ghaemiyeh.com
مظهر حق
نویسنده: مظاهری، حسین
زبان: فارسی
ناشر: مؤسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء (علیها السلام) - قم - ایران
سال نشر: 1388 هجری شمسی
رده بندی کنگره : BP246/4/م6ب5 1368
رده بندی دیویی : 297/608
شماره کتابشناسی ملی : م 68-2664
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحیم
مظهر حق
نویسنده: مظاهری، حسین
زبان: فارسی
ناشر: مؤسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء (علیها السلام) - قم - ایران
مظهر حق
نویسنده: مظاهری، حسین
زبان: فارسی
ناشر: مؤسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء (علیها السلام) - قم - ایران
سخن ناشر 11
فصل يكم: ولادت و تربيت امير المؤمنين عليه السّلام 13 مقدمهاى در باب قانون وراثت 15
حضرت على عليه السّلام و قانون وراثت 17
حضرت على عليه السّلام و قانون تربيت 22
حضرت على عليه السّلام و قانون محيط زندگى 22
حضرت على عليه السّلام و قانون تغذيه 23
ولادت امير المؤمنين عليه السّلام 25
تربيت حضرت على عليه السّلام در دامان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله 27
اسلام حضرت على عليه السّلام 29
فصل دوّم: امير المؤمنين عليه السّلام از ديدگاه قرآن 31 1. آيۀ شاهد (سورۀ هود) 34
آيۀ شاهد (سورۀ رعد) 35
آيۀ شاهد (سورۀ بقره) 40
خلاصۀ نكات سه آيه 44
آيۀ «تطهير» 45
آيۀ «مباهله» 50
آيۀ «ولايت» 57
اخلاص، سرّ ارزش عمل 65
علّت عدم تصريح به نام اهل بيت عليهم السّلام در قرآن 78
8 و 9. آيات مربوط به غدير 84
فصل سوّم: امير المؤمنين عليه السّلام از ديدگاه روايات 103 1. روايتى در باب ايمان امير المؤمنين عليه السّلام 105
روايتى در باب اعمال امير المؤمنين عليه السّلام 106
حديث منزلت 108
روايت «على مع الحق» 111
على عليه السّلام، قسمتكنندۀ بهشت و جهنم 113
روايت «أنا مدينة العلم و على بابها» 114
روايت «ثقلين» 117
روايت سفينه 121
روايت حبّ آل محمد عليهم السّلام 123
روايات «ائمۀ دوازدهگانه» 125
تذكّر اخلاقى 139
فصل چهارم: فضايل امير المؤمنين عليه السّلام 141 حضرت على عليه السّلام، مظهر حقّ تعالى 144
حضرت على عليه السّلام، مولود كعبه 145
حضرت على عليه السّلام، پرورش يافته در دامان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله 145
ايمان حضرت على عليه السّلام 147
حضرت على عليه السّلام، اوّلين يار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله 147
حضرت على عليه السّلام، برادر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله 148
حضرت على عليه السّلام، همسر حضرت زهرا عليها السّلام 149
باز گذاشتن درب خانۀ على عليه السّلام 153
حضرت على عليه السّلام، شكنندۀ بتها 155
علم حضرت على عليه السّلام 156
حضرت على عليه السّلام، امير مؤمنان 159
حضرت على عليه السّلام، ابو الائمّه 160
شجاعت حضرت على عليه السّلام 160
مراتب شجاعت 161
حضرت على عليه السّلام و آه مظلوم 169
خشيّت حضرت على عليه السّلام در دل شب 169
تقواى حضرت على عليه السّلام 171
زهد حضرت على عليه السّلام 172
تذكّر اخلاقى 174
فصل پنجم: امير المؤمنين عليه السّلام در جنگهاى زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله 177
يك درس اخلاقى از جنگ احد 181
جنگ احزاب 185
جنگ خيبر 189
جنگ حنين 191
فصل ششم: امير المؤمنين عليه السّلام پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله 193
سقيفۀ بنى ساعده 195
آغاز بيست و پنج سال خانهنشينى 201
انتقال خلافت به عمر 203
شورا و انتقال خلافت به عثمان 204
شورش عليه عثمان 210
بيعت با امير المؤمنين عليه السّلام 213
خدمات امير المؤمنين عليه السّلام در اين دوره 214
خدمات اجتماعى در جهت حفظ اسلام 214
خدمات علمى - فرهنگى 216
خدمات اقتصادى 218
فصل هفتم: خلافت امير المؤمنين عليه السّلام 219 بيعت عمومى 221
آغاز مخالفتها 224
فصل هشتم: جنگهاى دوران خلافت امير المؤمنين عليه السّلام 227 1. جنگ جمل 231
ماجراى حكميّت 243
فصل نهم: روزگار تنهايى امير المؤمنين عليه السّلام 247 نافرمانى ياران 249
شهادت خواص 251
شبيخونهاى عمّال معاويه 252
فصل دهم: شهادت امير المؤمنين عليه السّلام 257 فصل يازدهم: شرح وصيّتنامۀ امير المؤمنين عليه السّلام 265 1. تقوا 267
قرآن 270
نماز 272
جهاد 273
حج 275
اصلاح ميان مسلمانان 275
سفارش نسبت به يتيمان 278
سفارش نسبت به همسايه 279
حقگويى و كمك به مظلوم 279
فصل دوازدهم: تاريخ؛ معلّم اخلاق بشريّت 283 تأكيد قرآن كريم بر سير در تاريخ 285
عبرت از تاريخ زندگانى امير المؤمنين عليه السّلام 286
صفت رذيله؛ عامل ايستادگى در مقابل حقّ 291
وجوب ريشه كن كردن صفات رذيله 293
مصادر تحقيق 297
كتاب حاضر، نگرشى اخلاقى بر فضائل و سيرۀ زندگانى مولاى متّقيان و اميرمؤمنان حضرت على (ع) دارد كه مطالب آن طى 25 جلسه در ماه مبارك رمضان سال 1379 شمسى توسّط فقيه وارسته و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّهالعالى»، بيان گرديده است.
مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء (س)، با كسب اجازه از محضر معظّم له، بيانات مزبور را پس از تنظيم و آمادهسازى، به شكل حاضر منتشر مىنمايد. اميد آن كه مورد نظر و عنايت اميرالمؤمنين على (ع) و حضرت صدّيقۀ طاهره (س) واقع شود و خوانندگان محترم به ويژه نسل حقجوى جوان بتوانند با بهرهگيرى از نكات اخلاقى مندرج در اين اثر نفيس، در حدّ توان، سيرۀ زندگانى آن «اسوۀ حسنه» را سرمشق زندگى خود قرار دهند و به سعادت دنيا و آخرت نائل گردند.
در خاتمه از كليّۀ عزيزانى كه در تنظيم و تحقيق اين اثر ارزشمند، نقشآفرينى كردهاند، خصوصاً از جناب حجّة الاسلام آقاى رضا قاسمى به جهت ويرايش اوليّۀ متن، تنظيم پاورقىها و درج اسناد آيات و روايات و نيز جناب آقاى دكتر تقى اژهاى به سبب ويراستارى نهائى متن، تقدير و تشكّر مىگردد.
«إنه ولىّ الهداية و التّوفيق»
مؤسّسة فرهنگى مطالعاتى الزّهراء (س)
قبل از ورود به بحث ولادت و تربيت اميرالمؤمنين (ع)، مناسب است به شكلگيرى شخصيّت آن حضرت با نگاهى اجمالى به چهار قانون وراثت، تربيت، محيط و تغذيه بپردازيم.
قانون وراثت، يك قانون مسلّم علمى است؛ به اين معنا كه صفات خوب و بد فرزندان نظير صفات خوب و بد پدر و مادر و اجداد است، همانطور كه از نظر شكل و قيافۀ ظاهرى به همديگر شباهت دارند. مادر با فضيلت و با عفّت، زمينۀ سعادت فرزندش را فراهم مىكند و پدر با فضيلت و با غيرت هم زمينهساز سعادت فرزند خويش است. اين امر از نظر اسلام مسلّم است كه اگر يك كودك از خانوادۀ با ريشه و با نجابت باشد، همين، زمينهساز بزرگوارى و نجابت اوست. همچنان كه اگر در خانوادۀ بى ريشه، بى عفّت و بى غيرت بزرگ شود، همين، زمينهساز براى بىعفّتى، بى غيرتى و بى نجابتى اين كودك است.(1)
به همين سبب پيامبراكرم (ص) سفارش مىفرمودند كه در امر ازدواج، دقّت كنيد و فقط به دنبال امور ظاهرى مثل ثروت، زيبايى و شهرت نباشيد. از جمله امورى كه در ازدواج، بايد مراعات شود، مسألۀ نجابت خانوادگى است. اين روايت
1) . جهت ملاحظۀ تفصيل اين بحث، ن. ك: تربيت فرزند از نظر اسلام، صص 27-38.
از پيامبر اكرم (ص) معروف است كه فرمودند:
«إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِى مَنْبِتِ السَّوْء»(1)
بپرهيزيد از گياهان سبز و خرّمى كه در لجنزار پرورش يافته است. گفته شد: يا رسول اللَّه مقصود از اين سخن چيست؟ فرمودند: مراد، زن زيبا و خوبرويى است كه در خانوادۀ بد و محيط فاسد پرورش يافته باشد.
و از جمله امورى كه پيامبراكرم (ص) در امر ازدواج، بر توجّه به آن سفارش مىفرمودند، مسألۀ اخلاق و دين است.
«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَة فِى الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِير»(2)
اگر شخصى كه اخلاق او و التزام وى به دين پسنديده است، از شما دختر خواستگارى كرد، به او دختر دهيد. و اگر اين قاعده را رعايت نكنيد فتنه و فساد بزرگ در جامعۀ انسانى به بار خواهد آمد.
نظير اين دو روايت، در مجموعه روايتهاى معصومين (ع) فراوان است.
قطع نظر از روايات و قطع نظر از بحثهاى علمى، تجربۀ اجتماعى نيز همين موضوع را اثبات مىكند. فرزندانى كه در خانوادههاى بىريشه و بىشخصيّت پرورش يافتهاند، معمولاً از نظر شخصيّت و صفات انسانى پايين هستند و صفات
ناشايست پدر و مادر به آنان منتقل مىشود و در اين صورت ديگر پيدا كردن راه سعادت براى آنان مشكل است حتّى يك معلّم خوب و يك مربى نمونه، كمتر مىتواند تمام اثرات قانون وراثت را خنثى كند. اگرچه نتيجۀ قانون وراثت جبر نيست، امّا زمينهسازى اين قانون براى شخصيّت انسان بسيار تأثيرگذار است. در روايت مشهورى آمده است:
«الشَّقِىُّ مَنْ شَقِىَ فِى بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ سَعِدَ فِى بَطْنِ أُمِّه»(1)
معناى اين روايت همين است كه زمينۀ سعادت و شقاوت در دل مادر و نطفۀ پدر است و به تعبير ديگر، زمينههاى اصلى سعادت و شقاوت در خانواده شكل مىگيرد.
اين، مقدّمهاى بود در مورد قانون وراثت. اكنون درباره زوايا و تأثير اين قانون در شكلگيرى شخصيّت اميرالمؤمنين (ع)، به اختصار مطالبى بيان مىشود.
در زيارت حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) مىخوانيم:
«أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِى الْأَصْلَابِ الشَّامِخَة وَ الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَة لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجَاهِلِيَّة بِأَنْجَاسِهَا»(2)
من شهادت مىدهم كه شما نورى در صلبهاى عالى مرتبه و رحمهاى
پاك بوديد و به هيچوجه پليدىهاى جاهليّت در شما وجود نداشت.
پيامبر اكرم (ص) در روايتى فرمودهاند:
«خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِىٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِد... فَلَمْ يَزَلْ يَنْقُلُنَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَصْلَابٍ طَاهِرَة إِلَى أَرْحَامٍ طَاهِرَة حَتَّى انْتَهَى بِنَا إِلَى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَقَسَمَنَا بِنِصْفَيْنِ فَجَعَلَنِى فِى صُلْبِ عَبْدِ اللَّهِ وَ جَعَلَ عَلِيّاً فِى صُلْبِ أَبِى طَالِب»(1)
من و على از نور واحدى خلق شديم و پيوسته خداوند توانا، نور ما را از صلبهاى پاك پدران به رحمهاى طاهر و با عفّت مادران (و از اين نسل به آن نسل) منتقل فرمود تا آنكه به عبدالمطّلب ختم شد. پس از آن، خداوند نور ما را به دو قسمت تبديل فرمود. مرا در صلب عبدالله قرار داد و على را در صلب ابوطالب.
همچنين در زيارت «جامعۀ كبيره» خطاب به ائمّۀ طاهرين (س) مىگوييم:
«خَلَقَكُمُ اللهُ أنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرشِهِ مُحْدِقِينَ حَتَّى مَنَّ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِى بُيُوتٍ أذِنَ اللهُ أنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»(2)
خداوند شما را به شكل انوارى آفريد و پس از آن شما را در گرداگرد عرش خود قرار داد، تا اينكه بوسيلۀ شما بر ما منّت نهاد و شما را (در قالب اين ابدان مطهّر) در خانههايى قرار داد كه اجازه داده بود نامش در آن برده شود.
اين در مورد خود اميرالمؤمنين (ع) بود. امّا راجع به والدين گرامى ايشان، حضرت ابوطالب و حضرت فاطمه بنت اسد.
اين مرد و زن بزرگوار، داراى شخصيّت اجتماعى فوقالعادّهاى بودند. فاطمه
بنت اسد كسى است كه در ميان عرب جاهلى، از شخصيّت برجستهاى برخوردار بود و قبل از اسلام، به جاى مادر پيامبراكرم (ص) بود؛ حتّى خود پيامبر (ص) هم او را مادر خطاب مىكردند و مىفرمودند:
«كَانَتْ أمِّى بَعْدَ أمِّىَ الَّتِى وَلَدَتْنِى»(1)
او مادر من بود پس از مادرى كه مرا زاده است.
و به اندازهاى به اين مادر احترام مىگذاشتند كه در روايات مىخوانيم: وقتى فاطمه بنت اسد از دنيا رفت، پيامبر (ص) پيراهن مباركشان را بخشى از كفن او قرار دادند، بر او نماز خواندند و حتّى وارد قبر وى شدند و قبل از آن كه بدن مطهّر او را در قبر قرار دهند، در آن جا خوابيدند.(2)همچنين در روايات آمده است كه پيامبر اكرم (ص) هفتاد «الله اكبر» براى اين زن گفتند(3)كه حتّى اميرالمؤمنين (ع) براى پيامبر (ص) اين اندازه تكبير نگفتند.
عمر اعتراض كرد و گفت: يا رسول الله، شما براى اين زن كارهايى كرديد كه تا به حال براى هيچ كس انجام نداده بوديد! پيامبر (ص) فرمودند:
«إنَّ هَذِهِ الْمَرْأة كَانَتْ اُمِّى بَعْدَ اُمِّىَ الَّتِى وَلَدَتْنِى، إنَّ أبَا طَالِبٍ كَانَ يَصْنَعُ
الصَّنِيعَ، وَ تَكُونُ لَهُ الْمَأدُبَة، وَ كَانَ يَجْمَعُنَا عَلَى طَعَامِهِ، فَكَانَتْ هَذِهِ الْمَرْأة تَفْضُلُ مِنْهُ كُلِّهِ نَصِيباً، فَأعُودُ فِيهِ، وَ إنَّ جَبْرِيلَ أخْبَرَنِى عَنْ رَبِّى عَزَّ وَ جَلَّ
أنَّهَا مِنْ أهْلِ الْجَنَّة، وَ أخْبَرَنِى جَبْرِيلُ أنَّ اللهَ تَعَالَى أمَرَ سَبْعِينَ ألْفاً مِنَ الْمَلَائِكَة يُصَلُّونَ عَلَيْهَا»(1)
اين زن، مادر من بود، پس از مادرم كه مرا به دنيا آورد. ابوطالب، احسان مىكرد و صاحب سفره بود و ما را بر خوراك و طعام، گِرد مىآورد. پس اين زن، همۀ سهمش را به من مىداد، و جبرئيل از سوى پروردگارم به من خبر داد كه او از اهل بهشت است، و جبرئيل به من خبر داد كه خداى متعال به هفتاد هزار فرشته فرمان داد تا بر او نماز بگزارند.
و امّا از نظر پدر، نيز اميرالمؤمنين (ع) در درجۀ والايى قرار دارد، البته برخى از اهل سنّت بى انصافى كرده و حضرت ابىطالب را كافر مىدانند، در حالى كه محقّقين از اهل سنّت و تمامى شيعيان عقيده دارند كه او يك مسلمان واقعى بود،(2)حتّى قبل از بعثت هم يك مسلمان ابراهيمى بود.(3)نه فقط ايمان آورد، بلكه كمككار و پشتوانۀ اسلام و مسلمين و پيامبر (ص) بود، تا حدّى كه بعد از
وفات او، ديگر پيامبر (ص) نتوانست در مكه زندگى كند. پس از رحلت او و ديگر پشتوانۀ اسلام - حضرتخديجه (س) - كه به فاصلۀ چند ماه از دنيا رفتند، شكست عجيبى به مسلمانان وارد شد و به همين خاطر مجبور به هجرت شدند.
1) . همان؛ كنز العمال فى سنن الأقوال و الأفعال، ج 13، ص 635.
2) . مرحوم علامۀ امينى در تحقيق مفصّلى ايمان ابوطالب را اثبات كرده است؛ ن. ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 8، صص 444-550 و ج 9، صص 11-45.
3) . كمالالدين و تمام النعمة، ج 1، ص 174: عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَقُولُ وَ اللَّهِ مَا عَبَدَ أَبِى وَ لَا جَدِّى عَبْدُ الْمُطَّلِبِ وَ لَا هَاشِمٌ وَ لَا عَبْدُ مَنَافٍ صَنَماً قَطُّ قِيلَ لَهُ: فَمَا كَانُوا يَعْبُدُونَ قَالَ كَانُوا يُصَلُّونَ إِلَى الْبَيْتِ عَلَى دِينِ إِبْرَاهِيمَ مُتَمَسِّكِينَ بِه.
در مكّه درّهاى بود به نام «شعب ابىطالب». زمانى كه مشركين، دست به تحريم اقتصادى مسلمانان زدند و فوقالعاده آنان را شكنجه مىدادند، حضرت ابىطالب آنان را در اين شعب جمع كرد و سه سال از آنان مواظبت نمود. اگر كمكهاى آن روز حضرت ابىطالب نبود، ما الآن به عنوان مسلمان از اسلام نمىتوانستيم سخنى بگوييم.
علاوه بر اينها، او پدر تربيتى پيامبر (ص) هم بود. پيامبر (ص) در كودكى تحت سرپرستى حضرت ابوطالب و فاطمه بنت اسد بودند و در خانۀ اين دو بزرگوار، رشد كردند؛ لذا اميرالمؤمنين (ع) از نظر وراثت، انصافاً در مرتبۀ والايى قرار دارد. اگر نگوييم از اين نظر از پيامبر (ص) هم بالاتر است، لااقل با ايشان در يك سطح است. هر فضيلتى كه براى پيامبر (ص) بود، براى على (ع) هم بود، تنها تفاوتشان در مرتبۀ پيامبرى بود، همان گونه كه پيامبراكرم (ص) در غار حراء به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ»(1)
آن چه من مىشنوم، تو هم مىشنوى. آن چه من مىبينم، تو هم مىبينى.
تنها تفاوت من و تو اين است كه من پيامبرم و تو پيامبر نيستى، (بلكه وزير و وصى من هستى).
و شيعۀ حقيقى بايد به همين عقيده، پاىبند باشد كه هيچ تفاوتى بين پيامبراكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) نيست، جز در پيامبرى.
1) . نهج البلاغة، خطبة 192، ص 301.
چنان كه قبلاً نيز اشاره كرديم، قانون وراثت، منجر به جبر نمىشود؛ زيرا قانون تربيت كه فراتر از قانون وراثت قرار دارد، مىتواند آن را خنثى كند.
اميرالمؤمنين (ع) از نظر قانون تربيت نيز در بالاترين سطح قرار دارد. شخصى مانند پيامبراكرم (ص) معلّم و مربى اوست. پيامبر (ص) از همان ابتدا، على (ع) را تحويل و سرپرستى تربيتى آن بزرگوار را بر عهده گرفتند و تا آخر، معلّم تربيتى او بودند و حضرت على (ع) از همان كودكى، مانند كودكى كه به دنبال مادرش مىرود، به دنبال پيامبر (ص) بودند.(1)
از اين نظر هم بايد بگوييم معلّم و مربّى حضرت على (ع)، افضل از همۀ مخلوقات، يعنى خود پيامبراكرم (ص) بودند. علاوه بر اين، پيامبراكرم (ص) براى على (ع)، مانند يك رفيق و مصاحب بودند. رفيق خوب نيز، در تربيت انسان به طور فوقالعادّه مؤثّر است. همچنان كه رفيق بد هم مىتواند انسان را نابود كند. از اين جهت همۀ پدران و مادران بايد به اين تذكّر اخلاقى توجّه داشته باشند كه مراقبت از رفت و آمدهاى فرزندانشان را جدّى بگيرند و ببينند كه آنها با چه
افرادى نشست و برخاست مىكنند، قبل از آن كه پشيمان شوند.
بر اساس قانون محيط، محيط آلوده، افراد آلوده تحويل جامعه مىدهد، و محيط شايسته، موجب تربيت افراد شايسته است. در واقع، يكى از زمينههاى
1) . همان، ص 300.
شقاوت و سعادت انسان، محيط زندگى اوست. به همين جهت استعمارگران براى تسلّط هرچه بيشتر بر انسانها ابتدا محيط راآلوده مىكنند. قرآن كريم مىفرمايد:
وَ إِذٰا تَوَلّٰى سَعىٰ فِي اَلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهٰا وَ يُهْلِكَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْفَسٰادَ (1)و چون برگردد [يا رياستى يابد] كوشش مىكند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد، و خداوند تباهكارى را دوست ندارد.
تبهكاران وقتى بر جامعهاى مسلّط شدند، افساد مىكنند. و در اثر اين فسادانگيزى هم نسل حاضر و هم نسل آينده را نابود مىسازند.
خلاصه آن كه محيط آلوده، روح را بيمار مىكند. امّا اميرالمؤمنين (ع) از اين نظر هم در وضعيّت برجستهاى قرار دارد. او در محيطى زندگى و رشد كرد كه پيامبراكرم (ص) آن را ساخته بود.
قانون تغذيه نيز از قوانين بسيار مهم و تأثيرگذار در ساختن شخصيّت انسان
است. لقمۀ حرام تأثير عجيبى در شقاوت كودك دارد. همچنان كه غذاى حلال زمينۀ سعادت فرزند را در آينده فراهم مىكند. به تعبير ديگر، همانگونه كه ميوههاى خوب و غذاهاى لطيف در زيبايى ظاهرى و لطافت كودك تأثير دارد، در مورد باطن او هم بدون شك، قضيّه به همين شكل است.
در اين جا با ذكر مثالى به اين بحث خاتمه مىدهيم. مرحوم آيت الله شيخ
1) . بقره / 205.
فضلالله نورى (قدس سره) شخصيّتى بود كه براى اسلام و ايران زحمات فراوانى كشيد، امّا مخالفان اسلام و ايران به دست ايادى داخلى خود، او را به دار كشيدند. نقل شده است كه فرزند ايشان پاى دار از خوشحالى دست زده است. يكى از بزرگان با توجّه به اعمال ديگرى كه در زمان حيات مرحوم شيخ فضل الله نورى (قدس سره) از اين پسر سر زده بود، از خود مرحوم شيخ در مورد اين فرزند سؤال كرده بود كه چرا اين پسر اينگونه شد؟ چرا كارش به اين جا رسيد؟ مرحوم شيخ گفته بود: اين بچّه وقتى به دنيا آمد، مادرش شير نداشت. مجبور شدم براى او دايه بگيرم. بعد از مدّتى فهميدم اين دايه شيعه كه نيست هيچ، بلكه دشمن اهل بيت (ع) است. همان وقت متوجّه شدم كه ديگر مشكل است اين فرزند روى سعادت را ببيند.
و امّا اميرالمؤمنين (ع) از نظر قانون تغذيه هم رتبۀ اوّل را داراست. از روزى كه پيامبر (ص) او را تحويل گرفتند، با انگشت مبارك خود، او را غذا مىدادند، حتّى غذا را در دهان خود مىجويدند و له مىكردند و در دهان او مىگذاشتند.(1)پس از آن نيز اميرالمؤمنين (ع) با زهدى كه داشتند تا آخر عمر شريف، به
كمترين غذا و پاكترين آن بسنده كردند.
خلاصۀ سخن اين كه، از نظر قانون وراثت، قانون تربيت، قانون محيط و مهمتر از همه قانون تغذيه، اميرالمؤمنين (ع) انصافاً در درجۀ اوّل قرار دارد و بايد گفت از زمان حضرت آدم (ع) تا امروز و از امروز تا روز قيامت احدى از اين نظر مانند آن بزرگوار نبوده و نخواهد بود.
1) . نهج البلاغة، خطبۀ 192، ص 300.
امّا سخن اصلى در باب ولادت اميرالمؤمنين (ع) و كيفيّت آن است.
حضرت على بن ابيطالب (ع) سى سال بعد از عام الفيل، روز جمعه سيزده رجب متولّد شدند. در ميان شيعه مسلّم و در ميان اهل سنّت مشهور است كه ولادت اميرالمؤمنين (ع) در خانۀ خدا اتّفاق افتاده است؛ امتيازى كه هيچ كس از زمان حضرت آدم (ع) تا روز ولادت اميرالمؤمنين (ع) و از آن روز تا به حال نداشته و از اين به بعد هم نخواهد داشت. مرحوم علّامۀ امينى در كتاب ارجمند «الغدير»، اين قضيّه را از پنجاه كتاب از شيعه و شانزده كتاب از اهل سنّت نقل كرده است. برخى از علماى اهل سنّت هم در اين زمينه ادعاى تواتر اخبار كردهاند.(1)به هر حال، اين قضيّه قابل ترديد نيست.
آن طور كه در تاريخ نقل شده، فاطمه بنت اسد براى طواف به مسجد الحرام آمد. در هنگام طواف دچار درد زايمان شد و از خداى متعال براى آسان نمودن زايمان خود، درخواست كمك كرد. در آن هنگام كعبه شكاف برداشته و آن بانوى بزرگوار وارد كعبه شد و شكاف بسته گشت. بعد از آن، كسانى كه شاهد اين واقعه بودند، هر چه تلاش كردند نتوانستند در كعبه را باز كنند.
