اخلاق و خودسازی در مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ظاه‍ری‌، ح‍س‍ی‍ن‌، ‏‫۱۳۱۲ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : اخ‍لاق‌ و خ‍ودس‍ازی‌ در م‍ک‍ت‍ب ‌ ق‍رآن‌ و اه‍ل‌ ب‍ی‍ت‌ ع‍ل‍ی‍ه‍م‌ال‍س‍لام‌/ ح‍س‍ی‍ن‌ م‍ظاه‍ری‌.

‏مشخصات نشر : [ت‍ه‍ران‌]: پ‍ی‍ام‌ آزادی‌‏‫، ۱۳۷۵.‬

‏مشخصات ظاهری : ‏‫‏۳۰۲ ص.‬

‏شابک : ‏‫۶۰۰۰ری‍ال‌‬‏‫: ‭‎9643022234‬‬ ؛ ‏‫‎۷۵۰۰ ریال (چاپ سوم) ؛ ‏‫‎۱۰۰۰۰ ریال (چاپ چهارم) ؛ ‏‫‎۱۲۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ‏‫۸۰۰۰۰ ریال‬‏‫: چاپ دهم‬‏‫‭978-964-302-223-5 : ‬‬

‏يادداشت : چ‍اپ‌ س‍وم‌: ۱۳۷۸.

‏يادداشت : چ‍اپ‌ چ‍ه‍ارم‌: ۱۳۸۱.

‏يادداشت : چاپ ششم: ۱۳۸۴.

‏يادداشت : چاپ دهم: ۱۳۹۲.

‏یادداشت : ک‍ت‍اب‍ن‍ام‍ه‌ ب‍ه‌ ص‍ورت‌ زی‍رن‍وی‍س‌.

‏موضوع : خودسازی -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

اخلاق اسلامی

‏رده بندی کنگره : ‏‫‬‭BP۲۵۰‏‫‭/م۶‮الف‬۳ ۱۳۷۵

‏رده بندی دیویی : ‏‫‬‭‬‭۲۹۷/۶۳

‏شماره کتابشناسی ملی : ‭م‌۷۶-۱۱۲۹۵

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

اخ‍لاق‌ و خ‍ودس‍ازی‌ در م‍ک‍ت‍ب ‌ ق‍رآن‌ و اه‍ل‌ ب‍ی‍ت‌ ع‍ل‍ی‍ه‍م‌ال‍س‍لام‌

ح‍س‍ی‍ن‌ م‍ظاه‍ری‌.

پ‍ی‍ام‌ آزادی‌‏‫، ۱۳۷۵.‬

فهرست مطالب

تصویر

3

تصویر

4

پناهگاه انسان

اگر مى بينيد كه دنياى امروز خصوصاً دنياى علم، با كمال صراحت اظهار پوچى مى كند و مى گويد نود و نه درصد از مردم ضعف اعصاب دارند، براى اين است كه دنياى غرب در مشكلها و بن بست ها پناهگاه ندارد. وقتى كه علم و قدرتش ديگر نمى تواند كار كند و در بن بست واقع مى شود، آن وقت موقع له شدن اوست، موقعى است كه اظهار پوچى كرده و زندگى براى او مرگ تدريجى مى شود. اما اسلام براى اين بن بست فكر كرده و بارها تذكر داده است كه انسان اگر موحد باشد، هيچ وقت به بن بست نخواهد رسيد. اتفاقاً اسلام مى گويد در همان بن بست، اول چيزى كه بيدار مى شود فطرت اوست. لذا همه مخصوصاً دنياى امروز كه بايد بگويم دنياى گرفتارى و دنياى گره هاى كور است، به ويژه جوانهاى آن يك اعتماد و پناهگاه مى خواهند. از نظر اسلام و قرآن و علماى اخلاق، پناهگاه براى انسان قرآن است. خود قرآن مى گويد: من پناهگاهم روايات اهل بيت مى گويد: قرآن پناهگاه است. قرآن در وقت مشكلات، فريادرس است. روايات اهل بيت به ما مى گويد: اگر كسى خصوصاً جوان،

تقويت اراده مى خواهد مراجعه كند به قرآن و از قرآن قدرت بگيرد، قرآن مى فرمايد:

قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ ، يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (1)يعنى نور براى شما آمده است. پروردگار عالم به واسطۀ اين قرآن هدايت مى كند كسى را كه متمسك به قرآن بشود. هر كه خدا از او راضى باشد، قرآن راه سلامتى را به او نشان مى دهد، يعنى در بن بست ها و در گرفتاريها وقتى تمسك به قرآن كند و از قرآن كمك بخواهد، به طور ناخودآگاه قرآن گره او را باز مى كند و در وقت گرفتاريها، به فرياد او مى رسد و راههاى سلامتى يكى پس از ديگرى به واسطۀ قرآن نمايانده مى شود.

بعد مى فرمايد: علاوه بر اين، قرآن انسان را از ظلمت به نور مطلق مى كشاند؛ از ظلمات غم و غصه، از ظلمت هوى و هوس، از ظلمت صفات رذيله، از ظلمت نفس اماره و از ظلمات دلهره و اضطراب خاطر و بالاخره از هر چيزى كه موجب ظلمت دل و كدورت دل است، نجات مى دهد. قرآن مى فرمايد: من تو را مى كشانم به نور مطلق و ظلمت غم و غصه و دلهره و اضطراب و نگرانى را از تو رفع مى كنم؛ اما مهمتر از همۀ اينها، تو را به مطلوب و به مقصود مى رسانم. انسان گمشده اى دارد و آن خداست و من مى توانم راهنما باشم و مى توانم تو را به گمشدۀ خود برسانم.

و يهديهِمْ اِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ نظير اين آيه در قرآن زياد است كه مى فرمايد: من علاوه بر اينكه كتاب علمم، علاوه بر اينكه كارخانۀ آدم سازى هستم؛ من علاوه بر اينكه هر علمى بخواهى دارم، راهنماى تو در گرفتاريها و مددكار تو در وقت مشكلات هستم.


1) - مائده / 15-16.

من آنم كه از ناسلامتى و ناسالمى تو را مى كشانم به سلامتى و سالمى. تو را از ظلمتها به نور مطلق و به مقصود و مطلوب كه خدا باشد، مى رسانم. كلينى در كافى نقل مى كند كه پيغمبراكرم (ص) فرمود:

اِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ المُظْلِم وقتى گرفتار شدى و تاريكى رو به تو آورد، نظير تاريكى در دل شب كه ديگر نورى ندارى و ديگر پناهى ندارى،

فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرآنِ در آن وقت مراجعه كن به قرآن و از قرآن كمك بگير.

فَاِنَّهُ شافِعٌ مَشَفَّعٌ وَ ما حِلٌ مُصَدَّقٌ اين قرآن شفاعت مى كند و شفاعت او پذيرفته مى شود. اين جور نيست كه فقط بگويد مددكارم. اين جور نيست كه فقط دعا كند و دعايش به جايى نرسد؛ قرآن كمك به تو مى كند و كمك او مؤثر است، گره زندگى را باز مى كند، گرفتارى را رفع مى كند، تاريكى را مبدل به نور مى كند.

وَ ما حِلٌ مُصَدَّق اما ين را هم بدان كه نفرين مى كند و نفرين او هم پذيرفته مى شود؛ يعنى آن ملتى كه سر و كار با قرآن ندارد، قرآن به آن ملت نفرين مى كند و نفرين او پذيرفته مى شود. بعد پيغمبر فرمود:

ومَنْ جَعَلهُ اَمامَهُ ساقَهُ اِلَي الْجَنَّةِ آن كسى كه قرآن سرمشق او باشد، بهشتش از همان جا شروع مى شود، تا به بهشت موعود برسد، نه تنها قرآن تو را به بهشت موعود مى رساند، بلكه علاوه بر آن، نشاط، سلامتى، خوشى و رفع گرفتارى از همين جا شروع مى شود. يك زندگى با نشاط، يك زندگى خوش برايت شروع مى شود تا برسى به آن زندگى خوشتر؛ يعنى بهشت موعود. اما اگر كسى پشت پا به قرآن بزند و

قرآن نخواند و به قرآن عمل نكند و به عبارت ديگر، تمسك به قرآن نكند و بى اعتناى به قرآن باشد، جهنمش از همان جا شروع مى شود. قرآن نفرين مى كند و گرفتارى برايش پيدا مى شود. بى نشاطى روى بى نشاطى و پوچى برايش پيدا مى شود. جهنمش از آنجا شروع مى شود تا به جهنم موعود برسد.

حارث اعور مى گويد: پس از مرگ پيامبر (ص) در مسجد آن حضرت ديدم كه مردم دور هم نشسته اند و حرف دنيا مى زنند. برايم تازگى داشت. براى اينكه در زمان پيغمبر، مسجد يك مجمع علمى و تربيتى و قرآنى بود و محلى براى دعا و راز و نياز با خدا، حالا به جاى آن دعا و قرآن و به جاى آن علم و تربيت، مبدل شده بود به محلى براى حرفهاى دنيا. خيلى ناراحت شدم و آمدم پيش اميرالمؤمنين (ع) و با يك ناراحتى گفتم: رفتم مسجد و ديدم مردم نشسته اند در مسجد و حرف دنيا مى زنند. حضرت ناراحت شدند و فرمودند: پيغمبر خبر داد:

سَتَكُونُ فِتَنٌ يعنى فتنه ها يكى پس از ديگرى بعد از من پيدا مى شود. اميرالمؤمنين مى گويد كه از پيغمبر (ص) پرسيدم: در آن بن بست ها و گرفتاريها و فتنه ها چه بكنيم ؟ حضرت فرمود:

عَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ براى رفع فتنه ها و رفع گرفتاريها به قرآن مراجعه كنيد. بعد يك جمله اى اميرالمؤمنين از پيغمبراكرم (ص) نقل مى كند كه خيلى تكان دهنده است. پيغمبر (ص) فرمود: قرآن همه چيز دارد و علم از زمان حضرت آدم تا روز قيامت در اوست:

فيهِ خَبَرُ ما قَبْلَكُمْ وَ مَا بَعْدَكُمْ وَ ما مَعَكُمْ علم ما كان و يكون و ما هُوَ كائن در اوست وَ ما تَرَكَهُ جَبّارٌ اِلاّ قَصَمَهُ اللهُ آن ملتى كه بگذارد علوم گوناگون قرآن به هدر رود، خدا كمر آن ملت را

مى شكند. اين آيا نفرين است يا خبر؟ هر چه باشد، تكان دهنده است. اگر خير باشد، پيغمبر اكرم فرموده اثر وضعى عمل آن ملتى كه سروكار با قرآن نداشته باشد، شكست آن ملت و بدبختى آن است. اگر هم نفرين باشد، معنايش اين است كه خدا كمر آن ملت را بشكند كه سروكار با قرآن ندارد. نظير اين روايت زياد است. يك روايتى مرحوم كلينى در كافى نقل مى كند كه خوب روايتى است. اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد:

اَلْبَيْتُ الَّذي يُقْرَأُ فيهِ الْقُرآنُ تَكْثُرُ بَرَكَتُهُ ، وَ تَحْضُرهُ الْمَلائِكَةُ ، وَ تَهْجُرهُ الشَّياطينُ ، وَيُضيءُ لِاَهْلِ السَّماءِ كَما تُضيءُ الْكَواكِبُ لِاَهْلِ الْاَرْضِ يعنى آن خانه اى كه در آن خانه قرآن خوانده شود، بركت آن خانه زياد مى شود و ملائكه در آنجا رفت و آمد مى كنند و شياطين از آن خانه، رخت بر مى بندند. آن خانه براى ملائكه مى درخشد، نظير درخشندگى ستارۀ درخشان براى اهل زمين. بعد فرمودند:

وَ اِنَّ الْبَيْتَ الَّذي لايُقْرَأُ فيهِ الْقُرآنُ تَقِلُّ بَركَتَهُ ، وَتَهْجُرُهُ الْملائِكَةُ ، وَ تَحْضُرهُ الشَّياطينُ آن خانه اى كه در آن قرآن خوانده نشود، بركت در آنجا نخواهد بود و اختلاف و بى بركتى در آن خانه حكمفرماست. بعد هم فرمودند: ملائكه سروكار با آن خانه ندارند، بلكه شياطين در آن خانه رفت و آمد دارند. اگر ما براى بحث امروزمان چيزى نداشتيم جز روايت ثقلين، بس بود براى اينكه همه و مخصوصاً جوانهاى عزيزم بدانند كه قرآن چه پشتوانه اى است. يك روايتى داريم به نام روايت ثقلين. اين روايت ثقلين را سنى و شيعه نقل كرده اند، حتى بزرگانى نظير صاحب عبقات و صاحب الغدير كه آن را بررسى كرده اند، با پانصد سند به بالا روايت را نقل كرده اند. شايد ما روايتى اين چنين كه داراى تواتر لفظى با پانصد سند به بالا باشد، نداشته باشيم. پيغمبر اكرم اين روايت را در

مواقع خاص و استثنايى مى خواندند. مثلاً دم مرگ و در همان روزى كه عصرش از دنيا رفتند. پيغمبر اكرم (ص) فرمود: مرا به مسجد ببريد، چون ايشان نمى توانستند راه بروند، زير بازويشان را اميرالمؤمنين و فضل بن عباس گرفته بودند. پاهاى مبارك پيغمبر روى زمين كشيده مى شد. پيغمبر اكرم نماز را نشسته خواندند و مأمومين ايستاده اقتدا كردند. بعد نتوانستند منبر بروند و روى پلۀ اول نشستند و فرمودند: اين نماز مختص به من بود يعنى براى يك وضع استثنايى آمدم به مسجد بعد هم اول تحريك عاطفه كردند و فرمودند: من چگونه پيغمبرى براى شما بودم ؟

صداى گريۀ مردم بلند شد: يا رسول الله! شما خيلى عالى بوديد. ما جاهل بوديم، عالم شديم. وحشى بوديم، متمدن شديم. گمراه بوديم، آدم شديم رسول خدا يك جملۀ ديگر براى اينكه مقدمه اى براى حرف آخرشان باشد فرمودند: حق الناس مشكل است. من نمى توانم روز قيامت جواب حق الناس را بدهم. اگر كسى حقى بر من دارد، بيايد بگويد. يك عربى شوخيش گرفت و بلند شد و گفت: يا رسول الله! يك چوبدستى در دست شما بود و ندانسته به سينۀ من زديد. من مى خواهم قصاص كنم. پيامبر (ص) فرمود: بيا قصاص كن. حق قصاص هم كه نداشت، اما پيغمبر براى اينكه دلش را بدست آورد، فرستاد آن چوبدستى را آوردند. مرد عرب گفت: يا رسول الله! سينۀ من برهنه بود. پيغمبراكرم (ص) دگمه هاى پيراهن را باز كردند. او آمد سينۀ پيغمبر را بوسيدو گفت: مى خواستم سينۀ شما را ببوسم.

وقتى مردم مهيا شدند، پيامبر حديث ثقلين را خواندند:

اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ ، كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي، لَنْ يَفْتَرِقا حَتي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ ، ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْتَضِلُّوا اَبَداً يعنى من از ميان شما مى روم، اما دو پشتوانه در ميان شما مى گذارم.

شرافت و عزت شما به اين پشتوانه هاست؛ يعنى در وقت گرفتاريها و در وقت بى ارادگيها و در وقت هجوم دشمن بر شما و در وقت بيچارگى، به اين دو پشتوانه روى آوريد: يكى قرآن و ديگرى عترت. بعد هم فرمودند: اين دو، دوش به دوش يكديگر هستند تا روز قيامت به من برسند. قرآن و عترت با هم است و يكى از اينها نمى تواند انسان را آدم كند و يكى از اين دو به تنهايى نمى تواند انسان را به سعادت برساند.

تمسك به قرآن يعنى چه ؟ اين

عَلَيْكُمْ بِالْقُرآنِ در زبان پيغمبر يعنى چه ؟ چه كنيم تا قرآن هادى ما باشد؟

تمسك به قرآن مراتبى دارد كه از مراتبش مخصوصاً جوانها بايد استفاده كنند. من يك فرد عمامه به سر از طرف روحانيت و از طرف حضرت ولى عصر (عج) به جوانها مى گويم: اگر به همۀ مراتب و بعدهاى تمسك به قرآن عمل كنيم، يك زندگى صددرصد با نشاط داريم. اين قول من از طرف روحانيت و از طرف ولى عصر را تجربه كن. اگر به تجربه رسيدى، آنچه را مى گويم، ادامه بده. اگر نتيجه نگرفتى، رهاكن. قول خداست و خلاف ندارد. وعدۀ پيغمبر است و تخلف ندارد. وعدۀ ائمه طاهرين (ع) و وعدۀ خود قرآن است و تخلف ندارد.

مرتبۀ اولش خواندن قرآن است و اينكه معنايش را بدانيم و در آن تدبر كنيم و بعد به قوانين و دستورش عمل كنيم. شكر مى كنم خدا را كه در اين دو سه سال اخير، استقبال جوانها به خواندن قرآن نعمت بزرگى است؛ انصافاً نعمت خيلى بالايى است. سابقاً جلسات قرآن در ماه مبارك رمضان يا غير ماه مبارك رمضان در خانه ها و در مساجد زياد بود. اما استقبال جوانها كم شده بود. الحمدالله الآن استقبال از سوى جوانها هست، اما باز هم كم است. بايد فوق العاده با رونق در ميان مردم باشد. خواندن قرآن در همه وقتش و در خانه

خوب است، اما خواندن قرآن در يك مجمع علمى، چيز ديگرى است از همۀ شما تقاضا دارم در ماه مبارك رمضان يك - دو ساعت، در مساجد جلسه داشته باشيد، جلسه اى با رونق، خيلى با نشاط، و اين خواندن قرآن را قرآن از ما مى خواهد. ما آياتى داريم در قرآن كه منحصر به فرد است. يعنى اين آيه ها مثلش در قرآن نيست. مثلاً راجع به آدم شدن، راجع به خودسازى، سورۀ شمس مثلش در قرآن نيست و به طور مستقيم سفارش به خودسازى و تهذيب نفس مى كند و مثلش را در قرآن نداريم كه يازده مرتبه قسم خورده شده باشد و براى مطلبى سه - چهار تا تأكيد شده باشد.

دعا راز و نياز با خدا، آيه اش منحصر به فرد است. در سورۀ بقره، آيۀ:

وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ (1)با هفده تأكيد و با هفت - هشت ضمير متكلم آمده كه مثلش را در قرآن نداريم، يعنى يك آيه سر تا پا تلطف و مهربانى، تأكيد روى تأكيد، وعده روى وعده، براى دعا و راز و نياز با خدا.

فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي اَلْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ آخَرُونَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنْهُ (2)يعنى تا مى توانى قرآن بخوان. در راه كه مى روى، در خواب و همينطور سفارش شده از خانه كه مى خواهى بيرون بيايى، يازده قُلْ هُوَ الله بخوان. وقت خواب، سه قل هو الله بخوان. آية الكرسى بخوان. همينطور دستور فراوان داده شده. اين دستورهايى كه در روايات ما آمده است از اينجا گرفته شده:


1) - بقره / 186.

2) - مزمل / 20.

فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ تا مى توانى قرآن بخوان. حالا از روى آن يا از حفظ، نشسته يا خوابيده، در حركت يا اينكه مؤدب در مقابل قرآن بنشينى و بخوانى. بعد مى فرمايد: خدا مى داند كه تو گاهى مريضى، اما در همان حال مريضى هم به اندازۀ توان خويش قرآن بخوان. تا زبان مى چرخد، قرآن بخوان. لذا مستحب است سورۀ ياسين را براى مرده بخوانند. بسيارى از بزرگان در وسط قرائت سورۀ ياسين در آن جمله سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ (1)از دنيا رفتند. گاهى خيلى كار دارى، مثلاً كنكور دارى، چك واخواست دارى، مى دانم خيلى گرفتارى اما همان وقت تمسك به قرآن كن. اگر مى خواهى امتحان تو خوب شود، قرآن بخوان. گاهى در خط مقدم جبهه هستى، همان وقتى كه دارى مى جنگى و تير مثل باران مى بارد، تا مى توانى قرآن بخوان. اين آيۀ شريفه به جوانها خيلى چيزها مى فهماند. براى يك فرد شيعه كه ائمۀ طاهرينش در ماه مبارك رمضان چندين ختم قرآن مى خواندند ننگ است كه يك ختم قرآن نخواند. بلكه در همۀ ماه يك ختم قرآن نخواند. كسى كه وارد است، يك جزء قرآن را در نيم ساعت مى تواند بخواند. هستند كسانى كه يك - دو ساعت در جلسات بيهوده اى كه موجب قساوت قلب و موجب فشار قبر مى شود مى نشينند، اما در وقت خواندن قرآن خسته اند و كار دارند.

جوانها مواظب باشيد كه مشمول نفرين قرآن نشويد كه اگر قرآن به شما نفرين كند، معلوم است كه مستجاب مى شود. قرآن بخوانيد و اميدوارم انشاءا... برسيد به جايى كه همه حافظ قرآن باشيد. ايرانى ها از حجازى ها خيلى با استعدادترند. در زمان پيغمبر (ص) صدى نود به بالا از اينها حافظ قرآن بودند در حالى كه سواد الفبا هم نداشتند. زن سواد الفبا نداشت


1) - يس / 58.

؛ مرد سواد الفبا نداشت اما حافظ قرآن بود. آنها ولعى خاص داشتند، وقتى آيه اى مى آمد مثل وقتى كه مى خواهند جنس كوپنى قسمت كنند چه جمعيتى مى شود، اين جور جمعيت پيدا مى شد كه در حضور پيغمبر سوره را بگيرند و ببرند حفظ كنند. تقاضا دارم حافظ قرآن بشويد. اشخاصى را كه تلويزيون نشان مى دهد ببينيد. دوسه روز قبل يك بچه پنج ساله را نشان داد كه هشت جزء قرآن را حفظ بود. من بعضى از جوانها را كه مى بينم مبهوت مى شوم.

حيف نيست يك دختر خانمى ليسانس داشته باشد، اما قرآن بلد نباشد بخواند؟ معلوم است كه قرآن نفرين مى كند و اين دختر خانم بدبخت مى شود. آقاى دكتر قرآن بلد نيست بخواند. آقاى دبير قرآن بلد نيست بخواند. آقاى طلبۀ خارج خوانده خوب قرآن نمى تواند بخواند. خوب معلوم است كه اينها مشمول نفرين قرآن مى شوند.

بياييد تصميم بگيريم قرآن خوان شويم. همۀ ما در روز، يك مقدار قرآن بخوانيم حالا اگر هم نصف جزء نمى خوانيم، يك حزب بخوانيم، دو صفحه بخوانيم، يك سورۀ ياسين را هر صبح بخوانيم. هر كس ياسين را هر صبح بخواند، خدا حفظش مى كند، قرآن حفظش مى كند. هر كه سورۀ واقعه را شب بخواند، روزى او وسيع مى شود و يك زندگى با نشاط پيدا مى كند.

- مراتب تمسك به قرآن

گفتيم كه همه و مخصوصاً جوانها در اين دنيا يك پناهگاهى لازم دارند كه در گرفتاريها و بن بست ها و در وقت مشكلات متمسك به آن پناهگاه شوند. اگر انسان در زندگى پناه نداشته باشد، حتماً بيچاره مى شود. اول مصيبتش ضعف اعصاب و احساس پوچ بودن در اين زندگى است. گفتم از نظر قرآن و از نظر اسلام، اول چيزى كه مى تواند انسان را در بن بست ها نجات بدهد و پناهگاه خوبى براى او باشد، تمسك به قرآن است. به تجربه هم اثبات شده افرادى كه پناه به قرآن مى برند، غم و غصه هاى آن رفع شده يا لااقل تخفيف پيدا مى كند و گره ها باز مى شود. انسان در بن بست ها گاهى كه گمان ندارد درى براى او گشاده مى شود. از اين جهت دربارۀ تمسك به قرآن در خود قرآن و در روايات ما سفارش زياد شده است.

قرآن، كلام خداست كه به زبان ما جارى مى شود؛ يعنى وقتى شما قرآن مى خوانيد خدا حرف مى زند با زبان شما. از اين جهت پيش اهل دل، قرآن كلام نازل است؛ يعنى يك كلامى از طرف حق نازل شده است و با زبان شما

صادر مى شود و در خود اين نهفته است كه قرآن تقويت اراده و نورانيت و نشاط مى دهد، و اين معنا در خود قرآن نهفته است. قرآن، رفع گرفتاريها مى كند. در بن بست ها راه نجات را نشان مى دهد و خود قرآن براى انسان درى مى گشايد كه هيچ گاه تصور او را نمى كرده است. در روايات اهل بيت راجع به خواص آيات قرآن زياد سفارش شده است. شايد از شيعه و سنى بيش از هزار روايت داشته باشيم راجع به خواص قرآن و در يك روايت صحيح السندى مرحوم كلينى (رضوان الله تعالى عليه) نقل مى كند از امام (ع) كه ايشان فرمودند:

خُذْ مِنَ الْقُرْآنِ مَا شيئْتَ لَما شِئْتَ از قرآن هر چه را كه مى خواهى بگير. از سورۀ حمد، سورۀ قُلْ هُوَ الله، سورۀ يس، سورۀ جمعه و خلاصه از هر كجاى قرآن مى خواهى بگير كه قرآن درمان هر دردى است. قرآن رفع بن بست و رفع مشكلات است. به قدرى در اين باره سفارش شده است كه اگر با درستى و راستى عقيده، كسى هفت مرتبه حمد بر سر بالين مريضى بخواند حتماً خوب مى شود. امام صادق (ع) مى فرمود: اگر هفتاد مرتبه سورۀ حمد را بر سر مرده اى خواندى و زنده شد تعجب نكن. البته عقيده مى خواهد. يك كسى خدمت حضرت ولى عصر (عج) رسيد كه درد بى درمان داشت. همه گفتند دردش بى درمان است. حضرت ولى عصر دست مبارك خود را گذاشتند روى آنجا كه درد مى كرد و آياتى از آخر سورۀ حشر را خواندند. وقتى تمام شد، يك فشارى دادند و آن درد بى درمان خوب شد. به تجربه اثبات شده كه براى همۀ دردهاى بى درمان و براى گرفتاريهاى بى درمان و براى مشكلات، سورۀ حمد آية الكرسى و آخر سورۀ حشر و چهار قل خيلى مؤثر است. البته دل مى خواهد، البته عقيده مى خواهد.

ما راجع به قرآن روايات فراوانى داريم كه قرآن مى تواند نشاط بدهد. قرآن

مى تواند تقويت اراده بدهد و مى تواند انسانى را كه احساس پوچى در خودش مى كند، مغزدار كند. بالاخره جوان مى تواند به واسطۀ تمسك به قرآن يك پناهى در اين دنيا پيدا كند، مخصوصاً در دنياى پر از تلاطم و فساد. در اين باره گفتم كه تمسك به قرآن مراتبى دارد كه اگر ما بخواهيم به راستى قرآن پنه ما باشد، بايد به آن تمسك كنيم.

مرتبۀ اولش خواندن قرآن است. از جوانها، از بى سواد و باسواد تقاضا دارم همينطور كه قرآن مى گويد: فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ (1)تا مى توانى قرآن بخوان و در روايات هم داريم و به تجربه هم اثبات شده است. وقتى از خانه بيرون مى آيى، يازده مرتبه سورۀ قُلْ هُوَ اللهُ اَحَد بخون. يك چهار قل بخوان، مسلم بر مى گردى به خانه ات با حفظ قرآن، خدا حافظ توست.

هر كجا باشى، وقت خواب سه تا قل هو الله بخوان، يك چهار قل بخوان، ديگر خوابهاى آشفته نمى بينى، خواب خوب مى بينى و در حفظ قرآن نور مى دهد. قرآن انسان را از غم و غصه نجات مى دهد و پناه خوبى است براى درمانده ها و گرفتارها. تجربه كن و ببين خواندن قرآن چقدر نشاط مى دهد و به مرور زمان، چه گرفتاريها را رفع مى كند.

مرتبۀ دوم فهم قرآن است. اين را هم قرآن از ما مى خواهد. يك مسلمان بايد فهم قرآن داشته باشد. در اين باره يك آيه اى داريم كه از نظر تأكيد خاص به خودش مى فرمايد:

أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا(2)مگر قفل بدبختى و غفلت به دلت است كه فهم قرآن تدبر در قرآن ندارى ؟ چرا بايد سرسرى قرآن بخوانى يا اصلاً قرآن در متن زندگى تو نباشد؟


1) - مزمل / 20.

2) - محمد (ص) / 24.

بايد تدبر در قرآن بكنى؛ زيرا قرآن همه چيز دارد.

ما بايد از قرآن برداشت داشته باشيم. حيف است يك كسى ديپلمش را بگيرد و اصطلاحاتى از علوم طبيعى به دست بياورد، اما در فهم قرآن جاهل باشد. اين ننگ است و مشمول نفرين قرآن آمده براى اينكه به ما علم بدهد. اين آيۀ شريفه در قرآن تكرار شده:

هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ (1)پيغمبر و قرآنش چيست ؟ پيغمبر يك معلم تربيتى و آموزشى است و قرآنش هم يك كتاب تربيتى و آموزشى است. قرآن علاوه بر آنكه انسان را تربيت مى كند و يك كتاب تربيتى است، يك كتاب علمى است و به انسان آموزش مى دهد و ما فعلاً از اين نظر عقبيم يعنى نمره نياورديم. در اين مدت بعد از انقلاب نمره نياورديم همۀ ما از اين نظر صفريم. اكنون بحمدالله كه جوانهاى عزيز رو به قرآن آورده اند، عالى است. اما وقتى عالى تر است كه رو به فهم قرآن، رو به معناى قرآن وجود داشته باشد. قرآن سهل و ممتنع است؛ يعنى همه از قرآن مى توانند استفاده كنند. به قول امام صادق (ع) قرآن ظاهر و باطن و باطنش هم باطن دارد. اگر امام صادق (ع) تا روز قيامت مى گفت باطنش باطن دارد، باز هم باطنش باطن دارد. اينكه در روايات داريم باطنش هفتاد تا هفتصد و بيشتر شايد باشد، از باب مثال است. هر كسى به اندازۀ سعۀ وجودى خودش، و به اندازۀ استعداد و سوادش مى تواند از قرآن استفاده كند.

دو سوره است كه مرتب يك آيۀ آن تكرار مى شود: يك سورۀ الرحمن و يك سورۀ قمر. در سورۀ قمر اين جمله تكرار مى شود:


1) - جمعه / 2.

وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (1)ما قرآن را نازل كرديم براى تذكر، براى تفهيم و تفهم و براى بيدارى. چرا كسى بيدار نمى شود؟ چرا متذكر نيست ؟ چرا متعلم نيست ؟ مرتب اين جمله در سورۀ قمر تكرار مى شود. نظير فَبِأَيِّ آلاٰءِ رَبِّكُمٰا تُكَذِّبٰانِ (2)كه در سورۀ الرحمن تكرار مى شود. اين هم يك نحو فصاحت و بلاغت است و تكرار آن براى تأكيد است.

حتى در حوزه هاى علميه از اين جهت عقبيم. سنى عقب است اما نه به اندازۀ ما، شيعه عقبتر است و غير روحانيت هم كه اصلاً صفرند. دانشگاهها و دبيرستانها همگى دراين باره صفرند. اين نقص بايد رفع شود. سنى ها بيشتر از ما تفسير دارند. بيشتر در قرآن كار كرده اند، اما متأسفانه آنها به لفظ پرداختند و نرفتند در معنا. نرفتند در بطن. شايد هم بعضى از آنها نخواستند بروند، نرفتند در بطن و از اهل بيت استفاده نكردند، براى اينكه اهل بيت مبين تأويل قرآنند. آنها از خود مى خواستند تفسير كنند و به جايى نرسيدند و بعضى اوقات هم به جاى غلط رسيدند. شيعه هم كه اهل بيت را دارد، آن طور كه بايد از قرآن استفاده كند نكرده است. دانشگاهها و دبيرستانها و افراد مردم كه ديگر هيچ. چه بايد كرد؟ خيلى از گرفتاريها از اينجا سرچشمه مى گيرد. در روايات مى خوانيد كه در روز قيامت چند دسته نفرين مى كنند: يكى آن عالمى كه در محلى باشد و از او استفاده نكرده باشند. ديگر مسجدى كه در محله اى باشد و از آن استفاده نكرده باشند. سوم قرآن كه ميان جمعيتى باشد و از آن استفاده نكرده باشند.

در روز قيامت، پيغمبر نفرين مى كند به آن ملتى كه از قرآن استفاده نكردند:


1) - قمر / 40.

2) - الرحمن / 13.

يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً (1)مى گويد: اى خدا اينها بودند كه به قرآن من پشت پا زدند، اينها بودند كه در مدرسه شان و دبيرستانشان و دانشگاهشان تدريس قرآن نبود. خدايا داد مرا و داد قرآن مرا از اين مردم بگير.

خوب اگر پيغمبر كه مظهر رحمت خداست، در روز قيامت به ما نفرين كند، آيا در دنيا نفرين نمى كند؟ آيا پيغمبر نگرانى از ما ندارد كه ما از قرآن استفاده نمى كنيم و فهم قرآن را نداريم ؟ الآن در همين قم مقدس قرآن وجود دارد؟

طلبه هاى فاضل فراوان هستند، اما جلسۀ تفسير كم است. چرا استفاده نمى كنند بايد در مسجد جمع شوند، اول قرآن بخوانند، بعد هم تفسير قرآن بكنند و الا آن محله آى كه چنين نباشد، مشمول نفرين پيغمبر است.

اين گرفتاريها از كجا پيدا مى شود؟ چرا اين قدر گرفتارى وجود دارد؟ چرا اين قدر ضعف اعصاب داريم ؟ چرا اين قدر احساس پوچى مى كنند؟ وقتى كه مى خواهيم ريشه يابى كنيم، مى آييم به مسائل دنيا فكر ميكنيم. بايد ريشه يابى ما هميشه مربوط به دنيا و ماديت نباشد، يك مقدار ريشه يابى بايد برود در معنا و يك مقدار ريشه يابى با عينك اسلام و با عينك قرآن و با عينك روايات اهل بيت باشد. ببينند گرفتاريها از كجاست.

بالاخره همه و مخصوصاً جوانهاى عزيز بايد فهم قرآن داشته باشند. اين البته احتياج دارد به كاركردن و اهميت دادن و پشتكار داشتن. فهم قرآن هم، خودش مراتب دارد. معنا و ترجمه از جمله مراتب آن است. وقتى قرآن مى خوانيد، ترجمه اش را بدانيد، اما يك مقدار بالاتر، تفسير هم بتوانيد بفهميد. اين آيه چه مى خواهد بگويد. بتوانيد بفهميد كه سنى و شيعه چه


1) - فرقان / 30.

گفته اند و بفهميد كه راجع به اين آيه اهل بيت چه فرمودند. تفسير منهاى اهل بيت مى شود تفسير به رأى و آن هم يك بدبختى است مبين، آنها هستند. چنان كه قرآن هم مى گويد: مبين پيغمبراكرم (ص) و بعد از آن حضرت ائمۀ طاهرين (ع) هستند.

يك شيعه علاوه بر اينكه ترجمۀ قرآن مى داند، علاوه بر اينكه تفسير قرآن مى داند، بايد برداشت از قرآن داشته باشد. بايد مجتهد در قرآن باشد. مخصوصاً يك طلبه و يك دانشگاهى در اثر كاركردن در قرآن و در اثر كاركردن در تفسيرها و ممارست، ملكه پيدا مى كند همانطور كه در طب تخصص پيدا مى كند، در تفسير قرآن هم تخصص پيدا كند. اين كار همه اش مربوط به اهل علم و حوزه ها نيست. قرآن كه فقط براى حوزه ها نيست.

وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (1)خطاب به همه است.

مرتبه سوم، عمل به قرآن است. قرآن كتاب عمل است. كسى مى تواند بگويد من تمسك به قرآن دارم و در رفع گرفتارى تمسك به قرآن مى كنم كه عمل به قرآن بكند. كسى نمى تواند بگويد كه چيزى در دنيا هست كه در قرآن نيست از مسائل اعتقادى، سياسى، اجتماعى و اخلاقى؛ نمى شود كه در قرآن راه حلى نباشد. زياد اصرار شده كه همه چيز در قرآن هست:

وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ (2)تر و خشكى نيست مگر در قرآن آمده است.

اين قرآن كتاب عمل است. براى سياست داخلى و خارجى ما، قرآن بايد سرمشق باشد. براى بازار و اجتماع و اقتصاد ما، قرآن بايد سرمشق باشد. براى خانه و زندگى ما، قرآن بايد سرمشق باشد. براى عفت و غيرت ما، قرآن بايد سرمشق باشد.

براى معاشرت ما با خودمان يا بيگانه، قرآن بايد سرمشق باشد.


1) - قمر / 40.

2) - انعام / 59.

در زندگى اگر آيه اى از قرآن را عمل نكرديم معلوم است تمسك به قرآن نكرديم. كسى كه حتى در ماه مبارك رمضان غيبت مى كند و در روايات فراوانى هم داريم كسى كه غيبت بكند، دروغ بگويد، تهمت بزند، نمامى و سخن چينى كند، روزه اش باطل است و فقها فرموده اند مراد از بطلان آن است كه روح روزه تمام شده و ديگر اسكلتى بيشتر نيست و قضا ندارد، آيا اين روزه مى تواند روز قيامت براى او كارى كند؟ نه نميتواند:

لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ (1)دلت مى خواهد گوشت مرده بخورى ؟ نه. پس غيبت نكن. پيغمبراكرم (ص) فرمودند كه روزه مستحبى بگيريد و موقع افطار بياييد از من اجازه بگيريد و افطار بكنيد. همه روزه گرفتند. موقع افطار پيرمردى آمد و گفت: من روزهام و دو دخترم هم روزه هستند. اجازه بدهيد، افطار كنيم. پيامبر (ص) فرمودند: تو روزه اى و برو افطاركن؛ اما دو دخترت روزه نيستند. گفت: يا رسول الله! روزه هستند. پيامبر (ص) فرمود: برو به آنها بگو استفراغ كنيد. پيرمرد آمد و گفت: پيغمبر (ص) فرموده كه استفراغ بكنيد. دختران حالت استفراغ پيدا كردند و دو تا لختۀ گوشت گنديده و متعفن افتاد روى زمين آمدند پيش پيغمبر و گفتند: يا رسول الله اينها گوشت نخورده بودند، آن هم چنين گوشتى. اين چيست ؟

پيغمبر (ص) فرمودند: مگر نخوانده اى:

لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ روايتى از امام حسين (ع) در تحف العقول نقل شده است و از امام سجاد هم هست و استاد بزرگوار ما حضرت امام (رضوان الله تعالى عليه) بارها در درس اخلاقشان به ما تذكر مى دادند. روايت اين است:


1) - حجرات / 12.

اَلْغيبَةُ اِدامُ كِلابِ اَهْلِ النّارِ غيبت، نان خورش سگهاى جهنم است. حضرت امام معنا مى كردند و مى گفتند: معناى كلام امام حسين اين است كه غيبت در غيبت كننده تأثير مى گذارد، روى هويت او اثر مى گذارد و او را به صورت سگى در مى آورد و مى برد جهنم. آنجا گرسنه اش مى شود و غذا مى خواهد. آن غيبتها، چرك و خون و نظير گوشت مرده شده و مى برند برايش مى گويند: بخور!

در شب ماه مبارك رمضان به جاى اينكه تمسك به اهل بيت پيدا كند و مثلاً دعاى افتتاح بخواند، ابوحمزه بخواند، نشسته از اول شب تا به صبح قمار مى كند. خوب آيۀ قرآن را چه كار مى كنى ؟ باز هم مى توانى بگويى من تمسك به قرآن كردم و قرآن حاجت مرا نداد:

إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ (1)اين كار پليد است، كار شيطان است. اين كار بين تو و كسى كه با او قمار مى كنى عداوت مى آورد، محبت را مى برد، ضعف اعصاب مى آورد. نگو برد و باخت ندارد. نتيجۀ همان برد و باخت در قمار موجود است.

قرآن مى گويد:

فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ (2)از دو چيز بپرهيز: از بت پرستى و از ساز و آواز و موسيقى بپرهيز؛ يعنى مثل بت پرستى از اينها بپرهيز. گناه داشتن حرفى است و پا گذاشتن روى قرآن حرف ديگرى است. آيا رسانه هاى گروهى راجع به موسيقى و ساز و آواز و فيلمهاى نكبت بارشان به قرآن عمل مى كنند؟ آيا ما در خانه هاى خودمان


1) - مائده / 90.

2) - حج / 30.

عمل به قرآن مى كنيم ؟

قرآن كتاب عمل است. اين كتاب براى زندگى ماست و در متن زندگى ما دخالت دارد. نمى شود چيزى در متن زندگى ما باشد كه در قرآن نباشد. بايد ما عامل به قرآن باشيم تا دنياى آبادى داشته باشيم. اين وعدۀ خداست.

مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (1)هر كه عمل به قرآن كند و هر كه مؤمن باشد، در همين دنيا يك حيات طيب دارد. حيات طيب يعنى چه يعنى زندگى منهاى غم و غصه؛ و الا اگر زندگى توأم با غم و غصه باشد مرگ تدريجى است و اين حيات طيب نيست. زندگى منهاى دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى و ضعف اعصاب خوب است. زندگى توأم با ضعف اعصاب و توأم با نگرانى از آينده، نكبت بار است و حيات طيب نيست. قرآن مى گويد: تو عمل به من كن، من وعده مى دهم و حتماً عمل مى شود. يك زندگى طيب مال تو، زندگى صددرصد توأم با نشاط، زندگى صددرصد با خوشى.

آيۀ ديگرى در سورۀ انعام هست و از جوانها مى خواهم كه اين آيه هميشه در نظرشان باشد. اما نه فقط علم؛ بلكه علم توأم با عمل داشته باشند. قرآن مى فرمايد:

فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (2)چه كسى استحقاق امنيت دل دارد؟ امنيت دل چيست ؟ امنيت دو قسم است: يكى امنيت ظاهرى مثل اينكه به حمدالله الآن همه جا امنيت است. من الآن دارم مى گويم و شما داريد مى شنويد. اينجا امنيت است و ناامنى مثل آن وقتى است كه آمريكاى جنايتكار به واسطۀ صدام بمب بر سر ايرانيان


1) - نحل / 97.

2) - انعام / 81.

مى ريخت.

اما مهمتر از اين، امنيت دل است. يعنى دل منهاى غم و غصه، دل منهاى دلهره، دل منهاى اضطراب خاطر، دل منهاى نگرانى و توأم با نشاط. چه كسى استحقاق اين چنين امنيتى را دارد؟ خود قرآن مى گويد:

اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ (1)آن مؤمنى كه گناه در زندگيش نيست. اين جواب قرآن است. اين تأكيد قرآن است. اين وعدۀ قرآن است. جوانها! دختر خانمها! آقا پسرها! روى سخن با شماهاست.

اگر يك آيندۀ روشن و با نشاطى مى خواهيد به سوى قرآن بياييد. فقط علم به تنهايى نمى تواند؛ تمكن مالى نمى تواند؛ شوهر خوب به تنهايى نمى تواند؛ زن خوب به تنهايى نمى تواند، تشكيل خانوادۀ خوب به تنهايى نمى تواند پس چه چيزى مى تواند؟

قرآن مى گويد عمل به قرآن مى تواند امنيت دهد. بعد قرآن بار ديگر اين وعده را تأكيد مى كند:

أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ حتماً اين امنيت را دارد. خيال نكنيد كه امنيت را نمى دهيم، حتماً مى دهيم. مهمتر از اين مى فرمايد:

وَ هُمْ مُهْتَدُونَ علاوه بر اينكه امنيت مى دهيم، دست عنايت ما، روى سر شماست. خوشا به حال آن جوانى كه دست عنايت خدا روى سرش باشد و واى به كسى كه دست عنايت خدا از روى سرش برداشته شده است!

لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ (2)تو خوابى اما دست عنايت خدا روى سر توست. تو غفلت دارى اما دست


1) - انعام / 82.

2) - بقره / 255.

خدا روى سر توست. عمل به قرآن يعنى زندگى توأم با نشاط، يعنى زندگى كه در آن مشكل نباشد و اگر مشكل آمد بتوانى آن را باز كنى. راه بازكردن مشكل دست خداست و خدا به تو ياد مى دهد. باز شدن راه در بن بست ها به دست خداست و خدا وعده داده است براى متقين چنين كند:

وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ (1)از آن راهى كه گمان ندارد مشكلش را حل مى كند. پروردگار عالم برايم تتقين راه باز مى كند. آيه اى ديگر هم يادم آمد كه مختصر ا ست اما خيلى با تأكيد، به جوانها هديه كنم:

وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ اَلْمُؤْمِنِينَ (2)جوان حق پيدا مى كند به خدا وقتى كه مؤمن باشد. كسى كه حق پيدا مى كند خدا او را يارى مى كند. اين وعدۀ خداست. بعد هم اهل ادب مى دانند كه چه تأكيدى دارد با لفظ كانَ آن هم به طور ماضى و مقدم شده و ساير تأكيدها. يعنى حتماً و حتماً دست عنايت ما و نصرت ما مال كسى است كه عمل كند به قرآن و از بى ادب سرمشق بگيرد و ادب بياموزد. الآن دنياى غرب با آن عملش؛ دنياى ژاپن با آن تخصصش و كامپيوترش؛ دنياى غرب مثل آلمان با آن فعاليت و تخصصش گرفتارند. آلمان و ژاپن كه در جنگ جهانى دوم يك تپه خاك شدند، با فعاليتشان توانستند دوش به دوش آمريكاى جنايتكار و بلكه مقدم بر آمريكا از نظر اقتصادى و از نظر تخصص و از نظر علم بشوند. ولى همين ژاپن يك دنيا مصيبت است. در آلمان، جوانهايش پناه مى برند به مواد مخدر و پناه مى برند به مسكرات و پناه مى برند به قرصهاى خواب آور براى اينكه بتوانند دو سه ساعت بخوابند.

دنياى غرب، الآن يك وحشى به تمام معناست. در قلب همين اروپاى


1) - طلاق / 2-3.

2) - روم / 47.

متمدن، قضيۀ بوسنى و هرزگوين چندين ماه است جريان دارد و اينها خفه اند، بلكه تأييد هم مى كنند. براى اينكه نسل اسلام را در آنجا نابود كنند. چرا؟ چون علم منهاى تقوا به اينجا مى رسد. الآن همين ژاپن را وقتى شما حساب بكنى از همه جا خرافاتش بيشتر است. الآن بت پرستى در ژاپن هست. الآن بدبختى و نكبت و فساد اخلاق ژاپن را پر كرده است. اين زلزله اى كه آمد، چندين برابرش اخلاق، ژاپن را صدمه زده است. اينها همه به خاطر اين است كه وقتى دين نباشد، وقتى قرآن نباشد، اين تمدن خودش را نابود مى كند. معلوم است وقتى كه انسان سگ درنده شد، خودش، خودش را نابود مى كند. شوروى جنايتكار را ببين كه يك روزى بمبها بر سر ما مى ريخت اما طولى نكشيد همان بمبها بر سر خودش ريخت و به اندازه اى نكبت و بدبختى گريبانگيرش شد كه به اين روز افتاد. حالا آيا متنبه شد؟ نه؛ الآن قضيۀ چچن را جلو آورده است. اين قدر انسان احمق مى شود؟ بله؛ قرآن مى گويد انسان وقتى كه دين نداشته باشد، كور و كر و نفهم مى شود، و منافات هم ندارد با اينكه علم داشته باشد و اسلحه هاى پيشرفته هم بسازد. وقتى دين نباشد، انسان يك سگ درنده است. قرآن مى گويد:

وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (1)وقتى كه خدا بر مملكتى حاكم نشد، وضعش اين است كه راه بدبختى و جهنم را پيش مى گيرد و دوان دوان مى رود. نه چشم دارد كه ببيند نه گوش دارد كه بشنود و نه دل دارد كه بفهمد. اينها حيوانند و از حيوان هم پست ترند.


1) - اعراف / 179.

به قول آن اهل دل: «

اگر اين بَلْ هُمْ أَضَلُّ نبود آدم دق مي كرد». الآن سرطان و ميكروب ضررش براى دنيا بيشتر است يا حزب صهيونى و آمريكاى جنايتكار؟ آفرين به اين قرآن و حرفش! آفرين به قرآن و نطفش! خدايا تو را قسم مى دهم به زهرا (س) كه ما را از خواب غفلت بيدار فرمايى!

- هدايت در قرآن

بحث ما دربارۀ اين بود كه جوانها، از دختر و پسر بايد در اين دنيا يك پناهگاهى داشته باشند كه در وقت بن بست ها و در وقت مشكلات و گرفتاريها پناه آنها باشد. اگر كسى در اين دنيا پناه نداشته باشد، له مى شود و يك مرگ تدريجى به جاى زندگى براى او بيش نيست. اولين پناهگاه را گفتم كه تمسك به قرآن است. دربارۀ تمسك به قرآن هم صحبت كردم و فهميديم كه خود قرآن و روايات اهل بيت به ما مى گويد در گرفتاريها و در بن بست ها پناه به قرآن ببريد و از قرآن كمك بخواهيد كه قرآن مشكلات و گرفتارى شما را اصلاح كند.

گفتم تمسك به قرآن مراتب دارد. مرتبۀ اول، خواندن قرآن از رو و از حفظ و به قول قرآن هر چه ممكن است و هر چه مى تواند باشد. خواندن قرآن براى روشنايى دل و براى رفع گرفتاريها و براى حفظ انسان از شر شيطان جنى و شيطان انسى بسيار مؤثر است. مرتبۀ دوم برداشت از قرآن است. اول از ترجمه شروع كند و تفسير و كم كم

خودش برداشت از قرآن داشته باشد. اين را هم فهميديم كه واجب است و افرادى كه تدبر و تفهم در قرآن نداشته باشند، قرآن مى گويد قفل بدبختى و شقاوت روى دل اينهاست:

أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا(1)مرتبه سوم عمل كردن به قرآن است. قرآن كتاب عمل و سرمشق زندگى است. در متن زندگى انسان، قرآن سرمشق است. گفتيم از آياتى كه مى گويد همه چيز در قرآن است، نظير:

لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ (2)يقين اين است كه هر چه احتياج داشته باشى در قرآن هست و قرآن مى تواند تا روز قيامت جامعۀ بشريت را از نظر دينى اداره كند. علم هر چه بالا رود تمدن هر چه بالا رود، قرآن بهتر مى تواند آن تمدن و آن جامعه را اداره كند. لذا تمسك به قرآن يعنى عمل به قرآن.

مرتبۀ چهارم از تمسك به قرآن، استفاده كردن از نور و هدايت قرآن است و عمده سفارش در قرآن اين است قرآن شريف مى فرمايد: سه هدايت داريم كه پروردگار عالم اين سه هدايت را در موجودات دارد. يك انسان اگر بخواهد رستگار باشد، بايد از اين همه هدايت استفاده كند.

هدايت تكوينى

هدايت اول از نظر قرآن، هدايت تكوينى است و اين يكى از شاهكارهاى عالم خلقت است و از نظر توحيد، دليلى فوق العاده محكم مى باشد. لذا وقتى حضرت موسى آمد كه آن قلدر زمان را آدم كند، فرعون از او پرسيد:

فَمَنْ رَبُّكُمٰا؟ (3)


1) - محمد (ص) / 24.

2) - انعام / 59.

3) - طه / 49.

اين پروردگارى كه برايش تبليغ مى كنيد، كيست ؟ حضرت موسى پاسخ داد:

رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ (1)پروردگار من آن كسى است كه عالم را موجود كرد و هر چيزى را لباس وجود بخشيد و علاوه بر اين، هر چيزى را هم هدايت كرد. به اين مى گويند هدايت تكوينى و معنايش اين است كه هر ذره اى از ذرات عالم و هر كهكشانى از اين كهكشانهاى عالم، نحوۀ زندگى و نحوه كارى را كه بر عهدۀ اوست، مى داند. يك دانۀ اتم يك منظومۀ شمسى است و به قول سعدى كه خدا رحمتش كند كه چه عالى گفته:

دل هر ذره را كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى

نمى دانم در زمان سعدى آيا اسمى از اتم بوده يا اينكه اين جمله از الهامات سعدى است، به هر حال علم امروز مى گويد كه اتم يك منظومۀ شمسى است و تمام الكترونها به دور پروتون با يك نظم دقيقى در حركتند.

گلبولهاى بدن ما از دو قسمت تشكيل شده است: يكى گلبولهاى قرمز كه تعداد آن زياد است. اگر شما صد سال عمر كنيد و يك رياضيدان خوبى هم باشيد و بخواهيد گلبولهاى قرمز خون خود را شمارش كنيد، نمى توانيد. يك استكان خون شما، ميلياردها گلبول قرمز دارد. كار گلبول قرمز چيست ؟ خدمت كردن به شما با يك نظم خاصى، به اين معنا كه غذا و اكسيژن را مى گيرد و به تمام سلولهاى بدن به طور مساوى و بنا بر احتياج آنها مى رساند. سلول مغز، سلول استخوانى، سلول گوشتى و به هر سلول ديگرى به اندازۀ احتياجش اكسيژن مى دهد، اما كارش فقط اين نيست، بلكه دى آكسيدكربن را از آنها گرفته و بر مى گرداند. نفس كشيدن ما يعنى اكسيژن دادن به


1) - طه / 50.

گلبولهاى قرمز و نفس بيرون آمدن، يعنى گرفتن دى اكسيدكربن از گلبولهاى قرمز اينجا هم سعدى مى گويد:

هر نفسى كه فرو مى رود، ممد حيات است و چون بر مى آيد، مفرح ذات، پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب.

از دست و زبان كه برآيد *** كز عهدۀ شكرش به در آيد

كار گلبولهاى قرمز با يك نظم خاصى پيش مى رود. شما خواب هستيد، او كار مى كند. شما متوجه نيستيد، او كار مى كند. شما يك آدم عامى باشى، كارش را مى كند. يك دكتر متخصص در خون هم باشى، كارش را مى كند. دشمن خدا باشى، كارش را مى كند. دوست خدا و پيغمبر خدا هم باشى، او كارش را مى كند.

گلبولهاى سفيد هم در خون ما هست. تعدادشان هم زياد است. ميلياردها گلبول سفيد كار آنها چيست ؟

ميكروب از راه دهان و از راه بينى و از راه چشم وارد بدن مى شود. اگر نگهبان و مدافعى در بدن نباشد كه ميكروب را نابود سازد، چه مى شود؟ يك گارد نگهبان در وجود شماست، به نام گلبولهاى سفيد. كار آنها ميكروب كشى است؛ يعنى يك جنگى در درون شما هست و هميشه بين ميكروب و گلبولهاى سفيد درگيرى وجود دارد. اينكه بعضى اوقات انسان تب مى كند يكى از الطاف بزرگ خداست. يك تگلراف از گلبولهاى سفيد است كه ضعف پيدا كردند و نيرو كم دارند و ميكروبها زياد شدند و نمى توانند همۀ آنها را بكشند. ميكروبها ممكن است وارد خون بشوند و انسان را اذيت كنند. لذا گلبولهاى سفيد مى گويند براى ما نيرو بفرست. بايد برويد دكتر و دارو بدهد. براى اينكه ميكروب را بكشد، يك نيرو براى گلبولهاى سفيد بفرستيد بخواهى يا نخواهى، او كار خودش را مى كند.

گلبولهاى قرمز و گلبولهاى سفيد، موجودات خدا هستند و يك هدايت هم دارند. هدايتشان چيست ؟ كار كردن براى شما. گلبولهاى قرمز مأمور پخش ارزاق هستند. گلبولهاى سفيد گارد نگهبانند؛ يعنى هر انسانى به اندازۀ چندين برابر انسانها روى زمين گارد نگهبان و مأمور پخش ارزاق دارد. به اين مى گويند: هدايت تكوينى. يك دانه اى را شما بيندازيد زير خاك، معمولاً اين دانه شكافته مى شود. وقتى شكافته شد، ريشه مى رود در زيرزمين، اما سبزه مى آيد. بالا. اين هدايت تكوينى را به دانۀ گندم چه كسى داده است ؟ يعنى چطور مى شود كه سبزه زيرزمين نمى رود و ريشه بالا نمى آيد. اين موجود هدايت تكوينى دارد.

از بت پرست ها نقل مى كنند كه آنها مى گويند خدا هست:

مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اَللّٰهِ زُلْفىٰ (1)اگر ما بت مى پرستيم، مى خواهيم شفيع باشد بين ما و بين خدا. اگر شما ماركسيست سراغ داريد، او منكر خدا نيست بلكه بايد گفت كه منكر يك ضرورت است. به عبارت ديگر، عقدۀ حقارت و عقدۀ اقتصادى كه بايد گفت ماركسيسم اقتصادى موجب آن شده است، كم كم رسيده است به انكار خدا. بعضى اوقات انسان لج مى كند. وقتى لج كرد، پا روى همه چيز مى گذارد. دنياى غرب براى خاطر آن شدت عملى كه پاپ ها و كليساها به دانشمندان نشان دادند، لج كرد و منكر خدا و منكر كليسا و منكر پيغمبر شد. چيزى كه مى خواهم به جوانها بگويم اين است كه جوانها بايد از قرآن اين مطالب را برداشت كنند و معناى هدايت تكوينى اين است كه گفتم و اين را همه مى فهمند. اما يك معناى بالاتر از آنكه در عمق جان و در عمق وجود هر ذره اى وجود دارد، اين است كه بگوييم خدا هست. خدا مى گويد:


1) - زمر / 3.

وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ (1)به قول قرآن تو دين ندارى؛ تو هوش ندارى.

اِنَّ فى ذٰلِكَ لَذِكْرىٰ لِمَنْ كٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى اَلسَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ(2)دل پيدا كن؛ گوش پيدا كن؛ چشم پيدا كن تا تسبيح همۀ موجودات را بشنوى و ببينى. به قول صدرالمتألهين معنا ندارد چيزى موجود باشد اما شعور نداشته باشد. چيزى موجود باشد وعلم و اراده نداشته باشد. معقول نيست ذرۀ همان الكترونها الله اكبر نگويد. معقول نيست اين در و ديوار لااله الاالله نگويد. دل مى خواهد كه بشنود.

جوانها توجه كنيد، از پيرها اين چيزها گذشته است و ديگر اگر توجه پيدا كنند يك وضع استثنايى است. از ما گذشته است. پيرها بايد به فكر قيامتشان و به فكر شب اول قبرشان و به فكر صف محشرشان و به فكر بهشت باشند. شما جوانها يك مقدار بياييد در قرآن و به معنويت برسيد. به جايى برسيد كه وقتى مى گوييد الله اكبر، بشنويد كه در و ديوار با شما بگويد الله اكبر. جوانها اين گفتۀ من نيست گفته قرآن است. قرآن مى گويد وقتى حضرت داود زبور مى خواند در و ديوار و همۀ موجودات با او مى خواندند و هم صدا مى شدند. اين امر، امر تكوينى است نه امر تشريعى.

مرحوم آخوند كاشى (رضوان الله تعالى عليه) در مدرسۀ صدر گفته بود: نماز شب مى خوانم، در و ديوار با من نماز شب مى خوانند. در اين دنيا غوغايى است، اما ما كور و كر هستيم. اين فهميدن نيست كه آدم بيايد در دنيا و يك آدم متقلب زبردستى براى پيدا كردن پول بشود. با مكيدن خون مردم، زرنگى پديد مى آيد. اين ديوانگى است. پس زرنگى چيست ؟ زرنگى اين است كه وقتى انسان مى ايستد به نماز خدا را ببيند مانند آدم تشنه اى كه تشنگى را


1) - اسراء / 44.

2) - ق / 37.

مى بيند.

جوانهاى عزيز! اين زرنگى نيست كه آدم پشت هم انداز باشد و بتواند مردم را بفريبد و سوار بر مردم بشود. اين حماقت است. زرنگى اين است كه وقتى مى گويد: الله اكبر در و ديوار به او بگويند: الله اكبر؛ دل پيدا كند و گوش پيدا كند. چه گوشى ؟ به قول مثنوى اين گوش حيوانى را بكن تا ببينى چه گوشى پيدا مى كنى. اين دل حيوانى را رفعش كن تا ببينى زير اين پرده چه قلبى و چه دلى است.

سخن حضرت موسى را شايد فرعون نفهميد، اهل دل مى فهمند كه حضرت موسى چه مى خواست بگويد. حضرت موسى گفت: اى قلدر! خداى من كيست ؟ خداى من آن كسى است كه موجودات را آفريد و در عمق ذات آنها شعور و اراده و علم و قدرت آفريد اين خداى من است.

به اين مى گويند هدايت تكوينى. ما كه گيجيم و كور؛ ما كه غرق در اين چيزهاييم. اين دنيا و رزق و برقش، اين گرفتاريهاى مربوط به دنيا و بالاخره اين اشتغالها ما را منصرف كرده از همه چيز و رسيديم به آنجا كه نماز برايمان سنگين است و رسيديم به آنجا كه نماز نمى خوانيم و اگر نماز بخوانيم با يك بى ادبى اين عمل را انجام مى دهيم. مى رسيم به آنجا كه قرآن مى گويد: واى بر تو با اين نمازت!

هدايت تشريعى

هدايت دوم؛ هدايت تشريعى است. هدايت تشريعى همان است كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر براى آن آمدند و كتابهاى فراوانى از جمله قرآن برايش آمد. همۀ اوصيا چه زحمتها براى آن كشيدند. روحانيت عمرش را وقف آن كرد، يعنى نماياندن راه بهشت؛ نماياندن و تميز حق از باطل. به قول قرآن شريف كه مى گويد ما راه نشان مى دهيم:

إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً(1)در همين سوره بقره شايد خوانده باشيد كه مى فرمايد: هُدً لِلنّاسِ (2)قرآن هدايت مى كند مردم را و راه را مى نماياند؛ حق را مى نماياند و باطل را نشان مى دهد اين تو هستى كه حق را قبول كنى يا باطل را تويى كه راه بهشت را قبول كنى يا جهنم را. به اين مى گويند: هدايت تشريعى

علاوه بر اوصيا، علاوه بر كتابها و علاوه بر روحانيت، يك قاعده اى هم اسلام دارد به نام امربه معروف و نهى از منكر كه واجب مؤكد هم هست. به اندازه اى اين امربه معروف و نهى ازمنكر تأكيد شده كه اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: همۀ واجبات يك طرف، و اين امربه معروف و نهى ازمنكر يك طرف. حتى مى فرمايد: همۀ واجبات در مقابل امربه معروف و نهى ازمنكر مثل نم در مقابل دريا مى باشد. يك رشته نخ را در دريا بزنى چقدر نم بر مى دارد؟ چقدر آب بر مى دارد؟ اميرالمؤمنين مى فرمايد كه امربه معروف و نهى ازمنكر آن درياست و مابقى واجبات، آن نخ. در حاليكه مى داند نماز و روزه و خمس و زكات و حج و جهاد خيلى در اسلام مهم است اما چنين فرمود براى اينكه به جوانها مخصوصاً بفهماند كه امربه معروف و نهى ازمنكر بايد كرد، بايد علاوه بر اينكه خودمان نماز مى خوانيم با تبسم و مهربانى ديگران را واداريم كه نماز بخوانند. علاوه بر اينكه خودمان به ياد فقرا و ضعيفان هستيم وا داريم ديگران را كه كمك به آنها كنند. لذا اين جملة وَ لاٰ يَحُضُّ عَلىٰ طَعٰامِ اَلْمِسْكِينِ (3)در قرآن تأكيد و تكرار شده است. به جاى آنكه بگويد انفاق كن، مى گويد تحريص كن كه مردم انفاق كنند. عبادت را خوب است انسان مخفى انجام


1) - دهر / 3.

2) - بقره / 185.

3) - ماعون / 3.

دهد، اما خمس و زكات را علناً بپردازد و نماز را در جماعت انجام دهد و براى خاطر اينكه به عمل او مردم ساخته شوند، علنى انجام دهد. به اين مى گوييم هدايت تشريعى. پس امربه معروف و نهى ازمنكر هم جزء هدايت تشريعى است كه قرآن مى گويد.

هدايت عنايتى و ايصالى

هدايت سوم، عنايت خاص خداست كه به آن مى گويند: ايصال اِلَى المطلوب. يعنى گاهى خدا به وسيلۀ قرآنش راه را نشان مى دهد. اما گاهى خدا دست انسان را مى گيرد مى رساند به مطلوب. وقتى خدا دست انسان را بگيرد و برساند به مطلوب، مى گويند: ايصال الي المطلوب.

در قرآن زياد تكرار شده كه ما علاوه بر هدايت تكوينى و هدايت تشريعى، هدايت عنايتى هم داريم. براى چه كسانى ؟ براى متقين. اول قرآن و همان سورۀ بقره مى خوانيم:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ الم ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (1)قرآن كه هيچ شكى در آن نيست و اگر كسى شك در قرآن كند براى خاطر اين است كه دل و تفكر و تعقل ندارد، و الا هيچ شكى در آن نيست براى چه آمده است ؟ براى اينكه دست متقى را بگيرد و به هدف رساند.

در همين سورۀ بقره مى گويد:

هُدىً لِلنّٰاسِ (2)قرآن هدايت مى كند مردم را، يعنى ارائۀ طريق كرده و راه نشان مى دهد. اما در همان آيۀ اول مى گويد كه كار من بالاتر از اينهاست. كار من ايصال الى المطلوب است و بايد دست جوان را بگيرم و به مقصودش برسانم اين آيه اى


1) - بقره / 2.

2) - بقره / 185.

كه در جلسۀ قبل خواندم نيز همين را مى گويد:

قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ (1)نور آمده است. قرآن نور است چشم پيدا كن و ببين چه جور نورى است. مرحوم حضرت آيت الله العظمى آقاى خوئى فرموده بودند كه ما در مدرسه درس مى خوانديم؛ يك كسى آمد آنجا و من ديدم شب در تاريكى قرآن مى خواند. به او گفتم: حفظى ؟ گفت: نه گفتم: پس چه جورى قرآن مى خوانى ؟! گفت: قرآن نور دارد و از نور قرآن استفاده مى كنم. مرحوم كربلايى كاظم از نور قرآن استفاده مى كرد. او را ديده بوديم. نور چشم مى خواهد و ما كوريم. قرآن مى گويد: من نور دارم، تو كورى:

قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ معناى آن خيلى آشكار است. ما دل بيدار و چشم بينا و گوش شنوا نداريم. خدا به واسطۀ قرآن دست انسان را مى گيرد و به كجا مى رساند؟ به راههاى سلامتى. ياد مى دهد كه چگونه گرۀ مشكلات را باز كنيم. ياد مى دهد كه در تهذيب اخلاق چگونه بايد خودسازى كنيم.

وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً(2)ياد مى دهد چگونه بايد از يقظه به توبه و از توبه به تخليه و از تخليه به تحليه و از تحليه به لقاء و مقصود برسيم. هر راهى را كه انسان احتياج داشته باشد براى سعادت دنيا و آخرت، يادش مى دهد:

يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ (3)ديگر از ظلمات، يعنى از ظلمت غم و غصه، از ظلمت اين كدورتها، اين


1) - مائده / 15.

2) - طلاق / 2.

3) - مائده / 16.

كوريها، اين كرى ها، اين نفهمى ها، از ظلمت صفات رذيله، از ظلمت جهل مركب، از ظلمت اين عنادها و لجاجها و خودپرستيها و منيت ها و بالاخره هر چه ظلمت است نجات مى دهد، و بالاترين ظلمت براى انسان گناه است و بالاترين ظلمت براى انسان نفس اماره و هوى وهوس است؛ قرآن از اين ظلمت ها نجات مى دهد. به قول مؤسس حوزۀ علميه قم كه فرموده بود: «ملا شدن چه مشكل، آدم شدن محال است». راستى آدم شدن مشكل و قريب به محال است.

مثنوى مى گويد: اهل دلى چراغى در دست مى گشت در كوچه ها. اهل دلى به او رسيد و گفت: جست وجو چه مى كنى ؟ گفت: آدم مى خواهم. گفت: نرو كه نمى جويى.

قرآن مى گويد: بيا به سوى من و تمسك به من پيدا كن كه اين محال آسان مى شود:

يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ نور مطلق وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ راه را نشان مى دهد دست انسان را مى گيرد و به هدف مى رساند.

إِنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلرُّجْعىٰ (1)وَ أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىٰ (2)انتهاى اين سير خداست.

يا اَيهَا الْاِنْسانُ اَنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ (3)تو در حركتى، حركت پر رنج، و انتهاى سير تو خداست. انسان در همين دنيا مى بيند كه ديگر هيچ چيزى در دلش نيست جز خدا؛ مى رسد در اين دنيا به جايى كه هيچ نمى بيند جز خدا. باباطاهر نمى دانم! راستى به جايى رسيدى يا نه ؟ كه مى گويى:


1) - علق / 8..

2) - نجم / 42.

3) - انشقاق / 6.

به دريا بنگرم دريا تو بينم به صحرا بنگرم صحرا تو بينم به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از روى زيباى تو بينم

جوانهاى عزيز! بياييد تمسك به قرآن پيدا كنيد. به قول اين آيه كه الآن خواندم كارى كنيد كه شما از خدا راضى باشيد و خدا از شما راضى باشد. اگر خدا را راضى كرديد يك عالم ديگرى براى شما كشف مى شود. اين عالم كشف، آسمان اول و دوم و هفتم و لوح و قلم نيست. آنها در مقابل اين عالم يك قطره از درياست. اين كرۀ زمين به نسبت كهكشانها، يك قطره از درياست. همۀ كهكشانها و همۀ آسمان اول به نسبت آسمان دوم يك قطره از درياست. آسمان دوم به نسبت آسمان سوم يك قطره از درياست تا برسد به لوح و قلم و عرش و كرسى. عرش به كرسى نسبت يك قطره از درياست. مى دانيد يك عالم ديگر هم هست كه عالم وجود در مقابل آن قطره اى از درياست. آن مقام عنداللهى است:

يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ (1)بيا پيش خودم، و در حال آمدن عالم را كشف كن. جوانها بياييد آن عالم را كشف كنيد! اگر آن عالم كشف شد همه چيز كشف مى شود. تمسك به قرآن پيدا كنيد. كارى كنيد كه خدا از شما باشد و برسيد به آنجا كه به جز خدا نبينيد:

طيران مرغ ديدى، تو ز پايبند شهوت *** به درآى تا ببينى طيران آدميت


1) - فجر / 27 و 28.

پناهگاهى همدوش قرآن

فصل اول راجع به اين بود كه همه و مخصوصاً جوانها در اين دنيا بايد پناهگاهى داشته باشند. در بن بست ها و وقتى كه اراده نتواند كار كند، در آنجا كه همۀ وسيله ها منقطع شد، و بالاخره در مواقع اضطرار و بيچارگى به آن پناهگاه مراجعه كنند. اگر كسى اين پناهگاه را نداشته باشد، نمى تواند زندگى سالم داشته باشد و يك زندگى توأم با ضعف اعصاب و اضطراب خاطر و دلهره و بالاخره يك زندگى كه مرگ تدريجى است، دارد.

اين پناهگاه چه مى تواند باشد؟ گفتم از نظر قرآن و روايات يكى از آن پناهگاهها قرآن است و دربارۀ آن صحبت كردم. بر همه مخصوصاً يك جوان واجب است كه استقبال خوبى از قرآن داشته باشد و قرآن در متن زندگى او باشد.

پناهگاه دوم كه مورد بحث است، عترت است. قرآن و روايات اهل بيت به ما مى گويد كه در بن بست ها پناه به عترت ببريد. قرآن و روايات اهل بيت به ما مى گويد عترت پناهگاه خوبى است و بايد اين پناهگاه را فراموش نكنيم. قرآن

مى فرمايد:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ (1)آدمهاى مؤمن و با تقوا وسيله مى خواهيد؟ پناهگاه مى خواهيد؟ وسيله عترت، يعنى اهل بيت است.

