معاد سرنوشت جاودانه انسان

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ظاه‍ری‌، ح‍س‍ی‍ن‌، ‏‫۱۳۱۲ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : معاد سرنوشت جاودانه انسان [کتاب]/مولف مظاهری.

‏مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)‏‫، ‫۱۳۹۳.‬‬

‏مشخصات ظاهری : [۲۲۴]ص.‬‬‮؛ ‏‫‎۲۰/۵×۱۴/۵س‌م.

‏فروست : مجموعه آثار؛ ۳۷. اخلاق؛ ۱۴.

‏شابک : ‏‫۷۴۰۰۰ ریال‬‏‫:‏‫‭978-964-2985-44-9‬‬‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فاپا

‏يادداشت : چاپ دوم:‌ ۱۴۰۲.

‏یادداشت : کتابنامه: ص.[۲۲۱-۲۲۴]؛ همچنین به صورت زیرنویس.

‏موضوع : معاد

‏موضوع : رستاخیز

‏موضوع : برزخ -- جنبه‌های مذهبی -- اسلام

‏موضوع : دوزخ

‏موضوع : ‏‫بهشت (اسلام)‬

‏رده بندی کنگره : ‏‫‭BP۲۲۲‏‫‭/م۶۵م۶ ۱۳۹۳

‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۲۹۷/۴۴

‏شماره کتابشناسی ملی : ۳۴۳۶۸۴۹

تنظیم متن میثم حیدری

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

معاد سرنوشت جاودانه انسان

مولف مظاهری

فهرست كتاب معاد

سخن آغازين

1

فصل اوّل: مفاهيم كلّى معاد 17

تعبّد در مسائل معاد 17

معاد در قرآن كريم 18

علّت انكار معاد از سوى برخى آدميان 19

نداشتن يقين، دليل سرپيچى از قوانين الهى 20

يقين، در كلام امام زين العابدين عليه السلام 21

غفلت از مرگ 21

اثر يقين 22

حصول يقين 23

مرگ، انتقال است 24

مرگ، تولد است 24

مرگ، تكامل است 25

علل ترس از مرگ 26

1.

جهل 26

2.

دلبستگى به دنيا 27

3.

نداشتن توشه براى آخرت 28

چرا مردم در امور اخروى زرنگ نيستند؟ 29

اثبات اصل معاد 30

1.

فطرت 30

2.

هدف داربودن آفرينش 31

3.

عدالت خداوند تعالى 32

4.

سير تكاملى انسان 33

5.

ميل به جاودانگى 35

2

فصل دوّم: منزل احتضار 37

آخرين منزل دنيا و اوّلين منزل آخرت 37

احتضار مؤمنان 37

كيفيت احتضار مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى رحمه الله 39

كيفيت احتضار علامه مجلسى رحمه الله 39

مسلمان حقيقى، در تكاپوى حسن عاقبت 40

احتضار كافران 41

احتضار سخت فاجران 43

احتضار جوان انصارى 45

درخواستى كه پذيرفته نمى شود 46

حالت احتضار، ناشى از ملكات نفسانى 46

لزوم توجّه در حيات كوتاه دنيوى 49

حضور اميرالمؤمنين عليه السلام بر بالين محتضران 50

پاسخ به يك اشكال 51

اثبات مدّعا از نظر قرآن و روايات 52

قبض روح توسّط خداوند يا ملك الموت يا فرشتگان‌؟ 53

3

فصل سوّم: منزل برزخ (ورود به عالم قبر) 57

حقيقت و ماهيّت عالم قبر 57

تبديل قبر به باغ بهشتى يا گودال جهنّمى 58

سؤال نكير و منكر 60

عذاب و لذّت قبر، مربوط به جسم است يا روح‌؟ 60

مونس تنهايى انسان در قبر 61

ضرورت توجّه دائمى به خانۀ قبر 62

اعمال انسان، رفيق عالم آخرت اوست 63

كاربرد توبه در عوالم پس از مرگ 64

مكالمۀ خداوند در قبر، در اثر اهميّت به نماز 64

فشار قبر 65

فشار قبر در اثر بداخلاقى 65

فشار قبر در اثر اتلاف عمر و جوانى 66

راهكارهاى رهايى از عذاب و فشار قبر 67

راهكار اوّل: توجّه و بيدارى در دنيا 68

راهكار دوّم: توبه 69

راهكار سوّم: توسّل به اهل بيت عليهم السلام 70

عمل صالح، مكمّل شعار و اعتقاد 71

فضيلت حضور در مزار اموات 72

4

فصل چهارم: حيات برزخى انسان 75

معناى برزخ 75

برزخ از ديدگاه قرآن كريم 76

زمان برزخ 77

تقريب به ذهن معناى نسبى بودن زمان برزخ 78

مكان برزخ 78

تجسّم اعمال در برزخ 80

بروز و ظهور اعمال دنيوى در برزخ 82

آثار شوم حقّالنّاس در عالم برزخ 85

ضرورت پرهيز از حقّالنّاس آبرويى 87

عذاب ناشى از اعمالى كه شبهۀ حقّالنّاس دارد 87

ثمرات شگرف خدمت به خلق خدا در برزخ 88

نقش باقيات الصّالحات در آبادانى برزخ 90

كاربرد فضيلت صبر، در عالم برزخ 91

نيم نگاهى به نعمت هاى بهشت برزخى 92

سرنوشت مستضعفين در برزخ 93

مستضعفين چه كسانى هستند؟ 95

جايگاه مستضعفين در قيامت 97

ريشه يابى سرنوشت مستضعفين در آخرت 97

5

فصل پنجم: منزل قيامت 99

نفخ صور اوّل و نابودى عالم هستى 99

معناى دميدن در صور 101

فاصلۀ زمانى بين دو نفخۀ صور 101

زنده شدن مردگان 102

نابودى و احياى مجدّد عالم هستى 102

اثبات و بيان خصوصيّات معاد، معجزۀ بزرگ قرآن 105

معاد روحانى و جسمانى 107

تركيب جسم و روح در قيامت 109

بررسى معاد جسمانى در قرآن كريم 109

حكايت عزير پيامبر 110

حكايت حضرت ابراهيم عليه السلام 112

داستان اُبى بن خلف 112

شبهۀ آكل و ماكول 113

تقرير ديگرى از شبهه 114

پاسخ شبهه براساس بناى عقلا 115

ريشۀ فلسفى بناى عقلى 116

پاسخ شبهه با مراجعه به قرآن كريم 117

اجتماع آدميان در قيامت 119

6

فصل ششم: تجسّم عمل 121

معانى تجسّم عمل 121

معناى اوّل تجسّم عمل 121

معناى دوّم تجسّم عمل 124

سعد و نحس اعمال در قيامت 126

معناى سوّم تجسّم عمل 127

تحليل بحث تشبيه انسان به حيوانات در قرآن 129

اثر توبه بر تجسّم عمل 130

ديگر آثار اعمال انسان 132

7

فصل هفتم: حسابرسى در مواقف قيامت 135

حساب و كتاب 135

نامۀ عمل 136

اتمام حجّت 137

معانى نامۀ عمل 138

1.

صفحۀ نفس انسان 138

2.

اعمال تجسم يافته 139

3.

خلاصه حساب 140

تفكيك نيكوكاران و بدكاران در صحنۀ قيامت 140

حسابرسى نيكوكاران 142

حسابرسى بدكاران 143

مواقف قيامت 144

مواقف دشوار 145

1.

موقف نماز 145

2.

موقف اهل بيت عليهم السلام 146

3.

موقف حق الناس 147

8

فصل هشتم: ميزان و صراط 149

ميزان در قيامت 149

مصاديق ميزان اعمال 150

1.

هويت 150

2.

تجسّم اعمال 151

3.

نامۀ عمل 151

4.

اهل بيت عليهم السلام 152

تناسب عمل با ميزان 153

ماهيت صراط در قيامت 154

دنيا و آخرت، به مثابۀ يك سكّۀ دو رو 156

معناى ديگر صراط 157

9

فصل نهم: شاهدان در قيامت 159

نظارت شهود در دنيا 159

اوّلين شاهد: خداوند متعال 160

دوّمين شاهد: انبياى الهى و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله 160

سوّمين شاهد: ائمّۀ اطهار عليهم السلام 161

چهارمين شاهد: ملائكۀ الهى 162

دستۀ اوّل: ملائكۀ مقرّب 163

دستۀ دوّم: ملائكۀ محافظ 163

دستۀ سوّم: ملائكۀ مراقب 164

پنجمين شاهد: اعضاء و جوارح و دل انسان 164

ششمين و هفتمين شاهدان: مكان و زمان 166

هشتمين شاهد: شريك و رفيق 168

10

فصل دهم: شفاعت 171

شفاعت در قرآن 171

رفع يك شبهه 172

معانى و مراتب شفاعت 173

1.

دعاكردن معصومين عليهم السلام 173

2.

شفاعت، ادامۀ هدايت 174

3.

تقرّب و آبرومندى شفيعان الهى 175

4.

اختيار تامّ معصومين عليهم السلام 175

5.

واسطۀ در فيض 176

اركان شفاعت 177

1.

اذن الهى 177

2.

لياقت 177

محرومين از شفاعت 178

رابطۀ ميزان و شفاعت 181

نجات و رستگارى، مرهون اعتقاد، شعار و عمل 182

شفاعت حضرت زهرا عليها السلام، در پى متابعت از ايشان 183

11

فصل يازدهم: دورنمايى از بهشت 185

بهشت و جهنّم موجودند 186

منشأ نعمت و عذاب، در بهشت و جهنّم 187

درب هاى بهشت 187

كيفيت نعمت ها و لذّات بهشتى 189

برخى نعمت هاى جسمى بهشت 189

برخى نعمت هاى روحى و معنوى بهشت 191

سلام و تحيت پروردگار متعال 191

سلام و تحيت بهشتيان به يكديگر 192

مشاهدۀ انوار جمال 192

انغمار در عالم وحدت 193

مؤانست با معصومين عليهم السلام 194

رضوان الهى 194

سير تكاملى و سعۀ وجودى انسان در بهشت 195

12

فصل دوازدهم: دورنمايى از جهنّم 199

عذاب جهنّم، ساخته و پرداختۀ اعمال آدميان 200

درب هاى دوزخ 201

طبقات دوزخ 202

كيفيت عذاب هاى دوزخ 203

احاطۀ آتش بر دوزخيان 204

چاه هاى دوزخ 204

غل و زنجير دوزخ 205

طعام دوزخيان 205

مكالمۀ دوزخيان و اهل بهشت 206

جايگاه مؤمنين در قيامت 207

سخن آغازين

(أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ اَلْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ‌)(1)

مرگ، سرنوشت محتوم و معاد، سرنوشت جاودانۀ انسان است و همه، روزى طعم مرگ را خواهند چشيد و به سراى ابدى خواهند رفت. اين حقيقت بديهى، دلايل فراوان عقلى و نقلى نيز دارد و به ويژه در قرآن كريم، بر آن تصريح شده است:

(كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ‌)(2)

بحث دربارۀ معاد، موضوع بسيار مهمى است و اهميت فراوان اين مبحث، در سه بعد كلى قابل بررسى و اظهار نظر است:

بعد اوّل: مسألۀ مرگ و نيز منازل اخروى انسان، از نظر قرآن كريم اهميت فراوانى دارد، تا جايى كه حدود يك چهارم از آيات نورانى قرآن، به موضوع معاد و منازل پس از مرگ انسان اختصاص يافته و شايد نتوان هيچ صفحه اى از قرآن را يافت كه در آن، اشاره اى به مسائل معاد نشده باشد.


1) . النساء، 78: «هر كجا باشيد، شما را مرگ درمى يابد؛ هر چند در بُرج هاى استوار باشيد.»

2) . آل عمران، 185: «هر جاندارى چشندۀ طعم مرگ است.»

افزون بر اين، درك حقيقت معاد براى ما ممكن نيست و فهم ما از معاد، بيش از دورنمايى نخواهد بود و همين دورنما نيز ريشه در آيات قرآن كريم دارد.

پس، از يك نقطه نظر، بحث در موضوع معاد و منازل پس از مرگ، يك بحث تفسيرى است و اگر كسى بخواهد در اين باره به اظهار نظر بپردازد، ناچار بايد قبل از ورود به بحث معاد، به علم تفسير قرآن كريم تسلّط يابد و در فهم و درك آيات الهى توانا باشد. به بيان ديگر، مدرّس مبحث معاد، پيش از هر چيز بايد مفسّر توانمند قرآن كريم باشد.

بعد دوّم: مرگ باورى و به طور كلى ياد معاد، يكى از موضوعات مهم و حياتى در علم اخلاق است. بهره بردارى انذارى و تبشيرى از موضوع معاد، علاوه برآيات قرآن كريم، در كلام ارزشمند پيشوايان دينى و معصومين عليهم السلام به وفور يافت مى شود. به عنوان نمونه، اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه اى مى فرمايند:

« لَوْ قَدْ عَايَنْتُمْ مَا قَدْ عَايَنَ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ لَجَزِعْتُمْ وَ وَهِلْتُمْ وَ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ‌ »(1)

علماى گرانقدر علم اخلاق نيز از ديرباز بر ضرورت ياد معاد پاى فشرده و تأكيد كرده اند. شايد نتوان كتاب اخلاقى جامع و كاربردى از اخلاق پژوهان اسلامى در سراسر پانزده قرنى كه از طلوع اسلام مى گذرد يافت كه در آن از يادآورى حقيقت مرگ و معاد، در جهت تنبّه و بيدارى آدميان استفاده نشده باشد.

در واقع، مداومت بر ياد معاد، يكى از نيروهاى كنترل كنندۀ انسان و به تعبيرى، قوى ترين عاملى است كه ياراى مقابله با غرائز آدمى و ايستادگى در برابر شياطين درونى و بيرونى وجود انسان را دارد. از اين جهت مى توان گفت:


1) . نهج البلاغة، خطبه 20: «اگر شما آنچه را مردگان شما ديدند مشاهده مى كرديد به شيون مى نشستيد و انديشناك مى شديد، و مستمع حق گشته به اطاعت بر مى خاستيد.»

توجه به حقّانيت مرگ و منازل پس از آن و به طور كلى باور معاد، عامل رستگارى و مانع سقوط و انحراف انسان است.

پس، بحث پيرامون موضوع معاد، يك بحث مهمّ اخلاقى به شمار مى رود و مبين موضوع معاد، بايد يك معلّم مبرّز اخلاق باشد.

بعد سوّم: معاد، يكى از اصول دين اسلام است كه علاوه بر اسلام، در تمام اديان الهى مسأله اى ضرورى و انكارناپذير شمرده شده است. پس، معاد يك ضرورت اعتقادى مشترك بين همۀ اديان است و از اين جهت در علم الاعتقاد يا به تعبير امروزى، در علم كلام، جايگاه برجسته اى دارد.

بر اين اساس، مدرّس معاد ناگزير بايد بر اصول اعتقادى، مسلّط و در علم كلام، متبحّر و ژرف انديش باشد و ضمن اطلاع دقيق و كافى از مبانى نظرى بزرگان علوم عقلى و دانشمندان كلام، فلسفه و عرفان، نظير خواجه نصير الدّين طوسى و شيخ الرّئيس و صدرالمتألّهين رحمه الله، خود در اين باره مبناى نظرى و نظرياتى برخاسته از جهد و تلاش علمى و عملى داشته باشد. بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه موضوع معاد، موضوعى علمى و تخصّصى است و بحث پيرامون آن، امرى به مراتب پيچيده و دشوار است كه محتاج جامعيت علمى در علومى نظير تفسير، اخلاق، كلام، فلسفه و عرفان مى باشد.

از سوى ديگر، ورود علمى به مباحث دينى و معرفتى، معمولاً با مشكل اصطلاح زدگى روبروست و در بيشتر اوقات، پيچيدگى هاى علمى، سراسر بحث را فرامى گيرد. تدريس يا تأليف با اين روش، اگرچه ممكن است براى اهل علم و افراد متخصّص در علوم دينى مفيد باشد، امّا خودبه خود، عموم مردم و حتى طلاب و دانشجويان مبتدى را از فهم و درك مباحث دينى محروم مى سازد.

راهكار مواجهه با اين مشكل، اين است كه علماى گرانقدر و دانشمندان علوم اسلامى و نيز اساتيد و مدرسين گرامى، مباحث پيچيدۀ علمى و موضوعات مهمّ‌

معرفتى را در قالب الفاظ ساده و قابل فهم براى عموم مردم بيان كنند و از بيان اصطلاحات غامض علمى در سخنان يا مكتوبات غيرتخصّصى خود پرهيز نمايند.

اين روش پسنديده، در بيانات و نيز تأليفات مرجع عاليقدر و فقيه اخلاقى حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى» به كار گرفته مى شود.

ايشان با برخوردارى از جامعيت در علوم اسلامى، در دروس تفسير قرآن كريم، اخلاق، اصول عقايد و ساير معارف اسلامى، نكات خاصّ علمى و ابتكارى را به نحوى بيان مى كنند كه علاوه بر اهل علم، براى عموم مخاطبان نيز قابل فهم و درك است.

آيت الله العظمى مظاهرى در آثار خود نيز بر سادگى متن و پيراستگى مباحث از اصطلاحات علمى و فنّى تأكيد دارند.

كتاب حاضر نيز كه حاصل بيانات اخلاقى، اعتقادى ايشان است، با همين روش در سال 1391 هجرى شمسى در مسجد حكيم اصفهان بيان شده و پس از تنظيم و تبويب، به تأييد نهايى معظّم له رسيده و به صورت كنونى به زيور طبع آراسته شده است.

شايان ذكر است كه سال ها پيش، كتاب «معاد در قرآن»، حاصل مجموعۀ ديگرى از مباحث اخلاقى و اعتقادى معظّم له، توسّط انتشارات شفق در شهر مقدس قم منتشر شد و اينك مطالبى از آن كتاب، براى تكميل مباحث، در كتاب حاضر استفاده گرديده است؛ اگرچه در تنظيم ساختار دو كتاب، شباهتى مشاهده نمى شود.

در اين كتاب كه با عنوان «معاد، سرنوشت جاودانۀ انسان» به چاپ مى رسد، برخى از براهين و ادلّۀ مربوط به معاد، به گونه اى برگزيده و بيان شده است كه اوّلاً نياز كمترى به مقدّمات پيچيدۀ علمى و توضيحات فنّى فراوان داشته باشد و ثانياً اكثر قريب به اتّفاق مطالب با تكيه بر آيات قرآن كريم و با شواهد قرآنى و روايى بيان شده است.

همچنين بسيارى از مطالب ارائه شده در اين كتاب، از حيث محتوا يا از جهت شكل تبيين، از ابتكارات آيت الله العظمى مظاهرى است و از اين جهت در برخى موارد با ساير كتب اعتقادى در زمينۀ معاد، متفاوت است.

لازم به ذكر است كه مبناى آيت الله العظمى مظاهرى در طرح اين مباحث، تذكّر و يادآورى بحث كلّى معاد براى تزكيۀ نفوس و تنبيه و بيدارى مخاطبان و تربيت اخلاقى عموم خوانندگان بوده است؛ بنابراين به طور طبيعى ممكن است بعضى از خصوصيات و جزئيات معاد در اين كتاب بيان نشده باشد.

كتاب حاضر در دوازده فصل تنظيم گرديده و در آن، سفر آخرت، در سه منزل كلّى احتضار، قبر و قيامت بررسى مى شود. فصل ابتدايى كتاب، به بيان كلياتى دربارۀ مسألۀ معاد اختصاص دارد و پس از آن در فصل دوّم، مطالب سودمندى دربارۀ احتضار بيان شده است. در فصل سوّم و چهارم منزل قبر و حيات برزخى انسان به تصوير كشيده شده و نكات ارزشمندى در اين خصوص بيان گرديده است. از فصل پنجم تا پايان كتاب نيز مباحثى در باب منزل قيامت بيان مى شود. در پايان كتاب نيز دو ضميمه، دربردارندۀ آياتى از قرآن كريم با موضوع نعمت هاى بهشت و عذاب هاى دوزخ، افزوده شده است.

در پايان، از كليۀ عزيزانى كه در تنظيم و نشر اين اثر ارزشمند تلاش نموده اند، تشكّر و قدردانى مى گردد.

انّه ولي الهداية و التّوفيق

مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا عليها السلام

1 فصل اوّل: مفاهيم كلّى معاد

تعبّد در مسائل معاد

قبل از ورود به بحث معاد، تذكّر اين نكته لازم است كه كسى حقيقت مرگ، حالات احتضار، مسائل مختلف مطرح در عالم قبر، بزرخ، قيامت، بهشت و جهنّم را نمى داند و آنچه در دسترس انسان هاست، دورنمايى بيش نيست و معمولاً تعبّداً پذيرفته مى شود.

شيخ الرئيس در الهيات شفا، فصلى راجع به معاد دارد. ايشان تلاش بسيارى براى اثبات معاد جسمانى مى كند، امّا يك جملۀ رسا نوشته است كه با مقام شامخ او تناسب دارد. مى گويد: «معاد براى بدن و جسم انسان است و در روز قيامت، محل رسيدن به خيرات و عذاب ها همان بدن خواهد بود و نيازى به بحث نيست؛ زيرا در شريعت سيد و مولاى ما محمّدبن عبداللّه صلى الله عليه و آله مفصّل شرح داده و حالات بدن در رسيدن به سعادت و شقاوت بيان شده است.»(1)


1) . الشفاء (الالهيات)، ص 423.

به راستى هيچ كس نمى داند كه حقيقت مرگ چيست، حقيقت قبر و عذاب يا لذّت در آن ها چيست، حقيقت و ماهيّت عالم برزخ و حشر و نشور و پس از آن حسابرسى اعمال را كسى نمى داند، هيچ كس نمى داند حقيقت معاد جسمانى چيست؛ امّا شهادت صادق مصدّق يعنى قرآن كريم، براى معتقدشدن به حقايق معاد كافى است. اعتقاد به مسائل قيامت با استدلال به اينكه قرآن كريم آن را فرموده است، استدلالى عقل پسند است؛ زيرا انكار معاد، انكار آيات قرآن و در نتيجۀ انكار نبوّت را در پى خواهد داشت.

دربارۀ مسألۀ معاد، استدلال هاى كلامى مختلفى ارائه شده و كتاب هاى گوناگونى در اين زمينه نوشته شده است؛ مثلاً ابوعلى سينا رحمه الله بيش از صد صفحه از كتاب شفا را به استدلال دربارۀ معاد اختصاص داده است، يا يك جلد از اسفار صدرالمتألهين رحمه الله، مربوط به معاد است؛ ولى ما در اين بحث، مطالب مربوط به مرگ، قبر، قيامت و ساير مسائل معاد را بدون جنبۀ استدلال كلامى و فلسفى و بيشتر با استناد به آيات قرآن كريم و روايات ائمّۀ اطهار عليهم السلام ارائه مى كنيم.

معاد در قرآن كريم

بيش از يك چهارم از آيات قرآن شريف دربارۀ معاد است و كمتر سوره اى در قرآن كريم يافت مى شود كه ذكرى از معاد و زندگى پس از مرگ در آن نباشد و حتى شايد نتوان هيچ صفحه اى از قرآن يافت كه در آن، اشاره اى به مسائل معاد نشده باشد.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مكّۀ معظّمه، اسلام را پايه ريزى كردند و براى اين امر، از تقويت اعتقاد به معاد، يارى جستند؛ لذا آيه هايى كه در مكّه نازل شده است، چون براى تحكيم پايه و اساس اسلام بوده، غالباً دربارۀ معاد

و روز قيامت و بهشت و دوزخ است يا عذاب هاى جهنم را بيان مى كند يا صف محشر و رسوايى ها را بازگو مى كند. توجّه به اين مطالب، در تقويت بنيه هاى اعتقادى، بسيار مؤثّر است.

علّت انكار معاد از سوى برخى آدميان

انكار و تكذيب روز قيامت و حساب و كتاب از سوى بعضى انسان ها براى اين است كه مى خواهند هر كارى را كه دوست دارند، انجام بدهند و در برابر آنها سدّ و مانعى وجود نداشته باشد.

(لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ‌، وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ‌، أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ‌، بَلىٰ قٰادِرِينَ عَلىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ‌، بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ‌، يَسْئَلُ أَيّٰانَ يَوْمُ اَلْقِيٰامَةِ‌)(1)

آيات نخست سورۀ مباركه قيامت اجمالاً به اين مطلب اشاره دارد كه اعتقاد به معاد و حساب و كتاب، عامل كنترل غرايز و طغيان اميال نفسانى انسان است.

همچنين در سورۀ مطفّفين مى خوانيم كه اگر انسان به معاد ظن داشته باشد، در خود نيروى كنترل كننده اى مى يابد؛ بنابراين به طريق اولى، يقين داشتن به معاد عامل اساسى براى كنترل اميال نفسانى است:

(وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ‌، اَلَّذِينَ إِذَا اِكْتٰالُوا عَلَى اَلنّٰاسِ يَسْتَوْفُونَ‌، وَ إِذٰا كٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ‌، أَ لاٰ يَظُنُّ أُولٰئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ‌، لِيَوْمٍ عَظِيمٍ‌)(2)

البته مصداق آيۀ مباركه تنها كسبه و تجار نيستند، بلكه هركسى كه به وظيفۀ


1) . القيامة، 1 تا 6: «نه! سوگند به روز رستاخيز، و [باز] نه! سوگند به و جدان سرزنشگر! آيا انسان مى پندارد كه هرگز ريزه استخوان هايش را گرد نخواهيم آورد؟! آرى [بلكه] تواناييم كه [خطوط] سر انگشتانش را درست [و بازسازى] كنيم. [انسان در معاد شك ندارد] بلكه او مى خواهد [آزاد باشد و] در تمام عمر گناه كند! (از اين رو) مى پرسد: قيامت كى خواهد بود!»

2) . المطففين، 1 تا 5: «واى بر كم فروشان كه چون از مردم پيمانه ستانند، تمام ستانند و چون براى آنان پيمانه يا وزن كنند، به ايشان كم دهند. مگر آنان گمان نمى دارند كه برانگيخته خواهند شد؟ [در] روزى بزرگ.»

خود عمل نمى كند، از جمله كاركنان، مديران و كارمندان كم كار و همۀ كسانى كه در برابر حقوقى كه دريافت مى كنند، كار لازم را انجام نمى دهند، مصاديق اين حكم كلّى هستند. بديهى است كه اگر انسان به سختى جان كندن كه اوّلين مرحلۀ حيات اخروى است ايمان داشته باشد، هرگز سركشى نمى كند.

نداشتن يقين، دليل سرپيچى از قوانين الهى

اندك انديشه اى پيرامون آيات مربوط به معاد، موجب مى شود كه انسان به خود آيد و از سركشى اميال نفسانى خويش پيشگيرى كند؛ زيرا اگر تنها احتمال وقوع اين حوادث را بدهيم، از هواهاى نفسانى پيروى نخواهيم كرد. با اين بيان جاى اين سؤال است كه با وجود اين اعتقاد، چرا در ميان آدميان اين همه ظلم و مخالفت فرمان بارى تعالى يافت مى شود؟!

پاسخ روشن است: چون به روز قيامت يقين ندارند.

گاهى انسان علم دارد، امّا يقين ندارد. يقين و علم دو چيز است: علم، دانستن است و يقين، اطمينان قلبى پيداكردن به چيزى است.

علومى كه به عقل مربوط است، مثل تفكّرات عقلى و ارائۀ براهين و استدلال ها، گرچه براى اثبات معاد، لازم است؛ ولى در حركت انسان به سوى خداوند متعال كاربرد چندانى ندارد. امّا علومى كه به دل مربوطند و به آن ها معرفت نيز گفته مى شود، برخلاف دستۀ اول، به واسطۀ تعلّم به دست نمى آيد، بلكه ذوقى و معنوى است و وسيلۀ دست يافتن بدان، تنها عمل است. اين علم از اشراقات انوار الهيه است و به آن «يقين» مى گويند. پس يقين، مشاهده كردن با قلب است، نه با چشم. خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ‌)(1)


1) . الحجر، 99: «و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه يقين [مرگ] تو فرا رسد.»

يقين، در كلام امام زين العابدين عليه السلام

در دعاى ابوحمزۀ ثمالى مى خوانيم:

«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ إِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَ يَقِيناً حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ يُصِيبَنِي إِلَّا مَا كَتَبْتَ لِي وَ رَضِّنِي مِنْ الْعَيْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين»(1)امام سجاد عليه السلام از خداوند ايمانى مى طلبند كه يقينى و قلبى باشد نه عقلى؛ زيرا باور دل است كه حركت مى آفريند و براى انسان مفيد و كارساز است، نه علم داشتن تنها به معاد.

غفلت از مرگ

فراموشى شب اوّل قبر، قيامت و صف محشر مردم را سخت به خود مشغول كرده است و وقتى بيدار مى شوند كه آن ها را در قبر مى گذارند:

«النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا»(2)زبان قرآن در اين باره چنين است:

(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌، أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ، حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ، كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ‌، لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ‌، ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ‌، ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ‌)(3)

اگر كسى غافل نباشد و مرتبه اى حتى ضعيف از يقين به معاد و حوادث بعد از مرگ و عالم قبر و برزخ داشته باشد، زمام امور خود را به دست


1) . مصباح المتهجّد، ج 2، ص 598: «بارالها از تو مى خواهم كه به من ايمانى عطا كنى تا هميشه در قلبم برقرار باشد و يقينى كامل، تا بدانم كه جز آنچه قلبم تقدير تو نگاشته است مرا نخواهد رسيد و در زندگانى هرچه را قسمتم كردى بدان خشنود ساز، اى مهربان ترين مهربانان.»

2) . مجموعۀ ورام، ج 1، ص 150: «مردم خوابند، وقتى مردند بيدار مى شوند.»

3) . التكاثر، 1 تا 8: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. تفاخر به بيشتر داشتن، شما را غافل داشت. تا كارتان [و پايتان] به گورستان رسيد. نه چنين است، زودا كه بدانيد. باز هم نه چنين است، زودا كه بدانيد. هرگز چنين نيست، اگر علم اليقين داشتيد! به يقين دوزخ را مى بينيد. سپس آن را قطعاً به عين اليقين درمى يابيد. سپس در همان روز است كه از نعمتِ [روى زمين] پرسيده خواهيد شد.»

اميال نفسانى نمى سپرد و در قيامت كه از نعمت هاى الهى و نعمت بزرگ ولايت اهل بيت عليهم السلام و عقل از او سؤال مى شود، شرمنده نخواهد شد.

اثر يقين

حكايت شده است در شهرى قحطى پيش آمد. مردم شهر به فلاكت و بى نوايى رسيده بودند. زن سيّد و مؤمنى با چند فرزند در ميان شهر در قحطى به سر مى برد و شبى كه كودكانش را از گرسنگى در حال مرگ ديد، به ناچار از آهنگرى مدد جست تا طعامى براى فزندانش تهيه كند؛ اما، آهنگر از زن، تقاضاى نامشروعى كرد. زن با ناراحتى بسيار به خانه بازگشت. شب بعد دوباره كودكان را در كام مرگ ديد و باز به سوى مرد آهنگر شتافت؛ اما با همان درخواست رو برو شد. روز سوم، كودكان را رمقى نمانده بود و زن مجبور شد كه ديگربار منّت مرد آهنگر را بكشد. اين بار هم سخن آهنگر همان بود. لاجرم زن گفت به شرطى مى پذيرم كه به جايى رويم كه جز من و تو هيچ كس ديگر نباشد.

مرد آهنگر كه نفس شيطانيش طغيان كرده و ايمان از دل او رخت بربسته بود، خوشحال شد. سرانجام آن مرد، زن را به درون خانۀ خود برد، ناگاه زن شروع به لرزيدن كرد و به مرد آهنگر گفت پس چرا به شرطت وفا نكردى‌؟!

آهنگر با تعجب پرسيد: مگر غير از من و تو، در اينجا كس ديگرى هست‌؟

زن گفت: آرى! جز من و تو، خدا حاضر و شاهد و ناظر است و در كنار هر يك از ما، دو ملك مقرّب پروردگار، مأمور ثبت اعمال ما هستند.

ناگاه آتش شهوت مرد خاموش شد، بدنش به لرزه افتاد و از تقاضاى خويش پشيمان شد و به خدا پناه برد و توبه كرد.

آنگاه زن مؤمن او را دعا كرد و گفت: همان طور كه آتش شهوتت را

خاموش كردى، اميدوارم آتش دنيا و آخرت بر تو خاموش بشود.

اين نتيجۀ معرفت و يقين به مبدأ و معاد است و هيچ نيرويى به جز ايمان و يقين به خداوند و روز جزا، نمى تواند انسان را چنين كنترل كند.

حصول يقين

همان طور كه بيان شد، علم به معاد، از مطالعۀ كتاب هاى اعتقادى، كلامى، تفسير و نظاير آن حاصل مى شود؛ اما اين علم، كاربرد اساسى ندارد و آنچه مؤثر است باوركردن قلبى معاد و يقين به روز جزا و بهشت و جهنّم است؛ ولى اين باور از راه آموزش و كلاس و درس حاصل نمى شود و تنها به وسيلۀ «عمل» به دست مى آيد. مثلاً «يقين» مرهون اهميت به نماز اوّل وقت و روزه دارى با خضوع و خشوع است.

از اين رو، توصيه مى شود همه به خصوص جوانان عزيز، با دورى از گناه، «يقين» را به درون قلب خود فراخوانند و پيوسته اين آيۀ شريفه را زمزمه كنند:

(وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلىٰ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌)(1)

انسان بايد همواره به ياد داشته باشد كه در محضر پروردگار متعال، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمۀ اطهار عليهم السلام و از جمله امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف است و بايد حرمت اين حضور را نگاه دارد.


1) . التوبه، 105: «و بگو: [هر كارى مى خواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست، و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده مى شويد؛ پس شما را به آنچه انجام مى داديد آگاه خواهد كرد.»

مرگ، انتقال است

مرگ از نظر قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام و فلاسفۀ الهى، فنا و عدم نيست؛ بلكه انتقال از نشئه اى به نشئۀ ديگر است.

همان گونه كه چشم به جهان گشودن را «تولد» مى گوئيم، انتقال از اين دنيا به عالم ديگر را «مرگ» مى ناميم. تولّد و مرگ از اين نظر هيچ تفاوتى با هم ندارند. هر دو انتقال از يك مرتبۀ ناقص به مرتبۀ كامل ترى است و اين انتقال براى هر موجودى، از جمله انسان، لحظه به لحظه پديدار مى شود.

از قرآن و روايات نيز استفاده مى شود كه مرگ، نيستى و نابودى نيست؛ بلكه، انتقال از عالمى به عالم ديگر و از نشئه اى به نشئۀ ديگر است و حيات انسان در اين انتقال رو به كمال است؛ يعنى از اين حركت و انتقال، نقص و ضررى به او نمى رسد و چيزى از او كاسته نمى شود؛ بلكه در اين حركت و انتقال مرتباً تكامل و ترقّى پيدا مى كند.

مرگ، تولد است

مثل مرگ انسان، مثل تولد طفل است. دنيا با تمام وسعت و زيبائيش، با تمام حسن و جمالش، در حقيقت نسبت به عالم آخرت همچون شكم مادر نسبت به دنياست؛ امّا همان گونه كه طفل تا پا به جهان نگذارد به واقعيت جهان خارج واقف نمى شود، غالباً انسان نيز تا هنگام مرگ، با عالم آخرت بيگانه است. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‌)(1)


1) . آل عمران، 133: «و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمان ها و زمين است و براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد.»

اما، مگر به باور انسان مى نشيند كه اين غذايى كه در دنيا مى خورد و بسيار لذيذ هم مى نمايد در مقايسه با طعام متقين در آخرت همانند خون بسيار كثيفى است كه در شكم مادر از آن مى خورد؟!

همان گونه كه به طفل تا وقتى كه در شكم مادر است، نمى توان حقيقت دنيا را تفهيم كرد و بدو گفت كه خورشيد، ماه، ستارگان، كهكشان ها، كوه هاى سر به فلك كشيده، جنگل هاى زيبا و آبشارهاى حيات دهنده چگونه است، تفهيم حقيقت آخرت و بهشت و جهنّم نيز براى ما انسان ها ميسّر نيست، تنها يك دورنمايى از آن را مى توان تصور كرد؛ زيرا، حقيقت آخرت چيز شگفتى است كه نه خورشيدش چون اين خورشيد است، نه فضايش به فضاى دنيا مى ماند و نه اغذيه و اشربه اش. آنجا عالم «حَيَوان» و حيات جاويدان است:

(وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ‌)(1)

مرگ، تكامل است

«نطفه»، وقتى در شكم مادر «علقه» مى شود، به مرحلۀ بالاترى رسيده و لباس والاترى از وجود بر تن او پوشانده شده است. آنگاه كه «علقه» به «مضغه» تبديل مى شود، باز چيزى را از دست نداده؛ بلكه به مرحلۀ بالاترى رسيده است. همچنين، در مراحل بعدى تكوين، جنين، سير تكاملى را مى پيمايد تا پا به دنيا مى گذارد. در اين مرحله نيز، چيزى را از دست نمى دهد. مرگ نيز چنين است؛ يعنى چون انسان از دار دنيا رحلت مى كند و به سراى جاويد مى شتابد چيزى را از دست نمى دهد و در او نقصانى حاصل نمى شود؛ بلكه به مرحلۀ كامل ترى پا مى گذارد.


1) . العنكبوت، 64: «و زندگى حقيقى همانا در سراى آخرت است؛ اى كاش مى دانستند.»

علل ترس از مرگ

اشاره

علل متفاوتى موجب ترس انسان ها از مرگ مى شود. گاهى اين ترس، در اثر جهل و ناآگاهى است و گاهى از دلبستگى به دنيا يا تهيه نكردن توشه براى آخرت نشأت مى گيرد. گاهى نيز ترس از مرگ در پى تصوّر غلطى كه در كودكى و تحت تأثير تربيت ناصحيح در ذهن كودك باقى مانده است، ناشى مى شود.

در ادامه تنها به شرح سه علت از دلايل ترس از مرگ اشاره مى شود.

1. جهل

انسان وقتى حقيقت مرگ را نداند و آن را فنا و عدم پندارد، از آن هراس دارد؛ ولى همين كه حقيقت مرگ را آن چنان كه هست دريابد و بدان يقين پيدا كند ترسش فرومى ريزد و مرگ را كمال خواهد يافت.

امير المؤمنين عليه السلام كه حقيقت مرگ را به روشنى دريافته اند، مى فرمايند:

«وَ اللّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ‌»(1)همچنين آن حضرت، دربارۀ مؤمنان و چگونگى علاقۀ آن ها به مرگ مى فرمايند:

«وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَاب»(2)


1) . نهج البلاغه، خطبه 5: «به خدا سوگند كه انس پسر ابوطالب به مرگ بيشتر است از انس طفل به شير مادرش.»

2) . نهج البلاغه، خطبه 193: «اگر خداوند اجل و مدّتى در دنيا براى ايشان (متقين) تعيين نمى فرمود، از شوق و ثواب و بيم عذاب، حتّى يك چشم برهم زدنى نيز جانى در بدنشان قرار نمى گرفت.»

2. دلبستگى به دنيا

ترس از مرگ گاهى به خاطر دلبستگى و تعلق به دنياست. آدمى كه عمر خود را صرف رسيدگى به ماديات كرده باشد، هنگام مرگ و انتقال روح به عالم جديد بسيار بيم ناك است؛ زيرا، او در لجن زار طبيعت غوطه ور بوده است و با عالم جديدى كه بدانجا منتقل مى شود هيچ آشنايى ندارد. وى دنيا را منزل حقيقى خود پنداشته و به آن خو گرفته و دلبستگى شديدى پيدا كرده است؛ از اين رو، هنگام احتضار و قالب تهى كردن، حال بسيار بدى به او دست خواهد داد. زبان حالش را قرآن شريف چنين بيان فرموده است:

(وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ‌)(1)

ولى، اگر انسان در اين عالم رشتۀ ارتباط خود را با عالم آخرت محكم كند، به پروردگار خود ميل و علاقه و محبّت ورزد و با ساكنين حرم قدس الهى آشنا شود، به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام تمسك بجويد و همت خود را فقط صرف دنيا نكند، با شوق و اشتياق فراوانى به عالم ديگر منتقل شده، به سوى ملكوت پرواز خواهد كرد. چنين كسى نه تنها از مرگ هراسى ندارد؛ بلكه رحلت از اين دنيا براى او شيرين تر از عسل خواهد بود.

مرغ دلم طايرى است قدسى عرش آشيان *** از قفس تن ملول، سير شده از جهان

از در آن خاكدان چون بپرد مرغ ما *** باز نشيمن كند بر در آن گلستان


1) . الأعراف، 176: «و اگر مى خواستيم، قدر او را به وسيلۀ آن [آيات] بالا مى برديم، امّا او به زمين [= دنيا] گراييد و از هواى نَفْس خود پيروى كرد. از اين رو داستانش چون داستان سگ است.»

چون بپرد از جهان، سدره بود جاى او *** تكيه گه باز ما كنگرۀ عرش دان

سايه دولت فتد بر سر عالم همى *** گر بكشد مرغ ما بال و پرى در جهان

عالم علوى بود جلوه گه مرغ ما *** آبخور او بود گلشن باغ جنان

امير المومنين عليه السلام در روايتى مى فرمايند:

«إِنَّمَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَيْنِ اتِّبَاعَ الْهَوَى وَ طُولَ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَة»(1)استاد بزرگوار ما، حضرت امام خمينى، همواره توصيه مى فرمودند كه دلبستگى ها را از بين ببريد. از دنيا دل بكنيد. از پول، رياست و تمام تعلّقات دنيوى چشم پوشى و دورى نماييد. اگر دل نكنيد، هنگام مرگ و جان دادن براى شما بسيار دشوار خواهد بود.

3. نداشتن توشه براى آخرت

سوّمين علّت ترس از مرگ، اين است كه بسيارى از آدميان توشۀ راهى براى سفر آخرت مهيا نكرده اند و عمل نيكى ندارند تا در آخرت باعث نجات آنها شود:

(قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ هٰادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيٰاءُ لِلّٰهِ مِنْ دُونِ اَلنّٰاسِ فَتَمَنَّوُا اَلْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ‌، وَ لاٰ يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِالظّٰالِمِينَ‌)(2)


1) . الكافى، ج 2، ص 335: «بر شما بيشتر از دو چيز مى ترسم: پيروى از هوى و آرزوى دراز؛ زيرا، پيروى از هوى باعث روى گرداندن از خداوند مى شود و آرزوى دراز موجب فراموشى آخرت.»

2) . الجمعه، 6 و 7: «بگو: اى كسانى كه يهودى شده ايد، اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر، پس اگر راست مى گوييد درخواست مرگ كنيد، ولى هرگز آن را به سبب آنچه از پيش به دست خويش كرده اند، آرزو نخواهند كرد، و خدا به [حال] ستمگران داناست.»

چرا مردم در امور اخروى زرنگ نيستند؟

بسيار جاى تعجب دارد كه بسيارى از انسان ها نسبت به امور مادى و دنيوى، زرنگى و كياست خاصى به خرج مى دهند؛ امّا وقتى نوبت به بحث آخرت مى رسد، خود را به جهالت و نادانى مى زنند و در راه آن قدمى برنمى دارند و در واقع بسيار دچار زيان و خسارت مى شوند. شيخ بهايى رحمه الله در مثنوى «نان و حلوا» با زبانى دلنشين و آميخته با طنز، نصايح اخلاقى و آموزنده اى بيان كرده و مردم را به دين دارى و دورى از دنياطلبى تشويق نموده است. او در يكى از اشعار آن كتاب، تعبير زيبايى به كار مى برد و مى گوبد:

جمله سعيت بهر دنياى دنى است *** بهر عقبى، مى ندانى سعى چيست

از پى آن مى دوى از جان و دل *** وز پى اين مانده اى چون خَر به گِل

در ره آن موشكافى، اى شقى *** در ره اين، كُند فهم و احمقى

همچنين عجيب است كه بسيارى از افراد، دربارۀ بسيارى از مسائل زندگى با كودكان خود گفتگو مى كنند و نكات فراوانى را به آنان مى آموزند؛ امّا هنگامى كه نوبت به مسئلۀ مهم مرگ مى رسد، از بيان و تبيين آن براى كودكان طفره مى روند و بيشتر جانب سكوت را مى گيرند. حتّى ديده مى شود كه وقتى طفل در اين باره سؤال مى كند، او را از سؤال كردن نيز برحذر مى دارند! در حالى كه فهم صحيح مسئلۀ مرگ، اثرات فراوانى بر تربيت صحيح و تقويت نيروى ايمان در كودكان دارد.

اثبات اصل معاد

اشاره

هر كه به وجود خداوند اقرار دارد، به معاد نيز معتقد است. ظاهراً كسى را نمى توان يافت كه به مبدأ معتقد باشد، ولى معاد را انكار كند. دلايل فراوانى براى اثبات اصل معاد آورده شده است؛ در ادامه به برخى از ادلۀ اثبات معاد به صورت مختصر، اشاره مى كنيم.

1. فطرت

ازجمله ادله اى كه براى اثبات روز جزا مى آوريم، دليل فطرت است؛ يعنى، اگر انسان خود را از اصطلاحات و خرافات و اشتغالات خالى كند، پى به «مبدأ» مى برد و از آن به «معاد» مى رسد.

«فطرت» يعنى يافتن در مقابل «علم» كه دانستن است. ما به شخصى كه در برابرمان نشسته است علم داريم؛ اما، «علم بالعرض» نه «علم بالذّات». يعنى، به آنچه در ذهن ما از خارج منعكس شده است، علم داريم؛ امّا وقتى احساس تشنگى مى كنيم. اين احساس نوعى يافتن است.

قرآن شريف در اين باره مى فرمايد:

(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ‌)(1)

آن گاه كه انسان خود را اسير درياى طوفانى بيابد، امواج خروشان و متلاطم دريا را ببيند كه هر لحظه او را به كام خود فرومى كشد و بنگرد كه چگونه اسباب او را فرومى گذارد، در آن حال فرياد و توسلش به سوى خداوند بلند مى شود و فطرتاً مى يابد كه تنها، خداوند تعالى منجى اوست.


1) . العنكبوت، 65: «و هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند، خدا را پاكدلانه مى خوانند، و [لى] چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، بناگاه شرك مى ورزند.»

ايمان به مبدأ در چنين حالتى همچون يافتن احساس تشنگى فطريست؛ ولى چون از خشم دريا مى رهد و به سكون و ساحل مى رسد، دوباره فطرت خود را به دست فراموشى مى سپارد و به طى كردن همان مسير قبلى ادامه مى دهد.

بنابراين، انسان فطرتاً به «مبدأ» و «معاد» اعتقاد دارد؛ ولى براى هوى و هوس و زندگى دو روزۀ دنيا فطرت را آلوده و چشم دلش را كور مى كند و معاد را منكر مى شود تا راحت و رها از عذاب وجدان، سرگرم دنيا و لهو و لعب آن شود.

2. هدف داربودن آفرينش

دليل دوم براى اثبات معاد، هدف داربودن خلقت است؛ زيرا اگر معاد نباشد، لازم مى آيد كه عالم هستى لغو باشد. درست مثل بازى كودكانه اى كه طى آن كودكى ساعت ها زحمت مى كشد تا مثلاً خانه اى چوبى يا گلى بسازد. سپس، با يك لگد، زحمت روزانۀ خود را به باد مى دهد، البته اگرچه كار اين كودك عبث و بيهوده مى نمايد؛ ولى غايتى دارد كه آن بازى كردن است. ولى تصوّر بى هدفى خلقت از آن نيز بدتر است، چون بى غايت و لذا باطل خواهد بود؛ از اين رو، بايد معاد وجود داشته باشد تا جهان لغو نباشد؛ زيرا سراسر هستى حكايت از تدبير حكيمانۀ جهان مى كند و اين واقعيّت بر همه آشكار است.

چگونه به باور انسان مى نشيند كه از پى آن خاكى كه نطفه مى شود، نطفه اى كه به انسان بدل مى شود و انسانى كه با اين همه مشقت و خون جگر، ساليان دراز بار زندگى پررنجى را به دوش مى كشد، فرجامى نباشد و با مرگ انسان اين همه فرآيندهاى حيات بى انجام بماند؟!

اگر «معاد» نباشد، پس چه وقتى تفاوت بين ظالم و مظلوم معلوم مى شود؟ آفرينش چگونه توجيه شود!؟

زبان قرآن در اين باره چنين است:

(أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّمٰا خَلَقْنٰاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنٰا لاٰ تُرْجَعُونَ‌)(1)

(وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاءَ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِكَ ظَنُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ اَلنّٰارِ)(2)

يعنى، تصور هدفدارنبودن آفرينش گمان كسانى است كه كافرند و به معاد اعتقاد ندارند وگرنه آن كه به مبدأ معتقد است، حتماً معاد را مى پذيرد. قرآن در جاهاى ديگر نيز مى فرمايد: اگر معاد نباشد و مسير و منتهاى سير عالم هستى خداوند نباشد، بيهودگى آفرينش لازم مى آيد، در حالى كه انجام كار لغو و باطل، از ساحت مقدس پروردگار بسى دور است. خداى سبحان خالق عقل است و كار غيرعقلانى نمى كند؛ پس، بايد معاد وجود داشته باشد تا عالم هستى عبث و باطل نباشد.

