان، هم چنين اصل دعا داراى حلاوت، دقت و طراوت است، نيز اين جملات از
1) . فصلت، آيه 49.
دعا، حلاوت و طراوت ويژه اى دارند كه به نظر اهل دعا از وديعه هاى ائمه عليهم السلام به شمار مى رود.
لازم به تذكر است كه اين جملات، صعب و مستصعبى هستند كه جز اهلش - چه از نظر استعداد، چه از نظر توفيق، و چه از نظر علم - كسى را ياراى تحمل آن نيست.
برادر من!
تو اگر اهل اين كلمات هم باشى، اما اين را بدان كه من و تو، و امثال ما، غير از لفظ دعا و معنايى كه از آن مى فهميم چيز بيشترى در اين معامله نصيبمان نمى شود. ولى رسيدن به مطلوب، و چشيدن از اين مقامات در كنار محبوب، مطلب ديگرى است كه نياز به مشقات شديدى دارد، توفيقات ربانى مى خواهد و تا حال به كى داده نشده و پس از اين هم به كسى داده نخواهد شد، مگر آن كه اوحدى و مخلص باشد؛ چرا كه در رسيدن به اين مقصود به ناچار بايد از راهى بلكه راه هايى بارك تر از مو، تيزتر از آتش، و برنده تر از شمشير گذر كرد.
و خلاصه اين كه در اين دعا بعد از اين كه امام عليه السلام دعا مى كند و لقاء و فناء در اسماء و صفات را «از طريق محبت» مى خواهد، بار ديگر دعا مى كند و لقاء و فناء «از طريق انقطاع الى الله» را از او درخواست مى نمايد كه در بين علماى اعلام راه مشهورى است.
و حركت در اين راه، و سير در اين طريق:
اول: محتاج يقظه و توبۀ حقيقى است كه اين دو كار به منزلۀ ره توشه و وسيلۀ حركت است.
به طور خلاصه منظور از «يقظه» عبارت است از ايمان و عمل صالح به ويژه اهميت دادن به مستحبات، راز و نياز با خدا، خواندن قرآن و تطهير دائمى، هم از پليدى ظاهرى و هم از پليدى باطنى.
دوم: ياد زياد از خدا و كنارگذاشتن عادت هاى نفسانى همراه با توكل بر خدا.
سوم: اجتناب از محرمات، مكروهات و مشتبهات، و حتى پرهيز از غرق شدن و غوطه خوردن در مباهات و تداوم به آن ها و مراقبت دائمى(1)و توبه فورى از امورى كه انسان را به زمين مى زند.
چهارم: شناخت و توجه به اين كه هر چند راه صعب العبور است، ولى به هر حال انسان براى همين آفريده شده است و هدف از خلقت جز رسيدن او به سر منزل مقصود چيزى نيست.
پنجم: يقين به اين كه راه سپردن در اين طريق جز به عنايت الهى صورت نمى گيرد. چنان كه خداوند مى فرمايد:
(وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ)؛(2)و اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود، هرگز احدى از شما پاك نمى شد؛ ولى خداوند هركه را بخواهد تزكيه مى كند.
پس از طى اين مراحل خداوند متعال در آيات فراوانى وعده داده است كه در هر حال ياور او خواهد بود.
(وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ)؛(1)و آن ها كه در راه ما (با خلوص نيت) جهاد كنند، قطعاً به راه هاى خود، هدايتشان خواهيم كرد؛ و خداوند با نيكوكاران است.
اول: تخليه
پس از «يقظه» و «توبه» وارد اين منزل مى شود كه در واقع گردنه خطرناكى است و عبور از آن مشكل خواهد بود. هم چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:
(فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ * وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا اَلْعَقَبَةُ * فَكُّ رَقَبَةٍ)؛(2)ولى او از آن گردنه مهم نگذشت * و تو نمى دانى آن گردنه چيست * آزادكردن برده اى.
و بايد دانست كه سوزاندن رگه هاى پستى و پليدى در دل و كندن آن ها از پيكرۀ قلب، كارى است بسيار دشوار.
از علامۀ بحرالعلوم نقل شده است كه او پس از آن كه مدت بيست و پنج سال را به علم و عمل و رياضت دينى به ويژه خلوص سپرى كرد، روزى با خوشحالى گفت: «حالا ديگر مى توانم بگويم كه رگ ريا از دلم كنده شد».
و شكى نيست كه چنين ادعاهايى فقط از امثال او پذيرفته مى شود.
دوم: تحليه
به معناى آراستن دل به فضائل و رسوخ دادن آن ها در نفس به طورى كه در قلب ريشه بدوانند همان طور كه رگه هاى درخت در زمين ريشه مى دواند. اين هم مشكل است، ولى سالك هم چنان كه به آرايش ظاهرى اش مى پردازد ناگزير است كه در فكر آرايش قلبش هم باشد و به آن رنگ فضيلت ها را بزند. اين كار هم جز براى تعداد انگشت شمارى از مردم ميسر نيست.
سوم: تجليه
به معناى حكومت خدا بر دل، يعنى ورود صاحب خانه در خانه و بيرون راندن اغيار از آن جا. خداوند تعالى مى فرمايد:
(اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ)؛(1)خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند؛ آن ها را از ظلمت ها، به سوى نور بيرون مى برد. (اما) كسانى كه كافر شدند، اولياى آن ها طاغوت ها هستند؛ كه آن ها را از نور، به سوى ظلمت ها بيرون مى برند؛ آن ها اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند.
و رهايى از شرك (دو و چندگانه پرستى) و ولايت خدا بر دل هم اگر چه كارى است بس دشوار، ولى پس از پيمودن راه و شت سر گذاشتن منازل اول و دوم، كار براى ره سپردن سالك در منزل سوم آسان مى شود. و در اين منزل سالك ناگزير است كه به توحيد ذاتى، صفاتى، افعالى، و توحيد در عبادت برسد. و قرآن دلالت دارد بر اين كه
1) . بقره، آيه 257.
بيشتر مردم به اين مراتب دست رسى پيدا نمى كنند. هم چنان كه خداى متعال مى فرمايد:
(وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ)؛(1)و بيشتر آن ها كه مدعى ايمان به خدا هستند، مشركند.
چهارم: لقاء و فناء
اين منزل خود مراحلى دارد، و بين هر مرحله از آن، تا مرحلۀ بعدى فاصلۀ زيادى است، و سير و سلوك از مرحله اى به مرحلۀ بعد، به قدرى مشكل است كه جز به عنايت خداوندى ممكن و ميسر نمى شود.
اول: توحيد افعالى
مرحله دشوارى كه پيش از ورود در آن منزل به سختى به دست مى آيد. خداوند تعالى مى فرمايد:
(فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)؛(2)پس هر كه به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد كارى شايسته انجام دهد، و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك نكند.
دوم: توحيد صفاتى
منظور آن است كه سالك به واسطه او ببيند، به واسطه او بشنود، به واسطه او حمله كند، به واسطۀ او بداند، به واسطه او درك كند و....
در روايت معتبرى از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمده است كه خداوند تعالى مى فرمايد:
«ما تَقَرَّبَ اِلَي عَبْدٌ بِشَيءٍ مِمّا افْتَرَضْتُ عَلَيهِ وَ اِنَّهُ لَيتَقَرَّبُ اِلي بِالنّافِلَةِ حَتَّي اُحِبَّهُ فَإذا اَحْبَبْتُهُ كنْتُ سَمْعُهُ الَّذِي يسْمَعُ بِهِ؛ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يبْصِرُ بِهِ؛ وَ لِسانَهُ الَّذِي ينْطِقُ بِهِ؛ وَ يدُهُ الَّذِي يبْطِشُ بِهَا؛ اِنْ دَعَانِي اَجَبْتُهُ وَ اِنْ سَألَنِي اَعْطَيتُهُ؛(1)بنده ام به من نزديك نمى شود مگر به واسطه واجباتى كه بر عهدۀ اوست، و سپس با مستحبات به من نزديك تر مى شود تا جايى كه او را دوست مى دارم، و چون دوستش داشتم: گوش او مى شوم كه با آن مى شنود؛ چشم او مى شوم كه با آن مى بيند؛ زبان او مى شوم كه با آن سخن مى گويد؛ دوست او مى شوم كه با آن ها حمله مى كند؛ اگر مرا صدا بزند جوابش را مى دهم؛ و اگر از من چيزى بخواهد با او مى دهم».
سوم: توحيد در اسماء و صفات
منظور آن است كه جز براى خداوند متعال اسم و صفتى نبيند و چنين ببيند كه زنده فقط اوست، قيوم فقط اوست، عليم فقط اوست، قدير فقط اوست. اين مرحلۀ لقاء و فناء در عالم اسماء و صفات است.
و همين مرتبه است كه امام عليه السلام با ذكر جملۀ «وَ هِمَّتِي فِي رَوحِ نَجَاحِ اَسْمَائِك وَ مَحَلِّ قُدْسِك» در دعا آن را از خداوند خواسته است.
چهارم: توحيد ذاتى
البته نه به معنايى كه پيش از اين گفته شد، بلكه به اين معنا كه درك بكند «در خانه كسى نيست به جز صاحب خانه». و در هستى هيچ نيست جز او، و اسم و صفتى وجود
1) . كافى، ج 2، ص 352، باب من آذى المسلمين و احتقرهم، ح 7؛ وسائل الشيعة، ج 4، ص 72، ح 4544.
ندارد بلكه همه عين ذات او هستند، و حقيقتى جز او وجود ندارد، و چيزى جز او ثابت و پايدار نيست، و همه چيز از بين رفتنى است جز روى او؛ از اين رو در قرآن مى فرمايد:
(- كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ)؛(1)همه چيز جز ذات (پاك) او فانى مى شود.
(- وَ يَبْقىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو اَلْجَلاٰلِ وَ اَلْإِكْرٰامِ)؛(2)و تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند.
و چه خوب گفته است حاجى در منظومه كه:
اَلْكلُّ عِبَارَةٌ وَ اَنْتَ الْمَعْنَى *** يا مَن هُوَ لِلْقُلُوبِ مِغْنَاطِيسٌ(3)
عالم همه لفظند و عبارت، و تو معنايى *** اى آن كه تو جذاب همه دل هايى
كه در اين صورت قيوميت حق و فناى هر چيز در او را درك مى كند، و جز خدا هيچ نمى بيند و هيچ نمى شناسد، و معناى اين قبيل آيات را مى فهمد و ادراك مى كند، كه خدا مى فرمايد:
(- سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ)؛(4)به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آن ها نشان مى دهيم تا براى آنان آشكار گردد كه او حق است.
(- اَللّٰهُ نُورُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ)؛(5)خداوند نور آسمان ها و زمين است.
و ديدن خدا و ادراك او، به اين معناست در اين حالت مى تواند بگويد:
«لَمْ اَعْبُدْ رَبّاً لَمْ اَرَهُ؛ پروردگارى را كه نبينم عبادت نمى كنم»
نيز بگويد:
«عَمِيتْ عَينٌ لاتَرَاك؛ كور باد چشمى كه تو را نبيند».
هم چنين بگويد:
«مَا رَاَيتُ شَيئاً اِلا وَ رَاَيتَ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ؛ چيزى نديدم مگر آن كه پس و پيش و با او خدا را ديدم».
و اين يكى از معناهاى سخن خداست كه مى فرمايد:
(- وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)؛(1)(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
(- وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ اَلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اَللّٰهِ)؛(2)و هر كس بعنوان مهاجرت به سوى خدا و پيامبر او، از خانه خود بيرون رود، سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر خداست.
كلمه «صَعق» در اين فراز از دعا عبارت از همين حالت است كه امام عليه السلام فرموده اند:
«الَهِي وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ لاحَظْتَهُ، فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَنَاجَيْتَهُ سِرّا وَ عَمِلَ لَكَ جَهْرا»
چرا كه او خدا را مى بيند، و رو به خدا مى كند، و كلام خدا و راز و نياز او را مى شنود، چنان كه بعضى از خواص هم در آخرت اين چنين خواهند بود. خداوند تعالى مى فرمايد:
(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ * إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ)؛(1)(آرى) در آن روز صورت هايى شاداب و مسرور است * و به پروردگارش مى نگرد.
هم چنان كه در روايت معراجيه وارد شده است:
خداوند تعالى به بعضى خواص بارها و بارها نظر مى افكند و با آن ها سخن مى گويد و خورد و خوراك آن ها همين تكلم خدا با ايشان است.(2)
و در قرآن بارها لفظ «لقاء و فناى در ذات» هم از مراتب فراوانى برخوردار است، كه بعضى از آن مراتب در يك لحظه و يك جذبه به دست مى آيد و بعضى شان هميشگى و مستمر است.
و مرتبه دائمى آن صرف «لقاء و فناء»، «ملاحظه»، «جذبه» و «مكالمه» است. و از جمله: سير در ذات خدا و بازگشت از فنا به عالم تكثرات است در اسماء و صفات، و اين مرتبه پيش عرفاء «استقرار و ثبوت بعد از فنا» نام دارد.
اين ها مراتبى است كه انسان مى تواند به آن ها دست رسى پيدا كند و برسد، هر چند كه هر كدام از اين مراتب هم (نسبت به اشخاص و...) خود به چندين مرتبه تقسيم مى شوند، ولى انبياء و اوصياء و انسان هاى نابغه اى كه در اين ميدان تاخته اند - و نيز فرشتگان - را قرب ديگرى است كه ممكن نيست انسان عادى به آن قرب برسد، چرا كه
آن ها گزيدگان، منتخبين و نخبه ها هستند، و آن ها هم در اين ميدان با هم در مقام و مرتبه متفاوت اند، از اين روست كه خداوند تعالى مى فرمايد:
(- وَ لَقَدْ فَضَّلْنٰا بَعْضَ اَلنَّبِيِّينَ عَلىٰ بَعْضٍ وَ آتَيْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً)؛(1)و (اگر تو را بر ديگران برترى داديم، به خاطر شايستگى توست،) ما بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم؛ و به داوود، زبور بخشيديم.
(- تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اَللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ وَ آتَيْنٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ)؛(2)بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم؛ برخى از آن ها، خدا با او سخن مى گفت؛ و بعضى را درجاتى برتر داد؛ و به عيسى بن مريم، نشانه هاى روشن داديم؛ و او را با «روح القدس» تأييد نموديم.
پس همه شان در دريافت وحى - كه عبارت است از: لقاء و فنائى كه، جز بركسى كه خدا او را براى خود انتخاب كند، ميسر نيست - مشتركند و اين لقاء و فنا ويژۀ آنان است، و دست هيچ كس ديگرى جز آن ها به آن نمى رسد، ولى همان ها هم در اين لقاء و چگونگى آن، با هم اختلاف دارند به اين صورت كه:
به بعضى از آن ها در خواب و برخى با واسطه، عده اى نيز با سخن گفتن خدا با آنها، و گروهى هم از پس پرده وحى مى شد. چنان كه در قرآن كريم مى فرمايد:
(وَ مٰا كٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ وَحْياً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ
بِإِذْنِهِ)؛(1)و شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن گويد، مگر از راه وحى يا از پشت حجاب، يا رسولى مى فرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحى مى كند.
اين آيه در مقام بيان تلقى وحى است، پس اين كه مى گويد: «اَنْ يكلِّمَهُ الله» به معناى آن است كه: «خدا به او وحى كند» چرا كه اگر منظور از كلام الهى در اين جا، به غير از وحى باشد استبعادى ندارد؛ زيرا خداوند تعالى با فرستادن پيامبران، با بندگانش سخن گفته است؛ از اين رو گفته مى شود: قرآن كلام خداست.
