ghaemiyeh.com
عبّدالله آل نجد
تصحيح و تحقيق
سينا محقّق
ویراستار دیجیتالی : روح اله قاسمی
پيشگفتار ... 5
گفتار اول ... 15
گفتار دوم ... 33
گفتار سوم ... 49
گفتار چهارم ... 72
گفتار پنجم ... 85
فهرست منابع تحقيق ... 109
وَالَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ ۙ أُولَٰئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ [سورة رعد /25]
أُولَٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ ۖ وَمَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيرًا [سورة نساء /52]
در زيارت جامعه كبيره خطاب به ائمه اهل بيت علیهم السلام ميخوانيم:
«ٰامَنْتُ بِكُمْ، وَتَوَلَّيْتُ ٰاخِرَكُمْ، بِمٰا تَوَلَّيْتُ بِهِ اَوَّلَكُمْ، وَبَرِئْتُ اِلَى ٱللهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ اَعْدٰآئِكُمْ، وَمِنَ ٱلْجِبْتِ وَٱلطّٰاغُوتِ، وَٱلشَّيٰاطينِ، وَحِزْبِهِمْ ٱلظّٰالِمينَ لَكُمْ، اَلْجٰاحِدينَ لِحَقّكُمْ، وَٱلْمٰارِقينَ مِنْ وِلاٰيَتِكُمْ، وَٱلْغٰاصِبينَ لِإِرْثِكُمْ، اَلشّٰآكِّينَ فيكُمْ، اَلْمُنْحَرِفِينَ عَنْكُمْ، وَمِنْ كُلِّ وَليجَةٍ دُونَكُمْ، وَكُلِّ مُطٰاعٍ سِوٰاكُمْ، وَمِنَ ٱلْأَئِمَّةِ ٱلَّذينَ يَدْعُونَ اِلَى ٱلنّٰارِ»
و در زيارت امام رضا علیه السلام ميخوانيم:
«اَللّٰهُمَّ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ بِحُبِّهِمْ وَبِوِلاٰيَتِهِمْ، اَتَوَلّىٰ ٰاخِرَهُمْ بِمٰا تَوَلَّيْتُ بِهِ اَوَّلَهُمْ، وَاَبْرَءُ مِنْ كُلِّ وَليجَةٍ دُونَهُمْ، اَللّٰهُمَّ ٱلْعَنْ ٱلَّذينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَكَ، وَٱتَّهَمُوا نَبِيَّكَ، وَجَحَدُوا بِٰايٰاتِكَ، وَسَخِرُوا بِاِمٰامِكَ، وَحَمَلُوا ٱلنّٰاسَ عَلىٰ اَكْتٰافِ ٰالِ مُحَمَّدٍ، اَللّٰهُمَّ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ بِالْلَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ، وَٱلْبَرٰآئَةِ مِنْهُمّ فِي ٱلدُّنّيٰا وَٱلْاٰخِرَةِ يٰا رَحْمٰنُ»
بسم الله الرحمن الرحیم
قال الله تعالى: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا(1)
به اتفاق مفسرين عامه و خاصه اين آيهي شريفه در شأن خمسهي طيبه، اصحاب كساء نازل شده است.(2)
رسول خدا صلي الله عليه و آله پس از فتح خيبر در اواخر ذي الحجهي سال ششم هجرت،(3)اميرمؤمنان علیه السلام را به سوي فدك روانه كردند. آوازهي دلاوري امير علیه السلام در فتح خيبر به گوش اهالي فدك رسيده بود؛ و لذا آنان پيشنهاد صلح دادند و اميرمؤمنان علیه السلام فدك را در مقابل حفظ خون اهالي آن پذيرفت.(4)
از اينرو فدك چون بدون جنگ و خونريزي فتح شد به حكم قرآن كريم(1)ملك طِلق رسول خدا صلي الله عليه و آله است.(2)
آيهي شريفهي وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ(3)نازل شد و به دستور خداوند ذوالجلال، پيامبر صلي الله عليه و آله فدك را به فاطمه علیها السلام بخشيد، و فدك نحلهي فاطمه علیها السلام و تحت تصرف او قرار گرفت.
فدك چهار سال در تصرف فاطمهي زهرا علیها السلام قرار داشت؛ ولي بعد از شهادت رسول خدا صلي الله عليه و آله ، فدك توسط دستگاه خلافت غاصبانهي وقت غصب شد.
فاطمهي زهرا علیها السلام فدك را بهانه قرار داده و دستگاه خلافت غاصب را در خطبهي فدكيه(4)به استيضاح و چالش كشيدند و بطلان آن را اثبات كردند.
خليفهي اوّل كه غاصب خلافت بود فدك را نيز مانند خلافت غصب كرد، و يك حديث مجعول از رسول خدا صلي الله عليه و آله خواند كه تنها راوي آن خودش است و آن اين است: نَحْنُ معاشِرَ الأنبياءِ لا نُورَثُ درهماً و ديناراً و ما تركناه صدقةٌ.
1) . سورهي حشر، آيه 6.
2) . ر.ك: تاريخ المدينة المنوّرة، ج1؛ فتوح البلدان، ص27؛ السّيرة النّبوية، ج4، ص326؛ تاريخ الأمم و الملوك، ج2، ص498؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ج16، ص210؛ و تاريخ الاسلام، ج2، ص422.
3) . سورهي اسراء، آيه 26.
4) . اين خطبه را ميتوانيد در كتاب دلائل الإمامة، صص 109-129، از محمّد بن جرير طبري امامي، و موسوعة أحاديث أهل البيت علیهم السلام، ج8، صص 433-452، ح10 ببينيد.
ذيل اين حديث - يعني «و ما تركناه صدقةٌ» توسط هيچكس جز خليفهي اول نقل نشده است - ، از آنجا كه تباين كلّي با آيات ارث و ارث انبياء در قرآن كريم دارد قابل پذيرش نميباشد.
مضافاً به اينكه خليفهيِ اوّل دچار چندين خطاي فاحش در قصهيِ فدك شد:
1- فدك نحلهي فاطمه علیها السلام بود و خليفهي غاصب گمان ميكرد ارث است؛ لذا در نفي آن، اين حديث را جعل نمود.
2- فدك در تصرف و يد فاطمه زهرا علیها السلام بود و از ذواليد شاهد نميخواهند ولي او شاهد خواست.
3- اساساً به دلالت آيهي تطهير از شخصيتي مانند فاطمه زهرا علیها السلام شاهد نميخواهند؛ ولي او خواست.
4- بعد از اقامهيِ شهادت توسط فاطمهي زهرا علیها السلام كه اميرالمؤمنين7 و اُمّأيمن را به شهادت فراخواندند، شهادت امير7 را - كه خدا آن را به عنوان شاهد نبوت(1)پذيرفته است - ردّ كرد؛ همانگونه كه شهادت امّأيمن را هم رد نمود.
5- بعد از ردّ نحله بودن توسط خلافت، فاطمهيزهرا علیها السلام ادعاي ارث نمودند و او حديث مجعول فوق را در ردّ ارث جعل نمود.
6- حديث ابوبكر مجعول است چون اگر صحيح بود و تركهي پيامبران، صدقه محسوب ميشد و قابل انتقال به ورثهي آنان نبود، رسول الله صلي الله عليه و آله را به حكم آيهي شريفهي: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ
1) . ر.ك: سورهي رعد، آيه43.
الْأَقْرَبِينَ(1). وظيفه داشتند اين مطلب به تنها فرزندِ وارثشان فاطمه زهرا علیها السلام منتقل كنند، و اگر چنين نكردهاند، پس خلاف وظيفهي نبوت بوده است كه اين با عصمت رسول الله صلي الله عليه و آله تنافي دارد. و اگر رسول الله صلي الله عليه و آله آن را به فاطمه زهرا علیها السلام منتقل نكردهاند و زهرا علیها السلام با علم به آن، ادعاي ارث ميكند با عصمت فاطمهيِ زهرا علیها السلام - كه به دليل آيهي تطهير(2)ثابت است - ، تنافي دارد، علاوه بر تباين كلي، اين حديث مجعول، با آيات ارث، و ارث انبياء كه در قرآن كريم وجود دارد، و همهي اين موارد شواهد مجعول بودن حديث خليفهي غاصب است.
7- مضافاً به اينكه خليفهي اول و دوم خودشان نيز اين حديث مجعول را به رسميت نشناختند؛ چون هر دو به جهت دفن خودشان در كنار قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله از عايشه استيذان كردند و به گمان خودشان، عايشه را ميراثدار خانه پيامبر صلي الله عليه و آله ميدانستند، پس خودِ خليفهي اول و دوم عملاً بر بطلان حديث مجعول گواهي دادهاند و الاّ اگر استيذان از عايشه لازم نبود و دو خليفه بايد از همهي مسلمين اجازه ميگرفتند! از قديم گفتهاند دروغگو كم حافظه است.
8- اوّلين سند فدك توسط رسول الله صلي الله عليه و آله نوشته شد و اميرالمؤمنين7 و امّأيمن و يكي از غلامانشان را بر آن شاهد گرفتند.(3)
دومين سند آن توسط ابوبكر بعد از شكست در محاجّهي با فاطمهي زهرا علیها السلام نوشته شد كه توسط ابنخطّاب پاره شد.(1)
سومين سند توسط عمر بن عبدالعزيز نوشته شد و فدك بهبنيهاشم مسترد گرديد.(2)
چهارمين سند توسط سفاح،(3)و پنجمين توسط مهدي عباسي فرزند منصور دوانيقي(4)و ششمين آن توسط مأمون عباسي تنظيم گرديد.
و در هر بار از تنظيم سند، فدك توسطِ خليفهيِ ديگري باز پس گرفته ميشد، پس از بار سوم توسط يزيد بن عبدالملك غصب شد، پس از بار چهارم توسط منصور دوانيقي غصب شد، پس از بار پنجم، توسط موسي الهادي فرزند مهدي عباسي بازپس گرفته شد، و پس از بار ششم، توسط متوكل غصب شد.
و بعد از بازگشت ششم فدك توسط مأمون عباسي، دعبل چنين سرود:
أصبح وجه الزمان قد ضحكا *** بردّ مأمون هاشم فدكا(5)
9- البته فدك و طلب استرداد آن بهانهاي بود براي بازپسگيري خلافتي كه غصب شده بود؛ و لذا در روايت آمده است:
الكليني عن عليّ بن محمّد بن عبدالله، عن بعض أصحابنا - أظُنُّهُ
السّيّاري - عن عليّ بن أسباط، قال:
لمّا ورد أبوالحسن موسى علیه السلام على المهديّ رآه يردّ المظالم، فقال: «يا أميرالمؤمنين! ما بال مظلمتنا لا تُرَدُّ؟».
فقال له: و ما ذاك يا أباالحسن؟
قال: «إنّ الله - تبارك و تعالى - لمّا فتح على نبيّه صلي الله عليه و آله فدكَ وما والاها لم يوجف عليه بخيل ولا ركاب، فأنزل الله على نبيِّه صلي الله عليه و آله : وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ(1)فلم يدر رسول الله صلي الله عليه و آله مَنْ هُمْ، فراجع في ذلك جبرئيل علیه السلام ، و راجع جبرئيل ربَّهُ، فأوحى الله إليه، أنِ ادفعْ فدكَ إلى فاطمة علیها السلام ، فدعاها رسول الله صلي الله عليه و آله ، فقال فها: يا فاطمة! إنَّ الله أمرني أن أدفعَ إليك فدك، فقالت: قد قبلتُ يا رسول الله من الله و منك، فلم يزل وكلاؤُها فيها حياةَ رسول اللهِ صلي الله عليه و آله ، فلمّا وُلّي أبوبكرٍ، أخرج عنها وكلاءَها، فأتته، فسألته أن يَرُدَّهٰا عليها، فقال لها:ائتيني بأسودَ أو أحمرَ يشهد لكِ بذلكِ، فجاءت بأميرالمؤمنين علیه السلام و أمّأيمن، فشهدا لها، فكتب لها بترك التّعرّض، فخرجتْ و الكتابُ معها، فلقيها عمرُ، فقال: ما هذا معك يا بنت محمّد؟ قالت: كتاب كتبه لي ابن أبيقُحَافَةَ، قال: أرَينيه، فأبتْ، فانتزعَ من يدها، و نظر فيه، ثمّ تَفَلَ فيه، و محاهُ و خَرَقَهُ، فقال لها: هذا لم يوجف عليه أبوك بخيل و لا ركاب، فضعي الحبالَ في رِقَابِنَا».
فقال له المهديُّ: يا أباالحسن، حُدَّها لي، فقال: «حَدٌّ منها جبل أحد، و حدّ منها عَرِيشُ مصرَ، و حدٌّ منها سيفُ البَحْرِ، و حدٌّ منها
1) . الإسراءي، آيه 26.
دُومَةُ الجَنْدَلِ». فقال له: كلّ هذا؟ قال: «نعم يا أميرالمؤمنين! هذا كُلُّهُ، إنّ هذا كُلَّهُ ممّا لم يوجف على أهله رسول الله صلي الله عليه و آله بخيل و لا ركاب». فقال: كثير، و أنْظُرُ فيه.(1)
ترجمه گزارش سبط ابنجوزي از اين روايت چنين است:
روزي هارون الرشيد به حضرت موسي بن جعفر علیه السلام گفت: فدك را بگير. حضرت امتناع كرد. هارون اصرار ورزيد. حضرت فرمود: اگر فدك را پس ميدهي، همهي حدود آن را ميخواهم.
هارون گفت: حدود آن چيست؟
حضرت فرمود: اگر حدود آن را بيان كنم، تسليم نخواهي كرد. هارون گفت: به جدّت سوگند كه تسليم ميكنم.
امام كاظم علیه السلام فرمود: يك حدّ آن، عدن است.
چهرهي هارون دگرگون شد.
حضرت فرمود: حدّ ديگر آن سمرقند است.
در اين هنگام اضطراب و نگراني به هارون دست داد.
حضرت فرمود: حدّ سوم آن آفريقا است.
رنگ هارون سياه شد.
امام علیه السلام فرمود: حدّ چهارم آن كرانهي خزر و ارمنستان است.
هارون گفت: ديگر چيزي براي ما باقي نماند.
حضرت فرمود: گفتم كه اگر حدود آن را مشخص كنم، پس نخواهي داد.
1) . الكافي، ج2، ص725، ح5 و چاپ دارالحديث، (ج1، ص543).
اينجا بود كه هارون تصميم گرفت او را به شهادت برساند.(1)
10- و به همين جهت شارح حديدي نهج شريف نيز علت عدم استرداد فدك را همين ميداند كه اگر فدك عودت داده ميشد، فرداي آن، فاطمه زهرا علیها السلام ادعاي خلافت غصب شده را مينمود. او ميگويد:
«و سألتُ عليّ بن الفارقي مدرِّس المدرسة الغربية ببغداد فقلتُ له: أكانت فاطمة صادقة؟ قال: نعم، قلت: فَلِمَ لم يدفع إليها أبوبكر فدكاً و هي عنده صادقة، فتبسّم ثمَّ قال كلاماً لطيفاً مستحسناً مع ناموسه و حرمته و قلّة دعابته قال: لو أعطاها اليوم فدكاً بمجرد دعواها لجاءت إليه غداً و ادّعت لزوجها الخلافة و زحزحته من مقامه، و لم يمكنه الاعتذار و المدافعة بشيء، لأنّه يكون قد أسجل علي نفسه بأنّها صادقة فيما تدّعي كائناً ما كان من غير حاجة إلي بيّنة. قال: و هذا كلام صحيح و إن كان أخرجه مخرج الدعابة و الهزل... .(2)
در هر صورت آنچه در اين دفتر ميخوانيد، پنج سخنراني است كه در طي سالهاي 1430 الي 1432 ه- . ق ايراد شده، و علت نشر آن اين است كه در سالهاي اخير عدهاي ميكوشند تا آن روي ديگر تولّي را كه تبرّي است كمرنگ كنند و بدينگونه ولايت را به بهانههاي مختلف، از آن جمله تقيه يا حرمت سبّ يا وحدت بين مسلمين تضعيف كنند؛ اگرچه همهي اين موارد در جاي خود صحيح است.
قائل اين پنج گفتار:
اوّلاً: تارك تقيه را چون تارك صلات ميداند، و براي آن حتي در زمان حاضر نيز مصداق قائل است.
ثانياً: سبِّ مؤمن بلكه مسلمان، بلكه انسان، بلكه نفسِ سبّ و فحش دادن و خروج حرف زشت از دهان مؤمن و حتي نسبت به جمادات را نيز حرام ميداند.
ثالثاً: و در وضعيت كنوني جهان اسلام وحدت عملي و سياسي بين مسلمين در مقابل كافران و وهابيان و صليبيان را لازم و واجب ميداند.
در عين حال در اين پنج گفتار ميكوشد شبههاي را كه عدهاي دانسته و عدهاي ديگر ناخواسته ترويج ميكنند مبني بر اين كه بيزاري از دشمنان اهل بيت علیهم السلام بايد كمرنگ، و برائت ازآنان بايد فراموش شود و لعن(1)
به جهت روايات فضيلت لعن ر.ك: بحارالأنوار، باب كفر الثلاثة ونفاقهم و فضائح أعمالهم وقبائح آثارهم وفضل التبريّ منهم ولعنهم، ج30، ص 145-403.
آنان را از محرّمات شرعيه اوليه قلمداد مينمايند، پاسخ دهد.و نيز ميكوشد مرز بين عقيدهي شيعهي اماميه اثني عشريه را از ديگران جدا كند، و از خلط بين دو مقام عقيده و تقيّه جلوگيري كند، و اين دو مقام را از هم تفكيك كند و هر دو را در جاي خود تبيين نمايد، با اين اميد كه در اين گفتارها موفق به اين امر شده باشد
1) . لعن در لغت به معناي طرد و اِبعاد و راندن و دوركردن و در اصطلاح لعن الهي يعني طرد و اِبعاد از رحمت الهي و نازل شدن عقوبت به جهت اعمال ملعون.
و بر خود نيز فرض ميداند تا از برادر عزيز و دانشمند گرامي آقاي سينا محقّق, - به جهت تبديل گفتار به نوشتار و تنظيم و تحقيق آن- كمال تشكر و قدرداني را بنمايد.
سطور پاياني اين پيشگفتار به رسم تبرك و تيمّن در حرم مطهر و در كنار ضريح نوراني امام همام، حضرت علي بن موسي الرضا عليه آلاف التحية و الثناء شرف ختام پذيرفت، بر اين اميد كه مرضي او و پدران و فرزندان معصوم و امامش:، و مادرش فاطمهي زهرا علیها السلام و منتقم مادرش حضرت بقيةالله الأعظم عجّل الله تعالی فرجه قرار گيرد. بمنّه تعالي و كرمه و الحمد لله أوّلاً و آخراً.
غرهي شعبان المعظم 1433
عبدالله آل نجد
(1) أعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على سيّدنا و نبيّنا أبيالقاسم محمّد و على أهل بيته الطّيّبين الطّاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى قيام يوم الدين.
امر فرمودند كه در اين شب چند كلمه كوتاه و مختصر بيان گردد؛ لذا به نظر ميرسد بيان دو مطلب ضروري باشد:
نخست اين كه ماه مبارك رمضان دارد سفرهاش جمع مىشود و شايد هم امشب، آخرين شب ماه باشد. به هرحال ساعاتي ديگر تا آخر ماه مبارك رمضان باقي نمانده است. ماه رحمت از دست من و شما دارد مىرود؛ اما من و شما - هيچكدام - از رحمت الهي نااميد نيستيم، چرا؟ بهخاطر اين كه از امام صادق علیه السلام وارد شده است كه: آدم عاقل به رحمت الهي اميدوار است.(2)
امشب مىخواهم يكى دو جمله در باب اميد به رحمت الهي و
اين كه خدا بندهي اميدوار را نااميد نمىكند، بيان دارم؛ پس من و شما بايد در اين ساعات باقى مانده از ماه مبارك رمضان به رحمت پروردگارمان اميدوار باشيم.
درروايت وارد شده است كه: جناب موسى علیه السلام دو تن از بندگان صالح خدا را ديد كه در حبس هستند ولكن رنگ رخسارهي يكى از آنان زرد بود و رنگ رخساره ديگري نه تنها زرد نبود بلكه سرخ و سفيد بود و شاداب به نظر ميرسيد و به قول شما سرحال بود.
موسى علیه السلام پرسيد: همه شما بندگان صالح خدا هستيد، ولي چه جور است يكي ضعيف و نحيف، و ديگري اين جور چاق و چله و سرحال است؟! حال و وضعتان را برايم بگوييد.
فرد زرد رخساره و نحيف و لاغر گفت: خوف و ترس و وحشت از [مقام عظيم] خدا موجب شده است تا لاغر و زرد [و نحيف] بشوم.
آن ديگري كه از گونههايش خون مىچكيد گفت: من به رحمت الهى اميدوارم و به خداوند و رحمتش رجاء واثق دارم و اميدوارم.
جناب موسى گفت: هر دو، بنده صالح خدا هستيد. از خدا پرسيد: خدايا هر دو اينان بندهي صالح تو هستند؛ تو كدام يك از اينان، و كدام حالت را مىپسندى؟ خوف از خودت كه آن حالت رنجورى را مىدهد، يا رجاء به رحمتت را؟
جواب از ناحيه [قدس] ذوالجلال آمد: اى موسى! هر دو آنان بندهي صالح من هستند؛ اما من آن كسى را كه به رحمت من رجاء
دارد و اميدوار است بيشتر مىپسندم و مىپذيرم.(1)
وفي مشكاة الأنوار [عن] سبط الطبرسي، عن أبيعبدالله علیه السلام قال: كان في زمن موسى بن عمران رجلان في الحبس، فأمّا أحدهما فسمن و غلظ، و أمّا الآخر فنحل فصار مثل الهدبة، فقال موسى بن عمران للمسمّن: ما الذي أرى بك من حسن الحال في بدنك؟ قال: حسن الظن بالله، و قال للآخر: ما الذي أرى بك من سوء الحال في بدنك؟ قال: الخوف من الله، فرفع موسى يده إلى الله تعالى، فقال: يا رب قد سمعت مقالتهما فأعلمني أيّهما أفضل؟ فاوحى الله تعالى إليه: صاحب حسن الظن بي [أفضل].
در ماه رمضان وقت آن نيست كه من و شما - خداى ناكرده - از رحمت الهى نااميد بشويم. هركسى بايد در هر رتبه و مقام و جايگاه، و با هر عملى كه باشد به مغفرت و رحمت الهى اميد داشته باشد.
شيخ محمّد عاملي معروف به شيخ بهايى(2)* نقل مىكند كه: يك اعرابى [=مرد باديهنشين] به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: اى رسول خدا! يك سؤال دارم و آن اين است كه به من بفرماييد حساب و كتاب، و رسيدگي به اعمال در روز قيامت با چه كسى است؟ چه كسى بنا است حكم كند؟ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ۖ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ(3). حكومت روز قيامت از آنِ چه كسى است؟
رسول خدا صلي الله عليه و آله جواب فرمودند: محاسبه و رسيدگي به اعمال در روز قيامت با الله جلّ جلاله است.
عرض كرد: يا رسول الله! راحتم كردى. سرش را به زير انداخت كه برود.
پيامبر صلي الله عليه و آله پرسيد: چه شد؟!
عرض كرد: خدا كريم است. كار كه با كريم باشد ديگر دغدغهاى در كار نيست.
غرض اين كه اميد به رحمت الهي را در اين ساعات آخر ماه رمضان فراموش نكنيد.
يك روايت(1)
الصدوق، عن أبيه، عن سعد بن عبدالله، عن يعقوب بن يزيد، عن محمّد ابن أبيعمير، عن عبدالرحمن بن الحجاج، عن أبيعبدالله علیه السلام قال: إنّ آخر عبد يؤمر به إلى الناريلتفت فيقول الله عزّ و جلّ : اعجلوه فإذا اُتي به قال له: عبدي لم التفتَّ؟ فيقول: ياربً ما كان ظني بك هذا، فيقول جلّ جلاله : عبدي و ما كان ظنك بي؟ فيقول: يا ربّ كان ظني بك أن تغفرلي خطيئتي و تسكنني جنّتك فيقول الله: ملائكتي و عزتي و جلالي و آلائي و بلائي و ارتفاع مكاني ما ظن بي هذا ساعة من حياته خيراً قطّ ولو ظنَّ بي ساعة من حياته خيراً ما روَّعته بالنار، أجيزوا له كذبه و ادخلوه الجنّة. ثمّ قال أبوعبدالله علیه السلام : ما ظن عبدٌ بالله خيراً إلّا كان الله عند ظنّه به و لا ظنَّ به سوءاً إلّا كان الله عند ظنّه به و ذلك قوله جلّ جلاله : وَذَٰلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْدَاكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخَاسِرِينَ [سوره فصلت، آيه 23]. (الرواية صحيحة الإسناد).
خالي از لطف نيست كه به كتاب سلوك عرفاني در سيره اهل بيت، ص 37-39 مراجعه نماييد. مرحوم شيخ حسين بحراني پس از بيان حديث فوق، ذيل آن سخن لطيف و زيبايي فرموده است.
