ghaemiyeh.com
ویراستار دیجیتالی: روح اله قاسمی
سرشناسه : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
'Ali ibn abi-Talib, Imam I, 600-661
عنوان قراردادی : نهج البلاغه .فارسی- عربی .برگزیده. شرح
Nahjol-Balaghah .Persian- Arabic . Selection. Commantries
پیام امام امیرالمومنین علیه السلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه .برگزیده
ترجمه نهج البلاغه حضرت امیرالمومنین علیه السلام .برگزیده
عنوان و نام پديدآور : نهج البلاغه/ به کوشش سیدمهدی طباطبایی.
مشخصات نشر : اصفهان: سلام سپاهان، 1401 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره : 978-964-218-441-5 ؛ 700000 ریال:
ج.1 978-964-218-431-6 : ؛ 850000 ریال ج.2 : 978-964-218-452-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : کتاب حاضر برگزیده از کتاب " پیام امام امیرالمومنین علیه السلام" نوشته مکارم شیرازی و همچنین کتاب " ترجمه نهج البلاغه حضرت امیرالمومنین علیه السلام" ترجمه محمد دشتی است.
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- کلمات قصار
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Quotations
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه -- نقد و تفسیر
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. . نهج البلاغه -- کلمات قصار
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Quotations
شناسه افزوده : طباطبایی پور، سیدمهدی، 1330 -، گردآورنده
شناسه افزوده : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج البلاغه. شرح
شناسه افزوده : Ali ibn Abi-talib, Imam I Commantries.Nahjol - Balaghah .
شناسه افزوده : مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . پیام امام امیرالمومنین علیه السلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
شناسه افزوده : دشتی، محمد، 1330- 1380. ترجمه نهج البلاغه حضرت امیرالمومنین علیه السلام
رده بندی کنگره : BP38/0422
رده بندی دیویی : 297/9515
شماره کتابشناسی ملی : 9019339
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
دفتر سوم
بخش نامه های نهج البلاغه
به کوشش سید مهدی طباطبایی
پیش گفتار ... 19
مقدمه ... 21
دومین بخش مهّم نهج البلاغه نامه های امام علیه السلام است
1- نامه شماره یک ... 22
راه اندازی جنگ جمل توسط طلحه، زبیر و عایشه
بیعت همة مردم با امام علیه السلام
دعوت از اهل کوفه برای یاری امام علیه السلام
2- نامه شماره دو ... 22
3- نامه شماره سه ... 28
برخورد تند امام علیه السلام با « شریح قاضی»
نکوهش شریح برای خرید خانة گران قیمت
نوشتن سند عبرت انگیز برای خانه و خریدار آن
4- نامه شماره چهار ... 34
نامه به « عثمان بن حنیف» فرماندار بصره
سفارش به عثمان بن حنیف برای نصیحت به طلحه و زبیر
مقابله با طلحه و زبیر در صورت عدم پذیرش صلح و سازش
عدم استفاده از عناصر سُست عنصر و استفاده از اطاعت کنندگان از عثمان بن حنیف
5- نامه شماره پنج ... 36
نامه به« اشعث بن قیس»
پیش گیری از فتنه انگیزی « اشعث»
اشاره به قتل عثمان و شورش طلحه و زبیر و همراهی عایشه با آن ها
شکست شورشیان و فرمان عفو عمومی و اظهار مهر و محبّت با بازماندگان جنگ
6- نامه شماره شش ... 40
نامه به معاویه
یادآوری بیعت همگانی مردم با امام علیه السلام
الزام تبعیّت آن ها که دور بوده اند با بیعت حاضرین
ضرورت برخورد مسلمانان با کسی که بیعت همگانی مردم را نپذیرد.
نادرستی سرپیچی از بیعت به بهانة قتل عثمان
توصیه به معاویه که با نمایندة امام علیه السلام « جریر بن عبدالله » بیعت کند.
7- نامه شماره هفت ... 44
نامه به معاویه در اواخر جنگ صفیّن
جواب دندان شکن به نامة جسورانه و بی ادبانة معاویه که اهل شام بیعت با امام علیه السلام را نپذیرفتند.
8- نامه شماره هشت ... 46
شش عامل شگفتی از انسان
نامه به «جریر بن عبدالله بجلی»
که با معاویه کار را یکسره کند یا اطاعت کند و یا تن به جنگ دهد.
صحبت امام علیه السلام با اهل قبور
9- نامه شماره نه ... 48
نامه به معاویه
جواب به نامة زشت ، جسورانه و پر از اهانت و شیطنت معاویه
اشاره به دشمنی های قریش یا پیامبر اکرم صلي الله علیه و آله
مقدم داشتن پیامبر صلي الله علیه و آله خاندان خود را در جنگ ها
اشاره به شهادت حمزه و جعفر و افراد دیگر بنی هاشم
شگفتی از روزگار که امام علیه السلام را در برابر معاویه ای قرار داده که نه بر اسلام خدمت کرده و نه سابقه در دین دارد.
عدم پذیرش درخواست معاویه مبنی بر تحویل دادن قاتلان عثمان به معاویه
تهدید معاویه به برخورد قاطع و کوبنده با او
10- نامه شماره ده ... 52
نامه به معاویه
نصیحت معاویه و یادآوری قیامت و عواقب سخت کارهای او
اشاره به عدم صلاحیّت معاویه با توجّه به سوابق سوء او برای خلافت و زمامداری مسلمین
توصیه به اینکه مردم را آزاد بگذار و تنها به جنگ تن به تن با من بیا .
تهدید معاویه که شمشیری که طعم آن را برادر و جدّ و دایی ات چشیده اند به تو یادآور می شوم.
تأکید بر اینکه تو می دانی که قاتل عثمان چه کسی است سراغ او برو.
پیشگوئی امام علیه السلام از ضجّه و نالة لشکر شام و متوسّل شدن معاویه به قرآن در حالی که به آن ایمان ندارد.
11- نامه شماره یازده ... 56
نامه به دو نفر از فرماندهان لشکر خود هنگام حرکت به سوی صفیّن
متذکّر شدن امور مهّم جنگی
مطالب مهّم به لشکریان که در هر زمان کاربُرد دارد.
12- نامه شماره دوازده ... 60
مجدّداً نامه به فرماندهان سپاه
توصیه به تقوا وپرهیزکاری که خمیرمایة سعادت است .
دستور برای بسیج نیروها
توصیه به این که آغازگر جنگ نباشند.
رعایت اخلاق اسلامی در مقابل دشمن و توجّه دادن به اصل صلح طلبی
13- نامه شماره سیزده ... 64
دستور به دو فرمانده لشکر
بیان اوصاف مالک اشتر و شایستگی های وی
14- نامه شماره چهارده ... 66
-بیان دستورات اخلاقی و انسانی در نبرد با دشمن
-عطوفت و رأفت اسلامی امام علیه السلام در جنگ
-سفارش دربارة زنان و عدم رنجش و آزار آن ها
-عدم آغازگر جنگ بودن لشکر اسلام در همه حال
15نامه شماره پانزده ... 68
-دعای امام علیه السلام در ابتدای تمام جنگ ها
-ناراحتی امام علیه السلام از بروز جنگ
-ناراحتی از نبودن پیامبر صلي الله علیه و آله و پراکندگی مسلمانان
-اشاره به زیانبار بودن جنگ ها و عدم رضایت از وقوع آن
16- نامه شماره شانزده ... 70
-تعلیم فنون جنگی به لشکریان
اشاره به اینکه جنگ با معاویه ، جنگ با مسلمانان محسوب نمی شود .
17-نامه شماره هفده ... 72
-تهدید لشکر شام که فردا شخصاً به میدان خواهم رفت .
-ایجاد وحشت در لشکر شام
-جواب نامة معاویه
-شگفتی امام علیه السلام از معاویه و نامة او
18-نامه شماره هجده ... 76
-نامة امام علیه السلام به ابن عباس والی بصره
-سفارش قبیلة بنی تمیم به ابن عباس
-ستودن شجاعان قبیلة بنی تمیم
-اشاره به خویشاوندی بنی تمیم با بنی هاشم
19-نامه شماره نوزده ... 78
-نامه به حاکم فارس و بحرین « عمر بن مسلمه»
-تأکید بر عدم خشونت حاکم نسبت به طایفه مجوس
-سفارش به رعایت حقوق اقلیّت ها در جامعة اسلامی
20-نامه شماره بیست ... 80
-نامه به « زیاد بن ابیه»
-هشدار به « زیاد» که اگر خیانت کند شدیداً مجازات خواهد شد .
21-نامه شماره بیست و یک 82
-نامه به « زیاد بن امیه »
-هشدار به « زیاد» در مورد رفتار متکبّرانه
-اشاره به اسراف کاری وی و بر حذر داشتن او از دنیا پرستی
22-نامه شماره بیست و دو ... 84
-نامه به « ابن عباس»
-هشدار که نباید سرور و شادی برای مواهب دنیا باشد .
-تأکید که غم و اندوه نباید برای از دست رفتن مواهب دنیا باشد.
-شادی و غم باید برای امور آخرت باشد نه دنیا .
23-نامه شماره بیست و سه ... 86
-توصیه به تمسّک به توحید و نبوّت
-تمسّک به سنّت پیامبر اکرم صلي الله علیه و آله
-اشاره به سه مرحله زندگی امام علیه السلام روز سالم بودن، روز در بستر بودن، روز رفتن از دنیا به سفر آخرت
24-نامه شماره بیست و چهارم ... 90
-وقف نامة نخلستان های امام علیه السلام
-تعیین متولی برای آن ها امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)
-نحوة نگهداری و مصارف محصول آن ها
-تعیین تکلیف کنیزان حضرت و آزادی آن ها
25-نامه شماره بیست و پنج ... 94
-دستورالعمل جمع آوری زکات
-قصد قربت و تقوا در جمع آوری زکات
-نحوة برخورد با مردم که زکات در اموال آن ها می باشد.
-نحوة جدا کردن زکات از دیگر اموال
-خوش رفتاری با حیوانات
26-نامه شماره بیست و شش ... 100
-توصیه به خوش رفتاری با مردم
-هشدار به عدم خیانت در زکات جمع آوری شده
27-نامه شماره بیست و هفت ... 104
-نامه به « محمد بن ابوبکر» فرماندار مصر
-دستور طرز برخورد با مردم
-سفارش به تقوا و برخورد با مواهب دنیا
-اشاره به پایان زندگی و مرگ
-اشاره به اهمیّت مأموریّت و حکومت مصر
-بیان تفاوت پیشوایان هدایت و پیشوایان خلافت و منافقان
28-نامه شماره بیست و هشت ... 112
-پاسخ به نامة معاویه
-جواب به مطالب جسورانة معاویه و هتاکی های او
-اشاره به عظمت پیامبر اکرم صلي الله علیه و آله
-بیان فضائل اصحاب پیامبر صلي الله علیه و آله از بنی هاشم
-یاد شهدا، حمزه سیدالشهداء، جعفر طیّار، امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، فاطمه الزهرا(سلام اله علیها) ،و...
-مقایسه بنی هاشم با بنی امیه و بیان فضائل بنی هاشم و رذائل اخلاقی بنی امیّه
-تهدید معاویه به حملة برق آسا و شمشیرهای بنی هاشم که در دست فرزندان جنگ « بدر» می باشد.
29-نامه شماره بیست و نه ... 122
-اعزام « اعیَن» از صاحب نفوذان بصره
-تأکید بر مقابله با « ابن حضرمی» عامل شورش و غارت بصره به دستور معاویه
-نامه به « جاریة بن قُدامه» که برای اهل بصره بخواند.
-کشته شدن شورشیان و خاموش شدن فتنه .
30-نامه شماره سی ... 124
-نامه به معاویه
-پاسخ به اتّهامات بی اساس معاویه به امام علیه السلام
-نصیحت به معاویه که راه حق را بشناسد.
-توصیه به معاویه که مراقب نفس سرکش خود باشد.
31-نامه شماره سی و یک ( در دفتر چهارم آمده است )
-منشور تربیتی به فرزند خود که شامل نصایح و اندرزها و مواعظ حکیمانة بسیاری می باشد.
-این نامه همراه با نامه های شماره 45 و 53 در دفتر چهارم آمده است.
32-نامه شماره سی و دو ... 126
-نامة دیگری به معاویه
-اندرز دادن همراه با سرزنش به معاویه
-اشاره به گمراهان اطراف معاویه
-سفارش به تقوای الهی و پرهیز از پیروی شیطان و رها شدن از دام شیطان
33-نامه شماره سی و سه ... 128
-نامه به « قُثم بن عباس» فرماندار مکّه
-اشاره به توطئه معاویه در مکّه در ایّام حج توسط عدّه ای شورشی.
-توصیه به هوشیاری در برابر این توطئه که منجر به عذرخواهی نگردد.
34-نامه شماره سی و چهار ... 132
-نامه به « محمد بن ابوبکر»
-دلجوئی از محمد بن ابوبکر و تأکید بر اینکه از وی و عملکرد او ناراضی نیست .
-توصیه بر توکّل بر خدا و ایستادگی محکم در برابر دشمنان.( معاویه و عمروعاص)
35-نامه شماره سی و پنج ... 136
-نامه به « ابن عباس» دربارة شهادت « محمد بن ابی بکر» به دست عمّال معاویه
-ذکر یاد محمد بن ابوبکر به خیرخواهی ، شجاعت و حق گرائی
-اشاره به اینکه امام علیه السلام پیش بینی شهادت « محمد » را می کرد.
-دعای سوزناک امام علیه السلام و گله از عناصر سست ایمان و عشق به شهادت ایشان .
36-نامه شماره سی و شش ... 138
-نامه به عقیل برادر امام علیه السلام در جواب نامة وی .
-شکست عوامل معاویه که قصد تعرّض به اطراف کوفه را داشتند.
-شکایت امام علیه السلام از قریش که بر ضدّ امام علیه السلام متّفق شدند.
-اشاره به بیعت شکنان و ضرورت مقابله با آنها.
-تأکید بر استواری امام علیه السلام در مقابل دشمن.
37-نامه شماره سی و هفت ... 142
-نامه به معاویه در جواب نوشتة او
-توصیف ظاهر دنیا که شیرین و بهجت انگیز است .
-کسی که به زرق و برق دنیا برسد از بهتر آن باز می ماند.
-ما مأمور به آخرت هستیم و بر آن ترغیب شده ایم.
-هشدار به معاویه که آنچه فانی است رها کن و برای آنچه باقی است (آخرت) عمل کن.
-معاویه ، تو به سویی تیر پرتاب می کنی که هدف تو نیست .
-ذکر دلائل عزل معاویه از حکومت شام و عدم امتیاز او بر این سمت .
38-نامه شماره سی و هشت ... 144
-نامه به اهالی مصر در آستانة اعزام مالک اشتر به حکومت مصر
-اشاره به مقام و شخصیّت مالک اشتر و ایمان و مدیریت و شجاعت وی .
-مدح و تمجید از مردم مصر که از اسلام حمایت کردند.
-معرفی مالک اشتر به اهل مصر و بیان ویژگی های ممتاز او.
39-نامه شماره سی و نه ... 148
-نامه به « عمروعاص»
-ملامت « عمرو» به سرسپردگی وی در برابر معاویه
-تهدید وی به مجازات در خور او و معاویه
40-نامه شماره چهل ... 150
-نامه به « ابن عباس» بنا بر قول مشهور
-اشاره به گزارشی که به امام علیه السلام رسیده بود از « ابوالاسود دوئلی» دربارة « ابن عباس»
-هشدار به مخاطب نامه از سوء اعمالی که احتمالاً مرتکب شده است.
-درخواست فرستادن حساب و کتاب بیت المال بصره توسط « ابن عباس» خدمت امام علیه السلام
41-نامه شماره چهل و یک ... 152
-نامه به « عبدالله بن عباس» فرمانداره بصره
-انتقاد از ابن عباس به جهت عدم رعایت موازین صحیح در بیت المال
-نصایح پدرانه به ابن عباس
-اشاره به احسان خود به وی
-سرزنش او به بدی های وی دربارة امام علیه السلام
-سوگند امام علیه السلام که اگر فرزندانش حسن علیه السلام و حسین علیه السلام مرتکب این اعمال شوند ملاحظة آنها را نخواهد کرد.
-تأکید بر فانی و ناپایداری دنیا و پاسخگویی در محضر خداوند که پشیمانی سودی ندارد .
42-نامه شماره چهل و دو ... 158
-نامه به « عمر بن ابی سلمه» فرماندار بحرین و عزل او از این سمت
-نصب نعمان بن عجلان زُرَقی به فرمانداری بحرین
-تشکر از خدمات « ابوسلمه»
-دعوت « ابوسلمه» تا در جنگ صفیّن امام علیه السلام را همراهی کند.
-دلجوئی از وی و محبّت به فرماندار معزول
43-نامه شماره چهل و سه ... 160
-نامه به « مصقلة بن هبیرة شیبانی»
-هشدار به وی در مورد اموال بیت المال
-نصیحت به فرماندار که آخرت را به دنیا و دین را به دینار نفروشد.
44-نامه شماره چهل و چهار ... 162
-نامه به « زیاد بن ابیه» فرماندار فارس
-هشدار به وی که فریب معاویه را نخورد.
45-نامه شماره چهل و پنج
-نامه به « عثمان بن حنیف» فرماندار بصره که در دفتر چهارم آمده است.
46-نامه شماره چهل و شش ... 166
-نامه به یکی از کارگزاران حکومت امام علیه السلام (احتمالاً مالک اشتر)
-اشاره به شخصیّت برجستة کارگزار
-توصیه به رعایت حقوق رعیّت و خوش رویی با مردم
-سفارش به عدالت و مساوات بین مردم
47-نامه شماره چهل و هفت ... 170
-وصیّت نامه پس از ضربت خوردن و قبل از شهادت .
-خطاب به حسن و حسین علیهما السلام بلکه همة شیعیان و محبّین حضرت.
-توصیه به تقوی و بی اعتنایی به زرق و برق دنیا، دشمن ظالم بودن و حمایت از مظلوم نمودن.
-تأکید بر اینکه مخاطب من همة فرزندان،خانواده و همة کسانی که این نامه به آنها می رسد.
-سفارش ایتام ، حقوق همسایگان ، عمل به قرآن.
-اهتمام به نماز ،حج ، جهاد، امربه معروف و نهی از منکر .
-توصیه اکید که شهادت من موجب خون ریزی بین مسلمانان نشود، زیرا تنها قاتل من مسئول است.
48-نامه شماره چهل و هشت ... 176
-جواب نامة معاویه که پیشنهاد حکمیّت کرده بود.
-نصیحت به معاویه و هشدار به او دربارة عواقب شوم اعمالش .
-هشدار به معاویه دربارة تسلیم شدن وی در برابر دعوت شیطان .
-پذیرفتن حکمیّت قرآن به دلیل عظمت و حرمت قرآن .
49-نامه شماره چهل و نهم ... 178
-نامه به « عمرو بن عاص»
-هشدار به « عمرو» که از معاویه پیروی نکند.
-اندرز به مخاطب نامه که فریب دنیا را نخورد.
-توصیه به عبرت گرفتن از تاریخ گذشتگان.
50-نامه شماره پنجاه ... 180
-نامه به زمامداران و مسئولین حکومت و حق خداوند بر آنها
-سفارش به مردم داری ونزدیک شدن به آنها.
-اطلاع رسانی به فرماندهان لشکر، بجز اسرار محرمانة جنگی .
-تأکید به مشورت با آنها.
-سفارش به مطیع بودن و فداکاری کردن.
-تهدید کسانی که راه مخالفت پیش گیرند و سرپیچی کنند.
51-نامه شماره پنجاه و یک ... 184
-خطاب به گردآوری کنندگان خراج.
-ذخیرة اخروی بودن زحمات آنها.
-تأکید بر رعایت عدالت و محبّت به مردم .
-سفارش اقلیّت های مذهبی که به دشمن کمک نمی کنند.
-بهترین شهر، شهری است که پذیرای ت باشد.
-شکرگذاری از نعمت های پروردگار.
52-نامه شماره پنجاه و دو ... 188
-بیان اوقات دقیق نماز های پنج گانه.
-رعایت حال مأمومین در نماز جماعت.
53-نامه شماره پنجاه و سه ... 190
-عهدنامة مالک اشتر طولانی ترین نامة نهج البلاغه که در دفتر چهارم آمده است.
54-نامه شماره پنجاه و چهار ... 190
-تأکید بر بیعت مردم با امام علیه السلام از روی رضایت و اصرار همگانی
-اشاره به « طلحه و زبیر» و بیعت آنها با امام علیه السلام
-اشاره به بهانة آنها بر اینکه امام قاتل عثمان است؟!
55-نامه شماره پنجاه و پنج ... 194
-تبادل اسرای کوفه و شام
-ترساندن « معاویه» از کیفرهای الهی
-جایگاه انسان در نظام خلقت
-اشاره به نسبت های ناروای « معاویه» در مسأله قتل عثمان
56-نامه شماره پنجاه و شش ... 198
-نامه به « شریح بن هانی» فرمانده لشکر به سوی شام که از یاران مخلص امام علیه السلام بود.
-غیبت نمودن تلاش شخص ناتوان است
-سفارش به تقوای الهی
-برحذر داشتن از هوا و هوس و فریب کاری دنیا.
-برحذر داشتن از توطئه و شیطنت های معاویه و فریب دادن افراد با اموال هنگفت.
57-نامه شماره پنجاه و هفت ... 200
-نامه به اهل کوفه پس از سمپاشی های « ابوموسی الشعری»
-برطرف نمودن تردید اهل کوفه به یاری رساندن به امام علیه السلام در جنگ جمل در بصره
58-نامه شماره پنجاه و هشت ... 202
-بیان حوادث جنگ صفیّن
-جنگ طلبی شامیان به بهانة قتل عثمان
-آشکار شدن شکست لشکر شام و تسلیم شدن آنها
-پذیرفتن پیشنهاد صلح تا حق بر آنها آشکار شود.
-گروهی قبول کردند و گروهی به لجاجت خود ادامه دادند.
59-نامه شماره پنجاه و نه ... 206
-نامه به فرماندة لشکر « خلوان » و توصیه به اقامة عدالت
-اشاره به دنیای زودگذر و از دست دادن ساعات دنیا و حسرت و پشیمانی در قیامت .
-سفارش به رعایت حقوق رعایا و زیر دستان.
-ناچیز بودن تحمّل مشکلات در برابر منافع آن .
60-نامه شماره شصت ... 210
-نامه به فرمانداران و مأموران جمع آوری زکات.
-اشاره به شهرهائی که لشکریان از آنها عبور می کنند.
-عدم تحمیل نیاز لشکریان به اهالی شهرها.
-توصیه به فرمانداران شهرها که به اندازة دنیا به لشکریان کمک کنند.
-هشدار به لشکریان که از مزاحمت مردم برحذر باشند.
-توصیه به مردم که از درگیری با لشکریان خودداری کنند.
61-نامه شماره شصت و یک ... 214
-نامه به « کمیل بن زیاد» فرماندار « هیت»
-سرزنش کمیل برای اینکه منطقة فرمانداری خود را ترک کرد.
-اظهار نگرانی از اینکه کمیل به وظیفة اصلی خود عمل نکرده و به کاری پرداخته که وظیفة او نبوده است.
62-نامه شماره شصت و دو ... 216
-شهادت به نبوّت پیامبراسلام صلي الله علیه و آله
-اشاره به اختلافات عبد از پیامبر صلي الله علیه و آله
-شایستگی های خود برای امر خلافت
-گذشت از حق خود بخاطر اسلام
-اشاره به ظلم و ستم معاویه
-دعوت یاران خود به مبارزه و جهاد
63-نامه شماره شصت و سه ... 220
-نامه به « ابوموسی اشعری»
-توبیخ « ابوموسی» و دعوت او همراه با مردم کوفه برای کمک به امام علیه السلام در جنگ جمل
-تهدید « ابوموسی» که در صورت تمرد، از فرمانداری کوفه عزل خواهد شد.
64-نامه شماره شصت و چهار ... 224
-جواب نامة شیطنت آمیز « معاویه»
-اشاره به ادّعاهای بی اساس معاویه
-تأکید بر کفر و نفاق معاویه و پدران وی
-اشاره به شجاعت بی نظیر خود و قتل برادر،جدّ و دابی معاویه در جنگ « بدر»
-اشاره به قتل عثمان و بیعت نکردن معاویه با امام علیه السلام
-اشاره به نکات تاریخی بر حقانیّت امام علیه السلام
65-نامه شماره شصت و پنج ... 228
-نامه به معاویه
-پند به معاویه که به راه راست برگردد.
-اشاره به افسانه ای بودن نامة معاویه
-هشدار به معاویه که نمی توانی حاکم مسلمانان باشی و من بخشی از کشور اسلامی را به تو واگذار کنم.
66-نامه شماره شصت و شش ... 232
-نامه به « ابن عباس»
-توصیه به عدم دلبستگی به امور مادی دنیا
-تأکید بر انجام کارهای خیر برای عالم برزح و قیامت
67-نامه شماره شصت و هفت ... 234
-نامه به « قُثم بن عباس» والی مکّه
-سفارش به رفتار خوب با مردم و آموزش های لازم به آنها
-دستوراتی دربارة اموال بیت المال
-سفارش به اهل مکّه که با حجاج (در زمان حج) مساعدت و کمک کنند.
68-نامه شماره شصت و هشت ... 238
-نامه به « سلمان فارسی»
-اشاره به ناپایداری دنیا و ترک اعتماد بر آن
-تأکید بر اینکه دنیا همچون مار خوش و خطّ و خالی است که ظاهری فریبنده و باطنی کشنده دارد.
69-نامه شماره شصت و نه ... 240
-نامه به « حارث همدانی»
-دستوراتی برای بهتر زیستن
-اشاره به عواملی که مایة سعادت دنیا و آخرت می باشد.
70-نامه شماره هفتاد ... 246
-نامه به « سهل بن حنیف انصاری» فرماندار مدینه
-دلداری به او از اینکه عدّه ای از اهل مدینه به معاویه پیوسته اند.
-اشاره به اینکه آنها برای رسیدن به لذّات دنیا به معاویه پیوسته اند.
-اظهار امیدواری که خداوند مشکلات را برطرف فرماید.
71-نامه شماره هفتاد و یک ... 248
-نامه به « منذر بن جارود» والی اصطخر ( از نواحی فارس)
-هشدار به وی که تابع هوای نفس شده ای.
-اگر خبرهای رسیده دربارة تو صحیح باشد بند کفشت از تو با ارزش تر است.
72-شماره هفتاد و دو ... 252
-نامه به « عبدالله بن عباس»
-دلداری به « ابن عباس» برای مشکل پیش آمده
-اشاره به طبیعت زندگی دنیا و مقدّرات الهی
-اشاره به پنج نکتة مهم « اجل قطعی » ، « روزی قسمت شده » ، « دو روز بودن دنیا » ، « دنیا سرای متغییر» و « رسیدن مواهب سهم هر کس»
73-نامه شماره هفتاد و سه ... 254
-نامه به معاویه
-اشاره به خواب بودن وی و عدم توجّه به اندرزهای امام علیه السلام
74-نامه شماره هفتاد و چهار ... 256
-نامه به اهل « یمن» و « طایفة ربیعه»
-ضرورت پذیرش دعوت قرآن
-تأکید بر اتّحاد در برابر مخالفان و نشکستن پیمان به هر بهانه ای.
75-نامه شماره هفتاد و پنج ... 258
-نامه به معاویه برای بیعت با امام علیه السلام
-تأکید بر اینکه تو مأموری ازتمام کسانی که نزد تو هستند برای من بیعت بگیری.
76-نامه شماره هفتاد و شش ... 260
-نامه به « عبدالله بن عباس» پس از جنگ « جمل» و تسخیر بصره
-تأکید بر مدارا نمودن با مردم به عنوان فرماندار بصره و توجّه به خداوند در هر حال .
77-نامه شماره هفتاد و هفت ... 262
-به « ابن عباس» برای سخن گفتن با خوارج
-تأکید بر عدم احتجاج با آیات قرآن بلکه با سنّت پیامبر صلي الله علیه و آله احتجاج نمودن.
78-نامة شماره هفتاد و هشت ... 262
-نامه به « ابوموسی اشعری» پیش از حکمیّت
-اندرز به « ابوموسی» که از طریق حق منحرف نشود و رضای خدا را در نظر بگیرد.
-به شایعات گوش ندهد و تطمیع یا تهدید معاویه در او اثر نگذارد.
79-نامه شماره هفتاد و نه ... 264
-نامه به فرمانداران منصوب امام علیه السلام
-اشاره به هلاکت و بدبختی امّت ها
-هشدار به عدم پرداخت حق مردم و سوق دادن آنها به باطل .
-نامه به «عبدالله بن عباس» پس از جنگ «جمل» و تسخیر بصره
-تأکید بر مدارا نمودن با مردم به عنوان فرماندار بصره و توجه به خداوند در هر حال
بسم الله الرحمن الرحیم
با چاپ و انتشار دفتر اوّل و دفتر دوم نهج البلاغه که بارها به چاپ مجدّد مزیّن شد و مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت، دوستان و آشنایان اهل علم از بندة کمترین خواستند که دفتر سوم و چهارم را نیز به زیور طبع آراسته کنم. دفتر اوّل شامل 210 حکمت و دفتر دوم محتوی 260 حکمت (کلمات قصار) بود که تقریباً بخش سوم نهج البلاغه در این دو مجلّد آمده و تقدیم شد.
دفتر سوم و چهارم را به 79 نامه اختصاص دادم که 76 نامه در دفتر سوم و 3 نامة بلند و پر اهمیّت یعنی نامه های 31 منشور تربیتی ، 45 رفتار کارگزاران حکومتی و 53 آئین کشورداری در دفتر چهارم آمده است .
نامة 31 خطاب به فرزند امام علیه السلام است که صد البته برای تمام پدران و جوانان درس آموز می باشد.
نامة 45 خطاب به « عثمان بن حنیف» فرماندار بصره می باشد که اخلاق کارگزاران را بیان می کند و نامه 53 معروف به « عهدنامة مالک اشتر» در موضوعات دقیق
کشور داری است که طولانی ترین نامة نهج البلاغه می باشد که شرح هر یک از آنها در جای خود خواهد آمد ان شاءالله.
در دفتر سوم که اینک پیش روی شماست و شامل 76 نامه می باشد امام علیه السلام درس های بسیار آموزنده به یاران و هشدارهای تکان دهنده به مخالفین و دشمنان اسلام می دهد.
در این دفتر از ترجمة حضرت آیت الله مکام شیرازی که در کتاب گران سنگ پیام امام آمده و نیز توضیحات ارزشمند آن بهره برده ایم و نیز در مواردی از شعر شاعران فارسی زبان که کلام امام علیه السلام را تضمین گرفته و لطیف ترین اشعار را سروده اند استفاده شده است.
امید است این اثر نیز که چون ران ملخی به سلیمان دو جهان امیرمؤمنان علیه السلام تقدیم می گردد مورد قبول آستان با عظمتش قرار گیرد.
در پایان به عنوان شکرانة این توفیق یادآور می شوم دفتر سوم در حالی تهیه و آمادة چاپ شد که بندة حقیر مبتلا به سرطان شده و همزمان با درمان توفیق چاپ و انتشار آن را پیدا کردم و البته پیوسته ذکرم این بود که :
بی ع-نایت عل-ی علیه السلام هیچ-یم هی-چ *** وای اگر از لط--ف او غ--افل شویم
من الله توفیق و علیه التکلان
کوچکترین خادمان ولایت
سید مهدی طباطبائی
اول محرم الحرام 1445
بیست و نهم تیرماه 1402
دومین بخش مهّم نهج البلاغه ،نامه های امام علیه السلام به دوستان،دشمنان،امرا،فرماندهان و بعضی از فرزندان خویش است که در آن، مسائل بسیار پرارزشی دربارة خودسازی ، تقوا ، آیین کشورداری، نصیحت دشمنان و بازنمودن راه برگشت برای آنان و مسائل مهّم دیگری از این قبیل بحث شده است .
محتوای این نامه ها به اندازه ای زنده است که گویی از امام علیه السلام صادر شده و برای مخاطبان زمان ماست.
این نامه ها که می تواند به عنوان درس برای قشرهای مختلف مردم مورد استفاده قرار گیرد ، از ذخایر مهّم اسلام و زندگی امیرمؤمنان علی علیه السلام است و ای کاش همة سیاستمداران جهان بدان توجّه می کردند و از آن برای اصلاح وضع جهان بهره می گرفتند . ترجمة فرمان مالک اشتر (دستورالعملی که امام علی علیه السلام به مالک اشتر هنگام اعزام او جهت استانداری مصر فرستاد که در نامة 53 در نهج البلاغه آمده است ) به بعضی از زبان های خارجی ، و انتشار آن در سازمان ملل به عنوان یک سند، نمایندگان کشورها را به اعجاب و تحسین واداشته است و آن را مورد مطالعه قرار داده اند ، که این نمونه خود قابل تأمّل می باشد .
امثال نامة مذکور در بین79 نامه ای که در این بخش آمده کم نیست ،گرچه هرکدام هدف خاصی را دنبال می کند.
نامة امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام دربارة مسائل عرفانی و اخلاقی و خودسازی ،نامة معروف امام علیه السلام به «عثمان بن حنیف» که به عنوان اعتراض از شرکت او در یک مهمانی اشرافی مرقوم گردیده ،نامة معروف امام علیه السلام به شریح قاضی، نامة امام علیه السلام به « حارث همدانی» ، نامه ای که به اهل مصر همراه مالک اشتر فرستاد و نامه های متعدّدی که به معاویه بن ابی سفیان نوشت و او را از عواقب شوم کارهایش باخبر ساخت ، همه از نامه هایی است که در نوع خود کم نظیر است.
توضیح نامه شماره 1:
در واقع هدف از نوشتن این نامه سه چیز بوده است :
نخست اینکه امام علیه السلام روشن کند که طلحه و زبیر و عایشه که قتل عثمان را بهانه ای برای شورش بر ضدّ امام علیه السلام و به راه انداختن مقدّمات جنگ جمل به همدستی عایشه به راه انداختند ، خودشان در قتل او شریک بودند در حالی که امام علیه السلام تا آنجا که ممکن بود از وی دفاع کرد .
دیگر اینکه همة مردم از روی میل و ارادة خود و بدون هیچ گونه جبر و فشار با امام علیه السلام بیعت کردند و خلافت او را بر جامعة اسلامی پذیرا شدند.
سوم اینکه با توجّه به فتنه ای که طلحه و زبیر و عایشه به راه انداختند، بر همة اهل کوفه لازم است برای یاری امام علیه السلام و خاموش کردن آتش فتنه به لشکر آن حضرت ملحق شوند . و امام علیه السلام در پیروزی بر «ناکثین» کمک نمایند.
و من كتاب له علیه السلام إلى أهل الكوفة عند مسيره من المدينة إلى البصرة:
از نامه های امام علیه السلام است که برای اهل کوفه به هنگام حرکت از مدینه به سوی بصره نوشته شده است.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَهْلِ الْكُوفَةِ جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أُخْبِرُكُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِهِ: إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَيْهِ، فَكُنْتُ رَجُلًا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ أُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ؛ وَ كَانَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ أَهْوَنُ سَيْرِهِمَا فِيهِ الْوَجِيفُ وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِيفُ، وَ كَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِيهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ؛ فَأُتِيحَ لَهُ قَوْمٌفَقَتَلُوهُ، وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لَا مُجْبَرِينَ، بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِينَ.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَتْ جَيْشَ الْمِرْجَلِ وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَى الْقُطْبِ؛ فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِيرِكُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّكُمْ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ.
ترجمه:
اين نامه اى است که از بندة خدا على اميرمؤمنان علیه السلام به سوى اهل کوفه، گروه ياران شرافتمند و بلند پايگان عرب نگاشته شده است:
من از جريان کار«عثمان» شما را آگاه مى سازم، آن چنان که شنيدن آن همچون ديدنش باشد;
مردم به او عيب گرفتند و بر او طعنه زدند من در اين ميان يکى از مهاجران بودم که براى جلب رضايت عثمان (از طريق رضايت مردم و تغيير روشهاى نادرستش) نهايت کوشش را به خرج دادم و کمتر او را سرزنش کردم (مبادا مردم تحريک به قتل او شوند) ولى طلحه و زبير (خشونت در برابر او را به آخرين حد رساندند به گونه اى که) آسان ترين
فشارى که بر او وارد مى کردند مانند تند راندن شتر بود و نرم ترين «حُدى ها»، سخت ترين آن بود (آوازى که شتر را به شتاب وا مى دارد و خسته مى کند) و از سوى عايشه نيز خشمى ناگهانى بود (که مردم را سخت بر ضدّ عثمان شوراند) و به دنبال آن گروهى به تنگ آمدند و بر ضدّ او شوريدند و او را کشتند (سپس) مردم بدون اکراه و اجبار بلکه با رغبت و اختيار با من بيعت نمودند.
بدانيد سراى هجرت (مدينه) اهل خود را از جا کند و بيرون راند و آنها هم از آن فاصله گرفتند و (مدينه) همچون ديگى بر آتش در حال غليان است، فتنه بپاخاسته و بر محور خود در گردش است حال که چنين است به سوى امير و فرماندة خود بشتابيد و به جهاد با دشمنان خويش به خواست خداوند بزرگ، مبادرت ورزيد.
زلیخا گفتن و یوسف شنیدن *** شنیدن کی بود مانند دیدن
عطار
ولکن حرف از مولی شنیدن *** بود بهتر ز دیدن ها، شنیدن
مهدی
آسمانی پر از صحیفه نور
نیک و بد هرچه در جهان دیدم *** حاصل فکر این و آن دیدم
این یکی بس فروتر از حیوان *** و آن دگر همطراز جان دیدم
هر گروهی به حزب و مکتب خویش *** دل بدان بسته ، شادمان دیدم
جستجو کردم از عقایدشان *** اختلافات در میان دیدم
رفتم از درس این به درس دگر *** هم از این ضعف و هم از آن دیدم
بس زهر مدعی فضل و هنر *** نطق بشنیدم و بیان دیدم
خسته شد روح زآنکه هر مکتب *** خالی از معنی گران دیدم
ای دریغا که جان نشد سیراب *** تشنه چون خویش، دیگران دیدم
از بهاران عمر پنجه رفت *** پیش رو موسم خزان دیدم
عمر می رفت و در پی اش دل را *** بر سرانجام ، بد گمان دیدم
تا به امداد و لطف رحمانی *** مرشدی فحل و نکته دان دیدم
با نگاهش گرفت دستم را *** برد آنجا که یک نشان دیدم
چه نشانی که در زمان و مکان *** دیدنی های لامکان دیدم
درک کردم چو محضر فیضش *** سخنش را به جسم ، جان دیدم
داشت نهج البلاغه را در دست *** که در آن صد جهان نهان دیدم
آسمانی پر از صحیفه نور *** که به هر صفحه کهکشان دیدم
در دل کهکشان هر سطری *** چند منظومه را عیان دیدم
بر مدار کلاس تدریس اش *** نور افشان ستارگان دیدم
چه بگویم به حرف حرف لبش *** زحل و زهره ، فرقدان دیدم
گفتم این نغز گفته ها از کیست *** که به هر لفظ نقش جان دیدم؟
لب به شکّر فشاند و گفت چنین *** آنچه گویم به بی کران دیدم
رو کنی گر به مکتب علوی *** بینی آن را که من ، همان دیدم
گر به نهج البلاغه رو آری *** چرخ نیلوفری فرو آری
توضیح نامه شماره 2:
این بخش کوتاهی از یک نامه تشکّر آمیز امام است از مردم کوفه که با کمک آنها امام علی علیه السلام برای اهل کوفه نوشتند و توسط «عمر بن سلمه » در مسجد کوفه خوانده شد :
متن کامل ترجمه فارسی نامه به این شرح است
بسم الله الرحمن الرحیم
از سوی بندة خدا امیرمؤمنان به« قرظه بن کعب» (فرماندار کوفه)و کسانی که نزد او از مسلمانان هستند، درود خدا بر شما ، من خداوند یکتا را سپاس می گویم.
امّا بعد:
ما گروه پیمان شکنان بیعت و جدا شوندگان از جماعت و شورشیان از امّت را ملاقات کردیم ، با منطق و استدلال با آنها سخن گفتیم ؛ ولی نتیجه ای نگرفتیم و سرانجام خداوند ما را بر آنها پیروز کرد . طلحه و زبیر کشته شدند و این در حالی بود که قبلاً با آنها اتمام حجّت کردم و نصیحت و اندرز دادم و جمعی از صالحان امّت را گواه گرفتم . آنها از راهنمایان اطاعت نکردند و ناصحان را اجابت ننمودند. گروهی از شورشیان به عایشه پناه بردند و در اطراف او از اهل بصره گروه زیادی کشته شدند. خداوند بر صورت بقیه کوبید و فرار کردند . و همان گونه که ناقة صالح از کوه به در آمد و سرانجام مایة عذاب قوم ثمود شد،شتر عایشه نیز نسبت به اهل این شهر (بصره) بدبختی فراوان به بار آورد. علاوه بر اینکه گناه بزرگی در معصیت پروردگار و پیامبرش مرتکب شدند و مایة شکاف در صفوف مسلمین و ریختن خون های مؤمنان ، بدون هیچ دلیل و عذر و حجّت آشکار گردیدند.
هنگامی که خداوند آنها را شکست داد و فرار کردند، دستور دادم فراریان را دنبال نکنند و مجروحان را به قتل نرسانند ، وارد خانه ها نشوند و پرده ای را کنار نزنند مگر با اجازة قبلی من و همة مردم بصره را امان دادم.
گروهی از مردان صالح ما شربت شهادت نوشیدند .
خداوند بر حسنات آنها بیفزاید و درجاتشان را بالا برد و ثواب صادقان و صابران بر آنها عنایت فرماید.
خداوند به شما اهل این شهر (کوفه) از سوی اهل بیت پیامبرتان پاداش دهد.
بهترین پاداشی که به مطیعان فرمان خود و سپاسگذاران نعمتهایش عطا می کند، زیرا شما فرمان مرا شنیدید و اطاعت کردید ، دعوت شدید و اجابت نمودید . (شما برادران بسیار خوب و یاوران بر حق بودید. درود بر شما و رحمت خدا و برکاتش .)
و من كتاب له علیه السلام إليهم بعد فتح البصرة:
از نامه های امام علیه السلام است که بعد از فتح بصره به اهل کوفه نوشته شد.
وَ جَزَاكُمُ اللَّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ أَحْسَنَ مَا يَجْزِي الْعَامِلِينَ بِطَاعَتِهِ وَ الشَّاكِرِينَ لِنِعْمَتِهِ؛ فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ، وَ دُعِيتُمْ فَأَجَبْتُم .
خداوند به شما اهل اين شهر (کوفه) از سوى اهل بيت پيامبرتان پاداش دهد، بهترين پاداشى که به فرمان بران خود و سپاسگزاران نعمتهايش عطا مى کند، زيرا شما فرمان مرا شنيديد و اطاعت کرديد، دعوت شديد و اجابت نموديد.
هر که فرمان برد ز مولایش *** بهره ها گیرد از عطایایش
نکند گر اجابت از فرمان *** به هلاکت دهد تن و هم جان
مهدی
توضیح نامه شماره 3:
این نامه که در نوع خود بی نظیر است ، برخورد امام علیه السلام را با یکی از قضات معروف خود به هنگام خریداری کردن یک خانة نسبتاً گران قیمت بیان می کند و محتوای آن این است که بعد از نکوهش شریح به علّت خریداری این خانه ، چیزی به نام سند برای او تنظیم می کند ؛ امّا نه سندی مانند اسناد معمولی خانه ها ، بلکه سندی بسیار عبرت انگیز و آموزنده که ناپایداری دنیا و بی اعتباری آن را کاملاً بر ملا می سازد و نشان می دهد چه اندازه مردم گرفتار غفلت و غرورند و از واقعیّات دنیا دورند و به تعبیر امام علیه السلام ، اگر شریح این سند اخلاقی را قبلاً مشاهده می کرد از خرید آن خانه صرف نظر می نمود.
امّا چرا امام علیه السلام چنین برخوردی با شریح کرد ؟ آیا به راستی آن را از اموال حرام و رشوه خریداری کرده بود ؟ بعید به نظر می رسد که امام علیه السلام چنین فرصتی را به قاضی کوفه داده باشد یا اینکه می خواهد بفرماید :
کسی که قاضی بر جان و مال و ناموس مردم است باید ساده زیستی را پیشه کند و الگوی مردم در این قسمت باشد . و این از اموری است که امروز باید مورد توجه همه مسئولین نظام جمهوری اسلامی ایران باشد!
و من كتاب له علیه السلام لِشُرَيح بن الحارث قاضيه:
وَ رُوِيَ أَنَّ شُرَيْحَ بْنَ الْحَارِثِ قَاضِيَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ علیه السلام اشْتَرَى عَلَى عَهْدِهِ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً فَبَلَغَهُ ذَلِكَ، فَاسْتَدْعَى شُرَيْحاً .
از نامه های امام علیه السلام است که به شریح بن حارث قاضی آن حضرت بر دوران حکومت امام علیه السلام ، قانعی به 80 دینار خریداری کرد این مطلب به آن حضرت رسید! امام علیه السلام این مطالب برای شریح فرمود.
وَ قَالَ لَهُ:
بَلَغَنِي أَنَّكَ ابْتَعْتَ دَاراً بِثَمَانِينَ دِينَاراً وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَاباً وَ أَشْهَدْتَ فِيهِ شُهُوداً؛
فَقَالَ لَهُ شُرَيْحٌ قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ.
قَالَ فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ:
يَا شُرَيْحُ أَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لَا يَنْظُرُ فِي كِتَابِكَ وَ لَا يَسْأَلُكَ عَنْ بَيِّنَتِكَ، حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصاً وَ يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصاً. فَانْظُرْ يَا شُرَيْحُ لَا تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلَالِكَ؛ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرتَ دارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الْآخِرَةِ. أَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ أَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَاباً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ، فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ.
وَ النُّسْخَةُ هَذِهِ:
هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ مِنْ مَيِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ، اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ وَ خِطَّةِ الْهَالِكِينَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ،
الْحَدُّ الْأَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْآفَاتِ
وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْمُصِيبَاتِ
وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِي
وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى الشَّيْطَانِ الْمُغْوِي وَ فِيهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ.
اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْأَمَلِ مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْأَجَلِ هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ وَ الدُّخُولِ فِي ذُلِّ الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَةِ؛ فَمَا أَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِي فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَكٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوكِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ وَ مُزِيلِ مُلْكِ الْفَرَاعِنَةِ مِثْلِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمْيَرَ؛ وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَأَكْثَرَ وَ مَنْ بَنَى وَ شَيَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ، إِشْخَاصُهُمْ جَمِيعاً إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ
وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ، إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ. شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا
(اى شريح!) به من خبر رسيده که خانه اى به قيمت هشتاد دينار خريده اى و براى آن قباله و سندى نوشته اى و بر آن گواهانى گرفته اى!
«شريح» عرض کرد: آرى چنين بوده است اى امير مؤمنان.
راوى اين روايت مى گويد:
امام علیه السلام نگاهى خشم آلود به او کرد سپس چنين فرمود:
«اى شريح!» بدان به زودى کسى به سراغت مى آيد که نه به قباله ات نگاه مى کند و نه از شهودت مى پرسد، تا تو را از آن خانه آشکارا خارج سازد و تنها به قبرت تحويل دهد.
حال اى شريح! نگاه کن، نکند اين خانه را از غير مال
خود خريده باشى يا بهاى آن را از غير مال حلال پرداخته باشى که هم دنيا را از دست داده اى و هم آخرت را، بدان اگر هنگام خريدن اين خانه نزد من آمده بودى سندى را بدين گونه براى تو مى نوشتم که ديگر در خريدن اين خانه حتّى به بهاى يک درهم يا بيشتر رغبت نکنى.
نسخه قباله اين است:
اين ملکى است که بنده اى ذليل از کسى که به اجبار در آستانة کوچ کردن (از اين دنيا) است، خريدارى کرده، خانه اى از خانه هاى سراى فريب و غرور، در محلّة فانى شوندگان، و در کوى هالکان، حدود چهارگانه اين خانه چنين است:
حدّ اوّل به «اسباب آفات و بلاها» مى خورد
وحدّ دوم به «عوامل مصائب»
و حدّ سوم به «هوا و هوس هاى مهلک» و
و حدّ چهارم به «شيطان گمراه کننده» منتهى مى شود و درب خانه از همين جا باز مى گردد!
اين خانه را فريب خورده آرزوها از کسى که در سرآمد معيّن (و کوتاهى) از اين جهان بيرون رانده مى شود، به مبلغ خروج از عزّت قناعت، و دخول در ذلّت حرص و دنياپرستى و خوارى، خريدارى نموده است; هرگونه عيب و نقص و کشف و خلافى که در اين معامله واقع شود و خسارتى به مشترى برسد بر عهدة بيمارى بخش اجسام پادشاهان و گيرنده جان جبّاران و زايل کننده سلطنت فراعنه همچون کسرى، قيصر، تبّع و حمير است. همچنين آنها که اموالى را گردآورى کردند و بر آن افزودند و بنا کردند و محکم ساختند، آراستند و زينت نمودند، اندوختند و نگهدارى کردند و به گمان خود براى فرزندان باقى گذاردند، اينها همان کسانى هستند که همگى
به پاى حساب و محلّ ثواب و عقاب رانده مى شوند; در آن هنگام که فرمان داورى الهى صادر مى شود و بيهوده کاران در آنجا زيان مى بينند، و شاهد اين سند عقل است آن گاه که از تحت تأثير هوا و هوس خارج شود و از علايق دنيا به سلامت بگذرد.
نیستی طاووس، در قید خود آرائی مباش *** کعبه با یک جامه ، درسالی قناعت می کند
صائب از قید تعلق، فرد شو، آزاد باش *** باغ، چون بی برگ شد خواب فراغت میکند
دلی که نقش تعلق به خود نمی گیرد *** اگر به دست فتد، خاتم سلیمان است
گرفته است ، غم آب و دانه ، روی زمین *** زفکر رزق جهان، تنگ دل پریشان است
نظر، سیاه براین خاکدان مکن صائب *** که حسن، آینه ی بی غبار می خواهد
صائب تبریزی
هست نهج البلاغه آب حیات
من به گنجی رسیده ام که مپرس *** گوهری ناب دیده ام که مپرس
در پی جستجوی آب حیات *** خضر راهی گزیده ام که مپرس
هست چون قطره حکمت لقمان *** من به بحری رسیده ام که مپرس
نی زسقراط و نی ز افلاطون *** پندهائی شنیده ام که مپرس
فاش گویم ز گلشن علوی *** دامنی لاله چیده ام که مپرس
بهر رفتن به قله مقصود *** پای کوهی رسیده ام که مپرس
هست نهج البلاغه آب حیات *** سخت بر این عقیده ام که مپرس
تا شدم ریزه خوار این مکتب *** تا کجا پر کشیده ام که مپرس
گلشنی دل نشین و رنگارنگ *** غنچه ای نیز چیده ام که مپرس
ز آنچه من دیده ام چه می پرسی *** خطبه هائی شنیده ام که مپرس
استادى فهیم و روشن دل *** «مهدیا» برگزیده ام که مپرس
از خم عشق از شراب غدیر *** جرعه ای من چشیده ام که مپرس
مهدی
توضیح نامه شماره 4:
بعد از قتل عثمان و بیعت عامة مردم با امیرمؤمنان علی علیه السلام هنگامی که طلحه و زبیر به اهداف خود که خلافت (یا لااقل امارت بخشی از جهان اسلام بود )، نرسیدند، از مدینه به سمت مکّه حرکت کردند و در مکّه عبدالله بن زبیر را نزد عایشه فرستادند که به او بگوید امیرالمؤمنین عثمان مظلوم کشته شد و علی بن ابی طالب امور مردم را قبضه کرد و به وسیلة سفیهانی که قتل عثمان را بر عهده گرفتند بر همه چیز غلبه یافت و ما از این می ترسیم که مفاسدی از این طریق در جهان اسلام پیدا شود . اگر مصلحت می بینی در سفر به بصره همراه ما باش، امید است خداوند به وسیلة تو اختلاف این امّت را التیام بخشد و شکاف میان آنها را پر کند و پراکندگی آنها را برطرف سازد و امورشان را بدین طریق اصلاح نماید .
عبدالله نزد عایشه آمد و پیام را رساند. عایشه در ابتدا امتناع ورزید سپس فردای آن روز موافقت خود را اعلام کرد هنگامی که طلحه و زبیر به اتفّاق عایشه و گروه شورشیان به بصره رسیدند عثمان بن حنیف فرماندار امیرمؤمنان علی علیه السلام در بصره نامه ای برای آن حضرت نوشت و آن حضرت را در جریان امور گذاشت حضرت این نامة مورد بحث را مرقوم داشت و برای عثمان بن حنیف فرستاد و دستور داد به اتّفاق گروه وفادارانِ به امام از اهالی بصره در مقابل مخالفان بایستند. (1)
1) الجمل ص 122
و من كتاب له علیه السلام إلى بعض أمراء جَيشه:
از نامه های امام علیه السلام است که به بعضی از سران سپاهش نوشته شده:
فَإِنْ عَادُوا إِلَى ظِلِّ الطَّاعَةِ فَذَاكَ الَّذِي نُحِبُّ؛ وَ إِنْ تَوَافَتِ الْأُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَى الشِّقَاقِ وَ الْعِصْيَانِ، فَانْهَدْ بِمَنْ أَطَاعَكَ إِلَى مَنْ عَصَاكَ، وَ اسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْكَ؛ فَإِنَّ الْمُتَكَارِهَ مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ وَ قُعُودُهُ أَغْنَى مِنْ نُهُوضِه.
