ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، 1312 -
عنوان و نام پديدآور : اخلاق و جوان/ حسین مظاهری.
مشخصات نشر : قم: شفق، 1377 - 1375 -
مشخصات ظاهری : 2ج.
شابک : : 8000 ریال (دوره، چاپ سوم) ؛ 40000 ریال: دوره، چاپ چهارم 978-964-485-003-5: ؛ 5000 ریال(ج.1) ؛ ج.1، چاپ چهارم 978-964-485-004-2 : ؛ 4000 ریال: ج.2: 978-964-485-005-9 ؛ 40000 ریال (ج.2 ٬ چاپ چهارم)
يادداشت : ج. 1 (چاپ سوم: 1379).
يادداشت : ج.1 (چاپ چهارم: 1387).
يادداشت : ج. 2 (چاپ اول: 1377).
يادداشت : ج.2(چاپ چهارم : 1387).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : جوانان مسلمان
اخلاق اسلامی
جوانان -- اخلاق
رده بندی کنگره : BP230/م615الف3 1375
رده بندی دیویی : 297/4836
شماره کتابشناسی ملی : م75-8901
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
بسم الله الرحمن الرحيم
اخلاق و جوان
نویسنده: مظاهری، حسین
تعداد جلد 2
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
اگر ما نگاهى به ساختمان وجودى و طبيعت و فطرت موجود انسان ها بيندازيم، اين مطلب به خوبى آشكار و نمودار است كه هر انسانى به جهت تداوم حيات مادى و معنوى خود، داراى يك سلسله تمايلات، خواسته ها و غرائزى است كه با اطفاء و برآورده كردن آنها و صد البته در حدى معتدل، صحيح و معقول مى تواند به يك زندگى آرام، بى دغدغه و راحت دست يابد.
در اين ميان، بعضى از اين غرائز، بخاطر در برداشتن نيازهاى اوليه يك زندگانى مادى اصولاً هميشه و حتى از روز اول ولادت، شكوفا و زنده است و احتياجى به پرورش و رسيدگى خاصى ندارد. از نمونه هاى بارز آن، تمايل به خوردن و آشاميدن و استراحت كردن است كه ما در اينجا در مقام پرداختن و گفتگو پيرامون آنها نيستيم، اما بعضى ديگر از اين خواسته ها، به تدريج و در اثر گذشت زمان و رشد جسم و روح به فعليت مى رسد و به بار مى نشيند، اگر چه از ابتداى تولد هم به صورت بالقوه در وجود انسان ها نهفته است، كه به عنوان مثال مى توان از غريزه جنسى، قدرت طلبى، تمايل به داشتن تمكن و مال، علاه به شهرت و رياست، كمال جويى، حق پرستى، تمايل به مذهب و... نام برد كه ما به تناسب، به چند نمونه مخصوص، به جهت وجود مخاطبين خاص اين بحث، يعنى جوانان و نوجوانان، اشاره اى خواهيم كرد. اولين مطلب ما چنانكه از عنوان اين بخش پيداست، غريزه مذهب و احساس نياز به حق و خداخواهى و خداجويى است.
از ميان همه غرائز و تمايلات و شهواتى كه در وجود ماست و مختص به انسان و نوع بشر است، غريزه مذهب داراى حساسيتى ويژه و جايگاهى فوق العاده بالا و رفيع است كه نه تنها انسان را از ديگر موجودات عالم ممتاز كرده و جدا مى سازد، بلكه حاكى از وجود توان و لياقتى بسيار ارزشمند در درون اوست.
غريزه مذهب يعنى اينكه همان طور كه انسان با تشنه و گرسنه شدن، بطور فطرى و غريزى و نه از روى علم و آموزش، به دنبال آب و غذا مى رود و تمايل به خوردن و آشاميدن دارد، همان طور هم فطرتاً تمايل به مذب و دين دارد، اركان و امهات آن را درك مى كند و بطور غريزى به دنبال آنست.
در اينكه غريزه مذهب از چه زمانى در انسان ها شكوفا مى شود و باصطلاح به فعليت مى رسد، گفتارهاى متفاوتى وجود دارد. بعضى از روان شناسان برآنند كه غريزه مذهب و دين طلبى، از سن دوازده سالگى به بالا ظهور مى كند و نمودار مى شود، ولى آنچه از روايات ما فهميده مى شود اين است كه غريزه مذهب، از همان زمان بدنيا آمدن كودك، در او بالفعل است و احساس نياز به دين و مذهب از آغاز كودكى در وى زنده است چنانكه در روايت آمده است:
هر كودكى بر فطرت (خدايى) خويش زاده مى شود، پس اين پدر و مادر آن كودكند كه وى را يهودى، نصرانى يا مجوسى مى نمايند(1).
و هم از اين روست كه گفته اند به محض متولد شدن فرزند، در گوش راست او اذان و در گوش چپ و اقامه بگوييد و يا اينكه كام او را با تربت حضرت امام حسين (ع) برداريد كه
1) - كل مولود يولد على الفطره، فَاَبَواه يُهوّدانه و يُنّصرانه و يُمَجّسانه، (بحار الانوار) /ج 61، ص 186).
همه اينها را مى توانيم بر شكوفايى اين غريزه از بدو تولد حمل كنيم. بنابراين غريزۀ مذهب را، از همان دوران مى توان آبيارى كرد و رسيدگى نمود، و البته ابتدا بر پدران و مادران است كه اين غريزه را با نشاط پرورش دهند و تغذيه كنند تا سرانجام، خود جوان و يا نوجوان، اين آمادگى را بيابد كه در مقابل مسائل انحرافى ضد دينى و ديگر مشكلات سد راه، از آن مواظبت نمايد.
نكته اى را كه بايد در اينجا به آن اشاره كنيم اين است كه بين غريزه و دانستن، تفاوت و فرق است، مثلاً آنچه كه ما در كتاب ها مى خوانيم و از راه چشم، به مغز و حافظه ما وارد مى شود و يا اطلاعات ديگرى را كه از طريق ساير حواس بدست مى آوريم و به معلومات ما افزوده مى گردد، همه از دانستنى هاست كه به آن علم مى گويند، ولى ديگر براى تشنگى و گرسنگى، دانستن و اطلاع معنا ندارد، بلكه اين موارد از نوع يافتن و درك كردن است كه از آن به غريزه و فطرت تعبير مى كنند، يعنى جلبت و ذات آدمى و طبع بشرى آن را بدون هيچگونه آموزش و تمرينى مى يابد و وجدان مى كند. البته گاه بعضى از اين درخواست ها و خواهش ها بواسطۀ پيش آمدن مسائلى از قبيل غفلت، بى توجهى، رذائل اخلاقى و موارد خلاف ديگرى از اين نوع، تحت تأثير قرار گرفته و مثل آتش به زير خاكستر مى رود و گاه به فراموشى سپرده مى شود ولى همچنان با شدت و ضعف، بصورت بالقوه در نهاد انسان باقى مى ماند.
انسانى را در نظر بگيريد كه به خاطر زندگى در جامعۀ دور افتاده از دين و عدم ارتباط با خدا و محو شدن در جو حاكم بر آن اجتماع، غريزه مذهب او ديگر كارآيى لازم خودش را از دست داده و در پشت پردۀ ضخيمى از غفلت پنهان گرديده است. اما همين انسان اگر در جايى و موقعيتى قرار بگيرد كه ديگر هيچكس و هيچ چيزى نتواند ناجى او باشد و به عبارت ديگر در بن بست كامل واقع شود، آنگاه است كه باز، توجه و يافتن و درك او،
خودى نشان مى دهد و غريزه مذهبش جان تازه اى مى گيرد و در نتيجه، خدا را از اعماق جان صدا مى زند، اگر چه تا قبل از وقوع در بن بست ها بخاطر وجود غفلت، اين يافتن نباشد و محلى براى عرض اندام پيدا نكند.
نظير اين مطلب در زندگى شخصى هر كس ممكن است اتفاق افتاده باشد كه انسان با اينكه تشنه و گرسنه است و غريزۀ خوردن و آشاميدن به او نهيب مى زند كه زمان يافتن آب و غذاست ولى چون غرق در مطالعه است و يا ساخت سرگرم تحقيق و كاوش است، از اين خواسته ها غفلت دارد و به آنها توجهى نمى كند، اما به محض برطرف شدن موانع به روشنى آن را خواهد يافت.
قرآن مجيد در اين رابطه عبارت و مثال بسيار زيبا و ملموسى دارد، مى فرمايد:
فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ، فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ (1)«و هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند، خدا را پاكدلانه مى خوانند ولى چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، بناگاه شرك مى ورزند».
يعنى اين انسان ها تا وقتى مشغول كارهايشان هستند، ممكن است بواسطه غفلت، خدا برايشان يافتنى نباشد؛ ممكن است بخاطر بى توجهى، غريزه مذهبشان فعال نگردد و باصطلاح خدا خدا نكنند، اما وقتى كه در بن بست واقع شدند، هنگامى كه در ميان دريا، كشتى شان در حال غرق شدن بود؛ موقعى كه هواپيمايشان در ميان زمين و آسمان دچار مخاطره شد و بالاخره آن زمان كه دستشان از همۀ اسباب ظاهرى كوتاه گرديد، آنجاست كه با چشم دل، خدا را در مى يابند، از اعماق جان او را مى خوانند و چشم اميد بسويش دارند. بنابراين فقط از او مى خواهند كه نجاتشان دهد، چون درك كرده اند كه او
1) - سوره عنكبوت/ 65.
خدايى است دانا و شنوا، حكيم و قادر و رحيم و مدبر؛ درست همان گونه كه آدم تشنه و گرسنه درك مى كند و مى يابد تشنگى و گرسنگى را.
بنابراين، سرشت و طبيعت انسان، خداجوى و حقيقت خواه است و فطرتاً و بطور غريزى، مذهب و امهات و كليات دين را ادراك مى كند و به دنبال آنست، يعنى انسان ذاتاً مى يابد كه بايد خدايى باشد، آن هم خدايى داراى تمام ويژگى هاى خوب (صفات ثبوتيه) و بدور از خصايص بد (صفات سلبيه).
چنانكه بطور فطرى احساس مى كند نبوت و امامت را، يعنى فطرت او مى گويد بايد از طرف آن خدا يك راهنمايى براى بشر بيايد و او را به سوى كمال و سعادت هدايت نمايد، زيرا اين انسان نمى تواند بخودى خود، راه بپيمايد. از اين روست كه چون اين راهنمايان را همراه با معجزه كه از جمله بهترين وسايل شناخت پيامبران است مى بيند، ناخودآگاه در مقابل آنان متواضع مى شود و كرنش مى كند و آنان را واسطه بين خدا و خويش ديده و دستوراتشان را لازم الاجرا مى شمارد و به همين گونه است در امامان و اولياء بعد از پيامبر.
همچنان كه طبيعت و سرشت او مى گويد كه بايد بعد از اين جهان، در سراى ديگر، معادى در كار باشد تا در آن، خوبان به پاداش نيكو و بدان به سزا و كيفر اعمالشان برسند، چرا كه در غير اين صورت با عدالت الهى كه خود آن نيز يك باور غريزى و فطرى است سازگار نيست و فطرت انسان آن را نمى پذيرد. همۀ اين موارد از مبدأ و معاد گرفته تا نبوت و امامت و در يك كلمه، اصول دين را، غريزه مذهب انسان درك مى كند و در واقع هيچكدام نيازى به دليل ندارد.
اما اينك مى بينيم كه اين غريزه و اين فطرت طالب عدالت و كمال، اگر زنده و فعال باشد
و در پس پرده هاى غفلت و عناد، پنهان نگردد، داراى چه اثرات حياتى و مهمى است و چه نقش اساسى را در زندگى انسان ها و مخصوصاً جوانان و نوجوانان كه در يك مقطع حساس از دوران زندگى خويش هستند، ايفا مى كند.
ما مدعى هستيم كه يكى از بزرگترين نعمت هاى بيشمار خداوند متعال در حق انسان ها و به ويژه نسل جوان در راهيابى او به سر منزل هدايت و سعادت و جلوگرى از سقوط او در پرتگاه هاى رذائل و مفاسد، وجود همين غريزه مذهب و فطرت يابندۀ اصول و اركان دين در نهاد و سرشت آنهاست كه مى تواند همچون يك نيروى كنترل كننده در برابر امواج سهمگين خواسته ها، هوس ها و اميال سركش و طغيانگر مثل شهوت جنسى، حب مال، رياست طلبى، زياده خواهى و... او را به سلامت به ساحل نجات برساند.
بديهى است كه اين امر مهم و مترتب شدن آن آثار حياتى، تنها با غريزه مذهب و توجه به فطرت و نهاد پاك بشرى بدست مى آيد و علم و دانش و غرائز ديگر، در آن نقش چندانى ندارند، چون از يك طرف ما مى بينيم كه اكنون اگر چه دنياى روز، مسلح به پيشرفته ترين سلاح هاى علم و دانش است، اما با اين وجود، نه تنها كنترل نشده و به سعادت و صلاح نايل نگرديده، بلكه بواسطه همين دانش، دچار بدبختى ها و نگرانى هاى بسيار بزرگ نيز شده است.
از طرف ديگر، انسانهاى بسيارى وجود دارند كه حتى سواد الفبا هم ندارند، ولى چون غريزه مذهب در آنها شكوفاست، به آسانى در راه راست و مسير مستقيم خداپرستى و عدالت خواهى قدم بر مى دارند و حركت مى كنند.
غرائز ديگر انسان نيز، خود نيازمند به كنترل و محافظت هستند و نمى توانند داراى اين نقش حساس شوند.
عوامل ديگر نظير قانون و تربيت و امثال اينها نيز آن چنان كاربردى در اين زمينه نداشته و نمى توانند بسان غريزه مذهب نقش آفرينى كنند. پس به جرأت مى توان گفت كه اين غريزه مذهب است كه انسان ها را كنترل كرده و گوهر يگانه انسانيت را حفظ
و حراست مى نمايد، و اين پروردگار عالم است كه با علم به ميزان قدرت اين غريزه والا و ارزشمند در كنترل كردن بشر، آن را از ابتدا در نهاد همۀ افراد به وديعت گذارده، همان گونه كه قبل از تولد همه انسان ها، اولين كسى را كه خلق فرمود، يك پيامبر بود(1)، تا بدين وسيله، علاوه بر اينكه يكى ديگر از الطاف خفيه خود را عطا مى فرمايد، اهيمت نقش حياتبخش كنترل كردن و كنترل شدن را گوشزد نمايد و همگان را بر آن توجه دهد.
سؤالى كه در اينجا مطرح مى شود اينست كه پس چرا با وجود نعمت گرانبهاى غريزه مذهب در همۀ انسان ها و ايمان و اعتقاد فطرى به مبدأ و معاد، باز مخالفت با خداوند در سراسر زندنگى ما موج مى زند و گناه و فساد، تمامى ابعاد زندگى بشرى را فراگرفته است، به نحوى كه گويا اصلاً چيزى به نام فطرت و غريزه مذهب در نهاد ما گذارده نشده است و ما موجوداتى يله و رها هستيم؟!
همان گونه كه در خلال بحث بدان اشاره شد، علت اين همه، نه در نبود اين غريزه در انسان هاست و نه در عدم نقش آفرينى و قدرت كنترل كنندگى آن، بلكه همه به بى توجهى و غفلت ما بر اين نداى خدايى فطرت بر مى گردد و ما بدون توجه به اينكه در محضر خدا هستيم و اعمال ما از ريز و درشت مورد رسيدگى و حساب و كتاب واقع مى شود و بر آنها ثواب و عقاب مترتب مى گردد، با غرق شدن در حيات مادى و زندگى پوچ دنيوى و زرق و برق هاى چشم پر كن آن، پرده هاى ضخيم غفلت را بر آن آويخته ايم و خود را از اثرات حياتى و اشعه انسان ساز آن محروم كرده ايم و تا وقتى اين حجاب ها به هر دليل و جهتى كنار نرود و ما نتوانيم ثمرات فطرت و غريزه مذهب را در زندگى خود وارد كنيم، وضع به همين منوال خواهد بود و چه بسا كه هر روز، بدتر از گذشته به پيش خواهد رفت
1) - چنانكه در روايت آمده است كه رسول اكرم (ص) فرمودند: اول ما خلق الله نورى، (بحار الانوار/ج 1، ص 97).
و ارزش انسانيت، بيش از هميشه سقوط خواهد كرد. لذا توصيۀ من به همۀ جوانان عزيز و نوجوانان گرامى اينست كه شما بواسطه دوران حساسى كه در آن به سر مى بريد و با مخاطرات و دشمنانى كه در پيش روى داريد، بايد غريزه مذهب را در خودتان زنده نگهداريد و راه براى شكوفايى و شادابى آن هموار سازيد، چرا كه تنها نيروى كنترل كننده شما، در واقع همين بازيابى حيات فطرى و غريزه مذهب است و از هيچ چيز و هيچ فرد ديگرى كارى ساخته نيست، يعنى به غير از اينكه بيابيد خدا را، درك كنيد قيامت را، و وجدان نماييد نبوت و امامت را، كنترل و حفاظتى متصور نيست و شما همچنان در تيررس آتش هاى سهمناك فساد و تباهى و پوچى قرار داريد.
وقتى نقش و كاربرد اين وديعه و امانت بزرگ و بى منت الهى در انسان ها و به ويژه نسل جوان روشن و آشكار شد، طبيعتاً اين سؤال در اذهان شكل مى گيرد كه پس چه كنيم تا غريزه مذهب، اين نهاد مثبت و سازنده هميشه در ما زنده باشد، رشد كند و شكوفا گردد و ما بتوانيم از خوشه هاى حياتى آن بچينيم و بهره ببريم، و خود را هر چه بيشتر به منبع كمال الهى نزديكتر سازيم؟
ما در اينجا براى آشنايى جوانان عزيز به مهمترين عوامل شكوفايى غريزۀ مذهب، كه هر كدام خود از مصاديق بارز ارتباط با خداى متعال است به صورت گذرا اشاره مى كنيم. اين عوامل عبارتند از:
1 - توبه 2 - يقظه 3 - نماز 4 - قرآن 5 - دعا 6 - ديگرگرايى 7 - ارتباط مستحكم با منبر و محراب.
براى دارا بودن يك ارتباط محكم و مستمر و پيوند عميق با خداوند، قبل از هر چيز، روشن كردن وضعيت گذشته است كه اگر خداى ناكرده مرتكب خطا و گناهى شده آن را جبران نمايد و پرونده اش را از هرگونه آلودگى و سياهى پاك سازد. براى اين كار نقش توبۀ واقعى از گناه يك نقش كليدى و اساسى است، خصوصاً كه جوان به جهت ضمير پاك و ناآلوده اش راحت تر مى تواند آن را به مرحله اجرا بگذارد، و گناهانش را اگر چه زياد و بزرگ هم باشد زودتر محو نمايد، اما شرط آن اينست كه جداً پشيمان شود و تصميم قطعى بر ترك آن در آينده بگيرد و خود را اصلاح نمايد. در اينجاست كه خداوند بخشنده، بواسطۀ آن توبه، نه تنها آن گناه يا گناهان را مى آمرزد بلكه آن را تبديل به نيكى و حسنه مى گرداند و پرونده سياه او را به يك پرونده درخشان و نورانى مبدل مى سازد.
إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ(1)«مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند، پس خداوند بدى هايشان را به نيكى ها تبديل مى كند».
1) - سورۀ فرقان/آيه 70.
بهر صورت، حالت توبه يكى از بهترين راه هاى ارتباط با خداوند و از عواملى است كه غريزه مذهب را به نحو چشمگيرى بيدار كرده و آن را تقويت مى نمايد.
چه بسيار افرادى را مى شناسيم كه به خاطر توبه از گناه، غبارهاى نشسته بر آينه شفاف غريزه مذهبشان را زدودند و راه صد ساله را در يك شب و گاه در يك لحظه پيمودند.
به عنوان مثال در زمان عالم بزرگ و معلم اخلاق، مرحوم آخوند همدانى كه از مشاهير بزرگ نجف اشرف بودند و در سير و سلوك، مقام بالايى داشتند و عارفان و سالكان نامورى در محضرشان تعلم كرده اند مردى بوده به نام عبد فرار كه مردم او را به اين لقب مى شناختند.
نقل مى كنند كه او وقتى وارد صحن حرم حضرت امير (ع) مى شد همه واهمه مى كردند و مواظب بودند تا شر وى آنها را نگيرد، به همين خاطر راه برايش باز مى نمودند و حتى گاهى به او، سلام هم مى كردند. در يكى از روزها، در صحن مطهر امير المؤمنين على (ع) به مرحوم آخوند همدانى بر مى خورد و با بى احترامى با ايشان برخورد مى كند. آن عالم عارف نگاه تندى به او كرده فرمودند: ما اسمك؟ اسمت چيست؟ او با غرور جوانى و غرق در مستى قدرت جواب داد: من را نمى شناسى؟! من عبد فرارم. تا اين جمله را گفت، مرحوم آخوند همدانى از همين جمله استفاده كرده و فرمودند: أ فررت من الله، ام من رسوله؟! از چه كسى فرار كرده اى؟ از خدا يا پيغمبرش؟!
اين جمله، زمينه يك آتش سوزى عظيم در پرده هاى غفلت و غرور و خودخواهى فرو افتاده بر غريزه مذهب او را فراهم آورد و جرقه اى بر انبار جانش زد، لذا مرتباً با خود، اين نداى ملكوتى آن عارف بزرگ را زمزمه مى كرد كه: أ فررت من الله ام
من رسوله؟
با حالتى زار به خانه بازگشت و از شدت پشيمانى به خود مى پيچيد تا اينكه در نيمه هاى شب در اثر كثرت ناراحتى جان به جان آفرين تسليم كرد.
صبح روز بعد آخوند همدانى به درس حاضر شدند و وقتى جمعيت شاگردان از دنبال آمدند تا به درب خانه عبد فرار كه اينك مدال گرانبهاى اولياء الهى را گرفته بود رسيدند. شاگردان و همراهان آخوند گمان كردند كه استاد اشتباه آمده، اما وقتى خوب گوش كردند، ديدند كه آرى صداى گريه از همين خانه بلند است. شاگردان، و همراهان آخوند گمان كردند كه استاد اشتباه آمده، اما وقتى خوب گوش كردند، ديدند كه آرى صداى گريه از همين خانه بلند است. شاگردان، خانواده او را خواستند و از او جوياى ماجرا شدند كه اين شخصى كه در اسفل السافلين بود چه كرد تا به درجۀ اعلى عليين رسيد كه استاد ما مى فرمايند يكى از اولياء الله از دنيا رفته است؟
زن گفت: نمى دانم، اما اين قدر بگويم كه ديشب دائماً به خود مى پيچيد و مى گفت: أ فررت من الله ام من رسوله؟ و آن قدر اين جمله را تكرار كرد تا از دنيا رفت.
سپس آن عارف وارسته در مراسم غسل و كفن و دفن او شركت كرده و بر او فاتحه خواندند و عزيمت نمودند.
اين قضيه كه نظائرش در تاريخ ما فراوان ديده مى شود، حاكى از آنست كه توبه جدى و واقعى، علاوه بر اينكه گناهى براى انسان باقى نمى گذارد، حجاب ها و موانع سد راه غريزه مذهب را نيز كنار مى زند و آن را بارور و شكوفا مى سازد، لذا توجه دائم به حال توبه و انابه براى همه مخصوصاً قشر جوان ضرورى و لازم است تا آنها هميشه از اين طريق، ارتباطى زيبا با خداوند خويش داشته باشند.
از پيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله، جمله اى نقل شده كه به ما مى آموزد بايد دائماً در حال توبه باشيم:
به درستى كه بر قلب من زنگار مى نشيند، از اين رو هر روز هفتاد مرتبه استغفار و طلب آمرزش مى كنم(1).
يعنى قلب ملكوتى و لطيف پيامبر (ص) نيز به خاطر نشست و برخاست با مردم در اين دنيا و بواسطه ارتباط با عالم كثرت و ماده مكدر و آزرده گشته و از آن حالت انغمار و پيچيدگى حقيقى در عالم وحدت، كمى دور مى شده است، از اين رو براى رفع اين كدورت كه بر قلب ظريف و جان لطيف حضرتش (ص) مى نشسته روزانه هفتاد مرتبه استغفار مى كردند، يعنى روزى هفتاد مرتبه مى فرمودند: أستغفر الله ربى و اتوب اليه.
اين حال، هميشه براى پيامبر (ص) وجود داشت و ايشان با توجه و ارتباط، خود را از آن كدورت ها پاك و منزه مى كردند و روشن است وقتى كه پيامبر خدا (ص) با آن درجه و مقام از تقوى و عصمت و نورانيت، حتى براى رفع كدورت قلب لطيفشان هم خود را ملزم به توبه مى دانند، ديگر وضعيت و تكليف ما معلوم است كه با آن همه اعمال خلاف و گناهانى كه مرتكب مى شويم، چه مقدار به حال توبه و انابه و در نتيجه، اتصال رابطه با خداوند نيازمنديم و به آن احتياج داريم.
درست همانند يك راديو كه اگر بخواهد به مركز پيام و از آنجا به دنيا مرتبط و متصل باشد، بايد دائماً كليد آن باز باشد در غير اين صورت اگر اين كليد را ببنديد، ديگر اين وسيله چيزى جز مقداير آهن و سيم و ساير اشياء مختلف نيست و با آن حتى نمى توان
1) - انّه ليُغانُ عَلى قلبى فأقول أستغفر الله كل يوم سبعين مرّة (من لا يحضره الفقيه/ج 4، ص 385).
نزديك ترين ارتباط را برقرار كرد. انسان نيز بايد هميشه بكوشد تا وسيله ارتباطى قلب و جانش با خداوند گشوده باشد و براى اين كار چه عاملى و كليدى بهتر از توبه و انابه مى توان سراغ گرفت؟!
هم از اين روست كه يكى از ابتدايى ترين درس هايى كه اهل سير و سلوك و معلمين علم اخلاق و عارفان به شاگردان و راهيان اين طريق مى آموزند، درس توبه است. آنها مى گويند: توبه منزل اول است و از اين منزل بايد سير الى الله و سلوك به قرب او را آغاز كرد، و معتقدند كه از اينجا بايد رابطه با خدا را برقرار نمود و بدون گذر از اين منزل، دستيابى و وصول به ساير منازل امرى غير ممكن است. چگونه ممنك است با خيل گناهان بزرگ و كوچك و پرونده اى سياه و گذشته اى تاريك و بدون هيچگونه تداركى در امحاء و پاكسازى و سعى در جبران ما فات، سراغ از ارتباط و اتصال با معدن نور و سرچشمۀ روشنى و پاكى گرفت؟!
امام صادق (ع) در اين رابطه مى فرمايند: اگر كسى مرتكب گناهى شود، يك نقطه و لكه سياه در قلب او ايجاد مى شود كه چنانچه توبه نمايد، آن نقطه سياه بر طرف شده و پاك مى گردد، اما اگر توبه نكند، با ارتكاب گناه دوم آن لكه سياه بزرگتر شده و پخش مى شود و همين طور اگر بدون اينكه توبه كند مرتكب گناهان بعدى شود به حدى كه اين نقطه سياه، تمام قلب و دل او را فرابگيرد، در آن صورت فلاح و رستگارى براى او نيست(1)و او ديگر به توبه كردن موفق نخواهد شد و آن وقت كارش به جايى مى رسد كه شيطان بر او مسلط
1) - بحار الانوار/ج 73، ص 327.
گرديده و از او انسانى مأيوس و نااميد مى سازد، حالتى كه در قرآن كريم از آن به عنوان صفت كافران ياد شده است كه:
إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ(1)«جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نوميد نمى شود».
بنابراين براى احياء رشد و تقويت غريزه مذهب، اولين مرحله، توبه از ناشايست هاى گذشته و تصميم بر ترك و عدم انجام آنها در آينده است.
1) - سوره يوسف/آيه 87.
عامل بعدى در شكوفايى غريزه مذهب، يقظه است. يقظه يعنى بيدارى، يعنى توجه و تفكر، همان تفكرى كه در روايات مى خوانيم:
تفكر ساعۀ خير من عبادۀ سنه(1)يك ساعت انديشه از يك سال عبادت برتر است.
تفكر ساعۀ خير من عبادۀ ستّين سنه(2)يك ساعت انديشه از شصت سال عبادت برتر است.
و در روايت ديگر آمده است:
تفكر ساعۀ خير من عبادۀ سبعين سنه(3)يك ساعت انديشه از هفتاد سال عبادت برتر است.
اين روايات، نشانگر اهميت بسيار والاى تفكر و انديشه و حاكى از نقش تعالى بخش آن در زندگى آدمى است.
اما اگر كسى بپرسد: اين چه تفكر و انديشه اى است كه داراى اين چنين اهميتى است و يا تفكر در چه موارد و امورى است كه اين گونه گوى سبقت در ارزش را از يك سال عبادت مى ربايد؟ بايد گفت: اين سنت و رسم بسيار والا و ارزشمند مؤمنين و عالمان گذشته و حال است كه ساعتى را در شبانه روز به فكر و انديشه مى گذرانند و جرقه هاى نورانى و ثمرۀ گرانمايۀ آن را دست مايۀ ادامۀ زندگى مادى و معنوى خود قرار مى دهند و از نتيجۀ آن بهره ها مى برند.
تفكر و انديشه در اينكه من چه كسى هستم، كجا بوده ام، براى چه به اين دنيا آمده ام، سپس به كجا خواهم رفت؟(1)تأمل در اينكه اگر همه جا محضر خداست و من در حضور آن متعال هستم و او دائماً مرا مى بيند و بر كارهاى من اشراف دارد، پس چه بايد بكنم؟ زبان من چه بايد بگويد؟ چشمان من چه بايد ببيند؟ و اعضاء و جوارح من چگونه بايد عمل نمايند؟
تأمل و تعمق در اينكه اگر من شيعه هستم و قرآن كتاب من است، من با اين كتاب چه مى كنم؟ و چه مقدار با آن آشنايى دارم؟ اگر امام اول من، امير المؤمنين (ع) است، او چه مى كرده و رابطه اش با خدا و مردم چگونه بوده است؟ و اينك كه امام زمان، حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف ولى نعمت من است و من هر چه دارم از سلامتى و علم و آبرو از اوست و در همه ابعاد بر من تسلط وجودى دارد، چه بايد بكنم كه قلب مقدس و لطيف آن حضرت از من راضى و خشنود باشد؟ و خلاصه اگر هم اينك قرار شود كه حساب و كتاب مرا رسيدگى كنند، آيا مى توانم خوب از عهدۀ امتحان برآيم يا نه؟!
1) - چنانكه امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايند: رحم الله امرءاً عرف من أَين و في أَين و إلى أَين؟ (اسفار اربعه/ج 7، ص 355). خداى رحمت فرمايد آن كسى را كه دانست از كجا آمده است و در كجا آمده است و در كجاست و به كجا مى رود.
اين است نمونه هايى از آن تفكر و تعمقى كه مى تواند بر سال يا ساليان متمادى عبادت و نماز و روزه برترى پيدا كند و شخص داراى آن را به پيمودن ره صد ساله در يك شب مفتخر سازد. مسلماً اين گونه انديشيدن و تفكر هر پرده و كدورتى را كه مانع از تابش انوار خدايى فطرت باشد، پاره مى كند و آن را از بين مى برد.
اين حالت يقظه و تنبه، از بهترين حالات انسانى است كه به خوبى غريزه مذهب را آبيارى و تقويت مى كند و در نتيجه براى هر مرد و زن به ويژه براى نوجوانان، يك نيروى كنترل كننده مى شود.
از اين حالت در كتب اخلاقى، به عبارت ديگرى چون قانون مراقبه نيز تعبير شده است كه چنانكه از نامش پيداست بر مراقبت و مواظبت شبانه روزى از اعمال، رفتار و گفتار انسان ها، در پله دوم بعد از توبه اشاره دارد و بر آن توجه مى دهد.
به هر صورت، يقظه با هر تعبيرى كه باشد، چه تفكر و تأمل و چه مراقبت و مواظبت، وسيلۀ ارتباطى محكم و خوبى با خداوند است و به روشنى موجب شكوفايى غريزه مذهب و رشد و تعالى آن مى شود.
بعد از اينكه انسان به پاكسازى گذشته ها پرداخت و موفق گرديد كه با توبه، كدورت ها و نقاط سياه و كثيف قلبش را بزدايد، و پس از آنكه توانست بواسطه تفكر، تنبه و يقظه، زمينه سازى و آمادگى روحى براى آينده خود تدارك ببيند و غريزه مذهب را آماده بارورى و ثمردهى نمايد، اينك در پلۀ سوم، اين عامل با فضيلت نماز است كه پا در ميدان مبارزه نهاده و با سرفرازى و سربلندى، به عنوان بهترين عامل در از بين بردن و برداشتن موانع بر سر راه فطرت و پاره كننده حجاب هاى فروافتاده بر چهرۀ نورانى غريزه مذهب ايفاى نقش مى كند و همچون يك معلم اخلاق، با ايجاد پيوند و ارتباط بين انسان و خالق هستى، او را از سقوط در ورطۀ گناه، فساد و فحشاء پاسدارى مى كند كه:
إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ(1)«همانا نماز از كار زشت و ناپسند باز مى دارد».
اين آيۀ شريفه گوياى آن است كه نماز همراه با آداب و شرايط، نماز آميخته با حضور قلب و توجه، نماز اول وقت و با جماعت، انسان را از اينكه وجودش مانند يك باغ وحش،
1) - سورۀ عنكبوت/آيه 45.
پر از حيوانات و درندگان شود و يا شياطين، يكى از ديگرى بر وجود او حكومت كنند، محافظت مى كند.
براستى اگر ميدان هم، ميدان تجربه و آزمون باشد، نماز بعنوان بهترين عامل، داراى تجربه اى بس درخشان و موفق در شكوفايى غريزه مذهب و حراست از آلودگى به پليدى ها و زشتى هاست. شما اگر نگاهى به پرونده هاى مجرمين و زندانيان گناهكار يبندازيد و زمينه هاى جرم و جنايت آنها را ريشه يابى نماييد، به خوبى و روشنى خواهيد ديد كه قريب به اتفاق اين گونه افراد از كسانى هستند كه يا اصلاً با نماز و مسجد بيگانه اند و يا كمترين ارتباط را با نماز، به ويژه نماز اول وقت و جمعه و جماعت داشته اند.
بديهى است چنين عاملى كه داراى كاربردى با اين عمق و وسعت است، وجود قوى و مستمرش در زندگى همه افراد مسلمان، بسيار ضرورى و لازم خواهد بود و كمترين بى توجهى نسبت به آن، راحت دنيا و آخرت را از آدمى سلب خواهد كرد و يك زندگانى افسرد، توأم با دلهره و اضطراب خاطر، با نگرانى و گرفتارى براى او به ارث خواهد گذاشت.
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ(1)«و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگى تنگ و سختى خواهد داشت و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى كنيم».
چنانكه اگر كسى نسبت به نماز اقبال و توجه كند و آن را خوب و مورد رضاى خداوند به جاى آورد، در دنيا و آخرت با رضايت زندگى خواهد كرد و كمترين دستاورد نماز براى او، آرامش و اطمينان خاطرى خواهد بود كه در همۀ حالا او را يارى خواهد كرد و بر
1) - سوره طه/آيه 124.
مشكلات فائق خواهد ساخت.
دربارۀ نماز و نقش بسيار حساس و حياتى آن در بخش هاى قبلى(1)مفصلاً صحبت شده و از اين رو فقط با ذكر يك توصيۀ مجدد، از تكرار مطالب خوددارى مى كنيم، و آن اينكه جوانان عزيز! برادران و خواهران دينى! بدانيد كه خوشبختى در نماز است و سعادت، در زندگى توأم با نماز يافت مى شود و زندگانى منهاى نماز تاريك و وحشتناك است و كاميابى در آن، سرابى است فريبنده و پوچ.
1) - اخلاق و جوان/ج 1، صفحات 44 تا 53.
يكى ديگر از عواملى كه در كنار رفتن پرده هاى غفلت از روى فطرت خداجوى و در شكوفايى غريزه مذهب داراى اثرات انكارناپذيرى است، تلاوت قرآن و ارتباط دائمى با اين كتاب آسمانى، مخصوصاً در اوقات ويژه اى همانند ماه مبارك رمضان است. چرا كه قرآن، كتابى است سراسر نور و هدايت و اگر كسى چشم دل باز كند و لو در تاريكى و حتى با بى سوادى، مى تواند آن را ببيند و تشخيص دهد.
قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ(1)«قطعاً براى شما، از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است».
و آنگاه كه آدمى در خدمت قرآن و ملازم با آن باشد، زندگى و دل و جانش به نور كمال و هدايت آن منور مى شود و وقتى زندگانى و اعمال انسان نورانى شد، طبعاً موانع و حجاب ها را كنار مى زند و آنگاه غريزه مذهب به آسانى رشد مى كند و به شكوفايى مى رسد.
از پيامبر گرامى اسلامى (ص) روايت شده كه فرمودند:
هرگاه فتنه ها به شما رو آورد و محيط جامعه مانند شب تاريك، سياه گرديد،
1) - سورۀ مائده/آيه 15.
پس بر شما باد تمسك بر قرآن(1).
و اينك كه كشور اسلامى ما با شتاب اميدواركننده اى به سمت قرآن، در همۀ زمينه هاى آن، از قرائت و حفظ و تفسير گرفته تا پياده كردن دستورات و اوامر آن به پيش مى رود، بى اعتنايى و عدم رابطه با قرآن، هيچگونه توجيهى ندارد. اين فرمودۀ صريح قرآن است كه:
فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ(2)«هر چه از قرآن ميسر مى شود، بخوانيد».