ديگر برايتان مىخوانم. روايت شده است كه در1) . ر. ك: ثواب الأعمال، ص206، و در بحارالأنوار، ج7، ص287، ح3 و موسوعة أحاديث أهل البيت علیهم السلام، ج3، ص169، ح7 از آن نقل مىكنند و امّا متن حديث:
روز قيامت كسي را به دادگاه عدل الهى ميآورند و در آن دادگاه عدل خداوندى محكوم به دوزخ و آتش جهنم مىشود. در همان حال كه دستور ميدهند او را به سوى آتش جهنم ببرند، يكى دو بار برميگردد و پشت سرش را نگاه ميكند. نداميرسد به فرشتگان الهي كه او را برگردانيد تا ببينم چرا برگشت؟ و به چه علت پشت سرش را نگاه كرد؟
او را برميگردانند و از او ميپرسند چرا پشت سرت را نگاه كردى؟! جهنم كه جلويت بود و حُكمت هم در دستت بود و داشتند تو را مىبردند به سوي دوزخ؛ علت برگشتنت چه بود؟!
جواب ميدهد: خدايا! من اعمالم زشت بود؛ گنهكار بودم. مستحق اين دوزخ هم هستم و اعتراض هم ندارم؛ اما [هرگز] فكر نمىكردم كه تو خداىِ كريم مرا به جهنم بفرستى. گمانم به تو اي خداىِ كريم، عفو و بخشش و رحمت بود و فكر نمىكردم مرا به سمت دوزخ روانه گردانى.
از ناحيه خداوند ذوالجلال ندا مىآيد كه او را به بهشت ببريد؛ زيرا عفوش كردم و او را بخشيدم.
وقتى آمرزيده شد و او را به سوى بهشت بردند، خداوند به ملائكة الله اينگونه ندا مىفرمايد: اى فرشتگان! اين فرد دروغ مىگفت. در دنيا هيچ اميد خيرى به منِ خدا نداشت و هميشه همه
حواسش جاهاى ديگر بود و لذا اين كه گفت خدايا من به تو اميد خير داشتم، منِ خدا مىدانم كه دروغ مىگفت و به من اميدِ خير و عفو و بخششى نداشت؛ اما همين اندازه كه اعتراف كرد، به تو اميد خير و عفو و بخشش داشتم، منِ خدا عفوش كردم؛ اگرچه مىدانستم دروغ مىگويد و اميد خيرى [هم] به من نداشته؛ اما او را آمرزيدم.
آقايان! در اين ساعات و لحظات آخر، به خدا جز اميد خير، رحمت، عفو و بخشش، اميد ديگري نداشته باشيد. خدا بزرگتر از اين است كه من و شما جز اين دربارهاش فكر بكنيم. نه اين كه من و شما خوب باشيم، نه. ما همانيم كه مىدانيم؛ اما او كريم و عَفُوّ و غفور و بخشنده است. اين يك نكته كه لازم بود درخصوص اين ساعات آخر گوشزد شود.
اما نكته دومى كه بايد متذكر گردم نقل يك روايت است كه مختصراً خدمتتان عرض مىكنم. مىدانيد كه هيچ عملى بدون ولايت اميرالمؤمنين علیه السلام و يازده فرزند معصومش علیهم السلام نه تنها قبول و پذيرفته نيست؛ بلكه صحيح نميباشد. يعنى ولايت نه شرط قبولى عمل، بلكه شرط صحت عمل است. اصلاً عمل بدون ولايت صحيح نيست تا چه رسد قبول بشود. آناني كه اهل مطالعهاند بحارالأنوار(1)را نگاه كنند. مرحوم مجلسي متجاوز ازهفتاد و يك روايت در مورد همين مطلب كه عمل بدون ولايت قبول نيست، ذكر مىفرمايد.
عمل شيعهي اميرالمؤمنين - إن شاء الله - و عمل من و شما به
1) . ر.ك: بحارالأنوار، ج27، صص 166-202، باب أنّه لا تقبل الأعمال إلاّ بالولاية.
شرط تشيع و ولايت قبول مىباشد؛ اما بايد متذكر باشيم كه ولايت دو لنگه دارد.
آقايان و خانمهاى محترمه! يك عدهاى دارند بيخ گوش من و شما ميخوانند و ميخواهند يك لنگهي ولايت را سست كنند و دارند سست ميكنند. و تذكر اين نكته در اين جا در اين مجلس دعا، در شب آخر ماه رمضان آن هم كنار قبرِ خودِ علّامه مجلسى* شايسته است.
يك عدهاى لنگهي دوم ولايت را دارند سست مىكنند. بيدار باشيد آقايان. اجازه ندهيد كه مذهب از دست برود. بايد حواستان جمع باشد.
لنگهي دوم ولايت چيست؟ لنگهي اولش تولّيىِ اميرالمؤمنين علیه السلام و اولاد اميرالمؤمنين علیهم السلام است و لنگهي ديگرش تبرّي است. برائت جستن از دشمنان اميرالمؤمنين و اولاد اميرالمؤمنين است. شيعه بدون تبرّي، شيعه نيست، بيهوده و معطل است. حواستان است؟ درباره آن لنگهي تولّي يعني تبرّي، دارند يك چيزهايى را زمزمه مىكنند.
كسى منكر وحدتِ سياسى بين شيعه و سنى نيست، مگر اين كه عقلش كم باشد. ما يك دشمن مشترك داريم و مىبايست وحدت سياسى هم داشته باشيم؛ اما وحدت سياسى بدين معنا نيست كه من دست از دين و مذهبم بردارم. اين اعتقاد ما است. حواست هست؟ اگر عقيده دروني كسى غير از اين باشد عقيدهاش درست نيست و شيعه بودنش مىلنگد. اين اعتقاد ما است كه هركسى با اميرالمؤمنين على بن ابىطالب علیه السلام جنگيد او در حكم كسى است كه با رسول خدا محمّدِ
مصطفى صلي الله عليه و آله جنگيده باشد.
آيا كسى كه با رسول خدا بجنگد مىتواند مسلمان باشد؟! هر كه با اميرالمؤمنين على علیه السلام هم بجنگد همان حكم در موردش جارى است. كتاب اعتقادات شيخ صدوق را كه بيش از هزار سال پيش نوشته شده است، نگاه كنيد. در آن كتاب مىفرمايد: اعتقاد ما در حكم كسانى كه با اميرالمؤمنين جنگيدند مثل كسانى است كه با پيغمبر جنگيدند.(1)
إعتقادنا فيمن قاتل عليّاً علیه السلام ، قول النبي صلي الله عليه و آله : من قاتل عليّاً فقد قاتلني، وقوله: من حارب عليّاً فقد حاربني ومن حاربني فقَدْ حاربَ الله، وقوله صلي الله عليه و آله لعلي وفاطمة والحسن والحسين: اَنَا حرب لمن حاربكم وسلم لمن سالمكم.
شيخ الطائفة طوسي در «الاقتصاد فيما يجب على العباد»، صص 448 و 449، فرموده است: ظاهر مذهب الامامية انّ الخارج على اميرالمؤمنين علیه السلام ، و المقاتل له كافر بدليل اجماع الفرقة المحقّقة على ذلك واجماعهم حجّة لكون المعصوم الذي لا يجوز عليه الخطأ داخلاً فيهم وانّ المحاربين له كانوا منكرين لامامته ودافعين لها ودفع الامامة وجحدها كدفع النبوة وجحدها سواء بدلالة قوله صلي الله عليه و آله : «من مات وهو لا يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية» وروي عنه صلي الله عليه و آله انّه قال لعلي علیه السلام :«حربك يا علي! حربي، وسلمك سلمي» وحرب النبي صلي الله عليه و آله كفر بلاخلاف فينبغي ان يكون حرب علي علیه السلام مثله، لانّه صلي الله عليه و آله أراد حكم حربك حكم حربي و إلّا فمحال أن يريد: نفس حربك حربي لانّ المعلوم خلافه.
بنابراين مراقبت كنيد كه شما رااين طرف و آن طرف نبرند.نگوييد كه زيارت عاشورا اين قسمت را ندارد. اين حرفها در كار نيست. اين عقيدهي شيعه است. منكرِ اعتقاد شيعه، منكر ولايت
1) . ر.ك: الاعتقادات، صص 334 و 335.
اميرالمؤمنين علیه السلام مىشود. ولايت، بدون برائت از دشمنانِ اميرالمؤمنين هيچ است؛ او ولايت ندارد و فقط مدعىِ ولايت است. برائت، اعتقادِ [پيروان] مذهب شيعه است. اين اعتقاد را نمىشود از او گرفت؛ اگرچه آن قضيهي مطلبِ سياسى، بر سر جايش باقى است. آن مشكلى ندارد و همه هم قبول دارند؛ اما دست از عقيده كه نبايد برداشت. نميشود زيارت عاشورا را، و آن يكى بيايد حديث كساء را، و آن يكى هم بيايد و بخواهد تمام مطالب را زير سؤال ببرد، و آن يكى هم بيايد بگويد نه بابا اصلاً نه درى بود(1)و نه آتشى بود و نه خانهاى بود. بله يك وقتى هم گفتند كه فاطمه زهرا مثلاً مريض شد و تب كرد و از دنيا رفت. ميخواهند كار را به آنجا برسانند.
حواستان جمع باشد تمام آنانى كه در اين مملكت خون دادند و جان خود را نثار كردند و شهيد شدند، براى دين، مذهب، آيين، اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا علیها السلام بوده است. غير از اين بود؟! بنابراين ما بايد محكم بر سر اعتقاداتمان پافشارى كنيم و بمانيم.
در روايت وارد شده است كه كسانى آمدند به محضر امامباقر علیه السلام - در حالى كه برادرشان زيد بن على بن الحسين، همان زيدى كه بعدها به شهادت مىرسد هم حاضر بود- گفتند: كه ما شيعهي على علیه السلام هستيم.(2)به هر حال آن جماعت خدمت امام باقر علیه السلام عرض كردند:
نتولى علياًو حسناً و حسيناً و نتبرأ من أعدائهم.
قال: نعم.
قالوا: نتولّى أبابكر و عمر و نتبرأ من أعدائهم.
قال: فالتفت إليهم زيد بن علي، [ف-]قال لهم: أتتبرئون من فاطمة؟! بترتم أمرنا - بتركم الله- .فيومئذ سمّوا البُترية.
يعنى: عدهاى خدمت امام باقر علیه السلام حاضر شدند در حالى كه برادرش زيد بن على بن الحسين علیهم السلام هم آنجا بود و عرض كردند ما ولايت على و حسن و حسين علیهم السلام را قبول داريم و از دشمنانشان برائت مىجوييم ولكن نسبت به ابوبكر و عمر هم ولايت داريم و از دشمنان آنان هم برائت مىجوييم.
در اين حال زيد به آنان گفت: آيا از فاطمه برائت مىجوييد؟! كار ما را ضايع كرديد و بُريديد. خداوند شما را نابود گرداند.
لازم به ذكر است بُتريه(1)
بُتريه: از فرق زيديه است.
و ايشان به عامه نزديكترند، و ابوبكر و عمر را بزرگ ميدارند.
پيشواي ايشان، كثير النواء ابتر و حسن بن صالح بن حي بوده و عقيدهي ايشان همان عقيدهي سليمانيه است. سليمان بن جرير رقّي - كه فرقهي سليمانيه منسوب به او است - معتقد بوده است امامت بهصورت شورايي است و با بيعت دو مرد از مسلمانان نيز درست ميشود. وي همچنين معتقد بوده عليرغم وجود افضل، بيعت با مفضول جائز است و لذا وي، امامت ابوبكر و عمر را ثابت ميدانسته و ميگفته: امت اسلام خطا كرد كه با وجود علي علیه السلام با آن دو بيعت كرد؛ اما خطاي آنها به حد فسق نميرسد. وي در عين حال، عثمان و طلحه و زبير و عايشه را تكفير ميكرده است.
البتريّة: بضمّ الباء الموحّدة، وقيل بكسرها، ثمّ سكون التاء المثنّاة من فوق، فرقة من الزيديّة.
قيل: نسبوا الي المغيرة بن سعد، ولقبه: الأبتر.
وقيل: البتريّة، هم أصحاب كثير النوا، [و] الحسن بن صالح بن حي، وسالم بن أبيحفصة، والحكم بن عيينة، وسلمة بن كهيل، وأبيالمقدام ثابت الحدّاد.
وهم الذين دعوا الي ولاية علي علیه السلام ثمّ خلطوها بولاية أبيبكر وعمر، ويثبتون لهم الإمامة ويبغضون عثمان وطلحة والزبير وعائشة، ويرون الخروج مع بطون ولد علي علیه السلام ، ويثبتون [من باب الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر] لكلّ مَنْ خرج منهم.
عند خروجه الإمامة.
يك طايفهاى بودند مدعىِ تشيع وقائل1) . ر.ك: فرهنگ جامع فِرَق اسلامي، ج1، ص 263-265، ش375 و كليات في علم الرجال، ص 406-408 و مقباس الهداية، ج2، ص87.
بودند كه حق با على علیه السلام بود و وي افضل است ولكن ابوبكر و عمر هم خليفه هستند؛ و قائل به كفر عثمان و طلحه و زبير و عايشه ميباشند.
عقيدهي شيعه اين است و غير از اين هم نمىتواند باشد كه اگر كسى، از دشمنانِ اميرالمؤمنين برائت پيدا نكند - حالا يك وقت انسان در مقام تقيه است كه اين حسابش جدا است - و اگر در غير مقام تقيه از دشمنان حضرت امير علیه السلام و فرزندان معصومش علیهم السلام برائت نجويد، اين فرد نه تنها در امر ولايت سست است و ولايتش اصلاً از او پذيرفته و قبول نيست و آن وقت تمام اعمال هم مشروط به ولايت است. اعمالش هم هباءً منثوراً است كه هيچ انتاج و خاصيتي هم ندارد. اين شبها هم شبهاى آخر ماه است و در شهر شما هم رسم است كه در اين شبها[ي پاياني] مىروند به درب خانه فاطمه زهرا علیها السلام ، همان كسي كه زيد گفت: اگر شما تولّي داشته باشيد ولى برائت از دشمنان نجوييد، فاطمه زهرا را نپذيرفتهايد. بنابراين شما را ببرم درب خانه فاطمه زهرا با چه مطالبى؟ با نامهاى كه از خودِ دومى
نقل شده است كه آن را مرحوم مجلسى در بحارالأنوار به نقل از دلائل الامامه(1)
ترجمه بخشي از عبارت موردنياز دلائل الإمامة اينچنين است:
پس گفتم: اگر [علي از خانه] خارج نشود، هيزم زيادي ميآورم و اين خانه را بر سر اهلش به آتش ميكشم و هركس را كه درون آن است، ميسوزانم؛ مگر اين كه علي، كشانكشان براي بيعت [كردن] بُرده شود.
و [به درب ضربهاي]زدم و شلاّق قنفذ را گرفتم و به خالد بن وليد گفتم: تو و افرادمان به دنبال جمع هيزم برويد و گفتم: من آتش را روشن خواهم كرد.
پس [فاطمه] گفت: اي دشمن خدا و رسولش و اي دشمنِ اميرالمؤمنين! پس فاطمه دستش را به [پشت] درب كوبيد كه مانع از باز شدن آن شود؛ پس خواستم آن را باز كنم ولي برايم دشوار شد، لذا دو دستش را با شلاّق زدم. شلاّق او را به درد آورد؛ پس صداي ناله و گريهي او را شنيدم و نزديك بود كه دلم به رحم بيايد و برگردم كه كينههاي علي [كه در دل داشتم] و علاقهاش به كشتن شجاعان عرب، و مكر و جادوي محمّد، به يادم آمد؛ پس به درب لگد زدم در حالي كه فاطمه درب را همچون سپر خود كرده، پشتِ درب قرار گرفته، شكمش را به آن چسبانده بود. صداي فريادش را شنيدم؛ فريادي كه گمان كردم مدينه را زير و رو كرد و گفت:
پدر جان! اي رسول خدا! با [فرزندِ] محبوب و دختر تو اينچنين رفتار ميشود. آه، اي فضّه! مرا درياب كه به خدا قسم، جنينم كشته شد.
و شنيدم [و متوجّه شدم] كه درد زايمان او را فراگرفته است، در حالي كه پشتش را به ديوار چسبانده بود.
پس درب را هُل دادم و وارد شدم و او با چهرهاي كه [نورش] چشمم را ميزد، به سمت من آمد و من، - از روي پارچه و روسرياي كه به سر داشت - به صورتش چنان سيلي زدم كه درنتيجه، گوشوارهاش پاره و تكّهتكّه شد و به زمين ريخت.
طبري؛ اگرچه در چاپدلائل الامامه موجود نميباشد، نقل1) . ر.ك: دانشنامه شهادت حضرت زهرا، ج2، ص 65-67.
ميكند، و نيز به نقل از مثالب النواصب ابن شهرآشوب سَرَوى(1)
در سفارش [و نامهي] فلاني به معاويه آمده است كه:
پس به فاطمه گفتم: اگر [علي از خانه] خارج نشود، هيزم زيادي ميآورم و اين خانه را آتش ميزنم و هركس را در آن است، بيرون خواهم آورد؛ مگر اين كه علي بيعت را بپذيرد.
و به خالد گفتم: اين افرادمان را بفرست تا هيزم فراواني جمع كنند و آتش [نيز] بياور. وقتي [خالد] آمد، گفتم:
اي فاطمه! من، آتش را روشن خواهم كرد.
پس [فاطمه] گفت: [آتش] بر تو باد اي دشمن خدا و دشمنِ رسولش و دشمن اميرالمؤمنين!
پس با دستم به تيرك عمودي درب كوفتم كه آن را باز كنم، [تا خود و] همراهانم، وارد خانه شويم. پس او با دستش به درب، ضربه زد تا مانع از باز كردن درب شود. پس [باز كردنِ درب] برايم سخت شد و با شلاّق به دستش زدم و با پا به درب لگد زدم و اين در حالي بود كه شكمش را به درب چسبانده بود. [در اين موقع] شنيديم كه فريادي عميق كشيد و گفت: اي پدر جان! با [فرزندِ] محبوب و دختر تو اينچنين ميكنند. آه، فضّه! مرا درياب كه جنينم كشته شد.
و شنيدم [و متوجّه شديم] كه درد زايمان او را گرفته، در حالي كه پشت به ديوار چسبانده بود. پس درب را هُل دادم و وارد شدم و او با چهرهاي كه نورش چشمم را ميزد، به سمت من آمد و من، - از روي پارچه و روسرياي كه به سر داشت - به صورتش چنان سيلي زدم كه درنتيجه، گوشوارهاش پاره شد و بر زمين افتاد...
. اين نامه در هر دو كتاب - دلائل الامامه و مثالب النواصب - نقل مىشود. مرحوم مجلسى در كتاب بحارالأنوار مىفرمايد: در مكه مكرمه كسى اجازه نقل اين روايت را به من داد(2)- نه اسم آن كس را مىگويد و نهتاريخ آن را- ؛ اما ميفرمايد: اجازه نقل اين روايت را يكى از بزرگان در مكه به من داد.
روايت مفصّل است كه فقط يك قسمت از آن را نقلمىكنم و شما ببينيد و داوري كنيد، آيا ميتوان با كساني كه با آنان چنين رفتاري را كردهاند سازش داشت و نام خود را شيعه گذاشت؟!
پس از آن ماجرايى كه مىآيند درب خانه فاطمه زهرا در صدر اسلام، خبر مىرسد به فرزند عمر - عبدالله بن عمر - كه امام حسين علیه السلام كشته شدهاند، با سر و صدا و تو سر زدن و گريه مىرود به شام و مىگويد: اى يزيد! آيا پسر پيامبر را كشتى؟ اين چه كارى است؟! و به هر حال به يزيد اعتراض مىكند.
يزيد مىگويد: صبر كن. نامه پدرش را مىگذارد جلوى عبدالله ابن عمر و مىگويد اين نامه پدرت است.
بهتر است ابتداءً متن عربى نامه را نقل نموده و آنگاه به ترجمه آن بپردازم. اينك متن نامه(1):
فأتيت داره مستيشراً لإخراجه منها، فقالت الأمة - فضّة - و قد قلت لها قولي لعلي: يخرج إلى بيعة أبيبكر فقد إجتمع عليه المسلمون.
فقالت - إنّ أميرالمؤمنين علیه السلام مشغول،
فقلت: خلّي عنكِ هذا و قولي له يخرج و إلاّ دخلنا عليه و أخرجناه كرهاً.
فخرجت فاطمة فوقفت من وراء الباب، فقالت: أيّها
1) . ر.ك: بحارالأنوار، ج30، صص293 و 294.
الضالّون المكذّبون!ماذا تقولون؟و أيّ شيءٍ تريدون؟
فقلت: يا فاطمة!
فقالت فاطمة: ما تشاء يا عمر؟!
فقلت:ما بال ابن عمكِ قد أوردك للجواب و جلس من وراءالحجاب؟
فقالت لي: طغيانك - يا شقيّ! - أخرَجَني و ألزمك الحجّة، و كلّ ضالّ غويّ.
فقلت: دعي عنكِ الأباطيل و أساطير النساء و قولي لعليّ يخرج.
فقالت: لا حبّ و لا كرامة، أبحزب الشيطان تخوّفني يا عمر؟! وكان حزب الشيطان ضعيفاً.
فقلت: «إن لم يخرج جئت بالحطب الجزل و أضرمتها ناراً على أهل هذا البيت و أحرق من فيه، أو يقاد عليّ إلى البيعة»، و أخذت سوط قنفذ فضربت و قلت لخالد بن الوليد: أنت و رجالناهلمّوا في جمع الحطب، فقلت: إنّي مضرمها.
فقالت: يا عدوّ الله و عدوّ رسوله و عدوّ أميرالمؤمنين!
فضربت فاطمة يديها من الباب تمنعني من فتحه، فرمته فتصعّب عليّ فضربت كفّيها بالسوط فألمهّا، فسمعت لها زفيراً و بكاءً، فكدت أن ألين و أنقلب عن الباب فذكرت أحقاد عليّ و ولوعه في دماء صناديد العرب، و كيد محمّد و سحره، فركلت الباب و قد ألصقت أحشاءها بالباب
تترسه، و سمعتها و قد صرخت صرخةً حسبتها قد جعلت أعلى المدينة أسفلها.
وقالت: يا أبتاه! يا رسول الله! هكذا كان يفعل بحبيبتك وإبنتك، آه يا فضّة! إليكِ فخذيني فقد و الله قُتل ما في أحشائي من حمل.
وسمعتها تُمَخِّضُ و هي مستندة إلى الجدار، فدفعت الباب و دخلت فأقبلت إليّ بوجه أغشىٰ بصري، فصفقت صفقة علىٰ خدّيها من ظاهر الخمار فانقطع قرطها و تناثرت إلىٰ الأرض،و خرج عليّ، فلمّا أحسست به أسرعت إلىٰ خارج الدار و قلت لخالد و قنفذ و من معهما: نجوت من أمر عظيم.
و اين هم ترجمه متن آن نامه(1):
... به خانهي علي علیه السلام رفتم با مشورت قبلي كه (با قوم) در مورد اخراج او از خانه كرده بودم. فضّه (كنيز خانهي علي علیه السلام ) بيرون آمد، به او گفتم: به علي بگو بيرون آيد و با ابوبكر بيعت كند؛ زيرا همهي مسلمين با او بيعت كردهاند.
فضّه گفت: اميرمؤمنان علیه السلام مشغول (جمعآوري قرآن) است، گفتم: اين حرفها را كنار بگذار، به علي علیه السلام بگو بيرون بيايد، و گرنه ما وارد خانه ميشويم، و او را به اجبار، بيرون ميآوريم. در اين هنگام فاطمه علیها السلام بيرون آمد و پشت در ايستاد و گفت: «اي گمراهان دروغگو! چه ميگوييد؟، و از ما چه ميخواهيد؟!»
گفتم: اي فاطمه!
1) . ر.ك: رنجها و فريادهاي فاطمه، صص 148-150 و سقيفه، ص 100-103.
گفت: چه ميخواهي اي عمر!
گفتم: چرا پسرعمويت تو را براي جواب، به اينجا فرستاده و خودش در پشت پردههاي حجاب نشسته است؟!
فاطمه علیها السلام به من گفت: «طغيان و تعدّي تو بود كه مرا از خانهبيرون آورد و حجّت را بر تو تمام كرد و همچنين حجّت را بر هر گمراه منحرف، كامل نمود».
گفتم: اين حرفهاي بيهوده و زنانه را كنار بگذار و به علي علیه السلام بگو از خانه بيرون آيد.
گفت: «دوستي و كرامت، لايق تو نيست. آيا مرا از حزب شيطان ميترساني؟ اي عمر! بدانكه حزب شيطان ضعيف و ناتوان است».
گفتم: اگر علي علیه السلام از خانه بيرون نيايد، هيزم فراواني به اينجا بياورم، و آتشي برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم، و يا اينكه علي علیه السلام را براي بيعت به سوي مسجد ميكشانم. آنگاه تازيانة قنفذ را گرفتم و فاطمه علیها السلام را با آن زدم، و به خالد بن وليد گفتم: تو و مردان ديگر هيزم بياوريد، و به فاطمه علیها السلام گفتم: خانه را به آتش ميكشم.