گاهى چگونگى القاى وحى به جايى مى رسد كه دركش ممكن نيست، و خداوند تعالى مى فرمايد:
(ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ * فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ * مٰا كَذَبَ اَلْفُؤٰادُ مٰا رَأىٰ * أَ فَتُمٰارُونَهُ عَلىٰ مٰا يَرىٰ * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىٰ * عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهىٰ * عِنْدَهٰا جَنَّةُ اَلْمَأْوىٰ * إِذْ يَغْشَى اَلسِّدْرَةَ مٰا يَغْشىٰ * مٰا زٰاغَ اَلْبَصَرُ وَ مٰا طَغىٰ * لَقَدْ رَأىٰ مِنْ آيٰاتِ رَبِّهِ اَلْكُبْرىٰ)؛(2)سپس نزديك تر و نزديك تر شد * تا آن كه فاصله او (با پيامبر) به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود * در اين جا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود * قلب (پاك او) در آنچه ديد هرگز دروغ نگفت * آيا با او درباره آنچه (با چشم خود) ديده
مجادله مى كنيد؟ * و بار ديگر نيز او را مشاهده كرد * نزد «سدرة المنتهى» * كه «جنت المأوى» در آن جاست * در آن هنگام كه چيزى [= نور خيره كننده اى] سدرة المنتهى را پوشانده بود * چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان نكرد (آنچه ديد واقعيت بود) * او پاره اى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را ديد.
ظاهر آن است كه قوس به دو شقۀ كمان گفته مى شود؛ پس معناى آيه اين طور مى شود كه حضرتش به اندازۀ دو شقۀ كمان نزديك شد و وقتى كه قياس «اَدْنَى» را با الفاظ آيات - «درخت سدرى كه در كنار آن بهشتى از بهشت هاى خدا بود، و آن را چيزى فرو پوشيده بود كه گويى فرو پوشيده نبود» - در نظر بگيريم آيه از مبهمات قرآن مى شود كه اهل بيت عليهم السلام آن را به طور كامل تبيين نفرموده اند.
البته حق هم همين است كه چنين آياتى در بوتۀ اجمال و ابهام بماند، و از رمزهاى بين بنده و مولا باشد.
مرجع ضمير «ه» در كلمه «رَآه» در هر دو جا به خداوند مى باشد.
در تفسير قمى هم آمده است كه ابوعبدالله (امام صادق) عليه السلام فرمودند:
«اِنَّ النَّبِي اَقْرَبُ الْخَلْقِ اِلَي الله تَعَالي...؛(1)پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم نزديك ترين آفريدگان به خداوند متعال است، و در شب معراج وقتى كه به آسمان برين عروج كرد جبرئيل به او گفت: اى محمد! پيش برو كه در وادى يى قدم گذاشته اى كه هيچ فرشتۀ مقرب و هيچ پيامبر مرسلى پيش از تو در آن قدم نگذاشته بود».
1) . تفسير قمى، ج 1، ص 247.
و نيز در همان تفسير است كه منظور از وحى در كلام خداوند كه مى فرمايد: «فَاَوحَي اِلَي عَبْدِهِ مَا اَوحَي» وحى شفاهى و روبروست.(1)
و در توحيد از ابوالحسن عليه السلام، در جواب كسى كه پرسيد: آيا رسول خدا پروردگارش را ديد؟ آمده است كه: «آرى، به قلبش ديد، مگر كلام خداوند عزوجل به گوشت نخورده است: مَا كذَّبَ الْفُوَادَ مَا رَءاي».(2)
هم چنين تفسير قمى به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است:
چون حضرتش به سدره المنتهى رسيد، جبرائيل از او عقب ماند و رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به او گفت: مرا در چنين جايى رها مى كنى و تنها مى گذارى؟
جبرئيل گفت: پيش رويت را نگاه كن! به خدا قسم به جايى رسيده اى كه هيچ يك از آفريدگان خدا پيش از تو به آن جا نرسيده بودند.
رسول خدا فرمود: آن جا نور پروردگارم را ديدم، و بين من و او «سُبْحه» حائل شد.
راوى مى گويد:
پرسيدم فدايت شوم سبحه چيست؟
امام عليه السلام در حالى كه با رويش به زمين اشاره مى كرد و با دستش به آسمان، مى گفت: «جلال پروردگارم! جلال پروردگارم!».(1)
اين خلاصۀ مطلب بود و همين جا سخن بس است و يك اشاره تو را كافى.
مطلبى كه تذكر آن در اين جا لازم است، تفسير آياتى است كه دربارۀ قصۀ بى هوشى موسى و خطاب خداوند تعالى به او رسيده است كه فرمود: «لَنْ تَرَانِي يا مُوسَي!» چرا كه ظاهر اين آيات با كل بحث منافات دارد.
خداوند فرموده است:
(وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسىٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي فَلَمّٰا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسىٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ)؛(2)و هنگامى كه موسى به ميعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببينم!» گفت: «هرگز مرا نخواهى ديد! ولى به كوه بنگر، اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى ديد!» اما هنگامى كه پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن را همسان خاك قرار داد؛ و موسى مدهوش به زمين افتاد. چون به هوش آمد، عرض كرد: «خداوندا! منزهى تو (از اين كه با چشم تو را ببينم)! من به سوى تو بازگشتم! و من نخستين مؤمنانم!».
در اين كه موسى عليه السلام از جانب خودش نمى خواسته خدا را با چشم ببيند، جاى بحثى نيست؛ زيرا كه او از پيامبران اولوالعزم و مقربان درگاه الهى بود، و منزلت او اجل از اين است كه چنين درخواستى داشته باشد، پس به ناچار بايد بپذيريم كه او از طرف قومش مى خواسته خدا را با چشم ببيند، چنان كه در بعضى از روايات همين معنا آمده است و بعضى از مفسرين هم آن را پذيرفته اند و ممكن است سخن خداوند - كه فرموده است:
(وَ إِذْ قُلْتُمْ يٰا مُوسىٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى نَرَى اَللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ اَلصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ)؛(1)و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه گفتيد: «اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد؛ مگر اين كه خدا را آشكارا (با چشم خود) ببينيم!» پس صاعقه شما را گرفت؛ در حالى كه تماشا مى كرديد. تأييد بر همين مطلب باشد.
يا آن كه بگوييم او مرحلۀ لقاء در وحى را مى خواسته است، چنان كه پيش از اين گفته شد، پيامبران در لقاء وحى داراى مراحل مختلفى هستند كه به اين آيه استشهاد كرديم:
(وَ لَقَدْ فَضَّلْنٰا بَعْضَ اَلنَّبِيِّينَ عَلىٰ بَعْضٍ)؛(2)و (اگر تو را بر ديگران برترى داديم، به خاطر شايستگى توست،) ما بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر برترى داديم.
بنابراين خداوند تعالى او را با دليل و برهان رد كرد. و بعيد است كه اين سخن، گزافه و ناحق باشد. و شگفت آن كه حضرت استاد - علامه طباطبايى - در الميزان آيات را
چنين تفسير نموده اند كه موسى عليه السلام از خداوند درخواست لقاء داشت در حالى كه لقاء جز در قيامت ممكن نيست!(1)
پس درخواست موسى را با جملۀ «لَنْ تَرَانِى» رد كرد. پيش از ايشان هم صاحب تفسير المنار چنين سخنى گفته بود، گر چه از او عجب نبود.
تعجب ما از اين است كه حضرت استاد - علامۀ طباطبايى - كه با ادعيه اى كه پر از امكان لقاء در دنيا براى بنده هاى صالحش مى باشد، پرورش يافته و بزرگ شده و رشد كرده اند، چطور چنين حرفى را بر زبان رانده و از قلمش مى تراود!
علاوه بر اين كه سخنش دراين باره با مطالبش در الميزان، منافات دارد، چرا كه خود ايشان رحمه الله درباره كلام خداوند تعالى:
(وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ)؛(2)و اين چنين، ملكوت آسمان ها و زمين (و حكومت مطلقه خداوند بر آن ها) را به ابراهيم نشان داديم. گفته اند: «منظور از آن رؤيت باطن اشياء است».(3)
در ذيل آيه: (ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى * فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ)؛(4)سپس نزديك تر و نزديك تر شد * تا آن كه فاصله او (با پيامبر) به اندازه فاصله دو كمان يا كمتر بود. نيز رؤيت را لقائى تفسير نموده كه اين تفسير ظاهر آن دو آيه است و با سخن خداوند كه فرموده است «لَنْ
تَرَانِى» منافات دارد، زيرا كه لن به معناى هرگز در جمله مى آيد، پس اگر ديدارش در قيامت محال نباشد، ديگر لفظ «هرگز» براى چه در اين جا آمده است؟
علاوه بر اين، وقتى كه تجلى بر كوه ممكن باشد، خود اين مطلب دلالت بر اين مى كند كه تجلى خدا محال نيست، پس اگر متجلى اقتضاى آن را داشته باشد ديدار ميسر مى گردد، و اگر متجلى اقتضاى آن را نداشته باشد، مثل كوه از هم مى پاشد و كوه بودن آن از بين مى رود و موعدش سر مى رسد، و بالاخره نيست و نابود مى گردد.
پيش از اين گفته شد كه خداوند تعالى در اسم اعظم تكوينى اش تجلى كرده است و آن، اهلبيت عليهم السلام بودند كه در پس هزاران حجاب بركوه تجلى كردند و كوه آب شد، چنان كه قرآن هم اگر با اين حجاب ها بر كوه تجلى مى كرد، كوه ذوب مى شد.
چنان كه در كلام خداست:
(لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا اَلْقُرْآنَ عَلىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اَللّٰهِ)؛(1)اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم، مى ديدى كه در برابر آن خاشع مى شود و از خوف خدا مى شكافد.
كلمه تَصَدُّع در آيه به معناى «از هم پاشيدن» دلالت بر اين دارد.
1) . حشر، آيه 21.
إِلَهِي إِنْ كَانَتِ الْخَطَايَا قَدْ أَسْقَطَتْنِي لَدَيْكَ فَاصْفَحْ عَنِّي بِحُسْنِ تَوَكُّلِي عَلَيْكَ. إِلَهِي إِنْ حَطَّتْنِي الذُّنُوبُ مِنْ مَكَارِمِ لُطْفِكَ فَقَدْ نَبَّهَنِي الْيَقِينُ إِلَي كَرَمِ عَطْفِكَ. إِلَهِي إِنْ أَنَامَتْنِي الْغَفْلَةُ عَنِ الاسْتِعْدَادِ لِلِقَائِكَ فَقَدْ نَبَّهَتْنِي الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِ آلائِكَ. إِلَهِي إِنْ دَعَانِي إِلَي النَّارِ عَظِيمُ عِقَابِكَ فَقَدْ دَعَانِي إِلَي الْجَنَّةِ جَزِيلُ ثَوَابِكَ.
لفظ خطيئه: اسم مصدر از «خطا» - با كسره خاء - به معناى «گناه» و جمع آن «خطايا» ست. و اگر ريشه آن «خطا» با فتحه باشد به معناى: «ضد درست و عمل عمدى» است؛ از اين رو گفته مى شود، خاطى: «كسى است كه نه گناهى دارد و نه تقصيرى».
صفح: به معناى گذشت و روى گردانى است و فرقش با «عفو» اين است كه «عفو» درگذشتن از گناه است، ولى «صفح» روى گرداندن از گناه مى باشد به طورى كه گويى هيچ گناهى صورت نگرفته است.
خداوند مى فرمايد:
(وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ)؛(1)آن ها بايد عفو كنند و چشم بپوشند؛ آيا دوست نمى داريد خداوند شما را ببخشد؟
حط: فرود آمدن و ريزش است و در اين جا منظور از فرود آمدن و ريزشى است كه عنايت خدا و مكارم لطف او شامل حال داعى بشود.
مكارم: جمع مكرمه - به ضم ميم اول - اسم مصدر است از «كرامت» و آن عبارت است از «كار نيكو كردن» بنابراين «مَكارِمُ لُطْفِك» نظير كرايم اموال، به معناى «برگزيدۀ آن» است.
1) . نور، آيه 22.
تنبيه: به معناى بيدار كردن و در تشريف به كار مى رود و ظاهر كلام امام عليه السلام به اين صورت «فَقَدْ نَبَّهَتْنِي الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِ آلائِك» به معناى تشريف مى باشد، بدين معنا كه: «خدايا! آن قدر گناهان، مرا خوار كرده اند كه سزاوار دريافت لطف و عنايت تو نيستم، مگر آن كه توجه پنهانت از روى كرم مرا بزرگ بدارد و بالا ببرد تا توان اخذ فيض و لطف از تو را داشته باشم».
هم چنان كه تنبيه در كلام امام عليه السلام كه فرموده اند: «فَقَدْ نَبَّهْتَنِي الْمَعْرِفَةُ بِكرَمِ آلائِك» به معناى بيدار كردن مى باشد.
عطف: به معناى «رو كردن» و «توجه» است و اضافه شدن كرم به آن، از باب اضافۀ صفت به موصوف است. مثل «جرد قطيفه».
ثواب: «پاداشى است كه به واسطه عمل، به عامل بر مى گردد كه عقوبت را هم شامل مى شود».
تفاوت ثواب با عقوبت آن است كه در عرف بيشتر اوقات استعمال ثواب - چه از نظر لغوى و چه از نظر كتابت جز در موارد نادرى - هميشه براى خير به كار برده شده است نه براى شر؛ بنابراين عقوبت جزاى «شر» است و ثواب جزاى «خير».
جزيل: به معناى با عظمت است و بيشتر استعمال آن در خيرات است، از اين رو گفته مى شود: ثواب جزيل، صبر جزيل، كرم جزيل؛ ولى گفته نمى شود: عقاب جزيل، فزع جزيل، بُخل جزيل، بلكه در اين گونه موارد به جاى لفظ جزيل، كلمۀ عظيم به كار برده مى شود.(1)
1) . مثال از كتاب سيوطى است، در آن جا هست كه اين كلمه مى بايست «القطيفة الجرد» باشد ولى اضافه صفت به موصوف شده و گفته شده است جرد قطيفه، اين جا هم مى بايست «بآلاء كرمك» باشد ولى با اضافه صفت به موصوف شده است: بكرم آلائك.
اين جملات در مقام بيان آن است كه مولا بايد كريم باشد، توجه نمايد، گذشت كند، و امثال اين گونه الزام ها در دعاها بسيار است. و آن چيزى كه به ناچار بايد دانست، اين است كه: برهان فلسفى بر مبناى اشكال اربعه، جايش در فلسفه است و براى مهار كردن عقل اقامه مى گردد و آوردن اين گونه برهان ها در عرفان، قرار دادن چيزى است در غير جاى خود (يعنى خلاف عدل است).
و آن چه كه با عرفان تناسب دارد، آن است كه موافق ذوق باشد؛ پس مواردسازندۀ برهان در فلسفه با مواد تشكيل دهندۀ الزام در عرفان يكى نيست، بلكه هيچ ربطى به هم ندارند.
سخن به جايى است كه: «اين كار، كار عشق است مربوط فقه نيست».