مخالفان را (کسانى که فرمان تو را در مقابله با لشکريان طلحه و زبير پذيرا نيستند) نصيحت کن. اگر به ساية اطاعت باز گردند (و تسليم فرمان تو شوند) اين همان چيزى است که ما دوست داريم (و از آنها مى خواهيم) و اگر حوادث، آنان را به سوى اختلاف و عصيان کشاند به کمک کسانى که از تو اطاعت مى کنند با کسانى که از تو نافرمانى مى کنند پيکار کن و با کسانى که مطيع اند از کسانى که سستى مى ورزند خود را بى نياز ساز; زيرا سست عنصران و کسانى که از جنگ با دشمن کراهت دارند غيبت شان بهتر از حضورشان است و قعود آنها از جنگ، از قيامشان کارسازتر است!
نباشد سست عنصر مرد میدان *** که بیند دشمن و گردد گریزان
به وقت جنگ مردی کارساز است *** که شمیرش همیشه بر فراز است
مهدی
توضیح نامه شماره 5:
این نامه بخشی از نامة مشروح تری است که در کتاب صفیّن آمده است . از مجموع نامه چنین استفاده می شود که« اشعث بن قیس» به موجب سوابق سویی که داشت بعد از روی کار آمدن امام علیه السلام احساس ناامنی در موقعیّت خود کرد که امام علیه السلام ممکن است او را از حکومت آذربایجان بردارد و مسأله جنگ جمل و قتل عثمان را بهانه ای برای سرکشی قرار دهد ، لذا امام علیه السلام برای پیش گیری از فتنه انگیزی او این نامه را برایش نوشت و در آغاز نامه چنین فرمود:
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم مِن عَبدِاللهِ عَلِّیِ اَمیرِالمُؤمِنینَ اِلی (الاَشعَثِ بنِ قَیسِ) اَمّا بَعدُ ، فَلَو لا هَناتٌ وَ هَناتٌ کُنَّ مِنکَ لَکُنتَ المُقَدَّمُ فی هٰذَا الاَمرِ قَبلَ النّٰاسِ وَ لَعَلَّ آخِرَ اَمرِکَ یَحمَدُ اَوَّلَهُ ، وَ یَحمِلُ بَعضُهُ بَعضاً ، اِنِ اتَّقَیتَ اللهَ عَزَّوَجَلَّ ؛
اگر لغزش هایی چنین و چنان از تو سر نزده بود در این کار (فرمانداری آذربایجان یا بیعت کردن با امام علیه السلام ) مقدّم بر دیگران بودی و شاید پایان کار تو آغاز آنرا جبران کند و بخشی از آن بخش دیگر را بپوشاند اگر تقوای الهی را پیشه کنی.
سپس امام علیه السلام در ادامة این نامه اشاره به قتل عثمان و بیعت مردم با او و شورش طلحه و زبیر و شکستن بیعت آن حضرت نمود و افزود که آنها عایشه را نیز با خود به بصره بردند و من به اتّفاق مهاجرین و انصار به سوی آنها رفتیم و در میدان نبرد در مقابل هم قرار گرفتیم . من از آنها خواستم که از سرکشی باز گردند و به بیعت خود وفادار باشند و آنچه وظیفة اتمام حجّت بود انجام دادم ؛ ولی آنها نپذیرفتند جنگ در گرفت و شکست خوردند و گروهی مجروح شدند و گروهی فرار کردند و من دستور دادم مجروحان را نکشند و فراریان را تعقیب نکنند و هر کس سلاح خود را بر زمین بگذارد و به خانة خویش برود و در را به روی خود ببندد در امان خواهد بود .
سپس امام علیه السلام این بخش از نامه را که سید رضی نقل کرده است
بیان فرمود . امام علیه السلام در این بخش از نامه ، اوّل او را با دو جملة پرمعنا هشدار می دهد و می فرماید :
فرمانداری تو برای تو وسیلة آب و نان نیست ، بلکه امانتی است در گردنت و تو از سوی مافوق خود تحت مراقبت هستی ؛
وَ اِنَّ عَمَلَکَ لَیسَ لَکَ بِطُعمَةٍ وَ لٰکِنَّهُ فی عُنُقِکَ اَمانَةٌ ، وَ اَنتَ مُستَرعیً لِمَن فَوقَکَ.
تعبیر بالا بیانگر دیدگاه اسلام دربارة پست ها و منصب های حکومتی است . از دیدگاه اسلام رئیس حکومت، وزرا ، استان داران و فرماندهان ، تنها امانت دارانی هستند که امانت جامعة اسلامی از سوی خداوند به آنها سپرده شده و نباید آن را وسیلة برتری جویی و تحصیل منافع شخصی کنند ؛ بلکه باید مانند هر امانت دار امین از آن مراقبت به عمل آورده و سالم به دست اهلش بسپارند .
در تفسیر آیة شریفه
اِنَّ اللهَ یَامُرُکُم اَن تُؤَدُّوا الاَماناتِ اِلیٰ اَهلِها
در روایات متعدّدی آمده که این امانت همان ولایت ( و حکومت والیان صالح ) است .
البته این تفسیر به آن معنا نیست که مفهوم آیه منحصر در امر حکومت و امامت باشد ، بلکه یکی از مصادیق بارز و مهم آن است .
سپس امام علیه السلام بعد از این هشدار گویا به بیان سه وظیفه برای« اشعث» به عنوان یک فرماندار می پردازد، نخست می فرماید :
تو حق نداری دربارة رعیّت استبداد به خرج دهی .
( لَیسَ لَکَ اَن تَفتاتَ فی رَعِیَّةٍ )
بلکه باید طبق موازین الهی و آنچه در اسلام دربارة حقوق مردم پیش بینی شده رفتار کنی نه اینکه آنچه دلخواه توست خود سرانه انجام دهی و با مردم همچون بندگان و بردگان عمل کنی .
حضرت علیه السلام در دستور دوم می فرماید :
تو حقّ نداری در کارهای مهّم و خطیر بدون اطمینان وارد شوی .
( وَ لا تُخاطِرَ اِلّا بِوَثیقَةٍ )
با توجه به اینکه جمله (وَ لا تُخاطِرَ ) از ریشة خطر است و امور مهّم را خطیر می گویند به سبب خطرهایی که آن را تهدید می کند ، منظور امام علیه السلام این است که در اموری که با سرنوشت مردم سروکار دارد جز با دقّت و تأمّل و مشورت کافی و در صورت لزوم گرفتن اذن از امام و پیشوایت اقدام مکن ، زیرا برای حفظ امانت های مهّم باید از دست زدن به کارهای خطرناک پرهیز کرد ؛ بنابراین واژة وثیقه هم تفکّر و اندیشه را شامل می شود و هم مشورت و هم اجازه گرفتن از امام علیه السلام در صورت نیاز.
در دستور سوم دربارة حفظ اموال بیت المال می فرماید :
در دست تو بخشی از اموال خداوند عزّوجل است و تو یکی از خزانه داران او هستی باید آن را حفظ کنی تا به دست من برسانی .
( وَ فی یَدَیکَ مالٌ مِن مالِ الله ِ عَزَّوَجَلَّ ، وَ اَنتَ مِن خُزَّانِهِ حَتّی تُسَلِّمَهُ اِلَیَّ )
در پایان به او اطمینان می دهد که اگر در مسیر صحیح گام بردارد ، امام علیه السلام نسبت به او هیچ گونه تعرّضی نکند و از این نظر در امنیّت باشد ، می فرماید :
امید است من رئیس بدی برای تو نباشم والسلام.
(وَلَعَلِّی اَلّا اَکُونَ شَرَّ وُلاتِکَ لَکَ وَ السَّلامُ )
البته این تعبیر، تعبیری است بسیار متواضعانه و پدرانه .
و من كتاب له علیه السلام إلى«أشعث بن قيس »عامل أذربيجان:
از نامه های امام علیه السلام است که به اشعث بن قیس فرماندار آذربایجان نوشته شده
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَ؛ لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِيقَةٍ؛ وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ؛ وَ لَعَلِّي أَلَّا أَكُونَ شَرَّ وُلَاتِكَ لَكَ؛ وَ السَّلَام.
اين فرماندارى، براى تو وسيلة آب و نان نيست; بلکه امانتى است در گردنت و (بدان) تو از سوى مافوق خود تحت مراقبت هستى. هرگز حقّ ندارى درباره رعيّت، استبداد به خرج دهى و حقّ ندارى در کارهاى مهّم و خطير بدون اطمينان وارد شوى. در دست تو بخشى از اموال خداوند عزّوجلّ است و تو يکى از خزانه داران او هستى، بايد آن را حفظ کنى تا به دست من برسانى، اميد است من رئيس بدى براى تو نباشم، والسلام.
حکومت نه از بحر آب است و نان *** که عهدی است بر خدمت مردمان
مبادا رعیت برانی ز در*** و یا بیند از دست تو دردسر
مهدی
توضیح نامه شماره 6:
امام علیه السلام طی این نامه در واقع در چند چیز با معاویه اتمام حجّت می کند :
نخست اینکه مسألة بیعت او همانند بیعت مردم با خلفای پیشین بود (بلکه از جهاتی برتر ) بنابر این هیچ کس نمی تواند به مخالفت با آن برخیزد و باید همه با آن هماهنگ باشند .
دیگر اینکه کسانی که از حوزة بیعت دور بوده اند چون به آنها خبر می رسد که مهاجرین و انصار با کسی بیعت کرده اند ، در نتیجه آنها نیز باید بپذیرند ، همان گونه که سابقاً هم چنین بوده است.
دیگر اینکه اگر کسی بخواهد از این بیعت خارج شود باید او را بازگردانند و اگر سرکشی و مقاومت کند مسلمانان می توانند با او به جنگ برخیزند.
دیگر اینکه قتل عثمان را بهانه ای برای سرپیچی از بیعت قرار دادن بسیار نادرست و بی معناست ، زیرا امام علیه السلام کمترین دخالت در قتل عثمان نداشته است .
در پایان مطابق آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه است ، از معاویه دعوت می کند که با جریر بن عبدالله که نمایندة آن حضرت بود بیعت کند و آتش ها را خاموش سازد
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های امام علیه السلام به معاویه است
إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ؛ وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَ وَلَّاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى؛ وَ لَعَمْرِي يَا مُعَاوِيَةُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دُونَ هَوَاكَ لَتَجِدَنِّي أَبْرَأَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ، وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّي كُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّى، فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَكَ، وَ السَّلَام.
(بيعتى که مردم در مدينه با من کردند، براى تو که در شام بودى الزام آور است، زيرا) همان کسانى که با ابوبکر و عمر و عثمان بيعت کردند با همان شرايط با من بيعت نمودند، بنابراين نه حاضران اختيار فسخ يا مخالفت با آن را دارند و نه کسى که غايب بوده حقّ رد کردن آن را دارد. شورا تنها از آنِ مهاجران و انصار است، هرگاه همگى کسى را برگزيدند و امامش ناميدند، خداوند از او راضى و خشنود است; بنابراين اگر کسى از فرمان آنها با بدگويى يا بدعتى خارج گردد، مسلمانان او را به جاى خود باز مى گردانند، و اگر امتناع ورزد، با او پيکار مى کنند، چرا که از غير مسير مؤمنان تبعيت کرده و خدا او را در بيراهه رها مى سازد.
اى معاويه! به جانم سوگند اگر با نگاه عقل بنگرى نه
با چشم هوا و هوس، مرا از همه مبرّاتر از خون عثمان مى يابى و خواهى دانست من به کلّى از آن برکنار بودم مگر اينکه در مقام تهمت برآيى و چنين نسبت ناروايى را به من بدهى. اگر چنين است هر تهمتى مى خواهى بزن والسلام.
آسودگی به گوشه ی عزلت نشستن است *** سر رشته امید ز عالم گسستن است
صائب بگیر گوشه ی عزلت که اهل دل *** این درد را بگوشه نشینی دوا کنند
صائب تبریزی
انس با نهج البلاغه
انس با نهج البلاغه رو به مولا کردن است *** پشت بر امیال بی بنیان دنیا کردن است
خطبه هایش تشنگان علم را آب بقاست *** خواندنش در کام جان آب گوارا کردن است
رمز و رازی هست در این نامه های سربه مهر *** محرمان را آگه از راز معما کردن است
حکمتش هادی است ما را بر صراط مستقیم *** رستگاری پیروی از امر مولا کردن است
خُطبَهُ الغَرَاي آن توحید ناب سرمدی است *** باب شهر علم را بر روی خود وا کردن است
خطبه همام خواندن بیخود از خود گشتن است *** وصف اهل دل شنیدن دل مصفا کردن است
دل به اقیانوس علم مرتضی دادن به شوق *** قطره ناچیز را وصل به دریا کردن است
انتظار غور در عمق كلام بحر علم *** آب دریا را درون کوزه ای جا کردن است
حکم مولا را به مالک خوب جاری ساختن *** دولت عدل على ، جانانه برپاکردن است
جز علی و آل او زنهار مدح کس مگو *** (مهدیا) مدح کسان تعریف بی جا کردن است
مهدی
توضیح نامه شماره 7:
این نامه پاسخ نامه ای است که معاویه برای حضرت علیه السلام در اواخر جنگ صفین نوشت، نامه ای که بسیار جسورانه و بی ادبانه بود و به نکات مختلفی در آن اشاره کرده بود که مهمترین آن به رسمیت نشناختن بیعت امام بود به بهانه اینکه اهل شام این بیعت را نپذیرفتند.
امام علیه السلام در این نامه در جواب او پاسخ دندان شکنی میدهد.
سخندان نِه ای بسته دار این زبان *** که حرف نسنجیده دارد زیان
چو چشم بصیرت نداری خموش *** به حرف بزرگان فرادار گوش
مهدی
و من كتاب منه علیه السلام إليه أيضا:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ، نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَيْتَهَا بِسُوءِ رَأْيِكَ، وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ وَ لَا قَائِدٌ يُرْشِدُهُ، قَدْ دَعَاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ، وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ لَاغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً.
وَ مِنْهُ:
لِأَنَّهَا بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ، لَا يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ وَ لَا يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ، الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ الْمُرَوِّي فِيهَا مُدَاهِن.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه اى از سوى تو به من رسيد، نامه اى با اندرزهاى نامربوط و سخنان رنگارنگ که با گمراهى خويش آن را تزيين کرده و با سوء رأيت امضا نموده بودى، اين نامه از کسى است که نه چشم بصيرت دارد تا هدايتش کند و نه رهبرى آگاه که ارشادش نمايد (به همين دليل) هوا و هوس او را به سوى خود دعوت نموده و او اين دعوت را اجابت کرده، گمراهى، رهبر او شده و او از آن پيروى نموده، به همين دليل بسيار هذيان مى گويد و در گمراهى سرگردان است.
بخش ديگرى از اين نامه:
بيعت خلافت يک بار بيشتر نبوده و نيست نه تجديد نظر در آن راه دارد نه اختيار فسخ، بنابراين آن کس که از بيعت خارج شود (بر آراى مهاجران و انصار) طعنه زده و به مخالفت برخاسته (و آن را بى اعتبار شمرده) و آن کس که درباره آن ترديد به خود راه دهد منافق است.
توضیح نامه شماره 8:
آنچه در تواریخ آمده است هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام به جریر مأموریّت داد تا نزد معاویه برود و از او بیعت بگیرد و او پیام امام علیه السلام را به معاویه رساند معاویه پیوسته امروز و فردا می کرد تا جایی که اصحاب امیرمؤمنان (جریر) متّهم به همکاری با معاویه کردند و امام علیه السلام دربارة او فرمود :
آن قدر جریر نزد معاویه درنگ کرده است که یا گناهکار است و یا فریب خورده !
لذا امام علیه السلام نامة مورد بحث را برای جریر مرقوم فرمود تا بیش از این معطّل نشود و یکی از دو جواب را از معاویه بگیرد یا بیعت کند یااعلان جنگ دهد .
امام علیه السلام در این نامه می فرماید:
یکی از دو راه را انتخاب کند یا اطاعت و یا تن به جنگ دادن .
و من كتاب له علیه السلام إلى «جرير بن عبد الله البجلي» لَمّا أرسله إلى معاوية:
از نامه های امام اس-ت ک-ه ب-ه «جریر بن عبدالله بجلی هنگامی که او را به سوی مدینه فرستاد نوشته شده
أَمَّا بَعْدُ، فَإِذَا أَتَاكَ كِتَابِي فَاحْمِلْ مُعَاوِيَةَ عَلَى الْفَصْلِ وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ الْجَزْمِ، ثُمَّ خَيِّرْهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ؛ فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَيْهِ، وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ، وَ السَّلَام.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) هنگامى که نامة من به تو رسيد، معاويه را به حکم نهايى، دعوت کن و براى يک طرفه شدن کار، او را به يک نتيجه جزمى وادار ساز، سپس او را ميان جنگى آواره کننده يا تسليمى رسواگر مخيّر ساز، اگر جنگ را اختيار کرد به او اعلان جنگ کن و اگر راه صلح و سلامت را پيش گرفت از او بيعت بگير و السلام.
اگر خشم دشمن، تو خامش کنی *** ولی گر عنود است و بر باطل است
اذان به که دعوت به آتش کنی *** ورا گوز شمشیر ما غافل است
مهدی
توضیح نامه شماره 9:
با توجّه به اینکه این نامه پاسخی است به نامة زشت و جسورانة معاویه به آن حضرت که مشتمل بر انبوهی از اهانت ها و شیطنت ها بوده است ، نگاه نامه بیشتر به پاسخ سخنان شیطنت آمیز معاویه معطوف است .
در بخشی از این نامه ، امام علیه السلام به این نکته اشاره می فرماید که به هنگام قیام پیغمبراکرم صلي الله علیه و آله گروه زیادی از جمله قریش ، کمر به قتل او بستند و خداوند او را از چنگال آنان نجات داد و بیش از همه قریش بر ضدّ او قیام کردند.
در بخش دیگری از آن به این نکته اشاره می فرماید که پیغمبراکرم صلي الله علیه و آله در جنگ ها خاندان خود را در خط اوّل قرار می داد و با فداکاری آنان ، یارانش را حفظ می کرد. شهادت حمزه و جعفر و افراد دیگری از خاندان بنی هاشم را گواه این امر می شمرد. این در واقع پاسخی به ادّعای معاویه که در نامه اش افرادی غیر بنی هاشم؛ مانند خلیفة اوّل و دوم را دلسوزترین افراد نسبت به اسلام شمرده است.
در بخش سوم ، حضرت علیه السلام اظهار شگفتی می کند که چگونه روزگار او را در برابر کسی همچون معاویه قرار داده که نه به اسلام خدمت کرده و نه سابقه ای در دین دارد .
و بالاخره در چهارمین بخش نامه از عدم پذیرش درخواست معاویه مبنی بر تحویل دادن قاتلان عثمان سخن می گوید ، زیرا اگر بناست قاتلان او محاکمه و مجازات شوند این کار در اختیار رئیس حکومت اسلامی است نه یک فرد شورشی(چون معاویه).
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های علیه السلام است به معاویه
فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا وَ اجْتِيَاحَ أَصْلِنَا، وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِيلَ وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ
وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ؛ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ الرَّمْيِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ؛ مُؤْمِنُنَا يَبْغِي بِذَلِكَ الْأَجْرَ، وَ كَافِرُنَا يُحَامِي عَنِ الْأَصْلِ؛ وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ أَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكَانِ أَمْنٍ
وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله علیه و آله إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَ أَحْجَمَ النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَيْتِهِ، فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَ الْأَسِنَّةِ؛ فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ يَوْمَ مُؤْتَةَ، وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِي أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ وَ لَكِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِيَّتَهُ أُجِّلَتْ. فَيَا عَجَباً لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسَابِقَتِي الَّتِي لَا يُدْلِي أَحَدٌ بِمِثْلِهَا، إِلَّا أَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ.
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَيْكَ، فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذَا الْأَمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ يَسَعُنِي دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَ لَا إِلَى غَيْرِكَ؛ وَ لَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيِّكَ وَ شِقَاقِكَ، لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ لَا يُكَلِّفُونَكَ طَلَبَهُمْ فِي بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ وَ لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ، إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوءُكَ وِجْدَانُهُ وَ زَوْرٌ لَا يَسُرُّكَ لُقْيَانُهُ، وَ السَّلَامُ لِأَهْلِه.
قبيلة ما (قريش) خواستند پيامبرمان صلي الله علیه و آله را به قتل برسانند (که در رأس آنها ابوسفيان پدر معاويه بود) و ما را ريشه کن کنند، آنها انواع غم و اندوه را به جان ما ريختند و هرچه مى توانستند درباره ما بدى کردند، ما را از زندگى شيرين (خود) باز داشتند و با ترس و وحشت قرين ساختند، و ما را مجبور کردند که به کوهى سنگلاخ و صعب العبور پناه بريم و آتش جنگ را بر ضدّ ما برافروختند. (هنگامى که دشمنان اسلام با تمام قوا بپا خاستند) خداوند اراده نمود که به وسيلة ما از شريعتش دفاع کند و با دفاع ما، شرّ آنها را از حريم اسلام باز دارد.(در اين هنگام جمعيّت ما بنى هاشم به دو گروه تقسيم شده بودند; گروهى ايمان آورده و گروهى هنوز به صف مؤمنان نپيوسته بودند; ولى همه از اسلام دفاع مى کردند) مؤمنانِ ما با اين کار خواستار ثواب و اجر الهى بودند و کافرانِ ما (که هنوز اسلام را نپذيرفته بودند) به خاطر دفاع از اصل و ريشة خود و خويشاوندى پيغمبر اکرم صلي الله علیه و آله دفاع مى کردند. امّا ساير افراد قريش (غير از خاندان ما) که اسلام آوردند از اين ناراحتى ها بر کنار بودند ،يا به اين عنوان که با قبايلى پيمان ترک مخاصمه داشتند (و نمى خواستند با آنها بجنگند) و يا عشيره آنها (که ايمان نياورده بودند) از آنها حمايت مى کردند از اين رو جان آنها در امان بود.
هرگاه آتش جمع شعله ور مى شد و دشمنان حمله مى کردند، رسول خدا صلي الله علیه و آله اهل بيت خود را پيشاپيش لشکر قرار مى داد و بدين وسيله اصحابش را از آتش شمشيرها و نيزه ها مصون مى داشت، عبيدة بن حارث روز بدر شهيد شد، و حمزه در روز احد، و جعفر در موته. کسى را هم سراغ دارم که اگر بخواهم مى توانم نامش را ببرم که دوست داشت همانند آنان شهادت نصيبش
شود; ولى اجل آن گروه (عبيدة بن حارث و حمزه و جعفر) به سر رسيده بود و مرگ او به تأخير افتاد.
شگفتا از اين روزگار که مرا هم سنگ کسانى قرار مى دهد که هرگز چون من براى اسلام تلاش نکرده اند و سابقه درخشانى چون من ندارند، همان سوابقى که هيچ کس به مثل آن دسترسى پيدا نکرده است مگر اينکه کسى ادّعاى فضيلتى براى آنها کند که من از آن آگاه نيستم و گمان نمى کنم خدا هم از آن آگاه باشد (زيرا اصلا چنين چيزى وجود ندارد تا خدا از آن آگاه باشد) و خدا را در هر حال شکر مى گويم.
اما آنچه از من خواسته اى که قاتلان عثمان را به تو بسپارم، من در اين امر انديشيدم و صلاح نمى دانم که آنان را به تو يا به ديگرى تسليم کنم (زيرا ارتباطى به تو ندارد نه ولىّ دم آنها هستى نه حاکم اسلام). به جانم سوگند اگر دست از گمراهى و نفاق افکنى بر ندارى، به زودى کسانى را که تو از قاتلان عثمان مى شمرى خواهى شناخت که در تعقيب تو بر مى آيند و به تو زحمت نمى دهند که براى دسترسى به آنان در صحرا و دريا و کوه و دشت به جستجوى آنها برخيزى; ولى بدان که تعقيب آنها نسبت به تو چيزى است که يافتنش براى تو ناراحت کننده و ديدارى است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت، و سلام بر آنان که اهل آنند!
توضیح نامه شماره 10:
این نامه در حقیقت از چهار بخش تشکیل یافته است:
در بخش اوّل امام علیه السلام معاویه را نصیحت می کند و نسبت به سرنوشتش در قیامت و عواقب کارهایش هشدار می دهد ، هرچند او را اسیر شیطان می داند و امید چندانی به هدایت او ندارد .
در بخش دوم این نکته را به معاویه گوشزد می کند که چگونه می خواهد زمامداری امّت اسلامی را بر عهده بگیرد در حالی که نه سابقة درخشانی در اسلام دارد و نه از خانوادة شریف و باتقوایی است .
در بخش سوم این نکته را گوشزد می فرماید که چرا دعوت به جنگ کرده ای مردم را رها کن و تنها به میدان بیا و با من نبرد تن به تن کن تا تکلیف مسلمانان روشن گردد و گذشتة تاریخ اسلام را که طعم شمشیر را بر جدّ و برادر و دایی ات نشاندم به یاد تو آورد .
بالاخره در بخش چهارم بهانة خونخواهی عثمان را مطرح می فرماید و می گوید: تو به خوبی می دانی چه کسی قاتل عثمان بوده است چرا به سراغ او نمی روی ؟
و در پایان می فرماید :
می بینم که در میدان جنگ ، ضجّه و نالة لشکرت بلند می شود و شکست بعد از شکست دامنت را می گیرد و سرانجام به کتاب خدا پناه می بری در حالی که به آن ایمان نداری .
و من كتاب له علیه السلام إليه أيضا:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
وَ كَيْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَكَشَّفَتْ عَنْكَ جَلَابِيبُ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ دُنْيَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِينَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا؟ دَعَتْكَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْكَ فَاتَّبَعْتَهَا وَ أَمَرَتْكَ فَأَطَعْتَهَا؛ وَ إِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَقِفَكَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لَا يُنْجِيكَ مِنْهُ مِجَنٌّ. فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ وَ خُذْ أُهْبَةَ الْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِكَ وَ لَا تُمَكِّنِ الْغُوَاةَ مِنْ سَمْعِكَ؛ وَ إِلَّا تَفْعَلْ، أُعْلِمْكَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ، فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ الشَّيْطَانُ مِنْكَ مَأْخَذَهُ وَ بَلَغَ فِيكَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ.
وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ؟ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ، وَ أُحَذِّرُكَ أَنْ تَكُونَ مُتَمَادِياً فِي غِرَّةِ الْأُمْنِيَّةِ، مُخْتَلِفَ الْعَلَانِيَةِ وَ السَّرِيرَةِ.
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ، فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَيَّ وَ أَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتَالِ، لِتَعْلَمَ أَيُّنَا الْمَرِينُ عَلَى قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ؛ فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّكَ وَ أَخِيكَ وَ خَالِكَ شَدْخاً يَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي وَ بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّي. مَا اسْتَبْدَلْتُ دِيناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّاً، وَ إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِي تَرَكْتُمُوهُ طَائِعِينَ وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ.
وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ، وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ، فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاكَ إِنْ كُنْتَ طَالِباً؛ فَكَأَنِّي
قَدْ رَأَيْتُكَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْكَ ضَجِيجَ الْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ، وَ كَأَنِّي بِجَمَاعَتِكَ تَدْعُونِي جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ، وَ هِيَ كَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ أَوْ مُبَايِعَةٌ حَائِدَةٌ .
چه خواهى کرد آن گاه که لباسهاى (پر زرق و برق) اين دنيا را که در آن فرو رفته اى از تنت برگيرند، دنيايى که با زينت هايش خود را جلوه داده و با لذّت هايش (تو را) فريب داده است؟! اين دنيا تو را فرا خواند و اجابتش نمودى و زمامت را به دست گرفت و به دنبالش رفتى، فرمانت داد اطاعتش کردى. (ولى بدان) اين دنياى فريبنده به زودى تو را وارد ميدان نبردى مى کند که هيچ سپرى در آنجا تو را نجات نخواهد داد. حال که چنين است از اين امر (حکومت) کناره گير و آماده حساب الهى شو و دامن را در برابر حوادثى که بر تو نازل مى شود در هم پيچ و به حاشيه نشينان فرومايه گوش فرا نده. هرگاه به اين دستور و رهنمود عمل نکنى به تو اعلام مى کنم که خود را در غفلت فرو برده اى، زيرا فزونى نعمت تو را به طغيان وا داشته (به همين دليل) شيطان بر تو مسلّط شده و به آرزوى خود دربارة تو رسيده و همچون روح و خون در سراسر وجودت جريان يافته است.
اى معاويه! چه زمانى شما حاکمان و مدّبران رعيّت و واليان امر امّت اسلامى بوده ايد، آن هم بدون پيشى گرفتن در اسلام و شرافت والاى معنوى; پناه به خدا مى بريم از اينکه ريشه هاى شقاوت گذشته آثار پايدار بگذارد و تو را برحذر مى دارم از اينکه در طريق غفلت ناشى از آمال و آرزوهاى دراز همچنان به راه خود ادامه دهى. تو را برحذر مى دارم از اينکه آشکار و نهانت يکسان نباشد (در ظاهر
دم از اسلام بزنى ولى در باطن در افکار جاهليّت غوطه ور باشى).
تو مرا به جنگ دعوت کردى (اگر راست مى گويى) مردم را کنار بگذار و خودت تنها به ميدان بيا و هر دو لشکر را از جنگ معاف کن تا بدانى چه کسى گناهان بر قلبش زنگار نهاده و چه کسى پرده بر ديده او افتاده است؟! من «ابوالحسن» هستم، قاتل جدّ و برادر و دايى تو در روز بدر، و بر مغز آنها کوبيدم و همان شمشير اکنون با من است و با همان قلب (و همان جرأت و شهامت) با دشمنم روبه رو مى شوم من نه بدعتى در دين گذاشته ام نه پيامبر جديدى انتخاب کرده ام من بر همان طريقى هستم که شما پس از آنکه با اکراه آن را پذيرفتيد با ميل خود ترکش کرديد!
تو گمان کردى براى انتقام خون عثمان آمده اى، در حالى که خوب مى دانى خون او کجا (و به دست چه کسى) ريخته شد و اگر به راستى طالب خون او هستى، از همان جا که ميدانى آن را طلب کن، گويا تو را مى بينم که از رويارويى در جنگ ضجّه و ناله مى کنى همچون شتران سنگين بار، و گويا تو را مشاهده مى کنم که با جمعيّت خود بر اثر ضربات پى در پى و فرمان حتمى شکست و کشتگانى که پشت سر هم روى زمين مى افتند، ناله و فرياد بر آورده اى و مرا به کتاب خدا دعوت مى کنى و اين در حالى است که جمعيّت تو به آن کافر و منکرند يا بيعت خود را شکسته اند.
علی علیه السلام نعیم و علی علیه السلام نعمت و على علیه السلام منعم *** على علیه السلام بود اسدالله قاتل الكفار
حافظ
توضیح نامه شماره 11:
این نامه بخشی از نامهای است که امام علیه السلام برای دو نفر از فرماندهان لشکر هنگام حرکت به سوی صفین مرقوم داشت و گفته شده که امام علیه السلام مالک اشتر را امیر بر هر دو فرمانده قرار داد.
امام علیه السلام در این نامه تمام امور مهمّی را که مربوط به روشهای لشکر کشی و موضع گیری در برابر دشمن است و چگونگی استفاده از فرصتها و پرهیز از کمین دشمن و چگونگی حمایت از لشکر در شبها به هنگام استراحت و مسائل دقیق دیگری از این قبیل را بیان فرموده است. به راستی دقت نظر امام علیه السلام به قدری عمیق است که برنامه تنظیمی حضرتش در هر عصر و زمان برای لشکریان اسلام قابل استفاده است.
و من وصية له علیه السلام وَصّى بها جَيشاً بعثَه إلى العدوّ:
از توصیه های امام علیه السلام است به سپاهی که آنها را به سوی دشمن فرستاد.
فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ أَوْ نَزَلَ بِكُمْ فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرُكُمْ فِي قُبُلِ الْأَشْرَافِ أَوْ سِفَاحِ الْجِبَالِ أَوْ أَثْنَاءِ الْأَنْهَارِ، كَيْمَا يَكُونَ لَكُمْ رِدْءاً وَ دُونَكُمْ مَرَدّاً، وَ لْتَكُنْ مُقَاتَلَتُكُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَيْنِ، وَ اجْعَلُوا لَكُمْ رُقَبَاءَ فِي صَيَاصِي الْجِبَالِ وَ مَنَاكِبِ الْهِضَابِ، لِئَلَّا يَأْتِيَكُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَكَانِ مَخَافَةٍ أَوْ أَمْنٍ؛ وَ اعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُيُونُهُمْ وَ عُيُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلَائِعُهُمْ. وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّفَرُّقَ، فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِيعاً وَ إِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِيعاً، وَ إِذَا غَشِيَكُمُ اللَّيْلُ فَاجْعَلُوا الرِّمَاحَ كِفَّةً، وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَةً.
هنگامى که به دشمن رسيديد يا دشمن به سراغ شما آمد، لشکرگاه خود را در جلوى تپّه ها يا دامنة کوهها يا کنار نهرها قرار دهيد تا سبب حفاظت و ايمنى شما گردد و بهتر بتوانيد از پيش رو به دفاع بپردازيد و بايد همواره پيکار شما با دشمن از يک سو يا دو سو باشد (نه بيشتر زيرا تعدّد جهات باعث تجزيه لشکر و تشتت قوا و آسيب پذيرى آن مى شود) مراقبان و ديدبان هايى بر قلّه کوه ها و روى تپّه ها و بلندى ها قرار دهيد مبادا دشمن از جايى که محلّ خطر يا مورد اطمينان شماست ناگهان به شما حمله کند و بدانيد مقدّمه لشکر چشم هاى لشکرند، و چشم هاى مقدّمه، پيشگامان و نيروى اطّلاعاتى لشکرند.
از پراکندگى و تفرقه به شدّت بپرهيزيد; بنابراين هنگامى که توقّف کرديد و پياده شديد، همه با هم پياده شويد و هرگاه کوچ کرديد همه با هم کوچ کنيد و هنگامى که
پرده هاى تاريکى شب شما را پوشاند، نيزه داران را با نيزه به صورت دايره اى در اطراف لشکر قرار دهيد (و لشکر در وسط آن استراحت کند) ولى خوابتان بايد بسيار سبک و کوتاه باشد همچون شخصى که آب را جرعه جرعه مى نوشد و يا مضمضه مى کند.
به روز ،معرکه ایمن مشوز خصم ضعیف *** که مغز شیر برآرد، چو دل، زجان برداشت
سعدی
در سخن
از دل بر آمده سخنی یافتی بگو *** در سخن گر از دهنی یافتی بگو
در شوره زار سبزه نروید به غیر خار *** گر لاله زار در دمنی یافتی بگو
از غیر اهل دل ننشیند سخن به دل *** از اهل دل اگر سخنی یافتی بگو
دل برزنی است، مهرووفا، آب و خاک آن *** در این محله هموطنی یافتی بگو
از حرف هرزه پر شده باغ سخن دریغ *** در این چمن، چویاسمنی یافتی بگو
هم صحبتی پراست زلاف و گزافه، چون *** همدل بجای هم سخنی یافتی بگو
ما را بدون نور محبت حیات نیست *** این نور اگر در انجمنی یافتی بگو
نقلی مکن ز حرف حریفان کم خرد *** از شاه دین علی سخنی یافتی بگو
نهج البلاغه کان در و دشت گوهر است *** گر در جهان چنان چمنی یافتی بگو
«مهدی» کلام حضرت مولاست پُربها *** گر در ازای آن ثمنی یافتی بگو
مهدی
توضیح نامه شماره 12:
این نامه همانند سایر نامه هایی که امام علیه السلام به فرماندهان سپاهش می نویسد با توصیه به تقوا و پرهیزکاری شروع می شود ، همان تقوایی که خمیرمایة هرگونه سعادت است . آن گاه دستوراتی در مورد بسیج نیروها و چگونگی حرکت به سوی دشمن و نخستین برخورد با آنها بیان می فرماید.
امام علیه السلام در این نامه مرتّب تأکید می کند که آغاز گر جنگ نباشید و چنان به دشمن نزدیک نشوید که احساس آمادگی جنگ کند و آنقدر دور نایستید که حمل بر ضعف و ترس نماید . لشگر را خسته نکنید . در مسیر راه ، آغاز شب استراحت و سحرگاهان حرکت کنید و در وسط روز که هوا گرم است اطراق کنید و ... وصایای دیگری که همه از روح بلند امام علیه السلام و صلح طلبی آن حضرت و رعایت اخلاق اسلامی حتّی در مقابل دشمن حکایت می کند.
و من وصية له علیه السلام وَصّى بها معقل بن قيس الرياحي حين أنفذه إلى الشام في ثلاثة آلاف مقدِّمة له:
از سفارشهای امام علیه السلام است به معقل بن قیس ریاحی هنگامی که او را با سه هزار نفر به عنوان مقدمه ی لشکر به سوی شام فرستاد
اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لَا بُدَّ لَكَ مِنْ لِقَائِهِ وَ لَا مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ؛ وَ لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَكَ، وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ وَ غَوِّرْ بِالنَّاسِ وَ رَفِّهْ فِي السَّيْرِ، وَ لَا تَسِرْ أَوَّلَ اللَّيْلِ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَناً وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لَا ظَعْناً، فَأَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ، فَإِذَا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِحُ السَّحَرُ أَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ. فَإِذَا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِكَ وَسَطاً وَ لَا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ يُرِيدُ أَنْ يُنْشِبَ الْحَرْبَ، وَ لَا تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ يَهَابُ الْبَأْسَ، حَتَّى يَأْتِيَكَ أَمْرِي. وَ لَا يَحْمِلَنَّكُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَيْهِم.
تقواى الهى را پيشه کن، همان خدايى که سرانجام بايد به لقاى او برسى و عاقبتى جز حضور در پيشگاهش ندارى، جز با کسى که با تو بجنگد پيکار مکن، صبح و عصر که هوا خنک است، لشکر را به حرکت درآور و به هنگام گرمى روز به آنها استراحت ده و در پيمودن راه آرامش و رفاه لشکر را در نظر بگير، در ابتداى شب حرکت مکن چرا که خداوند شب را وسيلة آرامش قرار داده و آن را براى توقّف تعيين نموده نه کوچ کردن;بنابراين شب هنگام بدنت را آرام ساز و مرکب ها را نيز آسوده بگذار و پس از توقّف به هنگام سحرگاه يا وقتى که سپيده مى دمد به يارى خدا حرکت نما.
و هنگامى که دشمن را ملاقات کردى، در وسط ياران و قلب سپاهت قرار گير، نه آنقدر به دشمن نزديک شو مانند کسى که مى خواهد آتش جنگ را بر افروزد و نه آنقدر دورى کن، همانند کسى که از جنگ مى ترسد (اين گونه باش) تا فرمان من به تو برسد، مبادا عداوت شخصى شما با دشمن سبب شود که پيش از دعوت آنها به صلح و اتمام حجّت جنگ را آغاز کنيد.
چشم شب ، از خواب چو بر دوختند *** چشم چراغ سَحَر ، افروختند
نظامی گنجوی
کسی که بر سر خواب سحر شبیخون زد *** هزار دولت بیدار را به خواب گرفت
ظهیر
هستیم در این بزم گرفتار و دگر هیچ
مائيم و دمي محضر دلدار و دگر هيچ *** عمر است همان لحظة ديدار و دگر هيچ
هر شنبه در آئيم چو در منزلِ ساقي *** ما را بدهد باده ز دلدار و دگر هيچ
نو نو است مرا هر دم از اين باده ، حياتي *** ورنه شب و روز است به تكرار و دگر هيچ
آزاد و رهائيم ز هر بود و نبودي *** هستيم در اين بزم گرفتار و دگر هيچ
عالم همه در دايرة چَشمِ نگار است *** ما نيز يكي نقطه ز پرگار و دگر هيچ
در بحر كلامش كه بود پُر ز صدف ها *** بنهفته بس-ی گوهر شهوار و دگر هيچ
فولادگر آن رند خراباتي مولا *** ما را بدهد ساغر سرشار و دگر هيچ
گر نهج علي (ع) نيك بخواني و بداني *** داني كه تو را هست علي(ع) يار و دگر هيچ
زين باده كه مَسْتند از آن عالَم و آدم *** كوشش كن و يك جُرعه بدست آرو دگر هيچ
« مهدي» ندهد جامِ مِي از دست كه در عمر *** توفيق شود يار ، به يكبار و دگر هيچ
مهدی
توضیح نامه شماره 13:
این نامه در واقع بیانگر دو چیز است ،
نخست دستوری است به آن دو فرماندة لشکر که از مالک اشتر پیروی کنند و زیر نظر او قرار گیرند
و دیگر اینکه اوصافی از مالک اشتر را بیان کرده که شایستگی او را برای هر فرماندهی نشان می دهد .
و من كتاب له علیه السلام إلى أميرَين من أمراء جَيشه:
نامه امام علیه السلام است به دو نفر از سران سپاه خود.
وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا وَ عَلَى مَنْ فِي حَيِّزِكُمَا مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ، فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِيعَا وَ اجْعَلَاهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً، فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا يُخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ، وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَيْهِ أَحْزَمُ، وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ.
من مالک بن حارث اشتر را بر شما و بر آنان که تحت فرمان شما هستند، امير ساختم; گوش به فرمانش دهيد و از او اطاعت کنيد. او را زره و سپر محکم خويش سازيد، زيرا او کسى است که سستى در او راه ندارد و لغزش پيدا نمى کند، در جايى که سرعت لازم است کندى نخواهد کرد و در آنجا که کندى و آرامش لازم است سرعت و شتاب به خرج نمى دهد.
به کارهای گران، مرد کار دیده فرست *** که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند
جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد *** به جنگ دشمنش از هول بکسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است *** چنان که مسئله ی شرع پیش دانشمند
سعدی
توضیح نامه شماره 14:
این نامه نیز مانند نامه های سابق مشتمل بر یک سلسله دستورات اخلاقی و انسانی دربارة نبرد با دشمن است، دستوراتی که بیانگر روح عطوفت و رأفت اسلامی است و نشان می دهد مسائل اخلاقی در هیچ جا حتّی در میدان جنگ نباید فراموش شود . دستوراتی که دنیای امروز بعد از گذشت 14 قرن هنوز در ابتدای راه آن است و تنها بخشی از آن را توصیه می کند ، توصیه ای که هرگز با عمل همراه نبوده است.
مخصوصاً امام علیه السلام در این وصیّت دربارة زنان سفارش زیادی می کند که کمترین آزاری به آنها نرسانند حتّی اگر آنها دشنام عِرضی(آبرویی) به شما بدهند و رؤسای شما را سب و لعنت کنند . امام علیه السلام در این وصایای خود نخستین چیزی را که بر آن تأکید می کند این است که یارانش آغاز گر جنگ نباشند ، سفارشی که همه جا به یارانش می کرد.
و من وصية له علیه السلام لعِسكره قبلَ لقاء العدوّ بصفّين:
از سفارشهای امام علیه السلام است به لشکرش پیش از روبرو شدن با دشمن در صفّین
لَا تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ، فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّةٍ، وَ تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ؛ فَإِذَا كَانَتِ الْهَزِيمَةُ بِإِذْنِ اللَّهِ فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لَا تُصِيبُوا مُعْوِراً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ، وَ لَا تَهِيجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَكُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَكُمْ، فَإِنَّهُنَّ ضَعِيفَاتُ الْقُوَى وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ؛ إِنْ كُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْكَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِكَاتٌ، وَ إِنْ كَانَ الرَّجُلُ لَيَتَنَاوَلُ الْمَرْأَةَ فِي الْجَاهِلِيَّةِ بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَةِ فَيُعَيَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِه.
با آنها نجنگيد تا آنها جنگ را آغاز کنند، زيرا به حمد خدا شما داراى حجّت و دليل هستيد (شما پيرو امام علیه السلام و پيشوايى هستيد که خدا و خلق بر آن اتفاق دارند)، بنابراين اگر آنها آغازگر جنگ باشند، حجّت و دليل ديگرى براى شما بر ضدّ آنهاست و هنگامى که به اذن خدا دشمن شکست خورد فراريان را نکشيد، و بر ناتوان ها ضربه اى وارد نکنيد، و مجروحان را به قتل نرسانيد، زنان را با اذيّت و آزار به هيجان نياوريد، هر چند آنها به شما دشنام دهند و به سرانتان بدگويى کنند، زيرا آنها از نظر قوا ناتوان و از نظر روحيّه و عقل و خرد ضعيف اند و در آن زمان که زنان مشرکان (در عصر پيامبر) به ما بدگويى مى کردند و دشنام مى دادند (از سوى آن حضرت) دستور داده مى شد که از آزار و اذيّت آنها خوددارى کنيم، حتّى در زمان جاهليّت اگر مردى دست به روى زنى بلند مى کرد و سنگى به سوى او پرتاب مى نمود و يا او را با چوب مى زد، همين امر باعث ننگ او و فرزندانش مى شد!
ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه *** بگو که با که برم شرح ماجرای تو را
شهریار
توضیح نامه شماره 15:
امام علیه السلام در تمامی جنگ ها ابتدا دعا می فرمود ،که این یکی از دعاهای امام علیه السلام است .امام علیه السلام در این دعا ناراحتی خود را از بروز و ظهور جنگ ،آشکار می سازد و از کثرت اعداء و پراکندگی مسلمانان در نبودن پیامبر اکرم صلي الله علیه و آله به خدا شکایت می برد و سرانجام از خداوند صلح و عدالت و پایان گرفتن جنگ را طلب می کند .
اینها همه نشان می دهد که اسلام هرگز طرفدار جنگ نیست و جنگ همواره امری تحمیلی محسوب می شود ، زیرا آثار زیانبار جنگ ها گاهی در نسل های متوالی ادامه دارد ؛ مخصوصاً در جنگ های امروز که آثار تخریبی آن بسیار بیش از گذشته است .
مثلاً سالیان درازی است که آتش جنگ های جهانی خاموش شده ؛ ولی هنوز معلولان فراوان آن در گوشه و کنار جهان به چشم می خورند.
و من دعاء له علیه السلام كان يقول إذا لَقي العدوَّ مُحارباً:
از دعاهای امام علیه السلام است که همواره به هنگام جنگ و روبرو شدن با دشمن می خواند.
اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ وَ مُدَّتِ الْأَعْنَاقُ وَ شَخَصَتِ الْأَبْصَارُ وَ نُقِلَتِ الْأَقْدَامُ وَ أُنْضِيَتِ الْأَبْدَانُ؛ اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَكْنُونُ الشَّنَآنِ وَ جَاشَتْ مَرَاجِلُ الْأَضْغَانِ؛ اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ نَبِيِّنَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا؛ رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ.
خداوندا! قلب ها به تو پيوسته، گردن ها به سوى تو کشيده شده، چشم ها به جانب تو خيره گشته، قدم ها در راه تو جابجا شده و بدن ها فرسوده گرديده است.
خداوندا! کينة نهانى اين گروه آشکار شده و ديگ هاى دشمنى و عداوت در سينه آنان به جوش آمده است، خداوندا! شکايت خود را به سوى تو مى آوريم که پيامبرمان از ميان ما رفته، دشمنان ما فراوان گشته و خواسته ها و اهدافمان مختلف و متشتت شده است. پروردگارا! ميان ما و قوم ما به حق داورى کن (و درهاى پيروزى، صلح و عدالت را به روى ما بگشا) که تو بهترين داورى کنندگانى.
گرچه از هر دو جهان هیچ نشد حاصل ما *** غم نباشد ، چو بود مه ر تو اندر دل ما
ناز کن ناز ، که دل ها همه در بند تو اند *** غمزه کن غمزه که دلبر چو تو پیدا نشود
امام خمینی(رحمه الله)
از تو ای دوست نگسلم پیوند *** ور به تیغم بُرَند بند از بند
هاتف اصفهانی
توضیح نامه شماره 16:
این نامه یا صحیح تر این کلام از سخنان امام علیه السلام است که در میدان جنگ به عنوان تعلیم فنون و رموز نبرد با دشمن برای یارانش بیان فرمود . در وصایا و سفارش هایی که گذشت ،آداب حرکت به سوی میدان جنگ و چگونگی موضع گیری در مقابل دشمن بیان شده بود . امام علیه السلام در این کلام فنون جنگ را به یارانش می آموزد و در بخش آخر این کلام در واقع به سؤالی که بعضی از یارانش صریحاً مطرح می کردند یا در دل داشتند پاسخ می گوید که اگر ما با معاویه و یاران و انصارش می جنگیم ، جنگ با مسلمانان محسوب نمی شود . اگر بنی امیّه ودر رأس آنها ابوسفیان اظهار اسلام کردند در واقع تظاهری به اسلام بیش نبود ، لذا هنگامی که اعوان و یارانی برای اظهار کفر یافتند آن را ظاهر ساختند .
و كان يقول علیه السلام لأصحابه عند الحَرب:
از شخنان امام علیه السلام است که هنگام نبرد به یارانش می فرمود.
لَا تَشْتَدَّنَّ عَلَيْكُمْ فَرَّةٌ بَعْدَهَا كَرَّةٌ وَ لَا جَوْلَةٌ بَعْدَهَا حَمْلَةٌ، وَ أَعْطُوا السُّيُوفَ حُقُوقَهَا وَ وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا، وَ اذْمُرُوا أَنْفُسَكُمْ عَلَى الطَّعْنِ الدَّعْسِيِّ وَ الضَّرْبِ الطِّلَحْفِيِّ، وَ أَمِيتُوا الْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ. [وَ] فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَكِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْكُفْرَ، فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَيْهِ أَظْهَرُوه.
از فرار و عقب نشينى هايى که پس از آن، حملة تازه اى به دشمن است نگران نباشيد و همچنين از جولانى که بعد از آن، حمله صورت مى گيرد ناراحت نشويد. حق شمشيرها را ادا کنيد و جاى درغلطيدن دشمن را مهيّا سازيد. خود را براى زدن سخت ترين نيزه و شديدترين ضربة شمشير بر پيکر دشمن به هيجان در آوريد، صداها را خاموش کنيد که در بيرون راندن سستى بسيار مؤثّر است.
سوگند به آن کس که دانه را شکافته و انسان ها را آفريده دشمنان ما، اسلام را هرگز نپذيرفتند، بلکه در ظاهر تسليم شدند و کفر را در درون پنهان داشتند و هنگامى که ياورانى بر ضدّ اسلام يافتند، آنچه را پنهان کرده بودند آشکار ساختند!
ندیدم به مردانگی چون تو کس *** که جنگ آوری بر دو نوع است و بس
یکی پیش خصم آمدن مردوار *** دوم جان به در بردن از کارزار
سعدی
توضیح نامه شماره 17:
به گفتة« نصر بن مزاحم» در «کتاب صفیّن»، روزی امام علیه السلام فرمود: فردا صبح شخصاً پا به میدان می گذارم و با این گروه می جنگم . این سخن در میان لشکر شام منتشر شد و آنها در وحشت عمیقی فرو رفتند .
در این هنگام «معاویه» نامه ای برای امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت که خلاصة مضمونش چنین است :
من گمان می کنم اگر می دانستی کار جنگ به اینجا می رسد اقدام بر جنگ نمی کردی و از گذشته پشیمان می شدی من از تو درخواست کرده ام که حکومت شام را به من واگذاری به این شرط که مستقل باشم نه با تو بیعت کنم و نه از تو اطاعت . این را نپذیرفتی و الان من شام را در اختیار دارم و باز همان خواسته را از تو می کنم . ما همه از فرزندان عبد مناف هستیم ، همواره عزیز و آزاده بوده ایم .
هنگامی که این نامه به امام علیه السلام رسید فرمود :
راستی وضع معاویه و نامه اش هر دو عجیب است ؛
سپس کاتب خود «عبیدالله بن ابی رافع» را فرا خواند و دستور داد نامة مورد بحث را برای معاویه بنویسد و به سخنان ناروای او پاسخ گوید.
البته مرحوم سید رضی آن گونه که دأب و عادت اوست ، بخشی از نامه را که در آغاز آن بوده است ذکر نکرده ولی قسمت مهّم و عمدة نامه را آورده است .
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية جواباً عن كتاب منه إليه:
از نامه های امام علیه السلام است که در پاسخ به نامۀ معاویه نوشته شده
وَ أَمَّا طَلَبُكَ إِلَيَّ الشَّامَ، فَإِنِّي لَمْ أَكُنْ لِأُعْطِيَكَ الْيَوْمَ مَا مَنَعْتُكَ أَمْسِ؛ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَكَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِيَتْ، أَلَا وَ مَنْ أَكَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ أَكَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ؛ وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِي الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ، فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّكِّ مِنِّي عَلَى الْيَقِينِ وَ لَيْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْيَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الْآخِرَةِ؛ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ، فَكَذَلِكَ نَحْنُ وَ لَكِنْ لَيْسَ أُمَيَّةُ كَهَاشِمٍ وَ لَا حَرْبٌ كَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْيَانَ كَأَبِي طَالِبٍ وَ لَا الْمُهَاجِرُ كَالطَّلِيقِ وَ لَا الصَّرِيحُ كَاللَّصِيقِ وَ لَا الْمُحِقُّ كَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ كَالْمُدْغِلِ، وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ يَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ.
وَ فِي أَيْدِينَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّةِ الَّتِي أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِيزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِيلَ؛ وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِي دِينِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّةُ طَوْعاً وَ كَرْهاً، كُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِي الدِّينِ إِمَّا رَغْبَةً وَ إِمَّا رَهْبَةً، عَلَى حِينَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ؛ فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّيْطَانِ فِيكَ نَصِيباً وَ لَا عَلَى نَفْسِكَ سَبِيلًا، وَ السَّلَامُ.