3. عدالت خداوند تعالى

عدالت سوّمين دليلى است كه در اثبات معاد به كار مى آيد. عدالت خداوند حكم مى كند كه بايد روزى باشد كه به اعمال و رفتار و گفتار مردم رسيدگى شود و اگر «معاد» و رسيدگى و حساب و كتاب در ميان نباشد، لازم مى آيد كه در دستگاه ربوبى ظلم باشد؛ يعنى نبود معاد، با عدالت الهى سازگار نيست.


1) . المؤمنون، 115: «آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و اينكه شما به سوى ما بازگردانيده نمى شويد؟»

2) . ص، 27: «و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان اين دو است به باطل نيافريديم، اين گمان كسانى است كه كافر شده [و حق پوشى كرده] اند، پس واى از آتش بر كسانى كه كافر شده اند.»

اگر معاد نباشد، افراد خون آشامى چون هيتلر و صدام كه هزاران انسان را به كام مرگ فروبرده، و بى عفتى ها كرده و منابع حياتى مسلمين را به نابودى كشانده اند، چگونه كيفر شوند؟! مگر يك بار قصاص و حتّى صدها بار به دار آويخته شدن، تاوان خون هاى بى گناه خواهد بود؟

پس، داد ستم ديدگان را تنها با وجود معاد مى توان از بيدادگران گرفت و چون عدالت الهى مقتضى دادرسى بى كم و كاست است؛ لذا تحقّق عدالت الهى بدون وجود روز «معاد» ميسر نيست.

(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِيُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ‌، فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ‌، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ‌)(1)

بنابر آيۀ شريفه، حتى اگر به حساب ذره اى از اعمال خير و شر در روز قيامت رسيدگى نشود، با عدالت خداوند مغايرت دارد.

پس، وجود «معاد» ضرورى و لازم و حتمى است و به تعبيرى ديگر «معاد» بر خدا لازم و واجب است؛ البته اين وجوب و لزوم از سنخ وجوب انسان ها نيست؛ بلكه مانند نورانيّت خورشيد است. اشراق انوار شمس جزء لاينفك و لازمۀ اوست؛ زيرا خورشيد نمى تواند نورانى نباشد. چه، در آن صورت خورشيد نيست؛ بنابراين «عدل» و به تبع آن «معاد» هم لازمۀ وجود بارى تعالى است.

4. سير تكاملى انسان

دليل چهارم براى اثبات معاد، قانون استكمال است. اين قانون در قرآن با اين تعبير بيان شده است كه انسان در ابتدا خاك بود، سپس نطفه شد، پس از


1) . الزلزلة، 6 تا 8: «آن روز، مردم [به حال] پراكنده برآيند تا [نتيجه] كارهايشان به آنان نشان داده شود، پس هر كه هموزن ذرّه اى نيكى كند، آن را خواهد ديد، و هر كه هم وزن ذرّه اى بدى كند، آن را خواهد ديد.»

آن، به علقه تبديل شد، از علقه نيز به مضغه تغيير يافت و آن گاه انسان شد. ابتدا، طفلى بيش نبود، پس آنگاه از طفوليّت پا به نوجوانى گذاشت؛ سپس به جوانى رسيد، سرانجام پيرى و مرگ فرارسيد و بعد از مرگ استكمال ديگرى هم بايد باشد تا اين سير ناقص نماند؛ بنابراين دفتر حيات انسان با مرگ بسته نمى شود و سير تكاملى او ادامه مى يابد و اين تعبيرى از آيات مبارك (إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ‌)(1)و (وَ أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىٰ‌)(2)است.

(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ اَلْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي اَلْأَرْحٰامِ مٰا نَشٰاءُ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّٰى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلىٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِكَيْلاٰ يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَ تَرَى اَلْأَرْضَ هٰامِدَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْهَا اَلْمٰاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ‌)(3)

مولوى نيز به زبان شعر، قانون سير تكاملى انسان را چنين سروده است:

از جمادى مردم و نامى شدم *** وز نما مردم به حيوان بر زدم

مردم از حيوانى و آدم شدم *** پس چه ترسم، كى ز مردن كم شدم


1) . البقره، 156: «ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مى گرديم.»

2) . النجم، 42: «و اينكه پايان [كار] به سوى پروردگار توست.»

3) . الحج، 5: «اى مردم، اگر دربارۀ برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريده ايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مى كنيم تا مدتى معين در رحم ها قرار مى دهيم، آنگاه شما را كودك برون مى آوريم، سپس [حيات شما را ادامه مى دهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما مى ميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مى رسد به گونه اى كه پس از دانستن، [بسى چيزها] چيزى نمى داند. و زمين را خشكيده مى بينى، و چون آب بر آن فرود آوريم، به جنبش در مى آيد و نمو مى كند و از هر نوع [رستنى هاى] نيكو مى روياند.»

حملۀ ديگر بميرم از بشر *** تا بر آرم از ملائك پر و سر

وز ملك هم بايدم جستن ز جو *** كل شى هالك الا وجهه

بار ديگر از ملك قربان شوم *** آنچه اندر وهم نايد آن شوم

5. ميل به جاودانگى

جنين با اينكه در شكم مادر از چشم، گوش، دست، پا و ساير اعضاء برخوردار است؛ امّا هيچ يك از آن ها به كار او نمى آيد. از اين نكته استفاده مى شود كه او خلق نشده است كه دائماً در آنجا باشد؛ بلكه براى عالمى ديگر خلق شده است كه چشم و گوش و دست و پا در آن عالم مورد استفاده قرار مى گيرد. پس از تولد كه طفل رو به رشد مى گذارد، چيزهايى در او پيدا مى شود كه يقيناً براى اين جهان خلق نشده است. از آن جمله، ميل فطرى به زندگى جاويد است. ازاين جهت آن عده از مردم كه مرگ را فنا شدن مى پندارند، از آن وحشت دارند.

همچنين، انسان لذتى مى خواهد كه توأم با الم نباشد و دنبال نوشى است كه همراه با نيش نباشد. طبيعى است كه جمع بين اين دو در دنيا ممكن نيست؛ زيرا، عالم ماده اصطكاك دارد و انسان تا بسيارى از تمايلاتش را فدا نكند، نمى تواند در اجتماع زندگى كند؛ مثلاً تشكيل خانواده و بچه دارشدن اگرچه مايۀ آرامش و داراى لذت است؛ اما از طرفى ديگر براى انسان گرفتارى هاى فراوانى به همراه دارد. تاآنجاكه روانشناسان گفته اند، تربيت صحيح و كامل هر كودك پدر و مادر را پير مى كند.

پس زندگانى راحت، آرامش و امنيّت مطلق، صحت و سلامتى كامل و نيز لذّت دائمى بدون رنج در دنيا ممكن نيست. از اين نكته نيز استفاده مى شود كه تمامى تمايلات و غرايز منحصر به اين دنيا نيست. همۀ استعدادها در اين جهان از قوه به فعل تبديل نمى شود؛ ازاين رو درمى يابيم كه بايد عالمى ابدى و جاويد باشد كه لذّتش همراه با الم و نوشش همراه با نيش نيست. جايى كه حياتش مطلق و كامل است.

2 فصل دوّم: منزل احتضار

آخرين منزل دنيا و اوّلين منزل آخرت

از نظر قرآن شريف و روايات اهل بيت عليهم السلام معاد منازلى دارد. اوّلين منزل از منازل آخرت كه آخرين منزل از منازل دنياست، «احتضار» و جان كندن است.

حالت احتضار و منتقل شدن از اين دنيا به عالم آخرت، انصافاً حالت سخت و مشكلى است؛ البته اگر انسان نيكوكار باشد، مرگ براى او مبارك و ميمون خواهد بود.

احتضار مؤمنان

قرآن كريم در توصيف جان دادن انسان هاى نيكوكار مى فرمايد:

(اَلَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ‌)(1)

ملائكه با تلطّف و مهربانى بر بالين مؤمنين حاضر مى شوند و براى قبض روح آنان، با ملاطفت برخورد مى نمايند. چنانچه مؤمنين، از نظر اخلاق و اعتقادات در درجه هاى رفيعى باشند، همۀ چهارده معصوم عليهم السلام بالاخص اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر آنان حاضر مى شوند؛


1) . النحل، 32: «همان كسانى كه فرشتگان جانشان را در حالى كه پاكند، مى ستانند [و به آنان] مى گويند: درود بر شما باد.»

پس از آن «ملك الموت» با چهره اى زيبا و برخوردى بسيار مناسب ظاهر مى شود و روح ايشان را مى گيرد. ملائكۀ رحمت با سلام و درود روح مطهر آنان را به عالم ملكوت مى برند و به هر آسمانى كه مى رسند، ساكنان آنجا، آنها را با سرور استقبال مى كنند تا سرانجام روح پاك آنان به عرش پروردگار عالم مى رسد و در محضر ربوبى مى نشينند و سپس به منزل اصلى خود بازمى گردند. به تعبير برخى از روايات، مرگ براى چنين انسانى مثل آن است كه گلى را بو كند و از دنيا برود.(1)

مؤمنين پس از مرگ تا روز حشر، در بهشت برزخى خواهند بود و قرآن كريم حال آنان در دنيا را نيز چنين توصيف مى فرمايد:

(أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ‌، تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‌)(2)

در اينجا تشبيه معقول به محسوس شده است؛ يعنى مى فرمايد كلمۀ «لااله الاالله» اگر به واسطۀ عمل در قلب انسان استمرار و استحكام يافت، موجب استقرار ايمان مى شود و انسانى كه ايمان به قلبش رسيده و استقرار يافته باشد، نيكى ها، عبادات، خيرها و خوبى هايش مقطعى و در زمانى خاص نيست؛ بلكه همواره به دورى از محرمات و عمل به واجبات و مستحبّات و كمك به مردم مشغول است. او كسى است كه عباداتش فصلى نيست؛ يعنى همان طور كه در ماه مبارك رمضان نماز خود را در مسجد و با جماعت اقامه مى كند و همان گونه كه در آن ماه شريف با قرآن كريم مأنوس است، در ايام ديگر نيز به تناسب حال خويش به نماز و قرآن و


1) . عيون اخبار الرّضا عليه السلام، ج 1، ص 274.

2) . ابراهيم، 24 و 25: «آيا نديدى خدا چگونه مَثَل زده: سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است‌؟ ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مى دهد. و خدا مَثَل ها را براى مردم مى زند، شايد كه آنان پند گيرند.»

ساير معنويات اهميت مى دهد؛ زيرا ايمان در وجود او ريشۀ محكم دوانيده و شاخه هاى پربار گسترده است و هميشه ميوه هاى تازه و قابل استفاده دارد.

كيفيت احتضار مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى رحمه الله

به راستى كه انسان در سفر آخرت و به ويژه در منزل احتضار، وضع خطرناك و مراحل هول ناكى در پيش رو دارد، مگر آنانى كه راه خدا را مى پيمايند و خرسندى راه او را مى جويند كه بر اينان نه تنها حال احتضار هموار است، بلكه به مثابۀ شتافتن به سوى ديدار معشوق است.

يكى از دوستان مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رحمه الله نقل مى كند كه روزى آقا مرا خواست، وقتى به خدمتشان رسيدم، ديدم كه استحمام كرده، محاسن را خضاب بسته و پاكيزه و آرام در ميان بستر بيمارى آرميده است و نماز ظهر و عصر را انتظار مى كشد. در ميان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه كرد و سپس دعاى تكبيرات افتتاحيّه را خواند. همين كه به تكبيرة الاحرام رسيد و جملۀ شريف «الله اكبر» را بر زبان جارى كرد، روح مقدّس ايشان بدن را وداع گفت و به ملأ اعلى و به منزل اصلى خويش پرواز كرد.

كيفيت احتضار علامه مجلسى رحمه الله

علامه مجلسى با مرحوم جزائرى رحمهما الله با يكديگر تعهّد كرده بودند كه هركدام زودتر از دنيا رفت، در صورت امكان، خصوصيات مرگ و برزخ را براى ديگرى كه زنده است، بگويد. وقتى علامه مجلسى رحمه الله از دنيا رفت، به خواب مرحوم جزايرى رحمه الله آمد و گفت: عزرائيل نزد من آمد و به من گلى داد و من آن را بو كردم؛ سپس متوجّه شدم كه مرده ام.

مسلمان حقيقى، در تكاپوى حسن عاقبت

مسلمان واقعى، بايد هميشه و در همۀ حالات، به فكر قبر و قيامت خود باشد و به اين امر بينديشد كه اگر ناگهان لحظۀ مرگ او فرارسد، آيا ديانت و ايمان خود را همراه خواهد برد؟

قاسم بن علاء همدانى، يكى از وكلاى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در آذربايجان بود كه عمرى طولانى داشت و در اواخر عمر بينايى خود را از دست داد. محمد بن احمد صفوانى مى گويد: مرتّباً براى او توقيعاتى از ناحيۀ مقدّسه صادر مى شد. تا اينكه مدّتى براى او نامه اى نيامد. روزى وى را غمگين و ناراحت ديدم كه نكند حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف از دست او ناراحت باشند. هنگام ظهر، وقتى با هم ناهار مى خورديم، قاصدى از جانب امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف آمد و توقيع مبارك حضرت را به او داد. قاسم بن علاء بسيار خوشحال شد و چون نابينا بود، نامه را به كاتب خود داد كه بخواند. كاتب با ديدن نامه، به گريه افتاد. قاسم بن علاء پرسيد: چرا گريه مى كنى‌؟ مگر در نامه چه چيزى نوشته شده است‌؟ كاتب گفت: حضرت نوشته اند كه تا چهل شبانه روز ديگر، از دنيا مى روى، كارهايت را جمع كن. وقتى اين جمله را خواند، قاسم گفت: آيا من با سلامت دينى از دنيا مى روم‌؟ كاتب گفت: آرى! حضرت فرموده اند چون بميرى دينت سالم است. قاسم خنديد و گفت: بعد از اين عمر طولانى، ديگر آرزوئى ندارم. بعد از گذشت چهل روز، پس از طلوع فجر روز چهلم، قاسم بن علاء همدانى از دنيا رفت.(1)

نظير اين داستان زياد نقل شده است كه انسان هاى وارسته، هميشه به دنبال عاقبت به خيرى به معناى بردن دين و ايمان خود و سلامت در دين تا هنگام مرگ و جان كندن، بوده اند.


1) . الغيبة الطوسى، ص 308.

اگر كسى به راستى در طول زندگى در گفتار و كردار و اعمال خود به حضرات معصومين عليهم السلام شباهت پيدا كند، در موقع مرگ نيز عاقبت به خير مى شود و ايشان هنگام احتضار او، بر سر بالينش حاضر مى شوند و او را تحت لواى حمد، مى برند.

احتضار كافران

انسان هاى بدكار، احتضار و جان كندن بسيار سخت و ناگوارى خواهند داشت. قرآن كريم در توصيف اين حالت مى فرمايد:

(وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ يَتَوَفَّى اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلْمَلاٰئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ‌)(1)

وقت احتضار براى كافران بسيار دردناك است؛ زيرا دلبستگى به دنيا ريشه در وجودشان دوانده و چنان فريفتۀ مظاهر دنيا شده اند كه به سختى از آن دل مى كنند.

قرآن در آيۀ ديگر دربارۀ جان باختن گناهكاران مى فرمايد:

(وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ اَلظّٰالِمُونَ فِي غَمَرٰاتِ اَلْمَوْتِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ بٰاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ اَلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اَللّٰهِ غَيْرَ اَلْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آيٰاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ‌)(2)

آنها هنگام احتضار، ملك الموت را با چهرۀ زيبا و حقيقى اش نمى بينند، زيرا معصيت همۀ وجودشان را فراگرفته است و در دنيا غرق شده اند.


1) . الأنفال، 50: «و اگر ببينى آنگاه كه فرشتگان جان كافران را مى ستانند، بر چهره و پشت آنان مى زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.»

2) . الأنعام، 93: «و كاش ستمكاران را در گرداب هاى مرگ مى ديدى كه فرشتگان [به سوى آنان] دست هايشان را گشوده اند [و نهيب مى زنند:] جان هايتان را بيرون دهيد؛ امروز به [سزاى] آنچه به ناحق بر خدا دروغ مى بستيد و در برابر آيات او تكبّر مى كرديد، به عذاب خواركننده كيفر مى يابيد.»

در روايات آمده است كه حضرت ابراهيم عليه السلام از خداوند تقاضا كرد شكل و شمايل ملك الموت را هنگام قبض ارواح كافران ببيند. بدو خطاب رسيد كه بر آن صبر نتوانى كرد. گفت با اين وجود مايلم.

از اين رو «عزرائيل» در سيماى مردى سياه چهره و بدبو كه مو بر بدنش بود، ظاهر شد؛ در حالى كه تن پوشى سياه داشت و از دهان و بينى اش زبانه هاى آتش و دود خارج مى شد. حضرت ابراهيم عليه السلام با رؤيت او از حال رفت و پس از چندى كه به هوش آمد، فرمود: اگر كافران را عذابى جز رؤيت تو نباشد، همان نيز توان فرساست.(1)

ملائكه اى كه براى قبض روح انسان هاى بدكار حاضر مى شوند، حالتى غضبناك دارند و با تازيانه هاى آتشين به سر و صورت فرد مى زنند و او را قبض روح مى كنند. در روايات، در مورد سختى جان كندن انسان هاى بدكار، تعابير مختلفى شده است. در برخى از روايات فرموده اند به قدرى قبض روح ايشان سخت است كه گويى تمام رگ هاى بدنشان را به صورت زنده از بدن آن ها بيرون مى كشند. همچنين فرموده اند قبض روح انسان هاى بدكار، مانند آن است كه درخت خاردارى در بدن آنها ريشه دوانده باشد و اين درخت را از بدنشان بيرون بكشند. در برخى نقل ها نيز مثل قبض روح را به افتادن يك فرد از آسمان به زمين تشبيه فرموده اند.

پس از قبض روح، روح اموات به آسمان ها برده مى شود تا در محضر ربوبى حاضر شوند؛ اما كافران و بدكاران در مسير، گاهى به صورت سگ بر ساكنان آسمان عرضه مى شوند، گاهى به شكل خوك و گاهى نيز با هويتى ديگر. سرانجام در محضر ربوبى حاضر مى شوند و آنگاه مورد قهر و غضب الهى قرار مى گيرند و از درگاه الهى رانده مى شوند. پس از حضور


1) . جامع الاخبار، ص 170.

در پيشگاه پروردگار هم به منزل اصلى خود بازمى گردند و به عذاب هاى برزخى دچار مى شوند.(1)

چنين كسانى را قرآن به «درخت خبيثه» مثل زده است كه در اثر ارتكاب محرمات و دورى از واجبات الهى، تنومند شود؛ اما سراسر شومى و تلخى است و اين چنين انسانى از سخن و فكر و نيّت و عملش شرارت مى بارد.

(وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ)(2)

آيۀ شريفه به اين مهم اشاره دارد كه اگر كلمۀ «لااله الا الله»، يعنى حقيقت توحيد، در قلب انسان ريشه نداشته باشد، بى پايه و سست است و با مختصر فقر، مرض و مصيبتى از بين مى رود.

احتضار سخت فاجران

شيخ مفيد رحمه الله از امام باقر عليه السلام روايتى بدين مضمون نقل مى كند كه چون خداى تعالى بخواهد روح فاجرى را بگيرد، به فرشتۀ مرگ دستور مى دهد كه با همكاران خود به نزد دشمن خدا برود و روح خبيثش را بگيرد و به دوزخش بيندازد. آنگاه ملك الموت با چهرۀ خشمناك و پرهيبت و تاريك مى آيد و درحالى كه نفسش مانند شعله هاى آتش و چشمانش همچون برق جهنده است و صدايش به رعد كوبنده مى ماند، سرش در آسمان و پاهايش در هواست، يك پا در مشرق دارد و پاى ديگر در مغرب. به دست ميله هايى با شاخه هاى بسيار دارد و پانصد نفر از فرشتگان به همراه اويند.


1) . ر. ك: الإختصاص، ص 360.

2) . ابراهيم، 26: «و مَثَلِ سخنى ناپاك چون درختى ناپاك است كه از روى زمين كنده شده و قرارى ندارد.»

همراهان هريك تازيانه اى آتشين به دست و بالاپوشى سياه و درشت باف به تن دارند. آنان به اتفاق «سحقطائيل» مأمور عذاب كه قطعه اى از آتش دوزخ به همراه دارد، به فاجر نزديك مى شوند و جرعه اى از شراب دوزخ در گلويش مى ريزند. عقلش حيران مى شود، شروع به ناليدن مى كند و با التماس مى گويد: «مرا به دنيا بازگردانيد»؛ ولى پاسخ مى شنوند كه هرگز! بازگشت به دنيا ممكن نيست؛ پس «ملك الموت» سيخ هايى را كه در دست دارد، در بدنش فرومى كند و با آنها گرفتن روحش را از قسمت پا آغاز مى كند. وقتى روحش به زانو مى رسد، فرشتۀ موكّل از حركت بازمى ايستد و به مددكارانش دستور مى دهد كه به او تازيانه بزنند تا سختى جان كندن را حس كند. سپس كندن را از سر مى گيرد و هنگامى كه روح به گلوگاهش مى رسد او را به زير شلاق مى گيرند و اين آيات الهى را تلاوت مى كنند:

(أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ اَلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اَللّٰهِ غَيْرَ اَلْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آيٰاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ‌)(1)

پس از گرفتن جانش، بدن او را در زير پتك مى گذارند و استخوان هايش را از نوك انگشتان تا حدقه چشمانش خرد مى كنند؛ پس آنگاه بوى تعفّن از او برمى خيزد، به طورى كه اهل آسمان آزرده مى شوند و به نفرين فاجر كه خداى تعالى لعنتش كرده است، مى پردازند.(2)

توجّه به حال نيكوكاران و بدكاران در هنگام احتضار و جان كندن و تفكّر پيرامون آيات و رواياتى كه بيان شد، براى عبرت گيرى و بيدارى هر مسلمانى كافى است.


1) . الأنعام، 93: «جان هايتان را بيرون دهيد؛ امروز به [سزاى] آنچه به ناحق بر خدا دروغ مى بستيد و در برابر آيات او تكبر مى كرديد، به عذاب خواركننده كيفر مى يابيد.»

2) . الاختصاص، ص 359.

احتضار جوان انصارى

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بر بالين جوانى كه در حال احتضار بود آمدند و به او فرمودند: «بگو لا اله الا الله»؛ ولى او به زبان گشودن قادر نبود. حضرت دريافتند كه بندآمدن زبانش به سبب كثرت گناه است؛ لذا مادر آن جوان را خواستند و از او پرسيدند كه از دست پسرش راضى است يا نه‌؟ مادر جوان عرض كرد كه او مرا بسيار آزرده است و از او راضى نيستم. حضرت فرمودند: او در حال مرگ است، از گناهانش درگذر و از او راضى باش.

مادر نيز امر پيامبر صلى الله عليه و آله را پذيرفت و از پسر خود درگذشت و او را حلال كرد. سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ذكر «لااله الاالله» را به او تلقين كردند. اين بار جوان به سخن آمد و ذكر را گفت.

حضرت از او سؤال كردند چه مى بينى‌؟ عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله شخصى بسيار زشت، ترسناك، سياه و خشن مى بينم كه گلويم را فشار مى دهد. آنگاه حضرت به جوان فرمودند، بگو:

« يَا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسِيرَ وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ اقْبَلْ مِنِّي الْيَسِيرَ وَ اعْفُ عَنِّي الْكَثِيرَ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَفُوُّ الْغَفُورُ »(1)

جوان چند بار اين ذكر شريف را تكرار كرد، سپس رسول گرامى صلى الله عليه و آله از او سؤال كردند: اكنون چه مى بينى‌؟ عرض كرد: آن مرد وحشتناك رفت و اكنون شخصى معطر، زيبا و مهربان در نزد من است و با تلطّف با من برخورد مى كند. در همان ساعت، جوان از دنيا رفت.(2)


1) . اى كسى كه اعمال كم را قبول مى كنى و از گناهان زياد درمى گذرى، اعمال كم مرا قبول فرما و از گناهان زياد من درگذر كه تو بخشنده و مهربان هستى.

2) . من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 132.

درخواستى كه پذيرفته نمى شود

قرآن كريم، دربارۀ مهم ترين خواهش انسان هاى بدكردار در هنگام احتضار و دم مرگ مى فرمايد:

(قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ‌، لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا)(1)

در شعرى كه به اميرالمؤمنين عليه السلام منسوب است، حضرت مى فرمايند:

يَا مَنْ بِدُنْيَاهُ اشْتَغَلْ *** الْمَوْتُ يَأْتِي بَغْتَةً

قَدْ غَرَّهُ طُولُ الْأَمَلِ *** وَ الْقَبْرُ صُنْدُوقُ الْعَمَل(2)

اى كسى كه آمال و آرزوها تو را فراگرفته است، مرگ ناگهان مى آيد و آمال و آرزوها همگى به گور مى رود و اين آمال و آرزوها و اين كاشكى ها فايده ندارد و قبر، صندوقچۀ اعمال تو خواهد بود.

حالت احتضار، ناشى از ملكات نفسانى

هنگام احتضار، ملكات و روحيّات انسان كه در مدّت عمر در اثر كردار خود پديد آورده است، بروز و ظهور مى يابد. ملكات نفسانى زنده مى شوند و خواهش ها و آمال و آرزوها تجلّى پيدا مى كنند. در اين حالت اگر انسان به راستى در زندگى اهل عبادت و ارتباط با خداوند به خصوص اهل نماز باشد و با قرآن انس گرفته باشد، در هنگام مرگ قرآن تلاوت مى كند؛ ولى اگر دنياطلب و پست باشد، در آن هنگام باز هم بر كارهاى زشت خود تأكيد مى كند و رذائل اخلاقى او بروز مى كند.


1) . المؤمنون، 99 و 100: «پروردگارا، مرا بازگردانيد، شايد من در آنچه وانهاده ام كار نيكى انجام دهم. نه چنين است، اين سخنى است كه او گويندۀ آن است.»

2) . ديوان الإمام على عليه السلام، ص 312.

استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدس سره جملۀ تكان دهنده اى داشتند و مى فرمودند: افرادى كه به دنيا دلبستگى دارند و براى آخرت كارى نكرده اند، هنگام مرگ نمى خواهند از دنيا بروند؛ لذا وقتى عزرائيل يا ملائكۀ الهى براى قبض روح نزد او مى آيند، با آنان دشمنى مى كند و با بغض آنها از دنيا مى رود. حضرت امام قدس سره گاهى جملۀ بالاترى را مى فرمودند و مى گفتند: «بدون اذن اميرالمؤمنين على عليه السلام ملائكه نمى توانند كارى انجام دهند و بايد همۀ كارها با اذن ايشان باشد، بنابراين اگر محتضر، انسانى بدكار و وابسته به تعلّقات دنيوى باشد، وقتى مى بيند كه با امر و اذن اميرالمؤمنين عليه السلام او را قبض روح مى كنند، كينۀ ايشان را به دل مى گيرد و آنگاه با دشمنى اميرالمؤمنين على عليه السلام از دنيا مى رود. واى به حال كسى كه دشمن حضرت على عليه السلام باشد.

بنابراين براى عبور موفقيّت آميز از منزل احتضار كه منزل اوّل مرگ است، بايد چاره اى انديشيد. در طول زندگى بايد رفتارها اصلاح شوند تا انسان بتواند هنگام مرگ با سلامتى در دين از دنيا برود. قطع دلبستگى هاى مادى، انديشيدن به قبر و قيامت و همچنين توسّل به اهل بيت عليهم السلام ازجمله راه كارهاى نجات از حالات انحرافى در هنگام احتضار هستند.

يكى از علماى اصفهان مى گفت: با يكى از دوستان وارسته در سفر بوديم و در راه بازگشت تصادف كرديم. من سالم ماندم ولى حال او در اثر تصادف وخيم شد و حالتى شبيه كما به او دست داد. او را در ماشين قرار داديم تا به بيمارستان منتقل كنيم. من بالاى سرش بودم كه يكباره ديدم شروع به خواندن زيارت جامعه كرد. زيارت جامعه را خواند تا به اصفهان رسيديم، وقتى وارد اصفهان شديم، شروع به قرائت سورۀ يس كرد.

هنگامى كه ماشين به بيمارستان رسيد، آيۀ (سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ‌)(1)را گفت و از دنيا رفت.

اگر انسان نيكوكار و سليم النّفس باشد، مرگ و احتضار نيز براى او گوارا و همراه با سلامتى خواهد بود. كردار زشت و تبعيّت از هواى نفس نيز احتضار سخت و زشتى براى انسان رقم خواهد. فردى كه در زندگى بسيار بدزبان و فحّاش بود، هنگام مرگ شروع به فحش و بيان كلمات ركيك به خانواده و فرزندان خود كرد، به قدرى فحش هاى او زشت بود كه خانوادۀ او خجالت كشيدند و از نزد او بيرون رفتند تا از دنيا رفت و مرد.

حضرت آيت الله العظمى آقاى گلپايگانى رحمه الله نيز به من مى گفتند: دم مرگ يكى از رفقاى قديمى بر بالين او حاضر شدم، او چشمانش را باز كرد و گفت: خداوند چقدر ظالم است، من و تو هر دو طلبه بوديم و هر دو درس مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى مى رفتيم و هر دو باسواد بوديم؛ ولى تو به اينجا رسيدى و مرجع تقليد شدى و من هيچ مقامى پيدا نكردم! بعد از آن از دنيا رفت.

بنابراين هرچه در هنگام احتضار براى انسان رخ مى دهد، ناشى از اعمال دوران حيات خود اوست. اگر كردار، گفتار و رفتار نيك و پسنديده اى داشته، احتضار و جان دادن او نيز با راحتى همراه خواهد بود؛ ولى اگر بدكار باشد، قبض روح او با سختى همراه است. آيۀ شريفۀ (جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(2)كه در قرآن شريف با عبارات مختلفى تكرار شده و مشابه آن فراوان است، نشانگر اهميّت اثرات رفتار و كردار زندگى، در حالت احتضار مى باشد.


1) . يس، 58: «از جانب پروردگارى مهربان [به آنان] سلام گفته مى شود.»

2) . السجده، 17: «[اين ها] پاداشى است براى آنچه مى كردند»؛ همچنين ر. ك: النور، 24؛ السجده، 19؛ الأحقاف، 14؛ الواقعه، 24.

لزوم توجّه در حيات كوتاه دنيوى

مرگ براى همگان حتمى و قطعى است و زندگى دنيا به نسبت آخرت، يك لحظه بيشتر نيست. در روز قيامت وقتى از كسى كه در دنيا عمر طولانى نيز داشته است، سؤال مى شود كه چقدر در دنيا ماندى، پاسخ مى دهد:

(قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‌)(1)

نصف روز و يا يك روز مانده ايم. برخى از مفسّرين در معناى اين آيۀ شريفه مى گويند اين افراد مى خواهند دروغ بگويند و تهمت بزنند؛ امّا حقيقت نيز همين است و به راستى عالم دنيا نسبت به عالم برزخ، يك لحظه بيش نيست، حتّى عالم بزرخ كه بسيار طولانى است، در برابر قيامت، لحظه اى بيش نيست. در اين دنيا كه خود لحظه اى در برابر جهان آخرت است، انسان مى تواند به خود بيايد و لحظات خود را با ياد خداوند و توجّه به مرگ و قيامت، مقدّس و باارزش كند. يك لحظه غفلت در دنيا مى تواند انسان را به ورطۀ سقوط بكشد و يك لحظه توجّه، ممكن است انسان را نجات دهد. استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمه الله در آخرين لحظات حيات، به همۀ ما وصيّت مى كردند: توجّه! توجّه! توجّه!

فردى كه انسان متشخّصى بود، نقل مى كرد كه در اوايل آدم خوبى نبودم. دختر كوچكى داشتم كه از دنيا رفت. شبى در خواب ديدم كه مرده ام و مرا در قبر گذاشتند. ناگهان حفره اى در قبرم گشوده شد و اژدهايى از آن بيرون آمد و به دنبال من آمد. متوجّه شدم كه اين اژدها اثر اعمال من است. من از او فرار مى كردم و او به دنبال من بود، تا اينكه به در باغى رسيدم و داخل آن شدم. اژدها دم در باغ ماند.


1) . المؤمنون، 113: «مى گويند: يك روز يا پاره اى از يك روز مانديم.»

ديدم كه دخترم در باغ است و آن باغ، به دختر كوچكم كه تازه از دنيا رفته بود، اختصاص دارد. دخترم جلو آمد و در دامان من نشست و اين آيۀ شريفه را خواند:

(أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اَللّٰهِ وَ مٰا نَزَلَ مِنَ اَلْحَقِّ‌)(1)

سپس گفت: پدرجان وقتش نشده كه آدم شوى! وقتش نشده كه انس با خدا و قرآن پيدا كنى‌؟ آن شخص مى گويد: ناگهان از خواب بيدار شدم و پس از آن از خواب غفلت نيز بيدار شدم.

حضور اميرالمؤمنين عليه السلام بر بالين محتضران

اميرالمؤمنين عليه السلام هنگام جان دادن همۀ افراد، اعم از مؤمن و كافر و منافق، بر بالين آنها حاضر مى شوند:

يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِى *** مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلًا

يَعْرِفُنِى طَرْفُهُ وَ أَعْرِفُهُ *** بِنَعْتِهِ وَ اسْمِهِ وَ مَا عَمِلا(2)

امّا حضور ايشان بر بالين افراد به صورت هاى متفاوتى است؛ زيرا گاهى جهت تلطّف و مهربانى و گاهى به حالت قهر و غضب است؛ يعنى حضور مبارك امام عليه السلام، بر بالين دوستان و مؤمنان براى يارى و تلطّف است و بر بالين كافران به خشم و قهر.

بدا به حال كسى كه اميرالمؤمنين عليه السلام هنگام مرگ از او ناراحت باشند، چون شيطان در همان لحظات واپسين زندگى، ايمانش را مى ربايد و او در حال بى ايمانى از دنيا مى رود.

اگر قلب كسى خالى از ملكۀ ايمان باشد، در برابر وعده ها


1) . الحديد، 16: «آيا براى كسانى كه ايمان آورده اند هنگام آن نرسيده كه دل هايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده، نرم [و فروتن] گردد؟»

2) . ديوان الامام على عليه السلام، ص 354.

و ترفندهاى شيطان تسليم مى شود و در دام او مى غلتد و سرانجام شيطان به تناسب حال محتضر، به التماس و نرمش، با خشم و قهر يا با وعده و فريب، ايمانش را مى ربايد تا بى ايمان چشم از دنيا فروبندد؛ امّا اگر كسى در پناه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و دست لطف و عنايت مولى بر سرش باشد، هرگز به دام شيطان نمى افتد و شيطان در برابر او دست بسته خواهد بود.

يكى از بزرگان مورد وثوق چنين نقل مى كرد: پيرمردى را مى شناختم كه سواد الفبا نداشت؛ ولى از تقدّس و سلامت نفس والايى برخوردار بود. روزى مريض شد و كسى را به دنبال من فرستاد. وقتى نزد او رفتم، گفت: من امشب مى ميرم و مى خواهم تو بالاى سر من باشى. من قبول كردم و در كنار پيرمرد ماندم. پيرمرد گفت: من الان نمى ميرم، برو بخواب و هنگام سحر كنارم بيا. آن عالم مى گويد: خوابيدم و براى نماز شب نزد او آمدم، ديدم نمى تواند بلند شود و خوابيده نماز شب مى خواند. پس از آن، نماز صبحش را نيز به صورت خوابيده به من اقتدا كرد. وقتى نماز صبح تمام شد، يك دفعه ديدم كه مى گويد: «السّلام عليك يا رسول الله، السّلام عليك يا اميرالمؤمنين، السّلام عليكِ يا سيدة نساءالعالمين»، تا به نام امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف رسيد، مى خواست بلند شود، ولى نتوانست، لذا در حالت خوابيده دست روى سر گذاشت و گفت: «السّلام عليك يا بقية الله، السّلام عليك يا حجة الله»؛ آنگاه از دنيا رفت. من فهميدم كه چهارده معصوم عليهم السلام بالاى سر او آمده اند تا روح مقدّس اين پيرمرد را با خود ببرند.

پاسخ به يك اشكال

دربارۀ حضور حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بر بالين محتضر، اشكالى مطرح شده است بدين مضمون كه چگونه ممكن است كه ايشان در يك لحظه در هزاران محل بر بالين هزاران محتضر حاضر شود؟ البته، اين اشكال به ملك الموت هم وارد است؛ لذا در كتب روايى ما به اين دو سؤال پاسخ گفته شده است.

در روايات مى خوانيم كه دنيا نزد ملك الموت، مانند لوحى در برابر او يا سكّه اى در كف دست است.(1)در اين روايت و نظاير آن، تشبيه دنيا به لوح يا سكّه يا كاسه و نظاير آن، نشان از احاطه و تسلّط ملك الموت به دنيا دارد. در فلسفه از اين تسلط و احاطه به «سعۀ وجودى» تعبير مى كنند؛ پس اميرالمؤمنين عليه السلام و ملك الموت به علّت دارابودن «سعۀ وجودى» محدود به حدّ خاصى نيستند و وجود آنها اشراف تام و كامل بر جهان هستى دارد؛ يعنى به گونه اى هستند كه در لحظۀ واحد با قدرت ولايى تفويض شده از طرف خداوند، در تمام جهان هستى حضور دارند.

اثبات مدّعا از نظر قرآن و روايات

در تفسير آيۀ شريفۀ (وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً)(2)از روايات استفاده مى شود كه مراد از «امّت وسط» اين است كه پيشوايان دين، معصوم آفريده شده اند و روز قيامت به سود و زيان انسان شهادت مى دهند و رسول خدا صلى الله عليه و آله خود بر آنان شاهد واقع مى شوند.


1) . ر. ك: الكافى، ج 3، ص 256؛ من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 134.

2) . البقره، 143: «و بدين گونه شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.»

معلوم است كه اهل بيت عليهم السلام روز قيامت به امرى شهادت مى دهند كه بر آن حاضر و ناظر باشند؛ زيرا، از نظر عرف و عقل و شرع، شهادتى پذيرفته است كه فرع حضور و ديدن است.

بنابراين نتيجه گرفته مى شود كه اهل بيت عليهم السلام بر بالين محتضران حاضر مى شوند.

خداوند در آيۀ ديگرى خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

(وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلىٰ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌)(1)

در اين آيه نيز، ديدن اعمال توسط اهل بيت عليهم السلام نشان از تسلط بر عالم هستى دارد؛ بنابراين، مولى اميرالمؤمنين عليه السلام در اثر داشتن سعۀ وجودى، بر عالم هستى احاطۀ كامل دارند و اعمال را مشاهده مى كنند. ازاين رو توجه ايشان به محتضر عين حضور است و اين مطلب، به همان سعۀ وجودى حضرت على عليه السلام اشاره دارد؛ چنان كه ميكائيل و عزرائيل و اسرافيل و جبرائيل نيز از اين سعۀ وجودى برخوردارند.

از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز روايت شده است كه فرمودند: «جبرئيل را چند بار به صورت واقعى خودش ديدم كه جهان را پر كرده بود.» اين تعبيرى ديگر از سعۀ وجود است.

قبض روح توسّط خداوند يا ملك الموت يا فرشتگان‌؟

قرآن شريف گاهى مسئلۀ قبض روح را به خداوند سبحان نسبت مى دهد:


1) . التوبه، 105: «و بگو: [هر كارى مى خواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست، و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده مى شويد؛ پس شما را به آنچه انجام مى داديد، آگاه خواهد كرد.»

(اَللّٰهُ يَتَوَفَّى اَلْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا)(1)

گاهى نيز قبض ارواح را از جانب ملك الموت مى داند:

(قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ‌)(2)

همچنين گاهى، آن را وظيفۀ ساير ملائكه و رسولان الهى مى داند:

(حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ يُفَرِّطُونَ‌)(3)

با نگاه ظاهرى به اين آيات شريفه، تناقضى در مسئلۀ قبض روح به چشم مى خورد كه در حقيقت، چه كسى انسان را قبض روح مى كند: خداوند سبحان يا ملائكه الهى يا ملك الموت‌؟

در پاسخ به اين سؤال، روايات مختلفى از جانب ائمّۀ طاهرين عليهم السلام صادر شده است؛ از جمله مى فرمايند:

ملك الموت به اذن خداوند بر گرفتن جان ها موكّل شده است. وى براى قبض ارواح به تنهايى نمى آيد؛ بلكه براى قبض جان هاى مؤمنين، ملائكۀ رحمت و براى كفّار ملائكۀ غضب و عذاب الهى را به همراه دارد. «عزرائيل» جان را مى گيرد، و به يكى از اين دو دسته از ملائك مى سپارد؛ بنابراين اگر قبض روح را به خدا نسبت بدهيم مسلماً صحيح است؛ زيرا ملك الموت به اذن خدا قبض روح مى كند و اگر آن را به ملك الموت نسبت بدهيم نيز درست است. همان طور اگر اين نسبت را به انصار و فرشتگان همراهش بدهيم، صحيح است.(4)


1) . الزمر، 42. «خداست كه وقت مرگ ارواح مردم را مى گيرد.»

2) . السجده، 11: «بگو: فرشته مرگى كه بر شما گمارده شده، جانتان را مى ستاند.»

3) . الأنعام، 61: «تا هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، فرشتگان ما جانش بستانند، در حالى كه كوتاهى نمى كنند.»

4) . الاحتجاج، ج 1، ص 247؛ همچنين ر. ك: من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 136.

از نظر ادبى نيز گاهى فعل را به فاعل قريب نسبت مى دهند و گاهى به فاعل بعيد و گاه به هر دو؛ مثلاً در داستان حضرت خضر عليه السلام و حضرت موسى عليه السلام مقرر شده بود حضرت موسى عليه السلام براى رشد و تكامل تعليم شوند و واسطۀ اين تعليم حضرت خضر عليه السلام بود. در آخر سورۀ كهف كه قرآن بدين داستان اشاره مى كند، مى فرمايد: پس از اينكه خضر عليه السلام همراهى حضرت موسى عليه السلام را پذيرفت و با هم همراه شدند، در ميان راه خضر عليه السلام كشتى را سوراخ كرد، جوان بى گناهى را كشت و ديوارى را ويران و سپس بنا كرد. پس از اعتراض حضرت موسى عليه السلام، حضرت خضر عليه السلام در مقام پاسخ، گاهى فعل را به خود نسبت داد و فرمود: (فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَهٰا)(1)، گاهى فعل را به خود و خداوند نسبت مى دهد: (فَأَرَدْنٰا أَنْ يُبْدِلَهُمٰا)(2)و گاهى نيز فعل را تنها به خداى سبحان نسبت مى دهد: (فَأَرٰادَ رَبُّكَ‌)(3). بنابراين نسبت انجام يك فعل به فاعل قريب يا بعيد يا هر دو، صحيح و درست است.


1) . الكهف، 79: «خواستم آن را معيوب كنم.»

2) . الكهف، 81: «پس خواستيم كه پروردگارشان آن دو را به پاك تر و مهربان تر از او عوض دهد.»

3) . الكهف، 82: «پس پروردگار تو خواست...»

3 فصل سوّم: منزل برزخ (ورود به عالم قبر)

حقيقت و ماهيّت عالم قبر

حقيقت عالم قبر و كيفيّت آن نزد ما روشن نيست. در واقع بنا نيست كه ما راجع به مرگ و منازلش، خصوصيّات را بدانيم. ما از قبر و قيامت و عالم برزخ، دورنمايى بيش نمى دانيم؛ امّا به عنوان ضرورت در دين اسلام مى دانيم كه منازل پس از مرگ وجود دارد و همه ناچارند از آن منازل عبور كنند.

مثلاً شيعيان معتقدند كه بايد براى ميّت، تلقين خوانده شود و به عربى هم مى خوانند. اين در حالى است كه بسيارى از اموات، در زمان حيات، عبارات و كلمات فارسى تلقين را هم نمى فهمند، چه رسد به عربى؛ اما اكنون كه از دنيا رفته، دست روى شانۀ او مى گذارند و او را تكان مى دهند و آن تلقين را به عربى مى خوانند و به او مى گويند: «إسمع» و «إفهم». معناى اين حركت اين است كه او هم مى شنود و هم مى فهمد؛ اما حقيقت و ماهيّت اين امر براى ما روشن نيست.

تبديل قبر به باغ بهشتى يا گودال جهنّمى

پس از آنكه روح از بدن انسان گرفته مى شود، آن را به محضر ربوبى مى برند و سپس باز مى گردانند. اين مرحلۀ نخستين منزل برزخ، يعنى قبر است كه در اصطلاح عرف به «شب اوّل قبر» معروف است و از نظر روايات قطعى است كه «قبر» باغى از باغ هاى بهشت يا چاهى از چاه هاى جهنّم است:

«إِنَّ الْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَان»(1)درواقع، عالم قبر براى افراد صالح، باغى از باغ هاى بهشت است و تا روز قيامت هرچه بخواهند در آن مى يابند. مانند بهشت كه قرآن كريم در وصف آن مى فرمايد:

(مٰا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ‌)(2)

در قبر نيز افراد مؤمن و نيكوكار، هرچه آرزو كنند و هرچه چشم آن ها از ديدن آن لذّت برد، براى آن ها مهيّاست. لذّت و خوشى و شادمانى آنان در قبر به گونه اى است كه گذشت ميليون ها سال براى ايشان به اندازۀ يك ساعت است. حتى افراد مؤمن و لايق مى توانند در عالم قبر، لذّت مجالست و هم نشينى در محضر چهارده معصوم عليهم السلام را درك كنند. چنين افرادى مى توانند خدمت مولا اميرالمؤمنين عليه السلام يا خدمت امام حسين عليه السلام برسند يا خانم هاى شايسته مى توانند خدمت حضرت زهرا عليها السلام باشند كه والاترين لذّت را دارد.

امّا افراد بدرفتار و زشت كردار، قبر خود را به مثابۀ گودالى از جهنّم مى يابند كه هر ساعت آن، هزاران سال مى نمايد. مار و مور و عقرب به جان


1) . تفسير القمى، ج 2، ص 94.

2) . الزخرف، 71: «و در آنجا آنچه دل ها آن را بخواهند و ديدگان را خوش آيد، [هست].»

آن ها مى افتد و در آتش قبر كه برگرفته از آتش جهنّم است، مى سوزند.

بنابر تصريح قرآن كريم، حضرت عيسى عليه السلام گاهى مرده ها را زنده مى كرد. در روايات مى خوانيم آن حضرت مرده اى را كه اثر قبر نداشت و شايد بيش از صد سال از دفن او مى گذشت، به اذن خداوند زنده كرد. او پيرمردى شاد و بانشاط بود و حالات جوانى براى وى پديدار شده بود. حضرت عيسى عليه السلام از او پرسيد: چندوقت است كه مرده اى‌؟! گفت الان مرا در قبر گذاشتند و قبر من مبدّل به باغى از باغ هاى بهشت شد و همه چيز داشت. حورالعين به استقبالم آمد، با هم معانقه كرديم و گلوبند او پاره شد، نشستيم دانه هاى گردن بند را جمع كنيم كه شما مرا صدا كرديد، يعنى شما مزاحم من شديد!

همچنين در روايت داريم كه حضرت عيسى جوانى را كه تازه مرده بود، زنده كرد. آن شخص جوان بود؛ اما پيرى زودرس گرفته بود. ژوليده و افسرده بود و گويا دنيايى از غم و غصّه داشت. حضرت عيسى از او پرسيد: چند وقت است مرده اى‌؟ گفت: سال ها از مردن من مى گذرد. وقتى كه مرا در قبر گذاشتند و روى قبر را پوشاندند، مأمورين الهى آمدند و سؤالاتى پرسيدند و چون در پاسخ آن سؤالات ماندم، تازيانه اى به من زدند و قبر من مبدّل به جهنّم شد و آتش همه جا را فراگرفت. ساليان طولانى در آن آتش مى سوختم كه شما مرا صدا كرديد.

وقتى كسى باور كند كه قبر او و درواقع، عالم برزخ او مى تواند باغى از باغ هاى بهشت يا گودالى از حفره هاى جهنّم باشد، مسلّماً در انجام اعمال خود تجديدنظر مى كند.

سؤال نكير و منكر

وقتى انسان از محضر ربوبى برگشت، دو ملك به نام «نكير» و «منكر» مى آيند و از توحيد، نبوت، معاد، امامت و عدل مى پرسند. اين دو براى كفار وحشتناك مى نمايند و دورنمايى كه روايات از آن ها ترسيم كرده اند، اين گونه است: «صدايشان همچون رعد كوبندۀ آسمان ها، چشم هايشان برق خيره كننده است و...»

