رساله توضیح المسایل احکام اخلاق اعتقادات

ghaemiyeh.com

مشخصات كتاب

سرشناسه:مظاهری، حسین، 1312 -

عنوان و نام پديدآور:رساله توضیح‌المسایل: احکام، اخلاق، اعتقادات/ مظاهری.

مشخصات نشر:قم: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء (س)٬ 1396.

مشخصات ظاهری:573 ص.

فروست:مجموعه آثار؛ 2. دین ؛ 1

شابک:150000 ریال‌978-964-29974-0-8 :

وضعیت فهرست نویسی:فاپا (چاپ بیست و دوم)

يادداشت:چاپ بیست و دوم.

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع:فقه جعفری -- رساله عملیه

*Islamic law, Ja'fari -- Handbooks, manuals, etc.

رده بندی کنگره:BP183/9/م6ر5 1396

رده بندی دیویی:297/3422

شماره کتابشناسی ملی:1‌8‌3‌8‌8‌9‌2

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

رساله توضیح‌المسایل

احکام، اخلاق، اعتقادات

مظاهری

موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء (س)٬ 1396

رساله توضیح‌المسایل: احکام، اخلاق، اعتقادات

مظاهری.

مشخصات نشر:قم: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء (س)٬ 1396.

مشخصات ظاهری:573 ص.

پيشگفتار

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

«سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ»

«دين» چيست؟

«دين»، مجموعه «عقايد» و «دستورات» و «قوانينى» است كه هم «اصول فكرى انسان را مورد نظر قرار مى دهد» و هم «اصول گرايشى وى را تعيين مى كند» و هم «شئون زندگى فردى و اجتماعى او را تحت پوشش قرار مى دهد».

به ديگر سخن، دينِ مبتنى بر «وحى إلهى» كه براى «تربيت و پرورش انسان» و «تنظيم و ادارۀ جامعۀ انسانى»، به وسيلۀ پيامبران عظيم الشّأن «سلام الله عليهم» آمده است، از سه بخش اصلى تشكيل مى گردد.

«بخش هاى اصلى» تشكيل دهندۀ دين

بخش اوّل: «عقايد و اصول اعتقادى» كه در برگيرندۀ حقايق و واقعياتى است كه باورِ قلبى و اعتقادِ يقينى به آنها، از هر شخص مسلمان خواسته شده است.

بخش دوّم: «اخلاق و اخلاقيات» كه در بردارندۀ تعاليمى است كه فضائل و رذائل انسانى و همچنين شيوه هاى آراستن و تزكيۀ نفس به فضيلت ها و راه هاى پيراستن و تهذيبِ نفس از رذيلت ها را ارائه مى كند.

بخش سوّم: «فقه و احكام عملى» كه در حقيقت، قوانين و مقرّراتى است كه چگونگى سلوك فردى و اجتماعى و كيفيت خطوط كلّى تنظيم روابط مدنى و حقوقى و اقتصادى و سياسى انسان و جامعۀ انسانى را تبيين و تعيين مى نمايد.

«معرفت دينى»، هدف آفرينش انسان

اساساً بايد گفت: دركِ صحيحِ مسئلۀ آفرينش و خلقت انسان نيز از رهگذر فهمِ درستِ ساختار دين در همين سه بخش، امكان پذير خواهد شد، زيرا انسان، چنان كه آفريدگار او فرموده است، براى نيل به «كمال توحيدى»، آفريده شده است:

«وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ»(1)

«و ما جنّ و انسان را نيافريديم مگر براى آنكه عبادت كنند.»

و مفسّران قرآن، منظور از «بندگى» در اين آيۀ شريفه را «معرفت» دانسته اند، چرا كه «كمال توحيدى» همان «خدايى شدن» است و «خدايى شدن»، گوهر گران بهايى است كه جُز در صدف «معرفت» يافت نمى شود.

بنابراين زيربناى آفرينش انسان، رسيدن به كمالات توحيدى و به عبارت ديگر پيمودن و طى كردن وادى «معرفت دينى» است.

از سوى ديگر براى دستيابى به كمالات توحيدى و در نتيجه الهى شدن، بايد مُطالبات و خواسته هاى خداوند متعال از انسان، يعنى فرامين و تكليفات او كه همان «واجبات، محرّمات، مستحبّات، مكروهات و مباحات» است، مورد عمل و اقدام، واقع شود.

از سوى سوّم، عمل به اين احكام و فرامين و مؤدّب شدن به اين آدابِ تكليفى نيز بدون «اخلاق» و تزكيه و تهذيب نفس، به صورت حقيقى، ممكن نيست؛ چرا كه اگر در ظاهر نيز ممكن باشد، تنها يك ادب ظاهرى و قشرى است و در حقيقت، «پوسته اى بدون مغز» و «ظاهرى خالى از باطن» خواهد بود و طبعاً آن چنان ارزشمند و قدرتمند نيست كه بتوان با گذر از آن، به مقام بلند «كمالات توحيدى» نائل گشت.


1) . ذاريات، 56.

«انسجام ذاتى» و «فرهنگ سازى» دين

بنابراين، دين، به منزلۀ يك مجموعۀ به هم پيوسته و يك كلِّ تفكيك ناپذير است كه هيچ جزئى از آن را نمى توان و نبايد جدا از اجزاى ديگر به نظاره و تحليل نشست. اين سخن، بدين معنى است كه دين، داراى يك «انسجام ذاتى» است و تمام قسمت هاى آن، همانند يك سيستمِ هماهنگ عمل مى كند.

دقيقاً به همين علّت است كه دين، سازندۀ يك «فرهنگ» ويژه و خاص است و به بيان ديگر، «دين»، روح و جوهرۀ «فرهنگ» است، چرا كه فرهنگ، «شخصيتِ جمعى» و «هويت اجتماعى» يك ملّت است و بنابراين شخصيت اجتماعى و هويت جمعى ملّتِ ديندار و ايمان مدار نيز از سرچشمۀ همان دين و ايمان سيراب مى شود.

«فطرت» زبان فراگيرِ «دين»

از آنجا كه «فطرت» هم كه در واقع، وجهِ «مايه دارى» آدمى است، همان هويت اوست، دين نيز به زبانِ فطرت سخن مى گويد و در حقيقت، زبانِ فراگير و هميشگى و يا به تعبير ديگر «زبانِ بين المللى» دين، «فطرت» است:

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ»(1)

«پس جانبِ خود را با حق گرايىِ تمام، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خداوند متعال، آدميان را بر آن سرشت آفريده است. آفرينش خداوند، تغيير ناپذير است، اين است، همان دين پايدار، ولى بيشتر مردمان نمى دانند.»

اين است كه بايد گفت: «تدّين» و «ديندارى» و «دين باورى»، عينِ «تمدّن» و «فرهيختگى» و «فطرتمندى» است و تهاجم به «تدّين» و «دين»، نيز عينِ تهاجم به «تمدّن» و «فرهنگ» و «فطرت» و «هويت» آدمى است.


1) . روم، 30.

«ضرورت شناخت» بخش هاى سه گانۀ دين

از آنچه گذشت، روشن مى شود كه هر انسان ديندار و دين باورى بايد به اندازۀ وسعت علمى و فراخور وجودى خود، در جستجوى «معرفت دينى» و شناخت صحيح دين باشد و دستِ كم، با اصولِ كلّى بخش هاى سه گانۀ دين، آشنا گردد و از آن آگاهى يابد. به هر ميزان كه اين آشنايى و آگاهى، در «ذهن» و «جان» و «عمل» آدمى، گسترش و ارتقاء پيدا كند، به همان ميزان، «فرهنگ» و «فطرت» و «هويت» او، شكوفا و پويا و بالنده و شكوهنده خواهد شد، تا آنجا كه به مقام والاى «كمالات توحيدى» دست خواهد يافت و آنگاه «خداگونه» خواهد شد و به بيانِ سعدىِ شيرين سخن:

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حدّ است مقام آدميت

«رسالۀ توضيح المسائل»، در بردارندۀ يك بخش دين

در طول ساليان درازى كه «رسالۀ توضيح المسائل» به شكل معمول، بر طبق فتاواى مراجع عظامِ تقليد «اعلى اللَّه كلمتهم»، منتشر مى شده است، اين رساله ها، تنها مشتمل بر احكام فقهى - و آن هم معمولًا نه به صورت كامل، بلكه بيشتر در محدودۀ مسائل فردى و احكام شخصيه - بوده و به اين لحاظ، مسائل فراوانِ ديگرى، چه در بخش فقهى، از قبيل مسائل اجتماعى و حكومتى و مسائل مستحدثه، و چه در دو بخش ديگر دين يعنى اعتقادات و اخلاقيات، در رساله هاى عمليه نمى آمده است، در حالى كه «رسالۀ توضيح المسائل»، جلوۀ آشكار ديندارى در صحنۀ انديشه و عمل مؤمنان است و از اين جهت، داراى اهميت شايان توجّه است، چرا كه مؤمنين از يك سو بر حسب ايمان و دين باورىِ خود، خويشتن را موظّف به انجام فرائض و ترك نواهى الهى مى دانند و از سوى ديگر، قدرت علمىِ «اجتهاد» و دانش فنّىِ «استنباطِ» مسائل و تكاليف شرعى، اعتقادى و اخلاقى خود را از منابع اصيل اسلامى ندارند و از اين رو، براى شناخت اين وظايف سه گانه، به دين شناسان و خبرگان در امر معرفت دينى، يعنى به مجتهدانِ جامع الشّرايط و مراجع تقليد، مراجعه مى كنند و از آنان، پاسخ

سؤالات و راه حلّ مشكلات دينى خود را طلب مى نمايند.

بنابراين، حقّ، آن است كه رساله هاى عمليه، علاوه بر دارابودن احكام شرعىِ مكلّفين، چه در قسمت احكام فردى و چه در جانب روابط اجتماعى، در بر گيرندۀ اصول كلّى دو بخشِ ديگر دين، يعنى اعتقادات و اخلاقيات نيز باشند.

ويژگى هاى «رسالۀ حاضر»

با عنايت به اين نكتۀ مهمّ، فقيه بزرگوار و مرجع عاليقدر، حضرت آية اللَّه العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»، در تنظيم «رسالۀ عمليه» خود، در صدد رفع اين مشكل برآمده و بدين لحاظ، اقدامات ذيل را انجام دادند:

1. از ابتداى تدوين اين رساله، معظّم له، مباحث مهمّى از فقه كه در رساله هاى ديگر نيامده و مشتمل بر مسائل مورد نياز مكلّفين در امور شخصى (مانند احكام خوردنى ها و آشاميدنى ها، شكار، نذر، قسم و...) و تنظيم روابط اجتماعى (مانند احكام معاملات، وكالت، شفعه، كفالت و...) و همچنين مسائل مربوط به سياسيات فقه (مانند احكام قضاء و شهادات، حدود، قصاص و ديات، انفال و...) و نيز مسائل مستحدثه (مانند احكام بانك، بيمه، سرقفلى، تشريح و پيوند اعضاء، تلقيح و...) است را به آن افزودند و به اين ترتيب، رساله عمليۀ معظّم له، در اوّلين طبع (سال 1373)، با اضافات بسيارى نسبت به ديگر رساله هاى عمليه، منتشر شد.
2. در طبع چهارم اين رساله (سال 1375)، معظّم له، ملحقّات مفصّلى را كه مشتمل بر سى و هفت عنوان از اهمّ مسائل مربوط به واجبات و محرّمات اخلاقى است، در طى يكصد و نود و پنج مسئله، تنظيم فرمودند و به اين ترتيب، رسالۀ توضيح المسائل، به يك سلسله از مهم ترين مسائل اخلاقى مورد ابتلاء و نياز جامعۀ اسلامى براى تزكيه و تهذيب نفس، نيز مزّين گرديد. اين مسائل، همانا، مسائلى است كه در حقيقت، بايد آن را «فقهِ فقه» يا «فقه اكبر» ناميد، چنان كه مسائلى كه در مورد احكام و مناسك شرعى است را «فقه» يا «فقه اصغر» ناميده اند و واقع آن است كه احكام و مسائل «فقه اكبر»،

از حيث رتبه و شأن، نه تنها از احكام و مسائل «فقه اصغر» كمتر نيست، بلكه از آن رو كه مكلّفين در زندگى فردى و اجتماعى خود به اين مسائل، نياز دائمى تر و بيشترى از اكثر احكام فقهى و حقوقى دارند و نيز از حيث تأثير و تأثّر عميق و قابل توجّهى كه از ناحيۀ اين دسته از دستورات الهى بر فرد مسلمان و اجتماع اسلامى مى رود و همچنين از جهت وظايف سنگين و تكاليف خطيرى كه بر عهدۀ حكومت و نظام اسلامى، در راستاى تأمين هر چه بهتر زمينه هاى رشد و گسترش فضائل و پاكى ها و جلوگيرى از پيدايش و توسعۀ رذائل و پليدى ها، در جامعۀ دينى وجود دارد، به مراتب، مهمّتر از احكام فقهى و حقوقى صِرف است.

3. در طبع هفتم (سال 1379) نيز، معظّم له، بخش سوّمى به كتاب، افزوده اند كه طى آن، يك دورۀ كامل از اصول عقايد اسلامى را به صورت قابل فهم براى عموم خوانندگان، تأليف و تدوين فرموده اند.

اگر چه نگارش اصول عقايد اسلامى در آغاز رساله ها و كتب فقهى در ميان فقهاء پيشين «رضوان اللَّه عليهم» روش نيكو و شيوۀ مرسومى بوده است و بدان اهتمام نيز داشته اند، امّا در دوره هاى اخير، در ابتداى كتب فقهى و رساله هاى عملى، اين بخشِ مهمّ از معارف دينى حذف شده، با اينكه بر طبق نظر همۀ مراجع عاليقدر، «مسلمان بايد به اصول دين، اطمينان داشته باشد و از اين جهت نمى تواند در اصول دين تقليد نمايد، بلكه بايد آن اصول را از روى دليل، به فراخور حال خويش و به اندازۀ دانش و آگاهى خود، بداند» و بر اين مطلب در اوّلين مسئله از رساله هاى عمليه، تصريح شده است.

از سوى ديگر، عمل مؤمنانه و باورمندانه به احكام شريعت و مقيدشدن به قوانين و مقرّرات الهى، وابستگىِ تمام به ايمان عقلى به مبدأ و معاد و نبوّت و امامت دارد و چنان كه در ابتداى سخن نيز آورديم، اساساً هدف آفرينش انسان نيز رسيدن به كمالات توحيدى است.

ناگفته روشن است كه در هنگام بحث از اصول دين، نمى توان به روش فتوايى و مسئله اى عمل كرد، چرا كه فتوا، تنها، عَرضۀ حكم و عَرضۀ حاصلِ استنباط و اجتهاد،

بدون استدلال و نقد و انتقاد است، ولى در اصول دين، بايد استدلال كرد و نقدها و شبهه ها را طرح و پاسخ داد، زيرا مقصود اصلى، استحكام عقايد است و اين جز با استدلال، صورت نمى پذيرد.

از اين رو در بخش سوّم اين رساله، يك دوره از «اصول دين»، به همين شيوه، ولى در عين حال با رعايت اختصار و با صرف نظر از مطالب فنّىِ كلامى، فلسفى و عرفانى، مورد بحث قرار گرفته است و از اين رو در هر فصل، برخى از براهين و ادلّۀ مربوطه، به گونه اى برگزيده شده كه اين برهان ها، اوّلًا نياز كمترى به مقدّمات علمى و توضيحات فنّى فراوان داشته باشد تا براى عموم خوانندگان قابل درك باشد و ثانياً داراى شواهد قرآنى نيز باشد. به اين ترتيب رسالۀ حاضر، مشتمل بر شمّه اى از همۀ علم دين(1)در سه بخش (احكام، اخلاق، اعتقادات) است و تنظيم رسالۀ توضيح المسائل، با چنين روش و شيوه اى، تا جايى كه ما اطّلاع داريم، براى اوّلين بار صورت پذيرفته است. البته واضح است كه آنچه در بخش هاى سه گانۀ اين رساله آمده است، در حقيقت صورت هاى مسائل است و نه شرح و تفصيل آن و اگر خواننده اى به دانستن دلايل و تفصيل هر مسئله و هر مطلب، علاقمند باشد، طبعاً بايد با ارتقاء سطح دانش و آگاهى خود، به كتب استدلالى و تفصيلى مراجعه نمايد.

از درگاه خداوند متعال و در سايۀ عنايات ويژۀ حضرت ولىّ اللَّه الاعظم «ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء»، توفيقِ «معرفت و شناخت هرچه بهتر» و «عمل و اقدام هرچه خالصانه تر» به «دين و معارف دينى» را براى همۀ خوانندگان محترم و آحاد جامعۀ اسلامى به ويژه جوانان عزيز و آينده ساز، مسئلت مى كنيم. بمنّه و كرمه و ما توفيقنا الّا باللَّه.(2)

مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء «سلام الله عليها»


1) . در روايتى از پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلم» «علم»، منحصر به سه شاخه، شده است: «اصول دين»، «اخلاق»، «فروع دين» و غير از اين سه، فضليت شمرده شده است: «انَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آيَةٌ مُحْكَمَةٌ او فَريضَةٌ عادِلَةٌ او سُنَّةٌ قائِمَةٌ وَ ما خَلاهُنَّ فَضْلٌ» (بحار الانوار، ج 1، ص 211، باب 6، ح 5).

2) . خوانندگان محترم براى دريافت پاسخ سؤالات شرعى خود، مى توانند با «دفتر حضرت آية اللَّه العظمى مظاهرى مدّ ظلّه العالى، امور استفتائات و پاسخ به مسائل شرعى» در قم و اصفهان، مكاتبه فرمايند.

«سُنَّة قائِمَة»

بخش اوّل: «احكام فقهى»

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرينَ سِيما بَقِيَّة اللَّهِ فى الأَرَضين وَ لَعْنَة اللَّهِ عَلى اعْدائِهِمْ اجْمَعين.

احكام تقليد

مسئله 1 - مسلمان بايد به اصول دين اطمينان داشته باشد(1)و در احكام غيرضرورى يا بايد مجتهد باشد كه بتواند احكام را از روى دليل به دست آورد، يا از مجتهد تقليد كند، يا از راه احتياط طورى به وظيفۀ خود عمل نمايد كه اطمينان پيدا كند تكليف خود را انجام داده است.

مسئله 2 - از مجتهدى بايد تقليد كرد كه اعلم باشد، يعنى در فهميدن حكم خدا از تمام مجتهدهاى زمان خود استادتر باشد و همچنين بايد مرد، بالغ، عاقل، شيعۀ دوازده امامى، حلال زاده و عادل باشد و همچنين بايد حريص به دنيا نباشد.

عادل كسى است كه داراى ملكۀ عدالت و خداترسى باطنى باشد، به صورتى كه او را از گناهان باز دارد و نشانۀ آن اين است كه اگر از كسانى كه با او معاشرت دارند حال او را بپرسند، تقواى او را تصديق نمايند.


1) . در بخش سوّم اين رساله، مباحث مربوط به اصول دين تحت عنوان «اصول اعتقادى» آمده است.

مسئله 3 - همين مقدار كه مكلّف التزام به تقليد از مجتهد پيدا كند. مقلّدِ او محسوب مى شود و براى تحقّق تقليد، لازم نيست رسالۀ مجتهد را داشته باشد يا به فتواى او عمل كرده باشد.

مسئله 4 - مجتهد و اعلم را از سه راه مى توان شناخت:

اوّل: خود انسان اهل علم باشد و بتواند مجتهد و اعلم را بشناسد.

دوّم: يك نفر عالم ثقه كه مى تواند مجتهد و اعلم را تشخيص دهد، مجتهد بودن يا اعلم بودن كسى را تصديق كند.

سوّم: عدّه اى از اهل علم كه مى توانند مجتهد و اعلم را تشخيص دهند و از گفتۀ آنان اطمينان پيدا مى شود، مجتهد و اعلم بودن كسى را تصديق كنند.

مسئله 5 - در صورتى كه شناخت اعلم مشكل باشد يا آنكه اهل تشخيص در شناخت اعلم اختلاف داشته باشند، اعلم بودن شرط نيست و اگر چند نفر در نظر او اعلم از ديگران و با يكديگر مساوى باشند، از هر كدام كه بخواهد مى تواند تقليد كند؛ بلكه مى تواند در بعضى مسائل از كسى و در بعضى ديگر از ديگرى تقليد نمايد.

مسئله 6 - به دست آوردن فتواى مجتهد سه راه دارد:

اوّل: شنيدن از خود مجتهد.

دوّم: شنيدن از كسى كه مورد اطمينان است.

سوّم: ديدن در رسالۀ مجتهد.

مسئله 7 - تا انسان اطمينان نكند كه فتواى مجتهد عوض شده است، مى تواند به آنچه در رساله نوشته شده عمل نمايد و اگر احتمال دهد كه فتواى او عوض شده، جستجو لازم نيست.

مسئله 8 - اگر مجتهد اعلم در مسأله اى فتوا دهد، مقلّد آن مجتهد نمى تواند در آن مسئله به فتواى مجتهد ديگر عمل كند، ولى اگر فتوا ندهد و بفرمايد احتياط آن است كه فلان طور عمل شود، مقلّد بايد يا به اين احتياط كه احتياط واجبش مى گويند عمل كند، يا به فتواى مجتهدى كه علم او از مجتهد اعلم كمتر و از مجتهدهاى ديگر بيشتر است، عمل نمايد و همچنين است اگر مجتهد اعلم بفرمايد مسئله محلِّ تأمّل يا محلِّ اشكال است.

مسئله 9 - اگر مجتهد اعلم بعد از آنكه در مسأله اى فتوا داده، احتياط كند، مقلّد او نمى تواند در آن مسئله به فتواى مجتهد ديگر رفتار كند، بلكه بايد يا به فتوا عمل كند يا به احتياط بعد از فتوا كه آن را احتياط مستحب مى گويند.

مسئله 10 - انسان بايد از مجتهد زنده تقليد كند و اگر مجتهدى كه انسان از او تقليد مى كند از دنيا برود، مى توان در همۀ مسائل بر تقليد او باقى بود؛ گرچه به هيچ يك از فتواهاى او عمل نكرده باشد.

مسئله 11 - اگر مجتهدى كه انسان از او تقليد مى كند از دنيا برود، بقاء بر تقليد از او جايز است نه واجب؛ گرچه مجتهدِ ميت، اعلم از مجتهدينِ زنده باشد.

مسئله 12 - اگر در مسأله اى به فتواى مجتهدى عمل كند و بعد از او در همان مسئله به فتواى مجتهد زنده رفتار نمايد، دوباره نمى تواند آن را مطابق فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته است انجام دهد، ولى اگر مجتهد زنده در مسأله اى فتوا ندهد و احتياط نمايد و مقلّد مدّتى به آن احتياط عمل كند، مى تواند دوباره به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته عمل نمايد.

مسئله 13 - مسائلى را كه انسان غالباً به آنها احتياج دارد واجب است ياد بگيرد.

مسئله 14 - اگر براى انسان مسأله اى پيش آيد كه حكم آن را نمى داند، اگر مى تواند بايد صبر كند تا فتواى مجتهد اعلم را به دست آورد، يا اگر احتياط ممكن است به احتياط عمل نمايد و اگر نمى تواند صبر كند، بايد از غير اعلم تقليد كند و اگر دسترسى به غير اعلم نيز ندارد، بايد بنا را بر يك طرف بگذارد تا استعلام نمايد، پس اگر معلوم شد كه مخالف واقع يا گفتار مجتهد بوده، بايد دوباره انجام دهد.

مسئله 15 - اگر كسى فتواى مجتهدى را به ديگرى بگويد، چنانچه فتواى آن مجتهد عوض شود، لازم نيست به او خبر دهد كه فتوا عوض شده، ولى اگر بعد از گفتن فتواى مجتهد بفهمد اشتباه كرده، در صورتى كه ممكن باشد، بايد اشتباه را برطرف كند.

مسئله 16 - اگر مكلّف مدّتى اعمال خود را بدون تقليد انجام مى داده است، بايد از آن به بعد، از يك مجتهدِ جامع الشّرايطِ زنده تقليد كند و اعمال گذشته را حمل بر صحّت كند.

مسئله 17 - اگر مجتهد اعلم فتوا نداشته باشد يا دسترسى به فتواى او ممكن نباشد، بايد به فتواى مجتهدى كه علم او از مجتهد اعلم كمتر و از مجتهدهاى ديگر بيشتر است عمل نمايد.

مسئله 18 - در زمانى كه در اعلميتِ مجتهدين اختلاف باشد يا مجتهدِ اعلم وجود نداشته باشد، مكلّف مى تواند از هر مجتهدِ جامع الشّرايطى تقليد كند. همچنين در چنين شرايطى از دو مرجع و يا بيشتر مى شود تقليد كرد و رجوع از مرجعى به مرجع ديگر نيز جايز است.

مسئله 19 - در غير فروعات فقهيه مانند پرداخت وجوهات شرعيه و تعيين قيم يا سرپرست براى اوقاف و يا تعيين وصى براى كسى كه وصى ندارد، رجوع به اعلم يا رجوع به مرجع تقليد شخص، لازم نيست و رجوع به مجتهد جامع الشّرايط كفايت مى كند.

احكام بلوغ

مسئله 20 - شرايط تكليف، چند چيز است:

1. بلوغ؛ نشانه هاى بلوغ در دختر و پسر سه چيز است:

اوّل: روييدن موى درشت پشت عورت.

دوّم: بيرون آمدن منى.

سوّم: تمام شدن پانزده سال قمرى در مرد(1)و تمام شدن نه سال قمرى در زن(2).

2.

عقل؛

3.

قدرت و توانايى انجام تكليف؛

4.

علم به بلوغ و تكليف.

مسئله 21 - اگر فقط يكى از علامت هاى بلوغ در كسى ايجاد شود، بالغ است و بايد به همۀ وظايف شرعى خود عمل كند.

مسئله 22 - دخترى كه در اتمام نُه سال قمرى شك دارد، اگر خونى ببيند كه علائم حيض را دارد، بالغ محسوب مى شود.

مسئله 23 - كسى كه نمى داند از لحاظ سنّى بالغ شده يا نه و دو نشانۀ ديگر بلوغ، يعنى احتلام و روئيدن موى خشن پشت عورت را نيز ندارد، تا يقين نكند، مكلّف نيست.

مسئله 24 - كسى كه عاقل نيست، نظير ديوانه، مجنون و سفيه، تكليف ندارد.

مسئله 25 - روئيدن موى درشت در صورت، پشت لب، زير بغل و نيز درشت شدن صدا و مانند اينها، نشانۀ بلوغ نيست.

مسئله 26 - معناى قدرت در انجام تكاليف، آن است كه به طور كلّى از انجام عبادتى عاجز نباشد؛ بنابر اين اگر كسى نتواند به وظيفه عمل كند، آن تكليف بر او واجب نيست؛ نظير دخترى كه تازه به سنّ بلوغ رسيده و توانايى گرفتن روزه را ندارد، يا پيرمرد و پيرزنى كه قادر به روزه دارى نيستند.

مسئله 27 - نوجوانى كه مميز شده است مى تواند تقليد كند و اعمال او در عبادات صحيح است.


1) . پانزده سال قمرى، معادل 14 سال و 7 ماه و 5 روز شمسى است.

2) . نُه سال قمرى برابر با 8 سال و 9 ماه و 5 روز شمسى است.

مسئله 28 - تكاليف براى غير بالغ، مقام تنجّزش تمام نيست، امّا مقام فعليت دارد، لذا كلّيۀ عبادات براى او مشروع است و كليۀ محرّمات براى او محرّم است، ولى چون منجّز نيست، احكام محرّمات را ندارد.

مسئله 29 - اگر بچّۀ نابالغ كارى كند كه نياز به غسل داشته باشد، مثلاً ميت را مس كند يا لواط كرده يا با او لواط شود، مى تواند قبل از بلوغ غسل كند، بلكه مستحب است غسل كند و در مثل لواط، بد است كه به حالت جنابت باقى بماند.

مسئله 30 - اگر بچّه اى كه به سنّ تكليف نرسيده، پيش از اذان صبح ماه رمضان بالغ شود، بايد روزه بگيرد و اگر بعد از اذان بالغ شود، روزۀ آن روز بر او واجب نيست.

مسئله 31 - لزوم تحقيق در اصول دين، يك امر عقلى است و هر موقع كه شخص قدرت بر تحقيق پيدا كرد، (مميز شد) عقل او بر تحقيق در اصول دين حكم مى كند.

مسئله 32 - گرچه گفته اند اصول دين سه چيز است: توحيد، نبوّت، معاد و اصول مذهب را علاوه بر اين سه چيز اضافه كرده اند: عدل و امامت، ولى هر كسى بايد راجع به اعتقادات شيعه كه بيش از چهل مسئله است و در آخر رساله توضيح المسائل نيز آمده است، مطالعه داشته باشد. و اين بايد، «بايد» عقلى است كه كوتاهى در آن، تقبيح عقلى دارد و اگر العياذبالله اين كوتاهى منجر به ضرر به اعتقادات و تشيع فرد شود، مؤاخذه دارد و معذور نيست.

احكام آب ها

اشاره

آب يا مطلق است يا مضاف؛ و آبِ مطلق يا عاصم است يا قليل؛ و آب عاصم پنج قسم است: كُر، جارى، باران، چاه و چشمه.

آب مضاف

مسئله 33 -- آب مضاف آبى است كه آن را از چيزى بگيرند، مثل آب هندوانه و گلاب، يا با چيزى مخلوط باشد، مثل آبى كه به قدرى با گل و مانند آن مخلوط شود كه ديگر به آن آب نگويند.

مسئله 34 - آب مضاف چيز نجس را پاك نمى كند و وضو و غسل هم با آن باطل است.

مسئله 35 - اگر ذرّه اى نجاست به آب مضاف برسد، چنانچه مقدار آب زياد باشد مانند نهر و رودخانه، نجس نمى شود، و در غير اين صورت نجس مى شود؛ ولى اگر از بالا روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به چيز نجس رسيده نجس و مقدارى كه بالاتر از آن است پاك مى باشد؛ مثلاً اگر گلاب را از گلابدان روى دست نجس بريزند آنچه به دست رسيده نجس و آنچه به دست نرسيده پاك است، و نيز اگر مثل فوّاره با فشار از پايين به بالا برود اگر نجاست به بالا برسد، پايين نجس نمى شود.

مسئله 36 - اگر آبِ مضافِ نجس طورى با آب عاصم مخلوط شود كه ديگر به آن، آب مضاف نگويند، پاك مى شود.

مسئله 37 - آبى كه مطلق بوده و معلوم نيست مضاف شده يا نه، مثل آب مطلق است، يعنى چيز نجس را پاك مى كند و وضو و غسل هم با آن صحيح است، و آبى كه مضاف بوده و معلوم نيست مطلق شده يا نه، مثل آب مضاف است، يعنى چيز نجس را پاك نمى كند و وضو و غسل هم با آن باطل است.

مسئله 38 - آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف و معلوم نيست كه قبلًا مطلق بوده يا مضاف، نجاست را پاك نمى كند و وضو و غسل هم با آن باطل است، ولى اگر به اندازۀ كر يا بيشتر باشد و نجاست به آن برسد، حكم به نجس بودن آن نمى شود.

آب قليل

مسئله 39 - آب قليل آبى است كه از زمين نجوشد و از كر كمتر باشد.

مسئله 40 - اگر آب قليل روى چيز نجس بريزد يا چيز نجس به آن برسد، نجس مى شود، ولى اگر از بالا روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به آن چيز مى رسد نجس و هر چه بالاتر از آن است پاك مى باشد و نيز اگر مثل فوّاره با فشار از پايين به بالا رود در صورتى كه نجاست به بالا برسد پايين نجس نمى شود و اگر نجاست به پايين برسد، بالا هم نجس مى شود.

مسئله 41 - آب قليلى كه نجس شود اگر متّصل به آب عاصم شود، پاك مى شود و مخلوطشدن هم لازم نيست.

مسئله 42 - آب قليلى كه براى برطرف كردن عين نجاست روى چيز نجس ريخته شود و از آن جدا گردد، نجس است؛ ولى از آب قليلى كه بعد از برطرف شدن عين نجاست براى آب كشيدن چيز نجس روى آن مى ريزند و از آن جدا مى شود و آن را غساله مى نامند، پاك است، مگر در چيزى كه به واسطۀ بول نجس شده است كه غسالۀ مرتبه دوّم پاك است؛ ولى آب قليلى كه با آن مخرج بول و غائط را مى شويند پاك است و اگر ترشّح كند، اجتناب از آن لازم نيست.

آب كُر

مسئله 43 - آب كر مقدار آبى است كه اگر در ظرفى كه طول و عرض و عمق آن هر يك سه وجب است بريزند آن ظرف را پر كند و وزن آن 384 كيلوگرم مى باشد.

آب جارى

مسئله 44 - آب جارى آبى است كه يا از زمين بجوشد و جريان داشته باشد مانند آب چشمه و قنات، و يا از برف هاى متراكم در كوه ها سرچشمه بگيرد و جريان داشته باشد.

آب باران

مسئله 45 - آب باران آبى است كه در وقت باريدن بگويند باران مى آيد و مثلاً اگر بر سنگى ببارد جريان پيدا كند و باريدن چند قطره فايده ندارد.

آب چشمه و چاه

مسئله 46 - آبى كه از زمين بجوشد و جريان نداشته باشد، اگر روى زمين باشد به آن آب چشمه گفته مى شود و اگر در زير زمين باشد به آن آب چاه گفته مى شود.

احكام آب عاصم (كر، جارى، باران، چشمه و چاه)

اشاره

مسئله 47 - اگر نجاستى به آب عاصم برسد آن آب نجس نمى شود، مگر اينكه بو يا رنگ يا مزّۀ آن به واسطۀ نجاست تغيير كند.

مسئله 48 - اگر بو يا رنگ يا مزّۀ آب عاصم به واسطۀ غيرنجاست و يا به واسطۀ نجاستى كه بيرون آن است عوض شود، مثلاً مردارى كه پهلوى آب است بوى آن را تغيير دهد، نجس نمى شود.

مسئله 49 - اگر نجاستى به آب عاصم برسد، مقدارى از آن كه بو، رنگ و يا مزّه اش به واسطۀ نجاست تغيير كرده، نجس است و مابقى اگر به مقدار كر باشد پاك و در غير اين صورت نجس است، مگر آبى كه متّصل به چشمه و چاه است كه گرچه كمتر از كر باشد، پاك است.

مسئله 50 - آبى كه عاصم بوده اگر انسان شك كند هنوز عاصم است يا نه، حكم آب عاصم را دارد؛ مثلاً آبى كه به اندازۀ كر بوده اگر انسان شك كند از كر كمتر شده يا نه، مثل آب كر است. و آبى كه عاصم نبوده اگر انسان شك كند عاصم شده يا نه، حكم آب عاصم را ندارد؛ مثلاً آبى كه كمتر از كر بوده و انسان شك دارد به مقدار كر شده يا نه، حكم آب كر را ندارد.

مسئله 51 - كر بودن آب به سه راه ثابت مى شود:

اوّل: خود انسان اطمينان پيدا كند.

دوّم: يك نفر ثقه خبر دهد.

سوّم: كسى كه آب در اختيار اوست به كربودن آن خبر دهد، مثلاً حمّامى بگويد آب حوض حمّام كر است.

مسئله 52 - آب چشمه اى كه جارى نيست ولى طورى است كه اگر از آن بردارند باز مى جوشد، حكم آب عاصم را دارد، گرچه آن آب بسيار كم باشد.

مسئله 53 - آبى كه كنار نهر ايستاده و متّصل به آب جارى است، حكم آب جارى را دارد.

مسئله 54 - آب لوله هاى حمّام يا عمارات كه متّصل به آب عاصم است، حكم آب عاصم را دارد.

مسئله 55 - اگر آب عاصم به عين نجس برسد و به جاى ديگر ترشّح كند پاك است؛ مثلاً اگر آب لوله در وقت تطهير به نجاست برسد و به بدن برگردد، بدن نجس نمى شود.

مسئله 56 - اگر در جايى عين نجاست باشد و آب عاصم به آن برسد، تا وقتى كه آب عاصم موجود باشد آبى كه به چيز نجس رسيده پاك است. مثلاً اگر روى بام عين نجاست باشد تا وقتى باران به بام مى بارد آبى كه به چيز نجس رسيده و از ناودان مى ريزد، پاك است.

مسئله 57 - اگر باران بر زمين جارى شود و در حال باريدن به چيز نجسى كه زير سقف است برسد، آن را نيز پاك مى كند.

مسئله 58 - خاك نجسى كه به واسطۀ آب عاصم گِل شود و آب، آن را فرا گيرد پاك است، امّا اگر فقط رطوبت به آن برسد، پاك نمى شود.

مسئله 59 - اگر به فرش پاكى كه روى زمين نجس است آب عاصم برسد و بر زمين جارى شود، فرش نجس نمى شود و زمين هم پاك مى گردد.

مسئله 60 - آب قليلى كه متّصل به آب عاصم است، حكم آب عاصم را دارد، مثلاً حوضچه يا طشتى كه آب لوله به آن متّصل است، حكم آب لوله را دارد.

مسئله 61 - آب كر اگر به واسطۀ نجاست، بو يا رنگ و يا مزّۀ آن تغيير كند، چنانچه تغييرِ آن از بين برود و به آبِ عاصمِ ديگرى متّصل شود، پاك مى گردد.

احكام تخلّى

اشاره

مسئله 62 - واجب است مكلّف وقت تخلّى و مواقع ديگر، عورت خود را از كسانى كه مكلّفند، گرچه مثل خواهر و مادر با او محرم باشند، و همچنين از ديوانۀ مميز و بچّه هاى مميز كه خوب و بد را مى فهمند، بپوشاند، ولى زن و شوهر لازم نيست عورت خود را از يكديگر بپوشانند.

مسئله 63 - موقع تخلّى، بايد طرف جلوى بدن، يعنى سينه و شكم رو به قبله و پشت به قبله نباشد.

مسئله 64 - در موقع تطهير مخرج بول و غائط و استبراء، رو به قبله يا پشت به قبله بودن اشكال ندارد.

مسئله 65 - اگر براى آنكه نامحرم او را نبيند يا به علّت ديگرى مجبور شود رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند، اشكال ندارد.

مسئله 66 - اگر قبله را نمى داند، جستجو لازم نيست و به هر طرف بنشيند، مانعى ندارد، بنابراين در هواپيما و قطار و اتومبيل كه قبله را نمى داند، تخلّى كردن اشكال ندارد.

مسئله 67 - بهتر است كه بچّه را در وقت تخلّى رو به قبله يا پشت به قبله ننشانند و اگر خود بچّه هم بنشيند، بهتر است جلوگيرى نمايند.

مسئله 68 - در چهار جا تخلّى حرام است:

اوّل: در كوچه ها و خيابان ها كه مسير مردم است.

دوّم: در ملك كسى كه اجازۀ تخلّى نداده است.

سوّم: در جايى كه براى عدّۀ مخصوصى وقف شده است، مثل بعضى از مدرسه ها.

چهارم: روى قبر مؤمنين در صورتى كه بى احترامى به آنان باشد.

مسئله 69 - مخرج غائط را مى توان با آب شست يا با هر چيز ديگرى كه عين نجاست را برطرف مى كند، مانند كاغذ، پارچه، سنگ و مانند اينها تميز كرد، گرچه نجاست ديگرى مانند خون بيرون آمده يا نجاستى از خارج به آن رسيده و يا اطراف مخرج بيشتر از مقدار معمول آلوده شده باشد، ولى در تمام موارد شستن با آب بهتر است.

مسئله 70 - مخرج بول با غير آب پاك نمى شود، و اگر بعد از برطرف شدن بول، يك مرتبه بشويند، كافى است؛ بلكه اگر بعد از بر طرف شدن بول، باز هم آب روى آن بيايد كفايت مى كند و لازم نيست قطع كنند و دوباره بريزند.

مسئله 71 - اگر مخرج غائط را با آب بشويند، بايد چيزى از غائط به آن نماند، ولى باقى ماندن رنگ و بوى آن مانعى ندارد و دو بار شستن هم لازم نيست.

مسئله 72 - هرگاه با سنگ و كلوخ و مانند اينها، غائط را از مخرج بر طرف كنند، اگرچه پاك نمى شود، ولى نمازخواندن با آن مانعى ندارد و چنانچه چيزى هم به آن برسد، نجس نمى شود و باقى ماندن ذرّه هاى كوچك هم اشكال ندارد.

مسئله 73 - اگر شك كند مخرج را تطهير كرده يا نه، اگر هميشه بعد از بول يا غائط فوراً تطهير مى كرده، لازم نيست خود را تطهير نمايد.

مسئله 74 - استبراء عمل مستحبّى است كه مردها بعد از بيرون آمدن بول انجام مى دهند و آن داراى اقسامى است و بهترين آنها اين است كه بعد از قطع شدن بول، اگر مخرج غائط نجس شده اوّل آن را تطهير كنند، بعد سه دفعه با انگشت ميانه دست چپ از مخرج غائط تا بيخ آلت بكشند و بعد شَست را روى آلت و انگشت پهلوى شَست را زير آن بگذارند و سه مرتبه تا ختنه گاه بكشند و پس از آن سه مرتبه سر آلت را فشار دهند.

مسئله 75 - آب هايى كه از انسان خارج مى شود اگر بداند بول است يا منى، نجس است، ولى آب هاى ديگر مانند آبى كه بعد از ملاعبه و بازى كردن بيرون مى آيد، چنانچه استبراء كرده يا مدّتى از بول كردن او گذشته باشد، پاك است و وضو و غسل را باطل نمى كند.

مسئله 76 - اگر انسان شك كند استبراء كرده يا نه و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه، اگر هميشه بعد از بول استبراء مى كرده، اجتناب لازم نيست و چنانچه وضو گرفته باشد، باطل نمى شود، و نيز اگر شك كند استبرايى كه كرده درست بوده يا نه و رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه، پاك مى باشد و وضو را هم باطل نمى كند.

مسئله 77 - براى زن استبراء از بول نيست و اگر رطوبتى ببيند و شك كند پاك است يا نه، پاك مى باشد، وضو و غسل او را هم باطل نمى كند.

مستحبّات و مكروهات تخلّى

مسئله 78 - در موقع تخلّى پنج چيز مستحب است:

1.

نشستن در جايى كه كسى انسان را نبيند.

2.

با پاى چپ به محل تخلّى واردشدن.

3.

با پاى راست از محل تخلّى خارج شدن.

4.

در حال تخلّى سر را پوشاندن.

5.

سنگينى بدن را بر پاى چپ انداختن.

مسئله 79 - در موقع تخلّى، يازده چيز مكروه است:

1 - نشستن در مقابل خورشيد يا ماه، ولى اگر عورت خود را با وسيله اى بپوشاند، مكروه نيست.

2 - نشستن در مقابل باد.

3 - نشستن زير درختى كه ميوه مى دهد.

4 - خوردن و آشاميدن.

5 - توقّف زياد.

6 - تطهير با دست راست.

7 - حرف زدن، ولى اگر ناچار باشد يا ذكر خدا بگويد، اشكال ندارد.

8 - در حال ايستادن.

9 - در زمين سخت.

10 - در سوراخ جانوران.

11 - در آب خصوصاً آب راكد.

مسئله 80 - خوددارى كردن از بول و غائط مكروه است و اگر ضرر برساند بايد خوددارى نكند.

مسئله 81 - مستحبّ است انسان پيش از نماز و پيش از خواب و پيش از جماع و بعد از بيرون آمدن منى، بول كند.

نجاسات

1 و 2. بول و غائط

مسئله 82 - بول و غائط انسان و هر حيوان حرام گوشتى كه خون جهنده دارد، يعنى اگر رگ آن را ببرند خون از آن جستن مى كند، نجس است، ولى فضلۀ حيوانات كوچك مثل پشه و مگس كه گوشت ندارند، پاك است.

مسئله 83 - فضلۀ پرندگان حرام گوشت پاك است.

مسئله 84 - بول و غائط حيوان نجاست خوار نجس است و همچنين است بول و غائط حيوانى كه انسان با آن نزديكى نموده، و گوسفندى كه گوشت آن از خوردن شير خوك محكم شده است.

3. منى

مسئله 85 - منىِ انسان و هر حيوانى كه خون جهنده دارد، نجس است.

4. مردار

مسئله 86 - مردار انسان و هر حيوانى كه خون جهنده دارد، نجس است، چه خودش مرده باشد يا به غير دستورى كه در شرع معين شده آن را كشته باشند، و ماهى چون خون جهنده ندارد اگرچه در آب بميرد، پاك است.

مسئله 87 - چيزهايى از مردار مثل پشم، مو، كرك، استخوان و دندان كه روح ندارد، اگر از غير حيوانى باشد كه مثل سگ نجس است، پاك مى باشد.

مسئله 88 - اگر از بدن انسان يا حيوانى كه خون جهنده دارد در حالى كه زنده است گوشت يا چيز ديگرى را كه روح دارد جدا كنند، نجس است.

مسئله 89 - اگر پوست هاى مختصر لب و جاهاى ديگر بدن را بكنند پاك است، گرچه موقع افتادنشان نرسيده باشد.

مسئله 90 - تخم مرغى كه از شكم مرغ مرده بيرون مى آيد اگر پوست روى آن سفت شده باشد، پاك است، ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد.

مسئله 91 - اگر برّه و بزغاله پيش از آنكه علف خوار شوند بميرند، پنيرمايه اى كه در شيردان آنها مى باشد پاك است، ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد.

مسئله 92 - داروهاى روان، عطر، روغن، واكس و مثل اينها كه از بلاد كفر مى آورند پاك است، و خوردن آنها و نماز خواندن با آنها اشكال ندارد.

مسئله 93 - گوشت، پيه و چرمى كه در بازار مسلمانان فروخته شود پاك است؛ همچنين اگر يكى از اينها در دست مسلمان باشد و بدانيم آن مسلمان از كافر گرفته و احتمال بدهيم آن مسلمان رسيدگى كرده است، باز هم پاك است، امّا اگر بدانيم رسيدگى نكرده و يقين به مرداربودن آن هم نداشته باشيم، پاك است ولى خوردن آن و نماز خواندن با آن جايز نيست.

5. خون

مسئله 94 - خون انسان و هر حيوانى كه خون جهنده دارد نجس است، پس خون حيوانى كه مانند ماهى و پشه خون جهنده ندارد، پاك مى باشد.

مسئله 95 - اگر حيوان حلال گوشت را به دستورى كه در شرع معين شده بكشند و خون آن به مقدار معمول بيرون آيد، خونى كه در بدنش مى ماند پاك است، ولى اگر به علّت نفس كشيدن يا به واسطۀ اينكه سر حيوان در جاى بلندى بوده خون به بدن حيوان برگردد، آن خون نجس است.

مسئله 96 - خونى كه در تخم مرغ مى باشد نجس نيست و خوردن آن هم مانعى ندارد.

مسئله 97 - خونى كه موقع دوشيدن شير ديده مى شود نجس است و شير را نجس مى كند.

مسئله 98 - خونى كه از لاى دندان ها مى آيد، نجس و خوردن آن حرام است، ولى اگر به واسطۀ مخلوطشدن با آب دهان از بين برود، پاك است و فرو بردن آب دهان در اين صورت اشكالى ندارد.

مسئله 99 - خونى كه به واسطۀ كوبيده شدن زير ناخن يا زير پوست مى ميرد، اگر طورى شود كه ديگر به آن خون نگويند پاك است و اگر به آن خون بگويند، نجس است و در صورتى كه ناخن يا پوست سوراخ شود، اگر مشقّت ندارد، بايد براى وضو و غسل خون را بيرون آورند و اگر مشقّت دارد بايد وضوى ارتماسى يا جبيره اى بگيرد و اگر مشقّت دارد بايد تيمّم كند.

مسئله 100 - اگر انسان نداند كه خون زير پوست مرده يا گوشت به واسطۀ كوبيده شدن به آن حالت در آمده، پاك است.

مسئله 101 - دله و زردابه اى كه در حال بهبودى زخم در اطراف زخم يا روى آن پيدا مى شود، پاك است.

6 و 7. سگ و خوك

مسئله 102 - سگ و خوكى كه در خشكى زندگى مى كنند، حتّى مو و استخوان و پنجه و ناخن و رطوبت هاى آنها نجس است، ولى سگ و خوك دريايى پاك است.

8. كافر

مسئله 103 - كافر (كسى كه منكر خدا يا معاد است، يا براى خدا شريك قرار مى دهد، يا پيامبرى حضرت خاتم الانبيا محمد بن عبداللَّه «صلى الله عليه و آله وسلم» را قبول ندارد، يا در يكى از اينها شك داشته باشد، يا ضرورى دين يعنى چيزى را كه مثل نماز و روزه مسلمانان جزو دين اسلام مى دانند منكر شود، در صورتى كه بداند انكار آن چيز به انكار خدا يا توحيد يا نبوت برمى گردد) احكام مسلمانان را ندارد؛ مثلاً نمى تواند زن مسلمان بگيرد، و نبايد در قبرستان مسلمانان دفن شود.

مسئله 104 - هرگاه كسى به خدا يا پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلم» يا يكى از ائمّۀ معصومين «سلام الله عليهم» يا فاطمۀ زهرا «سلام الله عليها» ناسزا گويد يا با يكى از اينها دشمنى داشته باشد و يا يكى از ائمّه «سلام الله عليهم» يا غير آنها را خدا بداند، كافر است.

مسئله 105 - اگر پدر و مادر و جد و جدّۀ بچّۀ نابالغ كافر باشند، آن بچّه در حكم كافر و اگر يكى از اينها مسلمان باشد، در حكم مسلمان است.

مسئله 106 - اگر مسلمانى كافر شود (زن باشد يا مرد) همسرش بر او حرام و مالش به ورثۀ مسلمان او منتقل مى شود و اگر توبه كند، توبه اش قبول است و عبادتش صحيح مى باشد و مى تواند همسر مسلمان بگيرد و يا همسر سابق را به عقد جديد اختيار كند، ولى مالش به او بر نمى گردد، و در اين مسئله فرقى نيست بين كسى كه مسلمان زاده باشد (مرتدّ فطرى) يا نباشد (مرتدّ ملّى)، و مرتدّ احكام ديگرى دارد كه در احكام حدود مى آيد.

مسئله 107 - اهل كتاب پاك مى باشند.

9. مايعات مست كننده

مسئله 108 - شراب و هر چيزى كه انسان را مست مى كند، چنانچه به خودى خود روان باشد، نجس است. و اگر مثل بنگ و حشيش روان نباشد، گرچه چيزى در آن بريزند كه روان شود، پاك است.

مسئله 109 - الكل صنعتى، عطرها، ادكلن ها و داروهايى كه با آن مخلوط است، پاك مى باشد.

مسئله 110 - اگر انگور و آب انگور به خودى خود يا به واسطۀ پختن جوش بيايد، حرام است، ولى نجس نيست.

مسئله 111 - خرما و مويز و كشمش و آب آنها گرچه جوش بيايند پاك و خوردن آنها حلال است.

مسئله 112 - فقاع كه از جو گرفته مى شود و به آن آب جو مى گويند نجس است، ولى آبى كه به دستور طبيب از جو مى گيرند و به آن ماءالشّعير مى گويند پاك مى باشد.

10 و 11. حيوان نجاست خوار و حيوانى كه انسان با آن نزديكى نموده

مسئله 113 - حيوان نجاست خوار و حيوانى كه انسان با آن نزديكى نموده، حتّى عرق و شير و سرگين آنها نجس است و نيز تخم اين گونه پرندگان نجس مى باشد، ولى اجزاى بى روح آنها مانند پر و مو و پشم پاك است.

عرق جنب از حرام

مسئله 114 - عرق جنب از حرام نجس نيست، ولى با بدن يا لباسى كه عرق در آن موجود باشد نبايد نماز خواند.

مسئله 115 - اگر انسان در موقعى كه نزديكى با زن حرام است، مثلاً در روزۀ ماه رمضان، با زن خود نزديكى كند، بايد از عرق خود در نماز اجتناب نمايد.

مسئله 116 - اگر جنب از حرام به واسطۀ تنگى وقت عوض غسل تيمّم نمايد و بعد از تيمّم عرق كند، بايد از عرق خود در نماز اجتناب نمايد، ولى اگر به واسطۀ عذر ديگر تيمّم كند، اجتناب لازم نيست.

مسئله 117 - اگر كسى از حرام جنب شود و بعد با حلال خود نزديكى كند، بايد از عرق خود در نماز اجتناب كند، ولى اگر اوّل با حلال خود نزديكى كند و بعد از حرام جنب شود، مى تواند با آن عرق نماز بخواند.

راه هاى ثابت شدن نجاست

مسئله 118 - نجاست هر چيز از سه راه ثابت مى شود:

اوّل: خود انسان اطمينان كند چيزى نجس است؛ و اگر گمان داشته باشد چيزى نجس است، لازم نيست از آن اجتناب نمايد. بنابراين غذاخوردن در قهوه خانه و مهمانخانه ها اشكال ندارد.

دوّم: كسى كه چيزى در اختيار اوست بگويد آن چيز نجس است؛ مثلاً همسر انسان يا نوكر بگويد ظرف يا چيز ديگرى كه در اختيار اوست نجس مى باشد.

سوّم: يك نفر ثقه بگويد چيزى نجس است.

احكام نجاسات

مسئله 119 - اگر به واسطۀ ندانستن مسئله، نجس بودن و پاك بودن چيزى را نداند، مثلاً نداند عرق جنب از حرام پاك است يا نه، بايد مسئله را بپرسد، ولى اگر با اينكه مسئله را مى داند، چيزى را شك كند پاك است يا نه، مثلاً شك كند آن چيز خون است يا نه، يا نداند كه خون پشه است يا خون انسان، پاك مى باشد و جستجوكردن يا پرسيدن هم لازم نيست.

مسئله 120 - چيز نجسى كه انسان شك دارد پاك شده يا نه، نجس است، و چيز پاك را اگر شك كند نجس شده يا نه، پاك است. و اگر هم بتواند نجس بودن يا پاك بودن آن را بفهمد، لازم نيست جستجو كند.

مسئله 121 - اگر بداند يكى از دو ظرف يا دو لباسى كه از هر دوى آنها استفاده مى كند نجس شده و نداند كدام است، بايد از هر دو اجتناب كند، بلكه اگر مثلاً نمى داند لباس خودش نجس شده يا لباسى كه بعد از اين علم، از مورد ابتلاى او خارج شده و از آن استفاده نمى كند و مال ديگرى است، باز هم واجب است كه از لباس خودش اجتناب كند؛ ولى اگر مثلاً نداند لباس خودش نجس شده يا لباس شخص ديگر كه مورد استفادۀ او نيست، اجتناب لازم نمى باشد.

مسئله 122 - اگر چيز پاك به چيز نجس برسد و هر دو يا يكى از آنها به طورى تر باشد كه ترى يكى به ديگرى برسد، چيز پاك نجس مى شود. و اگر ترى به قدرى كم باشد كه به ديگرى نرسد، چيزى كه پاك بوده نجس نمى شود.

مسئله 123 - اگر چيز پاكى به چيز نجس برسد و انسان شك كند كه هر دو يا يكى از آنها تر بوده يا نه، آن چيزِ پاك، نجس نمى شود.

مسئله 124 - دو چيزى كه انسان نمى داند كدام پاك و كدام نجس است، اگر چيز پاكى با رطوبت به يكى از آنها برسد، نجس نمى شود.

مسئله 125 - زمين و پارچه و مانند اينها اگر رطوبت داشته باشد، هر قسمتى كه نجاست به آن برسد، نجس مى شود و جاهاى ديگر آن پاك است و همچنين است خيار و خربزه و مانند اينها.

مسئله 126 - هرگاه شيره و روغن روان باشد، همين كه يك نقطه از آن نجس شد، تمام آن نجس مى شود؛ ولى اگر روان نباشد، فقط محلِّ ملاقات نجس مى شود.

مسئله 127 - اگر مگس يا حيوانى مانند آن روى چيز نجسى كه تر است بنشيند و بعد روى چيز پاكى كه آن هم تر است بنشيند، آن چيز پاك نجس نمى شود.

مسئله 128 - اگر جايى از بدن كه عرق دارد نجس شود و عرق از آنجا به جاى ديگر برود، هرجا كه عرق به آن برسد نجس مى شود.

مسئله 129 - اخلاطى كه از بينى يا گلو مى آيد، اگر خون داشته باشد، جايى كه خون دارد نجس و بقيۀ آن پاك است.

مسئله 130 - هرگاه ظرفى را كه ته آن سوراخ است روى زمين نجسى بگذارند، چنانچه آب با فشار از آن خارج شود، داخل ظرف نجس نمى شود.

مسئله 131 - اگر چيزى داخل بدن شود و به نجاست برسد، در صورتى كه بعد از بيرون آمدن آلوده به نجاست نباشد، پاك است؛ پس اگر اسباب اماله يا آب آن در مخرج غائط وارد شود، يا سوزن و چاقو و مانند اينها در بدن فرو رود و بعد از بيرون آمدن به نجاست آلوده نباشد، نجس نيست و همچنين است آب دهان و بينى اگر در داخل به خون برسد و بعد از بيرون آمدن، به خون آلوده نباشد.

مسئله 132 - چيزى كه نجس شده (متنجّس) اگر به چيز ديگرى كه رطوبت دارد برسد، بايد از آن اجتناب شود و فرقى ميان واسطۀ اوّل و واسطه هاى ديگر نيست.

مسئله 133 - نجس كردن خط و ورق قرآن حرام است و اگر نجس شود بايد فوراً آن را آب بكشند.

مسئله 134 - اگر جلد قرآن نجس شود، در صورتى كه بى احترامى به قرآن باشد، بايد آن را آب بكشند.

مسئله 135 - گذاشتن قرآن روى عين نجسى كه خشك باشد مانند ميت مانعى ندارد، مگر آنكه بى احترامى به قرآن باشد.

مسئله 136 - نوشتن قرآن با مركّب نجس، گرچه يك حرف آن باشد حرام است و اگر عمداً يا سهواً نوشته شود، بايد آن را محو كنند.

مسئله 137 - دادن قرآن به كافر مانعى ندارد، مگر آنكه بى احترامى به قرآن يا اسلام باشد.

مسئله 138 - اگر ورق قرآن يا چيزى كه احترام آن لازم است، مثل كاغذى كه اسم خدا يا پيامبر يا امام بر آن نوشته شده يا تربت، در مستراح بيفتد، بيرون آوردن و آب كشيدن آن گرچه خرج داشته باشد، واجب است، و اگر بيرون آوردن آن ممكن نباشد، رفتن به آن مستراح مانعى ندارد و نيز انداختن آنها در سطل زباله و يا نهادن چيزى مثل گوشت و مانند آن در آنها جايز نيست.

مسئله 139 - خوردن و آشاميدن چيز نجس حرام است و خورانيدن عين نجس به اطفال يا ديوانه ها اگر ضرر داشته باشد مانند مسكرات نيز جايز نيست، ولى خورانيدن غذاهايى كه نجس شده به آنها اشكال ندارد.

مسئله 140 - فروختن و عاريه دادن چيز نجس اشكال ندارد و اطلّاع دادن نيز لازم نيست، ولى اگر انسان بداند كه عاريه گيرنده و خريدار آن را در خوردن و آشاميدن استعمال مى كند يا آنكه نزد عاريه گيرنده نجس شود، بايد اطّلاع دهد.

مسئله 141 - اگر انسان ببيند كسى چيز نجسى را مى خورد يا با لباس نجس نماز مى خواند، لازم نيست به او بگويد.

مسئله 142 - اگر جايى از خانه يا فرش كسى نجس باشد و ببيند بدن يا لباس يا چيز ديگرِ كسانى كه وارد خانه او مى شوند با رطوبت به جاى نجس رسيده است، لازم نيست به آنان بگويد.

مسئله 143 - اگر صاحب خانه يا يكى از مهمان ها در بين غذاخوردن بفهمد غذا نجس است، لازم نيست به ديگران بگويد، ولى چنانچه طورى با آنان معاشرت دارد كه مى داند به واسطۀ نگفتن، خود او هم نجس مى شود، بايد بعد از غذا به آنان بگويد.

مسئله 144 - بچه اى كه خوب و بد را مى فهمد، اگر بگويد چيزى را آب كشيدم، لازم نيست دوباره آن را آب بكشند و اگر بگويد چيزى كه در دست اوست نجس است، بايد از آن اجتناب كنند.

مطهّرات

اقسام مطهّرات

1. آب

مسئله 145 - ظرف نجس را با آب قليل بايد سه مرتبه شست و در كر و جارى يك مرتبه كافى است، ولى ظرفى را كه سگ ليسيده يا از آن ظرف آب يا چيز روان ديگر خورده يا آب دهانش در آن ريخته، بايد اوّل با خاكِ پاك، خاك مال كرد و بعد يك مرتبه با آب كر يا جارى و يا دو مرتبه با آب قليل شست.

مسئله 146 - اگر دهانۀ ظرفى را كه سگ دهن زده تنگ باشد و نشود آن را خاك مال كرد، بايد كهنه اى به چوبى بپيچند و با آن، خاك را به آن ظرف بمالند.

مسئله 147 - ظرفى را كه خوك بليسد يا از آن چيز روانى بخورد، با آب قليل بايد هفت مرتبه شست، ولى در كر و جارى يك مرتبه كافى است و لازم نيست آن را خاك مال كنند.

مسئله 148 - ظرفى را كه به شراب نجس شده، با آب قليل بايد سه مرتبه شست، ولى بهتر است هفت مرتبه شسته شود.

مسئله 149 - كوزه اى كه از گِل نجس ساخته شده و يا آب نجس در آن فرو رفته، اگر در آب كر يا جارى بگذارند، به هر جاى آنكه آب برسد پاك مى شود و اگر بخواهند باطن آن هم پاك شود بايد بقدرى در آب كر يا جارى بماند كه آب به تمام آن فرو رود و فرو رفتن رطوبت كافى نيست.

مسئله 150 - ظرف نجس را با آب قليل دو جور مى شود آب كشيد: يكى آنكه سه مرتبه پر كنند و خالى كنند، ديگر آنكه سه دفعه قدرى آب در آن بريزند و در هر دفعه آب را طورى در آن بگردانند كه به جاهاى نجس آن برسد و بيرون بريزند.

مسئله 151 - اگر ساختمانى را با مصالح نجس بسازند يا اطاقى را با رنگ نجس رنگ كنند و بعد آب بكشند، ظاهرش پاك مى شود و همچنين اگر فلز نجسى را آب كنند و با آن چيزى بسازند بعد آن را آب بكشند، ظاهرش پاك مى شود.

مسئله 152 - اگر چيز نجس را بعد از برطرف كردن عين نجاست يك مرتبه در آب كر يا جارى فرو برند كه آب به تمام جاهاى نجس آن برسد پاك مى شود و در فرش و لباس و مانند اينها فشار لازم نيست.

مسئله 153 - اگر چيزى به غير بول نجس شود، چنانچه بعد از برطرف كردن نجاست، يك مرتبه آب قليل روى آن بريزند پاك مى گردد. و نيز اگر در دفعه اوّلى كه آب روى آن مى ريزند نجاست آن برطرف شود و بعد از برطرف شدن نجاست هم آب روى آن بيايد پاك مى شود و اگر به بول نجس شده باشد دو مرتبه آب قليل روى آن بريزند پاك مى شود، ولى در هر صورت لباس و مانند آن را بايد بعد از شستن اوّل فشار دهند تا غسالۀ آن بيرون آيد.

مسئله 154 - اگر ظاهر گندم و برنج و صابون و مانند اينها نجس شود، با فرو بردن در كُر و جارى پاك مى گردد و نيز اگر باطن آنها نجس شود، با نفوذ آب به باطن آنها پاك مى گردد.

مسئله 155 - اگر انسان شك كند كه آب نجس به باطن چيزى رسيده يا نه، باطن آن پاك است.

مسئله 156 - اگر ظاهر برنج و گوشت يا چيزى مانند اينها به غير بول نجس شده باشد، چنانچه آن را در ظرفى بگذارند و بعد از زوال عين نجس يك مرتبه آب قليل روى آن بريزند و خالى كنند، پاك مى شود و ظرف آن هم پاك مى گردد. و اگر به بول نجس شده بعد از زوال عين نجاست، دو مرتبه آب قليل روى آن بريزند و خالى كنند، پاك مى شود و ظرف آن هم پاك مى گردد، ولى اگر بخواهند لباس يا چيزى را كه فشار لازم دارد در ظرفى بگذارند و آب بكشند، بايد در هر مرتبه كه آب روى آن مى ريزند، آن را فشار دهند و ظرف را كج كنند تا غساله اى كه در آن جمع شده بيرون بريزد.

مسئله 157 - لباسى كه رنگ پس مى دهد، چنانچه نجس شود، اگر در آب كُر يا جارى فرو برند پاك مى شود، گرچه موقع فشاردادن، آب مضاف از آن بيرون آيد.

مسئله 158 - اگر بعد از آب كشيدن لباس و مانند آن، ذرّات گل يا صابون و مانند آنها در آن ديده شود، پاك است.

مسئله 159 - هر چيز نجس تا عين نجاست را از آن بر طرف نكنند پاك نمى شود، ولى اگر بو يا رنگ نجاست در آن مانده باشد اشكال ندارد، پس اگر خون را از لباس بر طرف كنند و لباس را آب بكشند و رنگ خون در آن بماند، پاك مى باشد.

مسئله 160 - غذاى نجسى كه لاى دندان ها مانده، اگر آب در دهان بگردانند و به تمام غذاى نجس برسد، پاك مى شود.

مسئله 161 - اگر موى سر و صورت را كه زياد است با آب قليل آب بكشند، لازم نيست فشار دهند تا غسالۀ آن جدا شود.

مسئله 162 - گوشت و دنبه اى كه نجس شده، مثل چيزهاى ديگر آب كشيده مى شود.

مسئله 163 - اگر ظرف يا بدن نجس باشد و بعد به طورى چرب شود كه جلوگيرى از رسيدن آب به آنها كند، چنانچه بخواهند ظرف و بدن را آب بكشند، بايد چربى را بر طرف كنند تا آب به آنها برسد، ولى اگر چربى به اندازه اى باشد كه از رسيدن آب به آنها جلوگيرى نكند، مانعى ندارد.

مسئله 164 - اگر چيزى را آب بكشند و يقين كنند پاك شده و بعد شك كنند كه آن را درست آب كشيده اند يا نه، پاك است.

مسئله 165 - زمينى كه آب روى آن جارى نمى شود، اگر به غير بول نجس شود بعد از برطرف كردن عين نجاست با آب قليل پاك مى شود، امّا اگر نجاست بول بوده آبى كه مرتبۀ اوّل روى آن مى ريزند نجس است كه اگر به وسيلۀ چيزى مانند پارچه گرفته شود و يك بار ديگر آب روى آن بريزند پاك مى شود، ولى زمينى كه روى آن شن يا ريگ باشد - چون آبى كه روى آن مى ريزند از آن جدا شده و در شن و ريگ فرو مى رود - با آب قليل پاك مى شود، امّا زير ريگ ها نجس مى ماند.

مسئله 166 - اگر ظاهر سنگ نمك و قند و مانند آن نجس شود قابل تطهير است، ولى اگر نجاست در آنها نفوذ كرده باشد قابل تطهير نيست.

مسئله 167 - اگر با شكر آب شدۀ نجس، قند بسازند و يا با خمير نجس نان بپزند و هر چيزى كه مانند اينهاست قابل تطهير نيست.

2. زمين

مسئله 168 - زمين با چند شرط كف پا و ته كفش را پاك مى كند:

اوّل: خشك باشد.

دوّم: اگر عين نجس مثل خون و بول، يا متنجّس مثل گلى كه نجس شده، در كف پا و ته كفش باشد، به واسطۀ راه رفتن يا ماليدن پا به زمين برطرف شود.

سوّم: زمين از خاك يا سنگ يا آجر و مانند اينها فرش شده باشد و با راه رفتن روى فرش و حصير و سبزه، كف پا و ته كفش نجس پاك نمى شود، و فرقى نيست در اينكه ته پا يا كفش به واسطۀ راه رفتن نجس شده باشد يا غير آن.

مسئله 169 - كف پا و ته كفش نجس با راه رفتن روى آسفالت و روى زمينى كه با موزائيك فرش شده، پاك مى شود.

مسئله 170 - براى پاك شدن كف پا و ته كفش بهتر است پانزده قدم يا بيشتر راه بروند، گرچه به كمتر از پانزده قدم يا ماليدن پا به زمين، نجاست برطرف شود.

مسئله 171 - لازم نيست كف پا و تهِ كفشِ نجس، تر باشد، بلكه اگر خشك هم باشد با راه رفتن پاك مى شود.

مسئله 172 - بعد از آنكه كف پا يا ته كفش نجس به واسطۀ راه رفتن پاك شد، مقدارى از اطراف آن هم كه معمولاً به گل آلوده مى شود اگر زمين يا خاك به آن برسد پاك مى گردد.

مسئله 173 - كسى كه با دست و زانو راه مى رود، اگر كف دست و زانوى او نجس شود، به واسطۀ راه رفتن روى زمين پاك مى شود و همچنين است ته عصا و پاى مصنوعى و نعل چهارپايان و چرخ اتومبيل و دوچرخه و مانند اينها.

مسئله 174 - اگر بعد از راه رفتن ذرّه هاى كوچكى از نجاست كه ديده مى شود در كف پا يا ته كفش بماند، بايد آن ذرّه ها را هم بر طرف كرد، ولى باقى بودن بو و رنگ اشكال ندارد.

مسئله 175 - مقدارى از كف پا كه به زمين نمى رسد، به واسطۀ راه رفتن پاك مى شود، ولى توى كفش و كف جوراب به واسطۀ راه رفتن پاك نمى شود، امّا اگر جوراب به جاى كفش استفاده شود، به واسطۀ راه رفتن پاك مى شود.

3. آفتاب

مسئله 176 - آفتاب، زمين و ساختمان و چيزهايى كه مانند درب و پنجره در ساختمان به كار برده شده و همچنين ميخى را كه به ديوار كوبيده اند با چند شرط پاك مى كند:

اوّل: چيز نجس به طورى تر باشد كه اگر چيز ديگرى به آن برسد تر شود؛ پس اگر خشك باشد، بايد به وسيله اى آن را تر كنند تا آفتاب خشك كند.

دوّم: اگر عين نجاست در آن چيز باشد، پيش از تابيدن آفتاب آن را برطرف كنند.

سوّم: چيزى از تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند؛ پس اگر آفتاب از پشت پرده يا ابر و مانند اينها بتابد و چيز نجس را خشك كند آن چيز پاك نمى شود، ولى اگر ابر به قدرى نازك باشد كه از تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند، اشكال ندارد.

چهارم: آفتاب، به تنهايى چيز نجس را خشك كند؛ پس اگر مثلاً چيز نجس به واسطۀ باد و آفتاب خشك شود پاك نمى گردد؛ ولى اگر باد به قدرى كم باشد كه نگويند به خشك شدن چيز نجس كمك كرده، اشكال ندارد.

پنجم: آفتاب مقدارى از بنا و ساختمان را كه نجاست به آن فرو رفته يك مرتبه خشك كند؛ پس اگر يك مرتبه بر زمين و ساختمان نجس بتابد و روى آن را خشك كند و دفعۀ ديگر زير آن را خشك نمايد؛ فقط روى آن پاك مى شود و زير آن نجس مى ماند.

مسئله 177 - آفتاب حصير نجس كه بافته شده در روى زمين است را پاك مى كند و همچنين درخت و گياه و مانند اينها به واسطۀ آفتاب پاك مى شود.

مسئله 178 - اگر آفتاب به زمين نجس بتابد، بعد انسان شك كند كه زمين موقع تابيدن آفتاب تر بوده يا نه، يا ترى آن به واسطۀ آفتاب خشك شده يا نه، آن زمين نجس است و همچنين است اگر شك كند كه پيش از تابش آفتاب عين نجاست از آن برطرف شده يا نه، يا شك كند كه چيزى مانع تابش آفتاب بوده يا نه.

4. استحاله

مسئله 179 - اگر جنس چيز نجس به طورى عوض شود كه به صورت چيز پاكى درآيد پاك مى شود و مى گويند استحاله شده است؛ مثل آنكه چوب نجس بسوزد و خاكستر گردد، يا سگ در نمك زار فرو رود و نمك شود، ولى اگر جنس آن عوض نشود مثل آنكه گندم نجس را آرد كنند يا نان بپزند پاك نمى شود.

مسئله 180 - كوزۀ گلى و مانند آن، كه از گل نجس ساخته شده، نجس است، ولى اجتناب از زغالى كه از چوبِ نجس درست شده و نظير آن، لازم نيست.

مسئله 181 - چيز نجسى كه معلوم نيست استحاله شده يا نه، نجس است.

5. انقلاب

مسئله 182 - اگر شراب به خودى خود يا به واسطۀ ريختن چيزى مثل سركه و نمك در آن، سركه شود، پاك مى گردد و اين را انقلاب مى نامند.

مسئله 183 - شرابى كه از انگور نجس و مانند آن درست كنند، با سركه شدن پاك مى شود، حتّى اگر نجاستى هم از خارج به شراب برسد، بعد از سركه شدن پاك مى شود.

مسئله 184 - سركه اى كه از انگور و كشمش و خرماى نجس درست كنند، نجس است.

مسئله 185 - اگر انگور يا خرما همراه با پوشال باشند و با آنها سركه درست كنند، اشكال ندارد و نيز اگر پيش از آنكه خرما و كشمش و انگور سركه شود خيار و بادمجان و مانند اينها در آن بريزند، اشكال ندارد.

مسئله 186 - آب انگورى كه جوش آمده، پيش از آنكه ثلثان شود، يعنى دو قسمت آن كم شود و يك قسمت آن بماند، نجس نيست، ولى خوردن آن حرام است.

مسئله 187 - اگر مثلاً در يك خوشۀ غوره مقدارى انگور باشد، چنانچه به آبى كه از آن خوشه گرفته مى شود آبغوره بگويند و بجوشد، پاك و خوردن آن حلال است.

مسئله 188 - چيزى كه معلوم نيست غوره است يا انگور، اگر جوش بيايد، خوردن آن حرام نيست.

مسئله 189 - اگر بخواهند در چند ديگ شيره بپزند، جايز است كفگيرى را كه در ديگ جوش آمده زده اند در ديگى كه جوش نيامده بزنند.

6 انتقال

مسئله 190 - اگر خون بدن انسان يا خون حيوانى كه خون جهنده دارد (حيوانى كه وقتى رگ آن را ببرند خون از آن جستن مى كند) به بدن حيوانى كه خون جهنده ندارد برود و خون آن حيوان حساب شود، پاك مى گردد و اين را انتقال گويند. پس خونى كه زالو از انسان مى مكد، چون خون زالو به آن گفته نمى شود و مى گويند خون انسان است، نجس مى باشد.

مسئله 191 - اگر كسى پشه اى را كه به بدنش نشسته بكشد، خونى كه از پشه بيرون مى آيد پاك است.

7 - اسلام

مسئله 192 - اگر كافر به هر لغتى شهادتين بگويد، مسلمان مى شود و بعد از مسلمان شدن احكام اسلام بر او بار مى شود؛ گرچه ندانيم قلباً مسلمان شده يا نه، ولى اگر بدانيم قلباً مسلمان نشده است، مسلمان نيست و احكام اسلام را ندارد و همچنين است هرگاه شهادتين نگويد، ولى قلباً به معناى آن ايمان داشته باشد.

8 - تبعيّت

مسئله 193 - اگر شراب سركه شود، ظرف آن و پارچه و چيزى هم كه معمولًا روى آن مى گذارند پاك مى گردد، بلكه اگر موقع جوشيدن سر برود و پشت ظرف به آن آلوده شود، بعد از سركه شدن پشت ظرف هم پاك مى شود.

مسئله 194 - تخته يا سنگى كه روى آن ميت را غسل مى دهند و پارچه اى كه با آن عورت ميت را مى پوشانند و دست كسى كه او را غسل مى دهد بعد از تمام شدن غسل، پاك مى شود.

مسئله 195 - اگر لباس و مانند آن را با آب قليل آب بكشند و به اندازۀ معمول فشار دهند تا آبى كه روى آن ريخته اند جدا شود، آبى كه در آن مى ماند پاك است.

مسئله 196 - ظرف نجس را كه با آب قليل آب مى كشند، بعد از جداشدن آبى كه براى پاك شدن روى آن ريخته اند، قطره هاى آبى كه در آن مى ماند پاك است.

مسئله 197 - كافرى كه مسلمان شود، اطفال نابالغ او در احكام اسلام تابع او مى باشند و همچنين است اگر جدّ طفل نابالغ يا مادر يا جدّۀ او مسلمان شود، گرچه پدر او كافر باشد و همچنين است طفل كافرى كه به دست مسلمان اسير شود.

9 - برطرف شدن عين نجاست

مسئله 198 - اگر بدن حيوان به عين نجس مثل خون يا متنجّس مثل آب نجس آلوده شود، چنانچه آنها برطرف شود، بدن آن حيوان پاك مى شود و همچنين است باطن بدن انسان مثل توى دهان و بينى، مثلاً اگر خونى از لاى دندان بيرون آيد و در آب دهان از بين برود، آب كشيدن توى دهان لازم نيست و نيز اگر دندان عاريه در دهان نجس شود، آب كشيدن آن لازم نيست.

مسئله 199 - اگر غذا لاى دندان مانده باشد و داخل دهان خون بيايد، چه انسان بداند كه خون به غذا رسيده يا نداند، آن غذا پاك است.

مسئله 200 - جايى را كه انسان نمى داند از ظاهر بدن است يا باطن آن، اگر نجس شود لازم نيست آب بكشد.

مسئله 201 - اگر گرد و خاك نجس به لباس و فرش و مانند اينها بنشيند، چنانچه طورى آنها را تكان دهند كه گرد و خاك نجس از آنها بريزد پاك مى گردد و اگر چيزى با رطوبت با آنها ملاقات كند، نجس نمى شود.

10 - استبراء حيوان نجاست خوار

مسئله 202 - حيواناتى كه به خوردن نجاست انسان عادت كرده اند، نجس مى شوند و اگر آنها را استبراء كنند، يعنى تا مدّتى به حيوان غذاى پاك بدهند كه ديگر به آنها نجاست خوار نگويند، پاك مى گردند.

احكام مطهّرات

اشاره

مسئله 203 - اگر خود انسان اطمينان كند چيزى كه نجس بوده پاك شده، يا يك نفر ثقه به پاك شدن آن خبر دهد، يا كسى كه چيز نجس در اختيار اوست بگويد آن چيز پاك شده، يا مسلمانى چيز نجس را آب كشيده باشد، گرچه معلوم نباشد درست آب كشيده يا نه، آن چيز پاك است.

مسئله 204 - كسى كه وكيل شده است لباس يا چيز ديگرى را آب بكشد اگر بگويد آب كشيدم، قول او قبول است.

مسئله 205 - اگر بدن يا لباس مسلمان يا چيز ديگرى كه مانند ظرف و فرش در اختيار اوست نجس شود و بعد احتمال دهيم آن مسلمان چيزى را كه نجس شده آب كشيده، پاك است و اجتناب از آن لازم نيست.

مسئله 206 - افراد وسواسى كه زود اطمينان به نجاست چيزى پيدا مى كنند، يا هنگام آب كشيدن چيزى به آسانى اطمينان پيدا نمى كنند، نبايد به اطمينان خود اعتنا كنند، بلكه بايد به طور متعارف عمل كنند و اعتناى اين گونه افراد به گمان بلكه به اطمينان خود، حرام است و اعمال غيرمتعارف آنها موجب خسران دنيا و آخرت است.

مسئله 207 - چيزى كه از دست مسلمان يا بازار مسلمين گرفته مى شود پاك و خوردن آن حلال است، گرچه آن مسلمان لاابالى باشد و تفحّص هم لازم نيست.

احكام ظرف ها
اشاره

مسئله 208 - چرم مردار و سگ و خوك، چه ظرف باشند و چه غير آن، مانند زين دوچرخه و كمربند و كفش و مانند اينها، گرچه نجس مى باشند، ولى استعمال آنها اشكال ندارد، و چيزهايى كه از بلاد كفر مى آورند نظير همان زين دوچرخه و كفش و كمربند و مانند اينها اگر شك كنيم كه چرم است يا نه و در صورتى كه بدانيم چرم است شك كنيم از مردار است يا نه، علاوه بر اينكه استعمال آنها مانعى ندارد پاك نيز مى باشند.

مسئله 209 - خوردن و آشاميدن از ظرف طلا و نقره حرام است، ولى استعمال آنها در مثل زينت اتاق حرام نيست و نگاه داشتن آن نيز حرام نمى باشد.

مسئله 210 - ساختن ظرف طلا يا نقره و مزدى كه براى آن مى گيرند و خريد و فروش آنها حرام نيست.

مسئله 211 - گيرۀ استكان كه از طلا يا نقره مى سازند اگر بعد از برداشتن استكان ظرف به آن گفته شود، استعمال آن چه به تنهايى و چه با استكان، حرام است و اگر ظرف به آن گفته نشود، استعمال آن مانعى ندارد.

مسئله 212 - استعمال ظرفى كه روى آن را آب طلا يا آب نقره داده اند اشكال ندارد.

مسئله 213 - اگر فلزى را با طلا يا نقره مخلوط كنند و ظرف بسازند، چنانچه مقدار آن فلز به قدرى زياد باشد كه ظرف طلا يا نقره به آن ظرف نگويند، استعمال آن مانعى ندارد.

مسئله 214 - اگر انسان غذايى را كه در ظرف طلا يا نقره است به قصد اينكه چون غذاخوردن در ظرف طلا و نقره حرام مى باشد در ظرف ديگر بريزد، اشكال ندارد، و اگر به اين قصد نباشد، ريختن غذا از ظرف طلا يا نقره در ظرف ديگر حرام است، ولى در هر دو صورت، خوردن غذا از ظرف دوّم مانعى ندارد.

مسئله 215 - استعمال قاب قرآن، عطردان، سرمه دان و مثل اينها، اگر از طلا يا نقره باشد، جايز است.

مسئله 216 - خوردن و آشاميدن از ظرف طلا و نقره در حال ناچارى اشكال ندارد.

مسئله 217 - استعمال ظرفى كه معلوم نيست از طلا يا نقره است يا از چيز ديگر، اشكال ندارد.

وضو
اشاره

مسئله 218 - در وضو واجب است صورت و دست ها را بشويند و جلوى سر و روى پاها را مسح كنند.

مسئله 219 - درازاى صورت را بايد از بالاى پيشانى، جايى كه موى سر بيرون مى آيد، تا آخر چانه شُست، و پهناى آن به مقدارى كه بين انگشت وسط و شَست قرار مى گيرد بايد شسته شود، و اگر مختصرى از اين مقدار را نشويد وضو باطل است، و براى آنكه يقين كند اين مقدار كاملًا شسته شده، بايد كمى اطراف آن را هم بشويد.

مسئله 220 - اگر صورت يا دست كسى كوچك تر يا بزرگ تر از معمول مردم باشد، بايد ملاحظه كند كه مردمان معمولى تا كجاى صورت خود را مى شويند، او هم تا همانجا را بشويد و اگر دست و صورتش هر دو بر خلاف معمول باشد ولى با هم متناسب باشند، لازم نيست ملاحظۀ معمول را بكند، بلكه به دستورى كه در مسئلۀ پيش گفته شد وضو بگيرد، و نيز اگر در پيشانى او مو روئيده يا جلوى سرش مو ندارد بايد به اندازۀ معمول پيشانى را بشويد.

مسئله 221 - اگر احتمال دهد چرك يا چيز ديگرى در ابروها و گوشه هاى چشم و لب او هست كه نمى گذارد آب به آنها برسد. چنانچه احتمال او در نظر مردم به جا باشد، بايد پيش از وضو وارسى كند كه اگر هست برطرف نمايد.

مسئله 222 - اگر پوست صورت از لاى مو پيدا باشد، بايد آب را به پوست برساند و اگر پيدا نباشد، شستن مو كافى است و رساندن آب به زير آن لازم نيست.

مسئله 223 - اگر شك كند كه پوست صورت از لاى مو پيداست يا نه، بايد مو را بشويد و آب را به پوست هم برساند.

مسئله 224 - شستن توى بينى و مقدارى از لب و چشم كه در وقت بستن ديده نمى شود واجب نيست، ولى براى آنكه يقين كند از جاهايى كه بايد شسته شود چيزى باقى نمانده، واجب است مقدارى از آنها را هم بشويد، و كسى كه نمى دانسته بايد اين مقدار را بشويد، اگر نداند در وضوهايى كه گرفته اين مقدار را شسته يا نه، نمازهايى كه خوانده صحيح است.

مسئله 225 - بايد صورت و دست ها را از بالا به پايين شست و اگر از پايين به بالا بشويد، وضو باطل است.

مسئله 226 - اگر دست را تر كند و به صورت و دست ها بكشد، چنانچه ترى دست به قدرى باشد كه به واسطۀ كشيدن دست، آب كمى بر آنها جارى شود كافى است.

مسئله 227 - بعد از شستن صورت، بايد دست راست و بعد از آن دست چپ را از آرنج تا سر انگشت ها بشويد.

مسئله 228 - براى آنكه يقين كند آرنج را كاملًا شسته، بايد مقدارى بالاتر از آرنج را هم بشويد.

مسئله 229 - كسى كه پيش از شستن صورت، دست هاى خود را تا مچ شسته، در موقع وضو بايد تا سر انگشتان را بشويد و اگر فقط تا مچ را بشويد، وضوى او باطل است.

مسئله 230 - در وضو، شستن صورت و دست ها مرتبۀ اوّل واجب و مرتبۀ دوّم جايز و مرتبۀ سوّم و بيشتر از آن حرام مى باشد، ولى در غير دست چپ، وضو باطل نيست و اينكه كدام شستن، اوّل يا دوّم يا سوّم است، مربوط به قصد كسى است كه وضو مى گيرد؛ پس اگر به قصد شستن مرتبۀ اوّل مثلاً ده مرتبه آب بريزد، اشكال ندارد و همۀ آنها شستن اوّل حساب مى شود.

مسئله 231 - بعد از شستن هر دو دست، بايد جلوى سر را با ترى آب وضو كه در دست راست مانده، از بالا به پايين مسح نمايد.

مسئله 232 - يك قسمت از چهار قسمت سر كه مقابل پيشانى است، جاى مسح مى باشد و هر جاى اين قسمت را به هر اندازه مسح كند، كافى است، گرچه بهتر آن است كه از درازا به اندازۀ درازاى يك انگشت و از پهنا به اندازۀ پهناى سه انگشت بسته مسح نمايد.

مسئله 233 - لازم نيست مسح سر بر پوست آن باشد، بلكه بر موى جلوى سر هم صحيح است؛ ولى كسى كه موى جلوى سر او به اندازه اى بلند است كه اگر مثلاً شانه كند به صورتش مى ريزد يا به جاهاى ديگر سر مى رسد، بايد بيخ موها را مسح كند يا فرق سر را باز كرده پوست سر را مسح نمايد، و اگر موهايى را كه به صورت مى ريزد يا به جاهاى ديگر سر مى رسد جلوى سر جمع كند و بر آنها مسح نمايد يا بر موى جاهاى ديگر سر، كه جلوى آن آمده مسح كند، باطل است.

مسئله 234 - بعد از مسح سر، بايد با ترى آب وضو كه در دست مانده، روى پاها را، از سر يكى از انگشت ها تا آخر روى پا مسح نمايد.

مسئله 235 - پهناى مسح پا به هر اندازه باشد كافى است، ولى بهتر آن است كه به اندازۀ پهناى سه انگشت بسته مسح نمايد و بهتر از آن، مسح تمامِ روىِ پا مى باشد.

مسئله 236 - اگر در مسح پا همۀ دست را روى پا بگذارند و كمى بكشند، صحيح است.

مسئله 237 - در مسح سر و روى پا بايد دست را روى آنها بكشند و اگر دست را نگه دارد و سر يا پا را به آن بكشد، وضو باطل است، ولى اگر موقعى كه دست را مى كشد سر يا پا مختصرى حركت كند، اشكال ندارد.

مسئله 238 - جاى مسح بايد خشك باشد و اگر به قدرى تر باشد كه رطوبت كف دست به آن اثر نكند، مسح باطل است. ولى اگر ترى آن به قدرى كم باشد كه به رطوبتى كه بعد از مسح در آن ديده مى شود بگويند فقط از ترى كف دست است، اشكال ندارد.

مسئله 239 - اگر براى مسح، رطوبتى در كف دست نمانده باشد، نمى تواند دست را با آب خارج تر كند، بلكه بايد از اعضاى ديگر وضو رطوبت بگيرد و با آن مسح نمايد.

مسئله 240 - اگر رطوبت كف دست فقط به اندازۀ مسح سر باشد، بايد سر را با همان رطوبت مسح كند و براى مسح پاها از اعضاى ديگر وضو رطوبت بگيرد.

مسئله 241 - مسح كردن از روى جوراب و كفش باطل است، ولى اگر به واسطۀ سرماى شديد يا ترس از دزد و درنده و مانند اينها نتواند كفش يا جوراب را بيرون آورد، مسح كردن بر آنها اشكال ندارد و اگر روى كفش نجس باشد، بايد چيز پاكى بر آن بيندازد و بر آن چيز مسح كند.

مسئله 242 - اگر روى پا نجس باشد و نتواند براى مسح، آن را آب بكشد، بايد تيمّم نمايد.

مسئله 243 - انسان مى تواند صورت و دست ها را به قصد وضو در آب فرو برد، يا آنها را در آب فرو برد و به قصد وضو بيرون آورد.

احكام وضوى ارتماسى

مسئله 244 - در وضوى ارتماسى هم بايد صورت و دست ها از بالا به پايين شسته شود، پس اگر وقتى كه صورت و دست ها را در آب فرو مى برد قصد وضو كند بايد صورت را از طرف پيشانى و دست ها را از طرف آرنج در آب فرو برد و اگر موقع بيرون آوردن از آب قصد وضو كند، بايد صورت را از طرف پيشانى و دست ها را از طرف آرنج بيرون آورد.

مسئله 245 - اگر وضوى بعضى از اعضا را ارتماسى و بعضى را غير ارتماسى انجام دهد اشكال ندارد، و همچنين مى تواند قسمتى از يك عضو را ارتماسى و قسمتى را غير ارتماسى انجام دهد.

دعاهايى كه موقع وضو گرفتن مستحب است
اشاره

مسئله 246 - كسى كه وضو مى گيرد مستحبّ است موقعى كه نگاهش به آب مى افتد بگويد:

«بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ الْحَمْدُللَّهِ الَّذى جَعَلَ الْماءَ طَهُورَاً وَ لَمْ يَجْعَلْهُ نَجِساً».(1)

و موقعى كه پيش از وضو دست خود را مى شويد بگويد:

«اللَّهُمَّ اجْعَلْنى مِنَ التَّوَّابينَ وَاجْعَلْنى مِنَ المُتطَهِّرين».(2)

و در وقت مضمضه كردن، يعنى آب در دهان گردانيدن، بگويد:

«اللَّهُمَّ لَقِّنى حُجَّتى يَوْمَ الْقاكَ وَ اطْلِقْ لِسانِى بِذِكْرِكَ».(3)

و در وقت استنشاق، يعنى آب در بينى كردن، بگويد:

«اللَّهُمَّ لاتُحَرِّمْ عَلَىَّ ريْحَ الْجَنَّة وَاجْعَلْنى مِمَّنْ يَشُمُّ رِيْحَها وَ رَوْحَها و طيبَها».(4)

و موقع شستن صورت بگويد:

«اللَّهُمَّ بَيِّضْ وَجْهى يَوْمَ تَسْوَدُّ فيه الْوُجُوهُ وَ لا تُسَوِّدْ وَجْهى يَوْمَ تَبْيَضُّ فيه الْوُجُوه».(5)

و در وقت شستن دست راست بخواند:

«اللَّهُمَّ اعْطِنى كِتابى بِيَمنى وَ الْخُلْدَ فى الْجَنانِ بِيَسارى وَ حاسِبْنى حِساباً يَسيراً».(6)

و موقع شستن دست چپ بگويد:

«اللَّهُمَّ لا تُعْطِنى كِتابى بِشِمالى وَ لا مِنْ وَراءِ ظَهْرى وَ لا تَجْعَلْها مَغْلُولَةً الى عُنُقى وَ اعُوذُ بِكَ مِنْ مُقَطَّعاتِ النّيرانِ».(7)

و موقعى كه سر را مسح مى كند بگويد:


1) . به نام خداوند و به وسيلۀ او، و حمد براى خداوندى است كه آب را پاكيزه قرار داد و آن را نجس قرار نداد.

2) . خداوندا مرا از توبه كنندگان و پاكيزه گان قرار ده.

3) . پروردگارا در روزى كه به حضور تو نائل مى شوم مرا با حجّت و دليل خويش مواجه گردان و زبانم را به ذكر خودت گويا فرما.

4) . بار الها رايحۀ بهشت را بر من حرام مگردان و مرا از كسانى قرار ده كه رايحۀ بهشت و دلفزايى و عطر آن را درك مى كند.

5) . خداوندا سفيد گردان روى مرا در روزى كه بسيارى از صورت ها سياه مى شود و سياه مگردان روى مرا در روزى كه بسيارى از وجوه سفيد مى گردد.

6) . خداوندا نامۀ عمل مرا به دست راستم عطا فرما و جاودانگى در بهشت را به دست چپم عطا فرما و محاسبۀ مرا محاسبه اى آسان مقرّر فرما.

7) . پروردگارا نامۀ عمل مرا در دست چپم و از پشت سرم قرار مده و آن را همچون بار گرانى بر گردنم مگذار و من به تو پناه مى برم از تكّه پاره هاى آتش.

«اللَّهُمَّ غَشِّنى بِرَحْمَتِكَ وَ بَرَكاتِكَ و عَفْوِكَ».(1)

و در وقت مسح پا بخواند:

«اللَّهُمَّ ثَبِّتْنى على الصِّراطِ يَوْمَ تَزِلُّ فيهِ الأَقْدامُ وَ اجْعَلْ سَعْيى فى ما يُرْضيكَ عَنّى يا ذَاالجَلالِ وَالْاكْرام».(2)

شرايط وضو

شرط اوّل: آب وضو پاك باشد.

شرط دوّم: مطلق باشد.

مسئله 247 - وضو با آب نجس و آب مضاف باطل است، گرچه انسان نجس بودن يا مضاف بودن آن را نداند يا فراموش كرده باشد، و اگر با آن وضو نمازى هم خوانده باشد، بايد آن نماز را دوباره با وضوى صحيح بخواند.

مسئله 248 - اگر غير از آب گل آلود و مضاف آب ديگرى براى وضو ندارد، چنانچه وقت نماز تنگ است بايد تيمّم كند و اگر وقت دارد بايد صبر كند تا آب صاف شود، بعد وضو بگيرد.

شرط سوّم: آب وضو بايد مباح باشد.

مسئله 249 - وضو با آب غصبى و آبى كه معلوم نيست صاحب آن راضى است يا نه حرام است، امّا اگر سابقاً راضى بوده و انسان نمى داند از رضايتش برگشته يا نه، حرام نيست، و اگر آب وضو در جاى غصبى بريزد، وضو اشكال ندارد.

مسئله 250 - وضو گرفتن از آب مسجدى كه انسان نمى خواهد در آن نماز بخواند و آب تيمچه ها و مسافرخانه ها و مدرسه ها براى كسانى كه ساكن آنجا نيستند، اگر معمولًا ساير افراد هم از آب آنها استفاده مى كنند اشكال ندارد و در غير اين صورت حرام است و موجب ضمان آب مى باشد.

مسئله 251 - وضو گرفتن و تصرّفات جزئى در نهرهاى بزرگ يا كوچك اشكال ندارد، گرچه صاحبان آنها راضى نباشند يا صغير و مجنون باشند.


1) . بار الها مرا به مهربانى خود و به فزونى هاى خود و به بخشش خود، آغشته فرما.

2) . خداوندا در روزى كه در آن روز، قدم ها مى لغزد، مرا بر صراط ثابت قدم بدار و كوشش مرا در آن راهى قرار ده كه موجب رضايت تو از من مى باشد، اى صاحب بزرگى و بزرگوارى.

مسئله 252 - اگر فراموش كند آب غصبى است و با آن وضو بگيرد صحيح است، گرچه خودش آب را غصب كرده باشد.

شرط چهارم و پنجم: ظرف آب وضو بايد مباح بوده و از طلا يا نقره نباشد.

مسئله 253 - اگر آب وضو در ظرف غصبى يا طلا يا نقره باشد و غير از آن آبى نداشته باشد بايد تيمّم كند و اگر وضو بگيرد وضوى او صحيح است، گرچه معصيت كرده است.

مسئله 254 - اگر در حوضى كه مثلاً يك آجر يا يك سنگ آن غصبى است وضو بگيرد صحيح است، ولى اگر وضوى او تصرّف در غصب حساب شود، گناهكار است.

مسئله 255 - اگر در صحن يكى از امامان يا امامزادگان كه سابقاً قبرستان بوده حوض يا نهرى بسازند، چنانچه انسان نداند كه زمين صحن را براى قبرستان وقف كرده اند، وضو گرفتن در آن حوض و نهر اشكال ندارد.

شرط ششم: اعضاى وضو موقع شستن و مسح كردن پاك باشد.

مسئله 256 - اگر پيش از تمام شدن وضو، جايى را كه شسته يا مسح كرده نجس شود، وضو صحيح است.

مسئله 257 - اگر غير از اعضاى وضو جايى از بدن نجس باشد، وضو صحيح است، ولى اگر مخرج را از بول يا غائط تطهير نكرده باشد، بهتر آن است كه اوّل آن را تطهير كند، بعد وضو بگيرد.

مسئله 258 - اگر يكى از اعضاى وضو نجس باشد و بعد از وضو شك كند كه پيش از وضو آنجا را آب كشيده يا نه، چه در موقع وضو ملتفت پاك بودن و نجس بودن آنجا بوده يا نبوده، يا شك دارد كه ملتفت بوده يا نبوده، وضوى او صحيح است و در هر صورت جايى را كه نجس بوده بايد آب بكشد.

مسئله 259 - اگر در صورت يا دست ها بريدگى يا زخمى است كه خون آن بند نمى آيد و آب براى آن ضرر ندارد، بايد در آب كر يا جارى فرو برد و قدرى فشار دهد كه خون بند بيايد بعد به نيت وضوى ارتماسى بيرون بياورد.

شرط هفتم: وقت براى وضو و نماز كافى باشد.

مسئله 260 - هرگاه وقت به قدرى تنگ باشد كه اگر وضو بگيرد تمام نماز يا مقدارى از آن بعد از وقت خوانده مى شود، بايد تيمّم كند، ولى اگر براى وضو و تيمّم يك اندازه وقت لازم باشد، بايد وضو بگيرد.

مسئله 261 - كسى كه در تنگى وقت نماز بايد تيمّم كند، اگر وضو بگيرد صحيح است، چه براى آن نماز وضو بگيرد يا براى كار ديگر، گرچه معصيت كرده است.

شرط هشتم: به قصد قربت، يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم، وضو بگيرد و اگر براى خنك شدن يا به قصد ديگرى وضو بگيرد، باطل است.

مسئله 262 - لازم نيست نيت وضو را به زبان بگويد يا از قلب خود بگذراند، ولى بايد در تمام وضو متوجّه باشد كه وضو مى گيرد، به طورى كه اگر از او بپرسند چه مى كنى بگويد وضو مى گيرم.

شرط نهم: وضو را به ترتيبى كه گفته شد به جا آورد، يعنى اوّل صورت و بعد دست راست و بعد دست چپ را بشويد و بعد از آن سر و بعد پاها را مسح نمايد، و بايد پاى راست را پيش از پاى چپ مسح كند و اگر به اين ترتيب وضو نگيرد، باطل است.

شرط دهم: كارهاى وضو را پشت سر هم انجام دهد.

مسئله 263 - اگر بين كارهاى وضو به قدرى فاصله شود كه وقتى مى خواهد جايى را بشويد يا مسح كند رطوبت جاهايى كه پيش از آن شسته يا مسح كرده خشك شده باشد، وضو باطل است.

مسئله 264 - اگر كارهاى وضو را پشت سر هم به جا آورد ولى به واسطۀ گرماى هوا يا حرارت زياد بدن و مانند اينها رطوبت خشك شود، وضوى او صحيح است.

مسئله 265 - راه رفتن در بين وضو اشكال ندارد، پس اگر بعد از شستن صورت و دست ها چند قدم راه برود و بعد سر و پا را مسح كند وضوى او صحيح است.

شرط يازدهم: شستن صورت و دست ها و مسح سر و پاها را خود انسان انجام دهد، و اگر ديگرى بخواهد صورت و دست هاى او را بشويد يا مسح سر و پاهاى او را بكشد، حتّى اگر با كمك خود او باشد، جايز نيست و وضو باطل است، امّا كمك در رساندن آب به او مانند گرفتن شلنگ، مبطل وضو نيست.

مسئله 266 - كسى كه نمى تواند وضو بگيرد بايد نايب بگيرد كه او را وضو دهد و چنانچه مزد هم بخواهد، در صورتى كه بتواند بايد بدهد، ولى بايد خود او نيت وضو كند و با دست خود مسح نمايد و اگر نمى تواند، بايد نايبش دست او را بگيرد و به جاى مسح او بكشد، و اگر اين هم ممكن نيست، بايد از دست او رطوبت بگيرند و با آن رطوبت، سر و پاى او را مسح كنند.

مسئله 267 - هر كدام از كارهاى وضو را كه مى تواند به تنهايى انجام دهد، نبايد در آن كمك بگيرد.

شرط دوازدهم: استعمال آب براى او مانعى نداشته باشد.

مسئله 268 - كسى كه مى ترسد اگر وضو بگيرد مريض شود يا اگر آب را به مصرف وضو برساند تشنه بماند، نبايد وضو بگيرد، ولى اگر وضو بگيرد، وضوى او صحيح است، گرچه احتمال دهد يا يقين داشته باشد كه براى او ضرر دارد.

شرط سيزدهم: در اعضاى وضو مانعى از رسيدن آب نباشد.

مسئله 269 - اگر مى داند چيزى به اعضاى وضو چسبيده ولى شك دارد كه از رسيدن آب جلوگيرى مى كند يا نه، بايد آن را بر طرف كند يا آب را به زير آن برساند.

مسئله 270 - اگر زير ناخن چرك باشد، وضو اشكال ندارد، ولى اگر ناخن را بگيرند، بايد براى وضو آن چرك را بر طرف كنند و نيز اگر ناخن بيشتر از معمول بلند باشد، بايد چرك زير مقدارى را كه از معمول بلندتر است بر طرف نمايند.

مسئله 271 - اگر در صورت و دست ها و جلوى سر و روى پاها به واسطۀ سوختن يا چيز ديگر برآمدگى پيدا شود، شستن و مسح روى آن كافى است. و چنانچه سوراخ شود، رساندن آب به زير پوست لازم نيست، بلكه اگر پوست يك قسمت آن كنده شود، لازم نيست آب را به زير قسمتى كه كنده نشده برساند، ولى چنانچه پوستى كه كنده شده گاهى به بدن مى چسبد و گاهى بلند مى شود، بايد آن را قطع كند يا آب را به زير آن برساند.

مسئله 272 - اگر انسان شك كند كه به اعضاى وضوى او چيزى چسبيده يا نه، چنانچه احتمال او در نظر مردم به جا باشد، مثل آنكه بعد از گِل كارى شك كند گِل به دست او چسبيده يا نه، بايد وارسى كند يا به قدرى دست بمالد كه اطمينان پيدا كند كه اگر بوده بر طرف شده يا آب به زير آن رسيده است.

مسئله 273 - جايى را كه بايد شست و مسح كرد هر قدر چرك باشد، اگر چرك آن مانع از رسيدن آب به بدن نباشد اشكال ندارد. و همچنين است اگر بعد از گچ كارى و مانند آن چيز سفيدى كه جلوگيرى از رسيدن آب به پوست نمى نمايد بر دست بماند، ولى اگر شك كند كه با بودن آنها آب به بدن مى رسد يا نه، بايد آنها را برطرف كند.

مسئله 274 - اگر پيش از وضو بداند كه در بعضى از اعضاى وضو مانعى از رسيدن آب هست و بعد از وضو شك كند كه در موقع وضو آب را به آنجا رسانده يا نه، گرچه بداند در موقع وضو ملتفت آن مانع نبوده، وضوى او صحيح است.

مسئله 275 - اگر در بعضى از اعضاى وضو مانعى باشد كه گاهى آب به خودى خود زير آن مى رسد و گاهى نمى رسد و انسان بعد از وضو شك كند كه آب زير آن رسيده يا نه، گرچه بداند موقع وضو ملتفت رسيدن آب به زير آن نبوده لازم نيست دوباره وضو بگيرد.

مسئله 276 - اگر بعد از وضو چيزى كه مانع از رسيدن آب است در اعضاى وضو ببيند و نداند موقع وضو بوده يا بعد پيدا شده، گرچه بداند كه در وقت وضو ملتفت آن مانع نبوده، وضوى او صحيح است.

احكام وضو

مسئله 277 - كسى كه در كارهاى وضو و شرايط آن مثل پاك بودن آب و غصبى نبودن آن خيلى شك مى كند، بايد به شك خود اعتنا نكند.

مسئله 278 - اگر شك كند كه وضوى او باطل شده يا نه، بنا مى گذارد كه وضوى او باقى است.

مسئله 279 - كسى كه شك دارد وضو گرفته يا نه، بايد وضو بگيرد.

مسئله 280 - كسى كه مى داند وضو گرفته و حدثى هم از او سر زده، مثلاً بول كرده، اگر نداند كدام جلوتر بوده، چنانچه پيش از نماز است بايد وضو بگيرد و اگر در بين نماز يا بعد از نماز است لازم نيست نمازى را كه خوانده دوباره بخواند، ولى بايد براى نمازهاى بعد وضو بگيرد.

مسئله 281 - اگر در بين نماز يا بعد از آن شك كند كه وضو گرفته يا نه، نماز او صحيح است، ولى بايد براى نمازهاى بعد وضو بگيرد.

مسئله 282 - اگر انسان مرضى دارد كه بول او قطره قطره مى ريزد يا نمى تواند از بيرون آمدن باد يا غائط خوددارى كند، چنانچه يقين دارد كه از اوّل وقت نماز تا آخر آن به مقدار وضوگرفتن و نمازخواندن مهلت پيدا مى كند، بايد نماز را در وقتى كه مهلت پيدا مى كند بخواند و اگر مهلت او به مقدار كارهاى واجب نماز است، بايد در وقتى كه مهلت دارد فقط كارهاى واجب نماز را به جا آورد و كارهاى مستحبّ آن مانند اذان و اقامه را ترك نمايد.

مسئله 283 - اگر به مقدار وضو و نماز مهلت پيدا نمى كند و در بين نماز چند دفعه بول يا باد يا غائط از او خارج مى شود، وضوى اوّل كافى است.

مسئله 284 - كسى كه بول يا غائط پِى درپِى از او خارج مى شود، اگر نتواند هيچ مقدار از نماز را با وضو بخواند، مى تواند چند نماز را با يك وضو بخواند، مگر اختياراً بول يا غائط كند يا چيز ديگرى كه وضو را باطل مى كند پيش آيد.

مسئله 285 - كسى كه بول او قطره قطره مى ريزد يا نمى تواند از بيرون آمدن غائط خوددارى كند، بايد براى نماز به وسيلۀ كيسه اى كه در آن پنبه يا چيز ديگرى است كه از رسيدن بول يا غائط به جاهاى ديگر جلوگيرى مى كند، خود را حفظ نمايد و لازم نيست كه پيش از هر نماز مخرج بول يا غائط را كه نجس شده آب بكشد و همچنين واجب نيست خود را معالجه نمايد.

مسئله 286 - كسى كه نمى تواند از بيرون آمدن بول و غائط خوددارى كند، بعد از آنكه مرض او خوب شد، لازم نيست نمازهايى را كه در وقت مرض مطابق وظيفه اش خوانده قضا نمايد. و نيز اگر در بين وقت نماز مرض او خوب شود، لازم نيست نمازى را كه در آن وقت خوانده دوباره بخواند.

چيزهايى كه بايد براى آنها وضو گرفت

مسئله 287 - براى شش چيز بايد وضو گرفت:

اوّل: براى نمازهاى واجب غير از نماز ميت.

دوّم: براى سجده و تشهّد فراموش شده، اگر بين آنها و نماز حدثى از او سر زده، مثلاً بول كرده باشد.

سوّم: براى طواف واجب كعبه.

چهارم: اگر نذر يا عهد كرده يا قسم خورده باشد كه وضو بگيرد.

پنجم: اگر نذر كرده باشد كه جايى از بدن خود را به خط قرآن برساند.

ششم: براى آب كشيدن قرآنى كه نجس شده يا بيرون آوردن آن از مستراح و مانند آن، در صورتى كه مجبور باشد دست يا جاى ديگر بدن خود را به خط قرآن برساند، ولى چنانچه معطّل شدن به مقدار وضو بى احترامى به قرآن باشد، بايد بدون اينكه وضو بگيرد، قرآن را از مستراح و مانند آن بيرون آورد، يا اگر نجس شده آب بكشد و تا ممكن است از دست گذاشتن به خط قرآن خوددارى كند.

مسئله 288 - مس نمودن خط قرآن، يعنى رساندن جايى از بدن به خط قرآن براى كسى كه وضو ندارد حرام است، ولى اگر قرآن را به زبان فارسى يا به زبان ديگر ترجمه كنند، مسّ آن اشكال ندارد.

مسئله 289 - جلوگيرى بچّه و ديوانه از مسّ خط قرآن واجب نيست، ولى اگر مس نمودن آنان بى احترامى به قرآن باشد، بايد از آنان جلوگيرى كنند.

مسئله 290 - كسى كه وضو ندارد، حرام است اسم خداوند متعال و اسم مبارك پيامبراكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» و ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم» و حضرت زهرا «سلام الله عليها» را به هر زبانى كه نوشته شده باشد، اگر هتك و بى احترامى باشد مس نمايد.

مسئله 291 - وضو گرفتن مانند غسل خود به خود مستحب است و لازم نيست براى كارى باشد؛ پس اگر پيش از وقت نماز وضو بگيرد يا غسل كند صحيح است.

مسئله 292 - مستحب است انسان براى اين امور وضو بگيرد:

1 - نماز ميت.

2 - زيارت اهل قبور.

3 - رفتن به مسجد.

4 - رفتن به حرم امامان «سلام الله عليهم».

5 - همراه داشتن قرآن.

6 - خواندن و نوشتن قرآن.

7 - مسّ حاشيه قرآن.

8 - خوابيدن.

همچنين مستحب است انسان هميشه با وضو باشد، بلكه مستحب است كسى كه وضو دارد دوباره وضو بگيرد، و اگر براى يكى از جهاتى كه گفته شد وضو بگيرد، هر كارى را كه بايد با وضو انجام داد، مى تواند به جا آورد، مثلاً مى تواند با آن وضو نماز بخواند.

چيزهايى كه وضو را باطل مى كند

مسئله 293 - هفت چيز وضو را باطل مى كند:

اوّل: بول.

دوّم: غائط.

سوّم: باد معده و روده كه از مخرج غائط خارج مى شود.

چهارم: خوابى كه به واسطۀ آن چشم نبيند و گوش نشنود، ولى اگر چشم نبيند و گوش بشنود، وضو باطل نمى شود.

پنجم: چيزهايى كه عقل را از بين مى برد، مانند ديوانگى و مستى و بيهوشى.

ششم: استحاضۀ زنان (كه بعداً توضيح داده مى شود).

هفتم: كارى كه براى آن بايد غسل كرد، مانند جنابت و مسّ ميت.

احكام وضوى جبيره

مسئله 294 - اگر زخم يا دمل يا شكستگى در مواضع وضو يا غسل باشد و آب براى آنها ضرر داشته باشد، در صورتى كه ممكن باشد بايد روى آنها را مسح نمايد و اگر ممكن نباشد، بايد چيز پاكى روى آنها نهاده و روى آن را مسح نمايد، و اگر گذاشتن آن هم ممكن نباشد، مسح ساقط است و شستن اطراف آنها كفايت مى كند و در هر صورت تيمّم لازم نيست.

مسئله 295 - اگر زخم يا دمل يا شكستگى در جلوى سر يا روى پاها باشد، چنانچه نتواند آن را مسح كند، بايد چيز پاكى روى آن بگذارد و روى آن را با ترى آب وضو كه در دست مانده مسح كند و اگر گذاشتن پارچه ممكن نباشد، بايد به جاى وضو تيمّم كند.

مسئله 296 - اگر جبيره تمام يا بيشتر اعضاى وضو را بگيرد، اگر مى تواند بايد وضوى جبيره اى بگيرد.

مسئله 297 - كسى كه در كف دست جبيره دارد و در موقع وضو دست تر روى آن كشيده است، اگر مى تواند بايد سر و پا را با همان رطوبت مسح كند و اگر نمى تواند، بايد از جاهاى ديگر وضو رطوبت بگيرد، و اگر نمى تواند بايد تيمّم كند.

مسئله 298 - اگر جبيره بيشتر از معمول اطراف زخم را گرفته و برداشتن آن ممكن نيست، بايد به دستور جبيره عمل كند و تيمّم لازم نيست.

مسئله 299 - اگر در جاى وضو زخم و جراحت و شكستگى نيست، ولى به جهت ديگرى آب براى آن ضرر دارد، بايد تيمّم كند.

مسئله 300 - اگر در جاى وضو يا غسل چيزى چسبيده است كه برداشتن آن ممكن نيست يا مشقّت دارد، بايد به دستور جبيره عمل كند، يعنى وضو يا غسل به طور معمول بگيرد و موقع شستن آن جا به عنوان جبيره دست روى آن بكشد.

مسئله 301 - كسى كه وظيفۀ او تيمّم است اگر در بعضى از جاهاى تيمّم او زخم يا دمل يا شكستگى باشد، بايد به دستور وضوى جبيره اى تيمّم جبيره اى نمايد.

مسئله 302 - كسى كه بايد با وضو يا غسل جبيره اى نماز بخواند، چنانچه بداند كه تا آخر وقت عذر او برطرف نمى شود، مى تواند در اوّل وقت نماز بخواند، ولى اگر اميد دارد كه تا آخر وقت عذر او برطرف شود، بهتر است صبر كند و اگر اوّل وقت نماز خواند و آخر وقت عذرش برطرف شد لازم نيست نماز را اعاده كند.

مسئله 303 - نمازهايى را كه انسان با وضوى جبيره اى خوانده صحيح است و بعد از آنكه عذرش برطرف شد، براى نمازهاى بعد بايد وضو بگيرد.

احكام غسل

مسئله 304 - غسل را به دو صورت مى توان انجام داد:

اوّل: غسل ترتيبى و آن غسلى است كه اوّل سر و گردن، بعد طرف راست و بعد طرف چپ بدن را بشويد. و اگر عمداً يا از روى فراموشى يا به واسطۀ ندانستنِ مسئله به اين ترتيب عمل نكند، غسل او باطل است.

دوّم: غسل ارتماسى و آن غسلى است كه در يك لحظه، آب، تمام بدن را فرا بگيرد، بلكه اگر به نيت غسل ارتماسى، به تدريج در آب فرو رود، غسل او صحيح است. چنان كه اگر بعضى از بدن غسل كننده، در آب و بعضى قسمت هاى ديگر، بيرون از آب باشد و به نيت غسل، بقيۀ بدن را در آب فرو برد، غسل او صحيح است. چنان كه اگر همۀ بدن زير آب باشد و بعد از نيت غسل، بدن را حركت دهد يا از آب بيرون آيد، غسل او صحيح است.

مسئله 305 - در غسل ترتيبى مى تواند در زير آب به نيت سر و گردن و بعد به نيت طرف راست و بعد به نيت طرف چپ، خود را حركت دهد.

مسئله 306 - در غسل ترتيبى نصف عورتين را بايد با طرف راست بدن و نصف ديگر را بايد با طرف چپ بشويد، بلكه بهتر است تمام عورتين با هر دو طرف شسته شود.

مسئله 307 - براى آنكه يقين كند هر سه قسمت يعنى سر و گردن و طرف راست و طرف چپ را كاملًا غسل داده، بايد هر قسمتى را كه مى شويد مقدارى از قسمت هاى ديگر را هم با آن قسمت بشويد.

مسئله 308 - اگر بعد از غسل بفهمد مقدارى از بدن را نشسته، چنانچه از طرف چپ باشد، شستن همان مقدار كافى است و اگر از طرف راست باشد، بايد بعد از شستن آن مقدار دوباره طرف چپ را بشويد و اگر از سر و گردن باشد، بايد بعد از شستن آن مقدار، دوباره طرف راست و بعد طرف چپ را بشويد.

مسئله 309 - اگر پيش از تمام شدن غسل، در شستن مقدارى از طرف چپ شك كند، شستن همان مقدار كافى است، ولى اگر بعد از تمام شدن غسل در شستن مقدارى از طرف چپ شك كند يا اگر بعد از اشتغال به شستن طرف چپ در شستن طرف راست يا مقدارى از آن شك كند يا بعد از اشتغال به شستن طرف راست در شستن سر و گردن يا مقدارى از آن شك كند، لازم نيست اعتنا كند.

مسئله 310 - اگر بعد از غسل ارتماسى بفهمد به مقدارى از بدن آب نرسيده، چه جاى آن را بداند يا نداند، بايد دوباره غسل كند.

مسئله 311 - كسى كه روزۀ واجب گرفته يا براى حجّ يا عمره احرام بسته، بهتر است غسل ارتماسى نكند.

مسئله 312 - در غسل ارتماسى بايد تمام بدن پاك باشد، ولى در غسل ترتيبى پاك بودن تمام بدن لازم نيست. و اگر تمام بدن نجس باشد و هر قسمتى را پيش از غسل دادن آن قسمت آب بكشد كافى است.

مسئله 313 - غسل جبيره اى را بايد ترتيبى به جا آورند و اگر ارتماسى انجام دهند باطل است.

مسئله 314 - جايى را كه شك دارد از ظاهر بدن است يا از باطن، شستن آن لازم نيست.

مسئله 315 - چيزى را كه مانع رسيدن آب به بدن است بايد برطرف كند و اگر پيش از آنكه يقين كند برطرف شده غسل نمايد، غسل او باطل است.

مسئله 316 - اگر موقع غسل شك كند چيزى كه مانع از رسيدن آب باشد در بدن او هست يا نه، چنانچه احتمال او در نظر مردم به جا باشد بايد وارسى كند تا مطمئن شود كه مانعى نيست.

مسئله 317 - تمام شرطهايى كه براى صحيح بودن وضو گفته شد، مثل پاك بودن آب و مضاف نبودن آن، در صحيح بودن غسل هم شرط است، ولى در غسل لازم نيست بدن را از بالا به پايين بشويد و نيز در غسل ترتيبى لازم نيست بعد از شستن هر قسمت فوراً قسمت ديگر را بشويد، و نيز لازم نيست آب جريان داشته باشد، بلكه همين مقدار كه بدن خوب تر شود گرچه جريان نداشته باشد كفايت مى كند.

مسئله 318 - كسى كه قصد دارد پول حمّامى را ندهد يا از حرام بدهد، كار حرامى كرده ولى غسل باطل نيست و همچنين كسى كه زيادتر از معمول در حمّام آب مى ريزد، غسلش صحيح است، ولى كار او حرام و ضامن حمّامى است و بايد او را راضى كند.

مسئله 319 - اگر شك كند كه غسل كرده يا نه، بايد غسل كند، ولى اگر بعد از غسل شك كند كه غسل او درست بوده يا نه، لازم نيست دوباره غسل نمايد.

مسئله 320 - اگر در بين غسل حدث اصغر از او سر زند مثلاً بول كند، غسل باطل نمى شود، ولى بعد از غسل براى نماز بايد وضو بگيرد؛ البته اگر در بين يك جزء باشد، همان جزء را بايد دوباره غسل دهد.

مسئله 321 - هرگاه به خيال اينكه به اندازۀ غسل و نماز وقت دارد براى نماز غسل كند، گرچه بعد از غسل بفهمد كه به اندازۀ غسل وقت نداشته، غسل او صحيح است؛ بلكه اگر يقين دارد كه به

اندازۀ غسل و نماز وقت ندارد و غسل كند، گرچه غسل او براى نماز باشد، غسل او صحيح است، گرچه معصيت كرده است.

مسئله 322 - كسى كه غسل واجب بر گردن اوست، اگر شك كند غسل كرده يا نه، نمازهايى را كه خوانده صحيح است، ولى براى نمازهاى بعد بايد غسل كند.

مسئله 323 - چند غسل واجب يا مستحب، يا واجب و مستحب را مى توان با يك غسل انجام داد، در صورتى كه همه را نيت كند و اگر يكى از آنها را نيت كند كفايت از بقيه نمى كند. مگر آنكه به نيت مافى الذّمّه غسل كند كه اگر هر غسلى بر گردن اوست، اين غسل به جاى آن باشد كه در اين صورت و با اين نيت، از بقيۀ غسل ها كفايت مى كند.

مسئله 324 - كسى كه مى خواهد غسل كند، اگر بر جايى از بدن او آيۀ قرآن يا اسم خداوند متعال نوشته شده باشد، حرام است دست به آن نوشته بگذارد و اگر بخواهد غسل كند، بايد آب را طورى به بدن برساند كه دست او به نوشته نرسد.

مسئله 325 - كسى كه غسل جنابت به جا آورده، لازم نيست وضو بگيرد؛ بلكه كسى كه هر غسلى چه واجب و چه مستحبّ، غير از غسل استحاضه، انجام داده، لازم نيست وضو بگيرد و مى تواند نماز بخواند.

احكام جنابت
اشاره

مسئله 326 - به دو چيز انسان جنب مى شود:

اوّل: جماع.

دوّم: بيرون آمدن منى، چه در خواب باشد يا بيدارى، كم باشد يا زياد، همراه با شهوت باشد يا بدون شهوت، با اختيار باشد يا بدون اختيار.

مسئله 327 - اگر چيزى از انسان خارج شود و نداند منى است يا نه، چنانچه با شهوت و جستن بيرون آمده و بعد از بيرون آمدن آن بدن سست شده، آن رطوبت حكم منى را دارد، و اگر هيچ يك از اين سه نشانه يا بعضى از اينها را نداشته باشد، حكم منى را ندارد. ولى در زن و مريض لازم نيست آن آب با جستن بيرون آمده باشد، و آنچه كه مسلّم است خروج منى از زن بسيار نادر است و آنچه در موقع شهوت از او بيرون مى آيد ترشّحاتى بيش نيست و غسل واجب نمى شود.

مسئله 328 - مستحب است انسان بعد از بيرون آمدن منى، بول كند، و اگر بول نكند و بعد از غسل چيزى از او بيرون آيد كه نداند منى است يا نه، حكم منى را دارد، مگر آنكه مدّتى گذشته باشد كه اطمينان پيدا كند منى در مجرى نمانده است.

مسئله 329 - اگر انسان جماع كند و به اندازۀ ختنه گاه يا بيشتر داخل شود، در زن باشد يا در مرد، در قبل باشد يا در دبر، بالغ باشند يا نابالغ، گرچه منى بيرون نيايد، هر دو جنب مى شوند، ولى اگر داخل در اليتين قبل يا دبر باشد غسل بر هيچ كدام واجب نمى شود.

مسئله 330 - اگر شك كند كه به مقدار ختنه گاه داخل شده يا نه، غسل بر او واجب نيست.

مسئله 331 - اگر با حيوانى نزديكى نمايد، چه منى از او بيرون آيد يا نيايد، جنب مى شود.

مسئله 332 - اگر منى از جاى خود حركت كند و بيرون نيايد، يا انسان شك كند كه منى از او بيرون آمده يا نه، غسل بر او واجب نيست.

مسئله 333 - كسى كه نمى تواند غسل كند ولى تيمّم برايش ممكن است، بعد از داخل شدن وقت نماز هم مى تواند با عيال خود نزديكى كند.

مسئله 334 - اگر در لباس خود منى ببيند و بداند كه از خود اوست و براى آن غسل نكرده، بايد غسل كند و نمازهايى را كه يقين دارد بعد از بيرون آمدن منى خوانده قضا كند، ولى نمازهايى را كه احتمال مى دهد بعد از بيرون آمدن آن منى خوانده، لازم نيست قضا نمايد.

چيزهايى كه بر جنب حرام است

مسئله 335 - سه چيز بر جنب حرام است:

اوّل: رساندن جايى از بدن به خط قرآن يا به اسم خدا و اسم پيغمبران و امامان و حضرت زهرا «سلام الله عليهم».

دوّم: گذاشتن چيزى يا توقّف در مساجد و حرم ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم»، ولى اگر از يك درب مسجد يا حرم داخل شود و از درب ديگر خارج شود مانعى ندارد، مگر مسجدالحرام و مسجد پيغمبراكرم «صلى الله عليه و آله وسلم»، ولى توقّف در جاهايى كه مربوط به مسجد است ولى مسجد نيست و توقّف در صحن ها و رواق هاى پيامبران و ائمّه «سلام الله عليهم» و حرم هاى امامزاده ها مانعى ندارد.

سوّم: خواندن هر يك از آياتى كه سجده واجب دارد و آن آيات در چهار سوره است:

1 - آيۀ پانزده، سورۀ سجده؛

2 - آيۀ سى و هفت، سورۀ فصّلت؛

3 - آيۀ شصت و دو، سورۀ النّجم؛

4 - آيۀ نوزده، سورۀ علق.

چيزهايى كه بر جنب مكروه است

مسئله 336 - نه چيز بر جنب مكروه است:

اوّل و دوّم: خوردن و آشاميدن، ولى اگر وضو بگيرد مكروه نيست.

سوّم: خواندن بيشتر از هفت آيه از سوره هايى كه سجدۀ واجب ندارد.

چهارم: رساندن جايى از بدن به جلد و حاشيه و بين خطهاى قرآن.

پنجم: همراه داشتن قرآن.

ششم: خوابيدن، ولى اگر وضو بگيرد يا به واسطۀ نداشتن آب، به جاى غسل، تيمّم كند، مكروه نيست.

هفتم: خضاب كردن به حنا و مانند آن.

هشتم: ماليدن روغن به بدن.

نهم: جماع كردن بعد از آنكه محتلم شده، يعنى در خواب منى از او بيرون آمده.

مسئله 337 - غسل جنابت به خودى خود مستحب است و لازم نيست براى انجام كارى مثل نماز يا خواندن قرآن باشد، چنان كه لازم نيست در وقت غسل، نيت كند كه غسل واجب يا مستحب مى كنم و اگر فقط به قصد قربت غسل كند، كافى است.

مسئله 338 - از آنجا كه عرق جنب از حرام نجس نيست، بنابراين كسى كه از حرام جنب شده، چنانچه با آب گرم، غسل كند، اگر عرق هم بكند، غسل او صحيح است.

احكام استحاضه

غير از خون حيض و نفاس و زخم و دُمَل و بكارت، هر خونى از زن خارج شود، خون استحاضه است و زن را در حال استحاضه، «مستحاضه» مى نامند.

مسئله 339 - استحاضه سه قسم است:

اوّل: قليله.

دوّم: متوسّطه.

سوّم: كثيره.

قليله آن است كه اگر زن به خود پنبه اى بگيرد فقط ظاهر آن آلوده شود، و در متوسّطه خون به درون پنبه نفوذ كند ولى از طرف ديگر آن خارج نشود، و در كثيره خون پنبه را فرا گرفته و از طرف ديگر خارج شود.

مسئله 340 - در استحاضۀ قليله زن بايد براى هر نماز يك وضو بگيرد و خود را تطهير كند، و در استحاضۀ متوسّطه بايد براى نماز صبح غسل كند و وضو بگيرد و تا صبح ديگر براى نمازهاى خود كارهاى استحاضۀ قليله را انجام دهد، و در استحاضۀ كثيره علاوه بر كارهاى استحاضه متوسّطه، بايد يك غسل براى نماز ظهر و عصر و يكى براى نماز مغرب و عشا به جا آورد، و بين نمازهاى ظهر و عصر يا مغرب و عشا فاصله نيندازد، و اگر فاصله بيندازد، بايد دوباره غسل كند، و اگر بين هر نماز واجب يا مستحب فاصله نيندازد، يك غسل كافى است. بنابراين اگر نماز ظهر و عصر را نزديك غروب بخواند مى تواند با يك غسل، نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را بخواند. و اين احكام در صورتى است كه خون خارج شود، ولى اگر خون خارج نشود، گرچه بداند دوباره خون مى آيد يا خون در باطن وجود دارد، با وضو و غسلى كه دارد مى تواند نماز بخواند.

مسئله 341 - مستحاضۀ متوسّطه و كثيره كه بايد وضو بگيرد و غسل كند، هر كدام را اوّل به جا آورد صحيح است، ولى بهتر آن است كه اوّل وضو بگيرد.

مسئله 342 - اگر استحاضۀ زن بعد از نماز تغيير كند، مثلاً از قليله، متوسّطه يا كثيره و يا از متوسّطه، كثيره شود، بايد براى نمازهاى بعد به تكليف فعلى خود عمل نمايد، مثلاً اگر استحاضۀ قليله بعد از نماز صبح متوسّطه شود، بايد براى نماز ظهر و عصر غسل كند و اگر كثيره شود بايد براى نماز مغرب و عشا هم غسل نمايد.

مسئله 343 - مستحاضۀ كثيره يا متوسّطه اگر پيش از داخل شدن وقت نماز براى نماز غسل كند، چنانچه فاصله زياد باشد، غسل او باطل است، ولى اگر قبل از اذان صبح براى نماز شب غسل كند، لازم نيست براى نماز صبح دوباره غسل و وضو را به جا آورد.

مسئله 344 - زن مستحاضه براى خواندن نماز قضا و آيات و احتياط و سجده فراموش شده و تشهّد فراموش شده، اگر آنها را بعد از نماز فوراً به جا آورد، لازم نيست كارهاى استحاضه را انجام دهد.

مسئله 345 - زن مستحاضه بعد از آنكه خونش قطع شد فقط براى نماز اوّلى كه مى خواند بايد كارهاى مستحاضه را انجام دهد، ولى اگر بداند از وقتى كه براى نماز پيش مشغول غسل شده ديگر خون نيامده، لازم نيست دوباره غسل نمايد.

مسئله 346 - اگر زن نداند استحاضۀ او چه قسم است، لازم نيست خود را وارسى نمايد. پس اگر بداند سابقاً كداميك از سه قسم بوده، به وظيفۀ همان قسم رفتار نمايد، و الّا اگر شك دارد بنا را بر اقل بگذارد، مثلاً اگر نداند استحاضه اش قليله است يا غير آن، به وظيفۀ قليله عمل كند و عباداتش صحيح است، گرچه بعد بفهمد وظيفۀ واقعيش غير آن بوده است.

مسئله 347 - زن مستحاضه اگر بداند از وقتى كه مشغول وضو يا غسل شده خونى از او بيرون نيامده و تا بعد از نماز هم خون در داخل فرج نيست و بيرون نمى آيد، مى تواند خواندن نماز را تأخير بيندازد.

مسئله 348 - اگر مستحاضه بداند كه پيش از گذشتن وقت نماز به كلّى پاك مى شود يا به اندازۀ خواندن نماز، خون بند مى آيد، بايد صبر كند و نماز را در وقتى كه پاك است بخواند.

مسئله 349 - مستحاضۀ قليله بعد از وضو و مستحاضۀ كثيره و متوسّطه بعد از غسل و وضو بايد فوراً مشغول نماز شود، ولى گفتن اذان و اقامه و خواندن دعاهاى قبل از نماز اشكال ندارد، و در نماز هم مى تواند كارهاى مستحب مثل قنوت و غير آن را به جا آورد و همچنين انجام تعقيبات متعارفه براى نمازهاى بعد اشكال ندارد.

مسئله 350 - اگر در موقع غسل، خون قطع نشود، غسل صحيح است، ولى اگر موجب سرايت نجاست به جاهاى ديگر بدن شود و نتواند از جريان خون جلوگيرى كند، بايد تيمّم نمايد.

مسئله 351 - زن مستحاضه اگر بخواهد روزه بگيرد، لازم نيست از بيرون آمدن خون جلوگيرى نمايد.

مسئله 352 - روزۀ مستحاضه مطلقاً صحيح است، گرچه غسل هاى خود را انجام ندهد.

مسئله 353 - اگر در بين نماز، استحاضۀ قليله، متوسّطه يا متوسّطه، كثيره شود، بايد نماز را بشكند و براى آن غسل كند و وضو بگيرد.

مسئله 354 - اگر آب براى مستحاضه ضرر دارد يا براى هيچ كدام از وضو و غسل وقت ندارد، بايد دو تيمّم كند، يكى بدل از غسل و ديگرى بدل از وضو و اگر براى يكى از آنها وقت ندارد يا براى او ضرر دارد، بايد بدل آن تيمّم كند و ديگرى را به جا آورد.

مسئله 355 - مستحاضه اگر بخواهد غير از نماز كارى انجام دهد كه شرط آن طهارت است، مثلاً بخواهد جايى از بدن خود را به خط قرآن برساند، بايد كارهاى استحاضه را انجام دهد.

مسئله 356 - رفتن در مسجد الحرام و مسجد النّبى «صلى الله عليه و آله وسلم» و توقّف در ساير مساجد و حرم هاى ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم» و خواندن آيه اى كه سجدۀ واجب دارد، براى مستحاضه اشكال ندارد و نزديكى شوهر با او نيز حلال است، گرچه غسل استحاضه نكرده باشد.

مسئله 357 - اگر زن شك داشته باشد خونى كه از او خارج مى شود خون استحاضه است يا خون هاى ديگر، چنانچه نشانۀ آنها را نداشته باشد، بايد كارهاى استحاضه را انجام دهد.

احكام حيض
اشاره

حيض خونى است كه غالباً در هر ماه چند روزى از رحم زن ها خارج مى شود و زن را در حال حيض، «حائض» مى گويند.

مسئله 358 - خون حيض در بيشتر اوقات، غليظ و گرم و رنگ آن سرخ مايل به سياهى است و با فشار و كمى سوزش بيرون مى آيد.

مسئله 359 - زن هاى سيده بعد از تمام شدن شصت سال قمرى يائسه مى شوند، يعنى خون حيض نمى بينند، و زن هايى كه سيده نيستند، بعد از تمام شدن پنجاه سال قمرى يائسه مى شوند.

مسئله 360 - خونى كه دختر پيش از تمام شدن نه سال قمرى و زن بعد از يائسه شدن مى بيند، حيض نيست.

مسئله 361 - زن حامله و زنى كه بچّه شير مى دهد، ممكن است حيض ببيند.

مسئله 362 - دخترى كه نمى داند نه سالش تمام شده يا نه، اگر خونى ببيند كه نشانه هاى حيض را نداشته باشد، حيض نيست. و اگر نشانه هاى حيض را داشته باشد، حيض است و معلوم مى شود نه سال او تمام شده است.

مسئله 363 - زنى كه شك دارد يائسه شده يا نه، اگر خونى ببيند و نداند حيض است يا نه، بايد بنا بگذارد كه يائسه نشده است.

مسئله 364 - مدّت حيض كمتر از سه روز و بيشتر از ده روز نمى شود و اگر مختصرى هم از سه روز كمتر باشد، حيض نيست.

مسئله 365 - بايد سه روز اوّل حيض پشت سر هم باشد، پس اگر مثلاً دو روز خون ببيند و يك روز پاك شود و دوباره يك روز خون ببيند، حيض نيست.

مسئله 366 - لازم نيست در تمام سه روز خون بيرون بيايد، بلكه اگر خون در فرج باشد، كافى است و چنانچه در بين سه روز، به مقدار كمى پاك شود و مدّت پاك شدن به قدرى كم باشد كه بگويند در تمام سه روز در فرج خون بوده، باز هم حيض است.

مسئله 367 - اگر سه روز پشت سر هم خون ببيند و پاك شود، چنانچه دوباره خون ببيند و روزهايى كه خون ديده و در وسط پاك بوده روى هم از ده روز بيشتر نشود، روزهايى هم كه در وسط پاك بوده حيض است.

مسئله 368 - اگر در ايام عادت خونى ببيند كه از سه روز بيشتر و از ده روز كمتر باشد و نداند خون حيض است يا نه، بايد آن را حيض قرار دهد.

مسئله 369 - اگر خونى ببيند و شك كند كه خون حيض است يا استحاضه، چنانچه شرايط حيض را داشته باشد بايد حيض قرار دهد.

مسئله 370 - اگر خونى ببيند كه نداند خون حيض است يا بكارت، بايد خود را وارسى كند، يعنى مقدارى پنبه داخل فرج نمايد و كمى صبر كند، بعد بيرون آورد پس اگر اطراف آن آلوده باشد، خون بكارت است و اگر به همۀ آن رسيده، حيض مى باشد.

مسئله 371 - اگر كمتر از سه روز خون ببيند و پاك شود و بعد سه روز خون ببيند، خون دوّم حيض است و خون اوّل گرچه در روزهاى عادتش باشد، حيض نيست.

مسئله 372 - سه چيز بر حائض حرام است:

اوّل: عبادت هايى كه مانند نماز بايد با وضو يا غسل يا تيمّم به جا آورده شود، ولى به جا آوردن عبادت هايى كه نياز به آنها ندارد مانند نماز ميت، مانعى ندارد.

دوّم: تمام چيزهايى كه بر جنب حرام است و در احكام جنابت گفته شد.

سوّم: جماع كردن در فرج كه هم براى مرد حرام است و هم براى زن، و در پشت زن حائض، دخول كردن كراهت شديد دارد.

مسئله 373 - اگر شمارۀ روزهاى حيض به سه قسمت تقسيم شود و مرد در قسمت اوّل آن با زن خود در قبل جماع كند، مستحب است هيجده نخود طلا كفّاره به فقير بدهد، و اگر در قسمت دوّم جماع كند، نه نخود، و اگر در قسمت سوّم جماع كند، چهار و نيم نخود بدهد.

مسئله 374 - اگر كسى در هر سه قسمت حيض با زن خود جماع كند، بهتر است كه هر سه كفّاره را كه روى هم سى و يك نخود و نيم مى شود، بدهد.

مسئله 375 - اگر انسان بعد از آنكه در حال حيض جماع كرده و كفّارۀ آن را داده دوباره جماع كند، مستحب است باز هم كفّاره بدهد. و اگر كفّاره نداده، بهتر است براى هر جماع يك كفّاره بدهد.

مسئله 376 - كسى كه نمى تواند كفّاره بدهد، خوب است صدقه اى به فقير بدهد و اگر نمى تواند، استغفار كند.

مسئله 377 - طلاق دادن زن در حال حيض باطل است.

مسئله 378 - اگر زن بگويد حائضم يا از حيض پاك شده ام، بايد حرف او را قبول كرد، مگر آنكه متهم باشد.

مسئله 379 - اگر زن در بين نماز حائض شود، نمازش باطل است.

مسئله 380 - بعد از آنكه زن از خون حيض پاك شد، واجب است براى نماز و عبادت هاى ديگرى كه بايد با وضو يا غسل يا تيمّم به جا آورده شود، غسل كند و لازم نيست براى نماز وضو بگيرد، گرچه بهتر است وضو هم بگيرد.

مسئله 381 - بعد از آنكه زن از خون حيض پاك شد، اگرچه غسل نكرده باشد، طلاق او صحيح است و شوهرش هم مى تواند با او جماع كند، امّا كارهاى ديگرى كه در وقت حيض بر او حرام بوده مانند توقّف در مسجد و مسّ خط قرآن، تا غسل نكند حلال نمى شود.

مسئله 382 - نمازهاى يوميه اى كه زن در حال حيض نخوانده، قضا ندارد، ولى روزه هاى واجب را بايد قضا كند.

مسئله 383 - هرگاه وقت نماز داخل شود و بداند كه اگر نماز را تأخير بيندازد حائض مى شود، بايد فوراً نماز بخواند.

مسئله 384 - اگر زن نماز را تأخير بيندازد و از اوّل وقت به اندازۀ انجام واجبات يك نماز بگذرد و حائض شود، قضاى آن نماز بر او واجب است.

مسئله 385 - اگر زن در آخر وقت نماز از خون پاك شود و به اندازۀ غسل يا تيمّم و خواندن يك ركعت نماز يا بيشتر وقت داشته باشد، بايد نماز را بخواند و اگر نخواند بايد قضاى آن را به جا آورد.

مسئله 386 - اگر زن حائض بعد از پاك شدن شك كند كه براى نماز وقت دارد يا نه، بايد نمازش را بخواند.

مسئله 387 - مستحب است زن حائض در وقت نماز، خود را از خون پاك نمايد و پنبه و دستمال را عوض كند و وضو بگيرد و اگر نمى تواند خود را پاك نمايد، با همان حال وضو بگيرد و اگر نمى تواند وضو بگيرد، تيمّم نمايد و در سجّادۀ خود رو به قبله بنشيند و مشغول ذكر و دعا و صلوات شود.

مسئله 388 - همراه داشتن قرآن و رساندن جايى از بدن به جلد و حاشيۀ قرآن براى حائض مكروه است.

مسئله 389 - زن در حال حيض مى تواند غسل هاى واجب يا مستحب مانند غسل جنابت و جمعه را به جا آورد.

اقسام زن هاى حائض

مسئله 390 - زن هاى حائض شش دسته اند:

اوّل: صاحب عادت وقتيه و عدديه، و آن زنى است كه دو ماه پشت سر هم در وقت معين خون حيض ببيند و شمارۀ روزهاى حيض او هم در هر دو ماه يك اندازه باشد، مثل آنكه دو ماه پشت سر هم از اوّل تا هفتم خون ببيند.

دوّم: صاحب عادت وقتيه، و آن زنى است كه دو ماه پشت سر هم در وقت معين خون حيض ببيند، ولى شماره روزهاى عادت او در هر دو ماه يك اندازه نباشد، مثلاً دو ماه پشت سر هم از روز اوّل ماه خون ببيند، ولى ماه اوّل روز هفتم و ماه دوّم روز هشتم از خون پاك شود.

سوّم: صاحب عادت عدديه و آن زنى است كه شمارۀ روزهاى حيض او در دو ماه پشت سر هم به يك اندازه باشد، ولى وقت ديدن آن دو خون يكى نباشد، مثل آنكه ماه اوّل از پنجم تا دهم و ماه دوّم از دوازدهم تا هفدهم خون ببيند.

چهارم: مضطربه و آن زنى است كه چند ماه خون ديده، ولى عادت معينى پيدا نكرده يا عادتش بهم خورده و عادت تازه اى پيدا نكرده است.

پنجم: مبتدئه و آن زنى است كه دفعۀ اوّل خون ديدن اوست.

ششم: ناسيه و آن زنى است كه عادت خود را فراموش كرده است. و هر كدام اينها احكامى دارند كه در مسائل آينده گفته مى شود.

احكام زن هاى حائض

مسئله 391 - زنى كه عادت وقتيه و عدديه، يا وقتيه دارد، اگر چند روز جلوتر يا عقب تر از وقت عادت خود خون ببيند به طورى كه بگويند حيض را جلو يا عقب انداخته، گرچه آن خون نشانه هاى حيض را نداشته باشد، بايد به احكامى كه براى زن حائض گفته شد عمل كند.

مسئله 392 - زنى كه عادت وقتيه و عدديه دارد، اگر چند روز پيش از عادت يا چند روز بعد از عادت و همۀ روزهاى عادت، خون ببيند و روى هم از ده روز بيشتر نشود، همه حيض است. و اگر از ده روز بيشتر شود، فقط خونى را كه در روزهاى عادت خود ديده، حيض است و خونى كه پيش از آن يا بعد از آن ديده استحاضه مى باشد، و بايد عبادت هايى را كه در روزهاى پيش از عادت يا بعد از عادت به جا نياورده، قضا نمايد.

مسئله 393 - زنى كه هميشه خون مى بيند، اگر عادت دارد، بايد ايام عادتش را حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد، و اگر عادت ندارد، بايد خونى را كه نشانۀ حيض دارد حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد، و اگر همۀ خون ها يك جور باشد، بايد در هر ماه به اندازۀ عادت خويشان خود، حيض قرار دهد و اگر خويش ندارد يا ايام عادتشان يكسان نيست يا دسترسى به آنان ندارد، بايد در هر ماه ده روز را حيض قرار دهد. و از نظر وقت مخير است در قرار دادن اوّل ماه يا وسط ماه يا آخر آن.

مسئله 394 - زنى كه عادت دارد، اگر بعد از آنكه سه روز يا بيشتر خون ديد پاك شود، بعد دوباره خون ببيند و فاصلۀ بين دو خون كمتر از ده روز باشد و همۀ روزهايى كه خون ديده با روزهايى كه در وسط پاك بوده از ده روز بيشتر باشد، مثل آنكه پنج روز خون ببيند و پنج روز پاك شود و دوباره پنج روز خون ببيند، بايد هر كدام از دو خون را كه تمام يا بعض آن در ايام عادت بوده، حيض و خون ديگر را استحاضه قرار دهد، و اگر مقدارى از خون اوّل و مقدارى از خون دوّم در ايام عادت باشد، بايد خون اوّل را حيض قرار دهد.

مسئله 395 - زنى كه عادت وقتيه و عدديه دارد، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند، خونى كه در روزهاى عادت ديده گرچه نشانه هاى حيض را نداشته باشد، حيض است، و خونى كه بعد از روزهاى عادت ديده گرچه نشانه هاى حيض را داشته باشد، استحاضه است.

مسئله 396 - زنى كه عادت عدديه دارد، اگر بيشتر از شمارۀ عادت خود خون ببيند و از ده روز بيشتر شود، چنانچه همۀ خون هايى كه ديده يك جور باشد، بايد از موقع ديدن خون به شمارۀ روزهاى عادتش حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد، و اگر همه خون هايى كه ديده يك جور نباشد، بلكه چند روز آن نشانه حيض را داشته باشد، بايد از روزى كه نشانه حيض را دارد به اندازه عادت خود حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد.

مسئله 397 - وقتيه يا مضطربه يا مبتدئه اگر بيشتر از ده روز خونى ببيند كه چند روز آن نشانۀ حيض را دارد، چنانچه خونى كه نشانۀ حيض دارد كمتر از سه روز و بيشتر از ده روز نباشد، بايد تمام آن را حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد، و اگر خونى كه نشانۀ حيض دارد كمتر از سه روز يا بيشتر از ده روز باشد، يا همۀ خون ها يك جور باشد، بايد به اندازۀ عادت خويشان خون حيض قرار دهد، و چنانچه خويش ندارد، يا شمارۀ عادت آنان يك جور نيست، يا دسترسى به آنان ندارد، بايد تا هفت روز را حيض قرار دهد.

مسئله 398 - ناسيه يعنى زنى كه عادت خود را فراموش كرده، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند، بايد روزهايى كه خون او نشانۀ حيض را دارد تا ده روز، حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد، و اگر نتواند حيض را به واسطۀ نشانه هاى آن تشخيص دهد، بايد تا هفت روز را حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد.

مسئله 399 - مبتدئه و مضطربه و ناسيه و زنى كه عادت عدديه دارد، اگر خونى ببينند كه نشانه هاى حيض داشته باشد، يا اطمينان كنند كه سه روز طول مى كشد، بايد عبادت را ترك كنند، و چنانچه بعد بفهمند حيض نبوده، بايد عبادت هايى را كه به جا نياورده اند قضا نمايند. ولى اگر اطمينان نكنند كه تا سه روز طول مى كشد و نشانه هاى حيض را هم نداشته باشد، بهتر است تا سه روز كارهاى استحاضه را به جا آورند و كارهايى را كه بر حائض حرام است ترك نمايند و چنانچه پيش از سه روز پاك نشدند، بايد آن را حيض قرار دهند.

مسئله 400 - زنى كه در حيض عادت دارد، چه در وقت آن يا عدد آن يا هم در وقت و هم در عدد آن، اگر دو ماه پشت سر هم برخلاف عادت خود خونى ببيند كه وقت آن يا شمارۀ روزهاى آن يا هم وقت و هم شمارۀ روزهاى آن يكى باشد، عادتش بر مى گردد به آنچه در اين دو ماه ديده است.

مسئله 401 - زنى كه معمولًا ماهى يك مرتبه خون مى بيند، اگر در يك ماه دو مرتبه خون ببيند و آن خون نشانه هاى حيض را داشته باشد، چنانچه روزهايى كه در وسط پاك بوده از ده روز كمتر نباشد، بايد هر دو را حيض قرار دهد.

مسئله 402 - اگر سه روز يا بيشتر خونى ببيند كه نشانۀ حيض را دارد، بعد ده روز يا بيشتر خونى ببيند كه نشانۀ آن را ندارد، و دوباره سه روز يا بيشتر خونى به نشانه هاى حيض ببيند، بايد خون اوّل و آخر را كه نشانۀ حيض داشته حيض قرار دهد.

مسئله 403 - اگر زن پيش از ده روز پاك شود و بداند كه در باطن خون نيست، بايد براى عبادت هاى خود غسل كند، گرچه گمان داشته باشد كه پيش از تمام شدن ده روز دوباره خون مى بيند، ولى اگر اطمينان داشته باشد كه پيش از تمام شدن ده روز دوباره خون مى بيند، نبايد غسل كند، بلكه بايد به احكام حائض رفتار نمايد.

مسئله 404 - اگر خون زن پيش از ده روز قطع شود و احتمال دهد كه در باطن خون باشد، بايد خود را وارسى كند، پس اگر پاك بود غسل كند و اگر پاك نبود تا ده روز را حيض قرار دهد، ولى بهتر است كارهايى را كه بر حائض حرام است ترك كند و كارهاى مستحاضه را انجام دهد.

مسئله 405 - خونى را كه نمى داند حيض است يا استحاضه، مثلاً زنى كه عادتش هفت روز است اگر خونى ببيند كه بيشتر از ايام عادت باشد و نداند كه از ده روز تجاوز مى كند تا آن را استحاضه قرار دهد يا قبل از ده روز قطع مى شود تا آن را حيض قرار دهد، مى تواند حيض قرار دهد، ولى بهتر است تا ده روز كارهايى را كه بر حائض حرام است ترك، و كارهاى استحاضه را انجام دهد.

مسئله 406 - اگر چند روز را حيض قرار دهد و عبادت نكند، بعد بفهمد حيض نبوده است، بايد عبادت هايى را كه به جا نياورده قضا نمايد. و اگر چند روز را به گمان اين كه حيض نيست عبادت كند، بعد بفهمد حيض بوده، چنانچه آن روزها را روزه گرفته، بايد قضا نمايد.

مسئله 407 - استظهار عمل مستحبّى است كه زن در ايامى كه نمى داند خونى كه از او خارج مى شود حيض است يا استحاضه، انجام مى دهد. و آن اين است كه كارهاى استحاضه را انجام داده، و كارهايى را كه بر حائض حرام است ترك مى نمايد.

مسئله 408 - جلوگيرى از عادت شدن يا قطع نمودن عادت، قبل از سه روز با خوردن قرص يا استعمال آمپول و مانند اينها اشكال ندارد، و خون هايى كه كمتر از سه روز ديده است، حكم استحاضه را دارد.

مسئله 409 - زن هايى كه براى جلوگيرى از عادت قرص مى خورند، اگر آلودگى هايى مشاهده كنند كه نشانۀ حيض را ندارد، بايد آن را استحاضه قرار دهند گرچه در ايام عادتشان باشد.

مسئله 410 - ديدن آلودگى قبل از ايام عادت در صورتى كه رحم پاك باشد و نشانۀ حيض را نداشته باشد، استحاضه است.

احكام نفاس

مسئله 411 - از وقتى كه اوّلين جزء بچّه از شكم مادر بيرون مى آيد چه زايمان طبيعى باشد يا غير طبيعى (سزارين)، خونى كه زن مى بيند، اگر پيش از ده روز يا سر ده روز قطع شود، خون نفاس است. و زن را در حال نفاس، «نُفَساء» مى گويند.

مسئله 412 - خونى كه زن پيش از بيرون آمدن اوّلين جزء بچّه مى بيند، نفاس نيست.

مسئله 413 - لازم نيست كه خلقت بچّه تمام باشد، بلكه اگر خون بسته اى هم از رحم زن خارج شود و خود زن بداند، يا يك نفر قابله بگويد كه اگر در رحم مى مانْد انسان مى شد، خونى كه مى بيند نفاس است.

مسئله 414 - ممكن است خون نفاس يك آن بيشتر نيايد، ولى بيشتر از ده روز نمى شود.

مسئله 415 - هرگاه شك كند كه چيزى سقط شده يا نه، يا چيزى كه سقط شده اگر مى ماند انسان مى شد يا نه، لازم نيست وارسى كند، و خونى كه از او خارج مى شود شرعاً نفاس نيست.

مسئله 416 - كارهايى كه بر حائض حرام است، بر نُفَساء هم حرام است، و آنچه بر حائض، واجب و مستحب و مكروه است، بر نُفَساء نيز چنين است.

مسئله 417 - وقتى زن از خون نفاس پاك شد، بايد غسل كند و عبادت هاى خود را به جا آورد. و اگر دوباره خون ببيند، چنانچه روزهايى كه خون ديده با روزهايى كه در وسط پاك بوده، روى هم ده روز يا كمتر باشد، تمام آن نفاس است.

مسئله 418 - اگر زن از خون نفاس پاك شود و احتمال دهد كه در باطن خون هست، بايد خود را وارسى كند كه اگر پاك است براى عبادت هاى خود غسل نمايد.

مسئله 419 - خون نفاس زن، چنانچه در حيض عادت دارد، به اندازۀ روزهاى عادت او نفاس و بقيه استحاضه است و اگر عادت ندارد تا ده روز نفاس و بقيه استحاضه مى باشد، و بهتر است كسى كه عادت دارد از روز بعد از عادت و كسى كه عادت ندارد بعد از روز دهم تا روز هيجدهم زايمان،

كارهاى استحاضه را به جا آورد و كارهايى را كه بر نفساء حرام است ترك كند.

مسئله 420 - نفسايى كه عادت حيضش كمتر از ده روز است، اگر بيشتر از روزهاى عادتش خون ببيند، بايد به اندازۀ روزهاى عادت خود را نفاس قرار دهد و غسل كند و عبادت هايش را به جا آورد و بهتر است بعد از روزهاى عادت تا ده روز كارهايى را كه بر نفساء حرام است ترك، و كارهاى استحاضه را انجام دهد، پس اگر از ده روز گذشت، به اندازۀ روزهاى عادتش نفاس و بقيه استحاضه است، و اگر از ده روز كمتر باشد، تمام آن نفاس است.

مسئله 421 - زنى كه در حيض عادت دارد، اگر بعد از زاييدن تا يك ماه يا بيشتر خون ببيند، به اندازۀ روزهاى عادت او نفاس است و ده روز از خونى كه بعد از نفاس مى بيند گرچه در روزهاى عادت ماهانه اش باشد، استحاضه است، و بعد از گذشتن ده روز، اگر خونى را كه مى بيند در روزهاى عادتش باشد، حيض است، چه نشانۀ حيض را داشته باشد يا نداشته باشد و اگر در روزهاى عادتش نباشد، بايد آن را استحاضه قرار دهد.

مسئله 422 - زنى كه در حيض عادت ندارد، اگر بعد از زايمان تا يك ماه يا بيشتر خون ببيند، ده روز اوّل آن نفاس و ده روز دوّم آن استحاضه است، و خونى كه بعد از آن مى بيند، اگر نشانۀ حيض را داشته باشد حيض و گرنه آن هم استحاضه است.

مسئله 423 - خون حيض يا نفاس اگر از مجراى غيرطبيعى خارج شود، حكم حيض و نفاس را دارد، ولى اگر شك داشته باشد كه خون حيض يا نفاس است، حكم آنها را ندارد.

احكام غسل مسّ ميّت
اشاره

مسئله 424 - اگر كسى بدن انسان مرده اى را كه سرد شده و غسلش نداده اند، مس كند، يعنى جايى از بدن خود را به آن برساند، واجب است «غسلِ مسِّ ميت» انجام دهد. چه در خواب مس كند چه در بيدارى، با اختيار مس كند يا بى اختيار، حتّى اگر ناخن و استخوان و موى او به ناخن و استخوان و موى ميت برسد بايد غسل كند، ولى اگر حيوان مرده اى را مس كند غسل بر او واجب نيست.

مسئله 425 - براى مسّ مرده اى كه تمام بدن او سرد نشده، غسل واجب نيست، اگرچه جايى را كه سرد شده مس نمايد.

مسئله 426 - براى مسّ بچّۀ مرده، حتّى بچّۀ سقط شده اى كه چهار ماه او تمام شده، غسل مسّ ميت واجب است، بلكه بهتراست براى مسّ بچّۀ سقط شده اى كه از چهار ماه كمتر دارد غسل كرد، بنابراين اگر بچّۀ چهار ماهه اى مرده به دنيا بيايد، مادر او بايد غسل مسّ ميت كند، بلكه اگر از چهار ماه كمتر هم داشته باشد بهتر است مادر او غسل نمايد.