و امّا اينکه از من خواسته اى شام را به تو واگذارم (و در برابر آن نه بيعت کنى و نه اطاعت، بلکه فعال ما يشاء باشى بدان) من چيزى را که ديروز از تو منع کردم امروز به تو نخواهم بخشيد و امّا اينکه گفته اى جنگ (صفيّن) همه
عرب را جز اندکى در کام خود فرو برده، آگاه باش آن کس که بر حقّ بوده (و در راه خدا شهيد شده) جايگاهش بهشت است و آن کس که به راه باطل کشته شده در آتش است و امّا اينکه ادعّا کرده اى ما در جنگ و نفرات (از تمام جهات) يکسان هستيم، چنين نيست، زيرا تو در شک (به مبانى اسلام) از من در يقين و ايمان (به آنها) فراتر نيستى، و اهل شام بر دنيا از اهل عراق به آخرت حريص تر نيستند
امّا اينکه گفته اى ما همه فرزندان عبد مناف هستيم (بنابراين همه در شرافت و استحقاق حکومت و پيشوايى مردم يکسانيم) من هم قبول دارم (که همه از نسل عبد مناف هستيم) ولى اميّه هرگز همانند هاشم و حرب همچون عبدالمطلّب و ابوسفيان چون ابوطالب نبودند و نيز هرگز مهاجران چون اسيران آزاد شده نيستند و نه فرزندان صحيح النسب همانند منسوبان مشکوک. آن کسى که طرفدار حق است هرگز چون کسى نيست که طرفدار باطل است و نه انسان با ايمان همچون فرد مفسد; چه بد هستند نسلى که از نسل پيشين خود پيروى مى کنند که در آتش دوزخ سرنگون شده اند (و به آنها افتخار دارند).
(علاوه بر اينها) فضل و برترى نبوّت در دست ماست که با آن عزيزان (گردن کش و ظالم) را ذليل، و ذليلان (محروم و پاکباز) را عزيز و بلند مرتبه ساختيم و هنگامى که خداوند عرب را دسته دسته در دين خود داخل ساخت و اين امّت از روى ميل و رغبت يا (منافقان از روى) ترس و وحشت در برابر اسلام تسليم شدند، شما از گروهى بوديد که وارد اسلام شديد يا به انگيزه رغبت (در دنيا و نيل به مقام و منصب) و يا از روى ترس (از مجازات به سبب جنايات سابقتان) اين در حالى بود که پيشگامان به جهت سبقتشان، رستگار
شدند و مهاجران نخستين به فضل و برترى خويش نايل آمدند. بنابراين، شيطان را از خود بهره مند مساز و راه او را در وجود خويش باز مگذار. والسلام.
بهترین راه گزین که دوره ، پیش ، تُراست *** یکی رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست
ناصر خسرو
توضیح نامه شماره 18:
مرحوم «ابن میثم »(شارح نهج البلاغه) در مقدمة شرح این نامه می نویسد که: « ابن عباس » بعد از آنکه از طرف امیرمؤمنان علی علیه السلام والی بصره شد نسبت به « قبیلة بنی تمیم » راه خشونت را پیش گرفت؛ زیرا عداوت آنها را در روز جمل نسبت به امام علیه السلام و لشکر امام علیه السلام به خاطر داشت . آنها از پیروان« طلحه و زبیر و عایشه » در آن روز بودند و ابن عباس به آنها حمله کرد و آنان را دور راند و آنها را پیروان شتر و یاران عسکر ( نام شتر عایشه عسکر بود) و حزب شیطان می نامید . این کار برگروهی از شیعیان امام علیه السلام از بنی تمیم سخت آمد که از جملة آنها «جاریه بن قدامه» بود .او نامه ای خدمت امام علیه السلام نوشت و از ابن عباس شکایت کرد و همین امر سبب شد که امام علیه السلام نامة مورد بحث را برای ابن عباس بنویسد.
در این نامه به چند امر اشاره می کند.
نخست اینکه بنی تمیم طایفه ای هستند که مردان شجاع بزرگی دارند و حتّی در زمان جاهلیّت و پس از آن در عصر اسلام کسی در دلیری بر آنان پیشی نمی گرفت .
دیگر اینکه با ما خویشاوندی دارند ودستور صلة رحم ایجاب می کند ما با آنها نیکی کنیم.
و سرانجام امام علیه السلام به این نکته اشاره می کند که آنچه از خیر و شر بر زبان و دست تو جاری شود نتیجة نیک و بد آن دامان مرا نیز می گیرد، بنابریان نسبت به بنی تمیم خوش رفتار باش.
و من كتاب له علیه السلام إلى عبد الله بن عباس و هو عامله على البصرة:
از نامه های امام است به عبدالله بن عباس که فرماندار بصره بوده از طرف امام
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَةَ مَهْبِطُ إِبْلِيسَ وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ، فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَ احْلُلْ عُقْدَةَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ. وَ قَدْ بَلَغَنِي تَنَمُّرُكَ لِبَنِي تَمِيمٍ وَ غِلْظَتُك عَلَيْهِمْ، وَ إِنَّ بَنِي تَمِيمٍ لَمْ يَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلَّا طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ وَ إِنَّهُمْ لَمْ يُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِي جَاهِلِيَّةٍ وَ لَا إِسْلَامٍ، وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّةً وَ قَرَابَةً خَاصَّةً، نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِيعَتِهَا. فَارْبَعْ أَبَا الْعَبَّاسِ رَحِمَكَ اللَّهُ فِيمَا جَرَى عَلَى لِسَانِكَ وَ يَدِكَ مِنْ خَيْرٍ وَ شَرٍّ، فَإِنَّا شَرِيكَانِ فِي ذَلِكَ؛ وَ كُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّي بِكَ، وَ لَا يَفِيلَنَّ رَأْيِي فِيكَ، وَ السَّلَامُ.
بدان بصره محلّ نزول ابليس و کشتزار فتنه هاست، به همين دليل با اهل آن به نيکى رفتار کن و گره ترس و وحشت را از دل هاى آنها بگشا (تا آتش فتنه خاموش شود و آنها احساس امنيّت کنند) بدرفتارى تو با طائفه بنى تميم و خشونت تو به آنها را به من گزارش داده اند (ولى بدان آنها فضايلى دارند از جمله اينکه) طائفه بنى تميم کسانى هستند که هرگاه رئيس نيرومندى از آنها غايب گردد (و از دنيا برود) مرد نيرومند ديگرى در ميان آنها ظاهر مى شود، نه در عصر جاهليّت و نه در عصر اسلام کسى در نبرد بر آنان پيشى نمى گرفت. (علاوه بر اين) آنها با ما پيوند خويشاوندى نزديک و قرابت خاص دارند که ما نزد خداوند به وسيله صلة رحم به آنها مأجور خواهيم بود و با قطع آن مؤاخذه خواهيم شد، بنابراين اى ابوالعباس، خدا تو را رحمت کند خويشتن دار باش و مدارا کن در آنچه بر زبان و دست تو از خير و شر جارى مى شود، چرا که هر دو در اين امور شريک هستيم و سعى کن که حسن ظنّ من به تو پايدار بماند و نظرم درباره (شايستگى هاى تو براى امر حکومت) دگرگون نشود والسلام.
توضیح نامه شماره 19:
مخاطب این نامه آن گونه که از تاریخ یعقوبی و تاریخ بلاذری استفاده می شود عمر بن ابوسلمة (مسلمه) ارحبی است که به گفتة بعضی حاکم بر فارس و بحرین بود که نسبت به بعضی از گروه هایی که تحت حاکمیّت او قرار داشتند و از طایفة مجوس بودند ، خشونت به کار برده بود و آنها شکایت نامه ای خدمت امام علیه السلام فرستادند . امام علیه السلام ناراحت شد و نامة مورد بحث را برای او مرقوم داشت و او را دعوت به رعایت اعتدال و ترک خشونت فرمود.
جالب اینکه توصیة امام علیه السلام در این نامه دربارة غیر مسلمین است ، آنهایی که به عنوان « اهل ذمّه» در داخل کشور اسلام زندگی مسالمت آمیز داشتند و باید مورد رأفت و محبّت اسلامی قرار گیرند و جان و مال و عرض آنها محفوظ باشد، امام علیه السلام هیچ گونه خشونت را در حقّ آنها نمی پذیرد.
ولی از آنجا که نزدیکی بیش از حدّ به آنها ممکن بود سبب مشکلات دیگری شود امام علیه السلام دستور رعایت اعتدال را به این فرماندار می دهد.
و من كتاب له علیه السلام إلى بعض عُمّاله:
از نامه های امام است که به بعضی فرماندهانش نوشته شده
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ دَهَاقِينَ أَهْلِ بَلَدِكَ شَكَوْا مِنْكَ غِلْظَةً وَ قَسْوَةً وَ احْتِقَاراً وَ جَفْوَةً؛ وَ نَظَرْتُ فَلَمْ أَرَهُمْ أَهْلًا لِأَنْ يُدْنَوْا لِشِرْكِهِمْ، وَ لَا أَنْ يُقْصَوْا وَ يُجْفَوْا لِعَهْدِهِمْ؛ فَالْبَسْ لَهُمْ جِلْبَاباً مِنَ اللِّينِ تَشُوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ الشِّدَّةِ، وَ دَاوِلْ لَهُمْ بَيْنَ الْقَسْوَةِ وَ الرَّأْفَةِ، وَ امْزُجْ لَهُمْ بَيْنَ التَّقْرِيبِ وَ الْإِدْنَاءِ وَ الْإِبْعَادِ وَ الْإِقْصَاءِ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) گروهى از زعما و کدخدايان اهل شهر تو از خشونت و قساوت و تحقير و بدرفتارى تو شکايت کردند و من درباره آنها انديشيدم، نه آنان را شايسته نزديک شدن (بيش از حدّ) يافتم، زيرا مشرکند و نه سزاوار دورى و بدرفتارى; چرا که با آنان پيمان بسته ايم (و اهل ذمّه هستند) بنابراين لباسى از نرمش همراه کمى شدّت و خشونت براى آنان بر خود بپوشان و با رفتارى ميان شدّت و نرمش با آنها معامله کن و نزديک ساختن و تقريب را با دور نمودن و ابعاد آنها با هم بياميز; إن شاء الله.
کند تأثیر در دل چون ملایم گو بود واعظ *** به نرمی جا کند در سنگ آب، آهسته ،آهسته
نجیبای اصفهانی
دولت سنگ دلان زود به سر می آید *** سیل از سینة کهسار ، به سرعت گذرد
در توفیق را بر روی خود دانسته می بندد *** ستم کاری که فیض خود، ز سائل باز می دارد
صائب تبریزی
توضیح نامه شماره 20:
از این نامه مخصوصاً با توجّه به صدر آن، که در«تاریخ یعقوبی» آمده ، استفاده می شود که « زیاد» قصد خیانت در بیت المال و طفره رفتن از پرداختن تمام خراج را داشت . امام علیه السلام از طریق بعضی از « عیون» خود از این امر آگاه شد و این نامة شدیداللحن را برای او نوشت که خراج را باید به طور کامل به بیت المال بپردازد و نزد امام علیه السلام بفرستد و امام علیه السلام او را تهدید کرد که اگر از این کار خودداری نماید او را شدیداً مجازات خواهد کرد .
از این نامه و مانند آن روشن می شود که امام علیه السلام عمّال و مراقبینی بر تمام مسئولان حکومتی گماشته بود که مسائل مهّم را مرتّباً گزارش می دادند ، و اگر مسئولی پا از مأموریّت خود فراتر می نهاد امام علیه السلام به او هشدار می داد .
و من كتاب له علیه السلام إلى زياد ابن أبيه و هو خليفةُ عامِله عبد الله بن عباس على البصرة و عبد الله عامل أمير المؤمنين علیه السلام يومئذ عليها و على كُوَر الأهواز و فارس و كرمان و غيرها:
از نامه های امام است که به زیاد بن أبيه» جانشین فرماندار آن حضرت ابن عباس» در بصره نوشته است.
عبدالله بن عباس در آن زمان فرماندار ،بصره اهواز ،فارس کرمان و دیگر نواحی آنجا را از طرف امام بر عهده داشت.
وَ إِنِّي أُقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً لَئِنْ بَلَغَنِي أَنَّكَ خُنْتَ مِنْ فَيْءِ الْمُسْلِمِينَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً، لَأَشُدَّنَّ عَلَيْكَ شَدَّةً تَدَعُكَ قَلِيلَ الْوَفْرِ، ثَقِيلَ الظَّهْرِ، ضَئِيلَ الْأَمْرِ؛ وَ السَّلَام.
صادقانه به خداوند سوگند ياد مى کنم اگر به من گزارش رسد که از بيت المال مسلمين چيزى کم يا زياد، به خيانت برداشته اى آنچنان بر تو سخت مى گيرم که زندگى تو را کم بهره، سنگين بار و حقير و ذليل سازد.
توضیح نامه شماره 21:
از صدر این نامه استفاده می شود که افرادی به امام علیه السلام خبر داده بودند که « زیاد بن امیه» مرتکب کارهای خلافی می شود از جمله اینکه سفرة رنگین با چند نوع غذا ترتیب می دهد و در برخورد با افراد، متکبّرانه برخورد می کند . امام علیه السلام در این نامه او را از اسراف ، تکبّر و دنباپرستی برحذر می دارد و به او تأکید می فرماید که به فکر آخرتش باشد.
و من كتاب له علیه السلام إلى زيادٍ أيضاً:
این نامه نیز از امام علیه السلام است که به «زیاد» نوشته شده است.
فَدَعِ الْإِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَ اذْكُرْ فِي الْيَوْمِ غَداً وَ أَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِيَوْمِ حَاجَتِكَ. أَتَرْجُو أَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ أَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ أَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ؟ وَ تَطْمَعُ -وَ أَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِي النَّعِيمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَ الْأَرْمَلَةَ- أَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ؟ وَ إِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِيٌّ بِمَا أَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ؛ وَ السَّلَامُ
(اى زياد) اسراف را کنار بگذار و ميانه روى را پيشه کن و از امروز به فکر فردا باش و از اموال دنيا به مقدار ضرورت براى خود نگاه دار و اضافه بر آن را براى روز نيازت از پيش بفرست، آيا تو اميد دارى که خداوند پاداش متواضعان را به تو دهد در حالى که نزد او از متکبّران باشى؟
تو طمع دارى که ثواب انفاق کنندگان را خداوند براى تو قرار دهد در صورتى که در زندگى پر نعمت و ناز قرار دارى و مستمندان و بيوه زنان را از آن باز مى دارى و (بدان) انسان تنها به آنچه از پيش فرستاده جزا داده مى شود و بر آنچه قبلاً براى خود ذخيره کرده وارد مى گردد; والسلام.
به دیدار مردم شدن عیب نیست *** و لیکن نه چندان که گویند بس
اگر خویشتن را ملامت کنی *** ملامت نباید شنیدت ز کس
به دولت کسانی سرافراختند *** که تاج تکبّر بینداختند
تکبّر کند مرد حشمت پرست *** نداند که حشمت به حِلم اندرست
سعدی
توضیح نامه شماره 22:
هدف اصلی این نامه آن است که امام علیه السلام مخاطب خود، «ابن عباس» و به یک معنا تمام رهروان راه حق را به این نکتة مهّم توجّه دهد که سرور و شادی انسان نباید نسبت به مواهب مادّی دنیا که در دسترس او قرار می گیرد باشد، و غم و اندوه او نباید به مواهبی که از دست می رود بوده باشد ، بلکه سرور و شادی باید فقط برای نیل به مواهب معنوی و اخروی ، و تأسّف و اندوه به جهت از دست رفتن آنها باشد .
روح این نامه همان چیزی است که در قرآن مجید در سورة حدید آمده است :
لِکَیلا تَأ سَوا عَلیٰ مٰا فاتَکُم وَ لا تَفرَحُؤ بِما آتاکُم
این به جهت آن است که برای آنچه از دست داده اید تأسّف نخورید، و آنچه به شما داده شده دلبسته و شادمان نباشید.
اگر این دستور را انسان در زندگی به کار بندد هرگز دگرگونی های روزگار و طوفان های زندگی او را تکان نخواهد داد.
و من كتاب له علیه السلام إلى عبد الله بن العباس رحمه الله تعالى و كان عبد اللّه يقول:
«ما انتفعتُ بكلام بعد كلام رسول الله صلي الله علیه و آله ، كإنتفاعي بهذا الكلام!»:
این نامه امام است به عبد الله بن عباس ابن عباس همواره میگفت: پس از سخنان پیغمبر اسلام صلي الله علیه و آله از هیچ سخنی به این اندازه سود نبردم
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ، وَ يَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ؛ فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ وَ لْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا؛ وَ مَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلَا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً، وَ لْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْت.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) انسان گاه مسرور مى شود به سبب رسيدن به چيزى که هرگز از دستش نمى رفت! و ناراحت مى شود به سبب از دست دادن چيزى که هرگز به او نمى رسيد، حال که چنين است شادى و سرور تو بايد به خاطر چيزى باشد که در مسير آخرت به دست آورده اى و تأسّف و اندوهت به سبب آن امور معنوى و اخروى باشد که از دست داده اى. بنابراين به خاطر آنچه از دنيا به دست آورده اى زياد خوشحال نباش و آنچه را از دنيا از دست داده اى بر آن تأسّف نخور و جزع نکن; تمام همّت خود را به آنچه بعد از مرگ و پايان زندگى است متوجّه ساز.
افسوس که عمر رفت بر بیهوده *** هم لقمه حرام و هم نفس آلوده
فرمودة ناکرده پشیمانم کرد *** افسوس ز کرده های نافرموده
ابوسعید ابوالخیر
توضیح نامه شماره 23:
این وصیّت نامه در عین اختصار از چهار بخش تشکیل شده است :
در بخش اوّل، امام علیه السلام توصیّه به تمسّک به دو رکن مهّم اسلام ،توحید و نبوّت کرده و می فرماید : هیچ گونه شرک به زندگی خود راه ندهید و سنّت پیغمبر اکرم علیه السلام را ضایع مکنید.
در بخش دوم ، از دوران زندگانی خود سخن می گوید و آن را به سه مرحله تقسیم می کند که هریک در مقایسة با دیگری درس عبرتی است برای مخاطب و می فرماید :
روزی که سالم بودم و روزی که در بسترم و روزی که از میان شما می روم سه روز عبرت انگیز است .
در بخش سوم ، امام علیه السلام طرز رفتار با قاتلش را که آمیخته با نهایت محبّت و عطوفت است ، بیان می کند که اگر زنده بماند ، او را عفو خواهد کرد و اگر از بستر شهادت برنخیزد ، گرچه اولیای دم می توانند قصاص کنند ، باز هم توصیه به عفو می فرماید.
در بخش چهارم چگونگی برخورد خود را با مرگ شرح می دهد و می فرماید :
من هرگز مرگ (شهادت) را ناخوش نداشتم و همچون تشنه ای که به سرچشمه می رسد از ورود به آن شادم .
و من كلام له علیه السلام قاله قبل مَوته على سبيل الوصية لما ضربه ابن ملجم لعنه الله:
از سخنان امام علیه السلام است که پس از ضربت ابن ملجم ملعون و قبل از شهادتش به عنوان وصیت بیان فرمود
وَصِيَّتِي لَكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً، وَ مُحَمَّدٌ صلي الله علیه و آله فَلَا تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ، أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ، وَ خَلَاكُمْ ذَمٌّ. أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَ الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ؛ إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُّ دَمِي وَ إِنْ أَفْنَ فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي، وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ؛ فَاعْفُوا، أَلا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ. وَ اللَّهِ مَا فَجَأَنِي مِنَ الْمَوْتِ وَارِدٌ كَرِهْتُهُ وَ لَا طَالِعٌ أَنْكَرْتُهُ، وَ مَا كُنْتُ إِلَّا كَقَارِبٍ وَرَدَ وَ طَالِبٍ وَجَدَ، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ.
وصيّت من به شما اين است که چيزى را همتاى خدا قرار ندهيد، و سنّت محمد صلي الله علیه و آله را ضايع نکنيد و اين دو ستون استوار را برپا داريد و اين دو چراغ پرفروغ را روشن نگه داريد و ديگر نکوهشى بر شما نيست.
من ديروز يار و همنشين شما بودم و امروز (که در بستر شهادت افتاده ام) عبرتى براى شما هستم و فردا از شما جدا خواهم شد (و دنيا را وداع مى گويم). اگر زنده بمانم، ولىّ خون خويشم (و مى توانم قصاص يا عفو کنم) و اگر از دنيا چشم بپوشم فنا (در دنيا) ميعاد و قرارگاه من است و اگر عفو کنم، عفو براى من موجب قرب به خداست و براى شما حسنه و نيکى در نزد خداست; بنابراين عفو کنيد «آيا دوست نداريد خدا شما را بيامرزد»
به خدا سوگند چيزى از نشانه هاى مرگ به طور ناگهانى
به من روى نياورده که من از آن ناخشنود باشم و طايفه اى از آن آشکار نشده که من آن را زشت بشمارم.
من نسبت به مرگ همچون کسى هستم که شب هنگام در جستجوى آب باشد و ناگهان در ميان (يأس و) تاريکى به آب برسد و يا همچون کسى که گمشده (نفيس) خود را ناگهان پيدا کند (چرا که من به اين واقعيّت معتقدم) که «آنچه نزد خدا (در سراى ديگر) است براى نيکان بهتر است»
چیست جان دادن به حق پرداختن *** کوه را با سوز جان بگداختن
هر که خود را دید و غیر از خود ندید *** رخت از زندان خود بیرون کشید
اقبال
از جمادی مُردم و نامی شدم *** وز نما مُردَم ز حیوان سر زدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم *** پس چه ترسم کی ز مُردن کم شوم
جملة دیگر بمیرم از بشر *** تا بر آرم از ملایک بال و پر
وز مَلَک هم بایدم جستن ز جو *** « کلّ شئٍ هالک الّا وجهه »
پس عَدَم گردم ، عَدَم ، چون ارغنون *** گویدم « کانا الیه راجعون »
مولوی
علم و عمل علی (ع)
روشن شود از پند علی (ع) قلب خلایق *** زیرا که در او علم و عمل هست موافق
علم نبوی شهر و علی (ع) هست درِ آن *** علم علی(ع) و علم نبی هست مطابق
سرچشمة علم علوی علم الهی است *** زین چشمه کند نوش دل طالب عاشق
علم علوی قلّة کوهی است که هرگز *** بر دامنة آن نرسد دست خلایق
در تربیت آدمیان نهج بلاغت *** بالاتر از آن نیست مگر مصحف خالق
تا عشق علی(ع) برد به تاراج دل ما *** با عشق علی(ع) کنده شد از قید علایق
آن پند نشیند به دل خلق که واعظ *** دارد عمل صالح و هم گفتة صادق
« مهدی» نتوان یافت مگر در بر مولا *** پندی که بود با دل عشّاق موافق
مهدی
توضیح نامه شماره 24:
قسمت عمدة این وصیّت نامه همان گونه که از لحن آن پیداست در واقع وقف نامه است نه وصیّت نامه. تنها بخش کوچکی مربوط به وصیّت می شود و حاصل آن بیان متولی وقف؛ یعنی فرزندان رشید امیرمؤمنان علیه السلام «امام حسن علیه السلام » و بعد از او «امام حسین علیه السلام » و مصارف موقوفه و چگونگی تقسیم آن و نیز نحوة ادارة نخلستان هاست. از مجموع این وصیّت نامه استفاده می شود که امام علیه السلام نخلستان های متعدّدی در مناطق مختلف داشته که یا از سهمیة غنایم جنگی به دست آمده بود و یا با تلاش و کار و کوشش خود آن حضرت علیه السلام و همة آنها را وقف خاص و در مواردی وقف عام نمود تا استفادة آن فراگیر باشد .
تنها در بخش اخیر وصیّت نامه اشاره ای به کنیزان شده که چگونه راه آزادی به روی آنها گشوده شود.
در ضمن از کلام سیّد رضی در ذیل نامه استفاده می شود که آنچه را مرحوم سیّد نسبت به آن اهتمام می ورزیده بخش هایی است که از نظر فصاحت و بلاغت برجستگی خاصّی داشته است.
و من وصية له علیه السلام بما يعمل في أمواله كتبَها بعد مُنصرفه من صفين:
وصیت امام علیه السلام است که درباره ی اموال خود بعد از بازگشت از صفین نوشته شده است.
هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ فِي مَالِهِ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ لِيُولِجَهُ بِهِ الْجَنَّةَ وَ يُعْطِيَهُ بِهِ الْأَمَنَةَ
مِنْهَا: فَإِنَّهُ يَقُومُ بِذَلِكَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ يَأْكُلُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يُنْفِقُ مِنْهُ بِالْمَعْرُوفِ، فَإِنْ حَدَثَ بِحَسَنٍ حَدَثٌ وَ حُسَيْنٌ حَيٌّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ وَ أَصْدَرَهُ مَصْدَرَهُ، وَ إِنَّ لِابْنَيْ فَاطِمَةَ مِنْ صَدَقَةِ عَلِيٍّ مِثْلَ الَّذِي لِبَنِي عَلِيٍّ وَ إِنِّي إِنَّمَا جَعَلْتُ الْقِيَامَ بِذَلِكَ إِلَى ابْنَيْ فَاطِمَةَ ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ قُرْبَةً إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صلي الله علیه و آله وَ تَكْرِيماً لِحُرْمَتِهِ وَ تَشْرِيفاً لِوُصْلَتِهِ. وَ يَشْتَرِطُ عَلَى الَّذِي يَجْعَلُهُ إِلَيْهِ أَنْ يَتْرُكَ الْمَالَ عَلَى أُصُولِهِ وَ يُنْفِقَ مِنْ ثَمَرِهِ حَيْثُ أُمِرَ بِهِ وَ هُدِيَ لَهُ وَ أَلَّا يَبِيعَ مِنْ أَوْلَادِ نَخِيلِ هَذِهِ الْقُرَى وَدِيَّةً حَتَّى تُشْكِلَ أَرْضُهَا غِرَاساً. وَ مَنْ كَانَ مِنْ إِمَائِي اللَّاتِي أَطُوفُ عَلَيْهِنَّ لَهَا وَلَدٌ أَوْ هِيَ حَامِلٌ فَتُمْسَكُ عَلَى وَلَدِهَا وَ هِيَ مِنْ حَظِّهِ فَإِنْ مَاتَ وَلَدُهَا وَ هِيَ حَيَّةٌ فَهِيَ عَتِيقَةٌ قَدْ أَفْرَجَ عَنْهَا الرِّقُّ وَ حَرَّرَهَا الْعِتْقُ
اين دستورى است که بندة خدا على بن ابى طالب امير مؤمنان در مورد اموالش (موقوفاتش) صادر کرده و هدفش جلب خشنودى خداوند است تا از اين طريق او را وارد بهشت کند و امنيت و آرامش سراى ديگر را به او عطا فرمايد.
سرپرستى اين موقوفه بر عهدة حسن بن على است که به طور شايسته (دور از اسراف و تبذير) از درآمد آن مصرف کند و بخش ديگرى از آن را (در راه خدا) انفاق نمايد و اگر براى «حسن» حادثه اى رخ دهد، و (برادرش) حسين زنده باشد سرپرستى آن را بعد از وى به عهده
مى گيرد و همان کارى را که حسن انجام مى داد، برادرش انجام مى دهد. پسران فاطمه همان مقدار از اين موقوفه سهم دارند که پسران على (از غير فاطمه(عليها السلام)) سهم دارند و من سرپرستى آن را به پسران فاطمه واگذاردم فقط براى خدا و به جهت تقرّب به رسول الله صلي الله علیه و آله و تکريم احترام او و گرامى داشت پيوند خويشاونديش.
(بنده خدا على بن ابى طالب علیه السلام ) با کسى که اين اموال در دست اوست شرط مى کند که اصل اين اموال را حفظ کند و تنها از ميوه و درآمدش در راهى که به او دستور داده شده و راهنمايى گرديده انفاق نمايد و (شرط نمود که) چيزى از اولاد نخل هاى اين آبادى ها را نفروشد تا همه اين سرزمين زير پوشش نخل قرار گيرد (و يک پارچه آباد شود) و هر کدام از کنيزانم که با آنها آميزش داشته ام صاحب فرزند يا باردار است، از سهم ارث فرزندش آزاد مى شود و اگر فرزندش بميرد و او زنده باشد، او نيز آزاد است و بند بردگى از گردنش برداشته شده و به آزاد شدگان ملحق مى شود.
خامس آل عبا ، سبط دوم، قطب سوم *** آن سپهری که فلک بندة نه اختر اوست
گشت در بزم اَزَل فانی فیِ الله زانرو *** تا ابد سرخ ز صهبای فنا ساغر اوست
در ره دین ز برادر بگذشت و ز پسر *** شاهد واقعه ، عباس و علی اکبر اوست
ملک الشعراء بهار
وان دگر مولای ابرار جهان *** قوّت بازوی اَحرار جهان
در نوای زندگی سوز از حسین علیه السلام *** اهل حق، حریّت آموز از حسین علیه السلام
اقبال لاهوری
راه بر
آنچه از نه-ج بلاغت خبري يافته ايم در دم م-رشد ص-احب ن-ظ-ري يافته ايم
در قف-س بي خبر از لذّت پرواز بُديم اینک از مرحمتش بال و پ-ري يافته ايم
در يم نهج علي(ع) گنج گ-هر بسيار است كرد غ-واص م-دد ، تا گ-هري يافته ايم
طي اين م-رحله بي همرهي خضر نشد م-ا ز الط-اف خ-دا راه ب-ري يافته ايم
دست كوتاه من و ق-امت آن نخ-ل بلند لطف او بود اگر ب-ار و ب-ري يافته ايم
دل از اين باغ، رفيقان نتوان برد برون تا از آن غنچه ده-ان قن-دتري يافته ايم
بر نداريم ز دام-ان ع-لي(ع) دس-ت نياز ما كه استاد ، چو ف-ولادگ-ري يافته ايم
متج-لّ-ي شود از گ-فت-ة او بين-ش ما ما از اين سرمه چه نور بصري يافته ايم!
با ادب محض-ر استاد نش-ستيم و از او در خود از عل-م مع-ارف اث-ري يافته ايم
شكر نع-مت بنمايند رفيقان «مهدي» چون ز ش-ك-رش نع-م بي-شتري يافته ايم
مهدی
توضیح نامه شماره 25:
این وصیّت نامه که امام علیه السلام همواره به دست عاملان جمع آوری زکات می داد ، مشتمل بر نکات بسیار دقیق و ظریف و حساب شده ای است که ادب اسلامی و نهایت رعایت عدالت را دربارة همة مسلمانان و فراتر از آن حتّی دربارة حیوانات نشان می دهد.
در بخش اوّل این نامه ، به مأموران جمع آوری زکات توصیه می کند که با قصد قربت و نیّت خالصانه و تقوای الهی حرکت کنند و هرگز به تهدید و تخویف متوسّل نشوند و بیش از حقّ الهی را از کسی نگیرند.
در بخش دوم به نکات ظریف و دقیقی در مورد نخستین برخورد با مردمی که زکات در اموال آنهاست، اشاره می کند که آمیخته با نهایت لطف و محبّت و ادب است .
در بخش سوم چگونگی جدا کردن حق الله از اموال مردم از طریق قرعه را شرح می دهد تا هیچ گونه اجحافی به کسی در این قسمت نشود.
در بخش چهارم دستورات متعدّدی می دهد دربارة خوش رفتاری با چهارپایانی که به عنوان زکات گرفته می شوند که برتر و بالاتر از حقوقی است که مدّعیان حمایت حیوانات اظهار می کنند .
مرحوم کلینی بعد از آنکه این نامه را از امام صادق علیه السلام از علی علیه السلام نقل می کند می افزاید : امام صادق علیه السلام در اینجا گریست و به راوی که برید بن معاویه است فرمود : ای برید به خدا سوگند که همة حرمتها (بعد از پیغمبراکرم صلي الله علیه و آله ) بر باد رفت و عمل به کتاب الله و سنّت پیغمبر صلي الله علیه و آله به فراموشی سپرده شد و بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ، هیچ حقیّ در میان مردم بر پا داشته نشد .
جالب اینکه نویسندة مصادر بعد از ذکر این بخش از کلام امام صادق علیه السلام می گوید : به خداوند متعال سوگند یاد می کنم که پیش از اینکه به روایت مرحوم کلینی در کافی راجع به گریة امام صادق علیه السلام هنگام ذکر این روایت ، دست یابم بارها به هنگام مطالعة این نامه اشک ریختم.
و من وصية له علیه السلام كان يكتبها لِمَن يستعمله على الصدقات:
از وصایا و سفارشهای امام است که آن را برای ماموران جمع آوری زکات مینوشت.
[قال الشريف: و إنما ذكرنا هُنا جُملا ليعلم بها أنه علیه السلام كان يقيم عمادَ الحق، و يشرع أمثلة العدل، في صغير الأمور و كبيرها و دقيقها و جليلها].
مرحوم شریف رضی میگوید ما بخشی از این نامه را در اینجا آوردیم تا معلوم گردد امام علیه السلام همواره ارکان حق را به پا میداشت و فرمان به عدل میداد در کارهای کوچک و بزرگ پر ارزش یا کم ارزش.
انْطَلِقْ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، وَ لَا تُرَوِّعَنَّ مُسْلِماً وَ لَا تَجْتَازَنَّ عَلَيْهِ كَارِهاً وَ لَا تَأْخُذَنَّ مِنْهُ أَكْثَرَ مِنْ حَقِّ اللَّهِ فِي مَالِهِ؛ فَإِذَا قَدِمْتَ عَلَى الْحَيِّ فَانْزِلْ بِمَائِهِمْ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخَالِطَ أَبْيَاتَهُمْ، ثُمَّ امْضِ إِلَيْهِمْ بِالسَّكِينَةِ وَ الْوَقَارِ حَتَّى تَقُومَ بَيْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَيْهِمْ وَ لَا تُخْدِجْ بِالتَّحِيَّةِ لَهُمْ. ثُمَّ تَقُولَ عِبَادَ اللَّهِ أَرْسَلَنِي إِلَيْكُمْ وَلِيُّ اللَّهِ وَ خَلِيفَتُهُ لِآخُذَ مِنْكُمْ حَقَّ اللَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ، فَهَلْ لِلَّهِ فِي أَمْوَالِكُمْ مِنْ حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَى وَلِيِّهِ؟ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ لَا، فَلَا تُرَاجِعْهُ، وَ إِنْ أَنْعَمَ لَكَ مُنْعِمٌ، فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَيْرِ أَنْ تُخِيفَهُ أَوْ تُوعِدَهُ أَوْ تَعْسِفَهُ أَوْ تُرْهِقَهُ.
فَخُذْ مَا أَعْطَاكَ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ فِضَّةٍ، فَإِنْ كَانَ لَهُ مَاشِيَةٌ أَوْ إِبِلٌ فَلَا تَدْخُلْهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ فَإِنَّ أَكْثَرَهَا لَهُ، فَإِذَا أَتَيْتَهَا فَلَا تَدْخُلْ عَلَيْهَا دُخُولَ مُتَسَلِّطٍ عَلَيْهِ وَ لَا عَنِيفٍ بِهِ وَ لَا تُنَفِّرَنَّ بَهِيمَةً وَ لَا تُفْزِعَنَّهَا وَ لَا تَسُوأَنَّ صَاحِبَهَا فِيهَا، وَ اصْدَعِ الْمَالَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيِّرْهُ، فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ،
ثُمَّ اصْدَعِ الْبَاقِيَ صَدْعَيْنِ ثُمَّ خَيِّرْهُ، فَإِذَا اخْتَارَ فَلَا تَعْرِضَنَّ لِمَا اخْتَارَهُ، فَلَا تَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَبْقَى مَا فِيهِ وَفَاءٌ لِحَقِّ اللَّهِ فِي مَالِهِ، فَاقْبِضْ حَقَّ اللَّهِ مِنْهُ؛ فَإِنِ اسْتَقَالَكَ فَأَقِلْهُ ثُمَّ اخْلِطْهُمَا ثُمَّ اصْنَعْ مِثْلَ الَّذِي صَنَعْتَ أَوَّلًا حَتَّى تَأْخُذَ حَقَّ اللَّهِ فِي مَالِهِ؛ وَ لَا تَأْخُذَنَّ عَوْداً وَ لَا هَرِمَةً وَ لَا مَكْسُورَةً وَ لَا مَهْلُوسَةً وَ لَا ذَاتَ عَوَارٍ.
وَ لَا تَأْمَنَنَّ عَلَيْهَا إِلَّا مَنْ تَثِقُ بِدِينِهِ رَافِقاً بِمَالِ الْمُسْلِمِينَ، حَتَّى يُوَصِّلَهُ إِلَى وَلِيِّهِمْ فَيَقْسِمَهُ بَيْنَهُمْ؛ وَ لَا تُوَكِّلْ بِهَا إِلَّا نَاصِحاً شَفِيقاً وَ أَمِيناً حَفِيظاً غَيْرَ مُعْنِفٍ وَ لَا مُجْحِفٍ وَ لَا مُلْغِبٍ وَ لَا مُتْعِبٍ. ثُمَّ احْدُرْ إِلَيْنَا مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ نُصَيِّرْهُ حَيْثُ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ؛ فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ فَأَوْعِزْ إِلَيْهِ أَلَّا يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَ بَيْنَ فَصِيلِهَا وَ لَا يَمْصُرَ لَبَنَهَا فَيَضُرَّ ذَلِكَ بِوَلَدِهَا وَ لَا يَجْهَدَنَّهَا رُكُوباً وَ لْيَعْدِلْ بَيْنَ صَوَاحِبَاتِهَا فِي ذَلِكَ وَ بَيْنَهَا، وَ لْيُرَفِّهْ عَلَى اللَّاغِبِ وَ لْيَسْتَأْنِ بِالنَّقِبِ وَ الظَّالِعِ وَ لْيُورِدْهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الْغُدُرِ وَ لَا يَعْدِلْ بِهَا عَنْ نَبْتِ الْأَرْضِ إِلَى جَوَادِّ الطُّرُقِ وَ لْيُرَوِّحْهَا فِي السَّاعَاتِ وَ لْيُمْهِلْهَا عِنْدَ النِّطَافِ وَ الْأَعْشَابِ، حَتَّى تَأْتِيَنَا بِإِذْنِ اللَّهِ بُدَّناً مُنْقِيَاتٍ غَيْرَ مُتْعَبَاتٍ وَ لَا مَجْهُودَاتٍ لِنَقْسِمَهَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صلي الله علیه و آله فَإِنَّ ذَلِكَ أَعْظَمُ لِأَجْرِكَ وَ أَقْرَبُ لِرُشْدِكَ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
(تو اى مأمور جمع آورى زکات) با تقوا و احساس مسئوليت در برابر خداوند يکتا و بى همتا حرکت کن و در مسير خود هيچ مسلمانى را نترسان و از سرزمين او در حالى که از تو ناخشنود باشد، نگذر و بيش از حقّ خداوند در اموالش را از وى نگير.
هنگامى که وارد آبادى قبيله شدى در کنار سرچشمه يا چاه آب فرود آى، بى آنکه داخل خانه هاى آنها شوى سپس
با آرامش و وقار به سوى آنان برو تا در ميان آنها قرار گيرى به آنها سلام کن و از اظهار محبّت و تحيّت چيزى فروگذار ننما و بعد از سلام و تحيّت به آنها مى گويى: اى بندگان خدا! ولىّ خدا و خليفه اش مرا به سوى شما فرستاده تا حقّ خدا را که در اموالتان است از شما بگيرم، آيا در اموال شما حقّى براى خدا وجود دارد که به وليّش بدهيد، اگر کسى (از آنها) گفت: نه (چيزى به اموالم تعلق نمى گيرد) ديگر به او مراجعه نکن و اگر کسى گفت: آرى، همراهش برو بى آنکه او را بترسانى يا تهديد کنى يا بر او سخت گيرى نمايى يا کار او را مشکل سازى.
آنچه را از زکات طلا و نقره (يا قيمت زکات غلات) مى دهد بپذير (و با او گفتگو درباره کم و زياد آن نکن، او به تو اعتماد کرده تو هم به او اعتماد کن) و اگر گوسفند و گاو و شترى دارد بدون اذن او داخل نشو، زيرا بيشتر آنها از آن اوست. آن گاه که داخل شدى همچون شخص مسلّط و سخت گير نسبت به او رفتار نکن، چهارپايان را فرار نده و ناراحت نساز و صاحبش را درباره آن ناراحت نکن (به هنگام گرفتن حق بيت المال) حيوانات را به دو بخش تقسيم کن سپس صاحب مال را مخيّر نما که يک قسمت را انتخاب کند و بعد از انتخاب، متعرّض آنچه او انتخاب کرده نشو; سپس باقيمانده را نيز به دو بخش تقسيم کن و باز او را مخيّر نما (تا يکى را انتخاب کند) و هرگاه يکى را انتخاب کرد در اين انتخاب متعرّض آنچه او انتخاب کرده نشو و همچنان اين تقسيم را ادامه مى دهى (و صاحب مال را مخيّر مى سازى تا يکى را انتخاب کرده کنار بگذارد) تا آنجا که باقيمانده به اندازه (زکات و) حق خداوند در مال او باشد، آن گاه حقّ خدا را از او بگير و اگر صاحب مال پشيمان شد و از تو تقاضا کرد که تقسيم را تجديد کنى، تقاضاى او را بپذير و آن دو دسته را با هم بار ديگر مخلوط کن سپس
همان گونه که در بار اوّل انجام دادى، تقسيم را تکرار کن تا حق ّخدا را از مال او دريافت دارى، ولى هرگز حيوان مسن و فرتوت و دست و پا شکسته و بيمار و معيوب را به عنوان زکات نپذير.
آنها (حيوانات زکات) را به غير از کسى که به دينش اطمينان دارى و نسبت به اموال مسلمين دلسوزتر است مسپار تا آن را (سالم) به ولى مسلمين برساند و او در ميان مسلمانان تقسيم کند. تنها کسانى را مأمور اين کار کن که خيرخواه و مهربان و امين و حافظ باشند، سخت گير و اجحاف گر نباشند، حيوانات را خسته نکنند و به زحمت نيندازند، سپس آنچه را نزد تو جمع شده فوراً به سوى ما روانه کن تا آن را در مصارفى که خداوند امر فرموده صرف کنيم و هنگامى که امين تو آنها را در اختيار گرفت به او سفارش کن که ميان شتر مادّه و نوزادش جدايى نيفکند و شير آن را چنان ندوشد که به بچه اش زيان وارد شود و در سوار شدن بر شتران، آنها را به زحمت نيفکند و عدالت را در اين امر در ميان آنها رعايت کند (گاه بر اين سوار شود و گاه بر ديگرى) و نيز حال شترِ خسته و يا زخمى را که سوارى دادن برايش مشکل است رعايت کند و با حيوانى که سم او ساييده يا لنگ شده مدارا نمايد.
امين تو بايد هنگامى که در اثناى راه به غديرهاى آب مى رسد، آنها را سيراب کند و از کناره هاى جادّة علف دار به درون جادّه هاى خشک و بى گياه منحرف نسازد و ساعاتى به آن حيوانات استراحت دهد و چون به آب و علفزار مى رسد به آنها مهلت دهد (تا به اندازه کافى آب بنوشند و از علفها تغذيه کنند) تا هنگامى که نزد ما مى آيند به اذن خدا فربه و سرحال باشند نه خسته و کوفته و هدف نهايى اين است که آنها را مطابق دستور خداوند
و سنّت پيغمبرش صلي الله علیه و آله (در ميان نيازمندان) تقسيم کنيم (بى آنکه منافع شخصى در آن وجود داشته باشد) (و بدان) عمل به اين برنامه پاداش تو را بيشتر و هدايت تو را افزون تر خواهد کرد; إن شاءالله.
توضیح نامه شماره 26:
امام علیه السلام در این نامه ، قبل از هر چیز، «مخنف بن سلیم» را از نفاق و دوگانگی ظاهر و باطن برحذر می دارد و از بدرفتاری با مردم و خود برتربینی و بی اعتنایی به آنها نهی می فرماید و در بخش دیگری تأکید می کند که تو به عنوان عامل جمع آوری زکات حقیّ در آن داری که ما به تو می پردازیم؛ ولی بقیة آن متعلق به نیازمندان امّت است که باید به آنها برسد .
حضرت در پایان نامه ،او را از هرگونه خیانت در این امانت برحذر می دارد و خیانت به امّت و امام علیه السلام امّت را بدترین خیانت می شمرد .
و من عهد له علیه السلام إلى بعض عُمّاله و قد بَعثه على الصدقة:
از نامه های امام علیه السلام است که برای بعضی از ماموران گردآوری زکات نوشته شده است.
أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فِي سَرَائِرِ أَمْرِهِ وَ خَفِيَّاتِ عَمَلِهِ، حَيْثُ لَا شَهِيدَ غَيْرُهُ وَ لَا وَكِيلَ دُونَهُ. وَ أَمَرَهُ أَلَّا يَعْمَلَ بِشَيْءٍ مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ فِيمَا ظَهَرَ فَيُخَالِفَ إِلَى غَيْرِهِ فِيمَا أَسَرَّ، وَ مَنْ لَمْ يَخْتَلِفْ سِرُّهُ وَ عَلَانِيَتُهُ وَ فِعْلُهُ وَ مَقَالَتُهُ فَقَدْ أَدَّى الْأَمَانَةَ وَ أَخْلَصَ الْعِبَادَةَ. وَ أَمَرَهُ أَلَّا يَجْبَهَهُمْ وَ لَا يَعْضَهَهُمْ وَ لَا يَرْغَبَ عَنْهُمْ تَفَضُّلًا بِالْإِمَارَةِ عَلَيْهِمْ، فَإِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ فِي الدِّينِ وَ الْأَعْوَانُ عَلَى اسْتِخْرَاجِ الْحُقُوقِ.
وَ إِنَّ لَكَ فِي هَذِهِ الصَّدَقَةِ نَصِيباً مَفْرُوضاً وَ حَقّاً مَعْلُوماً، شُرَكَاءَ أَهْلَ مَسْكَنَةٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِي فَاقَةٍ، وَ إِنَّا مُوَفُّوكَ حَقَّكَ؛ فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُمْ وَ إِلَّا تَفْعَلْ فَإِنَّكَ مِنْ أَكْثَرِ النَّاسِ خُصُوماً يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ بُؤْسَى لِمَنْ خَصْمُهُ عِنْدَ اللَّهِ الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاكِينُ وَ السَّائِلُونَ وَ الْمَدْفُوعُونَ وَ الْغَارِمُونَ وَ ابْنُ السَّبِيلِ؛ وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ وَ رَتَعَ فِي الْخِيَانَةِ وَ لَمْ يُنَزِّهْ نَفْسَهُ وَ دِينَهُ عَنْهَا، فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ الْخِزْيَ فِي الدُّنْيَا وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى؛ وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ؛ وَ السَّلَامُ.
او را به تقواى الهى در امور پنهانى و اعمال مخفى خود دستور مى دهد در آنجا که هيچ کس جز خدا شاهد وگواه نيست، و نه احدى غير از او ناظر و حافظ اعمال.
به او دستور داده، هر عملى را از اطاعت هاى خدا که آشکارا انجام مى دهد در پنهانى خلاف آن را انجام ندهد،
آن کس که پنهان و آشکارش، عمل و سخنش بر خلاف يکديگر نباشد امانت الهى را ادا کرده و حقّ بندگى خالصانه را بجا آورده است.
با مردم برخورد بد نداشته باش (و با چهره عبوس با آنها روبه رو نشو) و به آنها بهتان نزن (که مقدار زکاتشان بيش از آن بوده است که آنها اظهار داشته اند) و نسبت به آنها به جهت اينکه رئيس بر آنان هستى، بى اعتنايى نکن، چه اينکه آنها برادران دينى تو هستند و ياوران در استخراج حقوق و جمع آورى زکات.
(بدان) براى تو در اين زکات نصيب مشخّص و حقّ معيّنى است و شريکانى از مستمندان و بينوايان دارى، به يقين ما حقّ تو را به طور کامل خواهيم داد تو هم بايد حقّ آنها را به طور کامل بپردازى. اگر چنين نکنى از کسانى خواهى بود که در قيامت بيش از همه دشمن و شاکى دارند، بدا به حال کسى که در پيشگاه خداوند، فقرا و مساکين و سائلان و کسانى که از حقّشان محروم شده اند و بدهکاران ورشکسته و در راه ماندگان (همگى) خصم و شاکى او باشند (اين گونه افراد، خائنان به بيت المال اند) و آن کس که امانت را سبک بشمرد و در وادى خيانت گام بگذارد و خويشتن و دينش را از آن پاک نسازد درهاى ذلّت و رسوايى را در دنيا به روى خود گشوده و در سراى آخرت خوارتر و رسواتر خواهد بود. (و بدان) به يقين بزرگ ترين خيانت، خيانت به امّت است و رسواترين غش و تقلّب، غش و تقلّب نسبت به پيشوايان اسلام است، والسلام.
میدان فراخ و مرد میدانی نی *** مردان جهان چنان که میدانی نی
در ظاهرشان به اولیا می مانند *** در باطن شان بوی مسلمانی نی
ابوسعید ابوالخیر
ای درونت برهنه از تقوی *** کز برون جامة ریا داری
پرده هفت رنگ در مگذار *** تو که در خانه بوریا داری
سعدی
شود عزیز ابد آن که را دهی عزّت *** نَهی ، چو داغ مذلّت همیشه خوار بود
چو لطف تو نبود سعی کس ندارد سود *** اگر صیام و قیامش یکی هزار بود
دعا اثر نکند تا عنایتت نبود *** هزار اختر سعد ار چه در گذار بود
فیض کاشانی
از حلال آنچه که روزی رسدت اجرت تست *** و آنچه در راه خدا می دهی آن قیمت تست
شهریار
توضیح نامه شماره 27:
در کتاب الغارات آمده است که امام علیه السلام هنگامی که این نامه را برای محمد بن ابی بکر نوشت او پیوسته در آن نگاه می کرد و از دستورات و آدابش بهره می گرفت . بعد از مدّتی که عمروعاص در مصر بر او غلبه کرد و او را کشت ، تمام نامه های او را جمع آوری کرد و به سوی معاویه فرستاد و معاویه در این عهدنامه نگاه می کرد و در شگفتی فرو می رفت . ولید بن عقبه که نزد معاویه بود و شگفتی معاویه را از مطالعة این عهدنامه دید به او گفت : دستور بده این نامه ها را بسوزانند ! معاویه گفت چقدر اشتباه می کنی .
ولید گفت : آیا صحیح این است که مردم بدانند احادیث ابوتراب (علی بن ابی طالب) نزد توست و از آن درس می آموزی؟ معاویه گفت : وای بر تو به من می گویی علم و دانشی مثل این را بسوزانم به خدا سوگند مطالب علمی جامع تر و استوارتر از این تاکنون نشنیدم .
ولید گفت : اگر این گونه علم و داوری او را می ستایی پس چرا با او پیکار می کنی؟ گفت اگر نبود که ابوتراب عثمان را به قتل رساند سپس می خواست بر ما حکومت کند، ما از او درس فرا گرفتیم . سپس کمی مکث کرد و نگاه به کسانی که اطراف او نشسته بودند نمود و گفت : ما نمی گوییم اینها از نامه های علی بن ابی طالب علیه السلام و از سخنان اوست بلکه می گوییم: از نامه های ابوبکر است و نزد فرزندش محمد بوده و ما آنها را مطالعه می کنیم و از آن بهره می گیریم.
این نامه ها همچنان در خزاین بنی امیّه وجود داشت تا زمانی که عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید و او آشکارا بیان کرد که اینها از احادیث علی بن ابی طالب علیه السلام است .
الغارات سپس می افزاید : هنگامی که خبر شهادت محمد بن ابی بکر و افتادن این نامه ( مانند سایر نامه های او ) به دست معاویه به آن حضرت رسید ، سخت متأثر و ناراحت شد ( که چرا چنین گوهر گرانبهائی به دست نااهل افتاده است .)
به هر حال این عهدنامه مطابق آنچه مرحوم سید رضی آورده ، شامل چند بخش است :
نخست امام علیه السلام دستوراتی دربارة طرز برخورد با مردم و رعایت تواضع و عدالت و نشان دادن قدرت در برابر زورمندان و محبّت در برابر ضعیفان می دهد .
در بخش دوم در یک بحث کلی و جامع ، یکی از صفات متّقیان را در طرز برخورد آنها با دنیا و مواهب مادی در عباراتی جامع ، گویا و پرمعنا شرح می دهد که چگونه آنها توانسته اند از نعمت های الهی در دنیا بهره مند شوند بی آنکه گرفتار دنیا پرستی گردند.
امام علیه السلام در بخش سوم، اشاراتی به پایان زندگی و مرگ می کند و تعبیراتی دارد که دقّت در آن هر انسانی را از خواب غفلت بیدار می سازد .
امام علیه السلام در بخش چهارم ، متوجّه محمد بن ابی بکر شده و اهمیّت مأموریّتی را که به او واگذار کرده (حکومت مصر) به او گوشزد می کند و دستوراتی در این زمینه به او می دهد .
در بخش پنجم و آخرین بخش ، باز امام علیه السلام از یک تحلیل کلی دربارة تفاوت های پیشوایان هدایت و پیشوایان ضلالت سخن می گوید و به خطرات منافقان در جامعة اسلامی اشاره می فرماید.