عذاب و لذّت قبر، مربوط به جسم است يا روح‌؟

مطلبى كه بايد به آن دقّت كرد، اين است كه سؤال و جواب قبر و همچنين عذاب ها و لذّاتى كه براى عالم قبر برمى شمرند، مربوط به روح انسان است؛ امّا چون روح متعلّق به جسم مادّى است و بدان وابستگى دارد، جسم نيز آن عذاب ها و لذّات را درك مى كند. به بيان روشن تر سؤالات قبر از روحى پرسيده مى شود كه متعلّق به بدن است و هنوز تعلّقش را از جسم و از بدن جدا نكرده است.

براى فهم بهتر اين موضوع و براى تقريب به ذهن، مى توان عالم قبر را به خواب تشبيه كرد. گرچه اين تشبيه، تشبيه بعيدى است؛ ولى به تفهيم موضوع كمك مى كند. خواب انسان و خوشى و ناخوشى در خواب، مربوط به روح است؛ اما تأثير عجيبى روى جسم مى گذارد؛ مثلاً وقتى انسان در خواب ببيند كه وارد يك باغ سرسبز شده و با رفقا و هم نشينان خوب، در آن باغ لذّت مى برد و خوش و خرم است، خوشى و نشاط او كه مربوط به روح بوده، به جسم او نيز سرايت مى كند و پس از بيدارشدن، احساس راحتى و آرامش دارد. همچنان كه خواب وحشتناك، جسم انسان را دچار ناراحتى و اضطراب مى كند.

احتلام در خواب، مثال روشن ترى در اين زمينه است؛ در خواب حالتى براى روح انسان رخ مى دهد و در حالى كه جسم او با هيچ كسى يا چيزى تماس نداشته و تحريك نشده است، در اثر تحريك روح، محتلم مى شود.

در اين خصوص از مثال ديگرى براى تفهيم موضوع و تقريب به اذهان، يارى مى جوييم؛ فشار روحى يك جنايت كار و خيانت كار كه در مقابل قاضى ايستاده و پروندۀ او را مى خوانند و مجبور است به جنايات خود اقرار و اعتراف كند و كم كم محكوم به اعدام مى شود، موجب پديد آمدن فشار جسمى به او مى شود و حالت خاصّى همراه با احساس سنگينى فراوان پيدا مى كند. افرادى كه در قبر زير منگنۀ الهى له مى شوند، چنين حالتى دارند؛ البته سختى و فشار و سنگينى قبر، قابل مقايسه با مثال مذكور نيست و در وصف نمى گنجد.

مونس تنهايى انسان در قبر

در روايات آمده است كه وقتى انسان نيكوكارى را در قبر گذاشتند، باغى از باغ هاى بهشت براى او پديدار مى شود و در تنهايى قبر، رفقايى پيدا مى كند كه از نظر جمال و كمال، بسيار نيكو هستند و مؤانست با آن ها، براى او بسيار لذّت بخش است. يكى از آن ها مى گويد من نماز تو هستم، ديگرى مى گويد من زكات تو هستم، سوّمى مى گويد من روزۀ تو هستم و بالأخره در ميان ايشان، يكى از همه درخشنده تر، زيباتر و معطّرتر است، او مى گويد: من ولايت آل محمّدم.(1)


1) . المحاسن، ج 1، ص 288.

اگر كسى به راستى اين مطالب را باور كند، براى اينكه مونس خوبى در تنهايى و ظلمت قبر داشته باشد، مسلّماً به طرف گناهان نخواهد رفت و دربارۀ واجبات و مستحبّات نيز اهتمام بيشترى مى ورزد. كسى مى تواند مونس خوبى به همراه ببرد كه باور كند قبر هر روز او را صدا مى كند و خصوصيات خود، يعنى غربت، ظلمت، وحشت و سختى را بيان مى دارد:

«إِنَّ الْقَبْرَ يَقُولُ كُلَّ يَوْمٍ أَنَا بَيْتُ الْغُرْبَةِ أَنَا بَيْتُ التُّرَابِ أَنَا بَيْتُ الْوَحْشَةِ أَنَا بَيْتُ الدُّودِ وَ الْهَوَامِّ‌»(1)قبر مى گويد: من خانۀ ظلمانى هستم؛ پس انسان بايد چراغى بفرستد. من خانۀ وحشتناك و تنهايى هستم؛ پس بايد به فكر مونس و رفيق بود. من خانۀ پر از مار و عقرب هستم، بايد همراه خود دارويى براى زهر آن ها آورد. وقتى انسان چنين انديشه كند، مسلّماً به سوى گناه نخواهد رفت و اگر نعوذبالله گناهى مرتكب شد، فوراً با توبه و انابه و تدارك، آن گناه را نابود مى كند و مار و عقرب قبر را با داروى توبه، از بين مى برد.

ضرورت توجّه دائمى به خانۀ قبر

همان گونه كه انسان ها در دنيا به فكر خانۀ خود و آبادانى آن هستند، بايد به فكر آبادانى خانۀ آخرت نيز باشند. اينكه عوام مردم، قبر را خانۀ مرده مى دانند، حرف خوبى است و انسان بايد در طول حيات خود، براى آبادانى اين خانه بكوشد.

انسان هاى نيكوكار، قبر خود را به باغى از باغ هاى بهشت تبديل مى كنند و انسان هاى بدكار، آن را به حفره اى پر از عقرب و مار و سختى ها مبدّل مى سازند. يكى از نداهاى قبر نيز چنين است كه من خانه اى هستم پر از عقرب و مار؛ پس پادزهرى براى نيش هاى آنان بفرست:


1) . الأمالى المفيد، ص 265.

«وَ أنَا بَيت الحَيّات، فَاحمِلُوا إلَيّ تَريَاقا»(1)انسان بايد به طور جدّى در طول حيات دنيوى، توبه كند تا اين مار و عقرب ها كه از نيش ها و ظلم هاى او پيدا شده اند، بميرند و موجب آزار در قبر نشوند.

آن سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم گشت و مى گيرد دُمت

اعمال انسان، رفيق عالم آخرت اوست

يكى از علماى بزرگ اصفهان كه من به ايشان بسيار ارادت داشتم، مرد وارسته اى بود و در سير و سلوك، به مقاماتى دست يافته بود. ايشان هنگام تدريس، با گريۀ شديد فرموده بود: «در خواب ديدم مرگم فرا رسيده است؛ مردن را همان طورى كه براى ما توصيف شده است، در خواب يافتم؛ خويشتن را جدا از بدنم مى ديدم، و ملاحظه مى كردم كه بدن مرا به قبرستان براى دفن حمل مى كنند. مرا به گورستان بردند و دفن كردند و رفتند. من تنها ماندم و نگران كه چه بر سر من خواهد آمد؟! ناگاه سگى سفيد را ديدم كه وارد قبر شد. در همان حال حس كردم كه اين سگ، تندخويى من است كه تجسّم يافته و به سراغ من آمده است. مضطرب شدم. در اضطراب بودم كه امام حسين عليه السلام تشريف آوردند و به من فرمودند: غصّه نخور، من آن را از تو جدا مى كنم.»

آن عالم ربّانى، با آنكه بسيار متّقى و در علم و عمل، سرمشق ديگران بود، تجسّم تندخويى خود را به آن صورت ديده بود. امّا چون نسبت به توسّل به حضرت سيدالشّهداء عليه السلام علاقه و اهتمام فراوانى داشت، آن حضرت به او كمك كرده بودند.


1) . تحرير المواعظ العددية، ص 390.

كاربرد توبه در عوالم پس از مرگ

مطلبى كه در اين مبحث توجه جدى مى طلبد، آنكه، گناه، هرچه بزرگ و هرچه فراوان باشد، اگر انسان به راستى توبه كند، خداوند رحمان و رحيم، آن را مى آمرزد:

(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ‌)(1)

اگر انسان جداً توبه كند، مار و عقربى كه در پى گناه، در قبر او جمع شده اند، نابود شده و ظلمت قبر او، به نور مبدّل مى گردد و خانۀ ظلمانى او، نورانى مى شود. انيس پيدا مى كند و حتّى خداوند متعال با او سخن مى گويد.

در روايات نقل شده است كه وقتى مؤمن را در قبر گذاشتند و روى قبر را پوشاندند، همۀ افراد از اطراف او پراكنده مى شوند و او خود را تنها مى بيند و نگران مى شود. آنگاه از جانب حق تعالى خطاب مى شود كه اى بندۀ من، آن ها رفتند؛ ولى تو مرا دارى! معلوم است كسى كه خدا را دارد، چقدر لذت دارد و خانۀ قبر او و همچنين قيامت او چقدر لذّت بخش است. خدا با چنين كسى حرف مى زند و او نيز مى تواند با خداوند حرف بزند و از اين مكالمه لذّت ببرد.

مكالمۀ خداوند در قبر، در اثر اهميّت به نماز

كسانى كه در دنيا از گفتگو با خداوند متعال لذّت برده اند، مسلّماً در قبر نيز از سخن گفتن خداوند با ايشان، لذّت خواهند برد. نماز در دنيا، بهترين تمرين براى مكالمه با پروردگار متعال است و اهل نماز كه در دنيا، در دل شب به نماز و مناجات با خداى خويش پرداخته و نماز آنان


1) . الفرقان، 70: «مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند. پس خداوند بدى هايشان را به نيكى ها تبديل مى كند.»

به مكالمه و معاشقه با حق تعالى مبدّل گشته است، در قبر، از مكالمه اى كه خداوند تعالى با آنان دارد، بهره مند شده و لذّت وصف ناشدنى مى برند.

به بيان روشن تر، نماز انسان در دنيا، مى تواند عامل لذّت او در قبر باشد. امّا بايد دانست كه آنچه آدمى را به اهميّت به نماز وامى دارد و نماز او را به جايگاه متعالى آن، يعنى مكالمه و معاشقه با خداوند مى رساند، اعتقاد قلبى به معاد و باور مرگ است.

فشار قبر

يكى ديگر از مسائل قطعى و مسلّم عالم قبر، آن است كه برخى افراد به سبب اعمال خود فشار قبر دارند و در قبر زير منگنۀ الهى له مى شوند.

براساس روايات، چند دسته فشار قبر خواهند داشت و ازجمله مى توان به افراد سخن چين، زنان يا مردان بداخلاق و تندخو در خانه، افرادى كه حرف و عمل بيهوده زياد دارند و نيز كسانى كه به طهارت اهميّت نمى دهند، اشاره كرد.

فشار قبر در اثر بداخلاقى

در روايات مى خوانيم پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله در تشييع جنازۀ يك صحابى شركت كردند و فرمودند: تعداد زيادى از ملائكه به تشييع جنازۀ او آمده اند تا جايى كه زمين مملوّ از فرشتگان شد؛ اما وقتى روى قبر را پوشاندند، فرمودند: قبر چنان فشارى به او داد كه استخوان هاى سينۀ او درهم شكسته شد. گفتند: يا رسول الله آدم خوبى بود! فرمودند: بله، آدم خوبى بود؛ اما در خانه بداخلاق بود.(1)


1) . امالى الصدوق، ص 384.

اين بدان معنا نيست كه مثلاً در خانه اهل فحش و ناسزا بوده يا ظلم مى كرده است، اگر چنين بود كه از دايرۀ مسلمانى خارج مى شد؛ بلكه بداخلاقى او به اين معنا است كه محيط خانه را سرد مى كرده و به اصطلاح با نق زدن، همسر و فرزندان خود را ناراحت مى كرده است. در اين خصوص تفاوتى بين زن و مرد وجود ندارد و هركدام بداخلاق باشند و محيط خانه را سرد كنند، فشار قبر خواهند داشت.

نكتۀ شگفت آور آن كه ممكن است افرادى مانند همان صحابى، بهشتى باشند؛ امّا به جهت اعمال خود ناچارند فشار قبر را تحمّل كنند.

فشار قبر در اثر اتلاف عمر و جوانى

هدردادن عمر و جوانى و مشغول شدن به امور بيهوده و بى نتيجه نيز فشار قبر دارد. در روايت ديگرى آمده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله جوانى را در قبر گذاشتند و به اندازه اى آدم خوبى بوده كه خود آن حضرت علاوه بر شركت در تشييع جنازه، در بستن قبر او هم شركت كردند. مادرش با ديدن اين صحنه گفت: برايت گريه نمى كنم؛ زيرا به دست رسول خدا در قبر گذاشته شدى و مى دانم به بهشت رفتى. وقتى مادرش رفت، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمودند: قبر فشار عجيبى به اين داد و استخوان هاى سينه اش در هم شكسته شد و زير منگنۀ الهى له شد. گفتند: يا رسول الله! او كه آدم خوبى بود، پس چرا چنين شد؟ فرمودند: براى اينكه «مالايغنى» زياد داشت، يعنى حرف هاى بيهوده و بى نتيجه زياد مى زد.

معلوم است كه آن شخص اهل گناهان زبانى نظير دروغ، غيبت، تهمت و شايعه نبوده است كه اگر چنين بود، به دست پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در قبر قرار نمى گرفت؛ بلكه گفتار او فاقد نتيجۀ دنيوى يا نتيجۀ اخروى بوده است.

بايد دانست كه فشار قبر در اثر كردار و گفتار بيهوده پديد مى آيد، وگرنه اعمال حرام و گناه، باعث پديدآمدن عذاب دردناك و سخت ترى خواهد شد؛ مثلاً وقتى انسان نگاه آلوده داشته باشد، عذاب اخروى سختى دارد، امّا نگاه بيهوده و بى نتيجه، منجر به فشار قبر مى شود. شنيدن موسيقى مطرب و شهوت انگيز و ديدن عكس و فيلم مبتذل و تحريك آميز در تلويزيون، ماهواره يا اينترنت عذاب اخروى دارد؛ ولى اتلاف وقت براى ديدن فيلم هاى بيهوده يا شركت در جلسات بى نتيجه، فشار قبر دارد.

گفتار و كردار انسان و نشست و برخاست و ديدن و شنيدن او بايد براى دنيا يا آخرت او مفيد باشد و پرداختن به اعمال غيرمفيد و بى نتيجه و بى ثمر، در قبر و منازل پس از آن، انسان را با عذابى نظير فشار قبر مواجه مى كند.

راهكارهاى رهايى از عذاب و فشار قبر

اشاره

براى رهايى و خلاصى از فشارها و سختى هاى قبر و عوالم پس از آن، راهكارهاى مختلفى وجود دارد و به طور مختصر به چند راهكار مهم اشاره مى گردد؛ البته بايد دانست كه برترين و مؤثرترين راهكار براى رهايى از عذاب قبر و قيامت، پيشگيرى از سقوط و انحراف، از طريق چنگ زدن به موانع سقوط و دورى از عوامل سقوط انسان است كه خودِ ياد مرگ و ياد قيامت، يكى از موانع مهمّ سقوط انسان و رهايى از فشار قبر به شمار مى رود. در ادامه، به چند راهكار براى نجات از فشار قبر، اشاره مى كنيم:

راهكار اوّل: توجّه و بيدارى در دنيا

همه بايد نسبت به سفر آخرت، توجّه و بيدارى جدّى داشته باشند. همه بايد يقين بدانند كه عالم قبر وجود دارد و نيز بدانند كه بسيار خطرناك است. توجّه به اينكه ممكن است فرداشب، شب اوّل قبر ما باشد و توجّه به اينكه آيا اين شب اوّل قبر، براى ما راحت است يا نه، بسيار در تغيير شخصيّت و اصلاح رفتار و در نتيجه رهايى از عذاب و فشار قبر مؤثّر است.

قرآن كريم در سورۀ «تكاثر»، راجع به قبر بسيار صريح و روشن صحبت مى كند و مرتّب براى آمادگى و توجّه به اين موقعيت، هشدار مى دهد:

(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌، أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ، حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ، كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‌، كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ‌، لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ‌، ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ‌، ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ‌)(1)

مى فرمايد: عدّه اى از شما غافليد، دنيا و تعلّقات دنيوى شما را مشغول كرده است و ناگهان قبر را مى بينيد. بعد مى فرمايد: «اى كاش توجه پيدا مى كرديد» و دومرتبه تكرار مى كند: «اى كاش توجه پيدا مى كرديد» سپس مى فرمايد: «اى كاش آن مرتبۀ يقين براى شما پيدا مى شد» و پس از آن مى فرمايد: «اى كاش آن مرتبۀ دوم يقين كه عين اليقين است، براى شما پيدا مى شد». اى كاش به راستى واقعيّت را درك مى كرديد و حقيقت را مى يافتيد.

لذا اين سورۀ مباركه از ابتدا تا انتها، علاوه بر تنبّه، ضرورت توجه و بيدارى را گوشزد مى كند و مى فرمايد: اى كاش از خواب غفلت بيدار مى شديد، اى كاش توجه داشتيد كه بالأخره شب اول قبرى هست و دير يا زود آن شب فرامى رسد و بايد در آن مقطع هولناك به سؤالات فرشتگان


1) . التكاثر، 1 تا 8: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. تفاخر به بيشترداشتن، شما را غافل داشت، تا كارتان [و پايتان] به گورستان رسيد، نه چنين است، زودا كه بدانيد، باز هم نه چنين است، زودا كه بدانيد، هرگز چنين نيست، اگر علم اليقين داشتيد! به يقين دوزخ را مى بينيد، سپس آن را قطعاً به عين اليقين درمى يابيد، سپس در همان روز است كه از نعمتِ [روى زمين] پرسيده خواهيد شد.»

و مأموران الهى پاسخ دهيد، وگرنه عذاب و فشار قبر داريد و حفره اى از جهنّم فراروى شما گشوده مى شود.

اميرالمؤمنين عليه السلام در شعرى كه منسوب به ايشان است، مى فرمايند:

يَا مَنْ بِدُنْيَاهُ اشْتَغَلْ *** قَدْ غَرَّهُ طُولُ الْأَمَلِ

الْمَوْتُ يَأْتِي بَغْتَةً *** وَ الْقَبْرُ صُنْدُوقُ الْعَمَل(1)

آن حضرت مى فرمايند: اى كسى كه به دنيا مشغول و از قبر و قيامت غافل شده اى! آمال و آرزوها تو را فريب داده و از اين جهت به فكر قبر و قيامت نيستى! بدان كه مرگ خبر نمى كند و ناگهان مى ميرى و وارد قبر مى شوى و در قبر اعمال قبلى تو تعيين مى كند كه وارد باغى از بهشت يا گودالى از جهنّم شوى. در آن هنگام حسرت و ندامت، تأثيرى نخواهد داشت.

راهكار دوّم: توبه

توبه، همۀ آثار گناهان و از جمله عذاب و فشار قبر و قيامت را محو و نابود مى سازد. قرآن كريم مى فرمايد:

(مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ‌)(2)

اگر انسان جداً توبه كند، گناه او هرچه بزرگ و هرچه فراوان باشد و آثار شوم گناه، برزخى باشد يا قيامتى، بالاخره خداوند متعال او را مى بخشد و گناهان او مبدّل به حسنات مى شود؛ يعنى نه تنها گناهان و آثار و تبعات آن، محو و نابود مى شود؛ بلكه يك پروندۀ درخشانى كه صفحۀ اول ثواب توبه است، فراروى او گشوده مى شود.


1) . ديوان الإمام على عليه السلام، ص 312.

2) . الفرقان، 70: «مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند. پس خداوند بدى هايشان را به نيكى ها تبديل مى كند.»

راهكار سوّم: توسّل به اهل بيت عليهم السلام

توسّل به اهل بيت عليهم السلام ارتباط با ايشان و زيارت با معرفت آن ذوات مقدّس، عذاب و فشار قبر را نابود مى كند. اين موضوع كراراً به تجربه اثبات شده است كه افرادى كه در دنيا علاوه بر پيروى از چهارده معصوم عليهم السلام و كسب خشنودى ايشان، ارتباطى از طريق زيارت يا توسّل روزانه با آن بزرگواران داشته اند، در قبر از آسايش و رفاه خاصّى برخوردار شده اند.

مرحوم محدّث قمى رحمه الله در مفاتيح، خوابى از يك عالم بزرگ نقل مى كند كه پيشتوانۀ قرآنى و روايى دارد. قضيّه از اين قرار است كه يكى از علما خواب ظالمى را ديد كه در قبر خود در رفاه بود. آن عالم تعجب كرد و علّت آسايش او را از خودش جويا شد. ظالم گفت: رفاه من موقت است و دليل آن اين است كه امشب خانمى را در اين قبرستان دفن كردند و پس از آن امام حسين عليه السلام به ديدن او آمدند و به خاطر قدوم امام حسين عليه السلام، عذاب اين قبرستان به طور موقت برداشته شده است.

آن عالم نقل مى كند كه از خواب بيدار شدم و با قراينى كه در خواب از مشخصّات آن خانم فهميده بودم، به جستجوى اقوام او پرداختم و بالأخره شوهرش را در بازار يافتم. وقتى قضيّۀ خواب را براى او گفتم و علّت را از وى جويا شدم، گفت: خانم من زنى بسيار مقدّس، متديّن، نجيب و عفيف بود و علاوه بر اينها، علاقۀ وافرى به امام حسين عليه السلام داشت؛ لذا هر روز زيارت عاشورا مى خواند و به حضرت سيّدالشّهدا عليه السلام متوسّل مى شد و از اين رو آن امام بزرگوار در شب اوّل قبر به ديدن او آمده اند.

آن روايت مشهور حضرت رضا عليه السلام را همۀ شما شنيده ايد كه فرمودند: هركه مرا زيارت كند، من در شش موقف به فرياد او خواهم رسيد و يكى از آن مواقف، قبر است. يعنى حضرت رضا عليه السلام در قبر به ديدن زائر

خود مى روند و او را از عذاب و فشار قبر مى رهانند؛ البته بايد توجه داشته باشيم كه منظور از زائر در اين گونه روايات، مرد يا زن مؤمنى است كه حقيقتاً به زيارت برود، نه اشخاص گناهكارى كه براى تفريح به مشهد يا ساير مشاهد مشرّفه مى روند و در همان مكان مقدّس هم گناه مى كنند. در رواياتى كه آثار شگفت آورى براى زيارت اهل بيت عليهم السلام ذكر شده است، معمولاً عبارت «عَارِفاً بِحَقِّهِ‌»(1)تكرار شده است و اين بدان معناست كه زيارت با معرفت، آن آثار را دارد.

مسلّم است كه امام حسين يا امام رضا در قبر به ديدن آن خانم مؤمن و عفيفى مى روند كه علاوه بر رعايت تقوا، به زيارت مى رود يا توسّل روزانه به اهل بيت عليهم السلام دارد. افراد بى حجاب يا بدحجاب كه به مشهد مى روند و به اجبار براى ورود به حرم چادر به سر مى كنند و بلافاصله پس از خروج، بدحجاب مى شوند، مشمول اين روايت نمى شوند و لياقت ميزبانى حضرت رضا عليه السلام در قبر را نخواهند يافت؛ بنابراين اگر خانم عفيف يا مرد متديّن به زيارت بروند، امام رضا عليه السلام به ديدارشان خواهند رفت.

عمل صالح، مكمّل شعار و اعتقاد

در اينجا جا دارد مطلبى را كه بارها متذكر شده ايم، تكرار كنيم و آن اينكه: بحمدالله شيعيان از نظر عقيده در وضعيّت بسيار خوبى قرار دارند؛ درّ گران بهاى ولايت را درك مى كنند كه بسيار ارزشمند است، از نظر شعار هم در وضعيّت مطلوبى قرار دارند، جلسات عزادارى و نظاير آن حاكى از آن است كه شيعه به شعائر دين اهميّت مى دهد و حتى اگر گاهى اعمال ناپسند در تعظيم شعائر نفوذ مى كند؛


1) . الكافى، ج 4، ص 582؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 583 و....

امّا همين مقدار كه شيعه شعار منطبق با عقيده دارد، ارزنده است؛ امّا متأسّفانه در ركن سوّم ايمان كه مكمّل شعار و اعتقاد است، كوتاهى شده است. شيعيان بايد طبق عقيده و شعار راستين تشيّع عمل كنند تا موفّق و سربلند باشند. همۀ نارسايى ها و معضلات از كوتاهى در عمل سرچشمه مى گيرد.

شيعيان بايد در كردار و گفتار خود از سيرۀ عملى ائمّۀ اطهار عليهم السلام سرمشق بگيرند و از ايشان پيروى كنند. در واقع همان طور كه دل شيعيان براى سفر به كربلا پر مى زند و آرزو دارند كه در حرم مطهّر امام حسين عليه السلام باشند، بايد دل آنان براى متابعت عملى از سيرۀ امام حسين عليه السلام پر بزند و آرزو داشته باشند پيرو و شيعۀ واقعى آن حضرت باشند تا رستگار شوند.

فضيلت حضور در مزار اموات

همان طور كه بيان شد، خانۀ قبر محلّ برزخ انسان هاست، به اين معنا كه به خاطر وجود بدن در آنجا، روح يك تعلّق خاطرى به اين خانه دارد؛ لذا در تعاليم دينى سفارش شده است كه بر سر قبر گذشتگان برويد. ارواح مردگان، ما را مى بينند و چون تعلّق روح به بدن هنوز به طور كامل از بين نرفته است، وقتى بر سر قبور آن ها حاضر مى شويم و براى آن ها طلب مغفرت مى كنيم يا حمد و سوره مى خوانيم، به زائرين خود مى نگرند و به آن ها دعا مى كنند. قرائت حمد و سوره، خواندن قرآن، دادن خيرات و مبرّات، مانند هديه اى گران بها و طبقى از نور براى آن هاست و مايۀ بركت و نجات ايشان مى باشد؛ لذا فراوان سفارش شده كه وقتى بر سر قبور مى رويم، در آنجا قرآن بخوانيم، صدقه بدهيم و كارهاى نيكى را به عنوان هديه براى آن ها بفرستيم.

بنابراين يكى از وظايف سنگين بازماندگان اموات، ياد كردن از آنهاست. انسان ها تا وقتى در اين دنيا زندگى مى كنند، مى توانند براى رفتگان خود، خيرات و مبرّات بفرستند. كار نيك زنده ها، موجب نجات مردگان است و در نتيجه، دعاى خير آن ها را براى انسان به همراه دارد. اين يادآورى و به فكربودن، براى همۀ فرزندان نسبت به والدين و خويشان، لازم و ضرورى است؛ مثلاً اگر كسى از دنيا برود كه نعوذبالله حقّالنّاس يا ظلمى بر گردن داشته باشد، فرزندان و بازماندگان او موظّفند كه آن حق را ادا كنند. مردگان از زندگان توقّع دارند كه به ياد آن ها باشند.

مرحوم محدث قمّى رحمه الله در آخر كتاب شريف مفاتيح الجنان مى فرمايد: خواب شخصيّت بزرگى را ديدم، او گفت: شما را به خدا، لاأقل اين استخوان هايى كه پيش گربه و سگ ها مى اندازيد، به ياد ما و براى ما بيندازيد.

4 فصل چهارم: حيات برزخى انسان

معناى برزخ

برزخ از لحاظ لغوى به معنى حدّ بين دو چيز گفته مى شود(1)و در اصطلاح، حالتى بين مرگ و برانگيخته شدن براى قيامت است. به بيان ديگر، فاصلۀ ميان مرگ انسان تا وقوع قيامت كبرى، «برزخ» است و عالم برزخ، عالمى بين دنيا و آخرت مى باشد.

برزخ از نظر زمانى ممكن است ميليون ها سال طول بكشد و انسان براى طى اين منزل طولانى، بايد ذخيره و توشۀ مناسبى در دنيا تهيه كرده باشد؛ زيرا در عالم برزخ، بهشت و جهنّم وجود دارد، بهشت و جهنّمى كه ساخته و پرداختۀ اعمال آدميان در دنياست.


1) . لسان العرب، ج 3، ص 8.

برزخ از ديدگاه قرآن كريم

قرآن كريم مى فرمايد: عدّه اى هنگام پشيمان هستند كه چرا براى عالم قبر و برزخ و قيامت كارى نكرده و توشه اى فراهم نساخته اند و با التماس خاصى از خداوند متعال مى خواهند كه به دنيا برگردند:

(حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ‌، لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‌)(1)

آنها مى گويند: خدايا ما را برگردان تا يك عمر ديگرى و يك زندگى ديگرى داشته باشيم و در زندگى جديد، فكرى براى قبر و قيامت خود بكنيم. آنان كلمۀ «ارْجِعُونِ‌» را از حسرت تكرار مى كنند، در پاسخ به آنان خطاب مى شود: «كَلاَّ»! ثمرى نمى بخشد و برگشتنى در كار نيست. سپس قرآن شربف در ادامۀ آيه مى فرمايد: (وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‌).

در سورۀ يس نيز پس از نقل جريان انطاكيه مى فرمايد مردم عنود و لجوج حبيب نجار را كشتند؛ امّا خداوند به او فرمود: به بهشت وارد شو.

(قِيلَ اُدْخُلِ اَلْجَنَّةَ قٰالَ يٰا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ‌، بِمٰا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ اَلْمُكْرَمِينَ‌)(2)

البته آشكار است كه منظور از «بهشت»، بهشت عالم برزخ است كه در روايات از قبر به «رَوْضَةً مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّة»(3)تعبير شده است؛ چنان كه آيات زيرين سورۀ واقعه بر اين معنا گواهند:


1) . المؤمنون، 99 و 100: «تا آنگاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد، مى گويد: پروردگارا، مرا بازگردانيد، شايد من در آنچه وانهاده ام كار نيكى انجام دهم. نه چنين است، اين سخنى است كه او گوينده آن است و پشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته خواهند شد.»

2) . يس، 26 و 27: «[سرانجام به جرم ايمان كشته شد، و بدو] گفته شد: به بهشت درآى. گفت: اى كاش، قوم من مى دانستند، كه پروردگارم چگونه مرا آمرزيد و در زمرۀ عزيزانم قرار داد.»

3) . تفسير القمى، ج 2، ص 94.

(فَلَوْ لاٰ إِذٰا بَلَغَتِ اَلْحُلْقُومَ‌... فَأَمّٰا إِنْ كٰانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ‌، فَرَوْحٌ وَ رَيْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ‌.. وَ أَمّٰا إِنْ كٰانَ مِنَ اَلْمُكَذِّبِينَ اَلضّٰالِّينَ‌، فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ‌، وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ‌، إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ حَقُّ اَلْيَقِينِ‌)(1)

زمان برزخ

اگر به ما گفته اند دوران فعلى، دورۀ آخرالزّمان است، معنايش اين نيست كه قيامت نزديك است؛ بلكه معنايش اين است كه ما خاتميّت داريم. يعنى در دوران ما و بعد از ما پيغمبرى مبعوث نمى شود و تا روز قيامت، دين، دين اسلام عزيز است؛ لذا به اين دوران، دورۀ آخرالزّمان مى گويند و معلوم نيست چند سال طول بكشد.

درواقع، عالم برزخ نيز كه بايد بسيار به ياد آن باشيم، ممكن است يك ميليارد سال طول بكشد و پس از آن قيامت برپا شود. شيعه معتقد است بالأخره به دست شيعيان و به رهبرى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف، پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته خواهد شد و يك جامعۀ بهشتى و منهاى ظلم تشكيل مى شود كه در آن، همه بدون فقر، تبعيض، اختلاف، غم، غصّه، اضطراب خاطر، نگرانى و ناامنى زندگى خواهند كرد. به عبارت ديگر، بعد از ظهور حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف، حكومت، حكومت اهل بيت عليهم السلام است و همۀ چهارده معصوم عليهم السلام مى آيند و در اين جهان حكومت مى كنند كه به آن دوران نورانى و بانشاط، دوران رجعت مى گويند. حكومت آن بزرگواران هم ده سال و صد سال نيست، بلكه در روايات مى خوانيم كه مثلاً امام حسين عليه السلام بيش از هزار سال بر جهان حكومت مى كنند.


1) . الواقعه، 83، 88 و 89، 92 تا 95: «پس چرا آن گاه كه [جان شما] به گلو مى رسد،... و امّا اگر [او] از مقرّبان باشد، [در] آسايش و راحت و بهشت پر نعمت [خواهد بود].... و امّا اگر از دروغزنان گمراه است، پس با آبى جوشان پذيرايى خواهد شد، و [فرجامش] درافتادن به جهنّم است. اين است همان حقيقت راست [و] يقين.»

بعد از دوران رجعت، نوبت به قيامت مى رسد و قيامت به پا خواهد شد. از اين جهت خيال نكنيد كه عالم برزخ يك سال و صد سال و هزار سال ديگر تمام مى شود؛ بلكه شايد ميليون ها سال يا بيشتر طول مى كشد و ازاين رو بايد براى آن زمان طولانى كه در خانۀ قبر به سر مى بريم، چاره اى بينديشيم و آن خانۀ ابدى را به باغى از باغ هاى بهشتى مبدّل سازيم؛ زيرا طول مدّت برزخ و درنگ در قبر، براى مؤمنان آزاردهنده نيست و بسيار كوتاه مى نمايد؛ ولى براى غيرمؤمنان، اين زمان، بسيار طولانى است و با عذاب و شكنجۀ توان فرسا همراه خواهد بود.

تقريب به ذهن معناى نسبى بودن زمان برزخ

طولانى بودن زمان برزخ براى برخى و كوتاه بودن آن در نظر برخى ديگر (نسبى بودن مدّت برزخ) را با تشبيهى، به ذهن تقريب مى دهيم. بسيار ديده ايد كه زمان براى بيمارى كه از شدت درد به خود مى پيچيد، بسيار طولانى مى نمايد و در يك شب تا صبح، به اندازۀ يك ماه يا بيشتر به او سخت مى گذرد.

عكس آن را نيز ديده ايد: كسى كه در شادى و لذت باشد، زمان در نظرش چنان باشتاب مى گذرد كه گويى چندين شبانه روز براى او مثل لحظه اى مى گذرد.

مكان برزخ

همان گونه كه بيان شد، اصل وجود عالم برزخ، از مسلّمات مطروحه در آيات نورانى قرآن كريم و روايات شريف اهل بيت عليهم السلام و بلكه يكى

از ضروريات در اسلام است؛ امّا نكتۀ مهم دربارۀ اين منزل آن است كه عالم برزخ كجاست‌؟

قرآن كريم با بيانى شيوا مى فرمايد: عالم برزخ، «عِنْدَ اللَّه» است؛ يعنى مانند خداوند متعال، جا نمى خواهد. به عبارت ديگر، خداوند متعال همه جا هست و فاقد زمان و مكان است، روح نيز چون مجرّد است و زمان و مكان ندارد، نزد خداست و نيازمند زمان و مكان نيست.

در برخى از روايات آمده است كه انسان هاى نيكوكار و خوب، در وادى السّلام گرد هم قرار مى گيرند(1)و انسان هاى زشت كردار و بد، در برهوت هستند؛(2)امّا مختصّات و مشخصات دقيق اين دو مكان معلوم نيست.

آنچه مشخّص است اينكه در برزخ، مؤمنين، زير پرچم مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام هستند. همان گونه كه در قيامت، زير لواى حمد هستند و از دست اميرالمؤمنين عليه السلام از آب كوثر مى نوشند و با شفاعت ايشان و اهل بيت عليهم السلام به بهشت مى روند. شايد معناى اين روايات كه مى فرمايند مؤمنين در وادى السّلام هستند، اين باشد كه آنان، زير سايۀ لطف و عنايت مولا اميرالمؤمنين عليه السلام هستند و انسان هاى بدكار، در بيابان خشك و بى آب و علف، سرگردان و در زحمت و مشقّت اند. به نظر مى آيد آنچه به عنوان برهوت در روايات براى سرنوشت انسان هاى بدكار آمده، از باب مثال است، بدين معنا كه افرادى كه ولايت ندارند، در عالم برزخ سرگردان هستند. كسانى كه براى عالم برزخ خود زاد و توشه اى فراهم نساخته اند، در آنجا خانه و كاشانه ندارند و در عذاب الهى سرگردان و حيران خواهند بود.


1) . الكافى، ج 3، ص 243.

2) . الكافى، ج 8، ص 261؛ بحار الأنوار، ج 25، ص 382.

اگر كسى بگويد عالم برزخ همين خانۀ قبر است، ظاهراً اشتباه نكرده است؛ چنان كه روايات بر اين امر تصريح دارند:

«الْبَرْزَخُ الْقَبْرُ وَ فِيهِ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ بَيْنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة»(1)همچنين از برخى از روايات استفاده مى شود كه قبر، خانۀ انسان ها تا وقوع قيامت است:

«... وَ اللّهِ أَتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ فِي الْبَرْزَخِ قُلْتُ وَ مَا الْبَرْزَخُ؟ قَالَ‌: الْقَبْرُ مُنْذُ حِينِ مَوْتِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة»(2)وقتى بدن انسان را در قبر مى گذارند، در واقع، قبر، خانۀ ابدى بدن مى شود و روح كه سال ها به اين بدن تعلّق داشته، به قبر كه خانۀ جسم و متعلّق به بدن است، دلبستگى خواهد داشت. از اين جهت مى توان گفت: عالم برزخ، قبر هركسى است. حتى بعد از آنكه جسم انسان در قبر مى پوسد و تجزيه مى شود نيز دلبستگى و رفت و آمد روح به قبر، پايان نمى يابد؛ البته جسم برخى بزرگان مانند علامه مجلسى رحمه الله در قبر سالم مى ماند؛ ولى به هرحال، جسم آنان حيات ندارد و روح با خانۀ قبر مأنوس است.

تجسّم اعمال در برزخ

مار و عقرب و حيوانات موذى كه در قبر، يعنى همان عالم برزخ، به سراغ افراد گناهكار مى آيند، در اثر اعمال خود آنها در دنيا، پديد آمده اند و درواقع تجسّم گفتار و كردار خودشان هستند كه منزل برزخ را به محيطى بسيار دردآور و ناگوار مبدّل مى سازند.

يكى از علماى بزرگ را در خواب ديدند كه ناراحت است. به او


1) . تفسير القمى، ج 1، ص 19.

2) . الكافى، ج 3، ص 242.

گفتند: تو كه نبايد ناراحت باشى و با شناختى كه از تو داريم، بايد قبر تو باغى از باغ هاى بهشت باشد! ايشان جواب داده بود: قبر من يك بهشت و باغى از باغ هاى بهشت و توأم با رفاه است؛ ولى من در زمان حيات به شخصى زخم زبان زدم و از كار خود توبه نكردم؛ لذا آن زخم زبان اكنون به صورت عقربى درآمده و بعضى از اوقات، شصت پاى مرا نيش مى زند و نارحتى من از نيش آن عقرب است!

اين مطالب مسلّم و قطعى است و روايات نيز مؤيّد آن است. بالاتر از سخن بزرگان و علماء، در كلام پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمۀ طاهرين عليهم السلام نيز اين مطالب به شيوه هاى گوناگون بيان شده است.

توجّه به عالم قبر و برزخ بسيار حائز اهميّت است و بى توجّهى و غفلت از سختى هاى آن، از ساده لوحى سرچشمه مى گيرد و خطرناك است. انسان براى زندگى دنيوى كه بيش از صد سال طول نمى كشد، به فكر آبادانى و ساخت منزل زيبا و مجلّل است؛ امّا عجيب است كه براى خانۀ قبر كه شايد ميليون ها سال در آنجا بماند، به فكر نيست! انسان ها مخصوصاً خانم ها، به فكر تجمّل و زيبايى منازل خود هستند و در تهيۀ اثاثيه، حسّاسيت خاصّى به كار مى برند، درحالى كه به تعبير قرآن شريف، اين زندگى در مقابل برزخ، مانند يك روز يا قسمتى از يك روز است. قرآن كريم مى فرمايد: وقتى سؤال مى شود كه چقدر در دنيا مانديد؟ پاسخ مى دهند:

(قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‌)(1)

ما يك روز يا نصف روز مانديم. وقتى براى دنيا كه به اين سرعت مى گذرد، به فكر آبادانى و تهيۀ امكانات هستيم، چگونه براى برزخ كه ميليون ها برابر آن طول مى كشد و حالت دائمى دارد، به فكر نيستيم‌؟


1) . المؤمنون، 113: «مى گويند: يك روز يا پاره اى از يك روز مانديم. از شمارگران [خود] بپرس.»

تبديل قبر به باغى از باغ هاى بهشت يا حفره اى از حفره هاى جهنّم، به دست خود انسان و وابسته به اعمال او است و آنچه در قبر و عالم برزخ مى بيند، تجسّم اعمال خودش است.

بروز و ظهور اعمال دنيوى در برزخ

قرآن كريم در آيات متعدّدى هشدار مى دهد كه آنچه بندگان در برزخ يا قيامت مى بينند، خودشان از پيش براى خود فرستاده اند:

(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‌)(1)

خداوند متعال، عذاب خلق نكرده است؛ بلكه تهمت ها و ساير اعمال ناشايست انسان، اين گونه بروز و ظهور مى يابد. هركار زشتى كه انسان در دنيا انجام مى دهد، غل و زنجيرى بر گردن او خواهد بود و هرچه گناه بزرگ تر باشد، بر اين غل و زنجير افزوده مى شود. به تعبير قرآن كريم، گاهى به هفتاد زراع مى رسد و هرچه گناهان بيشتر شود، آتشين تر و سوزنده تر مى گردد:

(ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُكُوهُ‌)(2)

دربارۀ انسان هاى نيكوكار نيز قضيه به همين صورت است. هر نعمتى كه به بهشتيان مى رسد، تجسّم كارهايى نيكى است كه در دنيا انجام داده اند و كلام (ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‌) دربارۀ آنان نيز صادق است؛ به همين علّت ملائكه خطاب به بهشتيان مى فرمايند:

(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌)(3)


1) . آل عمران، 182: «اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست.»

2) . الحاقه، 32: «پس در زنجيرى كه درازى آن هفتاد گز است وى را در بند كشيد.»

3) . الحاقه، 24: «بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

چنان كه در مباحث قبل بيان شد، اعمال انسان مى تواند باعث شود كه قبر انسان به باغى از باغ هاى بهشت مبدّل شود، يا چاهى از چاه هاى جهنّم باشد و تا قيامت امتداد يابد:

«وَ الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ»(1)در برزخ، وضعيّت انسان هاى بدكردار، بسيار ناگوار خواهد بود. تجسّم اعمالى كه در دنيا انجام داده اند، در برزخ دست وپاگير آنان مى شود و هميشه موجب آزار و اذيت آن ها است. قرآن كريم مى فرمايد:

(بَلىٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌)(2)

كسانى كه براى خودشان مار و عقرب و غل و زنجير و آتش جهنّم تهيه كرده اند، در برزخ گرفتار آتش و غل و زنجيرهاى آهنين و مار و عقرب مى شوند كه خود از پيش فرستاده اند و به قدرى به آنان بد مى گذرد كه يك ساعتش، ميليون ها ساعت و يك شبانه روزش، ميليون ها شبانه روز است. فريادرسى هم ندارند، فريادرس آنها همان عذابى است كه آنان را احاطه كرده است.

قرآن كريم مى فرمايد: آتشى كه انسان ها براى خود تهيه كرده اند تا روز قيامت ادامه خواهد داشت. در قيامت اگر كسى با آن عذاب ها پاك شده باشد يا مورد شفاعت واقع شود، نجات مى يابد و الاً باز در همان دود و هرم جهنّم، مخلّد مى شود.


1) . الامالى المفيد، ص 265.

2) . البقره، 81: «آرى، كسى كه بدى به دست آورد، و گناهش او را در ميان گيرد، پس چنين كسانى اهل آتشند، و در آن ماندگار خواهند بود.»

ز آنچه مى بافى همه روزه بپوش *** زآنچه مى كارى همه ساله بنوش

اين سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم مى شود گيرد دمت

اميرالمؤمنين حضرت على عليه السلام در خطبه اى برفراز منبر مسجد كوفه، پس از تذكّر اينكه مرگ و عالم قبر، قطعى است و هيچ كس گريزى از آن ندارد، اوضاع و احوال قبر و عالم برزخ را تشريح كرده، و مى فرمايند:

«يَا عِبَادَ اللَّهِ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ لِمَنْ لَا يُغْفَرُ لَهُ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ الْقَبْرَ فَاحْذَرُوا ضَيْقَهُ وَ ضَنْكَهُ وَ ظُلْمَتَهُ وَ غُرْبَتَهُ إِنَّ الْقَبْرَ يَقُولُ كُلَّ يَوْمٍ أَنَا بَيْتُ الْغُرْبَةِ أَنَا بَيْتُ التُّرَابِ أَنَا بَيْتُ الْوَحْشَةِ أَنَا بَيْتُ الدُّودِ وَ الْهَوَامِّ وَ الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَان»(1)بنابر تعبير اميرمؤمنان و مولاى متقيان عليه السلام بعد از مرگ براى كسانى كه آمرزيده نشده اند، عذاب و درد قبر شديدتر از مرگ است. از اين جهت آن حضرت به بندگان خداوند توصيه مى كنند كه از تنگى و تاريكى و وحشت و غربت قبر بهراسند و مى افزايند: قبر، هر روز ندا مى كند كه من خانۀ غربت، خانۀ وحشت و خانۀ دود و آتش هستم.

آتش برزخ يا همان آتش قبر، بسيار دردناك و تحمّل آن بسيار مشكل و حتى غيرممكن است. در روايات مى خوانيم كه پس از مرگ انسان، نكير و منكر وارد قبر او مى شوند و با او حرف مى زنند و از وى سؤالاتى مى پرسند و اگر نتواند پاسخ دهد، به او تازيانه مى زنند و قبر او در اثر تازيانه، مملوّ از آتش مى شود و او را مى سوزاند.(2)

حال اگر كسى اعمال خود را اصلاح كند و با توبه و انابه به درگاه الهى بازگردد، عالم برزخ براى او بسيار خوب و نيكو خواهد بود، به گونه اى كه


1) . بحارالأنوار، ج 74، ص 390.

2) . ر. ك: بحار الأنوار، ج 6، ص 221 تا 227.

وقتى پس از ميليون ها سال براى قيامت برانگيخته مى شود و از او سؤال مى كنند كه عالم برزخ تو چقدر طول كشيد، پاسخ مى دهد: يك روز يا قسمتى از يك روز.

اين افراد به راستى گذر زمان را درك نكرده اند؛ زيرا عالم خوشى را طى كرده اند و با دلى شاد، از قبر بيرون مى آيند.

آثار شوم حقّالنّاس در عالم برزخ

ازجمله عواملى كه حسابرسى انسان را با شدّت و سختى مواجه مى كند، حقّالنّاس است. حقّالنّاس در عالم برزخ قابل گذشت نيست و اگرچه انسان، نيكوكار باشد؛ ولى وجود حقّالنّاس در نامۀ اعمال، موجب ناراحتى او خواهد شد.

يكى از علماى وارسته پس از مرگ، به خواب فرزندش كه او هم از علماى گرانقدر بود، آمده بود. آن عالم نقل مى كرد كه پدرم را در خواب نگران و مضطرب ديدم. گفتم: چرا نگران و ناراحت هستيد؟! شما كه بايد جاى عالى و روضه اى از رياض الجنه را داشته باشيد! پدرم گفت: من هيجده تومان به يكى از كسبۀ بازار بدهكار هستم و اين بدهى را در دفترم ننوشته ام. الان در برزخ به من مى گويند كه چرا در دفترت ننوشتى كه اين بدهكارى را ورثۀ تو بپردازند؛ لذا آن هيجده تومان موجب عذاب من شده است! درحالى كه در باغ و بهشت هستم و وضعيّت من خوب است و ملائكه مونس من هستند؛ امّا اين حقّالنّاس مرا اذيّت مى كند.

آن عالم بزرگوار مى گويد: وقتى از خواب بيدار شدم، به بازار رفتم و به آن طلبكار كه يك كاسب جزء بود، گفتم: تو از پدر من طلبكارى‌؟

گفت: آرى. گفتم: چقدر؟ جواب داد: هيجده تومان. از اينجا معلوم مى شود كه وضع مالى آن عالم خوب نبوده و محبور به قرض يا نسيه گرفتن شده است؛ امّا به هر علّتى در دفترش ننوشته يا فراموش كرده است آن را بنويسد. فرزند آن عالم مى گويد: هيجده تومان را به آن شخص پرداختم و از او گله كردم كه چرا قبلاً نگفتى طلبكار هستى تا طلب تو را بدهيم‌؟! او جواب داد: چرا پدرت كه عالم بود، بدهى خود را در دفتر ننوشت تا شما بپردازيد؟ در ضمن من ترسيدم بگويم و شما باور نكنيد.

واقعاً حقّالنّاس در عالم برزخ مشكل زاست و در روز قيامت، رسيدگى به آن بسيار سخت و حسّاس است. از اين جهت در آموزه هاى دينى، ضايع كردن حقوق ديگران، بسيار مذمّت شده است.(1)

در روايات مى خوانيم كه خداوند متعال ممكن است از حقّالله بگذرد؛ امّا به عزّت و جلال خود سوگند خورده است كه از حقّالنّاس نخواهد گذشت:

«إِنَّ اللّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِذَا بَرَزَ لِخَلْقِهِ أَقْسَمَ قَسَماً عَلَى نَفْسِهِ فَقَالَ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا يَجُوزُنِي ظُلْمُ ظَالِمٍ وَ لَوْ كَفٌّ بِكَفٍّ وَ لَوْ مَسْحَةٌ بِكَفٍّ وَ لَوْ نَطْحَةٌ مَا بَيْنَ الْقَرْنَاءِ إِلَى الْجَمَّاءِ فَيَقْتَصُّ لِلْعِبَادِ بَعْضِهِمْ مِنْ بَعْضٍ حَتَّى لَا تَبْقَى لِأَحَدٍ عَلَى أَحَدٍ مَظْلِمَةٌ ثُمَّ يَبْعَثُهُمْ لِلْحِسَاب»(2)حقّالنّاس شامل تمام حقوقى مى شود كه انسان ها بر يكديگر دارند و به دو قسم مالى و آبرويى منقسم مى شود. حقّالنّاس مالى به معناى ازبين بردن اموال مردم، تصرّف عدوانى در اموال ايشان، غصب و امثال آن است. حقّالنّاس آبرويى نيز نظير غيبت، تهمت، شايعه پراكنى و نقل قول بى اساس است كه موجب آبروريزى ديگران مى شود.