سه روز طول كشيد تا اميرمؤمنان (ع) در كعبه به دنيا آمدند. در اين سه روز
1) . موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 7، صص 35-44. همچنين ن. ك: إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقات آن، ج 5، ص 56 و ج 7، صص 486-491 و ج 17، صص 364-372 و نيز ج 30، صص 175-178.
غذاى مادر على (ع) از طعام و ميوههاى بهشت بود. پس از سه روز، دوباره همان قسمت ديوار كعبه شكافته شد و مادر به همراه فرزند، بيرون آمدند و به فرمان خداوند نام اين كودك را «على» گذاشتند.(1)
آن طور كه مورّخين نوشتهاند، به نظر مىآيد كه اين قضيّه به صورت اتّفاقى واقع شده است و فاطمه بنت اسد بدون آن كه بداند قرار است چنين اتّفاقى بيفتد، به مسجدالحرام آمده و اتّفاقاً درد زايمان گرفته و از خداوند خواسته است كه او را يارى دهد، امّا من فكر مىكنم قضيّه فراتر از اين است.
آن فاطمه بنت اسدى كه فرزند در شكمش با او سخن مىگويد، آن فاطمه بنت اسدى كه خداوند او را در خانهاش راه مىدهد، آن فاطمه بنت اسدى كه خداوند با او صحبت مىكند و مىگويد:
«يَا فَاطِمَة سَمِيِّهِ عَلِيّاً فَأَنَا الْعَلِىُّ الْأَعْلَى وَ إِنِّى خَلَقْتُهُ مِنْ قُدْرَتِى وَ عِزِّ جَلَالِى وَ قِسْطِ عَدْلِى وَ اشْتَقَقْتُ اسْمَهُ مِنِ اسْمِى وَ أَدَّبْتُهُ بِأَدَبِى وَ فَوَّضْتُ
إِلَيْهِ أَمْرِى وَ وَقْفْتُهُ عَلَى غَامِضِ عِلْمِى وَ وُلِدَ فِى بَيْتِى وَ هُوَ أَوَّلُ مَنْ يُؤَذِّنُ فَوْقَ بَيْتِى وَ يَكْسِرُ الْأَصْنَامَ وَ يَرْمِيهَا عَلَى وَجْهِهَا وَ يُعَظِّمُنِى وَ يُمَجِّدُنِى وَ يُهَلِّلُنِى وَ هُوَ الْامامُ بَعْدَ حَبِيبِى وَ نَبِيِّى وَ خِيَرَتِى مِنْ خَلْقِى مُحَمَّدٍ رَسُولِى وَ وَصِيُّهُ فَطُوبَى لِمَنْ أَحَبَّهُ وَ نَصَرَهُ وَ الْوَيْلُ لِمَنْ عَصَاهُ وَ خَذَلَهُ وَ جَحَدَ حَقَّه»(2)
اى فاطمه، او را على نامگذارى كن كه من على اعلايم و او را از قدرت خود و از بزرگى و جلال خود و از ميزان عدل خود خلق نمودم و نامش را از نام خود گرفتم و او را به ادب خود تأديب نمودم و امر خود را بر او واگذاشتم و او را بر پيچيدگىهاى علمم واقف ساختم و در خانۀ من متولد شد و او اوّلين كسى است كه بر بالاى خانۀ من اذان مىگويد و بتها را مىشكند و بر زمين مىاندازد و مرا بزرگ مىدارد و تمجيد و تهليل مىگويد و او بعد از حبيب و پيامبر و برگزيدۀ خلق من و رسول من، محمد (ص)، امام است و وصى اوست. پس خوشا به حال دوستداران و ياران او و واى بر آنان كه او را نافرمانى كرده و تنها گذاشتند و حقّش را منكر شدند.
مطمئناً مىدانسته كه زايشگاه او، خانۀ خداوند است و به اين عنوان وارد مسجد الحرام شده است.
بعد از سه روز كه اميرمؤمنان (ع) همراه بامادر ازكعبه بيرون آمدند، ابتدا با پدر خود حضرت ابو طالب رو به رو شده، به ايشان سلام كردند. سپس به
پيامبراكرم (ص) با جملۀ «
السّلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته» سلام و به اذن خدا شروع به قرائت آيات ابتدايى سورۀ «مؤمنون» كردند. بعد از آن پيامبراكرم (ص) نوزاد را تحويل گرفته و زبان مبارك خود را در دهان او قرار داده و سيرابش فرمودند.(1)
در حقيقت از اين جا به بعد، پيامبر (ص) مربّى اميرالمؤمنين (ع) شدند و اين يكى از بالاترين افتخارات ايشان بود كه از همان ابتدا تحت سرپرستى و تربيت
1) . همان، ص 708.
پيامبرخدا (ص) قرار گرفتند.(1)حتّى غذا را در دهان مبارك خود مىجويدند و در دهان على (ع) مىگذاشتند. اميرمؤمنان (ع) هم - به تعبير خود - مانند كودكى كه به دنبال مادرش مىدود، همراه پيامبر (ص) بودند.(2)
هر سال كه پيامبر (ص) به غار حرا عزيمت مىكردند، تنها اميرالمومنين على (ع) همراه ايشان بودند؛ حتّى هنگامى كه فرشتۀ وحى، جبرئيل امين، پيام بعثت را در غار حرا ابلاغ كرد، حضرت على (ع) نيز آن جا بودند كه نالۀ شيطان را شنيدند و نور وحى و رسالت را ديدند و بوى نبوّت به مشام ايشان رسيد.(3)
و آنجا بود كه پيامبر (ص) به آن حضرت فرمودند:
«هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا
أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْر»(4)
اين شيطان است كه از آن كه او را بپرستند، نااميد است. همانا تو مىشنوى آن چه را من مىشنوم و مىبينى آن چه را من مىبينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و بر راه خير مىروى.
خلاصه، آنچه از روايات فهميده مىشود، آن است كه تربيت اميرالمؤمنين (ع) تحت نظر مستقيم پيامبراكرم (ص) بوده و چنين تربيتى در شكلگيرى شخصيّت آن بزرگوار، فوق العادّه اهميّت دارد.
نكتهاى كه در اين جا بايد به آن توجّه شود، اين است كه اگر چه افرادى مانند عبدالمطّلب، ابوطالب و فاطمه بنت اسد قبل از بعثت پيامبر (ص) بر دين حضرتابراهيم (ع) بودهاند و مسلمان ابراهيمى، امّا اميرمؤمنان (ع) از روزى كه از كعبه بيرون آمدند تا روزى كه در محراب مسجد كوفه به شهادت رسيدند، مسلمان بودند، آن هم مسلمان محمّدى؛ هم چنان كه خود پيامبراكرم (ص) هم چنين بودند. اگر روز مبعث، جبرئيل امين (ع) با آن تشريفات پيام بعثت پيامبر (ص) را ابلاغ كرد، معنايش اين نيست كه قبل از آن پيامبر نبودند. اگر در غدير خم، پيامبر (ص) دست على (ع) را بلند كردند و به امر خداوند، او را به ولايت منصوب فرمودند، معنايش اين نيست كه حضرت على (ع) قبل از آن ولىّ نبودند.
خود پيامبراكرم (ص) مىفرمايند:
«كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّين»(1)
من پيامبر بودم در حالى كه آدم (ع) ميان آب و گِل بود.
امّا بالأخره ابلاغ اين امور در ظاهر بايد همراه با تشريفاتى باشد و روز مبعث پيامبر (ص)، روز انجام اين تشريفات بود. جبرئيل (ع) با قرائت آيات ابتدايى سورۀ «علق» آغاز كرد:
1) . مرحوم علامۀ مجلسى از اين روايت با عنوان «خبر مشهور» ياد مىكند. البته اين روايت به صورت «كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمُُ بَيْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَد» نيز نقل شده است. ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 18، ص 278.
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَم
اين چند آيه به منزلۀ براعت استهلال قرآن است؛ يعنى برنامه بيست و سه سالۀ پيامبر (ص) در اين چند آيه به طور خلاصه تعيين شده است و معنايش اين است كه يا رسولالله، تو معلّم آموزشى و پرورشى اين مردم هستى.
و اينگونه شد كه اين تشريفات به اتمام رسيد و پيامبراكرم (ص) به حسب ظاهر به رسالت مبعوث شدند. معلوم است كه اميرالمؤمنين (ع) هم به حسب ظاهر بايد اسلام بياورند و آن را در قالب شهادتين اظهار كنند؛ لذا اوّل كسى كه گفت:
«أشهد أن لا إله إلا الله، و أشهد أن محمّداً رسولالله»، حضرت على (ع) بودند.
بعد از آن كه پيامبر (ص) از غار حرا به منزل خود تشريف آوردند، همسرشان
حضرت خديجه (س) اظهار اسلام كرد و شهادتين را بر زبان جارى كرد. بعد از آن هم آيات ابتدايى سورۀ «مزّمّل» با بيان دستورالعملهايى براى پيامبر (ص) نازل شد:
إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً(1)
بار سنگينى بر دوشت آمده، بايد با نماز شب، سحرخيزى، سعۀ صدر، صبر، خواندن قرآن، راز و نياز با خدا و بالأخره توكّل بر خدا اين مأموريت خطير را به سرانجام برسانى.
1) . مزّمّل / 5.
فصل دوّم بحث در مورد آياتى از قرآن است كه در شأن مولى الموحّدين على (ع)
نازل شده است. اين آيات به اندازهاى زياد است كه طبق برخى از نقلها، ثلث يا ربع قرآن دربارۀ ايشان نازل شده است.(1)
جهت ملاحظۀ برخى از اين آيات و روايات وارده در ذيل هر آيه از منابع شيعه و اهلسنّت، ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، أبواب الآيات النازلة فيهم، ج 23، صص 167-392 و ج 24، صص 1-402؛ أبواب الآيات النازلة فى شأنه الدالة على فضله و إمامته، ج 35، صص 183-436 و ج 36، صص 1-191؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 2، صص 399-575 و ج 3، صص 2-588 و ج 9، صص 70-144 و ج 14، صص 1-704 و ج 20، صص 1-220 و ج 22، صص 1-99 و ج 24، صص 1-157 و ج 30، صص 1-125 و ج 33، صص 1-38.
طبق آنچه در فهرست پايانى كتاب «احقاق الحق» آمده، در مجموع 285 آيه از قرآن كريم كه در شأن اميرالمؤمنين يا اهلبيت نازل شده، به همراه روايات مربوط به هر آيه، در اين كتاب ذكر شده است.
امّا به جهت رعايت اختصار، فقط در مورد چند آيه نكاتى بيان مىگردد.از آن جا كه اين فصل هم جنبۀ تفسيرى دارد، هم جنبۀ علمى و هم جنبۀ ولايى، لذا سزاوار است همۀ عزيزان مخصوصاً جوانان توجّه بيشترى به اين فصل داشته باشند.
1) . شواهد التّنزيل لقواعد التّفضيل فى الآيات النازلة فى أهل البيت، ج 1، ص 57.
آيۀ اوّل در سورۀ مباركۀ هود است:
أَ فَمَنْ كٰانَ عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسىٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً(1)
آيا كسىكه از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از او،(2)پيرو آن است، و پيش از وى [نيز] كتاب موسى راهبر و مايۀ رحمت بوده است، [دروغ مىبافد]؟
بنا بر آنچه مورد اتّفاق ميان شيعه و مشهور ميان اهل سنّت است، خداوند متعال مىفرمايد: آيا پيامبرى كه مانند قرآن و على (ع)، شاهد نبوّت اويند و دليل ديگر اين كه كتابهاى آسمانى قبل از او نيز بر نبوّت او گواهى دادهاند، آيا با وجود اين همه دليل، باز هم در نبوّت او شك داريد؟
آنگونه كه ملاحظه مىكنيد، در اين آيۀ شريفه، وجود مقدّس اميرالمؤمنين على بن ابىطالب (ع) به عنوان شاهدى بر حقّانيّت پيامبر اكرم (ص) معرّفى شدهاست.
اگر كسى على را بشناسد، همين كه او به اسلام گرويده است، كافى است تا به حقّانيّت اسلام پى ببرد؛ چنانچه اگر كسى قرآن شناس باشد، از قرآن پى
به حقّانيّت اسلام مىبرد.(1)
مضمون همين آيه به بيان ديگر در آيۀ آخر سورۀ مباركۀ رعد هم تكرار شده است:
وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ(2)
و كسانى كه كافر شدند، مىگويند: «تو فرستاده نيستى.» بگو: «كافى است خدا و آن كس كه نزد او علم كتاب است، ميان من و شما گواه باشد.»
در آيۀ قبل، قرآن به عنوان شاهد و دليل اوّل ذكر شده بود، در اين آيه ابتدا خداوندمتعال بهعنوان شاهد معرّفى شده كه از اين نظر چندانتفاوتى نمىكند؛ چون شاهد بودن قرآن هم به اين دليل است كه كلام خداست.
تفاوت ديگر اين آيه و آيۀ قبل در مورد شاهد دوّم است. در آيۀ قبل فقط از لفظ «شاهد» استفاده شده بود: وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ، امّا در اين آيه علاوه بر آن، به «صاحب علم الكتاب بودن» او هم اشاره شده است.
تمامى علماى شيعه اتّفاق نظر دارند و ميان اهلسنّت هم مشهور اين است
كه مراد از مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ وجود مقدّس اميرمؤمنان على (ع) است.(1)
و اين فضيلت بسيار بالايى براى آن حضرت است؛ چون از نظر ادبى، «علم» مصدر است كه به «الكتاب» اضافه شده است، و در زبان عربى، مصدر مضاف دلالت بر استغراق و شمول دارد؛ يعنى علم همۀ قرآن نزد على (ع) است. قرآنى كه نسخۀ مكتوب عالم وجود است، قرآنى كه تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ(2)است يا وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ؛(3)هيچچيز پيدا نمىشود مگر اين كه در قرآن است، على (ع) عالم به علم تمامى چنين كتابى است.
در داستان حضرت سليمان (ع)، بعد از آن كه هُدهُد به او خبر داد كه در يمن، قومى را ديدهام كه زنى بر آنان سلطنت مىكند و همگى خورشيد پرست هستند، حضرت سليمان (ع) نامهاى به او نوشت و او را دعوت به خدا پرستى كرد. آن زن در پاسخ با تلطّف و مهربانى، هديهاى براى او فرستاد، مبنى بر اين كه كارى به كار ما نداشته باش؛ تو در منطقۀ خود حكومت كن، من هم در منطقۀ خودم.
وقتى هديۀ آن زن رسيد، حضرت سليمان (ع) خشمگين شد و از اطرافيان
خود خواست كه تخت آن زن را به آن جا بياورند. يكى از جنّيان كه در خدمت
او بود، گفت: قبل از آن كه از جايت برخيزى، من آن تخت را مىآورم، امّا آصف بن برخيا گفت: من به يك چشم به هم زدن آن را مىآورم. شاهد بحث همين جاست كه قرآن در معرّفى اين شخص مىفرمايد:
قٰالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ(1)
يعنى آن شخص بخشى از علم كتاب را داشت و توانست چنين كارى بكند. به فرمايش امام صادق (ع)، او به اندازۀ قطرۀ آبى در برابر دريا، از علم كتاب بهرهمند بود.(2)
قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَ أَبُو بَصِيرٍ وَ يَحْيَى الْبَزَّازُ وَ دَاوُدُ بْنُ كَثِيرٍ فِى مَجْلِسِ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ إِذْ خَرَجَ إِلَيْنَا وَ هُوَ مُغْضَبٌ فَلَمَّا أَخَذَ مَجْلِسَهُ قَالَ يَا عَجَباً لِأَقْوَامٍ يَزْعُمُونَ أَنَّا نَعْلَمُ الْغَيْبَ مَا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَقَدْ هَمَمْتُ بِضَرْبِ جَارِيَتِى فُلَانَةَ فَهَرَبَتْ مِنِّى فَمَا عَلِمْتُ فِى أَىِّ بُيُوتِ الدَّارِ هِىَ قَالَ سَدِيرٌ فَلَمَّا أَنْ قَامَ مِنْ مَجْلِسِهِ وَ صَارَ فِى مَنْزِلِهِ دَخَلْتُ أَنَا وَ أَبُو بَصِيرٍ وَ مُيَسِّرٌ وَ قُلْنَا لَهُ جُعِلْنَا فِدَاكَ سَمِعْنَاكَ وَ أَنْتَ تَقُولُ كَذَا وَ كَذَا فِى أَمْرِ جَارِيَتِكَ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ أَنَّكَ تَعْلَمُ عِلْماً كَثِيراً وَ لَا نَنْسُبُكَ إِلَى عِلْمِ الْغَيْبِ قَالَ فَقَالَ يَا سَدِيرُ أَلَمْ تَقْرَأِ الْقُرْآنَ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَهَلْ وَجَدْتَ فِيمَا قَرَأْتَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ قَرَأْتُهُ قَالَ فَهَلْ عَرَفْتَ الرَّجُلَ وَ هَلْ عَلِمْتَ مَا كَانَ عِنْدَهُ مِنْ عِلْمِ الْكِتَابِ قَالَ قُلْتُ أَخْبِرْنِى بِهِ قَالَ قَدْرُ قَطْرَةٍ مِنَ الْمَاءِ فِى الْبَحْرِ الْأَخْضَرِ فَمَا يَكُونُ ذَلِكَ مِنْ عِلْمِ الْكِتَابِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا أَقَلَّ هَذَا فَقَالَ يَا سَدِيرُ مَا أَكْثَرَ هَذَا أَنْ يَنْسِبَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى الْعِلْمِ الَّذِى أُخْبِرُكَ بِهِ يَا سَدِيرُ فَهَلْ وَجَدْتَ فِيمَا قَرَأْتَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَيْضاً قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ قَالَ قُلْتُ قَدْ قَرَأْتُهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ أَ فَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ كُلُّهُ أَفْهَمُ أَمْ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ بَعْضُهُ قُلْتُ لَا بَلْ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ كُلُّهُ قَالَ فَأَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ وَ قَالَ عِلْمُ الْكِتَابِ وَ اللَّهِ كُلُّهُ عِنْدَنَا عِلْمُ الْكِتَابِ وَ اللَّهِ كُلُّهُ عِنْدَنَا. (الكافى، ج 1، ص 257)
سدير گويد: من و ابوبصير و يحيى بزاز و داود بن كثير در مجلس امام صادق بوديم، آن حضرت با چهرۀ خشمگين وارد شد و چون به جاى خود نشست، فرمود: واعجبا از مردمانى كه گمان مىكنند ما غيب مىدانيم، غيب را جز خداى عزّ و جل نمىداند، من خود قصد نمودم فلان كنيزكم را بزنم، از دست من گريخت و ندانستم در كدام اطاق منزل پنهان شده است.
سدير گويد: چون امام از جاى برخاست و به اندرون منزل تشريف برد، من و ابوبصير و ميسر خدمت او رفتيم و به او گفتيم: قربانت، ما از تو شنيديم كه چنين و چنان فرمودى دربارۀ كنيزك خود با اين كه مىدانيم شما علم بسيارى دارى و باز هم نسبت علم غيب به شما نمىدهيم. امام فرمود: اى سدير مگر تو قرآن نمىخوانى؟ گفتم: آرى. فرمود: تو در آن چه از قرآن خداى عزّوجل خواندى به اين آيه برخوردى: «گفت آن كه نزد او بود علمى از كتاب: من آن را براى تو مىآورم پيش از آن كه چشم بر هم زنى»؟ گفتم: قربانت، من آن را خواندهام. فرمود: آن مرد را شناختى و دانستى چه علمى از كتاب نزد او بوده؟ گفتم: به من از آن خبر دهيد. فرمود: علم او به اندازۀ يك قطره بوده است در درياى اخضر (مديترانه). اين اندازه چيست نسبت به علم تمامى كتاب؟ گفتم: قربانت، چهبسيار كم است اين اندازه! فرمود: اى سدير، چه بسيار است كه خداى عزّوجل او را منسوب به آن علمى كرده كه من به تو خبر مىدهم. اى سدير آيا در آن چه از قرآن خداى عزّوجل خواندى، اين آيه را خواندهاى: «بگو بس است براى گواه ميان من و شما خداوند و كسى كه علم كتاب دارد»؟ گفتم: آن را خواندهام، قربانت. فرمود: كسى كه همۀ علم كتاب را دارد بافهمتر است يا كسى كه جزئى از علم كتاب را دارد؟ گفتم: نه، بلكه آن كه علم همۀ كتاب را دارد او بافهمتر است. سپس با دست خود اشاره به سينهاش كرده و فرمود: به خدا تمامى علمِ كتاب نزد ما است، به خدا همهاش نزد ما است.
حال چنين شخصى را با اميرالمؤمنين (ع) مقايسه كنيد كه طبقآيۀ مورد بحث تمامى علم كتاب را در اختيار دارد. وقتى آن شخص با دانستنِ
بخشى از كتاب، توانست تخت بالقيس را به يك چشم به هم زدن بياورد، معلوم است كه اميرالمؤمنين (ع) با علم به تمام كتاب، مىتواند دليل و شاهد براى حقّانيّت اسلام و پيامبر (ص) باشد؛ به عبارت واضحتر، پيامبراسلام (ص) حق است؛ چون كسى كه علم تمامى قرآن و كتاب نزد اوست، شهادت مىدهد كه او حقّ است.
اگر خود اميرالمؤمنين (ع) روى منبر مىفرمودند:
«سلونى قبل أن تفقدونى»، خداوند متعال هم در مورد او مىفرمايد: على آن كسىاست كه تمام علم قرآن نزد اوست و چنين كسىكهتمامى علم قرآن نزد اوست، بر حقّانيّت اسلام گواهى مىدهد.
نكتۀ ديگرى كه در اين دو آيه به چشم مىخورد، تقارن على (ع) و قرآن است؛ همان چيزى كه پيامبر اكرم (ص) بارها در روايت ثقلين - كه إن شاء الله بعداً به بحث از آن خواهيم پرداخت - در مواقع حسّاس و فرصتهاى مختلف نسبت به آن تذكّر دادند:
«إِنِّىتَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى فَإِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْض»(1)
اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما مىگذارم. تا زمانى كه پيرو اين دو باشيد، اهل هدايت هستيد: يكى كتاب خدا و دوّم عترت من و
اين دو از هم جدا نمىشوند تا آن كه روز قيامت به من ملحق شوند.
يعنى قرآن منهاى عترت ضلالت است، هم چنان كه عترت منهاى قرآن هم ضلالت است.
1) . مصادر اين روايت در فصل سوّم خواهد آمد.
نكتۀ ديگر اينكه لفظ «شهادت» در چند جا ازقرآنكريم به اميرالمؤمنين (ع) اطلاق شده است كه در موارد مختلف، معانى مختلفى دارد.
معناى اوّل همين استكه در اين دو آيه عرض كردم؛ يعنى «دليل». پيامبر (ص) اگر ادّعا مىكند كه پيامبر است، دليلش اين است كه على (ع) به او ايمان آورده است.
معناى دوّم اين لفظ، شهادت بر اعمال بندگان در روز قيامت است؛ يعنى اميرالمؤمنين (ع) در روز قيامت ميزان اعمال ماست. در زيارت آن حضرت هم مىخوانيم:
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مِيزَانَ يَوْمِ الْحِسَابِ»(1)
قرآن كريم در اين مورد مىفرمايد:
وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً(2)
شما را امّت وسط و ميانه (بدون افراط و تفريط) قرار داديم تا در روز قيامت شاهد بر اعمال مردم باشيد و پيامبر شاهد بر شما باشد.
ائمّۀ اطهار (ع) فرمودهاند: منظور از «امّت» در اين آيه، ما هستيم؛(3)يعنى
اميرالمؤمنين (ع) و بعد از ايشان بقيّۀ ائمّه (ع)، يكى پس از ديگرى در روز قيامت موافق و مخالف مردم شهادت مىدهند، مشخّص مىكنند كه اين فرد بهشتى است يا جهنّمى.
لازمۀ اين معناى شهادت، معناى سوّمى است و آن هم اين كه در اين دنيا همۀ ما در محضر اين ذوات مقدّس هستيم و آنها حاضر و ناظر بر اعمال و افعال ما هستند. لازمۀ اداى شهادت، تحمّل شهادت و مشاهدۀ آن چيزى است كه مىخواهد در مورد آن شهادت دهد. و الاّ كسى كه حاضر و ناظر بر اعمال ما در اين دنيا نباشد، چگونه مىتواند در آخرت شهادت بر آن بدهد؟ تا كسى صحنهاى را نديده باشد، نمىتواند در دادگاه نسبت به آن شهادتى بدهد؛ لذا شيعه اعتقاد دارد همۀ عالم محضر حضرت ولى عصر «ارواحنافداه»، و نه فقط ايشان، بلكه محضر تمامى معصومين (ع) است. و علاوه بر نظارت بر اعمال و افعال، بايد بر دل بندگان و نيّات آنان هم مسلّط باشند تا بتوانند در روز قيامت شهادت دهند كه آن چه را الآن من مىگويم، براى رضاى خدا بوده يا خير. و لذاست كه ائمّۀ طاهرين (ع) فرمودهاند: مراد از «امّت» در آيۀ شريفه ما هستيم.
در روايت ديگرى، امام باقر (ع) مىفرمايند: معنا ندارد كه منظور از امّت، تمامى مسلمين باشد. بعضى از آنان صلاحيت اداء شهادت بر كمترين چيزى را (به تعبير روايت، بستۀ هيزم روى قاطر) در اين دنيا ندارند، چطور ممكن است
در روز قيامت شاهد بر اعمال مردم باشند؟(1)
1) . مناقب آل أبىطالب، ج 4، ص 179: «وَ لَا يَكُونُ شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ إِلَّا الْأَئِمَّةُ وَ الرُّسُلُ فَأَمَّا الْأُمَّةُ فَإِنَّهُ غَيْرُ جَائِزٍ أَنْ يَسْتَشْهِدَهَا اللَّهُ تَعَالَى عَلَى النَّاسِ وَ فِيهِمْ مَنْ لَا تَجُوزُ شَهَادَتُهُ فِى الدُّنْيَا عَلَى حَزْمَةِ بَقْل.»
نكتۀ ديگرى كه از اين آيه استفاده مىشود، اين است كه اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمّه (ع) الگوى جامعۀ بشريّتاند. اين ديگر تأويل آيۀ شريفه نيست، ظاهر آيه اين است كه جامعه بايد از ايشان الگو و سرمشق بگيرد؛ چون «امّت وسط» هستند؛ هيچ گونه افراط و تفريطى، نه در عمل، نه در گفتار و نه در افكار آنان نيست و در اين الگو بودن اختصاصى به شيعه ندارند، حتّى اختصاص به مسلمانان هم ندارند؛ قافلهسالار بشريّتبه سمت هدايت هستند. خداوند متعال در آيهاى ديگر مىفرمايد:
وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّة يَهْدُونَ بِأَمْرِنا(1)
و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكردند
براى اين آيه دو معنا مىتوان بيان كرد: يكى همين كه عرض شد؛ يعنى مردم را به سوى هدايت مىكشانند.