گفت: اي دشمن خدا و اي دشمن رسول خدا و اي دشمن اميرمؤمنان!، و هماندم دو دستش را از در بيرون آورد كه مرا از ورود به خانه بازدارد، من او را دور نموده و با شدّت در را فشار دادم، و با تازيانهام بر دستهاي او زدم، تا در را رها كند. از شدّت درد تازيانه، ناله كرد و گريست. گريه و نالهاش آنچنان جانسوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آنجا منصرف شوم و برگردم؛ ولي به ياد كينههاي علي علیه السلام و حرص او در ريختن خون بزرگان و شجاعان (مشرك) قريش و عرب افتادم وبه ياد سِحر و كيد محمّد افتادم(1)، پس وقتي لگد زدم به فاطمه، احشاي فاطمه به در چسبيد. با پاي خودم لگد بر در زدم؛ ولي او همچنان در را محكم نگه داشته بود كه باز نشود. وقتي كه لگد بر در زدم احشاي فاطمه به در چسبيد و صداي نالهي فاطمه را شنيدم، كه گمان كردم اين ناله، مدينه را زيرورو نمود. در آن حال،
1) . ر.ك: سقيفه، ص 135-136.
فاطمه علیها السلام ميگفت:
«اي پدرجان! اي رسول خدا! با حبيبه و دختر تو چنين رفتار ميشود. آه! اي فضّه! بيا و مرا درياب، كه سوگند به خدا، فرزندم كه در رحم من بود كشته شد!»
من دريافتم كه فاطمه علیها السلام بر اثر درد شديد مخاض، به ديوار (= پشت در) تكيه داده است. درِ خانه را با شدّت فشار دادم، در باز شد. وقتي كه وارد خانه شدم فاطمه علیها السلام با همان حال، روبروي من ايستاد؛ ولي شدّت خشم من، مرا بهگونهاي كرده بود كه گويي پردهاي در برابر چشمم افتاده است. چنان سيلي از روي روپوش، به صورت نوراني فاطمه علیها السلام زدم كه گوشواره فاطمه در گوشش شكسته شد و به روي زمين افتاد.(1)
1) . اين نامه مفصل است و ادامه دارد. ر.ك: رنجها و فريادهاي فاطمه [= ترجمه بيت الأحزان ، اثر شيخ عباس قمي]، ص 148-150.
(1) أعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على سيّدنا و نبينا أبيالقاسم محمّد و آل بيته الطّيّبين الطّاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى قيام يوم الدين.
اما بعد: قال الله تعالى في كتابه الشريف:إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا(2).
خواهران و برادران گرامي خبر دارند چند روزي است كه كشيش يك كليساي پنجاه شصت نفري در ايالت كاليفرنياي آمريكا تعيين روز شنبه را براي آتش زدن قرآن كريم - كتاب آسماني - درخواست كرده است؛ اگرچه در تمام دنيا اين درخواست با محكوميت روبرو شده است و دوَل و شخصيتهايِ مختلف، و حتّى ديگر اديان هم اين كار را محكوم كردهاند؛ اما اين، درخواستي است از يك مجنون كه در سالگرد واقعه يازدهم سپتامبر تقاضا شده است. اگر جلوي اين كار گرفته بشود - كه ان شاء الله گرفته خواهد شد - چه
بهتر، و اگر - خداي ناكرده - يك چنين واقعهاي اتفاق بيفتد آن كساني كه اين كار را انجام بدهند و آن كساني هم كه راضي به اين كار بوده باشند به آن چنان عذابي مبتلا خواهند شد كه بدون ترديد ساليان درازي در ياد آنان خواهد ماند. واضح است در چنين شرايطي كه كتاب آسماني ما مسلمين مورد هجوم قرار گرفته است، شايسته است كه همه مسلمين دست در دست هم و متحد باشند. شايسته است كه همه شانه به شانهي هم با همديگر حركت كنيم. ميدانيم كه طبق دستورات ائمه اهل بيت علیهم السلام به من و شما شيعيان ياد دادهاند كه: اگر كسي جايي وظيفهاش تقيه باشد ميبايستتقيه كند و ترك تقيه مثل ترك نماز است(1)
امام صادق علیه السلام : لو قلتُ إنّ تارك التقية كتارك الصلاة لكنتُ صادقاً.
يعني به همانگونه كه نماز واجب است، تقيه هم واجب است.در روايات باب تقيه وارد شده است كه: كسي آمد خدمتِ امامِ به حقّ ناطق، جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام ، و عرض كرد: يابنَ رسول الله! در مسجد جدتان - مسجد النبي - كسي دشمنانتان را ياد كرده و علناً نام آنان را برده و لعنت كرده است.
امام علیه السلام فرمود: لَعَنَه الله؛(2)خدا گوينده را لعنت كند.
مسجد النبي است و در آنجا عامه و اكثريت مسلمين، اهل سنت هستند و او علناً لعن كرده و امام هم فرموده: لَعَنَه الله. چرا؟ زيرا ترك تقيه كرده است. نبايد در مسجد النبي كه عامه مردم اهل سنت هستند،
اين كار را علناً و آشكارا انجام ميداد.
باز در روايتي - كه شيخ آن را در كتاب الغيبة(1)خود نقل ميكند- ، آمده است كه به شيخ ابوالقاسم، حسين بن روح نوبختي - سومين نايب خاص حضرت بقيةالله الاعظم عجّل الله تعالی فرجه - خبر دادند كه نگهبان و دربان درب ورودي اول، معاويه را لعن و نفرين ميكند. شهر بغداد شهري است كه شيعه دارد و اين شيخ ابوالقاسم حسين بن روح هم در بغداد است ولكن شيعه در اقليت است. دربان در اينچنين اوضاعي، معاويه را لعنت كرده است. شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي آن دربان را اخراج ميكند و كساني را هم كه سفارش دربان را ميكنند نميپذيرد و رد ميكند و ميگويد ما اين دربان را نميخواهيم.
نزد خليفه عباسي از شيخ الطائفه، محمّد بن حسن طوسي(2)أعلي الله مقامه الشريف سعايت كردند كه شيخ در كتاب خود خلفاء را لعن كرده است. كتاب مصباح المتهجد(3)را بردند و عبارت «اللهم العن أولاً ثمّ العن الثاني و الثالث و الرابع، اللهم العن يزيد خامساً» را در زيارت عاشورا به خليفه نشان دادند و خليفه هم شيخ طوسي را كه در بغداد در مركز خلافت عباسي است احضار كرد و گفت: به ما خبر رسيده است كه تو خلفاء را لعن كردهاي!!
گفت: نه.
گفتند: كتابش را باز كنيد. اوّل و دوم و سوم و چهارم، همه را در زيارت عاشورا لعن كردهاي!!
گفت: نه، آنان را لعن نكردهام بلكه مراد از اولي قابيل است كه هابيل را كشته است، و مراد از دومي هماني است كه ناقه صالح را پي كرده است، و مراد از سومي قاتل يحيى بن زكريا، و مراد از چهارمي عبدالرحمن بن ملجم مرادي - لعنة الله عليه - قاتل اميرالمؤمنين است. مراد اين چهار تا هستند.
خليفه گفت: مراد اينان هستند؟
گفت: آري.
گفت: خوب برويد.
خطر از شيخ و از طايفه تشيّع برداشته شد. امّا همه اينها در مقام تقيه است. در اين شهر كه شهر ولايت است و در اين جمع كه جمع شيعيان اميرالمؤمنين است، كسي نگويد و بعداً هم چاپ نكند كه امام صادق علیه السلام كسي را كه در مسجد النبي لعن كرده بود، لعنت كردند. روايتش را شيخ صدوق در كتاب خود به نام اعتقادات ذكر كرده است.(1)به آن آقا كه آن را گفت و چاپش هم كرد و در اختيار مردم گذاشت، ميگويم اقلاً ميخواستي باب روايت را هم بنويسي كه اين روايت در باب تقيه است. جايي كه تقيه باشد، كسي منكر نيست كه ترك تقيه، مانند ترك نماز است. بايد تقيه كرد و واجب است تقيه كرد؛ اما اين نميشود كه شما عقايد و اعتقادات مردم را نسبت به ائمه معصومين، نسبت به اميرالمؤمنين علیه السلام و نسبت به فاطمه زهرا علیها السلام
1) . ر.ك: كتاب الاعتقادات، ص344.
سست كنيد. نميشود كه از مردم بخواهيد كه بغض و كينه دشمنان اهل بيت را نداشته باشند. پارسال اينجا گفتم، و برايم گفتند كه برخي رنگ رخسارشان پريده است. برخيها خود را اولاد علي علیه السلام ميدانند؛ اما نام ديگران كه برده ميشود صورتشان قرمز ميشود. اين چه اولاد علي است؟! كه وقتي نام ديگري برده ميشود و بر عليه ديگري حرف زده ميشود صورتش قرمز ميشود. مگر ميشود كسي شيعه اهل بيت باشد و بگويد ظالمين به اميرالمؤمنين و غاصبين حق اميرالمؤمنين را رها كنيد و ديگر [اين چيزها] گذشته است. مقام تقيه منكري ندارد و ترديدي هم در آن راه ندارد؛ اما مقام تقيه را، شيعيان علي! - شايد شب آخر ماه رمضان باشد كه در دل سحر دارم برايتان ميگويم - يادتان نرود. من گفتم و رفتم. آن جايي كه جايِ تقيه است به اشتباه به عنوان اعتقاد اصلي به خوردِ شما ندهند. اگر امام صادق لاعنِخلفاء را لعن كردهاند، به خاطر ترك تقيه در مسجد النبي بوده است نه اين كه بيايند بگويند اصلاً بايد لعن حذف شود و يا اين كه بايد در موردش تجديدنظر بشود. اصلاً زيارت عاشورا را برداريد و يا لااقل قسمت لعن زيارت عاشورا را برداريد. اصلاً چطور است مفاتيح الجنان را از نو بنويسيم؟!
مراقب باشيد. اينجا اصفهان است. شهر ولايت است. اينجا دمشق و بيروت نيست. اشتباه نكنند. كجايند؟ مراقب حرفهايشان باشند. به امام صادق علیه السلام گفتند: آقا فلاني ولايت شما را دارد؛ اما در برائت از دشمنان شما ضعيف است. ولايت دارد و علي علیه السلام را هم قبول دارد و شما را هم قبول دارد؛ اما از دشمنان شما برائت نميجويد.
امام فرمود: هيهات كذب من ادعي ولايتنا و لم يتبرأ من عدونا.(1)
قيل للصادق علیه السلام : إنّ فلاناً يواليكم إلّا أنّه يَضْعُفُ عن البرأة من عدوّكم؟ قال علیه السلام : هيهات كذب مَنْ ادّعى محبتنا و لم يتبرأ من عدوّنا.
دروغ ميگويد كسي كه ادعاي محبت ما را ميكند و از دشمن ما برائت نميجويد. اين فرد در ادعاي خودش كاذب است.شيخ صدوق در عيون أخبار الرضا(2)
وفي ما كتبه الرضا علیه السلام للمأمون في محض الاسلام و شرائع الدين: و البرأة من الذين ظلموا آل محمّد علیهم السلام وهمّوا بإخراجهم و سنّوا ظلمهم و غيّروا سنة نبيهم... والبرأة من أهل الاستيسار و من أبيموسى الأشعري...
حديث اسلام محض و ناب را از حضرت علي بن موسى الرضا علیه السلام نقل ميكند. مأمون خليفه عباسيِ وقت از امام رضا علیه السلام تقاضا ميكند تا اسلام محض و ناب را در رسالهاي برايش بنويسند و حضرت نيز دست به قلم ميشوند و اسلامِ تمام عيار و ناب را براي او معرفي مينمايند؛ همان اسلامِ نابِ محمّدي كه مرحوم حضرت امام خميني* ميفرمود. به هر حال امام رضا علیه السلام در ضمن شناساندن اين چنين اسلامي مرقوم ميفرمايند: يكي از واجبات اسلام عبارت است از بيزاري جستن از اهل استيسار و برائت جستن از ابوموسى اشعري.مرحوم مجلسي(3)اهل استيسار را چنين معني ميكند: كساني كه بدون استحقاق، غصب خلافت كردند.
اينگونه تعبير از امام علیه السلام به جهت تقيه بوده است؛يعني از اينان بايد برائت بجويي. واجب است برائت جستن از اينان. آن وقت ميگويد كه، كاري نداشته باشيد. بله ما كه با اهل سنت دعوا نداريم؛ اما در برابر يك كسان ديگري وظيفه برائت جستن داريم. چرا وقتي كه نام اولي و دومي ميآيد رنگ رويِ... ميپرد؟! چون [مبادا] يك وقت كسي به آنها حرفي نزند؟!
امام صادق علیه السلام ميفرمايد: نَحْنُ معاشرَ بنيهاشم نأمر كبارَنا و صغارَنا...؛ ما بنيهاشم بزرگ و كوچك خود را امر ميكنيم تا از آن دو تن برائت جويند.(1)
قال الصادق علیه السلام : ... نحن معاشر بنيهاشم نأمر كبارنا و صغارنا بسبّهما و البرأة منهما... .
اين مذهب تشيّع است؛ مبادا چيز ديگري به خوردِ شما بدهند.از زيد بن علي بن الحسين - زيدِ شهيد، فرزندِ امام سجاد علیه السلام كه تير به پيشانياش زدند - رسيده است كه [از او پرسيدند] چه كسي به تو تير زد؟
فرمود: آن دو تن مرا كشتند و تير زدند.(2)
وسُئل زيد بن علي بن الحسين علیه السلام - و قد أصابه سهم في جبينه - : مَنْ رماك به؟ ... قال: هما رمياني ... هما قتلاني... .
كجاي كاريد؟ به كجا داريد ميرويد؟! مراقب باشيد و حواستان جمع باشد كه من و شما را جايي نبرند كه مرضي اميرالمؤمنين علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام نيست.
كافي شريف را قبول داريد يا قبول نداريد؟ مرحوم آيتالله خويي از قول استادشان مرحوم آيةالله العظمي ناييني نقل ميكنند كه: سمعتُ شيخنا الأستاذ، الشيخ محمّدحسين النائيني1 في مجلس بحثه يقول: «إنّ المناقشة في اسناد روايات الكافي حرفة العاجز»(1)از استاد خود، شيخ محمّدحسين نائيني شنيدم كه در مجلس بحثش ميفرمود: مناقشه كردن در اسنادِ روايات كافي حرفهي فرد عاجز است. و سند روايت نزد ما معتبر است. كسي به نام عبدالرحمان بن أبيعبدالله(2)
روايت چنين است:
الحسين بن محمّد الأشعري، عن معلّى بن محمّد، عن الوشّاء، عن أبان بن عثمان، عن عبدالرّحمن بن أبي عبدالله، قال:
قلتُ لأبي عبدالله علیه السلام : إنّ الله - عزّ ذكره - منّ علينا بأن عرّفنا توحيده، ثمّ منّ علينا بأن أقررنا بمحمّد صلي الله عليه و آله بالرّسالة، ثمّ اختصّنا بحبّكم أهل البيت نتولّاكم، و نتبرّأ من عدوّكم، و إنّما نريد بذلك خلاص أنفسنا من النّار، قال: ورققتُ فبكيتُ.
فقال أبوعبدالله علیه السلام : «سلني، فوالله لا تسألني عن شيء إلّا أخبرتك به» - قال: فقال له عبدالملك بن أعين: ما سمعته قالها لمخلوق قبلك - .
قال: قلتُ: خبّرني عن الرّجلين.
قال: «ظلمانا حقّنا في كتاب الله عزّ و جلّ ، و منعا فاطمة - صلوات الله عليها - ميراثها من أبيها، و جرى ظلمهما إلي اليوم» قال - و أشار إلى خلفه - : «و نبذا كتاب الله وراء ظهورهما».
ميآيد نزد امامصادق علیه السلام و ميگويد: يابن رسول الله! من اهل توحيدم و خدا را به وحدت قبول دارم و رسالت رسول خدا صلي الله عليه و آله را هم قبولدارم. ولايت شما اهل بيت علیهم السلام را هم قبول دارم و از دشمنان شما هم برائت ميجويم و ارادهام از اين برائت جستن از دشمنان شما، نجات يافتن از آتش دوزخ است و سپس اشك او جاري ميشود و گريه ميكند.
حضرت اباعبدالله به او فرمود: هرچه ميخواهي بپرس تا جوابت را بدهم.
گفت: مرا از اين دو مرد خبر بده.
فرمود: به حقّ ما كه در كتاب خدا بود ظلم كردند و حقّ ما را زير پا نهادند و فاطمه علیها السلام را از ميراث پدرياش منع كردند و تا امروز ستم آنان ادامه دارد و كتاب خدا را پشت سر انداختند و بدان كتاب نيز اعتنايي نكردند.
باز در روايت ديگر وارد شده است كه: كميتِ شاعر به خدمت حضرت ابيجعفر علیه السلام ميرسد و شعري ميخواند و حضرت او را تأييد ميفرمايد و دعا مينمايد و سپس از امام ميخواهد كه مرا از آن دو خبر بده كه تكليف ما با اينان چيست؟
ميفرمايد: [اي] كميت! هيچ خوني ريخته نشد و هيچ مالي را به حرام از كسي نگرفتند و غصب نكردند و هيچ سنگي از سنگي برداشته نشد - مرحوم مجلسي ميفرمايد: مراد اين است كه بدعت نهادند و اشياء را جابجا كردند و در غير موضعش وضع كردند - مگر اين كه بر عهدهي اين دو تا است.(1)
روايت چنين است:
وبهذا الإسناد، عن أبان، عن عقبة بن بشير الأسدي، عن الكميت بن زيد الأسدي، قال:
دخلت على أبيجعفر علیه السلام ، فقال: «والله يا كميت! لو كان عندنا مال لأعطيناك منه، ولكن لك ما قال رسول الله صلي الله عليه و آله لحسّان بن ثابت: لن يزال معك روح القدس ما ذببت عنّا».
قال: قلت: خَبّرني عن الرّجلين.
قال: فأخذ الوسادة، فكسرها في صدره، ثمّ قال: «والله يا كميت! ما أهريق محجمة من دم، و لا أخذ مال من غير حلّه، و لا قلب حجر عن حجر إلّا ذاك في أعناقهما».
ر. ك: الكافي، ج15، ص742-744.
1- محمّد بن أحمد القمّيّ، عن عمّه عبدالله بن الصّلت، عن يونس بن عبدالرّحمن، عن عبدالله بن سنان، عن حسين الجمّال:
عن أبيعبدالله علیه السلام في قول الله تبارك وتعالى: رَبَّنَا أَرِنَا اللَّذَيْنِ أَضَلَّانَا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ نَجْعَلْهُمَا تَحْتَ أَقْدَامِنَا لِيَكُونَا مِنَ الْأَسْفَلِينَ [سوره فصّلت، آيهي 29] قال: «هما» ثمّ قال: «وكان فلانٌ شيطاناً».
2- عن أبيعبدالله علیه السلام في قول الله تبارك و تعالى: رَبَّنَا أَرِنَا اللَّذَيْنِ أَضَلَّانَا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ نَجْعَلْهُمَا تَحْتَ أَقْدَامِنَا لِيَكُونَا مِنَ الْأَسْفَلِينَ قال: «يا سورة، هما واللهِ هما» ثلاثاً، «واللهِ يا سورةُ، إنّا لخزّان علم الله في السّماء، وإنّا لخزّان علم الله في الأرض».
3- محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، عن سليمان الجعفريّ، قال:
سمعت أباالحسن علیه السلام يقول في قول الله تبارك و تعالى: إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لَا يَرْضَىٰ مِنَ الْقَوْلِ ۚ [سوره نساء، آيهى 108] قال: «يعني فلاناً وفلاناً وأباعبيدة بن الجرّاح».
4- عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن محمّد بن إسماعيل وغيره عن منصور بن يونس، عن ابن أذينة، عن عبدالله بن النّجاشيّ، قال:
سمعت أباعبدالله علیه السلام يقول في قول الله أُولَٰئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغًا [سوره نساء، آيهى 63]: «يعني واللهِ فلاناً وفلاناً».
1) . ر.ك: كافي ج15، ص252، ح75 و رجال الكشي، ص206، ح363، از داوود بن نعمان.
حال شايد شما بگوييد كه اينها همه روايت است كه براي ما خواندي و روايت هم عقيده نميشود. [بگو] عقيده شيعهچيست؟ عقيده شيعه اين است كه برايت ميگويم. اين كتابي كه در دست من است، كتاب اعتقادات شيخ صدوق است. او در سال 381 قمري - حدود هزار سال پيش - از دنيا رفته است. در اين كتاب بابي دارد به نام باب اعتقاد نسبت به ظالمين.(1)ميداني كه شيخ مفيد هم كتاب «تصحيح الاعتقاد» را دارد؛ يعني هر جا كه در عقيدهاي با شيخ صدوق مخالف است، در آن كتابِ تصحيح الاعتقاد ذكر ميكند؛ اما شيخ مفيد به اين باب [=باب اعتقاد نسبت به ظالمين] كه ميرسد، شيخ مفيد، هيچ تعليقهاي ندارد و ميگذرد؛ يعني تمامش مورد قبول شيخ مفيد هم واقع شده است. آنجا چه ميگويد؟ فقط يك كلمهاش را برايتان ميخوانم، ميفرمايد: و اعتقاد ما در برائت اين است كه: برائت جستن از آن بتهاي چهارگانه، و از خلفا و معاويه و چهار خانم - كه دو تن از آنان يدك ميكشند نام همسري پيامبر را- ، و از هند جگرخوار - مادر معاويه - ، و امُالحكم - عمّهي معاويه - و از همه پيروان اينان واجب است و بايد برائت بجوييم و آنان بدترين مردم هستند.(2)
و إعتقادنا في البرائة انّها واجبة من الاُوثان الأربعة و من الإناث الأربع و من جميع أشياعهم و أتباعهم و أنّهم شرّ خلق الله.
آقايي كه فكر ميكني ولايت بيبرائت تمام و كافي است؛ شيخ صدوق ميفرمايد: وَلا يتمّ الاقرار باللهِ وبرسولهِ و بِالائمة إلّا بالبراءة من أعدائهم؛(1)يعني اقرار به خدا و پيامبر خدا و ائمه تمام نيست، مگر اين كه از دشمنانشان برائت بجويي. تا از دشمنانشان برائت نجويي اعتقاد به خدا و پيامبر و امامت، درست نيست. من نميگويم؛ بلكه دارم اعتقادات صدوق را برايتان ميخوانم.
در ادامه ميفرمايد: اگر كسي در مورد اينان به غير از آنچه كه ما گفتيم عقيده داشته باشد گمان نكند كه بهرهاي از دين خدا دارد.(2)
ومَن إعتقد فيهم غير ما ذكرناه فليس عندنا مِن دينِ اللهِ على شيءٍ.
بهرهاي از دين خدا ندارد. ما گفتيم و رفتيم.اي آناني كه هرگاه نام ديگران برده ميشود عصباني ميشويد، من نميدانم فرداي قيامت جواب فاطمهي زهرا علیها السلام راچگونه خواهيد داد؟! چگونه ميخواهند پاسخ بدهند؟! ما آن امامي را قبول داريم - منظورم مرحوم آيتالله العظمي امام خميني رحمة الله علیه است - كه در كتاب كشف الأسرار خود، ببينيد نسبت به آقاياني كه نامشان را نياوردم و همه را به كنايه ياد كردم. چه ميفرمايند؟! - كه ظلمشان را، و برائت خودشان را از ايشان ثابت ميكنند. ما آن مرحوم امامي را قبول داريم كه وقتي در بيستم جمادي الثاني روز ولادت حضرت زهرا علیها السلام يك
زَنَكي جسارتي دربارهي حضرت فاطمه علیها السلام كرد و به صورت زنده هم پخش شد، خون ايشان نسبت به اين اسائهي ادب به فاطمه زهرا علیها السلام به جوش آمد و فرمودند: اگر آن زن پيدا بشود مهدور الدم است؛ چون به فاطمه زهرا علیها السلام جسارت كرده است. اين امام خميني بوده است.
حالا يك عده سينهچاكاني كه معلوم نيست كجا بودهاند و نميخواهم بگويم كه تا جنگ داشت تمام ميشد، تسبيح در دستشان گرفته بودند و چه ميگفتند؛ زيرا شأن اين مجلس نيست. حالا همانان ميگويند شيعه رها كن. نه، تشيّع با اين ملت است و آن را رها نخواهد كرد. برائت از دشمنان فاطمهي زهرا در خون و رگ و ريشه آنان نهفته است؛ ولي تقيه واجبشان را هم انجام ميدهند و گيري هم ندارند. عرضم تمام شد.