مسئله 427 - بچّه اى كه بعد از مردن مادر به دنيا مى آيد، وقتى بالغ شد واجب است غسل مسّ ميت كند.

مسئله 428 - اگر انسان، ميتى را كه سه غسل او كاملًا تمام شده مس نمايد، غسل بر او واجب نمى شود، ولى اگر پيش از آنكه غسل سوّم تمام شود جايى از بدن او را مس كند، گرچه غسل سوّم آنجا تمام شده باشد بايد غسل مسّ ميت نمايد.

مسئله 429 - اگر ديوانه يا بچّۀ نابالغى ميت را مس كند، بعد از آنكه آن ديوانه عاقل يا بچّه بالغ شد، بايد غسل مسّ ميت نمايد، چنانچه قبل از بلوغ هم مى تواند غسل كند.

مسئله 430 - اگر از بدن زنده يا مرده اى كه غسلش نداده اند، قسمتى كه داراى استخوان است جدا شود و پيش از آنكه قسمت جدا شده را غسل دهند انسان آن را مس نمايد، بايد غسل مسّ ميت كند، ولى اگر قسمتى كه از زنده جدا شده استخوان نداشته باشد، براى مسّ آن غسل واجب نيست.

مسئله 431 - براى مسّ استخوان و دندان و هر چيزى كه از مرده جدا شده و آن را غسل نداده اند حتّى مو بايد غسل كرد، ولى براى مسّ استخوان و دندانى كه از زنده جدا شده و گوشت ندارد، غسل واجب نيست.

مسئله 432 - غسل مسّ ميت را بايد مثل غسل جنابت انجام دهند و لازم نيست كسى كه غسل مسّ ميت كرده براى نماز وضو بگيرد، گرچه بهتر است وضو هم بگيرد.

مسئله 433 - اگر چند ميت را مس كند يا يك ميت را چند بار مس نمايد، يك غسل كافى است.

مسئله 434 - براى كسى كه بعد از مسّ ميت غسل نكرده است، روزه گرفتن و توقّف در مسجد و جماع و خواندن سوره هايى كه سجدۀ واجب دارد، مانعى ندارد، ولى براى نماز و مانند آن بايد غسل كند.

غسل هاى مستحب

مسئله 435 - غسل هاى مستحب در شرع مقدّس اسلام بسيار است و از آن جمله است:

1 - غسل جمعه، و وقت آن از اذان صبح جمعه است تا مغرب و اگر در روز جمعه غسل نكند، مستحب است تا روز شنبه قضاى آن را به جا آورد، بلكه تا آخر هفته به عنوان رجاء مى توان انجام داد. و نيز مى توان از اذان صبح پنج شنبه تا اذان صبح جمعه به عنوان تهيأ انجام داد. و مستحب است انسان در موقع غسل جمعه بگويد:

«اشْهَدُ انْ لاالهَ إلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاجْعَلْنى مِنَ التَّوَّابينَ وَ اجْعَلنى مِنَ الْمُتَطَهِّرينَ».(1)

2 - غسل شب اوّل ماه رمضان و تمام شب هاى طاق مثل شب سوّم و پنجم و هفتم، ولى از شب بيست و يكم مستحب است هر شب غسل كند و براى شب هاى اوّل، پانزدهم، هفدهم، نوزدهم، بيست و يكم، بيست و سوم، بيست و پنجم، بيست و هفتم و بيست و نهم بيشتر سفارش شده است و وقت غسل شب هاى ماه رمضان تمام شب است، و بهتر است هنگام مغرب به جا آورده شود، ولى از شب بيست و يكم تا آخر ماه بهتر است غسل را بين نماز مغرب و عشا به جا آورد. و نيز مستحب است در شب بيست و سوّم غير از غسل اوّل شب، يك غسل هم در آخر شب انجام دهد.

3 - غسل شب عيد فطر و وقت آن از اوّل مغرب است تا اذان صبح و بهتر است در اوّل شب به جا آورده شود.

4 - غسل روز عيد فطر و عيد قربان و وقت آن از اذان صبح است تا مغرب و بهتر است آن را پيش از نماز عيد به جا آورد.

5 - غسل روز هشتم و نهم ذى الحجّه و در روز نهم بهتر است آن را نزديك ظهر به جا آورد.

6 - غسل روز اوّل، پانزدهم، بيست و هفتم و آخر ماه رجب.

7 - غسل روز عيد غدير و بهتر است بعد از طلوع آفتاب، اوّل روز آن را انجام دهند.


1) . شهادت مى دهم بر اينكه نيست خدايى غير از خداوند متعال، او كه يكتاست و شريكى براى او نيست، و بر اينكه محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» بندۀ خداوند و پيامبر اوست. خداوندا درود فرست بر محمّد و آل محمّد و مرا از توبه كنندگان و پاكان قرار ده.

8 - غسل روز بيست و چهارم ذى الحجّه.

9 - غسل روز عيد نوروز، پانزدهم شعبان، نهم و هفدهم ربيع الاوّل و روز بيست و پنجم ذيقعده.

10 - غسل دادن بچّه اى كه تازه به دنيا آمده است.

11 - غسل زنى كه براى غير شوهرش بوى خوش استعمال كرده است.

12 - غسل كسى كه در حال مستى خوابيده است.

13 - غسل كسى كه جايى از بدنش را به بدن ميتى كه غسل داده اند رسانده است.

14 - غسل كسى كه در موقع گرفتن خورشيد يا ماه نماز آيات را عمداً نخوانده، در صورتى كه تمام ماه يا خورشيد گرفته باشد.

15 - غسل كسى كه براى تماشاى دار آويخته رفته و آن را ديده باشد، ولى اگر اتفاقاً يا از روى ناچارى نگاهش بيفتد يا مثلاً براى شهادت دادن رفته باشد، غسل مستحب نيست.

مسئله 436 - پيش از داخل شدن در حرم مكّه، شهر مكّه، مسجد الحرام، كعبه، حرم مدينه، شهر مدينه، مسجد پيغمبر «صلى الله عليه و آله وسلم» و حرم امامان «سلام الله عليهم»، مستحب است انسان غسل كند، و اگر در يك روز چند مرتبه مشرّف شود، يك غسل كافى است، و كسى كه مى خواهد در يك روز داخل حرم مكّه و مسجدالحرام و كعبه شود، اگر به نيت همه يك غسل كند كافى است. و نيز اگر در يك روز بخواهد داخل حرم مدينه و شهر مدينه و مسجد پيغمبر «صلى الله عليه و آله وسلم» شود، يك غسل براى همه كفايت مى كند و براى زيارت پيغمبر و امامان از دور يا نزديك و براى حاجت خواستن از خداوند عالم و همچنين براى توبه و نشاط به جهت عبادت و براى سفر رفتن خصوصاً سفر زيارت حضرت سيدالشّهداء «سلام الله عليه» مستحب است انسان غسل كند و اگر يكى از غسل هايى را كه در اين مسئله گفته شد به جا آورد و بعد كارى كند كه وضو را باطل مى نمايد، مثلاً بخوابد، غسل او تا يك شبانه روز باطل نمى شود، ولى براى نماز و مانند آن بايد وضو بگيرد.

احكام اموات
احكام محتضر

مسئله 437 - مسلمانى را كه محتضر است، يعنى در حال جان دادن مى باشد، مرد باشد يا زن، بزرگ باشد يا كوچك، بايد به پشت بخوابانند به طورى كه كف پاهايش به طرف قبله باشد، و اگر خواباندن او كاملًا به اين صورت ممكن نباشد، لازم نيست به اين دستور عمل كنند.

مسئله 438 - بهتر آن است كه تا وقتى او را از محلّ احتضار حركت نداده اند، رو به قبله باشد.

مسئله 439 - رو به قبله كردن محتضر بر هر مسلمان واجب است و اجازه گرفتن از ولىّ او لازم نيست.

مسئله 440 - مستحب است شهادتين و اقرار به دوازده امام «سلام الله عليهم» و ساير عقايد حقّه را به كسى كه در حال جان دادن است طورى تلقين كنند كه بفهمد، و نيز مستحب است چيزهايى را كه گفته شد تا وقت مرگ تكرار كنند.

مسئله 441 - مستحب است اين دعاها را به محتضر تلقين كنند:

«اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الْكَثيرَ مِنْ مَعاصيكَ وَ اقْبَلْ مِنِّى الْيَسيرَ مِنْ طاعَتِكَ يا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرَ وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثيرَ اقْبَلْ مِنِّى الْيَسيرَ وَ اعْفُ عَنِّى الْكَثيرَ انَّكَ انْتَ الْعَفُوُّ الْغَفُورُ اللَّهُمَّ ارْحَمْنى فَانَّكَ رَحيمٌ»(1)

مسئله 442 - مستحب است كسى را كه سخت جان مى دهد، اگر ناراحت نمى شود به جايى كه نماز مى خوانده ببرند.

مسئله 443 - مستحب است براى راحت شدن محتضر بر بالين او سورۀ مباركه يس و الصافات و احزاب و آية الكرسى و آيۀ پنجاه و چهارم از سوره اعراف و سه آيۀ آخر سوره بقره، بلكه هر چه از قرآن ممكن است بخوانند.

مسئله 444 - تنها گذاشتن محتضر و گذاشتن چيز سنگين روى شكم او و بودن جنب و حائض نزد او و همچنين حرف زدن زياد و گريه كردن و تنها گذاشتن زن ها نزد او مكروه است.


1) . پروردگارا از گناهان فراوان من در گذر و طاعت هاى اندك مرا بپذير. اى كسى كه كم را مى پذيرى و از بسيار، چشم مى پوشى! (طاعت هاى) اندك را از من بپذير و (گناهان) بسيار را از من ببخشاى، به راستى كه تو بسيار چشم پوشنده و بخشنده اى. پروردگارا بر من رحمت آور، پس به تحقيق تو مهربانى.

احكام بعد از مرگ

مسئله 445 - بعد از مرگ مستحب است دهان و چشم هاى ميت را ببندند و دست و پاى او را دراز كنند و پارچه اى روى او بيندازند و اگر شب مرده است در جايى كه مرده، چراغ روشن كنند، و براى تشييع جنازۀ او مؤمنين را خبر كنند، و در دفن او عجله نمايند، ولى اگر يقين به مردن او ندارند، بايد صبر كنند تا معلوم شود و نيز اگر ميت حامله باشد و بچّه در شكم او زنده باشد، بايد بچّه را از شكم او بيرون بياورند و او را دفن كنند.

مسئله 446 - غسل و كفن و نماز و دفن مسلمان، چه دوازده امامى باشد يا نباشد، بر هر مكلّفى واجب است و اگر بعضى انجام دهند، از ديگران ساقط مى شود و چنانچه هيچ كس انجام ندهد، همه معصيت كرده اند.

مسئله 447 - اگر كسى مشغول كارهاى ميت شود بر ديگران واجب نيست اقدام نمايند، ولى اگر او عمل را نيمه كاره بگذارد، بايد ديگران تمام كنند.

مسئله 448 - اگر انسان يقين كند كه ديگرى مشغول كارهاى ميت شده، واجب نيست به كارهاى ميت اقدام كند، ولى اگر شك يا گمان دارد، بايد اقدام نمايد.

مسئله 449 - اگر كسى بداند غسل يا كفن يا نماز يا دفن ميت را باطل انجام داده اند، بايد دوباره انجام دهد، ولى اگر گمان دارد كه باطل بوده يا شك دارد كه درست بوده يا نه، لازم نيست اقدام نمايد.

مسئله 450 - براى غسل و كفن و نماز و دفن ميت، بايد از ولىّ او اجازه بگيرند، گرچه صحّت آنها توقّف بر اذن ولىّ ندارد، و شاهد حال كفايت از اجازه مى نمايد.

مسئله 451 - ولىّ زن كه در غسل و كفن و دفن او دخالت مى كند شوهر اوست و بعد از او، مردهايى كه از ميت ارث مى برند مقدّم بر زن هاى ايشانند و هر كدام كه در ارث بردن مقدم هستند، در اين امر نيز مقدّمند.

مسئله 452 - اگر كسى بگويد من وصىّ يا ولىّ ميتم يا ولىّ ميت به من اجازه داده كه غسل و كفن و دفن ميت را انجام دهم، چنانچه ديگرى نمى گويد من ولىّ يا وصىّ ميتم يا ولىّ ميت به من اجازه داده است، انجام كارهاى ميت با اوست.

مسئله 453 - اگر ميت براى غسل و كفن و دفن و نماز خود غير از ولىّ كس ديگرى را معين كند،

بايد طبق وصيت عمل شود و او اجازه دهد، گرچه لازم نيست آن شخص اين وصيت را قبول كند، ولى اگر قبول كرد بايد به آن عمل كند.

احكام غسل ميّت

مسئله 454 - واجب است ميت را سه غسل بدهند:

اوّل: با آبى كه با سدر مخلوط باشد.

دوّم: با آبى كه با كافور مخلوط باشد.

سوّم: با آب خالص.

مسئله 455 - سدر و كافور بايد به اندازه اى زياد نباشد كه آب را مضاف كند و به اندازه اى هم كم نباشد كه نگويند سدر و كافور با آب مخلوط شده است.

مسئله 456 - اگر سدر و كافور به اندازه اى كه لازم است پيدا نشود، بايد مقدارى كه به آن دسترسى دارند در آب بريزند.

مسئله 457 - كسى كه براى حجّ احرام بسته است، اگر پيش از تمام كردن سعى بين صفا و مروه بميرد، نبايد او را با آب كافور غسل دهند و به جاى آن بايد با آب خالص غسلش بدهند، و همچنين اگر در احرام عمره پيش از كوتاه كردن مو بميرد.

مسئله 458 - اگر سدر و كافور يا يكى از اينها پيدا نشود يا استعمال آن جايز نباشد، مثل آنكه غصبى باشد، بايد به جاى هر كدام كه ممكن نيست ميت را با آب خالص غسل بدهند.

مسئله 459 - كسى كه ميت را غسل مى دهد، در حال اختيار بايد مسلمان دوازده امامى و عاقل و آشنا به مسائل غسل باشد، گرچه بالغ نباشد.

مسئله 460 - كسى كه ميت را غسل مى دهد بايد قصد قربت داشته باشد، يعنى غسل را براى انجام فرمان خداوند عالم به جا آورد.

مسئله 461 - غسل بچّۀ مسلمان گرچه از زنا باشد، واجب است. و غسل و كفن و دفن كافر و اولاد او لازم نيست. و كسى كه از بچّگى ديوانه بوده و به حال ديوانگى بالغ شده، چنانچه پدر و مادر او يا يكى از آنان مسلمان باشند، بايد او را غسل داد و اگر هيچ كدام از آنان مسلمان نباشند، غسل دادن او لازم نيست.

مسئله 462 - بچّۀ سقط شده را اگر چهار ماه يا بيشتر دارد بايد غسل بدهند، و اگر چهار ماه ندارد، بايد در پارچه اى بپيچند و بدون غسل دفن كنند.

مسئله 463 - اگر مرد، زن را و زن، مرد را غسل بدهد باطل است، گرچه محرم باشند. ولى زن مى تواند شوهر خود را غسل دهد و شوهر هم مى تواند زنِ خود را غسل دهد.

مسئله 464 - اگر براى غسل ميتّى كه مرد است، مرد پيدا نشود، زنانى كه با او محرمند مى توانند غسلش بدهند. و نيز اگر براى غسل ميت زن، زن ديگرى نباشد، مردهايى كه با او محرمند، مى توانند او را غسل دهند. ولى در هر صورت بايد عورت ميت پوشانده شود و اگر محرم هم پيدا نشود، غسل و تيمّم ساقط است.

مسئله 465 - مرد مى تواند دختر بچّه اى را كه سنّ او از سه سال بيشتر نيست غسل دهد، زن هم مى تواند پسر بچّه اى را كه سه سال بيشتر ندارد، غسل دهد.

مسئله 466 - اگر ميت و كسى كه او را غسل مى دهد هر دو مرد يا هر دو زن باشند، جايز است كه غير از عورت، جاهاى ديگر ميت برهنه باشد و همينطور اگر محرم باشند.

مسئله 467 - نگاه كردن به عورت ميت در غير زن و شوهر حرام است و كسى كه او را غسل مى دهد اگر نگاه كند معصيت كرده، ولى غسل باطل نمى شود.

مسئله 468 - اگر جايى از بدن ميت نجس باشد، بايد پيش از آنكه آنجا را غسل بدهند آب بكشند.

مسئله 469 - غسل ميت مثل غسل جنابت است و مى شود آن را ترتيبى يا ارتماسى انجام داد.

مسئله 470 - كسى كه در حال حيض يا جنابت مرده، همان غسل ميت براى او كافى است.

مسئله 471 - جايز نيست براى غسل دادن ميت مزد بگيرد، مگر در صورتى كه بتواند قصد قربت نمايد، ولى مزد گرفتن براى كارهاى مقدّماتى غسل حرام نيست.

مسئله 472 - اگر آب پيدا نشود يا استعمال آن مانعى داشته باشد، بايد عوض هر غسل، ميت را يك تيمّم بدهند.

مسئله 473 - كسى كه ميت را تيمّم مى دهد، بايد دست ميت را به زمين بزند و به صورت و پشت دست هايش بكشد و اگر به اين صورت ممكن باشد، جايز نيست با دست ديگرى او را تيمّم دهد.

مسئله 474 - كسانى كه به حكم حاكم شرع محكوم به اعدام مى شوند و قبل از اجراى حكم به دستور حاكم شرع خودشان غسل ميت و كفن و حنوط را انجام مى دهند، تكرار آنها لازم نيست،

(مگر آنكه قبل از اجراى حكم خودشان بميرند). و بعد از اجراى حكم، نماز بر آنها مى خوانند و به همان حال آنها را دفن مى كنند، و لازم نيست خون را از بدن و كفن آنها بشويند، حتّى اگر بر اثر ترس و وحشت خود را نجس كنند، تكرار غسل لازم نيست، گرچه كفن را بايد تطهير نمايند.

احكام كفن كردن ميّت

مسئله 475 - ميت مسلمان را بايد با سه پارچه كه آنها را لنگ و پيراهن و سرتاسرى مى گويند كفن نمايند.

مسئله 476 - لنگ بايد از ناف تا زانو، اطراف بدن را بپوشاند و بهتر آن است كه از سينه تا روى پا برسد. و پيراهن بايد به اندازه اى باشد كه صدق پيراهن كند و سرتاسرى بايد بيشتر از طول جسد باشد كه بستن دو سر آن ممكن باشد و پهناى آن بايد به اندازه اى باشد كه يك طرف آن روى طرف ديگر بيايد، گرچه صدق آن كفايت مى كند.

مسئله 477 - مخارج غسل و كفن و دفن ميت را به طور متعارف و متناسب با شأن او، مى توان از اصل مالش برداشت، گرچه وصيت نكرده باشد يا صغير داشته باشد، و مخارج تجهيز زن به عهدۀ شوهر است گرچه زن مال داشته باشد.

مسئله 478 - هر يك از سه پارچۀ كفن نبايد به قدرى نازك باشد كه بدن ميت از زير آن پيدا باشد.

مسئله 479 - كفن كردن ميت با چيز نجس و پارچۀ ابريشمى يا طلاباف و پوست حيوان حلال گوشت، در حال ناچارى اشكال ندارد، ولى با چيز غصبى يا پوست مردار و يا پارچه اى كه از پشم يا موى حيوان حرام گوشت تهيه شود، در حال ناچارى هم جايز نيست و بايد ميت را بدون كفن دفن نمود.

مسئله 480 - اگر كفن ميت به نجاست خود او يا به نجاست ديگرى نجس شود، چنانچه كفن ضايع نمى شود، بايد مقدار نجس را بشويند يا ببرند، ولى اگر در قبر گذاشته باشند، بهتر است كه ببرند، بلكه اگر بيرون آوردن ميت توهين به او باشد، بريدن واجب مى شود و اگر شستن يا بريدن آن ممكن نيست، در صورتى كه عوض كردن آن ممكن باشد بايد عوض نمايند.

مسئله 481 - كسى كه براى حجّ يا عمره احرام بسته اگر بميرد، بايد مثل ديگران كفن شود و پوشاندن سر و صورتش اشكال ندارد.

مسئله 482 - مستحب است انسان در حال سلامتى، كفن و سدر و كافور خود را تهيه كند.

احكام حنوط كردن ميّت

مسئله 483 - بعد از غسل، واجب است ميت را حنوط كنند، يعنى به پيشانى و كف دست ها و سر زانوها و سر دو انگشت بزرگ پاهاى او كافور بمالند و مستحب است به سر بينى ميت هم كافور بمالند و بايد كافور سائيده و تازه باشد و اگر به واسطۀ كهنه بودن، عطر او از بين رفته باشد، كافى نيست.

مسئله 484 - مستحب آن است كه اوّل، كافور را به پيشانى ميت بمالند، و در جاهاى ديگر هم ترتيب لازم نيست.

مسئله 485 - بهتر آن است كه ميت را پيش از كفن كردن، حنوط نمايند، گرچه در بين كفن كردن و بعد از آن هم مانعى ندارد.

مسئله 486 - كسى كه براى حج احرام بسته است، اگر پيش از تمام كردن سعى بين صفا و مروه بميرد، حنوطكردن او جايز نيست و نيز اگر در احرام عمره پيش از آنكه موى خود را كوتاه كند بميرد، نبايد او را حنوط كنند.

مسئله 487 - زنى كه شوهر او مرده و هنوز عده اش تمام نشده، گرچه حرام است خود را خوشبو كند، ولى چنانچه بميرد حنوط او واجب است.

مسئله 488 - مكروه است ميت را با مشك و عنبر و عود و عطرهاى ديگر خوشبو كنند يا براى حنوط اينها را با كافور مخلوط نمايند.

مسئله 489 - مستحب است قدرى تربت حضرت سيد الشّهداء «سلام الله عليه» با كافور مخلوط كنند، ولى بايد از آن كافور به جاهايى كه بى احترامى مى شود نرسانند و نيز بايد تربت به قدرى زياد نباشد كه وقتى با كافور مخلوط شد، آن را كافور نگويند.

مسئله 490 - اگر كافور به اندازۀ غسل و حنوط نباشد، بايد غسل را مقدّم دارند و اگر براى هفت عضو كفايت نكند، بايد پيشانى را مقدّم دارند.

مسئله 491 - مستحب است دو چوب تر و تازه در قبر همراه ميت بگذارند.

احكام نماز ميّت
اشاره

مسئله 492 - نماز خواندن بر ميت مسلمان، گرچه بچّه باشد واجب است، ولى بايد پدر و مادر آن بچّه يا يكى از آنان مسلمان باشد و شش سال بچّه تمام شده باشد.

مسئله 493 - نماز ميت بايد بعد از غسل و حنوط و كفن كردن او خوانده شود. و اگر پيش از اينها يا در بين اينها بخوانند، گرچه از روى فراموشى يا ندانستن مسئله باشد، كافى نيست.

مسئله 494 - كسى كه مى خواهد نماز ميت بخواند، لازم نيست با وضو يا غسل يا تيمّم باشد و بدن و لباسش پاك باشد، و اگر لباس او غصبى هم باشد، اشكال ندارد، گرچه مستحب است كه تمام چيزهايى را كه در نمازهاى ديگر لازم است رعايت كند.

مسئله 495 - كسى كه به ميت نماز مى خواند بايد رو به قبله باشد، و نيز واجب است ميت را مقابل او به پشت بخوابانند، به طورى كه سر او به طرف راست نمازگزار و پاى او به طرف چپ نمازگزار باشد.

مسئله 496 - مكان نمازگزار نبايد از جاى ميت پست تر يا بلندتر باشد، ولى پستى و بلندى مختصر، اشكال ندارد.

مسئله 497 - نمازگزار نبايد از ميت دور باشد، ولى اگر كسى به واسطۀ صف هاى نماز جماعت از ميت دور باشد، اشكال ندارد، گرچه بخواهد فرادى نماز بخواند.

مسئله 498 - نمازگزار بايد مقابل ميت بايستد، ولى اگر نماز به جماعت خوانده شود و صف جماعت از دو طرف ميت بگذرد، نماز كسانى كه مقابل ميت نيستند اشكال ندارد.

مسئله 499 - بين ميت و نمازگزار، بايد پرده و ديوار يا چيزى مانند اينها نباشد، ولى اگر ميت در تابوت و مانند آن باشد اشكال ندارد.

مسئله 500 - در وقت خواندن نماز، بايد عورت ميت پوشيده باشد و اگر كفن كردن او ممكن نيست، بايد عورتش را گرچه با تخته و آجر و مانند اينها باشد بپوشانند.

مسئله 501 - نماز ميت را بايد ايستاده و با قصد قربت بخواند و در موقع نيت، ميت را معين كند، مثلاً نيت كند نماز مى خوانم بر اين ميت قربة الى اللَّه.

مسئله 502 - اگر كسى نباشد كه بتواند نماز ميت را ايستاده بخواند، مى شود نشسته بر او نماز خواند.

مسئله 503 - اگر ميت وصيت كرده باشد شخص معينى بر او نماز بخواند، لازم نيست كه از ولىّ ميت اجازه بگيرد.

مسئله 504 - بر چند ميت مى شود يك نماز خواند، گرچه بعضى مرد و بعضى زن باشند.

مسئله 505 - مكروه است بر ميت چند مرتبه نماز بخوانند، ولى اگر ميت اهل علم و تقوا باشد، مكروه نيست.

مسئله 506 - اگر ميت را عمداً يا از روى فراموشى يا به جهت عذرى بدون نماز دفن كنند، يا بعد از دفن معلوم شود نمازى كه بر او خوانده شده باطل بوده است، تا وقتى جسد او از هم نپاشيده، واجب است با شرطهايى كه براى نماز ميت گفته شد به قبرش نماز بخوانند.

دستور نماز ميّت

مسئله 507 - نماز ميت پنج تكبير دارد و اگر نمازگزار پنج تكبير به اين ترتيب بگويد كافى است:

بعد از نيت و گفتن تكبير اوّل بگويد:

«اشْهَدُ انْ لا إلهَ الّا اللَّهُ وَ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ».(1)

و بعد از تكبير دوّم بگويد:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ».(2)

و بعد از تكبير سوّم بگويد:

«اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ و الْمُؤْمِناتِ».(3)

و بعد از تكبير چهارم اگر ميت مرد است بگويد:

«اللَّهُمَّ اغْفِر لِهذَا الْمَيِّتِ».(4)

و اگر زن است بگويد:

«اللهمَّ اغْفِرْ لِهذِهِ الْمَيِّت».(5)

و بعد تكبير پنجم را بگويد و بهتر است بعد از تكبير اوّل بگويد:


1) . شهادت مى دهم به اينكه نيست خدايى غير از خداوند متعال و اينكه محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» پيام آور خداوند است.

2) . پروردگارا دورد فرست بر محمّد و آل محمّد.

3) . پروردگارا رحمت آور بر مردان با ايمان و بر زنان با ايمان.

4) . خداوندا رحمت آور بر اين مرد ميت.

5) . خداوندا رحمت آور بر اين زن ميت.

«اشهَدُ انْ لا الهَ الّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ ارْسَلَهُ بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذيراً بَيْنَ يَدَىِ السَّاعَةِ».(1)

و بعد از تكبير دوّم بگويد:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و الِ مُحَمَّدٍ وَ بارِكْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ ارْحَمْ مُحَمَّداً و الَ مُحَمَّدٍ كَافْضَلِ ما صَلَّيْتَ وَ بارَكْتَ وَ تَرَحَّمْتَ عَلى ابراهيمَ وَ الِ ابْراهيمَ انّكَ حَميدٌ مَجيدٌ وَ صَلِّ عَلى جَميعِ الْانْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ وَ الشُّهَداءِ وَالصِّدّيقينَ وَ جَميعِ عِبادِ اللَّهِ الصَّالِحينَ».(2)

و بعد از تكبير سوّم بگويد:

«اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ المُسْلِمينَ وَالْمُسْلِماتِ الْاحياءِ مِنْهُمْ وَ الْامْواتِ تابِعْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ بِالْخَيْراتِ انَّكَ مُجيبُ الدَّعَواتِ انَّكَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ».(3)

و بعد از تكبير چهارم اگر ميت مرد است بگويد:

«اللَّهُمَّ انَّ هذا عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ وَ ابْنُ امَتِكَ نَزَلَ بِكَ وَ انْتَ خَيْرُ مَنزُولٍ بِهِ اللَّهُمَّ انَّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ الّا خَيْراً وَ انْتَ اعْلَمُ بِهِ مِنَّا اللَّهُمَّ انْ كانَ مُحْسِناً فَزِدْ فِى احْسانِهِ وَ انْ كانَ مُسيئاً فَتَجاوَزْ عَنْهُ وَ اغْفِرْ لَهُ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِنْدَكَ فى اعْلى عِلّيينَ وَ اخْلُفْ عَلى اهْلِهِ فِى الْغابِرينَ وَ ارْحَمْهُ بِرَحْمَتِكَ يا ارْحَمَ الرَّاحِمينَ».(4)

و بعد تكبير پنجم را بگويد، ولى اگر ميت زن است، بعد از تكبير چهارم بگويد:


1) . شهادت مى دهم به اينكه نيست خدايى غير از خداوند متعال كه يكتاست و هيچ شريكى براى او نيست و شهادت مى دهم به اينكه محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» بندۀ خداوند و پيام آور اوست كه خداوند او را در حالى كه بشارت دهنده و بيم دهنده به حقّ مى باشد، در پيشاپيش قيامت به پيامبرى مبعوث فرموده است.

2) . پروردگارا درود فرست بر محمّد و آل محمّد و بركت آور بر محمّد و آل محمّد و رحمت آور بر محمّد و آل محمّد، همانند بهترين درود و بركت و رحمت كه بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى، به درستى كه تو ستايش شدۀ بزرگوارى. و درود فرست بر همۀ پيامبران و شهيدان و صدّيقين و همۀ بندگان صالح خداوند.

3) . خداوندا رحمت آور بر مردان با ايمان و زنان با ايمان و بر مردان مسلمان و زنان مسلمان، آنان كه زنده اند و آنان كه مرده اند، و ميان ما و آنان به وسيلۀ نيكى ها وابستگى ايجاد فرما، به درستى كه تو اجابت كنندۀ همۀ دعاهايى و به تحقيق كه تو بر هر امرى قادرى.

4) . پروردگارا بدرستى كه اين ميت، بندۀ تو و فرزند بندۀ تو و فرزند خادمۀ توست كه اينك بر تو وارد شده است و تو بهترين ميزبانى. خداوندا به درستى كه ما به جز نيكى از اين ميت چيزى نمى دانيم و تو از ما به او آگاه ترى. خداوندا اگر او در زمرۀ نيكوكاران است پس بر نيكى او بيافزا و اگر در شمار گناهكاران است پس از او در گذر و او را ببخش. بارالها او را در بالاترين مقامات در نزد خودت قرار ده و براى بازماندگان او در ميان خاكيان، جانشين باش و با او مهربانى كن، به حقّ رحمتت اى مهربان ترين مهربانان.

«اللَّهُمَّ انَّ هذِهِ امَتُكَ وَ ابْنَةُ عَبْدِكَ وَ ابْنَةُ امَتِكَ نَزَلَتْ بِكَ وَ انْتَ خَيْرُ مَنزُولٍ بِه اللَّهُمَّ انَّا لا نَعْلَمُ مِنْها الّا خَيْراً وَ انْتَ اعْلَمُ بِها مِنَّا اللَّهُمَّ انْ كانَتْ مُحْسِنَةً فَزِدْ فِى احْسانِها وَ انْ كانَتْ مُسيئَةً فَتَجاوَزْ عَنْها وَ اغْفِرْ لَها اللَّهُمَّ اجْعَلْها عِنْدَكَ فى اعْلى عِلّيينَ وَ اخْلُفْ عَلى اهْلِها فِى الْغابِرينَ وَ ارْحَمْها بِرَحْمَتِكَ يا ارْحَمَ الرَّاحِمينَ».(1)

مسئله 508 - بايد تكبيرها و دعاها را طورى پشت سر هم بخواند كه نماز از صورت خود خارج نشود.

مسئله 509 - كسى كه نماز ميت را به جماعت مى خواند بايد تكبيرها و دعاهاى آن را هم بخواند.

مستحبّات نماز ميّت

مسئله 510 - دوازده چيز در نماز ميت مستحب است:

اوّل: كسى كه نماز ميت مى خواند با وضو يا غسل يا تيمّم باشد.

دوّم: اگر ميت مرد است، امام جماعت يا كسى كه فرادى به او نماز مى خواند مقابل وسط قامت او بايستد و اگر ميت زن است مقابل سينه اش بايستد.

سوّم: پا برهنه نماز بخواند.

چهارم: در هر تكبير دست ها را بلند كند.

پنجم: فاصلۀ او با ميت به قدرى كم باشد كه اگر باد لباسش را حركت دهد به جنازه برسد.

ششم: نماز ميت را به جماعت بخواند.

هفتم: امام جماعت تكبير و دعاها را بلند بخواند و كسانى كه با او نماز مى خوانند، آهسته بخوانند.

هشتم: در جماعت گرچه مأموم يك نفر باشد، عقب امام بايستد.

نهم: نمازگزار به ميت و مؤمنين زياد دعا كند.

دهم: پيش از نماز سه مرتبه بگويد «الصَّلوة».

يازدهم: نماز را در جايى بخوانند كه مردم براى نماز ميت بيشتر به آنجا مى روند.

دوازدهم: زن حائض اگر نماز ميت را به جماعت مى خواند در صفى تنها بايستد.

مسئله 511 - خواندن نماز ميت در مساجد مكروه است، ولى در مسجد الحرام مكروه نيست.


1) - به پاورقى «2» مراجعه شود.

احكام دفن ميّت
اشاره

مسئله 512 - واجب است ميت را طورى دفن كنند كه بوى او بيرون نيايد و درندگان هم نتوانند بدنش را بيرون آورند و اگر ترس آن باشد كه جانور بدن او را بيرون آورد، بايد قبر را محكم كنند.

مسئله 513 - ميت را مى توان به جاى دفن، در بنا يا تابوت گذاشت، گرچه دفن او در زمين بهتر است.

مسئله 514 - ميت را بايد در قبر به پهلوى راست طورى بخوابانند كه جلوى بدن او رو به قبله باشد.

مسئله 515 - اگر كسى در كشتى بميرد، چنانچه جسد او فاسد نمى شود و بودن او در كشتى مانعى ندارد، مى توانند صبر كنند تا به خشكى برسند و او را در زمين دفن كنند وگرنه، بايد در كشتى غسلش بدهند و حنوط و كفن كنند و پس از خواندن نماز ميت، چيز سنگينى به پايش ببندند و به دريا بيندازند يا او را در خمره و مانند آن بگذارند و درش را ببندند و به دريا بيندازند و اگر ممكن است بايد او را در جايى بيندازند كه فوراً طعمۀ حيوانات نشود.

مسئله 516 - اگر بترسند كه دشمن قبر ميت را بشكافد و بدن او را بيرون آورد و گوش يا بينى يا اعضاى ديگر او را ببرد، چنانچه ممكن باشد، بايد به طورى كه در مسئلۀ پيش گفته شد، او را به دريا بيندازند.

مسئله 517 - دفن مسلمان در قبرستان كفّار و دفن كافر در قبرستان مسلمانان جايز نيست.

مسئله 518 - دفن مسلمان در جايى كه بى احترامى به او باشد، مانند جايى كه خاكروبه و كثافت مى ريزند، جايز نيست.

مسئله 519 - ميت را نبايد در جاى غصبى دفن كنند و دفن كردن در جايى كه براى دفن كردن وقف نشده مانند مسجد و مدرسه، جايز نيست.

مسئله 520 - دفن ميت در قبر مردۀ ديگر جايز نيست، مگر آنكه قبر كهنه شده و ميت اوّل به كلّى پوسيده شده باشد.

مسئله 521 - چيزى كه از ميت جدا مى شود، گرچه مو و ناخن و دندانش باشد، بايد با او دفن شود، و اگر موجب نبش شود، بايد جدا دفن شود. و دفن ناخن و دندانى كه از انسان زنده جدا مى شود، مستحب است.

مسئله 522 - اگر كسى در چاه بميرد و بيرون آوردنش ممكن نباشد، بايد در چاه را ببندند و همان جا را قبر او قرار دهند و در صورتى كه چاه مال غير باشد، بايد به نحوى او را راضى كنند.

مسئله 523 - اگر بچّه در رحم مادر بميرد، بايد به آسان ترين راه او را بيرون آورند و چنانچه ناچار شوند كه او را قطعه قطعه كنند، اشكال ندارد.

مسئله 524 - هرگاه مادر بميرد و بچّه در شكمش زنده باشد، گرچه اميد زنده ماندن طفل را نداشته باشند، بايد او را بيرون آورند و دوباره شكم را بدوزند.

مسئله 525 - خوب است قبر را به اندازۀ قد انسان متوسّط گود كنند و ميت را در نزديكترين قبرستان دفن نمايند، مگر آنكه قبرستان دورتر از جهتى بهتر باشد، مثل آنكه مردمان خوب در آنجا دفن شده باشند يا مردم براى فاتحۀ اهل قبور بيشتر به آنجا مى روند، و نيز جنازه را در چند ذرعى قبر زمين بگذارند و تا سه مرتبه كم كم نزديك ببرند و در هر مرتبه زمين بگذارند و بردارند و در نوبت چهارم وارد قبر كنند و اگر ميت مرد است در دفعۀ سوّم طورى زمين بگذارند كه سر او طرف پايين قبر باشد و در دفعۀ چهارم از طرف سر وارد قبر نمايند و اگر زن است در دفعۀ سوّم طرف قبلۀ قبر بگذارند و به پهنا وارد قبر كنند و در موقع واردكردن پارچه اى روى قبر بگيرند و نيز جنازه را به آرامى از تابوت بگيرند و وارد قبر كنند و دعاهايى كه دستور داده شده پيش از دفن و موقع دفن بخوانند و بعد از آنكه ميت را در لحد گذاشتند، گره هاى كفن را باز كنند و صورت ميت را روى خاك بگذارند و بالشى از خاك، زير سر او بسازند و پشت ميت خشت خام يا كلوخى بگذارند كه ميت به پشت برنگردد و پيش از آنكه لحد را بپوشانند، دست راست را به شانۀ راست ميت بزنند و دست چپ را به قوت بر شانه چپ ميت بگذارند و دهان را نزديك گوش او ببرند و بشدّت حركتش دهند و سه مرتبه بگويند:

«اسْمَعْ افْهَمْ يا فُلانَ بْنَ فُلان» يعنى «بشنو و بفهم اى فلان فرزند فلان» و به جاى فلان اسم ميت و پدرش را بگويند، مثلاً اگر اسم او محمّد و اسم پدرش على است سه مرتبه بگويند:

«اسْمَعْ افْهَمْ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ».

پس از آن بگويند:

«هَلْ انْتَ عَلَى الْعَهْدِ الَّذى فارَقْتَنا عَلَيْهِ مِنْ شَهادَةِ انْ لاالهَ الّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ انَّ مُحَمَّداً «صلى الله عليه و آله وسلم» عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ سَيِّدُ النَّبيينَ وَ خاتَمُ المُرْسَلينَ وَ انَّ عَلِيّاً اميرُالْمُؤْمِنينَ وَ سَيِّدُ الْوَصِيّينَ وَ امامٌ افْتَرَضَ اللَّهُ طاعَتَهُ عَلَى الْعالَمينَ وَ انَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ وَ عَلِىَّ بْنَ مُوسى

وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ وَ عَلىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ وَ الْقائِمَ الحُجَّةَ الْمَهْدِىَّ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ ائِمَّةُ الْمُؤْمِنينَ و حُجَجُ اللَّهِ عَلَى الْخَلْقِ اجْمَعين وَ ائِمَّتُكَ ائِمَّةُ هُدىً بِكَ ابْرارٌ يا فُلانَ بْنَ فُلانٍ».(1)

و به جاى فلان بن فلان، اسم ميت و پدرش را بگويد و بعد بگويد:

«اذا اتاكَ الْمَلَكانِ المُقَرَّبانِ رَسُولَيْنِ مِنْ عِنْدِاللَّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى وَ سَئَلاكَ عَنْ رَبِّكَ و عَنْ نَبِيِّكَ وَ عَنْ دينِكَ وَ عَنْ كِتابِكَ وَ عَنْ قِبْلَتِكَ وَ عَنْ ائِمَّتِكَ فَلا تَخَفْ وَ لا تَحْزَنْ وَ قُلْ فى جَوابِهِما اللَّهُ رَبّى وَ مُحَمَّدٌ 6 نَبِيّى وَ الْاسلامُ دينى وَ الْقُرانُ كِتابى وَ الْكَعْبَةُ قِبْلَتى وَ أَميرُالمُؤْمِنينَ عَلِىُّ بْنُ ابيطالِبٍ امامى وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ الْمُجْتَبى امامى وَ الحُسَيْنُ بْنُ عَلِىٍّ الشَّهِيدُ بِكَرْبَلا امامى وَ عَلِىٌّ زَيْنُ الْعابِدينَ امامى و مُحَمَّدٌ الْباقِرُ امامى وَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ امامى، وَ مُوسَى الكاظِمُ امامى، وَ عَلِىٌّ الرِّضا امامى، وَ مُحَمَّدٌ الْجَوادُ امامى، وَ عَلِىٌّ الْهادى امامى وَ الْحَسَنُ الْعَسْكَرىُّ امامى وَ الْحُجَّةُ الْمُنْتَظَرُ امامى هؤُلاءِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ اجْمَعين ائِمَّتى وَ سادَتى وَ قادَتى وَ شُفَعائى بِهِمْ اتَوَلّى وَ مِنْ اعْدائِهِمْ اتَبَرَّءُ فِى الدُّنْيا وَ الْاخِرَةِ ثُمَّ اعْلَمْ يا فُلانَبْنَ فَلانٍ».(2)

و به جاى فلان بن فُلان اسم ميت و پدرش را بگويد بعد بگويد:

«انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى نِعْمَ الرَّبُّ وَ انَّ مُحَمَّداً «صلى الله عليه و آله وسلم» نِعْمَ الرَّسُولُ وَ انَّ أميرَالْمُؤْمِنينَ


1) . آيا تو بر پيمانى كه با آن ما را ترك كردى، وفادارى؟ پيمان بر شهادت به اينكه نيست خدايى غير از خداوند متعال، او كه يكتاست و شريكى براى او نيست و به اينكه محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» بنده و رسول اوست و سيد پيامبران و خاتم آنان است و به اينكه على «سلام الله عليه» امير مؤمنان و سيد امامان و امامى است كه خداوند متعال، فرمانبردارى از او را بر همۀ عالميان واجب فرموده است و به اينكه حسن و حسين و على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمّد بن على و على بن محمّد و حسن بن على و قائم آل محمد، كه درودهاى خداوند بر آنان باد - امامان مؤمنان و حجّت هاى خداوند بر همۀ خلائق و امامان تو هستند، كه پيشروان هدايت و نيكوكارى هستند.

2) . هنگامى كه دو فرشتۀ نزديك به خداوند (نكير و منكر) كه فرستادگان از جانب خداى متعالند، به سوى تو آمدند و از تو در مورد خدايت و پيامبرت و دينت و كتابت و قبله ات و امامانت سؤال كردند، پس نترس و اندوهگين نشو و در جواب آنان بگو: خداوند، پروردگار من و محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم»، پيامبر من و اسلام، دين من و قرآن، كتاب من و كعبه، قبلۀ من و امير مؤمنان على بن ابى طالب، امام من و حسن بن على، امام من و حسين بن على، امام من و زين العابدين، امام من و محمّد باقر، امام من و جعفر صادق، امام من، و موسى كاظم، امام من و على رضا، امام من و محمّد جواد امام من و على هادى، امام من و حسن عسكرى، امام من و حجّت منتظَر، امام من مى باشند، اينان - كه درودهاى خداوند بر آنان باد - امامان و سروران و رهبران و شفيعان من مى باشند، در دنيا و آخرت به آنان دوستى مى ورزم و از دشمنان آنان دورى مى جويم، سپس بدان اى فلان فرزند فلان.

عَلِىَّ بْنَ ابيطالِبٍ وَ اوْلادَهُ الْمَعْصُومينَ الْائمَّةَ الاثْنى عَشَرَ نِعْمَ الْائِمَّةُ وَ انَّ ما جاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ «صلى الله عليه و آله وسلم» حَقٌّ وَ انَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ سُؤالَ مُنْكَرٍ وَ نَكيرٍ فِى الْقَبْرِ حَقٌّ وَالْبَعْثَ حَقٌّ وَ النُّشُورَ حَقٌّ وَ الصِّراطَ حَقٌّ وَالْميزانَ حَقٌّ وَ تَطائُرَ الْكُتُبِ حَقٌّ وَ انَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النّارَ حَقٌّ وَ انَّ السّاعَةَ اتِيَةٌ لا رَيْبَ فيها وَ انَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ».(1)

پس بگويد:

«أ فَهِمْتَ يا فُلانُ». يعنى «آيا فهميدى اى فلان؟» و به جاى فلان اسم ميت را بگويد، پس از آن بگويد:

«ثَبَّتَكَ اللَّهُ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ وَ هَداكَ اللَّهُ الى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اوْلِيائِكَ فِى مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِهِ».(2)

پس بگويد:

«اللَّهُمَّ جافِ الْارْضَ عَنْ جَنْبَيْهِ وَ اصْعَدْ بِرُوحِهِ الَيْكَ وَ لَقِّهِ مِنْكَ بُرْهاناً اللَّهُمَّ عَفْوَكَ عَفْوَكَ».(3)

مسئله 526 - خوب است كسى كه ميت را در قبر مى گذارد، با طهارت و سر برهنه و پا برهنه باشد و از طرف پاى ميت از قبر بيرون بيايد و غير از خويشان ميت كسانى كه حاضرند، با پشت دست خاك بر قبر بريزند و بگويند:

«إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ».

اگر ميت زن است كسى كه با او محرم مى باشد او را در قبر بگذارد و اگر محرمى نباشد، خويشانش او را در قبر بگذارند.


1) . بدرستى كه خداوند متعال، بهترين پروردگار و محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم»، بهترين پيامبر و امير مؤمنان على بن ابى طالب و فرزندان معصوم او يعنى دوازده امام، بهترين امامان هستند و آنچه را محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» آورده است حقّ است و مرگ حقّ است و سؤال منكر و نكير در قبر حقّ است و برانگيخته شدن (براى روز قيامت)، حقّ است و رستاخيز، حقّ است و صراط، حقّ است و ميزان (اعمال)، حقّ است و تطاير كتب، حقّ است و بهشت، حقّ است و جهنم، حقّ است و آن ساعت معهود (روز قيامت)، خواهد آمد و هيچ ترديدى در آن نيست و به تحقيق خداوند متعال كسانى را كه در قبرها هستند، بر خواهد انگيخت.

2) . خداوند تو را بر قول ثابت، پايدار فرمايد و به راه مستقيم هدايت فرمايد و بين تو و امامان تو در جايگاهى از رحمتش، شناخت ايجاد فرمايد.

3) . خداوندا زمين را از دو پهلوى او گشاده گردان و روح او را به سوى خودت بالا بر و او را با برهانى از خودت روبرو گردان، خداوندا (درخواست مى كنيم) عفو تو را، عفو تو را.

مسئله 527 - خوب است قبر را مربّع يا مربّع مستطيل بسازند و به اندازۀ چهار انگشت از زمين بلند كنند و نشانه اى روى آن بگذارند كه اشتباه نشود و روى قبر آب بپاشند و بعد از پاشيدن آب كسانى كه حاضرند دست ها را بر قبر بگذارند و انگشت ها را باز كرده در خاك فرو برند و هفت مرتبه سورۀ مباركۀ قدر را بخوانند و براى ميت طلب آمرزش كنند و اين دعا را بخوانند:

«اللَّهُمَّ جافِ الْارْضَ عَنْ جَنْبَيْهِ وَ أَصْعِدْ الَيْكَ رُوحَهُ وَ لَقِّهِ مِنْكَ رِضْواناً وَ اسْكِنْ قَبْرَهُ مِنْ رَحْمَتِكَ ما تُغْنيهِ بِهِ عَنْ رَحْمَةِ مَنْ سِواكَ».(1)

مسئله 528 - پس از رفتن كسانى كه تشييع جنازه كرده اند، مستحب است ولىّ ميت يا كسى كه از طرف ولىّ اجازه دارد، دعاهايى را كه دستور داده شده به ميت تلقين كند.

مسئله 529 - بعد از دفن مستحب است صاحبان عزا را سر سلامتى دهند، ولى اگر مدّتى گذشته است كه به واسطۀ سر سلامتى دادن مصيبت يادشان مى آيد، ترك آن بهتر است و نيز مستحب است تا سه روز براى اهل خانۀ ميت غذا بفرستند و غذا خوردن نزد آنان و در منزلشان مكروه است.

مسئله 530 - مستحب است انسان در مرگ خويشان، مخصوصاً در مرگ فرزند صبر كند و هر وقت ميت را ياد مى كند بگويد:

«إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ»، يعنى «به تحقيق ما از خدائيم و به تحقيق ما به سوى او در حال بازگشت هستيم.»

و براى ميت قرآن بخواند و سر قبر پدر و مادر از خداوند حاجت بخواهد و قبر را محكم بسازد كه زود خراب نشود.

مسئله 531 - جايز نيست انسان در مرگ كسى صورت و بدن را بخراشد و به خود لطمه بزند.

مسئله 532 - پاره كردن يقه در مرگ غير پدر و برادر جايز نيست.

مسئله 533 - اگر مرد در مرگ زن يا فرزند يقه يا لباس خود را پاره كند يا اگر زن در عزاى ميت صورت خود را بخراشد به طورى كه خون بيايد يا موى خود را بكند، بايد ده فقير را طعام دهد و يا آنها را بپوشاند و اگر نتواند بايد سه روز روزه بگيرد.

مسئله 534 - مكروه است كه در گريه بر ميت صدا را خيلى بلند كنند.


1) . خداوندا زمين را از دو پهلوى او گشاده گردان و روح او را به سوى خودت بالا بر و او را از جانب خودت با رضوان روبرو كن و قبر او را از بخشايش خودت آرام فرما، رحمتى كه به وسيلۀ آن از مهربانى هر كس ديگرى بى نياز گردد.

نماز وحشت

مسئله 535 - مستحب است در شب اوّل قبر، دو ركعت نماز وحشت براى ميت بخوانند و دستور آن اين است كه در ركعت اوّل بعد از حمد يك مرتبه آية الكرسى و در ركعت دوّم بعد از حمد ده مرتبه سورۀ قدر بخوانند.

مسئله 536 - نماز وحشت را در هر موقع از شب اوّل قبر مى شود خواند، ولى بهتر است در اوّل شب بعد از نماز عشا خوانده شود.

مسئله 537 - اگر بخواهند ميت را به شهر دورى ببرند يا به جهت ديگر دفن او تأخير بيفتد، بايد نماز وحشت را تا شب اوّل قبر او تأخير بيندازند.

احكام نبش قبر

مسئله 538 - نبش قبر مسلمان، يعنى شكافتن قبر او گرچه طفل يا ديوانه باشد حرام است، ولى اگر بدنش از بين رفته و خاك شده باشد اشكال ندارد.

مسئله 539 - نبش قبر امامزاده ها و شهدا و علما و صلحا گرچه سال ها بر آن گذشته باشد در صورتى كه زيارتگاه باشد يا نبش قبر آنان موجب هتك حرمت شود، حرام است.

مسئله 540 - شكافتن قبر در هفت مورد حرام نيست:

اوّل: ميت در زمين غصبى دفن شده باشد و مالك زمين راضى نشود كه در آنجا بماند.

دوّم: كفن يا چيز ديگرى كه با ميت دفن شده غصبى باشد و صاحب آن راضى نشود كه در قبر بماند، و همچنين است اگر چيزى از مال خود ميت كه به ورثۀ او رسيده با او دفن شده باشد و ورثه راضى نشوند كه آن چيز در قبر بماند، ولى اگر وصيت كرده باشد كه دعا يا قرآن يا انگشترى را با او دفن كنند، در صورتى كه وصيتش بيشتر از يك سوّم مال او نباشد، براى بيرون آوردن اينها نمى توانند قبر را بشكافند.

سوّم: ميت بى غسل يا بى كفن دفن شده باشد يا بفهمند غسلش باطل بوده يا به غير دستور شرع كفن شده يا در قبر او را رو به قبله نگذاشته اند، در صورتى كه موجب هتك احترام ميت نشود.

چهارم: براى ثابت شدن حقّى بخواهند بدن ميت را ببينند.

پنجم: ميت را در جايى كه بى احترامى به اوست مثل قبرستان كفّار يا جايى كه كثافت و خاكروبه مى ريزند دفن كرده باشند.

ششم: براى يك مطلب شرعى كه اهميت آن از شكافتن قبر بيشتر است قبر را بشكافند، مثلاً بخواهند بچّۀ زنده را از شكم زن حامله اى كه دفنش كرده اند بيرون آورند.

هفتم: بترسند درنده اى بدن ميت را پاره كند يا سيل او را ببرد يا دشمن بيرون آورد.

احكام شهيد

مسئله 541 - كسانى كه به دستور پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلم» يا امام معصوم «سلام الله عليه» يا نايب خاص يا عام او در ميدان هاى جهاد شركت نموده و به شهادت مى رسند، غسل و كفن و حنوط آنها واجب نيست، بلكه بايد با همان لباس هايشان بعد از خواندن نماز، دفن شوند.

مسئله 542 - كسانى كه براى دفاع در برابر هجوم دشمنان اسلام كشته مى شوند، خواه مرد باشند يا زن، بزرگ باشند يا كودك، گرچه دفاع بدون اجازۀ حاكم شرع باشد، غسل و كفن و حنوط آنها لازم نيست.

مسئله 543 - هرگاه به علّتى شهيد برهنه شده باشد، بايد او را كفن كنند و بدون غسل دفن نمايند.

مسئله 544 - كسى كه در ميدان جنگ مجروح شود و بعد از انتقال به پشت جبهه از دنيا برود، گرچه شهيد است، ولى غسل و كفن ساقط نمى شود.

تيمّم

موارد و شرايط تيمّم

در سه مورد به جاى وضو و غسل بايد تيمّم نمود:

اوّل: تهيه آب به قدر وضو يا غسل ممكن نباشد

مسئله 545 - هرگاه انسان آب نداشته باشد، بايد خود يا ديگرى به قدرى جستجو كند كه از پيداكردن آب مأيوس شود، ولى اگر در بيابان است و زمين هموار و بى مانع است، در هر يك از چهار طرف دويست قدم و اگر زمين ناهموار است در هر طرف صد قدم كفايت مى كند، ولى اگر اطمينان دارد در محلّى دورتر از مقدارى كه بايد جستجو كند آب هست، بايد براى تهيۀ آب برود و در هر طرفى كه اطمينان دارد آب نيست، جستجو در آن طرف لازم نيست.

مسئله 546 - اگر از درنده و دزد بترسد يا جستجوى آب به قدرى سخت باشد كه نتواند تحمّل كند يا وقت نماز به قدرى تنگ باشد كه هيچ نتواند جستجو كند، جستجو لازم نيست.

مسئله 547 - اگر در جستجوى آب نرود تا وقت نماز تنگ شود، معصيت كرده ولى نمازش با تيمّم صحيح است.

مسئله 548 - كسى كه اطمينان دارد آب پيدا نمى كند، چنانچه دنبال آب نرود و با تيمّم نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد كه اگر جستجو مى كرد آب پيدا مى شد، نمازش صحيح است.

مسئله 549 - اگر بعد از داخل شدن وقت نماز يا پيش از داخل شدن وقت نماز، وضو داشته باشد و بداند كه اگر وضوى خود را باطل كند نمى تواند وضو بگيرد، چنانچه بتواند بدون ضرر و مشقّت وضوى خود را نگهدارد، نبايد آن را باطل نمايد، و همچنين است اگر بداند يا يك نفر ثقه خبر دهد كه تهيۀ آب براى او ممكن نيست، بلكه اگر احتمال عقلايى هم بدهد، نبايد وضوى خود را باطل كند.

مسئله 550 - كسى كه به مقدار وضو يا غسل آب دارد، اگر بداند يا يك نفر ثقه خبر دهد كه اگر آن را بريزد آب پيدا نمى كند، چنانچه وقت نماز داخل شده، ريختن آن حرام است، و واجب است پيش از وقت نماز هم آن را نريزد، بلكه هرگاه احتمال عقلايى بدهد كه اگر آن را بريزد ديگر آب پيدا نمى كند، بايد پيش از وقت نماز هم آن را نريزد.

مسئله 551 - كسى كه بداند يا ثقه اى خبر دهد كه آب پيدا نمى كند، اگر بعد از داخل شدن وقت نماز وضوى خود را باطل كند يا آبى كه دارد بريزد، معصيت كرده ولى نمازش با تيمّم صحيح است.

مسئله 552 - اگر به واسطۀ پيرى يا ترس از دزد و جانور و مانند اينها يا نداشتن وسيله اى كه آب از چاه بكشد، دسترسى به آب نداشته باشد، بايد تيمّم كند و همچنين است اگر تهيه كردن آب يا استعمال آن به قدرى مشقّت داشته باشد كه مردم آن را تحمّل نكنند.

مسئله 553 - اگر براى كشيدن آب از چاه، دلو و ريسمان و مانند اينها لازم دارد و مجبور است بخرد يا كرايه نمايد، گرچه قيمت آن چند برابر معمول باشد، بايد تهيه كند، و همچنين است اگر آب را به چندين برابر قيمتش بفروشند، ولى اگر تهيۀ آنها به قدرى پول مى خواهد كه نسبت به حال او آن مقدار ضرر دارد، واجب نيست تهيه نمايد.

مسئله 554 - اگر ناچار شود كه براى تهيۀ آب قرض كند، بايد قرض نمايد، ولى كسى كه مى داند يا گمان دارد كه نمى تواند قرض خود را بدهد، واجب نيست قرض كند.

مسئله 555 - اگر كندن چاه مشقّت ندارد، بايد براى تهيۀ آب چاه بكند.

مسئله 556 - اگر كسى مقدارى آب بى منّت به او ببخشد، بايد قبول كند.

مسئله 557 - هرگاه بترسد كه اگر آب را به مصرف وضو يا غسل برساند، خود او يا نفس محترمى از انسان يا حيوان از تشنگى بميرند يا مريض شوند يا به قدرى تشنه شوند كه تحمّل آن مشقّت دارد، بايد به جاى وضو يا غسل تيمّم نمايد.

مسئله 558 - اگر غير از آب پاكى كه براى وضو يا غسل دارد آب نجسى هم به مقدار آشاميدن خود و كسانى كه با او مربوطند داشته باشد، بايد آب پاك را براى آشاميدن بگذارد و با تيمّم نماز بخواند، ولى چنانچه آب را براى حيوانش بخواهد بايد آب نجس را به آن بدهد و با آب پاك وضو و غسل را انجام دهد.

مسئله 559 - كسى كه بدن يا لباسش نجس است و كمى آب دارد كه اگر با آن وضو بگيرد يا غسل كند، براى آب كشيدن بدن يا لباس او نمى ماند، بايد بدن يا لباس را آب بكشد و با تيمّم نماز بخواند. ولى اگر چيزى نداشته باشد كه بر آن تيمّم كند، بايد آب را به مصرف وضو يا غسل برساند و با بدن يا لباس نجس نماز بخواند.

مسئله 560 - اگر غير از آب يا ظرفى كه استعمال آن حرام است آب يا ظرف ديگرى ندارد، مثلاً آب يا ظرفش غصبى است و غير از آن، آب و ظرف ديگرى ندارد، بايد به جاى وضو و غسل تيمّم كند.

دوّم: آب براى او ضرر داشته باشد

مسئله 561 - اگر از استعمال آب بر جان خود بترسد، يا بترسد كه به واسطۀ استعمال آن مرض يا عيبى در او پيدا شود يا مرضش طول بكشد يا شدّت يابد يا به سختى معالجه شود، مى تواند تيمّم نمايد، ولى اگر وضو بگيرد يا غسل كند، وضو و غسل او صحيح است.

مسئله 562 - لازم نيست يقين كند كه آب براى او ضرر دارد، بلكه اگر احتمال ضرر بدهد، چنانچه احتمال او در نظر مردم به جا باشد و از آن احتمال ترس براى او پيدا شود، مى تواند تيمّم كند.

مسئله 563 - اگر به واسطۀ يقين يا ترس ضرر تيمّم كند و پيش از نماز بفهمد كه آب برايش ضرر ندارد، تيمّم او باطل است و اگر بعد از نماز بفهمد نمازش صحيح است.

مسئله 564 - كسى كه مى داند آب برايش ضرر ندارد، چنانچه غسل كند يا وضو بگيرد و بعد بفهمد كه آب براى او ضرر داشته، وضو و غسل او صحيح است، بلكه اگر در صورت علم به ضرر وضو بگيرد يا غسل كند، وضو و غسلش صحيح است.

سوّم: وقت براى وضو يا غسل نداشته باشد

مسئله 565 - هرگاه وقت به قدرى تنگ باشد كه اگر وضو بگيرد يا غسل كند تمام نماز يا مقدارى از آن بعد از وقت خوانده مى شود، بايد تيمّم كند.

مسئله 566 - اگر عمداً نماز را به قدرى تأخير بيندازد كه وقت وضو يا غسل نداشته باشد، معصيت كرده، ولى نماز او با تيمّم صحيح است.

مسئله 567 - كسى كه شك دارد اگر وضو بگيرد يا غسل كند وقت براى نماز او مى ماند يا نه، بايد وضو بگيرد يا غسل نمايد.

مسئله 568 - كسى كه به واسطۀ تنگى وقت تيمّم كرده، چنانچه بعد از نماز آبى كه داشته از دستش برود، گرچه تيمّم خود را نشكسته باشد در صورتى كه وظيفه اش تيمّم باشد، بايد دوباره تيمّم كند.

مسئله 569 - كسى كه آب دارد، اگر به واسطۀ تنگى وقت با تيمّم مشغول نماز شود و در بين نماز آبى كه داشته از دستش برود، براى نمازهاى بعد مى تواند با همان تيمّم نماز بخواند.

مسئله 570 - اگر انسان به قدرى وقت دارد كه مى تواند وضو بگيرد يا غسل كند و نماز را بدون كارهاى مستحبّى آن مثل اقامه و قنوت بخواند، بايد غسل كند يا وضو بگيرد و نماز را بدون كارهاى مستحبّى آن به جا آورد، بلكه اگر به اندازۀ سوره هم وقت ندارد، بايد غسل كند يا وضو بگيرد و نماز را بدون سوره بخواند.

چيزهايى كه تيمّم بر آنها صحيح است

مسئله 571 - تيمّم بر خاك، سنگ، ريگ، كلوخ، شن، موزائيك و ديوار گِلى صحيح است، همچنين تيمّم بر چيزهاى پخته مثل گچ، آجر، كوزه و سيمان صحيح است، ولى خوب است اگر نپختۀ اينها در دسترس باشد، بر پخت، اينها تيمّم نكند، چنان كه خوب است اگر خاك دارد آن را بر همه چيز مقدّم بدارد.

مسئله 572 - تيمّم بر انواع سنگ ها مثل سنگ گچ، سنگ آهك، سنگ مرمر، سنگ سياه و مانند اينها جايز است، ولى تيمّم بر جواهرات مانند عقيق و فيروزه و مانند آنها باطل است.

مسئله 573 - هرگاه چيزهايى كه در مسئلۀ سابق گفته شد پيدا نشود، مى تواند به فرش و لباس و مانند اينها كه غباردار باشند تيمّم كند.

مسئله 574 - چنانچه غبار پيدا نشود، بايد بر گِل تيمّم كند و بايد بعد از زدن دست بر گِل، گِل را از دست پاك كند و بعد به صورت بكشد.

مسئله 575 - اگر چيزى كه تيمّم بر آن صحيح است پيدا نشود، بايد نماز را بدون تيمّم بخواند.

مسئله 576 - اگر با خاك و ريگ، چيزى مانند كاه كه تيمّم به آن باطل است مخلوط شود، نمى تواند به آن تيمّم كند، ولى اگر آن چيز به قدرى كم باشد كه در خاك يا ريگ از بين رفته حساب شود، تيمّم به آن خاك و ريگ صحيح است.

مسئله 577 - اگر چيزى ندارد كه بر آن تيمّم كند، چنانچه ممكن است بايد به خريدن و مانند آن تهيه نمايد.

مسئله 578 - چيزى كه بر آن تيمّم مى كند بايد پاك باشد و اگر چيز پاكى كه تيمّم به آن صحيح است ندارد، بايد بر چيز نجس تيمّم كند و نماز بخواند.

مسئله 579 - اگر يقين داشته باشد كه تيمّم به چيزى صحيح است و به آن تيمّم نمايد، بعد بفهمد تيمّم به آن باطل بوده، نمازهايى را كه با آن تيمّم خوانده بايد دوباره بخواند.

مسئله 580 - چيزى كه بر آن تيمّم مى كند و يا مكانى كه در آن تيمّم مى كند، بايد غصبى نباشد.

مسئله 581 - كسى كه در جاى غصبى حبس است، هرگونه تصرّفاتى كه زيان آور نباشد براى او جايز است، بنابراين وضو و غسل و تيمّم او صحيح است.

مسئله 582 - مستحب است چيزى كه بر آن تيمّم مى كند، گردى داشته باشد كه به دست بماند و بعد از زدن دست بر آن، مستحب است دست را بتكاند كه گرد آن بريزد.

مسئله 583 - تيمّم به زمين گود و خاك جاده و زمين شوره زار كه نمك روى آن را نگرفته مكروه است، و اگر نمك روى آن را گرفته باشد، باطل است.

دستور تيمّم

مسئله 584 - در تيمّم چهار چيز واجب است:

اوّل: نيت.

دوّم: زدن كف دو دست بر چيزى كه تيمّم به آن صحيح است.

سوّم: كشيدن كف هر دو دست به تمام پيشانى از جايى كه موى سر مى رويد تا ابروها.

چهارم: كشيدن كف دست چپ به تمام پشت دست راست و بعد از آن كشيدن كف دست راست به تمام پشت دست چپ.

مسئله 585 - تيمّم بدل از غسل و بدل از وضو با هم فرقى ندارند.

مسئله 586 - اگر مختصرى از پيشانى و پشت دست ها را هم مسح نكند، تيمّم باطل است، چه عمداً مسح نكند يا مسئله را نداند يا فراموش كرده باشد، ولى دقّت زياد هم لازم نيست و همين قدر كه بگويند تمام پيشانى و پشت دست مسح شده كافى است.

مسئله 587 - براى آنكه يقين كند تمام پيشانى و تمام پشت دست را مسح كرده، بايد مقدارى از دو طرف پيشانى و مقدارى از بالاى پشت دست را هم مسح نمايد، ولى مسح بين انگشتان لازم نيست.

مسئله 588 - پيشانى و پشت دست ها را بايد از بالا به پايين مسح نمايد و كارهاى آن را بايد پشت سر هم به جا آورد و اگر بين آنها به قدرى فاصله دهد كه نگويند تيمّم مى كند، باطل است.

مسئله 589 - در موقع نيت لازم نيست معين كند كه تيمّم او بدل از غسل است يا بدل از وضو، يا بدل از چه غسلى است.

مسئله 590 - در تيمّم بايد پيشانى و كف دست ها و پشت دست ها پاك باشد و اگر نجس باشد و نتواند آن را آب بكشد، بايد با همان وضع تيمّم كند.

مسئله 591 - انسان بايد براى تيمّم، انگشتر را از دست بيرون آورد و اگر در پيشانى يا پشت دست ها يا در كف دست ها مانعى باشد، مثلاً چيزى به آنها چسبيده باشد، بايد بر طرف نمايد و اگر نتواند، بايد با همان وضع تيمّم كند.

مسئله 592 - اگر پيشانى يا پشت دست ها زخم است و پارچه يا چيز ديگرى را كه بر آن بسته نمى تواند باز كند، بايد دست را روى آن بكشد و نيز اگر كف دست زخم باشد و پارچه يا چيز ديگرى را كه بر آن بسته نتواند باز كند، بايد دست را با همان پارچه به چيزى كه تيمّم به آن صحيح است بزند و به پيشانى و پشت دست ها بكشد.

مسئله 593 - اگر پيشانى و پشت دست ها مو داشته باشد، اشكال ندارد، ولى اگر موى سر روى پيشانى آمده باشد، بايد آن را عقب بزند.

مسئله 594 - اگر احتمال دهد كه در پيشانى و كف دست ها يا پشت دست ها مانعى هست، چنانچه احتمال او در نظر مردم به جا باشد، بايد جستجو نمايد تا اطمينان پيدا كند كه مانعى نيست.

مسئله 595 - اگر وظيفۀ او تيمّم است و نمى تواند تيمّم كند، بايد نايب بگيرد و كسى كه نايب مى شود بايد او را با دست خود او تيمّم دهد و اگر ممكن نباشد، بايد نايب، دست خود را به چيزى كه تيمّم به آن صحيح است بزند و به پيشانى و پشت دست هاى او بكشد.

مسئله 596 - اگر بعد از آنكه وارد تيمّم شد شك كند كه قسمت پيش از آن را فراموش كرده يا نه، اعتنا نكند و تيمّم او صحيح است، و نيز اگر بعد از به جا آوردن هر جزء شك كند كه درست به جا آورده يا نه، اعتنا نكند و تيمّم او صحيح است.

مسئله 597 - اگر بعد از مسح دست چپ شك كند كه درست تيمّم كرده يا نه، تيمّم او صحيح است.

مسئله 598 - كسى كه وظيفه اش تيمّم است، نبايد پيش از وقت نماز براى نماز تيمّم كند، ولى اگر براى كار واجب ديگر يا مستحبّ، تيمّم كند و تا وقت نماز عذر او باقى باشد، مى تواند با همان تيمّم نماز بخواند.

مسئله 599 - كسى كه وظيفه اش تيمّم است، اگر بداند تا آخر وقت عذر او باقى مى ماند، در وسعت وقت مى تواند با تيمّم نماز بخواند، و اگر اميد دارد كه عذر او بر طرف شود يا بداند كه تا آخر وقت عذر او بر طرف مى شود، نمى تواند در وسعت وقت با تيمّم نماز بخواند.

مسئله 600 - كسى كه نمى تواند وضو بگيرد يا غسل كند، مى تواند نمازهاى قضاى خود را با تيمّم بخواند، هر چند احتمال بدهد كه به زودى عذر او برطرف مى شود.

مسئله 601 - كسى كه نمى تواند وضو بگيرد يا غسل كند، جايز است نمازهاى مستحبّى را كه مثل نافله هاى شبانه روز وقت معين دارد با تيمّم بخواند، حتّى در اوّل وقت.

مسئله 602 - اگر به واسطۀ نداشتن آب يا عذر ديگرى تيمّم كند، بعد از برطرف شدن عذر، تيمّم او باطل مى شود.

مسئله 603 - چيزهايى كه وضو را باطل مى كند، تيمّم را هم باطل مى كند.

مسئله 604 - كسى كه نمى تواند غسل كند، اگر چند غسل بر او واجب باشد، يك تيمّم به قصد همۀ آنها كافيست.

مسئله 605 - اگر بدل از غسل جنابت يا غسل هاى ديگر تيمّم كند، لازم نيست وضو بگيرد يا تيمّم ديگرى بدل از وضو كند.

مسئله 606 - اگر بدل از غسل تيمّم كند و بعد كارى كه وضو را باطل مى كند براى او پيش آيد، چنانچه براى نمازهاى بعد نمى تواند غسل كند، بايد وضو بگيرد و اگر نمى تواند وضو بگيرد، بايد بدل از وضو تيمّم نمايد.

مسئله 607 - كسى كه وظيفه اش تيمّم است، اگر براى كارى تيمّم كند، تا تيمّم و عذر او باقى است، كارهايى را كه بايد با وضو يا غسل انجام داد، مى تواند به جا آورد، ولى اگر عذرش تنگى وقت بوده يا با داشتن آب براى نماز ميت يا خوابيدن تيمّم كرده، فقط كارى را كه براى آن تيمّم نموده مى تواند انجام دهد.

مسئله 608 - اگر انسان عمداً كارى انجام دهد كه مجبور شود براى نماز تيمّم كند، نظير اينكه عمداً نماز را تأخير بيندازد تا وقت تنگ شود يا استعمال آب برايش ضرر داشته يا مى دانسته آب پيدا نمى كند و خود را جُنب كرده، مستحب است نمازهايى را كه با تيمّم خوانده دوباره بخواند.

نماز

اشاره

نماز مهم ترينِ اعمال دينى است كه اگر قبول درگاه خداوند عالم شود، عبادت هاى ديگر هم قبول مى شود و اگر پذيرفته نشود، اعمال ديگر هم قبول نمى شود. و همان طور كه اگر انسان شبانه روز پنج نوبت در نهر آبى شستشو كند چرك بر بدنش نمى ماند، نمازهاى پنجگانه هم انسان را از گناهان پاك مى كند. و سزاوار است كه انسان نماز را در اوّل وقت بخواند و كسى كه نماز را پست و سبك شمارد، مانند كسى است كه نماز نمى خواند، پيغمبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» فرمود:

كسى كه به نماز اهميت ندهد و آن را سبك شمارد سزاوار عذاب آخرت است. روزى حضرت در مسجد تشريف داشتند مردى وارد و مشغول نماز شد و ركوع و سجودش را كامل به جا نياورد، حضرت فرمودند: اگر اين مرد در حالى كه نمازش اينطور است از دنيا برود، به دين من از دنيا نرفته است، پس انسان بايد مواظب باشد كه به عجله و شتابزدگى نماز نخواند و در حال نماز به ياد خدا و با خضوع و خشوع و وقار باشد، و متوجّه باشد كه با چه كسى سخن مى گويد و خود را در مقابل عظمت و بزرگى خداوند عالم بسيار پست و ناچيز ببيند و اگر انسان در موقع نماز كاملًا به اين مطلب توجّه كند، از خود بى خبر مى شود. و نيز بايد نمازگزار توبه و استغفار نمايد و گناهانى كه مانع قبول شدن نماز است، مانند حسد، كبر، غيبت، خوردن حرام، آشاميدن مسكرات و ندادن خمس و زكات بلكه هر معصيتى را ترك كند، و همچنين سزاوار است كارهايى كه ثواب نماز را كم مى كند به جا نياورد، مثلاً در حال خواب آلودگى و خوددارى از بول به نماز نايستد، و نيز كارهايى كه ثواب نماز را زياد مى كند به جا آورد، مثلاً انگشترى عقيق به دست كند و لباس پاكيزه بپوشد و شانه و مسواك كند و خود را خوشبو نمايد.

نمازهاى واجب

مسئله 609 - نمازهاى واجب، پنج نماز است:

اوّل: نمازهاى يوميه.

دوّم: نماز آيات.

سوم: نماز ميت.

چهارم: نماز طواف واجب كعبه.

پنجم: نماز قضاى پدر و مادر كه بر پسر بزرگ تر واجب است.

نمازهاى واجب يوميه

مسئله 610 - نمازهاى واجب يوميه نيز پنج نماز است:

1 و 2. ظهر و عصر، هر كدام چهار ركعت.

3.

مغرب، سه ركعت.

4.

عشا، چهار ركعت.

5.

صبح، دو ركعت.

در سفر بايد نمازهاى چهار ركعتى را با شرايطى كه گفته مى شود، دو ركعت خواند.

وقت نمازهاى يوميه

مسئله 611 - اگر چوب يا چيزى مانند آن را كه شاخص مى گويند، راست در زمين هموار فرو برند، صبح كه آفتاب بيرون مى آيد سايه آن به طرف مغرب مى افتد و هر چه آفتاب بالا مى آيد اين سايه كم مى شود و در شهرهاى ايران در اوّل ظهر شرعى به حدّاقلّ مى رسد و سپس سايۀ آن به طرف مشرق برمى گردد و هر چه خورشيد رو به مغرب مى رود سايه زيادتر مى گردد؛ بنابراين وقتى سايه به حدّاقلّ رسيد و دو مرتبه رو به زياد شدن كرد معلوم مى شود ظهر شرعى شده است، ولى در بعضى شهرها مثل مكّۀ مكّرمه كه گاهى موقع ظهر سايه به كلّى از بين مى رود، بعد از آنكه سايه دوباره پيدا شد، معلوم مى شود ظهر شده است.

مسئله 612 - مغرب موقعى است كه سرخى طرف مشرق كه بعد از غروب آفتاب پيدا مى شود، از بين برود.

مسئله 613 - نزديك اذان صبح از طرف مشرق سپيده اى رو به بالا حركت مى كند كه آن را فجر اوّل گويند؛ موقعى كه آن سپيده پهن شد، فجر دوم، و اوّل وقت نماز صبح است.

مسئله 614 - وقت نماز ظهر و عصر بعد از زوال تا مغرب (تقريباً يك ربع بعد از غروب آفتاب) ولى وقت فضيلت آنها از اوّل زوال است تا موقعى كه سايۀ شاخص به اندازۀ دو هفتم آن شود (تقريباً

يك ساعت و نيم بعد از ظهر) و وقت فضيلت عصر ادامه دارد تا موقعى كه سايۀ شاخص به چهار هفتم آن برسد (تقريباً سه ساعت بعد از ظهر) و وقت نماز مغرب و عشا بعد از مغرب است تا اوّل اذان صبح، ولى وقت فضيلت آنها از مغرب است تا وقتى كه سرخى طرف مغرب از بين برود (يك ساعت و نيم بعد از غروب آفتاب) و وقت فضيلت عشا ادامه دارد تا ثلث شب (تقريباً ساعت نه و نيم) و وقت نماز صبح از اوّل طلوع فجر است تا طلوع آفتاب و وقت فضيلت آن از طلوع فجر است تا وقتى كه سرخى طرف مشرق پيدا شود (تقريباً يك ساعت بعد از طلوع فجر).

مسئله 615 - آخر وقتِ نمازِ مغرب و عشا، طلوع فجر است و اگر نماز مغرب يا عشا را تا نصف شب نخواند، بايد تا قبل از اذان صبح اداءاً به جا آورد؛ ولى بهتر است نيت ادا يا قضا نكند و نصف شب در همۀ ايام و در همه جا، تقريباً يازده ساعت و ربع بعد از ظهر است.

مسئله 616 - اگر كسى نماز عصر را عمداً قبل از نماز ظهر بخواند نمازش باطل است؛ مگر اينكه تا مغرب بيشتر از به جا آوردن يك نماز وقت نباشد كه در اين فرض اگر كسى تا اين موقع نماز ظهر را نخواند، نماز ظهر او قضا شده و بايد نماز عصر را بخواند، و اگر كسى پيش از اين وقت اشتباهاً تمام نماز عصر را پيش از نماز ظهر بخواند، نمازش صحيح است و همچنين است نماز مغرب و عشا.

مسئله 617 - اگر پيش از خواندن نماز ظهر سهواً مشغول نماز عصر شود و در بين نماز بفهمد اشتباه كرده است، بايد نيت را به نماز ظهر برگرداند و بعد از آنكه نماز را تمام كرد، نماز عصر را بخواند و همينطور است در نماز مغرب و عشا.

مسئله 618 - اگر به نيت نماز ظهر مشغول نماز شود و در بين نماز يادش بيايد كه نماز ظهر را خوانده است، نمى تواند نيت را به نماز عصر برگرداند، بلكه بايد نماز را بشكند و نماز عصر را بخواند و همينطور است در نماز مغرب و عشا.

مسئله 619 - موقعى انسان مى تواند مشغول نماز شود كه اطمينان كند وقت داخل شده است يا يك نفر ثقه به داخل شدن وقت خبر دهد؛ بنابراين اذان انسان وقت شناس و مورد اطمينان، كافى است، چنان كه به گفتۀ منجّم ثقه هم مى توان اكتفا نمود.

مسئله 620 - اگر يك نفر ثقه به داخل شدن وقت خبر دهد، يا انسان اطمينان پيدا كند كه وقت نماز شده و مشغول نماز شود و در بين نماز بفهمد كه هنوز وقت داخل نشده، نماز او باطل است و همچنين است اگر بعد از نماز بفهمد كه تمام نماز را پيش از وقت خوانده، ولى اگر در بين نماز

بفهمد وقت داخل شده يا بعد از نماز بفهمد كه در بين نماز وقت داخل شده، نماز او صحيح است.

مسئله 621 - اگر وقت نماز به قدرى تنگ است كه به واسطۀ به جا آوردن بعضى از كارهاى مستحبّ نماز، مقدارى از آن بعد از وقت خوانده مى شود، بايد آن مستحب را به جا نياورد؛ مثلاً اگر به واسطۀ خواندن قنوت و تسبيحات مستحبّى مقدارى از نماز بعد از وقت خوانده مى شود، بايد آنها را نخواند و اگر بخواند معصيت كرده، ولى نماز او صحيح است.

مسئله 622 - كسى كه به اندازه خواندن يك ركعت نماز وقت دارد، بايد نماز را به نيت ادا بخواند، ولى نبايد عمداً نماز را تا اين وقت تأخير بيندازد.

مسئله 623 - مستحب است انسان نماز را در اوّل وقت آن بخواند و راجع به آن خيلى سفارش شده است و هرچه به اوّل وقت نزديكتر باشد بهتر است، مگر آنكه تأخير آن از جهتى بهتر باشد، مثلاً صبر كند كه نماز را به جماعت بخواند.

مسئله 624 - اگر در بين نماز عصر شك كند كه نماز ظهر را خوانده يا نه، بايد نيت را به نماز ظهر برگرداند، ولى اگر وقت به قدرى كم است كه بعد از تمام شدن نماز، مغرب مى شود، بايد به نيت نماز عصر نماز را تمام كند و نماز ظهرش قضا ندارد و همچنين است در نماز مغرب و عشا.

مسئله 625 - اگر انسان نمازى را كه خوانده احتياطاً دوباره بخواند و در بين نماز يادش بيايد نمازى را كه بايد پيش از آن بخواند نخوانده است، مى تواند نيت را به آن نماز برگرداند، مثلاً موقعى كه نماز عصر را احتياطاً مى خواند اگر يادش بيايد نماز ظهر را نخوانده است، مى تواند نيت را به نماز ظهر برگرداند.

مسئله 626 - برگرداندن نيت از نماز قضا به نماز ادا و از نماز مستحب به نماز واجب، جايز نيست.

نمازهاى مستحبّ‌

مسئله 627 - نمازهاى مستحبّى زياد است و آنها را نافله گويند و بين نمازهاى مستحبّى به خواندن نافله هاى شبانه روز بيشتر سفارش شده و آنها در غير روز جمعه سى و چهار ركعت است كه هشت ركعت آن نافلۀ ظهر و هشت ركعت نافلۀ عصر و چهار ركعت نافلۀ مغرب و دو ركعت نافلۀ عشا و يازده ركعت نافلۀ شب و دو ركعت نافلۀ صبح مى باشد، و چون دو ركعت نافلۀ عشا را بايد نشسته خواند، يك ركعت حساب مى شود؛ ولى در روز جمعه بر شانزده ركعت نافلۀ ظهر و عصر، چهار ركعت اضافه مى شود.

مسئله 628 - از يازده ركعت نافلۀ شب، هشت ركعت آن بايد به نيت نافلۀ شب و دو ركعت آن به نيت نماز شفع و يك ركعت آن به نيت وتر خوانده شود.

مسئله 629 - كلّيۀ نوافل را بايد دو ركعت دو ركعت نظير نماز صبح خواند، مگر نماز وتر را كه يك ركعت است و بايد بعد از به جا آوردن دو سجده، تشهّد خواند و سلام داد.

مسئله 630 - نمازهاى نافله را مى شود نشسته خواند، بلكه مى تواند در حال خوابيدن يا راه رفتن و سوارى بخواند، ولى اگر نشسته بخواند، مستحبّ است دو برابر بخواند؛ مثلاً كسى كه نافلۀ ظهر را كه هشت ركعت است نشسته مى خواند، مستحب است شانزده ركعت بخواند و اگر در حال راه رفتن و سواره خواند، لازم نيست رو به قبله باشد، چنان كه لازم نيست ركوع و سجده داشته باشد و گفتن ذكر ركوع و سجده كفايت مى كند.

مسئله 631 - نمازهاى نافله را حتّى نافلۀ عشا را در سفر مى توان خواند، به جز نافلۀ نماز ظهر و عصر كه نبايد خوانده شود.

وقت نمازهاى مستحبّ‌

مسئله 632 - نافلۀ ظهر پيش از نماز ظهر خوانده مى شود و وقت فضيلت آن از اوّل ظهر است تا موقعى كه سايۀ شاخص به اندازۀ دو هفتم آن شود (تقريباً يك ساعت و نيم بعد از ظهر).

مسئله 633 - نافلۀ عصر پيش از نماز عصر خوانده مى شود و وقت فضيلت آن تا موقعى است كه آن مقدار از سايه شاخص كه بعد از ظهر پيدا مى شود، به چهار هفتم آن برسد (تقريباً سه ساعت بعد از ظهر).

مسئله 634 - وقت فضيلت نافلۀ مغرب بعد از تمام شدن نماز مغرب است تا وقتى كه سرخى طرف مغرب كه بعد از غروب كردن آفتاب در آسمان پيدا مى شود از بين برود (تقريباً يك ساعت و نيم بعد از غروب آفتاب).

مسئله 635 - وقت فضيلت نافلۀ عشا بعد از تمام شدن نماز عشا تا ثلث شب است (تقريباً ساعت ده) و بهتر است بعد از نماز عشا بلافاصله خوانده شود.

مسئله 636 - نافلۀ صبح پيش از نماز صبح خوانده مى شود و وقت فضيلت آن بعد از طلوع فجر است تا وقتى كه سرخى طرف مشرق پيدا شود (تقريباً يك ساعت بعد از طلوع فجر).

مسئله 637 - وقت فضيلت نافلۀ شب از نصف شب است تا اذان صبح و هر چه نزديك به اذان صبح خوانده شود، فضيلتش بيشتر است.

مسئله 638 - اوقات ذكر شده براى نوافل چنان كه گفته شد، وقت فضيلت آنهاست؛ بنابراين نوافل يوميه مانند نافله هاى ظهر و عصر را هر وقتى از روز بخواند اداست و نوافل ليليه را هم هر وقتى از شب بخواند در وقت خوانده است. مثلاً كسى كه براى او سخت است نافلۀ شب را بعد از نصف شب بخواند، مى تواند آن را در اوّل شب به جا آورد. و همچنين كسى كه نماز ظهر و عصر را نزديك غروب مى خواند، مى تواند نوافل آنها را هم همان وقت به نيت ادا بخواند و همچنين اگر كسى نوافلى را كه بايد قبل از نماز واجب بخواند، نظير نافلۀ ظهر و عصر بعد از آنها بخواند، يا نوافلى كه بايد بعد از نماز واجبى بخواند، نظير نافلۀ مغرب قبل از آن بخواند نيز اداست.

احكام نماز غفيله

مسئله 639 - يكى از نمازهاى مستحبّ، نماز غفيله است كه بين نماز مغرب و عشا خوانده مى شود و وقت فضيلت آن بعد از نماز مغرب است تا وقتى كه سرخى طرف مغرب از بين برود و تا طلوع فجر هر وقت بخوانند اداست. و در ركعت اوّل بعد از حمد، بايد به جاى سوره اين آيه را بخوانند:

«وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنٰادىٰ فِي اَلظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ».(1)و در ركعت دوّم بعد از حمد به جاى سوره اين آيه را بخوانند:

«وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ يَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِي ظُلُمٰاتِ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ».(2)

و در قنوت بگويند:


1) . و يونس «سلام الله عليه» را ياد كن آنگاه كه خشمگين رفت و پنداشت كه ما هرگز بر او قدرتى نداريم، تا در دل تاريك ها ندا در داد كه: معبودى جز تو نيست، منزّهى تو، راستى كه من از ستمكاران بودم. پس دعاى او را برآورده كرديم و او را از اندوه رهانيديم، و مؤمنان را نيز چنين نجات مى دهيم. (انبياء، 88 و 87).

2) . و كليدهاى غيب، تنها نزد اوست. جز او كسى آن را نمى داند، و آنچه در خشكى و درياست مى داند، و هيچ برگى فرو نمى افتد مگر اينكه آن را مى داند، و هيچ دانه اى در تاريكى هاى زمين، و هيچ تَر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن، ثبت است. (انعام، 59).

«أَللَّهُمَّ إِنّى أَسْأَلُكَ بِمَفاتِحِ الْغَيْبِ الَّتى لا يَعْلَمُها إِلّا أَنْتَ أَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَفْعَلَ بى كَذا وَ كَذا»،(1)

و به جاى كذا و كذا حاجت هاى خود را بگويند، و بعد بگويند:

«أَللَّهُمَّ أَنْتَ وَلِىُّ نِعْمَتى وَ الْقادِرُ عَلى طَلِبَتى تَعْلَمُ حاجَتى فَأَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ لَمَّا قَضَيْتَها لى».(2)

مسئله 640 - دو ركعت از نافلۀ مغرب را مى توان به صورت نماز غفيله به جا آورد.

احكام قبله

مسئله 641 - كعبه كه در مكّۀ معظّمه مى باشد، قبله است و بايد به سمت آن نماز خواند؛ ولى كسى كه دور است، اگر طورى بايستد كه بگويند رو به قبله نماز مى خواند كافى است و همچنين است كارهاى ديگرى مانند سر بريدن حيوانات كه بايد رو به قبله انجام گيرد.

مسئله 642 - كسى كه نماز را نشسته يا ايستاده مى خواند، بايد صورت و سينه و شكم او رو به قبله باشد و بقيۀ بدن او لازم نيست رو به قبله باشد.

مسئله 643 - كسى كه نمى تواند نشسته نماز بخواند، بايد در حال نماز به پهلوى راست طورى بخوابد كه جلوى بدن او رو به قبله باشد، و اگر ممكن نيست، بايد به پهلوى چپ طورى بخوابد كه جلوى بدن او رو به قبله باشد، و اگر اين را هم نتواند، بايد به پشت بخوابد طورى كه كف پاى او رو به قبله باشد.

مسئله 644 - نماز احتياط و سجده و تشهّد فراموش شده را بايد رو به قبله به جا آورد و در سجدۀ سهو هم بهتر همين است.

مسئله 645 - كسى كه مى خواهد نماز بخواند، بايد براى پيدا كردن قبله كوشش نمايد تا اطمينان پيدا كند قبله كدام طرف است، و مى تواند به گفتۀ يك نفر ثقه يا به قول كسى كه از روى قاعدۀ علمى قبله را مى شناسد، گرچه فاسق يا كافر باشد و گمان هم پيدا نشود، عمل كند و همچنين است محراب مسجد مسلمانان يا قبرهاى آنان يا گفتۀ صاحبِ خانه و رستوران و مانند آن.


1) . خداوندا به درستى كه من از تو سؤال مى كنم به وسيلۀ كليدهاى غيب كه آن را هيچ كس جز تو نمى داند، اينكه درود فرستى بر محمّد و آل محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» و اينكه انجام دهى براى من....

2) . پروردگارا تو صاحب نعمت من و توانمند بر خواستۀ من هستى، حاجت من را مى دانى، پس از تو سؤال مى كنم به حقّ محمّد و آل محمّد - كه سلام بر آنان باد - اينكه خواستۀ مرا روا نمايى.

مسئله 646 - اگر براى پيدا كردن قبله وسيله اى ندارد يا با اينكه كوشش كرده گمانش به طرفى نمى رود، خواندن نماز به يك طرف كافى است.

مسئله 647 - كسى كه مى خواهد به چند طرف نماز بخواند، اگر بخواهد نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا را بخواند، بهتر آن است كه نماز اوّل را به هر چند طرف كه مى خواهد، بخواند، بعد نماز دوّم را شروع كند.

مسئله 648 - كسى كه اطمينان به قبله ندارد، اگر بخواهد غير از نماز كارى كند كه بايد رو به قبله انجام داد، مثلاً بخواهد سر حيوانى را ببرد يا مسلمانى را دفن كند، بايد به گمان عمل كند، و اگر گمان ممكن نيست، به هر طرف كه انجام دهد صحيح است.

مسئله 649 - اگر كسى در بين نماز بفهمد رو به قبله نيست، اگر انحرافش به سمت راست يا سمت چپ قبله نرسيده نماز او صحيح است و اگر به سمت راست يا سمت چپ قبله رسيده يا پشت به قبله بوده بايد نماز را بشكند و دوباره رو به قبله بخواند و اگر وقت ندارد، در بين نماز به قبله برمى گردد و نماز را تمام مى كند و نمازش صحيح است.

مسئله 650 - اگر بعد از نماز فهميد كه نماز او رو به قبله نبوده است، اگر انحراف به سمت راست يا سمت چپ قبله نرسيده، نماز صحيح است و اگر به سمت راست يا سمت چپ قبله رسيده و يا پشت به قبله بوده، اگر در وقت است بايد نماز را دوباره بخواند، ولى اگر خارج وقت است قضا لازم نيست.

مسئله 651 - اگر فهميد حيوانى را رو به قبله ذبح نكرده است، آن حيوان حلال است.

مسئله 652 - اگر بعد از دفن ميت معلوم شد كه رو به قبله دفن نشده است، اگر ممكن است و موجب هتك او هم نباشد، بايد نبش قبر كنند و او را رو به قبله دفن كنند.

احكام پوشانيدن بدن در نماز

مسئله 653 - مرد بايد در حال نماز، گرچه كسى او را نمى بيند، عورتين خود را بپوشاند و بهتر است از ناف تا زانو را هم بپوشاند.

مسئله 654 - زن بايد در موقع نماز، تمام بدن حتّى سر و موى خود را بپوشاند، ولى پوشاندن صورت به مقدارى كه در وضو شسته مى شود و دست ها تا مچ و پاها تا مچ لازم نيست،

امّا براى آنكه اطمينان كند كه مقدار واجب را پوشانده است، بايد مقدارى از اطراف صورت و قدرى پايين تر از مچ را هم بپوشاند.

مسئله 655 - موقعى كه انسان قضاى سجده يا تشهّد فراموش شده را به جا مى آورد، بلكه در موقع سجدۀ سهو هم بايد خود را مثل موقع نماز بپوشاند.

مسئله 656 - اگر انسان عمداً جايى را كه در نماز بايد بپوشاند، نپوشاند، نمازش باطل است، ولى اگر از روى ندانستن مسئله باشد، لازم نيست نمازش را دوباره بخواند.

مسئله 657 - اگر در بين نماز بفهمد جايى كه بايد بپوشاند، پيداست، بايد آن را بپوشاند و چنانچه پوشاندن آن ممكن نباشد، نماز او باطل است، ولى اگر بعد از نماز بفهمد نمازش اشكال ندارد.

مسئله 658 - انسان بايد در نماز بدن خود را بپوشاند گرچه با برگ درختان باشد، ولى گِل ساتر نيست.

مسئله 659 - اگر چيزى ندارد كه در نماز خود را با آن بپوشاند، چنانچه احتمال دهد كه پيدا مى كند، بايد نماز را تأخير بيندازد.

مسئله 660 - اگر براى پوشاندن خود چيزى نداشته باشد، در صورتى كه نامحرم او را مى بيند، بايد نشسته نماز بخواند و عورت خود را با ران خود بپوشاند، و اگر كسى او را نمى بيند، ايستاده نماز بخواند و جلوى خود را با دست بپوشاند و در هر دو حال، ركوع و سجود را با اشاره انجام دهد.

لباس نمازگزار

مسئله 661 - لباس نمازگزار شش شرط دارد:

شرط اوّل: لباس و بدن نمازگزار پاك باشد و اگر كسى عمداً و در حال اختيار و با علم، با بدن و لباس نجس نماز بخواند نمازش باطل است، ولى اگر در حال ناچارى يا ندانستن اينكه لباس يا بدن او نجس است يا ندانستن مسئله باشد، مانعى ندارد.

مسئله 662 - اگر فراموش كند كه بدن يا لباسش نجس است و در بين نماز يا بعد از آن يادش بيايد، بايد نماز را دوباره بخواند و اگر وقت گذشته قضا نمايد.

مسئله 663 - كسى كه در وسعت وقت مشغول نماز است، اگر در بين نماز بدن يا لباس او نجس شود، بايد در بين نماز، اگر مى تواند بدن يا لباس را آب بكشد يا اگر چيز ديگرى عورت او را پوشانده لباس را بيرون آورد و اگر نمى تواند بايد نماز را بشكند و با بدن و لباس پاك نماز بخواند و كسى

كه در تنگى وقت نماز مى خواند، اگر مى تواند بايد بدن يا لباس را تطهير كند و اگر نمى تواند بايد اگر ممكن است لباس را بيرون آورد و به دستورى كه براى برهنگان گفته شد نماز را تمام كند و اگر ممكن نيست بايد با همان حال نماز را تمام كند و نمازش صحيح است.

مسئله 664 - كسى كه در پاك بودن بدن يا لباس خود شك دارد، چنانچه نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد كه بدن يا لباسش نجس بوده، نماز او صحيح است.

مسئله 665 - اگر لباس را آب بكشد و اطمينان كند كه پاك شده است و با آن نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد پاك نشده، نمازش صحيح است.

مسئله 666 - هرگاه اطمينان كند خونى كه در بدن يا لباس اوست خون نجسى است كه نماز با آن صحيح است، مثلاً اطمينان كند خون زخم و دمل است، چنانچه بعد از نماز بفهمد خونى بوده كه نماز با آن باطل است، نمازش صحيح است.

مسئله 667 - كسى كه يك لباس دارد، اگر بدن و لباسش نجس شود و به اندازۀ آب كشيدن يكى از آنها آب داشته باشد، چنانچه بتواند لباسش را بيرون آورد، بايد بدن را آب بكشد و نماز را به دستورى كه براى برهنگان گفته شد به جا آورد و اگر به واسطۀ سرما يا عذر ديگر نتواند لباس را بيرون آورد، هر يك از بدن يا لباس را مى تواند آب بكشد، چه نجاست هر دو مساوى باشد يا نباشد.

مسئله 668 - كسى كه دو لباس دارد، اگر بداند يكى از آنها نجس است و نتواند آنها را آب بكشد و نداند كداميك از آنهاست، چنانچه وقت دارد بايد با هر يك، يك نماز بخواند، ولى اگر وقت تنگ است، بايد نماز را به دستورى كه براى برهنگان گفته شد به جا آورد و لازم نيست آن نماز را با لباس پاك قضا نمايد.

مسئله 669 - شرط دوّم: لباس نمازگزار بايد مباح باشد.

مسئله 670 - اگر فراموش كند كه لباس او غصبى است و با آن نماز بخواند، اگر خودش غصب كرده باشد، بهتر است آن نماز را دوباره بخواند.

مسئله 671 - اگر نداند يا فراموش كند كه لباس او غصبى است و در بين نماز بفهمد، اگر مى تواند آن را بيرون بياورد و اگر نمى تواند، بايد نماز را بشكند و با لباس غير غصبى نماز بخواند.

مسئله 672 - اگر با پولى كه خمس يا زكات آن را نداده لباس بخرد، نبايد با آن لباس نماز بخواند.

مسئله 673 - شرط سوّم: بايد لباس نمازگزار از اجزاى حيوان مرده اى كه خون جهنده دارد نباشد و اگر كسى عمداً و در حال اختيار و با دانستن اينكه لباس او از مردار است و با علم به مسئله، در آن نماز بخواند، نماز او باطل است؛ ولى اگر سهواً يا در حال ناچارى يا ندانستن اينكه لباس او از مردار است يا ندانستن مسئله باشد، اشكال ندارد.

مسئله 674 - اگر از چيزى مانند مو و پشم حيوان مرده كه روح ندارد لباس تهيه كرده باشند، نماز خواندن در آن اشكال ندارد و همچنين اگر چيزى از آن مانند گوشت و پوست و مو و پشم و استخوان همراه نمازگزار باشد مانعى ندارد.

مسئله 675 - با لباس هاى چرمى كه از بازار مسلمين تهيه مى شود، اگر شك داشته باشد كه از حيوانى است كه ذبح شرعى شده يا نه، مى توان نماز خواند؛ امّا با لباس هاى چرمى كه از ممالك غير اسلامى آورده مى شود، نماز با آن جايز نيست، ولى اگر شكّ داشته باشد كه چرم مصنوعى است يا چرم واقعى، نماز خواندن با آن اشكال ندارد.

مسئله 676 - شرط چهارم: لباس نمازگزار بايد از حيوان حرام گوشت نباشد و اگر كسى عمداً و در حال اختيار و با دانستن اينكه لباس او از حيوان حرام گوشت است و با علم به مسئله در آن نماز بخواند نماز او باطل است ولى اگر سهواً يا در حال ناچارى يا ندانستن اينكه لباس او از حيوان حرام گوشت است يا ندانستن مسئله باشد اشكال ندارد.

مسئله 677 - اگر چيزهايى از حيوان حرام گوشت همراه نمازگزار باشد نظير موى گربه و مرواريد و تكمه صدف و مانند اينها اشكال ندارد.

مسئله 678 - اگر شك داشته باشد كه لباسى از حيوان حلال گوشت است يا حرام گوشت، اگر در مملكت اسلامى تهيه شده باشد، نماز خواندن با آن مانعى ندارد، ولى اگر در مملكت غير اسلامى تهيه شده باشد، در مثل پوست نماز باطل است و در مثل پشم و مو اشكال ندارد.

مسئله 679 - با پوست سنجاب و خز، نماز خواندن اشكال ندارد.

مسئله 680 - شرط پنجم و ششم: پوشيدن لباس طلاباف و ابريشم خالص براى مرد حرام و نماز با آن باطل است و اگر كسى عمداً و در حال اختيار و با دانستن اينكه لباس او طلاباف يا ابريشم خالص است و با علم به مسئله، نماز در آن بخواند، نماز او باطل است؛ ولى اگر سهواً يا در حال ناچارى يا ندانستن اينكه لباس او طلاباف يا ابريشم خالص است يا ندانستن مسئله باشد، اشكال ندارد.

مسئله 681 - زينت كردن به طلا مثل آويختن زنجير طلا به سينه و انگشتر طلا به دست كردن و بستن ساعت مچى طلا و مانند اينها، در نماز و غير نماز، براى مرد حرام است.

مسئله 682 - چيزهايى از ابريشم خالص و طلا كه صدق لباس و زينت نمى كند و همچنين لباس هاى طلاباف و ابريشم كه ساتر عورت نيستند نظير عرقچين و جوراب كوتاه و دستمال، در نماز و غير نماز براى مرد اشكال ندارد.

مسئله 683 - پوشيدن لباس طلاباف و ابريشم خالص و زينت نمودن به طلا براى زنان در نماز و غير نماز اشكال ندارد، بلكه استحباب زينت نمودن آنها به طلا در نماز خالى از وجه نيست.

احكام لباس نمازگزار

مسئله 684 - نماز خواندن در زير لحاف يا روى تشك نجس يا ابريشم خالص و مانند اينها اشكال ندارد، مگر آنكه صدق لباس كند و مجرّد روى خود كشيدن يا روى آن خوابيدن و نماز خواندن مانعى ندارد.

مسئله 685 - كسى كه لباس ندارد يا لباس دارد و جايز نيست در آن نماز بخواند، اگر ممكن باشد بايد تهيه نمايد، گرچه به خريدن يا عاريه نمودن باشد، ولى اگر تهيه نمودن براى او مشقّت داشته باشد، بايد به دستورى كه براى برهنگان گفته شد نماز بخواند.

مسئله 686 - اگر مرد لباس زنانه و زن لباس مردانه بپوشد، حرام است، ولى پوشيدن آن به طور موقّت نظير پوشيدن زن لباس مرد را براى دفع سرما، مانعى ندارد و در هر صورت اگر با آن لباس نماز بخواند، نماز صحيح است.

مسئله 687 - پوشيدن لباسى كه پارچه يا رنگ يا دوخت آن براى كسى كه مى خواهد آن را بپوشد معمول نيست، در صورتى كه زىّ خود قرار دهد، حرام است، بنابراين پوشيدن به طور موقّت نظير فيلم ها مانعى ندارد و در هر صورت اگر با آن لباس نماز بخواند، نمازش صحيح است.

مسئله 688 - پوشيدن لباس اعداء دين نظير كراوات و پاپيون در صورتى كه زىّ و روش خود قرار دهد حرام است، ولى اگر با آن لباس نماز بخواند، نمازش صحيح است.

مسئله 689 - اگر در بدن يا لباس نمازگزار خون زخم يا جراحت يا دمل باشد، چنانچه طورى است كه آب كشيدن بدن يا لباس يا عوض كردن لباس براى بيشتر مردم يا براى خصوص او سخت است، تا

وقتى كه زخم يا جراحت يا دمل خوب نشده است، مى تواند با آن خون نماز بخواند و همچنين است اگر چركى كه با خون بيرون آمده يا دوايى كه روى زخم گذاشته اند و نجس شده، در بدن يا لباس او باشد.

مسئله 690 - اگر جايى از بدن يا لباس كه با زخم فاصله دارد به واسطۀ زخم نجس شود، جايز نيست با آن نماز بخواند؛ ولى اگر مقدارى از بدن يا لباس كه معمولًا به واسطۀ زخم آلوده مى شود، به آن زخم نجس شود، نماز خواندن با آن مانعى ندارد.

مسئله 691 - اگر از توى دهان و بينى و مانند اينها خونى به بدن يا لباس برسد، نبايد با آن نماز بخواند. ولى با خون بواسير مى شود نماز خواند، گرچه دانه هايش در داخل باشد.

مسئله 692 - اگر چند زخم در بدن باشد و به طورى نزديك هم باشند كه يك زخم حساب شود، تا وقتى همه خوب نشده اند، نماز خواندن با خون آنها اشكال ندارد، ولى اگر به قدرى از هم دور باشند كه هر كدام يك زخم حساب شود، هر كدام كه خوب شد بايد براى نماز بدن و لباس را از خون آن آب بكشد.

مسئله 693 - اگر بدن يا لباس به مقدار كمتر از درهم (تقريباً به اندازه ناخن بزرگ) به خون آلوده باشد، نماز خواندن با آن جايز است، گرچه آن خون نجس مى باشد.

مسئله 694 - هرگاه خون در چند جاى بدن يا لباس باشد در صورتى كه روى هم كمتر از درهم باشد، نماز خواندن با آن اشكال ندارد.

مسئله 695 - خونى كه به لباس بى آستر بريزد و به پشت آن برسد، يك خون حساب مى شود؛ همينطور اگر خون روى لباسى كه آستر دارد بريزد و به آستر آن برسد نيز يك خون حساب مى شود.

مسئله 696 - اگر خون بدن يا لباس كمتر از درهم باشد و رطوبتى به آن برسد، در صورتى كه خون و رطوبتى كه به آن رسيده به اندازۀ درهم يا بيشتر شود و اطراف را آلوده كند، نماز با آن باطل است.

مسئله 697 - اگر بدن يا لباس خونى نباشد، ولى به واسطۀ رسيدن به خون نجس شود، اگر مقدارى كه نجس شده كمتر از درهم باشد، مى شود با آن نماز خواند.

مسئله 698 - اگر لباس هاى كوچك نمازگزار مثل عرقچين و جوراب كه نمى شود با آنها عورت را پوشاند نجس باشد، چنانچه از مردار يا حيوان حرام گوشت درست نشده باشد، نماز با آنها صحيح است و نيز اگر با انگشترى نجس نماز بخواند، اشكال ندارد.

مسئله 699 - اگر چيز نجسى نظير لباس و دستمال، گرچه بشود با آن عورت را پوشاند همراه نمازگزار باشد، اشكال ندارد.

مسئله 700 - زنى كه پرستار بچّه است و بيشتر از يك لباس ندارد، هرگاه شبانه روزى يك مرتبه لباس خود را آب بكشد، گرچه تا روز ديگر لباس به بول بچّه نجس شود، مى تواند با آن لباس نماز بخواند. و نيز اگر بيشتر از يك لباس دارد ولى ناچار است كه همۀ آنها را بپوشد، چنانچه شبانه روزى يك مرتبه همۀ آنها را آب بكشد كافى است.

مستحبّات و مكروهات لباس نمازگزار

مسئله 701 - شش چيز در لباس نمازگزار مستحب است كه از آن جمله است:

1 - عمّامه با تحت الحنك.

2 - پوشيدن عبا.

3 - پوشيدن لباس سفيد.

4 - پوشيدن پاكيزه ترين لباس ها.

5 - استعمال بوى خوش.

6 - دست كردن انگشترى عقيق.

مسئله 702 - هشت چيز در لباس نمازگزار مكروه است و از آن جمله است:

1 - پوشيدن لباس سياه.

2 - پوشيدن لباس كثيف.

3 - پوشيدن لباس تنگ.

4 - پوشيدن لباس شرابخوار.

5 - پوشيدن لباس كسى كه از نجاست پرهيز نمى كند.

6 - پوشيدن لباسى كه نقش صورت دارد.

7 - باز بودن دكمه هاى لباس.

8 - دست كردن انگشترى كه نقش صورت دارد.

مكان نمازگزار

مسئله 703 - مكان نمازگزار سه شرط دارد:

شرط اوّل: بايد مكان نمازگزار مباح باشد و در ملك غصبى يا روى فرش و تخت غصبى و مانند اينها نماز نخوانند؛ ولى نماز خواندن در زير سقف و خيمۀ غصبى مانعى ندارد؛ همينطور اگر سهواً يا در حال ناچارى يا ندانستن اينكه مكان او غصبى است يا ندانستن مسئله باشد، اشكال ندارد.

مسئله 704 - بايد در ملكى كه منفعت آن مال ديگرى است يا ديگرى در آن حقّى دارد، بدون اجازۀ او نماز نخوانند؛ مثلاً اگر ميت وصيت كرده باشد كه ثلث مال او را به مصرفى برسانند، تا وقتى ثلث را جدا نكرده اند، بايد در ملك او نماز نخوانند، مگر از حاكم شرع اجازه بگيرند.

مسئله 705 - كسى كه در مسجد نشسته، ديگرى نمى تواند جاى او را غصب كند و در آنجا نماز بخواند.

مسئله 706 - كسى كه در ملكى با ديگرى شريك است، اگر سهم او جدا نباشد، بدون اجازۀ شريكش نمى تواند در آن ملك تصرّف كند يا نماز بخواند. مگر شريك حاضر به تفكيك نباشد يا پيدا كردن او مشكل باشد كه در اين صورت بايد از حاكم شرع اجازه بگيرد.

مسئله 707 - اگر با پولى كه خمس و زكات آن را نداده ملكى بخرد، تصرّف و نماز خواندنِ او در آن ملك حرام است.

مسئله 708 - هرگاه رضايت صاحب ملك از قرائن روشن باشد نظير رستوران ها، تصرّف و نماز خواندن در آن اشكال ندارد، هر چند به زبان نگويد و بالعكس اگر با زبان اجازه دهد، امّا بداند قلباً راضى نيست، تصرّف و نماز خواندن در آن مكان جايز نيست.

مسئله 709 - تصرّف و نماز خواندن در ملكِ ميتى كه خمس يا زكات يا چيزى به مردم بدهكار است، حرام است.

مسئله 710 - اگر بعضى از ورثۀ ميت، صغير يا ديوانه يا غايب باشند، تصرّف و نماز خواندن در ملك او بدون اذن ولىّ شرعى حرام است، ولى تصرّفاتى كه براى برداشتن ميت معمول است اشكال ندارد.

مسئله 711 - در زمين هاى بزرگ زراعتى يا غيرزراعتى كه ديوار ندارد، نماز خواندن و نشستن و خوابيدن و قضاى حاجت نمودن و مانند اينها اشكال ندارد.

مسئله 712 - شرط دوّم: مكان نمازگزار بايد بى حركت باشد، ولى اگر سهواً يا در حال ناچارى يا ندانستن اينكه مكان او متحرّك است يا ندانستن مسئله باشد، اشكال ندارد.

مسئله 713 - شرط سوّم: جاى پيشانى نمازگزار از جاى زانوها و سر انگشتان پا و دو كف دست او بيش از چهار انگشت بسته پست تر يا بلندتر نباشد، ولى اگر سهواً يا در حال ناچارى يا ندانستن اينكه جاى پيشانى او بلندتر يا پست تر است يا ندانستن مسئله باشد، اشكال ندارد.

احكام مكان نمازگزار

مسئله 714 - در جايى كه به واسطۀ احتمال باد و باران و زيادى جمعيت و مانند اينها اطمينان ندارد كه بتواند نماز را تمام كند، اگر شروع كرد و به مانعى بر نخورد، نمازش صحيح است.

مسئله 715 - در جايى كه ماندن در آن حرام است، مانند مجلسى كه در آن معصيت مى شود و زير سقفى كه نزديك است خراب شود و بودن مرد و زن نامحرم در جايى كه كسى آنجا نيست، بايد نماز نخواند، ولى اگر خواند باطل نيست.

مسئله 716 - در جايى كه سقف آن كوتاه است و نمى توان در آنجا راست ايستاد يا به اندازه اى كوچك است كه جاى ركوع و سجود نيست، نمى شود نماز خواند؛ ولى اگر ناچار شود در چنين جايى نماز بخواند، بايد به قدرى كه ممكن است قيام و ركوع و سجود را به جا آورد.

مسئله 717 - انسان بايد رعايت ادب را بكند و جلوتر از قبر پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلم» و امام «سلام الله عليه» نماز نخواند و چنانچه نماز خواندن بى احترامى باشد، حرام است، ولى نماز باطل نيست.

مسئله 718 - مكان نمازگزار اگر نجس است، بايد طورى تَر نباشد كه رطوبت آن به بدن يا لباس او برسد، ولى جايى كه پيشانى را بر آن مى گذارد اگر نجس باشد، گرچه خشك هم باشد، نماز باطل است؛ ولى اگر مهر پاك را در جايى كه نجس است بگذارند و بر آن سجده كنند، اشكال ندارد، و مستحب است كه مكان نمازگزار اصلًا نجس نباشد.

مسئله 719 - اگر در نماز، زن هم رديف مرد يا جلوتر از او باشد اشكال ندارد، گرچه بين آنها فاصله اى نظير پرده نباشد، ولى مستحب است زن عقب تر از مرد بايستد و جاى سجدۀ او از جاى ايستادن مرد كمى عقب تر باشد و اگر برابر هم باشند ده ذرع (تقريباً پنج متر) ميان آنها فاصله باشد.

مسئله 720 - خواندن نماز واجب در كعبه و بر بام آن اشكال ندارد، گرچه مكروه است، ولى خواندن نماز مستحب در كعبه و بر بام آن مكروه هم نيست، بلكه مستحبّ است داخل كعبه مقابل هر ركنى دو ركعت نماز بخوانند.

مسئله 721 - در شرع مقدّس اسلام خصوصاً براى همسايگان مسجد بسيار سفارش شده است كه نماز را در مسجد بخوانند و بهتر از همۀ مسجدها، مسجدالحرام است كه نماز در آن برابر با يك ميليون نماز است و مسجد پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلم» كه برابر با ده هزار نماز است.

مسئله 722 - معاشرت با افرادى كه با مسجد سر و كار ندارند و خريد و فروش با آنها و زن گرفتن و زن دادن به آنها مكروه است.

مستحبّات و مكروهات مكان نماز گزار

مسئله 723 - نماز در حرم مطهّر پيامبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» و حرم و رواق و صحن امامان «سلام الله عليهم» مستحب، بلكه بهتر از مسجد است و برابر با دويست هزار نماز است.

مسئله 724 - براى زن ها نماز خواندن در خانه بلكه در اتاق عقب بهتر است، ولى اگر بتوانند كاملًا خود را از نامحرم حفظ كنند، بهتر است در مسجد نماز بخوانند.

مسئله 725 - زياد رفتن به مسجد و رفتن در مسجدى كه نمازگزار ندارد، مستحب است و همسايۀ مسجد اگر عذرى نداشته باشد، مكروه است در غير مسجد نماز بخواند.

مسئله 726 - نماز خواندن در دوازده جا مكروه است:

1.

حمام.

2.

زمين نمكزار.

3.

مقابل انسان.

4.

مقابل درى كه باز است.

5.

جاده، خيابان و كوچه.

6.

مقابل آتش و چراغ.

7.

آشپزخانه.

8.

مقابل چاه و چاله اى كه محلّ بول باشد.

9.

مقابل عكس و مجسّمۀ چيزى كه روح دارد، مگر آنكه روى آن پرده بكشند.

10.

اطاقى كه جُنُب در آن باشد.

11.

جايى كه عكس در آنجا باشد، گرچه روبروى نمازگزار نباشد.

12.

قبرستان.

احكام مسجد

مسئله 727 - نجس كردن هر جايى از مسجد و حرم امامان «سلام الله عليهم» و فرش آنها حرام و تطهير كردن آنها فوراً واجب است و اگر نتواند ولو با كمك گرفتن، بايد به كسى كه مى تواند اطّلاع دهد و اگر براى تطهير احتياج به خراب كردن باشد، بايد خراب كند و دوباره بسازد.

مسئله 728 - اگر مسجدى را غصب كنند و به جاى آن خانه و مانند آن بسازند كه ديگر به آن مسجد نگويند، باز هم نجس كردن آن حرام و تطهير آن واجب است.

مسئله 729 - بردن عين نجس و متنجّس در مسجد اشكال ندارد، مگر آنكه بى احترامى به مسجد باشد.

مسئله 730 - تشكيل مراسم مذهبى نظير سوگوارى ها و جشن ها در مسجد اشكال ندارد.

مسئله 731 - زينت كردن مسجد به طلا و صورت چيزهايى كه روح دارد، مكروه است.

مسئله 732 - اگر مسجد خراب شود، فروختن آن و درب و پنجره و چيزهاى ديگر آن بدون اذن حاكم شرع جايز نيست و اگر مسجد طورى خراب شود كه تعمير آن ممكن نباشد، مى توانند آن را خراب كنند و دوباره بسازند، بلكه مى توانند مسجدى را كه خراب نشده براى احتياج مردم خراب كنند و بزرگتر بسازند.

مسئله 733 - ساختن مسجد و تعمير و تميز كردن و روشن كردن چراغ در آن و مانند اينها، مستحب است.

مسئله 734 - براى كسى كه مى خواهد به مسجد برود، شش امر مستحب است:

1.

خود را خوشبو كند.

2.

لباس پاكيزه بپوشد.

3.

ته كفش خود را وارسى كند كه نجاستى به آن نباشد.

4.

موقع داخل شدن، اوّل پاى راست را، و موقع بيرون آمدن، اوّل پاى چپ را بگذارد.

5.

زودتر از ديگران به مسجد برود و ديرتر از ديگران از مسجد بيرون بيايد.

6.

دو ركعت نماز به قصد تحيت و احترام مسجد بخواند.

مسئله 735 - در مسجد و حرم امامان «سلام الله عليهم» شش امر مكروه است:

1.

خوابيدن.

2.

انجام كارى يا صحبتى دربارۀ دنيا.

3.

كثيف نمودن آنجا.

4.

بلند كردن صدا.

5.

راه دادن بچّه و ديوانه (در صورت ايجاد مزاحمت).

6.

وارد شدن كسى كه بوى دهان يا لباس يا بدن او مردم را اذيت مى كند.

احكام اذان و اقامه

مسئله 736 - براى مرد و زن مستحب است پيش از نمازهاى واجب يوميه، اذان و اقامه بگويند و راجع به آن خصوصاً براى نماز صبح و مغرب زياد سفارش شده است و روايت است اگر كسى اذان و اقامه بگويد، دو صف از ملائكه به او اقتدا مى كنند و اگر فقط اقامه بگويد، يك صف از ملائكه به او اقتدا مى كنند، و براى نمازهاى ديگر چه واجب و چه مستحب، جايز نيست و مستحب است پيش از نمازهاى واجب غير يوميه، نظير نماز آيات و نماز ميت، سه مرتبه «الصَّلوة» بگويند.

مسئله 737 - مستحب است از روزى كه بچّه به دنيا مى آيد تا پيش از آنكه بند نافش بيفتد، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه بگويند.

مسئله 738 - اذان هيجده جمله است:

چهار مرتبه: «اللَّهُ أَكْبَرُ». دو مرتبه: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ». دو مرتبه: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ».

دو مرتبه: «حَىَّ عَلَى الصَّلوةِ». دو مرتبه: «حَىَّ عَلَى الْفَلاحِ». دو مرتبه: «حَىَّ عَلى خَيْرِالْعَمَلِ». دو مرتبه: «اللَّهُ أَكْبَرُ». دو مرتبه: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ». و اقامه هفده جمله است يعنى دو مرتبه «اللَّهُ أَكْبَرُ» از اوّل اذان، و يك مرتبه «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» از آخر آن كم مى شود و بعد از گفتن «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» بايد دو مرتبه «قَدْ قامَتِ الصَّلوةُ» اضافه نمود.

مسئله 739 - «أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِىُّ اللَّهِ» جزو اذان و اقامه نيست، ولى مستحبّ است بعد از «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَداً رَسُولُ اللَّهِ»، دو مرتبه گفته شود (مستحب در مستحب)، لكن چون فعلًا شعار شيعه است، بايد گفته شود.

ترجمۀ اذان و اقامه

«اللَّهُ أَكْبَرُ» يعنى خداى تعالى بزرگ تر از آن است كه او را وصف كنند.

«أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» يعنى شهادت مى دهم كه غير خدايى كه يكتا و بى همتا است، خداى ديگرى نيست.

«أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» يعنى شهادت مى دهم كه حضرت محمّد بن عبداللَّه «صلى الله عليه و آله وسلم» پيامبر و فرستادۀ خداى تعالى است.

«أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً اميرُالمُؤْمِنينَ وَ وَلِىُّ اللَّهِ» يعنى شهادت مى دهم كه حضرت على «سلام الله عليه» اميرالمؤمنين و ولىّ خدا بر همۀ خلق است.

«حَىَّ عَلَى الصَّلاةِ» يعنى بشتاب براى نماز.

«حَىَّ عَلَى الْفَلاحِ» يعنى بشتاب براى رستگارى.

«حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» يعنى بشتاب براى بهترين كارها كه نماز است.

«قَدْ قامَتِ الصَّلاةُ» يعنى به تحقيق نماز بر پا شد.

«لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» يعنى خدايى سزاوار پرستش نيست مگر خدايى كه يكتا و بى همتا است.

مسئله 740 - بين جمله هاى اذان و اقامه بايد خيلى فاصله نشود و اگر بين آنها بيشتر از معمول فاصله بيندازد، بايد دوباره آن را از سر بگيرد.

مسئله 741 - اگر در اذان و اقامه صدا را در گلو بيندازد چنانچه غنا شود، حرام و اگر غنا نشود، مكروه است.

مسئله 742 - در هر موردى كه بين نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا فاصله نيندازد، اذانى كه براى نماز اوّل گفته، كافى است.

مسئله 743 - اگر براى نماز جماعتى اذان و اقامه گفته باشند، كسى كه با آن جماعت نماز مى خواند، نبايد براى نماز خود اذان و اقامه بگويد.

مسئله 744 - در جايى كه عدّه اى مشغول نماز جماعتند، يا نماز آنان تازه تمام شده و صَف ها به هم نخورده است، اگر انسان بخواهد فرادى يا با جماعت ديگرى كه بر پا مى شود نماز بخواند، مى تواند اذان و اقامه را نگويد.

مسئله 745 - كسى كه اذان و اقامۀ ديگرى را شنيده، چه با او گفته باشد يا نه، در صورتى كه بين آن اذان و اقامه و نمازى كه مى خواهد بخواند زياد فاصله نشده باشد، مى تواند براى نماز خود اذان و اقامه نگويد.

مسئله 746 - اگر مرد اذان زن نامحرم را با قصد لذّت بشنود، اذان از او ساقط مى شود، گرچه گناه نموده است.

مسئله 747 - اذان و اقامۀ نماز جماعت را لازم نيست مرد بگويد.

مسئله 748 - اقامه بايد بعد از اذان گفته شود و اگر قبل از اذان بگويند صحيح نيست.

مسئله 749 - اگر كلمات اذان و اقامه را بدون ترتيب بگويد، مثلاً حىّ على الفلاح را پيش از حىّ على الصّلاة بگويد، بايد از جايى كه ترتيب به هم خورده، دوباره بگويد.

مسئله 750 - بايد بين اذان و اقامه فاصله ندهد و اگر بين آنها به قدرى فاصله دهد كه اذانى را كه گفته اذان اين اقامه حساب نشود، مستحبّ است دوباره اذان و اقامه را بگويد و نيز اگر بين اذان و اقامه و نماز به قدرى فاصله دهد كه اذان و اقامۀ آن نماز حساب نشود، مستحب است دوباره براى آن نماز، اذان و اقامه بگويد.

مسئله 751 - اذان و اقامۀ بايد به عربى صحيح گفته شود، پس اگر به عربى غلط مغير معنى بگويد يا ترجمۀ آنها را بگويد، صحيح نيست.

مسئله 752 - اذان و اقامه بايد بعد از داخل شدن وقت نماز گفته شود و اگر عمداً يا از روى فراموشى پيش از وقت بگويد، باطل است.

مسئله 753 - اگر پيش از گفتن اقامه شك كند كه اذان گفته يا نه، بايد اذان را بگويد، ولى اگر مشغول اقامه شود و شك كند كه اذان گفته يا نه، گفتن اذان لازم نيست.

مسئله 754 - اگر در بين اذان يا اقامه پيش از آنكه قسمتى را بگويد شك كند كه قسمت پيش از آن را گفته يا نه، بايد قسمتى را كه در گفتن آن شك كرده، بگويد، ولى اگر در حال گفتن قسمتى از اذان يا اقامه شك كند كه آنچه پيش از آن است گفته يا نه، گفتن آن لازم نيست.

مسئله 755 - در اذان و اقامه چند چيز مستحب است:

1.

رو به قبله بايستد و اذان بگويد.

2.

با وضو يا غسل اذان بگويد.

3.

بين جمله هاى اذان كمى فاصله دهد.

4.

بين اذان حرف نزند.

5.

بين اذان و اقامه يك قدم بردارد يا قدرى بنشيند يا سجده كند يا ذكر بگويد.

6.

بدن انسان در موقع گفتن اذان و اقامه آرام باشد.

7.

اقامه را آهسته تر از اذان بگويد.

8.

جمله هاى اقامه را به هم نچسباند، ولى به اندازه اى كه بين جمله هاى اذان فاصله مى دهد، بين جمله هاى اقامه فاصله ندهد.

مسئله 756 - مستحب است موقعى كه وقت داخل مى شود، براى اعلام وقت، اذان گفته شود و در اين اذان چند چيز مستحب است:

1 - همه اذان بگويند، ولى با اين اذان، اذان نماز ساقط نمى شود.

2 - كسى كه اذان مى گويد وقت شناس و ثِقه باشد.

3 - كسى كه اذان مى گويد رو به قبله باشد.

4 - با وضو يا غسل باشد.

5 - دست ها را به گوش بگذارد و صدا را بلند نمايد و بكشد.

6 - بين جمله هاى آن كمى فاصله دهد.

7 - در بين اذان حرف نزند.

مسئله 757 - مستحب است كسى را براى گفتن اذان معين كنند و علاوه بر شرايطى كه گفته شد، بايد خوش صدا باشد و صدايش بلند باشد و اذان را در جاى بلندى بگويد.

مسئله 758 - مستحب است كسى كه اذان يا اقامۀ ديگرى را مى شنود، به قصد حكايت آنها را بگويد.

واجبات نماز

اشاره

واجبات نماز يازده مورد است:

1 - نيت.

2 - قيام، يعنى ايستادن.

3 - تكبيرة الاحرام يعنى گفتن اللَّه اكبر در اوّل نماز.

4 - قرائت.

5 - قيام متّصل به ركوع.

6 - ركوع.

7 - سجود.

8 - تشهّد.

9 - سلام.

10 - ترتيب.

11 - موالات، يعنى پى در پى بودن اجزاى نماز.

مسئله 759 - بعضى از واجبات نماز ركن است؛ يعنى اگر انسان آنها را به جا نياورد، يا در نماز اضافه كند، عمداً باشد يا سهواً يا جهلًا، نماز باطل مى شود، و بعضى ديگر ركن نيست، يعنى اگر عمداً كم يا زياد شود نماز باطل مى شود و چنانچه اشتباهاً يا جهلًا كم يا زياد گردد، نماز باطل نمى شود.

اركان نماز پنج مورد است:

اوّل: نيت.

دوّم: تكبيرة الاحرام.

سوّم: قيام متّصل به ركوع.

چهارم: ركوع.

پنجم: دو سجده.

مسئله 760 - كم شدن ركن در نمازهاى مستحبّى نماز را باطل مى كند، ولى زياد شدن آن در نمازهاى مستحبّى نماز را باطل نمى كند؛ مثلاً اگر قنوت نماز وتر را فراموش كند و به ركوع رود، مى تواند برگردد و قنوت را به جا آورد و دوباره ركوع كند.

1. نيّت

مسئله 761 - نيت يعنى توجّه به عمل براى انجام فرمان خداوند عالم، و لازم نيست نيت را از قلب خود بگذراند يا به زبان بگويد و همين مقدار كه توجّه داشته باشد كه نماز مى خواند براى خدا، كفايت مى كند.

مسئله 762 - اگر در نماز ظهر يا عصر نيت كند كه چهار ركعت نماز مى خوانم و معين نكند ظهر است يا عصر، نماز او صحيح است و اگر ظهر را نخوانده، ظهر و الّا عصر حساب مى شود، ولى اگر كسى كه مثلاً قضاى نماز ظهر بر او واجب است، بخواهد در وقت نماز ظهر نماز قضا يا نماز ظهر را بخواند، بايد نمازى را كه مى خواند در نيت معين كند.

مسئله 763 - انسان بايد از اوّل تا آخر نماز به نيت خود باقى باشد، پس اگر در بين نماز به طورى غافل شود كه اگر بپرسند چه مى كنى، نداند چه بگويد، نمازش باطل است.

مسئله 764 - انسان بايد فقط براى انجام امر خداوند عالم نماز بخواند، پس كسى كه ريا كند، يعنى براى نشان دادن به مردم نماز بخواند، نمازش باطل است؛ خواه فقط براى مردم باشد يا خدا و مردم هر دو را در نظر بگيرد.

مسئله 765 - اگر قسمتى از نماز را هم براى غير خدا به جا آورد، نماز باطل است، چه آن قسمت واجب باشد مثل حمد و سوره و چه مستحب مانند قنوت، بلكه اگر تمام نماز را براى خدا به جا آورد، ولى براى نشان دادن به مردم در جاى مخصوصى مثل مسجد، يا در وقت مخصوصى مثل اوّل وقت، يا به طرز مخصوصى مثلاً با جماعت نماز بخواند، نمازش باطل است.

2. تكبيرة الاحرام

مسئله 766 - گفتن اللَّه اكبر در اوّل هر نماز، واجب و ركن است و بايد حروف «اللَّه» و حروف «اكبر» و دو كلمه «اللَّه اكبر» را پشت سر هم بگويد.

مسئله 767 - مستحب است بعد از تكبيرة الاحرام بگويد:

«يا مُحْسِنُ قَد أَتاكَ الْمُسيئُ وَ قَدْ أَمَرْتَ الُمحْسِنَ أَنْ يَتَجاوَزَ عَنِ الْمُسىءِ أَنْتَ الْمُحْسِنُ وَ أَنَا الْمُسيئُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ تَجاوَزْ عَنْ قَبيحِ ما تَعْلَمُ مِنّى»

«اى خدايى كه به بندگان احسان مى كنى، بندۀ گنهكار به در خانۀ تو آمده و تو امر كرده اى كه نيكوكار از گنهكار بگذرد، تو نيكوكارى و من گنهكار، به حقّ محمّد و آل محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» رحمت خود را بر محمّد و آل محمّد بفرست و از بدى هايى كه مى دانى از من سر زده بگذر.»

مسئله 768 - مستحب است موقع گفتن تكبير اوّل نماز و تكبيرهاى بين نماز، دست ها را تا مقابل گوش ها بالا ببرد.

مسئله 769 - اگر شك كند كه تكبيرة الاحرام را گفته يا نه، چنانچه مشغول خواندن چيزى شده، به شكّ خود اعتنا نكند، و اگر چيزى نخوانده، بايد تكبير را بگويد.

مسئله 770 - اگر بعد از گفتن تكبيرة الاحرام شك كند كه آن را صحيح گفته يا نه، بايد به شكّ خود اعتنا نكند.

3. قيام

مسئله 771 - قيام در موقع گفتن تكبيرة الاحرام و خواندن حمد و سوره و بعد از ركوع و در حال خواندن تسبيحات واجب است و اگر عمداً كسى آن را نياورد، نمازش باطل است.

مسئله 772 - موقعى كه ايستاده است، بايد بدن را حركت ندهد و به طرفى خم نشود و به جايى تكيه نكند، ولى اگر از روى ناچارى باشد يا در حال خم شدن براى ركوع پاها را حركت دهد، اشكال ندارد.

مسئله 773 - اگر موقعى كه ايستاده از روى فراموشى يا جهل بدن را حركت دهد يا به طرفى خم شود يا به جايى تكيه كند، اشكال ندارد.

مسئله 774 - لازم نيست سنگينى بدن روى هر دو پا باشد، بلكه اگر روى يك پا هم بايستد، اشكال ندارد.

مسئله 775 - كسى كه مى تواند درست بايستد، اگر پاها را خيلى گشاد بگذارد كه به حال ايستادن معمولى نباشد، نمازش باطل است.

مسئله 776 - اگر در بين نماز از ايستادن عاجز شود، بايد بنشيند و اگر از نشستن هم عاجز شود، بايد بخوابد.

مسئله 777 - تا انسان مى تواند ايستاده نماز بخواند، نبايد بنشيند، مثلاً كسى كه در موقع ايستادن بدنش حركت مى كند يا مجبور است به چيزى تكيه دهد، يا بدنش را كج كند يا خم شود يا پاها را بيشتر از معمول گشاد بگذارد، بايد به هر طور كه مى تواند ايستاده نماز بخواند ولى اگر به هيچ قسم حتّى مثل حال ركوع هم نتواند بايستد، بايد راست بنشيند و نشسته نماز بخواند.

مسئله 778 - تا انسان مى تواند بنشيند نبايد خوابيده نماز بخواند و اگر نتواند راست بنشيند، بايد هر طورى كه مى تواند بنشيند و اگر به هيچ قسم نمى تواند بنشيند، بايد به پهلوى راست رو به قبله بخوابد و اگر نمى تواند به پهلوى چپ و اگر آن هم ممكن نيست به پشت بخوابد به طورى كه كف پاهاى او رو به قبله باشد.

مسئله 779 - كسى كه نشسته نماز مى خواند اگر در بين نماز بتواند بايستد، بايد مقدارى را كه مى تواند ايستاده بخواند؛ مثلاً اگر بعد از خواندن حمد و سوره بتواند بايستد و ركوع را ايستاده به جا آورد، بايد بايستد و از حال ايستاده به ركوع رود.

مسئله 780 - كسى كه خوابيده نماز مى خواند، اگر در بين نماز بتواند بنشيند، بايد مقدارى را كه مى تواند، نشسته بخواند، و نيز اگر مى تواند بايستد، بايد مقدارى را كه مى تواند، ايستاده بخواند.

مسئله 781 - كسى كه مى تواند بايستد، اگر بترسد كه به واسطۀ ايستادن مريض شود يا ضررى به او برسد، مى تواند نشسته نماز بخواند و اگر از نشستن هم بترسد، مى تواند خوابيده نماز بخواند.

مسئله 782 - اگر انسان احتمال بدهد كه تا آخر وقت بتواند ايستاده نماز بخواند، نمى تواند اوّل وقت نماز را نشسته بخواند.

مسئله 783 - مستحب است در حال ايستادن بدن را راست نگه دارد، شانه ها را پايين بيندازد، دست ها را روى ران ها بگذارد، انگشت ها را به هم بچسباند، جاى سجده را نگاه كند، سنگينى بدن را به طور مساوى روى دو پا بيندازد با خضوع و خشوع باشد، پاها را پس و پيش نگذارد، اگر مرد است پاها را از سه انگشت باز تا يك وجب فاصله دهد و اگر زن است پاها را به هم بچسباند، و سر و دست ها و پاها را حركت ندهد.

4. قرائت

مسئله 784 - در ركعت اوّل و دوّم نمازهاى واجب يوميه، انسان بايد اوّل حمد و بعد از آن يك سورۀ تمام بخواند.

مسئله 785 - اگر وقت نماز تنگ باشد يا انسان ناچار شود كه سوره را نخواند، مثلاً بترسد كه اگر سوره را بخواند دزد يا درنده يا چيز ديگرى به او صدمه بزند، نبايد سوره را بخواند، ولى اگر در كارى عجله داشته باشد، نمى تواند سوره را نخواند.

مسئله 786 - اگر عمداً سوره را پيش از حمد بخواند نمازش باطل است و اگر اشتباهاً سوره را پيش از حمد بخواند و در بين آن يادش بيايد، بايد سوره را رها كند و بعد از خواندن حمد، سوره را از اوّل بخواند.

مسئله 787 - اگر حمد و سوره يا يكى از آنها را فراموش كند و بعد از رسيدن به ركوع بفهمد، نمازش صحيح است.

مسئله 788 - اگر پيش از آنكه براى ركوع خم شود بفهمد كه حمد و سوره را نخوانده، بايد بخواند و نيز اگر خم شود و پيش از آنكه به ركوع برسد بفهمد آنها را نخوانده، بايد بايستد و بخواند.

مسئله 789 - اگر در نماز يكى از چهار سوره اى را كه سجده واجب دارد عمداً بخواند، نمازش باطل است.

مسئله 790 - اگر اشتباهاً مشغول خواندن سوره اى شود كه سجدۀ واجب دارد، چنانچه پيش از رسيدن به آيۀ سجده بفهمد، بايد آن سوره را رها كند و سورۀ ديگرى بخواند و اگر بعد از خواندن آيۀ سجده بفهمد، بايد در بين نماز با اشاره سجده آن را به جا آورده و به همان سوره كه خوانده اكتفا نمايد.

مسئله 791 - اگر در نماز آيۀ سجده را بشنود و با اشاره سجده كند، نمازش صحيح است.

مسئله 792 - در نماز مستحبّى خواندن سوره لازم نيست، گرچه آن نماز به واسطۀ نذر كردن واجب شده باشد، ولى در بعضى از نمازهاى مستحبّى مثل نماز وحشت كه سورۀ مخصوصى دارد، اگر بخواهد به دستور آن نماز رفتار كرده باشد، بايد همان سوره را بخواند.

مسئله 793 - در نماز جمعه و در نماز ظهر روز جمعه مستحب است در ركعت اوّل بعد از حمد، سورۀ جمعه و در ركعت دوّم بعد از حمد، سورۀ منافقين را بخواند.

مسئله 794 - اگر بعد از حمد مشغول خواندن سورۀ توحيد يا كافرون شود، نمى تواند آن را رها كند و سورۀ ديگر بخواند.

مسئله 795 - اگر در نماز، غير سورۀ توحيد و كافرون، سورۀ ديگرى بخواند، تا به نصف نرسيده مى تواند رها كند و سورۀ ديگر بخواند.

مسئله 796 - اگر مقدارى از سوره را فراموش كند يا از روى ناچارى، مثلاً به واسطۀ تنگى وقت يا جهت ديگر نشود آن را تمام نمايد، مى تواند آن سوره را رها كند و سورۀ ديگر بخواند، گرچه از نصف گذشته باشد يا سوره اى را كه مى خواند توحيد يا كافرون باشد.

مسئله 797 - بر مرد واجب است حمد و سورۀ نماز صبح و مغرب و عشا را بلند بخواند و بر مرد و زن واجب است حمد و سورۀ نماز ظهر و عصر را آهسته بخوانند، ولى اگر بعضى از حروف آن بلند يا آهسته شود مانعى ندارد.

مسئله 798 - زن مى تواند حمد و سورۀ نماز صبح و مغرب و عشا را بلند يا آهسته بخواند، ولى اگر نامحرم صدايش را بشنود، در صورتى كه مفسده داشته باشد، بايد آهسته بخواند، ولى اگر بلند خواند نمازش صحيح است.

مسئله 799 - بر مرد و زن واجب است كه در ركعت سوّم و چهارم نماز حمد يا تسبيحات را آهسته بخوانند.

مسئله 800 - اگر در ركعت سوّم و چهارم حمد بخواند، بايد بسم اللَّه آن را هم آهسته بگويد.

مسئله 801 - ذكر ركوع و سجده و تشهّد و سلام و قنوت را در همۀ نمازها مرد و زن مى توانند بلند يا آهسته بخوانند.

مسئله 802 - اگر در جايى كه بايد نماز را بلند بخواند عمداً آهسته بخواند يا در جايى كه بايد آهسته بخواند عمداً بلند بخواند، نمازش باطل است؛ ولى اگر از روى فراموشى يا ندانستن مسئله باشد، صحيح است و اگر در بين خواندن حمد و سوره هم بفهمد اشتباه كرده، لازم نيست مقدارى را كه خوانده دوباره بخواند.

مسئله 803 - اگر كسى در خواندن نماز بيشتر از معمول صدايش را بلند كند، مثل اينكه آن را با فرياد بخواند، نمازش باطل است.

مسئله 804 - در ركعت سوّم و چهارم نماز مى تواند فقط يك حمد بخواند يا يك مرتبه بگويد:

«سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ للَّهِ وَ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اكْبَرُ». و بهتر آن است كه سه مرتبه بگويد و مى تواند در يك ركعت حمد و در ركعت ديگر تسبيحات بگويد و بهتر است در هر دو ركعت تسبيحات بخواند.

مسئله 805 - اگر در دو ركعت اوّل نماز به خيال اينكه دو ركعت آخر است تسبيحات بگويد، چنانچه پيش از ركوع بفهمد، بايد حمد و سوره را بخواند و اگر در ركوع بفهمد، نمازش صحيح است.

مسئله 806 - اگر در دو ركعت آخر نماز به خيال اينكه در دو ركعت اوّل است حمد بخواند يا در دو ركعت اوّل نماز با اينكه خيال مى كرده در دو ركعت آخر است حمد بخواند، چه پيش از ركوع بفهمد چه بعد از آن، نمازش صحيح است.

مسئله 807 - اگر در ركعت سوّم يا چهارم مى خواست حمد بخواند تسبيحات به زبانش آمد يا مى خواست تسبيحات بخواند حمد به زبانش آمد و يا عادتش خواندن چيزى بوده كه به زبانش آمده، همان را تمام كند و نمازش صحيح است.

مسئله 808 - در ركعت سوّم و چهارم مستحبّ است بعد از تسبيحات، استغفار كند؛ مثلاً بگويد:

«اسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبّى وَ اتُوبُ الَيْهِ».

يا بگويد: «اللَّهُمَ اغْفِرلى».

مسئله 809 - مستحب است در ركعت اوّل، پيش از خواندن حمد بگويد:

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ».

و در ركعت اوّل و دوّم نماز ظهر و عصر «بِسْمِ اللَّهِ» را بلند بگويد و حمد و سوره را شمرده بخواند و در آخر هر آيه وقف كند، يعنى آن را به آيۀ بعد نچسباند، و در حال خواندن حمد و سوره به معناى آيه توجّه داشته باشد و اگر نماز را به جماعت مى خواند، بعد از تمام شدن حمد امام و اگر فرادى مى خواند، بعد از آنكه حمد خودش تمام شد بگويد:

«الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ».

و بعد از خواندن سورۀ توحيد، يك يا دو يا سه مرتبه بگويد:

«كَذلِكَ اللَّهُ رَبّى». و يا بگويد: «كَذلِكَ اللَّهُ رَبُّنا». و بعد از خواندن سوره كمى صبر كند، بعد تكبير پيش از ركوع را بگويد يا قنوت را بخواند.

مسئله 810 - مستحب است در تمام نمازها در ركعت اوّل، سورۀ قدر و در ركعت دوّم، سورۀ توحيد را بخواند.

مسئله 811 - مكروه است انسان در تمام نمازهاى يك شبانه روز سورۀ توحيد را نخواند.

مسئله 812 - خواندن سورۀ توحيد به يك نفس، مكروه است.

مسئله 813 - سوره اى را كه در ركعت اوّل خوانده، مكروه است در ركعت دوّم بخواند، ولى اگر سورۀ توحيد را در هر دو ركعت بخواند مكروه نيست.

5. قيام متّصل به ركوع

مسئله 814 - بايد ايستادن نمازگزار و ركوع او متّصل به هم باشد، يعنى در حال ايستادن به ركوع رود، چنان كه بعد از ركوع بايد بايستد و به سجده رود و ركوع متحقق نمى شود مگر به اين دو قيام كه به آن قيام متّصل به ركوع مى گويند و آن يك امر قهرى است، و گفتنى يا به جا آوردنى، بلكه متوقّف بر نيت هم نيست، و آن ركن است كه اگر عمداً يا سهواً يا جهلًا به جا آورده نشود، نماز باطل است، زيرا ركوع متحقّق نشده است.

مسئله 815 - اگر ركوع را فراموش كند و بعد از قرائت بنشيند و يادش بيايد كه ركوع نكرده، بايد بايستد و به ركوع رود و اگر بدون اينكه بايستد به حال خميدگى به ركوع برگردد، چون قيام متّصل به ركوع به جا نياورده، نماز او باطل است.

مسئله 816 - اگر بعد از قرائت و قبل از ركوع به قصد كارى بنشيند، بايد بايستد و به ركوع رود و اگر بدون اينكه بايستد به همان حالت خميدگى به ركوع برگردد، چون قيام متّصل به ركوع به جا نياورده، نماز او باطل است.

مسئله 817 - اگر بعد از قرائت و قبل از ركوع اضطراراً بيفتد، بايد بايستد و به ركوع رود و اگر بدون اينكه بايستد به همان حالت خميدگى به ركوع برگردد، چون قيام متّصل به ركوع به جا نياورده، نماز او باطل است.

6. ركوع

مسئله 818 - در هر ركعت بعد از قرائت، بايد به اندازه اى خم شود كه بتواند دست را به زانو بگذارد و اين عمل را ركوع مى گويند و آن واجب و ركن است.

مسئله 819 - اگر به اندازۀ ركوع خم شود ولى دست ها را به زانو نگذارد، اشكال ندارد.

مسئله 820 - خم شدن بايد به قصد ركوع باشد، پس اگر به قصد كار ديگر مثلاً براى كشتن جانور خم شود، نمى تواند آن را ركوع حساب كند، بلكه بايد بايستد و دوباره براى ركوع خم شود و به واسطۀ اين عمل، ركن زياد نشده و نماز باطل نمى شود.

مسئله 821 - كسى كه دست يا زانوى او با دست و زانوى ديگران فرق دارد، مثلاً دستش خيلى بلند است كه اگر كمى خم شود به زانو مى رسد يا زانوى او پايين تر از مردم ديگر است كه بايد خيلى خم شود تا دستش به زانو برسد، بايد به اندازۀ معمول خم شود.

مسئله 822 - كسى كه نشسته ركوع مى كند، بايد به قدرى خم شود كه صورتش مقابل زانوها برسد و بهتر است به قدرى خم شود كه صورت نزديك جاى سجده برسد.

مسئله 823 - هر ذكرى در ركوع گفته شود كافى است، ولى مستحب است سه مرتبه

«سُبْحانَ اللَّهِ»

يا يك مرتبه

«سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ»

گفته شود و اگر ذكر ديگرى گفته شود، بايد از سه مرتبه

«سُبْحانَ اللَّهِ»

يا يك مرتبه

«سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ»

كمتر نباشد.

مسئله 824 - ذكر ركوع را مستحب است سه يا پنج يا هفت مرتبه، بلكه بيشتر بگويد.

مسئله 825 - اگر پيش از آنكه به مقدار ركوع خم شود و بدن آرام گيرد عمداً ذكر ركوع را بگويد، نمازش باطل است.

مسئله 826 - اگر پيش از تمام شدن ذكر واجب، عمداً سر از ركوع بردارد، نمازش باطل است و اگر سهواً سر بردارد، چنانچه پيش از آنكه از حال ركوع خارج شود، يادش بيايد كه ذكر ركوع را تمام نكرده، بايد در حال آرامى بدن دوباره ذكر را بگويد و اگر بعد از آنكه از حال ركوع خارج شد يادش بيايد، نماز او صحيح است.

مسئله 827 - اگر نتواند به مقدار ذكر در ركوع بماند، در صورتى كه بتواند پيش از آنكه از حدّ ركوع بيرون رود ذكر را بگويد، بايد در آن حال تمام كند و اگر نتواند، در حال برخاستن ذكر را بگويد.

مسئله 828 - اگر به واسطۀ مرض و مانند آن در ركوع آرام نگيرد، نماز صحيح است؛ ولى بايد پيش از آنكه از حال ركوع خارج شود، ذكر واجب را بگويد.

مسئله 829 - هرگاه نتواند به اندازۀ ركوع خم شود، بايد به چيزى تكيه نموده و ركوع كند و اگر موقعى هم كه تكيه داده نتواند به طور معمول ركوع كند، بايد به هر اندازه كه مى تواند خم شود و اگر هيچ نتواند خم شود، بايد موقع ركوع بنشيند و نشسته ركوع كند و اگر نشسته هم نتواند ركوع كند، بايد ايستاده نماز بخواند و به قصد ركوع، ذكر ركوع را بگويد و مستحب است براى ركوع با سر يا چشم هم اشاره كند.

مسئله 830 - اگر كسى بر اثر پيرى يا بيمارى به حالتى شبيه به ركوع در آمده، بايد براى ركوع قدرى كمر را خم كند و اگر ممكن نيست، بايد به همان صورت قصد ركوع كند و ذكر ركوع را بگويد.

مسئله 831 - بعد از تمام شدن ذكر ركوع، بايد راست بايستد و بعد از آنكه بدن آرام گرفت به سجده رود و اگر عمداً پيش از ايستادن يا پيش از آرام گرفتن بدن به سجده رود، نمازش باطل است.

مسئله 832 - اگر بعد از آنكه پيشانى به زمين رسيد يادش بيايد كه ركوع نكرده، نمازش باطل است، ولى اگر پيش از آنكه پيشانى به زمين برسد يادش بيايد كه ركوع نكرده، بايد بايستد و بعد از ايستادن ركوع را به جا آورد و نمازش صحيح است.

مسئله 833 - مستحب است پيش از رفتن به ركوع در حالى كه راست ايستاده تكبير بگويد و در ركوع زانوها را به عقب دهد و پشت را صاف نگه دارد و گردن را بكشد و مساوى پشت نگه دارد و بين دو قدم را نگاه كند و پيش از ذكر يا بعد از آن صلوات بفرستد و بعد از آنكه از ركوع برخاست و راست ايستاد، در حال آرامى بدن بگويد:

«سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ»

مسئله 834 - مستحب است در ركوع، زن ها دست را از زانو بالاتر بگذارند و زانوها را به عقب ندهند.

7. سجود
اشاره

مسئله 835 - نمازگزار بايد در هر ركعت از نمازهاى واجب و مستحب، بعد از ركوع دو سجده كند و سجده آن است كه پيشانى و كف دو دست و سر دو زانو و سر دو انگشت بزرگ پاها را بر زمين بگذارد. و دو سجده روى هم يك ركن است.

مسئله 836 - اگر عمداً يك سجده كم يا زياد كند، نماز باطل مى شود، ولى اگر سهواً يك سجده كم يا زياد كند، نماز باطل نمى شود.

مسئله 837 - اگر پيشانى را عمداً يا سهواً بر زمين نگذارد، سجده نكرده است، گرچه جاهاى ديگر به زمين برسد، ولى اگر پيشانى را بر زمين بگذارد و سهواً جاهاى ديگر را به زمين نرساند، يا سهواً ذكر نگويد، سجده صحيح است.

مسئله 838 - هر ذكرى در سجده گفته شود كافى است، ولى مستحب است سه مرتبه

«سُبْحانَ اللَّهِ»

يا يك مرتبه

«سُبْحانَ رَبِّىَ الْاعْلى وَ بِحَمْدِهِ»

گفته شود و اگر ذكر ديگر گفته شود، بايد از سه مرتبه

«سُبْحانَ اللَّهِ»

يا يك مرتبه

«سُبْحانَ رَبِّىَ الْاعْلى و بِحَمْدِهِ»

كمتر نباشد و مستحب است ذكر سجده سه يا پنج يا هفت مرتبه گفته شود.

مسئله 839 - اگر پيش از آنكه پيشانى به زمين برسد عمداً ذكر سجده را بگويد، يا پيش از تمام شدن ذكر عمداً سر از سجده بردارد، نماز باطل است.

مسئله 840 - اگر پيش از آنكه پيشانى به زمين برسد سهواً ذكر سجده را بگويد و پيش از آنكه سر از سجده بردارد بفهمد اشتباه كرده، بايد دوباره در حال آرام بودن ذكر را بگويد.

مسئله 841 - اگر بعد از آنكه سر از سجده برداشت بفهمد كه پيش از آرام گرفتن بدن ذكر را گفته يا پيش از آنكه ذكر سجده تمام شود سر برداشته، نمازش صحيح است.

مسئله 842 - اگر موقعى كه ذكر سجده را مى گويد، يكى از هفت عضو را عمداً از زمين بردارد، نماز باطل مى شود؛ ولى موقعى كه مشغول گفتن ذكر نيست، اگر غير پيشانى جاهاى ديگر را از زمين بردارد و دوباره بگذارد، اشكال ندارد.

مسئله 843 - اگر پيش از تمام شدن ذكر سجده سهواً پيشانى را از زمين بردارد، نمى تواند دوباره به زمين بگذارد و بايد آن را يك سجده حساب كند، ولى اگر جاهاى ديگر را سهواً از زمين بردارد، بايد دو مرتبه بر زمين بگذارد و ذكر را بگويد.

مسئله 844 - بعد از تمام شدن ذكر سجدۀ اوّل، بايد بنشيند تا بدن آرام گيرد و دوباره به سجده رود.

مسئله 845 - جاى پيشانى نمازگزار بايد از جاى دو كف دست و دو سر زانوها و دو سر انگشتان پاى او پست تر و بلندتر از چهار انگشت بسته نباشد.

مسئله 846 - در زمين سراشيب كه سراشيبى آن درست معلوم نيست، اگر جاى پيشانى بيش از چهار انگشت بسته پست تر يا بلندتر باشد، اشكال ندارد.

مسئله 847 - اگر پيشانى را سهواً به چيزى بگذارد كه از چهار انگشت بسته بلندتر است، چنانچه بلندى آن به قدرى است كه نمى گويند در حال سجده است، بايد سر را بردارد و اگر بلندى آن به قدرى است كه مى گويند در حال سجده است، بايد پيشانى را از روى آن به روى چيزى كه بلندى آن به اندازۀ چهار انگشت بسته يا كمتر است بكشد، و اگر كشيدن پيشانى ممكن نيست، نماز او باطل است.

مسئله 848 - در سجده بايد كف دست را بر زمين بگذارد، ولى در حال ناچارى پشت دست هم مانعى ندارد و اگر پشت دست ممكن نباشد، خوب است مچ دست را بگذارد و چنانچه آن را هم نتواند، خوب است تا آرنج هر جاى دست را كه مى تواند، بر زمين بگذارد.

مسئله 849 - در سجده بايد سر دو انگشت بزرگ پاها را بر زمين بگذارد، و اگر انگشت هاى ديگر پا، يا روى پا را بر زمين بگذارد، يا به واسطۀ بلند بودن ناخن، سر شست به زمين نرسد، نماز باطل است و كسى كه به واسطۀ ندانستن مسئله نمازهاى خود را اينطور خوانده، بهتر است دوباره بخواند، ولى اگر علاوه بر سرِ دو انگشتِ بزرگِ پاها، انگشتانِ ديگر را هم بر زمين بگذارد، مانعى ندارد.

مسئله 850 - كسى كه مقدارى از شست پايش بريده شده، بايد بقيۀ آن را بر زمين بگذارد، و اگر چيزى از آن نمانده يا اگر مانده خيلى كوتاه است، خوب است بقيۀ انگشتان را بگذارد، و اگر هيچ انگشت ندارد، خوب است هر مقدارى از پا كه باقى مانده، بر زمين بگذارد.

مسئله 851 - اگر به طور غير معمول سجده كند، مثلاً به رو بخوابد و مواضع سجده را بر زمين بگذارد، سجدۀ او باطل است.

مسئله 852 - اگر در پيشانى دمل و مانند آن باشد، چنانچه ممكن است بايد با جاى سالم پيشانى سجده كند.

مسئله 853 - اگر دمل يا زخم تمام پيشانى را گرفته باشد، بايد به يكى از دو طرف پيشانى سجده كند و اگر ممكن نيست، به چانه و اگر به چانه هم ممكن نيست بايد به هر جايى از صورت كه ممكن است سجده كند و اگر به هيچ جاى از صورت ممكن نيست، بايد با جلوى سر سجده نمايد.