با توجّه به اینکه عهدنامه بسیار گسترده تر از آن است که مرحوم سید رضی آورده ، بخش های مهّم و متعدّد دیگری نیز در این عهدنامه که همة آن در کتاب الغارات و تمام نهج البلاغه و مانند آن آمده است ، دیده می شود .
نسخة شفا
گاهی هزار ص-فحة توصی-ف نارس-است *** گاهی تُ-ه-ی کتاب ز مع-نا و محت-واست
گاهی ه-زار نس-خ-ه و داروس-ت بی اثر *** گاهی نظر کند چو ح-کیمی ، همان دواست
گاهی ه-زار گل ن-رساند ص-فا به باغ *** گاهی به غنچ-ه ای هم-ة باغ دلگشاست
گاهی روان ز ابر شود سیلِ بی حساب *** گاهی به قط-ره ای ص-دفی گَنج ِ پُر ب-هاست
خواهی به نس-خ-ه ای هم-ه دردت شود دوا *** خواهی ط-ب-ابتی که مُب-رّا ز ه-ر خط-است
خواهی نصیحتی که سع-ادت دهد تو را *** خواهی ش-راب ناب که از چ-شم-ة بق-است
خواهی گلی که جان تو را گُلِ-ستان کند *** خواهی سخن که فطرت پاک ت-و را سزاست
خواهی شود وج-ود تو ع-اری ز ه-ر خطا *** خواهی رسد مقام تو آنجا کز اولی-است
رو کن به گنج پُر گُهر مرتضی علی(علیه السلام ) *** رو کن که هر گدا ، درِ این خانه پادشاست
رو کن به صد امید به نهج البلاغه اش *** رو کن به مصحفی که تو را نس-خ-ة ش-فاست
رو کن به آن نصایح جان پرورش که گفت *** رو کن به سینه ام که در آن علم انب-ی-است
رو کن به خطبه ها و گفتار و نامه ها *** رو کن که رهنمایِ سعادت همین تو راست
رو کن به بَحرِ علمِ علی « مهدیا » به شوق *** رو کن که علم او همه از ج-انب خداست
مهدی
و من عهد له علیه السلام إلى محمد بن أبي بكر (رضي الله عنه) حين قلَّدَه مصرَ:
از نامه های امام علیه السلام است که به محمد بن ابی بکر هنگامی که او را به فرمانداری مصر منسوب کرد نوشت
فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ، وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ، وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ، حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ لَهُمْ، وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ؛ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُسَائِلُكُمْ مَعْشَرَ عِبَادِهِ عَنِ الصَّغِيرَةِ مِنْ أَعْمَالِكُمْ وَ الْكَبِيرَةِ وَ الظَّاهِرَةِ وَ الْمَسْتُورَةِ، فَإِنْ يُعَذِّبْ فَأَنْتُمْ أَظْلَمُ، وَ إِنْ يَعْفُ فَهُوَ أَكْرَمُ
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعَاجِلِ الدُّنْيَا وَ آجِلِ الْآخِرَةِ، فَشَارَكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ، وَ لَمْ يُشَارِكُوا أَهْلَ الدُّنْيَا فِي آخِرَتِهِمْ؛ سَكَنُوا الدُّنْيَا بِأَفْضَلِ مَا سُكِنَتْ وَ أَكَلُوهَا بِأَفْضَلِ مَا أُكِلَتْ، فَحَظُوا مِنَ الدُّنْيَا بِمَا حَظِيَ بِهِ الْمُتْرَفُونَ وَ أَخَذُوا مِنْهَا مَا أَخَذَهُ الْجَبَابِرَةُ الْمُتَكَبِّرُونَ؛ ثُمَّ انْقَلَبُوا عَنْهَا بِالزَّادِ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَتْجَرِ الرَّابِحِ، أَصَابُوا لَذَّةَ زُهْدِ الدُّنْيَا فِي دُنْيَاهُمْ وَ تَيَقَّنُوا أَنَّهُمْ جِيرَانُ اللَّهِ غَداً فِي آخِرَتِهِمْ، لَا تُرَدُّ لَهُمْ دَعْوَةٌ وَ لَا يَنْقُصُ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنْ لَذَّةٍ
فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ الْمَوْتَ وَ قُرْبَهُ وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ، فَإِنَّهُ يَأْتِي بِأَمْرٍ عَظِيمٍ وَ خَطْبٍ جَلِيلٍ، بِخَيْرٍ لَا يَكُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً أَوْ شَرٍّ لَا يَكُونُ مَعَهُ خَيْرٌ أَبَداً؛ فَمَنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا وَ مَنْ أَقْرَبُ إِلَى النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا؟ وَ أَنْتُمْ طُرَدَاءُ الْمَوْتِ، إِنْ أَقَمْتُمْ لَهُ أَخَذَكُمْ وَ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ وَ هُوَ أَلْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلِّكُمْ، الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَوَاصِيكُمْ وَ الدُّنْيَا تُطْوَى مِنْ خَلْفِكُمْ. فَاحْذَرُوا نَاراً قَعْرُهَا بَعِيدٌ وَ حَرُّهَا شَدِيدٌ وَ عَذَابُهَا جَدِيدٌ، دَارٌ لَيْسَ فِيهَا رَحْمَةٌ وَ لَا تُسْمَعُ فِيهَا
دَعْوَةٌ وَ لَا تُفَرَّجُ فِيهَا كُرْبَةٌ. وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ يَشْتَدَّ خَوْفُكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ أَنْ يَحْسُنَ ظَنُّكُمْ بِهِ فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا، فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَكُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَى قَدْرِ خَوْفِهِ مِنْ رَبِّهِ، وَ إِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنّاً بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً لِلَّهِ
وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ أَنِّي قَدْ وَلَّيْتُكَ أَعْظَمَ أَجْنَادِي فِي نَفْسِي أَهْلَ مِصْرَ، فَأَنْتَ مَحْقُوقٌ أَنْ تُخَالِفَ عَلَى نَفْسِكَ، وَ أَنْ تُنَافِحَ عَنْ دِينِكَ، وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ لَكَ إِلَّا سَاعَةٌ مِنَ الدَّهْرِ. وَ لَا تُسْخِطِ اللَّهَ بِرِضَا أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ، فَإِنَّ فِي اللَّهِ خَلَفاً مِنْ غَيْرِهِ وَ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ خَلَفٌ فِي غَيْرِهِ. صَلِّ الصَّلَاةَ لِوَقْتِهَا الْمُؤَقَّتِ لَهَا وَ لَا تُعَجِّلْ وَقْتَهَا لِفَرَاغٍ وَ لَا تُؤَخِّرْهَا عَنْ وَقْتِهَا لِاشْتِغَالٍ، وَ اعْلَمْ أَنَّ كُلَّ شَيْءٍ مِنْ عَمَلِكَ تَبَعٌ لِصَلَاتِكَ وَ مِنْهُ:
فَإِنَّهُ لَا سَوَاءَ إِمَامُ الْهُدَى وَ إِمَامُ الرَّدَى وَ وَلِيُّ النَّبِيِّ وَ عَدُوُّ النَّبِيِّ، وَ لَقَدْ قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله علیه و آله إِنِّي لَا أَخَافُ عَلَى أُمَّتِي مُؤْمِناً وَ لَا مُشْرِكاً، أَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللَّهُ بِإِيمَانِهِ وَ أَمَّا الْمُشْرِكُ فَيَقْمَعُهُ اللَّهُ بِشِرْكِهِ، وَ لَكِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنَافِقِ الْجَنَانِ، عَالِمِ اللِّسَانِ، يَقُولُ مَا تَعْرِفُونَ وَ يَفْعَلُ مَا تُنْكِرُون
بال هاى محبّت و حمايتت را براى آنها بگستران و در برابر همه متواضع باش، چهرة خويش را براى آنها گشاده دار (و نسبت به همه خوب برخورد کن) مساوات را در ميان آنها حتّى در نگاه ها و مشاهده با گوشة چشم رعايت نما، تا بزرگان و زورمندان کشور در نقض عدالت به نفع آنها طمع نورزند و ضعفا از عدالت تو مأيوس نشوند; زيرا خداوند از شما بندگان در مورد اعمال کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان، بازخواست خواهد کرد، اگر کيفرتان کند شمااستحقاق بيشتر از آن را داريد و اگر عفوتان نمايد او به مقتضاى کرمش عمل کرده است.
بدانيد اى بندگان خدا که پرهيزکاران هم از دنياى زودگذر بهره گرفتند و هم از سراى آخرت، با اهل دنيا
در دنيايشان شرکت جستند در حالى که با اهل دنيا در آخرت (تاريک) آنها شرکت نکردند. آنها در دنيا بهترين مسکن (مسکن هاى ساده و دور از تکلف و زرق و برق) را برگزيدند و بهترين خوراک ها (خوراک ساده و حلال و مورد نياز) را تناول کردند و همان لذّتى را که متنعّمان از دنيا بردند، نصيبشان شد و آنچه را جبّاران مستکبر از آن بهره گرفتند، بهره آنان گشت (زيرا زندگى ساده اينها لذّت بخش تر از زندگى پر زرق و برق آنان بود) سپس آنها (پرهيزکاران) از اين جهان با زاد و توشه کافى و با تجارتى پرسود، به سوى سفر آخرت رفتند. از لذّت زهد در دنيا بهره مند شدند و يقين کردند که در آخرت همسايگان خدايند، در سرايى که هرچه تقاضا کنند اجابت مى شود و هيچ گونه لذّتى از آنها دريغ نخواهد شد.
اى بندگان خدا! از مرگ و نزديک بودنش برحذر باشيد و آمادگى هاى لازم را براى آن فراهم سازيد، زيرا امرى عظيم و حادثه اى پر اهمّيّت را به همراه مى آورد (و آن اينکه) يا خيرى به همراه دارد که هرگز شرّى در آن نيست و يا شرّى که هيچ گاه نيکى با آن نخواهد بود، پس چه کسى از عمل کننده براى بهشت، به بهشت نزديک تر است و کدام فرد از عمل کننده براى آتش، به آتش و عذاب نزديک تر؟ شما رانده ها و تعقيب شدگان مرگ هستيد (و سرانجام صيد مى شويد) اگر بايستيد شما را دستگير خواهد کرد و اگر فرار کنيد به شما خواهد رسيد و مرگ از سايه شما با شما همراه تر است; مرگ با موى پيشانى شما گره خورده و دنيا در پشت سر شما به سرعت در هم پيچيده مى شود (و پايان عمر دور نيست) برحذر باشيد از آتشى که عمقش زياد، حرارتش شديد و عذابش پيوسته تجديد مى شود، آنجا محلّى است که در آن رحمت وجود ندارد و هيچ سخنى (و درخواستى) از کسى شنيده نمى شود و غم و اندوه هرگز برطرف نمى گردد، اگر مى توانيد خوفتان از خداوند شديد باشد و در عين حال (بسيار) به خدا حسن ظنّ داشته باشيد (چنين کنيد
و) ميان اين دو جمع نماييد، زيرا حسن ظنّ بنده (خاصّ خدا) به پروردگار خويش به اندازه خوفش از اوست و آنها که بيش از همه به خدا حسن ظنّ دارند کسانى هستند که بيش از همه از (عذاب او) ترسانند (و خوف و درجاى آنها کاملا يکسان است.)
اى محمد بن ابى بکر! بدان که من تو را سرپرست و والى بزرگ ترين بخش و امّت کشور (اسلام) نمودم و آن اهل مصرند، بنابراين شايسته است که با خواسته هاى دلت مخالفت کنى (چرا که جهاد با نفس برترين جهاد است) بر تو لازم است که از دينت دفاع کنى، هرچند بيش از يک ساعت از عمر تو باقى نمانده باشد.هرگز خداوند را براى جلب رضاى کسى از مخلوقش به خشم نياور چرا که خداوند جاى همه کس را مى گيرد و کسى نمى تواند جاى او را بگيرد.
نماز را در اوقات خودش بجاى آر نه آنکه به هنگام بيکارى در انجامش تعجيل کنى و نه آنکه به هنگام اشتغال به کار آن را تأخير بيندازى و بدان تمام اعمالت تابع نماز تو خواهد بود (اگر نماز را آن گونه که بايد و شايد و به طور کامل انجام دهى اعمال ديگرت سامان خواهد يافت و در قيامت نيز نخست به نمازت مى نگرند )(سپس به ساير اعمالت).
در بخش ديگرى از اين نامه آمده است: امام هدايت و امام گمراهى هرگز يکسان نيستند همچنين دوستدار پيامبر و دشمن او با هم برابر نخواهند بود. رسول خدا صلي الله علیه و آله به من فرمود: من بر امّتم نه از مؤمن مى ترسم و نه از مشرک، چرا که مؤمن ايمانش او را از کار خلاف باز مى دارد و مشرک را خداوند به وسيله شرکش (رسوا و) خوار و ذليل مى کند. تنها آنان که از شرّشان بر شما مى ترسم کسانى اند که در دل منافق اند، و در زبان به ظاهر دانا (و مؤمن)، سخنانى مى گويند که شما مى پسنديد; ولى اعمالى انجام مى دهند که شما آن را زشت و ناپسند مى شماريد.
تو خداوندگار با کرمی *** گرچه ما بندگان بی هنریم
مالک ردّ و قبول ، هرچه کند ، پادشاست *** گر برند حاکمست ، ور بنوازد ، رواست
سعدی
گر حطام دنیوی را نیست وقعی در نظر *** لیک هم در وقت حاجت شرمساری مشکل است
لامع
ما ز اهل عالمیم امّا ز عالَم فارغیم *** از غم و شادی نوروز و محرم فارغیم
با تهی دستی دو عالَم را به دست آورده ایم *** ساده لوح افتاده ایم از نقش خاتم فارغیم
آبرو دادن به گوهر، صائب از دون همّتی است *** وقت ابری خوش که دست ِ خالی از دریا شود
صائب تبریزی
قسم به ساقی کوثر ، من از شراب گذشتم *** ز بادة شفقی ، همچو آفتاب گذشتم
حجاب چهرة مقصود بود شیشه و ساغر *** نظر بلند شد از عالم حجاب گذشتم
امید هست که در حشر ، زرد روی نگردم *** چو من به موسم گل ، صائب از شراب گذشتم
صائب تبریزی
کسی کو به گنج و درم ننگرد *** همه روز او بر خوشی بگذرد
فردوسی
ترا تا دهن باشد از حرص باز *** نیاید بگوش دل از غیب ، راز
سعدی
دعای ضعیفانِ امیدوار *** ز بازوی مردی بِهِ آید به کار
دمی سوزناک از دلی با خبر *** قوی تر که هفتاد تیغ و تَبَر
سعدی
توضیح نامه شماره 28:
این نامه همان گونه که در طلیعة آن در نهج البلاغه آمده ، پاسخی است به یکی از نامه های معاویه به امام علیه السلام ؛ که معاویه در آن بسیار جسورانه با امام علیه السلام سخن گفته و از هیچ گونه هتاکی فروگذار نکرده است. در بخش اوّل از نامه اش به عظمت پیغمبر اکرم صلي الله علیه و آله و اسلام پرداخته و آن را مقدّمه ای برای بیان فضایل اصحاب و یاران آن حضرت قرار داده سپس به طرفداری از خلیفة اوّل ، دوم و سوم پرداخته و از منزلت اوّلی و دومی و مظلومیّت سومی سخن به میان آورده و امام علیه السلام را متّهم ساخته که در قتل عثمان شرکت داشته و نیر متّهم به حسادت ابوبکر و کراهت خلافت عمر نموده و در همه جا از تعبیرات زننده و نیش های زشت وآزار دهنده کمک گرفته و در پایان امام علیه السلام را با نهایت بی ادبی متّهم به لجاجت نموده و می گوید: قتلة عثمان را به ما بسپار و شورایی برای انتخاب خلیفة پیغمبراکرم صلي الله علیه و آله آماده ساز؛ ما بیعت تو را نپذیرفته ایم و سر بر فرمانت نمی نهیم و بهرة تو از ناحیة ما تنها شمشیر است و تا پایان ایستاده ایم.
از تعبیرات این نامه کاملاً پیداست که معاویه دو هدف را دنبال می کرده است : نخست اینکه امام علیه السلام را عصبانی و خشمگین کند تا سخنان تندی بگوید و آن را بهانه قرار دهد و پیراهن عثمان دیگری بسازد .
و نیز دربارة خلفای سه گاه زیاد اغراق می کند و امام علیه السلام را به حسادت نسبت به آنها متّهم می سازد تا امام علیه السلام سخنی بر ضدّ آنها بگوید و آن نیز ضمیمة پیراهن عثمان شود .
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية جواباً. [قال الشريف: و هو من محاسن الكتب]:
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ فِيهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً صلي الله علیه و آله لِدِينِهِ وَ تَأْيِيدَهُ إِيَّاهُ لِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ؛ فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلَاءِ اللهِ تَعَالَى عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنَا فِي نَبِيِّنَا، فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَى هَجَرَ أَوْ دَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَى النِّضَالِ؛ وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ؛ وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ؟! هَيْهَاتَ، لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَيْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ يَحْكُمُ فِيهَا مَنْ عَلَيْهِ الْحُكْمُ لَهَا. أَ لَا تَرْبَعُ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِكَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِكَ وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَكَ الْقَدَرُ؟ فَمَا عَلَيْكَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ؟
وَ إِنَّكَ لَذَهَّابٌ فِي التِّيهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْدِ. أَ لَا تَرَى -غَيْرَ مُخْبِرٍ لَكَ وَ لَكِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ- أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِيدُنَا قِيلَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله علیه و آله بِسَبْعِينَ تَكْبِيرَةً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَيْهِ. أَ وَ لَا تَرَى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لِكُلٍّ فَضْلٌ، حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِيلَ
الطَّيَّارُ فِي الْجَنَّةِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ؛ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِينَ؛ فَدَعْ عَنْكَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِيَّةُ؛ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا لَمْ يَمْنَعْنَا قَدِيمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِيُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِكَ أَنْ خَلَطْنَاكُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَكَحْنَا وَ أَنْكَحْنَا فِعْلَ الْأَكْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاكَ، وَ أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ ، وَ مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ، وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ، وَ مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْكُمْ صِبْيَةُ النَّارِ، وَ مِنَّا خَيْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ مِنْكُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَبِ، فِي كَثِيرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ؛ فَإِسْلَامُنَا قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِيَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَ كِتَابُ اللَّهِ يَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى "وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ"، وَ قَوْلُهُ تَعَالَى "إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ"؛ فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَى بِالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَى بِالطَّاعَةِ. وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصَارِ يَوْمَ السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله علیه و آله فَلَجُوا عَلَيْهِمْ، فَإِنْ يَكُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَكُمْ، وَ إِنْ يَكُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ.
وَ زَعَمْتَ أَنِّي لِكُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَى كُلِّهِمْ بَغَيْتُ، فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَلَيْسَتِ الْجِنَايَةُ عَلَيْكَ فَيَكُونَ الْعُذْرُ إِلَيْكَ: "وَ تِلْكَ شَكَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْكَ عَارُهَا". وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّى أُبَايِعَ؛ وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ، وَ
هَذِهِ حُجَّتِي إِلَى غَيْرِكَ قَصْدُهَا، وَ لَكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا.
ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ عُثْمَانَ، فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هَذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ؛ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَى لَهُ وَ أَهْدَى إِلَى مَقَاتِلِهِ؟ أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ، أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَرَاخَى عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ حَتَّى أَتَى قَدَرُهُ عَلَيْهِ؟ كَلَّا وَ اللَّهِ لَ "قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا". وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثاً؛ فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ، فَرُبَّ مَلُومٍ لَا ذَنْبَ لَهُ: "وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ". وَ مَا أَرَدْتُ "إِلَّا الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ".
وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَ لِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلَّا السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ؛ مَتَى أَلْفَيْتَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ؟ "فَلَبِّثْ قَلِيلًا يَلْحَقِ الْهَيْجَا حَمَلْ"؛ فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ وَ يَقْرُبُ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ؛ وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَكَ فِي جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، شَدِيدٍ زِحَامُهُمْ سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِينَ سَرَابِيلَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ؛ وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَّةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَ جَدِّكَ وَ أَهْلِكَ، "وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ".
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) نامه ات به من رسيد نامه اى که در آن يادآور شده اى که خداوند محمد صلي الله علیه و آله را براى آيينش برگزيد و با اصحابش او را تأييد کرد. به راستى
دنيا چه شگفتى هايى در خود از سوى تو براى ما نهفته؟ چرا که مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرموده آگاه سازى و به ما از نعمت وجود پيغمبر ما در ميان ما خبر دهى، کار تو به کسى مى ماند که خرما را (از نقاط ديگر) به سرزمين هَجَر (سرزمينى که مرکز خرما بود) مى برد، و يا همچون شاگرد تيراندازى که بخواهد از طريق دعوت به مبارزه، استادش را بيازمايد. تو گمان کردى که برترين اشخاص در اسلام، فلان و فلانند!
مطلبى را يادآور شده اى که اگر راست باشد به تو مربوط نيست و اگر دروغ باشد زيانى به تو نمى رساند، اساساً تو را با برتر و غير برتر و رئيس و زيردست چکار؟ اسيران آزاد شده از کفّار زمان جاهليّت و فرزندان آنها را با امتياز نهادن ميان مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت؟! هيهات! تو خود را در صفى قرار مى دهى که از آن بيگانه اى، کار به جايى رسيده که محکومى مى خواهد خودش به داورى بنشيند. اى انسان (غافل و بى خبر) چرا بر سر جاى خود نمى نشينى، و چرا از کوتاهى و ناتوانى خويش آگاه نيستى، و چرا به آنجا که مقدّرات براى عقب راندن تو تعيين کرده باز نمى گردى؟ تو را با غلبه مغلوب و پيروزى پيروزمند (در پيدايش و پيشرفت اسلام و بعد از رحلت پيامبر اکرم صلي الله علیه و آله ) چکار؟ تو همان کسى هستى که همواره در بيابان (گمراهى) سرگردانى و از راه راست (و حد اعتدال) به اين طرف و آن طرف حرکت مى کنى.
من نمى خواهم (درباره فضايل بنى هاشم) به تو خبر دهم بلکه به عنوان سپاس و شکرگزارى نعمت خداوند بازگو مى کنم، آيا تو نمى بينى گروهى از مهاجران و انصار که در راه خداوند شربت شهادت نوشيدند هر کدام داراى مقام و مرتبتى شدند; اما هنگامى که شهيد ما حمزه به شهادت
رسيد به او «سيّدالشّهدا» گفته شد (سرور شهيدان راه خدا) و رسول الله صلي الله علیه و آله هنگام نماز بر او (به جاى پنج تکبير) هفتاد تکبير گفت. آيا نمى بينى گروهى دستشان در ميدان جهاد قطع شد و هر کدام (در اسلام) مقام و منزلتى پيدا کردند; ولى هنگامى که اين جريان درباره يکى از ما رخ داد، لقب «طيّار»، پروازکننده در آسمان بهشت با دو بال، به او داده شد و اگر نه اين بود که خداوند نهى از خودستايى کرده، گوينده اى (اشاره به خود امام است) فضايلى را برمى شمرد که دل هاىِ مؤمنان آگاه با آن آشناست و گوش هاى شنوندگان از شنيدن آن ابا ندارد، بنابراين دست از اين سخنان بردار و گمراهان را از خود دور کن (و بدان) ما برگزيده و پرورش يافته و رهين منّت پروردگار خويش هستيم و مردم پرورش يافتگان و تربيت شدگان و رهين هدايت ما هستند.
هرگز عزّت ديرين و عطاياى پيشينِ ما بر قوم و قبيله شما (بنى اميه) مانع نشد که ما با شما آميزش و اختلاط داشته باشيم به همين دليل ما از طايفه شما همسر گرفتيم و از دختران قبيلة خويش به شما همسر داديم همچون اقوامى که هم طراز همند، در حالى که شما هرگز در اين پايه نبوديد. چگونه مى توان اين دو گروه را با هم يکسان دانست در حالى که از ميان ما پيامبر اکرم صلي الله علیه و آله برخاست و از ميان شما تکذيب کننده (اى همچون ابوجهل)، از ميان ما شير خدا (حمزه) و از ميان شما شير پيمان هاى ضد ّاسلامى (ابوسفيان) از ميان ما دو سرور جوانان بهشت (حسن و حسين(عليهما السلام)) و از ميان شما کودکان آتش (اولاد مروان و فرزندان عقبة بن ابى معيط) از ما بهترين زنان جهان (فاطمه(عليها السلام)) و از شما حمالة الحطب (ام جميل همسر ابولهب و خواهر ابوسفيان) و امور فراوان ديگر از فضايلى که ما
داريم و رذايلى که شما داريد، بنابراين دوران اسلام ما به گوش همه رسيده و کارها و شرافت ما در عصر جاهليّت نيز بر کسى مخفى نيست.
کتاب خدا آنچه را (دشمن) از ما دور ساخته براى ما جمع نموده است و شاهد آن سخن خداوند متعال است که فرموده: «خويشاوندان در کتاب الهى نسبت به يکديگر، در احکامى که خدا مقرّر داشته، (از ديگران) سزاوارترند» و نيز فرموده: «سزاوارترين مردم به ابراهيم کسانى هستند که از او پيروى کردند، و همچنين اين پيامبر (که راه پر افتخار او را ادامه داد) و کسانى که به او ايمان آورده اند، و خداوند، سرپرست و ياور مؤمنان است»، پس ما از يک طرف به سبب قرابت و خويشاوندى (پيامبر صلي الله علیه و آله )از ديگران سزاوارتريم و از سوى ديگر به سبب اطاعت (از پيغمبر اکرم( صلي الله علیه و آله )) زيرا آن روز که مهاجران، در سقيفه در برابر انصار (براى اثبات حقانيّت خود نسبت به خلافت) استدلال به قرابت و خويشاوندى با پيامبر صلي الله علیه و آله کردند و بر آنها پيروز شدند اگر اين دليلِ پيروزى است پس حق با ماست نه با شما (چرا که ما از همه به پيامبر( صلي الله علیه و آله ) نزديک تريم) و اگر دليل ديگرى داشتند ادعاى انصار بر جاى خود باقى است (و آنها هم در خلافت حقى دارند که آن را به عنوان «مِنّا أميرٌ وَمِنْکُمْ أميرٌ» مطالبه مى کردند)».
تو چنين پنداشتى که من نسبت به خلفاى پيشين حسد ورزيدم و بر آنها ستم کردم اگر اين گونه باشد جنايتى بر تو نرفته است که از تو عذرخواهى کنم (و ابدا به تو مربوط نيست به گفته شاعر:) «اين عيبى است (اگر عيب باشد) که گرد عار آن بر تو نمى نشيند.»
تو گفته اى که مرا همچون شتر افسار زده اى مى کشيدند تا بيعت کنم به خدا سوگند خواسته اى مذمّت کنى ولى
(ناخود آگاه) مدح و ثنا گفته اى و خواسته اى رسوا کنى ولى خودت رسوا شده اى. اين امر براى يک مسلمان عيب نيست که مظلوم واقع شود مادام که در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شک نکند. اين دليل و حجّت من است در برابر غير تو و من به همين مقدار که بيان آن پيش آمد براى تو اشاره کردم.
سپس تو وضع مرا در برابر عثمان يادآور شدى (و مرا بر ترک يارى او سرزنش کردى) حق توست که با اين گفتار (نادرست) از خويشاوندت دفاع کنى; ولى کدام يک از ما دشمنيش نسبت به او بيشتر بود و راه را براى کشتنش هموار ساخت؟ آيا کسى که آماده يارى او بود; ولى (او ياريش را نپذيرفت) و از او خواست که بر جاى خود بنشيند و دست از اين کار بکشد و يا کسى که (عثمان) از او يارى خواست و او تأخير کرد و مرگ را به سوى او فرستاد تا زندگانيش به سر آمد؟ هرگز چنين نيست که تو مى گويى (و همه کسانى که در جريان قتل عثمان حضور داشتند اين حقيقت را به خوبى مى دانند.) به خدا سوگند (به شهادت قرآن مجيد) «خداوند کسانى که مردم را (از جنگ) باز مى داشتند و کسانى را که به برادران خود مى گفتند: «به سوى ما بياييد (و خود را از معرکه بيرون کشيد)» به خوبى مى شناسد; آنها (مردمى ضعيف اند و) جز اندکى پيکار نمى کنند».
ولى هرگز سزاوار نبود که من از اين موضوع عذرخواهى کنم که بر عثمان به سبب بدعت هايى که (در تقسيم بيت المال و مناصب کشور اسلامى در ميان نااهلان) گذارده بود عيب گرفتم و او را به علّت (اين کارها) سرزنش نمودم. اگر گناه من ارشاد و هدايت او باشد (هيچ مانعى ندارد و اگر به اين کار ملامت شوم افتخار مى کنم) چه بسيار کسانى
که ملامت مى شوند و بى گناهند (و به گفته شاعر) گاه شخص ناصح و خيرخواه از بس اصرار در نصيحت مى کند متّهم مى شود. «من جز اصلاح تا آنجا که توانايى دارم هدفى نداشته و ندارم و توفيق من (در اين کار)، جز به (يارى) خدا نيست. تنها بر او توکل کردم; و به سوى او باز مى گردم».
تو (در نامه خود) گفته اى که نزد تو براى من و يارانم جز شمشير چيزى نيست (و مرا به جنگ تهديد کردى) به راستى بعد از گريه مرا به خنده آوردى! چه زمان ياد دارى که فرزندان عبدالمطلب به دشمن پشت کرده باشند و از شمشير بترسند (و به گفته شاعر): «پس کمى صبر کن که حريفت به ميدان مى آيد»، آرى به زودى آن کس که او را دنبال مى کنى به تعقيب تو بر مى خيزد و آنچه را از آن فرار مى کنى در نزديکى خود خواهى يافت و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوى تو خواهم آمد، لشکرى که جمعيّتشان به هم فشرده است و به هنگام حرکت غبارشان آسمان را تيره و تار مى کند، آنها لباس شهادت در تن دارند و بهترين ملاقات براى آنها ملاقات با پروردگارشان است و همراه آنها لشکرى از فرزندان بدرند با شمشيرهاى هاشمى که مى دانى لبه تيز آنها با پيکر برادر و دايى و جد و خاندانت چه کرد «و آن (مجازات) از ساير ستمکاران دور نيست.»
زهی به کعبة شرافت فزای رکن و حطیم *** زهی مقام تو فخر مقام ابراهیم
زهی حریم تو چون کعبه لازم الأکرام *** زهی وجود تو چون قبله ،واجب التعظیم
علی علیه السلام عالیِ اَعلا ، ابوالحسن حیدر *** که شد صحیح ز فضل تو روزگار سقیم
به صورت اَرچه ز بوطالبی ولی به صفت *** فکنده بر گل آدم مشیّت تو ادیم
تو حکیم و کلامت شراب معرفت است *** حکیم و سفسطه اش نیست جز شراب حمیم
ملک الشعراءبهار
نخستین دُرّ بحر آفرینش *** گل باغ ازل در چشم بینش
شبستان ازل را شمع یکتا *** گلستان ابد را سرو بالا
وجودش مبدأ انوار قاهر *** شعاعش عرشیان را نور باهر
وجودش رحمةٌ للعالمین باد *** ز حق بر جان پاکش آفرین باد
محمد صلي الله علیه و آله را نخست افکند مستی *** ز جام عشق صهبای الستی
الهی قمشه ای
توضیح نامه شماره 29:
همان گونه که در شرح سند نامه ذیلاً آمده، این نامه مربوط به فتنه ای است که معاویه در بصره به راه انداخت و ماجرای آن به طور فشرده چنین بود که بعضی از اطرافیان معاویه بعد از اشغال مصر به دست عروبن عاص و کشته شدن محمد بن ابی بکر به او گفتند : فردی را به بصره بفرست تا آنجا را نیز از تحت حکومت علی علیه السلام خارج سازد. معاویه این پیشنهاد را پذیرفت و با عروعاص مشورت کرد او نیز روی موافق نشان داد سرانجام یکی از فرماندهان لشکر خود ، به نام ابن حضرمی را روانة بصره کرد و این درحالی بود که عبدالله بن عباس والی بصره برای تسلیت به امیر مؤمنان علیه السلام در مورد شهادت محمد بن ابی بکر به کوفه رفته بود و زیاد بن ابیه را به جای خود گماشته بود . معاویه به این حضرمی دستور داده بود که از احساسات خون خواهی عثمان و کینه ای که گروهی از جنگ جمل در دل داشتند بهره گیری کند و از قبایل مختلف بصره برای این هدف بهره گیری نماید.
عبدالله بن عباس به سرعت به بصره بازگشت و جریان فتنه را برای امام علیه السلام گزارش داد . امام علیه السلام یکی از مردان خود را به نام اعیَن که در بصره نفوذ داشت مأمور کرد تا به بصره برود و مردم را از اطراف ابن حضرمی پراکنده سازد. اعین تا حد ّزیادی در کار خود موفّق شد؛ ولی چون به دست گروهی از خوارج به شهادت رسید و خبر شهادت او به امام علیه السلام واصل گشت امام علیه السلام فرد نافذ الکلمةدیگری را به نام« جاریة بن قدامه » همراه نامة مورد بحث که در واقع تهدیدی است برای شورشیان و متمردان بصره ، به سوی بصره گسیل داشت و دستور داد نامه را برای عموم مردم بخواند . آنچه در نهج البلاغه آمده تنها بخشی از این نامه است .
مخالفان امام علیه السلام پس از یک درگیری شدید شکست خوردند و «ابن حضرمی» در خانه ای پناهنده شد . جاریه دستور داد خانه را آتش زدند. ابن حضرمی و هفتاد نفر از طرفدارانش هلاک شدند و فتنه خاموش شد.
و من كتاب له علیه السلام إلى أهل البصرة:
از نامه های امام علیه السلام است که به اهل بصره نوشته شده
وَ قَدْ كَانَ مِنِ انْتِشَارِ حَبْلِكُمْ وَ شِقَاقِكُمْ مَا لَمْ تَغْبَوْا عَنْهُ؛ فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِكُمْ وَ رَفَعْتُ السَّيْفَ عَنْ مُدْبِرِكُمْ وَ قَبِلْتُ مِنْ مُقْبِلِكُمْ؛ فَإِنْ خَطَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِيَةُ وَ سَفَهُ الْآرَاءِ الْجَائِرَةِ إِلَى مُنَابَذَتِي وَ خِلَافِي فَهَا أَنَا ذَا قَدْ قَرَّبْتُ جِيَادِي وَ رَحَلْتُ رِكَابِي، وَ لَئِنْ أَلْجَأْتُمُونِي إِلَى الْمَسِيرِ إِلَيْكُمْ لَأُوقِعَنَّ بِكُمْ وَقْعَةً لَا يَكُونُ يَوْمُ الْجَمَلِ إِلَيْهَا إِلَّا كَلَعْقَةِ لَاعِقٍ، مَعَ أَنِّي عَارِفٌ لِذِي الطَّاعَةِ مِنْكُمْ فَضْلَهُ وَ لِذِي النَّصِيحَةِ حَقَّهُ، غَيْرُ مُتَجَاوِزٍ مُتَّهَماً إِلَى بَرِيٍّ وَ لَا نَاكِثاً إِلَى وَفِيٍّ.
به يقين پراکندگى شما (از اطراف من) و دشمنى و پيمان شکنى شما (در آستانة جنگ جمل) چيزى نبود که شما از آن آگاه نباشيد; ولى من مجرمان شما را عفو کردم و شمشير را از فراريان برداشتم و کسانى را که به جانب من آمدند پذيرفتم (و از تقصيرشان در گذشتم). حال اگر افکار مهلک و آراى ضعيف و منحرف از مسير حق، شما را به ستيزه جويى و مخالفت با من بکشاند من همان مرد ديروزم. سپاه من آماده و اسب ها را زين کرده و جهاز بر شتران گذارده ام و اگر مرا مجبور به حرکت به سوى خود سازيد حمله اى به شما بياورم که جنگ جمل در برابر آن بسيار کوچک باشد. در عين حال از فضل و برترى مطيعان شما آگاهم و حق ّناصحان را به خوبى مى شناسم و هرگز به جهت وجود متّهمى، شخص بى گناه را کيفر نمى دهم و وفادار را به خاطر پيمان شکن مجازات نمى کنم.
توضیح نامه شماره 30:
مرحوم سید رضی آغاز این نامه را نیاورده است . آغاز آن مطابق آنچه در نقل ابن ابی الحدید آمده ،چنین است : اَمّا بَعدُ فَقَد بَلَغنی کِتابُکَ تَذکُرُ فیهِ مُشاغَبَتی ... ؛ نامة تو به من رسید که در آن مرا متّهم ساخته ای که شرّ و فتنه دربارة تو و یارانت برپا کرده ام ... .
این تعبیر به خوبی نشان می دهد که این نامه نامه ای ابتدایی از سوی امیرمؤمنان علی علیه السلام نیست ، بلکه پاسخی است به نامة معاویه که امام علیه السلام را متّهم به ایجاد آشوب و ظلم و ستم کرده و امام علیه السلام پاسخ کوبنده ای به او می دهد که برنامة من امر به معروف ونهی از منکر و مبارزه با ستمکاران و ملحدان و منافقان است و براساس دستور پروردگار در قرآن مجید ، این امور را انجام می دهم.
امام علیه السلام بعد از آنکه دامن خود را از این تهمت های ناروا پاک می شمرد ، به نصیحت کردن معاویه می پردازد که این بخش از نامه در آنچه سید رضی در اینجا نقل کرده ، منعکس است .
امام علیه السلام به او می فرماید: راه حقّ را بشناس که نشانه هایش روشن است و عذری در نشناختن آن نداری . هرگز از مسیر حق منحرف نشو که در بیابان زندگی سرگردان می شوی و خدا نعمتش را از تو بر می گیرد و نقمت و مجازاتش را بر تو نازل می کند . مراقب خویشتن باش باز هم مراقب خویشتن باش ؛ مبادا نفس سرکش ، تو را به زیان و خسران و کفر و ترک ایمان بکشاند.
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
فَاتَّقِ اللَّهَ فِيمَا لَدَيْكَ، وَ انْظُرْ فِي حَقِّهِ عَلَيْكَ وَ ارْجِعْ إِلَى مَعْرِفَةِ مَا لَا تُعْذَرُ بِجَهَالَتِهِ، فَإِنَّ لِلطَّاعَةِ أَعْلَاماً وَاضِحَةً وَ سُبُلًا نَيِّرَةً وَ مَحَجَّةً نَهْجَةً وَ غَايَةً مُطَّلَبَةً، يَرِدُهَا الْأَكْيَاسُ وَ يُخَالِفُهَا الْأَنْكَاسُ، مَنْ نَكَبَ عَنْهَا جَارَ عَنِ الْحَقِّ وَ خَبَطَ فِي التِّيهِ وَ غَيَّرَ اللَّهُ نِعْمَتَهُ وَ أَحَلَّ بِهِ نِقْمَتَهُ. فَنَفْسَكَ نَفْسَكَ، فَقَدْ بَيَّنَ اللَّهُ لَكَ سَبِيلَكَ وَ حَيْثُ تَنَاهَتْ بِكَ أُمُورُكَ، فَقَدْ أَجْرَيْتَ إِلَى غَايَةِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّةِ كُفْرٍ، فَإِنَّ نَفْسَكَ قَدْ أَوْلَجَتْكَ شَرّاً وَ أَقْحَمَتْكَ غَيّاً وَ أَوْرَدَتْكَ الْمَهَالِكَ وَ أَوْعَرَتْ عَلَيْكَ الْمَسَالِك.
از خدا در مورد آنچه در اختيار دارى بترس و در حقىّ که خداوند بر تو دارد نظر کن و به معرفت و شناسايى چيزى که در ندانستن آن معذور نيستى باز گرد، زيرا اطاعتِ (اوامر و نواهى الهى) نشانه هاى واضح، راه هاى نورانى، جادّه هاى روشن و آشکار و مستقيم، و سرانجامى خواستنى دارد که هوشمندان به آن مى رسند و فرومايگان و نابخردان از آن منحرف مى شوند. هر کس از آن روى بر تابد از حق منحرف شده و در بيابان بدبختى و گمراهى سرگردان خواهد شد; خداوند نعمتش را از او مى گيرد و بلا و مجازاتش را بر او مى فرستد.
زنهار زنهار مراقب خويشتن باش که خداوند سرنوشت نهايى تو را از اين راه که مى روى روشن ساخته و آنچه را که امور زندگانى تو به آن منتهى مى شود بيان کرده (سرنوشتى شوم و عاقبتى مذموم دارى) چرا که تو به سوى عاقبتى زيانبار و منزلگاه کفر پيش مى روى، زيرا هواى نفست تو را به درون شرّ وارد ساخته و در پرتگاه گمراهى انداخته و در مهلکه ها داخل نموده و راه هاى نجات را بر تو دشوار ساخته است.
توضیح نامه شماره 32:
این نامه (طبق آنچه مرحوم سید رضی آورده است) از سه بخش تشکیل می شود .
بخش اوّل معاویه را اندرز می دهد ؛ اندرزی آمیخته با سرزنش که از گمراه کردن مردم بپرهیزد و آنها را به عصر جاهلیّت باز نگرداند و در عاقبت این کار بیندیشد.
در بخش دوم از کسانی سخن می گوید که اطراف او را گرفته اند و گمراهانی که به قهقرا برگشته اند و بر حسب و نسب و تفاخرات قومی اعتماد و از او پیروی می کنند ؛ ولی جمعی از اهل بصیرت پس از آنکه از برنامه های مزبور و فاسد او آگاه شدند دست از همکاری برداشته و به او پشت کردند و به خدا روی آوردند .
در پایان این بخش از نامه ، امام علیه السلام معاویه را به تقوای الهی و پرهیز از پیروی شیطان دعوت می کند و به او یادآور می شود که دنیا به هر حال پایان می گیرد و آخرت نزدیک است مراقب آن باش.
بخش سوم، دعوت معاویه به تقوا و هشدار به اوست که خود را از دام شیطان برهاند و توجّه به نزدیک بودن پایان عمر خویش داشته باشد.
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
وَ أَرْدَيْتَ جِيلًا مِنَ النَّاسِ كَثِيراً، خَدَعْتَهُمْ بِغَيِّكَ وَ أَلْقَيْتَهُمْ فِي مَوْجِ بَحْرِكَ، تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ وَ تَتَلَاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ؛ فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ وَ نَكَصُوا عَلَى أَعْقَابِهِمْ وَ تَوَلَّوْا عَلَى أَدْبَارِهِمْ وَ عَوَّلُوا عَلَى أَحْسَابِهِمْ، إِلَّا مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ، فَإِنَّهُمْ فَارَقُوكَ بَعْدَ مَعْرِفَتِكَ وَ هَرَبُوا إِلَى اللَّهِ مِنْ مُوَازَرَتِكَ، إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَى الصَّعْبِ وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ؛ فَاتَّقِ اللَّهَ يَا مُعَاوِيَةُ فِي نَفْسِكَ وَ جَاذِبِ الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ، فَإِنَّ الدُّنْيَا مُنْقَطِعَةٌ عَنْكَ وَ الْآخِرَةَ قَرِيبَةٌ مِنْكَ، وَ السَّلَامُ.
(اى معاويه) گروه بسيارى از مردم را به هلاکت افکندى و با گمراهى خويش آنها را فريفتى و در امواج درياى (فتنه و فسادِ) خود انداختى به گونه اى که تاريکى ها آنها را فرا گرفت و امواج شبهات آنان را به تلاطم افکند، اين سبب شد که آنها از حق باز گردند و به دوران گذشته (جاهليّت) روى آورند و به حق پشت کنند و (همچون عرب جاهلى) به حسب و نسب و تفاخرات قومى تکيه نمايند. مگر گروهى از روشن ضميران و اهل بصيرت که از اين راه بازگشتند، زيرا آنها بعد از آنکه تو را شناختند از تو جدا شدند و از همکارى با تو به سوى خدا شتافتند، چون تو آنها را به کارى دشوار (که همان نبرد با حق بود) واداشته بودى و از راه راست منحرف ساخته بودى.
اى معاويه! تقواى الهى را درباره خود پيشه کن (و از خداوند بترس) و زمام خود را از دست شيطان باز گير که دنيا به زودى از تو قطع خواهد شد و آخرت به تو نزديک است، والسلام.
توضیح نامه شماره 33:
این نامه از دو بخش تشکیل یافته است :
بخش اوّل هشداری است که امام علیه السلام به قثم بن عباس فرماندار مکّه می دهد که گروهی از کوردلان و دین به دنیا فروشان از سوی معاویه مأموریّت یافته اند که در موسم حج اوضاع را به نفع معاویه و به زیان امام علیه السلام دگرگون سازند و امام علیه السلام تعبیرات جالبی دربارة مأموران معاویه فرموده که نظایر آن نیز در هر عصر و زمان مخصوصاً زمان ما یافت می شود .
در بخش دوم به او دستور می دهد که در برابر این توطئة خطرناک کاملاً هوشیار باشد و کاری نکند که بعداً بخواهد از آن عذرخواهی نماید.
و من كتاب له علیه السلام إلى قثم بن العباس و هو عامله على مكة:
از نامه های امام علیه السلام است به قثم بن العباس فرماندار حضرت در مکه
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ عَيْنِي بِالْمَغْرِبِ كَتَبَ إِلَيَّ يُعْلِمُنِي أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَى الْمَوْسِمِ أُنَاسٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، الْعُمْيِ الْقُلُوبِ، الصُّمِّ الْأَسْمَاعِ، الْكُمْهِ الْأَبْصَارِ، الَّذِينَ يَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ يُطِيعُونَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ وَ يَحْتَلِبُونَ الدُّنْيَا دَرَّهَا بِالدِّينِ وَ يَشْتَرُونَ عَاجِلَهَا بِآجِلِ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِينَ؛ وَ لَنْ يَفُوزَ بِالْخَيْرِ إِلَّا عَامِلُهُ، وَ لَا يُجْزَى جَزَاءَ الشَّرِّ إِلَّا فَاعِلُهُ. فَأَقِمْ عَلَى مَا فِي يَدَيْكَ قِيَامَ الْحَازِمِ الصَّلِيبِ وَ النَّاصِحِ اللَّبِيبِ، التَّابِعِ لِسُلْطَانِهِ، الْمُطِيعِ لِإِمَامِهِ؛ وَ إِيَّاكَ وَ مَا يُعْتَذَرُ مِنْهُ، وَ لَا تَكُنْ عِنْدَ النَّعْمَاءِ بَطِراً وَ لَا عِنْدَ الْبَأْسَاءِ فَشِلًا؛ وَ السَّلَامُ.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) مأمور اطّلاعاتى من در شام برايم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهى از مردم شام به سوى موسم حج گسيل شده اند; گروهى کوردل، ناشنوا و نابينا! آنها کسانى هستند که حقّ را با باطل مشتبه مى سازند و از مخلوق در مسير معصيت خالق اطاعت مى کنند و با دين فروشى به متاع دنيا مى رسند و آخرت را که در انتظار نيکان و پاکان است به دنيا مى فروشند، در حالى که هيچ کس جز انجام دهنده کار نيک به پاداش آن نمى رسد و کسى جز فاعل شر، کيفر آن را نمى بيند.
حال که چنين است براى حفظ آنچه در دست دارى قيام کن قيام شخصى دورانديش و محکم و نيرومند، قيام شخصى خير خواه و عاقل که از زمامدار خويش پيروى مى کند و مطيعِ فرمان امام خويش است. (مراقب باش) از
انجام عملى که ناگزير شوى در برابر آن عذرخواهى کنى بپرهيز و هرگز به هنگام اقبال نعمت مغرور و سرمست مباش و نه در شدايد و مشکلات سست و ترسو. و السلام.
چو نیکی کنی نیکی آید برت *** بدی را بدی باشد اندر خورت
گر ایمن کنی مردمان را بداد *** خود ایمن بخسبی و از داد شاد
به پاداش نیکی بیابی بهشت *** خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت
فردوسی
هرآنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت *** دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
سعدی
چو بد کردی ، مشو ایمن ز آفات *** که واجب شد طبیعت را مکافات
بچشم خویش دیدم در گذرگاه *** به زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت *** که مرغ دیگر آمد ، کار او ساخت
ناصر خسرو
آنچنان گرم است بازار مکافات عمل *** چشم اگر بینا بود هر روز ، روز محشر است
صائب تبریزی
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق *** هر عمل اجری و هر کرده جزائی دارد
حافظ
از مکافات عمل غافل مشو *** گندم از گندم بروید جو ز جو
سعدی
عشرت ایّام
در مجلس ما ، تا سخن از نهج امام است *** ما را به جهان عشرت ايّام به كام است
تا مي شن-وم پ-ند علي(ع) از لب استاد *** پند دگران در نظرم گفتة خام است
از مدح علی(ع) گوي كه در مح-فل عّ-شاق *** هر قول دگر جز سخن عشق حرام است
هر شنبه كه در منزل آن يار در آئيم *** چون صبح وصال است اگر مغرب و شام است
ما دلشدگانيم كه در محضر ساقي *** مستيم از آن باده ، كه پيوست-ه به جام است
از خُمّ علي (ع) باده بنوشيم پياپي *** تا ساقي و خم هست ، مرا شُرب مدام است
روشن شود از بادة حيدر دل عشّاق *** اي دوست بگو بهتر از اين باده كدام است؟
در محفل مستان چو يكي تازه در آيد *** بر مقدم او از همه آمين و سلام است
هر كس كه در اين جمع شد و باده بنوشيد *** دانست چنين باده فقط نزد امام است
اينجا سخن از ياسر و عمّار و سميه است *** اينجا سخن قنبر و مولا و غلام است
اينجا سخن از ميثم و عرفانِ كميل است *** هم از ادب مالك و تقواي همام است
گفتار علي (ع) تالي آيات مبين است *** با اوست كه دين كامل و نعمت به تمام است
از مكتب او درس بياموز و عمل كن *** آن را كه عمل نيست سلاحش به نيام است
بر سر چه نهي مص-حف و بر دل نس-پاري *** روشن نكند خانه چراغي كه به بام است
« مهدي» به چه سان شكر يكي جرعه توان كرد *** ز آن باده كه در جام تو ده سالِ تمام است
مهدی
توضیح نامه شماره 34:
می دانیم معاویه بعد از دستان حکمین اصرار داشت مناطقی که زیر سیطرة حکومت امیرمؤمنان علی علیه السلام است را نا امن کند و پیوسته به مرزهای عراق حمله می کرد و از سویی دیگر به عمرو بن عاص به سبب خوش خدمتی هایش قول داده بود که اگر زمام تمام حکومت اسلامی به دست او افتد مصر را در اختیار عمرو بگذارد و برای رسیدن به این هدف آن دو هر کاری را که می توانستند انجام می دادند .
امام علیه السلام احساس کرد محمد بن ابی بکر که والی آن حضرت بر مصر بود گرچه مرد امینی است ولی فردی از او قوی تر و با تجربه تر لازم است تا در برابر توطئه های معاویه بایستد ، لذا مالک اشتر را برای این امر برگزید و عهدنامة معروف خود را برای او نوشت .
هنگامی که معاویه با خبر شد مالک به سوی مصر می رود نگران گشت و توطئه ای چید تا مالک را قبل از رسیدن به مصر از میان بردارد . یه یکی از جاسوسان خود که از علاقه مندان به آل عمرو بود مأموریّت داد، به هر صورتی که ممکن است مالک را مسموم سازد. او نزد مالک آمد و خود را از علاقه مندان و دوستان صمیمی اهل بیت و شیعیان علی علیه السلام قلمداد کرد و از فضایل آن حضرت و بنی هاشم مطالب زیادی گفت تا آنجا که مالک باور کرد او واقعاً از دوستان اهل بیت است در این هنگام غذای مسمومی را به عنوان هدیه برای مالک برد ( و معروف این است که عسلی را با سم مهلکی آغشته کرد) هنگامی که مالک از آن تناول نمود شدیداً مسموم شد و پیش از رسیدن به مصر در همان جا که منطقة قُلزُم بود به شهادت رسید .
هنگامی که داستان نصب مالک به عنوان والی مصر به جای محمد بن ابی بکر به گوش محمد رسید ناراحت شد. امام علیه السلام نامة فوق را به او نوشت و از او رفع نگرانی کرد و او را در پست خود ابقا فرمود.
بنابراین محتوای نامه رفع نگرانی محمد بن ابی بکر از جانشین کردن مالک اشتر و اطمینان دادن به اوست که هرگز امام علیه السلام از فعالیّت های او ناراضی نبوده ، بلکه هدفی داشته است که بر او هم پوشیده نیست و نیز در این نامه ارادة او را تشجیع می نماید و توصیه می کند که بر خدا توکّل کن و محکم در برابر دشمنان بایست.