شب آخر است و شايد آخرين مجلس هم باشد؛ اگرچه فردا در هيچ يك از دولِ عربي عيد اعلام نشده است و محتمل است كه شب آخر باشد و در اين شب آخر هم، آقايان! دست از فاطمه علیها السلام برنداريد. گولتان نزنند. ما زهرا را به هيچ چيز نميدهيم. اگر كسي فاطمهي زهرا را با شيئي عوض كند خودش مسئول است. ما فاطمه را با هيچ چيزعوض نميكنيم. اگر در مورد آن كساني كه به فاطمه زهرا ظلم كردند غيرت داشته باشيد، ديگر نميتوانيد ساكت باشيد. نميتواني هم زهرا را و هم آنان را با هم داشته باشي و هيچ چيزي نگويي. نميشود كه! سكه دو رو دارد. بس است. من اگر گفتني بود گفتم، شما خود دانيد. فقط هرچه گفتم روايت بود. چهار نفر وارد قبر اميرالمؤمنين شدند و خارج شدند؛ سه پسر و يكي هم پسر برادر اميرالمؤمنين؛ يعني امام حسن علیه السلام و امام حسين علیه السلام و محمّد حنفيه و
عبدالله بن جعفر طيار - پسربرادر و دامادِ اميرالمؤمنين شوهرِ عقيلهي بنيهاشم - . اين چهار نفر جسد را درون قبر گذاشتند. آناني كه اهل اشك و بكاء و روضه هستند گرفتند كه بنده چه ميخواهم بگويم. اما در دفن فاطمه زهرا، ايفاطميها! اي علويها! اي شيعيان اميرالمؤمنين!
وقتي كه آقا اميرالمؤمنين ميخواستند فاطمهي من و شما را داخل در قبر بگذارند، بچههاي فاطمه تماشا ميكردند؛ ولي اين بچهها كوچكند. امام حسن هفت ساله، امام حسين شش ساله، زينب كبري و امكلثوم هركدام چهار ساله و سه ساله. بچهها طفلند. آقا اميرالمؤمنين نگاه كردند چه كنم؟ خدايا! جسد را كفن كردند و حالا ميخواهند داخل قبر بگذارند؛ آقا بالاي قبر قرار ميگيرند. چه كسي اين جسد را داخل قبر از علي بگيرد؟ مظلوميت اميرالمؤمنين را ببين. اگر آقا تشريف ببرند داخل قبر، چه كسي اين جسد را به آقا بدهد؟ خود اميرالمؤمنين كه در آن جنگها هيچ وقت نااميد نشدند، متحير نماندند. شايد در اين لحظه، علي هم متحير ماند. خدايا! چه كنم؟ الآن چگونه زهرا را به خاك بسپارم؟ در روايت داريم آن هنگامي كه كالبد را بلند كردند، خود اميرالمؤمنين ميفرمايد: خودم ديدم دو دست مانند دستان رسول خدا بالا آمد و جسد فاطمه را از من تحويل گرفت. بعد، از خودِ فرمايش اميرالمؤمنين معلوم ميشود كه فرمودند: قد اسْتُرْجِعَتِ الوديعةُ و اُخِذَتْ الرَّهِينَةُ واُخْلِسَتْ الزهراءُ. خطاب به رسول خدا سلام ميدهند السلامُ عليكَ يا رسولَ الله! عنّي، والسلام عليك عن إبنتكَ و
زائرتِكَ و البائِتَةِ في الثرىٰ ببقعتكَ و المختارِ اللهِ لها سُرعةَ اللحاقِ بكَ.(1)سلام بر شما اي رسول خدا! و سلام از طرف دخترت كه اكنون در جوار تو آرميده است. وديعه از من گرفته شد و امانت از من سلب شد، و زهرا از من گرفته شد، امّا من از قول شما ميخواهم بگويم يا اميرالمؤمنين! اين امانت پهلويش شكسته نبود. بازويش ورم كرده و شكسته نبود. صورتش نيلگون نبود ... .
اَلا لَعْنَةُ اللهِ على القومِ الظالمينَ.
1) . الكافي، ج2، ص490، ح4، باب مولد الزهراء فاطمة علیها السلام ، (ج1، ص458)، و مانند آن در نهجالبلاغه، خطبهي 193، بحارالأنوار، ج43، ص323.
(1) أعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على سيّدنا و نبيّنا أبيالقاسم محمّد و على أهل بيته الطّيّبين الطّاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى قيام يوم الدين.
سوم ماه جمادي الثاني سالروز شهادت سيدة نساء العالمين، حبيبة المصطفي و قرينة المرتضي، فاطمة الزهراء علیها السلام است.
اين مجلس در پنجمين سالگرد ارتحال مرحوم آيتالله حاج آقا موسوي*، و به نام و ياد مادرشان فاطمهي زهرا علیها السلام منعقد شده است. بنده بيمار بودم و همچنين در سفر؛ اما به جهت استشفاء در اين محفل و مجلس و بيت شريف حاضر شدم كه إن شاء الله همچنين خواهد شد و هركس هم كه در اين مجلس حاجتي دارد حاجتش را در اين خانه خواهد گرفت و بيرون خواهد رفت.
اما بايد خدمت شما يكي دو نكته عرض كنم:
1- خواهران و برادران گرامي! يك نكتهاي را ما شيعه محكم
1) . اين سخنراني در روز سوم جمادي الاُخرى سال 1431 در سالروز شهادت فاطمه زهرا علیها السلام ايراد گرديده است.
گرفتيم و تاكنون هم باقي مانده است. آنچه را كه ما محكم گرفتيم و بر آن پافشاري كرديم و ايستاديم و نتوانستند منكر آن بشوند، موسم اقامهي سوگواري براي شهادت حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام است. شيعه ايستاد، عزاداري كرد، خرج كرد، هزينه كرد و اقامهي مجلس نمود. نوشت، خواند، گفت؛ و دشمنان نتوانستند منكر بشوند.
از قديم گفتهاند ديوار حاشا و انكار بلند است. ما شيعيان نسبت به قصهي غدير سست آمديم و عدهاي هم به ديوار حاشا و انكار زدند و برخي گفتند اصلاً واقعهي غدير در كار نبوده ولكن ما ميگوييم واقعه غدير در كتابهايتان موجود است.قصهي غدير و خطبهي غدير و بعضي خطبههاي اميرالمؤمنين علیه السلام را نقل كردهاند؛ چون كه يك عده از جهلهيِ به حسبِ ظاهرْ عالم، يا اصلش را انكار ميكنند، و يا بعضي از فقراتش را، يا بعضي از معانياش را، اين يك مطلب ديگري است. واقعه غدير را جدي نگرفتيم و پافشاري نكرديم و قصهي غدير مورد انكار يا تحريف قرار گرفت. حالا نسبت به اساس مذهب شيعهي اثنىعشريه، شيعهي دوازده امامي، يك سند قطعي وجود دارد. سندي كه احدي نميتواند آن را انكار كند. بانو فاطمهي زهرا علیها السلام . اگر پاي فاطمه زهرا علیها السلام و عزاداري فاطمهي زهرا علیها السلام محكم بايستيد، دينتان را مستقيم كردهايد و اگر دنبال يك سخناني برويد كه صداهايش را ميشنويد. [فردي را ميبينيد كه] يك عمامه بسته است و يك قبا پوشيده است و لباس روحانيت اهل سنت را به تن دارد و پشت شبكههاي كذايي حرف ميزند و يا ميبينيد [فردي را كه] عبا و قباي من را به تن دارد و يك سلسله امور را منكر ميشود - اموري كه نميخواهم بگويم و نميتوانم خود را كنترل كنم - و آن نانجيب بيايد
بگويد دختر پيغمبر - فاطمهي زهرا- بيمار بود.(1)ضعيف و نحيف بود و بر اثر بيماري داغ پيامبر را نميتوانست تحمل كند؛ لذا از دنيا رفت. بشكند دهانت. سرب و آتش باد در دهانهايي كه اين حرفها را ميزنند. دختر هجده ساله پيغمبر بيمار بود؟! دختران هجده سالهي شما بر سفره عقد بنشينند. احدي بيماري دختر هجده سالهي پيامبر صلي الله عليه و آله را پيش از ارتحال رسول الله صلي الله عليه و آله نقل نكرده است. هيچ جا نقل بيماري براي فاطمهي زهرا نداريم. دختر خانم هجده ساله - همسر حضرت امير، فرزند رسول الله، مادر حسن و حسين علیهم السلام - ، چه بيماري دارد؟!
بله درد و رنجها و مصائب حضرت زهرا علیها السلام آغاز شد؛ اما پس از ارتحال رسول خدا صلي الله عليه و آله . پس از شهادت رسول خدا صلي الله عليه و آله رنجها و مصائب فاطمه زهرا علیها السلام آغاز شد.
ميگويند زهرا، بيمار از دنيا رفته است. شهادت كجا بود؟!
در كتابهاي شما حتّى موجود است؛ مثلاً جوينيِ شافعي مذهب در كتابش فرائد السمطين(2)
اينك متن فرمايش رسول اكرم صلي الله عليه و آله :
وأمّا ٱبنتى فاطمة فإنّها سيّدة نساء العالمين من الأوّلين و الآخرين و هي بضعة منّي و هي نور عيني و هي ثمرة فؤادي و هي روحي الّتي بين جَنْبَيَّ و هي الحوراء الإنسيّه.
متى قامت في محرابها بين يدي ربّها جلّ جلاله زهر نورها لملائكة السماء كما يزهر نور الكواكب لأهل الأرض و يقول الله عزّ و جلّ لملائكته:
يا ملائكتي، انظروا إلى أمتي فاطمة سيّدة إمائي قائمةً بين يديّ ترتعد (ترعد) فرائصها من خيفتي و قد أقبلت بقلبها على عبادتي.
اشهدكم أنّي قد آمنت شيعتها من النار.
و إنّي لما رأيتها ذكرت ما يصنع بها بعدي كأنّي بها و قد دخل الذلّ بيتها و ٱنتهكت حرمتها و غصبت حقّها و منعت إرثها و كسر جنبها (كسرت جنبتها) و أسقطت جنينها و هي تنادي:
يا محمّداه! فال تجاب وتستغيث فلا تغاث.
فلا تزال بعدي محزونة مكروبة باكية تتذكّر (فتذكر) ٱنطقاع الوحي عن (من) بيتها مرّة و تتذكّر فراقي اخرى و تستوحش إذا جنّها الليل لفقد صوتي الّذي (الّتي) كانت تستمع إليه إذا تهجّدت بالقرآن.
ثمّ ترىٰ نفسها ذليلةً بعد أن كانت في أيّام أبيها عزيزه.
فعند ذلك يؤنسها الله تعالي [ذكره بالملائكة] فنادتها (فيناديها) بما نادى (نادت) به مريم بنت عمران فتقول:
يا فاطمة! إنّ الله ٱصطفيك و طهّرك و ٱصطفيك على نساء العالمين.
يا فاطمة! ٱقنتي لربّك و ٱسجدي و ٱركعي مع الراكعين.
ثمّ يبتدي بها الوجع فتمرض فيبعث الله عزّ و جلّ إليها مريم بنت عمران تمرّضها و تؤنسها في علّتها.
فتقول عند ذلك: يا ربّ إنّي قد سئمت الحياة و تبرّمت بأهل الدنيا فألحقني بأبي؛ فيلحقها الله عزّ و جلّ بي فتكون أوّل من يلحقني من أهل بيتي.
فتقدم عليّ محزونةً مكروبةً مغمومةً مغصوبةً مقتوله.
فأقول عند ذلك.
أللّهمّ ٱلعن من ظلمها و عاقب من غصبها و ذلّل من أذلّها و خلّد في نارك من ضرب جنّبها (جنبيها) حتّى ألقت ولدها.
فتقول الملائكة عند ذلك آمين.
ترجمهي متن فرمايش رسول اكرم صلي الله عليه و آله :
و امّا دخترم فاطمه، پس همانا او سرور زنان همهي جهانيان - از گذشتگان تا آيندگان - است و او پارهاي از من و نور چشم من و ميوهي دل من است.
او روح من است كه در ميان دو پهلوي من جاي دارد.
او حوريهاي در قالب بشر است.
هر وقت در محراب عبادتش در مقابل پروردگارش ميايستد؛ نورش براي فرشتگان آسمان درخشش دارد، همانند نور ستارگان آسمان كه براي مردم زمين ميدرخشد.
در اين هنگام، خداي عزّ و جلّ به فرشتگانش ميفرمايد:
اي فرشتگان من! نگاه كنيد به بندهي من فاطمه كه سرور همهي بندگان من از جنس زنان ميباشد.
به او نگاه كنيد كه چگونه مابين پهلو و شانههايش از خوفِ عظمت من ميلرزد و با قلبش به عبادت من روي آورده است.
شما ملائكه را شاهد ميگيرم كه شيعيان او را از آتش دوزخ در امان داشتم.
هرگاه او را ميبينم، به ياد ميآورم كه بعد از من با او چه رفتاري ميشود و همانند اين است كه من با او هستم و مينگرم كه اهانت، وارد خانهاش شده و حرمتش هتك گرديده و حقّش غصب شده و ارثش گرفته شده است. پهلويش شكسته و جنينش سقط شده است.
اين در حالي است كه مرا به اندوه ميخواند.
ولي جواب داده نميشود و كمك ميخواهد ولي كسي او را ياري نميدهد.
پس همواره بعد از من غصّهدار، داغدار و گريان است.
گاهي به ياد ميآورد كه وحي از خانهي او قطع شده و گاهي دوري مرا از خاطر ميگذراند.
وقتي ظلمتِ شب همه جا را فراميگيرد. از اين كه مانند هميشه. صداي مرا - كه در نماز شب قرآن ميخواندم - نميشنود، احساس غربت و تنهايي ميكند.
سپس ميبيند كه حرمتش شكسته شده در حالي كه در زمان حيات پدرش عزيز و مورد احترام بوده است.
در اين هنگام است كه خداوند متعال، او را با ملائكه مأنوس ميگرداند و ملائكه او را ندا ميدهند، همانگونه كه مريم را ندا دادند.
پس ميگويند: اي فاطمه! همانا خداوند تو را برگزيد و پاك و نيكو گردانيد و تو را بر همهي زنان جهان برتري داد.
اي فاطمه! پروردگارت را همواره عبادت كن و براي او سجده به جاي آور و با ركوعكنندگان ركوع نما.
سپس دردهاي او شروع ميگردد و مريض ميشود.
پس خداوند، مريم را به سوي او ميفرستد تا از او پرستاري كند و در بيمارياش، با او انس گيرد.
در اين هنگام است كه فاطمه علیها السلام دست به دعا برميدارد:
پروردگارا! از زندگي خسته شدم و از اهل دنيا ملول گشتم؛ مرا به پدرم ملحق فرما!
پس خداوند متعال، فاطمه را به من ملحق مينمايد و او اوّلين فرد از اهل بيت من است كه بر من وارد ميشود.
سپس بر من وارد ميشود در حالي كه غصّهدار و داغدار و ناراحت است.
حقّ او را به ظلم گرفتهاند و او را به قتل رساندهاند.
در آن هنگام ميگويم:
خداوندا! لعنت كن كسي را كه به فاطمه ظلم كرده است و عذاب كن كسي را كه حقّ او را غصب كرده است و خوار كن كسي را كه به او اهانت كرده
و حرمتش را هتك كرده است و در عذاب دوزخت جاودان كن كسي را كه به پهلوي او زده و فرزندش را سقط كرده است.
پس در اين هنگام، فرشتگان آمين ميگويند.
روايتي را نقل ميكند كه:رسولخدا صلي الله عليه و آله ميفرمايند: دخترم فاطمه در حالي بر من وارد ميشود كه غصّهدار و داغدار و ناراحت است.(1)
سپس بر من وارد ميشود در حالي كه غصّهدار و داغدار و ناراحت است.
حقّ او را به ظلم گرفتهاند و او را به قتل رساندهاند.
در آن هنگام ميگويم:
خداوندا! لعنت كن كسي را كه به فاطمه ظلم كرده است و عذاب كن كسي را كه حقّ او را غصب كرده است و خوار كن كسي را كه به او اهانت كرده و حرمتش را هتك كرده است و در عذاب دوزخت جاودان كن كسي را كه به پهلوي او زده و فرزندش را سقط كرده است.
پس در اين هنگام، فرشتگان آمين ميگويند.
او را كشتند.(2)قتل بود.
ميگويند: شهادت كجا بود؟ زهرا بيمار بود و در بستر بيماري از دنيا رفت.
ميگويد: فاطمه پشت در آمده بود؛ زهرا پشت در چه كار ميكرد؟
ميگويند: خانههاي مدينه اصلاً دري نداشته است كه زهرا
پشت در باشد.(1)
آن چه شنيدهايم كه در نداشته، خانههاي مكه بوده است نه خانههاي مدينه! خانههاي مكه در نداشت و اولين كسي كه به خانهاش در گذاشت معاوية ابن أبيسفيان لعنة الله عليه بود.(2)اماخانههاي مدينه را چه كسي گفته است كه در نداشته است؟ خانههاي مكه در نداشت. حجاج كه وارد مكه ميشدند خانهها در نداشت و به هر خانهاي كه ميخواستند وارد بشوند آزاد بودند. خانهها[ي مكه] در نداشت و حجاج در موسم حج آزاد بودند تا هركس هر جا خواست استراحت كند و بماند. ميتوانست به عنوان زائر خدا و زائر بيت الله در هر نقطهاي ساكن شود.
اما ميگويند خانههاي مدينه در نداشت. [بدانيد] در مدينه حجي نبود كه بخواهد خانهها در نداشته باشد. يك عدهاي آمدهاند به درب خانه، و به دنباله فاطمه هم نيامدهاند. اميرالمؤمنين علي علیه السلام در خانه نشسته و در به روي خود بسته است و هيچ كاري هم نكرده؛ است نه شمشير كشيده و نه جنگ مسلحانه كرده است. فقط پس از شهادت پيامبر صلي الله عليه و آله و دفن او درب خانه را بستند و در خانه نشستند و مشغول جمع قرآن كريم شدند.
و عدهاي آمدند و پاي بر زمين كوبيدند و كسي را بر منبر پيامبر
نشاندند و تطميع و تهديد كردند و كشتند و گفتند اجنه آنها را كشتند.(1)افراد مخالف را ميكشتند(2)و ميگفتند كار اجنّه بوده است. با تهديد و تطميع يك كسي را بر سر منبر پيامبر صلي الله عليه و آله نشاندند و البته خودش هم جرأت نميكرد بر منبر پيامبر بنشيند و حتّى يك پله پايينتر از پيامبر مينشست و بر منبر هم كه مينشست ميگفت: اقيلوني اقيلوني فَلَسْتُ بِخَيرٍ منكم؛ يعني: رهايم كنيد، رهايم كنيد؛ من از شما بهتر نيستم. باز هم به خودش كه اقلاً گفت رهايم كنيد. فانّ لي شيطاناً يعتريني؛ يعني: من يك شيطاني دارم كه او مرا وسوسه ميكند.(3)
پس برو به سلامت چرا نشستهاي؟! شيطان هم كه دارد وسوسهات ميكند. اگر راست ميگويد كه شيطاني دارد و او را وسوسه ميكند پس اين جا، جايگاه او نيست و اگر وسوسهات ميكند چرا بر جايگاه پيامبر صلي الله عليه و آله نشستهاي؟! و اگر به دروغ ميگويد كه [شيطان ا ورا وسوسه ميكند] ديگر بدتر دروغگونميتواند جانشين پيامبر صلي الله عليه و آله باشد.
ابوبكر از قول پيامبر صلي الله عليه و آله گفت كه: ما پيامبران هيچ درهم و
1) . ر.ك: سقيفه، ص 91-94.
2) . مراد سعد بن عباده است. ر.ك: سقيفه (مجموعه آثار علاّمه سيّد مرتضي عسكري)، صص 91-94.
3) . اين كلامِ ابوبكر است. أقيلوني، أقيلوني فلست بخيرٍ منكم فانَّ لي شيطاناً يعتريني. ر.ك: حق اليقين، ص228 و دلائل الصدق، ج7، ص23؛ و تاريخ ابنجرير، ج2، ص440؛ طبقات ابنسعد، ج3، قسم1، ص129؛ الامامة و السياسة، ابنقتيبه، ص6؛ مجمع الزوائد الهيثمي، ج5، ص183؛ و كنزالعمّال، ج3، ص136.
ديناري را به ارث نميگذاريم و مال و اموالي باقي نميگذاريم.(1)
پيامبر كاسب و تاجر و ميليادر نيست كه پس از ارتحال ثروت و زمين از خود به جاي گذارد. چون هدفش در زندگي كسب مال نيست. بنابراين پس از ارتحال چيز قابل توجهي از پيامبر باقي نميماند. تا اين جا كه از پيامبر نقل ميكند كه ما پيامبران درهم و ديناري از خود به جاي نميگذاريم درست است و مشكلي هم ندارد ولي بخش بعدي - يعني: و ماتركناه صدقة،(2)آنچه كه از ما باقي مانده است صدقه است و به مسلمين بدهيد و به فقراء مسلمان بدهيد - ، را احدي نگفته و از پيامبر نقل نكرده است و حتّى در كتب و روايات اهل سنت هم كسي نقل نكرده است و فقط جناب خليفه اين قسمت را الحاق كرده است.(3)بنابراين پس از ارتحال پيامبر صلي الله عليه و آله فدك را گرفت و غصب كرد(4)و حضرت فاطمهي زهرا علیها السلام هم خطبه فدكيه را ايراد فرمود و خلافت را استيضاح فرمود. پس پيامبر، پيامبر است و فقط براي راهنمايي و ارشاد مردم آمده است نه ثروت اندوزي. تا اينجا درست است؛ امّا آنچه كه از ما باقي مانده است صدقه است و به فقراي مسلمين بدهيد، حرف دارد.
1) . ر.ك: صحيح بخاري، ج2، ص200؛ سنن نسائي، ج2، ص179؛ مسند احمد، ج1، صص 6 و 9؛ طبقات ابنسعد، ج2، ص315 و ج8، ص28؛ و سقيفه (علاّمه عسكري)، ص121.
2) . ر.ك: كتاب الاعتقادات، ص337.
3) . ر.ك: فدك، ص97؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابيحديد، ج4، صص 82 و ؛85 و كتاب الخلفاء، ص89؛ و سقيفه (اثر علاّمه سيّد مرتضي عسكري)، ص24.
4) . ر.ك: مجمع الزوائد، ج9، ص39؛ و سقيفه (اثر علاّمه عسكري)، ص123.
اما فدك يك سرزميني است و يكصد و چهل كيلومتر از مدينه فاصله دارد. اين سرزمين حاصلخيز و ثروتمند در حجاز قرار دارد و يهودينشين بود. يهوديان در سال هفتم هجري به جهت ترسي كه پس از فتح خيبر از مسلمين در دل داشتند، نصف، يا همهي فدك را به رسول خدا صلي الله عليه و آله صلح كردند و از آن پس فدك ملك خاص رسول خدا گرديد؛ زيرا مسلمين در به دست آوردن آن سرزمين جنگي نكرده، شمشيري نكشيده، و اسبي هم نتاخته بودند و مطابق با فرمايش خداوند در قرآن:وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَىٰ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(1)و آنچه را خدا از آنان [= يهود] به رسولش بازگردانده (و بخشيده) چيزي است كه شما براي به دست آوردن آن (زحمتي نكشيديد)، نه اسبي تاختيد و نه شتري؛ ولي خداوند رسولان خود را بر هركس بخواهد مسلط ميسازد؛ و خدا بر هر چيز توانا است.
و نيز طبق آيهي بعدي: مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ ۚ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ(2)آنچه را خداوند از اهل اين آباديها به رسولش باز گرداند، از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است، تا (اين اموال عظيم) در ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد. آنچه را رسول خدا براي شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهي كرده
خودداري نماييد؛ و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد كه خداوند كيفرش شديد است!
فدك از آنِ رسول خدا و خويشان وي است. اين دو آيهي شريفه صراحتاً اعلام ميدارد كه فدك ملكِ طِلقِ رسول خدا است. پس از اين كه يهوديان فدك را به وجود پيامبر صلي الله عليه و آله صلح كردند، آيهي وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ(1)و حقّ نزديكان را بپرداز، و (همچنين حقّ) مستمند و وامانده در راه را؛ و هرگزاسراف و تبذير مكن، نازل گرديد و نبي اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: يا فاطمة! لكِ فدك.(2)يعني: اي فاطمه! فدك از آنِ تو است.
رسول خدا صلي الله عليه و آله املاك و باغات و زمينهاي كشاورزي در مدينه و خيبر و وادي القري با عوائد داشته است؛(3)ولي در اين جا اين پرسش مطرح ميشود كه چرا اهل سنت از اموال و ماتَرَك پيامبر تعبير به صدقه ميكنند؟ اين بهخاطر گفتهي آن اولي است از قول پيامبر صلي الله عليه و آله كه فرموده: ماتَرَكْناه صدقة يعني: هرچه را كه ما پيامبران به جا مينهيم همه صدقه است.
بنابراين پس از نزول وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ، رسول خدا فاطمه علیها السلام را صدا زد و فدك را به فاطمه علیها السلام دادند و فرمودند: فاطمه! خدا دستور داده است كه فدك را به شما بدهم.