معناى ديگر هم اين كه فيض را از طرف حق مىگيرند و به ما سوى الله مىدهند؛ يعنى واسطۀ فيض عالمند. اگر جبرئيل زنده است، به واسطۀ اميرالمؤمنين (ع) است. اگر ما الآن نفس مىكشيم، اگر عقل داريم، اگر سخن مىگوئيم، اگر مىشنويم، همه و همه به واسطۀ وجود آن انوار مقدّس است. امر ما را (يعنى عالم وجود را) هدايت مىكنند، يعنى ادامۀ حيات عالم وجود به
واسطۀ آن ذوات مطهّر است.
در زيارات نسبت به اين معنا، بسيار تذكّر داده شده است. از بهترين زيارات ما، زيارت «جامعۀ كبيره» است. امام زمان «ارواحنافداه» فرمودهاند: خوب زيارتى
1) . انبياء / 73.
است، اين زيارت.(1)در اين زيارت مىخوانيم:
«بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ... وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِكُم»(2)
خداوند به واسطۀ شما آغاز كرد و به واسطۀ شما خاتمه مىدهد و به سبب شماست كه باران را نازل مىكند و به سبب وجود شماست كه
خداوند آسمان را نگه داشته تا مبادا بر روى زمين بيفتد مگر به اذن خودش (به واسطۀ شماست كه اين زمين و اين عالم پابرجاست).... و زمين با نور شما روشن است.
1) . علامۀ مجلسى مىگويد: براى زيارت اميرالمؤمنين به نجف رفتم، امّا احساس كردم لياقت زيارت و رفتن به حرم مطهّر را ندارم. لذا تصميم گرفتم ده شبانه روز را با نماز و روزه و ارتباط با خداوند بگذرانم تا اين لياقت براى من حاصل شود. بعد از ده شبانه روز، حالت مكاشفهاى براى من پيدا شد. در آن حالت به من گفتند: اگر مىخواهى به جايى برسى، بايد بروى به «سرّ من رأى» (يعنى بدون ولايت، احدى به جايى نمىرسد). لذا پياده از نجف به سمت سرّ من رأى به راه افتادم. وقتى به آن جا رسيدم، غسل كردم و رفتم حرم مطهّر امام هادى. تا وارد حرم شدم، ديدم وجود مقدّس امام زمان «ارواحنافداه» به همراه پدرشان، بر سر قبر جدشان ايستادهاند. من هم شروع كردم به خواندن زيارت جامعۀ كبيره با صداى بلند. بعد از تمام شدن زيارت، حضرت به من فرمودند: بيا جلو. از ابهت ايشان، نمىتوانستم جلو بروم. امّا بالأخره رفتم خدمت ايشان. حضرت دست روى شانه من گذاشتند و فرمودند: «نعم الزيارة هذه»؛ خوب زيارتى است اين زيارت. به حضرت عرض كردم: آيا اين زيارت از جدّ شماست؟ و اشاره كردم به قبر امام هادى. حضرت فرمودند: آرى.
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 2، صص 615 و 616.
خلاصۀ بحث تا اين جا اين كه شش نكته - كه از اسرار شيعه و فوقالعادّه مهمّ است - از اين سه آيۀ شريفه استفاده مىشود.
اوّل: اميرالمومنين على (ع) عالِم به تمامى قرآن هستند، آن علمى كه آصف بن برخيا با دانستن قطرهاى از آن توانست تخت بلقيس را در يك چشم به هم زدن از يمن به شام بياورد.
دوّم: اميرالمومنين على (ع) و ساير ائمّۀ طاهرين (ع) الگوى جامعۀ بشريّتاند و اگر جامعه اين الگو را بپذيرد، به آن مدينۀ فاضلهاى كه همه آرزويش را دارند، خواهد رسيد.
سوّم: در روز قيامت، همان طور كه خداوند و پيامبراكرم (ص) شاهد و ميزان اعمال ما هستند، ائمّۀ طاهرين (ع) و از جمله اميرمؤمنان (ع) هم شاهد و ميزان اعمال ما هستند.
چهارم: ائمّۀ طاهرين (ع) سعه و سلطۀ وجودى دارند بر جهان، نه فقط كرۀ زمين، كه بر تمامى آسمانها و كلّ عالم وجود.
پنجم: ائمّۀ اطهار (ع) واسطۀ فيض اين عالم هستند؛ يعنى اگر نعمت و فيضى قرار است از طرف پروردگار به اين عالم برسد، به واسطۀ وجود مقدّس اميرالمؤمنين (ع) و ديگر معصومين (ع) خواهد بود.
ششم: آن كه آن ذوات مقدّس نه فقط بر گفتار و كردار، كه بر نيّات و افكار
ما هم اشراف دارند.
اين مطالب همگى از اسرار شيعه است كه در قالب ادعيه، زيارات و روايات
به دست ما رسيده است. تنها تفاوت آنها با قرآن اين است كه، قرآن هم از نظر معنا و هم از نظر لفظ از جانب خداى متعال است، امّا روايات و ادعيه وارده از جانب معصومين (ع)، الفاظش از جانب معصومين يا روات احاديث است، امّا از نظر معنا از جانب خداوند متعال مىباشد.
آيۀ بعدى كه اگر مهمتر از سه آيۀ قبل نباشد، لااقل در رديف آنهاست و خداوند به اين آيه فوق العادّه اهميّت داده است، آيۀ «تطهير» است:
إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(1)
خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان پيامبر بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
خداوند براى شما اهلبيت اين طور خواسته است كه به هيچ وجه گناه و پليدى در زندگى شما نباشد و از هر نظر شما را پاك قرار داده است؛ نه گناه، نه انحراف و نه خطا واشتباه. خلاصه، هيچ صفت رذيلهاى و لو بسيار كوچك در شما وجود ندارد. از نظر باطن طاهر و مطهّر، از نظر ظاهر طاهر و مطهّر، از نظر گفتار و رفتار صد در صد طاهر و مطهّر.
شأن نزول اين آيه به اين ترتيب بود كه روزى پيامبر اكرم (ص) به خانۀ
«امّسلمه» وارد شدند. از آن جا كه قرار بود خبر مهمّى از جانب خداوند به ايشان برسد، از همسرشان خواستند تا به كسى اجازۀ ورود به منزل را ندهد. امّا حضرت فاطمۀ زهراء (س) در همان روز طعامى براى پدرش آماده كرده بود.
1) . احزاب / 33.
امّسلمه نتوانست مانع دخول حضرت فاطمه (س) شود؛ چون مىدانست آن چه پيامبر (ص) از او خواسته، مطمئناً شامل حال حضرت فاطمه (س) نمىشود. فاطمۀ زهرا (س) به همراه غذا به نزد پيامبر (ص) آمد، امّا حضور او كافى نبود؛ لذا پيامبر (ص) از او خواست كه على و حسنين (ع) را نيز بياورد. خواست پيامبر (ص) انجام شد. وقتى همگى در خانۀ امّ سلمه جمع شدند، جبرئيل آيۀ شريفه را نازل كرد. پيامبر (ص) آنان را زير كساء خيبرى جمع كرد و سه بار فرمودند:
«اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِى وَ هَؤُلَاءِ أَهْلِى وَ عِتْرَتِى فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيرا»(1)
خداوندا، اين افراد اهل و خاندان من هستند، پس پليدى را از آنان دور كن و آنان را پاك فرما.
در ذيل برخى از نقلهاى اين روايت آمده است كه امّ سلمه از پيامبر (ص) پرسيد: آيا من جزء اهل بيت شما نيستم؟ پيامبر (ص) در جواب فرمودند:
«إِنَّكِ إِلَى خَيْرٍ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِى وَ ثِقْلِى»(2)
تو بر خير هستى، امّا اهل و خاندان من اين افراد هستند.
امّا در مورد معناى آيه، بعضى خيال كردهاند معناى آيه اين است كه اهلبيت (ع) فقط معصوم از گناه هستند. امّا شيعه بالاتر از اين مىگويد. خيلىها
گناه نكردند. امام جماعت نبايد گناه كند و الاّ نمىتوان پشت سر او نماز خواند. مرجع تقليد هم همين طور؛ اگر گناه كند، مقام مرجعيّت از او سلب مىشود. ولىّ فقيه اگر گناه كند، خود به خود منعزل مىشود. پس خيلى اين چنين بودند. حضرت زينب (س)، حضرت ابوالفضل (ع)، همه معصوم از گناه بودند. برخى از اين جملۀ امام حسين (ع) كه در مورد على اكبر در روز عاشورا فرمودند:
«اللّهُمَّ اشْهَدْ فَقَدْ بَرَزَ إلَيْهِمْ غُلَامٌ أشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ
«عَصَمَكُمُ اللَّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ آمَنَكُمْ مِنَ الْفِتَنِ وَ طَهَّرَكُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَ أَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ طَهَّرَكُمْ تَطْهِيرا»(1)
»،(2)استفاده كردهاند كه على اكبر معصوم بوده و درست هم استفاده كردهاند.
لذا صِرف گناه نكردن براى على (ع) مقام بالايى نيست. سخن آيۀ شريفه بالاتر از اين است. زيارت جامعۀ كبيره، اين آيه را اين طور تفسير مىكند:
علاوه بر اين كه گناه در زندگى ائمّۀ طاهرين (ع) وجود ندارد، هيچ گونه اشتباه و لغزش و ناپاكى در آنان پيدا نمىكنيد؛ نه خطا، نه نسيان، نه جهل به موضوعات، نه جهل به احكام. صرف گناه نكردن را كه ما براى ولىّ فقيه و
مرجع تقليد و امام جماعت هم قائليم و بيان چنين فضيلتى براى ائمّۀ طاهرين (ع) نياز به اين همه توجّه و تأكيد ندارد. مقام امامت بالاتر از اين است كه كسى بتواند تنها با گناه نكردن به آن برسد. شيعه كسى را كه حتّى يك ذرّه سهو در زندگىاش باشد، امام نمىداند. مقام امامت، بالاتر از مقام عبوديّت و
رسالت و نبوّت است. مطابق آيات قرآن كريم، حضرت ابراهيم (ع) اوّل عبد خدا بود، بعد از آن به مقام نبوّت و سپس به مقام رسالت رسيد و پس از همۀ اينها و موفّق شدن در امتحانات و بلاهاى دشوار بود كه توانست به مقام امامت راه پيدا كند.
وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ(1)
و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: «من تو را امام مردم قرار دادم.» [ابراهيم] پرسيد: «از فرزندانم [چطور]؟» فرمود: «پيمان من به بيدادگران نمىرسد.»
از اين كه ابراهيم (ع) تقاضاى اين مقام را براى فرزندان خود كرده، استفاده مىشود كه اين قضيّه در سنين پيرى آن حضرت و بعد از نبوّت و رسالت بوده؛ چون در همين سنين بود كه خداوند نعمت داشتن فرزند را به او عطا كرد.
نكتهاى كه در پايان اين قسمت از بحث لازم به ذكر است، اين است كه هميشه در طول تاريخ افرادى بودهاند كه در مقابل هر واقعيّت و حقيقتى هر چند
روشن، اشكال تراشى و بهانه جويى مىكردند. در مورد اين آيه هم اين اشكالات پوچ را مطرح كردهاند و در اين مجال، فرصت نيست كه به تك تك اين اشكالات بپردازيم، امّا به عنوان يك قاعدۀ كلى به خاطر داشته باشيد كه وقتى اين همه روايت از موافق و مخالف در مورد قضيّهاى نقل شده و معناى آن با دليل
1) . بقره / 124.
مشخّص شده، ديگر هر اشكالى در مقابل آن پوچ است. مشهور است كه شيخالرئيس با شاگردان خود بر سر حوضى نشسته بود. با چند برهان ثابت كرد كه شما فكر مىكنيد در اين حوض، آب وجود دارد، امّا در واقع اين طور نيست. وقتى شيخ درماندگى شاگردانش را ديد، دست خود را زير آب برد و آب را روى آب ريخت تا همه صداى آن را بشنوند. بعد گفت: تمام ادلّۀ مرا اين حسِّ شما باطل مىكند، اگر من ده يا بيست دليل ديگر هم بياورم، در مقابل اين حسّى كه شما داريد، پوچ و بىمعنى است.
در مقابل اتّفاق شيعه، در مقابل شهرت بسيار از اهل تسنّن، در مقابل اين همه كتاب از شيعه و سنّى، اگر اشكالى شود، ديگر ارزش علمى ندارد، و همان اشكال در مقابل حس در داستان بالاست و اين اشكالها ديگر ارزش علمى ندارد.(1)
پاسخى كه به اين اشكال داده شده است، اين است كه روايات متواترى هم از طريق شيعه و هم از طريق اهل سنّت وجود دارد كه ظاهر آن نزول اين آيه در شأن و خصوص پيامبراكرم، اميرالمؤمنين، فاطمۀ زهرا و حسنين است. علاوه بر آن، در برخى از اين روايات، به خروج امّسلمه كه از همسران پيامبر بود، از اين عنوان تصريح شده است. بهعبارت كاملتر، به تمّسك به نظم و سياق آيات براى اثبات اين مطلب، دو اشكال وارد شده است:
نخست: مناسبت نظم در مقام تعارض، نمىتواند با روايات متواترى كه نزول آيه را به چهار تن از خاندان پاك پيامبر به همراه خود حضرت اختصاص داده، مقابله و برابرى كند.
دوّم: چنين مناسبتى قابل پذيرش نيست؛ زيرا ضميرهاى آيۀ تطهير بر خلاف آيات قبلى، مذكّر است و خطاب و مخاطب در اين آيه با آيات قبلى فرق مىكند. خداوند اين آيه را در ميان آيات مربوط به همسران پيامبر آورده است تا روشن باشد كه خداى سبحان تنها به خاطر اكرام اهل بيت، همسران پيامبر را امر و نهى و تأديب مىفرمايد تا بدين وسيله آنان را از اشكال و نقصى كه ممكن است از ناحيۀ همسران پيامبر به ايشان متوجّه گردد، پاك شمارد و از متّصف شدن آنان به عيبى از جانب همسران رسولخدا دور بدارد و آنان را بالاتر از آن قرار دهد كه با اهل معاصى تماس داشته باشند. به همين جهت خداى متعال ابتدا با خطاب به همسران پيامبر يا نِساءَ النَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ؛ اى همسران پيامبر! شما مانند ديگر زنان نيستيد، آغاز مىكند. اين جدا سازى به سبب رابطهاى بوده است كه اين زنان با پيامبر داشتهاند، نه اين كه خودشان ذاتاً با ديگر زنان فرق داشته باشند. پس آنان در يك مرتبه قرار دارند و اهلبيت در مرتبهاى ديگر.
مفهوم آيۀ فوق در واقع شبيه به اين است كه كسى بگويد: اى همسر فلانى، تو با زنان ديگر فرق مىكنى. پاكدامنى و پوشش خود را حفظ كن و از دستورات خدا پيروى نما، چرا كه همسر تو از خاندان پاكى است كه خدا خواسته است آنان از پليدىها و كاستىها پاك باشند. (دلائل الصدق لنهج الحق، ج 4، صص 359-374 با تلخيص)
1) . مهمترين اشكالى كه از جانب اهل سنّت در رد استدلال به اين آيه نقل شده است، شمول اين آيه نسبت به همسران اهل سنّت است؛ چرا كه نظم و سياق آيات قبل و بعد با اين معنا تناسب دارد (آيات قبل و بعد از اين آيه همگى مربوط به همسران پيامبر است) البته به خاطر عدول از صيغۀ مؤنث به مذكر، شامل تمامى اهل بيت پيامبر چه مرد و چه زن خواهد شد، نه خصوص همسران. لذا اين آيه دلالتى بر عصمت اهل بيت ندارد؛ چون قطعاً بسيارى از اهل بيت به اين معنا، معصوم نبودند.
آيۀ پنجم، آيۀ «مباهله» است كه فوقالعادّه اهميّت دارد؛ به اندازهاى كه وقتى مأمون از حضرت رضا (ع) در مورد بالاترين فضيلت اميرمؤمنان (ع) در
قرآن مىپرسد، حضرت در جواب به اين آيه اشاره مىكنند.(1)ائمّۀ طاهرين (ع) به اين آيه افتخار مىكردند.
به اتّفاق شيعه، بلكه به اتّفاق تمامى مسلمين، اين آيه در مورد پيامبراكرم (ص)، اميرمؤمنان (ع)، فاطمۀ زهرا (س) و حسنين (ع) نازل شده است. شأن نزول اين آيه از اين قرار است كه علماى مسيحى نجران خدمت پيامبر اكرم (ص) آمدند تا در مورد دين خودشان و اسلام با ايشان صحبت كنند تا - به خيال خود - حقّانيّت خود را در مقابل پيامبر (ص) ثابت كنند، امّا قدرت پاسخ به
سخنان و استدلالات آن حضرت را نداشتند. با اين حال، از سر لجبازى حاضر نشدند دين اسلام را بپذيرند. در نهايت قرار شد دو طرف مباهله كنند؛ به اين صورت كه در بيابان جمع شده و از خدا بخواهند كه هركدام حقّند، باقى بمانند و گروه باطل نابود شود.
قرار شد روز بيست و چهارم ذى الحجّه جهت مباهله جمع شوند. آيۀ شريفه نازل شد:
1) . الفصول المختارة من العيون و المحاسن، ص 38: «وَ حَدَّثَنِى [سيد مرتضى] الشَّيْخُ [شيخ مفيد] أَدَامَ اللَّهُ عِزَّهُ أَيْضاً قَالَ قَالَ الْمَأْمُونُ يَوْماً لِلرِّضَا أَخْبِرْنِى بِأَكْبَرِ فَضِيلَةٍ لِأَمِير ِالْمُؤْمِنِينَ يَدُلُّ عَلَيْهَا الْقُرْآنُ قَالَ فَقَالَ لَهُ الرِّضَا فَضِيلَةٌ فِى الْمُبَاهَلَةِ قَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَكَانَا ابْنَيْهِ وَ دَعَا فَاطِمَة فَكَانَتْ فِى هَذَا الْمَوْضِعِ نِسَاءَهُ وَ دَعَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ فَكَانَ نَفْسَهُ بِحُكْمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ ثَبَتَ أَنَّهُ لَيْسَ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ تَعَالَى أَجَلَّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَفْضَلَ فَوَجَبَ أَنْ لَا يَكُونَ أَحَدٌ أَفْضَلَ مِنْ نَفْسِ رَسُولِ اللَّهِ بِحُكْمِ اللَّهِ تَعَالَى.»
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّٰهِ عَلَى اَلْكٰاذِبِينَ(1)
هر گاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده، باز كسانى با تو به محاجه و ستيز برخاستند، به آنها بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت مىكنيم، و شما هم زنان خود را، ما از نفوس خود دعوت مىكنيم، شما هم از نفوس خود، آن گاه مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار دهيم.»
پيامبر (ص) هم طبق دستور آيۀ شريفه، اميرالمؤمنين (ع)، فاطمۀ زهرا (س) و حسنين (ع) را نزد خود جمع كردند و فرمودند:
«اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِى وَ عِتْرَتِى فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً»
خداوندا، اينان اهل بيت و خاندان من هستند، پس پليدى را از آنان بزدا و آنان را پاك گردان.
قبل از اين كه پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) به محلّ قرار بروند، يكى از علماى
مسيحى به بقيّه هشدار داده بود كه اگر ديديد محمّد با خانواده و نزديكانش آمد، مباهله نكنيد (چون مشخص است چنين كسى كه نزديكترين افراد به خود را براى مباهله مىآورد، به حقّانيّت خود صد در صد يقين دارد)، امّا اگر به همراه اصحاب خود آمد، مباهله كنيد. آنها هم وقتى ديدند پيامبر (ص) به همراه چهار نفر از نزديكترين افراد خانوادهاش آمده، از مباهله صرف نظر كردند، امّا باز هم حاضر به پذيرش اسلام نشدند، بلكه پذيرفتند در قيموميّت حكومت
1) . آل عمران / 61.
اسلامى باقى بمانند و در مقابل جزيه بدهند.(1)
نكات مهمّى از اين آيه شريفه استفاده مىشود:
اوّل اين كه، در آن زمان و حتّى بعدها مشهور بود كه نوۀ دخترى، فرزند انسان محسوب نمىشود؛ لذا به ائمّۀ طاهرين (ع) اشكال مىكردند كه چرا در مورد خودتان تعبير «ابن رسول الله» را به كار مىبريد. امّا اين آيه شريفه، خط بطلانى روى اين تصوّر كشيد و براى امام حسن و امام حسين (ع)، تعبير «ابناءنا» را به كار برده است.
نكتۀ دوّم اينكه، در ميان زنانى كه نزد پيامبر (ص) بودند، فاطمۀ زهرا (س) محبوبترين آنها بود كه پيامبر (ص) فقط او را به همراه خود براى مباهله برد.
امّا مهمترين نكتۀ اين آيۀ شريفه كه ائمّۀ اطهار (ع) و شيعه هميشه به آن افتخار مىكردند و مىكنند، اين است كه در اين آيه، اميرالمؤمنين (ع)، نفس پيامبراكرم (ص) قلمداد شدهاند و نكتۀ اين تعبير اين است كه پيامبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) از نظر فضائل يكسان هستند؛ هر فضيلتى پيامبر (ص) دارند، على (ع) هم دارند و هر فضيلتى كه اميرالمومنين (ع) دارند، پيامبر (ص) هم آن را دارند. تنها تفاوت اين دو وجود مقدّس، همان نبوّت است كه پيامبر (ص) نبى بودند، امّا اميرالمؤمنين (ع) مقام نبوّت را نداشتند. قبلاً از قول پيامبر اكرم (ص)
1) . ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب المباهلة و ما ظهر فيها من الدلائل و المعجزات، ج 21، صص 276-356؛ باب آيۀ المباهلة، ج 35، صص 257-271؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 3، صص 46-76 و ج 9، صص 70-91 و ج 14، صص 131-148 و ج 20، صص 84-87 و ج 22، صص 33-53 و ج 24، صص 2-23 و ج 30، صص 17-21 و ج 33، صص 21-25.
بيان شد كه فرمودند: من و على از نور واحد خلق شديم قبل از اين كه آدم خلق شود. وقتى خداوند آدم را خلق كرد، آن نور را در صلب آدم قرار داد و همين طور اين نور، نسل به نسل در صلبهاى طاهر و مطهّر و ارحام طاهر و مطهّر منتقل شد تا به عبد المطلب رسيد. بعد از آن، قسمتى در صلب عبدالله قرار گرفت و قسمت ديگر در صلب ابوطالب.
همچنين از اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه - همانگونه كه قبلاً ذكر شد - آمده كه فرمودند: در روزى كه پيامبر مبعوث به رسالت شد، به من فرمود: تو هر آن چه من مىبينم، مىبينى و هر آن چه من مىشنوم، مىشنوى. تنها تفاوت من و تو اين است كه من پيامبرم و تو وزيرى.
اعتقاد شيعه بايد همين باشد كه چهارده معصوم نور واحد هستند و تفاوتى جز در همان نبوّت و امامت ميان آنان نيست، به طورى كه اگر امام حسن و امام حسين (ع) به جاى همديگر بودند، امام حسن (ع) همان حادثۀ كربلا را مىآفريدند كه امام حسين (ع) آفريدند و امام حسين (ع) نيز مانند امام حسن (ع) با معاويه صلحنامه را امضاء مىكردند. در زمان، تقدّم و تأخّر داشتند، امّا در
فضيلت و انجام وظيفه تفاوتى نبود. به همين دليل در بعضى از روايات مىخوانيم كه پيامبر (ص) فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَنِى وَ خَلَقَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَة وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ مِنْ نُورٍ وَاحِد»(1)
1) . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 27، ص 131. احاديث ديگرى بدين مضمون در باب اوّل از ابواب خلق و طينت و ارواح ائمّه با عنوان «بدو أرواحهم و أنوارهم و طينتهم و أنهم من نور واحد» وجود دارد. (همان، ج 25، صص 1-35)
خلاصه، آنچه از قرآن و روايات استفاده مىشود، اين كه اميرالمؤمنين (ع) جان پيامبر اكرم (ص) است و لذا خداوند در آيۀ «مباهله»، به جاى آن كه به پيامبر (ص) بگويد: على را همراه خود ببر، مىفرمايد: «بگو خودم را مىآورم.» و اين فضيلت بزرگى است براى اميرالمؤمنين (ع).
و بايد اضافه شود كه اين فضيلت مختصّ اميرالمؤمنين (ع) نيست؛ ساير ائمّه (ع) هم يكى پس از ديگرى نفس پيامبر اكرم (ص) هستند.(1)
يكم. معمول اين است كه مباهله كنندگان به هنگام مباهله، اهل بيت و نزديكان خويش را جمع مىكنند؛ لذا رسول خدا فرزندان و زنان خويش را جمع كرد. پس صرف اين، فضيلتى نخواهد بود. دوّم. مراد از (أنفس) در اين جا، مردان است؛ گويا خداى متعال فرمان داده تا پيامبر، زنان و فرزندان و مردان خانوادۀ خويش را گرد آورد، كه زنان همان فاطمه است و فرزندان حسن و حسين است و مردان، پيامبر و على.
سوّم. ادّعاى مساوات پيامبر و على كه از اين آيه استفاده كردهاند، قطعاً نادرست است و نادرستى اين سخن، از ضروريات دين است؛ زيرا هيچ يك از افراد اين امّت، اصولاً برابر با پيامبر نمىباشد و هر كس چنين ادعايى داشته باشد از دين خارج است. چگونه امكان دارد كسى با پيامبر، مساوى باشد، در حالى كه پيامبراكرم رسول خدا و خاتم النّبيين بوده و در ميان پيامبران اولوالعزم از همه برتر است؟ هيچ كدام از اين ويژگىها در على وجود ندارد. البته در اين آيه، فضيلت بزرگى براى على بيان شده است و اين فضيلت مسلّم است، امّا دليل بر امامت او نخواهد بود.
مرحوم مظفّر در پاسخ به اين اشكالات چنين مىنويسد:
اوّلاً، اين ادّعا كه مباهله كنندگان عادت داشتند كه نزديكان خود را جمع كنند، ادّعاى دروغى است. اصل مباهله چه وقتى به شكل عادت درآمده بود تا جمعآورى خانواده و نزديكان در آن عادّى باشد؟ اگر چنين رسمى معمول بود، حتماً نصارا به پيامبر اعتراض مىكردند؛ زيرا پيامبر بر خلاف اين عادت، عمل كرد و تنها تعداد اندكى از خانواده و نزديكانش را گرد آورد.