و من كتاب له علیه السلام إلى محمد بن أبي بكر لمّا بلَغَه تَوَجُّده مِن عَزله بالأشتر عن مصرَ، ثم توفّي الأشتر في توجّهه إلى هناك قبل وُصوله إليها:
از نامه های امام علیه السلام است که به محمد بن ابی بکر هنگامی که به سبب عزلش از فرمانداری مصر و قرار دادن مالک اشتر به جای او ناراحت شده بود برای او نوشت هر چند سرانجام اشتر در بین راه (بر اثر سم معاویه) به شهادت رسید.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي مَوْجِدَتُكَ مِنْ تَسْرِيحِ الْأَشْتَرِ إِلَى عَمَلِكَ، وَ إِنِّي لَمْ أَفْعَلْ ذَلِكَ اسْتِبْطَاءً لَكَ فِي الْجَهْدَ وَ لَا ازْدِيَاداً لَكَ فِي الْجِدِّ، وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ يَدِكَ مِنْ سُلْطَانِكَ لَوَلَّيْتُكَ مَا هُوَ أَيْسَرُ عَلَيْكَ مَئُونَةً وَ أَعْجَبُ إِلَيْكَ وِلَايَةً. إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِي كُنْتُ وَلَّيْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ كَانَ رَجُلًا لَنَا نَاصِحاً وَ عَلَى عَدُوِّنَا شَدِيداً نَاقِماً؛ فَرَحِمَهُ اللَّهُ، فَلَقَدِ اسْتَكْمَلَ أَيَّامَهُ وَ لَاقَى حِمَامَهُ وَ نَحْنُ عَنْهُ رَاضُونَ، أَوْلَاهُ اللَّهُ رِضْوَانَهُ وَ ضَاعَفَ الثَّوَابَ لَهُ. فَأَصْحِرْ لِعَدُوِّكَ وَ امْضِ عَلَى بَصِيرَتِكَ وَ شَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَكَ وَ ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ، وَ أَكْثِرِ الِاسْتِعَانَةَ بِاللَّهِ يَكْفِكَ مَا أَهَمَّكَ وَ يُعِنْكَ عَلَى مَا يُنْزِلُ بِكَ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ .
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) به من خبر رسيده که از فرستادن «اشتر» به سوى منطقه اى که تحت ولايت توست ناراحت شده اى; ولى (بدان) من اين کار را نه به اين جهت انجام دادم که تو در تلاش و کوشش خود کندى کرده اى و نه براى اينکه جديّت بيشترى به خرج دهى (بلکه اين کار مصالح ديگرى داشته است) و اگر من آنچه را در اختيار تو قرار داده بودم مى گرفتم تو را والى و حاکم جاى ديگرى قرار مى دادم که هزينه (و نگهدارى) آن براى تو آسان تر و حکومت آن برايت مطلوب تر و جالب تر
باشد. آن مردى که من او را والى مصر کرده بودم مردى بود که نسبت به ما خيرخواه و در برابر دشمنان ما سرسخت و انتقام گير بود، خدايش رحمت کند عمر خود را به پايان برد و مرگ را ملاقات کرد در حالى که ما از او راضى و خشنود بوديم خداوند نيز نعمت رضايت و بهشت خويش را بر او ببخشد و پاداشش را مضاعف کند. (اما اکنون که مالک به شهادت رسيده و تو را از همه بهتر براى اين منصب مى شناسم محکم در جايگاه خود بايست و) براى پيکار با دشمنت بيرون آى و با بصيرت و فهم خود (در مبارزه با او) حرکت کن و براى جنگ با کسى که مى خواهد با تو بجنگد دامن همت به کمر زن (و شجاعانه با او بجنگ) و همه را به سوى راه پروردگارت دعوت کن و از او بسيار يارى طلب که مشکلات تو را حل خواهد کرد و در شدايدى که بر تو نازل مى شود ياريت خواهد نمود، ان شاء الله.
ای که مینازی به قرآن عظیم *** تا کجا در حجره میباشی مقیم
در جهان اسرار دین را فاش کن *** نکته ی شرع مبین را فاش کن
گر نخیزد بانگ حق از عالمی *** گر مسلمانی نیاسایی دمی
ای که میداری کتابش در بغل *** تیزتر نه پا به میدان عمل
اقبال لاهوری
بحر كرامت
در سينة ما ياد خدا هست و دگر هيچ *** تنهابه خدا دل شده پا بست و دگر هيچ
مخموري ، ما را نَبَرد بادة اغيار *** مائيم ز جام مي حق مست و دگر هيچ
جز مأمن او نيست دگر ملجأ و مأوا *** بر رأفت او هست مرا دست و دگر هيچ
فردا كه صراط است و به پا، بند گناه است *** با برگ براتش بتوان رَست و دگر هيچ
صد دام نهادست بَرَم نَفْسِ تبهكار *** زين دام به لطفش بتوان جَست و دگر هيچ
خواهم ز خدا پيروي و مهر علي(ع) را *** خير دو جهان نزد علي(ع) هست و دگر هيچ
ما غرق گناهيم و اميد است كه مولا *** گيرند ز ما بهر خدا دست و دگر هيچ
ما جمله گدائيم و توئي شاه ، علي(ع) جان *** اميد گدا بخشش شاه است و دگر هيچ
«مهدي» نكشد دست از اين بحر كرامت *** اين جاست كه گوهر بدهد دست و دگر هيچ
مهدی
توضیح نامه شماره 35:
امام علیه السلام در این نامة کوتاه به سه نکته اشاره می کند :
اوّل آنکه شهادت محمد بن ابی بکر را در مصر به دست عمّال معاویه به اطّلاع ابن عباس می رساند و از محمد به عنوان فرزندی خیرخواه و شجاع و مدافع حق یاد می کند .
در بخش دوم به این نکته اشاره می کند که امام علیه السلام پیش بینی چنین مطلبی را می کرد و لذا مردم کوفه و عراق را به یاری محمد فرا خواند و آشکار و نهان به آنها دستور داد که هرچه زودتر به یاریش بشتابند، ولی متأسّفانه افراد سست عنصر و مدّعیان دروغین گوش ندادند و این مصیبت بزرگ واقع شد که سرزمین مصر از دست رفت و محمد شهید شد.
در بخش سوم امام علیه السلام دعا می کند دعایی سوزناک که حاکی از اندوه شدید و قلب مجروح آن حضرت است، دعا می کند که خدا او را از دست این مردم سست عنصر و ضعیف الایمان و وظیفه نشناس رهایی بخشد و قسم یاد می کند که اگر برای عشق به شهادت نبود من دوست نداشتم حتّی یک روز با این مردم باشم.
و من كتاب له علیه السلام إلى عبد الله بن العباس بعد مقتل محمد بن أبي بكر:
از نامه های امام علیه السلام است به ابن عباس بعد از شهادت محمد ابن ابی بکر
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَدِ اسْتُشْهِدَ، فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلًا كَادِحاً وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ رُكْناً دَافِعاً. وَ قَدْ كُنْتُ حَثَثْتُ النَّاسَ عَلَى لَحَاقِهِ وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِيَاثِهِ قَبْلَ الْوَقْعَةِ، وَ دَعَوْتُهُمْ سِرّاً وَ جَهْراً وَ عَوْداً وَ بَدْءاً؛ فَمِنْهُمُ الْآتِي كَارِهاً وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ كَاذِباً وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلًا. أَسْأَلُ اللَّهَ تَعَالَى أَنْ يَجْعَلَ لِي مِنْهُمْ فَرَجاً عَاجِلًا؛ فَوَاللَّهِ لَوْ لَا طَمَعِي عِنْدَ لِقَائِي عَدُوِّي فِي الشَّهَادَةِ وَ تَوْطِينِي نَفْسِي عَلَى الْمَنِيَّةِ، لَأَحْبَبْتُ أَلَّا أَلْقَى مَعَ هَؤُلَاءِ يَوْماً وَاحِداً وَ لَا أَلْتَقِيَ بِهِمْ أَبَداً.
امّا بعد (از ثناى و حمد الهى) مصر (با نهايت تأسف به دست دشمن) افتاد و محمد بن ابى بکر که رحمت خدا بر او باد به شهادت رسيد ما اين مصيبت را به حساب خداوند مى گذاريم و اجر آن را از او مسئلت داريم. او فرزندى خيرخواه و کارگزارى تلاش گر و کوشا و شمشيرى برنده و قاطع و ستونى حافظ و مدافع بود. من مردم را به ملحق شدن به او و کمک کردنش قبل از اين حادثه (بارها) امر کردم و تشويق و تحريص نمودم و در آشکار و پنهان و از آغاز تا پايان آنها را براى حرکت به سوى او (به سوى سرزمين مصر) فرا خواندم ولى (با نهايت تأسف) گروهى با کراهت آمدند و گروه ديگرى به دروغ به بيمارى و بهانه هاى ديگر متوسّل شدند و جمع ديگرى آشکارا از قيام براى جهاد سر باز زدند و دست از ياريش کشيدند.
از خدا تقاضا مى کنم که براى نجات من از ميان اين گونه افراد به زودى گشايشى قرار دهد (و مرا از آنها برهاند.) به خدا سوگند اگر علاقه من به هنگام پيکار با دشمن به شهادت نبود و خود را براى مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم، دوست داشتم حتّى يک روز با اين مردم روبه رو نشوم و هرگز آنها را ملاقات نکنم.
توضیح نامه شماره 36:
این نامه به چند نکته اشاره دارد:
1- حملة جمعی از طرفداران معاویه به اطراف کوفه و برخورد شدید سپاهیان امام علیه السلام با او که منجر به شکست سخت آنها شد .
2- شکایت امام علیه السلام از قریش و اینکه آنها همان گونه که بر ضدّ رسول خدا صلي الله علیه و آله با یکدیگر متّحد شدند، بر ضدّ امام علیه السلام نیز متّفق گشتند.
3- نظر امام علیه السلام در مورد کسانی که بیعت با آن حضرت را شکستند و به دشمن پیوستند و اینکه پیکار با آنها لازم است تا به سوی حق بازگردند.
4- یادآوری این نکته که اقبال و ادبار در روح اثر نمی گذارد و همچنان محکم و استوار در مقابل دشمن ایستاده و خم به ابرو نمی آورد.
و من كتاب له علیه السلام إلى أخيه عقيل بن أبي طالب في ذكر جَيش أنفذَه إلى بعض الأعداء و هو جواب كتاب كتبه إليه عقيل:
از نامه های امام علیه السلام است به عنوان پاسخ به برادرش عقیل بن ابی طالب درباره ی لشکری که به سوی بعضی از دشمنان گسیل داشته نوشته است.
فَسَرَّحْتُ إِلَيْهِ جَيْشاً كَثِيفاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ، فَلَمَّا بَلَغَهُ ذَلِكَ شَمَّرَ هَارِباً وَ نَكَصَ نَادِماً، فَلَحِقُوهُ بِبَعْضِ الطَّرِيقِ وَ قَدْ طَفَّلَتِ الشَّمْسُ لِلْإِيَابِ، فَاقْتَتَلُوا شَيْئاً كَلَا وَ لَا، فَمَا كَانَ إِلَّا كَمَوْقِفِ سَاعَةٍ حَتَّى نَجَا جَرِيضاً بَعْدَ مَا أُخِذَ مِنْهُ بِالْمُخَنَّقِ وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهُ غَيْرُ الرَّمَقِ، فَلَأْياً بِلَأْيٍ مَا نَجَا. فَدَعْ عَنْكَ قُرَيْشاً وَ تَرْكَاضَهُمْ فِي الضَّلَالِ وَ تَجْوَالَهُمْ فِي الشِّقَاقِ وَ جِمَاحَهُمْ فِي التِّيهِ، فَإِنَّهُمْ قَدْ أَجْمَعُوا عَلَى حَرْبِي كَإِجْمَاعِهِمْ عَلَى حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله علیه و آله قَبْلِي؛ فَجَزَتْ قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوَازِي، فَقَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ سَلَبُونِي سُلْطَانَ ابْنِ أُمِّي.
وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ، فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ؛ لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرُّقُهُمْ عَنِّي وَحْشَةً. وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبِيكَ -وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ- مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّيْمِ وَاهِناً وَ لَا سَلِسَ الزِّمَامِ لِلْقَائِدِ وَ لَا وَطِيءَ الظَّهْرِ لِلرَّاكِبِ [الْمُقْتَعِدِ] الْمُتَقَعِّدِ، وَ لَكِنَّهُ كَمَا قَالَ أَخُو بَنِي سَلِيمٍ:
فَإِنْ تَسْأَلِينِي كَيْفَ أَنْتَ فَإِنَّنِي *** صَبُورٌ عَلَى رَيْبِ الزَّمَانِ صَلِيبُ
يَعِزُّ عَلَيَّ أَنْ تُرَى بِي كَآبَةٌ *** فَيَشْمَتَ عَادٍ أَوْ يُسَاءَ حَبِيبُو
(در مورد ضحّاک فرمانده لشکر معاويه توضيح خواسته بودى) من سپاهى انبوه از مسلمانان را به سوى او گسيل داشتم.
هنگامى که اين خبر به او رسيد دامن فرار به کمر زد و با ندامت و پشيمانى عقب نشينى کرد; ولى سپاهيان من در بعضى از جادّه ها به او رسيدند و اين هنگامى بود که خورشيد نزديک به غروب بود. مدّت کوتاهى اين دو لشکر با هم جنگيدند و اين کار به سرعت انجام شد; درست به اندازه توقّف ساعتى (و ضحّاک و لشکرش درمانده و پراکنده شدند) و در حالى که مرگ به سختى گلويش را مى فشرد نيمه جانى از معرکه به در برد و از او جز رمقى باقى نمانده بود و سرانجام با سختى و مشقّت شديد از مهلکه رهايى يافت.
)امّا آنچه درباره مخالفت هاى قريش با من گفته اى) قريش را با آن همه تلاشى که در گمراهى و جولانى که در دشمنى و اختلاف و سرگردانى در بيابان ضلالت داشتند، رها کن. آنها با يکديگر در نبرد با من هم دست شدند همان گونه که پيش از من در مبارزه با رسول خدا علیه السلام متحد گشته بودند. خدا قريش را به کيفر اعمالشان برساند آنها پيوند خويشاوندى را با من بريدند و خلافت فرزند مادرم (پيامبر صلي الله علیه و آله )را از من سلب کردند.
امّا آنچه درباره جنگ از من پرسيده اى و رأيم را خواسته اى، عقيدة من اين است، با کسانى که پيمان شکنى (و نقض بيعت) و پيکار با ما را حلال مى شمرند مبارزه کنم تا آن گاه که خدا را ملاقات نمايم (و چشم از جهان بپوشم) (در اين راه) نه کثرت جمعيّت مردم در اطرافم بر عزّت و قدرت من مى افزايد و نه پراکندگى آنها از اطراف من موجب وحشتم مى شود. (برادر!) هرگز گمان مبر که فرزند پدرت هرچند مردم او را رها کنند از در تضرّع و خشوع (در برابر دشمن) درآيد، يا در برابر ظلم و ستم سستى به خرج دهد، يا زمام خويش را به دست هر کس بسپارد،
و يا به اين و آن سوارى دهد; ولى وضع من همان گونه است که شاعر بنى سليم گفته است:
«هرگاه از من بپرسى چگونه اى؟ مى گويم: در برابر مشکلات زمان صبور و بااستقامتم! بر من سخت است که غم و اندوه در چهره ام ديده شود که موجب شماتت دشمن يا ناراحتى دوست گردد.»
توضیح نامه شماره 37:
این نامه همان گونه که ذیلاً در بحث سند نامه آمده آغازی دارد که سید رضی از آن صرف نظر کرده است . برای فهم تمام نامه لازم است آغاز آن را نیز در اینجا بیاوریم و قبل از آن به این نکته نیز باید توجه داشت که این یک نامة ابتدایی از امام علیه السلام به معاویه نبود ، بلکه پاسخی بود به نامه ای که معاویه خدمت آن حضرت فرستاد . گرچه متن نامة معاویه در دست نیست و هیچ یک از شارحان نهج البلاغه نیز آن را ذکر نکردند ولی از پاسخ امام علیه السلام فی الجمله معلوم می شود که معاویه به سه نکته در نامة خود اشاره کرده : نخست اینکه برای حقّانیّت خود به اینکه از طرف عمر به این مقام منصوب شده استناد جسته است و دیگر اینکه به امام پیشنهاد کرده شام ومصر را در اختیار او بگذارد و اجازه دهد بعد از امام علیه السلام سرپرستی تمام حکومت اسلامی را به دست بگیرد و دیگر اینکه در مورد قتل عثمان ، امام علیه السلام را متهّم ساخته و داعیة خون خواهی قتل او و انتقام از قاتلان را دارد.
امام علیه السلام در جواب معاویه نامه ای مرقوم می داردکه سیدرضی (ره ) بخشی از آن را آورده است ما ترجمة کامل نامة امام علیه السلام را در اینجا یادآور می شویم.
امّا بعد ( از حمد و ثتای الهی ) بدان دنیا ظاهراً شیرین و سرسبز و زیبا و بهجت انگیز است . هرکس به آن برسد او را مشغول زرق و برق خود می سازد و از آنچه برای او سودمندتر است باز می دارد ، در حالی که ما مأمور به آخرت هستیم و بر آن تشویق و ترغیب شده ایم. ای معاویه آنچه را فانی می شود رها کن و برای آنچه باقی و پایدار است عمل نما و از مرگی که پایان کار تو و حسابی که سرانجام توست بپرهیز و بدان خداوند متعال هرگاه خیر بنده ای را بخواهد میان او و آنچه خداوند آن را ناپسند می شمارد مانع می شود و او را برای اطاعت خود موفّق می دارد و هنگامی که برای بنده ای بد بخواهد ، او را به دنیا تشویق می کند و آخرت را از خاطر او می برد ، آرزویش را دور و دراز می کند و از آنچه صلاح اوست او را باز می دارد.
نامة تو به من رسید دیدم به سویی تیر پرتاب می کنی که هدف تو نیست و به دنبال چیزی غیر از گمشدة خود می گردی و در مسیر خود با نابینایی و در وادی ضلالت گام بر می داری و بدون دلیل سخن می گویی و به ضعیف ترین شبهه چنگ می زنی .
امّا اینکه از من خواسته ای در برابر متارکة جنگ ، حکومت شام (و مصر) را به تو واگذارم اگر من امروز آمادة چنین کاری بودم دیروز (که هنوز جنگی در کار نبود) انجام می دادم و امّا اینکه گفته ای : عمر تو را به این مقام منصوب کرد (فراموش نکن که ) عمر افرادی را که قبل از او ابوبکر به مقاماتی منصوب کرده بود عزل نمود و عثمان نیز کسانی را که عمر نصب کرده بود معزول داشت.امام علیه السلام و پیشوا برای این نصب شده است که مصالح امّت را در نظر بگیرد خواه برای آن کس که پیش از او بوده آشکار و یا عیب او (والی) پنهان شده باشد و امور یکی پس از دیگری رخ می دهد و هر پیشوایی رأی اجتهاد خود را دارد ، بنابراین منصوب شدن تو از طرف عمر به ولایت شام هیچ امتیازی برای تو ایجاد نمی کند.
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
فَسُبْحَانَ اللَّهِ، مَا أَشَدَّ لُزُومَكَ لِلْأَهْوَاءِ الْمُبْتَدَعَةِ وَ الْحَيْرَةِ الْمُتَّبَعَةِ، مَعَ تَضْيِيعِ الْحَقَائِقِ وَ اطِّرَاحِ الْوَثَائِقِ الَّتِي هِيَ لِلَّهِ طِلْبَةٌ وَ عَلَى عِبَادِهِ حُجَّةٌ. فَأَمَّا إِكْثَارُكَ الْحِجَاجَ عَلَى عُثْمَانَ وَ قَتَلَتِهِ، فَإِنَّكَ إِنَّمَا نَصَرْتَ عُثْمَانَ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَكَ، وَ خَذَلْتَهُ حَيْثُ كَانَ النَّصْرُ لَهُ؛ وَ السَّلَامُ.
سبحان الله! تو چقدر بر هوا و هوس هاى بدعت آميز و سرگردانى هايى که پيوسته از آن پيروى مى کنى اصرار دارى! اين کار توأم با ناديده گرفتن حقايق و دور افکندن پيمان هايى است که خدا آن را طلب کرده و حجّت بر بندگان اوست.اينکه پيوسته به خون عثمان و قاتلان او استدلال مى کنى (و گويا خود را ولىّ دم عثمان و مطالبه کننده خون او مى پندارى بسيار شگفت آور است، زيرا) تو آنجا به يارى عثمان برخاستى که در حقيقت يارى خودت بود ولى آنجا که يارى عثمان بود، دست از ياريش برداشتى (و او به آن سرنوشت گرفتار آمد) والسلام.
توضیح نامه شماره 38:
می دانیم امام علیه السلام نامه ای به دست مالک اشتر داد که برنامة عملی و روش کشورداری را در زمینه های مختلف به او آموخت . این نامه به عهدنامة مالک اشتر معروف شده که نامة 53 از نهج البلاغه است و خواهد آمد.نامه های دیگری نیز به اهل مصر(در آستانة فرستادن او به عنوان زمامداری مصر) نوشت که یکی از آنها این نامه و دیگری نامة 62 است . از تمام اینها مقام و شخصیّت مالک به عنوان انسانی قوی و با ایمان و مدیر و مدبّر و مخلص و شجاع روشن می شود .
نامة مورد بحث در واقع از دو بخش تشکیل شده است:
بخش اوّل ، مدح و تمجیدی از مردم مصر است که به حمایت از اسلام برخاستند در زمانی که ظلم و فساد صحنة زمین را فرا گرفته بود و حق و عدالت از جامعة بشری رخت بربسته بود و منکرات و زشتی ها جوامع را آلوده ساخته بود.
در بخش دوم به معرفی مالک به عنوان فردی بسیار ممتاز و دارای تمام صفاتی که شایستة یک فرماندار و فرمانده است ، می پردازد و تعبیرات بسیار بلندی دربارة مالک می فرماید که دربارة کمتر کسی دیگر شده و به دنبال آن به مردم مصر فرمان می دهد قدر او را بشناسند و سر بر فرمانش بسپارند.
و من كتاب له علیه السلام إلى أهل مصرَ لمّا وَلَّى عليهم الأشتر:
از نامه های امام علیه السلام است به اهل مصر هنگامی که مالک اشتر را والی پانجا قرار داد.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ غَضِبُوا لِلَّهِ حِينَ عُصِيَ فِي أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ، فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْمُقِيمِ وَ الظَّاعِنِ، فَلَا مَعْرُوفٌ يُسْتَرَاحُ إِلَيْهِ وَ لَا مُنْكَرٌ يُتَنَاهَى عَنْهُ.
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ، لَا يَنَامُ أَيَّامَ الْخَوْفِ وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ، وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ. فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ، فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ، لَا كَلِيلُ الظُّبَةِ وَ لَا نَابِي الضَّرِيبَةِ؛ فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا، فَإِنَّهُ لَا يُقْدِمُ وَ لَا يُحْجِمُ وَ لَا يُؤَخِّرُ وَ لَا يُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِي، وَ قَدْ آثَرْتُكُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ عَلَى عَدُوِّكُمْ.
اين نامه از بنده خدا على امير مؤمنان به سوى مردمى است که براى خدا خشمگين شدند در آن هنگام که در زمينش عصيان شده و حقّ او از بين رفته بود، در آن هنگام که جور و ستم خيمة خود را بر سر نيکوکار و بدکار و حاضر و مسافر زده بود، زمانى که نه معروف و نيکى وجود داشت که انسان در کنارش احساس آرامش کند و نه از منکر و زشتى ها اجتناب مى شد (تا مشمول لطف خدا گردد).
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) من يکى از بندگان (خاص)
از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم. کسى که به هنگام خوف و خطر خواب به چشم راه نمى دهد و در ساعات ترس و وحشت از دشمن نمى هراسد و به او پشت نمى کند. و در برابر بدکاران از شعله آتش، سوزنده تر است و او «مالک بن حارث» از قبيله مذحج است.
حال که چنين است به سخنش گوش فرا دهيد و فرمانش را در آنجا که مطابق حقّ است اطاعت کنيد. چرا که او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا که نه هرگز به کندى مى گرايد و نه ضربه اش بى اثر مى گردد، بنابراين اگر او فرمان بسيج و حرکت داد حرکت کنيد و اگر دستور توقّف داد توقّف نماييد، زيرا او هيچ اقدام و منعى و هيچ عقب نشينى و پيش روى نمى کند مگر به فرمان من. (و با اينکه وجود مالک براى من بسيار مغتنم است; ولى) من شما را بر خود مقدّم داشتم (که او را به فرمانداريتان فرستادم)، زيرا او نسبت به شما خيرخواه و نسبت به دشمنانتان بسيار سخت گير است.
استاد کتابی
هر پن--د علی (ع) دل را احی--ای دگ--ر باشد *** هر جُرع--ه از این باده صه--بای دگ--ر باشد
هر نکت--ه ز نه--ج او گن--جی است معانی را *** در عم--ق ک--لام او مع--نای دگ--ر باشد
هر صف-حة بُس-تانش یک نفخ-ة رحمانی است *** بُستان بلاغت را صح--رای دگ--ر باشد
ما ساح--ل دریائ--یم غ---اف--ل ز تم--اش-ائیم *** ه--ر قط--ره از ای--ن دری-ا دریای دگ-ر باشد
هر کس به علی (ع) دل داد،دل از دو جهان ﺑُﺑﺭﻳﺪ *** دل--دادة م---ولا را دنی---ای دگ---ر باشد
هرگز نَبُوَد س--ودی آن را که در این گ-ردون *** جُز عشق علی (ع) در سر، سودای دگر باشد
« استاد کتابی » چون شاگ--ردی مولا کرد *** در ه-ر نف-س گ--رمش غ--وغ-ای دگ-ر باشد
گر بش--نوی از است-اد ش--رح ح-ِ-کَمِ م--ولا *** دانی که مح--ال اس-ت او شی--دای دگ--ر باشد
« مهدی» دِل و جان داده یکجا به ره مولا *** کی این دِل شی-دائی در جای دگ--ر باشد
مهدی
توضیح نامه شماره 39:
این نامه مملوّ از سرزنش های شدیدی است که امام علیه السلام نسبت به عمرو بن عاص فرموده و او را به جهت سرسپردگیش در برابر معاویه ملامت می کند و معاویه را با اوصافی که شایستة اوست توصیف می نماید.
بخش دیگری از این نامه تهدیدی است که امام علیه السلام نسبت به او و معاویه دارد و می فرماید :
اگر بر شما دو نفر پیروز شوم شما را به مجازاتی که در خور شماست می رسانم و اگر پیروز نشوم مجازات الهی در انتظار شماست .
شایان توجّه است که مطابق آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده ، این نامه جمله های کوتاهی د رآغاز و جملة کوتاهی در پایان داشته که سید رضی آن را نیاورده است . آغاز آن چنین بوده :
«بِسمِ اللهِ الرِّحمٰنِ الرَّحیمِ مِن عَبدِاللهِ عَلِیٍّ أَمیرِالمُؤمِنینَ إلَی الأَبتَرِ عَمرِو بنِ العاصِ بِنِ وائلِ ،شَانِئ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ فِی الجاهِلِیَّةِ الإسلامِ .سَلامٌ مَنِ اتَّبَعَ الهُدی »
و آخر نامه چنین است : « وَ اللهُ حَسبُکُمَا وَ کَفیٰ بِانتِقامِهِ انتِقاماً ، وَ بِعِقابِهِ عِقاباً السَّلامُ لِأَهلِهِ »
و من كتاب له علیه السلام إلى عمرو بن العاص:
از نامه های امام علیه السلام است به عمر بن عاص
فَإِنَّكَ قَدْ جَعَلْتَ دِينَكَ تَبَعاً لِدُنْيَا امْرِئٍ ظَاهِرٍ غَيُّهُ، مَهْتُوكٍ سِتْرُهُ، يَشِينُ الْكَرِيمَ بِمَجْلِسِهِ وَ يُسَفِّهُ الْحَلِيمَ بِخِلْطَتِهِ، فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ وَ طَلَبْتَ فَضْلَهُ اتِّبَاعَ الْكَلْبِ لِلضِّرْغَامِ يَلُوذُ بِمَخَالِبِهِ وَ يَنْتَظِرُ مَا يُلْقَى إِلَيْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِيسَتِهِ، فَأَذْهَبْتَ دُنْيَاكَ وَ آخِرَتَكَ، وَ لَوْ بِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَكْتَ مَا طَلَبْتَ. فَإِنْ يُمَكِّنِّي اللَّهُ مِنْكَ وَ مِنِ ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَجْزِكُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا، وَ إِنْ تُعْجِزَا وَ تَبْقَيَا فَمَا أَمَامَكُمَا شَرٌّ لَكُمَا؛ وَ السَّلَام.
تو (اى عمرو بن عاص) دين خود را تابع کسى قرار داده اى که گمراهيش آشکار و پرده حيايش دريده است و به افراد با شخصيّت در مجلسش توهين مى کند و عاقل را با معاشرت خود سفيه مى سازد. تو قدم در جاى قدم هاى او نهادى و بخشش او را خواستار شدى همچون سگى که به دنبال شير درّنده اى برود و به چنگال او متوسّل شود و منتظر پس مانده هاى شکار او باشد که به سويش افکنده شود. تو با اين کار دنيا و آخرتت را تباه کردى. اگر طرفدار حق بودى، به آنچه مى خواستى مى رسيدى و اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابوسفيان (معاويه) مسلّط سازد، کيفر تمام آنچه را در گذشته انجام داديد به شما خواهم داد و اگر من به شما دست نيابم و (بعد از من) باقى بمانيد، آنچه را (از عذاب الهى در آخرت) در پيش داريد براى شما بدتر است. والسلام.
یک دسته منفعت جو، با مشتی اهرمن خو *** با هم قرار دادند ، بر بی قراری ما
گوش سخن شنو نیست ، روی زمین وگرنه *** تا آسمان رسیده است ، گلبانگ زاری ما
فرخی یزدی
توضیح نامه شماره 40:
در اینکه مخاطب در این نامه چه شخصی بوده است بعضی از شارحان زحمت تعیین او را از دوش خود برداشته و به صورت اجمال از آن گذشته اند ؛ ولی آن گونه که از بلاذری در انساب الاشراف و ابن دمشقی در جواهر المطالب استفاده می شود ، مخاطب این نامه عبدالله بن عباس است که در آن زمان فرماندار بصره بوده است .
توضیح اینکه طبق نقل این دو مورخ، ابوالاسود نامه ای به این مضمون به امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت که خداوند تو را والی امین ما و سرپرستی وظیفه شناس قرار داده و ما تو را آزموده ایم و کاملاً امین و خیرخواه امّت یافته ایم که حقّ آنها را از بیت المال ادا می کنی و از دنیای آنها چشم می پوشی . تو هرگز چیزی از اموال امّت را مصرف نمی کنی و هیچ گاه رشوه ای را نپذیرفته ای ؛ ولی عمو زاده ات بدون اطّلاع تو در اموال بیت المال تصرّف و آن را حیف و میل می کند و من صحیح ندانستم که این امر را از تو کتمان کنم ( و این نامه را به خاطر آن به تو نوشتم.)
امام علیه السلام در نامه ای در پاسخ به ابوالاسود از خیرخواهی او تشکّرکرد و سپس نامة مورد بحث را به ابن عباس نوشت . و در ضمن آن او را سرزنش کرد ولی نه به طور قطع ، بلکه به این عبارت که اگر خبری که به من رسیده صحیح باشد تو از فرمان من سرپیچی کرده ای و حقّ امانت را ادا ننموده ای ، همچنین دستور می دهد فوراً حساب بیت المال را ارسال کند و در پایان نامه نیز به او هشدار می دهد که مراقب باشد که حساب رسی خداوند از حساب رسی خلق برتر است .
ولی بعضی از شارحان نهج البلاغه در اینکه نامه خطاب به ابن عباس باشد تردید کرده و مقام او را به شهادت تاریخ از این والاتر شمرده اند که مرتکب چنین اعمالی شده باشد .
قابل توجّه اینکه بلاذری بعد از ذکر نامة ابوالاسود و نامة امام علیه السلام به ابن عباس می نویسد: ابن عباس نامه ای خدمت امام علیه السلام نوشت و در آن تصریح کرد که خبر مزبور نادرست است ( و آنها که چنین خبری داده اند یا اشتباه کرده اند و یا غرضی داشته اند )
متن نامة ابن عباس چنین بود :
« أمّا بَعدُ فَإنّ الّذی بَلَغَکَ عَنّی باطِلٌ وَ أنا لِما تَحتَ یَدَیّ أحوطُ وَ أضبَطُ فَلا تُصَدِّق عَلیّ الأظِنّاءَ رَحِمَکَ اللهُ وَالسّلامُ »
توضیحات بیشتری در این زمینه در ذیل نامة آینده خواهد آمد.
و من كتاب له علیه السلام إلى بعض عُمّاله:
از نامه های امام علیه السلام است به یکی از فرماندارانش
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ وَ أَخْزَيْتَ أَمَانَتَكَ؛ بَلَغَنِي أَنَّكَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ، فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَيْكَ وَ أَكَلْتَ مَا تَحْتَ يَدَيْكَ. فَارْفَعْ إِلَيَّ حِسَابَكَ، وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ؛ وَ السَّلَام.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى)، کارى از تو به من گزارش داده شده که اگر انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده اى و پيشوايت را عصيان کرده اى و امانت خود را به رسوايى کشيده اى (و خود را به سبب خيانت رسوا و ننگين ساخته اى). به من خبر داده اند که تو زمين هاى آباد را ويران کرده اى و آنچه از بيت المال در زير دست تو بوده است را به خيانت برگرفته و خورده اى، بنابراين حساب خويش را براى من بفرست و بدان که حساب خداوند از حساب مردم (در قيامت) سخت تر و برتر است. والسلام.
وای از روزی که قاضی مان خدا بو *** سر پل صراطم ماجرا بو
به نوبت بگذرند پیر و جوانان *** وای از آندم که نوبت زانِ ما بو
بابا طاهر
توضیح نامه شماره 41:
این نامه همانگونه که در پایان آن در بحث نکات به صورت مشروح خواهد آمد ،بنابر معروف به عبدالله بن عباس نوشته شده است و امام علیه السلام او را به جهت عدم رعایت موازین صحیح در بیت المال سرزنش و نکوهش کرده است و همچون پدری دلسوز و با محبّت که فرزندش را در راه خطا می بیند ، بر او بانگ می زند و فریاد می کشد و او را بر مسیر صحیح فرا می خواند ، ابن عباس را زیر رگبار سرزنش های خود گرفته است.
در بخش اوّل این نامه ، احسان خود را به او یادآور می شود که وی را به عنوان یکی از خواصّ خود به یکی از مهّم ترین مقام ها ؛ یعنی فرمانداری بصره منصوب کرده است .
در بخش دوم به بدی های او نسبت به خود اشاره می کند و وی را به سبب عدم رعایت موازین عدالت در امر بیت المال نکوهش می کند وبه تقوای الهی و باز گرداندن اموال مسلمین فرمان می دهد .
در بخش سوم سوگند می خورد که اگر فرزندانش حسن علیه السلام و حسین علیه السلام با تمام قرب و منزلتی که نزد او دارند مرتکب چنین کاری شوند ملاحظة آنها را نیز نمی کند.
در چهارمین و آخرین بخش به او هشدار می دهد که زندگی دنیا فانی و ناپایدار است و به زودی از این جهان چشم می پوشد و در پیشگاه عدل الهی حاضر می شود و باید در برابر اعمال خود پاسخ گو باشد و از بسیاری از اعمال خود پشیمان می گردد ؛ اما پشیمانی اش سودی ندارد .
و من كتاب له علیه السلام إلى بعض عُمّاله:
از نامه های امام علیه السلام است به یکی از فرماندارانش
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي كُنْتُ أَشْرَكْتُكَ فِي أَمَانَتِي وَ جَعَلْتُكَ شِعَارِي وَ بِطَانَتِي وَ لَمْ يَكُنْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي أَوْثَقَ مِنْكَ فِي نَفْسِي لِمُوَاسَاتِي وَ مُوَازَرَتِي وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَيَّ؛ فَلَمَّا رَأَيْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّكَ قَدْ كَلِبَ وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَةَ النَّاسِ قَدْ خَزِيَتْ وَ هَذِهِ الْأُمَّةَ قَدْ فَنَكَتْ وَ شَغَرَتْ، قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّكَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ، فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِينَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِينَ وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِينَ، فَلَا ابْنَ عَمِّكَ آسَيْتَ وَ لَا الْأَمَانَةَ أَدَّيْتَ؛ وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنِ اللَّهَ تُرِيدُ بِجِهَادِكَ وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ كَأَنَّكَ إِنَّمَا كُنْتَ تَكِيدُ هَذِهِ الْأُمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ وَ تَنْوِي غِرَّتَهُمْ عَنْ فَيْئِهِمْ؛ فَلَمَّا أَمْكَنَتْكَ الشِّدَّةُ فِي خِيَانَةِ الْأُمَّةِ أَسْرَعْتَ الْكَرَّةَ وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذِّئْبِ الْأَزَلِّ دَامِيَةَ الْمِعْزَى الْكَسِيرَةَ، فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَيْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ، كَأَنَّكَ -لَا أَبَا لِغَيْرِكَ- حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِكَ تُرَاثَكَ مِنْ أَبِيكَ وَ أُمِّكَ. فَسُبْحَانَ اللَّهِ! أَمَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ، أَوَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ؟
أَيُّهَا الْمَعْدُودُ كَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِي الْأَلْبَابِ، كَيْفَ تُسِيغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّكَ تَأْكُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْكِحُ النِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ الْيَتَامَى وَ
الْمَسَاكِينِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ الَّذِينَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ؟فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ، فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْكَ لَأُعْذِرَنَّ إِلَى اللَّهِ فِيكَ وَ لَأَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا دَخَلَ النَّارَ؛ وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِي فَعَلْتَ مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ وَ لَا ظَفِرَا مِنِّي بِإِرَادَةٍ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا. وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ مَا يَسُرُّنِي أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِي أَتْرُكُهُ مِيرَاثاً لِمَنْ بَعْدِي. فَضَحِّ رُوَيْداً، فَكَأَنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى وَ عُرِضَتْ عَلَيْكَ أَعْمَالُكَ بِالْمَحَلِّ الَّذِي يُنَادِي الظَّالِمُ فِيهِ بِالْحَسْرَةِ وَ يَتَمَنَّى الْمُضَيِّعُ فِيهِ الرَّجْعَةَ، "وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ".
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) من تو را شريک خويش در امانتم (حکومت و زمامدارى) قرار دادم و تو را از خواص و صاحب سرّ خود گردانيدم و در ميان خاندان و خويشاوندانم کسى مطمئن تر از تو براى همکارى، يارى و اداى امانت نسبت به من نبود امّا همين که ديدى زمان بر پسر عمويت سخت گرفته و دشمن در نبرد با او محکم ايستاده و به غارتگرى دست زده و امانت در ميان مردم خوار و بى مقدار شده و اين امّت (از فرمان حق) تجاوز نموده و بى پناه گشته است (در چنين شرايطى تو) به پسر عمويت پشت کردى و با کسانى که از او جدا شدند، همراه گشتى و با آنها که دست از ياريش کشيدند هماهنگ شدى و همراه خائنان، به او خيانت کردى; نه پسر عمويت را يارى
رساندى و نه امانت را ادا نمودى.
گويا تو جهاد خود را براى خدا انجام ندادى و گويا حجّت و بيّنه اى از سوى پروردگارت نداشتى و گويا تو با اين امّت براى غصب دنيايشان حيله و نيرنگ به کار مى بردى و مقصودت اين بود که آنها را بفريبى و غنايمشان را در اختيار بگيرى (و آن نيات آلوده سبب شد که) آن زمان که امکان تشديد خيانت نسبت به امّت را پيدا کردى به سرعت حمله کردى و با عجله بر بيت المال پريدى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان که براى زنان بيوه و يتيمان آنها نگهدارى مى شد ربودى. همانند گرگ چالاکى که بزغاله مجروح و استخوان شکسته اى را بربايد، آن گاه آن را با خاطرى آسوده به سوى حجاز حمل کردى بى آنکه در اين کار احساس گناه کنى. دشمنت بى پدر باد، گويا ميراث پدر و مادرت را براى خانواده ات مى بردى. سبحان الله آيا به معاد ايمان ندارى و از بررسى دقيق حساب روز قيامت نمى ترسى؟!
اى کسى که در گذشته نزد ما از خردمندان به شمار مى آمدى، چگونه آب و غذايى را گوارا مى نوشى و مى خورى در حالى که مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى و چگونه با اموال يتيمان و مساکين و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند اين اموال را به آنها اختصاص داده و بلاد اسلام را به وسيلة آنان حفظ کرده، کنيزانى را مى خرى و زنانى را به همسرى در مى آورى (نمى دانى آميزش با آن کنيزان حرام و نکاح با آن زنان نارواست.)
اکنون از خدا بترس و اموال اين گروه (محرومان و مجاهدان) را به آنها بازگردان و اگر به اين دستور که دادم عمل نکنى و خداوند مرا بر تو مسلّط کند کارى مى کنم که عذرم در پيشگاه خدا در باره تو پذيرفته باشد
و با اين شمشيرم که هيچ کس را با آن نزدم مگر اينکه داخل دوزخ شد ضربه اى بر تو وارد مى کنم!
به خدا سوگند اگر حسن و حسين (فرزندان عزيزم)، کارى همچون تو کرده بودند هيچ گونه مدارا با آنها نمى کردم و اراده مرا (در دفاع از حق بيت المال) تغيير نمى دادند تا زمانى که حق را از آنها بستانم و باطلى را که از ستم هاى آنها به وجود آمده از ميان بردارم.
به خداوندى که پروردگار جهانيان است سوگند مى خورم اگر آنچه را تو از اموال آنها گرفته اى از راه حلال در اختيار من بود هرگز مرا خوشحال نمى ساخت که آن را به عنوان ميراث براى بازماندگانم بگذارم، بنابراين کمى دست نگه دار (و انديشه کن) گويى به پايان زندگى رسيده اى و در زير خاک ها دفن شده اى و اعمالت به تو عرضه شده است در جايى که ستمگر فرياد حسرت بر مى دارد و آن کس که عمر خود را ضايع ساخته، آرزو مى کند که به دنيا بازگردد (و جبران کند)، ولى زمان فرار نيست (و تمام راه ها بسته است)
باش تا روزی که آن فکر و خیال *** برگشاید بی حجابی پرّ و بال
زانکه حشر حاسدان روز گزند *** بی گمان بر صورت گرگان کنند
حشر پر حرص خس مردار خوار *** صورت خوکی بود روز شمار
زانیان را گنده ، اندام نهان *** خمر خواهان را بود گند دهان
گند مخفی کان به دل ها می رسید *** گشت اندر حشره محسوس و پدید
سیرتی کان بر وجودت غالب است *** هم بر آن تصویر حشرت واجب است
ساعتی گرگی در آید در بشر *** ساعتی یوسف رخی همچون قمر
مولوی
توضیح نامه شماره 42:
امام علیه السلام در این نامه عمربن ابی سلمه (فرزند ام سلمه همسر پیغمبر گرامی اسلام صلي الله علیه و آله ) و ابوسلمه که از طرف آن حضرت فرماندار بحرین بود را مخاطب قرار داده و از خدمات او تشکّر می کند و او را از آن منصب فرا می خواند تا در جنگ صفّین همراه امام علیه السلام باشد و نعمان بن عجلان را که از بزرگان قبیلة بنی عجلان بود به جای او می گمارد.
امام علیه السلام برای اینکه خاطر ابن ابی سلمه از این جابجایی مکدّر نباشد، از زحمات او قدردانی کرده و با تعبیراتی محبّت آمیز مثل اینکه « دوست دارم تو در جهاد با دشمن و برای برپاداشتن ستون دین همراه من باشی» او را مخاطب قرار می دهد .
امام علیه السلام با این طرز برخورد خود نسبت به فرمانداری که او را عزل کرده و دیگری را به جای او نشانده راه و رسم دلجویی را نسبت به چنین اشخاصی به ما می آموزد .
و من كتاب له علیه السلام إلى عمر بن أبي سلمة المخزومي و كان عاملَه على البحرين، فعَزَلَه، و استعمل نعمانَ بن عجلان الزّرقي مكانَه:
از نامه های امام علیه السلام است به «عمر بن ابی سلمه مخزومی» فرماندار آن حضرت بر بحرین که او را برکنار کرد و «نعمان بن عجلان زرقی» را به جای او منسوب فرمود.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدْ وَلَّيْتُ النُّعْمَانَ بْنَ عَجْلَانَ الزُّرَقِيَّ عَلَى الْبَحْرَيْنِ وَ نَزَعْتُ يَدَكَ، بِلَا ذَمٍّ لَكَ وَ لَا تَثْرِيبٍ عَلَيْكَ، فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَايَةَ وَ أَدَّيْتَ الْأَمَانَةَ؛ فَأَقْبِلْ غَيْرَ ظَنِينٍ وَ لَا مَلُومٍ وَ لَا مُتَّهَمٍ وَ لَا مَأْثُومٍ. فَلَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِيرَ إِلَى ظَلَمَةِ أَهْلِ الشَّامِ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِي، فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ إِقَامَةِ عَمُودِ الدِّينِ، إِنْ شَاءَ اللَّه.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) من نعمان بن عجلان زُرَقى را به فرماندارى بحرين منصوب کردم و تو را از آنجا برگرفتم بى آنکه تو را مذمّت کنم و يا ملامتى بر تو باشد، چرا که تو زمامدارى و مأموريّت خود را به نيکويى انجام دادى و حقّ امانت را ادا نمودى، بنابراين به سوى ما بيا بى آنکه مورد سوء ظن يا ملامت باشى و نه متّهم و نه گناهکار. من تصميم گرفتم به سوى ستمگران اهل شام (و براى مبارزه با معاويه و هوادارانش) حرکت کنم و دوست دارم تو با من باشى، زيرا تو از کسانى هستى که من در جهاد با دشمن و برپا داشتن ستون دين از آنها استعانت مى جويم. ان شاء الله.
توضیح نامه شماره 43:
این نامه نیز بی شباهت به نامة 41 نیست و عصارة آن ملامت و سرزنش شدید امام علیه السلام نسبت به فرماندار دیگری به نام مصقلة بن هبیرة شیبانی است، زیرا به خدمت امام علیه السلام گزارش داده بودند که او اموال بیت المال را بی حساب و کتاب به قوم و قبیلة خود می دهد . امام علیه السلام او را سخت بر این کار ملامت می کند و نصیحت می فرماید که آخرت خود را به دنیا و دین خود را به دینار نفروشد؛ ولی به طور قطع او را متّهم نمی کند و می فرماید :
اگر خبری که به من رسیده راست باشد تو کار بسیار بدی کرده ای.
و من كتاب له علیه السلام إلى مصقلة بن هبيرة الشيباني و هو عامله على أردشيرخُرّة:
از نامه های امام علیه السلام است به مصقلة بن هبيرة شیبانی فرماندار اردشیر خرّه (سرزمین مهمی در فارس) است.
بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرٌ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ؛ أَنَّكَ تَقْسِمُ فَيْءَ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَ خُيُولُهُمْ وَ أُرِيقَتْ عَلَيْهِ دِمَاؤُهُمْ فِيمَنِ اعْتَامَكَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِكَ. فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَكَ عَلَيَّ هَوَاناً وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِي مِيزَاناً، فَلَا تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّكَ وَ لَا تُصْلِحْ دُنْيَاكَ بِمَحْقِ دِينِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا. أَلَا وَ إِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَكَ وَ قِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ فِي قِسْمَةِ هَذَا الْفَيْءِ سَوَاءٌ، يَرِدُونَ عِنْدِي عَلَيْهِ وَ يَصْدُرُونَ عَنْه.
گزارشى از تو به من رسيده است که اگر درست باشد و اين کار را انجام داده باشى، پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصيان کرده اى. به من گزارش داده اند، تو غنايم مسلمانان را که با نيزه ها و اسب هايشان (در جنگ با دشمن) به دست آمده و خون هايشان در اين راه ريخته شده در ميان گروهى از باديه نشينان قبيله ات که تو را به رياست خود برگزيده اند تقسيم مى کنى.
سوگند به کسى که دانه را (در زير خاک) شکافت و روح انسانى را آفريد، اگر گزارشى که به من رسيده درست باشد، تو در نزد من منزلت پستى خواهى داشت و ارزش و مقدارت در پيشگاه من سبک خواهد شد، بنابراين حقّ پروردگارت را سبک مشمار و دنيايت را با نابودى دينت سامان مده که اگر چنين کنى از زيانکارترين افراد خواهى بود. آگاه باش! حق مسلمانانى که نزد تو هستند با آنهايى که نزد منند در تقسيم بيت المال يکسان است. و ورود وخروج همگى بر آن بايد به نظر من باشد.
به قول خواجه هر آن کس که دین به دنیا داد *** فروخت یوسف مصری به درهمی معدود
توضیح نامه شماره 44:
سرچشمة این نامه آن است که امام علیه السلام با خبر می شود که معاویه نامه ای به زیاد بن ابیه نوشته است که او را برادر واقعی خود بداند به این ترتیب که زیاد را فرزند نامشروع ابوسفیان معرفی کند که از زن بدکاری متولد شده ، و از این طریق او را بفریبد و در چنگال خویش برای رسیدن به اهدافش قرار دهد.
امام علیه السلام به زیاد که در آن زمان از سوی آن حضرت به فرمانداری فارس منصوب شده بود هشدار داد که این برنامة شیطانی است که از سوی معاویه طراحی شده مبادا تو را بفریبد؛ هر فرزندی تعلّق به پدر و مادری دارد که در آن خانه متولّد شده است حتّی نسبت نامشروع به ادّعای شخصی مثل ابوسفیان که زیاد از نطفة اوست ثابت نمی شود . هنگامی که نامه به زیاد رسید سخن امام علیه السلام را پذیرفت و آرام گرفت هرچند بعد از شهادت امام علیه السلام معاویه با همین نیرنگ به اضافة تهدید او را به سوی خود فرا خواند و زیاد به او پیوست.
از تواریخ استفاده می شود که مادر زیاد ، کنیز یکی از اطبّای معروف عرب به نام « حارث بن کلده » بود که با برده ای به نام « عبید » ازدواج کرد و زیاد به حسب ظاهر نتیجة آن ازدواج بود لذا او زیاد بن عبید می گفتند ؛ ولی چون پدرش غلام و بردة ناشناخته ای بود بعضی ترجیح دادند که به او زیاد بن ابیه بگویند و ظاهراً خود او هم از این امر ابا نداشت ؛ امّا بعدها که معاوبه او را برادر خود خواند به او زیاد بن ابی سفیان گفتند! و به راستی انسان از این وقاحت در حیرت فرو می رود که شخصی دعوای خلافت پیامبراسلام صلي الله علیه و آله داشته باشد و با این صراحت کسی را به عنوان برادر ولد الزنای خود بخواند و شگفتی دیگر آن است که محیط چقدر آلوده بوده که زیاد بن ابیه این ماجرا را پذیرا شد .
و من كتاب له علیه السلام إلى زياد ابن أبيه و قد بلغَه أن معاوية كتب إليه يريد خديعتَه بإستِلحاقه:
از نامه های امام علیه السلام است به زیاد بن ابیه در هنگامی که به آن حضرت گزارش رسید معاویه میخواهد ملحق ساختن زیاد به فرزندان ابوسفیان وی را فریب دهد.
وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِيَةَ كَتَبَ إِلَيْكَ يَسْتَزِلُّ لُبَّكَ وَ يَسْتَفِلُّ غَرْبَكَ، فَاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّيْطَانُ يَأْتِي الْمَرْءَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ لِيَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ يَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ. وَ قَدْ كَانَ مِنْ أَبِي سُفْيَانَ فِي زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لَا يَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ، وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ.
فَلَمَّا قَرَأَ زِيَادٌ الْكِتَابَ قَالَ شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ، وَ لَمْ تَزَلْ فِي نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِيَةُ.
اطّلاع يافتم که معاويه نامه اى براى تو نوشته تا عقلت را بفريبد (و گمراه سازد) و عزم و تصميمت را (در پايمردى بر وظيفه اى که بر عهده گرفته اى) سست کند و در هم بشکند. از او بر حذر باش که او به يقين شيطان است! او از پيش رو و پشت سر و از راست و چپ انسان مى آيد تا او را در حال غفلت تسليم خود سازد و درک و شعورش را غافل گيرانه بدزدد. (آرى) در زمان عمر بن خطاب ابو سفيان سخنى بدون انديشه از پيش خود و با تحريکى از تحريکات شيطان گفت (ولى اين سخن کاملا بى پايه بود) که نه با آن، نسب ثابت مى شود و نه استحقاق ميراث را همراه دارد و کسى که به چنين سخن واهى و بى اساس تمسّک جويد همچون بيگانه اى است که در جمع مردم وارد شود
و بخواهد از آبشخورگاه آنها آب بنوشد که همه او را کنار مى زنند و همانند ظرفى است که در کنار مرکب مى آويزند که به هنگام راه رفتن پيوسته تکان مى خورد و به اين طرف و آن طرف مى رود.
هنگامى که زياد اين نامه را مطالعه کرد گفت: به پروردگار کعبه سوگند که امام علیه السلام با اين نامه اش آنچه را من در دل داشتم (که من از نطفه ابوسفيان نيستم) گواهى داد. و اين مطلب همچنان در دل او بود (تا زمانى که معاويه بعد از شهادت اميرمؤمنان علیه السلام بى اندازه زياد را وسوسه کرد تا سخن او در وى مؤثّر افتاد و) او را به خود ملحق ساخت.
مرحوم سيّد رضى به تفسير چند لغت از لغات پيچيده ذيل اين نامه پرداخته مى گويد: «واغل» (از ريشه وَغْل بر وزن فصل) به معناى کسى است که براى نوشيدن آب از آبشخور ديگران، هجوم مى آورد در حالى که از آنان نيست و پيوسته آنها وى را عقب مى رانند و منع مى کنند; و «النَّوْطُ الْمُذَبْذَبِ» ظرف يا قدح يا مانند آن است که در کنار مرکب مى آويزند و دائماً از اين طرف و آن طرف مى افتد و هرگاه مرکب پشتش را حرکت دهد يا براى راه رفتن عجله کند، مى لرزد. (اشاره به اينکه اين گونه الحاق نسب هاى مشکوک هرگز پايدار نيست و پيوسته متزلزل است.)