پس حد وسط درالزام، جملۀ «عَبْدِى» است به معناى «بندۀ من» كه از جانب مولا اظهار مى شود و جملۀ «اِلَهِى» به معناى «پناه من» كه از جانب بنده به زبان مى آيد. و اجزاى تشكيل دهنده قضيه، دراين جا كلام امام عليه السلام است كه:
مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْمَولَي وَ اَنَا الْعَبْدُ وَ هَلْ يرْحَمُ الْعَبْدَ اِلّا الْمَوْلا مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْمالِك وَ اَنَا الْمَمْلُوك وَ هَل يرْحَمُ الْمَمْلُوك اِلّا الْمالِك مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْعَزِيزُ وَ اَنا الذَّلِيلُ وَ هَل يرْحَمُ الذَّلِيلَ اِلَّا الْعَزِيزُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْخالِقُ وَ اَنا الْمَخْلُوقُ وَ هَل يرْحَمُ الْمَخْلُوقَ اِلّا الْخالِقُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْعَظِيمُ وَ اَنَا الْحَقِيرُ وَ هَل يرْحَمُ الْحَقِيرَ اِلّا الْعَظِيمُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْقَوي وَ اَنا الضَّعِيفُ وَ هَل يرْحَمُ
الضَّعِيفَ اِلّا الْقَوِي مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْغَنِي وَ اَنا الْفَقِيرُ وَ هَل يرْحَمُ الْفَقِيرَ اِلّا الْغَنِي مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْمُعْطِي وَ اَنا السّائِلُ وَ هَل يرْحَمُ السّائِلَ اِلّا الْمُعْطِي مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الحَي وَ اَنَا الْمَيتُ وَ هَل يرْحَمُ الْمَيتَ اِلّا الْحَي مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْباقِي وَ اَنا الْفانِي وَ هَل يرْحَمُ الْفانِي اِلّا الْباقِي مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الدّائِمُ وَ اَنا الزّائِلُ وَ هَل يرْحَمُ الزّائِلَ اِلّا الدّائِمُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الرّازِقُ وَ اَنا الْمَرْزُوقُ وَ هَل يرحَمُ الْمَرْزُوقُ اِلّا الرّازِقُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْجَوادُ وَ اَنا الْبَخِيلُ وَ هَل يرْحَمُ الْبَخِيلَ اِلّا الْجَوادُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْمُعافِي وَ اَنا الْمُبْتَلَي وَ هَل يرْحَمُ الْمُبْتَلَي اِلّا الْمُعافِي مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْكبِيرُ وَ اَنا الصَّغِيرُ وَ هَل يرْحَمُ الصَّغِيرَ اِلّا الْكبِيرُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْهادِي وَ اَنا الضّالُّ وَ هُل يرْحَمُ الضّالَّ اِلّا الْهادِي مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الرَّحْمَنُ وَ اَنا الْمَرْحُومُ وَ هَل يرْحَمُ الْمَرْحُومَ اِلّا الرَّحْمَنُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ السُّلْطانُ وَ اَنا الْمُمْتَحِنُ وَ هَل يرْحَمُ الْمُمْتَحِنَ اِلّا السُّلْطانُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الدَّلِيلُ وَ اَنا الْمُتَحَيرُ وَ هَل يرْحَمُ الْمُتَحَيرَ اِلّا الدَّلِيلُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْغَفُورَ وَ اَنا الْمُذْنِبُ وَ هَل يرْحَمُ الْمُذْنِبَ اِلّا الْغَفُورُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْغالِبُ وُ اُنا الْمَغْلُوبُ وَ هَل يرْحَمُ الْمَغْلُوبَ اِلّا الْغالِبُ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الرَّبُّ وَ اَنا الْمَرْبُوبُ وَ هَل يرْحَمُ الْمَرْبُوبُ اِلّا الرَّبُّ مَولاي يا مَولاي اَنْتَ الْمُتَكبِّرُ وَ اَنا الْخاشِعُ وَ هَل يرْحَمُ
الْخاشِعَ اِلّا الْمُتَكبِّرُ مَولاي يا مَولاي ارْحَمْنِي بِرَحْمَتِك وَ ارْضَ عَنِّي بِجُودِك وَ كرَمِك وَ فَضْلِك يا ذَالْجُودِ وَ الْاِحْسانِ وَ الطَّوْلِ وَ الْاِمْتِنانِ بِرَحْمَتِك يا اَرْحَمَ الرّاحِمِينَ.(1)
و از اين قبيل جملات؛ از اين روست كه عرفا اين دليل عرفانى را محكم تر، خلاصه تر، سديدتر، لطيف تر و ظريف تر از همۀ برهان ها مى دانند.
بنابراين اسلحۀ بنده در دعاها - سپرش، سلاحش، سنانش - اين برهان است؛ يعنى:
دعاء سپر مؤمن است؛
دعاء سلاح مؤمن است؛
دعاء سنان مؤمن است.
از جمله دلايل و اسلحه ها كلام امام عليه السلام است در اين دعا كه:
«إِلَهِي إِنْ كَانَتِ الْخَطَايَا قَدْ أَسْقَطَتْنِي لَدَيْكَ فَاصْفَحْ عَنِّي بِحُسْنِ تَوَكُّلِي عَلَيْكَ».
ديگر، آن چه گذشته از سؤال از لقاء در ذات، در اين دعا پيدا است، اين است كه امام از سقوط به وسيلۀ غفلت و گناه بيمناك است، بنابراين از آن جا كه فرمود: «اِلَهِي اِنْ كانَت الْخَطَايا» تا آخر دعا، در مقام بيان درخواست هدايت است به معناى رسيدن به مطلوب و درخواست اين كه بر اين هدايت باقى بماند.
به عبارت ديگر امام عليه السلام از خداوند درخواست ماندن در مقام لقاء و فناء را مى كند و بيم دارد از اين كه مبادا غفلت و گناه، او را از آن مقام پايين بكشد.
1) . مناجات امام حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام.
و ديگر اين كه باقى بماند، اما هم چنان رهسپار و پيشتاز و همان جا كه رسيده، توقف نكند، بلكه در سيرش ترقى داشته باشد به قدرى كه حتى الامكان به حقيقت عرفان برسد.
چيزى كه به ناچار در اين مقام تذكر آن لازم است اين كه غفلت موجب سقوط مى شود، به همين دليل در قرآن شريف بارها خداوند تعالى امر به ذكر و تذكر دائمى، و نهى از غفلت را تكرار كرده است؛ از جمله آن آيات:
(- قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّٰى * وَ ذَكَرَ اِسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰى)؛(1)به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد)، رستگار شد * و (آن كه) نام پروردگارش را ياد كرد سپس نماز خواند.
(- فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ)؛(2)پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و (در برابر نعمت هايم) كفران نكنيد.
(- اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ)؛(3)همان ها كه خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن گاه كه بر پهلو خوابيده اند، ياد مى كنند؛ و در اسرار آفرينش آسمان ها و
زمين مى انديشند؛ (و مى گويند:) بار الها! اين ها را بيهوده نيافريده اى! منزهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار.
(- وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِيِّ وَ اَلْإِبْكٰارِ)؛(1)پروردگار خود را (به شكرانه اين نعمت بزرگ،) بسيار ياد كن! و به هنگام صبح و شام، او را تسبيح بگو.
(- وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً)؛(2)پروردگارت را در دل خود، از روى تضرع و خوف، آهسته و آرام، ياد كن.
(- وَ اُذْكُرِ اِسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً)؛(3)و نام پروردگارت را ياد كن و تنها به او دل ببند.
(- يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَيْرُ اَللّٰهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰى تُؤْفَكُونَ)؛(4)اى مردم! به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما؛ آيا آفريننده اى جز خدا هست كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟! هيچ معبودى جز او نيست؛ با اين حال چگونه به سوى باطل منحرف مى شويد؟
و امام صادق عليه السلام فرموده است:
«اِنَّ اللهَ تَعَالَي فَرَضَ الْفَرَائِضَ وَ رَضِي لَها حَدّاً وَ لكنْ فَرَضَ الذِّكرَ وَ لَمْ يرْضِ لَهُ حَدّاً.
وَ قالَ: (اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً)؛(1)خداوند تعالى واجبات را وضع كرد و بر آن حدى را پسنديد، ولى ذكر را فرض داشت و حد و مرزى بر آن نپسنديد. و فرمود: خدا را بسيار ياد كنيد و بامدادان و شامگاهان او را بى آلايش شمريد».
و نظير اين آيات در قرآن زياد است كه در آن ها راز غفلت نهى شده و اين كه غفلت موجب زيان است را يادآور شده، چنان كه مى فرمايد:
(- وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ كٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً)؛(2)و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن! همان ها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان افراطى است.
(- أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ)؛(3)آن ها هم چون چهارپايانند؛ بلكه گمراه تر! اينان همان غافلانند (چرا كه با داشتن همه گونه امكانات هدايت، باز هم گمراهند).
(- وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ آيٰاتِنٰا غٰافِلُونَ * أُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ)؛(4)و آن ها كه از آيات ما غافلند * (همه) آن ها جايگاهشان آتش است، به خاطر كارهايى كه انجام مى دادند.
(- وَ دَخَلَ اَلْمَدِينَةَ عَلىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهٰا فَوَجَدَ فِيهٰا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلاٰنِ هٰذٰا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هٰذٰا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغٰاثَهُ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى اَلَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسىٰ
فَقَضىٰ عَلَيْهِ قٰالَ هٰذٰا مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ)؛(1)او به هنگامى كه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد؛ ناگهان دو مرد را ديد كه به جنگ و نزاع مشغولند؛ يكى از پيروان او بود (و از بنى اسرائيل)، و ديگرى از دشمنانش، آن كه از پيروان او بود در برابر دشمنش از وى تقاضاى كمك نمود؛ موسى مشت محكمى بر سينه او زد و كار او را ساخت (و بر زمين افتاد و مرد)؛ موسى گفت: «اين (نزاع شما) از عمل شيطان بود، كه او دشمن و گمراه كننده آشكارى است».
(- يٰا وَيْلَنٰا قَدْ كُنّٰا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا بَلْ كُنّٰا ظٰالِمِينَ)؛(2)اى واى بر ما كه از اين (جريان) در غفلت بوديم؛ بلكه ما ستم كار بوديم.
پس از غفلت وسيلۀ ديگرى كه باعث سقوط مى شود - كه دراين فراز از دعا به آن اشاره شده - خطيئه است كه حتى اگر گناه كوچكى هم باشد، براى سقوط انسان - على الخصوص اگر سالك و عارف باشد - خيلى بزرگ است. خداوند تعالى نيز دراين باره در آيات متعدد مى فرمايد:
(- أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ * لاٰ يَزٰالُ بُنْيٰانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ)؛(3)آيا كسى كه شالوده آن را بر تقواى الهى و خشنودى او بنا كرده
بهتر است، يا كسى كه اساس آن را بر كنار پرتگاه سستى بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرومى ريزد؟ و خداوند گروه ستمگران را هدايت نمى كند * (اما) اين بنايى را كه آن ها ساختند، همواره به صورت يك وسيله شك و ترديد، در دل هايشان باقى مى ماند.
(- مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ كَرَمٰادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّيحُ فِي يَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ يَقْدِرُونَ مِمّٰا كَسَبُوا عَلىٰ شَيْءٍ ذٰلِكَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِيدُ)؛(1)اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند، هم چون خاكسترى است در برابر تندباد در يك روز طوفانى! آن ها توانايى ندارند كمترين چيزى از آنچه را انجام داده اند، به دست آورند؛ و اين همان گمراهى دور و دراز است.
(- يُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ مٰا يَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا يَشْعُرُونَ * فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ * وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ لاٰ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ قٰالُوا إِنَّمٰا نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْمُفْسِدُونَ وَ لٰكِنْ لاٰ يَشْعُرُونَ)؛(2)مى خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند؛ در حالى كه جز خودشان را فريب نمى دهند؛ (اما) نمى فهمند * در دل هاى آنان يك نوع بيمارى است؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده؛ و به خاطر دروغ هايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آن هاست * و هنگامى كه به آنان گفته شود: «در زمين فساد نكنيد» مى گويند: «ما فقط اصلاح كننده ايم» * آگاه باشيد! اين ها همان مفسدانند؛ ولى نمى فهمند.
(- أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ)؛(1)يا هم چون ظلماتى در يك درياى عميق و پهناور كه موج آن را پوشانده، و بر فراز آن موج ديگرى، و بر فراز آن ابرى تاريك است؛ ظلمت هايى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه هرگاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست.
(- حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ)؛(2)(برنامه و مناسك حج را انجام دهيد) در حالى كه همگى خالص براى خدا باشد! هيچ گونه همتايى براى او قائل نشويد! و هر كس همتايى براى خدا قرار دهد، گويى از آسمان سقوط كرده، و پرندگان (در وسط هوا) او را مى ربايند؛ و يا تندباد او را به جاى دور دستى پرتاب مى كند.
(- وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ)؛(3)و پيوسته بلاهاى كوبنده اى بر كافران به خاطر اعمالشان وارد مى شود، و يا به نزديكى خانه آن ها فرود مى آيد، تا وعده (نهايى) خدا فرا رسد؛ به يقين خداوند در وعد؛ خود تخلف نمى كند.
(- فَمَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمٰا يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اَللّٰهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ)؛(1)آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينه اش را براى (پذيرش) اسلام، گشاده مى سازد؛ و آن كس را كه به خاطر اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سينه اش را آن چنان تنگ مى كند كه گويا مى خواهد به آسمان بالا برود؛ اين گونه خداوند پليدى را بر افرادى كه ايمان نمى آورند قرار مى دهد.
(- فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ)؛(2)واى بر آنان كه قلب هايى سخت در برابر ذكر خدا دارند! آن ها در گمراهى آشكارى هستند.
و نظير اين آيات كه دلالت مى كند بر سقوط انسان به وسيلۀ گناه بسيار است و از آن بيشتر در روايات است، از جمله:
از ابى عبدالله (امام صادق) عليه السلام: «كانَ اَبِي يقُولُ مَا مِن شَيءٍ اَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِيئَةٍ، اِنَّ الْقَلْبَ لَيواقِعُ الْخَطِيئَةَ فَما تَزالُ بِهِ حَتَّي تُغْلِبَ عَلَيهِ فَيصَيرُ اَعْلاهُ اَسْفَلَهُ؛(3)پدرم مى گفت هيچ چيز بيشتر از گناه دل را فاسد نمى كند؛ دل با گناه رو به رو مى شود و از برابر آن كنار نمى رود تا آن كه بر آن چيره مى شود و زير و رويش مى كند».
هم چنين از ايشان روايت است: «اِنَّ الذُّنُوبَ يحْرِمُ الرِّزْقَ؛(1)گناهان جلوى روزى را مى گيرند».
و در جايى ديگر مى فرمايد:
«اِذَا اَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِي قَلْبِهِ نُكتَةٌ سَوْداءٌ فَاِنْ تابَ اِنْمَحَتْ وَ اِنْ زادَ زادَتْ حَتَّي تَغْلِبَ عَلَي قَلْبِهِ فَلا يفْلَحُ بَعْدُها اَبَداً؛(2)وقتى كه از كسى گناهى سر مى زند در دلش نقطۀ سياهى پديد مى آيد كه اگر توبه كند محو مى شود، و اگر گناهش زياد شود بر آن نقطه افزوده مى گردد تا آن كه همه جاى دل را فرا مى گيرد و مى پوشاند و پس از آن روى رستگارى را نمى بيند».
و نيز حضرتش مى فرمايد: «اِنَّ الَّرجُلَ يذْنِبُ الذَنْبَ فَيحْرَمُ صَلاةَ الْلَيل وَ اِنَّ الْعَمَلُ السَّيئْ اَسْرَعْ فِي صاحِبِهِ مِن السِّكينِ فِي الْلَحْمِ؛(3)كسى كه گناه مى كند از نماز شب محروم مى گردد و اثر عمل بد در صاحبش بيشتر از اثر چاقو در گوشت است».