و يا در جاى ديگر:
وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِيلاً(3)«قرآن را شمرده شمرده بخوان».
اين آيات به ما مى گويد كه همه اقشار و به ويژه نسل جوان ما بايد با قرآن مأنوس باشند، دست كم روزى يك جزء از قرآن را بخوانند، با معانى و تفسير آن سروكار پيدا كنند و دقايق يا ساعتى را به اين كار اختصاص دهند و اين را بدانند كه به هنگام خواندن قرآن، اين خداوندست كه با آنها حرف مى زند و در عالم وجود، هيچ لذتى بالاتر از هم صحبتى با خداوند وجود ندارد.
پس بياييم تا دير نشده از فرصت جوانى استفاده كنيم و فرهنگ انس و الفت با قرآن را در زندگى شخصى خود وارد سازيم، همان طور كه بحمدالله با نورانيت قرآن، اين فرهنگ در كشور ما، بخوبى در حال شكل گيرى است(4).
دعا نيز همچون نماز كه يك مكالمه و معاشقه بين بنده عاشق و خداى تبارك و تعالى و به عبارتى حديث عشق بين عاشق و معشوق و مريد و مراد است، سهم بسزايى در بارورى و شكوفايى غريزه مذهب دارد و به راحتى مى تواند خواننده اش را از گزند آفت هاى مخرب اين غريزه، مثل غفلت، بى توجهى و بى ميلى رها ساخته و محافظت نمايد.
شما در زندگى روزمره هم با اين مسائل برخورد داريد. مثلاً اگر به شما بگويند كه يكى از بزرگان و بندگان صالح خداوند اجازه داده اند كه شما با ايشان صحبت كنيد، چه مقدار خوشحال مى شويد، به نحوى كه از شادى در پوست خود نمى گنجيد و در هر مناسبتى آن را
به عنوان كى توفيق و يك افتخار نقل مى كنيد، چرا كه يك بنده صالح و شايسته خدا به شما اجازه داده تا با او حرف بزنيد و در دل كنيد. حال اگر خالق و خداى اين بندۀ خوب، شما را به هم صحبتى بخواند ديگر چه حد و اندازه اى بر لذت آن متصور است؟ چيزى كه متأسفانه ما بندگان ناشايست از آن غافليم و با مسائل جنبى چون استجابت و عدم آن به راحتى از كنار اين خير كثير مى گذريم و بر نفس دعا و اينكه خداوند به ما اجازه فرموده تا همكلام او گرديم و اين لياقت را بيابيم، هيچ توجه و عنايتى نداريم.
گويا با اين بى توجهى و بى اعتنايى به دعا و مناجات به خاطر عدم استجابت آن، نعوذ بالله مى خواهيم اعلام كنيم كه خدايا من بهتر از تو مى فهمم، زيرا اين خواسته اى كه من از تو دارم، به خير و صلاح و مناسب حال من است ولى تو آن را از من دريغ مى دارى، يعنى اينكه تو حكيم نيستى، تو قادر و جواد نيستى، و گرنه دعاى مرا مستجاب مى كردى.
به هر صورت اين از نادانى است كه انسان از دعا دست بردارد و مأيوس از آن شود آن هم فقط به خاطر اينكه خدا دعايش را مستجاب نكرده است. چه بسيار دعاهايى كه اگر دعاكننده به سرانجام آن واقف گردد متوجه مى شود كه عدم استجابت آن از سوى خداوند حكيم، چه لطف و محبتى است كه در حق او روا داشته شده و او تنها بخاطر عدم آگاهى از ضرر و نفع خويش، برآورده شدن آن را از خداوند مى خواسته است.
در هر حال، دعا نيز باعث تقويت غريزه مذهب است و قدرتى به جوان مى دهد كه با بيدارى فطرت او را در مقابل بيراهه ها و پرتگاه هاى انحراف، كنترل و صيانت مى نمايد.
از جمله عواملى كه بر آن سفارش بسيار شده و موجب سرعت در شادابى و شكوفايى فطرت خداجوى انسان مى شود، خدمت به بندگان خداست، به هر شكل و اندازه و مدتى كه مقدور باشد، كم باشد يا زياد با قلم باشد يا با قدم، با زبان باشد يا با آبرو و خلاصه اينكه روحيه فداكارى و گذشت و ايثار و در يك كلمه «ديگرگرايى» در انسان، فعال باشد و حالت انفاق و بخشش در همه اشكال آن در او بجوشد. يعنى اگر عالم است با دانشش. اگر ثروتمند است با دارائى اش، اگر سخنور و گوينده است با زبان و بيانش، اگر محترم و آبرومند است با آبرويش، اگر اهل عمل است يا قدمش، اگر جوان است با تواضع و فروتنى اش، از خودگذشتگى و ايثار داشته باشد و انفاق را پيشه خود سازد و بكوشد كه در اين راه، كوچكترين منت و اذيتى روا ندارد كه همه زحمات خود را از بين مى برد و باطل مى كند.
لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ(1)«صدقه هاى خود را با منت و آزا باطل نكيند».
1) - سوره بقره/آيه 264.
آخرين مطلبى كه در بحث تغذيه و تقويت غريزه مذهب مى توان بدان اشاره كرد، ارتباط دائمى و مستحكم با نهاد منبر و محراب، يعنى شركت در مجالس دينى موعظه و پند و حضور در نمازهاى جمعه و جماعت است، كه در بيدارى و شكوفايى غريزه مذهب نقش بسزايى دارد.
زمانى كه پيامبر اكرم (ص) مى خواستند معاذ بن جبل را به عنوان استاندار به يمن بفرستند خطبه اى براى او ايراد فرمودند كه در قسمتى از آن آمده است: از معاذ، از بهترين چيزهايى كه انسان را بيدار نگه مى دارد، موعظه و منبر است، پس تو بر منبر بنشين و آنها را موعظه كن.
امروزه اگر ما در ايران داراى نظام و حكومتى هستيم كه امتيازات منحصر به فرد و شرايط و خصوصيات ممتاز دارد همه از بركات منبر و محراب و موعظه و جماعات است. چيزى كه دشمنان خائن و خبيث داخلى به دنبال حذف آن بودند و اينك توسط دشمنان خارجى، براى از بين بردن يا مسخ كردن آن به شدت دنبال مى شود.
شما در تاريخ معاصر كشورمان مى بينيد كه وقتى رضا خان قلدر، آن وطن فروش بى سواد، توسط اجانب به روى كارآمد، بنا به خواست آنها در سرلوحه همه كارهايش دو چيز
را قرار داد و با جديت بر آن اصرار كرد. يكى از آنها قطع رابطه مردم به ويژه جوانان و نوجوانان به عنوان قشر فعال و پويا و در عين حال آسيب پذير، با نهاد منبر و محراب، از طريق بستن مساجد، جلوگيرى از برگزارى عزادارى ها و هتك حرمت و انزواى روحانيون بود و ديگر، رواج و شيوع گناه، مخصوصاً مسائل ضد اخلاق و فساد جنسى در بين مردم، كه براى دستيابى به اين منظور، دست به عمل جنايت كارانه كشف حجاب زد. زيرا به راستى اربابانش دريافته بودند كه اگر زمانى درب مساجد بسته شود، اگر مجالس و منابر وعظ و خطابه تعطيل گردد و آتش شهوترانى و فساد جنسى و اخلاقى زبانه كشد و بى غيرتى و بى عفتى در بين زنان و مردان رواج يابد به زودى غريزه مذهب در زير توده هاى انبوه غفلت و بى خبر گم مى شود و استكبار جهانى به راحتى مى تواند بر يك ملت، آن هم ملتى با خميرمايه شيعه گرى كه در هميشه تاريخ، پويا، زنده و هوشيار بوده است مسلط و غالب گردد. چيزى كه متأسفانه تا حدودى هم بر آن دست يافته و موفق گرديدند ولى به فضل الهى، باز با دميده شدن روح الهى در كالبد بى رمق اين غريزه توسط منبر و محراب و به پيشوايى امام خمينى رضوان الله تعالى عليه، بساط سلطه و استعمار برچيده شد و آتش جان بخش غريزه مذهب با زدوده شدن خاكسترهاى جدايى و نااميدى، دوباره گل انداخت و رونق بازار گرديد.
حضرت امام خمينى بنيانگذار فقيد جمهورى اسلامى نيز در تمام مراحل انقلاب پرشكوه اسلامى از آغاز تا پيروزى و پس از آن، از مسجد و مجالس موعظه و عزادارى به عنوان يكى از مهمترين صحنه هاى آغاز و استمرار و تقويت نهضت اسلامى، استفاده مى نمودند.
اما اينك كه زمينه تعالى و رشد فراهم آمده. بياييم درس زيباى حضرت لقمان يعنى آموختن ادب از بى ادبان را وجهۀ همت خويش قرار دهيم و هر چند آنها در از بين بردن
و انحراف غريزه مذهب مى كوشند، ما و شما جوانان، در شكوفايى و رشد و تقويت اين غريزه گرانقدر و اين نعمت پنهانى تلاش نمائيم و از نهاد منبر و محراب، همان طور كه پيشواى را حل انقلاب اسلامى فرمودند، همچون يك سنگر بسيار حساس و مهم، با حضور فعال در مجالس و جماعات، حراست و نگهبانى كنيم تا از اين طريق، غريزه و كمال و سعادت و در يك كلمه خدا را هموار سازيم. در غير اين صورت، جهان چنانكه چنين است، جنگلى خواهد شد كه هيچ اصولى در آن پايدار نخواهد ماند و هيچ سعادتى رخ نخواهد نمود.
آنچه تا كنون بر شمرديم، مواردى بود كه مى توان با آنها، غريزه مذهب، اين لطف خفى خداوند را تغذريه و تقويت نمود و شكوفا كرد. اينك در طرف مقابل آن، به امورى مى پردازيم كه باعث تضعيف غريزه مذهب و حتى نابودى و خرافه شمردن آن مى گردد. عواملى را كه مى توان در تضعيف اين غريزه مؤثر دانست، عبارتند از:
1 - گناه 2 حق الناس 3 - صفات رذيله 4 - عياشى و خوشگذرانى
در اولين مرحله، آنچه كه بسيار روشن و صريح خودنمايى مى كند و همه به سوءسابقه آن اعتراف دارند، گناه و نافرمانى است. گناه كه در زبان شارع و قانونگذار شرع مقدس اسلام، معصيت ناميده مى شود، عبارتست از مخالفت با دستورات و فرامينى كه خداوند متعال براى هدايت انسان از طريق وحى بر پيامبر بزرگوارش نازل فرموده و فرو فرستاده است.
ورود گناه در زندگى هر كس، مساوى است با خروج فطرت و روح حقيقت خواهى او از ميدان توان و كارآيى، به عبارت ديگر، اقبال بر گناه، موجب ادبار و پشت پا زدن به غريزه مذهب است و گناهكار با گشودن دروازه هاى وجودش به روى معصيت و گناه، حاكميت فطرت و سرشت الهى خويش را ناديده گرفته و ميدان را براى تاخت و تاز غارتگران ايمان باز مى گذارد و سرانجام با پيروزى جبهه معصيت و گناه در وجود او و در حقيقت تسلط نفس اماره بر نفس لوامه اش، علم و پرچم تكذيب ايات خداوند را بلند كرده و پايه و ريشه همه چيز را مى زند، يعنى آنگاه كه وحى الهى بر وى فرو خوانده مى شود، مى گويد: اين سخنان افسانه هاى پيشينيان و گفته هاى كهنه و قديمى است.
إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا، قٰالَ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ(1)«(همان كه) چون آيات ما بر او خوانده شود، گويد: (اينها) افسانه هاى پيشينيان است. اما قرآن در جواب مى فرمايد: نه، هرگز اين سخنان افسانه نيست، بلكه اين قلب هاى
1) - سوره مطففين/آيه 13.
آلوده و چركين شما گناهكاران است كه بواسطه اعمالتان به خاطر گناه و نافرمانى هايتان و از روى نادانى و سركشى هايتان، زنگار غفلت و حق گريزى گرفته و اينك باران وحى خداوند را، آيات الهى و قرآن را معنويت و روحانيت را، و منبر و محراب را افسانه و تخيل مى پنداريد.
كَلاّٰ، بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ(1)«نه چنين است، بلكه آنچه مرتكب مى شدند، زنگار بر دل هايشان بسته است و آنگاه كه كار آدمى بدينجا رسد و غريزه مذهب در پردۀ جهل و ظلم انسان ظلوم و جهول پنهان گردد و پرتوافكنى و تذثيرگذارى آن رو به افول گذارد، طبيعتاً آن دل، ديگر نمى تواند خدا را بنگرد و بر طبق آيۀ شريفه اى كه هر كس در اين دنيا كور است، در آخرت هم نابيناست، در روز قيامت هم كور خواهد بود».
وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً(2)«يعنى آن زمان كه در روز قيامت، چشم ها حقيقت بين مى شود و انسان با چشم دل مى تواند به نظاره حق بپردازد و بالاترين لذت و بهجت را ببرد و داراى نشاط كامل گردد، شخص گناهكار، از اين همه سرور و شادمانى محروم است و نمى تواند در آن جشن رستگارى سهيم و شريك شود».
بنابراين، عقل سالم اقتضا و حكم مى كند كه انسان هر چه بيشتر از دايره گناهان و مخالفت با اوامر و نواهى خداوند هر چند ناچيز و غير قابل اعتناء، دورى گزيند و خود را در مقابل آنها مصون و محفوظ بدارد.
عامل مهم ديگرى كه در اين بخش مى توانيم بدان بپردازيم و به جهت اهميت، بسيار هم مورد تأكيد و سفارش قرار گرفته، حق الناس، يعنى حقوق مردم است، بدين معنا كه انسان، رعايت حق ديگران را نكند و به حرام خوارى بپردازد.
همان طور كه مى بينيد، مسئله حرام خوارى از مسائلى است كه بايد در بخش مربوط به گناهان بدان پرداخته شود، ولى ما بخاطر حساسيت و اهميت ويژه اى كه در آيات و روايات به اين امر نشان داده شده، براى آن باب خاصى باز كرده ايم و اميدواريم كه نسل جوان ما كه هنوز به اين وادى خطرناك وارد نشده اند و بر اين گذرگاه سست و ناامن قدم نگذارده اند، به شدت از آن پرهيز نمايند و فطرت پاك و آينه شفاف سرشت خدايى خود را تاريك و الوده نگردانند.
قرآن كريم در يكى از آيات خود به موردى از حق الناس و خوردن به حرام كه مال يتيم است اشاره كرده و از آن به خوردن آتش تعبير مى فرمايد:
إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً، إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً(1)«كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند، جز اين نيست كه آتشى در شكم
1) - سوره نساء/آيه 10.
خود فرو مى برند، و به زودى در آتش فروزان در آيند».
در روز قيامت افرادى را مى آورند كه داراى اعمال خوبى بوده اند، يعنى نماز خوانده اند، روزه گرفته اند، به حج رفته اند، جهاد كرده اند، اما متأسفانه حق الناس هم بر گردنشان هست. لذا براى ابراء حق، از اعمال نيك و عبادات او برداشته و به صاحبان حق مى دهند تا آنجا كه ديگر چيزى از نيكى و خير در نامه اعمال او باقى نمى ماند و باصطلاح سرش بى كلاه مى ماند، در نتيجه مورد تمسخر ملائكه قرار مى گيرد و راهى جهنم مى شود.
وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً(1)«و هر گونه كارى كه كرده اند مى پردازيم و آن را چون گردى پراكنده مى سازيم. به هر صورت، رعايت نكردن حقوق مردم، حال به هر شكلى كه مى خواهد باشد، از طريق دزدى مستقيم باشد يا از طريق كم فروشى يا گرانفروشى تحقق پيدا كند يا از راه تقلب و خيانت و غش در معامله صورت گيرد، به شكل رشوه در آيد يا عنوان ربا داشته باشد و يا هر حالت و شكل ديگرى كه در آن، حقى از حقوق ديگران ضايع شود و از بين برود، عملى بسيار خطرناك و بدعاقبت است و به آسانى غريزه مذهب را تحت الشعاع قرار داده و از كارآيى و نورافشانى مى اندازد و آن را در زير خروارها بار غفلت و بى توجهى مذفون مى سازد.
البته بدست آوردن مال حلال و مورد رضايت خداوند هم چندان كار آسانى نيست و بدست آوردن آن مشكل است و مجاهدت و توجه و پشتوانه ايمانى قوى مى خواهد، چرا كه ديندارى سخت است. از اين روست كه داراى اين همه ارج و قدر و قيمت شده است. از طرفى، بيدارى غريزه مذهب، اين نعمتى كه يك دنيا ارزش دارد و خدا آن را به رايگان در اختيار همه گذارده است، مجانى و بى دردسر حفظ نمى شود و همت و پشتكار و تلاش مى طلبد.
1) - سوره فرقان/آيه 23.
در روايتى از امام صادق (ع) آمده است كه:
جهاد با شمشير آسان تر از جستجوى حلال است(1).
و براستى همه بدست آوردن مال حلال و بدور از هر گونه شبهه، مشكل است، اما چاره اى نيست. اگر بخواهيم دين داشته باشيم كه مى خواهيم، اگر دوست داريم كه داراى يك زندگانى انسانى باشيم كه دوست داريم، پس بايد مواظبت كنيم و هر لحظه خود را در يك ميدان آزمايش الهى مى بينيم و بكوشيم تا از آن، سرافراز و پيروز بيرون آييم و از بدبختى ها و سيه روزى ها و شومى هاى پول و مال حرام و خوردن حق ديگران بپرهيزيم.
داستانى از تجارت و مضاربۀ امام صادق (ع) را كه در بخش كار و كوشش(2)ذكر كرديم، در اينجا هم به عنوان نمونه بارزى از حق الناس مصداق دارد و جارى است.
بار ديگر با دقت بيشترى به آن داستان نظر بيندازيم و در برخورد خشمگينانه امام (ع) با آن مرد، به جهت تعيد و اجحافى كه به مردم روا داشته بود كمى بينديشيم و مقدارى تأمل نماييم. او و همسفرانش چه كرده بودند كه اين گونه مورد ناراحتى و بى مهرى امام قرار گرفته بودند؟ آيا غير از اين بود كه يك درهم را به دو درهم فروخته بودند؟ امرى كه متأسفانه امروزه در بازارهاى ما، نه به دو برابر، بلكه به دهها و صدها برار، بخاطر احتياجى كه مردم به آن اجناس دارند مى فروشند و بعد، عنوان مسلمان هم بر خود مى گذارند، نماز مى خوانند، روزه مى گيرند و به حج مى روند و با صداى بلند فرياد مى زنند: لبيك، اللهم لبيك! كه اگر با چشم بصيرت به او بنگرند، در واقع خواهند ديد كه يك زالو و يك گرگ درنده است كه لبيك مى گويد! و با دهان كثيف و خون آلوده از خون مردم خدا را مى خواند!!!
راوى مى گويد در مكه در محضر امام صادق (ع) بودم، بعد از اينكه طوافشان تمام شد، خدمتشان رسيده و عرض كردم: يا ابن رسول الله ببينيد چقدر حاجى در حال طواف است ولى حضرت در جواب من فرمودند:
چه بسيارند فريادكنندگان و چه انگشت شمارند حج گزاران واقى!(1)اما من متوجه منظورشان نشدم، لذا حضرت به قدرت الهى، چشم بصيرت به من دادند و فرمودند: از ميان انگشتان من نگاه كن، وقتى نگريستم، با كمال تعجب جمعى از حيوانات و درندگان را ديدم كه در حال طواف و گردش به دور خانه خدا هستند!!
بنابراين براى شكوفا كردن غريزه مذهب و بدست آوردن نيرويى كه ما را در حوادث تلخ ايمانى و پرتگاه هاى سقوط دين، كنترل و حفظ نمايد، جداً بايد با مسئله حق الناس برخورد بسيار محتاطانه و از روى دقت و توجه داشته باشيم تا مبادا خداى ناكرده بواسطه پر كردن شكم هايمان از مال حرام و حقوق مردم، چشم هايمان از ديدن حق و گوش هايمان از شنيدن حق باز ماند و ديگر راهى براى ورود حق به قلب هايمان پيدا نشود تا آنجا كه كلام حقى به مقل سخن سرور شهيدان، حضرت ابا عبد الله الحسين (ع) هم كارساز نباشد و به آن ترتيب اثر داده نشود. امرى ك در روز عاشورا اتفاق افتاد و حضرت، خطاب به خواهر مكرمه شان حضرت زينب (ع) اين امر را گوشزد كردند كه خواهرم، اگر سخن من در قلوب آنها اثر ندارد و حتى ميل شنيدن آن را هم ندارند، بخاطر اين است كه شكم هايشان از مال حرام پر شده و ديگر جايى براى شنيدن حق و حقوق ديگران باقى نگذارده است و...
شكم هايشان از حرام سرريز شده است(2).
از جمله عوام ديگرى كه در تضعيف و نابودى غريزه مذهب داراى نقش قابل توجهى است، وجود صفات رذيله و رذائل اخلاقى است كه همۀ انسان ها در يك حدى و گونه اى با آن دست به گريبان هستند و ضعف و قوت آن متناسب با نزديكى و دورى و باصطلاح، قرب و بعد هر كس با تهذيب نفس است، به نحوى كه هر چه بيشتر از خودسازى دورتر شويم، اين نقاط سياه، برجسته تر شده و ميدان بازترى براى عرض اندام و جلوه گرى پيدا خواهند كرد. در نتيجه، روح انسانيت، تحت الشعاع قرار گرفته و روز به روز بى فروغ تر خواهد گشت و اين اول مصيبت هر انسانى است.
حسادت، غرور، تبكر، فخرفروشى و حرص و ولع، از جمله اين صفات است كه هر يك به شكلى به آن آلوده هستيم. رذائلى كه هر كدام به تنهايى، حجاب ضخيمى است براى پوشاندن غريزه مذهب و سرشت كمال جوى انسان، حال اگر چند رذيله با هم در وجود كسى لانه كنند و پنجه هاى مرگبار خود را در قلب او فرو ببرند ديگر تصديق خواهيد كرد كه چه وضعيت خطرناكى سرنوشت او را تهديد مى كند. در آن صورت، اولين ثمرات شوم اين حالت يكى پس از ديگرى خودنمايى كرده و چهره مى نمايد كه در سر فل همۀ آنها ترك مراوده با منبر و محراب، روحانيت و معنويت، جلسات مذهبى و موعظه و جمعه و جماعت
است، زيرا در نظر او، ديگر اين امور جزء چيزيهاى خرافى و پوچ شمرده مى شود و متأسفانه با بالا رفتن سن انسان، اين رائل نه تنها كمرنگ و ضعيف نمى شود، بلكه شدت و سرعت بيشترى هم مى گيرد. به عبارت ديگر انسان هر چه پيرتر مى شود، اين صفات زشت در او جوانتر مى گردد، يعنى انسان مغرور هر چه بزرگتر شود، تكبر و غرور او بيشتر مى شود، انسان شهوتران هر چه پيرتر شود، خوى شهوت پرستى در او فزونى مى گيرد، شخص حسود فرد پول پرست، هر چه مسن تر گردند، بدتر شده و در حسادت و پول پرستى جرى تر مى شوند.
از اين روى، حضرت امام رضوان الله تعالى عليه، هميشه اين نصحيت را به ما مى فرمودند كه: تا جوانيد خود را بسازيد و تهذيب نفس كنيد كه اگر سن شما از چهل سالگى گذشت، ديگر خودسازى خيلى مشكل است، يعنى وقت صفت رذيله و خوبى بد در روح انسان رسوخ كرد و جاى خود را محكم و استوار نمود، ديگر قلع و قمع و نابودى آن رذيله به آسانى ممكن نيست. اما در جوانى، چون هم اراده و نيروى جوان قوى تر سات و هم جوانان داراى دل و باطنى پاك و با صفا هستند و از طرفى، لطف و رحمت خداوند متعال به جوان ها بيشتر است و از همه مهمتر اينكه چون هنوز اين رذايل در قلب آنها رسوخ نكرده، لذا قشر جوان زودتر مى توانند خودسازى كنند و به آسانى نهال اين صفات پست را از ريشه بركنند و آنها را از بين ببرند.
لذا من اين نصحيت را به عنوان زيباترين هديه به شما جوانان و نوجوانان تقديم مى كنم و از شما قوى ارادگان پاكدل تقاشا دارم كه با لطف و كمك الهى، تهذيب نفس و خودسازى را شروع كنيد و دورى از صفاتى را كه به شأن انسانى شما سر ستيز دارد، وجهۀ همت خود قرار دهيد و در اين راه به رحمت و فضل الهى پشت گرم باشيد كه:
وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ، مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي
مَنْ يَشٰاءُ(1)«و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هيچ كس از شما پاك نمى شد، ولى اين خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى كند».
اما اگر انسان، خودسازى را پيشه خود نكرد و به نداى الهى فطرت خود توجهى ننمود، اگر علامه دهر هر بشود، باز چهره اى حيوانى بر دل خواهد داشت و هر چه بر علمش نيز افزوده شود، دزدى را مى ماند كه با چراغ روشن ترى به سرقت كالا مى پردازد و جامعه اى كه از اين گونه افراد شكل بگيرد و ساخته شود، هر چند در جنبه هاى مختلف علمى هم پيشرفت داشته باشد، اما باز مثل باغ وحشى است كه حيوانات آن عالم و متمدن باشند، اوضاعى كه هم اكنون دنياى امروز به آن مبتلاست. دنيايى كه علم دارد، تكنولوژى و پيشرفت صنعتى او واقعاً موجب حسرت و تعجب همه شده، فضا و جو آسمان، به تسخير او درآمده، اما همين جهان با اين همه رشد علمى و فرهنگى و انضباط قابل تحسين، چون از فضائل و شرافت و اخلاق انسانى بدور افتاده و در لجنزار شهوت و جاه طلبى، زور و قدرت، پول پرستى، غرور علمى و تكبر عوطه مى خورد و رشد و نمو مى كند، براستى نمونه واقعى يك باغ وحش كامل است، با اين تفاوت كه حيوانات و درندگان آن، ظاهرى بسيار آراسته دارند و با علم و فرهنگ هستند و به اسم تمدن، به اعمال ننگينى دست مى زنند كه چشم از ديدن و زبان از گفتن آن شرم مى كند و خجل مى گردد، امورى كه حتى بعضى از حيوانات، آنهم با فهم و شعور نازل حيوانى خود، از علنى شدن آن پرهيز دارند تا چه رسد به انسانى كه خود را اشرف مخلوقات و متمدن ترين افراد نوع خود مى داند.
1) - سوره نور/آيه 21.
جنايت هاى وحشيانه اى كه بدست اين حويانات عالم، با تمدن و مخترع در اقصى نقاط عالم از كشور خود ما در سال هاى دفاع مقدس گرفته تا فلسطين و بوسنى و آفريقا و آمريكا اتفاق افتاده، اعمالى كه براستى از هيچ درنده اى با اين وسعت و شدت انجام نمى گيرد و از شنيدن آن تا چه رسد به ديدن و چشيدن پشت انسان به لرزه مى افتد و موى بر بدن راست مى گردد، همه از اثرات مرگبار و شوم صفات رذيله اى است كه در جان انسان ها به سرعت ريشه مى دواند و با خاموش كردن و از بين بردن غريزه مذهب، آنها را از روح انسانيت تهى مى سازد و از او تصويرى تا بدين شكل وحشتناك، مشمئزكننده و خبيث ارائه مى دهد.
اگر چه موانع و نابودكننده هاى غريزه مذهب بسيار است، بعضى با شدت بيشتر و بعضى ديگر ضعيف تر، ولى ما به خاطر عدم اطاله كلام، فقط به يكى ديگر از اين امور بسنده مى كنيم و بسط سخن را به مجال و مقالى ديگر موكول مى نمائيم و آن عياشى و خوشگذرانى و در اصطلاح قرآن كريم «اتراف» است، يعنى جلسات فساد اخلاقى، جلسات قمار و شراب و جلسه هايى كه در آن، زن و مرد با هم مختلط باشند و نگاه ها و حرف هاى شهوت آميز و تحريك كننده رد و بدل كنند و در يك كلمه، جلساتى كه در آن، شيطان، حكومت و تسلط داشته باشد.
در قرآن شريف، هم از فرد و هم از جامعه و ملت عياش و مترف به مذمت ياد گرديده و به آنها عذابى دردناك وعده داده شده است. ابتدا به ديدگاه قرآن كريم در رابطه با اين گونه افراد نظر مى اندازيم كه مى فرمايد:
وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ(1)
1) - سوره واقعه/آيات 41-46.
«و ياران چپ، كدامند ياران چپ؟ در ميان باد گرم و آب داغ، و سايه اى از دود تار، نه خنك و نه خوش، اينان بودند كه پيش از اين نازپروردگان بودند و بر گناه بزرگ پافشارى مى كردند».
يعنى اشخاص خوشگذران و عياش كه مجالس لهو و لعب و گفت و شنودهاى شيطانى دارند، به گناهان بزرگ و سنگينى روى آورده اند كه عاقبت و سرانجامى شوم را براى آنها رقم خواهد زد. به عبارت جامع تر، در ديد قرآن، فرد عياش و مترف، فردى بدبخت و در مسير نابودى معرفى گرديده است.
يك جامعۀ خوشگران نيز از اين قاعده مستثنى نيست و به فنايى ذلت بار محكوم است. به اين آيه شريفه توجه فرماييد كه خداوند متعال چگونه هلاكت و نابودى را عاقبت و فرجام حتمى اتراف و عياشى مى داند و بر آن هشدار مى دهد كه:
وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً(1)«و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم، خوشگذرانانش را وا مى داريم تا در آن به انحراف و فساد بپردازند، و در نتيجه عذاب بر آن شهر لازم گردد، پس آن را يكسره زير و زبر كنيم».
نابودى جوامع و ملت ها به دو صورت انجام مى شود، يكى نابودى فيزيكى و جسمى، بدين شكل كه بلايى آسمانى و يا عذاب الهى نازل شود و مردمى را از بين ببرد و ديگر نابودى روحى و معنوى كه به ظاهر و شكل و صورت انسان ها كارى ندارد، اما آنها را از نظر روح انسانيت مسخ نموده و نابود مى سازد و اين نوع دوم از نابودى است كه بسيار مهم و خطرساز است و ما در بحث رذائل اخلاقى به مصاديقى از دنياى غرب اشاره كرديم كه
1) - سوره اسراء/آيه 16.
اگر چه صورتهاى انسانى دارند ولى چون از جنبه روحى و روانى مسخ شده اند. از زى و سيره انسانيت بيرون رفته و به جرگه حيوانات و با خلق و خوهاى مختلف و متناسب با ميزان مسخشان پيوسته اند و موجب دردسر براى ديگران و ناله و افغان و فرياد براى خودشان شده اند و فريادرسى هم نمى يابند. مگر ناله يك حيوان دردمند در ميان ساير حيواناتى كه به صفات حيوانى خويش مشغولند، انعكاسى جز با شنيدن ناله و شيون خود و يا رميدن آنها اثرى ديگرى هم خواهد داشت؟
چرا راه دور برويم، در ميان جامعه خودمان نيز از اين افراد كمابيش يافت مى شوند، افرادى كه خود نيز حتى روحيه مذهبى و ظلم ستيزى داشته اند، اما با چنگ انداختن سرطان بدخيم عياشى بر پيكرشان از همراهان وادى سعادت بريده و دوان دوان بيراهۀ نابودى را در پيش گرفته و به سوى آن روان شده اند. براستى كه عياشى سم مهلكى است بر جان فرد و جامعه كه همچون خوره از درون مى خورد و مى پوساند و چون شبحى درون تهى باقى مى گذارد. در اين ميان، ديگر چه جايى براى عرض اندام و تأثير غريزه مذهب وجود دارد تا انسان را از هر آنچه بدى و پستى است باز دارد؟
در گوشه و كنار شنيده مى شود كه بعضى ها با بهانه هاى بسيار ابلهانه، واهى و خلاف شرع، به انحاء مختلف جلسات عياشى به راه مى اندازند و بر آن توجيه هم مى كنند. مثلاً به عنوان فرار از غيبت و تهمت، بساط قمار و تخلفت ديگر به پا مى كنند و بدين وسيله باصطلاح براى فرار از گناهى، خود را درگير گناهانى به مراتب خطرناك تر و بزرگتر مى نمايند، غافل از اينكه اين كارها و اصولاً جلسات عياشى، از قمار و شراب گرفته تا نشست و برخاست زنان و مردان، دختران و پسران و تلفن هاى نابجا و زهرآگين و امثال اينها، به مراتب از غيبت و تهمت و حتى حق الناسى كه از گناهان كبيره است، شديدتر و خطرناك تر است و ضربه هاى كارى ترى بر پيكرۀ غريزه مذهب وارد مى سازد، و در
اينجاست كه اين مجالس خوشگذرانى و همين قمار بدون برد و باخت هم نه تنها شيرينى نماز و لذت مناجات با خدا و عشق كمك به ديگران و حضور در جبه هاى مختلف دفاع و جهاد را از دل ها مى برد، بلكه او را كاملاً منغمر در دنياى ماديت مى سازد و از او يك توجيه گر عليه دين و قرآن بار مى آورد و سرانجام او را از هستى ساقط مى سازد.
داستان تلخ جدايى اسپانياى متمدن و مسلمان، از پيكرۀ جامعۀ اسلامى را همگان مى دانيم و بارها با شنيدن و مطالعۀ آن در خود احساس شرمندگى و اندوه و خشم كرده ايم، اين ماجرا حاصل عينى و شاهد صادق وجود شوم عياشى و لهو و لعب و اتراف در ميان افراد يك جامعه، زنگ خطرى است كه فرارسيدن ايام بدبختى و نابودى انسان ها را در پس از بين رفتن غريزه مذهب و شعله ور گرديدن غرائز حيوانى از جمله غريزه شهوت و روى گردانى و اعراض از حق و حقيقت و تمسخر و استهزاء باورهاى دينى و هجوم يك زندگى نكبت بار و شوم و بى بركت، فرياد مى كند، زيرا كه عياشى مساوى است با بى توجهى به همه ارزش ها و خوبى ها.
يكى ديگر از غرائزى كه مختص به انسان است و از اهميت ويژه اى نيز برخوردار مى باشد، فطرت و طبيعيت دوست خواهى و مونس طلبى سات كه سنين پرتلاطم نوجوانى و جوانى، اوج شكوفايى آن بشمار مى رود.
اين غريزه خدادادى كه نشأت گرفته از روحيه مدنيت و زيست اجتماعى است، انسان ها را از زن و مرد، پير و جوان، دختر و پسر، باسواد و بى سواد وامى دارد تا براى رفع حوائج خويش، چه در زندگانى مادى، از كار و تلاش و گردش امور و چه در بعد روحى، روانى، عاطفى و معنوى خويش در همه شئون زندگى، دست نياز به طرف ديگران ببرد و افرادى را به عنوان يار، رفيق، همراه و دوست برگيزند و به اين وسيله، هم گره از مشكل خود بگشايد و هم قوام مدنيت جامعه را تداوم بخشد و در تنيجه با روحيه و طبع مدنى و اجتماعى خود، نداى اين غريزه الهى را پاسخ مثبت بگويد.
در اينكه همه افراد بشر به همدم و مونس و دوست نياز دارند و خواه ناخواه، اين غريزه آنها را به دوست گرفتن و داشتن دوست يا دوستانى مى كشاند، هيچگونه شكى نيست و مشكلى وجود ندارد، ليكن آنچه در اين ميان بسيار مهم و خطير است، و عمده بحث ما را تشكيل مى دهد، اينست كه، از آنجا كه انسان موجودى است انعطاف پذير كه از عوامل محيط اطراف و پيرامون خود تأثير مى پذيرد و طبعاً بدين وسيله، خويش را با آنها وفق
مى دهد و سازگار مى نمايد و يكى از اين عوامل كه قدرت اثرگذارى بسيار فراوانى چه در زمينه هاى مثبت و چه در زمينه هاى منفى نيز دارد، دوست و رفيق در زندگى انسان هاست، از اين رو با توجه به قدرت عجيب و بالاى اين عامل پرنفوذ و انعطاف پذيرى شديد افراد از يكديگر، بايد ببينيم كه علاقمندان به سرنوشت نسل جوان و سعادت ايشان، چگونه بايد با اين مسئله حساس روبرو شوند و چگونه آنها را در جهت دهى صحيح ارضاى غريزه دوست يابى يارى كنند و راهنمايى نمايند.
آيا روش پسنديده اينست كه او را در انتخاب و پذيرش هر كسى با هر خلق و خوى و اعتقاداتى كه بعضاً درست در نقطه مقابل باورهاى فرزندانمان و جوانانمان نيز هست آزاد بگذاريم تا آن فرد را به عنوان دوست، ياور و همدم خويش برگزيند و در نتيجۀ برخوردهاى مداومى كه با يكديگر دارند و تأثير و تأثرى كه ميان آنها بوجود مى آيد، رنگ او را به خود بگيرد و به خصلت هاى او متصف شود، يا اينكه عقل حكم مى كند كه جوانان و نوجوانان ما آن فردى را به دوستى و مؤانست برگزينند كه ما در يك دورنما، او را در آن چهره مى پسنديم و سعادتش را در آن مى دانيم؟
بديهى است كه يك جوان فهميده و يك نوجوان دانا و عاقل در اين سفر پرمخاطره و طولانى، همسفرى را انتخاب مى كند كه در طول مسافرت، او را به بيراهه نبرد و به هلاكت نيندازد و مسير مستقيم سعادت را به او رهنمون گردد. لذا قبل از هر كس، اين خود جوانان و نوجوانان هستند كه بايد در انتخاب و گزينش دوست و رفيق مواظبت نمايند و با چشمانى باز و بدون هر گونه زودباورى و يا تعصب بيجا در مقام جوابگويى به اين نداى فطرت و غريزه خود برآيند. آنگاه در مرحله بعد، نوبت به پدر و مادر يا ديگران از اولياء و مربيان مى رسد كه پاى در ميان نهاده و دست فرزند و متربى خود را گرفته و او را در اين پذيرش حساس، مدد و كمك نمايند.