مسئله 854 - كسى كه نمى تواند پيشانى را به زمين برساند، بايد به قدرى كه مى تواند خم شود و مُهر يا چيز ديگرى را كه سجده بر آن صحيح است روى چيز بلندى گذاشته و طورى پيشانى را بر آن بگذارد كه بگويند سجده كرده است و اگر اصلًا نمى تواند خم شود، بايد به نيت سجده ذكر سجده را بگويد و مستحبّ است براى سجده، با سر يا چشم هم اشاره كند؛ چنان كه خوب است مُهر را بر پيشانى هم بگذارد.

مسئله 855 - اگر پيشانى بى اختيار از جاى سجده بلند شود، چنانچه ممكن باشد بايد نگذارد دوباره به جاى سجده برسد، و اين يك سجده حساب مى شود، چه ذكر سجده را گفته باشد يا نه و اگر نتواند سر را نگه دارد و بى اختيار دوباره به جاى سجده برسد، روى هم يك سجده حساب مى شود و اگر ذكر نگفته باشد بايد بگويد.

مسئله 856 - جايى كه انسان بايد تقيه كند، مى تواند بر فرش و مانند آن سجده نمايد، و چنانچه مى تواند، لازم است براى نماز به جاى ديگر برود.

مسئله 857 - اگر روى تشك پر يا چيز ديگرى كه بعد از سر گذاشتن و مقدارى پايين رفتن آرام مى گيرد سجده كند، اشكال ندارد.

مسئله 859 - در ركعت اوّل و ركعت سوّمى كه تشهّد ندارد، بايد جلسۀ استراحت به جا آورد، يعنى بعد از سجدۀ دوّم مقدارى آرام بنشيند و بعد برخيزد و اگر بدون نشستن برخيزد، نماز باطل است.

چيزهايى كه سجده بر آنها صحيح است

مسئله 860 - بايد بر زمين يا چيزهايى كه مربوط به زمين است مانند سنگ و چوب و علف سجده كرد، ولى سجده بر چيزهاى خوراكى مانند گندم و پوشيدنى مانند پنبه و معدنى مانند طلا و نقره صحيح نيست؛ امّا سجده كردن بر سنگ هاى معدنى مانند سنگ مرمر و سنگ هاى سياه اشكال ندارد.

مسئله 861 - سجده بر چيزهايى كه از زمين مى رويد و خوراك حيوان است، مثل علف و كاه صحيح است، بلكه بر مثل برگ درخت مو و داروهاى خوراكى و بر گياهى كه خوردن آن در بعضى از شهرها معمول است و بر ميوۀ نارس نيز صحيح است.

مسئله 862 - سجده بر گچ، آهك، آجر، سيمان، موزائيك و ظروف سفالين و مانند اينها جايز است.

مسئله 863 - سجده بر انواع كاغذها نظير دستمال كاغذى و كاغذ ديوارى و كاغذى كه روى آن نوشته شده است صحيح است.

مسئله 864 - براى سجده بهتر از هر چيز تربت حضرت سيدالشّهدا «سلام الله عليه» مى باشد كه موجب قبولى نماز است و روايت شده كه حجاب ها را پاره مى كند و در محضر ربوبى مى رسد، يعنى چيزهايى كه مانع از قبولى نماز است، به واسطۀ سجده كردن بر تربت حضرت ابى عبداللَّه الحسين «سلام الله عليه» رفع مى شود، بعد از آن، خاك و بعد از خاك سنگ و بعد از سنگ گياه است.

مسئله 865 - اگر چيزى كه سجده بر آن صحيح است ندارد، يا اگر دارد به واسطۀ سرما يا گرماى زياد و مانند اينها نمى تواند بر آن سجده كند، بر هر چيزى كه مى تواند بايد سجده كند.

مسئله 866 - اگر در سجدۀ اوّل مهر به پيشانى بچسبد و بدون اينكه مهر را بردارد دوباره به سجده برود، اشكال ندارد.

مسئله 867 - اگر در بين نماز چيزى كه بر آن سجده مى كند گُم شود و چيزى كه سجده بر آن صحيح است نداشته باشد، چنانچه وقت وسعت دارد، بايد نماز را بشكند، و اگر وقت تنگ است، بايد به هر چيزى كه مى تواند سجده نمايد.

مسئله 868 - مهر يا چيز ديگرى كه بر آن سجده مى كند بايد پاك باشد؛ ولى اگر مثلاً مهر را روى فرش نجس بگذارد يا يك طرف مهر نجس باشد و پيشانى را به طرف پاك آن بگذارد اشكال ندارد.

مسئله 869 - مهر يا چيز ديگرى كه بر آن سجده مى كند بايد تميز باشد، پس اگر مهر به قدرى چرك باشد كه پيشانى به خود مهر نرسد، سجده باطل است؛ ولى اگر مثلاً رنگ مهر تغيير كرده باشد اشكال ندارد.

مسئله 870 - هرگاه در حال سجده بفهمد پيشانى را بر چيزى گذاشته كه سجده بر آن باطل است، اگر ممكن باشد بايد پيشانى را از روى آن به روى چيزى كه سجده بر آن صحيح است بكشد و اگر ممكن نيست، چنانچه وقت وسعت دارد بايد نماز را بشكند، و اگر وقت تنگ است، نماز را تمام كند و نماز او صحيح است.

مسئله 871 - اگر بعد از سجده بفهمد پيشانى را روى چيزى گذاشته كه سجده بر آن باطل است، اشكال ندارد.

مسئله 872 - سجده كردن براى غير خداوند متعال به قصد عبادت حرام است، و بعضى از مردم كه مقابل قبر امامان «سلام الله عليهم» پيشانى را بر زمين مى گذارند، چون براى تعظيم است نه عبادت، اشكال ندارد.

مستحبّات سجده

مسئله 873 - در سجده سيزده مورد مستحب است:

1.

كسى كه ايستاده نماز مى خواند، بعد از آنكه سر از ركوع برداشت و كاملًا ايستاد و كسى كه نشسته نماز مى خواند بعد از آنكه كاملًا نشست، براى رفتن به سجده تكبير بگويد.

2.

موقعى كه مرد مى خواهد به سجده برود، اوّل دست ها را و زن اوّل زانوها را به زمين بگذارد.

3.

بينى را به مهر يا چيزى كه سجده بر آن صحيح است بگذارد.

4.

در حال سجده انگشتان دست را به هم بچسباند و برابر گوش بگذارد، به طورى كه سر آنها رو به قبله باشد.

5.

در سجده دعا كند و از خدا حاجت بخواهد و اين دعا را بخواند:

«يا خَيْرَ الْمَسْؤُولينَ وَ يا خَيْرَ الْمُعْطينَ ارْزُقْنى وَ ارْزُقْ عِيالى مِنْ فَضْلِكَ فَانَّكَ ذُوالْفَضْلِ الْعَظيمِ».

«يعنى اى بهترين كسى كه از او سؤال مى كنند و اى بهترين عطا كنندگان، روزى بده به من و عيال من از فضل خودت، پس به درستى كه تو داراى فضل بزرگى هستى.»

6.

بعد از سجده، بر ران چپ بنشيند و روى پاى راست را بر كف پاى چپ بگذارد.

7.

بعد از هر سجده، وقتى نشست و بدنش آرام گرفت، تكبير بگويد.

8.

بعد از سجدۀ اوّل، بدنش كه آرام گرفت بگويد:

«اسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّى وَ اتُوبُ الَيْهِ».

9.

سجده را طول بدهد و در موقع نشستن دست ها را روى ران ها بگذارد.

10.

براى رفتن به سجدۀ دوّم، در حال آرامى بدن «اللَّهُ اكْبَرُ» بگويد.

11.

در سجده صلوات بفرستد و اگر آن را به قصد ذكرى كه در سجده ها دستور داده اند بگويد، اشكال ندارد.

12.

در موقع بلند شدن، دست ها را بعد از زانوها از زمين بردارد.

13. مردها آرنج ها را به زمين نچسبانند و بازوها را از پهلو جدا نگاه دارند و زن ها آرنج ها را بر زمين بگذارند و اعضاى بدن را به يكديگر بچسبانند.
احكام سجدۀ واجب قرآن

مسئله 874 - در هر يك از چهار سورۀ والنّجم، اقرء، الم تنزيل و حم سجده يك آيۀ سجده وجود دارد كه اگر انسان بخواند يا به آن گوش دهد، بعد از تمام شدن آن آيه، بايد فوراً سجده كند و اگر فراموش كرد، هر وقت يادش آمد بايد سجده كند.

مسئله 875 - اگر انسان موقعى كه آيۀ سجده را مى خواند، از ديگرى هم بشنود، بايد دو سجده نمايد.

مسئله 876 - در غير نماز اگر در حال سجده آيۀ سجده را بخواند يا به آن گوش دهد، بايد سر از سجده بردارد و دوباره سجده كند.

مسئله 877 - اگر آيۀ سجده را از كسى كه قصد خواندن قرآن ندارد بشنود يا از راديو و ضبط صوت و مانند اينها آيه سجده را بشنود، واجب است سجده كند.

مسئله 878 - در سجدۀ واجب قرآن مى شود بر چيزهاى خوراكى و پوشاكى سجده كرد، و نيز ساير شرايط سجده را كه در نماز است، لازم نيست مراعات كند، بلكه فقط بايد پيشانى روى زمين قرار گيرد.

مسئله 879 - در سجدۀ واجب قرآن بايد طورى عمل كند كه بگويند سجده كرد.

مسئله 880 - هرگاه در سجدۀ قرآن پيشانى را به قصد سجده به زمين بگذارد، گرچه ذكر نگويد، كافى است و گفتن ذكر، مستحب است و بهتر است بگويد:

«لا الهَ الَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً لا الهَ الَّا اللَّهُ ايماناً وَ تَصْديقاً لا الهَ الَّا اللَّهُ عُبُودِيَّةً وَ رِقّاً سَجَدْتُ لَكَ يا رَبِّ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لا مُسْتَنْكِفاً وَ لا مُسْتَكْبِراً بَلْ انَا عَبْدٌ ذَليلٌ ضَعيفٌ خائِفٌ مُسْتَجيرٌ.»

8. تشهّد

مسئله 881 - در ركعت دوّم تمام نمازها و ركعت سوّم نماز مغرب و ركعت چهارم نماز ظهر و عصر و عشا و ركعت اوّل نماز وتر، بايد انسان بعد از سجدۀ دوّم بنشيند و در حال آرام بودن بدن، تشهّد بخواند؛ يعنى بگويد:

«أَشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».

مسئله 882 - اگر تشهّد را فراموش كند و بايستد و پيش از ركوع يادش بيايد كه تشهّد را نخوانده، بايد بنشيند و تشهّد را بخواند و دوباره بايستد و حمد يا تسبيحات را بخواند و نماز را تمام كند، و اگر در ركوع يا بعد از آن يادش بيايد، بايد نماز را تمام كند و بعد از سلام نماز، تشهّد را قضا كند و براى تشهّد فراموش شده، دو سجدۀ سهو به جا آورد.

مسئله 883 - در تشهّد شش مورد مستحب است:

1.

بر ران چپ بنشيند.

2.

روى پاى راست را به كف پاى چپ بگذارد.

3.

پيش از تشهّد بگويد:

«الْحَمْدُ للَّهِ». يا بگويد:

«بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ الْحَمْدُ للَّهِ وَ خَيْرُ الْاسْماءِ للَّهِ».

4.

دست ها را بر ران ها بگذارد و انگشت ها را به يكديگر بچسباند.

5.

به دامان خود نگاه كند.

6.

بعد از تمام شدن تشهّد بگويد:

«وَ تَقَبَّلْ شَفاعَتَهُ وَ ارْفَعْ دَرَجَتَهُ».

مسئله 884 - مستحب است زن ها در وقت خواندن تشهّد، ران ها را به هم بچسبانند.

9. سلام نماز

مسئله 885 - بعد از تشهّد ركعت آخر نماز، واجب است سلام بگويد و سلام داراى سه جمله است:

«السَّلامُ عَلَيْكَ ايُّهَا النّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ، السَّلامُ عَلَيْنا وَ عَلى عِبادِ اللَّه الصَّالِحين، السَّلامُ عَلَيْكُم وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ». و سلام واجب، سلام سوّم است كه مى تواند به آن اكتفا كند.

مسئله 886 - اگر سلام نماز را فراموش كند و موقعى يادش بيايد كه صورت نماز به هم نخورده، بايد سلام را بگويد و نمازش صحيح است و اگر موقعى يادش بيايد كه صورت نماز به هم خورده است، نمازش صحيح است و لازم نيست سلام را بگويد؛ ولى مستحب است دو سجدۀ سهو به جا آورد.

10. ترتيب

مسئله 887 - نمازگزار بايد كارهاى نماز را به ترتيبى كه در مسائل گذشته گفته شد انجام دهد و اگر عمداً بر خلاف آن انجام دهد، مثلاً سجود را قبل از ركوع يا تشهّد را قبل از سجده انجام دهد،

نمازش باطل است و اگر از روى فراموشى باشد، بايد تا داخل ركن بعد نشده برگردد و انجام دهد، به طورى كه ترتيب حاصل شود. و اگر وارد ركن بعد شده، نمازش صحيح است، مگر آنكه جزء فراموش شده از اركان نماز باشد، مثل اينكه ركوع را فراموش كند تا وارد سجدۀ اوّل شود كه در اين صورت نمازش باطل است.

11. مُوالات
اشاره

مسئله 888 - انسان بايد نماز را با موالات بخواند؛ يعنى كارهاى نماز مانند ركوع و سجود و تشهّد را پشت سر هم به جا آورد و چيزهايى را كه در نماز مى خواند به طورى كه معمول است پشت سر هم بخواند و اگر به قدرى بين آنها فاصله بيندازد كه نگويند نماز مى خواند، نمازش باطل است، گرچه به طور سهوى باشد.

مسئله 889 - اگر در نماز عمداً بين حرف ها يا كلمات فاصله بيندازد، گرچه فاصله به قدرى نباشد كه صورت نماز از بين برود، نمازش باطل است و اگر سهواً باشد، چنانچه مشغول ركن بعد نشده باشد، بايد آن حرف ها يا كلمات را به طور معمول بخواند و اگر مشغول ركن بعد شده باشد، نمازش صحيح است.

مسئله 890 - طول دادن ركوع و سجود و قيام و قنوت و تشهّد در صورتى كه موالات را به هم بزند، نماز را باطل مى كند، مثل آنكه سورۀ بقره را بعد از حمد و يا دعاى ابوحمزه را در قنوت بخواند.

قنوت

مسئله 891 - در تمام نمازهاى واجب و مستحب پيش از ركوع ركعت دوّم، مستحب است قنوت بخواند، و در نماز وتر با آنكه يك ركعت مى باشد، خواندن قنوت پيش از ركوع مستحب است، و نماز جمعه در هر ركعت يك قنوت دارد، ولى قنوت ركعت دوّم بعد از ركوع است و نماز آيات پنج قنوت و نماز عيد فطر و قربان در ركعت اوّل پنج قنوت و در ركعت دوّم چهار قنوت دارند.

مسئله 892 - مستحب است در قنوت، دست ها را مقابل صورت بگيرد و كف آنها را رو به آسمان و پهلوى هم نگه دارد و غير شَست، انگشت هاى ديگر را به هم بچسباند و به كف دست ها نگاه كند.

مسئله 893 - در قنوت هر ذكرى بگويد گرچه يك «سُبْحانَ اللَّهِ» باشد، كافى است و بهتر است بگويد:

«لا الهَ الَّا اللَّهُ الْحَليمُ الْكَريمُ لا الهَ الَّا اللَّهُ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ سُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَ رَبِّ الْارَضينَ السَّبْعِ وَ ما فيهِنَّ وَ ما بَيْنَهُنَّ وَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ وَ الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ».(1)

مسئله 894 - مستحب است انسان قنوت را بلند بخواند، ولى براى كسى كه نماز را به جماعت مى خواند، اگر امام جماعت صداى او را بشنود، بلند خواندن قنوت مستحب نيست.

مسئله 895 - اگر عمداً قنوت نخواند قضا ندارد و اگر فراموش كند و پيش از آنكه به اندازۀ ركوع خم شود يادش بيايد، مستحب است بايستد و بخواند، و اگر در ركوع يادش بيايد، مستحب است بعد از ركوع قضا كند و اگر در سجده يادش بيايد، مستحب است بعد از سلام نماز قضا نمايد.

احكام واجبات نماز

اشاره

مسئله 896 - واجبات نماز بايد به عربى صحيح گفته شود، پس اگر طورى به عربى غلط بگويد كه معنى عوض شود يا ترجمۀ آنها را بگويد صحيح نيست.

مسئله 897 - در موقع خواندن چيزهاى واجب نماز، بايد بدن بى حركت باشد و مستحب است در موقع گفتن ذكرهاى مستحب نماز نظير «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» نيز بدن آرام باشد، ولى حركت دادن سر يا دست يا پا اشكال ندارد، امّا «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ اقُومُ وَ اقْعُدُ» را بايد در حال برخاستن بگويد.

مسئله 898 - اگر موقع خواندن چيزى از نماز بى اختيار به قدرى حركت كند كه از حال آرام بودن خارج شود، لازم نيست كه بعد از آرام گرفتن بدن آنچه را كه در حال حركت خوانده دوباره بخواند.

مسئله 899 - نماز را بايد طورى بخواند كه لااقل خودش بشنود و اگر به واسطۀ سنگينى يا كرى گوش يا سر و صداى زياد نمى شنود، بايد طورى بگويد كه اگر مانعى نباشد بشنود.

مسئله 900 - كسى كه لال است يا زبان او مرضى دارد كه نمى تواند نماز را درست بگويد، بايد به هر طور كه مى تواند بگويد و اگر هيچ نمى تواند بگويد، بايد در قلب خود بگذراند.

مسئله 901 - كسى كه نمى تواند نماز را درست بخواند، بايد هر طور كه مى تواند بخواند و نمازش صحيح است و اعاده و قضا هم ندارد.


1) . نيست خدايى غير از خداوند بردبارِ بزرگوار. نيست خدايى غير از خداوند برترِ بزرگ. منزّه است خداوندى كه پرورش دهندۀ آسمان هاى هفت گانه و زمين هاى هفت گانه و آنچه درون آنها و ميان آنهاست و آفريندۀ عرش بزرگ است، و تمام حمد، ويژۀ پرورش دهندۀ جهانيان است.

مسئله 902 - انسان بايد نماز را ياد بگيرد كه غلط نخواند و كسى كه به هيچ قسم نمى تواند صحيح آن را ياد بگيرد، بايد هر طور كه مى تواند بخواند و بهتر است كه نماز را به جماعت به جا آورد.

مسئله 903 - كسى كه نماز را به خوبى نمى داند ولى مى تواند ياد بگيرد، چنانچه وقت نماز وسعت دارد بايد ياد بگيرد.

مسئله 904 - مزد گرفتن براى ياد دادن نماز اشكال ندارد.

مسئله 905 - اگر انسان كلمه اى را صحيح بداند و در نماز همان طور بخواند و بعد بفهمد غلط خوانده، لازم نيست نماز را دوباره بخواند.

مسئله 906 - اگر كلمه اى را نداند بايد ياد بگيرد و چنانچه دو جور يا بيشتر بخواند، نمازش باطل است.

مسئله 907 - رعايت كردن آنچه را كه علماى تجويد مى گويند، نظير مدّهاى واجب، مراعات مخارج حروف، وقف به حركت، وصل به سكون و مانند اينها واجب نيست، بلكه اگر طورى بخواند كه بگويند عربى صحيح است، كفايت مى كند.

مسئله 908 - اختلاف در قرائت كه قرّاء گفته اند صحيح نيست و نماز بايد بر طبق قرآن خوانده شود.

تعقيب نماز

مسئله 909 - مستحب است انسان بعد از نماز مقدارى مشغول تعقيب، يعنى خواندن ذكر و دعا و قرآن شود. و بهتر است پيش از آنكه از جاى خود حركت كند رو به قبله تعقيب را بخواند و لازم نيست تعقيب به عربى باشد، ولى بهتر است چيزهايى را كه در كتاب هاى دعا دستور داده اند بخواند و از تعقيب هايى كه سفارش بسيار شده است، تسبيح حضرت زهرا «سلام الله عليها» است كه بايد به اين ترتيب گفته شود: 34 مرتبه اللَّه اكبر، بعد 33 مرتبه الحمدللَّه و بعد از آن 33 مرتبه سبحان اللَّه، و امام صادق «سلام الله عليه» فرموده است: تسبيح مادرم حضرت زهرا «سلام الله عليها» نزد من بهتر از هزار ركعت نماز است.

مسئله 910 - مستحب است بعد از نماز، سجدۀ شكر نمايد و همين قدر كه پيشانى را به قصد شكر بر زمين بگذارد كافى است، ولى بهتر است صد مرتبه يا سه مرتبه يا يك مرتبه، شُكْراً للَّهِ يا شُكْراً يا عَفْواً بگويد و نيز مستحب است هر وقت نعمتى به انسان مى رسد يا بلايى از او دور مى شود، سجدۀ شكر به جا آورد.

صلوات بر پيامبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» در نماز

مسئله 911 - هر وقت انسان اسم مبارك حضرت رسول «صلى الله عليه و آله وسلم» مانند محمّد و احمد يا لقب و كنيۀ آن جناب مثل مصطفى و ابوالقاسم را بگويد يا بشنود، گرچه در نماز باشد، مستحب است صلوات بفرستد.

مسئله 912 - موقع نوشتن اسم مبارك حضرت رسول «صلى الله عليه و آله وسلم» مستحب است صلوات را هم بنويسد و نيز بهتر است هر وقت آن حضرت را ياد مى كند صلوات بفرستد.

ترجمۀ نماز
1. ترجمۀ سورۀ حمد

«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» يعنى ابتدا مى كنم به نام خداوندى كه در دنيا بر مؤمن و كافر رحم مى كند و در آخرت بر مؤمن رحم مى نمايد.

«اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ» يعنى ثنا مخصوص خداوندى است كه پرورش دهندۀ همۀ موجودات است.

«اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ» يعنى در دنيا بر مؤمن و كافر و در آخرت بر مؤمن رحم مى كند.

«مٰالِكِ يَوْمِ اَلدِّينِ» يعنى مالك و صاحب اختيار روز قيامت است.

«إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ» يعنى فقط تو را عبادت مى كنم و فقط از تو كمك مى خواهم.

«اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ» يعنى ما را هدايت كن به راه راست كه آن دين اسلام است.

«صِرٰاطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» يعنى راه كسانى كه به آنان نعمت دادى كه آنان پيغمبران و جانشينان پيغمبران هستند.

«غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّينَ» يعنى نه به راه كسانى كه بر آنها غضب كرده اى و نه آن كسانى كه گمراهند.

2. ترجمۀ سورۀ توحيد

«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ»

«قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» يعنى بگو اى محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم»، خداوند خدايى است يگانه.

«اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ» يعنى خدايى كه از تمام موجودات بى نياز است.

«لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ» فرزند ندارد و فرزند كسى نيست.

«وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» يعنى هيچ كس از مخلوقات مثل او نيست.

3. ترجمۀ ذكر ركوع و سجود و ذكرهايى كه بعد از آنها مستحب است

«سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ» يعنى پروردگار بزرگ من از هر عيب و نقصى پاك و منزّه است و من مشغول ستايش او هستم.

«سُبْحانَ رَبِّىَ الْاعْلى وَ بِحَمْدِهِ» يعنى پروردگار من كه از همه كس بالاتر مى باشد، از هر عيب و نقصى پاك و منزّه است و من مشغول ستايش او هستم.

«سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَه» يعنى خدا بشنود و بپذيرد ثناى كسى كه او را ستايش مى كند.

«أَسْتَغْفِر اللَّه رَبِّى وَ أَتُوبُ إِلَيه» يعنى طلب آمرزش و مغفرت مى كنم از خداوندى كه پرورش دهندۀ من است و من به طرف او بازگشت مى نمايم.

«بِحَولِ اللَّه وَ قُوَّتِهِ اقُومُ وَ اقْعُد» يعنى به يارى خداى متعال و قوّۀ او برمى خيزم و مى نشينم.

4. ترجمۀ قنوت

«لا الهَ الّا اللَّه الحَلَيم الكَريم» يعنى نيست خدايى سزاوار پرستش مگر خداى يكتاى بى همتايى كه صاحب حلم و كرم است.

«لا الهَ الّا اللَّه العَلىِّ العَظيم» يعنى نيست خدايى سزاوار پرستش مگر خداى يكتاى بى همتايى كه بلند مرتبه و بزرگ است.

«سُبْحانَ اللَّه رَبِّ السَّمواتِ السَّبْع وَ رَبِّ الأرَضينِ السَّبْع» يعنى پاك و منزّه است خداوندى كه پروردگار هفت آسمان و پروردگار هفت زمين است.

«وَ ما فيهنَّ وَ ما بَينَهُنَّ وَ رَبِّ العَرْشِ العَظيم» يعنى پروردگار هر چيزى است كه در آسمان ها و زمين ها و ما بين آنها است و پروردگار عرش بزرگ است.

«وَ الحَمْدُللَّهِ رَبِّ العالَمين» يعنى حمد و ثنا مخصوص خداوندى است كه پرورش دهندۀ تمام موجودات است.

5. ترجمۀ تسبيحات اربعه

«سُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ للَّهِ وَ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اكْبَرُ». يعنى پاك و منزّه است خداوند تعالى و ثنا مخصوص اوست و نيست خدايى سزاوار پرستش مگر خداى بى همتا و بزرگ تر است از اين كه او را وصف كنند.

6. ترجمۀ تشهّد و سلام

«أَشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ» يعنى ستايش مخصوص پروردگار است، شهادت مى دهم كه خدايى سزاوار پرستش نيست مگر خدايى كه يگانه است و شريك ندارد.

«وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ» يعنى شهادت مى دهم كه محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» بندۀ خدا و فرستادۀ اوست.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» يعنى خدايا رحمت بفرست بر محمّد و آل محمّد.

«وَ تَقَبَّلْ شَفاعَتَهُ وَ ارْفَعْ دَرَجَتَهُ» يعنى قبول كن شفاعت پيغمبر را و درجۀ آن حضرت را نزد خود بلند كن.

«السَّلامُ عَلَيْكَ ايُّهَا النّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ» يعنى سلام بر تو اى پيغمبر و رحمت و بركات خداوند بر تو باد.

«السَّلامُ عَلَيْنا وَ عَلى عِبادِ اللَّه الصَّالِحين» يعنى سلام خداوند بر ما نمازگزاران و تمام بندگان خوب او.

«السَّلامُ عَلَيْكُم وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ» يعنى سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما مؤمنين باد.

احكام مبطلات نماز

اشاره

مسئله 913 - دوازده چيز نماز را باطل مى كند و آنها را مبطلات مى گويند:

اوّل آنكه در بين نماز يكى از شرطها يا اجزاى آن از بين برود.

دوّم از مبطلات آن است كه در بين نماز عمداً يا سهواً يا از روى ناچارى كارى كه وضو يا غسل را باطل مى كند انجام دهد.

سوّم از مبطلات آن است كه دست بسته نماز بخواند، آنگونه كه اهل تسنّن انجام مى دهند، ولى اگر از روى فراموشى يا تقيه يا براى خاراندن بدن باشد، اشكال ندارد.

چهارم از مبطلات آن است كه بعد از حمد آمين بگويد، آنگونه كه اهل تسنّن انجام مى دهند، ولى اگر از روى فراموشى يا تقيه بگويد، اشكال ندارد.

پنجم از مبطلات نماز آن است كه عمداً يا سهواً پشت به قبله كند يا به طرف راست يا چپ قبله برگردد، بلكه اگر صورت را به تنهايى به طرف راست يا چپ قبله برگرداند نيز نماز باطل مى شود، ولى اگر بدن يا صورت را كمى برگرداند به طورى كه از قبله خارج نشود، عمداً باشد يا سهواً، نماز باطل نمى شود.

ششم از مبطلات نماز آن است كه عمداً جمله يا كلمه اى بگويد و از آن جمله يا كلمه قصد معنى كند، گرچه معنى هم نداشته باشد.

مسئله 914 - سرفه كردن و آروغ زدن و آه كشيدن در نماز اشكال ندارد، ولى گفتن آخ و آه و مانند اينها، اگر عمدى باشد، نماز را باطل مى كند.

مسئله 915 - اگر كلمه اى را به قصد ذكر بگويد، مثلاً به قصد ذكر بگويد «اللَّه اكبر» و در موقع گفتن آن، صدا را بلند كند كه چيزى را به ديگرى بفهماند اشكال ندارد، بلكه اگر به قصد اين كه چيزى به كسى بفهماند كلمه اى را به قصد ذكر بگويد، اشكال ندارد.

مسئله 916 - خواندن قرآن در نماز، غير از چهار سوره اى كه سجده واجب دارد و نيز دعاكردن در نماز اشكال ندارد گرچه به فارسى يا زبان ديگر باشد.

مسئله 917 - اگر چيزى از حمد و سوره و ذكرهاى نماز را عمداً يا احتياطاً چند مرتبه بگويد اشكال ندارد، ولى اگر به خاطر وسوسه باشد جايز نيست.

مسئله 918 - در حال نماز، انسان نبايد به ديگرى سلام كند، ولى اگر ديگرى به او سلام كند بايد جواب او را بدهد.

مسئله 919 - انسان بايد جواب سلام را چه در نماز يا غير نماز فوراً بگويد و اگر عمداً يا از روى فراموشى جواب سلام را به قدرى طول دهد كه اگر جواب بگويد جواب آن سلام حساب نشود، چنانچه در نماز باشد نبايد جواب بدهد و اگر در نماز نباشد، جواب دادن واجب نيست.

مسئله 920 - بايد جواب سلام را طورى بگويد كه سلام كننده بشنود، ولى اگر سلام كننده كر باشد يا سلام كنَد و تُند رد شود، چنانچه انسان به طور معمول جواب او را بدهد كافى است.

مسئله 921 - اگر نمازگزار جواب سلام را ندهد، معصيت كرده ولى نمازش صحيح است.

مسئله 922 - اگر كسى به نمازگزار غلط سلام كند، به طورى كه سلام حساب نشود، جواب او واجب نيست.

مسئله 923 - جواب سلام كسى كه از روى مسخره يا شوخى سلام مى كند واجب نيست و خوب است در جواب سلام غير مسلمان گفته شود «عليك».

مسئله 924 - اگر كسى به عدّه اى سلام كند، جواب سلام او بر همۀ آنان واجب است، ولى اگر يكى از آنان جواب دهد كافى است.

مسئله 925 - سلام كردن مستحب است و خيلى سفارش شده است كه سواره به پياده و ايستاده به نشسته و كوچك تر به بزرگ تر سلام كند.

مسئله 926 - اگر دو نفر با هم به يكديگر سلام كنند، بر هر يك واجب است جواب سلام ديگرى را بدهد.

مسئله 927 - در غير نماز، مستحب است جواب سلام را بهتر از سلام بگويد، مثلاً اگر كسى گفت سلام عليكم در جواب بگويد سلام عليكم و رحمة اللَّه.

هفتم از مبطلات نماز خندۀ با صداست، ولى اگر سهواً باشد به اين معنى كه فراموش كرده است در نماز است و يا اضطراراً باشد، به اين معنى كه نتواند جلوى خنده خود را بگيرد، و يا جهل به مسئله باشد، نماز باطل نمى شود، گرچه در هر سه صورت بهتر است نماز را دوباره بخواند، امّا تبسّم و لبخند نماز را باطل نمى كند.

مسئله 928 - اگر براى جلوگيرى از صداى خنده حالش تغيير كند، مثلاً رنگش سرخ شود، نماز باطل نمى شود، ولى بهتر است كه نماز را دوباره بخواند.

هشتم از مبطلات نماز آن است كه براى دنيا با صدا گريه كند، ولى اگر براى دنيا بى صدا يا سهواً يا بى اختيار يا از روى ندانستن مسئله گريه كند اشكال ندارد و همچنين اگر از ترس خدا يا براى آخرت يا مصائب ائمّه «سلام الله عليهم» گريه كند، آهسته باشد يا بلند، اشكال ندارد، بلكه از بهترين اعمال است.

نهم از مبطلات نماز كارى است كه صورت نماز را به هم زند، مثل به هوا پريدن يا ساكت ماندن به مقدارى كه نگويند نماز مى خواند، عمداً باشد يا سهواً، با اختيار باشد يا بدون اختيار، از روى جهل به مسئله باشد يا نه، ولى كارى كه صورت نماز را به هم نزند مثل اشاره كردن به وسيلۀ دست اشكال ندارد.

مسئله 929 - اگر در بين نماز كارى انجام دهد يا مدّتى ساكت شود و شك كند كه نماز به هم خورده يا نه، نمازش صحيح است.

دهم از مبطلات نماز، خوردن و آشاميدن است، در صورتى كه عمداً و با علم به مسئله باشد، مانند آب خوردن، حتّى اگر قند يا شكر و مانند اينها را در دهان بگذارد و در حال نماز كم كم آب شود و فرو ببرد نمازش باطل مى شود، ولى اگر در بين نماز غذايى را كه لاى دندان ها مانده فرو ببرد، اشكال ندارد.

يازدهم از مبطلات نماز، شك در ركعت هاى نماز دو ركعتى و سه ركعتى يا در دو ركعت اوّل نمازهاى چهار ركعتى است.

دوازدهم از مبطلات نماز آن است كه ركن نماز را عمداً يا سهواً كم يا زياد كند، يا چيزى را كه ركن نيست عمداً كم يا زياد نمايد.

مسئله 930 - اگر بعد از نماز شك كند كه در بين نماز كارى كه نماز را باطل مى كند انجام داده يا نه، نمازش صحيح است.

مكروهات نماز

مسئله 931 - در نماز، يازده عمل، مكروه است:

1 - صورت را كمى به طرف راست يا چپ بگرداند.

2 - چشم ها را ببندد يا به طرف راست و چپ بگرداند.

3 - با ريش و دست خود بازى كند.

4 - انگشت ها را داخل هم نمايد.

5 - آب دهان بيندازد.

6 - به خط قرآن يا كتاب يا خط انگشترى نگاه كند.

7 - موقع خواندن حمد و سوره و گفتن ذكر، براى شنيدن حرف كسى ساكت شود.

8 - انجام هر كارى كه خضوع و خشوع را از بين ببرد.

9 - نماز خواندن در موقعى كه انسان خوابش مى آيد.

10 - نماز خواندن موقع خوددارى كردن از بول.

11 - نماز خواندن در لباس تنگ كه بدن را فشار دهد.

مواردى كه مى شود نماز واجب را شكست

مسئله 932 - شكستن نماز واجب از روى اختيار حرام است، ولى براى جلوگيرى از ضرر مالى يا بدنى يا عرضى مانعى ندارد، بلكه واجب است، ولى شكستن نماز براى مالى كه اهميت ندارد واجب نيست، بلكه مكروه است.

مسئله 933 - اگر در بين نماز بفهمد كه مسجد نجس است، چنانچه وقت تنگ باشد بايد نماز را تمام كند و اگر وقت وسعت دارد مى تواند نماز را بشكند و مسجد را تطهير نمايد.

مسئله 934 - اگر قبل از نماز بفهمد كه مسجد نجس است، اگر وقت وسعت دارد بايد مسجد را تطهير كند و بعد نماز بخواند، ولى اگر اوّل نماز بخواند، نماز او صحيح است گرچه معصيت كرده است.

مسئله 935 - در جاهايى كه بايد نماز را بشكند، اگر نماز را تمام كند معصيت كرده، ولى نماز او صحيح است.

مسئله 936 - اگر پيش از آنكه به اندازۀ ركوع خم شود، يادش بيايد كه اذان يا اقامه را فراموش كرده، چنانچه وقت نماز وسعت دارد، مستحب است براى گفتن آنها نماز را بشكند.

ظنّيّات نماز

مسئله 937 - ظنّ و گمان در نمازهاى واجب و مستحب حكم يقين را دارد و بايد بر طبق گمان عمل كند چه در ركعات نماز باشد و چه در اجزاى نماز، مثلاً اگر شك كند كه يك ركعت خوانده است يا دو ركعت و گمان او بر دو ركعت است، بايد بنا را بر دو بگذارد، چه در نمازهاى دو ركعتى باشد و چه در نمازهاى سه ركعتى و چهار ركعتى، و نيز اگر شك كند ركوع كرده يا نه و گمان دارد كه ركوع كرده است، بايد سجده رود.

مسئله 938 - هرگاه در ابتدا گمانش به يك طرف قرار گرفت و بعد حالت شك برايش پيدا شد، بايد به دستور شك عمل كند ولى اگر حالت شك داشت و بعد حالت گمان براى او پيدا شد، بايد مطابق گمان عمل كند.

مسئله 939 - كسى كه نمى داند حالتى كه برايش پيدا شده شك است يا ظن، بايد به احكام شك عمل كند.

شكيّات نماز
اشاره

شكيات نماز 21 قسم است، شش قسم آن شك هايى است كه نماز را باطل مى كند و به شش قسم آن نبايد اعتنا كرد و نُه قسم ديگر آن صحيح است.

شك هاى مُبْطِل (باطل كننده)

مسئله 940 - شك هايى كه نماز را باطل مى كند، شش مورد است:

اوّل: شك در شمارۀ ركعت هاى نماز دو ركعتى واجب مثل نماز صبح و نماز مسافر.

دوّم: شك در شمارۀ ركعت هاى نماز سه ركعتى.

سوّم: آنكه در نماز چهار ركعتى شك كند كه يك ركعت خوانده يا بيشتر.

چهارم: آنكه در نماز چهار ركعتى پيش از تمام شدن سجدۀ دوّم شك كند كه دو ركعت خوانده يا بيشتر.

پنجم: شك در ركعات نماز در حال ركوع و سجود يا در حال رفتن به سجده يا برخاستن از سجده.

ششم: شك در ركعت هاى نماز كه نداند چند ركعت خوانده است.

مسئله 941 - اگر يكى از شك هاى باطل كننده براى انسان پيش آيد، نمى تواند نماز را به هم بزند، بلكه بايد به قدرى فكر كند تا شك مستقر شود به اين معنى كه از پيدا شدن يقين يا گمان نااميد شود.

شك هاى غير قابل اعتناء
اشاره

مسئله 942 - شك هايى كه نبايد به آنها اعتنا كرد، شش مورد است:

1.

شك در چيزى كه محلّ آن گذشته است؛

2.

شك بعد از سلام؛

3.

شك بعد از وقت؛

4.

شكّ كسى كه زياد شكّ مى كند (كثير الشكّ)

5.

شك امام و مأموم؛

6.

شك در نماز مستحبّى.

1. شك در چيزى كه محلّ آن گذشته است

مسئله 943 - اگر در بين نماز شك كند كه يكى از كارهاى واجب آن را انجام داده يا نه، مثلاً شك كند كه حمد خوانده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بايد بعد از آن انجام دهد نشده، بايد آنچه را كه در انجام آن شك كرده به جا آورد، و اگر مشغول كارى كه بايد بعد از آن انجام دهد شده، به شك خود اعتنا نكند.

مسئله 944 - اگر در بين خواندن آيه اى شك كند كه آيۀ پيش را خوانده يا نه، يا وقتى آخر آيه را مى خواند شك كند كه اوّل آن را خوانده يا نه، بايد به شكّ خود اعتنا نكند.

مسئله 945 - اگر در حالى كه به سجده مى رود شك كند كه ركوع كرده يا نه، يا شك كند كه بعد از ركوع ايستاده يا نه، به شك خود اعتنا نكند.

مسئله 946 - اگر در حال برخاستن شك كند كه تشهّد يا سجده را به جا آورده يا نه، بايد اعتنا نكند.

مسئله 947 - اگر شك كند كه سلام نماز را گفته يا نه، يا شك كند درست گفته يا نه، چنانچه مشغول كارى شده باشد نظير گفتن اللَّه اكبر بعد از سلام، بايد به شكّ خود اعتنا نكند و همچنين اگر در صحيح گفتن سلام شك كند بايد به شك خود اعتنا ننمايد، چه مشغول كار ديگرى شده باشد يا نه.

2. شكّ بعد از سلام

مسئله 948 - هرگاه بعد از سلام نماز شك كند كه نمازش صحيح بوده يا نه، خواه شك مربوط به عدد ركعت هاى نماز باشد، يا شرايط نماز مانند قبله و طهارت يا اجزاى نماز مانند ركوع و سجود، به شكّ خود اعتنا نكند.

3. شكّ بعد از وقت

مسئله 949 - اگر بعد از گذشتن وقت نماز شك كند كه نماز خوانده يا نه، يا گمان كند كه نخوانده، خواندن آن لازم نيست، ولى اگر پيش از گذشتن وقت شك كند كه نماز خوانده يا نه، يا گمان كند كه نخوانده، بايد آن نماز را بخواند، بلكه اگر گمان كند كه خوانده، بايد آن را به جا آورد.

مسئله 950 - اگر بعد از گذشتن وقت نماز ظهر و عصر بداند چهار ركعت نماز خوانده ولى نداند به نيت ظهر خوانده يا به نيت عصر، بايد چهار ركعت نماز قضا به نيت نمازى كه بر او واجب است بخواند.

مسئله 951 - اگر بعد از گذشتن وقت نماز مغرب و عشا بداند يك نماز خوانده ولى نداند سه ركعتى خوانده يا چهار ركعتى، بايد قضاى نماز مغرب و عشا را بخواند.

4. شكّ كسى كه زياد شكّ مى كند (كثيرالشّك)

مسئله 952 - اگر كسى در يك نماز سه مرتبه شك كند، يا در سه نماز پشت سر هم مثلاً در نمازصبح و ظهر و عصر شك كند، كثيرالشّك است و چنانچه زياد شك كردن او از غضب يا ترس يا پريشانى حواس نباشد، به شكّ خود اعتنا نكند.

مسئله 953 - كثيرالشّك اگر در به جا آوردن چيزى شك كند، چنانچه به جا آوردن آن نماز را باطل نمى كند، بايد بنا بگذارد كه آن را به جا آورده، مثلاً اگر شك كند كه ركوع كرده يا نه، بايد بنا بگذارد كه ركوع كرده است، و اگر به جا آوردن آن نماز را باطل مى كند بايد بنا بگذارد كه آن را انجام نداده، مثلاً اگر شك كند كه يك ركوع كرده يا بيشتر، چون زياد شدن ركوع نماز را باطل مى كند، بايد بنا بگذارد كه بيشتر از يك ركوع نكرده است.

مسئله 954 - كسى كه در يك چيز نماز زياد شك مى كند، چنانچه در چيزهاى ديگر نماز شك كند بايد به دستور شك عمل نمايد، مثلاً كسى كه زياد شك مى كند سجده كرده يا نه، اگر در به جا آوردن ركوع شك كند بايد به دستور شك رفتار نمايد.

مسئله 955 - كسى كه در نماز مخصوصى مثلاً در نماز ظهر زياد شك مى كند، اگر در نماز ديگر مثلاً در نماز عصر شك كند، بايد به دستور شك رفتار نمايد.

مسئله 956 - كسى كه وقتى در جاى مخصوصى نماز مى خواند زياد شك مى كند، اگر در غير آنجا نماز بخواند و شكّى براى او پيش آيد، بايد به دستور شك عمل نمايد.

مسئله 957 - اگر انسان شك كند كه كثيرالشّك شده يا نه، بايد به دستور شك عمل كند. و كثيرالشّك تا وقتى يقين نكند كه به حال معمولى مردم برگشته، بايد به شكّ خود اعتنا نكند.

مسئله 958 - كسانى كه بسيار شك مى كنند يا زود يقين به چيزى پيدا مى كنند كه به آنها وسواسى مى گويند، يقين و گمان و شكّ آنها اعتبار ندارد و بايد طبق متعارف مردم عمل كنند، بلكه بايد بر آنچه كه به نفع آنهاست بنا بگذارند؛ مثلاً كسى كه وسواسى در طهارت و نجاست است، اگر شك كرد بلكه اگر يقين كرد كه نجاست به او ترشّح كرده است، بايد اعتنا نكند و همين مقدار كه يك مرتبه مثلاً چيز نجسى را زير شير آب گرفت، پاك بداند. و وسواسى اگر به شك بلكه به يقين خود اعتنا كند، حرام و موجب خسران دنيا و آخرت اوست.

5. شكّ امام و مأموم

مسئله 959 - اگر امام جماعت در نماز شك كند كه مثلاً سه ركعت خوانده يا چهار ركعت، يا دو سجده كرده يا يك سجده، بايد به گفتۀ مأموم عمل كند و همچنين اگر مأموم شك كند بايد از امام پيروى كند و به شكّ خود اعتنا ننمايد.

مسئله 960 - مأموم براى آگاه كردن امام مى تواند ذكرى نظير اللَّه اكبر بگويد.

6. شك در نماز مستحبّى

مسئله 961 - اگر در شمارۀ ركعت هاى نماز مستحبّى شك كند، چنانچه طرف بيشترِ شك، نماز را باطل مى كند، بايد بنا را بر كمتر بگذارد؛ مثلاً اگر در نافلۀ صبح شك كند كه دو ركعت خوانده يا سه ركعت، بايد بنا بگذارد كه دو ركعت خوانده است و اگر طرف بيشتر شك نماز را باطل نمى كند، مثلاً شك كند كه دو ركعت خوانده يا يك ركعت، به هر طرف شك عمل كند نمازش صحيح است.

مسئله 962 - اگر در نماز نافله كارى كند كه براى آن سجدۀ سهو واجب مى شود، يا يك سجده يا تشهّد را فراموش نمايد، لازم نيست بعد از نماز، سجدۀ سهو يا قضاى سجده و تشهّد را به جا آورد.

شك هاى صحيح

مسئله 963 - در نُه صورت اگر در شمارۀ ركعت هاى نماز چهار ركعتى شك كند، بايد كمى فكر نمايد، پس اگر يقين يا گمان به يك طرف شك پيدا كرد، همان طرف را بگيرد و نماز را تمام كند و در غير اين صورت به دستورهايى كه گفته مى شود عمل نمايد. و آن نُه صورت از اين قرار است:

اوّل: آنكه بعد از سر برداشتن از سجدۀ دوّم، شك كند دو ركعت خوانده يا سه ركعت، كه بايد بنا بگذارد سه ركعت خوانده و يك ركعت ديگر بخواند و نماز را تمام كند و بعد از نماز يك ركعت نماز احتياط ايستاده به جا آورد.

دوّم: شك بين دو و چهار بعد از سر برداشتن از سجدۀ دوّم كه بايد بنا بگذارد چهار ركعت خوانده و نماز را تمام كند و بعد از نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده بخواند.

سوّم: شك بين دو و سه و چهار بعد از سر برداشتن از سجده دوّم كه بايد بنا بر چهار بگذارد و بعد از نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده و بعد دو ركعت نشسته به جا آورد.

چهارم: شكّ بين چهار و پنج بعد از سر برداشتن از سجدۀ دوّم كه بايد بنا بر چهار بگذارد و نماز را تمام كند و بعد از نماز دو سجدۀ سهو به جا آورد.

پنجم: شكّ بين سه و چهار كه در هر جاى نماز باشد بايد بنا بر چهار بگذارد و نماز را تمام كند و بعد از نماز يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته به جا آورد.

ششم: شكّ بين چهار و پنج در حال ايستاده كه بايد بنشيند و تشهّد بخواند و نماز را سلام دهد و يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته به جا آورد.

هفتم: شكّ بين سه و پنج در حال ايستاده كه بايد بنشيند و تشهّد بخواند و نماز را سلام دهد و دو ركعت نماز احتياط ايستاده به جا آورد.

هشتم: شكّ بين سه و چهار و پنج در حال ايستاده كه بايد بنشيند و تشهّد بخواند و بعد از سلام نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده و بعد دو ركعت نشسته به جا آورد.

نهم: شك بين پنج و شش در حال ايستاده كه بايد بنشيند و تشهّد بخواند و نماز را سلام دهد و دو سجدۀ سهو به جا آورد.

مسئله 964 - اگر يكى از شك هاى صحيح براى انسان پيش آيد، نبايد نماز را بشكند و اگر پيش از انجام كارى كه نماز را باطل مى كند مثل روگرداندن از قبله، نماز را از سر گيرد، نماز دوّمش هم باطل است، و اگر بعد از انجام كارى كه نماز را باطل مى كند مشغول نماز شود، نماز دوّمش صحيح است.

مسئله 965 - اگر شك او از بين برود و شك ديگرى برايش پيش آيد، مثلاً اوّل شك كند كه دو ركعت خوانده يا سه ركعت، بعد شك كند كه سه ركعت خوانده يا چهار ركعت، بايد به دستور شك دوّم عمل نمايد.

مسئله 966 - اگر بعد از نماز شك كند كه در نماز مثلاً بين دو و چهار شك كرده يا بين سه و چهار، بايد دوباره نماز را بخواند.

مسئله 967 - اگر بعد از نماز بفهمد كه در نماز شكّى براى او پيش آمده ولى نداند از شك هاى باطل كننده بوده يا صحيح، و اگر از شك هاى صحيح بوده كدام قسم آن بوده است، بايد دوباره نماز را بخواند.

مسئله 968 - كسى كه نشسته نماز مى خواند اگر شكّى كند كه بايد براى آن يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته بخواند، بايد دو ركعت نشسته به جا آورد، بلكه اگر شكّى كند كه بايد براى آن دو ركعت نماز احتياط ايستاده بخواند، بايد دو ركعت نشسته به جا آورد.

مسئله 969 - كسى كه ايستاده نماز مى خواند، اگر موقع خواندن نماز احتياط از ايستادن عاجز شود، بايد نماز احتياط را نشسته به جا آورد.

مسئله 970 - كسى كه نشسته نماز مى خواند، اگر موقع خواندن نماز احتياط بتواند بايستد، بايد نماز احتياط را ايستاده بخواند.

احكام نماز احتياط

مسئله 971 - كسى كه نماز احتياط بر او واجب است، بايد بعد از سلام نماز بدون اين كه كار ديگرى انجام دهد نيت نماز احتياط كند و تكبير بگويد و حمد را بخواند و به ركوع رود و دو سجده نمايد، پس اگر يك ركعت نماز احتياط بر او واجب است، بعد از دو سجده تشهّد بخواند و سلام دهد و اگر دو ركعت نماز احتياط بر او واجب است، بعد از دو سجده يك ركعت ديگر مثل ركعت اوّل به جا آورد و بعد از تشهّد سلام دهد.

مسئله 972 - نماز احتياط اذان و اقامه و سوره و قنوت ندارد و بايد حمد و حتّى بسم اللَّه آن را آهسته بخواند.

مسئله 973 - اگر پيش از خواندن نماز احتياط بفهمد كه ركعت هاى نمازش كم بوده، چنانچه كارى كه نماز را باطل مى كند انجام نداده، بايد آنچه از نماز نخوانده، بخواند و براى سلام بى جا دو سجدۀ سهو بنمايد و اگر كارى كه نماز را باطل مى كند انجام داده، مثلاً پشت به قبله كرده، بايد نماز را دوباره به جا آورد.

مسئله 974 - اگر بعد از نماز احتياط بفهمد كسرى نمازش به مقدار نماز احتياط بوده، مثلاً در شك بين سه و چهار، يك ركعت نماز احتياط بخواند بعد بفهمد نماز را سه ركعت خوانده، نمازش صحيح است، ولى اگر بفهمد كسرى نماز كمتر يا بيشتر از نماز احتياط بوده بايد نماز را دوباره بخواند.

مسئله 975 - اگر شك كند نماز احتياطى را كه بر او واجب بوده به جا آورده يا نه، در صورتى كه مشغول كار ديگرى نشده باشد، بايد نماز احتياط را بخواند و اگر مشغول كار ديگرى شده است، به شكّ خود اعتنا نكند.

مسئله 976 - اگر در نماز احتياط ركنى را زياد كند يا مثلاً به جاى يك ركعت دو ركعت بخواند، نماز احتياط باطل مى شود و بايد اصل نماز را بخواند.

مسئله 977 - اگر در نماز احتياط چيزى كه ركن نيست سهواً كم يا زياد شود، سجدۀ سهو ندارد.

مسئله 978 - اگر نماز احتياط و قضاى يك سجده يا قضاى يك تشهّد يا دو سجدۀ سهو بر او واجب شود، بايد اوّل نماز احتياط را به جا آورد.

احكام سهويّات نماز

اشاره

مسئله 979 - براى پنج مورد، بعد از سلام نماز، بايد دو سجدۀ سهو به جا آورده شود:

اوّل: در بين نماز سهواً حرف بزند.

دوّم: در جايى كه نبايد نماز را سلام دهد، مثلاً در ركعت اوّل سهواً سلام بدهد.

سوّم: يك سجده را فراموش كند.

چهارم: تشهّد را فراموش كند.

پنجم: در نماز چهار ركعتى بعد از سجدۀ دوّم شك كند كه چهار ركعت خوانده يا پنج ركعت.

مسئله 980 - اگر انسان اشتباهاً يا به خيال اينكه نمازش تمام شده، حرف بزند، بايد دو سجدۀ سهو به جا آورد.

مسئله 981 - اگر چيزى را كه غلط خوانده دوباره به طور صحيح بخواند، براى دوباره خواندن آن سجده سهو واجب نيست.

مسئله 982 - اگر در نماز سهواً مدّتى حرف بزند و تمام آنها يك مرتبه حساب شود، دو سجدۀ سهو بعد از سلام نماز كافى است.

مسئله 983 - اگر سهواً تسبيحات اربعه را نگويد يا بيشتر از سه مرتبه بگويد، مستحب است كه بعد از نماز دو سجدۀ سهو به جا آورد.

مسئله 984 - اگر در جايى كه نبايد سلام نماز را بگويد سهواً بگويد:

«السّلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته». بايد دو سجدۀ سهو بنمايد، ولى اگر اشتباهاً مقدارى از اين سلام را بگويد، يا بگويد:

«السّلام عليك ايّها النّبىّ و رحمة اللَّه و بركاته». يا بگويد: «السّلام علينا و على عباد اللَّه الصّالحين»، مستحب است كه دو سجدۀ سهو به جا آورد.

مسئله 985 - اگر در جايى كه نبايد سلام دهد اشتباهاً هر سه سلام را بگويد، دو سجدۀ سهو كافى است.

مسئله 986 - اگر در ركوع يا بعد از آن يادش بيايد كه يك سجده يا تشهّد را از ركعت پيش فراموش كرده، بايد بعد از سلام نماز، سجده يا تشهّد را قضا نمايد و بعد از آن، دو سجدۀ سهو به جا آورد.

مسئله 987 - اگر سجدۀ سهو را بعد از سلام نماز عمداً به جا نياورد، معصيت كرده و واجب است هر چه زودتر آن را انجام دهد و چنانچه سهواً به جا نياورد، هر وقت يادش آمد بايد فوراً انجام دهد و لازم نيست نماز را دوباره بخواند.

مسئله 988 - اگر شك دارد كه سجدۀ سهو بر او واجب شده يا نه، لازم نيست به جا آورد.

مسئله 989 - كسى كه شك دارد مثلاً دو سجدۀ سهو بر او واجب شده يا چهار تا، اگر دو سجده بنمايد كافى است.

مسئله 990 - سجده و تشهّدى را كه انسان فراموش كرده و بعد از نماز قضاى آن را به جا مى آورد، بايد تمام شرايط نماز مانند پاك بودن بدن و لباس و رو به قبله بودن و شرطهاى ديگر را داشته باشد.

مسئله 991 - اگر سجده يا تشهّد را چند دفعه فراموش كند، مثلاً يك سجده از ركعت اوّل و يك سجده از ركعت دوّم فراموش نمايد، بايد بعد از نماز، قضاى هر دو را با سجده هاى سهوى كه براى آنها لازم است، به جا آورد و لازم نيست معين كند كه قضاى كداميك از آنهاست.

مسئله 992 - اگر يك سجده و تشهّد را فراموش كند، هر كدام را اوّل قضا كند صحيح است و ترتيب در قضاى آنها شرط نيست.

مسئله 993 - اگر بين سلام نماز و قضاى سجده يا تشهّد كارى كند كه اگر عمداً يا سهواً در نماز اتّفاق بيفتد نماز باطل مى شود، مثلاً پشت به قبله نمايد، بايد قضاى سجده و تشهّد را به جا آورد و نمازش صحيح است.

مسئله 994 - كسى كه بايد سجده يا تشهّد را قضا نمايد، اگر براى كار ديگرى هم سجدۀ سهو بر او واجب شود، بايد بعد از نماز سجده يا تشهّد را قضا نمايد، بعد سجدۀ سهو را به جا آورد.

مسئله 995 - اگر شك دارد كه بعد از نماز، قضاى سجده يا تشهّد فراموش شده را به جا آورده يا نه، بايد سجده يا تشهّد را قضا نمايد. چه وقت نماز گذشته باشد و چه نگذشته باشد.

دستور سجدۀ سهو

مسئله 996 - سجدۀ سهو اين است كه بعد از سلام نماز نيت سجدۀ سهو كند و پيشانى را به چيزى كه سجده بر آن صحيح است بگذارد و بگويد:

«بِسْمِاللَّهِ و بِاللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ» يا «بِسْمِ اللَّهِ و بِاللَّهِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدْ»، ولى بهتر است بگويد: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ السلام عَلَيْكَ ايُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ‌اللَّهِ وَ بَرَكاتُه»، بعد بنشيند و دوباره به سجده رود و يكى از ذكرهايى را كه گفته شد بگويد و بنشيند و بعد از خواندن تشهّد، سلام دهد.

نماز مسافر

مسافر بايد نماز ظهر و عصر و عشا را با چهار شرط دو ركعت بخواند:

شرط اوّل: سفر او هشت فرسخ شرعى باشد (تقريباً 43 كيلومتر).

مسئله 997 - كسى كه رفتن و برگشتن او هشت فرسخ است بايد نماز را شكسته بخواند، خواه رفتنش چهار فرسخ باشد و خواه كمتر يا بيشتر، همين اندازه كه رفتن و برگشتن او هشت فرسخ باشد، نماز شكسته است و خواه در همان روز و شب برگردد يا فاصله اى بيفتد، مگر اينكه در وسط اين مسافت، ده روز قصد اقامت كند.

مسئله 998 - اگر شك دارد كه سفر او هشت فرسخ است يا نه، بايد تحقيق كند و اگر يك نفر مورد اعتماد بگويد يا بين مردم معروف باشد كه سفر او هشت فرسخ است كفايت مى كند، ولى اگر تحقيق ممكن نيست، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 999 - كسى كه يقين دارد سفر او هشت فرسخ است، اگر نماز را شكسته بخواند و بعد بفهمد كه هشت فرسخ نبوده، بايد آن را اعاده كند و اگر وقت گذشته قضا نمايد؛ ولى اگر يقين دارد سفرش هشت فرسخ نيست و نمازش را تمام بخواند و بعد بفهمد هشت فرسخ بوده است لازم نيست نماز را اعاده يا قضا كند.

مسئله 1000 - اگر بين دو محلّى كه فاصلۀ آنها كمتر از چهار فرسخ است چند مرتبه رفت وآمد كند، گرچه روى هم رفته هشت فرسخ شود، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1001 - اگر محلّى دو راه داشته باشد يك راه آن كمتر از هشت فرسخ و راه ديگر آن هشت فرسخ يا بيشتر باشد، چنانچه انسان از راهى كه هشت فرسخ است به آنجا برود، بايد نماز را شكسته بخواند و اگر از راهى كه هشت فرسخ نيست برود، بايد تمام بخواند.

مسئله 1002 - بايد ابتدا و انتهاى هشت فرسخ را از ساختمان هاى آخر شهر كه متّصل به شهر است حساب نمايد نه از خانه يا محلّۀ خود يا محل كار، و فرقى در اين مسئله ميان شهرهاى بزرگ و كوچك نيست.

مسئله 1003 - مسافر در صورتى بايد نماز را شكسته بخواند كه تصميم داشته باشد هشت فرسخ برود، پس اگر به جايى كه كمتر از هشت فرسخ است مسافرت كند و بعد از رسيدن به آنجا قصد كند جايى برود كه با مقدارى كه آمده هشت فرسخ شود، چون از اوّل قصد هشت فرسخ را نداشته، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1004 - كسى كه براى پيداكردن گمشده اى مسافرت مى كند و نمى داند كه چه مقدار بايد برود تا آن را پيدا كند، بايد نماز را تمام بخواند. ولى در برگشتن چنانچه هشت فرسخ باشد، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1005 - كسى كه قصد هشت فرسخ دارد، گرچه در هر روز مقدار خيلى كمى راه برود بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1006 - كسى كه در سفر به اختيار ديگرى است، مانند زندانى و نمى داند كه چند فرسخ مى رود، بايد نماز را تمام بخواند، ولى اگر بداند هشت فرسخ يا بيشتر او را مى برند، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1007 - اگر پيش از رسيدن به چهار فرسخ از قصد خود برگردد يا مردّد شود، بايد نماز را تمام بخواند، امّا اگر بعد از رسيدن به چهار فرسخ از مسافرت منصرف شود يا مردّد شود، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1008 - اگر براى رفتن به محلّى كه هشت فرسخ است حركت كند و بعد از رفتن مقدارى از راه بخواهد جاى ديگرى كه هشت فرسخ است برود، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1009 - اگر پيش از آنكه به هشت فرسخ برسد مردّد شود كه بقيۀ راه را برود يا نه، و در موقعى كه مردّد است راه نرود و بعد تصميم بگيرد كه بقيۀ راه را برود، بايد تا آخر مسافرت نماز

را شكسته بخواند و اگر در موقعى كه مردّد است مقدارى راه برود و بعد تصميم بگيرد كه بقيۀ راه را برود، چنانچه راهى كه پيش از مردّد شدن پيموده و راهى كه بعد از آن مى رود روى هم هشت فرسخ باشد، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1010 - كسى كه مى خواهد پيش از رسيدن به هشت فرسخ از وطنش بگذرد يا ده روز در محلّى بماند، بايد نماز را تمام بخواند چون از اوّل قصد هشت فرسخ را نداشته است.

مسئله 1011 - كسى كه نمى داند پيش از رسيدن به هشت فرسخ از وطنش مى گذرد يا نه، يا ده روز در محلّى مى ماند يا نه، بايد نماز را تمام بخواند.

شرط دوّم: براى كار حرام سفر نكند و اگر براى كار حرامى مانند دزدى سفر كند بايد نماز را تمام بخواند، و همچنين است اگر خود سفر حرام باشد مثل آنكه زن بدون اجازۀ شوهر سفرى برود كه بر آن واجب نباشد، ولى اگر مثل سفر حجّ واجب باشد بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1012 - كسى كه سفر او حرام نيست و براى كار حرام هم سفر نمى كند، گرچه در سفر معصيتى انجام دهد مثلاً غيبت كند يا شراب بخورد، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1013 - اگر براى آنكه كار واجبى را ترك كند مسافرت نمايد، مثلاً براى فرار از دادن قرض مسافرت نمايد، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1014 - اگر سفر او سفر حرام نباشد، ولى مركبى كه سوار است غصبى باشد يا در زمين غصبى مسافرت كند، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1015 - كسى كه با ظالم مسافرت مى كند اگر ناچار نباشد و مسافرت او كمك به ظالم باشد، بايد نماز را تمام بخواند و اگر ناچار باشد يا مثلاً براى نجات دادن مظلومى با او مسافرت كند، نمازش شكسته است.

مسئله 1016 - اگر به قصد تفريح و گردش مسافرت كند حرام نيست و بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1017 - اگر براى تهيۀ معاش و يا براى كسب و زياد كردن مال به شكار يا صيد ماهى برود، حرام نيست و بايد نماز را شكسته بخواند. ولى اگر براى لهو و خوش گذرانى باشد، فعل حرام انجام داده امّا نماز شكسته است.

مسئله 1018 - كسى كه براى معصيت سفر كرده، در موقع برگشتن اگر توبه كرده، بايد نماز را شكسته بخواند، و اگر توبه نكرده، بايد تمام بخواند.

مسئله 1019 - كسى كه سفر او سفر معصيت است، اگر در بين راه از قصد معصيت برگردد، چنانچه باقيماندۀ راه هشت فرسخ باشد، يا چهار فرسخ باشد و بخواهد برود و برگردد، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1020 - كسى كه براى معصيت سفر نكرده، اگر در بين راه قصد كند كه بقيه راه را براى معصيت برود، بايد نماز را تمام بخواند ولى نمازهايى را كه شكسته خوانده صحيح است.

شرط سوّم: كثيرالسّفر نباشد (كثيرالسّفر به كسى گفته مى شود كه ده روز در يك محل نماند) بنابراين كسانى كه شغلشان مسافرت است مانند راننده، يا شغلشان در مسافرت است مانند معلّم كه ساكن جايى است و هر روز براى انجام كار خود چهار فرسخ يا بيشتر مى رود و برمى گردد، يا كسى كه به علّت ديگرى مسافرت هاى پى درپى مى كند، مثلاً همه هفته به زيارتى مى رود يا در شهرى جنسى دارد كه براى حمل آن مسافرت هاى پى درپى مى كند، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1021 - كسى كه كثيرالسّفر است، گرچه براى كار ديگرى مثلاً براى زيارت يا حجّ مسافرت كند، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1022 - كسى كه در مقدارى از سال كثيرالسّفر است مثل راننده اى كه فقط در تابستان يا زمستان رانندگى مى كند بايد در ايامى كه مشغول به كارش هست نماز را تمام بخواند.

مسئله 1023 - راننده و دوره گردى كه در دو سه فرسخى شهر رفت و آمد مى كند چنانچه اتفاقاً سفر هشت فرسخى برود بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1024 - كسى كه كثيرالسّفر است گرچه ده روز يا بيشتر در جايى بماند، چه از اوّل قصد ماندن ده روز را داشته باشد چه بدون قصد بماند، بايد در سفر اوّلى كه بعد از ده روز مى رود نماز را تمام بخواند.

مسئله 1025 - كسى كه تصميم گرفته است كثيرالسّفر شود، بايد در همان سفر اوّل نمازش را تمام بخواند.

مسئله 1026 - صحرانشين هايى كه در بيابان ها گردش مى كنند و هر جا آب و خوراك براى خود و حيواناتشان پيدا كنند مى مانند و بعد از چندى به جاى ديگر مى روند، بايد نماز را تمام بخوانند.

مسئله 1027 - اگر يكى از صحرانشين ها براى پيدا كردن منزل و چراگاه حيواناتشان يا براى زيارت يا حجّ يا تجارت و مانند اينها مسافرت كند، بايد نماز را تمام بخواند.

شرط چهارم: به حدّ ترخّص (تقريباً يك كيلومتر) برسد؛ يعنى از وطنش يا محلّ اقامتش به قدرى دور شود كه ديوار ساختمان هاى شهر را تشخيص ندهد يا صداى اذان معمولى آخر شهر را نشنود، ولى بايد در هوا غبار يا چيز ديگرى نباشد كه از تشخيص ديوار يا شنيدن اذان جلوگيرى كند، و لازم نيست به قدرى دور شود كه مناره ها و گنبدها را نبيند، يا ديوارها هيچ پيدا نباشد، بلكه همين قدر كه ديوار كاملًا تشخيص داده نشود كافى است. و در اين حكم فرقى ميان شهرهاى بزرگ مثل تهران و شهرهاى كوچك نيست.

مسئله 1028 - مسافرى كه به وطنش برمى گردد يا به جايى كه مى خواهد ده روز در آنجا بماند مى رود، وقتى به حدّ ترخّص برسد بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1029 - هرگاه شهر در بلندى باشد كه از دور ديده شود، يا به قدرى گود باشد كه اگر انسان كمى دور شود ديوار آن را نبيند، كسى كه از آن شهر مسافرت مى كند وقتى به اندازه اى دور شود كه اگر آن شهر در زمين همواره بود ديوارش از آنجا ديده نمى شد بايد نماز خود را شكسته بخواند، و نيز اگر پستى و بلندى خانه ها بيشتر از معمول باشد، بايد ملاحظۀ معمول را بنمايد.

مسئله 1030 - اگر به قدرى دور شود كه نداند صدايى را كه مى شنود صداى اذان است يا صداى ديگر، بايد نماز را شكسته بخواند، ولى اگر بفهمد اذان مى گويند و كلمات آن را تشخيص ندهد، بايد تمام بخواند.

احكام نماز مسافر

مسئله 1031 - محلّى را كه انسان براى اقامت و زندگى خود اختيار كرده وطن اوست، چه در آنجا به دنيا آمده و وطن پدر و مادرش باشد، يا خودش آنجا را براى زندگى اختيار كرده باشد.

مسئله 1032 - جايى را كه انسان محلّ زندگى خود قرار داده و مثل كسى كه آنجا وطن اوست در آنجا زندگى مى كند، گرچه قصد نداشته باشد كه هميشه در آنجا بماند، وطن او حساب مى شود، مثل طلاّب و دانشجويانى كه بيش از چند سال قصد ندارند در آنجا بمانند.

مسئله 1033 - زن در تمام يا شكسته خواندن نماز تابع شوهر است، اگر وظيفۀ او تمام است وظيفۀ زن نيز تمام، و اگر وظيفۀ او شكسته است وظيفۀ زن نيز شكسته است، و همچنين است حكم هر كسى كه تابع ديگرى باشد، مثل فرزندى كه سرپرستى او با پدر اوست و پدر و مادرى كه سرپرستى آنها با فرزند آنهاست. ولى اگر مرد كثيرالسّفر است و تابع او كثيرالسّفر نيست، آن تابع بايد به وظيفۀ خود عمل كند.

مسئله 1034 - كسى كه در دو محل يا بيشتر زندگى مى كند، مثلاً در هر شهرى سه ماه مى ماند، همۀ آنها وطن او حساب مى شود.

مسئله 1035 - كسى كه در محلّى ملك دارد ولى در آنجا زندگى نمى كند، هر وقت در مسافرت به آنجا برسد، بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1036 - هرگاه انسان در محلّى زندگى مى كرده كه وطن او بوده، چنانچه از آنجا اعراض كند، يعنى ديگر قصد نداشته باشد در آنجا زندگى كند، هر چند گاهى به عنوان مسافرت و ديدار بستگان و دوستان به آنجا برود، نمازش در آنجا شكسته است، خواه در آنجا ملكى داشته باشد يا نداشته باشد.

مسئله 1037 - مسافرى كه قصد دارد ده روز پشت سر هم در محلّى بماند يا مى داند كه بدون اختيار ده روز در محلّى مى ماند، در آن محل بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1038 - مسافرى كه قصد دارد ده روز در جايى بماند، لازم نيست قصد ماندن شب اوّل يا شب يازدهم را داشته باشد و همين كه قصد كند از اذان صبح روز اوّل تا غروب روز دهم بماند، بايد نماز را تمام بخواند و همچنين اگر مثلاً قصدش اين باشد كه از ظهر روز اوّل تا ظهر روز يازدهم بماند، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1039 - مسافرى كه مى خواهد ده روز در جايى بماند، در صورتى بايد نماز را تمام بخواند كه بخواهد تمام ده روز را در يكجا بماند، گرچه مثل تهران از شهرهاى بزرگ بوده باشد؛ امّا اگر بخواهد مثلاً ده روز در نجف و كوفه بماند؛ بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1040 - مسافرى كه مى خواهد ده روز در محلّى بماند گرچه از اوّل قصد داشته باشد كه در بين ده روز به اطراف آنجا برود، بايد نماز را تمام بخواند گرچه هر روز برود يا تمام روز يا شب را در آنجا بماند.

مسئله 1041 - كسى كه تصميم دارد ده روز در محلّى بماند گرچه احتمال بدهد كه براى او مانعى برسد، در صورتى كه احتمال او، او را مردّد نكند، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1042 - اگر مسافر قصد كند ده روز در محلّى بماند، چنانچه پيش از خواندن يك نماز چهار ركعتى از ماندن منصرف شود يا مردّد شود كه در آنجا بماند يا به جاى ديگر برود، بايد نماز را شكسته بخواند و اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى از ماندن منصرف شود يا مردّد شود، تا وقتى در آنجاست بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1043 - مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلّى بماند، اگر روزه بگيرد و بعد از ظهر از ماندن در آنجا منصرف شود، روزۀ آن روز صحيح است.

مسئله 1044 - اگر مسافر به نيت اين كه نماز را شكسته بخواند مشغول نماز شود و در بين نماز تصميم بگيرد كه ده روز يا بيشتر بماند، بايد نماز را چهار ركعتى تمام نمايد.

مسئله 1045 - مسافرى كه قصد كرده ده روز در جايى بماند، اگر در بين نماز چهار ركعتى از قصد خود برگردد، چنانچه مشغول ركعت سوّم نشده، بايد نماز را دو ركعتى تمام نمايد و بقيۀ نمازهاى خود را هم شكسته بخواند، و اگر مشغول ركعت سوّم شده، نمازش باطل است.

مسئله 1046 - مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلّى بماند، اگر بيشتر از ده روز در آنجا بماند، تا وقتى مسافرت نكرده، بايد نمازش را تمام بخواند و لازم نيست دوباره قصد ماندن ده روز كند.

مسئله 1047 - مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند، بايد روزۀ واجب را بگيرد و مى تواند روزۀ مستحبّى را هم به جا آورد و نافلۀ ظهر و عصر را هم بخواند.

مسئله 1048 - مسافرى كه قصد كرده ده روز در جايى بماند، اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بخواهد به جايى كه كمتر از چهار فرسخ است برود، گرچه چند روزى هم آنجا بماند، بايد نمازهاى خود را تمام بخواند.

مسئله 1049 - اگر به خيال اينكه رفقايش مى خواهند ده روز در محلّى بمانند يا به خيال اينكه تا آخر ماه ده روز است قصد كند كه ده روز در آنجا بماند و بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بفهمد كه آنها قصد نكرده اند يا تا آخر ماه ده روز نيست، تا مدّتى كه در آنجا هست بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1050 - اگر مسافر سى روز در محلّى بماند و در تمام سى روز در رفتن و ماندن مردّد باشد، بعد از گذشتن سى روز گرچه مقدار كمى در آنجا بماند، بايد نماز را تمام بخواند.

مسئله 1051 - مسافرى كه مى خواهد مثلاً نُه روز در محلّى بماند، اگر بعد از آنكه نُه روز ماند بخواهد دوباره يك روز يا بيشتر بماند بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1052 - مسافرى كه سى روز مردّد بوده در صورتى بايد نماز را تمام بخواند كه سى روز را در يك جا بماند، پس اگر مقدارى از آن را در جايى و مقدارى را در جاى ديگر بماند، بعد از سى روز هم بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1053 - مسافر مى تواند در تمام شهر مكّه و شهر مدينه و شهر كربلا و شهر كوفه نماز را تمام بخواند. و جايى كه اوّل جزو اين شهرها نبوده و بعد افزوده شده يا در آينده مى شود نيز همين حكم را دارد.

مسئله 1054 - كسى كه مى داند مسافر است و بايد نماز را شكسته بخواند اگر فراموش كند و تمام بخواند، بايد اعاده كند، ولى اگر وقت گذشته قضا ندارد.

مسئله 1055 - مسافرى كه نمى داند بايد نماز را شكسته بخواند و يا مى داند ولى بعضى از خصوصيات آن را نمى داند، مثلاً نمى داند كه در سفر هشت فرسخى بايد شكسته بخواند، چنانچه نماز را تمام بخواند نمازش صحيح است، و همچنين اگر به خيال اين كه سفر او كمتر از هشت فرسخ است نماز را تمام بخواند، نمازش صحيح است.

مسئله 1056 - مسافرى كه نماز نخوانده، اگر پيش از تمام شدن وقت به وطنش يا به جايى برسد كه مى خواهد ده روز در آنجا بماند، بايد نماز را تمام بخواند، و كسى كه مسافر نيست، اگر در اوّل وقت نماز نخواند و مسافرت كند، در سفر بايد نماز را شكسته بخواند.

مسئله 1057 - اگر از مسافرى كه بايد نماز را شكسته بخواند نماز ظهر يا عصر يا عشا قضا شود، بايد آن را دو ركعتى قضا نمايد، گرچه در غير سفر بخواهد قضاى آن را به جا آورد. و اگر از كسى كه مسافر نيست يكى از اين سه نماز قضا شود، بايد چهار ركعتى قضا نمايد گرچه در سفر بخواهد آن را قضا نمايد.

مسئله 1058 - مستحب است مسافر بعد از هر نمازى كه شكسته مى خواند سى مرتبه بگويد: «سُبْحانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ للَّهِ وَ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اكْبَرُ».

نماز قضا

اشاره

مسئله 1059 - كسى كه نماز واجب خود را در وقت آن نخوانده، بايد قضاى آن را به جا آورد، گرچه در تمام وقت نماز خواب مانده يا به واسطۀ مستى نماز نخوانده باشد، ولى نمازهاى يوميه اى را كه زن در حال حيض يا نفاس نخوانده قضا ندارد و همچنين نمازهايى را كه به واسطۀ جنون يا بيهوشى يا حواس پرتى در اثر كهولت سن و مانند اينها نخوانده، قضا ندارد.

مسئله 1060 - كسى كه نماز قضا دارد، بايد در خواندن آن كوتاهى نكند، ولى واجب نيست فوراً آن را به جا آورد.

مسئله 1061 - كسى كه نماز قضا دارد، مى تواند نماز مستحبّى و يا نماز استيجارى بخواند، و همچنين است كسى كه روزۀ قضا دارد.

مسئله 1062 - اگر انسان احتمال دهد كه نماز قضايى دارد يا نمازهايى را كه خوانده صحيح نبوده، مستحب است قضاى آن را به جا آورد.

مسئله 1063 - قضاى نمازها لازم نيست به ترتيب خوانده شود، مگر آنكه ترتيب در اداى آنها لازم باشد مثل نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشا.

مسئله 1064 - اگر كسى كه نمازهايى از او قضا شده مى داند كداميك جلوتر قضا شده، بهتر آن است كه به ترتيب قضا كند.

مسئله 1065 - اگر بخواهند چند نفر را براى به جا آوردن نماز ميت اجير كنند، لازم نيست وقت معين كنند و مى توانند همه با هم شروع كنند.

مسئله 1066 - كسى كه چند نماز از او قضا شده و تعداد آنها را نمى داند، مثلاً نمى داند چهار تا بوده يا پنج تا، چنانچه مقدار كمتر را بخواند كافى است.

مسئله 1067 - كسى كه نماز قضا از همين روز يا روزهاى پيش دارد مى تواند قبل از خواندن نمازى كه قضا شده، نماز ادايى را بخواند و لازم نيست نماز قضا را جلو بيندازد.

مسئله 1068 - كسى كه مى داند يك نماز چهار ركعتى نخوانده و نمى داند نماز ظهر است يا عصر است يا عشا، اگر يك نماز چهار ركعتى بخواند به نيت قضاى نمازى كه نخوانده، كافى است.

مسئله 1069 - تا انسان زنده است، گرچه از خواندن نماز قضاهاى خود عاجز باشد، ديگرى نمى تواند نمازهاى او را قضا نمايد.

مسئله 1070 - نماز قضا را چه يقينى باشد و چه احتياطى، با جماعت مى شود خواند، چه نماز امام ادا باشد يا قضا و چه قضا يقينى باشد يا احتياطى، و لازم نيست هر دو يك نماز را بخوانند، مثلاً اگر قضاى صبح را با نماز ظهر يا عصر امام بخواند اشكال ندارد.

مسئله 1071 - مستحب است بچّۀ مميز را، يعنى بچّه اى كه خوب و بد را مى فهمد، به نماز خواندن و عبادت هاى ديگر عادت دهند، بلكه مستحب است او را به قضاى نمازها هم وادار نمايند.

نماز قضاى پدر و مادر كه بر پسر بزرگ تر واجب است

مسئله 1072 - اگر پدر يا مادر نماز يا روزۀ خود را به جا نياورده باشند، چنانچه از روى نافرمانى ترك نكرده و نمى توانستند قضا كنند، بر پسر بزرگ تر واجب است كه بعد از مرگشان به جا آورد يا براى آنها اجير بگيرد، ولى اگر از روى نافرمانى بوده و يا مى توانسته اند قضا كنند و نكرده اند، بر پسر بزرگ تر چيزى لازم نيست.

مسئله 1073 - اگر پسر بزرگ تر شك دارد كه پدر يا مادر نماز يا روزه قضا داشته يا نه، چيزى بر او واجب نيست.

مسئله 1074 - اگر پسر بزرگ تر بداند كه پدر يا مادرش نماز قضا داشته و شك كند كه به جا آورده اند يا نه، واجب نيست آن را قضا نمايد.

مسئله 1075 - اگر معلوم نباشد كه پسر بزرگ تر كدام است، قضاى نماز و روزه پدر و مادر بر هيچ كدام واجب نيست؛ ولى مستحب است كه نماز و روزۀ آنها را بين خودشان قسمت كنند يا براى انجام آن قرعه بزنند.

مسئله 1076 - اگر ميت وصيت كرده باشد كه براى نماز و روزه او اجير بگيرند، بعد از آنكه اجير، نماز و روزۀ او را به جا آورد، بر پسر بزرگ تر چيزى واجب نيست.

مسئله 1077 - كسى كه خودش نماز و روزۀ قضا دارد، اگر نماز و روزۀ پدر و مادر هم بر او واجب شود، هر كدام را اوّل به جا آورد صحيح است.

مسئله 1078 - اگر پسر بزرگ تر موقع مرگ پدر يا مادر نابالغ يا ديوانه باشد، وقتى كه بالغ شد يا عاقل گرديد، بايد نماز و روزۀ آنها را قضا نمايد و چنانچه پيش از بالغ يا عاقل شدن بميرد، بر پسر دوّم چيزى واجب نيست.

مسئله 1079 - اگر پسر بزرگ تر پيش از آنكه نماز و روزه پدر و مادر را قضا كند بميرد، بر پسر دوّم چيزى واجب نيست.

نماز جماعت

مسئله 1080 - مستحب است نمازهاى واجب خصوصاً نمازهاى يوميه را به جماعت بخوانند و در نماز صبح و مغرب و عشا، خصوصاً براى همسايۀ مسجد و كسى كه صداى اذان مسجد را مى شنود، بيشتر سفارش شده است.

مسئله 1081 - در روايتى وارد شده است كه اگر يك نفر به امام جماعت اقتدا كند، هر ركعت از نماز آنان ثواب صد و پنجاه نماز دارد، و اگر دو نفر اقتدا كنند هر ركعتى ثواب ششصد نماز دارد، و هر چه بيشتر شوند ثواب نمازشان بيشتر مى شود تا به ده نفر برسند، و تعداد آنان كه از ده نفر گذشت، اگر تمام آسمان ها كاغذ و درياها مركب و درخت ها قلم و جن و انس و ملائكه نويسنده شوند، نمى توانند ثواب يك ركعت آن را بنويسند.

مسئله 1082 - حاضر نشدن به نماز جماعت از روى بى اعتنايى جايز نيست و سزاوار نيست انسان بدون عذر نماز جماعت را ترك كند.

مسئله 1083 - مستحب است انسان صبر كند كه نماز را به جماعت بخواند و نماز جماعت از نماز اوّل وقت كه فرادى خوانده شود بهتر است، و نيز نماز جماعتى را كه مختصر بخوانند از نماز فرادى كه آن را طول بدهند بهتر مى باشد.

مسئله 1084 - مستحب است كسى كه نمازش را فرادى خوانده دوباره به جماعت بخواند، خواه امام شود يا مأموم، و اگر بعد بفهمد كه نماز اوّلش باطل بوده، نماز دوّم او كافى است.

مسئله 1085 - اگر امام يا مأموم بخواهد نمازى را كه به جماعت خوانده دوباره به جماعت بخواند، در صورتى كه جماعت دوّم غير از اوّل باشد اشكال ندارد، و لازم نيست همه اشخاص جماعت دوّم غير از جماعت اوّل باشند، بنابراين يك امام جماعت مى تواند در دو مسجد نماز جماعت بخواند.

مسئله 1086 - كسى كه در نماز وسواس دارد و فقط در صورتى كه نماز را با جماعت بخواند از وسواس راحت مى شود، بايد نماز را با جماعت بخواند.

مسئله 1087 - هيچ نماز مستحبّى را نمى شود با جماعت خواند، مگر نماز استسقاء و نماز جمعه و نماز عيد فطر و قربان.

مسئله 1088 - موقعى كه امام جماعت نماز يوميه مى خواند، هر كدام از نمازهاى يوميه را مى شود به او اقتدا كرد، و نيز اگر نماز يوميه اش را احتياطاً دوباره مى خواند، هر چند اين احتياط مستحبّى باشد، مأموم مى تواند به او اقتدا كند، گرچه نماز او نيز احتياطى باشد.

مسئله 1089 - اگر امام جماعت قضاى نماز يوميه خود يا كس ديگر را مى خواند، گرچه براى آن پول گرفته باشد، مى شود به او اقتدا كرد و لازم نيست بداند كه از آن كس كه براى او قضا مى خواند نماز فوت شده يا نه.

مسئله 1090 - امام و مأمومين بايد متّصل به يكديگر باشند و لازم نيست اتّصال از جلو باشد، بلكه اگر از طرف راست يا چپ به امام يا مأموم ديگر متّصل باشد، نمازش صحيح است؛ پس كسى ه پشت ستون ايستاده است اگر از طرفى به امام يا مأموم ديگر متّصل باشد نمازش صحيح است، هرچند امام يا مأموم ديگر را نبيند و همچنين اگر صف هاى جماعت تا درب مسجد برسد نماز كسانى كه دو طرف درب ايستاده اند و صف جلو را نمى بينند اشكال ندارد.

مسئله 1091 - جاى ايستادن امام بايد از جاى مأموم بلندتر نباشد، ولى اگر مكان امام مقدار كمى (تقريباً چهار انگشت بسته) بلندتر باشد اشكال ندارد و نيز اگر زمين سراشيب باشد و امام در طرفى كه بلندتر است بايستد، در صورتى كه سراشيبى آن زياد نباشد مانعى ندارد.

مسئله 1092 - اگر جاى مأموم بلندتر از جاى امام باشد، در صورتى كه بلندى به مقدار متعارف باشد، مثل اين كه امام در صحن مسجد و مأموم در پشت بام بايستد، اشكال ندارد.

مسئله 1093 - به واسطۀ بچه اى كه نماز او صحيح است، مأمومين مى توانند به يكديگر متّصل شوند.

مسئله 1094 - بعد از تكبير امام، اگر صف جلو آمادۀ نماز، و تكبير گفتن آنان نزديك باشد، كسى كه در صف بعد ايستاده، مى تواند تكبير بگويد، ولى مستحب است كه صبر كند تا تكبير صف جلو تمام شود.

مسئله 1095 - اگر بداند نماز افرادى كه او به واسطۀ آنها اتّصال دارد باطل است، نمى تواند اقتدا كند، ولى اگر شك داشته باشد مى تواند اقتدا نمايد.

مسئله 1096 - هرگاه بداند نماز امام باطل است، مثلاً بداند امام وضو ندارد، گرچه خود امام ملتفت نباشد، نمى تواند به او اقتدا كند، ولى اگر اختلاف فتوا با يكديگر داشته باشند، گرچه از نظر او نماز امام باطل باشد، مى تواند اقتدا كند.

مسئله 1097 - اگر مأموم بعد از نماز بفهمد كه امام عادل نبوده يا به جهتى نمازش باطل بوده، مثلاً بى وضو نماز خوانده، نمازش صحيح است.

مسئله 1098 - اگر در بين نماز شك كند كه اقتدا كرده يا نه، اگر بنايش بر جماعت خواندن بوده و احتمال دهد كه از روى فراموشى نيت جماعت نكرده است، نماز را به نيت جماعت تمام كند.

مسئله 1099 - انسان در بين نماز جماعت مى تواند نيت فرادى كند، خواه از اوّل نيت داشته باشد يا نه و يا عذرى برايش پيش بيايد يا نه.

مسئله 1100 - اگر مأموم بعد از حمد و سورۀ امام نيت فرادى كند، لازم نيست حمد و سوره را بخواند، ولى اگر پيش از تمام شدن حمد و سوره نيت فرادى نمايد، بايد مقدارى را كه امام نخوانده بخواند.

مسئله 1101 - اگر در بين نماز جماعت نيت فرادى نمايد، نمى تواند دوباره نيت جماعت كند، ولى اگر مردّد شود كه نيت فرادى كند يا نه و بعد تصميم بگيرد نماز را با جماعت تمام كند، اشكال ندارد.

مسئله 1102 - اگر شك كند كه نيت فرادى كرده يا نه، بنا بگذارد كه نيت فرادى نكرده است.

مسئله 1103 - اگر موقعى كه امام در ركوع است اقتدا كند و به ركوع امام برسد، گرچه ذكر امام تمام شده باشد نمازش به طور جماعت صحيح است و يك ركعت حساب مى شود، امّا اگر به مقدار ركوع خم شود و به ركوع امام نرسد يا شك كند كه به ركوع امام رسيده يا نه، نمازش به طور فرادى صحيح مى باشد و يك ركعت حساب مى شود، ولى مى تواند آن را بشكند و در ركعت بعد اقتدا كند.

مسئله 1104 - اگر موقعى كه امام در ركوع است اقتدا كند و پيش از آنكه به ركوع رود امام سر از ركوع بردارد، بايد نماز را فرادى تمام كند، ولى مى تواند نماز را بشكند و در ركعت بعد اقتدا كند.

مسئله 1105 - اگر اوّل نماز يا بين حمد و سوره اقتدا كند و پيش از آنكه به ركوع رود، امام سر از ركوع بردارد، نماز او به طور جماعت صحيح است و بايد ركوع كند و خود را به امام برساند.

مسئله 1106 - اگر موقعى برسد كه امام مشغول خواندن تشهّد آخر نماز است، چنانچه بخواهد به ثواب جماعت برسد، بايد بعد از نيت و گفتن تكبيرۀ الاحرام بنشيند و تشهّد را با امام بخواند ولى سلام را نگويد و صبر كند تا امام سلام نماز را بدهد، بعد بايستد و بدون آنكه دوباره تكبير بگويد، حمد و سوره را بخواند و آن را ركعت اوّل نماز خود حساب كند.

مسئله 1107 - مأموم نبايد جلوتر از امام بايستد، بلكه بايد مساوى يا قدرى عقب تر از امام بايستد، و چنانچه قد او بلندتر از امام باشد به طورى كه در ركوع و سجودش جلوتر از امام قرار مى گيرد، اشكال ندارد.

مسئله 1108 - در نماز جماعت بايد بين مأموم و امام پرده و شيشه و مانند آنها فاصله نباشد و همچنين است بين انسان و مأموم ديگرى كه انسان به واسطۀ او به امام متّصل شده است، ولى اگر امام مرد و مأموم زن باشد، چنانچه بين آن زن و امام يا بين آن زن و مأموم ديگرى كه رد است و زن به واسطۀ او به امام متّصل شده است پرده و مانند آن باشد، اشكال ندارد.

مسئله 1109 - اگر بعد از شروع به نماز، بين مأموم و امام يا بين مأموم و كسى كه مأموم به واسطۀ او متّصل به امام است، پرده يا چيز ديگرى فاصله شود، نمازش فرادى مى شود و صحيح است.

مسئله 1110 - اگر بين مأموم و امام و يا كسى كه مأموم به واسطۀ او به امام متّصل است يك قدم بزرگ (تقريباً يك متر و نيم) فاصله باشد، اشكال ندارد و اگر سهواً يا جهلًا فاصله بيشتر شود نمازش به طور فرادى صحيح است. (در اتّصال از جلو، فاصله را بايد از جاى سجدۀ مأموم تا جاى ايستادن امام و يا كسى كه مأموم به واسطۀ او به امام متّصل است حساب كرد.)

مسئله 1111 - اگر نماز همۀ كسانى كه در صف جلو هستند تمام شود، نماز صف بعد فرادى مى شود و صحيح است.

مسئله 1112 - اگر در ركعت دوّم اقتدا كند، در قنوت و تشهّد از امام متابعت مى كند و بهتر است موقعى كه امام تشهّد را مى خواند نيم خيز بنشيند و تشهّد را نيز بخواند و بعد از تشهّد با امام برخيزد و حمد و سوره را بخواند و اگر براى سوره وقت ندارد حمد را تمام كند و در ركوع يا سجده خود را به امام برساند.

مسئله 1113 - اگر موقعى كه امام در ركعت دوّم نماز چهار ركعتى است اقتدا كند، بايد در ركعت دوّم نمازش كه ركعت سوّم امام است بعد از دو سجده بنشيند و تشهّد را بخواند و برخيزد، و چنانچه براى گفتن سه مرتبه تسبيحات وقت ندارد، يك مرتبه بگويد و در ركوع يا سجده خود را به امام برساند.

مسئله 1114 - اگر امام در ركعت سوّم يا چهارم باشد و مأموم بداند كه اگر اقتدا كند و حمد را بخواند به ركوع امام نمى رسد، مى تواند صبر كند تا امام به ركوع رود بعد اقتدا نمايد، و مى تواند هم اقتدا كند و حمد را بخواند و در ركوع يا سجده خود را به امام برساند.

مسئله 1115 - اگر در ركعت سوّم يا چهارم امام اقتدا كند، بايد حمد و سوره را بخواند و اگر براى سوره وقت ندارد، بايد حمد را تمام كند و در ركوع يا سجده خود را به امام برساند.

مسئله 1116 - كسى كه مى داند اگر سوره را بخواند در ركوع به امام نمى رسد، سوره را نخواند، ولى اگر خواند نمازش صحيح است.

مسئله 1117 - اگر امام ايستاده باشد و مأموم نداند كه در كدام ركعت است، نمى تواند اقتدا كند.

مسئله 1118 - اگر به خيال اين كه امام در ركعت اوّل يا دوّم است حمد و سوره نخواند و بعد از ركوع بفهمد كه در ركعت سوّم يا چهارم بوده نمازش صحيح است، ولى اگر پيش از ركوع بفهمد بايد حمد و سوره را بخواند، و اگر وقت ندارد، فقط حمد را بخواند و در ركوع يا سجده خود را به امام برساند.

مسئله 1119 - اگر به خيال اين كه امام در ركعت سوّم يا چهارم است حمد و سوره بخواند و پيش از ركوع يا بعد از آن بفهمد كه در ركعت اوّل يا دوّم بوده، نمازش صحيح است.

مسئله 1120 - اگر موقعى كه مشغول نماز واجب يا مستحب است جماعت برپا شود، چنانچه اطمينان ندارد كه اگر نماز را تمام كند به جماعت برسد، مستحب است نماز را رها كند و مشغول نماز جماعت شود.

مسئله 1121 - اگر نماز امام تمام شود و مأموم مشغول تشهّد يا سلام باشد، لازم نيست نيت فرادى كند.

مسئله 1122 - كسى كه يك ركعت از امام عقب مانده، وقتى امام تشهّد ركعت آخر را مى خواند مى تواند برخيزد و نماز را تمام كند و مستحب است نيم خيز بنشيند تا امام سلام نماز را بگويد و بعد برخيزد.

شرايط امام جماعت

مسئله 1123 - امام جماعت بايد بالغ و عاقل و شيعۀ دوازده امامى و عادل و حلال زاده باشد و نماز را به طور صحيح بخواند و امامت زن براى زن ها و بچّۀ مميز براى بچّۀ مميز اشكال ندارد.

مسئله 1124 - عادل كسى است كه داراى ملكۀ عدالت و خداترسى باطنى است كه او را از گناهان باز مى دارد و نشانۀ آن اين است كه اگر از كسانى كه با او معاشرت دارند حال او را بپرسند، تقواى او را تصديق نمايند.

مسئله 1125 - امامى را كه عادل مى دانسته، اگر شك كند به عدالت خود باقى است يا نه، مى تواند به او اقتدا نمايد.

مسئله 1126 - كسى كه ايستاده نماز مى خواند، نمى تواند به كسى كه نشسته يا خوابيده نماز مى خواند اقتدا كند، و كسى كه نشسته نماز مى خواند نمى تواند به كسى كه خوابيده نماز مى خواند اقتدا نمايد، ولى كسى كه نشسته نماز مى خواند مى تواند به كسى كه نشسته نماز مى خواند اقتدا كند و نيز كسى كه خوابيده است مى تواند به كسى كه نشسته و يا خوابيده نماز مى خواند اقتدا نمايد.

مسئله 1127 - به كسى كه نقص عضو دارد و نمى تواند سجده يا ركوع يا تشهّد را خوب انجام دهد و همچنين كسى كه عذر دارد مثلاً با لباس نجس يا تيمّم نماز مى خواند يا مرضى دارد كه نمى تواند از بيرون آمدن بول يا غائط خوددارى كند، مى شود اقتدا كرد و نيز زنى كه مستحاضه نيست مى تواند به زن مستحاضه اقتدا كند.

مسئله 1128 - بهتر است كسى كه مرض خوره يا پيسى دارد و يا حدّ شرعى بر او جارى شده است و صحرانشين براى خانه نشين، امام جماعت نشود.

احكام نماز جماعت

مسئله 1129 - امام لازم نيست نيت جماعت كند، ولى مأموم بايد نيت جماعت كند، امّا دانستن اسم امام جماعت لازم نيست، مثلاً اگر نيت كند اقتدا مى كنم به امام حاضر كفايت مى كند.

مسئله 1130 - مأموم بايد غير از حمد و سوره، همه چيز نماز را خودش بخواند، ولى اگر ركعت اوّل يا دوّم او ركعت سوّم يا چهارم امام باشد، بايد حمد و سوره را بخواند.

مسئله 1131 - اگر مأموم در ركعت اوّل و دوّم نماز صبح و مغرب و عشا صداى حمد و سورۀ امام را بشنود، گرچه كلمات را تشخيص ندهد، نبايد حمد و سوره را بخواند، و اگر صداى امام را نشنود مستحب است حمد و سوره را بخواند، ولى بايد آهسته بخواند و چنانچه سهواً بلند بخواند اشكال ندارد.

مسئله 1132 - اگر مأموم بعضى از كلمات حمد و سورۀ امام را بشنود، نبايد حمد و سوره را بخواند.

مسئله 1133 - اگر مأموم سهواً حمد و سوره بخواند، يا خيال كند صدايى را كه مى شنود صداى امام نيست و حمد و سوره بخواند و بعد بفهمد صداى امام بوده، نمازش صحيح است.

مسئله 1134 - مأموم نبايد در ركعت اوّل و دوّم نماز ظهر و عصر حمد و سوره بخواند و مستحب است به جاى آن ذكر بگويد.

مسئله 1135 - اگر مأموم غير از تكبيرة الاحرام چيزهاى ديگر نماز حتّى سلام را پيش از امام بگويد اشكال ندارد، ولى اگر آنها را بشنود، مستحب است پيش از امام نگويد.

مسئله 1136 - مأموم بايد غير از آنچه در نماز خوانده مى شود، كارهاى ديگر آن مانند ركوع و سجود را با امام يا كمى بعد از امام به جا آورد و اگر عمداً پيش از امام يا مدّتى بعد از امام انجام دهد معصيت كرده، ولى نمازش صحيح است.

مسئله 1137 - اگر سهواً پيش از امام سر از ركوع يا سجده بردارد، چنانچه امام در ركوع يا سجده باشد، بايد به ركوع يا سجده برگردد و با امام سر بردارد و در اين صورت زياد شدن ركن نماز را باطل نمى كند، و نيز اگر به ركوع يا سجده برگردد و پيش از آنكه به ركوع يا سجده برسد امام سر بردارد، نمازش صحيح است.

مسئله 1138 - اگر سر از ركوع يا سجده بردارد و عمداً به ركوع يا سجده برنگردد، نمازش صحيح است، گرچه معصيت كرده است.

مسئله 1139 - اگر سهواً پيش از امام به ركوع يا سجده رود، بايد برگردد و با امام به ركوع يا سجده رود و اگر برنگردد و صبر كند تا امام به او برسد، نمازش صحيح است گرچه معصيت كرده است.

مسئله 1140 - اگر امام در ركعتى كه قنوت ندارد اشتباهاً قنوت بخواند، يا در ركعتى كه تشهّد ندارد اشتباهاً مشغول خواندن تشهّد شود، مأموم نبايد قنوت و تشهّد را بخواند، ولى پيش از امام نمى تواند به ركوع رود يا بايستد، بلكه بايد صبر كند تا قنوت و تشهّد امام تمام شود و بقيۀ نماز را با او بخواند.

مستحبّات و مكروهات نماز جماعت

مسئله 1141 - اگر مأموم يك مرد باشد مستحب است طرف راست امام بايستد، و اگر زن باشد مستحب است در طرف راست امام طورى بايستد كه جاى سجده اش مساوى زانو يا قدم امام باشد، و اگر يك مرد و يك زن يا يك مرد و چند زن باشند، مستحب است مرد طرف راست امام و باقى پشت سر امام بايستند، و اگر چند مرد و چند زن باشند مستحب است مردها عقب امام و زن ها پشت مردها بايستند.

مسئله 1142 - مستحب است امام در وسط صف بايستد و اهل علم و كمال و تقوا در صف اوّل بايستند.

مسئله 1143 - مستحب است صف هاى جماعت منظّم باشد و بين كسانى كه در يك صف ايستاده اند فاصله نباشد و شانۀ آنان در رديف يكديگر باشد.

مسئله 1144 - مستحب است بعد از گفتن «قَدْ قامَتِ الصَّلاة» مأمومين برخيزند.

مسئله 1145 - مستحب است امام جماعت حال مأمومى را كه از ديگران ضعيف تر است رعايت كند و عجله نكند تا افراد ضعيف به او برسند و نيز مستحب است قنوت و ركوع و سجود را طول ندهد، مگر بداند همۀ كسانى كه به او اقتدا كرده اند مايلند.

مسئله 1146 - مستحب است امام جماعت در حمد و سوره و ذكرهايى كه بلند مى خواند صداى خود را به قدرى بلند كند كه ديگران بشنوند، ولى بايد بيش از اندازه صدا را بلند نكند.

مسئله 1147 - اگر امام در ركوع بفهمد كسى تازه رسيده و مى خواهد اقتدا كند، مستحب است ركوع را دو برابر هميشه طول بدهد و بعد برخيزد، گرچه بفهمد كس ديگرى هم براى اقتدا وارد شده است.

مسئله 1148 - اگر در صف هاى جماعت جا باشد، مكروه است انسان تنها بايستد.

مسئله 1149 - مكروه است مأموم ذكرهاى نماز را طورى بگويد كه امام يا ديگران بشنوند.

نماز آيات

مسئله 1150 - نماز آيات در هنگام چهار اتّفاق واجب مى شود:

اوّل: گرفتن خورشيد؛

دوّم: گرفتن ماه؛ گرچه مقدار كمى از آنها گرفته شود.

سوّم: زلزله؛

چهارم: حوادث خوفناك مثل رعد و برق و شكافتن و فرورفتن زمين در صورتى كه بيشتر مردم بترسند.

مسئله 1151 - اگر از چيزهايى كه نماز آيات براى آنها واجب است بيشتر از يكى اتّفاق بيفتد، انسان بايد براى هر يك از آنها، يك نماز آيات بخواند.

مسئله 1152 - چيزهايى كه نماز آيات براى آنها واجب است، در هر شهرى اتفاق بيفتد، فقط مردم همان شهر بايد نماز آيات بخوانند و بر مردم جاهاى ديگر واجب نيست.

مسئله 1153 - از وقتى كه خورشيد يا ماه شروع به گرفتن مى كند انسان بايد نماز آيات را بخواند و تا وقت باز شدن تمام آن بايد نيت ادا كند، ولى بعد از باز شدن بايد نيت قضا نمايد.

مسئله 1154 - موقعى كه زلزله و رعد و برق و مانند اينها اتّفاق مى افتد، انسان بايد فوراً نماز آيات را بخواند و اگر نخواند معصيت كرده و تا آخر عمر بر او واجب است و هر وقت بخواند اداست.

مسئله 1155 - اگر بعد از باز شدن آفتاب يا ماه بفهمد كه تمام آن گرفته بوده، بايد قضاى نماز آيات را بخواند، ولى اگر بفهمد مقدارى از آن گرفته بوده، قضا بر او واجب نيست.

مسئله 1156 - گفتۀ اشخاصى كه از گرفتن خورشيد يا ماه و زلزله و مانند اينها اطّلاع دارند، حجّت است و بايد طبق گفتۀ آنها عمل شود، گرچه اطمينان هم حاصل نشود.

مسئله 1157 - اگر در وقت نماز يوميه نماز آيات هم بر انسان واجب شود، چنانچه براى هر دو نماز وقت دارد هر كدام را اوّل بخواند اشكال ندارد، و اگر وقت يكى از آن دو تنگ باشد بايد اوّل آن را بخواند، و اگر وقت هر دو تنگ باشد، بايد اوّل نماز يوميه را بخواند.

مسئله 1158 - اگر در حال حيض يا نفاس زن يكى از موجبات نماز آيات پيش آيد، بعد از پاك شدن از حيض يا نفاس، نماز آيات بر او واجب نيست و همچنين اگر مجنون و بى هوش و مانند اينها باشد.

كيفيّت نماز آيات

مسئله 1159 - نماز آيات دو ركعت است و در هر ركعت پنج ركوع دارد و دستور آن اين است كه انسان بعد از نيت، تكبير بگويد و يك حمد و يك سورۀ تمام بخواند و به ركوع رود و سر از ركوع بردارد، دوباره يك حمد و يك سوره بخواند، باز به ركوع رود تا پنج مرتبه و بعد از بلند شدن از ركوع پنجم، دو سجده نمايد و برخيزد و ركعت دوّم نماز را هم مثل ركعت اوّل به جا آورد و تشهّد بخواند و سلام دهد.

مسئله 1160 - در نماز آيات، انسان مى تواند بعد از نيت و تكبير و خواندن حمد، آيه هاى يك سوره را پنج قسمت كند و يك آيه يا بيشتر از آن را بخواند و به ركوع رود و سر بردارد و بدون اينكه حمد بخواند، قسمت دوّم از همان سوره را بخواند و به ركوع رود و همينطور تا پيش از ركوع پنجم سوره را تمام نمايد، مثلاً به قصد سورۀ توحيد بگويد:

«بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ». و به ركوع رود، بعد بايستد و بگويد:

«قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ»؛ و دوباره به ركوع رود و بعد از ركوع بايستد و بگويد:

«اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ»؛ باز به ركوع رود و بايستد و بگويد:

«لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ»؛ و برود به ركوع و سر بردارد و بگويد:

«وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» و بعد از آن به ركوع پنجم رود و بعد از سر برداشتن، دو سجده كند و ركعت دوّم را هم مثل ركعت اوّل به جا آورد و بعد از سجدۀ دوّم، تشهّد بخواند و نماز را سلام دهد.

مسئله 1161 - اگر در يك ركعت از نماز آيات، پنج مرتبه حمد و سوره بخواند و در ركعت ديگر يك حمد بخواند و سوره را پنج قسمت كند، مانعى ندارد.

مسئله 1162 - چيزهايى كه در نماز يوميه واجب و مستحب است در نماز آيات هم واجب و مستحب مى باشد، ولى در نماز آيات به جاى اذان و اقامه سه مرتبه به قصد اميد ثواب بگويد: «الصّلاة».

مسئله 1163 - مستحب است بعد از ركوع پنجم و دهم بگويد: «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» و نيز پيش از هر ركوع و بعد از آن تكبير بگويد حتّى بعد از ركوع پنجم و دهم تكبير مستحب است.

مسئله 1164 - مستحب است پيش از ركوع دوّم و چهارم و ششم و هشتم و دهم قنوت بخواند و اگر فقط يك قنوت پيش از ركوع دهم بخواند كافى است.

مسئله 1165 - اگر در نماز آيات شك كند كه چند ركعت خوانده و فكرش به جايى نرسد، نماز باطل است.

مسئله 1166 - اگر شك كند كه در ركوع آخر ركعت اوّل است يا در ركوع اوّل ركعت دوّم و فكرش به جايى نرسد، نماز باطل است، ولى اگر مثلاً شك كند كه چهار ركوع كرده يا پنج ركوع، چنانچه براى رفتن به سجده خم نشده، بايد ركوعى را كه شك دارد به جا آورده يا نه، به جا آورد و اگر براى رفتن به سجده خم شده، بايد به شك خود اعتنا نكند.

مسئله 1167 - هر يك از ركوع هاى نماز آيات ركن است كه اگر عمداً يا اشتباهاً كم يا زياد شود، نماز باطل است.

نماز جمعه

كيفيّت نماز جمعه

مسئله 1168 - نماز جمعه در زمان حضور و در زمان غيبت امام «سلام الله عليه» واجب تخييرى است كه به جاى نماز ظهر خوانده مى شود و شركت در آن مستحبّ مؤكّد است. نماز جمعه مثل نماز صبح دو ركعت است و تمام شرايط عمومى نماز صبح را دارد، حتّى حمد و سورۀ آن بايد بلند خوانده شود، ولى در آن دو قنوت مستحب است يكى قبل از ركوع ركعت اوّل و ديگرى بعد از ركوع ركعت دوّم و نيز مستحب است در ركعت اوّل سورۀ جمعه و در ركعت دوّم سورۀ منافقين خوانده شود. و ظنّ و سهو و شك در آن، حكم ظنّ و سهو و شك در نماز صبح را دارد.

شرايط نماز جمعه

مسئله 1169 - نماز جمعه علاوه بر شرايط عمومى نماز، شش شرط ديگر هم دارد:

اوّل: وقت آن، و آن از اوّل ظهر شرعى است تا وقتى كه سايۀ شاخص دوهفتم شاخص شود (تقريباً يك ساعت و نيم بعد از ظهر) و اگر از اين مقدار گذشت، بايد نماز ظهر خوانده شود.

دوّم: خواندن دو خطبه پيش از نماز و آن دو خطبه بايد مشتمل بر حمد و ثناى خدا و صلوات بر پيامبر و آل پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلم» و دعوت مردم به تقوا و پرهيزكارى و يك سورۀ كامل و استغفار براى مؤمنين باشد و لازم نيست دو خطبه به عربى خوانده شود، بلكه اگر مستمعين اهل زبان هاى مختلف باشند، خوب است به همۀ آن زبان ها خوانده شود، چنان كه خوب است حمد و ثناى خدا و صلوات بر پيامبر و آل پيامبر به عربى و با ذكر نام آنها باشد و خوب است دعوت به تقوا با لفظ تقوا و استغفار براى مؤمنين با لفظ استغفار باشد و بايد خطبه ها را خود امام و ايستاده بخواند و ميان دو خطبه به نشستن مختصرى فاصله شود و بايد خطبه ها را بلند بخواند و خوب است به نحوى بلند خوانده شود كه همۀ حاضرين بشنوند و خوب است خطبه ها بعد از ظهر شرعى خوانده شود و اگر هر دو خطبه قبل از ظهر خوانده شود، به طورى كه بين دو خطبه و نماز فاصله نشود، مانعى ندارد و مستحب است امام جمعه در حال خطبه با طهارت باشد و عمّامه بر سر داشته باشد و بر عصا يا سلاحى تكيه كند و خوب است در خطبه ها، مسائل اجتماعى و سياسى و مصالح مسلمين مطرح شود، و مستحب مؤكّد است كه حاضرين مثل حالِ نماز

باشند و خطبه ها را گوش دهند و صحبت نكنند، حتّى نافله نخوانند و به طرف خطيب بنشينند و به راست و چپ نگاه نكنند و جابه جا نشوند.

سوّم: به جماعت خوانده شود، پس فرادى صحيح نيست؛ ولى اگر در ركوع ركعت دوّم نماز جمعه به امام برسد مجزى خواهد بود و ركعت دوّم را خودش مى خواند؛ بنابراين اگر كسى به ركعت اوّل يا به خطبه ها نرسد، گرچه بدون عذر باشد، نمازش صحيح است.

چهارم: امام و مأموم حدّاقلّ پنج نفر باشند و حتّى اگر چهار نفر مأموم غيربالغ يا مسافر و يا زن باشند، كفايت مى كند.

پنجم: امام جمعه علاوه بر دارا بودن شرايطى كه امام جماعت بايد داشته باشد، بايد يا مجتهد جامع الشّرايط و يا منصوب از طرف او باشد و اگر مجتهدى متصدّى شئون ادارى و سياسى مسلمين است بايد منصوب از طرف او باشد. و بايد قادر به خواندن خطبه در حال قيام باشد و شايسته است امام جمعه مردى با ورع، شجاع، قاطع، سخنگو و داراى فصاحت و بلاغت و با وقار و آشنا به مصالح اسلام باشد.

ششم: بين دو نماز جمعه حدّاقلّ يك فرسخ شرعى (تقريباً 5/5 كيلومتر) فاصله باشد.

مسئله 1170 - مسافر گرچه قصد ده روز نكرده باشد، چنان كه مى تواند در نماز جمعه شركت كند، مى تواند امام جمعه نيز باشد.

مسئله 1171 - اگر شك كند وقت نماز جمعه باقى است يا نه، نماز جمعه صحيح است و نيز اگر يك ركعت از نماز جمعه در وقت واقع شود، نماز جمعه صحيح است.

مسئله 1172 - كسى كه در نماز جمعه شركت نمى كند، مى تواند در اوّل وقت و در حين نماز جمعه نماز ظهر را به جماعت يا فرادى بخواند.

مسئله 1173 - نماز جمعه بر زن ها و پيران سالخورده و مريض ها و نابينايان و مسافران و بچّه ها و كسانى كه بيش از دو فرسخ از محلّ اقامۀ نماز جمعه دور هستند و كسانى كه حضور آنان موجب مشقّت و سختى است، مستحب مؤكّد نيست، ولى اگر اين افراد در نماز جمعه حاضر شدند، نماز جمعۀ آنان به جاى نماز ظهر محسوب مى شود.

مسئله 1174 - خريد و فروش از اوّل ظهر روز جمعه تا پايان نماز جمعه مكروه است و اگر هتك به نماز جمعه و جماعت مسلمين و مصالح اسلام باشد، حرام است.

مسئله 1175 - هرگاه در بلد انسان نماز جمعۀ جامع الشّرايط برپا مى شود، در روز جمعه تا پايان نماز جمعه مسافرت نمودن مكروه است.

نماز عيد فطر و قربان

مسئله 1176 - نماز عيد فطر و قربان در زمان حضور امام «سلام الله عليه» و در زمان غيبت ايشان از مستحبّات مؤكّد است و مى توان آن را به جماعت يا فرادى خواند.

مسئله 1177 - وقت نماز عيد فطر و قربان از اوّل آفتاب روز عيد است تا ظهر همان روز.

مسئله 1178 - نماز عيد فطر و قربان دو ركعت است كه در ركعت اوّل بعد از خواندن حمد و سوره، بايد پنج تكبير بگويد، و بعد از هر تكبير يك قنوت بخواند و بعد از قنوت پنجم تكبير ديگرى بگويد و به ركوع رود و دو سجده به جا آورد و برخيزد و در ركعت دوّم چهار تكبير بگويد و بعد از هر تكبير قنوت بخواند و تكبير پنجم را بگويد و به ركوع رود و بعد از ركوع دو سجده كند و تشهّد بخواند و نماز را سلام دهد.

مسئله 1179 - در قنوت نماز عيد فطر و قربان هر دعا و ذكرى بخوانند كافى است، ولى بهتر است اين دعا را بخوانند:

«اللَّهُمَّ اهْلَ الْكِبْرِياءِ وَ الْعَظَمَةِ وَ اهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَ اهْلَ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ وَ اهْلَ التَّقْوى وَ الْمَغْفِرَةِ اسْأَلُكَ بِحَقِّ هذَا الْيَومِ الَّذى جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمينَ عيداً وَ لِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ كَرامَةً وَ مَزيداً انْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ انْ تُدْخِلَنى فى كُلِّ خَيْرٍ ادْخَلْتَ فيهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ وَ انْ تُخْرِجَنى مِنْ كُلِّ سُوءٍ اخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمْ اللَّهُمَّ انّى اسْأَلُكَ خَيْرَ ما سَأَلَكَ بِهِ عِبادُكَ الصَّالِحُونَ وَ اعُوذُ بِكَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبادُكَ الُمخْلَصُونَ».(1)


1) . خداوندا! اى اهل بزرگى و بزرگوارى و اى اهل بخشش و جبروت و اى اهل چشم پوشى و مهربانى و اى اهل پرهيزگارى و گذشت، از تو سؤال مى كنم به حقّ اين روز كه آن را براى مسلمانان عيد قرار دادى و براى محمّد «صلى الله عليه و آله وسلم» ذخيره و شرف و بزرگوارى و فزونى مقرر داشتى، كه بر محمّد و آل محمّد درود فرستى و مرا در هر خيرى كه آنان را داخل كرده اى، داخل فرمايى و از هر بدى كه آنان را خارج نموده اى، خارج فرمايى. بار الها به تحقيق از تو سؤال مى كنم بهترين چيزى را كه بندگان صالح تو در خواست كردند و به تو پناه مى برم از آنچه كه آنان به تو پناه بردند.

مسئله 1180 - بايد بعد از نماز عيد فطر و قربان، اگر به جماعت خوانده مى شود، دو خطبه نظير خطبه هاى نماز جمعه خوانده شود.

مسئله 1181 - نماز عيد سورۀ مخصوصى ندارد، ولى بهتر است كه در ركعت اوّل آن سورۀ شمس (سورۀ 91) و در ركعت دوّم سورۀ غاشيه (سورۀ 88) را بخوانند يا در ركعت اوّل سورۀ اعلى (سورۀ 87) و در ركعت دوّم سورۀ شمس را بخوانند.

مسئله 1182 - بعد از نماز مغرب و عشاء شب عيد فطر و بعد از نماز صبح و ظهر و عصر روز عيد و نيز بعد از نماز عيد فطر، مستحب است اين تكبيرها را بگويد: «اللَّهُ اكْبَرُ اللَّهُ اكْبَرُ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اكْبَرُ اللَّهُ اكْبَرُ وَ للَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ اكْبَرُ عَلى ما هَدانا».

مسئله 1183 - مستحب است انسان در عيد قربان بعد از ده نماز كه اوّل آنها نماز ظهر روز عيد و آخر آنها نماز صبح روز دوازدهم است، تكبيرهايى را كه در مسئلۀ پيش گفته شد بگويد و بعد از آن بگويد: «اللَّهُ اكْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهيمَةِ الْانْعامِ وَالْحَمْدُللَّهِ عَلى ما ابْلانا». ولى اگر عيد قربان را در منى باشد، مستحب است بعد از پانزده نماز كه اوّل آنها نماز ظهر روز عيد و آخر آنها نماز صبح روز سيزدهم ذى حجّه است، اين تكبيرها را بگويد.

مسئله 1184 - در نماز عيد فطر و قربان، دوازده مورد مستحب است:

1.

نماز را بعد از بلند شدن آفتاب بخوانند.

2.

پيش از نماز غسل كنند.

3.

عمّامۀ سفيدى بر سر بگذارند.

4.

دعاهايى كه پيش از نماز و بعد از آن، در كتاب هاى دعا ذكر شده، بخوانند.

5.

در مكّه، نماز را در مسجد الحرام و در غير مكّه، در صحرا بخوانند و اگر صحرا نمى روند، زير آسمان بخوانند.

6.

نماز را روى زمين بدون فرش بخوانند.

7.

پياده و پابرهنه و با وقار به نماز عيد بروند.

8.

از غير آن راهى كه رفته اند، برگردند.

9.

براى قبولى اعمال برادران و خواهران دينى خود دعا كنند.

10.

در حال گفتن تكبيرها دست ها را بلند كنند.

11.

نماز را بلند بخوانند.

12.

تناول كردن مقدار كمى از تربت حضرت سيدالشّهداء «سلام الله عليه» كه براى هر دردى شفاست.

البته در نماز عيد فطر، يك مورد ديگر نيز مستحبّ است و آن اينكه پيش از نماز، «زكات فطره» را بدهند و افطار كنند و بهتر است افطار با خرما يا شيرينى ديگرى باشد.

مسئله 1185 - ظن و شك و سهو در نماز عيد فطر و قربان، حكم ظن و شك و سهو در نمازهاى مستحبّى را دارد.

مسئله 1186 - در نماز عيد هم مثل نمازهاى ديگر، مأموم بايد غير از حمد و سوره، چيزهاى ديگر نماز را خودش بخواند.

مسئله 1187 - اگر مأموم موقعى برسد كه امام مقدارى از تكبيرها را گفته، بعد از آنكه امام به ركوع رفت، بايد آنچه از تكبيرها و قنوت ها را كه با امام نگفته خودش بگويد، و اگر در هر قنوت يك «سبحان اللَّه» يا يك «الحمدللَّه» بگويد كافيست.

مسئله 1188 - اگر در نماز عيد موقعى برسد كه امام در ركوع است، مى تواند نيت كند و تكبير اوّل نماز را بگويد و به ركوع رود.

نماز استيجارى

مسئله 1189 - بعد از مرگ انسان، مى شود براى نماز و عبادت هاى ديگر او كه در حال زنده بودن به جا نياورده، ديگرى را اجير كرد كه آنها را به جا آورد. و اگر كسى بدون مزد هم آنها را انجام دهد، صحيح است.

مسئله 1190 - انسان مى تواند براى بعضى از كارهاى مستحبّى مثل زيارت قبر پيغمبر و امامان «سلام الله عليهم»، از طرف زندگان اجير شود و نيز مى تواند كار مستحبّى را انجام دهد، به نيابت زندگان يا مردگان و يا ثواب آن را براى مردگان يا زندگان هديه نمايد.

مسئله 1191 - اجير بايد عمل را به قصد آنچه كه در ذمّۀ ميت است به جا آورد و اگر ثواب آن را براى او هديه كند كافى نيست.

مسئله 1192 - هرگاه شك كند كه اجير عمل را انجام داده يا نه، يا صحيح انجام داده يا نه، اگر مورد وثوق باشد و بگويد انجام داده ام يا بگويد صحيح انجام داده ام، كفايت مى كند.

مسئله 1193 - كسى را كه عذرى دارد و نشسته يا با تيمّم يا جبيره نماز مى خواند، نمى شود براى نمازهاى ميت اجير كرد، امّا اگر نقص عضو داشته باشد، مى توان او را اجير نمود.

مسئله 1194 - مرد براى زن و زن براى مرد مى تواند اجير شود و در احكام نماز، اجير بايد به تكليف خود عمل كند.

مسئله 1195 - لازم نيست قضاى نمازهاى ميت به ترتيب خوانده شود، هر چند بدانند كه ميت ترتيب نمازهاى خود را مى دانسته است.

مسئله 1196 - اگر با اجير شرط كنند كه عمل را به طور مخصوصى انجام دهد، اجير بايد همان طور به جا آورد و اگر طبق شرط عمل نكند، ذمّۀ ميت برى مى شود، امّا اجير حقّ گرفتن اجرت را ندارد.

مسئله 1197 - اگر با اجير شرط نكنند كه نماز را با چه مقدار از مستحبّات آن بخواند، بايد مقدارى از مستحبّات نماز را كه معمول است به جا آورد.

مسئله 1198 - اگر كسى اجير شود كه مثلاً در مدّت يك سال نمازهاى ميت را بخواند و پيش از تمام شدن سال بميرد، بايد براى نمازهايى كه مى دانند به جا نياورده ديگرى را اجير نمايند، بلكه براى نمازهايى هم كه احتمال مى دهند به جا نياورده، بايد اجير بگيرند.

مسئله 1199 - كسى را كه براى انجام عملى مثلاً نمازهاى ميت اجير كرده اند، اگر پيش از تمام كردن نماز بميرد، اجاره باطل مى شود و بايد به مقدارى كه آن عمل را انجام نداده است، ورثه از اصل مال اجير به موجر بدهند و اگر مال نداشته باشد، چيزى بر ورثه نيست و همچنين است اگر اجير خودش هم نماز قضا داشته باشد.

مسئله 1200 - كسى كه اجير شده عملى را انجام دهد، نمى تواند ديگرى را براى انجام آن عمل اجير كند، مگر اين كه از طرف موجر وكالت داشته باشد.

روزه

اشاره

روزه آن است كه انسان با نيت، از اذان صبح تا مغرب، از چيزهايى كه روزه را باطل مى كند خوددارى نمايد.

مسئله 1201 - نيت يعنى توجّه به عمل براى اطاعت فرمان خدا، و لازم نيست انسان نيت را به زبان بگويد يا از قلب خود بگذارند، بلكه همين قدر كه براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب كارى كه روزه را باطل مى كند انجام ندهد، كافى است و براى آنكه يقين كند تمام اين مدّت را روزه بوده، بايد مقدارى پيش از اذان صبح و مقدارى هم بعد از مغرب از انجام كارى كه روزه را باطل مى كند خوددارى نمايد.

مسئله 1202 - انسان مى تواند در هر شب از ماه رمضان تا اذان صبح براى روزه فردا نيت كند و بهتر است كه شب اوّل ماه هم نيت روزۀ همۀ ماه را بنمايد.

مسئله 1203 - در هر روزۀ واجب اگر به واسطۀ عذرى مثل خواب يا مرض يا مسافرت يا غفلت تا پيش از ظهر نيت نكند و كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، بايد نيت روزه كند.

مسئله 1204 - وقت نيت روزۀ مستحبّى از قبل از اذان صبح است تا موقعى كه به اندازۀ نيت كردن به مغرب وقت مانده باشد كه اگر تا اين وقت كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد و نيت روزه مستحبّى كند، روزۀ او صحيح است.

مسئله 1205 - اگر بخواهد غير روزۀ رمضان روزۀ ديگرى بگيرد و تعيينِ واقعى نداشته باشد، بايد آن را معين نمايد؛ مثلاً نيت كند كه روزۀ قضا يا روزۀ نذر مى گيرم، ولى در ماه رمضان لازم نيست نيت كند كه روزۀ ماه رمضان مى گيرم، بلكه اگر نداند ماه رمضان است يا فراموش نمايد و روزۀ ديگرى را نيت كند، روزۀ ماه رمضان حساب مى شود.

مسئله 1206 - اگر بداند ماه رمضان است و عمداً نيت روزۀ غير رمضان كند، روزۀ ماه رمضان حساب مى شود.

مسئله 1207 - اگر مثلاً به نيت روز اوّل ماه روزه بگيرد، بعد بفهمد دوّم يا سوّم بوده، روزۀ او صحيح است.

مسئله 1208 - اگر پيش از اذان صبح نيت كند و بخوابد و بعد از مغرب بيدار شود، روزه اش صحيح است.

مسئله 1209 - اگر نداند يا فراموش كند كه ماه رمضان است و پيش از ظهر ملتفت شود، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، بايد نيت كند و روزۀ او صحيح است و اگر كارى كه روزه را باطل مى كند انجام داده باشد يا بعد از ظهر ملتفت شود كه ماه رمضان است، روزۀ او باطل مى باشد، ولى بايد تا مغرب كارى كه روزه را باطل مى كند انجام ندهد و بعد از رمضان هم آن روزه را قضا نمايد.

مسئله 1210 - اگر بچّه پيش از اذان صبح ماه رمضان بالغ شود بايد روزه بگيرد و اگر بعد از اذان بالغ شود، روزۀ آن روز بر او واجب نيست.

مسئله 1211 - كسى كه روزۀ قضا يا روزۀ واجب ديگرى دارد، مى تواند روزۀ مستحبّى يا روزۀ استيجارى بگيرد.

مسئله 1212 - اگر كسى در روزۀ واجب يا مستحب، مردّد شود كه روزه را باطل كند يا نه، يا قصد كند كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، روزه اش باطل نمى شود.

مسئله 1213 - اگر در ماه رمضان، پيش از ظهر كافر مسلمان شود و از اذان صبح تا آن وقت كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، بايد نيت روزه كند و روزۀ او صحيح است و قضا هم ندارد.

مسئله 1214 - روزى را كه انسان شك دارد آخر شعبان است يا اوّل رمضان، واجب نيست روزه بگيرد و اگر بخواهد روزه بگيرد، نمى تواند نيت روزۀ رمضان كند، ولى اگر نيت روزۀ رمضان يا روزۀ قضا و مانند آن بنمايد، چنانچه بعد معلوم شود رمضان بوده، روزۀ او صحيح است و از ماه رمضان حساب مى شود.

مسئله 1215 - كسى كه در ماه رمضان روزه نيست، مستحب است از كارهايى كه روزه را باطل مى كند خوددارى نمايد، و مستحب است اگر غذا يا آب خورد، سير نخورد.

كارهايى كه روزه را باطل مى كند

1. خوردن و آشاميدن

مسئله 1216 - اگر روزه دار عمداً چيزى بخورد يا بياشامد، روزۀ او باطل مى شود، چه خوردن و آشاميدن آن چيز معمول باشد مثل نان و آب، چه معمول نباشد مثل خاك و شيرۀ درخت، و چه كم باشد يا زياد، حتّى اگر مسواك را از دهان بيرون آورد و دوباره به دهان ببرد و رطوبت آن را فرو برد، روزۀ او باطل مى شود، مگر آنكه رطوبت مسواك در آب دهان به طورى از بين برود كه رطوبت خارج به آن گفته نشود.

مسئله 1217 - اگر موقعى كه مشغول غذا خوردن است بفهمد صبح شده، بايد لقمه را از دهان بيرون آورد و چنانچه عمداً فرو برد روزه اش باطل است و كفّاره هم بر او واجب مى شود.

مسئله 1218 - اگر روزه دار سهواً يا جهلًا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه اش باطل نمى شود.

مسئله 1219 - تزريق آمپولى كه عضو را بى حسّ مى كند يا به جاى دارو استعمال مى شود اشكال ندارد، ولى بهتر است كه روزه دار از استعمال آمپول يا سرُمى كه به جاى غذا به كار مى رود خوددارى كند.

مسئله 1220 - اگر روزه دار چيزى را كه لاى دندان مانده است عمداً فرو ببرد، روزه اش باطل مى شود.

مسئله 1221 - كسى كه مى خواهد روزه بگيرد، لازم نيست پيش از اذان دندان هايش را خلال كند، ولى اگر بداند غذايى كه لاى دندان مانده در روز فرو مى رود، چنانچه خلال نكند و چيزى از آن فرو رود، روزه اش باطل مى شود.

مسئله 1222 - فرو بردن آب دهان گرچه به واسطۀ خيال كردن ترشى و مانند آن در دهان جمع شده باشد، روزه را باطل نمى كند.

مسئله 1223 - فرو بردن اخلاط سر و سينه، تا به فضاى دهان نرسيده اشكال ندارد، ولى اگر داخل فضاى دهان شود بهتر است آن را فرو نبرد.

مسئله 1224 - اگر چيزى نظير مگس در گلوى روزه دار برود، اگر ممكن باشد بايد آن را بيرون آورد و روزۀ او باطل نمى شود و اگر ممكن نباشد فرو بردن آن مانعى ندارد و روزۀ او هم صحيح است.

مسئله 1225 - اشخاصى كه به تنگى نفس مبتلا مى باشند و به دستور پزشك هنگام تنگى شديد نفس توسّط وسيله اى كه حاوى مواد اكسيژنى است از راه دهان اكسيژن به ريۀ خودشان مى رسانند، روزۀ آنها صحيح است.

مسئله 1226 - اگر روزه دار به قدرى تشنه شود كه تحمّل آن طاقت فرسا باشد و يا خوف ضرر بدهد، مى تواند به اندازۀ رفع ضرورت آب بياشامد، ولى روزۀ او باطل مى شود و اگر ماه رمضان باشد بايد در بقيۀ روز از به جا آوردن كارى كه روزه را باطل مى كند، خوددارى نمايد.

مسئله 1227 - جويدن و چشيدن غذا كه معمولًا به حلق نمى رسد گرچه اتفاقاً به حلق برسد، روزه را باطل نمى كند، ولى اگر انسان از اوّل بداند كه به حلق مى رسد، چنانچه فرو رود، روزه اش باطل مى شود و بايد قضاى آن را بگيرد و كفّاره هم بر او واجب است.

مسئله 1228 - انسان نمى تواند براى ضعف روزه را بخورد، ولى اگر ضعف او به قدرى است كه معمولًا نمى شود آن را تحمّل كرد، خوردن روزه اشكال ندارد.

2. رساندن غبار غليظ به حلق

مسئله 1229 - اگر به واسطۀ باد يا جاروب كردن و مانند اينها غبار برخيزد و بر اثر عدم مواظبت به حلق برسد، روزه اش باطل مى شود و همچنين اگر دود و بخار در اثر عدم مواظبت به حلق برسد، روزه را باطل مى كند و امّا اگر سهواً يا جهلًا يا بى اختيار، غبار و دود و مانند آن به حلق برسد، مانعى ندارد.

مسئله 1230 - استعمال سيگار و ترياك و هرويين و ساير دخانيات روزه را باطل مى كند.

3. اماله كردن

مسئله 1231 - اماله كردن با چيز روان، گرچه از روى ناچارى و براى معالجه باشد، روزه را باطل مى كند، امّا اگر از روى فراموشى يا ندانستن مسئله باشد، روزه باطل نمى شود، و استعمال شياف هايى كه براى معالجه است، مطلقاً اشكال ندارد.

4. جماع

مسئله 1232 - جماع (نزديكى با زن يا مرد يا حيوان) روزه را باطل مى كند، گرچه فقط به مقدار ختنه گاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد.

مسئله 1233 - اگر كمتر از مقدار ختنه گاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد و يا شك كند كه به اندازۀ ختنه گاه داخل شده يا نه، روزۀ او صحيح است.

مسئله 1234 - اگر فراموش كند كه روزه است و جماع نمايد يا مسئله را نداند يا او را به جماع مجبور نمايند، به طورى كه از خود اختيارى نداشته باشد، روزۀ او باطل نمى شود، ولى چنانچه در بين جماع يادش بيايد يا ديگر مجبور نباشد، بايد فوراً از حال جماع خارج شود و اگر خارج نشود، روزۀ او باطل است.

5. استمناء

مسئله 1235 - اگر روزه دار با خود، كارى كند كه منى از او بيرون آيد، روزه اش باطل مى شود؛ امّا اگر بى اختيار يا سهواً يا جهلًا يا در خواب منى از او بيرون آيد، روزه اش باطل نمى شود.

مسئله 1236 - هرگاه روزه دار بداند كه اگر در روز بخوابد محتلم مى شود، يعنى در خواب منى از او بيرون مى آيد، مى تواند در روز بخوابد و چنانچه بخوابد و محتلم هم بشود، روزه اش صحيح است.

مسئله 1237 - اگر روزه دار در حال بيرون آمدن منى از خواب بيدار شود، واجب نيست از بيرون آمدن آن جلوگيرى كند.

مسئله 1238 - روزه دارى كه محتلم شده، مى تواند بول كند، گرچه بداند به واسطۀ بول باقيماندۀ منى از مجرا بيرون مى آيد.

مسئله 1239 - اگر به قصد بيرون آمدن منى كارى بكند، ولى منى از او بيرون نيايد، روزه اش باطل نمى شود.

مسئله 1240 - اگر روزه دار بدون قصد بيرون آمدن منى، با كسى بازى و شوخى كند، در صورتى كه عادت نداشته باشد كه بعد از بازى و شوخى منى از او خارج شود، گرچه اتفاقاً منى بيرون آيد، روزۀ او صحيح است.

6. باقى ماندن بر جنابت، حيض و نفاس تا اذان صبح

مسئله 1241 - اگر جنب عمداً تا اذان صبح غسل نكند يا اگر وظيفۀ او تيمّم است عمداً تيمّم ننمايد، روزه اش باطل است، ولى اگر از روى سهو يا جهل يا اجبار غسل يا تيمّم ننمايد، روزه اش صحيح است.

مسئله 1242 - كسى كه جنب است و مى خواهد روزه بگيرد گرچه روزۀ مستحبّى باشد، چنانچه عمداً غسل نكند تا وقت تنگ شود، مى تواند با تيمّم روزه بگيرد و صحيح است و لازم نيست تا اذان صبح بيدار بماند.

مسئله 1243 - اگر جنب در ماه رمضان غسل را فراموش كند و بعد از يك يا چند روز يادش بيايد، روزه هايى كه گرفته، صحيح است، ولى مستحب است كه آن روزه ها را قضا كند.

مسئله 1244 - كسى كه در شب ماه رمضان براى هيچ كدام از غسل و تيمّم وقت ندارد، اگر خود را جنب كند، روزه اش باطل است و قضا و كفّاره بر او واجب مى شود، ولى بايد آن روز را روزه بگيرد، امّا اگر براى تيمّم وقت دارد، چنانچه خود را جنب كند، با تيمّم روزۀ او صحيح است.

مسئله 1245 - اگر گمان كند كه به اندازۀ تيمّم وقت دارد و خود را جنب كند و بعد بفهمد وقت براى تيمّم ندارد، روزه اش صحيح است.

مسئله 1246 - كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى داند كه اگر بخوابد تا اذان صبح بيدار نمى شود، نبايد بخوابد و چنانچه بخوابد و تا صبح بيدار نشود، روزه اش باطل است و قضا و كفّاره بر او واجب مى شود، مگر اينكه بدون اختيار خوابش ببرد.

مسئله 1247 - كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و احتمال مى دهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى شود، در صورتى كه بخوابد و تا اذان صبح خواب بماند، روزه اش صحيح است.

مسئله 1248 - اگر جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بيدار شود و احتمال دهد كه اگر دوباره بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى شود، چنانچه دوباره بخوابد و تا اذان بيدار نشود، بايد علاوه بر گرفتن روزۀ آن روز، قضاى آن را هم بگيرد. و همچنين است اگر براى دفعه سوّم يا بيشتر بخوابد و بيدار نشود، ولى در هيچ يك از اينها كفّاره بر او واجب نمى شود.

مسئله 1249 - خوابى را كه در آن محتلم شده نبايد خواب اوّل حساب كرد، بلكه اگر از آن خواب بيدار شود و دوباره بخوابد، خواب اوّل حساب مى شود.

مسئله 1250 - اگر روزه دار در روز محتلم شود، واجب نيست فوراً غسل كند.

مسئله 1251 - هرگاه در ماه رمضان بعد از اذان صبح بيدار شود و ببيند محتلم شده، گرچه بداند پيش از اذان محتلم شده، روزۀ او صحيح است.

مسئله 1252 - كسى كه مى خواهد در غير ماه رمضان روزه بگيرد، هرگاه تا اذان صبح جنب بماند، گرچه از روى عمد نباشد، روزۀ او باطل است، ولى اگر روزۀ معينى مى خواهد بگيرد و يا وقت قضاى روزۀ ماه رمضان تنگ باشد، اگر از روى عمد نباشد، بايد آن روز را روزه بگيرد.

مسئله 1253 - زنى كه پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك مى شود، اگر مى تواند بايد غسل كند و اگر نمى تواند بايد تيمّم نمايد و احكام جنابت كه قبلًا گفته شد، در مورد او جارى نمى شود.

مسئله 1254 - اگر زن بعد از اذان صبح از خون حيض يا نفاس پاك شود، يا در بين روز خون حيض يا نفاس ببيند، گرچه نزديك مغرب باشد، روزۀ او باطل است.

مسئله 1255 - اگر زنى كه در حال استحاضه است غسل هاى خود را به تفصيلى كه در احكام استحاضه گفته شد به جا نياورد، نمازهاى او باطل، ولى روزۀ او صحيح است.

مسئله 1256 - كسى كه مسّ ميت كرده، يعنى جايى از بدن خود را به بدن ميت رسانده، مى تواند بدون غسل مسّ ميت روزه بگيرد و اگر در حال روزه هم ميت را مس نمايد، روزۀ او باطل نمى شود.

مسئله 1257 - كسى كه جنب است يا از حيض يا نفاس پاك شده است و آب ندارد كه غسل كند و چيزى هم نيست كه بر آن تيمّم كند، بايد روزه بگيرد و روزۀ او صحيح است و قضا هم ندارد.

مسئله 1258 - كسى كه در شب جنب شده يا در روز محتلم شده است و به واسطۀ عذرى مى خواهد قبل از ظهر نيت كند، بايد غسل كند و اگر نمى تواند بايد تيمّم كند و نيت روزه كند.

7. قى كردن

مسئله 1259 - هرگاه روزه دار عمداً قى كند، گرچه به واسطۀ مرض و مانند آن ناچار باشد، روزه اش باطل مى شود، ولى كفّاره ندارد و قضاى تنها كافى است، امّا اگر جهلًا يا سهواً يا بى اختيار قى كند، روزه اش باطل نمى شود.

مسئله 1260 - اگر در شب چيزى بخورد كه مى داند به واسطۀ خوردن آن در روز بى اختيار قى مى كند، خوب است اگر در روز قى كرد، روزۀ آن روز را قضا نمايد.

مسئله 1261 - اگر روزه دار بتواند از قى كردن خوددارى كند، چنانچه براى او ضرر و مشقّت نداشته باشد، بايد خوددارى نمايد.

مسئله 1262 - اگر آروغ بزند و بدون اختيار چيزى در گلو يا دهانش بيايد، بايد آن را بيرون بريزد، و اگر بى اختيار فرو رود، روزه اش صحيح است.

احكام مبطلات روزه

مسئله 1263 - فرو بردن سر در آب گرچه از روى عمد باشد، روزه را باطل نمى كند، گرچه مستحب است كه تمام سر را در حال روزه در آب فرو نبرد.

مسئله 1264 - اگر انسان از روى ندانستن مسئله كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، گرچه در ياد گرفتن مسئله كوتاهى كرده باشد، روزۀ او صحيح است، ولى معصيت كرده است.

مسئله 1265 - اگر روزه دار سهواً يكى از كارهايى را كه روزه را باطل مى كند انجام دهد و به خيال اينكه روزه اش باطل شده عمداً دوباره يكى از آنها را به جا آورد، روزۀ او باطل مى شود.

مسئله 1266 - اگر چيزى به زور در گلوى روزه دار بريزند، روزۀ او باطل نمى شود، ولى اگر مجبورش كنند كه روزۀ خود را باطل كند، مثلاً به او بگويند اگر غذا نخورى ضرر مالى يا جانى به تو مى زنيم و خودش براى جلوگيرى از ضرر چيزى بخورد، روزۀ او باطل مى شود.

مسئله 1267 - روزه دار نبايد جايى برود كه مى داند چيزى در گلويش مى ريزند يا مجبورش مى كنند كه خودش روزۀ خود را باطل كند، امّا اگر قصد رفتن كند ولى نرود يا بعد از رفتن چيزى به خوردش ندهند، روزۀ او صحيح است و چنانچه برود و از روى ناچارى كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، روزۀ او باطل مى شود، ولى اگر چيزى در گلويش بريزند، روزۀ او صحيح است، گرچه معصيت نموده است.

مسئله 1268 - اگر روزه دار به گفتن يا به نوشتن يا به اشاره و مانند اينها به خدا و پيغمبر و جانشينان آن حضرت عمداً نسبت دروغ بدهد، روزۀ او باطل نمى شود، گرچه گناه بزرگى نموده است.

كفّارۀ روزه

مسئله 1269 - كسى كه كفّارۀ روزۀ رمضان بر او واجب است، بايد دو ماه روزه بگيرد يا شصت فقير را سير نمايد يا به هر كدام 750 گرم طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها، يا قيمت آنها را بدهد و چنانچه اينها برايش ممكن نباشد، هر چند مد كه مى تواند به فقرا طعام بدهد و اگر نتواند طعام بدهد، بايد استغفار كند و چنانچه دادن كفّاره بعداً براى او ممكن شود، واجب نيست كفّاره بدهد.

مسئله 1270 - كسى كه مى خواهد دو ماه كفّارۀ روزۀ رمضان را بگيرد، بايد سى و يك روز آن را پى درپى بگيرد و اگر بقيۀ آن پى درپى نباشد، اشكال ندارد.

مسئله 1271 - كسى كه مى خواهد دو ماه كفّارۀ روزۀ رمضان را بگيرد، نبايد موقعى شروع كند كه در بين سى و يك روز، روزى باشد كه مانند عيد قربان روزۀ آن حرام است.

مسئله 1272 - اگر در بين روزهايى كه بايد پى درپى روزه بگيرد عذرى مثل حيض يا نفاس يا سفرى كه در رفتن آن مجبور است، براى او پيش آيد، بعد از بر طرف شدن عذر، واجب نيست روزه ها را از سر بگيرد، بلكه بقيه را بعد از بر طرف شدن عذر به جا مى آورد.

مسئله 1273 - اگر به چيز حرامى روزۀ خود را باطل كند، اگر آن چيز ذاتاً حرام باشد، مثل شراب و زنا، كفّارۀ جمع (گرفتن دو ماه روزه كه سى و يك روزِ آن پى درپى باشد و اطعام شصت فقير) بر او واجب مى شود و چنانچه كفّارۀ جمع برايش ممكن نباشد، هر كدام را كه ممكن است بايد انجام دهد و اگر ذاتاً حرام نباشد، بلكه به جهتى حرام شده باشد، مثل نزديكى كردن با عيال خود در حال حيض، كفّارۀ جمع ندارد.

مسئله 1274 - اگر روزه دار در يك روز ماه رمضان چند مرتبه كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، گرچه آن كار جماع باشد، براى همۀ آنها يك كفّاره كافى است.

مسئله 1275 - اگر روزه دار زنا كند و بعد با حلال خود جماع نمايد، يك كفّارۀ جمع كافى است.

مسئله 1276 - اگر روزه دار كارى كه حلال است و روزه را باطل مى كند انجام دهد، مثلاً آب بياشامد و بعد كار ديگرى كه حرام است و روزه را باطل مى كند انجام دهد، مثلاً غذاى حرامى بخورد، يك كفّاره كافى است.

مسئله 1277 - اگر نذر كند كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه در آن روز عمداً روزۀ خود را باطل كند، بايد كفّارۀ نذر بدهد و كفّارۀ آن اين است كه ده فقير را سير نمايد يا سه روز روزه بگيرد.

مسئله 1278 - كسى كه مى تواند وقت را تشخيص دهد، اگر به گفتۀ كسى كه مى گويد مغرب شده افطار كند و بعد بفهمد مغرب نبوده است، اگر گفتۀ او حجّت بوده است نظير ثقه و اذان وقت شناس، قضا و كفّاره ندارد و اگر حجّت نبوده، بايد قضاى آن را بگيرد، ولى كفّاره ندارد.

مسئله 1279 - كسى كه عمداً روزۀ خود را باطل كرده، اگر بعد از ظهر مسافرت كند يا پيش از ظهر براى فرار از كفّاره سفر نمايد، كفّارۀ او ساقط نمى شود، بلكه اگر قبل از ظهر مسافرتى براى او پيش بيايد، باز هم كفّاره بر او واجب است.

مسئله 1280 - اگر عمداً روزۀ خود را باطل كند و بعد عذرى مانند حيض يا نفاس يا مرض براى او پيدا شود، كفّاره بر او واجب است.

مسئله 1281 - اگر يقين كند كه روز اوّل ماه رمضان است و عمداً روزۀ خود را باطل كند، بعد معلوم شود كه آخر شعبان بوده، كفّاره بر او واجب نيست.

مسئله 1282 - اگر انسان شك كند كه آخر رمضان است يا اوّل شوال و عمداً روزۀ خود را باطل كند، بعد معلوم شود اوّل شوال بوده، كفّاره بر او واجب نيست.

مسئله 1283 - هر كسى كه ديگرى را مجبور كند به انجام دادن كارى كه روزه را باطل مى كند، بايد كفّارۀ او را بدهد.

مسئله 1284 - اگر روزه دار در ماه رمضان زن خود را مجبور به جماع كند، مرد بايد دو كفّاره بدهد و بر زن كفّاره واجب نيست، حتّى اگر زن در بين جماع راضى شود، ولى روزۀ او باطل مى شود، مگر اينكه به طورى مجبور شده باشد كه از خود اختيارى نداشته باشد.

مسئله 1285 - اگر كفّاره بر انسان واجب شود و چند سال آن را به جا نياورد، چيزى بر آن اضافه نمى شود.

مسئله 1286 - كسى كه مى خواهد براى كفّارۀ يك روز شصت فقير را سير نمايد، نمى تواند يك فقير را بيشتر از يك مرتبه سير نمايد، ولى مى تواند هر يك از عيالات فقير را گرچه صغير باشند، سير نمايد.

مسئله 1287 - كسى كه قضاى روزۀ رمضان را گرفته، اگر بعد از ظهر عمداً كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، چيزى بر او نيست.

مسئله 1288 - كفّاره براى روزه منحصر است به اينكه انسان يكى از مفطرات سه گانه (خوردن و آشاميدن، جماع، باقى ماندن بر جنابت يا حيض يا نفاس تا اذان صبح) را انجام دهد و هر عملى غير از اين سه مفطر به جا بياورد، قضا دارد، امّا كفّاره ندارد.

مسئله 1289 - پرداخت كفّارۀ غيرعمدى كلّيۀ افراد نفقه خور مانند زن، دختر و پسر در خانه، بر عهدۀ كسى است كه بايد نفقۀ آنها را بدهد؛ امّا پرداخت كفّارۀ عمدى، بر عهدۀ او نيست.

مسئله 1290 - كفّاره را نمى توان به واجب النّفقه مثل پدر، مادر، زن و فرزند پرداخت كرد.

مسئله 1291 - غير سيد مى تواند كفّارۀ خود را به سيد بدهد و نيز پرداخت كفّارۀ سيد به غير سيد، اشكال ندارد.

مسئله 1292 - براى فقير مصرف كفّاره در غير طعام، اشكال ندارد، چنان كه كفّاره دهنده نيز به جاى طعام، مى تواند هرچيزى كه علاج فقير است، نظير پول و مانند آن بدهد.

احكام قضاى روزه

مسئله 1293 - اگر انسان شك كند كه مغرب شده يا نه، نمى تواند افطار كند، ولى اگر شك كند كه صبح شده يا نه، پيش از تحقيق هم مى تواند كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد؛ ولى در چهار صورت بايد روزۀ آن روز را قضا كند:

اوّل: در ماه رمضان بدون اين كه تحقيق كند صبح شده يا نه، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بعد معلوم شود كه صبح بوده است.

دوّم: شخص غير ثقه بگويد صبح نشده يا بگويد صبح شده و انسان خيال كند شوخى مى كند و كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده است.

سوّم: كسى كه نمى تواند تحقيق كند مثل كور و زندانى و مانند اينها، به گفتۀ شخص غير ثقه افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است.

چهارم: در هواى صاف به واسطۀ تاريكى يقين كند كه مغرب شده و افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است؛ ولى اگر در هواى ابرى به گمان اينكه مغرب شده افطار كند بعد معلوم شود مغرب نبوده، قضا لازم نيست.

مسئله 1294 - اگر غير آب چيز ديگرى را در دهان ببرد و بى اختيار فرو رود يا آب داخل بينى كند و بى اختيار فرو رود، قضا بر او واجب نيست.

مسئله 1295 - اگر ديوانه عاقل شود، واجب نيست روزه هاى وقتى را كه ديوانه بوده قضا نمايد.

مسئله 1296 - اگر كافر مسلمان شود، واجب نيست روزه هاى وقتى را كه كافر بوده قضا نمايد، و همچنين است اگر مسلمانى كافر شود و دوباره مسلمان گردد، روزه هاى وقتى را كه كافر بوده واجب نيست قضا نمايد.

مسئله 1297 - انسان بايد روزه اى را كه به واسطۀ بيهوشى يا مستى از او فوت شده، قضا نمايد، ولى اگر قبل از اذان صبح نيت كند و بعد بى هوش يا مست شود و يا در روز از بيهوشى يا مستى بيرون آيد و قبل از ظهر نيت روزه كند، روزۀ او صحيح است و قضا ندارد.

مسئله 1298 - اگر براى عذرى چند روز روزه نگيرد و بعد شك كند كه چه وقت عذر او برطرف شده، مى تواند مقدار كمتر را كه احتمال مى دهد روزه نگرفته قضا نمايد.

مسئله 1299 - اگر از چند ماه رمضان روزۀ قضا داشته باشد، قضاى هر كدام را كه اوّل بگيرد مانعى ندارد، ولى اگر وقت قضاى رمضان آخر تنگ باشد، مثلاً پنج روز از رمضان آخر قضا داشته باشد و پنج روز هم به رمضان مانده باشد، بايد اوّل قضاى رمضان آخر را بگيرد.

مسئله 1300 - اگر قضاى روزۀ چند رمضان بر او واجب باشد و در نيت معين نكند روزه اى را كه مى گيرد قضاى كدام رمضان است، قضاى سال اوّل حساب مى شود.

مسئله 1301 - اگر قضاى روزۀ رمضان را يك سال يا چند سال تأخير بيندازد، بايد قضا را بگيرد و در صورتى كه متمكن باشد براى هر روز 750 گرم گندم يا جو و مانند اينها يا قيمت آنها را به فقير بدهد، و از جهت تأخير يك سال يا چند سال، چيزى بر او واجب نمى شود.

مسئله 1302 - كسى كه قضاى روزۀ رمضان را گرفته، اگر وقت قضاى روزۀ او تنگ نباشد، مى تواند پيش از ظهر روزۀ خود را باطل نمايد.

مسئله 1303 - اگر به واسطۀ مرض، حيض يا نفاس، روزۀ رمضان را نگيرد و پيش از تمام شدن رمضان بميرد، لازم نيست روزه هايى را كه نگرفته براى او قضا نمايند.

مسئله 1304 - اگر به واسطۀ عذرى نظير مرض، نداشتن قدرت، مسافرت يا شير دادن و مانند اينها، روزه رمضان را نگيرد و تا رمضان سال بعد به واسطۀ هر عذرى نتواند قضا كند، قضاى روزه هايى را كه نگرفته است بر او واجب نيست و بايد براى هر روز معادل 750 گرم گندم يا جو و مانند اينها يا قيمت آنها را در صورت تمكّن به فقير بدهد.

مسئله 1305 - كسى كه بايد براى هر روز 750 گرم گندم يا جو و مانند اينها يا قيمت آنها را به فقير بدهد، مى تواند كفّارۀ چند روز را به يك فقير بدهد.

مسئله 1306 - كسى كه به واسطۀ پيرى يا مرض ديگر (مثل تشنگى زياد) نمى تواند روزه بگيرد يا براى او مشقّت دارد، روزه بر او واجب نيست، ولى در صورتى كه روزه براى او مشقّت دارد، بايد براى هر روز 750 گرم گندم يا جو و مانند اينها يا قيمت آنها را به فقير بدهد، و چنانچه بعد بتواند روزه بگيرد، بهتر است روزه هايى را كه نگرفته قضا نمايد.

مسئله 1307 - زنى كه باردار است و يا زنى كه بچّه شير مى دهد، اگر روزه براى او يا بچه اش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست و چنانچه تا ماه مبارك رمضانِ بعدى قدرت بر گرفتن روزه ها نداشته باشد، قضا هم ندارد؛ ولى در صورت استطاعتِ مالى بايد براى هر روز معادل 750 گرم گندم يا جو و مانند اينها يا قيمت آنها را به فقير بدهد.

كارهايى كه براى روزه دار مكروه است

مسئله 1308 - براى روزه دار سيزده مورد، مكروه است:

1 - مسافرت براى فرار از روزه.

2 - ريختن دارو به چشم.

3 - سرمه كشيدن در صورتى كه مزّه يا بوى آن به حلق برسد.

4 - انجام هر كارى كه باعث ضعف مى شود، مانند خون گرفتن و حمام رفتن.

5 - انفيه كشيدن در صورتى كه نداند به حلق مى رسد. (ولى اگر بداند به حلق مى رسد، جايز نيست.)

6 - بوكردن گياه هاى معطّر.

7 - نشستن زن در آب.

8 - استعمال شياف.

9 - تر كردن لباسى كه در بدن است.

10 - دندان كشيدن.

11 - هر كارى كه به واسطۀ آن از دهان خون بيايد.

12 - با چوب تر مسواك كردن.

13 - هر كارى كه شهوت را تحريك كند.

احكام روزۀ مسافر

مسئله 1309 - مسافرى كه بايد نمازهاى چهار ركعتى را در سفر دو ركعت بخواند، نبايد روزۀ ماه مبارك رمضان را بگيرد و مسافرى كه نمازش را تمام مى خواند، مثل كسى كه شغلش مسافرت يا سفرِ او معصيت است، بايد در سفر روزه بگيرد.

مسئله 1310 - اگر غير روزۀ رمضان روزۀ معينِ ديگرى بر انسان واجب باشد، مثلاً به واسطۀ نذر يا غير آن، بهتر است در آن روز مسافرت نكند، و اگر در سفر باشد، لازم نيست قصد كند كه ده روز در جايى بماند و آن روز را روزه بگيرد.

مسئله 1311 - اگر نذر كند روزه بگيرد و روز آن را معين نكند، نمى تواند آن را در سفر به جا آورد. ولى اگر نذر كند روزِ معينى را چه مسافر باشد يا نباشد روزه بگيرد بايد آن روز را گرچه مسافر باشد، روزه بگيرد.

مسئله 1312 - مسافر مى تواند در سفر روزۀ مستحبّى بگيرد و نيازى به قصدِ ده روز يا نذر هم ندارد.

مسئله 1313 - كسى كه نمى داند روزۀ ماه مبارك رمضانِ مسافر باطل است، اگر در سفر روزه بگيرد و در بين روز مسئله را بفهمد، روزه اش باطل مى شود، و اگر تا مغرب نفهمد، روزه اش صحيح است.

مسئله 1314 - اگر فراموش كند كه مسافر است يا فراموش كند كه روزۀ مسافر باطل مى باشد و در سفر روزه بگيرد، روزۀ او باطل است.