عروة الوثقی
می کش-ان-د در دل گ-ردابِ خ-ود دن-یا مرا *** می کند هر لحظه دور از س-اح-ل عُق-بی مرا
می زنم هر چند دست و پا ، کز آن گردم رها *** می کشد افزون به کام خویشتن دن-یا مرا
هر چه بر فری-اد می سازم ده-ان را باز تر *** سخت تر گ-ردد نجات از ض-جّ-ة بیج-ا مرا
ناج-ی ناص-ح ک-جا یاب-م که با ان-درز و پند *** با ک-لام خ-ویش گ-ی-رد دس-ت، بی پروا مرا
بود این اندیش-ه ام تا پی-رِ اس-تادی فَ-هی-م *** کرد با ن-ه-ج الب-لاغ-ه آش-نا زیبا م-را
گشت تا نه-ج الب-لاغ-ه رهنما در کار من *** عُ-روة الوث-قی شده ه-ر ح-کم-ت م-ولا مرا
تا زم-ولا پن-د گیرم ص-رف کردم نق-د عمر *** شد نصیب-م س-ود بی پایان از این س-ودا مرا
بحر علمِ مرتضی(علیه السلام ) را نیست آرامی ز موج *** جنّت المأوی بود هر موج از این دری-ا مرا
همچو من مجنون نباشد در پی لیلیِ خویش *** روز و شب اندیش-ة م-ولاست در هر جا مرا
کی رَوَد از یادِ « مهدی» لطف استادی که او *** طبع ش-یرین داد و نط-قی این چنین گویا مرا
مهدی
توضیح نامه شماره 46:
این نامه در واقع دستورالعملی است به یکی از کارگزاران حکومت آن حضرت که در جمله های کوتاه و پرمعنا او را مخاطب ساخته و آمادة انجام وظیفه می کند . این نامه از سه بخش تشکیل شده است:
امام علیه السلام در بخش اوّل به مقام والا و شخصیّت برجستة کارگزارِ خود اشاره می کند تا او را برای پذیرش این مأموریّت مهّم آماده کند.
در بخش دوم به فروتنی در برابر رعیّت و خوش رویی و ملایمت با مردم و مدارا و سعة صدر توصیه می کند.
در بخش سوم عدالت و مساوات در میان مردم را حتّی در اشاره و نگاه و تحیّت و تعارفات معمولی به او گوشزد می فرماید مبادا زورمندان ، طمع در تبعیض کنند و ضعیفان از عدالت مأیوس شوند.
از جمله کسانی که مخاطب در این نامه را مالک اشتر ذکر کرده اند مرحوم شیخ مفید در امالی صفحة 79 و طبری مورخ معروف در تاریخ خود جلد 4، صفحة 71 در حوادث سال 38 است.
و من كتاب له علیه السلام إلى بعض عُمّاله:
از نامه های امام علیه السلام است خطاب به بعضی فرمانداران خود
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ الْأَثِيمِ وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ الثَّغْرِ الْمَخُوفِ. فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ، وَ اخْلِطِ الشِّدَّةَ بِضِغْثٍ مِنَ اللِّينِ، وَ ارْفُقْ مَا كَانَ الرِّفْقُ أَرْفَقَ وَ اعْتَزِمْ بِالشِّدَّةِ حِينَ لَا تُغْنِي عَنْكَ إِلَّا الشِّدَّةُ، وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ، وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ التَّحِيَّةِ، حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ؛ وَ السَّلَام
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) به يقين تو از کسانى هستى که من براى برپا داشتن دين از آنها کمک مى گيرم و سرکشى و تکبّر گنهکاران را به وسيله آنان درهم مى شکنم و گلوگاه هاى خطرناک را به کمک آنها حفظ مى کنم، بنابراين از خداوند در امورى که براى تو مهّم است يارى بجوى. سخت گيرى و شدّت عمل را با نرمش در آميز. مادام که مدارا کردن بهتر است مدارا کن; اما در آنجا که جز شدّت عمل تو را بى نياز نمى کند تصميم به شدّت بگير. پر و بالت را براى مردم بگستران (و تواضع کن) و با چهره گشاده با آنان روبه رو شو و در برابر آنان نرم خو و ملايم باش و مساوات را در ميان آنها حتّى در مشاهده و نگاه کردن با گوشة چشم و اشاره کردن و تحيّت و تعارفات رعايت کن تا زورمندان در نقض عدالت به نفع خودشان طمع نورزند و ضعيفان از عدالت تو مأيوس نشوند. والسلام.
در توفیق را بر روی خود دانسته می بندد *** ستمکاری که فیض خود، ز سائل باز می دارد
بزرگ اوست که بر خاک همچو سایة ابر *** چنان رود که دل مو ر را نیاز آرد
اگر بقا طلبی با شکستگان خوش باش *** که مه تمام چو شد پای در رکاب شود
کعبه را دریافت هرکس خاطری معمور کرد *** شد سلیمان هر که دست خود حصار مور کرد
صائب تبریزی
بی سر و پائی اگر در چشم خوار آید ترا *** دل بده دست آرش، که یک روزی به کار آید ترا
فرخی یزدی
گر از تحمّل من خصم شد زبون چه عجب *** فلک حریف زبردستی مدارا نیست
صائب تبریزی
دقّت بسیار باید تا دلی آری به دست *** تا نشد باریک رشته ، بهره از گوهر نیافت
لامع
پند بوتراب
ک--لام خلق ک--جا ، پند بوتراب کجا *** چ---راغ م--رده کجا ، ن--ور آفت--اب کجا
مرا به موعظة غیر مُتعِّظ مسپار *** زلال چشمة حیوان کجا ، س--راب کجا
دلم ز ناصِحِ ح--رّافِ بی عمل خ-ون است *** زبانِ وَع---ظ کجا ، پیشة ص---واب کجا
چه نسبت است دل پاک را به حرف گزاف *** ک--جاست مرد عم-ل ، حرف با حساب کجا
از این ط---ریق به مقص-د نمی رسی واعظ *** به راه رِیب و ریا می---کنی شت--اب کجا
مشو به ج----لوة صحبت ز صدق نیّت باز *** به بح-ر، لولوء و مرجان کجا حُ---باب کجا
ازآن شِ---نو که نباشد نق--اب بر سخنش *** سح--اب تیره ک--جا ، مِ-هر بی حجاب کجا
سخن چو نه--ج بلاغ--ت کجا توانی یافت *** ک---جاست چش-مة حیوان شراب ناب کجا
علی(ع)است باب نجات وعلی(ع) است حصن حصین *** ک---جا رویم از این در، بده ج---واب کجا ؟
بهشت من دو جهان روی او بود ، « مهدی» *** بهشت و حور کجا ، روی بوت-ُ-راب کجا
توضیح نامه شماره 47:
این نامه که در حقیقت یکی از وصایای جامع و پرمحتوای امام علیه السلام هنگامی است که در بستر شهادت افتاده بود ، خطاب به فرزندانش حسن علیه السلام و حسین علیه السلام ، بلکه همة شیعیان ،حاوی چند بخش مهّم است :
در بخش اوّل امام علیه السلام آنها را توصیه به تقوا و بی اعتنایی به زرق و برق دنیا و طرفداری از حق و حمایت از مظلوم در برابر ظالم می کند.
در بخش دوم ، که در آن صریحاً می گوید : مخاطب من تمام فرزندان و خانواده و همة کسانی است که این نامة من تا دامنة قیامت به آنها می رسد ، بار دیگر توصیه به تقوا و سپس دعوت به نظم در همه کار و اصلاح در میان مردم و اهمیّت آن دارد .
در بخش سوم انگشت روی چند مسأله بسیار مهّم گذارده و دعوت به کفالت ایتام و حفظ حقوق همسایگان و عمل به قرآن و اهتمام به امر نماز و حج و جهاد با مال و جان و زبان و ارتباط با یکدیگر و ترک جدایی ها و امربه معروف و نهی از منکر دارد .
در آخرین بخش فرزندان عبدالمطلّب را مورد خطاب قرار داده و تأکید می کند که بعد از شهادت من خون مسلمانان را نریزید و به بهانة این شهادت از این و آن انتقام نگیرید . تنها قاتل من مسئول است و او باید کشته شود و سپس توصیه می کند که پس از کشتن وی بدن او را مثله نکنید و به خاک بسپارید.
و من وصية له علیه السلام للحسن و الحسين (علیهما السلام) لما ضربَه ابنُ ملجم لعنه الله:
از وصایای امام علیه السلام است به امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) هنگامی که ابن ملج-م ک-ه لعنت خدا بر او باد به آن حضرت ضربت زد.
أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ أَلَّا تَبْغِيَا الدُّنْيَا وَ إِنْ بَغَتْكُمَا، وَ لَا تَأْسَفَا عَلَى شَيْءٍ مِنْهَا زُوِيَ عَنْكُمَا، وَ قُولَا بِالْحَقِّ، وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ، وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً.
أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اللَّهِ، وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ، وَ صَلَاحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ، فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا صلي الله علیه و آله يَقُولُ: صَلَاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ.
اللَّهَ اللَّهَ فِي الْأَيْتَامِ، فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَا يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ. اللَّهَ اللَّهَ فِي جِيرَانِكُمْ، فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ مَا زَالَ يُوصِي بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْقُرْآنِ لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ، فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا. وَ اللَّهَ اللَّهَ فِي الْجِهَادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ، وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ. لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ، ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ.
ثُمَّ قَالَ: يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، لَا أُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ خَوْضاً، تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِيرُ ؛ أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِي إِلَّا قَاتِلِي، انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ؛ وَ لَا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله علیه و آله يَقُولُ: إِيَّاكُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُور.
من شما را به تقوا و پرهيزکارى (و ترس از مخالفت پروردگار) توصيه مى کنم و سفارش مى کنم و در پى زرق
و برق دنيا نباشيد، هرچند دنيا به سراغ شما بيايد و بر آنچه از دنيا از دست مى دهيد تأسّف نخوريد. سخن حق بگوييد و براى اجر و پاداش الهى (نه براى چشم داشت از مردم) کار کنيد، همواره دشمن (سرسختِ) ظالم و يار و مددکار مظلوم باشيد.
من شما و تمام فرزندان و خاندانم و کسانى را که اين وصيّت نامه ام به آنها مى رسد به تقواى الهى و نظم در کارهاى خود و اصلاح ذات البين توصيه مى کنم، زيرا من از جدّ شما صلي الله علیه و آله شنيدم که مى گفت: «اصلاح ميان مردم از تمام نمازها و روزه ها برتر است».
خدا را خدا را، که يتيمان را رعايت کنيد، نکند آنها گاهى سير و گاهى گرسنه بمانند و در حضور شما ضايع شوند. خدا را خدا را، که در مورد همسايگان خود خوش رفتارى کنيد، چرا که آنان مورد توصية پيامبر شما هستند و او همواره نسبت به همسايگان سفارش مى فرمود تا آنجا که ما گمان برديم به زودى آنها را در ارث شريک خواهد کرد. خدا را خدا را، که عمل به احکام قرآن را فراموش ننماييد، نکند ديگران در عمل به آن بر شما پيشى گيرند. خدا را خدا را، که نماز را برپا داريد، چرا که ستون دين شماست. خدا را خدا را، که خانه پروردگارتان را به فراموشى نسپاريد و تا زنده هستيد آن را خالى نگذاريد، که اگر زيارت خانة خدا ترک شود به شما مهلت داده نخواهد شد (و بلاى الهى نازل مى گردد). خدا را خدا را، که در جهاد با مال و جان و زبان خويش در راه خداوند کوتاهى نکنيد، (و از هر سه وسيله در اين راه بهره گيريد) و بر شما لازم است پيوندهاى دوستى و محبّت و بذل و بخشش را فراموش نکنيد و بر حذر باشيد از اينکه به يکديگر پشت کنيد و رابطه خود را با هم قطع نماييد.
امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنيد که اشرار بر شما مسلّط خواهند شد، سپس هر چه دعا کنيد مستجاب نمى گردد.
سپس (امام علیه السلام )فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! نکند بعد از شهادتم (به بهانه قتل من) در خون مسلمانان فرو رويد و بگوييد: اميرمؤمنان کشته شد. آگاه باشيد جز قاتل من را به سبب قتل من نکشيد. (درست) بنگريد هرگاه من از اين ضربت از دنيا چشم پوشيدم، او را تنها يک ضربت بزنيد تا يک ضربت در برابر يک ضربت باشد. و او را مثله نکنيد (گوش و بينى و اعضاى او را جدا نسازيد) که من از رسول خدا صلي الله علیه و آله شنيدم که مى فرمود: «از مثله کردن بپرهيزيد، هرچند نسبت به سگ گزنده باشد!».
جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد *** وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد
بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایّام *** به من کاری که با سرو سمن باد خزانی کرد
رفیق نیمه راهی چون مرا در خواب نوشین دید *** به لالای جَرَس ، آهنگ کوچ کاروانی کرد
جوانی خود مرا تنها امید زندگانی بود *** دگر من با چه امیدی توانم زندگانی کرد
جوانان در بهار عمر یاد از شهریار آرید *** که عمری در گلستان جوانی نغمه خوانی کرد
شهریار
سر گرگ باید هم اول برید *** نه چون گوسفندان مردم درید
چو دستت رسد مغز دشمن بر آر *** که فرصت فرو شوید از دل غبار
سعدی
تو ظالم را نده رخصت یه تأویل *** ستیزا را ستیزیدن میاموز
مولوی
اگر سایه ای خود به رفت از سرش *** تو در سایة خویشتن ، پرورش
سعدی
یتیم ار ز کف داد مِهرِ پدر *** تو او را پدر باش و او چون پسر
مهدی
حق همسایگان بزرگ شمار *** باطلی گر کنند یاد میار
اوحدی
لا اله باشد صدف گوهر نماز *** قلب مسلم را حج اصغر نماز
در کف مسلم مثال خنجر است *** قاتل فحشاء و بغی و منکر است
در بدن داری اگر سوز حیات *** هست معراج مسلمان در صلوة
ور نداری خون گرم اندر بدن *** سجدة تو نیست جز رسم کهن
اقبال لاهوری
حضور قلب ، بود ، شرط ، در اداری نماز *** حضور خلق ترا در نماز می آرد
حضور خاطر اگر در نماز معتبر است *** امید ما به نماز نکرده ، بیشتر است
بی قراران بیشتر از وصل لذّت می برند *** شعله تا در خویش می جنبد شَرَر در منزل است
صائب تبریزی
قوم را ربط و نظام از مرکزی *** روزگارش را دوام از مرکزی
راز دار و راز ما بیت الحرم *** سوز ما هم ساز ما بیت الحرم
اقبال لاهوری
ز پاکی ورا (کعبه)خانه خویش خواند *** نیایش کنان را بدان پیش خواند
فردوسی
جان فشانید و قدم در ره ، نهید *** پای کوبان ، سربدان ، درگه نهید
جان چه خواهی کرد بر جانان فشان *** در ره جانان چو مردان جان فشان
هست مشغولّی دل بر من حرام *** هر چه دارم می فشانم بر دوام
مرد باید کز طلب در انتظار *** هر زمانی جان کند در ره نثار
خویش را در بحر عرفان غرق کن *** ورنه، باری خاک ره ، بر فرق کن
عطار نیشابوری
معلّق است به موئی جهان و بر سر آن *** همه لجاج لجوج و همه عِناد عنود
خود این قلوب پراکنده را به هم پیوند *** صف نماز کن از این صفِ جدال و جنود
شهریار
توضیح نامه شماره 48:
نخست لازم است به شأن ورود نامه اشاره کنیم و آن اینکه نویسندة مصادر نهج البلاغه آورده است که در یکی از روزهای جنگ صفیّن که کار جنگ بسیار پیچیده شده بود علی عمامة رسول خدا صلي الله علیه و آله را بر سر پیچید و گفت : ای مردم هرکس امروز می خواهد با خدا معامله کند آماده شود . ده هزار نفر یا بیشتر آمادة جنگ در رکاب آن حضرت شدند و آن حضرت بعد از خواندن اشعاری حماسی بر لشکر حمله کرد . همراهان امام علیه السلام نیز یکباره حمله ور شدند و تمام صفوف شامیان را در هم شکستند . هنگامی که معاویه این وضع را دید پا در رکاب کرد و آمادة فرار شد ؛ ولی عمروبن عاص توصیه کرد که قرآن ها را بر سر نیزه ها بلند کنند و لشکریان علی علیه السلام را به گردن نهادن در برابر حکم قرآن دعوت نمایند و همین امر سبب شد که در لشکر عراق اختلاف بیفتد . در این هنگام معاویه نامه ای به علی علیه السلام نوشت که خلاصه اش چنین است : کار جنگ طولانی شده هر کدام از ما خود را برحق می داند . گروه زیادی در این میان کشته شدند و من می ترسم آینده بدتر باشد و ما در آینده در پیشگاه خدا مسئول خواهیم بود . من تو را به چیزی دعوت می کنم که صلاح امّت و باعث حفظ خون ها و دفع فتنه و دشمنی است و آن اینکه دو نفر حَکَم که مورد رضایت ما باشند یکی از یاران من و دیگری از یاران تو در میان ما مطابق فرمان خدا حکم کند . از خدا بپرهیز و به حکم قرآن راضی باشد . والسلام» .
امام علیه السلام در پاسخ ، نامة مورد بحث را نوشته است که مشتمل بر نصایح مستدلّی به معاویه و هشدار به اوست دربارة عاقبت شوم اعمالش که مایة ندامت و خسران و پشیمانی است همان عاقبتی که برای هرکس که در برابر دعوت شیطان تسلیم شود و زمام خود را به او بسپارد مسلّم است.
در بخش دیگری از این نامه ، امام علیه السلام اعلام می دارد که مسألة حَکمیّت قرآن را پذیرفته است نه به علّت دعوت معاویه ، بلکه به منظور عظمت و حرمت قرآن .
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
فَإِنَّ الْبَغْيَ وَ الزُّورَ يُوتِغَانِ الْمَرْءَ فِي دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ، وَ يُبْدِيَانِ خَلَلَهُ عِنْدَ مَنْ يَعِيبُهُ؛ وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّكَ غَيْرُ مُدْرِكٍ مَا قُضِيَ فَوَاتُهُ، وَ قَدْ رَامَ أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَيْرِ الْحَقِّ فَتَأَلَّوْا عَلَى اللَّهِ فَأَكْذَبَهُمْ. فَاحْذَرْ يَوْماً يَغْتَبِطُ فِيهِ مَنْ أَحْمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ، وَ يَنْدَمُ مَنْ أَمْكَنَ الشَّيْطَانَ مِنْ قِيَادِهِ فَلَمْ يُجَاذِبْهُ. وَ قَدْ دَعَوْتَنَا إِلَى حُكْمِ الْقُرْآنِ وَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ، وَ لَسْنَا إِيَّاكَ أَجَبْنَا وَ لَكِنَّا أَجَبْنَا الْقُرْآنَ فِي حُكْمِهِ؛ وَ السَّلَامُ.
(بدانيد) ظلم و ستم و سخنان باطل و بر خلاف حق انسان را در دين و دنيايش به هلاکت مى افکند و عيوب او را نزد عيب جويان آشکار مى سازد.
من مى دانم که آنچه (از سوى خداوند) فوت آن مقدّر شده به دست نخواهى آورد. گروهى (پيش از تو) در مطالبة امر (خلافت) به ناحق برخاستند و با هم به خدا سوگند ياد کردند ولى خداوند آنها را تکذيب کرد (چرا که هرگز به اهدافشان نرسيدند). از آن روزى برحذر باش که افرادى که کارهاى پسنديده انجام داده اند، شادند و کسانى که زمام خويش را به دست شيطان سپردند و آن را باز پس نگرفته اند، سخت پشيمانند. تو ما را به حکميّت قرآن دعوت کردى در حالى که خود اهل قرآن نيستى. (ما گرچه حکميّت قرآن را پذيرفتيم) ولى مقصود ما پاسخ به تو نبود بلکه به قرآن پاسخ داديم و حکمش را گردن نهاديم، والسّلام.
توضیح نامه شماره 49:
مخاطب این نامه به عقیدة بسیاری از مورّخان و شارحان عمروبن عاص است . دینوری در کتاب الاخبار الطوال به این معنا تصریح کرده و نصر بن مزاحم در کتاب صفیّن علاوه بر این معنا بخشی از نامه را که مرحوم سید رضی به هنگام گزینش حذف کرده ذکر می کند که در آن بخش امام علیه السلام صریحاً به عمروعاص هشدار می دهد که از معاویه پیروی نکند. به هرحال مخاطب در این نامه هر که باشد امام علیه السلام او را با تعبیرات دلنشین و بیدار کنندة خود اندرز می دهد که فریب دنیا را نخورد؛ دنیایی که هرگز دنیا پرستان به آنچه از آن دارند راضی نمی شوند و پیوسته برای رسیدن بیشتر به آن حرص می زنند و در ضمن او را به عبرت گرفتن از تاریخ گذشتگان توصیه می کند.
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية أيضاً:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه یا عمرو بن عاص
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الدُّنْيَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَيْرِهَا وَ لَمْ يُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَيْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَيْهَا وَ لَهَجاً بِهَا، وَ لَنْ يَسْتَغْنِيَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِيهَا عَمَّا لَمْ يَبْلُغْهُ مِنْهَا، وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ؛ وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى، حَفِظْتَ مَا بَقِيَ؛ وَ السَّلَامُ.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى بدان) دنيا انسان را به خود مشغول و از غير خود بيگانه مى سازد. دنيا پرست به چيزى از دنيا نمى رسد جز آنکه درى از حرص را به رويش مى گشايد و آتش عشق او را به دنيا تندتر مى کند در حالى که دنياپرست هرگز به آنچه دارد در برابر آنچه به آن نرسيده قانع نيست (و دائماً در آتش حرص مى سوزد) و به دنبال آن جدايى از اموالى است که گردآورى کرده و واتابيدن آنچه را تابيده است. اگر از آنچه (در داستان پيشينيان و در گذشته عمر خودت) وجود داشته است عبرت گيرى آنچه را باقى است حفظ خواهى کرد.والسّلام.
توانگر بود هر که را آز نیست *** خنک مرد کش آز و انباز نیست
چو خرسند باشی تن آسای شوی *** چو آز آوری زان هراسان شوی
فردوسی
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان *** ایوان مدائن را آئینة عبرت دان
خاقانی
توضیح نامه شماره 50:
این نامه عمدتاً از سه بخش تشکیل شده است .
بخش اوّل از حقّ خداوند بر زمامداران سخن می گوید که نباید قدرت، آنها را از توده های مردم غافل و دور سازد ، بلکه هرچه توانایی بیشتری پیدا می کنند به مردم نزدیک تر می شوند.
در بخش دوم خطاب به فرماندهان لشکر کرده و می گوید: من باید شما را محرم اسرار خود بدانم و همه چیز را ، جز اسرار محرمانة جنگی ، برای شما بازگو کنم و در اموری که حکم مسلّم الهی در آن نیست با شما مشورت نمایم و حقّتان را به طور کامل بپردازم و در برابر ، شما هم باید در برابر فرمان من که به نفع جامعة اسلامی است کاملاً مطیع و خاضع باشید و از هر گونه فداکاری دریغ ندارید .
در بخش سوم سخن از کسانی می گوید که راه مخالفت در پیش گیرند و از اطاعت فرمان پیشوایشان سرپیچی کنند . حضرت آنها را به مجازات (سخت)تهدید می کند.
و من كتاب له علیه السلام إلى أمَرائه على الجَيش:
از نامه های امام علیه السلام است به سران سپاه
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَلَّا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ، وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ.
أَلَا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكْمٍ وَ لَا أُؤَخِّرَ لَكُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لَا أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ، وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْكُمُ النِّعْمَةُ. وَ لِي عَلَيْكُمُ الطَّاعَةُ وَ أَلَّا تَنْكُصُوا عَنْ دَعْوَةٍ وَ لَا تُفَرِّطُوا فِي صَلَاحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا الْغَمَرَاتِ إِلَى الْحَقِّ؛ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِي عَلَى ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ اعْوَجَّ مِنْكُمْ، ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ الْعُقُوبَةَ وَ لَا يَجِدُ عِنْدِي فِيهَا رُخْصَةً. فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِكُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ مَا يُصْلِحُ اللَّهُ بِهِ أَمْرَكُمْ، وَ السَّلَامُ.
(اين نامه) از سوى بندة خدا على بن ابى طالب اميرمؤمنان به پاسداران مرزها (ى کشور اسلام) نگاشته شده است. امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) حقىّ که بر والى و زمامدار ثابت است اين است که فضل و برترى هايى که به او رسيده و قدرتى که به او داده شده، سبب تغيير حال او درباره رعيّت نگردد، بلکه بايد نعمت هايى که خدا به او ارزانى داشته سبب نزديکى بيشتر به بندگان خدا و مهربانى به برادرانش گردد.
آگاه باشيد حقّ شما بر من اين است که جز اسرار جنگى چيزى را بر شما پنهان ندارم و هيچ کارى را بدون مشورت با شما جز در مقام قضاوت و بيان حکم الهى انجام ندهم. من موظّفم هيچ حقىّ را از شما به تأخير نيندازم و پيش از رسيدن به مقطع نهايى آن را قطع نکنم و (نيز از حقوق شما بر من اين است که) همه شما در حق، نزد من يکسان باشيد (و تفاوتى ميان شريف و وضيع قائل نشوم). هنگامى که من اين وظايف را انجام دادم، نعمت خدا (الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِينَکُمْ) بر شما مسلّم (و کامل) خواهد شد و من بر شما (نخستين) حقى که دارم اطاعت است و اينکه از دعوت من (براى جهاد و غير آن) سرپيچى نکنيد و در آنچه من دستور مى دهم و به صلاح و مصلحت همگى است سستى و تفريط روا مداريد و بايد در ميان امواج مشکل ها براى حق و به سوى حق فرو رويد. اگر اين وظايف را نسبت به من انجام ندهيد آن کس که راه کج مى رود از همه نزد من خوارتر است. سپس او را به سختى کيفر مى دهم و راه فرارى نزد من نخواهد داشت، بنابراين بايد حقوق خود را از امراى خود بگيريد و حقوق آنها را که با آن خداوند کار شما را اصلاح مى کند به آنها بپردازيد. والسّلام.
ولای علی (ع)
شد از ولای علی (ع) کعبه قبله گاه نماز *** و گرنه خانة بت بود سالیان دراز
رضای صاحب خانه چو شرط مهمانی است *** بدون اذن ولایت مکن سفر به حجاز
شد آب های جهان چون صداق همسر او *** بود رضای علی(ع) شرط هر وضوی نماز
بلند کرد ولی را نبی (ص) به روز غدیر *** که دست غیر نگردد به این مقام دراز
بود محبّت مولا کلید باب بهشت *** گمان مبر که کند دیگری به رویت باز
زلال می شود آیینة دل از سخنش *** چو آب چاه که بشنیده از علی (ع) بس راز
من و ولای تو یا مرتضی علی(ع) تا حشر *** که پرورانده به مهر تو مادرم ز آغاز
اگر که لایق همراهیت نمی باشم *** عنایتی که غلامت به من شود دمساز
فدای یک نَفَسَت باد نَف--س های جهان *** که بی ولای تو عالَم نمی کند دم باز
ز جور دهر شده شیعه این زمان تنها *** کجاست دست عنایاتت ای یتیم نواز ؟
نشسته بر سر کویت به سائلی « مهدی» *** به حق فاطمه ات(س) یک نظر بر او انداز
مهدی
توضیح نامه شماره 51:
امام علیه السلام در این نامه به چند نکتة مهّم اشاره می فرماید :
در بخش اوّل سخن از ثواب زحماتی است که گردآوی کنندگان خراج در این راه متحمّل می شوند که امام علیه السلام به عنوان ذخیرة یوم الماد از آن یاد می کند.
در بخش دوم این نامه دربارة رعایت عدالت و محبّت به مردم هنگام گرفتن خراج سفارش اکید می کند و از هرگونه اجحاف و تعدّی و زیان رساندن به آنها نهی می فرماید و حتّی در مورد غیر مسلمانانی که کمک به دشمن نکنند نیز همین توصیه را دارد .
در بخش آخر آنها را به شکرگذاری از نعمت های پروردگار و یاری دین و آیینش با تمام قوّت و قدرت فرا می خواند .
و من كتاب له علیه السلام إلى عُمّاله على الخَراج:
از نامه های امام علیه السلام است به کارگزاران خراج و بیت المال
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْخَرَاجِ؛
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَنْ لَمْ يَحْذَرْ مَا هُوَ صَائِرٌ إِلَيْهِ لَمْ يُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا يُحْرِزُهَا؛ وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَا كُلِّفْتُمْ بِهِ يَسِيرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ كَثِيرٌ؛ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِيمَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنَ الْبَغْيِ وَ الْعُدْوَانِ عِقَابٌ يُخَافُ، لَكَانَ فِي ثَوَابِ اجْتِنَابِهِ مَا لَا عُذْرَ فِي تَرْكِ طَلَبِهِ.
فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ، فَإِنَّكُمْ خُزَّانُ الرَّعِيَّةِ وَ وُكَلَاءُ الْأُمَّةِ وَ سُفَرَاءُ الْأَئِمَّةِ، وَ لَا تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ، وَ لَا تَبِيعُنَّ لِلنَّاسِ فِي الْخَرَاجِ كِسْوَةَ شِتَاءٍ وَ لَا صَيْفٍ وَ لَا دَابَّةً يَعْتَمِلُونَ عَلَيْهَا وَ لَا عَبْداً، وَ لَا تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَكَانِ دِرْهَمٍ وَ لَا تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ مُصَلٍّ وَ لَا مُعَاهَدٍ إِلَّا أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلَاحاً يُعْدَى بِهِ عَلَى أَهْلِ الْإِسْلَامِ، فَإِنَّهُ لَا يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَدَعَ ذَلِكَ فِي أَيْدِي أَعْدَاءِ الْإِسْلَامِ فَيَكُونَ شَوْكَةً عَلَيْهِ، وَ لَا تَدَّخِرُوا أَنْفُسَكُمْ نَصِيحَةً وَ لَا الْجُنْدَ حُسْنَ سِيرَةٍ وَ لَا الرَّعِيَّةَ مَعُونَةً وَ لَا دِينَ اللَّهِ قُوَّةً، وَ أَبْلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَا اسْتَوْجَبَ عَلَيْكُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اصْطَنَعَ عِنْدَنَا وَ عِنْدَكُمْ أَنْ نَشْكُرَهُ بِجُهْدِنَا وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا، وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) کسى که از آنچه سرانجام به سوى آن مى رود (مرگ و قيامت)بر حذر نباشد چيزى از پيش براى خود که او را (از بلاى آن روز) مصون دارد نمى فرستد. بدانيد
آنچه به آن مکلّف شده ايد کم است امّا ثوابش بسيار. اگر ظلم و تعدّى، که خدا از آن نهى کرده عقاب و کيفر ترس آورى نداشت، باز براى درک ثوابِ اجتنابِ از آن، عذرى براى ترکش باقى نمى ماند.
(امام فرمود:) حال که چنين است انصاف را از سوى خود نسبت به مردم رعايت کنيد و در برابر نيازمندى هايشان (که پاسخ گفتن به آن مشکلاتى دارد) صبر و شکيبايى به خرج دهيد، زيرا شما خزانه داران رعيّت و وکلاى امّت و سفيران ائمه و پيشوايان هستيد. هيچ کس را به سبب عرض حاجتش شرمنده نسازيد و کسى را از خواسته (مشروعش) باز مداريد و هرگز براى گرفتن خراج از بدهکار، لباس تابستانى يا زمستانى و يا مرکبى که با آن به کارهايشان مى رسند و يا برده اى را (که از کمک او براى زندگى بهره مى گيرند) به فروش نرسانيد. کسى را براى گرفتن درهمى تازيانه نزنيد. هرگز به مال احدى از مردم، چه مسلمان باشد و چه غير مسلمانى که در پناه اسلام است، دست نزنيد (و آن را به تملک بيت المال در نياوريد) مگر اينکه اسب يا سلاحى باشد که براى تجاوز به مسلمانان به کار گرفته مى شود (در اين صورت مى توانيد آن وسايل را مصادره کنيد) زيرا براى مسلمان سزاوار نيست که چنين وسايلى را در دست دشمنان اسلام باقى بگذارد تا سبب نيرومندى آنها بر ضدّ مسلمانان گردد. هرگز از نصيحت و اندرز به خويشتن (و به يکديگر) و از خوش رفتارى با سپاهيان و کمک به رعيّت و تقويت دين خدا خوددارى مکنيد.
در راه خدا آنچه را بر شما واجب است انجام دهيد، زيرا خداوندِ سبحان، از ما و شما خواسته است که با تمام توان شکر او را بجا بياوريم و آيين او را تا آنجا که قدرت داريم يارى کنيم و هيچ قدرتى (براى انجام اين امور) جز به کمک خداوند بزرگ نيست.
سعی در رزق کسان ، دل را منوّر می کند *** کم بود دل های شب، بی شمع بالین آسیا
اهل دل اوست که بر وسعت خلق افزاید *** کعبه آن است که در ناف بیابان باشد
دستی که ریزش نکند شاخ بی بر است *** نخلی که میوه ای ندهد، خشک بهتر است
صائب تبریزی
توضیح نامه شماره 52:
چنان که در عنوان نامه آمده است ، مخاطب آن امیران بلادند ، زیرا آنها ناظر به امور دینی و هم دنیوی مردم بودند، افزون بر اینکه امامت جمعه و جماعت را نیز بر عهده داشتند .
محتوای نامه در واقع بیانگر دو چیز است :
یکی اوقات دقیق نمازهای پنج گانه که هر کدام را باید در چه وقتی ادا کرد و دیگر اینکه امام جماعت باید ضعیف ترین مأمومین را در نظر بگیرد و متناسب با توان او نماز بخواند بخواند .
و من كتاب له علیه السلام إلى أمراء البلاد في معنى الصلاة:
از نامه های امام علیه السلام است به فرمانداران شهرها درباره معنای نماز و اوقات آن
أَمَّا بَعْدُ، فَصَلُّوا بِالنَّاسِ الظُّهْرَ حَتَّى تَفِيءَ الشَّمْسُ مِنْ مَرْبِضِ الْعَنْزِ، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعَصْرَ وَ الشَّمْسُ بَيْضَاءُ حَيَّةٌ فِي عُضْوٍ مِنَ النَّهَارِ حِينَ يُسَارُ فِيهَا فَرْسَخَانِ، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ حِينَ يُفْطِرُ الصَّائِمُ وَ يَدْفَعُ الْحَاجُّ إِلَى مِنًى، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعِشَاءَ حِينَ يَتَوَارَى الشَّفَقُ إِلَى ثُلُثِ اللَّيْلِ، وَ صَلُّوا بِهِمُ الْغَدَاةَ وَ الرَّجُلُ يَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ؛ وَ صَلُّوا بِهِمْ صَلَاةَ أَضْعَفِهِمْ وَ لَا تَكُونُوا فَتَّانِينَ.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) نماز ظهر را هنگامى با مردم بخوانيد (که خورشيد از دايره نصف النهار گذشته باشد) تا زمانى که خورشيد به اندازه خوابگاه يک بز از آن دور شده باشد، و نماز عصر را هنگامى براى آنها بجاى آوريد که خورشيد هنوز در بخشى از روز روشن و زنده است (يعنى هنوز به زردى نگراييده) به گونه اى که مى توان تا غروب آفتاب دو فرسخ راه را طى کرد و نماز مغرب را براى آنها هنگامى بخوانيد که روزه دار افطار مى کند و حاجى از عرفات (به سوى مشعر و سپس از آنجا) به سوى منى حرکت مى کند و نماز عشا را از وقتى که شفق پنهان مى گردد تا ثلث شب با آنان (مردم) بجا آوريد و نماز صبح را هنگامى با آنها بخوانيد که انسان مى تواند صورت رفيقش را ببيند و او را بشناسد و بايد آن گونه با آنها نماز بخوانيد که ضعيف ترين مأمومين مى توانند بخوانند و هرگز فتنه گر نباشيد. (که با طول دادن نماز و دعاهاى آن گروهى را بفريبيد و گروه ديگرى را به زحمت بيفکنيد.)
توضیح نامه شماره 54:
این نامه در عین فشردگی به چهار نکتة مهم اشاره می کند:
در بخش اوّل این نامه ، حضرت علیه السلام بر این امر تأکید دارد که من برای بیعت به سراغ مردم نرفتم و آنها با اصرار و بدون اکراه و اجبار و طمع به سراغ من آمدند و شما هم در بیعت با من هرگز مجبور نبودید .
در بخش دوم طلحه و زبیر را مخاطب ساخته می فرماید : از دو حال خارج نیست ؛ یا شما با میل و رغبت با من بیعت کرده اید ، پس چرا بیعت را شکستید ؟ برگردید و توبه کنید و یا بی میل و رغبت بیعت کرده اید که در این صورت مرتکب تدلیس شده اید ، زیرا در ظاهر ابراز اطاعت نموده ودر باطن قصر عصیان داشته اید.
در بخش سوم می فرماید : شما چنین می پندارید که من قاتل عثمان بوده ام و این را بهانه برای نقض بیعت قرار داده اید . بهترین راه این است که آنهایی که در این میدان بی طرف مانده اند در میان من و شما حکم کنند.
در بخش چهارم می فرماید : از این راه که در پیش گرفته اید برگردید که عذاب الهی را در پی دارد .
و من كتاب له علیه السلام إلى طلحة و الزبير
از نامه های امام علیه السلام به طلحه و زبیر
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا -وَ إِنْ كَتَمْتُمَا- أَنِّي لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي، وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي، وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا لِعَرَضٍ حَاضِرٍ؛ فَإِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ، وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ وَ إِسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ؛ وَ لَعَمْرِي مَا كُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَ الْكِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الْأَمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِيهِ كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ. وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَيْنِي وَ بَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي وَ عَنْكُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ، ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ. فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا، فَإِنَّ الْآنَ] أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلَام.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) شما مى دانيد هر چند کتمان کنيد که من به دنبال مردم نرفتم; آنها به سراغ من آمدند و من دست بيعت به سوى آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بيعت کردند و شما دو نفر از کسانى بوديد که به سراغ من آمديد و با من بيعت کرديد. تودة مردم به جهت زور و سلطه يا متاع دنيا با من بيعت نکردند. (بنابراين از دو حال خارج نيست) اگر شما از روى ميل و رغبت با من بيعت کرده ايد (بيعت شکنى شما حرام بوده) بايد باز گرديد و فوراً در پيشگاه خدا توبه کنيد و اگر بيعت شما از روى اکراه و نارضايى بوده راه را براى من
نسبت به خود گشوده ايد، زيرا ظاهراً اظهار اطاعت کرديد و در دل، قصد عصيان داشتيد (زيرا راه منافقان را پيموديد و اين حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است). به جان خودم سوگند شما از ساير مهاجران سزاوارتر به تقيّه و کتمان عقيده نبوده ايد (هيچ کس در آن روز مجبور به چنين چيزى نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بوديد) بنابراين هرگاه از آغاز، کناره گيرى از بيعت کرده بوديد کار شما آسان تر بود تا اينکه نخست بيعت کنيد و بعد (به بهانه اى) سر باز زنيد. شما چنين پنداشته ايد (و به دروغ تبليغ کرده ايد) که من قاتل عثمانم. بياييد ميان من و شما کسانى حکم کنند که اکنون در مدينه اند; نه به طرفدارى من برخاسته اند نه به طرفدارى شما، سپس هرکس به اندازه جرمى که در اين حادثه داشته محکوم و ملزم شود.
اى دو پيرمرد کهنسال! (که خود را از پيشگامان و شيوخ اسلام مى دانيد و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقيده خود برگرديد (و تجديد بيعت کنيد يا لااقل دست از آتش افروزى جنگ برداريد و به کنارى رويد) زيرا الان مهّم ترين چيزى که دامان شما را مى گيرد سرافکندگى و ننگ و عار است (آن هم به عقيده شما) ولى ادامه اين راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ! والسلام.»
عید سعید غدیر
هست بر لطف عل-ی)ع) عال-م امکان محتاج *** نی-ست مولای جهان غ-یر به رحمان محتاج
هست از ن-ور علی)ع) ارض و سَما نورانی *** ه-مه ب-اش-ند به خ-ورشید درخ-شان محتاج
ری-زه خ--وار ک-رم خ-ادم او ح-اتَمِ ط-ِی *** م-ور ای-ن خ-انه نب-اشد به س-ل-یم-ان محتاج
سائل درگ-ه او از دگ-ران مست-غنی است *** نی-س-ت ب-ر آب س-ب-و تش-ن-ة ب-اران محتاج
هرکه از نهج ب-لاغت گ-ل حکمت چیند *** نیست بر جای دگر بر گل و ری-ح-ان محتاج
حکمت از نهج بلاغ-ت زِ دل و ج-ان بشنو *** هست بر کس-ب مع-ارف دل ان-س-ان محتاج
پ-ن-د م-ولاس-ت بَ-رِ اه-ل ادب آب ب-ق-ا *** ه-ست هر تشنه بدین چَشمة حی-وان محتاج
م-یزب-ان اس-ت ع-لی(ع) خلق جهان را زِکَرَم *** خ-ان-ة اه-ل کرم ه-ست به مه-م-ان محتاج
دست بخشنده محال است دمی بسته شود *** نیست این ملک سخا بر در و درب-ان محتاج
چون بُوَد عُقده گ-شا دس-ت ی-دال-هی او *** ن-ش-ود ش-ی-ع-ه به غی-رِ ش-هِ م--ردان محتاج
داد ح-ق امر خ-لافت به ع-لی(ع) روز غ-دیر *** حق نمود است به او خل-ق مس-لم-ان محتاج
ه-ست می-زان عم-ل روز جَ-زا حُ-بِّ علی(ع) *** اه-ل مح-شر ه-م-ه باش-ند به می-زان محتاج
دامن لطف علی (ع)را مده از کف «مهدی» *** هست ب-ر لط-ف ع-لی(ع) عال-م ام-ک-ان محتاج
مهدی
توضیح نامه شماره 55:
مرحوم سید رضی این نامه را طبق معمول به صورت گزینشی از نامة مفصل تری آورده است . از منابع دیگر استفاده می شود که هدف اصلی این نامه تبادل اسرای کوفه و شام بوده است ومطالبی که در آن آمده برای این بوده که معاویه بر سر عقل آید و از کیفرهای الهی بترسد و این پیشنهاد را عملی سازد .
لذا امام علیه السلام در بخش اوّل این نامه به جایگاه انسان در نظام خلقت اشاره کرده و می فرماید :
ما برای دنیا آفریده نشدیم ، بلکه این دنیا جایگاه امتحان همة ماست ؛ باید به هوش باشیم.
در بخش دیگری از این نامه به نسبت ناروایی که معاویه در مسألة قتل عثمان به امام علیه السلام می داد اشاره شده و آن را نشانة دنیاطلبی معاویه و شکست در آزمون الهی می داند .
امام علیه السلام در بخش سوم پس از سفارش به تقوای الهی و خودداری از اطاعت شیطان به معاویه هشدار می دهد که از کیفر الهی بترسد.
در بخش چهارم که مرحوم سید رضی آن را نیاورده است اشاره به مبادلة اسرای کوفه و شام فرموده است .
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا، وَ ابْتَلَى فِيهَا أَهْلَهَا لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا، وَ لَسْنَا لِلدُّنْيَا خُلِقْنَا وَ لَا بِالسَّعْيِ فِيهَا أُمِرْنَا، وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِيهَا لِنُبْتَلَي بِهَا؛ وَ قَدِ ابْتَلَانِي اللَّهُ بِكَ وَ ابْتَلَاكَ بِي، فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى الْآخَرِ؛ فَعَدَوْتَ عَلَى الدُّنْيَا بِتَأْوِيلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِي بِمَا لَمْ تَجْنِ يَدِي وَ لَا لِسَانِي، وَ عَصَيْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِي وَ أَلَّبَ عَالِمُكُمْ جَاهِلَكُمْ وَ قَائِمُكُمْ قَاعِدَكُمْ. فَاتَّقِ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ وَ نَازِعِ الشَّيْطَانَ قِيَادَكَ وَ اصْرِفْ إِلَى الْآخِرَةِ وَجْهَكَ، فَهِيَ طَرِيقُنَا وَ طَرِيقُكَ؛ وَ احْذَرْ أَنْ يُصِيبَكَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ، فَإِنِّي أُولِي لَكَ بِاللَّهِ أَلِيَّةً غَيْرَ فَاجِرَةٍ، لَئِنْ جَمَعَتْنِي وَ إِيَّاكَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِكَ "حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ".
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) خداوند سبحان دنيا را براى جهان بعد از آن (سراى آخرت) قرار داده و اهل آن را در آن مورد آزمايش قرار مى دهد تا معلوم شود چه کسى بهتر عمل مى کند. ما براى دنيا آفريده نشده ايم و نه به سعى و کوشش براى آن مأموريم، بلکه فقط براى اين در دنيا آمده ايم که به وسيله آن آزمايش شويم. خداوند مرا به وسيله تو و تو را به وسيلة من در معرض امتحان در آورده و يکى از ما را حجّت بر ديگرى قرار داده است (من حجّت الهى در برابر تو هستم) ولى تو با تفسير قرآن بر خلاف
حق، به دنيا روى آوردى و از من چيزى مطالبه مى کنى که هرگز دست و زبانم به آن آلوده نشده است (اشاره به قتل عثمان است) و تو و اهل شام آن را دستاويز کرده (و به من نسبت داده ايد) تا آنجا که عالمان شما جاهلان تان را به آن تشويق کردند و آنها که داراى منصبى بودند از کار افتادگان شما را.
در درون وجود خود از خدا بترس و تقواى الهى پيشه کن و با شيطان که مى کوشد زمام تو را در دست گيرد بستيز (و زمام خود را از چنگ او بيرون آور) توجّه خود را به سوى آخرت معطوف بنما که راه (اصلى) ما و تو همان است و از اين بترس که خداوند تو را به زودى به بلايى کوبنده که ريشه ات را بزند و دنباله ات را قطع کند گرفتار سازد! من براى تو به خدا سوگند ياد مى کنم; سوگندى که تخلّف ندارد که اگر مقدّرات فراگير (الهى)، من و تو را به سوى پيکار با يکديگر کشاند، آن قدر در برابر تو ايستادگى خواهم کرد تا خداوند ميان ما حکم فرمايد و او بهترين حاکمان است (و آينده شومى در انتظار توست).»
همی بگذرد بر تو ایّام تو *** سرائی جز این باشد آرام تو
ای پس آسایش من رفتن است *** زانکه قرارم به دگر مسکن است
فردوسی
سیم و زر
تا به کی این سان نفس در جمع سیم و زر زنیم *** یک نفس بنشین که حرف دل به یکدیگر زنیم
یا حوادث می بَرَد یا وراث این سرمایه را *** سود آن باشد که با آن خیمه در محشر زنیم
می بَرَد سیل حوادث آرزوها را چو گاه *** از قناعت ساحلی دریاب تا لنگر زنیم
ساده اندیشی است شبنم را بقا ، دامان خویش *** تر مکن تا خیمه از خورشید بالاتر زنیم
زود فرصت می رود از دست چون ابر بهار *** خیز تا قبل از خزان ِ گل به بُستان سر زنیم
آتش دوزخ به میل ما نمی گردد خموش *** کوش تا آبی بر این آتش ز چشم تر زنیم
می توان با مرکب دنیا به عقبی راه یافت *** گر توان « مهدی» هوای نفس خود افسر زنیم
مهدی
توضیح نامه شماره 56:
همان گونه که در طلیعة نامه نمایان است امام علیه السلام این نامه را به دست شریح بن هانی یکی از دوستان مخلصش داد، در آن هنگام که به فرماندهی مقدمة لشکر به سوی شام اعزام شد .
امام علیه السلام در این نامه او را به تقوای الهی به طور مؤکّد سفارش می کند و از غلبة هوا و هوس بر حذر می دارد و نسبت به فریب کاری دنیا و سرکشی های نفس هشدار می دهد و با تعبیرات مختلفی بر آن تأکید می ورزد و شاید این به علّت آن است که یکی از شیطنت های معروف معاویه این بود که سران سپاه و اصحاب و یاران علی علیه السلام را با اموال هنگفت و مقام های مختلف می فریفت و به گفتة بعضی ، در این زمینه شگردهایی داشت که حتّی شیطان به گرد او نمی رسید و یا به سبب این بود که اختلافی میان او و فرماندة دیگری به نام « زیاد بن نضر» احساس می شد و امام علیه السلام برای رفع این اختلاف این نصایح را بیان فرمود.
به هر حال از آنچه در تحف العقول و کتاب تمام نهج البلاغه و مأخذ اصلی این نامه یعنی کتاب صفیّن نصر بن مزاحم آمده بر می آید معلوم می شود آنچه مرحوم سیّد رضی در اینجا آورده بخش کوچکی از نامة مفصّلی است که امام علیه السلام خطاب به دو نفر از فرماندهان خویش به نام زیاد بن نضر و شریح بن هانی نوشته و یا حضوراً توصیه کرده است.
و من وصية له علیه السلام وَصّى بِها شريح بن هانئ لمّا جعله على مقدمته إلى الشام:
از نامه های امام علیه السلام است به «شریح بن هانی» در زمانی که وی را به عنوان فرماندهی مقدمه ی لشکر به سوی شام فرستاد
اتَّقِ اللَّهَ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ، وَ خَفْ عَلَى نَفْسِكَ الدُّنْيَا الْغَرُورَ وَ لَا تَأْمَنْهَا عَلَى حَالٍ؛ وَ اعْلَمْ أَنَّكَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَكَ عَنْ كَثِيرٍ مِمَّا تُحِبُّ مَخَافَةَ مَكْرُوهٍ، سَمَتْ بِكَ الْأَهْوَاءُ إِلَى كَثِيرٍ مِنَ الضَّرَرِ؛ فَكُنْ لِنَفْسِكَ مَانِعاً رَادِعاً، وَ لِنَزْوَتِكَ عِنْدَ الْحَفِيظَةِ وَاقِماً قَامِعاً.
در هر صبح و شام تقواى الهى را پيشه کن. از دنياى فريبنده بر خويشتن خائف باش و در هيچ حال از آن ايمن مشو. بدان که اگر خويشتن را از بسيارى از امورى که آن را دوست مى دارى به علت ترس از ناراحتى هاى ناشى از آن باز ندارى، هوا و هوس ها تو را به سوى زيان هاى فراوانى خواهد کشاند، بنابراين در مقابل نفس سرکش، مانع و رادع و به هنگام خشم و غضب بر نفس خويش مسلّط و غالب باش و ريشه هاى هوا و هوس را قطع کن.
خوبان همه صید صبح خیزان باشند *** در بند دعای اشک ریزان باشند
تا تو سگ نفس را به فرمان باشی آهو چشمان ز تو گریزان باشند
ابوسعید ابوالخیر
توضیح نامه شماره 57:
از تاریخ طبری به خوبی استفاده می شود هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام تصمیم بر پیکار با جمعیّت ناکثین و آتش افروزان جنگ جمل گرفت ،ابوموسی اشعری با نهایت شیطنت ، مشغول کارشکنی درکوفه شد .
از جمله اینکه مردم را جمع کرد و چنین گفت : ای مردم ! این جریان ، فتنة کوری است که اگر انسان در آن خواب باشد بهتر از بیدار بودن است و بیدار بودن ( در حالی که در بستر دراز کشیده ) بهتر از نشستن و نشستن بهتر از ایستادن و ایستادن بهتر از سوار شدن است . شمشیرهای خود را غلاف کنید و نوک نیزه ها را بشکنید و زه کمان را قطع کنید ، مظلومان را پناه دهید تا زمانی که کار سامان یابد وفتنه خاموش گردد .
به همین دلیل امام علیه السلام نامة فوق را با امام حسن علیه السلام و عمار یاسر به کوفه فرستاد تا جلوی فتنة ابوموسی را بگیرند و مردم را برای کمک به امام علیه السلام به سوی بصره بسیح کنند.
این تعبیر نشان می دهد که هدف امام علیه السلام در این نامه این است که مردم کوفه را که بر اثر سم پاشی های زشت ابوموسی اشعری احیاناً در حال تردید به سر می بردند ، وادار به حرکت کند ، زیرا محتوای نامه این است که امام علیه السلام می فرماید :
از دو حال خارج نیست یا می خواهیم ستمگری را از پای در آوریم یا خود ستم کنیم ، در هر دو صورت وظیفة شما حرکت کردن به سوی ماست که اگر می خواهیم دست ستمگر را کوتاه کنیم ما را یاری نمایید و اگر می خواهیم دست به ستم دراز کنیم ما را از آن باز دارید .
و من كتاب له علیه السلام إلى أهل الكوفة عند مسيره من المدينة إلى البصرة:
از نامه های امام علیه السلام است به اهل کوفه به عنوان حرکت از مدینه به بصره فرستاده شد.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي خَرَجْتُ مِنْ حَيِّي هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً، وَ إِمَّا بَاغِياً وَ إِمَّا مَبْغِيّاً عَلَيْهِ؛ وَ إِنِّي أُذَكِّرُ اللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَيَّ، فَإِنْ كُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِي، وَ إِنْ كُنْتُ مُسِيئاً اسْتَعْتَبَنِي .
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) من از طايفه و قبيله ام (اهل مدينه) خارج شدم (و به سوى بصره آمدم) در صورتى که از دو حال بيرون نيست; يا ستمکارم يا مظلوم، يا متجاوزم، يا بر من تجاوز رفته است (به همين دليل) به خاطر خدا به تمام کسانى که نامه ام به آنها مى رسد تأکيد مى کنم (کارى انجام ندهند) جز اينکه به سوى من حرکت کنند تا اگر نيکوکارم يارى ام دهند و اگر گناهکارم مرا مورد عتاب قرار دهند (و از من بخواهند تا از اين راه باز گردم.)