براى انجام اين امداد، والدين دقت كنند كه فرزندانشان و مخصوصاً فرزندان دختر، با چه كسى رفت و آمد مى كنند، در مدرسه و دبيرستان و دانشگاه حتى محل سكونت با چه اشخاصى دوست هستند و چه افرادى را به عنوان رفيق براى خود برگزيده اند، تا اگر خداى ناكرده دختر جوانشان مثلاً با افراد لاابالى در حجاب و متانت سروكار دارد و ناخودآگاه تحت تأثير رفتارهاى ناشايست و برخوردهاى جلف و وضع نامناسب دوستان قرار گرفته و بدان سوى متمايل مى گردد، به موقع اقدام نموده و او را از عوافق تلخ و سرانجام خطرناك آن بر حذف داشته و راه را بر اين سرنوشت شوم و ناخوشايند سد سازند. و يا اگر خداى ناخواسته پسر جوانشان با يك انسان بى تفاوت در مسائل اخلاقى و دينى و اجتماعى دوست است بينديشند و يقين بدانند كه او در مخاطره عظيمى واقع شده و بزودى، خواه ناخواه رنگ آن رفيق لاابالى را به خود مى گيرد و از جاده هاى انحراف و كژراهه هاى ذلت و پست سر بدر مى آورد و زمانى به خود خواهد آمد كه ديگر پشيمانى هيچگونه سودى نخواهد بخشيد.
قرآن كريم با ترسيم بسيار روشن و صريح به احوال اين گونه افراد اشاره كرده و مشرفان بر اين وادى و پرتگاه نابودى را بر حذر داشته و بيم داده است. مى فرمايد:
وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً(1)«آن روز فرمانروايى بحق، از آن خداى رحمان است و روزى است كه بر كافران بسى دشوار است. و روزى است كه ستمكار دست هاى خود را مى گزد و مى گويد: اى كاش با پيامبر راهى بر مى گرفتيم، اى واى كاش فلانى را دوست خود نگرفته بودم»
1) - سوره فرقان/آيات 27 و 28.
.
شما تاكنون ديده ايد كسانى را كه بعد از رسوايى كار زشتشان پشيمان مى شوند و چون مى بينند كه ديگر هيچ چاره اى برايشان نمانده، چگونه دستشان را به دندان مى گيرند و لبشان را مى گزند و با خود زمزمه مى كنند كه ديدى چه شد؟ اى كاش نشده بود، اى واى بر من. در قيامت نيز يك عده اى كه در اثر دوستى هاى نابجا و غلط به عاقبتى زشت مبتلا گرديده اند اين گونه به خود مى پيچند و از فرط پشيمانى، خود را ملامت و سرزنش مى كنند كه اى واى، ديدى كه رفيق بد، سرانجام بر سر من چه آورد، ديدى مرا به راه هاى گناه و خطا و انحراف كشيد و مثلاً با آهنگ ها، نوارها و فيلم هاى شهوت انگيز مرا خانه خراب كرد، ديدى مرا به انواع خلاف كارى ها آشنا كرد و سرانجام آبرويم را ريخت؟!
اى كاش فلانى را دوت خود نگرفته بودم، اى كاش به جاى آن مجالس كذايى، به مجالس خدايى مى رفتم و با رسول خدا و ائمه طاهرين (ع) و قرآن و موعظه و پند و جمعه و جماعت و افراد متقى سروكار و ارتباط مى داشتم، اى واى بر من. اما ديگر اين افسوس، چه سود و فايده اى دارد؟!
لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي(1)«او مرا به گمراهى كشانيد پس از آنكه قرآن به من رسيده بود».
يعنى ديدى؟! من مسلمان بودم، من روحانيت و معنويت را در كنار خود داشتم، همۀ اسباب نجات و رستگارى در دسترس من بود، اما دوست بد مرا غافل كرد و همه آنها را از دست من گرفت. ديدى؟! من دخترى با حجاب بودم، در مسير عفت و پاكدامنى حركت مى كردم، اما دوست بد و رفيق لاابالى، توجه به يك لبخند زهآگين مرا از راه بدر برد و چه سرنوشت بدى را براى من رقم زد؟!
و سرانجام در پايان آيه، خداوند زنگ خطر و بيدارباش را براى همه، از پدران و مادران تا ديگران و به ويژه جوانان و نوجوانان، دانش آموزان و دانشجويان به صدا در مى آورد كه
1) - سوره فرقان/آيه 29.
: وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً(1)«و شيطان همواره فروگذارندۀ انسان است».
ظاهراً مراد از شيطان در اينجا، شيطان انسى است، يعنى بدان! كه رفيق بد، شيطان است و اين شيطان تو را به بدبختى و پرتگاه نيستى و هلاكت مى كشاند و آنگاه ديگر هيچ افسوس و آه و ناله سودى نمى بخشد.
سعدى عليه الرحمه چه خوب دراين باره سروده است كه:
تا توانى مى گريز از يار بد *** يار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها اگر به جان زند *** يار بد جان و بر ايمان زند
علماى علم اخلاق در زمينه رنگ پذيرى انسان ها از يكديگر و تأثير و تأثر بثن آنها تشبيهات خوبى دارند از جمله اينكه اگر شما يك استخرى پر از آب گوارا و تميز داشته باشيد كه مردارى در كنار آن افتاده باشد، طولى نخواهد كشيد كه اين آب، رنگ و بوى آن مردار بدبو و متعفن را خواهد گرفت و از بى رنگى و بى بويى و شفافيت خواهد افتاد.
در مقابل نيز اگر در ميان يك باغ گل و يك بوستان، حوض آبى باشد كه در ميان گل ها قرار دارد، هر وقت آب را مى بويى، گويى بوى گل مى دهد و انگار معطر است. چرا؟! رنگ و بوى ديگران را به خود جذب مى كند. حال اگر اين ديگرى، يك دوست بد، يك رفيق لاابالى، يك همدم نادان و بى دين باشد، قضيه همان ماجراى استخر و مردار است. اما اگر آن ديگرى، يك يار با ايمان، يك رفيق خوب و يك مونس عاقل و دانا باشد، داستان باغ گل و حوضى است كه در ميان گل ها قرار دارد. رفيق خوب مثل گلى است كه سروكار با آن، بدن و لباس انسان را معطر مى سازد، چه انسان بخواهد چه نخواهد.
1) - سوره فرقان/آيه 29.
سعدى شيرازى آن شاعر اخلاقى، اين نكتۀ مهم را در شعر زيبا و مشهور خويش آورده است:
گلى خوشبوى در حمام روزى رسيد از دست محبوبى به دستم
بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى *** كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا من گلى ناچيز بودم *** و ليكن مدتى با گل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد *** وگرنه من همان خاكم كه هستم(1)
تمام سخن ما در اين بخش را، اين شاعر پندآموز در اين ابيات شيرين خلاصه كرده است بنابراين با توجه به لزوم ارضاى غريزه دوست يابى و نقش حساسى كه دوست و رفيق در اين رابطه ايفا مى كند، بر والدين و مربيان و معلمان فرض و واجب است كه بر اين امر، چه در مرحله ابتدايى آن يعنى زمان انتخاب و يافتن دوست و همراه و چه در اوقات ديگر، هوشيارانه و دقيق نظارت كامل داشته باشند و قبل از اينكه بواسطه وقوع در مصائب و مشكلات حاصله از نتايج دوست بد به جزع و فزع و احياناً به درمان و جبران بپردازند كمى هم به پيشگيرى بينديشند و با اقدامات به موقع، از پيدا شدن اين صحنه هاى زجرآور جلوگيرى نمايند.
چنانكه بر قشر جوان و نوجوان است تا بكوشند كه با انتخاب رفقا و دوستانى با تقوا، دانا، مؤدب و عاقبت انديش، از فرصت طلايى زندگى كه هيچكدام از لحظه هاى آن هم تكرار نخواهد شد به نحو مطلوب و در راه سعادت دنيا و آخرت خود بهره ببرند و استفاده نمايند.
همنشين تو از تو به بايد *** تا تو را عقل و دين بيفزايد
اكنون به يك ماجراى تاريخى توجه فرماييد تا بيش از پيش به نقش حساس و سرنوشت ساز دوست و رفيق در سعادتمند كردن يا بدبخت و شقى نمودن افراد پى ببريد يكى زا شعرايى كه در زمان امير المؤمين على (ع) مى زيسته و فقط مخصوص
1) - كليات سعدى، به اهتمام محمدعلى فروغى، ص 30.
آن حضرت شعر مى سروده، نجاشى شاعر است كه از لحاظ ولايت، تقوا و اخلاق در سطح بسيار بالايى به شمار مى رود. اما همنشينى با دوست بد و اثرپذيرى از رفيق ناباب و لاابالى، او را از راه بدر كرد. بدين صورت كه در يكى از روزهاى ماه مبارك رمضان، هنگام عبور به طرف مسجد، در مسيرش به يك دوست نااهالى برخورد كرد كه جلوى درب منزلش نشسته بود. بعد از سلام و احوالپرسى، به نجاشى تعارف به منزل كرد. نجاشى جواب داد كه مى خواهم به مسجد بروم، وقت نماز نزديك است، بروم تا موقع نماز كمى قرآن بخوانم.
گفت: حالا كه زود است، بيا برويم داخل منزل بعد آهسته سرش را به گوش نجاشى نزديك كرد و گفت: شراب ناب و برۀ كباب هم دارم. نجاشى ابتدا يكه اى خورد و گفت: شراب و بره آن هم در ماه مبارك رمضان؟! اما او وسوسه كرد، گفت: بسيار خوب بيا برويم، اگر نخواستى تو نخور، ثانياً هنوز وقت باقى است، بيا برويم كمى با هم صحبت كنيم، ظهر كه شد برو.
سرانجام با هره حيله اى كه بود او را به داخل منزل برد و مراحل ديگر شيطنت را آغاز كرد كه درست است ماه رمضان است و تو روزه اى، اما يك روز كه هزار روز نمى شود و تو بعداً توبه مى كنى، خدا هم ارحم الراحمين است بيا اين جام را بگير براى توست.
پناه بر خدا، عاقبت، شراب را به نجاشى داد و با هم به شرب خمر پرداختند، بعد هم به قول خودش بره كباب آوردند و خوردند. ناگهان مستى گل كرد و خبر به همسايه ها و از آنجا به امير المؤمنين على (ع) رسيد كه چه نشسته اى، نجاشى شراب خورده است. حضرت حكم جلب هر دو را صادر فرمودند تا به هر كدام 80 ضربه تازيانه بزنند. نجاشى كه از جريان مطلع شد حال مستى از سرش رفت و فرار كرد. صاحبخانه را گرفتند و به مسجد آوردند و حضرت حد را بر او جارى كردند و فرمودند: نجاشى كجاست، او هم فردا بايد بيايد تا تازيانه بخورد.
نجاشى شخصى است طايفه دار و داراى شخصيتى بالا، لذا شب كه شد دوستان و بستگانش آمدند و از حضرت خواستند كه از اين كار منصرف شوند و گفتند كه اگر نجاشى تازيانه بخورد، اين طايفه لكه دار مى شود
.
امير المؤمنين على (ع) فرمودند: با اين حرفها كه نمى شود حكم خدا را تعطيل كرد. آنها كه راه را بسته ديدند از راه تهديد وارد شدند و با زور جلو آمدند كه اگر نجاشى تازيانه بخورد، طايفه او از شما بر مى گردد.
حضرت فرمودند: اگر دنيا هم برگردد، من بايد حكم خدا را اجرا كنم. سرانجام كه ديدند فايده ندارد به نجاشى پيشنهاد فرار و پناهندگى به معاويه را دادند. بدين صورت نجاشى كه تا ديروز، عاشق و سرسپرده على (ع) بود، بواسطۀ اثرپذيرى از يك دوست بد، و در يك تصميم گيرى عجولانه و نادرست به معاويه پناهنده شد و خود را دچار مشكل و دردسر كرد(1).
جوانان عزيز، نوجوانان گرامى، شما كه اينك در پى برآوردن يكى از خواسته هاى طبيعى و مشروع خود يعنى غريزه دوست يابى هستيد و مى خواهيد كه براى خود، دوست و رفيقى انتخاب نمائيد، بر سر يك دو راهى بسيار حساس و سرنوشت ساز ايستاده ايد، يك راه به ناكجاآباد مذلت و بدبختى اما با سرابى جذاب و فريبنده و ديگرى به اوج قله عزت و افتخار ولى پرسنگلاخ و صعب العبور.
براستى شما كداميك را انتخاب مى كنيد و چه راهى را بر مى گزينيد؟ ذلت يا سعادت را؟ بدنامى يا سربلندى را؟ ندامت يا شادمانى را؟ پذيرفتن يك فرد لاابالى و ناهل بعنوان يك دوست و همراه و ياور، ورود به يك راه فرعى و انحرافى است كه هر چه در آن بيشتر و تندتر برويد، از مسير اصلى دورتر شده و جدا افتاده ايد، تا زمانى كه يا به خود آييد و آن را جبران نماييد و يا در اثر سقوط در پرتگاه ناكامى و شقاوت و عذاب، از خواب غفلت بيدار شده و بر مسبب و بانى اين كج راهه كه كسى جز رفيق بد و مونس بى دين نيست، لعنت و نفرين بفرستيد و براى او آرزوى عذاب مضاعف نماييد. كارى كه در قيامت بين افراد جهنمى به جهت عاقبت شوم دوستى هاى نابجا و اشتباه واقع مى شود. قرآن در اين رابطه و بيان سرگذشت
1) - بحار الانوار/ج 41، ص 9.
اين افراد مى فرمايد:
كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰى إِذَا اِدّٰارَكُوا فِيهٰا جَمِيعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ(1)«هر بار كه امتى (در آتش) در آيد، همكيشان خود را لعنت كند، تا وقتى كه همگى در آن به هم پيوندند، (آنگاه) پيروانشان درباره پيشوايانشان مى گويند: پروردگارا اينان ما را گمراه كردند، پس دو برابر عذاب آتش به آنان بده خدا مى فرمايد: براى هر كدام عذاب دو چندان است ولى شما نمى دانيد».
يعنى اينهايى كه با رفيقان بد رفاقت و دوستى داشتند، وقتى كه وارد جهنم مى شوند، همديگر را لعن مى كنند و ديگرى را مايه و سبب بدبختى و هلاكت و آتش مى دانند و آن زمان است كه اين دوستى ها به دشمنى مى گرايد و باعث بغض و كينه مى شود.
اَلْأَخِلاّٰءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ(2)«ياران جز پرهيزكاران بعضى شان دشمن بعضى ديگرند».
اما آنانى كه در دنيا، دوستى و رفاقتشان از روى تقوا بوده و يكديگر را به رابطه با خدا و خدمت به خلق خدا ترغيب و دعوت مى كرده اند، در بهشت نيز با هم رفيق و صميمى هستند و برادروار در مقابل يكديگر مى نشينند و با هم با خنده و شادمانى، اوقات خويش را در محضر خدا و اولياء خدا مى گذرانند.
يكى از بهترين و بالاترين مصاديق دوست و رفيق براى جوان، همسر و شريك زندگى اوست، زن براى شوهر و شوهر براى زن يك رفاقت هميشگى، يك دوستى دائمى
و همه جايى كه شارع مقدس اسلام نيز بر آن تأكيد فراوان نموده است. و از اينجا باز همان كلام قبل در انتخاب يك دوست و بلكه در يك مرتبه مهمتر و حساس تر پياده مى شود كه انسان بايد بكوشد تا همسرى را كه انتخاب مى كند از جميع جوانب داراى صفات يك دوست خوب از جمله ويژگى هاى اخلاقى و رفتارى شخص خود او، خانواده و بستگان نزديك او و محيطى كه در آن پرورش يافته و چيزهايى از اين سنخ باشد تا اگر از يكديگر رنگ گرفته و تأثير پذيرفتند كه مى پذيرند، يك اثرى الهى و انسانى باشد.
اسلام براى دختران و خانواده هاى دختردار كه مى خواهند دخترشان را شوهر بدهند و در حقيقت، صميمى ترين دوست را براى او برگزينند، دو شرط اساسى را در نظر گرفته كه اگر آن دو ويژگى وجود داشت، يقين بدانند كه اين دختر، خوشبخت و سعادتمند خواهد شد و در مسير راست و صراط مستقيم الهى حركت خواهد كرد و آن دو خصوصيت، يكى تدين و ايمان جوان و ديگرى خوش اخلاقى و اخلاق حسنۀ اوست كه اگر به وجود اين دو صفت در خواستگارى اطمينان پيدا كردند، حتماً آن را به عنوان همسر دخترشان و يك دوست واقعى براى او بپذيرند(1).
اين قدر متيقن و حد اقل از شرايط يك همسر و دوست خوب است، حال اگر خصوصيات ديگرى مانند شهرت، شخصيت و فرهنگ بالا هم باشد كه هر چه بهتر، ولى اصل آن دو شرط است كه گفته شد.
در مورد پسران جوان و كسانى كه قصد زن گرفتن دارند و مى خواهند در خانه، نزديكترين و مأنوسترين دوست و رفيق را داشته باشند نيز دستوراتى از اين قبيل آمده است كه مى توان علاوه بر ويژگى هاى پيشين به صفات ديگرى چون حيا، عفت و پاكدامنى و ارج نهادن به وظيفۀ حساس و خطير مادرى بعنوان عالى ترين هدف زناشويى اشاره كرد.
بايد توجه داشت كه اسلام، منكر جمال و زيبايى نيست، اين از سعادت مرد است كه
1) - قال الرضا (ع): ان خطب اليك رجل رضيت دينه و خلقه فزوجه و لا يمنعك فقره و فاقته (بحار الانوار/ج 103، ص 372).
همسر زيبا داشته باشد، اسلام مانع فعاليت هاى اجتماعى خانم ها نيست، كار اجتماعى اگر با دو شرط رعايت عفت و حجاب و اهميت به كانون خانواده و پرورش فرزندان صالح همراه باشد، بسيار خوب و پسنديده هم هست، اما همه اينها مسائلى حاشيه اى و جنبى هستند و نبايد مبناى كار در انتخاب همسر قرار بگيرند و اينا مرى واضح و روشن است كه با اندك تأملى بدست مى آيد.
به نظر شما اگر زنى بسيار زيبا باشد ولى دين نداشهت باشد يا صفت الهى عفت در او كمرنگ باشد، چه اتفاقى رخ خواهد داد؟ بديهى است كه اين حالت غير از فتنه و بدبختى براى شوهر، چيز ديگرى دنبال نخواهد داشت. يا اينكه زن از يك خانوادۀ با شخصيت و داراى شهرت اجتماعى بالا باشد، اما كمترين بهره اى از اخلاق انسانى نبرده باشد، در اين صورت غير از نگرانى و غصه و سرانجام مرگ تدريجى يا طلاق گرفتن، ثمرۀ ديگرى ببار نخواهد آورد.
بنابراين قبل از هر چيز اين ايمان و اخلاق است كه عامل تضمين كنندۀ يك دوستى پايدار و يك زندگى سعادتمندانه بين زن و شوهر است، حال اگر زيبايى، دانش، امكانات، شخصيت خانوادگى و مانند اينها هم بود چه بهتر و زهى به سعادت طرفين، وگرنه توجه به زيبايى تنها بدون در نظر گرفتن عوامل اصلى در پى ريزى يك زندگانى مشترك و مؤانست دائمى، علاقه مند شدن به گل زيبايى است كه در منجلاب و لجن زار روئيده باشد(1).
علاوه بر اين، امورى مثل زيبايى. شهرت و ثروت، از چيزهايى نيست كه بر هميشگى و تداوم آن بتوان ضمانتى ارائه داد. بله ممكن است مسئله اى مثل زيبايى در چند سال اول دوام بياورد، ولى مدت زمان زيادى نمى گذرد كه رو به افول مى گذارد و از رونق مى افتد.
1) - قال رسول الله (ص): اياك و الخضراء الدمن، قيل يا رسول الله من خضراء الدمن، قال امرأة الحسنا فى منبت السوء (بحار الانوار/ج 102، ص 232).
و البته بناى ساختمانى كه با اين پايه ها بنا گرديده فرو مى ريزد و خراب مى شود.
اما اخلاق خوب و ايمان كه تمام شدنى نيست، هميشه تازه، شاداب و شكوفاست و زنى با اين اوسصاف به تعبير پيامبر گرامى اسلام، يك زن معمولى نيست، بلكه يك حورالعين بهشتى است.
مردى خدمت رسول اكرم رسيد و عرض كرد: يا رسول الله! زنى دارم كه بر طبق سفارش اسلام قبل از آمدنم براى شوهردارى آماده مى شود، لباس هاى زيبايش را مى پوشد، آرايش مى كند و به انتظار من مى نشيند، وقتى من به خانه مى رسم، درب را به روى من مى گشايد، سلام مى كند و بر روى من تبسم مى نمايد و با حرف هايش، خستگى را از تن من بيرون مى كند.
حضرت فرمودند: آفرين بر اين زن، تو در حقيقت در خانه ات يك حورالعين دارى(1).
در مقابل هم چنين است، زندگى با مردى پاكدامن و با غيرت، جوان نماز شب خوان، انسانى كه از خداى مى ترسد و متقى است، فردى كه به خاطر خدا در امور خانه كمك مى كند و با اخلاق خوب، خستگى را از دل همسرش بيرون مى برد و با همدلى و همراهى در ايجاد محيط آرام و شاد سعى مى كند، هميشه تازگى دارد و ملال آور نيست.
به هر صورت، در اينكه وجود يك دوست و رفيق در زندگى انسان ها ضرورى و لازم است شكى نيست، اما عمده اينست كه اين دوست بايد چگونه و داراى چه ويژگى هايى باشد تا ضمن اينكه انسان، غريزۀ دوست يابى اش را بدين وسيله ارضا مى كند، به سعادت و خوشبختى نيز دسترسى يابد كه ما در حد مجال اين كتاب به آن پرداختيم و نكاتى را ذكر كرديم. ايمد آنكه همه ما، مخصوصاً نسل جوان كه در معرض هجوم اين غريزه هستند، با هوشيارى و صبر و تأمل و با در دست داشتن معيارهاى صحيح يك دوست واقعى و يك رفيق حقيقى، به اين انتخاب بپردازيم و آينده خود و جامعه مان را با بى توجهى به اين امر بس مهم تباه و تاريك نسازيم.
1) - وسائل الشيعه/ج 14، ص 15 (نقل به مضمون)
يكى ديگر از غرائزى كه افراد بشر دارا هستند و خواه ناخواه در پى ارضاى آن بر مى آيند، احساس نياز به زمانى است كه در آن، هم نيروى تحليل رفته خود را در ساعات و آيا گذشته بدست آورده و تدارك نمايند و هم به آمادگى بيشتر و ذخيره سازى امكانات روحى و روانى خود براى حضور فعال، پرتحرك و با نشاط در صحنه پيشرفت شخصى و اجتماعى در آينده بپردازند.
اين غريزه در واقع اختصاص به انسان و نوع بشر ندارد و ما آن را در حيوانات و حتى در نباتات هم مى بينيم كه فصلى از فصول سال را استراحت مى كنند و باصطلاح به خواب مى روند. اما آنچه در اين ميان مورد نظر است و بايد مورد دقت قرار گيرد اينست كه با توجه به شرايط وجودى انسان، اين امر بايد چگونه تحقق يابد و راه صحيح ارضاى آن چيست و اصولاً معناى غريزه استراحت و تفريح در مورد انسان كدامست؟! آيا انسان هم با خوابيدن مدتى از روز يا بيحركت ماندن در گوشه اى مى تواند بنحو كامل و منطقى اين درخواست ذاتى را جوابگوى باشد؟ يا اينكه به تناسب انسان ها، اين مطلب نيز متفاوت مى شود و چهره هاى ديگرى به خود مى گيرد؟
با يك نگاه ساده و گذرا بر ساختمان وجودى انسان كه متشكل از دو بعد مادى و معنوى است و از اين رو از تمام موجودات و مخلوقات الهى ممتاز گرديده، به خوبى اين
معنا آشكار مى گردد كه انسان اگر چه در بعضى از مسائل با حيوانات و موجودات ديگر مشترك است ولى به تناسب دو بعدى بودنش. تفاوت هاى واضح و فاحشى با آنها دارد كه يكى از آنها همين مسئله مورد بحث و گفتگوى ما يعنى استراحت و بخصوص تفريح كردن است به نحوى كه ديگر به آن در قالب يك مسئله مبتلى به عمومى موجودات نگريسته نمى شود.
امير المؤمنين على (ع) در نهج البلاغه در يك برنامه كلى كه براى زندگى انسان ها ترسيم كرده اند. مى فرمايند: هر كس بايد اوقات شبانه روز خويش را به سه بخش تقسيم كند، بخشى و رابطه با خدا به جهت برآوردن نيازهاى بعد معنوى و بخش سوم هم براى كسب لذائذ حلال بخاطر ارضاى خواسته هاى جنبه مادى كه شاهد مثال ما از اين گفتار نورانى همين قسمت سوم است و در ادامه، حضرت مى افزايند كه اين بخش آخر است كه انسان را در دستيابى به دو قسم اول و دوم يعنى فعاليت و عبادت و موفقيت در آنها كمك و ضمانت مى نمايد(1).
اگر به خواسته هاى جنبه مادى در انسان ها توجه نماييم، مى توان علاوه بر خوردن و آشاميدن كه بسيار بديهى و روشن است، به بسيارى از امور ديگر كه ما بعضاً به برخى از آنها در فصل حاضر پرداختيم اشاره نمود. يكى از آنها هم ميل و نياز به تفريح و استراحت است كه البته منظور از تفريحات، آن قسمتى است كه مورد نظر و پسند شارع مقدس باشد و ما از آن به تفريحات سالم تعبير مى كنيم، از جمله:
1 - پياده روى 2 - مصاحبت و گفتگو 3 - مطالعه و كتابخوانى 4 - تفريحات بندگان خاص خدا.
1) - للمؤمن ثلاث ساعات، فساعة يناجى فيها ربه و ساعة يرم معاشة و ساعة يخلى بين نفسه و بين لذتها فيما يحل و بجمل (نهج البلاغه/كلمات قصار 390).
از جمله اين تفريحات كه ما در اين بخش فقط به ذكر چند نمونه از آنها بسنده مى كنيم، يكى پياده روى است كه اگر در كنار جوى يا نهر آب و جاى سرسبز و سبزه زار و در هواى پاك صبحگاهى باشد بهتر است. بدين صورت كه انسان شب را زود بخوابد تا بتواند به راحتى قبل از اذان صبح برخيزد. بعد از اينكه نماز شب را خواند و نماز صبح را به جماعت در مسجد به جاى آورد كه اين خود از بالاترين لذائذ است با رعايت جوانب سلامتى از لحاظ پوشش و ساير موارد ايمنى، بطرف محلى كه داراى آب و هواى پاكيزه ترى است پياده روى كند، سپس در آنجا بدون اينكه خود را خسته نمايد، 10 الى 15 دقيقه و حد اكثر تا نيمساعت به نرمش هاى ساده و سبك بپردازد به نحوى كه جسم و روحش را شاداب و سرزنده و باصطلاح سرحال نمايد.
اينك او گرسنه است و مى تواند به اشتهاى كامل صبحانه اش را ميل نمايد كه باز اگر با آرامش و به آهستگى و بدور از پرخورى به صرف آن بپردازد، اين تفريح سالم و ساده را تداوم بخشيده و طولانى تر كرده است، و به عبارت ديگر به يك تفريح و لذت ديگرى مشغول شده است.
به هر حال، رسيدگى به حال جسم از پياده روى، نرمش، ورزش و خوردن و آشاميدن چنانچه در حد تعادل باشد، يكى از تفريحات است كه باعث سلامت و نشاط انسان مى شود و خستگى و كسالت و غصه را از بين مى برد.
تفريح سالم ديگرى كه مى توان در اينجا بدان اشاره نمود كه داراى بار مثبت بسيار فراوان نيز هست گفتگو سازنده و بدور از غيبت و تمت و شايعه بين دو دوست و رفيق يا بين زن و شوهر است.
اين تفريح سالم و مورد پسند الهى، علاوه بر اينكه ساعات خوب و بدون معصيتى را پر مى كند و نشاط و شادابى را براى هر دو طرف به ارمغان مى آورد، از پيش آمدن صحنه هاى گناه آلوده و اوقاتى كه مورد بغض و نفرت پيامبر و ائمه معصومين (ع) است جلوگيرى مى كند و راه را بر تماس ها و برخوردها و ارتباط غير مشروع و خلاف روحيه انسانى سد مى نمايد و زمينه را براى ارضاى صحيح اين غريزه طبيعى هموار مى سازد.
يكى از گلايه ها و شكاياتى كه مخصوصاً خانم ها دارند، اينست كه به خاطر مشغله و كارهاى زياد همسرانشان حالا به هر جهت از اين نعمت الهى و گفتگوى دوستانه و با صفا و ارضاى صحيح غريزه تفريح سالم محرومند و از نبود آن رنج مى برند كه اين امر وظيفه شوهران را سنگينتر مى كند و طبعاً اگر مشكلى و خلاف اخلاقى از اين ناحيه براى همسرانشان پيدا شود، مستقيماً مسئولند و مورد مؤاخذه و عقاب الهى واقع مى شوند.
بنابراين بسيار بجا و زيبنده است كه مرد هرگاه مى خواهد وارد خانه شود، همان گونه
گل هاى كفش خود را خارج از خانه مى گيرد و گرد و خاك لباس هايش را بيرون منزل مى تكاند و بعد وارد منزل مى شود، غم و غصه و دردهاى بازار و اداره و محل كارش را در خارج از منزل بگذارد و با نشاط و تبسم وارد خانه گردد.
زن نيز همان طور كه بعد از جاروب كردن، زباله ها را در زباله دان مى ريزد، قبل از آمدن شوهر، خستگى ها و ناراحتى ها را نارى بگذارد و با آمدن همسر، در روى او تبسم كند و بدين وسيله، ناراحتى ها را از دل و جسم يكديگر بيرون كنند و با گوش كردن به حرف هاى يكديگر، محيطى سالم و با صفا را فراهم آورند و باعث برآورده شدن خواسته تفريح سالم بين همديگر و نيز فرزندان خود شوند.
يكى ديگر از امورى كه به واقع از مصاديق حقيقى تفريحات سالم است، مطالعه كردن و خواندن كتاب ها و مطالبى است كه چندان نياز به فكر نداشته باشد و فشارى به مغز خواننده وارد نسازد، مثل كتاب هاى داستان و قصه هاى نشاطآور و فرح انگيز نه رمان هايى كه تحريك شهوت مى كنند و براستى مخرب هستند. و نيز مانند كتاب هاى تاريخى كه علاوه بر پيدا شدن نشاط، باعث ساخته شدن انسان مى گردد و چون مايه عبرت و درس آموزى است، بسيار مورد سفارش قرآن و ائمه طاهرين (ع) هم واقع شده است.
كتب اخلاقى نيز چنين است، مراجعه به كتاب هاى اخلاقى و مطالعه آنها براى همه اقشار مردم، خصوصاً نسل جوان، يك امر ضرورى و لازم است و ضمن اينكه بهترين وسيله براى پر كردن اوقات به شمار مى رود و تفريحى بسيار سالم محسوب مى گرد، خواننده را دائماً در مسير زندگى روحى و روانى و وصول به كمال و سعادت به پيش مى برد و باعث رشد اخلاق فاضله و در نتيجه رفتار شايسته و عمل صالح مى شود.
مطالعه رساله هاى علميه مراجع تقليد كه مشتمل بر احكام فردى و اجتماعى است نيز از اين سنخ است. اگر كسى احكامش را نمى داند كه واجب شرعى است آنها را ياد بگيرد، اما اگر مسائل مورد نياز را مى داند، چه مانعى دارد با خواندن ساير موارد احكام شرعى، بر اطلاعات و دانسته هاى خود به عنوان يك مسلمان يبفزايد و در موقع نياز به راحتى آنها را مورد استفاده قرار دهد.
به هر صورت، مطالعه بايد به صورت يك فرهنگ عمومى در جامعۀ اسلامى به طور فراگير ايجاد شود. پاره اى از مهمترين ضعف هاى فردى و اجتماعى ما معلول عدم مطالعه و بى اطلاعى از كتب و مطبوعات است.
چرا بايد در كشور اسلامى ما، آمار ساعاتى كه در زندنگى هر شخص به مطالعه اختصاص مى يابد، نسبت به بسيارى از كشورهاى ديگر، بسى ناچيز و غير قابل ذكر به شمار آيد؟
چرا بايد اطلاعات عمومى افراد و حتى برخى از تحصيل كردگان در كشور ما، به دليل عدم مطالعه، ضعيف باشد؟
تا اينجا مواردى از تفريحات سالم را كه بر شمرديم، مواردى عمومى و براى عامه مردم بود، اما كسانى كه براستى خداوند را باور كرده اند و ايمان در دلشان رسوخ پيدا نموده و با اجتناب از گناه و اهميت دادن به واجبات و مستحبات، واقعاً به آخرت ايمان آورده اند، يك تفريح سالم ديگرى هم دارند كه بواسطه آن بقدرى داراى نشاط و لذت مى شوند كه قابل توصيف و بيان نيست و تنها افرادى كه به آن رسيده اند، آن را درك مى كنند و آن نماز و خدمت و كمك به ديگران است.
ما در بخش هاى مختلف راجع به نماز و خدمت بخلق خداوند بحث كرده ايم اما از آنجا كه اين دو عبادت در ميان عبادات بخاطر ارتباط نزديكتر با خداوند و مردم جلوۀ بيشترى دارد و از ابعاد گوناگون مى تواند مورد توجه قرار بگيرد و در واقع هستى يك مؤمن را تشكيل مى دهد، باز در اينجا و تحت عنوان تفريحات سالم بدان اشاره اى داريم.
قرآن مجيد دربارۀ كسانى كه نيمه هاى شب به عشق نماز و راز و نياز با پروردگار خويش از بستر گرم خود كناره مى گيرند، عبارتى دارد كه ادعاى ما را در وجود اوج لذت تأييد مى نمايد. مى فرمايد:
تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
يُنْفِقُونَ فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ(1)«پهلوهايشان از خوابگاه ها جدا مى گردد و پروردگارشان را از روى بيم و طمع مى خوانند و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند، هيچ كس نمى داند چه چيز از آنچه روشنى بخش ديدگان است به پاداش آنچه انجام مى دادند براى آنان پنهان كرده ام».
اين تفريح سالمى است كه براى آنها لذت بى انتها به دنبال دارد و در طول روز انتظار آن را مى كشند تا فرا رسد و آنها را در خود فرو گيرد.
خداى متعال مى فرمايد:
نمى گذرد بر بندۀ من كه به وسيلۀ نوافل به سوى من تقرب و نزديكى مى جويد، تا اينكه من او را دوست بدارم پس آنگاه او را دوست داشتم من گوش او مى شوم كه با آن مى شنود و چشم او مى شوم كه با آن مى بيند و...(2)در اين صورت روشن است كه نوافل و به ويژه نماز شب براى اهل آن، از همۀ تفريحات و لذائذ بالاتر و شادى آفرين تر است.
رسيدگى به حال ديگران و بلكه خدمت به آنها نيز براى اين گونه افراد، يك تفريح و لذت است، يعنى همان طور كه از خدمت به پدر و مادر رسيدگى به همسران و فرزندان خويش لذت مى برند و احساس نشاط مى نمايند، كمك به فقرا و خلق خدا نيز مايه سبكى دل و آرامش قلب آنها مى گردد و بدين وسيله اوقات تفريح خود را مى گذرانند. از اين روست كه در نزد امام صادق (ع) دو ركعت نماز در دل شب، از دنيا و آنچه در آنست عزيزتر
و محبوب تر است و نيز از اين جهت است كه توجه به حال ديگران و دستگيرى از آنان، سرلوحه همت پيشوايان معصوم ما قرار مى گيرد و ايشان به اين امر توجه و عنايت خاصى مى فرمودند از آن جمله:
وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً(1)«و به پاس دوستى خدا، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مى دادند»
1) - سوره انسان/آيه 8.
.
البته در مقابل مواردى كه ما به عنوان تفريحات سالم ذكر كرديم، امورى هم هست كه اگر چه ممكن است عنوان تفريح بر آن نهاد ولى آن نتايجى را كه ما از تفريح انتظار داريم، به دنبال نخواهد داشت، چرا كه از حد سلامت فراتر رفته و در معرض تهديده اى گوناگون قرار گرفته است كه ما از آنها، به تفريحات ناسالم ياد مى كنيم.
روى آوردن به موسيقى هاى شهوت انگيز كه قدرت تخريبى بالاى آن در روح و جسم انسان ها مخصوصاً جوانان و نوجوانان امرى انكارناپذير است بعنوان يك تفريح، تماشاى فيلم هاى مبتذل و مستهجن كه كارى به جز تحريك نيروى شهوانى و برانگيختن بعد حيوانيت ندارد تحت نام سرگرمى، شركت در شب نشينى هاى طولانى كه حاصل جز غيبت و تهمت و اختلاط آتش و پنبه و خداى ناكرده ثمراتى جز گستردن بساط قمار و آلودگى به مواد خانمان سوز مخدر و چيزهاى شرم آور ديگرى به جهت پر كردن باصطلاح اوقات فراغت و ديگر امورى كه حتى بعضاً با جنبۀ انسانيت افراد منافات دارد و در تضاد است، از جمله موارد بارز تفريحات ناسالم بشمار مى رود.