1) . ر. ك: سيروسلوك؛ توبه، ص 185 تا 207.

2) . الكافى، ج 2، ص 443.

ضرورت پرهيز از حقّالنّاس آبرويى

چنان كه گفته شد، حقّالنّاس فقط در مال نيست؛ بلكه حقّالنّاس آبرويى بسيار مهم تر است؛ مانند آنكه كسى آبروى ديگران را ببرد، به راحتى غيبت كند، تهمت بزند و وجهۀ اجتماعى يا سياسى افراد را تخريب كند. پاسخ گويى به اين نوع گناهان در برزخ و قيامت، براى انسان سخت خواهد بود و عذاب سخت الهى را به دنبال دارد.

در روايات آمده است كه اگر كسى به ديگرى تهمت بزند، در روز قيامت روى تلّى از چرك و خون قرار مى گيرد تا حسابرسى خلايق تمام شود. سپس او را به جهنّم مى برند و فرياد جهنّميان از حضور اين شخص بلند مى شود.(1)

براى رهايى از حقّالنّاس، انسان بايد در اين دنيا به فكر باشد. حقّالنّاس بسيار مشكل است و سختى هاى آن از هنگام مرگ شروع مى شود و تا قيامت و پس از آن تا خدا، خدايى مى كند، گريبان انسان را خواهد گرفت، مگر آنكه جدّاً توبه كند يا مورد شفاعت قرار گيرد.

عذاب ناشى از اعمالى كه شبهۀ حقّالنّاس دارد

حقّالنّاس، مالى يا آبرويى، بسيار حائز اهميّت است و روايات فراوانى راجع به آن وجود دارد. اهميّت و حسّاسيّت حقّالنّاس به قدرى است كه حتى افكارى كه شبهۀ حقّالنّاس دارد، نيز در برزخ انسان را معذّب خواهد كرد. در روايتى آمده است كه قاضى مقدّسى از دنيا رفت و از اين رو همسرش يقين داشته كه وى بهشتى است؛ ولى در خواب ديد مارى از بينى او بيرون مى آيد و از دهان او وارد مى شود.


1) . ر. ك: بحار الانوار، ج 101، ص 292 تا 296.

زن از اين وضعيت عجيب ترسيد و به او گفت: چرا چنين است‌؟ قاضى جواب داد: آن به خاطر برادر توست. روزى برادر تو با كسى نزاع داشت. براى حلّ مسأله به نزد من آمدند و من در دل خود دوست داشتم كه حق با برادر تو باشد. نتيجۀ حكميّت به نفع برادرت شد و من از اين امر خوشحال شدم و با اينكه واقعاً حق با برادر تو بود، اكنون گرفتار اين مارم!(1)

همين كه قاضى در دل، بين دو مسلمان تفاوت قائل شده، عمل او در برزخ مجسّم شده و موجب آزار او گرديده است.

از اين مصاديق در زندگى بسيارى از افراد فراوان يافت مى شود. متأسّفانه بسيار مشاهده مى شود افرادى بين مراجع، بدون دليل، فرق مى گذارند و يك مرجع تقليد را به ديگرى ترجيح مى دهند يا با تخريب شخصيّت يك امام جماعت و با مقايسۀ بى جهت، از امام جماعت ديگرى تعريف مى كنند. برخى از طلاب، از روى سليقۀ شخصى براى مردم مرجع تقليد تعيين مى كنند و آنان را از تقليد از مرجع خود بازمى دارند يا اساتيد، علما و مدرسّين حوزه را با هم مقايسه و به هم ترجيح مى دهند.

اين افراد بايد بدانند كه تجسّم عمل آنان در برزخ، مار و عقرب مى شود و به جان آنها مى افتد و تمام شدنى هم نيست.

ثمرات شگرف خدمت به خلق خدا در برزخ

بر خلاف گناه بزرگ حقّالنّاس، عبادت خدمت به خلق خدا، در برزخ ثمرات شگفتى دارد. خدمت به مخلوقات خداوند، اعمّ از انسان ها يا ساير موجودات، به طرز شگفت آورى در نجات انسان در برزخ و قيامت مفيد و مؤثّر است. اگر كسى مى خواهد در برزخ نجات پيدا كند، بايد خدمت


1) . الكافى، ج 7، ص 410 (با اندكى اختلاف در عبارات.)

به مخلوقات را سرلوحۀ كارهاى خود قرار دهد. علاّمۀ مجلسى رحمه الله با آن مقامات بلند علمى و معنوى و خدمات فراوانى كه به اسلام و مسلمانان كرده است و اكنون در محضر رسول الله صلى الله عليه و آله است، وقتى به خواب مرحوم جزائرى آمد، فرمود: دو چيز خيلى براى من نفع داشت. يكى اينكه روزى از كوچه هاى يهودى نشين اصفهان رد مى شدم و سيبى در دست داشتم. ديدم يك كودك در آغوش مادرش، آن سيب را ديده و براى آن ذوق كرد. من نيز آن سيب را به او دادم. اين عمل، يعنى خوشحال كردن آن كودك كه ظاهراً يهودى هم بوده، براى علامۀ مجلسى رحمه الله بسيار مفيد واقع شده است؛ يعنى آن عمل به ظاهر كوچك و ناچيز، ارزش و فايدۀ فوق العاده اى نزد اهل ملكوت و در برزخ داشته است.

علامۀ مجلسى رحمه الله دربارۀ دوّمين عملى كه در راحتى برزخ او تأثير داشته، مى فرمايد: روزى به مسجد مى آمدم و تگرگ تندى گرفت. ديدم يك بچّه گربه زير تگرگ است و راه نجاتى ندارد، دلم براى او سوخت و بچه گربه را زير عباى خود گرفتم تا تگرگ تمام شد و سپس او را رها كردم. كمك به اين بچّه گربه نيز براى من بسيار سودمند بود.

بنابراين هركس به هر اندازه مى تواند بايد به خلق خدا خدمت كند و به سادگى از كنار كمك به ديگران، رد نشود. حتّى در برخى اخبار و روايات نقل شده است: فردى به خاطر آزار يك گربه و گرسنگى و تشنگى دادن به او، جهنّمى شد و ديگرى به خاطر آب دادن به يك سگ تشنه، لايق بهشت گرديد.

نقش باقيات الصّالحات در آبادانى برزخ

از تعاليم دينى استفاده مى شود كه باقيات الصّالحات و اعمال نيك ماندگار، مانند يك جوى روان، تا وقتى باقى است، براى صاحب آن اثربخش است و به مثابۀ يك باران نعمت هميشگى، بر سر عاملين و بانيان آن مى بارد. در زمان هاى گذشته، مردم بيشتر به فكر كارهاى خير و باقيات الصّالحات بودند؛ مثلاً با ساختن مدرسۀ علميه، مسجد، بيمارستان و نظاير آن، خود را در ثواب عبادات يا خدمات آن اماكن، سهيم مى كردند.

عكس اين قضيه نيز صادق است و كسانى كه به جاى عمل نيك، كار بدى را پايه ريزى كنند و باقى بگذارند، اثر آن عمل، مانند يك جوى كثيف و پر از اشياى خبيث، هميشه به سوى آنان، جارى خواهد شد. اگر كسى مكانى براى گناه يا لهو و لعب بسازد، تا وقتى آن مكان پابرجاست، در گناه كسانى كه در آن مرتكب گناه مى شوند، شريك است؛ لذا توجّه به باقيات الصالحات و جارى ساختن نهر روان و هميشگى نعمت و رحمت و اجتناب از نهر نقمت و بلا، بسيار حائز اهميّت است.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايند:

«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كَانَ لَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة»(1)بر اساس اين روايت، اگر كسى در تربيت فرزندان خود كوشا باشد و اولاد صالح و شايسته اى پس از خود بگذارد و آن فرد، مؤمن بوده و براى جامعه و مردم، مفيد باشد، هر كار نيكى كه فرزند انجام مى دهد، به همان اندازه پدر و مادر او نيز از ثواب آن بهره مند هستند، بدون آنكه چيزى از پاداش عامل آن، كم شود؛ يعنى تربيت فرزند صالح و شايسته، نهرى جارى


1) . الفصول المختاره، ص 136.

از خيرات براى والدين است. در مقابل، اگر كسى در تربيت فرزندان خود كوتاهى كند و پسر يا دختر نااهلى تربيت كند، هر گناهى كه مرتكب شوند، به همان اندازه براى والدين آنان نيز گناه و وزر و وبال خواهد بود. اگر خداى نكرده دخترى بى حجاب يا بدحجاب باشد، هرچه گناه كند، علاوه بر اينكه در نامۀ خود او هست، در نامۀ پدر و مادرش كه در تربيت او تلاش نكرده اند نيز وجود خواهد داشت.

لذا توجّه به اين مطلب، بسيار حائز اهميّت است كه انسان بايد مواظب باشد براى خود، باقيات صالحات برجا بگذارد، نه اينكه باقيات طالحات بگذارد.

كاربرد فضيلت صبر، در عالم برزخ

«صبر» در دنيا، در عالم برزخ به كار خواهد آمد؛ چنان كه در روايات مى خوانيم: وقتى بنده اى را در قبر گذاشتند و روى آن را پوشاندند، اعمالش يعنى نماز، روزه، خمس، صبر و خوبى هايى كه به مردم كرده است، به سراغش مى آيند. «صبر» گوشه اى مى ايستد و به ديگر اعمال نظر مى افكند كه براى او چه مى كنند؟ وقتى «نكير» و «منكر» مى آيند، صبر به نماز و ديگر اعمال مى گويد:

« دُونَكُمْ صَاحِبَكُمْ فَإِنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَه »(1)

«صبر» مصاديق فراوانى دارد از جمله: صبر بر فقر، ساختن بر بداخلاقى زن يا شوهر، صبر در عبادات و صبر بر معصيت، صبر در معاشرت با مردم؛(2)اما آنچه بيش از همه در برزخ به كار مى آيد، «صبر بر معصيت» است.


1) . الكافى، ج 2، ص 90: «دوست شما را به خودتان مى سپارم، او را حفظ كنيد و اگر نتوانستيد من او را نگاه خواهم داشت.»

2) . ر. ك: صبر كيمياى سعادت انسان.

خداوند سبحان در حقّ صابران مى فرمايد:

(أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ‌)(1)

«صبر بر معصيت» بدين معناست كه وقتى مقدّمات گناهى فراهم شد و نفس بدان رغبت داشت، انسان صبر كند، از گناه درگذرد و به خدا پناه ببرد.

نيم نگاهى به نعمت هاى بهشت برزخى

در عالم برزخ، درجات انسان ها براى نيل به بهشت برزخى، متفاوت است. برخى از انسان هاى نيكوكار، وارد بهشت مى شوند و بهشت آنان سرشار از نعمت ها و خوبى هاست. آنچه در اين دنيا انتظار داشته اند، به طور تمام و كمال در آنجا دريافت مى كنند، همۀ لذّت هاى روحى و جسمى براى آنان مهياست و از نظر خوراك و پوشاك و ازدواج و مسكن، در سرحدّ آرامش و راحتى هستند و درمقابل، از غم و غصه، نگرانى و اضطراب خاطر، درد و رنج و اختلاف خبرى نيست؛ امّا چيزى كه مهم تر از اين هاست و تنها براى برخى از بهشتيان، در درجات بالا حاصل مى شود، ملاقات با خداست:

(فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(2)

هركه خواستار ملاقات با خداوند متعال است، بايد عمل نيكو انجام دهد و خود را از هرگونه شرك و بت پرستى پاك گرداند.

انسان مى تواند به مقامى برسد كه مورد تشويق خداوند قرار گيرد و پروردگار عالم به او سلام كند:


1) . بقره، 157: «بر ايشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه يافتگان [هم] خود ايشانند.»

2) . الكهف، 110: «بگو: من هم مثل شما بشرى هستم و [لى] به من وحى مى شود كه خداى شما خدايى يگانه است. پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد، و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.»

(سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ‌)(1)

كسب اين مقام، چيزى وراى بهشت و نعمت هاى بهشتى است و مخصوص خواص مى باشد.

بنابراين افراد صالح و كسانى كه فكرى براى عالم برزخ كرده اند، در آنجا خيلى خوشند. به اندازه اى خوش هستند كه مثلاً يك ميليون سال در آنجا براى آنها يك ساعت است، آن قدر لذت مى برند كه ميليون ها سال در آنجا براى آنها يك روز است.

سرنوشت مستضعفين در برزخ

قرآن كريم مى فرمايد: هنگامى كه ملائكه براى قبض روح افرادى كه به خود ظلم كرده اند، يعنى گناهكاران، مى روند، از وضعيت دين دارى آنان در دنيا سؤال مى كنند و آنها كه خود از ضعف دين دارى و نيز كردار ناپسندشان در دنيا خبر دارند، عذر مى آورند و براى فرار از مهلكه مى گويند: ما از مستضعفين بوديم.

(إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ‌)

درواقع ملائكه مى پرسند: چرا جهنّمى شديد؟ چرا در دنيا نتوانستيد براى برزخ خود، بهشتى بسازيد؟ چرا با امكانات دنيوى، مقام قرب الهى و بهشت موعود را براى خود تهيه نكرديد؟

از اين گفتگو اين نتيجه حاصل مى شود كه ظالمين و كفّار مى دانند كه اگر مستضعف باشند، از برزخ جهنّمى رهايى خواهند يافت. ازاين رو در پاسخ به سؤال ملائكه مى گويند: ما در دنيا مستضعف بوديم!


1) . يس، 58: «از جانب پروردگارى مهربان [به آنان] سلام گفته مى شود.»

اين افراد كه در دنيا صداقت نداشته و اهل دروغ و نيرنگ بوده اند، هنگام قبض روح نيز نمى توانند هويّت كاذب خود را پنهان كنند و به دروغ خود را مستضعف جلوه مى دهند و مثلاً اوضاع كفرآميز يا بى دينى و بداخلاقى حاكم بر جامعۀ خود را بهانه مى كنند و مى گويند: ما در چنين جامعه اى نمى توانستيم دين دار و مؤمن باشيم و از گناه دورى كنيم.

ملائكه پاسخ آنان را چنين مى دهند:

(أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا)

مگر زمين خدا گسترده نبود كه مهاجرت كنيد؟ سپس قرآن شريف مى فرمايد: جايگاه آنان جهنّم است و بد سرانجامى است.

(فَأُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً)(1)

قرآن كريم در آيۀ بعد، مستضعفين واقعى را استثناء مى كند:

(إِلاَّ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً)(2)

بنابر اين آيۀ شريفه، ملائكه، هنگام قبض روح و در قبر و عالم برزخ، كارى با مستضعفين حقيقى ندارند، به آسانى جان آنها را مى گيرند و در برزخ و قيامت نيز بهشت و جهنّمى نخواهند داشت. اگر كسى واقعاً مستضعف باشد، (مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ‌) و (سٰاءَتْ مَصِيراً) شامل حال او نمى شود؛ امّا كافران و گناهكاران و به عبارت روشن تر، مقصّرين، چنين نيستند و بايد پاسخگوى اعمال خود باشند.


1) . النساء، 97: «كسانى كه بر خويشتن ستمكار بوده اند، [وقتى] فرشتگان جانشان را مى گيرند، مى گويند: در چه [حال] بوديد؟ پاسخ مى دهند: ما در زمين از مستضعفان بوديم. مى گويند: مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟ پس آنان جايگاهشان دوزخ است، و [دوزخ] بد سرانجامى است.»

2) . النساء، 98: «مگر آن مردان و زنان و كودكان فرودستى كه چاره جويى نتوانند و راهى نيابند.»

امّا در خصوص كافران، قرآن كريم قبض روح آنان را همراه با سختى توصيف مى كند و مى فرمايد: ملائكه، هنگام قبض روح آنان، با تازيانه هاى آتشين به سر و صورت و پشت آنها مى زنند و مى گويند: عذاب سوزان را بچشيد و جانشان را مى گيرند.

(وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ يَتَوَفَّى اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلْمَلاٰئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبٰارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ‌)(1)

مستضعفين چه كسانى هستند؟

حال كه سرنوشت مستضعفين در برزخ روشن شد، لازم است راجع به خصوصيات مستضعفين و شناخت بيشتر اين افراد، مطالبى بيان شود. مستضعفين به چهار گروه منقسم مى شوند:

گروه اوّل: كسانى هستند كه كشش فكرى لازم را ندارند و در روايات و مباحث فقهى، با نام «ابله» و «سفيه» از آنان ياد مى شود. اين افراد، به علّت نداشتن كشش فكرى، نمى توانند خود را بهشتى كنند و معاند و لجوج نيز نيستند كه خود را جهنّمى سازند؛ بنابر اين در عالم برزخ و قيامت، نه در بهشت هستند و نه در جهنّم؛ ولى در آسايش هستند.

گروه دوّم: افرادى هستند كه كشش فكرى آنها خوب است؛ امّا راهى براى هدايت ندارند. دسترسى به هدايت ندارند و هجرت و حقيقت يابى هم براى آنان ميسّر نيست.

اين گروه از مستضعفين، از معارف قرآن و عترت و تعاليم ناب تشيّع محروم مانده اند و اساساً ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام به گوش آنها نخورده كه بخواهند قبول يا رد كنند.


1) . الأنفال، 50: «و اگر ببينى آنگاه كه فرشتگان جان كافران را مى ستانند، بر چهره و پشت آنان مى زنند و [گويند:] عذاب سوزان را بچشيد.»

آنان به علّت دسترسى نداشتن به هدايت، به بهشت كه مختصّ شيعۀ حقيقى و ولايى است و يا به جهنّم كه محلّ عذاب معاندين و افراد لجوج است، نمى روند؛ ولى در رفاه و آسايش اند.

بنابراين، اينكه مشهور شده بهشت مختص شيعيان است و مابقى افراد در جهنّم هستند، حرف درستى نيست؛ زيرا جهنّم مخصوص معاندين و افراد لجوج و كسانى است كه با دست خود، براى خودشان جهنّم درست كرده اند و بسيارى از افراد مانند مستضعفين، برزخ خاصّى ندارند و در قيامت نيز با توجّه به رحمت واسعۀ الهى جهنّمى نمى شوند و در رفاه خواهند بود.

گروه سوّم: غافل غيرمقصرند كه هيچ گاه به فكرشان خطور نمى كند كه به دنبال هدايت و رستگارى بروند. برخى از افراد، اصلاً به مخيّلۀ آنها راه نمى يابد كه كارى براى سعادت و دين دارى خود بكنند و بخواهند از آتش جهنّم نجات يابند. آنان از وقتى به دنيا آمده اند تا هنگام مرگ، به تعاليم دينى توجّهى نداشته اند كه بخواهند از آن شانه خالى كنند. اين افراد نيز اگر راهى براى هجرت و دريافت حقيقت نداشته اند، جزو مستضعفين هستند.

گروه چهارم: افرادى هستند كه دچار جهل مركّبند. اين گونه اشخاص، حق را به عكس فهميده اند و با خذلان و كج فهمى، مسيرى را طى كرده اند.

آن كس كه نداند و نداند كه نداند *** در جهل مركّب ابدالدّهر بماند

جاهل به جهل مركّب كه جزء مستضعفين قرار دارد، فردى است كه در مقدّمات كوتاهى نكرده است و معذور مى باشد. او راهى را به عنوان دين رفته است، امّا به خاطر خذلانى كه براى او ايجاد شده، نتوانسته حق و حقيقت را دريابد و البته در اين باره، لجبازى و تعصّب بى جا نيز نداشته است؛ امّا اگر كسى دانسته و از روى عناد و لجاجت، خود را از هدايت الهى و از حقيقت دين محروم سازد، مستضعف محسوب نمى شود.

جايگاه مستضعفين در قيامت

گرچه در آينده راجع به قيامت مطالبى بيان خواهد شد؛ امّا جا دارد جايگاه افراد مستضعف در قيامت، در همين جا بررسى شود. اشخاصى كه به معناى واقعى مستضعف هستند، در قيامت در بهشت به سر نمى برند! آنان در جهنّم نيز جايگاه ابدى ندارند. پس در قيامت چه سرنوشتى دارند؟

از قرآن و روايات، چنين استفاده مى شود كه مستضعفين در قيامت، نه مانند اهل بهشت، لذّت مى برند و نه مثل جهنّميان كيفر مى بينند؛ زيرا بهشت مقام قرب الهى است و قرآن كريم، هنگام توصيف بهشت و نعمت هاى بهشتى، با عباراتى نظير (أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‌)(1)و (وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ‌)(2)آن را جايگاه متّقين و مؤمنين برمى شمرد. جهنّم نيز براساس تصريح قرآن كريم، جايگاه افراد «كافر، معاند، منافق، طغيانگر، مستكبر و مرتد»(3)و به طوركلى ميعادگاه افراد لجوج، عنود و مقصّر است كه با آگاهى، خود را به جهنّم انداخته اند.

امّا مستضعفين (افراد بى تقصير) كه در عالم برزخ در رفاه بوده اند، در قيامت هم از جايگاهى بدون مشكل برخوردارند كه از آن راضى خواهند بود.

ريشه يابى سرنوشت مستضعفين در آخرت

سؤالى كه در اين مبحث مطرح مى شود، اين است كه چرا مستضعفين چنين سرنوشتى در آخرت دارند؟ چرا بهشت يا جهنّم شامل حال آنان نمى شود؟ در پاسخ بايد گفت: بنابر تصريح قرآن كريم، بهشت و جهنّم و نعمت ها و نقمت هاى آن دو، ساخته و پرداختۀ اعمال آدميان در دنياست.


1) . آل عمران، 133: «براى پرهيزگاران آماده شده است.»

2) . التوبه، 72: «خداوند به مردان و زنان با ايمان وعده داده است.»

3) . آل عمران، 116؛ ق، 24؛ التوبه، 68؛ النبأ، 21؛ النحل، 29؛ آل عمران، 86 و....

به بيان ديگر، پروردگار عالم عذاب جهنّم ندارد و كردار زشت و ناپسند بندگان در دنيا، عذاب جهنّم را پديد مى آورد و براى افراد، جهنّمى آماده مى كند تا در آن داخل شوند.

قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: هنگامى كه افراد جهنّمى به جهنّم مى افتند و سرنوشت شوم خود را مشاهده مى كنند، به آنان خطاب مى شود:

(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‌)(1)

همچنين بهشت براى كسى است كه خود آن را تهيه كرده باشد، همان گونه كه در بهشت به بهشتيان خطاب مى شود:

(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌)(2)

امّا افراد مستضعف كه در دنيا بهشتى براى خود تهيه نكرده و نيز جهنّمى نساخته اند، در قيامت، نه مقامى خواهند داشت و نه به كيفر و عذاب الهى دچار مى شوند؛ زيرا بهشت و جهنّم، اثر اعمال انسان هاست و آن ها در اثر استضعاف خود، عمل نيك يا بدى ندارند.


1) . آل عمران، 182: «اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست.»

2) . الحاقه، 24: «بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

5 فصل پنجم: منزل قيامت

نفخ صور اوّل و نابودى عالم هستى

از آيات قرآن كريم و نيز از روايات، استفاده مى شود كه روزى عالم هستى نابود و عالم برزخ، تمام مى شود. در آن زمان، كه معلوم نيست چند سال يا چند ميليون سال تا وقوع آن طول بكشد، به جز خداوند سبحان، هيچ كس وجود ندارد و حق تعالى مى فرمايد:

(لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ)(1)

خداوند متعال خطاب مى كند: كسانى كه گردنكشى مى كردند و خود را قدرت محض مى دانستند، كجايند؟ فرعون منش ها و كسانى كه مى گفتند: خانه ام و سلطنتم، كجا هستند؟ سپس خود خداوند پاسخ مى دهد: احدى جز خداوند يگانۀ قهّار وجود ندارد.


1) . غافر، 16: «امروز فرمانروايى از آنِ كيست‌؟ از آنِ خداوند يكتاى قهّار است.»

به اين واقعه، نفخ صور اوّل مى گويند و در روايات اهل بيت عليهم السلام آمده است كه اسرافيل در صور يا شيپور خود مى دمد و تمامى عالم نابود مى شوند. قرآن كريم، نابودى عالم هستى پس از نفخ صور را چنين بيان مى فرمايد:

(وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ اَللّٰهُ‌)(1)

نظير اين آيه در قرآن بسيار است؛ مثلاً در سوره يس، از «نفخ صور» به «صيحۀ واحده»(2)ياد كرده است.

در روز قيامت، زمين، يكسره و يكپارچه در قبضۀ قدرت خداوند تعالى است و آسمان ها به دست پراقتدار او در هم پيچيده مى شوند؛ يعنى عالم هستى نابود مى شود.

(وَ اَلْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ مَطْوِيّٰاتٌ بِيَمِينِهِ‌)(3)

با نفخ صور، همۀ هستى مى ميرند، الاّ كسانى كه خداوند سبحان مى خواهد؛ يعنى كسانى هستند كه خداوند سبحان اراده فرموده است، در آن زمان نابود نشوند.

قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(كُلُّ شَيْ‌ءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ‌)(4)

امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيۀ شريفه مى فرمايند:

«نَحْنُ وَجْهُ اللهِ الَّذِي لَا يَهْلِكُ‌»(5)


1) . الزمر، 68: «و در صور دميده مى شود، پس هركه در آسمان ها و هركه در زمين است مى ميرد.»

2) . يس، 53.

3) . الزمر، 67: «و حال آنكه روز قيامت زمين يكسره در قبضه [قدرت] اوست و آسمان ها درپيچيده به دست اوست.»

4) . القصص، 88: «جز ذات او همه چيز نابودشونده است.»

5) . التوحيد، ص 150: «مائيم وجه خدا كه هلاك نمى شويم.»

آن چهارده نور مقدّس، در ازل، تجلّى ذاتى خداوند متعال بوده و تا ابد باقى خواهند بود و با نفخ صور نابود نمى گردند؛ امّا ساير انسان ها و نه تنها انسان ها، بلكه تمام مخلوقات و موجودات و نيز عالم هستى يك پارچه نابود مى شوند.

معناى دميدن در صور

ظاهراً روايات و آيات به اين معنا اشاره دارد كه «اسرافيل» كه موكّل دميدن در «صور» است، در صور (شيپور) مى دمد و زندگان مى ميرند و با دميدنى ديگر همۀ مردگان زنده مى شوند؛ ولى شايد «دميدن صور» معنايى كنايى داشته باشد؛ يعنى «دميدن در صور» كنايه از بيداركردن، خبردادن و آماده كردن مردم باشد؛ زيرا براى اين كار معمولاً از «شيپور» يا «طبل» استفاده مى شود و شايد بدين معنا باشد كه حضرت اسرافيل به اذن خدا خطاب به خلايق مى گويد: «بميريد» و آنگاه همۀ خلايق مى ميرند. بار ديگر مى گويد: «زنده شويد» و آنگاه همه زنده مى شوند؛ يعنى ممكن است كه مراد از دميدن، «گفتن» باشد.

فاصلۀ زمانى بين دو نفخۀ صور

فاصلۀ زمانى بين اين دو نفخ صور، نزد ما معلوم نيست؛ امّا معلوم است كه در آن مدّت، به جز خداوند متعال و اهل بيت عليهم السلام هيچ موجودى وجود ندارد و پس از گذشت هزاران يا ميليون ها سال، ميكائيل در شيپور خود مى دمد و عالم هستى زنده مى شود:

(وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً)(1)


1) . الكهف، 99: «و [همين كه] در صور دميده شود، همۀ آن ها را گرد خواهيم آورد.»

پس از به وجودآمدن مجدّد عالم هستى و موجودات آن، قيامت برپا مى شود؛ يعنى عالَم و موجودات آن كه نابود شده بودند، دوباره موجود و احياء مى شوند.

زنده شدن مردگان

پس از آنكه بار دوم در «صور» دميده شد، مردگان زنده خواهند شد. شايد آيۀ شريفه اى كه قرآن كريم مى فرمايد:

(قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اِثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اِثْنَتَيْنِ‌)(1)

اشاره اى باشد به اين معنا كه مردن اول انتقال از دنيا به عالم برزخ است و زنده شدن اول، چشم به عالم برزخ گشودن باشد. و مردن دوم همان اولين نفخ صور است و زنده شدن دوم، دومين دميدن در صور باشد. ظاهراً آنچه از قرآن فهميده مى شود اين است كه بعد از «نفخ صور دوم» عالم هستى زنده مى شود:

(إِلَى اَللّٰهِ تَصِيرُ اَلْأُمُورُ)(2)

نابودى و احياى مجدّد عالم هستى

براى روشن شدن نابودى و احياى موجودات و عالم هستى در آستانۀ قيامت، ناچاريم از يك مثال استمداد كنيم؛

از منظر قرآن كريم، انسان خليفة الله است و از اين رو، همان گونه كه خداوند متعال، خالق است، انسان نيز مى تواند خالق باشد، با اين تفاوت كه انسان، در ذهن خود مى تواند چيزى خلق كند كه به آن وجود ذهنى


1) . غافر، 11: «در آن حال كفّار گويند: پروردگارا تو ما را دوباره ميراندى و باز زنده كردى.»

2) . الشورى، 53: «رجوع تمام امور آفرينش به سوى خداست.»

گفته مى شود. هيچ انسانى خالى از اين قوّه نيست و كسى نيست كه نتواند در ذهن خود چيزى خلق كند، حتّى اگر بى سواد يا از كارافتاده باشد.

خداوند متعال، وقتى اراده كند، با آن اراده، هرچه بخواهد مى شود؛ لذا حضرت بارى تعالى خلاّق العليم است و هرچه بخواهد، فوراً خلق مى كند:

(وَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِيمُ‌، إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌)(1)

انسان نيز به عنوان خليفة الله، مى تواند در ذهن خود، هرچه اراده كند، خلق نمايد و مخلوق ذهنى، وابسته به انسان است كه خالق آن مى باشد؛ يعنى اگر كسى چيزى را در ذهن خود خلق يا تصوّر كند، به محض انصراف از آن، به طوركلّى آن را نابود مى سازد و هنگامى كه دو مرتبه به آن چيز توجّه پيدا كند، مجدّداً در ذهن او خلق و ساخته مى شود.

مثلاً اسم كسى احمد است و شما او را مى شناسيد، حال اگر احمد را تصوّر كنيد، وجود ذهنى احمد به تمام معنا در ذهن شما شكل مى گيرد. تا وقتى به او توجّه داريد، احمد هست؛ ولى به محض اينكه از او صرف نظر كنيد، احمدِ در ذهن، به طوركلّى نابود مى شود و با توجّه مجدّد، احمدِ در ذهن، موجود مى شود.

نكتۀ مهم آنكه، وجود ذهنى احمد، همان احمد است، درحالى كه خود احمد نيست؛ زيرا با صرفنظر از او، نابود مى شود. غير از احمد هم نيست؛ زيرا در لحاظ دوّم، همان احمد، به تمام معنا در ذهن مى آيد؛ پس ماهيّت احمدِ در ذهن چيست‌؟ بايد بگوييم: «مثل» احمد است.

همين جريان كه در ذهن انسان اتّفاق مى افتد، در رابطه با خداوند متعال، در عالم وجود اتّفاق مى افتد:


1) . يس، 81 و 82: «آرى، اوست آفريننده دانا، چون به چيزى اراده فرمايد، كارش اين بس كه مى گويد: باش؛ پس [بى درنگ] موجود مى شود.»

(إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌(1)

به تعبير بزرگان، اين «كُنْ‌»، كنِ ايجادى است؛ به اين معنا كه پروردگار عالم اراده مى كند و عالم ايجاد مى شود يا پروردگار عالم اراده مى كند و عالم نابود مى شود.

نفخ صور اسرافيل و ميكائيل نيز به همين معناست كه با ارادۀ پروردگار، عالم هستى نابود مى شود و بعد از شايد هزاران سال، دوباره اراده مى كند و عالم موجود مى گردد. عالمى كه مجدّدا ايجاد مى شود، خود عالم قبلى نيست، همان گونه كه غير آن هم نيست، بلكه «مثل» آن عالم است. همان كه در آخر سورۀ يس، با تعبير زيبايى مى فرمايد:

(أَ وَ لَيْسَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلىٰ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلىٰ وَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِيمُ‌)(2)

قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد: منكران معاد تعجّب مى كنند از اينكه چگونه معاد جسمانى واقع مى شود؟ سپس پاسخ مى دهد كه خداوند قادر متعال، نه تنها مى تواند همۀ موجودات را پس از مرگ زنده كند، بلكه خطهاى سر انگشتان انسان را نيز زنده مى كند:

(بَلىٰ قٰادِرِينَ عَلىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ‌)(3)

اين آيۀ كريمه، يكى از معجزات تكوينى و تشريعى بزرگ قرآن كريم است. زيرا در روى كرۀ زمين، خطوط سر انگشتان هيچ انسانى، شبيه انگشتان ديگرى نيست و حتّى خطوط سرانگشت دو قلوها نيز متفاوت است. در احياى مجدّد، آن خطوط نيز باز احيا مى گردد.


1) . يس، 82: «كارش اين بس كه مى گويد: باش؛ پس [بى درنگ] موجود مى شود.»

2) . يس، 81: «آيا كسى كه آسمان ها و زمين را آفريده توانا نيست كه [باز] مانند آن ها را بيافريند؟ آرى، اوست آفرينندۀ دانا.»

3) . القيامة، 4: «آرى [بلكه] تواناييم كه [خطوط] سر انگشتانش را [يكايك] درست [و بازسازى] كنيم.»

پس از آنكه با ارادۀ خداوند سبحان، عالم نابود مى شود: (فَصَعِقَ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ‌)(1)و خداوند يا ائمّۀ معصومين عليهم السلام پاسخ مى دهند كه همه چيز متعلّق به خداوند يكتا و قهّار است: (لِمَنِ اَلْمُلْكُ اَلْيَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ(2)، سپس زمانى مى گذرد، باز خداوند متعال اراده مى كند و فوراً دوباره عالم را ايجاد مى فرمايد. عالمى كه مجدّدا ايجاد مى شود، همان عالَم قبلى است؛ امّا خودش نيست و غير آن هم نيست، بلكه «مثل» آن است.

وقتى خداوند قادر، اراده كند، عالمى كه به طور كلى نابود شده است، باز همان عالم به تمام معنا و به طوركلّى زنده مى شود. اين زنده شدن مجدّد، به معناى معاد است. قرآن كريم مى فرمايد:

(يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ‌)(3)

اثبات و بيان خصوصيّات معاد، معجزۀ بزرگ قرآن

گرچه بين عالم مادّى دنيا و عالم آخرت، تفاوت هاى فراوانى وجود دارد؛ امّا در خلق دوبارۀ عالم در قيامت، همه چيز «مِثل» عالم در دنياست. نظير تصور ذهنى كه از «احمد» بيان شد و خلق دوبارۀ آن كه مثل احمد است.

قرآن كريم، تمام شبهات را با كلمۀ (مِثْلَهُمْ‌) جواب داده است!

به راستى قرآن معجزۀ جاويدى براى نبوّت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله است كه يك نفر انسان درس نخوانده و «اُمّى»(4)كه در ميان جامعه اى بى سواد زندگى مى كرده است، چنين كتابى بياورد كه (تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌)(5)است و با بيان يك كلمه، بسيارى از شبهات دربارۀ معاد و قيامت را پاسخ دهد.


1) . الزمر، 68: «پس هر كه در آسمان ها و هر كه در زمين است مى ميرد.»

2) . غافر، 16: «امروز فرمانروايى از آنِ كيست‌؟ از آنِ خداوند يكتاى قهّار است.»

3) . ابراهيم، 48: «روزى كه زمين به غير اين زمين، و آسمان ها [به غير اين آسمان ها] مبدّل گردد.»

4) . الأعراف، 157.

5) . النحل، 89: «روشنگر هر چيزى است.»

قرآن كريم، با عباراتى موجز، بسيارى از مشكلات علمى، فلسفى و اعتقادى را پاسخ داده است و تفاوت آن با كتاب هاى ديگر در آن است كه مثلاً صدرالمتألهين وقتى مى خواهد در كتاب اسفار، معاد را با حركت جوهرى اثبات كند، كتابى قطور دربارۀ آن مى نويسد؛ ولى قرآن كريم با يك كلمۀ (مِثْلَهُمْ‌) كار را تمام مى كند. اين نحوۀ بيان، از معجزات بزرگ قرآن كريم است.

همچنين قرآن كريم با بيان برخى از مشخّصات معاد، مانند احياء خطوط سر انگشتان، روييدن پوست جديد پس از سوختن پوست در جهنّم و نظائر آن، بر معاد جسمانى و روحانى تأكيد و تصريح مى كند.

البته قرآن كريم معجزات فراوان ديگرى نيز دارد، مثلاً طنطاوى، آيات بسيارى را دربارۀ علوم طبيعى از آن استخراج كرده است؛(1)ولى در باب قيامت، دقّت كافى و لازم در معجزات قرآن نشده است. توجّه به همين آيات كوتاه، مانند (بَلىٰ قٰادِرِينَ عَلىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ‌) و كلمۀ (مِثْلَهُمْ‌) مى تواند شبهات و سؤالات فراوانى را پاسخ گويد؛ ولى متأسّفانه كمتر به آن ها توجّه مى شود.

كمى تدبّر در وضعيّت انسان و اينكه او به عنوان موجودى بسيار ضعيف، مى تواند در ذهن خود چيزى خلق كند و سپس نابود كند و مجدّداً آن را بسازد، مى تواند راهى به سوى شناخت قدرت مطلق حق تعالى باشد. وجود ضعيف انسان، تصوير موجودى ضعيف را ايجاد مى كند؛ ولى پروردگار عالم، وجودى قوى و قدرتمند و به عبارت قرآن كريم (ذُو اَلْقُوَّةِ اَلْمَتِينُ‌)(2)است. وقتى وجود قوى است، موجود آن نيز قوى است و آثار حيات بر آن هويدا و پيدا خواهد بود.


1) . ر. ك: التفسير الوسيط للقرآن الكريم (الطنطاوى).

2) . الذاريات، 58: «خداست كه خود روزى بخشِ نيرومندِ استوار است.»

پس از خلقت مجدّد عالم هستى و احياء عالَم، خداوند متعال همۀ موجودات را گرد هم جمع مى كند: (وَ نُفِخَ فِي اَلصُّورِ فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً)؛ البته دربارۀ اينكه كجا چنين اجتماع عظيمى تشكيل مى شود، مطلب خاصّى نمى دانيم، اينكه چگونه همۀ انسان ها از زمان خلقت آدم عليه السلام تا قيامت، در يك مكان جمع مى شوند، به راحتى فهميدنى نيست؛ ولى اين را مى دانيم كه چنين كارى براى خداوند متعال، سهل و آسان است و با ارادۀ الهى، به راحتى چنين امرى شكل مى گيرد و همه يك جا جمع و محشور مى شوند:

(إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌(1)

معاد روحانى و جسمانى

همان گونه كه قبلاً نيز بيان شد، ما دورنمايى بيشتر از معاد نداريم و نمى توانيم حقيقت آن را درك كنيم؛ ولى با توجّه به آنچه قرآن كريم فرموده يا در روايات اهل بيت عليهم السلام آمده است، مى توانيم برداشت هايى داشته باشيم. درخصوص روحانى يا جسمانى بودن معاد نيز بايد بگوييم عقيدۀ اسلام و تشيّع، آن است كه معاد، هم جسمانى و هم روحانى است و اعتقاد به معاد روحانى يا معاد جسمانى تنها، غلط است.

معاد جسمانى به اين معناست كه انسان با مشخصات دنيويش، در قيامت حاضر شده، به حسابش رسيدگى مى شود و پس از بازرسى و حساب و كتاب به دوزخ يا بهشت مى رود. معاد جسمانى از ضروريات اسلام است و آيات فراوانى بر آن دلالت دارد.(2)


1) . يس، 82: «چون به چيزى اراده فرمايد، كارش اين بس كه مى گويد: باش؛ پس [بى درنگ] موجود مى شود.»

2) . ر. ك: النساء، 56؛ يس 65 و 78 و 79؛ الواقعه، 20 تا 23 و 52 تا 56؛ الحاقه، 24؛ المطففين، 34 و 35 و...

در معاد، انسان ها مانند دنيا، از جسم و روح برخوردارند؛ يعنى اهل بهشت و اهل جهنّم، هم لذت يا الم روحى دارند و هم لذت يا الم جسمى؛ مثلاً بهشتيان علاوه بر برخوردارى از نعمت هاى جسمى نظير حورالعين و انواع خوردنى و آشاميدنى، از نعمت هاى معنوى و روحى مانند ملاقات با خدا و اهل بيت عليهم السلام نيز لذّت مى برند. جهنّميان نيز افزون بر آنكه از نظر روحى به شدّت معذّبند، عذاب جسمى دارند.

در ميان فلاسفه اگرچه در جسمانى يا روحانى بودن معاد اختلاف نظر وجود دارد و بعضى از فلاسفه، تنها به معاد روحانى معتقدند؛ اما فيلسوفان مسلمان، همه معاد جسمانى را امرى مسلّم مى دانند؛ لذا «شيخ الرئيس» در كتاب شفا مى گويد: حتّى اگر نتوانيم معاد جسمانى را از نظر دليل ثابت كنيم؛ اما پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از معاد جسمانى خبر داده و بايد تعبداً بپذيريم كه معاد جسمانى هست.(1)

خواجه نصيرالدين طوسى نيز در تأليفات خود مى نويسد: «اين مسئله (معاد جسمانى)، نزد ما ممكن است و چون صادق، به آن خبر داده است، پس قائل شدن به معاد جسمانى واجب است.»(2)همچنين صدرالمتألهين رحمه الله حركت جوهرى(3)را عمدتاً براى اثبات معاد جسمانى بيان كرده است.

بنابراين از نظر اسلام، اعم از اهل سنّت، شيعه، فقهاء، فلاسفه و متكلمين، «معاد» كه از اصول دين است، هم روحانى و هم جسمانى است. انسان با همان تركيبى كه در دنيا دارد، روز قيامت در صحراى محشر حاضر مى شود و پس از دادرسى با همان هيئت به بهشت يا دوزخ مى رود.


1) . ر. ك: الشفاء (الالهيات)، ص 423.

2) . ر. ك: تلخيص المحصل، ص 392.

3) . موضوع مهمى كه ملاصدرا در آن ابتكار به خرج داده فرضيۀ مشهور «حركت جوهرى» است. قبل از ملاصدرا اكثريت حكما، حركت را در اعراض جسم منحصر مى دانستند. ملاصدرا جوهر را نيز متحرك دانست. او تصريح كرد حركتى كه در جوهر پديد مى آيد، تغييرى است اشتدادى و استكمالى و به حقيقت جوهر جسم خدشه وارد نمى سازد و آن را دگرگون نمى كند. مرحوم ملاصدرا از فرضيه حركت جوهرى نتايج بسيارى مى گيرد، از آن جمله است «معاد جسمانى».

تركيب جسم و روح در قيامت

دربارۀ نحوۀ تركيب جسم و روح كه دو چيز متضاد هستند، بحث هاى زيادى بين دانشمندان مطرح شده است. از جمله فلاسفه، مباحث زيادى بيان كرده اند تا نحوۀ تركيب اين دو را بدانند؛ امّا جز خداوند متعال، كسى نمى داند جسم و روح، چگونه با هم تركيب شده و آميخته اند؛ ولى به هرحال، مركّب بودن انسان از جسم و روح، نزد همه آشكار است. در قيامت نيز وقتى انسان ها برانگيخته مى شوند، باز مركّب از روح و جسم هستند.

بررسى معاد جسمانى در قرآن كريم

آيات چندى از قرآن كريم، بر معاد جسمانى دلالت دارد؛ مثلاً گفتيم كه خداوند در قرآن قسم ياد مى كند كه نه تنها استخوان هاى پوسيده را جمع مى كنيم، بلكه قادريم سر انگشتانشان را هم به شكل نخستين درست كنيم:

(بَلىٰ قٰادِرِينَ عَلىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ‌)(1)

همچنين در سورۀ الحاقه مى خوانيم:

(فَأَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ‌، إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاٰقٍ حِسٰابِيَهْ‌، فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رٰاضِيَةٍ‌، فِي جَنَّةٍ عٰالِيَةٍ‌، قُطُوفُهٰا دٰانِيَةٌ‌، كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌)(2)

خطاب (كُلُوا وَ اِشْرَبُوا) اقتضا دارد كه مخاطب به اندام و جهاز هاضمه مجهز باشد، وگرنه خطاب لغو خواهد بود؛ پس، از اين عبارت هم پى خواهيم برد كه بايد معاد جسمانى باشد.


1) . القيامة، 4: «آرى [بلكه] تواناييم كه [خطوط] سر انگشتانش را [يكايك] درست [و بازسازى] كنيم.»

2) . الحاقه، 19 تا 24: «امّا كسى كه كارنامه اش به دست راستش داده شود، گويد: بياييد و كتابم را بخوانيد. من يقين داشتم كه به حساب خود مى رسم. پس او در يك زندگى خوش است: در بهشتى برين، [كه] ميوه هايش در دسترس است. بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

نظير اين آيات كه بر معاد جسمانى تصريح مى كند فراوان است، به طورى كه بر چيز ديگرى تأويل پذير نيست.

در قرآن كريم، دربارۀ عُزَير پيامبر و حضرت ابراهيم و نيز استدلال هاى مخالفين، حكايت هايى وارد شده است كه دلايل روشنى بر معاد جسمانى هستند.

حكايت عزير پيامبر

عزير از بندگان شايسته خداوند و مردى صالح و داراى مقام نبوت بود. وى روزى از خانۀ خود به مقصد دورى بيرون آمد. در بين راه به قريه اى رسيد كه در اثر حوادث طبيعى ويران شده و استخوان هاى پوسيده و بدن هاى متلاشى شدۀ اهل آن در معرض ديد عابرين بود.

«عزير» در اين قريه درنگى كرد و بعد از تأمّل و تفكّر در وضع اسفناك قريه، با تعجّب اين سؤال در ذهنش نقش بست و چنين به زبان آورد:

(أَنّٰى يُحْيِي هٰذِهِ اَللّٰهُ بَعْدَ مَوْتِهٰا(1)

او از مشاهدۀ بدن هاى متلاشى شده، درواقع دو سؤال برايش مطرح شده بود:

اول: زنده كردن آن ها پس از مدت طولانى كه از مرگشان مى گذشت، كارى بسيار بزرگ و مهم است.

دوم: چگونه اين اندام متلاشى شده و استخوان هاى پوسيده و بدن هاى پاره پاره به صورت نخستين خود درخواهد آمد؟

اگرچه «عزير» به معاد جسمانى اعتقاد داشت و مى دانست كه خداوند قادر به زنده كردن آن ها است؛ ولى مى خواست به «حق اليقين» برسد.


1) . البقره، 259: «چگونه خداوند، [اهلِ‌] اين [ويرانكده] را پس از مرگشان زنده مى كند؟»

عزير پيامبر درحالى كه كنار آبى نشسته و الاغش به كنارى بود، از دنيا رفت. پس از گذشت صد سال پروردگار عالم او را دوباره زنده كرد و از او سؤال كرد: «چقدر درنگ كرده اى‌؟» گفت: يك روز يا مقدارى از روز را درنگ كرده ام:

(لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‌)

ولى، خداوند سبحان فرمود:

(قٰالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عٰامٍ فَانْظُرْ إِلىٰ طَعٰامِكَ وَ شَرٰابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ اُنْظُرْ إِلىٰ حِمٰارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّٰاسِ وَ اُنْظُرْ إِلَى اَلْعِظٰامِ كَيْفَ نُنْشِزُهٰا ثُمَّ نَكْسُوهٰا لَحْماً(1)

صد سال است كه تو به خواب مرگ فرورفته اى و درنگ كرده اى. در طعام و شراب خود نظر كن كه هنوز تغييرى نكرده است و الاغ خود را نيز بنگر تا احوال بر تو معلوم شود. ما تو را براى خلق حجت قرار دهيم كه امر بعثت را انكار نكنند. به استخوان ها بنگر كه چگونه آن ها را از زمين بلند مى كنيم و به هم پيوند مى دهيم. سپس، گوشت به آن ها مى پوشانيم و زنده مى كنيم.

«عزير» به الاغ متلاشى شده اش كه صد سال از مرگش مى گذشت نگاه كرد، جمع شدن استخوان هايش را مشاهده كرد و با مشاهدۀ اين منظره گفت:

(أَعْلَمُ أَنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ)(2)

اين ماجرا به خوبى معاد جسمانى را اثبات مى كند.