إِلَهِي فَلَكَ أَسْأَلُ وَ إِلَيْكَ أَبْتَهِلُ وَ أَرْغَبُ وَ أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَنِي مِمَّنْ يُدِيمُ ذِكْرَكَ وَ لا يَنْقُضُ عَهْدَكَ وَ لا يَغْفُلُ عَنْ شُكْرِكَ وَ لا يَسْتَخِفُّ بِأَمْرِكَ. إِلَهِي وَ أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفاً وَ عَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفاً وَ مِنْكَ خَائِفا مُرَاقِباً يَا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِكْرَامِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ رَسُولِهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيما كَثِيرا.
سئوال، ابتهال، و رغبت: در دعا به يك معنايند با اين تفاوت كه - لااقل - در اين جا ابتهال شديدتر از سئوال و رغبت شديدتر از ابتهال است.
در ابتدا «فلك» براى انحصار است، چرا كه امام عليه السلام جز از او نمى خواهد، و جز به درگاه او عجز و لابه نمى نمايد و جز به او به كسى ديگر مايل نيست.
صلاة: به معناى دعاست و اين كه دعا يكى از معناهاى آن است، چنان كه از آن پيداست. به عبارت ديگر صلاة به تناسب به معناى دعا به كار برده شده، چنان كه در بعضى از موارد ديده شده است.
به كار بردن صلاة به معناى دعايى است كه در عرف قرآن و روايات شايع است. در قرآن است:
(خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِهٰا وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاٰتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ)؛(1)از اموال آن ها صدقه اى (به عنوان زكات) بگير، تا به وسيله آن، آن ها را پاك سازى و پرورش دهى! و (به هنگام گرفتن زكات،) به آن ها دعا كن؛ كه دعاى تو، مايه آرامش آن هاست.
1) . توبه، آيه 103.
و پيداست كه صلاة واجب در اسلام هم از اين معنا گرفته شده است، زيرا مشتمل بر ادعيه، اوراد و اذكار است، چنان كه بيشتر علما به اين مطلب اقرار كرده اند؛ اگر چه امروزه اين معنا از آن گرفته شده و معناى اصطلاحى به جاى آن نشسته است.
اما صلاة در امثال كلام الهى - (إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً)؛(1)خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملاً تسليم (فرمان او) باشيد - اگر چه در ظاهر از اين معنا گرفته شده است، ولى آن چه آشكارتر است، آن است كه از جمله مشهور بين مسلمانان - كه مى گويند: «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» - گرفته شده است. چنان كه منظور از كلام خداى تعالى در اين كه فرموده «وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» همان است كه در درودها و تحيت ها گفته مى شود: «سَلامٌ عَلَيكم» كه هر دو از اشعار اسلامى هستند. يكى از آن ها مختص اهل بيت عليهم السلام، و ديگرى مختص مسلمين كه به يك ديگر بگويند.
اما، معناى صلوات مسلمانان بر اهل بيت عليهم السلام درخواست رحمت الهى است، چنان كه معناى سلام بر آن ها يا بر ديگرى، درخواست سلامت از خداست.
1) . احزاب، آيه 56.
حال، آيا صلوات و سلام بر اهل بيت عليهم السلام صرف ارادت و شعار است و در حقيقت در نظر متكلم، معنايى غير از شعار ندارند و مثل اين كه بگويد: «زَيدٌ كثِيرُ الرِّمَاد» از باب كنايه است؟
و يا اين كه درخواست رحمت و سلامت براى آنهاست؟ چرا كه آن ها تام القابليه هستند و خداوند متعال تام الفاعليه؛ از اين رو تا ابد افاضه به ايشان ممكن است.
يا آن كه درخواست شفاعت از خداست به واسطۀ آنها؟ زيرا كه شفاعت در رديف ارتفاع درجه و افاضه براى آنان قرار مى گيرد.
يا آن كه درخواست رحمت و سلامت براى صلوات فرستنده و سلام كننده است نه بر صلوات شونده و سلام گيرنده؟ زيرا كه آن ها واسطه هاى فيض الهى هستند و افاضه به بندگان بلكه تمامى موجودات به وسيلۀ آن ها صورت مى گيرد.
اين موضوع چندين وجه دارد كه قوى ترين اش جمع بين همۀ اين علت هاست به هر قدرى كه ممكن باشد. بنابراين صلوات و سلام بر آنها: شعار و طلب افاضه براى آنها، شفاعت خواهى به واسطۀ آنان، طلب رحمت و سلامت براى صلوات فرستنده و سلام دهنده، و توسل به خداست(1)به وسيلۀ ايشان، و اين كار (صلوات و سلام) از لوازم و آداب دعاست.
1) . موردى كه اين حقير، پيش از اين تحقيق كرده و در بعضى از آثار ذكر كرده ام، اثرهايى است كه در زيارت جامعه كبيره براى صلوات آمده است به اين عبارت: و جعل صلواتنا عليكم و ما خصّلنا بِهِ من ولايتكم طيباً لخلقنا (مايه پاكى سرشت ما) و طهارة لانفسنا (مايه پاكى جان ما) و تزكيه لنا (پاك كننده ما) و كفّارة لذنوبنا (پوشاننده و جريمه گناهان ما) رجوع كنيد به: دردعا و مناجات چه بايد كرد؟ ترجمه و تنظيمى ويژه از المراقبات حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى (قدس سره). م
قرآن و روايات نيز دلالت بر اين دارند كه سلام و صلوات در دعا لازم است و اگر نباشد، خداوند به بندگان محلى نمى گذارد و دعاها مستجاب نمى شوند. چنان كه در كلام خداوند متعال است:
(- يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ)؛(1)اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد! و وسيله اى براى تقرب به او بجوييد.
برخى روايات مؤيد اين ادعا است كه مى فرمايد: «نَحْنُ وَ اللهِ الْوَسِيلَةَ فِي الْقُرآنِ».(3)
«نَحْنَ وَ اللهِ الاَسْمَاءِ الْحُسْنَي».(4)
هم چنين در روايت هاى مستفيضه است كه: «دعا جز با توسل و صلوات و سلام بر ايشان بالا نمى رود».
ابهج: از «بهجت» حالتى است كه شادى بخش و سرورآور بوده و شادى به واسطۀ آن به انسان دست مى دهد، هم چنان كه در وصف بهشت گفته شده بهجت و شادمانى يى است كه به شادمانى هاى دنيايى شبيه نيست.
مراقبت: عبارت است از «مواظبت دائمى» و آن همراه خوف است، پس ذكر كلمۀ «مراقباً» بعد از ذكر كلمۀ «خائفاً» براى توصيف ملزوم به لازم است.
جلال: همان عظمتى است كه از صفات جلاليست و دراين جا براى مثال آمده است.
كرَم: ايثار خير به خير است و در آن چه كه در آن محاسن بسيارى وجود داشته باشد، به كار برده مى شود؛ بنابراين خداوند تعالى براى آن كريم است كه از هر جهت نيكوست و بدون نظر، به غير سرد عطا مى كند و اين كار خداوند از صفات جمال است و در اين جا براى مثال آمده است.
پس معناى جمله اين مى شود كه: «اى صاحب جلال تماماً و اى صاحب جمال تماماً».
فرق بين صفات جلال و جمال آن است كه:
صفات جمالى متعلق به لطف، عنايت و رحمت، مثل: لطيف، رحيم و كريم مى باشد؛ اما صفات جلالى به قهر، عظمت و غلبه، مثل: عزيز، جبار، متكبر و قهار مى باشد.
از اين رو عرفا، به خاطر صفات جمالى، خداوند تعالى را جميل مى دانند. و مقصود اهل كلام از صفات جلالى، صفات سلبيه است؛ مثل: سلب امكان از حق تعالى و از صفات جمالى، صفات ثبوتيه است؛ مثل: رحيم، كريم، و عالم است.
اين كه دعا با كلام امام عليه السلام - كه «فَلَك اَسْئَلُ وَ اِلَيك اَبْتَهِلُ وَ اَرْغَبُ وَ اَسْئَلُك اَنْ تُصَلِّي عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمُّد» تمام مى شود، و آداب دعا از جمله: انقطاع الى الله، بريدن
از غير خدا و توسل به اهل بيت عليهم السلام - در آن تمام و كامل رعايت شده است، با اين تفاوت كه امام بار ديگر برگشته و هر چه را كه راجع به لقاء و فنا پيش از اين درخواست كرده بود، دوباره با اين جمله اش كه فرموده است: «وَ اَنْ تَجْعَلَنِي مِمَّنْ يدِيمَ ذِكرَك»، تكرار كرده است؛ پس در حقيقت اين فراز دعا يعنى از آن جا كه فرموده است «اَنْ تَجْعَلَنِي» تا آخر دعا، فشرده و خلاصه شدۀ مباحث مشروحه و مفصلى است كه در گذشته مذكور، و شامل همۀ چيزهايى است كه از اول تا اين جا درخواست شد.
شكى نيست كه دعا در مقام بيان درخواست توبه و يقظه، و براى طى مراحل در رسيدن به مقام لقاء در اسماء و صفات، و لقاى در ذات صورت گرفته است، و اين فراز از دعا متضمن همۀ آن چيزهايى كه پيش از اين درخواست شده است، مى باشد و خلاصه اى است از شرح مفصل، علاوه بر اين كه داراى حُسن بلاغت و تكرار نيز مى باشد و اين تكرار از لطافت هاى دعاست؛ چرا كه تكرار تحريك حس مدعو، تحريك توجه و لطف اوست كه در واقع توجه پس از رجوع بوده كه روش اهل الله است؛ زيرا كه خود اين كار شهادت مى دهد و گواه اين است كه دعا كننده، دعا را دوست مى دارد و حرص صحبت كردن دارد، و اين همه دعا او را سير نكرده است؛ پس اين دوست داشتن، او را واداشته است كه هر چند سخن به سررسيده و كلام تمام شده، باز هم برگردد و مقصود گفته شده را يك بار ديگر تكرار كند، و - به جانم قسم - اين كار از لطيف ترين كارهاى عشاق و دل دادگان است؛ بنابراين آن جا كه فرمودند: «اَنْ تَجْعَلَنِي مِمَّنْ يدِيمَ ذِكرَك» تا آخر جمله، اشاره به سخن خداى متعال است كه فرموده است:
(فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ)؛(1)پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و (در برابر نعمت هايم) كفران نكنيد.
و اگر حضرتش از پروردگار خود ادامه ياد خدا را درخواست مى كند، كه از آن روست او را مدام در ياد خود باقى نگه دارد و اگر نقض نشدن اين پيمان را از خدا خواسته است، به اين دليل است كه از قدردانى غفلت نكند تا كلام خداى تعالى را سبك نشمرده باشد - چنان كه فرموده است:
(وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لاٰ تَكْفُرُونِ)؛(2)و شكر مرا گوييد و (در برابر نعمت هايم) كفران نكنيد.
كه اين خلاصه توبه و يقظه است.
بعد از آن فرموده است: «اِلَهِي اَلْحِقْنِي بِنُورِعِزِّك الاَ بْهَجِ» كه اين «لقاء در اسماء و صفات» است؛ زيرا از خداوند مى خواهد او را در نورش كه بر هر چيز مسلط و چيره است، غرق نمايد تا شادمانه تر از هر چيزى به نور خدا نظر كند و آن جا كه خداوند تعالى فرموده است:
(أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّٰاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُمٰاتِ لَيْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا)؛(3)آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسى است كه در ظلمت ها باشد و از آن خارج نگردد؟
كه اين آيه دليل بر «لقاء در صفات» بوده و با گفتن جمله: «فَاَكونُ لَك عَارِفاً وَ عَنْ سِواك مُنْحَرِفاً وَ مِنْك خائِفاً مُراقِباً»، درخواست «لقاء در ذات و معرفت و درك خدا» را كرده است به طورى كه از هر چه غير از او روگردان باشد، جز او نبيند، جز او درك نكند و جز او را ملاحظه ننمايد تا جايى كه اسم و صفتى ديگر نبيند. اين جاست كه او بر دلش حاكم مى شود تا جايى كه بيمناك و مواظب از او مى شود نه از ديگرى.
حتى از اسماء و صفات هم بيمناك و مواظب نيست، يعنى عينيت اسماء و صفات را مى بيند و درك مى كند. و در آخر سخن بار ديگر متوسل مى شود.
اين خلاصۀ كلام بود و خلاصه بهتر از تفصيل و روده درازى است.
در پايان لازم است مطلبى متذكر شوم تا به منزلۀ «ختامه مسك» بر اين شرح - كه از چند جهت ناقص است - باشد و آن تذكر اين است كه: دعا با جملۀ يا الهى شروع شده و بارها و بارها تكرار شده است، چنان كه بيشتر دعاها با جمله اللهم شروع مى شود و پى در پى همان جمله تكرار مى شود.
جملۀ اللهم، اگر چه از جملۀ الهى دقيق تر و جامع تر است؛ چرا كه بنا بر اصح، عَلَم است براى ذات الهى كه مستجمع جميع صفات جمالى و جلالى است، چون به معناى يا الله و يا در اصل با الله بوده است، ولى جملۀ يا الهى لطيف تر، شيرين تر و ظريف تر از جملۀ اللهم است؛ زيرا كلمۀ «اله» به «ياء متكلم وحده» اضافه شده و اين اضافه، اضافۀ ترحمى، تحببى، اختصاصى ادعايى بلكه اشراقى ادعايى يا حقيقى است؛ به خصوص اگر گفته شود كه معناى اله «دل دار» است، زيرا كه هر موجودى شيفتۀ اوست، عاشق اوست، و پرستش گر او؛ هم چنان كه خود او در قرآن كريمش مى فرمايد:
(- وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)؛(1)و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى گويد؛ ولى شما تسبيح آن ها را نمى فهميد.
1) . اسراء، آيه 44.
(- يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ)؛(1)آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است همواره تسبيح خدا مى گويند.
(- وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً)؛(2)و تمام كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند، از روى اختيار يا از روى اجبار، در برابرِ (فرمان) او تسليم اند.
در نتيجه، كلمۀ «الله» جامع تر و دقيق تر است؛ زيرا عَلَم است براى ذات بارى تعالى، اما درباره كلمۀ «اِله» چند مطلب وجود دارد:
اول: پرستش شونده است؛
دوم: از آفريدگان پنهان است؛
سوم: هر چه غير از اوست در او حيرت زده و سرگردان است؛
چهارم: واجب الوجود اوست؛
پنجم: مؤثر اوست، يعنى پرورش دهنده و رب اوست؛
ششم: دل دار و محبوب و معشوق اوست.
بنابراين جمع كردن اين صفات به طور كامل و يك جا و در يك كلمه ممكن نيست، مگر آن كه به خاطر اضافه اش به ياء متكلم وحده شيرين تر، ظريف تر و داراى حلاوت بيشترى است؛ علاوه براين: دعا، توبه، انابه، فروتنى و افتادگى را هم در جواب كلام خداى تعالى دارد كه فرموده است:
(- وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ)؛(1)و هنگامى كه بندگان من، از تو در باره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم! دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى خواند، پاسخ مى گويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند).
(- قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ)؛(2)بگو: «اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است».