به هر صورت، نياز انسان ها به استراحت و تفريح امرى ذاتى و غريزى است كه گريزى از آن نيست، اما آنچه مهم است و بايد مورد توجه قرار گيرد، نحوۀ جوابگويى
به اين درخواست طبيعى و يافتن راه صحيح پاسخ به آنست كه اميدواريم نسل جوان ما با چشم باز و ديد عميق به مسائل و عناوينى كه امروزه از تفريحات ياد مى شود بنگرند و آن را كه شايسته مى يبنند و در شأن خود به عنوان يك انسان مسلمان مى دانند انتخاب نمايند تا سرانجامى را كه از اين غريزه خدادادى انتظار مى رود، كسب نمايند.
غريزه ممتاز ديگرى كه اختصاص به نوع انسان دارد و تمايلى بس والا و ارزشمند به شمار مى رود، غريزه طلب علم و جويندگى دانش و آگاهى است كه گفته مى شود بسان غريزه مذهب از همان ابتداى تولد و روزهاى آغاز زندگى بالفعل و داراى رشد و نمو است، لذا مرتباً ديده مى شود كه كودك به انحاء مختلف و روش هاى گوناگون در جستجوى آن مى باشد، مثلاً زمانى كه هنوز قوۀ ناطقه و گويايى او به مرحله فعليت نرسيده است و توانايى تكلم ندارد، از طريق لمس كردن و حس هاى ديگر چون ديدن و چشيدن، به دنبال ارضاى اين غريزه روحى است، ولى به محض اينكه قادر بر صحبت كردن شد و توانست كه خواسته هاى خويش را از طريق يبان زبانى مطرح سازد، به تناسب استعداد و قابليت خويش، ناشناخته هاى اطراف خود را با پرسش هاى متعدد و ممتد و طولانى كاوش مى كند، به نحوى كه گاه باعث آزردگى و خستگى اطرافيان، مخصوصاً والدين خود مى شود. اما پدر و مادر به طور اخص و ديگران بطور اعم بايد مواظب باشند تا با پاسخ متناسب و فراخور حال كودك خصوصاً كودكان تيزهوش و داراى استعداد درخشان و با تسلط بر اعصاب خويش و همراه با تلطف و مهربانى، شكوفه و غنچه نورسته و تازه روييدۀ غريزه علم يابى را در آنها هر چه بارورتر نموده و به مرحلۀ قابل قبولى از فعليت برسانند.
اين غريزه با گذشت زمان و سپرى شدن سال هاى زندگانى، رو به پيشرفت و تكامل مى رود تا زمانى كه كودك به سنين جوانى و نوجوانى مى رسد. اين دوران كه مى توان گفت
دورۀ طلايى زندگى انسان در عرصه تجلى غريزه علم يابى و علم جويى است، همزمان با به فعليت رسيدن و يا شكوفايى كامل ديگر غرائز حساس چون غريزه دوست يابى، غريزه جنسى و غريزه مذهب، اهميت خاصى پيدا مى كند و رسيدگى و توجه ويژه اى را مى طلبد اگر چه اين تمايل و خواسته تا پايان عمر انسان، فعال است و پويايى لازم را دارد، ولى ديگر به بروز و ظهور دوران جوانى و نوجوانى نمى رسد و يا به ندرت اتفاق مى افتد. پيامبر گرامى اسلام در بيانى با اشاره به تداوم و پويايى اين غريزه مى فرمايند:
اطلبوا العلم من المهد الي الحد ز گهواره تا گور دانش بجوي
بعضى گمان كرده اند كه اين روايت از باب تأكيد است و پيامبر خواسته اند با اين فرمايش، مردم را به فراگيرى علوم دعوت نمايند و اينكه همۀ مردم بايد هميشه، از تولد تا مرگ، درصدد يافتن علم باشند، ولى به نظر مى رسد كه اين كلام نورانى رسول اكرم، اشاره به واقعيتى ديگر داشته باشد و آن اينكه، از زمانى كه انسان متولد مى شود غريزۀ فطرى علم يابى او بالفعل است و تا وقتى كه مى خواهد از اين دنيا برود، اين خواسته با او همراه و همقدم است، لذا بايد وجود خود را از علم سيراب سازيد و آن را با علم و دانش، حيات مستمر و دائم ببخشيد، تا اين غريزه بنحو احسن ارضا شود و روح و روان از لذت هاى بيشمار آن متلذذ و بهره مند گردد.
با توجه به مطالب فوق و با عنايت به پيام درخشان پيام آور وحى و با هوشيارى بر اين نكته كه اگر غرائز مورد توجه و عمل قرار نگيرند، مورد غفلت واقع شده و به فراموشى سپرده مى شوند و موجب نارسايى ها و مشكلاتى در زندگى انسان مى گردند، بنابراين بايد بطور طبيعى برآورده شده و ميدانى براى ابراز وجود پيدا نمايند.
در اينكه براى جوابگويى به غريزه الهى علم يابى و علم جويى، چه علمى را بايد مد نظر داشت و اصولاً مذهب و آيين ما يعنى اسلام عزيز، چه علمى را مورد تأييد و سفارش قرار
داده، بايد گفت كه به طور كلى هر علم و دانشى در اسلام مايه فضيلت و ارزش است، مگر اينكه بخاطر يك عنوان ديگر و به جهت ببارآوردن مفسده اى از آن نهى شده باشد، كه از آن جمله، علوم غريبه، مثل دانش احضار ارواح، خواب مغناطيسى، رمل و اسطر لاب، جادو و سحر و طلسم و نظاير اينهاست كه به سبب مفاسدى كه ما به پاره اى از اين مفاسد واقف و آگاه شده ايم مورد حرمت واقع شده اند.
براى نمونه مى توان به علم احضار ارواح و مفسده اى كه انسان به خاطر اين علم در آن واقع مى شود اشاره كرد كه عبارتست از پرورش قوه تخيل كه درصد بالايى از اين علم را تشكيل مى دهد و اگر عالم خيال بر كسى مسلط شود، مخصوصاً بر افرادى كه داراى نفوس ضعيفه هستند، تا جايى پيش مى رود كه او را از هستى ساقط مى نمايد.
مثلاً اگر به قبرستان برود و زمينه هم براى ايجاد تخيل آماده باشد، مى بيند كه مرده از قبر بيرون آمد، بعد مى شنود ه او را صدا مى زند كه سر جاى خود بايست، اما او فرار مى كند، و مى بيند كه مرده او را تعقيب مى نمايد تا سرانجام او را مى گيرد و در اينجاست كه او از حال عادى خارج شده و به اصطلاح غش مى كند و عمده اينست كه همۀ اين امور از ديدن، شنيدن و لمس و امثال اينها را براستى درك مى كند. اين است نفوذ قدرت تخيل و خيال پردازى در انسان ها. افراد وسواسى نيز همين گونه اند، زيرا به اندازه اى قدرت خيال بر آنها كارگر مى شود كه غير خون را خون و غير نجس را به گمان نجس مى دانند و اين را به راستى احساس مى كنند از اين روست كه در شريعت مقدس اسلام و فقه نورانى شيعه، شك و قطع وسواسى و كثيرالشك حجت نيست و نمى تواند به آن اعتنا كند. بنابراين اگر اسلام از علمى منع مى فرمايد نه به خاطر علم بودن آنست، بلكه به خاطر فسادى است كه بر آن مترتب مى گردد و چون در مثال مورد بحث ما، احضار واقعى روح بسيار كم صورت مى گيرد و مردم با خيال پردازى هاى بيجا به عسر و حرج مى افتند و اوقات زيادى نيز اين شيطان است كه بجاى روح حاضر مى شود و جواب هاى نامربوطى هم مى دهد، مورد تحريم واقع شده است. اما اگر اين عنوان از علمى برداشته شد، ديگر هر علمى كه باشد، از
ديد اسلام، فضيلت و كمال است. علوم نظرى و عقلى مثل فلسفه، كلام، رياضيات و... باشد يا لوم عملى مثل فقه، اخلاق و ساير علوم، خاصه اگر علمى باشد كه بتواند جامعه بشرى را به تمدن والاى انسانى برساند و به ويژه اگر دانشى باشد كه مايه قطع وابستگى جامعه اسلامى از نفوذ دشمنان شود و دست استثمارگران را از ملت و نظام و كيش و آيين كوتاه نمايد، كه در آن صورت، جنبه وجوب هم پيدا مى كند، يا به وجوب عينى كه بدون استثناء بر همگان واجب است و يا به وجوب كفايى، به اين معنا كه اگر نياز جامعه اسلامى به اندازه كافى توسط عده اى مرتفع شد، براى ديگران در اين امر وجوبى نيست و استحباب دارد، يعنى وجوب تا حد كفايت است، اما اگر نياز بر طرف نگرديد، بر همه افراد واجب است كه در رفع آن بكوشند و اين كمبود را جبران نمايند.
از اين رو امروزه در كشور ما، تحصيل علم و خوب درس خواندن در مدرسه، دبيرستان، دانشگاه و ساير مراكز آموزشى داراى حساسيت فوق العاده اى است و همه جوانان و نوجوانان بايد به آن اهتمام خاص ورزند و آن را در سر لوحه زندگانى خويش قرار دهند، باشد كه بنحو شايسته به اين غريزه كه از موهبت هاى خداوند متعال به جامعه بشرى است جواب قانع كننده داده و آن را بطور كامل و منطقى ارضا نمايند.
يكى از عالى ترين اهداف مقدسى كه خداوند متعال به خاطر آن هزاران پيامبر را به سوى مردم فرستاد و به همراهشان كتب آسمانى را نازل فرمود مخصوصاً بعثت وجود مقدس خاتم الانبياء پيامبر گرامى اسلام صلوات الله عليه و آله و كتاب سعادت ابدى و معجزه جاويدان او، يعنى قرآن مجيد خروج انسان ها از منجلاب جهل و نادانى و گمراهى و رهنمون ساختن آنها به دروازه هاى نورانى و درخشان علم و دانش و آگاهى است تا جايى كه پروردگار عالم، هدف و غايت از ايجاد همۀ آسمان ها و زمين و آنچه ما بين آنهاست را عالم شدن انسان ها معرفى مى كند و مى فرمايد:
اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ اَلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا(1)«خدا همان كسى است كه هفت آسمان و همانند آنها هفت زمين آفريد، فرمان خدا در ميان آنها فرود مى آيد تا بدانيد».
يعنى اينكه عالم تشريع و قانون گذارى، و عالم تكوين و جهان هستى، همه براى اينست كه انسان از جهل و نادانى بيرون آمده و به آنچه شأن اوست يعنى علم و دانش و بصيرت نايل آيد و از اين طريق به سوى كمال محض پرواز نمايد لذا بايد همه به اندازه قدرت و توانشان به تحصيل علم بپردازند و يقين بدانند كه بعد از فراهم شدن تمامى اسباب و زمينه ها ديگر جاى هيچگونه عذر و بهانه اى در پيشگاه ربوبى نيست.
اگر ما در ميان جوامع بشرى نقاط تاريك و زشت، و صفحات ننگين و شرم آورى مشاهده مى كنيم، همگى به دور افتادن انسان ها از پرتو حياتبخش علم و دانش و فرورفتن در باتلاق نادانى و جهل اشاره دارد، اگر فرعون توانست قرن ها ادعاى خدايى كند، اگر انسان خدا را انكار كرد و بت را معبود خويش ساخت، اگر امروزه آمريكاى جنايتكار توانسته است بر ممالك اسلامى مسلط شود و آنها را از حيثيت انسانى خارج كرده و از هستى ساقط نمايد و خلاصه اگر ابليس از فرمان خداوند سرپيچى كرد و از سجده بر آدم امتناع ورزيد، همه از اثرات مرگبار جهل و نادانى و گمراهى است. ابليس با اين عمل گستاخانه و با تمسك به اين استدلال جاهلانه كه سرشت من از آتش است، ولى خلقت انسان از خاك، تن به مذلت ابدى سپرد، درحالى كه خداوند، آدم را نه بخاطر جسمش مسجود ملائكه قرار داد بلكه به جهت عالم بودن او به اسماء الهى و احترام به علم و دانش و براى دميده شدن روح خويش در او، وى را به چنين مرتبه اى ارتقاء داد:
1) - سوره طلاق/آيه 12.
فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ(1)«پس وقتى آن را دوست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده در افتيد».
لذا پروردگار عالم به محض مشاهده سركشى و طغيان ابليس در مقابل علم و عالم، او را ار درگاهش راند، و طرد شدن از پيش خداوند همان و سقوط به انتهاى هلاكت و نيستى هم همان.
از ماجراى آدم و سجده ملائكه بر او مى توان درس هاى ارزشمندى گرفت كه چون بى آرتباط با مبحث ما نيست اشاره اى گذرا به آنها مى نماييم:
1 - اولين درسى كه اين داستان به ما مى دهد اينست كه حكومت، حق عالم است و اگر كسى مى خواهد به مقام خليفۀ اللهى برسد بايد عالم باشد و جاهل را در اين وادى، محلى از اعراب نيست.
2 - اگر كسى براستى عالم شد، ملائكه در مقابل او متواضعند و كرنش مى نمايند، و در واقع نه ملائكه كه كل عالم وجود بر او چشم دارند و زبان به ستايش و ثنا و دعاى او مى گشايند.
3 - هر كس مخالفت با علم و عالم كند، اگر چه داراى ع نوان ملك هم باشد، مطرود و رجيم است.
از اين نكات مى توان استفاده كرد كه هر چه ارزش و تعالى و كمال هست، در علم و عالم و متعلم است، بنابراين اگر پدر و مادرى با تحصيل فرزندانشان مخالفت كنند، يا به هر نحوى وسايل تحصيل آنان را فراهم ننمايند، و يا فرزندانى كه وسايل تحصيل علم براى آنها مهياست به آن توجهى ننموده و به دنبال كسب علم نباشد، از زمرۀ كسانى كه عالم وجود براى آنها دعا مى كنند خارج شده و از اين ارزش والا كنار افتاده اند.
از امام صادق (ع) روايت شده كه مردم سه دسته اند: يا عالم هستند و يا متعلم (در پى
1) - سوره حجر/آيه 29.
كسب علم اند) و اگر اين دو نيستند، مثل پشه هاى رها شده در هوايند كه با وزيدن هر بادى به همان سوى مى روند(1).
در قرآن مجيد مى بينيم كه خداوند متعال، محلى را كه بدون علم و عالم باشد، هر چند به امكانات رفاهى و پيشرفت هاى مادى هم برسد، آن را ده و روستا مى داند و بر آن اطلاق قريه مى كند، اما اگر سرزمينى داراى پائين ترين سطح زندگى هم باشد ولى عالمى به آنجا قدم بگذارد و يا دانشمندى در آنجا زندگى كند و يا افرادى در آنجا به تحصيل علم اشتغال داشته باشند، آنجا را شهر مى داند و آن را مدينه خطاب مى فرمايد، كنايه از اينكه ارزش و قيمت هر مكان و محلى به ميزان وجود عالم و علم در آنجاست و جايى كه از اين كيميا خالى باشد، داراى هيچ ارج و قدرى نيست.
در اينجا مناسب است كه از اين فرصت بدست آمده استفاده كرده و با توجه به مطالب فوق به عنوان مثال در اين بحث، به جايگاه والا و قدر و منزلت شهر قم اشاره اى بكنم كه اگر چه اين شهر مقدس از لحاظ امكانات مادى در سطح بسيار نازلى قرار دارد و از اين روى مى توان بر آن اطلاق قريه كرد، زيرا در رژيم منحوس پهلوى، عمداً و در نظام مقدس جمهورى اسلامى به جهت كثرت مشكلات به فراموشى سپرده شده و اينك به تازگى مى رود كه با توجهات خاص مقام معظم رهبرى «مدظله»، مورد نظر آيد و به سر و سامانى برسد ولى به جهت وجود علما و مراجع گرانقدر شيعه و قرار گرفتن حوزۀ مقدسه علميه كه باب علم به روى جهان اسلام است، مى توان آن را در رديف بالاترين و درخشانترين شهرهاى جهان دانست كه داراى ارزش و قيمتى بس والا و ارزشمند است. لذا از همۀ مردم ايران و به ويژه ساكنين قم درخواست دارم كه اولاً قدر اين جايگاه رفيع و بلند را بدانند و شكر اين نعمت بزرگ الهى را كه پيامبر و امام صادق (ع) بر آن تأكيد
1) - كافى/ج 1، ص 34، امالى مفيد/ص 247.
داشته اند بگزارند و ثانياً از گناه در اين مكان نورانى كه خانه اهلبيت عصمت و طهارت محسوب مى گردد جداً پرهيز نمايند، و همگان به ويژه جوانان شأن و منزلت اين شهر مقدس و بخصوص حريم عفت و حيا را نگاه دارند كه خداى ناكرده مورد نگاه غضب آلوده صاحب عصر و امام زمان عجل الله تعالى فرجه واقع نگردند.
خداوند متعال با بياان هاى گوناگون و داستان هاى مختلف در قرآن مجيد، سعى در توجه مردم به اين نكته حساس دارد كه اگر چيزى در جهان ماده داراى اعتبار است، به بركت علم و عالم و تعليم است كه ما نمونه اش ر در داستان طالوت و جالوت مشاهده مى كنيم. داستان از اين قرار است كه در زمان حضرت داوود (ع) جنگى پيش آمد، پيامبر زمان، حضرت داوود (ع) را كه در آن زمان در سنين جوانى بسر مى برد به رياست لشكر برگزيد. بزرگان لشكر بر اين امر اعتراض كردند كه لشكر را بايد فردى آزموده و سرد و گرم چشيده كه سن و سالى از او گذشته باشد اداره كند نه اين جوانى كه شايد به زعم آنها اصولى هم از جنگ نمى داند. خطاب از پروردگار رسيد كه:
إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفٰاهُ عَلَيْكُمْ وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِي اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ(1)«در حقيقت، خدا او را بر شما برترى داده، و او را در دانش و نيروى بدنى بر شما برترى بخشيده است».
يعنى چون دو خصيصۀ علم و قدرت در او موجود است و داراى لياقت و توان مى باشد به اين كار حساس برگزيده شده است كه باز در اينجا ويژگى علم و عالم بودن مورد اشاره مستقيم خداوند قرار گرفته و داراى تعالى و ارزش معرفى شده است.
علماى علم كلام با تمسك بر اين آيه، به خلافت بلافصل امير المؤمنين على (ع) استدلال كرده و برآنند كه چون هنگام ارتحال نبى اكرم صلوات الله عليه و آله، بنا به اتفاق
1) - سوره بقره/آيه 247.
آراء شيعه و سنى، هيچ كسى بمانند على (ع)، عالم و با قدرت در جنبه هاى مختلف نبود، پس اوست كه تنها لياقت و شأنيت اين مقام بلند و رهبرى بر امت را دارد. به هر حال، شخص عالم و كسى كه با علم و دانش سروكار دارد، داراى امتيازات بسيارى بر ديگران است و فرقى نمى كند كه جوان باشد يا پير، شهرى باشد يا روستايى و زشت باشد يا زيبا. در قرآن مجيد مى خوانيم:
يَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ(1)«خدا رتبۀ كسانى از شما را كه گرويده و كسانى را كه دانشمندند بر حسب درجات بلند گرداند».
بديهى است آنچه كه ما تا بدينجا از ارزش و قدر و قيمت براى عالم بر شمرديم، بر عالمى صادق است كه مزين و آراست به زينت و زيور عمل، تقوى و شرافت باشد، نه هر عالمى كه يا از علمش كوچكترين بهره و ثمره اى نمى برد كه در اين صورت بسان حمارى است كه بارى از كتب قيمتى و دانش هاى گوناگون بر پشت مى كشد، و يا آن را وسيله و آلتى براى رسيدن به خواهش هاى نفسانى و قتل و غارت ديگران مى سازد كه در ان صورت درنده خوبى را مى ماند كه تنها تفاوتش با ساير درندگان، پوستى است كه از نماد آدميان بر خود كشيده است در روز رستاخيز كه به جهنم برده مى شود جزء يكى از دو گروهى است كه به قدرى بوى تعفن از آنها متصاعد مى شود كه حتى اهل جهنم نيز از آن در اذيت و آزارند. اين دو گروه، يكى عالمان بى عمل و دانشمندان بى تقوى و ديگرى زناكاران به زناى محصنه هستند. استاد ما حضرت امام خمينى قدس سره هميش بعد از بيان اين روايت مى فرمودند:
هر كسى به اندازۀ سعه وجوديش جهنم را مى گنداند، يك معلم به يك اندازه، يك طلبه و دانشجو به اندازۀ ديگر، و اگر اين عالم بى تقوى، مرجع شد، علامۀ دهر شد و يا استاد
1) - سوره مجادله/آيه 11.
و وزير و وكيل شد، به همان اندازۀ خودش بنابراين همه اهل علم و دانشجويان و دانش آموزان بايد اولاً همراه با تحصيلاتشان تقوى را، رابطه با خدا را، مواظبت از چشم و زبان و اعضاء و جوارح را با جديت دنبال كنند و آنى خود را رها مپندارند و ديگر اينكه تهذيب نفس و دورى از رذايل اخلاقى و نفسانى را مد نظر داشته باشند.
اما بعد از بيان اين همه ارزش براى علم در اسلام، اينك ببينيم كه آيا خود اسلام و شارع مقدس، نسبت به چه علومى تأكيد بيشتر دارد و كداميك از علوم را اصل و به اصطلاح تنه و ريشه و كداميك را فرع و شاخه و برگ مى داند. از پيامبر بزرگوار اسلام روايتى نقل شده كه در آن بخوبى، دسته بندى و تقسيم علوم ديده مى شود(1).
مضمون فرمايش آن حضرت اينست كه:
آنچه از علوم اصالت دارد و بر همه اعم از زن و مرد، پير و جوان، باسواد و بيسواد و فقير و غنى واجب است كه آن را فرا بگيرند، اين سه علم است: 1 - علم اصول دين 2 - علم اخلاق 3 - علم احكام و فروع دين.
متأسفانه درصد بالايى از مردم در كسب اين علوم واجبه يا در بعضى از آنها كوتاهى مى كنند و در مقابل به علوم ديگر مى پردازند درحالى كه اين علوم مذكوره از واجبات عينيه هستند و بر همگان واجبند.
اكنون كه بحث ما پيرامون علم و عالم است، بسيار مناسب مى نمايد كه مقدارى بيشترى پيرامون علوم سه گانه كه به دليل اهميت و تأكيد، در بيان پيامبر مورد انحصار واقع شده اند بپردازيم و وضع خود را نسبت به كسب و تحصيل آنها روشن نماييم. اين علوم عبارتند از:
1 - علم اصول دين 2 - علم اخلاق 3 - علم احكام 4 - معارف عمومى اسلامى
1) - انما العلم ثلاثه، آية محكمة، او فريضة عادله، او سنة قائمة و ما خلاهن هو نفل (بحار الانوار/ج 1، ص 211).
آنچه در اين قسم بيشتر مورد نظر است و بايد به آن پرداخته شود اينست كه هر فرد مسلمانى بايد به فراخور حالش و به اندازۀ توان و استعدادش، اصول دين خود را با استدلال و با تكيه بر ادله محكم و برهان قابل قبول و قانع كننده بپذيرد و به آن اعتقاد داشته باشد و صرف دانستن و علم به اينكه چنين است و يا اينكه ديگران اين طور مى گويند، بدون دليل عقلى، مورد پذيرش نيست اگر چه مسائلى هم بر آن بار مى شود. زيرا همۀ مسلمانان به تبع مسلمانى شان مى دانند پيامبرانى براى هدايت بشر آمده اند كه آخرين آنها رسول گرامى اسلام (ص) است و قرآن، كتاب او معجزه ابدى تا قيامت است. مى دانند امامت شيعه منحصر به 12 نفر است كه اولين آنها امير مؤمنان على (ع) و آخرين آنها حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه است كه روزى خواهد آمد و پرچم عدل اسلامى را بر روى كره زمين برافراشته خواهد ساخت. مى دانند معادى در كار هست و در آن، همۀ افراد بشر با همين جسمشان محشور مى گردند و مورد حسابرسى واقع مى شوند، آن، همه افراد بشر با همين جسمشان محشور مى گردند و مورد حسابرسى واقع مى شوند، خوبان به پاداش اعمالشان به بهشت نايل شده و بدها به سزاى كردارشان به جهنم خواهند رفت و...
اين دانستنى ها اگر چه مفيد است و حد اقل فايده آن اينست كه با اعتقاد اقرار زبانى
به اين امور، انسان، مسلمان مى گردد و از لحاظ طهارت ظاهرى پاك محسوب مى شود ولى تحقيقاً اين مقدار كافى نيست و بايد هر كدام از اين اصول با برهان و ادله عقليه مورد پذيرش قرار بگيرد، چنانكه در ابتداى همه رساله هاى توضيح المسائل مراجع عاليقدر شيعه بر اين امر تصريح شده است كه تقليد در اصول دين جاى نيست و نمى شود در پذيرش آن، از ديگران حتى مرجع تقليد تقعيت كرد و بايد هر كسى خودش جداگانه بطور مستدل بپذيرد. يعنى اگر از او بپرسند كه به چه دليل خدا يكى است؟ چرا بايد همه دوباره زنده شوند و اعمال هر كسى محاسبه گردد؟ چرا و به چه دليل حضرت على (ع) خليفه بلافصل و منصوب پيامبر است؟ بايد فوراً يك جواب قانع كننده اى بياورد، البته از هر كسى يك توقعى مى رود، از آن خانم بى سواد خانه دار يك نحوه استدلال، از آن خانم دبير و مبلغه و باسواد يك نحوۀ ديگر. از آقاى كاسب و زارع كم سواد يك توقع، ولى از آقاى دانشجو و طلبه و يا استاد و بالاتر يك توقع ديگر، به هر حال، هر كسى به اندازۀ عقلش، شعورش و استعدادش بايد دليل داشته باشد.
جريان ديدار پيامبر با پيرزنى كه با چرخ دستى در حال ريسندگى بود و سؤال حضرت از او دربارۀ شناخت خدا و جواب عملى او. اشاره مستقيم بر همين مطلب دارد كه اگرچه او يك پيرزن عامى و شايد بيسواد است، اما چون اصول دين امرى عقلانى است و سروكار مستقيم با دليل و برهان دارد، لذا او هم بايد براى خداپرستى اش دليل اقامه كند و با بيان برهان، خدايى را كه مى پرستد معرفى نمايد.
اما اگر كسى بگويد كه من دليل ندارم، و به دنبال كسب جواب قانع كننده اى هم براى خود نرود، بدون شك علاوه بر اينكه واجب مهمى را ترك كرده است، در مواقع بسيار حساس از جمله هنگام مرگ كه ايمان هاى ضعيف به آسانى مى لغزند، شيطان دين وى را كه رسوخ در دل او نكرده است به راحتى از دست وى خواهد گرفت و او با بى دينى به سوى سرنوشتى بس تاريك خواهد رفت.
پس عقل سالم، انسان را وامى دارد تا از آنچه بر آن بيم داده شده است حذر نمايد
و بكوشد تا با براهين عقلى اصول دينش را بر صفحه دل حك كند تا در اثر حوادث و وقايعى كه پيش مى آيد آن را حفظ كرده و بتواند سالم به مقصد كه همانا ارائه به خداوند متعال در صف محشر است برساند.
علاوه بر اين اگر در طول زندنگى، چه از پيش خود چه بواسطه القاى ديگران شك و شبهه و ترديدى در ذهن انسان ايجاد شد بايد فوراً و بدون فوت وقت، با مراجعه به عالم متخصص، جواب آن را بيابد و اين دودلى و ترديد را كه اگر در جان باقى بماند همچون سرطان و يك غده چركين مرتب گسترش مييابد از جان و دل بركنده و آن را دفع نمايد. اگر شما خواننده گرامى، جوانانى را سراغ داريد كه مذهبى بوده اند و يا در خانواده اى مذهبى مى زيسته اند ولى از مكتب هاى الحادى سر در آورده اند و يا حد اقل به گروهك هاى التقاطى پيوسته اند و عناصرى ضد دين، ضد روحانيت و ضد معنويت شده اند، بى شك بدانيد با پديد آمدن هر شبهه اى درصدد جوابگويى از آن بر نيامده و با رها كردن و انباشتن آن، سرانجام اين چنين ساكن خراب آبادهاى انحراف و گمراهى شده اند.
بحمدالله امروزه در زمان ما كتاب هاى استدلالى زيادى با قلم رسا و شيوا و به سبك روز با تنوع عنوان و مطالب نوشته شده كه مى تواند كمك و ياور بسيار خوبى، هم براى افراد مبتدى و هم براى كسانى كه داراى شبهاتى در زمينه اصول اعتقادات هستند باشد. مطالعه اين گونه كتاب ها مى تواند همه و مخصوصاً نسل جوان ما كه نيروهاى ذخيره و اميدهاى آينده اسلام و انقلاب اسلامى هستند را از ايجاد شبهات و اثرپذيرى از القاى شك و شبهه و وقوع در وادى ترديد و گمراهى بازدارد و در مقابل آنها بيمه نمايد.
در اينجا ذكر اين نكته براى كسانى كه در لباس مقدس معلمى، استادى، مربى گرى و يا به هر شكل ممكن ديگر براى تعليم در جامعه، ايفاى نقش مى كنند بسيار ضرورى و لازم است كه اگر بر مطالبى از مسائل اسلامى واقف نيستند و يا در حال تحقيق
و بررسى بسر مى برند ولى هنوز در شك و شبهه اند، از انتقال آن به متعلمان خود از دانش آموز و دانشجو تا ساير اقشار جامعه جداً بپرهيزند تا خداى ناكرده، تخم و بذر شبهات و ترديدها در اذهان آنها پراكنده نشود و زمينه انحراف و سقوط در ايشان فراهم نگردد.
يكى ديگر از علومى كه در اسلام به عنون پايه قرار داده شده است و براى همۀ اقشار مردم يادگيرى آن وجوب عينى دارد، امورى است كه به اخلاق انسان مربوط مى شود. اين علم داراى دامنه اى وسيع و بخش هاى متعدد است كه ما به دو مورد از آنها اشاره اى خواهيم كرد.
چيزى كه از اوجب واجبات است و حتى از قسم اول علوم يعنى اصول دين هم به عبارتى واجبتر به شمار مى رود و ما در اسلام از آن با اهميت تر نداريم، خودسازى و تهذيب نفس است. براى اين كار انسان بايد صفات رذيله و پست را از يك طرف و صفات انسانى و فضيلت هاى مقابل آن را از طرف ديگر بشناسد و با كوششى كه مى كند و مجاهدتى كه بخرج مى دهد درخت رذايل را از دل خويش بركند و به جاى آن درخت فضايل را در جان خود غرس نمايد. بديهى است اين تهذيب نفس كه به آن تزكيه هم مى گويند چون از ظرافت و دقت خاصى برخوردار است، علم و دانش مخصوص خود را مى خواهد و بدون استاد و از پيش خود، فراگيرى آن ميسور نيست. از اين روى علم اخلاق به عنوان مقدمۀ يك واجب بسيار مهم يعنى تهذيب و تزكيه، خود نيز از واجبات مهمه بشمار مى رود كه
متأسفانه مورد غفلت و بى اعتنايى كامل همه ما قرار گرفته است و من گمان نمى كنم كه تعداد قابل ذكرى در ميان ما باشند كه در 24 ساعت شبانه روز، ساعتى را به فراگيرى علم اخلاق و كاركردن بر روى تهذيب نفس اختصاص داده باشند و اگر كسى ادعا كند كه من صفت رذيله ندارم، يعنى من حسود نيستم، من تكبر نمى ورزم، من حب به دنيا ندارم و در من غرور و خودپسندى راه ندارد، به يقين بداند كه در جهل مركب بسر مى برد و براستى نمى داند كه نمى داند، و بدا به حال او اگر زمانى به رياست برسد و پستى هم پيدا كند. لذا استاد اخلاق ما آن عارف و اصل و مهذب كامل يعنى حضرت امام خمينى قدس سره بارها مى فرمودند كه هميشه يكى از دعاهايتان اين باشد كه خدايا اگر قرار است كه من شهرتى بيابم و رياستى پيدا كنم، درحالى كه صفات رذيله از وجود من دفع نشده باشد، مرا قبل از حصول به شهرت و مقام از ميان بردار.
اين جمله كه انصافاً داراى بار ارزشى بسيار بالاست از كلام زينت عابدين و سيد ساجدين، حضرت على بن الحسين (ع) در صحيفه سجاديه اخذ شده كه فرمودند:
بار خدايا اگر قرار باشد عمر من چراگاه شيطان گردد پس هر چه زودتر مرا به سوى خود ببر(1).
در اهميت علم اخلاق همين بس كه اگر ما نگاهى دقيق و از روى تأمل به قرآن مجيد، اين كتاب سعادت ابدى انسان ها بيندازيم، خواهيم ديد كه همه آيات نورانى آن به نحوى، چه مستقيم و چه غير مستقيم، پررنگ يا كمرنگ، در رابطه با اخلاق و پاكسازى و تصفيه خلق و خوى انسان هاست و پيامبر بزرگوار اسلام نيز خود را مبعوث براى رشد و تعالى فضايل انسانى و مكار اخلاق معرفى مى فرمايند كه:
1) - اللهم ان كان عمرى مرتعاً للشيطان فاقبضنى اليك سريعا. (بحار الانوار/ج 73، ص 63).
من مبعوث شدم تا مكرمت هاى اخلاقى را تمامم كنم(1).
در همين رابطه در قرآن مجيد، مكررى است كه اشاره صريح به بعثت نبى مكرم و رسول معظم اسلام در جهت تزكيه و تهذيب نفوس و سپس در مرحله دوم به تعليم و تعلم در امت خويش دارد و ما اين آيه را قبلاً نيز در بحث كار و كوشش متذكر شده ايم.
هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ(2)«اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد».
يعنى اگر گفته شود كه در يك جمله، قرآن چه كتابى است و پيامبر كيست و براى چه كارى آمده است؟ مى توان گفت كه قرآن، كتاب اخلاق و پيامبر خدا نيز، معلم اخلاق است.
سورۀ مباركه شمس كه خداوند متعال در آن بطور كاملاً بى سابقه اى يازده قسم مى خورد و آنگاه مهمترين مطلبى را كه نزد اوست يعنى تأكيد و ارشاد بر جايگاه تهذيب و تزكيه و تحذير و انذار بر بيگانگان با آن، بيان مى فرمايد، شاهد صادق و دليل روشنى بر مدعاى ما در اهميت بسيار بالاى علم اخلاق و ثمره و نتيجه آن يعنى تزكيه و تهذيب نفس در نزد خداوند و معصومين (ع) است و زنگ خطرى است براى همه مخصوصاً جوانان و نوجوانان ما كه بايد هر چه زودتر خودسازى را شروع كرد كه فردا دير است.
داستان حضرت صالح (ع) و قوم ثمود در قرآن كريم، اشاره روشنى است به نقش تخريبى صفات رذيله در وجود انسان ها تا جايى كه كلام نورانى پيامبر زمان هم تحت الشعاع قرار گرفته و از اثردهى مى افتد.
قضيه از اين قرار بود كه حضرت صالح (ع) به امر پروردگار متعال به سوى قوم ثمود مبعوث شد تا آنها را از گمراهى نجات دهد و به سعادت و راه مستقيم راهنمايى نمايد، اما هر چه بيشتر تلاش مى كرد و كوشش مى نمود، كمتر نتيجه مى گرفت و مردم خو كرده در منجلاب فساد و ضلالت، حاضر به پذيرشت زندگى سعادتمندانه همراه با تعاليم عاليه الهى نبودند، ولى چون جديت و پشتكار حضرت صالح (ع) را ديدند، بنا را بر اين گذاشتند كه قبول دين و ايمان آوردن آنها، همراه با نشان دادن معجزه اى از طرف اين پيامبر خدا باشد. معجزه اين بود كه حضرت صالح (ع) به اذن خداوند قادر، دل سخت كوه را بشكافد و شتر ماده اى را با بچه اش بيرون آورد.
قرار پذيرفته شد. در روز معين كه همه افراد قوم از زن و مرد و پير و جوان جمع شده بودند و انتظار مى كشيدند ناگهان كوه شكافته شد و ناقه صالح با بچه اش از آن بيرون آمدند. اينك با انجام شدن شرط، مشروط يعنى ايمان آوردن قوم ثمود نيز بايد تحقق مى يافت، ولى اين قوم، نه تنها مؤمن به خداوند نشدند، بلكه تصميم به كشتن شتر و بچه اش گرفتند و اصرارهاى فراوان پيامبر خدا در آزاد گذاشتن اين دو حيوان كه كارى هم به هيچكس نداشتند سودى نبخشيد و آنها سرانجام دست خود را به زشت ترين كارها و شقاوت آميزترين افعال يعنى از بين بردن ناقه صالح آلوده كردند و آمد به سرشان آنچه كه آمد و همگى نابود شدند.
قرآن كريم علت عدم پذيرش و رد دعوت حضرت صالح (ع) را توسط قوم ثمو، يك صفت بيان مى كند كه شاهد مثال ما از ذكر اين داستان است، قرآن مى فرمايد:
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا(1)«قوم ثمود به سبب طغيان خود به تكذيب پرداختند».
يعنى وجود طغيانگرى، منيت، جاه طلبى، لجاجت و عناد و در يك كلمه، صفات رذيله در جامعه اى، تا اين اندازه مى تواند خطرناك و وحشت آفرين باشد. لجاجت و عناد از صفات بارز رذيله به شمار مى رود كه ورودش در هر قلب و جانى، آرامش را از صاحبان آن سلب مى كند و تا خط قرمز بين انسانيت و حيوانيت تنزل مى دهد. ديگر رذايل نيز از همين قماش اند و به اصطلاح، سر و ته يك كرباسند.