مسئله 1315 - اگر روزه دار بعد از ظهر مسافرت نمايد، بايد روزۀ خود را تمام كند، و اگر پيش از ظهر مسافرت كند، وقتى به حدّ ترخّص برسد، يعنى ديوار شهر را نبيند يا صداى اذان آن را نشنود، مى تواند روزۀ خود را باطل كند.

مسئله 1316 - اگر مسافر پيش از ظهر به وطنش برسد يا به جايى كه مى خواهد ده روز در آنجا بماند، چنانچه پيش از ظهر به حدّ ترخّص برسد و كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، بايد آن روز را روزه بگيرد.

روزه هاى حرام و مكروه

مسئله 1317 - روزۀ عيد فطر و قربان حرام است.

مسئله 1318 - اگر زن به واسطۀ گرفتن روزۀ مستحبّى حقّ شوهرش از بين برود، جايز نيست روزه بگيرد، بلكه اگر حقّ شوهر هم از بين نرود ولى شوهر او را از گرفتن روزه مستحبّى باز دارد، بهتر است خوددارى كند.

مسئله 1319 - روزۀ مستحبّى اولاد اگر سبب اذيت پدر و مادر شود جايز نيست؛ بلكه اگر اسباب اذيت آنان نشود، ولى او را از گرفتن روزۀ مستحبّى جلوگيرى كنند، بهتر آن است كه روزه نگيرد.

مسئله 1320 - اگر اولاد بدون اجازۀ پدر يا مادر روزۀ مستحبّى بگيرد و در بين روز پدر يا مادر او را

نهى كند، در صورتى كه روزه سبب اذيت آنها شود، بايد افطار نمايد.

مسئله 1321 - كسى كه مى داند روزه براى او ضرر ندارد، گرچه پزشك بگويد ضرر دارد، بايد روزه بگيرد و كسى كه اطمينان يا گمان دارد كه روزه برايش ضرر دارد و پزشك بگويد ضرر ندارد، جايز نيست روزه بگيرد و در هر صورت اگر روزه بگيرد، روزۀ او صحيح است.

مسئله 1322 - اگر انسان احتمال بدهد كه روزه برايش ضرر دارد و از آن احتمال ترس براى او پيدا شود، چنانچه احتمال او در نظر مردم به جا باشد، نبايد روزه بگيرد، ولى اگر روزه بگيرد، روزۀ او صحيح است.

مسئله 1323 - روزۀ روز عاشورا و روزى كه انسان شك دارد روز عرفه است يا عيد قربان، مكروه است.

روزه هاى مستحب

مسئله 1324 - روزۀ تمام روزهاى سال، غير از روزه هاى حرام و مكروه كه گفته شد، مستحب است و براى بعضى از روزها بيشتر سفارش شده است كه از آن جمله است:

1.

پنجشنبۀ اوّل و پنجشنبۀ آخر هر ماه و چهارشنبۀ اوّلى كه بعد از روز دهم ماه است و اگر كسى اينها را به جا نياورد، مستحب است قضا نمايد و چنانچه اصلًا نتواند روزه بگيرد، مستحب است براى هر روز 750 گرم گندم يا جو و مانند اينها يا قيمت آنها را به فقير بدهد.

2.

سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه.

3.

تمام ماه رجب و شعبان و بعضى از اين دو ماه گرچه يك روز باشد.

4.

روز نوروز.

5.

روز بيست و پنجم و بيست و نهم ذيقعده.

6.

روز اوّل تا روز نهم ذى حجّه (روز عرفه)، ولى اگر به واسطۀ ضعف روزه نتواند دعاهاى روز عرفه را بخواند، روزۀ آن روز مكروه است.

7.

عيد سعيد غدير (18 ذى حجّه).

8.

روز اوّل و سوّم محرم.

9.

ميلاد مسعود پيغمبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» (17 ربيع الاوّل).

10.

روز مبعث حضرت رسول اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» (27 رجب).

مسئله 1325 - اگر كسى روزۀ مستحبّى بگيرد، واجب نيست آن را به آخر رساند، بلكه اگر برادر مؤمنش او را به غذا دعوت كند، مستحب است دعوت او را قبول كند و در بين روز افطار نمايد.

مسئله 1326 - مستحب است روزه دار نماز مغرب و عشا را پيش از افطار كردن بخواند، ولى اگر كسى منتظر اوست يا ميل زيادى به غذا دارد كه نمى تواند با حضور قلب نماز بخواند، بهتر است اوّل افطار كند، ولى به قدرى كه ممكن است نماز را در وقت فضيلت آن به جا آورد.

راه ثابت شدن اوّل ماه

مسئله 1327 - اوّل ماه به پنج چيز ثابت مى شود:

اوّل: خود انسان ماه را ببيند.

دوّم: عدّه اى كه از گفتۀ آنان اطمينان پيدا شود، بگويند ماه را ديده ايم و همچنين است هر چيزى كه به واسطۀ آن اطمينان پيدا شود.

سوّم: دو مرد عادل بگويند كه در شب ماه را ديده ايم، ولى اگر صفت ماه را بر خلاف يكديگر بگويند يا شهادتشان خلاف واقع باشد، مثل اينكه بگويند داخل دايرۀ ماه طرف افق بود، اوّل ماه ثابت نمى شود، امّا اگر در تشخيص بعض خصوصيات اختلاف داشته باشند، مثل آنكه يكى بگويد ماه بلند بود و ديگرى بگويد نبود، به گفتۀ آنان اوّل ماه ثابت مى شود.

چهارم: سى روز از اوّل ماه شعبان بگذرد كه به واسطۀ آن اوّل ماه رمضان ثابت مى شود و سى روز از اوّل ماه رمضان بگذرد كه به واسطۀ آن اوّل ماه شوال ثابت مى شود.

پنجم: حاكم شرع حكم كند كه اوّل ماه است.

مسئله 1328 - اگر حاكم شرع حكم كند كه اوّل ماه است، كسى هم كه از او تقليد نمى كند، بايد به حكم او عمل نمايد؛ ولى كسى كه مى داند حاكم شرع اشتباه كرده، نمى تواند به حكم او عمل نمايد.

مسئله 1329 - اوّل ماه با پيشگويى منجّمين ثابت نمى شود، ولى اگر انسان از گفتۀ آنان اطمينان پيدا كند، بايد به آن عمل نمايد.

مسئله 1330 - بلند بودن ماه يا دير غروب كردن آن دليل نمى شود كه شب قبل، شب اوّل ماه بوده است.

مسئله 1331 - اگر اوّل ماه رمضان براى كسى ثابت نشود و روزه نگيرد، چنانچه بعد معلوم شود كه ماه رمضان بود، بايد روزۀ آن روز را قضا نمايد.

مسئله 1332 - اگر در شهرى اوّل ماه ثابت شود، در هر جايى هم كه افقش با آنجا نزديك باشد، نظير همه شهرهاى ايران، اوّل ماه براى همه ثابت مى شود.

مسئله 1333 - روزى را كه انسان نمى داند آخر رمضان است يا اوّل شوّال، بايد روزه بگيرد، ولى اگر پيش از مغرب بفهمد كه اوّل شوال است بايد افطار كند.

مسئله 1334 - اگر زندانى و مانند آن نتوانند به ماه رمضان اطمينان كنند، بايد به گمان عمل نمايند و اگر آن هم ممكن نباشد، هر ماهى را كه روزه بگيرند صحيح است و بهتر آن است كه بعد از گذشتن يازده ماه از ماهى كه روزه گرفته اند، دوباره يك ماه روزه بگيرند، ولى اگر بعد گمان پيدا كردند، بايد به گمان عمل نمايند.

اعتكاف

مسئله 1335 - اعتكاف يك امر عبادى است كه ثواب بسيارى براى آن مترتب شده است و پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلم» و ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم» بارها به جا مى آوردند و سفارش براى آن زياد شده است، مخصوصاً در دهۀ آخر ماه مبارك رمضان، و آن ماندن با قصد اعتكاف و با قصد قربت، سه روز يا بيشتر در مسجد است و در همۀ اوقات مى توان آن را به جا آورد، مگر در ايامى كه انسان نمى تواند روزه بگيرد و همانطور كه مى شود براى خود اعتكاف كرد، مى توان نيابت از ميت به طور تبرّعى يا استيجارى به جا آورد، بلكه نيابت از زنده به طور تبرّعى يا استيجارى جايز است.

و اين عبادت شرايطى دارد:

اوّل: ايمان؛

دوّم: عقل؛ و كسى كه جنون ادوارى دارد، اگر مدّت زيادى در اعتكاف جنون او عود كند، اعتكاف او باطل مى شود، همچنين اگر مدّت زيادى بيهوش شود.

سوّم: چون عمل عبادى مستحبّى است، بايد با قصد قربت باشد و با قصد استحباب باشد، گرچه به واسطۀ نذر يا استيجار واجب شده باشد و بايد قبل از طلوع فجر روز اوّل نيت كند.

چهارم: روزه؛ و بدون روزه اعتكاف صحيح نيست، بنابراين زن حائض نمى تواند معتكف شود، همچنين در ايامى كه روزه گرفتن حرام است نظير عيد قربان و عيد فطر، اعتكاف صحيح نيست.

پنجم: بايد سه روز يا بيشتر باشد و اگر دو روز ماند، ماندن روز سوّم واجب است. و بعد از سه روز، هر چند روزى كه بخواهد مى تواند بر آن بيفزايد و ماندن روزهاى ششم و نهم و بعد از آن واجب نيست. و روز را بايد از طلوع فجر تا مغرب حساب كرد، ولى ماندن شبِ اوّل و شبِ چهارم لازم نيست.

ششم: بايد در مسجد باشد و در هر مسجدى مى توان معتكف شد؛ ولى اعتكاف در مسجدى كه پُر رفت و آمد باشد، افضل است.

هفتم: در مورد زنان بايد با اذن شوهر باشد. و اذن پدر و مادر براى اولاد شرط نيست؛ ولى اگر نهى كنند بايد معتكف نشوند.

هشتم: بايد به طور مداوم در مسجد بماند و اگر به قصد خروج از اعتكاف، از مسجد بيرون رفت؛ اعتكاف او باطل مى شود؛ ولى اگر در حال نسيان يا براى كارى بيرون رود و دو مرتبه برگردد مانعى ندارد، نظير بيرون رفتن براى تجديد وضو يا غسل يا شركت در نماز جماعت يا نماز جمعه يا خواندن درس و شركت در امتحان يا برآوردن حاجتى از مسلمان يا تهيۀ غذا براى خود يا زن و بچّه و مانند آن، ولى در هر صورت خارج نشدن معتكف از مسجد بهتر است.

مسئله 1336 - معتكف مى تواند اعتكاف را به نيت خود و نيابت از يك نفر يا از چند نفر، زنده يا مرده به جا آورد؛ بلكه مى تواند از كسى پول بگيرد و او را در زمرۀ كسانى كه نايب آنها شده قرار دهد، ولى آن شخص بايد نحوۀ نيابت را بداند.

مسئله 1337 - اعتكافِ مسافر در ماه مبارك رمضان صحيح نيست، مگر اينكه قصد ده روز كرده باشد؛ ولى در غير ماه مبارك رمضان (به جُز ايامى كه روزه گرفتن حرام است) روزۀ مستحبّى و اعتكافِ مسافر صحيح است و نياز به قصدِ ده روز و نذر هم ندارد.

مسئله 1338 - روزۀ اعتكاف لازم نيست براى اعتكاف باشد، و اگر روزۀ واجب يا نذر يا استيجارى و مانند آنها باشد مانعى ندارد.

مسئله 1339 - اعتكاف لازم نيست در خود مسجد باشد و اگر در اطاقى از مسجد يا در صحن يا روى بام آن و مانند اينها باشد اشكال ندارد.

مسئله 1340 - چهار چيز براى معتكف حرام است:

1 - هرگونه استمتاع از غريزۀ جنسى نظير جماع، لمس، استمناء، نگاه و مانند اينها.

2 - استعمال بوى خوش نظير عطر و گل و ادكلن و مانند اينها.

3 - خريد و فروش براى استفاده، ولى خريد و فروش براى رفع حوائج اشكال ندارد.

4 - مجادله يعنى گفتگو به عنوان غلبه يا اظهار فضل، امّا گفتگو به عنوان اثبات حقّ يا رفع باطل مانعى ندارد.

مسئله 1341 - محرّماتى كه گفته شد گرچه ارتكاب آنها گناه است، ولى اعتكاف را باطل نمى كند مگر جماع و استمناء اگر در روز واقع شود.

مسئله 1342 - اگر كسى در حال اعتكاف جماع كند، علاوه بر اينكه گناه كرده است، بايد كفّاره نيز بدهد، يعنى شصت فقير را غذا بدهد يا شصت روزه بگيرد.

مسئله 1343 - محرّماتى كه گفته شد در صورتى گناه دارد و يا نظير جماع اعتكاف را باطل مى كند و موجب كفّاره است كه از روى علم و عمد باشد، ولى اگر يكى از محرّمات را سهواً يا جهلًا به جا بياورد علاوه بر اينكه گناه نكرده است، موجب بطلان و كفّاره هم نيست.

خُمس

مواردى كه خمس واجب مى شود

1. منفعت كسب

مسئله 1344 - هرگاه انسان از طريق كارى (تجارت، صنعت، زراعت، كارگرى و مانند اينها) مالى به دست آورد، چنانچه از مخارج سال خود او و عيالاتش زياد بيايد، بايد خمس (يك پنجم) آن را بدهد.

مسئله 1345 - اگر از غير كار مالى به دست آورد، نظير هبه، ارث، خمس، زكات و مهريه، واجب نيست خمس آن را بدهد، گرچه مستحب است كه اگر از مخارج سالش زياد بيايد خمس آن را بدهد؛ ولى اگر بداند خمس آن داده نشده است، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1346 - اگر ارزش مادّى هبه يا هديه بالاتر از شأنِ او باشد و يا غير متعارف باشد، نظير اينكه يك خانه هديه شده باشد، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1347 - اگر از مالى كه خمس ندارد نظير باغى كه از باب خمس به او داده شده يا ملكى كه براى او وقف شده، منفعتى به دست آورد و از مخارج سالش زياد بيايد، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1348 - اگر به واسطۀ قناعت كردن، چيزى از مخارج سال انسان زياد بيايد، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1349 - اگر جنسى را نقد بخرد و قيمت آن را از پولى كه خمس آن را نداده بپردازد، آن معامله باطل است؛ ولى اگر نسيه بخرد و بعداً از پولى كه خمس آن را نداده است بپردازد، معامله صحيح است، ولى به مقدار خمسِ آن پول، به فروشنده مديون است.

مسئله 1350 - اگر مالى را كه خمس آن داده نشده بخرد، معاملۀ يك پنجم آن باطل است، مگر آنكه از حاكم شرع اجازه بگيرد.

مسئله 1351 - اگر از كافر يا كسى كه به دادن خمس عقيده ندارد مالى به دست انسان برسد، واجب نيست خمس آن را بدهد.

مسئله 1352 - تاجر و كاسب و صنعتگر و مانند اينها از وقتى كه شروع به كاسبى مى كنند يك سال كه بگذرد، بايد خمس آنچه را كه از خرج سالشان زياد مى آيد بدهند، و كسى كه شغلش كاسبى نيست، اگر اتّفاقاً منفعتى ببرد، بعد از آنكه يك سال از موقعى كه فايده برده بگذرد، بايد خمس مقدارى را كه از خرج سالش زياد آمده بدهد، و اين گونه افراد لازم نيست براى خود سال قرار دهند.

مسئله 1353 - انسان مى تواند در بين سال هر وقت منفعتى به دست آورد خمس آن را بدهد، و جايز است دادن خمس را تا آخر سال تأخير بيندازد و اگر براى دادن خمس سال شمسى قرار دهد، مانعى ندارد.

مسئله 1354 - كسى كه مانند تاجر و كاسب بايد براى دادن خمس سال قرار دهد، اگر منفعتى به دست آورد و در بين سال بميرد، بايد مخارج تا موقع مرگش را از منفعت كسر كنند و خمس باقى مانده را بدهند.

مسئله 1355 - اگر قيمت جنسى كه براى تجارت خريده بالا رود و آن را نفروشد و در بين سال قيمتش پايين آيد خمس مقدارى كه بالا رفته بر او واجب نيست، ولى اگر بعد از تمام شدن سال خمس آن را ندهد و در سال بعد قيمتش پايين آيد، خمس مقدارى كه بالا رفته بر او واجب است، حتّى اگر به اندازه اى نگهدارى كرد كه معمولًا نگه مى دارند.

مسئله 1356 - مغازه و سرقفلى و وسايل كسب و سرمايه خمس دارد؛ اما لوازم زندگى نظير خانه و اثاثيه خانه و ماشين سوارى به اندازۀ متعارف خمس ندارد.

مسئله 1357 - اگر مالى داشته باشد كه خمسش را داده يا خمس ندارد، مثلاً به او بخشيده اند يا ارث به او رسيده است، اگر قيمتش بالا رود و آن را بفروشد، بايد خمس مقدارى را كه بر قيمتش اضافه شده است بپردازد.

مسئله 1358 - درختانى كه براى استفاده از چوبشان پرورش مى دهند، موقعى كه آنها را مى فروشند بايد خمس آنها را بدهند و تا آنها را نفروشند خمس ندارد، هر چند از موقع فروششان گذشته باشد.

مسئله 1359 - كسى كه چند رشته كسب دارد، مثلاً اجارۀ ملك مى گيرد و خريد و فروش و زراعت هم مى كند، بايد خمس آنچه را كه در آخر سال از مخارج او زياد مى آيد بدهد، گرچه رشته هاى مختلف در دخل و خرج و حساب صندوق يكى نباشند.

مسئله 1360 - خرج هايى را كه انسان براى به دست آوردن فايده مى كند مانند دلالى، اجاره مغازه، حقوق منشى ها و مانند اينها، مى تواند جزو مخارج كسب حساب نمايد و خمس ندارد.

مسئله 1361 - اگر انسان نتواند يك جا جهيزيۀ دختر را تهيه كند و مجبور باشد كه هر سال مقدارى از آن را تهيه نمايد يا در شهرى باشد كه معمولًا هر سال مقدارى از جهيزيۀ دختر را تهيه مى كنند، گرچه تهيه نكردن آن عيب نباشد، چنانچه در بين سال از منافع آن سال جهيزيه بخرد، خمس آن را لازم نيست بدهد.

مسئله 1362 - كسى كه از كسب و تجارت فايده اى برده، اگر مال ديگرى هم دارد كه خمس آن واجب نيست، مى تواند مخارج سال را فقط از فايده كسب بردارد و اگر از آن مالى كه خمس ندارد برداشت، بايد خمس فايدۀ كسب را بدهد.

مسئله 1363 - اگر از منفعت كسب چيزى را كه براى مصرف سالش خريده نظير برنج و گندم و مانند اينها در آخر سال زياد بيايد، لازم نيست خمس آن را بدهد.

مسئله 1364 - اگر از منفعت كسب، پيش از دادن خمس، چيزى كه مورد احتياج اوست بخرد، چنانچه احتياجش از آن برطرف شود و سال هم روى آن بگذرد، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1365 - اگر در اوّل سال منفعتى نبرد و از سرمايه خرج كند و پيش از تمام شدن سال منفعتى به دستش آيد، مى تواند مقدارى را كه از سرمايه برداشته از منافع كسر كند، و اگر بعد از تمام شدن سال منفعتى به دستش آيد نمى تواند مقدارى را كه سال قبل از سرمايه برداشته از منافع كسر كند، ولى اگر با سرمايه اى كه براى او مانده نتواند كسبى كند كه سزاوار او باشد يا منافعى كه از آن پيدا مى شود براى مخارج سال او كافى نباشد، مى تواند مقدارى را كه از سرمايه كم شده از منافع كسر نمايد.

مسئله 1366 - اگر در تمام سال منفعتى نبرد و براى مخارج خود قرض كند، مى تواند از منافع سال هاى بعد قرض خود را ادا نمايد.

مسئله 1367 - اگر براى زياد كردن مال يا خريدن ملكى كه به آن احتياج ندارد قرض كند، نمى تواند از منافع كسب آن قرض را بدهد، ولى اگر مالى را كه قرض كرده و چيزى را كه از قرض خريده از بين برود و ناچار شود كه قرض خود را بدهد، مى تواند قرض را از منافع كسب ادا نمايد.

مسئله 1368 - كسى كه خمس بدهكار است، نمى تواند آن را به ذمّه بگيرد و در تمام مال تصرّف كند.

مسئله 1369 - كسى كه با ديگرى شريك است، اگر خمس منافع خود را بدهد و شريك او ندهد و در سال بعد از مالى كه خمسش را نداده براى سرمايۀ شركت بگذارد، هيچ كدام نمى توانند در آن تصرّف كنند؛ امّا اگر خمس منفعت سال را از سرمايه بيرون آورند، در صورتى كه شك دارد كه شريكش خمس را داده يا نه، مى تواند در آن سرمايه تصرّف كند.

مسئله 1370 - اگر بچّۀ صغير سرمايه اى داشته باشد و از آن منافعى به دست آيد، ولى او بايد خمس آن را بدهد، و اگر نداد، خود او بعد از آنكه بالغ شد، خمس آن را بدهد.

مسئله 1371 - كسانى را كه نمى دانيم خمس مى دهند يا نه، معامله با آنها يا رفتن به مهمانى آنها و گرفتن هديه از آنها جايز است و تفحّص و جستجو لازم نيست و همچنين است افرادى كه مى دانيم خمس نمى دهند يا معاملۀ حرام مى كنند، در صورتى كه يقين به حرمت عين مورد تصرّف نداشته باشيم.

مسئله 1372 - كسى كه خمس نداده و الآن مى خواهد خمس بدهد، اگر اثاث خانه و چيزهاى ديگرى را كه به آنها احتياج دارد مطابق شأن خود خريده، اگر بداند در بين سالى كه در آن سال فايده برده آنها را خريده، لازم نيست خمس آنها را بدهد و اگر نداند كه در بين سال خريده يا بعد از تمام شدن سال، بهتر است كه با حاكم شرع مصالحه كند.

مسئله 1373 - همان گونه كه خمس بر اشخاص واجب مى شود، بر شركت ها و مؤسّسه ها و بانك ها و مانند اينها (شخصيت هاى حقوقى) نيز واجب مى شود، بنابراين اگر مؤسّسه اى منفعتى بُرد، بعد از كسرى مخارج ساليانه، بايد خمس منافع را بدهد.

مسئله 1374 - اگر كسى خانه يا ديگر لوازم زندگى ندارد و ناچار است از درآمد چند سال جمع كند تا خانه بخرد، خمس آنچه را كه از سال هاى قبل از خريد خانه پس انداز كرده، لازم است بدهد.

مسئله 1375 - هرگاه از در آمد سال چيزى را مانند خانه يا اتومبيل يا ساير وسايل زندگى بخرد و در سال هاى بعد آن را بفروشد و تا سال تمام نشده است خانۀ ديگر يا وسايل ديگر تهيه كند، لازم نيست خمس آن را بدهد.

مسئله 1376 - اگر خمس را با حاكم شرع دست گردان كرد و بنا دارد به تدريج بدهد، نمى تواند بدهى خود را از در آمد سال هاى بعد بدهد، مگر اينكه اوّل خمس درآمد را بدهد.

مسئله 1377 - پولى را كه صرف خريدن وسايل حرام نظير خريدن آلات لهو و لعب مى كند، بايد خمس آن را بدهد، همچنين اگر بيشتر از شأنش لوازم زندگى تهيه كند، نظير ماشين گران قيمت براى افراد معمولى و يا در مخارج افراط كند نظير جهيزيه هاى تشريفاتى يا خرج هاى تشريفاتى در سوگوارى ها و مهمانى ها و عروسى ها و عزاها، خمس مقدار زيادى را بايد بدهد.

مسئله 1378 - كسى كه از درآمد سال خود به مردم قرض داده و در آخر سال از آنان طلبكار است، اگر طلب او با مطالبه وصول مى شود و مثل نقد محسوب است بايد آخر سال خمس آن را بدهد، ولى اگر فعلًا وقت مطالبۀ آن نيست يا وصول نمى شود و احتمال سوختن هم دارد، بايد وقت وصول فوراً خمس آن را بدهد.

مسئله 1379 - افرادى كه در ادارات دولتى يا مؤسّسات كار مى كنند و معمول است كه مقدارى از حقوق آنان را پس انداز مى كنند كه هنگام بازنشستگى به تدريج به آنان بدهند، پس از بازنشستگى هر مقدار را كه در هر سال به آنان بدهند، جزو درآمد آن سال محسوب است و لازم نيست خمس آن را فوراً بدهند.

مسئله 1380 - اجناسى را كه دولت به كارمندان خود يا غير كارمندان به قيمت ارزان مى دهد، در وقت دادن خمس همان قيمت دولتى را حساب كنند كفايت مى كند.

مسئله 1381 - چيزهايى كه مورد نياز است نظير فرش در مهمانخانه، رختخواب براى مهمان، كتاب براى محصّل و مانند اينها خمس ندارد، گرچه در تمام سال اتّفاقاً از آنها استفاده نشود، و همين مقدار كه در معرض استفاده باشد، مورد نياز محسوب مى شود.

مسئله 1382 - پولى را كه انسان جهت ثبت نام حجّ يا عمره و مانند اينها مى پردازد، اگر در همان سال برود و سال خمسى هم داشته باشد، خمس ندارد؛ ولى اگر در همان سال نرود و يا سال خمسى نداشته باشد، بايد خمس آن را بدهد، مگر آن پول خمس نداشته باشد نظير مهريه يا ارث و مانند اينها.

مسئله 1383 - مسافرت هاى تجمّلى كه مصداق اسراف و تبذير باشد و همچنين سوغات هاى تجمّلى كه مصداق اسراف و تبذير باشد، خمس دارد؛ نظير ريخت و پاش ها و اسراف ها و تبذيرها و ميهمانى هاى آن چنانى كه در شأن او نيست و اگر هم در شأن او باشد، مصداق اسراف و تبذير است و علاوه بر اينكه حرام است، خمس دارد.

مسئله 1384 - پولى را كه انسان جهت خريد خانه يا تلفن يا ماشين و مانند اينها پرداخت مى كند، اگر از درآمد همان سال باشد و به آن نياز متعارف داشته باشد و سال خمسى هم داشته باشد، خمس ندارد؛ ولى اگر از درآمد همان سال نباشد، يا سال خمسى نداشته باشد، يا اگر سال خمسى دارد تا سَرِ سال خمسى به او تحويل ندهند و سال بعد تحويل دهند، بايد خمس آن را بدهد، مگر آن پول خمس نداشته باشد نظير مهريه، يا ارث و مانند اينها.

مسئله 1385 - اگر كسى براى فرار از خمس منفعت سال خود را ببخشد فايده ندارد و بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1386 - اگر كسى بخواهد سال خمس خود را تغيير دهد مانعى ندارد، به شرط اينكه خمس موجودى را فعلًا بدهد.

2. معدن

مسئله 1387 - اگر از معدن طلا، نقره، آهن، نفت، نمك، گچ، آهك، انواع سنگ ها و معدن هاى ديگر چيزى به دست آورد و قيمت آن بعد از كم كردن مخارجى كه براى به دست آوردن آن مصرف كرده است به 15 مثقال طلاى معمولى برسد، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1388 - معدن خواه روى زمين باشد يا در زير زمين، در زمين ملكى باشد يا در جايى كه مالك ندارد، استخراج كننده مسلمان باشد يا كافر، شخص باشد يا افراد، شركت و مؤسّسه باشد (شخصيت حقوقى) يا فرد معين، بايد خمس آن پرداخته شود.

مسئله 1389 - اگر نداند قيمت چيزى را كه از معدن بيرون آورده به 15 مثقال طلا مى رسد يا نه، بايد قيمت آن را به دست آورد.

مسئله 1390 - اگر چند نفر از معدن چيزى به دست آوردند چنانچه قيمت آن به 15 مثقال طلا برسد، گرچه سهم هر كدام آنها اين مقدار نباشد، بايد خمس آن را بدهند.

مسئله 1391 - معدن چه از معادن بزرگ نظير معدن نفت و چه از معادن كوچك و چه در اراضى ملكى يا غير اراضى ملكى باشد، از انفال است و ملك حكومت اسلامى است و استخراج آن بايد به اذن حكومت اسلامى باشد.

3. گنج

مسئله 1392 - گنج مالى است كه در زمين، درخت، كوه يا ديوار و مانند اينها پنهان باشد و كسى آن را پيدا كند و مالك آن معلوم نباشد.

مسئله 1393 - اگر كسى در جايى گنجى پيدا كند، خواه در ملك او باشد يا نباشد، در اراضى مباح باشد يا در اراضى ملكى، اگر قيمت آن بعد از كم كردن مخارجى كه براى آن نموده است به 15 مثقال طلاى معمولى برسد، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1394 - اگر چند نفر گنجى پيدا كنند كه قيمت آن به 15 مثقال طلا برسد، گرچه سهم هر يك از آنان به اين مقدار نباشد، بايد خمس آن را بدهند.

مسئله 1395 - اگر در شكم حيوانى مالى پيدا كند، گنج نيست و لازم نيست خمس آن را بدهد.

4. مال حلال مخلوط به حرام

مسئله 1396 - اگر مال حلال با مال حرام به طورى مخلوط شود كه انسان نتواند آنها را از يكديگر تشخيص دهد و صاحب مال حرام و مقدار آن هيچ كدام معلوم نباشد، بايد خمس تمام مال را بدهد و بعد از دادن خمس، بقيۀ مال حلال مى شود.

مسئله 1397 - اگر مال حلال با حرام مخلوط شود و انسان مقدار حرام را بداند ولى صاحب آن را نشناسد، بايد آن مقدار را به حاكم شرع بدهد.

مسئله 1398 - اگر مال حلال با حرام مخلوط شود و انسان مقدار حرام را نداند ولى صاحبش را بشناسد، بايد او را راضى نمايد.

مسئله 1399 - اگر خمس مال حلال مخلوط به حرام را بدهد و بعد بفهمد كه مقدار حرام بيشتر از خمس بوده، بايد با مجتهد جامع الشّرايط يا وكيل او مصالحه نمايد.

مسئله 1400 - اگر خمس مال حلال مخلوط به حرام را بدهد، يا مالى كه صاحبش را نمى شناسد به حاكم شرع بدهد و بعد از آن صاحبش پيدا شود، خوب است او را راضى نمايد.

مسئله 1401 - اگر مال حلال با حرام مخلوط شود، خواه مقدار حرام معلوم باشد يا نباشد و انسان بداند كه صاحب آن از چند نفر معين بيرون نيست، بايد همۀ آنها را راضى نمايد.

5. جواهرى كه از آب بيرون آورده شود

مسئله 1402 - اگر به واسطۀ فرو رفتن در دريا يا به وسيله اى ديگر، لؤلؤ، مرجان، عنبر يا جواهر ديگرى بيرون آورند، چنانچه بعد از كم كردن مخارجى كه براى بيرون آوردن آن كرده اند قيمت آن به 18 نخود طلا برسد، بايد خمس آن را بدهند؛ چه در يك دفعه آن را از دريا بيرون آورده باشند يا در چند دفعه، آنچه بيرون آمده از يك جنس باشد يا از چند جنس، يك نفر آن را بيرون آورده باشد يا چند نفر، با قصد باشد يا بدون قصد.

مسئله 1403 - اگر كسى از دريا حيوانى را بيرون آورد و در شكم آن جواهرى پيدا كند، چنانچه آن حيوان مانند صدف باشد كه نوعاً در شكمش جواهر است بايد خمس آن را بدهد و اگر اتفاقاً جواهر بلعيده باشد، لازم نيست خمس آن را بدهد.

مسئله 1404 - اگر از رودخانه هاى بزرگ مانند كارون و فرات جواهرى بيرون آورد، بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1405 - اگر خمس معدن و گنج و چيزى كه از آب بيرون آورده و مال مخلوط به حرام را بدهد، چنانچه از مخارج سالش زياد بيايد، بايد دوباره خمس آن را بدهد.

6. غنيمت

مسئله 1406 - اگر مسلمانان به امر حكومت اسلامى با كفّار جنگ كنند و چيزهايى در جنگ به دست آورند، به آنها غنيمت گفته مى شود و مخارجى را كه براى غنيمت كرده اند، مانند مخارج نگهدارى و حمل و نقل آن و نيز مقدارى را كه امام «سلام الله عليه» صلاح مى داند به مصرفى برساند و چيزهايى كه مخصوص به امام است، بايد از غنيمت كنار بگذارند و خمس بقيۀ آن را بدهند.

7. زمينى كه كافر ذمّى از مسلمان بخرد

مسئله 1407 - اگر كافر ذمّى زمينى را از مسلمان بخرد، بايد خمس آن را به حكومت اسلامى بدهد و همچنين اگر خانه يا مغازه و مانند اينها را بخرد، بايد خمس زمين آن را بدهد و اگر خمسش را ندهد و به مسلمان ديگرى بفروشد و يا مسلمانى آن زمين را از او ارث ببرد، بر مسلمان واجب است كه خمس آن زمين را بدهد.

مسئله 1408 - اگر كافر ذمّى موقع خريد زمين شرط كند كه خمس ندهد يا شرط كند كه فروشنده خمس آن را بدهد، شرط او صحيح نيست و بايد خمس را بدهد، ولى اگر شرط كند كه فروشنده مقدار خمس را از طرف او به صاحبان خمس بدهد، اشكال ندارد.

مسئله 1409 - اگر مسلمان زمينى را به غير از طريق خريد و فروش ملك كافر كند و عوض آن را بگيرد، مثلاً به او صلح نمايد، كافر ذمّى بايد خمس آن را بدهد.

مسئله 1410 - اگر كافر ذمّى صغير باشد و ولىّ او برايش زمينى بخرد، ولىّ او همان موقع بايد خمس آن را بدهد.

مصرف خمس

مسئله 1411 - خمس را بايد در اين زمان به مجتهد جامع الشّرايط يا وكيل او بدهند كه آنها صرف سادات فقير و تقويت اسلام مخصوصاً اداره حوزه هاى علميه بنمايند، و اگر خود بخواهد به سيد فقيرى بدهد يا به مصرف ديگرى برساند، بايد از مجتهد جامع الشّرايط يا وكيل او اجازه بگيرد و بدون اجازه نمى تواند آن را به مصرف برساند.

مسئله 1412 - انسان بايد خمس را براى انجام فرمان خداوند عالم بدهد؛ پس اگر ريا كند، يعنى براى نشان دادن به مردم خمس بدهد، بايد دوباره خمس را بدهد، خواه فقط براى مردم باشد يا خدا و مردم هر دو را در نظر بگيرد.

مسئله 1413 - به سيدى كه در سفر درمانده شده اگر سفر او سفر معصيت باشد، نبايد خمس بدهند، مگر اينكه توبه كرده باشد و از اين به بعد سفر او سفر معصيت نباشد.

مسئله 1414 - سيد علاوه بر اينكه بايد فقير باشد، بايد دوازده امامى باشد و آشكارا معصيت نكند.

مسئله 1415 - به سيدى كه معصيت كار است، اگر خمس دادن كمك به معصيت او باشد، نمى شود خمس داد و به سيدى هم كه آشكارا معصيت مى كند، گرچه دادن خمس كمك به معصيت او نباشد. نبايد خمس بدهند.

مسئله 1416 - اگر كسى بگويد سيد هستم، نمى شود به او خمس داد، مگر آنكه ثقه اى سيد بودن او را تصديق كند يا در بين مردم معروف باشد كه سيد است.

مسئله 1417 - كسى كه زنش سيده است، نمى تواند خمس بگيرد، ولى اگر او نمى تواند مخارج زن را بدهد، آن زن مى تواند خمس را بگيرد تا به مخارج خود و ديگران برساند.

مسئله 1418 - سرپرست بچّه هاى سيد، مى تواند به عنوان آن بچّه ها خمس بگيرد و مصرف كردن خود او هم مانعى ندارد.

مسئله 1419 - كسى كه واجب النّفقۀ ديگرى است (زن، اولاد، پدر، مادر) نمى تواند از او خمس بگيرد، مگر اينكه خمس را براى مخارجى كه پرداخت آن بر عهدۀ نفقه دهنده نيست، بگيرد.

مسئله 1420 - سيد فقير نمى تواند بيشتر از مخارج يك سالش خمس بگيرد، ولى براى چيزى كه احتياج به آن دارد نظير خانه، مى تواند خمس بگيرد.

مسئله 1421 - طلبه اى كه متدين است و اشتغال به تحصيل دارد، مى تواند شهريه بگيرد گرچه فقير نباشد و مالك هم مى شود.

مسئله 1422 - اگر در شهر، حاكم شرع يا وكيل او نباشد، بايد خمس را به شهر ديگرى ببرد و اگر خمس از بين برود، چيزى بر او واجب نيست، مگر آنكه در نگهدارى آن كوتاهى كرده باشد.

مسئله 1423 - اگر خمس را از خود مال ندهد و قيمت او را بدهد، بايد به زيادتر از قيمت واقعى حساب نكند، چنان كه اهل خمس نمى تواند خمس را بگيرد و به مالك ببخشد، مگر اينكه مصلحت مهمى باشد نظير كسى كه فقير شده و خمس بدهكار است و چاره اى ندارد، مى توان خمس را به او بخشيد.

مسئله 1424 - كسى كه از مستحق طلبكار است و مى خواهد طلب خود را بابت خمس حساب كند، بهتر آن است كه خمس را به او بدهد و بعد مستحق بابت بدهى خود به او برگرداند، ولى اگر با اذن حاكم شرع باشد، اين كار نياز نيست.

زكات

مواردى كه زكات واجب مى شود

1، 2، 3 و 4. گندم، جو، خرما و كشمش

مسئله 1425 - زكات گندم و جو و خرما و كشمش وقتى واجب مى شود كه به مقدار نصاب برسند و نصاب آنها تقريباً 288 من تبريز است و صاحب آنها بالغ و عاقل باشد و بتواند در آنها تصرّف كند.

مسئله 1426 - زكات گندم و جو وقتى واجب مى شود كه به آنها گندم و جو گفته شود و زكات كشمش و خرما وقتى واجب مى شود كه به آنها انگور و خرما گفته شود، ولى وقت دادن زكات در گندم و جو موقع خرمن شدن و جدا كردن كاه آنها و در خرما موقع چيدن آنها و در كشمش موقعى است كه خشك شده باشند.

مسئله 1427 - اگر پيش از دادن زكات، مقدارى از اين چهار چيز را مصرف كند، بايد زكات آن را بپردازد.

مسئله 1428 - اگر بعد از آنكه زكات اين چهار چيز واجب شد مالك آن بميرد، بايد مقدار زكات را از مال او بدهند، ولى اگر پيش از واجب شدن زكات بميرد، هر يك از ورثه كه سهم او به اندازۀ نصاب است بايد زكات سهم خود را بدهد.

مسئله 1429 - هرگاه زراعت يا باغى را قبل از واجب شدن زكات خريدارى كند، زكات بر عهدۀ مالك جديد است، و اگر بعد از آنكه زكات واجب شده بخرد، زكات بر عهدۀ فروشنده يعنى مالك قديم است.

مسئله 1430 - اگر وزن اين چهار چيز موقعى كه تر است به اندازۀ نصاب برسد و بعد از خشك شدن كمتر از مقدار نصاب شود، زكات آن واجب نيست.

مسئله 1431 - اگر مقدارى از اين چهار چيز را پيش از واجب شدن زكات مصرف كند، اگر باقى ماندۀ آن به اندازۀ نصاب باشد، بايد زكات آن را بدهد.

مسئله 1432 - اگر يكى از اين چهار چيز كه زكات آنها را داده چند سال نزد او بماند، زكات ندارد.

مسئله 1433 - اگر اين چهار چيز از آب باران يا نهر مشروب شوند يا مثل امروزه به وسيلۀ تلمبه هاى گوناگون سيراب شوند و يا مثل زراعت هاى مصر از رطوبت زمين استفاده كنند، زكات آنها يك دهم است و اگر با دلو و مانند آن آبيارى شوند، زكات آنها يك بيستم است و اگر مقدارى از باران يا نهر يا رطوبت زمين استفاده كند و به همان مقدار از آبيارى با دلو و مانند آن استفاده نمايد، زكات نصف آن يك دهم و زكات نصف ديگر آن يك بيستم مى باشد، يعنى سه چهلم (هفت و نيم درصد) آن را بابت زكات بدهند.

مسئله 1434 - اگر اين چهار چيز، هم از آب باران يا مانند آن مشروب شوند و هم از آب دلو يا مانند آن استفاده كنند، چنانچه طورى باشد كه بگويند مثلاً با دلو آبيارى شده نه باران، زكات آن يك بيستم است و اگر بگويند مثلاً با آب باران آبيارى شده نه دلو، زكات آن يك دهم است.

مسئله 1435 - مبالغى را كه براى اين چهار چيز خرج كرده است، مى تواند از حاصل كسر كند، و چنانچه بعد از كم كردن اينها به حدّ نصاب (تقريباً 288 من) برسد، زكات آن واجب مى شود، ولى اگر استفادۀ ديگرى غير از اين چهار چيز نظير كاه و علف ببرد، نبايد مخارج را از زراعت كم كند، بنا بر اين اگر هزار تومان خرج زراعت كرده است و هزار تومان برداشت كاه و علف داشته است، نمى تواند مخارجى را كه براى آن چهار چيز كرده كم كند.

مسئله 1436 - اگر زمين و اسباب زراعت يا يكى از اين دو، ملك خود او باشد، نبايد كرايۀ آنها را جزو مخارج حساب كند، و نيز براى كارهايى كه خودش كرده يا ديگرى بى اجرت انجام داده، چيزى از حاصل كسر نمى شود.

مسئله 1437 - اگر انسان در چند شهر كه فصل آنها با يكديگر اختلاف دارد و زراعت و ميوۀ آنها در يك وقت به دست نمى آيد، اين چهار چيز را داشته باشد و همۀ آنها محصول يكسال حساب شود، اگر روى هم به مقدار نصاب شود، زكات آن واجب است.

مسئله 1438 - كسى كه بدهكار است و مالى هم دارد كه زكات آن واجب شده، اگر بميرد، بايد اوّل تمام زكات را از مالى كه زكات آن واجب شده بدهند، بعد قرض او را ادا نمايند.

مسئله 1439 - اگر اين چهار چيز كه زكات آنها واجب شده خوب و بد دارد، مى تواند زكات هر كدام از خوب و بد را از خود آنها بدهد، ولى زكات همه را از بد نمى تواند بدهد.

5 و 6. طلا و نقره

مسئله 1440 - طلا دو نصاب دارد:

اوّل: 15 مثقال معمولى است كه اگر به اين مقدار برسد، يك چهلم آن را بايد بدهد و تا به اين مقدار نرسد، زكات آن واجب نيست.

دوّم: سه مثقال معمولى است، يعنى اگر سه مثقال به پانزده مثقال اضافه شود، بايد زكات تمام 18 مثقال را از قرار يك چهلم بدهد و اگر كمتر از سه مثقال اضافه شود فقط بايد زكات 15 مثقال آن را بدهد و زيادى آن زكات ندارد، و همچنين است هر چه بالا رود، يعنى اگر سه مثقال اضافه شود، بايد زكات تمام آنها را بدهد و اگر كمتر اضافه شود، مقدارى كه اضافه شده زكات ندارد.

مسئله 1441 - نقره نيز دو نصاب دارد:

اوّل: 105 مثقال معمولى است كه اگر نقره به 105 مثقال برسد، بايد يك چهلم آن را بدهد و اگر به اين مقدار نرسد، زكات بر آن واجب نيست.

دوّم: 21 مثقال است، يعنى اگر 21 مثقال به 105 مثقال اضافه شود، بايد زكات تمام 126 مثقال را به طورى كه گفته شد بدهد و اگر كمتر از 21 مثقال اضافه شود، فقط بايد زكات 105 مثقال آن را بدهد و زيادى آن زكات ندارد و همچنين است هر چه بالا رود؛ يعنى اگر 21 مثقال اضافه شود بايد زكات تمام آنها را بدهد و اگر كمتر اضافه شود مقدارى كه اضافه شده و كمتر از 21 مثقال است زكات ندارد، بنابراين اگر انسان يك چهلم از هر مقدار طلا و نقره دارد بدهد، زكاتى را كه بر او واجب بوده داده و گاهى هم بيشتر از مقدار واجب داده است، مثلاً كسى كه 110 مثقال نقره دارد، اگر يك چهلم آن را بدهد زكات 105 مثقال آن را كه واجب بوده داده و مقدارى هم براى 5 مثقال آن داده است.

مسئله 1442 - كسى كه طلا يا نقرۀ او به اندازۀ نصاب است، گرچه زكات آن را داده باشد، تا وقتى كه از نصاب اوّل كم نشده، همه ساله بايد زكات آن را بدهد.

مسئله 1443 - زكات طلا و نقره در صورتى واجب مى شود كه آن را سكّه زده باشند.

مسئله 1444 - زكات طلا و نقره در صورتى واجب مى شود كه انسان يازده ماه مالك مقدار نصاب باشد و اگر در بين يازده ماه، طلا و نقرۀ او از نصاب اوّل كمتر شود، زكات بر او واجب نيست.

مسئله 1445 - اگر در بين يازده ماه، طلا و نقره اى را كه دارد با طلا يا نقره يا چيز ديگر عوض نمايد يا آنها را آب كند، زكات بر او واجب نيست، ولى اگر براى فرار از دادن زكات اين كارها را بكند، بايد زكات آن را بدهد.

مسئله 1446 - اگر طلا و نقره اى كه دارد خوب و بد داشته باشد، مى تواند زكات هر كدام از خوب و بد را از خود آن بدهد.

مسئله 1447 - طلا و نقره اى كه بيشتر از اندازۀ معمول فلز ديگرى دارد، بايد ببينند اگر به اندازۀ معمول فلز ديگر مى داشت، به اندازۀ نصاب، كه مقدار آن گفته شد، مى رسيد يا نه، و در صورتى كه به اندازۀ نصاب مى رسيد، بايد زكات آن را بدهند، و در صورتى كه شك دارد كه خالص آن به اندازۀ نصاب هست يا نه، بايد برّرسى كند.

مسئله 1448 - اگر طلا و نقره اى كه دارد نمى داند به اندازۀ زكات هست يا نه، يا شك دارد كه فلز آن به اندازۀ معمول است يا نه، بايد به وسيلۀ اهل خبره يا راه ديگرى مقدار آن را معلوم كند.

7 و 8 و 9. شتر و گاو و گوسفند

مسئله 1449 - زكات شتر، گاو و گوسفند بر كسى واجب است كه بالغ و عاقل باشد و بتواند در مال خود تصرّف كند.

مسئله 1450 - زكات شتر، گاو و گوسفند، غير از شرطهايى كه گفته شد، دو شرط ديگر دارد:

اوّل: عرفاً به آن بيكار بگويند، گرچه بارها از آن كار كشيده باشند.

دوّم: عرفاً بگويند در تمام سال از علف بيابان خورده است گرچه بارها از علف دستى خورده باشد؛ پس اگر تمام سال يا مقدارى از آن را از علف چيده شده يا از زراعتى كه ملك مالك يا ملك شخص ديگر است بچرد، زكات ندارد.

مسئله 1451 - اگر انسان براى شتر، گاو و گوسفند خود چراگاهى را كه كسى نكاشته بخرد، يا اجاره كند يا براى چراندن در آن باج بدهد، بايد زكات آنها را بدهد.

مسئله 1452 - شتر دوازده نصاب دارد:

اوّل: پنج شتر، و زكات آن يك گوسفند است و تا شماره شتر به اين مقدار نرسد زكات ندارد.

دوّم: ده شتر، و زكات آن دو گوسفند است.

سوّم: پانزده شتر، و زكات آن سه گوسفند است.

چهارم: بيست شتر، و زكات آن چهار گوسفند است.

پنجم: بيست و پنج شتر، و زكات آن پنج گوسفند است.

ششم: بيست و شش شتر، و زكات آن يك شتر است كه داخل سال دوّم شده باشد.

هفتم: سى و شش شتر، و زكات آن يك شتر است كه داخل سال سوّم شده باشد.

هشتم: چهل و شش شتر، و زكات آن يك شتر است كه داخل سال چهارم شده باشد.

نهم: شصت و يك شتر، و زكات آن يك شتر است كه داخل سال پنجم شده باشد.

دهم: هفتاد و شش شتر، و زكات آن دو شتر است كه داخل سال سوّم شده باشد.

يازدهم: نود و يك شتر، و زكات آن دو شتر است كه داخل سال چهارم شده باشد.

دوازدهم: صد و بيست و يك شتر و بالاتر از آن است كه بايد چهل تا چهل تا حساب كند و براى هر چهل تا يك شترى بدهد كه داخل سال سوّم شده باشد يا پنجاه تا پنجاه تا حساب كند و براى هر پنجاه تا يك شترى بدهد كه داخل سال چهارم شده باشد. شترى كه به عنوان زكات داده مى شود، بايد ماده باشد و اگر شتر ماده ندارد، مى تواند نر بدهد و چنانچه هيچ يك را به سن هاى ذكر شده ندارد، بايد بخرد يا قيمت آن را بدهد.

مسئله 1453 - زكات ما بين دو نصاب واجب نيست؛ پس اگر شمارۀ شترهايى كه دارد از نصاب اوّل كه پنج است بگذرد، تا به نصاب دوّم كه ده تا است نرسيده، فقط بايد زكات پنج تاى آن را بدهد و هم چنين است در نصاب هاى بعد.

مسئله 1454 - گاو دو نصاب دارد:

اوّل: سى گاو است كه وقتى شمارۀ گاو به سى رسيد، بايد يك گوساله اى كه داخل سال دوّم شده بدهد.

دوّم: چهل گاو است و زكات آن يك گوسالۀ ماده اى است كه داخل سال سوّم شده باشد و زكات ما بين سى و چهل واجب نيست؛ مثلاً كسى كه سى و نه گاو دارد، فقط بايد زكات سى گاو آنها را بدهد و نيز اگر از چهل گاو زيادتر داشته باشد تا به شصت نرسيده، فقط بايد زكات چهل گاو آن را بدهد و بعد از آنكه به شصت رسيد، چون دو برابر نصاب اوّل را دارد، بايد دو گوساله اى كه داخل سال دوّم شده بدهد و همچنين هر چه بالا رود، بايد يا سى تا سى تا حساب كند يا چهل تا چهل تا.

مسئله 1455 - گوسفند پنج نصاب دارد:

اوّل: چهل گوسفند، و زكات آن يك گوسفند است و تا تعداد گوسفندان به چهل نرسد زكات ندارد.

دوّم: صد و بيست و يك گوسفند، و زكات آن دو گوسفند است.

سوّم: دويست و يك گوسفند، و زكات آن سه گوسفند است.

چهارم: سيصد و يك گوسفند، و زكات آن چهار گوسفند است.

پنجم: چهار صد و بالاتر از چهار صد گوسفند، كه بايد آنها را صد تا صد تا حساب كند و براى هر صد تاى آن يك گوسفند بدهد و لازم نيست زكات را از خود گوسفندها بدهد، بلكه اگر گوسفند ديگرى بدهد يا مطابق قيمت گوسفند پول بدهد، كافى است.

مسئله 1456 - زكات مابين دو نصاب واجب نيست، پس اگر شمارۀ گوسفندهاى كسى از نصاب اوّل كه چهل است بيشتر باشد تا به نصاب دوّم كه صد و بيست و يك است نرسيده، فقط بايد زكات چهل گوسفند آن را بدهد و زيادى آن زكات ندارد و همچنين است در نصاب هاى بعد.

مسئله 1457 - زكات شتر، گاو و گوسفندى كه به مقدار نصاب برسد، واجب است، چه همۀ آنها نر باشند يا ماده، يا بعضى نر باشند و بعضى ماده.

مسئله 1458 - در زكات، گاو و گاوميش يك جنس حساب مى شود و شتر عربى و غير عربى يك جنس است، و همچنين بز و ميش و شيشك در زكات با هم فرقى ندارند.

مسئله 1459 - اگر گوسفند براى زكات بدهد، بايد اقلًا داخل سال دوّم شده باشد و اگر بز بدهد، بايد داخل سال سوّم شده باشد.

مسئله 1460 - گوسفندى را كه بابت زكات مى دهد، اگر قيمتش مختصرى از گوسفندهاى ديگر او كمتر باشد اشكال ندارد، ولى بهتر است گوسفندى را كه قيمت آن از تمام گوسفندهايش بيشتر است بدهد و همچنين است در گاو و شتر.

مسئله 1461 - اگر چند نفر با هم شريك باشند، هر كدام آنان كه سهمش به نصاب اوّل رسيده، بايد زكات بدهد و بر كسى كه سهم او كمتر از نصاب اوّل است، زكات واجب نيست.

مسئله 1462 - اگر يك نفر در چند جا گاو يا شتر يا گوسفند داشته باشد و روى هم به اندازۀ نصاب باشند، بايد زكات آنها را بدهد.

مسئله 1463 - اگر گاو، گوسفند و شترى كه دارد مريض و معيوب هم باشند، بايد زكات آنها را بدهد.

مسئله 1464 - اگر گاو، گوسفند و شترى كه دارد همه مريض يا معيوب يا پير باشند، مى تواند زكات را از خود آنها بدهد، ولى اگر همه سالم و بى عيب و جوان باشند، نمى تواند زكات آنها را مريض، معيوب يا پير بدهد، بلكه اگر بعضى از آنها سالم و بعضى مريض و دسته اى معيوب و دستۀ ديگر بى عيب و مقدارى پير و مقدارى جوان باشند، بايد حدّ متوسّط را مراعات كند.

مسئله 1465 - اگر پيش از تمام شدن ماه يازدهم، گاو، گوسفند و شترى را كه دارد با چيز ديگر عوض كند، يا نصابى را كه دارد با مقدار نصاب از همان جنس عوض نمايد، مثلاً چهل گوسفند بدهد و چهل گوسفند ديگر بگيرد، زكات بر او واجب نيست، امّا اگر قصد او از اين كارها فرار از زكات باشد، زكات بر او واجب است.

مسئله 1466 - كسى كه بايد زكات گاو، گوسفند و شتر را بدهد، اگر زكات آنها را از مال ديگرش بدهد، تا وقتى كه شمارۀ آنها از نصاب كم نشده، همه ساله بايد زكات آنها را بدهد.

مصرف زكات

مسئله 1467 - زكات را خوب است در اين زمان به مجتهد جامع الشّرايط يا وكيل او بدهند تا صرف فقرا و تقويت اسلام و مصالح مسلمين بنمايد، ولى خود زكات دهنده هم مى تواند در همان موارد صرف نمايد.

مسئله 1468 - فقير نبايد بيشتر از مخارج سال خود و عيالاتش را از زكات بگيرد و اگر مقدارى پول يا جنس دارد، فقط به اندازۀ كسرى مخارج يك سالش زكات بگيرد، ولى مى تواند براى چيزى كه قيمتش بيش از مخارج سال اوست نظير خانه، در صورت نياز زكات بگيرد.

مسئله 1469 - كسى كه درآمد او از مخارج سالش كمتر است، مى تواند براى كسرى مخارجش زكات بگيرد و لازم نيست ابزار كار يا خانه يا سرمايۀ خود را به صرف مخارج برساند.

مسئله 1470 - فقيرى كه ياد گرفتن صنعت براى او مشكل نيست، بايد ياد بگيرد و با گرفتن زكات زندگى نكند، ولى تا وقتى مشغول ياد گرفتن است، مى تواند زكات بگيرد.

مسئله 1471 - چيزى را كه انسان بابت زكات به فقير مى دهد، لازم نيست به او بگويد كه زكات است، بلكه اگر فقير خجالت بكشد، مستحب است به اسم هديه بدهد، ولى بايد قصد زكات نمايد.

مسئله 1472 - اگر زكات را به كسى بدهد و بعد بفهمد فقير نبوده، مى تواند چيزى را كه به او داده پس بگيرد و بايد دوباره زكات مالش را به مستحق بدهد.

مسئله 1473 - كسى كه بدهكار است و نمى تواند بدهى خود را بدهد، گرچه مخارج سال خود را داشته باشد، مى تواند براى دادن قرض خود زكات بگيرد.

مسئله 1474 - مسافرى كه در سفر درمانده شده، چنانچه سفر او سفر معصيت نباشد و يا از معصيت توبه كرده باشد و نتواند با قرض كردن و مانند آن خود را به مقصد برساند، گرچه در وطن خود فقير نباشد، مى تواند زكات بگيرد.

مسئله 1475 - مسافرى كه در سفر درمانده شده و زكات گرفته، بعد از آنكه به وطنش رسيد، اگر چيزى از زكات زياد آمده باشد، لازم نيست آن را برگرداند.

مسئله 1476 - كسى كه زكات مى گيرد، بايد فقير و شيعه و غير سيد باشد و نفقۀ او بر زكات دهنده واجب نباشد (پدر زكات دهنده، مادر، زن و فرزند او نباشد) و آشكارا معصيت نكند.

مسئله 1477 - اگر طفل يا ديوانه اى فقير باشد، انسان مى تواند خودش يا به واسطۀ ولىّ آنها يا يك نفر امين زكات را به مصرف آنها برساند.

مسئله 1478 - كسى كه واجب النّفقۀ ديگرى است (پدر، مادر، زن، فرزند) نمى تواند از او زكات بگيرد، مگر اينكه زكات را براى مخارج غيرضرورى نظير زيارت، خريدن كتاب، گرفتن زن، اداى دين و مانند اينها بگيرد.

مسئله 1479 - زن مى تواند به شوهر فقير خود زكات بدهد، گرچه شوهر زكات را صرف مخارج خود آن زن نمايد.

مسئله 1480 - سيد مى تواند از سيد زكات بگيرد، ولى نمى تواند از غير سيد زكات بگيرد، مگر آنكه خمس و ساير وجوهات كفايت مخارج او را نكند و از گرفتن زكات ناچار باشد.

مسئله 1481 - به كسى كه معلوم نيست سيد است يا نه، مى شود زكات داد.

مسئله 1482 - اگر كسى بگويد فقيرم نمى شود به او زكات داد، مگر اينكه ثقه اى خبر دهد يا طورى در بين مردم مشهور باشد كه اطمينان به فقر او پيدا شود.

مسئله 1483 - انسان بايد زكات را براى انجام فرمان خداوند عالم بدهد، پس اگر ريا كند، يعنى براى نشان دادن به مردم زكات بدهد، بايد دوباره زكات را بدهد، خواه فقط براى مردم باشد و خواه خدا و مردم هر دو را در نظر بگيرد.

مسئله 1484 - كسى كه زكات چند مال بر او واجب شده، اگر مقدارى زكات بدهد و نيت هيچ كدام آنها را نكند، چنانچه چيزى را كه داده هم جنس يكى از آنها باشد، زكات همان جنس حساب مى شود، و اگر هم جنس هيچ كدام آنها نباشد، به همۀ آنها قسمت مى شود.

مسئله 1485 - اگر كسى را وكيل كند كه زكات مال او را بدهد، وكيل وقتى كه زكات را به فقير مى دهد، بايد از طرف مالك نيت زكات كند.

مسئله 1486 - اگر مالك يا وكيل او بدون قصد قربت زكات را به فقير بدهد و پيش از آنكه آن مال از بين برود، خود مالك نيت زكات كند، زكات حساب مى شود.

مسئله 1487 - انسان مى تواند زكات را از مال خود جدا كند و لازم نيست آن را فوراً به مستحق بدهد، پس اگر منتظر فقير معينى باشد يا بخواهد به فقيرى بدهد كه از جهتى برترى دارد، مى تواند زكات را نگاه دارد، و اگر از بين برود ضامن نيست، مگر اينكه در نگهدارى آن كوتاهى كرده باشد.

مسئله 1488 - اگر زكات را از مال جدا نكند، نمى تواند در مال تصرّف كند، ولى اگر زكات را از خود مال كنار بگذارد، مى تواند در بقيۀ آن تصرّف كند و همچنين اگر پول آن را كنار بگذارد، مى تواند در تمام مال تصرّف نمايد.

مسئله 1489 - انسان نمى تواند زكاتى را كه كنار گذاشته، براى خود بردارد و چيز ديگرى به جاى آن بگذارد.

مسئله 1490 - اگر از زكاتى كه كنار گذاشته منفعتى ببرد، مثلاً گوسفندى كه براى زكات گذاشته بره بياورد، مال فقير است.

مسئله 1491 - اگر بدون اجازۀ حاكم شرع با مالى كه براى زكات كنار گذاشته تجارت كند و ضرر نمايد، نبايد چيزى از زكات كم كند، ولى اگر منفعت ببرد، بايد آن را به حق دار بدهد.

مسئله 1492 - اگر پيش از آنكه زكات بر او واجب شود، چيزى بابت زكات به فقير بدهد، زكات حساب نمى شود، مگر اينكه به عنوان قرض بدهد.

مسئله 1493 - انسان نمى تواند زكات مال را از چيز ديگرى بدهد؛ مثلاً كسى كه گندم و جو بدهكار است، نمى تواند پارچه يا قند و مانند اينها بدهد، ولى اگر پول آنها را بدهد مانعى ندارد.

مسئله 1494 - اگر انسان مالى را كه زكات در آن است بخرد و بداند فروشنده زكات آن را نداده است، معاملۀ مقدارى كه بايد از بابت زكات داده شود، باطل است.

مسئله 1495 - كسى كه زكات بر او واجب است، اگر در مقدارى از سال ديوانه يا بى هوش باشد، زكات از او ساقط نمى شود.

مسئله 1496 - اگر طلا و نقره يا چيز ديگرى را كه زكات آن واجب مى شود، بخرد يا قرض كند و يك سال نزد او بماند، بايد زكات آن را بدهد و بر كسى كه قرض داده چيزى واجب نيست، ولى اگر آن چيز گندم، جو، خرما يا كشمش باشد، زكات آن واجب نمى شود.

مسئله 1497 - گندم يا چيز ديگرى را كه به عنوان زكات مى دهد، بايد به جنس ديگرى يا خاك مخلوط نباشد، يا اگر مخلوط است چيزى كه مخلوط شده به قدرى كم باشد كه قابل اعتنا نباشد.

مسئله 1498 - مستحب است در دادن زكات، خويشان خود را بر ديگران، و اهل علم و كمال را بر غير آنان و كسانى را كه اهل سؤال نيستند بر اهل سؤال مقدّم بدارد.

مسئله 1499 - بهتر است زكات را آشكار و صدقۀ مستحبّى را مخفى بدهند.

مسئله 1500 - اگر در شهر مستحقّى نباشد و يا مصرف بهترى در نظر دارد، مى تواند زكات را به شهر ديگرى ببرد و اگر زكات تلف شود، ضامن نيست، مگر آنكه در نگهدارى آن كوتاهى كرده باشد.

مسئله 1501 - مكروه است انسان از مستحق درخواست كند كه زكاتى را كه از او گرفته به او بفروشد، مگر اينكه خود مستحق درخواست فروش كند.

مسئله 1502 - اگر شك كند زكاتى را كه بر او واجب بوده، داده يا نه، بايد زكات را بدهد.

مسئله 1503 - فقير نمى تواند زكات را به كمتر از مقدار آن صلح كند يا چيزى را گران تر از قيمت آن بابت زكات قبول نمايد يا زكات را از مالك بگيرد و به او ببخشد، ولى كسى كه زكات زيادى بدهكار است و فقير شده و نمى تواند زكات را بدهد، فقير مى تواند زكات را به او ببخشد.

مسئله 1504 - انسان مى تواند براى رفتن به حجّ و زيارت و مانند اينها از سهم سبيل اللَّه زكات بگيرد، گرچه فقير نباشد يا اينكه به مقدار خرج سالش زكات گرفته باشد.

مسئله 1505 - اگر مالك، فقيرى را وكيل كند كه زكات مال او را بدهد، مى تواند براى خود نيز بردارد.

مسئله 1506 - اگر فقير چيزى را بابت زكات بگيرد، گرچه شرطهايى كه براى واجب شدن زكات گفته شد در آنها جمع شود، دادن زكات آنها واجب نيست.

مسئله 1507 - اگر دو نفر در مالى كه زكات آن واجب شده با هم شريك باشند، و يكى از آنان زكات قسمت خود را بدهد، چنانچه بداند شريكش زكات سهم خود را نداده، تصرّف او در سهم خودش هم جايز نيست، مگر اينكه از اوّل زكات را از آن مال جدا كنند.

مسئله 1508 - كسى كه خمس يا زكات بدهكار است و قرض هم دارد، چنانچه نتواند همۀ آنها را بدهد، اگر مالى كه خمس يا زكات آن واجب شده، از بين نرفته باشد، بايد خمس و زكات را بدهد، و اگر از بين رفته باشد، بايد مال را به خمس يا زكات و قرض قسمت نمايد، و همچنين است اگر بميرد و مال او براى همۀ آنها كافى نباشد.

مسئله 1509 - كسى كه مشغول تحصيل علم است و اگر تحصيل نكند مى تواند براى معاش خود كسب كند گرچه آن علم، علم دينى نباشد، مى شود به او زكات داد.

زكات فطره

اشاره

مسئله 1510 - كسى كه قبل از غروب شب عيد فطر بالغ و عاقل و هشيار است و فقير نيست و مى تواند در مال خود تصرّف كند، بايد براى خودش و كسانى كه تحت تكفّل او هستند، هر نفرى تقريباً سه كيلو گندم يا جو يا خرما يا برنج و مانند اينها به مستحق بدهد و اگر پول يكى از اينها را هم بدهد كافى است.

مسئله 1511 - كسى كه مخارج سال خود و عيالاتش را ندارد و كسبى هم ندارد كه بتواند مخارج سال خود و عيالاتش را بگذراند، فقير است و دادن زكات فطره بر او واجب نيست.

مسئله 1512 - انسان بايد زكات فطرۀ كسانى را كه قبل از غروب شب عيد فطر تحت تكفّل او هستند بدهد، كوچك باشند يا بزرگ، مسلمان باشند يا كافر، دادن خرج آنان بر او واجب باشد يا نه، در شهر خود او باشند يا در شهر ديگر.

مسئله 1513 - زكات فطرۀ ميهمان بر ميزبان واجب نيست، خواه با رضايت ميزبان آمده باشد يا بدون رضايت، پيش از غروب آمده باشد يا بعد از غروب.

مسئله 1514 - كسى كه قبل از غروب شب عيد فطر، زكات فطره بر او واجب نيست، اگر تا پيش از ظهر روز عيد شرطهاى واجب شدن زكات فطره در او پيدا شود، مستحب است زكات فطره را بدهد.

مسئله 1515 - مستحب است فقير زكات فطرۀ خود را بدهد و چنانچه عيالاتى داشته باشد و بخواهد زكات فطرۀ آنها را هم بدهد، مى تواند به قصد فطره، فطرۀ خود را به يكى از عيالاتش بدهد، و او هم به همين قصد به ديگرى بدهد و همچنين تا به نفر آخر برسد، و بهتر است نفر آخر چيزى را كه مى گيرد به كسى بدهد كه از خودشان نباشد.

مسئله 1516 - اگر بعد از غروب شب عيد فطر بچه دار شود يا كسى تحت تكفّل او محسوب شود، واجب نيست فطرۀ او را بدهد، گرچه مستحب است فطرۀ آنها را بدهد.

مسئله 1517 - كسى كه ديگرى بايد فطرۀ او را بدهد، واجب نيست فطرۀ خود را بدهد، گرچه بداند آن شخص فطره اش را نمى دهد.

مسئله 1518 - اگر كسى كه فطرۀ او بر ديگرى واجب است خودش فطره را بدهد، از كسى كه فطره بر او واجب شده ساقط نمى شود، مگر آنكه به نيت او بدهد.

مسئله 1519 - زنى كه شوهرش مخارج او را نمى دهد، چنانچه نان خور شخص ديگر باشد، فطره اش بر آن شخص واجب است، و اگر نان خور شخص ديگر نيست، در صورتى كه فقير نباشد بايد فطرۀ خود را بدهد.

مسئله 1520 - كسى كه سيد نيست نمى تواند به سيد فطره بدهد، حتّى اگر سيدى تحت تكفّل او باشد، نمى تواند فطرۀ او را به سيد ديگر بدهد.

مسئله 1521 - اگر كسى بعد از غروب شب عيد فطر بميرد، بايد فطرۀ او و عيالاتش را از مال او بدهند، ولى اگر پيش از غروب بميرد، واجب نيست فطرۀ او و عيالاتش را از مال او بدهند.

مسئله 1522 - فطرۀ كارگران و كارمندان و سربازان بر خود آنها واجب است، گرچه غذاى روزانۀ آنها در محلِّ كار به آنها داده شود.

مصرف زكات فطره

مسئله 1523 - مصرف زكات فطره مصرفى است كه براى زكات مال گفته شد و كلّيۀ مسائلى كه در مورد احكام و شرايط زكات مال گفته شد، در زكات فطره هم مى آيد.

مسئله 1524 - بايد به يك فقير بيشتر از مخارج سالش و كمتر از سه كيلو فطره ندهد.

مسئله 1525 - اگر از جنسى كه قيمتش دو برابر قيمت معمولى آن است مثلاً از گندمى كه قيمت آن دو برابر قيمت گندم معمولى است يك كيلو و نيم بدهد كافى نيست و اگر آن را به قصد قيمت فطره هم بدهد، جايز نيست.

مسئله 1526 - انسان نمى تواند نصف سه كيلو را از يك جنس مثلاً گندم و نصف ديگر آن را از جنس ديگر مثلاً جو بدهد و اگر آن را به قصد قيمت فطره هم بدهد جايز نيست.

مسئله 1527 - اگر پيش از ماه رمضان يا در ماه رمضان فطره را بدهد صحيح نيست، ولى اگر به عنوان قرض بدهد و بعد از آنكه فطره بر او واجب شد طلب خود را بابت فطره حساب كند مانعى ندارد.

مسئله 1528 - اگر فطره را از چيز معيوب بدهد كافى نيست، ولى اگر جايى باشد كه خوراك غالب آنها معيوب است اشكال ندارد.

مسئله 1529 - كسى كه فطرۀ چند نفر را مى دهد، لازم نيست همه را از يك جنس بدهد و اگر مثلاً فطرۀ بعضى را گندم و فطره بعضى ديگر را جو بدهد كافى است.

مسئله 1530 - كسى كه نماز عيد فطر مى خواند، مستحب است زكات فطره را پيش از نماز عيد بدهد، ولى اگر نماز عيد نمى خواند، مى تواند دادن زكات فطره را تا ظهر تأخير بيندازد.

مسئله 1531 - انسان مى تواند فطرۀ خود را از مال خود، قبل از نماز عيد فطر يا قبل از ظهر، اگر نماز عيد نمى خواند، جدا كند، ولى بعداً بدهد و اگر از بين برود ضامن نيست، مگر آنكه در نگهدارى آن كوتاهى كرده باشد.

مسئله 1532 - اگر موقعى كه دادن زكات فطره واجب است، فطره را ندهد و كنار هم نگذارد، بايد بعداً به نيت قضا فطره را بدهد.

مسئله 1533 - اگر فطره را كنار بگذارد، نمى تواند آن را براى خودش بردارد و مالى ديگر را براى فطره بگذارد.

مسئله 1534 - اگر انسان گندم و مانند آن داشته باشد كه مقدار آن از فطره بيشتر باشد، چنانچه فطره را جدا نكند و نيت كند كه مقدارى از آن براى فطره باشد مانعى ندارد.

حجّ‌

مسئله 1535 - حجّ در تمام عمر، يك مرتبه بر كسى كه علاوه بر دارا بودن شرايط عامّۀ تكليف (بلوغ، عقل، قدرت، علم) مستطيع هم باشد واجب مى شود، و استطاعت به چند چيز حاصل مى گردد:

1.

داشتن مخارج رفتن و برگشتن به حسب نياز و شأن خود.

2.

داشتن مخارج كسانى كه شرعاً يا عرفاً مخارج آنها بر او واجب است.

3.

داشتن مال يا كسبى كه بعد از بازگشت بتواند به حسب حال و شأن خود زندگى كند.

مسئله 1536 - حجّ براى غير بالغ گرچه بدون اذن ولى باشد، مستحب است و اگر اعمال حجّ را به صورت كامل و صحيح انجام داد، اين حج، كفايت از حجّ واجب او مى كند و در صورتى كه پس از بلوغ مستطيع شد، لازم نيست حجّ را اعاده نمايد.

مسئله 1537 - اگر به گمان اينكه بالغ نشده قصد حجّ استحبابى كند و بعد معلوم شود بالغ بوده، حجّ او كفايت از حجّ واجب مى كند.

مسئله 1538 - مستحب است سرپرست طفل غير مميز و ديوانه، آنها را محرم كند و اگر ممكن است تلبيه را به آنها تلقين نمايد و اگر تلقين ممكن نيست خودش به جاى آنها بگويد و بعد از احرام بايد آنها را از محرّمات احرام بازدارد و اگر باز ندارد كفّاره بر سرپرست است؛ چنان كه قربانى نيز به عهدۀ اوست و تمام اعمال عمره و حجّ را اگر مى توانند خود آنها به جا آورند و اگر نمى توانند سرپرست آنها نيابت مى كند يا در مثل طواف آنها را طواف دهد.

مسئله 1539 - اگر در وقت درك مشعر الحرام، نابالغ بالغ شد يا مجنون عاقل گرديد، حجّ او كفايت از حجّ واجب مى كند.

مسئله 1540 - حجّ بر ديوانه واجب نيست، ولى اگر ديوانۀ ادوارى باشد و در ايام حجّ عاقل باشد و بتواند اعمال را به جا آورد، حجّ بر او واجب است، ولى اگر ديوانگى او در موسم حجّ باشد، حجّ بر او واجب نيست و لازم نيست سرپرست او قبل يا بعد از مردن او براى او نايب بگيرد.

مسئله 1541 - اگر عاقل در حال احرام ديوانه شود يا كسى در حال احرام مريض شود و نتواند اعمال را به جا آورد، سرپرست آنها (ولىّ آنها يا رئيس كاروان و مانند آنها) بايد در اعمالى كه قابل

نيابت است مانند ذبح و رمى از آنها نيابت كند و در مثل طواف آنها را طواف دهد و در مثل وقوف آنها را به عرفات و مشعر ببرد و در تقصير آنها را تقصير كند. در اين صورت حجّ آنها صحيح است و در صورتى كه در سال هاى بعد ديوانه عاقل شود يا مريض سالم گردد، اعادۀ حجّ لازم نيست.

مسئله 1542 - اگر عاقل در حال احرام ديوانه شود يا كسى در حال احرام مريض شود و نتواند اعمال را به جا آورد و بردن آنها نيز به عرفات و مشعر ممكن نباشد، حجّ آنها تبديل به عمرۀ مفرده مى شود و اگر ممكن است آنها را طواف و سعى مى دهند و اگر ممكن نيست از طرف آنها نيابت مى كنند و آنها را تقصير مى نمايند و با اين عمل از احرام بيرون مى آيند، ولى حجّ آنها كفايت از حجّ واجب نمى كند.

مسئله 1543 - حجّ بر كسى واجب مى شود كه قدرت براى اعمال حجّ داشته باشد؛ بنابراين اگر كسى مريض است و حجّ رفتن براى او مشقّت دارد يا راه باز نيست يا نوبت او نشده است يا امنيت ندارد، يعنى در راه يا در آنجا خطرى متوجّه جان يا مال اوست و يا با نبودن در وطن امنيت مالى يا ناموسى ندارد، حجّ او واجب نيست.

مسئله 1544 - اگر بداند حجّ او سبب ترك واجب مهم تر مى شود، نظير ترك نماز يا جهاد، يا آنكه حجّش متوقّف بر فعل حرامى است كه اجتناب از آن مهم تر از حجّ باشد، نظير سلطۀ اجانب بر او يا ابتلاى به زنا و مانند آنها، حجّ بر او واجب نيست.

مسئله 1545 - اگر حجّ او متوقّف بر ترك واجبى است كه حجّ مهم تر از آن است، نظير مخالفت نهى پدر يا مادر يا شوهر، و يا متوقّف است بر گناهى كه حجّ مهم تر از اجتناب از آن گناه است، نظير نگاه نامحرم به او يا تزريق آمپول به وسيلۀ نامحرم و مانند اينها، حجّ بر او واجب است.

مسئله 1546 - هرگاه با اينكه حجّ خوف خطر داشت يا مستلزم ترك واجب مهم تر يا به جا آوردن فعل حرام بود به حجّ رود و آن خطر به او برسد و يا واجب را ترك و حرام را به جا آورد، گرچه گناه كرده است، ولى حجّ او صحيح و كفايت از حجّ واجب او مى كند.

مسئله 1547 - اگر كسى مريض يا پير است و قدرت براى رفتن مكّه ندارد، اگر همان سال مستطيع شده است حجّ بر او واجب نيست و اگر قبلًا مستطيع بوده است و مى توانسته به حجّ برود و نرفته است، حج بر او واجب است و بايد در حال حيات نايب بگيرد.

مسئله 1548 - اگر كسى نذر كند كه همه ساله روز عرفه مثلاً حضرت رضا «سلام الله عليه» را زيارت كند و بعد

از اين نذر مستطيع شود، نذر منحل و حجّ بر او واجب مى شود و همچنين است اگر نذر كرده باشد كه همه ساله مكّه رود و بعد از اين نذر مستطيع شود، نذرش منحل و بايد حجّ واجب به جا آورد.

مسئله 1549 - هرگاه حجّ بر كسى واجب شود و در به جا آوردنش اهمال و تأخير كند تا استطاعتش از بين برود، واجب است به هر ترتيبى شده تا به حدّ حرج نرسيده است حجّ را به جا آورد.

مسئله 1550 - اگر كسى نمى دانست كه يكى از واجبات، حجّ است يا نمى دانست كه مستطيع شده و حجّ بر او واجب است و حجّ نرفت تا از استطاعت افتاد، حجّ بر او واجب نيست.

مسئله 1551 - اگر كسى نمى داند كه قدرت براى حجّ دارد يا نه، نظير اينكه گذرنامه به او مى دهند يا نه، و يا استطاعت مالى دارد يا نه، بايد تفحّص كند تا معلوم شود حجّ بر او واجب است يا نه.

مسئله 1552 - حجّ بر كسى واجب است كه استطاعت مالى داشته باشد؛ به اين معنى كه پول رفت و برگشت و مخارج خود و عيال را داشته باشد و علاوه بر اين، از نظر زندگى در حدّى كه مناسب با شأن اوست در رفاه باشد.

مسئله 1553 - لازم نيست بعد از برگشت از حجّ سرمايۀ بالفعل نظير پول يا باغ و مغازه و مانند اينها داشته باشد، بلكه اگر سرمايۀ بالقوه نظير كسب يا زراعت يا حرفه اى داشته باشد، حجّ بر او واجب است، حتّى افرادى كه از راه وجوه شرعيه اداره مى شوند نظير اهل علم، اگر در بازگشت، از وجوه شرعيه به طور متعارف اداره مى شوند، حجّ بر آنها واجب است، ولى اگر با وجوه شرعيه بخواهند به مكّه روند، كفايت از حجّ واجب نمى كند، بلكه در بعضى از موارد، سفر خالى از اشكال نيست.

مسئله 1554 - كسانى كه نياز به خانۀ مسكونى يا لوازم زندگى يا ازدواج و مانند اينها دارند و اگر پولى كه دارند در حجّ صرف كنند نمى توانند رفع نياز كنند، حجّ بر آنها واجب نيست، ولى اگر نياز به اينها نداشته باشند، حجّ بر آنها واجب است.

مسئله 1555 - كسى كه پول رفتن و برگشتن ندارد، ولى اگر قرض كند بعداً به آسانى مى تواند قرض خود را ادا كند، مثل اينكه ملكى دارد كه بعد از برگشت مى فروشد يا درآمد سرشارى دارد كه بعد از برگشت، از آن درآمد قرض را ادا مى كند، حجّ بر او واجب است، همچنين اگر مخارج حجّ را دارد و در مقابل آن بدهى نيز دارد و مطمئن است كه در برگشت به خوبى مى تواند بدهى خود را ادا نمايد، حجّ بر او واجب است.

مسئله 1556 - اگر مخارج حجّ زيادتر از حدّ متعارف باشد و انسان بتواند بدون مشقّت آن را تهيه كند، حجّ بر او واجب است.

مسئله 1557 - روحانى و پزشك و خدمۀ كاروان ها اگر در برگشت مى توانند زندگى خود را به طور مناسب شأن خود اداره كنند، حجّ بر آنها واجب است.

مسئله 1558 - انسان مى تواند قبل از رسيدن وقت حجّ، خود را از استطاعت بيندازد؛ نظير اينكه مال خود را به ديگرى ببخشد، همچنين لازم نيست خود را مستطيع كند، گرچه براى او آسان باشد، ولى اگر مستطيع بود و حجّ او متوقّف بر مقدّماتى باشد نظير اسم نويسى در كاروان ها يا گرفتن ويزا و مانند اينها، بايد آن مقدّمات را تهيه كند و اگر تهيه نكرد و نتوانست مكّه برود، علاوه بر اينكه گناه كرده است، حجّ بر او مستقر مى شود و بايد بعداً حجّ را به جا آورد، گرچه از استطاعت افتاده باشد.

مسئله 1559 - اگر زنى مهريه يا خانۀ او براى رفتن حجّ كافى است، ولى شوهر او به آسانى نمى تواند مهريۀ او را بدهد يا خانۀ ديگرى تهيه كند، حجّ براى او واجب نيست و همچنين است اگر مهريۀ او سفر حجّ باشد، وقتى حجّ بر او واجب است كه شوهرش بتواند به طور متعارف مخارج حجّ او را تهيه كند.

مسئله 1560 - اگر شخصى پول رفت و برگشت را ندارد يا بعد از برگشتن نمى تواند زندگى خود را به طور متعارف اداره كند ولى پول حجّ را كسى به او ببخشد يا كسى او را براى بردن به حجّ مهمانى كند كه به آن حجّ بذلى مى گويند، حجّ بر او واجب مى شود و كفايت از حجّ واجب مى كند.

مسئله 1561 - اگر مستطيع پس از احرام بميرد، هر چند مردنش قبل از دخول حرم باشد، احرام او كفايت از حجّ مى كند و لازم نيست ورثه براى او حجّ واجب به جا بياورند.

مسئله 1562 - ثبوت اوّل ماه و روز عرفه و عيد قربان نزد عامّه به حكم قاضى آنها يا راه ديگر براى ما كافى است و نبايد اعتنا به شك يا گمان نمود و خوب است شيعيان در اين امور تحقيق نكنند و به قول آنها اكتفا نمايند؛ ولى اگر بر فرض نادر يقين به خلاف پيدا شد، نمى توانند محرم به احرام حجّ شوند، و اگر محرم شدند، مبدّل به عمرۀ مفرده مى شود، ولى خيلى خوب است كه حجّ را طبق رفتار عامّه به جا آورد و در سال هاى بعد اعاده نمايد.

مسئله 1563 - حدودى كه عامّه براى عرفات و مشعر و منى و مسلخ و مانند اينها تعيين كرده اند كفايت مى كند و لازم نيست شيعيان در اين امور تحقيق كنند و نبايد به شك يا گمان خود اعتنا نمايند، بلكه اگر بر فرض نادر يقين به خلاف كنند نيز، همان حدود كفايت مى كند.

نيابت

مسئله 1564 - نيابت در حجّ نظير نيابت در بقيۀ عبادات جايز است و لازم نيست نايب بالغ و عاقل و رشيد باشد و اگر كسى كه آنها را نايب كرده است (منوب عنه) اطمينان داشته باشد كه عمل را به جا مى آورند و بعداً هم اطمينان پيدا كند كه عمل را به طور صحيح به جا آورده اند نيابت آنها صحيح است و همچنين لازم نيست ذمّۀ نايب در سال نيابت مشغول به حجّ واجب نباشد و اگر نايب حجّ واجب خودش به ذمّه اش باشد مى تواند نايب شود و حجّ او صحيح است گرچه گناه كرده است.

مسئله 1565 - نايب بايد شيعه و مورد اطمينان باشد و كسى كه شيعه نيست، نمى توان در عبادات او را نايب كرد و همچنين كسى كه نمى دانيم عمل را به جا مى آورد يا نه، نمى توان او را نايب قرار داد، ولى اگر اطمينان داشته باشيم كه عمل را به جا مى آورد، در صورتى كه آشنايى با مسائل حجّ داشته باشد، نيابت او صحيح است.

مسئله 1566 - نايب شدن مرد از زن، يا زن از مرد، نظير بقيۀ عبادات اشكال ندارد، ولى نايب در اعمال بايد به وظيفۀ خود عمل كند.

مسئله 1567 - نيابت از جانب شخص زنده در حجّ مستحبّى اشكال ندارد، گرچه خود او حجّ را به جا مى آورد، و همچنين در حجّ واجب در صورتى كه خودش معذور از مباشرت عمل باشد.

مسئله 1568 - كسى كه در ترك محرّمات حجّ يا در به جا آوردن اعمال حجّ به طور متعارف معذور است، نظير اينكه بايد زير سايه برود يا در طواف و رمى نايب بگيرد يا به ناچار بايد بعد از نيمه شب از مشعر به منى رود، مى تواند نايب شود و حجّى كه مطابق وظيفۀ خود به جا مى آورد، كافى از حجّ منوب عنه (كسى كه او را نايب كرده است) مى باشد.

مسئله 1569 - اگر كسى بعد از احرام بميرد، حجّش صحيح است؛ همچنين اگر نايب بعد از احرام بميرد، از حجّ منوب عنه كفايت مى كند و تمام اجرت را هم مستحق مى شود.

مسئله 1570 - كسى كه اجير شده حجّ تمتع به جا آورد، مى تواند در ضمن اعمال حجّ يا بعد از آن براى طواف يا ذبح يا رمى جمره و مانند اينها بلكه براى عمرۀ مفرده اجير ديگرى شود، چنان كه مى تواند براى خود طواف و عمرۀ مفرده به جا آورد.

مسئله 1571 - در حجّ نيابتى لازم نيست از بلد نايب بگيرند و همين مقدار كه از ميقات كسى را نايب كنند كفايت مى كند؛ چنان كه اگر كسى را از بلد نايب كنند، لازم نيست از شهر منوب عنه حركت كند.

مسئله 1572 - به جا آوردن حجّ واجب براى دو نفر يا بيشتر جايز نيست، ولى به جا آوردن عمرۀ مفرده يا طواف استحبابى، بلكه حجّ استحبابى به نيابت چند نفر مانعى ندارد.

مسئله 1573 - اگر كسى در عمرۀ مفرده يا حجّ مستحبّى براى خود محرم شود، گرچه نمى تواند ديگرى را در احرام خود شريك كند يا از نيت خود عدول كند، ولى اعمال ديگر نظير طواف را مى تواند براى خود و به نيابت از ديگرى به جا آورد، همچنين مى تواند بعد از اتمام، ثواب آن عمره يا حجّ را گرچه واجب باشد به ديگرى چه زنده و چه مرده هديه كند.

مسئله 1574 - كسى كه نايب بوده و عمرۀ تمتع را انجام داده و بعد ناچار شده است كه به وطن برگردد، مى تواند بقيۀ اعمال را به ديگرى واگذار نمايد؛ ولى استحقاق اجرتى را كه گرفته است ندارد، گرچه منوب عنه برئ الذّمّه مى شود، و بايد با كسى كه او را اجير كرده است تصالح كنند، ولى اگر بعد از وقوف به عرفات ناچار شده است كه به وطن بازگردد، مى تواند در بقيۀ اعمال نايب بگيرد و علاوه بر اينكه منوب عنه برئ الذّمّه مى شود، استحقاق كلّيۀ اجرت را هم دارد.

مسئله 1575 - هرگاه شخصى را براى عمرۀ مفرده يا حجّ واجب يا مستحب اجير كنند و اجير، عمره يا حجّ خود را به جماع فاسد كند، گرچه واجب است حجّ يا عمره را به آخر برساند و كفّاره نيز بايد بدهد، ولى اين حجّ يا عمره براى منوب عنه كفايت نمى كند و نايب استحقاق اجرت ندارد، مگر اينكه كسى كه او را اجير كرده است راضى شود كه در سال هاى بعد آن حجّ يا عمره را به جا آورد.

مسئله 1576 - كسى كه حجّ واجب بر عهده اش مى باشد، وقت مرگ واجب است وصيت به آن كند و ورثه بايد حجّ او را از اصل تركه ادا كنند گرچه وصيت به حجّ نكرده باشد، ولى اگر ميت وصيت به ثلث كرده باشد، ورثه مى توانند حجّ را از ثلث ادا كند.

مسئله 1577 - كسى كه بميرد و حجّ واجب و واجبات مالى ديگر نظير خمس و زكات بر ذِمّۀ او باشد و تركۀ او كفايت از همۀ آنها نكند، اداى حجّ بر آنها مقدّم است، مگر اينكه خمس يا زكات در اصل مال باشد كه در اين صورت اداى خمس و زكات مقدّم است، همچنان كه بر قرض نيز مقدّم است.

مسئله 1578 - كسى كه فوت كرده و حجّ واجب بر ذِمّۀ او بوده است، ورثه پيش از اداى حجّ نمى توانند در اموال ميت تصرّف كنند و همچنين است هر واجب مالى نظير خمس و زكات و قرض، ولى اگر وصىّ ميت يا قيم او واجب مالى را از اصل مال بيرون كند، ورثه مى توانند در اموال ميت تصرّف كنند.

مسئله 1579 - كسى كه فوت كرده و حجّ واجب بر ذِمّۀ اوست و مال او به مقدار هزينۀ حجّ نيست، بر ورثه واجب نيست كه حجّ او را ادا كنند، گرچه سزاوار است ميت را برئ الذّمّه كنند.

مسئله 1580 - بر ورثه واجب نيست از بلد، نايب بگيرند و از ميقات، كفايت مى كند، حتّى اگر عقيدۀ ميت اجتهاداً يا تقليداً حجّ بلدى باشد، اگرچه سزاوار است از وطن نايب گرفته شود، ولى اجرت بيشتر از ميقات از وارث صغير برداشته نمى شود، ولى اگر ميت وصيت به حجّ بلدى نموده باشد، واجب است از بلد نايب گرفته شود و مازاد بر اجرت حجّ ميقاتى از ثلث برداشته مى شود.

مسئله 1581 - كسى كه بميرد و حجّ واجب بر ذِمّۀ او باشد، بر ورثه واجب است در همان سال نايب بگيرند، گرچه بيشتر از مقدار معمول باشد و گرچه در بين ورثه، صغير نيز باشد.

مسئله 1582 - اگر كسى حجّ واجب ميت را تبرّعاً به جا آورد، بر ورثه واجب نيست براى او نايب بگيرند و مقدار هزينۀ حجّ به ورثه مى رسد.

مسئله 1583 - هرگاه ميت وصيت به حجّ بلدى كرده باشد، ولى وارث كسى را از ميقات اجير نمايد، گرچه گناه كرده است، ولى ميت برئ الذّمّه مى شود.

مسئله 1584 - اگر ميتى كه حجّ واجب بر ذِمّۀ اوست، نزد شخصى مالى داشته باشد و او بداند كه ورثه حجّ ميت را به جا نمى آورند، او بايد به واسطۀ آن مال، حجّ ميت را به جا آورد و فرقى نيست بين آنكه نايب بگيرد يا خودش حجّ را به جا آورد.

مسئله 1585 - اگر ميت براى حجّ واجب اجرت تعيين كرده باشد، نظير اينكه بگويد مغازه ام را صرف حجّ واجب كنيد، ورثه بايد حجّ او را ادا كنند و در صورت كمبود هزينه از اصل مال بردارند و در صورت زياد بودن از حجّ متعارف، زيادى به ورثه مى رسد و اگر ورّاث بدانند در آن مال خمس و زكات هست، بايد اوّل خمس و زكات آن را بپردازند و بقيه را صرف حجّ كنند.

مسئله 1586 - اگر ميت شخص بخصوصى را براى به جا آوردن حجّ تعيين كرده است، عمل به وصيت لازم است، ولى اگر آن شخص قبول نكرد يا بيشتر از مقدار متعارف اجرت خواست، ورثه مى توانند ديگرى را اجير كنند.

دفاع

مسئله 1587 - اگر دشمن بر شهرهاى مسلمانان و مرزهاى آن هجوم آورد، دفاع از آن به هر وسيله اى كه امكان داشته باشد، از بذل جان و مال، بر تمام مسلمانان واجب است و در صورت امكان، در اين امر اذن حاكم شرع لازم است و همچنين است در ساير مسائل دفاع كه بعداً ذكر مى شود.

مسئله 1588 - اگر مسلمانان مطّلع شوند كه اجانب مى خواهند بر بلاد مسلمين استيلا پيدا كنند، چنانچه قدرت داشته باشند، واجب است از نفوذ آنها جلوگيرى كنند.

مسئله 1589 - اگر به واسطۀ توسعۀ نفوذ سياسى، اقتصادى و تجارى اجانب يا روابط سياسى با آنها، خوف آن باشد كه تسلّط بر بلاد مسلمين پيدا كنند، بر مسلمانان واجب است نقشۀ آنان را به هم بزنند.

مسئله 1590 - اگر در روابط تجارى با اجانب خوف آن است كه به بازار مسلمين صدمۀ اقتصادى وارد شود و موجب اسارت تجارى و اقتصادى شود، قطع اين گونه روابط واجب است و اين گونه تجارت حرام مى باشد.

مسئله 1591 - اگر بعضى از مسئولين ممالك اسلامى موجب بسط نفوذ سياسى يا اقتصادى يا نظامى اجانب شود كه مخالف مصالح اسلام و مسلمانان است، يا موجب بسط اشاعۀ فحشا و گناهان بزرگ يا ترك واجبات شود، خود به خود عزل مى شود و بر مسلمانان لازم است با او مخالفت كنند و از اسلام و مصالح مسلمين دفاع كنند.

مسئله 1592 - اگر كسى به خود انسان، يا ناموس، يا خويشان و بستگان او يا به مسلمانى ديگر به قصد كشتن يا تجاوز هجوم آورد، بر او واجب است به هر نحو كه ممكن است دفاع كند، هرچند منجر به كشتن مهاجم شود، ولى بايد سعى كند تا وقتى كه راه خفيف تر يا فرار ميسّر است، دست به كار شديد و خشن نزند. و همچنين است اگر دزدى به قصد بردن مال انسان يا بستگان او هجوم آورد.

مسئله 1593 - اگر انسان نتواند به تنهايى از جان و ناموس خود دفاع كند، واجب است از ديگران كمك بگيرد، هرچند از ظلمه باشند.

مسئله 1594 - اگر با رعايت مراتب دفاع، به طرف خسارت مالى يا نقص عضو وارد شود يا كشته شود، انسان ضامن نيست.

مسئله 1595 - اگر انسان بر دزد يا شخص مهاجم پيروز شد به نحوى كه ديگر نمى تواند كارى انجام دهد، حقّ ندارد بى جهت او را بزند يا مجروح كند يا بكشد، و تعزير او با حاكم شرع است.

مسئله 1596 - اگر كسى ببيند مردى با همسر او زنا مى كند و دانست كه زن با رضايت خود تسليم او شده، مى تواند هر دو را بكشد و قصاصى بر او نيست، ولى اگر نمى داند كه زن، خود تسليم او شده يا نه، كشتن مرد جايز و كشتن زن جايز نيست.

مسئله 1597 - اگر كسى به منظور اطّلاع بر ناموس و اسرار مردم به درون خانۀ آنان نگاه كند، واجب است او را منع كنند و اگر دست بر نداشت، به هر نحو شده جلوگيرى نمايند، ولو منجر به كور شدن يا كشته شدن او بشود.

مسئله 1598 - اگر انسان احتمال بدهد يا بداند كه دفاع از اسلام و مسلمين يا از جان خود يا بستگان خود منجر به كشته شدن خودش خواهد شد، دفاع جايز بلكه گاهى واجب است.

مسئله 1599 - اگر حيوان شخصى، به انسان حمله كند، او حق دارد از خود دفاع كند و اگر به حيوان خسارتى وارد شود، ضامن نيست.

مسئله 1600 - اگر انسان خيال كرد كسى يا حيوانى، قصد هجوم به جان يا ناموس يا مال او را دارد و در مقام دفاع، خسارت مالى يا جانى به او وارد كرد، ولى بعد معلوم شد كه او چنين قصدى نداشته و انسان اشتباه كرده است، در اين صورت گناه ندارد، ولى ضامن خسارت است.

امر به معروف و نهى از منكر

اشاره

امر به معروف و نهى از منكر از اهم واجبات است و در قرآن شريف و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» سفارش براى آن زياد شده است و در نهج البلاغه از اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» روايت شده است كه همۀ واجبات در مقابل امر به معروف و نهى از منكر، قطره در مقابل دريا است، و در قرآن و روايات فراوانى آمده است افرادى كه راجع به اين واجب بزرگ بى تفاوت هستند، در كيفر گناهكار در دنيا و آخرت شريك مى باشند، بنابراين بر هر مسلمانى لازم و واجب است كه در اين امر مهم حياتى به هر نحو كه بتواند كوتاهى نكند.

مسئله 1601 - امر به معروف و نهى از منكر با شرايطى كه ذكر خواهد شد، واجب، و در مستحبّات و مكروهات مستحب است.

مسئله 1602 - امر به معروف و نهى از منكر واجب كفايى مى باشد و در صورتى كه بعضى از مكلّفين به آن قيام كنند، از ديگران ساقط مى شود و اگر اقامۀ معروف و جلوگيرى از منكر موقوف بر اجتماع جمعى از مكلّفين باشد، واجب است اجتماع كنند.

مسئله 1603 - اگر بعضى امر و نهى كنند و مؤثّر نشود و بعض ديگر احتمال بدهند كه امر يا نهى آنها مؤثّر است، واجب است امر و نهى كنند.

مسئله 1604 - در امر به معروف و نهى از منكر، بيان مسئلۀ شرعيه كفايت مى كند و لازم نيست به صورت امر و نهى باشد.

مسئله 1605 - در امر به معروف و نهى از منكر قصد قربت معتبر نيست، بلكه مقصود اقامۀ واجب و جلوگيرى از حرام است.

شرايط امر به معروف و نهى از منكر

مسئله 1606 - در واجب بودن امر به معروف و نهى از منكر چند چيز شرط است:

اوّل: كسى كه مى خواهد امر و نهى كند، معروف را از منكر تشخيص بدهد و بر كسى كه معروف و منكر را نمى داند، واجب نيست؛ ولى هر مسلمانى بايد معروف و منكر در اسلام را بداند.

دوّم: احتمال بدهد امر و نهى او تأثير مى كند، پس اگر بداند اثر نمى كند، واجب نيست.

سوّم: بداند شخص معصيت كار بنا دارد كه معصيت خود را تكرار كند، پس اگر احتمال عقلايى بدهد كه تكرار نمى كند، واجب نيست.

چهارم: در امر و نهى مفسده اى نباشد، پس اگر احتمال عقلايى بدهد كه اگر امر يا نهى كند براى خود يا ديگران ضرر قابل توجّهى دارد، واجب نيست.

مسئله 1607 - اگر معروف يا منكر از امورى باشد كه شارع مقدّس به آن اهميت زياد مى دهد، بايد ملاحظۀ اهميت شود و مجرّد ضرر قابل توجّه، موجب سقوط آن نمى شود.

مسئله 1608 - اگر بدعتى در اسلام واقع شود اظهار حقّ و انكار باطل واجب است، گرچه بدانند تأثير نمى كند.

مسئله 1609 - اگر احتمال عقلايى داده شود كه سكوت موجب آن مى شود كه منكرى معروف شود يا معروفى منكر شود يا موجب تقويت ظالم يا موجب جرأت او و مانند آن شود، واجب است خصوصاً بر علماى اعلام اظهار حقّ و اعلام آن، گرچه بدانند تأثير ندارد.

مسئله 1610 - اگر ورود كسى در دستگاه دولتى موجب شود كه از مفسده ها و منكراتى جلوگيرى شود، واجب است تصدّى آن امر، مگر آنكه مفسدۀ اهمّى در آن باشد.

مراتب امر به معروف و نهى از منكر

مسئله 1611 - براى امر به معروف و نهى از منكر مراتبى است:

مرتبۀ اوّل: اهميت دادن به واجبات و اجتناب از منكرات است، به طورى كه ديگران از رفتار او متنبّه شوند و واجبات را به جا آورند و گناهان را ترك كنند، و اين مرتبه از بهترين مراتب است و تأثير آن هم زياد است، مخصوصاً پدر و مادر در خانه، و معلم در مدرسه، و بزرگان در اجتماع.

مرتبۀ دوّم: امر و نهى به زبان است كه واجب است اهل معصيت را نهى كنند و تارك واجب را به آوردن واجب امر كنند.

مرتبۀ سوّم: با شخص معصيت كار طورى عمل شود كه بفهمد براى ارتكاب او به معصيت، با او اين نحو عمل شده است، مثل اينكه از او رو برگرداند يا با چهرۀ عبوس با او ملاقات كند يا با او ترك مراوده كند.

مرتبۀ چهارم: توسّل به زور و جبر است، پس اگر اطمينان داشته باشد كه ترك منكر نمى كند يا واجب را به جا نمى آورد مگر با اعمال زور و جبر، واجب است، لكن بايد تجاوز از قدر لازم نكند.

مرتبۀ پنجم: اگر توقّف داشته باشد جلوگيرى از معصيت بر جرح و كتك زدن و سخت گرفتن بر شخص معصيت كار و در مضيقه قرار دادن او، جايز است، لكن لازم است مراعات شود كه زياده روى نشود و لازم است در اين امر و نظير آن، اجازه از مجتهد جامع الشّرايط گرفته شود.

مسئله 1612 - اگر احتمال بدهد كه با موعظه و نصيحت، معصيت كار ترك معصيت مى كند، لازم است اكتفا به آن، و نبايد از آن تجاوز كند.

مسئله 1613 - اگر مى داند كه نصيحت تأثير ندارد، واجب است امر و نهى الزامى كند، و اگر تأثير نمى كند مگر با تشديد در گفتار و تهديد بر مخالفت، تشديد و تهديد لازم است.

مسئله 1614 - در امر به معروف و نهى از منكر، ارتكاب معصيت مثل فحش و دروغ و اهانت جايز نيست، مگر آنكه آن معروف يا منكر اهمّ از آن معصيت باشد، نظير ترك نماز و تجاوز به عرض يا ناموس كسى.

مسئله 1615 - اگر جلوگيرى از معصيت توقّف داشته باشد بر اين كه دست معصيت كار را بگيرد يا او را از محلّ معصيت بيرون كند يا در وسيله اى كه با آن معصيت مى كند تصرّف كند، جايز، بلكه واجب است.

مسئله 1616 - جايز نيست اموال معصيت كار را تلف كند، مگر آنكه لازمۀ جلوگيرى از معصيت باشد، نظير شكستن شيشۀ شراب و از بين بردن نوار مبتذل و مانند اينها، و در اين صورت ضامن نيست.

مسئله 1617 - اگر جلوگيرى از معصيت توقّف داشته باشد بر حبس نمودن معصيت كار در محلّى، يا منع نمودن از آنكه به محلّى وارد شود و مانند اينها، جايز بلكه واجب است.

معاملات (كسب و كار)

اشاره

مسئله 1618 - كار (زراعت، صنعت، تجارت و مانند آن) براى تأمين احتياجات جامعۀ اسلامى واجب كفايى است، و هر كسى در فراخور حالش بايد احتياجات جامعۀ اسلامى را تأمين كند.

مسئله 1619 - كسب و كار براى تأمين مخارج خود و همسر و فرزند و پدر و مادر واجب عينى است و هر كسى بايد به واسطۀ كار در فراخور حالش، اين گونه احتياجات را تأمين نمايد.

مسئله 1620 - بر هر كسى واجب است احكام معاملات را به مقدارى كه مورد احتياج اوست ياد بگيرد، و اگر پيش از ياد گرفتن احكام آن، كسب و كار كند، به هلاكت مى افتد چنان كه از امام صادق «سلام الله عليه» به اين مضمون روايت شده است.

مسئله 1621 - اگر انسان نداند معامله اى كه كرده صحيح است يا باطل، نمى تواند در مالى كه گرفته تصرّف نمايد؛ ولى چنانچه در موقع معامله، احكام آن را مى دانسته و بعد از معامله شك كند، تصرّف او اشكال ندارد و معامله صحيح است.

مستحبّات معاملات

اشاره

مسئله 1622 - در كسب و كار ده مورد مستحب است:

1.

براى تقرّب به خدا باشد، زيرا كار و كوشش در اسلام از بهترين عبادات است.

2.

داعى و محرّك او در كار، رفاه جامعه خصوصاً عيالات خود و فقرا باشد.

3.

به اندازۀ متعارف سود كند و گرانفروشى نكند.

4.

وقتى به اندازۀ مخارج روزانه اش منفعت برد، جنس را به همان قيمتى كه خريده است بفروشد.

5.

با اخلاق اسلامى و خوشرويى با مشترى برخورد كند و در قيمت جنس سختگيرى نكند.

6.

بيش از متعارف بازار، در بازار نماند.

7.

در وقت نماز، كسب و كار را تعطيل كند.

8.

در قيمت جنس بين مشترى هاى مسلمان فرق نگذارد، مگر اينكه مشترى اهل صلاح يا اهل علم يا مستضعف و مانند اينها باشد كه مراعات آنها افضل اعمال است.

9.

چيزى را كه مى فروشد، زيادتر بدهد و آنچه را كه مى خرد كمتر بگيرد.

10. كسى كه با او معامله كرده، اگر پشيمان شود و از او تقاضا كند كه معامله را به هم بزند، براى به هم زدن معامله حاضر شود.
معاملات مكروه

مسئله 1623 - معاملات مكروه ده قسم است:

اوّل: ملك فروشى، مگر آنكه با پول آن ملك ديگرى بخرد.

دوّم: قصّابى.

سوّم: كفن فروشى، اگر شغل و حرفۀ او باشد.

چهارم: معامله با مردمان پست.

پنجم: معامله بين اذان صبح و اوّل آفتاب.

ششم: كار خود را خريد و فروش گندم و جو و مانند اينها قرار دهد.

هفتم: براى خريدن جنسى كه ديگرى مى خواهد بخرد، داخل معاملۀ او شود.

هشتم: معامله با كسانى كه اموالشان مشكوك است.

نهم: معامله در وقت نمازهاى يوميه مخصوصاً نماز جمعه، اگر بى اعتنايى به نماز نباشد و الّا حرام است.

دهم: قسم خوردن در معامله اگر راست باشد و الّا حرام است.

معاملات حرام و باطل

مسئله 1624 - در سه مورد معامله باطل است:

اوّل: خريد و فروش مال غصبى، مگر آنكه صاحبش معامله را اجازه دهد.

دوّم: معاملۀ چيزى كه منافع معمولى آن حرام باشد، مثل آلات قمار و موسيقى.

سوّم: معامله اى كه در آن ربا باشد.

مسئله 1625 - غش در معامله حرام است، يعنى فروختن جنسى كه با چيز ديگر مخلوط است، در صورتى كه آن چيز معلوم نباشد و فروشنده هم به خريدار نگويد، مثل فروختن روغنى كه آن را با پيه مخلوط كرده است و اين عمل را غش مى گويند.

از پيغمبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» منقول است كه فرمود: از ما نيست كسى كه در معامله با مسلمانان غش كند يا به آنان ضرر بزند يا تقلّب و حيله نمايد و هر كه با برادر مسلمان خود غش كند، خدا بركت روزى او را مى برد و راه معاش او را مى بندد و او را به خودش واگذار مى كند.

مسئله 1626 - خريد و فروش عين نجس مثل بول و غائط و مسكرات و خون و مانند آنها اگر منفعت عقلايى داشته باشد، جايز است.

مسئله 1627 - خريد و فروش چيزهايى كه در ميان مردم مال محسوب نمى شود، نظير مار و عقرب و حشرات اگر داعى عقلايى روى آن باشد، جايز است.

مسئله 1628 - فروختن چيز پاكى كه نجس شده و آب كشيدن آن ممكن است، اشكال ندارد، ولى اگر مشترى بخواهد آن چيز را بخورد، بايد فروشنده نجس بودن آن را به او بگويد.

مسئله 1629 - اگر چيز پاكى مانند روغن و نفت كه آب كشيدن آن ممكن نيست نجس شود، اگر براى كارى بخواهند كه شرط آن پاك بودن است، مثلاً روغن نجس را براى خوردن به خريدار بدهند، معامله باطل و عمل حرام است، و اگر براى كارى بخواهند كه شرط آن پاك بودن نيست، مثلاً بخواهند نفت نجس را بسوزانند، فروش آن اشكال ندارد.

مسئله 1630 - خريد و فروش موادّ غذايى و دارويى و امثال آن كه از ممالك غير اسلامى مى آورند، اشكال ندارد.

مسئله 1631 - خريد و فروش گوشت و پيه و چرمى كه از ممالك غير اسلامى مى آورند صحيح است و استعمال آن در غير خوردن مانعى ندارد.

مسئله 1632 - اگر خريدار قصدش اين باشد كه پول جنس را ندهد، معامله صحيح نيست.

مسئله 1633 - اگر خريدار بخواهد پول جنس را بعداً از حرام بدهد و از اوّل هم قصدش اين باشد، معامله جايز نيست، و اگر از اوّل قصدش اين نباشد، معامله صحيح است، ولى بايد مقدارى را كه بدهكار است از مال حلال بدهد.

مسئله 1634 - اگر چيزى را كه مى شود استفادۀ حلال از آن ببرند، به اين قصد بفروشند كه آن را در حرام مصرف كنند، مثلاً انگور را با اين قصد بفروشند كه از آن شراب تهيه نمايند، معاملۀ آن حرام و باطل است.

مسئله 1635 - راديو و تلويزيون و ويدئو و مانند اينها كه داراى منافع حلال و حرام است، خريد و فروش آنها و انتفاع بردن از منافع حلال آنها جايز است، ولى اگر موجب فساد اخلاقى يا متزلزل شدن عقايد باشد، خريد و فروش آنها حرام است، چنان كه خريد و فروش آنها براى انتفاع بردن از آنها به نحو حرام جايز نيست.

مسئله 1636 - ساخت، خريد، فروش، نگهدارى، ديدن و شنيدن فيلم ها و داستان هايى كه از تلويزيون و راديو و نظاير آن (مثل ويدئو، ماهواره و نرم افزارهاى رايانه اى) پخش مى شود، اگر محرّك باشد، حرام است، بلكه اگر محرّك هم نباشد، ولى موجب فساد اخلاق يا تزلزل عقايد شود نيز حرام است.

مسئله 1637 - خريد و فروش و استعمال آلات موسيقى نظير نى و تار و دايره و تنبك و ويلن و مانند اينها حرام است، و همچنين رقصيدن و غنا (آوازى كه طرب انگيز و تحريك آميز باشد) و ديدن و شنيدن آنها حرام است.

مسئله 1638 - ساختن مجسّمۀ انسان و حيوانات جايز نيست، ولى نگهدارى و خريد و فروش آن مانعى ندارد.

مسئله 1639 - خريدن چيزى كه از قمار يا دزدى يا از معاملۀ باطل تهيه شده، باطل و تصرّف در آن مال حرام است و اگر كسى آن را بخرد، بايد به صاحب اصليش برگرداند و اگر صاحبش را نمى شناسد، بايد به حاكم شرع بدهد.

مسئله 1640 - معاملات هرمى كه هر روزى به شكلى عرضه مى شود، حرام است و درآمدهاى حاصل از آن مشروع نمى باشد.

احكام ربا

اشاره

مسئله 1641 - رباخوارى حرام است و آن بر دو قسمت است:

اوّل: رباى در قرض كه در بحث قرض به خواست خدا خواهد آمد.

دوّم: رباى در معامله است كه اگر مقدارى از جنسى را كه با وزن يا پيمانه مى فروشند به زيادتر از همان جنس بفروشد، مثلاً يك من گندم را به يك من و نيم گندم بفروشد، ربا و حرام است، بلكه اگر يكى از دو جنس سالم و ديگرى معيوب يا جنس يكى خوب و جنس ديگرى بد باشد يا با يكديگر تفاوت قيمت داشته باشند، چنانچه بيشتر از مقدارى كه مى دهد بگيرد، باز هم ربا و حرام است، پس اگر مس درست را بدهد و بيشتر از آن مس شكسته بگيرد يا برنج درجه يك را بدهد و بيشتر از آن برنج درجه دو و سه بگيرد، يا طلاى ساخته را بدهد و بيشتر از آن طلاى نساخته بگيرد، ربا و حرام مى باشد.

مسئله 1642 - رباخوارى در اسلام از گناهان بسيار بزرگ محسوب شده است و در قرآن شريف رباخوردن را جنگ با خدا دانسته است.

مسئله 1643 - اگر چيزى را كه اضافه مى گيرد غير از جنسى باشد كه مى فروشد، مثلاً يك من گندم به يك من گندم و ده تومان پول بفروشد، باز هم ربا و حرام است، بلكه اگر چيزى زيادتر نگيرد ولى شرط كند كه خريدار عملى براى او انجام دهد، ربا و حرام است.

مسئله 1644 - اگر كسى كه مقدار كمتر را مى دهد، براى اينكه از بيع مثل به مثل فرار كند چيزى علاوه كند، مثلاً يك من گندم خوب و يك دستمال را به يك من و نيم گندم بفروشد، اشكال ندارد، و همچنين است اگر از هر دوطرف چيزى زياد كنند، مثلاً يك من گندم و يك دستمال را به يك من و نيم گندم و يك كتاب بفروشد.

مسئله 1645 - اگر چيزى را كه مثل پارچه با متر و ذرع مى فروشند يا چيزى را كه مثل گردو و تخم مرغ با شماره معامله مى كنند بفروشد و زيادتر بگيرد، مثلاً ده تا تخم مرغ بدهد و يازده تا بگيرد اشكال ندارد.

مسئله 1646 - جنسى را كه در بعضى از شهرها با وزن يا پيمانه مى فروشند و در بعضى از شهرها با شماره معامله مى كنند، اگر در شهرى كه آن را با وزن يا پيمانه مى فروشند زيادتر بگيرد، ربا و حرام است، ولى در شهر ديگر ربا نيست.

مسئله 1647 - اگر چيزى را كه مى فروشد و عوضى را كه مى گيرد از يك جنس نباشد، زيادى گرفتن اشكال ندارد، پس اگر يك من برنج بفروشد و دو من گندم بگيرد معامله صحيح است.

مسئله 1648 - اگر جنسى را كه مى فروشد و عوضى را كه مى گيرد از يك چيز عمل آمده باشد، مى تواند در معامله، زيادى بگيرد و ربا نيست، پس اگر يك من روغن بفروشد و در عوض آن يك من و نيم پنير بگيرد، حلال است.

مسئله 1649 - جو و گندم در ربا يك جنس حساب مى شود؛ پس اگر يك من گندم بدهد و يك من و پنج سير جو بگيرد ربا و حرام است، و نيز اگر مثلاً ده من جو بخرد كه سر خرمن ده من گندم بدهد چون جو را نقد گرفته و بعد از مدّتى گندم را مى دهد، مثل آن است كه زيادى گرفته و حرام مى باشد.

مسئله 1650 - هيچ كس نمى تواند از ديگرى ربا بگيرد، خويش باشد يا بيگانه، ولى ربا گرفتن مسلمان از كافر مانعى ندارد.

شرايط فروشنده و خريدار

مسئله 1651 - فروشنده و خريدار بايد داراى پنج چيز شرط باشند:

اوّل: رشيد باشند؛ يعنى سفيه نباشند. (سفيه كسى است كه تشخيص نفع و ضرر در معاملات را نمى دهد.)

دوّم: حاكم شرع آنان را از تصرّف در اموالشان جلوگيرى نكرده باشد.

سوم: قصد خريد و فروش داشته باشند؛ پس اگر مثلاً به شوخى بگويد مال خود را فروختم، معامله باطل است.

چهارم: راضى به معامله باشند؛ پس اگر كسى آنها را مجبور كرده باشد يا از جهت ديگرى رضايت نداشته باشند، معامله باطل است.

پنجم: جنس و عوضى را كه مى دهند مالك باشند يا مثل پدر و جدّ صغير يا وكيل اختيار مال در دست آنان باشد، و احكام اينها در مسائل آينده مى آيد.

مسئله 1652 - معامله با بچّۀ غير رشيد باطل است؛ گرچه پدر يا جدّ آن بچّه به او اجازه داده باشند كه معامله كند، ولى اگر بدانيم چيزى را كه مى گيرد يا مى دهد مورد رضايت ولىّ اوست، تصرّف در آن چيز مانعى ندارد.

مسئله 1653 - در جايى كه معامله با بچّه صحيح نيست، اگر از او چيزى بخرند يا به او چيزى بفروشند، بايد از ولىّ او رضايت بخواهند و اگر ولىّ او را نمى شناسند، بايد چيزى را كه از بچّه گرفته اند به اذن حاكم شرع از طرف صاحب آن صدقه بدهند.

مسئله 1654 - اگر خريدار يا فروشنده را به معامله مجبور كنند، چنانچه بعد از معامله راضى شود و بگويد راضى هستم، معامله صحيح است.

مسئله 1655 - پدر و جدّ پدرى طفل در صورتى مى توانند مال طفل را بفروشند كه براى او مفسده نداشته باشد، بلكه بهتر آن است كه تا مصلحت نباشد نفروشند، امّا وصىّ پدر و وصىّ جدّ پدرى و حاكم شرع فقط در صورتى مى توانند مال طفل را بفروشند كه مصلحت طفل در آن باشد.

مسئله 1656 - اگر كسى مالى را غصب كند و بفروشد و بعد از فروش صاحب مال معامله را براى خودش اجازه دهد، معامله صحيح است و منفعت جنس مال مشترى و منفعت عوض مال بايع است.

مسئله 1657 - اگر كسى مالى را غصب كند و بفروشد، به قصد اين كه پول آن براى خودش باشد، معاملۀ آن باطل است، اگرچه صاحب مال آن معامله را اجازه دهد.

شرايط جنس و عوض آن

مسئله 1658 - جنسى را كه مى فروشند و چيزى را كه عوض آن مى گيرند، چهار شرط دارد:

اوّل: مشاهد باشد و لازم نيست مقدار آن با وزن يا پيمانه يا شماره و مانند اينها معلوم باشد.

دوّم: بتوانند آن را تحويل دهند؛ بنابراين فروختن اسبى كه فرار كرده صحيح نيست.

سوّم: خصوصياتى را كه در جنس و عوض هست و به واسطۀ آنها ميل مردم به معامله فرق مى كند، معين نمايند.

چهارم: كسى در جنس يا در عوض آن حقّى نداشته باشد؛ پس مالى را كه انسان پيش كسى گرو گذاشته، بدون اجازۀ او نمى تواند بفروشد.

مسئله 1659 - اگر يكى از شرطهايى كه گفته شد در معامله نباشد، معامله باطل است؛ ولى اگر خريدار و فروشنده راضى باشند كه در مال يكديگر تصرّف كنند، تصرّف آنها اشكال ندارد.

مسئله 1660 - هرگاه بين كسانى كه مال را براى آنان وقف كرده اند به طورى اختلاف پيدا شود كه اگر مال وقف را نفروشند خوف آن برود كه مال يا جانى تلف شود، مى توانند آن مال را بفروشند و به مصرفى كه به مقصود وقف كننده نزديك تر است برسانند.

مسئله 1661 - خريد و فروش ملكى كه آن را به ديگرى اجاره داده اند اشكال ندارد، ولى استفادۀ آن ملك در مدّت اجاره مال مستأجر است و اگر خريدار نداند كه آن ملك را اجاره داده اند يا به گمان اينكه مدّت اجاره كم است ملك را خريده باشد، پس از اطّلاع مى تواند معامله را به هم بزند.

صيغۀ خريد و فروش

مسئله 1662 - در خريد و فروش لازم نيست صيغۀ عربى بخوانند، مثلاً اگر فروشنده به فارسى بگويد اين مال را در عوض اين پول فروختم و مشترى بگويد قبول كردم، معامله صحيح است، ولى خريدار و فروشنده بايد قصد انشا داشته باشند، يعنى به گفتن اين دو جمله مقصودشان خريد و فروش باشد.

مسئله 1663 - اگر در موقع معامله صيغه نخوانند، ولى فروشنده در مقابل مالى كه از خريدار مى گيرد مال خود را ملك او كند و او بگيرد، معامله صحيح است و هر دو مالك مى شوند.

خريد و فروش ميوه بر درخت

مسئله 1664 - خريد و فروش خرما و گندم و غوره و ميوه اى كه معمولًا از آفت گذشته است، پيش از چيدن صحيح است.

مسئله 1665 - اگر بخواهند ميوه اى را كه بر درخت است پيش از آنكه گُل آن بريزد بفروشند، بايد چيزى از حاصل زمين كه به تنهايى قابل فروختن است مانند سبزى ها را با آن بفروشند يا ميوۀ بيش از يكسال را بفروشند.

مسئله 1666 - فروختن خيار و بادمجان و سبزى ها و مانند اينها كه سالى چند مرتبه چيده مى شود، در صورتى كه ظاهر و نمايان شده باشد و معين كنند كه مشترى در سال چند دفعه آن را بچيند، اشكال ندارد.

مسئله 1667 - خريد و فروش خوشۀ گندم و جو، به گندم و جو، و خرماى نرسيده به خرماى رسيده، جايز نيست.

خريد و فروش طلا و نقره

مسئله 1668 - اگر طلا يا نقره را به طلا يا نقره بفروشند، بايد فروشنده و خريدار پيش از آنكه از يكديگر جدا شوند جنس و عوض آن را به يكديگر تحويل دهند و اگر هيچ مقدار از چيزى را كه قرار گذاشته اند تحويل ندهند، معامله باطل است.

مسئله 1669 - اگر فروشنده يا خريدار تمام طلا يا نقره اى را كه قرار گذاشته تحويل دهد و ديگرى مقدارى از آن را تحويل دهد و از يكديگر جدا شوند، گرچه معامله نسبت به آن مقدار صحيح است، ولى كسى كه تمام مال به دست او نرسيده، مى تواند معامله را به هم بزند.

نقد و نسيه

اشاره

مسئله 1670 - اگر جنسى را نقد بفروشد، خريدار و فروشنده بعد از معامله مى توانند جنس و پول را از يكديگر مطالبه نموده و تحويل بگيرند و تحويل دادن خانه و زمين و مانند اينها به اين است كه آن را در اختيار بگذارند كه بتواند در آن تصرّف كند و تحويل دادن فرش و لباس و مانند اينها به اين است كه آن را طورى در اختيار خريدار بگذارند كه اگر بخواهد آن را به جاى ديگر ببرد مانعى نباشد.

مسئله 1671 - در معامله نسيه بايد مدّت معلوم باشد ولو عرفاً، پس اگر جنسى را بفروشد كه سر خرمن پول آن را بگيرد چون مدّت عرفاً معين شده است معامله صحيح است و اگر مدّت معلوم نباشد در صورتى كه فروشنده راضى باشد كه خريدار در جنس تصرّف كند تصرّف او مانعى ندارد و فروشنده هر وقت كه بخواهد مى تواند مطالبه پول كند.

مسئله 1672 - اگر جنسى را نسيه بفروشد، پيش از تمام شدن مدّتى كه قرار گذاشته اند نمى تواند عوض آن را از خريدار مطالبه نمايد، ولى اگر خريدار بميرد و از خودش مال داشته باشد، فروشنده مى تواند پيش از تمام شدن مدّت، طلبى را كه دارد از ورثۀ او مطالبه نمايد.

مسئله 1673 - اگر جنسى را نسيه بفروشد، بعد از تمام شدن مدّتى كه قرار گذاشته اند، مى تواند عوض آن را از خريدار مطالبه نمايد، ولى اگر خريدار نتواند بپردازد، بايد او را مهلت دهد.

مسئله 1674 - اگر به كسى كه قيمت جنس را نمى داند مقدارى نسيه بدهد و قيمت آن را به او نگويد، معامله صحيح است و نيز اگر به كسى كه قيمت نقدى جنس را مى داند نسيه بدهد و گرانتر حساب كند، مثلاً بگويد جنسى را كه به تو نسيه مى دهم تومانى يك ريال از قيمتى كه نقد مى فروشم گرانتر حساب مى كنم و او قبول كند، اشكال ندارد.

مسئله 1675 - اگر انسان جنسى را به كسى بدهد و قيمت آن را معين كند و بگويد اين جنس را به اين قيمت بفروش و هرچه زيادتر فروختى مال خودت باشد، معامله صحيح است و هرچه زيادتر از آن قيمت بفروشد، مال خود اوست.

مسئله 1676 - كسى كه جنسى را نسيه فروخته و براى گرفتن پول آن مدّتى قرار داده، اگر مثلاً بعد از گذشتن نصف مدّت، مقدارى از طلب خود را كم كند و بقيه را نقد بگيرد، اشكال ندارد.

احكام معاملۀ سَلَف

مسئله 1677 - معاملۀ سَلَف آن است كه مشترى پول را بدهد كه بعد از مدّتى جنس را تحويل بگيرد و اگر بگويد اين پول را مى دهم كه مثلاً بعد از شش ماه فلان جنس را بگيرم و فروشنده بگويد قبول كردم، معامله صحيح است.

مسئله 1678 - اگر پولى را كه از جنس طلا و نقره نيست سلف بفروشد و عوض آن را پول بگيرد، معامله صحيح است.

مسئله 1679 - معاملۀ سلف چند شرط دارد:

اوّل: خصوصياتى را كه قيمت جنس به واسطۀ آنها فرق مى كند معين نمايند، ولى دقّت زياد هم لازم نيست؛ همين قدر كه مردم بگويند خصوصيات آن معلوم شده، كافى است.

دوّم: پيش از آنكه خريدار و فروشنده از هم جدا شوند، خريدار تمام قيمت را به فروشنده بدهد و چنانچه مقدارى از قيمت آن را بدهد، گرچه معامله به آن مقدار صحيح است، ولى فروشنده مى تواند معاملۀ همان مقدار را هم به هم بزند.

سوّم: مدّت را معين كنند ولو عرفاً؛ مثلاً اگر بگويد تا اوّل خرمن جنس را تحويل مى دهم، چون مدّت عرفاً معلوم است، معامله صحيح است.

چهارم: وقتى را براى تحويل جنس معين كنند كه در آن وقت به قدرى از آن جنس وجود داشته باشد كه اطمينان داشته باشند كه ناياب نخواهد بود.

پنجم: وزن يا پيمانۀ آن را معين كنند و جنسى را هم كه معمولًا با ديدن معامله مى كنند اگر سلف بفروشند، اشكال ندارد، ولى بايد مثل بعضى از اقسام گردو و تخم مرغ تفاوت افراد آن به قدرى كم باشد كه مردم به آن اهميت ندهند.

مسئله 1680 - انسان نمى تواند جنسى را كه سلف خريده پيش از تمام شدن مدّت بفروشد، و بعد از تمام شدن مدّت، گرچه آن را تحويل نگرفته باشد، فروختن آن اشكال ندارد.

مسئله 1681 - در معاملۀ سلف اگر فروشنده جنسى را كه قرارداد كرده، بدهد، مشترى بايد قبول كند، ولى اگر بهتر از آن يا پست تر از آن را بدهد، مشترى مى تواند قبول نكند.

مسئله 1682 - اگر فروشنده به جاى جنسى كه قرارداد كرده جنس ديگرى بدهد، در صورتى كه مشترى راضى شود اشكال ندارد.

مسئله 1683 - اگر جنسى را كه سلف فروخته در موقعى كه بايد آن را تحويل دهد ناياب شود و نتواند آن را تهيه كند، مشترى مى تواند صبر كند تا تهيه نمايد يا معامله را به هم بزند و چيزى را كه داده پس بگيرد.

مسئله 1684 - اگر جنسى را كه ندارد، بفروشد و قرار بگذارد كه بعد از مدّتى تحويل دهد و خريدار هم پول نداشته باشد و قرار بگذارد بعد از مدّتى پول آن را بدهد، معامله باطل است.

مواردى كه انسان مى تواند معامله را به هم بزند

مسئله 1685 - حقّ به هم زدن معامله را «خيار» يعنى اختيار، مى گويند و خريدار و فروشنده در يازده صورت مى توانند معامله را به هم بزنند:

اوّل: از مجلس معامله متفرّق نشده باشند (خيار مجلس).

دوّم: مغبون شده باشند (خيار غبن).

سوّم: در معامله قرارداد كنند كه تا مدّت معينى هر دو يا يكى از آنان بتوانند معامله را به هم بزنند (خيار شرط).

چهارم: فروشنده يا خريدار، مال خود را بهتر از آنچه هست نشان دهد و طورى وانمود كند كه قيمت مال در نظر مردم زياد شود (خيار تدليس).

پنجم: فروشنده يا خريدار شرط كند كه كارى انجام دهد يا شرط كند مالى را كه مى دهد طور مخصوصى باشد و به آن شرط عمل نكند كه در اين صورت ديگرى مى تواند معامله را به هم بزند (خيار تخلّف شرط).

ششم: در جنس يا عوض آن عيبى باشد (خيار عيب).

هفتم: معلوم شود مقدارى از جنسى را كه فروخته اند مال ديگرى است كه اگر صاحب آن به معامله راضى نشود خريدار مى تواند معامله را به هم بزند يا پول آن مقدار را از فروشنده بگيرد و نيز اگر معلوم شود مقدارى از چيزى را كه خريدار عوض قرار داده مال ديگرى است و صاحب

آن راضى نشود، فروشنده مى تواند معامله را به هم بزند يا عوض آن مقدار را از خريدار بگيرد (خيار شركت).

هشتم: فروشنده خصوصيات جنس معينى را كه مشترى نديده به او بگويد و بعد معلوم شود طورى كه گفته نبوده است كه در اين صورت مشترى مى تواند معامله را به هم بزند.

همچنين اگر مشترى خصوصيات عوض معينى را كه مى دهد بگويد، بعد معلوم شود طورى كه گفته نبوده است، فروشنده مى تواند معامله را به هم بزند (خيار رؤيت).

نهم: چنانچه مشترى پول جنسى را كه نقد خريده تا سه روز ندهد، فروشنده مى تواند معامله را به هم بزند و همچنين اگر فروشنده جنس را تا سه روز تحويل ندهد، مشترى مى تواند معامله را به هم بزند؛ ولى اگر جنسى را كه خريده مثل بعضى از ميوه ها باشد كه اگر يك روز بماند ضايع مى شود، چنانچه مشترى تا شب پول آن را ندهد، فروشنده مى تواند معامله را به هم بزند و همچنين است در هر معامله اى كه با ندادن پول تا شب، ضرر كلّى به فروشنده بخورد، فروشنده مى تواند معامله را به هم بزند (خيار تأخير).

دهم: حيوانى را خريده باشد كه خريدار تا سه روز مى تواند معامله را به هم بزند (خيار حيوان).

يازدهم: فروشنده يا خريدار نتوانند جنس يا پول را تحويل دهند (خيار تعذّر تسليم).

مسئله 1686 - اگر خريدار قيمت جنس را نداند يا در موقع معامله غفلت كند و جنس را گرانتر از قيمت معمولى آن بخرد، چنانچه به قدرى گران خريده كه مردم او را مغبون مى دانند و به كمى و زيادى آن اهميت مى دهند، مى تواند معامله را به هم بزند و نيز اگر فروشنده قيمت جنس را نداند يا موقع معامله غفلت كند و جنس را ارزانتر از قيمت آن بفروشد در صورتى كه مردم به مقدارى كه ارزان فروخته اهميت بدهند و او را مغبون بدانند، مى تواند معامله را به هم بزند.

مسئله 1687 - در معامله بيع شرط كه مثلاً خانه هزار تومانى را به دويست تومان مى فروشند و قرار مى گذارند كه اگر فروشنده سر مدّت پول را بدهد بتواند معامله را به هم بزند در صورتى كه خريدار و فروشنده قصد خريد و فروش داشته باشند، معامله صحيح است.

مسئله 1688 - در معاملۀ بيع شرط گرچه فروشنده اطمينان داشته باشد كه هر گاه سر مدّت پول را ندهد خريدار ملك را به او مى دهد، معامله صحيح است، ولى اگر سر مدّت پول را ندهد، حقّ ندارد ملك را از خريدار مطالبه كند.

مسئله 1689 - در معاملۀ بيع شرط، خيار، منتقل به ورثه مى شود؛ بنابراين اگر خريدار بميرد، فروشنده مى تواند ملك را از ورثۀ او مطالبه نمايد.

مسئله 1690 - اگر چاى اعلا را با چاى پست مخلوط كند و به اسم چاى اعلا بفروشد، مشترى مى تواند معامله را به هم بزند.

مسئله 1691 - اگر خريدار بفهمد مالى را كه خريده عيبى دارد، خواه آن عيب پيش از معامله در مال بوده و خواه بعد از معامله و پيش از تحويل گرفتن مال عيبى در آن پيدا شده باشد، مى تواند معامله را به هم بزند يا تفاوت قيمت سالم و معيوب آن را بگيرد، و همين حكم در صورتى كه عيبى در عوض باشد، جارى است.

مسئله 1692 - اگر بعد از معامله، عيب مال را بفهمد و فوراً معامله را به هم نزند، ديگر حقّ به هم زدن معامله را ندارد؛ ولى مقدارى تأخير براى فكر كردن يا مشورت كردن و مانند آن مانعى ندارد.

مسئله 1693 - هرگاه بعد از خريدن جنس، عيب آن را بفهمد، گرچه فروشنده حاضر نباشد، مى تواند معامله را به هم بزند.

مسئله 1694 - در چهار صورت اگر خريدار بفهمد مال عيبى دارد، نمى تواند معامله را به هم بزند يا تفاوت قيمت بگيرد:

اوّل: موقع خريدن عيب مال را بداند.

دوّم: به عيب مال راضى شود.

سوّم: در وقت معامله بگويد اگر مال عيبى داشته باشد پس نمى دهم و تفاوت قيمت هم نمى گيرم.

چهارم: فروشنده در وقت معامله بگويد اين مال را با هر عيبى كه دارد مى فروشم، ولى اگر عيبى را معين كند و بگويد مال را با اين عيب مى فروشم و معلوم شود عيب ديگرى هم دارد، خريدار مى تواند براى عيبى كه فروشنده معين نكرده مال را پس دهد يا تفاوت بگيرد.

مسئله 1695 - در سه صورت اگر خريدار بفهمد مال عيبى دارد، نمى تواند معامله را به هم بزند، ولى مى تواند تفاوت قيمت بگيرد:

اوّل: بعد از معامله تغييرى در مال بدهد به طورى كه مردم بگويند آنچه كه خريدارى و تحويل داده شده باقى نمانده است.

دوّم: بعد از معامله بفهمد مال عيب دارد و فقط حقّ برگرداندن آن را ساقط كرده باشد.

سوّم: بعد از تحويل گرفتن مال عيب ديگرى در آن پيدا شود؛ ولى اگر حيوان معيوبى را بخرد و پيش از گذشتن سه روز عيب ديگرى پيدا كند، گرچه آن را تحويل گرفته باشد، باز هم مى تواند آن را پس دهد، اگر عيب از طرف مشترى نباشد، و نيز اگر فقط خريدار تا مدّتى حقّ به هم زدن معامله را داشته باشد و در آن مدّت مال عيب ديگرى پيدا كند، گرچه آن را تحويل گرفته باشد و عيب از طرف مشترى نباشد، مى تواند معامله را به هم بزند، ولى اگر عيب دوّم در هر دو صورت از طرف مشترى باشد، فقط مى تواند به خاطر عيب اوّل تفاوت قيمت بگيرد.

مسئله 1696 - اگر انسان مالى داشته باشد كه خودش آن را نديده و ديگرى خصوصيات آن را براى او گفته باشد، چنانچه او همان خصوصيات را به مشترى بگويد و آن را بفروشد و بعد از فروش بفهمد كه بهتر از آن بوده، مى تواند معامله را به هم بزند.

مسئله 1697 - هرگاه فروشنده قيمت خريد جنس را به مشترى بگويد و بر اساس آن معامله كند، بايد تمام چيزهايى را كه به واسطۀ آنها قيمت كم و زياد مى شود بيان كند، مثلاً بگويد كه آن را نقد به اين قيمت خريده است و اگر مشترى بعداً بفهمد نسيه خريده است، مى تواند معامله را به هم بزند.

مسئله 1698 - اگر قصّاب گوشت نر بفروشد و به جاى آن گوشت ماده بدهد، معصيت كرده است، پس اگر آن گوشت را معين كرده و گفته اين گوشت نر را مى فروشم، مشترى مى تواند معامله را به هم بزند و اگر آن گوشت را معين نكرده، در صورتى كه مشترى به گوشتى كه گرفته راضى نشود، قصّاب بايد گوشت نر به او بدهد.

مسئله 1699 - اگر مشترى به پارچه فروش بگويد پارچه اى مى خواهم كه رنگ آن نرود و بزّاز پارچه اى به او بفروشد كه رنگ آن برود، مشترى مى تواند معامله را به هم بزند.

كسانى كه نمى توانند در مال خود تصرّف كنند

مسئله 1700 - بچّه اى كه رشيد نشده شرعاً نمى تواند در مال خود تصرّف كند؛ امّا بچّه اى كه رشيد باشد، مى تواند در مال خود تصرّف كند، گرچه بالغ نشده باشد، ولى تا بالغ نشود، مكلّف نيست، يعنى عبادات بر او واجب نيست. و نشانۀ بالغ شدن يكى از سه چيز است:

اوّل: روييدن موى درشت پشت عورت.

دوّم: بيرون آمدن منى.

سوّم: تمام شدن پانزده سال قمرى در مرد و تمام شدن نه سال قمرى در زن.

مسئله 1701 - ديوانه و سفيه يعنى كسى كه مال خود را در كارهاى بيهوده مصرف مى كند، ولو حاكم شرع او را از تصرّف در اموالش جلوگيرى نكرده باشد، نمى توانند در مال خود تصرّف نمايند، و محجور نيز نمى تواند در مال خود تصرّف كند، و محجور كسى است كه حاكم شرع او را به واسطۀ ورشكستگى، از تصرّف در اموالش جلوگيرى كرده است.

قمار

قمار يكى از گناهان بزرگ در اسلام است و قرآن شريف شرابخوارى و قمار بازى و بت پرستى را كنار يكديگر قرار داده است:

«إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ»(1)

«شراب و قمار و بتها و تيرهاى قرعه، پليد و از عمل شيطانند پس از آنان دورى كنيد».

و از نظر قرآن چه بسا قتل ها و هتك آبرو و عِرض ها و غارت اموال، در پرتو شراب خوارى و قماربازى است:

«إِنَّمٰا يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ»(2)

«همانا شيطان مى خواهد به وسيله شراب و قمار ميان شما دشمنى و كينه ايجاد كند».

و چه بسا امراض روحى نظير افسردگى و دلهره و اضطراب خاطر، و امراض جسمى نظير فشار خون و نارسايى هاى قلب و ضعف اعصاب عمومى، مرهون قماربازى است. بنابراين قماربازى موجب شقاوت دنيا و آخرت است و مسلمان بايد از اين گونه معاصى اجتناب كند.

مسئله 1702 - چنان كه قمار بازى كار حرامى است، ساختن آلات قمار و خريد و فروش و نگاه دارى آن نيز حرام و معاملۀ آن باطل است.

مسئله 1703 - قمار بر پنج قسم است:

اوّل: بازى كردن با آلات قمار از قبيل شطرنج و نرد و پاسور و مانند اينها با قصد برد و باخت.

دوّم: بازى كردن با آن آلات بدون قصد برد و باخت.

سوّم: بازى كردن با چيزى كه از آلات قمار نيست، نظير منچ و گردو و توپ و مانند اينها با قصد برد و باخت.

چهارم: بازى كردن با آنها بدون قصد برد و باخت.

پنجم: رزمايش ها و مسابقات كه در اين زمان متداول است كه به آن آمادگى رزمى مى گويند، نظير تيراندازى، مين گذارى، قايقرانى، طرز حمله به دشمن يا فرار از او و مانند اينها، گرچه با برد و باخت باشد.

قسم اوّل و دوّم و سوّم حرام است، ولى قسم چهارم و پنجم مانعى ندارد.


1) . مائده، 90.

2) . مائده، 91.

مسئله 1704 - اسب دوانى كه در اين زمان متداول است، چون براى آمادگى رزمى نيست، اگر بدون برد و باخت باشد حلال است، ولى اگر با برد و باخت باشد، علاوه بر اينكه حرام است، برنده مالك آن مبلغ نمى شود.

مسئله 1705 - كُشتى هايى كه در اين زمان متداول است، چون براى آمادگى رزمى نيست، اگر بدون برد و باخت باشد و ضررى هم بر يكديگر نزنند، اشكال ندارد، ولى اگر با برد و باخت باشد يا ضرر داشته باشد جايز نيست، علاوه بر اينكه برنده، آن مبلغ را مالك نمى شود.

مسئله 1706 - مسابقات علمى يا ورزشى و مانند اينها كه در اين زمان متداول است، نظير اينكه اگر كسى جواب ده سؤال را بدهد جايزه اى به او مى دهند، جايز و برندۀ مسابقه، آن مبلغ را مالك مى شود و واجب است براى كسى كه اين مسابقه را برگزار نموده است به قرارش عمل نمايد و در صورتى كه برد و باخت طرفينى باشد، اصل مسابقه حرام و برنده مالك آن مبلغ نمى شود.

مسئله 1707 - جايزه هايى كه بانك ها يا غير آنها براى تشويق قرض دهنده مى دهند يا مؤسسات ديگر براى تشويق خريدار و مشترى با قرعه كشى مى دهند، حلال است و همچنين چيزهايى كه فروشنده ها براى جلب مشترى و زياد شدن خريدار در داخل جنس هاى خود مى گذارند، حلال است.

مسئله 1708 - اگر شخص يا مؤسّسه اى مسابقه اى برگزار كند و براى اين منظور به عنوان شركت در مسابقه مبلغى به عنوان هبه از افراد دريافت نمايد، مانعى ندارد، چنان كه جوايزى كه به شركت كنندگان به قيد قرعه مى دهد هبه است و مانعى ندارد.

مسئله 1709 - هرگاه انسان به شخص يا مؤسّسه اى به عنوان هبه پولى بدهد تا او را در قرعه كشى شركت دهد مانعى ندارد، چنان كه مبلغى را كه بعداً آن شخص يا مؤسّسه به عنوان جايزه به بعضى افراد مى دهد هبه است و مانعى ندارد و فرقى نيست در اينكه بقيۀ آن پول ها را براى خود بردارد يا صرف امور خيريه بنمايد و در اين صورت بر شخص يا مؤسّسه لازم است كه به قرارداد عمل نمايد.

شركت

مسئله 1710 - اگر دو نفر بخواهند با هم شراكت كنند، چنانچه هر كدام مقدارى از مال خود را با مال ديگرى به طورى مخلوط كند كه از يكديگر تشخيص داده نشود و به عربى يا به زبان ديگر صيغه شركت را بخوانند يا كارى كنند كه معلوم باشد مى خواهند با يكديگر شريك باشند، شركت آنان صحيح است.

مسئله 1711 - اگر چند نفر در مزدى كه از كار خودشان مى گيرند با يكديگر شركت كنند، مثل دلّاك ها كه قرار مى گذارند هر قدر مزد گرفتند با هم قسمت كنند، شركت آنان صحيح است، گرچه احكام شركت را ندارد.

مسئله 1712 - اگر دو نفر با يكديگر شركت كنند كه هر كدام به اعتبار خود جنسى بخرد و قيمت آن را خودش بدهكار شود، ولى در جنسى كه هر كدام خريده اند و در سود و زيان آن با يكديگر شريك باشند، صحيح است، ولى احكام شركت را ندارد؛ امّا اگر هر كدام ديگرى را وكيل كند كه جنسى را براى او نسيه بخرد، بعد هر شريكى جنس را براى خودش و شريكش بخرد كه هر دو بدهكار شوند، شركت صحيح است و احكام شركت را هم دارد.

مسئله 1713 - كسانى كه با هم شريك مى شوند، بايد رشيد باشند و از روى قصد و اختيار شركت كنند و نيز بايد بتوانند در مال خود تصرّف نمايند، پس آدم محجور، يعنى كسى كه حاكم شرع او را از تصرّف در اموالش جلوگيرى كرده است، اگر شركت كند، صحيح نيست.

مسئله 1714 - اگر در عقد شركت شرط كنند كه يكى از آنها بيشتر منفعت ببرد يا همۀ منفعت مال او باشد يا هيچ ضرر ندهد، شركت و شرط هر دو صحيح است.

مسئله 1715 - اگر شرط نكنند كه يكى از شريك ها بيشتر منفعت ببرد، چنانچه سرمايۀ آنان يك اندازه باشد منفعت و ضرر را هم به يك اندازه مى برند، و اگر سرمايۀ آنان يك اندازه نباشد، بايد منفعت و ضرر را به نسبت سرمايه قسمت نمايند.

مسئله 1716 - اگر در عقد شركت شرطى كنند، بايد به آن شرط عمل كنند؛ مثلاً اگر در عقد شركت شرط كنند كه هر دو با هم خريد و فروش نمايند يا هر كدام به تنهايى معامله كنند يا فقط يكى از آنان معامله كند، بايد به قرارداد عمل نمايند.

مسئله 1717 - شريكى كه اختيار سرمايۀ شركت با اوست، بايد به قرارداد شركت عمل كند؛ مثلاً اگر با او قرار گذاشته اند كه نسيه بخرد يا نقد بفروشد يا جنس را از محلّ مخصوصى بخرد، بايد به همان قرارداد رفتار نمايد و اگر با او قرارى نگذاشته باشند، بايد داد و ستدى نمايد كه براى شركت ضرر نداشته باشد و معاملات را به طورى كه متعارف است انجام دهد، پس اگر مثلاً معمول است كه نقد بفروشد يا مال شركت را در مسافرت همراه خود نبرد، بايد همينطور عمل نمايد و اگر معمول است كه نسيه بدهد يا مال را به سفر ببرد، مى تواند همينطور عمل كند.

مسئله 1718 - شريكى كه با سرمايۀ شركت معامله مى كند، اگر برخلاف قراردادى كه با او كرده اند خريد و فروش كند و خسارتى براى شركت پيش آيد، ضامن است.

مسئله 1719 - شريكى كه با سرمايۀ شركت معامله مى كند، اگر زياده روى ننمايد و در نگهدارى سرمايه كوتاهى نكند و اتّفاقاً مقدارى از آن يا تمام آن تلف شود، ضامن نيست.

مسئله 1720 - شريكى كه با سرمايۀ شركت معامله مى كند، اگر بگويد سرمايه تلف شده، حرف او قبول نمى شود و مى توانند براى رفع نزاع پيش حاكم شرع بروند.

مسئله 1721 - عقد شركت از عقود جايز است، يعنى يكى از شريك ها مى تواند قرارداد را به هم زند، گرچه مدّت شركت تمام نشده باشد؛ بنابراين اگر يكى از آنان شركت را به هم بزند، شريك هاى ديگر حقّ تصرّف در مال را ندارند.

مسئله 1722 - هر وقت يكى از شريك ها تقاضا كند كه سرمايۀ شركت را قسمت كنند، گرچه شركت مدّت داشته باشد، بايد ديگران قبول نمايند.

مسئله 1723 - اگر يكى از شريك ها بميرد يا ديوانه يا بيهوش استمرارى يا سفيه يا مفلس شود، شريك هاى ديگر نمى توانند در مال شركت تصرّف كنند.

مسئله 1724 - هرگاه با سرمايۀ شركت معامله اى انجام دهند، بعد معلوم شود شركت باطل بوده، چنانچه همۀ شركا آن معامله را اجازه دهند، صحيح است و درآمدش مال همۀ آنهاست و كسانى كه در اين ميان كارى براى شركت كرده اند، مى توانند مزد زحمت هاى خود را به اندازۀ معمول بگيرند.

احكام صلح

مسئله 1725 - صلح آن است كه انسان با ديگرى سازش كند كه مقدارى از مال يا منفعت مال خود را ملك او كند، يا از طلب يا حقّ خود بگذرد كه او هم در عوض مقدارى از مال يا منفعت مال خود را به او واگذار نمايد يا از طلب يا حقّى كه دارد بگذرد، بلكه اگر بدون آنكه عوض بگيرند صلح كنند، باز هم صلح صحيح است.

مسئله 1726 - دو نفرى كه چيزى را به يكديگر صلح مى كنند، بايد رشيد باشند و كسى آنها را مجبور نكرده باشد، يعنى راضى به مصالحه باشند و قصد صلح داشته باشند و نيز حاكم شرع آنان را از تصرّف در اموالشان جلوگيرى نكرده باشد.

مسئله 1727 - لازم نيست صيغۀ صلح به عربى خوانده شود، بلكه با هر لفظى يا كارى كه بفهماند با هم صلح و سازش كرده اند، صحيح است.

مسئله 1728 - اگر كسى گوسفندهاى خود را به چوپان بدهد كه مثلاً يك سال نگهدارى كند و از شير آن استفاده نمايد و مقدارى روغن بدهد، چنانچه شير گوسفند را در مقابل زحمت هاى چوپان و آن روغن صلح كند، صحيح است، و نيز اگر گوسفند را يك ساله به چوپان اجاره دهد كه از شير آن استفاده كند و در عوض مقدارى روغن بدهد، اشكال ندارد.

مسئله 1729 - اگر كسى بخواهد طلب يا حقّ خود را به ديگرى صلح كند، در صورتى صحيح است كه او قبول نمايد، ولى اگر بخواهد از طلب يا حقّ خود بگذرد، قبول كردن لازم نيست.

مسئله 1730 - اگر انسان مقدار بدهى خود را بداند و طلبكار او نداند، چنانچه طلبكار طلب خود را به كمتر از مقدارى كه هست صلح كند، مثلاً پنجاه تومان طلبكار باشد و طلب خود را به ده تومان صلح نمايد، صلح صحيح است، گرچه كار او حرام است، چون او را فريب داده است.

مسئله 1731 - اگر بخواهند دو چيزى را كه از يك جنس است و وزن آنها معلوم است به يكديگر صلح كنند، در صورتى صحيح است كه وزن يكى بيشتر از ديگرى نباشد، ولى اگر وزن آنها معلوم نباشد، گرچه احتمال دهند كه وزن يكى بيشتر از ديگرى است، صلح صحيح است.

مسئله 1732 - اگر كسى طلبى دارد كه بايد بعد از مدّتى بگيرد، چنانچه طلب خود را به مقدار كمترى صلح كند اشكال ندارد.

مسئله 1733 - صلح از عقود لازم است، يعنى بدون رضايت يكديگر نمى توانند صلح را به هم بزنند.

مسئله 1734 - در احكام خريد و فروش گفته شد كه در يازده مورد مى توان معامله را فسخ كرد، در تمام اين يازده مورد صلح را نيز مى توان فسخ كرد، مگر در مورد خيار مجلس و خيار حيوان و خيار تأخير.

مسئله 1735 - اگر يكى از دو طرف در پرداخت مال المصالحه از حدّ متعارف تأخير كند، ديگرى مى تواند صلح را به هم بزند.

مسئله 1736 - اگر چيزى را كه به صلح گرفته معيوب باشد، مى تواند صلح را به هم بزند، ولى نمى تواند تفاوت قيمت صحيح و معيوب را بگيرد.

مسئله 1737 - هرگاه مال خود را به كسى صلح نمايد و با او شرط كند كه بعد از مرگ يا بعد از مدّتى وقف كند يا به مصرف خاصّى برساند، بايد به شرط عمل كند، و همچنين است در هر معامله، هر شرطى كه نمودند بايد به آن شرط عمل نمايند.

احكام اجاره

مسئله 1738 - اجاره، تمليك منفعت چيزى به ازاى وجه معينى است؛ نظير اينكه خانۀ خود را به مدّت يك سال، به ازاى هر ماه صد هزار تومان اجاره بدهد.

مسئله 1739 - اجاره دهنده و كسى كه چيزى را اجاره مى كند، بايد رشيد باشند و به اختيار خودشان اجاره را انجام دهند و نيز بايد در مال خود حقّ تصرّف داشته باشند.

مسئله 1740 - لازم نيست صيغۀ اجاره به عربى خوانده شود، بلكه با هر لفظى يا كارى كه بفهماند اجاره نموده اند صحيح است.

مسئله 1741 - اگر ولى يا قيم بچّه مال او را اجاره دهد يا خودِ او را اجير ديگرى نمايد اشكال ندارد، و اگر مدّتى از زمان رشيد شدن او را جزو مدّت اجاره قرار دهد، بعد از آنكه بچّه رشيد شد مى تواند بقيۀ اجاره را به هم بزند، ولى هرگاه طورى بوده كه اگر مقدارى از زمان رشيد بودن بچّه را جزو مدّت اجاره نمى كرد بر خلاف مصلحت بچّه بود، نمى تواند اجاره را به هم بزند.

مسئله 1742 - بچه اى را كه ولىّ ندارد، بدون اجازه مجتهد نمى شود اجير كرد و كسى كه به مجتهد دسترسى ندارد، مى تواند از يك نفر مؤمن كه عادل باشد اجازه بگيرد و او را اجير نمايد.

مسئله 1743 - اگر چيزى را اجاره كند و صاحب آن با او شرط كند كه فقط خود او از آن استفاده نمايد، مستأجر نمى تواند آن را به ديگرى اجاره دهد، و اگر شرط نكند، مى تواند آن را به ديگرى اجاره دهد. ولى اگر بخواهد به زيادتر از مقدارى كه اجاره كرده آن را اجاره دهد، بايد در آن كارى، مانند تعمير و سفيدكارى، انجام داده باشد.

مسئله 1744 - اگر اجير با انسان شرط كند كه فقط براى خود انسان كار كند، نمى شود او را به ديگرى اجاره داد، و اگر شرط نكند، مى تواند او را به همان مقدارى كه اجاره كرده است، به ديگرى اجاره دهد.

شرايط اجاره

اشاره

مسئله 1745 - مالى را كه اجاره مى دهند، شش شرط دارد:

اوّل: معين باشد؛ پس اگر بگويد يكى از خانه هاى خود را اجاره دادم درست نيست.

دوّم: مستأجر آن را ببيند يا كسى كه آن را اجاره مى دهد، طورى خصوصيات آن را بگويد كه كاملًا معلوم باشد.

سوّم: تحويل دادن آن ممكن باشد؛ پس اجاره دادن اسبى كه فرار كرده باطل است.

چهارم: آن مال به واسطۀ استفاده كردن از بين نرود؛ پس اجاره دادن نان و ميوه و خوردنى هاى ديگر صحيح نيست.

پنجم: استفاده اى كه مال را براى آن اجاره داده اند، ممكن باشد؛ پس اجاره دادن زمين براى زراعت در صورتى كه آب باران كفايت آن را نكند و از آب نهر هم مشروب نشود، صحيح نيست.

ششم: چيزى را كه اجاره مى دهد مال خود او باشد، و اگر مال شخص ديگرى را اجاره دهد، در صورتى صحيح است كه صاحبش رضايت دهد.

مسائل متفرّقۀ اجاره

مسئله 1746 - اجاره دادن درخت براى آنكه از ميوه اش استفاده كنند اشكال ندارد.

مسئله 1747 - زن مى تواند براى آنكه از شيرش استفاده كنند اجير شود و لازم نيست از شوهر خود اجازه بگيرد، ولى اگر به واسطۀ شير دادن حقّ شوهر از بين برود، بدون اجازۀ او نمى تواند اجير شود.

مسئله 1748 - استفاده اى كه مال را براى آن اجاره مى دهند، چهار شرط دارد:

اوّل: حلال باشد؛ بنابراين اجاره دادن دكّان براى شراب فروشى يا نگه دارى شراب و كرايه دادن حيوان براى حمل و نقل شراب باطل است.

دوّم: پول دادن براى آن استفاده در نظر مردم بيهوده نباشد.

سوّم: اگر چيزى را كه اجاره مى دهند چند استفاده دارد، استفاده اى را كه مستأجر بايد از آن ببرد معين نمايند.

چهارم: مدّت استفاده را معين نمايند و اگر مدّت معلوم نباشد ولى عمل را معين كنند، مثلاً با خياط قرار بگذارند كه لباس معينى را به طور مخصوصى بدوزد، كافى است.

مسئله 1749 - ابتداى مدّت اجاره بعد از خواندن عقد است، و اگر شرط كنند كه ابتداى آن، مدّتى بعد از خواندن عقد باشد، شرط باطل است، ولى اجاره صحيح است.

مسئله 1750 - اگر مدّت اجاره را معلوم نكند و بگويد هر وقت در خانه نشستى اجارۀ آن ماهى ده تومان است، اجاره صحيح است.

مسئله 1751 - خانه اى را كه غريب و زوّار در آن منزل مى كنند و معلوم نيست چقدر در آن مى مانند، اگر قرار بگذارند كه مثلاً شبى يك تومان بدهند و صاحب خانه راضى شود، استفاده از آن خانه اشكال ندارد و اجاره هم صحيح است.

مسئله 1752 - مالى را كه مستأجر بابت اجاره مى دهد بايد معلوم باشد؛ بنابراين اگر خانه را اجاره نمايد و مبلغ مال الاجاره را تعيين نكند، اجاره باطل است.