بر فرض كه چنين امرى، عادّى و معمول بوده است، امّا مخالفت پيامبر با اين شيوۀ معمول، دليل بر آن است كه عنايت الهى و كرامت پيامبر، متوجّه همان افرادى است كه به امر خدا جمع شدند. و اين عنايت، ديگر نزديكان پيامبر مانند عباس و فرزندانش و ساير افراد بنى هاشم و دختران حضرت فاطمه و ديگر زنان پيامبر را كه در خانۀ ايشان زندگى مىكردند در بر نگرفت. اسقف نجران نيز دريافت كه اين افراد خاصّ، مورد عنايت خدا هستند و از شرافت و عظمت و اهميّت بسيارى در درگاه خدا برخوردارند؛ لذا با ديدن ايشان - مطابق روايتى كه به نقل از ابن اسحاق در كشاف آمده است - گفت: «من چهرههايى را مىبينم كه اگر خدا بخواهد كوهى را از جاى بركند، با آنها بر مىكند.»
ثانياً، اين كه مراد از (انفس) در اين جا، مردان يعنى رسول خدا و على باشد، به دو دليل نادرست است:
دستور دادن شخصى به خود و دعوت خويشتن به كارى، نامعقول و بر خلاف نظر دانشمندان علم اصول است كه مىگويند: هيچ گويندهاى مشمول خطاب خود واقع نمىگردد، مثلاً هر گاه كسى، گروهى را فراخواند، خودش در زمرۀ فراخواندهشدگان به شمار نمىآيد.
روايتى است كه ابنحجر در الصواعق المحرقه ذيل همين آيه شريفه از دارقطنى نقل مىكند: «على در روز شورا با اين آيه با اهل شورا احتجاج نموده و فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا كسى غير از من در ميان شما هست كه از لحاظ خونى از من به پيامبر نزديكتر باشد؟ آيا كسى غير از من هست كه پيامبر او را نفس خود شماردو فرزندانش را فرزندان خويش بداند و زنانش را زنان خود ذكر كند؟ مردم پاسخ دادند: بهخدا سوگند خير.»
ثالثاً، اين سخن كه هر كس مدّعى برابرى على با پيامبر باشد، از دين خارج است، خودش خارج شدن از راه حقيقت آشكار است؛ زيرا مقصود علّامه برابرى در ويژگىها و كمالات ذاتى است، نه آن ويژگىهايى كه موجب برگزيدگى آن حضرت به پيامبرى و امتياز او از على باشد. و اين گونه برابرى، مفاد حديثى است كه در كتاب كنز العمال، باب فضائل على به نقل از ابن ابى عاصم و ابن جرير كه آن را صحيح نيز مىشمارد و طبرانى در الاوسط و ابن شاهين در السنه، وارد شده است:
پيامبر به على فرمود: از خدا هيچ چيز را نخواستم مگر اين كه مانند آن را براى تو نيز خواستم. و هيچ چيز نيست كه از خدا خواسته باشم امّا به من نداده باشد، به استثناى مسألۀ نبوّت كه به من گفته شد پس از تو پيامبرى نيست.
دليل ديگر، روايت مستفيضى است كه از پيامبر نقل شده مبنى بر اين كه «إن عليا منّى و أنا منه»؛ على از من است و من از على. پس اين آيۀ شريفه، بر امامت على دلالت دارد؛ زيرا برابرىِ او با رسول اكرم در تمام خصوصيّتها به استثناى امتياز نبوّت، مستلزم آن است كه على نيز مانند پيامبر از مؤمنان نسبت به خودشان سزاوارتر باشد و از تمام جهات نسبت به ديگران برترى داشته باشد و پيروى او از ديگران، همانند پيروى پيامبر از ديگران ناممكن باشد. (دلائل الصدق لنهج الحق، ج 4، صص 401-406 با تلخيص)
1) . اشكالاتى به استدلال به اين آيه وارد شده است كه مهمترين آنها از اين قرار است (اشكالاتى است كه فضل بن روزبهان از علماى اهل سنّت، بر كلام علامۀ حلّى در نهجالحق وارد كرده است):
ششمين آيه، آيۀ «ولايت» است. تفاوتى كه اين آيه با آيات قبل دارد، اين است كه آيات قبل دليلى بود بر حقّانيّت شيعه امّا با واسطه، امّا اين آيه بدون هيچ واسطهاى دليل بر حقّانيّت شيعه است.
شأن نزول اين آيه از اين قرار است كه اميرالمؤمنين (ع) در مسجد مشغول خواندن نافله بودند. فقيرى وارد مسجد شد و از مسلمانان درخواست كمك كرد، امّا كسى چيزى به او نداد. اميرالمؤمنين (ع) متوجّه اين موضوع شدند. در
حالى كه مشغول ركوع بودند، دست مبارك را مقابل آن فقير دراز كردند و انگشترشان را به عنوان صدقه به او دادند. آيۀ شريفه بر پيامبر (ص) نازل شد، در حالى كه پيامبر (ص) به همراه عدهاى از يهوديان در منزل تشريف داشتند:
إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ(1)
ولى شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند، همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع زكات(2)مىدهند.
پيامبر همراه با يهوديانى كه در منزل ايشان بودند، به سمت مسجد به راه افتادند كه سائلى را ديدند كه در حال خروج از مسجد بود. از او پرسيدند: آيا كسى به تو چيزى داد؟ در جواب، با اشاره به اميرالمؤمنين (ع) كه در حال نماز
بود، گفت: بله، همان نمازگزار.(3)
به اتّفاق علماى شيعه و مشهور ميان اهل سنّت، اين آيه در شأن اميرالمؤمنين (ع) نازل شده است و به هيچ وجه قابل شبهه و خدشه نيست.(4)
1) . مائده / 55.
2) . صدقه نيز نوعى زكات است، البته زكات مستحب.
3) . الأمالى (للصدوق)، ص 124. در برخى از روايات آمده است كه اميرالمؤمنين حلّهاى را كه نجّاشى به پيامبر هديه كرده بود و پيامبر هم آن را به اميرالمؤمنين اهدا نموده بودند، به آن فقير دادند. (الكافى، ج 1، ص 288)
4) . ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب فى نزول آيۀ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ فى شأنه، ج 35، صص 183-206؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 2، صص 399-415؛ ج 3، صص 502-512 و ج 14، صص 2-31 و ج 20، صص 2-22 و ج 22، صص 73-74 و ج 30، صص 35-42.
همچنان كه شكّى نيست كه مراد از «ولايت» در اين آيۀ شريفه، دست كم، ولايت تشريعى است؛ يعنى حكومت الهيّه بر مردم، ولى اين كه گفته شود كه مراد از ولايت، «محبّت» يا «نصرت» يا مفاهيمى نظير اينهاست، علاوه بر اين كه چنين آرايى، بازى كردن با الفاظ بلكه با وجدان و انديشه و شعور است، با كلمۀ «انّما» در ابتداى آيۀ شريفه منافات دارد. آن چه با نظر دقيق به آيۀ شريفه، استفاده مىشود اين است كه خداوند متعال، ولايت تكوينى و ولايت تشريعى خود را كه به طور ذاتى و استقلالى داراست، به طور تبعى و غير ذاتى به پيامبر گرامى (ص) و اميرالمؤمنين (ع) عنايت فرموده است.
لذا اين آيه از هر جهت براى شيعه افتخار بزرگى است. نقل شده است كه عمر بارها مىگفت: اى كاش تمامى دنيا از آنِ من بود تا آن را به فقيرى بدهم و در مقابل اين آيه دربارۀ من نازل مىشد.
گذشت كه دلالت اين آيه بر حقّانيّت اعتقاد شيعه در مورد ولايت اميرالمؤمنين (ع) بدون واسطه است، امّا آيات قبل نياز به واسطه داشت؛ مثلاً در مورد آيۀ «تطهير» بايد بگوييم كه اميرالمؤمنين (ع) از هر پليدى و خطا و نسيان منزّه است. اين مىشود صغراى استدلال. بعد از آن بايد كبراى استدلال را به آن ضميمه كنيم كه با وجود چنين فردى، شخص ديگرى شايستگى ولايت و امامت را ندارد.
همين طور در مورد آيۀ «شهادت»، بايد بگوييم اميرالمؤمنين (ع) واسطۀ فيض اين عالم، برهان براى اسلام و پيامبر (ص)، تالى تلو قرآن و داراى علم تمامى قرآن است. سپس كبراى استدلال را اين طور ضميمه كنيم كه هركس چنين باشد، مقدّم بر ديگران است و خلافت و وصايت از آنِ اوست. به فرمودۀ
قرآن شريف:
أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ(1)
آيا كسى كه به سوى حقّ رهبرى مىكند سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمىيابد مگر آن كه هدايت شود؟
خلافت و وصايت متعلّق به كسى است كه مىتواند مردم را هدايت كند، امّا كسى كه خودش احتياج به هدايت دارد، چگونه مردم از او تبعيت كنند؟
خلاصه آن كه، آيات قبل همگى نياز به يك كبراى عقلى داشت، امّا آيۀ «ولايت» از اين جهت بر ساير آيات مقدم است؛ چون مىفرمايد: خدايى كه صاحب اختيار همۀ بندگان است، خدايى كه ملكوت هر چيزى در دست اوست،
فرموده است: ولايت و امامت پس از پيامبر (ص)، بر عهدۀ اميرالمؤمنين (ع) است و ديگر نيازى به آن كبرا ندارد تا كسى بخواهد در آن خدشه كند.
مطلب مهمّى كه اين آيه متعرّض آن شده است، اين است كه ولايت را فقط و فقط منحصر در خدا و پيامبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) كرده است. در زبان عربى، كلمۀ «إنَّما» مفيد حصر است؛ يعنى علاوه بر اين كه مىگويد: على (ع)، ولى الله است، مىگويد: غير از او كسى ديگر نمىتواند صاحب چنين منصبى باشد و خود را خليفۀ مسلمين بپندارد.
البته ساير معصومين (ع) نيز، چون از نور پيامبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) منشعب شدهاند، داراى اين ولايت هستند و در حقيقت، ولايت مذكور در اين آيه منحصر به پيامبر (ص) و دوازده امام (ع) است. مطالبى كه ذيل آيۀ «مباهله»
1) . يونس / 35.
گذشت، گواه بر اين مطلب است.
نكتۀ ديگرى كه پس از اين آيه آمده، تعريف و تمجيد از شيعه است. قرآن شريف مىفرمايد:
وَ مَنْ يَتَوَلَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْغٰالِبُونَ(1)
و هر كس خدا و پيامبر او و كسانى را كه ايمان آوردهاند، ولىّ خود بداند [پيروز است؛ چرا كه] حزب خدا همان پيروزمندانند.
پيروزى حزب الله و شيعه دو معنا مىتواند داشته باشد. يكى اين كه شيعه حق است و حق طبق آيۀ شريفۀ وَ قُلْ جٰاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبٰاطِلُ إِنَّ اَلْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً(2)در مقابل باطل پيروز خواهد شد. شيعه، آيۀ «ولايت» دارد، آيۀ «تطهير» دارد و با وجود چنين ادلّهاى، هيچ باطلى نمىتواند در مقابل آن عرض اندام كند. شيعه، على (ع) را دارد كه هيچ كس از نظر فضائل نمىتواند در برابر او ايستادگى كند.
معناى دوّم كه شايد بهتر باشد، اين است كه در نهايت به دست شيعه و به رهبرى امام زمان «ارواحنافداه»، پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته خواهد شد و عدالت اجتماعى سراسر جهان را فرا خواهد گرفت. در آن دوره، حكومت از آنِ شيعه است. در آيۀ ديگرى در مورد حزب الله مىفرمايد:
لاٰ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ
اَلْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِكَ حِزْبُ اَللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(1)
قومى را نيابى كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند [و] كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كردهاند - هر چند پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا عشيرۀ آنان باشند - دوست بدارند. در دل اينهاست كه [خدا] ايمان را نوشته و آنها را با روحى از جانب خود تأييد كرده است، و آنان را به بهشتهايى كه از زير [درختان] آن جوىهايى روان است در
مىآورد. هميشه در آن جا ماندگارند. خدا از ايشان خشنود و آنها از او خشنودند. اينانند حزب خدا. آرى، حزب خداست كه رستگارانند.
باز رستگارى شيعه و حزب الله هم دو معنا دارد.
يك معنا، همين ورود به بهشت و جاودانه بودن در آن است كه مختصِّ شيعه است. البته اين بدان معنا نيست كه سايرين داخل در جهنّم مىشوند، بلكه جهنّم جايگاه انسانهاى لجوج و معاند است. و اگر پيروان ساير اديان و مذاهب صالح بوده و لجاجتى در نپذيرفتن تشيّع نداشته باشند، در قيامت در رفاه خواهند بود و مثل اين دنيا از نعم الهى برخوردار مىشوند. ولى طبق آيۀ شريفه، بهشت موعود مخصوص حزب الله است و حزبالله همان شيعه مىباشد.
معناى ديگر آن، غلبه بر جهان و حكومت جهانى است كه در نهايت متعلّق به شيعه است.
در آيۀ ديگرى مىفرمايد:
1) . مجادله / 21.
وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّكْرِ أَنَّ اَلْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ اَلصّٰالِحُونَ(1)
و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايستۀ ما به ارث خواهند برد.
در روايات آمده است مراد از اين بندگان شايستۀ خدا، حضرت مهدى «ارواحنافداه» و اصحاب ايشان مىباشد.(2)
لذا از شيعيان انتظار مىرود كه اين دو آيۀ سورۀ مائده را هميشه در نظر داشته باشند. يكى مربوط به مولايمان اميرالمؤمنين (ع) كه ولايت بر مسلمين متعلّق به ايشان است و ديگرى در مورد خود شما كه اين ولايت را پذيرفتيد و طبق آيۀ شريفه پيروزى در نهايت متعلّق به شماست.
مطلب ديگرى كه تذكّر آن لازم است اين كه، برخى مىگويند: انگشترى كه اميرالمؤمنين (ع) صدقه داد، به اندازۀ خراج شامات ارزش داشت؛ يعنى چندين ميليارد تومان امروز. قطعاً اين مطلب از جعليّات است. انگشترى كه در دست اميرالمؤمنين (ع) بود، مانند پيراهن ايشان يك درهم، دو درهم بيشتر ارزش نداشت.
ايشان چه در زمانى كه خليفۀ مسلمين بودند و چه قبل از آن، مقيّد بودند كه زندگى سادهاى داشته باشند، هم از نظر خوراك، هم از نظر پوشاك، هم از نظر مسكن؛ به طورى كه درايّام خلافت، در نامهاى خطاب به استاندارشان
عثمان بن حنيف مىنويسند:
«أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْه.... وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَلَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِى هَوَاىَ وَيَقُودَنِى جَشَعِى إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَة مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِى الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِى بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى»(1)
بدان كه پيشواى شما بسنده كرده است از دنياى خود به دو جامۀ
فرسوده و دو قرص نان را خوردنى خويش نموده.... و اگر مىخواستم مىدانستم چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافتۀ ابريشم را به كار برم. ليكن هرگز هواى من بر من چيره نخواهد گرديد و حرص مرا به گُزيدن خوراكها نخواهد كشيد؛ چرا كه ممكن است در حجاز يا يمامه كسى حسرت نان قرصى برد يا هرگز شكم سير نخورد، و من سير بخوابم و پيرامونم شكمهايى باشد از گرسنگى به پشتدوخته و جگرهايى سوخته.
روزى اميرالمؤمنين (ع) با غلام خود قنبر، براى خريد پيراهن به بازار رفته بودند. دو پيراهن خريدند، يكى به دو درهم و ديگرى به سه درهم. حضرت پيراهن دو درهمى را خود برداشته و پيراهن سه درهمى را به قنبر دادند.
قنبر عرض كرد: شما چون منبر مىرويد و براى مردم سخنرانى مىكنيد، به پيراهنِ سه درهمى سزاوارتريد. حضرت فرمودند:
«يَا قَنْبَرُ أَنْتَ شَابٌّ وَ لَكَ شَرَهُ الشَّبَابِ وَ أَنَا أَسْتَحْيِى مِنْ رَبِّى أَنْ أَتَفَضَّلَ
1) . نهج البلاغة، نامۀ 45، ص 417 و 418.
عَلَيْكَ لِأَنِّى سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ أَلْبِسُوهُمْ مِمَّا تَلْبَسُونَ وَ أَطْعِمُوهُمْ مِمَّا تَأْكُلُونَ»(1)
اى قنبر، تو جوانى و شور و نشاط جوانى دارى. من از پروردگارم شرم دارم كه خود را بر تو برترى دهم؛ چون از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: بندگان خود را با همان چيزى كه خود مىپوشيد، بپوشانيد و از همان چيزى كه خود مىخوريد، طعام دهيد.
وقتى وضعيّت لباس و خوراك آن حضرت اينگونه است، چطور مىتوان
پذيرفت كه انگشترشان چنان قيمتى داشته است؟
سؤالى كه در اين جا پيش مىآيد، اين است كه صدقه دادن چنين انگشتر كم ارزشى چطور مىتواند موجب چنين فضيلتى براى آن حضرت شود؟
استاد بزرگوار ما، علامۀ طباطبايى (قدس سره) در درس اخلاقشان در اين زمينه مىفرمودند: اكسير چيزى است كه اگر به مس بزنند، طلا مىشود و من نمىدانم چنين چيزى واقعيّت دارد يا خير، امّا من اكسيرى را سراغ دارم كه اگر به چيز بىبهايى هم زده شود، به اندازۀ هستى ارزش پيدا مىكند. بعد همين آيۀ «ولايت» را مثال مىزدند كه اميرالمؤمنين (ع) براى اين كه فقيرى مأيوس از خانۀ خدا خارج نشود، در ركوع انگشتر كمارزش خود را صدقه دادند، امّا چون خلوص در اين عمل بود، به اندازهاى ارزش يافت كه آيۀ «ولايت» نازل شد؛ آيهاى كه ارزش آن نه فقط از دنيا، كه از عالم ملكوت و بهشت و هر چه در
1) . الغارات، ج 1، ص 66.
آن است، بالاتر است. بعد مىفرمودند: امّا در نقطۀ مقابل، اگر چيز با ارزشى باشد، امّا اكسير خلوص و رنگ خدايى به آن نخورد، پرِ كاهى هم ارزش ندارد.
سپس روايتى را در اين زمينه نقل كردند كه بندهاى را روز قيامت مىآورند كه مىگويد: من براى رضاى خدا نماز خواندم. به او گفته مىشود: تو نماز خواندى تا بگويند فلانى چه زيبا نماز مىخواند و خطاب مىشود: او را به آتش بيندازيد. بندۀ ديگرى را مىآورند. مىگويد: من براى رضاى خدا جهاد كردم. به او مىگويند: نه، تو جهاد كردى تا بگويند فلانى چقدر شجاع است و همين طور فرد ديگرى را كه قرآن ياد گرفته براى اينكه مردم از صداى خوش او تمجيد
كنند و فرد ديگرى را كه انفاق كرده تا در مورد او بگويند چه فرد بخشندهاى است، مىآوردند و همگى را به آتش مىاندازند.(1)قرآن در اين زمينه مىفرمايد:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوٰانٍ عَلَيْهِ تُرٰابٌ فَأَصٰابَهُ وٰابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لاٰ يَقْدِرُونَ عَلىٰ شَيْءٍ مِمّٰا كَسَبُوا وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ(2)
1) . عَنْ أَبِى بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ يُجَاءُ بِعَبْدٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ قَدْ صَلَّى فَيَقُولُ يَا رَبِّ صَلَّيْتُ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ فَيُقَالُ لَهُ بَلْ صَلَّيْتَ لِيُقَالَ مَا أَحْسَنَ صَلَاةً اذْهَبُوا بِهِ إِلَى النَّارِ وَ يُجَاءُ بِعَبْدٍ قَدْ قَاتَلَ فَيَقُولُ يَا رَبِّ قَاتَلْتُ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ فَيُقَالُ لَهُ بَلْ قَاتَلْتَ فَيُقَالَ مَا أَشْجَعَ فُلَاناً اذْهَبُوا بِهِ إِلَى النَّارِ وَ يُجَاءُ بِعَبْدٍ قَدْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ فَيَقُولُ يَا رَبِّ تَعَلَّمْتُ الْقُرْآنَ ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ فَيُقَالُ لَهُ بَلْ تَعَلَّمْتَ لِيُقَالَ مَا أَحْسَنَ صَوْتَ فُلَانٍ اذْهَبُوا بِهِ إِلَى النَّارِ وَ يُجَاءُ بِعَبْدٍ قَدْ أَنْفَقَ مَالَهُ فَيَقُولُ يَا رَبِّ أَنْفَقْتُ مَالِى ابْتِغَاءَ وَجْهِكَ فَيُقَالُ لَهُ بَلْ أَنْفَقْتَهُ لِيُقَالَ مَا أَسْخَى فُلَاناً اذْهَبُوا بِهِ إِلَى النَّار. (الزّهد، ص 63)
2) . بقره / 264.
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صدقههاى خود را با منّت و آزار، باطل مكنيد، مانند كسى كه مالش را براى خودنمايى به مردم، انفاق مىكند و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارد. پس مَثَلِ او همچون مَثَلِ سنگ خارايى است كه بر روى آن، خاكى [نشسته] است، و رگبارى به آن رسيده و آن [سنگ] را سخت و صاف بر جاى نهاده است. آنان [رياكاران] نيز از آن چه به دست آوردهاند، بهرهاى نمىبرند و خداوند، گروه كافران را هدايت نمىكند.
علامۀ طباطبايى (قدس سره) مىفرمودند: ببينيد! اين اعمال فى نفسه بسيار با ارزش
است، جان دادن در راه خدا، يك عمر خدمت به مردم، آموختن قرآن، نماز خواندن، امّا چون رنگ خدايى و خلوص ندارد، نه تنها بهشت را به دنبال نمىآورد، كه خود موجب ورود به جهنّم خواهد شد. لذا بايد به كارها رنگ خدايى داد و آن را با خلوص همراه كرد تا ارزش پيدا كند.
امام صادق (ع) در روايتى مىفرمايند:
«مَنْ أَرَادَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْقَلِيلِ مِنْ عَمَلِهِ أَظْهَرَ اللَّهُ لَهُ أَكْثَرَ مِمَّا أَرَادَ وَ مَنْ أَرَادَ النَّاسَ بِالْكَثِيرِ مِنْ عَمَلِهِ فِى تَعَبٍ مِنْ بَدَنِهِ وَ سَهَرٍ مِنْ لَيْلِهِ أَبَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا أَنْ يُقَلِّلَهُ فِى عَيْنِ مَنْ سَمِعَه»(1)
هر كه با عمل اندكش، خداى عزّ و جل را قصد كند، خدا هم بيشتر از آن چه قصد كرده برايش نمايان سازد، و هركه با عمل بسيار و رنج تن و بيدارى شبش، مردم را قصد كند، خداى عزّ و جل عملش را در نظر شنوندگان كم جلوه دهد.
1) . الكافى، ج 2، ص 296.
اشكالهاى ديگرى هم در مورد آيۀ «ولايت» مطرح شده، امّا به جهت رعايت اختصار، همان جملۀ قبل بيان مىشود و آن اين كه با وجود اتّفاق شيعه و شهرت ميان اهل سنّت، هيچ شبههاى نمىتواند خدشهاى در استدلال به اين آيه وارد كند. انسان معاند مىتواند دست خود را بر روى چشم بگذارد و بگويد: خورشيد نيست، امّا خورشيد به نور افشانى خود ادامه مىدهد.(1)
يكم. مراد از «ولى» همان ياور است؛ زيرا لفظ «ولى»، مشترك لفظى است [: لفظى كه براى چند معنا وضع شده است] كه به متصرّف، ياور، دوستدار و شخصى كه بيش از ديگران حق تصرف دارد؛ مانند ولى كودك و زن، اطلاق مىگردد. و براى ارادۀ يكى از اين معانى، بايد قرينهاى وجود داشته باشد. امّا در اين آيه قرينهاى كه مدعاى شيعه را اثبات كند، وجود ندارد، علاوه بر اين كه قرائنى در اين آيه به چشم مىخورد كه حاكى از آن است كه لفظ «ولى» به معناى ناصر و يارى دهنده است، نه به معناى شخص سزاوارتر و اولى به تصرف؛ زيرا اگر بخواهيم لفظ ولى را به معناى شخص اولى به تصرف بگيريم، با آيات قبل و بعد سازگار نخواهد بود. در آيۀ 51 مىفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى اولياءَ بَعْضُهُمْ اولياءُ بَعْضٍ كه در اين جا، كلمۀ «اولياء» به معناى ياوران است، نه شايستهتر بودن در تصرف. همچنين با آيۀ 56 نيز سازگار نيست كه مىفرمايد: وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ در اين آيه نيز لفظ «تولّى» به معناى محبّت و يارى به كار رفته است؛ لذا بايد لفظ «ولى» را كه در ميان اين دو قسمت از آيه استفاده شده نيز به معناى يارى گرفت تا تمام قسمتهاى اين جمله با يكديگر هماهنگ و سازگار باشد.
دوّم. ظاهر آيه، ثبوت ولايت بالفعل است و هيچ شبههاى در اين مطلب نيست كه امامت على تنها پس از پيامبر اكرم تحقّق يافته است و اگر بخواهيم ولايت را به حال نسبت ندهيم و مربوط به آينده بشماريم، در اين صورت در مورد خدا و رسول او درست نخواهد بود.
سوّم. در آيۀ مورد بحث، لفظ «الذين آمنوا» به شكل جمع استعمال شده است و برگرداندن آن به معناى مفرد و ارادۀ خصوص اميرالمؤمنين بدون دليل ممكن نيست.
و اين كه مفسرين گفتهاند، آيۀ مذكور در شأن على نازل شده است، مقتضى اختصاص نمىباشد. [مشهور در ميان فقها و مفسرين اين است كه شأن نزول مخصّص مدلول آيه نيست.] ادعاى انحصار اين اوصاف در على، بر اين پايه استوار است كه «و هم راكعون» حال براى ضمير «يؤتون» باشد، و چنين چيزى مسلم نيست؛ زيرا ممكن است كه عطف شده باشد؛ به اين معنى كه ايشان در نماز، به ركوع مىروند - نمازشان مانند يهوديان، بىركوع نيست - يا اين كه در برابر خدا خاضع و فروتنند.