مگر حسادت در پستى، چيزى كمتر از ديگر صفات رذيله دارد؟ در اين رابطه مرحوم نراقى صاحب معراج السعاده قضيه اى را نقل مى كند كه نمايانگر اوج سقوط يك انسان به واسطه فرورفتن در اخلاق رذيله و گريز از تزكيه و تهذيب نفس است.
ايشان مى نويسد: شخص حسودى بود كه به سبب حسادت، نمى توانست همسايه اش را كه شغل و درآمد خوبى داشت تحمل كند و در اين ميان كارى هم از دستش ساخته نبود. سرانجام با فكر زياد، به نظر خدش راه حل خوبى پيدا كرد، بدين صورت كه غلامى خريد و بسيار به او خدمت كرد. بعد از مدتى او را خواست و خدماتى را كه براى او انجام داده بود برايش بر شمرد و ثابت كرد كه بر او حق بسيار دارد، سپس گفت: من در عوض اين خدمت هايى كه به تو نموده ام، خواهشى از تو دارم. غلام كه از اين كلام و آن همه محبت كاملاً تعجب زده شده بود، با كمال ميل و رغبت اعلام آمدگى كرد و گفت: من بندۀ شما هستم، هر چه دستور بدهيد فوراً انجام خواهم داد.
شخص حسود گفت: مرا به پشت بام منزل همساهى ببر و سرم را از تن جدا كن. غلام كه ابداً انتظار شنيدن چنين خواسته اى را از مولاى خود نداشت، يكه اى خود و با شگفتى پرسيد: آخر براى چه؟ گفت: من به اين وسيله مى خواهم براى همسايه دردسر و مشكل
1) - سوره شمس/آيه 11.
درست شود. غلام گفت: حتى به قيمت جانت؟! حسود گفت: من بميرم عيبى ندارد ولى ضرر به همسايه بخورد.
بالاخره با اصرار فراوان به پشت بام رفتند و غلام سرش را از بدن جدا كرد. خون كه از ناودان همسايه ريخت، مردم به پشت بام ريختند و غلام را گرفتند، غلام هم بدون كم و كاست، همه قضايا را تعريف كرد. در نهايت شخص حسود مرد و به جهنم رفت، غلام را هم آزاد كردند و همسايه هم صحيح و سالم به زندگى اش ادامه داد.
قضيه اى ديگر از اين ساكن شوم در قلوب انسان ها بشنويد: روايت است زمانى كه حضرت موسى (ع) براى مناجات با خداوند مى رفت. شخصى از او خواست كه از خداوند برايش بزى طلب كند تا خود بچه هايش از شير آن استفاده كنند. حضرت موسى (ع) پذيرفت، لذا بعد از مناجات و راز و نياز، خواسته آن بندۀ سائل را مطرح كرد و خداوند به جاى بز، براى او يك گاو مقرر داشت، ليكن براى همسايۀ آن مرد نيز بزى در نظر گرفت. در وقت مراجعت، وقتى آن سائل خبر دريافت گاو را شنيد بسيار خوشحال شد ولى در او بجوش آمد، لذا دو مرتبه از حضرت موسى (ع) تقاضايى كرد كه برگرد و به خداوند بگو: نه گاو را به من بدهد، نه بز را به همسايه.
براستى وقتى قلب و دلى آلوده به اين مرض هاى خطرناك باشد، ديگر چگونه مى توان از آن، فكر و انديشه و گفتار و كردار سالم انتظار داشت كه از كوزه هان برون تراود كه در اوست.
البته بايد توجه داشت كه ريشه كن كردن صفت رذيله از جان و دل، كارى است بسيار مشكل و با مصائب فراوان، اما به هر حال شدنى است. به قول يكى از عرفاى اهل دل، كندن كوه با سوزن، آسانتر از خروج كبر و خودپرستى از قلب است(1).
1) - لقلع الجبل بالابِرِ أَيْسَر من اخراج الكبر عن القلب
از قول مؤسس حوزۀ علميه قم، مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى قدس سره نقل شده است كه ايشان بارها مى فرمودند: اينكه مى گويند ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل، حرف نادرستى است. بلكه بايد گفت: ملا شدن چه مشكل، آدم شدن محال است.
اين كلام از شخصيت وارسته و مهذبى همچون مرحوم حاج شيخ كه براستى ساخته شده بودند، كنايه از اينست كه دورى رذايل اخلاقى و متصف شدن به مكارم اخلاق و فضايل انسانى به اندازه اى مشكل است كه در سر حد محالات مى نمايد، ولى به هر صورت، ارزش هر كارى به مقدار تحمل زحمت و مشقت و مرارتى است كه انسان براى آن مى كشد.
دومين مطلبى كه در اين قسمت، بدان اشاره مى كنيم، آداب و طرز معاشرت با ديگران است كه همانند تهذيب نفس رعايت آن متوقف بر شناخت علم اخلاق است، نحوه برخورد مردم با يكديگر، ادارى با ارباب رجوع، كاسب و فروشنده با مشترى، زن و شوهر با يكديگر، ميزان حقوقى كه همسران بر هم دارند، نحوه تربيت فرزندان و حتى قبل از اينها براى انتخاب همسر، از جمله موارد كاربرد علم اخلاق است و اين از نقاط تاريك جوامع بشرى و از جمله جامعه اسلامى ماست كه به مسائل مادى و ظواهر دنيوى و شخصى زياد توجه مى كنيم ولى به فكر احوال دل و اخلاقى كه بايد بر ما حاكم باشد نيستيم.
براى مثال وقتى زنان ما به خواستگارى دخترى مى روند، يك سلسله پرسشها و سؤالاتى راجع به او مى كنند، مثلاً مى پرسند كه وضع تحصيلى، خانه داير، نظافت و از اين قبيل چيزها چگونه است و يا به جمال و شخصيت او توجه كامل مى كنند ولى هيچگاه ديده نشده يا كمتر اتفاق افتاده كه علاوه بر اين امور، نسبت به حسادت،
تكبر، غرور و رذايل اخلاقى ديگر هم تحقيق گردد و نسبت به آنها حساسيت نشان داده شود.
و يا مثلاً پدر دختر بگويد: داماد شغل خوبى دارد، امكانات مالى اش در حد بالاست، ولى جاه طلب است و من دخترم را به جاه طلب نمى دهم، يعنى اصولاً آنچه به فكر نمى آيد، اين امور است. البته اينها همه در اثر جهل و نادانى به مسائل اخلاقى و عدم اطلاع از اين بخش از علومى است كه پيامبر بزرگوار اسلام، آن را بر همگان واجب كرده است. جهل است كه ساليانه بر آمار طلاق و افزايش ميزان آن اثر مستقيم دارد. جهل است كه درصد جرم و جنايت را حتى در جوامع اسلامى بالا مى برد، جهل است كه انسان ها را در اشتباهاتشان جرى تر مى كند و خلاصه جهل است كه نمودار صعود رذايل و سقوط فضايل و ارزش هاست.
گفتيم كه به جهت ظرافت و حساسيت تهذيب نفس، علاوه بر شناخت و دانش صفات اخلاقى، نياز به معلم و استاد و راهنما، از اوليات و بديهيات در اين مسير است. به همين خاطر قرآن مجيد، براى انسان ها دو راهنماى خودكار باطنى در اخلاق معرفى مى نمايد، يكى معلم اخلاق در فضيلت و ديگرى معلم اخلاق در رذالت، به نحوى كه اگر كسى معلم اول را برگزيد، طبعاً او را به مدينۀ فاضلۀ مكارم و فضايل انسانى مى كشاند و اگر تابع معلم دوم شد، سر از خرابه هاى رذايل و بدبختى ها بدر خواهد آورد.
اما آنكه انسان را به سمت و سوى فضيلت ها مى برد و لحظه به لحظه افق هاى روشنى را در برابر او مى گشايد و روح الهى انسان را به پرواز وامى دارد و زيبنده است آنكه نام انسان بر خود دارد، او را به معلمى بپذيرد، تقوى و خودنگهدارى است كه در پى ايمان به خداوند و ايجاد رابطه با او، پاى به عرصه وجود مى گذارد و حاملش را تا سرچشمه هاى نور
و پاكى به پيش مى برد و با فعال كردن صفات انسانى، او را به يك زندگانى پاكيزه، زنده مى دارد كه:
إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً(1)«اگر از خدا پروا داريد، براى شما نيروى تشخيص حق از باطل قرار مى دهد».
يعنى اگر شما گوش دل به فرمان تقوى و پرهيزگارى داديد، نه تنها به آرامش و هدايت و نور مى رسيد، بلكه از همه بالاتر، به قوه اى مجهز خواهيد شد كه به آسانى مى توانيد بين حق و ناحق، فضيلت و رذالت، خير و شر و نور و ظلمت را تمييز دهيد و با انتخاب نور و خير، و حق و فضيلت، به قله هاى رفيع انسانيت صعود كنيد و جان و روح خدايى خود را از منجلاب تعفن ماده و ماده پرستى بدر آوريد و به آنچه لايق شماست برسيد.
از تقوى كه شاخص معلم اخلاق در وجود انسان هاست كه بگذريم امور ديگرى نيز هستند كه شانه به شانۀ تقوى، صفت هدايت و معلمى اخلاق را دارا هستند كه پيشاپيش و مقدم بر همه، نماز است، مخصوصاً نمازهاى مستحبى و نوافل كه در ميان همه آنها نماز شب از جايگاه ويژه اى برخوردار است و بالاخص كه نمازهاى واجب روزانه هم صحيح و با آداب و شرايط لازم به جاى آورده شوند، در اين صورت، ناخودآگاه يك نحوه عصمتى در مقابل گناه، تسلط شيطان و اتصاف به رذايل اخلاقى پيدا مى كند كه در مسير سعادت، حافظ و راهنماى اوست.
خدمت به مردم و خلق خدا نيز در جاى خود، رنگ معلمى اخلاق دارد و در خودسازى و تزكيه نفس، عامل مهمى بشمار مى رود.
در مقابل تقوى يعنى معلم اخلاق در فضيلت، گناه، عمده ترين معلم اخلاق در رذالت
1) - سوره انفال/آيه 29.
به شمار مى رود، به طورى كه با تكرار مداوم گناه، انسان بى اختيار بسوى صفات رذيله كشيده مى شود و يا به عبارت ديگر به آن سمت رانده مى گردد، مخصوصاً گناهانى كه به صورتى، به حقوق ديگران مربوط مى شود، مثل خوردن مال مردم، ريختن آبروى مردم، كم فروشى، گرانفروشى، ربا و از اين قبيل امور.
فساد اخلاقى كه اينك عنوان تهاجم فرهنگى را در ميان مردم ما به خود گرفته، نيز مصداق بارزى از معلم اخلاق در پستى و رذالت شمرده مى شود، و به نظر مى رسد كه اگر جوانان غيور و دلير و متدين ما كه در جبهه هاى حق عليه باطل حماسه ها آفريدند و دشمن را محروم و نااميد ساختند، با بيدارى و هوشيارى با آن برخورد نكنند و خداى ناكرده تن به خواسته هاى اين معلم صفات رذيله بدهند، يعنى دختران و زنان ما با مسئله حجاب برخورد منطقى و صحيح نكنند و با بدحجابى مايه انحراف نگاه ها از سازندگى جامعه به خويش شوند، و مردان و پسران جوان و نوجوان ما، نگاه هاى خود را كنترل نكنند و به دنبال هوس دل و ديدنى ها و شنيدنى هاى شهوت انگيز باشند، شكست حتمى است و آن وابستگى و خفت و ذلتى كه از آن مى گريختيم، به آن مبتلا شده و آنچه از ارزش ها و استقلال و عزتى كه بدست آورده ايم، همه بر باد فنا خواهد رفت.
شكى نيست كه هر كارى كه در زندى انسان ها فرض شود، از نظر اسلام داراى حكمى است كه مردم بايد به آن آشنا باشند و بر طبق آن عمل نمايند، يعنى اگر واجب است، حتماً آن را به جاى آورند و اگر حرام است جداً از آن دورى كنند و همين طور در ساير احكام پنجگانه الهى، اين چنين زندگانى و حياتى را كه بر اساس نظام تكليف و وظيفه مبتنى است، يك زندگانى انسانى و الهى مى نامند، در مقابل، زندگى حيوانى است كه هيچ حكم و تكليفى بر آنها بار نيست و حيوانات هيچ وظيفه اى در اين رابطه ندارند.
براى رسيدن به اين احكام و علم به آنها كه مستلزم تلاش و جهدى بسيار است و شايد در توان تودۀ مردم و عموم ناس نباشد شارع مقدس سه راه را در پيش روى انسان ها گذارده است:
1 - خود افراد به فراگيرى اين علم بپردازند: يعنى سال ها در محضر اساتيد فن، شاگردى كرده و كتاب هاى فراوانى را مطالعه و مطالب آن را استخراج كنند، علوم جنبى و همچون صرف، نحو، رجال، تفسير و... را فرا بگيرند و خلاصه با مجاهدت و تصفيه باطن به آنچه از اين مسير بدست آورده و استنباط نموده اند، عمل نمايند، كه در اصطلاح به چنين اشخاصى مجتهد مى گوييم.
2 - از ديگرى تقليد نمايند: يعنى چون به هر دليل، از رسيدن به اجتهاد باز مانده اند، مى توانند از كسى كه اين راه را پيموده و به اندازه ضرورت و لزوم به احكام شرعيه واقف شده است، تقليد و پيروى نمايند، يعنى اين علم را از او بگيرند و مورد عمل قرار بدهند كه در اين صورت، شخص تقليدكننده را مقلد و شخصى كه علم از او گرفته شده مرجع تقليد يا مقلد و وسيله نقل و انتقال اين معلومات را، رسالۀ توضيح المسائل مى خوانيم.
3 - عمل به احتياط نمايند: در اين راه، شخص مجتهد نيست لكن تقليد هم نمى كند لذا براى اطمينان خاطر از عمل به تكليف، احتياط مى كند كه بحث مفصل فقهيه و حوزه هاى علميه مطرح است.
اينكه پيامبر اكرم، علم به احكام را يكى از سه علم واجب قرار داده اند منظور اينست كه بر هر فرد مسلمان واجب است به احكامى كه در تمام امور زندگى او جارى است علم داشته باشد و حكم خداوند را در رابطه با آن بداند و عمل كند.
بنابراين يك مسلمان به هر كدام از راههاى سه گانه اى كه ذكر شد، عمل كند، ناگزير از دانستن احكام الهى است. البته غالب مردم و شايد اكثريت قريب به اتفاق، شق دوم يعنى تقليد كردن را انتخاب مى كنند، لذا هر مقلدى بايد در اولين قدم از زندگانى پس از دوران بلوغش، رساله مرجع تقليدى كه او را اعلم از ديگر مجتهدين مى داند، بگيرد و بر اساس آن به حكم خداوند در قبال كارهايى كه بايد انجام بدهد آگاه شود.
تقليد از اولين روزى كه انسان پاى به دوران بلوغ مى گذارد آغاز و تا پايان روزى كه در اين جهان زندگى مى كند ادامه مى يابد، بنابراين، مقلدين وظيفه دارند كه آشنايى كامل بر اين رساله پيدا كنند، يعنى اگر نماز مى خوانند بايد احكام و شرايط و آداب آن را بدانند، اگر روزه مى گيرند، نحوه انجام آن و زمان و مسايل مربوطه را بلد باشند. اگر خمس ميدهند، اگر زكات مى پردازند، مقدار و نحوۀ پرداخت را بشناسند، اگر حج مى روند، مناسك و روش اجراى صحيح آن را بياموزند و همين طور در ساير فروع دين از جهاد و امربه معروف و نهى از
منكر و ديگر امور زندگى از معاملات و خوردن و آشاميدن و ازدواج و طلاق و دهها مسئله مورد نياز در يك زندگى انسانى. زيرا عدم اطلاع و بيگانه بودن با رساله علميه، گاه مصيبت هاى بسيار بزرگى جلو مى آورد و انسان را به دردسرهاى عجيب و لاينحلى مى اندازد كه جبران آن امكان ناپذير است.
مثلاً معامله اى صورت مى گيرد كه باطل بوده، بعد از چند سال كه طرفين مى فهمند، مى بينند كه چه مشكلات عجيبى درست شده است كه هيچكس نمى تواند آن را حل كند يا گاهى اوقات فردى 70 سال نماز خوانده، روزه گرفته اما باطل كه در نتيجه، اعمال بيجايى انجام داده و گرسنگى و تشنگى بيهوده كشيده است، خمس داده ولى باطل و از اين روى وجه زيادى بر ذمه او باقى است، علاوه بر اينكه در مال ديگران تصرف كرده است. از همه مهمتر، مثلاً حج بجاى آورده، اما چون باطل بوده، اگر مرد است، زنش بر او حرام شده و اگر زن است، مرد بر او نامحرم گرديده است.
همه اين مصائب و مشكلات از جهل انسان به مسائل فقهى و احكام ريشه مى گيرد و گاه از مسائل بسيار خطرناك و توجيهات كاملاً شيطانى نيز سر بيرون مى آورد.
به عنوان نمونه، قضيه اى را از امام صادق (ع) نقل مى كنم تا ببينيد كه اگر انسان معلومات دينى و آشنايى با احكام الهى نداشته باشد به چه حد از انحراف مى رسد.
حضرت مى فرمايند: از شخصى در پيش من بسيار تعريف كردند به اندازه اى كه من نيز تمايل پيدا كردم تا او را ببينم. يك روز كه از خانه بيرون آمدم، ديدم مردم اطراف فردى را گرفته اند، گويا مريدهايى پيرامون مراد خويش گردآمده باشند. پرسيدم: چه خبر است؟ گفتند: يا ابن رسول الله اين همان شخصى است كه تعريف او را شنيده ايد. تا نزديك شدم كه او را از نزديك مشاهده كنم، به راه افتاد و رفت.
حضرت ادامه مى دهند؛ من نيز به دنبال او حركت كردم تا در جاى مناسبى او را پيدا كنم و از سر اين همه تعريف آگاه كردم تا اينكه به يك مغازه نانوايى رسيد و در ميان ناباورى
من، دو قرص نان دزديد، خيلى تعجب كردم كه اين فرد، با اين وجاهت بين مردم چرا دزد از آن درآمد، باز به راه خود ادامه داد تا به مغازۀ ميوه فروشى رسيد و از آنجا نيز دو عدد انار دزديد، عجبا گويى دزد حرفه اى است كه به آسانى اموال ديگران را به غارت مى برد درحالى كه مشكوك شده بودم همچنان به دنبال او به راه افتادم تا اينكه وارد خرابه اى شد و هر آنچه دزديده بود، بين فقران و بيچاره ها تقسيم كرد. همين كه قصد خروج از خرابه را داشت، جلوى او را گرفتم و از علت دزدى ها و صدقاتش سؤال كردم.
از من پرسيد كه تو چه كسى هستى؟ فهميدم كه من را نمى شناسد، لذا خودم را معرفى كردم. با حالت تمسخر زبان به اعتراض گشود كه، عجب، تو فرزند پيامبر خدا هستى و قرآن نمى دانى؟ گفتم چطور؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى كه مى گويد:
مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ(1)«هر كس كار نيكى بياورد، ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر كس كار بدى بياورد، جز مانند آن جزا نيابد و بر آنان ستم نرود».
امام صادق (ع) مى فرمايند كه به او گفتم: اين آيه چه ارتباطى به كارهاى تو دارد؟ گفت: آخر، من چهار دزدى كردم، دو قرص نان و دو عدد انار، پس چهار گناه در نامه عمل من نوشته شد، و وقتى آنها را صدقه دادم براى من چهل ثواب ثبت گرديد، حال اگر چهار ثواب از ثواب هاى مرا در مقابل چهار گناه بر دارند، سى و شش ثواب براى من باقى مى ماند.
حضرت مى فرمايند به او گفتم: ثكلتك امَك، مادرت به عزايت بنشيند، تو مرتكب هشت گناه بزرگ شده اى، چهار گناه به خاطر دزدى مال مردم، و چهار گناه به جهت تصرف در مال غير كه آنها را به ديگران داده اى، ثواب يعنى چه؟!(2)
و اين چنين امام صادق (ع)، با ذكر اين ماجرا، ديگران را از خطرات جهل در دين بر حذر مى دارند كه جاهل در احكام، به چه پرتگاه هاى هلاكت و نابودى مى افتد و از هستى ساقط مى شود، خصوصاً كه توجيه گرى نيز، قرين و همراه آن گرديده باشد.
بسيار مايه تعجب و شگفتى است كه انسان ها با هر درجه اى از علم و دانش و با تخصص هاى گوناگون به هنگام مريضى به طبيب و پزشك مراجعه مى كنند و براحتى مقلد و مطيع كامل او مى شوند، ولى وقتى نوبت به احكام دين مى رسد، على رغم جهل و بى اطلاعى، ديگر حاضر به تقليد و تبعيت از متخصص در اين فن يعنى مرجع تقليد نيستند و هر كدام خود را يك مجتهد و صاحب رأى مى شمرند و در هر مسئله اى، اشكال و به اصطلاح ما اِنْ قلت گذارده و به خود اجازه تصرف در احكام را مى دهند.
بنابراين از شرايط ابتدايى مسلمانى، فراگيرى دستوراتى است كه در نحوۀ زندگى دنيوى او نقش اساسى و در زندگى اخروى او نتيجۀ مستقيم دارد و هر مسلمانى بايد به فراخور استعداد و توانش در پى كسب و عمل به آنها باشد.
غير از علوم ثلاثه اى كه ما به اندازه گنجايش كتاب، مطالبى پيرامون آنها ذكر كرديم، معلومات عمومى و معارف ديگرى هم هست كه يك فرد مسلمان مى بايست آنها را بداند و با آنها آشنايى نزديك داشته باشد، از جمله، مباحثى چون مسئله رجعت، مسئله بدا، مسئله قضا و قدر، مسئله ولايت فقيه، مسئله حجاب و مهمتر از همه، آشنايى با قرآن و معارف عاليه آن كه ما به جهت اهميت و نقشى كه قرآن مجيد در زندگى دنيوى انسان ها و آماده سازى آنها براى سراى حاويدان دارد و نيز در مورد عترت كه هادى انسان ها در طول تاريخ، و باقيمانده و هديه پيامبر از طرف خداوند به جامعه بشرى هستند، مقدارى به عنوان معلومات عمومى دينى سخن خواهيم گفت.
اميد است با توجه به ميزان اهميت اين دو ثقل و امر بزرگ، ابتدا مورد شناسايى و معرفت و سپس مورد قبول و عمل و الگوگيرى توسط همه، خصوصاً جوانان و نوجوانان عزيز ما قرار گيرند.
روايت بسيار مشهورى از پيامبر بزرگوار اسلام صلوات الله عليه و آله نقل شده كه حاكى از
اهميت بالاى قرآن و اهلبيت عصمت و طهارت (ع) در نزد ايشانست. آن حضرت در اين روايت كه به روايت ثقلين معروف و مورد اتفاق شيعه و سنى است و حضرت آن را در مواقع حساس و مهم و از جمله در آخرين ساعات عمر مباركشان، بعد از نماز ظهر و عصر در مسجد، درحالى كه از شدت ضعف و ناراحتى، توان ايستادن نداشتند فرمودند:
من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى گذاشتم، كتاب خدا و عترتم را، اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا زمانى كه كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند، مادامى كه شما به آنان تمسك جوييد، هيچگاه گمراه نخواهيد شد(1).
يعنى بايد علاوه بر گرانقدرى اين دو امر، بر جداناپذيرى و عدم افتراق بين آنها توجه داشت و اينكه اين دو تا آن زمان ثقلين و دو امر بزرگ هستند كه با هم باشند و در كنار يكديگر مورد توجه قرار گيرند، چيزى كه متأسفانه در امت بزرگ اسلامى كمتر به آن توجه شده است. يعنى عده اى فقط به قران تمسك مى كنند و عترت را رها نموده اند كه در واقع به قرآن هم تمسك نكرده اند، و بعضى تنها به عترت توجه كرده اند، و چون تمسك به قرآن را وجهۀ خويش نساختند، در واقع به عترت هم عنايت ندارند، زيرا تمسك به قرآن، بدون عترت و عترت منهاى قرآن، خواسته و سفارش شده پيامبر نيست و انسان ها را به سر منزل مقصود نمى رساند.
لذا مسلمان، زمانى مسلمان است كه هم به قرآن و هم به عترت تمسك كند و به ريسمان هر دو چنگ زند يعنى با يكدست قرآن را اخذ كند و با دست ديگر، دامن عترت را بگيرد و دست نياز به سوى آنها دراز نمايد.
اما قبل از اينكه به معناى تمسك به قرآن و عترت بپردازيم و مراتب و درجات آشنايى و عرفان به آنها را بررسى كنيم، ذكر دو نكته و مطلب اساسى، لازم و ضرورى است.
1) - انى تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتى، لن يفترقا حتى يردا على الحوض، ما ان تمسكتُم بهما فلن تضلوا ابدا. (بحار الانوار/ج 5، ص 21).
ابتدا اينكه، اين قرآنى كه در دست ماست و تمام مسلمانان جهان با آن سروكار دارند، به همين صورت و بدون حتى يك حرف كم يا زياد، از زمان پيام آور وحى يعنى پيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله بدست ما رسيد و بنا به وعده خود قرآن، به همين نحو تا قيامت هم باقى خواهد ماند.
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ(1)«بى ترديد، ما اين قرآن را به تدريج نازل كرده ايم، و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود».
توضيح اينكه از زمان آغاز وحى بر وجود مبارك پيامبر، حضرت نويسندگانى را برگزيده بودند تا آنچه را كه جبرئيل امين بر ايشان نازل مى كند، بنويسند. اين افراد كه به كتاب وحى مشهور بودند و 17 نفر مى رسيدند و در صدر آنها امير المؤمنين على (ع) قرار داشتند. البته چنين نبود كه قرآن، به همان ترتيب زمانى نزول، جمع آورى گردد، بلكه بواسطه امر خداوند، پيامبر اكرم، هر كدام از آيات يا سوره ها را با تقدم و تأخر نزول، در جاى خودش قرار مى دادند. مثلاً وقتى آيات سوره آل عمران نازل مى گرديد، بر پيامبر نيز وحى مى شد كه آيات اين سوره را در ميان سوره هاى بقره و نساء قرار بده.
نشانه اين جابجايى را ما در آيات زيادى، از مله در آياتى كه در اواخر عمر پيامبر نازل شده و طبعاً مى بايست در انتهاى قرآن آمده باشد يعنى آياتى كه در حجة الوداع براى نصب امير المؤمنين على (ع) به خلافت و اكمال دين نازل شده اند به خوبى مى بينيم، درحالى كه اين آيات، در سورۀ مائده كه پنجمين سورۀ مباركه قرآن شريف و از ابتدايى ترين سوره هاست، قرار گرفته و واقع شده اند.
به هر صورت، اين نحوه ترتيب و جمع آورى آيات و سوره ها، از طرف خداوند تبارك و تعالى است كه توسط جبرئيل بر پيامبر بزرگوار اسلام فرو فرستاده شده است و به اجماع هم فرق اسلامى، كوچك ترين كم يا زيادى در آن صورت نگرفته و ادعاى
1) - سوره حجر/آيه 9.
تحريف، توسط جاهلان روسياه، يك امر خرافى و كذب مسلم است و به عنون يك خيانت تلقى مى گردد.
بحث جمع آورى قرآن ها و نشر قرآن واحد كه عثمان متصدى آن بوده و در زمان او انجام گرفته، بحث دامنه دارى است و اگر چه جنبۀ معلومات عمومى خوبى دارد، ولى پرداختن به آن نه در حوصلۀ اين كتاب است و نه با عنوان كتاب ما اخلاق و جوان چندان ارتباطى دارد، لذا ما آن را به كتب مربوطه محول مى نماييم.
نكتۀ دوم اينكه قرآن، از لحاظ محتوا و تنوع موضوعات، كتابى فوق العاده عجيب و بى نظير است، ضمن اينكه عنوان هيچيك از اين موضوعات را نمى توان بر قرآن نهاد. قرآن، خود را كتابى معرفى مى كند كه تصوير عالم وجود است، يعنى علم اولين و آخرين را داراست و تبيان و مبين هر چيزى است.
وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ(1)«و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن ثبت است».
وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ(2)«و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و بر تو نازل كرديم».
براى مثال قرآن كريم مشحون از مطالب فلسفى است و فلاسفه از اين حيث، شاگردان قرآنند. يعنى اگر فيلسوف گرانمايه اى همچون صدر المتألهين قدس سره، توانسته به مضامين عاليه فلسفى برسد و مثلاً برهان متعالى صديقين را بنا نهد، افتخار شاگردى قرآن را دارد. كما اينكه قرآن برهان نظم، برهان حدوث، برهان امكان و حركت و... دارد، اما با اين همه، قرآن كتاب فلسفه نيست.
عرفان قرآن نيز چنين است، اما با اين وجود، قرآن را نمى توان كتاب عرفان نام نهاد.
آيات زيادى در قرآن كريم راجع به علوم طبيعى وجود دارد كه در زمرۀ معجزات قرآنست، ولى باز قرآن، كتاب علوم طبيعى شمرده نمى شود. پس قرآن چه كتابى است؟
اگر بخواهيم در يك جمله قرآن را تعريف كنيم بايد بگوييم كه قرآن، كتاب آدم سازى و كارخانه انسان سازى است و بسان اقيانوس بى منتهايى است كه در وجود خود، همه زيورهاى كمال و تعالى را داراست و اگر ما غواص گونه در اعماق آن غوطه ور شويم و از گوهرها و لؤلؤ آن بهره ببريم، سرور دنيا و آخرت خواهيم بود.
اينك بعد از اين توضيح مختصر، وارد بحث تمسك به قرآن و اقسام آن مى شويم و به توضيح بيشتر موارد زير مى پردازيم:
1 - قرائت قرآن 2 - تدبر در قرآن 3 - عمل به قرآن 4 - استضائه از قرآن
قسم اول از موارد تمسك به قرآن و چنگ زدن به ريسمان كتاب الهى كه از همۀ اقسام آن ساده تر است و بسيار راحت هم حاصل مى شود و آسان بدست مى آيد، خواندن قرآن است. يعنى هر مسلمانى در اولين وهله از عنايت به كتاب آسمانى اسلام، بايد بتواند آن را بخواند. اين حد اقل كارى است كه در رابطه با قرآن مى توان انجام داد. حتى در زمان هاى قديم كه اكثر مردم از نعمت حضور در كلاس درس و خواندن و نوشتن عمومى محروم بودند، بر اين امر مهم توجه داشتند و بر آن اصرار مى ورزيدند و بسيار اتفاق مى افتاد كه افراد اگر چه سواد خواندن و نوشتن نداشتند ولى داراى سواد قرآنى بودند به نحوى كه براحتى مى توانستند قرآن مجيد را قرائت نمايند.
وجود جلسات متعدد قرائت قرآن از دوران كودكى تا سنين كهنسالى و سخت گيرى استاد بر قرائت صحيح و توجه به قرائت روزانه مقدارى از قرآن توسط خود افراد، حاكى از رونق اين كار بزرگ در ميان مردم بوده است اما متأسفانه امروزه على رغم اقبال مردم به قرآن در زمينه هاى مختلف و تلاش بى وقفه و گسترده نظام مقدس جمهورى اسلامى در نشر و آموزش اين كتاب هدايت و سعادت، كم نيستند كسانى كه يا نمى توانند حتى قرآن را بخوانند و يا بطور دست و پا شكسته و غلط و ناصحيح آن را ادا
مى كنند و به اصطلاح در اولين قدم از قرب به قرآن ناتوان مانده و باز ايستاده اند كه اين عيب بسيار بزرگى براى يك مسلمان و مخصوصاً يك شيعه آنهم در نظام و حكومتى كه منتسب به قرآن و اهلبيت (ع) است و همه گونه امكانات و وسايل براى دستيابى به آن مهياست مى باشد.
قرآن مجيد در رابطه با قرائت و خواندن قرآن، آيه اى دارد كه در نوع خود منحصر به فرد است و با يك لحن عامى كه همه را شامل مى شود، امر به خواندن قرآن مى فرمايد:
فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنَ اَلْقُرْآنِ، عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي اَلْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ آخَرُونَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَاقْرَؤُا مٰا تَيَسَّرَ مِنْهُ(1)«اينك هر چه از قرآن ميسر مى شود بخوانيد. خدا مى داند كه بزودى در ميانتان بيمارانى خواهند بود، و عده اى ديگر در زمين سفر مى كنند و در پى روزى خدا هستند، و گروهى ديگر در راه خدا پيكار مى نمايند. پس هر چه از قرآن ميسر شد تلاوت كنيد».
يعنى آنچه مهم است خواندن و قرائت قرآن است، حالا مى خواهد توجه به معنا باشد يا نباشد، حال فراغت باشد يا نباشد، انسان در سلامتى باشد يا نباشد، عمده، خواندن قرآنست آنچه كه ميسر و مقدور باشد.
در ازاى قرائت قرآن كه جارى نمودن كلام آسمانى و نورانى وحى بر زبان است، نه تنها دل و جان انسان روشن و صيقلى مى گردد و نه تنها، خانه اى كه در آن تلاوت قرآن شود، براى ملائكه، فرشتگان و اهل آسمان ها همچون ستاره ها براى اهل زمين مى درخشد، بلكه ثواب كثير و بى نهايتى نيز براى قارى آن در نظر گرفته شده است بطورى كه بر هر
1) - سوره مزمل/آيه 20.
حرف از قرآن، حسنه اى به او عطا مى گردد. مثلاً اگر بگويد: الم، براى هر كدام از اين حروف، حسنه اى جداگانه اى خواهد داشت.
پيامبر گرامى اسلام (ص) مكرراً مى فرمود: هر خانه اى كه در آن قرآن تلاوت گردد، بركتش زياد و موجب رفت و آمد و نزول ملائكه مى گردد، به خلاف منازلى كه با جدايى ساكنين آن از قرآن، تاريك است و چون مايه خروج فرشتگان الهى از خانه شده اند، بركت نيز از آن رخت بر مى بندد و علاوه بر اينها، اين گونه افراد در قيامت، مورد نفرين و لعن و شكايت قرآن نيز واقع مى شوند.
در روايات مى خوانيم كه در آخرت، چند گروه از انسان شكايت مى كنند. اول؛ عالمى كه از علم او استفاده نشده است، دوم، مسجدى كه مورد بى اعتنايى واقع گرديده است و سوم، قرآنى كه در ميان مردم بوده ولى حتى قرائت هم نشده است.
قرآن نه تنها در روزگار واپسين، موجب رستگارى، نجات و آبرومندى قاريان خويش است، بلكه در همين دنياى مادى نيز داراى اثرات شگفت انگيز و خارق العادۀ وضعى است، به نحوى كه اگر هفتاد مرتبه سورۀ حمد كه داراى جايگاه ويژه اى از اهميت در قرآن مجيد است را بر بالين مريض در حال مرگ بخوانند و او نجات يابد و يا حتى بالاتر، اگر بر مرده اى بخوانند و او زنده شود. نبايد تعجب كرد.
در روايات آمده است كه هر كس سورۀ مباركه واقعه را شب ها بخواند، روزى او وسيع مى شود و به يك زندگانى مرفه و آسوده اى دست مى يابد كه به تجربه به اثبات رسيده است.
آيات مباركۀ مشهور به آية الكرسى نيز كه در حفاظت قارى بسيار مجرب و زبان زد همه مردم و خاص و عام است، خوشه ديگرى از خروارها بار احسان آيات قرآن كريم است.
به هر صورت، خواندن قرآن، كمترين كارى است كه در تمسك به قرآن انجام مى شود و پائين ترين مرتبه اى است كه هر كسى بايد بدان مجهز باشد و شخصى كه فاقد اين حد اقل است، تن به ننگى آشكار داده و نقص بزرگى را براى خود خريده است.
قسم دوم از موارد تمسك به قرآن كه در پله اى بالاترى قرار دارد و طبعاً داراى ارزش بيشترى نيز هست، تدبر و انديشه در آيات اين كتاب نورانى است. براى رسيدن به اين مقصود، ديگر به روخوانى و تلاوت تنها اكتفا نمى شود بلكه به معانى آيات نيز توجه و عنايت مى گردد. لذا ابتدا با رجوع به ترجمه هاى تحت اللفظى كه قرآن هاى مترجم به آن پرداخته اند، اين اقدام آغاز و سپس با مطالعه و مراجعه به تفاسير، خصوصاً يك تفسير جامع، اين كار كامل مى گردد.
در اين صورت ديگر، قارى هر آيه اى را كه مى خواند، متناسب با آن، ترجمه و تفسيرش را هم مى داند و چون با زبان قرآن آشنا شده است، احساس يك مخاطب را دارد كه خداوند متعال، گويا با او در حال تكلم است و اين احساس، حالتى بس شيرين و لذت بخش است. از طرف ديگر، وقتى كه قارى، شأن نزول آياتى را كه مى خواند مد نظر داشته باشد، به راحتى مى تواند در جو حاكم بر زمان نزول آيات قرار بگيرد و كلمات نورانى قرآن را با جان و دل لمس و درك نمايد.
تدبر و تأمل در آيات قرآن نيز از جمله مواردى است كه قرآن مجيد به آن پرداخته و غافلين از آن را مورد عتاب و سرزنش شديد قرار داده است كه:
أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ، أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا؟!(1)«آيا به آيات قرآن نمى انديشند؟ يا مگر بر دل هايشان قفل هايى نهاده شده است؟».