امام صادق (ع) مى فرمايد:

نَحْنُ وَ اللهِ الْوَسيلَةُ فَي الْقُرآنِ كسى كه قرآن سفارش كرده است متمسك به او بشويد، ما هستيم؛ يعنى اهل بيت. روايت ثقلين را خواندم كه تمسك به قرآن و عترت پيدا كنيد:

اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنَ كتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ ، ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداً قرآن و عترت تا روز قيامت هست. كسى چنان نكند كه قرآن باشد و عترت نباشد. مواظب باشيد تمسك به قرآن و عترت دوش به دوش يكديگر است. اگر تمسك به عترت نباشد، حتماً گمراه مى شويد. نظير اين آيه و نظير اين روايت در روايات سنى و شيعه زياد ديده مى شود. حتى توسل انبياء به اهل بيت در وقت بيچارگى و حتى دعاى پيغمبر اكرم با توسل به اميرالمؤمنين (ع) در روايات آمده است.

عايشه مى گويد: از اول شب تا به صبح پيغمبر دعا مى كرد و على (ع) را واسطه قرار داده بود. من فردا صبح گفتم: چرا چنين كردى ؟ گفت: اگر بهتر از على كسى را سراغ داشتم، او را واسطه قرار مى دادم.

خود ائمۀ طاهرين (ع) تمسك به زهرا و تمسك به اميرالمؤمنين زياد داشتند. روايات سنى و شيعه داريم كه اگر حضرت ابراهيم (ع) از آتش نجات پيدا كرد، اگر حضرت نوح (ع) توانست كشتى را به ساحل برساند، اگر حضرت


1) - مائده / 35.

موسى (ع) توانست فرعون را نابود كند، همه و همه با توسل به اهل بيت بوده است.

اگر ما براى توسل به اهل بيت چيزى نداشتيم جز روايت سفينه، بس بود براى اينكه بدانيم بايد در زندگى همه و مخصوصاً جوانها پشتوانۀ عترت باشد. پشتوانۀ ما چهارده معصوم (ع) باشند. اين روايت سفينه را سنى و شيعه قطعى است و پيغمبر بارها فرموده است، اين روايت سفينه هم نزد سنى و شيعه قطعى است و پيغمبر بارها فرموده است. صاحب الغدير مرحوم علامه امينى (رضوان الله تعالى عليه) وقتى سند را نقل مى كند، تواتر آن خيلى واضح و صريح است. پيغمبراكرم (ص) فرمود:

مَثَلُ اَهْلِ بَيْتي كَمَثَلِ سَفينَةِ نُوحٍ ، مَنْ تَمَسَّكَ بِها فَقَدْ نَجا، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها فَقَدْ غَرِق َ يعنى مثل اهل بيت، من مثل كشتى نوح است در وقتى كه دريا طوفانى شد و دنيا متلاطم گرديد. در آن وقت هر كس سوار آن كشتى شد، نجات پيدا كرد و هر كس تخلف كرد و سوار آن كشتى نشد، غرق گرديد.

پيغمبراكرم (ص) مى فرمايد: اهل بيت من نظير اين كشتى هستند. در اين دنياى پرتلاطم كه اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: اين دنيا مثل يك درياى مواج است، جزر و مد دارد، طوفان دارد و بسيارى از مردم در اين درياى مواج غرق و نابود شدند:

اَلدُّنيا كُلُّها بَحْرٌ عَميقٌ قَدْ غَرِقَ فيها خَلْقٌ كَثيرٌ پيغمبر اكرم مى فرمايد: اگر مى خواهيد در اين دنياى پرتلاطم و پر موج غرق نشويد، بايد تمسك به اهل بيت داشته باشيد. اگر تمسك به اهل بيت باشد، نجات پيدا مى كنيد و گره ها خود به خود باز مى شود، مشكلها خود به

خود باز مى شود، يا لااقل الهام باز شدن براى تو پيدا مى شود و درها يكى پس از ديگرى گشوده مى شود. واما اگر توسل به اهل بيت نباشد، ظلمت است و به قول قرآن شريف: اين دنيا مى شود ظلمت روى ظلمت، وحشت روى وحشت:

أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ (1)اين دنيا نظير يك درياست، اما نه فقط دريا؛ بلكه دريايى پر از موج: نه فقط دريايى پر از موج، دريايى كه ابر محيط بر آن است و بر آن مى بارد.

اين وضع دنيا براى همه است. از وقتى كه حضرت آدم آمد در اين دنيا، همين وضع بوده و تا روز قيامت هم، چنين است. چه كسى مى تواند نجات پيدا كند از اين دريا؟ كى مى تواند نجات پيدا كند از اين وحشت و ظلمت ؟ تمسك به اهل بيت (ع) آدم را نجات مى دهد.

تمسك به اهل بيت (ع) مثل تمسك به قرآن مراتب دارد. يك شيعه بايد به همۀ مراتب آن تمسك كند. مرتبه اولش توسل به اهل بيت است، يعنى انسان در وقت گرفتارى از آنها كمك بخواهد و در وقت درد بى درمان، شفا از آنها بخواهد آنجا كه ديگر سبب نيست و منقطع شده است، آنجا كه ديگر پناه ظاهرى نيست، از آنها كمك بخواهد. به هر كدام هم كه ملتمس بشويم و كمك بخواهيم، كفايت مى كند. اما چون فعلاً واسطۀ فيض اين عالم و قطب عالم امكان و محور عالم وجود و واسطۀ بين غيب و شهود؛ حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) است، بايد ايشان فراموش نشود. كمك از اين واسطۀ فيض بخواهيم، و الا همۀ آنها نور واحد و واسطۀ فيض از طرف حق تبارك و تعالى هستند.

اين قسمت يعنى توسل به اهل بيت، علاوه بر اينكه از قرآن و روايات


1) - نور/ 40.

استفاده مى شود، به تجربه هم اثبات شده است. در همۀ زمانها به تجربه ثابت شده است كه راستى اگر كسى پناه ببرد به يكى از چهارده معصوم و استعداد پناه بردن داشته باشد، حتماً به فرياد او خواهند رسيد، مخصوصاً كه چاره اى نباشد جز خدا. و واسطۀ فيض در آن وقتى است كه دست انسان از همۀ اسباب كوتاه باشد. در آن وقت راستى اگر با دلى پاك و با استعدادى كه شباهت به آنها پيدا بشود، از آنها بخواهيد، به فرياد مى رسند و اين يك تجربه است براى شيعه شايد اگر شما توسلها را از صدر اسلام تا به الآن جمع كنيد، چندين جلد كتاب شود.

توسل آيت الله بروجردى

استاد بزرگوار ما مرحوم آيت الله العظمى بروجردى از نظر چشم در جوانى خيلى ضعيف بود. حتى فرموده بودند كه روزى عينكم شكست و نتوانستم مطالعه كنم، حتى نتوانستم از خانه بيرون بيايم. اما در آخر عمر درس مى گفتند. در نود سالگى بدون عينك و جايى كه روشنايى كم داشت، درس مى گفتند. چشمش جوان شده بود. فرموده بودند كه در بروجرد دسته زنجير زن و سينه زن آمد خانۀ ما كه روضه داشتيم. ديدم اين زنجير زن ها و سينه زن ها حالى دارند؛ مخصوصاً يك جوانشان. همين طور كه آنها از مقابل به رد مى شدند. بدون اينكه آن جوان بفهمد، يك مقدار از گل سر او را گرفتم و ماليدم به پشت چشم خودم. همان وقت چشم من جوان شد و ديگر احتياج به عينك نداشتم.

شفاى درد چشم

اتفاقاً نظير همين را پدر خانوادۀ حضرت آيت الله العظمى آقاى گلپايگانى (رضوان الله تعالى عليه) نقل مى كردند. او هم پير بود، اما چشم جوانى داشت. من ديدم كه پدر خانوادۀ ايشان در مسجد بالا سر آن زمان كه تاريك هم بود، قرآن مى خواندند، آن هم بدون عينك در سن نودسالگى. گفته بود من به همراه آقاى گلپايگانى براى اربعين به كربلا رفتيم. كه ما از بصره سوار قطار شديم. قطارها صندلى نداشت و يك اتاقى بود كه من و آقاى گلپايگانى در آن نشسته بوديم. ناگهان عربهاى باديه نشين ريختند در قطار و قطار پر شد و حركت كرد. بعد، يكى از اين عربها پايش را دراز كرد توى دامن من من اول ناراحت شدم و بعد گفتم زوار حسين است.

ايشان مى گويد: به اين فكر افتادم كه اين زوار حسين است. لذا همه اش تبرك است. پاى پياده آمده بود و لاى انگشتهاى پايش گل بود. بعد ادامه مى دهد: بدون اينكه آن عرب بفهمد، يك مقدار از آن گل را گرفتم و ماليدم به پشت چشمم و ناگهان ديدم كه عينك نمى خواهم. يك روز كه عينك شكست، دو - سه روز صبر كردم و از خانه بيرون نيامدم تا رفتند تهران برايم عينك، تهيه كردند. ديدم عينك نمى خواهم نزديك را مى بينم، دور را مى بينم و وضع بينايى ام عالى است.

نظير اينها زياد است. راجع به حسين (ع) نيز همينطور است. راجع به تربت حسين (ع) همين است. راجع به زينب (س) و ابوالفضل و ساير اصحاب آن حضرت همين است.

شفاى تب

آقاى قندهارى يكى ازعلماى مشهد كه مرد مقدسى است، فرموده بودند كه من در زمان طلبگى تب لازم داشتم. آن وقتها اين گونه بود كه تب لازم انسان را رها نمى كرد. خيلى اوقات هم كسى را مى كشته است. ضعف روى ضعف پديد آمده تا اينكه تدريجاً منجر به مرگ مى شد. آقاى قندهارى گفته بودند كه اين تب ما را رها نمى كرد و مرگم نزديك شده بود. رفقا مى خواستند به زيارت حرّ بروند. آن كسانى كه كربلا رفته اند، مى دانند كه حربن رياحى يك فرسخى كربلا يا كمى بيشتر از كربلا دفن است. مى گويند حمله اى كه كرد، رفت جلو و توانست با حمله اش دشمن را تكان بدهد و عقب براند. آنجا افتاد روى خاك و امام سجاد (ع) صلاح ديد كه او را همان جا دفن كنند. لذا قبرش خارج از محل شهداست.

آقاى قندهارى مى گويد: رفقا مى خواستند براى تفريح به زيارت حربن يزيد رياحى بروند. من هم حوصله ام سر رفته بود و به آنها گفتم كه مرا هم ببريد. گفتند: نمى شود. گفتم: هر طورى هست مرا ببريد. اگر شده روى دوش شما باشم.

طلبه ها اين كار كردند. مرا بر دوش گرفتند و بردند. طلبه ها زيارتشان را كردند، مرا هم گذاشتند يك گوشه اى در حرم مطهر حضرت حر و من هم زيارتم را كردم. رفقا رفتند دنبال تفريحشان يك وقت ديدم يك زن عربى آمد، با يك بچۀ فلج ناتوان و عقب مانده، او را گذاشت كنار ضريح حضرت حر و يك شبكه را گرفت و گفت:

يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ ، اِكْشِفْ كَرْبي بِحَقِّ مَوْلاكَ

الْحُسَيْنِ ؛ يعنى اى كسى كه غم و غصه را از دل حسين بردى، به حق حسين (ع) غم و غصه را از دل من ببر.

بعد آن زن، شبكه دوم را گرفت و همين را گفت. شبكه سوم را گرفت و همين را گفت. يك وقت بچه ايستاد و آمد در دامن مادرش و گفت: يا امّ ! آرى بچه خوب شد. فهميدم كه ماجرا براى اين زن تازگى نداشته و امثالش را بسيار ديده بود. براى اين عربهاى باديه نشين دلپاك، ماجرا تازگى نداشت و زياد پيش ميآمد كه مى آمدند حرم ابوالفضل (ع) و آنجا يا ابوالفضل يا ابوالفضل گويان، حاجت خود را مى گرفتند و مى رفتند. اين زن عرب هم يك تعظيم و تشكرى كرد و از حرم حضرت حر رفت. پيش خود فكر كردم كه اين زن اين حاجت را گرفت، من كه واعظ و طلبه هستم و مربوط به اهل بيتم، چرا من حاجت نگيرم. نمى توانستم بلند شوم، لذا افتان و خيزان آمدم تا پاى ضريح و شبكه را گرفتم و گفتم:

يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ ، اِكْشِفْ كَرْبي بِحَقِّ مَوْلاكَ الْحُسَيْنِ ! اى كسى كه غم و غصه را از دل حسين بردى، به حق مولايت حسين (ع) مرا شفا بده!

آقاى قندهارى گفتند كه شبكه دوم را هم مثل همان زن گرفتم و شبكه سوم را هم مثل همان زن گرفتم. يك وقت ديدم دارم بلند شدم و ايستادم. ديدم قدرت دارم و مى توانم راه بروم بنا كردم به راه رفتن ديدم مى توانم بدوم، بنا كردم به دويدن آمدم خارج از حرم كه طلبه ها داشتند تفريح مى كردند. گفتم: بياييد خوب شدم.

آرى حرشان همين است، حبيب شان همين است؛ غلام سياهشان همين است، ديگر چه رسد به خودشان كه واسطۀ فيض اين عالمند.

اهميت زيارت جامعه

جوانان عزيز! اين زيارت جامعه، زيارت خوبى است، بسيار عالى است. من تقاضا دارم از همه و مخصوصاً شما جوانها براى توسل به امام زمان و براى توسل به همۀ اهل بيت از اين زيارت استفاده كنيد، زيرا اين زيارت مربوط به همۀ آنهاست. اين را به عنوان دعاى صبحگاهى بخوانيد. ارتش صبحگاهى دارد؛ سپاه صبحگاهى دارد؛ نيورهاى انتظامى صبحگاهى دارند؛ تو هم بيا يك صبحگاهى داشته باش.

آقايان و خانم هايى كه اين در و آن در مى زنيد، بياييد يك صبحگاهى پيدا كنيد. صبحگاهى براى چه كسى ؟ براى مولايمان و آقايمان، براى كسى كه منتظرش هستيم و آرزو داريم زودتر بيايد كه ما سربازش باشيم. اگر حقيقت اين است، پس يكى از طرق انتظار هم خواندن اين زيارت جامعه است كه از نظر سند، بالا است و اتفاقاً بزرگان ما همه مى گويند سندش بالا است. ولى عمدۀ دلالت در متن آن است، به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام كه مى فرمودند: اگر سندش هم ضعيف باشد، بسيار هم ضعيف باشد، مدلول دلالت مى كند بر صحت سند. چه كسى مى تواند اين گونه زيارتى بسازد غير از خدا و افرادى كه عملشان وابسته به علم خداست ؟ راستى در مفاتيح زيارتى بهتر از اين نداريم؛ لذا علامۀ مجلسى مى فرمايد كه من در عتبات، به غير اين زيارت، زيارتى نمى خواندم. اين زيارت در اواخرش يك جمله دارد كه مى گويد:

بِكُمْ فَتَحَ اللهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ آقا! اگر باران مى آيد؛ اگر فيض از عالم مى آيد؛ براى اين دنيا و براى عالم وجود، به واسطۀ شماست.

وَبِكُمْ يُمْسِكُ السَّماءَ اَنْ تَقَعَ عَلَي الْاَرْضِ عالم هستى وابسته به شماست. اگر زمين پابرجاست؛ آسمانها پابرجاست؛ اگر عالم ملكوت و جبروت زنده است؛ اگر عالم ناسوت زنده است، به واسطۀ شماست بعد مى فرمايد:

وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الهَمَّ وَ يَكْشِفُ الْغمَّ اگر غمى رفع مى شود، به واسطۀ فيض شماست. شماييد كه رفع هم و غم مى كنيد. شماييد كه مشكلات را رفع مى كنيد خدا به واسطۀ شما كه واسطۀ فيض اين عالميد، كار مى كند. كارخانه اگر برق مى دهد، به واسطۀ سيم است اگر من مى توانم حرف بزنم و عقل و شعور داريد، اگر من و شما نفس مى كشيم، واسطۀ فيضش عالم قطب امكان است؛ محور عالم وجود است؛ واسطه بين غيب و شهود است. لذا توسل به اينها لازم و واجب است. كارى كنيد كه روح توسل در شما زنده شود. البته همانطور كه گفتم روح توسل اگر بخواهد درون كسى زنده شود، استعداد مى خواهد. آيه اى كه خواندم، مى گويد: اى متقى! توسل پيدا كن.

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ (1)اى افراد با تقوا! وسيله قرار بدهيد بين خود و خدا ائمۀ طاهرين را و به آنان توسل پيدا كنيد. اين آيه مى گويد: آدمهايى كه تقوا نداشته باشند، توسلشان فايده اى ندارد. تعجب اينجاست كه خانم با آن وضع نكبت بارش؛ يعنى با روى باز و فكل و بدون چادر مى آيد، آنگاه براى آنكه به حرم راهش دهند چادر سر مى كند. بعد هم وقتى بيرون مى آيد، اين نكبت زده اول كارى كه مى كند، چادر را بر مى دارد. بعد هفت - هشت روز گريه و زارى مى كند. امام رضا جوابش را نمى دهد. بعد مى گويد كه اين هم نشد ما رفتيم و نشد. اى خانم


1) - مائده / 35.

نادان! كجا رفتى ؟ مگر به غير از اينكه خاطر امام رضا را آزردى كار ديگرى كردى ؟

يك وقت به شما جوانهاى عزيز گفتم كه يكى از رفقا مى گفت كه به مشهد رفتم و از در دارالسيادة وارد شدم. در دارالسيادة در خوبى است و ضريح مطهر پيداست. از اين در و از پله ها كه پايين رفتم، يك زن مرا به خود جذب كرد. با او تا داخل حرم رفتم و يك نگاه به او كردم؛ يك نگاه آلوده. او دور زد، من هم دور زدم. برگشت در چهرۀ من نگاه و تبسم كرد، من هم تبسم كردم. ناگهان متوجه شدم در چه مكانى دارم اين كار را مى كنم. خجالت كشيدم و عقب عقب از در پائين بيرون رفتم و ديگر زيارت نخواندم. خيلى خجالت كشيدم بودم. توبه هم كردم اما خجالت زده و ناراحت بودم كه چه كار بدى كردم. آن روز ناهار خوردم و خوابيدم و خواب ديدم كه مشرف شدم حرم و از در دارالسيادة وارد شدم. ديدم حضرت رضا (ع) در حرم است. رفتم آنجا سلام كردم. جوابم را ندادند. يك كشيده به صورت و يك لگد به پهلوى حضرت رضا (ع) زدم. آنگاه از در عقب بيرون آمدم و از خواب بيدار شدم. ديدم آن نگاه آلوده يك كشيده بوده به صورت حضرت رضا (ع) و آن تبسم در صورت نامحرم، يك لگد بوده به پهلوى حضرت رضا (ع)!

خانمى كه بى چادر و بدحجاب در شهر مى گردد، بعد هم مى گويد: يا زهرا! دلش مى خواهد زهرا به فريادش برسد. يا از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب با نامحرم مى نشيند و مى گويد و مى خندد. برايش محرم و نامحرم فرق ندارد. خنده اش بلند و شهوت آميز است، آنگاه يك ماه روزه مى گيرد و دلش مى خواهد كه وقتى مى گويد: زهرا! تمام كارهايش را اصلاح كند.

خانم چه كار كردى ؟ آن زنى كه چادر ندارد و حجاب زهرا را ندارد و حجاب قرآن را ندارد، با زهرا (س) چه كار دارد؟ قرآن چادر مى خواهد و مى گويد:

چادر. زهرا هم مى گويد: چادر. زهرا دم مرگ ناراحت بود اسماء بنت عميس گفت: چرا اندوهگينى ؟ گفت: بدنم را بر مى دارند و حجم بدنم پيدا مى شود. گفت: در عمارى مى گذاريم. يك عمارى برايش درست كرد. زهرا خنديد. اسماء بنت عميس مى گويد زهرا از وقتى كه پدرش مرده بود تا آن وقت نخنديده بود وصيت كرد كه مرا در عمارى بگذاريد و در شب دفن كنيد.

اميرالمؤمنين براى اينكه به وصيتش عمل كند، او را در عمارى گذاشت مسافت كه شايد چهار پنج قدم بيشتر نبود؛ پس چرا گفت مى خواهم حجم بدنم پيدا نباشد؟ زنى كه چادر ندارد، حجم بدنش پيداست. زهرا مى گويد من از تو ناراحتم قرآن مى گويد: من از تو ناراحتم. حالا تو روزى ده جزء قرآن هم بخوانى، چه فايده دارد؟

يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ وَ بَنٰاتِكَ وَ نِسٰاءِ اَلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلاٰ يُؤْذَيْنَ (1)امروز روز شخصيت زن است. شخصيت زن به چيست ؟ قرآن مى گويد: شخصيت زن به چادر و روگرفتن است.

خدا مى گويد اى پيغمبر! به زنهايت و دخترانت و به همۀ زنها بگو چادرتان را بكشيد روى صورتتان و رو بگيريد تا حجم بدن كه پيدا نيست، روى شما هم پيدا نباشد. براى اينكه شخصيت تو به چادر و روگرفتن است.

جوانى كه مغزش پر از آهنگ و موسيقى و غناست، نمى تواند توسل پيدا كند. گله نكنيد از اينكه شب احياء گفتم و نشد.

هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست *** ور نه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست

كينه هاى شترى را از دل رفع كن، حسدها، سخن چينى ها، تكبر و خوديت ها


1) - احزاب / 59.

را از خود دور كن. حقيقتاً چادر حضرت معصومه داشته باش و نماز حضرت معصومه بخوان، آن وقت برو پيش حضرت معصومه، يعنى همينطور كه نزديك حرم مى شوى روحانى هم بشو و معنوى همه باش. وقتى از نظر جسمى نزديك شدى، از نظر روحى هم نزديك بشو. آن وقت بگو: معصومه جان شفايم بده! اگر نداد، آن وقت گله كن. بايد تقصير را گردن خودمان بگذاريم؛ نه ديگران. العياذبالله گله نكنيم از خدا؛ گله نكنيم از پيغمبر و حضرت زهرا؛ زيرا قرآن با كمال صراحت مى گويد:

اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ بعد به عنوان يك تهديد مى گويد: إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ (1)بخوان كه من مستجاب مى كنم. آنهايى را كه دعا نمى كنند و مرا نمى خوانند به جهنم مى برم و در آنجا سرافكنده هستند. اين وعدۀ خدا و قرآن است. چرا مى خوانيم و اجابت نمى شود؟ بايد علت را از درون خودمان جستجو كنيم. شيشۀ در بسته اگر در اقيانوس برود و يك سال هم بماند، يك ذره آب در آن نمى رود. اگر يك لامپ هزار شمعى كه اينجاست يك سيمش خراب باشد، هزار سال هم اينجا بماند، روشن نمى شود. آيا تقصير كارخانه است ؟

اين منيت ها؛ خوديت ها؛ خشمهاى بيجا؛ لجاجتها؛ عنادها و تكبرها قلب ما را شيشۀ در بسته كرده است. اين هوى و هوس و گناه ها يكى از پس ديگرى قلب ما را شيشۀ در بسته كرده است. ما شيشۀ دربسته را مى اندازيم به اقيانوس و توقع داريم كه آب داخل شود! در شيشه را بايد باز كرد.

جوانهاى عزيزم! بارها گفته ام و از قول خودم هم نمى گويم، از قول حضرت


1) - غافر / 60.

امام مى گويم. حضرت امام بارها به ما سفارش كردند كه تا جوانيد كارى بكنيد شما دل پاكيد. وضع دل خود شما طورى است كه خدا دل شما را دوست دارد. اين دل را آلوده نكنيد. خودسازى كنيد تا برسيد به خدا و برسيد به قرآن و ولايت. علامۀ مجلسى اول و دوم هر دوشان خيلى بالا هستند و موجب افتخار براى عالم تشيع. مجلسى اول از نظر فقه و از نظر سير و سلوك بالاتر از مجلسى دوم بود، و مجلسى دوم از نظر خدمت و از نظر تحقيق بالاتر از مجلسى اول بود و هر دو عالى بودند. مجلسى اول كتاب «من لا يحضره الفقيه» صدوق را در چهارده جلد شرح كرده است. در ذيل زيارت جامعه نقل مى كند:

رفتم نجف و مى خواستم وارد حرم بشوم، ديدم لياقت ندارم! ببينيد چه كسى مى گويد لياقت ندارم. يك كسى كه هفتاد سال در علم و عمل غوطه ور بوده است و همه به علم و تقوا قبولش داشتند. مى گويد ديدم كه لياقت ندارم نرفت به حرم و مشغول رياضت شد. روز، روزه گرفت. شب، بيدارى كشيد. نماز خواند، اما به رواق و حرم نرفت. در شرح من لا يحضر نيست و كسى ديگر برايم نقل كرد كه مجلسى گفت: روزها مى رفتم وادى السلام در مقام قائم و آنجا يك رواقى است به نام مقام قائم كه مربوط به امام زمان است. كم كم حالت كشف برايم پيدا شد. در عالم كشف ديدم كه سامراست. فهميدم بايد از امام زمان و توسل به او شروع كنم. او قلب عالم امكان است. رفتم حرم عسكريين مى دانيد كه مقبرۀ امام حسن عسكرى و امام هادى و سرداب مطهر در سامراست. رفتم آنجا و امام زمان را سر قبر پدرم ديدم. مداح وار زيارت جامعه را از اول تا آخر خواندم. امام فرمودند: بيا جلو. ابهت آقا مرا گرفته بود و نمى توانستم جلو بروم. بالاخره قدم قدم جلو رفتم و به آقا رسيدم. ايشان دست تلطف روى شانه ام گذاشت و فرمود: نِعْمَ الزِّيارَة هذِهِ ! چه زيارت خوبى است اين زيارت! گفتم آقا! از جدتان امام هادى (ع) است. فرمودند: بله

اين علامۀ مجلسى مى گويد: رفتم حرم و ديدم نمى شود بروم حرم. رفتم نجف و ديدم نمى شود. بايد اول لياقت پيدا كرد. لياقت و استعداد پيدا كن و بعد به حرم برو. آن وقت زيارتت مى شود زيارت خدا. آن وقت دعايت مستجاب مى شود. وعدۀ خدا خلف ندارد؛ با آن همه تأكيد كه در قرآن است. گرچه توسل بايد باشد اما استعداد مى خواهد. دل خودمان را بايد شستشو كنيم، آنگاه نحرم برويم. بايد شستشو بكنيم و بعد در خانۀ خدا را بزنيم. بايد با آب توبه دل را پاك كنيم و پس از آن بگوييم: آقا امام زمان! پس از آن بگوييم: يا حسين! تا كارها درست شود.

مرحوم آقاى دستغيب (رضوان الله تعالى عليه) در يكى از كتابهاى توسلش از قول يكى از رفقايش مى گويد: سه پسر داشتم كه همراه همسرم حصبه گرفته بودند و هر چهار نفر به مرز مرگ رسيده بودند. آن وقت ها حصبه آدم را مى كشت. اول اذان صبح نماز را خواندم و در محلى روضه خوانى بود، به آنجا رفتم. (جوانها اگر سروكار با اين منبر و محراب نداشته باشيد، شيطان شما را به گمراهى مى كشاند و بالاخره بدبختى شما را فرا مى گيرد. سروكار با اين روضه ها و منبر و محراب ها داشته باشيد.) اين آقا به آقاى دستغيب گفته بود كه به مجلس روضه رفتم و آنجا به امام حسين توسل پيدا كردم و دلم شكست و براى شفاى بچه ها و همسرم به امام حسين پناه بردم. وقتى به خانه آمدم، ديدم سفره انداخته اند و مشغول خوردن صبحانه هستند. گفتم: چه خبر است ؟ يكى از آنها گفت: ديدم كه زهرا (س) آمد. امام حسين (ع) آمد.

امام حسن (ع) و اميرالمؤمنين (ع) و رسول الله آمدند. همۀ آنها سياهپوش بودند. آمدند و نشستند. پيغمبراكرم (ص) به زهرا گفتند: زهرا جان! دست بكش بر سر اينها كه خوب بشوند. زهرا بر سر ما بچه ها دست كشيد، همه خوب شديم. بعد پيغمبر (ص) فرمود: عزيزم! يك دستى هم بر سر اين زن بكش

زهرا جواب داد: پدرجان! او نماز نمى خواند و من دست بر سر او نمى كشم. پيغمبراكرم (ص) فرمود: شوهرش توسل به حسينم پيدا كرده و نمى شود به او پاسخ نداد؛ چون نماز مى خواند و رابطه اش با ما محكم است. زهرا بلند شد و يك دست مهربانى هم بر سر مادرم كشيد و او هم خوب شد.

اى جوان! شستشويى كن و آنگاه حاجت بخواه. اگر حاجتت را نداد، آن وقت گله كن.

- مراتب امام شناسى

همۀ مسلمانان مخصوصاً جوانها و دانشجويان و دانشمندان، بايد امام شناس بوده و معرفت به ولايت داشته باشند. توسل به اهل بيت هم كه قبلاً دربارۀ آن صحبت كردم، توقف دارد در اين مرتبه دوم بر امام شناسى و بر معرفت ولايت. امام شناسى دو معنا دارد يكى اينكه ما در مقابل اهل سنت به چه دليل مى گوييم كه اميرالمؤمنين على (ع) خليفۀ بلافصل پيغمبر اكرم است. بعد هم ائمه هستند يكى پس از ديگرى، تا الآن نوبت رسيده است به امام دوازدهم كه فعلاً غايب است و روزش ظاهر مى شود و به دست مباركش پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته شده و عدالت اسلامى سرتاسر جهان را مى گيرد. اين عقيدۀ شيعه در مقابل اهل سنت خيلى آسان اثبات مى شود؛ براى اينكه سنى و شيعه مى گويند در حجة الوداع، دو سه ماه قبل از وفات پيغمبراكرم (ص) در محل غديرخم اميرالمؤمنين به خلافت منصوب شد و آيۀ شريفه آمد كه:

اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً (1)اين آيۀ شريفه مى فرمايد كه: دين اسلام ناقص بود و حالا تمام شد و مرضى خدا نبود و اكنون مرضى خدا شد؛ يعنى قرآن و عترت، با يكديگر هستند. قبلاً هم آيه آمده بود كه اگر اين كار را نكنى اصلاً هيچ كارى نكرده اى:

يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ (2)اگر اميرالمؤمنين را منصوب به خلافت نكنى، هيچ كارى نكرده اى؛ يعنى اصلاً قرآن منهاى ولايت هيچ است. بعد از وفات رسول گرامى شوراى ساختگى در سقيفۀ بنى ساعده تشكيل گرديد و اميرالمؤمنين كنار زده شد و كس ديگرى روى كار آمد. همان موقع هفتاد نفر از علما و عقلا مثل سلمان، ابوذر و بعضى از زنان، مثل فضه خادمه و اسماء بنت عميس كه مخالفت كردند با اين سقيفه، شيعه ناميده شدند. در زمان پيغمبر و در زبان پيغمبر اين لفظ شيعه از نظر سنى و شيعه بارها و بارها آمده بود. بارها پيغمبر اكرم بر فراز منبر مى گفتند:

يا عَليُّ اَنْتَ وَ شيعَتُكَ هُمُ الْفائِزُونَ يا عَليُّ اَنْتَ وَ شيعَتُكَ هُمَ الْمُفْلِحُونَ (3)و قرآن مى گويد: فَإِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْغٰالِبُونَ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (4)ما بيش از ده هزار روايت داريم از سنى و شيعه كه پيغمبر اكرم و ساير معصومين (ع) خبر داده اند از اينكه ائمۀ طاهرين دوازده نفرند و دوازدهمى آنها غايب شده و روزى ظاهر مى شود و پرچم اسلام به دست او روى كرۀ زمين افراشته شده و عالم را مى گيرد. در آن روز قوانين اسلام و عدالت اسلامى سرتاسر جهان را مى گيرد.

روزى حسين (ع) وارد مسجد شد و پيغمبر اكرم از منبر به زير آمدند و


1) - مائده / 3.

2) - مائده / 67.

3) - مائده / 56.

4) - مجادله / 22.

حسين را در بغل گرفتند و نشستند روى منبر و حسين را در دامن نشاندند و حرف مى زدند. بعضى اوقات هم رو مى كردند به حسين و در ميان مردم مى گفتند:

يا حُسينُ التاسِعُ مِن وُلْدِكَ هُوَ القائِمُ بِالْحقِّ ، بِه يَمْلَأُ اللهُ الْاَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً يعنى؛ اى حسين! نهمين نفر از فرزندان تو مهدى (روحى فداه) غايب مى شود و بعد از مدتى ظاهر مى گردد و به دست مباركش پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته شده و سرتاسر عالم به دست امام زمان خواهد افتاد. اين منطق شيعه است. اينكه مى بينيد دشمنان اسلام با شيعه كار دارند، اسرارى دارد و يكى از اسرارش همين است. شيعه مى گويد كه دليل من بر حقانيت سخنم، آيۀ: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ است كه در مقابل صد و بيست هزار نفر مردمى كه در غديرخم و در آن هواى گرم اجتماع كرده بودند، در شأن على (ع) نازل گرديد. آن روز پيامبر (ص) على را سر دست بلند كرد و فرمود:

مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَليٌّ مَوْلاهُ اَللّهُمَّ و الِ مَنْ وَ الاهُ ، وَ عادِ مَنْ عاداهُ ، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهٌ ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ چيزهايى است كه شيعه از قرآن استفاده مى كند؛ يعنى يك معانى لطيفى براى ائمۀ طاهرين (ع) و يك معانى دقيقى براى على (ع) و اولاد على (ع) و يك معانى فلسفى - عرفانى براى اهل بيت (ع) است. قبلاً اشاره اى به اين معنا كرديم كه:

بِكُمْ فَتَحَ اللهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ ، وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّماءَ اَنْ تَقَعَ عَلَي الْاَرْضِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ اگر گياهى بخواهد برويد، واسطۀ فيضش على است. اگر يك دانۀ گندم بخواهد خوشه كند، واسطۀ فيضش على است. اگر سنگى بخواهد معدن شود،

واسطۀ فيضش على است. اگر عالم ملكوت و عالم جبروت پا برجاست، واسطۀ فيضش على است. اگر هم انسان مى تواند خودش را برساند به جايى كه به جز خدا نبيند، واسطۀ فيضش على است، واسطۀ فيضش امام زمان است و اين، همان ولايت تكوينى است. امام برگزيده و انتخاب شده از سوى پروردگار، نه تنها مشرع و قرآن ناطق است، بلكه از طرف حق ولايت تكوينى دارد. به اين مى گويند امام شناسى؛ يعنى انسان بتواند از قرآن و روايات به دست بياورد كه اهل بيت ولايت تكوينى دارند و علاوه بر اينكه از نظر حكومت سرپرست ما هستند، سرپرست دل ما نيز هستند، و علاوه بر همه اينها، آن بزرگواران سرپرست عالم وجود و واسطۀ فيض براى عالم وجود مى باشند. در دعاى عديله براى امام زمان مى خوانيد:

بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَري وَ بِوجُودِهِ ثَبَتَتِ الْاَرْضُ وَ السَّماءُ امام شناسى يعنى اينكه كسى از قرآن استفاده كند و دريابد كه اين اهل بيت معصومند. يعنى علاوه بر اينكه گناه نكردند و نمى كنند، در تمام طول عمر، به ذهنشان هم گناه خطور نكرده است. تا آخر عمر نسيان و اشتباه در زندگى آنها نبوده و نبايد باشد:

إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (1)اين آيه مربوط به اهل بيت است؛ يعنى خدا خواسته است كه پليدى در آنها نباشد؛ پليدى صفات رذيله در آنها نيست؛ پليدى گناه در آنها نيست؛ پليدى مكروه هم در آنها نيست و بالاخره هر چه پليد و رجس است، در آنها نيست و اين ارادۀ خداست. جوان بايد اين را درك بكند كه ارادۀ تشريعى ما چنين است كه گناه نكنيم. من هم روى منبر مرتب به شما مى گويم گناه نكنيد. معلوم است كه كار من عمامه به سر اين است كه خودم گناه نكنم و به


1) - احزاب / 33.

شما هم بگويم گناه نكنيد. اينكه ديگر آية أَنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ نمى خواهد. پس در اين آيه، بايد اولاً اراده تكوينى باشد نه تشريعى؛ و آن رجس هم بايد يك رجس مطلق باشد. آيا پيغمبر از وقتى كه به دنيا آمد تا وقتى كه از دنيا رفت، يك اشتباه داشت ؟ اين آيه مى گويد: نه. يك سهو يا يك خطا يا يك گناه داشت ؟ اين آيه مى گويد: نه. يك مكروه داشت ؟ اين آيه مى گويد: نه. براى اين مى گويم امام شناسى يعنى اينكه ما از قرآن در بياوريم كه على (ع) از وقتى به دنيا آمد تا وقتى شهيد شد، يك خطا، يك سهو، يك اشتباه، يك گناه، يك خطور گناه و يك صفت رذيله نداشت. ما مى گوييم: امام (ع) عالم به ما كان و ما يكون و ما هو كائن است.

اكنون در اين مجلس مقدس، در محضر خدا، و پيغمبر و اهل بيت (ع) هستى. اين آيۀ شهدا يك آيۀ خوبى است براى همه و نيروى كنترل كننده اى است مخصوصاً براى جوانها كه مى فرمايد:

وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً (1)اين آيه دو معنا دارد: معناى ظاهرش اين است كه جوان مسلمان! تو بايد الگوباشى براى جامعۀ بشريت. اگر نيستى، اسلامت نقص دارد و بدان كه مسلمان واقعى بايد سرمشق باشد براى ديگران. چنانكه پيغمبراكرم (ص) سرمشق است براى ما، ما بايد سرمشق باشيم براى ديگران. اين، يك معناى آيۀ شهدا، و معناى باطنى هم دارد كه ائمه طاهرين استفاده كرده و به ما گفتند: معنايش اين است كه ما در روز قيامت شهداى فراوانى داريم. از جمله شهداء بر اعمال ما، اهل بيت (ع) هستند؛ يعنى حضرت زهرا براى ما در ميزان اعمال شهادت مى دهد. اميرالمؤمنين (ع) براى ما شهادت مى دهد؛


1) - بقره / 143.

امام زمان براى ما شهادت مى دهد. مدت عمر ما از وقتى كه به دنيا آمديم تا وقتى كه رفتيم، شهادت مى دهد كه او اين كار را كرد و اين كار را نكرد. وقتى شما ببينى كه فلانى يك سيلى به فلانى زد مى توانى به روى دادگاه و بگويى ديدم فلانى زد به گوش فلانى، به تو مى گويند شاهد. امام زمان اگر الآن ناظر اين جلسه نباشد، چه جور مى تواند در روز قيامت بگويد كه اين جلسه در چه ساعت و كجا واقع شد. او بايد ناظر باشد.

يك مقدار بالاتر مى گويم: اى جوانها! امام بايد ناظر بر دل ما هم باشد؛ و الا اگر فقط ناظر باشد به همين صحنه، فايده اى ندارد. براى اينكه من دارم با شما صحبت مى كنم، معلوم نيست كه خدا را در نظر دارم يا خير. اگر خدا را انشاءالله در نظر داشته باشم، خيلى ثواب دارد و ثوابش را به غير خدا كسى نمى داند و اما اگر براى خدا نباشد، خيلى گناه دارد و گناهش در سر حد كفر است. حالا امام زمان مى خواهد در روز قيامت بگويد اين كارش خالص بود ان شاءالله و ريا كار نبود. بايد تسلط بر دل من داشته باشد.

شما عزيزان كه اين جا نشسته ايد، براى چه نشسته ايد؟ براى اينكه چيزى ياد بگيريد و كارتان ثواب دارد. آن قدر روايت داريم كه مى گويد ملائكه بالهايشان را پهن مى كنند و شما روى آن بالها نشسته ايد. بعد آنها مى روند آسمان و افتخار مى كنند كه بال من فرش است براى محصل جلسه دينى. مى بينيد كه كار شما خيلى خوب است. اما يك دفعه آمده باشيد. براى اينكه از من چيزى ياد بگيريد براى ظلم و پرده پوشى حق. اين گناهش در سر حد كفر است. حالا امام زمان كه مى خواهد شهادت بدهد، بايد ناظر بر دل شما باشد و تسلط داشته باشد بر افكارتان تا بتواند بگويد كه اين كار شما خوب يا بد بود. وقتى چنين باشد، پس امام زمان فقط ناظر اعمال ما نيست، ناظر دل و سرپرست بر دل ما هم هست. دل ما در محضر اميرالمؤمنين است؛ چنانكه

كارهاى ما در محضر اميرالمؤمنين است. هر چه كنيم، مى بيند. هر چه بگوييم، مى شنود، هر چه فكر داشته باشيم، تسلط بر آن فكر دارد، امام علم به ما كان و ما يكون و ما هو كائن دارد. اهل بيت (ع) اشراف دارند بر عالم وجود، نظير اشراف خدا بر عالم وجود. فرقش اين است كه اشراف خدا اشراف اصل و مستقل است و اشراف اينها از سوى خداست. دعاى رجبيه دعاى خوبى است. مى گويد هيچ فرقى بين ائمۀ طاهرين و خدا نيست، مگر اينكه آنها بنده هستند و او مولا. هيچ فرقى بين احمد و احد نيست؛ مگر به يك ميم انسانى. در آن دعاى رجبيه مى گويد:

لا فَرْقَ بَيْنَها وَ بَيْنَكَ اِلاّ اَنَّهُمْ عِبادُكَ

زهرا (س) ريشه امامت و الگوى زنان

مقام زهرا (س) ريشه و اصل در اهل بيت است. درخت اهل بيت، زهراست. شايد اين آيۀ شريفه كه مى فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ ، تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا (1)اشاره بر اين داشته باشد كه آن درخت طيبه، زهرا (س) است؛ زيرا زهرا علاوه بر اين كه ام الائمه است، ام آبيها هم هست؛ ام ابيها يعنى مادر پدرش. بارها پيغمبر اكرم افتخار به اين دختر مى كردند و او را به نام ام ابيها صدا مى كردند. لذا شايد اين آيۀ شريفه كه مى فرمايد: مثل اهل بيت مثل آن درختى است كه ريشه دار باشد و شاخه هاى فراوانى داشته باشد و آن شاخه ها هميشه ميوه بدهد، هدفش زهراست. چنانكه در روايات هم مى خوانيم آن درخت طوبايى كه در همۀ خانه ها هست و اصل درخت در خانۀ زهراست، شايد همين معنايش باشد. نور بهشت از زهراست و بالاخره ميوه ها و نعمتهاى


1) - ابراهيم / 24 و 25.

بهشت از زهراست. در دنيا همچنين است؛ اصل در اهل بيت و همۀ اين درخت زهرا (س) است و ما بقى، شاخ و برگ اين درخت مطهرند. امروز يك مقدارى دربارۀ زهرا با شما صحبت مى كنم و از زهرا يك سرمشق به همه و مخصوصاً به خانمها مى دهم كه اميدوارم سرمشق خوبى باشد.

از نظر تاريخ، قبل از نه سالگى چيز زيادى دربارۀ او گفته نشده است؛ مگر ايام تولدش و ايام حمل حضرت خديجه به زهرا و امثال اينها اگر يك سرمشق (دو خط جا افتاده) از زهرا (س) ازدواج كند با اميرالمؤمنين (ع) كه به قول پيغمبر اكرم اگر زهرا نبود، كفوى براى اميرالمؤمنين نبود و اگر على نبود، كفوى براى زهرا نبود. اين ازدواج به اذن خداست. خداوند، صيغه اش را در عرش خوانده است. لذا جبرئيل آمد كه صيغۀ عقد زهرا را خدا در عرش خوانده است. شايد سابقه نداشته و نخواهد داشت از اينكه ازدواجى، صيغۀ عقدش در عرش خدا خوانده شده باشد، جز براى زهرا مهريه اى به حسب ظاهرى براى زهرا قرار داده مى شود. مهريه همان پانصد درهمى است كه همۀ شما شنيده ايد. بخواهيم آن را به پول روز حساب كنيم، دويست و پنجاه مثقال نقره مى شود. مثقال نقره الان صد تومان است و مهريۀ زهرا بيست و پنج هزار ريال تومان مى شود. اين، مهريۀ زهرا.

جهيزيۀ زهرا، كه تاريخ نويس ها مى نويسند: يك چادر، يك مقنعه، يك پيراهن است كه لباس زهرا مى باشد. يك رختخواب، يك حصير، يك پوست گوسفندبه عنوان فرش دستى، دو - سه تا كاسۀ گلى، كوزۀ گلى، آب خورى گلى، و ظرفى براى خميركردن و يك آسياى دستى كه شانزده قلم مى شود، به عنوان جهيزيه مهيا شد. به پيغمبر اكرم گفتند: جهيزيه را ببينيم. پيغمبر

اكرم يك نگاهى به جهيزيه كردند و گريه شوق سر دادند و گفتند: خدايا! مبارك كن اين جهيزيه اى را كه بيشترش از گل است.

زهراى عزيز رفتند خانۀ شوهر اميرالمؤمنين (ع) هم يك خانه اى تهيه كرده بود براى زهرا كه حتى فرش نداشت. همان شب عروسى بود كه ديدند اميرالمؤمنين يك مقدار شن مى برد خانه و مى گويد: مى خواهم كف اتاق پهن كنم تا نرم باشد. آن حصيرى كه جهيزيه زهرا بود بر شنها پهن شد. خانه كه به دست خود اميرالمؤمنين ساخته شده بود، اتاقى از خشت بود كه سقفش هم ليف خرما و چند تا شاخه خرما بود. اتاقى كه منزل پيغمبر اكرم بود هم همين طور بود. اتاقهايى كه پيغمبر داشتند، همه اش همين جور بود. اميرالمؤمنين در نهج البلاغه مى گويد: در مدت عمرم و در مدت عمر پيغمبر اكرم، سنگ روى سنگ و آجر روى آجر براى خودمان نگذاشتيم. اين جهيزيه و آن خانه يعنى يك زندگى ضرورى را براى همه مى خواهد. اگر كسى مى تواند آن زندگى ضرورى را تهيه كند، بايد خودش تهيه كند؛ با فعاليتش و اگر نمى تواند لازم است بر مردم كه اين زندگى ضرورى را براى خود و براى ديگران تهيه كنند. اگر كسى در يك محله اى زندگى ضرورى نداشته باشد، همۀ اهل آنجا زير سؤال هستند. روز قيامت از همه بازخواست مى شود كه چرا فلانى در محله شما اين زندگى ضرورى را نداشت. يك مقدار بالاتر از اين و زندگى رفاهى را هم اسلام حرف ندارد؛ يعنى زندگى متوسط. دربارۀ مؤمن در آخر سوره فرقان همين را مى گويد؛ زندگى اقتصادى، زندگى مقتصد:

وَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً (1)مؤمن كسى است كه در زندگى تفريط و افراطگرى ندارد؛ يك زندگى


1) - فرقان / 67.

اقتصادى رفاهى دارد. اين ساده زيستى شيرين ترين زندگى است.

اگر زن يا مرد چشم به مال كسى نداشته باشد؛ چشم به بالاتر از خود ندوزد و آمال و آرزوى زندگى ديگران را نداشته باشد، شيرين ترين زندگى براى او همان است. در خانه اش سعادت پديد مى آيد و لذت واقعى آنجاست. بالاخره يك زندگى خداپسندانه و عرف پسندانه خواهد داشت.

جمله اى از ابراهيم ادهم نقل مى كنم. مى گويند. ابراهيم ادهم پادشاه بود و پادشاهى را رها كرد و رفت به بيابانگردى و از بزرگان شد. حالا حرفها برايش زدند. اگر آن حرفها درست نباشد، در اينكه از مردان خدا شد، شكى نيست. مى گويند ابراهيم ادهم در قصرش بود. ظهرى ديد بنده اى آمدكنار قصرش و تكيه داد به ديوار قصر. يك كمى نان داشت و آن را خورد. تشنه اش شد. آبى را كه از قصر ابراهيم ادهم مى گذشت ديد و دست را دراز كرد. دستش نرسيد، بيلش را زير آب كرد و آورد بالا و آب را هم خورد. بعد همان بيل را متكا قرار داد و خوابيد. يك خواب خوشى كه انگار هيچ غم و غصه اى ندارد.

ابراهيم ادهم ديد چنين خوراك خوشمزه و لذيذى و چنان نوشابه گوارايى را خودش تا حال نخورده است و او كه پادشاه است، چنين خوابى آسوده را در قصرش تا حال نرفته است. با خودش گفت چنين زندگى اى كه بشود اين طور راحت و با آسايش به سر برد، فقط در سايه ساده زيستى ممكن خواهد بود.

عزيزانم! اگر تفاهم اخلاقى بين زن و شوهر باشد و آن بتوانند بچه ها را با ساده زيسى بزرگ كنند، و چشم به زندگى بالاتران ندوزند، زندگى بسيار شيرين خواهد شد. اسلام به اين روش زندگى مى گويد: قناعت كردن. علماى علم اخلاق دربارۀ قناعت خيلى صحبت كردند و از حرفهاى ايشان اين است كه بالاترين لذت ها، بالاترين شيرينى ها، در سايۀ درخت قناعت است. و خوشا به حال كسى كه ساده زيستى ملكۀ او شده و در خانه اش حكمفرما باشد:

همين ساده زيستى است كه مدت نه سال اميرالمؤمنين زندگى شيرينى داشت؛ زهرا زندگى شيرينى داشت. در همين خانۀ به ظاهر محقر و آن جهيزيۀ به ظاهر ساده، كسانى مثل حسن، حسين، مثل زينب و ام كلثوم تحويل جامعه داده شدند.

اما اگر اين ساده زيستى مبدل شود به زندگى چشم و هم چشمى و زندگى مصرف گرايى و تجمل گرايى، تلخ ترين زندگى است. تمام گناهان از همين جا سرچشمه مى گيرد. تمام تلخيها هم از اينجا سرچشمه مى گيرد. شما اگر سير باشيد، بهترين غذاها در مقابلتان بدترين مزه ها را دارد. اما اگر گرسنه باشيد، نان خالى براى شما شيرين ترين و خوشمزه ترين غذاست. اين نان چقدر، مزه مى كند؟ براى اينكه گرسنه ايد. اما اگر سير باشيد و هر شب غذاى لذيذى بخوريد، همان غذاى لذيذ براى شما عادى و بلكه بعضى اوقات تلخ مى شود. اما اگر آن غذاى با مزه هفته اى يك شب، ماهى يك شب، سالى يك شب باشد، چقدر بامزه مى شود. لباسش هم همينطور است. بهترين لباسى براى يك خانم وقتى اسير زندگى تجمل گرايى شد، پست ترين لباسهاست، براى اينكه نگاه مى كند به بالاتر و اين زندگى برايش تلخ مى شود و اين پيراهن برايش آتش مى شود. اما اگر به اندازه ضرورتش و به اندازۀ رفاهش لباس داشته باشد، لباس نو و تازه برايش چشمگير مى شود.

لباس زياد خريدن براى خانم و براى چشم و هم چشمى و براى اينكه نگاه مى كند به بالاتر و مى بيند لباسش پايين تر از زن ديگرى است، برايش آتش مى شود. علاوه بر اينكه زندگى او زندگى تلخ است، قرآن مى فرمايد: گناه از اينجا سرچشمه مى گيرد. مى فرمايد:

وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ ، فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ ، وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ ، لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ ، إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ ، وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ

اَلْعَظِيمِ (1)در روز قيامت اين گناهكارها چقدر شرمنده و بدبختند. دنيايشان شوم و آكنده از بدبختى است. تجمل گرايى و زندگى بدون دردسر قطعاً با هم مقدور نيست. آخرت، باطن همين دنياست و اين دنيا ظاهر است. وقتى آنجا پرده ها عقب رفت، وقتى كه چشمها تيزبين شد، حقايق آشكار مى گردد. لذا اگر كسى چشم تيزبين و بصير داشته باشد، همين جا آخرت را مى بيند، هم بهشت را و هم جهنم را. هم بهشتيان را مى بيند و هم جهنميان را. به قول مثنوى يك جوانى پاى منبر پيامبر (ص) نشسته بود. پيغمبر نگاه كردند و ديدند مثل كسى است كه رفته در عالم ديگرى. گفتند: كَيفَ اَصْبَحْتَ ؛ حالت چطور است ؟ گفت: اَصْبَحْتُ مُوقِناً من صبح كردم و رسيدم به اينجا كه يقين دارم. گفتند: خوب اگر يقين دارى، علامتش چيست ؟ گفت: بهشت را مى بينم و جهنم را مى بينم، بهشتيان و جهنميان را مى بينم. بعد هم گفت: اگر مى خواهى نشان بدهم. «لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس»؛ نه نمى خواهد نشان بدهى.

قرآن ادامه مى دهد: سرنوشت آنها خيلى دردناك است و قبل از اينكه وارد جهنم شوند، در آن آب جوشان مى افتند. آن آب جوشانى كه اگر يك قطره اش بريزد در درياها، درياها جوشش بر مى دارند. بعد قرآن مى گويد كه اينان تجمل گراها هستند. آن كسانى كه زندگى تجملى، زندگى چشم و هم چشمى و زندگى تحميل بر شوهر و تحميل بر خود را برگزيده اند. بعد مى فرمايد:

وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ زندگى تجمل گرايى معلوم است كه گناه روى گناه دارد. اختلاط بين زن و مرد از اينجا سرچشمه


1) - واقعه / 41-46.

مى گيرد. آرايشها و ديدن نامحرمها از اينجا سرچشمه مى گيرد. قمار بازيها و شراب خواريها از اينجا سرچشمه مى گيرد. مهمتر از همه، دزديها و دست زدن به مواد مخدر، بالاخره رشوه خواريها و بالاخره حرام خواريها از اينجا سرچشمه مى گيرد. لذا قرآن مى گويد: زندگى تجملى علاوه بر اينكه شوم و تلخ است، توأم با گناه مى باشد. قرآن مى گويد: وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً(1)وقتى كه در يك ملتى تجمل گرايى زياد شد، زندگى چشم و هم چشمى و زندگى مصرف گرايى زياد شد، اينها مستحق عذاب مى شوند. وقتى مستحق عذاب شدند، نابود مى شوند. نابودى دو قسمت است: يك قسمت زلزله و سيل نابودشان مى كند، يا در زمان سابق و قبل از پيغمبر اكرم كه مردم مسخ شده و تبديل به ميمون و مثلاً خوك مى شدند؛ ولى مهمتر از اين چيست ؟ اينكه انسان از نظر روح خوك صفت و ميمون صفت شود. آن يهوديان متقلب و حقه بازى كه مى خواستند كلاه سر خدا بگذارند، جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَة وَ الْخَنازيرَ(2)اينها خوك و ميمون شدند.

آيا خوك و ميمون شدند يعنى اينكه راستى خوك و ميمون شدند و بعد مردند. بعضى مفسرين و روايات اين طور مى گويند. بعضى مفسرين مى گويند كه آنها خوك صفت و ميمون صفت شدند. در روايات مى خوانيم آن عده از يهوديهاى متقلب كه مى خواستند كلاه سر خود بگذارند و به ديگران براى اين كار امر مى كردند، مبدل به خوك شدند. آنهايى كه تقليد و متابعت كردند، مبدل به ميمون شدند. آنهايى كه امربه معروف و نهى از منكر كردند، نجات پيدا كردند. در سورۀ اعراف مى فرمايد آنها سه قسمت شدند: يك قسمت نجات پيدا كردند. آن دو قسمت هم يك دسته ميمون و يك دسته خوك شدند.


1) - اسراء / 16.

2) - مائده / 60.

اگر امروز فردى باشد كه تهاجم فرهنگى بر او اثر بگذارد، آن كه امر كرده است؛ يعنى آمريكاى جنايتكار و حزب صهيونى كه منافع ماديش در مخاطره است، خوك صفت هستند. كسانى هم كه اين تهاجم فرهنگى را مى پذيرند، ميمون صفتند؛ يعنى اگر يك چشم بصيرت بين باشد و به اينها نگاه كند، مى بيند كه چگونه هستند.

تقليد يعنى چه ؟ تقليد را مثنوى معنا مى كند و چقدر عالى مى گويد؛ صوفى اى با الاغش به خانقاه رفت. درويشان خانقاه، آن روز غذا نداشتند و الاغ را بدون اينكه به او بگويند، فروختند و غذا درست كردند و خوردند. بعد دم گرفتند كه: خربرفت و خر برفت و خر برفت»؛ يعنى خر را فروختيم و غذا فراهم كرديم و خورديم. صاحب خر، داغ تر مى گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت. دم آنها تمام شد. وقتى آمد، گفت: خر كو؟ ماجرا را گفتند. گفت: چرا مى گويى: خر برفت و خر برفت و خر برفت. خيال كرديم آن كار با اجازه تو بوده است. گفت:

خلق را تقليدشان بر باد داد *** اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد

اين تهاجم فرهنگى چرا توانست كارى كند و چرا آمريكاى جنايتكار و حزب صهيونى كه در آن جنگ تحميلى موفق نبودند، در اينجا موفق شدند؟ به خاطر تقليد جوانها و به خاطر تجمل گرايى ها. لذا نابودى همه اش اين نيست كه كسى ميمون و خوك شود؛ زيرا ميمون صفتى بدتر از ميمون صورتى است. اگر كسى نيروى تبليغاتى آمريكا شود و كارش تبليغ براى آمريكا شود بهتر است، يا اينكه ميمون شود و بميرد؟ مسلم، ميمون شود و بميرد، بهتر است.

جوانهاى عزيز! اين جمله در صحيفۀ سجاديه را فراموش نكنيد. امام

سجاد (ع) در يكى از دعاها(1)مى گويد:

فَاِذا كانَ عُمري مَرْتَعاً لِلشِّيطانِ فَاقْبِضْني اِلَيْكَ اي خدا! اگر عمر من چراگاه شيطان شود، هر چه زودتر بميرم، بهتر است. چقدر عالى مى گويد امام سجاد (ع). راستى اگر بنا شود كه دخترها و پسرهاى مسلمان، نيروى تبليغاتى آمريكا و حزب صهيونى شوند، هر چه زودتر انسان بميرد، بهتر است. خلاصۀ حرف اين است كه زندگى تجملى و مصرف گرايى تلخ است. مصرف گرايى، گناهان فراوانى در بر دارد و اجتماع را نابود مى كند اين راجع به جملۀ اول از حضرت زهرا (س) است.

جملۀ دوم از حضرت زهرا (س)، اينكه زهراى مرضيه تصميم گرفت كه خانۀ شوهر برود. لذا پيغمبراكرم (ص) به زهرا فرمود: مواظب باشيد گناه در عروسى نشود. اگر گناه در عروسى رخ دهد، اين عروسى بى بركت است و به غير بدبختى چيزى ندارد. مواظب باشيد نامحرم زهراى مرا نبيند. لذا در جمع زنها در حالى كه خانۀ اميرالمؤمنين (ع) تا خانه پيغبر اكرم چند قدمى بيشتر فاصله نداشت، در همان فاصلۀ كوتاه و در وسط راه زنى آمد و گفت: زهراجان! برهنه ام. مرا بپوشان.

زهرا مرضيه، همانطور كه دور او را گرفته بودند، در زير چادر پيراهن خود را در آوردند و به او بخشيدند و آن روز، پيراهن كهنه را پوشيدند. فرداى آن روز، پيغمبراكرم (ص) آمدند به ديدن زهرا (س) وقتى كه دفعه اول پدر عروس بخواهد برود منزل عروس، بايد هديه اى ببرد. پيامبر (ص) هديه اى آورده بودند. نشستند و ديدند دخترشان پيراهن عروسى در بر ندارد. گفت: زهرا جان! پيراهنت كو؟! زهرا (س) جواب داد: دادم به فقير. پيغمبر (ص) فرمود: پيراهن كهنه ات را چرا ندادى ؟! گفت: قرآن مى گويد:


1) - دعاي بيستم صحيفة سجاديه.

لَنْ تَنٰالُوا اَلْبِرَّ حَتّٰى تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ (1)آنچه را دوست داريد، بايد بدهيد. اگر پيراهن كهنه را به فقير مى دادم، انفاق نبود. پيامبر فرمودند: پدرت فدايت شود! بعد دست زهرا را گذاشتند در دست اميرالمؤمنين و گفتند: اين امانت را كه امانتى شايسته است، به تو مى سپارم. بعد به زهرا گفتند: على براى تو خوب شوهرى است. اگر او نبود، كفوى براى تو نبود و اگر تو نبودى، كفوى براى او نبود. بعد گفتند كه هديه من اين است كه كارهاى خانه را قسمت مى كنم: كارهاى داخل خانه براى زهرا كه نامحرم زهرا را نبيند و كارهاى خارج از خانه، مال اميرالمؤمنين يك جمله زهرا (س) دارد كه سنى و شيعه هر دو اين جمله را مى نويسند، زهرا فرمود:

فَلا يَعْلَمُ ما داخَلَني مِنَ السُّرورِ اِلَّا اللهُ بِاِكْفائي رَسُولُ اللهِ تَحَمُّلَ رِقابِ الرِّجالِ (2)خدا مى داند كه چقدر خوشحال شدم از اين هديه! از اينكه پيامبر (ص) مسئوليت كارهاى مردان وخارج خانه را از عهدۀ من برداشت.

اينجا يك استفاده اى بكنيم. و اينكه عمل زهرا (س) بايد سرمشق ما در انفاق و رسيدگى به فقرا و آبرودارها و مخصوصاً همسايه ها و خويشان باشد. او پيراهن عروسى خود را مى دهد؛ چيزى كه گفتنش ساده است، شنيدنش هم ساده است، اما عملش بسيار مشكل است. چه كسى مى تواند از اين كارها بكند؟ چه كسى مى تواند اين ساده زيستى و اين انفاق را داشته باشد؟ چه كسى آن قدر خوشحال از آن گونه هديه اى كه پدرش به او داده است مى شود؟ معلوم است كه نمى توانيم مثل آنها باشيم. ولى بايد بگويم كه سرمشق مى خواهم بدهم. معمولاً به كلاس اولى ها كه سرمشق مى دهند، خيلى بد مى نويسند؛ اما يك شباهتى به سرمشق دارد:


1) - آل عمران / 92.

2) - بحارالانوار 81/43.

لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (1)قرآن نظير اين آيه را تكرار مى كند. بايد دانست كه پيغمبر سرمشق انسانهاست. اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه مى گويد: نمى توانى مثل من باشى، اما من به تو سرمشق مى دهم:

وَ لكِنْ اَعينُوني بِوَرَعٍ وَ اجْتِهادٍ وَعِفَّةٍ وَ سَدادٍ

قضيۀ انفاق در اسلام خيلى مهم است. متأسفانه هيچ كس را نمى توانيم پيدا كنيم كه حق قرآن را ادا كند. در اول سورۀ بقره به عنوان علامت مؤمن مى گويد:

هُدىً لِلْمُتَّقِينَ ، اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ (2)قرآن هدايت است براى متقى. بعد مى فرمايد: متقى كسى است كه چيزهايى كه براى مردم غيب است، براى او شهود مى باشد؛ يعنى خود را در محضر خدا مى بيند و يقين به قبر و قيامت دارد. علامت ديگر، اينكه وقتى در حال نماز خواندن است، از آنچه به او داديم، انفاق مى كند. يعنى اگر علم دارد. خودگرا نيست. اگر آبرو دارد، آبرو را فقط براى خودش نمى خواهد؛ بلكه براى ديگران هم مى خواهد. شايد بيش از صد روايت از ائمۀ طاهرين عليهم السلام به اين مضمون وارد شده كه:

يُحِبُّ لِغَيْرِهِ ما يُحِبُّ لِنَفْسِهِ ، وَ يَكْرَهُ لِغَيْرِهِ ما يَكْرَهُ لِنَفْسِهِ شيعه كسى است كه دختر مردم دختر خودش و پسر مردم هم پسر خودش باشد و هر چه را براى خود دوست دارد براى ديگران هم بخواهد و چيزى را كه براى خود نمى پسندد براى ديگران هم نپسندد. قرآن اين را از ما مى خواهد و ما عمل نمى كنيم. يك مثال ديگر، موضوع پرداخت خمس و


1) - احزاب / 21.

2) - بقره / 2 و 3.

زكات است. ما يك درصد از خمس و زكاتى را كه به ما تعلق مى گيرد هم نمى دهيم؛ يعنى الآن در جامعۀ اسلامى و اين نظام مقدس، يك درصد مسلمانان هم خمس نمى دهند. اگر مردم خمس و زكاتشان را مى دادند، همه زندگى مرفهى داشتند و يك نفر فقير در عالم پيدا نمى شد. در عالم اسلام، يك درصد هم خمس نمى دهند و معلوم است كسى كه خمس نمى دهد، نمى شود به او بگوييم كه ايثار و گذشت و فداكارى داشته باش و پيراهن نو خودت را بده و كهنه بپوش و برو خانه شوهر. او مى خندد؛ زيرا نمى تواند اصلاً اين موضوع را درك كند، در حالى كه اين آيه شريفه را در قرآن مى بيند و مى خواند:

وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (1)اين آيه مى گويد: كسانى كه پول دارند، يا طلا و نقره دارند زير خاك، آنهايى كه مى توانند خانواده اى را اداره كنند و نمى كنند و پولها را جمع مى كنند، در حالى كه احتياج ندارند. آنها را بشارت بده به جهنم بعد مى فرمايد:

يَوْمَ يُحْمىٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ (2)روز قيامت همين پولها را داغ مى كنند و به پيشانى و پشت سينۀ انسان مى گذارند و مى گويند: اينها كه جمع كردى و به فقرا ندادى و خمس و زكات آن را نپرداختى، براى تو آتش شد.

استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبايى مى فرمودند: اگر اجتماع محتاج به ثروت كسى باشد، اما اين سرمايه دار پولهايش را جمع كند، مشمول عذاب است. قرآن مى خواهد كه ما خودگرا نبوده و ديگرگرا باشيم. خيال نكنيد اين حرفها همه مال اغنياست؛ قرآن مى گويد به اندازۀ توان خودت بايد انفاق كنى:


1) - توبه / 34.

2) - توبه / 35.

لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ (1)يعنى آن كه مى تواند به اندازۀ توانگريش؛ كسى هم كه نمى تواند، بايد به اندازۀ وسعش انفاق كند. اگر غذاى افطاردارى و مى توانى يك مقدارش را بدهى به كسى كه غذا ندارد، بايد بدهى.

وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيهِ رِزْقُهْ ، يعنى فقير و بينوا هم بايد انفاق كند. وظيفۀ ما سنگين است. اما ما عدم انجام وظيفۀ خودمان را سعى داريم توجيه كنيم. براى اينكه وجدان كم نور خودمان را خاموش كنيم، با بى اعتنايى، با فراموشى، با از اين گوش وارد كردن و از گوش ديگر بيرون كردن، تمامش مى كنيم.


1) - طلاق / 7.

تمسك به ولايت

تجمل گرايى و مصرف گرايى با زندگى زهراى مرضيه سازگار نيست. قبلاً گفتم كه نمى خواهيم مثل معصومان خودمان باشيم؛ اما آنها بايد الگو باشند. ساده زيستى در هر زمان و به تناسب آن زمان را بايد رعايت كنيم. درباره ساده زيستى يك مقدار صحبت كردم. سخن بعد، دربارۀ قانون مواسات بود. قانونى كه از نظر قرآن و روايات بسيار مهم است و متأسفانه همۀ ما غفلت از اين قانون داريم.

قانون دو قسم است. يكى قانون مساوات و ديگر قانون مواسات.

قانون مساوات اين است كه احكام اسلام براى همه است. از شخص پيغمبراكرم (ص) تا آن بى سواد بى فرهنگ يكى است؛ يعنى نماز براى همه واجب است؛ پيغمبر باشد يا امت پيغمبر، زكات، خمس، حج، جهاد، تمام واجبات و تمام محرمات و به طور كلى قوانين الهى براى همه است و در مقابل قانون همه مساوى هستند. به اين مى گويند: قانون مساوات؛ يعنى مساوى بودن همه از نظر قانون.

قانون مساوات، يعنى قانون برادرى. در حالى كه مردم به قول قرآن شريف از نظر درآمد، با هم تفاوت دارند و از نظر استعداد و امكانات همه مردم يكسان نيستند و خيلى با هم تفاوت دارند. به قول پيغمبراكرم (ص) كه مى فرمايد:

اَلْناسُ مَعادِنُ كَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ هر كسى استعدادى و ذوقى و شوقى دارد. خواه ناخواه از نظر درآمد، امكانات مالى و موقعيت اجتماعى، با هم تفاوت پيدا مى كنند. كسى لياقت دارد و رهبر مى شود. كسى لياقت دارد كه رهبرى يك اداره را داشته باشد. كسى هم به اندازۀ اينكه بتواند جاروكشى كند، استعداد دارد. به هر كسى به اندازۀ استعدادش بايد پست بدهند. از همين جهت هم در اسلام و در جمهورى اسلامى، كسى كه لياقت پستى را ندارد، اگر آن پست را قبول كند، برايش حرام است وقتى مى تواند آن پست را قبول كند كه در او لياقت ادارۀ آن پست وجود داشته باشد. بنابراين مردم از نظر رياست، شهرت، امكانات مالى، و قلم با هم متفاوتند. وقتى استعدادها با هم متفاوت شد، اسلام قانون وضع كرده و مى گويد تفاوت را مى پذيرم؛ اما بايد خودگرايى در اسلام نباشد. آن كه شهرت دارد، به اندازۀ شهرتش وظيفه اى سنگين دارد. آن كسى كه تمكن مالى دارد، به اندازۀ مالش مسئوليت سنگينى در اداره كردن فقرا و ضعفا و بيچاره ها دارد. حتى آن كه قلم دارد و علم دارد و مى تواند با قلمش و با قدمش كار كند، بايد خودگرا نباشد. بايد به اندازۀ امكانش به خلق خدا خدمت كند. به اين مى گويند قانون

مواسات. قانون مواسات از مهمترين واجبات است و خيلى ثواب دارد. اما اگر كسى مسئوليتش را ايفا نكند، گناه بزرگى كرده است. ما متأسفانه از اين ثوابها، و گناهها يا غفلت داريم و يا نمى دانيم. مرحوم كلينى (رحمة الله عليه) بيش از صد روايت در جلد دوم اصول كافى راجع به قانون

مواسات نقل مى كند. راجع به ثوابش، راوى مى گويد: من با امام صادق (ع) طواف مى كردم. كسى مرا صدا كرد و اعتنا نكردم. دفعۀ دوم، دفعۀ سوم هم تكرار شد. امام صادق (ع) برگشتند به من و با تندى فرمودند: تو را صدا مى كنند. چرا نمى روى ببينى چه كار دارند؟

من رفتم و ديدم كه حاجتى داشت و حاجتش را برآوردم و برگشتم تا طوافم را تمام كنم.

امام صادق (ع) فرمودند: مى دانى اگر حاجتى از مسلمانى برآورى، بهتر از ده طواف است!

نظير اين روايت زياد داريم. حتى در همين اصول كافى داريم كه اگر كسى دل مسلمانى را بدست بياورد و گره از كارش بگشايد، ثوابش بيش از يك حج مقبول است! چه كسى مى تواند حج مقبول به جاى بياورد!