پس در جواب «بندۀ من!» شيرين تر آن است كه بگويد: «پناه من».(3)
در اين جا ممكن است ادعا شود كه دعا براى اين جمله شيرين تر، درخشان تر و ظريف تر، و نزد اهل آن داراى حلاوت و طراوت بيشترى است.
1) . بقره، آيه 186.
2) . زمر، آيه 53.
3) . اين كه مترجم در همه جا جمله الهى! را به پناه من! ترجمه كرده و مى كند، از اين نظر است كه مرحوم حاج ميرزا جواد ملكى در المراقبات آورده اند كه فعل «اله» به معنى «جزع و فزع» است و مى دانيم كه هيچ كلمه اى در فارسى بيشتر از كلمه پناه من! تصويرگر و مجسم كننده حالت واماندگى و دست به دامان شدن و ناله و فرياد كردن و شيون زدن و... نيست؛ چرا كه همه اين ها نوعى پناه خواستن است، و الله آن پناه پناهان و پناه شناخته شده است كه هر موجودى در سير تكاملى خود ناگزير است به سمت او حركت كند و خواه ناخواه به او روى آورد، اگر با فهم و درك، و با ميل ورغبت رو سويش كرد كه خوشا به سعادتش از نعمت عقل و فهم كه خداوند به او داده است، قدردانى نموده و گرنه پس از مرگ كه مرحله جراحى جان است و پس از باز شدن چشم بصيرتش در عوالم مجرد فرياد واحسرتا! خواهد كشيد و بر سر خود خواهد زد و تأسف قدرنشناسى خود را در گذشته خواهد خورد. اللهم لاتجعلنا منهم اجعلنا من اولى الانصار. م
هم چنين اين كلمه - چنان كه در عشق بازى گواراتر، شيرين تر و جالب تر است - براى رفع موانع شديدتر، محكم تر و مختصرتر است.
توضيح مطلب آن كه اين سير چنان چه اقتضا داشته باشد - كه پيش از اين درباره آن مختصر بحث شد كه سير و سلوك از راه محبت سديدتر است و زودتر به مقصد مى رسد - موانعى هم دارد كه ناگزير بايد آن ها را برطرف و از بين برد كه آن هم از راه محبت بى دردسرتر و آسان تر است؛ پس جملۀ يا الهى! از اين نظر هم جملۀ بهترى است.
الف) نفس اماره كه در ذاتش شر، كارش شر تشويق و ترغيبش به شر است؛ هم چنان كه خداوند تعالى فرموده است:
(- إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي)؛(1)نفس (سركش) بسيار به بدي ها امر مى كند؛ مگر آنچه را پروردگارم رحم كند.
(- وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ)؛(2)و اگر مكر و نيرنگ آن ها را از من باز نگردانى، به سوى آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!
(- وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ)؛(3)آن زن قصد او كرد؛ و او نيز - اگر برهان پروردگار را نمى ديد - قصد وى مى نمود.
ب) پستى ها و پليدى ها كه به منزلۀ بند، كند، غل و زنجيرند؛ قرآن كريم دراين باره مى فرمايد:
(إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ * وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ)؛(1)ما در گردن هاى آنان غل هايى قرار داديم كه تا چانه ها ادامه دارد و سرهاى آنان را به بالا نگاه داشته است * و در پيش روى آنان سدى قرار داديم، و در پشت سرشان سدى؛ و چشمانشان را پوشانده ايم، لذا نمى بينند.
(- وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ)؛(2)و اگر مى خواستيم، (مقام) او را با اين آيات (و علوم و دانش ها) بالا مى برديم؛ (اما اجبار، بر خلاف سنت ماست؛ پس او را به حال خود رها كرديم) و او به پستى گراييد، و از هواى نفس پيروى كرد.
(- وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً)؛(3)سرزمين پاكيزه (و شيرين)، گياهش به فرمان پروردگار مى رويد؛ اما سرزمين هاى بد طينت (و شوره زار)، جز گياه ناچيز و بى ارزش، از آن نمى رويد.
(- قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ)؛(4)بگو: «هر كس طبق روش (و خلق و خوى) خود عمل مى كند».
و در جاى ديگر پس از يازده قسم آمده است كه:
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا * وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا)؛(1)كه هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرده، رستگار شده * و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخته، نوميد و محروم گشته است.
و از جمله پليدى ها، خيالات و وسوسه هاى نفسانى است كه دشمن ترين دشمنان است تا جايى كه به خيالات تجسم مى بخشد و انسان را به كفر مى كشاند.
ج) غفلت، كه انسان به واسطه آن، به حدى از فرومايگى و پستى مى رسد كه خداوند تعالى در حقش بگويد:
(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ)؛(2)آن ها هم چون چهارپايانند؛ بلكه گمراه تر! اينان همان غافلانند (چرا كه با داشتن همه گونه امكانات هدايت، باز هم گمراهند).
همين غفلت است كه انسان را از بهره ورى از نعمت ها باز مى دارد و نسيم هايى رحمانى - كه رسول خدا به قرار دادن خود در معرض آن ها سفارش فرموده است - از دستش مى رود:
«اِنَّ لِرَبِّكم فِي اَيامِ دَهْرِكمْ نَفَحاتٌ اَلا فَتُعْرِضِينَ لَها؛(3)بدانيد كه در روزگار شما هم خدايى نسيم هايى دارد، اين را بدانيد و به آن ها روى بياوريد».
همين غفلت است كه فرصت استفاده از جوانى و عمر را از بين برده، ضرر و زيان هر دو سرا را براى او به ارمغان مى آورد. رسول خدا فرمودند:
«الْعَبْدُ لايزُولُ قَدَمَاهُ يومَ القيامة حَتَّي يسْئَلَ عَنْ شَبابِهِ فِي ما اَبْلاهُ وَ عَنْ عُمْرِهِ فِي ما اَفْناهُ؛(1)بنده در روز قيامت قدم از قدم بر نمى دارد تا آن كه از او پرسيده مى شود جوانى اش را در چه چيزى سر كرد؟ عمرش را در چه راهى به سر آورد؟».
و خداى تعالى فرموده است:
(وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهٰا رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً غَيْرَ اَلَّذِي كُنّٰا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ مٰا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جٰاءَكُمُ اَلنَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ)؛(2)آن ها در دوزخ فرياد مى زنند: «پروردگارا! ما را خارج كن تا عمل صالحى انجام دهيم غير از آنچه انجام مى داديم!» (در پاسخ به آنان گفته مى شود:) آيا شما را به اندازه اى كه هر كس اهل تذكر است در آن متذكر مى شود عمر نداديم، و انذاركننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟! اكنون بچشيد كه براى ظالمان هيچ ياورى نيست.
همين غفلت است كه موجب كفران نعمت اسلام، ولايت، عقل، سلامت، امنيت، و... مى شود كه خداوند درباره اش گفته است:
(لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)؛(3)شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم!» (ولى به او مى
گويند:) چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مى گويد (و اگر بازگردد، كارش هم چون گذشته است)! و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.
(- يَوْمَ تَكُونُ اَلسَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ * وَ تَكُونُ اَلْجِبٰالُ كَالْعِهْنِ * وَ لاٰ يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً * يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ اَلْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذٰابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ * وَ صٰاحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ * وَ فَصِيلَتِهِ اَلَّتِي تُؤْوِيهِ * وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ * كَلاّٰ إِنَّهٰا لَظىٰ)؛(1)همان روز كه آسمان هم چون فلز گداخته مى شود * و كوه ها مانند پشم رنگين متلاشى خواهد بود * و هيچ دوست صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد * آن ها را نشانشان مى دهند (ولى هر كس گرفتار كار خويشتن است)، چنان است كه گنه كار دوست مى دارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند * و همسر و برادرش را * و قبيله اش را كه هميشه از او حمايت مى كرد * و همه مردم روى زمين را تا مايه نجاتش گردند * اما هرگز چنين نيست (كه با اين ها بتوان نجات يافت، آرى) شعله هاى سوزان آتش است.
د) شيطان، كه سوگند خورده است با روش هاى گوناگونى انسان ها را گمراه كند، چنان كه كلام الهى است:
(- قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ * ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ)؛(2)گفت: «اكنون كه مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقيم تو، در برابر آن ها كمين مى كنم * سپس از پيش رو و از
پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آن ها، به سراغشان مى روم؛ و بيشتر آن ها را شكرگزار نخواهى يافت!».
(- قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ)؛(1)گفت: «به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد * مگر بندگان خالص تو، از ميان آن ها!».
(- لَعَنَهُ اَللّٰهُ وَ قٰالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبٰادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً * وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذٰانَ اَلْأَنْعٰامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اَللّٰهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ اَلشَّيْطٰانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِيناً)؛(2)خدا او را از رحمت خويش دور ساخته؛ و او گفته است: «از بندگان تو، سهم معينى خواهم گرفت * و آن ها را گمراه مى كنم! و به آرزوها سرگرم مى سازم! و به آنان دستور مى دهم كه (اعمال خرافى انجام دهند، و) گوش چهارپايان را بشكافند، و آفرينشِ پاك خدايى را تغيير دهند! (و فطرت توحيد را به شرك بيالايند!)» و هر كس، شيطان را به جاى خدا ولى خود برگزيند، زيانِ آشكارى كرده است.
ه) شيطان انسى كه گاهى دشمن جسم انسان و از آزاد دهندگان اوست كه اين قسم خيلى مهم نيست؛ گاهى نيز دشمن روح انسان مى باشد كه آن هم بر دو قسم است:
اول: فقط وسوسه گر است ولى راهش درست است، مثل: يار بد، كه همانند تحريك غريزۀ جنسى است؛ و عشوه از طرف زن، كه مثل تحريك غريزۀ حسد است از جانب ديگرى بر خود. مراد از كلام حق تعالى هم - كه فرموده است:
(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ * مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ * وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ * وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِي اَلْعُقَدِ * وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ)؛(1)بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده صبح * از شر تمام آنچه آفريده است * و از شر هر موجود شرور هنگامى كه شبانه وارد مى شود * و از شر آن ها كه با افسون در گره ها مى دمند (و هر تصميمى را سست مى كنند) * و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى ورزد. (همين نوع است؛ چرا كه اين دو (يار بد و عشوه زن) دو دشمن مهم هستند كه به ناچار بايد از امثال اين دو به خدا پناه برد).
دوم: وسوسۀ غير مستقيم است كه مهم تر از نوع اول بوده و از طريق ريختن سم در ظرف زيبا، و به طريقى كه خير در آن است و جز نظر خير در آن نيست و...؛ مثل ارائه مكتب و ايسم و عرضه كردن ناشايستى ها به اسم تمدن؛ عرضۀ استثمار و بهره كشى به اسم آبادى و آبادانى و عرضۀ گناه به اسم ثواب.(2)
امام عليه السلام در جواب فرمودند: گويا قرآن نخوانده اى كه «انما يتقبل الله من المتقين». م
1) . فلق، آيات 1-5.
2) . جا دارد واقعه اى كه در اثر اين شبهه در زمان امام صادق عليه السلام اتفاق افتاده است، در اين جا يادآور شويم: شخصى هر روز به نانوائى مى رفت و قرص نان از نانوائى به سرقت مى برد، بعد وقتى او را زير نظر گرفتند، ديدند نان ها را به خرابه اى كه مستمندان در آن جا سكونت دارند، مى برد و بين آن ها تقسيم مى كند و باز مى گردد. امام صادق عليه السلام با او روبرو شد و شرح ماجرا را پرسيد. شخصى امام را نشناخت و به طعنه گفت گويا قرآن نخوانده اى كه مى فرمايد: (مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ) (انعام، آيه 160) و (وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلظّٰالِمِينَ) (شورى، آيه 40). من با ربودن دو قرص نان دو سيئه انجام داده ام در مقابل با انفاق آن ها بيست حسنه براى روز جزاى خود پس انداز كرده ام.
همان طور كه قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:
(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ * مَلِكِ اَلنّٰاسِ * إِلٰهِ اَلنّٰاسِ * مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ * اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ * مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ)؛(1)بگو: پناه مى برم به پروردگار مردم * به مالك و حاكم مردم * به (خدا و) معبود مردم * از شر وسوسه گر پنهان كار * كه در درون سينه انسان ها وسوسه مى كند * خواه از جن باشد يا از انسان.
و در تفسير قمى آمده است كه: خناس نام شيطانى است كه از كار خير باز مى دارد و وعدۀ فقر مى دهد و انسان را به كارهاى ناشايست و معصيت وا مى دارد.(2)
قرآن نيز مى فرمايد:
(- اَلشَّيْطٰانُ يَعِدُكُمُ اَلْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اَللّٰهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ)؛(3)شيطان، شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهيدستى مى دهد؛ و به فحشا (و زشتي ها) امر مى كند؛ ولى خداوند وعده «آمرزش» و «فزونى» به شما مى دهد؛ و خداوند، قدرتش وسيع، و (به هر چيز) داناست. (به همين دليل، به وعده هاى خود، وفا مى كند).
و) محيط خانه، مدرسه و اجتماع كه تأثير آن ها حتمى است؛ همان طور كه انسان در سخن گفتن، آداب و رسوم به رنگ محيط در مى آيد، رنگ اجتماع نيز به خود مى گيرد. لذا قرآن كريم رنگ نگرفتن رسول خدا را از جامعه اش از جمله معجزات به شمار مى آورد و مى فرمايد:
(وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَوىٰ * مٰا ضَلَّ صٰاحِبُكُمْ وَ مٰا غَوىٰ)؛(1)سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى كند * كه هرگز دوست شما [= محمّد صلى الله عليه وآله وسلم] منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است.
ز) قانون وراثت كه حتمى بودن آن را هم تجربه ثابت كرده، هم علم بر آن مهر تأييد زده است؛ چنان كه پيداست پستى ها و پليدى هاى پدر و مادر به فرزندان سرايت مى كند، و پيداست كه فرزند حسود، غالباً حسود مى شود و فرزند متكبر، متكبر مى گردد و شايد كلام معصوم عليهم السلام كه فرموده اند: «الْوَلَدُ سِرُّ اَبِيه؛(2)فرزند نهاد پدر است».
اشاره به همين مطلب باشد.
ح) قانون تقليد بلكه مشابهه و محاكات؛ چرا كه انسان بدى ها را از راه تقليد، و چه بسا مشابهه و محاكات مى گيرد، هم چنان كه خداوند تعالى - پى در پى - در مقام توبيخ فرموده است:
(- إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ)؛(3)ما پدران خود را بر آئينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم.
و اقتباس كه خداوند تعالى به وسيلۀ اين آيه آن را ستوده است:
(- فَبَشِّرْ عِبٰادِ * اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ)؛(4)پس بندگان مرا بشارت ده * همان كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آن ها پيروى مى كنند؛ آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آن ها خردمندانند.
و اين در حاليست كه اقتباس كم صورت مى گيرد و حتى گاهى ضد اقتباس نيز به وقوع مى پيوندد.
ط) بلايا و مصائب؛ مثل: ترس، گرسنگى، كمبود مالى و جانى و كم بهره بودن.
و بحثى نيست كه بيشتر مردم - يا بهتر است گفته شود نوع انسان - در اثر اين سيل بنيان كن به نوميدى، و كسالت آن ها را فرا گرفته و از هم پراكنده مى شوند، بلكه گاهى خودشان را گم مى كنند تا چه رسد به ايمانشان!
سخن خداوند متعال نيز در اين باره چنين است:
(- وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ)؛(1)و هر كس همتايى براى خدا قرار دهد، گويى از آسمان سقوط كرده، و پرندگان (در وسط هوا) او را مى ربايند؛ و يا تندباد او را به جاى دوردستى پرتاب مى كند.
(- أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا)؛(2)يا هم چون ظلماتى در يك درياى عميق و پهناور كه موج آن را پوشانده، و بر فراز آن موج ديگرى، و بر فراز آن ابرى تاريك است؛ ظلمت هايى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه هرگاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند! و كسى كه خدا نورى براى او قرار نداده، نورى براى او نيست.
(- وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ)؛(1)و پيوسته بلاهاى كوبنده اى بر كافران به خاطر اعمالشان وارد مى شود، و يا به نزديكى خانه آن ها فرود مى آيد.
ى) تأثير غذا در روح؛ از نظر اسلام مسلم است كه غذاى نجس - حرام و شبهه ناك - مثل غذاى كثيف است و همان طور كه اثر غذاى كثيف يا مسموم در جسم مسلم است، اثر غذاى حرام هم از جهت تأثيرش در روح همين طور است.
اين ده مانع قطره اى است از درياى موانعى كه بر سر راه پيشرفت روح انسانى قرار دارد و قابل ذكر است كه خداوند متعال همان طور كه دشمنانى از جهت جسم براى ما قرار داده است، نگهبانان داخلى و خارجى، تكوينى و تشريعى هم براى ما آفريده است. اين سخن اوست كه:
(لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ)؛(2)براى انسان، مأمورانى است كه پى در پى، از پيش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [= حوادث غير حتمى] حفظ مى كنند.
ولى براى حفظ روح نگهبانى قرار نداده است؛ از اين انسان ناگزير است كه براى روح خود محافظى اختيار نمايد و اين حافظ جز ايمانى كه عمل زا باشد (ايمان قلبى) چيز ديگرى نيست، به طور قطع اين ايمان با دليل و برهان به دست نمى آيد، زيرا كه پاى ايمان در اين ميدان لنگ است، بلكه راهى ندارد جز عمل به ويژه اعمالى مثل: دعا،
خواندن قرآن، عمل به مستحبات، اصلاح قلوب، جلب دل ها، و از همه بهتر اجتناب از گناهان و مشتبهات و گريز از غوطه خوردن در كارهاى مباح.
برادر من!
بپرهيز، بپرهيز، از مشتبهات بپرهيز! از غرق شدن در كارهايى مثل: پرحرفى، پرخورى، شهوت پرستى و غفلت ها و آن كارهايى كه موجب قساوت قلب مى شود بپرهيز! و توبه كن، توبه كن، توبه كن! چنان كه رسول خدا فرموده است: «اِنَّهُ لَيغَانَ عَلَي قَلْبِي حَتَّي اَسْتَغْفِرُاللهَ فِي الْيومِ سَبْعِينَ مَرَّة؛(1)دلم چرك مى شود و آلوده مى گردد، هفتاد بار استغفار مى كنم».
و انابه كن؛
و اقرار به تقصير داشته باش؛
و دعا كن، به خصوص در آخر شب و بعد از نمازها؛
و مواظب نمازها باش كه با خشوع باشد؛
و قرآن بخوان و در آن تدبّر كن؛
و خيلى به ياد خدا باش؛
و تنت را از پليدى ظاهرى و باطنى هميشه پاك نگه دار؛
و ظواهر شرعى و شعائر شرعى را مراعات كن؛ همان گونه كه قرآن مى فرمايد:
1) . مستدرك الوسائل، ج 5، ص 375، ح 6131.
(وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اَللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ)؛(1)و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دل هاست.
و شرط ادب را با بزرگان به خصوص نزديكان و به خصوص پدر و مادرت رعايت كن؛
و شرط ادب را نسبت به علماى زنده و در گذشته نگه دار كه وحيد رحمه الله در فَوَائِد الْحَائِرِية گفته است: «مراعات نكردن اين ادب موجب حماقت و سرگردانى و دربه درى مى شود».
و مى گويد: «ما اين را تجربه كرده ايم و اين مسئله به تجربه بر ما ثابت شده است».
و آخر اين كه توسل به اهل بيت عليه السلام داشته باش، على الخصوص بقية الله الاعظم كه جان من و جان همه جهانيان فداى خاك پاى او.
اين جا ديگر پايان شرح اين دعاست كه براى ما ميسر و مقدور شد و معلوم است كه اين شرح قطره اى از درياى گنجينه ها و دفينه ها و جواهر است ولى: «هر كس به قدر همت خود خانه ساخته».(2)
بلبل به باغ و جغد به ويرانه ساخته هر كس به قدر همت خود خانه ساخته
ر. ك: ديوان اشعار، غزل شماره 354.
از خداوند مى خواهم كه آن را بپذيرد، و براى آيندگان مفيد واقع شود، و براى من ذخيره اى باشد.
و سپاس و ستايش خداى را، و درود خدا بر بهترين آفريدگانش محمد و خاندان پاكش باد على الخصوص بقية الله فى الارضين، و لعنت خدا بر تمامى دشمنان ايشان باد.
فهرست آيات
فهرست احاديث
فهرست انبياء و ائمه عليهم السلام
فهرست اشخاص
أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اَللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ، 172
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّهُ عَلى عِلْمٍ، 62، 157
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ، 51، 137
أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اَللّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّهُ لا يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّالِمِينَ، 151
أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اَللّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّهُ لا يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّالِمِينَ، 255
أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً، 81
أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّهِ، 191
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا اَلشَّيْطانَ، 52
أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا اَلشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ، 62، 137، 156
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي اَلسَّماواتِ وَ ما فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً، 97
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي اَلسَّماواتِ وَ ما فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اَللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ، 131
أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اَللّهَ هُوَ يَقْبَلُ اَلتَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ، 37
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّاسِ، 204
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي اَلظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها، 269
أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ، 171
اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ، 73، 141
اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ، 184
إِذْ يَغْشَى اَلسِّدْرَةَ ما يَغْشى، 238
إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ، 172
إِذا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً، 84، 85
اِذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى، 130
اِرْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، 132، 213، 215
اِعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ، 40
أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى، 238
أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ، 157، 158
إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ، 85
أَلا إِلَى اَللّهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ، 38، 111، 214
أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ، 146
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ اَلْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ، 256
أَلا بِذِكْرِ اَللّهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ، 86
إِلاّ أَصْحابَ اَلْيَمِينِ، 58
إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ، 279
إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً، 168
إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اَللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اَللّهُ غَفُوراً رَحِيماً، 72
اَلْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، 84
إِلهِ اَلنّاسِ، 281
اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ اَلْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اَللّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اَللّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ، 281
اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ، 152
اَلَّذِي جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ، 152
اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّاسِ، 281
اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا، 183
اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ، 56
اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً، 81
اَلَّذِينَ قالَ لَهُمُ اَلنّاسُ إِنَّ اَلنّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اَللّهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيل، 189
اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ، 177
اَلَّذِينَ يَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اِتَّبَعُوا، 71، 168
اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ، 210
اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ اَلنّارِ 252
اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ اَلَّذِينَ هَداهُمُ اَللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبابِ، 282
اَللّهُ نُورُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ، 234
اَللّهُ وَلِي اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُماتِ، 212
اَللّهُ وَلِي اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ اَلطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ اَلنّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ، 39، 231
اَللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ، 59
الم، 204
اَلْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ، 118
أَلْهاكُمُ اَلتَّكاثُرُ، 138
إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ، 236
إِنْ كُلُّ مَنْ فِي اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّ آتِي اَلرَّحْمنِ عَبْداً، 163
إِنْ هذا إِلاّ قَوْلُ اَلْبَشَرِ، 104
إِنْ هِي إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ، 201
إِنْ يَنْصُرْكُمُ اَللّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا اَلَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ، 190
اِنْطَلِقُوا إِلى ظِلٍّ ذِي ثَلاثِ شُعَبٍ، 90
إِنَّ اَلْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، 85
إِنَّ اَلْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ، 85، 159
إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ، 84، 158
إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ، 85
إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَيَطْغى، 159
إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمنُ وُدًّا، 188
إِنَّ اَلَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اَللّهُ ثُمَّ اِسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلائِكَةُ، 214
إِنَّ اَللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ، 129
إِنَّ اَللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما، 43
إِنَّ اَللّهَ لا يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّالِمِينَ، 57
إِنَّ اَللّهَ لا يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفاسِقِينَ، 57
إِنَّ اَللّهَ لا يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكافِرِينَ، 58
إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِي يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً، 264
إِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلتَّوّابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ، 36، 70، 120، 167
إِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُتَّقِينَ، 34
إِنَّ اَللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ، 39
انّ اللَّه يحبُّ التوابين ويحب المتطهرين، 71
إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ اَلشَّياطِينِ، 177
إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّ ما رَحِمَ رَبِّي، 82، 274
إِنَّ رَبَّكُمُ اَللّهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ ثُمَّ اِسْتَوى عَلَى اَلْعَرْشِ يُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اَللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ، 52
إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ، 138
اِنَّ لِرَبِّكم فِي اَيامِ دَهْرِكمْ نَفَحاتٌ اَلا فَتُعْرِضِينَ لَها، 276
إِنَّ ناشِئَةَ اَللَّيْلِ هِي أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً، 86
إِنّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِي إِلَى اَلْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ، 275
إِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً، 53
إِنّا عَرَضْنَا اَلْأَمانَةَ عَلَى اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً، 97، 132، 206
إِنّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ، 42
إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، 214
إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ، 282
إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ، 96
إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهالَةٍ، 103
إِنَّمَا اَلْمَسِيحُ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اَللّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ، 204
إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ، 104
إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً، 129
إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً، 100، 137
إِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ اَلْعَظِيمِ، 90
إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكافِرُونَ، 74، 202
إِنَّها تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ، 90
إِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ، 152
إِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفِينَ، 175
اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِيمَ، 56، 64
أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّي يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها، 283
أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّي يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ، 89، 257
أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ، 58
أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ اَلْغافِلُونَ، 254، 276
أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، 138
أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ، 203
أُولئِكَ مَأْواهُمُ اَلنّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ، 254
اِياك نَعْبُدُ وَ اِياك نَسْتَعِين، 161
بَلِ اَلْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ، 113
بَلِ اَللّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ اَلنّاصِرِينَ، 189
بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ، 171
بَلى قادِرِينَ عَلى أَنْ نُسَوِّي بَنانَهُ، 171
تَبارَكَ اَلَّذِي نَزَّلَ اَلْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً، 163
تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ، 215
تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اَللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ اَلْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ، 237
تَنَزَّلُ اَلْمَلائِكَةُ وَ اَلرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ، 203
ثُلَّةٌ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ، 59
ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اِسْتَكْبَرَ، 104
ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ، 90
ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى، 163، 238، 243
ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ، 213
ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ، 104
ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُكُوهُ، 90
ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ، 104
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِي كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ اَلْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اَلْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ اَلْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اَللّهِ وَ مَا اَللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ، 172
ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَساؤُا اَلسُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اَللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ، 174
ثُمَّ كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، 138
ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ، 278
ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ اَلْيَقِينِ، 138
ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ، 138
ثُمَّ نَظَرَ، 104
حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ، 149
حَتّى زُرْتُمُ اَلْمَقابِرَ، 138
حُنَفاءَ لِلّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ اَلسَّماءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ، 257
خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ، 114
خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجاهِلِينَ، 127
خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ، 263
خُذُوهُ فَغُلُّوهُ، 90
ذلِكَ اَلْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ، 204
رَبُّ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلاً، 53، 89
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّهِ وَ إِقامِ اَلصَّلاةِ وَ إِيتاءِ اَلزَّكاةِ يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ اَلْقُلُوبُ وَ اَلْأَبْصارُ، 187
رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّهِ، 226
رَفِيعُ اَلدَّرَجاتِ ذُو اَلْعَرْشِ يُلْقِي اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ اَلتَّلاقِ، 204
سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً، 104
سَأُصْلِيهِ سَقَرَ، 104
سُبْحانَ اَلَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ إِلَى اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَى اَلَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ، 155
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي اَلْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ، 221، 234
صِراطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ اَلضّالِّينَ، 64
صِراطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، 56
عُرُباً أَتْراباً، 59
عِنْدَ سِدْرَةِ اَلْمُنْتَهى، 238
عِنْدَها جَنَّةُ اَلْمَأْوى، 238
غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ، 59
فَادْخُلِي فِي عِبادِي، 132، 213
فَإِذا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ، 112، 38
فَإِذا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ، 98
فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ، 82، 134، 205
فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ، 86، 87
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ 252، 269
فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ، 130
فَأَصْحابُ اَلْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ اَلْمَيْمَنَةِ، 58
فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ، 88
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، 197
فَأَمَّا اَلْإِنْسانُ إِذا مَا اِبْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ، 100
فَأَمّا إِنْ كانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ، 202
فَإِنَّهُ يَعْلَمُ اَلسِّرَّ وَ أَخْفى، 40
فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى، 163، 238
فَبَشِّرْ عِبادِ، 282
فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً، 59
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا اَلصَّلاةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا، 177
فَذلِكُمُ اَللّهُ رَبُّكُمُ اَلْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلالُ فَأَنّى تُصْرَفُونَ، 52
فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ، 202
فَسُبْحانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ، 38
فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً، 63
فَفِرُّوا إِلَى اَللّهِ، 35
فَقالَ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ، 104
فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ، 104
فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى، 130
فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى، 163، 238، 243
فَكُّ رَقَبَةٍ، 230
فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ، 230
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِي لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ، 215
فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اِسْتَقِمْ، 130
فَلَمَّا اِسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا، 226
فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْي قالَ يا بُنَي إِنِّي أَرى فِي اَلْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ اِفْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اَللّهُ مِنَ اَلصّابِرِينَ، 210
فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِيلاً، 44
فَلَوْ لا فَضْلُ اَللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ اَلْخاسِرِين، 65
فَلَيْسَ لَهُ اَلْيَوْمَ هاهُنا حَمِيمٌ، 90
فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ، 79
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرى عَلَى اَللّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ اَلْمُجْرِمُونَ، 157
فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً، 119، 232
فَمَنْ يُرِدِ اَللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اَللّهُ اَلرِّجْسَ عَلَى اَلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ، 258
فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّهِ أُولئِكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ، 170، 258
فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصالِ، 187، 226
فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ، 175
فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ، 152
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اَللّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ، 256
فَيَكُونُ قَوْلُهُ اَلْحَقُّ وَ لَهُ اَلْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ، 119
فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ، 113
قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ، 158
قالَ إِنِّي عَبْدُ اَللّهِ آتانِي اَلْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا، 155
قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً، 89
قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، 279
قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ، 278
قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسى، 89
قالَ هِي عَصاي أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي وَ لِي فِيها مَآرِبُ أُخْرى، 29
قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ، 133
قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ، 133
قُتِلَ اَلْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ، 159
قُتِلَ اَلْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ، 84
قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ، 177
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّى، 252
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها، 276
قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اَللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ، 57
قَدْ شَغَفَها حُبًّا، 199
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اَللّهُ عَلَيْكُمُ اَللَّيْلَ سَرْمَداً إِلى يَوْمِ اَلْقِيامَةِ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اَللّهِ يَأْتِيكُمْ بِضِياءٍ، 128
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ، 280
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّاسِ، 281
قُلِ اَللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ، 149
قُلِ اَللّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ، 38
قُلِ اَللّهُمَّ مالِكَ اَلْمُلْكِ تُؤْتِي اَلْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ اَلْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ اَلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، 50
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ، 275
قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ، 73
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّماءِ وَ اَلْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ اَلْحَي مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ اَلْمَيِّتَ مِنَ اَلْحَي وَ مَنْ يُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اَللّهُ فَقُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ، 52
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اَللّهِ مَنْ لَعَنَهُ اَللّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ اَلْقِرَدَةَ وَ اَلْخَنازِيرَ وَ عَبَدَ اَلطّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ اَلسَّبِيلِ، 156
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً، 81
قُلْ يا عِبادِي اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّهِ إِنَّ اَللّهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ، 70، 147، 273
كَأَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ، 90
كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ، 73
كَلاّ إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَيَطْغى، 85
كَلاّ إِنَّهُ كانَ لِآياتِنا عَنِيداً، 104
كَلاّ إِنَّها لَظى، 278
كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ، 172
كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، 138
كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ، 138
كَلاّ لَيُنْبَذَنَّ فِي اَلْحُطَمَةِ، 152
كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ، 119
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلاّ وَجْهَهُ، 234
كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ، 58
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ، 54
لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيامَةِ، 171
لا بارِدٍ وَ لا كَرِيمٍ، 175
لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ، 104
لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّهِ، 210
لا جَرَمَ أَنَّ اَللّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ، 39
لا ظَلِيلٍ وَ لا يُغْنِي مِنَ اَللَّهَبِ، 90
لا يَأْكُلُهُ إِلاَّ اَلْخاطِؤُنَ، 90
لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اَللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ، 151
لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ، 255
لا يَسْأَمُ اَلْإِنْسانُ مِنْ دُعاءِ اَلْخَيْرِ وَ إِنْ مَسَّهُ اَلشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوطٌ، 227
لا يَنْهاكُمُ اَللّهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ، 211
لِأَصْحابِ اَلْيَمِينِ، 59
لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ، 55
لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ، 138
لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ، 277، 149
لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ، 148
لَعَنَهُ اَللّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً، 279
لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ، 213
لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ اَلْكُبْرى، 238
لِكلِّ شَيئٍ شِرَّة وَ لِكلِّ شَيئٍي فَتْرَةُ، 143
لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّهِ اَلْواحِدِ اَلْقَهّارِ، 118
لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّهِ، 99، 284
لَوْ أَنْزَلْنا هذَا اَلْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اَللّهِ، 244
لَوّاحَةٌ لِلْبَشَرِ، 104
ما أَغْنى عَنِّي مالِيَهْ، 90
ما زاغَ اَلْبَصَرُ وَ ما طَغى، 238
ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، 282
ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ اَلْكَرِيمِ، 187
ما قَدَرُوا اَللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اَللّهَ لَقَوِي عَزِيزٌ، 159
ما كَذَبَ اَلْفُؤادُ ما رَأى، 238
مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ، 62، 150
مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ ذلِكَ هُوَ اَلضَّلالُ اَلْبَعِيدُ، 60، 256
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى اَلْكُفّارِ رُحَماءُ، 211
مَلِكِ اَلنّاسِ، 281
مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّاسِ، 281
مِنْ شَرِّ اَلْوَسْواسِ اَلْخَنّاسِ، 281
مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ، 280
مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ، 203
مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ اَلنّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا اَلنّاسَ جَمِيعاً، 134
مَنْ يُضْلِلِ اَللّهُ فَلا هادِي لَهُ، 61
نارُ اَللّهِ اَلْمُوقَدَةُ، 152
نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ، 120
نَصْرٌ مِنَ اَللّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ، 189
نَفْسٍ وَ ما سَوّاها، 197
هُدىً لِلْمُتَّقِينَ، 34، 57
هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَهْ، 90
هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ اَلشَّمْسَ ضِياءً وَ اَلْقَمَرَ نُوراً، 222
وَ أُتْبِعُوا فِي هذِهِ اَلدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ، 104
وَ اِتَّقُوا اَللّهَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّهَ مَعَ اَلْمُتَّقِينَ، 34
وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي، 132، 213
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ اَلدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ، 133
وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَي لا تُشْرِكْ بِاللّهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ، 158
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اَللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ اَلصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ، 242
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اِسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ اَلْكافِرِينَ، 133
وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً، 175
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ، 125
وَ إِذا جاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ، 37، 166
وَ إِذا جاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ، 70
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ، 15، 29، 73، 184، 273
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ، 74
وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اِتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اَللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ اَلشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ إِلى عَذابِ اَلسَّعِيرِ، 131
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ، 256
وَ إِذا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً، 84، 85
وَ اُذْكُرِ اِسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً، 88، 253
وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً، 253
وَ اُذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً وَ سَبِّحْ بِالْعَشِي وَ اَلْإِبْكارِ، 253
وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاّ عَلَى اَلْخاشِعِينَ، 86، 171
وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنِيدٍ، 115
وَ اُشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ، 269
وَ اِصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اُهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً، 130
وَ أَصْحابُ اَلشِّمالِ ما أَصْحابُ اَلشِّمالِ، 175
وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي، 131
وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ، 40
وَ إِلاّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجاهِلِينَ، 274
وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاّ نَكِداً، 275
وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ، 58
وَ اَلَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً، 177
وَ اَلَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اَللّهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ، 230
وَ اَلَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا، 84
وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ، 185
وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ اَلطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ اَلنّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ، 63
وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ، 177
وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ، 254
وَ اَللّهُ وَلِي اَلْمُتَّقِينَ، 34
وَ اَللّهُ يَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ، 40
وَ اَلنَّجْمِ إِذا هَوى، 282
وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ، 87
وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ، 186
وَ أَمّا إِذا مَا اِبْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ، 100
وَ أَمّا مَنْ أُوتِي كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ، 63، 90
وَ أَمّا مَنْ أُوتِي كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ، 63
وَ أَنِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَتاعاً حَسَناً، 36
وَ أَنِ اُعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ، 62، 156، 160
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ، 100
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّهِ لا تُحْصُوها، 96
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ، 42
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ، 164، 271
وَ أَنَّ اَلْمُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ اَلنّارِ، 176
وَ إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلْمُسْرِفِينَ، 176
وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ، 55
وَ إِنِّي لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اِهْتَدى، 36
وَ تَرَى اَلنّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اَللّهِ شَدِيدٌ، 144
وَ تَكُونُ اَلْجِبالُ كَالْعِهْنِ، 278
وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اِتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبّارٍ عَنِيدٍ، 104
وَ تُوبُوا إِلَى اَللّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا اَلْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ، 35
وَ ثُلَّةٌ مِنَ اَلْآخِرِينَ، 59
وَ جاءَتْ سَكْرَةُ اَلْمَوْتِ بِالْحَقِّ، 144
وَ جاهِدُوا فِي اَللّهِ حَقَّ جِهادِهِ، 83
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ، 275
وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً، 84، 158
وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً، 41
وَ دَخَلَ اَلْمَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ اَلَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى اَلَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ، 254
وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِهِ أَبَداً، 129
وَ ذَكَرَ اِسْمَ رَبِّهِ فَصَلّ، 252
وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِيلاً، 88
وَ صاحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ، 278
وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ اَلذِّلَّةُ وَ اَلْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّهِ، 54
وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ اَلذِّلَّةُ وَ اَلْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اَللّهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلنَّبِيِّينَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ، 60
وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ، 175
وَ عِبادُ اَلرَّحْمنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً، 126
وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى اَلْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ، 133
وَ فَصِيلَتِهِ اَلَّتِي تُؤْوِيهِ، 278
وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها، 276
وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ، 41، 106
وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِي اَلشَّكُورُ، 96
وَ كانَ اَلْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً، 84
وَ كانَ اَلْإِنْسانُ عَجُولاً، 84
وَ كانَ أَمْرُ اَللّهِ قَدَراً مَقْدُوراً، 41
وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ اَلْمُؤْمِنِينَ، 189
وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ، 175
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا، 202
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى اَلنّاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً، 106
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ، 243
وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَي اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، 56
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اَللّهُ، 98
وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً، 115
وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّامَةِ، 171
وَ لا تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ، 235
وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اِتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً، 254
وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكافِرُونَ، 71، 102
وَ لا طَعامٌ إِلاّ مِنْ غِسْلِينٍ، 90
وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ اَلْمِسْكِينِ، 90
وَ لا يَزالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ، 151، 284
وَ لا يَزالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ حَتّى يَأْتِي وَعْدُ اَللّهِ إِنَّ اَللّهَ لا يُخْلِفُ اَلْمِيعادَ، 257
وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً، 278
وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّهِ اَلْغَرُورُ، 187
وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ اَلْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اَللّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ اَلشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اَللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً، 279
وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ، 62، 156
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ اَلْغافِلُونَ، 87، 173
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى، 238
وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ اَلنَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً، 237
وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ اَلنَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ، 242
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِي اَلصّالِحُونَ، 135
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ، 201، 274
وَ لِلّهِ اَلْأَسْماءُ اَلْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها، 31، 266
وَ لِلّهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ اَلْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ، 135
وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ، 90
وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ اُنْظُرْ إِلَى اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ، 225، 225
وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِيلاً، 44
وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ اَلنِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِيلُوا كُلَّ اَلْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ، 223
وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً، 272
وَ لَوْ أَلْقى مَعاذِيرَهُ، 113