چهار سال تا شهادت و ارتحال پيامبر، كارگزاران فاطمهي زهرا منطقه فدك را كشت ميكردند و محصولاتش را جمع ميكردند و خودِ
حاصل فدك و يا مالش ميآمد دربِ خانهي فاطمه زهرا علیها السلام تا اين كه قصهي ارتحال و شهادت رسول الله صلي الله عليه و آله پيش آمد. پس از ارتحال پيامبر، فدك را غصب كردند.
شايد بپرسيد چرا فدك را گرفتند؟ اين يك لمّ و دليل دارد. يك نكته دارد. قصه فقط فدك و غصب آن نبود. قصه اين بود كه خلافت را غصب كردند. پيغمبر هر غنيمتي را به دست ميآوردند تقسيم ميكردند. امّا غاصبين خلافت كودتا كردند و كشوري را تصاحب كردند و گرفتند، كه هيچ بودجه و بيت المالي ندارد. بيت المال خالي است. يك حكومت كودتاچي آمده است و بيت المال هم خالي است بايد پول خرج كنند و پولي نيست كه خرج كنند. [مردم] هم زكات نميدادند. مالك بن نويره به ابوبكر گفت: من به تو زكات نميدهم. من مسلمانم؛ ولي به وصي و جانشين پيامبر زكات ميدهم يعني علي بن ابيطالب علیه السلام . اما تو جانشين پيامبر نيستي.
خليفهي اوّل تحت اين عنوان كه مردم مرتد شدهاند لشكركشي كرد و خالد بن وليد را به جنگ مالك بن نويره(1)فرستاد و كشتند و تمام شد. و قضاياي ديگري هم دارد ديدندحاصل فدك گردآوري ميشود و ميآيد به خانهي فاطمهي زهرا علیها السلام و بعد هم متصدي آن اموال، علي بن ابيطالب علیه السلام است؛ پس آمدند و فدك را غصب كردند تا اموال سرازير شود به بيت المال و آنها هم متصدي خرج و مصرف آن اموال بشوند. سپس فاطمه علیها السلام آمد در مسجد پيامبر و آن خطبه را
1) . ر.ك: ماجراي فدك، صص 183-187، حق اليقين، ص224 و سقيفه، ص 85-88.
خواندند. خلافت را به استيضاح كشاندند و آن اولي هيچ جوابي نداشت كه به فاطمهي زهرا علیها السلام بدهد. فاطمه علیها السلام چند استدلال آورد.
اوّلاً: اين فدك در دست من بود يا در دست تو؟ من مالِكم يا شما؟ اگر من مالك و ذواليد هستم، من كه نبايد شاهد بياورم. تو بايد شاهد بياوري؛ زيرا تو مدعي هستي و بايد بينه و دو شاهد بياوري.
ولكن شاهدي هم نداشت. اينها سواد نداشتند و چيزي بلد نبودند. آن دومي يك بار گفت: كلّ الناسِ افقهُ من عمرَ حتّى المخدّرات في الحجال،(1)همه مردم حتّى پيرزنانِ نشستهيِ در كنج خانه از منِ خليفهي دوم فقيهتر هستند. خودش گفت. در كتب خودشان هم موجود است. ما به احدي نميخواهيم اهانت كنيم. به نظر بنده فحش دادن و سب كردن حرام است؛ ولي لعن كردن چيز ديگري است و حكمش جدا. اميرمؤمنين علیه السلام در جنگ صفين با معاويه به اصحاب فرمود فحش ندهيد. برخي از اصحاب امام علي علیه السلام كه فحش دادند، فرمود فحش ندهيد.
اما لعن حسابش جدا است. هركس كه به ظالمين لعن نكند شيعه نيست. بله احساسات يك جماعتي را تحريك كردن لازم نيست، تا در مقابل، آنان هم همان كار را بكنند. آناني كه لعن را به حكم اولي جايز نميدانند، شيعه نيستند و از طايفهي تشيع خارجاند.
1) . ر.ك: سنن البيهقي، ج2، ص233؛ مجمع الزوائد، ج4، ص284؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ج1، ص182 و ج12، ص15 و ج17، ص171؛ كنزالعمّال، ج16، ص537؛ فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج2، ص8؛ و الكشاف، ج3، ص140.
عدهاي از جماعت بُِتريه آمدند تا با زيد بن علي بن حسين علیهم السلام بيعت كنند - و بُِتريه همان كساني هستند كه ميگويند حق با علي است- ، ما شيعه هستيم اما حالا با اولي و دومي و سومي و... كاري نداشته باشيد.(1)ديگر گذشت.
خلاصه عدهاي از بُتريه آمدند نزد زيد بن علي بنحسين علیهم السلام و گفتند: ميخواهيم با تو بيعت كنيم. حق با علي علیه السلام است؛ ولي از شيخين هم برائت نميجوييم. زيد تا اين را شنيد دست بيعت خود را از آنان عقب كشيد و گفت: من با شما بيعت نميكنم و اگر با شما بيعت كنم جواب مادرم فاطمه را چه بدهم؟ و به همين جهت زيد بيعت نكرد.
طرف، عمامه بر سرش است و قبا بر تنش است و ميگويد كاري به اين كارها نداشته باشيد و فحش به هيچ كس ندهيد حتّى در قرآن ميگويد كفار را فحش ندهيد. تبرا جزء دين است. تولّي و تبرّي. مواظب باشيد تبرّي را از شما نگيرند!
كافي است. فدك را غصب كرد و به فاطمهي زهرا علیها السلام گفت: چه ميگويي؟ برخلاف قانون قضاوت اسلامي و فقه. گفت: اي فاطمه! بايد دو شاهد براي فدك بياوري.(2)
فرمود: دو شاهد ميآورم؛ اما پيش از شاهد آوردن يك سؤالي از شما دارم. اگر چند نفر بر عليه منِ فاطمه شهادت بدهند كه ظاهراً
مرتكب گناهي شده است كه حدّ برش ثابت شده است، آيا شهادت آنان را بر عليه منِ فاطمه ميپذيري؟
گفت: بله. شايد با يك لبخندي گفت بله كه ميپذيرم.
فرمود: حتّى بر عليه منِ فاطمه.
گفت: بله بر عليه تو هم حد جاري ميكنم؛ چه فرق ميكند؟
فرمود: اگر بر من حد جاري كني و شهادت آنان را بر عليه من قبول كني، تو كافر شدهاي.
گفت: چرا؟ چگونه من كافر شدهام؟!
فرمود: مگر قرآن نخواندهاي كه شهادت ميدهد به تطهير منِ فاطمهي زهرا [در آنجايي كه فرمود:] إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا(1)يعني: خداوند ميخواهد پليدي و گناه را فقط از شما اهل بيت دور كند و شما را كاملاً پاك سازد.
اين آيه مگر در خانهي من نازل نشده است؟ مگر من جزء خمسهي اصحاب كساء نبودم؟!
خدا شهادت به تطهير من ميدهد و آن وقت تو شهادت چهار آدمِ فلان و بهمان را بر عليه من قبول ميكني و بر منحد جاري ميكني! پس شهادت ما را قبول كردي و شهادت خدا را منكر شدي، پس تو كافر شدهاي.
چه جواب بدهد. درماند. گفت: شما بايد شاهد بياوريد.
دو تا شاهد آماده كردند؛ اميرالمؤمنين و أمِايمن.(2)
ميدانيد كه در دعاويِ ماليه، دو تا شاهد نبايد حتماً مرد باشد و شهادت يك مرد و يك زن هم قبول است. دعاوي حضرت زهرا علیها السلام هم ماليه بود و به آن هم، دعوايِ حقوقي ميگويند. دعاويِ حقوقيه. حتّى شهادتِ يك نفر با يمين مدعي كه قسم بخورد قبول است.
دو تا شاهد آماده كردند و دو تا شاهد شهادت دادند. مطابقِ مبنايِ فقهي بايد قبول كنند. [اما] گفت: اينها قبول نيست.
فرمود: چرا؟!
گفت: عليّ يجرّ النار إلى قرصه.(1)علي دارد تنور خودش را داغ ميكند؛ پس شهادت علي هم قبول نيست. فاطمه زهرا علیها السلام را رد كرد، آنگاه شهادت اميرالمؤمنين را كه قرآن شهادت به تطهيرش ميدهد رد كرد. شهادت اميرمؤمنين و فاطمه علیها السلام هر دو را رد كرد.
پس امايمن چه؟ گفت: اُمُاَيْمن إِمرأةٌ أعجميةٌ؛(2)يعني امايمن زنِ عجمي است و غيرعرب است و به زبان عربي فصيح نميتواند تكلم كند!!!
بله امايمن غيرعرب بود؛ ولي به فصاحت تكلم ميكرد. پس
1) . براي ملاحظهي قصه ر.ك: رنجها و فريادهاي فاطمه، (ترجمهي بيت الاحران)، صص 211 و 212، و براي ملاحظه اين عبارت ر.ك: بحارالأنوار، ج28، ص302 و ج43، ص198. لازم به ذكر است كه در موسوعة أحاديث أهل البيت علیهم السلام عبارت بدين لفظ است: علي يجرّ إلي نفسه. ر.ك: موسوعة أحاديث أهل البيت علیهم السلام، ج8، ص423.
2) . ر.ك: بحارالأنوار، ج28، ص302 و ج43، ص198. لازم به تذكر است كه كلام عمر به امّايمن اينچنين است: أنتِ إمرأة و لا تجيز شهادة إمرأة وحدها. توزني و گواهي يك زن به تنهايي مُجاز نيست. ر.ك: موسوعة أحاديث أهل البيت علیهم السلام، ج8، ص423.
گفتند شهادت او هم قبول نيست.
اميرمؤمنين علیه السلام فرمود: اصلاً كسي از زهرا شاهد ميخواهد؟! زهرا وقتي ادعاي چيزي را ميكند آيا بنابر آيهي تطهير به دروغ ادعاي چيزي را ميكند؟! آيا زهرا ميخواهد مال مسلمانان و مال مردم را بخورد؟!
گفت: ما اين چيزها را سَرِمان نميشود و شهادتها را ردكرد.
فرمود: جناب خليفه آيا خودتان شاهدي داريد؟
گفت: نه.
فاطمه زهرا علیها السلام فرمود: اگر [فدك] ملك من نبوده باشد كه پيامبر به من نداده باشد و پس از اين كه كارگزاران سه سال كاشتند و آوردند، لااقل به اين است كه اگر مال پدر من هم باشد، پدرم يك دختر دارد آن هم من، پس بنابراين آن به عنوان ارث به من ميرسد.
خليفة المسلمين دستور داد اين حديث را جعل كردند. خليفة المسلمين جعّالِ حديث است؟ چرا؟ چون مصلحت حكومت اقتضاء ميكند كه اين حديث جعل بشود. حديث جعل كردند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: نحن معاشر الأنبياء لا نُورَثُ(1)درهماً و لا ديناراً.(2)
1) . اين كلمه در افواه «لا نُوَرِّثُ» تلفظ ميشود كه غلط است و صحيح آن «لا نُورِثُ» است كه ضبط كرديم، چنانچه در كتب عامه، و بحارالأنوار مرحوم مجلسي چنين ضبط شده است. رجوع كنيد به: جمع پريشان، ج1، صص 18-74، (مجموعه مقالات دانشمند محقّق حاج شيخ رضا مختاري).
2) . ر.ك: تاريخ طبري، ج1، ص1825؛ تاريخ مدينه، ص 196 و 197؛ صحيح بخاري، ج5، ص82؛ دلائل الصدق، ج3، ص40؛ نهج الحق و كشف الصدق، ص267؛ صحيح مسلم، ج3، ص1379، ح51؛ سنن أبيداوود، ج3، ص139، ح2963؛ الموطأ، ج2، ص993، ح27؛ مستند الشيعة، ج19، ص149؛ الطرائف، صص 258 و 271؛ بحارالأنوار، ج28، ص104؛ و حياة الزهراء بعد أبيها الرسول، ص81.
خوب تا اينجا را گفتيم اشكالي ندارد چون [اين بخش را] روايات ديگر هم دارند و اما ذيل آن حديث «وما تَرَكناه صدقة» يعني: آنچه از ما [انبياء] باقي ميماند صدقه است.
اين را جعل كرد در حالي كه يك نفر هم نشنيده بود(1)وماتركناه صدقة؛ اما آن قدر نادان است كه جعل حديثش را خلاف ظاهر آيات قرآن كرده است. آيهي قرآن ميفرمايد كه: هر كه از دنيا برود، فرزندانِ او، و اگر آنان هم نبودند ساير ورثه از او ارث ميبرند.(2)
او ميگويد: پيامبران ارث نميگذارند يعني پيامبران از قانون ارث مستثنى [هستند]. خوب خود قرآن ميفرمايد: (3)، سليمان پيامبر از پدرش داوود پيامبر ارث برد.
زكريا دعا ميكند: خدايا به من فرزندي بده يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ(4).
آيا زكريا پيامبر نبود؟ آيا نميدانست كه كسي از پيامبر ارث نميبرد؟ [اما] دعا ميكند و ميخواهد كه خدايا! به من فرزندي بده كه از من و آل يعقوب ارث ببرد و وارث من باشد و وارثِ خاندان
يعقوب. خليفه جعل حديث كرد آن هم صددرصد مخالف آيهي قرآن.
قرآن ميفرمايد: ارث از پيامبران هم به فرزندانشان منتقل ميشود. يعني اين قدر حواسش نبود و اين قدر بيسواد بود كه اقلاً بهگونهاي جعل نكرد كه تباين كلي و صد در صد با قرآن نداشته باشد.
گفت: نحن معاشر الأنبياء لا نورث درهماً و لا ديناراً و ما تركناه صدقة؛ ما پيامبران درهم و ديناري از خود به جا نمينهميم و هرچه را كه از خود به جا بنهيم صدقه است.
خوب قرآن ميگويد سليمان از داوود ارث برد و زكريا هم از خدا وارث خواست. حضرت فاطمه علیها السلام هم آيات ارث انبياء را قرائت كردند.
به تعبير بنده گفتند: جناب خليفه بندي به آب دادي! خود پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: به من زياد دروغ ميبندند، آنچه كه شنيديد و به من نسبت داده شد و خلاف قرآن باشد ما نگفتهايم و آن را بزنيد به سينهي ديوار [و آن را به دور اندازيد]. ما خلاف قول پروردگارمان حرف نميزنيم.(1)
متن صحيحه: عن محمد بن إسماعيل، عن الفضل بن شاذان عن إبن أبيعمير، عن هشام بن الحكم و غيره عن أبيعبدالله علیه السلام قال:.خطب النبي صلي الله عليه و آله بمنى. فقال: ايها النّاس! ما جاءكم عنّي يوافق كتاب الله فأنا قلته، و ما جاءكم يخالف كتاب الله فلم أقله.
جناب خليفه جعل حديث كردند و فاطمهي زهرا علیها السلام اينان را استيضاح كرد. فرصت ما گذشته است و فقط يك كلمه بگويم.
آقايان! كسي كه از دشمنان زهرا برائت نجويد و آنان راكافر
1) . وسائل الشيعة، ج27، ص111، باب نهم از ابواب صفات قاضي، ح15.
نداند شيعه امامي نيست.
تولّي جزء دين ما است و تبرّي هم جزء دين ما است و شيعه امامي بايد بر اين دو پافشاري كند. تولّي و تبرّي در زيارت عاشورا هم موجود است و خدا در مورد برائت در قرآن ميفرمايد: لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ(1). پس اين دو هم در قرآن موجود است و هم در ادعيه ما وجود دارد. البته تحريك احساسات ديگران، تقيه، وحدت سياسي با ديگران نبايد باعث شود كه بگويم بچه بيا سني بشو. بچه بيا با دشمنان زهرا عقد اخوت ببند. وحدت بر سر جاي خودش، و كسي هم منكرش نيست و خيال نميكنم كسي هم منكرش باشد، اما از طرفي ديگر هم، تبرا جاي خودش را دارد. در اوّل عرايضم گفتم هرجا سست آمديد، آنان آمدند جلو و سنگرهايتان را فتح كردند و منكر شدند، و هرجا محكم ايستاديد نتوانستند منكر شوند. اگر درباره حضرت فاطمهي زهرا علیها السلام محكم بايستيد، احدي نميتواند به شما خدشهاي وارد كند و ضرري بزند؛ چون زهرا علیها السلام مظلوم است. علي و فاطمه% را رها نكنيد. پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ، اميرمؤمنين علیه السلام را در خطبه غديريه دعا كردند. فرمودند: اللهم انصُرْ مَنْ نَصَرَه، خدايا! ياري كن هر كسي را كه اميرالمؤمنين را ياري كند.
دعاي من و شما نيست؛ بلكه دعاي پيامبر است و دعاي پيامبر هم مستجاب است. اللهم انصُرْ من نَصَرَه و اخذُلْ من خَذَلَه. اگر بنا
1) . سوره احزاب، آيه 57. ترجمهي تمام آيه: بيگمان كساني كه خدا و پيامبر او را آزار ميرسانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنت كرده، و برايشان عذابي خفّتآور آماده ساخته است.
باشد من از على و فاطمه% دفاع نكنم خاك بر سر من است.
چه كردند با فاطمه؟ يك كلمه [بگويم] و عرضم تمام.
بلال ميگويد: پس از شهادت رسول خدا صلي الله عليه و آله در مسجد پيامبر نشسته بوديم. اولي دو سال و نيم خلافت كرده و رفته است و حالا زمان خلافت دومي است و به وصايت اولي جانشين اولي شده است؛ ولي وصايت براي دومي كارساز است ولي براي اميرالمؤمنين كارساز نيست!! يك بام و دو هوا همين است.
جناب خليفهي دوم، اوّل كسي است كه ديوان عدالت اداري را تأسيس كرد! هر دو سه سال يكبار اموال استاندارانشرا رسيدگي ميكرد. محاسبه ميكرد وقتي كه بر سر كار آمد چه اندازه اموال داشته است، و حالا كه ميخواهد برود چه اندازه دارد. اگر اضافه شده بود، نصفي از مالشان را ميگرفت و از برخي هم ثلث ميگرفت و حتّى از برخي بيشتر از اينها ميگرفت و ميگفت از كجا آوردهاي؟! معلوم است دزدي كردهاي.
به هرحال ديوان عدالت اداري تشكيل داده بود به نام خليفه دوم و اين را يكي از محسّنات خليفه دوم ميشمارند و ميگويند به به چه آدم خوبي! كارگزارانش را رسيدگي ميكرد.
اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: غم نخوريد. اگر استاندار آدم درستي است كه نبايد محاكمهاش كرد و اگر اموال خودش است كه اموالش را نبايد بگيري و اگر آدم دزدي است كه تو بيخود او را بر سر كار آوردي.
به هر حال بلال ميگويد: نشسته بوديم و همه هاشمي بودند مگر سلمان و مقداد، و شايد جناب ابوذر غفاري و قيس بن سعد بن
عباده و اميرمؤمنين علیه السلام . ابنعباس از اميرمؤمنين علیه السلام سؤالي ميپرسد كه يا اميرالمؤمنين! چرا خليفه از همه استانداران حساب ميكشد؟ اما نفهميديم چرا از يكي از استانداران حساب نكشيد؟ و او هم هر كاري كه دلش خواست، انجام داد. چرا او به ديوان عدالت اداري نيامد. سه سالِ قنفذ استاندار تمام شده است، ولي از قنفذ حساب و كتابي نكشيده است؟ چرا به اموالش رسيدگي نشد؟
ابنعباس گويد: پس از اين سؤال ديدم كه چشمان اميرمؤمنين علیه السلام اشكبار شد و فرمود: ميداني چرا؟ اين دست مريزادي است براي قنفذ.(1)
عرض كردم: مگر قنفذ چه كرده است؟
فرمود: مگر فراموش كردهايد آن روزي را كه مرا به مسجد ميبردند، كسي كه مانع بردن من شد، فاطمه زهرا بود؟(2)و قنفذ به دستور دومي با غلاف شمشير به بازوي زهرا علیها السلام ... .
ألا لعنة الله على القوم الظالمين.
1) . اشاره دارد به ستم قنفذ ملعون به حضرت فاطمه. ر.ك: رنجها و فريادهاي فاطمه، (ترجمه بيت الاحزان)، ص 143-144. كارگزاران عمر در مكه عبارت بودند از: محرز بن حارثة، قنفذ بن عمير تيمي، نافع بن عبدالحارث خزاعي، خالد بن عاص مخزومي. ر.ك: تاريخ خلفاء، ص75.
2) . ر.ك: كتاب سليم بن قيس، ج2، ص674، عوالم العلوم، ج11، ص413 و بحارالأنوار، چاپ سنگي،ج30، ص 302 و.303.
أعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على سيّدنا و نبيّنا أبيالقاسم محمّد و على أهل بيته الطّيّبين الطّاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى قيام يوم الدين.
يك چيزي بر سر زبان برخي افتاده است و آن اين كه بعضي از مصائب اهل بيت عصمت و طهارت را منكر ميشوند كه مگر ميشود يك چنين وقايعي اتفاق افتاده باشد!! مگر ميشود با امام حسين علیه السلام اينچنين كرده باشند؟! مگر ميشود با فاطمهي زهرا علیها السلام چنين كرده باشند؟!
آقايان و خانمها! ميخواهم يك نكته به شما عرض كنم [و آن اين كه] آنچه از [اخبار] مصائب كه دستِ كم پس از 14 قرن به من و شما رسيده است، مقدار كمي است از آن چه كه واقع شده است. يك وقت يك آقاي روضهخواني مصائب ابوالفضل العباس علیه السلام را منكر شده بود و گفته بود اينچنين چيزي نميشود، چه جور [ممكن] ميشود؟! شب حضرت عباس علیه السلام را [در عالم] خواب ديد و به او گفتند: مگر تو در كربلا بودي كه منكر اين ميشوي؟ مگر تو بودي؟ ديدي كه با ما [اين]چنين نكردند؟ كه انكارش ميكني. شما بدانيد [كه]
مصائب اهل بيت عصمت و طهارت بيش از اين حرفها است؛ برخي از آنها پس از گذشتِ بيش از چهارده قرن به ما رسيده است. خيلي از آنها را تاريخ نقل نكرده و به من و شما نرسيده است. بنابراين براي كسي جاي شگفتي نباشد. ايام فاطميه است. فاطمهي زهرا علیها السلام ، دختر صحيح و سالمِ هجده سالهي پيامبر صلي الله عليه و آله هيچ مشكلهاي ندارد. پدرش از دنيا ميرود. مرگ پدر براي چه كسي اتفاق نميافتد؟ مرگ پدر براي همه اتفاق ميافتد. مرگ پدر در زندگي انسانها يك امر عادي است؛ يعني كيست كه نديده باشد كه پدرش بميرد؟ اتفاق ميافتد. پس از 75 روز يا نود و چند روز اين خانم - زن 18 ساله - از دنيا برود، [آن هم] بدون هيچ بيماري و سابقه بيمارياي. خوب معلوم ميشود كه امر طبيعي نيست و يك [سلسله] مصائبي بر او وارد شدهاست.(1)ناراحتيهايي وارد شده [است] و لذا فرزندشان حضرت موسى بن جعفر عليه الصلوة و السلام ميفرمايند كه: انّ فاطمة صديقة شهيدةٌ؛(2)مادرمان فاطمه، صديقهي شهيده است [پس] آنچه كه فرمودهاند راست است، يعني او شهيده است. فاطمهي زهرا شهيده است. يعني كشتند. حواست است؟ يعني كشتند. چه جور بگويند براي من و شما؟ بنابراين، اين نكته را فراموش نكنيد. خوب حالا ماجراي فدك چيست؟ بعضيها فكر ميكنند قصهي فاطمه زهرا قصهي فدك بوده است. نه، فدك يكي از مشكلات فاطمهي زهرا علیها السلام است.
از سال ششم هجري كه خيبر فتح شد و بعد يهود فدك آمدند و فدك را مصالحه كردند به پيغمبر صلي الله عليه و آله و پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله طبق آيهي قرآن - وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ، كه حق ذيقربايت را بده - ، فدك را - كه يك سرزميني [است] نزديك به مدينه كه 260 كيلومتر تا مدينه فاصله زميني دارد. و در استان حائل سعودي واقع شده است و نام فعلي آن حائط است. اكنون 35 هزار نفر جمعيت شهري دارد. ولي جمعيت كلّ آن منطقه با روستاييان و كوچنشينان يكصد هزار نفر است. مساحت آن 50 كيلومتر در 50 كيلومتر ميباشد. داراي هفت چشمهي آب بوده كه به عيون فاطمه معروف است و اكنون در آنجا وادي فاطمه و بستانهاي فاطمه و مسجد فاطمه همچنان مشهور است. -(1)دادند به فاطمهي زهرا و فدك شد ملك فاطمهي زهرا علیها السلام و فاطمهي زهرا علیها السلام وكلاي خودشان را فرستادند كه در فدك تصرف و قبض و بسط كنند و محصول فدك را جمعآوري نمايند. از سال هفتم، وكلاي فاطمهي زهرا رفتند [به] منطقهي فدك؛ چون پيغمبر صلي الله عليه و آله به فاطمهي زهرا علیها السلام بخشيده بودند، تا سال يازدهم هجري كه سال ارتحال و شهادت پيغمبر صلي الله عليه و آله است - به مدت چهار سال - [كه] وكلاي فاطمهي زهرا در فدك بودند. دستگاه غاصب خلافت وقت كه خلافت اميرمؤمنين را غصب كرده، ميبيند كه فدك يك سرمايهاي است در اختيار علي علیه السلام و مردم بهطور طبيعي به او جذب ميشوند. شاعر ميگويد:
1) . ر.ك: مجلهي ميقات حج، عدد 64، ص186.