مسئله 1753 - اگر زمينى را براى زراعت جو يا گندم يا محصول ديگر اجاره دهد، گرچه مال الاجاره را از محصول همان زمين قرار دهد، اجاره صحيح است.

مسئله 1754 - كسى كه چيزى را اجاره داده، تا آن چيز را تحويل ندهد، حقّ ندارد اجارۀ آن را مطالبه كند، و نيز اگر براى انجام عملى اجير شده باشد، پيش از انجام عمل حقّ مطالبۀ اجرت ندارد.

مسئله 1755 - هرگاه چيزى را كه اجاره داده، تحويل دهد، گرچه مستأجر تحويل نگيرد يا تحويل بگيرد و تا آخر مدّت اجاره از آن استفاده نكند، بايد مال الاجارۀ آن را بدهد.

مسئله 1756 - اگر انسان اجير شود كه در روز معينى كارى را انجام دهد و در آن روز براى انجام آن كار حاضر شود، كسى كه او را اجير كرده، گرچه آن كار را به او ارجاع ندهد، بايد اجرت او را بدهد.

مسئله 1757 - اگر بعد از تمام شدن مدّت اجاره يا در اثناء مدّت، معلوم شود كه اجاره باطل بوده، مستأجر بايد مال الاجاره را به مقدار معمول به صاحب ملك بدهد، مثلاً اگر خانه اى را يك ساله به صد هزار تومان اجاره كند بعد بفهمد اجاره باطل بوده، چنانچه اجارۀ آن معمولًا پنجاه هزار تومان است بايد پنجاه هزار تومان را بدهد، و اگر دويست هزار تومان است بايد دويست هزار تومان را بپردازد.

مسئله 1758 - اگر چيزى را كه اجاره كرده تلف شود، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى نكرده و در استفاده بردن از آن هم زياده روى ننموده، ضامن نيست. مثلاً خانه اى را كه اجاره كرده به واسطۀ سيل خراب شود يا ماشينى را كه اجاره كرده دزد ببرد، ضامن نيست.

مسئله 1759 - هر گاه صنعتگر متخصّص باشد و در كار خود دقّت و احتياط لازم را نموده باشد، اگر چيزى را كه گرفته ضايع كند، ضامن نيست، و همچنين اگر كسى سربريدن حيوان را بداند و با اينكه دقّت و احتياط لازم را نموده، حيوان را حرام كند، ضامن نيست.

مسئله 1760 - اگر اتومبيل را براى بردن بار اجاره دهد، چنانچه آن اتومبيل چپ شود و بار آن تلف شود، در صورتى كه راننده لايق بوده و دقّت و احتياط لازم را هم نموده باشد، ضامن نيست.

مسئله 1761 - اگر كسى بچّه اى را ختنه كند و ضررى به آن بچّه برسد يا بميرد، چنانچه بيشتر از معمول بريده باشد، ضامن است و اگر بيشتر از معمول نبريده باشد، ضامن نيست.

مسئله 1762 - اگر پزشك دقّت و احتياط لازم را بكند، چنانچه ضررى به مريض برسد و يا بميرد، ضامن نيست، و چون مراجعه به پزشك اجازه و رفع ضمان است، لازم نيست پزشك به مريض يا ولىّ او بگويد اگر ضررى به مريض برسد ضامن نباشد، گرچه اين اجازه و رفع ضمان كار خوبى است، ولى اگر اشتباه كند، ضامن است.

مسئله 1763 - اجاره از عقود لازم است، يعنى بدون رضايت يكديگر نمى توانند اجاره را به هم بزنند.

مسئله 1764 - در احكام خريد و فروش گفته شد كه در يازده مورد مى توان معامله را فسخ كرد، در تمام آن يازده مورد، اجاره را نيز مى توان فسخ كرد، مگر در مورد خيار مجلس و خيار حيوان و خيار تأخير.

مسئله 1765 - اگر مستأجر در پرداخت مال الاجاره از حدّ متعارف تأخير كند، اجاره دهنده مى تواند اجاره را به هم بزند.

مسئله 1766 - اگر چيزى را كه اجاره كرده تحويل بگيرد و بعد ديگرى آن را غصب كند، نمى تواند اجاره را به هم بزند و فقط حقّ دارد كرايۀ آن چيز را به مقدار معمول از غصب كننده بگيرد.

مسئله 1767 - اگر پيش از آنكه مدّت اجاره تمام شود، ملك را به مستأجر يا به ديگرى بفروشد، اجاره به هم نمى خورد و مستأجر بايد مال الاجاره را بپردازد.

مسئله 1768 - اگر ملكى را اجاره كند و آن ملك خراب شود كه قابل استفاده نباشد، اجاره باطل مى شود، ولى چنانچه صاحب ملك بتواند آن خرابى را ترميم كند، اجاره باطل نمى شود، ولى اگر ترميم آن به اندازه اى طول بكشد كه مدّتى استفادۀ مستأجر از بين برود، اجاره نسبت به آن مدّت باطل مى شود و مستأجر مى تواند اجارۀ باقى مانده را به هم بزند.

مسئله 1769 - اگر اجاره دهنده يا مستأجر بميرد، اجاره باطل نمى شود و آن حقّ براى ورثۀ آنها باقى مى ماند.

مسئله 1770 - اگر صاحبِ كار، بنّا را وكيل كند كه براى او عمله بگيرد، چنانچه بنّا كمتر از مقدارى كه از صاحب كار مى گيرد به عمله بدهد، زيادى آن بر او حرام است و بايد آن را به صاحب كار بدهد؛ ولى اگر اجير شود كه ساختمان را تمام كند و براى خود اختيار بگذارد كه خودش بسازد يا به ديگرى بدهد، در صورتى كه كمتر از مقدارى كه اجير شده به ديگرى بدهد، زيادى آن بر او حلال مى باشد.

مسئله 1771 - اگر رنگرز قرار بگذارد كه مثلاً پارچه را به طور مخصوصى رنگ كند، چنانچه به طور ديگر رنگ نمايد، حقّ ندارد چيزى بگيرد.

سرقفلى

مسئله 1772 - سرقفلى كه امروز در ميان مردم متداول است، اقسامى دارد:

1 - كسى ملكى را اجاره كند و هنگامى كه مدّت اجاره به سر رسيد، بدون اذن صاحب ملك، پولى از ديگرى بگيرد و آن ملك را واگذار به او كند و اين گونه سرقفلى حرام است و براى دوّمى توقّف در آن ملك حرام است، خواه ارزش ملك بالا رفته باشد يا نه.

2 - كسى ملكى را با دادن سرقفلى به صاحب آن يا بدون دادن سرقفلى، براى مدّتى اجاره كند، مى تواند ملك را به ديگرى با همان مدّتى كه اجاره كرده است، اجاره دهد و از او سرقفلى بگيرد.

3 - ملكى را از صاحب ملك با دادن سرقفلى اجاره كند و در ضمن عقد شرط كند كه بتواند به ديگرى با گرفتن سرقفلى اجاره دهد، و گرفتن اين گونه سرقفلى نيز جايز است.

4 - مستأجر با موجر در ضمن عقد اجاره شرط كند كه مال الاجاره را تا مدّتى زياد نكند و حقّ اخراج او را از محلّ نداشته باشد، در اين صورت مى تواند براى واگذارى محل، مبلغى از او يا از غير او بگيرد و اين گونه سرقفلى نيز حلال است.

احكام مضاربه

مسئله 1773 - مضاربه آن است كه مالك با عامل به اين صورت معامله كند كه مقدارى از مال خود را به عنوان رأس المال به او بدهد تا با آن تجارت كرده و به مقدارى كه قرار مى گذارند از منافع آن بردارد، و همين مقدار كه مالك به قصد مضاربه مال را به عامل بدهد و او هم به همين قصد بگيرد، مضاربه صحيح است.

مسئله 1774 - مالك و عامل بايد رشيد باشند و كسى آنها را مجبور نكرده باشد و مالك شرعاً بتواند در مال خود تصرّف كند.

مسئله 1775 - اگر مالك مالى را به عامل بدهد كه با آن كار كند، آن مال در دست عامل امانت است و اگر تلف شد، عامل ضامن نيست، و اگر شرط ضمان كند، معامله صحيح است و شرط، ضمان آور نيست، گرچه آن شرط در ضمن عقد ديگرى باشد، بنابراين اگر مال تلف شد، از مال مالك رفته است و ضمانى بر عامل نيست.

مسئله 1776 - اگر عامل زياده روى يا كوتاهى در حفظ سرمايه كند و يا به شرايط عمل نكند و مال تلف شود، ضامن سرمايه است.

مسئله 1777 - لازم نيست پولى را كه صاحب مال مى دهد، عين موجود باشد، پس اگر دينى به گردن عامل داشته باشد، مى تواند آن را رأس المال قرار دهد، و همچنين لازم نيست رأس المال، طلا يا نقرۀ سكّه دار باشد، پس اگر با جنس يا اسكناس مضاربه كند، صحيح است.

مسئله 1778 - در مضاربه بايد مقدار رأس المال و خصوصيات آن معلوم باشد، و لو اجمالًا، پس اگر بگويد با اين پول ها، كه مقدارش را هيچ كدام نمى دانند، معامله كن، مضاربه صحيح است، و همچنين بايد سهم عامل معلوم باشد، و لو اجمالًا، پس اگر بگويد با اين مال تجارت كن هرقدر كه (زيد) به عامل خود مى دهد مال تو باشد، گرچه مقدار آن را ندانند، مضاربه صحيح است.

مسئله 1779 - در مضاربه بايد سهم عامل مشاع باشد، يعنى نصف يا ثلث و مانند آن تعيين شده باشد، پس اگر بگويد با اين مال تجارت كن و پنج هزار تومان از منافع را بردار، صحيح نيست.

مسئله 1780 - عامل، بايد مال را در تجارت صرف كند، امّا اگر پولى را به عامل بدهد تا آن را در زارعت صرف كند يا استخراج معدن كند و در منافع شريك باشند، معامله صحيح است، و اگر مال تلف شد عامل ضامن نيست، گرچه احكام مضاربه را ندارد.

مسئله 1781 - پيش از آنكه عامل شروع به كار كند، مالك و عامل مى توانند مضاربه را به هم بزنند.

مسئله 1782 - بعد از آنكه عامل شروع به كار كرد، اگر مالك بخواهد مضاربه را به هم بزند اشكال ندارد، ولى بايد مزد مقدار عملى را كه انجام داده به او بدهد.

احكام شُفْعِه

مسئله 1783 - اگر دو نفر در چيزى شريك باشند، بعد يكى از آنها قسمت خود را به شخص ثالثى بفروشد، شريك مى تواند آن را از او گرفته و قيمتش را بدهد و اين را «اخذ به شُفعه» مى گويند.

مسئله 1784 - شفعه، شش شرط دارد:

1 - شريك قسمت خود را به شخص ثالث انتقال دهد؛ بنابراين اگر قهراً منتقل شود، مثلاً به واسطۀ ارث منتقل به ديگرى شود، شريك حقّ شفعه ندارد.

2 - هر دو، شريك در جنس باشند؛ پس اگر كسى منزلش را فروخت، همسايه اش نمى تواند اخذ به شفعه كند.

3 - فقط دو نفر باشند؛ پس اگر سه نفر يا بيشتر در جنسى شريك باشند و يكى از آنها قسمت خود را بفروشد، ديگران حقّ شفعه نخواهند داشت.

4 - شخصى كه جنس را از خريدار مسترد مى دارد، بايد بتواند پول آن را بپردازد.

5 - اگر مشترى مسلمان است، بايد شريكى كه مى خواهد اخذ به شفعه كند نيز مسلمان باشد و چنانچه كافر باشد، حقّ شفعه ندارد.

6 - شريك همۀ قسمتى را كه مشترى خريده از او بگيرد و چنانچه مثلاً بخواهد نصف آن را بگيرد، حقّ نخواهد داشت.

مسئله 1785 - لازم نيست جنس قابل قسمت باشد، پس اگر كتابى را با ديگرى شريك باشد، نظير باغ و خانه است و حقّ شفعه نيز در آن جارى است.

مسئله 1786 - اگر شريكى كه مى خواهد اخذ به شفعه كند در وقت فروختن حاضر نباشد، هنگامى كه حاضر مى شود مى تواند اخذ به شفعه كند، هرچند مدّت زيادى بر آن گذشته باشد.

مسئله 1787 - سفيه و بچّۀ نابالغ و ديوانه حقّ شفعه دارند، پس اگر جنس، ملك سفيه و شخص ديگرى باشد، بعد آن شخص قسمت خود را بفروشد، قيم سفيه مى تواند براى او اخذ به شفعه كند.

مسئله 1788 - كسى كه مى خواهد قسمت شريك را از خريدار بگيرد بايد قيمت آن را به همان مقدارى كه او خريده است بپردازد، خواه قيمت حقيقى آن قسمت همان مقدار باشد يا نه.

مسئله 1789 - اگر دو شريك مال را تقسيم كنند و بعد يكى از آنها قسمت خود را بفروشد، ديگرى نمى تواند اخذ به شفعه كند، زيرا اخذ به شفعه مخصوص صورتى است كه مال تقسيم نشده باشد.

مسئله 1790 - حقّ شفعه فورى است و چنانچه شريك بدون عذر آن را تأخير بيندازد، ديگر نمى تواند اخذ به شفعه كند.

احكام جُعاله

مسئله 1791 - جعاله آن است كه انسان قرار بگذارد در مقابل كارى كه براى او انجام مى دهند، مال معينى بدهد؛ مثلاً بگويد هر كس گمشدۀ مرا پيدا كند، ده تومان به او مى دهم، و به كسى كه اين قرار را مى گذارد «جاعل» و به كسى كه كار را انجام مى دهد «عامل» مى گويند، و فرق بين جعاله و اينكه كسى را براى كارى اجير كنند اين است كه در اجاره بعد از قرارداد، اجير بايد عمل را انجام دهد و كسى هم كه او را اجير كرده، اجرت را به او بدهكار مى شود، ولى در جعاله، عامل مى تواند مشغول عمل نشود و تا عمل را انجام ندهد، جاعل بدهكار نمى شود.

مسئله 1792 - جاعل بايد رشيد باشد و از روى قصد و اختيار قرارداد كند و شرعاً بتواند در مال خود تصرّف نمايد.

مسئله 1793 - كارى را كه جاعل مى گويد براى او انجام دهند، بايد حرام نباشد، و نيز بايد غرض عقلايى داشته باشد. پس اگر بگويد هر كس شراب بخورد يا در شب به جاى تاريكى برود، هزار تومان به او مى دهم، جعاله صحيح نيست.

مسئله 1794 - اگر مالى را كه قرار مى گذارد بدهد معين كند، مثلاً بگويد هر كس اسب مرا پيدا كند اين گندم را به او مى دهم، لازم نيست بگويد آن گندم مال كجاست و قيمت آن چه مقدار است، ولى اگر مال را معين نكند، مثلاً بگويد كسى كه اسب مرا پيدا كند ده من گندم به او مى دهم، بايد گندمى كه متعارف در بازار است بدهد.

مسئله 1795 - اگر جاعل مزد معينى براى كار قرار ندهد، چنانچه كسى آن عمل را انجام دهد، بايد مزد او را به مقدار متعارف بدهد.

مسئله 1796 - اگر شخصى پيش از قرارداد كار را انجام داده باشد، يا بعد از قرارداد به قصد اينكه پول نگيرد انجام دهد، حقّى به مزد ندارد.

مسئله 1797 - پيش از آنكه عامل شروع به كار كند، جاعل و عامل مى توانند جعاله را به هم بزنند.

مسئله 1798 - بعد از آنكه عامل شروع به كار كرد، اگر جاعل بخواهد جعاله را به هم بزند اشكال ندارد، ولى بايد مزد مقدار عملى را كه انجام داده به او بدهد.

مسئله 1799 - عامل مى تواند عمل را ناتمام بگذارد، ولى اگر تمام نكردن عمل اسباب ضرر جاعل شود، بايد آن را تمام نمايد. مثلاً اگر كسى بگويد هر كس چشم مرا عمل كند فلان مقدار به او مى دهم و پزشكِ جرّاحى شروع به عمل كند، چنانچه طورى باشد كه اگر عمل را تمام نكند چشم معيوب مى شود، بايد آن را تمام نمايد، و در صورتى كه ناتمام بگذارد، حقّى به جاعل ندارد، بلكه ضامن هم هست.

مسئله 1800 - اگر عامل كار را ناتمام بگذارد، چنانچه آن كار مثل پيدا كردن اسب است كه تا تمام نشود براى جاعل فايده ندارد، عامل نمى تواند چيزى مطالبه كند، و همچنين است اگر جاعل مزد را براى تمام كردن عمل قرار بگذارد. مثلاً بگويد هر كس لباس مرا بدوزد هزار تومان به او مى دهم؛ ولى اگر مقصودش اين باشد كه هر مقدار از عمل كه انجام گيرد براى آن مقدار مزد بدهد، جاعل بايد مزد مقدارى را كه انجام شده به عامل بدهد.

احكام مزارعه

مسئله 1801 - مزارعه آن است كه مالك زمين يا كسى كه زمين در اختيار اوست با زارع به اين قصد معامله كند كه زمين را در اختيار او بگذارد تا زراعت كند و مقدارى از حاصل آن را به مالك بدهد.

مسئله 1802 - مزارعه، هشت شرط دارد:

اوّل: صاحب زمين و زارع هر دو رشيد باشند و با قصد و اختيار خود مزارعه را انجام دهند و حاكم شرع آنان را از تصرّف در اموالشان جلوگيرى نكرده باشد.

دوّم: مالك و زارع از تمام حاصل زمين سهم ببرند؛ پس اگر مثلاً شرط كنند كه آنچه اوّل يا آخر مى رسد مال يكى از آنان باشد، مزارعه باطل است.

سوّم: سهم هر كدام به طور مشاع باشد، مثل نصف يا ثلث حاصل و مانند اينها و بايد تعيين شده باشد؛ پس اگر قرار دهند حاصل يك قطعه مال يكى و قطعه ديگر مال ديگرى، صحيح نيست.

چهارم: مدّتى را كه بايد زمين در اختيار زارع باشد معين كنند، و بايد مدّت به قدرى باشد كه در آن مدّت به دست آمدن حاصل ممكن باشد.

پنجم: زمين قابل زراعت باشد، و اگر زراعت در آن ممكن نباشد، امّا بتوانند كارى كنند كه زراعت ممكن شود، مزارعه صحيح است.

ششم: اگر منظور هر كدام آنان زراعت مخصوصى است، چيزى را كه زارع بايد بكارد معين كنند، ولى اگر زراعت معينى را در نظر ندارند يا زراعتى را كه هر دو در نظر دارند معلوم است، لازم نيست آن را معين نمايند.

هفتم: مالك، زمين را معين كند، و لو اجمالًا؛ پس اگر كسى چند قطعه زمين دارد و با هم تفاوت دارند، اگر به زارع بگويد در يكى از اين زمين ها زارعت كن و آن را معين نكند، مزارعه صحيح است و زارع مى تواند هر قطعه اى از زمين را كه مى خواهد، در آن زراعت كند.

هشتم: خرجى را كه هر كدام بايد بكنند معين نمايند، ولى اگر خرجى را كه هر كدام بايد بكنند معلوم باشد، لازم نيست آن را معين نمايند.

مسئله 1803 - اگر مالك با زارع قرار بگذارد كه مقدارى از حاصل براى او باشد و بقيه را بين خودشان قسمت كنند، چنانچه بدانند كه بعد از برداشتن آن مقدار، چيزى باقى مى ماند، مزارعه صحيح است.

مسئله 1804 - اگر مدّت مزارعه تمام شود و حاصل به دست نيايد، مالك بايد راضى شود كه زراعت در ملك او بماند تا وقتى كه حاصل به دست بيايد.

مسئله 1805 - اگر به واسطۀ پيشامدى زراعت در زمين ممكن نباشد، مثلاً آب از زمين قطع شود، در صورتى كه مقدارى از زراعت به دست آمده باشد، حتّى مثل قصيل كه مى توان به حيوانات داد، آن مقدار مطابق قرارداد مال هر دوى آنهاست و مزارعه در بقيه باطل است.

مسئله 1806 - اگر زارع زراعت نكند، چنانچه زمين در تصرّف او بوده و مالك در آن تصرّفى نداشته است، بايد اجارۀ آن مدّت را به مقدار معمول به مالك بدهد.

مسئله 1807 - مالك و زارع بدون رضايت يكديگر نمى توانند مزارعه را به هم بزنند، ولى اگر در ضمن معامله شرط كرده باشند كه هر دو يا يكى از آنان حقّ به هم زدن معامله را داشته باشند، مى توانند مطابق قرارى كه گذاشته اند معامله را به هم بزنند.

مسئله 1808 - اگر بعد از قرارداد مزارعه، مالك يا زارع بميرد مزارعه به هم نمى خورد و به وارث منتقل مى شود، ولى اگر زارع بميرد و شرط كرده باشند كه خود زارع زراعت را انجام دهد، مزارعه به هم مى خورد، و چنانچه زراعت نمايان شده باشد، بايد سهم او را به ورثه اش بدهند و حقوق ديگرى هم كه زارع داشته، ورثۀ او ارث مى برند و مى توانند مالك را مجبور كنند كه زراعت در زمين باقى بماند.

مسئله 1809 - اگر بعد از زراعت بفهمند كه مزارعه باطل بوده، چنانچه بذر مال مالك بوده، حاصلى هم كه به دست مى آيد مال اوست و بايد مزد زارع و مخارجى كه كرده به او بدهد، و اگر بذر مال زارع بوده، زراعت هم مال اوست و بايد اجارۀ زمين و خرج هايى را كه مالك كرده به او بدهد.

مسئله 1810 - اگر بذر مال زارع باشد و بعد از زراعت بفهمند كه مزارعه باطل بوده، مالك بايد راضى شود كه با اجرت يا بى اجرت، زراعت در زمين بماند.

مسئله 1811 - اگر بعد از جمع كردن حاصل و تمام شدن مدّت مزارعه، ريشۀ زراعت در زمين بماند و سال بعد دو مرتبه حاصل دهد، محصول سال دوّم مال صاحب بذر مى باشد، ولى اگر صاحب بذر زارع باشد، مالك مى تواند زارع را وادار كند كه زراعت را بچيند.

مسئله 1812 - زراعت و زمين، امانت در دست زارع است و اگر تلف شود ضامن نيست، ولى اگر كوتاهى در حفظ زمين يا زراعت داشته باشد و يا به شرايطى كه گفته شد عمل نكرده باشد، ضامن است.

مسئله 1813 - اگر مالك، زمين را به كسى بدهد تا در آن زراعت كند و بعد حاصل زراعت مال مالك باشد و مبلغ ده هزار تومان - مثلاً - به زارع بدهد، و يا زراعت مال زارع باشد و او ده هزار تومان - مثلاً - به مالك بدهد، معامله صحيح است، گرچه مزارعه نيست.

احكام مساقات

مسئله 1814 - اگر انسان با كسى به اين قصد معامله كند كه درخت هاى او را تا مدّت معينى تربيت نمايد و آب دهد و به مقدارى كه قرار مى گذارند از آن بردارد، اين معامله را مساقات مى گويند.

مسئله 1815 - معاملۀ مساقات در درخت هايى كه مثل بيد و چنار ميوه نمى دهد صحيح است و همچنين در مثل درخت حنا كه از برگ آن استفاده مى كنند يا درختى كه از گُل آن استفاده مى كنند، اشكال ندارد.

مسئله 1816 - در معاملۀ مساقات لازم نيست صيغه بخوانند، بلكه اگر صاحب درخت به قصد مساقات آن را واگذار كند و كسى كه كار مى كند به همين قصد تحويل بگيرد، معامله صحيح است.

مسئله 1817 - مالك و كسى كه تربيت درخت ها را به عهده مى گيرد، بايد رشيد باشند و كسى آنها را مجبور نكرده باشد و شرعاً بتوانند در مال خود تصرّف كنند.

مسئله 1818 - مدّت مساقات بايد معلوم باشد و اگر اوّل و آخر آن را موقعى قرار دهند كه مثلاً درخت احتياج به آب دارد، معامله صحيح است.

مسئله 1819 - بايد سهم هر كدام نصف يا ثلث حاصل و مانند اينها باشد و اگر قرار بگذارند كه مثلاً صد من از ميوه ها مال مالك و بقيه مال كسى باشد كه كار مى كند، معامله صحيح است، گرچه احكام مساقات را ندارد.

مسئله 1820 - بايد قرار معاملۀ مساقات را وقتى بگذارند كه درخت ها احتياج به كارى مانند آبيارى كه براى تربيت درخت لازم است داشته باشند و در هنگام چيدن ميوه و نگه دارى آنها، معامله به طور مساقات صحيح نيست.

مسئله 1821 - معاملۀ مساقات در بوتۀ خربزه و خيار و مانند اينها، بلكه در هر حاصلى نظير گندم و جو نيز صحيح است.

مسئله 1822 - درختى كه از آب باران يا رطوبت زمين استفاده مى كند و به آبيارى احتياج ندارد، اگر به كارهاى ديگرى مانند بيل زدن و كود دادن محتاج باشد، معاملۀ مساقات در آن صحيح است، ولى چنانچه آن كارها در زياد شدن يا خوب شدن ميوه و يا رشد بهتر درخت اثرى نداشته باشد، معاملۀ مساقات صحيح نيست.

مسئله 1823 - دو نفرى كه مساقات كرده اند، بدون رضايت يكديگر نمى توانند معامله را به هم بزنند، و نيز اگر در ضمن خواندن صيغۀ مساقات شرط كنند كه هر دو يا يكى از آنان حقّ به هم زدن معامله را داشته باشند، مطابق قرارى كه گذاشته اند به هم زدن معامله اشكال ندارد، بلكه اگر در معامله شرطى كنند و عملى نشود، كسى كه به نفع او شرط كرده اند مى تواند معامله را به هم بزند.

مسئله 1824 - اگر بعد از قرارداد مساقات، مالك يا كسى كه تربيت درخت ها به او واگذار شده بميرد، مساقات به هم نمى خورد و به وارث منتقل مى شود، ولى اگر كسى كه تربيت درخت ها به او واگذار شده بميرد و شرط كرده باشند كه خودش آنها را تربيت كند، مساقات به هم مى خورد و بايد سهم او را به ورثه اش بدهند و اگر حقوق ديگرى هم داشته، ورثۀ او ارث مى برند.

مسئله 1825 - اگر زمينى را به ديگرى واگذار كند كه در آن درخت بكارد و آنچه عمل مى آيد مال هر دو باشد، معامله صحيح است، البته نه با عقد مساقات، بلكه يك عقد مستقلّى است كه بايد هر دو پاى بند به آن باشند.

مسئله 1826 - دو نفرى كه مساقات كرده اند اگر بفهمند كه معاملۀ مساقات باطل است، پس اگر درخت ها مال صاحب زمين بوده، بعد از تربيت هم مال اوست و بايد مزد كسى كه آنها را تربيت كرده بدهد، و اگر مال كسى بوده كه آنها را تربيت كرده بعد از تربيت هم مال اوست و مى تواند آنها را بكند، ولى بايد گودال هايى را كه به واسطۀ كندن درخت ها پيدا شده پر كند و اجارۀ زمين را از روزى كه درخت ها را كاشته به صاحب زمين بدهد، ولى صاحب زمين نمى تواند او را مجبور نمايد كه درخته ا را بكند و فقط مى تواند اجارۀ زمين را بگيرد.

مسئله 1827 - اگر مالك، درخت ها را به كسى بدهد كه آنها را آب دهد و تربيت كند و مبلغ ده هزار تومان - مثلاً - به او بدهد، يا استفادۀ درخت ها مال او باشد و او ده هزار تومان به مالك بدهد، معامله صحيح است، گرچه مساقات نيست.

مسئله 1828 - درخت ها در دست كسى كه آنها را آبيارى و تربيت مى كند امانت است و اگر تلف شود ضامن نيست، ولى اگر در تربيت و آبيارى آنها كوتاهى كند و يا به شرايطى كه گفته شد عمل نكرده باشد، ضامن است.

احكام وكالت

وكالت آن است كه انسان كارى را به ديگرى واگذار نمايد تا از طرف او انجام دهد، مثلاً كسى را وكيل كند كه خانۀ او را بفروشد يا زنى را براى او عقد نمايد.

مسئله 1829 - در وكالت لازم نيست صيغه بخوانند و اگر انسان به ديگرى بفهماند كه او را وكيل كرده و او هم بفهماند كه قبول نموده، مثلاً مال خود را به كسى بدهد كه براى او بفروشد و او مال را بگيرد، وكالت صحيح است.

مسئله 1830 - اگر انسان كسى را كه در شهر ديگر است وكيل نمايد و براى او وكالت نامه بفرستد و او قبول كند، گرچه وكالت نامه بعد از مدّتى برسد، وكالت صحيح است.

مسئله 1831 - موكّل - يعنى كسى كه ديگرى را وكيل مى كند - و نيز كسى كه وكيل مى شود، بايد رشيد باشند و از روى قصد و اختيار اقدام كنند، و نيز موكّل بايد بتواند شرعاً در اموال خود تصرّف كند.

مسئله 1832 - كارى را كه انسان نمى تواند انجام دهد يا شرعاً نبايد انجام دهد، نمى تواند براى انجام آن از طرف ديگرى وكيل شود؛ مثلاً كسى كه در احرام حجّ است، چون نبايد صيغۀ عقد زناشويى را بخواند، نمى تواند براى خواندن صيغه از طرف ديگرى وكيل شود.

مسئله 1833 - اگر انسان كسى را براى انجام تمام كارهاى خودش وكيل كند صحيح است، ولى اگر براى يكى از كارهاى خود وكيل نمايد و آن كار را معين نكند، وكالت صحيح نيست.

مسئله 1834 - اگر وكيل را عزل كند، يعنى از كار بركنار نمايد، بعد از آنكه خبر به او رسيد نمى تواند آن كار را انجام دهد، ولى اگر پيش از رسيدن خبر آن كار را انجام داده باشد، صحيح است.

مسئله 1835 - وكيل مى تواند از وكالت كناره گيرى كند، حتّى اگر موكّل غايب باشد.

مسئله 1836 - وكيل نمى تواند براى انجام كارى كه به او واگذار شده ديگرى را وكيل نمايد، ولى اگر موكّل به او اجازه داده باشد كه وكيل بگيرد، به هر طورى كه به او دستور داده مى تواند رفتار نمايد، پس اگر گفته باشد براى من وكيل بگير، بايد از طرف او وكيل بگيرد و نمى تواند كسى را از طرف خودش وكيل كند.

مسئله 1837 - اگر انسان با اجازۀ موكّل خودش كسى را از طرف او وكيل كند، نمى تواند آن وكيل را عزل نمايد، و اگر وكيل اوّل بميرد يا موكّل او را عزل كند، وكالت دوّمى باطل نمى شود.

مسئله 1838 - اگر وكيل با اجازۀ موكّل كسى را از طرف خودش وكيل كند، موكّل و وكيل اوّل مى توانند آن وكيل را عزل كنند، و اگر وكيل اوّل بميرد يا عزل شود، وكالت دوّمى باطل مى شود.

مسئله 1839 - اگر چند نفر را براى انجام كارى وكيل كند و به آنها اجازه دهد كه هر كدام به تنهايى در آن كار اقدام كنند، هر يك از آنان مى تواند آن كار را انجام دهد و چنانچه يكى از آنان بميرد، وكالت ديگران باطل نمى شود، ولى اگر گفته باشد كه با هم انجام دهند، نمى توانند به تنهايى اقدام نمايند، و در صورتى كه يكى از آنان بميرد، وكالت ديگران باطل مى شود.

مسئله 1840 - اگر وكيل يا موكّل بميرد يا ديوانه شود، وكالت باطل مى شود، گرچه ديوانگى، موقّت باشد، ولى بيهوشى موجب باطل شدن وكالت نيست.

مسئله 1841 - اگر كسى را براى كارى وكيل كنند و چيزى براى او قرار دهند، چنانچه قرار گذاشته باشند كه تا عمل را انجام ندهد چيزى به او ندهند، وكيل حقّى ندارد، گرچه فعاليت خود را نموده باشد، و اگر قرار گذاشته باشند گرچه به نتيجه نرسد چيزى به او بدهند، بايد بدهند.

مسئله 1842 - اگر وكيل در نگهدارى مالى كه در اختيار اوست كوتاهى نكند و غير از تصرّفى كه به او اجازه داده اند تصرّف ديگرى در آن ننمايد و اتّفاقاً آن مال از بين برود، نبايد عوض آن را بدهد.

مسئله 1843 - اگر وكيل غير از تصرّفى كه به او اجازه داده اند تصرّف ديگرى در مال بكند، مثلاً لباسى را كه گفته اند بفروش بپوشد، و بعداً تصرّفى را كه به او اجازه داده اند بنمايد، آن تصرّف صحيح است و وكالت باطل نمى شود.

مسئله 1844 - وكالت عقد جايز است و هر يك از دو طرف مى تواند آن را به هم بزند، مگر اينكه در ضمن عقد لازمى، شرط شده باشد؛ مثلاً در ضمن عقد نكاح شرط كنند كه زن وكيل باشد كه اگر مرد نفقه نداد، زن از طرف شوهر خود را طلاق دهد، كه در اين صورت شوهر حقّ ندارد او را عزل نمايد.

احكام قرض

قرض دادن از كارهاى مستحبّى است كه در آيات قرآن و اخبار، راجع به آن زياد سفارش شده است. از پيغمبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» روايت شده كه هركس به برادر مسلمان خود قرض بدهد، مال او زياد مى شود و ملائكه بر او رحمت مى فرستند و اگر با بدهكار خود مدارا كند، بدون حساب و به سرعت از صراط مى گذرد، و كسى كه برادر مسلمانش از او قرض بخواهد و بدون عذر ندهد، بهشت بر او حرام مى شود.

مسئله 1845 - در قرض لازم نيست صيغه بخوانند، بلكه اگر چيزى را به نيت قرض به كسى بدهد و او هم به همين قصد بگيرد، صحيح است.

مسئله 1846 - در قرض بايد مقدار و مدّت و جنس روشن باشد و نيز قرض دهنده و گيرنده هر دو بايد رشيد باشند و ممنوع از تصرّف در اموال خود نباشند و اين كار را از روى اراده و قصد انجام دهند.

مسئله 1847 - اگر در قرض شرط كنند كه در وقت معين آن را بپردازند، پيش از رسيدن آن وقت لازم نيست طلبكار قبول كند، ولى اگر تعيين وقت فقط براى همراهى با بدهكار باشد، چنانچه پيش از آن وقت هم قرض را بدهند، بايد قبول نمايد.

مسئله 1848 - اگر در قرض براى پرداخت آن مدّتى قرار دهند، طلبكار پيش از تمام شدن آن مدّت نمى تواند طلب خود را مطالبه نمايد، ولى اگر مدّت نداشته باشد، طلبكار هر وقت بخواهد مى تواند طلب خود را مطالبه نمايد.

مسئله 1849 - هرگاه طلبكار طلب خود را در موقعى كه حقّ دارد، مطالبه كند، بدهكار بايد فوراً آن را بپردازد و تأخير آن گناه است، ولى اگر بدهكار غير از خانه اى كه در آن نشسته و اثاث و لوازم منزل و چيزهاى ديگرى كه به آن احتياج دارد و در شأن او نيز هست، چيزى نداشته باشد، طلبكار بايد صبر كند و نمى تواند او را مجبور كند كه چيزهاى مورد احتياجش را بفروشد، امّا بدهكار بايد براى پرداخت بدهى خود تلاش كند و از طريق كسب و كار يا راه هاى مشروع ديگر، چيزى به دست آورده و بدهى خود را بپردازد.

مسئله 1850 - كسى كه دسترسى به طلبكار خود ندارد، چنانچه اميد نداشته باشد كه او را پيدا كند، بايد با اجازۀ حاكم شرع طلب او را به فقير بدهد، و مى تواند به سيد فقير بدهد، چنان كه مى تواند اگر فقير باشد خودش بردارد.

مسئله 1851 - اگر مال ميت بيشتر از خرج واجب كفن و دفن و بدهى او نباشد، بايد مالش را به همين مصرف ها برسانند و به وارث او چيزى نمى رسد.

مسئله 1852 - در قرض بايد همان را كه گرفته است پس بدهد، جنس باشد يا پول؛ بنابراين اگر يك من گندم يا ده مثقال طلا و مانند اينها قرض بگيرد، بايد همان يك من گندم يا ده مثقال طلا را بدهد و زيادتر دادن ربا و حرام است. و همچنين اگر صد هزار تومان قرض گرفت، بايد در وقتِ ادا همان يك صد هزار تومان را بدهد و زيادتر دادن ربا و حرام است. گرچه آن صد هزار تومان در وقتِ ادا افت كرده باشد و قدرت خريدِ آن كم شده باشد. ولى در غير قرض، بايد قدرت خريد مراعات شود. بنابراين مهريه و نظير مهريه اگر افت كرده باشد و قدرت خريدِ آن كم شده باشد، بايد قدرت خريد مراعات شود و به پولِ روز ادا شود؛ همچنين است در غصب و نظير آن. مثلاً اگر ده هزار تومان از كسى نزد او باشد و ندهد و قدرت خريد كم شود، بايد در وقتِ ادا، قدرت خريد مراعات شود.

مسئله 1853 - اگر مالى را كه قرض كرده از بين نرفته باشد و صاحب مال همان را مطالبه كند، لازم نيست بدهكار همان مال را به او بدهد.

مسئله 1854 - اگر كسى كه قرض مى دهد شرط كند كه زيادتر از مقدارى كه مى دهد بگيرد، مثلاً ده من گندم بدهد و شرط كند كه يازده من بگيرد، يا ده هزار تومان بدهد و شرط كند كه يازده هزار تومان بگيرد، ربا و حرام است، بلكه اگر قرار بگذارد كه بدهكار كارى براى او انجام دهد، باز هم ربا و حرام مى باشد؛ ولى اگر بدون اينكه شرط كند، خود بدهكار زيادتر از آنچه قرض كرده پس بدهد، اشكال ندارد، بلكه مستحب است.

مسئله 1855 - قرضى كه در آن، قرارِ ربا باشد، باطل و حرام است، و ربا از گناهان بسيار بزرگ است و قرآن شريف آن را اعلام جنگ با خدا و موجب نابودى مال مى داند و در روايات، ربا را از زناى با محارم بالاتر دانسته اند، و ربا دادن مثل ربا گرفتن حرام است و كسى كه قرض ربايى گرفته مالك آن نمى شود و نمى تواند در آن تصرّف كند، ولى اگر صاحب پول راضى باشد كه گيرندۀ قرض در آن تصرّف كند، مانعى ندارد.

مسئله 1856 - اگر كسى بخواهد پولى قرض كند و ربا بدهد و يا قرض بدهد و ربا بگيرد و با انجام كارى از ربا فرار كند، جايز نيست؛ مثلاً صد هزار تومان قرض الحسنه بدهد و لباسى كه قيمت آن هزار تومان است به ده هزار تومان بفروشد.

مسئله 1857 - انسان مى تواند مقدارى پول به كسى بدهد كه در شهر ديگر كمتر بگيرد، ولى عكس آن (يعنى مقدارى پول بدهد كه در شهر ديگر زيادتر بگيرد) جايز نيست.

مسئله 1858 - اگر در مقابل طلبى كه از كسى دارد سفته يا چك مدّت دار داشته باشد و بخواهد مقدارى از طلب خود را پيش از موعد آن گذشت كند و بقيه را از خود بدهكار يا ديگرى، نقد دريافت كند، مانعى ندارد.

احكام بانك

مسئله 1859 - سپرده هاى كوتاه مدّت و دراز مدّت در بانك ها و سودى كه بانك به آن مى دهد، اگر مطابق موازين شرعى باشد از قبيل مضاربه و شركت و امثال آن، حلال است، ولى اگر يقين دارد كه اين امور جنبۀ ظاهرى و صورى دارد، آن سود حرام است.

مسئله 1860 - آنچه اشخاص از بانك ها مى گيرند اگر به عنوان قرض الحسنه باشد مانعى ندارد و اضافه اى كه به بانك ها مى پردازند اگر مطابق موازين شرعى باشد، از قبيل كارمزد، شركت و يا مضاربه، حلال است و اگر يقين دارد كه اين امور جنبۀ ظاهرى و صورى دارد، گرفتن پول از بانك حرام است و سودى كه مى دهد نيز حرام است.

مسئله 1861 - ربا گرفتن از بانك هاى كشورهاى غير اسلامى اشكال ندارد.

مسئله 1862 - آنچه را كه بانك ها يا صندوق هاى قرض الحسنه به عنوان كارمزد و حقّ الزّحمه مى گيرند، اگر متناسب با زحمات باشد اشكال ندارد، ولى اگر اين همان سود پول است كه به نام كارمزد مى گيرند براى گيرنده و دهنده حرام است.

مسئله 1863 - بانك ها و صندوق هاى قرض الحسنه كه مقدارى از سرمايۀ خود را كه از مردم گرفته اند در كارهاى تجارى يا توليدى به كار مى گيرند، اين كار جايز است، ولى سزاوار نيست پولى را كه از مردم به عنوان قرض الحسنه گرفته اند تا به ديگران قرض الحسنه بدهند، آن را در كارهاى تجارى يا توليدى به كار گيرند.

مسئله 1864 - چون بانك سپرده هايى را به عنوان قرض الحسنه مى گيرد، مى تواند در آنها تصرّف كند و در صورت تلف شدن، بانك ضامن است، چه قبل از تصرفّ تلف شود يا بعد از تصرّف.

مسئله 1865 - جايزه هايى كه بانك ها يا غير آنها براى تشويق قرض دهنده مى دهند يا مؤسّسات ديگر براى تشويق خريدار مى دهند، حلال است، و آنچه را كه فروشنده ها براى جلب مشترى داخل جنس هاى خود مى گذارند، حلال است.

مسئله 1866 - حواله هاى بانكى يا تجارى كه به آنها صرف برات گفته مى شود، مانع ندارد، پس اگر بانك يا تاجر پولى را از كسى در محلّى بگيرد و حواله بدهد كه از بانك يا طرفش در محلّ ديگر، آن پول را بگيرد و در مقابل اين حواله از دهنده چيزى بگيرد، مانع ندارد و حلال است.

مسئله 1867 - اگر انسان بداند در بانك و مغازه و مانند آن پول حلال و حرام هر دو وجود دارد، ولى نداند پولى را كه مى گيرد از پول هاى حرام است يا نه، داد و ستد با آنجا مانعى ندارد.

مسئله 1868 - ديركرد حرام است، امّا اگر تأخير بدون عذر در پرداخت اقساط، موجب ضرر يا خسارت شود، مطالبۀ آن خسارت جايز است و در هر صورت، ديركرد موجب فساد معامله نيست.

مسئله 1869 - معاملات ارزى، يعنى خريدن دلار يا مارك و مانند آن به اسكناس جايز است، همان گونه كه خريدن اسكناس به اسكناس اگر داعى عقلايى غير از ربا خوردن در آن باشد، جايز است.

مسئله 1870 - سفته و چك نظير سندى است كه به بستانكار مى دهند، به همين جهت معامله بر خود آن واقع نمى شود، بنابراين معامله با چك يا سفته بى آنكه بدهكارى در مقابلش داشته باشد، مثل اينكه سفته يا چك يك ماهه را كه به مبلغ هزار تومان است بدهد و نهصد تومان پول نقد بگيرد، صحيح نيست و اين همان ربا و حرام است، و همچنين است چك يا سفتۀ دوستانه كه شخص به ديگرى مى دهد تا آن را به شخص سوّمى بدهد و مقدارى از مبلغ آن را كم كرده و پول نقد بگيرد، ولى اگر ذمّه را، كه چك و سفته كاشف آن است، به كمتر بفروشد، مانعى ندارد.

احكام بيمه

مسئله 1871 - بيمه عقدى است بين بيمه كننده و بيمه گر (دولت، شركت، شخص) و لازم الاجرا مى باشد و با هر لفظى چه عربى و يا غير عربى يا با هر كارى نظير كتابت، اجرا مى شود، و آن عقد اين است كه بيمه گر در برابر پولى كه مى گيرد، خسارت هاى وارده را جبران مى كند و آن اقسامى دارد: بيمۀ تجارتى، ساختمانى، وسايل نقليه، كارمندان و كارگران، بيمۀ عمر و مانند آن، كه همۀ اقسام آن صحيح و لازم الاجرا است.

مسئله 1872 - طرفين بيمه بايد رشيد باشند و بتوانند در مال خود تصرّف كنند و قرارداد از روى اراده و اختيار انجام شود و بايد مجهول نباشد و تمام خصوصيات را معين كنند، مثلاً تعيين كنند مورد بيمه را يا اقساطى كه بيمه كننده بايد بپردازد و همچنين تعيين كنند خطرهايى كه موجب خسارت مى شود و تعيين كنند قيمت چيزى كه بيمه شده است و مانند آن.

مسئله 1873 - اگر دو نفر يا بيشتر، شركتى يا مؤسّسه اى و مانند آن را تأسيس كنند و هر يك از شركاء و يا يكى از آنها شرط كند كه چنانچه ضرر يا حادثه اى واقع شود آن ضرر را جبران كند، در صورت وقوع حادثه واجب است به اين شرط عمل شود.

احكام حواله

مسئله 1874 - اگر انسان طلبكار خود را حواله بدهد كه طلب خود را از ديگرى بگيرد و طلبكار قبول كند، بعد از آنكه حواله درست شد، كسى كه به او حواله شده بدهكار مى شود، و ديگر طلبكار نمى تواند طلبى را كه دارد از بدهكار اوّلى مطالبه نمايد.

مسئله 1875 - بدهكار و طلبكار و كسى كه سر او حواله شده بايد رشيد باشند و كسى آنها را مجبور نكرده باشد و ممنوع از تصرّف در اموالشان هم نباشند.

مسئله 1876 - اگر سر كسى حواله بدهند كه بدهكار است، لازم است كه قبول كند، ولى حواله دادن سر كسى كه بدهكار نيست، در صورتى صحيح است كه او قبول كند، و نيز اگر انسان بخواهد به كسى كه جنسى بدهكار است جنس ديگرى حواله دهد، مثلاً به كسى كه جو بدهكار است گندم حواله دهد، تا او قبول نكند حواله صحيح نيست.

مسئله 1877 - موقعى كه انسان حواله مى دهد، بايد بدهكار باشد، ولى حواله هايى كه در عرف مرسوم است كه انسان كسى را كه طلبكار نيست به كسى حواله مى دهد، صحيح است، گرچه احكام حواله را ندارد، و كسى كه به او حواله مى شود اگر به حواله دهنده بدهكار باشد، بايد قبول كند.

مسئله 1878 - حواله دهنده و طلبكار بايد مقدار حواله و جنس آن را بدانند، و لو اجمالًا؛ پس اگر به او بگويد يكى از دو طلب خود را از فلانى بگير و آن را معين نكند، حواله صحيح است و همچنين اگر بدهى واقعاً معين باشد، ولى بدهكار و طلبكار در موقع حواله دادن مقدار آن يا جنس آن را ندانند، حواله صحيح است؛ مثلاً اگر طلب كسى را در دفتر نوشته باشد و پيش از ديدن دفتر حواله بدهد و بعد دفتر را ببيند و به طلبكار مقدار طلبش را بگويد، حواله صحيح مى باشد.

مسئله 1879 - طلبكار مى تواند حواله را قبول نكند، گرچه كسى كه به او حواله شده فقير نباشد و در پرداختن حواله هم كوتاهى ننمايد.

مسئله 1880 - اگر سر كسى حواله بدهد كه بدهكار نيست، چنانچه او حواله را قبول كند، پيش از پرداختن حواله نمى تواند مقدار حواله را از حواله دهنده بگيرد، و اگر طلبكار به كمتر از آن راضى شود، فقط همان مقدار را مى تواند از حواله دهنده بگيرد.

مسئله 1881 - هيچ يك از حواله دهنده و حواله گيرنده نمى توانند قرارداد حواله را به هم بزنند مگر اينكه همه يا يكى از آنان براى خود حقّ فسخ قرار دهد، ولى اگر كسى كه سر او حواله داده اند در همان وقت حواله دادن فقير باشد و طلبكار نداند، مى تواند حواله را به هم بزند، امّا اگر بعداً فقير شده يا اينكه از اوّل فقير بوده و طلبكار مى دانسته است، حقّ فسخ ندارد.

مسئله 1882 - اگر حواله دهنده، خودش طلب طلبكار را بدهد، چنانچه به خواهش كسى كه به او حواله شده، داده است، ذمّۀ او برئ مى شود و مى تواند چيزى را كه داده از او بگيرد، و اگر بدون خواهش او داده، نمى تواند چيزى را كه داده از او مطالبه نمايد.

احكام رهن

مسئله 1883 - رهن آن است كه بدهكار مقدارى از مال خود را نزد طلبكار بگذارد كه اگر طلب را او ندهد، طلبش را از آن مال به دست آورد.

مسئله 1884 - در رهن لازم نيست صيغه بخوانند و همين قدر كه بدهكار مال خود را به قصد گرو به طلبكار بدهد و طلبكار هم به همين قصد بگيرد، رهن صحيح است.

مسئله 1885 - گرو دهنده و كسى كه مال را گرو مى گيرد بايد رشيد باشند و كسى آنها را مجبور نكرده باشد و كسى كه به واسطۀ ورشكستگى، حاكم شرع او را از تصرّف در اموالش جلوگيرى كرده، نمى تواند مال خود را گرو بگذارد.

مسئله 1886 - انسان مالى را مى تواند گرو بگذارد كه شرعاً بتواند در آن تصرّف كند، پس اگر شراب و مانند آن را گرو بگذارند صحيح نيست و همچنين اگر مال شخص ديگر را گرو بگذارند صحيح نيست، مگر اينكه با اجازۀ او باشد.

مسئله 1887 - استفادۀ چيزى كه گرو مى گذارند، مال كسى است كه آن را گرو گذاشته است.

مسئله 1888 - طلبكار و بدهكار نمى توانند در مالى كه گرو گذاشته شده بدون اجازۀ يكديگر تصرّف كنند، ولى اگر يكى از آنها با اجازۀ ديگرى تصرّف كند صحيح است، و همچنين اگر يكى از آنان تصرّف كند و بعد ديگرى اجازه دهد، صحيح است.

مسئله 1889 - اگر طلبكار چيزى را كه گرو برداشته با اجازۀ بدهكار بفروشد، پول آن هم مثل خود مال گرو مى باشد، و همچنين است در صورتى كه بى اجازۀ او بفروشد و بعد بدهكار امضا كند، يا آنكه خود بدهكار آن چيز را با اجازۀ طلبكار بفروشد كه عوض آن گرو باشد، و در صورتى كه بى اجازۀ او باشد، آن چيز به گرو بودن خود باقى مى ماند.

مسئله 1890 - اگر موقعى كه بايد بدهى خود را بدهد، طلبكار مطالبه كند و او ندهد، طلبكار مى تواند مالى را كه گرو برداشته با اجازۀ حاكم شرع بفروشد و طلب خود را بردارد.

مسئله 1891 - اگر بدهكار غير از خانه اى كه در آن نشسته و چيزهايى كه مانند اثاثيۀ خانه محلّ احتياج اوست، چيز ديگرى نداشته باشد، طلبكار نمى تواند طلب خود را از او مطالبه كند، ولى اگر مالى را كه گرو گذاشته خانه و اثاثيه هم باشد، طلبكار مى تواند با اجازۀ حاكم شرع بفروشد و طلب خود را بردارد.

مسئله 1892 - گرو بدون تحويل به بدهكار صورت نمى گيرد، ولى اگر سند خانه را مثلاً به طلبكار بدهند به طورى كه در صورت لزوم بتواند طلب خود را از فروش آن بردارد، مانعى ندارد، هرچند بدهكار در آن خانه ساكن باشد.

مسئله 1893 - اگر خانه اى را مثلاً در مقابل وامى رهن بدهند و در ضمن رهن شرط كنند كه صاحب خانه اجازۀ تصرّف در آن خانه را با عوض يا بدون عوض، به وام دهنده بدهد، مانعى ندارد.

احكام ضمانت

مسئله 1894 - ضمانت بر سه قسم است و هر سه قسم هم صحيح است:

1 - شخصى ضامن ديگرى مى شود كه بدهى او را بدهد، در اين قِسمِ ضمانت، بدهى بدهكار به ذمّۀ ضامن منتقل مى شود و بدهكار برئ الذّمّه مى شود.

2 - شخصى ضامن ديگرى مى شود كه اگر در دادن بدهى كوتاهى كرد يا نتوانست آن را بپردازد، طلبكار طلب خود را از ضامن بگيرد.

3 - شخصى ضامن كسى شود كه اگر خرابى به بار آورد يا مرتكب خيانتى شود، خسارت آن را بپردازد؛ مثلاً بگويد اين كارگر را استخدام كن و اگر دزديد يا خسارت ديگرى رسانيد، من ضامن هستم.

مسئله 1895 - در ضمانت لازم نيست لفظ عربى باشد، بلكه با هر لفظى يا عملى باشد كفايت مى كند.

مسئله 1896 - ضامن و طلبكار بايد رشيد باشند و كسى هم آنها را مجبور نكرده باشد و بتوانند در اموال خود تصرّف كنند، ولى اين شرطها در بدهكار نيست، پس اگر كسى ضامن شود كه بدهى بچّه يا ديوانه يا سفيه يا محجور را بدهد و طلبكار قبول كند، ضمانت صحيح است، گرچه محجور باز در اموال خود نمى تواند تصرّف كند.

مسئله 1897 - در ضمانت بايد طلبكار و بدهكار و جنس بدهى معلوم باشد، و لو اجمالًا؛ مثلاً اگر كسى از ديگرى صد من گندم و ده هزار تومان پول طلبكار باشد و شخصى بگويد من ضامن يكى از دو طلب تو هستم، صحيح است و طلبكار مى تواند يكى از دو طلب را از ضامن بگيرد.

مسئله 1898 - اگر طلبكار طلب خود را به ضامن ببخشد، ضامن نمى تواند از بدهكار چيزى بگيرد.

مسئله 1899 - عقد ضمانت، عقد لازم است و نمى توانند آن را به هم بزنند مگر با رضايت يكديگر، و يا شرط كرده باشند كه هر وقت بخواهند آن را به هم بزنند، و يا ضامن نتواند طلب طلبكار را بدهد و طلبكار نمى دانسته و بعد ملتفت شده است.

مسئله 1900 - هرگاه انسان در موقع ضامن شدن بتواند طلب طلبكار را بدهد، گرچه بعد فقير شود، طلبكار نمى تواند ضامن بودن او را به هم بزند و طلب خود را از بدهكار اوّل مطالبه نمايد، و همچنين است اگر در آن موقع نتواند طلب او را بدهد، ولى طلبكار بداند و به ضامن شدن او راضى شود.

مسئله 1901 - اگر كسى با اجازۀ بدهكار ضامن شود كه بدهى او را بدهد، مى تواند مقدارى را كه ضامن شده از او مطالبه نمايد، امّا اگر بدون اجازۀ بدهكار ضامن شود، نمى تواند چيزى از او بگيرد.

احكام كفالت

مسئله 1902 - كفالت آن است كه انسان متعهّد شود كه هر وقت طلبكار يا صاحب حقّ، بدهكار يا متّهم را خواست او را حاضر كند، و به كسى كه اينطور متعهّد شود «كفيل» مى گويند.

مسئله 1903 - در كفالت لفظ عربى لازم نيست، بلكه به هر لفظى يا عملى كه باشد كفايت مى كند.

مسئله 1904 - كفيل بايد رشيد باشد و او را در كفالت مجبور نكرده باشند و بتواند كسى را كه كفيل او شده حاضر نمايد.

مسئله 1905 - كفالت به وسيلۀ يكى از هفت مورد زير، فسخ مى شود:

اوّل: كفيل، بدهكار را به دست طلبكار بدهد.

دوّم: طلب طلبكار داده شود.

سوّم: طلبكار از طلب خود بگذرد.

چهارم: بدهكار بميرد.

پنجم: طلبكار، كفيل را از كفالت آزاد كند.

ششم: كفيل بميرد.

هفتم: كسى كه صاحب حقّ است به وسيلۀ حواله يا طور ديگرى، حقّ خود را به ديگرى واگذار نمايد.

مسئله 1906 - اگر كسى به زور بدهكار را از دست طلبكار رها كند، چنانچه طلبكار دسترسى به او نداشته باشد، كسى كه بدهكار را رها كرده بايد او را به دست طلبكار بدهد.

مسئله 1907 - در كفالت رضايت كسى كه حقّ بر عهدۀ اوست لازم نيست، بنابراين رضايت بدهكار شرط نمى باشد.

مسئله 1908 - هرگاه كفالت به اجازۀ شخص مديون باشد و كفيل ناچار شود طلب طلبكار را بدهد، حقّ دارد آن را از بدهكار بگيرد، ولى اگر به اجازۀ او نبوده، حقّ ندارد.

احكام وديعه (امانت)

مسئله 1909 - وديعه يعنى امانت، و آن اين است كه انسان مال خود را به ديگرى به عنوان حفظ و نگهدارى بسپارد و او هم به همين قصد بگيرد.

مسئله 1910 - لازم نيست در امانت لفظ عربى باشد، بلكه با هر لفظى يا عملى كه باشد كفايت مى كند.

مسئله 1911 - امانتدار و كسى كه مال را امانت مى گذارد بايد هر دو رشيد باشند؛ پس اگر مال خود را به بچّه يا ديوانه به طور امانت بدهد و آن مال تلف شود، بچّه يا ديوانه يا ولىّ آنها ضامن نيست.

مسئله 1912 - اگر از بچّه يا ديوانه چيزى را به طور امانت قبول كند، بايد آن را به صاحبش بدهد و اگر آن چيز مال خود بچّه يا ديوانه است، بايد به ولىّ او برساند و چنانچه مال تلف شود، بايد عوض آن را بدهد.

مسئله 1913 - كسى كه توانايى نگهدارى امانت را ندارد و صاحب مال هم بداند، مى تواند آن را قبول كند.

مسئله 1914 - اگر انسان به صاحب مال بفهماند كه براى نگهدارى مال او حاضر نيست، چنانچه او مال را بگذارد و برود و اين شخص مال را بر ندارد و آن مال تلف شود، كسى كه امانت را قبول نكرده ضامن نيست.

مسئله 1915 - امانت از عقود جايز است، بنابراين چيزى را كه به امانت مى گذارد هر وقت بخواهد مى تواند آن را پس بگيرد و كسى هم كه امانت را قبول مى كند هر وقت بخواهد مى تواند آن را به صاحبش برگرداند.

مسئله 1916 - كسى كه امانت را قبول مى كند اگر در نگهدارى آن كوتاهى نكند و تعدّى يعنى زياده روى هم ننمايد و اتّفاقاً آن مال تلف شود، ضامن نيست.

مسئله 1917 - اگر صاحب مال براى نگهدارى مال خود جايى را معين كند و به كسى كه امانت را قبول كرده بگويد كه بايد مال را در اينجا حفظ كنى و به جاى ديگر نبرى، امانت دار حقّ ندارد آن را به جاى ديگر ببرد و اگر ببرد و تلف شود، ضامن است.

مسئله 1918 - هرگاه صاحب مال بميرد يا ديوانه شود، امانت دار بايد امانت را به وارث يا ولىّ ديوانه برساند و اگر بدون عذر شرعى اين كار را نكند و مال تلف شود ضامن است، مگر اينكه وارث يا ولىّ ديوانه اجازه دهد امانت به حال خود بماند.

مسئله 1919 - اگر كسى كه امانت را قبول كرده بميرد يا ديوانه شود، وارث يا ولىّ او بايد هر چه زودتر به صاحب مال اطّلاع دهد يا امانت را به او برساند.

مسئله 1920 - اگر امانت دار نشانه هاى مرگ را در خود ببيند، چنانچه ممكن است بايد امانت را به صاحب آن يا وكيل او برساند و اگر ممكن نيست بايد آن را به حاكم شرع بدهد و چنانچه به حاكم شرع دسترسى ندارد، بايد وصيت كند و شاهد بگيرد.

احكام عاريه

مسئله 1921 - عاريه آن است كه انسان مال خود را به ديگرى بدهد كه از آن استفاده كند و در عوض چيزى هم از او نگيرد.

مسئله 1922 - لازم نيست در عاريه صيغه بخوانند و اگر مثلاً لباس را به قصد عاريه به كسى بدهد و او به همين قصد بگيرد، عاريه صحيح است.

مسئله 1923 - چيزى را كه منفعتش مال انسان است، مثلاً آن را اجاره كرده، مى تواند عاريه بدهد، ولى اگر آن چيز تلف شود ضامن است، مگر اينكه شرط كرده باشند كه بتواند آن را به ديگرى بدهد.

مسئله 1924 - اگر ديوانه، بچه، مفلس و يا سفيه مال خود را عاريه بدهند صحيح نيست، امّا اگر ولىّ، مال كسى را كه بر او ولايت دارد بنابر مصلحت عاريه بدهد، اشكال ندارد.

مسئله 1925 - اگر در نگهدارى چيزى كه عاريه كرده كوتاهى نكند و در استفادۀ از آن هم زياده روى ننمايد و اتّفاقاً آن چيز تلف يا معيوب شود، ضامن نيست؛ ولى چنانچه شرط كنند كه اگر تلف شود عاريه كننده ضامن باشد يا چيزى را كه عاريه كرده طلا و نقره باشد، بايد عوض آن را بدهد.

مسئله 1926 - اگر طلا و نقره را عاريه نمايد و شرط كند كه اگر تلف شود ضامن نباشد، چنانچه تلف شود ضامن نيست.

مسئله 1927 - اگر عاريه دهنده بميرد يا ديوانه و يا مفلس شود، عقد عاريه به هم مى خورد و عاريه كننده بايد مال را فوراً به ورثه يا ولىّ او برگرداند.

مسئله 1928 - كسى كه چيزى عاريه داده هر وقت بخواهد مى تواند آن را پس بگيرد و كسى هم كه عاريه كرده هر وقت بخواهد مى تواند آن را پس دهد.

مسئله 1929 - عاريه دادن گوسفند براى استفاده از شير و پشم آن و عاريه دادن حيوان نر براى كشيدن بر ماده، صحيح است.

مسئله 1930 - اگر چيزى را كه عاريه كرده به مالك ندهد، امّا آن را به جايى ببرد كه صاحبش معمولًا به آنجا مى برده، مثلاً اتومبيل را در گاراژى كه صاحبش براى آن درست كرده ببرد، اگر تلف شود، گرچه عاريه را رد نكرده است، امّا ضامن هم نيست.

مسئله 1931 - اگر چيز نجس را براى استعمال خوردن و آشاميدن عاريه دهد، لازم است نجس بودن آن را به كسى كه عاريه مى كند بگويد.

مسئله 1932 - چيزى را كه عاريه كرده بدون اجازۀ صاحب آن نمى تواند به ديگرى اجاره يا عاريه دهد.

مسئله 1933 - اگر چيزى را كه عاريه كرده با اجازۀ صاحب آن به ديگرى عاريه دهد، چنانچه كسى كه اوّل آن چيز را عاريه كرده بميرد يا ديوانه شود، عاريۀ دوّمى باطل نمى شود.

مسئله 1934 - اگر بداند مالى را كه عاريه كرده غصبى است، بايد آن را به صاحبش برساند و نمى تواند به عاريه دهنده بدهد.

مسئله 1935 - اگر مالى را كه مى داند غصبى است عاريه كند و از آن استفاده اى ببرد و در دست او از بين برود، مالك مى تواند عوض مال را از او يا از كسى كه مال را غصب كرده مطالبه كند و نيز عوض استفاده هايى را كه عاريه گيرنده برده، مى تواند از او مطالبه نمايد.

احكام نگاه

مسئله 1936 - نگاه كردن مرد به بدن و موى زن نامحرم و دختر مميز چه با قصد لذّت و چه بدون آن حرام است، و نگاه كردن به صورت و دست ها تا مچ نيز، اگر به قصد لذّت باشد يا بترسد كه به حرام بيفتد، يا موجب مفسده باشد، يا صورت و دست ها جالب باشد، حرام است، ولى نگاه كردن بدون اينها جايز است، گرچه مطلقاً پرهيز از اين نگاه بجاست.

مسئله 1937 - نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم و پسر مميز چه با قصد لذّت و چه بدون آن حرام است و نگاه كردن زن به مواردى كه معمولًا مردها نمى پوشانند نظير صورت و سر و گردن، اگر به قصد لذّت باشد يا بترسد كه به حرام بيفتد و يا موجب مفسده باشد و يا جالب باشد حرام است، ولى نگاه كردن بدون اينها جايز است، گرچه مطلقاً پرهيز از اين نگاه بجاست.

مسئله 1938 - مردها بايد بدن خود را به غير از جاهايى كه معمولًا نمى پوشانند نظير صورت و سر و گردن، از نامحرم بپوشانند.

مسئله 1939 - زن بايد بدن و موى خود را از مرد نامحرم و پسر مميز بپوشاند و نيز پوشاندن صورت و دست ها تا مچ، اگر جالب باشد يا به قصد لذّت باشد يا مفسده اى داشته باشد يا بترسد كه به حرام بيفتد يا ديگران به حرام بيفتند، واجب است، و بدون اينها پوشاندن آنها مستحب مؤكّد است.

مسئله 1940 - وقتى كه زن و مرد در آستانۀ ازدواج هستند، مى توانند با رضايت طرفين و در حدّ متعارف به همديگر نگاه كنند. به شرط آنكه قصدِ آنان صرفاً اطمينان از پسنديدنِ همسرِ آينده باشد و احتمال مفسده هم ندهند؛ ولى بسيار به جا است كه در صورت نياز به ديدن بدن مرد يا بدن و موى زن، اين نگاه توسّط نزديكانِ طرفين كه نگاه آنها اشكال ندارد، صورت پذيرد.

مسئله 1941 - نگاه كردن به فيلم ها و عكس هايى كه در تلويزيون ها و مجلّه ها و مانند اينها ديده مى شود، اگر جالب نباشد و به قصد لذّت نيز نباشد و مفسده هم نداشته باشد و نترسد كه به حرام بيفتد جايز است، گرچه مطلقاً پرهيز از اين نگاه بجاست. و همچنين است عكس گرفتن و فيلم بردارى كردن مرد و زن نامحرم از يكديگر.

مسئله 1942 - نگاه كردن به عورت ديگرى حرام است، گرچه از پشت شيشه يا در آيينه يا آب صاف و مانند اينها باشد، بلكه نگاه كردن به عورت بچّۀ مميز نيز حرام است و واجب است عورت خود را نيز از او بپوشاند، ولى زن و شوهر مى توانند به تمام بدن يكديگر نگاه كنند.

مسئله 1943 - مرد و زنى كه با يكديگر محرمند، اگر قصد لذّت نداشته باشند و نترسند كه به حرام بيفتند و مفسدۀ ديگرى هم در بين نباشد، مى توانند غير از عورت به تمام بدن يكديگر نگاه كنند.

مسئله 1944 - نگاه كردن مرد به بدن مرد ديگرى يا نگاه كردن زن به بدن زن ديگرى، اگر با قصد لذّت باشد يا بترسند كه به حرام بيفتند يا مفسدۀ ديگرى در بين باشد، حرام است.

مسئله 1945 - حرف زدن زن و شنيدن آن، براى نامحرم، در صورتى كه شهوت انگيز نباشد و سبب افتادن در گناه نشود و مفسدۀ ديگرى هم نداشته باشد و جالب هم نباشد، اشكال ندارد.

مسئله 1946 - پس از جدا شدن مو از سر زن، نگاه نامحرم به آن مانعى ندارد و همچنين است دست كشيدن مرد نامحرم به آن و خريد و فروش آن، بنابراين ساختن كلاه گيس از موى زن ديگر، و يا وصل موى زنى به سر زن ديگر، اشكال ندارد.

مسئله 1947 - اگر انسان ناچار شود به عورت ديگرى يا بدن نامحرم نگاه كند يا دست بزند، نظير طبيب و پرستار، اشكال ندارد.

احكام حجاب و پوشش و زينت

مسئله 1948 - حجاب از ضروريات دين اسلام است كه در قرآن كريم و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم»، بر آن تأكيد شده است.

مسئله 1949 - ظاهر كردن آنچه از نظر عرف، براى زن زينت و آرايش محسوب مى شود، در برابر نامحرم جايز نيست.

مسئله 1950 - زن بايد بدن، زينت، آرايش و موى خود را از مرد نامحرم و پسر مميز كه خوب و بد را تشخيص مى دهد، بپوشاند.

مسئله 1951 - استفاده از گلاه گيس هاى معمول و اكتفا به آن براى پوشاندن موى سر و اطراف آن، براى زنان جايز نيست.

مسئله 1952 - پوشاندن صورت و دست ها تا مچ در زنان و دختران، اگر جالب باشد يا به قصد لذّت باشد يا مفسده اى داشته باشد يا بترسد كه به حرام بيفتد يا ديگران به حرام بيفتند، واجب است، و بدون اينها پوشاندن آنها مستحب مؤكّد است و علامت عفّت و بسيار خوب است.

مسئله 1953 - پوشيدن لباس نازك و لباسى كه در صورت تابش نور بدن زن را نمايان مى كند، در جايى كه نامحرم باشد، حرام است و نيز لباسى كه رنگين و چشمگير باشد.

مسئله 1954 - پوشيدن لباس طلاباف و ابريشم خالص براى مردها حرام است، ولى براى زن ها اشكال ندارد؛ البته چيزهايى از ابريشم خالص و طلا كه صدق لباس و زينت نمى كند و نيز لباس هاى طلاباف و ابريشم كه ساتر عورت نيستند، نظير جوراب كوتاه و دستمال، براى مرد اشكال ندارد.

مسئله 1955 - مردها بايد بدن خود را به غير از جاهايى كه معمولًا نمى پوشانند نظير صورت و سر و گردن، از نامحرم بپوشانند.

مسئله 1956 - اگر لباس زن يا مرد شهوت انگيز يا مفسده انگيز باشد و يا جلب نظر كند، پوشيدن آن در مقابل نامحرم حرام است، مانتو باشد يا چادر، جوراب باشد يا شلوار، تنگ باشد يا گشاد.

مسئله 1957 - پوشيدن لباس زنانه نظير پيراهن و دامن زنانه كه مختص به زن هاست، براى مردها حرام است، و پوشيدن لباس مردانه نظير كت و شلوار مردانه كه اختصاص به مردها دارد، براى زن ها حرام است.

مسئله 1958 - لباس زنانه براى مرد و لباس مردانه براى زن، وقتى حرام است كه زن بخواهد شبيه مرد يا مرد شبيه زن شود، ولى اگر تشبّه نباشد، نظير اين كه زن براى رفع سرما كت و شلوار مرد را بپوشد و يا مرد براى ستر عورت پيراهن زن را بپوشد اشكال ندارد.

مسئله 1959 - اصلاح زنانه به گونه اى كه مختص به زن هاست، براى مردها حرام است و اصلاح مردانه به گونه اى كه اختصاص به مردها دارد، براى زن ها حرام مى باشد.

مسئله 1960 - چادر يك حجاب مذهبى و ملّى است و اگر زن ها آن را از دست بدهند و يا - العياذ باللَّه - در جامعه به صورت ضدّ ارزش درآيد، خسارت فراوانى دارد، و زن ايرانى كه هميشه حتّى قبل از اسلام شهرت به عفت داشته، نبايد اين حجاب مذهبى و ملى را از دست بدهد، و بايد زن هاى باعفّت و مردهاى با غيرت بدانند كه از دست دادن آن مقدّمه براى بدحجابى و بى حجابى است، و اگر چنين شد -- العياذ باللَّه - گناه آن دامن گير كسى مى شود كه آن مقدّمه را فراهم نموده است، علاوه بر اينها از مسائل قبل معلوم شد كه در بسيارى از موارد زن بايد صورت و دست هاى خود را از نامحرم بپوشاند و پوشانيدن صورت احتياج به چادر دارد.

مسئله 1961 - پوشيدن آنچه مختصّ به كفّار است، نظير كراوات و پاپيون و پوشيدن لباس هايى كه مختص به اهل معصيت است نظير لباس هاى تنگ و محرّك براى مرد و زن، حرام است و اگر بدون توبه از دنيا برود، پروردگار عالم او را با كفّار و اهل معصيت محشور مى كند.

مسئله 1962 - اگر لباس انگشت نما باشد و شخصيت كسى را كه آن را پوشيده است مسئله دار كند - كه به آن لباس شهرت مى گويند - پوشيدن آن لباس چه براى مرد و چه براى زن، حرام است؛ نظير پوشيدن لباس هاى رنگارنگ و نظير لباس سرخ براى مرد و پوشيدن چادر سرخ براى زن، و نظير بيرون آمدن از خانه با يك لنگه كفش و مانند اينها.

احكام ازدواج

اشاره

عقد ازدواج بر دو نوع است:

نوع اوّل: ازدواج دائم، آن است كه مدّت زناشويى در آن معين نشود.

نوع دوّم: ازدواج موقّت، آن است كه مدّت زناشويى در آن معين شود، خواه اين مدّت كوتاه باشد يا طولانى.

مسئله 1963 - در زناشويى، چه دائم و چه غير دائم، بايد صيغه خوانده شود، و تنها راضى بودن زن و مرد كافى نيست و صيغۀ عقد را يا خود زن و مرد مى خوانند يا ديگرى را وكيل مى كنند كه از طرف آنان بخواند.

مسئله 1964 - وكيل لازم نيست مرد باشد، زن هم مى تواند براى خواندن صيغۀ عقد از طرف ديگرى وكيل شود.

مسئله 1965 - زن و مرد تا يقين نكنند كه وكيل آنها صيغه را خوانده است، به يكديگر حلال نمى شوند و همين كه وكيل بگويد صيغه را خوانده ام كافى است.

مسئله 1966 - يك نفر مى تواند براى خواندن صيغۀ عقد دائم يا غير دائم از طرف دو نفر وكيل شود، و نيز مرد مى تواند از طرف زن يا زن از طرف مرد وكيل شود و او را براى خود به طور دائم يا غير دائم عقد كند.

دستور خواندن عقد دائم

مسئله 1967 - اگر صيغۀ دائم را خود زن و مرد بخوانند و اوّل زن بگويد:

«زَوَّجْتُكَ نَفْسى عَلَى الصَّداقِ الْمَعْلُومِ». (يعنى خود را به همسرى تو درآوردم با مهريۀ معين) پس از آن مرد بگويد:

«قَبِلْتُ التَّزْويجَ». (يعنى قبول كردم اين ازدواج را) عقد صحيح است، و اگر ديگرى را وكيل كنند كه از طرف آنها صيغه عقد را بخواند، چنانچه وكيل زن بگويد:

«زَوَّجْتُ مُوكِّلَتى مُوَكِّلَكَ عَلَى الصَّداقِ الْمَعْلُومِ».

(يعنى وكيل خودم را به ازدواج وكيل تو درآوردم با مهريۀ معين)

و وكيل مرد بگويد:

«قَبِلْتُ لِمُوَكِّلى عَلَى الصَّداقِ». (يعنى قبول نمودم اين ازدواج را براى وكيل خودم با مهريۀ معين)

صحيح مى باشد.

دستور خواندن عقد غير دائم

مسئله 1968 - اگر خود زن و مرد بخواهند صيغۀ عقد غير دائم را بخوانند، بعد از آنكه مدّت و مهر را معين كردند، چنانچه زن بگويد:

«زَوَّجْتُكَ نَفْسى فِى الْمُدَّةِ الْمَعْلُومَةِ عَلَى الْمَهْرِ الْمَعْلُومِ».

(يعنى خود را به همسرى تو درآوردم براى مدّت معين، با مهريۀ معين)

بعد مرد بگويد:

«قَبِلْتُ»

صحيح است، و اگر ديگرى را وكيل كنند و وكيل زن به وكيل مرد بگويد:

«زَوَّجْتُ مُوَكِّلَتى مُوَكِّلَكَ فِى الْمُدَّةِ الْمَعْلُومَةِ عَلَى الْمَهْرِ الْمَعْلُومِ». (يعنى وكيل خودم را به ازدواج وكيل تو درآوردم در مدّت معين، با مهريۀ معين)

و وكيل مرد بگويد:

«قَبِلْتُ لِمُوَكِّلى هكَذا». صحيح مى باشد.

شرايط عقد

اشاره

مسئله 1969 - عقد ازدواج، شش شرط دارد:

اوّل: صيغه را به عربى صحيح همراه با قصد انشاء بخوانند و در صورتى كه نتوانند به عربى صحيح بخوانند، بايد براى خواندن صيغه وكيل بگيرند و اگر وكيل گرفتن هم ممكن نباشد و ضرورتى در كار باشد، خواندن صيغه به زبان ديگر اشكال ندارد.

دوّم: كسى كه صيغه را مى خواند بايد قصد انشا داشته باشد، يعنى قصدش اين باشد كه با گفتن اين الفاظ ازدواج حاصل شود.

سوّم: كسى كه صيغه را مى خواند بايد رشيد باشد.

چهارم: وكيل يا ولىّ در اجراى صيغۀ عقد، بايد زن و شوهر را معين كنند.

پنجم: زن و مرد به ازدواج راضى باشند.

ششم: صيغۀ عقد بايد صحيح خوانده شود و اگر طورى غلط بخوانند كه معناى آن را عوض كند، عقد باطل است، امّا اگر معنى عوض نشود اشكال ندارد.

مسئله 1970 - كسى كه دستور زبان عربى را نمى داند، اگر قرائتش صحيح باشد و معناى هر كلمه از عقد را جداگانه بداند و از هر لفظى معناى آن را قصد نمايد و قصد انشا هم داشته باشد، مى تواند عقد را بخواند.

مسئله 1971 - اگر زنى را براى مردى بدون اجازۀ آنان عقد كنند و بعد از آن، زن و مرد بگويند به آن عقد راضى هستيم، عقد صحيح است.

مسئله 1972 - اگر زن و مرد يا يكى از آن دو را به ازدواج مجبور نمايند و بعد از خواندن عقد راضى شوند و بگويند به آن عقد راضى هستيم، عقد صحيح است.

مسئله 1973 - پدر و جدّ پدرى مى توانند براى فرزند غير رشيد خود همسر اختيار كنند و بعد از آنكه آن طفل رشيد گرديد نبايد آن را به هم بزند، مگر اينكه مفسده اى داشته باشد، و مخارج و مهريه زن به عهدۀ پسر مى باشد، ولى اگر در حال عقد، طفل مالى نداشته باشد، مهر به عهدۀ ولىّ اوست.

مسئله 1974 - دخترى كه رشيده است، يعنى مصلحت خود را تشخيص مى دهد، چنانچه باكره باشد، بايد با اجازۀ پدر ازدواج نمايد، ولى اگر همسر مناسبى براى دختر پيدا شود و پدر مخالفت كند، اجازۀ او شرط نيست. همچنين اگر به پدر يا جدّ پدرى دسترسى نباشد يا دختر قبلًا شوهر كرده و بكارتش از بين رفته باشد، اجازۀ پدر لازم نيست.

عيوبى كه به خاطر آن مى توان عقد را بر هم زد

مسئله 1975 - اگر مرد بعد از عقد بفهمد كه زن يكى از اين هفت عيب را دارد و اين عيب ها قبل از عقد بوده، مى تواند عقد را به هم بزند و بدون طلاق از او جدا شود:

اوّل: ديوانگى.

دّوم: مرض خوره.

سوّم: مرض بَرَص.

چهارم: كورى.

پنجم: شل بودن به طورى كه معلوم باشد.

ششم: افضا شده، يعنى راه بول و حيض يا راه حيض و غائط او يكى شده باشد.

هفتم: گوشت يا استخوان يا غدّه اى در فرج او باشد كه مانع نزديكى شود.

مسئله 1976 - اگر زن بعد از عقد بفهمد كه شوهر او ديوانه است يا آلت مردى ندارد يا عِنّين است و نمى تواند نزديكى نمايد يا تخم هاى او را كشيده اند، در صورتى كه اين عيب ها قبل از عقد بوده، مى تواند عقد را به هم بزند و بدون طلاق از او جدا شود.

مسئله 1977 - اگر يكى از عيب هايى كه گفته شد در مرد يا زن بعد از عقد پيدا شود، مى تواند با طلاق يا مراجعه به حاكم شرع از هم جدا شوند و بدون طلاق نمى توانند از هم جدا شوند.

مسئله 1978 - اگر مرد يا زن، به واسطۀ يكى از عيب هايى كه در مسائل پيش گفته شد، عقد را به هم بزند، بايد بدون طلاق از هم جدا شوند.

مسئله 1979 - اگر به واسطۀ آنكه مرد عنّين است و نمى تواند وطى و نزديكى كند، زن عقد را به هم بزند، شوهر بايد نصف مهر را بدهد، ولى اگر به واسطۀ يكى از عيب هاى ديگرى كه گفته شد، مرد يا زن عقد را به هم بزند، چنانچه مرد با زن نزديكى نكرده باشد، چيزى بر او نيست، و اگر نزديكى كرده، بايد تمام مهر را بدهد.

كسانى كه ازدواج با آنها حرام است

مسئله 1980 - ازدواج با كسانى كه با انسان محرم هستند حرام است.

مسئله 1981 - مادر و جدّۀ پدرى و مادرى هرچه بالا روند، و دختر و نوۀ دخترى و پسرى هرچه پايين آيند، خواهر، دختر خواهر و دختر برادر، هرچه پايين آيند و عمّه و خاله و عمّه و خالۀ پدر و مادر هرچه بالا روند و زنِ پسر و زن پدر و مادر زن هرچه بالا رود و دختر زن پس از نزديكى با مادرش، و نوۀ پسرى و دخترى آن زن به مرد محرم مى باشند.

مسئله 1982 - پدر و جدّ هر چه بالا روند، پسر، نوۀ دخترى و پسرى هرچه پايين آيند، برادر و پسر برادر و پسر خواهر، هرچه پايين آيند، عمو و دايى و عمو و دايى پدر و مادر هرچه بالا روند و پدر و جدّ شوهر هرچه بالا روند و پسر و نوه پسرى و دخترى شوهر هرچه پايين آيند و داماد و شوهر مادر بعد از نزديكى با مادر، به زن محرم مى باشند.

مسئله 1983 - اگر با زنى كه براى خود عقد كرده نزديكى نكرده باشد، تا وقتى كه آن زن در عقد اوست نمى تواند با دختر او ازدواج كند، گرچه محرم او نيست.

مسئله 1984 - اگر زنى را براى خود عقد كند، تا وقتى كه آن زن در عقد اوست نمى تواند با خواهر آن زن ازدواج نمايد.

مسئله 1985 - اگر زن را طلاق رجعى دهد، در بين عدّه نمى تواند خواهر او را عقد نمايد.

مسئله 1986 - انسان نمى تواند بدون اجازۀ زن خود با خواهرزاده و برادرزادۀ او ازدواج كند، ولى اگر بدون اجازۀ زنش آنان را عقد نمايد و بعداً زن بگويد به آن عقد راضى هستم اشكال ندارد.

مسئله 1987 - اگر انسان پيش از آنكه دختر عمّه يا دختر خالۀ خود را بگيرد با مادر آنان زنا كند، ديگر نمى تواند با آنان ازدواج نمايد، ولى اگر بعد از ازدواج با آنان با مادرشان زنا كند، آنها بر او حرام نمى شوند.

مسئله 1988 - اگر با زنى غير از عمّه و خالۀ خود زنا كند، مكروه است با دختر يا مادر او ازدواج نمايد، امّا اگر او را عقد نمايد و بعد با مادر يا دختر او زنا كند، آن زن بر او حرام نمى شود.

مسئله 1989 - مرد شيعه مى تواند با زن سنّى ازدواج كند و همچنين زن شيعه مى تواند به عقد سنّى درآيد، ولى سزاوار نيست كه اين كار عملى شود.

مسئله 1990 - زن مسلمان نمى تواند به عقد كافر درآيد. مرد مسلمان هم نمى تواند با زن هاى كافر به طور دائم ازدواج كند، ولى صيغه كردن زن هاى اهل كتاب مانند يهود و نصارى و مجوس، مانعى ندارد.

مسئله 1991 - اگر با زنى كه در عدّۀ طلاق رجعى است زنا كند، آن زن بر او حرام ابدى مى شود، ولى اگر با زنى كه در عدّۀ متعه، يا طلاق بائن، يا عدّۀ وفات است يا شوهر دارد، زنا كند، بعداً مى تواند او را عقد نمايد، گرچه مطلقاً پرهيز از اين ازدواج سزاوار است.

مسئله 1992 - اگر با زن بى شوهرى كه در عدّه نيست زنا كند، بعداً مى تواند آن زن را براى خود عقد نمايد، ولى بهتر است كه صبر كند تا آن زن حيض ببيند، و همچنين است اگر ديگرى بخواهد آن زن را عقد كند.

مسئله 1993 - اگر زنى را كه شوهر دارد يا در عدّه ديگرى است براى خود عقد كند، چنانچه مرد و زن يا يكى از آنان بدانند كه عدّۀ زن تمام نشده يا بدانند كه عقد كردن زن در عدّه حرام است،

آن زن بر او حرام ابدى مى شود، اگرچه مرد بعد از عقد با آن زن نزديكى نكرده باشد، ولى چنانچه هيچ كدام نمى دانسته اند، در صورتى كه مرد با او نزديكى كرده باشد، آن زن بر او حرام مى شود.

مسئله 1994 - زن شوهردار اگر زنا بدهد بر شوهر خود حرام نمى شود، و چنانچه توبه نكند و بر عمل خود باقى باشد، بهتر است كه شوهر او را طلاق دهد، ولى بايد مهرش را بدهد.

مسئله 1995 - زنى را كه طلاق داده اند و زنى كه صيغه بوده و شوهرش مدّت او را بخشيده يا مدّتش تمام شده، چنانچه بعد از مدّتى شوهر كند و بعد شكّ كند كه موقع عقد شوهر دوّم عدّه شوهر اوّل تمام بوده يا نه، بايد به شكّ خود اعتنا نكند.

مسئله 1996 - مادر و خواهر و دختر پسرى كه لواط داده بر لواط كننده حرام است، ولى اگر گمان كند كه دخول شده، يا شكّ كند كه دخول شده يا نه، بر او حرام نمى شوند.

مسئله 1997 - اگر با مادر يا خواهر يا دختر كسى ازدواج نمايد و بعد از ازدواج با آن كس لواط كند، آنها بر او حرام نمى شوند.

مسئله 1998 - اگر كسى در حال احرام، كه يكى از كارهاى حجّ است، ازدواج كند، عقد او باطل است و چنانچه مى دانسته كه ازدواج نمودن در حال احرام حرام است، ديگر نمى تواند با او ازدواج نمايد، و فرقى نمى كند كه هر دو در حال احرام باشند يا يكى از آنان.

مسئله 1999 - اگر مرد يا زن طواف نساء را، كه يكى از كارهاى حجّ است، به جا نياورد، همسرش بر او حلال نمى شود، و نيز نمى تواند همسر ديگرى هم بگيرد، تا وقتى كه طواف نساء را انجام دهد.

مسئله 2000 - اگر كسى دختر نابالغى را براى خود عقد كند و پيش از آنكه نُه سال دختر تمام شود با او نزديكى و دخول كند، چنانچه او را افضا نمايد، هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند.

مسئله 2001 - زنى را كه سه مرتبه طلاق داده اند بر شوهرش حرام مى شود؛ ولى اگر با شرايطى كه در كتاب طلاق گفته مى شود با مرد ديگرى ازدواج كند، شوهر اوّل مى تواند پس از طلاق شوهر دوّم، دوباره او را براى خود عقد نمايد.

مسئله 2002 - اگر زن انسان از شوهر ديگرش دخترى داشته باشد، انسان مى تواند آن دختر را براى پسر خود كه از آن زن نيست عقد كند، و نيز اگر دخترى را براى پسر خود عقد كند، مى تواند با مادر آن دختر ازدواج كند.

احكام عقد

اشاره

مسئله 2003 - لازم است مخصوصاً بر پدر و مادر كه براى پسران و دختران خود كه احتياج به همسر دارند، همسر انتخاب كنند و در روايات ما ثواب فراوانى بر اين كار مترتّب شده است.

مسئله 2004 - كسى كه به واسطۀ نداشتن زن يا شوهر به حرام مى افتد، كه اگر همسر داشت معمولًا آن گناه را انجام نمى داد، در صورتى كه قدرت داشته باشد، واجب است ازدواج كند.

مسئله 2005 - زن بايد براى هر لذّت جنسى متعارف تسليم شوهر باشد، مگر اينكه عذرى داشته باشد، و اگر عقد دائمى است بايد بيرون رفتن او از منزل با اجازۀ شوهر باشد، ولى در كارهاى ديگرش كه منافى با لذّت جنسى شوهرش نيست، اجازۀ او لازم نيست.

مسئله 2006 - اگر زن در كارهايى كه در مسئلۀ پيش گفته شد از شوهر اطاعت نكند، گناهكار است و حقّ غذا و لباس و منزل و همخوابى ندارد، ولى مهر او از بين نمى رود.

مسئله 2007 - تهيۀ مخارج زن اگر عقد دائمى باشد مطابق معمول بر شوهر واجب است، و اگر تهيه نكند، بدهكار او خواهد بود، مگر اينكه زن راضى به آن زندگى باشد.

مسئله 2008 - چون عقد ازدواج معمولًا مبنى بر خانه دارى زن و بچّه دارى و شيردادن او انجام مى گيرد، بنابراين خانه دارى و بچّه دارى و شيردادن مطابق معمول به عهدۀ زن مى باشد، مگر اينكه در ضمن عقد شرط كند كه چنين وظيفه اى نداشته باشد يا حقّالزّحمۀ خود را در برابر اين كارها بگيرد.

مسئله 2009 - هرگاه شوهر خرجى زن را ندهد، زن مى تواند بدون اجازه از مال او بردارد.

مسئله 2010 - هرگاه مرد حقوقى را كه زن بر او دارد ترك نمايد، رعايت حقوق شوهر بر زن لازم نيست.

مسئله 2011 - مرد نمى تواند زن خود را به طورى ترك كند كه نه مثل زن شوهردار باشد و نه مثل زن بى شوهر، لكن واجب نيست هر چهار شب يك شب نزد او بماند، ولى بايد اقلًا هر چهار ماه يك مرتبه با او نزديكى كند.

مسئله 2012 - ازدواج موقّت اگرچه براى لذّت بردن هم نباشد، مثلاً به قصد محرم شدن با نزديكان آن دختر باشد، صحيح است.

مسئله 2013 - اگر زن در ضمن عقد با شوهر شرطى كند نظير اينكه با او نزديكى نكند، يا او را از شهر خودش بيرون نبرد، يا زن ديگرى نگيرد يا بعد از مرگ او مقدار معينى از سرمايۀ مرد مال زن باشد و مانند اينها و مرد قبول كند، بايد به آن شرط عمل كند.

مسئله 2014 - زن و مرد در ازدواج موقّت هيچ حقّى جز لذّت جنسى به يكديگر پيدا نمى كنند، بنابراين زن بدون اجازۀ شوهر مى تواند از خانه بيرون برود، و از شوهر ارث نمى برد و شوهر هم از او ارث نمى برد و نفقه هم ندارد، گرچه آبستن شود.

مسئله 2015 - زنى كه صيغه شده اگر نداند كه حقّ خرجى و همخوابى و مانند اينها ندارد، عقد او صحيح است و براى آنكه نمى دانسته، حقّى به شوهر پيدا نمى كند.

مسئله 2016 - پدر و جدّ پدرى و حاكم شرع (اگر پدر و جدّ پدرى نباشند) مى توانند براى محرم شدن، زنى را به عقد پسر كوچك خود درآورند، و نيز مى توانند دختر كوچك خود را براى محرم شدن به عقد كسى در آورند، چه عقد دائم و چه عقد موقّت.

مسئله 2017 - مرد در ازدواج موقّت مى تواند مدّت را ببخشد و بخشيدن او به منزلۀ طلاق است، ولى شرايط طلاق را ندارد و لازم نيست مثلاً در ايام پاكى باشد.

مسئله 2018 - در ازدواج موقّت بايد وقت و مقدار آن تعيين شود و اگر وقت يا مقدار آن تعيين نشود، عقد باطل است.

مسئله 2019 - مرد مى تواند زنى را كه متعۀ او بوده يا طلاقش داده، دوباره به عقد دائم يا موقّت خود درآورد، اگرچه هنوز عدّه اش تمام نشده باشد، و نيز مى تواند زنى را كه با او ازدواج موقّت نموده، به عقد دائم خود درآورد گرچه بهتر است اوّل باقيماندۀ مدّت را ببخشد.

مسئله 2020 - اگر بعد از عقد معلوم شود كه دختر باكره نبوده است، نمى تواند عقد را به هم بزند مگر با طلاق، ولى مى تواند تفاوت بين باكره و غيرباكره را از مهر كم كند.

مسئله 2021 - اگر مرد و زن نامحرم در جايى باشند در صورتى كه در معرض اين باشند كه به حرام بيفتند يا احتمال فساد برود، بايد از آنجا بيرون بروند.

مسئله 2022 - اگر مرد يا زن مسلمانى كافر شود (مسلمان زاده باشند يا كافرزاده) ازدواج آنها باطل مى شود، و اگر مرد كافر شود زن بايد عدّۀ وفات بگيرد، و بعد مى تواند با ديگرى ازدواج كند، و اگر زن يائسه باشد يا هنوز نزديكى با او نشده باشد، عدّه هم ندارد.

مسئله 2023 - اگر مرد يا زن مسلمانى كافر شود و دوباره مسلمان شود، مى تواند با همان همسر اوّلى به عقد جديد ازدواج كند، گرچه آن زن هنوز در عدّه باشد، چنان كه مى توانند همسر جديد انتخاب كنند.

مسئله 2024 - فرزندى كه از راه نامشروع منعقد شده باشد (ولدالزنا) جايز نيست او را سقط كنند و فرزند آن زن و مرد حساب مى شود، ولى از آنها ارث نمى برد و مسلمان است و مى تواند زن مسلمان بگيرد و اگر زن بگيرد و بچّه اى پيدا كند، آن بچّه حلال زاده است.

مسئله 2025 - اگر كسى با زنى به خيال اينكه زن اوست نزديكى كند و يا با زنى به خيال اينكه در عدّۀ كسى نيست ازدواج كند يا در روز ماه رمضان يا در حال حيض با زن خود نزديكى كند، بچه اى كه از آنها به دنيا مى آيد حلال زاده است و همچنين اگر كسى با زنى زنا كند، چنانچه بعد او را عقد كند و بچّه اى از آنان پيدا شود در صورتى كه ندانند از نطفۀ حلال است يا حرام، آن بچّه حلال زاده است.

مسئله 2026 - اگر زن بگويد يائسه ام يا شوهر ندارم يا در عدّه نيستم، يا حيض نيستم، يا خواهر رضاعى تو نيستم و مانند اينها، اگر لاابالى در دين نباشد، مى توان حرف او را قبول كرد.

مسئله 2027 - اگر شخص غيرثقه اى بگويد زن شوهر دارد، ولى خود زن بگويد شوهر ندارم، حرف زن مقدّم است.

مسئله 2028 - زنى كه يقين دارد شوهرش در سفر مرده، اگر بعد از عدّۀ وفات شوهر كند و شوهر اوّل از سفر برگردد، بايد از شوهر دوّم جدا شود و به شوهر اوّل حلال است، ولى اگر شوهر دوّم با او نزديكى كرده باشد، زن بايد عدّه نگهدارد و شوهر دوّم بايد مهر او را مطابق زن هايى كه مثل او هستند بدهد، ولى لازم نيست خرجى او را در زمان عدّه بپردازد.

مسئله 2029 - اگر شوهر مفقود الاثر شد، زن او مى تواند به حاكم شرع مراجعه كند و اگر حاكم شرع او را طلاق داد و بعد از عدّه، شوهر اوّل او آمد، حقّى بر زن ندارد، و اگر آن زن ازدواج كرده باشد همسر شوهر دوّم است.

مهريه

مسئله 2030 - هر چيزى را كه ماليت داشته باشد مى توان مهر قرار داد، كم باشد يا زياد، عين باشد يا منفعت، حتّى تعليم قرآن و يا صنعت ديگرى را هم مى توان مهر قرار داد، و در عقد دائم خوب است بيشتر از مهر السّنۀ حضرت زهرا «سلام الله عليها» (پانصد درهم) نباشد كه تقريباً دويست و شصت مثقال نقره مى شود.

مسئله 2031 - اگر در عقد مهر را معين نكنند و يا چيز حرامى را مهر قرار دهند نظير آلات قمار، عقد صحيح است و بايد مهر او مطابق مهر زن هايى كه مثل او هستند داده شود.

مسئله 2032 - اگر مرد مهر زن را در عقد معين كند و قصدش اين باشد كه آن را ندهد، عقد صحيح است، ولى مهر را بايد بدهد.

مسئله 2033 - اگر موقع خواندن عقد براى دادن مهر مدّتى معين نكرده باشند، زن هر وقت بخواهد مى تواند مطالبۀ مهر كند، مگر اينكه شوهر توانايى دادن آن را نداشته باشد.

مسئله 2034 - اگر در ازدواج دائم طلاق دهد يا در ازدواج موقّت مدّت را ببخشد يا مدّت تمام شود، بايد تمام مهر، و اگر نزديكى نكرده، نصف آن را بدهد.

مسئله 2035 - كسى كه ازدواج مى نمايد، مهريه بر عهدۀ خود اوست نه بر عهدۀ ديگرى، مگر اينكه ديگرى نظير پدر ضمانت كرده باشد و آنچه در ميان بعضى از مردم معمول است كه مهريۀ عروس را پدر داماد مى دهد، از اين قبيل است، ولى اگر در حال صغر، پدر يا جدّ، براى او عيال بگيرد و در آن حال صغير مال نداشته باشد، بر عهدۀ پدر يا جدّ است.

مسئله 2036 - اگر چيزى نظير خانه، زمين، فرش و مانند اينها را مهر قرار دادند و بعد از مدّتى قيمت آن بالا رفت يا پايين آمد، قيمت فعلى آن ملاك است و اگر مهر را پول قرار داده باشند، ارزش وقت عقد ملاك است؛ مثلاً اگر ده هزار تومان مهر قرار داده باشند كه در زمان عقد قدرت خريدِ او ده مثقال طلا است، در وقت اداى مهر بايد قيمت ده مثقال طلا را بدهد و خوب است با يكديگر مصالحه نمايند. به عبارت ديگر مهريه اگر خانه و زمين و مانند اينها است، همان بايد ادا شود و اگر پول است، بايد به پولِ روز ادا شود و قدرت خريد مراعات گردد.

مسئله 2037 - زوجه، بيش از آنچه كه در عقد ذكر شده حقّ مطالبه ندارد، مگر آنكه به يكى از عقود لازمه زوج متعهّد شده باشد چيز ديگرى علاوه بر مهر بپردازد.

مسئله 2038 - اگر كسى زنى را به عقد خود در آورد و قبل از دخول فوت كند، نصف مهر را مى برد.

مسئله 2039 - اگر زنى به ديگرى وكالت دهد كه او را با مهر معينى به عقد شخص ديگرى در بياورد، اگر وكيل مهر را كمتر يا زيادتر كند، اين عقد فضولى است و منوط به اجازۀ زن است، اگر قبول كرد عقد صحيح است و الّا باطل است.

مسئله 2040 - اگر زوج به غير از دخول، مثلاً با انگشت بكارت زن را بردارد، تمام مهر را بدهكار مى شود، چه زن راضى به اين كار باشد يا نباشد.

مسئله 2041 - هرگاه زوج و زوجه اختلاف در پرداخت يا نوع يا مقدار آن و مانند اينها داشته باشند، بايد به حاكم شرع مراجعه شود.

مسئله 2042 - شيربها كه در ميان بعضى از مردم معمول است، دِين است كه بايد پرداخته شود.

مسئله 2043 - آنچه شوهر براى زن تهيه مى كند، نظير طلا، لباس و مانند اينها، چه قبل از عروسى چه بعد از عروسى، چون تمليك نيست، مال شوهر است و همچنين چيزهايى كه زن براى شوهر تهيه مى كند مال خود اوست، ولى اگر آن چيزها تلف شود، هيچ كدام ضامن نيستند.

احكام اولاد

مسئله 2044 - حقّ اولاد بر پدر و مادر، چهار حقّ است:

1.

ختنه كردن او.

2.

تربيت صحيح.

3.

آموختن خواندن و نوشتن و احكام دين به او به اندازه اى كه مورد احتياج اوست.

4.

همسر دادن به او در موقع احتياج.

مسئله 2045 - بعد از ولادت نوزاد، هشت مورد مستحب است:

1.

غسل دادن نوزاد.

2.

پوشاندن جامۀ سفيد به او.

3.

گفتن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او.

4 - برداشتن كام او با تربت حضرت ابى عبداللَّه الحسين «سلام الله عليه» يا با آب فرات يا آب باران يا خرما.

5. انتخاب نام خوب براى او، مخصوصاً نام چهارده معصوم «سلام الله عليهم».
6.

دادن وليمه.

7.

تراشيدن سر او و به وزن موهاى سر او طلا يا نقره صدقه دادن.

8.

عقيقه دادن (يعنى كشتن شتر يا گاو يا گوسفند) و آن از مستحبّات مؤكّد است و بهتر است شرايط قربانى (حيوان سالم و بى عيب و چاق و پرگوشت و اقلًا شتر پنج ساله و گاو دو ساله و گوسفند يك ساله باشد) در آن رعايت شود و استخوان هاى آن را نشكنند، و خوب است عقيقه براى پسر، نر و براى دختر، ماده باشد، و عقيقه را آب گوشت كنند و عدّه اى را (حدّاقلّ ده نفر) دعوت كنند تا از آن بخورند و خوب است پدر و مادر از آن نخورند.

مسئله 2046 - حفظ و پرورش پسر تا دو سال و دختر تا هفت سال حقّ مادر است، به شرط اينكه رشيد و مسلمان باشد و به ديگرى شوهر نكرده باشد، ولى اگر پدر مرده باشد، مادر هر چند شوهر كرده باشد، بر جدّ و ديگران مقدّم است.

احكام شير دادن

مسئله 2047 - هرگاه زنى بچّه اى را شير دهد، آن بچّه به حكم بچّۀ حقيقى آن زن و شوهر آن زن است، بنابراين فرزندان آن زن به منزلۀ خواهر و برادر آن بچّه محسوب مى شوند، و برادرش دايى و خواهر او خاله و برادر آن مرد عمو و خواهرش عمّۀ او، و به طور كلّى هر كس بر فرزندان حقيقى آن مرد و زن محرم مى باشد، بر اين بچّه نيز محرم مى شود، بنابراين پدر آن بچّه نمى تواند با دخترهايى كه از زن شير دهنده و شوهر اوست ازدواج كند، (زيرا خواهرهاى دختر او محسوب مى شوند).

مسئله 2048 - اگر زنى بچّه اى را شير دهد، به پدر و برادرهاى واقعى آن بچّه محرم نمى شود، چنان كه شوهر آن زن كه شير مال اوست به مادر و خواهرهاى واقعى آن بچّه محرم نمى شود، و به طور كلّى هيچ يك از محرم هاى واقعى آن بچّه به محرم هاى رضاعى آن بچّه محرم نمى شوند، بنابراين شوهر آن زن كه صاحب شير است، مى تواند با مادر و خواهرهاى واقعى آن بچّه ازدواج كند چنان كه آن زن مى تواند با پدر و برادرهاى آن بچّه ازدواج كند.

مسئله 2049 - محارم نظير مادر يا خواهر زن و مادر يا خواهر شوهر، نبايد به بچّه شير بدهند، ولى گاهى شيردادن اشكال ندارد و بايد مواظب باشند به حدّ محرميت نرسد.

مسئله 2050 - اگر زن پدر دخترى، بچّۀ شوهر آن دختر را از شير آن پدر شير دهد، آن دختر به شوهر خود حرام مى شود، چه بچّه از همان دختر يا زن ديگر شوهر او باشد.

شرايط شير دادن

مسئله 2051 - شير دادنى كه علّت محرم شدن است، شش شرط دارد:

اوّل: شير از ولادت باشد، بنابراين اگر پستان بدون ولادت بچّه، شير پيدا كند و كودكى از او بخورد، سبب محرميت نمى شود.

دوّم: شير آن زن از حرام نباشد، پس اگر شير بچّه اى را كه از زنا به دنيا آمده به بچّۀ ديگر بدهند، به واسطۀ آن شير، بچّه به كسى محرم نمى شود.

سوّم: بچّه شير را از پستان بمكد، پس اگر شير را در شيشه بريزند و به بچّه بدهند نتيجه ندارد.

چهارم: بچّه به واسطۀ مرض شير را قى نكند.

پنجم: پانزده مرتبه، يا يك شبانه روز شير سير بخورد يا مقدارى شير به او بدهند كه بگويند از آن شير استخوانش محكم شده و گوشت در بدنش روييده است.

ششم: دو سال بچّه تمام نشده باشد و اگر بعد از تمام شدن دو سال او را شير دهند، به كسى محرم نمى شود.

مسئله 2052 - بايد بچّه در بين يك شبانه روز غذا يا شير زن ديگرى را نخورد، ولى اگر كمى غذا بخورد كه نگويند در بين، غذا خورده، اشكال ندارد و نيز بايد پانزده مرتبه را از شير يك زن بخورد و در بين پانزده مرتبه شير زن ديگرى را نخورد و نيز در هر دفعه به اندازه اى شير بخورد كه سير شود.

مسئله 2053 - اگر زن از شير يك شوهر چندين بچّه را شير دهد، همۀ آنان به يكديگر محرم مى شوند، ولى اگر از دو شوهر دو بچّه را شير دهد آن دو بچّه به يكديگر محرم نمى شوند، امّا اگر چند زن از يك شوهر بچّه هايى را شير دهند، همۀ آنان به يكديگر محرم مى شوند.

مسئله 2054 - اگر كسى دو زن شيرده داشته باشد و يكى از آنان بچّه اى را مثلاً هشت مرتبه و ديگرى هفت مرتبه شير بدهد، آن بچّه به كسى محرم نمى شود.

مسئله 2055 - اگر زنى از شير يك شوهر پسر و دخترى را شير كامل بدهد، خواهر و برادر آن دختر به خواهر و برادر آن پسر محرم نمى شوند.

مسئله 2056 - اگر به واسطۀ شير دادن، حقّ شوهر از بين نرود، زن مى تواند بدون اجازۀ شوهر، بچّه اى را شير دهد، ولى جايز نيست بچّه اى را شير دهد كه به واسطۀ شير دادن به آن بچّه به شوهر خود حرام شود، مثلاً اگر شوهر او دختر شيرخوارى را براى خود عقد كرده باشد، زن نبايد آن دختر را شير دهد، چون اگر آن دختر را شير دهد، خودش مادر زن شوهر مى شود و بر او حرام مى گردد.

مسئله 2057 - اگر كسى بخواهد زن برادرش به او محرم شود، مى تواند دختر شيرخوارى را براى خود عقد كند و زن برادرش آن دختر را شير كامل بدهد؛ كه در اين صورت عقد دختر باطل و براى او حرام ابدى مى شود (زيرا آن دختر، دختر رضاعى برادر آن مرد مى شود) و زن برادرش بر او محرم مى شود.

مسئله 2058 - شير دادنى كه علّت محرم شدن است، به دو امر ثابت مى شود:

اوّل: خبر دادن عدّه اى كه انسان از گفته آنان اطمينان پيدا كند.

دوّم: شهادت يك مرد يا دو زن ثقه.

مسئله 2059 - اگر شك كنند بچّه به مقدارى كه علّت محرم شدن است شير خورده يا نه، يا گمان داشته باشند كه به آن مقدار شير خورده، بچّه به كسى محرم نمى شود.

مسئله 2060 - براى شير دادن بچّه، بهتر از هر كس مادر اوست و مستحب است بچّه را دو سال تمام شير بدهد.

مسئله 2061 - مستحب است دايه اى كه براى طفل مى گيرند، شيعه و مؤمن و داراى عقل و عفّت و صورت نيكو باشد.

مسئله 2062 - خوب است زن ها هر بچّه اى را شير كامل ندهند، زيرا ممكن است فراموش شود كه به چه كسانى شير داده اند و بعداً دو نفر محرم با يكديگر ازدواج نمايند، ولى گاهى شير دادن به بچه ها مانعى ندارد، بلكه خوب است، زيرا اعانت و كمك به ديگران است.

مسئله 2063 - كسانى كه به واسطۀ شير خوردن، خويشى پيدا مى كنند، مستحب است يكديگر را احترام نمايند، ولى حقوق خويشاوندى را ندارند.

تلقيح

مسئله 2064 - وارد نمودن منى مرد در رحم زوجۀ او با وسيله اشكال ندارد، لكن بايد از مقدّمات حرام احتراز نمايند، پس اگر مرد با رضايت زن اين عمل را خودش انجام دهد و منى خود را به وجه حلالى به دست بياورد، مانعى ندارد.

مسئله 2065 - اگر منى مرد را در رحم زنش وارد نمودند، چه به وجه حلال يا حرام، و از آن، كودكى متولّد شد، اين كودك مال مرد و زن است و همۀ احكام فرزند را دارد.

مسئله 2066 - جايز نيست منى مرد اجنبى را در رحم زن اجنبيه داخل كنند، چه با اجازۀ زن باشد يا نه، و چه شوهر داشته باشد يا نه، و چه با اجازۀ شوهر باشد يا نباشد.

مسئله 2067 - اگر منى مردى را داخل رحم زن اجنبيه نمودند و معلوم شد بچّه از آن منى است، پس اگر اين عمل به طور شبهه بوده، مثل آنكه گمان مى كرد زن خودش است و زن نيز گمان مى كرد منى شوهر است و بعد از عمل معلوم شد از شوهر نيست، اشكالى نيست كه بچّه شرعاً از اين مرد و زن است و تمام احكام فرزندى را دارد و لكن اگر از روى علم و عمد باشد، بچّه حرام زاده است و كلّيۀ احكام ولد زنا بر او بار است.

مسئله 2068 - اگر نطفۀ مرد و نطفۀ زن او را در رحم مصنوعى پرورش دادند و بچّه اى توليد شد، اين بچّه حلال زاده و ملحق به پدر و مادر است و نيز اگر نطفۀ مردى را با نطفۀ زن اجنبيه پرورش دادند و بچّه توليد شد، اين بچّه ولد شبهه است و ملحق به پدر و مادر است و صورت اوّل و دوّم در احكام با هم فرقى ندارند.

مسئله 2069 - قرار دادن نطفۀ منعقد شدۀ زن و شوهر در رحمِ زنِ بيگانه (رحم اجاره اى)، در صورت ضرورت جايز است و بهتر است صاحب رحم اجاره اى بدون شوهر باشد و به عقدِ صاحبِ نطفه درآيد.

مسئله 2070 - صاحبِ رحم اجاره اى در احكام محرميت و ارث و ازدواج و...، مادرِ طفل محسوب نمى شود؛ ولى اگر آن زن پس از تولّد بچّه، شير داشته باشد و به او شير كامل بدهد، مادرِ رضاعى طفل مى شود و همۀ احكام مادرِ رضاعى براى او صدق مى كند. همچنين اگر آن زن به عقد صاحب نطفه درآمده باشد، در بدو تولّد به او محرم است.

احكام طلاق

مسئله 2071 - طلاق بر دو قسم است:

1.

طلاق رجعى، و آن طلاقى است كه مرد زنش را نخواهد، مهريه اش را بپردازد و او را طلاق دهد، كه در اين قسم، مرد بعد از طلاق، در زمان عدّه، حقّ رجوع مجدّد به همسر خود را دارد، يعنى مى تواند بدون عقد او را به همسرى قبول نمايد.

2.

طلاق بائن، و آن طلاقى است كه بعد از طلاق، مرد حقّ ندارد به زن خود رجوع كند، يعنى نمى تواند بدون عقد او را به همسرى قبول نمايد و آن بر شش قسم است:

اوّل: طلاق زنى كه نه سالش تمام نشده باشد.

دوّم: طلاق زنى كه يائسه باشد.

سوّم: طلاق زنى كه شوهرش بعد از عقد با او نزديكى نكرده باشد.

چهارم: طلاق زنى كه شوهرش او را سه دفعه طلاق داده است.

پنجم: طلاق خُلع، و آن طلاقى است كه زن به شوهرش مايل نيست و مهريه يا مال ديگر خود را به او مى بخشد كه طلاقش دهد.

ششم: طلاق مبارات، و آن طلاقى است كه زن و شوهر، يكديگر را نخواهند و زن مهريه يا مال ديگر خود را به او مى بخشد تا او را طلاق دهد.

مسئله 2072 - مردى كه زن خود را طلاق مى دهد، بايد رشيد باشد و به اختيار خود طلاق دهد، و اگر او را مجبور كنند كه زنش را طلاق دهد، طلاق باطل است و نيز بايد قصد طلاق داشته باشد، پس اگر صيغۀ طلاق را به شوخى بگويد صحيح نيست.

مسئله 2073 - در تمام اقسام طلاق، اگر خود شوهر بخواهد صيغۀ طلاق را بخواند بايد بگويد:

«زَوْجَتى طالِق» يعنى زن من رها است، و اگر ديگرى را وكيل كند بايد بگويد «زَوْجَة مُوَكِّلى طالِق»، و كلّيۀ شرايطى كه در صيغۀ نكاح گفته شد اينجا هم بايد باشد به اضافۀ اينكه طلاق بايد در محضر دو مرد عادل باشد.

مسئله 2074 - زن بايد در وقت طلاق از خون حيض و نفاس پاك باشد و شوهرش در آن پاكى با او نزديكى نكرده باشد.

مسئله 2075 - طلاق دادن زن در حال حيض يا نفاس در سه صورت صحيح است:

اوّل: شوهرش بعد از ازدواج با او نزديكى نكرده باشد.

دوّم: آبستن باشد، و اگر معلوم نباشد كه آبستن است و شوهر در حال حيض طلاقش بدهد و بعد بفهمد كه آبستن بوده، اشكال ندارد.

سوّم: مرد به واسطۀ غايب بودن يا مشقّت داشتن تحقيق، نتواند يا برايش مشكل باشد كه پاك بودن زن را بفهمد.

مسئله 2076 - اگر زن را از خون حيض پاك بداند و طلاقش دهد و بعد معلوم شود موقع طلاق در حال حيض بوده، طلاق او باطل است، و اگر او را در حيض بداند و طلاقش دهد و بعد معلوم شود پاك بوده، طلاق او صحيح است.

مسئله 2077 - كسى كه مى داند زنش در حال حيض يا نفاس است، اگر غايب شود، مثلاً مسافرت كند و بخواهد او را طلاق دهد، بايد تا مدّتى كه معمولًا زن ها از حيض يا نفاس پاك مى شوند صبر كند.

مسئله 2078 - زنى را كه نُه سالش تمام نشده يا آبستن و يا يائسه است، اگر بعد از نزديكى طلاق دهند، اشكال ندارد.

مسئله 2079 - هرگاه با زنى كه از خون حيض و نفاس پاك است نزديكى كند و در همان پاكى طلاقش دهد، اگر بعد معلوم شود كه موقع طلاق آبستن بوده اشكال ندارد.

مسئله 2080 - اگر با زنى كه از خون حيض و نفاس پاك است نزديكى كند و مسافرت نمايد، چنانچه بخواهد در سفر طلاقش دهد، بايد به قدرى كه زن معمولًا بعد از آن پاكى، خون مى بيند و دوباره پاك مى شود صبر كند.

مسئله 2081 - اگر مرد بخواهد زن خود را كه به واسطۀ مرضى حيض نمى بيند طلاق دهد، بايد از وقتى كه با او نزديكى كرده تا سه ماه از جماع با او خوددارى نمايد و بعد او را طلاق دهد.

مسئله 2082 - زنى كه صيغه شده طلاق ندارد و رها شدن او به اين است كه مدّتش تمام شود، يا مرد مدّت را به او ببخشد و شاهد گرفتن و پاك بودن زن از حيض لازم نيست.

مسئله 2083 - كسى كه زنش را طلاق رجعى داده، حرام است او را از خانه اى كه موقع طلاق در آن خانه بوده بيرون كند، ولى در بعضى از مواقع كه در كتاب هاى مفصّل گفته شده، بيرون كردن او اشكال ندارد، و نيز حرام است زن براى كارهاى غير لازم از آن خانه بيرون رود.

مسئله 2084 - اگر مرد، زنى را گول بزند كه از شوهر طلاق بگيرد و زن او شود، طلاق و عقد صحيح است، ولى هر دو معصيت بزرگى كرده اند.

مسئله 2085 - اگر زن در موقع عقد شرط كند كه از طرف شوهرش وكيل باشد كه اگر خواست خود را مطلّقه كند، اين وكالت صحيح است.

مسئله 2086 - زنى كه شوهرش گم شده، اگر بخواهد به ديگرى شوهر كند، بايد نزد مجتهد عادل برود و به دستور او عمل نمايد.

مسئله 2087 - پدر و جدّ پدرى ديوانه اگر مصلحت باشد، مى توانند زن او را طلاق بدهند، امّا اگر همسر دائمى براى صغير عقد كرده باشند، نمى توانند او را طلاق دهند.

مسئله 2088 - اگر از روى علاماتى كه در شرع معين شده، مرد دو نفر را عادل بداند و زن خود را پيش آنان طلاق دهد، ديگرى كه آنان را عادل نمى داند مى تواند آن زن را براى خود يا براى شخص ديگرى عقد كند.

احكام رجوع كردن

مسئله 2089 - در طلاق رجعى اگر حرفى بزند يا كارى كند كه از او رجوع فهميده شود، طلاق باطل مى شود و براى رجوع رضايت زن و آگاهى او لازم نيست، چنان كه شاهد هم لازم نيست.

مسئله 2090 - در طلاق رجعى اگر شرط شود كه مرد حقّ رجوع نداشته باشد، طلاق صحيح و شرط فاسد است.

مسئله 2091 - اگر زنى را سه مرتبه طلاق دهد، آن زن بر او حرام است، ولى اگر بعد از طلاق سوّم به ديگرى شوهر كند، با چهار شرط به شوهر اوّل حلال مى شود:

اوّل: ازدواج شوهر دوّم دائم باشد.

دوّم: شوهر دوّم با او نزديكى و دخول در فرج كند و بايد انزال هم بشود.

سوّم: شوهر دوّم طلاقش دهد يا بميرد.

چهارم: عدّۀ طلاق يا عدّۀ وفات شوهر دوّم تمام شود.

مسئله 2092 - در طلاق خلع و مبارات لازم نيست براى بخشيدن مال زن به شوهر، صيغۀ عربى خوانده شود، بلكه به هر نحوى كه زن مال خود را به شوهر ببخشد كفايت مى كند.

مسئله 2093 - اگر زن در بين عدّۀ طلاق خلع يا مبارات از بخشش خود برگردد، شوهر مى تواند رجوع كند و بدون عقد دوباره او را زن خود قرار دهد.

مسئله 2094 - مالى را كه شوهر براى طلاق خلع يا مبارات مى گيرد، لازم نيست به اندازۀ مهر يا كمتر باشد، بلكه اگر بيشتر هم باشد، مانعى ندارد.

احكام عدّۀ طلاق

مسئله 2095 - زنى كه از شوهرش طلاق گرفته بايد عدّه نگهدارد، مگر اينكه شوهر با او اصلًا نزديكى نكرده باشد يا قبل از نُه سال طلاقش دهد يا زن يائسه باشد، كه در اين سه صورت بعد از طلاق مى تواند بلافاصله شوهر كند.

مسئله 2096 - مقدار عدّه در ازدواج دائم آن است كه به قدرى صبر كند كه دو بار حيض ببيند و پاك شود و هنگامى كه حيض سوّم را ديد عدّۀ او تمام مى شود، امّا زنى كه در سنّ زن هايى است كه حيض مى بينند، ولى عادت نمى شود، عدّۀ او سه ماه است.

مسئله 2097 - اگر زن آبستن را طلاق دهند، عدّه اش تا دنيا آمدن يا سقط شدن بچّۀ اوست، بنابراين اگر مثلاً يك ساعت بعد از طلاق بچّۀ او به دنيا آيد، عدّه اش تمام مى شود.

مسئله 2098 - عدّه ازدواج موقّت در صورتى كه عادت ماهانه مى بيند به مدّت دو حيض است و اگر عادت نمى بيند چهل و پنج روز است.

مسئله 2099 - لازم نيست زن بداند طلاقش داده اند، پس اگر بعد از تمام شدن عدّه بفهمد كه او را طلاق داده اند، لازم نيست دوباره عدّه نگهدارد.

مسئله 2100 - اگر با زن نامحرمى به گمان اينكه عيال خود اوست نزديكى كند، چه زن بداند كه شوهرش نيست، يا گمان كند شوهرش مى باشد، بايد عدّه نگهدارد.

مسئله 2101 - اگر با زنى كه مى داند عيالش نيست زنا كند، چنانچه زن نداند كه آن مرد شوهر او نيست، بايد عدّه نگهدارد.

احكام عدّۀ وفات (زنى كه شوهرش مرده)

مسئله 2102 - زنى كه شوهرش مرده اگر آبستن نباشد، بايد تا چهار ماه و ده روز عدّه نگهدارد؛ يعنى از شوهر كردن خوددارى نمايد، گرچه يائسه يا صيغه باشد، يا شوهرش با او نزديكى نكرده باشد، و اگر آبستن باشد بايد تا موقع زاييدن عدّه نگهدارد، ولى اگر پيش از گذشتن چهار ماه و ده روز، بچّه اش به دنيا آيد، بايد تا چهار ماه و ده روز از مرگ شوهرش صبر كند و اين عدّه را عدّۀ وفات مى گويند.

مسئله 2103 - وقتى در عدّۀ طلاق بائن شوهر فوت كند، عدّۀ طلاق كافى است و نياز به عدّۀ فوت نيست، ولى در طلاق رجعى، بايد عدّۀ فوت نگه داشته شود و عدّۀ طلاق رجعى كافى نيست.

مسئله 2104 - زنى كه در عدّۀ وفات مى باشد، حرام است لباس رنگى بپوشد و كارهاى ديگرى كه زينت حساب شود نيز بر او حرام مى باشد.

مسئله 2105 - اگر زن يقين كند كه شوهرش مُرده و بعد از تمام شدن عدّۀ وفات شوهر كند، چنانچه معلوم شود شوهر او بعداً مرده است، بايد از شوهر دوّم جدا شود و براى شوهر اوّل عدّۀ وفات و بعد براى شوهر دوّم عدّۀ طلاق نگهدارد.

مسئله 2106 - ابتداى عدّۀ وفات از موقعى است كه زن از مرگ شوهر مطّلع شود.

احكام هبه (هديه)

مسئله 2107 - اگر كسى چيزى را به كسى مجانى و بلاعوض بدهد، آن را هبه گويند و در هبه لازم نيست صيغه بخوانند، بلكه همين قدر كه هبه دهنده مال خود را به قصد هبه به ديگرى بدهد و آن طرف هم به همين قصد بگيرد، هبه صحيح است.

مسئله 2108 - كسى كه هبه مى دهد، بايد رشيد و هبۀ او با اختيار باشد و نيز بتواند در مال خود تصرّف كند.

مسئله 2109 - كسى كه چيزى به او بخشيده مى شود، اگر رشيد نباشد، قبول خود او كافى نيست، بلكه بايد ولى او از طرف او قبول كند.

مسئله 2110 - در هبه قبول و قبض لازم است، پس تا زمانى كه قبول نكرده يا هبه كننده مال را تحويل طرف نداده، مال او نشده است و اگر ولىّ، مثل پدر و جدّ چيزى را به غير رشيد ببخشد، بايد خودش قصد تحويل گرفتن براى آنها را بنمايد، ولى لازم نيست قبول يا قبض فوراً باشد، و اگر مدّتى ميان هبه و قبول يا قبض فاصله بيفتد، مانعى ندارد.

مسئله 2111 - بهتر است چيزى را كه انسان به كسى مى بخشد، آن مال را ناديده بگيرد و در آن رجوع نكند، ولى در عين حال هر يك از طرفين مى تواند هبه را به هم بزند، پس هبه كننده مى تواند در مال خود رجوع كند مگر در چند مورد:

اوّل: هبه كننده در عوض هبه، چيزى از طرف گرفته باشد.

دوّم: چيزى را قربة الى اللَّه به كسى هبه كند.

سومّ: هبه به يكى از خويشان نزديك باشد.

چهارم: مالى را كه هبه كرده به حال خود باقى نمانده باشد، مثل اينكه آن را تلف كرده يا صورت آن را به كلّى تغيير داده، مثلاً پارچه را بريده و دوخته است يا اينكه آن را به ديگرى منتقل كرده باشد.

پنجم: يكى از طرفين بميرد، پس اگر هبه كننده بعد از صيغه و قبض بميرد، ورثۀ او حق ندارند هبه را به هم بزنند، و اگر طرف بميرد، مال به ورثۀ او منتقل مى شود.

مسئله 2112 - اگر چيزى را كه بخشيده، زياد شود، مثل آنكه گوسفند فربه شود يا آنكه بچّه بزايد، و بعد بخشنده هبه را به هم بزند، زيادى و بچه، مال كسى است كه به او بخشيده شده است.

مسئله 2113 - در موقع ازدواج يا وضع حمل و مانند آن، هدايايى براى زن و شوهر مى آورند، اگر اين گونه هدايا را به حساب زن و براى او آورده اند، ملك اوست و اگر به حساب شوهر آورده باشند، تعلّق به او دارد و اگر شك كنند كه به حساب كيست، بايد مصالحه شود.

مسئله 2114 - هدايايى كه شوهر به زن، يا زن به شوهر مى دهد، مى توانند از يكديگر پس بگيرند، ولى بسيار بد است.

مسئله 2115 - صدقه دادن از كارهاى مستحب است و در روايات ما راجع به آن زياد سفارش شده است، و موجب زيادى مال و دفع بلا و شفاى مرض است و فرق آن با هبه اين است كه در صدقه قصد قربت شرط است، و بعد از آنكه فقير صدقه را گرفت، صدقه دهنده نمى تواند آن را پس بگيرد.

مسئله 2116 - كسى كه سيد نيست مى تواند به سيد صدقۀ مستحبّى بدهد، چنان كه مى تواند غير از زكات مال و زكات فطره، صدقات واجب نظير كفّارات و نذورات را به او بدهد.

مسئله 2117 - در مواردى كه نمى توان عقد هبه را به هم زد، مى توان در ضمن عقد هبه شرط كرد كه اگر بخواهد عقد را فسخ كند (و اين شرط مخالف كتاب و سنّت نيست).

مسئله 2118 - هبه در مرض موت صحيح است، گرچه زايد بر ثلث باشد، ولى اگر قصد او اين باشد كه بعضى از ورثه را بدون جهت شرعى محروم از ارث كند، حرام است.

مسئله 2119 - فرقى نيست در هبه ميان اينكه عين باشد يا منفعت، موجود باشد يا نه، بنابراين اگر حاصل يك سال باغ را به كسى هبه كند يا طلبى را كه از كسى دارد به خود او يا ديگرى هبه كند مانعى ندارد، ولى اگر به خود او هبه كرد، حقّ پس گرفتن ندارد.

مسئله 2120 - جهيزيۀ دختر بعد از آنكه در اختيار او قرار گرفت، ملك دختر مى شود و نمى شود از او پس گرفت، ولى اگر هنوز در اختيار او قرار نگرفته، برداشتن آن مانعى ندارد، و همچنين است چيزهايى كه براى پسر تهيه مى شود.

احكام غَصب

غصب آن است كه انسان از روى ظلم، بر مال يا حقّ كسى مسلّط شود و اين يكى از گناهان بزرگ است كه اگر كسى انجام دهد، در قيامت به عذاب سخت گرفتار مى شود. از حضرت پيغمبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» روايت شده است كه هر كس چيزى را غصب كند، در قيامت آن چيز مثل طوق به گردن او آويخته مى شود.

مسئله 2121 - اگر انسان در اماكن عمومى نظير مسجد و مدرسه و راه و پل و مانند اينها مزاحم استفادۀ ديگران از آنجا شود، مثل خريد و فروش در پياده رو و گذاشتن اجناس بيرون مغازه و پارك كردن اتومبيل در جايى كه مزاحم ديگران باشد، كار او غصب است، و همچنين است اگر كسى در اين گونه مكان ها جايى را براى خود بگيرد و ديگرى نگذارد او از آنجا استفاده نمايد.

مسئله 2122 - چيزى را كه انسان پيش طلبكار گرو مى گذارد، بايد پيش او بماند كه اگر طلب او را ندهد طلب خود را از آن به دست آورد، پس اگر پيش از آنكه طلب او را بدهد آن چيز را از او بگيرد، حقّ او را غصب كرده است.

مسئله 2123 - مالى را كه نزد كسى گرو گذاشته اند، اگر ديگرى غصب كند، صاحب مال و طلبكار مى توانند چيزى را كه غصب كرده از او مطالبه نمايند و چنانچه آن چيز را از او بگيرند، باز هم در گرو است، و اگر آن چيز از بين برود و عوض آن را بگيرند، آن عوض هم مثل خود آن چيز گرو مى باشد.

مسئله 2124 - اگر انسان چيزى را غصب كند، بايد به صاحبش برگرداند و اگر از بچّه يا ديوانه غصب كند، بايد به ولىّ آنها بدهد و اگر صاحبش را نمى شناسد يا مجهول المالك است، بايد به حاكم شرع داده شود.

مسئله 2125 - اگر از چيزى كه غصب كرده منفعتى به دست آيد، مثلاً از گوسفندى كه غصب كرده، برّه اى پيدا شود يا نهالى كه غصب كرده بارور شود، مال صاحب مال است و نيز كسى كه مثلاً خانه اى را غصب كرده، گرچه در آن ننشيند، بايد اجارۀ آن را بدهد.

مسئله 2126 - هرگاه دو نفر با هم چيزى را غصب كنند، اگرچه هر يك به تنهايى مى توانسته اند آن را غصب نمايند، هر كدام آنان ضامن نصف آن هستند.

مسئله 2127 - اگر چيزى را كه غصب كرده با چيز ديگرى مخلوط كند، مثلاً گندمى را كه غصب كرده با جو مخلوط نمايد، چنانچه جدا كردن آنها ممكن است گرچه زحمت داشته باشد، بايد جدا كند و به صاحبش برگرداند، و اگر ممكن نباشد، با يكديگر شريك مى شوند و اگر صاحب مال راضى به شركت نباشد، غاصب بايد عوض آن مال را به او رد كند.

مسئله 2128 - اگر شخصى خانه اى را كه غصب كرده خراب نمايد، بايد آن را با مزد ساختنش به صاحب آن بدهد و چنانچه بگويد آن را مثل اوّلش مى سازم، مالك مجبور نيست قبول نمايد و نيز مالك نمى تواند او را مجبور كند كه آن را مثل اوّلش بسازد.

مسئله 2129 - اگر چيزى را كه غصب كرده به طورى تغيير دهد كه از اوّلش بهتر شود، مثلاً با طلايى كه غصب كرده گوشواره بسازد، چنانچه صاحب مال بگويد مال را به همين صورت بده، بايد به او بدهد و نمى تواند براى زحمتى كه كشيده مزد بگيرد، بلكه بدون اجازۀ مالك حقّ ندارد آن را به صورت اوّلش در آورد، و اگر بدون اجازۀ او آن چيز را مثل اوّلش كند، بايد مزد ساختن آن را هم به صاحبش بدهد.

مسئله 2130 - اگر در زمينى كه غصب كرده زراعت كند يا درخت بنشاند، زراعت و درخت و ميوۀ آن مال خود اوست و چنانچه صاحب زمين راضى نباشد كه زراعت و درخت در زمين بماند، كسى كه غصب كرده بايد فوراً زراعت يا درخت خود را گرچه ضرر نمايد از زمين بكند، و نيز بايد اجارۀ زمين را در مدّتى كه زراعت و درخت در آن بوده به صاحب زمين بدهد و خرابى هايى را كه در زمين پيدا شده، درست كند، و اگر به واسطۀ اينها قيمت زمين از اوّلش كمتر شود، بايد تفاوت آن را هم بدهد و نمى تواند صاحب زمين را مجبور كند كه زمين را به او بفروشد يا اجاره دهد، و نيز صاحب زمين نمى تواند او را مجبور كند كه درخت يا زراعت را به او بفروشد. و همچنين است اگر با آهن غصبى خانه ساخته باشد، در صورتى كه صاحب آهن همان را طلب كند، غاصب بايد آن را تحويل دهد، گرچه موجب خرابى خانه شود.

مسئله 2131 - اگر چيزى را كه غصب كرده از بين برود، در صورتى كه مثل نداشته باشد، نظير گاو و گوسفند، بايد قيمت آن را بدهد، و چنانچه قيمت بازار آن فرق كرده، بايد قيمت روزى كه غرامت را مى دهد بپردازد، و اگر مثل داشته باشد نظير گندم و جو، بايد مثل همان چيز را بدهد.

مسئله 2132 - اگر چيزى را كه غصب كرده ديگرى از او غصب نمايد و از بين برود، صاحب مال از هر كدام كه بخواهد مى تواند عوض آن را بگيرد.

مسئله 2133 - اگر چيزى با معاملۀ باطلى به كسى منتقل شود، اگر صاحب مال راضى است كه در آن تصرّف شود اشكال ندارد، وگرنه حكم غصب را دارد كه بايد فوراً به صاحبش رد كند و اگر تلف شده عوض آن را بدهد.

مسئله 2134 - هرگاه مال را از فروشنده بگيرد كه آن را ببيند تا اگر پسنديد بخرد، در صورتى كه آن مال تلف شود، بايد عوض آن را به صاحبش بدهد؛ ولى اگر بگيرد تا مدّتى نزد خود نگه دارد كه اگر پسنديد بخرد، در صورتى كه تلف شود، چون امانت است ضامن نيست.

مسئله 2135 - بعد از تمام شدن مدّت اجاره، بايد محل را تحويل مالك دهد و اگر بدون اجازۀ مالك در آن محل بماند غصب است، و همچنين است اگر در مدّت اجاره مال الاجاره را ندهد.

مسئله 2136 - كسى كه اجير شده براى كارى، مثل كارمندان اداره ها و شركت ها و كارخانجات، اگر كم كارى كند يا اصلًا كار نكند، حقّ گرفتن تمام حقوق را ندارد و اگر تمام حقوق را بگيرد، به همان نسبتى كه كم كارى كرده غصب است.

مسئله 2137 - استفاده از مال كسى كه انسان مى داند دزد يا رباخوار است يا خمس نمى دهد و مانند اينها، در صورتى كه نداند چيزى كه در آن تصرّف مى كند از مال حرام است اشكال ندارد، و اگر بداند چيزى كه در آن تصرّف مى كند از مال حرام است، تصرّف او جايز نيست؛ بنابراين زن و اولاد يا مهمان كسى كه لاابالى در مال مردم است، مى توانند از مال او استفاده كنند، مگر اينكه بدانند آن مال حرام است، و اگر مجبور باشند كه از آن استفاده كنند، بايد از حاكم شرع اجازه بگيرند.

مسئله 2138 - اگر كسى مدّتى مانع از كار كسى شود، گرچه اين كار حرام است، ولى چيزى به او بدهكار نيست، ولى اگر خانه و مغازه و مانند آنها را غصب كند، علاوه بر اينكه آنها را پس مى دهد بايد اجارۀ آنها را هم بپردازد.

مسئله 2139 - اگر كسى پولى را غصب كند يا ربا بگيرد يا دزدى كند يا خمس بدهكار بوده و نداده است، بايد در وقت پرداخت، ارزش خريد آن زمان را بپردازد، مثلاً اگر ده سال قبل هزار تومان از كسى دزدى كرده است، بايد حساب كند كه در آن زمان با هزار تومان چقدر طلا مى توانست تهيه كند و همان را بپردازد.

مسئله 2140 - هرگاه كسى طعامى را غصب كند و آن را به مالك طعام بخوراند در حالى كه مالك نمى داند، مثلاً به عنوان مهمان نمودن آن را جلو مالك بگذارد، غاصب ضامن است.

مسئله 2141 - هرگاه تسليم عين مغصوبه به مالك براى غاصب متعذّر باشد، بر غاصب واجب است بدل آن را به مالك بدهد، و اين را بدل حيلوله مى گويند و مالك گرچه مالك اين بدل نمى شود، ولى مى تواند تصرّف مالكانه بنمايد و اگر بدل را تلف كرد، عين مغصوبه ملك غاصب مى شود، و هر وقت تسليم عين مغصوبه براى غاصب ممكن شد، بايد آن را به مالك بدهد و بدل را پس بگيرد و همۀ منافع بدل در تمام مدّتى كه تسليم عين مغصوبه متعذّر است، مال مالك است.

احكام اموال گمشده

مسئله 2142 - مال گمشده اى را كه انسان پيدا مى كند، اگر نشانه اى نداشته باشد يا قيمت آن كمتر از 12/6 نخود نقره باشد، مى تواند براى خود بردارد.

مسئله 2143 - هرگاه چيزى كه پيدا كرده نشانه داشته باشد و قيمت آن به 12/6 نخود نقره برسد، بايد تا يك سال به واسطۀ گفتن يا نوشتن در محلّى كه ممكن است صاحبش پيدا شود اعلام كند و اگر قبل از يك سال مأيوس از پيدا شدن صاحبش شود يا از اوّل از پيدا شدن صاحبش مأيوس است، اعلام لازم نيست و بعد از يأس از پيدا شدن صاحب يا اعلام تا يك سال، مى تواند آن را براى خود بردارد.

مسئله 2144 - كسى كه مالى را پيدا كرده اگر به اندازه 12/6 نخود نقره باشد و نشانه هم داشته باشد، اگر عمداً به دستورى كه گفته شد اعلام نكند، معصيت كرده و در صورتى كه اميد به پيدا شدن صاحب آن داشته باشد، باز هم واجب است اعلام كند.

مسئله 2145 - اگر ديوانه يا نابالغ چيزى پيدا كند، اگر كمتر از 12/6 نخود نقره باشد يا نشانه نداشته باشد، مى تواند براى خود بردارد و اگر به مقدار 12/6 نخود نقره باشد و نشانه هم داشته باشد، ولىّ او بايد اعلام نمايد و پس از يك سال اعلام يا مأيوس شدن از صاحبش، ديوانه يا نابالغ مى تواند آن را براى خود بردارد.

مسئله 2146 - اگر در بين سالى كه اعلام مى كند، مال از بين برود، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى نكرده باشد و به دستورى كه گفته شد اعلام نموده باشد، چيزى بر او نيست، و الّا بايد عوض آن را به حاكم شرع بدهد.

مسئله 2147 - اگر كسى چيزى را پيدا كند و ديگرى بگويد مال من است، در صورتى بايد به او بدهد كه اطمينان پيدا كند مال اوست و لازم نيست نشانه هايى را كه بيشتر اوقات صاحب مال هم متوجّه آنها نيست بگويد.

مسئله 2148 - اگر قيمت چيزى كه پيدا كرده به 12/6 نخود نقره برسد و نشانه هم داشته باشد، چنانچه اعلام نكند و در مسجد يا جاى ديگرى بگذارد و آن چيز از بين برود ضامن است، و اگر به ديگرى بدهد يا ديگرى آن را بردارد، هر دو ضامن هستند و بايد هر دو به دستورى كه گفته شد عمل كنند.

مسئله 2149 - هرگاه چيزى پيدا كند كه اگر بماند فاسد مى شود، در صورتى كه نشانه داشته باشد و به مقدار 12/6 نخود نقره باشد، بايد آن را قيمت كند و آن را مصرف نمايد و به دستور مالى كه انسان پيدا مى كند عمل نمايد، پس اگر صاحبش پيدا شد قيمت آن را به او مى دهد و اگر از پيدا شدن صاحبش مأيوس شود يا يك سال بگذرد، مى تواند براى خود بردارد.

مسئله 2150 - اگر چيزى را كه پيدا كرده همراه او باشد، در صورتى كه قصدش اين باشد كه صاحب آن را پيدا كند، اشكال ندارد و الّا حكم غصب را دارد.

مسئله 2151 - اگر كفش او را ببرند و كفش ديگرى به جاى آن بگذارند، چنانچه نشانه اى نداشته باشد يا قيمت آن كمتر از 12/6 نخود نقره باشد، مى تواند براى خود بردارد، و اگر قيمت آن از 12/6 نخود نقره بيشتر باشد و نشانه هم داشته باشد، حكمش حكم مالى است كه انسان آن را پيدا مى كند.

مسئله 2152 - اگر مالى را كه كمتر از 12/6 نخود نقره ارزش دارد پيدا كند و از آن صرف نظر نمايد و در مسجد يا جاى ديگر بگذارد، چنانچه كسى آن را بردارد براى او حلال است.

مسئله 2153 - مالى را كه انسان پيدا مى كند، در تمام صورى كه گفته شد مى تواند براى خود بردارد، بهتر است از طرف صاحبش به فقير صدقه دهد مخصوصاً اگر پيدا كننده غنى باشد و اگر بعد از صدقه دادن يا تلف شدن صاحبش پيدا شود، بايد رضايت او را به دست آورد، و همچنين است مجهول المالك كه اگر بعد از اينكه با اذن حاكم شرع به مصرف رساند صاحبش پيدا شود، بايد او را راضى نمايد.

مسئله 2154 - مالى را كه انسان در صندوق شخصى خود پيدا مى كند، اگر شك داشته باشد كه مال خود اوست يا نه، مال خود اوست و اگر يقين داشته باشد كه مال خود او نيست، مجهول المالك است و بايد با اذن حاكم شرع به مصرف برسد، و در صندوق بانك ها و مانند آن چنانچه مبلغى زياد بيايد، اگر معلوم باشد كه از غير بانك است و مالك آن معلوم نباشد نيز مجهول المالك است كه بايد با اذن حاكم شرع به مصرف برسد.

مسئله 2155 - اگر چيزى را با پا و يا دست خود به كنارى بزند ولى آن را برندارد، ضامن نيست و همچنين است اگر به ديگرى نشان دهد و او آن را بردارد، بر كسى كه آن را نشان داده ضمانى نيست.

مسئله 2156 - هرگاه از شخصى كه مال انسان را برده مالى نزد انسان باشد، چنانچه از آمدن او مأيوس شد، مى تواند به قيمت مالى كه از او برده از مال او تقاصّاً بردارد و بقيۀ آن حكم مجهول المالك را دارد.

مسئله 2157 - چيزهايى را كه براى اصلاح نزد ارباب صنايع مى آورند و صاحبان آنها نمى آيند ببرند به طورى كه صنعتگر از آمدن آنها مأيوس مى شود، حكم مجهول المالك را دارد كه بايد با اذن حاكم شرع به مصرف برسانند.

مسئله 2158 - اگر انسان حيوانى را پيدا كند، حكم او حكم مالى است كه انسان پيدا مى كند، و چنانچه صاحبش پيدا شود بايد حيوان را با منافع او به او بپردازد، ولى مى تواند مخارجى را كه نموده از صاحبش بگيرد.

احكام خوردنى ها و آشاميدنى ها

حيوانات حلال گوشت و حرام گوشت

اشاره

مسئله 2159 - اگر حيوان حلال گوشتى را ذبح شرعى كنند، خوردن گوشت آن حلال است، خواه اهلى باشد مانند گاو و گوسفند يا وحشى باشد مانند آهو و بز كوهى، همچنين اگر حيوان حلال گوشتى را كه وحشى است شكار كنند، حلال است.

مسئله 2160 - از حيوانات دريايى فقط ميگو و ماهى فلس دار حلال است و ساير حيوانات آبى از قبيل نهنگ و خرچنگ و قورباغه و امثال اينها حرام مى باشد.

مسئله 2161 - گوشت شتر، گاو، گوسفند، آهو، گوزن، گاو وحشى، قوچ، بز كوهى و گوره خر حلال است، و همچنين گوشت پرندگانى مانند انواع كبوتر، كبك، تيهوج، قطا، مرغ خانگى، انواع گنجشك و امثال اينها حلال است، گوشت پرستو حلال، ولى كشتن آن مكروه است، چنان كه خوردن گوشت اسب، قاطر، الاغ و هدهد كراهت دارد.

مسئله 2162 - حيواناتى كه نيش و چنگال دارند مانند شير، پلنگ، گرگ، روباه و گربه و همچنين حيواناتى نظير فيل، خرس، بوزينه و خرگوش كه مسخ شده نام دارند و همچنين حشرات و خزندگان مانند موش، مار، سوسمار، عقرب، سوسك، مگس و كرم و همچنين پرندگانى كه چنگال دارند مانند باز، عقاب و كلاغ، حرام گوشت مى باشند.

مسئله 2163 - معمولًا پرندگان حلال گوشت از حرام گوشت به دو راه شناخته مى شوند:

اوّل: هنگام پرواز، بال زدن آنها بيشتر باشد از نگه داشتن بال، پس پرنده اى كه بال زدنش بيشتر باشد حلال است و پرنده اى كه بيشتر بال را نگه مى دارد حرام است.

دوّم: پرنده اى كه سنگدان يا چينه دان يا انگشت جدايى مانند شَست انسان دارد حلال و پرنده اى كه اينها را ندارد حرام است.

مسئله 2164 - تخم و شير از حيوان حلال گوشت حلال است و از حيوان حرام گوشت حرام است، و تخم ماهى كه به آن خاويار مى گويند اگر از ماهى فلس دار باشد حلال است.

مسئله 2165 - اگر شك داشته باشيم حيوانى حلال گوشت است يا حرام گوشت، خوردن گوشت و شير و تخم آن حلال است.

مسئله 2166 - هر حيوان حرام گوشت چه اهلى باشد مثل گربه و چه وحشى باشد مانند شير، پلنگ و عقاب، اگر ذبح يا شكار شود، گوشت و پوست آن پاك است، گرچه خوردن آن حرام است؛ مگر سگ و خوك كه نجس العين هستند و با ذبح يا شكار پاك نمى شوند.

مسئله 2167 - حيوان هايى كه خون جهنده دارند (يعنى حيوان هايى كه اگر رگ آنها را ببرند خون از آن جستن مى كند) خواه حلال گوشت باشند يا حرام گوشت، اگر به خودى خود بميرند، نجسند، ولى حيوان هايى كه خون جهنده ندارند مثل مار و ماهى، اگر به خودى خود بميرند پاك هستند، گرچه خوردن آنها حرام است.

مسئله 2168 - حيوان حلال گوشت وحشى در صورتى با شكار كردن پاك و حلال مى شود كه بتواند فرار كند يا پرواز نمايد، بنابراين بچّه آهو كه نمى تواند فرار كند و بچّه كبك كه نمى تواند پرواز نمايد، با شكار كردن پاك و حلال نمى شود.

مسئله 2169 - اگر از شكم حيوان زنده، بچّۀ مرده اى بيرون آيد يا آن را بيرون آورند، خوردن گوشت آن حرام است.

مسئله 2170 - اگر چيزى را كه روح دارد از حيوان زنده جدا نمايند، مثلاً دنبه يا مقدارى گوشت از گوسفند زنده ببرند، نجس و حرام مى باشد.

اجزاء حرام حيوانات حلال گوشت

مسئله 2171 - پانزده چيز از حيوانات حلال گوشت حرام است:

1.

خون.

2.

فضله.

3.

نرى.

4.

فرج.

5.

بچّه دان و جفت.

6.

غدد كه آن را دشول مى گويند.

7.

تخم كه آن را دنبلان مى گويند.

8.

چيزى كه در مغز كلّه است و به شكل نخود مى باشد.

9 - مغز حرام كه در ميان تيرۀ پشت است.

10.

پيى كه در دو طرف تيرۀ پشت است.

11.

زهره دان.

12 - سپرز (طحال).

13.

بول دان (مثانه).

14.

حدقۀ چشم.

15.

چيزى كه در ميان سُم است و به آن ذات الاشاجع مى گويند.

مسئله 2172 - خوردن چيزهاى نجس و همچنين خوردن چيزهاى خبيث كه طبيعت انسان از آن متنفّر است، گرچه پاك باشد نظير آب دماغ و همچنين چيزى كه ضرر دارد و داعى عقلائى بر آن نيست مثل خاك و گِل و مواد مخدّر، حرام است، ولى خوردن كمى از تربت حضرت سيدالشّهدا «سلام الله عليه» براى شفا اشكال ندارد، بلكه مستحب است.

مسئله 2173 - خوردن يا استعمال انواع موادّ مخدّر مانند ترياك، هروئين، حشيش و نظاير آن و همچنين استفاده از قرص هاى مخدّر و روانگردان و نظاير آن، كه انسان را از حالت عادى خارج مى كند، حرام است.

مسئله 2174 - استعمال دخانيات نظير سيگار، قليان و پيپ، مخصوصاً براى جوانان، سزاوار نيست و اميد است اين عيب به طور كلّى از دامن مسلمانان زدوده شود.

مسئله 2175 - اگر با حيوانى نزديكى كنند، همه چيز آن نظير سگ و خوك نجس است، و اگر از حيوان هايى باشد كه از گوشت و شير آنها استفاده مى شود نظير گاو و گوسفند، بايد آن حيوان را ذبح كنند و لاشۀ آن را بسوزانند، و اگر از حيوان هايى باشد كه از آن استفادۀ سوارى مى كنند مثل اسب و الاغ، بايد از آن شهر بيرون برده شود، و در هر دو صورت بايد خسارت آن را كسى كه با آن نزديكى كرده بپردازد.

مسئله 2176 - حيوانى كه خوراك آن بر حسب عادت منحصر به مدفوع انسان شده است، همه چيز آن نجس است و در صورتى كه آن را استبراء كنند، يعنى تا مدّتى آن را از خوردن نجاست باز دارند به نحوى كه ديگر نگويند نجاست خوار است، پاك مى شود.

مسئله 2177 - آشاميدن شراب حرام و در بعضى از اخبار بزرگترين گناه شمرده شده است و اگر كسى آن را حلال بداند، در صورتى كه متوجّه باشد كه لازمۀ حلال دانستن آن تكذيب خدا و

پيغمبر مى باشد، كافر است. از حضرت امام جعفر صادق «سلام الله عليه» روايت شده است كه فرمودند: شراب ريشۀ بدى ها و منشأ گناهان است و كسى كه شراب بخورد خدا و فرشتگان و پيغمبران و مؤمنين او را لعنت مى كنند و تا چهل روز نماز او قبول نمى شود و روز قيامت روى او سياه است و زبان او از دهانش بيرون مى آيد و آب دهان او به سينه اش مى ريزد و فرياد تشنگى او بلند است.

مسئله 2178 - منظور از شراب، هر مايع مست كننده اى است نظير عرق و آبجو و مانند اينها و نوشيدن آن حتّى يك قطره و كمتر از آن نيز حرام است.

مسئله 2179 - سر سفره اى كه در آن شراب مى خورند، اگر انسان يكى از آنان حساب شود، نبايد بنشيند و از چيز خوردن از آن سفره هم بايد اجتناب كرد، هرچند غذاى حلالى باشد.

مسئله 2180 - اگر كسى بداند مسلمانى حوائج ضرورى دارد، مثل اينكه خود او يا زن و بچّۀ او گرسنه يا تشنه اند يا بى لباس يا بى مسكن هستند و بتواند حوائج ضرورى او را برآورد، رفع آن حوائج بر هر كسى كه بداند واجب است.

مستحبّات و مكروهات غذا خوردن

مسئله 2181 - سيزده كار در غذا خوردن مستحب است:

اوّل: هر دو دست را پيش از غذا بشويد.

دوّم: بعد از غذا دست خود را بشويد و با دستمال خشك كند (اگر با قاشق نخورده باشد.)

سوّم: ميزبان پيش از همه شروع به غذا خوردن كند و بعد از همه دست بكشد.

چهارم: در اوّل غذا بسم اللَّه و آخر غذا الحمدللَّه بگويد.

پنجم: با دست راست غذا بخورد.

ششم: اگر چند نفر سر يك سفره نشسته اند، هر كسى از غذاى جلوى خودش بخورد.

هفتم: لقمه را كوچك بردارد و با عجله غذا نخورد و غذا را خوب بجود.

هشتم: بعد از غذا خلال نمايد.

نهم: آنچه بيرون سفره مى ريزد جمع كند و بخورد، ولى اگر در بيابان غذا مى خورد، مستحب است آنچه مى ريزد براى پرندگان و حيوانات بگذارد.

دهم: بعد از خوردن غذا به پشت بخوابد و پاى راست را روى پاى چپ بيندازد.

يازدهم: در اوّل غذا و آخر آن نمك بخورد.

دوازدهم: ميوه را پيش از خوردن با آب بشويد.

سيزدهم: غذا در ته ظرف باقى نگذارد، بلكه ظرف غذا را پاك كند.

مسئله 2182 - يازده كار در غذا خوردن مكروه است:

اوّل: در حال سيرى غذا خوردن.

دوّم: پر خوردن، و در خبر است كه خداوند عالم از شكم پر بدش مى آيد.

سوّم: نگاه كردن به صورت ديگران در موقع غذا خوردن.

چهارم: خوردن غذاى داغ.

پنجم: فوت كردن غذا.

ششم: بعد از گذاشتن نان در سفره، منتظر چيز ديگر شدن.

هفتم: پاره كردن نان با كارد.

هشتم: گذاشتن نان زير ظرف غذا.

نهم: پاك كردن گوشتى كه به استخوان چسبيده، به طورى كه چيزى در آن نماند.

دهم: پوست كندن ميوه هايى كه با پوست خورده مى شود.

يازدهم: دور انداختن ميوه پيش از آنكه كاملًا آن را بخورد.

مستحبّات و مكروهات آشاميدن آب

مسئله 2183 - شش كار در آشاميدن آب مستحب است:

اوّل: آب را به طور مكيدن بياشامد.

دوّم: در روز ايستاده آب بخورد.

سوّم: پيش از آشاميدن آب بسم اللَّه و بعد از آن الحمدللَّه بگويد.

چهارم: به سه نفس آب بياشامد.

پنجم: از روى ميل آب بياشامد.

ششم: بعد از آشاميدن آب، حضرت ابا عبداللَّه «سلام الله عليه» و اهل بيت ايشان را ياد كند و قاتلان آن حضرت را لعنت نمايد.

مسئله 2184 - هفت كار در آشاميدن آب مكروه است:

اوّل: زياد آشاميدن آب.

دوّم: آشاميدن آب بعد از غذاى چرب.

سوّم: در شب، ايستاده آب آشاميدن.

چهارم: آشاميدن آب با دست چپ.

پنجم: آشاميدن آب از ظرف شكسته.

ششم: آشاميدن آب از جايى كه دستۀ ظرف است.

هفتم: فوت كردنِ آشاميدنى ها.

احكام كشتن حيوانات و شكار

شرايط سر بريدن و شكار حيوانات

مسئله 2185 - سر بريدن حيوان پنج شرط دارد:

اوّل: چهار رگ از پايين برآمدگى زير گلو به طور كامل ببرند، گرچه بريدن دو رگِ بزرگ كفايت مى كند؛ ولى اگر نشود چهار رگ يا لااقل دو رگِ بزرگ را ببرند، نظير اينكه گرگ بعضى از چهار رگ را كنده باشد يا حيوان در چاه افتاده باشد يا سركش شده باشد، اگر كارد و مانند آن را بر آن بزنند كه خون متعارف از آن جارى شود، كفايت مى كند.

دوّم: كسى كه سر حيوان را مى برد بايد مسلمان باشد.

سوّم: سر حيوان را با چيزى ببرند كه از آهن باشد. كاردهاى استيل و مانند آن چون از جنس آهن است اشكال ندارد؛ ولى در صورت ضرورت يا نبود آهن، با هر چيزى كه رگ ها را جدا كنند كفايت مى كند، بلكه در صورت اختيار هم كفايت مى كند، ولى بهتر است كه از آهن باشد.

چهارم: موقع سر بريدن، بدن حيوان رو به قبله باشد (اگر ايستاده است جلوى بدن او و اگر خوابيده يا آويزان است شكم و سينۀ او رو به قبله باشد)، ولى اگر فراموش كند يا مسئله را نداند يا نداند قبله از كدام طرف است يا نتواند حيوان را رو به قبله كند، اشكال ندارد.

پنجم: وقتى مى خواهد سر حيوان را ببرد نام خدا را ببرد و همين قدر كه بگويد بسم اللَّه، يا به نام خدا و مانند اينها كافى است، ولى اگر از روى ندانستن يا فراموشى نام خدا را نبرد، اشكال ندارد.

مسئله 2186 - شتر را به جاى ذبح بايد نحر كرد، يعنى كارد را در گودى پايين گردنش فرو كنند و فرق نمى كند كه ايستاده باشد يا زانوها را به زمين زده باشد يا خوابيده باشد، ولى بهتر است كه ايستاده باشد و آنچه در ذبح گفته شد در نحر هم بايد مراعات شود.

مسئله 2187 - اگر به جاى اينكه شتر را نحر كنند سر آن را ببرند و يا به جاى اينكه غير شتر را ذبح كنند آن را نحر كنند، فايده ندارد.