مرحوم مظفّر در پاسخ به اين اشكالات مىنگارد:
پاسخ اشكال اوّل. بعيد نيست كه لفظ «ولى»، مشترك معنوى باشد [: لفظى كه براى يك معناى كلى وضع شده كه داراى مصاديق مختلف است، نه آن كه معانى مختلفى داشته باشد] كه براى شخصى كه اقدام به انجام كارى مىكند، وضع شده است و هر كس كه اقدام به كارى مىكند، نسبت به كسى كه برايش كار انجام مىدهد، نوعى قدرت و تسلط دارد، اگر چه تسلط كامل نباشد؛ لذا لفظ «ولى» از مصدر «ولايت» كه به معناى تسلط و قدرت است، مشتق شده است؛ مانند ولى زن، ولى كودك و ولى رعيت كه همگى به معناى رسيدگى كننده به امور ايشان است و تقريباً نسبت به آنان تسلّط دارد. همچنين به معناى دوست و دوستدار نيز مىباشد. دوست نيز - به طور ضمنى - نسبت به دوست خود نوعى تسلط دارد و مىتواند در امور او تصرف نمايد. در مورد شخص يارى دهنده نسبت به يارى شده و همپيمان نسبت به همپيمان و همسايه نسبت به همسايه نيز به همين شكل است. بنا بر اين، معناى آيه چنين مىشود كه: فقط خدا و رسول او و اميرالمؤمنين، سرپرست و متولى امور شما هستند و بدون شك ولايت خدا همه جانبه است. به علاوه، خود آيه هم بدون قيد است و به قرينۀ حكمت [: وقتى متكلّم حكيم در مقام بيان مراد جدّى خود باشد و ملتفت به اقسام موضوع حكمش باشد، ولى قرينهاى بر ارادۀ خصوص يك قسم نياورد، كلامش به حكم عقل، ظاهر در اين خواهد بود كه تمامى آن اقسام مراد او بوده؛ چرا كه اگر خصوص يكى از اقسام را اراده كرده بود، مقتضاى حكمت متكلّم اين بود كه قرينهاى بر آن اقامه كند.]، افادۀ عموميّت مىكند؛ لذا ولايت پيامبر و وصى او نيز همين گونه است.
بر فرض كه بپذيريم، «ولى» داراى معانى متعدد است و اين كلمه، مشترك لفظى است، باز هم بدون شك، آن چه كه با نزول آيه در مقام دادن صدقه مناسبت دارد، اين است كه «ولى»، به معناى رسيدگى كننده به امور باشد، نه به معناى ناصر و يارى دهنده؛ زيرا كدام عاقل اين را مىپذيرد كه خداوند براى يادآورى فضيلت صدقه دادن، با اين سرعت و اهتمام و بيان عجيب، آيهاى نازل كند و تنها بخواهد اين مسئلۀ بديهى را تذكّر دهد كه على ياور مؤمنان است؟!
بر فرض كه مراد از لفظ «ولى»، ناصر باشد، در اين صورت منحصر ساختن آن به خدا، رسول او و على تنها به يكى از دو معنى زير صحيح خواهد بود:
الف. يارى مؤمنين توسّط خدا، پيامبر و اميرالمؤمنين رسيدگى به امور آنان را نيز در بر مىگيرد كه در اين صورت به همان معنايى كه مطلوب ماست، برمىگردد.
ب. يارى ديگران نسبت به يارى خدا و پيامبر و على قابل ذكر نيست و به حساب نمىآيد كه در اين صورت نيز مطلوب ما ثابت مىگردد؛ زيرا يكى از لوازم امامت، يارى كامل و همه جانبۀ مؤمنين است، خصوصاً با توجه به اين كه خداوند يارى او را در رديف يارى خود و پيامبرش قرار داده است.
خلاصۀ كلام اين كه ولايت را به هر معنايى كه تفسير كنند، در انحصار خدا، پيامبر و اميرالمؤمنين است و ولايت اين سه از يك سنخ مىباشد. پس بايد اميرالمؤمنين از تمام مردم برتر و بالاتر باشد به نحوى كه هيچ كس قادر به بيان فضيلت او نيست؛ لذا تنها چيزى كه درخورِ اوست، اين است كه امام مردم و جانشين خدا در ميان تمامى آنان باشد.
آيهاى كه قبل از آيۀ مورد بحث [آيۀ 54] قرار دارد نيز از حيث خطاب با آيۀ مورد بحث يكسان مىباشد و گواه بر اين نكته است كه مراد از «ولى» در آيۀ مورد بحث، امام است. آيۀ قبل چنين مىفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ اين آيه به وضوح نشانگر اين حقيقت است كه كسانى را كه خداوند خواهد آورد، اهل ولايت و سرپرستى امور مردم هستند؛ زيرا معناى آيه چنين است: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر يك از شما كه از دين خويش دست بردارد، خداى متعال، قومى را كه محبّت مخصوصى به آنان دارد به جاى ايشان مىآورد كه اين قوم جديد در برابر مؤمنين تواضع دارند، البته از نوع تواضعى كه زمامداران بايد داشته باشند. همچنين اين قوم در برابر كافران با عزّت و شكوهمندند؛ يعنى عزّت و عظمت خود را در برابر آنان آشكار مىنمايد و يكى از امورى كه به آنان مربوط مىشود جهاد در راه خداست كه در اين راه از سرزنش احدى هراس ندارند. معلوم است كه اين ويژگىها، تنها درخورِ زمامدار و امام است. بدين جهت، به دنبال اين آيه مىفرمايد: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ... تا بفهماند كه مراد از «ولى مؤمنين» در آيۀ مورد بحث، امام و سرپرست امور آنان است. بدين ترتيب ارتباط بين دو آيه برقرار مىشود. و امّا اين كه اشكال كننده گمان كرده است كه اگر «ولى» به معناى سزاوار به تصرّف، گرفته شود با آيۀ قبلى يعنى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى اولياءَ سازگار نمىباشد و مراد از «اولياء» ياوران است نه كسانى كه سزاوار تصرّف و دخالت در امور هستند، گمان باطلى است؛ زيرا بين اين آيه و آيۀ مورد بحث، چند آيۀ ديگر - كه ارتباطى به اين موضوع هم ندارند - جدايى انداخته است. به همين جهت، اين آيه و آيۀ پيشين، با خطابى مستقل آغاز شده است. پس آن آيه نمىتواند قرينهاى براى معناى اين آيه باشد.
بر فرض هم كه تمام اين آيات با يكديگر مرتبط باشند باز هم با آن چه كه مطلوب ماست، منافات ندارد؛ زيرا لفظ «اولياء» در آيۀ اوّل نيز به معناى رسيدگى به امور است؛ اگر چه در قالب يارى و همكارى باشد. بدين ترتيب هر معنايى را كه در نظر بگيريم، مطلوب ما ثابت مىشود. خصوصاً با افزودن آيۀ مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ...؛ زيرا شامل خصوصيّاتى است كه صرفاً با زمامدار و سرپرست امور، سازگار است.
همچنين اين كه گفته شده: چنين معنايى با آيۀ بعدى كه فرموده وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ منافات دارد، آشكارا باطل است؛ زيرا مراد از تولّى خدا و رسول و مؤمنان، اين است كه آنان را به عنوان اولياى خود برگزينند و ولايت را به همان معنايى كه در آيۀ قبلى، يعنى إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ... اراده شده است، به ايشان محوّل سازند. پس ديگر چطور مىتوان گفت كه اين گونه برداشت از لفظ «ولى» با آيۀ بعد سازگار نيست؟
پاسخ اشكال دوّم. ولايت هر يك از كسانى كه در آيه ذكر شدهاند، مناسب با خودشان است؛ لذا ولايت وصى در طول ولايت نبى و پس از آن قرار دارد؛ پس اگر آيۀ مذكور بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين دلالت داشته باشد، مربوط به پس از پيامبر است. اگر چه حق اين است كه ولايت براى اميرالمؤمنين در دوران زندگى پيامبراكرم نيز متحقق بوده است، منتهى در مرتبۀ دوّم قرار داشته است. به همين دليل، پيروى از او واجب بوده است و تصميمات او بايد عملى مىشد. امّا غالباً ساكت بود. همچنان كه هر امامى در زمان امامت امام ديگر چنين برخورد مىكرد؛ مثلاً امام حسن در دوران امامت پدرش و امام حسين در عصر امامت برادر خويش چنين بودند.
حديث منزلت نيز بر اين نكته دلالت دارد. مطابق اين حديث، موقعيت اميرالمؤمنين در مقايسه با موقعيّت رسول اكرم مانند موقعيّت هارون است نسبت به حضرت موسى و معلوم است كه ولايت هارون با حضور حضرت موسى نيز وجود داشته است؛ زيرا هارون، شريك موسى بود. اميرالمؤمنين نيز عملاً در دوران حيات رسول اكرم ولايت داشته است، اگر چه ساكت بوده؛ زيرا بنا بر حديث فوق، اميرالمؤمنين به استثناى نبوّت داراى تمام شؤون پيامبر اكرم بودهاند. حديث غدير نيز اين مطلب را اثبات مىكند؛ چون عمر در روز غدير به على گفت: «صبح كردى و روز را به شب بردى در حالى كه ولىّ هر مرد و زن با ايمان شدى.»
ترمذى نيز حديثى را در فضائل اميرالمؤمنين آورده است كه به وضوح بر مطلب فوق دلالت دارد. در حديث مذكور مىخوانيم كه على، كنيزكى از اسراى جنگى را براى خود برگزيد. چهار تن عليه او همپيمان شدند و از او به پيامبر، شكايت كردند. پيامبر خشمگين شد و فرمود: از على چه مىخواهيد؟ از على چه مىخواهيد؟ على از من است و من از او هستم. او پس از من، ولىّ تمام مؤمنان است.
اين روايت دلالت بر اين نكته دارد كه اقدام على در آن وقت معتبر بوده است و به جهت برخوردارى از مقام ولايت، حق داشته است مانند پيامبر، از ميان غنايم انتخاب كند؛ زيرا على از پيامبر است؛ يعنى مانند خود اوست. لذا كارى كه انجام مىدهد، مانند كارى است كه پيامبر انجام داده است. بنا بر اين، نتيجه مىگيريم كه مراد از بعديّت در اين روايات، بعديّت زمانى نيست، بلكه بعديّت به لحاظ رتبه و مقام است. بدين سبب در برخى از روايات، كلمۀ «بعد» به كار نرفته است.
پاسخ اشكال سوّم. عبارت «و هم راكعون» به دو دليل، حال است:
اوّل اين كه دو احتمال ديگر، بعيد است؛ زيرا پذيرفتن احتمال نخست، مستلزم اين است كه آن را تأكيد براى جملۀ پيشين بگيريم و اين، برخلاف اصل است؛ زيرا گفتن كلمۀ «نماز» ما را از بيان اين كه ايشان در نماز، ركوع مىكنند، بىنياز مىسازد، چه اين كه از كلمۀ نماز، ركوع نيز فهميده مىشود. همان طور كه از لفظ ركوع، معناى مشهورش به ذهن متبادر مىشود، و لذا احتمال دوّم هم باطل مىگردد.
دوّم اينكه رواياتى كه در مورد شأن نزول اين آيه است، صراحتاً نشان مىدهند كه عبارت «و هم راكعون» در آيۀ مذكور، حال است و مراد از ركوع، همان ركوع معروف است.
از جمله حديث بلندى كه سيوطى در كتاب الدّر المنثور از ابن مردويه نقل مىكند. در آخر حديث آمده است: رسول خدا بيرون آمد و به آن شخص گفت: آيا كسى به تو چيزى داد؟ پاسخ داد: بلى. فرمود: چه كسى؟ عرض كرد: آن مرد كه ايستاده است. پرسيد: وقتى آن چيز را به تو داد در چه حالتى قرار داشت؟ گفت: در حالت ركوع بود. پيامبر در اين لحظه تكبير گفت و فرمود: هر كس خدا و رسول او و كسانى را كه ايمان آوردهاند به ولايت برگزيند، از حزب الله است كه چيره مىگردد.
مانند اين حديث در اسباب النزول واحدى وارد شده است.
احاديث فراوان ديگرى از اين قبيل وجود دارد كه همگى حاكى از اين حقيقت است كه جملۀ «و هم راكعون» در آيۀ ولايت، حال است و مراد از ركوع هم، همان ركوع معروف است و دلالت بر اين مطلب مىكند كه مراد، تعيين اميرالمؤمنين به اين اوصاف است. همچنان كه هيچ ترديدى نيست كه مفسّرين اين آيه را مختصّ اميرالمؤمنين دانستهاند؛ زيرا تفسير آنان بر مبناى همين روايات و امثال آن است.
از اين گذشته، استفاده از صيغۀ جمع در مورد اميرالمؤمنين كه فرد است، براى بزرگداشت مقام آن حضرت است و اشاره به اين نكته دارد كه اميرالمؤمنين به منزلۀ تمام مؤمنين نمازگزار و صدقه دهنده مىباشد؛ زيرا او رئيس مؤمنان و از مهمترين عوامل ايمان و نيكوكارىهاى آنان است. همچنان كه رسول خدا در جنگ خندق به اين نكته اشاره فرمود كه «تمام ايمان در برابر تمام شرك قرار دارد.»
زمخشرى نيز فايدۀ استعمال صيغۀ جمع را در اين جا، تشويق مردم به چنين كارى دانسته است و معتقد است كه اين آيه روشن مىسازد كه مؤمنين بايد چنين خصلتى داشته باشند و به نيكى و خيرات تا اين حد علاقهمند باشند. (دلائل الصدق لنهج الحق، ج 4، صص 299-313 با تلخيص)
1) . مهمترين اشكالاتى كه به استدلال به اين آيه وارد شده است، از اين قرار است:
از جمله آيات فراوانى كه در شأن اميرالمؤمنين (ع) نازل شده است، آيهاى است كه در «ليلة المبيت» نازل شد. ليلة المبيت، شبى است كه پيامبراكرم (ص)، اميرالمؤمنين (ع) را به جاى خود در بستر خواباند و از مكّه به سمت مدينه خارج شد. آيۀ شريفه نازل شد:
وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ(1)
بعضى از مردم براى كسب خشنودى خدا، جان خود را مىفروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
تفصيل واقعه از اين قرار بود كه پيامبراكرم (ص) سيزده سال، تمام تلاش خود را براى تبليغ اسلام به عمل آوردند. امّا مشركان با توطئه و كارشكنى مانع فعاليّت ايشان مىشدند. جاذبۀ قرآن بسيارى از آنان را فرا گرفته بود، امّا عناد و لجاجت و دنياپرستى نمىگذاشت اسلام را بپذيرند. گرچه پيامبر (ص) از نظر
1) . بقره / 207.
اقتصادى، پشتوانههايى مانند حضرت خديجه و ابوطالب را داشت، امّا باز هم فشار و آزار و اذيّت مشركان زياد بود. تا اين كه با رحلت اين دو بزرگوار، پيامبر (ص) از اين دو پشتوانۀ مطمئن هم محروم شد. چارهاى جز هجرت از ميان اين قوم لجوج نبود؛ خصوصاً اين كه اهل مدينه آماده بودند تا پذيراى
پيامبر (ص) و مسلمانان باشند. بنابر اين تصميم به هجرت گرفته شد.
در همان زمان، مشركان براى مقابله با رشد اسلام گرد هم آمدند. پيشنهادهاى مختلفى همچون تبعيد و زندان، مطرح شد. در نهايت همگى تصميم گرفتند پيامبر را به قتل برسانند.(1)امّا از آن طرف از تعصّب و حمايت بنىهاشم نسبت به پيامبر (ص) مىترسيدند. به همين علّت بنا شد براى مقابله با هرگونه خونخواهى بنىهاشم، چهل نفر از چهل طائفه، شبانه وارد خانه پيامبر (ص) شوند و ايشان را به قتل برسانند. جبرئيل امين، حضرت را از اين تصميم مشركان آگاه كرد.
پيامبر اكرم (ص)، اميرالمؤمنين (ع) را خواستند و موضوع را با ايشان در ميان گذاشتند. اميرالمؤمنين (ع) نيز پذيرفتندكه شب به جاى پيامبر (ص) در بستر بخوابند و پيامبر (ص) از مكّه خارج شوند.
1) . قرآن كريم در سورۀ مباركۀ انفال به اين جلسۀ مشركان اشاره كرده است: وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ؛ و ياد كن هنگامى را كه كافران دربارهى تو نيرنگ مىكردند تا تو را به بند كشند يا بكُشند يا از مكّه اخراج كنند و نيرنگ مىزنند و خدا تدبير مىكند و خدا بهترين تدبير كنندگان است. (انفال / 30)
پيامبر اكرم (ص) هم دو آيۀ هشتم و نهم(1)سورۀ «يس» را - كه به تجربه ثابت شده است در كور كردن چشم و عقل دشمن مؤثّر است - خواندند و به دور از چشم دشمنان، به سمت خارج شهر به راه افتادند. مشركين هم غافل از
اين كه پيامبر (ص) در خانه نيستند، به داخل خانه حمله كردند، امّا متوجّه شدند كه اميرالمؤمنين (ع) به جاى ايشان خوابيدهاند. و به اين ترتيب، با فداكارى على (ع) كه ممكن بود جان خود را در اين راه از دست بدهد، توطئۀ مشركين خنثى شد و آيۀ شريفه در تقدير از اين عمل اميرالمؤمنين (ع) نازل شد.(2)
در روايتى آمده است كه خداوند در همين شب، خطاب به جبرئيل و ميكائيل فرمود:
«إِنِّى قَدْ آخَيْتُ بَيْنَكُمَا وَ جَعَلْتُ عُمُرَ أَحَدِكُمَا أَطْوَلَ مِنْ عُمُرِ صَآحِبِِهِ فَأَيُّكُمَا يُؤْثِرُ أَخَاه؟»
من شما دو نفر را برادر يكديگر و عمر يكى از شما را طولانىتر از عمر ديگرى قرار دادم. كدام يك از شما حاضر است به خاطر ديگرى جان خود را فدا كند؟
هيچ كدام نپذيرفتند. خداوند متعال فرمود:
1) . إِنَّا جَعَلْنا فى أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِىَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُون
2) . ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب قوله تعالى وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ، ج 36، صص 40-51؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 3، صص 23-45؛ و ج 14، صص 116-130 و ج 20، صص 109-114 و ج 22، صص 30-32 و ج 30، صص 12-16.
«عَبْدَىَّ أَلَّا كُنْتُمَا مِثْلَ وَلِيِّى عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ آخَيْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ نَبِيِّى فَآثَرَهُ بِالْحَيَاة عَلَى نَفْسِهِ ثُمَّ رَقَدَ عَلَى فِرَاشِهِ يَفْدِيهِ بِمُهْجَتِهِ اهْبِطَا إِلَيْهِ كِلَاكُمَا فَاحْفَظَاهُ مِنْ عَدُوِّه»
اى دو بندۀ من، مانند دوست من على بن ابى طالب باشيد، كه ميان او و
پيامبرم عقد اخوت بستم، امّا او زندگى پيامبرم را بر زندگى خود ترجيح داد و در بستر او خوابيد و جانش را فداى او كرد. هر دو به زمين برويد و او را از شر دشمنش محافظت كنيد.
پس جبرئيل كنار سر حضرت و ميكائيل كنار پاهاى ايشان نشست و جبرئيل مىگفت:
«بَخْ بَخْ مَنْ مِثْلُكَ يَاابْنَ أَبِى طَالِبٍ وَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ يُبَاهِى بِكَ الْمَلَائِكَة»(1)
آفرين، آفرين مانند تو كيست اى پسر ابى طالب؟ خداوند به واسطه تو بر ملائكه مباهات مىكند.
پيامبر (ص) پس از اين كه از شهر خارج شدند، به غار ثور پناه بردند. با اعجاز الهى، عنكبوتى آمد و بر در غار، تارى تنيد. كبوترى هم آن جا لانه گذاشت. مشركين هم وقتى فهميدند پيامبر (ص) از مكّه فرار كرده، با وسايل آن روز ردّ پاى حضرت را پيدا كردند تا به غار رسيدند، امّا وقتى ديدند درِ غار را تار عنكبوت گرفته و هيچ اثرى از پارگى در آن نيست و كبوتر هم آن جا لانه گذاشته، يقين كردند كه كسى وارد غار نشده است و لذا برگشتند.
تا سه روز، اميرالمؤمنين (ع) براى پيامبر اكرم (ص) غذا مىبردند. روز سوّم
1) . الأمالى (للطوسى)، ص 469.
پيامبر (ص) فرمودند: من فردا عازم مدينه هستم. شترى براى من تهيّه كن و تو هم پس از رفتن من، امانتهاى مردم را كه در دست من بود، به صاحبانش باز گردان و با دخترم فاطمه و مادرت به من ملحق شو. پيامبر (ص) هم تا محلّى كه بعداً مسجد قبا در آنجا ساخته شد، رفتند و منتظر اميرالمؤمنين (ع) و همراهان ايشان شدند تا همگى با هم وارد مدينه شوند. اميرالمؤمنين (ع) در همين محل
به پيامبر (ص) ملحق شدند.
خلاصۀ بحث تا اينجا اين شد كه آيۀ شريفه در تقدير از گذشت و فداكارى و ايثار اميرالمؤمنين (ع) نازل شد.
امّا سؤالى كه در اين جا مطرح مىشود اين است كه چرا در اين آيه نامى از اميرالمؤمنين على (ع) برده نشده و با كلمۀ مبهم وَ مِنَ اَلنّٰاسِ از ايشان ياد شده است؟ هميشه اين ايراد را به شيعه مىگرفتند كه اگر شما مىگوييد بيش از سيصد آيه از قرآن در مورد على است، چرا حتّى يك بار هم به نام او تصريح نشده است؟
اتّفاقاً مرحوم كلينى (رحمه الله) در كافى روايتى نسبتاً طولانى را نقل كردهاند كه ابوبصير از امام صادق (ع) سؤال كرد: مردم مىگويند چرا نام على و اهل بيتش در قرآن نيامده است؟ امام (ع) در جواب فرمودند:
به آنها بگوييد: آيۀ نماز، بر پيامبر (ص) نازل شد و سه ركعتى و چهار ركعتى آن نام برده نشد تا اين كه پيامبر (ص) خود براى مردم بيان كردند و آيۀ زكات بر آن حضرت نازل شد و نام برده
نشد كه زكات از هر چهل درهم يك درهم است، تا اين كه پيامبر (ص) آن را براى مردم شرح دادند و امر به حجّ نازل شد و به مردم نفرمود هفت دور طواف كنيد، تا اين كه پيامبر (ص) براى آنها توضيح دادند. آيۀ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ نازل شد و در باره امام على (ع) و فرزندانشان حسن و حسين (ع) هم نازل شد، پس پيامبر (ص) دربارۀ على (ع) فرمودند: «هر كه را من مولا و آقاى اويم، على مولا و آقاى اوست» و باز فرمود: دربارۀ كتاب خدا و اهل بيتم به شما سفارش مىكنم. من از خداى عز و جل خواستهام كه ميان آنها جدائى نيندازد تا آنها را در سر حوض به من رساند، خدا خواستۀ مرا عطا كرد، و نيز فرمود: شما چيزى به آنها نياموزيد كه آنها از شما داناترند، و باز فرمود: آنها شما را از درِ هدايت بيرون نكنند و به درِ گمراهى وارد نسازند. اگر پيامبر (ص) خاموشى مىگزيد و دربارۀ اهل بيتش بيان نمىكرد، آل فلان و آل فلان آن را براى خود ادعا مىكردند، ولى خداى عزّ و جلّ براى تصديق پيامبرش بيان آن حضرت را (كه مقصود آل پيامبر است نه آل فلان و فلان) در كتابش نازل فرمود: «همانا خدا مىخواهد پليدى را از شما اهل البيت ببرد و پاكيزهتان كند، پاكيزۀ كامل» و على و حسن و حسين (ع) وفاطمه (س) بودند كه پيامبر (ص) در خانۀ امّ سلمه، آنها را زير عبا گرد آورد و سپس فرمودند: خدايا، هر پيامبرى اهلى داشت، و اهل من اينهايند، امّسلمه گفت: من از اهل شما
نيستم؟ فرمودند: تو به خوبى مىگرايى، ولى اينها اهل من هستند. بنابراين چون پيامبر (ص) وفات يافت، براى پيشوايى مردم، امام على (ع) از همۀ مردم سزاوارتر بود، به جهت تبليغات بسيارى كه رسول خدا (ص) نسبت به او فرموده بودند، و دست او
را گرفته و در ميان مردم به پا داشته بود، و چون على درگذشت، نمىتوانست و اقدام هم نمىكرد كه محمّد بن على و نه عباس بن على و نه هيچ يك از پسران ديگرش را (غير از حسنين (ع) در اهل پيامبر داخل كند، زيرا در آن صورت امام حسن و امام حسين (ع) مىگفتند: خداى تبارك و تعالى آيۀ اهل بيت را دربارۀ ما نازل فرمود، چنان كه در بارۀ تو نازل كرد و مردم را به اطاعت ما امر كرد، چنان كه به اطاعت تو امر فرمود، و رسول خدا (ص) نسبت به ما تبليغ كرد، چنان كه نسبت به تو تبليغ فرمود و خدا ناپاكى را از ما برد چنان كه از تو برد. و چون امام على (ع) درگذشت، امام حسن (ع) به امامت سزاوارتر بود براى بزرگسالىاش و چون وفات نمود، نمىتوانست و اقدام هم نمىكرد كه فرزندان خودش را در امر امامت داخل كند و در ميان آنها قرار دهد، در صورتى كه خداى عزّ و جلّ مىفرمايد: «خويشاوندان در كتاب خدا به يكديگر سزاوارترند» زيرا در آن صورت امام حسين (ع) مىگفت: خدا مردم را به اطاعت من امر نمود، چنان كه به اطاعت تو و اطاعت پدرت امر فرموده و رسول خدا (ص) دربارۀ من هم تبليغ كرده، چنان كه دربارۀ تو و پدرت
تبليغ فرموده و خدا ناپاكى را از من برده، چنان كه از تو و پدرت برده است. پس چون امامت به امام حسين (ع) رسيد، هيچ يك از اهل بيت او نمىتوانست بر او ادعا كند، هم چنان كه او بر برادر و
پدرش ادعا مىكرد، اگر آن دو مىخواستند امر امامت را از او به ديگرى بگردانند، ولى آنها چنين كارى نمىكردند. سپس زمانى كه امامت به امام حسين (ع) رسيد، معنى و تأويل آيۀ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ جارى گشت، و بعد از حسين، به على بن الحسين رسيد، و بعد از على بن الحسين به محمّد بن على رسيد، آن گاه امام فرمودند: مقصود از ناپاكى همان شك است، به خدا قسم كه ما دربارۀ پروردگار خود هرگز شك نكنيم.(1)
خلاصۀ فرمايش امام صادق (ع) اين است كه قرار نيست در قرآن تمامى جزئيّات بيان شود. روش قرآن اين بوده كه معمولاً به بيان كليّات اكتفا مىكند و اين پيامبر (ص) است كه به حكم آيۀ شريفۀ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ(2)وظيفۀ تفسير و توضيح مراد آيات را بر عهده دارد. وظيفۀ قرآن اين است كه بگويد: أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ،(3)امّا بيان چگونگى آن و جزئيات آن بر عهدۀ پيامبر (ص) است. وظيفۀ قرآن اين است كه بگويد: إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ
عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (1)امّا بيان معناى آيه و مصاديق و جزئيّات آن بر عهدۀ پيامبر (ص) است. بعد از پيامبر اكرم (ص) هم اين وظيفه به
ائمّۀ اطهار (ع) منتقل شد و به همين جهت پيامبر اكرم (ص) در مواقع حسّاس به همراهى قرآن و عترت تذكّر مىدادند:
«إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَهْلَ بَيْتِى عِتْرَتِى.... فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُم»(2)
ميان شما دو چيز به جا گذاشتم كه اگر آن را بگيريد، هيچ گاه گمراه نخواهيد شد: كتاب خداى عزّ و جل و اهل بيتم.... از آنها پيش نيفتيد كه هلاك مىشويد و به آنان چيزى نياموزيد كه آنان از شما داناترند.