رأيت النّاس قد مالوا *** إلى من عنده مال(1)
رأيت النّاس قد مالوا *** إلى من عنده مال
ومن لا عنده مال *** فعنه النّاس قد مالوا
رأيت النّاس قد ذهبوا *** إلى من عنده ذهب
ومن لا عنده ذهب *** فعنه النّاس قد ذهبوا
رأيت النّاس منفضّة *** إلى من عنده فضة
ومن لا عنده فضة *** فعنه النّاس منفضّة
مردم را ديدم كه ميل كردند به كساني كه نزدِ آنان دارايي و پول است.
اين طبيعي است، بهخصوص در موقعيتي كه هيچ مالي در بيتالمال نيست و اينها هم الآن غصب خلافت كردهاند و در بيتالمال خودشان هم چيزي نيست. از اين طرف فدك ملك فاطمهي زهرا علیها السلام است [و] اموالش ميآيد به خانهي فاطمه، بالطبع كه آمد درونِ خانهي فاطمه، اميرمؤمنين علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام يكي هستند؛ بنابراين ممكن است عدهاي بروند به سوي اميرالمؤمنين علیه السلام و بدو مايل شوند از اينرو فدك را غصب كردند. فدك را گرفتند. پس از چهار سال كه وكلاي فاطمهي زهرا آنجايند، آمدند و دستور دادند كه فدك برگردد و [سپس] وكلاي حضرت فاطمه از فدك اخراج شوند و پس از چهار سال فدك توسط دستگاه خلافتِ غاصبه، غصب شد.
فاطمهي زهرا علیها السلام متحير شد چه كند؟! ملكي كه پدر به من داده است اينان از من گرفتند!! بعد مدعي شدند كه پيغمبر فرموده است: نحن معاشر الأنبياء لا نورث درهماً و لا ديناراً: ما پيامبران درهم
1) . ابيات چنين است:
و ديناري به ارث نميگذاريم. فدك ارث نبوده؛ خود پيغمبر صلي الله عليه و آله به فاطمه علیها السلام داده بودند. اگر شما در زمان حياتتان يك خانهاي، يك ملكي، يك وسيلهاي به دخترتان يا پسرتان بدهيد، آيا آن ارث او ميشود؟ آن كه ارث نيست. ارث اموالي است كه من دارم، من كه مُردم، به واسطهي مرگ من به ورثهام منتقل ميشود. اين ميشود ارث. اگر كسي مالي را در زمان حيات خودش بدهد اين ارث نيست؛ بلكه يك مالي است كه دلش خواسته است در زمان حياتش بدهد و ببخشد، آن هم طبق آيهي قرآن، وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ(1)[و حق نزديكان را بپرداز].
فدك را گرفتند. فاطمهي زهرا علیها السلام براي ماجراي خلافت اميرالمؤمنين علیه السلام صبر كردند و البته مقاومتي كردند؛ اما نتيجهاي نداد. رفتند دربِ خانهي مهاجرين و انصار،(2)و با آنها صحبت كردند كه مگر حديث غديرخم را نشنيديد؟! مگر پدرم نگفت، علي وصي و خليفه پس از من است؟ ولي همهاش عذر و بهانه آوردند كه اي دختر پيامبر! ما را ببخشيد كه ديگر دير شده است؛ و حكومت غاصبانهاي بر قدرت قرار گرفته است.
حواستان هست؟ ولي حضرت فاطمه علیها السلام [براي] ماجراي فدك [به] ميدان آمدند و آن خطبهي معروف خودشان را در مسجد پيغمبر خواندند. خطبهاي كه - دارد - وقتي فاطمهي زهرا علیها السلام وارد مسجد
شد آن هم چگونه وارد مسجد شد؟ كه: حولَها جماعة من نساء قريش؛(1)- يك تعدادي از زنان قريش فاطمهي زهرا را در ميان گرفته بودند - و با جمعي از زنان قريش كه فاطمهي زهرا ميان آنان بودند وارد مسجد شدند. چشم مردم كه به فاطمهي زهرا افتاد، ديدند مشيتُها كمشيةِ رسولِ اللهِ؛(2)حركتش، راه رفتنش، نشست و برخاستش همه مثل پيغمبر است. اما هنوز آب كفن پيغمبر خشك نشده. مردم هنوز به ياد پيغمبرند. چشم آنان كه به زهرا افتاد، ضجه از مسجد پيغمبر بالا رفت. اشك و ضجه در مصيبت رسول الله صلي الله عليه و آله ، و فغان مردم بالا رفت و اشك و گريهي آنان جاري شد. فاطمهي زهرا علیها السلام ايستادند و آن خطبه غرّاء خودشان را ايراد كردند. فدك را بهانه قرار دادند. ثابت كردند كه فدك مال من است و شما به ظلم و جور گرفتهايد. خلافت اميرمؤمنين را هم ثابت كردند، و به اثبات رساندند كه دستگاه خلافت، دستگاه ظالم و جائري است. تنها جوابي كه در مقابل استدلال محكم فاطمه داد اين بود كه پيامبر فرموده است: ما پيامبران چيزي بهعنوان ارث از خود جا نميگذاريم. فاطمهي زهرا علیها السلام اوّل فرمودند: شنيدم كه گفتهاي: پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث به جا نميگذاريم؛ دروغ گفتي. اين حديث مال پدرم نيست. چرا؟ براي اين كه اين مخالف با قرآن است. قرآن ميفرمايد: وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ(3)سليمان از پدرش داوود ارث برد و وارث داوود شد. مگر داوود پيغمبر
نبود؟! مگر سليمان پيغمبر نبود؟! پس چه جور قرآن ميگويد سليمان از داوود ارث برد؟! اين چيزي كه تو بهعنوان حديث ساختهاي دروغ است. اين مخالف قرآن است. پدرم اين حرف را نزده است.
بعد دستگاه خلافت وقت را به محاكمه ميكشد و ميگويد:
اوّلاً: فدك كه ارث نبود و اگر ارث هم باشد مالِ من است؛ چون پدرم فقط يك دختر داشت. به فرض هم كه فدك ارث باشد قرآن ميفرمايد: پيامبران هم ارث به جا ميگذارند و پدر من فقط منِ تنها دخترش را داشت و تنها بازماندهاش منم؛ پس فدك مال من است؛ اگرچه فدك ارث نبود و پيغمبر صلي الله عليه و آله چهار سال قبل از اين كه از دنيا بروند فدك را به من اهداء كردند.
ديد كه جوابي ندارد در مقابل فاطمه بدهند، [پس] گفت: انّها معلّمةٌ؛ گفت اين حرفها را به فاطمهي زهرا ياد دادهاند.
اي بدبخت! زهرا احتياج ندارد كه كسي يادش بدهد. مرادش اين بود كه علي علیه السلام اينها را يادش داده است كه بيايد به اينجا و بگويد و آبروي ما را ببرد. نه احتياجي به ياد دادن ندارد كه اميرمؤمنين يادش بدهد. خودِ زهرا محدّثه(1)است؛ با ملائك سخن ميگويد. حتّى در آن نقل دارد كه فاطمهي زهرا علیها السلام با ملائك سخن ميگفت و اميرالمؤمنين ميفرمود: فاطمه جان! تكرار كنيد تا من بنويسم، كتاب فاطمه به قلم اميرمؤمنين تدوين شد. معلوم ميشود كه اميرمؤمنين حرف آن فرشتگان را نميشنيدند؛ اما فاطمه علیها السلام ميشنيد و لذا درخواست كردند شما حرفهاي اينها را تكرار كن تا من بنويسم
1) . ر.ك: فاطمه زهرا، ص 233-237.
و ثبت كنم. و كتاب فاطمه يكي از مواريثي است كه در دست ائمه معصومين بوده است. مكالمات و اخباري كه فرشتگان بعد از مرگ پيامبر صلي الله عليه و آله ، براي فاطمه زهرا علیها السلام ميآوردند و اينها را اميرمؤمنين علیه السلام به خط مباركشان مينوشتند. كجاييم ما؟ ما زهرا را نشناختيم؟
بس است فقط اجازه بدهيد يك جملهاي از كتبِ خودشان برايتان بگويم. ميگويند اين مطالب را اين شيعيان درآوردهاند. چه چيزي را شيعيان درآوردهاند؟! در كتبِ خودشان هم موجوداست. اين كه درِ خانهي فاطمهي زهرا را آتش زدند، در مصادر و كتب خودشان [موجود] است. خودشان نقل كردهاند كه بعد از سه روز آمد و گفت: ميخواهم علي را ببرم بيعت كند، كه درِ خانهي زهرا بسته بود و اميرمؤمنين با جمعي داخلِ خانه بودند و بيعت نكرده بودند و گفت: در را باز كنيد و فاطمهي زهرا علیها السلام آمدند پشت در و فرمود چه كار داري؟ اين جا خانهي من است. پيغمبر خدا بياجازه وارد اين خانه نميشد.
گفت: باز كن. خانهي تو هم كه باشد بايد باز كني.
درب را كه باز نكردند، گفت: برويد و هيزم بياوريد. رجّالهها رفتند و هيزم آوردند و شد آنچه شد.
بگذاريد اين را از كتبِ خودشان برايتان بخوانم.
كتاب الامامة و السياسة از اِبنِ قتيبهي دينوري آن دانشمند سنّي است و مالِ ما هم نيست. كسي نگويد. نه اين حرف خودشان است. بفرما. ببين چه ميگويد.
ميگويد: فقالت فاطمة لأبيبكر و عمر؛ يعني فاطمه به ابوبكر و عمر گفت.
اين ماجرا، ماجرايِ اين دو نفر است از فاطمهي زهرا.
ميدانيد بعد از اين كه كردند آنچه كردند و فاطمه علیها السلام در بستر بيماري افتاد، آمدند تحت اين عنوان كه ميخواهيم عيادتي از فاطمه زهرا بكنيم و به قول خودشان ميخواستند يك دلجويي بكنند و يك عذرخواهي بكنند. يك غلط كرديم، ببخشيد، معذرتخواهي و... .
در روايات ما وارد شده است كه اميرمؤمنين علیه السلام آمدند و گفتند: فاطمه جان! اين دو تا ميخواهند به عيادت شما بيايند.
فاطمهي زهرا فرمودند: يا علي! هرطور كه خودتان صلاح ميدانيد رفتار كنيد. اختيار من در دست شما است. اگر صلاح است كه اينها بيايند اجازه بدهيد بيايند. اگر صلاح ميدانيد نيايند اختيار با شمايِ اميرمؤمنين است. اميرمؤمنين علیه السلام هم تحت فشارند. حتّى جان اميرمؤمنين در خطر بود و دستور قتل اميرمؤمنين را صادر كرده بودند.
قصههايي دارد بماند. اميرمؤمنين هم در فشارند [لذا] اجازه دادند كه بيايند. آمدند كنار بستر فاطمهي زهرا. پردهاي بود است يا هر چيز ديگر. خلاصه نشستند. بقيهي ماجرا از زبان ابنقتيبهي دينوري:
فقالت: فاطمه زهرا به اين دو تا - اولي و دومي - فرمودند: أرأيتكما أن حدثتكما حديثاً عن رسول الله؟
فرمودند: ميخواهيد يك حديث از پدرم رسول الله برايتان بگويم؟تعرفانه و تفعلان به. خودتان هم اين حديث را بلديد. من يك حديث را ميگويم شما هم ميگوييد درست است و ما هم شنيدهايم. برويد و بعد ببينيد بايد چكار كرد.
قالا: هر دو با هم گفتند: بله بفرماييد. ما آمدهايم به عيادت شما.
فقالت: نشدتكما الله. قسم ميدهم به خدا - اگر خدا را قبول داريد - شما دو تا را [اولي و دومي]. قسم ميدهم شما را به خدا ألَمْ تَسْمَعا رسولَ اللهِ صلي الله عليه و آله يقول: آيا شما دو تا نشنيديد از پدرم رسول الله كه پيغمبر خدا فرمودند: رضا فاطمةَ من رضايَ و سخطُ فاطمةَ من سخطي رضايت فاطمه رضاي من است و خشم و غضب فاطمه، خشم و غضب من است. اين را از پدرم شنيديد يا نشنيديد؟
آيا شنيديد كه پدرم فرمود: فمن أحبّ فاطمة ابنتي؛ هركه فاطمه دخترم را دوست بدارد فَقَدْ أحبَّني مرا دوست داشته است؛ منِ پيغمبر را. وَمَنْ اَرضا فاطمةَ فقد اَرضاني؛ و هركه فاطمه را راضي كند من پيغمبر را راضي كرده است، وَمَن اَسخط فاطمة فقد اسخطني؛ هركه فاطمه را به خشم آورد، منِ پيغمبر را به خشم و غضب آورده است.
گفتند: شما دو تا را قسم ميدهم به خدا [آيا] اين حديث را از پدرم رسول الله صلي الله عليه و آله شنيدهايد؟
قالا: هر دو با هم گفتند: نَعَمْ؛ بله شنيديم. سمعناه من رسول الله؛ ما هر دوتايمان اين حديث از پيغمبر شنيدهايم؛ شما درست ميگوييد.
قالت: آن گاه فاطمه علیها السلام اقرار را از اين دو گرفتند كه هر دو اين حديث را با گوشهايِ خودشان از پيغمبر شنيدهاند.
حالا فرمودند پس گوش كنيد. قالت:فإنّي أشهد الله و ملائكته منِ فاطمهي زهرا، خدا و فرشتگانِ الهي را شاهد ميگيرم. أنّكما أسخطتماني؛ شما دو نفر من را به خشم آورديد. شما دو نفر مرا به غضب آورديد وما اَرضيتماني و شما مرا راضي نكرديد. من از دست شما دو نفر راضي نيستم.
ولئن لقيت النبي صلي الله عليه و آله لأشكونكما إليه؛ اگر پيغمبر خدا پدرم را ملاقات كردم شكايت شما دو تن را به او ميكنم كه با من چه كردهايد! شكايت شما دو تن را به پدرم خواهم كرد.
فقال ابوبكر، اولي در آمد گفت: اَنا عائذ بالله - تعالى - من سخطه وسخطكِ يا فاطمة!؛ من پناه ميبرم به خدا از غضب و سخط و خشم خدا و خشم و غضب تويِ فاطمه.
ثمّ انتحَبَ ابوبكر يبكي حتّى كادَتْ نفسُه أنْ تزهق؛ ابوبكر شروع كرد به گريه كردن. - چون ديد ديگر خيلي حرف شد. تو مرا غضبناك كردي، به خشم آوردي و از دستِ تو راضي نيستم و شكايت تو را به پدرم ميكنم - . شروع كرد به گريه كردن با صداي بلند. داردآنگونه ضجهاي ميزد كه نزديك بود جان به جان آفرين بدهد. او گريه ميكرد، وهي تقول: و فاطمه ميفرمود: والله لأدعونّ الله عليك؛ قسم به خدا نفرينت ميكنم في كلّّ صلاة أُصلّيها در هر نمازي كه ميخوانم نفرينت ميكنم. در هر نمازي كه ميخوانم نفرينت ميكنم. قسم به خدا.
ثمّ خَرَجا پس پا شدند و رفتند.
بعد هم ماجرايي دارد. وقتي ابوبكر از اين جلسه بيرون آمد خود اِبنِقتيبه ميگويد: فاجتمع إليه النّاس فقال: يبيت كلّ رجل منكم معانقاً حليلته، مسروراً بأهله، وتركتموني وما أنا فيه، لا حاجة لي في بيعتكم؛ مردم به گرد او جمع شدند و او به مردم گفت: مرا رها كنيد. از جانِ من چه ميخواهيد؟ شب هركدام ميرويد به خانهي خودتان نزدِ زن و بچهي خود. با منِ بدبخت بيعت كرديد و خشم و غضب الهي را برايم درست كرديد.
اقيلوني بيعتي؛(1)گفت بيعت مرا رها كنيد. اين يكي از آنجاهايي است كه گفته است مرا رها كنيد. دارد كه دو سه بار گفت رهايم كنيد. چكارم داريد؟ مرا با اين بيعت، جهنمي كرديد كه يكي از آن موارد اينجا است. ميشود كسي بگويد خوب حالا ديگر شد! ديگر اولي و دومي را رها كنيد. نه، نميشود.
يك بار گفتم عدهاي آمدند كه با زيد بن علي بن الحسين - زيدِ شهيد پسر امام سجاد علیه السلام - براي خروجي كه كرده بود و جنگي كه در پيش داشت، بيعت كنند؛ و او دستش را گرفته بود براي بيعت. يك جماعتي آمدند از بُتريه - بتريه يك جماعتي هستند كه ميگويند كه بله حق با علي بود ديگران هم كه غصب خلافت كردند غلط كردند؛ اما ما علي را دوست داريم ولي از آنان [=غاصبين] هم برائت نميجوييم. از آن دو تن ديگر بيزاري نميجوييم. اينها بُتريه هستند - . آمدند خدمت زيد و گفتند با تو بيعت ميكنيم، عَلى حبّ علي بن أبيطالب و على حبِّ...؛ بر حبّ علي بن ابيطالب و بر حبّ آنان با تو بيعت ميكنيم؛ ولي از آنان برائت نميجوييم. دستِ زيد دراز بود كه بيعت كند، تا اين حرف را زدند دستهايش را كشيد عقب و گفت كَيْفَ لم نتبرأ من عدوّ فاطمة؛ چگونه بيزاري نجويم از دشمن زهرا. دستش را كشيد عقب. گفت مگر ميشود كسي از دشمن زهرا بيزاري نجويد.(2)
كسي كه از دشمن زهرا بيزاري نجويد شيعه نيست. اين كتاب
خودشان بود كه برايتان خواندم. فاطمهي زهرا فرمودند: پس از هر نمازم نفرينت ميكنم.
مگر چه كرد با فاطمهي زهرا؟ ميخواهي بشنوي؟ كرد آنچه كه انجام داد. وقتي كه در را شكستند و به پهلوي فاطمه ضربه زدند؛ اميرمؤمنين را از خانه خارج كردند. تنها كسي كه دنبال اميرمؤمنين حركت كرد، فاطمهي زهرا علیها السلام بود. يك طرف طناب به گردن اميرمؤمنين و دارند آقا را كشان كشان به طرف مسجد ميبرند. فاطمهي زهرا علیها السلام به قدرت الهي كمر اميرمؤمنين را گرفت. چهل نفر از آن طرف طناب را ميكشند [و] زهرا يك تنه به قدرت الهي اميرمؤمنين را نگهداشته است. يك مرتبه صدا زد قنفذ بازوي زهرا... .
نانجيب آنقدر با غلاف شمشير به بازوي فاطمهي زهرا علیها السلام [زد] كه بازويش شكست. علي علیه السلام را به مسجد بردند. باز هم فاطمهي زهرا خودشان را با پهلو و بازوي شكسته، به مسجد رساندند. آمدند داخل مسجد، سلمان ميگويد: يك مرتبه ديديم ستونهاي مسجد دارد تكان ميخورد. زمين دارد ميلرزد. اميرمؤمنين فرمودند: سلمان برو به دختر پيغمبر، فاطمهي زهرا علیها السلام بگو، [اي] فاطمه جان! علي از تو خواهش ميكند كه موي پريشان مكن [و] دست به طرف آسمان بلند مكن. اين مردم را نفرين مكن [كه] اگر نفرين كني عذاب نازل ميشود.
سلمان دوان دوان به خدمت سيدة نساء العالمين فاطمهي زهرا آمد [و] گفت: سيدهي زنان دو عالم! اميرمؤمنين سلام رساندند و چنين فرمودند. فاطمهي زهرا علیها السلام به دستور اميرالمؤمنين دستهايي را كه بلند كرده بودند، پايين آوردند.
اَلا لعنة اللهِ على القومِ الظالمين وسَيعلمُ الذين ظلموا أيّ منقلب ينقلبون باسمك العظيم الأعظم الاعزّ الأجلّ الأكرم يا الله يا الله يا الله... .
(1) أعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على سيّدنا و نبيّنا أبيالقاسم محمّد و على أهل بيته الطّيّبين الطّاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين من الآن إلى قيام يوم الدين.
قال الله الحكيم في محكم كتابه: (2).
خداوند متعال در اين آيه ميفرمايد: آنان را نگهداريد كه بايد بازپرسي شوند.
روز قيامت از من و شما چه ميپرسند؟ طبق آيهي شريفه و به حسب روايات شيعه و نابرادريهايتان - سنيها - از رسول خدا صلي الله عليه و آله ذيل اين آيه روايت كردهاند: - كه البته تأييدش در روايات ما هم موجود است - ، از چندين مورد سؤال ميكنند.
اوّل از همه از ولايت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب علیه السلام ميپرسند. حالا من و شما بايد فكر كار خود را بكنيم. به بيان ديگر [در] روز قيامت مواقف و ايستگاههايي است [كه] افراد را نگه ميدارند و سؤال ميكنند. در ايستگاه اوّل از ولايت اميرمؤمنين سؤال ميكنند. ايستگاههاي بعد، نماز است و روزه است و حج است و زكات و
خمس است و ديگر اعمال؛ اما اوّلين ايستگاه [پرسش از] ولايت اميرالمؤمنين علي علیه السلام است.(1)
شيخ صدوق فرموده است:
اسم عقبة منها الولاية يوقف جميع الخلائق عندها ويسألون عن ولاية اميرالمؤمنين والأئمة من بعده فمن أتى بها جاز ونجى ومن لم يأت بها بقي فهوى وذلك قول الله: وَقِفُوهُمْ ۖ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ؛ ايشان را متوقّف كنيد، كه آنان بازخواست خواهند شد.
از شيعه و سني روايت شده است كه آنچه در اين آيه بازخواست و پرسيده ميشود، ولايت مولانا اميرالمؤمنين علي علیه السلام و اولاد معصومين او علیهم السلام است؛ به عنوان نمونه يك روايت نقل ميشود:
«روى العلّامة البحراني عن أبيبكر الشيرازي في كتابه عن معاوية الغرير عن الأعمش عن مسلم البطين عن سعيد بن جبير عن ابنعباس قال: إذا كان يوم القيامة، أمر الله مالكاً أن يسعّر النيرانَ السبعَ، وأمر رضوانَ أن يُزَخرف الجِنان الثَّمانَ، ويقول: يا ميكائيل! مُدِّ الصراطَ على متن جهنم، ويقول: يا جبرائيل! اِنصِبْ ميزان العدل تحت العرش، وينادى: يا محمّد! قرِّبْ أمّتَك للحساب.
ثمّ يأمر الله أن يُعقَدَ على الصراط سبعُ قناطِرَ طولُ كلّ قنطرةٍ سبعةَ عشرَ ألفَ فرسخ، وعلى كلِّ قنطرة سبعون ألفَ مَلَك قيامٍ فيَسألون هذه الاُمّة نسائَهم ورجالَهم.
على القنطرة الأولى عن ولاية أميرالمؤمنين وحبِّ أهل بيت محمّد صلي الله عليه و آله . فمن أتى به، جاز على القنطرة الاُولى كالبرق الخاطف؛ ومَنْ لم يُحِبَّ أهلَ بيتِ نبيّه، سقط على اُمِّ رأسه في قعر جهنم، ولو كان معه من أعمال البِرِّ عملُ سبعين صِدّيقاً.
وعلى القنطرة الثانية: يسألون عن الصلاة.
وعلى الثالثة: يسألون عن الزكاة.
وعلى الرابعة: عن الصيام.
وعلى الخامسة: عن الحج.
وعلى السادسة: عن الجهاد.
وعلى السابعة: عن العدل.
فمن أتى بشيئَيْن مِن ذلك، جاز على الصراط كالبرق الخاطف؛ ومن لم يأتِ عُذِّب. وذلك قوله تعالى: (óOèdqàÿÏ%ur Nåk¨XÎ) tbqä9qä«ó¡¨B)؛ يعني: معاشرَ الملائكة! قفوهم - يعني:العبادَ - على القنطرة الاُولى، فاسألوهم عن ولاية عليٍّ وحبِّ أهل البيت».
علاّمه بحراني از ابنعباس نقل ميكند كه گفت: چون روز قيامت شود، خداوند به مالك دوزخ امر ميكند كه آتش جهنمهاي هفتگانه را شعلهور گرداند و به رضوان نيز دستور ميدهد كه بهشت هشتگانه را بيارايد؛ و ميگويد: اي ميكائيل! صراط را بر روي جهنم بكش؛ و ميگويد: اي جبرئيل! ميزان عدل را زير عرش نصب كن؛ و ندا ميدهد كه اي پيامبر اسلام! امّت خودت را براي حساب نزديك بياور.
سپس خداوند امر ميكند كه بر صراط، هفت پل ببندند كه طول هر پلي هفده هزار فرسنگ است و بر هر پلي هفتاد هزار فرشته ايستادهاند و از زنان و مردان اين امّت پرسش ميكنند.