مسئله 2188 - ذبح بايد روى حيوان زنده واقع شود و اگر معلوم نيست زنده است يا مرده، بايد در موقع سر بريدن حركتى داشته باشد، گرچه چشم يا دم خود را حركت دهد، و اگر حركتى نداشت، گرچه خون فراوانى هم از او برود، حلال نيست.

مسئله 2189 - اگر حيوانى را شكار كنند يا سر ببرند و بچّۀ مرده اى از شكمش بيرون آورند، چنانچه خلقت آن بچّه كامل باشد و مو يا پشم در بدنش روييده باشد، پاك و حلال است.

مسئله 2190 - سر بريدن حيوانات به وسيلۀ دستگاه هاى ماشينى، اگر شرايط گذشته در آن رعايت شود جايز است، گرچه سر حيوان را از قفا ببرد و يا يك مرتبه قطع كند و اگر چند مرغ يا حيوان را با هم سر ببرد، يك بسم اللَّه براى همۀ آنها كافى است، ولى اگر يك يك سر مى برد، بايد براى هر كدام نام خدا تكرار شود.

مسئله 2191 - اگر حيوان را قبل از ذبح شوك دهند تا كمى بى حس شود و بعد سر او را به واسطۀ دست يا دستگاه ببرند، اشكال ندارد.

مسئله 2192 - گوشت ها، مرغ ها و ماهى هايى كه در بازار مسلمان ها موجود است، اگر شك كنيم كه حلال است يا نه، محكوم به حلّيت است و اگر بدانيم از بلاد كفر آورده اند و احتمال بدهيم كه بررسى كرده اند نيز محكوم به حلّيت است، اگر بدانيم بررسى نكرده اند، پاك است، ولى خوردن آن حرام است، و چنانچه بدانيم ذبح شرعى نشده است، علاوه بر اينكه خوردن آن حرام است، نجس هم مى باشد.

مسئله 2193 - اگر شكارِ حيوان يا صيد ماهى صرفاً براى لهو و خوش گذرانى باشد، حرام است و چنانچه براى تهيۀ معاش و يا براى كسب و زياد كردن مال باشد، حرام نيست. و در هر صورت اگر رعايتِ ساير موارد شرعى در شكار يا صيد ماهى شده باشد، خوردن آن اشكال ندارد.

مستحبّات و مكروهات سر بريدن و شكار حيوانات

اشاره

مسئله 2194 - چهار كار در سر بريدن حيوانات مستحب است:

اوّل: موقع سر بريدن گوسفند، دو دست و يك پاى آن را ببندند و پاى ديگرش را باز بگذارند، و موقع سر بريدن گاو، چهار دست و پايش را ببندند و دم آن را باز بگذارند، و موقع كشتن شتر دو دست آن را از پايين تا زانو، يا تا زير بغل به يكديگر ببندند و پاهايش را باز بگذارند، و مستحب است مرغ را بعد از سر بريدن رها كنند تا پر و بال بزند.

دوّم: كسى كه حيوان را مى كشد رو به قبله باشد.

سوّم: پيش از كشتن حيوان آب جلوى آن بگذارد.

چهارم: كارى كنند كه حيوان كمتر اذيت شود، مثلاً كارد را خوب تيز كنند و با عجله سر حيوان را ببرند.

مسئله 2195 - هفت كار در كشتن حيوانات مكروه است:

اوّل: آنكه كارد را پشت حلقوم فرو كنند و به طرف جلو بياورند كه حلقوم از پشت بريده شود، يا سر را از قفا ببرند.

دوّم: در جايى حيوان را بكشند كه حيوان ديگر آن را ببيند.

سوّم: در شب يا پيش از ظهر روز جمعه سر حيوان را ببرند، ولى در صورت احتياج عيبى ندارد.

چهارم: خود انسان چهارپايى را كه پرورش داده است بكشد.

پنجم: پيش از بيرون آمدن روح، پوست حيوان را بكنند.

ششم: پيش از بيرون آمدن روح، مغز حرام را كه در تيرۀ پشت است ببرند.

هفتم: پيش از بيرون آمدن روح، سر حيوان را از بدنش جدا كنند.

شكار با اسلحه

مسئله 2196 - هرگاه حيوان وحشى را با اسلحه شكار كنند، با پنج شرط پاك است و اگر حلال گوشت باشد، حلال نيز مى شود:

اوّل: شكار با اسلحۀ برنده مانند كارد و شمشير يا نيزه و تفنگ باشد، به طورى كه بدن حيوان را پاره كند و از او خون جارى گردد.

دوّم: شكاركننده مسلمان باشد، خواه زن باشد يا مرد، بالغ باشد يا غيربالغ، شيعه باشد يا سنّى، ولى بايد ناصبى نباشد.

سوّم: اسلحه را براى شكار كردن حيوان به كار برد و اگر مثلاً جايى را نشان كند و اتّفاقاً حيوانى را بكشد، خوردن گوشت آن حرام است.

چهارم: در وقت به كار بردن اسلحه، نام خدا را ببرد، ولى اگر فراموش كند يا مسئله را نداند اشكال ندارد.

پنجم: وقتى به حيوان برسد كه مرده باشد و چنانچه وقتى برسد كه حيوان جان دارد، بايد آن را ذبح كند.

مسئله 2197 - اگر دو نفر حيوانى را شكار كنند و يكى از آنان مسلمان و ديگرى كافر باشد، يا يكى از آن دو نام خدا را نبرد، آن حيوان حلال نيست.

مسئله 2198 - اگر بعد از آنكه حيوانى را تير زدند، مثلاً از كوه پرت شود يا در آب بيفتد و انسان بداند كه حيوان به واسطۀ تير و پرت شدن از كوه يا افتادن در آب جان داده، حلال نيست.

مسئله 2199 - اگر به واسطۀ شكار كردن حيوان دو نيم شود، چنانچه وقتى برسد كه حيوان جان داده است هر دو قسمت حلال است، امّا اگر حيوان زنده است، چنانچه وقت براى سر بريدن دارد آن قسمتى كه در آن سر نيست حرام است و آن قسمت ديگر حلال است اگر آن را ذبح كند.

شكار با سگ

مسئله 2200 - اگر سگ شكارى حيوان وحشى را شكار كند، با شش شرط پاك است و اگر حلال گوشت باشد، حلال نيز مى شود:

اوّل: سگ را براى شكار تربيت كرده باشند.

دوّم: كسى او را براى شكار بفرستد و اگر از خودش برود فايده ندارد.

سوّم: فرستنده مسلمان باشد، خواه زن باشد يا مرد، بالغ باشد يا غيربالغ، شيعه باشد يا سنى، ولى بايد ناصبى نباشد.

چهارم: وقت فرستادن سگ، نام خدا را ببرد، ولى اگر از روى فراموشى يا ندانستن مسئله آن را ترك كند اشكال ندارد، و اگر وقت فرستادن سگ، نام خدا را نبرد و پيش از آنكه سگ به شكار برسد نام خدا را ببرد، حلال است.

پنجم: شكار به واسطۀ زخمى كه از دندان سگ پيدا كرده بميرد، پس اگر سگ شكار را خفه كند يا شكار از دويدن يا ترس بميرد، حلال نيست.

ششم: كسى كه سگ را فرستاده، وقتى برسد كه شكار جان داده باشد؛ امّا اگر وقتى برسد كه شكار جان دارد، بايد آن را ذبح كند.

مسئله 2201 - هرگاه چند سگ را براى شكار حيوانى بفرستد، اگر شرايطى كه گفته شد در همۀ آنها مراعات شود شكار حلال است، و اگر همه را با هم بفرستد يك بسم اللَّه براى همۀ آنها كافى است، و اگر در بعضى از آنها شرايط مراعات نشود، شكار حرام است، و اگر چند نفر يك سگ يا سگ هايى را بفرستند، بايد همه مسلمان باشند و در وقت فرستادن نام خدا را ببرند.

مسئله 2202 - اگر سگ را براى شكار حيوانى بفرستد و آن سگ حيوان ديگرى را شكار كند، آن شكار حلال است، و نيز اگر آن حيوان را با حيوان ديگرى شكار كند، هر دوى آنها حلال مى باشند.

مسئله 2203 - اگر با سگ گلّه يا باز يا حيوان ديگرى غير از سگ شكارى، حيوانى را شكار كند، آن شكار حلال نيست.

احكام صيد ماهى

مسئله 2204 - ماهى اگر فلس داشته باشد، خواه فلس آن كم باشد يا زياد، حتّى اگر چند فلس بيشتر نداشته باشد، كوچك باشد يا بزرگ، محكم باشد يا سست، حتّى ماهيانى كه فلس آنها به اندازه اى سست است كه در دام و مانند آن مى ريزد، اگر كسى مسلمان باشد يا غير مسلمان، آن را از آب بگيرد، خوردن آن حلال است، در خارج آب بميرد يا در داخل آب، بنابراين اگر تور ماهيگيرى را در آب بيندازند و بعضى از ماهى ها در تور يا هنگام خارج كردن از تور بميرند حلال است، ولى اگر ماهى از آب بيرون بيفتد يا موج آن را بيرون بيندازد يا آب فرو رود و ماهى در خشكى بماند و بميرد، پاك است، ولى خوردن آن حرام است.

مسئله 2205 - كنسرو ماهى كه از بلاد كفر مى آورند، حلال و خوردن آن مانعى ندارد.

مسئله 2206 - خوردن ماهى زنده اشكال ندارد، همان گونه كه اگر پيش از جان دادن او را بكشند يا بريان كنند مانعى ندارد.

احكام صيد ملخ

مسئله 2207 - اگر ملخ را چه بيابانى و چه دريايى، با دست يا به وسيلۀ ديگرى زنده بگيرند، بعد از جان دادن، خوردن آن حلال است و لازم نيست كسى كه آن را مى گيرد مسلمان باشد و در موقع گرفتن نام خدا را ببرد، ولى اگر ملخ به خودى خود مرده باشد يا هنوز بال در نياورده باشد و كسى آن را بگيرد، خوردن آن حرام است.

احكام نذر و عهد و قسم

مسئله 2208 - نذر آن است كه انسان بر خود واجب كند كه كار خيرى را براى خدا به جا آورد، يا كارى را كه نكردن آن بهتر است براى خدا ترك نمايد.

مسئله 2209 - نذر بايد با زبان گفته شود و قصد آن در دل كافى نيست و لازم نيست آن را به عربى بگويد، و اگر بگويد چنانچه مريض من خوب شود هزار تومان به فقير مى دهم، نذر او صحيح است.

مسئله 2210 - نذر كننده بايد مكلّف و رشيد باشد و آن كار براى او مقدور باشد و به اختيار و قصد خود نذر كند، بنابراين نذر كردن كسى كه او را مجبور كرده اند يا به واسطۀ عصبانى شدن بى اختيار نذر كرده، صحيح نيست و همچنين سفيه و كسى كه حاكم شرع او را از تصرّف در اموالش منع كرده است، نذرهاى مربوط به اموالشان صحيح نيست.

مسئله 2211 - نذر زن احتياج به اجازۀ شوهر ندارد و همچنين نذر فرزند احتياج به اجازۀ پدر و مادر ندارد، ولى اگر مزاحم حقوق شوهر شد يا مايۀ آزار پدر يا مادر شد، نذر آنها باطل مى شود، حتّى اگر آنها قبلًا اجازه داده باشند.

مسئله 2212 - اگر نذر كند كه كار مباحى را انجام دهد يا ترك نمايد، اگر انجام آن از جهتى بهتر باشد، مثلاً نذر كند در اطاق خلوتى نماز بخواند چون حضور قلب پيدا مى كند، نذر او صحيح است و نيز اگر ترك آن از جهتى بهتر باشد، مثلاً براى اينكه دود مضر است نذر كند كه آن را استعمال نكند، نذر او صحيح مى باشد.

مسئله 2213 - اگر نذر كند عملى را انجام دهد، بايد همانطور كه نذر كرده به جا آورد، پس اگر نذر كند كه وقتى مريض او خوب شد صدقه بدهد، چنانچه پيش از آنكه خوب شود صدقه را بدهد كافى نيست.

مسئله 2214 - هرگاه نذر كند كار خيرى را انجام دهد ولى وقت و مقدار آن را معين نكند، مثلاً نذر كند كه نماز بخواند و مقدار و خصوصيات آن را معين نكند، خواندن يك نماز دو ركعتى كافى است.

مسئله 2215 - اگر نذر كند روز معينى را روزه بگيرد و بدون عذر در آن روز مسافرت كند، روزۀ آن روز بر او واجب نيست و قضا و كفّاره نيز ندارد و همچنين است اگر عذرى براى او پيدا شود، مثل اينكه مريض شود يا زن حيض شود.

مسئله 2216 - اگر انسان بدون عذر به نذر خود عمل نكند، بايد كفّاره بدهد و كفّارۀ آن كفّارۀ قسم است (ده فقير را سير نمايد يا بپوشاند و اگر نتواند بايد سه روز روزه بگيرد) مگر آنكه براى تخلّف نذر، كفّاره اى معين كند كه در صورت تخلّف، همان چيز بر او واجب مى شود.

مسئله 2217 - كسى كه نذر كرده عملى را ترك كند، اگر از روى فراموشى يا ناچارى يا اشتباه آن عمل را انجام دهد، كفّاره بر او واجب نيست.

مسئله 2218 - اگر به واسطۀ نذر چيزى بر ذمّۀ او آمده باشد و بميرد، لازم نيست ورثه آن نذر را ادا كنند، گرچه ميت را برئ الذّمّه كردن بسيار شايسته است؛ ولى اگر چيز معينى را نذر كرده، بايد ورثه آن را به مصرف نذر برسانند.

مسئله 2219 - هر چيز معينى كه نذر روى آن آمده باشد، نماء آن هم جزو نذر است؛ مثلاً گوسفندى را كه براى صدقه يا براى يكى از امامان و مانند اينها نذر كرده اند، پشم، شير، بچّۀ آن و مقدارى كه چاق مى شود جزو نذر است، مگر آنكه فقط گوشت آن را نذر كرده باشند.

مسئله 2220 - اگر براى امام «سلام الله عليه» يا امامزاده و مانند آن نذر كند، همان گونه كه مى تواند به مصارف حرم برساند، مى تواند با قصد اينكه براى آن امام «سلام الله عليه» باشد در مطلق كارهاى خير مصرف كند.

مسئله 2221 - هرگاه نذر كند كارى را انجام دهد، چنانچه معلوم شود كه آن كار مورد نداشته است يا مورد آن از بين رفته است، مثلاً نذر كند كه اگر مريض او خوب شود عملى را انجام دهد، بعد معلوم شود كه پيش از نذر كردن مريض خوب شده، يا مالى را نذر جبهه كند ولى جنگ تمام شود، عمل كردن به آن نذر لازم نيست.

مسئله 2222 - هرگاه پدر يا مادرى نذر كند دختر خود را به سيد شوهر دهد، نذر آنها اعتبارى ندارد و هنگامى كه دختر به حدّ بلوغ رسيد، اختيار با خود اوست.

مسئله 2223 - هيچ فرقى بين نذر و عهد نيست مگر در تلفّظ، مثلاً اگر بگويد با خدا عهد مى كنم كه هر شب نماز شب بخوانم يا اگر مريض من خوب شد هزار تومان صدقه مى دهم، به آن عهد مى گويند و اگر بگويد با خدا نذر مى كنم كه هر شب نماز شب بخوانم يا با خدا نذر مى كنم كه اگر مسافر من سالم برگشت فلان كار خير را انجام بدهم، به آن نذر مى گويند و كلّيۀ مسائلى كه در نذر گفته شد در عهد نيز مى آيد.

مسئله 2224 - قسم آن است كه به يكى از اسم هاى خداوند متعال قسم بخورد كه كارى را انجام دهد يا ترك كند، گرچه آن كار مباح باشد (يعنى متعلّق قسم راجح نباشد).

مسئله 2225 - كلّيۀ مسائلى كه در نذر گفته شد، در قسم نيز مى آيد، مگر اينكه مورد نذر و عهد بايد راجح باشد (فعل واجب يا مستحب و يا ترك حرام و مكروه) ولى مورد قسم لازم نيست راجح باشد، ولى بايد مرجوح هم نباشد (مثل ترك واجب يا مستحب و يا فعل حرام يا مكروه).

مسئله 2226 - قَسَم خوردن بر سه قسم است:

اوّل: قَسَمى كه نظير نذر و عهد است و چيزى را بر خود واجب يا حرام مى كند كه اگر بر طبق قَسَم عمل نكرد بايد كفّاره بدهد.

دوّم: قَسَمى كه منكر پيش قاضى بايد بخورد كه اين قَسَم مربوط به باب قضاوت است.

سوّم: براى اثبات يا نفى چيزى نزد مردم قسم بخورد؛ مثلاً فروشنده بگويد اين جنس را به خدا قسم به اين مبلغ خريده ام كه اگر دروغ بگويد از گناهان بزرگ است؛ ولى كفّاره ندارد و اگر راست باشد مكروه است، ولى اگر براى كار خوبى باشد نظير اينكه خودش يا ديگرى از شرّ ظالمى نجات پيدا كند قسم بخورد، مكروه نيست، بلكه گاهى واجب مى شود، گرچه قسم دروغ هم باشد.

مسئله 2227 - قسم خوردن به مقدّسات دينى غير از اسم هاى خداوند در صورت اوّل و دوّم (كه در مسئلۀ قبل گفته شد) اثر و فايده اى ندارد و در قسم سوّم اگر راست باشد مكروه و اگر دروغ باشد از گناهان بزرگ است، ولى كفّاره ندارد.

احكام وقف

مسئله 2228 - اگر كسى كه رشيد است و مى تواند در مال خود تصرّف كند (محجور و سفيه نيست) با قصد و اختيار چيزى را در راه خدا وقف كند، از ملك او خارج مى شود و براى آن كار متعين مى شود.

مسئله 2229 - لازم نيست صيغۀ وقف را به عربى بخوانند، بلكه اگر مثلاً بگويد اين ملك را مسجد نمودم، وقف صحيح است، بلكه صيغۀ وقف هم لازم نيست؛ پس اگر به قصد وقف ملكى را مسجد نمايد، وقف صحيح است و محتاج به قبول هم نيست، ولى تحويل مورد وقف به كسى كه براى او وقف شده لازم است، و اگر تحويل ندهد، گرچه صيغه هم خوانده باشد، وقف محقّق نمى شود؛ بنابراين تا در آن ملك نماز خوانده نشده، آن ملك مسجد نمى شود و اگر چيزى را بر اولاد صغير خود وقف كند و به قصد اينكه آن چيز ملك آنان شود از طرف آنان نگه دارى نمايد، وقف صحيح است.

مسئله 2230 - وقف لازم نيست هميشگى يا از موقع خواندن صيغه باشد، بلكه مى تواند بگويد اين مال تا ده سال وقف باشد يا بعد از مردن من وقف باشد.

مسئله 2231 - اگر مالى را براى اشخاصى كه بعضى از آنها به دنيا آمده اند وقف كند، وقف صحيح است و آنها كه به دنيا نيامده اند بعد از آمدن به دنيا با ديگران شريك مى شوند و همچنين اگر مالى را فقط براى كسانى كه به دنيا نيامده اند وقف كند نيز صحيح است.

مسئله 2232 - اگر چيزى را بر خودش وقف كند، مثل آنكه دكّانى را وقف كند كه عايدى آن را بعد از مرگ او خرج مقبره اش نمايند صحيح است و نيز اگر مثلاً مالى را بر فقرا وقف كند و خودش فقير شود، مى تواند از منافع وقف استفاده نمايد.

مسئله 2233 - اگر براى چيزى كه وقف كرده متولّى معين كند، بايد مطابق قرارداد او رفتار نمايند و اگر معين نكند، اختيار با حاكم شرع است، مگر آنكه بر افراد مخصوصى وقف كرده باشد كه در اين صورت در استفاده از وقف، اجازۀ حاكم شرع لازم نيست.

مسئله 2234 - اگر متولّى وقف ملك را اجاره داده باشد و بميرد، اجاره باطل نمى شود، ولى اگر كسانى كه ملك بر آنها وقف شده آن را اجاره دهند و بميرند، در صورتى اجاره صحيح است كه ديگران آن را اجازه دهند.

مسئله 2235 - اگر متولّى وقف بميرد يا خيانت كند و يا از عهدۀ ادارۀ وقف برنيايد، بايد مراجعه به حاكم شرع شود تا حاكم شرع متولّى يا ناظر معين نمايد.

مسئله 2236 - فرش يا چيز ديگرى را كه براى جايى وقف كرده اند، مى شود براى آنچه وقف شده در جاى ديگر مصرف كنند، مگر اينكه وقف مخصوص آنجا باشد.

مسئله 2237 - هر جا كه حاكم شرع فروش يا تبديل وقف را صلاح بداند، مى تواند وقف را تبديل نمايد و يا بفروشد؛ نظير اينكه مالى را كه وقف كرده اند بدون استفاده بماند و يا به طورى خراب شود كه نتوانند استفاده اى را كه مال براى آن وقف شده از آن ببرند، يا بين كسانى كه مال را براى آنان وقف كرده اند اختلاف پيدا شود و خوف آن برود كه مال يا جانى تلف شود.

مسئله 2238 - اگر ملكى را مثلاً براى تعمير مسجدى وقف نمايند، چنانچه آن مسجد احتياج به تعمير ندارد، با اذن حاكم شرع عايدات آن، در غير تعمير، يا تعمير مسجد ديگر و مانند اينها مصرف مى شود.

مسئله 2239 - اگر ملكى را وقف كند كه عايدى آن خرج چند چيز شود، در صورتى كه نداند كه براى هر يك چه مقدار معين شده، بايد با اذن حاكم شرع تعيين مقدار شود.

مسئله 2240 - مؤسّساتى كه داراى شخصيت حقوقى است، اگر افرادى كه آن مؤسّسه را تشكيل داده اند آن را از ملك خود بيرون كنند و يا چيزى را به آن مؤسّسه تمليك كنند، ملك آن مؤسّسه مى شود و بايد مطابق اساسنامۀ آن مؤسّسه عمل شود و وقف نيست و احكام وقف را ندارد.

مسئله 2241 - متولّى وقف مى تواند فرش مسجد يا كتاب هاى كتابخانه و مانند اينها را كه آن مسجد و آن كتابخانه احتياج ندارد يا بلا استفاده مانده است، تبديل نمايد و يا بفروشد و اگر آن مسجد يا كتابخانه و مانند آنها متولّى ندارد، با اجازۀ حاكم شرع مى توانند آن كار را انجام دهند.

مسئله 2242 - اگر جايى را وقف كنند، زير زمين به اندازۀ متعارف و بالاى ساختمان به اندازۀ متعارف، خودبه خود وقف مى شود، مگر اينكه تعيين كند كه چه مقدار وقف است؛ بنابراين مى تواند زيرزمينى را دستشويى و طبقۀ اوّل آن را مسجد و طبقات ديگر را ملك شخصى يا كتابخانه يا غير اينها قرار دهد.

احكام وصيّت

مسئله 2243 - وصيت آن است كه انسان سفارش كند بعد از مرگش براى او كارهايى انجام دهند، يا بگويد بعد از مرگش چيزى از مال او ملك كسى باشد يا براى اولاد خود و كسانى كه اختيار آنان با اوست، قيم و سرپرست معين كند و كسى را كه به او وصيت مى كنند، وصى مى گويند.

مسئله 2244 - كسى كه وصيت مى كند، بايد رشيد باشد و از روى قصد و اختيار وصيت كند و اگر مى خواهد نسبت به اموالش وصيت كند، بايد حاكم شرع او را از تصرّف در اموالش جلوگيرى نكرده باشد.

مسئله 2245 - كسى كه اسباب قتل خود را فراهم كرده است، مثلاً عمداً سمّى خورده است، اگر بعد از آن راجع به اموالش وصيت كند، صحيح نيست، ولى اگر قبل از خودكشى وصيت كرده، صحيح است؛ چنان كه راجع به غير اموالش، چه قبل از آن عمل و چه بعد از آن اگر وصيت كند، صحيح است.

مسئله 2246 - اگر انسان وصيت كند كه چيزى به كسى بدهند، در صورتى آن كس آن چيز را مالك مى شود كه آن را قبول كند.

مسئله 2247 - وقتى انسان نشانه هاى مرگ را در خود ديد، بايد اگر امانتى نزد او هست به صاحبش برگرداند و اگر به مردم بدهكار است يا واجبى نظير نماز و حجّ و خمس و زكات و مانند اينها بر ذمّۀ اوست، بايد بپردازد يا وصيت كند، و اگر مالى نزد كسى دارد يا در جايى پنهان كرده، بايد اطّلاع دهد و نيز در صورتى كه فرزند صغير دارد و حقّ آنان در معرض خطر است، بايد براى آنان قيم معين نمايد.

مسئله 2248 - وصى بايد شيعه و بالغ و عاقل و مورد اطمينان باشد.

مسئله 2249 - اگر كسى چند وصى يا چند وصى و ناظر براى خود معين كند، بايد با نظر يكديگر به وصيت او عمل نمايند و اگر اختلاف در ميان آنها افتاد، بايد به حاكم شرع مراجعه نمايند.

مسئله 2250 - اگر انسان به واسطۀ گفتن يا انجام دادن كارى از وصيت خود برگردد، وصيت باطل مى شود، همينطور اگر وصيت خود را تغيير دهد، وصيت اوّلش باطل مى شود و بايد به وصيت دوّم او عمل نمايند.

مسئله 2251 - اگر كسى در مرضى كه به آن مرض مى ميرد مالش را به كسى ببخشد يا بفروشد، بخشش و فروش او صحيح است.

مسئله 2252 - انسان بيش از ثلث اموالش نمى تواند وصيت كند و چنانچه زيادتر از ثلث وصيت نمايد، زيادى آن محتاج به اذن ورثه است، خواه قبل از مردن اذن دهند يا بعد از مردن.

مسئله 2253 - اگر انسان بعد از مردن كسى بفهمد كه او را وصى خود كرده، در صورتى كه مشقّت نداشته باشد، بايد وصيت او را انجام دهد و مى تواند ديگرى را از طرف خود وكيل نمايد.

مسئله 2254 - اگر وصى بميرد يا ديوانه شود يا كافر شود يا نتواند كارهاى ميت را انجام دهد، حاكم شرع يك نفر را به جاى او معين مى كند.

مسئله 2255 - وصى امين است و اگر بگويد به وصيت عمل كردم قول او پذيرفته مى شود و چنانچه مال در دست او تلف شود، اگر زياده روى يا كوتاهى ننموده باشد، ضامن نيست.

مسئله 2256 - واجبات مالى نظير بدهكارى و خمس و زكات و حج، از اصل مال برداشته مى شود، گرچه ميت براى آنها وصيت نكرده باشد، امّا واجبات بدنى نظير نماز و روزه از اصل مال برداشته نمى شود و سزاوار است كه ورثه، ميت را برئ الذّمّه نمايند گرچه مال هم نداشته باشد.

مسئله 2257 - هرگاه كسى وصيت هاى متعدد براى كارهاى مختلف بنمايد و نگفته باشد از ثلث بردارند، بايد واجبات مالى او را نظير بدهى از اصل مال بردارند و واجبات بدنى او را نظير نماز و روزه از ثلث مال بردارند و اگر ثلث زياد آمد به بقيه وصيت عمل نمايند ولى اگر وصيت كرده باشد كه از ثلث بردارند بايد اوّل واجبات مالى او را از ثلث بدهند و اگر زياد آمد واجبات بدنى او را بدهند و اگر زياد آمد به بقيۀ وصيت عمل نمايند.

مسئله 2258 - اگر كسى بگويد كه ميت وصيت كرده فلان مبلغ به من بدهند يا بگويد من وصى ميتم كه مال او را به مصرفى برسانم يا ميت مرا قيم بچه هاى خود قرار داده، چنانچه از گفتۀ او اطمينان حاصل شود، بايد به او بدهند و اگر اطمينان حاصل نشود، بايد مراجعه به حاكم شرع شود.

مسئله 2259 - اگر وصيت كند چيزى به كسى بدهند و آن كس پيش از وصيت كننده بميرد، وصيت باطل مى شود، و اگر بعد از وصيت كننده و پيش از آنكه قبول كند يا رد نمايد، بميرد، مال منتقل به ورثۀ او مى شود، در صورتى كه ورثه آن وصيت را رد نكنند.

احكام ارث

كسانى كه از ميّت ارث مى برند

ارث دستۀ اوّل: پدر و مادر و اولاد ميت، و با نبودن اولاد، اولاد اولاد هر چه پايين روند.

مسئله 2260 - اگر وارثِ ميت، يك پسر يا يك دختر باشد، همه مال ميت به او مى رسد و اگر چند پسر يا چند دختر باشند، مال به طورى بين آنان قسمت مى شود كه هر پسرى دو برابر دختر ببرد.

مسئله 2261 - اگر ميت اولاد نداشته باشد، نوۀ پسرى او گرچه دختر باشد سهم پسر ميت را مى برد و نوۀ دخترى او گرچه پسر باشد سهم دختر ميت را مى برد؛ بنابراين مال را سه قسمت مى كنند يك قسمت را به نوۀ دخترى و دو قسمت را به نوۀ پسرى مى دهند و نوۀ دخترى يا پسرى اگر متعدّد باشند، هر كدام سهمى كه به آنها مى رسد طورى قسمت مى كنند كه هر پسرى دو برابر دختر ارث ببرد.

مسئله 2262 - اگر شخصى بميرد و وارث او پدرش باشد، همۀ مال ميت به او مى رسد و همچنين است اگر وارث او مادرش باشد، و اگر پدر و مادر هر دو باشند، يك قسمت مال ميت به مادر و دو قسمت آن به پدر مى رسد به شرطى كه ميت دو برادر پدرى يا چهار خواهر يا يك برادر و دو خواهر پدرى نداشته باشد چون اگر اينها موجود باشند، مادر شش يك مال را مى برد و بقيه به پدر مى رسد.

مسئله 2263 - اگر ميت اولاد داشته باشد، هر كدام از پدر و مادر يك ششم مال را مى برند، مگر در سه صورت:

اوّل: صورتى كه وارث ميت پدر و مادر و يك دختر باشد كه در اين صورت مال را پنج قسمت مى كنند پدر و مادر هر كدام يك قسمت و دختر سه قسمت آن را مى برد، به شرطى كه ميت دو برادر يا چهار خواهر يا يك برادر و دو خواهر نداشته باشد چون اگر اينها موجود باشند، مال را شش قسمت مى كنند پدر و مادر هر كدام يك قسمت و دختر سه قسمت مى برد، و يك قسمت باقى مانده را چهار قسمت مى كنند يك قسمت را پدر و سه قسمت را دختر مى برد.

دوّم: صورتى كه وارث ميت پدر يا مادر و يك دختر باشند كه در اين صورت مال را چهار قسمت مى كنند يك قسمت آن را پدر يا مادر و بقيه را دختر مى برد.

سوّم: صورتى كه وارث ميت فقط پدر يا مادر و چند دختر باشند كه در اين صورت مال را پنج قسمت مى كنند يك قسمت را پدر يا مادر و چهار قسمت را دخترها به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند.

ارث دستۀ دوّم: جد يعنى پدر بزرگ و جدّه يعنى مادر بزرگ و برادر و خواهر ميت است و اگر برادر و خواهر نداشته باشد، اولادشان ارث مى برند، در صورتى كه از دستۀ اوّل كسى نباشد.

مسئله 2264 - اگر وارث ميت فقط يك برادر يا يك خواهر باشد، همۀ مال به او مى رسد و اگر چند برادر يا چند خواهر پدر و مادرى يا پدرى تنها، يا مادرى تنها باشند، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود و اگر برادر و خواهر با هم باشند، هر برادرى دو برابر خواهر مى برد، مگر برادر و خواهر مادرى كه فقط اينها به طور مساوى مال را بين خود تقسيم مى كنند و با بودن برادر و خواهر پدر و مادرى، برادر و خواهر پدرى ارث نمى برند.

مسئله 2265 - اگر ميت برادر و خواهر پدر و مادرى يا پدرى تنها و يك برادر و يا خواهر مادرى داشته باشد، مال را شش قسمت مى كنند يك قسمت آن را به برادر يا خواهر مادرى و بقيه را به برادر و خواهر پدر و مادرى يا پدرى مى دهند و اگر چند برادر و خواهر مادرى باشند، مال را سه قسمت مى كنند، يك قسمت آن را برادر و خواهر مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت مى كنند و بقيه را به برادر و خواهر پدر و مادرى يا پدرى مى دهند و هر برادرى دو برابر خواهر مى برد.

مسئله 2266 - اگر ميت خواهر و برادر نداشته باشد، سهم ارث آنان را به اولادشان مى دهند و سهم برادرزاده و خواهرزادۀ مادرى به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود و از سهمى كه به برادرزاده و خواهرزادۀ پدرى يا پدر و مادرى مى رسد، هر پسرى دو برابر دختر مى برد.

مسئله 2267 - اگر وارث ميت جد يا جدّه باشد، تمام مال به او مى رسد، خواه پدرى باشد يا مادرى، و اگر جد و جدّه با هم باشند، چنانچه هر دو مادرى باشند مال را به طور مساوى تقسيم مى كنند و اگر پدرى باشند، جد دو برابر جدّه مى برد، و اگر هم پدرى و هم مادرى باشند، يك قسمت به جد و جدّۀ مادرى مى رسد كه به طور مساوى تقسيم مى كنند و دو قسمت ديگر به جد و جدّۀ پدرى مى رسد كه جد، دو برابر جدّه مى برد، و اگر يك جد يا جدّۀ پدرى و يك جد يا جدّۀ مادرى باشد، دو قسمت را جد يا جدّۀ پدرى و يك قسمت را جد يا جدّۀ مادرى مى برد.

مسئله 2268 - اگر وارث ميت جد يا جدّه، يا هر دو با برادر يا خواهر يا هر دو، يا برادرزاده يا خواهرزاده يا هر دو باشد، در همۀ اين صورت ها، جد حكم يك برادر و جدّه حكم يك خواهر را دارد، ولى مانع از ارث برادرزاده و خواهرزاده نمى شود.

ارث دستۀ سوّم: عمو و عمه و دايى و خاله و اولاد آنان هستند، در صورتى كه از طبقۀ اوّل و دوّم كسى نباشد.

مسئله 2269 - اگر وارث ميت يك عمو يا يك عمّه باشد، همۀ مال به او مى رسد و اگر چند عمو يا چند عمّه باشند، مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود و اگر عمو و عمّه هر دو باشند و همه پدر و مادرى يا همه پدرى باشند، عمو دو برابر عمّه مى برد و اگر همه مادرى باشند، به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود. و با بودن عمو و عمّۀ پدر و مادرى و دايى و خالۀ پدر و مادرى، عمو و عمّه پدرى و دايى و خالۀ پدرى ارث نمى برند.

مسئله 2270 - اگر وارث ميت عمو و عمّۀ پدر و مادرى و عمو و عمّۀ مادرى باشد، اگر از خويشان مادرى يك نفر باشد، سدس (يك ششم) مال به او تعلّق دارد و اگر بيشتر از يك نفر باشد، ثلث مال به او تعلّق دارد كه به طور مساوى بين خود قسمت مى كنند، و بقيه به خويشان پدر و مادرى تعلّق دارد و مرد دو برابر زن مى برد.

مسئله 2271 - اگر وارث ميت فقط يك دايى يا يك خاله باشد، همۀ مال به او مى رسد و اگر هم دايى و هم خاله باشند، خواه پدر و مادرى باشند يا مادرى يا پدرى، مال را به طور مساوى بين خود قسمت مى كنند.

مسئله 2272 - اگر وارث ميت دايى و خالۀ پدر و مادرى يا خاله و دايى مادرى باشند، خويشان مادر يك ششم (سدس) مى برند، اگر يك نفر باشند، و اگر متعدّد باشند، ثلث مال را به طور مساوى بين خود قسمت مى كنند و بقيه به خويشان پدر و مادرى تعلّق دارد كه به طور مساوى بين خود قسمت مى كنند.

مسئله 2273 - اگر وارث ميت عمو و عمّه ها با دايى و خاله ها باشند، مال سه قسمت شده دو قسمت به عمو و عمه ها و يك قسمت به دايى و خاله ها مى رسد كه اين يك سهم را به طور مساوى بين خود تقسيم مى كنند و عمو و عمّه ها اگر پدرى يا پدر و مادرى باشند، آن دو سهم را طورى تقسيم مى كنند كه عمو دو برابر عمّه ببرد، و اگر مادرى باشند به طور مساوى بين خود قسمت مى كنند.

مسئله 2274 - اگر ميت عمو و عمّه و دايى و خاله نداشته باشد، مقدارى كه به عمو و عمّه مى رسد به اولاد آنان، و مقدارى كه به دايى و خاله مى رسد به اولاد آنان داده مى شود.

ارث زن و شوهر

مسئله 2275 - اگر زن دائم بميرد و اولاد نداشته باشد، نصف همۀ مال را شوهر او مى برد و اگر اولاد داشته باشد، يك چهارم مال او را شوهر مى برد. و اگر مرد بميرد و اولاد نداشته باشد، زن دائم او يك چهارم مال او را مى برد و اگر اولاد داشته باشد، يك هشتم مال را مى برد. و زن از مطلق ما يملك زوج ارث مى برد.

مسئله 2276 - اگر ميت بيش از يك زن دائم داشته باشد، يك چهارم مال يا يك هشتم مال به طور مساوى بين آنان قسمت مى شود، گرچه شوهر با هيچ يك از آنان يا بعض آنان نزديكى نكرده باشد، ولى اگر در مرضى كه به آن مرض از دنيا رفته زنى را عقد كرده و با او نزديكى نكرده است، آن زن از او ارث نمى برد و حقّ مهر هم ندارد، ولى اگر زن در حال مرض شوهر كند و به همان مرض بميرد، شوهرش گرچه با او نزديكى نكرده باشد از او ارث مى برد.

مسئله 2277 - اگر زن را طلاق رجعى بدهند و در بين عدّه يكى از زن يا شوهر بميرد، از يكديگر ارث مى برند.

مسئله 2278 - اگر شوهر در حال مرض عيالش را طلاق دهد و پيش از گذشتن يك سال قمرى در همان مرض بميرد، اگر زن شوهر ديگر نكرده باشد و طلاق به تقاضاى او نباشد، از مرد ارث مى برد.

مسئله 2279 - آنچه كه مرد براى استفادۀ زن گرفته است، نظير لباس و زيورآلات و مانند اينها، بعد از مردن شوهر، جزو مال شوهر است.

مسئله 2280 - قرآن و انگشتر و سلاح و لباس ميت چنانچه مورد استعمال ميت باشد، مال پسر بزرگتر است.

مسئله 2281 - چيزهايى كه از اصل مال برداشته مى شود نظير قرض و مانند آن، بايد از آن چهار چيز هم به نسبت بردارند.

مسئله 2282 - مسلمان از كافر ارث مى برد، ولى كافر از مسلمان ارث نمى برد، ولى اگر كافر بميرد و وارث مسلمان نداشته باشد، كافر از او ارث مى برد و اگر همۀ ورّاث مسلمان، كافر باشند، ارث او مال حاكم شرع است.

مسئله 2283 - اگر كسى يكى از خويشان خود را عمداً يا به شبه عمد بكشد از او ارث نمى برد ولى اگر از روى خطا باشد از او ارث مى برد ولى از ديه قتل ارث نمى برد.

مسئله 2284 - در صورتى كه ميت بچه اى داشته باشد كه در شكم مادر است، اگر در طبقۀ او وارث ديگرى نباشد، بايد صبر كنند، هرگاه زنده به دنيا آمد، همۀ ارث به او مى رسد، ولى اگر در طبقۀ او وارث ديگرى هم باشد، بايد هنگام تقسيم، سهم دو پسر را براى او كنار بگذارند و چنانچه مثلاً يك پسر يا يك دختر به دنيا آمد، زيادى را ورثه بين خودشان تقسيم مى كنند و چنانچه بيشتر از دو پسر به دنيا بيايد، سهم او از ورثۀ ديگر گرفته مى شود.

مسئله 2285 - حقوقى را كه به خانوادۀ افراد بازنشسته مى دهند، اگر از زمان خدمتشان پس انداز شده باشد، جزو تركۀ ميت است و به همۀ ورثه مى رسد و آنچه را از طرف خود اداره به عنوان اعانت و كمك مى دهند، به عنوان هركس بدهند، مال اوست.

مسئله 2286 - اگر دو نفر يا چند نفر كه از هم ارث مى برند به سبب حادثه اى نظير غرق يا زلزله يا تصادف اتومبيل و مانند اينها بميرند و معلوم نباشد كداميك از آنها جلوتر مرده است، هر يك از ديگرى نسبت به آنچه كه قبل از مردن داشته اند ارث مى برند و آنچه را كه از يكديگر ارث برده اند به ورثۀ آنان منتقل مى شود.

مسئله 2287 - كسى كه مفقود الاثر شده است، راجع به ارث بردن او يا تقسيم اموال او، بايد به حاكم شرع مراجعه شود تا حاكم شرع تعيين وظيفه نمايد، همينطور اگر يكى از خويشان او بميرد، در سهم ارث او بايد به حاكم شرع مراجعه شود.

مسئله 2288 - اگر زنى بميرد و وارثى غير از شوهر نداشته باشد، همۀ مال او به شوهر مى رسد و اگر مردى بميرد و وارثى غير از زن نداشته باشد، يك چهارم مال به زن مى رسد و بقيه مال حاكم شرع است، و اگر كسى بميرد و اصلًا وارث نداشته باشد، همۀ ارث او مال حاكم شرع است.

احكام انْفال (زمين و آب ها)

مسئله 2289 - زمين هايى كه صاحب معينى ندارد و آثارى از آبادى در آن نيست، چه در اصل باير باشد مانند بيابان ها و كوه ها و درّه ها و چه بعد از آباد شدن باير شده باشد، مثل زمين هايى كه صاحبان آنها از آن اعراض كرده باشند، ملك حكومت اسلامى است، ولى اگر كسى آن را آباد كند، مالك مى شود، مگر در صورتى كه حكومت اسلامى ممانعت نمايد.

مسئله 2290 - اگر حكومت اسلامى از احياى زمينى جلوگيرى نمايد، كسى نمى تواند در آن تصرّف نمايد و اگر آن را آباد كند، مالك آن نمى شود.

مسئله 2291 - كسى كه زمين موات را احيا مى نمايد، لازم نيست شيعه باشد، بلكه هر كس گرچه كافر باشد با آباد نمودن زمين هاى موات، مالك آن مى شود، مگر آنكه محارب (در حال جنگ با مسلمين) باشد.

مسئله 2292 - زمين ها و بناهايى كه مالك معين دارند، تا وقتى كه صاحبان آنها اعراض نكرده باشند يا شك شود كه اعراض كرده اند يا نه، گرچه خراب شود يا آن را رها نموده باشند، كسى نمى تواند آن را آباد نمايد و با آبادنمودن مالك آن نمى شود.

مسئله 2293 - آنچه كه در زمين هاى موات باشد، مانند بوته و درخت و سنگ و معدن و غيره، مانند خود زمين ملك حكومت اسلامى است، ولى اگر كسى در آنها تصرّف كند، مالك مى شود، مگر آنكه حكومت اسلامى ممانعت نمايد.

مسئله 2294 - زمين هايى كه در اصل آباد بوده مانند جنگل ها و نيزارها، ملك حكومت اسلامى است و هر كس در آن تصرّف و اصلاح نمايد، مالك مى شود، مگر آنكه حكومت اسلامى منع نمايد.

مسئله 2295 - استفادۀ متعارف از جنگل ها مانند استفاده از چوب ها براى ساختمان شخصى يا تهيۀ زغال براى مصرف يا هيزم اشكال ندارد، مگر آنكه دولت اسلامى منع كند.

مسئله 2296 - آباد نمودن زمين موات به اين است كه آن را تصرّف كند و در آن ساختمان، ديوار، درختكارى، كندن چاه و قنات انجام دهد يا آن را براى كشاورزى و مانند آن آماده نمايد.

مسئله 2297 - احيا بايد به قصد استفادۀ خود احياكننده يا بستگان نزديكش باشد، نه سودجويى و فروش زمين، و بايد به مقدار متعارف باشد نه مثل شهرك سازى و مانند آن.

مسئله 2298 - زمين هاى آبادى كه در صدر اسلام با جنگ به دست مسلمين افتاده، قابل خريد و فروش نيست، ولى در اين زمان كه معلوم نيست آيا اين زمين ها (در ايران و عراق و...) در صدر اسلام آباد بوده يا نه، ملك كسانى است كه زمين در تصرّف آنهاست و خريد و فروش و ساير تصرّفات در آن جايز است.

مسئله 2299 - زمين هايى كه معلوم نيست سابقاً چگونه بوده، ملك كسى است كه زمين در دست اوست و خريد و فروش آن و ساير تصرّفات اشكال ندارد.

مسئله 2300 - محدودۀ خاصى كه براى شهر، ده، مزرعه، چاه، قنات، درخت و مانند آنها براى استفادۀ اهل و صاحبان آنها قرار داده مى شود، حريم آن مى باشد و كسى بدون اجازۀ آنان نمى تواند در آن تصرّف نمايد و حريم هر چيزى حدّ معينى است كه با چيزهاى ديگر فرق دارد و آن مقدارى است كه باعث ضرر نشود، مثلاً حريم چاه يا قنات حدّى است كه كندن چاه يا قنات ديگر موجب ضرر به آنها نگردد.

مسئله 2301 - چراگاه هر محلّى، حريم آنجاست و كسى بدون اجازۀ اهل آنجا، حقّ تصرّف و استفاده از آن را ندارد، ولى اهل آن محل همان طور كه مى توانند از آن چراگاه استفاده نمايند، مى توانند آن را اجاره دهند.

مسئله 2302 - علامت گذارى به وسيلۀ ديوار يا سيم خاردار يا سنگ چين نمودن و مانند اينها در زمين هاى موات به قصد تصرّف و احيا، موجب حقّ براى علامت گذار مى شود و ديگرى حقّ تصرّف و احياى آن را ندارد كه به آن در اصطلاح «تحجير» مى گويند.

مسئله 2303 - تحجير بايد به مقدار احتياج تحجير كننده يا بستگان نزديك او و نيز بايد به مقدار متعارف باشد و بيشتر از آن موجب حقّى نمى شود.

مسئله 2304 - اگر علامت تحجير از بين برود، حقّ تحجير كننده از بين نمى رود، چه اينكه كسى با تعدّى و ظلم علامت ها را از بين ببرد يا به وسيلۀ زلزله و سيل و مانند اينها از بين برود.

مسئله 2305 - معادن گرچه در ملك شخصى كسى پيدا شود، ملك حكومت اسلامى است و در صورت ممانعت حكومت اسلامى، كسى حقّ تصرّف در آنها را ندارد.

مسئله 2306 - همۀ آب ها چه زيرزمينى باشد يا روى زمين مانند درياها و رودخانه ها و نهرها و بركه ها و چشمه هايى كه مالك معين ندارند، ملك حكومت اسلامى است و هر كس در آنها تصرّف كند مالك مى شود، ولى حكومت اسلامى مى تواند از آن جلوگيرى نمايد.

مسئله 2307 - اماكن عمومى مانند مساجد و مشاهد مشرّفه و پارك ها و خيابان ها و مانند اينها، همۀ مردم به مقدار متعارف حقّ استفاده از آنها را دارند و كسى حقّ ندارد ديگرى را از استفاده منع كند و اگر كسى جايى از آنها را تصرّف كرده باشد، اگر ديگرى به جاى او بنشيند غصب و حرام است.

مسئله 2308 - استفاده از اماكن عمومى در غير آن چيزى كه اين اماكن براى آن جهت قرار داده شده مانند استفاده از مسجد براى خواب يا درس يا خريد و فروش و استفاده از پياده رو براى دوچرخه و موتور و مانند اينها، در صورتى كه با جهت مقررۀ آنها مزاحمت داشته باشد جايز نيست و در غير اين صورت مانعى ندارد.

مسئله 2309 - كسى كه جايى را تحجير كند يا جايى از اماكن عمومى را براى استفاده تصرّف نمايد، گرچه مالك آن نمى شود، ولى نسبت به آن حقّ اولويت پيدا مى كند و مى تواند آن را به ديگرى واگذار كند، بلكه مى تواند در مقابل گرفتن چيزى از حقّ خود صرفنظر نمايد.

مسئله 2310 - علف ها و بوته هاى بيابان و ماهى هاى درياها و رودخانه ها و پرندگان هوا و حيوانات صحرا و مانند اينها ملك حكومت اسلامى است، ولى اگر كسى آنها را تصرّف كند مالك مى شود، مگر اينكه حكومت اسلامى جلوگيرى نمايد.

احكام قضا و شهادات

مسئله 2311 - قاضى بايد شيعۀ اثنى عشرى، مرد، عاقل، عادل، داراى ملكۀ قدسيه، فقيه و شجاع باشد و عيب هايى كه موجب تنفّر طبع مى شود (ولدالزنا، شهرت به فسق در گذشته و مانند اينها) نداشته باشد و از عيوبى كه موجب سلب اطمينان مى شود (بالغ نبودن، جنون ادوارى، سهو و خطاى مفرط و مانند اينها) مبرّا باشد.

مسئله 2312 - مراد از عقل در اينجا اين است كه سفيه، ساده لوح، ساده انديش و گول خور نباشد، و مراد از عدالت اين است كه حالت خداترسى باطنى داشته باشد كه او را از انجام گناهان باز دارد، و مراد از ملكۀ قدسيه اين است كه حالت كج فكرى، افراطگرى، تفريطگرى و صفات رذيلۀ بارز مانند حسد، كبر، حبّ دنيا و مانند اينها نداشته باشد، و مراد از فقاهت اين است كه مجتهد مطلق در فقه باشد، و مراد از شجاعت اين است كه جرأت در حكم به حقّ را داشته باشد و هيچ كسى يا چيزى او را از حكم به حقّ و گفتن حقّ و نوشتن حقّ باز ندارد.

مسئله 2313 - در صورت تشكيل حكومت اسلامى، قاضى بايد از طرف حاكم وقت منصوب باشد و اگر منصوب نباشد، نبايد قضاوت نمايد.

مسئله 2314 - قضاوت قابل تفويض، نيابت و توكيل نيست؛ بنابراين كسى را كه داراى شرايط قضاوت نيست نمى توان براى قضاوت نصب نمود، مگر ضرورتى در كار باشد كه در اين صورت حكومت اسلامى مى تواند كسانى را كه بعضى از شرايط را ندارند، منصوب به قضاوت نمايد.

مسئله 2315 - اگر قاضى جامع الشّرايط حكمى نمود، كسى نمى تواند حكم او را نقض كند، گرچه اعلم از او باشد يا از نظر اجتهاد قضاوت او را صحيح نداند.

مسئله 2316 - نظر دادن قاضى تا انشاى حكم نكند حكم نيست، بنابراين اگر قاضى در پرونده اى نظر داد، قاضى ديگر مى تواند آن را نقض نموده و انشاى حكم نمايد.

مسئله 2317 - قاضى نمى تواند در قضاوت، به علم خود عمل كند بلكه بايد بر طبق موازين قضا حكم نمايد.

مسئله 2318 - قضاوت بايد طبق موازين شرع باشد و اگر كسى به غير موازين شرع حكم كند، حكم او باطل و گناه او در حدّ كفر است.

مسئله 2319 - رشوه دادن و رشوه گرفتن از گناهان كبيره است و آن اين است كه در مقابل گرفتن چيزى، حقّى را باطل يا باطلى را حقّ كند، ولى اگر براى گرفتن حقّ خود رشوه بدهد، دادن آن حرام نيست، امّا رشوه گرفتن اگر در كارى باشد كه وظيفۀ اوست نظير رشوه گرفتن كارمندان اداره در كار ارباب رجوع، حرام است.

مسئله 2320 - اگر شاكى از قاضى بخواهد طرف دعوى را احضار نمايد، قاضى بايد او را احضار كند و بعد از احضار و قبل از حكم اگر احتمال عقلايى بدهد كه در صورت آزاد نمودن او دسترسى به او پيدا نمى شود، بايد او را زندان يا با ضمانت آزاد نمايد.

مسئله 2321 - طرح دوبارۀ دعوى بعد از حكم قاضى جايز نيست، بنابراين اگر مدّعى بينه نداشت و با قسم خوردن منكر، فصل خصومت شد، و بعد از فصل خصومت مدّعى بينه پيدا كرد، نمى تواند دوباره طرح دعوى كند، گرچه نزد قاضى ديگر باشد.

مسئله 2322 - موازينى كه قاضى بايد طبق آن عمل كند، اين است كه بايد از مدّعى بينه بخواهد، اگر مدّعى بينه آورد فصل خصومت كند و اگر بينه نداشت از منكر مى خواهد قسم بخورد، اگر قسم خورد، فصل خصومت مى نمايد و اگر نخورد از مدّعى مى خواهد قسم بخورد كه اگر قسم خورد فصل خصومت مى كند و اگر نخورد، بدون فصل خصومت منكر را رها مى نمايد.

مسئله 2323 - اگر مدّعى در حق اللَّه نتواند بينه اقامه كند، علاوه بر آنكه لازم نيست منكر قسم بخورد، مدّعى نيز تعزير مى شود، همان گونه كه اگر بينۀ تامّ نباشد، مثلاً يك شاهد شهادت بدهد، آن شاهد نيز تعزير مى گردد.

مسئله 2324 - مدّعى به كسى گفته مى شود كه اگر دست از شكايت بردارد دعوى پايان مى يابد و منكر كسى است كه مدّعى، عليه او شكايت مى كند.

مسئله 2325 - مدّعى بايد بالغ و رشيد و مختار باشد و براى خود يا كسى كه او را وكيل كرده يا كسى كه مدّعى بر او ولايت دارد، اقامۀ دعوى نمايد.

مسئله 2326 - در صورت تقاضاى مدّعى، قاضى بايد منكر را احضار نمايد، اگر منكر در دادگاه حاضر نشود، در صورتى كه مدّعى بينه داشته باشد، قاضى حكم غيابى صادر مى نمايد، ولى اگر ادّعاى مدّعى مربوط به حقّاللَّه نظير حدود باشد، حكم غيابى صادر نمى شود.

مسئله 2327 - اگر مدّعى، عليه ميت ادّعايى داشته باشد، اگر علاوه بر اقامۀ بينه قسم نيز بخورد، ادّعايش پذيرفته مى شود.

مسئله 2328 - مراد از بينه شهادت دو مرد مؤمن، بالغ، رشيد، عاقل، عادل، مختار و حلال زاده اى است كه عيوبى كه موجب سلب اطمينان مى شود (جنون ادوارى، سهو و خطاى مفرط و مانند اينها) نداشته باشند و شهادت آنها با قطع و جزم و جدّ، بعد از خواستن قاضى باشد.

مسئله 2329 - به جاى شهادت دو مرد، يك مرد و دو زن كه داراى شرايط بينه باشند مى توانند شهادت دهند، ولى شهادت زن ها بدون ضميمۀ مرد، فقط در چهار مورد قبول مى شود:

1.

باكره بودن.

2.

عيب هاى زنان كه مرد به واسطۀ آن مى تواند عقد را به هم بزند.

3.

وصيت.

4.

زنده بودن طفل هنگام ولادت.

مسئله 2330 - در اثبات زنا و لواط، بايد چهار مرد يا سه مرد و دو زن شهادت دهند، ولى در ساير امور شهادت دو مرد يا يك مرد و دو زن كافى است.

مسئله 2331 - شهادت پنج دسته پذيرفته نمى شود، گرچه داراى شرايط بينه باشند:

1 - شهادت شريك براى شريك در مالى كه شريك هستند.

2 - شهادت وصى در چيزهايى كه در اختيار اوست.

3 - شهادت خويشان مانند پدر و فرزند.

4 - شهادت دشمن عليه دشمن خود.

5 - شهادت مدّعى براى ادّعاى خود نظير قذف (شهادت كسى كه به ديگرى نسبت زنا بدهد در مورد زنا).

مسئله 2332 - اگر شاهد از شهادت خود برگردد يا شاهد ديگرى برخلاف او شهادت دهد، اگر قبل از حكم قاضى باشد، آن شهادت اوّل پذيرفته نمى شود، ولى اگر بعد از حكم باشد، حكم نقض نمى شود. ولى در صورتى كه شاهد از شهادت خود برگشته باشد، ضامن است و تعزير مى شود؛ مثلاً اگر كسى به واسطۀ شهادت او قصاص شده باشد، اگر دروغ گفته باشد، ورثه مى توانند قصاص كنند و اگر اشتباهى باشد، ورثه مى توانند ديه بگيرند.

مسئله 2333 - تحمّل شهادت و اداى شهادت هر دو واجب است؛ بنابر اين اگر كسى را براى شهادت خواستند بايد برود، همان گونه كه اگر او را براى شهادت دادن نزد قاضى خواستند، بايد حاضر شود، مگر اينكه افراد ديگرى براى تحمّل شهادت يا اداى آن، باشند.

مسئله 2334 - قسم خوردن بايد به يكى از اسم هاى خداوند تبارك و تعالى باشد و قسم خوردن به كلمۀ «اللَّه» بهتر است، و اگر قسم به يكى از مقدّسات دين نظير قرآن و پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلم» و ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم» باشد، فايده اى ندارد.

مسئله 2335 - كسى كه قسم مى خورد بايد بالغ، عاقل، رشيد، مختار و معتقد به قسم باشد و به طور قطع و جدّ و جزم قسم بخورد و در مجلس قضاوت، بعد از خواستن قاضى باشد.

مسئله 2336 - قاضى نمى تواند چيزى به يكى از طرفين دعوى يا شاهد ياد بدهد يا آنها را بترساند يا حرف در حرف آنها بياورد يا آنها را به اشتباه بيندازد، چنان كه نمى تواند با تجسّس غير متعارف يا تهديد يا شكنجه يا زندان و مانند اينها اقرار بگيرد.

مسئله 2337 - اگر مال معينى از انسان نزد كسى باشد و او منكر شود، مى تواند آن را به هر نحو ممكن بدون اجازه بردارد، ولى اگر معين نباشد، در صورتى كه دسترسى به حاكم شرع نداشته باشد، مى تواند تقاص كند. (به اندازۀ طلب خود، از مال او بردارد.)

مسئله 2338 - اقليت هاى مذهبى در طرح دعوى بايد به قاضى اسلامى مراجعه نمايند و قاضى نيز بايد طبق موازين اسلامى حكم نمايد.

مسئله 2339 - مستحب است قاضى با وضو و در وقت قضاوت پشت به قبله باشد و مدّعى و منكر رو به قبله باشند و از خداوند تعالى و اهل بيت «سلام الله عليهم» در كارش كمك بگيرد و فرقى بين طرفين دعوى در صحبت و نگاه و توجّه و مانند اينها نگذارد و پيش از آنكه قسم بخورند، آنها را از قسم خوردن بترساند و ابهّت قسم را در دل آنها ايجاد كند.

مسئله 2340 - مكروه است قاضى در حالت غيرعادى مانند حال غضب يا ترس يا گرسنگى يا تشنگى يا افسردگى يا كسالت يا بى خوابى يا فشار بول و غائط و مانند اينها قضاوت نمايد.

مسئله 2341 - اگر معلوم شود كه قاضى در حكم اشتباه كرده است، اگر در مقدّمات كوتاهى نموده باشد، قاضى ضامن است و اگر در مقدّمات كوتاهى نكرده باشد، حكومت اسلامى بايد جبران كند.

احكام حدود

در اخبار بسيارى نسبت به اجراى حدود الهى تأكيد شده، و وارد شده است كه تخلّف از هر دستور الهى حدّ دارد، و اقامۀ هر حدّى از حدود نفعش براى مردم بيشتر از باران چهل روز است. و خداى متعال فرمود: «هر كس حدّى از حدود مرا تعطيل كند با من عناد ورزيده و در صدد ضدّيت با من برآمده است.» اجراى حدود الهى باعث مى شود مردم از كارهاى نامشروع دست بردارند و حقوق الهى و جامعه را رعايت كنند.

مسئله 2342 - اجراى حدود الهى وظيفۀ حاكم شرع است و ديگران حقّ دخالت ندارند. و در باب حدود به اندك شبهه، بايد از اجراى حدّ خوددارى شود.

مسئله 2343 - اگر كسى با يكى از زن هايى كه محرم نسبى او هستند زنا كند، حدّ او كشتن است، ولى در محرم هاى رضاعى و سببى اين حكم نيست.

مسئله 2344 - اگر كسى به زور و عنف با زنى زنا كند، حدّ او كشتن است.

مسئله 2345 - اگر كافرى با زن مسلمان زنا كند، حدّ او كشتن است.

مسئله 2346 - اگر مردى كه بالغ و عاقل است با اختيار زنا كند، حدّ او صد تازيانه است، و اگر سه مرتبه زنا كند و در هر دفعه تازيانه اش بزنند، در مرتبۀ چهارم حدّ او كشتن است. و همچنين است حكم زن بالغ و عاقلى كه با اختيار زنا دهد، ولى مردى كه زن دائمى در اختيار دارد و مانعى هم براى نزديكى مانند حيض ندارد، اگر زنا كند بايد او را سنگسار نمود و همچنين است زنى كه شوهر دارد و شوهر در اختيار اوست و مانعى هم از نزديكى با او ندارد.

مسئله 2347 - اگر مرد بالغ و عاقل با اختيار خود لواط كند يا لواط دهد، حدّ او كشتن است.

مسئله 2348 - اگر كسى دو نفر را براى زنا يا لواط به هم برساند، چنانچه آن كس زن باشد، حدّ او هفتاد و پنج تازيانه است، و اگر مرد باشد، هفتاد و پنج تازيانه مى زنند و سرش را مى تراشند و در ميان مردم مى گردانند و او را نيز تبعيد مى كنند، و كسى كه اين عمل شنيع را انجام مى دهد، اگر سه بار تازيانه بخورد، در مرتبۀ چهارم حدّ او كشتن است.

مسئله 2349 - اگر كسى بخواهد با زنى زنا كند يا با پسرى لواط نمايد و بدون اينكه او را بكشند جلوگيرى ممكن نباشد، كشتن او جايز است.

مسئله 2350 - اگر كسى با حيوانى نزديكى كند، عمل حرامى انجام داده و بايد تعزير شود، و حكم خود حيوان در احكام خوردنى ها گذشت.

مسئله 2351 - اگر كسى كه بالغ و عاقل است به مرد يا زن مسلمانى كه بالغ و عاقل و عفيف است نسبت زنا يا لواط بدهد، حدّش هشتاد تازيانه است كه از روى لباس به او بزنند، ولى اگر فحش هاى ديگر بدهد يا به او اهانت و اذيت نمايد، با تقاضاى آن شخص از حاكم شرع، تعزير مى شود، يعنى هر طور كه حاكم شرع صلاح بداند او را تأديب مى كند.

مسئله 2352 - حرام است انسان استمناء كند، يعنى با خود يا چيزى يا كسى غير از همسر خود كارى كند كه از او منى خارج شود، و اگر چنين كرد به دستور حاكم شرع تعزير مى شود.

مسئله 2353 - اگر شخص بالغ و عاقل با اختيار و توجّه مشروب مست كننده اى را بخورد، هرچند كم باشد و به حدّ مستى نرسد، حدّ او هشتاد تازيانه است، و اگر سه مرتبه مشروب بخورد و در هر مرتبه او را تازيانه بزنند، در مرتبۀ چهارم حدّش كشتن است.

مسئله 2354 - اگر كسى دزدى كند، در مرتبۀ اوّل چهار انگشت دست راستش را از بيخ مى برند و در مرتبۀ دوّم پاى چپش را از وسط قدم مى برند و در مرتبۀ سوّم او را حبس مى كنند تا بميرد و اگر باز هم دزدى كند، او را مى كشند، و در اجراى اين حدّ، دزد بايد بالغ و عاقل باشد و با اختيار دزدى كند و بداند مالى را كه برمى دارد مال مردم است و خودش در مال شريك نباشد و مضطر و ناچار نباشد و پدر صاحب مال نباشد و مخفيانه مال را ببرد و مال نيز در جاى محفوظ و در بسته باشد و قيمت آن به چهار و نيم نخود طلا برسد.

مسئله 2355 - اگر دزد از جيب كسى يا كيف دستى يا ساك و مانند آن، چيزى را ببرد، دستش را نمى برند، ولى تعزير مى شود.

مسئله 2356 - اگر كسى مثلاً قفل را شكست و داخل شد، ولى پيش از اينكه چيزى را ببرد بازداشت شد، حدّ جارى نمى شود، ولى او را تعزير مى كنند.

مسئله 2357 - اگر شخص بالغ و عاقل با سلاح به منظور اخلال در نظم اجتماعى و يا ترور اشخاص و غارت يا اتلاف اموال مردم به آنان هجوم آورد، محارب و مفسد است، مرد باشد يا زن، در شب باشد يا روز، در شهر باشد يا غير آن. و حاكم شرع به تناسب جرم، او را مى كشد يا دست راست و پاى چپ او را قطع مى كند يا تبعيدش مى نمايد.

مسئله 2358 - اگر مثلاً انگشتان دست دزد را بريدند، او مى تواند دوباره آنها را پيوند نمايد، مگر در صورتى كه حاكم اسلامى اجازه ندهد.

مسئله 2359 - اگر مسلمانى كافر شود (مرتدّ فطرى باشد يا ملّى، يعنى مسلمان زاده باشد يا كافرزاده) اگر مرد باشد حدّ او كشتن است، و به مجرّد كفر، مال او به ورثۀ مسلمان او منتقل مى شود، و زنش از او جدا مى گردد و بايد عدّۀ وفات بگيرد و بعد از تمام شدن عدّه مى تواند شوهر كند و توبۀ او گرچه قبول است و احكام اسلام بر او بار مى شود، ولى مانع از آنچه كه گفته شد نمى گردد. و اگر زن باشد زندانى مى شود و در زندان در لباس و خوراك و مسكن به او سختگيرى مى گردد و در وقت نماز او را تازيانه مى زنند تا توبه كند، و اگر توبه نكرد، بايد در زندان به همين حال بماند تا بميرد، و به مجرّد كفر، از شوهرش جدا مى شود و مال او به ورثۀ مسلمان او منتقل مى گردد.

مسئله 2360 - اگر كسى ادّعاى نبوّت و پيامبرى كند يا به پيغمبراكرم «صلى الله عليه و آله وسلم» يا يكى از ائمّۀ معصومين «سلام الله عليهم» يا حضرت زهرا «سلام الله عليها» دشنام دهد، بر هر كس كه بشنود، واجب است او را بكشد، مگر اينكه بر جان يا مال يا ناموس خود يا مسلمان ديگرى بترسد.

مسئله 2361 - اگر كسى يكى از واجبات الهى را با توجّه به واجب بودن آن ترك كند يا يكى از محرّمات الهى را مرتكب شود، حاكم شرع به هر اندازه كه صلاح بداند دستور مى دهد براى ادب كردن، او را تازيانه بزنند.

مسئله 2362 - ولىّ شرعى يا معلّم با اجازۀ ولىّ شرعى مى تواند بچّه را به اندازه اى كه ادب شود بزند، و در اين صورت ديه ندارد، گرچه به حدّ ديه برسد.

مسئله 2363 - حاكم شرع در اجراى حدود بايد طبق موازين شرعى حكم كند و علم او در اثبات جرم معتبر نيست.

مسئله 2364 - در صورت تشخيص مصلحت، حاكم اسلامى چنان كه مى تواند مجرم را عفو يا تخفيف در جرم دهد، مى تواند در اجراى حدّ تخفيف دهد، يعنى آن را تبديل به تعزير كند يا حدّ را اصلًا اجرا نكند.

مسئله 2365 - اگر مجرم قبل از دسترسى حاكم به او توبه كند، يا صاحب مال در سرقت، دزد را عفو كند، حدّ از او ساقط مى شود، ولى در مردى كه مرتد شود، چنان كه گذشت گرچه توبۀ او قبول است، ولى حدّ ساقط نمى شود.

مسئله 2366 - حكومت اسلامى در تعزيرات چنان كه مى تواند تأديب كند، مى تواند جريمۀ مالى يا زندان يا تبعيد و مانند اينها بنمايد.

مسئله 2367 - حدود و تعزيرات به دو راه ثابت مى شود:

اوّل: شهادت دو مرد عادل.

دوّم: اقرار خود شخص، ولى زنا يا لواط با شهادت چهار شاهد عادل يا چهار مرتبه اقرار خود شخص در چهار جلسه ثابت مى شود. و اقرار بايد با اختيار و بدون تهديد يا شكنجه و مانند اينها باشد.

مسئله 2368 - شهادت زن در حدود و تعزيرات پذيرفته نمى شود، مگر در زنا يا لواط كه با شهادت سه مرد عادل و دو زن ثابت مى گردد.

احكام قصاص و ديات

مسئله 2369 - اجراى قصاص و گرفتن ديات، وظيفۀ حاكم شرع است و ديگران حقّ دخالت ندارند.

مسئله 2370 - اگر شخص بالغ و عاقل با اختيار و عمد، مسلمان بالغ عاقلى را بكشد، ورثۀ مقتول حقّ دارند به عنوان قصاص او را بكشند، ولى اگر ديوانه اى يا نابالغى يا بچّۀ در شكم را بكشد، قصاص نمى شود و بايد ديه داده شود و همچنين اگر ديوانه يا نابالغ يا شخص كور، كسى را بكشد، قصاص نمى شود و بايد ديه داده شود (و حكم آن در احكام ديات مى آيد).

مسئله 2371 - اگر فرزندى پدر يا مادر خود را عمداً بكشد، قصاص مى شود، ولى اگر پدرى فرزند خود را عمداً بكشد، قصاص نمى شود، ولى بايد ديه بدهد و علاوه بر ديه تعزير هم مى شود.

مسئله 2372 - اگر دو نفر يا بيشتر، مسلمانى را بكشند، به نحوى كه همه در كشتن او شريك باشند، ورثۀ مقتول مى توانند بعضى را بكشند و از ديگران سهم ديه را بگيرند و مى توانند همه را بكشند و در هر حال بايد تفاوت ديۀ كسى را كه مى كشند، بپردازند.

مسئله 2373 - اگر مردى زنى را بكشد، مى توانند او را بكشند، ولى چون ديۀ زن نصف ديۀ مرد است، بايد براى كشتن مرد، نصف ديۀ او را بدهند. و اگر زنى مردى را بكشد، مى توانند زن را بكشند، ولى بايد به كشتن او اكتفا كنند و حقّ مطالبۀ نصف ديه را ندارند.

مسئله 2374 - كشتن بر سه قسم است:

اوّل: كشتن عمدى، يعنى به قصد كشتن كسى، كارى را نسبت به او انجام دهد كه منجر به مردنش شود.

دوّم: كشتن شبه عمد، يعنى قصد كشتن نداشته باشد، ولى با توجّه، كارى را كه معمولًا كشنده نيست نسبت به او انجام دهد، و بر حسب تصادف، منجر به مرگ او شود، مثل اينكه براى ادب كردن چند تازيانه به او بزند و بر حسب تصادف به سبب آن بميرد.

سوّم: كشتن خطايى، يعنى نسبت به شخص نه قصد كشتن داشته و نه مى خواسته كارى را نسبت به او انجام دهد. مثل اينكه به قصد كشتن كبوتر، تيرى رها كند و بر حسب تصادف به انسانى بخورد و او را بكشد.

مسئله 2375 - در قتل عمد، ورثۀ مقتول مى توانند قصاص كنند يا ديه بگيرند يا عفو كنند، ولى عفو بهتر است، و در قتل شبه عمد حقّ قصاص ندارند، فقط مى توانند ديه بگيرند يا عفو نمايند، و در قتل خطايى نيز حقّ قصاص ندارند، بلكه يا عفو مى كنند يا از عاقله، يعنى خويشاوندان پدرى قاتل، ديه مى گيرند.

مسئله 2376 - ديۀ مرد مسلمان هزار مثقال شرعى طلا (هر مثقال هيجده نخود) است و ديۀ زن، نصف مرد است.

مسئله 2377 - اگر قتل در يكى از ماه هاى حرام، يعنى رجب، ذى القعده، ذى الحجّه و محرّم واقع شود، يك ثلث ديه بر ديه افزوده مى شود، و بايد دو ماه روزه هم كه سى و يك روز آن پى در پى باشد، در ماه هاى حرام بگيرد.

مسئله 2378 - در قتل عمد كه ورثه حقّ قصاص دارند، مى توانند بيش از ديه از قاتل بگيرند و قصاص نكنند.

مسئله 2379 - ديۀ قتل عمد را بايد در ظرف يك سال بدهند، و ديۀ قتل شبه عمد و قتل خطايى را مى توانند در ظرف سه سال به سه قسط بدهند.

مسئله 2380 - در قتل خطا و قتل شبه عمد، قاتل بايد علاوه بر ديه، شصت روز روزه بگيرد و اگر نتواند، شصت فقير را سير نمايد، و در قتل عمد، اگر ورثۀ مقتول عفو كنند يا با قاتل بر ديه توافق نمايند، قاتل بايد شصت روز روزه بگيرد و شصت فقير را هم سير نمايد.

مسئله 2381 - در بريدن اعضا، قصاص جايز است، ولى در ايجاد جراحت چون معمولًا قصاص قابل كنترل نيست، يعنى نمى شود درست به اندازۀ جراحت، جراحت وارد كرد، بايد ديه گرفته شود.

مسئله 2382 - ميزان كلّى در ديۀ اعضاى اصلى انسان، اين است كه هر عضوى كه فرد باشد، مانند زبان يا آلت مردانگى، بريدن و از بين بردن آن موجب ديۀ قتل (هزار مثقال شرعى طلا) است و هر عضو اصلى كه جفت باشد، مانند دست و پا و گوش و چشم، بريدن يا از بين بردن جفت آن موجب ديۀ قتل، و بريدن يا از بين بردن يكى از آنها، موجب نصف ديه است.

مسئله 2383 - اگر تمام دندان هاى كسى را از بين ببرند، ديۀ آن ديۀ قتل است. و ديۀ هر كدام از دوازده دندان جلوى دهان كه شش عدد در بالا و شش عدد در پايين مى باشد، پنجاه مثقال شرعى طلا و ديۀ هر كدام از شانزده دندان عقب دهان بيست و پنج مثقال شرعى طلا مى باشد.

مسئله 2384 - اگر ده انگشت كسى را از بيخ ببرند، ديۀ آن ديۀ قتل است، و ديۀ هر انگشت يك دهم ديۀ قتل است، و ديۀ هر بند انگشت، يك سوّم ديۀ انگشت است، و در انگشت شَست، ديۀ هر بند، نصف ديۀ انگشت است.

مسئله 2385 - اگر پشت كسى را طورى بشكنند كه ديگر خوب نشود و به هيچ وجه نتواند بنشيند، يا طورى به كسى آسيب برسانند كه عقل او از بين برود و ديگر برنگردد، و يا دو لب كسى را ببرند، يا بر كسى صدمه اى وارد كنند كه تمام موى ريش يا سر او بريزد و ديگر نرويد، يا بر كسى صدمه اى وارد كنند كه انزال نشود يا به هيچ وجه نتواند جلوى ادرار يا مدفوع خود را بگيرد، يا مرد اجنبى زنى را افضا نمايد، يعنى مخرج بول و حيض او را يكى كند، ديۀ آن ديۀ قتل است.

مسئله 2386 - اگر شوهر به واسطۀ نزديكى، زن را افضا نمايد، چنانچه بعد از نُه سالگى زن باشد، زن مى تواند به حاكم شرع مراجعه كند، و اگر پيش از نُه سالگى باشد، بايد او را طلاق دهد و ديگر با او ازدواج نكند و علاوه بر مهر، ديۀ افضا كه همان ديۀ قتل است و همچنين نفقۀ او را تا آخر عمر او بدهد.

مسئله 2387 - اگر ريش كسى را به زور بتراشند و بعد برويد، بايد يك سوّم ديۀ كشتن را بدهند.

مسئله 2388 - اگر بيش از يكى از جنايت هايى كه در مسائل گذشته شمرده شد انجام شود، ديه تكرار مى شود، مثلاً اگر كسى بر ديگرى صدمه اى وارد كرد كه هم صداى خود را از دست داد و هم كور و كر شد، بايد سه ديه به او بپردازد.

مسئله 2389 - ديۀ زن با مرد تا يك سوّم ديۀ كشتن، مساوى است و چنانچه بيشتر از آن شد، ديۀ زن نصف ديۀ مرد مى شود.

مسئله 2390 - كسى كه سوار حيوان است، اگر كارى كند كه آن حيوان به كسى آسيب برساند يا ديگرى كارى كند كه حيوان به صاحب خود يا ديگرى صدمه بزند، ضامن مى باشد.

مسئله 2391 - سقط جنين از گناهان بزرگ است، و اگر روح در او دميده شده باشد در حكم آدم كشى است، و كسى كه اين كار را مى كند، چه خود زن باشد يا شوهر يا پزشك، گرچه با اجازۀ آنها باشد، بايد ديه بپردازد، و ديۀ آن اگر نطفه باشد بيست مثقال شرعى طلا، و اگر علقه يعنى خون بسته باشد چهل مثقال، و اگر مضغه يعنى مانند يك پاره گوشت باشد شصت مثقال، و اگر استخوان شده باشد هشتاد مثقال، و اگر بر آن گوشت روييده ولى هنوز روح در آن ندميده صد مثقال، و اگر روح در آن دميده، براى پسر هزار مثقال و براى دختر پانصد مثقال شرعى طلا است.

مسئله 2392 - اگر كسى زن حامله را بكشد به نحوى كه بچّۀ او هم تلف شود، بايد ديۀ هر دو را بدهد.

مسئله 2393 - اگر كسى پوست بدن مسلمانى را پاره كند، بايد پنج مثقال شرعى طلا، و اگر به گوشت برسد ده مثقال، و اگر استخوان او را بشكند پنجاه مثقال طلا به او بدهد، و اگر اين جراحت ها به سر يا صورت باشد، دو برابر مى گردد.

مسئله 2394 - اگر كسى كارى كند كه بدن ديگرى سرخ شود، به طورى كه فوراً برطرف نشود، بايد يك مثقال شرعى طلا، و اگر سبز و كبود شود يك مثقال و نيم شرعى طلا، و اگر سياه شود سه مثقال طلا به او بدهد، و اگر در سر و صورت باشد دو برابر مى شود.

مسئله 2395 - در مواردى كه دستور خاصى براى ديه مشخّص نشده، تعيين مقدار آن با حاكم شرع است.

مسئله 2396 - مقصود از عاقله كه ديۀ قتل خطا را بايد بدهد، خويشان نسبى پدرى مى باشد، چه مرد باشند يا زن، غير از بچّه ها و ديوانه ها و كفّار، و تقسيم ديه بر آنان با رعايت مراتب ارث است.

مسئله 2397 - اگر قاتل بميرد يا فرار كند و دسترسى به او نباشد، ديه را از مال او برمى دارند، و اگر مال ندارد از عاقله مى گيرند.

مسئله 2398 - اگر انسان كسى را مجروح كرد يا به او ضربه يا سيلى زد، ديه را بايد به خود او بدهد، ولى اگر بچّه يا ديوانه اى را بزند، بايد ديه را به ولىّ شرعى او بدهد تا به مصرف او برساند.

مسئله 2399 - ديۀ مقتول از تركۀ او محسوب مى شود، ولى خويشان مادرى از آن ارث نمى برند.

مسئله 2400 - ولىّ مقتول كه حقّ قصاص دارد، كسى است كه از او ارث مى برد، جز زن و شوهر كه در اين حقّ شركت ندارند، هرچند از ديه ارث مى برند. و اگر بعضى از آنها به قصاص راضى نشوند، ديگران نمى توانند قصاص كنند، مگر آنكه تفاوت ديه را بپردازند، و اگر بعضى از آنها صغير باشند، اختيار با ولىّ آنهاست.

مسئله 2401 - اگر ولىّ مقتول قبل از قصاص بميرد، حقّ قصاص به ورثۀ او مى رسد.

مسئله 2402 - اگر كسى حيوان كسى را بكشد، بايد قيمتش را به او بدهد، و اگر آن را معيوب كند، بايد تفاوت قيمت سالم و معيوب را بپردازد.

مسئله 2403 - اگر حيوان به جان يا مال يا زراعت كسى خسارت وارد كند، چنانچه صاحب حيوان در نگهدارى آن كوتاهى كرده باشد، ضامن خسارت است و الّا ضامن نيست.

مسئله 2404 - اگر آتشى روشن كند و مال كسى آتش بگيرد، در صورتى كه مواظبت نكرده باشد، ضامن است.

مسئله 2405 - اگر در جايى كه احتمال عبور مردم را مى دهد گودالى بكند، در صورتى كه كوتاهى كند و باعث افتادن كسى در آن شود، ضامن است.

مسئله 2406 - اگر كسى با فرياد زدن يا ايجاد صدا باعث كر شدن يا سقط جنين شود، ضامن ديۀ آنهاست.

مسئله 2407 - اگر كسى ديگرى را از منزل بيرون ببرد و آن شخص برنگردد، ضامن است.

مسئله 2408 - اگر پليس در اثر تيراندازى باعث قتل يا جرح كسى شود، در صورتى كه تيراندازى او طبق وظيفه نباشد ضامن است، و اگر طبق وظيفه باشد و به جايى كه بايد بزند اصابت كرده باشد، چيزى بر كسى نيست، ولى اگر به غير جايى كه بايد بزند زده باشد، مثل آنكه تصميم داشته به پا بزند به قلب يا سر اصابت كند، ديه بر بيت المال است.

مسئله 2409 - اگر كارى كند كه بكارت دخترى از بين برود، يا با او به غير عنف زنا كند و بكارتش را از بين ببرد، ديۀ آن مهر المثل است.

مسئله 2410 - اگر كارى كند كه زن حيض نبيند يا هميشه خون ببيند، ديۀ آن يك سوّم ديۀ كشتن است.

مسئله 2411 - اگر سر ميت را ببرد، ديه اش صد مثقال شرعى طلا است؛ ولى اگر اعضاى او را قطع كند يا جراحتى بر او وارد كند، تعيين آن با حاكم شرع است. و در هر صورت اين ديه به ورثه نمى رسد و صرف خيرات براى ميت مى گردد و اداى دين ميت نيز از آن جايز است.

مسئله 2412 - اگر پاى كسى را بشكند، ديه اش دويست مثقال شرعى طلا و اگر دست كسى را بشكند صد مثقال است، ولى اگر استخوان غير دست و پا را بشكند يا باعث در رفتن استخوان شود، تعيين آن با حاكم شرع است.

مسئله 2413 - اگر ناخن كسى را در آورد يا باعث از بين رفتن آن شود، ديه اش پنج مثقال شرعى طلا، و اگر نرمۀ گوش كسى را از بين ببرد، ديه اش يك سوّم ديۀ قتل است.

مسئله 2414 - ديۀ زنازاده مانند ديۀ حلال زاده است.

مسئله 2415 - تعيين ديۀ كافرى كه حربى نيست، ذمّى باشد يا غير ذمّى، با حاكم شرع است.

مسئله 2416 - اگر براى دفاع از جان يا عرض يا مالش كسى را بكشد يا او را مجروح سازد، ديه ندارد.

مسئله 2417 - قتل يا جنايت به چند راه ثابت مى گردد:

1 - اقرار خود قاتل يا جانى.

2 - شهادت دو مرد عادل.

3 - قسّامه و آن در صورتى است كه مدّعى قتل شاهدى بر قاتل بودن متّهم نداشته باشد با آنكه نشانه هايى كه باعث گمان به قاتل بودن اوست موجود باشد، مثل آنكه او را با اسلحه نزد مقتول يافته باشند، و كيفيت آن به اين صورت است كه مدّعى به تنهايى يا ديگران، در نزد حاكم شرع پنجاه قسم بخورند و اگر مدّعى از قسّامه امتناع نمايد، قسّامه با متّهم است.

4 - اگر مدّعى بينه نداشته باشد، بايد منكر قسم بخورد و اگر منكر قسم نخورد؛ با قسم خوردن مدّعى قتل يا جنايت ثابت مى گردد.

احكام تشريح و پيوند

مسئله 2418 - اگر حفظ جان مسلمانى يا عدّه اى از مسلمانان بر تشريح انسان متوقّف باشد و تشريح غيرمسلمان امكان نداشته باشد، تشريح مسلمان جايز است، بنابراين در اين زمان كه طب متوقّف بر تشريح بدن انسان است، بايد از تشريح ميت غير مسلمان استفاده شود و اگر غير مسلمان نباشد، تشريح مسلمان با اذن ولى يا حاكم شرع جايز است و موجب ديه هم نيست.

مسئله 2419 - اگر حفظ جان مسلمانى يا عضوى از او بر پيوند عضوى از اعضاى ميت مسلمانى متوقّف باشد، قطع و پيوند آن عضو با اذن آن ميت قبل از مردن يا اذن ولىّ او يا حاكم شرع بعد از مردن او جايز است و ديه هم ندارد و اگر آن ميت غيرمسلمان باشد، اذن هم لازم نيست.

مسئله 2420 - اگر عضو ميت بعد از پيوند حيات پيدا كند، از عضويت ميت در مى آيد و نجس و ميته نيست، بلكه اگر عضو حيوان نجس العين نيز پيوند شود حكم چنين است.

مسئله 2421 - اگر براى اثبات جرم احتياج به تشريح بدن ميت شود، با اذن ولى او يا حاكم شرع جايز است.

مسئله 2422 - انسان مى تواند عضوى از اعضاى خود، نظير كليه يا چشم و مانند اينها را در حال حيات بفروشد، چنان كه مى تواند پول بگيرد و اجازۀ قطع عضوى از اعضاى خود را پس از مرگ بدهد.

مسئله 2423 - تزريق خون انسانى به انسان ديگر جايز است، خواه خون مسلمان باشد يا كافر، مرد باشد يا زن، و خريد و فروش خون براى اين منظور مانعى ندارد.

مسئله 2424 - دست زدن به مرده هايى كه تشريح مى كنند، اگر از مسلمان باشد و آن را غسل داده باشند، غسل ندارد، و در غير اين صورت بايد غسل كنند، مگر اينكه از دست كش استفاده كرده باشند

مسئله 2425 - تغيير جنسيت (بر فرض امكان) يعنى مرد خود را زن، يا زن خود را مرد و يا خنثى خود را مرد يا زن نمايد، اگر داعى عقلايى در آن باشد، مانعى ندارد و در احكام، حال فعلى او مناط است.

مسئله 2426 - عقيم كردن مرد يا زن خود را و همچنين بستن لوله ها، اگر داعى و انگيزۀ عقلايى بر آن باشد، اشكال ندارد، ولى بايد زن با رضايت شوهر و شوهر با رضايت زن اين كار را انجام دهد.

مسئله 2427 - در تشريح، نگاه كردن مرد به بدن زن و نگاه كردن زن به بدن مرد و نگاه كردن به عورت ديگرى و همچنين دست زدن به بدن نامحرم، اگر پيشرفت علم متوقّف بر آن باشد مانعى ندارد، و در صورتى كه بتواند در دست زدن به بدن نامحرم از دست كش استفاده كند، بايد استفاده بنمايد.

مسئله 2428 - تحقيقات روى حيوان در علم پزشكى يا جرّاحى و مانند اينها، اگر پيشرفت علم متوقّف بر آن باشد اشكال ندارد، ولى تحقيقات روى انسان موقعى جايز است كه علاوه بر رضايت او، خطر جانى و روحى و جسمى براى او نداشته باشد.

مسئله 2429 - كورتاژ يكى از گناهان بزرگ در اسلام است و چنان كه گذشت علاوه بر گناه، كفّاره نيز دارد، ولى اگر از نظر پزشك متخصّص و متدين حفظ جان زن متوقّف بر آن باشد، مانعى ندارد.

«فَريضَة عادِلَة»

بخش دوّم: «مسائل اخلاقى»

اشاره

تهذيب نفس

يكى از واجبات در اسلام كه ترك آن موجب خسران دنيا و آخرت است، تهذيب نفس است؛ و از نظر قرآن شريف، بايد انسان با صفات رذيله نظير كبر و عجب و بخل و حرص و طمع و مانند اينها مبارزه كند، و از نظر قرآن كريم و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» و از نظر علماء علم اخلاق، از اوجب واجبات است، و از آيات فراوانى استفاده مى شود كه طهارت و پاكى دل، سرچشمۀ همۀ فضيلت هاست، و ناپاكى آن، سرچشمۀ همۀ رذالت هاست.

مسئله 1 - اگر كسى با مبارزه نتوانست صفت رذيله يا صفات رذيله را ريشه كن كند، همين مقدار كه آن را كنترل نمايد و مانع طغيان آن شود، كفايت مى كند.

مسئله 2 - صفت حسادت كه رذيلۀ مهمّى است، گرچه معصيت است، ولى پروردگار عالم تا بر طبق آن عملى انجام نگيرد، مؤاخذه نمى كند، بنابراين در خصوص حسد نه سائر رذائل، معصيت و حرمت مربوط به اعمالى است كه از آن سرچشمه مى گيرد، و تا عملى بر طبق آن انجام نگيرد، بخشيده شده است و ضرر به عدالت هم نمى زند، و همچنين است سوء ظنّ به ديگران اگر صرف خطور در دل باشد و استقرار نداشته باشد، و نظير خطور گناه كه همين حكم را دارد.

مسئله 3 - رفع صفات رذيله، گرچه عملى بر طبق آن انجام ندهد، اگر قدرت بر رفع داشته باشد، واجب مؤكّد، و ترك اين واجب چنان كه گفته شد از محرّمات است، و بايد علاوه بر اين كه مانع سر زدن عملى از آن شود، با آن مبارزه كند تا ريشه اش را قطع كند، و اين كار، گرچه مشكل است ولى از اوجب واجبات است، و ثواب اين مبارزه از جهاد بالاتر است و از اين رو در روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» «جهاد اكبر» ناميده شده است.

مسئله 4 - تجرّى، بلكه فعلى كه با آن تجرّى مى شود، يكى از محرّمات در اسلام است، و معناى آن در اصطلاح فقهى اين است كه اگر كسى عملى را كه حرام نيست خيال كند كه حرام است و سپس آن را به جا آورد، نظير اين كه مال خودش را به خيال اين كه مال مردم است بخورد، و يا چيز پاكى را به خيال اين كه نجس است بخورد، و يا با زن خود به خيال اين كه نامحرم است جماع كند و يا كسى را كه قتل او جائز است به عنوان اين كه مسلمانى است بكشد و مانند اينها، حرام به جا آورده و اگر توبه نكند، عقوبت مى شود، و آنچه به جا آورده، گرچه ذاتاً حلال بوده، ولى به عنوان تجرّى، آن اعمال نيز حرام محسوب مى گردد.

حفظ عفّت

اشاره

حفظ عفّت از واجباتى است كه اسلام به طور مؤكّد مخصوصاً از زنان خواسته است، و ترك اين واجب در بعضى از موارد گناهش به اندازه اى بزرگ است كه مثل آن در دين اسلام بى نظير يا كم نظير است، و اين واجب الهى اقسامى دارد:

الف. حفظ عفّت چشم

مسئله 5 - مسلمانان بايد نگاه شهوت انگيز به يكديگر نداشته باشند، غير از زن به شوهرش يا شوهر به زنش، و فرقى نيست كه آن نگاه به نامحرم باشد يا - العياذ باللَّه - به محرم نظير مادر و خواهر و مادر زن و مانند اينها، مرد به زن باشد يا زن به مرد، مرد به مرد باشد يا زن به زن، و خلاصۀ كلام اين كه هر نگاهى كه محرّك شهوت جنسى باشد، در اسلام حرام، بلكه تخيل ها و وسوسه ها كه محرّك شهوت باشد و مربوط به زن و شوهر نباشد، حرام است.

مسئله 6 - نگاه مرد به بدن زن نامحرم، جز صورت و دو دست تا نرسيده به مچ، گرچه شهوت انگيز نباشد، حرام است، و نگاه به صورت و دست ها تا نرسيده به مچ، اگر شهوت انگيز يا مفسده انگيز باشد، حرام است. و اگر هيچ يك از اين موارد نباشد، گرچه حرام نيست، ولى ترك آن مگر به اندازۀ ضرورت، بسيار شايسته است.

مسئله 7 - نگاه زن به بدن مرد نامحرم، جز صورت و سر و گردن و دست ها تا نرسيده به مچ، گرچه شهوت انگيز نباشد حرام است، و نگاه به صورت و سر و گردن و دست ها، اگر شهوت انگيز يا مفسده انگيز و يا جالب باشد، حرام است و در غير اين صورت ها، گرچه حرام نيست، ولى ترك آن مگر به مقدار ضرورت بسيار شايسته است.

مسئله 8 - نگاه زن و مردى كه محرم يكديگرند نظير مادر و خواهر و خاله و عمه و مادر زن و مانند اينها به بدن يكديگر، جز عورتين، اگر شهوت انگيز و فتنه انگيز نباشد، جائز است، ولى مرد با عفّت و زن با عفّت نگاه به مواضع حسّاس محرم خود نظير بالاى زانو و سينه و پشت و مانند اينها نمى كند، مگر در موقع ضرورت.

مسئله 9 - نگاه مرد به بدن مرد جز عورتين و نگاه زن به بدن زن جز عورتين، اگر شهوت انگيز و مفسده انگيز نباشد، جائز است، ولى مرد عفيف و زن با عفّت، نگاه به مواضع حسّاس همجنس خود نظير بالاى زانو و سينه و مانند اينها نمى كند.

مسئله 10 - زن بايد تمام بدن خود را از نامحرم بپوشاند، ولى نپوشانيدن صورت و كف دست ها و روى آنها تا نرسيده به مچ، اگر شهوت انگيز يا فتنه انگيز و يا جالب نباشد، جائز است، گرچه پوشانيدن آنها براى يك زن با عفّت بسيار خوب است و به خوبى از قرآن و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» و سيرۀ آن بزرگواران استفاده مى شود كه روگرفتن زن، يك شعار اسلامى است و بايد همۀ ما به شعارهاى اسلامى و مذهبى اهميت خاصّى بدهيم.

مسئله 11 - مرد بايد تمام بدن خود را جز سر و صورت و گردن و زير گلو، از نامحرم بپوشاند، شهوت انگيز يا مفسده انگيز يا جالب باشد يا نباشد.

ب. حفظ عفّت زبان

زن و مرد نبايد با يكديگر حرف هاى شهوت انگيز يا مفسده انگيز داشته باشند، مگر زن و شوهر با يكديگر، و فرقى نيست كه آن گفتارها ركيك باشد يا نه، از باب غنا باشد يا نه، زن و مرد محرم باشند نظير خواهر و برادر يا مادر و پسر و مانند آنها و يا نامحرم.

مسئله 12 - اگر حرف هاى زن جالب باشد، به طورى كه مرد را متوجّه خود كند، آن گفتار در مقابل نامحرم حرام است، همان گونه كه اگر گفتار مرد طورى باشد كه زن لاابالى در عفّت را به طمع بيندازد، آن گفتار حرام است.

مسئله 13 - صحبت مرد و زن نامحرم با يكديگر، اگر شهوت انگيز و فتنه انگيز و جالب نباشد، گرچه حرام نيست، ولى اكتفا به مقدار ضرورت بسيار خوب است.

ج. حفظ عفّت گوش

شنيدن چيزهايى كه شهوت انگيز يا مفسده انگيز است، حرام مى باشد، نظير غنا و آهنگ ها و دائره و تنبك و مانند اينها و نيز حرف هاى محرّك ركيك يا غير ركيك، گوينده محرم باشد يا نه.

مسئله 14 - غنا و موسيقى و رقص، حتّى زن براى شوهر يا شوهر براى زن، حرام است، ولى گفتن حرف هاى شهوت انگيز زن و شوهر براى يكديگر اشكال ندارد، بلكه در بعضى از موارد از مستحبّات نيز شمرده شده است.

د. حفظ عفّت در زينت

مسئله 15 - زينت زن براى نامحرم و يا نشان دادن به نامحرم حتّى بوى خوش و انگشتر و ساعت و حلقه، حرام است، شهوت انگيز و مفسده انگيز باشد يا نباشد، و همچنين است زينت كردن مرد براى زن نامحرم، ولى نشان دادن زينت نظير ساعت و انگشتر و مانند اينها، حرام نيست، مگر شهوت انگيز باشد و يا مفسده اى در برداشته باشد.

ه -. حفظ عفّت در لباس

مسئله 16 - اگر لباس زن يا مرد شهوت انگيز يا مفسده انگيز باشد و يا جلب نظر كند، پوشيدن آن در مقابل نامحرم حرام است، مانتو باشد يا چادر، جوراب باشد يا شلوار، تنگ باشد يا گشاد.

مسئله 17 - لباس زنانه نظير پيراهن و دامن زنانه كه مختصّ به زن هاست، براى مردها حرام است، و لباس مردانه نظير كت و شلوار مردانه كه اختصاص به مردها دارد، براى زن ها حرام است، و اصلاح زنانه به گونه اى كه مختصّ به زن هاست، براى مردها حرام است، و اصلاح مردانه به گونه اى كه اختصاص به مردها دارد، براى زن ها حرام مى باشد.

مسئله 18 - لباس زنانه براى مرد و لباس مردانه براى زن، وقتى حرام است كه زن بخواهد شبيه مرد يا مرد شبيه زن شود، ولى اگر تشبّه نباشد، نظير اين كه زن براى رفع سرما كت و شلوار مرد را بپوشد و يا مرد براى ستر عورت پيراهن زن را بپوشد، اشكال ندارد.

مسئله 19 - چادر يك حجاب مذهبى و ملّى است و اگر زن ها آن را از دست بدهند و يا - العياذ باللَّه - در جامعه به صورت ضدِّ ارزش درآيد، خسارت فراوانى دارد، و زن ايرانى كه هميشه حتّى قبل از اسلام شهرت به عفّت داشته، نبايد اين حجاب مذهبى و ملّى را از دست بدهد، و بايد زن هاى با عفّت و مردهاى با غيرت بدانند كه از دست دادن آن، مقدّمه براى بدحجابى و بى حجابى است، و اگر چنين شد -- العياذ باللَّه - گناه آن دامن گير كسى مى شود كه آن مقدّمه را فراهم نموده است، علاوه بر اينها، از مسائل قبل معلوم شد كه در بسيارى از موارد، زن بايد صورت و دست هاى خود را از نامحرم بپوشاند و پوشانيدن صورت، احتياج به چادر دارد.

مسئله 20 - پوشيدن لباس هايى كه مختصّ به كفّار است، نظير كراوات و پوشيدن لباس هايى كه مختص به اهل معصيت است نظير لباس هاى تنگ و محرّك، براى مرد و زن حرام است و اگر بدون توبه از دنيا رود، پروردگار عالم او را با كفّار و اهل معصيت محشور مى كند.

مسئله 21 - اگر لباس انگشت نما باشد و شخصيت كسى را كه آن را پوشيده است مسئله دار كند - كه به آن لباس شهرت مى گويند - پوشيدن آن لباس چه براى مرد و چه براى زن، حرام است؛ نظير پوشيدن لباس هاى رنگارنگ و نظير لباس سرخ براى مرد و پوشيدن چادر سرخ براى زن، و نظير بيرون آمدن از خانه با يك لنگه كفش و مانند اينها.

و. حفظ عفّت به حسب زمان و مكان

مسئله 22 - اختلاط زن و مرد اگر شهوت انگيز و يا موجب مفسده و يا داراى احتمال مفسده باشد حرام است، و اگر چنين نباشد، گرچه حرام نيست، ولى جدابودن از يكديگر در همه جا بسيار شايسته است.

مسئله 23 - نشستن زن و مرد نامحرم بر سر يك سفره، اگر شهوت انگيز يا مفسده زا و يا موجب نگاه حرام مى شود حرام است، و اگر چنين نباشد، گرچه حرام نيست، ولى جدابودن از يكديگر بسيار خوب است.

مسئله 24 - بودن زن و مرد نامحرم در جاى خلوت، اگر شهوت انگيز يا مفسده انگيز و يا داراى احتمال مفسده باشد حرام است، ولى اگر چنين نباشد، نبودن آنها در آنجا بسيار شايسته است و زن با عفّت با مرد نامحرم در جاى خلوت نمى نشيند.

مسئله 25 - بايد از ورود بچّه هاى مميز - كه خوب را از بد تميز مى دهند - به اطاق خواب در وقت خلوت زن با شوهر، ممانعت كنند، گرچه مباشرت زن و شوهر نباشد، و در وقت مباشرت علاوه بر وجوب ممانعت از بچه هاى مميز، نبودن بچّه هاى غير مميز حتّى اطفال شيرخوار بسيار خوب است.

مسئله 26 - بيرون رفتن زن از خانه در مواقع خلوت نظير آخر شب و بعد از طلوع فجر و مانند اينها در صورتى كه احتمال خطر بدهد، حرام است، و اگر احتمال خطر هم ندهد، نرفتن بسيار خوب است، و همچنين است اگر در ورود به جايى نظير خانه و مغازه و حمّام و مانند اينها در معرض خطر باشد، و اگر احتمال خطر هم نباشد، نرفتن بسيار خوب است، و چه خوب است كه زن در جهت عرض و ناموس و عفّت خود، ترسو و محتاط باشد.

ز. حفظ عفّت در معاشرت

مسئله 27 - مواجهه و روبه رو شدن زن و مرد نامحرم، اگر شهوت انگيز يا مفسده آور باشد حرام است، و اگر چنين نباشد، روبه رو نشدن مگر به اندازۀ ضرورت بسيار خوب است و قرآن شريف عدم مواجهه، گرچه شهوت انگيز و موجب مفسده نباشد را براى پاكى دل زن و مرد بهتر مى داند.

مسئله 28 - معاشرت و نشست و برخاست زن و مرد نامحرم، اگر شهوت انگيز و موجب مفسده باشد حرام است، و اگر چنين نباشد، عدم معاشرت مگر به اندازۀ ضرورت بسيار خوب است.

مسئله 29 - دوست يابى زن با مرد نامحرم و مرد با زن نامحرم، حرام است، گرچه شهوت انگيز و داراى احتمال مفسده هم نباشد، و قرآن شريف از اينكه زن، مرد نامحرمى را و يا مرد، زن نامحرمى را به عنوان دوست بگيرد، نهى مؤكّد فرموده است.

مسئله 30 - معاشقۀ زن و مرد نامحرم با يكديگر از گناهان بزرگ در اسلام است؛ مخصوصاً اگر براى يكديگر نامه نگارى و يا شعر و شاعرى هم بنمايند، و بايد با فراموش كردن عشق شيطانى خود، اين مرض خانمانسوز و بر باد دهندۀ دنيا و آخرت را معالجه كنند، و اين معالجه گرچه مشكل است، ولى به مرور زمان و با صبر و حوصله ممكن است.

مسئله 31 - تبسّم زن در روى مرد نامحرم و بعكس، اگر شهوت انگيز و يا مفسده آور باشد حرام است، و اگر چنين نباشد، گرچه حرام نيست، ولى خطر آن بسيار جدّى است، و همچنين است خندۀ زن با مرد نامحرم و بعكس، بلكه حركات نامحرم بايد حساب شده باشد، و هر چه شهوت انگيز و يا موجب مفسده و يا احتمال آن باشد حرام است، و الّا نه گرچه حرام نيست، ولى براى زن باعفّت و مرد باغيرت، مواظبت از حركات و سكنات خود يك امر بسيار مطلوب و پسنديده است.

مسئله 32 - برخورد زن با شوهر و يا شوهر با زن در ميان مردم اعمّ از محرم و نامحرم، اگر شهوت انگيز يا موجب مفسده باشد حرام است، و اگر شهوت انگيز و مفسده زا نباشد، ولى عرف پسند نباشد، گرچه حرام نيست، ولى زن باعفّت و مرد باغيرت چنين كارهايى نمى كنند، امّا اگر خلاف مروّت باشد، به طورى كه كاشف از لاابالى گرى آنها باشد، حرام است.

مسئله 33 - برخورد زن با شوهر يا شوهر با زن، از افرادى كه مردم توّقع بيشترى از آنها دارند، نظير اهل علم، به طورى كه عرف پسند نباشد، حرام است، گرچه شهوت انگيز و يا مفسده انگيز نباشد، بلكه گرچه خلاف مروّت نيز نباشد.

ح. حفظ عفّت فرج

مسئله 34 - زنا دادن و زنا كردن از گناهان بزرگ در اسلام است و قرآن شريف مى فرمايد اگر بدون توبه از دنيا بروند، در حالى كه سال ها در جهنّم مى باشند، لجام شده و خوار و ذليل نيز هستند، و كيفر آنها در دنيا اگر نزد حاكم اسلامى اثبات شود، صد تازيانه در ميان مردم است، و اگر زن زنا كار، شوهر داشته يا مرد زانى، زن داشته باشد و اين عمل زشت را انجام دهد، علاوه بر اين كه حدّ او سنگسار است - كه نظير اين كيفر در اسلام كم نظير يا بى نظير است - اگر بدون توبه از دنيا برود، مطابق آنچه در روايات آمده، در جهنّم بوى بد عورتين او اهل جهنّم را آزرده مى كند.

مسئله 35 - توبۀ زنادهنده و زناكننده گرچه زن شوهردار يا مرد زن دار باشد، فقط پشيمانى از گذشته و اصلاح خود در آينده است، و بازگو كردن آن گناه زشت نزد شوهر يا ديگرى، حتّى نزد حاكم شرع، از گناهان بزرگ است.

مسئله 36 - از گناهان بزرگ كه نظير آن گناه در اسلام كم نظير است، هم جنس بازى است كه اگر در ميان دو مرد واقع شود به آن لواط، و اگر در ميان دو زن واقع شود به آن مساحقه مى گويند. و در لواط علاوه بر اين كه حدّ آن كشتن است، اگر بدون توبه از دنيا رفت، با قوم لوط محشور مى شود.

مسئله 37 - توبۀ هم جنس بازى فقط پشيمانى از گذشته و ترك آن عمل زشت است، و حرام است كه نزد كسى، حتّى حاكم شرع خود را رسوا كند.

مسئله 38 - دست دادن زن نامحرم با مرد نامحرم و بالعكس و معانقه و در بغل گرفتن يكديگر و يا خوابيدن در يك رختخواب، بلكه در يك اتاق خلوت كه كسى نباشد، حرام است و تعزير شرعى هم دارد، گرچه شهوت انگيز و موجب مفسده نباشد و گرچه بدن آنها با هم ملامست پيدا نكند و در زير لباس و دستكش و مانند اينها باشد.

مسئله 39 - خوابيدن دو مرد يا دو زن در يك رختخواب، اگر شهوت انگيز يا مفسده انگيز و يا داراى احتمال مفسده باشد حرام است، و اگر چنين نباشد، سزاوار نيست مخصوصاً دو جوان در يك بستر استراحت كنند.

احتكار

مسئله 40 - از گناهان بزرگ در اسلام احتكار است، و در روايات آمده است كه پروردگار عالم از محتكر بيزار است، و گناه آن در حدّ قتل نفس است، و معناى آن اين است كه چيزى را كه امّت اسلامى به آن احتياج دارند نگاه دارد و آن را در معرض فروش قرار ندهد، و آن اقسامى دارد:

الف) نگاهدارى چيزى براى اين كه بازار سياه درست شود و آن را به قيمت گران بفروشد. و اين قسم، فرد بارز احتكار است و قطعاً روايات حرمت، شامل آن مى شود.

ب) نگاهدارى براى اين كه مردم يا حكومت اسلامى را در مضيقه قرار دهد و يا ضرر به اقتصاد مملكت اسلامى بزند، و معلوم است كه اين قسم گناهش خيلى بالاتر از گناه قسم اوّل است و گاهى محتكر مصداق مفسد فى الارض محسوب مى شود.

ج) نگاهداشتن چيزى كه بازار آن كساد است، گرچه مردم احتياج به آن هم دارند، براى اين كه آن چيز رونقى پيدا كند، اين قسم نيز حرام است، گرچه حرمت آن به اندازۀ قسم اوّل و دوّم نيست.

د) نگاه داشتن چيزى كه به اندازۀ تقاضاى مردم موجود است و عرضه نكردن آن، ضرر اقتصادى يا غيراقتصادى ندارد، اين قسم حرام نيست، گرچه سزاوار است از اين قسم هم پرهيز نمايد.

ه -) نگاه داشتن چيزى كه خود احتياج به آن دارد، نظير نگاه داشتن گندم براى مصرف سال خود، و اين قسم نيز حرام نيست، گرچه مردم به آن احتياج داشته باشند؛ ولى در صورت احتياج شديد مردم، سزاوار نيست كه نگاه دارد، زيرا ايثار و فداكارى بايد از جمله سجاياى مسلمان باشد.

مسئله 41 - احتكار، منحصر به مثل گندم و جو نيست، بلكه چنان كه گفته شد در هر چيزى حتّى پول هم مى آيد.

مسئله 42 - اگر محتكر رفع يد از كار زشت خود نكرد، حكومت اسلامى اوّلًا اخطار و امر به فروش آن جنس مى كند، و اگر به كارش ادامه داد، حكومت اسلامى آن جنس را به قيمت متعارف مى فروشد و پول آن را به محتكر مى دهد.

مسئله 43 - اگر جنسى را به قيمت گران خريد و بعداً آن جنس ارزان شد، نمى تواند براى رسيدن به پول خود آن جنس را احتكار كند، و بايد هر چه زودتر اگر مردم به آن احتياج دارند، آن جنس را به قيمت روز بفروشد.

مسئله 44 - اگر به واسطۀ احتكار، جنس گران شد، مى تواند آن را به قيمت روز بفروشد، ولى گناه احتكار را دارد، گرچه سزاوار است كه آن را به قيمت گران نفروشد.

مسئله 45 - توبۀ محتكر، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك آن كار زشت است، و جبران خسارت اقتصادى كه به واسطۀ احتكار به وجود آورده لازم نيست، گرچه سزاوار است.

مسئله 46 - اگر اموالى را از راه احتكار به دست آورد، گرچه مالك مى شود و اگر توبه از آن گناه نمود قبول مى شود، ولى مسلمان واقعى آنچه را از اين راه قبيح به دست آورده، انفاق مى كند و بهتر از آن اين است كه به حكومت اسلامى بدهد.

ارضاى غريزۀ جنسى از طريق غيرشرعى

مسئله 47 - يكى از گناهان در اسلام ارضاى غريزۀ جنسى مرد از غير زن خود، يا زن از غير شوهر خود مى باشد و قرآن شريف چنين شخصى را متجاوز و ظالم مى داند:

«فَمَنِ اِبْتَغىٰ وَرٰاءَ ذٰلِكَ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلعٰادُونَ»(1)

«پس هر كه به دنبال فراتر از اين (راه هاى حلال) رود، او از ظالمان است.»

و آن اقسامى دارد:

الف) زنا دادن يا زنا كردن كه عقوبت و كيفر آن بسيار بزرگ است.

ب) لواط كه در روايات آمده است عرش خداى متعال از آن به لرزه درمى آيد.

ج) خود ارضايى (استمناء) كه علاوه بر اينكه حرام است، مفسدۀ روحى و جسمى بسيارى دارد.

د) نگاه شهوت انگيز يا ديدن عكس ها و فيلم هاى شهوت انگيز و نوشتن يا خواندن داستان هاى شهوت انگيز، و گفتن و يا شنيدن و يا خواندن آهنگ ها و يا اشعار شهوت انگيز به طور غنا و يا به طور عادى و هر چيزى كه موجب تحريك او شود، حتّى خيال هاى شهوت انگيز.

مسئله 48 - اگر اين گونه چيزها تحريك آميز نباشد، ولى مفسده زا باشد، حرام است، بلكه اگر احتمال مفسده باشد نيز حرام است، بلكه مسلمان واقعى از تمام لهويات اعراض مى كند و اهل اين گونه چيزها نيست.

مسئله 49 - استفادۀ جنسى زن از شوهرش و شوهر از زنش به هر نحوى كه باشد جايز است، ولى استفاده هاى غير متعارف بايد با اجازه و رضايت يكديگر باشد، بلكه سزاوار است كه اگر ضرورتى نباشد، از استفاده هاى غير متعارف پرهيز كنند.

مسئله 50 - حرف زدن مرد نامحرم با زن نامحرم اگر جالب و محرّك نباشد و ترس مفسده اى هم نباشد، جايز است، ولى سزاوار نيست كه بيشتر از ضرورت با يكديگر حرف بزنند.

مسئله 51 - نگاه كردن مرد نامحرم به صورت و يا دست هاى زن نامحرم از انگشت ها و كف دست و روى دست اگر جالب و محرّك نباشد و مفسده، بلكه ترس مفسده اى هم نباشد، جايز است، ولى بايد دانست كه نگاه نامحرم به يكديگر، تيرى از تيرهاى شيطان است و همچنين نگاه زن به سر و گردن و دست ها تا مچ مرد.


1) . مؤمنون، 7.

مسئله 52 - بودن مرد و زن نامحرم در جاى خلوت حرام است، بلكه اگر احتمال مفسده باشد، در جاى غير خلوت نيز حرام است.

مسئله 53 - دوست شدن مرد و زن نامحرم، از گناهان بزرگ است كه قرآن شريف آن را در كنار زنا نهاده و از آن نهى نموده است.

مسئله 54 - اختلاط مردان و زنان نامحرم اگر موجب گناه و تحريك باشد حرام است، بلكه اگر ترس مفسده باشد نيز حرام است.

مسئله 55 - هرچه كه زن را در مقابل نامحرم جالب و محرّك كند، حرام است و فرقى نيست كه زينت باشد يا لباس، گفتن باشد يا عمل، حتّى راه رفتن و نشستن اگر جالب و محرّك باشد حرام است و همچنين است تلفن ها و نامه ها و سخنرانى ها و امثال اينها كه اگر جالب و محرّك باشد، حرام است.

اسراف، اتراف، تبذير

مسئله 56 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام اسراف و تبذير است و آن اقسامى دارد كه يك قسم از آن حرام نيست.

الف) فرو رفتن در مشتهيات نفس از راه حرام كه قرآن به آن «اتراف» مى گويد كه اگر در فردى پيدا شود دنيا و آخرت او را تباه مى كند و قرآن او را فرد شومى از اهل جهنّم مى داند:

«وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ»(1)

«و ياران چپ، كدامند ياران چپ؟ در ميان باد گرم و آب داغ. و سايه اى از دود تار. نه خنك نه خشك. اينان بودند كه پيش از اين نازپروردگان بودند.»

و اگر در ملّتى پيدا شود، آن ملّت را نابود مى داند:

«وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً»(2)

«و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم، خوش گذرانان آن شهر را وا مى داريم تا در آن به انحراف و فساد بپردازند، و در نتيجه عذاب بر آن شهر لازم گردد، پس آن را يكسره زير و زِبَر كنيم.»

ب) به هدر دادن نِعم الهى نظير نابود كردن مال و عمر و آبرو و مانند اينها كه قرآن به آن «تبذير» مى گويد و مبذّر را برادر شيطان مى خواند:

«إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّيٰاطِينِ»(3)

«همانا اسراف كنندگان برادران شيطان ها هستند.»

ج) فرو رفتن در مشتهيات نفس از راه حلال كه به آن «اسراف» گفته مى شود و آن گرچه حرام نيست، ولى محال است كه مسرف بتواند به كمال انسانى برسد و قرآن او را مورد بى مهرى و بى عنايتى از طرف حقّ مى داند:


1) . واقعه، 41-45.

2) . اسراء، 16.

3) . اسراء، 27.

«إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ».(1)

«به درستى كه خداوند اسراف كنندگان را دوست نمى دارد.»

بلكه او را يك مؤمن واقعى نمى داند:

«وَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا»(2)

«و كسانى كه به هنگام بخشش، زياده روى نمى كنند.»

مسئله 57 - كسى كه خلاف شأنش خانه يا لوازم زندگى و حتّى خوراك و پوشاك تهيه كند مسرف است، و بايد خمس آن خانه و لوازم زندگى و مانند آنها را بدهد، و از مؤونۀ سال حساب نمى شود، و همچنين مترف و مبذّر بايد خمس آنچه را اتراف و تبذير نموده اند بدهند و نمى توانند از مؤونۀ سال حساب كنند.

مسئله 58 - وسواسى كه براى تطهير، زيادتر از متعارف آب استعمال مى كند، علاوه بر گناه وسواسى كه دارد مبذّر نيز مى باشد و گناه آن را نيز دارد.

مسئله 59 - اگر سؤال (ابراز نياز) بى جا سبب ذلّت شود حرام است، و آن سائل چون آبروى خود را بى جا به هدر داده، مبذّر است، و اگر سبب ذلّت نباشد، گرچه حرام نيست، ولى يك مؤمن واقعى نبايد ابراز نيازمندى بى جا داشته باشد و به اندازۀ مقدور، عزّت و كرامت خود را بايد حفظ كند.


1) . انعام، 141.

2) . فرقان، 67.

اشاعۀ فحشا

مسئله 60 - اشاعۀ فحشا «يعنى پراكنده كردن فساد و زشت كارى» از گناهان كبيره در اسلام است و قرآن شريف براى كسى كه دوست دارد گناهان آشكار شوند، عذاب دنيا و آخرت را وعده داده است، چه برسد كه بخواهد عمل اشاعۀ فحشا را انجام دهد:

«إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ»(1)

«به تحقيق كسانى كه دوست مى دارند كه زشت كارى در ميان آنان كه ايمان آورده اند، شيوع پيدا كند، براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود.»

و آن اقسامى دارد:

الف) عيبى را به دروغ نسبت دادن به كسى و آن را درميان مردم شيوع دادن، و اين قسم علاوه بر گناه اشاعۀ فحشا، گناه تهمت را نيز دارد، و افرادى كه دامن به آن شايعه مى زنند و آن را براى ديگران مى گويند، اگر بدانند كه تهمت است، گناهشان مثل كسى است كه شايعه را اختراع نموده و اگر ندانند، حرام است و گناه اشاعۀ فحشا را دارد، علاوه بر اينكه آن شايعه تهمت است و گناه از آن را نيز دارد.

ب) پخش كردن عيبى كه در كسى هست در ميان مردم، و اين صورت علاوه بر گناه اشاعۀ فحشا، گناه غيبت را نيز دارد.

ج) گناهى را علنى و در ميان مردم انجام دادن، نظير بيرون آمدن زن با وضع جلف يا بدحجاب و يا بى حجاب و نظير پخش موسيقى هاى شهوت انگيز و پخش غناها و آهنگ هاى محرّك و يا پخش گفته هاى جلف و محرّك در ميان مردم و نظير پخش كتاب هاى عشقى و رمان هاى محرّك و امثال اينها، و اين صورت علاوه بر گناهى كه مترتّب بر اصل كار است، گناه اشاعۀ فحشا را نيز دارد و در بسيارى از موارد، گناه دوّم بالاتر از گناه اوّل است.

مسئله 61 - اشاعۀ فحشا دائر مدار قصد نيست، مثلاً خانم بدحجاب گرچه قصد اشاعۀ فحشا و بدحجابى را نداشته باشد، ولى همين مقدار كه با عملش بدحجابى را در اجتماع رايج كند، علاوه بر گناه بد حجابى، گناه اشاعۀ فحشا را نيز انجام داده است.


1) . نور، 19.

مسئله 62 - اگر در جايى، مثلاً بدحجابى و يا بى حجابى و مانند آن اشاعۀ فحشاء نباشد، گرچه آن عمل گناه و حرام است، ولى گناه اشاعۀ فحشا را ندارد.

مسئله 63 - افرادى كه شايعه ساز و يا شايعه پراكن و يا مروّج كار آنان ولو به واسطۀ عملشان و حتّى به واسطۀ سكوت مى باشند، در جرم و حرمت شريك هستند و عمل آنها و سكوتشان حرام است.

مسئله 64 - توبۀ اشاعۀ فحشا، فقط ندامت از گذشته و ترك آن كار زشت است، و چه بسيار خوب است كه به واسطۀ گفتار و اعمال شايسته و نظير آن، جبران گذشته را بنمايد.

اعانت بر اثم

مسئله 65 - اعانت بر اثم «يعنى كمك به گناه»، از گناهان بزرگ در اسلام است و اگر كمك در گناه كبيره نموده باشد، گناه او نيز كبيره است، و آن اقسامى دارد:

الف) امر مؤثّر كند به گناهى يا نهى موثّر كند از واجبى؛ نظير كسى كه امر كند و اجير كند و استقبال كند در كورتاژ، و پزشك آن عمل قبيح را انجام دهد، در اين گناه بزرگ، پدر بچّه اگر آمر باشد و زن كه حاضر به چنين عملى مى شود با دكترى كه مباشر اين گناه است شريك مى باشند، و همچنين است اگر شوهر نهى مؤثّر كند از حجاب همسرش.

ب) تسبيب اسباب كند و ديگرى بعد از فراهم شدن اسباب، گناه را انجام دهد؛ نظير اين كه زنى را به خانه اى مى آورد و ديگرى - العياذ باللَّه - زنا مى كند و يا كسى را در جايى نگاه مى دارد تا واجبى از او فوت مى شود، در اين قسم نيز در گناه زنا و ترك واجب شريك مى باشد.

ج) كسى را در انجام گناه ترغيب و يا در ترك گناه تهديد كند، به طورى كه ترغيب و تهديد او محرّك براى گناه نمودن ديگرى مى شود، نظير ترغيب كسى بر زنا، به طورى كه محرّك شهوت او باشد و يا تهديد كسى بر ترك قتل ديگرى كه آن تهديد محرّك او گردد، در اين قسم هم نظير اقسام قبلى، كسى كه ترغيب يا تهديد نموده، شريك در گناه گناهكار است.

د) تبليغ در گناه و يا ترك واجب به حدّى كه آن تبليغ مؤثّر در به جا آوردن گناه و يا ترك واجب شود، نظير كسى كه تبليغ در بى حجابى زن ها مى كند و آن تبليغ موجب اين امر مى شود، و يا تبليغ براى ترك حجّ مى كند و آن تبليغ مؤثّر و موجب ترك آن واجب مى گردد، اين قسم نيز اعانت بر گناه، و مبلّغ شريك در گناه است.

ه -) تسبيب اسباب بعيده كند و قصد دارد كه آن اسباب مؤثّر در گناه گنهكار شود؛ نظير كسى كه اسلحه مى دهد به كسى و مى داند كه او اسلحه را براى قتل كسى مى خواهد، و نظير زنى كه با بدحجابى يا بى حجابى به ميان مردم مى رود و مى داند كه موجب گناه ديگران مى شود، اين قسم نيز اعانت بر گناه و اعانت كننده شريك در گناه است، ولى اگر قصد نداشته باشد، گرچه اعانت بر گناه نيست، ولى در بسيارى از موارد شريك در گناه گناهكار است، نظير زن بدحجاب يا بى حجاب كه موجب فساد جوان ها شود.

مسئله 66 - اگر كسى به گناه گنهكار يا به ترك واجب از كسى، راضى باشد، گرچه اعانت بر گناه صادق نيست، ولى شريك در گناه گنهكار است؛ مثلاً كسى كه راضى باشد بر بى حجابى يا بدحجابى زن ها، گرچه مرد باشد، در نامۀ عملش گناه بى حجابى يا بدحجابى كه گناه بزرگى است ثبت مى شود.

مسئله 67 - توبه از اعانت بر گناه پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك و اصلاح خود است، و اگر ضررى از اعانت او بر كسى يا بر اسلام وارد شده، اگر مى تواند بايد جبران نمايد.

تجسّس و تفحّص

مسئله 68 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام، تجسّس و تفحّص و شنود در كارها و گفتار مسلمان هاست، و در روايات فراوانى گناه آن را در حدّ كفر مى داند و فرقى نيست كه آن تفحّص و شنود در كارهاى شخصى و يا خانوادگى باشد و يا در كارهاى اجتماعى، و همين مقدار كه كار يا گفتۀ كسى را زير نظر بگيرد، گناه بزرگى را مرتكب شده است، و همچنين است بازرسى از خانه و مغازه و ساك و كيف و مانند اينها، و فرقى نيست كه آن تجسّس و شنود به واسطۀ شخص باشد و يا تلفن و ضبط و امثال اينها، و همچنين فرقى نيست كه آن تفحّص و شنود از گفتار يا كردار او باشد و يا از نامه ها و كتابت ها و ضبطها و امثال اينها، و فرقى نيست كه آن تفحّص از افراد بيگانه باشد يا خودى نظير زن و شوهر از همديگر.

مسئله 69 - استفاده از خواب هاى مغناطيسى و يا احضار روح و جن و رمل و اسطرلاب و سحر و جادو و مانند اينها براى شنود و تفحّص حرام است؛ چنان كه استفاده از مطلق علوم غريبه، گرچه براى تجسّس و شنود هم نباشد نيز حرام است و آنچه از اين راه ها به دست مى آيد حجّت نيست، مگر اينكه با قرائن ديگر يقين پيدا شود.

مسئله 70 - بازجويى و حرف كشيدن از كسى براى تفحّص و شنود و كشف اسرار حرام است، حتّى قاضى و بازپرس هم حقّ حرف كشيدن از كسى را ندارند.

مسئله 71 - تفحّص و شنود به واسطۀ خواب كردن يا مست كردن و يا او را از خود بى خود كردن و همچنين به واسطۀ شكنجه هاى روحى و جسمى، گناه مضاعف دارد، زيرا هم از نظر تفحّص و شنود حرام است و هم از نظر ظلم، و آنچه از اين راه ها به دست مى آيد حجّت نيست، مگر اينكه با قرائن ديگر يقين پيدا شود.

مسئله 72 - توبه از اين گناه بزرگ، اگر به كسى كه دربارۀ او تفحّص و شنود شده نرسيده باشد، پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك و استغفار و دعا براى اوست، ولى اگر به او رسيده باشد، در صورت امكان بايد تحصيل رضايت او را نيز بنمايد.

تَعرُّب پس از هجرت

مسئله 73 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام، تعرّب پس از هجرت است، و معناى آن اين است كه انسان جايى رود كه نتواند دين خود را حفظ كند؛ نظير اين كه جايى رود كه از معنويات و مسائل اسلامى دور بماند و نتواند او و وابستگان به او برخوردار از آشنائى با اسلام و مسائل دينى و معنويات انسانى شوند، و نظير اين كه جايى رود كه مى داند خود او يا وابستگان به او فاسد مى شوند، و اگر در چنين جاهايى باشد، خروج از آنجا را قرآن شريف واجب مؤكّد مى داند.

مسئله 74 - رفتن در بلاد كفر براى تحصيل يا تجارت و مانند اينها، در صورتى جايز است كه بتواند خود و وابستگان را از مفاسد آنجا حفظ كند.

مسئله 75 - اگر بداند با رفتن به جايى آلوده به معصيت مى شود، رفتن به آنجا حرام است.

مسئله 76 - اگر ماندن در بلاد كفر موجب وهن مملكت اسلامى شود حرام است، گرچه موجب مفسدۀ دينى و اخلاقى نشود، بلكه اگر مملكت اسلامى احتياج به او داشته باشد، ماندن در آنجا حرام است، گرچه موجب وهن براى مملكت اسلامى نباشد.

مسئله 77 - توبه از اين گناه بزرگ، علاوه بر پشيمانى از گذشته، خارج شدن از آن محل است.

تعيير و سرزنش

مسئله 78 - از گناهان بزرگ در اسلام تعيير و سرزنش است كه قرآن شريف با كلمۀ «وَيل» سرزنش كننده و غيبت كننده را تهديد فرموده است:

«وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ»(1)

«واى بر هر بدگوىِ عيب جوى.»

و آن اقسامى دارد:

الف) سرزنش به واسطۀ عيبى كه در او نيست؛ و اين صورت علاوه بر اينكه گناه سرزنش را دارد، گناه تهمت را نيز دارد.

ب) سرزنش به واسطۀ عيبى كه در او مى باشد و اين صورت همان «لمزه» قرآن است كه با كلمۀ ويل، سرزنش كننده را تهديد كرده است.

ج) سرزنش كه با ضميمۀ استهزا يا اهانت و يا فحش باشد؛ و اين صورت علاوه بر اينكه حرام است، گناه آن ضميمه را نيز دارد، و ممكن است سرزنش به واسطۀ ضمائمى كه دارد، گناهان فراوانى داشته باشد.

د) سرزنش كسى به خاطر معصيت، و آن سرزنش نيز حرام است، مگر اينكه از باب نهى از منكر باشد، و در نهى از منكر و يا امر به معروف، چاره اى جز تعيير و سرزنش نداشته باشد.

مسئله 79 - توبۀ سرزنش كننده متوقّف بر رضايت سرزنش شونده است، مگر اينكه راضى نشود يا دسترسى به او نباشد كه در اين صورت، توبۀ تنها كفايت مى كند و بهتر است كه علاوه بر توبه از آن گناه، براى او دعا و استغار نمايد.


1) . همزه، 1.

تندخويى و بدخلقى

مسئله 80 - يكى از گناهان در اسلام كه موجب فشار قبر مى باشد، تندخويى است، و اين گناه غالباً گناهان بزرگى را به دنبال دارد، نظير غيبت و زخم زبان، بلكه تهمت و فحش و ناسزا، بلكه تندخويى گاهى موجب قتل نفوس و اتلاف اموال و جرح و كتك مى شود و آن اقسامى دارد:

الف) تندخويى كه از صفت رذيله اى نظير تكبّر و عجب و غضب و مانند اينها سرچشمه مى گيرد، و اين قسم از تندخويى علاوه بر اين كه گناه است، رفع سرچشمۀ آن يعنى تكبّر و عجب و غضب و مانند اينها نيز از اوجب واجبات است.

ب) تندخويى كه از كمون ذات سرچشمه بگيرد، به اين معنى كه تندخويى او از ملكۀ در نفس او بر مى خيزد در حالى كه متكبّر نيست و عجب ندارد و تسلّط بر اعصاب دارد، و اين قسم از تندخويى نظير قسم اوّل است كه علاوه بر گناه تندخويى، رفع آن ملكه و رذيله از اوجب واجبات است.

ج) تندخويى كه از زبان بد شخص سرچشمه مى گيرد نه از رذيله اى از رذايل، و اين قسم از تند خويى علاوه بر فشار قبر، ممكن نيست انفكاك از گناهان بزرگ داشته باشد؛ زيرا مردم از شخص تندخو مى ترسند و تعيير و سرزنش و ديگر معاصى لازمۀ زبان اوست و چه بسا اعمال خوب او به واسطۀ آن تندخويى حبط و نابود مى شود، مثلاً با زحمت و مشقّت همسر و اولاد خود را در رفاه قرار مى دهد و در آسايش آنان مى كوشد، ولى با تندخويى اجر او كه ثواب مجاهد در راه خداست حبط مى شود، چنان كه اجر او نزد عيالش نيز حبط مى گردد، و خلاصۀ كلام اين كه تندخو مطرود نزد خداوند متعال و نزد مردم حتّى عيالش مى باشد.

مسئله 81 - در توبۀ تندخويى علاوه بر پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك در آينده، بايد از كسى كه با او تندخويى نموده عذرخواهى كند، و علاوه بر همۀ اينها بايد با اين رذيله مبارزه كند تا ريشه كن شود.

مسئله 82 - اگر تندخويى از ملكه و يا از زبان بد سرچشمه نگيرد، در صورتى كه ملازم با گناهى باشد، نظير غيبت يا سرزنش يا آزرده خاطر نمودن شخصى و يا سردكردن محيط خانه و مانند اينها، حرام است، و اگر ملازم با هيچ گناهى نباشد، نظير كسى كه اعصاب او ضعيف است و با تندى حرف مى زند، گرچه حرام نيست، ولى سزاوار نيست مؤمن چنين باشد، زيرا خوش رويى و خوش زبانى از علامات مؤمن است.

تهمت

مسئله 83 - از گناهان كبيره در اسلام تهمت است، و معناى آن اين است كه عيبى را به كسى نسبت دهد كه آن عيب را نداشته باشد، بلكه اگر عيب هم نباشد ولى او راضى به آن نسبت نباشد، باز تهمت و حرام است، و اگر راضى باشد، گرچه تهمت نيست، ولى دروغ و حرام است، نظير تملّق ها و تعريف هاى بيجا، و قرآن شريف تهمت را در حدّ كفر مى داند:

«إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ»(1)

«تنها كسانى دروغ پردازى مى كنند كه به آيات خدا ايمان ندارند.»

مسئله 84 - تهمت اقسام و مراتبى دارد:

الف) افترا بر خدا و پيامبران و اوصياى گرامى صلوات اللَّه عليهم اجمعين و قرآن شريف اين قسم افترا و تهمت را بالاترين ظلم ها مى داند:

«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ»(2)

«و چه كسى ستمگرتر از آن كس كه به خدا دروغ مى بندد؟»

ب) افتراى زنا به زن ها و مردان پاكدامن كه اين افترا و تهمت علاوه بر گناه بزرگى كه دارد، اگر منجر به دادگاه شود، حاكم اسلامى بايد او را حدّ قذف كه هشتاد تازيانه است بزند.

ج) افترا و تهمت به افرادى كه تهمت به آنان موجب تضعيف دين مى شود، نظير تهمت به علما و افرادى كه وابسته به دين مى باشند كه گناه اين قسم تهمت، مضاعف و نظير افترا بر خدا و پيامبر و ائمّۀ طاهرين است.

د) افترا و تهمت به افراد معمولى، كه اين قسم تهمت گرچه گناه مضاعف ندارد، ولى در روايات آمده است كه در روز قيامت آن تهمت زننده را بر روى چرك ها و خون ها نگاه مى دارند تا مردم از حساب فارغ شوند سپس او را به جهنّم مى برند.

مسئله 85 - اگر كسى تهمت به كسى زده باشد و او مطّلع شده باشد، بايد او را راضى كند تا توبۀ او قبول شود و اگر مطّلع نشده باشد، در توبه رضايت او شرط نيست، ولى علاوه بر لزوم دعا و


1) . نحل، 105.

2) . صف، 7.

استغفار براى او، بايد اگر قدرت دارد رفع آن تهمت بنمايد، و اگر قدرت بر اين كار ندارد، بايد به واسطۀ تعريف او و امثال آن، به اندازۀ ممكن جبران آن خسارت را بنمايد و چنانچه نتوانست او را راضى كند يا دسترسى به او نداشت، دعا و استغفار و جبران خسارت به مقدار ميسّر كفايت مى كند.

مسئله 86 - تهمت به فردى مجهول كه شنونده او را نمى شناسد، چون دروغ است حرام است، گرچه گناه تهمت را ندارد و همچنين است تهمت به جمعى يا اهل شهرى، ولى اگر مراد او همۀ آن جمعيت باشد، تهمت به همۀ جمعيت است و گناه آن به اندازۀ آن جمعيت مضاعف مى شود.

مسئله 87 - شنيدن تهمت مانند تهمت زدن، حرام و از گناهان كبيره است و بايد علاوه بر منع تهمت زننده، از كسى كه تهمت به او مى زنند دفاع كند و اگر قدرت ندارد يا فايده ندارد، بايد گوش ندهد و اگر مجبور است كه بشنود، بايد توجّه به آن نداشته باشد و ترتيب اثر ندهد.

مسئله 88 - اگر چيزى را بشنود و نداند كه تهمت است يا نه، شنيدن آن حرام است و بايد دفاع از كسى كه آن چيز براى او گفته مى شود بنمايد، زيرا آن كلام يا تهمت است يا غيبت.

خلف وعده

مسئله 89 - قرآن شريف و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» مؤمن واقعى را كسى مى داند كه وفاى به عهد كند و خلف وعده نداشته باشد. و خلف وعده اقسامى دارد:

الف) تخلّف از عقود و شروطى كه در اسلام لازم الوفاست، نظير بيع و شرا و شروط در ضمن عقد بلكه مطلق شروط، و اين قسم تخلّف علاوه بر اينكه حرام است، ضمان آور نيز مى باشد، مثلاً اگر خانه اى را فروخته باشد و در ضمن عقد شرط كرده باشد كه مثلاً يك ماه پس از فروش در آن خانه بنشيند، اگر مشترى تخلّف از آن شرط نمود و خانه را پيش از اتمام يك ماه تصرّف كرد، علاوه بر اينكه كار حرامى انجام داده، تصّرف او نيز غصب و حرام است، و اگر خانه در اين مدّت خراب شود يا آسيب ببيند ضامن است، همان گونه كه اگر فروشنده از تسليم خانه پس از اتمام يك ماه خوددارى كند، علاوه بر حرمت، ضامن نيز مى باشد و بايد مشترى را راضى كند.

ب) تخلّف از وعده هايى كه موجب زيان و ضرر شود، نظير اينكه وعده بدهد كه مثلاً شام به خانۀ كسى برود و او غذا تهيه ببيند و افرادى را براى احترام او دعوت نموده باشد. اين قسم از تخلّف وعده گرچه ضمان آور نيست، ولى علاوه بر اينكه خلاف انسانيت است، از نظر شرعى نيز حرام است.

ج) تخلّف از وعده اى كه موجب زيان و ضرر مالى نشود، ولى ضرر آبرويى و نظير آن داشته باشد، نظير مثالى كه گذشت، در صورتى كه تنها ضرر آبرويى داشته باشد نه ضرر مالى، اين قسم از تخلّف وعده گرچه ضمان ندارد، ولى حرام است و انسان واقعى از اين كارها نمى كند.

د) تخلّف از وعده اى كه موجب اتلاف عمر مى شود، نظير اينكه وعده كند مثلاً در وقت معينى در كلاس درس حاضر شود، ولى تخلّف كند و در آن وقت معين نرود و يا اصلًا نرود. اين قسم علاوه بر اينكه خلاف انسانيت است حرام نيز مى باشد، ولى براى اين كه وقت ديگران را تضييع نموده ضامن نيست.

ه -) تخلّف از وعده اى كه موجب ضرر مالى يا ضرر آبرويى و يا تضييع عمر نيست، اين قسم تخلّف وعده اگرچه حرام نيست و ضمان آور نيز نمى باشد، ولى كاشف از اين است كه مؤمن واقعى نيست:

«الْمُؤْمِنُ اذا وَعَدَ وَفى»(1)

«انسان با ايمان هنگامى كه وعده كرد، وفا مى كند.»

و از نظر كمال نيز نقص دارد و از اين جهت مورد ملامت عقلا مى باشد.

مسئله 90 - اگر تخلّف از وعده با عذر موجّه باشد، گرچه حرام نيست، ولى در صورتى كه ضمان آور باشد ضمان رفع نمى شود و بايد جبران خسارت كند و لااقل او را راضى نمايد.

مسئله 91 - اگر عمداً تخلّف وعده كند در صورتى كه ضرر مالى و يا آبرويى و يا ضرر تضييع وقت داشته باشد، بايد كسى را كه ضرر بر او وارد شده راضى كند، ولى اگر راضى نشد و يا دسترسى به او نبود، توبۀ تنها كافى است، ولى بايد از راه دعا و استغفار و تعريف او در ميان مردم و نظير اينها، جبران آن خسارت را بنمايد.


1) . بحار الانوار، ج 64، ص 311.

خيانت

مسئله 92 - از گناهان بزرگ در اسلام خيانت است كه به مرتكب آن خائن گفته مى شود و در روايات سلب اسلام و سلب ولايت از او شده است، و آن اقسامى دارد:

الف) خيانت به خداى متعال و رسول گرامى «صلّى الله عليه و آله وسلم» و ائمّۀ اطهار «سلام الله عليهم»، و آن مراتب و مصاديقى دارد و از موارد آن، كه از گناهان بزرگ شمرده شده است، كشف اسرار نظامى و سياسى و اقتصادى و ادارى حكومت اسلامى است. و بعضى از مصاديق ديگر آن، نظير مصرف بى جا يا به هدر دادن نِعم الهى مانند عقل و اعضا و جوارح و مال و عمر كه در نزد ما امانت است، هر چند گناه نيست، ولى يك مسلمان واقعى بايد به اندازۀ قدرتش از آن پرهيز كند.

ب) خيانت در عرض و ناموس مسلمانان كه گناهش در حدّ كفر است.

ج) خيانت در امانت كه آن هم گناهش بزرگ است، علاوه بر اينكه حقّالنّاس نيز مى باشد.

د) خيانت در معاملات نظير غش در معامله و فريب دادن طرف معامله و نقض عقود لازمه و نقض عهود و بيعت ها و شروط و امثال اينها و اين قسم نيز گناهش بزرگ و اگر مربوط به اموال و حقوق باشد، حقّالنّاس و ضمان آور نيز مى باشد.

ه -) نقض عهد و نذر و قسم با خداى متعال كه اين قسم از خيانت علاوه بر اينكه گناه است، كفّاره نيز دارد و اگر مربوط به اموال و حقوق باشد، آن مال يا حقّ بر ذمّۀ او خواهد بود.

و) خيانت در مشورت، و همۀ مراتب و مصاديق اين قسم گناه است، ولى بعضى از موارد آن نظير خيانت در امر ازدواج و خيانت در مهمّ امور، گناهش در حدّ كفر است.

ز) خيانت در اسرار، و اين قسم از خيانت نظير كشف اسرار نظام اسلامى، گناهش بسيار بزرگ است و اگر اشاعۀ فحشا باشد، از نظر قرآن عذاب دردناك در دنيا و آخرت دارد:

«لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ»(1)

«براى آنان عذابى دردناك در دنيا و آخرت است.»

مسئله 93 - توبه از اين گناه بزرگ علاوه بر پشيمانى و دست برداشتن از آن عمل زشت و شرمندگى از محضر ربوبى، آن است كه اگر مربوط به ديگران است تحصيل رضايت آنان نيز لازم است و اگر ممكن نيست و يا مفسدۀ بالاترى دارد، جبران آن گرچه به دعا و استغفار باشد براى او لازم است.


1) . نور، 19.

دروغ

مسئله 94 - از گناهان بزرگ در اسلام دروغ است و معناى آن فريب ديگران است به چيزى كه در نظر او واقعيت ندارد و قرآن شريف به طور مؤكّد، سلب ايمان از دروغگو نموده است:

«إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ».(1)

«تنها كسانى دروغ پردازى مى كنند كه به آيات خدا ايمان ندارند.»

بلكه در روايات آمده است كه دروغگو دشمن خداست و آن اقسامى دارد:

الف) نسبت دروغ دادن به پيامبران گرامى و ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم» و اين قسم از دروغ كه بدعت به آن مى گويند، شديدترين عذاب الهى را دارد و از همۀ اقسام دروغ بزرگتر و از اكبر كبائر است، مخصوصاً اگر سبب گمراهى كسى شود.

ب) دروغ مفسده آميز نظير دروغى كه روابط بين دو مسلمان را تيره كند و نظير دروغى كه آبروى كسى را ببرد و نظير دروغى كه كسى را در خطر اندازد و مانند اينها. و قدر متيقّن از آيات و رواياتى كه در مذمّت دروغ است همين قسم از دروغ مى باشد.

ج) نسبت دادن عيبى به كسى كه آن عيب را نداشته باشد؛ نظير نسبت زنا به زن عفيفه و يا مرد عفيف و نظير نسبت سرقت به كسى كه سرقت نكرده باشد و نظير اينها، و به آن تهمت هم مى گويند و اين قسم علاوه بر اينكه دروغ است، غيبت نيز مى باشد و در روايات آمده است كسى كه تهمت بزند، در روز قيامت او را بر تپّه اى از چرك و خون كه صورت برزخى آن تهمت است نگاه مى دارند تا مردم از حساب فارغ شوند.

د) دروغى كه مفسده آميز نباشد، نظير تعريف بيجا از خود يا ديگران و نظير اظهار محبّت و ارادت به كسى كه محبّت و ارادت به او ندارد و مانند اينها، و حرمت اين قسم دروغ نزد فقها مسلّم است و از آيات و روايات نيز به خوبى استفادۀ حرمت مى شود.

ه -) دروغى كه علاوه بر اينكه مفسده ندارد، فريب كسى هم نيست، نظير قصّه ها و داستان هاى دروغ آميز و شوخى هاى دروغ آميز و مانند اينها، و اين قسم از دروغ گرچه حرام نيست، ولى از روايات به خوبى استفاده مى شود كه مسلمان واقعى از مثل اين دروغ ها نيز پرهيز مى كند.


1) . نحل، 105.

و) توريه، و معناى آن اين است كه لفظى بگويد و معنايى را اراده كند كه مخاطب توجّه به آن معنى نداشته باشد، و اين قسم از دروغ نيز جايز نيست. و اينكه مشهور در ميان مردم است كه توريۀ بدون ضرورت جايز است، صحّت ندارد.

مسئله 95 - دروغ گفتن مرد به زنش و يا دروغ گفتن زن به شوهر جايز نيست، مگر ضرورتى باشد كه آن ضرورت موجب جواز دروغ شود، نظير اينكه اگر دروغ نگويد نزاع خانوادگى به وجود مى آيد كه در اين صورت، به اندازۀ ضرورت و جلوگيرى از آن نزاع و مفسده، دروغ جايز است.

مسئله 96 - دروغ گفتن حرام است، ولى راست گفتن واجب نيست، بنابراين اگر چيزى بپرسند كه نخواهد واقع را بگويد، مى تواند ساكت بماند، بلكه اگر مفسدۀ شخصى يا اجتماعى داشته باشد، آن راست گفتن حرام است.

مسئله 97 - فرقى نيست در دروغ گفتن در اينكه با لفظ باشد و يا كتابت، با اشاره باشد و يا صراحت، و مانند اينها و همين مقدار كه ديگران را فريب دهد و بداند كه فريب است، جايز نيست و دروغ است.

دشمنى، كينه توزى و قهر

مسئله 98 - از محرّمات در اسلام دشمنى و كينه توزى و اظهار عداوت و بغض و قهر با مسلمانان است و قرآن شريف يكى از علل حرمت خمر و قمار را عداوت و بغض مى داند:

«إِنَّمٰا يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ»(1)

«همانا شيطان مى خواهد به وسيلۀ شراب و قمار، ميان شما دشمنى و كينه ايجاد كند.»

و آن اقسامى دارد:

الف) دشمنى با افراد وابسته به دين نظير علما و متدينين به خاطر دينشان و گناه اين قسم در حدّ كفر است، بلكه اگر توجّه به لوازم آن داشته باشد كفر است.

ب) دشمنى با آنان به خاطر اغراض شخصيه و اين قسم نيز گناهش بزرگ است.

ج) دشمنى با خويشان نظير پدر و مادر و اولاد و برادر و خواهر و امثال اينها كه اين قسم علاوه بر حرمت دشمنى و قهر، حرمت قطع رحم را نيز دارد و قطع رحم به اندازه اى گناهش بزرگ است كه در قرآن سه مرتبه بر او لعن شده است.

د) دشمنى با افراد ديگر از غير خويشاوندان و وابستگان و اين قسم نيز حرام بلكه از گناهان كبيره است.

مسئله 99 - اگر كسى با كسى قهر كند ولى كينۀ او را در دل نداشته باشد و دشمنى هم با او نكند، اگرچه حرام نيست، ولى سزاوار نيست كه بيش از سه روز قهر باشد و بعد از سه روز سزاوار است كه آشتى كند مگر اينكه نتواند، و همچنين است شوهر با زن، ولى اگر زن قهر كند بايد يك روز بيشتر نباشد.

مسئله 100 - ترك مراوده و قهر با اهل معصيت، در صورتى كه به قصد نهى از منكر انجام شود و تأثير داشته باشد، جائز بلكه واجب است؛ ولى دشمنى و رفتار خلاف عدالت با آنان جائز نيست.

مسئله 101 - ترك مراوده بلكه قهر بدون دشمنى و كينه توزى با افراد متجمّل در صورتى كه احتمال سرايت آن حالت در خودش يا خانواده و اولاد او داده شود جايز است، ولى اگر بداند كه سرايت نمى كند جايز نيست.


1) . مائده، 91.

ربا

مسئله 102 - از گناهان بزرگ در اسلام رباخوارى است كه قرآن شريف آن را جنگ با خداوند متعال و رسولش مى داند:

«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ»(1)

«و اگر (از ربا پرهيز نكنيد)، بدانيد به جنگ با خدا و فرستادۀ او، برخاسته ايد.»

و آن اقسامى دارد:

الف) قرض با بهره، گرچه آن بهره بسيار كم يا شرطى از شروط باشد، و هر چه دربارۀ اين قسم از نظر قرآن و روايات مذمّت شده است، دربارۀ قرض بدون بهره كه به آن قرض الحسنه مى گويند سفارش شده است و قرآن شريف آن را قرض به خداى متعال مى داند:

«مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ»(2)

«كيست آن كس كه به خدا وامى نيكو دهد تا نتيجه اش را براى وى دو چندان گرداند و او را پاداشى خوش باشد؟»

ب) قرض مثل به مثل با زيادتر يا خريد و فروش مثل به مثل با زيادتر، نظير اينكه يك سكّۀ طلا قرض دهد به يك سكّۀ طلا و هزارتومان و يا بفروشد سكّه اى به سكّه اى با هزار تومان و اين قسم نيز در روايات ما ربا و حرام است، گرچه واقعاً و به حسب ارزش، سودى و بهره اى نباشد.

ج) بهره و سود بردن به واسطۀ حيله شرعى نظير اينكه يك ميليون قرض الحسنه دهد، ولى چيز كم ارزشى را بفروشد به يك صد هزار تومان، اين قسم نيز حرام است و اين همان تقلّب در قانون است كه قرآن شريف آن را استهزا به آيات الهى مى داند.

د) انجام حيله اى نه براى سود و بهره بردن بلكه براى اينكه ارزش واقعى مثل به مثل را يكسان كند، نظير معاملۀ سكّه اى با سكّۀ ديگر گرچه از نظر وزن مساوى ولى از نظر قيمت يكى گرانتر از ديگرى است و شخص سكّه گرانتر را با چيز كم ارزشى مى فروشد به سكّۀ ارزانتر با پولى كه سكّۀ ارزانتر را مساوى با سكّۀ گرانتر كند، و يا سكّۀ گرانتر را مى فروشد به همان سكّۀ ارزانتر يا قرض مى دهد به همان ارزانتر، ولى چيز كم ارزشى را مى فروشد به قيمتى كه تفاوت آنها را جبران


1) . بقره، 279.

2) . حديد، 11.

نمايد، و اين قسم همان حيله اى است كه گفته اند: چه خوب است از حرام به حلال فرار كردن.

مسئله 103 - ربا دادن نظير ربا خوردن حرام است و بايد دانست مالى كه در آن ربا باشد يا براى آن ربا داده شده باشد بركت ندارد و قرآن مى فرمايد كه آن مال نابود مى شود.

«يَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ يُرْبِي اَلصَّدَقٰاتِ»(1)

«خداوند از بركت ربا مى كاهد و بر صدقات مى افزايد.»

مسئله 104 - در حرمت ربا فرقى نيست كه ربادهنده راضى باشد يا نه، بلكه اگر براى ربادهنده سود كلانى هم داشته، باز ربا دادن و ربا گرفتن حرام است، و همچنين فرقى نيست كه با هم بيگانه باشند يا خويش، بنابراين پدر و مادر از فرزند و بالعكس، و زن و شوهر از يكديگر، و دو برادر از يكديگر و دو خواهر از يكديگر و خواهر و برادر از يكديگر و مانند اينها، نمى توانند ربا بگيرند، ولى رباگرفتن مسلمان از كافر مانعى ندارد.

مسئله 105 - مستحب است كسى كه قرض الحسنه مى گيرد، چيزى به قرض دهنده بدهد و فرقى نيست كه قرض دهنده از اوّل بداند كه قرض گيرنده به او چيزى مى دهد يا نداند و همين مقدار كه قرض دهنده خود را بيش از آنچه قرض داده است بستانكار نداند، مى تواند از قرض گيرنده چيزى بگيرد.

مسئله 106 - توبه از ربادادن پشيمانى از گذشته و ترك آن كار زشت و استغفار و انابه به درگاه حقّ تعالى است، و در توبه از ربا خوردن علاوه بر اين امور، بايد آنچه را ربا خورده است پس دهد، بلكه اگر ربا خور بميرد، آنچه از طريق ربا گرفته است به ورثه منتقل نمى شود، و اگر مفلس بود، توبۀ او گرچه قبول است، ولى بايد تحصيل رضايت از ربادهندگان كند و اگر ممكن نباشد، بايد تصميم داشته باشد كه در اوّل زمان ممكن آن را رد كند، و اگر از دنيا برود، اميد است خداوند رئوف بستانكاران را در قيامت راضى كند و رباگيرنده مورد عفو و رحمت خداى تعالى واقع شود.

مسئله 107 - اگر از روى نسيان و غفلت ربا خورد گرچه گناه نكرده است، ولى بايد بعد از توجّه، آنچه را گرفته است به ربا دهنده رد كند، ولى اگر از روى جهل بود، (چه جهل قصورى يا تقصيرى و چه جهل به حكم يا به موضوع بود)، بعد از علم لازم نيست آنچه را ربا خورده است رد كند و از آن به بعد بايد اطراف آن كار زشت كه دنيا و آخرت ربا گيرنده و ربادهنده را تباه مى كند نگردد.


1) . بقره، 276.

رشوه

مسئله 108 - از گناهانى كه در حدّ كفر است، رشوه خوارى است. پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلم» در اين زمينه فرمودند:

«ايَّاكُمْ وَ الرِّشْوَة فَانَّها مَحْضُ الْكُفْرِ وَ لا يَشُمُّ صاحِبُ الرِّشْوَةِ ريحَ الْجَنَّة»(1)

«پرهيز كنيد از رشوه، چرا كه كفر محض است و رشوه دهنده رايحۀ بهشت را نخواهد شنيد.»

معناى آن اين است كه چيزى بگيرد و حقّى را از بين ببرد يا ناحقّى را حقّ كند. و اين رشوه مختصّ به قضاوت نيست، بلكه هر كس به ازاى اثبات باطل يا نابودى حقّ چيزى بگيرد، رشوه و حرام است.

مسئله 109 - رشوه دادن و رشوه گرفتن و دلّالى در رشوه و مانند آن حرام است و پيامبر همۀ آنها را مورد لعن قرار داده است.

«الرَّاشى وَ الْمُرْتَشى وَ الْماشى بَيْنَهُما مَلْعُونُون»(2)

«رشوه دهنده و رشوه گيرنده و واسطۀ بين آنان، از نفرين شدگان هستند.»

مسئله 110 - اگر براى گرفتن حقّ خودش يا ترس از كارشكنى مجبور شود رشوه بدهد، جايز است، ولى براى گيرنده، حرام است.

مسئله 111 - اگر براى تشويق و ترغيب در اثبات حقّى يا از بين بردن باطلى به كسى چيزى دهند، رشوه نيست و مانعى ندارد.

مسئله 112 - اگر به كسى كه كارى را بايد انجام دهد، نظير كارمندى كه در وقت ادارى بايد كارى را انجام دهد، چيزى بدهند، براى گيرنده حرام است، ولى دهنده اگر مجبور باشد مانعى ندارد، نظير اينكه اگر آن را ندهد كارش انجام نمى شود.

مسئله 113 - اگر كارمند اداره اى كارى را كه مربوط به او نيست و يا در وقت غير ادارى انجام دهد و به ازاى آن چيزى دريافت كند، براى گيرنده و دهنده مانعى ندارد.

مسئله 114 - توبۀ كسى كه رشوه داده است فقط پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك و عذر از خداى متعال است؛ ولى توبۀ كسى كه رشوه خورده است، چون حقّالنّاس است، علاوه بر آنچه گفته شد، رد كردن آنچه تا به حال گرفته است مى باشد، ولى اگر قدرت بر آن نداشته باشد، بايد تحصيل رضايت از رشوه دهنده بنمايد، و اگر اين هم ممكن نباشد، بايد تصميم بگيرد هر وقت قدرت پيدا كرد رد نمايد يا رضايت او را تحصيل نمايد.


1) . بحار الانوار، ج 104، ص 274، باب 7، ح 12.

2) . بحار الانوار، ج 104، ص 274، باب 7، ح 9.

سحر

مسئله 115 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام كه قرآن آن را در حدّ كفر مى داند، تعليم سحر و تحصيل و به كارگيرى آن است، و اگر اجرتى براى تعليم و يا به كارگيرى آن بگيرد، در حكم ميته و حرام است و مالك نمى شود، و آن اقسامى دارد و كلّيۀ اقسام آن حرام است، چه مضر براى ديگران باشد نظير تفرقۀ بين زن و شوهر، يا نافع براى ديگران باشد نظير ايجاد محبّت بين زن و شوهر، و چه تصرّف در جسم يا جان يا مال كسى باشد نظير ايجاد عداوت بين دو نفر يا دل سرد نمودن كسى را از كارش، و يا گره انداختن در كسب و كار و امثال اينها، و چه تصرف، نباشد، نظير احضار ارواح يا اجنّه و يا خواب مغناطيستى براى تجسّس از كار كسى و يا خواندن افكار به واسطۀ آنها.

مسئله 116 - تعليم و تحصيل و به كارگيرى رمل و اسطرلاب و علم طلسم و احضار ارواح و اجنّه و فرشته و خواب مغناطيسى و شعبده و كلّيۀ علوم غريبه حرام است، گرچه براى تفحّص و تجسّس نباشد.