گناه بى تفاوتى راجع به قانون مواسات زياد است. همين كلينى در كافى مى فرمايد: كسى را مى آورند در محشر كه روسياه است و چشمهايش از ترس به گودى فرورفته و غل و زنجير به گردن اوست و در پيشانى او نوشته شده:

آيِسٌ مِنْ روْحِ اللهِ ؛ بعد هم خدا او را رسوا مى كند واز ساحت مقدس ربوبى خطاب مى شود كه اين شخص خائن به خدا و به پيغمبراكرم (ص) است. چرا؟ بعد جوابش را خود خدا مى فرمايد: اين كسى بود كه مى توانست حاجت مردم را برآورد، اما چنين نكرد. مى توانست گره از كار مسلمانها بگشايد، اما نمى گشود. اين روايات سنگين هستند و اتفاقاً غالب آنها از نظر سند، صحيح السند مى باشند. غالب اين روايات ظاهرالدلاله است. اگر چيزى نداشتيم براى اثبات قانون مواسات جز اين سورۀ ماعون، بس بود كه بلرزيم و مواظب باشيم و به اندازه توان خودمان به ديگران كمك كنيم. اين خودگرايى ها را كنار بگذاريم. خداوند مى فرمايد:

فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ ، اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ ، اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ ، وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ (1)واى به كسى كه در وقت نماز غافل از نماز است! مؤذن مى گويد: الله اكبر. اين خواب است يا مشغول غذا خوردن است. بعد مى فرمايد: واى به آدم متظاهر و رياكار! در آخر كار مى فرمايد: واى به آن كسى كه مى تواند حاجت مردم را برآورد اما چنين نكند! بايد اين آيه سرمشق زندگيمان باشد. زهرا سرمشق ما باشد، زهراى مرضيه كه آن بخشش را به فقير كرد در وقتى كه هيچ نداشت و كارش در حد اعلاى ايثار و گذشت و فداكارى بود. قانون مواسات در خانه زهرا، هميشه پياده مى شد. فدك از نظر استفاده به ظاهر خيلى بالا بود، تمامش را به فقرا و ضعفا و براى تقويت اسلام خرج مى كرد.

ما از سنى و شيعه در تاريخ سخنى نداريم كه درآمد فدك را صرف رفاه بچه هايش كرده باشد. آن وقتى كه تمكن نداشت، سورۀ هَلْ اَتى درباره اش نازل شد. آن موقع، وضع زهرا بد بود. وضع اميرالمؤمنين، وضع پيغمبر و ديگر مسلمانها از نظر اقتصادى خيلى بد بود. همان وقت زهراى مرضيه روزه بود. روزۀ نذرى هم بود. چند گرده نان تهيه كرده بود براى خودش و شوهرش و بچه هايش. مهمان هم داشت و آن غذا براى پيغمبراكرم هم بود. موقع افطار فقيرى آمد كه زهرا تمام نان را به او دادند.

يك مقدار از جو آسيا شده به دست مباركش را آوردند و چند قرص نان تهيه كردند براى افطار بعد. اسيرى آمد. كه اين بار هم تمام نان را دادند؛ زهرا سهم خود را داد؛ بچه ها سهم خود را دادند؛ پيغمبر سهم خود را داد؛ اميرالمؤمنين همچنين كرد.

باز هم زهراى مرضيه دست به كار شدند. آدم روزه دار خسته است. كسى كه


1) - ماعون / 4-7.

جو آسياب كند و خودش هم نان بپزد و بخواهد خانه دارى و بچه دارى كند، خيلى مشكل است. پيغمبر آمدند خانۀ زهرا (س) و ديدند بچه در دامنش است و دارد شير مى خورد و يك دست مباركش را به سنگ آسياب دارد و از خستگى خوابش برده است. بيدارش كردند و فرمودند: بچش تلخى دنيا را براى شيرينى آخرت!

زهراى مرضيه براى دفعۀ سوم چند دانه نان تهيه كردند كه يك يتيم آمد و اين بار هم نان را به او دادند. آن شب اهل خانۀ زهرا (س)، همگى بى شام خوابيدند و به قول تاريخ نويس ها با آب افطار كردند.

فردا صبح ديگر نمى دانم چه شد كه سورۀ هل اتى آمد. سورۀ هل اتى گوشزد مى كند كه مى خواست بخورد اما نخورد؛ يعنى فقط قانون مواسات نبود، قانون ايثار بود. اگر زهرا آنچه را داشت هم براى خودش و هم براى فقير داد، قانون ايثار است. قرآن مى گويد: ايثار كرد، وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ آن طعام را كه دوست داشت خودش بخورد، داد. خودش و شوهرش و بچه هايش و پيغمبر چنين كردند:

وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً(1)اينها بندۀ خدا بودند. خدا دوست دارد كه بنده اش خوشحال شود. زهرا براى اينكه خدا خوشحال شود، اين كار را كرد. آن وقت هم كه فدك را داشت، هر چه مى آوردند، مى گفت ببريد پيش پدرم تا آنچه صلاح مى داند براى تقويت اسلام بردارد و هر چه را صلاح مى داند، براى فقرا، ضعفا و بيچاره ها بردارند. در آن هنگام، زهرا (س) يك چادر وصله دار مندرس داشت و فدك را


1) - دهر / 8 و 9.

هم داشت.

ما راه را گم كرديم. جمله اى را بعضى اوقات گفته ام كه جملۀ شيرينى است: ما راه را گم كرديم و خيال مى كنيم كه تشخص به اين است كه مثلاً لباس مترى بيست هزار تومنى بپوشيم. نه، اين بى تشخصى است. يك تاجر تهرانى با خانمش آمد قم و مرجع تقيدش (جاافتاده)، تو هم برو پيش خانم مرجع تقليد و يك سرى به ايشان بزن. هر دو آمدند. او رفت پيش آقاى صدر و اين آمد برود پيش خانم. در زد و زن آقاى صدر آمد و در را باز كرد. اين خيال كرد كلفت است، چون فكر مى كرد كه زن مرجع تقليد مثل خودش است و كلفت دارد. گفت: خانم كجاست ؟ زن آقاى صدر خجالت كشيد بگويد: خانم منم. گفت: تشريف ندارند. گفت: خداحافظ

بعد از نماز ظهر و عصر كه آقاى صدر آمدند، ددند خانم ناراحت است گفت چه شده است ؟ قضيه را گفت. مقصودم اينجاست: مرحوم آقاى صدر فرمودند: راست گفتى. تو خانم نيستى، براى اينكه ناراحتى از اينكه لباسهايت عالى نبود. مى دانى خانم كيست ؟ خانم آن است كه فدك داشت؛ اما چادرش چهار تا وصلۀ معمولى داشت. خانم كسى است كه به فكر فقرا و ضعفا و بيچاره هاست. من نمى گويم كه مثل زهرا (س) باش؛ اما اين راهى كه همه مان داريم مى رويم، غلط است. قرآن مى گويد:

لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ (1)كسى كه ثروت دارد، بايد قانون مواسات در زندگيش حكمفرما باشد. كسى كه ندارد، به اندازۀ وسعش مواسات كند. سه دست لباس دارد، يك دستش را بدهد. به همسايه اش يا به خواهرش يا به دختر خواهرش يا به فقرا. به هر


1) - طلاق / 7.

اندازه كه وسعش است، بدهد. بايد قانون مواسات در خانه اش حكمفرما باشد تا بتواند تابع خدا و پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) شود. اميرالمؤمنين زمانى وضعش خيلى بد بود؛ به اندازه اى كه بايد نخلستان ديگران را آباد كند و مزد كمى دريافت دارد. حتى كار به اينجا رسيد كه سنى و شيعه مى نويسند يك شبانه روز چيزى در خانه نبود.

در آن روزها، وضع مسلمانهاى صدر اسلام خيلى بد بود. اميرالمؤمنين (ع) آمدند يك مقدار پول قرض كردند تا غذا تهيه كنند. وقتى آمدند، ديدند مقداد سرگردان ايستاده است. پرسيد: چه شده است ؟ گفت: راستش اين است كه دو شبانه روزاست كه چيزى نخورده ام. گفت: حالا تو از من واجب تر شده اى كه اين پول را بگيرى و بروى غذايى تهيه كنى.

دوباره دست خالى آمدند خانه. از طرفى، خجالت هم مى كشد. مرد وقتى نتواند مخارج خانه را اداره كند، خجالت مى كشد. آيۀ شريفه آمد:

وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ (1)ببين چطورى خودش يك شبانه روز گرسنه بوده و رفته قرض كرده است. اما همين را هم مى دهد به ديگرى.

وقتى هم كه على درآمد داشت و دو ثلث جهان آن روز يعنى ايران، شام، مصر و حجاز به فرمان او بود، استاندارش كه عثمان بن حنيف بود، يك جلسۀ مهمانى رفت. در آن جلسه، يك استخوان با گوشت دستش گرفت و در ميان مردم خورد. اين كار به استاندار اميرالمؤمنين نمى خورد كه به مهمانى اشرافى برود و اين جورى غذا بخورد. اميرالمؤمنين جاسوس دراين طرف و آن طرف داشتند؛ مخصوصاً براى استاندارشان. اميرالمؤمنين يك نامه تندى براى او نوشتند كه در نهج البلاغه هست. نامۀ اميرالمؤمنين به عثمان بن حنيف


1) - حشر / 9.

خيلى تند است. در اين نامه سرزنش مى كند و مى فرمايد: شنيدم كه رفتى در جلسه اى كه فقرا نبودند. يك بى ادبى هم كردى و در ميان مردم استخوان را با گوشت گرفتى و گوشتش را خوردى. بعد نصيحتش كردند و فرمودند: من كه مولاى شما و ولى امر مسلمينم، مى توانم بهترين غذا را تهيه كنم. از مغز گندم، غذا تهيه كنم، از عسل مصفى و امثال اينها مى توانم غذا آماده كنم اما در زندگى اكتفا كردم به دو قرص نان در شبانه روز و دو دانه خرما. بعد مى فرمايد: شما نمى توانيد مثل من باشيد؛ اما به من كمك كنيد و تابع من باشيد و از من سرمشق بگيريد. مقصودم اين جمله است كه مى فرمايد:

هيهات اَنْ يَغْلِبَني هَوايَ اَاَقْنَعُ مِنْ نَفْسي بِاَنْ يُقالَ : هذا اَميرُالْمؤمينينَ وَ لا اُشارِكُهُم في مَكارِهِ الدَّهْرِ؟

يعنى كجا نفس اماره مى تواند من را گول بزند كه غذاى خوب بخورم ؟ لباس خوب بپوشم و به همين مقدار قناعت كنم كه به من بگويند آقا اميرالمؤمنين! اما شريك درد ضعفا، فقرا و بيچاره ها نباشم. من بايد شريك درد مردم باشم.

على بن جوزى سنى است و مى نويسند كه او مهمان اميرالمؤمنين شد در ماه رمضان و در آن وقتى كه دو ثلث جهان زيردست مبارك ايشان بود. خود او نقل كرده است كه: مقدارى نان و شير براى من آوردند. ناگهان ديدم كه غذاى مخصوصى براى اميرالمؤمنين آوردند كه داخل هميانى بود. هميان را طورى بسته بود كه مهر داشت. در هميان كه گشوده شد، ديدم كه مقدارى نان خشك داخل آن است. ظاهراً خودشان آن نان را تهيه مى كردند. همه چير را خودشان تهيه مى كردند، يعنى گندمش را خودشان تهيه كرده و پختش را خودشان انجام مى دادند و آن را خشك مى كردند و توى هميان مى ريختند. موقع افطار يك قدرى آب آوردند. اميرالمؤمنين مرتب آن را خيس مى كردند. شكستنش

هم مشكل بود و آن را مى خوردند.

على بن جوزى مى گويد: من اعتراض كردم به فضه خدمتگزار على (ع) كه اميرالمؤمنين پيرمرد شده است. چرا مواظب او نيستيد؟ گفت: چه بگويم. خود ايشان مواظب است كه نكند ما يك مقدار روغن زيتون بزنيم به اين نان تا قدرى نرم شود. همين شخص نقل مى كند كه ما رفتيم پيش معاويه و آنجا هم اتفاقاً مهمان او بوديم. سفره را چيدند. چه غذاهايى! غذاى مخصوص معاويه را هم آوردند. معاويه غذاى مخصوص را گذاشت پهلوى من و گفت: امشب از اين غذا بخور؛ چون ما هر شب مى خوريم. گفت: اين چيست ؟ بنا كرد به شمردن مواد آن غذا: مغز كلۀ گنجشك، مغز بادام، مغز پسته، مغز گندم و... هى گفت مغز، مغز، مغز... گريه راه گلويم را بست و گريه ام گرفت: گفت: چه شده است ؟! گفتم: نمى دانم تو اميرالمؤمنينى يا او. رفتم آنجا و غذاى او را ديدم. آمدم اينجا و مى بينم غذاى تو اين است. معاويه گفت: اسم كسى را آوردى كه مثل او نيامده و نخواهد آمد.

چرا قانون مواسات نداشته باشيم تا دشمن هم از ما تعريف كند؟ چرا تجمل گرا باشيم تا دامن بزنيم به آتشى كه آمريكا برايمان برافروخته است ؟ اين تهاجم فرهنگى كه همه اش فساد اخلاقى نيست. يك رشته اش فساد اخلاقى است. يكى از جلوه هاى تهاجم فرهنگى همين تجمل گرايى و خودگرايى است. چرا ما تابع آمريكا باشيم. نيرو و اسلحه براى آمريكا باشيم. ما بياييم به اندازۀ توان خودمان تابع علم باشيم. قانون مواسات را من عمل نمى كنم و شما هم عمل نمى كنى و سراغ نداريم يك كسى جدى به قانون مواسات عمل كند. اما لااقل به اندازۀ توان، خمس و زكات خود را بدهيد. ما روايات فراوان در اين باره داريم. صاحب وسايل در اول جلد ششم رواياتى نقل مى كند كه ائمه طاهرين مى فرمايند: اگر مردم حقوق واجبشان را بدهند، يك نفر فقير پيدا نمى شود؛ يك جوان بى زن پيدا نمى شود؛ يك دختر بى شوهر

پيدا نمى شود. امام صادق مى فرمايد: اگر خدا مى دانست كه چنانچه مردم خمس و زكات را بدهند، باز هم كسى فقير باقى مى ماند بيشتر قرار مى داد. ما بايد خمسمان را بدهيم؛ اما يك درصد مردم هم خمس نمى دهند. نماز مى خواند، خمس نمى دهد. اين چه نمازى است ؟

سوم چيزى كه خيلى به چشم مى خورد، عفت زهرا و غيرت اميرالمؤمنين است. غيرت اميرالمؤمنين به اندازه اى بالاست كه وقتى آمد كوفه، رفت بازار ببيند چه خبر است. هر روز مى رفت بازار و با تازيانه هم مى رفت و فرياد مى زد. مواظب باشيد كه گرانفروشى و احتكار و تقلب در معامله نباشد؛ و الا با اين تازيانه شما را آدم مى كنم. روز اول كه على (ع) به بازار رفت، ديد زن و مرد مخلوط با يكديگرند؛ هم زن در بازار است هم مرد. خيلى تعجب كرد و آمد نماز خواند و رفت منبر. صاحب وسايل در جلد چهاردهم روايت را نقل مى كند كه فرمود: آى مردم بى غيرت! آى مردم بى حيا! وضع شما به اينجا رسيده كه زنها و مردها مخلوط با هم شده اند و تو ساكت مانده اى!

پيغمبر (ص) به دخترش مى گويد: زهرا جان! از خانه بيرون نرو، كارهاى خانه مال تو و كارهاى خارج از خانه مال على باشد. خود زهرا (س) مى گويد: خدا مى داند من چقدر خوشحال شدم از اينكه كارها قسمت شد. ما نمى گوييم كه همۀ زنها مثل زهرا (س) باشند، كه نمى توانند چنين كنند. اما آيا بايد در جمهورى اسلامى چادر ضدارزش به حساب آيد و باز هم بگوييم كه متابعت از اهل بيت مى كنيم ؟ شبانه روز مى گوييم: زهراجان! حاجتم را بده! اى خانمى كه روزه دارى و از اول شب تا به صبح جلسه مى گيرى، آيا نمى دانى كه نامحرم هايى در آن جلسه هستند. تو ممكن است با آنها بگويى و بخندى. آنها تو را مى بينند؛ موى سرت را مى بينند. پدرشوهرت حالا محرم است؛ اما برادرشوهر به تو محرم است ؟ اين خويش و قومها و همسايه ها محرم هستند؟ آن

وقت بگو هر چه به اين زهرا گفتم حاجتم را بده، نداد.

خواستن دو قسم است: يكى خواست گفتارى كه بگويى: زهرا جان حاجت دارم!

يكى خواست عملى، كه خودت را هم وقف زهرا كنى. بايد ببينيم كه حجاب زهرا چگونه بوده و به همان اندازه ما حجاب داشته باشيم و اگر به همان ميزان نشد، حداقل همسو با زهرا (س) باشيم.

اگر يك درصد مثل اميرالمؤمنين هم غيرت داشته باشيم؛ كه او غيرت عصمتى دارد و ما غيرت شيعه گرى داشته باشيم، زهرا عفت عصمتى دارد و ما عفت شيعه گرى داشته باشيم، خوب است.

يك آدم اهل دلى در شهر قم به من گفت كه ديدم حضرت معصومه (ع) روز پنج شنبه داشت فرار مى كرد. يك زنبورهاى عجيبى هم به بدنش بود. گفتم: خانم جان! كجا فرار مى كنى ؟ گفت: از دست اين زوار خودم فرار مى كنم. گفتم: اينها چيست ؟ گفت: اينها زوار بى حجاب و بدحجاب من هستند. اگر با عمل خودمان زهرا را زجر دهيم و اذيت كنيم، هر چقدر بگوييم: زهرا! زهرا! فايده اى ندارد. زهرا در اين نه سال، پنج تا بچه پيدا كرد. خدا لعنت كنند كسانى كه محسن را سقط كردند. زهرا در طول نه سال، پنج بچه آورد. در نه سال پنج تا بچه؛ يعنى دو سال يكى. اين از بچه دارى فاطمه و آن هم از فقر او. خودش به خودش اجازه نمى داد كه در رفاه باشد يك زندگى با حداقل امكانات در خوراك و پوشاك و مسكن. كارهاى خانه مال خودش بود و همه روز از صبح تا شب و بعضى اوقات، نيمۀ شب كار مى كرد. سرانجام مثل پدرش، آن قدر روى پا ايستاد كه پاهايش ورم كرد. وقتى اسلام رونق گرفت با اجازۀ اميرالمؤمنين آمد پيش پيغمبراكرم كه خدمتكار بگيرد. پيغمبر ديدند كه از نظر عرفى صلاح نيست كه زهرا خدمتكار بگيرد. لذا قبل از اينكه زهرا حرفى بزنند،

پيغمبر فرمودند؛ زهرا جان! مى خواهى يك چيزى يادت بدهم كه از دنيا و آنچه در دنياست بهتر باشد؟ حضرت زهرا فهميد كه چه خبر است. او معصومه و عالمه است و فهميد و گفت: بله رسول خدا گفت: بعد از نماز، سى و چهار مرتبه الله اكبر و سى و سه مرتبه الحمدالله و سى و سه مرتبه سحبان الله مى گويى. زهرا (س) خوشحال شد؛ مثل اينكه دنيا و آنچه را در دنياست، به او دادند. از خدمت پدر مرخص شد و پيش اميرالمؤمنين آمد و گفت: پيش پدر رفتم و چيزى يادم داد كه بهتر از دنيا و هر چه در آن است مى باشد.

جوان عزيزم! خواب كه نمى تواند آدم را به جايى برساند. تنبلى كه نمى تواند آدم را به جايى برساند. دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر عزيزش كه: اى جوان من! «به جز از كشته ندروى» مقام محمود مى خواهى يعنى در اين دنيا مقامى پيدا كنى كه همه غبطه اش را بخورند، به اين مى گويند مقام محمود كه مقام بالايى در آخرت است و اهل محشر را متوجه خود مى سازد. قرآن مى گويد: نماز شب بخوان:

وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً (1)اى خانمى كه زهرا را دوست دارى! نماز شب بخوان. اين نماز شب يك ربع كه بيشتر طول نمى كشد. يازده ركعت نماز بخوان، مثل نماز صبح پنج تا دو ركعت كه با يك ركعت مى شود نماز نافله شب. چنين نمازهايى هم مال بزرگان، عباد و زهاد است. همين مقدار به اندازۀ يك ربع را يازده ركعت نماز بخوان بعدش هم نماز صبح بخوان و بعد هم بخواب. حال از نماز شب گذشتيم، آيا تو نبايد نماز اول وقت بخوانى ؟ آن جوانى كه نماز اول وقت نخوانده واى به او كه گرفتار است. قرآن مى گويد: واى بر تو!

فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ ، اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ (2)


1) - اسراء / 79.

2) - ماعون / 4 و 5.

واى به تو كه در وقت نماز، خوابى و در وقت نماز، ناهار مى خورى و در وقت نماز كار مى كنى! حالا يك وقتى است كه آدم مجبور مى شود نماز را ديرتر بخواند. اما بيشتر وقتها ممكن است كه نماز را اول وقت بخوانى. مى توانيم متابعت از زهرا كنيم، به اندازه اى كه به مادرمان كمك كنيم. اين دختر خانمها به بهانۀ درسشان اصلاً و ابداً كار نمى كنند. دختر خانم! به مادرت كمك كن. آقا پسر! به پدر و مادرت كمك كن؛ خانه دارى كن و بالاتر از اين، همسايه دارى كن؛ خويش و قوم دارى كن. اگر خواهرت كار دارد، برو آنجا كار كن. ما خيال كرديم تشخص آن است كه النگوهايش را نشان همسايه بدهد. امروز النگو خريده و بالاخره هر طور كه شده، بايد نشان همسايه بدهد؛ حتى بى ادبى او برسد به آنجا كه دستش را بالا بياورد كه همه دستبند او را ببينند. خيال مى كند اين تشخص است. يك مقدار فلز توى سينه اش است، يك مقدار در دستش است، فكر مى كند اينها تشخص است.

يك تاجر آمد خدمت مرحوم آقا شيخ، مؤسس حوزۀ علميۀ قم و يك عبا آورد براى آقا. نگاه كردند و ديدند اين عبا براى يك مرجع تقليد زياد است. ديدند كه عباى معمولى نيست. نمى خواستند هديه را رد كنند. گفتند: پول اين عبا، چند تا عباى معمولى مى شود؟ گفت: شانزده عبا. گفت: برو بازار قم و عبا را عوض كن. آن مرد رفت بازار قم و عبا را داد و شانزده عباى ارزان گرفت و آورد پيش مرحوم آقا شيخ. اول يكى را خودشان پوشيدند كه او خوشحال بشود و يكى را به اين آقا و به آن آقا و خلاصه به شانزده نفر پوشاندند. بعد رو كردند به آن تاجر و گفتند: حالا بهتر نشد؟

آيه: وَ أَنْكِحُوا اَلْأَيٰامىٰ مِنْكُمْ وَ اَلصّٰالِحِينَ مِنْ عِبٰادِكُمْ وَ إِمٰائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرٰاءَ يُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ (1)


1) - نور / 32.

مى گويد: اى جامعه اسلامى! بايد دختران و پسران را كمك كنيد كه ازدواج كنند. همين طور كه نماز مى خوانى و واجب است نماز بخوانى، همينطور كه روزه مى گيرى و واجب است روزه بگيرى، بايد در جامعۀ اسلامى، مشكل ازدواج در ميان نباشد. يك مقدار اين تالار بازى را بگذار كنار و يك مقدار جهيزيه احمقانه را بگذار كنار و يك مقدار آن تجمل گرايى ها را براى پسرت بگذار كنار، بدين ترتيب مى توانى بيست نفر را به جاى يك دخترت يا به جاى يك پسرت ازدواج بدهى. اين آيۀ اَنْكِحوا الْاَيامى براى كى آمده است ؟ اين را جامعۀ اسلامى بايد انجام بدهد. آيه، به طور خاص، مربوط به من و شما و عالم و جاهل و پير و جوان نيست، راجع به پولدار و بى پول نيست؛ بلكه همه بايد چنين باشيم. راستى اگر همه مثل كميتۀ امام عمل كنند، چقدر خوب است.

اگر همه مثل كميته امام عمل كنند، ديگر مشكل ازدواج پيدا نمى شود. هر كس به اندازه وسعش و به خوبى و سرافرازى و به حد متوسط درآمدى كه دارد، دخترها را شوهر مى دهد و پسرها را زن مى دهد. من هم به اندازه وسعم اين كار را بكنم؛ شما به اندازه وسعتان، چهار نفر ديگر به اندازۀ وسعشان و بدين ترتيب يك حربۀ بزرگ تبليغاتى از آمريكا مى گيريم. ضربۀ بزرگ آمريكا چيست ؟ وقتى كه جوان مجرد زن ندارد و چشمش مى افتد به فكل دختر و به اين چهرۀ زيباى او دلش مى لرزد، گناهش گردن كيست ؟ گردن خودش ؟ گردن پدر و مادرش ؟ گردن اجتماعش ؟ و بالاخره گردن همه و همه و از جمله گردن آن دختر خانم فكلى و آن خانم بدحجاب. روايت هم داريم اگر يك مرد مجرد، زنا كرد، گناهش مال جامعه است.

خودش هم بسيار مقصر و گناهكار است. قرآن شريف مى فرمايد: زنا كند و زنا بدهد به جهنمش مى برند و آنجا لجام در دهانش مى گذارند و با خوارى و سرافكندگى زياد بايد در جهنم باشد.

تسليم در برابر اهل بيت (ع)

بحث قبلى ما دربارۀ تمسك به ولايت بود گفتم تمسك به ولايت مراتبى دارد:

مرتبۀ اول، توسل به اهل بيت (ع) است.

مرتبۀ دوم، معرفت به اهل بيت (ع) است.

مرتبۀ سوم، متابعت از اهل بيت (ع) است.

بحث جديد ما دربارۀ مرتبۀ چهارم از تمسك به اهل بيت است و آن تسليم شدن در مقابل گفته هاى اهل بيت (ع) مى باشد. اين مرتبۀ چهارم، مرتبۀ مشكلى است كه انسان بتواند در مقابل گفته هاى اهل بيت تسليم صددرصد باشد و هيچ نگرانى در دل او نباشد. اين مرتبه نظير همان مرتبۀ چهارم از تمسك به قرآن بود كه بيان شد. استفاده كردن از هدايت خاص قرآن كار مشكلى بوده و كار هر كس نيست. در اينجا همچنين است. تسليم صددرصد در مقابل قرآن و در مقابل اهل بيت كارى است بسيار مشكل. قرآن مى فرمايد:

وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ

مِنْ أَمْرِهِمْ (1)اگر خدا و پيامبر چيزى بگويد، ديگر هيچ كس در مقابل گفتۀ خدا و پيغمبر حق انتخاب ندارد. در آيۀ ديگر يك مقدار بيشتر تهديد مى كند و مى فرمايد: اصلاً اگر كسى در مقابل گفتۀ پيامبر صددرصد تسليم نباشد، مسلمان واقعى نيست و قرآن روى آن قسم هم مى خورد و مى فرمايد:

فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (2)به خدا قسم ايمان به خدا نياورده است آن كسى كه در مقابل گفتۀ پيغمبر و قرآن و اهل بيت تسليم نباشد. بعد قرآن مى فرمايد: تسليم از نظر دل حرفى است و تسليم از نظر زبان حرفى ديگر؛ و تسليم زبانى كفايت نمى كند؛ تسليم سكوتى كفايت نمى كند؛ تسليم دل مهم است:

ثُمَّ لا يَجِدُوا في اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قًضَيْتَ

بايد يك ذره نگرانى در مقابل گفتۀ خدا نباشد. يك ذره كدورت در مقابل گفتۀ پيغمبر و اهل بيت نباشد؛ به عبارت ديگر يك ذره احساس سنگينى از تكليف نباشد. پيدا شدن اين حالت خيلى مشكل است. قرآن راجع به نماز مى فرمايد: نماز سنگين است براى همه، جز افرادى كه خاضع و خاشع باشند:

وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ (3)از نماز، در سير و سلوك و در كارهاى آخرتتان كمك بگيريد. براى اينكه شيطانى انسى و جنى را بتوانيد زمين بزنيد، از نماز كمك بگيريد و بالاخره در گرفتاريها از نماز كمك بگيريد. بعد مى فرمايد: اين نماز با اين همه استفاده اش براى همه سنگين است؛ مگر براى افرادى كه در برابر حق تعالى خاضع و


1) - احزاب / 36.

2) - نساء / 65.

3) - بقره / 45.

خاشع باشند.

اين در مورد نماز. حالا مثلاً خمس را در نظر بگيريم: كيست كه خمس بدهد و صددرصد هم خوشحال باشد؛ به اندازه اى خوشحال باشد مثل اينكه پولى درآورده است.

يك گوسفند را در خانۀ پيغمبر كشتند و گوشت آن را دادند به فقرا و گردنش ماند. وقتى كه پيغمبر آمدند، به ايشان گفتند كه گوسفند را كشتيم و گوشتش را داديم به فقرا و گردنش ماند، پيغمبر فرمودند: اشتباه مى كنيد؛ نگوييد گردنش ماند، بگوييد هر چه داديم، ماند:

مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ بٰاقٍ (1)آنچه پيش ما مى ماند، از بين مى رود و آنچه پيش خداست، باقى مى ماند. كسى كه با اين ايده خمس بدهد، كجاست ؟ تسليم در مقابل حق خيلى مشكل است. تسليم در مقابل اهل بيت خيلى مشكل است؛ اما يك چيزى است كه اگر خداى نكرده مخصوصاً در جوانها و روشنفكرها شيطان بتواند از اين راه وارد شود، گمراهى عجيبى براى جوان پيدا مى شود، و آن اين است كه در مقابل دستور خدا بپرسد: چرا؟! تَعبُّديات جواب ندارد. مسلم است كه نماز صبح بايد حمد و سوره اش بلند خوانده شود. چرا؟ خوب ما نمى دانيم. چه كسى مى داند؟ خدا و آن كسانى كه عملشان از علم خدا سرچشمه مى گيرد؛ مثل اهل بيت، و الا يك فقيه بداند كه چرا «سبحان الله و الحمدالله» را بايد آهسته خواند و حمد و سوره را بايد در نماز عشاء بلند خواند، او هم نمى داند و احدى نمى داند. بنا هم نيست در تعبديات دانسته شود. اين مطلب را به جوانها بگويم كه اختلافى هست ميان سنى و شيعه مخصوصاً اشعرى ها كه، احكام را

تابع مصالح و مفاسد نمى دانند و مى گويند خدا مى تواند بدون در نظر


1) - نحل / 96.

گرفتن مصلحت بگويد نماز بخوان و غيبت نكن. اما شيعه مى گويد: نه، اين غلط است و تمام احكام تابع مصالح و مفاسد نفس الامرى است. اگر واجب است، مصلحت ملزمه دارد. اگر مستحب است، مصلحت غيرملزمه دارد. اگر حرام است، مفسدۀ ملزمه دارد. اگر مكروه است، مفسدۀ غيرملزمه دارد. اهل دلى در اين باره جمله اى خيلى شيرين مى گويد: احكام تابع مصالح و مفاسد نفس الامرى است. اما مهمتر از اين، احكام تابع اين است كه عبد بسازد و مصلحت در اوامر و نواهى، در مستحبات و مكروهات اين است كه عبد بسازد كه صددرصد تسليم در مقابل حق باشد. همۀ عبادات براى اين است. اين آيۀ شريفه را كه در قرآن است:

وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ (1)همينطور معنا كرده است. او مى گفت كه معناى آيه اين است كه گناه نكند، و نماز و روزه زكات و خمس مقدمه است. اينها همه مقدمه است. معنايش اين است كه خودسازى كند و مهّذب شود تا بتواند درخت رذالت را از دل بركند و درخت فضيلت به جاى آن غرس كند. اينها مقدمه است براى رسيدن به مقام عبوديت يعنى ما خلق نكرديم جن و انس را مگر اينكه انسان به مقام عبوديت برسد. اين مقام عبوديت از مقام رسالت هم بالاتر است. لذا در تشهد، عبد را مقدم مى كنيم بر رسالت و شهادت مى دهيم كه پيامبر عبده و رسوله است. همۀ اينها براى آن است كه به مقام عبوديت برسيم. لذا اين آقا يك جملۀ شيرينى دارد و مى فرمايد كه هر كارى تعبدش بيشتر باشد، فضيلتش بيشتر است. مثلاً حج چون تعبدش بيشتر است فضيلتش هم بيشتر است. در طواف خانۀ خدا چرا هفت دور بگردد؟ نمى دانيم. سعى بين صفا و مروه، رمى جمره، ذبح گوسفند، سر تراشيدن و بالاخره اين اعمال حج


1) - ذارات/ 56.

كه معمولاً انسان نمى تواند چيزى از آن بفهمد، تعبد در آنها بيشتر است. البته يك اسرار حج نوشته شده است. اسرار نماز هم نوشته شده است. اسرار عبادات هم نوشته شده است. اما همه اش احتمال است. احتمال دارد چنين باشد.

اگر بچۀ شما مريض باشد و مرضش خطرناك باشد، دنبال اين هستيد كه يك دكتر حاذق پيدا كنيد. اين طرف و آن طرف بگرديد و يك دكتر متخصص پيدا كنيد. وقتى آن دكتر متدين و حاذق و متخصص پيدا شد، بچه ات را صددرصد تسليم اين دكتر مى كنى. مى گويد اين دوا را به بچه بده، با كمال طمأنينه و دقت دارو را به بچه ات مى دهى. شش ساعت يك مرتبه نصف قرص. اين آمپول يك

روز در ميان. به دكتر نمى گويى چرا؟ تا مى خواهى بگويى چرا؟ عقلت مى گويد كه اين دكتر متخصص و حاذق و متدين است و هر چه بگويد به جاست. اگر دكتر بگويد: اين بچه احتياج به عمل دارد. خانه را مى فروشى و صرف مداواى بچه مى كنى و در مقابل گفتۀ دكتر تسليم مى شوى.

اگر قرآن و پيغمبر و اهل بيت و خدا، دكتر متدين و حاذق و متخصص در دين باشند، ديگر در مقابلشان چرا گفتن، غلط است. و اگر جوان دنبال چرا گفتن باشد و مثلاً بگويد كه اين روايت را قبول ندارم قرآن كجا چنين گفته است ؟ معناى اين عبادت، ممكن است چيز ديگرى باشد، اين شبهات از شيطان است. شيطان از راه دو راه مى تواند مردم را گمراه كند: يكى از راه شهوت. اينكه شما مى ديديد در بعضى از شهرها در زمان طاغوت، اين بهايى گرى رونقى داشت و الآن در بعضى از ممالك رونق دارد، از زن استفاده مى كند. از ناموس و از بى غيرتى و بى عفتى استفاده مى كند.

يك راه هم اين است كه از طريق چرا چراكردن، اسلام را نفى كند اين چرا را ابتدا در ذهن جوان مى كارد و مرتب آبيارى مى كند تا درخت شود و ميوه اش

سؤال انگيز شود. در مقابل هر چرايى، جوان ناگهان به طور ناخودآگاه مى بيند كه گمراه شده است.

جوان عزيزم! تقاضا دارم اگر شبهه اى برايت پيش آمد، فوراً بپرسى؛ اما نه از هر كس؛ بلكه از متخصص. حرف ديگر اينكه «چرا» راجع به تعبديات نداشته باش. برو راجع به خدا چرا داشته باش و او را اثبات كن. برو راجع به پيغمبراكرم و قرآن و ائمۀ طاهرين چرا داشته باش و با دليل آنها را اثبات كن. وقتى آنها اثبات شدند، ديگر چراها تمام مى شود. با اهميت به مستحبات و مخصوصاً نمازشب و قرآن و دعا و خدمت به خلق خدا، آنچه خدا دوست دارد در عقلت رسوخ مى كند و در دل آن را باور مى كنى. وقتى باور كردى، ديگر اصلاً ريشۀ چراها و ريشۀ شبهه ها از دل تو به طور كلى زايل مى شود.

مهمتر از اينها، تسليم در مقابل حق و اهل بيت و قرآن است. يك خراسانى آمد خدمت امام صادق (ع) و اصرار مى كرد كه آقا شما شيعه زياد داريد؛ پس در خراسان قيام كنيد. امام صادق (ع) مى دانستند كه نبايد قيام كنند، اما ديدند اين فرد خيلى داغ است؛ از آنهايى است كه نمى شود با حرف او را ساكت كرد. لذا دستور دادند كه تنور را آتش كنند. غلامشان تنور را آتش كرد. وقتى هيزمها شعله ور شد، امام صادق فرمودند: بلند شو برو توى اين تنور. مرد خراسانى رنگش تغيير كرد و بنا كرد گريه كردن يابن رسول الله! من چيزى نگفتم. فقط گفتم قيام كن. مى خواهى بكن؛ مى خواهى نكن. اينكه آدم سوزاندن ندارد. زن و بچه ام منتظرند.

در همين هنگام يك شيعه آمد؛ يعنى كسى كه مرتبۀ چهارم از تمسك به ولايت را داشت و تسليم در مقابل امام صادق بود. آمد و سلام كرد. جواب سلامش را شنيد. مى خواست بنشيند كه امام صادق فرمودند: برو توى تنور گفت: يابن رسول الله! با كفشهايم يا بدون كفش ؟ گفت فرقى نمى كند.

كفشهايش را در آورد و رفت توى تنور.

اين خراسانى شيعه بود؛ شيعۀ تند و داغ و انقلابى؛ اما به آن مرتبۀ تسليم نرسيده بود. گفت چرا امروز امام صادق آدم مى سوزاند؟! مرا نتوانست بسوزاند، اين را مى سوزاند. در همين وقت خود او مى گويد كه امام صادق شروع به سؤال و جواب از من كردند و از خراسان پرسيدند. ديدم مثل اينكه امام صادق تمام محله ها و كوچه هاى خراسان و تمام افراد را مى شناسند. اما دلشوره دارم كه آدم توى تنور چه شد؟ مدتى بعد، امام صادق فرمودند: برو سر تنور و ببين چه خبر است. آمدم و ديدم كه آن شيعه چهار زانو در تنور نشسته است و چه لذتى مى برد!

جوانها! تسليم در مقابل حق چه لذتى دارد! مثل حضرت ابراهيم در آتش كه چه لذتى براى او داشت:

يٰا نٰارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ (1)ابراهيم را در آتش حفظ كرد و آتش برايش گلستان شد. ولايت امام صادق شيعه اش را در آتش حفظ كرد و آتش برايش گلستان شد. حضرت فرمودند: بيا بيرون. او آمد و در مقابل امام صادق نشست. امام صادق رو كردند به مرد خراسانى و گفتند: از اين شيعه ها كه ديدى چند تا در خراسان دارم ؟ گفت: هيچ! مثل من هفتاد هزار، اما مثل اين هيچ.

راستى تسليم در مقابل اهل بيت خيلى خوب است و لذت هم دارد و انسان مى تواند به سر حد عصمت هم برسد و برسد به جايى كه نماز نه تنها سنگينى از نظر جسمى برايش ندارد بلكه از نظر دل بالاترين لذت برايش نماز و خمس و زكات است:

تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ


1) - انبياء / 69.

يُنْفِقُونَ ، فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (1)يعنى افرادى هستند كه نماز شب برايشان لذت است نه سنگينى. بيدارى در دل شب برايشان لذت است نه سنگينى. انفاق در راه خدا لذت است نه سنگينى. آنها پشت پا مى زنند به رختخواب و در مقابل خدا مى ايستند. قرآن مى گويد: گاهى صفت جمال و گاهى صفت جلال در دل آنها حكمفرما مى شود. جلوۀ حق در دل آنها چه لذتى دارد. از آنچه دارند انفاق مى كنند؛ اگر مال دارند انفاق مى كنند و خودگرا نيستند. اگر علم دارند انفاق مى كنند؛ اگر قدم و قلم و آبرو دارند خودگرا نبوده و ديگرگرا هستند. آنها انفاق مى كنند:

وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ بعد قرآن مى گويد كه هيچ كس نمى داند لذت اين چيست مگر كه به آن برسد: فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ . در دل شب و در آن تاريكى شب، روشنايى چشم چيست ؟ نور خداست. چيزى كه بايد تذكر بدهم به همه مخصوصاً كه نزديك شبهاى قدر هم هستيم، اين است كه دعا و راز و نياز با خدا داشته باشيد و در مقابل مقدرات الهى مواظب باشيد كه تسليم باشيد كه آن يك بحث ديگر است. اما بعضى اوقات اين طور است كه شما از اهل بيت چيزى مى خواهيد و آنها نمى دهند، بعد گله مى كنيد و اين گله كردن از اهل بيت در حد كفر است. از خدا چيزى مى خواهيد و جدى مى خواهيد و او نمى دهد يا خيال مى كنيد كه نمى دهد بعد گله مى كنيد از خدا و اين در حد كفر است. نزد اهل دل، اين كار كفر است. حالا ما متوجه نيستيم و خدا هم كارى با ما ندارد؛ يعنى معمولاً همه ما اين طور هستيم و خدا هم عيب ما را ان شاءالله نديده بگيرد. روز قيامت،


1) - سجده / 16 و 17.

ان شاءالله به ما بگويند كه همه به بهشت برويد، و الا اگر راستى شمشير عدالت خدا جلو بيايد، احدى نمى تواند به بهشت برود.

اگر كسانى هم بخواهند با عدالت، شفاعت كنند، نمى شود. امام حسين (ع) آن مقدارى كه گذشت و ايثار و فداكارى كرد، چندين ميليارد نفر را خدا به او مى بخشد و به اين مقدار واسطۀ فيض است و علم به آنچه خدا اراده كند، دارد. هر چه خوبان همه دارند، او تنها دارد. لذا هيچ كس نمى تواند با عدالت خدا به بهشت برود. همه بايد با فضل خدا بهشتى شوند. اگر خدا بخواهد نعمتش را از ما بگيرد، وا مصيبتا مى شود و شبانه روز كفر مى گوييم. لااقل بعضى اوقات كسى عصبانى مى شود و مى گويد:

الحمدالله ربّ العالمين يعنى خدايا! دسترسى به تو ندارم اگر دسترسى داشتم يك كتك حسابى به تو مى زدم! چرا اين چيزى را كه مى خواهم به من نمى دهى ؟! تعيين وظيفه كردن براى خدا چقدر مشكل است. لذا براى اينكه تعيين وظيفه براى خدا نكنيم، خدا گفته است دعا كن و من هم حتماً

استجابت مى كنم. گاهى صلاح نيست فوراً حاجت كسى را بدهد و تأخير مى اندازد. گاهى مال مى خواهى، اولاد صالح مى دهد. گاهى آن هم صلاح نيست، عاقبت به خيرى مى دهد. شرورى بناست در زندگى تو بيايد، آنها را دفع مى كند. از همه اينها كه بگذريم، در روز قيامت به اندازه اى به دعاكنندگان نعمت مى دهد كه آنها مى گويند: كاش يك حاجت در دنيا برآورده نشده بود! خدا حاجت را بر مى آورد، اما گاهى آنچه شما مى خواهيد صلاح نيست. يك مثال عوامانه بزنم تا آن قضيه را عرض كنم: بچه شما جدى سرماخورده و سينه پهلو كرده است. اين بچه خربزه را ديده و گريه و زارى مى كند. شما هم همين يك بچه را دارى و خيلى دلت مى خواهد هر چه مى خواهد به او بدهى. داخل يخچال خربزه هم هست. اگر به

او خربزه بدهى، ديوانه اى. هر چه گريه و التماس كند به او نمى دهى و مى گويى كه خربزه براى تو ضرر دارد. بعضى اوقات آگاهى خدا از حال و روز ما اين طور است. وقتى چنين باشد، او نمى دهد. نمى دانى كه او از هفتاد پدر مهربان هم مهربانتر است. وقتى پرده ها عقب رفت مى بينى خواست او چه عالى بوده است. اگر داده بود چه مى شد. اگر داده بود، چه مذلتى پيش مى آمد.

يك قضيه از امام زمان نقل مى كنم كه قضيۀ شيرينى است. طلبه اى بود در نجف به نام شيخ حسين. اين شيخ حسين تقريباً مسن شده و فقير مانده بود. علاوه بر اينكه فقير بود و به سختى زن و بچه اش را اداره مى كرد، با اين شرايط، مرض سل هم گرفت. مرض سل خيلى اذيتش مى كرد. آقاى پير عليل و فقير، يك روز آمد برود مدرسه كه چشمش افتاد به دختر همسايه اش و عاشق شد! خانم و آقا مواظب چشم خودت باش:

قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِكَ أَزْكىٰ لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِيرٌ بِمٰا يَصْنَعُونَ وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لاٰ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ (1)پيغمبر! به مردها بگو مواظب باشيد و نگاه به ناموس كسى نيندازيد. سرهاتان را پايين بيندازيد. اين نگاههاست كه منجر به گناه مى شود. خدا نكند اين خذلان براى كسى پيش بيايد. مقدس و غيرمقدس هم ندارد. پا منبرى و غير پا منبرى هم ندارد. به امام صادق (ع) گفتند: عشق چيست ؟ گفت: وقتى كه عشق خدا در دل نباشد، عشق ديگرى در دل مى آيد. معمولاً ما هم كه عشق خدا در دل نداريم پس بايد مواظب باشيم كه عشق ديگران نيايد.

اين شيخ حسين عاشق شد. چه كند؟ نه مى تواند به كسى بگويد و نه مى تواند صبر كند و دواى دردش هم فراموشى بود. شيخ حسين هم اشتباه كرده بود و بايد عشق را فراموش مى كرد و نكرد. مرتب فكر كرد و فكر كرد. هر


1) - نور / 30 و 31.

چه فكر كند بدتر مى شود؛ هر چه نگاه كند بدتر مى شود؛ هر چه تلفن كند بدتر مى شود؛ هر چه نامه بنويسيد بدتر مى شود. فقط و فقط دوايش فراموش كردن عشق است. عشق را بايد فراموش كند. البته اول مشكل است و كم كم اين مشكل آسان مى شود.

شيخ حسين ديد كه اين طورى نمى شود و پيش خودش گفت: بهترين راه توسل به اهل بيت است. لذا تصميم گرفت كه چهل شب چهارشنبه برود مسجد سهله. اين اثبات هم شده است. خدا قسمت كند برويد كربلا و از آنجا به كوفه، مسجد سهله، مسجدى است مثل مسجد جمكران و مربوط به امام زمان است و آقا را آنجا ديده اند. مثل همين مسجد جمكران كه مربوط به امام زمان است. و امام زمان يك نظر خاصى روى اين مسجد دارد. در آن مسجد خدمت امام زمان رسيدند. اين آقا چهل شب چهارشنبه رفت و خبرى نشد. شب آخر يعنى شب چهلم، هوا سرد بود و بيمارى سل اين مرد هم عود كرده بود و خون از سينه اش مى آمد. خيلى مشكل شده بود و حاجت عشقش هم برآورده نشده بود. لذا نتوانست در مسجد بنشيند از بس اخلاط و خون از سينه اش بيرون مى آمد، رفت روى سكوى مسجد نشست و منتظر ماند. ديگر كارد به استخوانش رسيده بود و هيچ چيز و هيچ كس در دلش نبود جز توسل به امام زمان ناگهان آقا آمد و او آقا را نشناخت.

در ابتدا، ناراحت شد و گفت كه اين مرد آمد كه مزاحم ما شود. آقا فرمودند: چه حاجتى دارى ؟ گفت: درد دارم. فرمودند: بگو. گفت: به تو نمى گويم. بعد يك قهوه ريخت و گذاشت مقابل امام زمان كه بخورد و بلند شود و پى كارش برود، براى اينكه آن اصل كارى بيايد. آقا امام زمان قهوه را خوردند و يك مقدار به او دادند و گفتند: بگير بخور. هر چند امام را نشناخت، اما ولايتى كه داشت تأثير كرد؛ مثل اينكه تصرف ولايى كرد. قهوه را برداشت و خورد. حضرت فرمودند: بيمارى سل تو كه خوب شد.

اما آن دختر هم در دلش انداختيم كه به تو برسد. اما فقرت، مصلحت تو در اين فقر است و چاره اى نيست، غير از اينكه بسازى و بسوزى تا از دنيا بروى!

ناگهان شيخ حسين نگاه كرد و ديد كه آقا نيست. يك قدرى آخ و واخ كرد و ديد كه سل خوب شد.

آنان كه خاك را به نظركيميا كنند *** آيابودكه گوشۀ چشمى به ما كنند

آفرين به شيخ حسين كه زود از خواب غفلت خودش بيدار شد. فردا آمدند دنبال آقا كه اين دختر خواب ديده است و بالاخره مى خواهيم او را به تو بدهيم. او گفت: من فقيرم و چيزى ندارم. من زن و بچه دارم، كسى گوش نداد و بالاخره دختر را به او دادند و مشكل عشق خوب شد. اما فقرش باقى بود تا مرد.

نظيرش زياد است. اگر كسى در مقابل خدا، پيغمبر و قرآن تسليم باشد، وضعش عالى مى شود. هر چه بخواهد، اگر مصلحت بدانند، به او مى دهند و آنجا كه مصلحت نيست بهترش را مى دهند.

پناهگاه نماز

بحث امروز ما دربارۀ نماز است كه از قرآن و روايات واز روش پيغمبر و ائمۀ طاهرين استفاده مى شود و به تجربه اثبات شده كه نماز يك پناهگاه است و انسان به واسطۀ نماز مى تواند مشكلات خود را رفع كند. انسان به واسطۀ دو ركعت نماز مى تواند كمر همت بندد و ارادۀ قوى پيدا كند. از قرآن و روايات استفاده مى كنيم كه نماز اراده را قوى مى كند، مخصوصاً جوانها كه بايد ارادۀ قوى داشته باشند بايد به نماز خيلى اهميت بدهند. نماز از نظر قرآن يك معلم اخلاق است و هر كس كه بخواهد در دنيا و آخرت سعادتمند شود، بايد زيرنظر يك معلم اخلاق باشد. قرآن مى گويد مهمترين معلم اخلاق براى انسان، نماز است. روايات و روش پيغمبر و ائمۀ طاهرين و تجربه هم مى گويد كه بهترين معلم اخلاق براى انسان، نماز است. نماز مى تواند در مشكلات به انسان كمك كند كه از راه راست منحرف نشود. قرآن مى گويد:

وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ (1)


1) - بقره / 45.

اين آيۀ شريفه تكرار شده است. هر كجا كه شما در قرآن تكرار ديديد، بدانيد كه دليل بر اهميت مطلب است و دوباره قرآن مى فرمايد:

وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ يعنى از نماز كمك بگيريد. در دنيا اگر حاجتى داريد، از نماز كمك بگيريد. برآورده شدن حاجات خودتان را مى خواهيد، از نماز كمك بگيريد. عاقبت به خيرى خودتان و

اولادتان را مى خواهيد، از نماز كمك بگيريد. اگر مى خواهيد خدا مال كافى و اولاد خوب به شما بدهد، از نماز كمك بگيريد. اگر مى خواهيد همسر خوب و شوهر خوب به شما عنايت كند، از نماز كمك بگيريد. روش ائمۀ طاهرين و پيامبر همين بوده است. اميرالمؤمنين (ع) مى گويد: هر وقت كه جنگ مغلوبه مى شد و اسلام در مخاطره مى افتاد، پيغمبر مى فرمود:

وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبرِ وَ الصّلوةِ اُمَّتي الصَّلوةَ الصَّلوةَ در همان وسط جنگ و در همان خط مقدم جبهه، پيغمبر پياده مى شدند اصحاب هم پياده مى شدند و دو ركعت نماز مى خواندند. آنها پناه به نماز مى بردند و بعد سوار مى شدند و مى جنگيدند و پيروز هم مى شدند. در روايتى داريم كه پيغمبراكرم (ص) آمدند به ديدن سلمان كه كمرش درد مى كرد و خيلى شديد ناله مى كرد، و فرمودند: سلمان! مثل اينكه درد به تو خيلى فشار آورده است ؟ همين طور كه نشسته يا خوابيده اى نماز بخوان.

سلمان گفت: يا رسول الله! مگر نماز براى كمر دردم خوب است ؟ حضرت فرمودند: مگر در قرآن نخوانده اى كه وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ ؟! دربارۀ اميرالمؤمنين (ع) داريم كه در شهادت زهرا تا غم هجوم به او مى آورد، دو ركعت نماز مى خواند. لذا قبل از غسل دادن، دو ركعت نماز خواند. قبل از اينكه زهرايش را بگذارد در قبر هم نماز خواند. وقتى كه زهرا را در قبر قرار داد و خاك روى قبر ريخت، غم به اميرالمؤمنين هجوم آورد و دو ركعت ديگر نماز خواند.

عمل على (ع) مى گويد كه جوان عزيزم! در وقتى كه گرفتارى و غم و غصه هجوم مى آورد، نماز بخوان. در مسجد، دو ركعت نماز بخوان يا در خانه وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان. روايتى داريم كه خيلى ارزنده است براى همه مخصوصاً و براى جوانها كه حديث قدسى هم هست. پروردگار فرمود:

مَنْ اَحْدَثَ وَ لَمْ يَتوَضَّأْ فَقَدْ جَفاني، وَ مَنْ تَوَضَّأْ وَ لَمْ يُصَلِّ رَكْعَتَيْنِ فَقَدْ جَفاني، وَ مَنْ صَلّي رَكْعَتَينِ وَ لَمْ يَدْعُني فَقَدْ جَفاني، وَ مَنْ اَحْدثَ و تَوَضَّأَ وَ صَلّي و دَعا وَ لَمْ اُجِبْهُ فَقَدْ جَفَوْتُهُ !(1)

اگر كسى محدث شد و وضو نگرفت، به من جفا كرده است. انسان بايد دائم الوضوء باشد. اگر وضو گرفت و نماز نخواند، به من جفا كرده است. وقتى وضو گرفت مستحب است كه دو ركعت نماز بخواند و اگر نماز بخواند و از من چيزى نخواست، باز به من جفا كرده است. و اگر محدث شد و وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و از من حاجتى خواست و من حاجتش را ندادم، من به او جفا كرده ام.

اين وعده خداست. هم از پيامبر روايات داريم و هم از ائمۀ طاهرين كه بعد از نماز يك دعا مستجاب مى شود. حتى روايت داريم كه اگر كسى نماز بخواند و دعا نكند، خطاب مى شود به ملائكه كه اين بنده مثل اينكه كارى با ما ندارد.

راجع به امام صادق (ع) در آن وقتى كه منصور دوانيقى او را خواست و غضبناك و مهيا بود براى كشتن امام، راوى مى گويد وقتى رسيديم در قصر منصور دوانيقى، امام به من گفت كه صبر كن تا دو ركعت نماز بخوانم. ايشان دو ركعت نماز خواندند و رفتند نزد منصور دوانيقى. منصور دوانيقى اول عصبانى بود. اما بعد به صورت يك آدم متملق درآمد و امام صادق را با احترام


1) - ارشادالقلوب 94/1.

به خانه برگرداند.

در مورد ساير ائمه هم داريم كه در بن بست ها و گرفتاريها دو ركعت نماز مى خواندند. راوى مى گويد خدمت امام صادق (ع) آمدم. امام صادق ديدند كه من خيلى غمناكم. علت را پرسيدند. گفتم: يك زنى در كوچه راه مى رفت كه ناگهان زمين خورد. در اين حال گفت:

لَعَنَ اللهُ ظالِميكَ يا فاطِمَةُ يعنى خدا لعنت كند كسانى را كه ظلم به تو كردند اى فاطمه! راوى گويد: زن تا اين را گفت، او را گرفتند و با كتك بردند. امام صادق نمى توانست كارى بكند؛ دستش بسته بود. راوى ادامه مى دهد كه امام صادق (ع) به من گفتند: بلند شو دو ركعت نماز بخوانيم. رفتيم در مسجد و دو ركعت نماز خوانديم. امام صادق از خدا خواستند كه اين زن نجات پيدا كند. طولى نكشيد كه خبر آوردند براى امام صادق كه زن را با احترام رهايش كردند.

قرآن به من مى گويد: وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ روايات به ما مي گويد: وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ روش پيامبر و ائمۀ طاهرين به ما مى گويد: وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ اگر مى خواهى گرفتاريها برطرف شود و زندگى شيرين و با نشاطى داشته باشى، بايد نماز بخوانى. البته نماز خوب بخوانى، از آن طرف هم قرآن مى گويد اگر نماز نخوانى يا نماز بد بخوانى، اول چيزى كه هست، گرفتارى در اين دنياست. قرآن مى گويد كه در زندگى، پول فراوان دارى، شهرت دارى، مكنت دارى، اما همين زندگى برايت سلول و زندان است. قرآن مى گويد:

مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً (1)هر كه نماز نخواند و اعراض از ياد خدا و نماز كند، زندگيش يك زندگى


1) - طه / 124.

سلولى و تنگ است. تجربه كرده و ديده ايد بعضى اوقات انسان خانه و لوازم زندگى خوب دارد؛ اما همان خانه و زندگى، برايش سلول و زندان است. زنى شوهر متمول و متمكنى

دارد، اما دلش مى خواهد شوهرش تا ساعت ده - يازده به خانه نيايد. چشم ندارد كه شوهر خود را ببيند. بعضى اوقات از نظر غذا، وضع اهل خانه عالى است، اما اين غذا را كه مى خورد، مثل زهرمار، تلخ است. قرآن مى گويد يكى از چيزهايى كه زندگى را براى انسان تلخ مى كند بى اعتنايى به نماز است. معلوم است كه اگر اول شام بخورى، بعد نماز بخوانى، اين شام شامى نيست كه با نشاط باشد. اول ناهار بخورى، بعد نماز بخوانى اين ناهار زهرمار مى شود. بالاخره آن خانه اى كه در آن نماز نباشد، يا نماز اول وقت نباشد، اين خانه تاريك تاريك است.

زهراى مرضيه از پيامبراكرم (ص) سؤال كردند: پدرم! اگر كسى بى اعتنا به نماز باشد يا نماز را سبك بشمارد چطور مى شود؟ پيامبراكرم (ص) فرمودند: خيلى بلا پيدا مى كند. هم در دنيا و هم دم مرگ و هم در قبر و هم در قيامت. روزى و عمر چنين آدمى بى بركت مى شود؛ مالش بى بركت مى شود؛ عملش بى بركت و خانه اش هم بى بركت مى شود. يعنى خانه اى بى روح و تاريك گردنش را مى گيرد. اصولاً مشكل او در اين است كه يك زندگى خوش از نظر ظاهر پيدا مى كند؛ ولى در اصل، زندگى او تاريك و بى نشاط است. قصر دارد، اما آن قصر، سلول؛ لوازم زندگى او مدل بالاست، اما به اندازه اى از خود بيخود شده كه خودش را هم نمى بيند، چه اينكه بخواهد قالى ابريشمى را با مبل فلان جورش ببيند. پيامبر دربارۀ چنين كسى فرمودند: عمرش بى بركت مى شود؛ مالش بى بركت مى شود؛ خانه اش بى بركت شده و دعايش مستجاب نمى شود. حتى دعاى ديگران در حقش مستجاب نشده و چهرۀ ملكوتى او گرفته مى شود. اين دنيايش است. واى به آن خانه اى كه نماز

نداشته باشد يا در آن خانه، نماز سبك شده باشد:

فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ ، اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ (1)اين پيام قرآن است واى به كسى كه در وقت نماز از نماز غافل است؛ يعنى در وقت نماز كاسبى مى كند. پيامبر (ص) فرمودند: زهرا جان! اين كاسبى بركت ندارد و هر چه پول جمع كند بركت نداشته و براى صاحبش مبارك نيست. اين آدم، يكدفعه و با دست خودش و با يك كبريت نفهمى، همۀ مالش را به باد مى دهد. واى به حال كسى كه بيايد خانه به جاى اينكه نماز اول وقت بخواند، كار ديگرى انجام داده و آخر كار نماز بخواند. قرآن مى گويد وى به اين آدم و معلوم است وقتى خدا بگويد واى بر تو! به كجا مى رسد. جوانها مواظب باشيد كه خدا نگويد واى بر تو. بدانيد كه براى اين نماز خيلى خون

جگر خورده شده است. از اميرالمؤمنين (ع) پرسيدند: حرف آخر پيغمبر چه بود وقتى كه از دنيا مى رفت و سر مباركش در دامن تو بود؟ على (ع) فرمود: پيامبر (ص) مرتب مى فرمود:

اُمَّتي الصَّلوةَ وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ

يعنى امت من! به دو چيز خيلى اهميت بدهيد: يكى نماز و يكى هم زيردست خودتان. يعنى اگر زن زيردست شماست؛ مادر و پدر اگر زيردست شماست؛ يا اينكه جوانتان اگر زيردست شماست؛ نانخور شما كه شايد دختر يا پسر جوانتان باشد، مواظب اينها خيلى باشيد. يك دفعه خداى نكرده يك زخم زبان به دختر جوان، منجر به چه نكبتها مى شود! پيغمبر حرف آخرش اين بود كه نماز و زيردست. از همسر امام صادق (ع) پرسيدند كه حرف آخر امام چه بود؟ او گريه كرد و گفت: امام در آن ساعت، همۀ خويشان را خواست. ما گفتيم كه چه وصيتى مى خواهد بكند. همه كه جمع شدند، يك جمله گفت


1) - ماعون / 4 و 5.

و از دنيا رفت. فرمودند:

لا تَنالُ شَفاعَتُنا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلوةِ

شفاعت ما اهل بيت نمى رسد به كسى كه نماز را سبك بشمارد. نه اينكه نماز نخواند. او كه نماز نخواند معلوم است كه كافر است.

پيغمبراكرم (ص) به زهرا گفتند: زهرا جان! عزرائيل دم مرگ به سختى جان چنين كسى را مى گيرد. در روايات مى خوانيم كه عزرائيل سعۀ وجودى دارد. سعۀ وجوديش تسلط بر لااقل اين كرۀ زمين است. نظير دست شما در مقابل صورت شما كه سعه وجودى داريد بر دستتان. عزرائيل اين جور تسلط دارد. روايت داريم در موقع نماز نگاه مى كند تا ببيند كه نمازخوانها چه كسانى هستند و آنهايى كه نماز اول وقت مى توانستند بخوانند ولى نخواندند چه كسانى هستند، دم مرگ خيلى سخت جان آنها را مى گيرد. مى دانى سخت جان گرفتن يعنى چه ؟ در روايت داريم بعضى اوقات مثل اينكه رگ را از بدن بيرون بكشند، اين قدر سخت است! رگهاى بدن را زنده زنده از بدن بيرون بكشند، اين قدر سخت جان او گرفته مى شود. بر عكس، اين عزرائيل مى داند كسى اگر مقيد به نماز است، بايد در وقت مرگ با لطف و مهربانى با او رفتار كند. روايت داريم اين آدم نظير كسى كه يك گل بو كند، مى ميرد.

علامۀ مجلسى به شاگردش مرحوم جزايرى گفت: عزرائيل گلى به من داد و من بو كردم. يك وقت ديدم روح من جداى از بدن من در قبر است. كسى كه نماز نخواند، كافر است:

مَنْ تَرَكَ الصَّلوة مُتَعمِّداً فَقَدْ كَفَر!

آن كسى كه نماز نمى خواند، وقت مرگ به او مى گويند:

مُتْ يَهُودِياً اَوْ نَصْرانِيّا! يعنى تو مسلمان نمى ميرى و نبايد در صف مسلمانها باشى. مى خواهى

برو در صف يهودى ها يا صف نصرانى ها يا صف مجوسى ها. عاقبت آدم تارك الصلوة چنين است. حالا كسى كه نماز مى خواند، اما بد مى خواند و نماز را سبك مى شمارد، پيغمبراكرم (ص) به دخترش فرمود كه او فشار قبر دارد و فشار قبر خيلى سخت است. مثال بعيدى مى زنم، آب هويج گرفتن در دستگاه آب ميوه گيرى را ديده ايد كه وقتى آب هويج مى گيرد چه تفاله هايى باقى مى ماند. آدم بى نماز هم زير منگنۀ الهى و در قبر اين طورى له مى شود. هم از نظر روحى و هم از نظر جسمى له مى شود. بعضى اوقات انسان را اين طور له مى كنند. اتفاقاً بدبختى اين است كه همين نماز هم دشمنش مى شود. در روايات داريم وقتى انسان بميرد، چيزى كه به فريادش مى رسد، نماز است.

نماز به فريادش مى رسد. اما اگر نمازش بد باشد، در قبر با صورت بدى مى آيد. وقتى به صورت بد آمد، گرفتار همين نماز شده و نماز او را سرزنش مى كند. در روايات مى خوانيم كه اگر كسى دو ركعت نماز بخواند، نماز با حضور قلب، بهشت برايش واجب مى شود و تمام گناهانش آمرزيده مى شود. اما مهمتر از اينها، نماز خوب و با حضور قلب، روشنايى عجيبى دارد و ملائكه آن را به عرش مى برند و درود مى فرستند بر اين نماز و صاحب نماز تا به عرش برسد. وقتى رسيد به عرش، خدا به او درود مى فرستد و همه ملائكه به او درود مى فرستند. قرآن مى گويد:

هُوَ اَلَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ (1)ملائكه همه به او درود مى فرستند. نمى دانم آيا من و شما در عمرمان دو ركعت نماز مقبول داريم يا نه ؟ يعنى دو ركعت نماز خداپسندانه و دو ركعت نمازى كه از اول تا آخر نماز هيچ چيز در آن جز خدا نباشد. امام صادق (ع) تأسف مى خوردند و مى گفتند: پنجاه سال، شصت سال عمر مى كنند اما دو


1) - احزاب / 43.

ركعت نماز مقبول ندارند. مى فرمود: چه بلايى بالاتر از اينكه انسان نتواند دو ركعت نماز به جا آورد و بگويد كه من اين نماز را خواندم براى خدا.

از اول كه گفتم الله اكبر تا وقتى گفتم: السَّلامُ عَلَيكُم وَ رَحْمَة الله وَ بَرَكاتُهُ در فكرم هيچ چيز نداشتم جز خدا. نماز بهشت را واجب مى كند. دو ركعت اين نماز يك حاجت را روا مى كند. اين نماز همه گناهان را مى امرزد و به آسمان و عرش مى رود. اين نماز او را دعا مى كند و مى گويد: خدا دنيا و آخرت تو را روشن كند، همين طور كه مرا پيش خدا و پيغمبر و ملائكه نورانى و سرافراز كردى. اما اگر

نماز طور ديگرى باشد، از اين نمازهايى كه خيلى ها مى خوانند؛ هنوز از ركوع بلند نشده است، مى رود به سجده و هنوز از سجده بلند نشده است، مى رود به سجدۀ دوم و خلاصه از همين نمازهايى كه خيلى ها مى خوانند و حضور قلب ندارند و همه چيز در نماز يادشان مى آيد جز اينكه در مقابل خدا هستند. روايت داريم كه اين نماز يك صورت ظلمانى دارد و ملكى آن را بالا مى برد اما وقتى مى رسد به آسمان اول بر مى گردد. اين نماز، نمازى نيست كه برود پيش خدا. در بعضى از روايات داريم آن ملك كه نماز را برده است، نماز را مى زند بر سر نمازگزار. وقتى خورد بر سرش، نماز مى گويد: خدا تو را تباه كند؛ همين طور كه مرا ضايع كردى. خدا بيچاره ات كند، همين طور كه مرا بيچاره كردى! نماز يك مكالمه است بين عبد و مولا. معاشقه است بين عاشق و معشوق؛ وقتى كه حمد و سوره مى خوانى، خدا دارد با زبان تو با خودت حرف مى زند. خدا دارد با تو صحبت مى كند؛ پس حواست كجاست ؟! شما پيش همسرت هم باشى، وقتى او با تو حرف مى زند، و اى خانم! شما اگر پيش شوهرت باشى، وقتى شوهرت دارد با شما حرف مى زند، اگر حواست به حرف شوهر نباشد، او مى گويد: كجايى ؟ شما هم به شوهرتان مى گوييد: من دارم با شما حرف مى زنم، چرا حواست به من نيست ؟! بچه با ما حرف مى زند، اگر ما حواسمان

نباشد، بچه گله مى كند و بدش مى آيد. وقتى كه مى گوييم: الله اكبر، تا وقتى مى گوييم: السَّلامُ عَلَيْكُم وَ رَحْمَةُ الله وَ بَركاتُهُ ، تنها چيزى كه در نظر نداريم، مكالمۀ با خداست.

نقل مى كنند كه يك عالم بزرگوارى حاجت مهمى داشت. اين روايت را خواند كه هر كسى دو ركعت نماز بخواند، هر حاجتى داشته باشد مستجاب مى شود. خيلى خوشحال شد و آمد به مسجد، گفت در را هم ببنديد. قبل از ظهر بود و هيچ كس در مسجد نبود. در را بستند و او ايستاد به نماز و خواست دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز هم بگويد كه خدايا اين گرفتارى كه دارم رفع كن. گفت: الله اكبر. بسم الله الرحمن الرحيم. يك وقت آن قوۀ خيال يا شيطان كه هر دو معمولاً دست به دست هم مى دهند پيش آمد. عالم در ذهنش گفت: چرا اين مسجد گلدسته ندارد؟ بعد گفت يك گلدسته برايش بايد درست كنيم و يا نيش چه كسى باشد و به فلان مريدمان مى گويم بيايد درست كند. آجرش را هم از كجا تهيه مى كنم.

به هر حال همين طور، گلدسته را ساخت و ساخت تا گفت: السَّلامُ عَلَيْكُم وَ رَحْمَةُ الله وَ بَرَكاتُهُ دستهايش را بالا كرد كه بگويد خدايا حاجتم را بده! عقلش و وجدانش به او نهيب زد و گفت آن روايت

كه مى گفت اگر كسى بعد از نماز حاجت بخواهد، مستجاب مى شود نگفت كه اگر كسى بعد از گلدسته ساختن حاجت بخواهد، نمازش مورد قبول است. گلدسته مى ساختى و نماز نمى خواندى ؟

بعضى اوقات آدم به اندازه اى بى حياست كه با فكر گناه مى كند، فكر كلاهبردارى هم مى كند؛ اين چه نمازى است! نماز مكالمه است و خدا دارد با ما حرف مى زند. حمد و سوره مى خوانى؛ يعنى خدا دارد با زبان تو با تو حرف مى زند. وقتى خدا با تو حرف مى زند، حواست كجاست ؟! بعد حمد و سوره چه ؟

از كلام نازل مى روى به كلام صاعد كه بالاتر از كلام صاعد كه بالاتر از كلام نازل است تو دارى با خدا حرف مى زنى: سبحان ربّى العظيم و بحمده. سبحان ربّى الاَعلى و بحمده. اگر مثلاً با همسرت حرف بزنى و حواست اين طرف و آن طرف باشد و ندانى چه مى گويى، اعتراض مى كند كه حواست كجاست ؟! تو با من حرف مى زنى و اين طرف و آن طرف را نگاه مى كنى ؟! او هم به اطراف خودت ؟! در اين صورت به تو مى گويند چقدر بى ادبى! برو گم شو و حرف نزن حالا در نماز اگر اين طرف و آن طرف برگردى و نگاه كنى، نماز باطل است و اين كار را نمى كنى؛ اما قلبت چه ؟! قلب تو گاهى اين طرف و گاهى آن طرف است.

ما بايد مكالمه را فراموش نكنيم؛ مكالمۀ خدا با ما و گاهى مكالمۀ ما با خدا. همين نماز است كه آدمى را مى رساند به جايى كه وقتى مى گويد: السلام عليك ايهاالنبى! پيامبراكرم (ص) مى گويد: و عليكم السلام.

و وقتى كه مى گويد: اسلام علينا و على عبادالله الصالحين! زهرا مى گويد: و عليكم السلام امام زمان مى گويد: و عليكم السلام. وقتى مى گويد: السلام عليكم و رحمة الله و بركاته! در و ديوار مى گويند: و عليكم السلام. نماز آدم را به خيلى جاها مى رساند. اگر گفتند دو ركعت نماز، بهشت را براى كسى واجب مى كند و تمام گناهان را مى آمرزد، و اگر گفتند دو ركعت نماز يك حاجت را بر مى آورد، و اگر گفتند دو ركعت نماز انسان را به خدا مى رساند، تعجب نكنيد. هيچ چيز براى معرفت خدا بهتر از نماز نيست. اما وضع ما رسيده به آنجا كه مشهد مى رويم، بين راه نماز نمى خوانيم. ما خيال مى كرديم زمان طاغوت اين طور است و زمان انقلاب جمهورى اسلامى مردم نمازخوان مى شوند.