1) . البقره، 259: «گفت: [نه] بلكه صد سال درنگ كردى، به خوراك و نوشيدنىِ خود بنگر كه تغيير نكرده است، و به درازگوش خود نگاه كن [كه چگونه متلاشى شده است. اين ماجرا براى آن است كه هم به تو پاسخ گوييم] و هم تو را [در مورد معاد] نشانه اى براى مردم قرار دهيم. و به [اين] استخوان ها بنگر، چگونه آنها را به هم پيوند مى دهيم؛ سپس گوشت بر آن مى پوشانيم.»

2) . البقره، 259: «همانا اكنون به حقيقت و يقين مى دانم كه خداوند بر هر چيزى تواناست.»

حكايت حضرت ابراهيم عليه السلام

قرآن كريم در داستان حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد:

(وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ اَلْمَوْتىٰ قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلىٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي)(1)

خداوند بدو فرمود چهار پرنده بگير (و آن ها را بكش) و گوشت آن ها را به هم بياميز و مخلوط كن. سپس، هر قسمتى را سر كوهى بگذار، آنگاه آن مرغان را بخوان تا به سوى تو شتابان پرواز كنند تا بدانى كه خداوند بر همه چيز توانا و به حقايق امور داناست.

حضرت ابراهيم عليه السلام به فرمان الهى عمل كرد و آن پرندگان را خواند. گوشت و پوست و استخوان در هم آميختۀ مرغان پس از فراخواندن ابراهيم عليه السلام از هم جدا شد و هر يك از مرغان دوباره جان گرفت و به سوى ابراهيم عليه السلام شتافت.

اين حكايت نيز نمونۀ ديگرى از احياى مردگان است.

داستان اُبى بن خلف

«ابى بن خلف» كه مردى لجوج بود، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و استخوان هاى پوسيدۀ مرده اى را در مقابل پيامبر نهاد و شروع به كوبيدن آن ها كرد. آنگاه آن را در كف دستش ريخت، بر بادش داد و رو به پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و گفت: خداوند چگونه اين مرده را زنده خواهد كرد؟! آيا واقعاً اين استخوان هاى پوسيده زنده مى شوند؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: آرى؛(2)سپس اين آيۀ شريفه نازل شد:


1) . البقره، 260.

2) . مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 8، ص 678.

(وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ يُحْيِ اَلْعِظٰامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ‌، قُلْ يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ‌)(1)

شبهۀ آكل و ماكول

در مقابل معاد جسمانى، شبهات يا به عبارت ديگر استبعاداتى مطرح شده است؛ ولى، اين شبهات در مقابل براهين اقامه شده دربارۀ معاد جسمانى، ارزش علمى ندارد؛ زيرا، به تعبير شيخ الرئيس، چون پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله خبر از «معاد جسمانى» داده است، بر ماست كه تصديق كنيم، حتّى اگر به برهان ثابت نشود. شبهه و استبعاد در مقابل كلام خداوند تعالى، جهل در مقابل علم است و در واقع نوعى ندانستن است، نه شبهه.

شبهۀ آكل و ماكول، از اين قبيل شبهات است كه پيش و پس از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام و در كلمات افلاطون و علماى پس از او و نيز در ميان متكلّمين و فلاسفۀ اسلامى به تقريرهاى مختلفى تحرير شده است. از ميان اين تقريرها، تقريرى راكه دربردارندۀ تمامى تقريرهاى ديگر است و قدرى هم رنگ علمى به خود گرفته، تحرير مى كنيم:

اين دنيا از زمان حضرت آدم عليه السلام تا روز قيامت چند صد بار زير و رو شده است و مى شود؛ بنابراين، هر انسان چندين بار به اين دنيا مى آيد و باز مى گردد؛ يعنى مى ميرد، سپس تبديل به خاك مى شود و خاك مبدل به گياه و گياه، نطفه و بالأخره انسان مى شود. دوباره انسان مى ميرد و آن سير را از سر مى گيرد.


1) . يس، 78 و 79: «و براى ما مَثَلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد. گفت: چه كسى اين استخوان ها را كه چنين پوسيده است زندگى مى بخشد؟ بگو: همان كسى كه نخستين بار آن را پديد آورد و اوست كه به هر [گونه] آفرينشى داناست.»

در اين ها آنچه دگرگون مى شود، صورت است نه ماده. به عبارت ديگر، انسان است كه گاهى گياه مى شود و گاه ديگر حيوان، گاهى خاك است و گاه ديگر باز انسان.

با اين وصف، روز قيامت چه چيزى زنده مى شود؟! جسم انسان چندين مرتبه دگرگون شده و مادۀ او چندين بار صورت هاى مختلفى را به خود گرفته است. پس شخصى كه ميليون ها سال پيش مرده و تبديل به جسمى ديگر شده و شايد چندين بار به صورت هاى متفاوتى درآمده است، آن روح واحد به كدام يك از اين اجسام تعلّق مى گيرد؟

همچنين، اگر كافرى مسلمانى را بخورد و بدن مسلمان جزء جسم كافر شود، روز قيامت جسم مسلمان كه با جسم كافرى يكى شده است، آيا به جهنّم مى رود يا جسم كافر را همراه خويش به بهشت مى برد؟

تقرير ديگرى از شبهه

در تقريرى ديگر از شبهه، گفته مى شود كه اين سؤال دربارۀ انسان بدون «آكل و ماكول» نيز صدق مى كند؛ زيرا انسان هر چندسال يك بار به طوركلى، دگرگون مى شود. به تعبير فيزيولوژيست ها، پس از هر هفت سال تمامى سلول هاى بدن او، به طور كامل تغيير مى يابد، چنان كه انسان چهارده ساله غير از انسان هفت ساله است و شخص بيست ويك ساله غير از هر دوى آن هاست؛ بنابراين، جسم همواره در حال انحلال و تبديل به جسم و سلول هاى جديدى است و شبهه در اينجا نيز مطرح است. كسى كه در جوانى مرتكب گناه شده و در سنين پيرى مرده است، روحش به كدامين بدن تعلّق مى يابد؟ بدنى كه در جوانى معصيت كرده است يا آن كه در پيرى عابد و زاهد شده‌؟

اگر روح به بدن سنين جوانى تعلّق يابد، شخص بايد به جهنّم برود، در اين صورت حساب سنين پيرى اش كه انسان عابد و زاهدى بوده است، چه مى شود؟! و اگر روح متعلق به بدن زمان پيرى شود و در ازاى زهد و عبادت انجام داده شده، به بهشت رود، معصيت جوانى اش چه خواهد شد؟!

پاسخ شبهه براساس بناى عقلا

استاد بزرگوار ما، حضرت امام خمينى قدس سره، استحقاق عقاب و ثواب را امرى عرفى مى دانستند و مى فرمودند: بايد ديد كه عقلا در كجا عقاب را مى پسندند و در كجا نمى پسندند و هم چنين ثواب را.

يعنى اگر كسى سى سال پيش ظلمى كرده و گريخته باشد، آيا پس از يافتن وى نمى گوييد كه اين شخص، همان شخصى است كه سى سال پيش به من ظلم كرده است‌؟ آيا او را مستحقّ كيفر نمى دانيد؟ آيا هيچ عاقلى در اين امر به شما اعتراض مى كند؟ اگرچه سلول هاى بدن او چندبار كاملاً دگرگون شده است؛ ولى او همان شخصى است كه به شما ظلم كرده و مستحقّ كيفر است.

همچنين، حالتى را در نظر بگيريد كه شخصى به شما لطفى كرده و گره از كار شما گشوده باشد. پس از بيست سال او را دوباره ببينيد، آيا او را دوباره اكرام و احترام نمى كنيد و او را سپاس نمى گوييد؟ با اين كه تمام سلول هاى بدن وى دگرگون و كاملاً شخص ديگرى شده است. اما اين امر موجب نمى شود كه خود را مديون وى ندانيد و احترام او را بر خود لازم نبينيد.

اين دو مثال در پاداش و كيفر، جواب از شبهۀ «آكل و مأكول» براساس بناى عقلاست.

ريشۀ فلسفى بناى عقلى

نبايد توهم كرد كه بناى عقلا اساس محكمى ندارد؛ «بلكه ريشۀ فلسفى دارد. اين ريشه از جملۀ معروف فلاسفه: «حقيقت شيء به صورت است نه به ماده» گرفته شده است؛ يعنى، حقيقت انسان به «منيّت» او است. به سخنى ديگر، حقيقت انسان چيزى است كه به آن، به وسيلۀ الفاظى چون «من» و «تو» و «او» اشاره مى شود. اين «من» و «تو» و «او» هيچ گاه تغيير نمى يابد و گذشت زمان اگرچه باعث دگرگونى سلول هاى بدن و تغيير كامل جسم انسان مى شود؛ اما درحقيقت او بى تأثير است. چنان كه در مثال بالا ديديم وقتى به شخصى كه بيست سال پيش به شما خوبى كرده است برمى خوريد، اين شخص را همان شخص بيست سال پيش مى دانيد و مى گوييد «تو» بيست سال پيش گره از كار بستۀ «من» گشودى؛ يعنى، «تو» همان شخصيت بيست سال پيش را دارى و «من» نيز همان شخص بيست سال پيش هستم.

بنابراين «من» و «تو» و «او» هيچ گاه معدوم نمى شوند و تغيير نمى يابند و آن چيزى كه در معرض دگرگونى قرار دارد، «جسم» و به تعبير حافظ «خرقه» است. درواقع، جسم همچون لباس است و ازاين رو، جسم نو به منزلۀ لباس نو است. همان گونه كه لباس وسيلۀ حفظ انسان از سرما و گرما است، جسم نيز وسيله اى است كه انسان به واسطۀ آن لذّت و كيفر مى بيند.

پس در واقع روح انسان به وسيلۀ جسمش كيفر مى بيند. همچنين، هرگونه لذّتى نيز مربوط به روح است كه به وسيلۀ جسم، صورت و تحقّق مى پذيرد. لذا هيچ مرده اى از گل باران شدن لذت نخواهد برد؛ زيرا، جان در بدن ندارد. تنها انسان زنده است كه از گل باران شدن لذّت مى برد و اين لذت مربوط به روح اوست. با اين بيان، معلوم شد كه جسم تنها به

منزلۀ لباس براى انسان است و آنكه بايد لذت ببرد يا ألم ببيند، «من» يا حقيقت انسان است و جسم (هر جسمى كه باشد) تنها، وسيلۀ تحقّق لذّت يا رنج است.

با تبيين ريشۀ فلسفى بناء عقلا، اين نتيجه حاصل مى شود كه «روح» انسان پاداش يا كيفر مى بيند؛ اما وسيلۀ عقاب و ثواب روح انسان، «جسم» است.

پاسخ شبهه با مراجعه به قرآن كريم

فلاسفۀ اسلام، علماى كلام و مفسّرين، اين شبهه را پاسخ گفته اند؛ اما بهترين جواب ها، پاسخ قرآن است كه دقّت در يك كلمۀ آن، مانند (مِثْلَهُمْ‌) باعث مى شود اين شبهۀ مهم، سالبۀ به انتفاع موضوع شود.

قرآن شريف در چهار فراز، به اين موضوع دقيق اشاره كرده است كه براى تبيين دقيق بحث از منظر قرآن كريم، به آنها اشاره مى شود:

1. سورۀ اسراء، آيۀ 99:

(أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ قٰادِرٌ عَلىٰ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ‌(1)

عبارت (أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ‌) اشاره به اين دارد كه آن عالم مانند اين دنيا است، اما نه همان؛ زيرا اگر «همان» مورد نظر بود، مى فرمود: « ان يخلقهم ». اين حقيقت در آيۀ ديگرى چنين نمودار شده است:

(يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ)(2)

يعنى، عالم آخرت غير از اين دنياست و قبل از قيامت، جهان در هم پيچيده شده و نابود مى شود و عالم ديگرى، بروز و ظهور مى كند:


1) . آن خدايى كه آسمان ها و زمين را خلق كرده، قادر است كه مانند اين ها را باز بيافريند.

2) 1. ابراهيم، 48: «روزى كه زمين به غير اين زمين، و آسمان ها [به غير اين آسمان ها] مبدل گردد، و [مردم] در برابر خداى يگانه قهار ظاهر شوند.»

(حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(1)

انسان خطاب به اعضاى خود مى گويد:

(لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا)(2)

اعضاء و جوارح در جواب گويند:

(أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ‌)(3)

2. سورۀ يس، آيه 81:

(أَ وَ لَيْسَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِقٰادِرٍ عَلىٰ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلىٰ وَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِيمُ‌(4)

3. سورۀ واقعه، آيه هاى 60 و 61:

(نَحْنُ قَدَّرْنٰا بَيْنَكُمُ اَلْمَوْتَ وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ‌، عَلىٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ‌(5)

4. سورۀ نساء، آيۀ 56:

(كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ‌(6)

از مجموع آياتى كه ذكر شد، درمى يابيم كه:

1.

معاد انسان، معادى است جسمانى؛

2.

جسم در عالم آخرت غير از جسم دنيايى است؛


1) . فصّلت، 20: «تا چون بدان رسند، گوششان و ديدگانشان و پوستشان به آنچه مى كرده اند، بر ضدّشان گواهى دهند.»

2) . فصّلت، 21: «چرا بر ضدّ ما شهادت داديد؟»

3) . فصّلت، 21: «همان خدايى كه هر چيزى را به زبان درآورده ما را گويا گردانيده است.»

4) . آيا آن خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريده است، (موجود ضعيفى) چون آنان را (پس از مردن) قادر نيست بيافريند؟ آرى، البته كه او آفرينندۀ دانا است.

5) . مرگ را ميان همۀ شما خلايق، مقدر ساختيم، هيچ كس بر قدرت ما سبقت نتواند گرفت در فانى كردن و آفرينش مخلوقاتى ديگر چون شما و برانگيختگان به صورتى كه اكنون از آن بى خبريد.

6) . هر چه پوست تن آن ها بسوزد، به پوست ديگرش مبدل سازيم تا سختى عذاب را بچشد.

3. انسان به وسيلۀ جسم آخرت، سختى عذاب و لذّت ثواب را احساس مى كند و اگر در عذاب الهى، جسم از بين برود، پوست ديگرى مى رويد تا وسيلۀ عذاب مجرمين فراهم باشد.

اجتماع آدميان در قيامت

پس از آنكه با ارادۀ پروردگار متعال، عالم وجود، نابود و مجدداً خلق شد، همه، در جايى كه از آن به «محشر» تعبير مى شود، جمع مى گردند. قرآن كريم، با عباراتى نظير (فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً)(1)و (يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً)(2)متذكّر اين واقعيّت شده، ولى به ذكر مكان و خصوصيّات آن نپرداخته است. چنان كه در آيه اى مى فرمايد: فريادى بيش نيست و ناگهان همگى نزد ما حاضر مى شوند:

(إِنْ كٰانَتْ إِلاّٰ صَيْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنٰا مُحْضَرُونَ‌)(3)

در آيه اى ديگر قرآن مى فرمايد:

(يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً)(4)

و در جاى ديگر مى فرمايد:

(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِيُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ‌)(5)

از قرآن شريف دانسته مى شود كه روز محشر، پنجاه هزار سال است:

(تَعْرُجُ اَلْمَلاٰئِكَةُ وَ اَلرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ‌)(6)


1) . الكهف، 99: «همه آنها را گرد خواهيم آورد.»

2) . الأنعام، 128: «و [ياد كن] روزى را كه همه آنان را گرد مى آورد.»

3) . يس، 53: «[باز هم] يك فرياد است و بس؛ و بناگاه همه در پيشگاه ما حاضر آيند.»

4) . النباء، 18: «روزى كه در صور دميده شود، و گروه گروه بياييد.»

5) . الزلزلة، 6: «آن روز، مردم [به حال] پراكنده برآيند تا [نتيجه] كارهايشان به آنان نشان داده شود.»

6) . المعارج، 4: «فرشتگان و روح، در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است به سوى او بالا مى روند.»

اما همان گونه كه قبلاً دربارۀ طولانى بودن زمان توضيح داديم و به نسبى بودن آن اشاره كرديم، روز قيامت نيز در نظر مؤمن طولانى نمى آيد، چنان كه از حديث زير استفاده مى شود؛ صاحب مجمع البيان در ذيل آيۀ شريفه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه از حضرت دربارۀ طولانى بودن اين روز سؤال شد. حضرت فرمودند: براى مؤمن به اندازه خواندن يك نماز در دنياست.(1)

محشر، جا و مكانى است كه نور ندارد و نور آن، نور ولايت اهل بيت عليهم السلام است. هركس با نورى كه خود از پيش فرستاده، مى تواند مسير خود را روشن كند. درحقيقت خود انسان ها در دنيا نور قيامت را تهيه مى كنند. در روايات نيز آمده است نور حضرت زهرا عليها السلام چراغ و روشنايى بهشت و قيامت است؛ يعنى هركس بتواند در دنيا از نور وجود پربركت حضرت زهرا عليها السلام بهره مند شود، در قيامت نيز چراغ و روشنايى دارد. قرآن كريم مى فرمايد:

(يَوْمَ تَرَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ بُشْرٰاكُمُ اَلْيَوْمَ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا ذٰلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ‌)(2)


1) . مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 10، ص 531.

2) . الحديد، 12: «آن روز كه مردان و زنان مؤمن را مى بينى كه نورشان پيشاپيششان و به جانب راستشان دوان است. [به آنان گويند:] امروز شما را مژده باد به باغ هايى كه از زير [درختان] آن نهرها روان است در آن ها جاودانيد. اين است همان كاميابى بزرگ.»

6 فصل ششم: تجسّم عمل

معانى تجسّم عمل

تجسّم عمل در قرآن كريم به سه گونه تصوير شده است كه يك نوع آن مربوط به دنياست و شكل ديگر آن مربوط به آخرت و نوع سوّم آن، هم در دنيا و هم در آخرت وجود خواهد داشت.

معناى اوّل تجسّم عمل

يك معنا از تجسّم عمل آن است كه هر كارى انجام مى دهيم، چه خوب و چه بد، ولو در ظاهر نبينيم، اما در همين دنيا مجسّم مى شود كه مردم به آن «مكافات عمل» مى گويند. اين معناى از تجسّم عمل، همان سعد و نحس دنيوى اعمال است. كارهاى نيك آدمى موجب پيدايش حيات طيّبه يعنى زندگى سالم و با ارزش و سعد مى شود و كارهاى بد او موجب حيات همراه با خباثت يعنى زندگى ناسالم و بى ارزش مى شود.

قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ‌)(1)

يعنى اگر مردم جداً مؤمن و متقى باشند، صد در صد در رفاه و آسايش قرار مى گيرند و بركات، از آسمان و زمين براى آنها نازل مى شود و يك زندگى مبارك، عارى از غم، غصّه، فقر، تبعيض، ظلم و اختلاف براى آنان پديد مى آيد. در مقابل، اگر مردم ايمان و تقوا نداشته باشند، از آسمان و زمين بلا و مصيبت بر آنها مى بارد و زندگى نحسى، توأم با دلهره، ناامنى، نگرانى و سختى، خواهند داشت.

طبق تصريح قرآن كريم، هر كسى؛ مرد يا زن؛ مؤمن باشد و عمل صالح و كار شايسته انجام دهد، خداوند متعال زندگى او را طيّب و پاكيزه مى گرداند و به او حيات حقيقى مى بخشد و پاداشى بهتر و برتر از عمل او، به او عطا مى فرمايد:

(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(2)

اگر اعمال افراد در جامعه، بد باشد، مخصوصاً اينكه در رعايت حقّالنّاس كوتاهى كنند، آن جامعه شقى و بدبخت است و اگر اعمال آنها مخصوصاً در احترام به حقوق يكديگر و در خدمت به خلق خدا، خوب باشد، آن جامعه در همين دنيا روى سعادت و خوش بختى را مى بيند.

اساساً بازتاب گناه و معصيت، شومى و نحسى و بازتاب ثواب و نيكى،


1) . الأعراف، 96: «و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى گشوديم، ولى تكذيب كردند؛ پس به [كيفر] دستاوردشان [گريبان] آنان را گرفتيم.»

2) . النحل، 97: «هر كس، از مرد يا زن، كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى، حياتِ [حقيقى] بخشيم و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.»

سعادت است. قرآن كريم مى فرمايد: يا رسول الله! ملّتى را مثال بزن كه بسيار در رفاه و آسايش بودند و از نظر امنيت دل، زندگى آنها منهاى غم و غصه بود؛ امّا گناه كردند و آن گناهان زندگى خوب و مباركشان را به زندگى نحسى مبدّل كرد:

(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ‌)(1)

بنابراين مشكلات اجتماعى و حتى اقتصادى مردم، با ظهور و بروز گناه در جامعه، رابطۀ مستقيم دارد. مثلاً افراد گناهكار، در اثر گناه و نافرمانى، معمولاً زندگى پريشان و ناآرامى دارند و اين مصيبت را خود به وجود آورده اند. اشخاص ناباب و تابع هوى و هوس و كسانى كه خانۀ آنان پر از شهوت و هوس رانى است، طبق سنّت خداوند سبحان، بدبخت و پريشان احوال خواهند بود.

عبارت (بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ‌) و الفاظ مشابه آن، به طور مكرّر در قرآن كريم بيان شده است و اين معنا را مى رساند كه بسيارى از مصائب و بلاهاى اجتماعى، بازتاب اعمال خود انسان ها است. قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد: كسانى كه كافر شدند، پيوسته تجسّم عمل و بروز و ظهور زشتى كردار خود را مى بينند و مصيبت كوبنده اى به آنان و به اطرافيان آنان مى رسد:

(لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ‌)(2)


1) . النحل، 112: «و خدا شهرى را مثل زده است كه امن و امان بود [و] روزيش از هر سو فراوان مى رسيد، پس [ساكنانش] نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند، و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى دادند، طعم گرسنگى و هراس را به [مردم] آن چشانيد.»

2) . الرعد، 31: «كسانى كه كافر شده اند پيوسته به [سزاى] آنچه كرده اند مصيبت كوبنده اى به آنان مى رسد يا نزديك خانه هايشان فرود مى آيد.»

كفر در اين آيه، كفر عملى به معناى گناه و معصيت را هم شامل مى شود. بنابراين خداوند براى هيچ كس شومى و بدبختى نخواسته است، امّا انسان ها با اعمال و رفتار خود، چنين مشكلاتى را فراهم كرده و زندگى توأم با نحوست براى خود پديد مى آورند. چنان كه اعمال نيكوى آدميان، سعادت و رستگارى دنيا و آخرت را براى آنان در پى خواهد داشت.

قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ‌)(1)

منظور از «ذكر» در اين آيه را نماز دانسته اند؛ امّا نماز در اين آيه مصداقى براى انجام واجبات و ترك محرّمات است و در حقيقت، مى فرمايد: انسان گناهكار و كسى كه به انجام واجبات شرعى اهميت نمى دهد، در دنيا زندگى تنگ و سختى دارد و در آخرت هم كور است.

معناى دوّم تجسّم عمل

معناى دوّم تجسّم عمل آن است كه هرچه انجام مى دهيم، از بين نمى رود و در قيامت بروز و ظهور آن را مى بينيم. اعمال خوب، هويدا و بارز مى شوند و اعمال بد نيز ظاهر و حاضر مى شوند:

(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ)(2)


1) . طه، 124: «و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگىِ تنگ [و سختى] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى كنيم.»

2) . آل عمران، 30: «روزى كه هر كسى آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده، حاضر شده مى يابد؛ و آرزو مى كند: كاش ميان او و آن [كارهاى بد] فاصله اى دور بود. و خداوند، شما را از [كيفر] خود مى ترساند، و [در عين حال] خدا به بندگان [خود] مهربان است.»

هرچه در پروندۀ اعمال انسان باشد، چه خوب و چه بد، ولو ذره اى باشد، به عنوان مونسى در قيامت همراه انسان است. خداوند سبحان با رأفت و مهربانى خود، براى اين روز مهم، زنگ خطر مى زند و زودتر از قيامت، به انسان ها متذكّر مى شود كه مواظب اعمال خود باشيد، زيرا آن اعمال در قيامت در كنار شما و با شما هستند. اعمال بد اطراف انسان را مى گيرند و اين صحنه به اندازه اى براى انسان شرم آور و موجب خجالت است كه مرتّب مى گويد: اى كاش بين من و اعمالم فاصله بود. از آيۀ شريفه معلوم مى شود كه در قيامت، خجالت از ظهور اعمال، بيش از خجالت از جهنّم و سوزندگى آن است.

آيۀ ديگرى كه نظير آن در قرآن كريم فراوان است، مى فرمايد:

(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ‌، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ‌)(1)

بعضى از مفسّرين در ذيل اين آيه گفته اند: انسان در قيامت، جزاى عمل را مى بيند، امّا اين طور نيست، بلكه «يَرَهُ‌» مى رساند كه خود عمل را مى بينند. چنان كه در آيۀ ديگرى مى فرمايد: خود اعمال به آن ها نشان داده مى شود:

(يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِيُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ‌)(2)

عمل خوب، رفيق و مونس خوبى براى انسان در قبر و برزخ و قيامت است و اگر عمل بد باشد، رفيق بدى در قبر و برزخ و قيامت است:

اين سخن هاى چو مار و كژدُمت *** مار و كژدُم گشت و مى گيرد دُمت


1) . الزلزلة، 7 و 8: «پس هر كه هم وزن ذرّه اى نيكى كند [نتيجه] آن را خواهد ديد، و هر كه هم وزن ذرّه اى بدى كند [نتيجه] آن را خواهد ديد.»

2) . الزلزلة، 6: «آن روز، مردم [به حال] پراكنده برآيند تا [نتيجه] كارهايشان به آنان نشان داده شود.»

قرآن كريم هشدار مى دهد كه قيامت، روز رسوايى است و اعمال بد، به صورت وحشت ناكى همراه و كنار انسان هستند. بداخلاقى و بدرفتارى در زندگى، صورت بدى پيدا مى كند و اين صورت زشت و كريه، رفيق و همراه انسان از قبر تا قيامت است.

سعد و نحس اعمال در قيامت

قرآن كريم مى فرمايد:

(فَأَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَيْمَنَةِ‌)(1)

در واقع مى توانيم آيه را چنين معنا كنيم: «افرادى كه مباركند، در اثر اعمالشان مبارك و عالى هستند».

همچنين، قرآن مى فرمايد: افراد شوم، چقدر شومند!

(وَ أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ اَلْمَشْئَمَةِ‌)(2)

قرآن كريم، در ادامه، علّت شومى اين افراد را بيان مى دارد و مى فرمايد:

(فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ‌، وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ‌، لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ‌، إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ‌، وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ‌)(3)

افراد شوم، يعنى جهنّميان، قبل از رفتن به جهنم، زير دود و هُرم جهنّم هستند و خودشان اين وضعيّت را براى خود درست كرده اند. آنان با گناه روى گناه، با اتراف و عيّاشى و ساير گناهان، اين چنين شوم شده اند. گناهان، شوم و نحس بودند و انجام آن اعمال نحس، موجب ايجاد نحسى براى آن افراد شده است؛ چنان كه سعد و سعادت نيز بر اثر اعمال خود انسان پديد آمده است.


1) . الواقعة، 8: «ياران دست راست؛ كدامند ياران دست راست‌؟»

2) . الواقعة، 9: «و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ‌؟»

3) . الواقعة، 42 تا 46: «در [ميان] باد گرم و آب داغ و سايه اى از دود تار، نه خنك و نه خوش، اينان بودند كه پيش از اين ناز پروردگان بودند، و بر گناه بزرگ پافشارى مى كردند.»

معمولاً بزرگان مانند علامه مجلسى رحمه الله در بحار الأنوار، تجسّم عمل را همين گونه معنا مى كنند و بحث هاى مفصّلى نيز روى تجسّم عمل به اين معنا دارند.

معناى سوّم تجسّم عمل

شكل سوّم تجسّم عمل به اين معناست كه اعمال انسان، تأثير به سزايى در تكوين هويّت او دارد و عمل هركسى براى او «ملكه» مى سازد. اين هويت و شخصيت، در دنيا و آخرت همراه اوست:

(وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً، اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً(1)

(قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ‌(2)

(لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ‌(3)

خوش كن صفتت چرا كه در عالم حشر *** حشر تو به صورت صفت خواهد بود

امام صادق عليه السلام نيز با مشاهدۀ كثرت حجّاج در بيت الله الحرام فرمودند:

« مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ‌ »(4)

از نظر قرآن كريم و روايات، بلكه از نظر عقل، تناسخى در انسان ها وجود دارد و آن اين است كه اعمال او، خوب يا بد، به تدريج، شخصيّت او را تغيير مى دهد. اين تناسخ، غير از آن تناسخِ باطل است و ربطى به آن ندارد؛


1) . الإسراء، 13 و 14: «و كارنامه هر انسانى را به گردنش آويخته ايم، و روز قيامت براى او نامه اى كه آن را گشوده مى بيند بيرون مى آوريم. [گفته شود] نامه ات را بخوان. كافى است كه امروز خود حسابرس خويش باشى.»

2) . المؤمنون، 108: «[برويد] در آن گم شويد و با من سخن مگوييد.»

3) . هود، 106: «و امّا كسانى كه تيره بخت شده اند، در آتش، فرياد و ناله اى دارند.»

4) . بصائر الدّرجات، ص 358: «چه بسيارند ناله كنندگان و چقدر كم هستند حاجيان!»

زيرا به قول مرحوم صدرالمتألّهين رحمه الله، پذيرش آن تناسخِ باطل، پذيرش تناسخ به معناى برگشت از فعل به قوه است و برگشت فعل به قوه محال است.

بزرگانى نظير مرحوم صدرالمتألّهين رحمه الله، ضمن قبول دو معناى اوّل و دوّم از تجسّم عمل، بر شكل سوّم آن پافشارى دارند و اين معنا از تجسّم عمل را اصل مى دانند.

بر اساس شكل سوّم تجسّم عمل، عادت به گناه و انجام اعمال زشت و ناپسند، انسان را از صورت انسانى خارج مى كند و شخصيت درونى او را به يك حيوان تبديل مى كند. مثلاً پيروى از هوى و هوس، شهوت رانى، اتراف و متوغّل شدن در شهوات نفسانى، او را به صورت ميمون درمى آورد. ظلم، جنايت، حقّالنّاس و درنده خويى، او را مبدّل به سگ مى كند. حقّه بازى و نيرنگ، او را شبيه حيوانى موذى و بدجنس مانند روباه مى سازد. اگر كسى در دنيا توبه نكند و درون خود را شستشو ندهد، كم كم تناسخ باعث مى شود به صورت يك حيوان درآيد.

همچنين اعمال صالح و شايسته، هويت و شخصيت درونى انسان را به يك انسان كامل تغيير مى دهد. بروز اين شخصيت، هم در دنيا و هم در آخرت است و در بهشت، حورالعين از عشق او حيران مى مانند. در حالى كه حورالعين از نظر زيبايى بى نظير هستند، امّا در مقابل انسان كامل كه زيبايى خاصّى دارد و از نظر روحى، منهاى صفات رذيله، منهاى جهل و مرض و نقصان است، متحيّر مى مانند.

تحليل بحث تشبيه انسان به حيوانات در قرآن

آياتى در قرآن كريم وجود دارد كه برخى از انسان ها را به حيواناتى نظير سگ(1)يا الاغ(2)تشبيه مى كند يا بعضى از افراد را مثل حيوانات و پست تر از آن ها مى شمارد(3)و حتّى در جايى مى فرمايد: آن ها از هر جنبنده اى پست تر هستند.(4)

دسته اى از مفسّران، آن آيات شريفه را از باب تشبيه يا از باب سرزنش شمرده اند، امّا بايد گفت: اين آيات شريفه، از حقيقت شخصيت برخى انسان ها خبر مى دهد و با بيان واقعيّات، هويت آن افراد را تبيين مى فرمايد. بنابراين خداوند متعال نه قصد اهانت به بندگان خود را دارد، نه از اين آيات قصد انشاء دارد، بلكه اين گونه آيات اخبارى است و صرفاً خبر از واقعيت مى دهد.

يعنى اگر افكار، گفتار و كردار كسى ناشايست و بد باشد، به تناسب آن اعمال، به صورت حيوانى شهوت پرست يا بوزينه اى شكم پرست يا خوكى متكبّر يا پلنگى ظالم يا سگى هار و خلاصه به صورتى زشت و پليد جلوه خواهد كرد. چنان كه اعمال نيكو و شايسته، از او انسان كامل مى سازد.

مثلاً قرآن كريم با بيان آيۀ (إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ‌)(5)خبر مى دهد: كسى كه تعقّل ندارد، كسى كه كور باطن و كر باطن است، در قيامت، به صورت جنبنده اى پست و مانند يك ميكروب محشور مى شود.


1) . الأعراف، 176.

2) . الجمعه، 5.

3) . الأعراف، 179.

4) . الأنفال، 22.

5) . الأنفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»

در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً بِئْسَ مَثَلُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ‌)(1)

اين آيه نيز به بيان يك خبر مى پردازد و آن اينكه عالم بى عمل در قيامت به صورت الاغى وارد صف محشر مى شود. به بيان ديگر، آيۀ شريفه، علمِ عالم بى عمل را نظير بار كتاب يك الاغ مى داند كه براى او هيچ فايده اى ندارد.

همچنين در قرآن كريم مى خوانيم:

(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ‌)(2)

آيا خداوند متعال در اين آيه قصد سرزنش بندگان و ناسزاگويى به آنان را داشته است‌؟ در اينجا هم بايد بگوييم: خداوند سبحان، ناسزا نمى گويد، بلكه هشدار مى دهد و با خبر دادن از يك واقعيت مى فرمايد: برخى افراد در اثر اعمال خود، به صورت يك سگ وارد محشر مى شوند.

اين اشخاص در دنيا هم هويت حيوانى دارند، امّا هويت آنان مخفى است و كسانى كه چشم بصيرت دارند، مى توانند شخصيت حقيقى آن ها را ببينند.

اثر توبه بر تجسّم عمل

«تجسّم عمل»، به هر سه معنى، از نظر قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام و از نظر عرفان و فلسفه، بحث مفصّلى دارد كه ذكر جزئيّات آن، خارج از موضوع اين كتاب است؛ ولى آن چه نيازمند توجّه جدّى است، اين كه اگر


1) . الجمعه، 5: «مَثَل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلّف گرديدند] آنگاه آن را به كار نبستند، همچون مَثَلِ خرى است كه كتاب هايى را بر پشت مى كشد. [وه] چه زشت است وصف آن قومى كه آيات خدا را به دروغ گرفتند. و خدا مردم ستمگر را راه نمى نمايد.»

2) . الأعراف، 176: «از اين رو داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حمله ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم] زبان از كام برآوَرَد.»

عمل و جزا دو وجود از حقيقت واحدى هستند؛ پس چگونه گناهان با توبه آمرزيده مى شود و انسان توّاب، به نتيجۀ اعمال گذشته اش گرفتار نمى شود؟

آنچه از روايات استفاده مى شود اين است كه توبه از گناه، موجب خلاصى از آتش جهنّم و رهايى يافتن از مار و مورهاى قبر و عذاب در برزخ و گرزهاى آتشين جهنّم و غل و زنجيرها و زقّوم و حميم است. در حقيقت، «توبه»، تجسّم اعمال بد و ناشايست انسان را در دنيا و آخرت، محو و نابود مى كند:

(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ‌)(1)

برخى از علماى دين و نيز برخى از فلاسفه، قائل به «لعان» هستند؛ يعنى بر اين باورند كه تجسّم اعمال بد انسان نابود نمى شود، بلكه حق تعالى بين شخص گنه كار و اثر گناه و تجسّم اعمال او، فاصله مى اندازد و اين همان درخواست گنهكاران، در روز قيامت است كه هرگز اجابت نمى شود:

(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً)(2)

بر اساس اين اعتقاد، گناه و آثار آن نابود و محو نمى شود، بلكه موجود است و هيچ گاه معدوم نخواهد شد و پروردگار متعال از روى تفضّل، گناه را مى آمرزد. يعنى تجسّم اعمال و رفتار ناپسند آدمى، پس از توبه بايگانى مى شود و گناه كار از آن پس، آثار گناه خود را احساس نمى كند.


1) . الفرقان، 70: «مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند. پس خداوند بدى هايشان را به نيكى ها تبديل مى كند.»

2) . آل عمران، 30: «روزى كه هر كسى آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده، حاضر شده مى يابد؛ و آرزو مى كند: كاش ميان او و آن [كارهاى بد] فاصله اى دور بود.»

در روز قيامت نيز با تجسّم اعمال بد، رسوا نمى شود و آن اعمال در پروندۀ او محاسبه نمى گردد. در واقع، طبق اين نظريه، پروندۀ اعمال بد و تجسّم آن اعمال، پس از توبه وجود دارد، ولى بايگانى مى شود و اثرى ندارد.

استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى مى فرمودند: امر توبه بالاتر از «لعان» است و اگر كسى از گناهان گذشتۀ خود توبه كند، پروندۀ آن گناهان صرفاً مختومه و بايگانى نمى شود، بلكه نابود مى گردد.

آيۀ شريفۀ قرآن كريم كه مى فرمايد: (يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ‌) نيز مؤيد همين واقعيت است.

در واقع با قاطعيت مى توان بيان كرد كه هر سه شكل تجسّم عمل، بعد از توبه، محو و نابود مى گردد و اين لطف خداوند متعال، يكى از بركات و آثار ارزشمند توبه به شمار مى رود.

بنابراين، توبه، با تبديل سيئات به حسنات، «هويت حيوانى» و زشت را كه در اثر ارتكاب گناه براى آدمى پديد آمده است، به «هويت انسانى» و نيكو تبديل مى كند و در واقع شخصيت او را تغيير مى دهد.

ديگر آثار اعمال انسان

اعمال انسان علاوه بر سه معنايى كه در بحث تجسّم عمل بيان شد، داراى آثار ديگرى نيز در دنيا و آخرت هست كه مختصراً به دو اثر آن اشاره مى شود:

1. اعمال و نيات، بر دل ما اثر مى گذارد و دل ما را نورانى يا تيره مى كند. قرآن كريم در اين باره چنين مى فرمايد:

(أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌)(1)

آنان كه به احكام الهى متعبدند و رابطۀ آن ها با خداوند متعال نظير نماز و روزه خوب است، دل آن ها به نور خدا منوّر است، در حفظ بيت المال، خدمت به مردم و شادكردن دل مسلمانان كوشا هستند، دلشان نورانى و باصفاست و دلى كه نورانى باشد، محلّ نزول رحمت الهى است و واى به دلى كه قساوت دارد.

2. اعمال و نيات ما، اثر علّت و معلولى دارد كه به تنها به خود فرد، برنمى گردد؛ يعنى گناه فرد گناهكار، هم خودِ او و هم خانوادۀ او را گرفتار مى كند. نه تنها عاقبت گنهكاران ختم به خير نمى شوند؛ بلكه عاقبت فرزندانشان و خانواده اش نيز به خير نمى انجامد. قرآن كريم تقوا و سخن راست والدين را عاملى براى نيك فرجامى فرزندان معرّفى مى فرمايد:

(وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً)(2)

تقوا و شهادت به حق، علت نيك بختى فرزندان است. با اين بيان، نمى توان گفت كه چرا گناه والدين دامن فرزندان را مى گيرد؛ زيرا، اين دو از سنخ علّت و معلول است و اين آتشى است كه والدين به درون خانوادۀ خويش مى زنند و تر و خشك را با هم مى سوزانند. قرآن دربارۀ اين گونه فتنه ها، چنين هشدار مى دهد:


1) . الزمر، 22: «پس آيا كسى كه خدا سينه اش را براى [پذيرش] اسلام گشاده، و [در نتيجه] برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مى باشد [همانند فرد تاريكدل است]؟ پس واى بر آنان كه از سخت دلى ياد خدا نمى كنند؛ اينانند كه در گمراهى آشكارند.»

2) . النساء، 9: «و آنان كه اگر فرزندان ناتوانى از خود بر جاى بگذارند بر [آينده] آنان بيم دارند، بايد [از ستم بر يتيمان مردم نيز] بترسند. پس بايد از خدا پروا دارند و سخنى [به جا و] درست گويند.»

(وَ اِتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً‌)(1)

بنابراين گناه و ستم انسان تنها به خود او برنمى نگردد، بلكه ممكن است همه را در آتش خود بسوزاند. چنان كه نيكوكارى، تنها براى خود نيكوكار سودمند نيست و فرزندان و اطرافيان او نيز از عمل خير و ثواب او بهره مند خواهند شد.


1) . الأنفال، 25: «و از فتنه اى كه تنها به ستمكاران شما نمى رسد بترسيد.»

7 فصل هفتم: حسابرسى در مواقف قيامت

حساب و كتاب

از قرآن كريم به خوبى استفاده مى شود كه در روز قيامت، به حساب افراد و نحوۀ عملكرد آنان در دنيا رسيدگى مى شود:

(وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنٰا بِهٰا وَ كَفىٰ بِنٰا حٰاسِبِينَ‌)(1)

خداوند متعال مى فرمايد: ما در روز قيامت، ترازوهاى عادلانه مى گذاريم و اعمال نيك و بد انسان ها را با آن مى سنجيم. در آن روز، به هيچ كس هيچ گونه ظلم و ستمى نمى شود و از استحقاق كسى كاسته نمى شود و اگر عمل مكلف به وزن دانۀ خردلى هم باشد، آن را مى آوريم و همين كافى است كه ما حسابگر و حسابرس باشيم.

همچنين قرآن كريم در آيۀ ديگرى با عبارت (وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌)(2)بر سؤال از همۀ اعمال انسان در قيامت تأكيد مى ورزد و در آياتى نيز مصاديق سؤالات قيامت را بيان مى فرمايد.(3)


1) . الأنبياء، 47: «و ترازوهاى داد را در روز رستاخيز مى نهيم، پس هيچ كس [در] چيزى ستم نمى بيند، و اگر [عمل] هموزن دانه خردلى باشد آن را مى آوريم و كافى است كه ما حسابرس باشيم.»

2) . النحل، 93: «از آنچه انجام مى داديد حتماً سؤال خواهيد شد.»

3) . الزخرف، 44؛ التكاثر، 8؛ الزخرف، 19؛ النمل، 56 و....

نامۀ عمل

به حساب و كتاب روز قيامت، در اصطلاح علم كلام «تطاير كتاب» گويند؛ يعنى، وقتى نامۀ عمل انسان، مثل مرغ هايى كه آشيانۀ خود را پيدا مى كنند، صاحبان خود را مى يابند.

قرآن كريم در خصوص «نامۀ عمل» آياتى دارد كه در اين فراز به بررسى برخى از آن آيات مى پردازيم تا مراد از «نامۀ عمل» بيشتر روشن شود.

در قرآن آمده است كه نامۀ عمل نيكوكاران به دست راستشان داده مى شود و نامۀ عمل مردمان بد را به دست چپ يا از پشت به آن ها مى دهند.

(فَأَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ‌)(1)

سپس، او علت پاكى پروندۀ اعمالش را اين گونه بيان مى كند:

(إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاٰقٍ حِسٰابِيَهْ‌)(2)

بعد، قرآن در بيان حال و وصف اين گونه افراد مى فرمايد:

(فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رٰاضِيَةٍ‌، فِي جَنَّةٍ عٰالِيَةٍ‌، قُطُوفُهٰا دٰانِيَةٌ‌، كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌)(3)

قرآن دربارۀ كسانى كه نامۀ اعمالشان به دست چپ آن ها داده مى شود نيز مى فرمايد:

(وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِشِمٰالِهِ فَيَقُولُ يٰا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتٰابِيَهْ‌، وَ لَمْ أَدْرِ مٰا حِسٰابِيَهْ‌، يٰا لَيْتَهٰا كٰانَتِ اَلْقٰاضِيَةَ‌، مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ‌، هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ‌)(4)


1) . الحاقه، 19: «امّا كسى كه كارنامه اش به دست راستش داده شود، گويد: «بياييد و كتابم را بخوانيد.»

2) . الحاقه، 20: «من يقين داشتم كه به حساب خود مى رسم.»

3) . الحاقه، 21 تا 24: «پس او در يك زندگى خوش است، در بهشتى برين، [كه] ميوه هايش در دسترس است. بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

4) . الحاقه، 25 تا 29: «و امّا كسى كه كارنامه اش به دست چپش داده شود، گويد: «اى كاش كتابم را دريافت نكرده بودم، و از حساب خود خبردار نشده بودم. اى كاش آن [مرگ] كار را تمام مى كرد. مال من، مرا سودى نبخشيد، قدرت من از [كف] من برفت.»

در سورۀ انشقاق دربارۀ نامۀ عمل انسان ها، همين معنا آمده است:

(فَأَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ‌، فَسَوْفَ يُحٰاسَبُ حِسٰاباً يَسِيراً، وَ يَنْقَلِبُ إِلىٰ أَهْلِهِ مَسْرُوراً، وَ أَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ وَرٰاءَ ظَهْرِهِ‌، فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً، وَ يَصْلىٰ سَعِيراً، إِنَّهُ كٰانَ فِي أَهْلِهِ مَسْرُوراً)(1)

از اين آيات استفاده مى كنيم كسانى كه شهادت ناحق مى دهند، منافقان و رياكاران، وارونه و واژگونه به صف محشر مى آيند. اين ها كسانى اند كه نامۀ عملشان از پشت به آن ها داده مى شود.

اتمام حجّت

آيۀ ديگرى كه بسيار تكان دهنده و سازنده است، در سورۀ اسراء قرار دارد. خداوند سبحان مى فرمايد:

(وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً، اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً، مَنِ اِهْتَدىٰ فَإِنَّمٰا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمٰا يَضِلُّ عَلَيْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ وَ مٰا كُنّٰا مُعَذِّبِينَ حَتّٰى نَبْعَثَ رَسُولاً)(2)

در بحث هاى اصولى نيز اين آيه مورد استشهاد قرار مى گيرد كه خداى تعالى بدون حجّت كار نمى كند و در همين دنيا حجّت را براى انسان تمام مى كند و در آخرت برمبناى حجّت ها به دوزخ و بهشت مى برد.


1) . الانشقاق، 7 تا 13: «امّا كسى كه كارنامه اش به دست راستش داده شود، بزودى اش حسابى بس آسان كنند، و شادمان به سوى كسانش بازگردد. و امّا كسى كه كارنامه اش از پشت سرش به او داده شود، زودا كه هلاك [خويش] خواهد، و در آتشِ افروخته درآيد. او در [ميان] خانواده خود شادمان بود.»

2) . الإسراء، 13 تا 15: «و كارنامه هر انسانى را به گردن او بسته ايم، و روز قيامت براى او نامه اى كه آن را گشاده مى بيند بيرون مى آوريم. نامه ات را بخوان؛ كافى است كه امروز خودت حسابرس خود باشى. هر كس به راه آمده تنها به سود خود به راه آمده، و هر كس بيراهه رفته تنها به زيان خود بيراهه رفته است. و هيچ بردارنده اى بار گناه ديگرى را بر نمى دارد، و ما تا پيامبرى برنينگيزيم، به عذاب نمى پردازيم.»

معانى نامۀ عمل

اشاره

«نامۀ عمل» چيست‌؟ آيا نامۀ عمل صفحۀ دل انسان است‌؟ بعضى از آيات شريفه بر اين معنى دلالت دارند. به اين اعتبار، «هويت انسان» همان «نامۀ عمل» او است.

آيا مراد از «نامۀ عمل» اعمال انسان است كه اطراف او را فراگرفته‌؟ بعضى از آيات ديگر بر اين معنى هم دلالت دارند. يا مقصود از «نامۀ عمل» نسخه بردارى از اصل حساب است. قرآن در اين باره مى فرمايد:

(مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ)(1)

به اين اعتبار، معناى «نامۀ عمل» اين خواهد بود كه از آنچه آن دو ملك موكّل مى نويسند، خلاصه بردارى مى شود و فرداى قيامت نشان مى دهند.

اگر قرآن دلالت بر هر سه معنا داشته باشد، نامۀ عمل سه چيز است:

1. صفحۀ نفس انسان

به اين معنا، نامۀ عمل عبارت خواهد بود از صفحۀ نفس انسان، يعنى معلوم شدن هويت و سرائر آدمى.

(هُنٰالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ‌)(2)

در سورۀ مطفّفين تعبير ديگرى از نامۀ عمل شده است، آنجا كه مى فرمايد:

(يَوْمَ يَقُومُ اَلنّٰاسُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌، كَلاّٰ إِنَّ كِتٰابَ اَلفُجّٰارِ لَفِي سِجِّينٍ‌، وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سِجِّينٌ‌)(3)

«كلاّ» در اينجا «تحقيقيه» است و به اين معناست كه يقين داشته باشيد نامۀ


1) . ق، 18: «[آدمى] هيچ سخنى را به لفظ درنمى آورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد او [آن را ضبط مى كند].»

2) . يونس، 30: «آنجاست كه هر كسى آنچه را از پيش فرستاده است مى آزمايد.»

3) . المطففين، 6 تا 8: «روزى كه مردم در برابر پروردگار جهانيان به پاى ايستند. نه چنين است [كه مى پندارند]، كه كارنامه بدكاران در سجّين است. و تو چه دانى كه سجّين چيست‌؟»

عمل بدكاران در جهنّم است؛ يعنى، نامۀ عمل آنان صفحات دل هاى جهنمى مى شود؛ پس، نامه عمل هويت انسان است.

(يُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِي وَ اَلْأَقْدٰامِ‌)(1)

سيماى افراد درآن روز نشان مى دهد كه كدام يك از افراد اهل جهنّم است و كدام نيست.

2. اعمال تجسم يافته

(كَلاّٰ إِنَّ كِتٰابَ اَلْأَبْرٰارِ لَفِي عِلِّيِّينَ‌، وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا عِلِّيُّونَ‌، كِتٰابٌ مَرْقُومٌ‌، يَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ‌)(2)

بنابراين، بهشت ها نتيجۀ اعمال صالحى است كه ملائك موكّل حاضر و شاهد و ناظر آن بوده اند و همان كارهاست كه نامۀ عمل انسان را سفيد كرده است.

در سورۀ كهف نيز نامۀ عمل به معناى تجسّم اعمال آمده است، آنجا كه مى فرمايد:

(وُضِعَ اَلْكِتٰابُ فَتَرَى اَلْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّٰا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يٰا وَيْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْكِتٰابِ لاٰ يُغٰادِرُ صَغِيرَةً وَ لاٰ كَبِيرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً)(3)

در تأييد اين معنا در روايت مى خوانيم كه اگر انسان سوتى بكشد، آن را فرشتگان موكّل ضبط خواهند كرد. از هيچ چيز غفلت و دريغ نمى كنند.


1) . الرحمن، 41: «تبهكاران از سيمايشان شناخته مى شوند و از پيشانى و پايشان بگيرند.»

2) . المطففين، 18 تا 21: «نه چنين است، در حقيقت، كتاب نيكان در علّيّون است. و تو چه دانى كه علّيّون چيست‌؟ كتابى است نوشته شده. مقرّبان آن را مشاهده خواهند كرد.»

3) . الكهف، 49: «و كارنامه [عمل شما در ميان] نهاده مى شود، آنگاه بزهكاران را از آنچه در آن است بيمناك مى بينى، و مى گويند: اى واى بر ما، اين چه نامه اى است كه هيچ [كار] كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته، جز اينكه همه را به حساب آورده است. و آنچه را انجام داده اند حاضر يابند، و پروردگار تو به هيچ كس ستم روا نمى دارد.»

از اوّل عمر تا به آخر، همه چيز را بدون استثناء ضبط مى كنند. همچنين قرآن كريم مى فرمايد: (وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً) يعنى هر آنچه در دنيا به جاى آورده اند، در پيش رو خواهند يافت. به گونه اى كه اعمال انسان در عالم آخرت اطرافش را مى گيرند.

خداوند تعالى در قرآن بندگانش را از عواقب گناه برحذر مى دارد و مى فرمايد: بدانيد كه در روز قيامت اعمالتان شما را احاطه خواهند كرد. اگر اعمال بد مرتكب شده باشيد، چنان به عذاب گرفتار آييد كه زبان حالتان چنين خواهد بود: اى كاش بين من و اعمال بد من فاصله بسيارى مى بود.

3. خلاصه حساب

معناى ديگر نامۀ عمل، خلاصه حساب است:

(وَ تَرىٰ كُلَّ أُمَّةٍ جٰاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعىٰ إِلىٰ كِتٰابِهَا اَلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌)(1)

بر اساس اين آيه، مردمان در قيامت به زانو در آمده، به سوى كارنامۀ خود خوانده مى شوند؛ البته، يك قوم در ميان به زانو درآمدگان نيستند، آنان شيعيان خالص اميرالمؤمنين عليه السلام هستند كه در دنيا در مسير ولايت اهل بيت عليهم السلام گام برداشته اند و از نظر اعتقاد، شعار و عمل پيرو آن حضرت بوده اند.

تفكيك نيكوكاران و بدكاران در صحنۀ قيامت

دربارۀ اينكه خوبان و بدكاران چگونه در قيامت از هم مشخّص مى شوند، قرآن كريم مى فرمايد: مجرمان از چهره هايشان شناخته مى شوند:

(يُعْرَفُ اَلْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ‌)(2)


1) . الجاثيه، 28: «و هر امّتى را به زانو در آمده مى بينى؛ هر امّتى به سوى كارنامه خود فراخوانده مى شود [و بديشان مى گويند:] آنچه را مى كرديد امروز پاداش مى يابيد.»

2) . الرحمن، 41: «تبهكاران از سيمايشان شناخته مى شوند.»

در روايات نيز آمده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام با سعۀ وجودى خود، به صف محشر مى آيند و شيعه را از غيرشيعه تميز مى دهند. صورت هاى شيعيان سفيد و درخشنده است و ملائكه احترام خاصّى براى ايشان قائل هستند. اميرالمؤمنين عليه السلام شيعيان را زير لواى حمد و در كنار حوض كوثر مى برند. حوض كوثر، حقيقت حضرت زهرا عليها السلام است و اميرالمؤمنين عليه السلام ساقى آن است. شيعيان به دست مبارك آن حضرت از آب كوثر سيراب مى شوند. اگر كسى آب كوثر را بنوشد، هرگونه زشتى و بدى از وجود او پاك مى شود؛ اگر سياه است، سفيد مى شود، اگر پير است جوان مى گردد، اگر بيمار است سلامتى مى يابد، اگر ناقص العقل است، عقل او كمال پيدا مى كند و خلاصه هرگونه بدى و زشتى، با خوردن آب كوثر از وجود انسان پاك مى گردد و يك انسان به تمام معنا مى شود.

قيامت با تمام سختى هايش، براى چنين انسانى به مثابۀ يك لحظۀ گذراست و پس از آن، با جواز اميرالمؤمنين عليه السلام و پشت سر ايشان با يك چشم برهم زدن، به بهشت وارد مى شود.(1)

همان گونه كه نيكوكاران و شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام با درخشندگى چهره هايشان شناخته مى شوند، بدكاران و منكران ولايت نيز با چهره هايشان شناخته مى شوند. چنان كه قرآن كريم، سيماى مجرمان را نشان گر بدى و زشتى آنان مى داند:

«نَحْنُ نُوقَفُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَمَنْ يَنْصُرُنَا عَرَفْنَاهُ بِسِيمَاهُ فَأَدْخَلْنَاهُ الْجَنَّةَ‌، وَ مَنْ أَبْغَضَنَا عَرَفْنَاهُ بِسِيمَاهُ فَأَدْخَلْنَاهُ النَّار»(2)


1) . ر. ك: الغدير، ج 2، ص 453 تا 460.

2) . شواهد التنزيل، ج 1، ص 263.

قرآن شريف دربارۀ بدكاران مى فرمايد: موهاى سر و پاهايشان را مى گيرند و آن ها را به جهنّم پرتاب مى كنند:

(فَيُؤْخَذُ بِالنَّوٰاصِي وَ اَلْأَقْدٰامِ‌)(1)

بدكاران بايد در آتش جهنّمى كه خود تهيه كرده اند، بسوزند و چاره اى جز سوختن ندارند. به راستى كه عذاب جهنّم دشوار است و يك لحظه از آن، به اندازۀ هزاران سال سختى و رنج به همراه دارد.

حسابرسى نيكوكاران

آيات شريفۀ قرآن كريم در موضوع معاد و نيز رواياتى كه در اين زمينه وجود دارد، نشانگر سختى قيامت و دقيق بودن حسابرسى اعمال است؛ امّا بايد دانست كه حسابرسى در قيامت با همۀ سختى ها و مشكلات خود، براى مؤمنين و كسانى كه با عنايت اميرالمؤمنين عليه السلام زير لواى حمد قرار گرفته اند و از آب كوثر سيراب گشته اند، لحظه اى بيش نخواهد بود.

اين افراد، با توجه به لياقتى كه در دنيا و در پرتو پيروى از اهل بيت عليهم السلام كسب كرده اند، بنابر تعبير روايات، مانند برق جهنده، به بهشت و جايگاه خود خواهند رسيد.

به نظر مى رسد منظور از اصحاب «اعراف» كه قرآن كريم از آنان سخن مى گويد نيز شيعيان و پيروان اهل بيت عليهم السلام هستند كه در قيامت، زير لواى حمد قرار مى گيرند و در آن جايگاه فرح بخش، به تماشاى محشر و محاسبۀ اعمال و وضعيّت مردمان مى نشينند تا حسابرسى تمام شود و از جايگاهى كه دارند و از تماشاى صحنۀ محشر، لذّت مى برند.


1) . الرحمن، 41: «و از پيشانى و پايشان بگيرند.»

حسابرسى بدكاران

دربارۀ بدكاران، وضعيّت بسيار سخت و ناراحت كننده خواهد بود. برعكس نيكوكاران كه با نور ايمان و نور ولايت راه خود را مى يابند و در يك لحظه نجات پيدا مى كنند، بدكاران در تاريكى و ظلمت مطلق به سر مى برند و بايد سختى روزهاى متعدّد و بسيار طولانى قيامت را تحمّل كنند و به سؤالاتى كه از آن ها پرسيده مى شود، پاسخ گويند. آنان در ظلمت و تاريكى، همديگر را نمى بينند و در آن صحراى پر هياهو به همديگر تنه مى زنند و موجبات ناراحتى يكديگر را فراهم مى كنند. خلاصه به تعبير قرآن كريم، شومى و بدبختى گريبان گير بدكاران و گناه كاران است:

(وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ‌، فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ‌، وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ‌، لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ‌، إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ‌، وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ‌)(1)

دست چپى ها (كسانى كه نامۀ عملشان به دست چپ داده شده است)، بسيار شومند. آنان زير هرم و دود جهنّم هستند. آتش و دودى كه خودشان به واسطۀ اعمال دنيوى خود، مانند پيروى از هوى و هوس، تجمّل گرايى، اسراف و به طور كلى گناه، به وجود آورده اند. آنان با اصرار بر گناه و تن دادن به خواهش هاى نفسانى و شهوانى، اين آتش و درد و رنج را براى خود فراهم ساخته و چاره اى از آن ندارند.

قرآن كريم بارها در تشريح مسائل و وقايع قيامت، بر اين نكته تأكيد مى فرمايد كه قيامت براى بدكاران بسيار سخت و براى نيكوكاران آسان و راحت است. همچنين منشأ اين سختى و يا آرامش و راحتى در قيامت را اعمال خود انسان ها در دنيا برمى شمرد.


1) . الواقعه، 41 تا 46: «و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ‌؟ در [ميان] باد گرم و آب داغ. و سايه اى از دود تار. نه خنك و نه خوش. اينان بودند كه پيش از اين ناز پروردگان بودند. و بر گناه بزرگ پافشارى مى كردند.»

مواقف قيامت

از قرآن و روايات معلوم مى شود كه در قيامت، مواقف بسيارى براى حسابرسى به حساب بندگان وجود دارد. ازجمله مواقف قيامت، مى توان به مواقف اهل بيت عليهم السلام نماز و حق النّاس اشاره كرد كه از بندگان راجع به محبّت و ولايت اهل بيت عليهم السلام، اهميّت آنان به نماز و ميزان مراعات حقّالنّاس سؤال مى شود و اگر پاسخ قانع كننده اى نداشته باشند، حق عبور از آن مواقف را ندارند.

گذر از مواقف قيامت، به تعبير قرآن كريم، پنجاه هزار سال طول مى كشد. قرآن، هنگام بيان شدّت حسابرسى در قيامت و سختى آن، يك جا مى فرمايد: قيامت هزار سال است(1)و در جاى ديگر مى فرمايد: پنجاه هزار سال طول مى كشد!(2)امام صادق عليه السلام در توضيح اين مطلب فرموده اند: «قيامت پنجاه موقف دارد كه هر موقف آن، هزار سال طول مى كشد!»(3)

البته اين سختى ها و طول كشيدن قيامت، براى مؤمنين و نيكوكاران، لحظه اى بيش نيست و بسيار گذراست، چنان كه وقتى به پيامر اكرم صلى الله عليه و آله عرض شد كه حسابرسى در قيامت چقدر طولانى و سخت است‌؟! فرمودند: براى مؤمن يك لحظه است، و كمتر از خواندن يك نماز در دنيا طول مى كشد:

«وَ الّذي نَفسِ مُحمَّد بِيَده إنَّه لَيَخِّفُ علَى المُؤمِن حتّى يَكون أخفّ عَليه مِن صَلاة مَكتوبَة يُصليها في الدُّنيا»(4)در واقع، صدمات و سختى هاى مؤمن حقيقى در دنيا و رياضت هاى دينى او، موجبات آرامش و راحتى او را در قيامت فراهم مى سازد؛ بنابراين هرچه


1) . السجده، 5: «كٰانَ مِقْدٰارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّٰا تَعُدُّونَ - در روزى كه مقدارش - آن چنان كه شما [آدميان] برمى شماريد - هزار سال است.»

2) . المعارج، 4: «كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ - در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است.»

3) . أمالى المفيد، ص 274 و 275.

4) . مجمع البيان، ج 10، ص 531.

مؤمنين بيشتر در انجام واجبات و عبادات كوشا باشند و از گناه و نافرمانى خداوند اجتناب ورزند، در قيامت، راحت تر و شادتر خواهند بود. با وجود اين، آيا واقعاً ارزش ندارد كسى هشتاد سال يا در نهايت صد سال زندگى دنيا را در مضيقه و مشقّت باشد و پا روى هوى و هوس و شهوات خود بگذارد تا پنجاه هزار سال در رفاه و آسايش باشد؟ مسلّما ارزش دارد. درحالى كه زمان قيامت، فقط پنجاه هزار سال حسابرسى نيست؛ بلكه براى هميشه و ابدى خواهد بود.

مواقف دشوار

اشاره

دربارۀ تعداد مواقف قيامت و پرسش هاى آن مواقف، اقوال مختلفى بين شده است؛ اما آنچه آشكار است، اين كه، در قيامت سه موقف بسيار سنگين در پيش روى انسان است و اگر از اين سه موقف به سلامت بگذرد، از مواقف ديگر نيز خواهد گذشت.

اين مواقف دشوار عبارتند از: موقف نماز، موقف اهل بيت عليهم السلام و موقف حقّالنّاس.

1. موقف نماز

در اين موقف از نماز سؤال مى شود، چنان كه در حديث شريف آمده است:

«أَوَّلُ مَا يُحَاسَبُ الْعَبْدُ الصَّلَاةُ فَإِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا وَ إِنْ رُدَّتْ رُدَّ مَا سِوَاهَا»(1)


1) . فلاح السائل، ص 127: «نخستين چيزى كه از بنده سؤال مى شود، نماز است. اگر پذيرفته شود اعمال ديگر نيز پذيرفته خواهد شد و چنان كه پذيرفته نشود، ديگر اعمال هم قبول نخواهد شد.»

اگر بنده از اين موقف به سلامت گذشت، در مواقف ديگر كارش آسان خواهد بود و چون در اين موقف درماند، از همانجا به پاهايش غل و زنجير مى زنند و وى را به دوزخ مى افكنند.

2. موقف اهل بيت عليهم السلام

در اين موقف كه از دشوارترين مواقف است، از محبّت اهل بيت عليهم السلام سؤال مى شود. اگر كسى در اين موقف بتواند به پرسش ها پاسخ گويد، مثل كسى است كه در بازپرسى اوّل پرونده اش خوب باشد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايند:

«لَا تَزُولُ قَدَمَا عَبْدٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَعٍ عَنْ عُمُرِهِ فِيمَا أَفْنَاهُ وَ عَنْ شَبَابِهِ فِيمَا أَبْلَاهُ وَ عَنْ مَالِهِ مِنْ أَيْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فِيمَا أَنْفَقَهُ وَ عَنْ حُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْت»(1)«زمخشرى» و «فخر زارى» كه از علماى بزرگ اهل تسنّن هستند، در ذيل آيۀ «مودّت» در سورۀ شورى نقل مى كنند:

«مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِيداً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَكْمِلَ الْإِيمَانِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ‌... أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ آيِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ كَافِراً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ‌


1) . الخصال، ج 1، ص 253: «هيچ بنده اى روز قيامت قدم از قدم برنمى دارد، مگر اينكه از چهار چيز از او سؤال شود: 1. زندگى خود را چگونه گذرانده است‌؟ 2. جوانى خويش را در چه راهى صرف كرده است‌؟ 3. دارايى خود را چگونه و از چه راهى به دست آورده و در چه راهى خرج كرده است‌؟ 4. دوستى و محبّت اهل بيت عليهم السلام.»

آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ يَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّة»(1)

3. موقف حق الناس

در سوّمين موقف كه شايد از دو موقف ديگر مشكل تر است، از «حقّالنّاس» سؤال مى شود.(2)خداوند متعال ممكن است از حقّ خود بگذرد، ولى فرموده است كه از حقّ مردم نمى گذرد:

«وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا يَجُوزُنِي ظُلْمُ ظَالِمٍ‌»(3)در اين موقف برخلاف مواقف ديگر، ملائكه به بازپرسى نمى پردازند؛ بلكه خداوند قهار است كه به حقّالنّاس رسيدگى مى فرمايد و به اندازه اى در اين موقف سخت گرفته مى شود كه چهل نماز مقبول را در عوض يك درهم مى گيرند!


1) . الكشاف، ج 4، ص 220؛ مفاتيح الغيب (تفسير كبير فخر رازى)، ج 27، ص 595: «آگاه باشيد! هر كه با محبت اهل بيت پيامبر عليهم السلام جان بسپارند، شهيد است و نيز هر آنكه محبت آن ها را به دل داشته باشد، چون بميرد تائب و آمرزيده است و زنهار هر كه با محبت اهل بيت پيامبر از جهان چشم پوشد، بهشت بر او واجب مى شود.... بدانيد هركه با دشمنى آل محمّداز دنيا برود، روز قيامت در حالى محشور مى شود كه روى پيشانى او نوشته شده محروم شده از رحمت خداوند. زنهار! هر كه با كينه اهل بيت پيامبر چشم از جهان فروبندد، بدرستى كه كافر از جهان رفته است. هر كه با كينۀ اهل بيت عليهم السلام جان سپارند، بوى بهشت را نشنود.»

2) . ر. ك: سير و سلوك؛ توبه، ص 185 تا 207.

3) . الكافى، ج 2، ص 443: «به عزت و جلالم سوگند از حقّ مردم و ظلمى كه ظالم كرده است، نخواهم گذشت.»

8 فصل هشتم: ميزان و صراط

ميزان در قيامت

ميزان هر چيزى به تناسب آن چيز است؛ مثلاً وسيلۀ سنجش موادى همچون گندم و جو، ترازوهاى معمولى است؛ ولى طلا را با وزنه هاى بسيار ظريف و دقيقى وزن مى كنند. همچنين پارچه را متر مى كنند؛ يعنى ميزان پارچه، متر است و علمى مانند فلسفه، ميزانى به نام منطق دارد.

بر اساس تصريح قرآن كريم، اعمال آدميان در قيامت نيز با ميزان متناسب با خود سنجيده مى شود:

(وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ‌)(1)

ميزان سنجيدن هر چيزى بايد متناسب با آن چيز باشد و همان طور كه ميزان براى سنجش امور مادّى، ترازوست، ميزان در روز قيامت نيز، طبق فرمودۀ قرآن كريم، «حق» است:


1) . الأنبياء، 47: «و ترازوهاى داد را در روز رستاخيز مى نهيم.»

(وَ اَلْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ‌)(1)

به عبارت رساتر، خداى سبحان، در قيامت، اعمال آدميان را با «حق» مى سنجد و وزن هر عملى به مقدار حقّى است كه در آن است، به اين معنا كه هر چه عمل انسان بيشتر مشتمل بر حق باشد، به همان اندازه ارزش و اعتبار دارد و به تعبيرى، وزن دارد. از اين جهت مى توان گفت كه عمل نيكو در آخرت، وزين است و عمل بد، چون مشتمل بر حق نيست، در قيامت وزنى ندارد. در نتيجه هركه اعمال صالحش سنگين باشد، اهل بهشت و هركس اعمال صالحش سبك باشد، جهنّمى است:

(فَأَمّٰا مَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ‌، فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رٰاضِيَةٍ‌، وَ أَمّٰا مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِينُهُ‌، فَأُمُّهُ هٰاوِيَةٌ‌)(2)

مصاديق ميزان اعمال

اشاره

در قرآن كريم ميزان به صيغۀ جمع استعمال شده و اين به آن معناست كه ظاهراً در روز قيامت نه يك ميزان، بلكه ميزان هايى وجود دارد كه انسان را با آن ها مى سنجند.

در واقع، ميزان مصاديق مختلفى دارد كه به طور مختصر، به آنها اشاره مى شود:

1. هويت

هويت براى انسان، ميزان اعمال است و همين هويت موجب سنگينى يا سبكى در روز قيامت است. چنان كه ورود انسان به صف محشر در حالى


1) . الأعراف، 8: «و در آن روز، سنجش [اعمال] درست است. پس هر كس ميزان هاى [عمل] او گران باشد، آنان خود رستگارانند.»

2) . القارعه، 6 تا 9: «امّا هر كه سنجيده هايش سنگين برآيد، پس وى در زندگى خوشى خواهد بود! و امّا هر كه سنجيده هايش سَبُك برآيد، پس جايش «هاويه» باشد.»

كه ملائك اطرافش را با احترام و عزّت گرفته باشند و در زير پرچم ولايى مولا اميرمؤمنان عليه السلام صورتش چون ماه شب چهارده بدرخشد، «ميزان» اعمال اوست و هويتش نشان مى دهد كه بهشتى است؛ ولى چون انسان را به صورت زشتى وارد صف محشر كنند، در حالى كه غل و زنجير به پا و گردن دارد، اين هيئت و هويت همان ميزان اعمال اوست؛ پس سنگينى از نظر عزّت و آبروست و سبكى از حيث بى حيثيتى و بى احترامى اوست.

2. تجسّم اعمال

تجسّم عمل به معناى دوّم، در روز قيامت براى انسان ميزان است؛ زيرا در ذات اعمال سبكى و يا سنگينى نهفته است؛ ولى، سنگ خارا و خرمهره ذاتاً سبك و بى ارزش است.

بنابراين، نيكوكاران روز قيامت چون پا به صحراى محشر گذارند، تجسم اعمال نيكوى آنان به صورت هاى زيبا و دلپذير نشان از بهشتى بودن آن ها دارد و خود ميزان است كه سره را از ناسره مى نماياند؛ اما، بدكاران وقتى محشور مى شوند، اعمال ناشايست آن ها به صورت هاى زشت و نفرت انگيز و در هيئت خون و مار و مور و وحوش مجسم مى شود و آن ها را احاطه خواهد كرد و اين تجسم خود ميزانى است گويا.

3. نامۀ عمل

در آن روز، فشرده اى از حساب اعمال انسان ها به دستشان داده مى شود. اين خود بهترين ميزان است؛ يعنى اگر نامۀ عمل انسان به دست راست او داده شود، اهل رستگارى و بهشت است و اگر نامۀ عمل را به دست چپش بدهند،

از دوزخيان خواهد بود؛ پس آنچه انسان را به دوزخ مى افكند، سبك بودن نامۀ اعمال او است و آنچه او را از بهشتيان مى كند، سنگينى نامۀ اعمال او است.

4. اهل بيت عليهم السلام

طبق نقل برخى از روايات،(1)ميزان در قيامت، انبياء و اوصياء عليهم السلام هستند و اعمال انسان ها با آنان سنجيده مى شود. بر اين اساس، مى توان گفت: ميزان سنجش اعمال هر امّتى، پيامبر آن امّت و اوصياى او هستند و ميزان سنجش اعمال مردمان آخرالزّمان، حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام هستند، چنان كه در برخى روايات فرموده اند:

«نَحنُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ»(2)حتى از آنجا كه چهارده معصوم عليهم السلام، حقّ مطلق و عين حق و انسان كامل و مظهر تامّ فضايل اخلاقى و صفات نيكوى انسانى هستند، مى توان گفت: آن ذوات نورانى، ميزان سنجش اعمال، براى همۀ بشريّت هستند و پروردگار متعال، حساب همۀ آدميان را با ايشان مى سنجد.

آنچه گفتن آن و تفكّر دربارۀ آن، براى ما شيعيان، لذّت بخش و افتخارآميز است، اينكه ميزان اعمال ما، اميرامؤمنين على عليه السلام است؛ همان گونه كه در زيارت ايشان مى خوانيم:

«سَلَامٌ عَلَى مِيزَانِ الْأَعْمَال»(3)پس، اميد فراوان داريم كه پروندۀ اعمال ما، در قيامت و هنگام سنجش با آن امام بزرگوار، موجب روسفيدى ما در برابر ايشان و سربلندى مولايمان در پيشگاه خداوند و در برابر امّت هاى ديگر باشد؛ زيرا گناه ما، سرافكندگى امام و مقتداى ما را به همراه خواهد داشت.


1) . معانى الأخبار، ص 31.

2) . تفسير الصافى، ج 2، ص 182.

3) . المزار الكبير، ص 185.

تناسب عمل با ميزان

حال كه دانستيم ترازوى قيامت، معصومين عليهم السلام هستند و به خصوص اعمال شيعيان را با اعمال ايشان مى سنجند، بايد به اين نكتۀ اساسى توجه كنيم كه اگر اعتقاد، گفتار و كردار شيعيان متناسب با اهل بيت عليهم السلام باشد، بهشتى مى شوند، وگرنه ترازوى اعمال وزن و اعتبارى نخواهد داشت.

در واقع، بديهى است كه ميزان، عمل به دستور پيشوايان دينى عليه السلام و گام برداشتن در مسير آن ها و متخلّق شدن به اخلاق آن بزرگواران و تمسّك به ولايتشان و عشق ورزيدن به وجود مباركشان است. كسى كه در دنيا به آن بزرگواران معرفت پيدا نكند و در طريق آنان گام برندارد، يقيناً در آخرت اهل نجات نخواهد بود؛ زيرا ميزانش سبك است. كسى كه به اهل بيت عليه السلام نزديك باشد، در واقع به حق تعالى نزديك شده و كسى كه از آن ها دور شود، از خداوند دور شده است و دورشدن از آن ها باعث سبكى ميزان و قرب بدان ها موجب سنگينى ميزان است.

شيعيان بايد در اعمال خود به ويژه در اهميت به واجبات و ترك محرّمات، در نماز، در حجاب و پوشش، در فضائلى مثل صداقت، امانت دارى، وفاى به عهد، ايثار، گذشت، فداكارى و خدمت به خلق خدا، تابع اهل بيت عليه السلام باشند تا ميزان اعمال آنان سنگين و معتبر شود.

جوانان عزيز بايد توجّه داشته باشند و به سادگى از كنار اين مطالب عبور نكنند و با شعارهايى احساسى مانند: «همه غرق گناهيم و يك حسين داريم!» خود را نفريبند. محبّت امام حسين عليه السلام نعمت بسيار بزرگ و ارزشمندى است؛ ولى معرفت به اعمال و خواسته هاى امام حسين عليه السلام برتر و والاتر است. در زيارت امام حسين عليه السلام مى خوانيم:

«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(1)وقتى بيش از بيست آيه از قرآن كريم راجع به حجاب و عفاف سخن مى گويد و حجاب حضرت زهرا عليها السلام چادر است، كوتاهى در حجاب و عفاف، چه تناسبى با سيرۀ آن حضرت دارد؟

كسى كه خودگرا و خودمحور است و به فكر ديگران نيست، چه تناسبى با حضرات معصومين عليهم السلام دارد؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده اند:

«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِم »(2)

مگر كسى مى تواند مدّعى پيروى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام باشد؛ ولى در عمل هيچ شباهتى به آنان نداشته باشد؟

ماهيت صراط در قيامت

«صراط» در لغت به معنى راه و در اصطلاح، راه به سوى بهشت است. از آيات نورانى قرآن كريم استفاده مى شود كه راه بهشت از جهنّم مى گذرد و همۀ انسان ها بايد آن راه را طى كنند و گريزى از آن ندارند. سپس اگر بهشتى باشند از جهنّم مى گذرند و به بهشت مى رسند و اگر جهنّمى باشند، نمى توانند از جهنّم خارج شوند:

(وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِينَ فِيهٰا جِثِيًّا)(3)


1) . الكافى، ج 4، ص 574.

2) . الكافى، ج 2، ص 163.

3) . مريم، 71 و 72: «و هيچ كس از شما نيست مگر [اينكه] در آن وارد مى گردد. اين [امر] همواره بر پروردگارت حكمى قطعى است. آنگاه كسانى را كه پرهيزگار بوده اند مى رهانيم، و ستمگران را به زانو درافتاده در [دوزخ] رها مى كنيم.»

بنابراين، اينكه در بين عوام مشهور شده كه پلى در قيامت تعبيه شده است و همه بايد از روى آن پل بگذرند، صحيح نيست و گفته هايى كه در اين زمينه وجود دارد، نظير اينكه شاعر مى گويد: «هر كه از پل بگذرد، خندان بود»، يك مثال عوامانه بيش نيست، بلكه منظور آن است كه راه بهشت از جهنّم مى گذرد.

براساس اين آيۀ شريفه، همه از جهنّم رد مى شوند و خداوند متعال، شيعيان متّقى، يعنى كسانى را كه علاوه بر شعار و اعتقاد قلبى، در عمل نيز شيعه و پيرو اهل بيت عليهم السلام بوده اند، نجات مى دهد. گويا جهنّم حيات دارد، حرف مى زند و شيعۀ واقعى را مى شناسد كه آنان به سلامت از جهنّم مى گذرند.

امّا كسانى كه در دنيا ستمگر بوده اند، يعنى به خود، به خداوند يا به مردم، ظلم كرده و در واقع متّقى نبوده اند، در جهنّم مى مانند و هنگام عبور از جهنّم، ياراى رفتن ندارند، زانوهايشان خم مى شود و در قعر جهنّم فرومى روند. به عبارت ديگر جهنّم آن ها را مى بلعد.

سپس خداوند تعالى مى فرمايد: در قيامت هر امتى پشت سر امامش حاضر مى شود:

(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولٰئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتٰابَهُمْ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً وَ مَنْ كٰانَ فِي هٰذِهِ أَعْمىٰ فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمىٰ وَ أَضَلُّ سَبِيلاً)(1)

طبق اين آيات شريفه، كسانى كه در اين دنيا راه را گم كرده و در واقع، باطن آنان نابينا بوده است، در قيامت نيز راه را گم مى كنند و در جهنّم فرومى روند؛


1) . الإسراء، 71 و 72: «[ياد كن] روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان فرا مى خوانيم. پس هركس كارنامه اش را به دست راستش دهند، آنان كارنامه خود را مى خوانند و به قدر نخك هسته خرمايى به آنها ستم نمى شود. و هر كه در اين [دنيا] كور [دل] باشد در آخرت [هم] كور [دل] و گمراه تر خواهد بود.»

امّا آنان كه در دنيا بينا بوده اند و صراط هدايت و رستگارى را كه همان راه اهل بيت عليهم السلام است، يافته اند و در آن راه حركت كرده اند، در قيامت نيز در صراط هدايت و به دنبال امامان و پيشوايان خود، به بهشت مى روند، به اين معنا كه اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكى از ائمۀ طاهرين عليهم السلام به جلو مى روند و شيعيان به دنبال آن انوار مقدس حركت مى كنند. بديهى است وقتى آتش به امامان مى رسد، اظهار ادب مى كند و ايشان بلافاصله به بهشت وارد مى شوند.

اما كسانى كه ولايت حضرت على عليه السلام را ندارند و به عبارت ديگر كسانى كه در دنيا از آن حضرت پيروى نداشته اند، در جهنّم مى مانند و گم مى شوند و جهنّم آن ها را مى بلعد.

دنيا و آخرت، به مثابۀ يك سكّۀ دو رو

در قضيّۀ عبور همگانى از جهنّم، نكتۀ دقيقى وجود دارد و آن اين است كه باطن اين دنيا همان آخرت است و ظاهر آخرت، اين دنياست و در حقيقت، دنيا و آخرت مانند يك سكۀ دو رو عمل مى كنند، به اين معنا كه هركس در دنيا بتواند نفس امّاره را مطيع خود كند و از صفات رذيله بگذرد و هوى و هوس و شيطان درون و شيطان برون را تحت كنترل خود درآورد، در قيامت مى تواند از آتش جهنّم بگذرد؛ اما كسانى كه در اين دنيا تسليم نفس امّاره شده و در اثر تبعيّت از هوى و هوس نابود شده و غرق در تجمّل گرايى شده اند و صفات رذيله، مانند حسادت، تكبّر، خودخواهى و منيّت بر آن ها مسلّط گشته است، در روز قيامت هم آتش جهنّم آن ها را در خود مى بلعد.

در واقع، آتش جهنّم به واسطۀ خود انسان روشن مى شود و اگر كسى در اين دنيا نتواند هوى و هوس را مهار كند و نتواند از شيطان درون و برون بگذرد، در قيامت هم نمى تواند آتش جهنّم را مهار كند.

همان گونه كه در دنيا انسان دو بُعدى است و از بعد حيوانى و انسانى تشكيل شده است و همان گونه كه در دنيا بايد از بعد حيوانى استفاده صحيح كند و مانند بُراق و مركب بر آن سوار شود تا به عرش خدا برسد، در قيامت نيز دو بعدى است و با بعد انسانى و معنوى به بهشت مى رود و بعد حيوانى، او را در جهنّم نگاه مى دارد.

به عبارت روشن تر، همان طور كه در دنيا گاهى به جاى غلبۀ بعد روحى و معنوى بر بعد جسمى و حيوانى، بعد جسمى بر بعد روحى غلبه مى كند و نفس امّاره، انسان را مهار مى كند و شيطان درون و برون بر او مسلّط مى شوند، در قيامت نيز با غلبۀ بعد حيوانى، خواه ناخواه به جهنّم مى رود و جهنّم او از همين جا شروع مى گردد.

در حقيقت، آيۀ (وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا) يعنى راه بهشت، تقواست و اگر انسان نتواند از آن راه بگذرد و اگر فاسق و ظالم و فاجر باشد، در جهنّم خواهد ماند: (وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِينَ فِيهٰا جِثِيًّا).

بنابراين بايد انسان فكرى براى قيامت و به خصوص براى صراط آن بكند تا بتواند به سلامت، از جهنّم بگذرد و به بهشت برسد. عمل انسان در دنيا بايد به گونه اى باشد كه در قيامت بتواند به دنبال اهل بيت عليهم السلام حركت كند و مانند برق جهنده وارد بهشت شود و با اهل بيت عليهم السلام محشور گردد كه حشر با ايشان، از هر قصر و حورالعين و از هر بهشتى، برتر و بالاتر است.

معناى ديگر صراط

صراط، به تعبير ديگر، ائمّۀ معصومين عليهم السلام هستند؛ چنان كه خود فرموده اند:

«نَحْنُ صِرَاطُهُ الْمُسْتَقِيم»(1)


1) . تفسير فرات الكوفى، ص 138.

يعنى هر كه در دنيا آنان را شناخت و آن ها را متابعت كرد و به ولايت آنان تمسك جست، حتماً به صراط مستقيم الهى هدايت شده است و كسى كه در دنيا به صراط مستقيم الهى هدايت شده باشد؛ البته از صراط به آسانى خواهد گذشت. كلام مولاى موحدان اميرمؤمنان عليه السلام به اين معنا اشاره دارد كه فرمودند:

«أَنَا صِرَاطُ اللّهِ الْمُسْتَقِيمُ وَ عُرْوَتُهُ الْوُثْقَى الَّتِي لَا انْفِصامَ لَها»(1)من صراط مستقيم الهى و دستگيره محكم الهى هستم كه گسستگى ندارد.

بنابراين، شناخت امامان عليهم السلام و چنگ زدن به ولايت آن ها، راهى است كه به سوى خدواند تبارك و تعالى مى انجامد و موجب گذشتن سريع و آسان از صراط در روز قيامت مى شود.


1) . تصحيح اعتقادات الإمامية، ص 108.

9 فصل نهم: شاهدان در قيامت

نظارت شهود در دنيا

اشاره

در قيامت، شاهدانى، بر اعمال همۀ انسان ها، اعمّ از خوب يا بد، شهادت مى دهند. پس معلوم مى شود كه اين شاهدان در دنياى فِعلى بر اعمال ما نظارت دارند؛ بلكه بايد نحوۀ اعمال و نيّات ما را نيز درك كنند، چراكه شاهد براى اداى شهادت، بايد حاضر و ناظر بر موضوع شهادت باشد و از چگونگى و كمّ و كيف آن اطّلاع كامل داشته باشد. به همين علّت، توجّه به شاهدان قيامت بسيار حائز اهميّت است. تعداد اين گواهان، بيش از ده مورد است كه در ادمه، تنها به برخى از آنها اشاره مى شود.

اوّلين شاهد: خداوند متعال

اوّلين شاهد در قيامت، خداوند سبحان است. پروردگار عالم در دنيا ناظر و شاهد اعمال همۀ بندگان است و در قيامت، عليه يا له آنها شهادت مى دهد:

(فَكَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً)(1)

(إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَهِيدٌ)(2)

شهادت خداوند متعال له يا عليه انسان، بسيار حائز اهميّت است و قرآن كريم، مكرّراً انسان را به آن توجّه داده است.(3)

دوّمين شاهد: انبياى الهى و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله

شاهد دوّم، انبياى الهى بالأخص، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هستند. انبياء الهى عليهم السلام همان طور كه جلودار امّت خود هستند، در قيامت هم شاهد بر امّت خود خواهند بود:

(وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِكَ شَهِيداً عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ‌)(4)

بنابراين مسلمانان بايد مواظب عملكرد خود باشد كه گفتار و رفتار ناپسند، نه تنها آنان را از شفاعت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله محروم مى سازد؛ بلكه پيامبر صلى الله عليه و آله عليه آن ها شهادت مى دهند. واى به حال كسانى كه در روز قيامت، شفيعان ايشان، دشمنان آن ها باشند:


1) . يونس، 29: «و گواهىِ خدا ميان ما و ميان شما بس است.»

2) . الحج، 17: «زيرا خدا بر هر چيزى گواه است.»

3) . ر. ك: آل عمران، 98؛ المائدة، 117؛ يونس، 46؛ سبأ، 47 و...

4) . النحل، 89: «و [به ياد آور] روزى را كه در هر امتى گواهى از خودشان برايشان برانگيزيم، و تو را [هم] بر اين [امت] گواه آوريم، و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگرى است، بر تو نازل كرديم.»

وَيلٌ لِمَن شُفَعاؤُه خُصَماؤُه *** وَ الصّور فِي يَومِ القيامَة ينفَخ(1)

قرآن كريم، از شكايت و چه بسا از نفرين شفيع امّت، يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خبر مى دهد:

(وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً)(2)

اگر ملّت مسلمان به قرآن كريم عمل نكنند و قرآن سرمشق زندگى آن ها نباشد يا در زندگى آن را ناديده بگيرند، در روز قيامت، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نه فقط عليه آنان شهادت مى دهند؛ بلكه از آن ها گله و شكايت كرده و حتّى نفرين مى كنند و مى فرمايند: خدايا! اين قوم من، از كسانى بودند كه در دنيا روى قرآن پا گذاشتند و قرآن در خانه و زندگى آن ها مهجور بود و به آن عمل نمى كردند!

سوّمين شاهد: ائمّۀ اطهار عليهم السلام

سوّمين شاهد قيامت، ائمّۀ طاهرين عليهم السلام هستند. قرآن كريم، به انسان ها متذكّر مى شود كه هرچه مى خواهيد انجام دهيد؛ امّا بدانيد كه در محضر خداوند متعال و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام هستيد:

(وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلىٰ عٰالِمِ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌)(3)

منظور از مؤمنون در اين آيه، طبق روايات، حضرات معصومين عليهم السلام هستند.(4)


1) . مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 328.

2) . الفرقان، 30: «و پيامبر [خدا] گفت: پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.»

3) . التوبه، 105: «و بگو: [هر كارى مى خواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست، و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده مى شويد؛ پس شما را به آنچه انجام مى داديد آگاه خواهد كرد.»

4) . الكافى، ج 1، ص 219.

بنابراين، آيۀ شريفه مى فرمايد: اى انسان هرچه مى خواهى انجام بده؛ امّا مواظب و متوجّه باش كه در خلوت و جلوت، در محضر خداوند متعال، پيامبر و ائمّه عليهم السلام هستى! در محضر امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف هستى؛ پس ادب حضور را مراعات كن و بدان كه در روز قيامت، ايشان بر اعمال تو شهادت مى دهند.

همچنين قرآن شريف در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً)(1)

در اين آيۀ شريفه هم، براساس روايات وارد شده، مراد از امّت وسط، ائمۀ طاهرين عليهم السلام هستند(2)كه انسانِ كامل و بهترينِ افراد مى باشند و در روز قيامت، عليه انسان يا له او شهادت مى دهند.

همۀ شيعيان و محبّان اهل بيت عليهم السلام آرزو دارند كه مثلاً امام حسين عليه السلام از آن ها شفاعت كنند؛ امّا براى رسيدن به اين خواسته، بايد توجّه داشته باشند كه در خلوت و جلوت، در محضر امام حسين عليه السلام هستند و نوع عملكرد آن ها، باعث مى شود آن حضرت، له يا عليه آنان شهادت دهند.

چهارمين شاهد: ملائكۀ الهى

اشاره

دستۀ چهارم شاهدان قيامت، ملائكۀ الهى مى باشند. از ديدگاه قرآن، ملائكۀ شاهد، سه گروهند: ملائكۀ مقرّب و ملائكه اى كه محافظ انسان ها هستند و ملائكه اى كه مسئول ثبت اعمال روزانۀ انسان ها هستند.


1) . البقره، 143: «و بدين گونه شما را امّتى ميانه قرار داديم، تا بر مردم گواه باشيد؛ و پيامبر بر شما گواه باشد.»

2) . شواهد التنزيل، ج 1، ص 119.

دستۀ اوّل: ملائكۀ مقرّب

دستۀ اوّل، ملائكۀ مقرّب خداوند، نظير حملۀ عرش، جبرييل، ميكاييل و اسرافيل هستند:

(كِتٰابٌ مَرْقُومٌ‌، يَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ‌)(1)

اين ملائكۀ مقرّب، غير از نكير و منكر و ملائكه اى كه به صورت روزانه اعمال انسان را ثبت مى كنند، هستند. خوشا به حال كسانى كه در روز قيامت فرشته اى مانند جبرئيل، به نفع آنان شهادت دهد.

در روايات آمده است در قيامت، ملائكه اى كه شهادت مى دهند، به استقبال فرد مورد نظر مى آيند و با احترام خاصى او را به صف محشر برده، براى او و به نفع وى شهادت مى دهند. مسلّماً چنين انسانى شادى و سرور زائدالوصفى پيدا خواهد كرد كه به تعبير قرآن كريم، همۀ اهل محشر را به ديدن نامۀ اعمالش دعوت مى كند:

(هٰاؤُمُ اِقْرَؤُا كِتٰابِيَهْ‌)(2)

دستۀ دوّم: ملائكۀ محافظ

دوّمين دسته از ملائكۀ شاهد، ملائكه اى هستند كه براى حفظ ما از شرور انسى و جنّى و آفات، هميشه همراه انسان هستند و از او مواظبت مى كنند:

(لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ‌)(3)


1) . المطففين، 20 و 21: «كتابى است نوشته شده كه مقرّبان شاهد آن هستند.»

2) . الحاقة، 19: «بياييد و كتابم را بخوانيد.»

3) . الرعد، 11: «براى انسان مأمورانى است پى درپى، كه به فرمان خدا او را از پيش رو و از پشت سر پاسدارى مى كنند.»

دستۀ سوّم: ملائكۀ مراقب

دستۀ سوّم، ملائكۀ مراقبند كه «رقيب» و «عتيد» ناميده مى شوند و براى نوشتن اعمال ما گمارده شده اند و در هر روز و شب تغيير مى كنند:

(مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ)(1)

اين دو مَلَك، يكى طرف راست و يكى طرف چپ انسان قرار مى گيرند و يكى موظّف به نوشتن كارهاى نيك و ديگرى موظّف به نوشتن كارهاى بد است. در روايات آمده است، خداوند رحمان براى آنكه انسان ها را حتّى نزد ملائكه رسوا نكند، هر روز دو ملك جديد را مسئول ثبت اعمال او مى كند و ملائكۀ قبلى به سوى او باز نمى گردند. با اين حساب اگر كسى مثلاً صد سال عمر كند، چندين هزار ملك، شاهد و ناظر اعمال او بوده اند. همۀ اين ملائكه به اضافۀ ملائكه اى كه محافظ انسان هستند، همگى از شاهدان قيامت بوده و له يا عليه او شهادت مى دهند.

پنجمين شاهد: اعضاء و جوارح و دل انسان

شاهدى كه درك معناى شهادت آن براى انسان ملموس تر و محسوس تر از شهود قبلى است، اعضاء و جوارح انسان است. گوشى كه موسيقى هاى شهوت آميز گوش داده، چشمى كه نگاه حرام كرده، دستى كه به ديگران ظلم نموده و پايى كه به مجلس گناه رفته، عليه صاحب خود شهادت مى دهند. قرآن كريم در سورۀ مباركۀ «يس» كه به قلب قرآن مشهور است، مى فرمايد:

(اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ‌)(2)


1) . ق، 18: «انسان هيچ سخنى را بر زبان نمى آورد، مگر اينكه مراقبى آماده نزد اوست و آن را ضبط مى كند.»

2) . يس، 65: «امروز بر دهان هاى آنان مُهر مى نهيم، و دست هايشان با ما سخن مى گويند، و پاهايشان بدانچه فراهم مى ساختند گواهى مى دهند.»

در روز قيامت، بر زبان افراد بدكار، مُهر زده مى شود و نمى توانند حرف بزنند، آنگاه دست و پا و اعضا و جوارح آن ها، بر عليه ايشان شهادت مى دهند.

البته بايد توجّه داشت كه در اين آيۀ شريفه، دست و پا، از باب مثال ذكر شده است و در حقيقت همۀ اعضاء و جوارح، به نفع يا زيان انسان شهادت مى دهند.

همچنين از عبارت (تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ‌) استفاده مى شود كه جسم آن ها شهادت مى دهد؛ زيرا روحشان كه دست و پا ندارند و اين مطلب، گوياى معاد جسمانى است.

قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا(1)

وقتى انسان مى بيند كه اعضاء و جوارح او، ازجمله پوست بدن، عليه او شهادت مى دهند، با ناراحتى به اعضاى خود مى گويد: چرا عليه من شهادت مى دهيد؟ آن ها نيز يك جواب منطقى و عالى مى دهند:

(أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ‌)(2)

مى گويند: خداوند كه قدرت سخن گفتن به همۀ موجودات داده است، به ما فرمان داده كه سخن بگوييم، گرچه ما نيز مى سوزيم؛ ولى چون خداوند فرمان داده است، اطاعت مى كنيم.

شهود قبلى گرچه بسيار با اهميّت و قابل توجّه بودند، ولى اين شاهد براى معمول انسان ها كه درك معنوى آن ها كمتر است، مى تواند نيروى كنترل كنندۀ مناسبى باشد؛


1) . فصلت، 21: «و به پوست [بدنِ‌] خود مى گويند: چرا بر ضدّ ما شهادت داديد؟»

2) . فصّلت، 21: «همان خدايى كه هر چيزى را به زبان درآورده ما را گويا گردانيده است.»

زيرا وقتى مثلاً كسى خواست نگاه حرامى داشته باشد يا فيلم شهوت انگيزى را ببيند، اگر توجّه كند كه چشم او در قيامت بر اين نگاه شهادت مى دهد، مسلّماً منصرف مى شود.

دل انسان نيز مانند ساير اعضا و جوارح، از شاهدان قيامت است:

(وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً)(1)

بنابراين بايد انسان مراقب خطورات قلبى و نيّات درون دل خود نيز باشد.

ششمين و هفتمين شاهدان: مكان و زمان

از شاهدهاى ديگر در روز قيامت، مكان و زمان است. قبل از هر چيز، توجه به اين نكته لازم است كه اين عالم، حيات دارد. اگر به راستى كسى چشم دل باز كند، متوجّه مى شود كه زمين و زمان، داراى حيات و درك و شعور است. قرآن كريم مى فرمايد: وقتى حضرت داود عليه السلام زبور مى خواند، كوه ها و پرندگان با او زبور مى خواندند و در تسبيح خداوند او را همراهى مى كردند:

(يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ)(2)

يكى از بزرگان مى گفت: به باغى رفتم كه انسان وارسته اى در آنجا قرآن مى خواند. گنجشك ها اطراف اين فرد جمع بودند و وقتى قرآن مى خواند، آن ها هم زمزمه مى كردند و وقتى قرآنش تمام مى شد، آن ها هم ساكت مى شدند!


1) . الإسراء، 36: «و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.»

2) . سبأ، 10: «اى كوه ها، با او [در تسبيح خدا] هم صدا شويد.»