دليل ديگرى كه در همين زمينه بايد مورد توجّه قرار گيرد، اين است كه اگر نام اميرالمؤمنين (ع) در قرآن مىآمد، همان كسانى كه غدير خم را زير پا گذاشتند و با اين كه دو ماه از آن گذشته بود، قضيّۀ سقيفه را پيش كشيدند، و تمام تلاش پيامبر (ص) را در اين زمينه خنثى كردند، همانها به قرآن هم رحم نمىكردند؛ لذا براى اين كه همين الفاظ قرآن از توطئۀ دشمن محفوظ بماند، نامى از ائمّۀ طاهرين (ع) در قرآن نيامده است كه اگر آمده بود، الآن قرآن نداشتيم. و اصولاً تحريك احساسات دشمن به اين صراحت، وجهى ندارد.
فردى بود به نام «سمرۀ بن جندب» كه بسيار آدم خبيثى بود. در خباثت او
همين بس كه زمانى «زياد بن ابيه» او را به جاى خود در بصره نشاند و خود به كوفه رفت. همين شخص در مدّتى كه در بصره بود، هشت هزار نفر از شيعيان
را به قتل رساند تا آن جا كه «زياد» به او گفت: آيا نترسيدى كه يك نفر بىگناه را در ميان اين افراد كشته باشى؟ سمره در جواب گفت: اگر به همين اندازه، باز هم مىكشتم، ترسى نداشتم.(1)
ابن ابى الحديد معتزلى نقل مىكند كه معاويه در دورهاى كه تمام تلاش خود را براى جعل روايت در مدح بنى اميّه و در ذمّ اميرالمؤمنين (ع) به كار بسته بود، به همين شخص پيشنهاد داد كه در مقابل صد هزار درهم روايتى جعل كند به اين مضمون كه آيۀ وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يُشْهِدُ اَللّٰهَ عَلىٰ مٰا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ وَ إِذٰا تَوَلّٰى سَعىٰ فِي اَلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهٰا وَ يُهْلِكَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْفَسٰادَ(2)در مورد على بن ابى طالب، و آيۀ وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ در مورد ابن ملجم ملعون نازل شده است؛ سمره نپذيرفت. معاويه مبلغ را بالا برد تا اين كه در مقابل چهار صد هزار درهم قبول كرد كه چنين روايتى را جعل كند.(3)
1) . تاريخ الأمم و الملوك، ج 5، ص 237.
2) . و از ميان مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجّب وا مىدارد و خدا را بر آن چه در دل دارد گواه مىگيرد و حال آن كه او سختترين دشمنان است. و چون برگردد [يا رياستى يابد] كوشش مىكند در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد و خداوند تبهكارى را دوست ندارد. (بقره / 204 و 205)
3) . شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 73.
اگر نام اميرالمؤمنين (ع) در آيه آمده بود، مطمئناً چنين افرادى چارهاى جز نابود كردن قرآن نداشتند.
اگر آيۀ تطهير را هم ملاحظه كنيد، مىبينيد كه در ميان آيات مربوط به زنان پيامبر (ص) است. يا آيۀ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ(1)را كه ابتداى آيه و انتهاى آن در مورد حرمتِ خوردن مردار و اين مسائل است. به احتمال قوى، يكى از دلايل آن محفوظ ماندن اين آيات از دستبرد دشمنان بوده است. اگر اين آيات مخفى نمىشد، تشكيلدهندگان سقيفه، معاويهها، سمرهها و ديگر رياستطلبان، اثرى از اين آيات در قرآن به جا نمىگذاشتند.
ابن ابى الحديد از امام باقر (ع) جملۀ عجيبى نقل مىكند. امام مىفرمايند: در زمان حجّاجبن يوسف، شدّت ظلم به اهل بيت (ع) و شيعيان به حدّى بود كه اگر به كسى مىگفتند: زنديق يا كافر، بهتر بود از اين كه به او بگويند: شيعۀ على!!(2)با اين شدّت ظلم به اهل بيت (ع)، چگونه مىشد نامى از ايشان در قرآن باشد؟ آيا نتيجهاى جز نابودى اساس اسلام و قرآن داشت؟
8 و 9. آيات مربوط به غدير(3)
دو آيۀ باقىمانده، در مورد واقعۀ «غدير خم» است كه به نحو متواتر هم نزد شيعه و هم نزد اهل سنّت، ثابت است. يكى از امتيازات و افتخارات شيعه همين قضيّۀ «غدير» است.
ماجراى «غدير» از اين قرار بود كه سال دهم هجرى، پيامبر اكرم (ص)
مىدانستند كه چيزى از عمر ايشان باقى نمانده است. و در آن سال مأموريت يافته بودند كه براى حجّ به مكّه بروند و اين سفر حج از پر جمعيّتترين سفرهاى حجّ در آن زمان بود. بر حسب برخى از نقلها حدود صد و بيست هزار نفر در اين سفر پيامبر (ص) را همراهى كردند. وقتى پيامبر (ص) مناسك حجّ را انجام دادند، آيه نازل شد:
يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ(1)
اى پيامبر، آن وظيفهاى را كه بر عهدۀ تو قرار داديم (منصوب كردن اميرالمؤمنين (ع) براى خلافت پس از ايشان و انجام تشريفات ظاهرى آن)، بايد انجام دهى و به مردم ابلاغ كنى. اگر اين كار را نكنى، هيچ كارى انجام ندادهاى؛ يعنى اسلام منهاى ولايت مساوى با هيچ است. زحمات بيست و سه سالۀ تو هيچ نتيجهاى ندارد مگر اين كه اين كار را به انجام برسانى.
خداوند چون مىدانست عدّهاى زير بار اين امر نمىروند و كارشكنىها شروع مىشود، خيال پيامبر (ص) را از اين جهت هم راحت كرد و فرمود:
وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاس
خداوند تو را در مقابل مردم نگه مىدارد و محافظت مىكند.
پيامبر (ص) پس از انجام مناسك به سمت مدينه به راه افتادند تا به غدير خم رسيدند. حاجيانى كه از راه جحفه به مكّه رفتهاند، مىدانند غدير خم كجاست.
1) . مائده / 67.
وقتى پيامبر (ص) به اين منطقه رسيدند، دو مرتبه آيه نازل شد. لذا پيامبر (ص)
همان جا از مركب پياده شدند و دستور دادند هر كه جلوتر رفته برگردد و منتظر كسانى هم كه هنوز نرسيدهاند، شدند تا به ايشان ملحق شوند.
وقتى همه جمع شدند، منبرى از جهاز شتران آماده كردند و پيامبر (ص) از آن بالا رفتند. سخنانشان را با حديث ثقلين آغار كردند؛ حديثى كه مضمون آن را بارها و بارها براى مردم به عبارات مختلف بيان كرده بودند. پس از آن، از مردم اقرار گرفتند و فرمودند:
«ألَسْتُ اولى بِكُمْ مِنْكُمْ بِأنْفُسِكُمْ؟»
آيا من از خودتان به خودتان اولى نيستم؟
خوب، خداوند در قرآن فرموده بود:
اَلنَّبِيُّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ(1)
پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر [و نزديكتر] است.
يا در آيۀ ديگرى فرموده بود:
وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِيناً(2)
و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد و هر كس خدا و فرستادهاش را نافرمانى كند، قطعاً دچار گمراهىِ آشكارى گرديده است.
بنابر اين، همگى گفتۀ پيامبر (ص) را تصديق كردند. اين جا بود كه پيامبر (ص)
دست اميرالمؤمنين (ع) را گرفتند و بالا بردند و فرمودند:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِىٌّ مَوْلَاهُ»
شبيه تعبير آيۀ «ولايت». فرمودند: هر كه من رهبر و سرپرست دين و دنياى او هستم، على (ع) هم سرپرست دين و دنياى اوست. بالأخره جامعه بدون حكومت دچار هرج و مرج مىشود و در رأس حكومت هم بايد كسى باشد تا به امور جامعه سر و سامان بدهد. خود پيامبر (ص) پس از ورود به مدينه اوّلين كارى كه كردند، تشكيل حكومت بود. البته اين منصبِ تشريفاتى براى پيامبر (ص) و ائمّۀ اطهار (ع) در مقابل آن ولايت تكوينى كه دارند، قطرهاى است در مقابل دريا. مطابق اصل ولايت تكوينى، تمام عالم در محضر اين ذوات مقدّس است، امّا بالأخره امّت اسلامى نياز به حكومت دارد، وگرنه بايد زير يوغ شاهان و مستبدان زندگى كند.
پيامبر (ص) به فرمان خداوند اين منصب را به اميرالمؤمنين (ع) واگذار كردند. پس از آن، پيامبر (ص) هم دعا كردند و هم نفرين. فرمودند:
«اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَه»
خداوندا، هر كس را كه ولايت على را بپذيرد، دوست داشته باش و دشمنِ كسى باش كه با او سرِ دشمنى دارد. هر كس او را يارى كرد، يارى كن و آن كسى كه خواست او را خوار و ذليل كند، خوار و ذليل فرما.
پس از آن، آيۀ شريفه نازل شد:
اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِ(1)
امروز كسانى كه كافر شدهاند، از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديدهاند. پس، از ايشان مترسيد و از من بترسيد.
از اين به بعد در مورد دينتان از كفّار هراسى نداشته باشيد؛ چون داراى حكومت هستيد و در رأس آن كسى مانند على (ع) قرار دارد. قبلاً دشمن اميدوار بود كه با رحلت پيامبر (ص)، اسلام هم نابود شود، امّا از امروز ديگر جاى نگرانى نيست و دشمن مأيوس شد. ديگر از دشمن نترسيد، امّا از من بترسيد. بترسيد از روزى كه اختلاف ميان خودتان، زمينۀ نابودىتان را فراهم كند. بترسيد از روزى كه به خاطر دشمنى با على (ع)، او را در سقيفه كنار بگذاريد كه بدبخت مىشويد.
اين قسمت از آيه، الآن هم مخاطب دارد. همين الآن هم به مسلمانان مىگويد: مراقب باشيد كه اختلاف ميان شما كار را به جايى نرساند كه چند ميليون يهودى امور شما را به دست بگيرند كه اگر به قول حضرت امام (قدس سره) متّحد شويد و هر كدام فقط يك سطل آب خرج آنان كنيد، سيل آنها را خواهد برد. خداوند در ادامه مىفرمايد:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً
امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براى شما [به عنوان] آيينى برگزيدم.
1) . مائده / 3.
تا الآن دين شما ناقص بود، امّا از امروز دين شما كامل شد و خداوند نعمت خود را بر شما تمام كرد و از دين اسلام به عنوان دين شما خشنود شد.
پس از آن همگى با اميرالمؤمنين (ع) بيعت كردند؛ حتّى آنهايى كه در باطن مخالف بودند و بعداً سقيفۀ بنى ساعده را درست كردند، آن روز جرأت مخالفت نكردند. حتّى اهلسنّت نقل مىكنند كه عمر خطاب به اميرالمؤمنين (ع) گفت:
«هنيئاً لك يا على، أصبحت و أمسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة»(1)
يا على، ولايت گواراى تو باد، مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
و اوّلين كسانى كه بيعت كردند همان افرادى بودند كه بعدها زمينهساز غصب خلافت و جنگ عليه حضرت شدند.
نقل شده كه شخصى به نام «حارث بن نعمان» از ميان جمعيّت برخاست و به پيامبر (ص) گفت: اى محمّد، به ما دستور دادى كه شهادت به وحدانيّت خدا و نبوّت تو بدهيم، ما نيز قبول كرديم. دستور دادى نماز بخوانيم، پذيرفتيم. به روزه و زكات و جهاد ما را امر كردى، پذيرفتيم. امّا تو راضى نشدى تا اين كه دست پسر عمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و ولايت بر مسلمين را به او سپردى. آيا اين كار از طرف خودت بود يا از جانب خداوند؟
پيامبر (ص) فرمودند: قسم به خدايى كه معبودى جز او نيست، اين كار از جانب خداوند متعال بود.
1) . علامۀ امينى اين قضيّه را از شصت كتاب از اهل سنّت نقل كرده است. ن. ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 2، صص 510-527.
حارث به سمت شترش رفت و گفت: خدايا، اگر آن چه محمّد مىگويد حقّ است، سنگى از آسمان بر ما نازل كن يا عذابى دردناك بر ما بفرست.
هنوز اين جملات را تمام نكرده بود كه آتشى از آسمان نازل شد و او را سوزاند. پس از آن آيه نازل شد:
سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ لِلْكٰافِرينَ لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ مِنَ اَللّٰهِ ذِي اَلْمَعٰارِجِ(1)
پرسندهاى از عذاب واقع شوندهاى پرسيد، كه اختصاص به كافران دارد [و] آن را بازدارندهاى نيست. [و] از جانب خداوندِ صاحب درجات [و مراتب] است.(2)
اين خلاصهاى بود از واقعۀ غدير خم كه بسيارى از اهل سنّت نيز نقل كردهاند. مرحوم علامۀ امينى در كتاب «الغدير»، مرحوم مير حامد حسين در «عبقات الأنوار» و شهيد قاضى نور الله شوشترى در «إحقاق الحق»، مصادر اين واقعه را از كتب اهل سنّت نقل كردهاند.(3)
مرحوم مير حامد حسين نيز مجلدات اوّل تا دهم كتاب عبقات را به بحث از سند حديث غدير، روايات مختلف آن و دلالت آن بر امامت اميرالمؤمنين اختصاص دادهاند.
همچنين علامۀ امينى حديث غدير را از صد و ده نفر از صحابه، هشتاد و چهار نفر از تابعين و سيصد و شصت نفر از غير اين دو دسته نقل كرده است. (ن. ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 2، صص 41-311)
و انصافاً نمىتوان در مقابل اين قضيّه1) . معارج / 1-3.
2) . علامۀ امينى، نام 29 نفر از علماى اهل سنّت كه اين واقعه را نقل كردهاند، ذكر كرده است. همچنين در بحثى به بررسى اشكالاتى كه در مورد آن طرح شده، پرداختهاست. ن. ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 2، صص 460-501.
3) . براى اطّلاع از تفصيل اين قضيّه و ملاحظۀ روايات وارده در اين زمينه، ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 21، باب 36 از ابواب احوال پيامبر، ص 378 و ج 37، باب 52 از ابواب نصوص دال بر امامت اميرالمؤمنين، ص 108؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقات آن، ج 2، صص 415-501 و ج 3، صص 320-335 و ج 6، صص 225-368 و ج 16، صص 559-587 و ج 21، صص 1-93 و ج 22، صص 105-123 و ج 23، صص 1-15 و ج 30، صص 386-454.
مقاومت كرد، امّا باز هم برخى از اهل سنّت براى توجيه عقايدشان جوابهايى دادهاند. عدۀ كمى از آنها مانند ابن تيميه كه پايهگذار افكار وهابيّت است، از اساس منكر قضيّۀ «غدير» شدند و همۀ اين روايات را دروغ و مجعول مىدانند. عدۀ ديگرى منكر اصل واقعه نشدند، امّا آن را طورى معنا كردند كه ضررى به عقايد آنان نزند؛ به عنوان مثال گفتند: «مولى» در اين روايت به معناى دوست است. انصافاً توجيه غلطى است. كدام انسان عاقلى صد و بيست هزار نفر را زير آفتاب در آن بيابان گرم جمع مىكند براى گفتن چنين جملهاى؟(1)
امّا دلالت اين حديث بر امامت اميرالمؤمنين، اگر هر چيز در خور شك و ترديد باشد، شكّى نداريم در اين كه لفظ «مولى» خواه بر حسب وضع لغوى، صريح در معناى مقصود ما [اولى به شىء] باشد، و خواه به واسطه مشترك بودن آن بين معانى بسيار و متعدّد، مفاد آن مجمل باشد، و خواه از قرائن تعيين كننده معناى امامت كه منظور ما است، عارى و برهنه باشد، و خواه چنين قرائنى را در بر داشته باشد، در هر صورت اين لفظ در اين مقام جز به همين معنى، به معناى ديگرى دلالت نخواهد داشت؛ زيرا آنان كه در آن اجتماع عظيم اين لفظ را شنيده و درك نموده و يا پس از زمانى اين خبر مهم به آنها رسيده از كسانى كه به نظر و سخن آنها در لغت استدلال مىشود، همه، همين معنى را از اين لفظ فهميدهاند، بدون اين كه در ميان آنها منع و انكارى ديده شود. و درك و فهم همين معنى پيوسته بعد از آنها در ميان شعرا و رجال ادب جريان داشته تا عصر حاضر ما و همين برهانى است قاطع در معناى مقصود.
سپس ايشان به بيان نمونههايى از فهم حاضرين در واقعۀ غدير و ديگران مىپردازد و در پايان به بررسى تفصيلى معانىاى كه براى لفظ «مولى» بيان شده (بالغ بر 27 معنا) پرداخته و اثبات نمودهاست كه در اين حديث معناى «اولى بالشىء» مراد است. در پايان مىگويد:
تا اين جا، اهل بحث و كاوش را گزيرى نمانده و ناچار بايد تسليم باشند به اين كه «مولى» بمعناى «اولى بالشىء» است و چنان چه ما از آن كه گفتيم كوتاه آمده و بگوئيم: يكى از معانى «مولى» اين معنى است، و آن را مشترك لفظى بدانيم، باز هم در حديث مزبور، قرينههاى متّصله و منفصلهاى وجود دارد كه با وجود اين قرائن ارادۀ غير اين معنى امكان ندارد.
قرينۀ اوّل: مقدّمۀ حديث است و آن، سخن پيامبر است كه فرمود: «الست اولى بكم من انفسكم»؛ آيا من سزاوارتر نيستم به شما از خود شما، و متفرّع فرمود بر اين سخن، اين جمله را: «فمنكنت مولاه فعلىمولاه». بنا بر اين مطلب، اگر رسول خدا غير از معنايى كه در مقدمۀ سخن خود بدان تصريح فرموده، معناى ديگرى را اراده فرموده بود، فرمايش آن حضرت به صورت كلامى در مىآمد كه رشتۀ ارتباط آن گسيخته باشد و قسمتى از آن با قسمت ديگر بىارتباط باشد و ما پيامبر را بزرگتر مىدانيم از هر لغزش و سخن نارسايى.
قرينۀ دوّم: ذيل حديث است، كه رسول خدا فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه». در بعضى از طرق حديث بر فرمايش پيامبر اين جملهها نيز افزوده شده: «و انصر من نصره و اخذل من خذله» و با اين كيفيّت براى اهل تحقيق و بحث امكان خواهد داشت كه ذيل حديث مزبور را قرينۀ مدّعى بداند به دلايل و وجوهى كه جز با معناى اولويّت، اولويّتى كه ملازم با سمت امامت باشد، متناسب نخواهد بود. (سه وجه در كلام علامۀ امينى ذكر شده (صص 654-656) كه به جهت رعايت اختصار از ذكر آن صرف نظر مىشود.)
قرينۀ سوّم: گفتار رسول خدا است به اين شرح: اى گروه مردم به چه امرى شهادت مىدهيد؟ مردم گفتند: شهادت مىدهيم به يگانگى خدا. فرمود بعد از آن به چه؟ گفتند: به اين كه محمّد بنده و فرستادۀ اوست. فرمود: ولىّ شما كيست؟ گفتند: خدا و رسولش مولاى مايند، سپس بازوى على را گرفت و او را به پا داشت و فرمود: هر كس، خدا و رسول او مولاى او است، اين مولاى او است.
و واقع شدن ولايت در سياق شهادت به توحيد و رسالت و رديف نمودن آن در دنبال مولويّت مطلقۀ خداى سبحان و رسول او بعد از او، ممكن نيست مگر اين كه اراده شود از آن معنى ولايت و امامتى كه ملازم با اولويّت به خود خلق از خود آنان باشد.
قرينۀ چهارم: اين گفتار رسول خدا است در دنبالۀ لفظ حديث: «اللّه اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الربّ برسالتى و الولاية لعلىّ بن ابى طالب» چه معنايى را در رديف رسالت مىتوان در نظر گرفت كه به سبب آن دين تكميل شود و نعمت تمام شود و خدا بدان خشنود گردد، غير از امامتى كه تماميت امر رسالت و تكميل نشر آن و استحكام پايههاى آن بسته به آن است؟
قرينۀ پنجم: اين سخن پيامبر است قبل از بيان ولايت: گوئى كه من خوانده شدهام و دعوت الهى را اجابت نمودهام، يا عبارات شبيه به اين.
از اين سخن اين حقيقت معلوم مىشود كه از وظايف تبليغى آن حضرت موضوع مهمّى باقى است كه خوف دارد از اين كه مرگش در رسد و آن را اعلام نفرموده باشد، و اگر قيام به آن امر نكند، امر رسالت ناتمام خواهد ماند، و آن حضرت بعد از آن كلمات و اشعار به اهميّت، امرى را غير از ولايت اميرالمؤمنين و ولايت عترت طاهره كه او سرحلقۀ آنان است، بيان و اعلام نفرمود. با اين كيفيّت، آيا جايز است كه آن امر مهمّ منطبق با اين ولايت، جز معناى امامت كه مورد تصريح كتب صحاح است، معناى ديگرى باشد؟ و آيا داراى اين مقام جز اين است كه اولى به مردم از خود آنها باشد؟!
قرينۀ ششم: سخن رسول خدا است بعد از بيان ولايت على: تهنيت دهيد مرا، تهنيت دهيد مرا، همانا خداوند متعال مخصوص گردانيد مرا به نبوّت و اهل بيت مرا به امامت. بنا بر اين، صريح عبارت مزبور همان امامت مخصوص به اهل بيت است كه سرور و سر حلقۀ آنها اميرالمؤمنين است.
گذشته از اين، خود همين تهنيت و بيعت و دست دادن و گرد آمدن براى انجام اين مراسم و ادامه پيوسته اين مراسم تا سه روز، جز با معناى خلافت و اولويّت با معناى ديگرى سازش و مناسبت ندارد.
قرينۀ هفتم: فرمايش رسول خدا است بعد از بيان ولايت: «فليبلّغ الشاهد الغايب»؛ آنها كه حضور دارند مراتب را به غايبين ابلاغ نمايند. آيا اين گونه تأكيد پيامبر نسبت به موالات و محبت و نصرت بوده كه به موجب كتاب و سنّت هر فردى آن را مىدانسته كه بايستى در ميان افراد مسلمين بر قرار باشد؟
بدون شك و ترديد شما تشخيص خواهيد داد كه مقصود رسول خدا از اين امر مؤكّد نبوده است مگر موضوع مهمى كه تا آن هنگام فرصت ابلاغ آن نبوده و طوائف و قبايل مختلفه كه در آن مجمع حضور نداشتهاند، اطّلاعى از آن نداشتهاند، و اين امر مهمّ نيست مگر همان امامت كه كمال دين و تمام نعمت و خشنودى پروردگار بسته به آن مىباشد.
قرينۀ هشتم: قول رسول خدا است بعد از بيان ولايت: «اللّه اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الربّ برسالتى و الولاية لعلىّ من بعدى». همچنين روايتى كه ابو نعيم در «حلية الاولياء» آورده و افراد ديگر به اسناد صحيح روايت كردهاند از قول رسول خدا: هر كس كه او را خشنود مىسازد كه زندگى او همانند زندگى من و مرگ او همانند مرگ من باشد و در بهشت عدن كه پروردگارم نهال آن را نشانده مسكن گيرد، پس ولايت على را بعد از من بپذيرد و تبعيت نمايد بر ائمّه بعد از من، زيرا آنها عترت منند و از سرشت من آفريده شده.
اين بيانات و تعبيرها به ما علم يقين مىدهد كه ولايت ثابته براى اميرالمؤمنين مرتبهايست معادل با مرتبۀ صاحب رسالت با حفظ تفاوت بين دو مرتبه از حيث تقدم زمانى و اولويّت، خواه مراد از لفظ (بعد از من) بعديّت از حيث زمان باشد يا رتبه، پس امكان ندارد كه از كلمه مولى اراده شود مگر اولويّت بر خلق در تمام شؤونشان؛ زيرا در ارادۀ معنى نصرت و محبت از مولى به اين قيد، سياق حديث واژگون مىشود و به جاى اين كه حاكى از فخر و مباهات باشد، يك نوع منقصتى به شمار خواهد آمد، به طورى كه پوشيده نيست!
قرينۀ نهم: قول رسول خدا است بعد از ابلاغ ولايت: «اللهمّ أنت شهيد عليهم أنى قد بلّغت و نصحت»؛ بار خدايا، تو بر اينها گواهى كه من ابلاغ نمودم و خير و صلاح آنها را به ايشان گفتم. گواه گرفتن بر امّت به ابلاغ و نصيحت مستلزم اينست كه موضوع تبليغ پيامبر در آن روز امر جديدى باشد كه قبل از آن روز آن امر را ابلاغ نفرموده بوده، مضافاً بر اين كه در بقيّۀ معانى «مولى» كه شامل تمامى افراد مسلمين است، از قبيل دوستى و يارى، نيازى براى گواه گرفتن بر امّت دربارۀ خصوص على، درخور تصوّر نيست مگر بر مبنى و حدّى كه بيان نموديم.