گاهى از بعضى دانشگاه ها خبر مى آورند كه ظهر و عصر ده نفر در مسجدش نماز مى خوانند! اين دانشجو آيا مى تواند آينده روشن براى مملكت داشته باشد؟ آينده براى خودش تاريك است و براى

مملكت او هم تاريك است. برايمان

خبر آوردند كه بعضى سمينارها براى دين و براى جمهورى اسلامى مى گذاشتند، اما موقع نماز كه مى شد، دو - سه نفر بيشتر نبودند. بعضى وقتها اعتراض شد كه رئيس آن سمينار نرفته نماز اول وقت را به جماعت بخواند. آيا ننگ، بالاتر از اين نيست كه قم مقدس؛ يعنى جايى كه امام صادق (ع) مى گويد: آشيانۀ ما اهل بيت است، بازارش موقع نماز تعطيل نشود؟ اين كار را نمى كنيد و مى گوييد چرا گرفتارم ؟ چرا گرفتار نباشد كسى كه وقتى مؤذن مى گويد: الله اكبر! به مسجد نيايد. بيش از صدجا در قرآن راجع به نماز مطلب است و هيچ جا ندارد كه بگويد نماز بخوان؛ هر صد جا مى گويد: به پادار نماز را: اَقيمُوا الصَّلوة بايد مسجد پر باشد و خيابانها پر باشد. بايد مردم به فكر مسجد بزرگ باشند. آيا ننگ نيست كه موقع اذان صبح، مسجدالحرام و مسجدالنبى پر از سنى باشد، اما مساجد قم در اول اذان صبح بسته باشد؟ يا اگر باز باشد، با ده يا بيست نفر نماز برگزار گردد؟ اگر امام صادق (ع) ما را نفرين كند، جا دارد يا نه ؟

خانم و آقا! نگو كه گرفتارم، و از خدا و نماز و اهل بيت گله نكن. تو نماز بخوان تا گرفتارى رفع شود. اما نماز بخوان آن طورى كه قرآن مى خواهد در ميان اجتماع سنى مسجدها پر است. براى آنها مسجدالحرام و مسجد رسول الله فرقى ندارد؛ همۀ مسجدهايشان پرس است و اول وقت نماز، مسجد شيعيان خالى است. آيا كاسبى كردن در اول وقت نماز اشكال دارد يا نه ؟ اگر اعراض از نماز باشد، اشكال دارد و حرام است؛ اعراض از نماز حرام است. در شهر قم، اين همه ما التماس كرديم و نشد؛ تشكر كرديم و نشد؛ ما بقى شهرها هم نشد. پس بايد بسوزيد و بسازيد. هر چه كرديد خودتان كرديد. واى به كسى كه اول اذان صبح خواب باشد!

نمى خواستم اين جور بحث كنم؛ مى خواستم بگويم نماز يك معلم اخلاق است و در همان جملۀ اولش مانده ايم. يك آيه اى را معنا مى كنم. ببين قرآن

چه مى گويد و ما كجاييم. آيه در سوره نور مى فرمايد:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ اَلَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ وَ اَلَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا اَلْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاٰثَ مَرّٰاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ اَلْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيٰابَكُمْ مِنَ اَلظَّهِيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاٰةِ اَلْعِشٰاءِ ثَلاٰثُ عَوْرٰاتٍ لَكُمْ (1)اين آيه يك معناى ظاهرى دارد و يك معناى اشاره اى. معناى ظاهرش اين است كه اى زن و مرد! بايد در سه وقت بچه هاى نابالغ شما يعنى بچۀ سه ساله، چهار ساله و پنج ساله از شما اجازه بگيرند

و وارد بر شما بشوند: در اتاق خواب، قبل از طلوع فجر. نمى گويد قبل از نماز صبح شما؛ مى گويد قبل از طلوع فجر. يكى هم بعد از نماز ظهر و عصرتان كه موقع استراحتتان است. يكى هم بعد از نماز عشاء كه موقع خوابتان است. اين سه وقت اختصاصى است و نبايد بچه ها وارد اتاق شما بشوند. ممكن است كه در آن وقت بالاى زانوى شما پيدا باشد و لباس خواب پوشيده باشيد و بدن شما پيدا باشد. اين بچه هاى مميز نبايد سينه شما و بالاى زانوى شما و بالاى آرنج شما را ببينند و نبايد اين جور باشد. اين معناى ظاهر آيه است كه تكان دهنده است ومى گويد: خانم! آقا! سينه يا بالاى زانوى تو از بچه هاى مميز بايد پوشيده باشد، چه برسد از برادر عزبت. دستت از بالاى زانوى تو از بچه هاى كوچولو پوشيده باشد، چه رسد برادرت و چه رسد به كاسب محل و نامحرم.

اينها بايد پوشيده باشد. همين خودنمايى ها ممكن است موجب بلوغ زودرس شود. وقتى بلوغ زودرس پيدا شد، خيلى مصيبت پيدا مى شود. حتى تصاوير تلويزيونى و عكسهايى كه در بعضى از مجلات و روزنامه ها چاپ مى شود، مشاهده اش اگر تحريك كننده باشد، حرام است. اينها، جوانان را تحريك مى كند و ديدن آنها حرام است و گناهش هم بزرگ است. ظاهر آيه با فرض بر


1) - نور / 58.

اين است كه مسلمان قبل از طلوع فجر بيدار است و مى گويد حالا كه بيدارى، قبل از طلوع فجر بچه هاى مميز سه ساله و چهار ساله بدون اجازه وارد بر تو نشوند. اتاق خواب درش قفل باشد و بچه ها پيش تو نباشند؛ يعنى چه ؟ يعنى مسلمان كه معلوم است نمازشب مى خواند و امام زمان كه مى گويد: ننگ است شيعه بگويد من مسلمانم و نماز شب نخواند، قرآن اين را مى گويد كه مسلمان معلوم است كه قبل از طلوع فجر بيدار است اگر نباشد، مساجد نفرين مى كنند و اين نماز نفرين مى كند وگرفتارى و بدبختى پيش مى آيد و علم آدم و كسب و كارش بركت ندارد. در موقع نماز، بايد همه نماز ايستاده باشند؛ هر دهى و هر شهرى در مملكت اسلامى و شيعه ايران، بايد چنين باشد. من مى سوزم و چه سوختنى كه مى بينم در حجاز وقت طلوع فجر و يك ساعت قبل از طلوع فجر، اذان مى گويد به نام اذان شب و اذان نافله و يك ساعت قبل از طلوع فجر، مسجدالحرم پر است. كسانى كه مشرف شده اند مى دانند آنجا براى نمازشب پر است. خيال نكنيد مسجدالحرام فقط اين طور است؛ بلكه مسجدهاى ديگر همچنين است و همگى قبل از طلوع فجر پر هستند. همه نمازشب مى خوانند سنى مى فهمد نمازشب چيست و شيعه نمى دانم چه بگويم! پناه بر خدا! جوان خوب و عزيزم! اگر به فكر آينده و نسل آينده هستى، با اين

وضع نمى شود نسل آينده را اداره كرد. زندگى منهاى نماز و زندگى منهاى خدا، تاريك است؛ تاريك و وحشتناك است.

نقش نماز در پيشگيرى از گناه

نماز پناهگاه خوبى براى انسان است و مى تواند در بن بست ها و گرفتاريها به فرياد انسان برسد. نماز يك معلم اخلاق است و هر كارى كه يك معلم اخلاق براى شاگردش مى كند، نماز هم همان كار را مى كند. قرآن مى گويد: به واسطۀ نماز در كارهايتان كمك بگيريد. كمك در سير و سلوك و در كارهاى مربوط به دنيا و گشودن مشكلها و گره ها و بالاخره در كار آخرت:

وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ (1)گفتم كه قرآن تكرار شده و تكرار دليل بر تأكيد است. بحث امروز ما اين است كه كار دومى كه معلم اخلاق مى كند، اين است كه شاگردش را از گناه و مكروه و شبهات باز مى دارد. يك معلم اخلاق اگر مواظب شاگردش باشد و شاگرد زيرنظر او باشد، گفتارش و كردارش زير نظر او باشد، آن معلم اخلاق نمى گذارد شاگردش مخالفت با خدا كند و او را وا مى دارد كه اهميت به واجبات بدهد و اجتناب از گناه كند. حتى اجتناب از مكروه و مشتبهات كند.


1) - بقره / 45.

قرآن مى گويد كه نماز همين كار را مى كند:

إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ (1)نماز باز مى دارد انسان را از اينكه گناه بكند يا منكر اجتماعى و منكر دينى به جا بياورد. نماز وا مى دارد كه انسان واجبات را به جا بياورد. نماز نمى گذارد انسان گناه علنى و مخالفت با خدا كند. نماز نمى گذارد انسان منكرات را به جا بياورد. قرآن مى گويد كه اين كار نماز است. دربارۀ اين آيه يك مقدار بايد صحبت كنم. نماز مراتبى دارد، به هر اندازه اى كه نماز قدرت داشته باشد، به همان اندازه كار مى كند. گاهى نماز صحيحى است كه رفع تكليف نيز مى كند و ثواب هم دارد و انسان تارك الصّلوة و ضايع الصّلوة محسوب نمى شود. اين مرتبه اول از نماز است كه اگر غير اين باشد نماز نيست. مرتبه اول

نماز اين است كه يك نماز مؤدب و نماز اول وقت و نماز خوبى مى خواند، اما اين نماز مقبول خدا نيست؛ يعنى نمى تواند از اول نماز تا آخر نماز به ياد خدا و در محضر خدا باشد.

اين مرتبۀ اول از نماز است و معلوم است كه اين نماز رفع تكليف نيز مى كند و ثواب نمازخوان را به او مى دهند؛ اما كاربرد كم دارد. قدرت دارد، اما قدرتش كم است چه مقدار كاربرد دارد؟ كاربردش اين است كه انسان را از سقوط نگه مى دارد و نمى گذارد اين نمازخوان ساقط بشود. اين مهيا است كه بدانيم همه و همۀ ما در معرض سقوط هستيم؛ دائماً در معرض سقوط هستيم. مخصوصاً آن دشمنهاى درون كه همه داريم نفس اماره با آن دشمنى شديدش؛ شيطان با آن قسم خوردگيش، رفيق بد كه بدتر از شيطان است؛ محيط بد كه بسيار آلوده است و بالاخره انسان دائماً در معرض سقوط است. بايد يك چيزى او را نگه دارد تا سقوط نكند مخصوصاً جوانها، و نماز اين طورى نمى گذارد سقوط كند؛ يعنى با اينكه حضور قلب ندارد و نمازش بى روح


1) - عنكبوت / 45.

است؛ اما همين مقدار كه اهميت به نماز مى دهد و نماز اول وقت و به جماعت مى خواند و بالاخره در متن زندگيش نقشى دارد، نمى گذارد او سقوط كند. لذا نيروى كنترل كننده است براى انسان از اينكه سقوط كند و اين به تجربه ثابت شده است. شما اگر پروندۀ افرادى است (جاافتاده) كه سروكار با منبر و محراب ندارند. افراد نمازخوان كه سروكار با منبر و محراب داشته اند سروكارى با نيروى انتظامى و شهربانى آن زمان نداشته اند.

در جمهورى اسلامى و حتى در ممالك غربى همچنين است. آنها كه با خدا و كليسا سروكار دارند، پرونده دادگاهى كم دارند؛ يعنى جنايت و سقوط در زندگيشان كم است. اين جوانهاى مسجدى كه سروكار با روحانيت دارند، سقوط آنها كم است و نمى رسند به جايى كه (العياذبالله) آدم بكشند و هروئينى شوند و دزدى كنند. گناهان علنى و به قول قرآن فحشاء و منكرات معمولاً در زندگى جوانهاى مسجدى وجوانهاى پامنبرى و جوانهايى كه تماس با روحانيت دارند، يا نيست يا كم است. لذا علاوه بر اينكه روايت و قرآن به ما مى گويد: تجربه هم شده است و به همين جهت تأكيد شده كه سروكار با منبر و محراب داشته باشيد. جوانها! اگر سروكار با منبر و محراب نداشته باشيد گمراه مى شويد. گاهى به نام دين و گاهى به نام حزب و گاهى به نام سخنرانى و بالاخره گاهى به نام خدا و گاهى به نام شيطان تو را فريب مى دهند. با منبر و محراب و روحانيت كه از زمان غيبت صغرى تا به الآن دين را تا اينجا آورده است، بايد سروكار داشت.

علامۀ مجلسى يك روايت نقل مى كند از كتاب جامع الاخبار كه روايت عجيبى است. مى گويد پيغمبراكرم فرمود: زمانى مى آيد كه جوانها بيزار از منبر و محراب مى شوند و فرار مى كنند. در وقت نماز مى رود سينما و يا مشغول كسب است. در وقت نماز در گردش است. چنين حرفى براى

مسلمانهاى صدر اسلام موجب تعجب بود. آنها موقع نماز همگى مى رفتند مسجد پيغمبر مى گويد: گوسفند چگونه از گرگ فرار مى كند؛ همانطور مردم از منبر و محراب فرار مى كنند. بعد پيغمبر زنگ خطر را به صدا در آوردند و فرمودند:

فَاِذا كانَ كَذلِكَ اِبْتَلاهُمُ اللهُ بِثَلاثَةِ اَشياءَ وقتى چنين شد كه مردم از مسجد و محراب فرار كردند، پروردگار عالم سه بلا به ايشان نازل مى كند، يك:

يَرْفَعُ البَرَكَةَ مِنْ اَمْوالِهِمْ مالشان بركت ندارد. خدا از مال آنها بركت را بر مى دارد. پول دارد اما اين پول برايش مبارك نيست. پول دارد اما اين پول به دردش نمى خورد. نه به درد دنيايش و نه به درد آخرتش و بالاخره به غير از حسرت، برايش چيزى ندارد. دوم:

سَلَّطَ اللهُ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً جائِراً يك آدم ظالمى را خدا بر سر آنها مسلط مى كند. سوم:

يَخْرُجُونَ مِنَ الدِّنيا بِلا ايمانٍ آنها بدون ايمان مى ميرند.

كسى كه سروكارش با منبر و محراب باشد و نمازش را در مسجد به جماعت بخواند، و وقتى همه مى گويند: الله اكبر، او هم بگويد و همگى به ركوع و سجده بروند و به فكر همديگر باشند، امكان سقوط كمتر است. آدم نمازگزار، ديگر مبتلا به جنايت نمى شود:

إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ اين مرتبۀ اول نماز است و قدرتش اين است.

مرتبۀ دوم آن است كه نماز هم جسم دارد و هم روح. روح نماز چيست ؟

حضور قلب؛ يعنى از اول كه مى ايستد به نماز تا آخر كه مى گويد: السَّلامُ عَلَيْكُم وَ رَحْمَةُ الله وَ بَرَكاتُه! خود را در محضر خدا مى داند و مى بيند كه نماز برايش يك مكالمه است. حمد و سوره، حرف زدن خداست با زبان او. بقيۀ

نماز هم حرف زدن او با خداست و هيچ جا نمى رود به غير از پيش خدا به قول روايت كه مى گويد: قلبش گاهى اينجا و گاهى آنجا و صورتش گاهى اين طرف و گاهى آن طرف است، نيست. او نماز با روح دارد و به عبارت ديگر نماز مقبول دارد.

نمازى كه مى برند به آسمان اول، دوم، سوم تا مى رسد به عرش و خدمت پروردگار عالم و پيغمبر وحتى خدا بر او درود مى فرستد و خود نماز هم او را دعا مى كند، نماز مقبول است. نوع اول نماز، نمازى است كه نمازگزار با آن رفع تكليف كرده است و ديگر تارك الصلوة نيست و ثواب نمازخوان را دارد اما كاربرد بيشترى ندارد و مقبول خدا نيست. خدا اين نماز را نمى پسندد. نوع دوم نماز علاوه بر اينكه صحيح است مقبول خدا بوده و از آن خشنود است. اين نماز، براى نمازگزار يك مكالمه است و اگر چنين باشد، حتماً نمى گذارد كه او گناه كند. نيروى كنترل كنندۀ او است و اين براى جوانها خيلى مفيد است. جوان يك نيروى كنترل كننده در زندگى مى خواهد. همۀ ما يك نيروى كنترل كننده مى خواهيم. اگر اين نيرو را نداشته باشيم، شياطين انسى و جنى و شياطين درون و برون ما را به سوى خودشان مى برند. ما يك محافظ و نيروى كنترل كننده مى خواهيم. قرآن مى گويد كه اين محافظ نماز است:

إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ همين نماز است كه رفع گرفتارى هم مى كند: هم در دنيا و هم دم مرگ و هم در قبر و هم در آخرت. نماز چيزى است كه انسان را در روز قيامت شفاعت مى كند. نماز مونس خوبى براى انسان در قبر است. چيزى كه هنگام مرگ

محافظ انسان است تا ايمانش از بين نرود، نماز است و بالاخره نماز مى تواند انسان را از گره ها و گرفتاريها نجات دهد.

جوانها بدانند كه نماز يك صورت ظاهرى و يك صورت باطنى دارد. صورت باطنى اش اراده و قدرت دارد و مستجاب الدعوه است و بالاخره اين نماز، يعنى صورت غيبى و باطن نماز كه به آن مى گوييم تجسم عمل، به صورت زيبايى در قبر و محشر و بهشت با ما بوده و در همين دنيا هم محافظ ماست. خوشا به حال آن كسانى كه اين نوع دوم نماز به جا مى آورند. اين وعده خداست و وعدۀ خدا خلاف ندارد:

إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ اگر راستى نماز بخوانى؛ البته نماز با روح نه نماز مرده، نماز نمى گذارد تو گناه بكنى. اين هم نوع دوم نماز:

مرتبه سوم نماز، نمازى است كه معاشقه است بين نمازگزار و خدا؛ بين عبد و مولا. پيغمبراكرم مى فرمايد: نور چشم من در نماز است. بعد مى فرمايد: (جاافتاده) مى برم. بعد ادامه مى دهد: آدم تشنه وقتى كه آب بخورد سيراب مى شود؛ اما من از نماز سير نمى شوم. بالاترين لذت براى عاشق چيست ؟ اينكه معشوق با او حرف بزند و توجه معشوق به عاشق بالاترين لذت براى يك انسان عاشق است. اگر در خلوت عاشق و معشوق راه يابند و بگويند كه تمام جهان را به شما (جاافتاده) رضايت به اين كار نمى دهد. امام صادق (ع) مى فرمايد: رَكْعَتانِ فى جَوْفِ اللَّيلِ اَحَبُّ اِلَى مِنَ الدُّنيا وَ ما فيها

دو ركعت نماز در دل شب براى من بهتر است از دنيا و آنچه در آن است. امام صادق (ع) مى فرمايد: شيعيان من! اگر همۀ دنيا را به من بدهند و بگويند

دو ركعت نمازشب نخوان، قبول نمى كنم. چرا كه او عاشق است و نماز برايش معاشقه است خلوت بين او و خدا چقدر عالى است. خوشا به حال كسانى كه اين طور لذتها را دارند و افسوس به حال ما كه از اين لذتها بهره اى نداريم. حضرت موسى (ع) به خدا گفت: خدايا! مبغوض ترين افراد نزد تو چه كسانى هستند؟ خطاب شد: آنها كه در روز بيكارند و سراسر شب را هم خوابند. اما يك نكته در روايت وجود دارد كه اگر انسان بر اين نكته خون گريه كند، جا دارد. امام فرمود:

جيفةٌ بِاللَّيْلِ وَ بَطّالٌ بِالنَّهارِ مبغوض ترين افراد نزد من كسانى هستند كه در شب مردارند و در روز تنبل و بيكار. موسى به مناجات مى رفت در راه به شخص بى حيايى رسيد. آن شخص گفت: به خدايت بگو چقدر من گناه كنم و تو من را عقاب نكنى! حضرت موسى چيزى نگفت و رفت مناجات كرد. خواست برگردد كه خطاب شد: موسى چرا پيغام بنده ام را نمى دهى ؟ گفت: خدايا خجالت مى كشم سخن او را نقل كنم و خودت آن را مى دانى خطاب شد: موسى برو به او بگو بالاترين بلاها را به تو دادم؛ اما توجه ندارى! آيا تو از مناجات در دل شب لذت مى برى ؟ آيا از نماز لذت مى برى ؟ همين كه نماز برايت سنگين است، و از مناجات لذت نمى برى، بالاترين بلاست و متوجه نيستى. اهل دل لذت دارند، اما لذتهاى ما لذت حيوانى است. از همين جهت قرآن به ما خطاب مى كند.

يَأْكُلُونَ كَمٰا تَأْكُلُ اَلْأَنْعٰامُ (1)اينها از اينكه ارضاء شهوت كنند، استراحت و خواب كنند، لذت مى برند. اين كار حيوان است. لذت روح مؤمن در اين است كه در دل شب به ياد خدا و در روز به ياد بندگان خدا باشد.


1) - محمد (ص) / 12.

قرآن مى گويد: افرادى هستند كه هم و غمشان اين است كه شب بيايد و بگويند: خدا! خدا!

روز بيايد و خدمت كنند به خلق خدا.

قَلْبُ الْمُؤمِن عَرشُ الرَّحْمنِ دل مؤمن عرش خداست. عرش، يعنى جهان هستى.

اَلرَّحْمٰنُ عَلَى اَلْعَرْشِ اِسْتَوىٰ (1)يعنى پروردگار عالم، محيط بر ما سوى الله است. اين را مى گويند عرش.

قَلْبُ الْمُؤمِن عَرشُ الرَّحْمنِ يعنى دل تو با اين كوچكى يك عالم است. قرآن مى گويد كه انسان، امانتدار است و امانت هم، همين دل انسان است:

إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً (2)يعنى ما امانتمان را بر عالم وجود عرضه داشتيم. زمين و آسمان و آنچه در آنهاست، نتوانستند اين امانت را بپذيرند؛ اما انسان لياقتش را داشت و پذيرفت. استعداد داشت كه امانت ما را بپذيرد. اين امانت چيست ؟ قلب مؤمن است. مى گويد:

اِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً

ولى اين انسان خيلى ظالم و جاهل است. خودش را نشناخت و خيال كرد كه براى خوردن و آشاميدن خلق شده است. ندانست كه قيمتش خود خداست. قيمت يك انسان چيست ؟ اميرالمؤمنين در نهج البلاغه مى فرمايد:

اَلْمُؤمِنُ اَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الكَعْبَةِ

قيمت و حرمت مؤمن از كعبه بيشتر است. اين چه قيمتى است كه


1) - طه / 5.

2) - احزاب / 72.

اميرالمؤمنين بر مؤمن مى گذارد:

اَلمُؤمِنُ اَعْظَمُ حُرمَةً مِنَ المَلَكِ المُقَرَّبِ

قيمت و حرمت مؤمن از جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل هم بيشتر است. كدام انسان قيمت دارد؟ انسانى كه دل دارد و معلوم است وقتى دلت جاى خدا شد، ديگر قيمتش از هر چيزى بالاتر مى رود. اما اين انسان، جاهل به خودش است و خيال مى كند قيمتش پول و رياست است و خودش را مى فروشد به پول و رياست. خودش را مى فروشد به شهوت و مى شود يك آدم شهوتران، بت پرست، پول پرست و رياست پرست. اين انسان به همين اندازه كه جاهل به خودش است، به قول قرآن ظالم به خودش هم هست. حيف نيست انسان خدا را به پول يا به رياست بفروشد!

ابن عباس مى گويد كه عده اى از اشراف كوفه به ملاقات اميرالمؤمنين در وقتى كه حكومت ظاهرى داشت آمدند. من رفتم كه به اميرالمؤمنين خبر بدهم و وقت ملاقات بگيرم. ديدم اميرالمؤمنين كفش خودش را وصله مى كند. عصبانى شدم و گفتم كفش وصله كردن يعنى چه ؟! اميرالمؤمنين ديدند خيلى عصبانى شده ام. كفش را انداختند مقابل من و گفتند: اين كفش چقدر ارزش دارد؟ گفتم: هيچ؛ هيچ. فرمودند: به خدا قسم و به حق آن كه جانم در دست اوست، اين دنيا و آنچه در آن است به اندازۀ اين كفش نزد من ارزش ندارد، مگر اين كه به وسيلۀ آن بتوانم حقى را اثبات كنم يا باطلى را از بين ببرم. وقتى ديگرگرا بشوم حكومت در نظرم ارزش پيدا مى كند، اما در وقت خودگرايى، اين دنيا نزد من هيچ ارزشى ندارد.

على (ع) كسى است كه خود را شناخته و به خودش ظالم نيست؛ ولى ما به خودمان خيلى ظالم و جاهل هستيم.

جوانان! يك مقدار سروكار با اين حرفها پيدا كنيد تا دنياى شما آباد و

لذت بخش شود. تا آخرت شما آباد شده و نماز پناه شما باشد و آن قدر بالا رود كه نه فقط شما را از گناه باز دارد بلكه باعث گردد كه غير خدا در دل شما راه نيابد:

فَلَوْلا اَنَّ الشَّياطينَ يَحُومُونَ عَلي قُلُوبِ بَني آدَمَ لَنَظَرُوا اِلي مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ

اگر دل چراگاه شياطين نبوده و جايگاه خدا باشد، قيوميت حق را درك مى كند. بالاترين مقام براى انسان اين است كه قيوميت حق را درك كند. يعنى ببيند كه اين دنيا صددرصد وابستۀ به خداست. هيچ نيست و آن كه همه چيز است، خداست.

شكايت پيامبر و قرآن

بحث امروز ما دربارۀ وظيفۀ سومى است كه معلم اخلاق دارد. كار او اين است كه شاگردش را به ياد خدا اندازد و اين بهترين حالات براى انسان چه در بن بست ها و چه در غير آن است و انسان به جاى اينكه به فكر شهوت و گناه باشد، در هر حال به فكر خدا خواهد بود. قرآن در آيات فراوانى مى فرمايد: نماز شما را به ياد خدا مى اندازد.

از وَ لَذِكْرُ اَللّٰهِ أَكْبَرُ(1)مى فهميم كه ياد خدا بالاتر از نماز است و انسان را از گناه باز مى دارد. در آيات فراونى مى خوانيم كه اصلاً نماز تشريع شده براى اينكه انسان به ياد خدا باشد.

إِنَّنِي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي (2)يعنى من كسى هستم كه جز من مؤثرى در عالم نيست؛ بنابراين مرا عبادت كن و تمسك به من نما و نماز بگزار براى اينكه به ياد من باشى. اگر به ياد من افتادى، يك نيروى كنترل كننده خواهى داشت. تشريع نماز براى اين


1) - عنكبوت / 45.

2) - طه / 14.

است كه به ياد خدا بيفتد و هميشه توجه داشته باشد كه در محضر خداست. آيۀ ديگر مى فرمايد:

أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ طَرَفَيِ اَلنَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اَللَّيْلِ إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ يُذْهِبْنَ اَلسَّيِّئٰاتِ ذٰلِكَ ذِكْرىٰ لِلذّٰاكِرِينَ (1)يعنى دو طرف روز نماز بخوان: اول طلوع فجر نماز بخوان و اول شب هم نماز بخوان. نمازشب هم بخوان. يك مقدارى از شب را هم نماز بخوان. بعد مى فرمايد: نماز گناهان را مى آمرزد. و مى فرمايد اين نماز آدمى را به ياد خدا مى اندازد و اين حالت خيلى بالايى است به حدى كه از پيغمبراكرم سؤال مى كند: ما با كه معاشرت كنيم ؟ مى فرمايد: با كسى كه تو را به ياد خدا بيندازد، نه به ياد شهوت و دنيا، و قساوت براى تو درست كند. در همين باره قرآن يك زنگ خطر مى زند براى كسانى كه رفيق و

مونسى چنين دارند؛ يعنى مونسى كه به جاى هدايت به سوى خداوند، او را به راه شيطان ببرد. به جاى اينكه به ياد خدا بيندازد، به ياد شهوت اندازد. قرآن درباره رفيق بد مى فرمايد: افرادى كه رفيق بد دارند و رفيقشان آنها را به ياد خدا نمى اندازد، روز قيامت به اندازه اى ناراحت و پشيمان هستند كه پشت دست مى گزند:

يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً (2)مرتب پشت دست مى گزند و مى گويند: اى كاش ما با رسول گرامى رفت و آمد داشتيم و با قرآن و روايت سروكار داشتيم و با كسانى كه ما را به ياد خدا مى انداختند، سروكار داشتيم:

يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً (3)واى بر من! اى كاش با فلانى رفاقت نداشتم!


1) - هود / 114.

2) - فرقان / 27-28.

3) - فرقان / 27-28.

لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي (1)ديدى كه مرا از ذكر خدا بازداشت و به جاى اينكه مرا به فكر قرآن و خدا و منبر و محراب بيندازد، به فكر شيطان و شهوت انداخت. بعد مى گويد كه شيطان اصلاً يك موجود خذول گمراه كننده است:

وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً اين شيطان در اينجا ظاهراً به معناى رفيق بد است و رفيق بد را اين آيۀ شريفه شيطان گفته است. قرآن خطاب به جوانها مى گويد: بدانيد كه شيطان انسى از شيطان جنى خيلى بدتر است. اين قدر كه شيطان انسى يعنى رفيق بد شما را گمراه مى كند، شيطان جنى گمراه نمى كند. مواظب باشيد چه مى بينيد و چه مى كنيد و چه مى شنويد. مواظب باشيد با كه رفت و آمد داريد. سپس مى گويد:

وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً (2)يعنى همان وقتى كه او دارد پشت دست مى گزد كه چه كنم ؟ و مى گويد: اى واى بر من كه رفيق بد چه بر سرم آورد! پيغمبراكرم به جاى اينكه شفاعتش كند، نفرينش مى كند. مى گويد: خدايا! اين كسى بود كه پشت پا به قرآن زد و آن را كنار نهاد. او سروكار با قرآن نداشت. خدايا! بازخواست مرا از او بكن!

و خلاصه نماز از نظر قرآن يك مذكر است. در سورۀ قمر، اين آيۀ شريفه مرتب تكرار مى شود:

وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (3)قرآن را فرستاديم براى اينكه مردم متذكر شوند. و بعد قرآن مرتب تكرار مى كند و مى فرمايد: آيا متذكرى هست ؟ اين هم يك كار نماز است كه معلم


1) - فرقان / 29-30.

2) - فرقان / 29-30.

3) - قمر / 17.

اخلاق است و مثل رفيق خوب انسان را به سوى خداوند مى برد. اما رفيق نااهل و بد، فيلمهاى شهوت انگيز و موسيقى هاى محرك، آدمى را به سوى بدبختى مى برد و به رذالت مى كشاند. نماز مذكر است؛ چنانچه رفيق خوب، مذكر است. همانطور كه معلم اخلاق مذكر است، قرآن هم مذكر است. مطلب ديگرى كه جوانها بايد به آن متذكر شوند، اين است كه قرآن مى فرمايد: نماز انسان را از ظلمتها به نور مى كشاند معلم اخلاق كارش اين است كه بتواند انسان را از ظلمت غم و غصه، دلهره و اضطراب خاطر، نگرانى، صفات رذيله، هوى و هوس و نفس اماره به سوى نور بكشاند و نور خدا در دل او وارد شود و به جايى برسد كه تميز بين حق و باطل بدهد و خودش حقيقت را بيابد. اين كار يك معلم اخلاق است. قرآن مى فرمايد: نماز هم همين است:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً (1)اى مسلمان! تا مى توانى متذكر خدا باش. بعد مى فرمايد: تا مى توانى نماز بخوان؛ صبح نماز بخوان؛ شب نماز بخوان و سروكار با نماز داشته باش. امام صادق (ع) در ذيل اين آيه شريفه مى فرمايد: پروردگار عالم هر چيزى را محدود خواسته است، اگر گفته نماز بخوانيد، پنج مرتبه است. اگر گفته نوافلش را بخوانيد، باز هم محدود است و روى هم پنجاه و يك ركعت مى شود. اگر فرموده روزه بگيريد، مدت آن يك ماه مبارك رمضان است و اگر فرموده است كه خمس بدهيد، ميزان آن محدود است. اگر فرموده است زكات بدهيد، مقدارش محدود است. اگر فرموده حج كنيد، باز هم محدود است؛ اما يك چيز نامحدود از همه خواسته و آن ذكر خداست؛ اينكه انسان در هر حال متذكر خدا باشد:

هُوَ اَلَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلاٰئِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ (2)


1) - احزاب / 41-42.

2) - احزاب / 43.

اگر اين حالت تذكر بسيار براى كسى پيدا شد، خدا بر او درود مى فرستد و به دنبال خدا، ملائكه نيز بر او درود مى فرستند؛ و خدا معلم اخلاق او مى شود.

يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ (1)خدا اين جوان را از ظلمتها به نور مطلق مى كشاند. او نشاط دارد نه غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى. او سلامت نفس دارد نه ظلمت صفات رذيله نور تقوى دارد نه تاريكى و ظلمت فسق.

و خوشا به حال آن كسانى كه دست خدا روى سرشان باشد و معلم اخلاقشان خدا باشد. بارها جوانهايى كه به فكر هستند و دلشان مى خواهد خودسازى كنند مى پرسند چه كنيم ؟ معلم اخلاق ما كيست ؟ زير نظر چه كسى باشيم ؟ اين آيه شريفه مى گود: زير نظر خدا باش؛ به جاى آنكه زير نظر بندۀ خدا بروى، زيرنظر خدا برو. دست خدا بر سر تو خواهد بود و معلم اخلاق تو، خود خداست؛ معلم اخلاق تو نماز است. همين آية الكرسى خيلى مؤثر است و حتى در روايات مى خوانيم كه اگر كسى يك آية الكرسى بخواند و از خانه بيرون بيايد، يك فوج از ملائكه مواظب او هستند و اگر دو بار بخواند، دو فوج از ملائكه نگهبان او هستند و اگر سه بار بخواند، خطاب مى شود: شما برويد كنار كه دست عنايت من بر سر اين بنده ام است و خودم حافظ او هستم، جوانها بايد كارى كنند كه دست عنايت خدا بر سرشان باشد. در اين آية الكرسى خدا مى گويد:

اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (2)يعنى خدا سرپرست انسان است و دست عنايتش بر سر بنده اش است. آن


1) - بقره / 257.

2) - بقره / 257.

وقت چه مى كند؟ او را از ظلمتها به نور مى كشاند. ظلمتها به شكل جمع آورى شده و نور مفرد آورده شده است. اين هم معناى خاصى دارد: يعنى تو هر ظلمتى را فرض كنى، اگر مؤمن باشى و اگر راستى معلم اخلاقت خدا باشد، خدا تو را از آن ظلمتها به سوى نور خودش مى كشاند. خوشا به حال آن كسانى كه با نور خدا راه مى روند. يك روايت راجع به مؤمن داريم كه مى فرمايد:

اتَّقُوا فِراسَةَ الْمُؤمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللهِ از مؤمن و فراستش بترس و مؤمن را فريب مده؛ زيرا مؤمن با نور خدا نگاه مى كند. پيغمبراكرم (ص) وارد مدينه شدند و فرمودند: بوى خدا مى شنوم و نور خدا مى بينم. چه كسى به مدينه

آمده ؟ گفتند: اويس، عاشق تو بود كه وقتى در مدينه نبودى آمد و رفت. اين بوى اويس است؛ بوى خدا!

بوى خدا يعنى چه ؟! مگر او جسم است كه بو داشته باشد؟ مگر عطر است كه بو داشته باشد؟ اينها را ما نمى فهميم. اينها دانستنى نيست. هر چه من بگويم و شما بشنويد، دانستنى است. اينها حصولى است. اما آن حالت، رابطۀ با خدا را مى خواهد و آن هنگام است كه بوى خدا را مى يابد. خدا با چشم او نگاه مى كندو او هم با چشم خدا و نور خدا نگاه مى كند. با خدا مى شنود و با خدا راه مى رود. آياتى كه خواندم به ما مى گويد نماز يك معلم اخلاق است و كمك مى كند و نمى گذارد كسى گناه كند. آدمى را متذكر به خدا مى كند و از غفلت نجات مى دهد اما مهمتر از اينها، چيزى كه از ظلمت رهايمان مى سازد و به نور مطلق مى رساند، نماز است كه غم و غصه و نگرانى را از بين مى برد. با نماز انسان قدر پيدا مى كند. براى خودسازى نماز به انسان قدرت مى دهد تا حضور قلب پيدا كند و خلوص داشته باشد. اين دو مزدى است كه به زودى به انسان مى دهند. نماز است كه انسان را از نفس اماره و شيطان درون و برون نجات مى دهد و ديگر شيطان در او كاربردى ندارد. اگر دست خدا بر سر كسى

باشد، شيطان دور مى شود و جرأت ندارد جلو بيايد.

وقتى صاحب منزل خواب باشد و هوا تاريك باشد دزد مى آيد و الا اگر صاحب خانه در اتاق نشسته باشد، مسلم است كه دزد نمى آيد. اگر دست عنايت خدا روى سر شما باشد، شيطان كجا جرأت جلو آمدن پيدا مى كند؟ پروردگار عالم وقتى به شيطان گفت: برو گم شود. شيطان تشر زد و گفت: اين بنده هايت را گمراه مى كنم.

همين شيطان گفت: اما غير از افرادى كه دست روى سرشان است. معنايش اين نيست كه من دوست آنها هستم و گمراهشان نمى كنم؛ معنايش اين است كه دسترسى به آنها ندارم:

فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ (1)به عزت و جلالت، همه شان را گمراه مى كنم؛ جز افرادى كه دست عنايت رو سرشان باشد. مخلصين، يعنى آنهايى كه تو پذيرفتى و به آن گفتى: بيا، بيا بنده ام. بيا كه دستم روى سر تو است بعد خدا مى فرمايد:

إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ (2)آن افرادى كه مؤمن واقعى هستند، توكل بر خدا دارند و خدا وكيل آنها است. و دست عنايت خدا بر سرشان است. به جاى اينكه آنها مبارزه با شيطان كنند، خدا مبارزه با شيطان مى كند و مى فرمايد: شيطان دسترسى به آنها ندارد. انّهُ اين يك تأكيد و لَيسَ لَهُ سُلْطانٌ ؛ تأكيد دوم است انَّما تأكيد سوم و سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يتَوَلَّونَهُ تأكيد چهارم؛ يعنى شيطان همجنس و همبازى خودش رامى فريبد. همبازى او كيست ؟ فاسق دنياطلب. آنهايى كه سروكار با موسيقى، گناه، شهوت، بى حجابى و نگاه آلوده دارند؛ اينها همبازى شيطان هستند. قرآن مى گويد كه شيطان اينها را مى فريبد. اما آنهايى كه مونس خدا


1) - ص / 82 و 83.

2) - نحل / 99 و 100.

هستند و ذكرشان خداست و ذكرشان نماز است و نماز اول وقت مى خوانند و خوب مى خوانند، شيطان با آنها كارى ندارد؛ يعنى دسترسى به آنها ندارد و نمى تواند دسترسى به آنها پيدا كند.

اين بحث دامنه دار است و دانستيم كه نماز چيز خوبى است و معلم اخلاق است. نماز انسان را از بن بست ها نجات مى دهد؛ لذا من از همه و مخصوصاً از جوانها تقاضا دارم كه در بن بست ها دو ركعت نماز بخوانيد. در وقتى كه فكر هجوم مى آورد و گرفتارى هجوم مى آورد، دو ركعت نماز بخوانيد. زيرا اگر نماز نخوانيد ممكن است شيطان شما را ببرد به اين معنا كه ناگهان كفرى از زبان شما صادر شود. اين را بگويم كه يك دفعه العياذ بالله اگر ناسزا و كفرى بگوييد، نجس مى شويد. العياذ بالله اگر كسى عصبانى بشود و يك حرف بد به خدا و به پيغمبر و به ائمۀ طاهرين بگويد، قتلش واجب مى شود و نجس است. اين مربوط به حاكم شرع هم نيست و هر كسى مى تواند او را بكشد اگر مفسده اى در كار نباشد. اين قضيۀ حضرت امام (رحمه الله) را فراموش نكنيد. از يك زن لاابالى و نفهم كه نمى دانست چه مى گويد پرسيدند: الگوى تو كيست ؟ گفت اوشين! گفتند: حضرت زهرا چه ؟ گفت دورۀ او گذشته است. همين شخص شايد اصلاً هيچ چيزى در ذهنش نبود. اين را پخش كردند تا به گوش حضرت امام رسيد، فوراً فرمودند: قتل او واجب است و بايد او را بكشند. اگر دسترسى به او پيدا كرديد، بكشيدش. كسى هم كه صدايش را پخش كرده است، اگر عمداً بوده او را هم بكشيد و ما بقى را هم اخراج كنيد. روى اين مسائل حساب كنيد.

حساب كنيد كه يك دفعه خداى نكرده اگر شخص احمقى بگويد: دورۀ مدينۀ زهرا و جهازيۀ زهرا گذشته است، او نجس مى شود. يا كسى بگويد: طورى كه اميرالمؤمنين زندگى مى كرد، به ما چه؛

ما بايد بنوشيم و بخوريم و خوش باشيم. او نجس مى شود. مواظب باشيد، مبادا يكدفعه عصبانى بشويد و

چون دعاتان مستجاب نشده است، به خدا بد بگوييد، يا چون توسل به اهل بيت پيدا كرديد و مستجاب نشد، بد بگوييد كه قتل شما واجب مى شود.

حتى توبه شما قبول است يا نه ؟ نزد فقهاء اختلاف نظر است. حالا توبه اش شايد به خودش و خدا قبول باشد، اما قتلش واجب است، اگر چه توبه هم بكند، بايد كشته شود. بعد از اين ديگر مالش به ورثه مى رسد، اگر چه توبه هم بكند ديگر مالش بر نمى گردد و زنش به خانه اش حرام مى شود و اگر زن است، شوهرش بر نمى گردد.

بعضى اوقات ما با سادگى خودمان، بازيچۀ شيطان مى شويم. مواظب حرفهايتان باشيد؛ مخصوصاً جوانها خيلى مواظب باشيد. اگر العياذ بالله فاسقى، اگر گناهكارى، اگر موسيقى دوست دارى و سروكار با غنا دارى، اقرار كن كه اينها بدبختى مى آورد. من بارها به شما عزيزان گفته ام گناه نكنيد كه موجب سقوط است. اگر گناه كرديد فوراً توبه كنيد و مواظب باشيد در سرازيرى گناه واقع نشويد. تقاضا دارم از همه و مخصوصاً جوانها و روشنفكرها كه رشوه خوارى را توجيه نكنيد. مبادا اسمش را حق حساب بگذاريد، كسى كه ربا بخورد، العياذ بالله جنگ با خدا مى كند؛ هر چند كه اسمش را شرط بگذارد. موسيقى گوش كند، اما اسمش را موسيقى سنتى بگذارد. آقا موسيقى سنتى ديگر كدام است ؟ ما موسيقى سنتى نداريم. آقا نيم ساعت ساز مى زند و بعد مى گويد موسيقى بود. مرحوم صاحب وسايل اين چهل روايت را در جلد دوازده وسايل نقل مى كند، كه همه اش مربوط به دايره و تنبك و رقص و حتى كف زدن و مربوط به نى و ويلون و امثال اينهاست. در زمان امام صادق (ع) دايره و تنبك و ويلون و نى و تار بود. در زمان امام صادق (ع) دايره و تنبك و رقص بود و همه اش در اين روايات حرام شمرده شده است. ديگر حرام جدى و

موسيقى سنتى را توجيه نكن. شخصى مرتب دروغ مى گفت، به او گفتم: دروغ نگو گفت: دروغ شوخى است! گفتم: دروغ، شوخى و جدى ندارد؛ دروغ نگو. در آخر كار ديد كه رهايش نمى كنم مى خواست از صبح تا عصر هم پيش من باشد. گفت: اگر دروغ بگويم، چه ؟ گفتم: جهنم مى روى. گفت: به جهنم كه جهنم مى روم!

خوب آقا به درك كه به جهنم مى روى؛ اما توجيه نكن و به اسم موسيقى سنتى، حلالش نكن. اين فيلمها و موسيقى ها خيلى ضرر دارد. مى دانى چقدر ضرر دارد؟ قرآن شريف همينطور كه يك معلم اخلاق در خوبيها دارد، مى گويد يك معلم اخلاق هم در رذالت داريم و آن معلم اخلاق شيطان است

كه مى گويد: من معلم اخلاقم؛ اما در رذالت. قرآن، بارها و بارها تذكر مى دهد كه اين معلم بدجنس است و چندين جا قسم خورده است كه من معلم اخلاق در رذالت هستم و بنده ها را خراب مى كنم، آن هم چه خراب كردنى!

فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ ، ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ (1)خدايا! به حق خودت قسم براى گمراه كردن انسانها سر راهشان مى نشينم و نمى گذارم كه در راه مستقيم بمانند. از چه راه مى آيم ؟ از جلو، عقب، طرف راست و طرف چپ. امام باقر (ع) مى فرمايند معنايش اين است كه از جلو، آخرت را در چشم آنها كوچك جلوه مى دهم. از عقب دنيا را جلو چشم آنها بزرگ جلوه مى دهم. از طرف چپ، از راه گناه مى آيم، و از طرف راست، از طرف دين مى آيم و گناه را به نام دين بر او تحميل مى: نم. از راه دين بدعت را به او تحميل مى كنم. شيطان، معلم اخلاق در رذالت است و قرآن خيلى در اين باره حرف زده است. مرتب مى گويد كه اين معلم اخلاق رذيله دشمن انسانيت


1) - اعراف / 16 و 17.

است و مواظبش باش. قرآن يك معلم اخلاق ديگر معرفى مى كند. تازه مسلمانان اطراف پيامبر (ص) را گرفتند و اشراف ديدند كه در مخاطره عجيبى واقع شده اند و رياست و پول و بت و خلاصه همه چيزشان در مخاطره واقع شده است؛ پس از هر راهى توانستند، مبارزه كردند؛ اما سودمند واقع نشد. مبارزۀ منفى كردند، نشد. تحريم اقتصادى كردند، نشد. آخر كار راهى را پيش آوردند كه موفق هم شدند. آن راه، تهاجم فرهنگى بود؛ يعنى مجلس موسيقى؛ طرب و رقص؛ دايره و تنبك به پا كردند. آنها جوانها را از مسجد كشاندند به مجلس خودشان. قرآن شريف فرمود:

وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً (1)اين مجالس ضد خدايى براى چه بر پا مى شود؟ براى لِيضِلَّ عَنْ سَبيلِ اللهِ بِغَيرِ عِلْمٍ ؛ ناخودآگاه جوانان را بكشانند به سوى خودشان و آنها را از خدا دور كنند و به شيطان نزديك كنند. بعد قرآن زنگ خطر مى زند و مى فرمايد: اين مجالس، كار جوان را مى رساند به جايى كه منبر و محراب و قران را مسخره مى كند و حضرت زهرا را از مد افتاد و اوشين را الگو مى كند: وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً، بعد مى فرمايد:

أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ عذاب خواركننده اى هم براى آنهاست. شما را به خدا قسم آيا عذابى خواركننده تر از اين وجود دارد كه جوانان ما از دختر و پسر نيروى فرهنگى آمريكا بشوند. در تهاجم فرهنگى، دخترهاى ما عروسك آمريكا بشوند! آيا عذابى بدتر از اين پيدا مى شود؟ صهيونيست ها و غربى ها مى خواهند كه ولايت فقيه مسخره شود؛ مى خواهند جمهورى اسلامى مسخره شود. بعد


1) - لقمان / 6.

قرآن به اين اكتفا نمى كند و مى فرمايد:

وَ إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا وَلّٰى مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْهٰا كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشِّرْهُ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (1)كارش به جايى مى رسد كه وقتى برايش قرآن بخوانند و منبر بروند و آيه بياورند، فرار مى كند. ديده ايد بعضى اوقات انسان حرفى را گوش نمى كند، اما بعضى اوقات با طعنه گوش نمى كند. مثلاً شخص متكبرى است كه خانمش با او حرف مى زند و او يك حالت متكبرانه اى به خود مى گيرد و حرفش را گوش نمى دهد. وَلّى مُسْتَكْبِراً مى گويد كه جوان يك وقت مى رسد به جايى كه ديگر با حق و حقيقت، متكبرانه برخورد مى كند. آن وقت قرآن مى گويد: اصلاً مثل اينكه كور و كر است. كَاَن لَمْ يسْمَعها بعد تكرار مى كند: كَاَنَّ فى اُذُنَيهِ وَقْراً مثل اينكه پنبه توى گوش اوست و هر چه مى گويند نمى شنود. جاذبۀ پيغمبر نمى تواند كار كند چرا؟

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ (2)وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (3)مى گويد مثل اينكه آنها خلق شدند براى جهنم و دوان دوان مى روند به سوى جهنم. اى جوان! تو خلق شده اى براى بهشت. اما اين گناهان شهوت انگيز؛ گناهان مربوط به غريزۀ جنسى، جوانان را كور و كر مى كند و نفهم و حيوانشان مى سازد و حتى پست تر از حيوان.

اولئِكَ هُمُ الغافِلُونَ وقتى انسان متذكر خدا نباشد و غفلت سر تا پاى او را بگيرد، چنين مى شود.


1) - لقمان / 7.

2) - بقره / 171.

3) - اعراف / 179.

كمينگاه انسان

بحث امروز راجع به تهذيب نفس است. گر چه قرآن كتاب انسان سازى است و به طور مستقيم يا غيرمستقيم تأكيدش اين است كه براى تهذيب نفس، بايد درخت رذالت را از دل بركنيم و درخت فضيلت به جاى آن بكاريم. به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام (رضوان الله تعالى عليه) آيه اى در قرآن نداريم كه رنگ اخلاقى نداشته باشد. فرمايش ايشان فرمايش دقيقى است و مى توان حرف ايشان را اثبات كرد؛ لذا اگر چه قرآن كتاب انسان سازى است و همه آياتش مربوط به اخلاق و تأكيد در تهذيب نفس است؛ اما سورۀ شمس يك سورۀ منحصر به فرد است از نظر تأكيد؛ يعنى مانند آن را در قرآن نداريم. در اين سوره يازده مرتبه قسم ياد شده است. قسم هايى كه در قرآن است، همه و همه براى تأكيد و اهميت مطلب است. در قرآن گاهى يك قسم و گاهى دو قسم و سه قسم داريم اما يازده قسم پشت سر هم نداريم. اين سوره كه

مستقيماً مربوط به تهذيب نفس است چنين است، يعنى يازده بار قسم در آن ياد شده و بعد مى فرمايد: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا(1)رستگارى و سعادت دنيا و آخرت براى كسى است كه مهذب باشد و صفت رذيله نداشته باشد و فضايل اخلاقى در او بارور شده باشد. بعد مى فرمايد: شقاوت و بدبختى دنيا و آخرت مال كسى است كه صفت رذيله اى بر او حكمفرما باشد. تكبر، منيت، غرور علمى، غرور جوانى و غرور جمال، پول پرستى، شهوت پرستى و دنياپرستى بر دل او حكمفرما باشد. اينها علاوه بر اينكه بت بزرگى است كه نمى گذارد انسان سالم باشد، دائماً غم و غصه دارد. پول پرستى و رياست طلبى او را به جهنم مى كشاند:

وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا آيه اى داريم كه آن هم منحصر به فرد است و مانند آن را هم در قرآن نداريم آيه مربوط به دعا و راز و نياز با خداست:

وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (2)يعنى خدا رشد و صلاح شما را مى خواهد لذا امر مى كند به دعا و راز و نياز خودش. اين امر خدا را لبيك بگوييد و بدانيد كه رشد و صلاح شما در دعا و راز و نياز با خداست. خدايى كه به پيغمبرش

مى گويد: يا رسول الله اگر از تو بپرسند كه خدا كجاست ؟ بگو خدا خيلى نزديك است؛ از رگ گردن به شما نزديكتر است در گرفتاريها بگوييد: خدا! خدا! و بدانيد كه اجابت مى كند:

فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ در اينجا چهارده تأكيد به كار برده شده است؛ يعنى علاوه بر اينكه شش


1) - شمس / 9 و 10.

2) - بقره / 186.

تأكيد در خود آيۀ شريفه است، ضمير متكلم وحده هم هشت مرتبه تكرار شده است و اين خيلى عجيب است؛ يعنى اين آيۀ شريفه يك دعوتنامه از خداست:

اما در اين دعوتنامه علاوه بر اينكه تأكيد شده بيا! بيا! تهديد هم شده است كه اگر نياى، زيانى برايت وجود دارد و هشت مرتبه مى گويد: پسر كم! فرزندم! عزيزم! جانم بيا، حتماً بيا واى فرزندم، جانم و عزيزم، هفت مرتبه در اين آيه آمده است؛ لذا مثل آن را در قرآن نداريم؛ اين قدر تلطف را هيچ جا نداريم، دعوتنامه اى به اين مؤكدى هيچ جا نداريم. و تهديد اين قدر مؤكد هم هيچ جا نداريم. پس از اين دعوت و تهديدها علتش را هم مى گويد كه رشد و صلاح تو در دنيا و آخرت، در دعا و راز و نياز با خداست و اين دعا و راز و نياز با خدا به اندازه اى مهم است كه در آخر سورۀ فرقان خدا مى گويد: اگر دعا در كارت نباشد، بندۀ من نيستى و من خداى تو نيستم:

قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ (1)دست عنايتم را از روى سر تو بر مى دارم، اگر دعا و راز و نياز با من در زندگى تو نباشد. لذا اگر بگوييم كه دعا از خواندن قرآن و نماز مستحبى و توسل به اهل بيت مهمتر است، اشتباه نكرده ايم. گرچه معلوم است كه دعاى منهاى توسل فايده ندارد و بايد با توسل باشد. در روايات مى خوانيم كه:

اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الدُّعاءُ اَلدُّعاُّ مُخُّ الْعِبادَةِ مغز همه عبادات دعاست. دعا براى نزديك شدن بنده به خداست و بنده عادت مى كند كه با زبان و دل بگويد: خدا! خدا! خدا!

اين يك نكته، نكتۀ ديگرى كه بايد به آن توجه داشته باشيم، اين است كه از قرآن شريف زياد استفاده مى كنيم كه دعا حتماً مستجاب است:


1) - فرقان / 77.

اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (1)بعد از آنكه مى فرمايد: إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ مى فرمايد:

فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي بايد اجابتم كنى و ايمان داشته باشى به من كه در وعدۀ خود خلاف نمى كنم.

در اينكه دعا مستجاب مى شود، اشكالى نيست و مسلم است. اما گاهى ميان دعا و استجابت آن، فاصله اى ايجاد مى شود و مانع از استجابت مى گردد. وقتى كه مانع پيدا شد، ديگر نمى تواند دعا با استجابت منطبق شود. نظير اينكه شما مى خواهيد به اين مسجد بياييد. از خانه هم تصميم گرفتيد كه بياييد مسجد. وقتى آمديد، مى بينيد كه در بسته است. پس زمينه براى آمدن شما به مسجد وجود دارد؛ اما مانع هست. اين مانع را بايد رفع كنيم. به قول خواجه حافظ شيرازى كه چه خوش گفته است:

شستشويى بكن آنگه به خرابات خرام *** تا نگردد ز تو اين دير خراب، آلوده

اين مصرع دومش يك چيز ديگر هم دارد و آن اين كه ممكن است به واسطۀ تو دعاى ديگران هم مستجاب نشود. روايت داريم كه بعضى اوقات يك انسان بدبخت كه مانعى دارد و دعايش مستجاب نمى شود، ميان مردم مى گردد و دعاى مردم ديگر هم مستجاب نشده و رحمت خدا نازل نمى شود. مانع چيست ؟ مانع از نظر استاد بزرگوار ما مرحوم آيت الله العظمى علامه طباطبايى گناه است در دعاى كميل هم مى خوانيم:


1) - غافر / 60.

اللّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ التَّى تَحْبِسُ الدُّعاءَ خدايا! آن گناهانى را كه بين دعا و استجابت مانع مى شود، رفع كن و بياموز:

هر گناهى موجب سقوط است؛ خصوصاً حق الناس حق الناس در اسلام خيلى اهميت دارد. به اندازه اى اهميت دارد كه على (ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: اگر از اول شب تا به صبح مرا برهنه روى خارها بكشانند، بهتر از اين است كه خدا را ملاقات كنم و يك حق الناس برگردن من باشد. و در دعاى ديگرى عرض مى كند:

اللّهُمَّ اِنّي اَعُوذُ بِك مِنْ نِقاشِ الْحِسابِ خدايا! در روز قيامت راجع به حق الناس خيلى سخت مى گيرى. به قول عوام، مو را از ماست بيرون مى كشى. نقاش حساب، معنايش اين است كه اگر تيغى در دست شما رفته باشد و نتوانيد با دستتان يا ناخنتان بگيريد، با منقاش مى گيريد، يعنى اين قدر دقيق است. باز در نهج البلاغه اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد:

وَ اللهُ لَوْ اُعْطيتُ الاَقاليمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ اَفْلاكِها عَلي اَنْ اَعْصيَ اللهَ في نَمْلَةٍ اَسْلُبها جُلْبَ شَعيرَةٍ ما فَعَلْتُهُ (1)شما عزيزان خودم و مخصوصاً جوانهاى عزيزم را به خدا سوگند مى دهم كه به اين جملۀ نهج البلاغه خيلى اهميت بدهيد. على (ع) مى گويد: به خدا قسم اگر جهان هستى را به من بدهند و بگويند كه ظلم كن و يك پوست جو را از دهان مورچه اى بگير، من نمى كنم. نه براى رياست و نه براى مال دنيا و نه براى اينكه به نوايى برسد، حاضر نيست به يك مورچه ظلم كند و پوستى را كه


1) - نهج البلاغه، خطبة 224.

در دهان مورچه است، بى جا بگيرد.

اِنَّ رَبَّك لَبِالْمِرْصادِ(1)خدا در كمينگاه است. امام صادق (ع) مى فرمايد: خدا در كمينگاه است، معنايش اين است كه در روز قيامت حساب و سؤالهايى است و اول مطلبى كه مى پرسند، از نماز است. دوم حساب و كتابى كه مى پرسند، حق الناس است. مال مردم خوردى يا نه ؟ تقلب و حقه بازى كردى يا نه ؟ حق زنت را دادى يا نه ؟ حق اجتماع دادى يا نه ؟ غيبت كردى يا نه ؟ تهمت زدى يا نه ؟ شايعه پراكنى كردى يا نه ؟ امام صادق (ع) مى فرمايد: در مرحلۀ اول مأموران خدا از تو سؤال مى كنند. اما در مرحلۀ دوم خدا در كمينگاه است و سؤال و جواب مال خداست و قسم هم خورده كه به عزت و جلالم از همه چيز ممكن است بگذرم؛ اما از حق نخواهم گذشت. بعد امام صادق (ع) مى فرمايد كه اگر حق الناس به ذمه اش باشد، ثوابش را مى گيرند و مى دهند به آنان.

يك روايت مى گويد كه شخصى پشت (جاافتاده) سر امام صادق (ع) يك طبق خرما برايش فرستادند. او چون دشمن امام صادق بود، آمد خدمت امام و گفت: يا بن رسول الله! من كارى نكرده

بودم كه اين هديه را به من داديد؟ گفتند: چه كارى بالاتر از اينكه تمام اعمالت را دادى به من با يك غيبت!

لذا اعمال شخص غيبت كننده را مى گيرند و به كسى كه غيبتش را كرده مى دهند. اين مظلوم هاى اجتماع ما خيلى در آن دنيا راحت هستند. حج اين


1) - فجر / 14.

آقا را مى گيرند و مى دهند به او. اين آدم غيبت كننده بى حج مى شود و او ثواب حج را مى گيرد. نماز و روزه هاى خيلى آدم ها را مى گيرند و مى دهند به كسانى ديگر و مى گويند اين به جاى آن حقى كه از ديگران خورديد و آن پولى كه از مردم دزديديد و آن چك كه برگشت و به جاى غيبت و تهمت و شايعه اى كه پخش كرديد. گاهى ثواب اين را مى برند و بعضى اوقات گناهان او را مى آورند. قرآن شريف مى فرمايد: كارى بكن كه گناه ديگران هم روى بدبختى تو نيايد. بدبختى مهمتر از اينها اين آيه است:

وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً (1)بعضى افراد به صف محشر مى روند با اعمال خوبى مثل حج، نماز، روزه، زيارت، انفاق به فقرا كه از ديگران به آنها رسيده است.

به هر حال، كسى كه مال مردم را خورده و حق الناس به گردنش است، خوبيهايش را مى دهند به مظلوم و او مثل آدمهاى ورشكسته مى شود. در آن دنيا، گناهان كسانى را كه حقى برگردنش دارند، به او مى دهند. به اين هم اكتفا نمى كنند؛ بلكه مسخره اش مى كنند. امام صادق (ع) مى فرمايد كه تمام اعمال او را زن و بچه اش خوردند و اين، همان مسخره كردن اوست؛ حقه بازى و گران فروشى كرد و گرانى كاذب ايجاد كرد و بالاخره مردم را آزار رسانيد و مال ديگران را خورد و تقلب و حقه بازى و رباخورى و رشوه خوارى كرد و با زن و بچه اش خوش بود؛ اما خوش بودن با زن و بچه نتيجه اش تنهايى جواب دادن در قبر وتنها جواب دادن نزد خداست. مسخره اش مى كنند و مى گويند كسى كه اعمالش را زن و بچه اش مى خورند؛ يعنى رشوه خوار، پولها را گرفت و با زن و بچه اش خورد، حالا اعمالش را دادند به كس ديگرى. رباخوار كه كارش جنگ با


1) - فرقان / 23.

خداست، اعمالش را مى گيرند و مى دهند به اين آقايى كه از او ربا گرفت، او ربا خورد و مال جمع كرد، بعد هم وارث خورد و حالا در روز قيامت اعمالش را مى گيرند و مى دهند به كسى ديگر.

بدبختى ديگرى هم دارد، كسى كه مالش را خورده است، در روز قيامت شكايت مى كند و مى گويد خدايا! اين بدبخت رباخوار ارث گذاشت و من خوردم. خدايا! بدين جهت من هم جهنمى شدم، بازخواست مرا از اين پدر بدبخت رباخوار و رشوه خوار بكن. دخترش مى گويد: خدايا! پدرم حقه بازى و گران فروشى كرد و براى من جهازيه درست كرد. حالا من بايد جهنمش را بروم.

خدايا! گناهش براى من است پس بازخواست من را از اين پدر بدبختم بكن.

مسأله حق الناس خيلى مشكل است و متأسفانه همۀ ما گرفتاريم و بايد مواظب باشيم. لذا در روايات مى خوانيم آن كسى كه قطع رحم كرده و مى توانسته به خواهرش برسد و نرسيده، كارش مشكل است. معناى صلۀ رحم اين نيست كه بروى منزل خواهر فقيرت و هزار تومان كف دستش بگذارى و برگردى. نه؛ معنايش اين است كه دخترش را شوهر بدهى و پسرش را زن بدهى، معنايش اين است كه اگر خانه ندارد و تو توان مالى دارى، خانه برايش بخرى. دعاى كسى كه قطع رحم كند مستجاب نمى شود، يعنى قطع رحم مانع بزرگى است.

غيبت هم مانع بزرگى است و اصلاً حق الناس مانع بزرگى است. تارك الصلوة هر چه بگويد خدا! مثل كسى است كه در يك اتاق در بسته كه منفذ هم ندارد، داد بزند. معلوم است كه هيچ كس نمى شنود. و حرف تارك الصلوة را اصلاً نمى شنود، تارك الصلوة كافر است. خدا به ضايع الصلوة گفته واى بر تو، حالا تارك الصلوة مى تواند بگويد خدا! خدا!؟ وقتى مى خواهد

بگويد خدا! خدا! بايد زبانش با عملش بخواند؛ يعنى همۀ وجودش بگويد خدا! كسى كه نماز صبح او قضا مى شود، حالا از اول شب تا صبح هم سينه بزند، چه فايده اى دارد؟ سينه زدن براى اين است كه نماز زنده شود. ما خودمان را فريب مى دهيم يعنى خودسرانه كار مى كنيم و هر چه دلمان مى خواهد انجام مى دهيم. به ما مى گويند: صله رحم كن والا لعن خد بر تو جارى مى شود. در سه جا خدا لعن كرده است به كسى كه ترك رحم كند: پسرى كه بى اعتنا به پدرش باشد و دخترى كه بدبين به مادرش باشد و پدر و مادرى كه بى اعتنا به پسر و دخترشان باشند. كسى كه بى اعتنا به خواهر و برادرش باشد. كسى كه بتواند به اقوامش برسد؛ اما نرسد، خدا سه جا او را لعن كرده است. منصور دوانيقى موسى بن جعفر (ع) را نزد خود فرا خواند و گفت: روايتى از رسول خدا برايم نقل كن. امام فرمود: از جدم شنيدم كه اگر كسى ترك رحم كند، عمر سى سالۀ او سه سال مى شود؛ عمرش بى بركت مى شود و مالش بى بركت مى شود. اگر كسى

صلۀ رحم كند، عمر سه سالۀ او سى ساله و با بركت مى شود. كار او هم با بركت مى شود. صلۀ رحم واجب و لازم است.

حالا اين آقا به جاى اينكه دختر برادرش را، پسر خواهرش را، خويش و قومش را كه فقير است كمك كند، جهازيه درست كند و دختر را شوهر بدهد و پسر را زن بدهد، مرتب مكه مى رود. اينها هوى و هوس است؛ يعنى واجب را ترك كرده و مستحب را به جا آورده است. ما همه به اندازه اى قدرت مالى داريم. هر كه بامش بيش برفش بيشتر. آقا حاضر است يك جشن بگيرد براى پيغمبر اكرم يا براى امام حسن و يك ميليون تومان خرج كند، اما همين آقا خمس نمى دهد. اى آقا! اگر خمس ندهى، مال بچه يتيم و آتش خوردى و يك ميليون تومان كه خرج كردى آتش دادى به مردم خوردند. حالا امام زمان بيايد در جلسه ؟ آن جلسه اى كه پر از آتش است ؟

اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً (1)كسانى كه مال يتيم را بخورند، در همين دنيا آتش خورده اند. آيا همين مقدار بس است ؟ نه در روز قيامت، به رو در آتش جهنم مى افتند. كدام آتش ؟ همان آتشى كه به واسطۀ خوردن مال يتيم براى خودشان تهيه كرده اند. خدا آتش جهنم را درست مى كند؛ اما هيزمش اعمال ماست. ما هستيم كه آتش جهنم درست مى كنيم، ما هستيم كه مار و عقرب درست مى كنيم، نه خدا از خودت شكايت كن نه از خدا.

امام صادق (ع) مى فرمايند: و الله آن يتيم در قرآن، ما هستيم! يعنى اگر خمس ندهد و غذا از پول خمس نداده تهيه كند و خانه بخرد، دارد آتش مى خورد و آتش براى آخرتش تهيه مى كند براى آخرتش چنين شخصى ممكن است در جلسه اى شركت كند و احساساتش تحريك شود و براى كار خيرى مسجد بسازد. ممكن است يك ميليون تومان براى كار خير كمك كند. آيا اين يك ميليون تومان را كه دادى، دويست هزار تومان خمس آن را دادى يا نه ؟ آن وقت اگر خداى نكرده روى آن يك كفر هم بيايد ديگر وامصيبتا! اگر بگويد: من پول به آخوندها نمى دهم، نجس مى شود.

كسى كه خمس خودش را نمى دهد، چه فايده اى دارد كه چنين خرجى كند؟ روايت داريم زكات مال را بدهيد. اينها كه گندم و كشمش و خرما دارند، بايد زكات مالشان را بدهند. خمس كه مربوط به تقويت اسلام بود و در زمان پيغمبر و ائمۀ طاهرين اختصاص به آنها داشت، الآن مختص به مجتهد

جامع الشرايط و براى تقويت حوزه هاست. اگر خمس ندهند، ديگر يك فقيه هم در دنيا پيدا نمى شود. در روايات فراوانى داريم كه اگر مردم زكات خود را


1) - نساء / 10.

بدهند يك فقير پيدا نمى شود. به قول اميرالمؤمنين اگر در جايى كوخ است، يك كاخ هم كنارش هست؛ و الا اگر كاخها كنار برود كوخها هم كنار مى رود و يك زندگى متوسط براى همه مهيا مى گردد. من نمى خواهم بگويم كه كاخ خود را بدهيد؛ مى گويم خمس مال و زكات اموال خود را بدهيد. صلۀ رحم كنيد كه اينها واجب است كاخ هم مال خودت.

كسى كه خودش به راستى بيچاره و بدبخت است و عروس و دامادش هم مثل خودش هستند، ده ميليون خرج عروسى پسر يا دخترش مى كند. حالا چه مانعى دارد كه اين تالار عروسى و اين گل و اين مقدمات نباشد و به جاى يك عروسى، ده تا عروسى شود؛ يكى براى دخترش يا پسرش و يكى براى پسردايى و يكى براى اين همسايه و يكى براى آن همسايه. اين كار چقدر شيرين است و آن كار قبلى چقدر تلخ است.

جوانها! زندگى اين طورى تلخ است و عاقبت هم ندارد. ببينيد كه زندگى زهرا (س) چقدر شيرين بود. خيلى شيرين بود، اما زندگى اين طورى، بعضى اوقات و بلكه غالب اوقات به تلخى مى رسد. شخصى نقل مى كند كه من فقير و بيچاره بودم؛ به طورى كه مجبور شدم از كوفه به بغداد بيايم. زن و بچه ام را برداشتم و آمدم بغداد و رفتم در خرابه اى و زن و بچه ام را آنجا گذاشتم. ديدم مردم دارند مى گويند كه پسر يحيى بر مكى عروسى دارد. من هم راه افتادم و رفتم. ديدم جلوگيرى نمى كنند. رفتم و نشستم. خطبۀ عقد را خواندند. براى هر كسى شيرينى آن زمان را كه مى آوردند، يك قباله هم به او مى دادند. من قباله ام را برداشتم و ديدم يك مزرعۀ آباد به من بخشيداند. گفتم اين را از من مى گيرند، زيرا من كه عروسى دعوت نشده بودم. بعد آمدم بيرون و ديدم كه از من نگرفتند. به خرابه رفتم و زن و بچه ام را برداشتم آمدم به شام و وضع زندگيم خوب شد.

عاقبت روزى فرا رسيد كه دستگاه بر مكى نابود شد. روزى رفتم حمام و حمام را قرق كردم و به حمامى گفتم كه هيچ كس نيايد و هر چه پول مى خواهى به تو مى دهم. بعد گفتم يك كيسه كش عالى برايم بفرست. يك وقت ديدم جوانى كه سر تا پايش نجابت بود، به حمام آمد. تعجب كردم كه اين كيسه كش كه سر تا پا آقاست، كيست ؟ او آمد و نشست مشغول كيسه كشيدن من شد وقتى او مشغول كارش بود، يادم افتاد كه براى يحيى بر مكى شعرى گفتم؛ لذا بنا كردم آن اشعار را خواندن. مضمون شعر اين بود: «تو كه مرا متمول كردى، چه عروسى خوبى داشتى»! ناگهان كيسه كش حمام

غش كرد. حمامى را خواستم و با داد و فرياد گفتم: من خواستم يك كيسه كش خوب برايم بفرستى و تو يك كيسه كش غشى برايم فرستادى ؟ گفت نه، اين غش نمى كرد؛ و به هوشش آورد. مرتب اصرار كردم كه چرا غش كردى ؟ او جواب نمى داد. عاقبت به من گفت: اين اشعار را براى كه گفته بودى ؟ گفتم براى پسر يحيى برمكى. گفت: هيچ مى دانى صاحب اشعار منم ؟ من پسر يحيى برمكى هستم و گناه پدرم، دست و پاپيچ من شد و مرا به اينجا رسانيد كه مى بينى. اين مسأله خيلى ساده است؛ به خاطر اينكه وقتى غضب خدا بيايد ديگر مانعى نمى شناسد.