اين از انصاف بسيار بدور است كه ما در مسائل روزمره كه در مجلات، روزنامه ها و ديگر وسايل ارتباط جمعى منعكس مى شود، گفتگو مى كنيم، نقد و بررسى مى نماييم و به اصطلاح تحليل مى گذاريم، ولى در كنكاش و دقت در كتابى كه متضمن سعادت ابدى ماست و سلامت دنيا و آخرت ما بدان بستگى دارد، هيچ لزومى نمى بينيم كه اين بى توجهى اصولاً با زندگانى يك مسلمان، سازگارى ندارد.
بايد اين سنت حسنه، در منابر و مجالس ما بيشتر مورد عنايت قرار بگيرد، بدين صورت كه هم واعظ و سخنران خود را ملزم به بيان تفسير قرآن بداند و هم شنوندگان و پاى منبرى ها از آنها بخواهند كه بعضاً به جاى بحث ها و حرف هايى كه بيشتر جنبۀ مجلس آرايى و سخن گرمى دارد، به قرآن و تفسير آن، البته با زبانى گويا و بيانى همه فهم بپردازند و روح و روان مستمعين خود را از سرچشمه هاى زلال معرفت حق و آيات او سيراب سازند.
البته اين اختصاص به منبر و واعظ و گوينده ندارد، بلكه اگر مردى در منزل، تفسيرى را مطالعه كرد كه حتماً بايد مطالعه كند و احساس كرد كه مى تواند برداشت هايش را براى زن و فرزندانش بيان نمايد، بايد آنها را از اين خير كثير محروم نسازد و زمينه را براى رشد خانواده اش در فرهنگ قرآنى آماده كند. براى انجام اين كار، هنر چندانى لازم نيست، زيرا به قدرى در خود قرآن، تنوع مطالب از داستان و اخلاق و فقه و مسائل اجتماعى فراوان است كه به راحتى جايگاه خود را در ميان مخاطبينش باز مى كند، و فقط كافى است كه مجرايى براى جريان يافتن اين انوار آسمانى باز باشد، كه آن، گفتن و شنيدن است
1) - سوره محمد (ص) /آيه 24.
.
سومين مرتبه از اقسام و مراتب تمسك به قرآن كه در واقع مهمترين و شاخص ترين درجه تمسك به قرآن است، عمل و انجام دستورات و فرامين قرآن است. گفتيم كه قرآن، كتاب علم است، علومى متنوع و متفاوت و آن را از شگفتى هاى قرآن بر شمرديم، ولى آنچه از همه مهمتر است، اينست كه قرآن، كتاب زندگى و دستورالعمل اجرايى از گاهواره تا گور است.
البته بايد توجه داشت كه هر كتاب و قانون اجرايى، نياز به يك مبين و مفسرى دارد كه به تمام زوايا و نكات مبهم و مجمل آن كتاب و قانون، آشنايى كامل داشته باشد و بتواند منظور و مقصود و شيوه و روش قانونگذار را بيان نمايد. قرآن مجيد نيز از اين امر مستثنى نيست و بالطبع، اين نيازمندى را دارد كه پيامبر گرامى اسلام و اهلبيت عصمت و طهارت (ع)، از سوى خداوند متعال براى بيان اين امر مهم، منصور گرديده اند.
لذا اگر ما مى گوييم قرآن كتاب عمل و زندگى است، چنين گمان و تصور نشود كه خود قرآن به تنهايى و بدون نياز به يك مبين و مفسر مى تواند مورد استفادۀ همگان قرار بگيرد، امرى كه نادانان و ساده لوحان بر آن اصرار مى ورزيدند كه حسبنا كتاب الله،
كتاب خدا براى ما كافى است، چه فكر و كلام جاهلانه و امر انحرافى و ناصوابى؟!
اما ببينيم كه عمل به قرآن يعنى چه؟ آيا عمل به قرآن، چيزى است كه ما تاكنون با آن بيگانه بوده ايم و اينك مى بايست پس از آشناى و شناخت قرآن به عمل به دستورات آن بپردازيم يا نه، عمل به قرآن، عمل به دانسته هاى دينى است كه بطور فراگير در متن زندگانى هر مسلمان وجود دارد ولى به عللى كه هر كس به آن علل در خودش بهتر از ديگران واقف است، مورد بى توجهى واقع شده و به فعليت در نمى آيد؟!
با كمى دقت در آيات قرآنى، به آسانى در مى يابيم كه عمل به قرآن، جز اجراى اوامر و فرامين الهى كه ما از آنها به عنوان فروع دين نام مى بريم و رعايت يك سرى مسائل اخلاقى، چيز ديگرى نيست. يعنى اگر ما آن گونه كه مى بايست نماز بخوانيم و حق آن را ادا نماييم، به روشنى، يكى از دستورات بارز و صريح قرآن مجيد را عمل نموده ايم و عامل به قرآن محسوب مى گرديم اما اگر در اقامه آن كاهل بوديم، همه كارهايمان را بر نماز ترجيح داديم و يا آن را به طور دست و پا شكسته و ناقص و غلط به جاى آورديم، در اينجاست كه نه تنها عامل به قرآن نيستيم، بلكه مورد تهديد و سرزنش شديد قرآن نيز واقع مى شويم كه: واى بر نمازگزاران، آنان كه در نمازشان كوتاهى مى كنند(1).
اگر ما آن طور كه قرآن مى فرمايد: خمس و زكات اموالمان را پرداختيم و در دادن آن به وسوسۀ شيطان انسى و جنى توجه ننموديم و به اصطلاح ما، ان قلت و قلت نكرديم، بديهى است كه ما عامل به قرآن در اين مسئله خواهيم بود.
اگر ما به رهنمود قرآن در مورد گوش و دل و چشم توجه كرديم و آنها را در مسير صحيح
1) - سوره ماعون/آيات 4 و 5.
بكار برديم و از آلودگى به شنيدنى هاى حرام مثل آهنگ ها و موسيقى هاى شهوت انگيز و ديدنى هاى حرام مثل فيلم هاى مبتذل و نواميس مردم و تصميم و فكرهاى حرام، آنها را حفظ كرديم و تقواى الهى را در مورد آنها اجرا نموديم، براستى ما متمسك به قرآن و مورد عنايت حق تعالى خواهيم بود.
اگر زنان و دختران ما بدرستى مسئلۀ حجاب را رعايت كنند و به بهانه ها و اشكال مختلف از نشان دادن موهاى خود و پوشيدن جوراب هاى نازك بدن نما و رفتارهاى جلف و ناشايست كه براى يك زن و دختر مسلمان ننگ است پرهيز نمايند، هم از لعن خدا و ملائكه و پيامبر و مؤمنين مصون مانده اند و هم واقعاً به آيات حجاب قرآن مجيد، تمسك و عمل كرده اند.
عمل به قرآن، روشن ترين قسم از اقسام تمسك به قرآن است كه براى عامل آن يك زندگانى پاكيزه، بى دردسر و فارغ از مشكلات دنياى مادى و بدور از دلهره و اضطراب خاطر را به ارمغان مى آورد.
جامعه اى هم كه از اين افراد عامل تشكيل شده باشد يعنى كسانى كه به اوامر قرآن، عمل، و از نواهى آن اجتناب مى نمايند و به عبارت ديگر، جامعه اى كه سرمشق آنها، قرآن باشد و تقوا بر آنها حكومت كند، مشمول بركت و رحمت الهى از آسمان و زمين خواهند بود كه:
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ(1)«و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گرائيده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى گشوديم».
اما اگر از عمل به اوامر الهى و دستورات قرآن سرپيچى شد و تقوا و شكرانه نعمت از جامعه اى رخت بربست دو مشكل اساسى و بدبختى بزرگ بر آنها مستولى خواهد گرديد
1) - سوره اعراف/آيه 96.
.
و آنها را از هستى ساقط خواهد نمود. يكى مشكل كمبود و گرانى و ديگر مشكل ناامنى، ظاهرى و چه ناامنى باطنى و روحى. بيان آيه بسيار صريح است، ببينيد:
فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ (1)«پس نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى دادند، طعم گرسنگى و هراس را به مردم آن چشانيد».
1) - سوره نحل/آيه 112.
آخرين و بالاترين مرتبه تمسك به قرآن كه در واقع اكتسابى هم نيست و به دنبال مراتب اول و دوم و سوم پديد مى آيد، استفاده كردن از حقيقت و نور قرآن است، يعنى وقتى كسى به قرآن تمسك جست و از تلاوت و ترجمه و تدبر و تفسير تا مرحله عمل به آن را پيمود، ناخودآگاه در خويشتن احساس روشنايى و نورانيتى مى كند كه راهنماى او به طرف رستگارى است و او را به سمت هدايت مى كشاند.
قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ(1)«قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است».
اينجاست كه به راستى با چشم و دل خدا را مى بيند، با گوش دل كلام خدا را مى شنود و به آسانى به خطابات قرآن لبيك مى گويد: يعنى اين قرآن و عمل به اوامر و نواهى آنست كه چشم و گوشى به دل انسان مى دهد كه با آن مى تواند خدا را ببيند و كلام او را بشنود و از همه مهمتر، نورى بر دل او مى تاباند كه تمام زواياى تاريك آن را روشن مى سازد و تمام ابعاد آن را مصفاً مى گرداند. آن وقت ديگر صفات رذيله براحتى رنگ مى بازند و از بين مى روند، جايگاه فرمانروايى شيطان در قلب متلاشى و نابود مى گردد، بت هاى روييده در
1) - سوره مائده/آيه 15.
تاريكى و ظلمت دل، يكى يكى سرنگون و واژگون مى شوند و تمناهاى نفسانى جاى خود را به تماشاگرى روحانى و محو شدن در جمال الهى مى دهند، غم ها و غصه ها، نگرانى ها و اضطراب ها مبدل به آرامش و وقار و اطمينان و سرور مى شوند و در يك كلمه، آنچه غير خداست مى رود و هر آنچه خدايى است مى آيد.
سپس راههاى سلامتى يكى پس از ديگرى بر انسان عرضه مى شود، راههايى كه به مقام لقاء الهى منتهى مى گردند. مقام و مقصدى كه هر انسانى تا به آن نرسد، همچنان شخصى را مى ماند كه در طلب گم كرده اش، به هر سمت و سويى سرك مى كشد تا نشان از اين راه كسب مى نمايد در صراط مستقيم قرار بگيرد و بدين شكل عزيز گم گشته اش را بيابد و آن را سخت در آغوش كشد. آنگاه همچون تشنه اى كه به سرچشمۀ آب زلال و گوارا برسد، جانش سيراب مى گردد و از آن پس، ديگر انتظار هيچ چيز و هيچ كس ديگر را نمى كشد و در طلب آن خود را به زحمت نمى اندازد. سير صعودى از ناسوت به ملكوت و از آنجا به جبروت و لاهوت كه فرشته امين وحى الهى را نيز ياراى حضور در آن نيست آسان مى شود، ملائك، خود به خدمت حاضر مى گردند و بر اين خدمتگزارى افتخار مى كنند و انسان را ديد و بصيرتى ماوراى دنياى مادى مى بخشند و قدرت و نيرويى ما فوق ديگران اعطا مى نمايند.
دوستى مى گفت: در حرم مطهر امام حسين (ع) نشسته بودم و انتظار اذان صبح را مى كشيدم تا نماز را ادا كنم، بهمين خاطر از شخصى كه كنارم نشسته بود وقت را جويا شدم، گفت: مگر نمى ينى ملائكه شب به بالا مى روند و ملائكه روز نزول مى كنند، پس وقت نماز شده است و اين گونه آنها اوقات را مى يابند.
طى الارض كردن در مدت كوتاه با مسافت هاى طولانى طى اللسان داشتن يعنى مثلاً يك ختم قرآن در مدتى اندك از يك ساعت تا چند دقيقه كه همه بطور كم يا زياد در
احوالات بزرگان خوانده و يا شنيده ايم، از بركات حكومت قرآن بر دل و تابيدن نور الهى آن بر جان و روان است. در اينجا من از همۀ مردم، خصوصاً جوانان و نوجوانان عزيز از دختر و پسر كه داراى قلوبى پاك و دل هايى با صفا و اراده هايى محكم و ايمان هايى زلال هستند مى خواهم كه تمسك به قرآن را فراروى خويش قرار دهند و با طى مراتب شريف آن به مقام و مرتبه و درجه اى نايل شوند كه مختص انسان است و ديگران را در آن حظ و بهره اى نيست.
بار ديگر از ملك پران شوم *** آنچه اندر وصف نايد آن شوم
و در آن جايگاه به نهايتى برسند كه به غير از خداوند چيزى نبينند و به جز مقام قرب او چيزى نجويند.
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
گفتيم كه رسول مكرم اسلام (ص) در اوقات حساسى كه پيش مى آمد، بر دو چيز سنگين قيمت و گرانبها تأكيد و سفارش مى فرمودند، يكى كلام وحى و قرآن مجيد بود كه ما تا حد مجال مطالبى پيرامون تمسك به آن بيان داشتيم و ديگرى عترت و اهلبيت آن حضرت است كه همگى از طرف ايشان و در واقع از سوى خداوند تبارك و تعالى منصوب گرديده اند و ما اينك به آن مى پردازيم.
همان طور كه مى دانيد، در پرواز به سوى آسمان ها و خنثى كردن جاذبه زمين، دو بال هم اندازه و با قدرت مساوى مورد نياز است، براى ورود به صراط مستقيم الهى و بى اثر نمودن جاذبه هاى مادى خودخواهى و هوى پرستى نيز دو بال قوى و گران سنگ لازم است كه قرآن مجيد و اهلبيت پيامبر عهده دار آن هستند و بى شك نبود يكى از اين دو بال و به
طريقى اولى عدم وجود هر دو بال مساوى است با انحراف مسلم و باقى ماندن و رها شدن در خواسته هاى شهوانى.
بنابراين به همان اندازه كه قرآن و ثقل اكبر الهى در رهايى و صعود انسان به دروازه هاى نور و سعادت نقش ايفا مى كند، تمسك به اهلبيت (ع) نيز داراى اهميت و نقش و جايگاهى بس اساسى است. در اين رابطه همان گونه كه ما در مبحث تمسك به قرآن، آن را داراى اقسام و درجاتى دانستيم، در اينجا نيز مراتب و اقسامى را در نظر گرفته ايم كه بوسيله آنها هم مى توان ميزان عرفان و شناخت و تمسك خود را به ثقل اصغر دريافت و هم به اندازۀ نقص خود در سلوك اين وادى پى برد:
1 - شناخت عترت 2 - محبت عترت 3 - اطاعت از عترت 4 - تسليم در برابر عترت
در اولين مرتبه از مراتب تمسك به اهلبيت (ع) شناخت ايشان و دريافتن قدر و اعتقاد به ولايت آنها مطرح است. از پيامبر گرامى اسلام روايتى به تواتر لفظى نقل شده كه بين همۀ فرق اسلامى مسلم و مورد قبول است. در اين روايت آمده است كه:
كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مرگ او همانند مردن در جاهليت است(1).
از آنجا كه مسئله امامت و ولايت، فرع بر نبوت است و به دنبال آن مطرح مى گردد و از جايگاه رفيعى همچون نبوت برخوردار است تو به همان مقدار مسئوليت خطير راهنمايى مردم را بر دوش مى كشد و عهده دار است، معرفى و شناخت آن نيز در همان راستا با استدلال و رجوع به عقل و منطق امكان مى پذيرد. م
مهمترين عاملى كه در شناسايى امام مطرح است و باعث امتياز او از ساير مردم مى گردد، عصمت و مصون بودن از خطا، لغزش و گناه است كه يك امر باطنى است و با امكانات ظاهرى قابل شناسايى واقعى نيست و مردم در اين بعد از شناخت امام قاصر و ناتوان هستند، لذا بايد اين امر را كسى كه به باطن و اسرار افراد آگاه است و كسى جز خداى تبارك و تعالى نيست تشخيص دهد و به مردم معرفى نمايد و بشناساند.
1) - من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية (بحار الانوار/ج 8، ص 368).
اين معرفى در پيامبران به يك نحو است و در امامان به شكل ديگر، يعنى پيامبر به واسطه چيزى به نام معجزه كه داراى شرايط و ويژگى هاى خاص است و در كتاب هاى كلامى و اصول عقايد مفصلاً بدان پرداخته شده، به مردم شناسانده مى شود ولى امام به سبب نصى كه از پيامبر صادر مى گردد، معرفى و شناخته مى شود.
پس، شناخت امام يك راه كاملاً روشن و مشخص دارد و آن انتصاب از جانب پيامبرى است كه خود به وسيله معجزه شناخته شده است. لذا انتخاب امام از هر طريق ديگر و با هر توجيهى غير از راه مذكور، يك امر نامربوط و يك مطلب پوچ و باطل است. علاوه بر اين چون امام بر مسندى تكيه مى زند كه راهنماى بشر در همه دوران هاست و به عنوان نماينده خدا در روى زمين مطرح و معرفى مى شود، طبعاً بايد دانش بالاتر از همۀ انسان ها داشته باشد تا بتواند بر اسرار و مكنونات عالم وجود احاطه پيدا كند و آنچه را كه خير و صلاح بشر است بنماياند.
با توجه به مطالب بالا، به آسانى مى توان امام را شناخت و متصديان ولايت را پيدا نمود كه آنها جز امير المؤمنين على (ع) و يازده فرزند معصومش (ع)، كسان ديگرى نيستند و نمى توانند باشند و برگزيدن نام جانشين پيامبر بر هر كس ديگرى، عنوانى ساختگى، جعلى، دروغ و خلاف واقع است.
بنابراين، امام شناسى در گام اول، امرى ضرورى، لازم و واجب است. اما اينكه مى بينيم در مسئله امامت اختلاف واقع شده و تعداد قابل ملاحظه اى از مسلمانان در گمراهى آشكار واقع شده و راه به خطا مى برند و در حقيقت به دينى پوچ چنگ زده اند، همه به كوتاهى در اين مرتبه ريشه اى و حساس باز مى گردد. اگر خداوند متعال در آيۀ شريفۀ:
اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً(1)«امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام
1) - سوره مائده/آيه 3.
را براى شما به عنوان آئين برگزيدم».
اكمال دين و اتمام آن و رضايت خويش را بر دين در چنين روزى و در پى اعلام امير المؤمنين على (ع) براى تصدى امر ولايت، بدست مبارك پيامبر عظيم الشأن اسلام ابراز مى دارد، صراحت بر اين امر است كه دين بدون ولايت تمام نيست، اسلام منهاى ولايت به كمال نرسيده و مكتب در نبود ولايت، ناقص و تهى است و رضايت خداوند را به همراه ندارد. حال اگر كسانى كه خود در جريان انتصاب ولايت(1)بوده اند، بخاطر حب رياست و ديگر اغراض مادى و حيوانى، امرى به روشنى آفتاب و به عظمت دنياى آفرينش را ناديده مى گيرند و به صلاحديد حكيم و عالم مطلق يعنى خداوند تبارك و تعالى و فرستادۀ معصوم و كريم او پيامبر خاتم پشت پازده و آن را با توجيهات عوام فريبانه كنار مى گذارند، امام را نشناخته اند و به ولايت معرفت پيدا نكرده اند.
قرآن مجيد از دست چنين افراد نادان و بى معرفت و معارف الهى، با منطق و استدلال شكايت مى كند كه:
أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(2)«پس آيا كسى كه به سوى حق رهبرى مى كند سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمى نمايد مگر آنكه خود هدايت شود؟ شا را چه شده، چگونه داورى مى كنيد؟
اين آيه كه به اتفاق شيعه و سنى در مقام و شأن امير المؤمنين على (ع) نازل شده است، بر اين امر صراحت دارد كه فقط اوست كه مى تواند هادى مردم و امام آنها باشد، زيرا اوست كه داراى علم اولين و آخرين و علم كل قرآن است، همان علمى كه مقدار كمى از
آن، ملازم حضرت سليمان (ع) را قادر ساخت تا در يك چشم بر هم زدن، تخت بلقيس را از يمن (سرزمين صبا) به فلسطين بياورد و نمايانگر قدرت علم كتاب هر چند ناچيز باشد. حال اگر كسى تمامى علم اين كتاب را داشته باشد، داراى چه شخصيت و عظمت بالايى خواهد بود و چه كسى غير از او مى تواند امام، راهبر و هادى مردم در طول تاريخ زندگى بشر باشد؟!
مطالعه در زندگى و احوال امير المؤمنين على (ع) و امامان بعد از او (ع) و تدبر در آيات مربوط به ولايت و بررسى روايات بيشمار و پرمحتوى در اين زمينه،, ما را بيش از پيش به كمالات منحصر به فرد و ارج و قيمت بى نظير ايشان در بارگاه الهى رهنمون مى سازد. نكته اخلاقى بسيار مهمى كه در اينجا مطرح مى شود و ما با ذكر آن، بخش اول از تمسك به اهلبيت (ع) را به پايان مى بريم اينست كه وقتى امام (ع) كه در زمان ما، امامت با حضرت حجت، مهدى موعود است اعلم مردم است و بر همه چيز آگاهى دارد، طبعاً بر تمامى آشكار و پنهان ما نيز واقف و مطلع است، پس ما در همۀ احوال در محضر او هستيم و او گفتار ما را مى شنود، كردار ما را مى بيند و پندار ما را مى داند، اگر كارى را به نيت قرب الهى و يا براى ريا و فريبكارى مردم انجام داده ايم بر او پوشيده نيست و ما دائماً در معرض دعا و طلب خير و يا لعن و نفرين آن بزرگوار قرار داديم. لذا بايد توجه داشته باشيم كه امام (ع) در تمامى حالات زندگى، شاهد و ناظر بر اعمال ماست و ما مى بايست همچون كسى كه در برابر شخص ديگرى مواظب رفتار و كردار خويش است، در خلوت و جلوت، مراقب كارهاى خود باشيم و خود را در محضر امام خويش و خداى جهان بدانيم. به هر حال، براى تمسك به اهلبيت (ع)، اولين قدم، شناخت ايشان بواسطه راههايى است كه بطور استدلال و منطقى با برهان و عقل، در دسترس همگان قرار دارد. اين بزرگواران كه 12 نفرند، از امام على بن ابى طالب شروع و به امام مهدى (ع) ختم مى شوند و يك مسلمان بايد پس از شناسايى، بر امامت آنها معتقد باشد و آنان را پيشواى خويش و هادى و راهبر بشر و نماينده منحصر خداوند در روى زمين بداند.
گام دوم در اتصال و ارتباط با اهلبيت و خاندان پيامبر (ص) كه ما آن را ثقل اصغر و يكى از دو بال براى پرواز به سوى سعادت و تكامل انسان ها و جوامع بر شمرديم، محبت به آنان و ابراز علاقه به ايشان است كه ما شيعيان، عالى ترين و كاملترين درجه آن را دارا هستيم و اين را نيز به بركت همان امام شناسى و پذيرفت و او را واجد تمام شرايط الهى آن از جمله علم كامل، عدالت تام و تقواى نمونه و بى نظير دانست، چرا به آن دل نبندد و او را از جان و دل دوست نداشته باشد، بنابراين اگر كسى براستى امامش را بشناسد و بداند كه او تنها ناجى انسان از گرداب جهل و فساد و تباهى به علم و صلاح و سعادت است، محبت و عشق و علاقه به او امرى ناگزير است و خودبخود به دنبالش پديد مى ايد و او امام را همچون يك محبوب و معشوق و مراد دوست مى دارد.
البته ما كه اين محبت را در سطح عالى داريم، از زحمات پدران و مادران و دعاى خير آنان داريم. آنان بودند كه كام ما را با تربت امام حسين (ع) برداشته اند، آنان بودند با ذكر يا على ما را به پا مى داشتند و به راه مى بردند و با عزادارى ها و سينه زنى هايشان، اين عشق و محبت را با خون و گوشت ما آميخته كردند. تلاش ها و فداكارى هاى علما و شهدا نيز ما را در دستيابى به اين محبت و علاقه، ياورى اساسى و علتى قابل توجه بوده است.
اين مرتبه به قدرى داراى اهميت است كه خداوند به پيامبرش امر مى فرمايد كه:
قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ(1)بگو: «به ازاى آن رسالت پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى دربارۀ خويشاوندان».
يعنى با اينكه مزد رسالت و اجر آن امرى ما فوق تصور و قدرت انسان هاست و كسى نمى تواند حتى ادعاى ميزان آن را بكند تا چه رسد به پرداخت آن، ولى با اين وجود، پيامبر در مقابل آن همه زحمات و تلاش هاى كمرشكن، فقط يك چيز از پيروان و امتش توقع و انتشار دارد و آن مودت و محبت اهلبيت اوست و در ادامه مى فرمايد: اگر اين پاداش و خواسته را از شما دارم باز هم بخاطر خود شما و به نفع خود شماست.
قُلْ مٰا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ(2)بگو: «هر مزدى كه از شما خواستم آن از خودتان!»
يعنى گمان نكنيد كه اگر من مى گويم حسين مرا دوست بداريد، به على و زهرايم محبت داشته باشيد و به خاندان من عشق بورزيد، اين يك قضيه شخصى و مربوط به من است، بلكه باز نفع آن به خود شما باز مى گردد، زيرا در واقع اين محبت است كه انسان را به اطاعت وامى دارد، و وقتى انسان مطيع شد، آن هم مطيع كسانى كه برترين انسان ها و منتخبين و منصوبين خداوند در زمين هستند، دروازه هاى سعادت و خوشبختى در دنيا و آخرت بر روى او گشوده مى شود. پس باز سرانجام محبت، سعادت و صلاح خود انسان هاست.
اما آنان كه از اين نعمت بيكرانه محرومند و يا به دلايل مختلف از جمله تعصبات جاهلى و مقايسه هاى شيطانى خود را از آن محروم كرده اند، و يا به دلايل مختلف از جمله تعصبات جاهلى و مقايسه هاى شيطانى خود را از آن محروم كرده اند، براستى باعث دردسر براى خود و ديگران شده اند، براى مثال، در مسائل فقهى و احكام چون نمى خواسته اند از مكتب
اهلبيت (ع) كه متصل به منبع وحى است استفاده كنند و از طرفى مورد سؤال واقع مى شده اند و ناچار به جواب بوده اند، ناگزير به دستاويزهاى باطلى چون قياس و استحسان و از اين قبيل ساخته هاى ذهن بيمار و بدور از صلاح و سلامت خود تمسك كرده اند و دست نياز به طرف جاعلين روايت و منحرفين از دين برده و براى هر موضوعى، روايتى را گدايى نموده اند و باعث سرافكندگى اسلام و مسلمين شده اند. اما شيعه كه فقهش سرشار از قال الباقر و قال الصادق (ع) است، از كلام پيامبر و سرچشمه وحى تغذيه مى گردد نيازى به تمسك به غير اهلبيت (ع) را ندارد.
ما ايرانيان كه داراى تنها نظام شيعى در جهان و ملتى عاشق اهلبيت هستيم، مفتخر به اين نعمت عظمى شده ايم، از اين روى بايد خداى بزرگ را در تمامى اوقات شاكر و سپاسگزار باشيم، زيرا لطف او بود كه از ابتداى ورود سالام شامل حال ما ايرانيان گرديد و ما توانستيم در زير بار شديدترين خفقان هاى حاكم بر تاريخ بشر، با جهد و كوشش، حتى در خارج از مرزهاى اين سرزمين، وجودهاى نورانى اهلبيت و رهبران آسمانى خويش را بيابيم و حمايت و فرمانبردارى خود را تا آخرين قطرۀ خود و بذل جان و مال هستى به پاى آنها بريزيم و اوامراشان را به گوش جان پذيرا باشيم و اين گوهر گرانبها را صدف وار در سخت ترين دوران ها حفظ نماييم. و اينك در اين برهه از تاريخ كه حاكميت كفر و فساد و استكبار است، بر مبناى فقه و فلسفه و اخلاق آنها، شالودۀ نظام مقدس جمهورى اسلامى را بنا نهيم و همچون خورشيدى در ظلمتكدۀ جهان، چشم هاى طالب روشنايى و حقيقت را به خود جذب و با اشعه تابناكش روح و جسم و جان بى رمق و ناتوان آنها را نيرو و قدرت و توان بخشيم.
پس اگر نظام شكوهمند و انقلاب عدل اسلامى را براستى ثمره و نتيجه محبت به اهلبيت (ع) بدانيم، حرفى به گزاف نگفته ايم و راهى به خطا نرفته ايم.
اما آنچه كه ذكر آن در اينجا حائز اهميت است اينست كه محبت يك نحوه عموميت دارد و به موارد زيادى گسترش پيدا مى كند، يعنى وقتى انسان چيزى و يا كسى را دوست
داش و به آن عشق ورزيد، به دنبال آن بايد چيزها و كسان ديگرى را هم به خاطر آن دوست داشت باشد و محبت نمايد.
اين ضرب المثل فارسى مثال گوياى است بر مطلب ما، مى گويند: هر كه گوش را دوست دارد، گوشواره را هم دوست دارد، در محبث ما يعنى هر كه به ائمه معصومين (ع) محبت دارد، به شيعيان آنها نيز محبت و علاقه دارد. نظام و انقلابى را هم كه زمينه را براى نشر احكام آنها فراهم مى سازد، دوست دارد. افرادى را هم كه در اين رابطه همچون علماى بزرگ و فقهاء و رزمندگان خدمت مى كنند عزيز مى شمرد. به ولايت فقيه كه حامى و حافظ اين راه است عشق مى ورزد و خلاصه هر آن كس كه آنها را دوست بدارد، دوست و هر كس كه آنها را دشمن بدارد، دشمن مى دارد.
اصولاً معناى توليد و تبرى كه نهمين فرع از فروع دين ماست و يك مسلمان مى بايست همچون نماز و روزه به آن عمل كند همين معناست، يعنى من دوستان اهل بيت (ع) را دوست و دشمنان ايشان را دشمن مى دارم و وقتى ما چنين تفسير و تعريف جامعى از محبت بدست داريم كه واقعاً داراى چنين جامعيتى هم هست، آن وقت بار ارزشى بسيار فراوانى بر آن مترتب مى شود. ديگر يك مسلمان، چشم اميد در هيچ جهتى به دشمنان اسلام و اهلبيت ندارد و از رفتار و كردار و ساير شئون آنها، از آرايش سر و صورت و پوشش گرفته تا مسائل دقيق سياسى و اجتماعى و اخلاقى نسخه بردارى و تقليد نمى كند، اگر چه در ظاهر، عنوان هاى فريبنده و دهان پركنى چون متمدن، پيشرفته و نژاد برتر داشته باشند، زيرا آنها دشمن اهلبيت (ع) هستند و يك مسلمان محب اهليبت، آنها را دشمن مى دارد و با آنها رفتار با يك دشمن را در پيش مى گيرد و در مقابل، ديگر از همكيشان و برادران دينى خود غافل نمى شود و آنى از محبت كردن و دلجويى آنان كوتاهى نمى كند، زيرا آنها دوستان اهلبيت و خاندان پيامبرند و او محبين اهلبيت (ع) را دوست دارد.
سومين درجه از درجات تمسك به اهلبيت (ع) كه نمودار واقعى ارتباط يك مسلمان با خاندان پيامبر است، متابعت از آنها و مطيع بودن در مقابل او امور و نواهى ايشان مى باشد و اگر شيعه اى به اين مرتبه نايل نگردد همچون گردوى بدون مغز، ميان تهى و پوك خواهد بود.
خداوند متعال در قرآن مجيد كسانى را منعم در بهشت و محشور با پيامبران و صالحان و شهدا مى داند كه شيعه گرى خود را از آشنايى و محبت با اهلبيت (ع) به مرحله و پايه تبعيت رسانده باشند.
وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً(1)«و كسانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند، در زمرۀ كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته يعنى با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمانند».
يعنى اگر كسى براستى تابع اهلبيت (ع) و پيامبر اسلام شد، حرام آنها را ترك
1) - سوره نساء/آيه 60.
و واجبات آنها را به جا مى آورد نه تناه در بهشت جاى دارد، بلكه مكان و جايگاه او در اعلاترين مرتبه بهشت و در نزد پيامبران و ائمه طاهرين و بندگان شايسته خداست و براستى كه اينان چه رفيق هاى خوبى هستند.
تصور همنشينى با ابا عبد الله، همكلامى با مولاى متقيان و در خدمت پيامبر و ساير معصومين (ع) بودن والاترين لذتى است كه ارزش آن حتى در خاطره ها و اذهان هم نمى گنجد و خطور نمى كند. لذتى كه به بركت تبعيت بى چون و چراى پيشوايان آسمانى اين مكتب بدست مى آيد و نصيب شخص تابع آن مى شود.
براى بهتر روشن شدن چهرۀ فردى كه تابع اهلبيت (ع) است با دقت به اين روايت توجه فرماييد:
مرحوم كلينى اعلى الله مقامه در كتاب شريف كافى از محمد بن حكيم كه يكى از راويان امام باقر (ع) است چنين نقل مى كند:
با جمعى از اصحاب در خدمت امام باقر (ع) نشسته بوديم كه پيرمرد قد خميده اى عصازنان بر حضرت وارد شد و بعد از عرض سلام به محضر امام و حضار مجلس، از ايشان خواست كه در كنارشان بنشيند.
حضرت با خوش رويى براى او جايى باز كردند و او را در پهلوى خويش مكان دادند، سپس بر طبق رسم حسنه و سنت سازنده اى كه در آن زمان مرسوم بوده خواست كه دينش را بر امام عرضه بدارد. بعد از اعلام حضرت، او كلام خود را اين چنين آغاز كرد:
يا ابن رسول الله، دين من اينست كه خدا را به وحدانيت قبول دارم. جد بزرگوار شما را به پيامبرى پذيرفته ام و شما اهلبيت را، امامان بر حق بعد از او مى دانم. من حلال شما را حلال و حرام شما را حرام مى شمرم و به آن عمل مى كنم بدين صورت كه اگر امرتان واجب باشد آن را بجاى مى آورم و اگر حرام باشد. از آن پرهيز مى نمايم. من دوستان شما
و دوستان دوستان شما را دوست دارم، بخاطر اينكه مربوط به شما و شيعه شما هستند، و دشمنان شما را دشمن مى دارم فقط به جهت اينكه دشمن شما هستند و در يك جمله، من تابع صددرصد شما و شيعه شما هستم، با اين اوصاف آيا راه نجاتى براى من هست و آيا من بهشتى هستم؟!
امام باقر (ع) در جواب سخن اين پيرمرد يك جمله شيرين و يك خبر بسيار مسرت انگيز دادند. كلام حضرت اين روايت بود كه اى پيرمرد دل خوش دار كه كسى به نزد پدر بزرگوار من، امام سجاد (ع) آمد و اين گونه كه تو بيان داشتى، دين خود را بر پدرم عرضه داشت، پدرم را بشارت داد كه من هنگام مردن، پيامبر و على و فاطمه و حسنين (ع) بر تو وارد مى شوند و تو با دل خنك به عالم ديگر قدم مى گذارى، از آب كوثر به تو مى خورانند و تو را به نزد خويش مى برند.
محمد بن حكيم مى گويد: وقتى امام باقر (ع) اين كلام را به پايان بردند، پيرمرد بسيار خوشحال شد، به حدى كه از شدت هيجان و مسرت بيهوش گرديد. امام باقر (ع) با دست مبارك خودشان، آب بر صورت او پاشيدند تا به هوش آمد، سپس پيرمرد، بدنش را با دست هاى حضرت تبرك كرد و اجازۀ مرخصى خواست. وقتى كمى از جمع امام و يارانش دور شد، حضرت درحالى كه به او چشم دوخته بودند فرمودند: اگر بهشتى مى خواهيد به اين پيرمرد نگاه كنيد.
ذكر يك نكته در اينجا ضرورى به نظر مى رسد و آن اين است كه مراتب تمسك به اهل بيت (ع) كه ما به سه مرتبه از آنها اشاره كرده ايم، مانند دانه هاى زنجير، به هم مرتبط و پيوسته هستند، بدين صورت كه اگر كسى واقعاً خاندان پيامبر و جايگاه استثنايى و شرايط بى نظير آنها را بشناسد، بى اختيار آنها را دوست خواهد داشت، و وقتى آنها را دوست بدارد، بى اختيار و ناگزير، ميل و خواسته شان را مورد توجه قرار خواهد داد و كارهايى را كه مورد رضايت آنهاست بجاى خواهد آورد و به اصطلاح
تابع خواسته هاى آنها خواهد شد و اين مراتب يكى پس از ديگرى مسلسل وار ادامه مى يابد.
پس اگر ما كه عنوان محبين اهل بيت (ع) را بر خود داريم، در پى متابعت از فرامين و خواسته هاى مقدس آنان نيستيم و يا هر جا مطابق ميل و هوس ما بود عمل مى كنيم در صورتى كه عمل به اوامر آنها كاملاً براى رشد و اعتلاى خود ماست و نفع آن تماماً بخود ما باز مى گردد دچار اشكال در اولين مرتبه از مراتب تمسك به اهل بيت يعنى مرحله آشنايى با ايشان هستيم، يعنى بدرستى و آن طور كه حق آنست آنها را نشناخته ايم و عرفان صحيح از ايشان را بدست نياورده ايم و الا با شناخت درست و درك واقعى، عدم تبعيت و نافرمانى امكان ندارد.
امروزه، ما مسلمانان و حتى شيعيان بسيارى را مى بينيم كه على رغم باصطلاح اعتقاد قلبى و اقرار زبانى به مبانى اسلام و معارف اهلبيت (ع)، اگر نگوييم هيچ شباهت و همرنگى را با يك انسان مسلمان در متابعت دين ندارند، لااقل مى توان گفت، داراى كمترين رنگ و تابعيت از اسلام و رهبران راستين آن هستند.