پس هرچه در اين عالم هست، حيات دارد؛ اگر ما درك نمى كنيم، اشكال از ماست نه حيات موجودات:

(وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ‌)(1)

هيچ چيزى پيدا نمى شود، مگر اينكه خداوند متعال را تسبيح مى كند، ولى غالب انسان ها قادر به فهم و درك اين معنا نيستند. اگر كسى چشم بصيرت و گوش شنوا و دل فهيم پيدا كند، آنگاه مى يابد كه عالم هستى، در حال ذكر و تسبيح و تحميد خداى سبحان است:

(يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ‌)(2)

وقتى چنين باشد، آنگاه اين مفهوم كه قرآن كريم مى فرمايد: در روز قيامت، زمين، له يا عليه انسان ها شهادت مى دهد، معلوم و مشخّص مى شود. خداوند متعال در سورۀ زلزال، مى فرمايد:

(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌، إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا، وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا، وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا، يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا، بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا)(3)

هر زمينى كه انسان در آنجا عملى را انجام داده باشد، براى انسان شهادت مى دهد؛ مثلاً خانۀ انسان شهادت مى دهد كه در آن نماز شب خوانده شده يا جلسۀ زيارت و روضه برگزار شده است. اگر نعوذ بالله كار بدى هم انجام شده باشد، آن زمين و خانه شهادت مى دهد. در اين آيات نيز نظير آيات قبل كه شخص عاصى از شهادت اعضاى خود ناراحت مى شود، در برابر شهادت زمين عليه او، ناراحت مى شود و مى گويد: چرا چنين شهادت مى دهى‌؟


1) . الإسراء، 44: «و هيچ چيز نيست مگر اينكه در حال ستايش، تسبيح او مى گويد، ولى شما تسبيح آن ها را درنمى يابيد.»

2) . الجمعه، 1: «آنچه در آسمان ها و آنچه در زمين است، تسبيح مى گويند.»

3) . الزلزلة، 1 تا 5: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، آنگاه كه زمين به لرزش [شديد] خود لرزانيده شود، و زمين بارهاى سنگين خود را برون افكند، و انسان گويد: [زمين] را چه شده است‌؟ آن روز است كه [زمين] خبرهاى خود را باز گويد. [همان گونه] كه پروردگارت بدان وحى كرده است.»

زمين نيز جوابى مشابه جواب اعضاى بدن را مى دهد و مى گويد خداوند چنين دستور داده است:

(بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا(1)

زمان نيز جزء شاهدان قيامت است، چنان كه در روايات آمده است. امام باقر عليه السلام مى فرمايند:

«مَا مِنْ يَوْمٍ يَأْتِي عَلَى ابْنِ آدَمَ إِلَّا قَالَ لَهُ ذَلِكَ الْيَوْمُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا يَوْمٌ جَدِيدٌ وَ أَنَا عَلَيْكَ شَهِيدٌ فَقُلْ فِيَّ خَيْراً وَ اعْمَلْ فِيَّ خَيْراً أَشْهَدْ لَكَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَإِنَّكَ لَنْ تَرَانِي بَعْدَهَا أَبَداً»(2)همچنين در روز قيامت، مجالس عليه يا له انسان شهادت مى دهند. اگر كسى براى رضاى خدا به جلسه اى آمده باشد و در آن وقت بگذارد، زمان به نفع او شهادت مى دهد، ولى اگر انسان به قصد معصيت يا بدون اخلاص يا براى ريا به مجلسى برود، آن زمان و جلسه عليه او شهادت خواهند رفت.

هشتمين شاهد: شريك و رفيق

شاهد ديگر قيامت، شريك و رفيق انسان است. به خصوص رفقاى بد، عليه يكديگر شهادت مى دهند و از هم شكايت مى كنند:

(يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً، لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً)(3)

دو رفيق بد، مثل دختر و پسرى كه دچار گناه بزرگ دوستى با نامحرم هستند، در قيامت عليه يكديگر شهادت مى دهند و هركدام، زشتى عمل خود


1) . الزلزلة، 5: «[همان گونه] كه پروردگارت بدان وحى كرده است.»

2) . الكافى، ج 2، ص 523.

3) . الفرقان، 27 و 28: «و روزى است كه ستمكار دست هاى خود را مى گَزد [و] مى گويد: اى كاش با پيامبر راهى برمى گرفتم. اى واى، كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم.»

را به ديگرى نسبت مى دهد. در آن هنگام، خداوند متعال مى فرمايد: تقصير هر دوى شماست. همچنين افرادى كه به طور كوركورانه ديگران را الگو قرار داده و بدون آگاهى، از افراد نالايق پيروى كرده اند، آن الگوها خود را سرزنش مى كنند و آن ها را مقصّران اصلى ارتكاب اعمال زشت خود مى دانند و تقصيرها را گردن آن ها مى اندازند.(1)

بدتر از رفيق بد، شيطان است. همان گونه كه رفقاى بد، عليه يكديگر شهادت مى دهند، شيطان نيز عليه گناهكاران و گناهكاران عليه شيطان شهادت مى دهند. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ قٰالَ اَلشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ اَلظّٰالِمِينَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ‌)(2)

در روز قيامت، مباحثه اى ميان انسان هاى بدكار و شيطان واقع مى شود. بدكاران كه فريب شيطان را خورده اند، به خداوند عرض مى كنند: خدايا! تقصير ما نيست و همه چيز تقصير شيطان است كه ما را جهنّمى كرده است. شيطان نيز با زيركى جواب مى دهد: من چه كردم‌؟! شما پيامبر و قرآن و امام داشتيد، علما و مسجد و محراب در دسترس شما بودند، همۀ آنان به شما گفته بودند كه مواظب اعمالتان باشيد؛ امّا من فقط يك وسوسه كردم و شما درحالى كه مرا نمى ديديد، خطور ذهنى و وسوسۀ مرا گرفتيد و آن حرف هاى عالى را رها كرديد!


1) . ر. ك: الأعراف، 38 و 39.

2) . ابراهيم، 22: «و چون كار از كار گذشت [و داورى صورت گرفت] شيطان مى گويد: در حقيقت، خدا به شما وعده داد وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم، و مرا بر شما هيچ تسلّطى نبود، جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد. پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد. من به آنچه پيش از اين مرا [در كار خدا] شريك مى دانستيد كافرم». آرى! ستمكاران عذابى پردرد خواهند داشت.»

چرا علما را رها كرديد؟ چرا قرآن را رها كرديد؟ گناهكاران وقتى از جواب بازمى مانند، خداوند متعال خطاب به هر دوى آن ها مى فرمايد: از من دور شويد. سپس شيطان را به جهنّم مى برند و تابعين او نيز به جهنّم خواهند رفت.

مواردى كه ياد شد، شاهدانى هستند كه معمولاً در قرآن كريم، از آن ها ياد شده است؛ البته شهود ديگرى مانند اعمال انسان و هويّت انسانى نيز وجود دارند كه به جهت رعايت اختصار از بحث دربارۀ آن ها خوددارى مى شود.(1)


1) . ر. ك: اسلام آئين رستگارى، ص 132 تا 136.

10 فصل دهم: شفاعت

شفاعت در قرآن

مسئلۀ شفاعت، از مسلّمات عقايد شيعيان است، زيرا قرآن كريم، در آيات مختلفى بر آن تصريح فرموده است؛ مثلاً مى فرمايد:

(مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ‌)(1)

(وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ‌)(2)

(لاٰ يَمْلِكُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً)(3)

در روايات نيز بر مسئلۀ شفاعت تصريح و تأكيد شده است.(4)

شفاعت در قيامت، در اختيار خداوند متعال است و خود حق تعالى اوّلين شفيع روز قيامت مى باشد. شفيعان بعدى به اذن و ارادۀ ذات بارى تعالى قرآن كريم و عترت طاهرين هستند. همچنين انبياى الهى، علماى دين، شهداء و مؤمنين نيز در روز قيامت مى توانند شفيع باشند.

آنچه به بحث فعلى مربوط مى شود اين است كه بى ترديد، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام در قيامت، به اذن الهى، واسطۀ آمرزش بندگان مى شوند.


1) . البقره، 255: «كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟»

2) . الأنبياء، 28: «و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمى كنند.»

3) . مريم، 87: «آنان اختيار شفاعت را ندارند، جز آن كس كه از جانب [خداى] رحمان پيمانى گرفته است.»

4) . ر. ك: بحار الأنوار، ج 8، ص 29 تا 61.

رفع يك شبهه

قرآن كريم در آياتى، شفاعت در روز قيامت را ردّ مى كند. اين آيات دستاويز كسانى شده است كه به شفاعت در روز قيامت معتقد نيستند. در اينجا به چهار آيه اشاره مى كنيم و در پايان هر آيه، پاسخ اين شبهه نيز داده مى شود:

(اِتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ‌)(1)

معناى آيه شريفه اين است كه بترسيد از روز قيامت كه در آن روز، به اشتباه، كسى را به جاى ديگرى گرفتن، كسى را به ناحقّ بهشتى يا جهنّمى كردن، رشوه گرفتن و به ازاى آن گناهكارى را از عذاب آتش نجات دادن، ظلم و طرفدارى از ظالم وجود ندارد و به عبارت ديگر در روز رستاخيز فريب، پارتى، رشوه و زور وجود نخواهد داشت. بنابراين آيه شريفه، شفاعت به معناى درست و صحيح آن را نفى نكرده است، بلكه بحث بر سر برخوردهاى ناعادلانه و از جمله شفاعت بر خلاف عدل است.

(مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ شَفِيعٍ أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ‌)(2)

اين آيه نيز به امرى بسيار مهم اشاره كرده است: شفاعت بايد به اذن خداى متعال باشد و اين سخن كه بت پرستان مى گويند «بت ما را شفاعت مى كند»(3)غلط است، زيرا بت حقّ شفاعت ندارد و خداى متعال اجازه تكوينى و تشريعى به آن نداده است.

(مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ‌)(4)


1) . البقره، 48: «و بترسيد از روزى كه هيچ كس چيزى [از عذاب خدا] را از كسى دفع نمى كند؛ و نه از او شفاعتى پذيرفته، و نه به جاى وى بدلى گرفته مى شود؛ و نه يارى خواهند شد.»

2) . السجده، 4: «براى شما غير از او سرپرست و شفاعتگرى نيست؛ آيا باز هم پند نمى گيريد؟»

3) . يونس، 18: «وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ‌.»

4) . غافر، 18: «براى ستمگران نه يارى است و نه شفاعتگرى كه مورد اطاعت باشد.»

(فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ اَلْمِسْكِينَ وَ كُنّٰا نَخُوضُ مَعَ اَلْخٰائِضِينَ وَ كُنّٰا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ اَلدِّينِ حَتّٰى أَتٰانَا اَلْيَقِينُ فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ‌)(1)

در اين دو آيه هم تصريح شده كه در روز رستاخيز، شفاعت شافعان براى كسانى كه همانند ستمگران لياقتِ لازم را ندارند، وجود نخواهد داشت. بلكه از اين دو آيه استفاده مى شود شفاعت در روز قيامت هست، ولى آن را براى نالايقان را نفى فرموده است.

معانى و مراتب شفاعت

اشاره

توسّل و شفاعتى كه شيعه به آن معتقد است، داراى مراتبى چند است كه به صورت اختصار به آنها پرداخته مى شود.

1. دعاكردن معصومين عليهم السلام

يكى از معانى شفاعت آن است كه برخى از افراد، مشمول دعاى اهل بيت عليهم السلام مى شوند. ائمّۀ معصومين عليهم السلام دعا مى كنند و از خداوند رحمان مى خواهند كه اين افراد آمرزيده شوند و پروردگار عالم نيز دعاى آنان را مستجاب مى كند. همان گونه كه خداوند در قرآن شريف به گناهكاران امر كرده كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بروند و از او بخواهند تا براى آن ها استغفار فرمايد:


1) . المدثّر، 40 تا 48: «آن ها در باغ هاى بهشتند و سؤال مى كنند از مجرمان: چه چيز شما را در آتش [سَقَر] درآورد؟ گويند: از نمازگزاران نبوديم، و بينوايان را غذا نمى داديم، و پيوسته با اهل باطل همنشين و هم صدا بوديم، و روز جزا را دروغ مى شمرديم، تا مرگ ما در رسيد. پس شفاعت شفاعتگران آن ها را سود نبخشد!»

(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً)(1)

استاد بزرگوار ما، حضرت امام خمينى قدس سره در كتاب كشف الاسرار، در ردّ كسروى و كسروى منش ها، شفاعت را اين گونه معنا كرده اند كه ائمّۀ طاهرين عليهم السلام مستجاب الدّعوه هستند و كسانى كه لياقت شفاعت داشته باشند، با دعا و استغفار اهل بيت عليهم السلام بهشتى مى شوند. البته، اين معنا اولين و كمترين مرتبه از شفاعت است كه ايشان در آن كتاب، متناسب با اشكالات و شبهات مطرح شده از سوى مخالفان و ردّ جهّال و مغرضان طرح فرموده اند.

2. شفاعت، ادامۀ هدايت

پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام در دنيا و آخرت، امام و هدايت گر بشريت هستند و در قيامت با علم به اوضاع و احوال مردم، از آنان شفاعت مى كنند:

(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ‌)(2)

بر اين اساس، عالمان دين و كسانى كه موجب هدايت ديگران شده اند، مانند شهداء نيز با درجۀ نازل ترى مى توانند شفاعت كنند. به طوركلّى كسى كه در دنيا «هادى» است، در قيامت مى تواند «شفيع» واقع شود و هر كسى در اين دنيا جنبۀ هدايتش براى ديگران بيشتر باشد، در آخرت نيز، جنبۀ شفاعتش براى ديگران بيشتر خواهد بود؛ لذا در روايات آمده است كه امام حسين عليه السلام بيش از ديگران شفاعت مى كنند.


1) . النساء، 64: «و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مى كرد، قطعاً خدا را توبه پذيرِ مهربان مى يافتند.»

2) . الإسراء، 71 و 72: «[ياد كن] روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان فرا مى خوانيم.»

3. تقرّب و آبرومندى شفيعان الهى

يكى ديگر از معانى شفاعت، قرب و مقام است. خداوند متعال در روز رستاخيز به واسطۀ تقرّب شفيع در نزد او، شيعۀ گناهكار را عفو مى فرمايد:

(لاٰ يَمْلِكُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً)(1)

مثلاً چون امام حسين عليه السلام نزد خداوند متعال تقرّب دارند، پروردگار عالم شيعيان گناهكار ايشان را عفو مى فرمايد.

4. اختيار تامّ معصومين عليهم السلام

معناى چهارم شفاعت كه بسيارى از بزرگان نيز بر آن تأكيد دارند، اختيار تامّ براى شفاعت است؛ يعنى معصومين عليهم السلام اختيار تام دارند، افرادى را كه لايق و شايستۀ شفاعت هستند، شفاعت كنند و به بهشت ببرند. قرآن كريم خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

(وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ‌)(2)

استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمه الله نكتۀ دقيق و شيرينى مى فرمودند و مى گفتند: معنا ندارد كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بدون امّتشان به بهشت بروند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله راضى نمى شوند كه به تنهايى به بهشت بروند؛ لذا اگر كسى لياقت شفاعت داشته باشد، مورد شفاعت واقع مى شود.

در روايتى نقل شده است كه در روز قيامت، كليد بهشت و جهنّم را به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى دهند و ايشان اختيار تام دارند كه هر كارى انجام دهند،


1) . مريم، 87: «[آنان] اختيار شفاعت را ندارند، جز آن كس كه از جانب [خداى] رحمان پيمانى گرفته است.»

2) . الضحى، 5: «و به زودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردى.»

سپس پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله كليد بهشت و جهنّم را به اميرالمؤمنين عليه السلام مى دهند و مى فرمايند اختيار تامّ از توست، هر كه ولايت و لياقت دارد، او را شفاعت كن.(1)

اگر كسى لايق باشد و در دنيا در مسير اهل بيت عليهم السلام گام بردارد، مشمول شفاعت خواهد شد.

5. واسطۀ در فيض

پيامبر مكرّم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام هم در امر تكوين و هم در امر تشريع، واسطۀ فيض جهان هستى اند و وساطت آن بزرگواران در دو جهان كارساز است. يعنى هر فيض و رحمتى كه در دنيا و آخرت به بندگان مى رسد، به واسطۀ آن بزرگواران مى رسد.

مغفرت و آمرزش بندگان در قيامت، نعمت و فيضى بزرگ از جانب پروردگار متعال است و به واسطۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام به انسان ها مى رسد و اين والاترين مرتبۀ شفاعت است كه از نظر عرفان اسلامى و عترت طاهره عليهم السلام امرى مسلّم و قطعى است.

شفاعت به اين معنا، تنها مربوط به گناهكاران نيست، بلكه هر انسانى براى اين كه مورد هر درجه اى از مغفرت خداى تعالى قرار گيرد و وارد هر مرتبه اى از بهشت شود، گرچه استحقاق آمرزش را نيز داشته باشد و گرچه خود، از شفيعان روز قيامت باشد، نيازمند شفاعت نبى مكرّم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است و از اين رو مغفرت پروردگار با همۀ درجاتش، به واسطۀ آنان به انسان ها مى رسد.


1) . ر. ك: امالى الصدوق، ص 116؛ روضة الواعظين، ج 1، ص 113.

اركان شفاعت

1. اذن الهى

ركن اساسى شفاعت، اذن و اجازه خداوند سبحان است. قرآن كريم بر اين موضوع تأكيد كرده و آن را به صراحت بيان مى فرمايد:

(مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ‌)(1)

بدون اذن پروردگار و خارج از اراده آن ذات يكتا، هيچ نعمت و رحمتى به كسى تعلّق نمى گيرد؛ هيچ دعايى مستجاب نمى شود، هيچ توبه اى پذيرفته نمى گردد و احدى به بهشت راه نمى يابد.

بنابراين، كسانى كه براى شفيعان روز قيامت، اراده اى مافوق ارادۀ الهى تصوّر مى كنند و يا قدرتى موازى قدرت خداوند براى شفيع در نظر مى گيرند، سخت در اشتباهند؛ زيرا شفيع، حكومت و تشكيلاتى مستقل از خداوند متعال ندارد.

2. لياقت

ركن دوّم شفاعت، لياقت و شايستگى كسى است كه از او شفاعت مى شود. شفاعت نياز به زمينه سازى دارد، از اين رو قرآن و عترت و ساير شفيعان قيامت، بدون زمينه، بدون آمادگى و بدون لياقت، از كسى شفاعت نخواهند كرد.

باران رحمت الهى براى زمين حاصل خيز و مستعدّ كشاورزى مفيد است؛ امّا همان باران با همۀ بركاتى كه دارد، در زمين شوره زار تأثيرى نخواهد داشت؛ زيرا آن زمين لياقت بهره بردارى از بركات باران را ندارد.


1) . البقره، 255: «كيست آن كه جز به خواست و فرمان او نزد وى شفاعت كند؟»

در واقع، شفاعت كه امرى مسلّم است، شرط دارد و شرط آن اين است كه در نامۀ عمل انسان، نشانى از تشيع حقيقى وجود داشته باشد تا مشمول شفاعت شود؛ زيرا در قيامت نامۀ اعمال را با اعمال چهارده معصوم عليهم السلام مى سنجند.

محرومين از شفاعت

قرآن كريم با كمال صراحت مى فرمايد: برخى افراد لياقت شفاعت ندارند و نمى توانند از آن بهره مند گردند:

(فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ‌، عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ‌، مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ، قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ‌، وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ اَلْمِسْكِينَ‌، وَ كُنّٰا نَخُوضُ مَعَ اَلْخٰائِضِينَ‌، وَ كُنّٰا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ اَلدِّينِ‌)(1)

استفهام در اين آيه، استفهام تعجبيّه است؛ يعنى وقتى بعضى از شيعيان به جهنّم مى روند، برخى از بهشتيان كه جهنّمى ها را مى بينند، با تعجّب از آن ها سؤال مى كنند: شما كه شيعه بوديد، چرا به جهنّم رفتيد؟! آنان پاسخ مى گويند: ما نه با خالق ارتباط داشتيم، نه با مخلوق، نه خدا را عبادت مى كرديم و نه به خلق او خدمت مى نموديم، نه اهل خمس و زكات بوديم، نه انفاق مى كرديم، عمر خويش را با افراد باطل و هوس ران، تباه كرديم و عمده قيامت را تكذيب مى كرديم و به فكر آن نبوديم؛ از اين رو ما را به جهنّم آوردند و شفاعت نصيب ما نشد.

طبق آيات مزبور، اوّلين دسته اى كه از نعمت بزرگ شفاعت محرومند، كسانى هستند كه در دنيا اهل نماز نبوده اند. همچنين امام صادق عليه السلام در آخرين روز حيات، همۀ خويشان خود را جمع كردند. آن امام بزرگوار جملۀ بسيار


1) . المدثّر، 40 تا 46: «در ميان باغ ها. از يكديگر مى پرسند، درباره مجرمان: چه چيز شما را در آتش [سَقَر] درآورد؟ گويند: از نمازگزاران نبوديم، و بينوايان را غذا نمى داديم، با هرزه درايان هرزه درايى مى كرديم، و روز جزا را دروغ مى شمرديم.»

ارزشمندى فرمودند و از دنيا رفتند. ايشان فرمودند:

«لَا يَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَ بِالصَّلَاةِ‌»(1)كسى كه نماز را سبك بشمارد، به شفاعت ما اهل بيت نمى رسد.

نكتۀ بسيار حائز اهميّت در اين روايت شريف آن است كه معناى سبك شمردن نماز، نخواندن نماز و ترك اين فريضه نيست، آنكه كفر عملى است و عاقبتى جز جهنّم ندارد؛ بلكه سبك شمردن نماز، يعنى اينكه انسان در وقت نماز به كار ديگرى مشغول باشد؛ مثلاً كسى كه در وقت نماز ظهر، ناهار مى خورد يا در وقت نماز صبح، خواب است و در وقت نماز مغرب و عشا، بر سر كسب و كار يا مشغول تفريح است، نماز خود را سبك شمرده و معلوم نيست مشمول شفاعت شود.

افراد بى اعتنا و بى توجه به انفاق، دوّمين گروه هستند كه شفاعت شامل حال آنان نمى شود. در واقع، شيعۀ حقيقى، با دو بال پرواز مى كند، يكى بال رابطه با خداوند مانند نماز و روزه و ديگرى با بال رابطه با مردم يعنى كمك كردن به خلق خدا. قرآن كريم كمك به بندگان را از همۀ انسان ها به قدر توان خواسته است:

(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ‌)(2)

هر كه به اندازۀ توان خود بايد به ديگران كمك كند؛ كسانى كه وضع بهترى دارند، بيشتر كمك كنند و آنان كه نمى توانند و فقير هستند، به هر اندازه كه براى آنان مقدور است، بايد كمك نمايند. كسى كه فقير است و فقط به اندازۀ خود و خانواده درآمد دارد، نبايد خود را از كمك به ديگران تبرئه كند.


1) . الكافى، ج 3، ص 270.

2) . الطلاق، 7: «بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند و هر كه روزى او تنگ باشد، بايد از آنچه خدا به او داده انفاق كند.»

كمترين حدّ كمك كه وظيفۀ همه است، آزار نرساندن به مردم است. اگر كسى هيچ گونه كمكى نمى تواند بكند، دست كم بايد مواظب باشد از ديگران غيبت نكند، به آنان تهمت نزند و يا اهانت ننمايد. اگر نمى تواند مانند حضرت زهرا عليها السلام غذاى خود را به ديگرى ببخشد(1)، لااقل با كارشكنى و شايعه و تهمت، سنگ اندازى نكند و موجبات آزار ديگران را فراهم نسازد و به مردم ظلم نكند.

دستۀ سوّم از جهنّميان مى گويند: ما اهل نماز بوديم، به ديگران نيز كمك مى كرديم، امّا تجمّل گرا بوديم و خانه و محلّ كار و جامعۀ ما، مملو از گناه و فساد اخلاقى بود:

(وَ كُنّٰا نَخُوضُ مَعَ اَلْخٰائِضِينَ‌(2)

گروه چهارم مى گويند: ما اصلاً به فكر معاد نبوديم:

(وَ كُنّٰا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ اَلدِّينِ‌(3)

هيچ گاه به قيامت فكر نمى كرديم، با خود نمى انديشيديم كه معاد چيست و سرنوشت انسان ها چه مى شود و چه مشكلاتى فرا روى انسان ها در قيامت خواهد بود و قيامت را تكذيب مى كرديم. اين افراد در زندگى دنيا، مانند كرم ابريشم در پيلۀ دنيايى خود مى تنند تا مرگ آن ها فرا رسد.

سپس، قرآن كريم، حقيقت مهمّى را بيان مى كند و مى فرمايد:

(فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ‌)(4)

آنان به خاطر دورى از نماز و انفاق و در اثر گناه و تكذيب معاد، لياقت شفاعت ندارند و نمى توانند از آن نعمت بزرگ بهره مند گردند.


1) . الإنسان، 8 تا 10.

2) . المدثّر، 45: «با هرزه درايان هرزه درايى مى كرديم.»

3) . المدثّر، 46: «و روز جزا را دروغ مى شمرديم.»

4) . المدثّر، 48: «و شفاعت شفاعتگران آن ها را سود نبخشد!»

اين آيه مى فرمايد كه شفاعت وجود دارد؛ امّا كسانى كه به جهنّم رفته اند، لياقت شفاعت را نداشته اند. كسى كه هنگام بارش باران به زير سقف مى رود، نمى تواند از قطرات رحمت الهى بهره گيرد. در چنين وضعيّتى، كوتاهى از باران نيست؛ زيرا بدون تبعيض براى همه مى بارد؛ بلكه تقصير از كسى است كه نمى تواند از بركات باران استفاده كند.

در روايات داريم كه برخى افراد به جهنّم مى روند و اهل جهنّم از آن ها سؤال مى كنند شما كه هستيد؟ از كجا آمده ايد؟ آنان نام ائمّۀ اطهار عليهم السلام را فراموش مى كنند و ناگهان به ياد مى آورند و مى گويند: ما از امّت محمّد صلى الله عليه و آله و شيعۀ على عليه السلام هستيم. جهنّميان تعجّب مى كنند و مى گويند: شما شيعه هستيد و به جهنّم آمده ايد؟ پس شفاعت چه شد؟! پاسخ مى دهند: ما را از راهى به جهنّم آوردند كه دسترسى به اهل بيت عليهم السلام پيدا نكرديم.

واى به حال كسى كه در قيامت به شفاعت اهل بيت عليهم السلام نرسد و واى به حال كسى كه در دنيا با گناه خود اهل بيت عليهم السلام را آزار دهد و در اثر اين آزار، با خصومت و دشمنى كه نسبت به آنان دارد، از دنيا برود. چنين كسى به قيامت مى رود و در قيامت، شفيعان او دشمنان او هستند: «ويل لمن شفعاؤه خصماؤه»(1)

رابطۀ ميزان و شفاعت

در مباحث گذشته بيان شد كه ميزان در قيامت، اهل بيت عليهم السلام هستند. وقتى كسى اعمال خود را با ميزان حقيقى يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام بسنجد و خود را با ايشان تطبيق كند، اگر تطابق او قابل ملاحظه باشد، مسلّماً مى تواند مشمول شفاعت شود و به بهشت برود.


1) . مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 328: «واى به حال كسى كه شفاعت كنندگان او دشمنان او باشند.»

اگر كسى به طوركلى در اعمال و رفتار خود، از اهل بيت عليهم السلام متابعت كند، گرچه استحقاق بهشت را هم نداشته باشد؛ ولى چنين كسى نيز در پرتو شفاعت اهل بيت عليهم السلام استحقاق بهشت را پيدا مى كند؛ امّا چنانچه متابعتى در كار نباشد و تناسبى بين عملكرد شفاعت شونده و شفيعان نباشد، شفاعت نيز نخواهد بود. به بيان ديگر، بدون متابعت عملى و پيروى از اهل بيت عليهم السلام ميزان اعمال سبك خواهد بود؛ البته مثل آن ها بودن، نه امكان پذير است و نه از ما خواسته شده است؛ بلكه همين مقدار كه شباهتى وجود داشته باشد و اعمال ما در مسير رضايت آن بزرگواران كه رضاى خدا در آن است، انجام شود، كافى است و انسان را مشمول شفاعت مى كند.

نجات و رستگارى، مرهون اعتقاد، شعار و عمل

همان طور كه بارها متذكر شده ايم، ايمان و به عبارت ديگر، تشيع، سه ركن اساسى دارد كه عبارتند از اعتقاد، شعار و عمل؛ و رستگارى انسان و نجات او در قيامت، در سايۀ تحقّق اين سه ركن، محقّق مى شود. در نتيجه برخوردارى از شفاعت اهل بيت عليهم السلام و ورود به بهشت نيز وابسته به تحقّق سه ركن اعتقاد، شعار و عمل است.

بايد دانست كه اگرچه محبّت به حضرت على عليه السلام و پايبندى به شعائر تشيع نظير شعار «اشهد انّ عليّاً ولى الله» مطلوب و لازم است، اما براى رستگارى و نجات انسان كافى نيست و او را تحت لواى حمد نمى برد. در واقع، آنچه كفّۀ ميزان اعمال را سنگين و انسان را لايق بهشت مى كند و در حقيقت نجات مى دهد، «عمل» است.

البته عمل تنها بدون اعتقاد و بدون شعار و اظهار محبّت هم فايده ندارد و كافى نيست. انسان بايد با پيروى از اميرالمؤمنين عليه السلام دين دار و مؤمن حقيقى

باشد؛ به اين معنا كه افزون بر اعتقاد، اعمال او مطابق موازين دينى باشد. در اين صورت، از شفاعت برخوردار مى شود و از نجات يافتگان خواهد بود.

اگر كسى در دنيا با اعتقاد راسخ، به اصلاح امور دنيا و آخرت بپردازد و در صداقت، امانت دارى، وفاى به عهد و در انفاق و عمل به قانون مواسات، در راه اهل بيت عليهم السلام حركت كند، خود را در مسير ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرات معصومين عليهم السلام قرار داده و در آن روز سخت، با شفاعت اهل بيت عليهم السلام نجات خواهد يافت؛ ولى آنكه در دنيا خود را در مسير آن بزرگواران قرار ندهد، چگونه انتظار دارد در روز محشر، در مسير شفاعت ايشان واقع شود؟

شفاعت حضرت زهرا عليها السلام، در پى متابعت از ايشان

كتب معتبر شيعه و سنّى نقل مى كنند كه حضرت زهرا عليها السلام در روزهاى آخر زندگى، پس از تحمّل شدائد و مصائب فراوان، بسيار ناراحت بودند، وقتى از ايشان سؤال شد چرا ناراحتيد؟ فرمودند: وقتى از دنيا مى روم، به رسم عرب، مرا در تابوت هايى مى گذارند كه حجم بدنم پيدا مى شود و نامحرم حجم بدنم را مى بيند و من از اين باب ناراحت هستم! خادم ايشان، عمارى و تابوتى را شبيه آنچه در عجم رواج داشت، برايشان تشريح كرد. او تختى در مقابل حضرت زهرا عليها السلام آورد و آن را وارونه كرده و چند تكۀ چوب اطراف تخت گذاشت و پارچه اى روى آن انداخت به طورى كه يك عمارى درست شد. حضرت زهرا عليها السلام كه از موقع رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تا آن لحظه، تبسّم نكرده بودند، با ديدن عمارى، تبسّم كردند و خوشحال شدند، پس از آن وصيّت كردند كه براى تشييع جنازه، ايشان را در آن عمارى قرار دهند.(1)


1) . ر. ك: كشف الغمّه، ج 1، ص 504؛ اسد الغابه، ج 6، ص 226 و....

گرچه پس از آن، سياست اسلام اقتضا كرد كه وصيّت كنند ايشان را شبانه غسل، كفن و دفن كنند و احدى باخبر نشود؛(1)ولى به هر حال، اميرالمؤمنين عليه السلام به آن وصيّت نيز عمل كردند.

حضرت زهرا عليها السلام كه شفيعۀ روز قيامت است و همه مشتاق و در طمع شفاعت ايشان هستند، راجع به حجاب و عفاف، چنين حسّاسيت و مراقبتى دارد؛ پس، اگر شيعيان آن حضرت، طالب بهره مندى از شفاعت هستند، بايد در صفات حسنه و به ويژه در حجاب و عفاف، پيرو آن بانوى بزرگوار باشند و از رواج بى غيرتى در مردان و بى عفتى در زنان پيشگيرى كنند.


1) . بحار الانوار، ج 43، ص 214.

11 فصل يازدهم: دورنمايى از بهشت

اشاره

بهشت مظهر رحمت خداوند تبارك و تعالى و نعمتى عظيم و وصف ناپذير است كه عقل انسان قدرت درك عظمت آن را ندارد؛ زيرا رحمت خداوند متعال نامتناهى است و در نتيجه مظهر رحمتش نيز، بى نهايت است.

قرآن كريم در بيان توصيف ناپذيرى بهشت مى فرمايد:

(فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(1)

يعنى، پاداش اخروى نيكوكارى هاى انسان را نمى توان در اين دنيا درك كرد؛ زيرا بهشت ها براى وى مهيا شده است:

(وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَكْبَرُ)(2)


1) . السجده، 17: «هيچ كس نمى داند چه چيز از آنچه روشنى بخش ديدگان است به [پاداش] آنچه انجام مى دادند براى آنان پنهان شده است.»

2) . التوبه، 72: «خداوند به مردان و زنان با ايمان باغ هايى وعده داده است كه از زير [درختان] آن نهرها جارى است. در آن جاودانه خواهند بود، و [نيز] سراهايى پاكيزه در بهشت هاى جاودان [به آنان وعده داده است] و خشنودى خدا بزرگتر است.»

قران كريم در آيۀ شريفه يادشده، سه نوع بهشت را برشمرده است:

1. بهشت خلد؛ 2. بهشت عدن؛ 3. بهشت رضوان.

البته، اين سه نوع بهشت، مراتب مختلفى از يك بهشت واحد است و تفاوت اين مراتب، به حسب اختلاف درجۀ اهل بهشت و شدّت و ضعف ايمان و توحيد آن هاست.

بهشت و جهنّم موجودند

از قرآن شريف و روايات استفاده مى شود كه «بهشت» و «جهنّم» وجود دارند؛ امّا نعمت هاى بهشت يا نقمت هاى جهنّم از دنيا فرستاده مى شوند. آيات زير دليل بر وجود بهشت و جهنّم است:

(وَ اِتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ‌)(1)

(وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‌)(2)

در روايات مى خوانيم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: در معراج، فرشتگانى را در بهشت ديدم كه به ساختن قصرها سرگرم بودند؛ اما هر از چند گاهى دست از كار مى كشيدند. علّت دست كشيدن از كارشان را پرسيدم، جواب داده شد: مصالح بهشت از دنيا مى آيد، تا وقتى كه انسان به ذكر و عبادت بپردازد، اسباب ساختن نعمت ها و قصرهاى بهشت فراهم است؛ ولى هرگاه غفلت كند يا بى توجّه شود، اسباب قطع مى شود و ملائكه دست از كار مى كشند.(3)

به بيان ديگر، ممكن است كسى بهشت داشته باشد؛ ولى عارى از نعمت هايى


1) . آل عمران، 131: «و از آتشى كه براى كافران آماده شده است بترسيد.»

2) . آل عمران، 133: «و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمان ها و زمين است [و] براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد.»

3) . الأمالى الطوسى، ص 474.

نظير قصر و حورالعين باشد. چنان كه ممكن است به سبب اعمال صالحش در دنيا، بهشت آخرتش پر از قصر، باغ، حورالعين و ساير نعمت هاى بهشتى باشد.

منشأ نعمت و عذاب، در بهشت و جهنّم

بر خلاف اصل وجود بهشت و جهنّم، نعمت هاى بهشتى و عذاب هاى جهنّم، وجود اوّليه ندارند و ساخته و پرداختۀ اعمال انسان در دنيا هستند. هنگام ورود نيكوكاران به سراى ابدى خود در بهشت، ملائكه به آنان سلام مى كنند و چنين خوشامد مى گويند:

(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌)(1)

دربارۀ جهنّميان نيز، وقتى آنان را با غل و زنجير به آتش جهنّم مى اندازند، نگهبان هاى جهنّم خطاب به ايشان مى گويند:

(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‌)(2)

در واقع به آنها مى گويند: آتش سوران جهنّم، سوختن هاى مكرّر، زنجيرهاى هفتاد ذرعى، آب زقّوم و عذاب هاى ديگر را خود در دنيا تهيه كرده و از پيش فرستاده ايد.

درب هاى بهشت

بهشت داراى مراتب، درجات، طبقات و نيز درب هاى فراوانى است:

(وَ سِيقَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى اَلْجَنَّةِ زُمَراً حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا)(3)


1) . الحاقه، 24: «بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

2) . آل عمران، 182: «اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست.»

3) . الزمر، 73: «و كسانى كه از پروردگارشان پروا داشته اند، گروه گروه به سوى بهشت سوق داده شوند، تا چون بدان رسند و درهاى آن [به رويشان] گشوده گردد.»

درب هاى بهشت، با اعمال صالح بر روى انسان گشوده مى شود. چنان كه در بهشت، دربى مختص شهداست كه ديگران از آن وارد بهشت نمى شوند. درب ديگرى نيز وجود دارد كه به صابرين اختصاص دارد؛ آنان كه در مصائب و مشكلات دنيا صبر كردند؛ آنان كه بر عبادت صابرند و در روبروشدن با صحنۀ گناه، به خدا پناه مى برند و نفس خود را كنترل مى كنند. آنها كسانى هستند كه خداوند سبحان دربارۀ آنان فرمود:

(إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ‌)(1)

افراد عابد، يعنى كسانى كه در دل شب به راز و نياز با خدا مى ايستند، در قيامت از دربى جداگانه كه باب عابدين نام دارد وارد بهشت مى شوند. درب ديگرى نيز وجود دارد كه مخصوص خدمت گزاران به مردم است. اين درب، بسيار پرشكوه و عالى است.

«باب الشّيعه» از درب هاى پرازدحام بهشت است. از اين درب، شيعيان به واسطۀ شفاعت رسول گرامى صلى الله عليه و آله وارد بهشت مى شوند. همچنين، كسانى كه براى امام حسين عليه السلام عزادارى كرده اند و به هر حال وجه تشابه و تناسبى با آن امام مظلوم دارند، مورد شفاعت امام حسين عليه السلام قرار مى گيرند، از درب مخصوص به آن حضرت كه از ديگر درب ها پر ازدحام تر است، پاى به بهشت مى گذارند.

يكى ديگر از باب هاى بهشت، باب التّوبه است. در قيامت، گناهكاران به دوزخ مى روند، جز آنان كه توبه كرده و به سوى خداوند بازگشته باشند:

(يُضٰاعَفْ لَهُ اَلْعَذٰابُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهٰاناً، إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ‌)(2)


1) . الزمر، 10: «بى ترديد، شكيبايان پاداش خود را بى حساب [و] به تمام خواهند يافت.»

2) . الفرقان، 69 و 70: «براى او در روز قيامت عذاب دو چندان مى شود و پيوسته در آن خوار مى ماند، مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند. پس خداوند بدى هايشان را به نيكى ها تبديل مى كند.»

خداوند سبحان، گناهان توبه كنندگان را به حسنات تبديل مى كند و پروندۀ سياه اعمالشان، با توبه، درخشندگى پيدا مى كند و به دست راست آنان داده خواهد شد؛ زيرا خداوند متعال توبه كنندگان را دوست دارد:

(قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ‌)(1)

در روايات درب هاى ديگرى نيز براى بهشت ذكر شده است؛ امّا به طور كلّى بايد دانست كه هركدام از اعمال نيك، بابى از باب هاى بهشتى است و راهى براى نيل به سوى بهشت الهى محسوب مى شود.

كيفيت نعمت ها و لذّات بهشتى

از قرآن كريم چنين استفاده مى شود كه اهل بهشت، هم از نعمت هاى جسمى لذّت مى برند و هم از نعمت هاى روحى و معنوى متنعّم مى شوند. در ادامه به برخى از نعمت ها و لذايذ جسمى و روحى بهشت اشاره مى شود.

لذايذ جسمانى مانند خوردن، آشاميدن، تماس با حورالعين، جلوس در قصرها، مشاهدۀ مناظر بهشت است و لذايذ روحانى همچون سخن گفتن با خداى تعالى و نشست و برخاست با پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام مى باشد.

برخى نعمت هاى جسمى بهشت

نعمت هاى جسمى بهشت، فراوان اند. قرآن كريم در بيان برخى از آنها مى فرمايد:


1) . الزمر، 53: «بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زياده روى روا داشته ايد، از رحمت خدا نوميد مشويد. در حقيقت، خدا همه گناهان را مى آمرزد، كه او خود آمرزنده مهربان است.»

(وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ‌)(1)

(وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ‌)(2)

(فِيهِمٰا مِنْ كُلِّ فٰاكِهَةٍ زَوْجٰانِ‌)(3)

(فِيهٰا عَيْنٌ جٰارِيَةٌ‌، فِيهٰا سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ‌، وَ أَكْوٰابٌ مَوْضُوعَةٌ‌، وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَةٌ‌، وَ زَرٰابِيُّ مَبْثُوثَةٌ‌)(4)

(مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ فِيهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى)(5)

نكتۀ مهم در نعَم بهشتى، اين است كه اهل بهشت از لذّت هاى جسمى و روحى آن، دل زده و خسته نمى شوند.

استاد بزرگوار ما، حضرت امام خمينى در شرح دعاى سحر مى فرمايند: از يكى از مشايخ ارباب معرفت شنيدم كه مى فرمود: «جرعه آبى كه در بهشت نوشيده مى شود، همۀ لذت ها را داراست، از لذّت هايى كه به گوش درك مى شود مانند انواع موسيقى و آهنگ هاى دل نشين و لذّت هايى كه با چشم درك مى شود از ديدن صورت هاى زيبا و ساير رنگ ها و شكل ها و بقيۀ حواس نيز به همين قسم بهره مند مى شوند و لذّت مى برند.»(6)


1) . فصلت، 31: «و هر چه دل هايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت.»

2) . التوبه، 72: «خداوند به مردان و زنان با ايمان باغ هايى وعده داده است كه از زير [درختان] آن نهرها جارى است. در آن جاودانه خواهند بود، و [نيز] سراهايى پاكيزه در بهشتهاى جاودان [به آنان وعده داده است].»

3) . الرحمن، 52: «در آن دو [باغ] از هر ميوه اى دو گونه است.»

4) . الغاشيه، 12 تا 16: «در آن، چشمه اى روان باشد. تخت هايى بلند در آنجاست. و قدح هايى نهاده شده. و بالش هايى پهلوى هم [چيده]. و فرش هايى [زربفت] گسترده.»

5) . محمد، 15: «مَثَلِ بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده [چون باغى است كه] در آن نهرهايى است از آبى كه [رنگ و بو و طعمش] برنگشته؛ و جوى هايى از شيرى كه مزه اش دگرگون نشود؛ و رودهايى از باده اى كه براى نوشندگان لذّتى است؛ و جويبارهايى از انگبينِ ناب. و در آنجا از هر گونه ميوه براى آنان [فراهم] است.»

6) . شرح دعاى سحر، ص 57.

در واقع، عالم آخرت عالم جمع الجمعى است؛ يعنى در روز قيامت، تمام اجزاء و جوارح، حكم واحد دارند و هر عضوى از بدن كه از نعمتى بهره مند شود، ساير اعضاء هم لذّت مى برند:

(فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(1)

برخى نعمت هاى روحى و معنوى بهشت

سلام و تحيت پروردگار متعال

در سورۀ مباركۀ «يس» يكى از برترين و با ارزش ترين نعمت هاى معنوى بهشت را چنين بيان مى فرمايد:

(إِنَّ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ اَلْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فٰاكِهُونَ‌، هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِي ظِلاٰلٍ عَلَى اَلْأَرٰائِكِ مُتَّكِؤُنَ‌، لَهُمْ فِيهٰا فٰاكِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا يَدَّعُونَ‌، سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ‌)(2)

دسترسى به هر نوع ميوه اى كه بهشتيان اراده كنند و تكيه زدن بر تخت ها و نظاير آن، لذّات جسمانى است؛ امّا بالاتر از آن، سلام رساندن خداى مهربان به آن هاست كه برترين لذّت روحى اهل بهشت به شمار مى رود.

اين درود را كه از لذّات خاصّ بهشتى است، ملائكۀ رحمت الهى از مقام قدس ربوبى براى بندگان مطيع بهشتى مى آورند.

همچنين صدرالمتألّهين رحمه الله نقل مى كند كه در روايات آمده است گاهى از طرف خداوند سبحان، براى بندۀ بهشتى اش نامه اى بدين مضمون مى آيد:

«من الحي القيوم الذي لا يموت إلى الحي القيوم الذي لا يموت»(3)


1) . السجده، 17: «هيچ كس نمى داند چه چيز از آنچه روشنى بخش ديدگان است به [پاداش] آنچه انجام مى دادند براى آنان پنهان شده است.»

2) . يس، 55 تا 58: «در اين روز، اهل بهشت كار و بارى خوش در پيش دارند، آن ها با همسرانشان در زير سايه ها بر تخت ها تكيه مى زنند، در آنجا براى آن ها [هر گونه] ميوه است و هر چه دلشان بخواهد، از جانب پروردگار [ى] مهربان [به آنان] سلام گفته مى شود.»

3) . الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، ج 6، ص 9.

اين كه از سوى پروردگار عالم نامه اى به بنده اش برسد و سلام حضرتش را دربرداشته باشد و با عنوان بالا شروع شود، حاكى از مقام بسيار والايى است و لذّتى بالاتر از اين تصوّر نمى شود.

سلام و تحيت بهشتيان به يكديگر

قرآن كريم مى فرمايد:

(لاٰ يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِيماً، إِلاّٰ قِيلاً سَلاٰماً سَلاٰماً)(1)

از اين دو آيه برداشت مى شود كه اوّلاً: اهل بهشت هيچ سخن لغو و بيهوده اى ندارند و هرگز به يكديگر فتنه و گناهى نسبت نمى دهند و جز سلام و تحيّت و احترام، چيزى نمى گويند و نمى شنوند. ثانياً: بهشت، مقام وحدت و يگانگى و تجلّى توحيد است و دوگانگى و اختلاف در بهشت نيست؛ زيرا دوگانگى و اختلاف، در موطن كثرت است، نه در محلِّ تجلّى توحيد.

مشاهدۀ انوار جمال

از لذات پر ارزش ديگر در بهشت، مشاهدۀ تجليّات اشراقات و انوار جلال و جمال الهى است. اين مقامات همان است كه ائمّۀ طاهرين عليهم السلام در دنيا بدان رسيده بودند، چنان كه از مناجات آن ها پيداست. اميرالمؤمنين عليه السلام در مناجات شعبانيه مى فرمايند:

«إِلَهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخِرَقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِك»(2)


1) . الواقعه، 25 و 26: «در آنجا نه بيهوده اى مى شنوند و نه [سخنى] گناه آلود، سخنى جز سلام و درود نيست.»

2) . اقبال الاعمال، ج 2، ص 687.

خدايا بريدن كاملى از خلق به سوى خود، به من عنايت كن و چشم دل ما را به نورى كه بتواند به تو بنگرد، منوّر فرما، تا جايى كه حجاب هاى نور را دريده و به معدن عظمت برسد و جان هاى ما آن چنان شود كه به عزّت قدست تعلّق يابد.

انغمار در عالم وحدت

دسته اى از اهل بهشت در عالم وحدت منغمر مى شوند و كارشان فقط تسبيح و تهليل و تمجيد ذات ربوبى است:

(وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا اَلْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَكُورٌ)(1)

در روايات مى خوانيم كه اين افراد، آنقدر منغمر در عالم وحدت هستند كه هيچ توجّهى به حورالعين و قصر و نعم مادى ندارند.

در روز قيامت هركسى در شأن و مقام خودش متوغّل است و بسته به اين كه در دنيا چه كرده است و چه اعمال صالحى را انجام داده و به چه مقامات معنوى رسيده و به اندازۀ همتى كه سلوك معنوى داشته است، در بهشت، مقام و شأنى متفاوت خواهد داشت.

شأن افراد عادى و عامۀ بهشتيان، در اين حد است كه از نعم مادى بهشت همچون انهار، اشجار، قصرها و حورالعين استفاده كنند. گاه گاهى نيز خدا به آن ها سلام مى رساند و پيام مى فرستد. اين مقام، اگرچه مقام بسيار بزرگى است و تصور لذّت آن، ذوق و معرفت مى خواهد، امّا با اين وصف، از مقام هاى پايين بهشت است و مقام برتر و بالاتر از آن، انغمار در عالم وحدت است.


1) . فاطر، 34: «و مى گويند: سپاس خدايى را كه اندوه را از ما بزدود، به راستى پروردگار ما آمرزنده [و] حق شناس است.»

مؤانست با معصومين عليهم السلام

مرتبۀ والاتر و مقام برتر در بهشت، مربوط به خواصّى است كه با پيغمبر صلى الله عليه و آله و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام مأنوس هستند و لذت آن ها، مجالست با اهل بيت عليهم السلام است:

(وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً)(1)

مؤانست با اهل بيت عليهم السلام واقعاً نعمت بزرگى است. اين مقام، شايد همان جنّات عدن باشد.