جعفر برمكى كه نخست وزير هارون الرشيد بود و تا نصف شب پيش هارون بود و مى گفت و مى خنديد، يك شب به خانه رفت و ديد كه جلاد آمد و گفت كه هارون گفته گردنت را بزنم. جعفر گفت: هارون عاشق من است. جلاد گفت: حالا ديگر غضبناك تو است. جعفر گفت: پس مرا ببر نزد خودش. جلاد او را پيش هارون آورد. به همان جايى كه از اول شب تا به صبح مى زدند و مى رقصيدند و دايره و تنبك بود. هارون غضبناك به جلاد

گفت: سر را آوردى يا نه ؟ گفت: بله قربان! و بعد پيش جعفر رفت و گفت: شنيدى ؟ گفت: بله. جلاد

يك پارچه آورد چشمان جعفر را بست و سرش را بريد و آورد در مقابل هارون.

بعد هم هارون اقوام جعفر را به زندان انداخت و همۀ اموال آنها را مصادره كرد. جعفر برمكى و خانوادۀ خوشبخت او يك روزه شدند گدا؛ آن هم چه گدايى! بعضى مردهايشان فرار كردند و بعضى را گرفتند و زندانى كردند.

اين جمله را براى جوانها مى گويم. جوانها! از غضب خدا و حق الناس و ظلم بترسيد. يحيى را گرفتند و زندان كردند. روز اول، دوم و سوم هيچ كس به او اعتنا نكرد و نزديك بود بميرد. لذا در برابر زندانبان به التماس افتاد. چه كسى ؟ كسى كه آن جشن عروسى را براى پسرش گرفته بود. همان كه وزير فرماندۀ دو ثلث جهان بود. او به زندانبان التماس كرد كه فكرى برايم بكن. يك مقدار پول داشت، آن را به زندانبان داد و گفت برو قدرى گوشت و نان برايم بياور. زندانبان رفت و نان و گوشت را آورد. گوشت نپخته بود و بايد پخته مى شد. يحيى با التماس گفت: ظرفى بده تا گوشت را توى آن بريزم و بپزم. زندانبان يك ظرف و (جاافتاده) آتش زيرش گذاشت. يحيى برمكى سرش را گذاشته بود روى زمين و فوت به هيزم مى كرد بالاخره گوشت را پخت و آمد آن را از روى هيزم بردارد كه يك مرتبه ظرف از دستش افتاد روى آتش و آن را خاموش كرد. گوشت و آب گوشت رفت به اميد خدا. ناگهان به

يادش افتاد كه سال گذشته در دجله بود و براى تفريح و قايق سوارى رفته بود. يك ماهى آمد در مقابلش و او خوشش آمد و دستش را تكان داد و عقيق انگشترش در دجله افتاد و خيلى ناراحت شد؛ چون به آن علاقه داشت. خدا نكند كسى علاقه به دنيا داشته باشد؛ مى رسد به آنجا كه علاقه به انگشترش و به وزارتش و به قايقش دارد تا آخر. به خانه آمد و خيلى غصه خورد كه اين عقيق بود و خيلى قيمت داشت و من به آن علاقه داشتم. ناگهان ديد كه آشپز مخصوص او عقيق را گذاشته در يك

بشقاب و آورده در مقابلش. گفت: اين كجا بود؟ گفت: مطبخ خانۀ وزارت دستور داده بود كه ناهار ماهى تازه درست كنيد. ما هم ماهى تازه خريديم و آورديم. شكم يكى از ماهى ها را پاره كرديم و اين عقيق در آن بود. ديدم كه به درد من نمى خورد، گفتم بياورم خدمت شما و آوردم.

آقا! خانم! با اين همه اسراف و ولخرجى در عروسى و جشن و مراسم ديگر، خيلى بايد مواظب باشيم كه خدا به ما غضب نكند و سرنوشت يحيى برمكى و خانواده و پسرش براى ما درس خوبى است.

فوايد دعا

بحث امروز ما كه بحث فوق العاده ارزنده اى است، راجع به فوايد دعاست. چيزى كه همه و همه مخصوصاً جوانها بايد به آن توجه داشته باشند، آن است كه دعا فوايد فراوانى دارد و استجابت دعا در مقابل آن فوايد، قطره اى از درياست.

يكى از فوايد دعا اين است كه اگر انسان چيزى را بخواهد، اگر صلاح او باشد خدا عنايت مى كند و اگر صلاحش نباشد، بهتر از آن را پروردگار عالم عنايت مى كند. اين يكى از فوايد دعاست. اين فايده، در مقابل فوايد ديگر، نظير قطره اى از درياى رحمت خداست. چيزى كه ما بايد در وقت دعا و راز و نياز با خدا به آن توجه داشته باشيم، آن فوايد است، نه تنها استجابت دعا. اگر يادتان باشد، اصرار مى كردم مخصوصاً به جوانها كه در وقت دعا و راز و نياز با خدا تعيين وظيفه براى خدا نكنيد. خود دعا فايده هايى دارد كه استجابت دعا در مقابل آن پوچ و هيچ است. از اين جهت بزرگان علماى علم اخلاق مى گويند دعا مثل قرآن، كارخانۀ انسان سازى است. به قول حضرت امام همين طور كه

قرآن كارخانۀ انسان سازى است، مفاتيح محدث قمى هم كارخانۀ انسان سازى است. به قول اهل دل، قرآن كلام نازل و دعا كلام صاعد است. دعا مكالمۀ با خداست. قرآن هم مكالمۀ خداست. قرآن حرف

زدن خدا به زبان بنده با بنده است و دعا، حرف زدن بنده با زبان خودش با خداست. لذا سازندگى دعا اگر بيشتر از خواندن قرآن نباشد، كمتر هم نيست. وقتى از امام صادق (ع) سؤال مى كنند كه دعا بخوانيم يا قرآن ؟ مى گويند هر دو را مى پرسند: كه اگر نتوانيم، كداميك بهتر است ؟ مى فرمايند: دعا كه راز و نياز با خداست. حتى از امام صادق (ع) سؤال مى كنند. نماز مستحبى بخوانيم يا دعا؟ مى فرمايند: هر دو. مى پرسند: اگر هر دو را نتوانيم ؟ مى فرمايد: دعا بخوانيد.

روايتش را براى شما خواندم كه:

الدُّعاءُ مُخُّ العِبادَةِ

پايه و اساس نماز، روزه، خمس، زكات، حج و جهاد دعا و راز و نياز با خداست. همه مخصوصاً جوانها بايد توجه به اين مطلب داشته باشند كه دعا يك معلم اخلاق و كارخانه انسان سازى است. بهترين چيز براى تهذيب نفس و براى اينكه صفت رذيله را از دل بركند و فضيلت به جاى آن بارور كند، دعا و راز و نياز با خداست. لذا بحث امروز ما درباره اين فوايد است و اين فوايد زياد است: اولين فايده اى كه دعا دارد، اين است كه ذلت عبوديت را در انسان زنده مى كند و نيز، عزت ربوبيت را در دل انسان بيدار مى سازد. اگر انسان بتواند اين دو صفت را در خود ايجاد كند، همه چيز را در خودش ايجاد كرده است و اين است معناى الدُّعاءُ مُخُّ العِبادَة

تمام عباداتى كه انجام مى دهيم، براى اين است كه به مقام عبوديت برسيم. لذا بزرگان براى اينكه انسان به مقام عبوديت برسد، منازلى در نظر

گرفته اند: منزل يقظه (بيدارى)، منزل توبه، منزل تخليه، منزل تحليه، منزل تجليه، منزل عبوديت و لقاء كه منزل لقاء خودش مراتب و منازلى دارد. صد و بيست و چهار هزار پيغمبر با كتابهاى آسمانى مخصوصاً خاتم الانبياء و قرآنش براى اين آمدند كه ما به مقام عبوديت برسيم؛ يعنى ما عبديم و او رب. بدانيم كه ما وابستۀ صددرصد هستيم و او مستقل است. بفهميم كه ما فقر محض هستيم و او غناى محض. به اين مى گويند ذل عبوديت و عز ربوبيت. بدانيم كه اگر گفتند نماز بخوان، خمس بده، مكه برو و جهاد كن، براى رسيدن به اين منازل است.

حتى اگر گفتند درخت رذالت را از دل بركن و درخت فضيلت به جاى آن بنشان، مقدمه است براى رسيدن به اين منازل. هر چند كه نمى خواهم وارد اين بحث شوم، اما بايد گفت كه اگر انسان بخواهد سير و سلوك كند، بايد اول توبه كند، يعنى از شيطان و طاغوت برگردد به الله.

تخليه؛ يعنى كندن درخت رذالت از دل. بعد نوبت مى رسد به تحليه، يعنى كشت فضيلت در دل و بارور كردن آن و استفاده كردن از آن. بعد هم نوبت مى رسد به منزل پنجم يعنى تجليه كه نور خدا در دل مى تابد و شخص مى تواند تميز حق و باطل بدهد:

إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً (1)او با نور خدا راه مى رود. وقتى اين پنج منزل را طى كرد، به عبوديت مى رسد. قرآن مى گويد: «لقا» و علماى علم اخلاق مى گويند: «فنا»، كه تازه اول كار و هنگام رسيدن به گمشده است. همۀ عبادات و همۀ خودسازيها و همۀ سير و سلوك ها براى رسيدن به عبوديت است. و معناى عبوديت اين است كه انسان ذلت و ضعف و فقر خود و غناى الله تبارك و تعالى را درك كند. قرآن


1) - انفال / 29.

مى فرمايد:

يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ (1)خدا را بياب و بدان غناى مطلق آنجاست و فقر محض در توست. اگر يك لحظه رحمانيت خدا از اين جهان برداشته شود، نابود مى گردد. اگر يك لحظه رحمانيت خدا از سرما برداشته شود، سقوط مى كنيم:

إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ (2)من بارها گفته ام كه اين دعايى را كه مربوط به پيغمبر است، هميشه بخوانيم

: اللّهُمَّ لا تَكِلْنا اِلي اَنْفُسِنا طَرْفَةَ عَيْنٍ اَبَداً

خدايا! يك لحظه دست عنايتت را از سر ما برندار، كه اگر دست عنايت تو از سر ما برداشته شود نابود مى شويم. شما مى دانيد كه دست عنايت جاذبۀ خورشيد روى كرۀ زمين است. اگر اين جاذبه يك لحظه وجود نداشته باشد، كرۀ زمين و آنچه در اوست، نابود شده و در فضا پرتاب مى شود. برقى كه در اين مسجد وجود دارد، اگر كارخانه يك لحظه لطفش را از آن بردارد، اينجا تاريك و كور مى شودو. اينجا كه مثال مى زنم، از باب تقريب ذهن است و به قول ما طلبه ها از يك جهت مقرب و از جهات فراوان مبعد است و براى اينكه درك كنيد و به ذهنتان بيايد اين مثالها را مى زنم.

پروردگار عالم رحمان و رحيم است و اين صفات رحمان و رحيم در قرآن خيلى تكرار شده است. قطع نظر از آياتى كه در آن رحمان و رحيم وجود دارد، صد و چهارده مرتبه بسم الله الرحمن الرحيم در

قرآن آمده است: صد و سيزده مرتبه در اول سوره ها و يكى هم در خود سورۀ نمل. اين صد و چهارده مرتبه مى گويد خدا رحمان و رحيم است. خدا رحمان است، يعنى عنايت دارد.


1) - فاطر / 15.

2) - نساء / 145.

سلامتى من و شما، شعور من و شما، عقل من و شما و نعمتهاى ديگر كه من و شما از آنها بهره منديم، مرهون رحمانيت خداست. اگر من و شما موجوديم و سلامت داريم و اگر من و شما عمر و ادامۀ عمر داريم و عقل و شعور و علم و قدرت داريم، همه از رحمانيت خداست. عنايت رحمانيت اگر يك لحظه برداشته شود، نظير اين است كه كارخانۀ برق يك لحظه، لطفش از اين مسجد برداشته شود.

مثال ديگرى مى زنم: وجود ذهنى خودمان را در نظر بگيريد. شما مى توانيد مثلاً اسم حسن و حسين را در ذهنتان ايجاد كنيد، شما خالق وجود ذهنى خودتان هستيد و تا توجه به اسم حسن و اسم حسين داريد، آنها موجود هستند و وجود دارند؛ اما به مجردى كه صرف نظر مى كنيد از اسم حسن، آنچه در ذهن شماست، نابود مى شود. رحمانيت خدا اين چنين است و به آن غناى مطلق از طرف او و فقر صرف مطلق از طرف ما مى گويند.

اما علاوه بر اين رحمانيت، يك رحيميت هم خدا دارد و آن هم عنايت خاص به بعضى از بنده هايش است. شما ولايت اميرالمؤمنين داريد و اين عنايت خاص خداست. توحيد داريد و اين عنايت خاص خداست. محبت اهل بيت داريد و اين عنايت خاص خداست. امثال اينها از رحيميت خدا مى باشد، يعنى عنايت خاص. رحمان، عنايت عام بود. و رحيم عنايت خاص است. عنايت خاص چنين است كه اگر خدا يك لحظه آن را از شما سلب كند، ناگهان به جاى على (ع)، دشمن او مى نشيند و به جاى خدا، ماديگرى مى آيد. اگر يك لحظه خدا سلب رحيميت كند، محبوبيت على از ميان مى رود و مبغوضيت او در دل وارد مى شود. پس بياييم و به قول ملاصدرا نگوييم كه فقيريم؛ بگوييم ما فقر مطلقيم. پروردگار عالم غنى است، غنى مطلق و نگوييم غنى؛ بگوييم غناى مطلق. فقر مطلق از ما غناى مطلق از اوست.

اگر ما براى دعا هيچ فايده اى سراغ نداشتيم جز اين، بس بود كه بگوييم استجابت دعا در مقابل اين فايده مثل قطره است در برابر دريا.

اما دعاهاى ما همچون دعاى اهل دل نيست. دعاى اهل دل اين است كه در آن وقتى كه مى گويد: يا الله! رحمانيت و رحيميت خدا را در نظر مى گيرد. اى جوانها! عنايت رحمانيت و عنايت رحيميت را هميشه در نظر داشته باشيد.

مخصوصاً عنايت رحيميت را روز به روز در قلب خودتان زياد كنيد. كدام يك از شما در مدت عمرتان اين طور دعا كرده ايد كه در آن هنگام، درك كنيد كه چقدر ذليل هستيد!

يك لقمه نان ساده را در نظر بگيريد و ببينيد چه كارهاى زيادى روى آن انجام مى شود: اگر نان را در دهان بگذارى و دندان نداشته باشى، هضم نمى شود اگر زبان كارش را انجام ندهد و غدد ترشح كنندۀ زير زبان كار نكنند، جويدن و بلع انجام نمى شود. اگر زبان كوچك به كمك نيايد، آدمى خفه مى شود. اگر معده عكس العمل نداشته باشد، غذا هضم نمى شود و...

آخر كار ببينيد اگر ضايعات همان غذا از بدن دفع نشود، چه مصيبت بزرگى پيدا مى شود. آيا نبايد براى اينها الحمدالله رب العالمين بگوييم و ذلت خود را درك كنيم ؟ ما چقدر ذليل و بيچاره ايم. فقر محض هستيم. راستى اگر انسان يك ساعت آشفته حال شود، چه اوضاعى پيش مى آيد؟!

بدترين دردها تكبر است. يكى از اساتيد اخلاق ما مى گفت كه استاد ما وقتى از دستشويى برمى گشت، از بس گريه كرده بود پشت چشمش قرمز شده بود و مى گفت: آدم چقدر ذليل است. اين فضولات كه از شكمش بيرون مى آيد، اگر همين بويى را كه دارد، موقعى كه داخل بدن است داشته باشد، چه مى شود!

راستى اگر انسان حبس البول بشود، حاضر است هر چه دارد بدهد تا اين

بول بيرون بيايد.

بهلول نزد هارون الرشيد آمد. هارون به او گفت: بهلول! يك نصحيت به ما بكن. بهلول آدم عجيبى بود. خودش را زد به ديوانگى براى اينكه آن عنايت رحيميت خدا حفظ شود. او بارها نصيحت هايى به صورت شوخى به هارون كرده بود. آن موقع هم به هارون گفت: اگر در بيابان باشى و تشنه شوى يا در اين قصرت تشنه شوى و آب نباشد، چقدر حاضرى بدهى تا از نوشيدن آب، سير شوى ؟ هارون گفت: حاضرم نصف سلطنت خودم را بدهم.

راستى هم همينطور است؛ اگر انسان قرار باشد از بيمارى بميرد، حاضر مى شود هر چه دارد، بدهد و زنده بماند.

بهلول گفت: اگر آب را نوشيدى و حبس البول شدى، چقدر حاضرى بدهى و آن آب را كه آشاميدى، دفع كنى ؟ هارون فكرى كرد و گفت: نصف ديگر سلطنت را مى دهم. بهلول گفت: سلطنتى كه به يك آب خوردن و يك بول كردن تمام شود، تكبر و منيت دارد؟!

مثلاً اين غرور علمى كه ما داريم؛ علمى كه الفبايش مال خدا بوده تا حالا كه شدى يك استاد دانشگاه. حالا اين غرور به آنجا برسد كه حتى در مقابل خدا و دين قد علم كنى ؟! اگر كسى مجتهد شد، بايد تكبر كند؟! همۀ علم، متعلق به خداست و اگر يك لحظه دست عنايت رحمانيت از سر ما برداشته شود، و حالت نسيان براى ما پيدا شود، چه مى شود؟ ديگر حتى نمى توانيم اسم خودمان را بنويسيم چه رسد به نوشتن مطالب علمى.

همۀ ما سراغ داريم كسانى را كه سكته كرده اند. وقتى هم كه بهتر شده اند، حتى اسم خودشان را هم بلد نبودند چه رسد علمشان را. يك ضربۀ مغزى تمام اين علم را نابود مى كند. زيبايى و جمال تو، به قول آن شاعر به تبى بسته است. ثروت تو هم به شبى بسته است. اگر دزد بيايد و بخواهد تو را خفه كند،

حاضرى هر چه دارى بدهى و نجات يابى. حالا اين مال و جمال وعلم آيا تكبر و منيت دارد؟!

جوانان درس خوانده مى دانند كه نور بعضى از ستاره ها پنج ميليون سال نورى طول مى كشد تا به ما برسد. اين ستاره ها چقدر بزرگ هستند كه شما به اندازۀ يك ستارۀ كوچك مى بينيد؟ پنج ميليون سال نورى را اگر عالم جمع بشوند و بخواهند بشمرند، تا روز قيامت طول مى كشد. پنج ميليون سال نورى، گفتن و شنيدنش خيلى آسان است. نور بعضى از ستاره ها زمان بيشترى لازم دارد تا به ما برسد؛ حتى اين مدت را به نود ميليون سال نورى هم مى رسانند. اين تازه آسمان اول است.

امام صادق (ع) مى فرمايند كه آسمان اول نسبت به آسمان دوم يك قطره از دريا، يك ريگ در بيابان است. آن هم آسمان دوم است. آسمان دوم نسبت به آسمان سوم همين وضع را دارد. اصلاً آسمان دوم كجاست ؟ هيچ كس نمى داند و نخواهد فهميد. وقتى امام زمان بيايد، ان شاءالله شما جوانها با ايشان به آسمان پرواز مى كنيد:

إنَّهُ سَيَرْكَبُ السَّحابَ وَ يَرْقَي فِي الْاَسْبابِ اَسْبابِ السَّمواتِ السَّبْعِِ وَالْاَرضينَ السَّبعِ (1)تازه آسمان هفتم، نسبت به لوح و قلم و عرش الهى، قطره اى در مقابل درياست.

به هر حال، گفتيم كه ربوبيت حق شامل همۀ انسانهاست و دست عنايت حق بر سر همه است. اگر پروردگار عالم يك لحظه از ما سوى الله غفلت كند همه نابود مى شود. اين ربوبيت حق است و عبوديت ما.


1) - بحارالانوار 321/52 به نقل از اختصاص شيخ مفيد.

جوانها اگر خداى نكرده روح فرعونيت كه در همۀ ما هست كشته نشود، در هر ظرفى به صورتى بروز و ظهور مى كند. اگر فرصت پيدا كند و حرفش را بخرند، فرعون مى شود. فرعون يك كوزه گر بود. كوزه هايش را آورد به مصر بفروشد كه ديد عجب هياهويى است يك ولگرد يك كوزه اش را برداشت، يك كوزۀ ديگر را برداشت. همينطور آمد و آمد تا وقتى كه رسيد به آنجا كه مى خواست كوزه هايش را بفروشد و ديد چيزى باقى نمانده است. فهميد كه از اين آشفتگى اوضاع مى تواند بهره بردارى كند و به هر حال، سروكارش را با دستگاه سلطنت پيوند زد و به سلطنت مصر رسيد. آيا به همين اندازه كفايت كرد؟ نه ديد مردم حرفش را مى خرند. هر چه گفت، مردم قبول كردند تا اينكه رسيد به اينجا:

فَقٰالَ : أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ (1)مردم نادان هم حرفش را قبول كردند.

اين اَنا رَبُّكُمُ الْاَعلى در همۀ ما هست. يعنى اگر يك اتم در عالم وجود هست روح فرعونيت هم در او هست و يك دفعه به صورت گناه در مى آيد و در محضر خدا، مخالفت خدا را مى كند!

شخصى آمد خدمت امام صادق (ع) گفت: يا بن رسول الله! من عادت به گناه كرده ام و نمى دانم چه كنم ؟!

خدا نكند كسى عادت به گناه كند، مثلاً عادت به چشم چرانى دارد و مى خواهد اين كار را نكند، اما نمى شود. بعضى ها پير هستند و لب گور ايستاده اند؛ اما به مال مردم خوردن عادت كرده اند. شايد مى خواهد نخورد، اما


1) - نازعات / 24.

اختيار و اراده ندارد. وقتى به مجالس دينى مى آيد، توبه مى كند، اما مانند توبۀ گربۀ عابد مى شود كه وقتى مى رسد به موش، همه چيز را فراموش مى كند. چه كند كسى كه عادت به دروغ پيدا كرده است ؟! عادت كرده كه به همسر و بچه هايش دروغ بگويد. در كاسبى دروغ مى گويد. در جلسه دروغ مى گويد. دروغ شوخى و دروغ جدى مى گويد. همينطور اگر دروغهاى خودش را ضبط كند، در روز صد تا دروغ صد تا بت پرستى و صد تا دشمنى با خدا دارد.

به هر حال آن شخص گفت: يا بن رسول الله! عادت كرده ام به گناه. چه كنم ؟ امام گفت: وقتى مى خواهى گناه كنى، برو جايى كه خدا تو را نبيند! گفت: نمى شود امام صادق (ع) گفت: پس از ملك خدا بيرون برو و گناه كن. آن شخص گفت: اين كار هم شدنى نيست. امام فرمود: روزى خدا را نخور و گناه كن. گفت: نمى شود. امام فرمود: وقتى كه عزرائيل جانت را مى خواهد بگيرد، نده. گفت: نمى شود. فرمود: پس اى ذليل! در محضر خدا، در ملك خدا، روزى خدا مى خورى و اين قدر هم ذليل هستى كه اگر بخواهند تو را به جهنم ببرند، نمى توانى كارى كنى، پس چرا گناه مى كنى ؟!

دعا يعنى انسان ذلت خودش را بفهمد و ربوبيت حق را درك نمايد. اگر انسان به اينجا برسد. وقتى به او گفته مى شود كه دعا معلم اخلاق است و معلم اخلاق خيلى مهمى است، خوب متوجه خواهد شد. دعا انسان را از ظلمت به نور مى كشاند. او را از ظلمت غم و غصه و گرفتارى و نگرانى و صفات رذيله و خودپرستى و تكبر و غرور كه در همۀ مان هست به نور مى كشاند و از ظلمت صفات رذيله و هوى و هوس كه حتى گاهى در عبادات هم دچار آن هستيم نجات مى بخشد. در نماز و روزه و حج و زيارت و جهاد و امربه معروف و نهى ازمنكر هم هوس ممكن است جلو بيايد.

يك مثال بزنم: اگر كسى حاجتى از يك مسلمان برآورد و دل يك مسلمان را خوش كند و گره از كار او بگشايد، ثواب يك حج و عمرۀ مقبول و دو ماه اعتكاف در خانۀ خدا دارد. حالا در نظر بگيريد به مسلمانى بگوييم: آقا! اين خواهر يا برادر تو يا همسايه تو وضعش خيلى بد است؛ تو كه مى خواهى بروى عمره، نرو به جايش كمك به آن بيچاره كن، چه مى گويد؟ مى گويد: اگر هزار تا ثواب حج مقبول را ضامن بشوى، اين كار را نمى كنم. من مى خواهم بروم مكه! اسم اين كار را چه بايد گذاشت ؟

اگر نماز و روزه را از ظلمت هوى و هوس به نور مطلق كشيديم، خيلى عالى مى شود و دعا اين كار را مى كند. دعا، ما را از ظلمت شيطان درون و برون؛ يعنى نفس اماره و ابليس قسم خورده، به سوى الله مى كشاند. دعا موجب مى شود كه دست عنايت خاص خدا روى سر ما باشد:

اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (1)اگر دعا نكنى، دست طاغوتها تو را از نور به ظلمت مى كشاند.

اگر مى خواهيد بدانيد كه چرا دعا مستجاب نمى شود، به خاطر صفات رذيله و گناه و گاهى هم به خاطر مصلحت خودمان است. دعا براى همۀ ما معلم اخلاق است؛ هم براى گنهكار و هم براى كسى كه صفت رذيله دارد، معلم اخلاق است.

مطلب ديگر، اينكه اگر گنهكار دعا كند و با شرمندگى هم اين كار را انجام دهد، چه مزه اى دارد! كسى كه مى گويد: خدا! خدا! و در حال شرمندگى هم


1) - بقره / 257.

مى گويد، چقدر به او لذت دست مى دهد! اگر العياذ بالله در ايام حج و سرزمين منى همسرت را گم كنى، براى خانم و شما چقدر ناراحت كننده است ؟ حالا اگر ناگهان خانمت را پيدا كنى، چه حالى دارى ؟! توبۀ گناهكار و خدا! خدا! كردن او، اين قدر ارزش دارد. اين را هم بگويم كه اين مثالها براى درك مطلب است براى اينكه ما بفهميم پروردگار عالم چقدر خشنود مى شود، چنين مثال مى زنند، و الا خشنودى خدا را ما نمى توانيم درك كنيم. فقط بايد بدانيم كه پروردگار خيلى خوشحال مى شود وقتى كه بندۀ گنهكار بگويد: خدا! خدا!

خداوند را به آن كسى كه خدا! خدا! ورد زبانش بود تا از دنيا رفت، و به حق آن كسى كه كشته شد تا ما خدا! خدا! بگوييم و به حق حسين (ع) و زينب (س) قسم مى دهيم كه حال دعا و راز و نياز را در همۀ اوقات به ما عنايت فرمايد.

خدا توبه كننده را دوست دارد

بحث توبه از نظر قرآن بحث ارزنده اى است. از قرآن استفاده مى كنيم كه پروردگار عالم همينطور كه متقى را دوست دارد، گناهكارى را كه توبه كند دوست دارد؛ بلكه از قرآن استفاده مى كنيم كه گناهكارى را كه خدا! خدا! مى كند و از گناهش شرمنده است، بيش از متقى دوست دارد:

إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ (1)خداوند در اين آيه توابين را بر متطهرين، مقدم آورده است. پروردگار عالم گنهكارى را كه خدا را بخواند به اندازه اى دوست دارد كه از جانب خداوند خطاب شد به پيغمبراكرم كه يا رسول الله! اگر گنهكار آمد توبه كند، سلام مرا به او برسان. در قرآن آيه اى به اين تلطف و مهربانى نداريم. بعد هم خطاب مى شود: يا رسول الله! بعد از آنكه سلام مرا به او رساندى، بگو بر خود واجب كرده ام تو را

بپذيرم، اگر توبه كنى. علاوه بر اينكه مى پذيرم، دست عنايت و


1) - بقره / 222.

رحيميتم هم بر سر توست و با نوازش و تلطف تو را مى پذيريم:

وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (1)يا رسول الله! وقتى يك مسلمان مى آيد پيش تو و خدا! خدا! مى كند و از گناهش شرمنده است، او را بپذير و سلام مرا به او برسان و بگو آفرين بر تو كه آمدى! بعد هم به او بگو واجب است بر من كه قبولت كنم. نمى شود كه تو بيايى و من تو را برانم. گناه تو هر چه بزرگ باشد، تو را مى بخشم و نه فقط تو را مى آمرزم بلكه دست تلطف و رحيميت را كه روى سر اولياء خودم دارم، بر سر گنهكارى كه توبه كند، مى گذارم. بعد هم قرآن مى فرمايد: خيال نكنى كه اگر گناهت زياد و فراوان باشد تو را نمى آمرزم. همۀ گناهانت را مى آمرزم:

قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً (2)اى بنده هاى من! (اين ياء متكلم تشريفاتى است) يعنى اى عزيز گنهكار كه آمدى! هر كه هستى وهر چه هستى خوب كردى آمدى.

لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ مبادا از رحمت من مأيوس و نااميد شوى. هر كه هستى و هر چه هستى بيا. اِنَّ اللهَ يغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً

از اين آيات، در قرآن زياد است. بيش از دويست مرتبه كلمه غفران در قرآن آمده است. يعنى بيش از دويست جا در قرآن آمده است كه تو را مى آمرزم. بيش از هزار جا كلمۀ رحيم و رحمان آمده است؛ يعنى اگر گناهكار


1) - انعام / 45.

2) - زمر / 53.

به درگاهم بيايد، من رحيم و رحمان و غفورم و به گناهش نگاه نمى كنم؛ بلكه به دل شكسته و به حالش مى نگرم.

اگر در قرآن هيچ نبود جز بسم الله الرحمن الرحيم؛ يعنى خدا رحمان و رحيم و مهربان است، بس بود. نمى توان درك كرد كه خدا چقدر مهربان است. در روايات داريم كه از چهل پدر مهربانتر است.

روزى پيغمبراكرم با كودكى كه همراه مادرش بود روبرو شد. مادر گفت: يا رسول الله! خدا ما را چقدر دوست دارد؟ رسول خدا فرمود: از هفتاد پدر و مادر مهربان، مهربانتر است. زن گفت: يا رسول الله! اين فرزند من هر قدر بد باشد حاضر نيستم او را در آتش ببينم، چطور خدا مرا در آتش مى اندازد؟!

پيغمبر گريه كرد و فرمود: بله، تا لياقت باشد تو را در آتش نمى اندازد؛ مگر اينكه توبه نكنى و به جاى اينكه بروى زير پرچم خدا بروى زير پرچم شيطان تا بميرى، و الا خدا همه را مى آمرزد، هر كه باشد و هر چه باشد.

اين ثواب بنده است در توبه و از آن طرف هم قرآن مى فرمايد كه اين توبه نه فقط ثواب آخرت بلكه ثواب دنيا هم دارد. قرآن تكرار مى كند كسى كه گناه كرده اگر خدا! خدا! بكند، هر حاجت و گرفتارى كه داشته باشد رفع مى شود. در سورۀ هود از قول حضرت هود آمده است كه به قومش مى گفت:

يٰا قَوْمِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلىٰ قُوَّتِكُمْ (1)يعنى اى بنده هاى من استغفار كنيد.

حضرت داود به قومش گفت: اى قوم من، اى گنهكارها! خدا! خد! كنيد. بر اثر توبه، علاوه بر اينكه گناهتان آمرزيده مى شود، خدا در اين دنيا به شما نيروى مقابله مى دهد؛ يعنى افرادى كه دل پرغم دارند، غم از دلشان برداشته


1) - هود / 52.

مى شود. جوانهايى كه ضعف اراده دارند، تقويت اراده پيدا مى كنند.

نظير همين آيه را حضرت نوح به قومش مى گفت:

اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً، يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً، وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً (1)يعنى استفعار و توبه گناه كنيد. اگر از گناه توبه كرديد دنيايتان هم اصلاح مى شود. باران بخواهيد، محصول بخواهيد، درست مى شود. مال بخواهيد، به دست مى آيد. بخواهيد گرفتارى رفع شود، رفع مى شود، اين مثالهايى كه در قرآن آمده كه براى شما باران و محصول خوب مى آيد، از باب مثال است؛ يعنى هر چه از دنيا بخواهى، بعد از اينكه توبه كردى، داده مى شود و اين وعدۀ خداست.

اگر انسان رسيدن به هدف و مقصود را بخواهد، منزل اول، توبه است.

توبه يعنى چه ؟

توبه از نظر دل، يعنى پشيمانى و شرمندگى از كار بدى كه انجام داده ايم. بايد انسان در مقابل خدا شرمنده باشد، در مقابل آن كسى كه شبانه روز به ما نعمت مى دهد.

وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً (2)اگر كسى به شما خوبى كرده باشد و شما در مقابل آن خوبى به او بدى كرده باشيد و يك روز متوجه بشويد كه چقدر كارتان زشت بوده است و برويد در مقابلش عذرخواهى كنيد، وقتى كه داريد عذرخواهى مى كنيد، به اين شرمندگى و پشيمانى مى گويند: توبه.

انسان بايد بداند كه در محضر خدا مخالفت او را كرده است؛ در محضر آن


1) - نوح / 10-12.

2) - لقمان / 20.

كسى كه همه چيز از آن اوست مخالفت كرده است. امام سجاد در دعاى ابوحمزۀ ثمالى مى گويد: خدايا! من گناه مى كنم و مثل اينكه تو اصلاً نمى بينى! خدايا من گناه مى كنم و به جاى اينكه من حيا كنم، تو حيا مى كنى! اين جملۀ امام سجاد چه جملۀ شيرينى است؛ «خدايا من بايد حيا كنم ولى تو حيا مى كنى». به اين مى گويند: توبه. اگر انسان يك حساب سرانگشتى كند، ندامت و پشيمانى برايش پيدا مى شود از اينكه به ولى نعمت و كسى كه هر چه دارد از اوست، بى احترامى كرده است. وقتى كه اين شرمندگى برايش پيدا شد، به طور ناخودآگاه مى گويد: خدايا بد كردم! كودك اگر خطا كند و مادرش او را از خانه بيرون كند، تا روز است، ترس ندارد. اما وقتى شب مى شود، جايى را ندارد و مى آيد در خانه را مى زند و مى گويد: مادر! مادر!

حالت شرمندگى خواه ناخواه به زبانش مى آيد و خواه ناخواه به چشمش اشك مى نشيند. اين اشك، لازمۀ آن شرمندگى است و نشان دهندۀ اين است كه تصميم دارد ديگر مخالفت نكند. لذا گفتن استغفرالله، خيلى لازم نيست بلكه خودش به زبان مى آيد. تصميم به اينكه ديگر گناه نمى كنم، اين هم لازم نيست و خودش مى آيد. مهم خود توبه است و خدا خيلى دوست دارد كه انسان در مقابل او شرمنده و سر به زير شود. اگر ما يك مقدار شعور داشته باشيم، اين سر به زيرى هميشه بايد باشد.

پيغمبراكرم روزى هفتاد مرتبه استغفار مى كردند، در حالى كه گناه هم نكرده بودند. معلوم است كه استغفار پيغمبر زبانى نبود و از شرمندگى سرچشمه مى گرفت. دربارۀ حضرت آدم داريم كه وقتى آمد روى كرۀ زمين، دويست سال سرش را بالا نكرد.

چيزى كه بايد توجه به آن داشته باشيم و مخصوصاً جوانها بايد بدانند اين

است كه اگر به راستى حال شرمندگى برايشان پيدا شود و اگر گناه راجع به حق الله باشد، آمرزيده مى شوند.

پيغمبراكرم مى فرمود كه يك بنده پنجاه، شصت سال گناه مى كند، اما راستى يك لحظه توبه، آن پنجاه شصت سال گناه را كَاَنْ لَمْ يكُنْ مى كند و او آمرزيده مى شود.

قرآن مى گويد: پروندۀ سياه او نابود مى شود و يك پرونده درخشان كه ثواب توبه است، برايش جلو مى آيد:

إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ (1)اگر توبه كند، علاوه بر اينكه پروندۀ سياهش را نابود مى كنيم، پروندۀ درخشانى برايش جلو مى آوريم؛ پرونده اى كه اگر با آن به صف محشر وارد شود درخشندگى خاصى دارد. لذا در روايات مى خوانيم افرادى كه توبه كنند و با حال شرمندگى از دنيا بروند، درخشندگى خاصى دارند.

اگر حق الله باشد و قضا هم لازم نداشته باشد، آمرزيده مى شود. كسى كه نماز نمى خوانده، يا نمازش را به طور صحيح نمى خوانده است، اگر حال شرمندگى برايش پيدا شود، آمرزيده است.

كسى كه روزه نمى گرفته، اگر به راستى حالت توبه برايش پيدا شود، آمرزيده است؛ الا اينكه بعدش واجبى برايش پيش بيايد و آن واجب را ادا نكند، براى آن كار باز جهنمى مى شود. مثلاً قضاى نمازها و روزه ها و آن واجب هايى را كه از دست داده است، بايد انجام دهد و آنها را تدارك نمايد.

كسى كه بد نماز بخواند، گناهش بزرگ است و كسى كه نماز نخواند، گناهش در سر حد كفر است. اما به راستى اگر پشيمان شد و دلش شكست و


1) - فرقان / 70.

اشك ريخت و شرمنده شد، آمرزيده مى شود. بعد از آن ديگر بايد نماز را خوب بخواند و قضاى نمازهايى را كه نخوانده است يا باطل خوانده، بخواند. لازم هم نيست كه خيلى مرتب نماز بخواند؛ به مرور زمان به اندازه اى كه به دنيايش ضرر نخورد و وقتش گرفته نشود، نمازها را مى خواند تا تمام شود. روزه ها را هم در وقتى كه مثل زمستان روزها كوتاه است، بگيرد تا تمام بشود. اينها مربوط به حق الله است.

اما حق الناس مطلب ديگرى است. حق الناس دو قسم است: مثلاً كسى غيبت كرده و تهمت زده و شايعه پراكنى كرده و مردم را سبك كرده و زخم زبان زده و شخصيت مردم را از بين برده است، اين طور گناهان حق الناس است. اين گناهان ممكن است به آن شخص نرسيده باشد. مثل اينكه غيبت

كرده و به آن كسى كه پشت سرش غيبت كرده است، اين غيبت را نگفته اند. يا تهمت زده، اما اين تهمت باعث بى آبرويى كسى نشده است؛ يعنى به آن شخص ضررى نرسانيده است.

او بايد از اين به بعد غيبت نكند و خودش را اصلاح كند. بايد با خودش بگويد چرا من اين كار زشت را كردم ؟ از اين به بعد بايد خدمت به خلق خدا بكنم و خيرخواه خلق خدا باشم ؟ حالا كه اين كار را كردم، بايد براى آن شخص استغفار هم بكنم و در اين شبها دعايش كنم و بگويم كه خدايا! من پشت سر او غيبت كردم؛ خدايا من بد كردم؛ خدايا تو به او شخصيت بده؛ اين طور كه اين شخصيتش را خراب كردم، تو خوبى به او بده!

اما يك وقت آسيب به او رسيده است؛ يعنى غيبت كرده و به گوش او رسانيده اند. تهمت زده و به گوش او رسانيده اند و او را ناراحت است. مسلم است كه ناراحتى او را بايد جبران كند. گرچه همين الآن كه توبه كند، توبه اش قبول است و گناهش هم آمرزيده مى شود اما پس از آن كار واجب ديگرى است و او بايد برود جبران كند. بايد در مقابلش عذرخواهى كند و دلش را به دست

بياورد و بگويد كه تو از من آزرده خاطرى، مرا ببخش تا خدا من و تو را ببخشد. اگر او نبخشيد، شخص خاطى، كار خودش را كرده است و او كه نبخشيده جهنمى مى شود. اگر او نبخشيد، كينه توز است و بايد جهنم برود.

مثلاً گناه راجع به مال مردم است؛ مال مردم را خورده؛ تقلب، حقه بازى، رشوه خوارى، رباخوارى، دزدى كرده و مال مردم را خورده است. اين گناه وقتى توبه كند، پذيرفته مى شود اما بايد مال مردم را پس بدهد و اگر ندهد خيلى كار او مشكل است. روز قيامت كه مى شود، اگر كسى از كسى طلبكار باشد، تمام اعمالش را مى گيرند و مى دهند به آن طلبكار. اگر هم كم بياورد، از گناهان آن طلبكار به بدهكار مى دهند. قرآن مى گويد:

وَ قَدِمْنا اِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً(1)اعمال خوبى را مى آورند به صف محشر، اما تمام اين اعمال از بين مى رود. امام صادق مى گويد معناى آيه اين است كه كسى بدهكار به مردم است و وقتى كه ديگر ثوابى در پرونده اش ندارد، و اعمال خوبش را مى دهند به بستانكار، بعضى اوقات هم كم مى آورد، آنگاه گناه طلبكار را مى دهند به بدهكار.

گناه حق الناس، خيلى بزرگ است اما اگر كسى توبه كند، گناهش آمرزيده مى شود. ولى بايد جبران كند؛ بايد مال مردم را پس بدهد. بايد بلافاصله بعد از توبه اين كار را انجام دهد؛ اما اگر او مفلس است و مالى ندارد، مطلب ديگرى است. الْمُفْلِسُ فِِى اَمانِ اللهِ ؛ اگر ندارد كه هيچ. همين قدر كه تصميم دارد هر وقت داشت بدهد، مورد قبول خداست و اگر هم نتوانست بدهد، وقتى كه مرد، پروردگار عالم آن طلبكار را راضى مى كند و هر دو نفرشان به بهشت مى روند.


1) - فرقان / 23.

بن بست در اسلام نيست و داشتن يأس غلط است؛ ولو كسى كه مال مردم را خورده و ندارد بدهد، باز هم خدا مى گويد: اى بندۀ گنهكارم! بيا:

وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ (1)توبه از نظر دنيا و آخرت خيلى فايده دارد. توبه، گره هايى را كه در اثر گناه در زندگى ما پيدا شده است، باز مى كند ونگرانى و غم و غصه هايى را كه با واسطۀ گناه در زندگى ما پيدا شده است، رفع مى كند. اين از نظر دنياى ما. اما براى آخرت ثوابى بالاتر از توبه نداريم. ثواب توبه بالاتر از نماز، حج، جهاد، نمازشب و انفاق است.

بالاتر از توبه، پيدايش حال شرمندگى در انسان است. در يك روايت مى خوانيم كه روز قيامت بعضى از ميزان ها سبك است، آنگاه چيز كوچكى را مى گذارند در ميزان و آن به اندازه اى سنگين مى شود كه تعجب انگيز است. يك قطره اشك پشيمانى از گناه و يك خدا! خدا! گفتن با دل شكسته چنين پاداشى دارد.

معناى توبه را فهميديم و اقسام گناه را هم دانستيم و بالاخره حاصل بحث اين شد كه هر كسى اگر به راستى خدا! خدا! بگويد، خدا او را مى آمرزد. البته از دل و با دل شكسته و با حالت پشيمانى و سرافكندگى بگويد: كه اصلاً معناى توبه همين است. اگر مى تواند بايد گناه خود را جبران كند. اما الآن از هر گناهى ولو كفر يا حتى شرك توبه كند، مسلم است كه خدا او را مى آمرزد. كسى كه كافر شده، اگر به راستى برگردد توبه اش قبول مى شود. به قول قرآن اگر كسى اسراف در گناه كرده است و سرتاپايش گناه است، بداند كه خدا به او مى گويد:

اى بندۀ گنهكارم! بيا، بيا: لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً (2)


1) - يوسف / 87.

2) - زمر / 53.

مطلب ديگرى هم از قرآن استفاده مى شود و آن اين است كه ما بايد در خط ولايت باشيم و به اين اهميت بدهيم قرآن شريف مى فرمايد:

وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً (1)كسانى كه گنهكارند، اگر بيايند نزد تو و استغفار كنند و تو هم برايشان استغفار كنى، آن وقت خدا گناهشان را هر چه زياد باشد، مى آمرزد. پس دانستيم كه توسل، لازمۀ توبه است؛ چنانچه توسل لازمۀ دعاست و دعا بدون توسل، مستجاب نمى شود. توبه هم بدون توسل پذيرفته نمى شود:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ (2)اى افراد با تقوا! به خانۀ خدا كه مى رويد، بايد وسيله ببريد. وسيله چيست ؟ ولايت است كه خودشان فرموده اند: آن وسيلۀ مشخص شده در قرآن، ما هستيم. اگر بتوانيم در خدمت امام زمان و در خدمت اميرالمؤمنين و ديگر اهل بيت باشيم، خيلى خوب است.

يكى از دوستان نقل مى كرد كه همسرم حالش خيلى بد بود و دكترهاى بيمارستان به من گفتند كار او تمام است و امروز و فردا مى ميرد. وقتى خبر مرگ زنم را به من دادند، به خانه آمدم و توسل به امام زمان پيدا كردم و گفتم: آقا! زنم جوان است و اگر بميرد، زندگى من مختل مى شود. اين دو - سه تا بچه را چه كنم ؟! من زنم را از تو مى خواهم.

راستى اگر حال توبه و توسل به اين صورت پيدا شود، خيلى خوب است.

به هر حال، توسل به امام زمان پيدا كردم و آمدم بيمارستان و ديدم وضع آنجا عوض شده است. مرتب به من تبريك مى گويند! گفتم: چه خبر شده


1) - نساء/ 64.

2) - مائده/ 35.

است ؟ آمدم در اتاقى كه خانمم بسترى بود. ديدم نشسته و بچه در دامنش شير مى خورد! گفتم: چه شد؟! همسرم گفت: بيهوش بودم كه ناگهان ديدم اينجا شلوغ شد و آقايى به بيمارستان آمد و دستش را گذاشت روى سر من و حالم خوب شد.

امام زمان، جوان گناهكار و دل شكسته را بيش از آن زن دوست دارد، و ممكن است در جلسات مردم مخصوصاً جوانان دل شكسته بيايد.

در جستجوى گمشده

بحث ما درباره فايدۀ پنجم دعاست كه فوق العاده مهم است و دوش به دوش ديگر فوايد دعاست.

انسان بالفطره خداياب و خداجوست و اين خداجويى و خدايابى در عمق جانش نهفته است. همۀ انسانها در گرفتارى و بن بست ها، خداياب مى شوند.

هر انسانى در عمق جانش، درصدد گمشدۀ خود است و گمشدۀ او خداست. هر بى سواد، به طور ناخودآگاه درصدد پيدا كردن آن گمشده است. بسيارى از مردم مخصوصاً افرادى كه ضد خدا هستند، يا افرادى كه دنيا چشم و گوش آنها را پركرده است و بر دل آنها مسلط شده است، خيال مى كنند كه گمشدۀ آنها دنياست؛ لذا صددرصد در طلب دنيا مى كوشند. مثلاً يك جوان تصور مى كند كه گمشدۀ او يك همسر است و در تشكيل خانواده مى كوشد.

اگر مرد است، زن مى گيرد و اگر دختر است، شوهر مى كند و تشكيل خانواده مى دهد. اما وقتى كه از اين نظر ارضاء شد و رسيد به آنجا كه

مى خواست، مى بيند هنوز سير نشده است و آن گمشده پيدا نشده است. مى بيند آن آتشى كه در عمق جان اوست و آن عطش روحى، هنوز هم در او هست.

بسيارى از افراد عاقل تصور مى كنند گمشدۀ آنها علم است؛ لذا تا مى توانند، درس مى خوانند و تا مى توانند تدريس و مطالعه مى كنند؛ اما هر چه علمشان بالا مى رود مى بينند آن عطش درونى و آن عطش كه در عمق جان آنهاست، هنوز هم هست. برخى وارد علم دين شده و مجتهد و متخصص در علوم دينى و معارف اسلامى شده اند، اما باز هم تشنگى را احساس مى كنند. يكى هم درصدد كسب علوم طبيعى است، ديپلم مى گيرد؛ ليسانس و دكترا مى گيرد و تخصص و فوق تخصص پيدا كرده و پروفسور مى شود و بالاخره مى رود جلو و خيال مى كند گمشده اش همين علم است؛ اما هر چه جلوتر مى رود، تشنه تر مى شود، خصوصاً اينكه جلوتر مى رود و به گمشده اش نمى رسد. معلوم است كه كوشاتر شده و سعى او بيشتر مى شود؛ اما باز هم در عمق جان خود تشنگى را مى يابد و مى بيند كه سير و سيراب نشده است.

بسيارى از عوام، تصور مى كنند كه گمشدۀ آنها پول است و اگر تقيد به ظاهر شرع هم در بين نباشد، با تمام قوا در راه پيدا كردن پول مى افتند. حتى اگر از راه خوردن ربا، رشوه، دزدى، كم فروشى، تقلب و حقه بازى، گرانى، احتكار و بالاخره به خاك سياه نشاندن اجتماع باشد و هر چند كه توجه داشته باشند كار آنها براى نظامشان و وطن ضربه است و براى آمريكاى جنايتكار و حزب صهيونيست

خوشايند است باز هم آن توجه ها نمى تواند مانع شود از اينكه دنبال پول برود و يك ميليارد دو ميليارد و سه ميليارد جمع كند يا چندين هكتار زمين او دو برابر شود يا چند خانه اش، دو برابر شود. همين شخص هم هر چه جلو مى رود، مى بيند كه خبرى نيست و آن تشنگى هنوز

هم هست و در عمق جانش تشنگى را در مى يابد و مى فهمد كه گمشده اى دارد. هر چه جلو مى رود، مى بيند گمشده اش پول نيست؛ هر چند كه باز هم كار مى كند؛ اما به هر جايى كه برسد و به هر مرتبه اى از امكانات برسد، تشنگى او بيشتر مى شود.

كسى كه تصور مى كند تشنگى او به واسطۀ غريزه جنسى سيراب مى شود، تعدد زوجات پيدا كرده و ممكن است كارش به جاهاى بد برسد.

بسيارى از افراد تصور مى كنند گمشدۀ انها رياست است. پيغمبراكرم مى فرمايد:

آخِرُ ما يَخْرُجُ عَنْ قُلُوبِ الصّدّيقينَ حُبُّ الْجاهِ ممكن است كسى متقى باشد، اما هنوز ريشه هاى حب رياست و حب جاه در دل او باشد. ممكن است مهذب هم شده باشد، اما آن ريشه هاى عميق حب جاه به طور ناخودآگاه در عمق جان و دل او موجود باشد. غالب مردم تصور مى كنند گمشدۀ آنها رياست است؛ لذا اين طرف و آن طرف مى زنند. اما وقتى به رياست مى رسند، مى بينند كه هنوز هم به جايى نرسيده اند. به قول حضرت امام، كرۀ زمين كه هيچ، آنها اگر مسلط بر اين عالم ماده هم شوند، باز سير نمى شوند.

گاهى هم به ندرت، انسان در راه مستقيم قرار مى گيرد، يعنى همان راهى كه پيامبرها آوردند و راه اسلام. اين شخص به واسطۀ مبارزه با شيطان درون و برون و رياضتهاى دينى، ناگهان گمشده اش را پيدا مى كند و سير مى شود؛ نظير تشنه اى كه سيراب مى شود:

يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ (1)


1) - انشقاق / 6.

اى انسان! تو در حركتى، در يك حركت پررنج هم هستى بيا در راه مستقيم تا گشمدۀ خود را پيدا كنى؛ گمشدۀ تو خداست:

إِنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلرُّجْعىٰ (1)، وَ أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىٰ (2)نظير اين سه آيه كه خواندم، در قرآن زياد است.

انتهاى سير انسان، خداست و ملاقات با خدا نه ملاقات دو رفيق با يكديگر است؛ بلكه ملاقات دل انسان با مقام قرب الهى است و پيدا كردن خدا؛ يعنى حكومت خدا بر دل انسان. وقتى چنين شد، آن تشنگى كه در عمق جان آدمى است، رفع مى شود و انسان براى همين منظور خلق شده است:

إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (3)ما از خداييم و به اين دنيا آمده ايم تا برسيم به مقام قرب الهى. همۀ پيامبرها هم براى همين آمدند. اسلام براى اين آمد كه بگويد انسان در عمق جانش گمشده اى دارد و پيروى دين، انسان را به گمشده اش (جاافتاده) برسانند. آيه اى در قرآن هست كه تقاضا دارم اين آيه را جوانها و مخصوصاً روشنفكرها در نظر داشته باشند. آيه خيلى كوتاه است؛ اما خيلى رساست:

أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (4)اى انسان! هيچ چيز و هيچ كس نمى تواند تو را سير كند جز خدا. اگر خدا باشد، صددرصد اطمينان نفس يعنى سيرابى و سير دلى و سير فطرتى خواهد بود و در غير اين صورت، تشنگى، ولع، غم، غصه، دلهره، اضطراب خاطر و تشويش خاطر است. قرآن مى گويد: اگر خدا باشد، تطمئن قلوب است و اگر خدا نباشد هيچ چيز و هيچ كس نمى تواند تو را سير كند. اين آيه مى گويد


1) - علق / 8..

2) - نجم / 42.

3) - بقره / 156.

4) - رعد / 28.

بيهوده اين طرف و آن طرف نرو كه سير نمى شوى. البته نمى گويد درس نخوان؛ بلكه بايد خوب درس بخوانى اما بدان كه علم، گمشدۀ تو نيست. بايد درس بخوانى و از اين راه به مردم و به وطن خدمت كنى و عقلت را سيراب كنى. قرآن نمى گويد در دنيا كوشا نباش؛ امام صادق (ع) مى فرمايد كسى كه آخرتش را فداى دنيا كند، يا دنيا را فداى آخرت كند، شيعه نيست. يك آدم منفعل گوشه نشين و بيچاره و بدبخت هم شيعه نيست. مسلمان بايد فعال و كوشا باشد در دنيا آن طور كوشا باشد كه براى آخرت است. قرآن شريف مى فرمايد:

وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا (1)كوشا باش در آنچه به تو داديم از عقل و شعور و مال و علم براى آخرت و كوشا باش در آنچه به تو داديم از عقل و شعور و مال و اراده و قلم و جاه براى دنيا. آنچه را به تو داديم هم براى دنيا و

هم براى آخرت صرف كن. من نمى گويم كوشا نباش. نمى گويم غرايز را ارضاء نكن؛ اگر كسى غرايز را ارضاء نكند، عقدۀ حقارت پيدا مى كند و اگر عقده حقارت پيدا شد مصيبت به بار خواهد آمد؛ اما غرايز انسان بايد تعديل و كنترل شود. بى بندوبارى، كار حيوان است نه كار انسان. ارضاء با كنترل عقل و كنترل شرع، كار انسان است. در اينكه انسان بايد غرايز خود را ارضاء كند حرفى نيست. غريزۀ جنسى، غريزۀ حب مال، غريزۀ حب رياست، غريزه حب جاه، غريزه حب اولاد، غريزه حب زن، غريزه حب تشكيل خانواده و امثال آن همه بايد ارضاء شود. اينها بايد باشد، اما گمشدۀ انسان، اينها نيست. چيزى كه در عمق جانش فرياد مى كشد خار روحش است، اينها نيست. آن چيست ؟


1) - قصص / 77.

أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ يعنى اى انسان! خيال نكن كه دنيا مطلوب و گمشدۀ توست. خيال نكن براى اين دنيا خلق شده اى؛ بلكه دنيا براى تو خلق شده است. اشتباه بزرگى كه ما داريم خيال مى كنيم براى دنيا خلق شده ايم. لذا با يك ولعى دنبال دنيا مى رويم.

اين مكتبهايى كه در غرب پديد آمدگر چه باطل شد، اما اثر سوء بر ديگر جامعه ها گذاشت. مكتب ماركس باطل شد و ديديد كه عملاً چه به سرش آمد. بعد از هفتاد سال تبليغات دربارۀ آن و آن همه كشته ها كه تنها استالين شش ميليون نفر غيرنظامى را به خاطر اين مكتب كشت، از ميان رفت؛ براى اينكه پايه نداشت. ناگهان آن عمارت با زرق و برقى كه داشت، فرو ريخت و به جهنم سرازير شد. الآن مى بينيم كه شوروى سابق ذليل ترين ممالك است و دست گدايى دراز كرده به سوى همۀ كشورها حتى افغانستان. اما ماركس و مكتبش حتى اثر سوء خود را در دنياى غرب هم گذاشت.

از سوى ديگر مى بينيم كه رئيس جمهور آمريكا با كمال وقاحت مى گويد: چون منافع من در مخاطره است، مى جنگم. لذا قضيۀ هشت سال جنگ تحميلى را براى ما پيش آورد و بعد هم قضيۀ خليج فارس را پيش آورد. الآن هم تمام جنگها زير سر شيطان بزرگ و حزب صهيونى است. الآن كسانى كه با گرانفروشى و احتكار و اشاعه فساد و فحشاء به اين مملكت شيعه امام زمان ضربه وارد مى كنند، پيرو همان ماركس و حزب صهيونيسم هستند؛ هر چند كه ظاهراً مسلمان و شيعه باشند. ماركس مى گفت: هر چه هست، پول است. فرويد گفت: هر چه هست، زن و شهوت است. حتى بچه كه پستان مادر را مى مكد، در اثر غريزه جنسى اوست. هر چند اين مكتب باطل شد، اما اثرش را بر جامعه گذاشت و بى بندبارى در غرب اثر همان مكتب فرويد است. بعضى از

مكاتب هم گفتند كه رحم

و مروت يعنى چه ؟ اصلاً رحم و مروت از ضعف است و انسان اگر بتواند كسى يا مملكتى را استثمار كند، بايد بكند، و الا ضعيف مى ماند. اين مكتب هم باطل و نابود شد. اما اثرش را بر جامعه گذاشت. اسلام همينطور كه بردگى فردى را قبول ندارد، بردگى گروهى را هم نمى پذيرد. الآن دنياى استثمار، كوشش براى بردگى دسته جمعى دارد. آمريكا چرا با شما مى جنگد؟! مى خواهد شما را برده كند. چرا با عربستان سعودى خيلى رفيق است ؟! چون آنها را برده خود كرده است. با اين شيخ نشين هاى قارون چرا خيلى رفيق است ؟ چون آنها برده هستند و با غرب رفيق هستند. الآن اگر ملت فلسطين مثل عرفات ملعون كه خدا لعنت و نابودش كند، به آنها بله بگويد، قضيه تمام مى شود و ديگر فلسطين آباد مى شود. آباد از چه نظر؟! از نظر اينكه يك الاغى را كاه و جو خوب مى دهند و از او خوب بار مى كشند اينها هم ماديت آنها را تأمين مى كنند اما انسانيت را از آنها مى گيرند.

از ديدگاه اسلام تمام شكلهاى بردگى بد است و نبايد بردگى باشد. اينها از كجا سرچشمه مى گيرد؟! از آنجا كه انسان گمشدۀ خود را فراموش كرده است. اگر گمشدۀ انسان فراموش شود، غير از غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى، هيچ چيز ديگرى ندارد. لذا دنياى امروز چون خدا ندارد؛ يعنى چون گمشدۀ خود را نيافته است، غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر دارد. كم و بيش شما مى دانيد كه در قصر كرملين الآن چقدر اضطراب خاطر هست و ديروز هم بود. در قصر سياه آمريكا چقدر غم و غصه و اضطراب خاطر و نگرانى هست. الآن در مابقى قصرهايى كه خدا در آنها حكومت ندارد، چنين است. در هر خانه اى كه خدا حكومت ندارد، غم و غصه و نگرانى و اضطراب خاطر وجود دارد. در هر مملكتى كه خدا بر آن حكمفرما نباشد، غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و تشويش و نگرانى وجود دارد و در اينها مى سوزد. ژاپنى ها كه

افراد پيشرفته اى هستند و انصافاً فعال و باهوش هم هستند، وقتى در خلوتشان برويم، مى بينيم آنجا قرص خواب آور بيش از هر جاى ديگر مصرف دارد؛ يعنى آنها به يك قرص آرام بخش پناه مى برند تا بتوانند يك ساعت بخوابند. چرا! چون خدا را ندارند. وقتى خدا نداشتند، وضع آنها اين است.

قرآن ميفرمايد:

اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (1)كسى كه مؤمن است و گناه هم در زندگيش نيست و خدا در دل اوست و خدا را پيدا كرده است، حتماً امنيت خاطر دارد؛ يعنى دلش بدون غم و غصه است. دست عنايت خدا روى سر چنين كسى است و گمشده اش را پيدا كرده است. وقتى گمشده اش را پيدا كند، روح نيرومند و با اراده اى پيدا مى كند و مى تواند در مقابل يك جهان بايستد:

إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً (2)ابراهيم يك نفر است، اما چون خدا را دارد امتى محسوب است. دل پر از اطمينان اميرالمؤمنين با اينكه يك نفر است اما يك دنيا سكينه و آرامش دارد. در جنگها معمولاً اميرالمؤمنين اسب و شتر هم نداشت و پياده به جنگ مى رفت. نه عده داشت و نه پشتوانۀ نظامى و نه امكانات بى حساب مالى، اما پشتوانه اش خدا بود. وقتى خدا را داشت، عمروبن عبدود در مقابل او پوچ بود. مرحب خيبرى در مقابل او هيچ بود. به معاويه مى گفتند: تو صدوبيست هزار نفر نيرو دارى! معاويه مى گفت: على مالك اشتر را دارد كه اگر او را كنار دست راستش بگذارد مثل ملخى كه مورچه ها را ضبط مى كند، صد و بيست هزار لشكر مرا ضبط مى كند. مالك اشتر وقتى خدا را دارد، دست راست

اميرالمؤمنين مى شود.


1) - انعام / 82.

2) - نحل / 120.

على (ع) را ببينيد كه چه دارد؟ وقتى آمد خواستگارى زهرا (س)، پيغمبراكرم گفتند: چه دارى ؟ گفت: يك شمشير و يك زره و يك شتر. پيامبر فرمود: شمشير را براى جنگ و شتر را هم براى آب آوردن و گذران زندگى خودت لازم دارى؛ اما زره را براى چه مى خواهى ؟ برو زره را بفروش على (ع) زره را فروخت و مهريۀ زهرا و وليمۀ عروسى خودش قرار داد و چه زندگى شيرينى پديد آمد!

ما خيال مى كنيم زندگى شيرين يعنى مبل و فرش ابريشم و بخور و بپاش و رنگ وارنگ. اينها به غير از غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى هيچ چيز ديگرى نيست. همۀ خانه هامان همين است. خانه هاى ما پر از غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى است. خانۀ على يك حصير دارد و جهازيۀ زهرا هم كه بسيار ناچيز و كم است؛ اما زندگى آنها شيرين است. چرا چون خدا بر آن زندگى و خانه حاكم است. وقتى خدا بر خانه اى حاكم باشد، گمشدۀ آن خانواده پيدا شده است. وقتى چنين شد، بالاترين لذتش اين است كه در دل شب بيدار شود و بگويد:

إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ (1)بالاترين لذتش اين است كه براى خشنودى خدا روزه بگيرد. انسان كه روزه مى گيرد، يك خوشحالى موقع افطار دارد كه فرمان خدا را اطاعت كرده و اكنون هم به فرمان خداوند بر سر سفره نشسته و افطار مى كند؛ اما خوشحالى بالاتر روزه دار چيست ؟ او به كلام خدا توجه دارد كه:

اَلصَّوْمُ لى وَ اَنا اَجْرى بِهِ : روزه مال من است و پاداش آن را هم خودم

مى دهم.


1) - حمد / 5.

انسان وقتى خدا را پيدا كرد، تمام گرفتاريها و غم و غصه هاى او از بين مى رود و گره زندگى او را خدا باز مى كند. اما اگر خدا در زندگى نباشد، ظلمت و تاريكى پديد مى آيد:

وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ (1)وقتى نور خدا نباشد، تاريكى است. اما وقتى نور خدا آمد، دل انسان روشن مى شود.

أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (2)تمام بحث و سخن من بر همين يك جمله استوار است. و اگر كسى بخواهد يك ماه با يك سال در اين باره صحبت كند، مطلب ادا نمى شود. اميرالمؤمنين مى فرمايند: اگر دربارۀ بسم الله يك سال صحبت كنم، باز هم كم مى آيد، چه رسد كه بخواهد راجع به اَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوبُ ، صحبت كند.


1) - نور / 40.

2) - رعد / 28.

نااميد نشويد

بحث ما دربارۀ توبه و انابه و تضرع و زارى بود. از قرآن استفاده كرديم كه بالاترين عبادت همين توبه است و سعادت دنيا و آخرت ما متوقف بر همين توبه است. از قرآن استفاده كرديم كه توبه براى گناهكار خيلى مطلوب است و خدا دوست دارد كه بگويد: خدا! خدا!

در روايات. هم داريم كه آه گنهكار از تسبيح انسان متقى پيش خدا بهتر است. و بالاخره از قرآن استفاده كرديم كه گناه هر چه هم بزرگ باشد، اگر كسى توبه كند، پروردگار عالم توبه اش را مى پذيرد و حتى مى تواند در يك لحظه راه پنجاه ساله را برود:

يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ ، إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً (1)

بازآى؛ هر آنچه هستى باز آى *** گر كافر و گبر و بت پرستى بازآى


1) - زمر / 53.

اين درگه ما درگه نوميدى نيست *** صدبار اگر توبه شكستنى بازآى

آيه إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ (1)را دو جور معنا كردند: يك معنايش اين است كه اگر براى كسى حال توبه و انابه پيدا شود، خدا او را دوست دارد؛ اما يك معناى ديگرى هم اهل دل كردند و گفتند: اگر كسى توبه اش را شكست و دوباره آمد و به راستى توبه كرد و باز هم توبه اش را شكست و دفعۀ سوم آمد و راستى توبه كرد، پروردگار عالم او را دوست دارد. همين كه مأيوس از رحمت خدا نمى شود، او را دوست دارد.

از آن طرف هم، يأس از رحمت خدا، بالاترين گناه است. حتى در روايات مى خوانيم كه كسى خدمت امام صادق رسيد و گفت: شخصى شصت نفر سيد را كشته و مأيوس از رحمت خدا شده است. امام صادق فرمودند: اين حال يأسى كه پيدا كرده گناهش از كشتن آن شصت نفر سيد بالاتر است:

وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ (2)قبلاً معناى توبه را هم فهميديم. حال خجالت زدگى و شرمندگى از خدا و اينكه انسان فكر كند كه در محضر خدا گناه كرده است و اينكه چقدر بى وفا و ناشكر و نمك شناس است، اين حال شرمندگى را توبه گويند. ديگر، خواه ناخواه، به زبانش مى گويد: خدا! خدا! و گريه و سرافكندگى و تواضع در مقابل خدا خود به خود مى آيد.

اگر به راستى كسى شرمندۀ در مقابل خداست، بايد خودش را اصلاح كند. به اين مى گوييم توبه. اين حالت اگر در كسى پيدا شود، گناه هر چه بزرگ باشد، خدا آن را مى آمرزد. از قرآن استفاده مى كنيم كه چند طايفه را خدا نمى آمرزد و اين مطلب با بحث قبلى ما به حساب ظاهر تفاوت و تناقص پيدا مى كند.


1) - بقره / 222.

2) - يوسف / 87.

قرآن مى گويد:

إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ اِزْدٰادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اَللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ (1)كسانى كه گناه مى كنند و دوباره بر مى گردند و گناه مى كنند و بر مى گردند و باز هم گناه مى كنند و بر مى گردند و به قول قرآن كافر مى شوند و مسلمان مى شوند و كافر مى شوند و مسلمان مى شوند، خدا آنها را نمى آمرزد، در حالى كه همين الآن گفتم صدبار اگر توبه شكستى، باز آى. حالا چه جور آيه را معنا كنيم ؟ معناى آيۀ شريفه اين است كه آدمهاى متلون كه شب توبه مى كنند، و صبح همان كارى را كه قبلاً مى كردند، انجام مى دهند، در حقيقت توبه نكرده اند. آنها در جلسه اى نشسته اند و حالتى پيدا كرده اند و خدا خدا گفته اند اما فردا صبح همان كه بوده اند، مى شوند و اين در حقيقت، توبه نيست.

خانم، با چادر به حرم حضرت معصومه و حرم حضرت رضا (ع) مى رود و آنجا توسل هم پيدا مى كند؛ اما هنوز از حرم بيرون نيامده، چادرش را بر مى دارد! اينكه توبه و توسل نيست؛ اين مسخره بازى است. ديگرى نمامى و سخن چينى و غيبت و تهمت و شايعه پراكنى كرده و خدا خدا هم مى كند، اما فردا صبح دو دفعه همان غيبت ها را شروع مى كند؛ همان تهمت هايى را كه مى زده، ادامه مى دهد، اين توبه نيست، العياذ بالله آدم حقه باز و رشوه خوار و مال مردم خورى كه روزى يا ساعتى از كارش شرمنده است، اما فردا همان كه بود مى شود، معلوم است كه كارش توبه نيست؛ لذا قرآن مرتب در آيات توبه مى فرمايد: تابَ وَ اَصْلَحَ چند آيه اى كه در بخشهاى قبلى خواندم، آيات بسيار اميدوار كننده اى بود و در همان جا مى گويد: تابَ وَ اَصْلحَ ، داريم كه:


1) - نساء / 137.

وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (1)اى پيغمبر! اگر گنهكارى آمد توبه كند، اول سلام مرا به او برسان و بگو آفرين. بعد هم وعده بده و بگو كه خدا بر خودش واجب كرده است كه تو را بپذيرد. بعد مى فرمايد: هر كه توبه كند، بايد واقعاً خودش را تغيير دهد؛ نه اينكه بعد از توبه همان كه بوده، بشود. قرآن مى فرمايد اگر توبه كند پروندۀ سياه او را نابود مى كنيم و اين آيه، آيۀ اميدواركننده اى است.

اينكه پروندۀ سياه او را نابود مى كنيم، چند معنا دارد: يك معنا اين است كه آن پرونده اى كه تشكيل دادند، به واسطۀ توبه نابود مى شود.

ديگر اينكه گناهان ما صورى متناسب دارند كه به همان صور مجسم مى شوند و در قبر و قيامت با ما هستند و يك معناى اينكه پروندۀ سياه او را نابود مى كنيم، نابود شدن تجسم همان اعمالى است كه به واسطۀ گناه پيدا مى شود. اينها نابود مى شوند. غيبتها، تهمت ها و زخم زبانهاى ما به صورت مار و عقرب هستند و اگر توبه نكنيم، در قبر به جان ما مى افتند. گناهكار اگر خيلى گناه كرده باشد، به صورت نامناسبى در روز قيامت محشور مى شود. غيبت، تهمت، مال مردم خوردن، ظلم، رشوه خوارى و رباخوارى، انسان را به صورت سگ در مى آورد. اما انسان اگر به راستى توبه كند، آنها نابود مى شوند و پروندۀ درخشانى برايش به وجود مى آيد و در روز قيامت مثل ماه مى درخشد:

آيه دارد:

إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ (2)


1) - انعام/ 54.

2) - فرقان / 70.

شرط قبولى توبه اين است كه او واقعاً عوض وشد: اگر بى نماز است، از فردا نماز بخواند. اگر بد نماز مى خواند، نماز را خوب بخواند. اگر مال مردم خور است، خيرخواه مردم شود. اگر غيبت و تهمت به ديگران مى زند، خيرخواه مردم شود و خدمت به خلق خدا كند آيۀ:

فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ منافاتى ندارد كه بگويم صدبار اگر توبه شكستنى، بازآى. آيه مى گويد: متلون نباش، يعنى حالا كه خدا، خدا! مى كنى و اين توفيق را خدا به تو داده است، شكر اين توفيق را بكن و به راستى عوض شو؛ راستى به جاى حيوانيت، انسان شو؛ راستى از اين به بعد، زبانت كليد داشته باشد؛ چشمت كليد داشته باشد، يك خانم توبه كنندۀ ما، بايد عفت زهرا را داشته باشد؛ و دوم اينكه اگر ده سال بد حجاب بوده، اگر به راستى عفت زهرا پيدا كرد، خدا او را مى آمرزد.