مسئله 117 - هيچ كدام از علوم غريبه حجّيت ندارد و چيزى به واسطۀ آن اثبات نمى شود، گرچه به واسطۀ آنها يقين حاصل شود، زيرا يقينى حجّت است كه از راه متعارف پيدا شود.

مسئله 118 - توبۀ ساحر همان پشيمانى از گذشته و دست برداشتن از اين گناه زشت و بزرگ است، و چه بسيار خوب است كه به واسطۀ بطلان سحر از ديگران و يا از راه ديگر، جبران خسارت كند، ولى اگر آثار سحر او باقى است، چنانچه مى تواند خودش يا ديگرى بايد آن سحر را باطل نمايد، همان گونه كه اگر به گوش كسى كه سحر شده، رسيده باشد، بايد او را راضى كند و اگر راضى نشد، توبۀ تنها كفايت مى كند.

سوءظن

مسئله 119 - از گناهان بزرگ در اسلام سوءظن به ديگران است و اين گناه بزرگ علاوه بر اينكه عملى حرام است، در بسيارى از موارد منجر به قتل و جدائى دوستان از يكديگر و طلاق و بى مهرى شوهر با زن يا زن با شوهر، و بغض و كينه و مانند اينها مى شود، و آن اقسامى دارد:

الف) سوءظنّ مربوط به گناه، نظير اينكه كسى تخيل كند همسر او رابطۀ نامشروع با ديگرى دارد و بعد از آن تجسّس كند و يا عمل ديگرى نظير بى مهرى بر آن مترتّب كند، اين قسم حرام و گناهش بزرگ و مفاسد آن نيز بسيار است.

ب) سوءظن مربوط به گناه، ولى بدون آنكه عملى بر آن مترتب كند، و اين قسم نيز نزد علماى علم اخلاق حرام است و مبارزه با آن را از اوجب واجبات مى دانند.

ج) سوءظن مربوط به گناه، ولى علاوه بر اينكه عملى مترتّب بر آن نمى كند، خطورى بيش نباشد و فوراً از آن منصرف شود، و اين قسم نيز حرام است، امّا پروردگار عالم به جهت منّت بر بندگان از آن عفو نموده است، ولى بايد متوجّه باشيم همين خطورات است كه به تدريج منجر به استقرار در نفس و سپس منجر به ملكه مى شود، و اگر كسى - العياذ باللَّه - ملكۀ سوءظن پيدا كند، مفاسد بزرگى حتّى سوءظنّ به خداى متعال و پيامبر و اهل بيت «سلام الله عليهم» پيدا مى كند.

د) سوءظن مربوط به غيرگناه، نظير اينكه زنى تخيل كند شوهرش ازدواج ديگرى نموده است، و اين قسم اگر عملى كه گناه است بر آن مترتّب نشود و مواظبت كند ملكه نشود، از نظر فقهاى عظام گناه نيست، ولى علاوه بر اينكه از نظر علماى علم اخلاق حرام است، بايد بدانيم كه سوءظن هر چه باشد مفاسد عظيمى را در بر دارد.

مسئله 120 - «اصالة الصحة» اصلى از اصول اسلامى است و معناى آن اين است كه اگر عملى را از مسلمانى ديديم كه از جهت ظاهر خوب نيست، آن را خوب بدانيم و كار او را به صورت صحيح و خوب توجيه كنيم، حتّى امام صادق «سلام الله عليه» فرموده اند: هفتاد توجيه براى آن بكن تا سوءظن براى تو پيدا نشود.

مسئله 121 - توبه از اين گناه پشيمانى از گذشته و عدم ترتيب اثر در آينده، بلكه مبارزه با آن به اندازۀ قدرت است، و اگر عملى انجام داده باشد و كسى كه سوءظن مربوط به او بوده، فهميده است، بايد او را راضى نمايد، و اگر راضى نشد، پشيمانى و عدم ترتيب اثر و مبارزه با آن كفايت مى كند.

ظلم

مسئله 122 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام ظلم است و عقلًا و شرعاً گناهى بزرگتر از ظلم نداريم، و از نظر قرآن و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» ظلم اقسامى دارد:

الف) ظلم به خداوند متعال، و كفر و شرك و كفران نعمت از مصاديق بارز اين قسم است، چنان كه مخالفت با خداى متعال و ظلم به بندگان او از مصاديق خفيۀ اين قسم است.

ب) ظلم به بندگان خداى متعال بلكه به مخلوقات او، و از مصاديق بارز آن تجاوز به جان و مال ديگران است كه به آن حقّالنّاس گفته مى شود و پروردگار عالم از ذرّه اى از آن نخواهد گذشت.

ج) ظلم به بندگان در جهت آبروى آنها، و از مصاديق بارز آن غيبت، تهمت، استهزا و سرزنش است و در روايات آن را از رباخوارى بدتر دانسته است، در حالى كه رباخوارى در اسلام جنگ با خداست.

د) ظلم به ديگران در جهت عرض و ناموس آنها، و در اسلام و نزد متشرّعه بلكه نزد همۀ مردم، اين قسم قبيح تر از اقسام گذشته است.

مسئله 123 - گرچه گناه قسم اوّل و سوّم و چهارم از گناه قسم دوّم بالاتر است، ولى توبۀ آنها فقط پشيمانى از گذشته و اصلاح خود در آينده است، مگر اينكه مظلوم توجّه به ظلم پيدا كرده باشد كه در اين صورت علاوه بر پشيمانى و اصلاح خود، رضايت مظلوم را نيز بايد به دست آورد. امّا در قسم دوّم كه به آن حقّالنّاس مى گويند، بايد مظلوم را راضى كند، توجّه به آن ظلم پيدا كرده باشد يا نه، مگر اين كه مظلوم به هيچ وجه راضى نشود يا ظالم قدرت كسب رضايت او را نداشته باشد.

مسئله 124 - اگر دسترسى به مظلوم نداشته باشد، بايد با اذن حاكم شرع آنچه را بدهكار است به عنوان ردّ مظالم بدهد، و اگر مظلوم مرده است بايد به وارث او بدهد، و اگر قدرت بر اين كار ندارد، بايد با اذن حاكم شرع، از طرف او به عنوان ردّ مظالم بدهد.

مسئله 125 - اگر ظالم بتواند آنچه را كه به مظلوم مديون است، به او برساند، كفايت مى كند، گرچه او متوجّه نشود، و لازم نيست كه از او حلاليت بخواهد يا او را متوجّه كند، و اگر نتواند بدون توجّه به او برساند، بايد او را متوجّه كند، مگر اين كه مفسده اى در كار باشد، كه در اين صورت مى تواند با حاكم شرع در ميان بگذارد و از طرف او ردّ مظالم بدهد.

مسئله 126 - از اقسام ظلم، ظلم به نفس است كه قرآن شريف مكرراً به آن تذكّر داده است:

«وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ»(1)

«و هر كس از حدود الهى تجاوز كند، پس به تحقيق بر خويشتن ظلم كرده است.»

و مراد از آن، مخالفت پروردگار عالم است در ترك واجبات و يا ارتكاب محرّمات كه شقاوت را براى خود تهيه مى كند، بلكه در ترك مستحبّات كه خود را محروم از فيوضات الهى مى كند.


1) . طلاق، 1.

عاقّ والدين

مسئله 127 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام عاقّ پدر و مادر است، و در روايات فراوانى از گناه كبيره شمرده است، و در بعضى از آيات و روايات، گناه آن را در حدّ كفر دانسته است و آن اقسامى دارد:

الف) ناراحت كردن پدر و مادر در عدم پرداخت نفقۀ آنها، زيرا ادارۀ پدر و مادر در معيشت به طور متعارف اگر فقير باشند، بر اولاد واجب است و ترك آن، گناهش خيلى بزرگ است.

ب) غصب مال پدر و مادر و ممنوع نمودن آنها از حقّ خودشان، و اين قسم علاوه بر اينكه گناهش خيلى بزرگ است، حقّالنّاس نيز مى باشد و گناه حقّالنّاس، بسيار سنگين است.

ج) بردن آبروى پدر و مادر يا غيبت آنان، يا تهمت زدن به آنها، يا مكر و خدعه و يا دشمنى و امثال اينها با آنان، و اين قسم علاوه بر اينكه گناه بزرگ عاقّ پدر و مادر را دارد، گناه آبروريزى و تهمت و غيبت و امثال اينها را نيز دارد.

د) تندى و پرخاشگرى و يا - العياذ باللَّه - فحش به آنها، حتّى قهر و داد زدن بر سر آنها، و اين قسم همان عاقّى است كه در قرآن و روايات از گناهان كبيره شمرده شده است و حتّى قرآن شريف اظهار ناراحتى نسبت به آنها را منع فرموده است:

«فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ»(1)

«پس به پدر و مادر (حتّى) افّ هم نگوييد.»

مسئله 128 - اگر پدر و مادر كافر يا گناه كار باشند، فرزند نبايد پيروى در كفر آنها يا گناه آنها داشته باشد، بلكه اگر مى تواند بايد با لطف و مهربانى و با تسلّط بر اعصاب و صبر بر تندى آنها نهى از منكر كند، و اگر نهى از منكر اثر نداشت و يا نهى از منكر موجب غضب و تندى آنها شد، نهى از منكر لازم نيست و واجب است از نظر قرآن شريف، رفتار اولاد با آنها كريمانه و با تلطّف و مهربانى باشد:

«وَ صٰاحِبْهُمٰا فِي اَلدُّنْيٰا مَعْرُوفاً»(2)

«و در دنيا به خوبى با پدر و مادر معاشرت كنيد.»


1) . اسراء، 23.

2) . لقمان، 15.

مسئله 129 - اگر پدر و مادر مقصّر باشند، نظير اينكه مادر با زن فرزندش ناسازگارى مى كند و يا پدر با اولاد تندخويى مى كند، فرزند نمى تواند با آنها تندخويى كند و بايد بر بدى آنها صبر كند، اگرچه طرفدارى از آنها لازم نيست بلكه جايز نيست، و اگر مى تواند از باب ارشاد جاهل آنان را ارشاد كند، بايد ارشاد كند.

مسئله 130 - توبه از گناه عاقّ پدر و مادر علاوه بر پشيمانى از گذشته و تصميم بر ترك در آينده و شرمندگى از درگاه خداوند متعال و استغفار و طلب آمرزش از او، تحصيل رضايت آنهاست، ولى اگر راضى نشدند و يا دسترسى به آنها نيست، نظير اينكه مرده اند، بايد با خيرات و مبرّات و دعا و استغفار براى آنها جبران گذشته را بنمايد.

مسئله 131 - خدمت به پدر و مادر مخصوصاً پدر و مادرى كه تقصير در حقّ اولاد نموده اند، از افضل اعمال و ثواب آن از هر عبادتى بالاتر است و موجب خير دنيا و آخرت است.

مسئله 132 - اگر پدر و مادر از دنيا رفتند، بر اولاد واجب است به فكر آنها باشند و اگر آنها را فراموش كردند و خيرات و مبرّات براى آنها نفرستادند، پدر و مادر در عالم برزخ آنها را عاق مى كنند و گناه عاقّ پدر و مادر برايشان نوشته مى شود.

غنا

مسئله 133 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام كه دنيا و آخرت انسان را تباه مى كند غنا و موسيقى است، و قرآن شريف آن را موجب ضلالت و گمراهى، بلكه موجب استهزاء دين مى داند:

«وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ»(1)

«و برخى از مردم كسانى هستند كه سخن بيهوده را خريدارند تا مردم را بى هيچ دانشى از راه خدا گمراه كنند، و راه خدا را به ريشخند گيرند، براى آنان عذابى خواركننده خواهد بود.»

و مراد از غنا در اينجا آن صوتى است كه شهوت انگيز و طرب انگيز باشد، چنان كه مراد از موسيقى در اينجا آن آهنگى است كه شهوت انگيز و طرب انگيز باشد.

مسئله 134 - مراد از شهوت انگيز و طرب انگيز نوعى است نه شخصى، به اين معنى كه اگر صوتى يا آهنگى براى عرف مردم شهوت انگيز و طرب انگيز باشد حرام است، گرچه براى شخص خاصّى شهوت انگيز و طرب انگيز نباشد.

مسئله 135 - لازم نيست موسيقى به واسطۀ آلاتى كه معدّ براى موسيقى است نظير دائره و تنبك و نى و تار و امثال اينها باشد، بلكه هر آهنگى كه شهوت انگيز و طرب انگيز باشد حرام است، گرچه به وسيله آلات معدّه نباشد، چنان كه آهنگى كه شهوت انگيز و طرب انگيز نباشد و به وسيله آلات معدّه باشد، حرام نيست.

مسئله 136 - ساختن آلات موسيقى و فروختن و خريدن آنها، بلكه نگاه دارى آنها، حرام است.

مسئله 137 - نشستن در مجالس غنا و آهنگ هاى شهوت انگيز حرام، و شنيدن آنها حرام ديگر است، و بايد از آنجا خارج شود، مگر اينكه مفسده اى در خارج شدن او باشد كه قابل تحمّل نباشد.

مسئله 138 - در حرمت غنا و موسيقى لازم نيست كه محتوى نيز شهوت انگيز و طرب انگيز باشد، بلكه اگر محتواى آن، حتّى اشعار حكمت آميز و يا قرآن و مانند اينها باشد نيز حرام است.


1) . لقمان، 6.

مسئله 139 - رقصيدن و كف زدن كه شهوت انگيز و طرب انگيز باشد حرام، و فرقى نيست كه زن براى زن و يا مرد براى مرد و يا زن و مرد براى يكديگر باشد، و اگر زن و مرد نامحرم باشند حرمت مضاعف مى شود.

مسئله 140 - مستحب است كسى كه گوش به غنا يا موسيقى داده است براى توبه از آن، غسل توبه كند و دو ركعت نماز توبه بخواند و بعد از آن توبه و استغفار و عذرخواهى از خداى متعال بنمايد، بلكه اين غسل و نماز براى توبه از هر گناهى مستحب است.

غيبت

مسئله 141 - غيبت - يعنى عيب كسى را در غياب او به ديگران منتقل نمودن - از گناهان بزرگ است و قرآن شريف آن را به منزلۀ خوردن گوشت مردار انسان دانسته است:

«وَ لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»(1)

«و بعضى از شما، غيبت بعضى ديگر را نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده اش را بخورد؟ (در حالى كه) از آن كراهت داريد.»

و فرقى نيست كه آن عيب مستور و پوشيده باشد يا غير مستور، و همچنين فرقى نيست كسى كه غيبت او مى شود راضى باشد يا نه، و همچنين فرقى نيست كه غيبت با گفتار باشد و يا كردار نظير اشاره و نوشتن و امثال اينها و همين مقدار كه به عنوان تنقيص و ضربه زدن به شخصيت كسى عيب او را در غياب او به ديگرى منتقل كند غيبت و از گناهان كبيره است و اگر كسى كه غيبت او مى شود راضى باشد كه از او غيبت شده، علاوه بر اينكه غيبت كننده گناه نموده است، كسى كه راضى به آن گناه بوده است نيز گناهكار است.

مسئله 142 - اگر عيب كسى را كه گوينده و شنونده هر دو مى دانند، بگويند، غيبت محسوب شده و حرام است، زيرا اسلام نخواسته است كه مسلمانى به بدى ياد شود.

مسئله 143 - غيبت از فردى كه شنونده نمى شناسد، گرچه غيبت و حرام نيست، ولى موجب قساوت قلب است و مسلمان واقعى از اين گونه چيزها پرهيز مى كند، مگر اينكه آن فرد مجهول، محصور در چند نفر باشد - كه احتمال شناختن وى مى رود - كه در اين صورت جايز نيست.

مسئله 144 - غيبت از يك جمعيت نظير غيبت از طايفه اى يا ملّتى غيبت و حرام نيست، در صورتى كه مراد گوينده و شنونده بعضى از آن جمعيت باشد، امّا چون موجب قساوت قلب است، بهتر است پرهيز شود، ولى اگر مراد گوينده و شنونده همۀ جمعيت باشد، غيبت و گناه آن نيز مضاعف مى شود.

مسئله 145 - اگر انكار فضيلتى از فضائل و خوبى ها كند نظير اينكه بگويد فلانى مجتهد نيست يا عادل نيست يا با انصاف نيست، چنانچه آن انكار فضيلت موجب تنقيص و شكستن شخصيت او شود، غيبت و حرام است.


1) . حجرات، 12.

مسئله 146 - توبه و كفّارۀ غيبت نظير ساير گناهان است، كه اگر از آن عمل زشت پشيمان شده و خود را اصلاح كند، پروردگار عالم او را مى آمرزد، مگر اينكه آن غيبت به گوش كسى كه غيبت از او شده رسيده باشد كه در اين صورت بايد از او حليت بطلبد، ولى اگر ممكن نباشد، نظير اينكه دسترسى به او نيست يا حليت طلبيده ولى راضى نشده، استغفار براى او كفايت مى كند و به هر تقدير دعا و استغفار براى كسى كه از او غيبت شده لازم است، همان گونه كه اگر بتواند جبران خسارت كند و آن ضربه اى را كه به شخصيت او وارد نموده است جبران نمايد، نيز لازم است، نظير اينكه امتيازها و فضائل او را در ميان مردم متذكّر شود.

مسئله 147 - چنان كه غيبت نمودن حرام و از گناهان بزرگ در اسلام است، شنيدن غيبت نيز حرام و از گناهان بزرگ است، و اگر شنونده مى تواند بايد دفاع از كسى كه غيبت او مى شود بنمايد، و اگر نمى تواند بايد از مجلس غيبت بيرون رود، و اگر نمى تواند بايد توجّه به گفتار غيبت كننده نداشته باشد، و اگر گفتار او را به طور ناخواسته شنيد، بايد ترتيب اثر ندهد.

مسئله 148 - اگر شنونده بتواند وجه صحّتى براى گفتۀ غيبت كننده پيدا كند، گرچه دفاع از كسى كه غيبت او مى شود لازم نيست، ولى شنيدن آن غيبت حرام است و بايد مجلس را ترك كند و اگر مقدور نيست بايد توجّه نكند و اگر به طور ناخواسته شنيد، بايد ترتيب اثر ندهد.

فحش

مسئله 149 - از گناهان در اسلام فحش دادن به مسلمان است و چون فحش دادن اهانت به مسلمان است، بايد گفت از اين جهت از گناهان كبيره در اسلام است و آن اقسامى دارد:

الف) فحش دادن و استهزاء و توهين و تعريض و لعن و مانند اينها - نعوذ باللَّه - به خداوند متعال يا پيامبر گرامى خاتم الانبيا «صلى الله عليه و آله وسلم» و ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم» و حضرت زهرا «سلام الله عليها» علاوه بر اينكه فحش دهنده را نجس و كافر مى كند، او را واجب القتل مى نمايد.

ب) فحش دادن به انبياى عظام و علماى دين، بلكه همۀ افرادى كه منتسب به اسلام مى باشند، و گناه اين قسم فحش در حدّ كفر است كه در روايات آمده است جنگ با خداى متعال است.

ج) فحش دادن به افراد معمولى و بچه ها و ديوانه هايى كه متوجّه فحش مى شوند، نيز حرام، بلكه چون ظلم و اهانت است از گناهان كبيره است.

د) فحش دادن به غير مسلمان يا به حيوانات، گرچه حرام نيست، ولى مسلمان بايد مؤدّب باشد.

مسئله 150 - اگر در فحش نسبت ناروايى باشد نظير اينكه به كسى بگويد ولدالزنا، گرچه حدّ قذف را ندارد، زيرا معناى مطابقى و واقعى لفظ را اراده نكرده است، ولى حرمت آن قطعى و از گناهان بزرگ است.

مسئله 151 - ناسزا گفتن براى اثبات مطالب علمى و نظير آن جايز نيست، و كسانى كه در بحث ها و نوشته جات به ديگران ناسزا مى گويند حرام است، بلكه اگر آن ناسزا به علماى دين باشد، گناهش در حدّ كفر و جنگ با خداى متعال است.

مسئله 152 - شوخى هايى كه گاهى در آن الفاظ توهين آميز به كار مى رود حرام است، ولى اگر توهين باشد، گرچه حرام نيست، ولى مسلمان بايد مؤدّب باشد و ركاكت در زبان و اعمال خود نداشته باشد.

مسئله 153 - در توبه از فحش، علاوه بر پشيمانى و تصميم بر ترك، بايد كسى را كه به او فحش داده است راضى كند، ولى اگر راضى نشد يا دسترسى به او نداشت و يا مفسده اى مترتّب بر آن باشد، گرچه لازم نيست، ولى بايد جبران آن اهانت را به وسيلۀ تعريف نمودن او در ميان مردم و به واسطۀ دعا و استغفار براى او بنمايد.

فرار از جنگ

مسئله 154 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام فرار از جنگ است و در نظر قرآن و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» گناه آن خيلى بزرگ است، و آن اقسامى دارد:

الف) فرار از جنگ مخصوصاً اگر موجب تضعيف جبهه و يا تقويت دشمن شود، و مخصوصاً اگر فرار از خطِّ مقدّم جبهه باشد.

ب) تخلّف از فرمان فرمانده مخصوصاً اگر اين تخلّف، موجب سركشى ديگران و يا تضعيف فرمانده و يا تضعيف ديگران و يا تقويت دشمن باشد.

ج) كم كارى يا بيكارى يا تخلّف از وظيفه مخصوصاً اگر موجب تضعيفى در جبهه يا تقويتى براى دشمن گردد.

د) شركت نكردن در جنگ در صورت احتياج به او، مخصوصاً اگر تخلّف او موجب تضعيف ديگران يا تقويت دشمن باشد.

ه -) كمك نكردن به جبهه از جهت مالى و فكرى و تبليغى و مانند اينها مخصوصاً اگر تخلّف او موجب تضعيف ديگران و يا تقويت دشمن باشد.

مسئله 155 - كلّيۀ صورى كه ذكر شد حرام و بعضى از اقسام گناهش خيلى بزرگ است و انسان را در زمرۀ دشمنان اسلام قرار مى دهد، نظير تخلّفى كه موجب تقويت دشمن شود.

مسئله 156 - اگر به اندازۀ احتياج، نيرو وجود داشته باشد، رفتن به جبهه واجب نيست، بلكه مستحبّ مؤكّد است، ولى اگر به او احتياج باشد واجب كفايى است، و اگر احتياج به او منحصر باشد، واجب عينى است و همچنين است كمك مالى و فكرى و تبليغى و مانند اينها.

مسئله 157 - بر زن ها و وامانده ها و بچّه ها، رفتن به جبهۀ جنگ واجب نيست و همچنين بر فقرا و ضعفا كمك به جبهه لازم نيست، ولى اگر دشمن به مملكت اسلامى هجوم آورد، بر همۀ افراد حتّى بر زن و بچّه و وامانده، در صورتى كه قدرت داشته باشند، دفع آن دشمن لازم است، و همچنين بر همه چه متمكّنين و چه فقرا و ضعفا، در حدّ توان و قدرت واجب است كمك نمايند.

مسئله 158 - توبۀ فرار از جنگ يا كمك نكردن به آن، علاوه بر پشيمانى از اين گناه بزرگ، شركت و كمك در جنگ است، مگر اينكه جنگ تمام شده باشد كه تصميم بر ترك آن گناه كفايت مى كند.

قطع رَحِم

مسئله 159 - قطع رحم «يعنى بريدن از خويشان» يكى از گناهان كبيره در اسلام است و قرآن شريف كراراً قاطع رحم را لعن فرموده است:

«أُولٰئِكَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ»(1)«براى آنان لعنت و بدى سراى آخرت مى باشد.»

مسئله 160 - معناى صلۀ رحم اين است كه بايد كارى نكند كه وابستگان و خويشان را ناراحت كند و تا مى تواند به آنها خدمت كند، ولى رفت و آمد با آنها مخصوصاً اگر موجب مزاحمت براى خود و آنها باشد لازم نيست.

مسئله 161 - رحم يك معناى عرفى است كه عبارت است از خويشان نزديك نظير پدر و مادر، جد و جده، اولاد و نوه، برادر و برادرزاده، خواهر و خواهرزاده، عمه و عمه زاده، عمو و عموزاده، خاله و خاله زاده، دايى و دايى زاده، و امّا خويشان سببى نظير زن و شوهر و داماد و پدر زن و مادر زن و پدر و مادر شوهر گرچه رحم واقعى نيستند و احكام رحم را ندارند، ولى چون عرفاً آنان نيز رحم محسوب مى شوند، احكام قطع رحم را شامل آنها نمودن بسيار به جاست و از اين جهت به آنان خويشان سببى مى گويند، چنان كه نظير خواهر و برادر را خويشان نسبى مى گويند.

مسئله 162 - اقسامى كه براى عاق پدر و مادر گفته شد تماماً در قطع رحم نيز مى آيد، بنابراين انفاق بر آنها اگر فقير باشند لازم است اگرچه آنان واجب النّفقه نيستند، ولى ترك انفاق در صورت قدرت و فقر آنان، قطع رحم محسوب مى شود، چنان كه تضييع حقّ آنها و بردن آبروى آنان و تندى و پرخاشگرى با آنها قطع رحم است، علاوه بر اينكه گناه حقّالنّاس و اهانت به ديگران را نيز دارد.

مسئله 163 - اگر خويشان اهل معصيت باشند، در صورتى كه صلۀ رحم كمك در معصيت آنها نشود، بايد قطع رحم نكند و در صورت امكان بايد آنها را امر به معروف و نهى از منكر نمايد.

مسئله 164 - اگر خويشان قطع رحم كنند، انسان نمى تواند قطع رحم كند، مگر اينكه در صلۀ رحم مفسده اى نظير ذلّت او باشد.


1) . رعد، 25.

مسئله 165 - اگر كسى قطع رحم نموده است و بخواهد توبه كند، بايد علاوه بر توبه و طلب بخشش از خداوند متعال، در صورت امكان رضايت كسى را كه با او قطع رحم نموده است فراهم سازد و از شرائط توبۀ قطع رحم، صلۀ رحم است.

قمار

مسئله 166 - يكى از گناهانى كه قرآن شريف آن را پليد و نظير شراب خوارى مى داند، قمار است:

«إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ... رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ»(1)

«همانا شراب و قمار، پليدى و از عمل شيطان است پس از آن بپرهيزيد.»

لذا علاوه بر حرمت، موجب تباهى روح و ضعف اعصاب و افسردگى دل نيز مى شود، و بدتر از همۀ اينها موجب تباهى دين و دنياى انسان است، و چنان كه در احكام قمار نيز گفته شد، قمار بر پنج قسم است:

اوّل: بازى كردن با آلات مُعِدِّه، يعنى آلاتى كه براى قمار كردن ساخته شده است، همراه با قصد برد و باخت.

دوّم: بازى كردن با آلات معدّه، بدون قصد برد و باخت.

سوّم: بازى كردن با آلات غير معدّه، يعنى چيزى كه از آلات قمار نيست، همراه با قصد برد و باخت.

چهارم: بازى كردن با آلات غير معدّه، بدون قصد برد و باخت.

پنجم: مسابقاتى كه در اين زمان متداول است نظير تيراندازى، قايق رانى، طريقۀ حمله به دشمن يا فرار از او، گرچه با قصد برد و باخت باشد.

قسم اوّل و دوّم و سوّم حرام است و قسم چهارم گرچه حرام نيست، ولى بسيارى از مفاسد آن اقسام سه گانه را دارد و يك مسلمان واقعى عمر خود را صرف اين گونه كارها نمى كند و قسم پنجم، اشكالى ندارد.

مسئله 167 - شخص قمار كننده آنچه را به وسيلۀ قمار به دست مى آيد، مالك نمى شود، اگرچه بازنده راضى به آن باشد، و بايد به صاحبش رد كند، مگر اينكه صاحب مال به عنوان بخشش و مانند آن به او بدهد.

مسئله 168 - ايجاد جلسه براى قمار و نشستن در آن جلسه و ياد دادن قمار و يادگرفتن آن و مانند اينها حرام است، و اگر پولى از اين راه به دست آورد مالك نمى شود و بايد به صاحبش رد كند.


1) . مائده، 90.

مسئله 169 - در توبه از قمار چون حقّالنّاس است، علاوه بر پشيمانى از آن گناه بزرگ، بايد همانطور كه گفته شد آنچه را به دست آورده به صاحبش رد كند يا صاحب مال او را برئ الذّمّه كند، و اگر دسترسى به او ندارد، بايد رجوع به حاكم شرع كند، و اگر قدرت مالى ندارد، بايد تصميم داشته باشد كه هر وقت توانست خود را برئ الذّمّه كند.

كوچك شمردن اوامر و نواهى الهى

مسئله 170 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام كوچك شمردن اوامر و نواهى الهى است كه به آن استخفاف و بى اعتنايى به دين نيز گفته مى شود، و آن اقسامى دارد:

الف) واجبى از واجبات را ضدّ ارزش بداند، نظير كسى كه حجاب اسلام را ضدّ ارزش بداند و يا نماز و مانند آن را بى ارزش و براى عوام مردم بداند، و اين قسم از استخفاف اگر ملتزم به لوازم آن باشد كفر است، ولى اگر توجّه به لوازم آن نداشته باشد، گرچه كفر نيست، ولى گناهش خيلى بزرگ است، علاوه بر عذابى كه در اصل گناه است.

ب) واجبى از واجبات و يا حرامى از محرّمات را گرچه ضدّ ارزش نمى داند، ولى در عمل به آن اهميت نمى دهد، نظير كسى كه با عذر غير موجّهى نماز را ترك مى كند، مثلاً در مسافرت چون وضو و نماز براى او مشكل است آن را ترك مى نمايد، و نظير زنى كه در ميان مردم موى سرش را نمى پوشاند و يا - العياذ باللَّه - با زينت و آرايش در ميان مردم ظاهر مى شود، و اين قسم نيز از گناهان بزرگ است، يعنى علاوه بر گناه اصل عمل، گناه بى اعتنايى به اوامر و نواهى الهى را هم دارد.

ج) تبليغ عليه واجبى از واجبات يا تبليغ براى حرامى از محرّمات، نظير كسى كه عليه نماز يا روزه و يا حجّ و مانند اينها تبليغ كند و آنها را كوچك و بى ارزش قلمداد نمايد، و نظير كسى كه عليه حجاب تبليغ و بى حجابى را تمدّن و ارزش وانمود كند و يا بانك منهاى ربا را بى ارزش و بانك ربوى را از نظر اقتصادى باارزش بداند، و معلوم است اين قسم، گناهش از قسم اوّل بالاتر، بلكه اگر ملتزم به لوازم آن باشد كفر، و در بعضى موارد مفسد فى الارض است، و اگر ملتزم به لوازم آن نباشد گرچه كفر نيست، ولى گناهش خيلى بزرگ، بلكه در بعضى موارد حكم مفسد فى الارض را دارد.

مسئله 171 - آنچه در واجبات و محرّمات گفته شد در مستحبّات و مكروهات نيز مى آيد، زيرا ترك مستحبّات و فعل مكروهات، گرچه اشكال ندارد، ولى اگر بر ترك مستحب يا انجام مكروه، استخفاف صدق كند، حرام است، نظير كسى كه در مسجد نشسته و جماعت مسلمين بر پا مى شود و او بدون عذر داخل در جماعت نمى شود، كه اگر آن را ضدّ ارزش بداند و يا عمل او يا

گفتۀ او تبليغ عليه جماعت مسلمين باشد و ملتزم به لوازم آن نيز باشد كفر، و اگر ملتزم نباشد، گرچه كفر نيست، ولى گناهش خيلى بزرگ است، و اگر آن را ضدّ ارزش نداند و روى لاابالى گرى باشد، از گناهان كبيره است، و از اين قبيل است كسى كه بدون عذر نماز اوّل وقت نمى خواند، و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» آن را استخفاف به نماز قلمداد نموده است.

مسئله 172 - اگر كسى گناه صغيره اى نظير نگاه شهوت آلود به نامحرم را سبك بشمارد و يا واجبى از واجبات را نظير كمك به كسى كه مى بيند در مضيقه است و مى تواند به او كمك كند، سبك بشمارد و به او كمك نكند و با بى اعتنايى از او بگذرد، همان گناه كوچك، كبيره مى شود، و آن ترك واجب نظير ترك خمس و زكات از گناهان كبيره مى شود، و اگر - العياذ بالله - آن استخفاف اعتقادى باشد نه عملى، اگر ملتزم به لوازم آن باشد، كفر است.

مسئله 173 - اگر كسى دوست داشته باشد كه واجبى از واجبات بى ارزش يا متروك شود و يا حرامى از محرّمات با ارزش و يا جايى در جامعه باز كند، گرچه در اين امر قبيح خود عامل نباشد و تبليغ نيز براى آن نكند، از نظر قرآن شريف كيفر بزرگى در دنيا و عذاب بزرگى در آخرت دارد، مثلاً كسى كه دوست دارد در جامعۀ اسلامى، چادر جاى خود را به بدحجابى و قرض الحسنه جاى خود را به قرض ربوى بدهد، و قطعاً اگر توبه نكند، عذاب دردناكى در دنيا و آخرت به سراغ او خواهد آمد.

مسئله 174 - كسى كه به گناهكار به خاطر گناهش احترام كند، يا به نيكوكار به خاطر كار نيكش بى اعتنايى كند، نظير كاسبى كه زن هاى بدحجاب را بر زن هاى باحجاب مقدّم بدارد، و يا به بدحجاب ها احترام كند و به زن هاى باحجاب بى احترامى نمايد، اگر ملتزم به لوازم آن باشد كفر است، و اگر ملتزم نباشد گناهش بسيار بزرگ است، و اگر توبه نكند عذاب دردناكى هم در دنيا و هم در آخرت دارد.

كوتاهى در حقوق فرزندان

مسئله 175 - از گناهان بزرگ در اسلام كوتاهى در حقوق فرزند است، زيرا همان طور كه پدر و مادر در اسلام حقوقى دارند فرزندان نيز چنين هستند، و اگر پدر و مادر آن حقوق را مراعات نكنند، از نظر قرآن موجب خسران در قيامت است.

حقوقى كه فرزندان بر پدر و مادر دارند چند چيز است:

الف) تربيت صحيح اسلامى (آشنا نمودن فرزند با احكام اسلام از اصول و فروع و اخلاق و مقيد نمودن او به ظواهر شرع از اهميت دادن به واجبات و اجتناب از گناهان خصوصاً گناهان بزرگ) و اگر كوتاهى كنند، شريك در جرايم فرزند مى باشند.

ب) تربيت فرزند به آداب و رسوم اجتماعى و به عبارت ديگر به او ادب آموختن.

ج) آموختن دانش در حدّ خوب خواندن و خوب نوشتن.

د) فراهم نمودن راهى براى زندگى متوسّط و پرهيزدادن او از تنبلى و بيكارى.

ه -) فراهم كردن مقدّمات ازدواج براى فرزند خصوصاً اگر دختر باشد كه در روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» براى ازدواج دختر بيشتر سفارش و تأكيد شده است.

و) گذاشتن اسم اسلامى كه سفارش در نام هاى پيامبر گرامى و اهل بيت او «سلام الله عليهم» زياد شده است، و شيعه بايد از انتخاب نام هاى غير اسلامى براى فرزندان خود پرهيز كند و سزاوار نيست كه با وجود اسم هاى اهل بيت «سلام الله عليهم» براى فرزند خود نام ديگرى را انتخاب كند.

مسئله 176 - تربيت بايد با تلطّف و مهربانى و تسلّط بر اعصاب و با صبر و حوصله باشد، و از پرخاشگرى و تندى و كتك پرهيز شود، مگر اينكه چاره اى براى تربيت جز تندى يا كتك نباشد كه در اين صورت به اندازۀ ضرورت جايز است و ديه هم ندارد، ولى اگر كتك بيجا باشد يا براى تشفّى خاطر باشد نه به خاطر تربيت، علاوه بر اينكه حرام است، ديه نيز دارد، و ديۀ آن در باب قصاص و ديات گذشت.

مسئله 177 - اگر پدر يا مادر در حقوق اولاد كوتاهى بنمايند، گرچه ضمان ندارد و اولاد از آنها چيزى بستانكار نمى شوند، ولى تا رضايت اولاد را فراهم نكنند توبۀ آنها قبول نمى شود، مگر اينكه تحصيل رضايت آنها مقدور نباشد كه در اين صورت با دعا و استغفار و در صورت امكان با دادن مال، بايد جبران كنند.

كوتاهى در رفع حوائج مسلمانان

مسئله 178 - يكى از گناهان در اسلام كوتاهى در رفع حوائج مسلمين است، و از قرآن و روايات بسيارى استفاده مى شود كه هر كسى بايد به اندازۀ وسعش در رفع حوائج مسلمان ها كوشا باشد:

«لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ»(1)

«بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند، و هر كه روزى او تنگ باشد، بايد از آنچه خدا به او داده بخشش كند.»

و حوائج مسلمين اقسامى دارد:

الف) حوائج ضرورى نظير آن چيزى از خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج كه اگر رفع حاجت او نشود در خطر واقع مى شود. اين قسم از حوائج را هر كس كه قدرت دارد بايد رفع كند، و قدر متيقّن از آيات و روايات همين است، و كوتاهى براى كسى كه قدرت دارد حرام است.

ب) اگر آبروى كسى در خطر باشد، بر همه واجب است كه براى حفظ آبروى او كوشا باشند و قطعاً آيات و روايات شامل اين قسم نيز مى شود، و كوتاهى در اين امر نيز از گناهان بزرگ در اسلام است.

ج) حوائج لازم ولى غير ضرورى، نظير آنچه از خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج كه اگر رفع حاجت او نشود گرچه در خطر واقع نمى شود، ولى در مشكل و مضيقه است، و اين قسم را نيز هر كس مى تواند بايد در رفع آن بكوشد، و آيات و روايات شامل اين قسم نيز مى شود، و از اين قسم است اداى ديونى كه وقت آن رسيده باشد و طلبكار مطالبه كند، و از اين قسم است ادارۀ جبهه اگر جنگى براى مسلمان ها پيش بيايد و نظير اينها كه فراوان است.

د) حوائج غير لازم و غير ضرورى كه به آن حوائج رفاهى نيز مى گويند، نظير گوشت و ميوه و مانند آن در خوراك، و لباس كه حافظ آبرو و كرامت اوست در پوشاك، و خانه اى كه موجب آسايش اوست در مسكن، و همسرى كه موجب آسايش اوست در ازدواج، و اين قسم از اقسامى است كه مى تواند از بابت خمس يا زكات تهيه شود، و رفع اين گونه حوائج گرچه واجب نيست، ولى از مستحبّات مؤكّد است، و ثواب آن از هر عمل مستحبّى بيشتر است،


1) . طلاق، 7.

حتّى در بعضى از روايات آمده است كه رفع اين گونه حوائج ثوابش از بيست حجّ و عمره و دو ماه اعتكاف در مسجدالحرام بالاتر است.

مسئله 179 - كوتاهى در رفع حوائجى كه واجب است گرچه گناهش بزرگ است، ولى ضمان آور نيست، به خلاف خمس و زكات كه اگر كوتاهى در اداى آن كند، علاوه بر اينكه گناهش بزرگ است، ضمان آور نيز مى باشد، حتّى اگر بميرد، بايد اوّل از مال او برداشته شود و بعد ورثه مال را بين خود تقسيم كنند.

مسئله 180 - توبه از اين گناه بزرگ، پشيمانى از گذشته و كوشابودن در رفع حوائج كسانى است كه كمك به آنها لازم بوده، ولى تحصيل رضايت آنها لازم نيست.

متابعت از شيطان درونى و برونى

مسئله 181 - از گناهان بزرگ، متابعت از شيطان درون «هواى نفس» و از شيطان برون «وسوسه هاى ابليس و افراد ناباب» است، و اين متابعت داراى اقسامى است كه برخى از آن، گناه نيست:

الف) متابعت از آنها به طور عادت و ملكه شده باشد؛ نظير كسى كه گناه عادت او شده است و قرآن شريف اين قسم را شرك مى داند (شرك عملى نه اعتقادى) چنان كه مى فرمايد:

«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ»(1)

«آيا ديدى كسى را كه هواى نفس خويش را به عنوان خداى خود گرفته است؟»

يا مى فرمايد:

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ»(2)«اى فرزندان آدم آيا از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را نپرستيد؟»

ب) متابعت از آنها نه به طور عادت و ملكه؛ نظير كسى كه گاهى مثلاً دروغ مى گويد و يا آلودگى چشم دارد و يا غيبت مى كند و مانند اينها، و اين قسم همان گناهانى است كه بعضى از آنها در مسائل گذشته و آينده آمده است.

ج) متابعت از آنها به طور عادت و ملكه نه در گناه بلكه در خواسته هاى آنها كه گناه نيست، و علماى علم اخلاق به آن «مشتهيات نفس» مى گويند و پرهيز از آن را به طور جدى خواستارند، نظير سرگرم شدن به لذّات نفس از خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج و تجمّلات و بازى ها و مانند اينها، و اين قسم گرچه گناه نيست، ولى خطر آن خيلى بالا است، علاوه بر اينكه سد و مانع محكمى در برابر تكامل است، و محال است كه انسان با توغّل در مشتهيات بتواند استكمال پيدا كند.

د) متابعت از آنها نه به طور عادت و نه در گناه؛ نظير ارضاى غرايز به طور متوسّط و از راه حلال، و اين قسم نه تنها گناه نيست، بلكه قرآن شريف سفارش مؤكّدى براى آن نموده است.


1) . جاثيه، 23.

2) . يس، 60.

«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ»(1)

«اى پيامبر بگو چه كسى زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده و نيز روزى هاى پاكيزه را، حرام كرده است؟»

ولى بايد مواظب باشد دل بستگى و عادت به آن پيدا نشود.

مسئله 182 - معاشرت با رفيق بد و افراد معصيت كار گرچه از ارحام و خويشان باشد، اگر خوف اين باشد كه خود او يا وابستگان او معصيت كار شوند حرام است و بايد ترك رابطه كند، ولى اگر بداند كه از بدى او بد نمى شود، گرچه حرام نيست، مخصوصاً اگر معاشرت او براى شخص معصيت كار سازندگى داشته باشد، امّا بايد مواظبت كامل براى خود و وابستگان داشته باشد تا بدى و اثر گناه او را نگيرد، و اگر از ارحام و خويشان باشد و يا با معاشرت بتواند امر به معروف و نهى از منكر كند، آن معاشرت واجب مى شود.


1) . اعراف، 32.

مراء و جدال

مسئله 183 - از گناهان بزرگ در اسلام مراء و جلال است و در روايتى از رسول گرامى «صلى الله عليه و آله وسلم» آمده است كه كراراً جبرئيل از طرف حقّ تعالى نهى از مراء و جدال مى نمود و آن اقسامى دارد:

الف) پافشارى در اثبات باطل و يا در نابودى حق، و گناه اين قسم در حدّ كفر است و در قرآن اطلاق جبّار بر آن شده است:

«وَ خٰابَ كُلُّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ»(1)

«و هر زورگوى لجوجى، نا اميد شد.»

ب) لجاجت و مشاجره در اينكه غلبه بر ديگرى پيدا كند و به عبارت ديگر فخرفروشى و كشتى گرفتن در گفتگوها، و اين صورت نيز از گناهان بزرگ است و مفسدۀ فراوانى در بر دارد، بلكه منشأ گناهان ديگرى است و غالب جدال ها در بين مردم از اين قبيل است.

ج) جدال و مشاجره در اثبات نمودن حقّ يا از بين بردن باطل و يا ارشاد جاهل، نظير مباحثه ها و گفتارها و برخوردهاى علمى كه اهل علم با يكديگر دارند، و اين قسم گرچه حرام نيست، ولى بايد توجّه داشت كه در اين گفتگوها شيطان و نفس امّاره و هوى در كمين است و چه بسيار (به طور آگاهانه يا ناآگاهانه) منجر به جدال هاى حرام مى شود، البته بايد توجّه داشت كه در همين نوع هم از الفاظ غير مؤدّب پرهيز نمود و اين قسم از جدال و مشاجره به اندازۀ احتياج بلكه به اندازۀ ضرورت باشد.


1) . ابراهيم، 15.

مكر و خدعه

مسئله 184 - يكى از گناهان بزرگ در اسلام مكر و خدعه با مسلمانان است و كراراً در قرآن شريف علاوه بر اينكه آن را حرام مى داند گوشزد مى كند كه مكر مكركننده، به خودش باز مى گردد:

«وَ لاٰ يَحِيقُ اَلْمَكْرُ اَلسَّيِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ»(1)

«و نيرنگ زشت، جز دامان صاحبش را نگيرد.»

و آن اقسامى دارد:

الف) مكر و خدعه با خداوند تبارك و تعالى نظير مكر و خدعه در تضعيف دين و افرادى كه وابسته به دين هستند، نظير علما و متّقين و نظير تقلّب در قانون، مثل آنچه در مورد اصحاب سبت كه در قرآن آمده است، و اين قسم مكر در ميان مردم زياد ديده مى شود، و حيله هايى كه در حلال كردن حرام نظير خوردن ربا و فرار نمودن از واجبات نظير فرار از خمس و از حقوق ديگران و محروم كردن وارث بدون جهت از ارث و محروم نمودن زوجه از مهريه به كار برده مى شود كه از مصاديق همين مكر و خدعه و تقلّب در قانون است.

ب) مكر و خدعه براى جلب مال ديگران، يا ضايع نمودن حقوق ديگران نظير غش در معاملات و فريب دادن مردم در معاملات كه اين قسم علاوه بر اينكه حرام است، حقّالنّاس نيز مى باشد و به حقّالنّاس در اسلام زياد اهميت داده شده است.

ج) مكر و خدعه در ضايع نمودن عرض و آبروى ديگران و يا ايجاد دشمنى ميان مسلمانان و امثال اينها كه اين صورت گرچه ضمان آور نيست، ولى گناهش از قسم دوّم بزرگتر است.

د) مكر و خدعه در جلب منافع و احراز شخصيت بدون اينكه ضررى براى كسى داشته باشد، و اين قسم مكر و خدعه اگر حرامى بر آن مترتّب نباشد نظير دروغ يا غيبت و امثال آن، جايز است، ولى مسلمان از اين كارها نمى كند.

مسئله 185 - مكر و خدعه با كفّار غيرحربى (كفّارى كه با مسلمان ها در جنگ نيستند) جايز نيست و فرقى در صورى كه ذكر شد بين مسلمان و كافر غيرحربى نيست و چنان كه مكر و خدعه با مسلمانان از جهت اخوت و برادرى بدتر از خدعه با كفّار است، مكر و خدعه با كفّار از جهتى


1) . فاطر، 43.

ديگر بدتر از خدعه با مسلمانان است و آن جهت، خدشه دار شدن صفا و پاكى و راستى و درستى اسلام و مسلمانان است، امّا مكر و خدعه با كافر حربى نظير صهيونيست ها در زمان ما كه در حالت جنگ با اسلام و مسلمان ها مى باشند جايز، بلكه مكر و خدعه با آنها يك نوع حربه است كه مسلمان بايد داشته باشد.

مسئله 186 - توبۀ مكر و خدعه اگر مربوط به اموال باشد علاوه بر توبه، بايد حقّ ديگران را ادا كند و اگر مربوط به آبروى ديگران باشد و به گوش آنان رسيده باشد، بايد از آنها رضايت بطلبد، و اگر هيچ يك نباشد، صرف پشيمانى كافى است، ولى اگر بتواند جبران خسارت كند، مثل تبليغ دين در جايى كه تضييع دين نموده باشد و يا تعريف افرادى كه با آنان خدعه و مكر نموده است و دعا و استغفار براى آنها، بايد جبران كند.

نفاق

مسئله 187 - از گناهان بزرگ در اسلام نفاق است و در روايات فراوانى فرموده اند كسى كه داراى دو چهره و دو زبان باشد، در روز قيامت با دو زبان كه آتش از آنها شعله ور است محشور مى شود و اين نفاق اقسامى دارد:

الف) كسانى كه ايمان ندارند، ولى با زبان يا عمل ايمان نمايى مى كنند، و اين افراد همان منافقينى هستند كه قرآن جايگاه آنان را پست ترين جاهاى جهنّم قرار داده است.

ب) افراد رياكار كه اعمالشان براى خدا نيست، ولى نمايش براى خداست و قرآن علاوه بر اينكه اعمال اين افراد را باطل مى داند، گناه آنان را در حدّ كفر شمرده است.

ج) افرادى كه در برخورد با مردم داراى دو چهره و دو زبان هستند؛ مثلاً در حالى كه كينه و عداوت دارند و از غيبت و تهمت باك ندارند، ولى در ظاهر اظهار محبّت و ارادت مى كنند.

د) افرادى كه خود را وابسته به دين مى كنند، ولى در حقيقت آن وابستگى را در عمل ندارند، نظير عالم بى عمل و زاهد بى حقيقت و مقدّس و متّقى نما، و اين افراد گرچه در روايات اطلاق نفاق بر آنها شده است و از نظر اخلاقى منافق مى باشند، ولى گناه منافق را ندارند و اگر بر طبق وظيفۀ دينى خود عمل نكنند، در روز قيامت با منافقين محشور مى شوند.

مسئله 188 - تعارف هايى كه مردم با يكديگر دارند نظير ارادتمندم، نوكر شما هستم و امثال اينها حرام نيست، زيرا از اين گونه الفاظ معنى واقعى اراده نمى شود، ولى مسلمان بايد از الفاظى كه واقعيت ندارد احتراز كند و در تعارف ها به الفاظى كه واقعيت دارند نظير متشكرم، الحمدللَّه و امثال اينها اكتفا كند.

نمّامى و سخن چينى

مسئله 189 - نمّامى و فتنه گرى از گناهان كبيره اى است كه قرآن آن را بالاتر از قتل دانسته است؛

خداوند در قرآن شريف مى فرمايد:

«وَ اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ اَلْقَتْلِ»(1)

«و فتنه از قتل شديدتر است.»

«وَ اَلْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ اَلْقَتْلِ»(2)

«و فتنه از قتل بزرگتر است.»

و آن اقسامى دارد:

الف) فتنه گرى در دين خدا، نظير افرادى كه با گفتار يا كردار خود مردم را از دين و فضائل اخلاقى منحرف مى كنند، و اين صورت، گناه مفسد فى الارض را نيز دارد.

ب) كسانى كه با تهمت زدن و دروغ پردازى مردم را به يكديگر بدبين مى كنند، و به رابطه و اخوّت اسلامى مسلمين ضربه مى زنند، و اين صورت گناه تهمت را نيز دارد.

ج) كسانى كه با سعايت و سخن چينى، غيبت كسى را كه از او غيبت شده به او برسانند، و اين قسم گناه غيبت را نيز دارد، زيرا عيب كسى را كه غيبت نموده، نقل كرده است.

د) كسانى كه با نقل گفتارى يا كردارى مردم را به يكديگر بدبين و دشمنى را ميان آنان ايجاد مى كنند، مثلاً ازدواج مجدد كسى را براى زنش بگويند يا تماس زنى را با نامحرم براى شوهرش بگويند، و اين صورت از مصاديق همان فتنه گرى است كه در اسلام از آن منع شديد شده است.

مسئله 190 - شنيدن نمّامى، همانند خود نمّامى حرام است، و بايد نمّام و سخن چين را از كارش منع كند، بلكه اگر نمى داند راست مى گويد يا نه، از كسى كه مورد نمّامى و سخن چينى واقع شده دفاع كند، و اگر نمى تواند دفاع كند و يا نمى تواند گوش نكند، بايد توجّه نكند و بر گفتۀ نمّام و سخن چين ترتيب اثر ندهد.


1) . بقره، 191.

2) . بقره، 217.

مسئله 191 - توبۀ نمّام و سخن چين علاوه بر پشيمانى و اصلاح خود، جلب رضايت كسى است كه عليه او نمّامى شده است، در صورتى كه آن نمّامى به گوش او رسيده باشد، و اگر متوجّه نمّامى او نشده، جلب رضايت او لازم نيست و صرف توبه كفايت مى كند، ولى لازم است كه علاوه بر دعا و استغفار براى او، اگر مى تواند جبران آن نمّامى را به هر نحو كه مقدور است بنمايد.

وسواس

مسئله 192 - يكى از مهلكات كه مفاسدى بر آن مترتّب مى شود و غالباً گناهانى را در بر دارد، وسواس است، و چون وسوسه براى وسواسى يك رذيله است، از نظر ما حرام و مبارزه با آن از اوجب واجبات است، و فرقى نيست كه در طهارت و نجاست باشد يا در عبادات، در اعتقادات باشد يا در اعمال، در حقّ اللَّه باشد يا در حقّالنّاس، در كارهاى عبادى باشد يا در كارهاى اجتماعى.

و خلاصه كلام اينكه حالت افراطگرى و وسواسى در هرچه باشد، حرام و بايد با آن مبارزه شود تا ريشه كن شود، و علامت آن اين است كه زياد شك كند و يا زود يقين كند و از متعارف مردم در شك و يقين بيرون باشد، و همين مقدار كه از حالت متوسّط كه در ميان مردم در كارها متعارف است بيرون رفت و حالت افراط يا تفريط در كارها پيدا كرد، وسواسى است و بايد دست از آن حالت بردارد و بر طبق آن حالت عمل نكند.

مسئله 193 - براى رفع اين رذيله چاره اى نيست جز بى اعتنايى به شك بلكه به يقين، و عمل كردن به آنچه بر نفع اوست و به آنچه متعارف ميان مردم است. مثلاً وسواسى در طهارت و نجاست اگر شك كرد بلكه يقين كرد كه از زمين متنجّس يا از عين نجس به او ترشّح شده است، اعتنا نكند، و وسواسى در نماز اگر شك يا يقين كرد كلمه اى را غلط گفته و يا چيزى را كم يا زياد كرده است، اعتنا نكند، و وسواسى در حقّالنّاس اگر شك كرد كه مديون كسى است يا دين خود را ادا نكرده است، اعتنا نكند و وسواسى در كارهاى اجتماعى اگر نمى تواند تصميم بگيرد، فوراً يك طرف را انتخاب كند و به شكّ خود، بلكه به يقين خود عمل نكند.

مسئله 194 - متنجّس براى افراد وسواسى متنجّس نيست، بنابراين مثل گِل ها و آب هاى در كوچه و برف هاى چند روز مانده در كوچه ها، گرچه يقين داشته باشد كه برخورد با نجاست نموده است، براى او پاك است و مى تواند با همان گِل ها و با همان كفش ها كه به مستراح رفته است به مسجد برود، و با همان گِل ها كه ترشّح به لباس يا بدن او كرده است نماز بخواند، و با افراد لاابالى در طهارت و نجاست، گرچه يقين داشته باشد كه آنها نجس هستند، معاشرت كند و از غذاهاى آنها بخورد و حرام است كه بعداً دست و دهان خود را آب بكشد.

مسئله 195 - براى وسواسى حرام است در چيزهايى كه وسوسۀ او مربوط به آنهاست دقّت نمايد، بلكه لازم است بدون فكر و بدون تجسّس و بدون تفحّص عمل كند، و به عبارت ديگر چنان كه گفته شد با بى اعتنايى كامل برخورد با چيزها كند تا به گفتۀ امام صادق «سلام الله عليه» شيطان دست از او بردارد.

«آية مُحْكَمَة»

بخش سوّم: «اصول اعتقادى»

اشاره

مقدّمه

«ضرورت بحث در اعتقادات»

اشاره

بحث از اصول دين و شناخت صحيح آن و مجهّز شدن به سلاح ايمان، از جهات متعدّدى لازم است و ما به دو جهت مهمّ اشاره مى كنيم:

اوّل) رفع «ضرر احتمالى»، عقلًا از لازم ترين واجبات است، مثلاً اگر كسى احتمال بدهد كه مبتلا به سرطان است و يا بيمارى صعب العلاجى او را تهديد مى كند، فوراً به بهترين پزشك مراجعه مى كند، حتّى حاضر است بهترين سرمايه هاى خود را صرف كند تا معلوم شود كه آيا آن احتمال واقعيت دارد يا خير و حتّى حاضر است براى رفع شكّ خود، دورترين مسافت ها را بپيمايد، راه ها را برود و سخت ترين رنج ها را تحمّل كند و كوتاهى و اهمال در اين امور موجب سرزنش و تقبيح او توسّط ديگران مى شود، مخصوصاً اگر در آينده معلوم شود كه آن احتمال، واقعيت داشته است.

وقتى رفع «ضرر احتمالى» در مورد امور مادّى و دنياى انسان چنين است، قطعاً در مورد امور معنوى و آخرت انسان لازم تر است، زيرا اين دنيا چند روزى بيش نيست، ولى آخرت سراى جاويدان و ابدى است؛ بنابراين تفحّص از دين و شناخت پايه هاى اساسى آن يعنى مبدأ، معاد، نبوّت و امامت يك امر عقلى است.

مرحوم ثقة الاسلام كلينى «قدس سرّه» در كتاب شريف «كافى» جريان عبرت انگيزى از امام صادق «سلام الله عليه» و ابن ابى العوجاء را - كه شخصى نابغه ولى عنود و كور دل بود - نقل مى كند، ماجرا چنين است:

امام صادق «سلام الله عليه»، ابن ابى العوجاء را در مكّه ديدند و به او فرمودند: تو چرا اينجا آمده اى؟

گفت: براى اينكه تفريح كنم و كارهاى جنون آميز مردم را تماشا نمايم. امام صادق «سلام الله عليه» به او فرمودند: اى عبدالكريم! تو عنود و كور دل مى باشى (از اين رو بر گمراهى خود باقى هستى، يعنى حرف حقّ و استدلال در تو تأثيرى ندارد)، سپس حضرت به او فرمودند:

«انْ يَكُنِ الْامْرُ كَما تَقُولُ - وَ لَيْسَ كَما تَقُولُ - نَجَونا وَ نَجَوتَ وَ انْ يَكُنِ الْامْرُ كَما نَقُولُ - وَ هُوَ كَما نَقُولُ - نَجَونا وَ هَلَكْتَ»

«اگر مطلب اين باشد كه تو مى گويى (كه خدا و قيامتى در كار نيست) كه قطعاً چنين نيست، ما و تو اهل نجات هستيم، ولى اگر مطلب اين باشد كه ما مى گوييم كه قطعاً چنين است، ما نجات مى يابيم و تو هلاك خواهى شد.»

نقل شده است كه ابن ابى العوجاء، ساعتى بعد از اين جريان عبرت انگيز از دنيا رفت.(1)نظير اين جريان از امام رضا «سلام الله عليه» و يكى از غيرمعتقدان به دين نيز نقل شده است.(2)قرآن شريف نيز به همين مطلب اشاره مى كند:

«قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ ثُمَّ كَفَرْتُمْ بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِي شِقٰاقٍ بَعِيدٍ»(3)

«به آنها بگو به من خبر دهيد اگر قرآن از طرف خداى متعال باشد و شما به آن كافر شويد، چه كسى گمراه تر خواهد بود از كسى كه در مخالفت شديدى قرار دارد.»


1) . اصول كافى، ج 1، ص 78، كتاب توحيد، باب 1، ذيل ح 2.

2) . اصول كافى، ج 1، ص 78، كتاب توحيد، باب 1، ح 3.

3) . فصلت، 52.

دوّم) انسان به گونه اى آفريده شده كه داراى غرايز و طبيعت ها و خُلقيات متعدّدى است و از اين جهت مى خواهد مانعى بر سر راهش نباشد، همان گونه كه قرآن شريف به اين مطلب اشاره مى فرمايد:

«بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ»(1)

«بلكه انسان مى خواهد در تمام عمر گناه كند.»

در اين حال اگر آدمى داراى نيروى كنترل كننده اى نباشد، از هر جنبنده اى خطرناك تر مى شود:

«إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ»(2)

«بدترين جنبندگان نزد خدا افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند.»

و در اين صورت قطعاً زندگى اجتماعى او به خطر مى افتد، پس بايد مجهّز به نيروى كنترل كننده اى باشد تا در حالى كه غرايز خود را ارضا و برآورده مى كند، آنها را از تجاوز و سركشى نيز باز دارد.

نكته اى كه قابل دقّت و تفحّص است اين است كه اين نيروى كنترل كننده چيست؟

به نظر ما براى كنترل غرايز انسان، عوامل هشت گانه اى را مى توان برشمرد. اين عوامل عبارتند از: «عقل»، «علم»، «وجدان اخلاقى»، «تربيت»، «قانون»، «نظارت ملّى» - امر به معروف و نهى از منكر -، «ايمان عقلى»، «ايمان قلبى» كه توضيح تفصيلى اين عوامل را در كتابى جداگانه آورده ام(3)و در همان كتاب يادآور شده ام كه تمام اين موارد براى كنترل غرايز خوب و مناسب است و در قرآن كريم و روايات معصومين «سلام الله عليهم» براى محدود كردن غرايز به اين عوامل توصيه شده است؛ امّا اين عوامل به غير از عامل هشتم، فقط سدّ محكمى در برابر تجاوز غرايز هستند، از طوفانى شدن غرايز جلوگيرى مى كنند، ولى اگر غرايز آدمى طوفانى شد، قدرت مقاومت اين عوامل كاهش خواهد يافت، مثلاً تا زمانى كه غريزۀ جنسى در حالت عادى است، عقل، علم، وجدان، تربيت، قانون، نظارت ملّى و ايمان عقلى براى تعديل آن كارساز است، ولى اگر اين غريزه به دلايل مختلف، تحريك گرديد و به درجۀ هيجان و حالت طوفانى رسيد، هيچ يك از اين عوامل، به غير از ايمان قلبى، قدرت كنترل آن را ندارد.

از اين رو قرآن كريم نيز در قصّۀ حضرت يوسف «سلام الله عليه»، با اشاره به همين عامل اساسى مى فرمايد:


1) . قيامة، 5.

2) . انفال، 22.

3) . عوامل كنترل غرايز، ص 80 و 81.

«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ»(1)

«آن زن قصد او كرد، و او نيز اگر برهان پروردگار خويش را نمى ديد قصد وى مى نمود.»

و در حقيقت، اين عامل ايمان قلبى است كه موجب مى شود تا انسانِ پاكدامنى چون حضرت يوسف «سلام الله عليه» مشكلاتى مانند زندان و شكنجه و از دست دادن موقعيت هاى ظاهرىِ اجتماعى و دنيايى را بر خويش هموار كند، امّا به گناه و نافرمانى خداوند متعال آلوده نشود:

«قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ»(2)

«(يوسف) گفت: پروردگارا زندان نزد من محبوب تر است از آنچه اينها مرا به سوى آن مى خوانند و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من باز نگردانى، به سوى آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.»

با اين توضيح، معلوم مى شود كه لازم است انسان در برابر غرايز و در مبارزه با شيطان درونى و بيرونى و در مقابل شيطان انسى و جنّى مسلّح به سلاح ايمان شود تا بتواند در موقع تحريك غرايز و طوفانى شدن آنها، خود را از سقوط در ورطۀ هلاكت حفظ نمايد.

بنابراين براى دست يافتن به عامل «ايمان قلبى» يا به تعبير ديگر عنصر «معرفت»، ابتدا بايد در جهت تفحّص و شناخت درست دين تلاش كرد تا در نتيجه به سلاح ايمان قلبى مجهّز گرديد. به بيان ديگر، راه رسيدن به «ايمان قلبى» از «ايمان عقلى» مى گذرد و ايمان عقلى همان اعتقاد علمى و استدلالى به اصول دين يعنى مبدأ و معاد و نبوت و امامت است و در حقيقت ايمان عقلى، آنگاه كاربرد خود را در صحنۀ زندگى فردى و اجتماعى آدمى، ظاهر خواهد كرد كه در قلب انسان نيز رسوخ پيدا كند:

«قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا يَدْخُلِ اَلْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ»(3)


1) . يوسف، 24.

2) . يوسف، 33.

3) . حجرات، 14.

«عرب هاى باديه نشين گفتند: ايمان آورديم، بگو شما ايمان نياورده ايد، ولى بگوييد اسلام آورده ايم، امّا هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است.»

اگر ايمان به قلب انسان رسوخ پيدا كرد، آنگاه «دانستنى ها» تبديل به «يافتنى ها» خواهد شد و وى به مرحلۀ يقين نائل خواهد گرديد:

«وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ»(1)

«و پروردگارت را عبادت كن تا يقين، تو را فرا رسد.»

البته «ايمان قلبى»، خود، داراى مراحل و درجات سه گانۀ «علم اليقين»، «عين اليقين» و «حق اليقين» است كه دستيابى به اين درجات، موجب نيل به مرتبۀ عاليۀ «لقاء» خواهد شد كه در اين صورت، آدمى به برخى از مراحل عصمت نيز خواهد رسيد. (توضيح اين مسائل در محلّ خود و از جمله در همان كتاب «عوامل كنترل غرايز» آمده است).

از پيشگاه خداوند متعال، توفيق دست يافتن به اين نيروى متعالى را براى خود و ديگران به ويژه براى نسل عزيز جوان مسئلت مى كنم.


1) . حجر، 99.

اصل اوّل: توحيد

فصل اوّل: اثبات وجود خدا
اشاره

در كتب كلامى و فلسفى، براى اثبات وجود خداوند متعال، براهين و دلايل فراوانى اقامه شده است كه در اينجا، سه برهان را كه فهم آن آسان تر است مى آوريم:

الف) برهان فطرت

كلمۀ «فطرت» در لغت به معناى «سرشت» است و فطرى بودن وجود خداوند به دو معنى است:

يكى اينكه اثبات وجود او احتياج به استدلال و اكتساب ندارد و مانند همۀ بديهيات، امرى ضرورى و بسيار روشن است. خداوند مى فرمايد:

«أَ فِي اَللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»(1)

«آيا در وجود خدا كه خالق آسمان ها و زمين است ترديدى هست؟»

يعنى از تصوّر خلقت جهان هستى، تصديق به وجود خالقى مدبّر، عالم و حكيم لازم مى آيد.


1) . ابراهيم، 10.

به تعبير ديگر، هر گاه انسان، آفرينش جهان هستى را با اين همه عظمت ويژه، در ذهن و فكر خود تصوير و تصوّر كند، بلافاصله در ذات و فطرت خود به وجود آفريدگارى دانا و تدبيركننده و عظيم، تصديق و گواهى خواهد داد.

معناى ديگر فطرى بودنِ وجود خداوند اين است كه انسان، روحى خداجو دارد و در حقيقت خداجويى و خدايابى در عمق جان وى حاكم است و اگر حجاب هاى غفلت و ماديت از پيش چشم او برداشته شود خداوند را مى يابد، همان گونه كه انسان تشنه، تشنگى را در مى يابد.

مراد از فطرت در اينجا معناى دوّم است، زيرا وقتى دست انسان در بن بست هاى زندگى از همۀ اسباب ظاهرى كوتاه، و به تعبير ديگر غفلت ها و حجاب ها زايل شد، خداوند را با چشم فطرت مى بيند و ناخودآگاه نجات و حاجت خود را از او مى خواهد. در اين حالت، انسان خداى متعال را با علم حضورى مى يابد، مانند تشنه اى كه پس از نوشيدن آب، رفع عطش را با علم حضورى در مى يابد. رسالت همۀ پيامبران الهى نيز اين بوده است كه اين حالت توجّه و حضور را در انسان دائمى كنند تا انسان هميشه و در همۀ لحظات خداجو باشد و خود را در محضر خداوند متعال ببيند.

ب) برهان نظم

اوّلًا شكى نيست كه نظمى دقيق بر عالم وجود حكم فرماست و هيچ عاقلى نيست كه در وجود نظم در موجودات مادّى - از اتم گرفته تا كهكشان ها - ترديد كند.

ثانياً وجود نظم و تدبير نيز بدون ناظم و مدبِّر ممكن نيست و هيچ عاقلى نظم را زاييدۀ تصادف و اتّفاق نمى داند. بنابراين عقل از روى ضرورت حكم مى كند كه نظم و تدبير اين جهان، گواه روشنى بر وجود مدبّرى حكيم است.(1)خداوند مى فرمايد:


1) . نقل كرده اند كه «نيوتن»، مدلى از منظومۀ شمسى ساخته و آن را به سقف كارگاه علمى خود آويخته بود و گاه براى رفع خستگى آن را به كار مى انداخت و از حركت خاصّ آن لذّت مى برد. نيوتن، دوستى داشت كه منكر خداوند بود و بارها درباره وجود خداوند با او مناظره كرده بود. روزى به ديدار نيوتن آمد. نيوتن دستگاه را به كار انداخت. دوستش شگفت زده پرسيد: چه كسى اين را ساخته است؟ نيوتن با خونسردى گفت: سازنده اى ندارد و خودبه خود به وجود آمده است. دوستش گفت: چنين چيزى ممكن نيست. بعد از گفتگوى بسيار، نيوتن گفت: چگونه اين منظومۀ كوچك سازنده اى دارد، ولى جهان گستردۀ هستى بدون خالق مدبّر است؟

«سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي اَلْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ»(1)

ما آيات خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان هويدا مى كنيم تا آشكار شود كه وجود خداوند حقّ است.»

ج) برهان امكان

ترديدى نيست كه وجود، عارض بر جهان هستى شده است و به عبارت ديگر وجود براى جهان ضرورت ندارد و به اصطلاح منطقى، عالَم «ممكن الوجود» است. پس بايد كسى اين وجود و هستى را به جهان، اعطاء كرده باشد. حال اين كس:

1.

يا خودِ اوست يعنى عالَم به خودش، وجود داده است كه در اين صورت، «دور» يعنى توقّف چيزى بر خودش لازم مى آيد. و در علم منطق اثبات شده است كه «دور» باطل و محال است.

2.

يا چيزى غير از عالَم، به عالَم هستى داده و خود آن هم، هستى را از عالَم گرفته است يعنى با تأثير در يكديگر، وجود و هستى را از همديگر اخذ كرده اند كه در اين صورت هم باز «دور» لازم مى آيد و در نتيجه به سوى باطل و محال مى رود.

3.

يا چيزى غير از عالَم است كه خودِ آن هم داراى علّت ديگرى است و آن علّت نيز علّت ديگرى دارد كه لازمۀ اين امر، وجودِ سلسله اى از علل غيرمتناهى (علّت هاى ناشدنى) و در نتيجه «تَسلسُل» است و در علم منطق اثبات شده است كه «تسلسل» نيز باطل است، زيرا معناى آن وجود معلول هاى بدون علّت است كه تصوّر آن با حكم به عدم آن همراه است و به عبارت ديگر بطلان آن بديهى است.

4.

و يا اينكه، اعطاءكنندۀ هستى به عالَم، «واجب الوجود» است كه هستىِ آن، از خودِ اوست و همۀ هستى ها نيز از او سرچشمه مى گيرد. در لغت فارسى به اين موجود «خدا» و در لغت عربى به او «اللَّه» مى گويند. قرآن شريف اين برهان را در سخنى رسا و بسيار موجز چنين بيان فرموده است:

«أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‌ءٍ أَمْ هُمُ اَلْخٰالِقُونَ»(2)

«آيا خودبه خود آفريده شده اند يا خود خالق خويش هستند؟ (هر دو محال است پس خالق شما خداوند است).»


1) . فصّلت، 53.

2) . طور، 35.

و نكته اى كه بايد به آن توجّه داشته باشيم اين است كه: چون در اين جهان هستى، حيات، قدرت، علم، شعور، اراده و مانند اينها حكم فرماست پس بايد واجب الوجود كه هستى بخش اين جهان است نيز داراى كلّيۀ اين فضايل باشد، زيرا:

ذات نايافته از هستى بخش *** كِى تواند كه شود هستى بخش؟

بنابراين، اينكه گفته شده كه منشأ اين جهان مادّه و انرژى است كه همو واجب الوجود است، علاوه بر اينكه دليلى ندارد و قرآن شريف نيز آن را تخيل و گمانى بيش نمى داند،(1)دليل بر ردّ آن نيز وجود دارد و آن اينكه مادّه و انرژى و مانند اينها كه علم، قدرت، شعور، حيات، اراده و.... ندارند چگونه مى توانند جهانى سراسر علم، قدرت، شعور، حيات، اراده و.... خلق كنند؟

فصل دوّم: اثبات توحيد
اشاره

«توحيد»، اوّلين اصل از اصول دين و به معناى يكتايى خداوند متعال است. در فصل اوّل دلايل وجود خداوند را بيان كرديم و در اين فصل به بيان دلايل يكتا بودن خداوند مى پردازيم. از ميان ادّلۀ فراوان توحيد، نيز سه دليل را برمى گزينيم:

الف) برهان فطرت

انسان همان گونه كه در بن بست ها اصلِ وجود خدا را مى يابد و او را مى خواند، همچنين در مى يابد كه او يكى است. شنيده نشده است كسى در حال اضطرار به دو مبدأ فيض دهنده و به دو پناهگاه پناه ببرد و به عبارت ديگر چنان كه خدا را در مى يابد، وحدت مطلق آن ذات مقدّس را نيز درمى يابد:

«فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ»(2)

«هنگامى كه در كشتى سوار شوند [و با خطرات مواجه گردند] خدا را با اخلاص (و يكتايى) مى خوانند و چون خدا ايشان را به ساحل نجات رساند [دوباره در اثر غفلت]، مشرك مى شوند.»


1) . «وَ قٰالُوا مٰا هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا اَلدُّنْيٰا نَمُوتُ وَ نَحْيٰا وَ مٰا يُهْلِكُنٰا إِلاَّ اَلدَّهْرُ وَ مٰا لَهُمْ بِذٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّٰ يَظُنُّونَ» «كافران گفتند: زندگى ما چيزى جز زندگى همين دنيا نيست كه مى ميريم و زنده مى شويم (گروهى مى روند و گروهى مى آيند) و جز طبيعت ما را هلاك نمى كند، اين سخن نه از روى علم است، بلكه گمانى بيش نيست» (جاثيه، 24).

2) . عنكبوت، 65.

ب) برهان نظم

اين برهان داراى چندين بيان است، يك بيان اين است كه: اگر دو خداوند وجود داشته باشد، بايد هر يك مستقلّاً در اين جهان تأثير داشته باشد كه لازمۀ آن وارد شدن دو علّت بر معلول واحد است و اين محال است.

تقرير ديگر چنين است: شكّى نيست كه در جهان هستى نظم واحدى حكم فرما است. به طورى كه اگر ذرّه اى از اين جهان جابجا شود، در كلّ نظام آن اختلال پيش خواهد آمد. وقتى وحدت نظم قطعى باشد، شكّى باقى نمى ماند كه نظم دهندۀ واحدى نيز بر جهان هستى حكم فرما است، زيرا اگر دو نظم دهنده بود، وحدتى در ميان نبود و اگر وحدت نظم نبود، اين عالم نابود مى شد؛ چنان كه قرآن شريف نيز مى فرمايد:

«لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اَللّٰهُ لَفَسَدَتٰا»(1)

«اگر خدايى غير از اللَّه در آسمان و زمين بود، آسمان و زمين نابود مى شدند.»

ج) برهان امكان

اگر دو خدا در اين جهان بود هر دو محدود بودند، زيرا لازمۀ دوتا بودن، محدوديت است و خداى محدود، خدا نيست، زيرا نتيجۀ محدود بودن، احتياج و ناتوانى است. به اصطلاح فلسفى از تصوّر دو خدا تصديق به اينكه هيچ يك خدا نباشند لازم مى آيد و به اصطلاح منطقى از تصوّر دو خدا، وجود دو ممكن الوجود لازم مى آيد، زيرا واجب الوجود وجودى است كه محدود نباشد.

همان گونه كه قرآن شريف نيز مى فرمايد:

«وَ مٰا كٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ وَ لَعَلاٰ بَعْضُهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ عَمّٰا يَصِفُونَ»(2)

«معبود ديگرى با خداوند نيست و اگر چنين بود هر معبودى مخلوق خود را تدبير مى كرد و بعضى بر بعضى ديگر برترى مى جستند، منزّه است خدا از آنچه (كافران) وصف مى كنند.»


1) . انبياء، 22.

2) . مؤمنون، 91.

بيان و تقرير ديگر اين برهان چنين است: خدا موجودى است كه وجود براى آن ضرورت دارد و ازلى، ابدى و غيرمتناهى است. معلوم است كه فرض چنين وجودى، موجب طرد و نفى خداى ديگر است و به عبارت فلسفى، تصوّر آن، وحدت آن و طرد هر واجب ديگرى را لازم دارد، زيرا اگر واجب ديگرى وجود داشته باشد، غيرمتناهى نيست.

«هُوَ اَلْأَوَّلُ وَ اَلْآخِرُ وَ اَلظّٰاهِرُ وَ اَلْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ»»(1)

«اوّل و آخر و پيدا و پنهان، اوست و او به هر چيز آگاه است.»

فصل سوّم: اقسام توحيد
اشاره

توحيد اقسام مختلفى دارد. در اين نوشتار مهمترين اقسام آن را مى آوريم:

الف) توحيد ذاتى

ذات خداوند متعال بى همتاست و واجب الوجودى جز او نيست. در فصل دوّم دربارۀ اين قسم از توحيد سخن گفتيم. قرآن شريف نيز مى فرمايد:

«وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»(2)

«و مانندى براى خدا نيست.»

ب) توحيد صفاتى

ذات خداوند متعال بسيط است و هيچ تركيبى در آن راه ندارد و صفات خداوند متعال نظير علم و قدرت، عين ذات اوست، بر خلاف علم و قدرت ما كه زايد بر ذات ما است. به عبارت ديگر ذات خداوند متعال در عين بساطت، همۀ كمالات را داراست و اگر مغايرتى هست، مغايرت مفهومى است نه مصداقى و ذاتى، يعنى صفات خدا گرچه از نظر مفهوم با يكديگر تفاوت دارند،


1) . حديد، 3.

2) . اخلاص، 4.

ولى از نظر مصداق و خارج، وحدت دارند. همچنان كه نسبت صفات با ذات مقدّس او نيز چنين است؛ مثلاً آنچه از كلمۀ «عالِم» مى فهميم غير از آن چيزى است كه از كلمه «قادر» درك مى كنيم و آنچه از اين دو صفت، برداشت مى كنيم غير از آن چيزى است كه از ذات مقدّس «اللَّه» مى فهميم، لكن از حيث مصداقى و خارجى، مغايرتى بين ذات مقدّس او و علم او و قدرت او وجود ندارد. دليل اين امر نيز بديهى است، زيرا اگر ذات خداوند متعال بسيط نباشد و خداوند مركّب از ذات و صفات باشد، لازم مى آيد كه او محتاج باشد، در حالى كه واجب الوجود، وجودى بى نياز است و قرآن شريف نيز به اين مطلب اشاره دارد:

«قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ اَللّٰهُ اَلصَّمَدُ»(1)

«بگو او خداى يكتا و بى نياز است.»

اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» مى فرمايد:

«كَمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ لِشَهادَةِ كُلُّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوف وَ شَهادَةُ كُلُّ مَوصُوفٍ انَّهُ غَيْرُ الصِّفَة»(2)

«كمال اخلاص خدا، آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته دارند، زيرا هر صفتى گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مى دهد كه غير از صفت است (و لازمۀ آن احتياج موصوف به صفت است و خداى محتاج، خدا نيست).»

ج) توحيد عبادى

عبادت و پرستش، مخصوص خداوند متعال است و هيچ معبودى جز ذات پاك او وجود ندارد. اين قسم از توحيد از مهمترين اقسام توحيد است و همۀ پيامبران بر آن تأكيد كرده اند. كلمۀ توحيد «لا اله الّا اللَّه» كه شعار اسلام است نيز به همين قسم از توحيد اشاره دارد:

«وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ»(3)

«و مردم مأمور نشده اند مگر اينكه خدا را به اخلاص كامل در دين (اسلام) بپرستند.»


1) . اخلاص، 1 و 2.

2) . نهج البلاغه، خطبه 1.

3) . بينه، 5.

دليل بر توحيد عبادى نيز واضح است، چرا كه عبادت و پرستش، يك امر اضافى ميان بنده و خداوند است و در جايى كه خداوند، نباشد، اين تضايف و امر اضافى هم نخواهد بود و اگر اين تضايف، بيايد ظلم در حقّ عابد و معبود شده است و از اين جهت قرآن شريف مى فرمايد:

«لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»(1)

«به خداوند شرك نورزيد چرا كه شرك، هر آينه، ستمى بزرگ است.»

در ذيل اين قسم تذكّر دو نكته لازم است:

نكتۀ اوّل) تعظيم بندگان صالح خدا به امر خداوند متعال خلاف توحيد و مصداق شرك نيست، بلكه امرى مطلوب است. به عبارت رساتر عبادت از نظر مفهوم غير از تعظيم و تكريم است، زيرا معناى «عبادت» تعظيم خداوند متعال با توجّه به خدايى اوست، ولى معناى تعظيم و تكريم، احترام گذاشتن به عبد صالح به عنوان بنده اى از بندگان خداست. خداوند نيز به اين مسئله فرمان داده است، در اين باره به دو آيه اشاره مى كنيم:

«فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّٰ إِبْلِيسَ»(2)

«وقتى انسان را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، همگى براى او سجده كنيد، پس همۀ فرشتگان سجده كردند غير از ابليس.»

«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى اَلْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً»(3)

«پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر يوسف به سجده افتادند.»

آيۀ اوّل بيانگر سجدۀ فرشتگان بر آدم و آيۀ دوّم نيز بيانگر سجدۀ برادران يوسف «سلام الله عليه» بر او است كه نشان از تعظيم و تكريم ايشان دارد نه عبادت آنان.

نكتۀ دوّم) توحيد در عبادت داراى مراتبى است كه بعضى از آن مراتب مربوط به علم فلسفه و كلام است و آن پرستش خداوند متعال و شريك نگرفتن در عبادت و پرستش اوست.

مراتب ديگر آن نيز مربوط به علم اخلاق است كه براى سير و سلوك و پيمودن مراحل كمال لازم است.


1) . لقمان، 13.

2) . حجر، 29 و 30.

3) . يوسف، 100

قرآن شريف متابعت از شيطان و نفس امّاره را شرك مى داند:

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»(1)

«اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را نپرستيد، زيرا وى دشمن آشكار شما است.»

«أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ»(2)

«آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داد.»

بلكه از قرآن شريف و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» به خوبى استفاده مى شود هر چيزى كه دل را مشغول و از خداوند متعال دور كند، همان بت انسان است.

«لاٰ تُلْهِكُمْ أَمْوٰالُكُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ»(3)

«اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند.»

اميرالمؤمنين على «سلام الله عليه» فرمود:

«كُلَّما شَغَلَكَ عَنِ اللَّهِ فَهُوَ صَنَمُكَ»

«هر چيزى كه تو را از ياد خدا دور كند، همان بت توست.»

د) توحيد افعالى

موثّرى در جهان هستى جز خداوند متعال نيست. اين مفهوم نيز از معانى كلمۀ «لا اله الّا اللَّه» است. تحقّق اين قسم از توحيد بسيار مشكل است، زيرا التزام عملى به اين امر مشكل است:

«وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(4)

«بيشترشان به خداوند ايمان نمى آورند مگر اينكه (با او چيزى را) شريك مى گيرند.»

به عبارت ديگر، هر فعلى و هر اثرى كه در جهان هستى پديد مى آيد، همه، از ارادۀ حقّ تعالى است:

«اَللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ»(5)


1) . يس، 60.

2) . جاثيه، 23.

3) . منافقون، 9.

4) . يوسف، 106.

5) . رعد، 16.

«خدا آفرينندۀ هر چيزى است.»

«لَهُ مَقٰالِيدُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»(1)

«كليدهاى آسمان و زمين از آن اوست.»

«فَسُبْحٰانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(2)

«منزّه است خداوندى كه مالكيت و حاكميت همه چيز در دست اوست و به سوى او بازگردانده مى شويد.»

البتّه توحيد افعالى به اين معنى نيست كه «واسطۀ فيض» در اين جهان نباشد، بلكه عناصر جهان هستى در يكديگر تأثير دارند و به اصطلاح فلسفى، نظام جهان بر پايۀ علّت و معلول استوار است.

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند *** تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى

«إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآيٰاتٍ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ»(3)

«همانا در آفرينش آسمان ها و زمين و گردش شب و روز نشانه هايى براى عاقلان است.»

«اَللّٰهُ اَلَّذِي يُرْسِلُ اَلرِّيٰاحَ فَتُثِيرُ سَحٰاباً فَيَبْسُطُهُ فِي اَلسَّمٰاءِ كَيْفَ يَشٰاءُ»(4)

«خداست كسى كه بادها را مى فرستد تا ابرهايى را به حركت در آورند، سپس آنها را در آسمان آن گونه كه بخواهد مى گستراند.»

بلكه توحيد افعالى به اين معنى است كه همان گونه كه خلقت جهان هستى از ناحيۀ خداست، تأثير عناصر جهان هستى در يكديگر نيز از اوست، و به عبارت دقيق تر «هدايت تكوينى» جهان هستى نيز از خداست:

«رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ»(5)

«پروردگار ما كسى است كه همه چيز را آفريد و آنگاه آن را هدايت فرمود (تأثير و عليت را به آن عطا نمود).»


1) . زمر، 63.

2) . يس، 83.

3) . آل عمران، 190.

4) . روم، 48.

5) . طه، 50.

همچنين توحيد افعالى به اين معنى نيست كه انسان در اعمال خود اختيار نداشته باشد، بلكه مختار بودن انسان امرى طبيعى و بديهى است:

«إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً»(1)

«ما راه را به انسان نشان داديم، خواه بپذيرد يا نپذيرد.»

بلكه توحيد افعالى به اين معنى است كه پروردگار عالم همان گونه كه ما را خلق كرده، آزادى ما را نيز آفريده است و به عبارت ديگر خداوند اراده كرده است كه ما در اعمال خود آزاد باشيم و اين همان چيزى است كه شيعۀ اماميه از امام صادق «سلام الله عليه» آموخته اند:

«لا جَبْرَ وَ لا تَفْويضَ وَ لكِنْ امْرٌ بَيْنَ امْرَيْنِ»(2)

«نه جبر است و نه تفويض، امّا چيزى است ميان اين دو.»

يعنى خداوند اراده كرده است كه ما اعمال خود را با آزادى و اختيار انجام دهيم.

خلاصۀ سخن اينكه، توحيد افعالى اين است كه ما پروردگار عالم را بى نياز از همه كس و همه چيز بدانيم و چيزى و كسى را مستقل در امور نشماريم. ادارۀ جهان هستى فقط به دست اوست و يك معناى «لا الهَ الَّا اللَّه» همان «لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ الَّا اللَّه» است؛ يعنى هيچ تأثيرگذارى در عالَم هستى، چه در خلقت آن و چه در اداره و تدبير آن، غير از خداوند متعال وجود ندارد.

ادلّۀ سه گانه اى كه تحت عنوان برهان نظم، برهان امكان و برهان فطرت در فصل دوّم به آن اشاره شد، دليل بر اين است كه مؤثّرى جز خدا در جهان هستى نيست.


1) . انسان، 3.

2) . الكافى، ج 1، ص 160.

فصل چهارم: توحيد افعالى در عالم تشريع

در توحيد افعالى توجّه به اين نكتۀ اساسى ضرورى است كه اگر ما، تنها خداوند را مؤثّر در جهان هستى مى دانيم و تأثير ديگران را نيز به اذن خدا مى دانيم و با عمق جان خود مى گوييم:

«فَسُبْحٰانَ اَلَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ»(1)

«منزّه است خداوندى كه مالكيت و حاكميت همه چيز در دست اوست.»

بايد به توحيد افعالى در عالم تشريع نيز معتقد باشيم و بدانيم همانطور كه ربوبيت در دايرۀ تكوين مختصّ به ذات اقدس خداوند است، ربوبيت در عرصۀ تشريع نيز مختصّ به اوست:

«إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ»(2)

«فرمانى نيست مگر از جانب خداوند.»

«قُلِ اَللّٰهُمَّ مٰالِكَ اَلْمُلْكِ»(3)

«بگو خدايا مالك حكومت ها تويى.»

به عبارت ديگر، جعل قانون و حكومت كه به آن «ربوبيت تشريعى» مى گوييم، مختصّ به ذات احديت است؛ زيرا به ضرورت عقل، هيچ كس حقّ تسلّط بر ديگران را ندارد مگر مالك الملوك يا كسى كه از طرف او حقّ تسلّط و جعل قانون داشته باشد، نظير انبياء و اوصياء.

از اين جهت قرآن شريف افرادى را كه چنين حقّى براى خود قائل هستند فاسق، ظالم و كافر مى شمارد:

«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ»(4)

«آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده، حكم نمى كنند فاسقند.»

«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ»(5)

«آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده، حكم نمى كنند ستمگرند.»


1) . يس، 83.

2) . يوسف، 40.

3) . آل عمران، 26.

4) . مائده، 47.

5) . مائده، 45.

«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ»(1)

«آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده، حكم نمى كنند كافرند.»

فصل پنجم: اللَّه، مستجمع جميع صفات كمال

شكّى نيست كه ذات مقدّس خداوند - عزّ اسمه - «مستجمع جميع صفات كماليه» يعنى داراى همۀ صفات كمال است و هرگونه برترى و حُسن و كمالى كه تصوّر شود، به نحو هرچه تمام تر و با عينيت و بساطت، در ذات او موجود است. كلمۀ «اللَّه» اسمى است براى چنين ذاتى كه مستجمع جميع صفات كماليه است؛ بنابراين او «مطلق كمال» و بلكه «كمال مطلق» است.

دليل اين سخن نيز بديهى است، زيرا كلّيۀ كمالات در جهان هستى از او سرچشمه مى گيرد، پس او بايد به نحو اتمّ و اكمل و با عينيت و بساطت، «مطلق كمال» و «كمال مطلق» باشد. ذاتى كه خود كمالى نداشته باشد نمى تواند به ديگران آن كمال را اعطاء كند:

ذات نايافته از هستى بخش *** كى تواند كه شود هستى بخش

خداوند مى فرمايد:

«وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا»(2)

«براى خدا نام هاى نيك است پس خدا را با آن نام ها بخوانيد.»

فصل ششم: صفات ذات و صفات فعل

صفات پروردگار متعال، از يك جهت به دو قسم تقسيم مى شود: «صفات ذات» و «صفات فعل».

مقصود از صفات ذات، صفاتى است كه در توصيف خداوند به آنها، به چيز ديگرى نياز نيست، مانند قدرت، علم و حيات.

و مقصود از صفات فعل، صفاتى است كه در توصيف خداوند به آنها، به چيز ديگرى نياز است، مانند خالقيت و رازقيت، زيرا تا فعلى به نام «خلقت» و «روزى دادن» از خداوند صادر نشود، نمى توان او را «خالق» و «رازق» ناميد.


1) . مائده، 44.

2) . اعراف، 180.

البته همۀ صفات فعل نيز از ذات و كمالات ذاتى خداوند متعال سرچشمه مى گيرد و به عبارت ديگر صفات فعل، افعال پروردگار متعال هستند نه صفات او، ولى آن افعال از «ذات مستجمع جميع صفات كماليه» نشأت و سرچشمه مى گيرد، بنابراين همۀ صفات خداوند به طور عينيت و بساطت در ذات او موجود است و كليۀ آنها صفات ذاتيه اند، ولى افعالى كه از او همانند رحمت، رزق، خلقت، مغفرت و... صادر مى شود، در اصطلاح، صفات فعل مى نامند.

فصل هفتم: صفات جمال و صفات جلال

در اصطلاح علم كلام و اعتقادات، صفات خداوند را در يك تقسيم بندى ديگر به «صفات جمال» و «جلال» يا «صفات ثبوتى» و «صفات سلبى» نيز تقسيم نموده اند.

مراد از صفات جمال، صفاتى است كه در ذات اقدس الهى به عينيت موجود است، مانند علم، قدرت، حيات و مانند آنها.

و مراد از صفات جلال، صفاتى است كه خداوند متعال داراى آن صفات نيست و اجلّ و اقدس و برتر از آن است كه متّصف به آن صفات باشد، مانند تركيب، جسمانيت، بودن در مكان و زمان و مانند آنها.

البته اين تقسيم بسيار نارساست، زيرا اطلاق صفت به امور عدمى صحيح نيست، يعنى امور عدمى را نمى توان صفت دانست، مثلاً اگر دربارۀ كسى كه علم، قدرت و حيات دارد، بگوييم: «او شش صفت دارد: علم دارد، جهل ندارد، قدرت دارد، عجز ندارد، حيات دارد، ممات ندارد» نه تنها عقل چنين گفتارى را قبول نمى كند و بلكه در محاورات و گفتگوهاى عادّىِ مردم، نيز آن را اشتباه مى دانند. بنابراين تقسيم صفات حقّ تعالى به صفات جمال و جلال، تقسيم بندى دقيقى نيست، زيرا همۀ صفات الهى، صفات جمال است و پروردگار متعال از هر عيب و نقصى مبرّاست و چون جهل، جسمانيت، تركيب، احتياج به مكان و زمان و مانند اينها عيب و نقص به شمار مى آيد، خداوند از اين گونه كاستى ها منزّه است و معناى «سبحان اللَّه» نيز - كه از بهترين ذكرهاست - همين است، ولى اين موارد را صفات خداوند دانستن درست نيست.

اصل دوّم: عدل

فصل هشتم: اثبات عدل
اشاره

عدل را دوّمين اصل از اصول دين شمرده اند. شكّى نيست كه خداوند متعال عادل است و عدل يكى از صفات زيبا و بارز اوست و هر مسلمانى خدا را عادل مى داند. در قرآن شريف نيز به صورت مكرّر به صفت عدل الهى اشاره شده است:

«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ»(1)

«خداوند به اندازۀ سنگينى ذرّه اى ستم نمى كند.»

«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ اَلنّٰاسَ شَيْئاً»(2)

«خداوند، به مردم هيچ ستم نمى كند.»

«فَمٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»(3)

«خداوند به آنها ستم نكرد، امّا خودشان بر خويشتن ستم مى كردند.»


1) . نساء، 40.

2) . يونس، 44.

3) . توبه، 70.

چگونه پروردگار متعال كه در قرآن كريم بيش از صد مورد نهى از ظلم فرموده است - العياذ باللَّه - خودش ظالم باشد؟ علاوه بر اين كسى ظلم مى كند كه يا جاهل به قبح و زشتى ظلم باشد و يا از اجراى عدالت عاجز باشد و يا حكيم نباشد و يا سفيه، سنگدل و بى باك باشد و يا محتاج به ظلم باشد، در حالى كه خداوند متعال، عالم و قادر و حكيم و رحيم و غنى است، پس در ساحت مقدّس او ظلم راه ندارد. اين دليل، چون به گونه اى است كه در آن از راه علّت، به معلول پى مى بريم - و اصطلاحاً به آن «دليل لِمّى» گفته مى شود - از بهترين دليل هاست.

اسرار اعتقاد شيعه به عدل

براى توضيح بيشتر مطالب گذشته، بايد بگوييم اگر شيعه، عدل را در شمار اصول دين آورده است، اسرارى دارد كه به صورت فشرده به آن اشاره مى كنيم:

الف) عدّه اى از اهل سنّت منكر قاعدۀ «حسن و قبح» در افعال خداى متعال شده اند و معتقدند آنچه را خداوند انجام دهد و يا به آن امر كند نيكوست. به عبارت ديگر هر كارى كه خداوند در دايرۀ تكوين و در عرصۀ تشريع انجام دهد نيكوست، امّا نه اينكه چون «نيكوست» خداوند آن را انجام مى دهد، بنابراين اگر نيكوكار را به جهنّم و بدكار را به بهشت ببرد نيكوست، همچنين اگر امر به كارى كند كه مصلحت ندارد، بلكه داراى مفسده است، نيكوست، و نيز اگر نهى از كارى كند كه مفسده ندارد بلكه داراى مصلحت است، نيكوست. ولى «عدليه يعنى شيعه» معتقدند كار خداوند متعال بايد مطابق با حكمت و مصلحت باشد و در امور تكوينى، چيزى را كه خداى متعال خلق مى كند عبث و بيهوده نيست، بلكه بر وفق حكمت و عنايت است، چنان كه در امور تشريعى هم اگر به چيزى امر فرمود، بايد داراى مصلحت باشد و اگر از چيزى نهى كرد بايد مفسده اى داشته باشد. به عبارت ديگر خداوند طبق مصالح و مفاسد واقعى، امر و نهى مى كند، زيرا «خلق» بدون «حكمت» و «امر و نهى» بدون «مصلحت»، بيهوده است و از ساحت مقدّس ربوبى دور است، پس همۀ امور بايد طبق حكمت و مصلحت باشد و عادل بودن خداوند نيز به همين معنى است كه او بدون حكمت كارى انجام نمى دهد و بدون مصلحت امر و نهى نمى كند:

«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ»(1)


1) . مؤمنون، 115.

«آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما باز گردانده نمى شويد.»

«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ»(1)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى خوانند كه به شما حيات مى بخشد.»

از اين رو به اعتقاد شيعه، «عدل» از اصول دين است.

ب) اشعريان - كه آنان نيز عدّه اى از اهل سنّت هستند - معتقدند كه انسان در گفتار و كردار خود اختيار ندارد. بهترين دليل آنها اين است كه خداى متعال به همۀ افعال ما آگاه است و در علم الهى خطا راه ندارد، پس افعال ما بايد طبق علم ازلى خداوند صادر شود و از اين جهت ما داراى اختيار نيستيم.

ردّ اين سخن آن است كه علم الهى به افعال ما با وصف اختيارى بودن، تعلّق گرفته است، يعنى پروردگار متعال مى داند كه ما با اختيار و اراده «مى گوييم» و كارى را «انجام مى دهيم»، آرى، چون خداوند متعال به ما نيرو عنايت فرموده است و رفع موانع بلكه اراده و اختيار ما در دست قدرت اوست، بايد به اين تعليم امام صادق «سلام الله عليه» معتقد شويم كه:

«لا جَبْرَ وَ لاتَفْويضَ وَ لكنْ امْرٌ بَينَ امْرَينِ»(2)

«نه جبر است و نه تفويض، امّا چيزى است ميان اين دو.»

از اين رو، شيعه معتقد است اگر ما در كارهايمان مجبور باشيم و پروردگار متعال ما را وادار بر انجام كارى كند و سپس ما را به دليل انجام كارهاى بد عقاب نمايد، ظلم است و چون پروردگار عالم عادل است پس ما مختاريم.

از اين جهت «عدل» در نظر شيعيان از اصول دين محسوب مى شود.

ج) بسيارى از مردم گرچه به زبان نمى آورند امّا در دل، نسبت به عدالت خداوند متعال ابهام و مشكل دارند. اشكال از آنجا ناشى مى شود كه چرا بلاها، رنج ها، دردها، ناكامى ها،


1) . انفال، 24.

2) . الكافى، ج 1، ص 160.

مرگ هاى زودرس، شكست ها، كمبودها، تبعيض ها، ظلم هاى اجتماعى، اختلاف طبقاتى، زشتى ها، فقرها، بيمارى ها و مانند آن در جهان فراوان است؟

در مورد مسئلۀ «قضا و قدر» نيز چنين است. قضا و قدر از نظر قرآن شريف مسئله اى قطعى است و به عبارت ديگر ترديدى نيست كه اين جهان با اندازه گيرى دقيقى - كه به آن «قَدَر» مى گويند - موجود شده است - كه به آن «قضا» مى گويند -:

«إِنّٰا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ»(1)

«ما هر چيزى را به اندازه آفريديم.»

«وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»(2)

«خزائن همه چيز نزد ماست، ولى ما جز به اندازۀ معين آن را نازل نمى كنيم.»

بنابراين همۀ خوبى ها و بدى ها از خزانۀ علم الهى سرچشمه گرفته است و به دست قدرت او موجود شده است، حال با وجود اين همه زشتى، چگونه خداوند عادل است؟

اين شبهه از شبهاتى است كه بسيارى از مردم حتّى انديشمندان را در وادى ضلالت و هلاكت انداخته است. از اين جهت اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» مى فرمايد:

«طَريقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكُوهُ وَ بَحْرٌ عَميقٌ فَلا تَلِجُوهُ وَ سِرُّ اللَّهِ فَلا تَتَكَلَّفُوه»(3)

«راهى است تاريك، آن را نپوييد، دريايى است عميق، وارد آن نشويد و رازى است الهى، خود را به زحمت نيندازيد.»

پاسخ اجمالى به اين شبهه - كه برهانى است لمّى و نزد فلاسفه از بهترين دليل هاست - چنين است:

قبلاً اثبات شد كه پروردگار متعال «مستجمع جميع صفات كماليه» و از اين جهت حكيم و عالم و قادر و جواد است، پس بايد همۀ امور تكوينى و تشريعى از حكمت، علم، قدرت و جود او ناشى شده باشد. به عبارت ديگر تقدير هر انسانى صد در صد بر وفق حكمت، علم، قدرت و جود الهى است و اگر بهتر از آن تقدير ممكن بود بايد خداوند يا حكيم نباشد، يا علم به بهتر بودن نداشته باشد،


1) . قمر، 49.

2) . حجر، 21.

3) . نهج البلاغه، كلمات قصار 287.

يا عاجز از تقدير بهتر باشد و يا جود و رأفت نداشته باشد، امّا چون حكيم، عالم، قادر و جواد است پس تقدير بهترى امكان نداشته و صلاح بنده قطعاً در همين تقدير بوده است.

مقدِّرى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد *** به هر كه آنچه سزا بود حكمتش، آن داد

پاسخ تفصيلى به اين شبهه را فلاسفه، متكلّمان و مفسّران بزرگ داده اند كه اين نوشتار گنجايش ذكر آن را ندارد، ولى خلاصۀ كلام چنين است كه غالب اين بلاها، رنج ها، فقرها، نا امنى ها، تبعيض ها و.... را خود ما به واسطۀ تقصيرها و گناهان فردى و اجتماعى ايجاد كرده ايم.

تو گر اختر خويش را مى كنى بد *** مدار از فلك چشم نيك اخترى را

«وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»(1)

«هر مصيبتى به شما برسد به خاطر اعمالى است كه انجام داده ايد و بسيارى را نيز عفو مى كند.»

«ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ»(2)

«فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده اند آشكار شده است.»

«ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ»(3)

«خداوند منطقه اى را مثل زده است كه امن و امان بود و روزىِ (اهل) آن منطقه از هر سو مى رسيد؛ امّا نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مى دادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد.»

«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ»(4)

«اگر اهل شهرها ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مى گشوديم، ولى (آنها حقّ را) تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.»


1) . شورى، 30.

2) . روم، 41.

3) . نحل، 112.

4) . اعراف، 96.

«وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً»(1)

«از فتنه اى بپرهيزيد كه تنها به ستمكاران شما نمى رسد.»

نظير اين آيات در قرآن شريف و نيز روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» به اندازه اى زياد است كه جمع آورى آن كتابى را فراهم خواهد كرد. به راستى اگر مفهوم جملۀ

«مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ»(2)

«از آنچه، به آنان روزى داده ايم انفاق و بخشش مى كنند.»

كه در قرآن شريف به صورت مكرّر آمده است و در روايات به صورت متواتر نقل شده و از علائم مسلمان شمرده شده است در جامعۀ اسلامى حكم فرما باشد، فقر، شكست، ناامنى، كمبود، بيكارى، عزوبت، رنج، اختلاف، تبعيض و... از جامعه رخت نمى بندد؟ «تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل».

بنابر آنچه گفته شد «عدل» از نظر شيعه از اصول دين است و به همين جهت است كه شيعۀ اماميه را «عدليه» نيز مى نامند.


1) . انفال، 25.

2) . بقره، 3.

اصل سوّم: نبوّت

فصل نهم: اثبات نبوّت
اشاره

سوّمين اصل از اصول دين، «نبوّت» است. شكّى نيست كه فرستادن پيامبران و نازل كردن كتاب هاى آسمانى و نصب اوصياء از طرف حقّ - تبارك و تعالى - داراى فوائد فراوانى است كه به برخى از اين فوائد همراه با شاهدى از قرآن كريم اشاره مى كنيم:

الف) عدالت اجتماعى

«لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ»(1)

«ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان (شناسايى حقّ از باطل) نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند.»


1) . حديد، 25.

ب) حكومت اجتماعى

«فَبَعَثَ اَللّٰهُ اَلنَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّٰاسِ فِيمَا اِخْتَلَفُوا فِيهِ»(1)

«خداوند پيامبران را فرستاد تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حقّ دعوت مى كرد با آنها نازل نمود تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند.»

ج) اخلاق و تزكيۀ نفس

«لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ»(2)

«خداوند بر مؤمنان منّت نهاد كه پيامبرى در ميان آنها از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و آنها را پاك كند.»

د) تعليم دين

«وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ»(3)

«و كتاب و حكمت به آنها بياموزد.»

ه -) هدايت به سوى كمال

«قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ»(4)

«از جانب خدا براى شما روشنايى و كتابى روشنگر آمده است خدا هر كس را از خشنودى او پيروى كند، به وسيلۀ آن (كتاب) به راه هاى سلامت هدايت مى كند و به فرمان خود، از تاريكى ها به سوى روشنايى مى برد و آنها را به سوى راه راست رهبرى مى نمايد.»


1) . بقره، 213.

2) . آل عمران، 164.

3) . آل عمران، 164.

4) . مائده، 15 و 16.

تاريخ انبياء الهى نيز به وجود اين فوائد شهادت مى دهد. وقتى چنين باشد، قاعدۀ حكمت بارى تعالى و قاعدۀ لطف آن لطيف - جلّ و علا - اقتضا دارد كه فرستادن پيامبران و نازل كردن كتاب هاى آسمانى و نصب اوصياء به دست او انجام شود، بلكه از او كه فياض على الاطلاق (فيض دهندۀ مطلق) است، منع فيض از موجودى كه اقتضاى گرفتن فيض را دارد، محال است و چون وجود انبياء و اوصياء، عينِ فيض است و انسان نيز اقتضاى پذيرش چنين فيضى را دارد، پس محال است كه از طرف حقّ - تبارك و تعالى - چنين فيضى به انسان افاضه نشود.

فصل دهم: ابزار پيامبران براى هدايت انسان ها
اشاره

انبياى عظام و اوصياى كرام براى هدايت مردم و رساندن پيام الهى به ايشان، نيازمند ابزارى هستند. همان دلايلى كه بر لزوم بعثت پيامبران و نازل كردن كتاب هاى آسمانى و نصب اوصياء دلالت دارد (قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم افاضۀ فيض)، همچنين دلالت مى كند كه خداوند متعال ابزار و وسايل هدايت را نيز با آنان فرستاده است. اين وسايل و ابزار عبارت است از:

1) هدايت تشريعى «وحى»

مراد از هدايت تشريعى همان «وحى» است كه رابطۀ شهودى ميان خداوند متعال و پيامبران گرامى اوست، به عبارت ديگر همان «علم حضورى» است كه همۀ انبياء به اندازۀ احتياج و به قدر وُسعت وجودى خود، داراى آن بوده اند و به همين دليل است كه تفاوت ميان پيامبران از نظر علم و سعۀ وجودى، بسيار زياد است در حالى كه از نظر اصلِ القاى وحى به آنان از سوى خداوند، تفاوتى ندارند و لذا قرآن شريف اگرچه مى فرمايد كه:

«لاٰ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ»(1)

«در ميان هيچ يك از پيامبران او فرقى نمى گذاريم.»

ولى در عين حال تصريح مى كند كه:

«تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ.... وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ»(2)


1) . بقره، 285.

2) . بقره، 253.

«بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم.... و درجات بعضى از آنان را بالا برد.»

لذا بسيارى از انبياء إلهى به اندازۀ مقام تبليغى و وظايفى كه داشته اند، داراى اين علم حضورى و وسعت وجودى بوده اند و بعضى از آنان نظير حضرت آدم و پيامبران اولواالعزم «سلام الله عليهم»، علاوه بر علم به كلّيۀ احكام الهى، به كلّيۀ موضوعات خارجى تكوينى نيز علم داشته اند و به عبارت قرآن شريف «علم به همۀ اسماء» و به اصطلاح متكلّمين «علم غيب به موضوعات خارجيه» داشته اند.

«وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا»(1)

«همۀ نام ها را به آدم آموخت.»

«وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمٰا تَأْكُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ»(2)

«و شما را از آنچه مى خوريد و آنچه در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد خبر مى دهم.»

ولى در اين ميان حضرت خاتم الانبياء محمّد بن عبداللَّه «صلى الله عليه و آله وسلّم» و اوصياء گرامى ايشان «سلام الله عليهم»، چون به معناى حقيقى، «انسان كامل» هستند و به عبارت دقيق و عميق فلسفى و عرفانى، «تجلّى حقّ تعالى با همۀ اسماء و صفات حتى اسماء و صفات مُسْتَأثِره» مى باشند، لذا «علم مطلق حقّ در ماسِوَى اللَّه» مى باشند و قرآن شريف از باب نمونه، گاه همۀ عالم هستى را محضر در اوصياء گرامى نبى اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم» مى داند و اوصياء گرامى را در محضر پيامبر خاتم «صلى الله عليه و آله وسلّم»:

«وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»(3)«شما را امّت ميانه اى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه مى باشد.»

و گاه قرآن شريف را علم ما سوى اللَّه معرّفى مى كند و وصى گرامى پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلّم»، يعنى اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» را عالم به همۀ اين قرآن مى داند:

«وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ»(4)«كسانى كه كافر شدند مى گويند: تو پيامبر نيستى، بگو كافى است كه خداوند و كسى كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه باشد.»


1) . بقره، 31.

2) . آل عمران، 49.

3) . بقره، 143.

4) . رعد، 43.

2) هدايت تكوينى «معجزه»

مراد از هدايت تكوينى، معجزه است كه هر پيامبرى بايد براى اثبات نبوّت خود داشته باشد، همان گونه كه تمام پيامبران داشته اند:

«لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ»(1)«ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم.»

و مراد از معجزه آن است كه احدى نتواند آن را بياورد، گرچه از اهل رياضت يا كرامت باشد، مانند عصاى حضرت موسى «سلام الله عليه» و زنده كردن مردگان توسّط حضرت عيسى «سلام الله عليه» و نزول قرآن كريم كه معجزۀ جاويد نبىّ اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم» است.

البته در يك معناى وسيع تر و با يك برداشت دقيق تر، مى توان گفت: مقصود از اين هدايت تكوينى، همان واسطۀ فيضى است كه فلاسفۀ بزرگ مانند صدر المتألّهين دربارۀ آن حرف هاى شنيدنى و قابل دقّت و تعمّق دارند و از آن به «امامت تكوينى» و يا «امامت در قرآن» ياد كرده اند و هر يك از انبياء و اوصياء به مقدار سعۀ وجودى از اين هدايت تكوينى بهره اى داشته اند.

غالب آنان به اندازۀ احتياج در امر نبوّت، از آن واسطۀ فيض بهره و برخى از آنان به طور مطلق واسطۀ فيض حقّ تعالى بوده اند، ولى فقط در زمان نبوّت:

«وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا»(2)«و ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى كردند.»

امّا پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» و اوصياى بزرگوار ايشان، بر اساس قاعدۀ «امكان اشرف» واسطۀ فيض بين خداوند و آنچه غير اوست، از ازل تا ابد هستند:

«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ»(3)«سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند، همان ها كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.»


1) . حديد، 25.

2) . انبياء، 73.

3) . مائده، 55.

3) عصمت
اشاره

با كمى دقّت روشن مى شود كه انبياى عظام و اوصياى گرامى ايشان، از گناه و خطا و سهو و نسيان محفوظ هستند، زيرا:

اوّلًا: قاعدۀ حكمت و لطف و افاضۀ فيض كه بر لزوم فرستادن پيامبران و نازل كردن كتب آسمانى و نصب اوصياء دلالت دارد، همچنين دلالت مى كند كه آنان بايد از معصيت و سهو و نسيان مصون باشند.

ثانياً: اگر گناه يا سهو و نسيانى در زندگى آنان باشد، اطمينان در وحى و رساندن احكام الهى از آنان سلب مى شود و براى حفظ اعتماد مردم به آنان و اينكه آنان را واسطۀ مطمئنّى بدانند بايد از لغزش ها مصون باشند.

ثالثاً: عصمت و مصونيت از مراتب ايمان است. همانطور كه ما از بسيارى چيزها مصون هستيم مانند خوردن زهر، رفتن در آتش، اتّصال به برق و... چون به بدى آنها يقين داريم، انبياء و اوصياء نيز چون به آلودگى گناه و زشتى آن علم دارند، از اين جهت، از نزديك شدن به آن و آلوده شدن به آن مصون مى باشند، بنابراين بايد گفت عصمت از مراتب بالاى ايمان به مبدأ و معاد است.

رابعاً: پروردگار عالم سند قرآنى ارائه داده است كه همۀ انبياء و اوصياء بلكه مقرّبان درگاه او مصونيت دارند:

«قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ»(1)«(شيطان) گفت: به عزّت تو سوگند، همۀ آنان را گمراه خواهم كرد مگر بندگان خالص تو را.»

همچنين خداوند متعال سند قرآنى ارائه داده است كه ظالم و گناهكار لياقت مقام نبوّت و وصايت را ندارند:

«لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ»(2)«پيمان من به ستمكاران نمى رسد.»

همچنين با تأكيد مخصوصى، پيامبر گرامى اسلام و اوصياى گرامى او و دختر شايستۀ او را از هر گونه آلودگى و خطا و نسيانى محفوظ داشته است:


1) . ص، 82 و 83.

2) . بقره، 124.

«إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(1)«خدا فقط مى خواهد آلودگى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد.»

پاسخ به يك سؤال

در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اگر انبياء و اوصياء «سلام الله عليهم» معصوم هستند، پس چرا در قرآن كريم و روايات شريف، مخصوصاً در دعاهايى كه از امامان معصوم «سلام الله عليهم» نقل شده است، نسبت معصيت و خطا و نسيان به انبياء و اوصياء داده شده است؟ بزرگان دين به اين مسئله جواب هايى داده اند. بهترين جواب، جوابى است كه مرحوم حاج ملاّ هادى سبزوارى در آخر كتاب منظومه فرموده است. ايشان مى گويد:

مَراتِبُ التَّوبِ كَمَراتِبِ التُّقى *** مِنْ حُرمَةٍ اوْ حِلٍّ اوْ غَيْرِ اللِّقاءِ

يعنى مراتب توبه مانند مراتب تقوا متفاوت است، گاه توبه به جهت انجام گناه است، گاه به دليل ترك اولى «ترك امر بهتر» و گاه به خاطر توجّهاتى است كه به غير حقّ تعالى مى شود. به عبارت رساتر از مثل حضرت آدم «سلام الله عليه» انتظار نبود از آن گندم كه از خوردن آن نهى شده بود، بخورد و خود را گرفتار كند و معلوم است كه اين ترك اولى براى او كه در مقام نبوّت است همانند گناه بزرگى است كه استحقاق آن همه رنج ها را داشت.

«وَ عَصىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوىٰ»(2)

«آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد و بيراهه رفت.»

يا مثلاً تماس پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» با غير خداى متعال نيز كدورت آور است و با اين كار، قلب مبارك ايشان زنگار مى گيرد و اين زنگار رفع نمى شود مگر با استغفار. از اين جهت از ايشان نقل شده كه فرمودند:

«انه ليغان على قلبى فاستغفر الله فى اليوم سبعين مرة»(3)«به درستى كه كدورت قلبم را مى گيرد، پس در هر روز هفتاد مرتبه از خدا طلب مغفرت مى كنم.»


1) . احزاب، 33.

2) . طه، 121.

3) . بحار الانوار، ج 60، ص 183.

توجّه چنين انسان هاى بزرگى به اين دنيا با آن همه كدورت ها و ظلمت هاى موجود در عالم فانى، موجب مى شود تا آنان به خاطر همين توجّه، خود را گناهكار ديده و استغفار نمايند.

4) تزكيه

تزكيه نيز يكى از وسايل و ابزار پيامبران در امر هدايت بشريت است. از قرآن شريف استفاده مى شود كه تمام پيامبران براى تزكيه و تهذيب آمده اند و به خصوص در مورد رسول گرامى اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» قرآن شريف چنين فرموده است:

«هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ»(1)

«او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده فرستاده اى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها بخواند و آنها را پاك گرداند و به آنان كتاب و حكمت بياموزد.»

وقتى چنين باشد، طبعاً خود پيامبران نيز نبايد رذيله اى داشته باشند، بلكه عقل حكم مى كند كه بايد مهذّب و مبرّا از هر رذيله اى باشند. علاوه بر اين اگر رذيله اى بر كسى حكم فرما باشد، انديشه و گفتار و كردار او از همان رذيله تأثير جدّى خواهد پذيرفت:

«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ»(2)

«بگو هر كس طبق روش (و خلق و خوى) خود عمل مى كند.»

و از اين جهت اعتماد از او سلب خواهد شد.

همان دلايلى كه دلالت بر عصمت انبياء و اوصياء داشت، بر لزوم تزكيه و بر اينكه پيامبران الهى و اوصياى ايشان بايد از هر صفت رذيله اى مبرّا باشند، نيز دلالت دارد.

5) تحليه

بسيارى از صفات نيكو و فضائل نيز از ابزار كار پيامبران گرامى و اوصياى آنان در امر هدايت بوده است كه بدون آنها موفّق به انجام رسالت خويش نبوده اند. سعۀ صدر، صبر، استقامت، رأفت، عفو، تواضع و... از جملۀ اين صفات بوده اند. قرآن كريم خطاب به پيامبر اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» مى فرمايد:


1) . جمعه، 2.

2) . اسراء، 84.

«وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(1)

«و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شدند.»

«وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِمَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ»(2)

«و در مقابل تمام پيروان با ايمانت تواضع كن.»

«وَ اِسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ»(3)

«و آنچنان كه مأمور گشتى، پايدارى كن.»

در پايان اين فصل ذكر اين نكته لازم است كه: وحى يا همان هدايت تشريعى كه به عنوان اوّلين ابزار انبياء براى هدايت بشر پيرامون آن سخن گفتيم، به عنوان مرتبۀ عاليه اى از ارتباط، نياز به مقدّماتى دارد كه عبارت از طى كردن منازل هفت گانه: «يقظه، توبه، تقوى، تخليه، تحليه، تجليه و لقاء» است و تا اين منازل گذرانده نشود، آن ارتباط هرگز به وجود نخواهد آمد، چرا كه «نبوّت» مرتبه اى عاليه از مراتب «عبوديت» است و تا اين منازل طى نشود، حقيقت «عبوديت» هم حاصل نخواهد شد چه رسد به مقام «نبوّت».

با اين بيان روشن مى شود كه وجود شرايط و ابزارى كه پيرامون آن بحث كرديم، براى انبياء و اوصياء «سلام الله عليهم»، يك امر عرفانى ضرورى است و نزد اهل معرفت، در سرحدّ بداهت است.

فصل يازدهم: نبوّت حضرت محمّد بن عبداللَّه «صلى الله عليه و آله وسلّم»

پيامبر اسلام، حضرت محمّد بن عبداللَّه «صلى الله عليه و آله وسلّم» آخرين پيامبر إلهى است كه طبق عقيدۀ ما مسلمانان از همۀ انبياء بالاتر و والاتر و از هر جهت اشرف و افضل پيامبران است، دين او كاملترين دين است و تا روز قيامت قدرت ادارۀ جامعۀ بشرى را خواهد داشت و به اين دليل - به رغم همۀ موانعى كه بر سر راه داشته و دارد - جهانى خواهد شد:

«هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ»(4)


1) . آل عمران، 159.

2) . شعراء، 215.

3) . شورى، 15.

4) . توبه، 33.

«او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين حقّ فرستاد تا آن را بر همۀ آيين ها غالب گرداند، هر چند مشركان خوش نداشته باشند.»

در مدّت 23 سال نبوّت پيامبر اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» بيش از چهار هزار معجزه از ايشان صادر شده، چنان كه تاريخ نويسان نيز آن را بيان كرده اند. معجزۀ زنده، جاويد و مهمّ آن حضرت «قرآن شريف» است. پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» دعوت خود را با قرآن كريم آغاز كردند و با صراحت تمام، همۀ مردمان از عرب و غير عرب، دانشمند و غير دانشمند، فصيح و غير فصيح، اديب و غير اديب، قانون گذار و غير قانون گذار را به مقابله به مثل دعوت فرمودند كه در اصطلاح علمى به آن «تحدّى» مى گويند:

«قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»(1)

«بگو: اگر انس و جنّ گرد آيند كه مانند اين قرآن را بياورند، مانند آن را نخواهند آورد هر چند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند.»

حتّى قرآن شريف در آيۀ ديگر به كمتر از اين نيز تنزّل كرده و مى فرمايد:

«أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اَللّٰهِ»(2)

«آنها مى گويند: او به دروغ اين (قرآن) را (به خدا) نسبت داده، بگو: اگر راست مى گوييد شما هم ده سورۀ ساختگى مانند اين قرآن بياوريد و تمام كسانى را كه مى توانيد - غير از خدا - (براى اين كار) دعوت كنيد پس اگر شما را اجابت نكردند، بدانيد كه آنچه نازل شده است به علم خداست.»

و در آيۀ ديگر به يك سوره تنزّل فرموده است:

«وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلىٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا شُهَدٰاءَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ»(3)


1) . اسراء، 88.

2) . هود، 13 و 14.

3) . بقره، 23 و 24.

«و اگر دربارۀ آنچه بر بندۀ خود (پيامبر) نازل كرده ايم شكّ و ترديد داريد، يك سوره همانند آن بياوريد و گواهان خود را - غير از خدا - (براى اين كار) فراخوانيد اگر راست مى گوييد، پس اگر چنين نكنيد - كه هرگز نخواهيد كرد - از آتشى بترسيد كه هيزم آن، مردم (گنهكار) و سنگ هاست و براى كافران آماده شده است.»

در خصوص اين سه آيۀ شريفه بايد به اين نكات توجّه كنيم:

الف) در هر سه آيه، «تحدّى» و مقابله به مثل به صورت كلّى آمده است و اين بدين معنى است كه اين «تحدّى» فقط در بخش و جانب خاصّى از قرآن شريف نظير جنبۀ فصاحت و بلاغت نيست، بلكه در مورد برهان هاى علمى قرآن، علوم تاريخ و اجتماعى قرآن، جاذبۀ خاصّ قرآن، مباحث اخلاقى قرآن، احكام و قوانين قرآن شريف و خلاصه در همۀ جوانب قرآن شريف نيز جارى است. در اين باره در فصل بعد نيز سخن خواهيم گفت.

ب) در هر سه آيه، «تحدّى» عمومى است، يعنى گفته شده اگر همۀ آدميان با همۀ ابزارهاى فكرى و علمى خود، همفكر شوند نمى توانند حتّى يك آيه مثل قرآن بياورند.

ج) اين «تحدّى» همچنين مربوط به زمان و مكانِ خاصّ نيست و امروز هم اگر كسى يا گروهى بتواند يك آيه مثل قرآن شريف بياورد (كه نمى تواند)، مسلمان ها مى پذيرند كه قرآن شريف از طرف حقّ تعالى نيست. دشمنان اسلام نيز گرچه از هيچ ضربه اى به اسلام فروگذار نكرده و نمى كنند، ولى تاكنون به فكر تحدّى با قرآن كريم نبوده اند، زيرا مى دانند چنين كارى تحقّق پذير نيست، البته بعضى مغروران نادان به طور فردى يا جمعى به فكر چنين كارى افتاده اند، ولى غير از رسوايى، حاصلى براى آنها نداشته است.

فصل دوازدهم: قرآن معجزۀ جاويد نبىّ اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم»

قرآن شريف از جهات متعدّدى معجزۀ جاويد است كه ما تنها به سه جهت اشاره مى كنيم:

اوّل: زمان نزول قرآن شريف، در منطقۀ حجاز، فنّ فصاحت و بلاغت و استفاده از اين فنّ، از رونق بسيارى برخوردار بود و بازار عُكاظ در مكّه، محلّى براى گردهمايى شاعران محسوب مى شد. همه ساله شاعران در آنجا جمع مى شدند و بهترين اشعار را بر ديوار كعبه مى آويختند.

«معلّقات سبع» كه در تاريخ ادبيات عرب، معروف و از امور مسلّم است، هفت قطعه از بهترين اشعار عرب بوده كه آنها را به كعبه مى آويختند. با بعثت پيامبر گرامى اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» و نزول قرآن شريف نه فقط بازار عكاظ تعطيل شد، بلكه آن معلّقات نيز به زير آمد. طوايفى كه صاحبان اين اشعار بودند با كمال شرمندگى اشعار خود را بردند، زيرا نور شمع در مقابل نور خورشيد نابودشدنى است. قرآن كريم علاوه بر تعطيل كردن بازار عكاظ، چنان تأثيرى بر جاى نهاد كه مثلاً وليد بن مغيره كه در ميان اعراب «ريحانة العرب» لقب گرفته بود، دربارۀ قرآن شريف گفت:

«انَّ لَهُ لَحَلاوَةً وَ انَّ عَلَيْهِ لَطلاوَةً وَ انَّ اعْلاهُ لَمُثْمِرٌ وَ انَّ اسْفَلَهُ لَمُعْذِقٌ وَ انَّهُ لَيَعْلُو وَ ما يُعْلى»(1)

«هر آينه، قرآن برخوردار از شيرينى خاصّى است و داراى زيبايى و سرور ويژه اى است، طبقات فوقانى آن بسى ثمربخش و طبقات زيرين آن بسى خوشبو، و اين كتابى است كه از هر چيز برتر است و هيچ چيز بر آن برترى نمى يابد.»

خلاصۀ كلام اينكه، پيامبر گرامى آنان را به تحدّى دعوت كرد ولى آنان هر كارى كه مى توانستند انجام دادند، حتّى به پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» پيرايۀ جنون، سحر و... بستند و بيش از هشتاد مرتبه با او جنگ كردند، امّا به فكر تحدّى با قرآن شريف نيفتادند، چرا كه مى دانستند چنين كارى از قدرت آنان خارج است.

دوّم: قرآن شريف در مدّت بيست و سه سال و در حالات مختلف مثل سفر، حضر، صلح، جنگ، آسايش، سختى، فقر، غنا، حبس، رهايى، حصر، آزادى و... بر پيامبر گرامى نازل شد و در عين حال هماهنگى خود را حفظ كرد.


1) . بحار الانوار، ج 18، ص 168، باب 1.

حوادث و حالات مختلف، موجب پيدايش حالات روانى، هيجان ها، آرامش ها، خوف ها و اميدها، غم ها و شادى ها و... در انسان مى شود و تأثير فراوانى در گفتار و كردار انسان بر جاى مى گذارد، امّا قرآن شريف از اين امر بر كنار است. هماهنگى مخصوص قرآن كريم از نظر شكل، محتوا، جاذبه، روش، انسجام و عدم دگرگونى از ابتدا تا انتها نشان مى دهد كه نمى تواند حاصل تراوش فكرى بشر باشد، كتابى كه در مدّت بيست و سه سال جمع شده باشد، على القاعده بايد داراى اختلاف هاى زيادى باشد. در كتاب هاى بزرگان - مخصوصاً اگر علمى باشد - ديده ايم كه اختلاف و يا لااقلّ تغيير رأى وجود دارد، ولى در تمام قرآن شريف يك اختلاف يا تغيير رأى ديده نمى شود، پس معلوم مى شود كه منشأ آن علم خداست، نه علم بشر. قرآن كريم از اين معجزۀ بزرگ خبر داده است:

«أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاٰفاً كَثِيراً»(1)

«آيا دربارۀ قرآن نمى انديشيد؟ اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى يافتيد.»

سوّم: در قرآن شريف زيباترين، دقيق ترين و رساترين برهان هاى مربوط به اعتقادات و اصول دين ديده مى شود، در حالى كه قرآن كريم كتاب فلسفه و كلام نيست، همچنان كه دقيق ترين، رساترين و بيشترين بحث هاى تاريخى را در خود دارد، گرچه كتاب تاريخ نيست. مسائل علمى دربارۀ علومى مانند نجوم، علوم طبيعى، طبّ و... در قرآن شريف وجود دارد و در آن علوم از حقايقى مانند قوّۀ جاذبه، حركت منظومه ها، معلّق بودن آنها در فضا و... پرده برداشته شده است، در حالى كه قرآن شريف كتاب علوم طبيعى نيست. قرآن كريم در عرفان نظرى و عملى نيز بهترين و دقيق ترين روش ها و شيوه ها همراه با عقلانيت را ارائه فرموده است و عالمان و عارفان بزرگ همانند خواجه نصير الدين طوسى، صدرالمتألهين شيرازى و ابن عربى افتخار شاگردى در محضر مبارك و متعالى قرآن شريف را دارند، در حالى كه قرآن شريف كتاب عرفان نيست. چنان كه قرآن كريم در اخلاق و تهذيب نفس نيز بهترين بيان ها و روش ها را داراست و با جاذبۀ مختصّ به خود، انسان را در مسير سازندگى به پيش مى برد، مراتب سير و سلوك را به او نشان مى دهد و سالك را به مقام لقاء و بالاتر مى رساند و حتّى بايد گفت كه تمام آيات آن رنگ اخلاقى دارد، ولى با اين همه، قرآن شريف كتاب اخلاق نيست.


1) . نساء 82.

بنابراين اگر بخواهيم بگوييم كه قرآن، كتاب چيست، بايد پاسخ را از خود قرآن شريف دريافت كنيم. قرآن كريم خود را حاوى تمام علوم مى داند، گرچه ما قطره اى از آن دريا را بيشتر نمى توانيم برداريم:

«وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِي هٰذَا اَلْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ فَأَبىٰ أَكْثَرُ اَلنّٰاسِ إِلاّٰ كُفُوراً»(1)

«ما در اين قرآن، براى مردم از هر چيز نمونه اى آورديم امّا بيشتر مردم (در برابر آن، از هر كارى) جز انكار، ابا داشتند.»

«وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ»(2)

«هيچ تر و خشكى وجود ندارد مگر اينكه در كتابى آشكار ثبت است.»

«مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ»(3)

«ما هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرده ايم.»

«وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ»(4)

«و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است.»

اين مطلب را نيز اضافه كنيم كه قرآن شريف را كسى آورده كه درس نخوانده است و علم او «علم لَدُنّى» و علمى است كه از جانب حقّ تعالى به او اعطاء شده است:

«وَ مٰا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتٰابَ اَلْمُبْطِلُونَ»(5)

«تو هرگز پيش از اين، كتابى نمى خواندى و با دست خود چيزى نمى نوشتى، و گرنه باطل انديشان قطعاً به شك مى افتادند.»

اينك آيا مى توان گفت قرآن شريف از طرف خداوند متعال نيست؟!

اهل سير و سلوك و اصحاب اعداد و افرادى كه از علم طلسم و رموز آگاهند و اهل دل كه با ادعيه سر و كار دارند و نيز اهل رياضت هاى دينى و... از معجزات قرآن كريم به شهودهاى بسيارى رسيده اند و دربارۀ آن سخن ها دارند، اثرها ديده اند و به كشف هايى رسيده اند، ولى همگى برآنند كه آنچه به دست آمده است، تنها قطره اى از درياى قرآن كريم است.


1) . اسراء، 89.

2) . انعام، 59.

3) . انعام، 38.

4) . نحل، 89.

5) . عنكبوت، 48.

فصل سيزدهم: عدم تحريف در قرآن

عالمان بزرگ اسلام اعمّ از شيعه و سنّى تصريح كرده اند كه هيچ گونه تحريفى در قرآن كريم واقع نشده است؛ يعنى هيچ گونه كاستى يا زياده اى در قرآن كريم نازل شده به قلب رسول اللَّه «صلى الله عليه و آله وسلّم»، واقع نشده است و اين قرآن كريم كه در ميان ما مسلمانان است، همان قرآنى است كه كاتبان وحى در زمان پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» نوشته اند و حتّى تاريخ نشان مى دهد كه اگر كسى دانسته يا ندانسته تحت تأثير بعضى روايات مجعول كه دشمن براى مخدوش كردن قرآن شريف و در نتيجه اسلام وضع كرده است، قائل به تحريف قرآن شريف مى شد، از حيث اجتماعى به گونه اى مطرود مى شد كه چاره اى جز توبه از گفتۀ نادرست و اعتقاد باطل خود نداشت. بنابراين قاطعانه مى توان گفت: به اتّفاق عالمان شيعه و سنّى، قرآنى كه در دست ماست، همان قرآنى است كه بر پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» نازل شده است و در حقيقت اين مطلب از اعتقادات شيعه محسوب مى شود.

سرّ مطلب اين است كه در كنار پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم»، كاتبان وحى بوده اند كه در تاريخ قرآن شريف تعداد آنان را چهل و سه نفر نوشته اند. اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» و شانزده نفر ديگر، بيش از ديگران بر اين كار ملازمت داشتند و موظّف بودند قرآن شريف را بدون يك كلمه كم يا زياد بنويسند و با يكديگر مقابله كنند. علاوه بر اين، همّت مسلمانان بر خواندن و حفظ قرآن كريم و نيز تأكيد رسول گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» بر آن امرى قطعى و مسلّم است. در تاريخ مى خوانيم كه مسلمان ها به دليل زياد يا كم شدن يك كلمه بحث ها مى كردند تا اينكه با مراجعه به قرآن هاى مشهور رفع اشكال مى شد. نظير اين دليل براى عدم تحريف در قرآن شريف را بزرگان در كتاب هاى تفسيرى و غير تفسيرى ذكر فرموده اند.(1)دليلى كه فصل الخطاب و رافع نزاع است اين است كه پروردگار عالم وعده داده است حافظ قرآن شريف باشد و هيچ باطل و كم و زيادى تا روز قيامت در آن راه نيابد:

«إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ»(2)

«ما قرآن را نازل كرديم و قطعاً نگهبان آن خواهيم بود.»

«لاٰ يَأْتِيهِ اَلْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ»(3)

«هيچ گونه باطلى از پيش رو و از پشت سر، به سراغ آن نمى آيد.»


1) . ما در كتاب منتشر نشدۀ «دلايل الفقه» بيست دليل براى اثبات عدم تحريف در قرآن آورده ايم.

2) . حجر، 9.

3) . فصّلت، 42.

فصل چهاردهم: خاتميّت پيامبر اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم»

شكّى نيست كه پيامبر گرامى اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» خاتم پيامبران است و بعد از او تا روز قيامت، پيامبرى نخواهد آمد. او پيامبرى است كه اختصاص به قوم، منطقه و افراد خاصّى ندارد:

«وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ كَافَّةً لِلنّٰاسِ»(1)

«و ما تو را نفرستاديم مگر براى همۀ مردم.»

«وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ»(2)

«و ما تو را نفرستاديم مگر رحمتى براى جهانيان.»

همچنين اختصاص به زمان خاصّى ندارد:

«مٰا كٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِكُمْ وَ لٰكِنْ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ خٰاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ»(3)

«محمّد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولى فرستادۀ خدا و خاتم پيامبران است.»

«وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هٰذَا اَلْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ»(4)

«اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها مى رسد بيم دهم.»

چنان كه از پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» رواياتى نقل شده است كه علاوه بر متواتر و قطعى بودن از نظر سند، از نظر دلالت بر خاتميت نيز قطعى است، بلكه در اين روايات، مسئلۀ خاتميت مفروغ عنه و يك امر حتمى دانسته شده است. سه روايت زير از جملۀ آن روايات است:

«(يا عَلِىٌّ) انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى الّا انَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى»(5)

«(اى على)، تو نسبت به من مانند هارون هستى نسبت به موسى، مگر آنكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.»

«انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ ما انْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضَلُّوا كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى وَ اهل بيتى فَانَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوضَ»(6)


1) . سبأ، 28.

2) . انبياء، 107.

3) . احزاب، 40.

4) . انعام، 19.

5) . الكافى، ج 8 ص 106.

6) . وسائل الشيعه، ج 27، ص 34.

«به درستى كه من دو چيز گرانبها در بين شما مى گذارم، كتاب خدا و عترتم، اين دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.»

«ايُّهَا النَّاسُ حَلالى حَلالٌ الى يَومِ الْقِيامَةِ وَ حَرامى حَرامٌ الى يَومِ الْقِيامَةِ»(1)

«اى مردم، حلال من تا روز قيامت حلال است و حرام من تا روز قيامت حرام است.»

سرّ خاتميت در اين است كه بعثت پيامبرى بعد از پيامبر ديگر يا به دليل نقص دين قبلى است كه پيامبر بعدى بايد رفع نقص كند و يا به اين دليل است كه دين قبلى نمى تواند جامعۀ بعد را اداره كند و يا بايد دستورهاى پيامبر قبلى دستخوش حوادث و در نتيجه نابود شده باشد و يا تحريفى در آن پديد آمده باشد به طورى كه ديگر قابل اجرا نباشد و چون هيچ يك از موارد ياد شده در مورد دين اسلام و پيامبر خاتم «صلى الله عليه و آله وسلّم» قابل تصوّر نيست، پس وجهى براى وجود پيامبر بعدى نيست، بلكه آمدن او بيهوده است و با حكمت بارى تعالى منافات دارد.

اسلام دينى فطرى است و به همين دليل هم ابدى است:

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللّٰهِ»(2)

«پس روى خود را متوجّه به آيين خاصّ پروردگار كن اين فطرتى است كه خداوند انسان ها را بر آن آفريده است.»

و چون اسلام دين ابدى است، پس جوابگوى تمام احتياج هاى بشر نيز خواهد بود.

فصل پانزدهم: جهانى بودن اسلام

چنان كه در فصل قبل گفتيم پيغمبر اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» خاتم انبياء خداوند متعال هستند و دين مبين اسلام هم خاتم اديان الهى و از اين جهت دين ابدى است. اكنون بايد اضافه كنيم كه از قرآن شريف به خوبى استفاده مى شود كه اين دين بزرگ، بر خلاف ميل دشمنان و مخالفان آن جهانى خواهد شد و با وجود همۀ كارشكنى ها و ايجاد موانع، اسلام شكست نخواهد خورد. و بالاخره آيين مبين اسلام، عالم گير خواهد شد:


1) . وسائل الشيعه، ج 27، ص 169.

2) . روم، 30.

«هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ»(1)

«او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست فرستاد تا آن را بر همۀ آيين ها غالب گرداند هر چند مشركان خوش نداشته باشند.»

ظهور اسلام و حكومت آن بر جهان از نظر قرآن كريم مسلّم است، امّا اين كار به دست چه كسى محقّق خواهد شد؟

قرآن شريف، در يك جا اين حركت عظيم را به مستضعفان زمين نسبت مى دهد:

«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ»(2)

«ما مى خواهيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روى زمين قرار دهيم و حكومتشان را در زمين پا بر جا سازيم.»

و در موارد ديگر، اين حركت را به صالحان و شايستگان نسبت داده است:

«وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ»(3)

«در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث زمين خواهند شد.»

«وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اَلْأَرْضِ كَمَا اِسْتَخْلَفَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ اَلَّذِي اِرْتَضىٰ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً»(4)

«خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، وعده داده است كه حتماً آنان را جانشين (خود) روى زمين قرار دهد، همان گونه كه پيشينيان را جانشين (خود) قرار داد و دينى را كه براى آنان پسنديده، ريشه دار و پا بر جا خواهد ساخت و ترسشان را به آرامش و امنيت مبدّل خواهد كرد.»

و از رواياتى مثل روايت ثقلين استفاده مى كنيم كه مراد از افراد صالح و شايسته در اين گونه آيات شريفه، شيعيان هستند كه با دو بال قرآن كريم و عترت به سوى واقعيت ها پرواز مى كنند،


1) . توبه، 33.

2) . قصص، 5 و 6.

3) . انبياء، 105.

4) . نور، 55.

چنان كه از تاريخ قطعى نيز استفاده مى كنيم كه مستضعف در قرآن كريم همان شيعه است كه از هنگام شكل گيرى آن يعنى بعد از رحلت رسول اللَّه «صلى الله عليه و آله وسلّم» در رنج، ترس، تقيه و در زير فشار ضرب، قتل، طرد از حكومت، بلكه از جامعه و... زندگى كرده است و هيچ جرمى جز پيروى از پيامبر و عترت «سلام الله عليهم» نداشته است. اين ادّعا احتياج به بيان بيشترى دارد كه در اينجا مجال آن نيست، ولى در تفسير اين آيات مى توان به رواياتى اكتفا كرد كه از مبين قرآن، يعنى پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلّم» صادر شده است. بيش از ده هزار روايت از پيامبر گرامى و عترت او راجع به حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» نقل شده است كه اين روايات را اهل تشيع و تسنّن در كتاب هاى معتبر خود آورده اند. در اين روايات نام مبارك حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» امامت او، غيبت او، تسلّط او بر جهان بعد از ظهور، علامات ظهور و... آمده است و بسيارى از اين روايات تواتر لفظى يا معنوى دارد، مثلاً در بيش از سيصد روايت از شيعه و سنّى، اين جمله آمده است كه:

«يملأ الله به الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما وجورا»(1)

«به واسطۀ حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف»، خداوند زمين را پر از عدالت مى كند آنچنان كه از ظلم و جور پر شده است.»

دربارۀ حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» و امامت ايشان در فصل هاى بعدى، سخن خواهيم گفت.


1) . كمال الدّين، ج 2، ص 426؛ اعلام الورى، ص 424؛ اليقين، ص 494؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 521؛ بحار الانوار، ج 36، ص 316 و ج 38، باب 61، ص 126 و...

اصل چهارم: امامت

فصل شانزدهم: اثبات امامت

در اعتقاد شيعه، چهارمين اصل از اصول دين «امامت» است، زيرا شيعه مدّعى است كه امامت، ادامۀ نبوّت است و امام بايد از طرف خداى متعال تعيين شود و هيچ كس حتّى پيامبر حقّ ندارد كسى را به امامت و ولايت منصوب كند، مگر آنكه به اذن خداوند متعال باشد. پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» بارها به اين مطلب تصريح فرموده اند، از جمله در جريان غدير خم فرمودند: «اين جبرئيل است كه از طرف خداى متعال به من امر مى كند كه على بن ابى طالب «سلام الله عليه» را به امامت نصب كنم».(1)در تاريخ مى خوانيم هنگامى كه پيامبر، اسلام را به قبيلۀ بنى كِلاب معرّفى كردند، آنها گفتند:

با تو بيعت مى كنيم به شرط آنكه حكومت بعد از تو در بين ما باشد، پيامبر در پاسخ فرمودند:

«الْامْرُ لِلّهِ فَانْ شاءَ كانَ فيكُمْ اوْ فى غَيْرِكُمْ»(2)

«امر براى خداست، اگر خواست در ميان شما خواهد بود و الّا در بين ديگران.»


1) . الغدير، ج 1، ص 214.

2) . المناقب، ج 1، ص 257.

سرّ مطلب اين است كه اختيار انسان با هيچ كس نيست جز خدا يا كسى كه خدا به او اختيار داده است. اين مطلب از نظر عقلى بسيار روشن است، به اندازه اى كه مى توان گفت بديهى است.

«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ يَخْتٰارُ مٰا كٰانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ»(1)

«و پروردگار تو هر چه بخواهد مى آفريند و هر چه بخواهد برمى گزيند، آنان (در برابر او) اختيارى ندارند.»

از اين رو در آيۀ امامت اوّلًا «امامت» را عهد خداوند متعال مى داند و ثانياً نصب «امام» را از سوى خود مى داند و به عبارت ديگر «امامت»، از آنجا كه عهد خداوند است، بايد خداوند متعال هم آن را جعل فرمايد:

«وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ»(2)

«هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهدۀ اين آزمايش ها برآمد، به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم، ابراهيم عرض كرد: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده)، خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمى رسد.»

فصل هفدهم: لزوم نصب امام

در بحث نبوّت گفتيم كه چون فرستادن پيامبران و نازل كردن كتاب هاى آسمانى و نصب امامان فوائد زيادى دارد (كه از جملۀ آنها، اين فوائد است: تشكيل حكومت بر اساس دين، اشاعۀ عدالت در جامعه، تزكيۀ نفوس، از بين بردن رذائل و احياى فضائل، تعليم اعتقادات، احكام و اخلاق دينى و هدايت مردم به مقام قرب الهى) پس بنا به قاعدۀ «لطف» و قاعدۀ «عدم جواز منع فيض»، وجود انبياء، انزال كتاب هاى آسمانى و نصب امامان و اوصياء لازم است، و محال است كه خداى متعال منع فيض كند، بنابراين با بيان اين دليل - كه آن را «دليل لمّى» (يعنى از علّت پى به معلول بردن) مى نامند - به اين نتيجه مى رسيم كه بايد بعد از رسول گرامى اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» امامانى تا روز قيامت منصوب شوند.


1) . قصص، 68.

2) . بقره، 124.

در جريان گفتگوى «هشام بن حكم» با «عَمرو بن عبيد» - كه امام صادق «سلام الله عليه» از اين ماجرا خرسند شده و فرموند: اين ماجرا در صُحُف ابراهيم و موسى است -، هشام بعد از پرسش دربارۀ كار هر يك اعضاى بدن، از كار قلب پرسيد و عمرو جواب داد: «قلب راهنماى اعضاى بدن است» و چون از وى اقرار گرفت كه قلب محور اعضاى بدن است، به او گفت: «خداى متعال كه براى اين بدن كوچك راهنما و محور قرار داده است، چگونه براى جامعۀ انسانى محور و راهنما قرار نداده است و مردم را به حال خود باقى گذاشته است؟»(1)

«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً»(2)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولياى امر خود را و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد، اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.»

نكتۀ مهمّ اين بحث اين است كه امامت، مختصّ به تشريع نيست، بلكه جهان هستى از اتم گرفته تا كهكشان ها، همه داراى امامت و محور و مركز هستند. هرگز نمى توان تعداد اتم هاى يك انگشت را شماره كرد، ولى آن اتم ها داراى محورى به نام «پروتون» هستند كه الكترون هاى آن اتم دور آن حركت مى كنند. مى دانيم كه تاكنون هزارها منظومه كشف شده است، ولى ناگفته پيداست كه آنچه تاكنون كشف شده، قطره اى از درياى جهان هستى است و همۀ منظومه ها داراى محور هستند. با اين حال آيا يقين نمى كنيم كه جهان هستى داراى مركز و محور است؟ آيا قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم فيض دلالت نمى كند بر اينكه بايد امامى در عالم تكوين باشد تا جهان هستى را هدايت كند؟ به يقين جواب مثبت است:

«وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا»(3)

«و ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى كردند.»


1) . الكافى، ج 1، ص 169.

2) . نساء، 59.

3) . انبياء، 73.

فصل هجدهم: ابزار امامان براى هدايت انسان ها

در بحث نبوّت گفتيم كه انبياء و اوصياى آنان ابزارى را براى هدايت انسان ها لازم دارند و قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم فيض دلالت مى كند بر اينكه خداوند متعال - كه فياض مطلق است - اين ابزارها را به آنان عنايت فرموده است. اين ابزارها - همان گونه كه گفتيم - علم، معجزه، عصمت، مقام اعلاى تهذيب نفس و مقام والاى تحليه و اتّصاف به مطلق فضائل است. آنچه در بحث نبوّت گفته شد در امامت نيز گفته مى شود، زيرا امامت ادامه و استمرار همان نبوّت است. قرآن شريف تمام اين شرايط را در امامت نيز آورده است:

«إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»(1)

«خدا فقط مى خواهد آلودگى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد.»

تفسير اين آيۀ شريفه به اختصار اين است كه: «رجس» كه به معناى اثرات سوء «انديشۀ باطل» و يا تأثيرات سوء «عمل باطل» است، از وجود مبارك اهل بيت عصمت و طهارت «سلام الله عليهم» دور شده است، چرا كه آن وجودهاى مقدّس، هيچ انديشۀ باطل و هيچ عمل باطلى ندارند و از اين جهت آن حضرات از جهل، عجز، معصيت، صفات رذيله و نداشتن فضائل پاك و مبرّا بوده و در نتيجه داراى علم مطلق، قدرت مطلق، عصمت مطلق، تهذيب مطلق و نيز داراى تحليۀ مطلق و خلاصۀ متخلّق به اخلاق الهى هستند.

فصل نوزدهم: امامت دوازده امام «سلام الله عليهم»
اشاره

نزديك به ده هزار روايت از طريق شيعه و سنّى دربارۀ امامت دوازده نفر از اهل بيت پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم»، نقل شده كه اين روايات در كتاب هاى معتبر اهل تشيع و اهل سنّت موجود است.

اين روايات بر سه گونه تقسيم مى شود:

الف) رواياتى كه به طور فشرده دلالت بر مدّعاى شيعه دارد، مانند روايت «ثقلين» و روايت «سفينه» و روايت «ائمة اثنى عشر»:


1) . احزاب، 33.

1) «روايت ثقلين»:

«قال رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم»: انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى اهل بيتى وَ انَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوضَ ما انْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا»(1)

«به درستى كه من در بين شما دو چيز گرانبها مى گذارم قرآن و اهل بيتم، و آن دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند، تا زمانى كه به اين دو تمسّك كنيد گمراه نمى شويد.»

2) «روايت سفينه»:

«قالَ رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم»: مَثَلُ اهل بيتى فيكُمْ كَمَثَلِ سَفينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرِقَ»(2)

«اهل بيت من در بين شما مانند كشتى نوح است، هر كس سوار آن شد نجات يافت و هر كس از آن تخلّف كرد غرق شد.»

3) «روايت ائمة اثنى عشر»:

«قالَ رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم»: لا يَزالُ الدّينُ قائِماً حَتّى تَقُومُ السَّاعَةُ وَ يَكُونُ عَلَيْكُمْ اثْنى عَشَرَ خَليفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ»(3)

«تا روز قيامت، دين اسلام پايدار است و دوازده جانشين براى شما هست كه همۀ آنها از قريش هستند.»

روايت اخير همچنين با الفاظ ديگرى ولى با همين محتوا، به طور متواتر در كتاب هاى معتبر اهل تشيع و اهل سنّت از رسول گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» نقل شده است، مانند:

«يَكُونُ بَعْدى اثْنا عَشَرَ خَليفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ»(4)

«بعد از من دوازده نفر جانشين مى باشند كه همگى از قريش هستند.»

«الْائِمَّةُ بَعْدى اثْنا عَشَرَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ»(5)

«امامان بعد از من دوازده نفرند كه همگى از قريش هستند.»


1) . مستدرك الوسائل، ج 7، ص 254.

2) . بحار الانوار، ج 23، ص 123، باب 7، ح 48.

3) . بحار الانوار، ج 36، ص 239، باب 41، ح 38.

4) . الخصال، ج 2، ص 472.

5) . كفاية الاثر، ص 27.

«لا يَزالُ هذَا الدّينُ عَزيزاً مَنيعاً الى اثْنَى عَشَرَ خَليفَة»(1)

«پيوسته اين دين غالب و محفوظ است تا زمانى كه دوازده نفر جانشين باشند.»

تواتر اين روايات از جهت محتواى آن بوده و به آن، تواتر معنوى گفته مى شود، ولى روايات «ثقلين» و «سفينه» داراى تواتر لفظى اند. مؤلّف كتاب ارجمند «عبقات الانوار»، روايت ثقلين را با صدها سند معتبر از عالمان شيعى و سنّى نقل كرده و تنها يكصد و هشتاد و هفت سند در خصوص اين روايت از علماء اهل سنّت را در طى دو جلد بيان كرده است.

ب) رواياتى كه مقصود را رساتر و گوياتر از روايات دستۀ اوّل بيان كرده است، اين روايات نيز به تواتر معنوى از پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» در كتاب هاى معتبر شيعه و سنّى نقل شده است. از باب نمونه دو روايت را در ذيل مى آوريم:

1. «قالَ رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم»: يا حُسَيْنُ انْتَ الْامامُ، ابْنُ الْامامِ، اخُو الْامامِ، تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِكَ ائِمَّةٌ ابْرارٌ»(2)

«اى حسين تو امام، فرزند امام، برادر امام هستى، نه نفر امام نيز از فرزندان تو هستند.»

يا هنگامى كه از پيامبر در مورد جانشينان آن حضرت سؤال شد، فرمود:

2. «عَلِىٌّ اخى وَ وَزيرى وَ وَصيى وَ وارِثى وَ خَليفَتى فى امَّتى وَ وَلِىُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدى، وَ احَدَ عَشَرَ اماماً مِنْ وُلْدِهِ، الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ واحِدٌ بَعْدَ واحِدٍ، الْقُرانُ مَعَهُمْ وَ هُمْ مَعَ الْقُرانِ لا يُفارِقُونَهُ حَتّى يَرِدُوا عَلَىَّ الْحَوضَ»(3)

«على برادر و ياور و وصىّ و وارث و جانشين من در امّت من است او و يازده نفر از فرزندانش ولىّ و سرپرست هر مؤمنى بعد از من هستند، حسن و سپس حسين، سپس نه نفر از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى جانشين من هستند قرآن با ايشان است و ايشان با قرآن هستند، ايشان قرآن را رها نمى كنند تا همگى در حوض كوثر بر من وارد شوند.»

ج) رواياتى كه روشن و بدون ابهام، امامان را تعيين مى كند و نام آنان را يكى پس از ديگرى به وضوح بر مى شمارد. اين روايات نيز به تواتر معنوى در كتاب هاى شيعه و سنّى نقل شده است.


1) . كشف الغمّة، ج 1، ص 57.

2) . بحار الانوار، ج 36، ص 291، باب 41، ح 116.

3) . بحار الانوار، ج 33، ص 148، باب 16، ح 421.

مانند سه روايت ذيل:

1. «قالَ رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم» فى تَفْسيرِ «اولِى الْامْرِ» فى قَولِهِ تَعالى «يا ايُّهَا الَّذينَ امَنُوا اطيعُوا اللَّهَ وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اولِى الْامْرِ مِنْكُمْ» اذا سَأَلَ جابِرُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ الْانْصارى عَنْهُمْ: هُمْ خُلَفائى يا جابِر وَ ائِمَّةُ الْمُسْلِمينَ بَعْدى اوَّلُهُمْ عَلِىُ بْنُ ابيطالِب ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلىٍّ الْمَعْرُوفُ فِى التَوراةِ بِالْباقِرِ وَ سَتُدْرِكُهُ يا جابِر فَاذا لَقيتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنّى السَّلام ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ مُوسى ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلىٍّ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلىٍّ ثُمَّ سَميى وَ كَنيى حُجَّةُ اللَّهِ فى ارْضِه وَ بَقِيَّتُهُ فى عِبادِهِ ابْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ، ذاكَ الَّذى يَفْتَحُ اللَّهُ - تَعالى ذِكْرُهُ - عَلى يَدَيْهِ مَشارِقَ الْارْضِ وَ مَغارِبَها، ذاكَ الَّذى يَغيبُ عَنْ شيعَتِه وَ اولِيائِه غَيْبَةً لايَثْبُتُ فيها عَلَى الْقَولِ بِامامَتِهِ الّا مَنِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْايمانِ»(1)

«پيامبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم» دربارۀ «اولى الامر» در پاسخ به سؤال جابربن عبداللَّه انصارى كه سؤال كرد اولى الامر چه كسانى هستند، فرمود: آنها جانشينان من و امامان مسلمانان بعد از من هستند، اوّل آنها على بن ابى طالب، سپس حسن، سپس حسين، سپس على بن حسين، سپس محمّد بن على كه در تورات به باقر معروف است و اى جابر تو او را درك مى كنى، هنگامى كه او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان، سپس جعفر بن محمّد صادق، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمّد بن على، سپس على بن محمّد، سپس حسن بن على، سپس هم نام و كنيه ام حجّت خدا در زمين و ذخيرۀ خدا در بين بندگان خدا، فرزند حسن بن على، اوست كسى كه خدا شرق و غرب زمين را به دست او فتح مى كند، اوست كسى كه از شيعيان و دوستانش غايب مى شود، غايب شدنى كه بر امامتش ثابت نمى ماند مگر كسى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد.»

2. «قالَ رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم» لِعَلىٍّ «سلام الله عليه» فى تَفْسيرِ آيَةِ التَّطْهيرِ: يا عَلِىُّ هذِهِ الْايَةُ نَزَلَتْ فيكَ وَ فى سِبْطَىَّ وَ الْائِمَّةِ مِنْ وُلْدِكَ، فَقُلْتُ: يا رَسُولَ اللَّهِ، وَ كَمِ الْائِمَّةُ بَعْدَكَ، قالَ: انْتَ

1) . بحار الانوار، ج 36، ص 249، باب 41، ح 67.