(این نامه ممکن است بخشی از نامه شماره 1 باشد که سید شریف رضی (رحمه الله) تقطیع کرده است.)
توضیح نامه شماره 58:
امام علیه السلام در این نامه به چند نکته اشاره می فرماید که در واقع عصارة تمام مسائل مربوط به حادثة صفیّن است :
نخست اینکه آغاز کار با اهل شام این بود که در ظاهر ، همه در اصول اسلام متّحد بودیم و تنها اختلاف در مسألة خون عثمان بود که به هیچ وجه در آن دخالت نداشتیم و به آنها پیشنهاد کردیم بیایید آتش جنگ را خاموش کنید و حق را به حق دار برسانید ؛ ولی آنها جز برای جنگ آماده نبودند.
در قسمت دیگر این نامه می افزاید : هنگامی که آثار شکست در جنگ در آنها ظاهر شد تسلیم خواستة ما شدند . ما هم آنان را پذیرفتیم تا حجّت حق بر آنها آشکار شود.
حضرت علیه السلام در بخش آخر می فرماید: امّا در این هنگام گروهی عملاً قبول کردند و گروهی (همچون خوارج) به لجاجت خود ادامه دادند.
و من كتاب له علیه السلام كتبه إلى أهل الأمصار يَقصّ فيه ما جَرى بينه و بين أهل صفين:
از نامه های امام علیه السلام است به اهالی شهرها که آنچه را میان آن حضرت و اهل صفین واقع شده در آن بیان گردیده است.
وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا وَ الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، وَ الظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ وَ نَبِيَّنَا وَاحِدٌ وَ دَعْوَتَنَا فِي الْإِسْلَامِ وَاحِدَةٌ، وَ لَا نَسْتَزِيدُهُمْ فِي الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ وَ لَا يَسْتَزِيدُونَنَا الْأَمْرُ وَاحِدٌ، إِلَّا مَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ نَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ. فَقُلْنَا تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لَا يُدْرَكُ الْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ وَ تَسْكِينِ الْعَامَّةِ، حَتَّى يَشْتَدَّ الْأَمْرُ وَ يَسْتَجْمِعَ فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ الْحَقِّ مَوَاضِعَهُ؛ فَقَالُوا بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ، فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ وَ رَكَدَتْ وَ وَقَدَتْ نِيرَانُهَا وَ حَمِشَتْ؛ فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا وَ إِيَّاهُمْ وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِينَا وَ فِيهِمْ أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى الَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ، فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا، حَتَّى اسْتَبَانَتْ عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ. فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ فَهُوَ الَّذِي أَنْقَذَهُ اللَّهُ مِنَ الْهَلَكَةِ، وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَى فَهُوَ الرَّاكِسُ الَّذِي رَانَ اللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صَارَتْ دَائِرَةُ السَّوْءِ عَلَى رَأْسِهِ.
آغاز کار اين بود که ما با اهل شام روبه رو شديم و ظاهر (آنها) چنين بود که پروردگار ما يکى، پيامبر ما يکى و دعوت ما به اسلام، يکى است. ما چيزى بيش از اين (ظاهر حال) در ايمان به خدا و تصديق به پيامبر صلي الله علیه و آله از آنها نمى خواستيم و آنها هم چيزى بيشتر از ما تقاضا نداشتند و در همه چيز (ظاهرا) يکسان بوديم تنها اختلاف ما درباره
خون عثمان بود در حالى که از آن برىء بوديم (و دست ما هرگز به آن آلوده نشده بود) ما به آنها گفتيم: بياييد امروز به فرو نشاندن آتش فتنه و جنگ و آرام ساختن مردم مشکل را درمان کنيم به چيزى که ممکن است بعد از اين به دست نيايد، تا امر خلافت محکم و جمعيّت مسلمانان متّحد گردند و قدرت پيدا کنيم حق را در جاى خود قرار دهيم (و مجرم را به کيفر رسانيم).
آنها گفتند: ما مى خواهيم اين درد را با دشمنى و جنگ درمان کنيم، آرى آنها (از پيشنهاد من درباره اقدام مسالمت آميز) سر باز زدند تا جنگ بال هاى خود را گشود و استقرار يافت، شعله هايش بالا گرفت و شديد شد. هنگامى که جنگ، دندانش را در بدن ما و آنها فرو برد و چنگال هايش را در وجود ما و آنها وارد کرد، به آنچه ما آنها را به سوى آن دعوت کرده بوديم پاسخ مثبت دادند (که جنگ را رها کنيم و به گفتوگو بنشينيم) ما نيز درخواست آنها را پذيرفتيم و به سوى آنچه از ما طلب کردند شتافتيم (اين وضع ادامه داشت) تا اينکه حجّت بر آنها روشن شد و عذرشان (براى جنگ که همان مطالبه خون عثمان بود) قطع گرديد (و پايان يافت).
کسانى که پايبند به اين حقايق بودند خداوند آنها را از هلاکت نجات داد و کسانى که لجاجت و پافشارى کردند پيمان شکنانى بودند که خدا پرده بر قلبشان افکنده بود و حوادث ناگوار بر سر آنها سايه انداخت.
عبرت
می رف-ت علی(ع) همای رحمت *** با ج-م--ع ص--ح--ابۀ ولای--ت
در راه چو دید قب--ر ام-وات *** فرم-ود غنیم---ت است فرص--ت
تا آنک-ه ده-م به جمع یاران *** از اه--ل ق--بور درس ع----برت
فرمو د به ساکنان وحشت *** وحش-ت زدگ--ان کوی غرب--ت
خوابیده به گ-ورهای تاریک *** محب--وس ب-ه تنگن--ای ترب--ت
تنها شده از عی-ال و ف--رزند *** هم ساک--ن خانه ه--ای خل-وت
رفتید شما ز پی-ش و م-ا نیز *** آیی--م پ-س از ش-ما نه--ای---ت
داری--م ب-رایت---ان خ-بر ها *** از خ--انه و هم--سر و ز مکن--ت
کردند پ-س از شما کس-انی *** در م--نزل--تان هم--ی سکون--ت
بردن-د زنانت--ان ب--ه خ-انه *** ام--وال شم--ا ش-ده است قس-مت
ای-ن بود خ-بر ز ج-انب م-ا *** در نزد شما چ-ه هس-ت صحب-ت؟
پس گف-ت علی(ع) به یاورانش *** گ--یرید از ی--ن دی--ار ع--برت
گ-ر اذن دهن-د مردگ-ان را *** گوین--د به ص--احب-ان فک--رت
تقوی است برای اه-ل ایمان *** ارزن-ده ت-رین مت-اع هج---رت
مهدی
توضیح نامه شماره 59:
این نامه در عین فشردگی و کوتاهی ، مجموعه ای است از اندرزهای پر اهمیّت .
نخست امام علیه السلام فرماندة لشکر «حُلوان» را از پیروی هوای نفس که در اشکال مختلف ظاهر می شود برحذر می دارد و آن را مانعی بر سر راه اقامة عدالت می شمرد.
در بخش دیگری او را به وضع دنیای زودگذر آشنا می سازد و ساعات بیکاری دنیا را موجب حسرت و پشیمانی در قیامت ذکر می کند و در بخش سوم او را به رعایت حقوق رعایا و زیر دستان توصیه می نماید و تحمّل مشکلات را در این راه در برابر منافعی که از آن عائد می شود ناچیز می شمرد.
و من كتاب له علیه السلام إلى الأسود بن قطبة صاحب جُند حُلوان:
از نامه های امام علیه السلام است به «اسود بن قطبه» فرمانده سپاه «حلوان» از شهرهای فارس
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْوَالِيَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ الْعَدْلِ، فَلْيَكُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَكَ فِي الْحَقِّ سَوَاءً، فَإِنَّهُ لَيْسَ فِي الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ، فَاجْتَنِبْ مَا تُنْكِرُ أَمْثَالَهُ، وَ ابْتَذِلْ نَفْسَكَ فِيمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكَ رَاجِياً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ. وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّةٍ لَمْ يَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِيهَا قَطُّ سَاعَةً إِلَّا كَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ أَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ الْحَقِّ شَيْءٌ أَبَداً؛ وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَيْكَ حِفْظُ نَفْسِكَ وَ الِاحْتِسَابُ عَلَى الرَّعِيَّةِ بِجُهْدِكَ، فَإِنَّ الَّذِي يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ مِنَ الَّذِي يَصِلُ بِكَ؛ وَ السَّلَامُ .
امّا پس (از حمد و ثناى الهى) زمامدار، هرگاه دنبال هوا و هوس هاى گوناگون خويش باشد در بسيارى از موارد او را از عدالت باز مى دارد، بنابراين بايد امور مردم از نظر حقوق آنها نزد تو يکسان باشد (همه را به يک چشم بنگرى و يکسان درباره آنها حکم کنى) چرا که هيچ گاه جور و ستم (هر چند منافع فراوان مادّى در برداشته باشد) جايگزين عدالت نخواهد شد و نفس خويش را در راه انجام آنچه خدا بر تو واجب کرده است به اميد ثوابش و ترس از کيفرش تسليم و خاضع کن.
بدان که دنيا سراى آزمايش است. هر کس ساعتى در اين دنيا بيکار بماند (و عمل نيکى براى آخرت انجام ندهد) اين ساعتِ فراغت و بيکارى موجب حسرت (و ندامت)او در
قيامت خواهد شد و بدان هيچ چيز تو را هرگز از حق بى نياز نمى سازد. از جمله حقوق (واجب) اين است که خويشتن را (در برابر هواى نفس و انحراف از فرمان خدا) حفظ کنى و براى رسيدن به پاداش الهى با تمام توان در خدمت به رعيّت بکوشى. آنچه در اين راه از منافع (معنوى) عايد تو مى شود از مشکلات و ناراحتى هايى که دامنگير تو مى گردد (به مراتب) بيشتر است. والسلام.
هر چه بوئیم ، ز گلزار گلستان وی است *** عطر یار است که بوئیده و بوئیم همه
امام خمینی(رحمه الله)
که این منزلِ درد و جای غم است *** در این دام گه شادمانی کم است
حافظ
بهوش باش که از ارتداد و کفر و نفاق *** به آزمایش این فتنه در امان باشی
در انتهای همین فتنه محشر کبراست *** بلی تو شاهد پایان این جهان باشی
ز مین به یک کرة آتشین شود تبدیل *** جهنّمی که همه درس آن روان باشی
جز به علاج نداری که درس دین یک جا *** روان کنی و مهیّای امتحان باشی
شهریار
سحر خیزان
آسمان ، مَج-مَرِ رخشانِ سح-ر خی-زان است *** کهکشان ، شَم-ع شَبستانِ سحر خیزان است
در نظ-ر بازی م-ردان خ-دا در دل شب *** ماه چون گوی به چوگان سحر خیزان است
گر عیان است تب-سّم به لب خ-لق به روز *** از شب و گریة پنه-انِ سح-ر خیزان است
غنچ-ه گر پردة عص-مت بدرد وقت سحر *** از مناجات خوش الحانِ سحر خیزان است
می دهد گر نف-س باد ص-با بوی ب-هشت *** اثر خواندنِ ق-رآنِ س-ح-ر خی-زان است
گُلشن اهل نَظَ-ر صحبت بی رنگ و ریاست *** خلوت اُنس ، گلستانِ سحر خ-ی-زان است
شبنم اشک که حاصل شود از شوق وصال *** گوهر دی-دة گ-ریانِ سح-ر خ-یزان است
ز آنچه ناچیز شود خ-دعة شیطان بزرگ *** نفس پی---رِ ج---ماران ِ سحرخیزان است
این جواب غزل صائب تبریز که گفت *** دل پ-ر داغ گل-ستانِ سح-رخیزان است
مهدی
توضیح نامه شماره 60:
این نامه در واقع خطاب به فرمانداران و مأموران جمع آوری زکات در شهرهای مختلفی است که لشکریان اعزام به میدان نبرد از آنجا عبور می کردند. در گذشت چنین بود که لشکر به هنگام عبور از شهرها و آبادی های مختلف به خود اجازه می داد هرچه از مواد غذایی و اموال مردم مورد علاقة آنهاست برگیرند و این امر سبب می شد که مشکل بزرگی در مناطقی که لشکر از آن عبور می کرد به وجود آید.
امام علیه السلام در این نامه به والیان این مناطق و همچنین جمع آوری کنندگان زکات توصیه می کند که به مقدار نیاز مواد غذایی در اختیار آنها بگذارند و به لشکر نیز توصیه می کند که از مزاحمت مردم جز در موارد ضرورت خودداری کنند و به مردم محل نیز سفارش می فرماید که از درگیری با لشکریان در این امور بپرهیزند و اگر کسانی تخلّف کردند شکایت آنها را به امام علیه السلام برسانند.
روشن است این توصیة جامع الاطراف اگر عمل می شد امنیّت را به همراه داشت و مشکلی برای بلادی که لشکر از آن می گذشت فراهم نمی گشت.
و من كتاب له علیه السلام إلى العمّال الذين يَطَأُ [عملهم الجيوش] الجَيشُ عملَهم:
از نامه های امام علیه السلام است به فرماندهان شهرهایی که لشکر از آن عبور می کند.
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى مَنْ مَرَّ بِهِ الْجَيْشُ مِنْ جُبَاةِ الْخَرَاجِ وَ عُمَّالِ الْبِلَادِ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي قَدْ سَيَّرْتُ جُنُوداً هِيَ مَارَّةٌ بِكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ وَ قَدْ أَوْصَيْتُهُمْ بِمَا يَجِبُ لِلَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ كَفِّ الْأَذَى وَ صَرْفِ الشَّذَا، وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَيْكُمْ وَ إِلَى ذِمَّتِكُمْ مِنْ مَعَرَّةِ الْجَيْشِ إِلَّا مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرِّ لَا يَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَى شِبَعِهِ؛ فَنَكِّلُوا مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَيْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ، وَ كُفُّوا أَيْدِيَ سُفَهَائِكُمْ عَنْ مُضَارَّتِهِمْ وَ التَّعَرُّضِ لَهُمْ فِيمَا اسْتَثْنَيْنَاهُ مِنْهُمْ. وَ أَنَا بَيْنَ أَظْهُرِ الْجَيْشِ، فَارْفَعُوا إِلَيَّ مَظَالِمَكُمْ وَ مَا عَرَاكُمْ مِمَّا يَغْلِبُكُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَا لَا تُطِيقُونَ دَفْعَهُ إِلَّا بِاللَّهِ وَ بِي، فَأَنَا أُغَيِّرُهُ بِمَعُونَةِ اللَّهِ، إِنْ شَاءَ اللَّه.
فرمانى است از سوى بندة خدا على اميرمؤمنان علیه السلام به مأموران جمع خراج و حاکمان بلاد که سپاه از منطقه آنها مى گذرد:
امّا بعد از حمد و ثناى الهى من سپاهيانى را (براى مبارزه با دشمنان) بسيج کردم که به خواست خدا از سرزمين شما مى گذرند و به آنها سفارش هاى لازم را کرده ام که از آزار مردم و ايجاد ناراحتى براى آنها بپرهيزند و من بدين وسيله در برابر شما و کسانى (از يهود و نصارى) که در پناه شما هستند از مشکلاتى که سپاهيان به وجود مى آورند از خود رفع مسئوليت مى کنم و بيزارى مى جويم (و تأکيد مى کنم که آنها حق ندارند زيانى به کسى برسانند) جز اينکه آنها سخت گرسنه شوند و راهى براى سير کردن خود نيابند (که در اين صورت مى توانند به مقدار
نيازشان از اموال شما بهره برگيرند) بنابراين هرگاه کسى از آنان (لشکريان) چيزى را به ظلم از مردم بگيرد او را از اين کار باز داريد و همچنين از زيان رساندن بى خردان به سپاهيان و تعرّض به ايشان در مواردى که براى آنها استثنا کرده ايم بگيريد (در مواردى که نياز شديد دارند و مردم موظفند نياز آنها را برطرف سازند) و من خود پشت سر سپاه (يا در ميان سپاه)در حرکتم; شکايات خود را پيش من آوريد و آنجا که ستمى از سوى سپاه به شما مى رسد و در آنچه شما جز به کمک خدا و من قادر بر دفع آن نيستيد به من مراجعه کنيد که من به يارى خداوند آن را تغيير مى دهم. إن شاءالله.
چو توانی علاج درد کس کرد *** میفزای از جفایش درد بر درد
اگر باری ز دوشم بر نداری *** چرا باری سر ِ بارم گذاری
چو مرهم می نسازی نیش کم زن *** سنان جور ریش کم زن
ناصر خسرو
چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز *** ور نپاشی خاک معنی باد بی حاصل مباش
سنایی غزنوی
به بین در جهان گر جهان دیده ایی *** کز او چند کس را زیان دیده ای
جهانی که با این چنین خاری است *** نه در خورد چندین ستمکاری است
نظامی گنجوی
ياد مرگ
آدم-ي را واع--ظي برتر ز ي--اد مرگ نيست *** عارفان را گ--وش دل به-تر از اين آهنگ نيست
مي نم--اياند به ما ،ام--يال ،مُ--ردن را بع--يد *** ليك ما را فاص-له جُز يك نف-س با مرگ نيست
عم--ر ما چن--دان نباشد بيش از ع--مر حباب *** اين نف--س دائ--م درون س-ينه هاي تن-گ نيست
مي رسد هر دم به م--ا از كاروان بانك رح-يل *** از چه ما را ع-برتي از اين ص-داي زنگ نيست ؟
نيست اين دني--ا بَرِ باغ ج--نان جُز يك قفس *** بلبل ش--يداي بُس-تان بر قف--س دلت-نگ نيست
هر که اینجا دس--ت زد بر دام--ن اه--ل ولا *** روز م-حشر همن--شین شرم و عار و ن-نگ نیست
مرد مردم دار و خادم ، خیّر و کار آفرین *** با ولایت شاد و غ-مگی-ن از هجوم مرگ نیست
گرچه از دنیارود ،دائ-م در م-یان جم-ع ماست *** مرد ح-ق زن-دانی گ-ور و اس-یر سن-گ نیست
مي رسد « مهدي» به مقصد زود رهپيماي عشق *** ره-رو راه ع--لي(ع) پاب--ستة ف-رس-نگ نيست
مهدی
توضیح نامه شماره 61:
این نامه همان گونه که از عنوانش پیداست نامة عتاب آمیزی است که امام علیه السلام به کمیل بن زیاد که فرماندار منطقة آبادی در اطراف بغداد و در نزدیکی شهر انبار بود مرقوم داشت ، زیرا او مرتکب یک خطای نظامی شده بود و مناطق حسّاس تحت نفوذ خود را رها کرده و به سراغ مناطق دیگری رفته بود و همین امر سبب شد که غارتگران لشکر امام علیه السلام و معاویه ضربة سنگینی بر مردم منطقه وارد سازند .
در سال 39 هجرت: معاویه ،سفیان بن عوف را با شش هزار مرد جنگی به مرزهای عراق فرستاد و دستور داد به سراغ منطقة « هیت» بیاید و آنجا را از مناطق دیگر جدا سازد سپس به سراغ شهر « انبار» و بعد « مدائن» برود و ضرباتی بر مردم آنجا وارد سازد (گروهی از اهل آنجا را به قتل برساندو خون های بی گناهان را بریزد ) سفیان هنگامی که به « هیت» آمد کسی را ندید که از آنجا دفاع کند، به «انبار» آمد که در آنجا یکی از پادگان های علی علیه السلام برای حفظ مرزها مستقر بود و پانصد نفر از آن نگهداری می کردند در حالی که بیشتر آن جمعیّت پراکنده شده بودند و سبب پراکندگی آنها این بود که به «کمیل بی زیاد» خبر رسید گروهی از اهل « قرقیسا» ؛( یکی از شهرهای شام نزدیک مرزههای عراق که مرکز تجاری مهمی میان عراق و شام محسوب می شد) می خواهند به « هیت» حمله کنند او بدون کسب اجازه از امیرمؤمنان علی علیه السلام به سوی « قرقیسا» رفت و «هیت» را خالی گذارد و همراهان سفیان آمدند و جنایات زیادی در آنجا مرتکب شدند ؛ اموال زیادی را از انبار غارت کردند و به سوی معاویه برگشتند.
به محض اینکه این خبر به علی علیه السلام رسید ، گروهی از سپاهیان خود را به تعقیب آنها فرستاد، ولی آنها منطقه را ترک کرده بودند .
امام علیه السلام کمیل را سرزنش کرد و نامة مورد بحث را برای وی مرقوم داشت .
و من كتاب له علیه السلام إلى كميل بن زياد النخعي و هو عامله على هيت، ينكر عليه تركَه دفع مَن يَجتاز به مِن جَيش العدو طالباً الغارَة:
از نامه های امام است به کمیل بن زیاد نخعی فرماندار منطقه «هیت» (از مناطق کشور عراق) که او را سرزنش میکند که چرا از لشکریان دشمن که از آن منطقه برای غارت عبور کرده اند جلوگیری نکرد.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ تَضْيِيعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّيَ وَ تَكَلُّفَهُ مَا كُفِيَ لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْيٌ مُتَبَّرٌ؛ وَ إِنَّ تَعَاطِيَكَ الْغَارَةَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِيسِيَا وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ الَّتِي وَلَّيْنَاكَ لَيْسَ بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا وَ لَا يَرُدُّ الْجَيْشَ عَنْهَا لَرَأْيٌ شَعَاعٌ؛ فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَى أَوْلِيَائِكَ، غَيْرَ شَدِيدِ الْمَنْكِبِ وَ لَا مَهِيبِ الْجَانِبِ وَ لَا سَادٍّ ثُغْرَةً وَ لَا كَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْكَةً، وَ لَا مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لَا مُجْزٍ عَنْ أَمِيرِهِ.
امّا (بعد از حمد و ثناى الهى) تضييع انسان چيزى را که بر عهدةاو واگذار شده و اصرار بر انجام آنچه وظيفه او نيست يک ناتوانى آشکار و فکر باطل و هلاک کننده است. مشغول شدن تو به حمله به اهل قرقيسيا و رها ساختن پادگان هايى که حفظش را بر عهدة تو واگذار کرده ايم در حالى که هيچ کس از آن دفاع نمى کرد و لشکر دشمن را از آن دور نمى ساخت يک فکر نادرست و پراکنده و بيهوده است. (بدان) تو در حقيقت پلى شده اى براى دشمنانى که مى خواستند بر دوستانت حمله کنند. تو نه بازوى توانايى نشان دادى و نه هيبت و ابّهتى در دل دشمن ايجاد کردى; نه مرزى را حفظ نمودى و نه شوکت دشمنى را در هم شکستى; نه اهل شهر و ديارت را حمايت کردى و نه امير و پيشوايت را (از دخالت مستقيم در منطقه) بى نياز ساختى.
توضیح نامه شماره 62:
امام علیه السلام در این نامه بعد از حمد و ثنای الهی و شهادت به نبوّت پیامبراسلام صلي الله علیه و آله به عنوان یکی پیامبر جهانی وجاودانی به چند نکته اشاره می فرماید:
1- مسألة اختلافی که بعد از پیغمبر اکرم صلي الله علیه و آله در امر خلافت واقع شد و اینکه حضرت هرگز باور نمی کرد مسلمانان به سراغ کسی جز او بروند ،چرا که تنها او از تمام شایستگی های خلافت برخوردار بود.
2- در بخش دیگری از این نامه به بیم از خطراتی که بعد از انحراف خلافت از مسیر اصلی وجود داشت اشاره کرده می فرماید : چون دیدم اصل اسلام و دین محمد صلي الله علیه و آله در خطر است پایمال کردن حقم را تحمل کردم و به یاری اسلام برخاستم و به پیشرفت کار مسلمانان کمک کردم.
3- در بخش دیگری به وضع دشمنان خود (معاویه و اطرافیانش ) اشاره کرده ، می گوید : آنها گروهی از فاجران و سفیهان را جمع کردند و به ظلم و ستم و فسق و گناه پرداخته اند . اگر تمام روی زمین هم از آنها پر شود من با آنها مبارزه خواهم کرد و بیم نخواهم داشت .
4- در بخش آخر این نامه برای تشجیع و ترغیب اصحاب و یارانش به جهاد، به این نکته اشاره می فرماید که دشمن شهرهای شما را یکی پس از دیگری می گیرد ؛ برخیزید و با او مبارزه کنید.
و من كتاب له علیه السلام إلى أهل مصرَ مع مالك الأشتر [رحمه الله] لمّا وَلّاهُ إمارتَها:
از نامه های امام علیه السلام است که همراه مالک اشتر برای اهل مصر فرستاد در آن زمان حکومت آنجا را به او واگذار کرد.
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلي الله علیه و آله نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ؛ فَلَمَّا مَضَى، تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ. فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ صلي الله علیه و آله عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ؛ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ؛ فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ صلي الله علیه و آله فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَايَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلَائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ؛ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ.
وَ مِنْهُ: إِنِّي وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ كُلِّهَا مَا بَالَيْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ؛ وَ إِنِّي مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ وَ الْهُدَى الَّذِي أَنَا عَلَيْهِ لَعَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ نَفْسِي وَ يَقِينٍ مِنْ رَبِّي، وَ إِنِّي إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ؛ وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا، فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً؛ فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَدّاً فِي الْإِسْلَامِ، وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ؛ فَلَوْ لَا ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْلِيبَكُمْ وَ تَأْنِيبَكُمْ وَ جَمْعَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ، وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ. أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ
قَدِ افْتُتِحَتْ وَ إِلَى مَمَالِكِكُمْ تُزْوَى وَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى؛ انْفِرُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّكُمْ وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ، فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَ يَكُونَ نَصِيبُكُمُ الْأَخَسَّ؛ وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ، وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ، وَ السَّلَامُ
امّا بعد از حمد و ثناى الهى، خداوند سبحان محمد صلي الله علیه و آله را فرستاد تا بيم دهندة جهانيان و شاهد و حافظ (آيين) انبيا (ى پيشين) باشد; ولى هنگامى که آن حضرت که درود بر او باد از جهان رفت مسلمانان دربارة خلافت و امارت پس از او به تنازع برخاستند. به خدا سوگند هرگز فکر نمى کردم و به خاطرم خطور نمى کرد که عرب بعد از پيامبر صلي الله علیه و آله اين امر خلافت را از اهل بيت او منحرف سازند (و در جاى ديگر قرار دهند و نيز به خصوص) باور نمى کردم آنها پس از آن حضرت آن را از من دور سازند. تنها چيزى که مرا ناراحت کرد هجوم مردم بر فلان شخص بود که با او بيعت مى کردند (اشاره به بيعت با ابو بکر بعد از ماجراى سقيفه است) من دست نگه داشتم (و گوشه گيرى را برگزيدم) تا اينکه ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مرتد شده اند و مردم را به نابود کردن دين محمد صلي الله علیه و آله دعوت مى کنند. (اينجا بود که) ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نکنم شاهد شکافى در اسلام يا نابودى آن باشم که مصيبتش براى من از رها ساختن خلافت و حکومت بر شما بزرگتر باشد; حکومتى که متاع و بهرة دوران کوتاه زندگى دنياست و آنچه از آن بوده است (به زودى) زوال مى پذيرد همان گونه که سراب زائل مى گردد و يا همچون ابرهايى است که (در مدت کوتاهى) پراکنده مى شوند. از اين رو من براى دفع اين حوادث به پا خاستم و حاکمان وقت (را در برابر توطئه دشمنان) يارى کردم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين از تزلزل باز ايستاد و استوار ماند.
بخش ديگرى از اين نامه: به خدا سوگند من اگر تنها با آنها (دشمنان) روبه رو شوم در حالى که تمام روى زمين را پر کرده باشند، باکى ندارم و وحشت به خود راه نمى دهم
و من از آن گمراهى که آنها در آن هستند و هدايتى که من بر آنم کاملا آگاهم و به پروردگارم يقين دارم (و به همين دليل در مبارزه با آن گمراهان کمترين ترديد به خود راه نمى دهم). من مشتاق (شهادت و) لقاى پروردگارم و به پاداش نيکش منتظر و اميدوارم; ولى (مى کوشم زنده بمانم و بر آنها پيروز شوم، زيرا) از اين اندوهگينم که حکومت اين دولت به دست سفيهان و بى خردان و فاجران و نابکاران بيفتد و در نتيجه بيت المال را به غارت ببرند و بندگان خدا را برده و اسير خويش سازند، با صالحان نبرد کنند و فاسقان را همدست و حزب خود سازند، زيرا در اين گروه فردى است که مرتکب شرب خمر شده بود و حدّ اسلام بر او جارى شد و برخى از آنها اسلام را نپذيرفتند تا عطاهايى براى آنها تعيين شد.
اگر براى اين جهات نبود تا اين اندازه شما را بر قيام در برابر آنها تشويق نمى کردم و به سستى در کار سرزنش و توبيخ نمى نمودم و در گردآورى و تحريک شما نمى کوشيدم، بلکه اگر سستى و فتورى از خود نشان مى داديد رهايتان مى ساختم. آيا نمى بينيد مناطق اطراف شما گرفته شده و شهرهايتان تحت تسلّط دشمن قرار گرفته و کشورهاى شما (يکى بعد از ديگرى) تسخير مى شود و شهرهايتان به ميدان جنگ دشمن مبدّل گشته؟ خداوند شما را رحمت کند. براى نبرد با دشمن خود کوچ کنيد و زمين گير نشويد (و سستى و تنبلى به خود راه ندهيد) که زيردست خواهيد شد و تن به ذلّت و خوارى خواهيد داد و بهره زندگى شما از همه پست تر خواهد بود. (آرى) آنکه مرد جنگ است هميشه بيدار است و کسى که به خواب رود (و از دشمن غافل شود بايد بداند) دشمن او در خواب نخواهد بود و از او غافل نخواهد شد. والسلام.
بنگر که خلق را به که داد و چگونه گفت *** روزی که خطبه کرد نبیّ ، بر سر غدیر
دست علی علیه السلام گرفت و بدو داد جای خویش *** گر دست او گرفت تو جز دست او مگیر
ناصر خسرو
توضیح نامه شماره 63:
وقتی امام امیرالمؤمنین علیه السلام با لشکرخود به سوی بصره آمد و آتش جنگ را که طلحه و زیبر و عایشه برافروخته بودند خاموش کند دو نفر از یاران خود به نام محمد بن جعفر ومحمد بن ابی بکر را برای بسیج مردم کوفه فرستاد و گروهی از مردم کوفه بعد از شنیدن پیام علی علیه السلام شبانه به سراغ ابوموسی اشعری رفتند تا با او در این زمینه مشورت کنند که آیا همراه این دو نفر به سوی علی علیه السلام حرکت کنند یا نه . ابوموسی ( با لحن شیطنت آمیزی) گفت : اگر راه آخرت را می خواهید در خانه های خود بنشینید و تکان نخورید و اگر راه دنیا را می خواهید همراه این دو نفر حرکت کنید و به این ترتیب مانع از خروج اهل کوفه شد . این سخن به نمایندگان علی علیه السلام رسید . آنها شدیداً به ابوموسی اعتراض کردند . او در پاسخ گفت : بیعت عثمان بر گردن علی علیه السلام و بر گردن من و گردن های شماست .
این مرد لجوج و بی خرد فراموش کرده بود که بیعت اگر بیعت راستین هم باشد با مرگ از بین می رود و گرنه همة آنها باید به بیعت خلیفة اوّل وفادار باشند و با کس دیگری بیعت نکنند، زیرا بیعت با دو نفر به عنوان رئیس جمعیت معنا ندارد.
در نقل دیگری آمده هنگامی که خبر حرکت امام علیه السلام به بصره برای خاموش کردن آتش فتنه رسید ،ابوموسی به مردم کوفه گفت : علی علیه السلام امام هدایت است و بیعت او صحیح است ؛ ولی جایز نیست همراه او در مقابل اهل قبله ( اشاره به لشکر جمل است) پیکار کرد.
در عبارت دیگر نیز از او نقل شده که به مردم کوفه گفت : مردم ! یاران محمد صلي الله علیه و آله و اصحاب او ،نسبت به مسائل از دیگران آشناترند و این فتنه ای که برپا شده انسان خواب در آن بهتر از بیدار و بیدار نشسته بهتر از ایستاده است... بنابراین شمشیرها را در غلاف کنید و وارد این معرکه نشوید ( او با این شیطنت می خواست امام علیه السلام را در حکومت و خلافتش به ضعف بکشاند، زیرا از پروندة تاریک خود با خبر بود.)
به هر حال هنگامی که سخنان نابخردانة ابوموسی به علی رسید ، امام علیه السلام نامة فوق را برای او نوشت .
خلاصة نامة توبیخ شدید ابوموسی و دعوت به حرکت کردن با مردم کوفه به سوی امام علیه السلام و عزل او از فرمانداری کوفه در صورت عدم شرکت و نکوهش او به سبب موضع گیری های نابخردانة اوست.
و من كتاب له علیه السلام إلى أبي موسى الأشعري و هو عاملُه على الكوفة، و قد بلَغه عنه تثبيطُه الناس عن الخروج إليه لمّا نَدَبهم لِحرب أصحاب الجمل:
از نامه های امام علیه السلام است که به «ابوموسی اشعری» فرماندار آن حضرت در کوفه نوشته شد که هنگامی که به آن حضرت خبر رسید که ابو موسی اهل کوفه را از حرکت برای همراهی آن حضرت در جنگ جمل باز داشته است
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ قَوْلٌ هُوَ لَكَ وَ عَلَيْكَ؛ فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِي عَلَيْكَ فَارْفَعْ ذَيْلَكَ وَ اشْدُدْ مِئْزَرَكَ وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِكَ وَ انْدُبْ مَنْ مَعَكَ، فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ. وَ ايْمُ اللَّهِ لَتُؤْتَيَنَّ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ وَ لَا تُتْرَكُ حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُكَ بِخَاثِرِكَ وَ ذَائِبُكَ بِجَامِدِكَ، وَ حَتَّى تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِكَ وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِكَ كَحَذَرِكَ مِنْ خَلْفِكَ، وَ مَا هِيَ بِالْهُوَيْنَى الَّتِي تَرْجُو وَ لَكِنَّهَا الدَّاهِيَةُ الْكُبْرَى يُرْكَبُ جَمَلُهَا وَ يُذَلَّلُّ صَعْبُهَا وَ يُسَهَّلُ جَبَلُهَا. فَاعْقِلْ عَقْلَكَ وَ امْلِكْ أَمْرَكَ وَ خُذْ نَصِيبَكَ وَ حَظَّكَ؛ فَإِنْ كَرِهْتَ فَتَنَحَّ إِلَى غَيْرِ رَحْبٍ وَ لَا فِي نَجَاةٍ، فَبِالْحَرِيِّ لَتُكْفَيَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ حَتَّى لَا يُقَالَ أَيْنَ فُلَانٌ؛ وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ وَ مَا أُبَالِي مَا صَنَعَ الْمُلْحِدُونَ؛ وَ السَّلَامُ.
اين نامه اى است از بندة خدا اميرمؤمنان به عبدالله بن قيس (ابو موسى اشعرى). امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) سخنى از تو به من گزارش داده شده که هم به سود توست و هم به زيان تو. هنگامى که فرستادة من بر تو وارد شد دامن بر کمر زن و کمربندت را محکم ببند و از لانه ات بيرون آى و از کسانى که با تو هستند (براى شرکت در ميدان جهاد و مبارزه با شورشيان بصره) دعوت
کن; اگر حق را يافتى و تصميم خود را گرفتى آنها را (با خود به سوى ما) بياور و هرگاه سستى را پيشه کردى از مقام خود کنار برو. به خدا سوگند! (در صورت تخلّف از اين دستور) هرجا باشى به سراغ تو خواهند آمد و تو را رها نخواهند ساخت تا گوشت و استخوانت و تر و خشکت به هم درآميزد و حتّى نتوانى بر زمين بنشينى و (تو را چنان محاصره مى کنند که) از پيش رويت همان گونه خواهى ترسيد که از پشت سرت.
اين فتنه (فتنه جمل) به آن آسانى که تو فکر مى کنى نيست، بلکه حادثة بزرگى است که بايد بر مرکبش سوار شد و سختى هايش را هموار کرد و کوه مشکلاتش را صاف نمود. انديشة خود را به کار گير و مالک کار خود باش و بهره و نصيبت را درياب (و در ميدان جهاد اسلامى با ما همراه باش) ولى اگر اين کار براى تو خوشايند نيست (و لجوجانه بر فکر خود اصرار دارى، از فرماندارى کوفه) کنار برو (و بدان) نه گشايشى براى تو خواهد بود و نه نجاتى (نه راه رستگارى در دنيا و نه رستگارى در آخرت) اگر تو در خواب فرو روى سزاست که ديگران انجام وظيفه کنند و آنچنان به دست فراموشى سپرده شوى که نگويند فلانى کجاست. به خدا سوگند اين راه (که ما مى رويم) راه حقى است که به دست مرد حق انجام مى گيرد و من باکى ندارم که خدانشناسان (همچون تو) چه کار مى کنند. والسلام.
گنج زر
پادشاه اس--ت فق--يري كه ز خود نان دارد *** گنج زرگن-دم زردي است كه دهقان دارد
كلبة كوچك تو ك--اخ گلس-تان تو است *** م--ور در لانة خ--ود قص--ر سليمان دارد
آنكه از باف--تة خ---ويش كتان مي پوشد *** كي طم--ع خَلعت زَرب-فت ز سل-طان دارد
هر كه با نقد قن--اعت ك-ند امرار معاش *** پادش--اهي است كه گنج--ينة پن-هان دارد
منّ--ت از ح-اتم ط--ائي نب--رد خ-ار كني *** كه به ك--ف نان خود از خ-ار بيابان دارد
بوري-ا ب--ستر آرام--ش درويش--ان است *** رن--ج با خود ه-وس مخ-مل كاشان دارد
دل به دنيا مده وز درد و غ-مش راحت باش *** دل واب--سته به آن غ--صّه ف--راوان دارد
هر كه از مصرف خود بيش به كاشانه نهفت *** روزي خل--ق ته--ي دست به ان-بان دارد
آنكه در خواب كند ساعد خود بالش خويش *** خ---اطر آس--وده ز روياي پ-ريشان دارد
در دو عالَ--م بود آزاد ز ه-ر رنج و اَلَم *** از علي(ع) هركه نصيحت به دل و جان دارد
گفت كمتر ز جنان خويشتن خود مفروش *** كمترين ق-در، بهشت است كه انسان دارد
« مهدي» از دغدغ-ة بود و نبود آزاد است *** هان كه دي-دار ش-تر خ-واب پ-ريشان دارد
مهدی
توضیح نامه شماره 64:
این نامه پاسخ نامة شیطنت آمیزی است که معاویه برای امام علیه السلام نوشته است و دوازدهمین نامه ای است که تاکنون در نهج البلاغه به آن اشاره شده و با توجه به سه نامة دیگری که بعداً خواهد آمد مجموع نامه های امام علیه السلام به معاویه در نهج البلاغه به پانزده نامه رسید.
به هر حال بخش های مختلف این نامه به ادعاهای واهی و بی اساس معاویه است از جمله :
1- معاویه در نامة خود می گوید ما فرزندان عبد مناف قرن ها در صلح و صفا با هم می زیستیم تا اینکه کارهای شما میان ما تفرقه ایجاد کرد. امام علیه السلام به او پاسخ می گوید که آنچه میان ما جدایی افکنده اسلام ما و بقای شما بر کفر و نفاق است.
2- معاویه در نامة خود به کشته شدن طلحه و زبیر و تبعید عایشه از بصره به مدینه اشاره می کند . امام علیه السلام در پاسخ او تنها به این قناعت می کند که این ماجرا ارتباطی به تو ندارد اشاره به اینکه من حاکم مسلمانانم و برای ادارة حکومت اسلامی و رفع نابسامانی ، من باید تصمیم بگیرم.
3- معاویه در بخش دیگری از نامه اش امام علیه السلام را تهدید به جنگ می کند و امام علیه السلام بر می آشوبد و می فرماید: به جای اینکه تو به سوی من آیی من به سوی تو می آیم گویا شجاعت های بی نظیر مرا در میدان های جنگ های اسلامی و ضرباتی که بر برادر و جدّ و دایی تو وارد ساختم فراموش کردی.
4- در پایان نامه به مطالبی که معاویه دربارة قتلة قاتلان عثمان آورده اشاره می کند و به او می فرماید: تو باید نخست بیعت مرا بپذیری بعد دربارة قتلة عثمان از من درخواست کنی تا من دربارة آنان تصمیم بگیرم.
کوتاه سخن اینکه نامه در عین فشردگی به نکات تاریخی مهمّی اشاره دارد که حقّانیت امام علیه السلام و بطلان سخنان معاویه را به وضوح ثابت می کند.
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية جواباً [عن كتابه]:
از نامه های امام علیه السلام است که در پاسخ نامه ای از معاویه نوشته شد
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ الْأُلْفَةِ وَ الْجَمَاعَةِ، فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ كَفَرْتُمْ، وَ الْيَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ، وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلَّا كَرْهاً، وَ بَعْدَ أَنْ كَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ كُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله علیه و آله حِزْباً. وَ ذَكَرْتَ أَنِّي قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ شَرَّدْتُ بِعَائِشَةَ وَ نَزَلْتُ بَيْنَ الْمِصْرَيْنِ، وَ ذَلِكَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَيْكَ وَ لَا الْعُذْرُ فِيهِ إِلَيْكَ. وَ ذَكَرْتَ أَنَّكَ زَائِرِي فِي الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ قَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ يَوْمَ أُسِرَ أَخُوكَ؛ فَإِنْ كَانَ فِيهِ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ، فَإِنِّي إِنْ أَزُرْكَ فَذَلِكَ جَدِيرٌ أَنْ يَكُونَ اللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِلنِّقْمَةِ مِنْكَ، وَ إِنْ تَزُرْنِي فَكَمَا قَالَ أَخُو بَنِي أَسَدٍ:
مُسْتَقْبِلِينَ رِيَاحَ الصَّيْفِ تَضْرِبُهُمْ *** بِحَاصِبٍ بَيْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُودِ
وَ عِنْدِي السَّيْفُ الَّذِي أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ *** وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ فِي مَقَامٍ وَاحِدٍ.
وَ إِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُ الْأَغْلَفُ الْقَلْبِ الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ، وَ الْأَوْلَى أَنْ يُقَالَ لَكَ إِنَّكَ رَقِيتَ سُلَّماً أَطْلَعَكَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَيْكَ لَا لَكَ، لِأَنَّكَ نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالَّتِكَ وَ رَعَيْتَ غَيْرَ سَائِمَتِكَ وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَا فِي مَعْدِنِهِ؛ فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَكَ مِنْ فِعْلِكَ، وَ قَرِيبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ حَمَلَتْهُمُ الشَّقَاوَةُ وَ تَمَنِّي الْبَاطِلِ عَلَى الْجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ صلي الله علیه و آله فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُمْ حَيْثُ عَلِمْتَ لَمْ يَدْفَعُوا عَظِيماً وَ لَمْ يَمْنَعُوا حَرِيماً بِوَقْعِ سُيُوفٍ مَا خَلَا مِنْهَا الْوَغَى وَ لَمْ تُمَاشِهَا الْهُوَيْنَى. وَ قَدْ أَكْثَرْتَ فِي قَتَلَةِ عُثْمَانَ، فَادْخُلْ فِيمَا دَخَلَ
فِيهِ النَّاسُ، ثُمَّ حَاكِمِ الْقَوْمَ إِلَيَّ أَحْمِلْكَ وَ إِيَّاهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى؛ وَ أَمَّا تِلْكَ الَّتِي تُرِيدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ الصَّبِيِّ عَنِ اللَّبَنِ فِي أَوَّلِ الْفِصَالِ؛ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ.
ترجمه:
امّا بعد از حمد و ثناى الهى همان گونه که گفته اى ما و شما با هم الفت و اجتماع داشتيم; ولى در گذشته آنچه ميان ما و شما جدايى افکند اين بود که ما ايمان (به خدا و پيغمبرش) آورديم و شما بر کفر خود باقى مانديد و امروز هم ما در راه راست گام بر مى داريم و شما منحرف شده ايد آنها که از گروه شما مسلمان شدند از روى ميل نبود، بلکه در حالى بود که همه بزرگان عرب در برابر رسول خدا صلي الله علیه و آله تسليم شدند و به حزب او درآمدند و نيز گفته اى که من طلحه و زبير را کشته ام و عايشه را آواره نموده ام و در ميان کوفه و بصره اقامت گزيده ام (و دارالهجرة; يعنى مدينه پيغمبر را رها نمودم) ولى اين امرى است که تو در آن حاضر نبوده اى و مربوط به تو نيست و لزومى ندارد عذر آن را از تو بخواهم (به علاوه تو خود پاسخ اينها را به خوبى مى دانى) و نيز گفته اى که با گروهى از مهاجران و انصار به مقابله من خواهى شتافت (کدام مهاجر و انصار) هجرت از آن روزى که برادرت (يزيد بن ابى سفيان در روز فتح مکّه) اسير شد پايان يافت.
با اين حال اگر در اين رويارويى و ملاقات شتاب دارى (کمى) دست نگه دار، زيرا اگر من به ديدار تو آيم سزاوارتر است، چرا که خداوند مرا به سوى تو فرستاده تا از تو انتقام بگيرم و اگر تو به ديدار من آيى (با نيروى عظيم کوبنده اى روبرو خواهى شد و) چنان است که شاعر بنى اسد گفته:
«آنها به استقبال تندباد تابستانى مى شتابند که آنان را در ميان سراشيبى ها و تخته سنگها با سنگريزه هايش در هم مى کوبد.»
و (بدان) همان شمشيرى که با آن بر پيکر جد و دايى و برادرت در يک ميدان نبرد (در ميان جنگ بدر) زدم هنوز نزد من است.
به خدا سوگند مى دانم تو مردى پوشيده دل و ناقص العقل هستى و سزاوار است درباره تو گفته شود که از نردبانى بالا رفته اى که تو را به پرتگاه خطرناکى کشانده و به زيان توست نه به سود تو زيرا تو به دنبال غير گمشدة خود هستى و گوسفندان ديگرى را مى چرانى و مقامى را مى طلبى که نه سزاوار آن هستى و نه در معدن و کانون آن قرار دارى. چقدر گفتار و کردارت از هم دور است! و چقدر تو با عموها و دايى هاى (بت پرستت) شباهت نزديک دارى همان ها که شقاوت و تمنّاى باطل وادارشان ساخت که (آيين) محمد صلي الله علیه و آله را انکار کنند و همان گونه که مى دانى (با او ستيزه کرده اند تا) به خاک و خون غلطيدند و در برابر شمشيرهايى که ميدان نبرد هرگز از آن خالى نبوده و سستى در آن راه نمى يافته نتوانستند در مقابل بلاى بزرگ از خود دفاع کنند و يا از حريم خود حمايت نمايند.
تو دربارة قاتلان عثمان زياد سخن گفتى بيا نخست همچون ساير مردم با من بيعت کن سپس درباره آنها (قاتلان عثمان) نزد من طرح شکايت نما تا من بر طبق کتاب الله ميان تو و آنها داورى کنم; اما آنچه را تو مى خواهى همچون خدعه و فريب دادن طفلى است که در آغاز از شير باز گرفتن است. سلام و درود بر آنها که لياقت آن را دارند.
توضیح نامه شماره 65:
امام علیه السلام این نامه را در جواب نامة دیگری از معاویه نگاشته است. کلام امام علیه السلام در این نامه به سه محور اساسی تقسیم می شود :
در بخش اوّل امام علیه السلام معاویه را پند داده به او می گوید : وقت آن رسیده است که به راه راست برگردد و دست از خدعه و نیرنگ و شبهه افکنی در برابر حقّ و حقیقت بردارد.
در بخش دوم به محتوای نامه ای که او به حضرت علیه السلام نوشته اشاره می کند و بیان می دارد که آن نامه آکنده از افسانه هایی بود که از دانش و بردباری در آن اثری یافت نمی شد. امام علیه السلام به او می گوید که با نوشتن این نامه به هدفی که انتظار آن را دارد نمی رسد و اگر هم اکنون به فکر چاره نباشد درهای نجات بر روی او بسته خواهد شد و راه چاره ای برای آن باقی نخواهد ماند .
در بخش سوم می فرماید : این فکر را از سر خود بیرون کن که بتوانی والی و حاکم مسلمانان باشی و یا من بخشی از کشور اسلام (شام و مصر) را به تو واگذار کنم و پیش از آنکه لشکر حق بر تو پیروز شوند و راه های چاره به رویت بسته شود چاره ای بیندیش و به راه حق باز گرد.
و من كتاب له علیه السلام إليه أيضا:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ آنَ لَكَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ الْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ الْأُمُورِ، فَقَدْ سَلَكْتَ مَدَارِجَ أَسْلَافِكَ بِادِّعَائِكَ الْأَبَاطِيلَ وَ اقْتِحَامِكَ غُرُورَ الْمَيْنِ وَ الْأَكَاذِيبِ وَ بِانْتِحَالِكَ مَا قَدْ عَلَا عَنْكَ وَ ابْتِزَازِكَ لِمَا قَدِ اخْتُزِنَ دُونَكَ، فِرَاراً مِنَ الْحَقِّ وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَكَ مِنْ لَحْمِكَ وَ دَمِكَ مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُكَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُكَ؛ فَمَا ذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ الْمُبِينُ وَ بَعْدَ الْبَيَانِ إِلَّا اللَّبْسُ؟ فَاحْذَرِ الشُّبْهَةَ وَ اشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا، فَإِنَّ الْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلَابِيبَهَا وَ أَغْشَتِ الْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا.
وَ قَدْ أَتَانِي كِتَابٌ مِنْكَ ذُو أَفَانِينَ مِنَ الْقَوْلِ، ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ السِّلْمِ، وَ أَسَاطِيرَ لَمْ يَحُكْهَا مِنْكَ عِلْمٌ وَ لَا حِلْمٌ؛ أَصْبَحْتَ مِنْهَا كَالْخَائِضِ فِي الدَّهَاسِ وَ الْخَابِطِ فِي الدِّيمَاسِ، وَ تَرَقَّيْتَ إِلَى مَرْقَبَةٍ بَعِيدَةِ الْمَرَامِ نَازِحَةِ الْأَعْلَامِ، تَقْصُرُ دُونَهَا الْأَنُوقُ وَ يُحَاذَى بِهَا الْعَيُّوقُ. وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ تَلِيَ لِلْمُسْلِمِينَ بَعْدِي صَدَراً أَوْ وِرْداً، أَوْ أُجْرِيَ لَكَ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً. فَمِنَ الْآنَ فَتَدَارَكْ نَفْسَكَ وَ انْظُرْ لَهَا، فَإِنَّكَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّى يَنْهَدَ إِلَيْكَ عِبَادُ اللَّهِ أُرْتِجَتْ عَلَيْكَ الْأُمُورُ وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْكَ الْيَوْمَ مَقْبُولٌ؛ وَ السَّلَامُ.
امّا بعد از حمد و ثناى الهى زمان آن فرا رسيده است که تو از مشاهده حقايقِ روشن با چشم بينا بهره مند گردى (و ادعاهاى باطل خود را کنار بگذارى) ولى (مع الاسف) تو
همان مسير گذشتگان خود را با ادّعاهاى باطل و ورود در دروغ و فريب افکنى و اکاذيب مى پيمايى و آنچه بالاتر از شأن توست به خود نسبت مى دهى و به آنچه بدان نبايد برسى (و شايسته آن نيستى) دست مى افکنى. همه اين کارها براى فرار از حق و انکار چيزى بود که پذيرش آن از گوشت و خونت براى تو لازم تر بود و نيز براى اين بود که از چيزى که گوش تو شنيده و سينه ات از آن پر شده فرار کنى. آيا پس از روشن شدن حق چيزى جز گمراهى آشکار وجود دارد و آيا بعد از بيان واضح چيزى جز مغلطه کارى و شبهه افکنى تصور مى شود؟ بنابراين از اشتباه کارى و غلط هايى که در آن است بپرهيز، زيرا از ديرزمانى فتنه پرده هاى سياه خود را گسترده و ظلمتش بر ديده هايى پرده افکنده است.
نامه اى از تو به من رسيد که پر بود از يک سلسله پشت هم اندازى و سخنان بى محتوا و در آن از صلح و سلامت خبرى نبود. در اساطير و سخنان افسانه گونه ات هيچ اثرى از دانش و عقل به چشم نمى خورد. تو همچون کسى هستى که در زمينى سست و صعب العبور فرو رفته و يا همچون کسى که در دخمه هاى تاريک زير زمينى راه خود را گم کرده است و مى خواهى به نقطه اى برسى که (از مرتبه ات بسيار برتر و) رسيدن به آن (براى تو) دشوار و نشانه هايش ناپيداست; مقامى که عقابان بلندپرواز را ياراى صعود به آن نيست و همطراز ستاره عيوق (از ستارگان دوردست آسمان) است.
پناه به خدا مى برم از اينکه که تو بعد از من سرپرست و پيشواى مسلمانان گردى و امور آنها را سامان دهى و يا اينکه من در اين باره براى تو نسبت به (سرپرستى) يک تن از آنان قرارداد و عهدى امضا کنم. از هم اکنون تا
دير نشده خود را درياب و براى خويشتن چاره انديش، زيرا اگر کوتاهى کنى تا زمانى که بندگان خدا (و لشکريان حق) به سوى تو به پا خيزند درهاى چاره به رويت بسته خواهد شد و چيزى که امروز از تو قبول مى شود آن روز مقبول نخواهد بود. والسلام.