مثلاً با اينكه اظهار مى دارند مسلمانند و اگر عنودن كافر بر آنها اطلاق گردد بر آشفته و عصبانى مى شوند اما مهمترين ركن دين و ستون اسلام يعنى نماز را به جاى نمى آورند و يا آن را به بدترين شكل ممكن و با عجله بسيار مى خوانند و بعد از اتمام گويا كه از يك امر مكروه و طاقت فرسايى خلاص شده باشند، اظهار راحتى و آسودگى مى نمايند. نمازى كه ميزان و نمودار قبولى ساير اعمال انسان است و اگر آن پذيرفته شد، ديگر افعال و عبادات انسان هم مورد پذيرش قرار مى گيرد(1).
و يا اينكه ادعاى شيعه گرى مى كنند ولى خمس مالشان را نمى پردازند. خمسى كه مال ديگران است و نگهداشتن و تصرف در آن، غصب مال مردم و تصرف در مال غير
1) - ان قُبلت قُبل ما سِويها و ان ردّت، رد ما سِويها (بحار الانوار/ج 10، ص 394).
و نمونه بارز حق الناس مى باشد كه از گناهان بس بزرگ و غير قابل آمرزش شمرده شده است.
خنده دار اينجاست كه آنها اين امر مهمه از فروع دين را ناديده مى گيرند ولى به فرعى كه در رتبه بعد از خمس و زكات قرار دارد يعنى حج بسيار توجه نشان مى دهند و مبالغ زيادى هم خرج مى كنند، درصورتى كه فى الواقع اين چيزى جز هوى و هوس و رفتار مطابق ميل دل و خواهش هاى نفسانى نيست، زيرا اگر واجب است، هر دو واجب است، علاوه بر اينكه خمس، در رتبه هم بر حج مقدم است. از همۀ اينها گذشته، كسى كه خمس مالش را نپرداخته باشد، نمى تواند با اين پول غير مخمس به حج برود، چون سفر با مال غصبى است و سفر حرام به حساب مى آيد.
همه اينها از روى نافرمانى و عدم تبعيت از اهلبيت (ع) پديد مى آيد و به وقوع مى پيوندد، وگرنه، شخص تابع در پى اطاعت و اجراى اوامر است. اگر آنها فرموده اند اول نماز و مقدم بر هر چيز، او هم همان را مى پذيرد، اگر فرمودنده اند حج بعد از خمس است، او مطيع است و خلاصه او بدور از خودخواهى و هوى پرستى منتظر تك تك دستورات است. اينست شخص تابع و مطيع. حال در اين ميان ما چگونه ايم، نمى دانم!!
داستان شيعه گرى ما قضيۀ آن پهلوان نمايى است كه حال او در كتاب مثنوى، بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، مولانا مى گويد: شخصى به نزد خالكوبى رفته و از او خواست كه به رسم پهلوانان تصوير شيرى را بر بازوى او خالكوبى كند. اما هر بار كه شخص خالكوب براى نقش اندامى از شير. سوزن را به بدن او مى زد، او فريادى از روى درد بر مى آورد و از خالكوب مى خواست كه آن قسمت از تصوير شير را رها كرده و از خالكوبى آن منصرف گردد.
سرانجام تصويرى پديدار شد كه نه دم و يال داشت و نه داراى شكم بود و درحالى كه او گمان مى كرد كه شيرى بر بازوى خود نقش كرده است، اما خالكوب كه از اين وضع به ستوه
آمده و از دستورات نابجاى او عصبانى گرديده بود و گفت:
شير بى يال و دم و اشكم كه ديد؟ *** اين چنين شيرى خدا كى آفريد؟
حال اين شارع مقدس است كه بايد از كرده هاى ما به نام شيعه فرياد برآورد: اين چه رسم مسلمانى است؟ اين چه روش شيعه گرى است كه نه نماز دارد، نه خمس دارد، نه استعانت و كمك به فقرا دارد، نه امربه معروف و نهى از منكر دارد، نه مراعات حجاب دارد، و نه صنعتش و لوازمش و كارهايش را درست و صحيح انجام مى دهده؟!
اين چه ادعاى اسلام و تشيعى است كه بازارش ربا و رشوه دارد، كم فروشى و گران فروشى و تقلب دارد، جامعه اش كارهاى خلاف و قمار دارد، افرادش آلوده به فيلم ها و آهنگ هاى شهوت انگيزند، اسراف و تبذير در اموال و اوقاف آنها بيداد مى كند، تقليد غلط و باطل سراسر زندگى آنها را فرا گرفته است و خودخواهى و خودپرستى و خودگرايى و تجمل، وجهۀ همت آنها شده است؟!! اين چنين شيعه گرى و مسلمانى را شارع مقدس و خداوند متعالى كى آورده و اين گونه لاابالى گرى را چه كسى تجويز كرده است؟!!
آخرين مرتبه اى كه در تمسك به عترت پيامبر مطرح مى شود و بالاترين درجه ارتباط با ايشان بشمار مى رود، تسيلم بى قيد و شرط و مطيع محض بودن در مقابل اوامر و نواهى اين بزرگواران است. تسليم عبارتست از همان تابعيتى كه در مرتبه سوم بدان اشاره كرديم، ليكن به اضافه يك خصوصيت با ارزش ديگر يعنى پذيرش و اطاعت قبلى، به نحوى كه انسان در برابر فرموده هاى قرآن و عترت صددرصد تسليم باشد، مثلاً اگر كتاب خدا و خاندان پيامبر (ع) حكمى دارند كه بايد در مورد او اجرا شود و اين حكم بر عليه اوست، با آغوش باز و روى گشاده بپذيرد و خواسته و ميل خود را هيچگونه دخالتى ندهد.
پس در واقع بين تسليم و متابعت يك نحوه عموم و خصوص است، يعنى هر تسليمى، متابعت شمرده مى شود ولى هر متابعتى، تسليم نيست، چه بسا كه انسان امرى را ناچارى و بالاجبار و از روى اكراه انجام مى دهد، درحالى كه، تسليم، انجام كار و اجراى دستورات با رضايت كامل قلبى و اطمينان خاطر است.
قرآن مجيد در آيات زيادى، نمونه هاى مجسم و مصاديق بارز و عينى تسليم در برابر احكام نورانى الهى را معرفى مى فرمايد كه از آن جمله، سرگذشت اسطوره اى بت شكن
دوران، حضرت ابراهيم (ع) بعنوان شاخص برجسته اين تسليم است. قرآن مجيد مى فرمايد: وقتى به ابراهيم گفته شد كه تسليم شو، گفت به پروردگار جهانيان تسليم شدم.
إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (1)آنگاه به ذر مواردى از اين تسليم در مقابل خداوند و اوامر او كه در قالب امتحاناتى براى ابراهيم پيش آمد مى پردازد. يكى از آن امتحانات، بردن زن و فرزند خردسال خود به يك بيابان بى آب و علف در كنار خانه خدا بود كه در آن زمان يك چهار ديوارى سنگ چين داشت، تنها فرزندى كه خداوند در سن پيرى و كهنسالى به او عنايت فرموده و بسيار مورد علاقه اش بود. اما چون امر خداوندست و او تسليم، آنها را تنها آنجا گذاشت و برگشت، و زمانى كه مورد سؤال همسرش هاجر واقع شد كه ما را در اين سرزمين خشك و لم يزرع به چه كسى مى سپارى؟ ابراهيم گفت: خدا، و اين چنين، اولين گام در تسليم را با استوارى تمام برداشت.
مورد ديگرى كه براى حضرت ابراهيم (ع) پيش آمد و امتحانى بى نهايت سخت و دشوار بود، اما او با به همراه داشتن مقام تسليم و رضا به خوبى از عهدۀ آن بيرون آمد، داستان قربانى كردن فرزند دلبندش اسماعيل (ع) بود. گفتيم كه چشمان ابراهيم (ع) در زمان پيرى به چهرۀ زيباى اسماعيل منور شد، از اين روى او را بسيار دوست مى داشت و مورد توجه قرار مى داد. اينك كه اسماعيل به سن و سالى رسيده كه هر پدرى مشتاق ديدار و تماشاى قد و قامت و كمالات فرزندش در اين سنين است. ناگاه در رؤياهاى صادقه اى به ابراهيم (ع) امر مى شود كه او را ذبح كند و سر ببرد، امرى بسيار ناگوار و جان خراش، اما ابراهيم كه اسوۀ تسليم در مقابل خداى خويش است دست به كار مى شود. براى سهولت در كار جريان
1) - سوره بقره آيه/ 131.
با فرزندش اسماعيل در ميان مى گذارد و او را نيز همچون خويشتن، صابر و تسليم مى بيند و وقتى بعد از مقدمات، كارد را بر گلوى اسماعيل مى فشارد، ندا مى رسد اى ابراهيم؛
قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيٰا(1)«رؤياى خود را حقيقت بخشيدى».
تو در وادى تسليم، امتحان ما را نيكو جوابى دادى و براستى كه تسليم خدا شدى، اينك اين گوسفند را به علامت قبولى كار از ما بپذير و به جاى فرزند خود ذبح نما و اين شد يادگارى جاودانه و سمبل تسليم در تاريخ بشر تا راهنما و يادآور همه انسان ها در همه دوران ها بر عظمت مقام تسليم ابراهيم (ع) و فراخوان آنها به اين والاترين ارتباط خلق و خالق باشد.
از انبياء و اولياء الهى، اين پيشگامان مقام تسليم كه بگذريم، بعضاً به افرادى بر مى خوريم كه آنها نيز اين رنگ الهى را از اولياء و امامان خويش بخود گرفته اند و در مقابل كلام آنان مطيع محض و تسليم بدون چون و چرا هستند و به همين سبب، داراى بالاترين درجه تمسك به اهل بيت عصمت و طهارت و خاندان پيامبر (ع) گرديده اند.
نمونه مشهور و معروف آن، واقعه اى است كه ميان امام صادق (ع) و آن مرد خراسانى اتفاق افتد قضيه از اين قرار بود كه شيعه اى از اهل خراسان كه شيعه گرى اش مثل غالب بلكه تمامى ما به زبان و شناسنامه بود با مسئوليتى كه به حساب، براى خودش احساس مى كرد، به محضر حضرت رسيد و از عدم قيام امام (ع) گلايه و شكايت كرد كه با توجه به اينكه شما اين همه نيرو در خراسان و ساير بلاد
1) - سوره صافات/آيه 105.
ايران داريد، چرا دست روى دست گذارده ايد و بر عليه حكومت استبداد وقت اقدامى نمى كنيد.
امام صادق (ع) كه ديدند او خيلى داغ و احساساتى است و با استدلال كلام و بيان نمى شود او را قانع كرد، دست به يك نمايش و دليل عملى زدند، بدين صورت كه به غلام آتش، داغ و سرخ شد، از مرد خراسانى خواستند كه به داخل تنور برود. او كه كاملاً غافلگير شده بود، بناى التماس و عذرخواهى را گذاشت كه يا ابن رسول الله، من كه كلام زورى به خدمت شما عرضه نداشتم كه مستحق سوزاندن باشم، فقط بخاطر احساس مسئوليت، آنچه مى دانستم بيان كردم. در همين حين كه او التماس مى كرد و حضرت او را تماشا مى فرمود: يك شيعه واقعى، يك شيعه تسليم كه ما نظيرش را در هشت سال دفاع مقدس بسيار و بسيار شاهد بوديم به داخل خانه آمد و سلام نمود. حضرت بعد از جواب سلام، بدون هيچ مقدمه اى از او خواستند كه به درون تنور سوزان برود و او بدون گفتن حتى يك كلام تا چه رسد به چون و چرا، كفش هايش را به زمين انداخت و به سرعت به طرف تنور رفته و داخل آن شد.
بعد از اينكه آن مردم تسليم وارد تنور شد. حضرت به شكلى كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده، با اين مرد خراسانى سرگرم گفتگو و صحبت شدند، درحالى كه در وجود مرد خراسانى غوغا و آشوبى عجيب موج مى زد كه چرا امام (ع) چنين كردند، لا بد چون خطايى مرتكب شده است و ديگر چون و چراهايى كه به ذهن هر انسان امام ناشناخته و غير تسليم در مقابل او خطور مى كند.
امام صادق (ع) كه او را بسيار آشفته ديدند و مى دانستند كه در درون او چه مى؛ ذرد و ممكن است براى او مشكلى درست شود، از او خواستند كه به بالاى تنور برود و از اوضاع و احوال آن شيعۀ مطيع با خبر شود.
زمانى كه مرد خرانى درون تنور را ديد با صحنه شگفت انگيزى مواجه شد، ديد عجبا، آن مرد، براحتى داخل آتش سوزان تنور نشسته و هيچ آثار سوختگى و دردى هم در او مشاهده نمى شود. حضرت كه موقع را مغتنم ديدند فرمودند: اى مرد خراسانى، از اين نوع شيعه چند نفر داريم تا به توسط آنان قيام كنيم؟ مرد خراسانى كه تازه متوجه كار حضرت و منظور ايشان از اين عمل شده بود، با شرمندگى سر به زير انداخت و آهسته با خود زمزمه كرد كه هيچ.
ما نيز در زمان خود مفتخر به ديدن افرادى شده ايم كه رنگ خدايى تسليم را آن چنان با تار و پود وجودشان آميخته اند كه غير از بدست آوردن رضايت الهى و تسليم در مقابل اوامر فرستادگان و اولياء او به هيچ چيز ديگر نمى انديشند و هيچ مانعى در اجراى فرامين آنها، جلودار و سد راه نيست. اين را تمام كسانى كه اندك برخوردى با رهبر فقيد انقلاب اسلامى، حضرت امام خمينى قدس سره، بزرگ مردى كه احياءكننده دين در عصر ما بود، داشته اند، به روشنى آفتاب بر آن اذعان دارند، و از اين دست اشخاص والا در تاريخ شيعه، مخصوصاً در ميان علما و دانشمندان بزرگ الهى بسيار مى توان سراغ گرفت كه ما به مصداق مشت نمونه خروار، به افرادى از آن اشاره كرديم.
در مورد شيخ الرئيس، ابو على سينا، آن دانشمند شهير و پرآوازۀ مسلمان ايرانى كه از افتخارات اسلام، شيعه و ايران، و از نوابغ عصر خود است، نقل مى كنند كه گفته است، من در معاد جسمانى مشكل دارم و حل آن براى من ساده و آسان نيست، ولى چون صادق مصدق يعنى قرآن، پيامبر و عترت او، معاد را جسمانى مى دانند، من نيز بر آن باور دارم و آن را مى پذيرم و بدين صورت، كسى كه در عالم علم و دانش داراى نظر است و چهره اى بس درخشان دارد، اين گونه مقام تسليم خود را به نمايش مى گذارد و آن را براى خود بالاترين ارزش و اعتبار مى داند.
ما نيز اى جوان و نوجوان عزيز، اگر مى خواهيم به آنچه كه در خور شأن يك انسان مسلمان است برسيم و به سر منزل مقصودى كه از خلقت ما در نظر گرفته شده است نائل گرديم و مصداق واقعى خليفه الهى بر روى زمين باشيم و به بالاترين لذت ممكن در عالم وجود دست يابيم، لذتى ابدى و هميشگى، راهى به جز پرورش و تقويت روح تسليم و اطاعت بى چون و چرا در برابر كسانى كه ما آنها را با استدلال و برهان و منطق، بهترين هاى عالم بشريت و مرتبطين با كلام وحى و عالم غيب شناخته ايم وجود ندارد، راهى كه سعادت و سلامت و آرامش و رفاه انسان ها در آن است.
در ميان كلماتى كه ما روزمره با آنها ارتباط داريم و به واسطه آنها به تفهيم و تفهم پرداخته و به مقصود خويش نايل مى گرديم به كلمات گوناگونى برخورد مى كنيم كه داراى بار ارزشى متفاوتى هستند، بعضى داراى بار ارزشى مثبت و بعضى ديگر با بار ارزشى منفى و بقيه بدون در بر داشتن ارزش و اعتبارى خاص و ما هر كدام را به لحاظ در بر داشتن مفاهيم و معانى خاص خودشان و جايگاهى كه در ميان انسان ها دارند مورد استعمال و استفاده قرار مى دهيم.
از ميان كلمات و واژه هايى كه داراى قداست و ارزش مثبت بالايى هستند، دو كلمه عفت و غيرت با در برداشتن هاله اى از نور و تلؤلؤ ويژه اى خودنمايى مى كنند و همگان را چه خوب و چه بد جذب و شيفته خويش مى نمايند. اين دو كلمه كه حامل دو صفت از صفات برجسته خوب انسانى و الهى هستند، دارندگان خود را به درجه اى از اعتبار و ارزش مثبت مى رسانند كه در نزد همه داراى ارج و قرب و قدر و قيمتى افزون بر ديگران جلوه مى كنند و با چشم ديگرى در ميان مردم ديده مى شوند.
عفت كه بيشتر در مورد دختران و زنان بكار مى رود اگر چه پسران و مردان نيز از آن مستثنى نيستند عبارتست از پارسايى و پاكدامنى و خود نگهدارى از آلودگى به حرام
و دورى از شهواتى كه باعث لكه دار شدن جسم و روح مى گردد، ولى غيرت كه اختصاص به پسران و مردان دارد اگر چه در برخى از موارد زنان نيز از آن مستثنى نيستند به حالت و صفتى گفته مى شود كه يك فرد به واسطه آن به پاسدارى و نگهبانى از ناموس و آنچه ارزش هاى او شمرده مى شود تهييج و تشويق مى گردد.
به عبارت ديگر، عفت، خود نگهدارى و مواظبت از خويش است ولى غيرت، مواظبت از ديگران و ديگر نگهدارى است كه هر كدام در جاى خود منشأ آثار، خيرات و بركات بيشمارى است، از اين روى، اين دو حالت، همچون دو در گرانبهايى است كه انسان هاى خوب و بد، فطرتاً مايل به متصف بودن به آن هستند، به طورى كه اگر به آنان بى غيرت و بى عفت گفته شود بدشان مى ايد و آن را براى خود يك ناسزا تلقى مى كنند.
از اين بالاتر، حتى مردانى كه از خصيصۀ والاى غيرت جدا افتاده اند اگر بخواهند براى خود زنى برگزينند به دنبال زنان با عفت مى گردند و زنان بى عفت هم وقتى بخواهند براى خود شوهر انتخاب كنند، به مردان با غيرت جواب مثبت مى دهند. بعبارت ديگر، جايگاه اين دو كلمه به قدرى رفيع و با ارزش است كه توجه بى غيرت ها و بى عفت ها را همه به خود جلب مى سازد و ضمير انسانى و فطرت خدايى آنها، به گرانبها بودن اين دو ويژگى توجه و هشدار مى دهد.
بنابراين اگر زن عفيف و پاكدامنى در خانه اى وجود دارد، بايد همگان از خودش تا شوهر، بردار و پدرش بسيار قدر و منزلت او را بدانند و بر اين نعمت الهى شاكر و سپاسگزار باشند، يعنى با آمدن عفت، ديگر نبايد او را به خاطر داشتن صفات بد ديگرى كه احياناً همه زنان و مردان به يك شكلى و اندازه اى آن را دارند و يا به جهت نداشتن جمال و زيبايى ظاهرى، مورد سرزنش و ايذاء قرار دهند. در مقابل هم همين طور، اگر مردى است با غيرت و حميت و لو فقير و ندار، بايد همه و خصوصاً همسرش، ارج و قرب او را درك كنند و خداوند را شكرگزار باشند.
اكنون با توجه به اهميت و ارزش اين دو صفت بسيار گرانبها يعنى عفت و غيرت و نقش حياتى آن در ميان زنان و مردان و دختران و پسران و سالم نگهداشتن محيط روانى و روحى اجتماعى، مى توان دريافت كه اگر جامعه اى از اين دو پديدۀ ارزشمند تهى شد و عفت و غيرت از ميان افراد آن رخت بربست، چه حادثه اى اتفاق خواهد افتاد؟!
بديهى است كه ديگر، جامعه از حد اعتدال و سلامت خود كه ضرورى ترين و حياتى ترين نياز يك محيط براى رسيدن به عالى ترين مراتب كمال و تعالى است خارج شده و به انواع و اقسام كج روى ها، مرض ها و آفات مختلف مبتلا خواهد گرديد و زمينه را براى هجوم بيگانگان، استثمارگران و غارتگران فراهم خواهد نمود، و اين تجربه تلخى است براى ملت ها خصوصاً امت اسلام، كه هرگاه در حفظ اين دو گوهر تابناك، كوتاهى كرده و ارزش آن را به هيچ انگاشته اند، شاهد به يغما رفتن جان و مال و فرزندان و حيثيت و آبروى خود بوده اند، و تجربه موفقى است براى مفسدين و چپاولگران كه اگر اين دو عنصر حياتى را از جامعه اى گرفته اند، براحتى بر مال و خانمان و سرزمين آنها دست يافته و حاكم گرديده اند، و اين ميدان جدالى است از ابتداى آفرينش انسان تا كنون.
قرآن شريف در داستان فرعون، پيشرفت فساد او تا حد ادعاى خدايى را متأثر از دو عامل عمده مى داند يكى اينكه فرعون بين مردم اختلاف مى انداخت و آنان را دسته دسته و گروه گروه مى كرد، كارى كه فرعون ها زمان ما همچون آمريكاى متفرعن و انگليس مكار و پليد، به خوبى آن را از اسلاف خبيث خود آموخته و بكار مى بندند و ديگر آنكه غيرت را از مردان و حيا و عفت را از زنان مى برد.
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِي اَلْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ(1)
1) - سوره قصص/آيه 4.
«فرعون در سرزمين مصر سر برافراشت، و مردم آن را طبقه طبقه ساخت؛ طبقه اى از آنان را زبون مى داشت، پسرانشان را سر مى بريد و زنانشان را براى بهره كشى زنده بر جاى مى گذاشت».
اين آيه يك معناى ظاهرى دارد كه معمولاً مفسرين آن را ذكر كرده اند و آن اينكه فرعون، پسرها را مى كشت و دخترها و زنان را زنده نگه مى داشت، ولى يك معناى دقيق ديگرى هم دارد كه با كار استثمارگران مناسب است و آن همانست كه ما معنا كرديم، يعنى فرعون، روح مردانگى و غيرت و حميت را در مردان مى كشت و دختران و زنان را بى حيا بار مى آورد و بدين صورت توانست بر مردم مسلط شده و قرن ها با ظلم و جور، تاخت و تاز نمايد.
تسامح و تساهل جامعه در پايبندى به عفت و غيرت، آفات فراوانى دارد و هر كدام از آنها مى تواند موجب بروز فجايعى شود كه جبران آن به آسانى ممكن نيست و ما در اينجا براى نمونه به سه مورد آن اشاره مى كنيم:
1 - سلطۀ ظالمان و بيگانگان 2 - از بين رفتن اصالت خانوادگى 3 - تزلزل نظام خانواده
با يك نگاه اجمالى و مطالعه مختصر در تاريخ، اين مطلب براحتى بدست مى آيد كه همه ظالمين و جباران براى تسلط خود بر ملت ها و جوامع با توسل به اين دو حربه، موفق گرديده و خود را به ديگران تحميل نموده اند.
تاريخ سرزمين ما، ايران عزيز نيز شاهد صادق و نمونۀ گوياى اين مدعاست. زمانى كه انگليسى ها، اين غارتگران حيله گر مى خواستند بر كشور ما دست درازى كنند، با توجه به شناختى كه از مردم و علماى ايران و روحيه تعبد و ظلم ستيزى آنها داشتند و مى دانستند كه به طور مستقيم و علنى نمى توان به اين منظور دست يافت و به اصطلاح، كارشان، ربودن از دهان شير است، به حيله دست زدند و تجربه موفق خود را كه عبارت بود از:
1 - تفرقه انداختن براى حكومت كردن
2 - سرگرم نمودن مردم به شهوات با گرفتن غيرت از مردان و پسران و عفت از زنان و دختران، در اين سرزمين مقدس بكار بستند و كردند آنچه را كه مى خواستند.
براى انجام اين كار، ابتدا نوكر كاملاً وابسته اى چون رضا شاه را كه هيچ نصيب و بهره اى از كمالات انسانى همچون فهم و شعور و سواد نداشت، با زور و سر نيزه بر مردم
تحميل كردند و همه انواع اختياراتى در پيش روى او گذاردند، آنگاه خواسته هاى شوم خود را كه همان زمينه سازى هجوم آنها و غارت و چپاول و هتك حركت نواميس مردم بود، از او طلب كردند. آنها كه مى دانستند حذف مستقيم دو عنصر سازنده و مطلوب در جامعه ايران يعنى عفت و حيا و غيرت و مردانگى، امرى بسيار مشكل و يا در حد محال است، كار را از كم و آهسته آهسته شروع كردند. البته در همه مراتب بعدى هم كه خواهيم ديد، نقش سرنيزه و قلدرى و تهديد، نقش اساسى و كليدى بشمار مى رود ابتدا براى اينكه جو عمومى و حاكميت روانى اجتماع را در دست بگيرند تا بتوانند اهداف بعدى را اجرا كنند، بهانه لباس متحدالشكل و پوشيدن اجبارى كت و شلوار را به پيش كشيدند، و وقتى زمينه را مساعد كردند، ضربات خود را يكى پس از ديگرى بر حيثيت جامعۀ اسلامى ايران آن روز فرود آوردند.
اول اينكه گفتند چادر يعنى چه؟ اين يك چيز دست و پاگيرى است و با آزادى و شخصيت زن منافات دارد زن بايد همه جايش پوشيده باشد. ديگر چادر لزومى ندارد و با اين جملات فريبنده كه هر آدم ساده لوح و بى خبر از پشت پرده را به ظاهر قانع و ساكت مى كند، تا اندازۀ زيادى موفق گرديدند.
پرده دوم اين بود كه چرا زنان بايد در خانه ها محبوس باشند و در اجتماع رفت و آمد نكنند؟ و بدين وسيله پاى آنان را، البته با زور و اجبار به مجامع عمومى باز كردند. براى تسهيل در اين امر، زنان مربوط به افراد خودشان را وادار مى كردند تا از اين محل به آن محل بروند و به اصطلاح خودشان انسان هايى اجتماعى شوند.
مرحله بعد از خود دربار شروع شد به اينكه شلوارها را در آوردند و جوراب پوشيدند و چارقدها را از سر برداشته به جاى آن كلاه بر سر گذاشتند، اما باز بخاطر عدم پذيرش جو عمومى، طرح ها و نقشه ها آرام و كند پيش مى رفت.
اين حركت با روى كار آمدن محمدرضا، خلف خبيث رضا شاه كه توسط آمريكا به
ايران تحميل شد و لعاب و رنگ علم و دانش داشت، با رخنه در دانشگاه و دبيرستان و طبقه روشنفكر جامعه به اوج خود رسيد و سرانجام قبح كار كمرنگ شد و از بين رفت. بسيارى از زنان كه روحيه تقليد و رنگ پذيريد آنها بر جنبۀ عقلانى شان فزونى داشت با ديدن آزادى حيوانى موجود، خود در اين امور پيشقدم شدند و با برهنگى و غوطه ور شدن در شهوات حيوانى، تن به خواستۀ ناپاك دشمنان دين و آيين و مملكت دارند. از اين پس ديگر با مسخ فرهنگى، نيازى به زور و سرنيزه نبود و دشمنان به راحتى توانستند آنچه كه مى خواهند ببرند و هر كار كه مى خواهند انجام دهند و هيچ مشكلى هم سد راهشان نباشد.
اين طبيعى است كه وقتى عفت و حيا ساقط شد و زنان و دختران حريم عاف را رعايت نكردند و با هر سر و وضع دلخواه در معابر عمومى ظاهر شدند و به هر رابطه و خواسته اى در هر مرتبه پست و ننگينى تن در دادند و وقتى مردان و پسران، باغيرت و مردانگى وداع كردند و نه تنها از بى بند و بارى زن و دختر خود ممانعت ننموده، بلكه براى عقب نماندن از ديگران به نواميس مردم تجاوز و تعدى و دست درازى كردند و در يك كلمه وقتى روح حيوانى و شهوات سركش و افسار گسيخته و عيش و عشرت بر جامعه اى حكمفرما شد، ديدها هم فقط همان نگاه حيوانى يعنى شهوانى خواهد شد. در اين وقت ديگر هر كس مى خواهد حكمفرمايى كند، هر كس مى خواهد ذخاير را به يغما ببرد، هر كس مى خواهد تمدن و فرهنگ و شرافت را نابود كند، هر كس مى خواهد اناسن ها را به هر بدبختى بشاند، براى او فرقى نمى كند او مثل يك حيوان سرگرم كار خود و لذات پست مادى خود است، او كارى به سرنوشت خود، فرزندان و ملت خويش ندارد، چرا كه او زن و دختر است و مى خواهد خودنمايى كند، جمال بفروشد و آزاد باشد، و يا اينكه او مرد است، مى خواهد لذت ببرد، كامروايى كند و بدور از هرگونه جنجال و بحث سياسى، اقتصادى و فرهنگى در لجنزار حيوانى خد خوش باشد.
داستان غمبار و تأسف انگيز اسپانيا كه در بخش هاى قبلى و مباحث گذشته از آن يادى نموديم و همه كمابيش با ماجراى آن آشنا هستيد، مصداق روشن كلام ماست، يعنى دشمنان زمانى توانستند بر اسپانيا دست پيدا كنند و استقلال و حاكميت مسلمانان را در هم بشكنند كه حيا و عفت و غيرت و مردانگى را در مردان و زنان و دختران و پسران اسپانيا نابود كردند و به جاى آن هرزگى، عياشى و رفاه طلبى را حاكم نمودند، و اين تجربه تلخ همچنان باقى است. مباد كه از آن غافل شويم و پند نياموزيم.
ديگر از پديده هاى ننگين و شوم تهى شدن جامعه از اين دو صفت حياتى كه خود از بدبختى هاى مضاعف براى انسان هاست، زياد شدن و فزونى گرفتن تولد فرزندان نامشروع است كه به جهت نداشتن نسب و اصالت خانوادگى و اثرات وضعى كه بر يك تولد نامشروع مترتب است، افرادى با روحيات و ويژگى هاى خشن و بدخوى براى جامعه به ارمغان مى آورد كه هر چه بر عمر آنان افزوده مى شود، شقاوت و سنگدلى آنان نيز افزايش مى يابد.
افرادى كه اصولاً ايبند به هيچ اصول و آرمانى نيستند، از هيچ چيزى پروا ندارند و هر چه را كه مطابق ميل و خواسته هاى حيوانى خودشان باشد انجام مى دهند.
دولت هاى غارتگر و نظام هاى استعمارى كه مجرب و درس خواندۀ اين كارها هستند، اين گونه عناصر را به مناصب و پست هاى حساس و مهم مى گمارند و از روحيات و خصوصيات پست آنها در پيشبرد مقاصد و اهداف شوم خود بهره مى برند. بدبختى، بلا و نكبتى كه صهيونيست ها و رژيم اشغالگر قدس بر سر مردم مسلمان و مظلوم فلسطينى مى آورند. نسل كشى و قتل عامى كه صرب هاى خونخوار بر ملت بى پناه و مسلمان بوسنى وارد مى كنند، دستاورد و حاصل ننگين اين برنامۀ طراحى شده استثمارى است، و اصولاً
در هر جايى كه اين روش پياده شود، روحيۀ شقاوت و درندگى در ميان مردم، چه مرد و چه زن زياد مى شود تا جايى كه حاضرند براى ارضاى اين خوى درندگى، دست به هر كارى بزنند و شرافت انسانى را لكه دار و آلوده سازند.
داستان هاى عشقى فراوان كه بسيارى از آنها مستنداً در كتاب ها آمده و در آنها، زن يا مرد براى رسيدن به عشق ناپاك و هوى و هوس نامشروع خود به هر كار ناشايست و پليد از جمله نابودى خاندان و نسب و وطن تن در مى دهد. فرآوردۀ ناخواسته و طبيعى روحيۀ سخت دلى در جامعه است.
اگر مى شنويم كه زنى سه فرزندش را در حمام خفه مى كند و وقتى به او مى گويند تو چگونه توانستى اين كودكان معصوم و اين گل هاى زيبا را پرپركنى، مى گويد بخاطر عشق به ديگرى و براى اينكه به وصال او برسم، مى خواستم شوهرم را نيز خفه كنم، از ثمرات دهشتناك بى عفتى و حاكم شدن جو شقاوت و سنگدلى است كه اين گونه از يك زن كه بايد مجسمه عاطفه و محبت باشد، سمبل درندگى و خباثت مى سازد، و خلاصه در يك كلام، اگر امروز مى بينيم كه دنيا در آتش بيداد و ظلم و قساوت مى سوزد و جوامع باصطلاح متمدن با انواع و اقسام جنگ افزارها، سلاح هاى مخرب شيميايى، جنگ هاى روانى و عمليات ايذايى به جان ملت هاى بى دفاع و مظلوم افتاده ند و با كشتار جمعى و براندازى حرث و نسل كمر به نابودى آنها بسته اند، بايد از اثر انگشت بى غيرتى، از رد پاى بى عفتى و از آثار و علائم سنگدلى و بى رحمى سراغ گرفت و بدان سوى توجه نمود.
مشكل ديگرى كه از بى عفتى و بى غيرتى مردان و زنان و دختران و پسران براى جامعه به بار مى آيد و در جاى خود مصيبتى بس بزرگ بشمار مى رود، از هم پاشيدگى نظام خانواده است، يعنى وقتى زن و يا دختر، حفاظ و سنگر عفاف و حيا را ترك ركد و به گمان كودكانه و نابخردانه خود به آسانى لذائذ و كاميابى حيوانى را بى هيچ قيدوبندى كسب نمود، ديگر چرا تن به محيط مقيد و محدود خانه و خانواده بدهد و به اصلاح خود را اسير همسر و فرزند گرداند و يا مرد وقتى رداى زيباى غيرت را از تن بدر كرده و به كنارى مى اندازد، خود را آزادتر مى يبند و اسب سركش هواهاى خود را به جولان و تاخت و تاز در مى آورد و از اينكه محصور به زندگى خانوادگى شود گريزان و فرارى مى شود.
در چنين موقعيتى كه روحيه افسار گسيخته لذت طلبى حاكم شد، مشكلات يكى پس از ديگرى رخ مى نمايد كه از زمرۀ مهمترين آنها مى توان به اضطراب خاطر، نگرانى، غم و غصه و دلهره و در يك كلمه عدم امنيت روانى اشاره كرد، امرى كه اسلام عزيز به صراحت بر اهميت آن انگشت گذارده و امنيت روانى را از آيات خداوندى بر شمرده است.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً
وَ رَحْمَةً(1)«و از نشانه هاى او اينكه از نوع خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد».
يعنى تشكيل خانواده و توجه به يك سرى مقيدات خانوادگى است كه امنيت دل و آرامش به انسان مى دهد و روان او را تسكين مى بخشد. امروزه ما شاهد ثمرات تلخ اين از هم پاشيدگى خانواده در غرب و مخصوصاً آمريكا هستيم. از بين رفتن امنيت باطنى اگر چه در آنجا امنيت ظاهرى انسان ها نيز در خطر است و ساختن يك مشت افراد به تمام معنا مرده دل، غمگين و يا مضطرب كه براى فرار از اين مشكل خود ساخته تن به هر كارى مى دهند بالاترين دستاورد اين خانواده گريزى است.
خودكشى در اين ميان، آمار بيشترى را به خود اختصاص داده است، هر كجا كه متمدن تر، عفت و غيرت كمتر، و در مقابل، خودكشى مخصوصاً در دو قشر زنان و جوانان بيشتر كه گاه آمار آن به حد وحشتناك ساعت و دقيقه مى رسد، يعنى يك دقيقه، چند انتحار، چند خودكشى، تا جايى كه مسئولان جوامع را وحشتزده و مستأصل و درمانده كرده است.
1) - سوره روم/آيه 21.
اما اينك با توجه به ارزش بسيار بالاى حيا، عفت و غيرت و ميزان كارآيى آنها در سالم نگهداشتن روح، روان و جسم جامعه و با عنايت به مصيبت ها و مفاسدى كه در نبود اين دو صفت گرانبها بوجود مى آيد، چه بايد كرد تا اين روحيات ارزشمند انسانى در انسان ها حفظ شود و به تبع آن، جامعه از آفات مشكلات لا ينحل محفوظ بماند؟
اسلام عزيز كه در تمامى امور، اساس را بر پيشگيرى مى داند و تمام بيم و اميد خود را بر آن متمركز مى سازد، در اينجا نيز مفسده را از سرچشمه مى خشكاند و از ريشه بر مى كند. بر اين كار، اسلام يك دستورالعمل كلى و در عين حال بسيار ساده و آسان، در ابتداى كار مى دهد كه اگر به موقع اجرا شود و مورد عمل قرار گيرد، با كمترين زحمت نتايج بسيار درخشان و در حد اعلا ببار مى آورد. دستور اينست:
قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِكَ أَزْكىٰ لَهُمْ وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ(1)«به مردان با ايمان بگو ديده فرو نهند و پاكدامنى ورزند كه اين براى آنان پاكيزه تر است و به زنان با ايمان بگو ديدگان خود را از هر نامحرمى فرو بندد و پاكدامنى ورزند»
1) - سوره نور/آيات 30 و 31.
.