بر پل اوّل از ولايت اميرالمؤمنين علیه السلام و حبّ اهل بيت محمّد صلي الله عليه و آله سئوال ميكنند. كسي كه [اين حبّ را] داشته باشد، از پل اوّل همچون برق جهنده عبور ميكند؛ و كسي كه داراي اين ولايت و حبّ اهل بيت علیهم السلام نباشد، با سر به قعر جهنم ميافتد، هرچند كه از اعمال نيك،عمل هفتاد انسان عابد با او باشد.
و بر پل دوم از نماز ميپرسند؛
و بر سوم از زكات؛
و بر چهارم از روزه؛
و بر پنجم از حج؛
و بر ششم از جهاد؛
و بر هفتم از عدل.
كسي كه ولايت اميرالمؤمنين علیه السلام و حبّ اهل بيت پيامبر علیهم السلام را دارا باشد، چون برق جهنده از روي صراط عبور ميكند، و هركس نداشته باشد، عذاب ميشود؛ و اين معناي آيهي قرآن است كه: «آنها را متوقّف كنيد، كه آنان بازخواست خواهند شد»؛يعني: اي ملائكه! بندگان را در پل اوّل متوقّف كنيد و از آنها دربارهي ولايت علي علیه السلام و حبّ اهل بيت علیهم السلام بپرسيد.
جماعتي از عامّه مورد پرسش در آيه را ولايت اميرالمؤمنين علي علیه السلام ميدانند؛ به عنوان نمونه افراد ذيل اين نظر را ابراز كردهاند:
حافظ ابوبكر احمد بن موسى بن مَرْدَوَيه اصفهاني در كتابش ما نزل من القرآن في علي علیه السلام .
حافظ ابونعيم اصفهاني در «ما نزل من القرآن في علي علیه السلام ».
خوارزمي در «المناقب».
ابن حجر در «الصواعق المحرقة».
زرندي در «نظم دُرَر السمطين».
قندوزي در «ينابيع المودّة».
حاكم حسكاني در «شواهد التنزيل».
سيّد شهابالدين احمد در «توضيح الدلائل في تصحيح الفضائل».
علاّمه اميني نيز در كتاب الغدير (ج1، ص388 و ج2، ص310)، نام برخي از دانشمندان عامّه را كه به اين نوع روايت معترفند ذكر ميكند.
علاّمه حلّي در وجه استدلال به اين آيه ميفرمايد: «هرگاه از ولايت پرسش ميشود، لازم است كه تنها در حق اميرالمؤمنين علیه السلام ثابت باشد؛ و در حق غير او - يعني صحابه - ثابت نيست. [و چون اين پرسش نسبت به ديگران مطرح نيست]، پس او امام و خليفه است». ر.ك: منهاج الكرامة، البرهان الرابع عشر، 90، (مخطوط) و نقل عنه في: قادتنا، كيف تعرفهم؟ ج2، ص400.
1) . ر.ك: كتاب الاعتقادات، ص195.
از ولايت اميرمؤمنين كه پرسيدند، اگر كسي ولايت علي علیه السلام را داشت - طبق روايات مذكورهي خودِ اهل تسنن - از بقيهي مواقف كالبرقِ الخاطف مثل يك برق جهندهاي كه زده ميشود، ميگذرد [و به دنبال آن] از بقيه [مواقف] هم رد ميشود؛ اما اگر ولايت علي را در موقف اوّل نداشت، از همانجا ميرود داخل جهنم [و] اصلاً به
ايستگاههاي بعدي نميرسد. اين ولايت اميرمؤمنين است.بسم الله حالا اين آيهي شريفه، و اين كه روز قيامت از ولايت اميرمؤمنين ميپرسند، چگونه دلالت ميكند بر خلافت بلافصلِ مولي الموحدين اميرالمؤمنين عليه الصلوة و السلام از نبيِ خاتم صلي الله عليه و آله . اين مطلبي است كه نحوه دلالتش را بر خلافت بلافصل اميرمؤمنين براي شما عرض خواهم كرد.
روز قيامت از ما دربارهي ولايت ميپرسند. بسم الله من گوينده [و] شمايِ شنونده چه مهيّا كردهايم كه جواب بدهيم؟ اگر بپرسند از ولايت علي - كه ميپرسند- چه آماده كردهايم كه جواب بدهيم؟... آيا آماده جواب دادن هستيم؟ الآن يك عدهاي نيامدهاند تا آرام آرام براي ما نسبت به ولايت اميرمؤمنين و فضائل اميرمؤمنين شك و شبهه ايجاد بكنند. الآن در گوشه و كنار نيامدهاند به شما بگويند كه - ولو اين كه لباس گوينده مثل من باشد، ميخواهد مثل من هم عمامه داشته باشد ميخواهد سياه باشد يا سفيد. سياه و سفيدي مهم نيست - ، آقا اين حديث غديرخم تواتر ندارد!!!
نيامدهاند در گوشه و كنار، يكي يكي فضائل اميرمؤمنين را منكر بشوند؟ آن سيّد نيامده است بگويد حديث دار(1)در زماني گفته شد كه قصهي حكومتي در كار نبود و پيامبر حكومتي تشكيل نداده بود تا بخواهد در آن روز جانشين حكومت تعيين كند. آن وقتي كه در ابتداي دين اسلام پس از سه سال كه دين مخفي بود پيامبر اسلام
1) ر.ك: الكامل في التاريخ، ج1، ص487، تاريخ طبري، ج2، ص216، ينابيع المودة، ج1، ص105، كنزالعمّال، ج6، احاديث شماره 6008، 6045، 6102، 6155، شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ج3، ص267، الطبقات الكبرى، ج1، ص187 و تاريخ دمشق، ج1، ص87.
ميخواهند ابلاغ رسالت كنند. خانواده خودشان بنيهاشم و قريش را جمع كردند. ميخواهند بگويند من پيغمبرم. سه شب جمعشان كردند و غذا مهيا كردند. غذا در يك ظرف كوچكي بود و عده زيادي بودند رسول خدا صلي الله عليه و آله همه قريش را از اين ظرف كوچك به اعجاز غذا داد. و گفتند سِحر است؛ به تمسخر گرفتند و رفتند بيرون. شب سوم پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله پيشدستي كردند فرمودند: من پيامبر خدا هستم چه كسي دعوت مرا اجابت ميكند؟ هركس دعوت مرا در اين جلسه اجابت كند او بعد از من وزير، وصي و جانشين من است. اين حديث دار [است]. چه كسي بلند شد؟ يك آقازادهاي كه آن روز حدود سيزده سال سن داشت؛ يعني اميرمؤمنين علي علیه السلام .
فرمودند: علي جان! بنشين.
بار دوم [فرمود] چه كسي اجابت ميكند؟ باز علي بلند شد.
بار سوم [فرمود]، باز اميرمؤمنين [بلند شد].
ابوطالب هم در جلسه حاضر بود. ابوطالب را به مسخره گرفتند و قريش گفتند: اي ابوطالب! پسرت علي رئيست شد؛ از اين به بعد بايد از پسر سيزده سالهات حرف گوش كني. ابوطالب را به تمسخر گرفتند و از خانه بيرون رفتند. اين حديث دار است.(1)
باز مردك ميآيد ميگويد - حديث دار وقتي كه گفته شد - بله هست؛ اما قصهي حكومتي در كار نبود و پيغمبر حكومتيتشكيل نداده بود كه بخواهد جانشيني اين حكومت را به علي بدهد.
1) . ر.ك: شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ج13، ص 210-212 و فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام، ص 99-104.
حواست هست آقا؟ امروز گرفتار اين حرفهاييم. يكي يكي دارند احاديث مناقب و فضائل مولي الموالي اميرالمؤمنين علیه السلام را مورد حمله قرار ميدهند.
اي كاش بيگانگان بودند! اي كاش وهّابيها بودند كه اين كار را ميكردند. نه، يك عدهاي هستند كه اسم خودشان را شيعه گذاشتهاند. لباس من را دارند. حالا بعضي از اين حرفها از لبنان بلند ميشود و بعضي هم از ايران و يك عده را هم دنبال همين حرفها ميكشند.
مردم! بيدار كارتان باشيد. مردم! به خدا قسم من و شما يك علي داريم. ميخواهند اين را از دست من و شما بگيرند. حواستان جمع باشد در مجالسي كه يك گويندهاي يك اينچنين شبهاتي را دارد القاء ميكند، يك اينچنين حرفهايي را دارد ميزند اگر ميتواني بلند بشوي و اعتراض بكني، پاشو و اعتراض كن، فرياد بزن. اگر ميتواني نترس. به خدا قسم كسي كه براي علي داد بزند پيغمبر خدا دعايش كردهاند. اللهمّ انصر من نصره. آقا بالاتر از اين است كه تو را ميكشند. پريشب جايي بوديم، گفت: ميزنند و ميكشندت.
گفتم: چه سعادتي بهتر از اين كه مرگ كسي در راه اميرالمؤمنين علي علیه السلام باشد.
آخرش كه بايد بميريم. چه كسي تا حالا زنده مانده است؟ پدر من زنده مانده است يا پدر شما؟ آخرش كه بايد بميريم. چه سعادتي از اين بالاتر كه كسي، مرگش در راه اميرمؤمنين علي بن ابيطالب علیه السلام باشد.
مرحوم آيةالله آقاي سيّد موسى صدر معروف به امام موسى صدر - به حسب آنچه كه مسموع شده است - اين مردكِ [=قذّافي]
مجنون در ليبي، او را دعوت كرد و در يك مجلسي داشت سخنراني ميكرد. آقا موسى صدر! ذوق، سليقه، فكر، درس و بحث، مديريت، سياست، هيكل، دو متر قد، رشيد و زيبا نشسته است، آن هم در صفِّ اوّل مهمانها.
اين مردك مجنون در سخنراني ميگويد كه علي چه گفته است؟ اما من چنين ميگويم. آقا موسى صدر بلند شد گفت تو كي هستي؟ - در مملكت خودش - كه خودت را ميگذاري جفت اميرالمؤمنين. حد خودت را بفهم. قدر خودت را مراعات كن. علي ربطي با تو ندارد كه تو ميگويي علي اين را گفت و من اينچنين ميگويم. خلاص.
آن جلسه تمام شد. از آن جلسه كه بيرون رفتند ديگر كسي آقا موسى صدر را نديد. بعضي ميگويند او را انداختهاند در ظرف اسيد كه استخوانهايش هم آب شده است.(1)
البته اخيراً طبق اعترافات حُسني مبارك، امام موسي صدر در طي يك مشاجره با قذّافي شكنجه ميگردد و پس از چهار ساعت به شهادت ميرسد و به بدن او آهن ميبندند و جسد او را به دريا مياندازند و... .
در هر صورت شهادت در مقابل دفاع از اميرالمؤمنين علیه السلام بالاترين درجهاي است كه شيعهاي ميتواند بدان دست يابد. و چه سعادتي از اين برتر و والاتر!؟ميتواني داد بزن. نميتواني؟ خوب يكي ميگويد من ميترسم. خدا رحمت كند آقاي شيخ محمّدجواد مغنيه را در خودِ لبنان. ميدانيد لبنان يك مجتمعي است، يك اجتماعي است، يك مملكتي است كه
1) . در مورد علت و انگيزههاي ربودن و يا مخفي كردن امام موسي صدر، فقط بر پايه حدسيات ميتوان اظهار نظر كرد... ر.ك: خاطرات سياسي اجتماعي، ج2، ص 222-230.
شيعه دارد. سني دارد. مسيحي دارد. ماروني دارد. اسماعيلي دارد. دروزي دارد. در آن كشور طوايف مختلف دنيا با هم زندگي ميكنند و تعايش دارند. مشكل و اصطكاك آنچناني با هم ندارند مگر اين كه دشمن مشكل و اصطكاكي طرح و ايجاد كند. مرحوم آقا شيخ محمّدجواد مغنيه از خانه كه بيرون ميآمد و رد ميشد، دم درب خانهاش يك كسي بود كه واكس ميزد. اين فرد، سنيِ خيلي متعصبي هم بوده است. اينها با هم در يك شهر زندگي ميكنند وقتي كه از جلوي او رد ميشد ميگفت: اللهم العن معاوية. معاويه براي اينها چه كسي است؟ بگو. خال المؤمنين است. ميگويند دايي مؤمنين است. خواهرش زن پيغمبر است. خودش را خليفه پيغمبر ميداند. اين قدر آدم احمق باشد. در [كشور] سعودي [به نام] فضائل يزيد بن معاويه كتاب درسي مينويسند. براي پسرش هم كتاب فضائل و مناقب مينويسند. شما يك فضيلت براي يزيد سراغ داريد؟ اما آنان كتاب فضائل و مناقب يزيد بن معاويه مينويسند. براي پسرش - يزيد - كه اينگونه مينويسند، پس براي معاويه چه ميكنند؟!
حالا يك كسي هم مثل نسائي(1)صاحب كتاب سنن(2)
الف: السّنن الصغرى، معروف به «المجتبى» يا «المجتنى».
ب: السّنن الكبرى.
براي شام1) .احمد بن علي بن شعيب، ابوعبدالرحمان (215-303): محدّث حافظ، شيخ الاسلام و يكي از مؤلفان صحاح ستّه و شهره به زهد و عبادت. او در شهر نسا [در دو منزلي سرخس] متولد شد و از آغاز نوجواني به آموختن علم روي آورد و سراسر خراسان، عراق، جزيره، شام و مصر را در طلب حديث درنورديد و سرانجام در مصر سكونت گزيد و اما در سال 303 به سبب حسدورزي برخي از مشايخ آن ديار، مصر را ترك كرد و به فلسطين رفت و چون به شهر رَمله رسيد، مردمان آن شهر از او خواستند تا احاديثي در فضايل معاويه نقل كند و چون چنين حديثي نيافته بود و نداشت، بهناچار خاموش ماند و مردم نيز او را چندان زدند كه به سختي رنجور شد و از آن شهر بيرون رفت؛ اما بر اثر ضرباتي كه بر او وارد آمده بود در ميان راه درگذشت و او را در بيت المقدس به خاك سپردند. ر.ك: فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، ج2، ص2051، وفيات الأعيان، ج1، ص77، شذرات الذهب، ج2، ص239، تهذيب الكمال، ج22، ص344 و تهذيب التهذيب، ج1، ص33.
2) . نسايي داراي دو تأليف، با نام سنن ميباشد:
دعوتش كردند و منبر رفت.
گفتند: تو براي ما حديث خيلي گفتي، اما در شأن معاويه و فضائل و مناقب او چيزي نگفتي.
گفت: حديثي در فضائل و مناقب معاويه بلد نيستم.
گفتند: معاويه سالها در شام حكومت كرده است و ما همه شاميها مريد اوييم. چطور است تو فضائل و مناقب او را نميداني؟!
گفت: نيست كه بگويم. فقط يك حديث دارم از پيغمبر براي معاويه و آن حديث اين است كه پيغمبر پيغام دادند كه معاويه را صدا بزنيد بيايد، ولي او نيامد. بار دوم فرستادند باز نيامد. بار سوم آن واسطه رفت و آمد و گفت: از همان اوّل [معاويه] دارد غذا ميخورد و گفت غذا خوردنم كه تمام بشود ميآيم. غذا خوردنش را عمداً طول داد تا نسبت به حرف پيغمبر خدا بياحترامي كرده باشد.
لذا گفت من يك حديث از پيغمبر خدا درباره معاويه دارم و آن
حديث اين است كه فرمود: اللهمّ لا تُشبع بَطْنَه،(1)خدايا هيچوقت شكمش را سير نكن.
گفت: من همين را دارم و ديگر هيچ. معاويه هم تا آخر عمرش بر سر سفره غذا كه مينشست آنقدر ميخورد [و] ميگفت آروارههايم از خوردن خسته شد؛ اما هنوز احساسسيري نكردهام. نفرين پيغمبر خدا در حقش مستجاب شد. گفت من همين حديث را بلدم و چيز ديگري بلد نيستم. چيز ديگري نيست. كسي كه تا فتح مكه كافر بوده است و در جنگهاي بدر و احد و احزاب شركت داشته است و در نقطه مقابل پيغمبر ميجنگيده است چه فضيلت و منقبتي دارد؟!(2)چه برايتان بگويم؟ معاويه چيزي ندارد. شاميها از منبر كشيدندش به پايين و آنقدر كتكش زدند كه مرض فتق پيدا كرد.
حرف ما چه بود؟ گفتيم اگر در مجالس، گويندهي فضائل و مناقب اميرمؤمنين عمامه داشته باشد يا نداشته باشد، سفيد باشد يا سياه، ريشش كم باشد يا پهن باشد، برايش لقب بگذارند يا نگذارند، اگر ديدي كه منكر است پاشو و داد بزن. اگر نميتواني داد بزني، لااقل
1) . نقل الذهبي عن الوزير ابن حِنْزَابَة أنه سمع من محمّد بن موسى المأموني (صاحب النسائي) إنكار قوم عليه تأليف كتاب (خصائص علي) و تركه تصنيف فضائل الشيخين، و حتي بعد أن صنّف النسائي لا حقاً مؤلَّفاً بهذا الشأن، قيل: ألا تُخرج فضائل معاوية...؟ فقال: أيّ شيء أخرج؟! حديث: (اللَّهُم لا تُشبع بطنه)؟ فما كان من السائل إلّا أن سكت. ر.ك: سير أعلام النبلاء، ج14، ص129.
2) . يكي از شبهاتي كه طرفداران معاويه، مردم را با آن فريب ميدهند اين است كه، در فضيلت معاويه اخبار و رواياتي را نقل ميكنند و او را داراي منقبت مخصوص معرفي مينمايند... ر.ك: معاويه و تاريخ، ص 275-283.
ميتواني كه از مجلس بيرون بروي. اين كه مشكلي ندارد پاشو و مجلس را ترك كن؛ كسي كه زندانت نكرده است. اگر ميبينيد حرفهاي نامربوط ميزنند بلند شويد و مجالس اينان را ترك كنيد؛ قهر كنيد تا مستمع نداشته باشد. پاشو از جلسه برو بيرون. كاري با تو ندارند، پس پاشو و برو بيرون. اين را كه ديگر نميگيرند و نميزنند و نميبندند. پاشو سرت را زير بينداز و از جلسه برو بيرون.
ننشين پاي اين حرفها. تقويت نكن اينها را. نشستن پاي اين حرفها تقويت اينها است. الآن مُد شده است هركس از راه برسد يك فضيلت از فضائل و مناقب اميرمؤمنين عليه الصلاة و السلام را منكر ميشود.
از آن طرف، ميگفت شب عيد غدير بود در زندان اِوين، زندان اوين بعد از انقلاب، بندِ ارباب عمائم و روحانيون. ميگفت: گفتيم شب عيد غدير مجلس جشني بگيريم. چند نفر از پيرمردان و ريشسفيدانِ آنجا آقايي را تعيين كردند براي سخنراني. يكي از آنها يك سيّد قمي بود كه در اين شبكههاي وهابي به او ميگويند آيةالله العظمى. يكي از كتابهايش رد كتاب مفاتيح الجنان مرحوم آقا شيخ عباس قمي است و نسبت به اميرمؤمنين هم جسارت دارد و منكر است. در سعودي وهّابيها كتابهايش را چاپ ميكنند و روي جلدش هم مينويسند: آيةالله العظمى فلاني كه نميخواهم اسمش را ببرم؛ زيرا مجلس ماسنگينتر، و احترامش بيشتر است. ميگفت اين پيرمرد هم در اِوين بود. چند نفري صحبت كردند تا نوبت به اين پيرمرد رسيد. شب عيد غدير رفت بر منبر و يك ساعت و نيم در فضائل خليفه ثاني حرف زد.
حواستان جمع باشد كه داريد چه ميكنيد. پا منبري كه رفتهايد.
اگر گوينده دارد حرف نامربوط ميزند مجلس را ترك كن. شعور هم چيز خوبي است. آخه شب عيد غدير، آن هم چه فضيلتي؟!
حالا [شخصيت] اميرمؤمنين علیه السلام را دارند كمرنگ ميكنند. بابا اين در خيبر را كه چهل مرد بايد ميكندند، چهگونه بازش ميكردند؟! درب روي زمين يك حرف ديگري دارد و باز و بسته شدنش اگر روي پاشنه باشد يك كيفيتي ديگر دارد و وزنش روي خودش است. باز و بست كردن درب با بلند كردن در فرق ميكند. هر جا كه برسند ميخواهند بزنند.
پيرمردان شايد يادشان باشد كه مرحوم علامهي اميني رضوان الله تعالى عليه در همين مسجد منبر رفته است. اوّلين بار كه به اصفهان آمد در همين مسجد منبر رفت. اوّل يك دهه اينجا منبر رفت. البته بعد از اين منبر حدوداً يك ماهي اصفهان بودند و بعداً به جاي ديگر رفتند. اما اوّل اينجا ده شب منبر رفتند.
مرحوم علامهي اميني يك عمر زحمت كشيد و كتاب شريف الغدير را نوشت كه در آنجا تواتر حديث غدير را ثابت كرد.(1)حالا اين مردكي كه چند روز پيش از دنيا رفت و يك نفر از آقايان معظّمِ مراجع، وفات و مرگش را تسليت نگفت. او ميگويد حديث غدير
1) . ر.ك: منشور عقائد اماميه، ص160. آيةالله شيخ جعفر سبحاني در اين كتاب فرموده: حديث غدير از احاديث متواتر است و راويان حديث، از صحابه و تابعين و محدّثان اسلامي، آن را در هر قرني به صورت متواتر نقل كردهاند. يكصد و ده نفر از صحابه، هشتاد و نه تن از تابعين و سيصد و پنجاه تن از علماء و محدّثان اسلامي حديث غدير را نقل كردهاند و با اين تواتر، در اصالت و اعتبار اين حديث، جاي هيچ ترديدي وجود ندارد... .
تواتر ندارد. تو اصلاً مطلع نيستي. الغدير علامهي اميني دست بچهها هم هست.
بنا است منكر شوند. [ميخواهند فقط انكار كنند]. آنوقت در ورودي گمرك سعودي، مأمورين سعودي كه ساكهاي حجاج را ميگردند، كتب مناسك حج آقايان مراجع را ميگيرند؛ اما كتاب مناسك حج اين شخص را كه ميبينند به او پس ميدهند و ميگويند خوش رجل. بيا اين را بگير اين خوبمردي است. چرا؟ چون حرفهاي همانها را ميزند. حواست جمع باشد كه علي علیه السلام را مفت از تو نگيرند. اميرالمؤمنين علیه السلام شخصيتي نيست كه دومي داشته باشد.
پريشب گفتم [علي] نسخهي بِلاثاني است كه دومي ندارد. خداي علي يكي است علي هم يكي است. هيچكس به مقام علي نميرسد. حكم علي مقدم است بر حكم هر قاضي، حتّى اگر آن قاضي خليفهي اوّل و دوم و سوم باشد. خودشان قبول داشتند و لذا خيليها را دارند ميبرند كه حد بر آنان جاري كنند و آنان استغاثه به اميرمؤمنين ميكنند، آقا ميگويد بياوريدش. شُرطهها [=پليس و نيروي انتظامي] او را ميآورند. اگر علي گفت توقف، حكم باطل است. آقا [امام علي] بررسي ميكنند و حكم جديد صادر ميكنند. از اين پس حكمي را كه علي داد اجرا ميشود. خودِ خلفاء جور هم قبول داشتند و اجرا ميكردند. آن علمش، آن قضاوتش، آن شجاعتش.(1)ميفرمايد: والله اگر تمام عرب در مقابل من بايستند، به آنها پشت نميكنم. حرف
1) . الموفقيات، ص343، ح194؛ المغازي، ج1، ص407؛ تاريخ طبري، ج5، ص40؛ و كحل البصر، ص89.
نيست، ادعا [هم] نيست. اما دربارهي شجاعت امام علي علیه السلام شما ميدانيد كه زره اميرالمؤمنين پشت نداشت؛ چرا؟ چون او پشت به دشمن نميكرد. زره اميرالمؤمنين فقط جلو داشت و پشت نداشت. چون هيچوقت پشت به دشمن نميكند تا مورد حمله دشمن قرار بگيرد.(1)
در جنگ صفين، اميرالمؤمنين علیه السلام ميگفتند: معاويه! چرا مردم را به كشتن ميدهي؟ من و تو با هم جنگ داريم. من اينجايم تو هم بيا جلو، ما دو نفر با هم ميجنگيم؛ هركس پيروز شد كار ختم است ديگر. درست است؟ چرا داري مردم را به كشتن ميدهي؟ بيا به ميدان جنگ من آمادهام. عمرو بن عاص بدجنس هم كه اين حرف را شنيد گفت: أنْصَفَكَ الرجل؛ [اين مرد] دارد به تو انصاف ميدهد. راست ميگويد؛ بيا برو جلو.
به عمرو بن عاص گفت كه: خبيث ميخواهي مرا به كشتن بدهي؟ چه كسي تا حالا به جنگ علي رفته و زنده برگشته است؟! تو ميخواهي در اين ميان از آب گِلآلود ماهي بگيري و مرا به كشتن بدهي؟ چه كسي به جنگ علي رفته و زنده برگشته است؟! اين است شجاعت علي علیه السلام .