يا عَلِىٌّ ثُمَّ ابْناكَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ بَعْدَ الْحُسَيْنِ عَلِىٌّ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ عَلِىٍّ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍّ جَعْفَرٌ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ جَعْفَرٍ مُوسى ابْنُهُ، وَ بَعْدَ مُوسى عَلِىٌّ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ عَلِىٍّ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ عَلِىٌّ ابْنُهُ، وَ بَعْدَ عَلِىٍّ الْحَسَنُ ابْنُهُ وَ الْحُجَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ، هكَذا وَجَدْتُ اسامِيَهُمْ مَكْتُوبَةً عَلى ساقِ الْعَرْشِ، فَسَأَلْتُ اللَّهَ تَعالى عَنْ ذلِكَ، فَقالَ: يا مُحَمَّد هُمُ الْائِمَّةُ بَعْدَكَ مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ، وَ اعْدائُهُمْ مَلْعُونُونَ»(1)

«پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلّم» دربارۀ آيۀ تطهير به حضرت على «سلام الله عليه» فرمود: اى على اين آيه درباره تو و دو فرزندم و امامان از نسل تو نازل شده است، (حضرت على «سلام الله عليه» مى فرمايد:) عرض كردم: اى پيامبر خدا، چند نفر امام بعد از شما هستند؟

فرمود: اى على، تو سپس دو فرزندت حسن و حسين و بعد از حسين فرزندش على، و بعد از على فرزندش محمّد و بعد از محمّد فرزندش جعفر و بعد از جعفر فرزندش موسى و بعد از موسى فرزندش على و بعد از على فرزندش محمّد و بعد از محمّد فرزندش على و بعد از على فرزندش حسن و حجّت فرزند حسن، اين گونه نام هاى ايشان بر ساق عرش نوشته بود، از خدا دربارۀ اين نامها سؤال كردم، خداوند فرمود: اى محمّد اينها امامان بعد از تو هستند، پاك و معصومند و دشمنان آنها ملعون هستند.»

3. «قالَ رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم» لِلْحُسَيْنِ «سلام الله عليه»: يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِكَ تِسْعَةُ ائِمَّةٍ مِنْهُمْ مَهْدِىُّ هذِهِ الْامَّة، فَاذَا اسْتُشْهِدَ ابُوكَ فَاْلحَسَنُ بَعْدَهُ، فَاذا سُمَّ الْحَسَنُ فَانْتَ، فَاذا اسْتُشْهِدْتَ فَعَلِىٌّ ابْنُكَ، فَاذا مَضى عَلِىٌّ فَمُحَمَّدٌ ابْنُهُ، فَاذا مَضى مُحَمَّدٌ فَجَعْفَرٌ ابْنُهُ، فَاذا مَضى جَعْفَرٌ فَمُوسى ابْنُهُ، فَاذا مَضى مُوسى فَعَلِىٌّ ابْنُهُ فَاذا مَضى عَلِىٌّ فَمُحَمَّدٌ ابْنُهُ، فَاذا مَضى مُحَمَّدٌ فَعَلِىٌّ ابْنُهُ، فَاذا مَضى عَلِىٌّ فَالْحَسَنُ ابْنُهُ، ثُمَّ الْحُجَّةُ بَعْدَ الْحَسَنِ، يَمْلَأُ الْارْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوراً»(2)

1) . كفاية الاثر، ص 155.

2) . بحار الانوار، ج 36، ص 306، باب 41، ح 145.

«پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلّم» به امام حسين «سلام الله عليه» فرمود: از نسل تو نه امام هستند كه «مهدى» اين امّت نيز از ايشان است، هنگامى كه پدرت شهيد شد حسن، و هنگامى كه حسن مسموم شد تو و بعد از شهادت تو فرزندت على، و هنگامى كه على از دنيا رفت فرزندش محمّد، و هنگامى كه محمّد از دنيا رفت فرزندش جعفر، و هنگامى كه جعفر از دنيا رفت فرزندش موسى، و هنگامى كه موسى از دنيا رفت فرزندش على، و هنگامى كه على از دنيا رفت فرزندش محمّد، و هنگامى كه محمّد از دنيا رفت فرزندش على، و هنگامى كه على از دنيا رفت فرزندش حسن، و سپس حجّت زمين را از عدل پر مى كند همان گونه كه از ظلم پر شده است.»

فصل بيستم: امامت و ولايت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب «سلام الله عليه»

در خصوص ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على بن ابى طالب «سلام الله عليه» بيش از هزار دليل آورده شده و عالمان بزرگ شيعه و سنّى در اين باره كتاب ها نوشته اند، كتاب هايى مانند: عبقات الانوار، المراجعات، الغدير، احقاق الحقّ از عالمان برجستۀ شيعه و ينابيع الموّدة، فصول المهمّة و شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد از عالمان بزرگ اهل سنّت، ما از بين اين دليل ها به سه دليل اشاره مى كنيم:

دليل اوّل: اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» از هر نظر مخصوصاً از نظر علمى بر همگان مقدّم است و اگر غير از آيۀ مباهله - كه اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» در آن، «نَفْس پيامبر گرامى» «صلى الله عليه و آله وسلّم» ناميده شده است - نشان ديگرى براى افضل بودن حضرت على «سلام الله عليه» نبود، همين آيه كافى بود كه او افضل خلق خدا دانسته شود:

«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ»(1)

«هر گاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده، كسانى با تو به ستيز برخيزند، به آنها بگو بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت كنيم شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم.»


1) . آل عمران، 61.

و از نظر عقلى، بديهى است كه هر كس افضل است بايد مقدّم باشد، به ويژه در امر مهمّى چون خلافت و ولايت و اگر براى اين قاعدۀ كلّى، غير از «آيۀ أَحَقّيت» دليلى نداشتيم، كافى بود كه بدانيم از نظر قرآن شريف و عقل، اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» خليفۀ بلافصل پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» است:

«أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(1)

«آيا كسى كه هدايت به سوى حقّ مى كند براى پيروى شايسته تر است يا آن كسى كه خود هدايت نمى شود مگر آنكه هدايتش كنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد.»

دليل دوّم: پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» به اقرار شيعه و سنّى طبق روايات متواتر، هر كجا فرصتى به دست مى آوردند خلافت اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» را گوشزد مى كردند.

به طور متواتر از شيعه و سنّى نقل شده است كه وقتى آيۀ:

«وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ»(2)

«خويشاوندان نزديك را هشدار ده.»

نازل شد، پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» سران قوم خود را فرا خواندند و دعوت خويش را آغاز فرمودند و در همان جلسه كه در حقيقت، اوّلين دعوت رسمى پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» بود اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» را به طور علنى به خلافت منصوب كرده و فرمودند:

«انَّ هذا اخى وَ وَصيىِ وَ وَزيرى وَ خَليفَتى فيكُمْ»(3)

«به درستى كه او (على) برادر و وصى و ياور و جانشين من است در بين شما.»

بعد از آن نيز در خِلال هر فرصتى، خلافت آن حضرت را به صراحت يادآورى مى فرمودند.(4)پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» همچنين بارها به حديث منزلت كه تواتر لفظى دارد اشاره كرده و به اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» فرمودند:

«انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى الّا أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى»(5)

«تو نسبت به من مانند هارون هستى نسبت به موسى، مگر اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد آمد.»


1) . يونس، 35.

2) . شعراء، 214.

3) . بحار الانوار، ج 18، ص 191، ح 27.

4) . بحار الانوار، ج 22، ص 497، باب 1، ح 44.

5) . بحار الانوار، ج 26، ص 3، باب 14، ح 1.

نظير اين روايات در كتاب هاى معتبر شيعه و سنّى به تواتر ديده مى شود.(1)براى اهل انصاف و معرفت اين گونه روايات قابل توجيه بر امر ديگر نيست و به خوبى بر خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على «سلام الله عليه» دلالت دارد و اگر توجيه نيز بشود، توجيه كننده مى داند كه توجيه غلطى است و از لجاجت و عناد سرچشمه مى گيرد.

جريان غدير خم نيز به تواتر از سوى بيش از پانصد نفر از عالمان بزرگ شيعه و سنّى نقل شده است. بهترين كتاب هايى كه دربارۀ اين ماجرا سخن گفته اند، كتاب شريف «عبقات الانوار» و كتاب ارزشمند «الغدير» است.(2)جريان غدير خم به اختصار چنين است: پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» هنگام مراجعت از حَجَّة الوداع «آخرين مرتبه اى كه به حجّ مشرّف شدند» در محلّى به نام غدير خم توقّف كرده و دستور فرمودند تا پيش رفتگان بازگردند و صبر نمودند تا كسانى كه نيامده اند به محل غدير خم برسند و بعد از گرد آمدن بيش از صد هزار نفر در آن بيابان فرمودند: بايد پيامى از خداوند را به مردم برسانم، و در غير اين صورت، هيچ كارى نكرده ام، سپس اين آيه را قرائت فرمودند، اين آيه ابتدا در مكّه و سپس در غدير خم نازل شد:

«يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ»(3)

«اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان و اگر (چنين) نكنى رسالت او را انجام نداده اى، خداوند تو را از (گزند) مردم حفظ مى كند.»

آنگاه نماز ظهر را خواندند و بر فراز يك بلندى رفته و به مردم فرمودند:

«من بزودى از ميان شما خواهم رفت»

سپس حديث ثقلين را خواندند، آنگاه فرمودند:

«أَلَسْتُ اوْلى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ»(4)

«آيا من اولى به شما نيستم از خودتان؟»


1) . ر. ك: الكافى، ج 8، ص 107؛ الامالى الصّدوق، ص 174؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1870؛ فضائل الصحابة، ج 2، ص 633؛ سنن الترمذى، ج 5، ص 641 و...

2) . ر. ك: عبدالحسين الامينى، موسوعة الغدير فى الكتاب و السنّة و الادب، ج 2، صص 527 تا 510.

3) . مائده، 67.

4) . بحار الانوار ج 21، ص 387.

معناى اين سخن اين است كه آيا من بر شما حكومت ندارم؟ زيرا حكومت در اسلام كه از طرف خداى متعال به حاكم داده مى شود به اين معنى است كه خواست خدا در مال و جان و اولاد و همۀ متصرّفات، بر خواست ديگران مقدّم است، چنان كه قرآن شريف مى فرمايد:

«وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»(1)

«هيچ مرد و زن با ايمانى حقّ ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد.»

پس از سؤال پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلّم»، همه گفتند: آرى، شما بر ما حكومت داريد و اولى هستيد، آنگاه پيامبر «صلى الله عليه و آله وسلّم»، اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» را بر سر دست بلند كرده و فرمودند:

«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ»

«هر كسى من مولاى او هستم اين على مولاى اوست.»

و اين جمله را سه مرتبه تكرار كردند سپس فرمودند:

«اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ ادِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ الا فَلْيُبْلِغُ الشَّاهِدُ الْغائِبَ»

«خداوندا! دوست بدار آن كس كه على «سلام الله عليه» را دوست مى دارد و دشمنى فرما با آن كس كه با على «سلام الله عليه» دشمنى مى ورزد و يارى فرما آن كس كه او را يارى مى دهد و خوار فرما آنكه را كه او را خوار مى كند. و او را محور حقّ قرار ده. آگاه باشيد كه بايد شاهدان و حاضران، سخن مرا به غائبان از اين جمع برسانند.»

همۀ مردم با اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» بيعت كردند. اوّلين كسانى كه با جملۀ «بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يا عَلى اصْبَحْتَ مَولاى وَ مَولى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»(2)با حضرت على «سلام الله عليه» بيعت نمودند عمر، ابوبكر، عثمان، طلحه، زبير و.... بودند. سپس اين آيۀ شريفه نازل شد:


1) . احزاب، 36.

2) . بحار الانوار، ج 21، ص 388: مبارك باد، مبارك باد بر تو اى على، تو اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن باايمان گرديدى.

«اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً»(1)

«امروز كافران از (زوال) دين شما مأيوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما (به عنوان) آيينى برگزيدم.»

دلالت همۀ روايات مخصوصاً روايت غدير براى اثبات ولايت اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» بسيار روشن است.

دليل سوّم: در قرآن شريف آياتى در شأن اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» وارد شده است. بهترين و يا لااقلّ از بهترين آيات در اين باره، «آيۀ ولايت» است:

«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ»(2)

«سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند، همان ها كه نماز را بر پا مى دارند، و در حال ركوع زكات مى دهند.»

شكّى نيست كه اين آيۀ شريفه در شأن اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» و در موقعى كه انگشترى خود را در نماز و هنگام ركوع به فقير اعطاء فرمودند، نازل شده است، زيرا علاوه بر اتّفاق شيعه، مرحوم علّامۀ امينى در الغدير آورده است كه بيش از بيست نفر از عالمان بزرگ اهل سنّت و هر يك از طرق متعدّد و مختلف نقل كرده اند كه اين آيۀ شريفه در شأن اميرالمؤمنين على «سلام الله عليه» هنگامى كه آن حضرت انگشترى خود را در ركوع به فقير دادند، نازل شده است(3)و حتّى برخى از عالمان بزرگ اهل سنّت با آنكه داراى تعصّب خاصّى در اعتقادات خود هستند، ولى گفته اند كه مفسّرين اجماع كرده اند اين آيۀ شريفه در شأن امام على بن ابى طالب «سلام الله عليه» نازل شده است.

همچنان كه شكّى نيست كه مراد از «ولايت» در اين آيۀ شريفه، دست كم، ولايت تشريعى است، يعنى حكومت الهيه بر مردم، ولى اينكه گفته شود مراد از ولايت، «محبّت» يا «نصرت» يا مفاهيمى نظير اينهاست، علاوه بر اينكه، چنين آرايى، بازى كردن با الفاظ بلكه با وجدان و انديشه و شعور است، با كلمۀ «انّما» در ابتداى آيۀ شريفه منافات دارد. آنچه با نظر دقيق به آيۀ


1) . مائده، 3.

2) . مائده، 55.

3) . الغدير، ج 2، ص 52.

شريفه استفاده مى شود، اين است كه خداى متعال ولايت تكوينى و ولايت تشريعى خود را كه به طور ذاتى و استقلالى داراست، به طور تبعى و غير ذاتى به پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» و اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» عنايت فرموده است.

در اينجا لازم است تذكّرى داده شود و آن اينكه شيعه و سنّى بايد توجّه كنند كه اهميت دادن خداى متعال و رسول گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» به ولايت اهل بيت «سلام الله عليهم» مخصوصاً ولايت اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» چيزى نيست كه قابل انكار باشد. انكار يا توجيه اين امر در حقيقت نفى عقل و بازى با الفاظ است و جز لجاج و عناد و تقليد از گذشتگان منشأ ديگرى ندارد.

«إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ»(1)

«ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم.»

عقل چگونه مى تواند قبول كند كه خداى متعال امر ولايت را - كه بالاتر از هر چيزى است - در قرآن شريف كه عرصۀ بيان همۀ امور مهمّ است، ذكر نفرمايد؟ و يا رسول اللَّه «صلى الله عليه و آله وسلّم» كه مبين قرآن شريف است آن را بيان نفرمايد؟

«وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ»(2)

«و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است.»

«وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»(3)

«و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى.»

پيامبر اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» نيز از بيان آنچه مربوط به سعادت جامعۀ اسلامى بود كوتاهى نفرمودند، همان گونه كه در حجّة الوداع فرمودند:

«ما مِنْ شَىْ‌ءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ يُباعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ الّا وَ قَدْ امَرْتُكُمْ بِهِ وَ ما مِنْ شَىْ‌ءٍ يُقَرِّبُكُمْ مِنَ النَّارِ وَ يُباعِدُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ الّا وَ قَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ»(4)


1) . زخرف، 23.

2) . نحل، 89.

3) . نحل، 44.

4) . الكافى، ج 2، ص 74.

«هيچ چيزى نيست كه شما را به بهشت نزديك و از آتش دور كند، مگر آنكه شما را به آن چيز امر كردم و هيچ چيزى نيست كه شما را به آتش نزديك و از بهشت دور كند، مگر آنكه شما را از آن باز داشتم.»

آيا مى توان اين خلاف حكمت را به خداى متعال و رسول گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» نسبت داد كه مردم در سفر، براى مقاصد جزيى - چه رسد در وقت مرگ - براى خود جانشين معين مى كنند، يا براى صغار خود در هنگام سفر - چه رسد در وقت مرگ - وصىّ مى گمارند، مخصوصاً اگر آن امور يا صغار را در معرض خطر يا فساد ببينند و اگر در اين باره كوتاهى كنند همۀ آنان را مذمّت مى كنند. ولى خداى متعال و رسول گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» در امر خطير خلافت با آن همه خطرها كه در اواخر عمر پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» بود كوتاهى كرده اند؟ خطرهايى نظير هجوم استكبار جهانى آن روز مانند روم و ايران، و بالاتر از آن هجوم منافقان كه با كمال صراحت مى گفتند ما منتظر مرگ كسى هستيم كه اولاد ندارد و نيز خطر كارشكنى هاى يهود و مشركانى كه قلباً ايمان نياورده بودند و در پى فرصتى براى آسيب رساندن به اسلام بودند. چگونه مى توان گفت خداى متعال و رسول گرامى او براى رفع اين خطرها كارى نكردند؟ قرآن شريف در آيۀ «اكمال» به همين امر مهمّ گوشزد مى كند:

«اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِ»(1)

«امروز كافران از (زوال) دين شما مأيوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از من بترسيد.»

قرآن شريف مى فرمايد با روشن شدن امر خلافت و حكومت، دشمن مأيوس شد، ديگر از او نترسيد بلكه از اختلاف كه مخالفت با خدا و موجب از بين رفتن اسلام است بترسيد.

پاسخ برخى از شبهات در مورد امامت اميرالمؤمنين «سلام الله عليه»:

شبهۀ اوّل: واگذارى امر ولايت و تعيين ولىّ به رأى مردم:

از آنچه تاكنون بيان شد پاسخ اين ادّعاى شبهه انگيز كه گفته شده: نبىّ اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم»، امر ولايت و تعيين حاكم را به مردم و رأى آنان واگذار فرمودند، روشن مى شود، علاوه بر آنكه اين ادّعا با روش و سيرۀ آن حضرت و با عقل و درايت ايشان و با حكمت الهى نيز سازگار نيست.


1) . مائده، 3.

شبهۀ دوّم: شخصى بودن و غير وحيانى بودن نصب اميرالمؤمنين «سلام الله عليه»

همچنين اين شبهه كه گفته اند: نصب اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» در غدير خم به ولايت توسّط پيامبر، امرى شخصى بود نه برخاسته از وحى الهى، و چون امّت اسلامى تشخيص داد كه ولايت اهل بيت «سلام الله عليهم» صلاح اسلام نيست، با ابوبكر بيعت كردند و در اثر بيعت مردم، وى خليفه و ولىّ و حاكم اسلام گرديد، اين هم، شبهه اى نادرست و ادّعايى بدون دليل است چرا كه اگر چنين احتمال هايى در اسلام مطرح شود بايد گفت كه بنياد اسلام سُست خواهد شد، زيرا در اين صورت راجع به نماز، روزه، خمس، زكات، حجّ، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولّا و تبرّا نيز اين احتمال مطرح خواهد شد كه پيغمبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم» نظرات شخصى خود را فرموده اند در حالى كه آن بزرگوار، هر آنچه فرموده است، وحى الهى است:

«وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ»(1)

«و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد، سخن او، هيچ چيز، غير از وحى خداوند كه بر او نازل مى شود نيست.»

و نصب خلافت و ولايت، بدون ترديد، از فروع دين، مهمتر و بالاتر است، امام باقر «سلام الله عليه» فرمود:

«بُنِىَ الْاسْلامُ عَلى خَمْسٍ، عَلَى الصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ وَ الصَّومِ وَ الْحَجِّ وَ الْوِلايَةِ وَ لَمْ يُنادَ بِشَىْ‌ءٍ كَما نُودِىَ بِالْوِلايَةِ»(2)

«اسلام بر پنج چيز بنا شده است: نماز و زكات و روزه و حجّ و ولايت، و به (سوى) هيچ كدام (از اينها) دعوت نشده، آن گونه كه به (سوى) ولايت فراخوانده شده است.»

شبهۀ سوّم: عدم وجود نام اميرالمؤمنين و فرزندانشان «سلام الله عليهم» در قرآن شريف:

شبهۀ ديگرى مطرح شده است كه اگر امر ولايت از اهميت بسيارى برخوردار است و اگر امامت حضرت امام على «سلام الله عليه» و فرزندانشان قطعى است، چرا خداى متعال نام اميرالمؤمنين و ساير امامان «سلام الله عليهم» را در قرآن شريف نياورده است؟ آيا حكمت الهى اقتضا نداشت كه براى رفع هميشگى نزاع از ميان امّت اسلامى نام وصىّ پيامبر و ساير امامان را در قرآن كريم بياورد؟


1) . نجم، 3 و 4.

2) . الكافى، ج 2، ص 18.

اينكه نام ايشان در قرآن كريم نيامده است دليلى است بر اينكه امر خلافت به امّت اسلامى واگذار شده است.

در پاسخ به اين شبهه، سه جواب را مطرح مى كنيم:

جواب اوّل) در قرآن شريف اگر چه نام على بن ابى طالب «سلام الله عليه» به صراحت نيامده است لكن چنان كه گفتيم، از آن بزرگوار، در موارد متعدّد سخن گفته شده است و اين ماييم كه بايد با تدّبر و دقّت، آن را بيابيم.

توضيح مطلب چنين است كه قرآن شريف مثلاً فرموده است:

«إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ»(1)«سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند، همان ها كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.»

تدبّر در اين آيۀ شريفه اقتضا مى كند كه مصداق آيه را بيابيم. تفحّص در تاريخ معلوم مى كند كه مراد از آيۀ شريفه، على بن ابى طالب «سلام الله عليه» است. به عبارت ديگر قرآن كريم تنها عناوين كلّى را بيان مى كند و به جزئيات نمى پردازد و امّت اسلامى بايد با تفحّص و تدبّر مصاديق اين عناوين كلّى را بيابد. دربارۀ خلافت و ولايت - چنان كه قبلًا گفته شد - لااقلّ سيصد آيه نازل شده است و ما بايد شأن نزول و مصاديق اين آيات، چگونگى تطبيق كليات بر موارد، و نتايج آن را با تدبّر در قرآن كريم و تفحّص در روايات و تاريخ به دست آوريم. قرآن شريف بر اين تفحّص علمى تأكيد فرموده است:

«أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلىٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا»(2)«آيا قرآن را مورد تدبّر قرار نمى دهيد يا آنكه بر قلب هايتان، قفل زده شده است؟»

جواب دوّم) همۀ فروع دين نيز مانند ولايت و خلافت است و قرآن شريف آن را به طور كلّى بيان فرموده است و تعيين موارد آن را به رسول گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» واگذار كرده است:

«وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»(3)


1) . مائده، 55.

2) . محمّد، 24.

3) . نحل، 44.

«و ما اين ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى.»

قرآن دربارۀ نماز، روزه، خمس، زكات، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولّا و تبرّا نيز به بيان خصوصيات نپرداخته است و تنها كلّيت وجوب آنها را بيان فرموده است، مثلاً در قرآن شريف مى خوانيم:

«أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوكِ اَلشَّمْسِ إِلىٰ غَسَقِ اَللَّيْلِ وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ»(1)«نماز را از زوال (هنگام ظهر) تا نهايت تاريكى شب بر پا دار و همچنين قرآن فجر (نماز صبح) را.»

ولى كيفيت نماز، ركعات و خصوصيات آن را پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» - كه مبين قرآن شريف است - بايد بيان كند، و همچنين است آيۀ ولايت، آيۀ تطهير، آيۀ تبليغ، آيۀ اولى الامر و... كه پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» مصاديق آن را تعيين مى كند.

در كتاب كافى نقل شده است كه ابو بصير از زبان مردم به امام صادق «سلام الله عليه» عرض كرد، چرا نام اميرالمؤمنين و ديگر امامان «سلام الله عليهم» در قرآن شريف نيامده است؟، حضرت صادق «سلام الله عليه»، در پاسخ وى، همين مطلب را فرمودند.(2)جواب سوّم) از تاريخ و روايات فراوان به دست مى آيد كه مردم آن روز اگر نام اميرالمؤمنين و ساير امامان «سلام الله عليهم» را در قرآن شريف مى يافتند، از روى عناد و از سرِ لجاجت زير بار نمى رفتند و از اطراف پيامبرگرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» متفرّق مى شدند و قطعاً به اسلام ضربۀ سختى مى خورد. به عبارت ديگر خداى متعال بر اساس مصلحت اهمّ، به طور كلّى و عنوانى نه جزيى و مصداقى، با اشاره و شأن نزول نه با تصريح، نام اهل بيت «سلام الله عليهم» را در قرآن شريف آورده است. خداى متعال در «آيۀ تبليغ» به همين مطلب اشاره دارد زيرا اوّلًا امر به تبليغ و بيان ولايت مى كند:

«يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»(3)«اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان.»

و ثانياً نسبت به جان پيامبر، پيش نيامدن حادثه، عدم شورش و.... تعهّد كرده و آسوده باش مى دهد:


1) . اسراء، 78.

2) . اصول كافى، ج 1، ص 286.

3) . مائده، 67.

«وَ اللَّهُ يعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1)«و خدا تو را از (گزند) مردم حفظ مى كند.» در روايات آمده است كه پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» بيم آن داشتند كه مردم مرتدّ شوند و يا ايشان را تكذيب كنند و زير بار تبليغ امر ولايت نروند، بنابراين، اين تبليغ براى ايشان مشكل بود و به خداى متعال پناه مى برند. عبارات بعضى از اين روايات را در اينجا مى آوريم:

الف) «قالَ الْباقِرُ «سلام الله عليه»:.... فَامَرَ اللَّهُ تَعالى مُحَمَّداً «صلى الله عليه و آله وسلّم» انْ يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوِلايَةَ كَما فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلوةَ وَ الزَّكوةَ وَ الصَّومَ وَ الحَجَّ فَلَمَّا اتاهُ ذلِكَ مِنَ اللَّهِ ضاقَ بِذلِكَ صَدْرُ رَسُولِ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم» وَ تَخَوَّفَ انْ يَرْتَدُّوا عَنْ دينِهِمْ وَ انْ يُكَذِّبُوهُ فَصاقَ صَدْرُهُ وَ راجَعَ رَبَّهُ - عَزَّوَجَلَّ - فَاوحَى اللَّهُ - عَزَّوَجَلَّ - الَيْهِ: يا ايُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2)«امام باقر «سلام الله عليه» فرمود:.... خداوند دستور داد به حضرت محمّد «صلى الله عليه و آله وسلّم» كه ولايت را براى مردم تفسير كند همان گونه كه نماز و زكات و روزه و حجّ را براى آنها تفسير كرده است، پس هنگامى كه اين دستور از جانب خدا رسيد سينۀ پيامبر تنگ شد و ترسيد كه مردم از دينشان برگردند و او را تكذيب كنند، پس به خدا مراجعه كرد (و راه چاره خواست) خداوند وحى كرد: اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شده است ابلاغ كن و اگر چنين نكنى رسالت او را انجام نداده اى و خدا تو را از (گزند) مردم حفظ مى كند.»

ب) «فَقالَ عِنْدَ ذلِكَ - حينَ امَرَ اللَّهُ بِتَبْليغَ الْوِلايَةِ - رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم»: امَّتى حَديثُوا عَهْد بِالْجاهِلِيَّةِ وِ مَتى اخْبَرْتُهُمْ بِهذا فى ابْنِ عَمّى يَقُولُ قائِلٌ وَ يَقُولُ قائِلٌ.... فَنَزَلَتْ: «يا ايُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَةُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ انَّ اللَّهَ لايَهْدِى الْقَومَ الْكافِرينَ»(3)


1) . مائده، 67.

2) . اصول كافى، ج 1، ص 289، ح 4.

3) . اصول كافى، ج 1، ص 290، ح 6.

«پيامبر (هنگامى كه مأمور به ابلاغ ولايت شد) عرض كرد: (خدايا) امّت من با دوران جاهليت فاصله اى ندارند و هر گاه مسئلۀ ولايت پسر عمويم را به آنها بگويم هر كدام چيزى خواهند گفت، آنگاه اين آيه نازل شد: «اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان و اگر (چنين) نكنى رسالت او را انجام نداده اى، خداوند ترا از (گزند) مردم حفظ مى كند، به درستى كه خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند.»

ج) «ثُمَّ انْزَلَ اللَّهُ انْ اعْلِنْ فَضْلَ وَصِيِّكَ فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ «صلى الله عليه و آله وسلّم»: رَبِّ انَّ الْعَرَبَ قَومٌ جُفاةٌ لَمْ يَكُنْ فيهِمْ كِتابٌ وَ لَمْ يُبْعَثْ الَيْهِمْ نَبِىٌّ وَ لا يَعْرِفُونَ فَضْلَ الْانْبِياءِ وَ لا شَرَفَهُمْ وَ لا يُؤْمِنُونَ بى انْ انَا اخْبَرْتُهُمْ بِفَضْلِ اهل بيتى، فَقالَ اللَّهُ - جَلَّ ذِكْرُهُ -: «وَ لاتَحْزَنْ عَلَيْهِمْ» «وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوفَ يَعْلَمُونَ» فَذَكَرَ مِنْ فَضْلِ وَصِيِّهِ ذِكْراً، فَوَقَعَ النِّفاقُ فى قُلُوبِهِمْ.... وَ لايَزالُ يُخْرِجُ لَهُمْ شَيْئاً مِنْ فَضْلِ وَصِيِّهِ.... فَلَمَّا رَجَعَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ نَزَلَ جِبْرِئيلُ فَقالَ: «يا ايُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ الناسِ انَّ اللَّهَ لايَهْدِى الْقَومَ الْكافِرينَ»، فَنادَى النَّاسَ فَاجْتَمَعُوا.... فَقال: مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ،.... فَوَقَعَتْ حَسْكَةُ النِّفاقِ فى قُلُوبِ الْقَومِ وَ قالُوا ما انْزَلَ اللَّهُ هذا عَلى مُحَمَّدٍ قَطُّ وَ ما يُريدُ الّا انْ يَرْفَعَ ابْنَ عَمِّهِ»(1)«سپس خداوند نازل كرد كه فضيلت جانشين خود را به طور علنى بگو، پيامبر عرض كرد: پروردگارا عرب مردمى جفا كار هستند كتابى در بين آنها نبوده و پيامبرى بر ايشان مبعوث نشده و فضل و شرف پيامبران را نمى دانند و اگر فضيلت اهل بيتم را براى آنها بگويم به من ايمان نمى آورند (و قبول نمى كنند)، خداوند فرمود: «بر آنان غم مخور» «و بگو سلام بر شما، امّا به زودى خواهند دانست» پس پيامبر فضيلت جانشين خود را بيان كرد، آنگاه نفاق در قلوب مردم افتاد.... و پيوسته پيامبر، فضيلتى از فضايل جانشين خود را براى مردم بيان مى فرمود:.... زمانى كه پيامبر از حجّة الوداع مراجعت كردند، جبرئيل نازل شد و گفت: «اى پيامبر آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم) برسان و


1) . اصول كافى، ج 1، ص 293، ح 3.

اگر (چنين) نكنى رسالت او را انجام نداده اى، خداوند ترا از (گزند) مردم حفظ مى كند، به درستى كه خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» پس پيامبر مردم را فرا خواند و مردم جمع شدند.... آنگاه فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين على مولاى اوست، پس نفاق در قلوب مردم افتاد و گفتند:

خداوند چنين چيزى را هرگز بر پيامبر نازل نكرده است و او مى خواهد پسر عمويش را بالا ببرد.»

فصل بيست و يكم: امامت حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف»

به اعتقاد شيعۀ اماميه، آخرين امام معصوم، حضرت مهدى موعود «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» هستند.

راجع به حضرت ولىّ عصر «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» اشكال هايى مطرح شده است كه به اختصار به برخى اين اشكال ها و پاسخ آنها اشاره مى كنيم:

الف) از زمان ولادت بلكه از زمان باردارى مادر مكرّمۀ ايشان تا زمان غيبت آن امام، همراه با خرق عادت و مسائل عجيب است و اين وقايع طورى نقل شده كه عقل آن را باور نمى كند، مثلاً نقل شده است كه نشانه هاى حمل در مادر گرامى ايشان نبود، يا پس از تولّد شهادتين گفتند، قرآن كريم خواندند و به پدر سلام كردند و....

ب) او در كجاى كرۀ زمين است؟ علم فعلًا تسلّط بر كرۀ زمين دارد و وجود چنين كسى را باور ندارد.

ج) چگونه يك نفر بيش از هزار سال عمر مى كند؟

د) چگونه بر كرۀ زمين مسلّط مى شود؟ اگر آگاهى به سلاح و تكنيك جنگى روز نداشته باشد تسلّط بر كرۀ زمين ممكن نيست و اگر اين آگاهى را داشته باشد بايد چندين ميليون بى گناه كشته شوند تا او مسلّط شود.

بايد توجّه داشت كه اين اشكال ها در واقع اشكال نيست، استبعاد (يعنى چيزى را بعيد دانستن) است، در قرآن شريف نيز با خرق عادت كه با جريان هاى طبيعى سازگار نيست روبرو هستيم و اين امر شايد وضعيت وجودى حضرت ولىّ عصر «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» را در ذهن ما روشنتر كند.

يكى از اين موارد ماجراى حضرت عيسى «سلام الله عليه» در قرآن شريف است. آيا حضرت عيسى «سلام الله عليه» در گهواره سخن نگفت؟ آيا حمل و به دنيا آمدن او خرق عادت بلكه معجزه نبود؟ قرآن شريف در بيان ماجراى عيسى «سلام الله عليه» مى فرمايد:

«فَاشارَتْ الَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِى الْمَهْدِ صَبِيّاً قالَ انّى عَبْدُاللَّهِ اتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنى نَبِيّاً»(1)

«(مريم) به سوى او (عيسى) اشاره كرد، گفتند چگونه با كودكى كه در گهواره است سخن بگوييم، (عيسى) گفت من بندۀ خدايم او به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.»

«قالَتْ انّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنى بَشَرٌ وَ لَمْ اكُ بَغِيّاً قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ.... فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكاناً قَصِيّاً فَاجاءَهَا الَمخاضُ الى جِذْعِ النَّخْلَةِ قْالَتْ يا لَيْتَنى مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيّاً»(2)

«(مريم) گفت: چگونه مرا پسرى باشد با آنكه دست بشرى به من نرسيده و بد كار نبوده ام، گفت: مطلب همين است، پروردگارت فرموده اين كار بر من آسان است..... پس (مريم) به او (عيسى) باردار شد و با او به مكان دور افتاده اى پناه جست، درد زايمان او را كنار درخت خرمايى كشاند، (به اندازه اى ناراحت شد كه) گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلّى فراموش شده بودم.»

آيا حضرت عيسى، حضرت خضر و حضرت الياس كه از نظر اسلام زنده هستند در كجاى اين جهان زندگى مى كنند؟ چرا علم، آنها را نيافته است و آيا مثلاً حضرت نوح از نظر قرآن كريم حدّاقلّ نهصد و پنجاه سال زندگى نكرده است؟

«فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّٰ خَمْسِينَ عٰاماً»(3)

«پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد.»

آيا آصف بن برخيا كه قطره اى از علم قرآن را داشت از نظر قرآن شريف نتوانست به يك چشم بر هم زدن تخت بلقيس را از يمن به شام بياورد؟

«قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»(4)

«كسى كه دانشى از كتاب داشت گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد.»


1) . مريم، 29 و 30.

2) . مريم 20 تا 23.

3) . عنكبوت، 14.

4) . نمل، 40.

اين گونه آيات كه در قرآن شريف فراوان است به ما مى گويد آن خدايى كه عيسى «سلام الله عليه» را به دنيا آورد و واداشت با مردم سخن بگويد، بلكه او را پيامبر به دنيا آورد و به او سعۀ صدر، وسعت علم، گستردگى قدرت و بالاخره سعۀ وجودى عطا فرمود، قدرت دارد كه به ولىّ خود نيز قدرت تكلّم دهد، او را مخفى كند و تا عمر دارد او را از نظر علم، قدرت، فضيلت و بالاخره از نظر سعۀ وجودى، مخزن علم و قدرت خود و مظهر همۀ اسماء و صفات خود و خلاصۀ كلام، خليفۀ خود كند. آن خدايى كه آدم «سلام الله عليه» را آفريد و اسماء را به او تعليم داد قدرت دارد كه ولىّ خود را - به طورى كه آدم «سلام الله عليه» نيز بر او غبطه خورد - در حمايت خود بگيرد. آن خدايى كه حضرت عيسى «سلام الله عليه» را زنده نگاه داشت

«وَ مٰا قَتَلُوهُ وَ مٰا صَلَبُوهُ وَ لٰكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ.... وَ مٰا قَتَلُوهُ يَقِيناً بَلْ رَفَعَهُ اَللّٰهُ إِلَيْهِ»(1)«نه او را كشتند و نه به دار آويختند لكن امر بر آنها مشتبه شد.... و قطعاً او را نكشتند بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد.»

مى تواند ذخيرۀ خود را در اين جهان از چشم همگان مخفى نگاه دارد. آيا خداى آصف بن برخيا قدرت ندارد در يك روز، كمتر يا بيشتر، ولىّ خود را كه همۀ علم قرآن كريم را داراست، بر جهان با آن همه اسلحه و علم مسلّط كند بدون اينكه بى گناهى كشته شود؟

ظهور حضرت ولىّ عصر «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» و تسلّط او بر جهان و احياى جهان و انسان به دست او، خواست خداست و اوست كه به دست شيعيان و به رهبرى آن حضرت جهان را حياتى دوباره مى بخشد.

«أَنَّ اَللّٰهَ يُحْيِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا»(2)«به درستى كه خداوند زمين را بعد از مرگش زنده مى كند.»

فصل بيست و دوّم: نيابت

قاعدۀ حكمت، قاعدۀ لطف و قاعدۀ لزوم افاضۀ فيض، دلالت دارد بر اينكه هرگاه به امام معصوم دسترسى نباشد - خواه به واسطۀ دورى مسافت يا منع ملاقات از سوى دشمن و يا در زمان غيبت مانند زمان ما - كسى كه داراى نيابت مطلقه از جانب امام معصوم است بايد در ميان مردم باشد تا مردم در امر حكومت و بيان احكام به او مراجعه كنند. حضرت رضا «سلام الله عليه» فرمودند:


1) . نساء، 157 و 158.

2) . حديد، 17.

هيچ فرقه و هيچ ملّتى را نمى يابيم مگر آنكه بقاء زندگى و حيات آنان به واسطۀ وجود رئيس و رهبر در امور دين و دنياى آنان باشد و اگر خداوند امام و قيم امين و درستكارى را تعيين نفرمايد، هر آينۀ اساس ملّت سست خواهد شد و دين از بين خواهد رفت و سنّت الهى تغيير خواهد كرد.(1)پس در اصل لزوم نيابت ترديدى نيست، امّا از نظر اينكه چه كسى بايد نايب باشد نيز عقل به صورت بديهى حكم مى كند كه كسى بايد نايب باشد كه علاوه بر دارا بودن مقام عدالت و همچنين داشتن قدرت تدبير، بتواند احكام الهى را از قرآن شريف و روايات استخراج كند تا دين از قياس ها و استحسان ها و از گرفتن قوانين از بيگانگان و.... محفوظ بماند. چنين فردى در روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» به «راوى حديث» و در اصطلاح فقيهان به «ولىّ فقيه» مشهور است.

امام صادق «سلام الله عليه» مى فرمايد:

«يَنْظُرانِ الى مَنْ كانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوى حَديثَنا وَ نَظَرَ فى حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ احْكامَنا فَلْيَرْضَوا بِه حَكَماً فَانّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حاكِماً»(2)

«نظر كنند به كسى كه حديث ما را روايت كند و دقّت كند در حلال و حرام ما و بشناسد احكام ما را، پس راضى شويد به او به عنوان حاكم، پس به درستى كه من او را حاكم بر شما قرار دادم.»

و نيز امام عصر «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» مى فرمايد:

«وَ امَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فيها الى رُواةِ حَديثِنا فَانَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُمْ وَ انَا حُجَّةُ اللَّهِ»(3)

«در حوادث جديد به راويان حديث ما رجوع كنيد، به درستى كه آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا هستم.»

از اين جهت بزرگان دين مسئلۀ ولايت فقيه را يك امر ضرورى در فقه شيعه مى دانند. مؤلّف كتاب شريف «جواهر الكلام» - كه از مهم ترين متون فقهى عالمان اهل تشيع است - مى فرمايد:

«آن كسى كه در مسئلۀ «ولايت فقيه» وسوسه مى كند، از طعم فقه چيزى نچشيده است و از لحن گفتار مبارك ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم» و اسرار آنان چيزى نفهميده است و در منظور و مراد آنان - كه فقيه را به عنوان حاكم و حجّت قرار داده اند - دقّت و تأمّل نكرده است.»(4)


1) . بحار الانوار، ج 23، ص 32، باب 1، ح 52.

2) . الكافى، ج 1، ص 67.

3) . وسائل الشيعة، ج 27، ص 140.

4) . جواهر الكلام، ج 21، ص 397.

به بيان ديگر، صاحب جواهر مى فرمايد: اگر كسى منكر ولايت فقيه شود مجتهد نيست، زيرا ذوق فقهى ندارد. علاوه بر اين در كلمات فقيهان ديگر نيز دربارۀ اين مسئله بحث شده و ضرورت آن امرى روشن، فرض شده است. استاد عظيم الشأن ما حضرت امام خمينى «قدس سره» كه در حقيقت روشنگر بحث ولايت فقيه در عصر حاضر و بلكه احياگر آن بودند، حكومت اسلامى خود را بر اساس همين اصل بنيان نهادند.(1)

فصل بيست و سوّم: رَجعَت

يكى از مسايل اعتقادى كه اختصاص به شيعه دارد مسئلۀ رجعت است و اهل سنّت نسبت به آن حسّاسيت عجيبى دارند و هميشه مورد نزاع بين طرفين بوده است.

شيعه براى اثبات آن به آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» تمسّك نموده و اهل سنّت آن را مورد مسخره و استهزاء قرار داده اند.

رجعت يعنى آنكه بعد از ظهور حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» عده اى از پاكان و نيكان، حياتى دوباره يافته و زنده مى شوند و از زندگى شيرين بهره مى برند زيرا بعد از ظهور آن حضرت، حكومت جهانى اسلام تا روز قيامت در خاندان نبوّت (كه زنده مى شوند) خواهد بود و به اهل بيت «سلام الله عليهم» اختصاص دارد.

آنچه گفته شد خلاصه اى است كه مفصّل آن در بيش از صد و پنجاه روايت آمده است.(2)در ميان آن روايات، رواياتى است كه امامان «سلام الله عليهم» فرموده اند: «كسى كه رجعت را قبول ندارد شيعه نيست».(3)از همين جهت از صدر اسلام تاكنون هيچ يك از علما و بزرگان دين، رجعت را انكار نكرده اند بلكه بسيارى از اصحاب ائمّه «سلام الله عليهم» و علما و بزرگان در صدد بوده اند كه با دليل هاى چهار گانه (قرآن كريم - سنّت - اجماع - عقل) آن را اثبات كنند و اين كار را كرده اند و ما به اختصار به آن دليل ها اشاره مى كنيم:

الف) قرآن: در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه ائمّه «سلام الله عليهم» آنها را به رجعت تفسير كرده اند و علّامۀ مجلسى آن روايات را در كتاب بحار الانوار آورده است.(4)


1) . براى توضيح بيشتر در زمينه بحث ولايت فقيه مى توانيد به كتب تفصيلى در اين خصوص و از جمله كتاب مختصر ولايت فقيه و حكومت دينى كه از اينجانب منتشر شده است مراجعه نماييد.

2) . بحار الانوار، ج 53، ص 39 الى 149.

3) . بحار الانوار، ج 53، ص 67 و 136، باب 29، ح 63 و 161.

4) . ر. ك: بحار الانوار، ج 53، ص 39 الى 149.

ب) سنّت: بيش از صد و پنجاه روايت در مورد رجعت از پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» و اهل بيت «سلام الله عليهم» صادر شده است.(1)

ج) اجماع: رجعت در نزد شيعه امرى مسلّم و حتمى است و هيچ يك از عالمان و انديشمندان شيعى آن را انكار نكرده است و اگر بگوييم از ضروريات شيعه است، قطعاً اشتباه نكرده ايم. علّامۀ مجلسى رحمه الله اعتقاد به رجعت را از بيش از چهل نفر از بزرگان دين مانند ثقة الاسلام كلينى و شيخ صدوق و شيخ مفيد و شيخ طوسى رحمه الله هم نقل فرموده است.(2)

د) عقل: در قرآن كريم و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» و فلسفه مسلّم است كه اين عالم احتياج به وجود «حجّت» دارد و اگر لحظه اى «حجّت» وجود نداشته نباشد، اين عالم نابود خواهد شد. امام رضا «سلام الله عليه» فرمود:

«لَو خَلَتِ الْارْضُ طَرْفَةَ عَيْنٍ مِنْ حُجَّةٍ لَساخَتْ بِاهْلِها»(3)

«اگر به اندازۀ يك چشم بر هم زدن، زمين از حجّت خالى شود، زمين اهلش را فرو مى برد.»

«بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْارْضُ وَ السَّماءُ»(4)

«به بركت او (حجّت) به مردم روزى داده مى شود و به خاطر وجود او آسمان و زمين پايدار است.»

از سوى ديگر حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» بعد از استقرار حكومت جهانى، از دنيا مى روند.

نتيجۀ مطلب اين است كه بعد از آن حضرت بايد يكى از امامان زنده شوند و بر اين جهان حكومت كنند.

نكتۀ قابل توجّه آن است كه مسئلۀ رجعت، مانند معاد است كه ما تنها دورنمايى از آن در اختيار داريم، ولى اصل آن مسلّم و ضرورى است و اثبات خصوصيات آن مانند خصوصيات معاد لازم نيست، بلكه ممكن نيست.

امامان «سلام الله عليهم» و علما بر اصل رجعت تأكيد داشته اند كه مايۀ اميد، رجاء، خرسندى و نشاط ماست؛ يعنى پروردگار بعضى از بندگانش را براى ديدن حكومت جهانى حضرت مهدى «عجّل الله تعالى فرجه الشّريف» بلكه براى كمك به آن عزيز زنده مى كند. همچنين پروردگار متعال، اهل بيت «سلام الله عليهم» را براى ادامۀ آن حكومت عدل شيرين جهانى زنده مى كند تا در سايۀ آنان، تمام مردم جهان يك زندگى انسانى داشته باشند.


1) . بحار الانوار، ج 53، ص 39 الى 149.

2) . بحار الانوار، ج 53، ص 122، باب 29، ذيل ح 161.

3) . بصائر الدّرجات، ص 489.

4) . مفاتيح الجنان، دعاى عديله.

امامان «سلام الله عليهم» مقيد بودند در موارد حسّاس مسئلۀ رجعت را بدون ذكر خصوصيات مطرح كنند، همان گونه كه در زيارت جامعۀ كبيره، زيارت وارث و زيارت آل ياسين آمده است.

در زيارت جامعۀ كبيره آمده است:

«وَ جَعَلَنى مِمَّنْ.... يَكِرُّ فى رَجْعَتِكُمْ»

«و (خدا) مرا از كسانى قرار دهد كه.... در رجعت شما بر مى گردند.»

«وَ اشْهِدُكُمْ انّى.... مُصَدِّقٌ بِرَجْعَتِكُمْ»

«و شما را گواه مى گيرم كه من.... رجعت شما را تصديق مى كنم.»

و در زيارت وارث عرض مى كنيم:

«انّى بِكُمْ مُؤْمِنٌ وَ بِايابِكُمْ مُوقِنٌ»

«من به شما ايمان دارم و به بازگشت و رجعت شما يقين دارم.»

و در زيارت آل ياسين مى خوانيم:

«وَ اشْهَدُ..... انَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لا رَيْبَ فيها»

«و گواهى مى دهم.... كه رجعت و بازگشت شما حقّ است و هيچ شكّى در آن نيست.»

ابن قولويه در كامل الزّيارات به سند صحيح از امام صادق «سلام الله عليه» نقل مى كند كه آن حضرت به راوى فرمودند: نزد قبر همۀ امامان بگو:

«اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَةِ قَبْرِ ابْنِ نَبِيِّكَ وَ ابْعَثْهُ مَقاماً مَحْمُوداً تَنْتَصِرُ بِهِ لِدينِكَ وَ تَقْتُلُ بِهِ عَدُوَّكَ فَانَّكَ وَعَدْتَهُ ذلِكَ وَ انْتَ الرَّبُّ الَّذى لا تُخْلِفُ الْميعاد»(1)

«خدايا، اين زيارت را آخرين زيارت من از قبر پسر پيامبرت قرار مده، و او را به مقام عالى - رجعت - برسان تا دينت را به واسطۀ او يارى كنى و دشمنانت را به واسطۀ او نابود نمايى، زيرا وعدۀ رجعت وعدۀ توست و هرگز خلف وعده نخواهى كرد.»


1) . كامل الزيارات، ص 318.

فصل بيست و چهارم: توسّل

واسطه آوردن و وسيله قرار دادن كسى را براى برآمدن حاجت، در ميان مردم، مشهور و امرى عقلى است. اگر مردم مشكلى داشته باشند كه حلّ آن را به دست كسى بدانند، معمولًا به يكى از نزديكان او متوسّل مى شوند و او را واسطۀ حلّ مشكل خود قرار مى دهند. قرآن شريف اين امر عقلى و بديهى را امضا فرموده بلكه به آن امر كرده است:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً»(1)

«و اگر مخالفان هنگامى كه به خود ستم مى كردند به نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى كردند و پيامبر (نيز) براى آنان طلب آمرزش مى كرد قطعاً خدا را توبه پذير مهربان مى يافتند.»

«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ»(2)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و وسيله اى براى تقرّب به او بجوييد.»

«وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا»(3)

«و براى خدا نام هاى نيك است پس خدا را با آن نام ها بخوانيد.»

در روايات معصومين «سلام الله عليهم» نقل شده است كه «وسيله» بندگان به سوى خداوند متعال و نيز «نام هاى نيكِ» خداوند، همان اهل بيت عصمت و طهارت «سلام الله عليهم» مى باشند، چنان كه نبىّ اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم» فرمودند:

«نَحْنُ الوَسيلَةُ إِلىَ اللَّهِ»(4)

«ما وسيلۀ به سوى خداوند متعال هستيم.»

و نيز امام صادق «سلام الله عليه» فرمودند:

«نَحْنُ وَ اللَّهِ الْاسْماءُ الْحُسْنى»(5)

«به خدا سوگند، اسماء حُسنى و نام هاى نيك در قرآن، ما هستيم.»


1) . نساء، 64.

2) . مائده، 35.

3) . اعراف، 180.

4) . بحار الانوار، ج 25، ص 22، باب 1، ح 38.

5) . الكافى، ج 1، ص 143.

امّا در قرآن كريم آياتى نيز هست كه بت پرستان را به اين دليل كه بت را وسيلۀ تقرّب به خدا مى دانسته و آن را شفيع قرار مى دادند مذمّت كرده است:

«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَضُرُّهُمْ وَ لاٰ يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اَللّٰهِ»(1)

«آنها غير از خدا چيزهايى را مى پرستند كه نه به آنان زيان مى رساند و نه سودى مى بخشد، و مى گويند اينها شفيعان ما نزد خدا هستند.»

«وَ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اَللّٰهِ زُلْفىٰ»(2)

«و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند (دليلشان اين بود كه) اينها را نمى پرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند.»

زيرا اوّلًا كار آنها نه واسطه قرار دادن بُت ها، بلكه عبادت آنها بود كه بالاترين ظلم است، همان گونه كه قرآن شريف از قول لقمان به فرزندش، مى فرمايد:

«لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ»(3)

«شرك به خدا نياور زيرا شرك، ظلمى بزرگ است.»

و ثانياً كار آنها خرافى و مخالف با عقل بود، زيرا بتى كه نه شعور و نه نفع ونه ضرر دارد و نه مى تواند خود را حفظ كند و نه ديگرى را، چگونه مى تواند شفيع يا موجب تقرّب به خداى متعال شود؟


1) . يونس، 18.

2) . زمر، 3.

3) . لقمان، 13.

اصل پنجم: معاد

فصل بيست و پنجم: اثبات معاد
اشاره

«معاد» پنجمين اصل از اصول دين است. مسئلۀ معاد در تمام اديان الهى مسئله اى ضرورى است. بيش از يك سوّم از آيات قرآن شريف دربارۀ معاد است و كمتر سوره اى در قرآن كريم يافت مى شود كه ذكرى از معاد و زندگى پس از مرگ در آن نباشد.(1)فيلسوفان بزرگ نظير خواجه نصير الدّين طوسى، شيخ الرّئيس ابو على سينا و صدرالمتألّهين دليل هاى فراوانى براى اثبات اصل معاد و زندگى بعد از مرگ آورده اند. ما از ميان اين دلائل، سه دليل متقن و قابل فهم براى عموم را در اينجا مى آوريم:


1) . ر. ك: معاد سرنوشت جاودانۀ انسان.

الف) برهان حكمت

آفرينش جهان نمى تواند بدون هدف و باطل باشد. قرآن شريف بارها اين نكته را با صراحت مطرح كرده و بلكه دستور داده است كه اين مفهوم را به عنوان دعا بخوانيم تا در عمق جانمان رسوخ كند:

«اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ»(1)

«همان ها كه در حال ايستاده و نشسته و آنگاه كه به پهلو خوابيده اند خدا را ياد مى كنند و در اسرار آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند (و مى گويند) پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريده اى، منزّهى تو، ما را از عذاب آتش نگاه دار.»

پس خلقت جهان هدف دار است، اين زندگى دنيايى - كه تكرار مكرّراتى، بيش نيست و براى همه، حتّى براى آنان كه از رفاه بسيار برخوردارند زندگى پر رنجى است - قطعاً هدف خلقت نيست. هر نوش اين زندگى داراى نيش ها، و هر لذّت آن همراه با دردها است. اگر بناست زندگى دنيايى با آن همه رنج ها، بعد از مدّتى نابود شود، پس چرا آمده ايم؟ اين جمله كه «اگر آمده ام چرا مى روم؟ و اگر مى روم چرا آمده ام؟ آيا آمده ام يك عمر رنج را تحمّل كنم؟» براى ردّ منكران معاد جملۀ رسايى است. پس بايد بعد از مرگ نيز حياتى وجود داشته باشد تا بتوان ابديت، لذّت بدون درد، نوش بدون نيش و راحتى بدون رنج را در آن ديد وگرنه خلقت جهان هستى، عبث و باطل و بر خلاف حكمت خواهد بود، در حالى كه همۀ افعال خداوند حكيم، از روى حكمت و دليل حكيمانه است. قرآن شريف در آياتى به اين برهان تصريح مى كند. يكى از آن آيات چنين است:

«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ»(2)

«آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما بازگردانده نمى شويد.»

ب) برهان عدالت

اين جهان به گونه اى است كه اعطاء پاداش به خوبان و كيفر بدان در آن، به صورت كامل ممكن نيست، به عنوان مثال آيا مى توان پاداش كسى را كه عمرى به جامعۀ بشرى و به همنوعان خود


1) . آل عمران، 191.

2) . مؤمنون، 115.

خدمت كرده و عالَمى را احياء كرده است، در چند روز عمر داد؟ و آيا كسى را كه عمرى به خلق خدا خيانت كرده و عالَمى را به آتش فساد كشيده است مى توان در اين عمر چند روزه كيفر داد؟ آيا كيفر كسى كه هزاران بى گناه را به خاك مذلّت نشانده و يا كشته است، تنها كشتن اوست؟ حقيقت آن است كه اين دنيا نمى تواند ظرف كاملى براى پاداش يا كيفر بسيارى از مردم باشد، در حالى كه عدالت خداوند اقتضا مى كند كه هر كس نتيجۀ اعمال خود را ببيند. پس بايد جهان ديگرى - كه ظرف حقيقى و واقعى پاداش ها و كيفرها است - وجود داشته باشد. قرآن شريف در آياتى به اين دليل نيز تصريح كرده كه يكى از آن آيات چنين است:

«انَّ السَّاعَةَ اتِيَةٌ اكادُ اخْفيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى»(1)

«به طور قطع رستاخيز خواهد آمد، مى خواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا داده شود.»

ج) برهان خلقت

نوزاد در رحم مادر، داراى چشم، گوش، زبان، جهاز هاضمه، قلب و بسيارى اعضاء ديگر است، ولى اين اعضاى برونى و درونى براى او در شكم مادر، فايدۀ كاملى ندارند. بنابراين، وجود اعضا و جوارح دليل روشنى است بر اينكه نوزاد براى رحم مادر خلق نشده است و شكم مادر براى او، تنها جاى پرورش ابتدايى و رسيدن به كمال براى حضور در ظرفى ديگر است. او را در مكانى تنگ و تاريك و پر رنج قرار داده اند تا براى زندگى در جهانى كه بتواند از اين اعضا استفاده كند، آماده شود. پس از تولّد و استفاده از اين ابزار معلوم مى شود كه چيزهاى ديگرى نيز هست كه در اين جهان امكان رسيدن به آنها نيست، مثل زندگى ابدى و بدون رنج، شادى هاى بدون غم، ارضاى غريزه هاى انسانى بدون ملامت و بدون سرخوردگى و بدون تبعات، سلامتى بدون مرض، جوانى بدون پيرى، قوّت بدون ضعف، رسيدن به معنويات، رفع جهل و عجز، كنار رفتن حجاب هاى ظلمانى، يقين مطلق، مدينۀ فاضله، محيطى كه در آن رذالت، حسد، كينه و تكبّر وجود نداشته نباشد، محيطى بدون ظلم و معصيت كه عدالت و اطاعت الهى در آن حكم فرما باشد و... آرى، اين آرزوها و آرمان ها و اميدهاى واقعى انسان است كه رسيدن به آن در اين دنيا ممكن نيست، زيرا اين جهان، جهان آلودگى است،


1) . طه، 15.

جهان اصطكاك و فساد است. وقتى خداوند متعال فرشتگان را از ارادۀ خود بر خلقت آدم آگاه كرد، فرشتگان گفتند: آيا مى خواهى كسى را خلق كنى كه خونريزى و فساد لازمۀ وجود اوست؟:

«إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ اَلدِّمٰاءَ»(1)

«من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد، (فرشتگان) گفتند: آيا كسى را در آن قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كند؟»

با اين بيان در مى يابيم كه انسان همان گونه كه براى رحم مادر خلق نشده، براى اين دنيا نيز خلق نشده است، بلكه براى جهانى خلق شده كه هر چه مى خواهد هست:

«وَ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ»(2)

«و در آن (بهشت) آنچه دل ها مى خواهد و چشم ها از آن لذّت مى برد موجود است و شما هميشه در آن خواهيد ماند.»

و براى عالَمى خلق شده كه به خواسته هاى بلند انسانيت و اميدهاى ارجمند آدميت دسترسى پيدا كند، جهانى كه ظرف دستيابى به آن آرزوها و در حقيقت ظرف استكمال نهايى انسان است.

فصل بيست و ششم: خبر دادن «صادقِ مُصدَّق» از معاد

فصل هاى بعد از اين فصل، مربوط به مسائل و منازلى است كه از لحظۀ مرگ آغاز مى شود، مسائل و منازلى كه انسان پس از سير و گذراندن آن مسائل و منازل، به منزلگاه ابدى (بهشت براى خوبان و جهنّم براى بدان) مى رسد. امّا قبل از بحث دربارۀ اين مسائل و منازل، از ذكر مقدّمه اى ناگزيريم كه آن مقدّمه را در اين فصل و به صورت جداگانه مى آوريم.

ما از خصوصيات معاد جز دورنمايى بيش، در ذهن نداريم و عقل نمى تواند به خصوصيات آن پى ببرد، زيرا راهى به آنها ندارد. براى آشنايى با اين خصوصيات بايد به «صادقِ مصدَّق» مراجعه كنيم. «صادقِ مصدَّق» يعنى راستگويى كه سخنش تأييد شده و پذيرفته شده است. فيلسوفان و متكلّمان بزرگ از جمله شيخ الرئيس ابو على سينا، اين نكتۀ مهمّ را گوشزد كرده اند كه: برهان، فلسفه و عقل نمى تواند خصوصيات معاد را اثبات كند، ولى چون صادق مصدّق - كه همان قرآن شريف، و رسول


1) . بقره، 30.

2) . زخرف، 71.

گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» و امامان معصوم «سلام الله عليهم» مى باشند - از وجود آن خبر داده اند، عقل ما نيز آن را مى پذيرد، زيرا بعد از آنكه عقل، آمدن پيامبر و امام را از طرف خداوند متعال پذيرفت، بايد گفتار ايشان را نيز بپذيرد و قبول كند كه هر چه مى گويند با واقع مطابقت دارد و تمام گفتار آنها از جانب خداى متعال است.

اگر بخواهيم آنچه را گفته شد، در مورد قرآن شريف، به صورت گزاره هاى برهانى «با صغرا و كبرا و در هيئت شكل اوّل منطقى» درآوريم، بايد چنين بگوييم: «آنچه را قرآن شريف گفته، وحى است» و «آنچه وحى است از طرف خداست» پس «آنچه در قرآن شريف است از طرف خداست».

بنابراين، دليل آنچه را كه در فصل هاى بعد مى آوريم، همه از قرآن شريف است و قبلًا هم اثبات شد كه قرآن شريف از جانب خداست و عقل باور كرد كه قرآن كريم معجزۀ الهى است، پس عقل به طور استقلال حكم مى كند كه مدّعاى ما همراه با دليل است و اگر اين دليل قرآنى بهتر از برهان فلسفى نباشد - كه هست - لااقلّ براى ادّعاى ما دليلى عقل پسند است.

فصل بيست و هفتم: معاد جسمانى

از قرآن شريف استفاده مى شود كه معاد انسان ها نه فقط «معاد روحانى» بلكه «معاد جسمانى» نيز هست. يعنى در روز قيامت، روح انسان در حالى كه متعلّق به جسم اوست وارد محشر مى شود و در حقيقت انسان، مركّب از روح و جسم وارد محشر خواهد شد، آنگاه اگر در زمرۀ نيكان و پاكان باشد، وارد بهشت و اگر در صف آلودگان و گنهكاران باشد، وارد جهنّم مى گردد.

به عبارت ديگر انسانى كه در قيامت محشور مى شود مانند همين انسان دنيايى است و همان گونه كه در اين دنيا لذّت و درد روحى و جسمى دارد در آخرت نيز چنين خواهد بود. آتش جهنّم همانطور كه جسم او را در هم مى كوبد روح او را نيز مى سوزاند:

«كَلاّٰ لَيُنْبَذَنَّ فِي اَلْحُطَمَةِ وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا اَلْحُطَمَةُ نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ»(1)

«چنين نيست كه مى پندارد، به زودى كه در آتشى خردكننده پرتاب مى شود؛ تو چه مى دانى آتش خردكننده چيست، آتش برافروختۀ خدايى است، آتشى كه از دل ها سر مى زند.»

و همان گونه كه در بهشت از خوردنى ها و آشاميدنى ها و همسران بهشتى بهره مند است، روح او نيز از معنويات بهشت لذّت مى برد:


1) . همزه، 4 تا 7.

«لَهُمْ فِيهٰا فٰاكِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا يَدَّعُونَ سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ»(1)

«براى آنها در بهشت (هر گونه) ميوه است و هر چه بخواهند در اختيار آنها خواهد بود، از جانب پروردگار مهربان (به آنان) سلام گفته مى شود.»

خلاصۀ كلام اينكه معادى كه همۀ اديان الهى آن را قبول دارند و بيش از يك سوّم قرآن كريم دربارۀ آن نازل شده است، «معاد جسمانى» است و بايد گفت كه معاد جسمانى، يك امر ضرورى در اسلام است و در قرآن كريم بيش از هزار آيه، معاد جسمانى را با صراحت بيان كرده است. ما از باب نمونه بعضى از آن آيات را در اينجا مى آوريم:

«كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ»(2)

«بخوريد و بياشاميد گواراتان باد، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد.»

«وَ فٰاكِهَةٍ مِمّٰا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمّٰا يَشْتَهُونَ وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثٰالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَكْنُونِ»(3)

«و ميوه از هر چه اختيار كنند و از گوشت پرنده هر چه بخواهند و همسرانى از حورالعين دارند، همچون مرواريد در صدف پنهان.»

«فَالْيَوْمَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنَ اَلْكُفّٰارِ يَضْحَكُونَ عَلَى اَلْأَرٰائِكِ يَنْظُرُونَ»(4)

«امروز (قيامت) مؤمنان به كافران مى خندند، در حالى كه بر تخت هاى بهشتى نشسته (و به سرنوشت آنها) مى نگرند.»

«كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ»(5)

«هر گاه پوست هاى بدنشان بريان گردد (و بسوزد)، پوست هاى ديگرى به جاى آن قرار مى دهيم تا كيفر را بچشند.»

«لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ فَشٰارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْحَمِيمِ فَشٰارِبُونَ شُرْبَ اَلْهِيمِ هٰذٰا نُزُلُهُمْ يَوْمَ اَلدِّينِ»(6)


1) . يس، 57 و 58.

2) . حاقّه، 24.

3) . واقعه، 20 تا 23.

4) . مطفّفين، 34 و 35.

5) . نساء، 56.

6) . واقعه، 52 تا 56.

«قطعاً از درخت زقّوم مى خوريد و شكم ها را از آن پر مى كنيد و روى آن از آب سوزان مى نوشيد، (مانند) شتران تشنه، اين است پذيرايى از آنها در روز قيامت.»

«اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ»(1)

«امروز (قيامت) بر دهانشان مُهر مى نهيم، و دست هايشان با ما سخن مى گويند و پاهايشان كارهايى را كه انجام مى دادند، شهادت مى دهند.»

«حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ»(2)

«وقتى به آن مى رسند، گوش ها و چشم ها و پوست هاى بدنشان به آنچه مى كردند گواهى مى دهند، آنها به پوست هاى بدنشان مى گويند چرا بر ضدّ ما گواهى داديد؟ آنها مى گويند همان خدايى كه هر موجودى را به سخن در آورده، ما را به سخن درآورد.»

«وَ قٰالُوا أَ إِذٰا كُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ قٰادِرٌ عَلىٰ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ»(3)

«(كافران) گفتند آيا هنگامى كه ما استخوان هاى پوسيده و خاك هاى پراكنده شديم بار ديگر آفرينش تازه اى خواهيم يافت؟ آيا نمى دانند خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريده، قادر است مثل آنان (انسان ها) را بيافريند.»

«وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظٰامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ»(4)

«و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت: چه كسى اين استخوان ها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است؟ بگو همان كسى آن را زنده مى كند كه نخستين بار آفريد.»


1) . يس، 65.

2) . فصّلت، 20 و 21.

3) . اسراء، 98 و 99.

4) . يس، 78 و 79.

«أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ بَلىٰ قٰادِرِينَ عَلىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ»(1)

«آيا انسان مى پندارد كه هرگز استخوان هاى او را جمع نخواهيم كرد، آرى قادريم كه (حتّى خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتّب كنيم.»

فصل بيست و هشتم: شبهۀ آكل و مأكول

دربارۀ «معاد جسمانى» شبهاتى مطرح شده است كه فيلسوفان، متكلّمان و محدّثان به آنها پاسخ داده اند. ما در كتاب «معاد در قرآن» دربارۀ اين شبهه ها بحث كرده ايم كه براى توضيح بيشتر مى توان به آن كتاب نيز مراجعه كرد.

يكى از اين شبهات، شبهۀ «آكل و مأكول» است. اين شبهه به صورت هاى مختلف مطرح شده است و از قبل از اسلام تاكنون در كلمات فيلسوفان و غير فيلسوفان ديده مى شود و مهمترين شبهه در اين بحث شمرده شده است. بيان اشكال از اين قرار است:

انسان در زندگى دنيايى خود، از لحاظ جسمى و ظاهرى، دائماً در حال تغيير و تبديل است و حتّى هر چند سال يك بار به طور كلّى از حيث ظاهرى و جسمانى عوض مى شود، بنابراين كسى كه مثلاً در جوانى مرتكب گناه و معصيت شده و بدين خاطر، استحقاق كيفر و عذاب پيدا كرده اگر در پيرى بميرد و به واسطۀ عباداتى كه در پيرى انجام داده، استحقاق بهشت را داشته باشد، آيا در قيامت، بدن دوران جوانى او زنده مى شود يا بدن دوران پيرى يا بدن هر دو زمان؟

اگر فقط بدن دوران جوانى يا فقط بدن دوران پيرى او زنده شود، «ترجيح بدون مرّجح» است، زيرا زنده شدن بدن دوران جوانى فقط، يا زنده شدن بدن دوران پيرى فقط، هيچ كدام داراى برترى و ترجيح نخواهد بود و برتر نشاندن و ترجيح دادن امرى كه برتر نيست و ترجيح خاصّى ندارد، «ترجيح بدون مرجّح» ناميده مى شود و امرى قبيح است و خداوند متعال و حكيم، هيچگاه مرتكب امر قبيح و زشت نمى شود.

و اگر بدن هر دو زمان زنده شود و به عبارت ديگر اگر بدن هاى زمان هاى مختلف زندگى دنيايى انسان، در آن عالَم زنده شود، در نتيجه بايد هر انسان در قيامت از نظر جسمى به اندازۀ كوهى باشد.


1) . قيامت، 3 و 4.

در كتب فلسفى و كلامى براى شبهۀ آكل و مأكول چنين مثال مى زنند: اگر درنده اى، انسانى را بخورد يا انسانى، انسان ديگرى را بخورد و بدن انسان مأكول (خورده شده) جزو بدن آكل (درنده يا انسان) شود، در عالَم قيامت و آخرت كداميك از آنها زنده مى شوند؟ يا اگر بدن انسانى كه مُرده است، تبديل به خاك شود و به وسيلۀ ريشۀ درختان، جزء گياهان و ميوه ها گردد و انسان ديگرى از آن گياه و ميوه تغذيه كند و جزء بدن او شود، آنگاه در عالم قيامت و رستاخيز، اجزاى خورده شده، جزء كدام يك از دو بدن خواهد گرديد؟ اگر جزء بدن اوّل گردد، بدن دوّم ناقص مى شود و اگر به عكس جزء بدن دوّم باقى بماند، بدن اوّل ناقص و يا نابود خواهد شد.

پاسخ اين شبهه را قرآن كريم با كلمۀ «مثلهم» در دو آيه مطرح فرموده است:

«أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ قٰادِرٌ عَلىٰ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ»(1)

«آيا نمى دانند خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريد، قادر است مثل آنان (انسان ها) را بيافريند؟»

«أَ وَ لَيْسَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلىٰ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ»(2)

«آيا كسى كه آسمان ها و زمين را آفريد، نمى تواند همانند آنان (انسان ها) را بيافريند؟»

در توضيح كلمۀ «مثلهم» بايد گفت: شكّى نيست كه جهان آخرت غير از اين جهان است، اينجا عَرَض و ظاهر است و آنجا ذات و باطن، اينجا مجاز است و آنجا حقيقت، اينجا فناست و آنجا بقا، اينجا وسيله است و آنجا هدف:

«وَ مٰا هٰذِهِ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ»(3)

«و اين زندگى دنيا چيزى غير از سرگرمى و بازى نيست و زندگى واقعى سراى آخرت است.»

پس آخرتى كه قرآن كريم مجسّم مى كند - و بازگشت همه به سوى آنجاست - داراى حيات سرمدى است، ولى دنيايى كه ما در آن زندگى مى كنيم، در ذات آن فنا و مرگ حكم فرما است، بنابراين عالم آخرت به كلّى غير از عالم دنياست. قرآن شريف در آياتى به اين مطلب تصريح كرده است، از جمله:

«يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ»(4)

«در آن روز اين زمين به زمين ديگر و آسمان ها (به آسمان هاى ديگرى) مبدّل مى شود.»


1) . اسراء، 99.

2) . يس، 81.

3) . عنكبوت، 64.

4) . ابراهيم، 48.

و از اين رو شكّى نيست كه انسان در عالم آخرت بايد با همان عالم تناسب داشته باشد نه با اين دنيا. به عبارت ديگر جسم انسان در آن عالَم همانند روح او داراى حيات ابدى و شعور سرمدى خواهد بود، به گونه اى كه اعضاى جسمانى انسان، به انجام اعمال آدمى در اين دنيا، گواهى و شهادت مى دهند و انسان گنهكار به اين شهادت، اعتراض مى كند و سپس جواب اين اعتراض را از آنها مى شنود:

«حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ»(1)

«وقتى به آن مى رسند، گوش ها و چشم ها و پوست هاى بدنشان به آنچه مى كردند گواهى مى دهند، آنها به پوست هاى بدنشان مى گويند چرا بر ضدّ ما گواهى داديد؟ آنها مى گويند همان خدايى كه هر موجودى را به سخن درآورده، ما را به سخن درآورد.»

به عبارت ديگر قرآن شريف مى فرمايد همانطور كه جهان هستى به جهان ديگرى تبديل مى شود:

«يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ»(2)

«روزى كه تبديل گردد اين زمين و آسمان به غير از آنچه كه هست.»

انسان نيز از نظر جسمى به انسانى متناسب با همان جهان تبديل مى شود:

«نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَيْنَكُمُ اَلْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ عَلىٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ»(3)

«ما در ميان شما مرگ را مقدّر ساختيم و هرگز كسى بر ما پيشى نمى گيرد، تا گروهى را به جاى گروه ديگرى بياوريم و شما را در جهانى كه نمى دانيد آفرينش تازه اى بخشيم.»

اين حقيقت - چنان كه گفتيم - در قرآن شريف با كلمۀ «مثلهم» بيان شده است، بنابراين لازم نيست كه جسم انسان در آخرت «عينِ» جسم دنيايى او باشد، ولى «مثلِ» جسم دنيايى او و شبيه به آن خواهد بود. حتّى با كمى دقّت درمى يابيم كه براى پاداش و كيفر در همين دنيا هم نه تنها «عينيت» در جسم لازم نيست، بلكه چنين چيزى محال است. مثلاً اگر كسى در جوانى انسانى را كشت و فرار كرد و در پيرى او را دستگير كردند، آيا او را قصاص نمى كنند؟


1) . فصّلت، 20 و 21.

2) . ابراهيم، 48.

3) . واقعه، 60 و 61.

اگر كسى در جوانى براى كسى كار كرد و مزد او داده نشد، اگر در پيرى مزد بخواهد آيا به او پرداخت نمى شود؟ در حالى كه جسم انسان در ايام پيرى غير از جوانى است و انسان در سنّ كهنسالى، از نظر جسمى چندين مرتبه، نسبت به سنّ جوانى، مبدّل شده است. به عبارت ديگر در اينجا «مثليت» محقّق است، يعنى انسان در سنّ پيرى مثل همان انسان در سنّ جوانى است، ولى «عينيت» محال است، امّا همين «مثل» استحقاق ثواب و عقاب دارد.

سرّ مطلب در اين است كه تمام لذّت ها و دردها مربوط به روح است، و جسم، تنها وسيله است براى لذّت بردن يا عذاب كشيدن روح، يعنى اگر جسم نباشد، لذّت ها و دردهاى روح به لذّت ها و دردهاى معنوى منحصر مى شود. بنابراين «عينيت»، «مثليت» و حتّى «غيريت» دخالتى در شخصيت انسان و لذّت بردن و درد كشيدن و نيز در استحقاق ثواب و عقاب ندارد و اين همان سخن فيلسوفان بزرگوار است كه فرموده اند: «شخصيت انسان، انسانيت اوست و انسانيت مربوط به روح اوست و جسم هيچ دخالتى در تحقّق آن ندارد».

پس پاسخ شبهۀ «آكل و مأكول» به طور اختصار اين شد كه: جسم انسان كه در عالم آخرت زنده خواهد شد اگر چه «عين» جسم دنيايى او - كه مرتّباً در حال تغيير و تبديل بوده - نيست، امّا «مثل» جسم دنيايى خواهد بود و اين «عينيت» و «مثليت» دخالتى در استحقاق پاداش و كيفر ندارد، چرا كه جسم بشر در عالم آخرت متناسب با شرايط و ويژگى هاى خاصِّ همان عالم است و همانند روح بشر داراى حيات ابدى و شعور سرمدى مى باشد.

فصل بيست و نهم: برزخ

منزل اوّل پس از مرگ، «عالم برزخ» است كه خود نيز داراى منازلى است: منزلى در وقت مرگ، منزلى در قبر و منزلى نيز تا روز قيامت، كه براى آگاهى تفصيلى از اين منازل مى توان به كتاب هايى كه در مورد معاد تأليف شده است، مراجعه كرد. واژۀ «برزخ» در لغت، به معناى چيزى است كه در ميان دو شىء قرار مى گيرد. به همين جهت به عالَمى كه ميان دنيا و آخرت قرار گرفته، «برزخ» گفته مى شود. عالم «برزخ» را «عالَم قبر» يا «عالَم ارواح» نيز مى نامند. قرآن شريف در زمينۀ اصلِ وجود عالم برزخ آياتى دارد، از جمله:

«حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(1)

«زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مى گويد: اى پروردگار من! مرا باز گردان، شايد در آنچه ترك كردم عمل صالحى انجام دهم، چنين نيست، اين سخنى است كه او به زبان مى گويد و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى شوند.»

همچنين آياتى كه مربوط به زنده بودن شهيدان پس از شهادت مى باشد، نيز اثبات مى كند كه جهانى پس از مرگ، غير از عالَم قيامت وجود دارد. در كلمات معصومين «سلام الله عليهم» نيز، روايات متعدّدى در كتب شيعه و سنّى وجود دارد كه با تعبيرات مختلف، از جهان برزخ، سخن گفته شده است، از جمله در حديث شريفى آمده است كه شخصى از امام صادق «سلام الله عليه» سؤال مى كند كه «برزخ» چيست؟ امام «سلام الله عليه» در پاسخ مى فرمايند:

«الْقَبْرُ، مُنْذُ حينَ مَوتِهِ إِلى يَومِ القِيامَةِ»(2)

«برزخ همان قبر است كه از زمان مرگ تا روز قيامت ادامه دارد.»

بنابراين در اصل وجود عالم برزخ، بحثى نيست، امّا در اينكه زندگى برزخى چگونه است؟

بايد گفت: روشن ترين تصويرى كه از زندگى در عالم برزخ وجود دارد اين است كه روح انسان، پس از پايان زندگى اين دنيا و ويران شدن جسم فعلى، در اجساد لطيفى قرار مى گيرد كه از عوارض و خصوصيات جسمِ فعلى و مادّى، بر كنار است، ولى چون شبيه و مثل همين جسم است، به آن «قالب مثالى» يا «بدن مثالى» مى گويند كه نه به طور كلّى مجرّد است و نه به طور كلّى مادّى است، بلكه داراى نوعى «تجرّد برزخى» و خاصّ است. مرحوم علّامۀ مجلسى رحمه الله در بحار الانوار تصريح مى فرمايد كه در برخى از روايات، حالت برزخ به حالت رؤيا و خواب، تشبيه شده است.(3)قرآن كريم، علاوه بر اثبات اصل وجود «عالَم برزخ»، دربارۀ متنعّم بودن خوبان و معذّب بودن بدكاران در آن عالم نيز آياتى دارد كه براى نمونه به دو آيه اشاره مى كنيم:


1) . مؤمنون، 99 و 100.

2) . الكافى، ج 3، ص 242.

3) . بحار الانوار، ج 6، ص 271.

1. «قِيلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ قٰالَ يٰا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمٰا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ اَلْمُكْرَمِينَ»(1)

«به او (آن مؤمن شهيد) گفته شد وارد بهشت شو، گفت: اى كاش قوم من مى دانستند كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است.»

در اين آيه پس از شهادتِ شهيد، به وى خطاب شده است كه وارد بهشت شو، در حالى كه مى دانيم كه بهشت جاويد الهى در عالَم قيامت، نصيب مؤمنان و شهيدان خواهد شد. از اينجا روشن مى شود كه «بهشت» در عالم برزخ نيز وجود دارد و در آن برزخيان صالح، به نعمت هاى الهى متنّعم و پاداش داده خواهند شد.

2. «اَلنّٰارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ اَلْعَذٰابِ»(2)

«عذاب آنها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مى شوند و روزى كه قيامت بر پا شود، آل فرعون را در سخت ترين عذاب ها وارد كنيد.»

در اين آيه نيز خداوند متعال تصريح فرموده است كه: قبل از برپايى قيامت، آل فرعون در هر صبح و شام بر عذاب و آتش عرضه مى شوند، در حالى كه عذاب و آتش جهنم در عالَم قيامت خواهد بود. پس در نتيجه «عذاب و جهنّم» در عالم برزخ نيز وجود دارد.

ابطال «تناسخ»

در پايان اين فصل مناسب است كه به طور اجمال، به يك عقيدۀ باطل و ردّ آن اشاره كنيم و آن عقيده، «تناسخ» يا «بازگشت ارواح» نام دارد.

برخى از فرقه ها معتقدند كه روح انسان بعد از مرگ و ويران شدن اين بدن، به بدن ديگرى در همين عالم دنيا باز مى گردد و به عبارت ديگر، روح بلافاصله پس از جدا شدن از بدن انسان در جسم و بدن ديگرى حلول كرده و زندگى مجدّدى را در همين دنيا آغاز مى كند و اين مسئله ممكن است بارها تكرار شود. اگر انسانى كه مى ميرد، جزء صالحان و خوبان باشد، روح او در بدن يك شخص متنّعم و آسوده و در رفاه ظاهرى حلول مى كند و اگر انسانى كه مى ميرد، در زمرۀ انسان هاى ناشايست باشد، روح او در بدن يك شخص بلاكش و ناآرام حلول خواهد كرد.


1) . يس، 26 و 27.

2) . غافر، 46.

متكلّمين و حكماى الهى، اين عقيده را از نظر عقل و شرع باطل كرده اند و وجود عالم برزخ و تصريح قرآن كريم به وجود چنين عالمى را نيز دليل بر ردّ اين اعتقاد مى دانند. حكيم عارف، ملّاصدراى شيرازى در بحث تناسخ، دليل محكم ديگرى بر ردّ تناسخ آورده اند و آن اين است كه تعلّق روح بعد از مرگ به بدن ديگر، مستلزم برگشت از فعل به قوّه است و چنين بازگشتى محال است كه البتّه توضيح فنّى اين مطالب در كتب مفصّله آمده است.

علاوه بر اين، لازمۀ اعتقاد به «تناسخ» آن است كه مستضعفان و افراد بلاكش و پر رنج و محنت، از نظر روحى، اشخاص ناشايست و بدى باشند و مثلاً روح كسانى مانند معاويه و يزيد و شمر در وجود آنها حلول كرده باشد و در حقيقت اين قشر از اجتماع، از بدترين انسان ها باشند و به عبارت ديگر در اين بزم، هر كه بلاى او بيشتر است و استضعاف او بالاتر است، از نظر روحى پست تر و شقى تر باشد، در حالى كه اصلًا چنين چيزى نيست و بسيارى از پاكان و صالحان و شايستگان در بين همين مستضعفان و اقشار پر رنج و محنت مى باشند. بنابراين «تناسخ يك عقيدۀ باطل است».

فصل سى ام: قيامت

منزل دوّم بعد از مرگ، «عالَم قيامت» است كه اين عالَم نيز داراى منازلى است: منزل نفخ صور، منزل اجتماع تمام انسان ها، منزل حسابرسى به اعمال انسان ها، منزل تحويل دادن نامۀ اعمال خوبان و بدكاران، منزل شفاعت، منزل عبور انسان ها از روى صراط و سپس جاى گرفتن در منزلگاه ابدى (بهشت براى نيكوكاران و جهنّم براى بدكاران).

در قرآن شريف دربارۀ هر يك از اين منازل آيات فراوانى وجود دارد. ما اينجا براى اثبات وجود هر يك از اين منازل، آيه اى را مى آوريم و بحث مختصر دربارۀ برخى از اين منازل و مسائل را در فصل هاى بعدى پى مى گيريم:

نفخ صور: «وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرىٰ فَإِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ»(1)


1) . زمر، 68.

«و در صور دميده مى شود، پس همۀ كسانى كه در آسمان ها و زمين هستند مى ميرند، مگر كسانى كه خدا بخواهد؛ سپس بار ديگر در صور دميده مى شود، ناگهان همگى بپا مى خيزند و در انتظار (حساب و جزا) هستند.»

اجتماع تمام آدميان: «إِنْ كٰانَتْ إِلاّٰ صَيْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنٰا مُحْضَرُونَ»(1)

«فريادى بيش نيست ناگهان همگى نزد ما حاضر مى شوند.»

حسابرسى اعمال: «وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنٰا بِهٰا وَ كَفىٰ بِنٰا حٰاسِبِينَ»(2)

«ما ترازوى عدل را در روز قيامت بر پا مى كنيم، پس به هيچ كس كمترين ستمى نمى شود، و اگر به مقدار سنگينى يك دانۀ خردل باشد، ما آن را حاضر مى كنيم و كافى است كه ما حساب كننده باشيم.»

اعطاء نامۀ اعمال: «فَأَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ.... وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِشِمٰالِهِ فَيَقُولُ يٰا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتٰابِيَهْ»(3)

«پس كسى كه نامۀ عملش را به دست راستش مى دهند فرياد مى زند: نامۀ اعمال مرا بگيريد و بخوانيد... امّا كسى كه نامۀ اعمالش را به دست چپش بدهند مى گويد: اى كاش هرگز نامۀ اعمالم را به من نمى دادند.»

شفاعت: «وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ»(4)

«شافعان جز براى كسى كه خداوند متعال رضايت دهد، شفاعت نمى كنند.»


1) . يس، 53.

2) . انبياء، 47.

3) . حاقّه، 25 و 19.

4) . انبياء، 28.

صراط: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِينَ فِيهٰا جِثِيًّا»(1)

«و همۀ شما وارد جهنّم مى شويد، اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت، سپس آنها را كه تقوا پيشه كردند از آن رهايى مى بخشيم و ستمگران را كه به زانو درآمده اند در آن رها مى سازيم.»

منزلگاه ابدى: «فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ وَ آثَرَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ»(2)

«امّا آن كسى كه طغيان كرده و زندگى دنيا را مقدّم داشته، جايگاه او دوزخ است و آن كس كه از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوى باز دارد، جايگاه او بهشت است.»

فصل سى و يكم: شفاعت
اشاره

اگر چه بحث «شفاعت» در ميان شيعه و سنّى، از بحث هاى پر گفتگو بوده است امّا ترديدى نيست كه در عالم قيامت امرى با عنوان «شفاعت» وجود دارد، به اين معنى كه افرادى مانند پيامبر گرامى اسلام «صلى الله عليه و آله وسلّم» و اهل بيت آن حضرت «سلام الله عليهم»، از خداوند متعال، آمرزش بعضى از گناه كاران را مى طلبند و خداى متعال دعوت ايشان را اجابت مى كند و آن گنهكاران را مورد آمرزش و رحمت خود قرار مى دهد. شفاعت به اعتقاد شيعه، يك امر ضرورى است و در خصوص آن علاوه بر وجود روايات متواتر و فراوان از پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» و ائمّۀ طاهرين «سلام الله عليهم»، آيات متعدّدى در قرآن شريف وجود دارد و حتّى از برخى آيات شريفه استفاده مى شود كه اصلِ وجود شفاعت امرى مسلّم و مفروغٌ عنه است، به پاره اى از اين آيات اشاره مى كنيم:

«مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ»(3)

«كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند.»


1) . مريم، 71 و 72.

2) . نازعات، 37 تا 41.

3) . بقره، 255.

«وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ»(1)

«و جز براى كسى كه (خدا) رضايت دهد، شفاعت نمى كنند.»

«لاٰ يَمْلِكُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً»(2)

«آنان مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداوند رحمن عهد و پيمانى دارد.»

«فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ»(3)

«پس شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنها سودى نمى بخشد.»

معانى و مراتب شفاعت

شفاعتى كه شيعه به آن معتقد است داراى مراتبى است كه توجّه به آن لازم و ضرورى است:

الف) شفيعى مانند پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» براى آمرزش گناهكار دعا مى كند و پروردگار عالم دعاى ايشان را مستجاب مى فرمايد، همان گونه كه خداوند در قرآن شريف به گناهكاران امر كرده كه نزد پيامبر بروند و از او بخواهند تا براى آنها استغفار فرمايد:

«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً»(4)

«و اگر مخالفان هنگامى كه به خود ستم مى كردند، به نزد تو مى آمدند و از خدا طلب آمرزش مى كردند و پيامبر (نيز) براى آنان طلب آمرزش مى كرد، قطعاً خدا را توبه پذير مهربان مى يافتند.»

ب) پروردگار عالم حكومت آن جهان را به پيامبر و اهل بيت «سلام الله عليهم» عنايت مى كند، همان گونه كه حكومت اين جهان را به آنان عنايت كرده است، بنابراين در عالم آخرت، آنها اختيار كامل دارند كه هر كس را - در صورت امكان - به بهشت ببرند و او را از آتش جهنّم نجات دهند و البته روشن است كه بر خلاف عدالت عمل نخواهد كرد و نيز روشن است كه با فضل و كرامت و محبّت با انسان ها رفتار خواهند فرمود.


1) . انبياء، 28.

2) . مريم، 87.

3) . مدّثّر، 48.

4) . نساء، 64.

ج) چون پيامبر گرامى و اهل بيت «سلام الله عليهم» در اين دنيا هدايتگر مردم بوده اند، در آخرت نيز اين هدايتگرى باقى است، از اين جهت عالمان دين و كسانى كه موجب هدايت ديگران شده اند نيز مى توانند شفاعت كنند. هر كسى در اين دنيا هدايتش بيشتر باشد، در آخرت شفاعتش بيشتر خواهد بود، بنابراين افرادى همانند پيامبر اكرم «صلى الله عليه و آله وسلّم» و معصومين «سلام الله عليهم» بيشتر از ديگران شفاعت مى كنند. خلاصۀ كلام اينكه امامت و هدايت در دنيا، امامت و هدايت در آخرت نيز هست:

«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولٰئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتٰابَهُمْ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً»(1)

«روزى كه هر گروهى را با پيشوايشان مى خوانيم، كسانى كه نامۀ عملشان به دست راستشان داده مى شود آن را مى خوانند و به اندازۀ رشتۀ شكاف هستۀ خرمايى به آنان ستم نمى شود؛ امّا كسى كه در اين جهان (از ديدن حقّ) نابيناست در آخرت نيز نابينا و گمراه تر است.»

د) واسطه گرى و شفاعت، اگر حقّى را باطل يا باطلى را حقّ نكند، امرى عقلايى است و قرآن شريف آن را نيكو شمرده و بلكه در برخى موارد به انجام آن امر فرموده است:

«إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»(2)

«مؤمنان برادر يكديگرند پس دو (گروه) برادر خود را صلح و آشتى دهيد.»

همان گونه كه در آيۀ فوق مردم به واسطۀ مصلح عفو مى شوند، خداى متعال نيز در روز رستاخيز به واسطۀ تقرّب شفيع در نزد او، گناهكار لايق عفوى را كه مورد شفاعت واقع شده است، عفو مى فرمايد:

«لاٰ يَمْلِكُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً»(3)

«آنان مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداوند رحمن عهد و پيمانى دارد.»


1) . اسراء، 71 و 72.

2) . حجرات، 10.

3) . مريم، 87.

ه -) همان گونه كه در فصل دهم نيز آورديم، پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» و اهل بيت بزرگوار او «سلام الله عليهم» واسطۀ فيض در جهان هستى اند و خداى متعال آنان را هاديان موجودات براى رسيدن به كمال قرار داده است. اينان همان گونه كه هدايت تشريعى دارند، داراى هدايت تكوينى نيز هستند(1)و خواه ناخواه داراى مقام هدايت تكوينى و وساطت فيض در آخرت نيز مى باشند، پس هر كس كه به مقام قرب الهى مى رسد، به واسطۀ آنها است.

شفاعت به اين معنى - كه از نظر عرفان اسلامى و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» امرى مسلّم است - تنها مربوط به گناهكاران نيست، بلكه همۀ انسان ها از افراد معمولى گرفته تا انبياء و اولياء «سلام الله عليهم» نيز به شفاعت احتياج دارند، بلكه از اين نظر امامان معصوم «سلام الله عليهم» در حالى كه شفيع انسان ها هستند، خود به شفاعت پيامبر گرامى «صلى الله عليه و آله وسلّم» نياز دارند. قرآن كريم مى فرمايد:

«وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»(2)

«شما را نيز امّت ميانه اى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه است.»

رفع يك شبهه

قرآن كريم در آياتى، شفاعت در روز قيامت را ردّ مى كند. اين آيات دستاويز كسانى شده است كه به شفاعت در روز قيامت معتقد نيستند. در اينجا به چهار آيه اشاره مى كنيم و در پايان هر آيه پاسخ اين شبهه نيز داده مى شود:

1. «اِتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ»(3)

«از آن روز بترسيد كه كسى مجازات ديگرى را نمى پذيرد و نه از او شفاعت پذيرفته مى شود و نه از او غرامت قبول خواهد شد و نه يارى مى شوند.»


1) . وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا «و ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى كردند» (انبياء، 73).

2) . بقره، 143.

3) . بقره، 48.

معناى آيۀ شريفه اين است كه بترسيد از روز قيامت كه در آن روز، به اشتباه، كسى را به جاى ديگرى گرفتن، كسى را به ناحقّ بهشتى يا جهنّمى كردن، رشوه گرفتن و به ازاى آن گناهكارى را از عذاب آتش نجات دادن، ظلم و طرفدارى از ظالم وجود ندارد. به عبارت ديگر در روز رستاخيز، فريب، پارتى، رشوه و زور وجود نخواهد داشت. بنابراين آيۀ شريفه، شفاعت به معناى درست و صحيح آن را نفى نكرده است، بلكه بحث بر سر برخوردهاى ناعادلانه و از جمله شفاعت بر خلاف عدل است.

2. «مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ»(1)

«هيچ سرپرست و شفاعت كننده اى براى شما جز او نيست، آيا متذكّر نمى شويد.»

اين آيه نيز به امرى بسيار مهم اشاره كرده است: شفاعت بايد به اذن خداى متعال باشد و اين سخن كه بت پرستان مى گويند «بت ما را شفاعت مى كند».(2)غلط است، زيرا بت حقّ شفاعت ندارد و خداى متعال اجازۀ تكوينى و تشريعى به آن نداده است.

3. «مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ»(3)

«براى ستمكاران دوستى وجود ندارد، و نه شفاعت كننده اى كه شفاعتش پذيرفته شود.»

4. «فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ اَلْمِسْكِينَ وَ كُنّٰا نَخُوضُ مَعَ اَلْخٰائِضِينَ وَ كُنّٰا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ اَلدِّينِ حَتّٰى أَتٰانَا اَلْيَقِينُ فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ»(4)

«(آنها) در باغ هاى بهشت هستند و سؤال مى كنند از مجرمان، چه چيز شما را به دوزخ وارد كرد؟ مى گويند ما از نمازگزاران نبوديم و بينوايان را غذا نمى داديم و هميشه با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم و روز جزا را انكار مى كرديم، تا زمانى كه مرگ ما فرا رسيد، از اين رو شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنها سودى نمى بخشد.»

در اين دو آيه هم تصريح شده كه در روز رستاخيز، شفاعت شافعان براى كسانى كه همانند ستمگران لياقتِ لازم را ندارند، وجود نخواهد داشت. بنابراين اين آيات در مقام نفى اصلِ شفاعت نيست، بلكه شفاعت براى غيرلايقان را نفى فرموده است.


1) . سجده، 4.

2) . «هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اَللّٰهِ» (يونس، 18).

3) . غافر، 18.

4) . مدّثر، 40 تا 48.

فصل سى و دوّم: شاهدان در قيامت

از بحث هاى ارزنده دربارۀ قيامت كه سازنده و كنترل كننده است، بحث شهادت شاهدان است.

از قرآن شريف و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» استفاده مى شود كه در روز قيامت شاهدانى هستند كه به نفع ما يا بر ضرر ما شهادت مى دهند، پس معلوم مى شود كه اين شاهدان در دنياى فِعلى بر اعمال ما نظارت دارند، بلكه بايد نحوۀ اعمال و نيات ما را نيز درك كنند، چرا كه شاهد براى اداى شهادت بايد حاضر و ناظر بر مطلب مورد شهادت باشد و از چگونگى و كمّ و كيف آن اطّلاع كامل داشته باشد.

ما در اينجا شاهدان در قيامت را ذكر مى كنيم و براى هر يك از شاهدان يك آيه از قرآن كريم به عنوان دليل، ارائه مى كنيم، هر چند براى هر كدام، آيات فراوانى يافت مى شود:

1. اوّلين شاهد از نظر قرآن شريف «خداوند متعال» است:

«فَإِلَيْنٰا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اَللّٰهُ شَهِيدٌ عَلىٰ مٰا يَفْعَلُونَ»(1)

«بازگشتشان به سوى ما است، سپس خداوند بر آنچه آنها انجام مى دادند گواه است.»

2. شاهد دوّم ملائكۀ الهى هستند. از قرآن شريف استفاده مى شود كه ملائكه در قيامت «له» يا «عليه» ما، يعنى بر نفع يا ضرر ما شهادت مى دهند:

«وَ جٰاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِيدٌ»(2)

«و هر كسى مى آيد، با او حركت دهنده و گواهى دهنده اى است.»

و در روايات «شهيد» به ملائكه تفسير شده است چنان كه اميرالمؤمنين «سلام الله عليه» نيز در دعاى كميل به آن تصريح فرموده اند:

«و كل سيئة امرة باثباتها الكرام الكاتبين الذين و كلتهم بحفظ ما يكون منّى و جعلتهم شهودا على مع جوارحى و كنت انت الرقيب على من وراءهم و الشاهد لما خفى عنهم»

«و به كرام الكاتبين دستور دادى كه هر گناهى را بنويسند، همان ها كه مأمورشان كردى تا هر چه از من صادر شود حفظ كنند و ايشان و اعضاى بدنم را گواه بر من قرار دادى، در حالى كه بعد از ايشان تو مراقب من بودى و گواه بودى بر آنچه از ايشان پنهان بود.»


1) . يونس، 46.

2) . ق، 21.

ملائكه اى كه از ديدگاه قرآن، جزء شاهدان روز رستاخيز هستند بر سه دسته اند:

اوّل) «ملائكۀ مقرّب خداوند»، نظير جبرئيل، ميكاييل، اسرافيل، عزراييل و.... مى باشند:

«كِتٰابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ»(1)

«كتابى است نوشته شده، كه مقرّبان شاهد آن هستند.»

دوّم) ملائكه اى هستند كه براى حفظ ما از شرور انسى و جنّى و آفات، هميشه از ما مواظبت مى كنند:

«لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ»(2)

«براى انسان مأمورانى است پى در پى، كه به فرمان خدا او را از پيش رو و از پشت سر پاسدارى مى كنند.»

سوّم) ملائكه اى كه «رقيب» و «عتيد» ناميده مى شوند و براى نوشتن اعمال ما گمارده شده اند و در هر روز و شب تغيير مى كنند:

«مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(3)

«انسان هيچ سخنى را بر زبان نمى آورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد اوست (و آن را ضبط مى كند).»

3. «انبياء الهى» «سلام الله عليهم» همانطور كه جلودار امّت خود هستند در قيامت هم شاهد بر امّت خود خواهند بود:

«وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِكَ شَهِيداً عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ»(4)

«روزى كه در هر امّتى گواهى از خودشان بر ايشان برمى انگيزيم و تو را گواه بر آنان قرار مى دهيم.»

4. «امامان معصوم» «سلام الله عليهم» نيز در زمرۀ شاهدان روز رستاخيز مى باشند:

«وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»(5)

«شما را نيز امّت ميانه اى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه است.»

5. «اعضا و جوارح و دل انسان» نيز در عالم قيامت، جزء شاهدان هستند:

«يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ»(6)


1) . مطفّفين، 21.

2) . رعد، 11.

3) . ق، 18.

4) . نحل، 89.

5) . بقره، 143.

6) . نور، 24.

«در آن روز زبان ها و دست ها و پاهايشان بر ضدّ آنها به اعمالى كه انجام مى دادند، گواهى مى دهد.»

«وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»(1)

«از آنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.»

6. «اعمال انسان»، هم شاهد براى انسان در روز جزاست:

«وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً»(2)

«و آنچه را انجام داده اند حاضر يابند و پروردگار تو به هيچ كس ستم نمى كند.»

7. «هويت انسان»، از ديگر شاهدانى است كه در قيامت وجود خواهد داشت. اعمال خوب بر هويت بشر اثر نهاده و او را به صورت انسان كاملى خواهد آورد، چنان كه اگر انسان در زمرۀ فاجران يا منافقان و يا كافران باشد اعمال دنيايى وى، او را بصورت حيوانى جلوه گر خواهد ساخت و هويت او كاشف از شقاوت او خواهد بود:

«وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً»(3)

«و هر انسانى، اعمالش را به گردنش آويخته ايم و روز قيامت كتابى براى او بيرون بياوريم كه آن را در برابر خود گشوده مى بيند، (به او مى گوييم) كتابت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى.»

8. «مكان اعمال»، نيز جزء شاهدان انسان در عالم آخرت، محسوب مى شود مكانى كه انسان در آن عمل نيك يا پليد را انجام داده است، در روز جزا بر نفع يا بر ضرر وى شهادت خواهد داد:

«إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا»(4)


1) . اسراء، 36.

2) . كهف، 49.

3) . اسراء، 13.

4) . زلزال، 1 تا 5.

«هنگامى كه زمين شديداً به لرزه در آيد و زمين بارهاى سنگينش را خارج سازد، و انسان مى گويد: زمين را چه مى شود؟ در آن روز زمين تمام خبرهايش را بازگو مى كند (همان گونه كه) پروردگارت به او وحى كرده است.»

همچنين از روايات فراوانى استفاده مى شود كه زمان انجام عمل نيز، له يا عليه انسان شهادت مى دهد. علّامۀ مجلسى - رضوان اللَّه عليه - اين روايات را در كتاب بحار الانوار، نقل كرده است از آن جمله:

«قالَ الْصادِقُ «سلام الله عليه»: ما مِنْ يَومٍ يَأْتى عَلَى ابْنِ آدَم الّا قالَ ذلِكَ الْيَومُ يَابْنَ آدَم انَا يَومٌ جَديدٌ وَ انَا عَلَيْكَ شَهيدٌ فَافْعَلْ بِى خَيْراً وَ اعْمَلْ فِىَّ خَيْراً اشْهَدُ لَكَ يَومَ الْقِيامَةِ»(1)

«امام صادق «سلام الله عليه» فرمود: هيچ روزى بر انسان نمى گذرد مگر آنكه آن روز به انسان مى گويد: اى انسان من روزى جديد هستم و بر تو شاهد تو هستم پس در اين روز كلام خير بگو، روز قيامت براى تو شهادت مى دهم.»

فصل سى و سوّم: تجسّم عمل

يكى از بحث هاى مربوط به معاد كه پاسخگوى بسيارى از شبهه ها و از بهترين مباحث مربوط به معاد است، بحث «تجسّم عمل» است.

تجسّم عمل در قرآن كريم به سه گونه، تصوير شده است كه يك نوع آن مربوط به دنياست و شكل ديگر آن مربوط به آخرت و نوع سوّم آن، هم در دنيا و هم در آخرت وجود خواهد داشت:

1. نوع اوّل از تجسّم عمّل كه مربوط به اين دنياست، آن است كه تمام اعمال ما (خوب يا بد)، در زندگى اين دنيا تأثير دارد، كارهاى نيك ما موجب پيدايش حيات طيبه، يعنى زندگى سالم و با ارزش مى شود و كارهاى بد ما موجب حيات همراه با خباثت، يعنى زندگى ناسالم و بى ارزش مى شود:

«مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ»(2)


1) . بحار الانوار، ج 7، ص 325، باب 16، ح 20.

2) . نحل، 97.

«هر كسى - مرد يا زن - كار شايسته كند و مؤمن باشد، او را با زندگى پاكيزه اى حيات (حقيقى) بخشيم و به آنان بهتر از آنچه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.»

«لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ»(1)

«كسانى كه كافر شدند، پيوسته به (سزاى) آنچه كرده اند مصيبت كوبنده اى به آنان مى رسد يا نزديك خانه هايشان فرود مى آيد.»

از قرآن شريف استفاده مى شود كه زندگى طيب و زندگى نكبت بار، جزاى اعمال نيست، بلكه بروز و ظهور خود اعمال است كه به اين صورت در آمده و در حقيقت «تجسّم عمل» انسان در اين دنياست:

«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ»(2)

«اگر اهل شهرها ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مى گشوديم، ولى (آنها حقّ را) تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.»

«وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ»(3)

«خداوند منطقه اى را مثل زده است كه امن و امان بود و روزى (اهل) آن منطقه از هر سو مى رسيد، امّا نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مى دادند لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد.»

نظير اين دو آيه كه در آنها بركات و بلايا، همان اعمال انسان معرّفى مى شود، بسيار است.

2. شكل دوّم از تجسّم عمل كه تجسّم عمل در آخرت است، به اين معنى است كه اعمال ما (خوب يا بد) صورت ملكوتى دارد و همه جا با ما است، اگر خوب است به شكل مونس خوب و اگر بد است به شكل مونس بد، ظاهر و مجسّم خواهد شد، مونسى كه داراى حيات و شعور مى باشد:

1) . رعد، 31.

2) . اعراف، 96.

3) . نحل، 112.

«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ»(1)

«روزى كه هر كسى، آنچه را از كار نيك انجام داده، حاضر مى بيند، و آرزو مى كند ميان او و آنچه از اعمال بد انجام داده، فاصلۀ زمانى زيادى باشد خداوند شما را از (نافرمانى) خودش بر حذر مى دارد و (در عين حال) خدا نسبت به همۀ بندگان مهربان است.»

بلكه از قرآن شريف استفاده مى شود كه نعمت هاى بهشت و نقمت هاى جهنّم نيز، همين اعمال ما است:

«كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ»(2)

«بخوريد و بياشاميد، گواراتان باد، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد.»

«وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ»(3)

«و بچشيد عذاب سوزنده را، اين در مقابل كارهايى است كه از پيش فرستاده ايد، و خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمى دارد.»

«يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ»(4)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از (مخالفت) خدا بپرهيزيد و هر كس بايد بنگرد تا براى فردا، چه چيز از پيش فرستاده است.»

«يَوْمَ يَنْظُرُ اَلْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ وَ يَقُولُ اَلْكٰافِرُ يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً»(5)

«روزى كه انسان آنچه را از قبل با دست هاى خود فرستاده مى بيند و كافر مى گويد اى كاش خاك بودم.»

«وَ جِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ اَلْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰى لَهُ اَلذِّكْرىٰ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيٰاتِي»(6)


1) . آل عمران، 30.

2) . حاقّه، 24.

3) . انفال، 50 و 51.

4) . حشر، 18.

5) . نبأ، 40.

6) . فجر، 23 و 24.

«و در آن روز جهنّم را حاضر مى كند، در آن روز انسان متذكّر مى شود، امّا اين تذكّر چه سودى براى او دارد؟ مى گويد اى كاش براى زندگيم چيزى از پيش فرستاده بودم.»

مولوى در توصيف همين مسئله با اشاره به نعمت هاى بهشتى و نقمت هاى جهنّمى چنين سروده است:

آن درختان مر ترا فرمان بَرند *** كآن درختان از صفاتت با بَرند

چون به امر تُست اينجا، اين صفات *** پس در امر تُست آنجا، آن جَزات

چون ز دستت، زخم بر مظلوم رُست *** آن درختى گشت، از او زقّوم رُست

اين سخن هاى چو مار و كژدُمت *** مار و كژدُم گشت و مى گيرد دُمت

3. نوع سوّم از تجسّم عمل كه هم در اين دنيا و هم در آخرت، وجود دارد، عبارت است از تكوين هويت براى انسان ها. توضيح بيشتر اين مطلب آن است كه: از نظر قرآن كريم و روايات بلكه از نظر عقل و مشاهدات عقل و مشاهدات اهل اللَّه، تناسخ دقيقى در انسان ها وجود دارد - كه غير از آن تناسخِ باطل است و ربطى به آن ندارد - و آن اين است كه: رفتار و كردار انسان ها تأثير به سزايى در تكوين هويت آنها دارد، به اين شكل كه افعال و اعمال ما براى ما «ملكه» مى سازد؛ يعنى هر كار و عملى كه خود را به آن عادت دهيم، به تدريج و آرام آرام، همان عمل، شخصيت ما را مى سازد و موجب تكوين يك هويت خوب يا بد براى ما مى شود. از اين رو اگر افكار، گفتار و كردار انسان شايسته و درست باشد، در نتيجه انسانيتى شكوفا، داراى حيات طيب و با طراوت پديد خواهد آمد، و انسان را تبديل به يك انسان كامل خواهد كرد، چندان كه در قيامت با شور و شعف به ديگران مى گويد:

«هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ»(1)

«بياييد و كتابم را بخوانيد.»

ولى اگر افكار، گفتار و كردار انسان ناشايست و بد باشد، به تناسب آن اعمال، انسان به صورت حيوانى شهوت پرست يا بوزينه اى شكم پرست يا خوكى متكبّر يا پلنگى ظالم يا سگى هار و خلاصه به صورت هايى زشت و پليد جلوه خواهد كرد:


1) . حاقّه، 19.

«وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ»(1)

«و روز قيامت آنها را بر صورت هايشان محشور مى كنيم، در حالى كه نابينا و گنگ و كر هستند، جايگاهشان دوزخ است.»

«يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِيُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ»(2)

«آن روز مردم (به حال) پراكنده برآيند تا كارهايشان به آنان نشان داده شود.»

نظير اين آيات در قرآن كريم بسيار است، بلكه آياتى كه مفسّران عاليقدر آن آيات شريفه را از باب تشبيه و يا از باب سرزنش شمرده اند، به عقيدۀ ما بيان واقعيات و تبيين هويات است.

«وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ»(3)

«در حقيقت بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم، آنها دل هايى دارند كه با آن نمى فهمند و چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوش هايى كه با آن نمى شنوند، آنها همچون چهار پايانند بلكه گمراه تر، ايشان همان غافلان هستند.»

«فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ»(4)

«مثل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را بيرون مى آورد و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همين كار را مى كند.»

«مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً»(5)

«كسانى كه مكلّف شدند به تورات عمل كنند ولى حقّ آن را ادا نكردند، مانند درازگوشى هستند كه كتاب هايى را حمل مى كند.»

خلاصۀ كلام اينكه تجسّم عمل به اين معنى، در نزد اهل كشف و شهود امرى قطعى و شهودى است. علمى نيست، بلكه يقينى است؛ حصولى نيست، بلكه حضورى است؛ نقلى نيست، بلكه عينى است و خلاصه غيبى نيست، بلكه شهودى است؛ چرا كه اهل معنى و صاحبان چشم هاى


1) . اسراء، 97.

2) . زلزال، 6.

3) . اعراف، 179.

4) . اعراف، 176.

5) . جمعه، 5.

تيزبين، اين هويت ها را در همين دنيا نيز ملاحظه مى كنند و از اين جهت است كه گفتيم قسم سوّم از تجسّم عمل، هم در آخرت و هم در اين دنيا وجود دارد، چنان كه اين مسئله در روايات نيز امرى قطعى است:

ابو بصير مى گويد در مراسم حجّ، خدمت امام باقر «سلام الله عليه» بودم، به ايشان گفتم: اى فرزند رسول خدا! امسال افراد بسيارى به حجّ آمده اند، امام باقر «سلام الله عليه» فرمودند:

«ما اكْثَرَ الضَّجيج وَ أَقَلَّ الحَجيجُ»(1)

«چه بسيارند فريادكنندگان - و سياهى لشگر - و چه كم اند حاجيان واقعى.»

ابو بصير مى گويد امام باقر «سلام الله عليه» دست به چشم هايم كشيدند و به اين وسيله چشم هايم تيزبين شد و من حيوان هاى گوناگونى را ديدم كه انسان در ميان آنها بسيار كم بود.

فصل سى و چهارم: نامۀ اعمال

يكى از مسائل قطعى در بحث معاد «نامۀ عمل» است. آيات فراوانى بر اين مطلب دلالت دارد، كه در اين آيات، سه گونه «نامۀ عمل» در روز رستاخيز، ترسيم و تصوير شده است:

1. «پروندۀ عمر» كه بهشتيان، آن را به دست راست و اهل جهنّم، آن را به دست چپ خواهند گرفت:

«فَأَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ... فَهُوَ... فِي جَنَّةٍ عٰالِيَةٍ... وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِشِمٰالِهِ فَيَقُولُ يٰا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتٰابِيَهْ... خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ»(2)

«پس كسى كه نامۀ اعمالش را به دست راستش مى دهند (با شور و شعف) فرياد مى زند: نامۀ اعمال مرا بگيريد و بخوانيد... او... در بهشتى برين است... و امّا كسى كه نامۀ اعمالش را به دست چپش بدهند مى گويد: اى كاش هرگز نامۀ اعمالم را دريافت نكرده بودم... او را بگيريد و در بند و زنجيرش كنيد، سپس او را در دوزخ بيفكنيد.»

اين نامۀ عمل، در حقيقت كتابى است مشتمل بر آنچه كه ملائكۀ رقيب و عتيد(3)از اعمال انسان برداشت كرده و نوشته اند.


1) . بحار الانوار، ج 46، ص 261، باب 5، ح 62.

2) . حاقّه، 19 تا 31.

3) . در مورد ملائكۀ «رقيب و عتيد» در فصل سى و دوّم، توضيح داده شد.

2. «حضور همۀ اعمال بد و خوب» و در حقيقت تجسّم همۀ اعمال ريز و درشت و شايست و ناشايست انسان به گونه اى كه وى همۀ آنچه را در اين دنيا انجام داده است، در آن سرا حاضر مى يابد.

«وَ وُضِعَ اَلْكِتٰابُ فَتَرَى اَلْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّٰا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يٰا وَيْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْكِتٰابِ لاٰ يُغٰادِرُ صَغِيرَةً وَ لاٰ كَبِيرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً»(1)

«و نامۀ اعمال گذارده مى شود پس گناهكاران را مى بينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند و مى گويند: واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر اينكه آن را به شمار آورده است، و آنچه را انجام داده اند حاضر مى بيند.»

اين ترسيم و تصوير از نامۀ عمل، آن است كه در روز قيامت، اعمال نيك و بد آدميان، به صورتى متناسب با قيامت درآمده و آن صورت، در خارج و نزد صاحب آن مجسّم و ظاهر مى شود و در حقيقت، عمل به گونه اى ظهور پيدا مى كند كه داراى حيات و شعور است. و اين همان نوع دوّم از «تجسّم عمل» است كه در فصل گذشته، گفته شد.

3. «ظهور و بروز هويات» و صفحۀ نفس انسان كه بالاتر، بهتر، ظاهرتر و گوياتر از هر نامه اى است:

«وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً»(2)

«و هر انسانى، اعمالش را به گردنش آويخته ايم و روز قيامت كتابى براى او بيرون بياوريم كه آن را در برابر خود گشوده مى بيند، (به او مى گوييم) كتابت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى.»

اين تصوير از نامۀ عمل، در حقيقت آن است كه هويت هر شخصى - كه در اثر انجام اعمال صالح و غير صالح - براى او پديد آمده است، در روز رستاخيز، بروز و ظهور كرده و او را به همان شكل و گونه اى در مى آورد كه نتيجۀ اعمالش اقتضاء مى كند و به اين ترتيب او خودش از اين هويت پديد آمده مى تواند حسابگر خويش باشد.


1) . كهف، 49.

2) . اسراء، 13.

فصل سى و پنجم: پاداش و كيفر، تكوينى است نه قراردادى

از بحث هاى قبلى به خوبى استفاده شد كه رابطۀ دنيا و آخرت، رابطۀ عينيت و ظاهر و باطن است و اين دو در حقيقت، دو روى يك سكّه اند، سكّه اى كه يك روى آن دنيا و روى ديگر آن آخرت است. آنچه را ما در اينجا مى كاريم در آنجا برداشت مى كنيم و نتيجۀ اعمال دنيايى را در آن سرا مى يابيم؛ اگر خوب است به صورت نعمت هاى بهشت و اگر بد است به صورت نقمت هاى جهنّم:

«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(1)

«هر كس به اندازۀ ذرّه اى كار خير انجام دهد آن را مى بيند و هر كس به اندازۀ ذرّه اى كار بد كرده آن را مى بيند.»

اين آيۀ شريفه كه نظير آن در قرآن شريف فراوان بوده و از محكمات است و تقدير و تأويل ندارد، دلالت مى كند كه انسان، خودِ آن خير يا شرّ را مى بيند نه جزاى آن را، اگر ذرّه اى خوبى كند همان را به صورت پاداش و نعمت هاى بهشتى مى يابد و اگر ذرّه اى بدى كند، همان را به صورت آتش و نقمت هايى در جهنم مى يابد و از طرف حقّ - تبارك و تعالى - به آنها چنين خطاب مى شود:

«ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ»(2)

«اين در مقابل كارهايى است كه از پيش فرستاده ايد، خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمى دارد.»

بنابراين مسئلۀ خلود و جاودانگى پاكان و نيكان در بهشت و خلود و جاودانگى آلودگان و معصيت كاران در جهنّم براى اهل جهنّم، امرى طبيعى است. همچنين عذاب هاى دردناك جهنّم نظير نعمت هاى بهشتى امرى قرار دادى و به عنوان كيفر يا پاداش نيست تا گفته شود آن كيفرها و پاداش ها با آن اعمال موقّت دنيايى تناسب ندارد و خلود در جهنّم با اعمال زشت موقّت - كه حدّ بالاى آن مثلاً در يك دورۀ عُمر صد ساله است - متناسب نيست.

البته «توبه» در اين دنيا و «مغفرت» و «شفاعت» در آخرت براى كسانى كه لياقت دارند و با دست خود اين شايستگى ها را از بين نبرده اند، باعث رهايى گناهكاران مى شود و به عبارت ديگر ميان انسان و آتش فاصله مى اندازد و بلكه از قرآن شريف استفاده مى شود كه «توبۀ» انسان و «مغفرت» خداوند و «شفاعت» اهل بيت «سلام الله عليهم»، آتش و نقمت هاى آن را نابود مى كند:


1) . زلزال، 7 و 8.

2) . انفال، 51.

«إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ»(1)

«مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه خداوند گناهان آنان را به نيكى ها تبديل مى كند.»

همچنان كه از قرآن كريم استفاده مى شود كه بعضى اعمال نيز، نعمت هاى بهشتى را نابود مى كند و در حقيقت حسنه را به سيئه تبديل مى نمايد:

«لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ»(2)

«بخشش هاى خود را با منّت و آزار باطل نكنيد مانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كند و به خدا و روز قيامت ايمان نمى آورد.»

«وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كٰافِرٌ فَأُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ»(3)

«كسى كه از آيينش برگردد و در حال كفر بميرد تمام اعمال نيك او در دنيا و آخرت بر باد مى رود و آنان اهل دوزخ هستند و هميشه در آن خواهند بود.»

اين نكتۀ آخر يعنى تبديل حسنات به سيئات و بالعكس، همان چيزى است كه متكلّمين و علماء علم كلام، از آن با عنوان «حبط و تكفير» ياد كرده اند كه «حبط» عبارت است از اينكه ثواب اعمال پيشين بر اثر گناهان از بين برود و «تكفير» به اين معنى است كه كيفر و آثار گناهان پيشين به خاطر اعمال نيكِ بعدى، زائل شود. كلاميون شيعى به تبعيت از قرآن كريم و معصومين «سلام الله عليهم»، در اين زمينه، كلمات متين و ارزنده اى دارند كه بايد به محلّ تفصيل آن مراجعه كرد.


1) . فرقان، 70.

2) . بقره، 264.

3) . بقره، 217.

فصل سى و ششم: خلود در آتش

شيعه به تبعيت از قرآن كريم و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» عقيده دارد كه خلود و جاودانگى در جهنّم مربوط به افرادى است كه زمينۀ نجات آنها به كلّى از بين رفته است، كسانى نظير كافران و مشركان:

«إِنَّ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ اِسْتَكْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتّٰى يَلِجَ اَلْجَمَلُ فِي سَمِّ اَلْخِيٰاطِ»(1)

«كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و در برابر آن تكبّر ورزيدند، درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى شود و داخل بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد.»

«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ»(2)

«خدا، اين را كه به او شرك ورزيده شود نمى بخشد و غير از آن را براى هر كه بخواهد مى بخشد.»

ولى آنان كه درّ گرانبهاى ايمان را در صدف وجود خود دارند، گرچه به دليل نافرمانى ها و معصيت ها جهنّمى باشند، امّا به صورت دائمى و هميشگى در جهنّم باقى نخواهند ماند، بلكه به اندازه اى در جهنّم مى مانند كه آتش و عذاب الهى، كدورت هاى آنها را از ميان ببرد تا آنگاه پاكيزه و لايق بهشت شوند. از قرآن شريف و روايات معصومين «سلام الله عليهم» استفاده مى شود مجرمى كه سختى هاى دنيا، رنج هاى برزخ، عذاب هاى قيامت و نيز مغفرت خداى رحمان و شفاعت اهل بيت «سلام الله عليهم»، هيچكدام نتوانسته باشد او را از كدورت گناه و صفات رذيله پاك كند، به جهنّم مى رود تا از آن كدورت ها پاك شده و لياقت بهشت را پيدا كند. از اين جهت فيلسوفانِ حكمتِ متعاليه و عارفانِ دين مى گويند آتش جهنّم براى اين افراد از الطاف خفيۀ خداى سبحان است؛ امّا مجرمانى كه كفر و عناد ورزيده اند يا راه شرك و گمراهى را پيش گرفته اند، در آتش دوزخ، مُخلَّد و هميشگى باقى خواهند ماند. در روايتى از امام كاظم «سلام الله عليه» چنين آمده است:

«لا يخلد الله فى النار الّا اهل الكفر و الجحود و اهل الضلال و الشرك»(3)

«خداوند كسى را در آتش جاودان نمى كند مگر اهل كفر و انكار و گمراهى و شرك را.»


1) . اعراف، 40.

2) . نساء، 48.

3) . بحار الانوار، ج 8، ص 351، باب 27، ح 1.

فصل سى و هفتم: جهنّم جايگاه معاندان

از قرآن كريم و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» استفاده مى شود كه جهنّم جايگاه افراد اهل عناد و لجاجت است و كسانى كه عناد و لجاج و تقصيرى نداشته باشند - گرچه حتّى كافر يا مشرك باشند - به عذاب جهنّم دچار نخواهند شد. عقل نيز بر اين مطلب حكم مى كند، بلكه مى توان گفت اين مطلب از ضروريات عقلى و شرعى است، زيرا پروردگار رحمان انسان بى تقصير را عذاب نمى كند.

توضيح بيشتر اينكه انسان در كارهاى بد خود، گاه، هيچ تقصيرى ندارد، چنين كسانى بر چهار دسته اند:

1.

مستضعفان فكرى كه به آنها «سفيه» گفته مى شود.

2.

افرادى كه مجبور يا مُكرَه به انجام كارى مى شوند.

3.

افرادى كه به فكر آنها نيايد كه بايد مطالب را درك كنند و حقيقت را به دست آورند، نظير بسيارى از مردم، مثلاً بسيارى از كافران در اروپا يا غير اروپا در اين انديشه نيستند كه بايد راجع به اسلام فكر كرد. در اصطلاح به اين گروه «غافل» گفته مى شود. (غافل غير مقصّر).

4.

افرادى كه فكر كرده اند ولى فكر آنها به واقع نرسيده است، بلكه به باطل معتقد شده اند. در اصطلاح به اين حالت «جهل مركّب» مى گويند و اين حالت در ميان مردم - مخصوصاً عالمان - زياد است. در اين حالت شرط است كه در فكر كردن و نرسيدن به حقّ و منتهى شدن به باطل، عناد، لجاج و نفسيت شخص دخالت نداشته باشد.

بنابراين افراد غير مقصّر كه چهار دستۀ فوق مى باشند، عذاب نخواهند شد، زيرا استحقاق عذاب مختصّ كسى است كه تقصير داشته باشد:

«إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا فَأُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً إِلاَّ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً»(1)

«كسانى كه فرشتگان (قبض ارواح)، روح آنها را گرفته اند، در حالى كه به خويشتن ستم كرده بودند، به آنها گفتند: شما در چه حالى بوديد؟ گفتند ما در سرزمين خود تحت فشار و مستضعف بوديم، آنها (فرشتگان) گفتند: مگر سرزمين خداوند پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟


1) . نساء، 97 و 98.

آنها جايگاهشان دوزخ است و سرانجام بدى دارند، مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكانى كه به راستى تحت فشار بودند، نه چاره اى دارند و نه راهى مى يابند.»

البته توجّه به اين مطلب ضرورى است كه اين افراد به بهشت موعود هم نخواهند رفت، زيرا آن بهشت، مخصوص متّقين است و بهشت، در حقيقت مقام قرب الهى است و آنان از اين مقام بى بهره اند، زيرا بايد در اين دنيا راه آن طى شود و آنان به هر دليل از اين مسير عقب افتاده اند، امّا رحمت واسعۀ حقّ آنها را در رفاه خواهد گذاشت و به هر كس به اندازۀ منزلتى كه دارد، به اندازۀ اعمال خوبش در دنيا، و به اندازۀ نيكى هايى كه داشته است، پاداش خواهد داد؛ به عبارت ديگر پروردگار عالَم به هر كس به اندازۀ لياقت و اقتضايى كه كسب كرده است، پاداش خواهد داد.

«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ»(1)

«خداوند پاداش نيكو كاران را تباه نمى كند.»

فصل سى و هشتم: ميزان اعمال

در قرآن شريف و روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» از ميزان اعمال يعنى وسيلۀ سنجش اعمال انسان ها در روز قيامت مكرّراً ياد شده است:

«وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً»(2)

«ما ترازوى عدل را در روز قيامت بر پا مى كنيم پس به هيچ كس كمترين ستمى نمى شود.»

«فَأَمّٰا مَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رٰاضِيَةٍ وَ أَمّٰا مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِينُهُ فَأُمُّهُ هٰاوِيَةٌ»(3)

«امّا كسى كه ترازوى اعمالش سنگين است در يك زندگى خشنودكننده اى خواهد بود، امّا كسى كه ترازوهايش سبك است، پناهگاهش دوزخ است.»

معلوم است كه «ميزان» هر چيزى بايد مناسب با آن چيز باشد. «ميزان» براى سنجش امور مادّى، ترازوست، «ميزان» براى سنجش علوم، منطق و انديشه است و «ميزان» براى سنجش معنويات هم فضائل است، بنابراين بايد ميزان در روز قيامت انبياء و اوصياء «سلام الله عليهم» باشند كه فضائل مجسَّم در ميان آدميان هستند.


1) . توبه، 120.

2) . انبياء، 47.

3) . قارعه، 6 تا 9.

مراد از سبكى و سنگينى اعمال نيز بايد ايمان، خُلقيات، نيات، خلوص و تقواى افراد باشد همان گونه كه در روايات متعدّد سبكى و سنگينى به همين مضمون، تفسير شده است.

بنابراين، كسى كه به دستورات خداوند عمل نمى كند و به اندازۀ قدرت خويش به همنوعان خود كمك و رسيدگى نمى نمايد و در هوس هاى زودگذر فرو مى رود و در حقيقت عملًا آخرت را فراموش و حتّى تكذيب مى كند، طبيعى است كه با انبياء و اوصياء «سلام الله عليهم» تناسبى ندارد و اعمال وى در ترازوى روز قيامت، وزنى نخواهد داشت.

فصل سى و نهم: صراط

از قرآن شريف استفاده مى شود كه راه بهشت از جهنّم مى گذرد و همۀ مردم بايد آن راه را طى كنند، اگر بهشتى باشند از جهنّم مى گذرند و سپس به بهشت مى رسند و اگر جهنّمى باشند همان جا مى مانند و نمى توانند از جهنّم خارج شوند:

«وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِينَ فِيهٰا جِثِيًّا»(1)

«و همۀ شما وارد جهنّم مى شويد، اين امرى است حتمى و قطعى بر پروردگارت، سپس آنها را كه تقوا پيشه كردند از آن رهايى مى بخشيم و ستمگران را كه به زانو در آمده اند در آن رها مى سازيم.»

و به همين جهت، صراط را «پل صراط»، ناميده اند، گويى پلى است كه از روى جهنّم مى گذرد. و از آنجا كه آخرت، باطن همين دنياست، صراطِ آنجا نيز در حقيقت، باطنِ صراطِ دنياست و از اين رو صراط در قيامت در دنيا نيز وجود دارد و آن، همان «صراط مستقيم» است.

قرآن كريم در آيات فراوانى صراط مستقيم را «اسلام» مى داند:

«وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ»(2)

«اين راه مستقيم من است از آن پيروى كنيد و از راه هاى پراكنده پيروى نكنيد كه شما را از راه حقّ دور مى سازد.»


1) . مريم، 71 و 72.

2) . انعام، 153.

و معلوم است كه «صراط مستقيم» داراى دقّت و ظرافتِ بسيار است؛ با كوچكترين غفلتى، موجب انحراف انسان شده و غفلت از آن انحراف، به كفر و نفاق مى انجامد. بنابراين صراط در اين دنيا نيز مثل صراط در آخرت، دقيق و باريك و برنده و سوزنده است و از اين جهت، بايد براى گذشتن از آن، توجّه، تضرّع، تقوا، تخليه، تحليه، تجليه و لقاء و داشتن راهنما را شرط اساسى و رستگارى بدانيم.

از آنچه گفته شد، روشن مى شود كه هر كس كه در اين دنيا صراط مستقيم را با صحّت و سلامت معنوى، طى كند و بر آن راه درست، معتقد و مقيد بماند، در روز رستاخيز نيز صراط در جهنّم را با صحّت و سلامت خواهد پيمود و از آنجا به بهشت الهى خواهد رسيد و هر كس در اين جهان فانى از صراط مستقيم، منحرف گردد، در سراى باقى هم بر صراط خواهد لغزيد و چون نمى تواند آن را طى كند، در جهنّم واقع خواهد شد. و البته طبيعى است كه نوع گذشتن از صراط در قيامت، هم وابسته به مراتب تقيد انسان ها به صراط در دنيا است. بعضى از آدميان، صراط در روز رستاخيز را با سرعت بسيار نظير سرعت برق يا سرعت لحظه طى مى كنند، چرا كه حسابِ افرادى كه خود را از قيد و بند نفس و اسارت معصيت رها كرده اند، آسان است و بعضى ديگر كه داراى گناهان و نافرمانى هايى هستند، اين مسير را افتان و خيزان مى روند، چرا كه صراط مستقيم در اين جهان را نيز افتان و خيزان پيموده اند و بعضى ديگر كه هيچگونه تقيدى به صراط مستقيم دنيا نداشته اند، در روز قيامت هم صراط در جهنّم را طى نخواهد كرد و از همان جا در جهنّم واقع خواهد شد.

فصل چهلم: توبه

اين فصل از جهاتى بهترين فصل از اين مباحث است.

«توبه» يعنى بازگشت گناهكار و پشيمانى از قصور و تقصير؛ بازگشت از نفس امّاره و صفات رذيله به سوى رحمت خداى متعال؛ بازگشت از طاغوت ها مخصوصاً از شيطان جنّى و انسى به سوى اللَّه تباركَ و تعالى و بالاخره بازگشت از هوى و هوس و از هر وسوسه اى به سوى پروردگار مهربان. خداوند نيز وعده داده است چنين توبه اى را قبول كند، گرچه گناه گنهكار، بسيار باشد:

«يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً»(1)

«اى بندگان من كه بر خود اسراف كرده ايد از رحمت خداوند نا اميد نشويد كه خدا همۀ گناهان را مى آمرزد.»

بلكه خداوند رحمان وعده داده است گناه را، هر چند بزرگ باشد مانند قتل، شرك و زنا، بيامرزد و نامۀ سياه اعمال را محو كند:

«وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَدْعُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ يَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ يَلْقَ أَثٰاماً يُضٰاعَفْ لَهُ اَلْعَذٰابُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهٰاناً إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً»(2)

«و كسانى كه معبود ديگرى را با خداوند نمى خوانند و انسانى را كه خداوند خونش را حرام كرده جز به حقّ نمى كشند و زنا نمى كنند، و هر كس چنين باشد مجازات سختى خواهد ديد، عذاب او در قيامت مضاعف مى گردد و هميشه با خوارى در آن خواهد ماند، مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه خداوند گناهان آنان را به نيكى ها تبديل مى كند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان است.»

در يك كلمه، خداى سبحان بنده اى را كه در پيشگاه الهى حالت تضرّع و سرافكندگى دارد، دوست مى دارد و در قرآن شريف علاوه بر اظهار محبّت به او، وى را مطهّر مى داند و چنين است كه پروردگار عالَم بهترين درجه را به او داده است:

«إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ»(3)

«خداوند توبه كاران و پاكيزگان را دوست مى دارد.»

پروردگار مهربان تأكيد مى كند كه اگر بندۀ گناهكار توبه را شكست ولى دوباره به سوى خدا بازگشت، خداوند متعال بار ديگر توبه او را قبول مى كند و به عبارت قرآن شريف اگر بندۀ عاصى، توّاب شد، خداى متعال نيز توّاب است:


1) . زمر، 53.

2) . فرقان، 68 تا 70.

3) . بقره، 222.

«أَنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ»(1)

«خداوند توبه پذير مهربان است.»

توبه - كه از الطاف جليه و بارز خداى متعال است و انسان گاه مى تواند به واسطۀ آن راه صد ساله را در يك لحظه طى كند - نه فقط امرى نَقلى (نقل شده از قرآن كريم و روايات) بلكه امرى عقلى است، و لذا آيات و روايات مربوط به آن ارشادى است نه تعبّدى، زيرا قاعدۀ لطف، قاعدۀ حكمت و قاعدۀ لزوم فيض به ما مى گويد كه حكمت و لطف الهى اقتضا مى كند كه راهنماى انسان سالك باشد و بهترين منزل ها در سير و سلوك همين منزل توبه است، چنان كه قاعدۀ لزوم فيض به ما مى گويد منع فيض از كسى كه زمينۀ گرفتن فيض را داشته باشد محال است و گناهكار به واسطۀ توبه، بهترين زمينه را پيدا مى كند.

توجّه به اين نكته مهمّ است كه از نظر قرآن كريم بلكه از نظر عقل، توبه هيچ شرطى ندارد و به صرف پيدا شدن حالت درونىِ پشيمانى از گناه، توبه حاصل مى گردد، امّا بايد دانست كه لازمۀ پشيمانى، تصميم بر ترك گناه و عمل بر طبق دستورات الهى است، زيرا اگر كسى تصميم بر ترك گناه نداشت و يا بر اساس فرمان الهى عمل نكرد، در حقيقت از گناه پشيمان نشده است.

حال ممكن است سؤال شود كه پس چگونه در آيۀ 17 و 18 سورۀ نساء، چهار شرط براى توبه ذكر شده است:

«إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ... وَ لَيْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ حَتّٰى إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ»(2)

«توبه نزد خداوند، تنها براى كسانى است كه از روى نادانى مرتكب گناه مى شوند سپس به زودى توبه مى كنند.... و توبه كسانى كه گناه مى كنند تا وقتى كه مرگ يكى از ايشان فرا مى رسد مى گويد اكنون توبه كردم، پذيرفته نيست و (نيز توبه) كسانى كه در حال كفر مى ميرند پذيرفته نخواهد شد.»

همان گونه كه در ظاهر اين دو آيۀ شريفه ملاحظه مى شود، چهار شرط براى توبه تعيين شده است:

1. گناه از روى جهالت و به خاطر نادانى باشد. (نه از روى علم و عمد).

1) . توبه، 104.

2) . نساء، 17 و 18.

2.

توبه را تأخير نيندازد.

3.

توبه قبل از ديدن مرگ باشد.

4.

توبه بعد از مرگ نباشد.

پاسخ اين سؤال آن است كه: آنچه در ظاهر اين دو آيۀ شريفه ملاحظه مى شود، نيازمند توضيح و تفسير است و اين دو آيۀ شريفه نكات ديگرى را در بر دارد، زيرا ظاهر اين دو آيه علاوه بر اينكه خلاف عقل است، خلاف روايات اهل بيت «سلام الله عليهم» و خلاف سيرۀ آنان در برخورد با گناهكاران نيز هست. نكات مهمّى كه در توضيح و تفسير اين دو آيۀ شريفه وجود دارد از اين قرار است:

الف) گاهى، گناه در اثر طغيان يكى از غرايز است و در نتيجه، تسلّط هوى و هوس و طغيان غريزه يا صفت رذيله موجب مى شود كه انسان «معرفت» خود را تقريباً از دست بدهد. قرآن شريف اين حالت را «جهالت» ناميده است و معلوم است كه توبه از اين نوع گناه پذيرفته است، امّا اگر ارتكاب گناه در اثر عناد و لجاج و از روى طغيانگرى و انكار و دشمنى با حقّ و حقيقت باشد، طبيعى است كه چنين گناهى، زمينه ساز عدم آمرزش الهى مى شود، گناهى كه از روى لجاجت و دشمنى با حقّ انجام مى پذيرد، حكايت از كفر مى كند و انسان موفّق به توبه از اين گونه گناهان نمى شود، زيرا حالت عناد و لجاج مانع از آن است كه از كردۀ خود پشيمان شود؛ بنابراين، اينكه قرآن شريف «جهالت» را در توبه، شرط فرموده است، حكايت از يك نكتۀ اخلاقى دارد و آن عبارت است از اينكه اگر گناه و نافرمانى از سرِ عناد و لجاج صورت گرفت، توبه از آن ممكن نيست و در حقيقت چنين گناهكارى از روى علم و آگاهى به سوى جهنّم حركت مى كند.

ب) گاهى، حالت تلاطم و پشيمانى از گناه در درون انسان هست و به مجرّد ارتكاب گناه، همين حالت او را وادار به توبه مى كند، امّا گاهى اين حالت وجود ندارد، بلكه «تسويف» در توبه يعنى به آينده واگذاركردن و بى اعتنايى به گناه و فراموشى آن، جاى پشيمانى را مى گيرد. در چنين وضعى معلوم است كه اين انسان، خود را گناهكار نمى داند تا توبه كند. پس اينكه قرآن شريف «فوريت» و «عدم تأخير» را در توبه، شرط دانسته است، باز هم حاوى يك نكتۀ اخلاقى است و آن اينكه بى اعتنايى به گناه موجب عادتِ انسان به گناه مى شود و در اثر عادت، ابّهت گناه

از دل مى رود و در نتيجه گناه از ضمير آگاه انسان به ضمير ناآگاه وى منتقل شده و موجب مى گردد تا انسان خود را گناهكار نداند و در اين صورت، طبيعى است كه توبه هم نمى كند.

ج) گاه انسان پس از ارتكاب گناه به دليل برخوردار بودن از ايمان، پشيمان مى شود و از روى ايمان به خداوند و دستورات او، خجالت زده شده و از خداى متعال عذر خواهى مى كند، ولى گاه پشيمان مى شود، امّا نه در اثر ايمان، بلكه به دليل كيفرى كه در مقابل خود مى بيند، نظير مجرمى كه چوبۀ دار را در مقابل خود مى بيند و از كردۀ خود پشيمان مى شود، امّا ندامت او از سرِ ترس از كيفر است و نه به دليل آنكه عمل خود را زشت و ناپسند مى داند و به تعبير قرآن شريف چنين كسى اگر رها شود، باز همان است كه قبلًا بود:

«قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا»(1)

«مى گويد پروردگارا مرا بازگردان، شايد در آنچه ترك كردم عمل صالحى انجام دهم.»

و توبۀ هنگام مرگ غالباً از قسم دوّم است؛ بنابراين اگر قرآن شريف در توبه، شرط فرموده است كه قبل از مرگ باشد و نه به هنگام ديدن مرگ، مثل دو شرط پيشين، حاكى از يك نكتۀ اخلاقى است و آن اينكه غالباً پشيمانى در هنگام فرا رسيدن مرگ، توبه از روى ايمان نيست، بلكه به دليل ترس و اضطراب و ناراحتى از كيفر گناه است و اگر آن كيفر، در كار نبود، آن شخص هم از كردۀ خود پشيمان نبود.

د) و امّا آنچه گفته شده كه آيات شريفۀ 17 و 18 سورۀ نساء، در توبه شرط كرده است كه بعد از مرگ نباشد، در اين خصوص نيز بايد بگوييم كه چنان كه قبلًا در بحث «خلود در آتش» نيز آورديم، كافران و مشركان زمينه براى عفو و مغفرت و شفاعت و نجات ندارند:

«إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ»(2)

«خدا، اين را كه به او شرك ورزيده شود نمى بخشد و غير از آن را براى هر كه بخواهد مى بخشد.»


1) . مؤمنون، 99 و 100.

2) . نساء، 48.

بنابراين در روز قيامت گرچه عفو و مغفرت و شفاعت زمينه ساز براى نجات است، ولى براى مؤمن نه براى كافر، زيرا كافر زمينه اى براى نجات ندارد:

«إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»(1)

«در حقيقت شما و آنچه غير خدا مى پرستيد، هيزم جهنّم خواهيد بود.»

از آنچه در اين فصل گفته شد، معلوم مى شود كه توبه - كه همان تلاطم درونى است - هيچ شرطى ندارد و اگر در قرآن كريم و بعضى روايات از «تصميم بر ترك» و «استغفار» و يا «اصلاح نفس» سخن به ميان آمده است، لازمۀ همان تلاطم درونى و پشيمانى از گناه است و معنى ندارد كسى، به راستى از گناه پشيمان باشد امّا تصميم بر ترك نداشته باشد و استغفار نكند و به اصلاح نفس خويش نپردازد.(2)


1) . انبياء، 98.

2) . ر. ك: سير و سلوك؛ توبه.

فهرست مطالب

پيشگفتار 7

«دين» چيست؟ 7

«بخش هاى اصلى» تشكيل دهندۀ دين 7

«معرفت دينى»، هدف آفرينش انسان 8

«انسجام ذاتى» و «فرهنگ سازى» دين 9

«فطرت» زبان فراگيرِ «دين» 9

«ضرورت شناخت» بخش هاى سه گانۀ دين 10

«رسالۀ توضيح المسائل»، در بردارندۀ يك بخش دين 10

ويژگى هاى «رسالۀ حاضر» 11

بخش اول: احكام فقهى

احكام تقليد 17

احكام بلوغ 21

احكام آب ها 23

آب مضاف 23

آب قليل 24

آب كُر 24

آب جارى 24

آب باران 24

آب چشمه و چاه 25

احكام آب عاصم (كر، جارى، باران، چشمه و چاه) 25

احكام تخلّى 27

مستحبّات و مكروهات تخلّى 29

نجاسات 30

1 و 2. بول و غائط 30

3.

منى 30

4.

مردار 30

5.

خون 31

6 و 7. سگ و خوك 32

8.

كافر 32

9.

مايعات مست كننده 32

10 و 11. حيوان نجاست خوار و حيوانى كه انسان با آن نزديكى نموده 33

عرق جنب از حرام 33

راه هاى ثابت شدن نجاست 34

احكام نجاسات 34

مطهّرات 37

اقسام مطهّرات 37

1.

آب 37

2.

زمين 39

3.

آفتاب 40

4.

استحاله 41

5.

انقلاب 41

6.

انتقال 42

7.

اسلام 42

8 - تبعيت 43

9.

برطرف شدن عين نجاست 43

10.

استبراء حيوان نجاست خوار 44

احكام مطهّرات 44

احكام ظرف ها 45

وضو 46

احكام وضوى ارتماسى 48

دعاهايى كه موقع وضو گرفتن مستحب است 49

شرايط وضو 50

احكام وضو 54

چيزهايى كه بايد براى آنها وضو گرفت 55

چيزهايى كه وضو را باطل مى كند 57

احكام وضوى جبيره 57

احكام غسل 59

احكام جنابت 61

چيزهايى كه بر جنب حرام است 62

چيزهايى كه بر جنب مكروه است 63

احكام استحاضه 64

احكام حيض 66

اقسام زن هاى حائض 69

احكام زن هاى حائض 70

احكام نفاس 73

احكام غسل مسّ ميت 74

غسل هاى مستحب 76

احكام اموات 78

احكام محتضر 78

احكام بعد از مرگ 79

احكام غسل ميت 80

احكام كفن كردن ميت 82

احكام حنوطكردن ميت 83

احكام نماز ميت 84

دستور نماز ميت 85

مستحبّات نماز ميت 87

احكام دفن ميت 88

نماز وحشت 93

احكام نبش قبر 93

احكام شهيد 94

تيمّم 95

موارد و شرايط تيمّم 95

چيزهايى كه تيمّم بر آنها صحيح است 98

دستور تيمّم 99

نماز 102

نمازهاى واجب 102

نمازهاى واجب يوميه 103

وقت نمازهاى يوميه 103

نمازهاى مستحبّ 105

وقت نمازهاى مستحبّ 106

احكام نماز غفيله 107

احكام قبله 108

احكام پوشانيدن بدن در نماز 109

لباس نمازگزار 110

احكام لباس نمازگزار 113

مستحبّات و مكروهات لباس نمازگزار 115

مكان نمازگزار 116

احكام مكان نمازگزار 117

مستحبّات و مكروهات مكان نماز گزار 118

احكام مسجد 119

احكام اذان و اقامه 120

ترجمۀ اذان و اقامه 121

واجبات نماز 124

1.

نيت 125

2.

تكبيرة الاحرام 125

3.

قيام 126

4.

قرائت 127

5.

قيام متّصل به ركوع 131

6.

ركوع 131

7.

سجود 133

چيزهايى كه سجده بر آنها صحيح است 136

مستحبّات سجده 138

احكام سجدۀ واجب قرآن 139

8.

تشهّد 139

9.

سلام نماز 140

10.

ترتيب 140

11.

مُوالات 141

قنوت 141

احكام واجبات نماز 142

تعقيب نماز 143

صلوات بر پيامبر اكرم - در نماز 144

ترجمۀ نماز 144

1. ترجمۀ سورۀ حمد 144
2.

ترجمۀ سورۀ توحيد 144

3.

ترجمۀ ذكر ركوع و سجود و ذكرهايى كه بعد از آنها مستحب است 145

4.

ترجمۀ قنوت 145

5.

ترجمۀ تسبيحات اربعه 146

6.

ترجمۀ تشهّد و سلام 146

احكام مبطلات نماز 146

مكروهات نماز 149

مواردى كه مى شود نماز واجب را شكست 150

ظنّيات نماز 150

شكيات نماز 151

شك هاى مُبْطِل (باطل كننده) 151

شك هاى غير قابل اعتناء 151

1.

شك در چيزى كه محلّ آن گذشته است 152

2.

شكّ بعد از سلام 152

3.

شكّ بعد از وقت 152

4.

شكّ كسى كه زياد شكّ مى كند (كثيرالشّك) 153

5.

شكّ امام و مأموم 154

6.

شك در نماز مستحبّى 154

شك هاى صحيح 154

احكام نماز احتياط 156

احكام سهويات نماز 157

دستور سجدۀ سهو 159

نماز مسافر 159

احكام نماز مسافر 163

نماز قضا 167

نماز قضاى پدر و مادر كه بر پسر بزرگ تر واجب است 168

نماز جماعت 169

شرايط امام جماعت 173

احكام نماز جماعت 174

مستحبّات و مكروهات نماز جماعت 175

نماز آيات 176

كيفيت نماز آيات 177

نماز جمعه 179

كيفيت نماز جمعه 179

شرايط نماز جمعه 179

نماز عيد فطر و قربان 181

نماز استيجارى 183

روزه 185

كارهايى كه روزه را باطل مى كند 187

1.

خوردن و آشاميدن 187

2.

رساندن غبار غليظ به حلق 188

3.

اماله كردن 188

4.

جماع 188

5.

استمناء 189

6.

باقى ماندن بر جنابت، حيض و نفاس تا اذان صبح 189

7.

قى كردن 191

احكام مبطلات روزه 192

كفّارۀ روزه 192

احكام قضاى روزه 195

كارهايى كه براى روزه دار مكروه است 197

احكام روزۀ مسافر 197

روزه هاى حرام و مكروه 198

روزه هاى مستحب 199

راه ثابت شدن اوّل ماه 200

اعتكاف 202

خُمس 205

مواردى كه خمس واجب مى شود 205

1.

منفعت كسب 205

2.

معدن 210

3.

گنج 211

4.

مال حلال مخلوط به حرام 211

5.

جواهرى كه از آب بيرون آورده شود 212

6.

غنيمت 212

7.

زمينى كه كافر ذمّى از مسلمان بخرد 212

مصرف خمس 213

زكات 215

مواردى كه زكات واجب مى شود 215

1، 2، 3 و 4. گندم، جو، خرما و كشمش 215

5 و 6. طلا و نقره 217

7 و 8 و 9. شتر و گاو و گوسفند 218

مصرف زكات 221

زكات فطره 225

مصرف زكات فطره 226

حجّ 228

نيابت 232

دفاع 235

امر به معروف و نهى از منكر 237

شرايط امر به معروف و نهى از منكر 237

مراتب امر به معروف و نهى از منكر 238

معاملات (كسب و كار) 240

مستحبّات معاملات 240

معاملات مكروه 241

معاملات حرام و باطل 241

احكام ربا 244

شرايط فروشنده و خريدار 245

شرايط جنس و عوض آن 246

صيغۀ خريد و فروش 247

خريد و فروش ميوه بر درخت 247

خريد و فروش طلا و نقره 247

نقد و نسيه 248

احكام معاملۀ سَلَف 249

مواردى كه انسان مى تواند معامله را به هم بزند 250

كسانى كه نمى توانند در مال خود تصرّف كنند 253

قمار 255

شركت 257

احكام صلح 259

احكام اجاره 261

شرايط اجاره 262

مسائل متفرّقۀ اجاره 262

سرقفلى 265

احكام مضاربه 266

احكام شُفْعِه 268

احكام جُعاله 270

احكام مزارعه 272

احكام مساقات 275

احكام وكالت 277

احكام قرض 279

احكام بانك 282

احكام بيمه 284

احكام حواله 285

احكام رهن 287

احكام ضمانت 289

احكام كفالت 291

احكام وديعه (امانت) 292

احكام عاريه 294

احكام نگاه 296

احكام حجاب و پوشش و زينت 298

احكام ازدواج 300

دستور خواندن عقد دائم 300

دستور خواندن عقد غير دائم 301

شرايط عقد 301

عيوبى كه به خاطر آن مى توان عقد را بر هم زد 302

كسانى كه ازدواج با آنها حرام است 303

احكام عقد 306

مهريه 309

احكام اولاد 310

احكام شير دادن 311

شرايط شير دادن 312

تلقيح 314

احكام طلاق 315

احكام رجوع كردن 317

احكام عدّۀ طلاق 318

احكام عدّۀ وفات (زنى كه شوهرش مرده) 319

احكام هبه (هديه) 320

احكام غَصب 322

احكام اموال گمشده 326

احكام خوردنى ها و آشاميدنى ها 329

حيوانات حلال گوشت و حرام گوشت 329

اجزاء حرام حيوانات حلال گوشت 330

مستحبّات و مكروهات غذا خوردن 332

مستحبّات و مكروهات آشاميدن آب 333

احكام كشتن حيوانات و شكار 335

شرايط سر بريدن و شكار حيوانات 335

مستحبّات و مكروهات سر بريدن و شكار حيوانات 336

شكار با اسلحه 337

شكار با سگ 338

احكام صيد ماهى 339

احكام صيد ملخ 339

احكام نذر و عهد و قسم 340

احكام وقف 343

احكام وصيت 345

احكام ارث 347

كسانى كه از ميت ارث مى برند 347

ارث زن و شوهر 350

احكام انْفال (زمين و آب ها) 352

احكام قضا و شهادات 355

احكام حدود 359

احكام قصاص و ديات 363

احكام تشريح و پيوند 369

بخش دوم: مسائل اخلاقى

تهذيب نفس 373

حفظ عفّت 375

الف. حفظ عفّت چشم 375

ب. حفظ عفّت زبان 376

ج. حفظ عفّت گوش 376

د. حفظ عفّت در زينت 377

ه -. حفظ عفّت در لباس 377

و. حفظ عفّت به حسب زمان و مكان 378

ز. حفظ عفّت در معاشرت 379

ح. حفظ عفّت فرج 380

احتكار 381

ارضاى غريزه جنسياز طريق غيرشرعى 383

اسراف، اتراف، تبذير 385

اشاعه فحشا 387

اعانت بر اثم 389

تجسّس و تفحّص 391

تَعرُّب پس از هجرت 392

تعيير و سرزنش 393

تندخويى و بدخلقى 394

تهمت 395

خلف وعده 397

خيانت 399

دروغ 400

دشمنى، كينه توزى و قهر 402

ربا 403

رشوه 405

سحر 406

سوءظن 407

ظلم 408

عاقّ والدين 410

غنا 412

غيبت 414

فحش 416

فرار از جنگ 417

قطع رَحِم 418

قمار 420

كوچك شمردن اوامر و نواهى الهى 422

كوتاهى در حقوق فرزندان 424

كوتاهى در رفع حوائج مسلمانان 425

متابعت از شيطان درونى و برونى 427

مراء و جدال 429

مكر و خدعه 430

نفاق 432

نمّامى و سخن چينى 433

وسواس 435

بخش سوم: اصول اعتقادى

مقدّمه 439

ضرورت بحث در اعتقادات 439

اصل اوّل: توحيد 445

فصل اوّل: اثبات وجود خدا 445

الف) برهان فطرت 445

ب) برهان نظم 446

ج) برهان امكان 447

فصل دوّم: اثبات توحيد 448

الف) برهان فطرت 448

ب) برهان نظم 449

ج) برهان امكان 449

فصل سوّم: اقسام توحيد 450

الف) توحيد ذاتى 450

ب) توحيد صفاتى 450

ج) توحيد عبادى 451

د) توحيد افعالى 453

فصل چهارم: توحيد افعالى در عالم تشريع 456

فصل پنجم: الله، مستجمع جميع صفات كمال 457

فصل ششم: صفات ذات و صفات فعل 457

فصل هفتم: صفات جمال و صفات جلال 458

اصل دوّم: عدل 459

فصل هشتم: اثبات عدل 459

اسرار اعتقاد شيعه به عدل 460

اصل سوّم: نبوّت 465

فصل نهم: اثبات نبوّت 465

الف) عدالت اجتماعى 465

ب) حكومت اجتماعى 466

ج) اخلاق و تزكيۀ نفس 466

د) تعليم دين 466

ه -) هدايت به سوى كمال 466

فصل دهم: ابزار پيامبران براى هدايت انسان ها 467

1.

هدايت تشريعى «وحى» 467

2.

هدايت تكوينى «معجزه» 469

3.

عصمت 470

پاسخ به يك سؤال 471

4.

تزكيه 472

5.

تحليه 472

فصل يازدهم: نبوّت حضرت محمّد بن عبدالله - 473

فصل دوازدهم: قرآن معجزۀ جاويد نبىّ اكرم - 476

فصل سيزدهم: عدم تحريف در قرآن 479

فصل چهاردهم: خاتميت پيامبر اسلام - 480

فصل پانزدهم: جهانى بودن اسلام 481

اصل چهارم: امامت 484

فصل شانزدهم: اثبات امامت 484

فصل هفدهم: لزوم نصب امام 485

فصل هجدهم: ابزار امامان براى هدايت انسان ها 487

فصل نوزدهم: امامت دوازده امام (487

1.

«روايت ثقلين» 488

2.

«روايت سفينه» 488

3.

«روايت ائمة اثنى عشر» 488

فصل بيستم: امامت و ولايت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب 492

پاسخ برخى از شبهات در مورد امامت اميرالمؤمنين 498

شبهۀ اوّل: واگذارى امر ولايت و تعيين ولىّ به رأى مردم 498

شبهۀ دوّم: شخصى بودن و غير وحيانى بودن نصب اميرالمؤمنين 499

شبهۀ سوّم: عدم وجود نام اميرالمؤمنين و فرزندانشان (در قرآن شريف 499

فصل بيست و يكم: امامت حضرت مهدى 504

فصل بيست و دوّم: نيابت 506

فصل بيست و سوّم: رَجعَت 508

فصل بيست و چهارم: توسّل 511

اصل پنجم: معاد 513

فصل بيست و پنجم: اثبات معاد 513

الف) برهان حكمت 514

ب) برهان عدالت 514

ج) برهان خلقت 515

فصل بيست و ششم: خبر دادن «صادقِ مُصدَّق» از معاد 516

فصل بيست و هفتم: معاد جسمانى 517

فصل بيست و هشتم: شبهۀ آكل و مأكول 520

فصل بيست و نهم: برزخ 523

ابطال «تناسخ» 525

فصل سى ام: قيامت 526

فصل سى و يكم: شفاعت 528

معانى و مراتب شفاعت 529

رفع يك شبهه 531

فصل سى و دوّم: شاهدان در قيامت 533

فصل سى و سوّم: تجسّم عمل 536

فصل سى و چهارم: نامۀ اعمال 541

فصل سى و پنجم: پاداش و كيفر، تكوينى است نه قراردادى 543

فصل سى و ششم: خلود در آتش 545

فصل سى و هفتم: جهنّم جايگاه معاندان 546

فصل سى و هشتم: ميزان اعمال 547

فصل سى و نهم: صراط 548

فصل چهلم: توبه 549