غفلت نگر که پشت به محراب کرده اند *** در کشور ی که قبله نما موج می زند
از وصال یار ، محرومیم با همخانگی *** در حَرَم چون غافلان محراب می جوئیم ما
از حقیقت روی صائب در مَجاز آورده ام *** ماه را دائم ز طشت آن می جوئیم ما
صائب تبریزی
توضیح نامه شماره 66:
این نامه گرچه خطاب به ابن عباس است ولی به یقین همة انسان ها مخاطب واقعی آن می باشند وحاصل نامه این است که نباید به امور مادّی دلبستگی داشت نه از روی آوردنش شادمانی کرد و نه از دست رفتنش غمگین بود ، چرا که همگی گذراست .آنچه باید به آن دل بست کارهای خیری است که انسان می تواند انجام دهد و پیش از خود به عالم برزخ و قیامت بفرستد و آنچه باید دربارة آن متأسّف شد چیزهایی است که انسان می توانسته انجام دهد ولی از دستش رفته است .
و من كتاب له علیه السلام إلى عبد الله بن العباس و قد تقدّم ذكرُه بخلاف هذه الرواية:
از نامه های علیه السلام است که به عبدالله بن عباس نوشته شده
(این نامه شباهت زیادی به نامه 22 دارد)
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْمَرْءَ لَيَفْرَحُ بِالشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ، وَ يَحْزَنُ عَلَى الشَّيْءِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لِيُصِيبَهُ؛ فَلَا يَكُنْ أَفْضَلَ مَا نِلْتَ فِي نَفْسِكَ مِنْ دُنْيَاكَ بُلُوغُ لَذَّةٍ أَوْ شِفَاءُ غَيْظٍ، وَ لَكِنْ إِطْفَاءُ بَاطِلٍ أَوْ إِحْيَاءُ حَقٍّ؛ وَ لْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا قَدَّمْتَ وَ أَسَفُكَ عَلَى مَا خَلَّفْتَ وَ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) (بسيار مى شود که) انسان از يافتن چيزى خشنود مى گردد که هرگز از دست او نمى رفت (و به عکس) از فوت چيزى اندوهناک مى گردد که هرگز نصيب او نمى شد، بنابراين نبايد بهترين و برترين چيز نزد تو رسيدن به لذّات دنيا يا فرو نشاندن خشم (از طريق انتقام از دشمن) باشد، بلکه خاموش کردن آتش باطل و يا زنده کردن حق بايد مورد علاقه تو باشد.
آنچه بايد ماية سرور و خوشحالى تو گردد چيزى است که از پيش (براى روز قيامت) فرستاده اى و آنچه بايد ماية تأسّف تو گردد چيزى است که به جاى مى گذارى (و مى روى و از آن براى ذخيرة يوم المعاد استفاده نمى کنى و در يک کلام) تمام همّ تو بايد متوجّه جهان پس از مرگ باشد.
زان که کردی اختیار از کارها اِحیای حق *** حق ترا کرد از همه شاهان عالم اختیار
حسن غزنوی
توضیح نامه شماره 67:
این نامه در واقع از سه بخش تشکیل شده است :
بخش اوّل دستوراتی است که امام علیه السلام به « قثم بن العباس» والی مکّه می دهد که با مردم به خوبی رفتار کند و آموزش های لازم را به آنها بدهد و احکام الهی را برای آنها روشن سازد .
در بخش دوم دستوراتی دربارة اموال بیت المال می دهد که بخشی از آن را به نیازمندان و ارباب حاجت اختصاص دهد و مازاد را برای امام علیه السلام ارسال دارد تا در مصارف شرعیه هزینه کند.
در بخش سوم دستور خاصّی به ساکنان مکّه و مالکان خانه های این شهر می دهد و می فرماید : به آنها دستور بده از کسانی که در خانه های آنها ( در ایّام حج و زیارت خانة خدا ) ساکن می شوند اجرتی نگیرند و رایگان در اختیار آنها بگذارند . در این مورد به آیه ای از قرآن مجید نیز استناد فرموده است.
زان که کردی احتیاط از کارها، احیای حق *** حق تو را کرد از همه شاهان عالم اختیار
و من كتاب له علیه السلام إلى قثم بن العباس و هو عاملُه على مكة:
از نامه های امام علیه السلام است به «قثم بن عباس» فرماندار مکه
أَمَّا بَعْدُ، فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ "وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ"، وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ، فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ؛ وَ لَا يَكُنْ لَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلَّا لِسَانُكَ وَ لَا حَاجِبٌ إِلَّا وَجْهُكَ وَ لَا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا، فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ عَنْ أَبْوَابِكَ فِي أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا. وَ انْظُرْ إِلَى مَا اجْتَمَعَ عِنْدَكَ مِنْ مَالِ اللَّهِ، فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَكَ مِنْ ذَوِي الْعِيَالِ وَ الْمَجَاعَةِ مُصِيباً بِهِ مَوَاضِعَ الْفَاقَةِ وَ الْخَلَّاتِ، وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ إِلَيْنَا لِنَقْسِمَهُ فِيمَنْ قِبَلَنَا. وَ مُرْ أَهْلَ مَكَّةَ أَلَّا يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ "سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ"، فَالْعَاكِفُ الْمُقِيمُ بِهِ وَ الْبَادِي الَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ. وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِمَحَابِّهِ؛ وَ السَّلَامُ.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) مراسم حج (و زيارت خانه خدا را به نحو احسن) براى مردم برپا دار. ايام الله و روزهاى الهى را به آنها يادآور شو. صبح و عصر براى رسيدگى به امور مردم جلوس کن، حکم الهى را براى کسانى که پرسش دينى دارند بيان کن، جاهلان را تعليم ده و با دانشمندان مذاکره نما و نبايد در ميان تو و مردم واسطه و سفيرى جز زبانت و حاجب و دربانى جز چهره ات باشد. افرادى را که به تو حاجت دارند از ملاقات با خويش محروم مساز، چرا که اگر آنها در ابتدا از در خانه ات رانده شوند بعداً براى
حلّ مشکلاتشان تو را نخواهند ستود و درباره اموالى که نزد تو از مال الله جمع شده دقّت کن و آن را به مصرف عيالمندان و گرسنگانى که نزد تو هستند برسان آن گونه که دقيقاً به دست فقرا و نيامندان برسد و مازاد آن را نزد ما بفرست تا ميان نيازمندانى که در اينجا هستند تقسيم کنيم.
به مردم مکّه دستور ده تا از کسانى که در اين شهر مسکن مى گزينند اجاره بها نگيرند، زيرا خداوند سبحان مى فرمايد: «و در اين سرزمين «عاکف» و «بادى» يکسانند»; منظور از «عاکف» کسى است که در آن سرزمين اقامت دارد و منظور از «بادى» کسى است که از غير اهل مکّه براى حج به مکّه مى آيد. خداوند ما و شما را توفيق انجام اعمالى دهد که موجب رضا و محبّت اوست. والسلام.
حج ، خریدن در دیار عشقبازان راه نیست *** هر که مُرد اینجا برای او شهادت می خرند
به کعبه رفتم و کافر ز کعبه برگشتم *** ازین کرشمه ، غرض عاشق آزمایی بود
صائب تبریزی
راه صواب
بیا قدم نگذاریم جُز به راه صواب *** بیا زبان نگشائیم جز به حرف حساب
بیا که گوش و دل خود به حرف حق بدهیم *** به جان و سر بپذیریم امر و نهی کتاب
کنون که فرصت دیدار هست و گفت و شنود *** مده ز دست برادر تو صحبت اصحاب
ز شوم عهدی دنیا ببین که از شاهان *** نمانده هیچ اثر غیر کاخهای خراب
به خوش زبانی کس اعتماد نتوان کرد ؟ *** کجاست یار وفادار یا اولی الالباب ؟
به آرزوی بلندت مکن تلف عمری *** که کوته است زمان حباب و کف بر آب
بُرون کن از دل خود مِهر این جهان « مهدی» *** که نیست غیر سرابی که دیده ای در خواب
مهدی
توضیح نامه شماره 68:
این نامه را امام علیه السلام پیش از دوران خلافت برای سلمان فارسی نگاشته است و طی آن به ناپایداری دنیا و ترک اعتماد بر آن تأکید فرموده ؛ دنیا را به مار خوش خطّ و خالی تشبیه فرموده که ظاهری فریبنده و باطنی کشنده دارد و مخصوصاً روی ناپایداری نعمت ها و لذّات دنیا تأکید فرموده است.
و من كتاب له علیه السلام إلى سلمان الفارسي رحمه الله قبلَ أيام خلافته:
از نامه های امام علیه السلام است به سلمان فارسی قبل از ایام خلافت
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ، لَيِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا؛ فَأَعْرِضْ عَمَّا يُعْجِبُكَ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكَ مِنْهَا، وَ ضَعْ عَنْكَ هُمُومَهَا لِمَا أَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا؛ وَ كُنْ آنَسَ مَا تَكُونُ بِهَا أَحْذَرَ مَا تَكُونُ مِنْهَا، فَإِنَّ صَاحِبَهَا كُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِيهَا إِلَى سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَى مَحْذُورٍ، أَوْ إِلَى إِينَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَى إِيحَاشٍ؛ وَ السَّلَام.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى بدان اى سلمان) دنيا فقط به «مار» شبيه است که به هنگام لمس کردن، نرم به نظر مى رسد; ولى در باطنش سمّى کشنده است، بنابراين از هر چيزِ دنيا که توجّه تو را به خود جلب کند صرف نظر کن (خواه مال باشد يا مقام و يا لذّات هوس آلود) زيرا جز مدّت کمى در کنار تو نخواهد بود، غم و غصّة دنيا را از خود کنار بده، زيرا که به فراق و جدايى و دگرگونى حالات آن يقين دارى و در آن زمان که به آن بيش از هر وقت دل بسته اى و انس گرفته اى، بيشتر از آن بر حذر باش، زيرا دوست دنيا هر زمان به امرى شادى آفرين دل بستگى پيدا کند او را به طرف مشکل و ناراحتى مى راند و هر زمان به آن انس مى گيرد او را از آن حالت جدا ساخته در وحشت فرو مى برد. والسلام.
مولوی مثنوی ، در مثنوی *** نکته ای گفتست او تا بشنوی
زهر دارد در درون دنیا چو مار *** گر چه دارد در برون نقش و نگار
زهر این مار نقّش قاتل است *** می گریزد زو هر آن کس عاقل است
شیخ بهائی
توضیح نامه شماره 69:
همان گونه که ابن میثم بحرانی اشاره کرده این نامه مجموعه ای است از نصایح و اندرزها و اوامر و نواهی و دستوراتی برای بهتر زیستن در جهات معنوی و دنیایی و در واقع یک دوره علم اخلاق به صورت فشرده است که عمل به آن یه یقین مایة سعادت دنیا و آخرت هر انسانی است .
مخاطب امام علیه السلام در این نامه « حارث همدانی» است ولی در واقع همة شیعیان بلکه همة مسلمانان مقصودند. سی و سه دستور به حارث می دهد ؛ در عباراتی کوتاه و پرمعنا که هر کدام می تواند موضوع بحث مشروحی باشد .
و من كتاب له علیه السلام إلى الحارث [الهمداني] الهمذاني:
از نامه های امام علیه السلام است به حارث همدانی
وَ تَمَسَّكْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ اسْتَنْصِحْهُ وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ؛ وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ، وَ اعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا وَ كُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ. وَ عَظِّمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْكُرَهُ إِلَّا عَلَى حَقٍّ. وَ أَكْثِرْ ذِكْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِيقٍ. وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ يُكْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِينَ؛ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي السِّرِّ وَ يُسْتَحَى مِنْهُ فِي الْعَلَانِيَةِ؛ وَ احْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ. وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنِبَالِ الْقَوْلِ؛ وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِكُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ، فَكَفَى بِذَلِكَ كَذِباً؛ وَ لَا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ كُلَّ مَا حَدَّثُوكَ بِهِ، فَكَفَى بِذَلِكَ جَهْلًا. وَ اكْظِمِ الْغَيْظَ وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ، وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ الْعَاقِبَةُ. وَ اسْتَصْلِحْ كُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَيْكَ، وَ لَا تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَكَ، وَ لْيُرَ عَلَيْكَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ.
وَ اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ؛ فَإِنَّكَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ، وَ مَا تُؤَخِّرْهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ. وَ احْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ رَأْيُهُ وَ يُنْكَرُ عَمَلُهُ، فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ. وَ اسْكُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ، وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ الْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ. وَ اقْصُرْ رَأْيَكَ عَلَى
مَا يَعْنِيكَ، وَ إِيَّاكَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّيْطَانِ وَ مَعَارِيضُ الْفِتَنِ. وَ أَكْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ، فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّكْرِ. وَ لَا تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلَاةَ إِلَّا فَاصِلًا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ فِي أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ وَ أَطِعِ اللَّهَ فِي جَمِيعِ أُمُورِكَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا؛ وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي الْعِبَادَةِ وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لَا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا، إِلَّا مَا كَانَ مَكْتُوباً عَلَيْكَ مِنَ الْفَرِيضَةِ، فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا. وَ إِيَّاكَ أَنْ يَنْزِلَ بِكَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّكَ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا؛ وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ؛ وَ وَقِّرِ اللَّهَ، وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ؛ وَ احْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِيسَ؛ وَ السَّلَامُ .
به ريسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه، حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را از حقايق زندگى پيشينيان در قرآن آمده باور کن. از حوادث گذشته دنيا براى باقى مانده و آينده عبرت گير، چرا که بعضى از آن شبيه بعضى ديگر است و پايانش به آغازش باز مى گردد و تمام آن متغيّر و ناپايدار است. نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور). بسيار به ياد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوى مرگ مکن مگر با شرطى مطمئن و استوار (که از اعمال خود مطمئن باشى) از هر عملى که صاحبش آن را (فقط) براى خود مى پسندد و براى عموم مسلمانان نمى پسندد برحذر باش و (نيز) از هر کارى که در نهان انجام مى شود و در ظاهر شرم آور است حذر کن و نيز از اعمالى که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار مى کند يا از آن پوزش مى طلبد بپرهيز.
(هرگز) عِرض و آبروى خود را هدف تيرهاى سخنان مردم قرار مده و تمام آنچه را (از اين و آن) مى شنوى براى مردم بازگو مکن، زيرا اين کار براى آلودگى تو به دروغ کافى است و (نيز) تمام آنچه را مردم براى تو نقل مى کنند تکذيب مکن، زيرا اين کار براى نادانى تو کفايت مى کند. خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب، بردبارى نما و آن گاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نيک براى تو باشد و هر نعمتى را که خداوند به تو داده است به طور صحيح از آن بهره بردارى کن و هيچ نعمتى از نعمت هاى خداوند را ضايع و تباه مساز و بايد اثر نعمت هايى را که خداوند به تو داده است در تو ديده شود.
بدان برترين مؤمنان کسانى هستند که خود و خانواده و اموالشان را تقديم (به پروردگار و جلب رضاى او) مى کنند (آنها از همه در اين راه پيشگام ترند) هرچه از کارهاى خير را از پيش بفرستى براى تو ذخيره خواهد شد و آنچه (از مال و ثروت) باقى بگذارى خيرش براى ديگران خواهد بود (و حسابش بر تو) از همنشينى با کسى که فکرش ضعيف و عملش زشت است بپرهيز، زيرا معيار سنجش شخصيّت هر کس، يارانش هستند. در شهرهاى بزرگ مسکن گزين، زيرا آنجا مرکز اجتماع مسلمانان است و از اماکن غفلت زا و خشونت و جاهايى که ياران مطيع خدا در آن کم اند بپرهيز و فکرت را به چيزى مشغول دار که به تو مربوط است. از نشستن در دکّه هاى بازارها اجتناب کن چون آنجا محل حضور شيطان و معرض فتنه هاست. بيشتر به افراد پايين تر از خود نگاه کن، زيرا اين کار درهاى شکر را بر روى تو مى گشايد.
روز جمعه پيش از آنکه در نماز جمعه حاضر شوى مسافرت
مکن مگر براى جهاد در راه خدا يا در کارى که به راستى معذور هستى.
در تمام کارهايت فرمان خدا را اطاعت کن، زيرا اطاعت خداوند بر ساير امور برترى دارد و در انجام عبادت، نفس خود را بفريب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خويشتن را بر آن مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط بجا آورى. مگر فرايضى که بر تو مقرر شده است که در هر حال بايد آنها را به جا آورى و در موقعش مراقب آن باشى. و بترس از آنکه مرگ در حالى که تو در حال فرار از خدا و در طلب دنيايى، گريبانت را بگيرد. از همنشينى با گنهکاران بپرهيز که بدى به بدى ملحق مى شود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده مى سازد). خدا را بزرگ دار و محترم بشمار، و دوستانش را دوست دار، از خشم و غضب بپرهيز که آن لشکرى بزرگ از لشکريان شيطان است. والسلام.
اسم اعظم بکند کار خود ای دل ، خوش باش *** که به تلبیس و حِیَل ، دیو ، سلیمان نشود
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت *** کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
حافظ
مریز آب رخ خو د برای نان زینهار *** که ابرو چو شود جمع ، آب حیوان است
صائب تبریزی
کسی کرد ، بی آبروئی بسی *** چه غم دارد از آبروی کسی
آبی که آبرو ببرد ، در گلو مَبَر *** از خط و خال مار دو پا ، باش بر حذر
سعدی
همه آن کن که گر بپرسندت *** زان توانی درست ، داد، جواب
ناصر خسرو
نگه کن سرانجام خود را ببین *** چو کاری بیابی بِهی برگزین
فردوسی
گر بهر رفاه خلق ، کوشی مردی *** در جوش غضب ،گر نَخُروشی مردی
متین هندی
او به تیغ حلم ، چندین خلق را *** وا خرید از تیغ چندین حَلق را
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر *** بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
مولوی
در هم بکوب این ، خار زارانِ تملّق *** خونین برس در لاله های ارغوانی
تا نگذری از شعله های این جهنّم *** هرگز نیابی آن بهشت جاودانی
شهریار
هر آنچه اندر رهش، بنمائی احسان *** بماند جاودان ، در نزد سبحان
الهی قمشه ای
توضیح نامه شماره 70:
همان گونه که در عنوان نامه آمده است ، گروهی از اهل مدینه در زمانی که « سهل بن حنیف انصاری» از سوی امیرمؤمنان علی علیه السلام فرماندار آنجا بود برای مال و منافع دنیا به معاویه در شام پیوسته بودند و ظاهراً « سهل بن حنیف» نگران شده بود . امام علیه السلام برای رفع نگرانی او این نامه را به او نوشت و به او یادآور شد که از فرار آن گروه ناراحت نباشد ، زیرا برای گمراهی آنان همین بس که از هدایت و حق به گمراهی و کوری پناه بردند . امام علیه السلام آنها را دنیاپرستانی معرفی می کند که برای رسیدن به لذّات دنیا ، به معاویه پیوستند در حالی که مرکز عدل را می شناختند . آن گاه امام علیه السلام اظهار امیدواری می کند که خداوند به لطفش مشکلات را حل فرماید .
و من كتاب له علیه السلام إلى سهل بن حنيف الأنصاري و هو عاملُه على المدينة في معنى قوم من أهلها لَحقوا بمعاوية:
از نامه های امام علیه السلام است به سهل بن حنیف فرماندار مدینه درباره ی گروهی از مردم آنجا که به معاویه پیوسته بودند نوشته شده
أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رِجَالًا مِمَّنْ قِبَلَكَ يَتَسَلَّلُونَ إِلَى مُعَاوِيَةَ، فَلَا تَأْسَفْ عَلَى مَا يَفُوتُكَ مِنْ عَدَدِهِمْ وَ يَذْهَبُ عَنْكَ مِنْ مَدَدِهِمْ، فَكَفَى لَهُمْ غَيّاً وَ لَكَ مِنْهُمْ شَافِياً؛ فِرَارُهُمْ مِنَ الْهُدَى وَ الْحَقِّ وَ إِيضَاعُهُمْ إِلَى الْعَمَى وَ الْجَهْلِ؛ فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْيَا، مُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَيْهَا، وَ قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ، وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِي الْحَقِّ أُسْوَةٌ، فَهَرَبُوا إِلَى الْأَثَرَةِ، فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً. إِنَّهُمْ وَ اللَّهِ لَمْ يَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ وَ لَمْ يَلْحَقُوا بِعَدْلٍ، وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِي هَذَا الْأَمْرِ أَنْ يُذَلِّلَ اللَّهُ لَنَا صَعْبَهُ وَ يُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، وَ السَّلَامُ
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) به من خبر رسيده که افرادى از قلمرو تو مخفيانه به معاويه مى پيوندند; هرگز از اين تعداد که از دست داده اى و از کمک آنان بى بهره شده اى تأسّف مخور. اين گمراهى براى آنان بس و براى آرامش خاطر تو کافى است که آنها از هدايت و حق به سوى کوردلى و جهل شتافته اند، از اين رو (غم مخور زيرا) آنها فقط اهل دنيا هستند و به آن روى آورده اند و با سرعت به سوى آن مى شتابند در حالى که عدالت را به خوبى شناخته و ديده بودند و گزارش آن را شنيده و به خاطر سپرده بودند و مى دانستند که همه مردم نزد ما حقوق برابر دارند، پس آنها از اين «برابرى» به سوى «تبعيض هاى ناروا» گريختند. خداوند آنها را از رحمت خود دور سازد و هلاک کند; به خدا سوگند آنها از ستم نگريختند و به عدل نپيوستند و ما اميدواريم که در اين راه، خداوند مشکلات را بر ما آسان سازد و سختى ها را بر ما هموار کند، إن شاءالله، والسلام.
توضیح نامه شماره 71:
این نامه زمانی به « منذر بن جارود » نوشته شد که والی اصطخر ( از نواحی فارس) بود و اخباری از سوء استفادة وی از اموال حکومت به امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید . امام علیه السلام با تمجید از پدرش « جارود عبدی» این فرزند را سرزنش کرد و فرمود: درستی و پاکی سبب خوش بینی من به تو شد و گمانم بود که تو پیرو او هستی؛ ولی معلوم شد تابع هوای نفس شده ای و آخرت خود را به دنیا فروخته ای . آن گاه در تعبیری شگفت انگیز می فرماید:
اگر اقوالی که دربارة تو به من رسیده صحیح باشد، شتر خانواده و بند کفشت از تو باارزش تر است .
در پایان نامه فرمان عزل او را صادر کرده و می فرماید :
هنگامی که نامة من به تو رسید به سوی ما بازگرد.
و من كتاب له علیه السلام إلى المُنذر بن الجارود العبدي، و خانَ في بعض ما وَلّاهُ من أعماله:
از نامه های امام علیه السلام است به «منذر بن جارود عبدی» که در فرمانداری خود در بعضی از امور خیانت کرد
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ، وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ؛ فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً وَ لَا تُبْقِي لِآخِرَتِكَ عَتَاداً، تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ. وَ لَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْكَ حَقّاً، لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَ شِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ، وَ مَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَةٍ. فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا، إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
[قال الرضي رضي الله عنه: و المنذر بن الجارود هذا هو الذي قال فيه أمير المؤمنين علیه السلام إنه لنظّار في عِطفَيه، مُختال في بُردَيه، تفّال في شِراكَيه].
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) شايستگى پدرت، مرا دربارة تو گرفتارِ خوش بينى ساخت و گمان کردم تو هم پيرو هدايت و سيرة او هستى و راه و رسم او را دنبال مى کنى. ناگهان به من گزارش داده شد که تو در پيروى از هواى نفست چيزى فروگذار نمى کنى و براى سراى ديگرت ذخيره اى باقى نمى گذارى، با ويرانى آخرتت دنيايت را آباد مى سازى و به بهاى قطع رابطه با دينت با خويشاوندانت پيوند برقرار مى سازى (و به گمان خود صلة رحم مى کنى). اگر آنچه از تو به من رسيده است درست باشد شتر (بارکش) خانواده ات و بند کفشت از تو بهتر است و کسى که داراى صفات تو باشد نه شايستگى اين را دارد که
حفظ مرزى را به او بسپارند و نه کار مهمّى به وسيله او اجرا شود، نه قدر او را بالا ببرند، نه در حفظ امانت شريکش سازند و نه در جمع آورى حقوق بيت المال به او اعتماد کنند. به محض رسيدن اين نامه به سوى من حرکت کن! إنْ شاءَالله.
مرحوم سيد رضى مى گويد: منذر بن جارود همان کسى است که اميرمؤمنان على علیه السلام درباره اش فرمود: او آدم متکبّرى است; پيوسته (از روى تکبر) به اين طرف و آن طرف قامت خود مى نگرد و در لباس گران قيمتى که پوشيده همچون متکبّران گام بر مى دارد و مراقب است حتى بر کفشش گرد و غبار ننشيند!
بی نیازی
بی نیازی از ج-هان را در قناعَت یافتیم *** حرص و آز خویشتن دادیم و ثروت یافتیم
آرزویِ م-ا ه-م--یشه بوده ت-رک آرزو *** آرزو ب-ی آرزو گردید و ع-زّت یافتیم
بُردن پیش کسان ، دست تمنّا ذلّت است *** ع-زّت خود را ز اكسيرِ مِناع-ت یافتیم
نیست منعم آنکه از خود گنج سیم و زر نهاد *** ما ز ترک سیم و زر گنج قناعت یافتیم
چون نشد پیش کسان دست نیاز ما دراز *** همچو س-رو ، آزادی از سنگ م-لام-ت یافتیم
دیگران را ما شریک نعمت خود ساختیم *** از مس-اوات است اگر ش-ور اخ-وّت یافتیم
با قناعت ذلّت از ما دور شد ، این شیوه را *** م-ا گدایان از ش--ه مُلک ول-ای-ت یافتیم
اهلِ اسراف از تُهی دستی شود خار و خفیف *** ما ب-زرگی را به دس-تِ با کرام-ت یافتیم
نزد ما خَی-رالام-ورات است ح-دِّ اع-تدال *** از تع-ادل پیش-ه کردن م-ا س-لام-ت یافتیم
از تمنّا خم نشد « مهدی» مگر وقت رکوع *** زین طریقت ما به عالَم راست قامت یافتیم
مهدی
توضیح نامه شماره 72:
به نظر می رسد حادثة ناگواری برای « عبدالله بن عباس» روی داده بود و یا انتظار مهّمی داشته و برآورده نشده و از این جهت غمگین بوده است ؛ امام علیه السلام این نامه را برای دلداری او و توجّه دادنش به طبیعت زندگی دنیا و مقدّرات الهی می نگارد تا آرامش پیدا کند.
امام علیه السلام در این نامة کوتاه به پنج نکتة مهّم اشاره می کند :
1- تو هرگز بر اجل خود پیشی نمی گیری.
2- آنچه قسمت تو نیست روزی تو نخواهد بود .
3- دنیا دو روز است روزی با تو و روزی به زیان تو .
4- دنیا سرای متغیّر و متحوّلی است .
5- آنچه از مواهب دنیا قسمت توست به سراغ تو می آید .(به مفاهیم جملات توجّه کنید .)
و من كتاب له علیه السلام إلى عبد الله بن العباس [رضي الله عنه]:
از نامه های امام علیه السلام است به ابن عباس
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّكَ لَسْتَ بِسَابِقٍ أَجَلَكَ وَ لَا مَرْزُوقٍ مَا لَيْسَ لَكَ؛ وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ يَوْمَانِ، يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ، وَ أَنَّ الدُّنْيَا دَارُ دُوَلٍ؛ فَمَا كَانَ مِنْهَا لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ، وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى بدان) تو هرگز بر اجل و سرآمدت پيشى نمى گيرى (و نيز) آنچه قسمت تو نيست روزى تو نخواهد شد. بدان دنيا دو روز است: روزى به سود توست و روزى به زيان تو. اين دنيا سراى متغيّر و متحوّلى است (و هر روز به دست گروهى مى افتد) آنچه از مواهب دنيا، قسمت توست به سراغ تو مى آيد، هرچند ضعيف باشى و آنچه بر زيان توست گريبانت را خواهد گرفت (هرچند قوى باشى) و نمى توانى با قدرتت آن را از خود دور سازى.
چنین است رسم سرای سپنچ *** یکی زو تن آسان و دیگر به رنج
جهان را چنین دست یازی بسی است *** زهر رنگ و نیرنگ سازی ، بسی است
نه زو شاید ایمن شدن روز نار *** نه نومید گشتن به زور نیاز
بر این و بر آن ، روز هم بگذرد *** خردمند ، مردم چرا غم خورد
اگر مرد گنجی و گر مرد رنج *** نه رنجت بُوَد جاودانه ، نه گنج
فردوسی
توضیح نامه شماره 73:
امام علیه السلام در این نامه پس از نامه های مکررّی که در پاسخ به نامه های معاویه نوشته است و تأثیری در او نگذاشته اظهار نگرانی می کند . آن گاه او را به کسی تشبیه می فرماید که در خواب سنگینی فرو رفته و رؤیاهای کاذب می بیند. سپس امام علیه السلام به او هشدار می دهد که شیطان به تو اجازه نمی دهد به کارهای خیر بپردازی یا به اندرزهای من گوش فرا دهی .
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية:
از نامه های امام علیه السلام است به معاویه
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي عَلَى التَّرَدُّدِ فِي جَوَابِكَ وَ الِاسْتِمَاعِ إِلَى كِتَابِكَ لَمُوَهِّنٌ رَأْيِي وَ مُخَطِّئٌ فِرَاسَتِي؛ وَ إِنَّكَ إِذْ تُحَاوِلُنِي الْأُمُورَ وَ تُرَاجِعُنِي السُّطُورَ كَالْمُسْتَثْقِلِ النَّائِمِ تَكْذِبُهُ أَحْلَامُهُ وَ الْمُتَحَيِّرِ الْقَائِمِ يَبْهَظُهُ مَقَامُهُ، لَا يَدْرِي أَ لَهُ مَا يَأْتِي أَمْ عَلَيْهِ وَ لَسْتَ بِهِ غَيْرَ أَنَّهُ بِكَ شَبِيهٌ. وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَوْ لَا بَعْضُ الِاسْتِبْقَاءِ، لَوَصَلَتْ إِلَيْكَ مِنِّي قَوَارِعُ تَقْرَعُ الْعَظْمَ وَ تَهْلِسُ اللَّحْمَ. وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ ثَبَّطَكَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِكَ وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِيحَتِكَ؛ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ.
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) من در اينکه مکرّر به پاسخ نامه هاى تو پرداخته و گوش به آن فرا داده ام خود را سرزنش مى کنم و هوشيارى خود را تخطئه مى نمايم (چرا که سخنانم همچون ميخ آهنينى است که در سنگ فرو نمى رود و يا همچون خطاب به ديوارها و اشياى بى جان و بى روح است). در آن هنگام که تو از من خواسته هايى (مانند حکومت شام يا حکم ولايت عهدى) دارى و پيوسته نامه نگارى مى کنى به کسى مى مانى که به خواب سنگينى فرو رفته و رؤياهاى (آشفته) مى بيند که به او دروغ مى گويد و يا همچون شخص سرگردانى که ايستاده است و ايستادنش او را به مشقت افکنده (زيرا نمى داند به کدام راه برود) و نمى داند که آينده به سود اوست يا به زيانش. گرچه تو آن شخص نيستى (که چنين خواب آشفته اى ديده باشد و سرگردان شده) بلکه او شبيه به توست! به خدا سوگند اگر نبود علاقه به باقى ماندن (مؤمنان پاک دل و آثار اسلام و نتيجه زحمات پيغمبر اکرم صلي الله علیه و آله ) ضربه هاى کوبنده اى از من به تو مى رسيد که استخوانت را خُرد و گوشت تو را آب مى کرد و بدان که شيطان از اينکه به کارهاى خوب بپردازى تو را باز داشته و به تو اجازه نمى دهد به اندرزهايى که به سود توست گوش فرا دهى و سلام بر آنها که شايسته سلامند.
توضیح نامه شماره 74:
این کلام، متن پیمان نامه ای است که حضرت علی علیه السلام برای اهل یمن و طایفة ربیعه نگاشته و مفاد آن این است که آنها باید دعوت قرآن را بپذیرند و هر کس آنها را به سوی قرآن فرا خواند اجابت کنند و همه با هم در برابر مخالفان متحد باشند و یکدیگر را یاری دهند و با هیچ عذر و بهانه ای این پیمان را نشکنند . منظور از اهل یمن همان طایفة قحطان بودند که در آنجا می زیستند و ربیعه از طایفة عدنان بودند.
ابن ابی الحدید در اینجا سخنی دارد که شایان دقّت است. او می گوید در حدیثی وارد شده است :
« کُلُّ حِلفٍ کانَ فِی الجاهِلِیَّةِ فَلا یَزیدُهُ الإسلامُ إلّا شِدَّةً وَ لا حِلفَ فِی الإسلام
هر پیمانی که در جاهلیّت بسته شد ( و هدف والایی را در بر داشت ) در اسلام به قوّت خود باقی ، بلکه قوی تر خواهد بود ؛ ولی در اسلام پیمانی وجود ندارد.»
مطابق این سخن پیمان نامة مورد بحث زیر سؤال می رود ؛ ولی ابن ابی الحدید در اینجا می افزاید : کار امیرمؤمنان علی علیه السلام بر این خبر واحد ترجیح دارد و باید از آن پیروی نمود. به خصوص اینکه عرب بعداز اسلام بارها پیمان هایی بر قرار ساخت که در کتب تاریخ شرح آن آمده است.
افزون بر این ، حدیث مزبور با فعل پیغمبر اکرم صلي الله علیه و آله نیز سازگار نیست ، زیرا همه می دانیم که پیامبر صلي الله علیه و آله در حدیبیه پیمانی با مشرکان برقرار ساخت و شاید به همین دلیل است که بعضی می گویند حدیث مزبور بعد از جریان فتح مکّه بوده است . به هر حال این حدیث قابل اعتماد به نظر نمی رسد ، زیرا در تاریخ تمام امّت ها و ملّت ها حوادثی پیش می آید که آنها را ناگزیر به پیمان بستن با مخالفان خود می کند .
و من حِلفٍ له علیه السلام كَتَبَه بين ربيعة و اليمن و نُقِل من خط هشام بن الكلبي:
از عهدنامه های امام علیه السلام برای قبیله ربیعه و یمن میباشد که از خط هشام بن کلبی نقل شده است.
هَذَا مَا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ الْيَمَنِ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا، وَ رَبِيعَةُ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا، أَنَّهُمْ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ يَدْعُونَ إِلَيْهِ وَ يَأْمُرُونَ بِهِ وَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ وَ أَمَرَ بِهِ، لَا يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً وَ لَا يَرْضَوْنَ بِهِ بَدَلًا، وَ أَنَّهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَى مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ وَ تَرَكَهُ،أَنْصَارٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ، دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ، لَا يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ عَاتِبٍ وَ لَا لِغَضَبِ غَاضِبٍ وَ لَا لِاسْتِذْلَالِ قَوْمٍ قَوْماً وَ لَا لِمَسَبَّةِ قَوْمٍ قَوْماً؛ عَلَى ذَلِكَ شَاهِدُهُمْ وَ غَائِبُهُمْ وَ سَفِيهُهُمْ وَ عَالِمُهُمْ وَ حَلِيمُهُمْ وَ جَاهِلُهُمْ؛ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْهِمْ بِذَلِكَ عَهْدَ اللَّهِ وَ مِيثَاقَهُ، إِنَّ عَهْدَ اللَّهِ كَانَ مَسْئُولًا؛ وَ كَتَبَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب .
اين پيمانى است که اهل يمن; شهرنشين ها و بيابان نشين هايش و (قبيله) ربيعه اعم از شهرنشين و بيابان گرد بر آن اتّفاق کردند که به آنچه در قرآن است پايبند باشند و به سوى آن دعوت کنند و به آن امر نمايند و هرکس آنها را به قرآن فرا خواند و امر کند دعوت او را اجابت نمايند. آن را به هيچ بهايى نفروشند و چيزى را به جاى آن نپذيرند.
آنها بايد در برابر کسى که با اين پيمان مخالفت کند متّحد باشند و او را ترک گويند و (نيز) يکديگر را يارى کنند (همچنين) همه يک صدا باشند و (در نهايت) هرگز پيمان خود را به سبب سرزنش سرزنش کننده اى و يا خشم کسى و يا خوار کردن و دشنام دادن به يکديگر نشکنند.
بر اين عهد و پيمان، حاضران و غائبان، کم خردان و عالمان، عاقلان و جاهلان همه متّحد خواهند بود. آنها با اين پيمان در برابر پيمان الهى و ميثاق او مسئول اند (همان گونه که قرآن مجيد مى گويد:) «پيمان الهى مورد بازخواست قرار خواهد گرفت». اين عهدنامه را على بن ابى طالب نوشته است.
توضیح نامه 75:
با توجّه به اینکه این نامه در آغاز خلافت ظاهری امیرمؤمنان ظاهری امیرمؤمنان علی علیه السلام و بیعت مردم با آن حضرت نوشته شده هدف از آن این بوده است که از معاویه هر چه زودتر بیعت گرفته شود ، زیرا اگر کار به درازا کشد مشکلات مهّم تری در پیش خواهد بود .
و من كتاب له علیه السلام إلى معاوية في أول ما بُويِعَ له ،ذكرَه الواقدي في كتاب «الجمل»:
از نامه های امام علیه السلام است که در آغاز بیعتِ مردم با آن حضرت برای معاویه نوشت این نامه را واقدی در کتاب الجمل آورده است
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ إِلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ؛ أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِي فِيكُمْ وَ إِعْرَاضِي عَنْكُمْ، حَتَّى كَانَ مَا لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا دَفْعَ لَهُ، وَ الْحَدِيثُ طَوِيلٌ وَ الْكَلَامُ كَثِيرٌ، وَ قَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ؛ فَبَايِعْ مَنْ قِبَلَكَ وَ أَقْبِلْ إِلَيَّ فِي وَفْدٍ مِنْ أَصْحَابِكَ؛ وَ السَّلَامُ
اين نامه اى است از سوى بندة خدا على اميرمؤمنان علیه السلام به معاويه فرزند ابوسفيان. امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) (اى معاويه) از اتمام حجّتم درباره شما و اعراضم از شما به خوبى آگاهى دارى تا آنجا که آن حادثه اى که چاره اى از آن نبود واقع شد و راهى براى دفع آن نبود (اشاره به ماجراى قتل عثمان است). اين داستان، طولانى است و سخن در اينجا فراوان است. گذشته گذشته است و آينده روى آورده (بنابراين سخن درباره اين گونه مسائل را بگذار) اکنون تو مأمورى از تمام کسانى که نزد تو هستند براى من بيعت بگيرى و با گروهى از يارانت (براى بيعت مستقيم با من) به سوى من بيا والسلام.
توضیح نامه شماره 76:
از کتاب الامامة و السیاسة استفاده می شود که امام علیه السلام این سخن را به عبدالله بن عباس پس از پایان جنگ جمل و تسخیر بصره در حالی که ابن عباس را به فرمانداری آن شهر انتخاب کرده بود به او فرمود و در مجموع به او مدارای با مردم و خویشتن داری در برابر ناملایمان و توجّه به خدا در هر حال را درس می دهد.
و من وصية له علیه السلام لعبد الله بن العباس عند استِخلافه إيّاه على البصرة:
از توصیه های امام علیه السلام به عبدالله بن عباس است هنگامی که وی را به فرمانداری بصره منسوب کرد
سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِكَ وَ حُكْمِكَ؛ وَ إِيَّاكَ وَ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ طَيْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ؛ وَ اعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اللَّهِ يُبَاعِدُكَ مِنَ النَّارِ، وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اللَّهِ يُقَرِّبُكَ مِنَ النَّارِ.
با چهره اى باز با مردم روبه رو شو، و مجلست براى خاص و عام گشاده دار و در حکم و داورى همه را يکسان بنگر. از خشم و غضب (به شدّت) برحذر باش، چرا که يکى از سبک مغزى هاى شيطانى است و بدان آنچه تو را به خدا نزديک مى سازد از آتش جهنّم دور مى کند و آنچه تو را از خدا دور مى سازد به آتش دوزخ نزديک مى سازد.
توضیح نامه شماره 77:
امیرمؤمنان علی علیه السلام در این توصیه که خطاب به ابن عباس بیان فرموده در آن زمان که او را برای سخن گفتن با خوارج فرستاد روش استدلال در برابر آنان را به او یاد می دهد و می فرماید : به آیات متشابه قرآن که ممکن است تفاسیر مختلفی برای آن داشته باشند احتجاج نکند، بلکه با سنّت که بسیار شفاف و روشن است با آنها استدلال کند. می دانیم خوارج آیة شریفة اِنِ الحُکمُ اِلّٰا ِلله را بهانه کرده بودند و می گفتند حکمیّت که علی علیه السلام در مقابل شامیان آن را پذیرفته بر خلاف این آیه است ، زیرا این آیه حکمیّت را فقط برای خدا می داند. در حالی که می دانیم آیه ناظر به این معنا نیست و حاکمیّت خداوند را در احکام کلّی بیان می کندنه موارد جزئی و شخصی و تطبیق آن کلیّات بر موارد شخصی باید به وسیلة حکمین انجام گیرد؛ ولی آنها بر پندار باطل خود اصرار داشتند امّا اگر ابن عباس مثلاً به حدیث معروف «عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیثُمَا دَارَ » یا حدیث « اللَّهُمَّ والِ مَن والٰاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَانصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» که از پیغمبر اکرم صلي الله علیه و آله به طور مسلّم نقل شده استدلال کند، دیگر آنا نمی توانند پاسخی به آن بگویند.
و من وصية له علیه السلام لعبد الله بن العباس لمّا بَعَثَه للإحتجاج على الخوارج:
از توصیه های امام علیه السلام به عبدالله بن عباس است هنگامی که وی را برای گفتگو ن-زد خوارج فرستاد
لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَ يَقُولُونَ ، وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً.
با آيات قرآن با آنها بحث و محاجّه نکن، زيرا (بعضى از آيات) قرآن تاب معانى مختلف و امکان تفسيرهاى گوناگون دارد، تو چيزى مى گويى و آنها چيز ديگر (و سخن به جايى نمى رسد). ولى با سنّت صريح (پيامبر) با آنها گفت وگو و محاجه کن که راه فرارى از آن نخواهند يافت (و ناچار به تسليم در برابر آن هستند).
توضیح نامه شماره 78:
این نامه همان گونه که بعداً اشاره خواهد شد پاسخی است به نامة ابوموسی اشعری که امام علیه السلام پیش از انجام حکمیّت به او نوشته و اندرزهایی به او داده است تا از طریق حق منحرف نشود و آنچه رضای خداست در نظر بگیرد، به شایعات گوش فرا ندهد و تهدید یا تطمیع معاویه در او اثر نگذارد و حق را بگوید و روشن است با قطع نظر از نصوص پیغمبر اکرم صلي الله علیه و آله دربارة علی علیه السلام ، بیعت عمومی مردم مخصوصاً اصحاب پیغمبر صلي الله علیه و آله با امام علیه السلام حق برای کسی مکتوم نبوده و در داستان حکمیّت می بایست این واقعیّت حتّی برای مثل ابوموسی مکتوم نمانده باشد ، هرچند وی در دام عمروعاص گرفتار شد و با بغض و کینه ای که به علی علیه السلام داشت ، نتوانست از حقّ دفاع کند .
و من كتاب له علیه السلام إلى أبي موسى الأشعري جواباً في أمر الحَكَمَين، ذَكرَه سعيدُ بن يحيى الأموي في كتاب «المَغازي»
از نامه های امام علیه السلام است به «ابو موسی اشعری» در پاسخ سوال او درباره حَکَمین
فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَيَّرَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ عَنْ كَثِيرٍ مِنْ حَظِّهِمْ، فَمَالُوا مَعَ الدُّنْيَا وَ نَطَقُوا بِالْهَوَى، وَ إِنِّي نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْزِلًا مُعْجِباً اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ، وَ أَنَا أُدَاوِي مِنْهُمْ قَرْحاً أَخَافُ أَنْ يَكُونَ عَلَقاً. وَ لَيْسَ رَجُلٌ -فَاعْلَمْ- أَحْرَصَ عَلَى جَمَاعَةِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صلي الله علیه و آله وَ أُلْفَتِهَا مِنِّي؛ أَبْتَغِي بِذَلِكَ حُسْنَ الثَّوَابِ وَ كَرَمَ الْمَآبِ؛ وَ سَأَفِي بِالَّذِي وَأَيْتُ عَلَى نَفْسِي وَ إِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ، فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَةِ. وَ إِنِّي لَأَعْبَدُ أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ وَ أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللَّهُ؛ فَدَعْ مَا لَا تَعْرِفُ، فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَيْكَ بِأَقَاوِيلِ السُّوءِ؛ وَ السَّلَامُ
(آگاه باش) گروه زيادى از مردم از بسيارى از بهره هاى خود (که بر اثر اعمال صالح در آخرت نصيب آنها مى گردد) باز مانده اند; به دنيا روى آورده و با هواى نفس سخن گفته اند و اين کار مرا به تعجّب وا داشت که اقوامى خودپسند در آن گرد آمدند (چگونه ممکن است افرادى که دم از ايمان و اسلام مى زنند اين گونه به دنبال هوا و هوس حرکت کنند) من مى خواهم زخم درون آنها را مداوا کنم، زيرا مى ترسم مزمن و غير قابل علاج گردد (ولى مع الأسف آنها از معالجه مى گريزند) بدان هيچ کس بر اتّحاد و الفت امّت محمّد صلي الله علیه و آله از من حريص تر و کوشاتر نيست. در اين کار پاداش نيک و سرانجام شايسته را از خدا مى طلبم.
من به آنچه با خود تعهّد کرده ام وفادارم (و اگر بر طبق کتاب و سنّت داورى کنى از تو پشتيبانى خواهم کرد) و اگر تو از آن شايستگى که به هنگام رفتن از نزد من داشتى تغيير پيدا کنى (و بر خلاف حق و عدالت و کتاب و سنّت حکم نمايى راه شقاوت پوييده اى) زيرا شقى و بدبخت کسى است که از عقل و تجربه اى که نصيب او شده محروم بماند و من از اينکه کسى سخن بيهوده بگويد متنفّر و از اينکه کارى را که خدا اصلاح کرده بر هم زنم بيزارم (من خواهان وحدت امت اسلام و خاموشى آتش فتنه ام) آنچه را نمى دانى رها کن (و به شايعات و سخنان اشرار گوش فرا مده) زيرا مردم شرور سخنان نادرستى را به تو مى گويند (تا تو را از راه حق منحرف سازند). والسلام.
ثنای علی علیه السلام
ز عهده ی که برآید بجز خدای علی *** که گوید آنچه بود در خور ثنای علی
نظر به مصحف حق کن که در سراسر آن *** بود خدای علی منقبت سرای علی
نگر به چشم بصیرت که جمله موجودات *** نشسته اند سر سفره ی عطای علی
نبود لطف و صفائی به بوستان وجود *** نگشته بود اگر جلوه گرصفای علی
چو بلبلان چمن نغمه سر دهند به باغ *** رسد به گوش زهر پرده ای نوای علی
پس از کلام خدا برترین کلام بود *** کلام دلکش جان بخش و جانفزای علی
به نحوه ای که سزاوار اطاعت است خدا *** نکرده است کسی طاعتش سوای علی
هر آنچه داشت علی داد از برای خدا *** هر آنچه هست خدا را بود برای علی
حیات فانی خود داده و گرفته بقا *** ز صدق هر که کند جان خود فدای علی
شود ز هرچه به غیر از خداست بیگانه *** هر آن کسی که شد از صدق آشنای علی
سزد که سایه به خورشید محشر اندازد *** به هر سری که فتد سایه ی لوای علی
شنیده ای که قیامت لقای حق بیند *** مسلم است که هست آن لقا لقای علی
اگر رضای خدا را طلب کنی هشدار *** رضای حق نبود جز که در رضای علی
بود محال که محروم گردی از فیضش *** بکوبی ار به گدانی در سرای علی
رسیده ای به یقین دست خود به حبل الله *** به چنگ آری اگر دامن ولای علی
رسی به رتبه سلمان، تو در مسلمانی *** اگر قدم بگذاری به جای پای علی
عجب مدار که برحشمت سلیمانی *** نظر به چشم حقارت کند گدای علی
دو کون را چو هما سایه افکند بر سر *** دلی که پر کشد از شوق در هوای علی
برای گفتن مدحش زبان گویائی *** همیشه میطلبد صاعد از خدای علی
محمد علی صاعد اصفهانی
توضیح نامه شماره 79:
اشاره به اینکه هنگامی که امیران بلاد و فرماندهان حاضر نشوند حقّ مردم از طریق صحیح به آنها برسد ، مردم برای رسیدن به حق خود از طرق فاسد وارد می شوند . در این صورت بازار رشوه خواری داغ می گردد و فساد و بی اعتمادی و ظلم همه جا را فرا می گیرد و امّت ها در سراشیبی سقوط وارد می شوند.
دیگر اینکه چون اُمرا و زمامداران برای رسیدن به اهدافشان از طریق باطل و نادرست وارد شوند مردم نیز به حکم « اَلنّٰاسُ عَلیٰ دیٖنِ مُلُوکِهِمۨ » به آنان اقتدا کرده و در مسائل مربوط به رابطة آنها با حکومت و رابطة خودشان با یکدگر به سوی باطل می روند و تمام روابط اجتماعی به خود شکل باطل می گیرد و از آنجا که باطل بیراهه است و انسان را به پرتگاه سوق می دهد ، جامعه رو به فنا می رود .
امّا اگر زمامداران حق را به حقدار، خواه قوی باشد یا ضعیف برسانند و برای رسیدن به اهدافشان راه صحیح پیش گیرند نه رشوه خواری و فساد ، جامعه را فرا می گیرد و نه رابطه های مردم با حکومت و با خودشان در مسیر باطل می افتد . جامعه نیز امن و امان می شود و در مسیر پیشرفت و ترقّی قرار خواهد گرفت . نمونة این مطلب را نه تنها در زندگانی پیشینیان همچون فراعنه و نمرودیان مشاهده می کنیم که در عصر خود نیز همین مطلب را با چشم در روابط میان کشورها ملاحظه می کنیم.
و من كتاب كَتبَه علیه السلام لَمَّا استُخلَفَ إلى أمَراء الأجناد:
از نامه های امام علیه السلام است به فرماندهان لشکر در آن هنگام که تمام خلافت را به دست گرفت
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ، وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ .
امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) امّت هايى که پيش از شما بودند تنها دو چيز ماية هلاکت و بدبختى آنها شد:
نخست اينکه آنها مردم را از حقّشان باز داشتند، ازاين رو ناچار شدند حق خود را (از طريق رشوه) به دست آورند و ديگر اينکه مردم را به باطل سوق دادند و آنان نيز از آن پيروى کردند.
همای رحمت
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را *** که به ماسوا فکندی همه سایة هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین *** به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند *** چو علی گرفته باشد سر چشمة بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ *** به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانة علی زن *** که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من *** چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا
به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب *** که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان *** چو علی که می تواند که به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت *** متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت *** که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت *** چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان *** که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو نای هردم، ز نوای شوق او دم *** که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
« همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی *** به پیام آشنایی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب *** غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا
شهریار
از علی آموز اخلاص عمل *** شیر حق را دان مُطهَّر از دغل
در غَزا بر پهلوانی دست یافت *** زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خَدو انداخت بر روی علی *** افتخار هر نبیّ و هر ولی
او خدو انداخت بر روئی که ماه *** سجده آرد پیش او در سجده گاه
در زمان انداخت شمشیرْ آن علی *** کرد او اندر غزااَش کاهلی
گشت حیران آن مبارز، زین عمل *** وز نمودن عفو و رحمتْ بی محل
گفت بر من تیغِ تیز افراشتی *** از چه افکندی مرا بگذاشتی؟
آن چه دیدی بهتر از پیکار من؟ *** تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی بهتر از کون و مکان *** که بِهْ از جان بود و بخشیدیم جان
در شجاعت شیر رَبّانیستی *** در مُروَّت خود که داند کیستی؟
در محل قهر این رحمت ز چیست *** اژدها را دست دادن کار کیست
گفت من تیغ از پی حق میزنم *** بنده ی حقم نه مامور تنم
شیر حقّم، نیستم شیر هوا *** فعل من بر دین من باشد گوا
من چو تیغم آن زننده آفتاب *** ما رمیت اذ رمیت در حراب
رخت خود را من ز ره بر داشتم *** غیر حق را من عدم انگاشتم
من چو تیغم پر گهرهای وصال *** زنده گردانم نه کشته در قتال
سایه ای ام من کدخدایم آفتاب *** حاجبم من ، نیستم او را حجاب
خون نپوشد گوهرِ تیغِ مرا *** باد از جا کِی بَرَد میغِ مرا
کَه نیم ، کو هم ز صبر و حِلم و داد *** کوه را کِی در رباید تُندباد
آنکه از بادی رَوَد از جا ، خَسی است *** ز آنکه بادِ ناموافق ، خود بسی است
مثنوی مولوی
ماه فروماند از جمال محمد *** سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست *** در نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت *** لیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی *** آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست *** روز قیامت نگر مجال محمد
وآن همه پیرایه بسته جنت فردوس *** بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد *** تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد *** پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش *** خواب نمی گیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی *** عشق محمد بس است و آل محمد
سعدی