زهد(2)علي علیه السلام را برايت بگويم. آن وقتي كه خليفهي سوم به
اندازه ستونهاي اين مسجد با تبر طلا قسمت ميكرد و ميبخشيد به بنياميه. مالياتها و خمس و زكاتها و خراجهايي كه از بلاد اسلام ميآمد، با تبر، ستون ستون طلا قسمت ميكردند به مردم، نه؛ بلكه به بنياميه كه خودش هم از بنياميه بود. تقسيم ميكرد به بنياميه تا خلافت رسيد به اميرمؤمنين علیه السلام . آقا فرمودند غلام را با مولا مثل هم دو دينار مساوي ميدهم. ستون ستون طلا ميگرفتند. حالا علي با غلامش بايد در صف بايستند و دو دينار بگيرند. به غلام دو دينار، به اين [مولا] هم دو دينار. با اين حال كه بيتالمال مساوي تقسيم ميشد، طاقت نياوردند. تازه علي علیه السلام همين را هم كه مساوي تقسيم مينمودند و همه [اموال] را رد ميكردند، كف بيتالمال را جارو ميكردند و در [همان] بيتالمال دو ركعت نماز ميخواندند [و ميفرمودند:] زمين بيتالمال! شهادت بده كه علي تمام آنچه را كه در تو بود مساوي بين مسلمانان تقسيم كرد.
آيا كسي ميتواند اين حرفها را بزند: يا دنيا! غرّي غيري؛(1)اي دنيا! تو را سه طلاقِ كردهام برو غير مرا فريب بده. ميخواهي منِ علي را فريب بدهي؟!
يا دنيا! غرّي غيري؛
ابنِ سكّيت را خليفه عباسي شهيد كرد. بچههاي خليفه را درس ميداد. اديب بزرگي است [و] خليفه ميدانست كه شيعه است. از او پرسيد: دو پسر من نزد تو عزيزترند يا حسن و حسينِ علي؟
معلمِ پسران خليفهي عباسي است. چه بگويد؟ اگر چيزي
1) . ر.ك: نهجالبلاغه، حكمت 74.
نگويد، يك عمر ديگر هم در دستگاه خليفه ميچرد، غير اين است؟ كسي كه معلم بچههاي خليفه است، حقوقش، حقوق معلمين آموزش و پرورش شما كه نيست. حقوقش بالاتر است و به او رسيدگي ميكنند و ميچرد. دارد پسران خليفه را درس ميدهد. چند سال ديگر هم ميچرد و از دنيا ميرود. [در پاسخ خليفه] چه گفت؟ [گفت اين] چه حرفي است كه تو ميزني؟! بچههاي تو، و حسن و حسين؟! خاك كف پاي قنبر، غلامِ علي بر بچههاي تو ميارزد و ميچربد. [قنبر خادم علي بهتر استاز] بچههايت و خودت، با هم.
گفت: زبانش را از پشت گردنش بيرون بكشيد. زبان ابنِ سكّيت را از پشت گردنش بيرون كشيدند و شهيد شد.(1)
ابن السكيت يعقوب بن اسحاق اهوازي شيعي يكي از ائمهي لغت و حامل لواء علم عربيت و ادب و شعر، صاحب اصلاح المنطق و از خواص امام محمّدتقي علیه السلام است و ثقه و جليل است. در سنه 244 (رمد) متوكل او را به قتل رسانيد، و سببش آن بود كه او مؤدب اولاد متوكل بود. روزي آن ملعون از وي پرسيد كه: دو پسر من معتز و مؤيد نزد تو بهترند، يا حسن و حسين. ابن السكيت شروع كرد به نقل فضائل حسنين8. متوكل به غلامان ترك خود امر كرد تا او را در زير پاي خود افكندند و شكمش را بماليدند، پس او را به خانهاش بردند، در فرداي آن روز وفات كرد، و به قولي در جواب متوكل گفت كه: قنبر خادم علي علیه السلام بهتر است از تو و دو پسران تو. متوكل امر كرد تا زبانش را از قفايش بيرون كشيدند...
اين بهتر بود يا [بگويد] آقا بگذار زندگي كنيم. ما چه كار به اين كارها داريم؟ بگذار نانمان را بخوريم.
چه كسي را سراغ داريد كه در بازار پيراهني بخرد. دكاندار دو
1) .ر.ك: هدية الأحباب، ص72 و تتمة المنتهى، ص283.
پيراهن ميگذارد جلوي او به قيمت دو درهم و چهار درهم. هر دو را ميآورد به خانه.
ميگويد: قنبر! يكي را تو بردار.
قنبر دو درهمي را برميدارد.
ميگويد نه، دو درهمي را بگذار براي من و چهار درهمي براي تو، آن پيراهنِ گرانتر.
گفت: آقا تو امام مسلميني، پيشوايي، رهبري، شما آقاي مني و من غلام تواَم. دو درهمي از من و چهار درهمي از شما.
فرمود: نه، دو درهمي را بگذار براي من و چهار درهمي را تو بردار. تو جواني.
اگر مثل علي داريد بياوريد. اگر نداريد كه نداريد - به حضرت عباس نداريم، چون مردم به قسم حضرت عباس خيلي اعتقاد دارند كه درست هم هست و با عباس پسر اميرمؤمنين كسي نميتواند شوخي كند اميرمؤمنين علیه السلام نسخه منحصر به فرد است - ، وقتي مانند علي علیه السلام را نداريم پس بياييد غلام حلقه به گوشش بشويم و از او دفاع كنيم.
شما كسي را سراغ داريد كه براي قاتلش شير بفرستد؟
شما سراغ داريد كسي را كه بگويد [مبادا قاتل مرا] اذيتكنيد. نبريد زير هشت شكنجهاش بدهيد و بگوييد اعتراف كن، ابداً؛ ضربةٌ مكانَ ضَرْبَةٍ. يك ضربه به من زده است [شما] هم يك ضربه بزنيد. خلاص.
بله بعد از اين ضربت كه مُرد، چون جسد قاتل انبياء و اوصياءِ انبياء بايد سوخته شود، جسدش را پس از مردنش بسوزانيد اما مرگش فقط با يك ضربه باشد و اصلاً او را اذيت نكنيد. همين امروز
طبق وصيت اميرمؤمنين علیه السلام اجراء شد. سراغ داريد؟
خليفهي دوم را ضربت زد. - يا اميرمؤمنين! مرا به بزرگي خود عفو كنيد كه در روز شهادت شما نام آنها را ميبرم - اما ميخواهم يك مقايسهاي براي خودم و شما مردم بكنم.
خليفهي دوم را، آن فردي را كه ميدانيد و ميشناسيد ضربت زد. پسر خليفه - عُبَيدالله بن عمر- افتاد ميان مردم و مردم را كشت. دختر ابولؤلؤ را كشت. او قاتل است، [آيا] دختر قاتل هم بايد كشته شود؟! دامادش را كشت. [آيا] داماد قاتل هم بايد كشته شود؟! جماعتي را كشت به حدي كه خود خليفه بعدي - عثمان - به سعد ابنِ ابيوقّاص دستور داد عبيدالله بن عمر را حبس كن كه دارد مردم را ميكشد. هنوز نمرده بود؛ چون سه روز [عمر] در بستر بود. هنوز دومي نمرده بود كه مردم را ميكشت. اما اميرمؤمنين [فرمود] يك تن به من يك ضربت زده، يك ضربت به او ميزنيد. خلاص. پرونده بسته شد. مبادا بيفتيد ميان مردم و مردم را يكي يكي بكشيد مثل آنان كه قبلاً اين كار را كردند.
حالا چه شد؟ سعد بن ابيوقّاص او را زندان كرد. يك هفته پس از خلافت عثمان، خود سعد ابن ابيوقاص او را آزاد كرد - به قول آنان، پسر خليفهي مرحوم بود - . سعد او را آزاد كرد و عثمان هم قصه را تعقيب نكرده؛ همه مقتولينِ عبيدالله بن عمر كانّه خونشان هدر بوده است. اصلاً چه كسي را داريم با چه كسي مقايسه ميكنيم! با چه كسي؟ با اينها؟ شما مثل اميرمؤمنين را بياوريد. شما بياوريد مثل اميرمؤمنين، كسي را كه در نيمههاي شب به دربِ خانه فقرا برود. اصحاب علي بر جان علي ميترسيدند. اميرمؤمنين دشمن دارد.
قبر حضرت امير سالها از [دست] دشمنانش مخفي بود. واي به حال علي علیه السلام كه زنده است و در ميان مردم دارد راه ميرود. شما بياوريد مثل اميرالمؤمنين كسي را كه در نيمههاي شب غذا و آب و نان، سكه و پول و آذوقه بردارد و ببرد بهدرب خانه فقراء، آن هم با روي پوشيده، نه مقابل پنجاه دوربين. اگر داريد؟ بياوريد.
مقابل تلويزيون دست ميكشد بر سرِ بچه يتيمها. پنجاه دوربين دارد فيلمبرداري ميكند. در تاريكي شب روبسته با برقع اصلاً كسي نميداند كه او كيست؟
حتماً قصهي آن پيرمرد را چند بار خواندهايد؟ ديشبي كه حسن و حسين از دفن پدرشان علیهم السلام برميگشتند، مشيّعين برميگشتند، ديدند پيرمردي بيمار نشسته و گريه ميكند. چند بار شنيدهايد؟ پيرمرد گفت يك آقايي بود شبها برايم شام ميآورد. مينشست و با من حرف ميزد و درد و دل ميكرد. لباسهايم را ميشست. خودم را ميشست و حمام ميكرد. غذايم ميداد و با من حرف ميزد. دست نوازش بر سرم ميكشيد. سه شب است كه ديگر آن آقا نميآيد. داستان نيست. [اگر چنين كسي را] سراغ داريد بياوريد. به خدا مانند علي پيدا نميكنيد. حالا كه مانند علي را پيدا نميكنيد محكم به دامانش بچسبيد. نگذاريد ولايت علي را از شما بگيرند. نگذاريد ضعيفش كنند. محكم و استوار پاي ولايت اميرمؤمنين بايستيد. روز قيامت ميگويند: (óOèdqàÿÏ%ur Nåk¨XÎ) tbqä9qä«ó¡¨B)(1)از ما ميپرسند. آنان را نگهداريد، بايد از آنان سؤال كنيم.
1) .سوره صافات، آيه 24.
ولايت اميرمؤمنين يك سكهي دو رو است. دو رو دارد. بايد اين دو را داشته باشيد. يك رويش دوستي و محبت و [اعتقاد به] خلافت بلافصل علي علیه السلام و محبت به علي علیه السلام و اطاعت از علي علیه السلام و دوستي علي علیه السلام و خاندانش است. اين يك رويَش. تمام شد. بر منكرش لعنت.
يك روي ديگر هم دارد و آن اين كه بايد از دشمنان علي بيزاري بجوييم. بايد تبرا بجوييم. نميشود كسي بگويد ولايت علي علیه السلام را دارم ولي با آنها هم كاري ندارم. آنها هم باشند سرِ جايِ خودشان. نميشود. اين ولايت علي علیه السلام نيست.
بايد از آنان هم تبرا بجوييم. ما نميگوييم كسي فرياد بزند. نميگوييم احساسات ديگر فِرَق را تحريك كنند؛ اما نزدِ خودمان كه ميتوانيم. با خودمان كه ميتوانيم.
من كه ميتوانم اينها را به بچهام بگويم؛ آيا حق ندارم؟!
به بچهام كه ميتوانم بگويم بابا جان سراغ اينان نرو،اينان غاصبند. اينان حق علي علیه السلام را گرفتند. اين كه ديگر ممنوع نيست. اين كه ديگر خلاف وحدت نيست. اين كه ديگر تحريك احساسات ديگران نيست. كسي نميتواند با دشمنان علي علیه السلام همراه باشد. آن خانمي كه خبر شهادت علي علیه السلام به او رسيد و شادي كرد؛ آيا ما ميتوانيم با آن خانم همراهي داشته باشيم؟ نخير نميشود.
عايشه خانمي كه پس از شهادت علي علیه السلام نام غلامش را
عبدالرحمان گذاشت(1)چرا؟ چون قاتلِ اميرمؤمنين، عبدالرحمان بن ملجم مرادي - أشقي الأوّلين و الآخرين لعنة الله عليه - بود. اسم غلامش را گذاشت عبدالرحمان تا نام آن مردك زنده بماند. بعد هم به عبدالرحمان ميگويد دست مريزاد. ما ميتوانيم با اين خانم [يكي و همراه باشيم]؟ اگر شما ميتواني، برو. ميتواني؟
[آيا ميتوانيم همراه باشيم] با آناني كه درب خانهي علي علیه السلام را شكستند. آتش زدند. فاطمه پشت در آمد. محسن را سقط كردند. سيلي به صورت زهرا زدند. بازوي زهرا را با غلاف شمشير شكستند، ميتواني؟ برو ما حرف نداريم. اگر كسي ميتواند برود.
دو رو دارد، [مراقب باش] روي دومش را از تو نگيرند. جفت همند. الآن يك عدهاي دارند رويِ دوم - تبرا را - برائت جستن از دشمنان حضرت علي را سست ميكنند. آب در آن ميكنند و كمرنگش ميكنند.
ميگويد زيارت عاشورا نخوانيد. چرا نخوانيم؟ [چون] درونش دارد: اللهم العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد وآل محمّد وآخر تابع له على ذلك، اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين و شايعت و بايعت على قتله، اللهمّ العنهم جميعاً؛ [وچون درونش دارد] اللهمّ خصّ أنت أوّل ظالم باللعن منّي و ابدأ به أوّلاً ثمّ الثاني و الثالث و الرابع، اللهمّ العن يزيد خامساً. نفر پنجم [= الخامس] كيست؟ [معلوم است] يزيد بن
1) . ر.ك: الجمل، ص159 از شيخ مفيد؛ بحارالأنوار، ج28، ص146 و ج32، ص341؛ سفينة البحار، ج3، ص741؛ رياحين الشريعة، ج2، ص357؛ و تقويم الشيعة، ص343.
معاويه. خوب اولي و دومي و سومي و چهارمي معلوم است [و] همه ميدانند كيانند. خيلي خوب.
كسي آمده بود [و] چيزي نوشته بود كه مراد از اولي چه كسي است؟ قابيل است. [همان] قابيل كه هابيل را كشت!!
به او گفتم مردك خودت را مسخره كردهاي؟ مراد ازاولي قابيل است كه هابيل را كشت!! اين مهملات چيست كه نوشتهاي!!
دارند كمش ميكنند. كمرنگش ميكنند؛ حواستان باشد. مراقبت كنيد [كه] كمرنگ نشود. يك بار قصه زيد بن علي را برايتان گفتم. زيد بن علي بن حسين علیه السلام قيامي كرد [كه] حتّى ابوحنيفه - امام فرقهي حنفي - گفت، ملحق بشويد به زيد؛ لذا در سپاه زيد سنّي و شيعه، همه بودند كه براي زيد ميجنگيدند. آمدند با زيد بيعت كنند. يك طايفهاي كه آمدند با زيد - زيد شهيد - بيعت كنند...
براي امر به معروف و نهي از منكر مقابل ظلم بنياميه حواست هست؟ دست زيد كه آماده بود بيعت كند.
گفتند: زيد! ما با تو بيعت ميكنيم به خلافت علي علیه السلام ، كه علي علیه السلام خليفهي برحق است؟ اما [اي] زيد! ما با آن اولي و دومي هم كاري نداريم. رهايشان كن، رهايشان كن كاري نداريم. فقط علي علیه السلام خليفهي برحق است؛ اما آنها را كاري نداريم. ديگر شد. شد ديگر. ما با آنان كاري نداريم؛ يعني آنان را بله نميدهيم. اما نه... تا اين را گفتند، زيد دستش را كشيد عقب [و] گفت: آن وقت جواب مادرم فاطمه را چه بدهم؟ جواب مادرم فاطمه را چه بدهم؟ آنهايي كه اين حرفها را گوشه و كنار ميزنند، يكي ديگرشان گفته است سند زيارت عاشورا ضعيف است. بدبخت تو سند نميشناسي. تو نزد چه
كسي رجال خواندهاي كه ميگويي سند زيارت عاشورا ضعيف است. سند زيارت عاشورا صحيح است. بدانيد امروز اگر يك مرد رجالي در تمام شيعه باشد كه بشود به او گفت رجالي، همان استاد ما حضرت آيةالله، آقاي سيّد موسى شبيري زنجاني مد ظله است.
من خودم يك دوره علم رجال درس گفتهام و سيديهايش موجود است و تحقيقاتش هم إن شاء الله تا سال ديگر در بيش از هزار صفحه چاپ ميشود. اگر امروز يكي رجالي باشد [او] استاد ما آيتالله آقاي سيّد موسى شبيري زنجاني مد ظله است و ايشان دو صفحه با مهر و امضاي خودش - [كه] از دفتر ايشان در قم ميتوانيد بگيريد - ، سند زيارت عاشورا را تصحيح كردهاند و ثابت كردهاند [كه] سند زيارت عاشورا صحيح است.(1)خوب آن وقت ميگويد: سند زيارت عاشورا ضعيف است. [ميگويد] اگر دست من بود لعنش را ميانداختم و حذف ميكردم اوّلاً دست تو نيست.
ثانياً: ادعيهي مأثوره توقيفي است و كسي نميتواند در آن دخل و تصرفي كند و... .(2)
1- قرآن مجيد.
2- اختيار معرفة الرجال (رجال الكشي)، محمّد بن حسن طوسي، تصحيح و تعليق: حسن مصطفوي، دانشگاه مشهد، 1348ش.
3- اصول كافى، انتشارات اسوه، تهران، چاپ چهارم، 1379ش.
4- الاعتقادات، محمّد بن علي الصدوق، تصحيح و تحقيق: مؤسسه امام هادي علیه السلام ، قم، چاپ دوم، 1390ش.
5- اعلام الوري الأعلام الهدي، امين الاسلام طبرسي، مؤسسه آلالبيت لاحياء التراث، قم، 1417ق.
6- الاقتصاد في ما يجب علي العباد، محمّد بن حسن طوسي، تحقيق: سيّد محمّدكاظم موسوي، دليل ما، قم، 1430ق.
7- الإمامة و السياسة (تاريخ الخلفاء)، عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوري، منشورات الشريف الرضي، قم، 1363ش.
8- بحارالأنوار (40 جلدي)، محمّدباقر مجلسي، دار إحياء التراث العربي و مؤسسة التاريخ العربي، بيروت، 1412ق.
9- بحارالأنوار، چاپ سنگي، مؤسسه الوفاء، 1403ق.
10- تاريخ الاسلام، ذهبي، دارالكتاب، بيروت، 1410ق.
11- تاريخ الامم و الملوك، طبري، اعلمي، بيروت، 1418ق.
12- تاريخ المدينة المنورة، ابنشبه، دارالفكر، قم، 1410ق.
13- تذكرة الخواص، سبط ابنجوزي، مجمع جهاني اهل بيت، قم، 1426ق.
14- تتمة المنتهى، شيخ عباس قمي، پيام آزادي، تهران، 1379.
15- جرعهاى از دريا، آيةالله سيّد موسى شبيري زنجاني، مؤسسه كتابشناسي شيعه، قم، 1389ش.
16- جمع پريشان، مجموعه مقالات حاج شيخ رضا مختاري،
17- حق اليقين، محمّدباقر مجلسي، هاتف، مشهد، چاپ دوم، 1388ش.
18- حياة الزهراء بعد أبيها، فضلعلي قزويني، تنظيم: سيّد احمد حسيني، كنگره ميراث علمي و معنوي حضرت فاطمه زهراء، 1426ق.
19- خاطرات سياسى اجتماعى، صادق طباطبايي، نشر عروج، تهران، 1387ش.
20- دانشنامهي شهادت حضرت زهرا، به اهتمام على لبّاف، انتشارات منير، 1385ش.
21- دلائل الصدق، محمّدحسن مظفر، مؤسسه آلالبيت لاحياء التراث، قم، 1430ق.
22- ربيع الأبرار، محمود زمخشري، ناشر: شريف رضي، قم، 1410ق.
23- رشح الولاء في شرح الدعاء، أبيالسعادات بن عبدالقاهر سفرويه الأصفهاني (م640ق)، ويليه رفع الغشاء عمّا يتعلّق برشح الولاء، الشيخ قيس بهجت العطّار، مكتبة الإمام الرضا علیه السلام ،مشهد، چاپ دوم، 1429ق.
24- رنجها و فريادهاى فاطمه، (ترجمهي بيت الاحزان)، مترجم: محمّد محمّدي اشتهاردي، انتشارات ناصر، قم، 1369ش.
25- زندگانى فاطمهي زهرا، سيّد جعفر شهيدى، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، چاپ 1363.
26- سقيفه، سيّد مرتضي عسكري، انتشارات علاّمه عسكري، تهران، چاپ پنجم، 1389ش.
27- سلوك عرفانى در سيرهي اهل بيت، شيخ حسين بحراني، مترجم: دكتر علي شيرواني، انتشارات وثوق، 1379ش.
28- سه مقاله در اصل امامت، هادي نجفي، دارالتفسير، قم، 1388ش.
29- سير أعلام النبلاء، شمسالدين محمّد بن احمد ذهبي دمشقي، أشرف علي تحقيق الكتاب و خرّج أحاديثه: شعيب الأرنؤوط، حقّقه: محمّدنعيم العرقسوسي و مأمون صاغرجي، مؤسسة الرسالة، ط3، 1405ق = 1985م.
30- السيرة النبوية، ابنهشام.
31- شرح نهجالبلاغه، ابن ابيالحديد، موسسه مطبوعاتي اسماعيليان،
32- عوالم العلوم، شيخ عبدالله بحراني، مؤسسه امام مهدي عجّل الله تعالی فرجه، قم، 1363ش.
33- الغيبة، محمّد بن حسن طوسي، مكتبة بصيرتي، قم، چاپ دوم، 1408ق.
34- غيبت، شيخ طوسي، مترجم و محقق مجتبى عزيزي، ناشر: انتشارات مسجد جمكران، قم، چاپ دوم، 1387ش.
35- فاطمهى زهرا، علاّمه اميني، انتشارات استقلال، تهران، 1376ش.
36- فتوح البلدان، بلاذري، تحقيق محمّدعلي بيضون، بيروت، 1420ق.
37- فدك، سيّد محمّدحسن موسوي قزويني حائري،تحقيق: باقر مقدسي، دارالمعلم للطباعة، قاهره، 1396ق.
38- فدك، غلامحسين مجلسي، دليل ما، قم، 1388ش.
39- فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، شيخ جعفر سبحاني، دارالحديث، تهران، چاپ يازدهم، 1371ش.
40- فِرَق الشيعة، محمّدحسن بن موسى نوبختى، تعليق سيّد محمّدصادق بحرالعلوم، انتشارات مكتبة الفقيه، نجف، 1388ق.
41- فرهنگ اعلام تاريخ اسلام، مؤلف: سيّد غلامرضا تهامي، شركت سهامي انتشار، 1385ش.
42- فرهنگ جامع فرق اسلامى، سيّد حسن خميني، انتشارات اطلاعات، تهران، 1389ش.
43- قصهى كوفه، علي نظري منفرد، انتشارات سرور، قم، چاپ سوم، 1384ش.
44- كتاب سليم بن قيس، تحقيق شيخ محمّدباقر انصاري، موسسهالهادي، قم، 1415ق.
45- كليات في علم الرجال، شيخ جعفر سبحاني، موسسه نشر اسلامي، قم، چاپ سوم، 1416ق.
46- ماجراى فدك، سيّد احمد فالي، كانون نشر انديشههاي اسلامي.
47- مجلّه ميقات حج، شمارهي 64، تابستان 1387.
48- مصباح المتهجد، محمّد بن حسن طوسي، دارالمرتضى، بيروت، 1430ق.
49- معالم الإسلام الأموي، محاضرات سيّد كمال حيدري، به قلم ابراهيم بصري، تهران، دار مشعر، 1433ق.
50- معاويه و تاريخ، محمّد بن عقيل علوي حضرمي، مترجم: عطاردي، چاپخانه حيدري، 1352ش.
51- معجم رجال الحديث، سيّد ابوالقاسم خويي، مطبعة الآداب، نجف اشرف، 1390ق.
52- مقباس الهداية في علم الدارية، عبدالله مامقاني، دليل ما، تحقيق محمّدرضا مامقاني، 1385ش.
53- منشور عقائد اماميه، جعفر سبحاني، مؤسسه امام صادق علیه السلام ، قم، چاپ ششم، 1389ش.
54- موسوعة أحاديث أهل البيت علیهم السلام، شيخ هادي نجفي، بيروت، 1423ق.
55- نهجالبلاغه، علي نقي فيض الاسلام.
56- نهج الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف مطهر حلّي، تعليق عينالله حسني ارموي، دارالهجرة، 1407ق.
57- وسائل الشيعة، شيخ حرّ عاملي، مؤسسه آل البيت، قم، 1412ق.
58- ولايت و امامت، هادي نجفي، قم، 1370ش.
59- هدية الاحباب، شيخ عباس قمي، اميركبير، تهران، 1363ش.