قرينۀ دهم: سخن رسول خدا است قبل از بيان حديث كه فرمود: همانا خداوند مرا مأمور ابلاغ امرى نموده كه به سبب آن سينۀ من تنگ شد و گمان نمودم كه مردم مرا تكذيب مىكنند. خداوند مرا تهديد فرمود كه اگر آن امر را ابلاغ نكنم مرا عذاب فرمايد كه حاكى و مشعر از خبر بزرگ و مهمى است كه پيامبر در بيان و ابلاغ آن از تكذيب اهل نفاق مىترسيد، پس مىبايستى امرى باشد كه به اميرالمؤمنين اختصاص داشته باشد، نه يك امر عادى كه همۀ مسلمين در آن شركت دارند؛ از قبيل نصرت و محبّت.
قرينۀ يازدهم: اين كه در اسنادهاى بسيار زياد، از موضوع روز غدير به لفظ «نصب» تعبير شده است كه دلالت مىكند بر ايجاد مرتبهاى براى امام در آن روز كه قبل از آن روز چنين مرتبهاى براى آن حضرت شناخته نشده، و اين مرتبه غير از محبّت و نصرت است كه نزد همه معلوم بوده و براى هر فردى از افراد مسلمين ثابت بوده، و استفادۀ معناى خاصّ اولويّت از كلمۀ «نصب» بر مبناى شايع بودن استعمال آن در برقرارى حكومتها و تثبيت ولايات قابل ترديد نيست.
مضافاً بر اين كه اين لفظ در طرق متعدّد حديث مقرون به لفظ «ولايت» ذكر شده و يا به دنبال آن تصريح شده كه نصب او براى مردم يا براى امّت صورت گرفته، و با اين خصوصيات خواهيد دانست كه مرتبۀ ثابت شده براى او همان حاكميّت مطلقه است بر همۀ امّت، و اين همان معناى امامت است كه ملازم با اولويّتى است كه مدعى و معتقد ما است در معنى مولى.
قرينۀ دوازدهم: سخنى است كه از قول ابن عباس بعد از ذكر حديث: «فوجبت والله فى رقاب القوم» يا «و فى اعناق القوم»؛ پس سوگند به خدا واجب شد (ولايت على) در گردنهاى اين گروه.
اين سخن معناى تازهاى را مىرساند كه از حديث استفاده شده غير از آن چه قبل از آن مسلمين مىشناختند و در نظر هر فرد از آنها ثابت بود، و ابن عباس اين امر را با سوگند مورد تأكيد قرار داده و آن معناى بزرگ و مهمّى است كه ايفاى آن بر ذمّهها واجب و بر گردنها لازم است؛ معنايى كه با اقرار به رسالت همدوش است و امام در آن با ديگرى برابر نيست و آن نيست مگر خلافتى كه على از بين مجتمع اسلامى بدان ممتاز گشته و معنى اولويّت از آن منفك نخواهد بود.
قرينۀ سيزدهم: روايتى است كه شيخ الاسلام حمويى در «فرايد السمطين» از ابىهريره آورده كه گفت: چون رسول خدا از حجّة الوداع مراجعت فرمود اين آيه نازل شد: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ و چون آن حضرت استماع نمود قول خداى تعالى را: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ قلب او آرامش يافت تا اين كه بعد از ذكر حديث گويد: و اين آخرين امر واجبى بود كه خداوند بندگان خود را بدان ملزم فرمود. پس چون رسول خدا تبليغ فرمود، اين آيه نازل شد: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ تا آخر آيه.
اين لفظ ما را آگاه مىسازد كه رسول خدا در اين كلمه پرده برداشته از فريضهاى كه قبل از آن سابقۀ تبليغ نداشته، و روا نيست كه اين معنى محبت و نصرت باشد؛ زيرا محبّت و نصرت چه با بيان كتاب و چه سنّت از روزگارى پيش معروف و مقرّر بوده. پس باقى نماند مگر معناى امامت كه امر بدان تأخير يافت تا عصبيّتها و خود سرىها زدوده شود و نفوس مسلمين آمادۀ پذيرش و تسليم در قبال وحى الهى گردد و چنين امرى با معناى اولى سازش دارد.
قرينۀ چهاردهم: در حديث زيد بن ارقم به طرق بسيارش نقل شده كه داماد او از او دربارۀ حديث غدير خم سؤال نمود، زيد بن ارقم به او گفت: شما اهل عراق، در شما هست آنچه هست (از سخن چينى و نفاق). دامادش به او گفت: باكى بر تو نخواهد بود، از من ايمن هستى. زيد گفت: بلى، ما در جحفه بوديم، پس رسول خدا بيرون آمد... تا پايان حديث.
و گذشت از عبد اللّه بن العلاء كه به زهرى پس از آن كه او داستان غدير را حديث نمود، گفت: در شام اين حديث را بازگو منما.
ظاهر از اين كلمات اين است كه در بين مردم براى حديث (غدير) معنايى متبادر بوده كه روايت كنندۀ آن ترس داشته از بيان آن كه مبادا در اثر توليد عداوت نسبت به وصىّ، در عراق و در شام به او آسيبى برسد. و به همين علّت زيد بن ارقم از داماد عراقى خود پرهيز كرد؛ زيرا او از آن چه از دو رويى و ضديت در ميان عراقيّين از آن روز پيدا شده بود آگاه بود و لذا سرّ خود را فاش نمىكرد تا به او اطمينان و ايمنى داد. با اين كيفيّت ديگر نمىتوان فرض نمود كه معناى حديث همان معناى مبتذل و شايع در هر فرد مسلمى باشد، بلكه معناى حديث امرى است كه فقط به قامت امام على برازنده است و آن معناى خلافت است كه با اولويّت كه مراد ما است، يكسان و متحد است.
قرينۀ پانزدهم: احتجاج اميرالمؤمنين است به حديث غدير در روز رحبه بعد از آن كه خلافت به او منتهى گشت به منظور ردّ بر كسى كه در خلافت با او معارضه و منازعه مىنمود، و خموشى و بلا جواب شدن آن گروه پس از آن كه گواهان شهادت دادند. آيا اگر معناى مولى فرض شود كه حب و نصرت بوده و ملازمه با اولويّت بر خلق نداشته، چه برهان و دليلى در قبال منازعه و معارضه در امر خلافت براى آن حضرت وجود داشته كه به آن استشهاد نموده و حاضرين در غدير خم را كه در رحبه بودند، سوگند داده كه شهادت دهند؟!
قرينۀ شانزدهم: در داستان ركبان نقل شده كه گروهى كه از جملۀ آنها ابوايّوب انصارى بود، به اميرالمؤمنين با اين جمله سلام نمودند: «السلام عليك يا مولانا» آن جناب فرمود: چگونه من مولاى شمايم در حالى كه شما طايفهاى از صحرانشينان عرب هستيد! گفتند: ما شنيديم از پيامبر كه فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه»
و معلوم است كه تعجّب اميرالمؤمنين به خاطر پاسخ آنان يا براى كشف حقيقت براى گروه حاضرين به جهت معنى مبتذل (حب و نصرت) كه سيرۀ مساوى و متقابلى است بين افراد مسلمين، نبود به اين معنى كه (مثلاً) معناى سخن سواران مزبور اين است: «السلام عليك يا محبّنا او ناصرنا»، خصوصاً بعد از تعليل به اين جمله: «و انتم رهط من العرب» (در حالى كه شما طايفهاى از صحرانشينان عرب هستيد) زيرا نفوس عربى استنكافى نداشته كه معناى محبّت و نصرت بين افراد جامعۀ آنان برقرار باشد، بلكه اين معنى در نظر آنها بزرگ و مهم شمرده مىشده كه يكى از آنها به مولويّت بر آنها (به معناى مقصود ما) مخصوص گردد. به اين جهت است كه به چنين معنايى اذعان نمىكنند و گردن نمىنهند مگر با نيروى زيادى كه بر همگى آنان تفوق گيرد يا نصّ الهى كه افراد مسلمان آنها را به آن ملزم نمايد، و اين معنى نيست مگر همان (اولى) كه مترادف است با امامت و ولايت.
قرينۀ هفدهم: قبلاً گذشت، گيرا شدن نفرين مولاى ما اميرالمؤمنين دربارۀ آنهايى كه شهادت خود را به حديث غدير كتمان كردند در روز مناشدۀ رحبه و روز ركبان، و در نتيجه دچار نابينايى و برص شدند و يا دچار سوء عاقبت و يا آفت و بدبختى ديگرى گرديدند.
آيا هيچ اهل تحقيقى روا مىبيند كه احتمال داده شود، به اين كه وقوع اين بليّهها و بدبختىها بر آن قوم و سختگيرى امام به نفرين كردن بر آنها براى كتمان آنها نسبت به معناى محبّت و نصرتى باشد كه در ميان تمام افراد دينى شمول و عموميّت دارد؟!
گذشته از اين، كتمان شهادت آنها نسبت به يك امر عادى كه در آن حضرت و غير او به طور على السّويه وجود داشته باشد، نمىتواند باشد، بلكه لازم است كه اين كتمان نسبت به فضيلتى باشد كه اختصاص به شخص آن حضرت دارد، كه گويى بر آنها گوارا نبود كه امام بدان امر ممتاز و مخصوص باشد و لذا كتمان نمودند.
قرينۀ هجدهم: در داستان مناشدۀ رحبه نقل شده كه اميرالمؤمنين چون در رحبه مردم را در موضوع حديث غدير سوگند داد، عدهاى از اصحاب رسول خدا شهادت دادند به اين كه آن را از آن حضرت شنيدند، ابو الطفيل گفت: من از آن مجلس خارج شدم در حالى كه در خود چيزى از ترديد و انكار احساس مىنمودم، سپس زيد بن ارقم را ملاقات كردم و به او گفتم: از على شنيدم كه چنين و چنان مىگفت. زيد گفت: چه انكارى دارى؟ من نيز از رسول خدا شنيدم كه آن سخنان را مىفرمود.
به نظر شما، ابو الطفيل چه چيزى را انكار مىنمود يا بزرگ و مهم مىشمرد؟ آيا ترديد و انكار او نسبت به صدور حديث بوده؟ اين احتمال كه درست نيست، زيرا اين مرد شيعى و از دوستان فداكار اميرالمؤمنين و از كسانى است كه ثقه و مورد اعتماد آن حضرت است. بنا بر اين، در حديثى كه مولاى او روايت مىكند شك و ترديدى نمىكند. آن چه مورد ترديد يا استكبار او بوده معناى با عظمت آن حديث بود و او از اين در تعجب بود كه آن گروه اين حقيقت را دگرگون ساختند و از بيان شهادت (بر خلاف ديگران) كوتاهى و تقصير نمودند؟ با اين كه آنها همه عرب اصيل بودند و به لفظ و معناى حقيقى آن آگاه بودند، در حالى كه از پيروان رسول و اصحاب آن حضرت بودند، پس جاى احتمال بود كه اكثر آنها آن را نشنيدهاند، يا حوادث مهمّه و مشكلات هائله بين آنها مانع از ابراز و شهادت شده است، اين بود كه زيد بن ارقم او را مطمئن نمود كه خود نيز شنيده، در نتيجه ابوالطفيل دانست كه تمايلات و هواهاى نفسانى آن گروه بين آنها و تسليم در برابر اين حقيقت حايل گشته. حال آيا اين معناى مهم غير از خلافت كه هم طراز اولويّت است، مىتواند باشد؟
قرينۀ نوزدهم: داستان انكار حارث بن نعمان نسبت به سخن رسول خدا در داستان غدير است، و به طورى كه شرح داديم اين حديث نمىتواند با غير «اولى» از معانى مولى سازش داشته باشد.
قرينۀ بيستم: حافظ ابن سمّان از حافظ دار قطنى از عمر روايت نموده كه: دو تن از صحرا نشينان كه با هم خصومت و نزاع داشتند نزد عمر آمدند، عمر به على گفت: بين اين دو نفر حكم كن. يكى از آن دو با حالت استهزاء گفت: اين، قضاوت خواهد كرد بين ما؟ در اين هنگام عمر از جا جست و گريبان آن مرد را گرفت و گفت: واى بر تو! مىدانى اين كيست؟! اين، مولاى من و مولاى هر مؤمن است، و هر كس كه اين شخص مولاى او نباشد، او مؤمن نيست!.
بنا بر اين، مولويّت ثابته براى اميرالمؤمنين كه عمر بدان اعتراف نمود نسبت به خود و نسبت به هر مؤمن، هموزن با همان مولويّتى كه در روز غدير خم بدان اعتراف كرده، و اعتراف خود را توأم به اين جمله نمود كه: هر كس، اين وصىّ مولاى او نيست، او مؤمن نخواهد بود باين معنى كه هر كس كه اعتراف به مولويت آن حضرت نكند، مؤمن نيست، يا به اين معنى كه: هر كس، مولاى على نباشد، يعنى محبّ و ناصر او نباشد، ولى آن چنان محبّت و نصرتى كه اگر از او منتفى شود، ايمان از او منتفى گرديده، اين معنى مرتبط نخواهد بود مگر با ثبوت و تحقّق خلافت براى او؛ زيرا محبّت و نصرت عادى كه مورد دستور و ترغيب شارع مقدّس است و در بين تمام مسلمين برقرار است، با منتفى شدن آن ايمان منتفى نمىشود، و ممكن هم نيست چنين باشد؛ زيرا معلوم است كه مخالفت و دشمنىهاى متقابل كه بين صحابه و تابعين وجود داشت تا حدى كه در بعضى موارد منجر به دشنام دادن و گلاويز شدن آنها با يكديگر مىگرديد و كار به نبرد و جنگ منتهى مىشد، و حتى بعضى از اين امور در محضر پيامبر واقع مىشد، با اين حال، آن حضرت از آنها نفى ايمان نفرمود. پس راهى باقى نماند جز اين كه بگوييم: ولايتى كه داراى اين صفت است (يعنى نفى ايمان است) همان امامت است كه ملازم با اولويّتى است كه مقصود ما است. (موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 2، صص 609-667 با تلخيص)
1) . مهمترين اشكالى كه بر دلالت حديث غدير بر امامت اميرمؤمنان وارد شده است، همين تحريف معناى «مولى» است. علامۀ امينى در پاسخ به اين اشكال، تحقيق مفصّلى دارد كه خلاصۀ آن بدين شرح است:
لذا عدّۀ ديگرى گفتند: اين سخن، اجتهاد پيامبر اكرم (ص) بود و پيامبر (ص) - نعوذ بالله - در اجتهاد خود اشتباه كرد. الآن سخن برخى از علماى اهل سنّت همين است. اصل اين سخن هم از عمر است. ابن عباس مىگويد: در آغاز خلافت عمر بر او وارد شدم. يك مَن خرما در زنبيلى حصيرى برايش گذاشته
بودند. مرا به خوردن دعوت كرد. يك خرما خوردم و او خورد تا تمام شد. سپس از كوزهاى كه نزدش بود، نوشيد و به پشت، بر متكايش خوابيد و به حمد و سپاس خدا پرداخت. سپس گفت: اى عبداللّه! از كجا مىآيى؟
گفتم: از مسجد.
گفت: پسرعمويت چگونه است؟
من گمان كردم كه عبد اللّه بن جعفر را مىگويد. گفتم: با همسالان خود، مشغول بازى بود.
گفت: مقصودم او نبود. منظورم بزرگ شما است.
گفتم: او را در حالى ديدم كه براى درختان خرماى فلان قبيله، آب از چاه مىكشيد و قرآن مىخواند.
گفت: اى عبداللّه، بر تو باد قربانى كردن شتران، اگر آن را از من كتمان كنى! آيا هنوز در دل، خيال خلافت دارد؟
گفتم: آرى.
گفت: آيا مىپندارد كه پيامبر خدا به او تصريح كرده است؟
گفتم: آرى و برايت اضافه كنم كه از پدرم دربارۀ ادّعاى على پرسيدم. گفت: راست مىگويد.
عمر گفت: پيامبر خدا گفتار ناتمامى دربارۀ على داشت كه چيزى را اثبات نمىكند و دستاويزى به دست نمىدهد و بىگمان، مدّتى در كارش درنگ و تأمّل كرد و در بيمارىاش مىخواست بهنام على تصريح كند، امّا من از بيم فتنه و به خاطر حفظ اسلام، مانع شدم و به پروردگار كعبه سوگند، قريش، هرگز بر او گِرد نمىآمدند و اگر خلافت را به دست مىگرفت، اعراب از همه سو بر او
مىشوريدند. چون پيامبرخدا فهميد كه من منظورش را مىدانم، پس خوددارى كرد و خداوند، جز از وقوع آنچه خود، مقدّر و حتمى كرده، ابا دارد.(1)
1) . شرح نهج البلاغة، ج 12، صص 20 و 21.
فصل سوّم در مورد رواياتى است كه دربارۀ اميرالمؤمنين (ع)
وارد شده است. اين روايات - كه متجاوز از هزار روايت است - در كتب متعدّدى از شيعه و سنّى ضبط شده است. در فصل به جهت رعايت اختصار، به ده روايت اشاره مىشود.
روايت اوّل روايتى است كه هم شيعه نقل كرده است و هم اهل سنّت. جالب است بدانيد كه راوى اين روايت عمر بن خطاب است. او مىگويد: شهادت مىدهم كه از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه مىفرمودند:
«لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وُضِعَتَا فِى كِفَّة وَ وُضِعَ إِيمَانُ عَلِىٍّ فِى كِفَّة لَرَجَحَ إِيمَانُ عَلِى»(1)
جهت اطّلاع بيشتر از مصادر اين روايت در كتب اهل سنّت ن. ك: إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 5، صص 613-618؛ ج 16، صص 406-410؛ ج 21، صص 580-585؛ ج 31، صص 54-55.
شبيه اين روايت در جاى ديگرى نيز از عمر نقل شده است كه گفت: از پيامبر شنيدم كه مىفرمود: «لو وزن إيمان على بإيمان أمتى لرجح إيمان على على إيمان أمتى إلى يوم القيامة؛ اگر ايمان على را با ايمان امتم بسنجند، ايمان على بر ايمان آنان تا روز قيامت، برترى خواهد داشت.» (مناقب آل أبى طالب، ج 2، ص 9)
1) . الأمالى (للطوسى)، ص 575؛ مناقب آل أبى طالب، ج 2، ص 370؛ تاريخ مدينۀ دمشق، ج 42، ص 341؛ المناقب (للخوارزمى)، ص 130؛ الرياض النضرة فى مناقب العشرة المبشرين بالجنة، ج 3، ص 181؛ نزهة المجالس و منتخب النفائس، ج 2، ص 207؛ كفاية الطالب فى مناقب على بن أبى طالب، ص 258.
اگر تمام آسمانها و زمين را در يك كفۀ ترازو قرار دهند و ايمان على را در كفۀ ديگر، ايمان على سنگينتر است.
خود اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايند:
«لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»(1)
بسيارى از چيزها را نمىتوان با چشمِ سر ديد؛ مثل خداوند متعال، روز قيامت و امثال اينها. حضرت مىفرمايند: اگر پردهها كنار برود و ديدنِ اين چيزها با چشمِ سر هم ممكن شود، باز براى من تفاوتى ندارد؛ ذرّهاى به ايمان و يقينى كه الآن به اين امور دارم، افزوده نمىشود.
روايت دوّم هم شبيه روايت اوّل، امّا مربوط به اعمال اميرالمؤمنين (ع) است.
در جنگ خندق، وقتى «عمرو بن عبدود» سردار سپاه دشمن توانست از خندق عبور كند و كسى جز اميرالمؤمنين (ع) توان رويارويى با او را نداشت و همان موقع بود كه پيامبر اكرم (ص) فرمودند:
«بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّه»(2)
امروز تمام ايمان در برابر تمام شرك ظاهر شده است.
كنايه از اين كه اگر على (ع) شكست بخورد، ديگر اسلامى باقى نخواهد ماند و از آن طرف، اگر عمرو كشته شود، ديگر كفّار توان مقابله با اسلام را ندارند. و وقتى اميرالمؤمنين (ع) با رشادتِ تمام، توانست عمرو را به هلاكت برساند، پيامبر (ص) فرمودند:
«أَبْشِرْ يَا عَلِىُّ فَلَوْ وُزِنَ الْيَوْمَ عَمَلُكَ بِعَمَلِ جَمِيعِ أُمَّة مُحَمَّدٍ لَرَجَحَ عَمَلُكَ عَلَى عَمَلِهِمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَمْ يَبْقَ بَيْتٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ إِلَّا وَ قَدْ دَخَلَهُ ذُلٌّ مِنْ بِقَتْلِ عَمْرٍو وَ لَمْ يَبْقَ بَيْتٌ مِنْ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا وَ قَدْ دَخَلَهُ عِزٌّ بِقَتْلِ عَمْرٍو»(1)
بشارت بر تو باد اى على، كه اگر عملِ امروز تو با عمل تمامى امت محمّد مقايسه شود، عمل تو بر عمل آنان ترجيح خواهد داشت؛ چرا كه با قتل عمرو، خانهاى از مشركين باقى نماند مگر آن كه خوارى در آن وارد شد و خانهاى از مسلمين باقى نماند مگر آنكه عزّت بدان راه يافت.
همچنين فرمودند:
«لَضَرْبَة عَلِىٍّ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَة الثَّقَلَيْن»(2)
ضربۀ على در اين روز از عبادت جن و انس بالاتر بود.
يعنى يك عمل اميرالمؤمنين (ع) در مقايسه با تمامى عبادتها و اعمال جن و انس ترجيح دارد، چه رسد به آن كه بخواهيم تمامى اعمال آن حضرت را با اعمال جن و انس بسنجيم.
روايت سوّم از روايات متواتر ميان شيعه و سنى است و به «حديث منزلت» مشهور است.
داستان اين روايت از اين قرار است كه پيامبر (ص) خبردار شدند كه روم كه يكى از دو ابرقدرت آن زمان بود، آمادۀ جنگ با مسلمانان است. از طرف ديگر از طريق وحى خبردار شدند كه منافقين قصد دارند در غياب آن حضرت، در مدينه عليه حكومت اسلامى دست به كودتا بزنند؛ لذا براى مقابله با اين توطئۀ منافقين، اميرالمؤمنين (ع) را كه در تمامى جنگها حضور فعّال داشت و از فرماندهان سپاه اسلام بود، به جاى خود در مدينه گذاشتند. منافقين هم كه مىدانستند با حضور اميرالمؤمنين (ع) در مدينه به مقصود خود نمىرسند، شروع به شايعه پراكنى كردند. آنان مىگفتند: حتماً كدورتى ميان پيامبر و على هست كه او را در اين جنگ همراه خود نمىبرد.
پيامبر (ص) وقتى از اين شايعه خبردار شدند، خيال همه را با اين سخن راحت كردند. البته اين سخن را در مواقع ديگر هم فرموده بودند. خطاب به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَة هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدِى»(1)
جهت اطّلاع بيشتر از مصادر اين روايت در كتب شيعه و سنّى ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الائمّة الأطهار، ج 37، باب 53 از ابواب نصوص دال بر امامت اميرالمؤمنين، صص 254-273؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 5، صص 132-234 و ج 16، صص 1-97 و ج 21، صص 150-220 و ج 22، صص 387-408 و ج 23، صص 60-75 و ج 30، صص 455-519.
همچنين مرحوم مير حامد حسين تمامى جلد يازدهم كتاب شريف «عبقات الانوار فى امامة الائمةالاطهار،» را به بحث پيرامون سند و دلالت اين حديث بر امامت اميرمؤمنان اختصاص داده است.
1) . الكافى، ج 8، ص 107؛ الأمالى (للصدوق)، ص 174؛ الأمالى (للطوسى)، ص 253؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 1870؛ فضائل الصحابة، ج 2، ص 633؛ سنن الترمذى، ج 5، ص 641؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 45؛ تاريخ مدينۀ دمشق، ج 42، ص 164؛ تاريخ بغداد، ج 10، ص 45؛ خصائص أميرالمؤمنين، ص 127.
تو براى من به منزلۀ هارون هستى براى موسى، جز اين كه پيامبرى پس از من نيست.
اگر تو را الآن به جاى خودم در مدينه مىگذارم، به اين خاطر است كه تو وصى و جانشين من هستى؛ همانطور كه وقتى موسى (ع) از ميان بنىاسرائيل خارج مىشد، برادرش هارون (ع) را به جاى خود مىگذاشت. امّا تنها تفاوتى كه ميان تو و هارون است، اين كه هارون به مقام نبوّت هم رسيد، امّا چون من آخرين پيامبرم، بعد از من به مقام نبوّت نخواهى رسيد.
قبلاً هم گذشت كه پيامبر اكرم (ص) زمانى كه به غار حرا مىرفتند، به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِير»(1)
هرچه من مىشنوم تو هم مىشنوى. هرچه من مىبينم، تو هم مىبينى. تنها تفاوت من و تو اين است كه من پيامبرم و تو وزير من هستى.
همچنين پيامبر اكرم (ص) در موارد متعدّدى مىفرمودند:
1) . نهج البلاغة، خطبۀ 192، ص 301.
«عَلِىٌّ مِنِّى وَ أَنَا مِنْه»(1)
على از من است و من هم از او هستم.
شبيه اين جمله در مورد امام حسين (ع) نيز گفته شده است.(2)همچنين در مورد حضرت زهراء (س) هم فرمودند:
«فَاطِمَة بَضْعَة مِنِّى»(3)
فاطمه پارۀ تن من است.
در دعاى ندبه هم مىخوانيم:
«أَنَا وَ عَلِىٌّ مِنْ شَجَرَة وَاحِدَة وَ سَائِرُ النَّاسِ مِنْ شَجَرٍ شَتَّى... أَنْتَ أَخِى وَ وَصِيِّى وَ وَارِثِى لَحْمُكَ لَحْمِى وَ دَمُكَ دَمِى... وَ الْإِيمَانُ مُخَالِطٌ لَحْمَكَ وَ دَمَكَ كَمَا خَالَطَ لَحْمِى وَ دَمِى»(4)
من و على از يك ريشه و درختيم و بقيۀ مردم از درختان ديگر... (اى
على) تو برادر و وصى و وارث من هستى. گوشت تو از گوشت من و خون
1) . الأمالى (للصدوق)، ص 9، 89 و 659؛ الأمالى (للمفيد)، ص 56؛ الأمالى (للطوسى)، صص 50، 271 و 335؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 231؛ صحيح البخارى، ج 2، ص 960؛ سنن الترمذى، ج 5، ص 635؛ سنن ابن ماجة، ج 1، ص 44. جهت اطّلاع بيشتر از مصادر و نقلهاى مختلف اين روايت، ن. ك: إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 5، صص 274-317 و ج 16، صص 136-167 و ج 21، صص 122-149 و ج 22، صص 577-587 و ج 23، صص 158-164 و ج 31، صص 86-102.
2) . الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 127.
3) . الأمالى (للصدوق)، ص 104؛ الأمالى (للمفيد)، ص 259؛ الأمالى (للطوسى)، ص 24.
4) . إقبال الأعمال، ص 296.