آيه مى فرمايد: آدمهاى متلون كه در مجالس دعا، دعا مى كنند و در مجالس گناه، گناه مى كنند، چون توبۀ واقعى نمى كنند، خدا توبه هايشان را قبول نمى كند:

لَمْ يَكُنِ اَللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ (1)لذا تقاضايى كه از همۀ شما و مخصوصاً جوانها دارم اين است كه بياييد عوض شويم و همۀ ما انسان و شيعۀ اميرالمؤمنين شويم و شباهت به على (ع) پيدا كنيم. آن وقت، اميد اين هست كه لطف اميرالمؤمنين و حضرت زهرا (س) شامل حال ما شود:

آيه ديگرى هست كه مى گويد خدا مشرك را نمى آمرزد، اما غيرمشرك را مى آمرزد:


1) - نساء / 137.

إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ (1)اين آيه را اينگونه معنا مى كنيم كه در روز قيامت خدا مشرك را نمى آمرزد و غيرمشرك لياقت آمرزش دارد. اگر كسى كافر و مشرك بميرد، خدا او را نمى آمرزد، چون آنجا جاى تكليف توبه نيست. آيا شتر مى تواند در سوراخ سوزن برود؟! نه. كافر و مشرك هم نمى تواند به بهشت برود؛ چون لياقت ندارد اما غيركافر و مشرك اگر لياقت داشته باشد، مثلاً تارك الصلوة و مال مردم خور نباشد، اگر لايق باشد كه زهرا دستش را بگيرد و لياقت داشته باشد كه اميرالمؤمنين دستش را بگيرد، به بهشت مى رود. اگر اين آيه را اين طور معنا كنيم، منافات با بحث قبلى ما ندارد.

در يك آيه ديگر هم سه دسته را قرآن مى گويد كه توبۀ آنها قبول نيست:

إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ (2)توبه مال كسى است كه فوراً توبه كند. تا گناه مى كند، توبه كند. يعنى اگر گناه كند و توبه اش را براى بعد بگذارد، توبه اش قبول نيست. اين آيه شريفه يك زنگ خطر است و من اين زنگ خطر را به همه و مخصوصاً جوانها اعلام مى كنم. و آن اينكه وقتى شيطان شما را فريب داد، فوراً توبه كنيد. زيرا اگر توبه نكرديد، و گناه دوم آمد؛ سپس توبه نكرديد و گناه سوم آمد؛ پس از آن توبه نكرديد و گناه چهارم آمد، كم كم گناه كردن برايتان عادت مى شود و ديگر توبه نمى كنيد؛ بلكه مى رسيد به آنجا كه گناه را خوب مى دانيد. همه را قسم مى دهم كه اين جملۀ مرا بپذيرند و گناه نكنند كه موجب سقوط است. اگر خدا از انسان راضى نباشد گرفتارى پيش مى آيد. اگر اميرالمؤمنين و حضرت زهرا از كسى راضى نباشند، گره روى گره پيش مى آيد گناه نكنيد. و اگر گناه كرديد،


1) - نساء / 48.

2) - نساء / 17.

فوراً توبه كنيد و نگذاريد در سرازيرى گناه واقع شويد. نگذاريد گناه روى گناه بيايد. اگر خداى نكرده اين حال گناه روى گناه پيش آمد، در وقت گناه كارتان را توجيه نكنيد. اين توجيه گناه، خيلى خطرناك است. افتادن در سرازيرى گناه، مثل ماشينى است كه ترمزش ببرد. اين ماشين در سرازيرى چطور سقوط مى كند؟ بدتر از اين حالت، اين است كه انسان گناه كند و گناهش را توجيه كند، كه در حقيقت نور كمسوى وجدان خود را خاموش كرده است.

شما اگر گناه كنى، فطرتت كه همان نور كمسوى وجدان تو است، مرتب به تو نيش مى زند و مى گويد از كارت شرمنده شو و دست بردار. اما اگر همين نور وجدان را خاموش كردى يعنى مال مردم را خوردى و كارت را توجيه كردى؛ رشوه خوارى كردى و توجيه كردى؛ العياذ بالله رباخوارى كردى و توجيه كردى؛ غيبت و تهمت را توجيه كردى؛ عصبانى شدن در خانه را توجيه كردى؛ پرخاشگرى در مقابل شوهر را توجيه كردى، كم كم نور وجدان تو خاموش مى شود و كارت مى رسد به جايى كه به قول جرج جرداق نصرانى، اميرالمؤمنين را در محراب عبادت به قصد قربة الى الله مى كشى.

جرج جرداق نصرانى در كتاب امام على مى گويد: ببين انسان به كجا مى رسد كه ولى خدا را در خانۀ خدا مى كشد؛ آن هم به قصد قربة الى الله!

واى بر كسى كه گناه كند؛ اما توبه نكند! بدتر از اين، واى بر كسى كه گناه كند و گناهش را توجيه كند. آيه مى خواهد بگويد مواظب باش كه توجيه گناه، انسان را به اينجا مى رساند كه مثلاً ممكن است دعا را خرافات بداند.

در سورۀ روم مى گويد:

ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ (1)


1) - روم / 10.

گناه انسان، كارى مى كند كه اصلاً دعا و قرآن و روحانيت و منبر و محراب را خرافات مى داند. ما چقدر اشخاص مى شناسيم كه اين گونه مجالس را خرافات مى دانند! اين عقيده بر اثر چيست ؟ بر اثر گناه و خوددارى از توبه. بعد قرآن مى فرمايد:

وَ لَيْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ حَتّٰى إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ اَلْآنَ (1)اگر كسى دم مرگ توبه كند، توبه اش قبول نيست. در بعضى از روايات داريم كه پيغمبراكرم مى فرمايد: توبه كن. يك سال قبل از مردن؛ يك ماه قبل از مردن و حتى مى فرمود توبه كن يك هفته قبل از مردن، يك روز قبل از مردن و يا يك ساعت قبل از مردن و بالاخره مى رساند به اينجا كه همان دم مرگ هم توبه كن. از اين روايات مى فهميم كه توبۀ دم مرگ پذيرفته مى شود.

بعضى روايات و آيات مثل اين آيه در ظاهر خودشان مى گويند كه توبۀ دم مرگ پذيرفته نمى شود. بعضى از روايات مى گويد كه بين عالم و جاهل فرق است و توبۀ جاهل پذيرفته شده و توبۀ عالم پذيرفته نمى شود. جمع بين اين روايات و جمع بين بحث شبهاى قبل ما و اين آيه شريفه اين است كه دم مرگ پرده ها از چشم ها كنار مى رود و انسان، جهنم و ملائكه غلاظ و شداد را مى بيند. غضب اميرالمؤمنين را مى بيند. عزرائيل را با غضبش كه آمده است جان او را بگيرد، مى بيند و پشيمان مى شود، اما اين پشيمانى توبه نيست. او نظير كسى است كه محكوم به اعدام شده و مى خواهند اعدامش كنند و او پشيمان است. اما پشيمان از چه ؟ از اينكه به تله افتاده است، پشيمان است و اين توبه نيست. اگر كسى همان وقت مرگ براى اينكه مى خواهند او را به


1) - نساء / 18.

جهنم ببرند، توبه از گناه بكند و همان جا بگويد خدايا بد كردم و دم مرگ شرمندگى از گناه پيدا شود، خدا او را مى آمرزد. ولى دم مرگ به اندازه اى گرفتارى و مصيبت هست كه اين حالت كمتر براى كسى پيدا مى شود، اما به راستى اگر پيدا شود، خدا او را مى آمرزد.

روايت داريم حضرت موسى شخصى را به امر خدا از شهر بيرون كرد؛ به خاطر اينكه شهر را فاسد نكند و جوانها را نفريبد. او رفت در بيابان و بعد از چند روز، مريض شد و كم كم رو به مرگ رفت. دم مرگ ناگهان جرقه اى آمد. خوشا به حال كسى كه جرقه اى اين چنين برايش پيدا شود! جرقه اى آمد بر دل تاريك او و ناگهان دم مرگ به سوى خدا برگشت:

يا مَنْ لَهُ الدُّنْيا وَ الاخِرَةُ ، اِرْحَمْ مَنْ لَيْسَ لَهُ الدُّنْيا وَ الاخِرَةُ اى كسى كه دنيا و آخرت از آن توست، رحم كن به كسى كه نه دنيا دارد و نه آخرت. بعد از گفتن اين سخن، به حضرت موسى وحى شد كه يكى از اولياى ما از دنيا رفت است. برو تشييع جنازه و دفن او.

حضرت موسى (ع) با اصحابش آمد و ديد همان جوان است. گفت: خدايا من به امر تو او را از شهر بيرون كردم. خدا فرمود: بله. اما دم مرگ توبه كرد. روايت داريم اگر كسى خيلى گناه كرده باشد، اما به راستى توبه كند، به گونه اى گناهانش آمرزيده مى شود مثل اينكه از مادر متولد شده است.

نقل مى كنند كه جوانى در نجف زندگى مى كرد كه آدم بسيار بدى بود و همه از او مى ترسيدند و حساب مى بردند. روزى در صحن مطهر اميرالمؤمنين، مرحوم محقق همدانى آمد برود حرم كه چشمش به او افتاد چون به محقق سلام نكرد، مرحوم محقق همدانى نگاه تندى به او كرد

. (جاافتاده) تندى مى كنيم براى اينكه متنبه بشوى. اگر انسان متنبه شد، بداند كه آن نگاه

تند از الطاف خفيۀ خداست.

نمى دانم آن جوان، آن روز چه كرده بود؟ مسلماً كار خوبى كرده بود. به هر حال مرحوم همدانى نگاه تندى به او كردند و گفتند: اسمت چيست ؟ گفت: اسم من عبد فرار است؛ يعنى بنده اى كه فرار كرده است. مرحوم محقق از همين نكته استفاده كرد و گفت: از خدا فرار كردى يا پيغمبرش ؟ يك جرقه روى انبار بنزين چطور آتش مى افروزد؟ پرسش آن مرد عالم در دل عبد فرار چنين انفجارى پديد آورد و چنان دگرگونش كرد كه نتوانست تاب بياورد و ساعتى بعد هم مرد.

فردا صبح مرحوم آخوند همدانى به مجلس درس آمدند و گفتند: امروز درس تعطيل است؛

چون يكى از اولياى خدا از دنيا رفته است. بياييد برويم تشييع جنازۀ او. در خانه همين عبد فرار، عده اى خيال كردند كه آخوند اشتباه مى كنند. به زنش گفتند: او چه كرد كه بنده شيطان بود و يكباره بندۀ خدا و از اولياءالله شد، كه چنين آخوندى آمد غسلش بدهد و كفن و دفنش كند؟! گفت: نمى دانم؛ اما همين قدر مى دانم كه مرتب مى پيچيد و به خدا مى گفت: گفت: خدايا! فرار كردم. فرار كردم و از پيغمبر تو فرار كردم؛ اما حالا آمدم؛ حالا آمدم.

اين شعر هم، از روايات ما گرفته شده است:

باز آى هر آنچه هستى بازآى گر كافر و گبر و بت پرستى بازآى

اين درگه ما درگه نوميدى نيست *** صد بار اگر توبه شكستنى بازآى

حضرت موسى رفت دعاى باران بخواند، اما ممكن نشد. خطاب شد: موسى! يك نمام و سخن چين و گناهكار ميان شما هست. او بايد از جمع بيرون برود تا باران ببارد. حضرت موسى فرياد زد: اى گناهكار از ميان ما بيرون رو تا رحمت خدا بيايد.

آن نمام و سخن چين فكرى كرد و ديد اگر از جمع بيرون برود، رسوا

مى شود؛ پس توبه كرد و گفت: خدايا! ديگر نمامى و سخن چينى نمى كنم! خدايا! شرمنده هستم، رسوايم نكن! خدايا من هم آمدم.

ناگهان ابرى آمد و هوا بارانى شد. موسى گفت: خدايا! آن گناهكار كه از جمع بيرون نرفت!

از سوى خدا خطاب شد! موسى، اصلاً باران را براى خاطر همان گناهكار نازل كردم.

جوانها! آيا اشكهاى شما رحمت خدا را نازل مى كند؟ بله؛ حتماً مى كند. دل پاك جوانى كه توبه از گناه كند، به اندازه اى ارزش دارد كه اگر به راستى از گناه برگشت و گفت: خدايا! آمدم به در خانۀ تو، حتماً توبه اش قبول مى شود. اگر بگويند: خدايا! ما بديم و سرتا پا تقصير و نشايد كه تو ما را مأيوس كنى؛ ما مى خواهيم توبه كنيم، ما گرفتاريم و مى خواهيم گرفتارى هاى ما اصلاح شود. خدايا با كرم و رحمت تو سازگار نيست كه ما را رد كنى؛ آن رحمتى كه قرآن معنا مى كند و از تو سراغ داريم، ما را اميدوار ساخته است. ما هر چه هستيم، آمديم در خانۀ تو از تو حاجت مى خواهيم. با اين گونه توبه بدانيد كه خدا قطعاً به شما جواب مثبت مى دهد؛ اما قرآن مى گويد كه اين كار، توسل مى خواهد بايد در محضر ولايت توبه كنيد:

وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً (1)بايد ولايت را وسيله قرار دهيم:

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ (2)اگر در خانه خدا مى روى، با زهرا برو؛ با اميرالمؤمنين برو و تنها نرو كه قرآن مى گويد: تنها نيا.


1) - نساء / 64.

2) - مائده / 35.

يك جوان اگر به زهرا متوسل شود و او را شفيع خودش برابر خدا ببرد، خيلى ارزش دارد حالا اگر خداى نكرده نداشته باشيم آن طور زن و مردى را كه با آن شكستگى حالش و با آن گريه و زاريش، زهرا را بتواند شفيع آورد، اما مى توانيم توسل به زهرا پيدا كنيم.

اميدوارم كه بتوانيم توسل به زهرا پيدا كنيم و دلى هم پيدا كنيم كه زهرا را شفيع سازيم!

ريشه گرفتارى انسان

همۀ مشكلات و دردسرهاى ما از اخلاق بد و رذيله است. اگر اخلاق رذيله نباشد، انسان دردسر ندارد و همه زندگى با نشاط و خوشى دارند. اگر غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى براى انسان پيش مى آيد، به خاطر صفات رذيله است. اگر انسان زندگى خوشى مى خواهد، بايد خودسازى كند. البته بايد براى خودسازى با حوصله و قدم به قدم جلو برود و بسيار رياضت بكشد تا بتواند درخت رذالت را از دل بركند و درخت فضيلت به جاى آن غرس كند در چنين وضعى، اين جوان مى تواند با قايق تهذيب نفس، از جزر و مد دنيا سالم بگذرد و از موجهاى دنياى، يكى پس از ديگرى عبور كرده و سالم به ساحل برسد. قرآن شريف مى فرمايد: همۀ انبياء و از جمله پيامبر اسلام آمدند براى تهذيب نفس و اين جمله را در آيات فراوانى تكرار مى كند و مى فرمايد:

لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ

بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا اَلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ (1)يعنى ما پيامبرهايمان را فرستاديم و تمام آنها معجزه و قانون داشتند. علاوه بر اينكه قانون داشتند، همۀ آنها در اختلافها رفع نزاع هم مى كردند، يعنى قاضى هم بودند. در حالى كه قانون داشتند، قضاوت مى كردند و در مقابل زورگويان شمشير هم داشتند. يعنى قوۀ اجرا هم داشتند به عبارت ديگر اين آيه مى فرمايد: ما پيامبرهايمان را فرستاديم با سه قوۀ مقننه و مجريه و قضائيه پيامبر خدا هم قانون دارد، هم قضاوت مى كند و هم قانونش را اجرا مى كند. مثلاً پيغمبراكرم در حالى كه معجزه دارد؛ يعنى قرآن، قانون هم دارد؛ قانونى كه مى تواند جامعۀ بشريت را تا روز قيامت اداره كند. علاوه بر اين پيغمبراكرم قاضى هم بود. قرآن مى فرمايد: در قضاوتتان و در اختلافتان بايد مراجعه كنيد به پيغمبراكرم (ص) و هر چه گفت بايد بپذيريد. او يك قاضى است.

فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (2)در مشاجره ها و اختلافها بايد به پيغمبر مراجعه كنيد و هر چه گفت، نه فقط از نظر ظاهر بپذيرد؛ بلكه از صميم دل بپذيريد و تسليم در مقابل قضاوت پيغمبر باشيد. علاوه بر آن، در مقابل زورگويان هم، پيغمبراكرم (ص) شمشير داشت؛ يعنى در مدينه، هفتاد و چهار جنگ را پشت سر گذاشت و توانست بر حجاز مسلط شود و دنيا را تكان دهد و بالاخره زمينه اى فراهم كند براى اينكه بعد از خودش مسلمانها دو ثلث جهان آن روز را بگيرند. قرآن مى فرمايد: پيامبرهاى ما چنين بودند. آنها قانون داشتند و اجراى قانون


1) - حديد / 25.

2) - نساء / 65.

هم به دست آنها بود. قضاوت هم به دست آنها بود. چرا پيامبر هم قوۀ مقننه و هم قوۀ قضائيه و هم قوۀ مجريه را دارد؟ لِيقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ براى اينكه آدم بسازد؛ نه براى اينكه العياذ بالله بخواهد جهانگيرى كرده و تسلط بر مردم داشته باشد و استثمارگرى كند. هدف او اين است كه آدم بسازد. اگر شمشير مى زند، براى اين است كه آدم بسازد. لذا در روايات مى خوانيم كه يكى از رؤساى عرب را غل و زنجير كرده و آوردند نزد رسول الله، در حالى كه رسول گرامى رسمشان اين بود كه به بزرگان احترام مى گذاشتند ولو كافر بود. وقتى پيامبر (ص) ديدند كه او را كشان كشان مى آورند، تبسم كردند. او ناراحت شد و گفت: به من مى خندى؛ يعنى به من توهين مى كنى ؟ پيغمبراكرم (ص) جملۀ شيرينى گفتند كه چنين بود: تعجب من از اينجاست كه با غل و زنجير تو را به بهشت مى كشانند و تو آن را پاره مى كنى و مى روى به جهنم؛ يعنى اگر غل و زنجيرت مى كنند و تو را مى كشند، فقط براى اين است كه مى خواهند تو را آدم كنند.

دربارۀ اميرالمؤمنين (ع) داريم كه ابن عباس مى گويد: در جنگ صفين اميرالمؤمنين جلو مى رفت. مخصوصاً در وقتى كه غلبه اى از دشمن پيدا مى شد، خود على (ع) به صحنه مى آمدند. زمانى اميرالمؤمنين تشنه شدند و فرمودند: برايم آب بياوريد. آبى كه آوردند، در ظرفى بود كه لب آن شكستگى داشت و آب خوردن در اين ظرف كراهت دارد. شايد كراهتش براى آن است كه ميكروبها در شكافهاى ظرف شكسته جمع مى شوند. تا ظرف آب را به دست اميرالمؤمنين دادند، ايشان غضب كردند و فرمودند: چرا در ظرف شكسته آب آورده ايد؟ گفتند: يا على! اين حرفها را بگذاريد براى وقتى كه جنگ تمام شد. در جبهه، آن هم در خط مقدم، اين ايرادها چيست ؟! اميرالمؤمنين جوابى عالى دادند؛ فرمودند: من اصلاً شمشير مى زنم براى همين كه حكم خدا را

زنده كنم. شمشير مى زنم براى اينكه مكروه را نابود كنم. حالا خودم در وسط جنگ و در خط مقدم جبهه يك مكروه به جا بياورم ؟!

جمله لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ را همۀ ما و مخصوصاً جوانها بايد در نظر داشته باشيم كه همۀ پيامبرها آمدند براى اينكه آدم بسازند. اين جملۀ حضرت امام (رضوان الله تعالى عليه) را فراموش نكنيد كه بارها و بارها فرمودند: ما انقلاب كرديم براى اينكه احكام اسلام را زنده كنيم. ما انقلاب كرديم براى اسلام هدف پيامبرها هم اين است و همۀ انقلابهاى دينى هم براى اين است. قيام حسين (ع) هم براى همين بود. وقتى اعتراض مى كردند به ابى عبدالله الحسين كه آقا! چرا با اين تعداد قيام مى كنى ؟ مى فرمود: اسلام در مخاطره است:

اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ ، وَ انَّ الْباطِلَ لايُتَناهي عَنْهُ؟ لِيَرْغَبِ الْمُؤمِنُ في لِقاءِ اللهِ مُحِقّاً مرگ براى من شربت است؛ براى اينكه حق دارد از بين مى رود و باطل جلوه نمايى مى كند و امربه معروف و نهى ازمنكر از ميان مردم رخت بربسته است.

هدف انبيا و اولياء آن بود كه ما آدم شويم؛ يعنى هوى و هوس از دل ما بيرون برود و به جاى آن تقوا در دلمان جايگزين شود. تكبر، خودمحورى، منيت، حسادت، جاه طلبى و پول پرستى از دل ما بيرون برود و به جاى آن تواضع، فروتنى، رأفت، مهربانى، مواسات و قانون جايگزين شود. جوانها توجه داشته باشند كه در بحثهاى قبل گفتم اين برنامه ها براى اين است كه به مقام عبوديت و لقاى حق برسيم. قرآن شريف به اين مطلب تصريح دارد و من فقط دو سه جا را تعيين مى كنم. در سورۀ جمعه داريم كه پيامبر و قرآن براى چه آمده اند:

هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ (1)پيامبر با معجزه اش يعنى قرآن آمده است براى تربيت و آموزش:

وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ پيامبر آمده براى اينكه آدم بسازد. براى اين كار، بايد دو بال داشته باشد تا پرواز كند به جايى كه به جز خدا نبيند: يكى بال تهذيب نفس و يكى بال علم:

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت

قرآن شريف بارها و بارها فرموده است كه پيامبران آمدند براى تهذيب نفس. چرا پيغمبر و قران آمده اند براى تهذيب نفس ؟ خود قرآن مى فرمايد: براى اينكه اگر تهذيب نفس نباشد، براى انسان نتيجه اى غير از بدبختى خودش و جامعه ندارد. در همين سوره جمعه مى فرمايد:

مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً (2)مثل آنهايى كه علم دارند، اما تقوا ندارند، مثل آن الاغى است كه يك بار كتاب بار او كنند. يك الاغ و يك بار كتاب بر او به غير خستگى براى اين الاغ چيزى ندارد. قرآن مى گويد: فردى كه علم دارد اما تقوا ندارد و هوى و هوس بر او يا بر آن اجتماع مسلط است، نظير الاغى است كه يك بار كتاب بار او باشد. ممكن است اين علم براى دنيا و استثمارگرى و رياست او مفيد باشد اما براى آدميت او مفيد نيست. فرق انسان با حيوان اين است كه حيوان مى خورد و مى آشامد و دفع شهوت و استراحت مى كند ولى انسان علاوه بر اينها قوۀ تفكر و عقل هم دارد. اما اگر انسان به همين ها اكتفا كند حيوان خيلى از او بهتر


1) - جمعه / 2.

2) - جمعه / 5.

است.

يك پرنده به پروردگار عالم توكل دارد. اين پرنده با توكلش صبح از آشيانه مى رود و عصر سير بر مى گردد. تا حال شنيده ايد كه پرنده اى از گرسنگى و تشنگى بميرد؟ همان وقت كه يك متر برف آمده است، پرنده صبح كه مى رود و عصر بر مى گردد، هم خودش سير مى شود و هم بچه اش را سير مى كند.

خوردن، آشاميدن، ازدواج و داشتن مسكن، چيزهايى است كه ميان انسان و حيوان مشترك است؛ اما در اين موارد، حيوانها خيلى عالى تر از انسان هستند؛ يعنى بدون دردسر به خواست خودشان مى رسند. اما اين انسان اگر بخواهد از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج مثل حيوان در رفاه باشد، چقدر زحمت و خون دل مى خواهد. اگر دنبال زندگى رفاهى و تجملى برود، العياذ بالله دزدى مى خواهد، رشوه خوارى مى خواهد، رباخوارى و ظلم مى خواهد، خون مردم را مكيدن مى خواهد تا اينكه بتواند اين چهار چيز را تأمين كند. يك جوان وقتى مى خواهد ازدواج كند، قبل از ازدواج دردى برايش پيش مى آيد كه با اين درد بايد بسوزد و بسازد تا بميرد. يك جوان برايش پيش مى آيد كه با اين درد بايد بسوزد و بسازد تا بميرد. يك جوان وقتى بخواهد خانه تهيه كند، بايد اول پيه اين را به خودش بمالد كه وامهايش را ورثه اش بدهند تا بتواند خانه اى مطابق ميل خود و خانم پيدا كند. در مورد خوراكش چقدر اذيت مى شود.

اين جوان اگر از خودش بپرسد كه اين زندگى پردردسر چه فايده اى برايش دارد. اين همه دردسر چه نتيجه اى دارد؟! حق دارد كه چنين سؤالى كند، اگر آدميت نباشد پرسشهاى او حسابى است. به قول قرآن مى گويد:

أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ (1)


1) - مؤمنون / 115.

آيا خيال مى كنيد كه شما را بيهوده و بازيچه آفريديم و شما به سوى ما باز نمى گرديد؟! آيا وظيفۀ تو اين است كه بخورى و بياشامى و تهيۀ مسكن بكنى و ازدواج بكنى ؟! اينكه براى تو به غير دردسر چيزى نيست و ظلم به توست. لذا قرآن مى گويد: آن افرادى كه فكرشان اين است، بدتر از حيوان هستند: أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)قرآن مى گويد: وَ يَأْكُلُونَ كَمٰا تَأْكُلُ اَلْأَنْعٰامُ (2)اينها مثل حيوانهايى هستند كه مى چرند. بعضى اوقات قرآن از اينهايى كه لجوج هستند، عصبانى شده و به پيغمبر مى گويد: آنها را رها كن و بگذار بچرند. رهايشان كن و بگذار مثل كرم ابريشم در خودشان بتنند تا معلوم شود كه چقدر احمقند:

ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (3)رهايشان كن و بگذار بخورند و بچرخند و در آمال و آرزوهايشان غوطه ور شوند؛ تا يك روز بفهمند چه خبر است. لذا اگر انسان مثل حيوان باشد، اصلاً خلقتش بيهوده و ظلم است.

الآن آمريكا و دنياى غرب اين طورى هستند. دنياى غرب، علم دارد. ظلمش را كنار بگذاريد، مى بينيد كه رفاه ظاهرى دارد. اما در غم و غصه و اضطراب خاطر و نگرانى مى سوزد. در هر جاى جهان، اگر يك نفر پيدا كرديد كه زندگى خوش منهاى خدا داشته باشد، من به شما جايزه مى دهم. بله يكى ممكن است ديوانه باشد و ديگران برايش غصه بخورند و خودش خوش باشد؛ خوش بيهوده. اما به راستى يك زندگى منهاى خدا و يك خانه منهاى خدا كه با نشاط و منهاى غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر باشد هرگز وجود ندارد. شما نمى دانيد در غرب چه خبر است. در آمريكا چه خبر است. قطع نظر از


1) - اعراف / 179.

2) - محمد (ص) / 12.

3) - حجر / 3.

جنايتهايشان و قطع نظر از بى انصافى ها و كشتارهايشان، زندگى آنها مثل زندان است. دنياى غرب علاوه بر اينكه با خدا نيست، آدميت هم ندارد و درنده است.

قرآن، در اين مورد قضيۀ بلعم باعورا را مطرح مى كند. بلعم باعورا عالمى مستجاب الدعوه بود. مردم التماس دعا به او مى گفتند و بلعم باعورا هم به راستى اين جورى بود؛ اما آدم نبود. چون آدم نبود، پول و رياست او را فريفت و در آخر كار هم شهوت گريبانگيرش شد. سرانجام با تطميع اين بدبخت، حاضرش كردند به حضرت موسى (ع) نفرين كند. حالا كه مى خواهد به حضرت موسى نفرين كند مى بيند خودش از مريدهاى حضرت موسى است! آيا مى شود يك نفر كسى را قبول داشته باشد و بر او نفرين كند! خدا نكند صفت رذيله اى در دل انسان حكمفرما شود! يك وقت مى رسد به آنجا كه با خدا مى جنگد. شيطان خدا را قبول داشت يا نه ؟ معاد را قبول داشت يا نه ؟ خداشناس بود يا نه ؟ خيلى بهتر از من و شما خداشناس بود. با خدا حرف مى زد؛ يعنى در مقام بالايى بود، اما حسادت و تكبر، ببين چه بلايى بر سرش آورد. قرآن اينها را مى گويد براى اينكه همه بفهمند و بدانند كه اگر صفت رذيله اى در دل كسى باشد، كارش به كجا مى كشد. به هر حال، شيطان به خدا اعتراض كرد و گفت: براى چه سجده كنم! سجده نمى كنم؛ زيرا از انسان برتر هستم. بعد هم بنا كرد به تشر زدن به خدا و تهديد كرد كه چه مى كنم و چه مى كنم. پروردگار عالم هم فرمود: هر كار مى خواهى بكن. تو و مريدهايت را مى برم به جهنم و جهنم را هم از تو و مريدهايت پر مى كنم. شيطان گفت: بكن.

به هر حال، بلعم باعورا مهيا شد براى نفرين كردن به حضرت موسى و رانده درگاه خدا شد. خدا هر چه را به او داده بود، گرفت و در آخر به او گفت: چند

دعاى مستجاب دارى. خوب اگر خوب فكر كنيم، مى گوييم كه او بايد اول دعايش اين باشد كه خدايا! عاقبتم را به خير كن! خدايا غلط كردم! توبه كردم! خدايا زن و بچه ام را رستگار كن!

اما آن بدبخت بيچاره، حاجت خواست و آرزوهاى شهوانى خودش را از خدا طلبيد. قرآن از او خيلى عصبانى است. لذا مى فرمايد:

وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا (1)پيغمبر! به مردم بگو كسى بود كه براى خاطر علم و عملش او را به مقام رسانده بوديم. اما او مثل مارى كه از پوست بيرون بيايد، از معنويت بيرون آمد و حيوان شد. درنده شد. وقتى كه از زير پرچم خدا بيرون آمد، رفت زير پرچم شيطان بعد قرآن مى فرمايد:

وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ (2)حقش اين بود كه دستش را بگيريم؛ چون خدا صد و بيست چهار هزار پيامبر را فرستاده است براى اينكه دست مردم را بگيرند. به قول حضرت امام (رحمه الله) نقل مى كردند از استاد بزرگوارشان مرحوم آقاى شاه آبادى كه مى فرمودند: پروردگار عالم به اندازه اى به مردم لطف دارد كه قبل از آنكه آدمها بيايند روى كرۀ زمين، اول پيامبرشان آمد؛ يعنى حضرت آدم كه آمد، هيچ كس نبود. اول پيامبر آمد و بعد انسانها آمدند. خدا نسبت به بندگانش لطف دارد. از الطاف جليۀ خدا اين است كه وقتى حضرت موسى مبعوث شد، گفت: خدايا! يك وزير و كمك كننده به من بده. خدا هارون را به او داد و گفت:

اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ (3)برويد اين قلدر را بترسانيد، من دوست دارم كه او آدم بشود و از ادعاى


1) - اعراف / 175 و 176.

2) - اعراف / 175 و 176.

3) - طه / 43.

خدايى خودش دست بردارد. در اينجا، قرآن جمله اى دارد كه همه مخصوصاً جوانها بايد در نظر داشته باشند كه خدا چقدر مهربان است. فرمود:

اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ ، فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ با زبان خوش و مهربانى و تواضع با او حرف بزنيد. شايد از گمراهى برگردد. راستى كه خدا مى خواهد دست همه را بگيرد. اما وقتى صفت رذيله پيش آمد، ديگر نمى شود كارى كرد. مرغ در قفس مى تواند پرواز كند؟! مرغى بال بسته مى تواند پرواز كند؟! يك مرغ كه دو بالش به زمين كوبيده شده است، مى تواند پرواز كند؟! نه قرآن مى گويد: آدمى هم كه يك صفت رذيله بر او حاكم باشد، چنين است:

لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ آدم خود محور، ميخ دارد. آدم مستبد، ميخ دارد و آن ميخ او را به زمين كوبيده است. آدم متكبر، مغرور، پول پرست، بخيل و رياست طلب ميخهايى دارد. قرآن مى فرمايد:

فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ (1)مثل او مثل سگ هار است. سگ هار كارش چيست ؟ گزندگى است. اگر به او حمله كنى، زبان در مى آورد و له له مى زند و حمله مى كند. اگر هم با او كار نداشته باشى، او با تو كار دارد. چه تشبيه خوبى است!

يك استاد دانشگاه كه اسير هوى و هوس است و كسى با او كارى ندارد، صحبت مى كند و كتاب مى نويسد. آزادش گذاشتند كه هر چه مى خواهد مى تواند بگويد. اما به جاى اينكه بگويد جوانها كارى كنيد تا رستگار شويد، جوانها براى وطن و براى حفظ نظام خودتان و براى خون شهدا كارى كنيد تا در مقابل آمريكا بتوانيد خودكفا شويد، ميآيد يك ساعت عليه اسلام صحبت


1) - اعراف / 176.

مى كند. خيال نكنيد اگر صفت رذيله پيش آمد، ديگر مى شود كارى كرد، نه هرگز نمى شود.

قارون، موسى (ع) را مى شناخت. علاوه بر اينكه او را مى شناخت، مريد درجۀ يك موسى (ع) هم بود. اما وقتى آيۀ زكات آمد، به التماس افتاد و موسى (ع) گفت: كم كن؛ از مقدارى كه بايد بدهم، كم كن. به موسى خطاب شد كه: كم كن. موسى (ع) كم كرد و آن قدر كم كرد و كم كرد كه ديگر نمى شد، كمتر كند. قارون فكر كرد و ديد نمى تواند آن مقدار كم را هم بدهد. برايش سخت بود.

اينها كه زكات و خمس بدهكارند، اگر سالهاى اول فوراً خمس بدهند آن قدر جمع نمى شود. اما ناگهان مى بينند بايد چند ميليون خمس بدهند و زير همه چيز مى زنند و مى گويند كه: براى چه من به آخوندها پول بدهم!

به هر حال، قارون ديد نمى شود آن مقدار كم را هم بدهد؛ پس توطئه كرد. پناه بر خدا! پناه بر خدا از پول پرستى پولى داد به يك زن فاحشه كه اين زن يك بچه هم داشت و گفت: بيا وقتى حضرت موسى منبر مى رود، وسط منبر بلند شو و بگو: اگر راستى مى گويى، با من زنا نكن و اين بچه را روى دست من نگذار.

بالاخره اين زن وسط جلسه بلند شد اما خدا مقلب القلوب است. اين زن پاكدل بود و الاخره از نور خدا الهام گرفت و گفت: موسى! قارون ناجنس پول به من داده تا تو را رسوا كنم و تهمت بزنم. اما من تهمت نمى زنم. خدا لعنت كند اين قارون را با اين حرفهايش كه به من ياد داد چه كار كنم. حضرت موسى خيلى عصبانى شد و به او خطاب شد كه عصبانى نشو. خودش و مالش را به دست تو دادم. حضرت موسى گفت: اى زمين قارون را بگير!

قارون به زمين فرو كشيده شد. تا زانو توى زمين فرو رفت و به جاى اين كه

بگويد آقا به فريادم برس! غلط كردم و پول مى دهم، به موسى (ع) توهين كرد! حضرت موسى فرمودند كه: زمين! مالش را بگير.

همۀ اموالش به زمين فرو رفت. بعد به زمين دستور داد تا قارون را در خود فرو ببرد و چنين هم شد:

إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ (1)اگر يك صفت رذيله در دل كسى باشد، سرنوشتش اين است.

بياييد همه بيدار شويم، جوانها بيدار شوند؛ پيرها هم بيدار شوند. براى اينكه اگر سن از چهل بالا رفت، ديگر خودسازى مشكل است؛ مى شود خودسازى كرد اما مشكل است.


1) - نساء / 145.

در كدام خانه را بكوبيم

در روايات مى خوانيم وقتى كه حضرت ابراهيم (ع) را در آتش انداختند، جبرئيل همراه فوجى از ملائكه آمدند و به ابراهيم سلام كردند. ابراهيم (ع) خيلى خوشحال شد. مثل كسى كه بهتر از دنيا و آنچه در آن است را به او داده باشند. مهمتر از سلام جبرئيل و سلام ملائكه، اين بود كه آتش براى حضرت ابراهيم سرد و خاموش شد و بعد هم تبديل به گلستان شد. اين جملۀ سَلامٌ هِى حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ را در شب قدر همه مخصوصاً جوانها فراموش نكنيم. كارى كنيم كه جبرئيل به ما سلام كند. در قرآن ندارد كه اين سلام از خود جبرئيل است يا از خداست. قبلاً عرض كردم كه به پيغمبراكرم (ص) خطاب مى شود: يا رسول الله! وقتى گناهكار با تضرع و زارى مى آيد و توبه مى كند، اول سلام ما را به او برسان:

وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ

اَلرَّحْمَةَ (1)نمى دانم جملۀ سلامٌ هى حتى مطلع الفجر، معنايش اين است كه از طرف خدا جبرئيل به شما سلام مى كند يا از طرف خودش. هر چه باشد، براى اهل دل مزه دارد؛ مزه اى كه ارزشش از دنيا و آنچه در آن است، بهتر است. اما گوش دل مى خواهد كه بشنود و جواب بدهد. خوشا به حال آن كسانى كه گوش دارند! خوشا به حال آن كسانى كه از اول شب تا صبح در چنين شبى اين سلام را مى شنوند و جواب مى دهند.

جبرئيل سلام مى دهد و او مى گويد: و عليكم السلام و رحمة الله! حالا اگر ما نمى شنويم، بدانيد كه حضرت روح، جبرئيل، ميكائيل، عزرائيل و اسرافيل و حملۀ عرش مى آيند خدمت امام زمان (ع) و از اول شب تا صبح به همۀ شما سلام مى كنند. لذا شب قدر، شب پرعظمتى است. اگر براى دنيا حاجت مى خواهيد، بدانيد كه سلام جبرئيل، آتش نمرود را خاموش مى كند، چه رسد به گرفتاريهاى ما كه معلوم است آنها را رفع مى كند. اگر براى سير و سلوكمان متوسل شويم، جبرئيل ما را پراستعداد و مهيا مى كند. براى اينكه برسيم انشاءالله به جايى كه ببينيم و بشنويم بايد در محضر خدا گناه نكنيم، زيرا هستند افرادى كه قرآن مى گويد: مى بينند و مى شنوند و حرف مى زنند و گفتارشان گفتار آدمى، گوششان گوش آدمى و چشمشان چشم آدمى است اما جبرئيل را مى بينند و با جبرئيل حرف مى زنند:

إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ (2)


1) - انعام / 54.

2) - فصلت / 30 و 31.

آنهايى كه مى گويند: الله و بر گفتارشان پا برجا هستند؛ در آيه ديگر مى گويد:

اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ (1)آنهايى كه مى گويند الله و پابرجا هستند، و در محضر خدا گناه نمى كنند و در محضر خد مخالفت خدا نمى كنند و درصددند تا رضايت خدا را در محضرش به دست آورند. قرآن مى گويد: اينها سروكار با ملائكه پيدا مى كنند. همين طور مى فرمايد:

تَنَزَّلُ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ اَلرُّوحُ فِيهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (2)و نيز مى گويد: ملائكه و جبرئيل بر اينها نازل مى شود:

اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ انسان به جايى مى رسد كه وقتى غمى يا غصه اى يا گرفتارى اى برايش پيش آمده باشد، مى آيند و مى گويند:

أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا غم و غصه نخور. از گذشته غم و غصه نداشته باش؛ از آينده نگرانى نداشته باش:

نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ ما مددكار تو هستيم؛ ما دوست تو هستيم و دست عنايت ما بر سر توست. نه فقط در آخرت، بلكه در دنيا هم به فريادت مى رسيم؛ دم مرگ هم به فريادت مى رسيم؛ در قبر هم به فريادت مى رسيم و هم در صف محشر به فريادت مى رسيم.

يكى از رؤساى قبايل خدمت پيغمبراكرم آمد و گفت: يا رسول الله! من


1) - انعام / 82.

2) - قدر / 4.

نمى توانم مرتب به مدينه بيايم. يك شب را كه بهترين شبهاست، به من بياموزيد تا به مدينه بيايم. فرمودند: شب بيست و سوم ماه رمضان بيا. در چنين شبى بود كه امام صادق (ع) مريض بودند و مرضشان سخت بود. اول شب فرمودند: مى خواهم به مسجد بروم. كشان كشان امام صادق (ع) را آورند به مسجد و از اول شب تا صبح در مسجد بودند.

حضرت زهرا سلام الله عليها شب بيست و سوم رمضان از اول شب تا صبح نمى گذاشت بچه ها بخوابند. روز بيست و دوم رمضان مقيد بود كه بچه ها خيلى بخوابند تا ديگر شب احتياج به خواب نداشته باشند.

چه كنيم كه در شب بيست و سوم رمضان، مشمول رحمت خدا شويم ؟

علاوه بر اينها، منادى حق از اول اين شب تا صبح ندا مى كند: گناهكارى نيست كه بيايد؟! حالا كه حق از ما دعوت مى كند، چه كنيم كه مشمول رحمت خدا شويم ؟ چه كنيم كه امشب با دعاى مستجاب و عاقبت به خيرى از اينجا برويم ؟ چه كنيم تا مشمول سلام جبرئيل و ميكائيل و سلام حضرت روح بشويم ؟ چه كنيم كه ثواب هشتاد سال عبادت را بگيريم ؟ چه كنيم كه امسال براى ما خير و سعادت نوشته شود؟ چه كنيم كه امسال به بقيع برويم ؟ چه كنيم كه امسال به كربلا برويم ؟ چه كنيم كه امسال امام زمان از ما راضى باشد؟ اين مهمتر از همه است.

زيارت بقيع خيلى لطف دارد؛ زيارت حضرت رسول خيلى جاذبه دارد و قبر شش گوشۀ حسين خيلى خوب است؛ اما بالاتر از اينها، رضايت خداست. چه كنيم تا مورد رضايت خدا واقع شويم ؟

توبه از گناه لازم است. تا اين درست نشود، چيزهاى بعدى درست نخواهد شد. قبلاً فهميديم كه بايد در شيشه دل را باز كرد. بايد با خدا! خدا! گفتن و گريه و زارى و تضرع و خجالت زدگى، توبۀ از گناه كرد. وقتى توبۀ از گناه شد،

استعداد پيدا مى شود و اين استعداد را بايد اول پيدا كنيم. اول بگوييم: خدايا ما گناهكاريم؛ مقصريم و بالاتر از اينها بگوييم كه خدايا بى حياييم. در مقابل تو با اين همه نعمتها، ما بى وفا و نمك نشناسيم.

اگر شما يك خوبى به كسى بكنيد، مثلاً يك ناهار به كسى بدهيد، اما وقتى كه او را تنها گذاشتيد، ناگهان متوجه شويد كه مخفيانه دارد به خانم شما نگاه ميك ند، چقدر ناراحت مى شويد! بالاخره نمى توانيد صبر كنيد و مى گوييد: اى نمك نشناس! چرا اين طورى كردى ؟! اى بى وفا! من تو را مهمان كردم، تو اين كار را مى كنى! پيغمبراكرم (ص) مى فرمايد: من غيرت دارم، اما غيرت خدا از من بيشتر است. خدا غيرت راجع به چه چيز دارد؟ راجع به گناه!

چقدر امسال گناه كرديم ؟ چقدر بى وفايى و نمك نشناسى در محضر خدا از ما سر زده است ؟ بدانيم كه غيرت خدا به جوش آمده است؛ اما خدا رحيم و رحمان است و در اين باره بايد فكر كرد. يك مقدار شرمنده و خجالت زده شويم و حيا كنيم تا كم كم اين حالت توبه برايمان پيدا شود. وقتى استعداد توبه كردن برايمان پيدا شد، يعنى استعداد اينكه رحمت خدا را در دل بريزيم آن وقت، مورد لطف امام زمان واقع مى شويم و استعداد پيدا مى كنيم كه سلام ملائكه شامل حال ما شود. وقتى مى گويند: سلام عليكم. اگر نمى شنويم، لااقل شامل حال ما شود.

براى آمادگى توبه، بايد دعا بخوانيم. «تا نگريد، طفل، كى نوشد لبن!»

اين راز و نياز و دعا براى سعادت خود انسان است. لذا قرآن مى فرمايد: اگر دعا نكنى، جهنم مى روى و در جهنم سرافكنده اى. اگر دعا نكنى، خدا به تو اعتنا ندارد:

قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ (1)آنچه در اينجا بايد به شما تذكر بدهم، اين است كه فقط بگوييد! خدا! خدا! و تعيين وظيفه براى خدا نكنيد.

تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن كه خواجه خود روش بنده پرورى داند

او مى داند صلاح تو در چه چيز است. او مى داند سعادت تو در چيست تو فقط بگو خدا! اگر هم حاجت خاص خودت را از خدا مى خواهى، بخواه؛ اما تعيين وظيفه نكن. مثل بچه كه وقتى شير مى خواهد، گريه مى كند و مادر مى فهمد كه او شير مى خواهد. اگر هم زبان داشته باشد مادر! مادر! مى كند و او مى فهمد كه بچه چه مى خواهد. تو بگو خدايا گرفتارم! مى بينى كه گرفتارم؛ مى بينى كه قرض دارم؛ مى بينى كه آبرو دارم؛ خدايا! تو مى بينى كه پسرم مى خواهد ازدواج كند؛ دخترم را مى خواهم شوهر بدهم؛ خدايا! تو مى بينى اجتماع ما گرفتار است؛ خدا! خدا! خدا! و ديگر بيش از اين چيزى نگو. مواظب باشيد تعيين وظيفه براى خدا نكنيد. و ديگر اينكه سوءظن به پروردگار نداشته باشيد؛ چون خودش گفته است:

اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (2)امام صادق (ع) مى فرمايد يقين داشته باش كه خدا حاجتت را مى دهد و بايد به خدا حسن ظن داشته باشى.

توبۀ واقعى مى كند، نه براى اينكه حالا توبه مى كنم كه دعايم مستجاب شود. مى خواهد دعا مستجاب بشود يا نشود، براى بنده يك شرافت است كه خدا! خدا! كند بالاترين شرافت براى بنده اين است كه در خانۀ خدا برود. اگر


1) - فرقان / 77.

2) - غافر / 60.

شخص آبرومند بزرگى شما را دعوت كند و شما نيم ساعت نزد آن شخص بزرگ باشيد، هر كجا بنشينيد، افتخار مى كنيد. مجلس دعا هم يعنى پيش خدا و در خانۀ خدا بودن، پس بايد افتخار كنيد و بهترين حالات برايتان باشد. مهمتر از اينها به فكر چيزهاى ديگرى باش؛ به فكر انسانيت. اگر نماز برايت سنگين و دشوار است و حال دعا و راز و نياز ندارى، بدان بلا به تو روى آورده است. از خدا بخواه كه اين بلا رفع شود. اگر راستى دلت شكسته شد، اول بگو خدايا! شيرينى مناجات خود را به من بده كه اگر من شيرينى مناجات تو را درك نكنم، بالاترين بلا و مصيبت را دارم.

از امام صادق (ع) پرسيدند: يابن رسول الله! شب بيست و سوم كه شب قدر است از خدا چه بخواهيم ؟ فرمود: عافيت و عاقبت به خيرى بخواهيد.

شما به فكر اين جور چيزها و به فكر معنويت باشيد. خانم ها به فكر عفت و مردها به فكر غيرت باشند! خدايا عفت اجتماع را حفظ كن! بايد اين دعاها را كرد. بايد خواست كه خدايا غيرت به همه و مخصوصاً به من بده! دعا كنيم و بگوييم خدايا اين چادر را كه يك امر ملى اسلامى است، حفظ كن! بايد روى اين فكر دعا كرد و جدى هم دعا كرد كه خدايا چادر زهرا را براى زنها حفظ كن! خداى عفت زهرا را به زنهاى ما بده! خدايا غيرت اميرالمؤمنين را به مردهاى ما بده! اين طور دعاكردن مهم است. در حالى كه دعا براى رفع گرفتاريها مى كنيد، براى آدميت و چيزهايى كه مربوط به انسان است هم دعا كنيد.

مطلب بعدى كه قبلاً هم روى آن پافشارى داشتم، توسل است. توبۀ بدون توسل و دعاى بدون توسل هيچ فايده اى ندارد. اگر مقدرات ما در چنين شبى بخواهد تعيين شود، بايد آن را امام زمان (ع) امضا كند و معنايش اين است كه واسطۀ فيض اوست. اگر بخواهد معنويت به شما بدهد، بايد از ناحيۀ امام زمان باشد. اگر بخواهد دنيا بدهد، بايد از ناحيۀ امام زمان باشد. اگر غم و

غصه اى برطرف مى شود، واسطۀ فيض، امام زمان است.

اگر نعمتى براى بنده ها مى آيد، واسطۀ فيض، امام زمان است. اگر اين عالم پابرجاست، واسطۀ فيض امام زمان است. بدون توسل توبه كسى قبول نمى شود و دعايش هم مستجاب نمى شود. بالاخره بايد به پيغمبر (ص) و على (ع) و حسن و حسين و زهرا و زينب و ديگر معصومين توسل جست تا نجات پيدا كرد. بايد با توسل جلو رفت. اين را بدانيد كه اگر نظر لطفى بكنند، هر درد بى درمانى دوا مى شود:

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند آيا بود كه گوشۀ چشمى به ما كنند؟

چه دردهاى بى درمان و گرفتاريهاى سختى كه با يك توسل رفع شده است. يكى از مراجع و علماى بزرگ كه از افتخارهاى شيعه است، علاوه بر اينكه اهل علم است، اهل علم و اهل دل هم هست و مقامش خيلى بالاست، از مريدهاى مرحوم سيدبن طاووس بود. زخمى در بالاى زانويش پيدا شد كه هر كارى مى كرد و هر چه دوا مصرف مى كرد، خوب نمى شد. از سامرا به بغداد آمد.

مرحوم سيدبن طاووس آن موقع در بغداد بود. او به بغداد آمد و شكايت درد بى درمانش را به مرحوم سيدبن طاووس كرد. سيدبن طاووس او را به شوراى پزشكان معرفى كرد. سيدبن طاووس علاوه بر اينكه مقرب خدا بود، نزد دولتهاى آن زمان و خليفۀ وقت هم خيلى مقرب بود؛ لذا به خاطر او يك شوراى پزشكان تشكيل شد. در آن جلسه همه گفتند كه اين درد بى درمان است.

يكى از پزشكان متخصص گفت ممكن است پايش را قطع كنند. اما آن كار هم خطر مرگ دارد و بهترين راه اين است كه بسوزد و بسازد. اين مريد سيدبن طاووس، حرف دكترها را شنيد و از آنها خداحافظى كرد. خودش مى گويد:

رفتم كنار دجله و غسل كردم و پيراهنم را شستم. براى اينكه بروم سامرا و با امام زمان و امام دهم و امام يازدهم خداحافظى كنم، در دجله غسل كردم وقتى بيرون آمدم، حالى پيدا كردم و گفتم: يا ابا صالح المهدى ادركنى! اى آقا! دردم بى درمان شده است آقا! اى امام زمان! مانعى ندارد كه من بسوزم و بسازم تا بميرم، اما اين نمازهاى من با حال آلودگى و زخم پا برگزار مى شود و اين را نمى خواهم، چه كنم كه نمازم را بايد هميشه با آلودگى پايم بخوانم!

اين شخص مى گويد: ناگهان ديدم كه امام زمان آمد. دو سه نفر هم همراهش آمدند. آقا، دست مباركش را گذاشت روى ران من و يك فشار داد. كسى كه همراه ايشان بود، گفت: «خوشا به حال تو كه دست امام زمان روى پاى تو كشيده شد و زخمت خوب شد.»

مريد سيدبن طاووس ادامه مى دهد: ديدم هيچ اثرى از زخم نيست و حتى روى آن زخم، مو روييده است! اول خيال كردم كه شايد اشتباه شده است و به پاى ديگرم نگاه كردم ولى ديدم كاملاً خوب شده است. بعد بيهوش شدم و مردم اطرافم جمع شدند. ساعتى كه گذشت، سيدبن طاووس آمد. وقتى نگاه به پايم كرد، پرسيد: چه شده است ؟! گفتم: دست امام زمان آمد و خوبش كرد.

سيدبن طاووس نگاه به پايم كرد و روى زمين افتاد. دكترها آمدند و ديدند كه پايم خوب شده است. آنها باور كردند كه واسطۀ فيضى وجود داشته است.

ما خيلى چيزها از خدا مى خواهيم: غيرت براى خودمان و عفت براى زنهايمان مى خواهيم و چادر براى همۀ ايران. بعد هم، مناجات و شيرينى مناجات را از خدا مى طلبيم، حفظ اين منبر و محراب را مى خواهيم؛ ولايت فقيه و روحانيت را مى خواهيم؛ بالاخره، مهمتر از همۀ اينها دين مى خواهيم. و در پلۀ دوم، دنيا را مى خواهيم.

شيطان چه كسى را مى فريبد؟

بحث ما راجع به يك فضيلت است كه براى انسان پناهگاه خوبى است. اگر انسان بتواند اين فضيلت را به دست بياورد، بهترين پناهگاه را پيدا مى كند و آن، توكل بر خداست كه قرآن روى آن خيلى پافشارى دارد. قرآن در چند جا مى فرمايد: مؤمن كسى است كه توكل دارد:

وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (1)اگر كسى حال توكل نداشته باشد، اصلاً مؤمن نيست. حتى قرآن مى فرمايد: اگر فضيلت توكل براى كسى پيدا شد، خدا در همه جا و از جمله هنگام فريب خوردن از شيطان به فريادش مى رسد. قرآن مى فرمايد: كسى كه در پناه توكل بر خداست، شيطان تسلطى بر او ندارد.

إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2)كسى كه مؤمن باشد و فضيلت توكل داشته باشد، شيطان نمى تواند او را


1) - توبه / 51.

2) - نحل / 99.

بفريبد.

إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ (1)فريب شيطان براى كسى است كه فضيلت توكل نداشته باشد.

از طرفى وعدۀ خدا در قرآن است كه اگر ما توكل بر او كنيم، دست عنايشت روى سر ماست و مشكلات و گرفتاريهاى ما اصلاح مى شود. خدا مى فرمايد:

وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (2)هر كسى توكل بر خدا كند، پروردگار عالم او را بس است؛ يعنى ديگر احتياج به كمك كسى ندارد. كمك كنندۀ او خداست و فضيلت توكل به فرياد او خواهد رسيد. قرآن راجع به توكل خيلى صحبت كرده است. به اندازه اى كه مى توانيم بگوييم در ميان فضايل بيش از همه روى توكل پافشارى شده است.

قرآن دربارۀ توكل خيلى صحبت و سفارش كرده است كه همۀ ما بايد در هر حال توكل داشته باشيم. توكل دو معنا دارد: يك معنا براى خواص انسانهاست كه انشاءالله بعداً درباره اش صحبت مى كنم. معناى ديگر توكل كه براى همه است، اين است كه انسان بايد در اين دنيا تسبيب اسباب كند. بعد از آنكه تسبيب اسباب كرد، در بن بست هايى كه دست خودش نيست، در اينجا توكل مى كند بر خدا. نظير اينكه شما مى خواهيد كارى انجام دهيد و وكيل مى گيريد. وكيل به شما مى گويد: خودت برو كارها را انجام بده. اما آنجا كه گره پديدار شد، من آن را باز مى كنم. اين آقا كارها را انجام مى دهد و نوبت مى رسد به گره و مشكل كه نمى تواند آن را حل كند. در اينجا به وكيل مراجعه مى كند و وكيل گره و مشكل را بررسى مى كند. ما مى گوييم كه فلانى وكيل گرفته


1) - نحل / 100.

2) - طلاق / 3.

است.

پروردگار عالم مى فرمايد: آنجايى كه گره و مشكل وجود دارد و از دست تو كارى ساخته نيست، من وكيل تو هستم. اگر كسى توكل پيدا كند؛ يعنى در بن بست ها و مشكلها دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى نداشته باشد و كارش را بسپارد به پروردگار عالم، همان پروردگار عالم مى فرمايد: در اينجا ديگر خدا بس است و حتماً مشكل تو را حل خواهد كرد:

وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ هر كه توكل بر خدا كند، مشكل او حتماً رفع مى شود.

بنابراين معناى توكل كه در اخلاق گفته شده و در قرآن بر آن سفارش شده است، اين نيست كه من آسوده بخوابم و همۀ كارها را به خدا واگذار كنم. خدا مى گويد كه تو عقل دارى و بايد عقل تو كار كند. من گفتم كه مشورت كنى و وقتى به بن بست رسيدى و عقل و مشورت تو كار نكرد، بايد استخاره كنى. در هر كارى اسباب كار را بايد فراهم كنى. اگر پول مى خواهى، بايد دنبال كار بروى؛ اگر علم مى خواهى؛ بايد دنبال تحصيل بروى. اما تو كه دنبال تحصيلى و تو كه دنبال پولى، وقتى پيش مى آيد كه گره و مشكلى پيدا مى شود و بهبود كار، ديگر دست تو نيست. در اينجا توكل كن بر خدا. مثلاً يك محصل مى خواهد به وطنش خدمت كند؛ يك دانشجو مى خواهد متخصص بشود براى خدمت كردن به خلق خدا و براى اينكه دنيا و آخرتش آباد شود و بتواند گره اى از كار مسلمانها و از كار وطنش و نظامش باز كند، پروردگار عالم به اين دانشجو مى گويد كه درس بخوان و خوب درس بخوان و رابطۀ با خدا داشته باشد و رابطه با شيطان نداشته باش؛ براى اينكه ارتباط با شيطان، مشكل و گره در زندگى پيش مى آورد. خدا مى فرمايد وقتى گره و مشكلى پيدا كردى، مثل امتحان و كنكور، آن را به دست من بسپار. تو دو ركعت نماز بخوان و بعد از نماز با وضو و توكل بر خدا برو سر جلسۀ كنكور و بدان قبولى مى شوى.

به اين مى گوييم: توكل. اما يك دانشجو يا دانش آموز اصلاً درس نمى خواند و نمى تواند ديپلم بگيرد. يا اگر بگيرد، با نمرۀ پايين مى گيرد و اصلاً رابطۀ با خدا ندارد و نماز نمى خواند، يا اگر مى خواند، نمازى دست و پا شكسته مى خواند چون گناه مى كند، راندۀ درگاه خداست. حالا اين دانش آموز مى گويد كه مى خواهم با توكل بر خدا قبول شوم!

خدا مى گويد: اين توكل غلط است. اين اصلاً توكل نيست و حماقت است. فرق بين حمق و رجاء و فرق بين توكل و حماقت در همين جا ظاهر مى شود زارعى مى خواهد گندم سالش را از صحرا بردارد و محصول امسالش خوب شود و از اين نظر، خودكفا باشد، چه بايد بكند؟ بايد زحمت بكشد. بايد در زمستان و تابستان زحمت بكشد. بايد تخم را بكارد و زمين خود را آباد كند. وقتى تخم را در زمين كاشت، بايد مواظب باشد كه زمين علف هرزه نداشته باشد و هر جا علف هرزه پيدا شد، آن را بچيند. اما ميوه دادن و اينكه يك دانۀ گندم، هفتاد دانۀ گندم بلكه هفتصد دانۀ گندم بدهد، توكل بر خدا و رجاء بر او مى خواهد. اگر بخواهد با همين توكل پاسخ بدهد كه وضع محصول و درآمدش چگونه است، مى گويد: اميدوارم خدا حاصل خوب به ما بدهد. به اين مى گوييم رجاء و توكل. يعنى آقاى زارع در برداشت گندم و جو، توكل بر خدا دارد؛ نه توكل بر خودش يا ديگران. در سورۀ واقعه يك آيۀ زيبايى است كه مى فرمايد:

أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ اَلزّٰارِعُونَ (1)يعنى شما زارعيد يا ما؟ مى فرمايد: تخم را زير خاك كردن و مواظبت از دانه بر شماست. برويد آب به محصول بدهيد و علف هرزه بگيريد؛ اما نتيجه زراعت، متعلق به خداست.


1) - واقعه / 64.

اگر زارعى تنبلى كند و علف هرزه را نگيرد، يا علف هرزه را بگيرد، ولى مواظبت از آب و تغذيۀ دانه نكند، بعد بگويد كه خدا رحيم است و توكل بر خدا كردم و ان شاءالله امسال احتياج به كسى پيدا نمى كنم يا امسال دخترم را از درآمد محصول شوهر مى دهم، به او مى گويند: احمق!

اگر كسى گندم بكارد، و بخواهد ميوه بردارد، يا جو بكارد و بخواهد گندم بردارد، يا با توكل بر خدا، علف هرزه بكارد و بخواهد جو و گندم بردارد، معلوم است كه كارش ديوانگى است.

قضيه اى از لقمان نقل مى كنند كه براى بحث ما بسيار ارزنده است. او در ابتدا برده بود و بعد آزاد شد و براى همين هم مورد شك است كه آيا پيغمبر بوده است يا نه ؟ اگر پيغمبر باشد، بايد هيچ نقصى نداشته باشد. مثلاً يك پيامبر اگر قبل از پيامبريش و قبل از بلوغش چيزى از كسى دزديده باشد، يا قبل از بلوغش گناه كرده باشد، معلوم است كه او نمى تواند پيغمبر باشد.

به هر حال، قرآن مى گويد كه او دانا بوده است دانايى او پيش خداوند به اندازه اى اهميت داشت كه سوره اى به نام سورۀ لقمان در قرآن نازل فرموده است. درباره لقمان نقل مى كند: وقتى كه برده بود، آدم احمقى او را خريده بود. لقمان پيش اين احمق آمد و ديد نماز نمى خواند؛ چون فريضۀ نماز در همۀ اديان وجود داشت. از وقتى حضرت آدم روى كرۀ زمين آمد، نماز بود و تا روز قيامت هم هست. البته طرز نماز خواندن تفاوت داشته، ولى به هر حال، نماز و رابطۀ با خدا در دل شب و نماز واجب و نماز مستحب وجود داشته است. به همين جهت هم در قرآن شريف راجع به پيامبران، زياد آمده كه امر به نماز مى كردند و خودشان هم خيلى نماز مى خواندند. حضرت عيسى وقتى كه در گهواره صحبت كرد، گفت:

إِنِّي عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِيَ اَلْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا... وَ أَوْصٰانِي بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّكٰاةِ مٰا دُمْتُ

حَيًّا (1)من بندۀ خدايم و كتاب دارم و وصيت شدم كه نماز را زنده كنم. من كسى هستم كه بايد به نماز وصيت كنم وعده اى را بگذارم كه به نماز مردم رسيدگى كنند.

به هر حال، لقمان ديد كه اربابش خيلى احمق است؛ از يك طرف دلش مى خواهد بهشت برود و آرزوى بهشت مى كند، اما از طرف ديگر هم نماز نمى خواند. معلوم است آدمى كه نماز نمى خواند، جايش وسط جهنم است.

حالا هر چه خدا خدا كند و ده روز محرم كه هيچ؛ بلكه يك سال محرم را هم سينه بزند، اما نماز نخواند، جايش وسط جهنم است. اگر يك ماه رمضان روزه بگيرد و همۀ سال را خدمت به خلق خدا كند، اما نماز نخواند، جاى او وسط جهنم است. هيچ كس هم اعتنا به او ندارد؛ يعنى خيال نكند كه امام حسين (ع) در روز قيامت شفاعتش را مى كند، نه اين طور نيست. امام حسين، دشمنش است. خيال نكند كه حضرت زهرا (س) شفاعتش را مى كند، نه، حضرت زهرا (س) دشمن اوست.

لقمان براى اينكه او را از خواب غفلت بيدار كند، در نيمه هاى شب او را بيدار كرده گفت: آقا الآن وقتى است كه بهشت براى تو مهيا شده است؛ در دل شب بايد بهشت را خريد و خدا را راضى كرد. برخيز و راز و نياز كن و رابطۀ با خدا و آخرتت را اصلاح كن. البته آن مرد، آدم بداخلاقى نبود، يا اينكه لقمان را خيلى دوست داشت و بدون اينكه ناراحت شود، گفت: بگذار بخوابم و خوابيد.

اذان صبح، لقمان دوباره سراغ او آمد و گفت: بيدار شو براى خواندن نماز


1) - مريم / 30 و 31.

واجب. صاحبش جواب داد: بگذار بخوابم، و خوابيد تا قبل از آفتاب. قبل از آفتاب لقمان بيدارش كرد و گفت: الآن موقعى است كه اگر بلند نشوى، جهنم در كار است! آن مرد گفت: خوابم مى آيد و خوابيد.

بعضى از مردم به قدرى مى خوابند كه به قول عوام آفتاب تا روى شكمشان بيايد. دانشجويى در زمان طاغوت در سال سوم رشتۀ پزشكى در خاطره اى از دبيرستان علوى تهران نوشته بود: يكى از روزهاى سياه من روزى بود كه از خواب بيدار شدم و آفتاب زده بود و نماز من قضا شده بود. راستى كه روز سياه انسان روزى است كه نماز صبحش قضا شود. به هر حال آن مرد وقتى بيدار شد، مقدارى گندم به لقمان داد و گفت: برو در صحرا بكار و برگرد.

لقمان به جاى گندم، در زمينى كه ارباب گفته بود، ارزن ريخت. مدتى گذشت و يك روز اين ارباب و لقمان سرزمين رفتند و ديدند كه در آنجا علف روييده است. آن مرد پرسيد: مگر گندم را اينجا نكاشتى ؟! لقمان گفت: نه. آن مرد پرسيد: چرا؟ لقمان گفت: ديدم گندم گران است، ارزان كاشتم و گفتم كه انشاءالله خدا گندم مى دهد! آن مرد گفت: مگر مى شود كسى ارزن بكارد و گندم بردارد؟! لقمان جواب داد: از شما ياد گرفتم. مگر مى شود كسى اول شب تا صبح بخوابد و نماز را هم اول وقت نخواند و نمازش هم قضا شود. بعد هم به بهشت برود!

جوانان عزيز! از نظر قرآن، بهشت را ما خلق مى كنيم. پروردگار عالم بهشت دارد و اين بهشت الآن هم موجود است: اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ ؛ اما قصرهاى بهشت را ما بايد بسازيم؛ حورالعين را ما بايد خلق كنيم. باغها و درختها را ما بايد بكاريم؛ وقتى كه يك نفر بهشتى به بهشت مى رود، ملائكه به او مى گويند:

كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ (1)يعنى نوش جان! بنوشيد و بخوريد. اينها چيزهايى است كه خودتان درست كرديد و فرستاديد.

بعضى «فى الايام الخاليه» را اين گونه معنا مى كنند كه مثلاً در ماه مبارك رمضان، شما بوديد كه شب نزودهم و شب بيست و يكم و شب بيست و سوم ماه رمضان، حورالعين و قصر و باغ و نعمتهاى بهشتى را درست كرديد. شماييد كه با روزۀ خودتان، بهشت را درست مى كنيد؛ لذا خالق بهشت خود ما هستيم، چنانچه خالق جهنم هم خود ما هستيم. اين جمله در قرآن زياد تكرار شده كه خطاب مى شود به اهل جهنم:

ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ (2)يعنى وقتى در آن آب جوشان مى افتيد و حرارت از پوست به استخوان مى رسد و ذره ذره آب مى شود، و دوباره بدن به دستور خداوند ساخته مى شود، به او خطاب مى شود كه: خيال نكنى كه ما تو را عذاب مى كنيم؛ بلكه خودت عذاب را تهيه كردى.

وقتى كه دل كسى را سوزاندى و وقتى در خانه پرخاشگرى كردى و دل همسرت را سوزاندى، و وقتى نافرمانى پدر و مادر را كردى، آب جوشان جهنم را براى خودت آماده كرده اى.

حميم يعنى آب جوشان؛ و خالقش ماييم. قرآن در سوره واقعه مى گويد كه اول او را در اين حميم مى اندازند و بعد به جهنم مى برند. اگر يك قطره حميم در اين دنيا بيفتد، دنيا را مى گنداند؛ اما خالقش كيست ؟ ما! مار و عقرب در قبر خيلى بد است؛ اما خالقش كيست ؟ ما هستيم!


1) - حاقه / 24.

2) - آل عمران / 182.

عالم بزرگوارى را در خواب ديدند و گفتند: آقا حالت چطور است ؟ گفت: باغ دارم؛ قصر دارم؛ حور دارم؛ همه چيز دارم؛ اما يك عقرب هم دارم كه صبح به صبح مى آيد و به شست پاى من نيش مى زند و مى سوزم و مى سوزم و منتظرم كه باز بيايد! گفتند: براى چه ؟ گفت: براى اينكه يك زخم زبان زدم و يادم رفت توبه كنم و با آب توبه، آن عقرب را نابود كنم.

إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ (1)اگر گناه كردى، فوراً توبه كن. اگر زخم زبان زدى، فوراً جبران و عذرخواهى كن؛ والا از ضمير آگاه به ضمير ناآگاه برود، اين گناه عقرب مى شود. اهل دلى مى گفت: كسى را كه مؤمن و متقى بود در خواب ديدم كه پژمرده است. گفتم: تو كه بايد بهشتى باشى گفت: هستم گفتم: چرا اين قدر پژمرده اى ؟! گفت: زمانى كه يك چاقو دزديدم. جوان بودم و غافل و اين چاقو را زير خاك كردم. بعد يادم رفت آن را به صاحبش بدهم. اين حق الناس به ذمۀ من مانده است و يك عقرب شده و به جان من افتاده است و هر روز مرا مى گزد.

ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ خدا ذره اى ظلم نمى كند و هر چه هست، از خود شماست؛ لقمان اين گونه با ارباب نادان خود معناى توكل و رجا را ياد داد. تقاضايى كه از همه دارم اين است كه مواظب باشيد كه شيطان از راه رجا و ارحم الراحمين بودن خدا شما را نفريبد. اين آيه در قرآن تكرار شده كه مى فرمايد:

يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ (2)اى مردم! وعدۀ خدا حق است. خدا بهشت، جهنم، برزخ، حساب و كتاب دارد. اين وعدۀ خداست. مواظب باشيد كه شيطان شما را نفريبد. چگونه


1) - نساء / 17.

2) - فاطر / 5.

شيطان آدمى را مى فريبد؟ يكى به واسطۀ زرق و برق دنيا و دوم تصور ارحم الراحمينى خدا كه بگويى خدا ارحم الراحمين است و با ده روز سينه زدن و روضه خواندن و يا يك عمر خدمت به خلق خدا، اما بدون نماز كسى را مى بخشد. چنين چيزى ممكن نيست، مگر اينكه توبه كند. آب توبه همه كارى مى كند: هر عقرب و مار و هر حميمى را نابود مى كند. مثلاً كسى خمس و زكات ندهد و يك سال شبانه روز خدمت به خلق خدا كند، پشيزى ارزش ندارد. اول به او مى گويند خمست چه شد؟ درآمدى كه هر كسى پيدا مى كند، از همان اول امام زمان در اين درآمد شريك است:

وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ ءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ (1)آنچه پيدا مى كنى، خدا و پيغمبر و اهل بيت در آن شريك هستند. مال آنهاست و مال توست. اگر كسى اين را ندهد، آنچه در دنيا مى خورد، آتش است. قرآن مى گويد علاوه بر اين مصيبت دنيايى، به رو در آتش جهنم مى افتد:

إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً (2)امام صادق مى فرمايد: و الله بچه يتيمهاى پيغمبر ماييم. كسى كه خمس ندهد و غذايى از اين مال تهيه كند و بخورد، او در حقيقت، آتش خورده است. صدرالمتألهين در جايى مى گويد: كسى را ديدم كه مثل تنور آتش از دهانش بيرون مى آمد. حالا چنين شخصى بگويد كه ما خدمت به خلق خدا كرديم، هيچ فايده اى ندارد. قرآن مى گويد: فريب اين چيزها را نخور.