اولين نكته اى كه قرآن مجيد بر آن اصرار مى ورزد و آن را به زنان و مردان و دختران و پسران توصيه مى فرمايد، مواظبت از نگاه حرام است، چه به جنس مخالف و چه به همجنس. يعنى زمانى كه انسان به صحنه اى بر مى خورد كه در آن، نگاه كردن از ديد شارع مقدس حرام و ممنوع است، فوراً چشم خود را پايين بكشد و از ديدن آن بپرهيزد. چون اين يك امر طبيعى و ناخودآگاه است كه انسان تا چيزى را نبيند و از اين راه در او احساسى برانگيخته نشود، خواهش و تمنايى در دل نخواهد داشت، اما بدون شك با ديدن صحنه اى، چيزى و حالتى، بى اختيار به آن خواهد انديشيد و اگر به هر جهتى نظر او را جلب كرده باشد، در دل هوس داشتن و استفاده و لذت بردن از آن را خواهد داشت. شعر شاعر در اين مورد بسيار گوياست، ملاحظه بفرماييد:
ز دست ديده و دل هر دو فرياد كه هر چه ديده بيند، دل كند ياد
بسازم خنجرى نيشش ز فولاد *** زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
و اين عمق ديد ظريف و روانشناسانه اسلام در ريشه يابى صحيح و پيشگيرى به موقع را به معرض نمايش مى گذارد، پس اگر مردى يا زنى در مواجهه با صحنه حرام، نگاه خود را از آن برگرفت و از ديدن خوددارى كرد.، به آسانى دل خود را از خواسته هاى نابجا محفوظ داشته و براى خود يك زندگانى آرام و بى دغدغه اى را به ارمغان آورده است.
اما اگر انسان، از مرد و زن، غمض عين نكرد و چشم از حرام فرو نبست و هر آنچه از صورت زيبا، چهرۀ فريبنده و با جمال، اندام موزون، حركات دلربا، نگاه هاى خواهش آلوده و هوسناك و سر و وضع جذاب را كه در پيش روى خود ديد با چشمان خيره نگريست، بداند كه خود بدست خويش، آرامش خود را زايل و راحت جان خود را از بين برده است، زيرا مگر دل با ديدن اين همه چيزهايى كه هر نفس اماره اى به رسيدن به آنها حكم مى كند و بر آن اصرار و پافشارى مى ورزد، او را آرام خواهد گذاشت و به راحتى از خير آنها خواهد گذاشت؟! و اين اول يك زندگانى مصيبت بار و نكبت آفرين است كه براى رسيدن
به آن حيا و عفت و مردانگى و غيرت زير پا گذاشته مى شود. چيزى كه ما تا بدين جا شرح احوال آن داده ايم و از مضرات بى انتهاى شخصى و اجتماعى آن با شما گفتگو كرده ايم.
پس عقل سالم حكم مى كند كه انسان بخاطر دورى از مصائبى بس بزرگ، از امرى بسيار كوچك و ساده اجتناب كند و از آن بپرهيزد كه اگر از آن غفلت گرديد و كار پيشگيرى از اين مرحله ساده فراتر رفت، هر چه به پيش برود مشكل تر و سخت تر خواهد شد. و من باز در اينجا از جوانان و نوجوانان عزيز، از دختر و پسر كه بارها در پاكى روح و قوت اراده و صفاى باطن آن تأكيد كرده ام، مى خواهم، از همين ابتداى راه، بر نگاه خويشتن مسلط شوند و مشكلى را كه به اين آسانى قابل رفع است به جاهاى صعب العلاج نكشانند و از فرصت جوانى و نوجوانى كه در اختيار دارند، استفادۀ كامل را ببرند.
مطلب ديگرى كه قرآن مجيد بر آن امر فرموده و درصد عمده اش اختصاص به زنان و دختران دارد، پنهان كردن و آشكار نساختن زينت ها و آرايش خويش است مگر براى شوهر و آن كسانى كه خداوند تبارك و تعالى، آنها را در اين امر مجاز دانسته است و اگر زنان و دختران ما بدانند كه زينت زن، غير از اشيايى كه متداول و مرسوم است، تمامى بدن و اعضاء و اندام او را نيز شامل مى شود، درجه مراعات ايشان در اين امر حساس روشنتر مى گردد. بديهى است اگر خانمى با صورت آرايش كرده و با زيورآلاتى كه تماماً براى زيبايى خود و جلب نظر و جذابيت ديگران به خود مى آويزند و يا با نوع خاصى از پوشش و سر و وضعى كه جالب ديد مردم باشد در مجامع عمومى و معابر همگانى ظاهر شود و توجه و نگاه هاى دريده آنان را به خود جذب كند، مايه اختلال در سلامت روانى اجتماع و بازگيرى توجه مردان و مخصوصاً جوانان از سازندگى و معنويت و تلاشى كه هر لحظه بايد تداوم يابد مى شود و با حيا و عفت كه ضامن آرامش و تعالى انسان هاست منافات ريشه اى دارد. لذا اگر زنان و دختران ما برآنند كه گوهر عفت و پاكدامنى را در خود حفظ و حراست نمايند، بايد علاوه بر آنكه ديدۀ خود را از مردان بيگانه به معناى نامحرم، چه فاميل و چه غريبه
مى پوشانند. از عرضه و نشان دادن آرايش و زينت هاى خويش به معناى گسترده و عامى كه كرديم به غير از شوهر و افراد مجاز شرعى جداً خوددارى نمايند. مضافاً بر اينكه عرضه زينت بر شوهر و غير شوهر از محارم، داراى ميزان مخصوص به خود است.
وَ لاٰ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاّٰ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلىٰ جُيُوبِهِنَّ وَ لاٰ يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاّٰ لِبُعُولَتِهِنَّ(1)«و زيورهاى خود را آشكار نگردانند مگر آنچه كه طبعاً از آن پيداست و بايد روسرى خود را بر گردن خويش فرو اندازند و زيورهايشان را جز براى شوهرانشان و... آشكار نكنند».
براى دستيابى به اين منظور، پوشش كامل بدن كه هرگونه پستى و بلندى را پنهان و مستور دارد و مانع از تحريك و جلب نظر ديگران شود و آن را فقط در شكل زيباى چادر مى دانيم، تنها راه چاره در اين مسير ارزشمند و متعالى است.
در اينكه نوع پوشش نزان و دختران چگونه باشد تا آنان را آسانتر به حريم عفاف و حيا و پاكدامنى و عزت دنيا و آخرت برساند. بايد گفت: چادر بهترين نوع حجاب و نشان ملى زنان مسلمان ماست. يعنى ممكن است در پوششهاى ديگر، بدن پوشيده بماند، ولى قطعاً بمانند چادر اين پوشش زيبا و خداپسندانه و البته در شكل كامل آن نمى تواند ميزان جلب توجه ديگران، مخصوصاً ديگران حريص نااهلان را از خود بكاهد و دور سازد و مايه آرامش، امنيت، وقار، برازندگى و متانت پوشندۀ آن باشد.
1) - سوره نور/آيه 31.
اينك در پايان بحث بسيار مناسب به نظر مى رسد كه بررسى مختصر و گذرايى در رابطه با روابط زن و مرد در جامعه اسلامى داشته باشيم.
ما در رابطه با اين گونه مسائل و احكام آنها دو عنوان در پيش روى داريم، مسائلى كه حكم آنها كاملاً مشخص و متفقٌ عليه بين همۀ مراجع است و مسائلى كه اختلافى است و مورد اتفاق همه نيست. اينكه مى گوييم اختلافى است، زمانى است كه ما از يك زاويه كلى به مسائل و احكام آنها مى نگريم و به اصطلاح آنها را دسته بندى مى كنيم وگرنه، حكم هر مقلدى در برخورد با هر مسئله اى كاملاً روشن و واضح است، و او مكلف است كه به فتواى مرجع تقليد خود عمل كند و در مورد او اختلاف معنا ندارد.
اما مورادى كه همه بر آن اتفاق دارند، نگاه آلوده و شهوت انگيز مرد به زن نامحرم و بالعكس، نگاه شهوانى و آلوده زن به مرد نامحرم است كه قطعاً حرام است. اگر در نگاهى كه مرد و زن به يكديگر مى كنند، احتمال مفسده اى بدهند به اينكه با اين نگاه كردن، زمينه فسادى در آنها بوجود مى آيد، اين نيز به اتفاق، قطعاً
حرام است.
از اينها مهمتر، نگاه كردن مرد از روى شهوت به قرص صورت و دست هاى زن كه شارع اجازه پيدا بودن آنها را داده است نيز حرام است و زنان و دخترانى كه مى دانند صورت و دست هايشان جلب نظر مى كند، قطعاً بايد آنها را بپوشانند تا چه رسد به اينكه بخواهند موهاى خود را نيز بيرون بگذارند، امرى كه امروزه از مرض هاى مزمن زمان ما شده و زنان و دختران بدون توجه به حكم شرعى و عواقب دردناك اخروى آن به راحتى از يكديگر تقليد مى كنند. اما لازم است كه همگان بدانند كه هيچكدام از مراجع عاليقدر شيعه، بيرون گذاشتن موى سر زنان و دختران را چه جالب و خوشگل باشد و يا نباشد، چه احتمال مفسده برود يا نرود، چه نگاه به آن از روى شهوت باشد يا نباشد، جايز نمى دانند و همگى بر حرام بودن آن فتوا مى دهند.
بلى، اين صورت اختلافى است كه اگر قرص صورت و دست هاى زن تا مچ جاذب نگاه ديگران نباشد، مرد هم با نگاه شهوت آميز بر او نگاه نمى كند و احتمال مفسده اى هم در اين نگاه نمى رود، اينجا بين علما، حكم متفاوت است. بعضى آن را جايز مى دانند و بعضى حتى اين را نيز حرام مى شمارند.
حرف زدن و گفتگوى زن و مرد نامحرم نيز از اين شرايط مستثنى نيست، يعنى اگر حرف زدن هم تحريك آميز باشد و احتمال مفسده داده شود، اين نوع گفتگو نيز مسلماً حرام است، اما اگر صحبت از اين شرايط خالى بود، يعنى حرف ها مايۀ تحريك شهوت نبود، عشوه گرى وجود نداشت و فسادى هم احتمال نمى رفت. در اين صورت تكلم و گفتگوى زن يا مرد نامحرم و مرد با زن نامحرم بين مشهور فقها جايز است و بعضى باز اين را هم در غير حال ضرورت و ناچارى اجازه نمى دهند.
امير مؤمنان على (ع) در نهج البلاغه بيان شيوا و جامعى در اين زمينه دارند كه روشنگر
راه زنان و دختران ما در برخوردهاى اجتماعى است و اگر به آن عمل شود، يقيناً روحيه عفت و حيا و پاكدامنى شاداب مى شود و دروازه هاى سعادت به روى جامعه باز مى گردد و راه بر مصيبت هاى دردناك مسدود مى ماند.
حضرت مى فرمايند: زنان و دختران مؤمن بايد اين سه صفت را كه براى مزدان بد است، داشته باشند اول اينكه بايد متكبر باشند، ديگر اينكه بايد ترسو باشند و سوم هم اينكه بايد بخيل باشند. بعد خود حضرت، كلامشان را معنا مى فرمايند؛ اما اينكه متكبر باشند يعنى در مقابل نامحرم با قاطعيت و ترشرويى صحبت كنند و از حرف زدن با عشوه و تبسم كه ديگران را تحريك مى كند بپرهيزند. منظور از ترس هم، ترس معروف در بين جامعه به معناى ترس از حيوانات و امثال آن نيست، بلكه از تنها بودن و تنها ماندن با شخصى است كه عنوان نامحرم دارد و به طور كلى ترس از زمينه هايى است كه صفت عفت آنها را در معرض خطر قرار مى دهد و باعث بدنامى او، خانواده اش و يا شوهرش مى گردد. اما اينكه زن بايد بخيل باشد يعنى در حفاظت مال خود و شوهر، كمال دقت و وسواس را به خرج دهد و امانت دار اموال همسر خود باشد(1).
اين قاعده و شرايطى كه در نگاه كردن و سخن گفتن ذكر كرديم، در نشست و برخاست پسران و مردان با زنان و دختران نيز جارى است و سريان است، يعنى حضور يك زن و مرد نامحرم در اتاق، خانه و يا محلى كه رفت و آمدى در آنجا نيست و احتمال فساد مى رود، از ديد همۀ فقهاء حرام است و حتى بسيارى از فقهاء نماز خواندن در چنين شرايطى را هم باطل مى دانند مضافاً بر اينكه مرتكب كار حرامى هم شده اند.
نقل شده است كه هيچ زن و مرد نامحرمى در مكان خلوتى نمى نشينند مگر اينكه
1) - نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت 226، ص 1191.
شيطان، سومى آنهاست و به وسوسه و تحريك بين آن دو مشغول است. به هر صورت، دو صفت غيرت در مردان و پسران و عفت در زنان و دختران، از جمله صفات برجسته انسانى است كه همچون دو گوهر گرانبها، مورد احترام همه مردم حتى فاقدين آنها مى باشند ولى بدست آوردن و يا نگاهدارى و حراست اين دو عنصر ارزشمند، مستلزم رعايت يك سرى دستورات و شرايطى است كه جداً بايد مورد توجه قرار گيرد.
آخرين فصلى كه در بحث اخلاق و جوان به آن مى پردازيم و كلام را با آن به پايان مى بريم، فصل بسيار مهم و اساسى استقلال فكرى است، يعنى اينكه هر انسان مسلمانى خصوصاً يك دختر و پسر جوان مى بايست داراى فكر مستقل و انديشه آزاد باشد و با چراغ عقل و نيروى فكر و انديشه به جلو برود، بدين صورت كه هر چه مى خواهد بگويد ابتدا در پيش خود فكر كند، سپس بگويد، و هر كارى كه مى خواهد انجام دهد، ابتدا در نزد خويش بينديشد، آنگاه بر آن اقدام نمايد همان گونه كه هر انسان سالم و عاقلى نسبت به سلامت چيزى كه مى خورد اين دقت و وسواس لازم را شخصاً رعايت مى كند و تا چيزى را كاملاً سالم و بهداشتى و حد اقل بى ضرر تشخيص ندهد آن را نمى خورد و نمى آشامد نه اينكه تابع مطلق ديگران بوده و بى چون و چرا از افعال و رفتار آنها سرمشق بگيرد، هر چه آنان گفتند بگو، بر زبان آورد و هر چه آنان خواستند، انجام دهد.
كه لازم بدانند وامى دارند. در اين ميان، قشر جوان و نوجوان دبيرستانى و دانشگاهى كه فاصلۀ يبن دو دورۀ كودكى و كمال را طى مى كنند و از پختگى ضرورى برخوردار نيستند، آسيب پذيرترين قشر جامعه در مقابل اين حربه خطرناك بشمار مى روند و بديهى است وقتى كارآمدترين طبقه يك اجتماع يعنى جوانان و نوجوانان كه سرمايه هاى فكرى و معنوى آن نيز محسوب مى شوند از فكر آزادانه و انديشه مستقل تهى گردند و جدا افتند و با تبعيت از ديگران به راحتى در مقابل هر خواسته و ارادۀ دشمنان سر تسليم فرود آورند، چه سرنوشت شومى در انتظار آن جامعه خواهد بود. جوامعى كه متأسفانه نمونه هاى آن را در منطقه و جهان به وفور مشاهده مى كنيم و از اوضاع آشفته آنان رنج مى بريم.
در كشور ما نيز تا قبل از پيروزى استقلال آفرين انقلاب اسلامى، اين خودباختگى و وابستگى كه ما از آن به غرب زدگى و تجددگرايى بى هدف و بى منطق تعبير مى كنيم، به صورت يك درد مزمن در همه اركان جامعه و به ويژه در نيروى فكرى و فرهنگى و باصطلاح دانشگاهى ريشه دوانده و كشور را در سراشيبى سقوط قرار داده بود، به طورى كه استثمارگران، هم منابع مادى ما را به آسانى غارت مى كردند و هم نظريات و خواسته هاى نامشروع خود را بر ما تحميل مى نمودند و از همه مهمتر به اندوخته هاى گرانبهاى معنوى ما نيز شبيخون مى زدند. اين مرض اگر چه در دورۀ كنونى آن شدت و گستردگى و عموميت سابق را ندارد ولى ريشه كن نيز شده است. بهر حال اگر انسانها و جوامع بشرى بخواهند يك زندگى با عزت و شرافتمندانه داشته باشند، بايد همگى افراد آن به استقلال فكرى برسند كه دختران و پسران جوان، دانشجويان و فرهنگيان و دانشمندان و بزرگان علم و ادب در اين امر، نقش كليدى دارند.
در يك جمع بندى جامعه شناسانه و با يك ديد روانشناسانه، براى انسانها از لحاظ تفكر و انديشه، چهار نوع عملكرد متصور است و از اين جهت آدميان به چهار گروه تقسيم مى شوند كه عبارتند از: 1 - اقتباس 2 - تقليد 3 - منابهه و محاكات 4 - ضد اقتباس
در رأس هرم اين تقسيم بندنى انسانهايى قرار دارند كه داراى استقلال فكرى اند. يعنى در هر امرى انديشه مى كنند، از نيروى عقل و تدبير بهره مى برند و با كسب خوبيهاى ديگران و رها كردن بديهاى آنان، آن هم با دليل و منطق، زندگى سعادتمندانه اى را براى خود به ارمغان مى آورند. اين افراد كه در اصطلاح «مقتبس» و «عاقل» نام دارند بسيار مورد عنايت و تأييد قرآن هستند و از آنها به صورت مكرر تمجيد شده است. قرآن كريم در اين مورد مى فرمايد:
فَبَشِّرْ عِبٰادِ، اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ، أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ(1)«پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا مى دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند، اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان».
اين آيه نشان مى دهد كه آن عقلاى دست هدايت الهى را بر سر خويش دارند كه استقلال فكرى داشته باشند و فكرشان تابع بى چون و چرا و بى دليل كسى يا چيزى نباشد. اگر چيزى مى شنوند و يا كارى را مى بينند، خوبش را اخذ كرده و بدش را
1) - سوره زمر/آيات 17 و 18.
وا مى گذارند. مثلاً امروزه انسان عاقل و مقتبس كسى است كه اگر به جهان غرب مى نگرد، در پى آنست كه نكات كليدى پيشرفت آنها همچون علم، تحقيق، نظم و ديگر امور مثبت را بدست آورد و از آنها استفاده نمايد، نه اينكه بدون فكر و انديشه بخواهد هر چه در آنجا مى گذرد حتى فرهنگ مبتذل، جهل و خرافات و ساير جهت هاى منفى را بپذيرد و در زندگى خويش وارد سازد. طبيعى است كه براى چنين كارى بايد با فكر و انديشۀ درست، مقولۀ غرب مورد شناخت و توجه قرار گيرد و آنگاه صالح و طالح اين متاع و سره و ناسرۀ اين مقوله از هم جدا شود و از اين جهت اهميت غرب شناسى در كشور ما و ديگر كشورهاى اسلامى روشن مى شود.
بنابراين انسان برتر كسى است كه بواسطه صفت ممتاز اقتباس در برخورد با امور به گزينش و انتخاب صحيح و درست مى پردازد و به دنبال كسب خوبيهاست.
نكته ظريفى را كه در خصوص اين آيه شريفه لازم است به آن اشاره كنيم اينست كه خداوند در اين آيه مى فرمايد: آنهايى كه حرفها را مى شنوند (و كارها را مى بينند) آنگاه بهترين را انتخاب مى كنند، صاحبان عقلند. اين مطلب، منطوق اين آيه شريفه است ولى اگر قائل به مفهوم در اين زمينه باشيم، آنگاه مطلب اين مى شود كه انسانهايى كه اين گونه نيستند يعنى كارى به خوب و بد نداشته و از عقل خود استفاده نكرده و به گزينش و انتخاب دست نمى زنند و هر چه را بيينند و يا بشنوند در بست آن را مى پذيرند، عاقل نيستند و از اين نعمت الهى بهره اى ندارند و طبعاً دست هدايت الهى پشتيبان آنها نيست.
به هر صورت گروه اول آنانند كه با توجه و فكر به گفتار و اعمال ديگران نظر مى كنند و از آن ميان با دليل و برهان خوبيها را گرفته و بديها را اگر مى توانند از بين مى برند و گرنه براى صاحبانش وامى گذارند.
مقلد يعنى كسى كه در هر مسأله اى از ديگران پيروى كند و تقليد يعنى گرفتن چيزى از كسى با توجه ولى بدون دليل، بدين صورت كه اگر از مقلد بپرسند كه چرا چنين كارى، نتواند جوابى براى آن بياورد.
براى مثال اگر از پسر جوانى كه نحوۀ خاصى از آرايش مو را براى سر و صورت خود انتخاب كرده است سؤال شود كه چرا به اين صورت؟! قطعاً بجز عنوان كردن اينكه ديگران نيز چنين اند آنهم بدون هيچ دليل و منطقى، جوابى ديگر نخواهد داشت. همچنين اگر از دختر خانم جوانى كه به شكل مخصوصى از پوشش و سر و وضع ظاهرى درآمده است، دليل اين خصوصيت را جويا شوند، جوابى از روى عقل و برهان نخواهند شنيد و همين طور در ساير امورى كه مجالى براى تقليد وجود دارد و در اقشار سنى مختلف حتى ميانسالى و پيرى نيز نمود مى يابد.
از نمونه هاى بارز اين گونه تقليد، آن مى توان به بازار داغ مد و مدپرستى اشاره كرد كه بيشتر در امورى همچون لباس، آرايش، آداب معاشرت و شيوه زندگى بروز و ظهور مى كند. اين تقليد كه پسوند «كوركورانه» در بسيارى از موارد زيبندۀ آنست بسيار مورد مذمت
و سرزنش قرآن مجيد واقع شده است. قرآن شريف از مردمى ياد مى كند كه حتى در اعتقادات خود نيز از پدران و اجداد گمراه خويش تقليد كرده و حاضر به دست كشيدن از آن نبودند و هرگاه به آنان خطاب مى شد كه اسلام بياوريد، مى گفتند كه ما مقلد پدران خويش هستيم، آنها بت مى پرستيدند ما نيز بايد بت بپرستيم، آنها همين راه را رفته اند، ما نيز بايد برويم.
إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ (1)«ما پدران خود را بر آيينى (و راهى) يافته ايم و ما از پى ايشان راهسپريم».
يعنى اين بت پرستان، با توجه و از روى آگاهى، باورهاى خطاى اجدادى خويش را تقليد مى كردند، اما براى آن، دليل و منطق عقلى نداشتند.
اگر چه تقليد با تعريف فوق، امرى نكوهيده و زشت به حساب مى آيد و صاحب آن در نزد عقلا، انسانى بى منطق و بدون استدلال بشمار مى رود، اما گاه ضرورتها و ناچاريهاى زندگانى دنيوى اقتضا مى كند كه انسان در بعضى از امور مقلد باشد و به تبعيت از ديگران بپردازد. كه البته وجود شرايط و ويژگى هايى اين گونه موارد تقليد اضطرارى را از ساير تقليدها متفاوت و ممتاز مى سازد و نه تنها آن را از زمرۀ كارهاى مورد نكوهش و مذمت خارج كرده بلكه مورد استفادۀ عقلاى جهان نيز قرار مى دهد و آن تقليد جاهل از عالم و عامى از متخصص و كارشناس متعهد است، حال در هر رشته و زمينه اى كه مى خواهد باشد.
مراجعۀ انسان مريض به طبيب يعنى كسى كه در زمينه پزشكى تخصص دارد و پذيرش حرفهاى او و عمل به نسخه اى كه مى نويسد يك تقليد است، اما نه تقليدى پوچ و بى هدف، تبعيت يك انسان مسلمان از مجتهد و فقيه اعلم، يعنى شخصى كه در
1) - سوره زخرف/ 23.
امور احكام دينى متخصص است و گردن نهادن به نظرات او و انجام دستورات بر طبق رساله اى كه تنظيم كرده است نيز يك تقليد بشمار مى رود، اما نه تقليدى مذموم و زشت و يا دنباله روى در امور مختلف زندگانى از كارشناس آن رشته ها حتى آهنگر، نجار، بنا و... كه تخصص و تعهد آنها بر ايمان احراز شده باشد، علاوه بر اينكه تقليد غلط و نكوهيده اى نيست بلكه چاره و گريزى نيز از پذيرش آن نداريم زيرا اين امرى مسلم و بديهى است كه همه انسانها نه تنها نمى توانند در همۀ امور زندگى داراى تخصص لازم شوند آن هم بطورى كه ديگر نيازى به غير نداشته باشند بلكه كارشناس شدن همۀ افراد بشر حتى در يك امر واحد هم شدنى نيست، چرا كه موجب اختلال در نظام زندگى انسانها مى شود.
فرض كنيم كه تمامى انسانها بخواهند فقط در يك امر پزشكى كارشناس شوند، يعنى همگى تمام همت و تلاششان را در اين راه بكار ببندند تا عنون متخصص بر آنها صادق شود و خود از مراجعه به ديگرى در اين زمينه بى نياز گردند به روشنى قابل تصور است كه به زودى چرخ زندگى از حركت باز ايستاده و جامعۀ بشرى از هم خواهد پاشيد، چون اين انسانهاى كارشناس در مسئله طبابت، به هزار و يك نوع خواسته ديگرى هم نياز دارند كه از شناخت و تبحر در آن بى بهره اند و زندگى ابتدايى روزمرۀ آنان بدون برآورده شدن اين حوائج معطل خواهد ماند.
بنابراين مى بايست در يك جامعه انسانى، عده اى در احكام دينى متخصص شوند، تعدادى به كارشناسى در مسئله پزشكى بپردازند، بعضى به صنايع مشغول گردند و ديگران به ساير حرفه ها و مشاغل روى آوردن و هر كدام در هر مسئله اى كه اطلاع ندارند، به ديگرى كه صاحب دانش آن فن و كار است مراجعه كنند و به اصطلاح در آن امر از او تقليد نمايند.
نكته اى كه اشاره به آن ضرورى است، اينست كه مقلد ما در امور مختلف، يعنى شخصى
كه ما از او در كارهاى مان تقليد و پيروى مى كنيم بايد متخصص و متعهد به معناى واقعى كلمه باشد تا تقليد و پيروى از او از مصاديق تقليد پسنديده بحساب آيد و گرنه مراجعه به هر كسى هر چند عنوان ظاهرى يك فنى را هم داشته باشد اما نه در حد تخصص و تعهد مثل رجوع به يك پيرزن براى طباب و يا به داروفروش براى تجويز دارو و يا به هر روحانى براى تقليد احكام دينى و يا ساير امور، باز همان عنوان تقليد غلط و ناپسند را در پى خواهد داشت، زيرا درست است كه ما در بعضى از امور ناچار از مراجعه به ديگران هستيم، اما نه مراجعه به هر كس براى هر كارى كه پيش آمد، بلكه تقليد و رجوع به كسى كه ميزان بالاى آشنايى و پايبندى او يعنى تخصص و تعهد او در نزد عده اى و لااقل در پيش خود ما محرز و ثابت شده باشد.
به هرحال، تقليد يعنى رجوع به ديگران با توجه ولى بدون دليل و اين قاعده حتى در مواردى كه ما تقليد را پسنديده و يا واجب مى دانيم نيز جارى است، يعنى شما با توجه به دكتر و طبيب مراجعه مى كنيد ولى ديگر دليل اينكه چرا بايد مثلاً اين آمپولها را يك روز در ميان يا فاصله زمانى ديگر تزريق كرد و يا قرصها را هر 6 ساعت يا كمتر و بيشتر مصرف نمود را نمى دانيد و يا رجوع به يك مجتهد و مرجع تقليد، امرى است كه با توجه و دقت انجام مى گيرد اما اگر بفرمايد كه براى مثال، تسبيحات اربعه در ركعات سوم و چهارم نماز يوميه را يك متر به يا 3 مرتبه بخوان و يا اينكه ركوع يا سجده اين شرايط را دارد، دليل آن را نمى دانيم.
تقليد اضطرارى و ناچارى تا جايى صحيح و جايز است كه انسان از دستيابى به مقصد، چه بواسطه مختل شدن نظام معيشت و چه به هر علت ديگرى محروم باشد. اما به محض اينكه خود توانست به آن بپردازد و در مورد آن بينديشد و فكر كند، ديگر نمى تواند مقلد باشد و از ديگران تقليد نمايد. اصول دين از اين نوع است كه بايد همه از بيسواد و دانشمند به فراخور حال خودشان در آن كوشش كنند و به اثبات آن بپردازند و تقليد از ديگرى در اين مورد، غلط، باطل و مذموم است.
قسم سوم كه از اقسام قبلى به مراتب پست تر و نازل تر است، شامل افرادى مى شود كه بدون دليل و حتى بدون توجه از ديگران پيروى مى كنند و به برداشت از آنها مى پردازند. فرق ميان اين قسم كه عنوان «منابهه و محاكات» را بر خود دارد با قسم دوم يعنى «تقليد» در اين است كه در تقليد، افراد مقلد نسبت به كار خود توجه دارند كه چه مى كنند اگر چه دليلى بر كارشان نداشته باشند ولى در منابهه و محاكات، متذسفانه حتى اين توجه هم در كار نيست و متابعت كنندگان همچون افراد سحر شده كه هيچ اراده اى را در مقابل ساحر در خود نمى بينند به ديگران چشم دوخته و روش و منش آنها را مو به مو انجام مى دهند.
اگر شما بچه اى را كه هنوز به درستى مفاهيم را نمى شناسد و دركى صحيح از معانى مثبت و منفى ندارد، در دامان خود بنشانيد و به او بگوييد كه «مرا دوست دارى؟» و همزمان سر خود را در مقابل او پايين بياوريد خواهيد ديد كه او نيز با پايين آوردن سر شما، سر خود را پايين آورده، از شما پيروى نموده و جواب مثبت مى دهد. حال اگر همين جمله را به او بگوييد و بلافاصله سرتان را بالا ببريد، جواب منفى او را هم طبق همان حركات خود خواهيد يافت، يعنى «آرى» و «نه» گفتن او، حركات و افعال او و اراده و خواست او تابع حركت سر شما، كلام شما و روش و منش شماست.
اگر چه قانون «منابهه و محاكات» يعنى تبعيت و پيروى بى چون و چرا و ناآگاهانه و بى منطق از ديگران اصولاً با ساختمان وجودى كودكان و افكار بچه گانه، و با طبيعت حيوانات و فاقدين عقل انسانى سازگار است و وجود آن در ميان انسانهاهى بالغ و عاقل امرى خلاف اصل و دور از انتظار به حساب مى آيد، جاى بسى افسوس و تأسف است كه امروز افرادى كه تعداد آنان كم هم نيست از يگانه گوهر انسانى خويش يعنى عقل و قوه تعقل و تفكر غافل شده و به دنبال هر صدا و هر حركتى مى افتند و چشم و گوش بسته، بى توجه و نابخردانه به گفتار و كردار افراد ديگر نظر دارند، هر چه آنان بگويند، تكرار مى كنند و هر آنچه آنان انجام دهند، آن را ملاك كار خويش قرار مى دهند.
اين مثال كه همگى آن را شنيده ايد، زبان حال خوب و روشنى براى افراد اين گروه است كه اگر مانعى را به ارتفاع نيم متر در مسير راهى كه گوسفندان از آن عبور مى كنند بگذارند، گوسفندهاى پيشاپيش گله كه به آنجا مى رسند، براى ادامه حركت از روى آن مى جهند. اين حركت موجى را در ما بقى گوسفندان گله نيز ايجاد مى كند به اين صورت كه حتى اگر آهسته آن مانع را از مسير عبور گله بردارند، هر گوسفندى كه به آن نقطه از مسير مى رسد، بى دليل و بى توجه و فقط به متابعت از قبلى ها، جهشى را انجام مى دهد، هر چند ديگر در آنجا مانعى هم وجود نداشته باشد.
متأسفانه امروزه بسيارى از جوانان و نوجوانان ما كه آينده سازان اين كشورند و سعادت و سلامت جامعۀ ما مرهون كردار و رفتار صحيح آنهاست نيز به اين بليه خانمان سوز و ويرانگر مبتلا شده و نگاه و گوش و اراده و نظر آنها در روش و منش تابع بيگانگانى است كه براى آنها طرح لباس، طرز برخورد، شيوه آرايش، نحوۀ كردار و روش شخصيت و منش و... تعيين كنند و باصطلاح مدسازى و مدل تراشى مايند. حال آيا اين گونه تبعيت در روش و منش و آرايش و پوشش، مايۀ رشد و اعتلاى آنها و زمينه ساز تكامل و آرامش جامعه آنها و متناسب با فرهنگ و آداب و رسوم و عقايد آنهاست يا بر عكس، غير از وابستگى بى حد و حصر و از دست دادن استقلال فكرى و ملى، پشت پا زدن به فرهنگ
اصيل خودى و رواج روحيه بى غيرتى، بى عفتى، و مصرف گرايى افراطى و دهها عوارض شوم، چيز ديگرى را به ارمغان نمى آورد، ديگر مورد نظر اين گروه نيست و به آن كارى ندارند. آنها عنان و اختيار خويش را دربست در دست ديگران گذارده و نمى دانند چه مى كنند و به كجا مى روند. اين گروه چنانند كه اگر گفته شود انسان هاى غربى با يك كفش و يا بر روى دست ها راه مى روند، قطعاً همان كار را خواهند كرد و تابع احساسات غلط و هوى و هوس باطل خويش خواهند شد.
بخش چهارم، كه درست ضد قسم اول است و زشت ترين كارها و پست ترين گروه از انسان ها را در بر مى گيرد آنست كه خوبى ها و فضايل و پيشرفت هاى ديگران ناديده گرفته شود و فقط در زشتى ها، خرافات، رذالت ها و پستى ها از آنان پيروى گردد، يعنى «ضد اقتباس و عقل» اين حالت شوم نيز، بيمارى وحشتناكى است كه استكبار جهانى بر پيكر ملت هاى استثمار شده مى اندازد تا قارچ صفت از اين پيكر نحيف، بقاى حيات ننگين خويش را تداوم بخشد.
اين زنگ خطر است كه يك جامعه به طور چشمگيرى در نقاط منفى و تاريكى همچون مصرف گرايى بى هدف، تجمل گرايى كوركورانه و افراطى، تهى شدن از ارزش ها و باورهاى سازنده، غوطه ور شدن در لجنزار شهوات، گوى سبقت را از ديگران بربايد ولى در جلوه هاى برجسته و درخشانى مثل انضباط، ادب اجتماعى، علم، صنعت، تكنولوژى و تحقيقات نه تنها پيروى نكند كه بر اين باور و تصور مرهوم و خطرناك برسد كه ما در اين امور نمى توانيم چيزى از آنها بگيريم و بايد همچنان عقب مانده باقى بمانيم. اين حق قدرت هاى استكبارى و پيشرفته است كه در آن وادى قدم نهند و ما در همه چيز محتاج آنان باشيم.
تزريق اين عقيدۀ ناحق، بالاترين ظلمى است كه مستكبران بر ملت هاى جهان سوم
روا مى دارند، اما ظلم بالاتر اينكه مردم اين كشورها همچنين فكر غلطى را سرنوشت محتوم خويش به حساب مى آورند و به راحتى آن را مى پذيرند.
خداوند متعال در قرآن مجيد، اين دسته از انسان ها را كه گيرندۀ بديها و زشتى ها و ترويج كنندۀ آنها در ميان مردم هستند و از خوبى ها و فضايل، روى گردانند و ديگران را از آنها باز مى دارند، منافق و فاسق خطاب فرموده و لعن و نفرين و خشم و غضب خويش را بر آنان نثال كرده و آنها را به عذابى دردناك وعده داده است.
اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ، يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ، نَسُوا اَللّٰهَ فَنَسِيَهُمْ، إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْكُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا، هِيَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِيمٌ (1)«مردان و زنان دو چهره (همانند) يكديگرند. به كار ناپسند وامى دارند و از كار پسنديده باز مى دارند و دست هاى خود را (در نفاق) فرو مى بندند. خدا را فراموش كردند، پس (خدا هم) فراموششان كرد. در حقيقت، اين منافقانند كه فاسقند.
خدا به مردان و زنان دو چهره و كافران، آتش جهنم را وعده داده است. در آن جاودانه اند. آن آتش براى ايشان كافى است و خدا لعنتشان كرده و براى آنان عذابى پايدار است».
و به راستى اگر چيزى جز اين آيات شريفه در مذمت و پليدى ضد اقتباس و كيفر و متمسكين به آن نبود، كفايت مى كرد كسى كه خود را صاحب عقل و خرد مى داند، هرگز در اين قسم داخل نشود و كارى مخالف عقل انجام ندهد، زيرا دست زدن به ضد اقتباس يعنى تأسى به بديهاى ديگران و گريز از خوبيهاى آنان، انسان را از انسانيت جدا مى سازد و در زمرۀ حيوانات و بلكه پست تر از آنان قرار مى دهد.
1) - سورۀ توبه/ 67 و 68.
و چون روى سخن ما با قشر عزيز و ارزشمند جوان و نوجوان است كه اينك بر سر چهارراه انتخاب روش و منش آينده خويش ايستاده اند و به مصداق شعر:
خشت اول چون نهد معمار كج *** تا ثريا مى رود ديوار كج
شايسته است كه اگر آنان راهى را بر مى گزينند، اگر كسى را الگوى خويش قرار مى دهند، اگر قصد انجام كارى را دارند، اگر در صدد بيان و گفتار مطلبى هستند، حتماً پيرامون آن بيشتر فكر كنند و دربار آن بينديشند و از عقلى كه مايۀ اشتراك همۀ انسان ها در انسانيت و مايۀ امتياز از ساير موجودات و سبب برترى بر همه آنهاست و به لحاظ عظمت و ارزش به پيامبر باطنى معروف شده است استمداد و استعانت بجويند و دست طلب و يارى به سوى آن دراز كنند كه هر كس از عقل خويش كمك گرفت و با تفكر و تدبر سروكار داشت، كمتر به خطا و غفلت مبتلا شده و سرانجام به سر منزل مقصود و هدف نهايى از آفرينش انسان دست خواهد يافت. ان شاء الله
و سلام عليكم و رحمة الله و بركاته