رضوان الهى

دستۀ ديگرى از اهل بهشت، باز هم از رتبۀ بالاترى برخوردارند. آن ها در «جوارالله» و «رضوان الله» به سر مى برند؛ يعنى نزد خدا و هم صحبت حق تعالى هستند و با نظر خداوند متعال، سعۀ وجودى پيدا مى كنند.

عنايت و لطف حق تعالى به اين دسته از بهشتيان باعث خشنودى و سرور ايشان مى شود. قرآن كريم مى فرمايد:

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ‌، إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ‌)(2)

عبارت «إِلى رَبِّها» جار و مجرور است و تقدّمش دلالت بر حصر مى كند؛ يعنى عده اى هستند كه كارشان در بهشت، تنها مشاهدۀ جمال جميل حق جل و علا است. آن ها تنها به سوى وجه الله نظر دارند و لذّتشان در بهشت، مشاهدۀ وجه الله است.


1) . النساء، 69: «و كسانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند، در زمره كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته [يعنى] با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمانند.»

2) . القيامة، 22 و 23: «در آن روز چهره هايى شاداب اند، و به سوى پروردگار خود مى نگرند.»

اين كه در روايات مى خوانيم «شهيد نظر به وجه خدا دارد»(1)بدان معناست كه شهيدان مصداق آيۀ شريفه هستند كه فرموده است:

(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)(2)

سير تكاملى و سعۀ وجودى انسان در بهشت

انسان از وقتى به دست تواناى خالق متعال خلق شد، ديگر نابود نمى شود و هميشه در حركت به سوى خداوند تعالى است:

(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ‌)(3)

همچنين آيات زير نيز بدين معنا اشاره دارد:

(إِنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلرُّجْعىٰ‌)(4)

(وَ أَنَّ إِلىٰ رَبِّكَ اَلْمُنْتَهىٰ‌)(5)

(إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ‌)(6)

برخى از افراد، در عمر دنيا، به مقام قرب الهى دست مى يابند و مستحقّ بهشت مى شوند. در بهشت نيز حركت استكمالى دارند و به سير خود به سوى خداوند متعال ادامه مى دهند. حركت استكمالى انسان به سوى خداوند متعال، بى منتها است و هرچه در اين راه پيشرفت كند، باز هم جاى رشد و تعالى دارد.


1) . تهذيب الاحكام، ج 6، ص 121.

2) . الفجر، 26 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

3) . الإنشقاق، 6: «اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد.»

4) . العلق، 8: «در حقيقت، بازگشت به سوى پروردگار توست.»

5) . النجم، 42: «و اينكه پايان [كار] به سوى پروردگار توست.»

6) . البقره، 156: «ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مى گرديم.»

مرحوم ديلمى در كتاب «ارشاد القلوب»، روايتى به نام «معراجيه» نقل مى كند. در بخشى از آن روايت، خداوند تبارك و تعالى خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در تعريف برخى از اهل بهشت مى فرمايد: من روزى هفتاد مرتبه به آن بندگان كه از خواص هستند، نظر مى افكنم و با ايشان سخن مى گويم و در هر نظرى، ملك آنها و سعۀ وجودى آنها هفتاد برابر مى شود.(1)

بنابراين، انسان در بهشت هم تكامل دارد و هرچه رشد كند و كمال يابد، استكمال او تمام نمى شود و به حركت صعودى خود ادامه مى دهد.

عالم قيامت، عالم حيات و زندگى است:

(وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ‌)(2)

پس، نظركردن خداوند به اهل بهشت و گسترش ملك آنان، به اين معناست كه با هر نظر خداوند، گامى بلند به سوى قرب الهى برمى دارند.

وقتى انسان به دنيا مى آيد، به تعبير صدرالمتألهين رحمه الله، حيوانى بيش نيست؛ ولى كم كم با درك فضائل و مكارم، انسان مى شود و سعۀ وجودى مى يابد و در راه استكمال قدم مى گذارد و به جايى مى رسد كه مصداق اين آيات قرآن كريم مى شود:

(رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‌)(3)

(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ‌)(4)

رسيدن به اين مقامات، به معناى پيداكردن سعۀ وجودى است. در قيامت نيز وقتى خداوند نظر خاص به اولياء خود در بهشت مى كند و به آنان سعۀ وجودى عطا مى فرمايد، استكمال مى يابند؛ البته همان گونه كه بارها بيان


1) . ارشاد القلوب، ج 1، ص 200.

2) . العنكبوت، 64: «و زندگى حقيقى همانا [در] سراى آخرت است؛ اى كاش مى دانستند.»

3) . المائده، 119: «خدا از آنان خشنود است و آنان [نيز] از او خشنودند.»

4) . الفجر، 27 و 28: «اى نفس مطمئنّه، به سوى پروردگارت بازگرد.»

كرده ايم، ما دورنمايى بيشتر از قيامت در دسترس نداريم و معناى حقيقى سعۀ وجودى و حركت استكمالى در قيامت را درك نمى كنيم؛ امّا ظاهر آنچه در رواياتى مانند روايت معراجيه آمده، آن است كه با هر نگاه و نظر خداوند متعال، مِلك و مُلك بهشتيان توسعه مى يابد. به عبارت ديگر سعۀ وجودى پيدا مى كنند. در قيامت قدم نيست؛ امّا از باب مثال، در هر قدمى، به قرب الهى نزديك مى شوند، گرچه ارتقاء به حقيقت قرب خداوند، فقط مختص به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه قرآن كريم مى فرمايد:

(ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى، فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ‌)(1)

هيچ كس نمى تواند به حقيقت اين مقام ها دست يابد و هرچه كمال يابد، باز هم به اندازۀ بى نهايت، امكان كمال دارد؛ امّا به هرحال همين قدم ها و نظرهاى الهى در بهشت، بالاترين لذّت ها را براى اولياى الهى دارد كه لذّت آن از هر بهشت، حور، قصر و شرابى بالاتر و برتر است.


1) . النجم، 8 و 9: «سپس نزديك آمد و نزديك تر شد، تا [فاصلۀ او] به اندازه نزديكى دو سر كمان (به مقدار شكاف چينى شكسته) يا نزديك تر شد.»

12 فصل دوازدهم: دورنمايى از جهنّم

اشاره

جهنّم، مظهر قهر و غضب الهى است و از اين جهت عظيم و بزرگ است. جهنّم جايگاهى بسيار خطرناك و اسف بار است و عذاب آن نيز در قرآن كريم، «شديد» و «دردناك» توصيف شده است:

(إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ)(1)

(وَ أَنَّ عَذٰابِي هُوَ اَلْعَذٰابُ اَلْأَلِيمُ‌)(2)

جهنّم براساس تصريح قرآن كريم، جايگاه افراد «كافر، معاند، منافق، طغيانگر، مستكبر و مرتد»(3)و به طوركلى ميعادگاه افراد لجوج، عنود و مقصّر است كه با آگاهى، خود را به جهنّم انداخته اند:

(وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتِ وَ اَلْكُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا هِيَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِيمٌ‌)(4)


1) . ابراهيم، 7: «قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.»

2) . الحجر، 50: «و اينكه عذاب من، عذابى است دردناك.»

3) . آل عمران، 116؛ ق، 24؛ توبه، 68؛ نبأ، 21؛ نحل، 29؛ آل عمران، 86 تا 88 و....

4) . التوبه، 68: «خداوند مردان و زنان منافق و كافران را آتش دوزخ وعده داده كه در آن جاويدان بمانند، همان براى آن ها كافى است و خدا لعنتشان كرده، و براى آنها عذابى هميشگى است.»

(أَلْقِيٰا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّٰارٍ عَنِيدٍ)(1)

بر اين اساس، كسانى كه عناد و لجاج و تقصيرى نداشته باشند، جهنّم نمى روند؛ چنان كه شيعه اى كه نتوانسته مورد شفاعت واقع شود، گرچه جهنّم مى رود، ولى مخلّد نيست و موقعى كه جهنّم او را پاك كند، با شفاعت اهل بيت عليهم السلام بهشتى خواهد شد.

عذاب جهنّم، ساخته و پرداختۀ اعمال آدميان

چنان كه در فصل قبل بيان شد، بهشت و جهنّم موجودند، امّا نعمت هاى بهشت يا عذاب هاى جهنّم و به تعبير روشن تر، مصالح بهشت و دوزخ را آدميان با اعمال خود از پيش مى فرستند. از اين رو وقتى جهنّمى ها به جهنّم مى روند، به آنان خطاب مى شود:

(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ‌)(2)

يعنى عذاب هاى جهنّم، نظير گزندگى مار، عقرب، غُل و زنجيرهاى آتشين را انسان با اعمال خود تهيه كرده و از پيش فرستاده است.

آتش جهنّم از گناه و نافرمانى و اذيّت و آزار ساير بندگان سرچشمه مى گيرد. كسانى كه زندگى را براى مردم سخت كنند، در كار مردم كارشكنى نمايند، تهمت بزنند، غيبت و شايعه پراكنى كنند و به نحوى موجب آزار ديگران شوند، اگر توبه نكنند يا مورد شفاعت واقع نشوند، بايد عذاب جهنّم را بچشند و آتش سوزان آن را تحمّل كنند. به تعبير مثنوى كه از قرآن و روايات گرفته است:


1) . ق، 24: «[به آن دو فرشته خطاب مى شود:] هر كافر سرسخت معاند را در جهنّم فروافكنيد.»

2) . آل عمران، 182: «اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست.»

آنچه مى كارى همه روزه بنوش *** آنچه مى بافى همه روز بپوش

اين سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم مى شود گيرد دمت

وقتى كسى در كار مردم گره بيندازد، با اعمال خود دل مردم را بسوزاند، با استفاده از قدرت و موقعيّت خويش، مردم را در مضيقۀ مادى و معنوى قرار دهد، همه و همه باعث عذاب قيامت مى گردد. در واقع، خداى رحمان براى كسى عذاب دردناك و آتش سوزان نخواسته و تدارك نديده است؛ بلكه بندگان با اعمال زشت خود در دنيا، عذاب جهنّم را تهيه كرده اند و هرچه از مرگ تا قيامت براى انسان رخ مى دهد، ناشى از اعمال خود اوست.

درب هاى دوزخ

«دوزخ» داراى درب هاى مختلفى است؛ درب هايى كه آدميان با ارتكاب معاصى در دنيا به روى خود باز كرده اند. قرآن كريم مى فرمايد:

(لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِكُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ‌)(1)

همچنين در سورۀ زمر مى فرمايد:

(وَ سِيقَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِلىٰ جَهَنَّمَ زُمَراً حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُهٰا فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا)(2)

كافران را فوج فوج به جانب دوزخ رانند و چون بدانجا رسند، درهاى جهنم را بر رويشان بگشايند.

بدين ترتيب، هر دسته ازجهنّميان از دربى متناسب با اعمال خود وارد دوزخ مى شوند. مثلاً كسانى كه حقّالنّاس بر عهده دارند، از «درب حقّالنّاس» وارد مى شوند.


1) . الحجر، 44: «[دوزخى] كه براى آن هفت در است، و از هر درى بخشى معين از آنان وارد مى شوند.»

2) . الزمر، 71: «و كسانى كه كافر شده اند، گروه گروه به سوى جهنّم رانده شوند، تا چون بدان رسند، درهاى آن [به رويشان] گشوده گردد.»

علاوه بر كسانى كه حقّالنّاس مالى دارند، آنان كه مرتكب حقّالنّاس آبرويى نظير غيبت، تهمت، اهانت و آبروريزى شده اند نيز بايد از اين درب وارد جهنّم شوند.

طبقات دوزخ

جهنّم داراى طبقاتى است و هركسى به مقتضاى حال و اعمالش، در طبقه اى خاص قرار مى گيرد و شدّت عذاب ها، به اعتبار اعمال، كردار، گفتار و رفتار در دنياست.

در روايات مى خوانيم كه امير مؤمنان عليه السلام دستانشان را روى هم مى گذاشتند و مى فرمودند: جهنم طبقه طبقه است. در دعاى كميل نيز مى فرمايند:

«يَتَقَلْقَلُ بَيْنَ أَطْباقِها»(1)طبقۀ اول جهنّم براى مردم عادى مهيّا شده است و طبقۀ آخر آن جايگاه منافقين است كه ژرف ترين و عميق ترينِ طبقات به شمار مى رود:

(إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً)(2)

در روايتى نقل شده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با تعدادى از اصحاب خود در مسجد نشسته بودند كه صداى مهيبى به گوش رسيد و همه وحشت كردند. حضرت فرمودند: آيا دانستيد اين چه صدايى بود؟ گفتند: خدا و رسولش بهتر مى دانند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: سنگى بود كه هفتاد سال پيش به قعر جهنّم رها شد و اكنون به قعر دوزخ رسيد و اين صدا از رسيدن آن به قعر دوزخ بود.(3)


1) . در ميان طبقات دوزخ سرگردان است.

2) . النساء، 145: «آرى، منافقان در فروترين درجات دوزخند، و هرگز براى آنان ياورى نخواهى يافت.»

3) . مسند احمد، ج 2، ص 371؛ صحيح مسلم، ج 8، ص 150.

روشن است كه اين حادثه، بر اساس تصرّف معنوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده است كه ظاهراً نوعى حالت كشف و شهود براى اصحاب را پديد آورده اند تا آنان بتوانند آن صداى مهيب را بشنوند.

استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدس سره در معناى اين روايت مى فرمودند كه يك نفر هفتاد سال در دنيا راه جهنّم را پيش گرفته و پس از عمرى، اكنون كه مرده است، به قعر جهنّم رسيده است.

همچنين مى توان گفت: سنگى كه به قعر دوزخ رسيده و چنين صداى مهيبى از خود به جاى گذاشته است نيز دل برخى انسان هاست كه در اثر گناه، قساوت پيدا كرده و از سختى مثل سنگ و حتّى سخت تر از سنگ شده است. قرآن كريم مى فرمايد:

(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ اَلْحِجٰارَةِ لَمٰا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اَلْأَنْهٰارُ وَ إِنَّ مِنْهٰا لَمٰا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ اَلْمٰاءُ‌)(1)

كيفيت عذاب هاى دوزخ

از قرآن كريم دانسته مى شود كه آتش جهنم، پوست بدن را مى سوزاند:

(إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نٰاراً كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ‌)(2)

همان طور كه نعمت ها و لذّات بهشت، روحى و جسمى است، اهل جهنّم نيز هم بايد عذاب هاى روحى را تحمّل كنند و هم در عذاب هاى جسمى معذّب باشند.


1) . البقره، 74: «سپس دل هاى شما بعد از اين [واقعه] سخت گرديد، همانند سنگ، يا سخت تر از آن، چرا كه از برخى سنگ ها، جوى هايى بيرون مى زند، و پاره اى از آن ها مى شكافد و آب از آن خارج مى شود.»

2) . النساء، 56: «به زودى كسانى را كه به آيات ما كفر ورزيده اند، در آتشى [سوزان] درآوريم؛ كه هر چه پوستشان بريان گردد، پوست هاىِ ديگرى بر جايش نهيم تا عذاب را بچشند.»

قرآن كريم مى فرمايد: آتش جهنم علاوه بر اين كه جسم را مى سوزاند، روح انسان را هم به آتش مى كشد:

(نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ‌، اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ‌)(1)

احاطۀ آتش بر دوزخيان

دوزخيان كه در ميان شعله هاى آتش دوزخ افكنده مى شوند، چنان در ميان آتش قرار خواهند گرفت كه آتش بدان ها محيط خواهد بود:

(إِنَّهٰا عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ‌، فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ‌)(2)

به سخنى ديگر، آتش جهنّم بر دوزخيان مسلّط است، آن چنان كه وقتى جهنّمى را به دوزخ مى افكنند، گويى او را در ميان ديگ سربسته اى از آتش نهاده اند و او درون آتش بالا و پايين مى شود: «يَتَقَلْقَلُ بَيْنَ أَطْباقِها».

چاه هاى دوزخ

ويل از لحاظ لغوى، «واى» معنا مى شود؛ امّا علاوه بر اين، از روايات معصومين عليهم السلام استفاده مى شود كه جهنّم داراى سلول هايى به نام «ويل» است كه در حقيقت، چاه هاى دوزخند. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ‌، اَلَّذِي جَمَعَ مٰالاً وَ عَدَّدَهُ‌...)(3)

در تفسير اين آيۀ شريفه آمده است: «ويل» نام چاهى در دوزخ است. اين چاه جايگاه كسانى است كه پشت سر ديگران عيب جويى مى كنند و در رو زخم زبان مى زنند، پول مى پرستند و زر و سيم مى اندوزند.


1) . الهمزه، 6 و 7: «آتشِ افروخته خدايى است، [آتشى] كه به دل ها مى رسد.»

2) . الهمزه، 8 و 9: «و [آتشى كه] در ستون هايى دراز، آنان را در ميان فرامى گيرد.»

3) . الهمزه، 1 و 2: «واى بر هر بدگوى عيبجويى، كه مالى گرد آورد و برشمردش.»

غل و زنجير دوزخ

كسانى كه با اعمال زشت و گناه در دنيا، خود را از خدا و در نتيجه از بهشت دور كرده و به دنيا دل بسته شده اند، ناچارند غل و زنجيرهاى بسيار محكم و بلندى كه در جهنّم براى خود مهيّا كرده اند، تحمّل كنند. در روز قيامت خطاب مى شود:

(خُذُوهُ فَغُلُّوهُ‌، ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ‌، ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُكُوهُ‌)(1)

به تعبيرى، صفات ناپسند و رذائلى همچون خودپسندى، حسادت، لجاجت، خودمحورى و تكبّر در دنيا، غل و زنجيرِ در قيامت مى شود.

(إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ‌)(2)

طعام دوزخيان

قرآن كريم از غذاى اهل دوزخ به «غسلين» تعبير فرموده است:

(وَ لاٰ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ غِسْلِينٍ‌)(3)

همچنين در سورۀ واقعه مى خوانيم:

(لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ‌، فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ‌، فَشٰارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْحَمِيمِ‌، فَشٰارِبُونَ شُرْبَ اَلْهِيمِ‌، هٰذٰا نُزُلُهُمْ يَوْمَ اَلدِّينِ‌)(4)


1) . الحاقه، 30 تا 32: «بگيريد او را و در غُل كشيد، آنگاه ميان آتشش اندازيد، پس در زنجيرى كه درازى آن هفتاد گز است وى را در بند كشيد.»

2) . يس، 8: «ما در گردن هاى آنان، تا چانه هايشان، غُل هايى نهاده ايم، به طورى كه سرهايشان را بالا نگاه داشته و ديده فرو هشته اند.»

3) . الحاقه، 36: «و خوراكى جز چركابه ندارد.»

4) . الواقعه، 52 تا 56: «قطعاً از درختى كه از زقّوم است خواهيد خورد، و از آن شكم هايتان را خواهيد آكند، و روى آن از آب جوش مى نوشيد؛ [مانند] نوشيدن اشتران تشنه، اين است پذيرايى آنان در روز جزا.»

دوزخيان، از فرط گرسنگى و تشنگى شديد، نظير شتر تشنه با وله بسيار از «آب حميم» مى خورند؛ ولى اين آب، وجودشان را ذوب مى كند و پس از هر بار ذوب شدن، دوباره زنده مى شوند تا عذاب ببينند.

در حقيقت، گرسنگى و تشنگى آنها در جهنّم، ناشى از اشتياق آنان به شهوت، رياست طلبى، خودمحورى، دنياگرايى و عيب جويى در دنياست. يعنى كسانى كه در دنيا بر گناه اصرار مى ورزند، در دوزخ به مرض گرسنگى و تشنگى گرفتار مى آيند و از «حميم» و «زقوم» كه از پيش براى خود فرستاده اند، خواهند خورد؛ ولى عطش و جوع آن ها نه تنها فروكش نمى كند؛ بلكه شديدتر گشته، مبدّل به سوزندگى مى شود.

مكالمۀ دوزخيان و اهل بهشت

از قرآن شريف معلوم مى شود كه گاهى، بهشتيان، اهل دوزخ را و دوزخيان، اهل بهشت را مى بينند و با هم گفت وشنود مى كنند و هر دو دسته با خداوند سخن مى گويند. اهل بهشت از سخن گفتن با پروردگار لذت مى برند؛ ولى دوزخيان هنگامى كه با خدا سخن مى گويند، مورد قهر الهى واقع مى شوند، تا جايى كه در برابر درخواست خروج از آتش، بدان ها خطاب مى شود:

(رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ‌، قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ‌)(1)

پاره اى ديگر از اين گفت وشنودها، سخن گفتن ملائكه با اهل بهشت است كه با احترام فراوان انجام مى گيرد؛ ولى چون با دوزخيان گفت وگو كنند، مكالمۀ آنها همراه با بى اعتنايى و پرخاش است. اين همان چيزى


1) . المؤمنون، 107 و 108: «پروردگارا، ما را از اينجا بيرون بر، پس اگر بازهم [به بدى] برگشتيم، در آن صورت ستمگر خواهيم بود، مى فرمايد: [برويد] در آن گم شويد و با من سخن مگوييد.»

است كه اهل دوزخ را بسيار مى آزارد؛ زيرا دوزخيان از اينكه مورد استهزاء خداوند و ملائكه و اهل بهشت قرار مى گيرند، بسيار دل آزرده هستند و البته مسخره شدن در روز قيامت واقعاً عذابى بزرگ و شكننده است.

همچنين در سورۀ اعراف مى فرمايد:

(وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ‌)(1)

(وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَى اَلْكٰافِرِينَ‌)(2)

اين پاسخ، آتشى از حسرت در دل آن ها مشتعل مى كند. قرآن شريف در بيان مكالمه اى ديگر مى فرمايد:

(فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ‌، عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ‌، مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ، قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ‌، وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ اَلْمِسْكِينَ‌، وَ كُنّٰا نَخُوضُ مَعَ اَلْخٰائِضِينَ‌)(3)

جايگاه مؤمنين در قيامت

از روايات استفاده مى شود كه افراد مؤمن و با تقوا، يعنى كسانى كه از سه ركن ايمان (اعتقاد، شعار و عمل) برخوردارند، در نهايت به بهشت مى روند.

بهشت مقام قرب الهى است و قرآن كريم، هنگام توصيف بهشت


1) . الأعراف، 44: «و بهشتيان، دوزخيان را آواز مى دهند كه: ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود درست يافتيم؛ آيا شما [نيز] آنچه را پروردگارتان وعده كرده بود راست و درست يافتيد؟ مى گويند: آرى. پس آواز دهنده اى ميان آنان آواز درمى دهد كه: لعنت خدا بر ستمكاران باد.»

2) . الأعراف، 50: «و دوزخيان، بهشتيان را آواز مى دهند كه: از آن آب يا از آنچه خدا روزىِ شما كرده، بر ما فرو ريزيد. مى گويند: خدا آن ها را بر كافران حرام كرده است.»

3) . المدثر، 40 تا 45: «آن ها در باغ هاى بهشتند و سؤال مى كنند از مجرمان: چه چيز شما را در آتش [سَقَر] درآورد؟ گويند: از نمازگزاران نبوديم، و بينوايان را غذا نمى داديم، و پيوسته با اهل باطل همنشين و هم صدا بوديم.»

و نعمت هاى بهشتى، با عباراتى نظير (أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‌)(1)و (وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ‌)(2)آن را جايگاه متّقين و مؤمنين برمى شمرد.

در واقع مى توان گفت: خداوند متعال از سر لطف خود، مؤمنينى را كه در اثر غفلت مرتكب گناه شده اند، در دنيا با فقر و مصيبت و رنج كه كفارۀ گناهان است، پاك مى كند و در صورتى كه گناهان آنها بيشتر از گرفتارى دنيوى آنان باشد، هنگام مرگ به آن ها سخت مى گيرد تا آمرزيده شوند. اگر همچنان گناه آلوده باشند، با فشار قبر و عذاب هاى برزخ آلودگى آن افراد را مى زدايد و در صورتى كه باز هم از گناه پاك نشوند، با دشوارى روز قيامت پاك مى شوند و چنان چه با همۀ اين مقدّمات آمرزيده نشوند، به جهنّم وارد مى شوند و آن قدر در آتش آن مى سوزند و عذاب مى كشند تا كدورت و آلودگى آنان پاك شود. سپس آنها را از دوزخ بيرون آورده، در حوض كوثر تطهير مى كنند و روانۀ بهشت مى سازند.

بنابراين، آنچه بعضى از بزرگان مى گويند: جهنّم، يكى از الطاف خفيۀ الهى است، به اين معناست كه كدورت ها و زنگارهاى وجود آدميان را رفع مى كند و در آن، هويّت حيوانى و شيطانى كه افراد در اثر اعمال پيدا كرده اند، به هويّت انسانى تبديل مى شود. وقتى هويّت شيطانى رفع شد و فطرت انسانى هويدا گرديد و بروز و ظهور پيدا كرد، خواه ناخواه آتش جهنّم پايان خواهد يافت.

مؤمنين و متّقين كه مرتكب گناه شده و زنگار گرفته اند، مثل سنگ معدنى طلا هستند كه ناخالصى و كدورت به خود گرفته اند، پس، آتش سوزان دوزخ، به مثابۀ كورۀ چند هزار درجه اى، ناخالصى آنها را برطرف مى كند تا خالص و ناب شوند و براى ورود به بهشت، لياقت و زمينه پيدا كنند.


1) . آل عمران، 133: «براى متّقين آماده شده است.»

2) . التوبه، 72: «خداوند به مردان و زنان با ايمان وعده داده است.»

ضميمه 1: نگاهى بر بعضى از نعمت هاى بهشت در آيات قرآن كريم

نعمت هاى مادى بهشت

(وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ‌(1)

و هرچه دل هايتان بخواهد در بهشت براى شماست، و هرچه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت.

(وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً)(2)

و به خاطر آنكه صبر كردند، بهشت و پرنيان پاداششان داد.

(جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ مَسٰاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّٰاتِ عَدْنٍ‌)(3)

باغ هايى وعده داده است كه از زير آن نهرها جارى است. در آن جاودانه خواهند بود، و نيز سراهايى پاكيزه در بهشت هاى جاودان.

(فِيهِمٰا مِنْ كُلِّ فٰاكِهَةٍ زَوْجٰانِ‌)(4)

در آن دو [باغ] از هر ميوه اى دو گونه (معنوى و روحى، مادى و جسمى) است.


1) . فصّلت، 31.

2) . الانسان، 12.

3) . التوبه، 72.

4) . الرحمن، 52.

(مُتَّكِئِينَ عَلىٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَى اَلْجَنَّتَيْنِ دٰانٍ‌(1)

بر بسترهايى كه آستر آنها از ابريشم درشت بافت است، تكيه زنند و چيدن ميوه از آن دو باغ [به آسانى] در دسترس است.

(فِيهِمٰا فٰاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ‌(2)

در آن دو (باغ معنوى و مادى)، ميوه و خرما و انار است،

(مُتَّكِئِينَ عَلىٰ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسٰانٍ‌(3)

بر بالش سبز و فرش نيكو تكيه زده اند.

(فِيهٰا عَيْنٌ جٰارِيَةٌ‌، فِيهٰا سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ‌، وَ أَكْوٰابٌ مَوْضُوعَةٌ‌، وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَةٌ‌، وَ زَرٰابِيُّ مَبْثُوثَةٌ‌)(4)

در آن، چشمه اى روان باشد، تخت هايى بلند در آنجاست، و قدح هايى نهاده شده، و بالش هايى پهلوى هم، و فرش هايى گسترده.

(إِنَّ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ اَلْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فٰاكِهُونَ‌، هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِي ظِلاٰلٍ عَلَى اَلْأَرٰائِكِ مُتَّكِؤُنَ‌، لَهُمْ فِيهٰا فٰاكِهَةٌ وَ لَهُمْ مٰا يَدَّعُونَ‌(5)

در اين روز، اهل بهشت كار و بارى خوش در پيش دارند، آنها با همسرانشان در زير سايه ها بر تخت ها تكيه مى زنند، در آنجا براى آنها [هرگونه] ميوه است و هرچه دلشان بخواهد. (اعمّ از مادى و معنوى كه موجب استكمال است.)


1) . الرحمن، 54.

2) . الرحمن، 68.

3) . الرحمن، 76.

4) . الغاشيه، 12 تا 16.

5) . يس، 55 تا 57.

(حَدٰائِقَ وَ أَعْنٰاباً، وَ كَوٰاعِبَ أَتْرٰاباً، وَ كَأْساً دِهٰاقاً(1)

باغچه ها و تاكستان ها، و حوريانى بسيار جوان و هم سن و سال. و پياله هاى لبالب.

(مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ فِيهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى)(2)

مَثَلِ بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده، [چون باغى است كه] در آن نهرهايى است از آبى كه رنگ و بو و طعمش برنگشته؛ و جوى هايى از شيرى كه مزه اش دگرگون نشود؛ و رودهايى از باده اى كه براى نوشندگان لذّتى است؛ و جويبارهايى از انگبينِ ناب.

(إِنَّ اَلْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً، عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اَللّٰهِ يُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِيراً(3)

همانا نيكان از جامى نوشند كه آميزه اى از كافور دارد، چشمه اى كه بندگان خدا از آن مى نوشند و [به دلخواه خويش] جاريش مى كنند.

(اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ تُحْبَرُونَ‌، يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِصِحٰافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوٰابٍ وَ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌)(4)

شما با همسرانتان شادمانه داخل بهشت شويد، سينى هايى از طلا و جام هايى در برابر آنان مى گردانند، و در آنجا آنچه دل ها آن را بخواهند و ديدگان را خوش آيد، [هست]. و شما در آن جاودانيد.


1) . النبأ، 32 تا 34.

2) . محمد، 15.

3) . الانسان، 5 و 6.

4) . الزخرف، 70 و 71.

(عَلىٰ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ‌، مُتَّكِئِينَ عَلَيْهٰا مُتَقٰابِلِينَ‌، يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ‌، بِأَكْوٰابٍ وَ أَبٰارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ‌، لاٰ يُصَدَّعُونَ عَنْهٰا وَ لاٰ يُنْزِفُونَ‌، وَ فٰاكِهَةٍ مِمّٰا يَتَخَيَّرُونَ‌، وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمّٰا يَشْتَهُونَ‌، وَ حُورٌ عِينٌ‌، كَأَمْثٰالِ اَللُّؤْلُؤِ اَلْمَكْنُونِ‌)(1)

بر تخت هايى جواهرنشان، كه روبروى هم بر آنها تكيه داده اند، بر گِردشان خدمتگزارانى جاودان [به خدمت] مى گردند، با جام ها و آبريزها و پياله هايى از باده ناب روان، كه نه از آن دردسر گيرند و نه بى خرد گردند، و ميوه از هر چه اختيار كنند، و از گوشت پرنده هرچه بخواهند، و حوران چشم درشت، مثل لؤلؤ نهانِ ميانِ صدف!

(عٰالِيَهُمْ ثِيٰابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَسٰاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ‌)(2)

بهشتيان را جامه هاى ابريشمى سبز و ديباى ستبر دربَر است و پيرايۀ آنان دستبندهاى سيمين است.

(مُتَّكِئِينَ فِيهٰا عَلَى اَلْأَرٰائِكِ لاٰ يَرَوْنَ فِيهٰا شَمْساً وَ لاٰ زَمْهَرِيراً، وَ دٰانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلاٰلُهٰا وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِيلاً، وَ يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوٰابٍ كٰانَتْ قَوٰارِيرَا، قَوٰارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوهٰا تَقْدِيراً، وَ يُسْقَوْنَ فِيهٰا كَأْساً كٰانَ مِزٰاجُهٰا زَنْجَبِيلاً، عَيْناً فِيهٰا تُسَمّٰى سَلْسَبِيلاً)(3)

در آن [بهشت] بر تخت هاى خويش تكيه زنند. در آنجا نه گرمايى بينند و نه سرمايى، و سايه هاى درختان به آنان نزديك است، و ميوه هايش [براى چيدن] رام، و ظروف سيمين و جام هاى بلورين، پيرامون آنان گردانده مى شود، جام هايى از سيم كه درست به اندازه [و با كمال ظرافت] آنها را از كار در آورده اند، و در آنجا از جامى كه آميزه زنجبيل دارد به آنان مى نوشانند، از چشمه اى در آنجا كه «سلسبيل» ناميده مى شود.


1) . الواقعه، 15 تا 24.

2) . الانسان، 21.

3) . الانسان، 13 تا 18.

(فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ، وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ، وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ، وَ مٰاءٍ مَسْكُوبٍ‌، وَ فٰاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ‌، لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ‌، وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ‌، إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً‌، فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْكٰاراً، عُرُباً أَتْرٰاباً)(1)

در [زير] درختان كُنار بى خار، و درخت هاى موز كه ميوه اش خوشه خوشه روى هم چيده است، و سايه اى پايدار، و آبى ريزان، و ميوه اى فراوان، نه بريده و نه ممنوع، و همخوابگانى بالا بلند، ما آنان را پديد آورده ايم پديد آوردنى! و ايشان را دوشيزه گردانيده ايم، شوى دوستِ همسال.

نعمت هاى معنوى بهشت

(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)(2)

اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى و در بهشت من داخل شو.

(رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‌)(3)

خدا از آنان خشنود است و آنان [نيز] از او خشنودند.

(وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ أَكْبَرُ)(4)

و خشنودى خدا بزرگ تر است.

(لاٰ يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً وَ لاٰ تَأْثِيماً، إِلاّٰ قِيلاً سَلاٰماً سَلاٰماً)(5)

در آنجا نه بيهوده اى مى شنوند و نه سخنى گناه آلود، سخنى جز سلام و درود نيست.


1) . الواقعه، 28 تا 37.

2) . الفجر، 26 تا 30.

3) . المائده، 119.

4) . التوبه، 72.

5) . الواقعه، 25 و 26.

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاعِمَةٌ‌، لِسَعْيِهٰا رٰاضِيَةٌ‌، فِي جَنَّةٍ عٰالِيَةٍ‌، لاٰ تَسْمَعُ فِيهٰا لاٰغِيَةً‌)(1)

در آن روز، چهره هايى شادابند، از كوشش خود خشنودند، در بهشت برين اند، سخن بيهوده اى در آنجا نشنوند.

(وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا اَلْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنٰا لَغَفُورٌ شَكُورٌ)(2)

و مى گويند: سپاس خدايى را كه اندوه را از ما بزدود، به راستى پروردگار ما آمرزنده و حق شناس است.

(دَعْوٰاهُمْ فِيهٰا سُبْحٰانَكَ اَللّٰهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهٰا سَلاٰمٌ وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌(3)

نيايش آنان در آنجا سبحانك اللّهم [= خدايا! تو پاك و منزّهى] و درودشان در آنجا سلام است، و پايان نيايش آنان اين است كه الحمد لله رب العالمين.

(نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرٰارِ)(4)

اين پذيرايى از جانب خداست، و آنچه نزد خداست براى نيكان بهتر است.

(سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ‌)(5)

از جانب پروردگارى مهربان به آنان سلام گفته مى شود.

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ‌، إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ‌)(6)

در آن روز چهره هايى شاداب اند، و به سوى پروردگار خود مى نگرند.


1) . الغاشيه، 8 تا 11.

2) . فاطر، 34.

3) . يونس، 10.

4) . آل عمران، 198.

5) . يس، 55 تا 58.

6) . القيامة، 22 و 23.

(وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً)(1)

و پروردگارشان باده اى پاك به آنان مى نوشاند.

(وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ‌)(2)

آمرزش پروردگار آنهاست.

خلود در بهشت

(خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً إِنَّ اَللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ‌)(3)

جاودانه در آنها خواهند بود، در حقيقت، خداست كه نزد او پاداشى بزرگ است.

(قُلْ أَ ذٰلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ اَلْخُلْدِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ كٰانَتْ لَهُمْ جَزٰاءً وَ مَصِيراً)(4)

بگو آيا اين عقوبت بهتر است يا بهشت جاويدان كه به پرهيزگاران وعده داده شده است كه پاداش و سرانجام آنان است‌؟

(اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ ذٰلِكَ يَوْمُ اَلْخُلُودِ)(5)

به سلامت در آن درآييد كه اين روزِ جاودانگى است.

(اَلَّذِينَ يَرِثُونَ اَلْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌)(6)

همانان كه بهشت را به ارث مى برند و در آنجا جاودان مى مانند.


1) . الانسان، 21.

2) . محمد، 15.

3) . التوبه، 22.

4) . الفرقان، 15.

5) . ق، 34.

6) . المؤمنون، 11.

ضميمۀ 2: نگاهى بر بعضى از عذاب هاى دوزخ در آيات قرآن كريم

عذاب هاى روحى دوزخيان

(رَبَّنٰا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ اَلنّٰارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ‌)(1)

پروردگارا، هر كه را تو در آتش درآورى، يقيناً رسوايش كرده اى.

(وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ‌)(2)

و بهشتيان، دوزخيان را آواز مى دهند كه ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود درست يافتيم؛ آيا شما نيز آنچه را پروردگارتان وعده كرده بود راست و درست يافتيد؟ مى گويند: آرى. پس آوازدهنده اى ميان آنان آواز درمى دهد كه لعنت خدا بر ستمكاران باد.

(نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ‌، اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ‌، إِنَّهٰا عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ‌، فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ‌)(3)

آتشِ افروخته خدايى است، آتشى كه به دل ها مى رسد. و در ستون هايى دراز، آنان را در ميان فرامى گيرد.


1) . آل عمران، 192.

2) . الأعراف، 44.

3) . الهمزه، 6 تا 9.

(رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ‌، قٰالَ اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ‌)(1)

پروردگارا، ما را از اينجا بيرون بر، پس اگر بازهم [به بدى] برگشتيم، در آن صورت ستمگر خواهيم بود، مى فرمايد: برويد در آن گم شويد و با من سخن مگوييد.

(وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ أَفِيضُوا عَلَيْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَى اَلْكٰافِرِينَ‌)(2)

و دوزخيان، بهشتيان را آواز مى دهند كه از آن آب يا از آنچه خدا روزىِ شما كرده، بر ما فرو ريزيد. مى گويند: خدا آن ها را بر كافران حرام كرده است.

(فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ‌، عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ‌، مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ)(3)

آنها در باغ هاى بهشتند و سؤال مى كنند از مجرمان: چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت‌؟

(فَمٰا تَنْفَعُهُمْ شَفٰاعَةُ اَلشّٰافِعِينَ‌)(4)

و شفاعت شفاعتگران آن ها را سود نبخشد!

نقمت ها و عذاب هاى مادى دوزخ

(فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيٰابٌ مِنْ نٰارٍ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ اَلْحَمِيمُ‌، يُصْهَرُ بِهِ مٰا فِي بُطُونِهِمْ وَ اَلْجُلُودُ، وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِيدٍ، كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيهٰا وَ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ‌)(5)


1) . المؤمنون، 107 و 108.

2) . الأعراف، 50.

3) . المدثر، 40 تا 42.

4) . المدثر، 48.

5) . الحج، 19 تا 22.

و كسانى كه كفر ورزيدند، جامه هايى از آتش برايشان بريده شده است [و] از بالاى سرشان آب جوشان ريخته مى شود. آنچه در شكم آنهاست با پوست بدن شان بدان گداخته مى گردد. و براى آنان گُرزهايى آهنين است. هر بار بخواهند از شدت غم، از آن بيرون روند در آن باز گردانيده مى شوند. بچشيد عذاب آتش سوزان را.

(إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نٰاراً كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ‌)(1)

به زودى كسانى را كه به آيات ما كفر ورزيده اند، در آتشى سوزان درآوريم؛ كه هرچه پوستشان بريان گردد، پوست هاىِ ديگرى بر جايش نهيم تا عذاب را بچشند.

(خُذُوهُ فَغُلُّوهُ‌، ثُمَّ اَلْجَحِيمَ صَلُّوهُ‌، ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُكُوهُ‌)(2)

بگيريد او را و در غُل كشيد، آنگاه ميان آتشش اندازيد، پس در زنجيرى كه درازى آن هفتاد گز است وى را در بند كشيد.

(لاٰ يَذُوقُونَ فِيهٰا بَرْداً وَ لاٰ شَرٰاباً، إِلاّٰ حَمِيماً وَ غَسّٰاقاً)(3)

در آنجا نه خنكى چشند و نه شربتى، جز آب جوشان و چركابه ا

(إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ‌)(4)

ما در گردن هاى آنان، تا چانه هايشان، غُل هايى نهاده ايم، به طورى كه سرهايشان را بالا نگاه داشته و ديده فرو هشته اند.


1) . النساء، 56.

2) . الحاقه، 30 تا 32.

3) . النبأ، 24 و 25.

4) . يس، 8..

(لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ‌، فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا اَلْبُطُونَ‌، فَشٰارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ اَلْحَمِيمِ‌، فَشٰارِبُونَ شُرْبَ اَلْهِيمِ‌)(1)

قطعاً از درختى كه از زقّوم است خواهيد خورد، و از آن شكم هايتان را خواهيد آكند، و روى آن از آب جوش مى نوشيد؛ [مانند] نوشيدن اشتران تشنه.

(سَأُصْلِيهِ سَقَرَ، وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سَقَرُ، لاٰ تُبْقِي وَ لاٰ تَذَرُ، لَوّٰاحَةٌ لِلْبَشَرِ)(2)

زودا كه او را به سَقَر در آورم. و تو چه دانى كه آن سَقَر چيست‌؟ نه باقى مى گذارد و نه رها مى كند. پوست ها را سياه مى گرداند.

(وَ لاٰ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ غِسْلِينٍ‌)(3)

و خوراكى جز چركابه ندارد.

(يَوْمَ يَغْشٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ يَقُولُ ذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌)(4)

آن روز كه عذاب از بالاى سرِ آنها و از زير پاهايشان آنها را فروگيرد، و خدا مى فرمايد: نتيجۀ آنچه را مى كرديد بچشيد.

(تَصْلىٰ نٰاراً حٰامِيَةً‌، تُسْقىٰ مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ‌، لَيْسَ لَهُمْ طَعٰامٌ إِلاّٰ مِنْ ضَرِيعٍ‌، لاٰ يُسْمِنُ وَ لاٰ يُغْنِي مِنْ جُوعٍ‌)(5)

[ناچار] در آتشى سوزان درآيند. از چشمه اى داغ نوشانيده شوند. خوراكى جز خارِ خشك ندارند، كه نه فربه كند و نه گرسنگى را باز دارد.


1) . الواقعه، 52 تا 55.

2) . المدثر، 26 تا 30.

3) . الحاقه، 36.

4) . العنكبوت، 55.

5) . الغاشيه، 4 تا 7.

(إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِينَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغٰاثُوا بِمٰاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي اَلْوُجُوهَ بِئْسَ اَلشَّرٰابُ وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً)(1)

ما براى ستمگران آتشى آماده كرده ايم كه سراپرده هايش آنان را در بر مى گيرد، و اگر فريادرسى جويند، به آبى چون مس گداخته كه چهره ها را بريان مى كند يارى مى شوند. وه! چه بد شرابى و چه زشت جايگاهى است.

(وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ كُلَّمٰا أَرٰادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا أُعِيدُوا فِيهٰا وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلنّٰارِ اَلَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ‌)(2)

و اما كسانى كه نافرمانى كرده اند، پس جايگاهشان آتش است. هر بار كه بخواهند از آن بيرون بيايند، در آن بازگردانيده مى شوند و به آنان گفته مى شود: عذابِ آن آتشى را كه دروغش مى پنداشتيد بچشيد.

خلود در دوزخ

(قِيلَ اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا فَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ‌)(3)

و گفته شود: از درهاى دوزخ درآييد، جاودانه در آن بمانيد؛ وه چه بد جايى است جاى سركشان.

(خٰالِدِينَ فِيهٰا لاٰ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ لاٰ هُمْ يُنْظَرُونَ‌)(4)

در آن جاودانه بمانند؛ نه عذابشان كاسته گردد و نه مهلت يابند.


1) . الكهف، 29.

2) . السجده، 20.

3) . الزمر، 72.

4) . البقره، 162.

فهرست منابع

1.

قرآن كريم

2.

الاحتجاج على أهل اللجاج،، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ه ق.

3.

الاختصاص، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ه ق.

4.

إرشاد القلوب، ابو محمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى، انتشارات شريف رضى، 1412 ه ق.

5.

أسد الغابة فى معرفة الصحابة، عز الدين بن الأثير أبو الحسن على بن محمد الجزرى، بيروت، دار الفكر، 1989/1409.

6.

اسلام آئين رستگارى، آية الله العظمى حسين مظاهرى، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، اصفهان، چاپ اوّل، 1387 هش.

7.

الاقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرة فى السنة، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1367 ه ش.

8.

الأمالى، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 ه ق.

9.

الأمالى، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ه ش.

10.

الأمالى، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.

11.

بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود على مجلسى، معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ه ق.

12.

بصائر الدرجات، محمّد بن حسن بن فروخ صفار، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى، الطبعة الثانية، 1404 ق.

13.

تحرير المواعظ العددية، على مشكينى، قم، الهادى، چاپ هشتم، 1424 ق.

14.

تصحيح الاعتقاد، شيخ مفيد، قم، كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.

15.

تفسير الصافى، ملا محسن فيض كاشانى، تهران، انتشارات الصدر، 1415 ق.

16.

تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.

17.

التفسير الوسيط للقرآن الكريم، سيد محمد طنطاوى، مصر، تحفه مهر، [بى تا].

18.

تفسير فرات الكوفى، ابوالقاسم فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى، مؤسّسه چاپ و نشر، 1410 ق.

19.

تلخيص المحصل، الخواجة نصير الدين الطوسى، بيروت، دار الاضواء، 1405 ق.

20.

تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورام)، أبو الحسين ورام بن أبى فراس، بيروت، دار التعارف و دار الصعب، [بى تا].

21.

تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دار الكتب الاسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 ق.

22.

التوحيد، شيخ صدوق، قم، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1398 ق.

23.

جامع الأخبار، محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، 1363 ش.

24.

ديوان الامام على عليه السلام، منسوب به اميرالمؤمنين عليه السلام، قم، پيام اسلام، 1369 ق.

25.

سير و سلوك؛ توبه، آية الله العظمى حسين مظاهرى، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، اصفهان، چاپ ششم، 1392 ش.

26.

شرح دعاى سحر، امام روح الله الموسوى الخمينى، تهران، مؤسسه تنظيم و

نشر آثار امام خمينى (ره)، [بى تا]

27.

الشفاء (الالهيات)، ابن سينا، قم، مكتبة آية الله المرعشى، 1404 ق.

28.

شواهد التنزيل، ابو القاسم عبيد الله بن عبد الله بن حسكان القرشى العامرى النيشابورى، تحقيق: محمّد باقر محمودى، تهران، مؤسسه چاپ و نشر، 1411 ق.

29.

صبر كيمياى سعادت انسان، آية الله العظمى حسين مظاهرى، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، اصفهان، چاپ اوّل، 1392 ش.

30.

صحيح مسلم، أبوالحسين مسلم بن الحجاج القشيرى النيشابورى، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقى، القاهرة، دار الحديث، 1412 ق.

31.

عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، تحقيق: سيد مهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 ق.

32.

الغيبة، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى، قم، مؤسّسة المعارف الاسلامية، 1411 ق.

33.

الفصول المختارة من العيون و المحاسن، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ه ق.

34.

فلاح السائل و نجاح المسائل، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، [بى تا].

35.

الكافى، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365 ش.

36.

كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.

37.

الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، محمود بن عمر بن محمّدبن عمر الخوارزمى الزمخشرى، تحقيق: محمّد عبد السلام شاهين، بيروت، دار الكتاب العربى، الطبعة الثالثة، 1407 ق.

38.

كشف الغمة فى معرفة الأئمة عليهم السلام، ابو الحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اِربلى، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، چاپ مكتبة بنى هاشمى، 1381 ق.

39.

لسان العرب، ابو الفضل جمال الدين محمّد بن مكرم بن بن منظور، بيروت، دار صادر، الطبعة الثالثة، 1414 ق.

40.

مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوّم، 1372 ش.

41.

المحاسن، ابو جعفر، احمد بن محمد بن خالد برقى، قم، دارالكتب الاسلامية، چاپ دوّم، 1371 ق.

42.

المزار الكبير، ابن مشهدى، محمد بن جعفر، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1419 ق.

43.

مسند أحمد بن حنبل، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيبانى، تحقيق: عبدالله محمّد الدرويش، بيروت، دارالفكر، الطبعة الثانية، 414 ق.

44.

مصباح المتهجد، ابوجعفر محمد بن حسن بن على بن حسن طوسى، مؤسّسه فقه الشيعه، بيروت، 1411 ه ق.

45.

معانى الأخبار، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1361 ه ش.

46.

مفاتيح الغيب (تفسير كبير)، ابوعبدالله محمد بن عمر معروف به فخرالدين رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ سوّم، 1420 ه ق.

47.

من لايحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1413 ق.

48.

مناقب آل أبى طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، تحقيق: شيخ محمّد حسين دانش آشتيانى و سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.

49.

موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، عبد الحسين أحمد الأمينى النجفى، تحقيق: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، قم، مؤسسة دائرة معارف الفقه الاسلامى، الطبعة الرابعة، 1427 ق.

50.

نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].