ممكن نيست كه تو رشوه بگيرى، رباخوارى كنى، مال مردم را مثل زالو


1) - انفال / 41.

2) - نساء / 10.

بمكى و بعد روضه خوانى كنى و اين روضه خوانى تو را به بهشت ببرد.

اميرالمؤمنين در نهج البلاغه نامۀ تندى به معاويه نوشته و فرموده است: معاويه! من شنيدم تو مسجد مى سازى! بعد مى فرمايند: معاويه! تو نظير آن زن فاحشه اى هستى، كه زنا مى كرد و درآمدش را صدقه مى داد. به او مى گفتند: نه زنا بده و نه صدقه بده. مى گفت: كه دل ما رحيم است. مى خواهيم دل جوانها را به دست بياوريم و به فقرا برسيم!

اين گفتار اميرالمؤمنين به ما مى گويد مگر مى شود از مال مردم روضه بخوانى ؟! مگر مى شود خون مردم را بمكى و مكه بروى ؟! بعد هم مكه تو را نجات بدهد!

امام صادق (ع) مى فرمايند كه تعريف شخصى را به اندازه اى كردند كه دلم مى خواست او را ببينم. يك روز از خانه بيرون آمدم و ديدم اطرافش را گرفته اند. يكى آمد و گفت: آقا كسى كه مى خواهيد ببينيد، اين شخص است. مردم التماس دعا به او مى گويند و مريدانش حسابى اطرافش را گرفته اند. امام مى فرمايد وقتى كه مردم او را رها كردند و رفت، بدون اين كه متوجه شود، من دنبالش راه افتادم. ديدم كه رفت در مغازۀ يك نانوا و سه تا نان دزديد.

كسى كه مردم مريدش بودند دزد از كار درآمد! امام مى فرمايد در مغازه نانوايى سه تا نان دزديد و از جايى ديگر سه تا انار دزديد. همراهش رفتم و در خرابه اى ديدم كه آنها را صدقه داد؛ يك نان به اين فقير و يك نان به آن فقير و انارى به اين فقير و انارى ديگر به آن فقير. از خرابه بيرون آمد و در جاى خلوتى به او گفتم: اين كارها چه بود كه كردى ؟! آن شخص نادان گفت: تو كه هستى ؟! امام فرمود: من پسر امام باقرم. گفت: تو پسر پيغمبرى و قرآن بلد نيستى ؟! مگر قرآن نخوانده اى كه مى گويد:

مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا(1)هر كس كار خوبى كند، ده برابر پاداش دارد و هر كه كار بدى كند، يك برابر مجازات مى شود! امام فرمود اين آيه را خوانده ام. آن احمق گفت: ما دزدى كرديم و سه تا نان دزديديم، سه تا گناه انجام شد. سه تا انار هم دزديديم و سه تا گناه ديگر كه مى شود شش تا. صدقه داديم كه هر كدامش ده تا پاداش دارد كه مى شود شصت پاداش در مقابل آن شش گناه، پنجاه و چهار تا پاداش دارم! امام صادق (ع) به او فرمود: ثَكِلَتْكَ اُمُّك؛ مادرت به عزايت بنشيند با اين استدلالت! بعد فرمود: نه تنها ثواب نكردى؛ بلكه دوازده گناه هم كردى. شش گناه براى دزدى و شش گناه هم براى اينكه بدون اجازه مردم، از مال آنها صدقه دادى.

شيطان آدم را اينطور مى فريبد. خمس نمى دهد، مكه مى رود، صدقه مى دهد، روضه خوانى مى كند. مال مرد را مى خورد و يك دفعه مى خواهند براى مسجد پول جمع كنند، چك در مى آورد و يك ميليون براى تظاهر مى دهد. اى آقا! اگر راست مى گويى برو پول مردم را بده. اگر راست مى گويى برو به پسر برادرت و دختر خواهرت رسيدگى كن. اگر راست مى گويى، برو رضايت خدا را به دست بياور. از مال خودت بخشش كن نه از مال مردم، كه اگر چنين نكنى، بخشش تو پشيزى ارزش ندارد و عاقبت آن هم جهنم است. خالق اين جهنم هم خودت هستى. خدا جهنم دارد و قرآن مى فرمايد: جهنم الآن هم براى كافر مهياست. مواظب باش در آن نيفتى.

اميرالمؤمنين مى فرمايد: مردم سه گروه هستند: يك گروه عالم كه با علم خودشان جلو مى روند. گروه دوم تابع عالم و منبر و محراب هستند و راه را


1)

تشخيص مى دهند. گروه سوم آدمهاى خودسر هستند. بعد مى فرمايد: پشه هر طرف كه باد بيايد، مى رود. مى خواهد به طرف ديگر برود، اما باد او را مى برد. گروه سوم هم مثل همين پشه ها هستند كه شيطان همچون باد بر آنها مى وزد و وسوسه شان مى كند و به هر راهى كه بخواهد، (جاافتاده) دليل تراشى مى كند.

وقتى به او بگويى كه نمازبخوان مى گويد: برو دلت را پاك كن، نماز به چه درد مى خورد.

برادران و خواهران عزيز! بياييد حماقت را كنار بگذاريد و عقل و رجا داشته باشيد. تقوا داشته باشيد كه به موقع گره ها و مشكلات را حل مى كند:

وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ (1)كسى كه تقوا دارد، وقتى به بن بست برسد، خدا گشايشى برايش فراهم مى كند و درى را به رويش باز مى كند و از راهى كه گمان ندارد كارش را اصلاح مى فرمايد.


1) - انعام / 160.

معناى توكل

توكل، از نظر اهل دل فضيلت بالايى است و قرآن شريف بارها و بارها امر به آن كرده است. اين فضيلتى است كه در بن بست ها كارساز عجيبى است و مى تواند مشكلات را رفع كند. توكل را از نظر علماى علم اخلاق و قرآن و روايات اهل بيت معنا كردم و گفتم توكل وقتى به كار مى آيد كه انسان دسترسى به سببى نداشته باشد و در بن بست واقع شده باشد و همه اسبابى را كه مربوط به او بوده فراهم كرده باشد. هر كارى را كه ما انجام مى دهيم، سه نحو اسباب داردو آن را با يك مثال روشن مى سازم: يك زارع اگر محصولى بكارد، اسبابى ظاهرى دارد كه بايد آن را فراهم كند. دانه را زير خاك آماده بگذارد و علفهاى هرز را وجين كند و مراقب آب و كود مناسب زمين باشد. اين كارها، اسباب ظاهرى است.

دوم اسباب معنوى است: نظير دعا و راز و نياز با خدا و توسل به اهل بيت و قرآن كه مؤثر در زندگى انسانهاست و قبلاً دربارۀ آن صحبت كرديم و فهميديم كه زندگى منهاى تمسك به قرآن و اهل بيت يك زندگى نارسا و تلخ و همراه با

گناه است. اينها، اسباب معنوى است و براى اينكه انسان به مقصود و مطلوب برسد. بايد به آنها توجه داشته باشيد. زارعى كه در كار زراعتش دعا و توسل به اهل بيت داشته باشد اسباب معنوى را فراهم كرده است نظير اميرالمؤمنين در حالى كه هزار هستۀ خرما يا پانصد هستۀ خرما در بار داشتند و اين هسته هاى خرما را مى كاشتند. شب مى آمدند و آب مى دادند و چاه مى كندند براى تهيه آب؛ اما براى اينكه اين درخت پربركت شود، كنار هر درختى دو ركعت نماز مى خواندند؛ آن هم نه يك مرتبه يا دو مرتبه؛ بلكه ده مرتبه.

اين هم شد اسباب معنوى كه دست خود انسان است و بايد آن را فراهم كند.

اما اسباب ديگرى هم هست كه در دست انسان نيست و آن را خدا بايد درست و فراهم كند. براى حاصل خوب به دست آوردن، بايد درخت را سرما نزند و كرم نزند تا حاصل خوب بدهد و اين كشت، كشت خوبى بشود و هر دانه اى به قول قرآن هفتصد دانه بدهد. اينها ديگر دست انسان نيست و توكل اينجا به كار مى آيد؛ يعنى بعد از فراهم كردن سببهاى ظاهرى و سببهاى باطنى و معنوى، انسان مى گويد: خدايا! بقيۀ كارها دست توست كه اين كشت من خوب شود. من كشتم را سپردم به تو به اميد تو حاصل بر مى دارم و انشاءالله كه حاصل خوب بر مى دارم. به اين مى گويند توكل.

يك محصل كه مى خواهد در كنكور قبول شود و برود دانشگاه، اولاً بايد خوب درس بخواند. اگر خوب درس نخواند، معلوم است كه موفق نمى شود و هر چه خدا خدا هم بگويد، فايده ندارد. پس درس خواندن خوب و معلم خوب و رفيق خوب و دبيرستان خوب، اسباب ظاهرى است و بايد فراهم كند. اين محصل بايد رابطۀ با خدا داشته باشد. علم منهاى نماز به جايى نمى رسد.

محصلى كه زندگيش پر از گناه باشد، مشكل دارد و حواس پرتى دارد و نمى تواند تمركز فكرى پيدا كند. پس اين اسباب معنوى را خودش بايد فراهم كند. اسم نويسى براى كنكور را بايد خودش فراهم كند. شب استراحت كند، تا فردا با آمادگى فكرى سر امتحان برود. حالا قبول شد يا نه، ديگر دست او نيست. اينجا بايد بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم؛ خدايا! به اميد تو. به اين مى گوييم توكل.

يك كاسب بايد برود بازار و كاسبى كند و در كارش شوخى نباشد. اگر او تنبلى كند، يا اينكه بخواهد با تجمل گرايى كاسبى كند، كارش درست نمى شود. بايد جدى، كاسب يا تاجر باشد. بعد در تجارتش بايد نماز و دعا و راز و نياز با خدا و قرآن باشد. در تجارتش بايد گناه نباشد. غش در معامله و رشوه خوارى و رباخوارى نباشد. اينها همه دست اين آقاى تاجر است. اما مشترى بيايد يا نه، اين ديگر دست خداست؛ جنس او را بخرند يا مغازه اش جاذبه داشته باشد يا نه، اينها دست خداست. بايد در مغازه را باز كند و بنشيند منتظر مشترى و بگويد خدايا! به اميد تو و توكل بر تو! لذا هر چيزى سه سبب دارد تا اينكه موجود شود: يكى سبب ظاهرى كه دست خود انسان است و بايد فراهم كند و يكى سبب معنوى كه آن هم دست خود انسان است و بايد فراهم كند و يكى هم سببى كه دست او نيست و بايد آن را با توكل فراهم كند. يعنى آن سبب را خدا بايد فراهم مى كند. چه بسيار ديده ايم كه زارع با توكل بر خدا زراعتش با همسايه اش خيلى تفاوت داشته است. چه بسيار ديده ايم كه محصل در كنكور با رفيقش مثل هم بودند، اما نتيجۀ آنها خيلى تفاوت داشته است.

كاسب با همكارش مثل هم بودند اما از نظر درآمد و از نظر جاذبه و از نظر اينكه مردم رو به او بياورند، خيلى تفاوت داشته است. وقتى ريشه يابى كنيم،

ميبينيم كه آن زارع و كاسب توكل داشتند و رفيقشان نداشت. معناى آيۀ:

وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (1)اين است و مستقيماً با بحث ما سروكار دارد. بحث اين بود كه در جزر و مد روزگار و در بن بست ها و مشكلات كه ديگر چارۀ كار در دست ما نيست، چه كنيم كه خدا به فرياد ما برسد؟ چه كنيم كه گره ها خود به خود باز شود؟ چه كنيم كه راه پيدا شود؟

بايد توكل بر خدا داشته باشيم. خود خدا وكيل ما مى شود. چقدر خوب است كه خدا وكيل انسان باشد. آن هم وكيل مجانى! به تجربه اثبات شده كه توكل خيلى كارساز است. در تاريخ هم اثبات شده كه توكل خيلى كارساز است: پيغمبراكرم همراه لشكر به جنگى رفتند. اين واقعه را دو جور نقل مى كنند و علامه مجلسى هر دو جورش را نقل كرده است. من خيال مى كنم اصلاً دو صحنه بوده است. به هر حال، در اين واقعه، پيغمبر از لشكر عقب ماندند. اتفاقاً سيل آمد در دره اى كه لشكر آن طرف دره و پيغمبر اين طرف دره و تنها بود. ناگهان دشمن رسيد. يكى از آن شجاعان و قلدرهاى نترس دشمن، با ديدن پيامبر خيلى خوشحال شد و گفت كار تمام شد شمشير كشيد و به سوى پيامبر آمد و گفت: چه كسى تو را نجات خواهد داد؟! پيامبر گفت: خدا! يعنى توكل بر خدا؛ دستم از لشكر كوتاه است و در مقابل تو بى اسلحه هستم و الآن به خدا توكل دارم.

آن كافر شمشير را بلند كرد كه بر سر پيغمبر بزند، اتفاقاً پايش لغزيد و زمين خورد و شمشير از دستش افتاد.

پيغمبراكرم با يك متانت خاصى كه در اثر توكل و اعتماد بر خدا داشتند، شمشير را برداشتند و آمدند بالاى سرش و پاى مبارك را گذاشتند روى


1) - طلاق / 3.

سينه اش و گفتند: كيست كه تو را از دست من نجات دهد؟ گفت: آقايى تو حضرت رهايش كردند و شمشيرش را به او پس دادند و گفتند: برو.

به اين مى گوييم توكل. هفتاد و چهار جنگ براى پيغمبر پيش آمد كه با توكل جلو رفت. براى اينكه در مقابل دشمن نيروى زيادى نداشت؛ و افرادش خيلى كم بودند. بعد كه روح ماديگرايى ميان اصحاب رسول خدا پديد آمد، وضع به گونه اى ديگر شد.

جرجى زيدان مى گويد: آنها اسب و شترسوارى نداشتند؛ بلكه كفش هم براى خودشان نداشتند. اگر شمشيرى هم داشتند، غلاف نداشت. شمشير برهنه را با ليف خرما به كمر يا به گردن آويزان كرده بودند. در يكى از جنگها كه جنگ فوق العاده سختى بود، هر دو نظامى يك دانۀ خرما جيره داشتند، ولى مسلمانان در هر هفتاد و چهار جنگ پيروز شدند. فقط دو بار مغلوب شدند و بعد غلبه پيدا كردند: يكى در جنگ احد و ديگرى جنگ حنين. قرآن مى گويد: در اين دو جنگ كه آنها مغلوب شدند، علت اين بود كه توكل خود را از دست داده بودند. در جنگ حنين به جمعيت و تجهيزات خودشان مغرور شدند و خدا فراموش شد و در جنگ احد، ماديگرايى پيش آمد و دره را رها كردند و به دنبال غنايم رفتند. از پيغمبراكرم دربارۀ جنگ احد سؤال كردند: ما كه غالب بوديم، چرا مغلوب شديم ؟ فرمود: براى اينكه يك لحظه خدا را فراموش كرديد.

جوانها! بدانيد اگر يك لحظه خدا را فراموش كرديد و توكل بر او را فراموش كرديد، ديگر دست عنايتش روى سر شما نيست ولو حضور پيغمبراكرم و اميرالمؤمنين هم باشيد، شكست مى خوريد. مسلمانان در جنگ حنين با همۀ امكانات شكست خوردند.

جوانى ماجرايى را برايم نقل كرد. او مى گفت: زمان طاغوت سوار هواپيما شدم تا از تهران به بغداد و بعد به زيارت كربلا بروم. وقتى مى خواستم سوار شوم، آية الكرسى خواندم و دميدم به خودم و هواپيما. هواپيما آمد تا بغداد و ناگهان زنگ خطر زده شد و فهميديم كه چرخهاى هواپيما باز نمى شود و نمى توانيم بنشينيم. همه وحشت كردند. مدتى كوتاه گذشت و خبر دادند كه با تهران تماس گرفته ايم كه برگرديم تهران و چاره اى غير از اين نبود؛ چون بايد بنزين هواپيما كاملاً مى سوخت و تمام مى شد و بعد هواپيما به زمين مى نشست يا اينكه در همان آسمان بغداد اين كار را بكنيم و هواپيما بنا كرد به دور زدن براى اينكه بنزينش تمام شود. در ميان ترس و اضطراب مسافران، مثل اينكه اتفاقى نيفتاده است خونسرد بودم، چون پناه به قرآن و خدا برده بودم. كسى كه پهلوى من نشسته بود، خيال كرد من كر هستم. گفت: آقا شما كر هستى ؟! گفتم: نه. گفت: نشنيدى چه خبر است ؟ الآن همۀ ما سقوط مى كنيم. گفتم: چرا شنيدم. اما من وقتى هواپيما بلند شد، آية الكرسى خواندم و بعد هم گفتم خدايا به اميد تو.

هواپيما داشت بالاى فرودگاه بغداد دور مى زد و ما مى ديديم كه آمبولانسها آماده اند تا زخمى ببرند. تا چشم مسافران به آمبولانسها افتاد، خودشان را بدتر باختند. وقتى ديدند من خيلى خونسرد نشسته ام، مى آمدند و وصيتشان را به من مى كردند كه خانۀ ما كجاى تهران است. وقتى پيش بازمانده هاى ما رفتى، بگو چه كنند! ناگهان زنگ خطر زده شد و گفتند كمربندها را ببنديد. آنها حتى نمى توانستند كمربندها را ببندند. من بلند شدم و كمربند تعدادى از آنها را بستم و خودم هم كمربندم را بستم و نشستم به اميد خدا.

اما هواپيما در ميان حيرت و ناباورى همه، سالم و سلامت بر زمين نشست و هيچ صدمه اى به كسى وارد نشد. مسافران بيچاره كه باور نمى كردند هواپيما سالم باشد، از حال و هوش رفته بوند. به هر حال، اين قضيۀ آرامش من كه با توكل به خدا برايم پيدا شده بود، خاطره اى فراموش نشدنى براى خودم و مسافران هواپيما باقى گذاشت.

فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ (1)كسى كه در بن بست ها خدا خدا مى كند من خدا نجاتش مى دهم؛ اما وقتى كه از بن بست بيرون آمد، صحنه را فراموش مى كند.

براى شما عزيزان هم، شايد اين معجزۀ توكل زياد اتفاق افتاده باشد، اما فراموشكارى وجود دارد يا شايد نمك نشناسى پيش مى آيد. قرآن كمتر از آدمها گله دارد، اما وقتى مى رسد به نمك نشناسى و بى وفايى مى فرمايد: مرگ بر اين انسان كه چقدر نمك نشناس است:

قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ (2)در يك آيه ديگر هم براى تحريك احساسات مى فرمايد:

مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ (3)قدر خدا را نشناختند راستى كه ما بى وفا و نمك نشناسيم. شبانه روز پروردگار عالم به فرياد ما مى رسد، و ما اصلاً متوجه نيستيم. قرآن مى گويد: ملائكۀ فراوان به امر خدا در اطرافت نگهدار تو هستند:

لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ (4)خدا به آنها امر كرده است كه چنين كنيد و آنها انسان را حفظ مى كنند،


1) - عنكبوت / 65.

2) - عبس / 17.

3) - حج / 74.

4) - رعد / 11.

حالا ببنيد انسان، چقدر نمك نشناس و بى وفاست.

چند جملۀ ديگر هم دربارۀ توكل بگويم و بحث را تمام كنم. توكل به اين شكلى كه معنا كردم، براى عموم مردم است؛ حتى پيامبر و ائمۀ طاهرين كه در دل مردمند، همين طور رفتار مى كردند. اما در همه جا استثنا هست از جمله در باب توكل. البته استثناست و نمى شود انسان دلبستگى و اعتماد به آن پيدا كند. چهل سال خون جگر خوردن مى خواهد تا انسان بتواند به آن حال برسد و آن تفويض امر به سوى خداوند است:

وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ (1)حضرت موسى مى خواهد به مقابلۀ فرعون قلدر برود و هيچ چيز غير از خدا ندارد. نه اسباب ظاهرى دارد و نه اسباب باطنى، فقط خدا را دارد. او كار خود را به خدا تفويض مى كند. باز مى گويم كه اين براى من و شما ممكن نيست و براى بالاتر از من و شما هم نيست، فقط براى بعضى كه حالى و دلى دارند و راستى با خدا رفيقند، اين حالت هست.

خدا رحمت كند پدرم را، مى فرمود: مى خواستيم به كربلا برويم. آن وقتها منزل منزل راه مى رفتند. چهار فرسخ يا هشت فرسخ كه مى رفتند، كاروانسرايى بود كه آنجا منزل مى كردند. شب آنجا مى ماندند و صبح حركت مى كردند. پدرم مى گفت كه در بين راه به منزلى رسيديم و سفره را انداختيم و نشستيم سر سفره تا غذا بخوريم. ديديم شخصى تنها نشسته است. يكى از رفقا گفت ممكن است او گرسنه باشد. تعارفش كرديم كه آقا بياييد غذا بخوريد. گفت: چه داريد؟ ما غذاهايمان را شمرديم. گفت: پلومرغ هم داريد؟ گفتيم: نه. گفت: اگر پلومرغ داريد، مى آيم، و الا نه.

يقين كرديم كه ديوانه است و الا وسط بيابان، اين حرفها را نمى زند. ما غذا را خورديم كه ناگهان ركن الملك اصفهانى رسيد. او يكى از تجار خيلى معتبر


1) - غافر / 44.

اصفهان بود. خدا بيامرزدش مى گويند آدم خوبى هم بوده است. او رسيد و سفره را انداختند. ركن الملك نوكرش را فرستاد و تعارف كرد به ما كه بياييد سر سفره. ما به نوكرش گفتيم: چه غذايى داريد؟ گفت: همه چيز؛ پلومرغ هم داريم. گفتيم: ما كه غذا خورديم؛ اما اين مرد، پلومرغ مى خواهد و ما غذايمان را تعارفش كرديم و نخورد. شما تعارفش كنيد. نوكر رفت پيش آقا و برگشت و به آن مرد گفت: بفرماييد با ما غذا بخوريد. گفت: چه داريد؟ گفت: پلومرغ. آن مرد بدون تعارف رفت و سر سفره نشست و پلومرغش را آورد.

ركن الملك بعد از غذا مى خواست با او شوخى كند، گفت: آقا! پلومرغ داريد يعنى چه ؟! اگر من نيامده بودم، تو از گرسنگى مى مردى. اصلاً پلومرغ در وسط بيابان و توى كاروانسرا يعنى چه ؟! گفت: من قضيه اى دارم و آن اين است كه من قرآن خوان بودم و سر قبر يك مسلمان هندى مى رفتم و شب به شب براى من پلومرغ مى آوردند. علاوه بر پلومرغ، ماهى ده ليره هم حقوق مى دادند. اتفاقاً افرادى كه خويش و قوم صاحب قبر بودند، رفتند و ما بى پول و مرغ شديم. رفتم خدمت مولا اميرالمؤمنين و به ايشان گفتم: يا على! كارى را كه سر قبر مسلمان هندى كردم، براى تو مى كنم و قرآنى را كه آنجا مى خواندم، براى تو مى خوانم. آن ده ليره را هم نمى خواهم، اما پلومرغ را از تو مى خواهم از آن وقت تا به الآن، پلومرغ رسيده است. حالا تو باشى يا برادرت، بالاخره پلومرغ مى رسد. در بيابان باشد يا در وطن، نجف باشد يا كربلا، فرقى ندارد. از اين گونه افراد من زياد سراغ دارم ولى براى من و شما نيست؛ براى كسى است كه رفيق اميرالمؤمنين است. براى كسى است كه رفيق خداست و خيلى حال مى خواهد. راستى اگر آن حال باشد، ديگر تسبيب اسباب غلط است. اين جمله مثنوى اشاره به همين موضوع دارد:

ديده اى خواهم سبب سوراخ كردن *** تا سبب را بركند از بيخ و بن

مادر فضايل چيست ؟

بحث صبر و استقامت و سعۀ صدر و تسلط بر اعصاب، بحث بسيار دامنه دارى است و بيش از يك ماه صحبت لازم دارد. راجع به صبر، قرآن شريف خيلى صحبت دارد. اول صحبتى كه قرآن دارد اين است كه مى گويد اين دنيا جاى مصيبت و كمبود و نگرانى است و بايد از مصيبتها به خوبى گذشت و خود را نباخت. ممكن نيست كسى در اين دنيا بيايد و مشكل و مصيبت نداشته باشد. مثل آنكه كسى در دريا برود و آب و موج و جزر و مد نبيند. لذا قرآن مى فرمايد: اين مشكلها و مصيبتها و گره ها حتماً در دنيا و زندگى هست و مواظب باش به واسطۀ اين مصايب و بلاها، خود را نبازى بلكه خود را بسازى. اگر خود را باختى، بدبخت مى شوى. مصيبت را ديدى، اما پاداش ندارى و همان مصيبت موجب بدبختى تو خواهد شد. اما اگر خود را نباختى و از امتحان موفق بيرون آمدى و به واسطۀ آن بلا و مصيبت، خودت را ساختى، دنيا و آخرت را دارى. به واسطۀ همان مصيبت، نه فقط به ساحل مى رسى بلكه مى توانى مقصود و مطلوب را پيدا كنى و آخرت تو هم آخرت

آبادى است.

در آيه اى كه قرآن راجع به صبر دارد مى فرمايد:

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ ءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ (1)ما امتحانتان مى كنيم. اين امتحان، امتحان معلم از شاگرد نيست؛ بلكه شبيه امتحان مهندس از سنگ معدن است. مثل رفتن سنگ فلزدار در كورۀ چندين هزار درجه اى است. مهندس، سنگ معدنى را كه مى خواهد امتحان كند در كورۀ چندين هزار درجه اى مى برد تا اينكه سنگ و فضولات آن را از بين ببرد و طلاى آن را به دست بياورد. قرآن مى فرمايد اين براى همه هست.

اصلاً روح ملكوتى از طرف خدا در اين جسم آمده است كه به كمال مقصود برسد؛ يعنى به خدا برسد و رسيدن به مطلوب، احتياج به امتحان دارد. احتياج به همين دارد كه در كوزۀ چندين هزار درجه اى خود را نبازد و فضولات را رها كند و اصل را بگيرد و بشود طلاى ناب. براى رسيدن به مقصود و مطلوب، چنين بايد بود.

قرآن مى فرمايد: در دنيا آمدى و بايد بدانى كه نقص و بلا و مشكل و مصيبت هست. هر كس چه خوب و چه بد در اين دنيا بيايد، و مصيبت مرگ نبيند، به اين معناست كه همۀ آشنايان او زنده بمانند. خوب اگر كسى پدر يا مادر يا برادر يا خويشاوندش بميرد، آيا بر او مصيبت وارد نمى شود؟ اگر يك سال مرگ در شهرى نباشد، ديگر در آن شهر نمى شود زندگى كرد. اگر يك سال در دنيا مرگ نباشد، انسانها يكديگر را مى خورند. مرگ كه يك مصيبت براى مردم است، نمى تواند در اين جهان نباشد.

ما اگر بخواهيم در اين دنيا باشيم، نمى شود ترس از دشمن نباشد، و ترس


1) - بقره / 155.

از كمبودها نداشته باشيم، انسان از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج نمى تواند صددرصد در رفاه باشد. بالاخره كسى كه كسرى مال و ثروت در اين دنيا نداشته باشد، پيدا نمى شود. مطالبى كه قرآن مى گويد، از باب مثال است و شما بايد بر آن قياس كنيد. بدانيد انسان نمى تواند در اين دنيا، مشكل نداشته باشد و جزر و مد در زندگيش نباشد. نمى شود اختلاف بين زن و شوهر و بين انسانها نباشد و همۀ سليقه ها يكى باشند، معنا ندارد. اگر بين يك زن و شوهر هفتاد درصد توافق اخلاقى باشد، اين زن و شوهر از آن زن و شوهرهاى خيلى خوب هستند. اگر بخواهيم اختلاف در خانه نباشد، آن سى درصد اختلاف را بايد با صبر و گذشت و ايثار حل كرد. بين دو رفيق، صددرصد توافق اخلاقى محال است؛ بين يك شاگرد و استاد حتى در سير و سلوك، صددرصد توافق اخلاقى محال است.

فقط يك توافق اخلاقى بين انسانها سراغ داريم و آن هم توافق چهارده معصوم با همديگر است. براى اينكه كُلُّهُمْ نُورٌ واحِدٌ؛ چون يك نور هستند، و الا معقول نيست حتى اولياى خدا در آن بالا بالاها صددرصد توافق اخلاقى با هم داشته باشند، يا با همسرشان و يا با پسرها و دخترها و مريدهايشان و يابا مردم صددرصد نمى شود تفاهم داشت و مشكلها هم از اينجا پيدا مى شود. لذا اين جهان دار مشكل است و گره روى گره و بايد گره هارا با حوصله و استقامت باز كرد و الا نمى شود گره و كمبود و مصيبت نباشد. انسان بايد از اين مصيبتها و بلاها در جهت خوب استفاده كند. قرآن مى گويد: اينها امتحان است و بعد از آنكه اين گوشزد را به انسانها مى كند، مى گويد: وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ ؛ اى پيغمبر! بشارت بده به افرادى كه صبر دارند. براى اينكه صبر است كه مى تواند آدمى را بسازد؛ و اگر صبر نباشد، اين مشكلات از انسان حيوانى مى سازد درنده، و مشكل و عقده برايش پيدا مى شود.

وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ ، اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (1)صابرين كسانى هستند كه وقتى مصيبتى يا بلايى يا مشكلى برايشان پيش مى آيد، با صبر مى گويند در عالم هستى بايد چنين باشد و ما بايد از اين استفاده كنيم؛ و قرآن به آنها پاداش مى دهد؛ پاداش آن را قرآن ذكر كرده است:

أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ (2)بر نمازگزار خدا صلوات فرستاده؛ همينطور بر پيغمبر، خدا صلوات فرستاده است؛ ولى اينجا مى فرمايد: درود خدا بر اينها و دست عنايت خدا روى سر اينهاست. صابر با عنايت خدا پيش مى رود و با لطف خاص خدا به كمال مى رسد. بعد هم قرآن شريف بيش از صد آيه راجع به صبر و اينكه اگر بخواهى به مقصود برسى، بايد صبر پيشه كنى و نمى شود كسى بدون صبر به مطلوب برسد، دارد.

آيه اى است در قرآن كه براى افراد صابر خيلى با ارزش است و براى افرادى كه صبر نداشته باشند، ترغيب و تحريص است و باعث مى شود كه آنها صبر پيدا كنند. قرآن مى فرمايد:

إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ (3)يعنى اگر كسى نماز بخواند، پاداش مخصوصى دارد و اگر روزه بگيرد، پاداش محدودى دارد و اگر مكه برود يا جهاد كند يا صدقه بدهد و بالاخره هر كار خيرى حدى دارد و پاداش معينى هم دارد، به غير از جزاى صابر كه به غير حساب به او پاداش مى دهند. خدا غيرمتناهى است و پاداش صابر هم غيرمتناهى است و اين پاداش نزد اهل دل معناى خاصى دارد و آن اين است


1) - بقره / 156.

2) - بقره / 157.

3) - زمر / 10.

كه براى صابر، بهشت كوچك است؛ حتى بهشت عدن و بهشت رضوان. پس جاى انسان صابر كجاست ؟ نزد خداست.

اگر كسى كمال بخواهد، بايد صبر كند. شما دانۀ گندم را در خاك مى كاريد. دانه بايد در زير خاك صبر كند تا كم كم شكفته شود. اگر همان جا صبر داشته باشد، مى پوسد و تمام مى شود؛ پس بايد صبر كند تا جوانه اش بالا بيايد. وقتى جوانه بالا آمد، به واسطۀ سرما و طوفان اذيت مى شود؛ پس بايد زير برف و در طوفان، استقامت داشته باشد و با بلا بسازد.

در روايت داريم: اَلْمُؤمِنُ كَسُنْبُلَة؛ مؤمن در مقابل مشكلات، مثل خوشۀ گندم است. جاى ديگر هم مى فرمايد: اَلْمُؤمِنُ كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ ؛ مؤمن مثل كوه است؛ يعنى در مقابل بلا؛ استقامت دارد و هيچ طوفانى نمى تواند به او اذيت برساند. معناى ديگرش اين است كه در مقابل دشمن مثل كوه است. در مقابل دشمن و نفس اماره و شيطان و رفيق بد و استثمار، مثل كوه پابرجاست. اما در مقابل حوادث و بالا و مصيبت، مثل سنبله است.

سخن بر سر دانه گندم بود كه اگر مى خواهد خوشه كند، بايد صبر كند. وقتى هم كه خوشه كرد، اول بلا و سختى است. بايد زير چرخ جدا كردن گندم از كاه، استقامت كند. بعد زير سنگ آسيا آرد شود. بايد با صبر در مقابل آتش نانوايى، نان شود و برود در دهان يك مؤمن و جويده شود. به معده او برود و در آن ديگ جوشان خرد و هضم شود. بعد برود در روده و جوهرش گرفته شود و مثل سنگ معدنى كه در كورۀ ذوب آهن فضولات خود را از دست مى دهد بايد خالص شود، عاقبت اين دانه گندم وارد خون شده و جزئى از بدن مؤمن شود، تا به آن مؤمن بگويند تو بالاتر از كعبه اى و بالاتر از ملك مقربى. لذا اگر از شما بپرسند آيا يك دانۀ گندم از كعبه بالاتر مى شود، مى گوييد: بله. اما با صبر و استقامت و با چشيدن بلا روى بلا؛ و الا هر جا استقامت و صبرش تمام شود،

آن هم تمام شده و از بين رفته است. اين عالم تكوين هم به ما مى گويد: صبر. علماى علم اخلاق مى گويند: صبر ام الفضايل است؛ يعنى شما هر فضيلتى كه مى خواهيد پيدا كنيد، متوقف بر صبر است؛ اگر بخواهيد تهذيب نفس كنيد، چهل سال خون جگرخوردن و شبانه روز زحمت كشيدن مى خواهد.

اگر بخواهيد صفت حسد را ريشه كن كنيد، خيلى خون جگر خوردن مى خواهد. اگر بخواهيد به جاى حسد، رأفت اسلامى را جايگزين كنيد، صبر و فعاليت و استقامت مى خواهد. هر فضيلتى استقامت مى خواهد. تا صبر نداشته باشيد، حتى ملكه صبر شويد، آن هم صبر مى خواهد. تا صبر نداشته باشيد، حتى ملكه صبر هم نمى توانيد پيدا كنيد؛ لذا علماى علم اخلاق مى گويند: صبر ام الفضايل است. اين ملكه، مادر همۀ ملكه هاست؛ اين حالت، مادر همۀ حالات است. لذا بايد به مرور زمان و با حوصله، اين حالت صبر در همه پيدا شود؛ مخصوصاً در جوانها.

متأسفانه دنياى پرزرق و برق و اين دنيايى كه سوغاتش غم و غصه است؛ دنياى به اصطلاح متمدن، اما وحشى به تمام معنا، صبر ندارد. صبر پيدا كردن در دنياى امروز، كار مشكلى است؛ اما بالاخره لازم است.

جوانها! اگر مى خواهيد موقعيت خوبى در اين جهان داشته باشيد، بايد مو به مو و با حوصله و مبارزه با نفس و استقامت در برابر مشكلات، ملكۀ صبر پيدا كنيد. مسلم است رابطه با خدا به شما خيلى كمك مى كند، براى اينكه همۀ حالات خوب را خدا بايد بدهد و مقدماتش دست ماست. همۀ حالات بد را هم خدا بايد رفع كند و مقدماتش دست ماست. لذا قرآن مى فرمايد كه معلم اخلاق واقعاً خداست:

وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي

مَنْ يَشٰاءُ (1)اگر فضل و رحمت خدا نباشد، هيچ كس نمى تواند خودسازى كند؛ براى اينكه مزكى يعنى معلم اخلاق خداست. براى كسب هر ملكه اى از جمله ملكۀ صبر، رابطۀ با خدا لازم است. بايد كارى كنيد تا خدا از شما راضى باشد. بعد از آنكه خدا از شما راضى شد، خودتان هم استقامت كنيد و صبر داشته باشيد و كم كم پيش برويدو از شكستها نترسيد و مأيوس نشويد تا ملكۀ صبر پيدا كنيد. براى اين كار، دو بال مى خواهيد، يكى بال همت و فعاليت و صبر و استقامت. ديگرى بال رياضت دينى و رابطۀ با خدا.

اين بحث صبر بحث خوبى است، اما ما بيش از اين ديگر دربارۀ آن سخن نمى گوييم و به همين اندازه اكتفا مى كنيم. من تقاضا دارم از همۀ شما مخصوصاً از جوانها و دخترها و پسرها كه خيلى به ملكۀ صبر اهميت بدهيد. اگر صبر نداشته باشى، نمى توانى همسردارى و شوهردارى و بچه دارى كنى.

(جاافتاده) اگر صبر نداشته باشى، نمى توانيجايى در جامعه پيدا كنى و نمى توانى فرد مؤثرى براى جامعه باشى. اگر صبر نداشته باشى، با ارباب رجوع نمى توانى بسازى چنانكه وضع فعلى بعضى از اداره ها اين طور است. الآن بعضى از اداره ها در جمهورى اسلامى وضعش به جايى رسيده كه اگر كسى كار با آن اداره داشته باشد، اول بايد يك غسل ميت كند و مهيا شود براى مرگ، بعد برود به آن اداره. كاغذ بازيها و رشوه خواريها و تنديها و زخم زبانها كار را به اينجا رسانيده است. وقتى مسئولى صبر نداشت و كسى كه پشت ميز است، صبر انقلابى نداشت، مى رسد به جايى كه الآن رسيده است.

مسأله استقامت هم با مسأله صبر برادر و قرين است. روى استقامت هم


1) - نور / 21.

قرآن خيلى پافشارى دارد. استقامت يعنى پشتكار داشتن براى رسيدن به هدف و اين براى همه مخصوصاً براى جوانهايى كه مى خواهند به هدف برسند، خيلى لازم است. لذا قرآن خطاب به پيغمبر مى فرمايد:

وَ اِسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ استقامت كردن هم خيلى مشكل است؛ مثل همان حالت صبر. استقامت در مقابل مشكلها و براى رسيدن به هدف خيلى مشكل است. لذا اين وَ اسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ در دو جاى قرآن است. يك جا دارد: وَ اسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ (1)معلوم است كه پيغمبر استقامت دارد و مى تواند بيست و سه سال با آن مصيبتها بسازد و هفتاد و چهار جنگ را پشت سر بگذارد تا با استقامتش بالاخره مسلط شود بر حجاز و دنيا را تكان بدهد.

اما در سورۀ هود مى گويد: فَاسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَكَ (2)پيغمبر! هم تو و هم مريدهايت بايد استقامت داشته باشيد.

پيغمبراكرم مى فرمايد:

شَيَّبَتْني سُورَةُ هُودٍ لِمَكانِ قَوْلِهِ : فَاسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَكَ ريش مرا سوره هود سفيد كرد، زيرا خدا در سوره هود گفت كه هم تو و هم مريدهايت بايد استقامت داشته باشيد!

ما آدمها فعاليت داريم، اما پشتكار نداريم. براى همين پشتكار نداشتن، به مقصود و مطلوب نمى رسيم.

ابن رشد اندلسى كه افتخارى است براى اسلام، در حاليكه پدر و مادرش را در جنگ اسپانيا از دست داده و بچه اى هفت ساله و آواره بود، با پشتكار و صبرش توانست افتخارى براى عالم اسلام شود و مسألۀ شيمى از ابن رشد اندلسى الآن در غرب يك مسألۀ مسلمى است او مى گويد: من استقامت را


1) - شوري / 15.

2) - هود / 112.

از يك سوسك ياد گرفتم. شبى مطالعه مى كردم و سوسكى هم با من بازى مى كرد و مى خواست از بدنۀ چراغ بالا برود. ديدم كه شصت مرتبه بالا رفت و زمين خورد؛ اما دست از استقامت برنداشت. بالاخره آخر شب كه من ديگر خسته شدم، رفتم تجديد وضو كنم. وقتى كه برگشتم، ديدم به مطلوب خودش رسيده است.

ناپلئون آدم بدى بود، اما صبر و استقامت و فعاليتش كه توانست با بيست و پنج نفر فرانسه را بگيرد، ارزش دارد. او جمله اى دارد كه براى جوانهاست. مى گويد: نمى توانم و نمى شود و نمى دانم، در قاموس من راه ندارد.

بزرگى همين جمله را به طوركلى مى گويد: نمى شود و نمى دانم و نمى توانم، در قاموس انسان راه ندارد. اگر بخواهد، مى شود. اگر بخواهد، مى تواند. اگر بخواهد، مى داند.

شخصى است به نام سكاكى كه در ادبيات متخصص است؛ يعنى در چهارده علم ادبى متخصص است. او كتاب مفاتح العلوم را در چهارده علم ادبى نوشته و انصافاً متخصص است. كتاب مطول كه آقايان طلبه ها مى خوانند، به طور مختصر از اين كتاب گرفته شده است. اين آقاى سكاكى با چهارده علم تخصصى، در سن چهل سال به بالا وارد تحصيل شد. او يك قفل ساز بود. قفل زيبايى ساخته بود كه كوچك و خيلى ظريف بود. آن را پيش پادشاه وقت آورد و جايزه اى گرفت. پادشاه از قفل خوشش آمده بود. ناگهان عالمى بر شاه وارد شد. او قفل را زير تشك گذاشت و در مقابل عالم از جا برخاست و او را پهلوى خود نشاند.

سكاكى ناراحت شد و گفت: اگر هنر آن عالم چنين است كه او را نزد پادشاه مى نشاند، بايد آن هنر را بياموزم. از همان جا به مدرسه آمد و گفت كه مى خواهم طلبه شوم.

طلبه ها ديدند اين مرد چهل ساله مى خواهد طلبه شود. مسخره اش كردند و گفتند: ما يك جمله به تو ياد مى دهيم، اين جمله را حفظ كن. اگر آمدى و حفظش كرده بودى، فردا درس ديگرى به تو مى دهيم و گرنه، معلوم است كه نمى توانى طلبه شوى. چون مدرسه مدرسۀ سنى ها بود، گفتند:

جِلْدُ الكَلْبِ نَجَسٌ قالَ اَبُو حَنيفَةَ تَطْهيرُهُ بِالدَّباغَةِ يعنى جلد سگ نجس است؛ اما ابوحنيفه گفته است كه اگر دباغى كنى، پاك مى شود.

سكاكى مى گويد: سيصد مرتبه آن جمله را خواندم تا حفظ شدم و خيلى هم خوشحال شدم كه خوب حفظ كردم. روز بعد به مدرسه رفت؛ اما هر چه به ذهن فشار آورد، يادش رفته بود. بالاخره با صبر و ارادۀ نيرومندش گفت: من بايد آن جمله را به ياد بياورم. بالاخره يادش آمد و خيلى خوشحال به مدرسه برگشت. گفتند كه ياد گرفتى ؟ گفت:

جِلْدُ اَبي حَنيفَةَ نَجَسٌ قالَ الْكَلْبُ تَطْهيرُهُ بِالدِّباغَةِ پوست ابوحنيفه نجس است، سگ گفته اگر دباغيش كنى، پاك مى شود. او را گرفتند و كتك مفصلى زدند و از مدرسه بيرونش كردند و در مدرسه را بستند. او بعد از خوردن كتك گفت: من بايد عالم شوم.

و از آن شهر به شهر ديگرى رفت تا به يك مدرسه ديگر برود.

اتفاقاً لطفى هم برايش پيش آمد؛ رفت سرچشمۀ آبى كه استراحت كند، ديد از بالا آبى قطره قطره روى سنگى مى چكد و از اثر چكيدن آب، سنگ سوراخ شده است. او با خود گفت: من هر چه كودن باشم، ديگر ذهن و حافظه ام كه از اين سنگ سخت تر نيست. من بايد عالم شوم.

عاقبت سكاكى متخصص در چهارده علم ادبى شد و كتابى نوشت به نام مفاتح العلوم در ادبيات كه چهارده علم ادبى در اين مفاتح العلوم است.

مهمتر از اين، آيه اى در قرآن هست كه مى فرمايد:

اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ (1)آنها كه مى گويند خدا پروردگار ماست، و استقامت دارند، ملائكه با آنها حرف مى زنند. ملائكه مى گويند دست ما بر سر توست در گرفتاريها و در دنيا به فريادت مى رسيم و دم مرگ به فريادت مى رسيم و در آخرت هم به فريادت مى رسيم.

خدا اين استثمارگرها را لعنت كند، عمده چيزى كه به اين جهان سوم مى دهند اين فرهنگ استثمارى است كه مى گويند: تو نمى توانى كارى انجام دهى. اين كار فقط از عهدۀ ما بر مى آيد.

هشت سال جنگ تحميلى به ما گفت كه مى توانيم و الآن دنيا مى گويد استعداد و ذوق و حافظۀ ايرانى بهتر از همۀ دنياست. يعنى اگر آمار بگيريد، استعداد شما بهتر از امريكايى هاست؛ حافظۀ شما بهتر از انگليسى هاست؛ ذوق شما بهتر از آلمانى هاست. با آنكه از جنگ جهانى تا الآن، نزديك به شصت سال مى گذرد و كشور آلمان يك تپۀ خاك شده بود؛ ولى اكنون همه به آلمان با چشم حسرت نگاه مى كنند. در همين جنگ

جهانى دوم، ژاپن يك تپه خاك شد. الآن مى بينيد كه ژاپن عروس دنيا شده است. ما در صنعت با چشم حسرت و ندامت به آن كشور نگاه مى كنيم و احتياج به آن داريم. در حالى كه مسلم است كه جوانهاى ما بهتر از ژاپنى ها هستند.


1) - فصلت / 30 و 31.

پاداش سعه صدر

اگر انسان راستى براى خدا در مقابل مصائب و بلاها و شهوتها و خواسته هاى نفس صابر باشد، پروردگار عالم، هم جزاى دنيا به او مى دهد و هم جزاى آخرت. چنين كسى يك دعاى مستجاب هم دارد. اگر كسى براى خدا صبر كند، علاوه بر اينكه از خداوند پاداش شايسته مى گيرد، مى تواند مطلوب و مقصودش را در آن دعاى مستجاب از پروردگار عالم بگيرد.

در روايات مى خوانيم كه جوانى عاشق زنى شده بود و چاره اى نداشت. آدم عفيف و مقدسى بود، اما مبتلا به اين درد شده بود. اين درد خيلى كشنده است و معمولاً از نگاه آلوده و نشست و برخاست با نامحرم و از تخيلها و تفكرهاى نادرست پيدا مى شود. دنياى امروز و حتى ايران اسلامى هم اين درد را دارد و مشكل آن روز به روز به تزايداست. وقتى كه انسان را ديوانۀ به تمام معنا و بى آبروى به تما معنا كرد رهايش مى كند. به هر حال آن مرد عاشق شده بود، اما عفيف و مقدس بود. آمد خدمت امام صادق (ع) و گفت: يا بن رسول الله! مبتلا شدم. چه كنم ؟ حضرت فرمودند: مواظب باش گناه نكنى و نگاه آلوده به آن زن نداشته باشى. اين كار براى تو بدبختى مى آورد. انسان اگر

به جاى صبر، جزع و فزع كند، به غير از مشكل روى مشكل چيز ديگرى درست نمى شود. حضرت فرمودند: صبر كن براى خدا و وقتى كه با آن زن برخورد مى كنى، بدون آنكه نگاه كنى، چشمهايت را روى هم بگذار و بگو: اَللّهُمَّ اَعْطِنى مِنْ فَضْلِكَ ؛ خدايا! از فضل و كرمت به من عطا كن!

راوى مى گويد: اين زن كنيز بود و مال تاجرى بود كه مى خواست مسافرت برود، طولى نكشيد كه تاجر آمد پيش او و گفت: تو را امين مى دانم و مى خواهم اين زن را پيش تو بگذارم.

آن شخص گفت: من زن نامحرم را نمى پذيرم. صاحب آن زن اصرار كرد و آن مرد گفت: به شرط اينكه طلاقش بدهى و آزادش كنى، و من با او ازدواج كنم، قبول مى كنم.

تاجر اين كار را كرد و زن متعلق به او شد و زيبايى آن زن براى او كم كم عادى شد. وقتى تاجر برگشت، گفت: ديگر نمى خواهد آن زن را طلاق بدهى، او متعلق به خودت باشد.

وقتى كه انسان مبتلا به شهوت يا مصيبتى شد و مشكلى برايش پيش آمد، بايد بگويد: خدايا! تو گره را باز كن و طاقت تحمل اين مصيبت را به من بده! خدايا فقرم را از بين ببر! خدايا اين ازدواج را درست كن!

من از همه و مخصوصاً جوانها تقاضا دارم كه در وقت گرفتارى خود را نبازيد. به جاى اينكه خود را ببازيد، صبر انقلابى از خدا بخواهيد كه قطعاً كار شما درست مى شود. دربارۀ اصحاب كهف قرآن در اول سورۀ كهف مى فرمايد:

امْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَجَباً(1)تو گمان مى كنى كه قضيۀ اصحاب كهف و اصحاب رقيم يك مشكل است براى ما؟ نه؛ مشكل نيست. قرآن راجع به اصحاب كهف صحبت مى كند؛ اما


1) - كهف / 9.

فشرده و مجمل. آنها افرادى بودند كه از ترس دشمن و براى خدا زندگى را رها كردند و در غارى رفتند و پروردگار عالم خواب را بر آنها مسلط كرد. سيصد و نه سال خوابيدند و بعد بيدار شدند. روايات ما معلوم نكرده كه اصحاب كهف چه كسانى هستند؛ چنانكه تاريخ هم نمى تواند معلوم كند. مثل اينكه بنا بوده كه قضيۀ اصحاب كهف به طور فشرده و اجمال باقى بماند.

جريان اصحاب رقيم اصلاً در قرآن نيامده است. لذا بعضى از مفسرين گفته اند كه اصحاب كهف و اصحاب رقيم يكى بودند و آن قضيه در اصل يكى بوده اما در روايتى مى خوانيم كه اصحاب كهف و اصحاب رقيم دو جريان است. راجع به اصحاب رقيم در روايات مى خوانيم كه سه نفر در كوه بودند و رفتند در غارى. ناگهان سنگ بزرگى از بالا پرت شد و در غار بسته شد و آنها در غار حبس شدند. حالا باران يا سيل آمد كه آن سنگ را آورد يا اينكه سنگ خود به خود آمد، معلوم نشده است. اينجا جز خدا و صبر آنها كه آدمهاى موحدى بودند و خودشان را نباختند چيز ديگرى نيست. اصلاً بحث ما همين است كه چه كنيم در گرفتاريها خود را نبازيم و چه كنيم در اين جزر و مد دنيا موج ما را نبرد و هراس نداشته باشيم ؟ چه كنيم شهوت ما را نبرد و صبر واستقامت و سعۀ صدر و تسلط بر اعصاب داشته باشيم ؟

آنها به جاى اينكه خود را ببازند، صبر و سعۀ صدر را به كار انداختند. يكى از آنها گفت: نجات ما دست خداست و بايد دعا كنيم، اما دعاى مستجاب مى خواهيم، هر كدامتان كه عملى خالص براى خدا داشته ايد، آن عمل خالص را متذكر شويد و بعد دعا كنيد. يكى از آنها گفت: خداى! تو مى دانى من مبتلا به زنى شدم و همه چيز مهيا بود، مى توانستم گناه كنم. اما به خاطر تو گناه و عمل منافى عفت نكردم. خدايا! چون كارم براى تو بود، ما را نجات بده.

ديگرى گفت: خدايا! تو مى دانى كه من معاملۀ خوبى كرده بودم و سود

فراوانى داشت. خواستم پول را ببرم. در آن اتاقى كه پول بود، پدر و مادرم خواب بودند و به خاطر تو و خدمت به پدر و مادرم، آنها را بيدار نكردم و از آن معامله كه سود فراوانى داشت، گذشتم. خدايا! اگر كارم براى تو بود، ما را نجات بده.

سومى گفت: خدايا! تو مى دانى من كارگرى داشتم كه از من پول زيادتر از حق خود كه نصف در هم بود مى خواست. به او ندادم او هم قهر كرد و رفت. پس از آن نفهميدم كجا رفت و كى بود. مزدش را گندم خريدم و بر صحرا كاشتم و اين گندم حاصل خوبى داد. وقتى كه دوباره آمد، به جاى نصف در هم هزارها در هم به او دادم. خدايا! اگر كارم به خاطر تو بود، ما را نجات بده!

تا دعا تمام شد، ناگهان ديدند سنگ عقب رفت. امام صادق (ع) مى فرمايد اينها اصحاب رقيم بودند كه پروردگار عالم مى گويد: تعجب نكن از اصحاب رقيم و تعجب نكن از اصحاب كهف كه ما هر كارى بخواهيم مى كنيم.

قضيۀ اصحاب رقيم كه سنگى بيايد، در غار را ببندد و بعد هم آن سنگ كنار برود، اين چيز مهمى نيست كه ملكى اشاره به آن سنگ كند و در دامنۀ كوه پرتاب شود و خدا جان آنها را نجات دهد يا اصحاب كهف را چند صد سال زنده نگهدارد. ما مهمتر از اين را داريم. اين است كه بايد انسان صبر داشته باشد و بعد از صبر دعا داشته باشد و در بلاها و مصائب، خودش را نبازد.

بسيارى از مردم در وقت بلا خودباختگى پيدا مى كند و اصلاً نمى توانند دعا كنند؛ حتى مى رسند به جايى كه نماز نمى خوانند، اين بدبختى است، صبر نيست و خودش بلاست. صبرى كه انسان را وادار كند كه كفر بگويد، مصيبتى كه انسان را وادارد تا جزع و ناشكرى كند، به غير نكبت چيزى نيست. اگر بلا بيايد و انسان خود را نبازد، مصيبت بيايد و انسان خودش را گم نكند و شهوت بيايد و انسان روى هوى و هوس و روى نفس اماره پا بگذارد، مهم است.

علماى علم اخلاق جمله اى دارند، مى گويند: بلا از الطاف خفيۀ خداست. راستى هم بلا براى سازندگى انسان از نعمت خيلى بهتر است. انسان به واسطۀ پول مى تواند آخرت را بخرد؛ به واسطۀ پول مى تواند خمس و زكات بدهد و به فقرا رسيدگى كند و پسر زن بدهد و دختر شوهر بدهد. خلاصه خيلى كارها به واسطۀ پول مى تواند بكند. به اين مى گويند لطف جلى خدا. اما انسان به واسطۀ مرگ فرزند يا به واسطۀ اينكه شهوت پيش بيايد و صبر كند و يا به واسطۀ پا گذاشتن روى هوى و هوس خيلى كارها مى تواند بكند. خيلى بيشتر از شخص غنى مى تواند كار كند، لذا فقير صابر از غنى سخى اجرش بالاتر است و مى تواند سازندگى كند. علماى علم اخلاق مى گويند اين از الطاف خفيۀ خداست. وقتى خبر مرگ حاج آقا مصطفى (جاافتاده) از الطاف خفيۀ خداست. و به راستى مرگ حاج آقا مصطفى از الطاف خفيۀ خدا بود. يعنى پيروزى انقلاب از آنجا شروع شد؛ پيروزى نظام از آنجا شروع شد. اما چنين رفتار و گفتارى، صبر و استقامت مى خواهد. سعۀ صدر و دريا دلى و تسلط بر اعصاب مى خواهد. در سورۀ الم نشرح يك جمله اى است كه آن را براى جوانها مى گويم و مى گذرم:

فَاِنَّ مَع العُسْرِ يسْراً، اِنَّ مَعَ العُسْرِ يسْراً(1)يعنى اگر صبر كنى، بعد از هر سختى آسانى است. حتماً اگر صبر كنى، بعد هر سختى آسانى است. اين وعدۀ خداست كه فقير صابر بالاخره به نتيجه و مطلوب و مقصود مى رسد. وعدۀ خداست كه اگر كسى روى شهوت براى خدا پا بگذارد، يك دعاى مستجاب دارد. وعدۀ خداست كه بلايى يا مصيبتى مثلاً مرگ اولادى برايش بيايد، نه فقط آخرت را بلكه دنيا راهم دارد؛ اگر به خدا توجه داشته باشد، بدون حساب و كتاب به بهشت و پيش شهدا مى رود.

لذا


1) - انشراح / 5 و 6.

خانواده هاى معظم شهدا اگر صبر داشته باشند، چنين مقامى دارند. من تشكر مى كنم از آنها كه صبر انقلابى از خودشان نشان دادند. ما از خانواده هاى معظم شهدا خجالت داريم؛ و تشكر مى كنيم از صبر آنها. از اسراى عزيز كه در دنيا افتخار آفريدند، خجالت داريم، و تشكر مى كنيم از آنها. در روز قيامت آنها بدون حساب و كتاب و مثل برق جهنده از پل صراط مى گذرند. نه حسابى دارند و نه كتابى. قرآن مى فرمايد: مدت روز قيامت پنجاه سال است و جاى ديگرى مى فرمايد روز قيامت پنجاه هزار سال است: خَمْسينَ اَلْفَ سَنَة(1)شخصى آمد خدمت امام صادق و گفت: يابن رسول الله! جمع بين اين دو آيه نمى توانم بكنم جايى ميگويد: الف سنة و يك جا ميگويد: خَمْسينَ اَلْفِ سَنَة امام فرمودند: جمع آن اين است كه قيامت پنجاه گردنه دارد و عبور از هر كدام هزار سال طول مى كشد. اما اين گردنه ها براى مؤمن، در يك لحظه تمام مى شود. كسانى كه به سوى بهشت مى روند، بهشت منتظر آنهاست.

مى پرسند: شما كه هستيد؟ مى گويند: ما صابرين هستيم، صبر كرديم بر مصائب در دنيا و صبر كرديم بر خواسته هاى نفس؛ و مال و ثروت نداشتيم و با صبر توانستيم خودمان را بسازيم. از عرش خطاب مى شود كه بگذريد بنده هاى من و برويد به جاهاى خودتان:

وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً (2)اين كه من مى گويم و شما مى شنويد كه از بهشت رد مى شوند، اصلاً يعنى چه ؟! مگر مى شود از بهشت، رد شد. بهشت غيرمتناهى است: عَرْضُهَا


1) - معارج / 4.

2) - نساء / 69.

اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ (1)قبلاً گفتم كه بعضى از اين ستاره ها نود ميليون سال نورى طول مى كشد تا نورش به ما برسد؛ يعنى نود ميليون سال قبل نورش آمده و حالا رسيده به ما و اينها در آسمان اول هستند. حالا ببينيد آسمان دوم و آسمان سوم چه خبر است! اما صابرين به يك لحظه از بهشت مى گذرند و مى رسند به بهشتى ديگر كه بزرگتر از بهشت معمولى است. از آنجا هم در يك لحظه مى گذرند و به رضوان مى رسند و در يك لحظه از رضوان گذشته و نزد پيغمبر و زهرا و شهدا مى رسند.

پس بدانيد كه صبر، چيز خوبى است؛ نزد زهرا و على و حسين (ع) بودن، خيلى خوب است. نبايد در سختيها، جزع و فزع كنيم كه گناهش در سر حد كفر است. سخن دربارۀ صبر و استقامت بس است، كمى هم راجع به شرح صدر صحبت كنم.

شرح صدر

شرح صدر از خانوادۀ صبر است؛ و معنايش اين است كه انسان بايد در اين دنيا دريا دل باشد. مى دانيد كه مرتب مواد آلوده وارد دريا مى شود. حيوانات مختلف در دريا مى ميرند؛ نهنگ مى ميرد؛ سگ آبى مى ميرد؛ ماهيها مى ميرند، اما آب آلوده نمى شود. آبهاى هرزه وارد دريا مى شود، و همۀ اينها رنگ دريا را مى گيرند و دريا رنگ آنها را نمى گيرد.

انسان بايد بداند كه اغلب مشكلات قابل حل شدن است و بايد با حوصله و صبر و بردبارى آن را حل كند. اما اگر قابل حل نيست، تحمل كند و اين تحمل


1) - آل عمران / 133.

مشكل را سعۀ صدر مى گويند.

بعضى اشخاص صفت بدى دارند و آن اين كه باريك بين هستند و از حرفها زود ناراحت مى شوند. يك حرف خيلى جزيى روى آنها اثر مى گذارد؛ به اندازه اى كه آن روز اصلاً خوابشان نمى برد؛ چه رسد به اينكه خوب نماز بخوانند. نبايد باريك بين بود. اين باريك بينى كه بعضى ها دارند و حرفها را به خود مى خرند و نمى توانند مشكلات را تحمل كنند، عاقبت زمين مى خورند و بد هم زمين مى خورند. انسان نبايد باريك بين باشد. مگر مى شود پشت سر انسان حرفى گفته نشود؟ مگر مى شود تهمت براى انسان نباشد. آيا بالاتر از خدا كسى هست ؟! پشت سر خدا هم حرف مى زنند، پشت سر هم نه، بلكه در روى خدا حرف مى زنند. آيا بالاتر از خدا هست ؟! خدا بيشتر از همه دشمن دارد. مى گفتند پيغمبراكرم ديوانه است. قرآن نقل مى كند كه به او ساحر و جادوگر مى گفتند؛ آيا پيغمبر آزرده خاطر مى شد؟ پيغمبراكرم را چه اذيتهايى كردند. خانه اش را سنگباران مى كردند. اما اول اذان صبح وقتى نمازش را مى خواند، مى گفت: اسلام غريب است! اگر انسان بخواهد به مطلوب برسد، بايد تحمل داشته باشد. لذا قرآن منت دارد بر سر پيغمبر ما. از اول قرآن تا آخر قرآن جايى پيدا نمى كنيم كه منت بر سر پيغمبر گذاشته شده باشد. به سر بنده ها منت گذاشته شده است.

لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً (1)پيغمبرى برايتان فرستاديم مثل پيغمبر خاتم. سورۀ الم نشرح در مدينه نازل شد و وقتى هم نازل شد كه مصيبتهاى كمرشكن از شانۀ پيغمبر برداشته شده بود، در اين سوره داريم كه:

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ . وَ وَضَعْنٰا عَنْكَ وِزْرَكَ


1) - آل عمران / 164.

اَلَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ وَ رَفَعْنٰا لَكَ ذِكْرَكَ (1)پيغمبر! آيا شرح صدر به تو نداديم ؟! با شرح صدرت بود كه توانستى مصيبتهاى كمرشكن مكه را پشت سر بگذارى. در آن سيزده سال چه كردند با پيغمبر! از آن گذشته، هفتاد و چهار جنگ در مدينه اتفاق افتاد. قرآن مى گويد: مصيبتهاى كمرشكن را بالاخره پيغمبر پشت سر گذاشت:

وَ وَضَعْنٰا عَنْكَ وِزْرَكَ اما اى پيامبر اگر توانستى طاقت بياورى، نتيجه اش هم اين شد:

رَفَعْنٰا لَكَ ذِكْرَكَ صبر تو ارتفاع درجۀ تو را همراه داشت. صبر تو تسلط بر حجاز و تسلط بر دنيا را نتيجه داد.

ان شاءالله همين نسل به سرپرستى امام زمان پرچم ايشان را روى كرۀ زمين افراشته كند. ان شاءالله امام زمان كه بيايد، به تعبير قرآن مثل ارث پدر كه به پسر برسد، پرچم اسلام را روى كرۀ زمين افراشته مى كنيد:

وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ (2)ان شاءالله آن عباد صالح شما هستيد و كرۀ زمين به ارث به شما مى رسد و پرچم اسلام با رهبرى امام زمان روى كرۀ زمين افراشته مى شود؛ اما صدمه هايش را چه كسى كشيد؟ پيغمبراكرم!

وَ وَضَعْنٰا عَنْكَ وِزْرَكَ ، اَلَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ بعد مي فرمايد: فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً بعد از هر سختى، آسانى و بعد از هر سختى آسانى است. بعضى از آقايان مفسرين فرموده اند بعد از هر سختى دو آسانى است، شايد معنايش چنين باشد كه يا رسول الله! آسانى حاضرش، مسلط شدن بر حجاز و دنيا را تكان


1) - انشراح/ 1-4.

2) - انبياء / 105.

دادن است و آسانى آخرش هم، بالاخره به دست شيعه واقعى تو و به سرپرستى فرزندت است كه پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته مى شود.

سورۀ الم نشرح به ما چه مى گويد؟ مى گويد: به هر كجا كه مى خواهى برسى، شرح صدر مى خواهد. يك حوض كوچك فوراً آلوده مى شود. به ظرف آب، اگر دست آلودۀ شما بخورد، آن ظرف آلوده شده است. اما يك دريا، هيچ وقت آلوده نمى شود. دريا دل شو. بايد چنين باشى، و الا به هيچ جا نمى رسى.

اگر شخصيت مى خواهى، بايد سعۀ صدر داشته باشى؛ اگر مى خواهى براى مملكت كار كنى و اگر به راستى مى خواهى فرد مؤثرى براى مملكت و انقلاب و نظام باشى و اگر مى خواهى گره اى از كار ديگران بگشايى، بايد صبر و استقامت داشته باشى و از ميدان در نروى.

جوان عزيزم! اين دنيا شكست دارد، شكست روى شكست. اگر ده مرتبه انسان شكست مى خورد، يك مرتبه پيروز مى شود يا دو مرتبه. سنت خدا چنين است. اگر شما ارث مى خواهيد، پدرتان بايد صدمه هايش را بكشد. پيغمبر، صدمه هايش را كشيده است؛ و امروز زمان غيبت است و شما بايد صدمه هايش را بكشيد. شما بايد در مقابل ناگواريها استقامت داشته باشيد و در مقابل بلاها امام زمان را فراموش نكنيد تا ان شاءالله پيروز شويد.

جوان عزيزم! بايد سرمش بگيرى از حضرت ابراهيم: كانَ اُمَّة. او يك نفر بود در مقابل قدرت نمرود.

به موسى و هارون خطاب شد كه:

اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ ، فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ (1)خدا سفارش اين قلدر را هم مى كند و موسى هم بايد با تلطف پيش بيايد در روايات مى خوانيم كه موسى آمد جلو خانۀ فرعون و يك سال به او اجازۀ


1) - طه / 43 و 44.

ورود ندادند. تا بالاخره راهش دادند. دلقك فرعون آمد برود داخل و او را ديد. دلقك گفت: او كيست ؟ گفتند: او و بردارش آمده اند و مى گويند ما آمديم كه فرعون را هدايت كنيم، تا دست از ظلمش بردارد.

دلقك فرعون خوشش آمد. اتفاقاً آن روز هم چيزى نداشت كه فرعون را مسخره كند وگفت: به به! عجب چيز خوبى به دست آوردم. او مثل موسى لباس پوشيد و چماق چوپانى را به دست گرفت. آمد نزد فرعون و چوبش را بلند كرد و گفت: دست از خداييت بردار و از اين تخت بيا پايين كه من مى خواهم به جاى تو بنشينم. فرعون با ناراحتى گفت: اين چه قيافه اى است كه پيدا كرده اى ؟! گفت: دو نفر آمده اند بيرون در براى اينكه تو را آدم كنند و با همين وضع هستند.

آنچه مى خواهم به شما بگويم، اين است كه وقتى خطاب شد به موسى كه نزد فرعون برو. او نگفت: خدايا! يك لشكر مجهز به من بده يا نگفت امكانات ندارم، و امكاناتم بده؛ خدايا! من چوپان هستم و با يك عصا و برادرم هارون، چطور برويم در مقابل اين قلدرى كه اين همه بى رحم است و بچۀ شيرخوار را در مقابل مادر سر مى برد و هزاران بچه را سر بريده است. اينها را نگفت، بلكه گفت:

رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي، يَفْقَهُوا قَوْلِي (1)

خدايا! به من شرح صدر بده و كارم را آسان كن يعنى اگر شرح صدر داشته باشى، كارها آسان مى شود. ديگر هر چه مشكل برايت پيش بيايد، كلمات نمى دانم و نمى توانم و نمى شود در قاموس وجودت راه ندارد. پيش مى روى تا به مقصود برسى:


1) - طه / 25-28.

وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي اگر انسان شرح صدر و ارادۀ قوى داشته باشد، مى تواند حرفش را بزند. ديگر در مقابل فرعون به لكنت زبان نمى افتد. بعضى ها را ديده ايد كه نمى توانند حرف خودشان را بزنند. علم دارد اما وقتى مى رود پشت بلندگو به لكنت مى افتد و نمى تواند حرف بزند. شرح صدر و ارادۀ قوى ندارد. بعضى ها را ديده ايد كه علم آنها خيلى خوب است؛ اما تفهميش خوب نيست و نمى تواند بفهماند كه چه مى خواهد بگويد؛ براى اينكه شرح صدر دارد، تفهيم و تفكر عالى دارد و به عبارت ما طلبه ها هم فصاحت دارد و هم بلاغت. فصاحت دارد، يعنى خوب حرف مى زند. و بلاغت دارد، يعنى به جا حرف مى زند. كسى كه بى جا حرف بزند، شكست مى خورد.

به فضلا و جوانها مى گويم كه اگر مى خواهيد خوب حرف بزنيد و در صحبت تسلط بر اعصاب داشته باشيد و فصاحت و بلاغت داشته باشيد، كارى كنيد كه شرح صدر پيدا شود. شرح صدر حضرت موسى (ع) كارش را آسان كرد. در مقابل همه ايستاد و خوب حرفش را زد و توانست بالاخره فرعون و فرعونيان را نابود كند و مسلط بر جهان آن روز شود.

من از همۀ شما تقاضا دارم كه در خانه شرح صدر داشته باشيد. اگر خانم باريك بين باشد، اوليه مصيبتى كه پيش مى آيد، نفرت از شوهرش است. واى به آن خانمى كه نفتر از شوهرش داشته باشد! هر چند شوهر مقصر باشد، اگر نفرت از او پيش بيايد، خانم به رو به آتش جهنم مى افتد. آقا، اگر باريك بين باشى، نمى شود كه فشار قبر نداشته باشى؛ براى اينكه در خانه يك چيز خيلى جزيى تو را عصبانى مى كند و وقتى عصبانى شدى، پرخاشگرى مى كنى و وقتى پرخاشگرى كردى، در روز محشر زبانت به اندازه اى بزرگ و روى زمين

پهن مى شود كه مردم اين زبان را پامال مى كنند. مگر مى شود به پسر بزرگ و دختر بزرگ پرخاشگرى كرد! حالا جوان تقصير هم داشته باشد، تو پيرمرد چرا پرخاش مى كنى ؟! تلطف تو كجاست ؟! آيا پسر و دختر تو از فرعون بدتر هستند؟! پروردگار عالم مى گويد: موسى! تلطف و مهربانى كن. فرزند تو، وزير توست و تو بايد با او مشاوره داشته باشى و تو به حرفش ارزش نمى دهى! براى خودت شخصيت قائل مى شوى و حرف او را ارزش نمى گذارى. اينها بدبختى است. اينهاست كه دختر را عقده اى مى كند و به يك گل و يك محبت كوچك ديگران از دست تو مى رود و ناگهان خبر مى آورند كه دخترت عاشق شد و رفت و تمام شد. چه كسى مقصر است ؟ تو مادر نادان كه زخم زبان به او زدى؛ تو پدر نادان كه پرخاشگرى كردى.