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرى آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ اَلسَّماءِ وَ اَلْأَرْضِ، 35
وَ لَوْ بَسَطَ اَللّهُ اَلرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي اَلْأَرْضِ وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ، 43
وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ، 275
وَ لَوْ لا فَضْلُ اَللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ، 65
وَ لَوْ لا فَضْلُ اَللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لكِنَّ اَللّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ، 66، 87، 229
وَ لَوْ لا فَضْلُ اَللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اَللّهَ تَوّابٌ حَكِيمٌ، 37، 66
وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّهُ لَكُمْ، 127، 247
وَ مَا اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا إِلاّ مَتاعُ اَلْغُرُورِ، 185
وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اَللّهِ، 189
وَ ما أَدْراكَ مَا اَلْحُطَمَةُ، 152
وَ ما أَدْراكَ مَا اَلْعَقَبَةُ، 230
وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ، 104
وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ، 174
وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى، 29
وَ ما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ، 97، 132
وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اَللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِي بِإِذْنِهِ، 238
وَ ما كُنّا مُعَذِّبِينَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً، 104
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ، 50، 160، 232
وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لا فِي اَلسَّماءِ، 39
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ أَعْمى، 89
وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ، 212، 200
وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ اَلْخُسْرانُ اَلْمُبِينُ، 160
وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ، 99
وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّاثاتِ فِي اَلْعُقَدِ، 280
وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ، 280
وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ، 280
وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ، 278
وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ، 191
وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، 43
وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ، 37، 189
وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِي فَقَدْ هَوى، 49، 54
وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اَللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ اَلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اَللّهِ، 235
وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اَللّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقى وَ إِلَى اَللّهِ عاقِبَةُ اَلْأُمُورِ، 131
وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ اَلسَّماءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكانٍ سَحِيقٍ، 283، 34
وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ، 61
وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِكَ هُمُ اَلْخاسِرُونَ، 61
وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً، 62
وَ مَنْ يُطِعِ اَللّهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَداءِ وَ اَلصّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً، 56
وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اَللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ، 286
وَ مَنْ يَهْدِ اَللّهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ عَلى وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً، 63
وَ نادى أَصْحابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحابَ اَلنّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّهِ عَلَى اَلظّالِمِينَ، 183
وَ نادى أَصْحابُ اَلنّارِ أَصْحابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنا مِنَ اَلْماءِ أَوْ مِمّا رَزَقَكُمُ اَللّهُ قالُوا إِنَّ اَللّهَ حَرَّمَهُما عَلَى اَلْكافِرِينَ، 183
وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ عَلى وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ، 114
وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّماواتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاّ مَنْ شاءَ اَللّهُ، 224
وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ اَلَّذِي كُنّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جاءَكُمُ اَلنَّذِيرُ فَذُوقُوا فَما لِلظّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ، 148، 277
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ اَلْأَعْلى، 163
وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو اَلْجَلالِ وَ اَلْإِكْرامِ، 234
وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً، 43
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً، 205، 207
وَ يَصْلى سَعِيراً، 63
وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلالَ اَلَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ، 135
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اَللّهِ، 157
وَ يَوْمَ يُعْرَضُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى اَلنّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ اَلدُّنْيا وَ اِسْتَمْتَعْتُمْ بِها فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ اَلْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ بِما كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ، 175
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ، 236
وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ، 152
يا أَيُّهَا اَلنّاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ اَلسّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ، 61
يا عِبادِي اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّهِ، 184
يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ اَلشَّيْطانَ إِنَّ اَلشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا، 156
يا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ، 132، 213، 215
يا أَيُّهَا اَلْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ، 55
يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ، 32، 74، 266
يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ، 33
يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ، 191
يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اَللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً، 36
يا أَيُّهَا اَلنّاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اِخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزِي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اَللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّهِ اَلْغَرُورُ، 145
يا أَيُّهَا اَلنّاسُ اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اَللّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ اَلسَّماءِ وَ اَلْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنّى تُؤْفَكُونَ، 253
يا أَيُّهَا اَلنّاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَياةُ اَلدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّهِ اَلْغَرُورُ، 185
يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ، 176
يا لَيْتَها كانَتِ اَلْقاضِيَةَ، 90
يا وَيْلَنا قَدْ كُنّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا بَلْ كُنّا ظالِمِينَ، 255
يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ اَلْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ، 278
يَتَوارى مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي اَلتُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ، 125
يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ، 152
يُخادِعُونَ اَللّهَ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ، 256
يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي اَلسَّماواتِ وَ ما فِي اَلْأَرْضِ، 164، 272
يَعْلَمُ خائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي اَلصُّدُورُ، 40
يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، 40
يَهْدِي بِهِ اَللّهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ اَلسَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ، 57
يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى اَلنّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اَللّهِ شَدِيدٌ، 61
يَوْمَ تَكُونُ اَلسَّماءُ كَالْمُهْلِ، 278
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى شَيْءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكاذِبُونَ، 113
يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى اَلسُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَ، 114
يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اَللّهُ دِينَهُمُ اَلْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللّهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ، 191
ابى اللَّه ان يجرى الامور الّا باسبابها، 43
اَحَبَّ مُطِيعُ، 209
اِذَا اَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِى قَلْبِهِ نُكتَةٌ سَوْداءٌ فَاِنْ تابَ اِنْمَحَتْ وَ اِنْ زادَ زادَتْ حَتَّى تَغْلِبَ عَلَى قَلْبِهِ فَلا يفْلَحُ بَعْدُها اَبَداً، 259
اذا اشتدّ الفزع فالى اللَّه المفزع، 88
اشجع الناس من غلب هواه، 83
اعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك، 83
افضل الجهاد من جاهد نفسه الّتى بين جنبيه، 82
ال تهين الفقير علّك ان تركع يوماً والدّهر قد رفعة، 126
الدّنيا دارهانت عند ربّها فخلط حلالها بحرامها وخيرها بشرّها وحيوتها بموتها وحلوها بمرّها، 125
اَلذَّنْبُ نُقْطَةٌ سَودَاءٌ عَلَى الْقَلْبِ فَلا يزَالُ يزْدَادُ حَتَّى غَلَبَ عَلَى الْقَلْبِ فَلَنْ يفْتَحْ بَعْدُ اَبَداً، 174
الْعَبْدُ لايزُولُ قَدَمَاهُ يومَ القيامة حَتَّى يسْئَلَ عَنْ شَبابِهِ فِى ما اَبْلاهُ وَ عَنْ عُمْرِهِ فِى ما اَفْناهُ، 277
الغيبة اشدّ من الزّنا، 103
المؤمن اعظم حرمة من الكعبة، 135
المؤمن اعظم حرمة من الملك المقرّب، 135
اَلنَّاسُ نِيامُ فَاِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا، 150
الْوَلَدُ سِرُّ اَبِيه، 282
ان الرجل ليذنب فيدخله اللَّه به الجنة، 75
اِنَّ الذُّنُوبَ يحْرِمُ الرِّزْقَ، 259
اِنَّ الْعَبْدَ لاتَزُولُ قَدَمَاهُ يومَ القِيامَة... حَتَّى يسْئَلُ عَنْ شَبَابِهِ فِى مَا اَبْلاهُ وَ مِنْ عُمْرِهِ فِى مَا اَفْنَاهُ، 148
اِنَّ الَّرجُلَ يذْنِبُ الذَنْبَ فَيحْرَمُ صَلاةَ الْلَيل وَ اِنَّ الْعَمَلُ السَّيئْ اَسْرَعْ فِى صاحِبِهِ مِن السِّكينِ فِى الْلَحْمِ، 259
انّ اللَّه تعالى امر الملائكة ان لايجيبوا دعوة الدّاع اذا دعان فرحاً بدعائه، 121
انّ اللَّه تعالى يستر العيوب حتّى الامكان ولولا ذلك ليطرد الإنسان حتّى عند اخصّ اقربائه وانّ اللَّه تعالى يستره حتّى عند عباده الصالحين، 105
انّ اللَّه يحبّ الحاح المحلّين، 120
اِنَّ اَللهُ اِذَا اَرَادَ بِعَبْدٍ خَيراً فَأذْنَبَ ذَنْباًّ اَتْبَعَهُ بِنِقْمَةٍ وَ يذَكرَهُ الْاِسْتِغْفَار، وَ اِذَا اَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَاَذْنَبَ ذَنْباً اَتْبَعَهُ بِنِعْمَةٍ لِينْسِيهُ الْاِسْتِغْفَارَ وَ يتَمَادِى بِهَا وَ هُوَ قَولُهُ تَعَالَى سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيثُ لا يعْلَمُون، 186
اِنَّ اللهَ تَعَالَى اَشَدُّ فَرَحاً بِتَوبَةٍ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ اَضَلَّ رَاحِلَتِهِ وِ زَادَهُ فِى لَيلَةِ ظَلْمَاء فَوَجَدَهَا، 167
اِنَّ اللهَ تَعَالَى فَرَضَ الْفَرَائِضَ وَ رَضِى لَها حَدّاً وَ لكنْ فَرَضَ الذِّكرَ وَ لَمْ يرْضِ لَهُ حَدّاً. وَ قالَ: (اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً، 25(3)
اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ اَعْطَى التَّائِبِينَ ثَلاثَ خِصَالٍ لَوْ اَعْطَى خِصٍلَةً مِنْهَا جَمِيعُ اَهْلِ السَّمَوَاتِ وَ الْاَرْضِ لَنَجُوا بِهَا، 167
اِنَّ اللهَ يبْغِضُ الْاَكول، 178
اِنَّ اللهَ يبْغِضُ الْبَطَّال، 178
اِنَّ اللهَ يبْغِضُ الْعَبْدَ النوَّامَ الفَارِغ، 178
اِنَّهُ لَيغَانَ عَلَى قَلْبِى حَتَّى اَسْتَغْفِرُاللهَ فِى الْيومِ سَبْعِينَ مَرَّة، 285
اِنَّهُ لَيغَانَ عَلَى قَلْبِى فَاَقُولُ اَسْتَغْفِرُاللهَ سَبْعِينَ مَرَّة، 165
انّه من قدراللَّه، 44
آه من قلّة الزّاد وبعد السفرو وحشة الطريق، 118
اِياك وَ فُضُولُ الْعَيشِ، 178
اِياك وَ فُضُولُ الْكلامِ، 178
اِياكمْ وَ فُضُولُ النَظَرِ لِاَنَّهُ يبْذُرُ الْهَوَى، 178
بَلْ وَجَدْتُك اَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك، 161، 209
تُعْصَى الْاِلَهَ وَ اَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ هَذَا لَعَمْرُك فِى الْفِعَالِ بَدِيعٌ لَو كانَ حُبُّك صادِقاً لَأطَعْتَهُ اِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ جهاد النفس، 83
حَقِيقَةُ الْعُبُودِيةِ [يتَوَقَّفُ عَلَى] ثَلاثَةِ اَشْياءٍ اَنْ لا يرَى الْعَبْدَ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ الله مُلْكاً لِأنَّ الْعَبْدَ وَ مَا كانَ لَهُ لِمَولاهُ وَ لا يكونُ لَهُ الْمُلْك وَ يرَى الْمَالَ مَالُ اللهِ يضَعَ حَيثَ اَمَرَ اللهُ وَ اَنْ لا تَدَبَّرَ لِنَفْسِهِ تَدْبِيراً وَ يفَوِّضُ اَمْرَهُ اِلَى اللهِ تَعَالى وَ اَنْ لا يشْتَغِلَ الّا فِيمَا اَمَرَهُ اللهُ تَعَالى بِهِ وَ نَهَى عَنْهُ. فَإذا رَءاى مالَهُ مُلكاً لله فَهانَ لَهُ الاِنْفاق وَ اِذَا فَوَّضَ اَمْرَهُ اِلَى اللهِ هانَ عَلَيه الْمَصَائِبِ كلُّها. وَ اِذا اِشْتَغَلَ فِيمَا اَمَرَ وَ نَهى لا يتَفَرَّغ مِنْهُما اِلى الْمُراءِ وَ الْجِدالِ وَ الْمُباهاتِ وَ.... وَ لا يدَعُ اَيامَهُ باطِلَةً وَ هذا اَوَّلُ دَرَجَةِ الْمُتَّقِين، 161
رِضَا اللهُ رِضَانَا اَهْلُ الْبَيت، 209
سيئة تسؤك خير من حسنة تعجبك، 79
عليكم بسلاح الأنبياء، 88
كانَ اَبِى يقُولُ مَا مِن شَيءٍ اَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِيئَةٍ، اِنَّ الْقَلْبَ لَيواقِعُ الْخَطِيئَةَ فَما تَزالُ بِهِ حَتَّى تُغْلِبَ عَلَيهِ فَيصَيرُ اَعْلاهُ اَسْفَلَهُ، 258
للَّه ماة رحمة فواحد منها قسّما بين عباده والباقى له يوم القيامة، 114
ما تَقَرَّبَ اِلَى عَبْدٌ بِشَيءٍ مِمّا افْتَرَضْتُ عَلَيهِ وَ اِنَّهُ لَيتَقَرَّبُ اِلى بِالنّافِلَةِ حَتَّى اُحِبَّهُ فَإذا اَحْبَبْتُهُ كنْتُ سَمْعُهُ الَّذِى يسْمَعُ بِهِ؛ وَ بَصَرَهُ الَّذِى يبْصِرُ بِهِ؛ وَ لِسانَهُ الَّذِى ينْطِقُ بِهِ؛ وَ يدُهُ الَّذِى يبْطِشُ بِهَا؛ اِنْ دَعَانِى اَجَبْتُهُ وَ اِنْ سَألَنِى اَعْطَيتُهُ، 233
ما عَرَفْناك حَقُّ مَعْرِفَتِك، 145
مرحباً بقوم رجعوا عن الجهاد الاصغر وعليكم بالجهاد الأكبر، 83
مَنْ اَرَادَ عِزّاً بِلا عَشِيرَةٍ (وَ غِنًى بِلا مَالٍ) وَ هَيبَةً بِلا سُلْطَانٍ فَلْينْتَقِلْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيةِ اللهِ اِلَى عِزِّ طَاعَتِهِ، 188
من اهان على مؤمن ولو بشطر كلمة لقى اللَّه عزّوجلّ وبين عينيه مكتوب آيس من رحمة اللَّه، 136
من اهان مؤمناً لايقبل اللَّه عنه عملاً حتّى يرضاه، 136
من أهان وليّاً فقد بارزنى بالمحاربة، 136
من سرّ مؤمناً فقد سرّنى و من سِرّنى سرّ اللَّه، 136
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ، 207
مَنْ كانَتْ الدُّنْيا نِيتَهُ فَرَّقَ اللهُ عَلَيهِ اَمْرَهُ وَ جَعَلَ الْفَقْرَ بَينَ عَينَيهِ وَ لَمْ يأتِهِ مِنَ الدُّنيا الّا ما كتَبَ لَهُ وَ مَن كانَتْ نِيتَهُ الآخِرَة جَمَعَ اللهُ شَمَلَهُ وَ جَعَلَ غِناهُ فِى قَلْبِهِ وَ اَتَتْهُ الدُّنيا وَ هِى راغِمَةً، 201
نَحْنَ وَ اللهِ الاَسْمَاءِ الْحُسْنَى، 266
نَحْنُ وَ اللهِ الْوَسِيلَةَ فِى الْقُرآنِ، 32، 266
نَحْنُ وَاللهِ الْاَسْماءَ الْحُسْنى، 32
نعم، انّه فلا يزال منه خائفاً ما قتاً لنفسه فيرحمه اللَّه فيدخله الجنّة، 76
واللَّه ما اراد اللَّه تعالى من الناس الّا خصلتين ان يقروا له بالنعم فيزيدهم وبالذنوب فيغفرها لهم، 75
واللَّه ما ينجو من الذنب الّا من اقربه، 75
وانا احوج الى سترها على منك فى الاخرى رؤس الأشهاد، 106
يا عَلِى! مَنْ لَمْ يقْبَل الْعُذْرَ مِن مُتَنَصِّلٍ صَادِقاً كانَ اَو كاذِباً لَمْ ينَلْ شَفَاعَتِى، 164
يا قَرِيباً لايبْعُدُ عَن الْمُضْطَرِّ بِه، 187
ائمه، 11، 107، 228
ابراهيم خليل، 210
ابوالحسن، 240
ابوعبدالله (امام صادق)، 239
ابى عبدالله (امام صادق)، 258
اسماعيل، 210
امام باقر، 75، 76، 167، 240
امام حسن مجتبى، 188
امام حسين، 102، 209
امام سجاد، 54
امام صادق، 32، 71، 75، 76، 77، 174، 209، 253
امام، 32، 35، 41، 50، 53، 64، 75، 76، 88، 96، 101، 106، 115، 116، 120، 121، 125، 138، 145، 148، 169، 170، 184، 187، 190، 193، 198، 207، 208، 209، 210، 222، 226، 228، 233، 235، 241، 248، 249، 251، 267
اميرالمومنين، 15، 81، 117، 126، 199
اهل بيت، 10، 13، 16، 31، 33، 74، 116، 209، 216، 239، 244، 264، 265، 268، 286
بقية الله فى الارضين، 286
بقية الله الاعظم، 16، 286
پيامبر اكرم، 9
پيامبر، 117، 239
جبرئيل، 203، 239، 240
جبرائيل، 240
حضرت زهرا، 107
حضرت معصومه، 13
داوود، 77
رسول الله، 78، 107، 117
رسول خدا، 77، 82، 83، 117، 136، 145، 150، 164، 165، 178، 199، 201، 233، 240، 277، 285
على، 11، 33، 44، 79، 117، 135
عيسى بن مريم، 204
عيسى، 205
محمد، 211، 282، 286
معصوم، 207، 282
معصومان، 13
موسى بن جعفر، 136
موسى، 77، 129، 168، 241، 242، 243
ابن النجار، 12
ابن خالويه، 15
ابوحمزه ثمالى، 102، 116
آخوند همدانى، 169
آقا بزرگ تهرانى، 13
امام خمينى، 10، 12، 101، 216
امام، 11
اويس قرنى، 199
آيت الله نجفى، 13
حاج شيخ حسين مظاهرى، 13
حر بن يزيد رياحى، 102
حسين بن احمد بن خالويه، 12
خالويه، 12
زليخا، 199
سعيد بن جبير، 199
سيدبن طاووس، 11، 12
شهيد ثانى، 199
شيخ عباس قمى، 11
صدرالمتألهين، 216
طارف، 117
طرف، 117
طريف، 117
عبدالفرار، 169
عبدالملك مروان، 54
عدى بن حاتم، 117
عدى، 117، 118
علامه بحرالعلوم، 230
علامه طباطبايى، 74، 242، 243
فرعون، 130
قاضى على بن محمد يوسف بن مهجور، 11
قمى، 281
محدث قمى، 15
محمدكاظم حسينى رشتى، 13
معاويه، 117، 118
مقام معظم رهبرى، 10
مولى محمدباقر مجلسى، 11
ميرزا جواد ملكى، 13
وحيد، 286
كميل، 199
تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب، مؤسسه نشر فرهنگ أهل بيت عليهم السلام، قم، ايران.
عوالى اللآلى، ابن ابى جمهور احسائى، انتشارات سيد الشهداء عليه السلام، قم، 1405 ه. ق.
من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم 1413 ه. ق.
مستدرك الوسائل، نورى، حسين بن محمدتقى، مؤسسه آل البيت، قم 1408 ه. ق.
الكافى، كلينى، محمدبن يعقوب، دارالكتب الاسلاميه، تهران 1365 ه. ق.
وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، محمدبن حسن، مؤسسه آل البيت، قم 1409 ه. ق.
شرح اصول الكافى، مولى محمد صالح مازندرانى، تحقيق: ميرزا ابوالحسن شعرانى، دار احيا التراث العربى، بيروت، طبع الاولى 1421 ه. ق.
بحارالأنوار، مجلسى، محمدباقربن محمدتقى، اراحياء التراث العربى، بيروت، 1403 ه. ق.
قصص الانبياء قطب الدين راوندى، بنياد پژوهش هاى آستان قدس، 1409 ه. ق
آداب معاشرت (ترجمه بحارالانوار، ج 16)، محمدباقر كمره اى، اسلاميه، تهران 1364 ش.
غرر الحكم و دررالكلم، عبدالواحد محمد تميمى آمدى، انتشارات دفتر تبليغات، قم 1366 ش.
عيون الأنباء فى طبقات الأطباء، ابن أبى أصبيعة، تحقيق: نزار رضا، دار المكتبة الحياة، بيروت.
الخصال، ابن بابويه، محمدبن على، جامعه مدرسين، 1362 ش.
اعيان الشيعه، السيد محسن الأمين، تحقيق: حسن الأمين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، بى تا.
مأساة الزهراء عليها السلام، السيد جعفر مرتضى، دارالسيرة، بيروت، چاپ الثانيه 1418 ه. ق.
شرح المنظومه، محقق سبزوارى، نشر ناب، تهران، چاپ اول 1369-1379 ه. ق.
تفسير قمى، على بن ابراهيم قمى، درالكتاب، چاپ چهارم، قم 1367 ش.
التوحيد، شيخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم 1368 ش.
تفسير الميزان، سيدمحمد حسين طباطبايى، انتشارات جامعه مدرسين، قم 1217 ه. ق.
الأمالى، شيخ صدوق، انتشارات كتابخانه اسلاميه، قم 1362 ش.
كشف الغمة، على بن عيسى اربلى، مكتبة بنى هاشمى، تبريز 1381 ه. ق.