بله وظيفه پسر و دختر است كه در مقابل پدر و مادر متواضع باشند. قرآن مى گويد اگر پدر و مادر كافر هم باشند، بايد در مقابل آنها متواضع باشى. قرآن مى گويد: حق ندارى به آنها اف بگويى و حق ندارى ترشرويى كنى. اگر آنها بد كردند، حق ندارى جواب بدهى و بايد مثل عبد ذليل در مقابل آنها باشى. اين، وظيفۀ پسر و دختر است؛ اما اگر پسر ناجنس شد و اين طور رفتار نكرد كه نمى كنند و دختر همچنان شد و چنين نكرد مخصوصاً كه چهار تا اصطلاح هم بلد باشند كه قلدرشان مى كند و پرخاشگر در مقابل پدر مى شوند و آنها را ارتجاعى مى دانند و خودشان را روشنفكر؛ اما با همۀ اين مشكلات، باز هم مى گويم كه آقا و خانم؛ سعۀ صدر داشته باش و باريك بين نباش. اگر خداى نكرده نفرين كنى، نفرينت مى گيرد؛ اما دمار خودت را هم در مى آورد. اين مثال عوامانه را فراموش نكنيد كه مثال خوبى است. پدرى به پسرش گفت: عاقت مى كنم. پسر گفت: من عوقت مى كنم. راستى چنين است كه اگر تو عاق كردى، او جهنمى مى شود و وقتى جهنمى شد، دنيايش هم نكبت زده

مى شود. اگر دختر يا پسرى عاق شود، ديگر نه دنيا دارد و نه آخرت. اما مادرى كه پسر يادخترش را عاق كند، و پدرى كه اين چنين كند، هر دو بايد دست هم را بگيرند و به جهنم بروند. خدا وقتى اين پسر يا دختر را به جهنم مى فرستد، به پدر يا مادرش هم مى گويد به جهنم برو؛ دنبال پسر يا دختر خودت وارد جهنم شو. وقتى آنها اعتراض كنند، گفته مى شود: مگر قرآن نگفته كه بايد عفو داشته باشيد و خيلى چيزها را نديده بگيريد؟ چرا چنين كردى ؟ مگر قرآن نگفته بود اگر عفو نكنى، من هم تو را نمى آمرزم ؟

راستى چرا جوانهاى ما باريك بين هستند؟! چرا جوانهاى ما در مقابل پدر و مادر پرخاشگرند و بالاتر از اين چرا پدر و مادرها براى پسر و دخترشان شخصيت قائل نيستند؟! جوان، غرور جوانى دارد و بايد آن را اشباع كنيم و به او شخصيت بدهيم. بايد به او آفرين بگوييم. پرخاش، غلط است و كار مؤمن نيست. اين پرخاشگريهاست كه مار و عقرب و آتش جهنم مى شود.

عالم بزرگوارى را خواب ديدند كه افسرده است. گفتند، چرا افسرده اى ؟! گفت: يك زخم زبان زدم و يادم رفت كه توبه كنم. اين زخم زبان يك عقرب شده و اين عقرب مرتب به شست پاى من نيش مى زند.

اين نيش زبان تو به پسر و دختر و رفيق و همسايه ات است كه مار و عقرب مى شود. بياييد همين ساعت توبه كنيم و اگر پرخاشگرى كرده ايم، از كار خودمان دست برداريم!

تسلط بر اعصاب

اگر استقامت و پشتكار و سعۀ صدر و تسلط بر اعصاب نباشد، آدم نظير كسى است كه يك كلاف سر درگم به او بدهند و او بخواهد سر اين كلاف سر در گم را پيدا كند و نتواند اين كار را به ثمر برساند.

اگر صبر و تسلط بر اعصاب باشد، كم كم سر كلاف پيدا مى شود. اما اگر صبر و تسلط بر اعصاب نباشد، كمى كه فكر مى كند، حوصلۀ او سر مى رود و نخ را پاره پاره مى كند و دور مى ريزد. زندگى يعنى كلاف سر درگم، و با حوصله بايد سر كلاف را پيدا كرد و با تسلط بر اعصاب راه سعادت را پيدا كرد. با متانت و فكر و آرامش بايد ديگران را تربيت كرد؛ هم خود و هم ديگران را متأسفانه اين صبر و استقامت و سعۀ صدر و مخصوصاً تسلط بر اعصاب در دنياى ماشينى و به اصطلاح متمدن خيلى كم شده است. يكى از سوغاتهايى كه تمدن براى بشريت آورده، اين است كه تسلط بر اعصاب را از او گرفته است. شما ببينيد حتى در ميان خانواده، پرخاشگرى مرد با زن در حالى كه شريك زندگى يكديگرند، پيدا شده است. پرخاشگرى اولاد در مقابل پدر و مادر

و پدر و مادر

در مقابل اولاد يك چيز عادى شده است. كم پيدا مى شود خانه اى كه پرخاشگرى در آن نباشد و كم پيدا مى شود خانه اى كه به جاى تسلط بر اعصاب، ضعف اعصاب در آن وجود نداشته باشد. حتى جوانها و بچه ها چنين شده اند. اين مصيبت خيلى بالاست و تسلط بر اعصاب از صبر و استقامت و سعۀ صدر هم لازم تر است. خصوصاً براى يك مربى و يك معلم و يك مدير، براى يك پدر و مادر كه مى خواهند اولاد تربيت كنند بسيار لازم است. اگر تسلط بر اعصاب نباشد، روح پرخاشگرى قطعاً به جاى آن مى نشيند و وقتى روح پرخاشگرى به جاى تربيت نشست، روح عقده اى براى بچه ها پيدا مى شود و عقدۀ حقارتى بر او حكمفرما مى شود. اگر عقدۀ حقارت در خانه، در مدرسه، در دبيرستان يا در دانشگاه پيدا شود، يك شخص افسرده و دل مرده اى كه اصلاً به درد نمى خورد از كار در ميآيد. اگر هم العياذ بالله به صحنه بيايد، يك فرد بدحجاب به تمام معنا ممكن است بشود، تا ببينيم محيط برايش چه باز مى كند. هر چه جلو او باز باشد، بدحجابى او بالاتر مى شود. مى خواهد عقدۀ حقارت را مخفى كند، احتياج به نگاه ديگران دارد. براى مخفى كردن عقدۀ حقارت اگر در دام تهاجم فرهنگى و در دام غرب بيفتد يك بى حجاب به تمام معنا در مى آيد. اگر مرد باشد و پستى براى او پيدا شود، عقدۀ حقارت را مى خواهد آنجا جبران كند و با زيردستهايش زورگويى و داد و فرياد و پرخاشگرى مى كند و لذت مى برد از اينكه پشت در اتاقش ارباب رجوع معطل شوند و به او التماس كنند لذت مى برد از اينكه بگويد برو آن اتاق و آن بيچاره دو دفعه برگردد و التماس كند و او هم پرخاشگرى كند كه الان موقع اين كار نيست. لذت مى برد از اينكه كسى بيرون در اتاق بايستد و بگويند: آقا جلسه دارد.

اين وضع انسان است، اگر تسلط بر اعصاب نداشته باشد و ضعف اعصاب

پيش بيايد. پدر و مادر، معلم، مدير و حتى استاد دانشگاه اين طور جوان تحويل جامعه مى دهد. تسلط بر اعصاب خيلى لازم است. به كمك اين ويژگى انسان بايد در گفتار و كردارش متين باشد، در راه رفتنش متين باشد كه قرآن مى فرمايد: راه رفتنت، متانت داشته باشد. تند تند و با عجله راه رفتن، يامتكبرانه راه رفتن هر دو غلط است. با متانت و تسلط بر اعصاب راه رفتن سفارش شده است؛ ديگر چه رسد به حرف زدن. معمولاً ما در وقت حرف زدن عصبانى هستيم. حرف عادى مى زنيم، اما مثل اينكه در مقابل دشمن مى خواهيم حرفمان را به كرسى بنشانيم و هر طور شده مى خواهيم با عصبانيت مطلب را اثبات كنيم. در حالى كه اگر تسلط بر اعصاب نباشد، اصلاً نمى توانيم حرف بزنيم تا مطلب را اثبات كنيم.

آنها كه شرح صدر دارند و با متانت و تسلط بر اعصاب حرفشان را مى زنند، علاوه بر اينكه مى توانند حرفشان را بزنند، مى توانند تفهيم و نفوذ كلمه داشته باشند. يكى از امتيازهاى بزرگ پيغمبراكرم همين بود كه تسلط بر اعصاب داشت و در هر حالى متانت خود را حفظ مى كرد. اينكه شما ديديد و شنيديد و خيلى هم بايد روى آن مطالعه كنيد، آن است كه آن موج در كربلا به ساحل رسيده و تمام شده بود، اما زينب با تسلط بر اعصاب اين موج را سراسرى كرد. آنجا كه بايد گريه كند، گريه مى كرد و آنجا كه بايد بچه دارى كند، بچه دارى مى كرد و آنجا كه بايد حرفش را بزند، در بازار كوفه خطبه خواند و به امير كوفه، ثَكِلَتْكَ اُمُّك گفت و در مقابل يزيد به جاى اينكه بگويد: اميرالمؤمنين، گفت: اى يزيد و اى ظالم! اى بى مروت!

تسلط بر اعصاب چگونه بايد پيدا شود؟ عمده اين است كه غم و غصه در زندگى نباشد. صبر و استقامت و سعۀ صدر و مخصوصاً تسلط بر اعصاب از همين جا پيدا مى شود. غم و غصه، چيز بدى است و همۀ ما داريم. معمولاً هم

غم و غصه هاى ما پايه و اساسى ندارد و غم و غصه هاى علت دارى نيست و بى جاست.

الآن در همين جلسه كسى را نمى توانيد پيدا كنيد كه دل صددرصد با نشاطى داشته باشد. غمها و غصه ها به اندازه اى نفوذ كرده حتى در دل دختر جوان كه بعضى اوقات مثل شخص دل مرده آه مى كشد. مثل اينكه جوانش مرده است. جوانى كه بايد سر تا پا نشاط باشد، وسط مباحثه و مطالعه اش، مى رود در غمى كه نظير يك خار در روح و يك خار در چشم است. خار در چشم شما چه مى كند؟ نمى گذارد چشم شما كار كند. خار كوچكى هم هست كه آن را نمى بينى و اين خار روح يعنى همان خار غم و غصه است. غم وغصه نمى گذارد انسان كار كند. خدا لعنت كند تمدن غرب و استثمارگريها را كه غم و غصه ها و ظاهرش را به ما مى دهد و اختراع و پيشرفت براى خودشان مى ماند اين يكى از كارهاى زشت استثمارگراست كه تجمل گرايى ها و بى بند و باريها و چيزهايى را كه موجب غم و غصه و نگرانى و دلهره مى شود، به ممالك جهان سوم مى دهند. اولين قدم در راه تحقق خواستۀ صهيونيست ها و استثمارگران، اين است كه با بى بندوبارى و چيزهايى كه موجب غم و غصه است، نشاط ديگران را از آنها بگيرند. وقتى نشاط را گرفتند، ديگر فكر كار نمى كنند و معلوم است وقتى نشاط را از كسى گرفتند، ديگر نمى تواند مطالعه كند و به قول عوام، دل شكسته كار مى كند؛ اما دل شكسته نمى توان كار كرد. غم و غصه، تسلط بر اعصاب را از انسان مى گيرد و براى انسان رذالت مى آورد.

اول رذالتش، ديوانگى است. دكتر چهرازى مى گويد: صدى نود و پنج مردم ديوانه اند. اين را چند سال قبل گفته و الان صددرصد مردم ديوانه اند. ديوانگى هم شاخ و دم ندارد. كسى ديوانه است و آدم را مى زند. كسى هم ديوانه است و براى هيچ و پوچ دادش بلند مى شود. و اگر ديوانگى او بيشتر

شود، كتك هم مى زند. خانم كه صددرصد بايد در برابر شوهر تواضع داشته باشد، ناگهان نيش مى زند. ديوانگى همه اش اين نيست كه چوب بردارد و بر سر ديگران بزند. چوب نيش زبان، از هر چوبى بدتر است. پرخاشگرى پسر در مقابل پدر و دختر در مقابل مادر، دردش از هر چوبى بدتر است. اگر ديوانه باشد، چوب مى زند بر سر مادرش و اگر روانى باشد، نيش به مادر و پدر مى زند. مثلاً چادر سرش هست، اما در راه رفتن متين نيست، طرز راه رفت او به جوانها مى گويد به من نگاه كنيد. اگر يك جوان را ببيند، چادر را رها مى كند و لباسش پيدا مى شود. اينها نوعى ديوانگى است. اين كارها را يك انسان عفيف نمى كند؛ بلك كسى انجام مى دهد كه ضعف اعصاب دارد و اين ضعف را همه داريم. الآن به جاى تسلط بر اعصاب، ضعف اعصاب بر ما مسلط شده است و اين بيمارى سرچشمه اغلب بيماريهاى ديگر است. بگذريم از سكته هاى قلبى و سكته هاى مغزى كه مستقيم با ضعف اعصاب رابطه دارند. زخم معده و سردردهاى مزمن و پادردهاى فراوان و دل درها و كمردردها و بالاخره حتى رماتيسم و دندان درد و كرم خوردگى دندان هم از ضعف اعصاب است. روانشناسى گفته بود: دندانهاى سالمى داشتم. خانمم مريض شد و چند روز پرستارى كردن و بيمارستان و بالاخره بچه دارى بر عهدۀ من افتاد وقتى خانمم خوب شد، هفت تا از دندانهايم خراب شد. راستى اين طور است و راستى كرم خوردگى دندان هم از ضعف اعصاب و غم و غصه است.

يك مثال براى شما جوانها بزنم كه ببينيد غم و غصه چه مى كند. روانشناسى مى گويد: يك درخت كهن بود. اين درخت را هيچ طوفان و برف و بارانى نمى توانست اذيت كند. ده متر برف مى آمد و به اين درخت كهن نمى توانست آزار برساند. يك شاخه - دو شاخه از آن درخت را مى شكست، اما به درخت آسيبى نمى رسيد. سيل مى آمد، اما به ريشه هاى درخت كهن

آسيبى نمى رسيد ولى كرم كوچكى به تنۀ اين درخت وارد شد و يك سال بيشتر طول نكشيد كه ناگهان درخت پژمرده شد. برگهايش ريخت و خشكيد. اين روانشناس مى گويد كه غم و غصه براى انسان اين طورى است. وضع انسان اين است كه هيچ چيز نمى تواند به انسان ضرر برساند. پروردگار عالم اين انسان را طورى خلق كرده است كه مى تواند بر همه چيز مسلط شود. قرآن مى گويد: همه چيز را مسخر تو كرديم:

أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ (1)به خدا قسم اين انسان همه كار مى تواند بكند و مسلط بر همه چيز مى تواند بشود. در مثنوى مولوى و طاقديس ملا احمد نراقى و اشعار ديگر، سخن در اين باره زياد است كه انسان مى تواند مسلط بر پلنگ يا شير يا مار بشود. مى تواند حتى جن را تسخير كند و خيلى از كارهاى ديگر. شيخ مفيد روايتى نقل مى كند كه وقتى امام زمان بيايد، سوار مى شود و بالا مى رود به آسمان اول و دوم و سوم تا آسمان هفتم:

سَيرْكَبُ السّحابَ وَ يرْقى فِى الاَسْبابِ اَسْبابِ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ الاَرَضينَ السَّبْعِ (2)زمين دوم كجاست ؟ آسمان دوم كجاست ؟ هيچ كس نمى داند و هر چه علم ترقى كند، باز هم نمى تواند كشف كند اما امام زمان كه بيايد، كشف آسمان هفتم مى كند؛ يعنى انسان مى تواند هم تسخير عالم ناسوت كند و هم تسخير عالم ملكوت و هم تسخير عالم جبروت! اين انسان است؛ ولى همين انسان اگر يك كرم به نام غم و غصه در دلش وارد شود، تبديل به عضو زايد جامعه مى شود و ديگر خودش را هم نمى تواند تسخير كند، چه رسد به اينكه


1) - لقمان / 20.

2) - بحارالانوار 321/52 به نقل از اختصاص مفيد.

فضا را تسخير كند. حال مطالعه و حال حرف زدن ندارد. اگر هم خودش را به چيزهايى مبتلا مى كند، به خاطر اين است كه يك ساعت - دو ساعت از غم و غصه نجات پيدا كند، لذا خودش را به گناه مبتلا مى كند. بعضى اوقات شيطان مى آيد؛ شيطان انسى يا شيطان جنى و العياذ بالله براى خاطر اينكه يك ساعت - دو ساعت استراحتى كند و خوابى برود، مبتلا مى شود به مسكرات و ساعت - دو ساعت استراحتى كند و خوابى برود، مبتلا مى شود به مسكرات و العياذبالله، مبتلا مى شود به مخدرات كه بلايى است خانمانسوز براى خودش و براى زن و بچه اش و براى اجتماع. آدمى كه غم و غصه داشته باشد، يك دفعه چشم باز مى كند و مى بيند معتاد شده است. پناه بر خدا از سيگار و از اين يك پك سيگار كه كم كم آدم سيگارى مى شود. يك پك به ترياك كه غم و غصه اش را مقدارى كم كرد، ترياكى مى شود و چه مصيبتى برايش پيش مى آيد و غصه هاى بزرگتر و مى بيند كه دنيايش رفت و آخرتش هم رفت و آبروى خودش و زن و بچه اش هم رفت و رسيد به جايى كه حاضر است زن و بچه اش گرسنه باشند، اما او خودش را درست كند. ببين انسان به كجا مى رسد و چطور بدبخت مى شود!

جوانها! مواظب رفيق بد باشيد! مواظب جلسۀ بد باشيد كه چه مى كند با انسان! وقتى شيطان او را به سوى هروئين برد و او را يك فلج به تمام معنا كرد، رهايش مى كند و مى گويد حالا ديگر خودت يك شيطان به تمام معنا شده اى. حالا خودت يك ننگ نه فقط براى زن و بچه ات؛ بلكه براى مملكتت شده اى و هر چه زودتر بميرى، بهتر است.

بايد غم نخوريم، تا ضعف اعصاب پيدا نكنيم و فضيلت تسلط بر اعصاب پيدا كنيم. اين غم و غصه سوغات غرب است و مصيبت بزرگى است. روستاييان اين غم و غصه را كمتر دارند و شهرنشينان بيشتر دارند. هر جا تمدنش بيشتر باشد، غصه اش بيشتر است. كسى كه ضعف اعصاب دارد،

بى خوابى بر او مسلط مى شود و وقتى بى خوابى بر او مسلط شد، افكار زشت يكى پس از ديگرى به مغزش مى آيد و معلوم است انسان وقتى يك شب نخوابد، چه مصيبتها و مرضهاى جسمى و روحى خواهد داشت. نود و نه درصد بيماريهاى جسمى از غم و غصه سرچشمه مى گيرد.

راه مبارزه با غم و غصه

چه كنيم كه غم نخوريم ؟ اول بايد تفكر كرد. انسان غم و غصه دار يك مقدار فكر كند كه حالا اين غصۀ من آيا مشكل زندگى مرا حل مى كند يا نه ؟ در روايات اهل بيت و قرآن شريف داريم كه غصه، غصه مى آورد. در روايات داريم: هر كسى غم و غصه اين دنيا را داشته باشد، پراكندگى در كارش به وجود مى آيد. بسيارند افراد سردرگمى كه نمى دانند چه كار كنند. ممكن است چنين كسى از نظر خانه وضعى عالى داشته باشد و از نظر امكانات بالا باشد و از نظر اولاد هم خوب باشد، اما باز هم مشكل دارد. امام صادق مى فرمايد: مى دانى پراكندگى او از كجا پيدا شده است ؟ از غم و غصه.

در قضيۀ ليلى و مجنون مى گويند بعد از آن صدمه هايى كه مجنون در عشقش كشيد، قرار شد ليلى را به او بدهند. رفتند خواستگارى و قبول كردند. ليلى كه خودش عاشق بود و طايفه اش هم قبول كردند كه اين دختر را به مجنون بدهند. در جلسه دوم كه رفتند براى تمام شدن كار، ليلى مجنون را نپسنديد! چرا؟ براى اينكه از اثر عشق و غم و غصه گره اى در پيشانى او پيدا شده بود و بالاخره ليلى را به او ندادند و هر دو نفر اينها از فراق عشق يكديگر مردند.

اين روايت چه عالى است:

مَنْ اَصْبَحَ وَ اَمْسي وَالدُّنْيا اَكْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللهُ الفَقْرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ شَتَّتَ لَهُ اَمْرَهُ وَ مَنْ اَصْبَحَ وَ اَمْسي وَ الاخِرَةُ اَكْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللهُ الغِني في قَلْبهِ وَ جَمَعَ لَهُ اَمْرَهُ آدمهاى غم و غصه خور، كلاف سردرگم هستند و آدمهاى با خدا، كلافى كه سرش باز است. هم دنيايش با نشاط است و هم آخرتش.

قدرى فكر كنيم كه غم و غصه چه كار مى تواند بكند؟ حالا هر چه تو غم بخورى، آيا گره باز مى شود؟ فردا يك چك دارى و حسابت خالى است، آن را به اجرا مى گذارند و آبرويت در خطر است. هيچ كس را هم ندارى كه اين پول را برايت درست كند. حالا تو از اول شب تا صبح غصه بخورى، آيا غصه هاى تو پول مى شود؟ نه. بلكه يك كلاف سردرگم مى شود. حال فكر كردن هم ندارى كه حالا چه كنم ؟

راهش اين است كه در دل شب بلند شوى و وضو بگيرى و در مقابل خدا بايستى و نماز شب بخوانى. اما تأسف بايد خورد كه اين شخص حال نماز شب خواندن هم ندارد. حال نماز صبح خواندن هم ندارد. از اول شب تا صبح غصه بخورد، آيا چك نقد مى شود؟ غم و غصه كه گره باز نمى كند.

او بايد بپذيرد كه مقدر او همين بوده است، هر چند كه كار به دست نامبارك خودش پيش آمده است؛ ولى بالاخره تقدير اين است. مصائبى كه براى انسان پيش مى آيد دو قسم است: يك قسم مربوط به تقدير و مصلحتش است و يك قسم را هم خودش براى خودش درست مى كند و اين زيادتر است.

وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ(1)هر مصيبتى كه پيش مى آيد، به دست خود شماست. خانه اى كه شبانه روز در آن موسيقى و آهنگهاى شهوت انگيز به گوش مى رسد، مشكل دارد و


1) - شوري / 30.

خودشان

مصيبت را درست مى كنند. خانه اى كه در آن نماز نباشد و خانه اى كه در آن ملائكه رفت و آمد نداشته باشند، و خانه اى كه در آن، شياطين رفت و آمد داشته باشند، غم و غصه و گره دارد. قرآن مى گويد كه خيلى از گره هاى زندگى را ما باز مى كنيم: وَ يعْفُو عَنْ كَثيرٍ و اين مقدار، باقيمانده اش است.

به هر حال غم و غصه خوردن چه فايده دارد؟ آيه اى در قرآن است كه مى گويد غم وغصه نخور كه فايده ندارد:

مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ (1)آنچه در اين جهان واقع مى شود، در لوح محفوظ نوشته شده است. اگر حادثه اى سنگين و سخت پيش آمد، تقدير اين بوده است و غصه خوردن فايده ندارد و مشكل حل نخواهد شد.

اگر هم زندگى خوشى دارى، خيلى خوشحال نباش كه همان خيلى خوشحال شدن هم غم و غصه و دل مردگى مى آورد. اين افراد مطرب و عياش هم غم و غصه و دل مردگى زياد دارند. قرآن مى گويد خيلى خوشحال نباش و خيلى هم غصه نخور آدم حسابى، نه غصه و نه فرح زياد دارد. اينكه مى بينيد بعضى اوقات مسلمانهاى صدر اسلام پيش مى رفتند، يكى از علل عمده اش همين طرز تفكر بود. ابوايوب انصارى يك بچه داشت. روزى از خانه خارج شد و دنبال كارش رفت. بچه وسط روز مرد. معلوم است كه مادر دلش مى سوزد. او نشست يك مقدار گريه كرد. كم كم نزديك غروب شد. فكر كرد كه حالا من اگر گريه كنم، اين بچه كه زنده نمى شود. غم و غصه اين بچه را زنده نمى كند؛ پس چرا شوهرم را ناراحت كنم. بارك الله به اين زن! به قول پيغمبراكرم، اينها


1) - حديد / 22 و 23.

حورالعين هستند. زن گفت چرا شوهرم را ناراحت كنم. بلند شد بچۀ مرده را گذاشت در جايى كه شوهرش نبيند. شوهر آمد و قبل از آمدن او، همسرش مهيا شد براى شوهردارى. شوهر احوال بچه را پرسيد. زن گفت: خدا را شكر خوب شد. نماز خواندند و شام خوردند و خوابيدند.

(در اينجا خانمها مى گويند كه عجب آدم ديوانه يا سنگدلى بوده است! مگر غير از اين كارى كند، و غم و غصۀ خودش را منتقل كند به شوهر، گره اى از كار باز مى شود و بچه زنده مى شود؟) قبل از اذان صبح هر دو برخاستند و خواستند بروند نماز. زن گفت: يك مسأله از تو مى پرسم؛ اگر كسى امانتى نزد تو بگذارد و مدتى پيش تو باشد و بعد بيايد اين امانت را بخواهد، و تو ندهى، چطور است ؟ ابوايوب گفت: خيلى بد است. زن گفت: پروردگار عالم امانتى گذاشته بود پيش ما و تا ديروز عصر مى خواست كه پيش ما باشد. ديروز عصر آن را گرفت. آن امانت بچۀ تو بود. بعد از نماز به مسلمانان بگو بيايند بچه را دفن كنند.

ابوايوب انصالى آمد براى نماز. پيغمبراكرم مثل اينكه خبر داشت نگاهى به ابوايوب انصالى كرد و فرمود: مبارك باد ديشب شما!

همان شب اين زن آبستن شد و خدا يك پسر به او داد كه نقل مى كنند سى و دو سال نماز صبحش را با وضوى نماز شبش خواند و بالاخره رسيد به مقامى كه در ركاب اميرالمؤمنين (ع) در جنگ صفين شهيد شد. سرانجام به اين زن و مرد، خداوند يك باقيات صالحات داد. معقول نيست كه ما براى خدا كار كنيم و خدا جبران نكند.

زنهاى صدر اسلام راستى توانستند دوش به دوش مردان در مقابل چندين جنگ قد علم كنند. آنها پشت جبهه و مردها در جبهه، روح ايمان خودشان را نمايش دادند.

شما عزيزان در هشت سال جنگ تحميلى معجزه آفريديد. راستى كرامت

كرديد و عمده اين بود كه در آن هشت سال چيزهايى كه موجب غم و غصه شود، نبود. از جملۀ فكرها همين فكر بود.

فكر اينكه بايد پسرم براى شهادت برود. غذاى شب ما هم براى جبهه برود و من بايد گرسنه بمانم، براى اينكه آمريكا سرنگون شود. سرنگونى فقط اين نيست كه شما واشنگتن را تصرف كنيد، بلكه اينكه رسوا و خجالت زده و سرافكنده اش كنيد، سرنگونى اوست.

به هر حال، اول چيزى كه غم و غصه را مى برد و تسلط بر اعصاب و صبر و استقامت مى آورد، تفكر و سعۀ صدر است.

جوانهاى عزيز! قانون مراقبه در ميان علماى علم اخلاق يك قانون مسلم است كه معمولاً علماى علم اخلاق اين قانون را به شاگردهايش تذكر مى دهند. قانون مراقبه خيلى مفصل است و هر كسى هم به گونه اى اين قانون مراقبه را معنا كرده است؛ يكى مفصل و يكى متوسط و يكى هم مختصر. آنچه من به شما مى گويم، اين است كه گاهى يك مقدار بنشينيد و فكر كنيد و ببينيد كه غم و غصه چه فايده اى دارد؟ اينكه گناه موجب ذلت است و نماز اول وقت موجب سعادت است و اينكه رابطۀ با خدا انسان را به هر جا بخواهد مى رساند و رابطۀ با شيطان، انسان را بى غيرت و بى عفت مى كند اين مطالب را كمى بررسى كنيد.

مرحوم بهارى كه يكى از علماى علم اخلاق است و از بزرگانى است كه همه قبولش دارند، مى گويد: وقت خواب وضو بگير. اگر وضو گرفتى و خوابيدى، مثل اينكه در حال عبادت هستى و بعد فكر كن كه مى خواهم بروم داخل رختخواب. حالا فرض مى كنم كه مى خواهم بروم داخل قبر، چه فرقى مى كند.

قرآن مى گويد خوابيدن، مثل مردن است. آقاى بهارى مى گويد مثل اينكه مى خواهى بروى داخل قبر، فكر كن و ببين كه اگر حالا شب اول قبر بود، چه طور مى توانستى حساب پس بدهى! لااقل فكر كن از صبح تا حالا چه كردى و

آيا كارهايت مرضى خدا بوده يا مرضى شيطان ؟ اگر آمادگى دارى كه داخل قبر شوى، دو ركعت نماز بخوان و شكر كن و نماز شكر بخوان و به سجده برو الحمدالله رب العالمين بگو كه مى خواهم بروم به قبر و آماده ام. و اگر آمادگى آن را ندارى و از اعمال خودت مى ترسى، بدان كه مبتلا به شيطان و نفس اماره و هوى و هوس هستى و كارهايت را جبران كن. جبران با چه ؟ با توبه تا خدا بگويد: بنده ام، بارك الله! گناهان تو را بخشيدم. اگر آمدى در قبر، ديگر نه حسابى دارى و نه كتابى؛ ديگر نه نكيرى دارى و نه منكرى؛ درى از درهاى بهشت برايت باز مى شود و بهشتى به نام بهشت توبه براى تو هست تا روز قيامت. خوب از حالا تا روز قيامت چند سال فاصله است ؟ ده ميليون ؟ صد ميليون ؟ يك ميليارد؟ ده ميليارد سال ؟ نمى دانم اما آنچه مى دانم اين است كه او دلش نمى خواهد آن بهشت را رها كند. قرآن مى گويد: خوشا به حال آنها! اما اگر در قبر نتواند حساب و كتاب پس بدهد، بداند كه كارش خيلى مشكل است.

در روايات مى خوانيم كه حضرت عيسى مرده اى را كه سالهاى بسيار پيش از او مرده بود، زنده كرد. حواريون ديدند پيرمرد با نشاطى است. به او گفتند: چند سال است مرده اى ؟ گفت: الآن مرا گذاشتند در قبر و درى از بهشت باز شد و به بهشت رفتم. حورالعين آمد به استقبالم و دست به گردن يكديگر انداختيم و گردنبندش پاره شد. نشستيم با هم گردنبند را جمع كنيم كه تو صدا كردى و مزاحم شدى؛ آمديم تو را ببينيم. گفت: برگرد و گردنبند را ضبط كن.

بعد حضرت عيسى (ع) شخص ديگرى را صدا كرد كه روى قبرش هنوز تر بود. آن مرده در هنگام مرگ جوان بود. اما پيرى زودرس پيدا كرده بود. عيسى (ع) گفت: چه مدت است كه مرده اى ؟ گفت: وقت ندارد؛ شايد بيش از

يك ميليون سال باشد. عيسى (ع) پرسيد: عاقبت تو چه شد؟ گفت: نتوانستم حساب و كتاب پس بدهم. درى از جهنم باز شد و تازيانه اى از ملك به من زده شد كه قبرم پر از آتش شد. سوختم تا تو مرا صدا كردى.

به قول مرحوم آقاى بهارى، اين فكر را بكن و برو در رختخواب. اما آدم مى رود به رختخواب و از اين پهلو به آن پهلو مى غلتد و خوابش نمى برد. به چه علت ؟! غم وغصه نمى گذارد بخوابد. مزاحم خودش و خانمش و ديگران مى شود و بالاخره تا صبح هم نمى خوابد. بعضى اوقات هم نكبت زده مى شود و نماز شب نمى خواند و بلكه دم صبح هم خوابش مى برد و نماز صبحش هم قضا مى شود. اگر غم و غصه همين است. غم براى چه ؟ مگر مسلمان غم مى خورد؟! غم مال كافر است، نه مال شيعه؛ غصه مال دشمن اميرالمؤمنين است، نه مال ما.

يك لحظه فكر كن كه اگر من شيعۀ على نبودم چه طور بود؟! تمام جهان مال تو بشود؛ و دشمن حضرت زهرا باشى ؟! جوان عزيز! آيا حاضرى تمام دنيا مال تو باشد و چشمهاى تو را بگيرند؟! فكرش را بكن كه حالا عقل و شعور دارى و شيعه هستى و گر بخواهى نعمتهاى خدا را بشمارى، نمى توانى. فكر اينها را بكن.

بيمارى روح

بحث ما درباره كسانى است كه اضطراب خاطر و نگرانى و ترس ندارند:

أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (1)اين آيه دو تأكيد دارد. يكى الا و يكى كلمه ان. مى فرمايد: كسى مى تواند بگويد دوست خدا هستم كه از گذشته، غم و غصه و از آينده هم ترس و نگرانى نداشته باشد. دل او نشاط و متانت و اطمينان داشته باشد. همه و مخصوصاً جوانها كه نسل آيندۀ اين سرزمين هستند، بايد اين غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى را به نشاط مبدل كنند. البته در وضع فعلى اين كار كمى مشكل است. اما معلوم است كه انسان اگر كارى را بخواهد بكند، مى شودو هر مشكلى را مى تواند آسان كند. درباره اسباب غم و غصه قبلاً صحبت كردم كه چه چيز غم و غصه ميآورد و چه كنيم كه غم و غصه نداشته باشيم. گفتم كه حدود ده دقيقه در شبانه روز بنشيند و فكر كند كه غم و غصه چه فايده اى دارد به غير اينكه مرا آلوده و خون من را كثيف كند؟ مهمتر از آن، اينكه دل را


1) - يونس / 62.

سياه مى كند و آلودگى و حواس پرتى مى آورد. اگر چيزى قابل حل است، بايد آن را با فكر و حوصله برطرف كرد. اگر قابل حل نيست، بايد تحمل كرد.

بنابراين، وجه سومى وجود ندارد و اگر مشكلى وجود دارد و نمى توانى آن را حل كنى، بايد تحمل كنى. هر چه غم و غصه آن را بخورى، مشكلى را حل نكرده و گرهى را نمى گشايد. غصه خوردن، گره گشا نيست، بلكه مشكل روى مشكل مى آورد. يك سردرگمى نظير كلاف سردرگم و يك تشتت افكار و تفرق حواس و بالاخره دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى براى غصه خور پيدا مى شود.

از سوى ديگر، غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى، همه از صفات رذيله سرچشمه مى گيرد. حسود هميشه غصه مى خورد و هميشه غم و اضطراب خاطر و نگرانى دارد. مى بيند كه همسايه اش يك قالى خريد، آن روز تا شب غصه مى خورد. مى بيند كه رفيقش در كنكور قبول شده است. يك ماه غصه مى خورد كه چرا او قبول شده است. حتى مى بيند برادرش وضعش خوب است، هر وقت برادر را مى بيند، چهرۀ او عوض مى شود. اين صفت رذيله، غم و غصه مى آورد. به قول پيغمبراكرم، حسود قبل از آنكه ضرر به كسى كه حسادتش را مى برد، بزند، از آتش حسد خودش مى سوزد. آدم متكبر غم و غصه دارد و مى خواهد در جامعه همه و همه به او احترام بگذارند و نمى گذارند به همين خاطر، يك عمر غم و غصه برايش پيدا مى شود. در جلسه اى وارد مى شود، و حرف مى زند، حرف روى حرفش مى آيد و حرفش را نمى تواند به كرسى بنشاند، غم و غصه برايش پيدا مى شود.

آدم پول پرست معمولاً اين طور است كه هر چه پول پيدا كند، سير نمى شود. او غم وغصه پول پرستى دارد، ولو اينكه خيلى هم پول داشته باشد، اما غم و غصه دارد. پولهايش را نمى بيند و ندارى هايش را مى بيند و گرفتار زندگى چشم و هم چشمى مى شود. يك مقدار كه رفيقش بيشتر از او پول

داشته باشد، غم و غصه برايش پيدا مى شود.

آدم رياست طلب، مسئوليتى را كه مى خواهد، نمى تواند پيدا كند، يك خارى در روح او پيدا مى شود كه دايم او را رنج مى دهد.

آدمى كه سوءظن دارد. مى بيند كه مردم حرف مى زنند، خيال مى كند درباره اوست و غصه برايش درست مى شود. حتى ميرسد به آنجا كه نامحرمى سرفه مى كند و او خيال مى كند علامت درباره او داده است و غم و غصه برايش پيش مى آيد.

اگر بخواهيد ريشه غم و غصه را قطع كنيد، بايد خودسازى كنيد. اينكه مرتب سفارش كرده اند خودسازى كنيد، به خاطر اين است كه خودسازى براى دنيا و آخرت انسان مفيد است. اگر صفت رذيله اى بر دل حكمفرما باشد، قرآن با صراحت مى فرمايد او به بهشت نمى رود:

يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ ، إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (1)روز قيامت هيچ كس و هيچ چيز نمى تواند كمكى به انسان كند جز دل پاك. بهشت، دل پاك مى خواهد.

در همين دنيا هم هر چه تمكن مالى داشته باشد و هر چه رياستش بالا باشد و هر چه از نظر ظاهر در رفاه باشد، اگر صفت رذيله در روح او باشد، آسوده اش نمى گذارد. صفت رذيله در دل، مثل خار در روح است و نمى گذارد كسى آرام بماند و دايم در رنج است تا بميرد.

امروزه مصيبتى كه پديد آمده و همه را رنج مى دهد، زندگى چشم و هم چشمى است. آقا، وضع مالى خيلى خوبى دارد، اما زندگى چشم و هم چشمى بدبختش كرده است. به اندازه اى حواس پرتى پيدا كرده كه در حد


1) - شعراء / 88 و 89.

مسلم

است كه همه و مخصوصاً جوانها مى توانند خودسازى كنند؛ هر چند كه كارى مشكل است. اما براى همه ممكن است. جوانها اراده اى قوى و نشاط و غرور جوانى دارند. غرور جوان در اينجا مى تواند كار كند. علاوه بر اين، صفت رذيله هنوز به طور كامل در دل او رسوخ نكرده و ريشه هاى عميق آن در دلش فرو نرفته است. بنابراين مى شود درخت نو را از جا زود كند.

لذا جوانها بايد خودسازى كنند. جوان بايد نشاط داشته باشد؛ مخصوصاً زن. اين نشاط، مرهون آن است كه غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى و دل مردگى و افسردگى نداشته باشد. يكى از راههايى كه غم و غصه را مى تواند رفع كند و به جاى آن نشاط بنشاند و خوف و نگرانى را برطرف كند و به جاى آن، وقار و طمأنينه و اطمينان بنشاند، خودسازى است. بهترين راه اين است و از هر راهى كه شما فرض كنيد، بهتر است.

راه سوم راه ريشه يابى است و آن اجتناب از گناه مى باشد. ما از قرآن به خوبى استفاده مى كنيم كه گناه غم مى آورد. ما از آيات فراوانى استفاده مى كنيم كه گناه، غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى مى آورد. ما از قرآن به خوبى استفاده مى كنيم كه تقوا، نشاط و اطمينان خاطر و امنيت دل مى آورد. اگر كسى در حرف علماى اخلاق يا در روايات اهل بيت شك كند و وسوسه تخيلى پيش بياورد، در مقابل قرآن و آن همه آياتش نمى تواند سر فرود نياورد. قرآن مى فرمايد: افرادى كه گناهكار هستند، كفر عملى خواهند داشت، يعنى دائم در زندگى مشكل دارند و اين مشكل تمام نمى شود.

مشكل دوم، اين كه به طور دائم، غم روى غم، غصه روى غصه، دلهره روى دلهره، اضطراب خاطر روى اضطراب خاطر، خوف روى خوف مى آيد. قرآن مى فرمايد:

لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ (1)كسانى كه گناه و كفر عملى در زندگى دارند، يعنى گناهكارند، دائماً كوبندگى (مشكل) دارند. لا يزال يعنى دائم. آنها را خانه و در محل كار نگران هستند. حتى در جلسه اى كه نشسته اند و براى رفع خستگى تصميم گرفته اند، همان جا هم نگران هستند و جلسه را هم نگران مى كنند. معمولاً آدمهاى غم وغصه خور روى منفى بافى مى روند و جلسه را هم نگران مى كنند دنبال نكات مثبت نيستند، بلكه دنبال منفيات هستند. يك منفى بافى اجتماعى و منفى بافى فردى و يا يك گلۀ دو نفرى را در جلسه عنوان مى كنند و جلسه را هم خراب مى كنند. شاعر مى گويد: مثل من افسرده دل را در جلسه خود راه ندهيد؛ براى آنكه «افسرده دل، افسرده كند انجمنى را» اين آيه شريفه يك چيز ديگر هم مى گويد كه خيلى ناراحت كننده است. مى گويد آدم گناهكار نه فقط غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى براى خودش مى آورد؛ بلكه براى زن و بچه اش هم مى آورد. گناه مثل آتش است. وقتى آتش را بيفروزى، خودت مى سوزى، زن و بچه ات هم مى سوزند. اگر بچه هايت را دوست دارى و مى خواهى آنها آينده روشن داشته باشند، مواظب زبانت باش.

قرآن مى فرمايد:

وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً (2)آنهايى كه بچه هاى خود را دوست دارند و آتيه اى روشن براى اولادشان مى خواهند، بايد مواظب زبانشان باشند، براى اينكه نمامى و سخن چينى، تو را مى سوزاند و بچه هايت را هم مى سوزاند. قرآن مى گويد: عاقبت نمامى و سخن چينى آتش است، هم در دنيا و هم در آخرت تو را مى سوزاند:


1) - رعد / 31.

2) - نساء / 9

إِنَّ اَلَّذِينَ فَتَنُوا اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذٰابُ جَهَنَّمَ وَ لَهُمْ عَذٰابُ اَلْحَرِيقِ (1)آنهايى كه فتنه گرند و نمامى و سخن چينى مى كنند، در دنيا آتش دارند و در آخرت هم آتش دارند. قرآن مى گويد: اين آتشى كه بر مى افروزى، خودت را مى سوزانى و زن و بچه هايت را هم مى سوزانى. در اثر گناه، آتشى برافروختى كه همۀ نزديكانت را سوزاند. روز قيامت هم دو عذاب دارى: يك عذاب كه چرا آتش برافروختى و بچه هاى بى گناه خودت را اين طور كردى و صدمه و مشقت براى بچه هايت به ارمغان آوردى ؟ يك عذاب هم اينكه، چرا نمامى و سخن چينى كردى ؟

واى به نمام و سخن چين كه ميان همۀ ما هست و مى خواهد در دل ديگران جا باز كند و نمامى و سخن چينى كرده و ديگران را خراب مى كند! عروس مى خواهد مادر شوهر را خراب كند، نمامى و سخن چينى مى كند. نمامى و سخن چينى، شاخ و دم ندارد. همان مقدار كه شوهر به خانه آمد و تو به جاى اينكه دل شوهر را به دست آورى، شروع به نق زدن مى كنى و مى گويى: واى از اين مادرت كه چقدر بدى مى كند! واى از بچه هايت كه چقدر ناراحت كننده هستند، همين هم سخن چينى است.

قرآن مى گويد: نمامى و سخن چينى از آدم كشى بالاتر است. عروست را بكشى، يا براى او نمامى و سخن چينى كنى مثل هم است؛ بلكه نمامى و سخن چينى بدتر است؛ قرآن مى گويد:

اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ اَلْقَتْلِ (2)


1) - بروج / 10.

2) - بقره / 191.

اما همۀ ما اين عيب را داريم؛ پير دارد، جوان دارد، عروس و مادرشوهر كه ديگر وامصيبتا!

اين گناه، غم و غصه مى آورد. آتش غيبت غم و غصه مى آورد. آيا مى توانيد جلسه اى پيدا كنيد كه در آن غيبت نباشد. شما كه ماه رمضان روزه گرفتيد و انشاءالله جزا و پاداش مى گيريد، اين غيبتها براى چيست ؟

غيبت چيست ؟ هر حرفى كه در غياب كسى بگويى كه اگر به گوش او برسد ناراحت مى شود، غيبت است. حالا ببين روزى چند تا غيبت مى كنى ؟ اگر سواد دارى، يك يك را بنويس. اگر سواد ندارى، به ديوار خط بكش و شب ببين چند تا غيبت كرديد؟ بعضى اوقات آدم نمى تواند شماره كند. اين گناه، آتش و غم و غصه مى آورد. به قول قرآن شريف كسى كه مرده خورى كند و گوشت مرده را بخورد، معلوم است چه غم و غصه ها و چه نگرانى ها خواهد داشت. مى گويد: آيندۀ بچه هايت را خراب كردى. او خيال مى كند تأمين آتيه به اين است كه براى رفاه بچه هايش پول جمع كند.

تأمين آتيه اين نيست. اينكه بچه هايت زندگى با نشاطى داشته باشند، خوب است ولى اگر پول در آوردن، از راه حرام باشد، بدبختى مى آورد. اگر هم كسب پول از راه حلال باشد ولى گناه در زندگى تو باشد، آتش است هم براى خودت و هم براى ديگران، و اين عملى است كه گناهش خيلى بزرگ است، اما در ميان ما عادى شده است كه بايد مواظب باشيم. بعضى از گناهان قبحش از بين رفته است و همين كه قبحش از بين رفته، شيوع پيدا كرده است، در حالى كه گناه خيلى بزرگى است. اگر كسى اسم زنا را بشنود، مى لرزد. بسيارى از افراد اين طور هستند كه حتى اگر يك آقا روى منبر اسم زنا بياورد، فوراً اعتراض مى كنند و داد و فرياد راه مى اندازند كه منبرى چقدر بى حياست. در صورتى كه پيغمبراكرم مى گويد: غيبت كردن، از

زنا بدتر است.

اَلْغيبَةُ اَشَدُّ مِنَ الزِّنا ولى غيبت قبحش از ميان رفته است. واى به وقتى كه گناه قبحش از ميان برود. مخصوصاً گناهان بزرگ. دروغ گفتن چقدر گناه دارد؟

إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ (1)كم داريم در قرآن يك تأكيد اين طور باشد، يعنى مى دانيد چه كسى دروغ مى گويد؟ كسى كه مسلمان نيست. دروغگو وقتى دروغ مى گويد، بوى بدى از دهانش به آسمانها مى رود كه ملائكه او را لعنت مى كنند. لعنت بر تو كه ما را آزرده خاطر كردى! ما روزى چند تا دروغ مى گوييم ؟ زن و مرد به همديگر و هر دو به بچه ها دروغ مى گويند. مى خواهند بچه را بترسانند، دروغ مى گويند. در روز چند دروغ براى خودنمايى و افتخارمان مى گوييم ؟! چند دروغ براى تعريف از ديگران مى گوييم ؟! شايعه پراكنى هم يك نوع دروغ خيلى بزرگ است. شايعه پراكنى يعنى كسى كه چيزى را كه نمى داند، ميان مردم پخش كند و اين گناه به اندازه اى بزرگ است، كه قرآن مى گويد:

قُتِلَ اَلْخَرّٰاصُونَ اَلَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ سٰاهُونَ (2)مرگ بر شايعه پراكن! آن كه در تخيلات خودش مثل كرم ابريشم ميتند. شما چند شايعه در روز داريد كه نمى دانيد درست است يا نه و آن را پخش مى كنيد و مى شود يك كلاغ چهل كلاغ. ناگهان مى بينيم حرفى همۀ شهر را گرفته است. يك منافق شايعه اى را اختراع كرده و در يك تاكسى به دو نفر ديگر مى گويد. آن دو نفر بلندگو مى شوند براى آن منافق و تا شب، تمام شهر را شايعه مى گيرد. كسانى كه خيلى مقدس هستند، مى گويند كه نمى دانند آن حرف درست است يا نه ؟ خيال مى كند وقتى مى گويد نمى دانم درست است يا


1) - نحل / 105.

2) - ذاريات / 10 و 11.

نه، ديگر گناه آن تمام شده و غيبت كسى را نكرده است. اما اين فكرها كه رفع غيبت نمى كند. اين توجيه ها چيست ؟ اين دروغها چيست ؟ اين شايعه ها، تهمت ها، نماميها و سخن چينى ها از نظر قرآن گناهان بزرگى است. اما متأسفانه قبحش از بين رفته است. پناه بر خدا ارزش هم شده است! بدحجابى و اين كار نه فقط عذاب جهنم دارد، بلكه در اين دنيا هم آتش است.

إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ (1)آنها كه مى خواهند بدحجابى و بى حجابى داشته باشند، غصه دار خواهند شد. وقتى كه در سرزمين اسلامى ما، چادر حضرت زهرا يك ضد ارزش باشد، محال است كه نشاط داشته باشيم. بايد ريشه يابى كنيد و ببينيد اين غم و بدبختى از چيست ؟ آيا اگر موسيقى شهوت انگيز سرتاسر خانه را گرفته باشد و فيلمهاى ويدئويى شهوت آميز در خانه اى نشان داده شود، در اين خانه نشاط وجود دارد؟ خير، محال است.

حضرت زيد با صد و بيست هزار نفر قيام كرد. اتفاقاً وقتى قيام كرد كه بنى اميه در ضعف عجيبى بودند، ظاهراً مسلم بود كه حضرت زيد موفق مى شود، مخصوصاً كه به طور مخفى از طرف امام معصوم هم تأييد مى شد. صد و بيست هزار نفر بسيجى راستين در مقابل دشمنى مثل بنى اميه. راوى مى گويد: با حضرت زيد براى نماز شب بيدار شدم و همراه حضرت زيد رفتيم براى اينكه وضو بگيريم. ناگهان ديدم از ميان لشكر صداى آهنگهاى


1) - نور / 19.

شهوت انگيز مى آيد. حضرت زيد ايستاد و مثل باران اشك مى ريخت. به من گفت: اين لشكر پيروز نخواهد شد. بسيجى ها مى دانيد كى پيروز مى شويم ؟ وقتى كه در قرارگاه، زمزمۀ دعاى كميل و زمزمۀ توسل به امام زمان و زمزمۀ نماز شب باشد، آن موقع كاخ سفيد را ميلرزاند و كاخ سفيد را مبدل به كاخ سياه مى كنند.

فردا دو لشكر با هم مبارزه كردند. تيرى به پيشانى حضرت زيد نشست. حضرت روى خاك افتاد و لشكر فرار كرد. حضرت زيد را گرفته و سرش را بريدند و به دارش زدند و يك سال بدن مباركش در كوفه به دار بود و بالاخره پيروز نشد.

آقايى كه در اداره اى، به جاى اينكه از اين اتاق به آن اتاق بروى، بلند شو و گره از كار مردم باز كن. آقايى كه با ارباب رجوع بد اخلاقى مى كنى، اين كار تو آتش غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر پديد مى آورد.

بعضى وقتها انسان نمى داند كه حسد بيهوده دارد و نمى داند كه زندگى افراد به ظاهر پولدار و ثروتمند، پوك و پوچ است. اگر چشم بصيرت داشت، مى ديد كه غم و غصه سر تا پاى اين خانۀ مجلل را گرفته است. چرا؟ كسى كه كفر عملى دارد، آتش درست مى كند. آتش يعنى چه ؟ يعنى غم و غصه، دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى. دلم مى خواهد جوانها هر روز اين آيه را بخوانند براى خودشان معنا كنند و به همديگر تلقين كنند. اين آيه كه مى فرمايد:

فَاَى الفَريقَينِ اَحَقُّ بِالاَمْنِ اِنْ كُنْتِمْ تَعْلَمُونَ (1)چه كسى استحقاق امنيت دل دارد؟ چه كسى استحقاق دارد كه دلش سراپا با نشاط باشد غم و غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى در دلش نباشد؟


1) - انعام / 81.

قرآن جواب مى دهد:

اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ (1)آنهايى كه مؤمن هستند و گناه در زندگيشان نيست. بعد تكرار و تأكيد مى كند: اُولئِكَ لَهُمُ الاَمْنُ امنيت مال اينهاست. امنيت دل يعنى زندگى منهاى اضطراب خاطر و خوف و ترس از آينده، از آن اين عده است. بعد هم مى فرمايد: هُمْ مُهْتَدُونَ ؛ دست عنايت خدا روى سر اينهاست. خدا، يار و گره گشا و حلال مشكلات آنهاست.

وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ (2)هر كه در بن بست ها تقوا داشته باشد، خدا بن بست و گره او را باز مى كند چيزهايى را به او الهام مى كند:

إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً (3)جوان! قرآن مى گويد تقوا داشته باش تا الهام پيدا كنى. الهام يعنى چه ؟ يعنى وقتى مشكل آمد، راهش را خودت پيدا مى كنى. وقتى رفيق بد آمد و خواست وسوسه ات كند، به تو الهام مى شود و خير را از شر تميز مى دهى.

خوشا به حال آن جوانى كه در زندگى از طرف خدا الهام داشته باشد. يك آيۀ كوچك اما خيلى پر معنا با تأكيد فراوان مى گويد: اگر اطمينان دل منهاى غم و غصه مى خواهى، اگر زندگى صددرصد با نشاط مى خواهى، با خدا رفيق باش و در محضر خدا باش. دست خدا را روى سرت بياور تا كارت درست شود:

أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (4)اى انسان! هيچ چيزى نمى تواند تو را سير كند؛ هيچ چيز. پول هر چه فراوان باشد، انسان سير نمى شود. امكانات هر چه فراوان شود، باز هم اين


1) - انعام / 82.

2) - طلاق / 2 و 3.

3) - انفال / 29.

4) - رعد / 28.

انسان قانع نمى شود. پس چه چيز اين انسان را سيرمى كند؟ خدا انسان را سير مى كند. دل مال خداست، نه مال اين دنيا. وقتى دنيا در دل بيايد، سير نمى شويم. وقتى خدا بيايد، سير مى شويم. با خدا رفيق شو و خدا را در دلت بياور. كارى كن كه دل تو عرش خدا بشود و نور خدا در دل تو تجلى كند. قرآن مى گويد:

فَلَمّا جاءَها نُودِى اَنْ بُورِكَ مَنْ فِى النّارِ و مَنْ حَوْلَها وَ سُبْحانَ اللهِ رَبِّ العالَمينَ (1)مبارك باد دلى كه نور خدا در آن است. لااقل نور خدا اطراف آن است. يعنى دست خدا روى سرش است. وقتى قرآن بگويد مبارك باد بر تو، چقدر عالى خواهد بود.


1) -

عدالت در جهان

همه شما مى دانيد كه قضيه اى مشهورتر از قضيۀ مهدى (روحى فداه) در اسلام نداريم. قرآن وعده داده است كه اسلام جهانى خواهد شد:

هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ (1)اين آيه در قرآن تكرار شده است. دشمن چه بخواهد، چه نخواهد، پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته مى شود و عدالت و قوانين اسلام سراسر زمين را فرا مى گيرد. اين كار، به دست چه كسانى انجام مى شود؟ گاهى قرآن مى فرمايد: به دست مستضعفين؛ يعنى به دست پابرهنه ها، به دست بسيجى ها، به دست كوخ نشين ها، قرآن مى فرمايد:

وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ . وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَحْذَرُونَ (2)


1) - توبه / 33.

2) - قصص / 5 و 6.

يعنى به دست اين مستضعف و به دست اين شيعه و به سرپرستى امام زمان، پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته مى شود و فرعون زمان و هامان زمان؛ يعنى استكبار زمان از آنچه مى ترسد، به سرش خواهد آمد. مى ترسد از اينكه اسلام جهانى شود و چنين خواهد شد. حكيمه خاتون مى گويد: وقتى امام زمان به دنيا آمدند، امام يازدهم فرمودند كه عزيزم را بياور. من آن پارۀ ماه را خدمت امام بردم. نوزاد به پدر سلام كرد و بعد از سلام، همين آيه را خواند:

وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ پدرم! شيعيان ما به رهبرى من پرچم اسلام را روى كرۀ زمين افراشته مى كنند.

گاهى هم قرآن مى فرمايد: به دست افراد صالح و شايسته اين كار انجام مى شود:

وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ (1)نه فقط در قرآن، بلكه در كتابهاى آسمانى قبل از قرآن نوشتيم كه اين كرۀ زمين متعلق به افراد صالح و شايسته است و به دست افراد صالح و شايسته، پرچم اسلام به كره زمين افراشته مى شود. افراد صالح و شايسته چه كسانى هستند؟ از نظر پيغمبر آن كسانى هستند كه به يك دستشان قرآن و به دست ديگرشان عترت است. پيغمبراكرم (ص) در روايت ثقلين و روايت ديگرى مى فرمايد: اگر مسلمان به يك دستش قرآن و به دست ديگرش عترت نباشد ضلالت و گمراهى فرا راه اوست. فرد صالح و شايسته كسى است كه به يك دستش قرآن و به دست ديگرش عترت باشد و با اين نيرو پرچم اسلام را روى كرۀ زمين افراشته سازد. جمع بين اين دو آيه هم به ما مى گويد: مستضعفان صالح، يعنى افراد كوخ نشين، فقرا، ضعفا، اما صالح و شايسته، به رهبرى امام زمانشان پرچم اسلام را روى كرۀ زمين افراشته مى كنند و عدالت و قوانين


1) - انبياء / 105.

اسلام، سرتاسر جهان را مى گيرد. من اميدوارم افراشته شدن پرچم عدالت امام زمان (عجل الله فرجه) به دست همين افراد مستضعف كه الآن مورد ظلم استكبار جهانى هستند، باشد! اميدوارم ما به چشم خودمان ببينيم كه به دست خودمان، پرچم اسلام را به رهبرى امام زمان روى كرۀ زمين افراشته ايم و ان شاءالله پشت سر امام زمان نماز بخوانيم! اميدوارم كه اين نماز در كربلا باشد.

چند چيز از اين آيات استفاده مى شود: يكى اينكه شيعه به رهبرى امام زمان پرچم اسلام را روى كرۀ زمين افراشته مى كند. اين كار، خيلى هم احتياج به جنگ و جهاد و خونريزى و امثال اينها ندارد.(1)همين طور كه اگر پدرى بميرد، بدون دردسر مالش منتقل مى شود به ورثۀ او، قرآن مى فرمايد: كرۀ زمين به طور ارث متعلق به شيعه است و زحمتهايش را نياكان او و پيغمبراكرم (ص) كشيده اند. زحمتهايش را انشاءالله شما عزيزان در اين جمهورى اسلام كشيديد. زحمتها كشيده شده و به طور ارث، كرۀ زمين متعلق به شما مى شود. وقتى امام زمان آمد، مسلط بر كرۀ زمين مى شود و به طور خرق عادت اين كار انجام خواهد شد. در دعاى ندبه مى خوانيم كه وقتى ايشان ظهور كند، جبرئيل در طرف راست و ميكائيل در طرف چپ و ملائكه فراوان اطراف ايشان هستند و با اين وضع مى آيند و آن سيصد و سيزده نفر كه از خواص آقا هستند، نظير آصف بن برخيا براى حضرت سليمان هستند. همين


1) - بشير نبال گويد: به امام باقر (ع) گفتم: مردم مي گويند: هنگامي كه مهدي قيام كند همة امور به آساني در اختيار او قرار مي گيرد و به اندازة شاخ گاوي هم خون ريخته نمي شود. امام فرمود: هرگز چنين نيست، به خدايي كه جانم در دست اوست اگر بنا بود كار بدون خونريزي براي كسي صورت پذيرد براي رسول خدا (ص) چنين مي شد، در صورتي كه دندان آن حضرت در جنگ شكست و پيشاني مباركش زخم برداشت. به خدايي كه جانم در دست اوست هرگز به پيروزي نخواهيم رسيدتا ما و شما عرق و خون را با هم از پيشاني پاك كنيم. چند روايت ديگر نظير اين روايت نيز رسيده است. ر. ك: غيبت نعماني / 284-288. (مصحح)

طور كه آصف بن برخيا توانست به يك چشم بر هم زدن، تخت بلقيس را از يمن به شام بياورد، همين

طور آن سيصد و سيزده نفر مى توانند با سرعت دشمن را نابود كنند، يعنى به امر امام زمان، كاخ سياه آمريكا را به يك چشم بر هم زدن نابود مى كنند. خود مردم آمريكا و مردم غرب تسليم مى شوند. استكبار جهانى و حزب صهيونى و كاخ سفيد و ديگر قدرتها وقتى كه نابود شدند، به اذن امام زمان يكى از آن سيصد و سيزده نفر، همۀ سران استكبار را دست بسته در مقابل امام زمان حاضر مى سازد؛ همان طور كه آصف تخت بلقيس را با يك چشم به هم زدن از يمن به شام آورد. قصه هاى قرآن و نكته هايش به همين موضوع دلالت دارد. كلمۀ ارث كه به كار رفته است، به همين معنا است كه شما عزيزان ان شاءالله به رهبرى امام زمان عالم را مى گيريد.

از آيات استفاده مى كنيم كه كارگزاران امام زمان (عجل الله فرجه) افراد لايق و شايسته اى هستند. وقتى پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته شد، دنيا كارگزارانى مى خواهد. هر شهرى فرماندار و استاندار مى خواهد. هر شهرى اداره مى خواهد؛ چه كسى كارها را در آن هنگام بر عهده مى گيرد؟

قرآن مى گويد: افراد صالح و شايسته. اگر مى خواهى در زمان امام زمان از كارگزاران اسلام و از اطرافيان امام زمان باشى، زير پرچم امام زمان بايد مهيا باشى. معناى انتظار فرج همين مهيا شدن است براى اينكه امام زمان تو را بپذيرد. مهيا شدن است براى اينكه امام زمان تو را براى كارى بگمارد. هر چه تقواى تو بيشتر باشد، كار مؤثرتر به تو خواهد داد. هر چه علاقۀ اسلامى تو بيشتر باشد، كار بهترى به تو خواهد داد. اگر لياقت و تقواى اسلامى تو عالى باشد، يك مملكت را در اختيار تو مى گذارد. اگر لياقت اسلامى و علم تدبير مملكت تو زياد باشد، يك شهر و بالاخره يك كشور را مثلاً به تو خواهد داد. لذا هر كه مى خواهد در زمان امام زمان كارگزار و از اطرافيان امام زمان باشد بايد

لياقت و تقوا داشته باشد و به قول قرآن صالح باشد:

وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ نه فقط در قرآن، بلكه در كتابهاى بسيارى نوشته شده است كه افراد صالح و شايسته وارث كرۀ زمين مى شوند. فرقى هم نيست بين اهل علم و كاسب و دانشگاهى و غير آنها.

جوانهاى صالح و شايسته! مهيا باشيد تا امام زمان بيايد تا علاوه بر اينكه شما زير پرچمش هستيد، از كارگزاران و اطرافيان امام زمان هم باشيد، ان شاءالله!

آرزوى انسانهاى شايسته

يك آيه اى هست در قرآن به نام آيۀ استخلاف كه براى شيعه خيلى اميدوار كننده است. قبل از آنكه آيه را بخوانم، نكته اى را براى شما بگويم تا آيۀ شريفه خوب معنا شود. آن نكته اين است كه آرزوهاى اوليه و عالى هر انسان شايسته اى سه چيز است: اول اينكه مسلط شود بر كره زمين. دوم اين كه اين تسلط (جاافتاده) براى امكانات مالى يا غيره داشته باشد؛ بلكه تسلط براى اينكه عقيده اسلامى و انسانى خودش را ترويج كرده و در ميان مردم نفوذ بدهد.

سوم، اينكه مى خواهد امنيت و صلح در جهان پديد آيد، يعنى علاوه بر اينكه مى خواهد مسلط بر اين كره زمين باشد و مى خواهد عقيده اسلامى خود را در كره زمين منتشر كند، مى خواهد صلح در همه جا باشد. امنيت در سرتاسر جهان. او آرزو دارد روزى را ببيند كه اختلاف طبقاتى در جهان نيست. فقر، فلاكت و كوخ نشينى در جهان نيست. اين سه چيز آمال و آرزوى هر انسان شايسته اى است.

قرآن شريف به شيعه هر سه وعده را در آيه استخلاف داده است مى فرمايد:

وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اَلْأَرْضِ كَمَا اِسْتَخْلَفَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ اَلَّذِي اِرْتَضىٰ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً (1)وعده خداست براى شيعه «مِنْكُم» وعده اى از خدا بر ايشان است. «مِنْكُم» يعنى از شيعه؛ براى اينكه غير شيعه لياقت اين كار را ندارد. چرا؟ زيرا پيغمبراكرم (ص) مى فرمايد مسلمان بايد در يك دستش قرآن و در دست ديگرش عترت باشد تا بتواند جلو برود. مرغى كه يك بال داشته باشد، طعمۀ گربه است. گربۀ استكبار؛ گربه شيطان. كسى كه پرواز مى كند و پرچم اسلام را روى كره زمين افراشته مى كند، كسى است كه دو بال دارد: يك بال قرآن و ديگرى بال عترت. اين وعده خداست براى او:

وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وعده چيست ؟ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اَلْأَرْضِ اول: آن كه شما خليفه روى زمين باشيد؛ يعنى به دست شما حكومت اسلام روى كرۀ زمين به وجود آيد.

دوم: فقط حكومت جهانى مورد نظر نيست، بلكه بايد آيين شيعه را در جهان منتشر كنيد:

وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ اَلَّذِي اِرْتَضىٰ لَهُمْ آن دينى كه مرضى خداست، بر جهان مسلط مى شود. وقتى كه پيغمبراكرم (ص) اميرالمؤمنين (ع) را سر دست بلند كرد و فرمود:

مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌ مَولاهُ


1) - نور / 55.

آية شريفه آمد: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (1)دين تا حالا ناقص بود و حالا تمام شد. وَ اَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى، نعمت ناقص بود و حالا تمام شد.

وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً تا حالا دين مرضى خدا نبود و حالا مرضى خدا شد. قرآن مى گويد: دينى كه مرضى خداست، دين شيعه است. اين آيه مى فرمايد شيعه مسلط بر كره زمين مى شود؛

اما نه براى رياست و امكانات مالى، بلكه براى اينكه ايده و عقيده خود را روى كره زمين مسلط و منتشر كند.

سوم: بعد از آنكه شيعه بر كره زمين مسلط شد، عدالت اسلامى سرتاسر جهان را مى گيرد و ديگر ظلم در جهان نخواهد بود. وقتى ظلم، در جهان نبود؛ وقتى فقر در جهان نبود، ديگر كمبودى نيست. ديگر كاخ و كوخ در جهان نيست. همه در رفاه و آسايش و امنيت خواهند بود.

وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً اكنون مى بينيم كه يك مسلمان در دنيا، در خوف و ترس است. در خوف و ترس از گرگهايى به نام استكبار جهانى، به نام آمريكاى جنايتكار و حزب صهيونيست. قرآن مى فرمايد: اين ترس مبدل مى شود به امنيت، امنيت جهانى. نه فقط براى اسلام بلكه براى آمريكا هم اين امنيت را مى آورد. امريكا در حال حاضر، در خوف عجيبى است؛ ناامنى اخلاقى در غرب الآن بيداد مى كند؛ اكنون، ظلم و فساد اخلاق و تهاجم فرهنگى صهيونيستى مانند ظلمت شب بر مردم مستولى شده است. قرآن مى گويد: اين وضع مبدل مى شود به امنيت و اخلاق و انسانيت كه صددرصد بر جهان حكمفرما


1) - مائده / 3.

مى شود.

غناى مطلق، رفاه، عدالت صددرصد بر جهان حكمفرما مى شود. اين وعدۀ خداست و بايد همۀ ما مخصوصاً جوانهاى عزيز به آن توجه كنند.

ذيل آيه شريفه است كه مى فرمايد: بايد منتظر فرج باشى. اين انتظار فرج، خيلى ثواب دارد. به اندازه اى ثواب دارد كه پيغمبراكرم (ص) فرمود: كسى كه منتظر فرزندم مهدى است، مثل اين است كه در مقابل من در خون خود غوطه ور شده است؛ يعنى اگر شما به راستى انتظار فرج داشته باشيد، هر روز ثواب شهيد در مقابل پيغمبر را دريافت مى كنيد. امام صادق (ع) مى فرمود: كسى كه منتظر فرج فرزندم مهدى باشد، به اندازه اى از نظر درجه بالاست، مثل اينكه در خيمه امام زمان هميشه با ايشان است. خيلى مقامش بالاست. اين آيه اى كه خواندم، ذيلش انتظار فرج را معنا مى كند و مى فرمايد: مى خواهى برسى به آنجا كه مسلط بر كرۀ زمين بشوى ؟ مى خواهى وقتى مسلط شدى، ايده و عقيده و شيعه گرى خود را بر كره زمين مسلط كنى ؟ مى خواهى ظلم، جنايت و فساد اخلاقى را در جهان مبدل به هدايت و امنيت كنى ؟

يَعْبُدُونَنِي لاٰ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً (1)بايد گناه در زندگى تو نباشد. عبادت خدا كن؛ نه عبادت هوى و هوس؛ عبادت خدا كن، نه عبادت شيطان. تابع خدا باش؛ نه تابع بت و تابع تهاجم فرهنگى غرب. فقط مرا عبادت كن و تابع من باش:

لاٰ يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً شيطان هوى و هوس و تهاجم فرهنگى غرب در زندگى تو نباشد. به اين مى گويند انتظار فرج بعد مى فرمايد:

وَ أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ (2)؛ نماز را زنده كن. معلوم است كه همه نماز مى خوانند و بايد


1) - نور / 55.

2) - نور / 56.

هم بخوانند نماز را زنده بدار، تو كه منتظر فرج امام زمان هستى. يعنى بايد مسجدها پر باشد. وقتى مؤذن ظهر مى گويد: اللهُ اكبر! همۀ كارها تعطيل شود و نماز شروع شود. وقت مغرب و عشاء ديگر مغازه اى باز نباشد. ديگرى كسى خانه نباشد. مسمان منتظر امام زمان كسى است كه موقع نماز در مسجد است و در خانه يا سر كسب و يا جاى ديگر نيست.

أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ به فقرا و ضعفا به اندازۀ وسعش رسيدگى مى كند. زكات در اينجا آن زكات اصطلاحى نيست؛ آن زكاتى است كه بارها و بارها قرآن استفاده مى كند؛ يعنى رسيدگى به فقرا و ضعفا به اندازه قدرت. مراد از اين زكات و زكاتهاى ديگر در قرآن اين است:

لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ (1)كسى كه مى تواند و پول و امكانات دارد، به اندازه وسعش به فقرا و بيچارها كمك كند. كسى هم كه ندارد، شام شبش را نصف كند؛ نصف مال خودش و نصف مال ديگران. لباس خود را و مال خود را و خانه خود را دو نصف كند. لذا به اينجاها كه برسيم، همه لنگيم.

ابوايوب انصارى، يكى از سرشناسان مدينه بود. پيغمبر آمدند رد شوند، ديدند او با زن و بچه اش كنار كوچه نشسته است. گفتند: ابوايوب چرا اينجا هستى ؟! ابوايوب گفت: يك مهاجر، يعنى يك تازه مسلمان از مكه آمد به مدينه و خانه نداشت. ديدم اگر او در كوچه بماند، براى ما ننگ است. خانه ام را به زن و بچه او دادم و خودم بيرون آمدم. اين وضع، براى من ننگ و خجالت نيست و افتخار مى كنم كه ايثار كردم و خانه ام را به او داده ام.


1) - طلاق / 7.

منتظر امام زمان، نماز را زنده نگه مى دارد و به ضعفا و فقرا به اندازه وسعش رسيدگى مى كند. اَطيعُوا الرُّسُولَ ، صددرصد تابع ولايت است. در زمان پيغمبر، تابع رسول گرامى است و در زمان امام معصوم، تابع امام معصوم و در زمان ولايت فقيه، تابع ولى فقيه است.

وَ أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (1)يعنى آن وقت است كه قطعاً مورد رحم خدا واقع مى شويد. آن وقت است كه منتظر واقعى هستيد و لياقت پيدا مى كنيد كه از كارگزاران امام زمان باشيد و آن هنگام است كه پرچم اسلام را روى كرۀ زمين افراشته مى كنيد و عدالت اسلامى و قوانين اسلام، سرتاسر جهان را خواهد گرفت.


1) -