تو از خون من است... و ايمان آن چنان كه با گوشت و خون من آميخته شده، با گوشت و خون تو نيز آميخته شده است.
قبلاً هم در مورد شخصيّت اميرالمؤمنين (ع) عرض كردم كه در روايات متعددى وارد شده است كه پيامبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) از يك نور بودهاند تا اين كه به عبدالمطلب رسيدند و از آنجا به بعد از هم جدا شدند. بهترين سند براى اثبات اين حقيقت، آيۀ مباهله است كه به آن پرداختيم.
و تمامى آن چه ذكر شد، دلالت مىكند كه ميان اين دو وجود مقدّس هيچ تفاوتى نيست الاّ در نبوّت، و در بقيّۀ فضائل يكسان هستند.
روايت چهارم كه متواتر ميان شيعه و اهل سنّت است، روايتى است از پيامبراكرم (ص) كه فرمودند:
«عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ»(1)
جهت اطّلاع بيشتر از مصادر اين حديث، ن. ك: إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 5، صص 623-638 و ج 16، صص 384-397 و ج 21، صص 390-395 و ج 23، ص 307 و ج 30، صص 229-230؛ موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 4، صص 251-255. در برخى از روايات اين باب به نقل از اهل سنّت آمده است: «و الحق يدور حيثما دار على» كه صريحاً اميرالمؤمنين را محور معرّفى كرده است.
1) . اين حديث به عبارات مختلفى نقل شده است؛ همچون «رحم الله علياًاللّهم أدر الحق معه حيث دار»، «على مع الحق و الحق مع على اللهم أدر الحق مع على حيثما دار»، «على مع الحق و الحق مع على و لن يفترقا حتى يردا على الحوض يوم القيامة»، «على مع الحق و الحق مع على حيث كان» و... الأمالى (للصدوق)، ص 89؛ الجمل، ص 81؛ الأمالى (للطوسى)، ص 548؛ كفاية الأثر فى النص على الأئمة الإثنى عشر، ص 20؛ سنن الترمذى، ج 5، ص 633؛ الإمامة و السيّاسة، ج 1، ص 98؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 135؛ تاريخ مدينۀ دمشق، ج 42، ص 448؛ المناقب، ص 104.
على با حقّ است و حق با على. هر كجا على باشد، حق هم آن جاست.
حق به دور على مىگردد، نه اين كه على به دنبال حق باشد. ما اگر بخواهيم حق بودن چيزى را بفهميم، اگر امام على (ع) گفت: حقّ است، ما هم مىگوييم: حقّ است و اگر او آن را قبول نداشته باشد، مىگوييم: ناحق است.
نكتۀ مهمّ اين روايت همين است كه پيامبر (ص)، على (ع) را محور قرار دادهاند، نه حق را. گاهى مىگوييم: هر كجا حق حضور داشته باشد، على آنجاست، امّا گاهى بالاتر از اين را مىگوييم؛ مركز و محور را على (ع) قرار مىدهيم و حق را دنبالهروى او معرّفى مىكنيم.
بزرگان شيعه از اين روايت عصمت اميرالمؤمنين (ع) را استنباط كردهاند و همين طور هم هست. شيعه معتقد است علاوه بر اين كه هر پيامبرى بايد معصوم باشد، وصى او هم بايد معصوم باشد. قبلاً در مورد آيۀ «تطهير» بيان شد كه عصمت دو معنا دارد. يكى عصمت از گناه ولو صغيره كه غير از انبياء و اوصياء هم اين مقام را داشتند. معناى دوّمى كه شيعه در مورد انبياء و ائمّه طاهرين (ع)، به اين معنا معتقد است، عصمت از گناه و خطا و نسيان و انحراف فكرى است.
برخى از علما قائل به سهو النّبى بودند،(1)امّا بسيار كم و بقيّه هم آنان را
1) . من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 359. شيخ مفيد در پاسخ به ايشان رسالهاى نوشتهاند به نام «عدم سهو النّبى» كه در ضمن جلد دهم از مجموعه مصنّفات شيخ مفيد چاپ شده است.
تخطئه كردهاند. علماى شيعه، هم به استناد آيات و روايات و هم به استناد عقل، هر نوع اشتباه و سهوى را از ساحت اين بزرگواران دور مىدانند. اگر پيامبر (ص) اشتباه و سهو داشته باشد، اطمينان از او سلب مىشود و وقتى مىگويد: اين آيه را خداوند نازل كرده، احتمال مىدهيم اين طور نباشد، در اين صورت، ديگر سنگ روى سنگ بند نمىشود. پس بايد مصون از اشتباه و گناه باشد.
همين روايت هم اين مطلب را ثابت مىكند؛ چون اشتباه و گناه همگى جزء باطلند و در اين روايت حق دنبالهروى اميرالمؤمنين (ع) معرّفى شده است. نتيجه آن كه، هيچ اشتباه و گناهى در مورد اميرالمؤمنين (ع) راه ندارد.
روايت بعدى، روايتى است كه هم شيعه و هم اهل سنّت آن را از پيامبراكرم (ص) نقل كردهاند كه فرمودند:
«لَا يَدْخُلُ الْجَنَّة مِنْ سَائِرِ أُمَّة مُحَمَّدٍ إِلَّا بِجَوَازٍ مِنْ عَلِى»(1)
اگر كسى روز قيامت بخواهد وارد بهشت شود، جز با جواز و اجازۀ على نمىتواند.
اين روايت با عبارات و مضامين ديگرى هم نقل شده است.(2)
1) . تفسير منسوب به امام حسن عسكرى، ص 441.
2) . ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب أنه قسيم الجنة و النار و جواز الصراط، ج 39، صص 193-210؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 4، صص 259-264 و ج 7، صص 114-121 و ج 15، صص 185-190 و ج 17، صص 158-162 و ج 20، صص 391-395 و ج 21، صص 517-521 و ج 22، صص 221-222 و ج 23، صص 627-628.
از جمله، در روايتى از پيامبراكرم (ص) آمده است كه خطاب به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَة يُؤْتَى بِكَ - يَا عَلِىُّ - عَلَى نَجِيبٍ مِنْ نُورٍ وَ عَلَى رَأْسِكَ تَاجٌ قَدْ أَضَاءَ نُورُهُ وَ كَادَ يَخْطِفُ أَبْصَارَ أَهْلِ الْمَوْقِفِ فَيَأْتِى النِّدَاءُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ أَيْنَ خَلِيفَة مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ؟ فَتَقُولُ هَا أَنَا ذَا قَالَ فَيُنَادِى يَا عَلِىُّ أَدْخِلْ مَنْ أَحَبَّكَ الْجَنَّة وَ مَنْ عَادَاكَ النَّارَ فَأَنْتَ قَسِيمُ الْجَنَّة وَ أَنْتَ قَسِيمُ النَّارِ»(1)
در روز قيامت، تو را بر اسبى نجيب از نور بياورند و بر سرت تاجى باشد كه نورش درخشان بتابد كه نزديك است ديدۀ اهل محشر را بربايد. ندا از طرف خداى جل جلاله مىرسد كه كجاست خليفۀ محمّد رسول اللَّه؟ تو مىگويى: من اكنون حاضرم. سپس منادى صدا مىزند: اى على، هر كه را دوستت دارد، به بهشت ببر و هر كه را دشمنت دارد، به دوزخ، تويى قسمتكنندۀ بهشت، و تويى قسمت كنندۀ دوزخ.
و به اين مضمون روايات فراوانى وارد شده است كه خلاصۀ آنها اين است كه همه كاره در روز قيامت، اميرالمؤمنين (ع) است.
روايت بعدى كه آن هم از روايات متواتر ميان شيعه و اهل سنّت است، روايتى است از پيامبر اكرم (ص) كه فرمودند:
1) . الأمالى (للصدوق)، ص 361.
«أَنَا مَدِينَة الْعِلْمِ وَ عَلِىٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ»(1)
جهت اطلاع از مصادر اين روايت، ر. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب أنه باب مدينة العلم و الحكمة، ج 40، صص 200-207؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقات آن، ج 5، صص 468-504 و صص 505-515 و ج 16، صص 277-300 و صص 303-309 و ج 21، صص 409-428 و ج 22، صص 554-556 و ج 23، صص 559-561 و ص 572 و ج 31، صص 103-108 و صص 156-157 و صص 167-170؛ موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 7، صص 87-117.
همچنين مرحوم مير حامد حسين هندى تمامى مجلّدات 14 و 15 ام كتاب عبقات را به بحث پيرامون سند و دلالت اين حديث اختصاص داده است.
من شهر علمم و على درِ آن شهر است. هر كه دنبال علم است، بايد از اين در وارد شود.
قسمت اوّل روايت، حتّى از نظر لفظ هم جزء روايات متواتر است، ولى ذيل آن - كه در دعاى ندبه هم آمده(2)- در آن حدّ نيست.
در هر حال اين روايت نشان دهندۀ فضيلت بسيار بالايى براى
اميرالمؤمنين (ع) است.
معناى اين روايت شريف آن است كه اگر چيزى به نام تفسير قرآن داريم، اگر چيزى به نام اعتقادات داريم، اگر چيزى به نام احكام و اخلاق داريم، همه و همه بايد از وجود مقدّس اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمّه (ع) سرچشمه بگيرد و
همۀ اينها نيز به پيامبر اكرم (ص) بر مىگردد. اعتقاد ما شيعيان اين است كه هر روايتى كه از ائمّۀ طاهرين (ع) نقل شده، از پيامبر اكرم (ص) است. استاد بزرگوار ما، حضرت آيت الله بروجردى (قدس سره) بارها اين روايت را مىخواندند و مىفرمودند: امام باقر (ع) فرمودهاند كه اگر من روايتى را نقل مىكنم، از خودم نيست، بلكه آن را از پدرم نقل مىكنم و پدرم از جدم و او از رسول الله و رسول الله از جبرئيل و او نيز از خداوند متعال.(1)
در صفحات قبل هم آمد كه ميان روايات و قرآن تفاوتى نيست، جز اين كه لفظ قرآن هم از جانب خداوند متعال است، امّا لفظ روايات از خود ائمّه يا روات است. لذاست كه شيعه اعتقاد دارد تمامى رواياتى كه احكام شرعيه از آن استخراج شده، از جانب خداوند متعال است، امّا بسيارى از رواياتى كه در كتب اهل سنّت حتّى در «صحّاح ستّه» وجود دارد، به پيامبر (ص) نمىرسد و به اصحاب آن حضرت امثال ابوهريرهها و كعب الأحبارها متوقّف مىشود.
امّا متأسّفانه برخى از متعصّبين از اهل سنّت كه در مقابل اين حديث شريف
حرفى براى گفتن نداشتند، چارهاى نديدند جز اين كه شبيه اين روايت را براى خلفاى سه گانۀ خودشان جعل كنند. از جمله در كتب خودشان آوردهاند كه پيامبر (ص) فرمودند:
أنا مدينة العلم و أبوبكر أساسها و عمر حيطانها و عثمان سقفها و
1) . عَنْ جَابِرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِى جَعْفَرٍ إِذَا حَدَّثْتَنِى بِحَدِيثٍ فَأَسْنِدْهُ لِى فَقَالَ حَدَّثَنِى أَبِى عَنْ جَدِّى عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَنْ جَبْرَئِيلَ عَنِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ كُلُّ مَا أُحَدِّثُكَ بِهَذَا الْإِسْنَاد. (الأمالى (للمفيد)، ص 42)
على بابها.(1)
خود ابن حجر در كتاب الفتاوى الحديثية (ص 269) به ضعف اين نقل اشاره كرده است؛ همچنين سخاوى در المقاصد الحسنة (ص 124) و محمّد بن درويش الحوت در أسنى المطالب فى أحاديث مختلفة المراتب (ص 137).
حال اگر اساس اين شهر ابوبكر باشد و ديوار آن عمر و سقف آن عثمان و درِ آن اميرالمؤمنين (ع)، نمىدانم ديگر چه جايى براى پيامبر (ص) در اين شهر وجود دارد. ديگر چيزى در اين شهر باقى نمىماند؛ لذا بايد بگويند: پيامبر (ص) در اين شهر هيچ كاره است!!از جمله رواياتى كه شايد پيامبراكرم (ص) در بيست و سه سال دوران نبوت، بيش از هزار مرتبه نسبت به آن تذكر دادهاند، روايت «ثقلين» است. مرحوم علامۀ امينى در «الغدير» پانصد و چهار طريق براى اين حديث نقل مىكند كه بسيارى از رجال آن از اهل سنّتاند. از آخرين مواردى كه پيامبر اكرم (ص) اين حديث را فرمودند، در آخرين خطبۀ آن حضرت در مسجد مدينه بود كه فرمودند:
«إِنِّى قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِى مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا كِتَابَ اللَّهِ
وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى فَإِنَّ اللَّطِيفَ الْخَبِيرَ قَدْ عَهِدَ إِلَىَّ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ كَهَاتَيْنِ - وَ جَمَعَ بَيْنَ مُسَبِّحَتَيْهِ - وَ لَا أَقُولُ كَهَاتَيْنِ - وَ جَمَعَ بَيْنَ الْمُسَبِّحَة وَ الْوُسْطَى - فَتَسْبِقَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَى فَتَمَسَّكُوا بِهِمَا لَا
1) . الصواعق المحرقة فى الرد على أهل البدع و الزندقة، ص 34.
تَزِلُّوا وَ لَا تَضِلُّوا وَ لَا تَقَدَّمُوهُمْ فَتَضِلُّوا»(1)
جهت اطّلاع از مصادر روايت ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 23، ص 106-152؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 9، صص 309-375 و ج 18، صص 261-289 و ج 24، صص 161-236 و ج 33، صص 39-50.
همچنين مرحوم مير حامد حسين هندى تمامى مجلدات «18 تا 21» ام كتاب عبقات را به بحث پيرامون سند و دلالت اين حديث اختصاص داده است.
من همانا دو چيز در ميان شما مىگذارم كه پس از من هرگز گمراه نشويد، مادامى كه به آن دو چنگ زنيد: كتاب خدا، و عترتم كه اهل بيت و خاندان مناند؛ زيرا خداى لطيف و آگاه به من سفارش كرده كه آن دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند، مانند اين دو انگشت (كه با هم برابرند) - و دو انگشت سبابه خود را به هم چسباند - و نمىگويم مانند اين دو انگشت - و انگشت سبابه و وسطى را به هم چسباند - تا يكى بر ديگرى پيش باشد و جلو افتد. پس به هر دوى اينها چنگ زنيد تا نلغزيد و گمراه نشويد، و بر ايشان جلو نيفتيد كه گمراه مىشويد.
در كتب معتبر شيعه و سنّى آمده است كه پيامبر (ص) پس از اين خطبه كه
در آن خبر رحلت خود را نيز به مردم داده بودند، به منزل رفتند. برخى از نزديكان و اصحاب، دور ايشان جمع شده بودند. پيامبر (ص) وقتى ديدند اين افراد جمع شدهاند، فرمودند:
1) . اين متن از روايت به نقل از شيخ كلينى است. (الكافى، ج 2، ص 415) اين روايت به عبارات مختلفى نقل شده كه مهمترين دليل اختلاف عبارات آن، تعدّد صدور آن در مواقع مختلف است.
«ايتُونِى بِدَوَاة وَ كَتِفٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً»(1)
براى من مركب و استخوانى(2)بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد.
پيامبر (ص) در طول عمرشان چيزى ننوشتند، حتّى قرآن را اميرالمؤمنين (ع) و ديگران مىنوشتند.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسألهآموز صد مدرّس شد
بنا بود پيامبر نه بخواند و نه بنويسد، و الاّ اگر مىخواست بنويسد، بدون شك مىتوانست. امّا در اين مورد خاص به جهت اهميّت فوقالعادّۀ آن، مىفرمايند: براى شما بنويسم.
به هر حال، وقتى پيامبر (ص) چنين درخواستى كردند، عدّهاى از اطرافيان، مانع اين كار شدند و گفتند: درد بر پيامبر غالب شده و قرآن براى شما كافى
است.(3)
1) . الإرشاد إلى معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 184؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 1612 و ج 5، ص 2146 و ج 6، ص 2680؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1259؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 719.
2) . كتف، استخوان پهنى است كه در اصل از استخوان كتف حيوان بوده و به جهت نبودِ كاغذ در قديم، بر روى آن مىنوشتند. (لسان العرب، ج 9، ص 294)
3) . الأمالى (للمفيد)، ص 36؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 1612 و ج 5، ص 2146 و ج 6، ص 2680؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1259؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 719.
يا گفتند: پيامبر - نعوذ بالله - هذيان مىگويد(1)
در نقل شيخ مفيد آمده است: پس از اين جريان، عدّهاى تصميم گرفتند آنچه را پيامبر فرموده، حاضر كنند. خدمت پيامبر آمدند و گفتند: آيا دوات واستخوان را بياوريم. پيامبر فرمودند: «أَ بَعْدَ الَّذِى قُلْتُمْ لَا وَ لَكِنَّنِى أُوصِيكُمْ بِأَهْلِ بَيْتِى خَيْرا؛ آيا پس از آن چه گفتيد؟ (كنايه از اين كه با آن سخن، ديگر نوشتن اين مطلب چه فايدهاى دارد؟) نه، امّا شما را به خوبى با اهل بيتم سفارش مىكنم.»
كه همين سخنان موجب بروز اختلاف ميان اطرافيان شد و پيامبر (ص) نيز به آنان دستور دادند از آن جا خارج شوند و همگى به جز اهل بيت (ع) خارج شدند و پس از آن نيز پيامبر (ص) از دنيا رفتند.به هر ترتيب، معلوم مىشود كه اين روايت از مهمترين روايات است و مطالب مهمّى از آن فهميده مىشود.
مطلب اوّل اين كه خلافت بلافصل پيامبر (ص) متعلّق به اميرالمؤمنين (ع) است و هيچ كس حق ندارد خود را به جاى ايشان خليفۀ مسلمين بپندارند.
مطلب مهمِّ ديگرى كه اين حديث بر آن دلالت دارد، اين است كه بعد از اميرالمؤمنين (ع) و تا روز قيامت نيز بايد از عترت پيامبر (ص)، يك نفر به عنوان خليفۀ مسلمين و در كنار قرآن باشد؛ چرا كه تا روز قيامت اين دو بايد در كنار
هم باشند. حتّى روزى كه امام زمان «ارواحنافداه» به شهادت مىرسند، دوباره ائمّۀ سابق رجعت مىكنند و تشكيل حكومت مىدهند.
1) . الإرشاد إلى معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 184؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1259؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 760؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 243.
روايت هشتم روايتى است كه به نام روايت «سفينه» مشهور شده است. اين روايت نيز از روايات متواتر است و هم شيعه آن را نقل كرده و هم اهل سنّت. پيامبراكرم (ص) بارها اين روايت را فرمودهاند:
«إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِى فِيكُمْ كَمثلِ سَفِينَة نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَى وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ»(1)
جهت اطّلاع بيشتر از مصادر اين روايت در كتب شيعه و اهل سنّت، ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 23، باب 7 از كتاب الإمامة، صص 119-126؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 9، صص 270-293؛ ج 18، صص 311-322؛ ج 24، صص 494-507؛ ج 33، صص 51-54.
همچنين مرحوم مير حامد حسين جلد بيست و سوّم كتاب شريف عبقات را به بحث پيرامون سند و دلالت اين حديث بر امامت امير مؤمنان اختصاص دادهاند.
مَثَل اهل بيت من در ميان شما، مَثَل كشتى نوح است كه هر كه سوار آن شد، نجات يافت و هر كه از آن جا ماند، غرق شد.
در زمان حضرت نوح (ع)، پس از آن كه كشتى را ساخت، خطاب به قوم
خود فرمود:
وَ قالَ ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها(2)
نوح گفت: در آن سوار شويد. حركت و لنگر انداختنش به نام خداست.
حتّى به پسر خود هم هشدار داد كه اگر سوار كشتى نشود، چيزى جز هلاكت به سراغ او نخواهد آمد:
وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فى مَعْزِلٍ يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ قالَ سَآوى إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنى مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ وَ حالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقين(1)
و نوح پسرش را كه در كنارى بود، صدا زد كه: اى پسرك من، با ما سوار شو و با كافرين مباش * پسر گفت: به زودى به كوهى پناه مىبرم كه مرا از آب در امان نگاه دارد. نوح گفت: امروز در برابر فرمان خدا هيچ نگاه دارندهاى نيست مگر كسىكه خدا بر او رحم كند. و موج ميان آن دو قرار گرفت و پسر از غرق شدگان گرديد.
پيامبر اكرم (ص) نيز اميرالمؤمنين على (ع) و حضرت فاطمۀ زهراء (س) و همچنين يازده فرزند گرامى آن دو بزرگوار را به اين كشتى تشبيه كردهاند و معناى اين تشبيه حضرت ختمالمرسلين (ص) اين است كه تا روز قيامت، هركس سوار كشتى اهلبيت (ع) شد، هركس متمسّك به على و ساير ائمّۀ معصومين (ع) شد، اهل نجات است و عاقبت هركس كه حضرت على (ع) و اولاد آن حضرت (ع) را رها كرد، چيزى جز هلاكت نيست؛ حتّى اگر نزديكترين افراد به اين خاندان
باشد.
خردمند، گيتى چو دريا نهاد *** برانگيخته موج از او تند باد
چو هفتاد كشتى در او ساخته *** همه بادبانها بر افراخته
ميانه يكى خوب كشتى عروس *** برآراسته همچو چشم خروس
1) . هود / 42 و 43.
پيمبر بدو اندرون با على همه اهل بيت نبىّ و وصى
اگر خلد خواهى به ديگر سراى *** به نزد نبىّ و وصى گير جاى
گرت زين بد آيد گناه من است *** چنين دان و اين راه، راه من است
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم *** يقيندان كهخاك پى حيدرم(1)
اين روايت براى شيعه روايت ارزشمندى است. و اگر به آن توجّه مىشد، مسلمانان مشكلات كنونى را نداشتند. امّا متأسفانه عدّهاى با اين توجيه كه ما بهتر از پيامبر اكرم (ص)، صلاح اسلام و مسلمين را تشخيص مىدهيم، اميرالمؤمنين (ص) را خانه نشين كردند و موجب ورود اين همه مصائب به اسلام و مسلمين شدند.
روايت نهم كه براى شيعه مايۀ چشم روشنى است و اهل سنّت نظير زمخشرى آن را نقل كردهاند، روايتى است از پيامبر اكرم (ص) كه فرمودند:
«مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِيداً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً أَلَا وَ
مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَكْمِلَ الْإِيمَانِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّة ثُمَّ مُنْكَرٌ وَ نَكِيرٌ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ يُزَفُّ إِلَى الْجَنَّة كَمَا تُزَفُّ الْعَرُوسُ إِلَى بَيْتِ زَوْجِهَا أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ فُتِحَ لَهُ فِى قَبْرِهِ بَابَانِ إِلَى الْجَنَّة
1) . حكيم ابوالقاسم فردوسى
أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِكَة الرَّحْمَة أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَى السُّنَّة وَ الْجَمَاعَة أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَة مَكْتُوبٌ بَيْنَ عَيْنَيْهِ آيِسٌ مِنْ رَحْمَة اللَّهِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ كَافِراً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ يَشَمَّ رَائِحَة»(1)
هر كس بر دوستى آل محمّد بميرد، شهيد از دنيا رفته. هر كس بر دوستى آل محمّد بميرد، در حال توبه از دنيا رفته. هر كس بر دوستى آل محمّد بميرد، با ايمان كامل از دنيا رفته است. هر كس بر دوستى آل محمّد بميرد، ابتدا فرشته مرگ و سپس نكير و منكر، او را به بهشت بشارت مىدهند. هر كس بر دوستى آل محمّد بميرد، همچون عروس كه به خانه شوهرش مىرود، وارد بهشت مىشود. هر كس بر دوستى آل محمّد بميرد، در قبرش دو در به سوى بهشت گشوده مىشود. هر كس بر دوستى آلمحمّد بميرد، خداوند قبرش را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار مىدهد. هركس بر دوستى آل محمّد بميرد، مطابق با سنّت پيامبر و جماعت مسلمين از دنيا رفته است.
امّا هر كس بر دشمنى آل محمّد بميرد، روز قيامت در حالى كه ميان دو چشمش نوشته شده: «نا اميد از رحمت خدا»، محشور مىشود. هر كس بر دشمنى آل محمّد بميرد، در حال كفر از دنيا رفته و هر كس بر دشمنى آل محمّد بميرد، بوى بهشت به مشامش نخواهد رسيد.
1) . الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، ج 4، صص 221-220.
روايت آخر - كه در حقيقت مجموعهاى از روايات است - برهانى براى شيعه در مورد امامت است. شيعه در مورد امامت قائل به نص است؛ يعنى امام از طريق انتخابات و به رأى مردم تعيين نمىشود، همچنان كه پيامبر هم توسّط مردم انتخاب نمىشود، بلكه اين خداوند است كه مىگويد: چه كسى بايد پيامبر باشد و چه كسى امام. دليل اين اعتقاد شيعه هم روايات فراوانى است كه هم از طريق شيعه و هم از طريق اهل سنّت نقل شده است. اين روايات به سه دستۀ كلّى تقسيم مىشود:(1)
دستۀ اوّل رواياتى است كه فقط به تعداد ائمّه و اين كه همگى از قريش هستند، اشاره دارد؛ مانند اين روايت «جابر بن سمره» كه مىگويد: شنيدم كه پيامبر (ص) مىفرمودند:
«يَكُونُ بَعْدِى اثْنَا عَشَرَ أَمِيراً»(2)
پس از من دوازده امير خواهد بود.
1) . جهت ملاحظۀ اين روايات، ن. ك: إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقات آن، ج 13، صص 1-74؛ ج 19، صص 628-632؛ ج 29، صص 91-104؛ منتخب الأثر فى الإمام الثانى عشر، ج 1، صص 19-254. در كتاب اخير، 310 روايت با اين مضمون از كتب شيعه و اهل سنّت جمعآورى شده است.
2) . كتاب الخصال، ج 2، ص 469. شيخ صدوق در اين كتاب فصلى را به اين دسته از روايات اختصاص داده است. ر. ك: كتاب الخصال، ج 3، أبواب الإثنى عشر، ص 466 به بعد. همچنين ابن بطريق حلّى نيز فصلى را به نقل اين دسته از روايات از صحاح سته اهل سنّت اختصاص داده است. ر. ك: عمدة عيون صحاح الأخبار فى مناقب إمام الأبرار، فصل فى ذكر ما ورد فى الاثنى عشر خليفة من فنون الصحاح الستة، ص 416 به بعد.
جابر مىگويد: سپس پيامبر (ص) با صداى آرام چيزى گفتند. از پدرم در مورد آن سؤال كردم. او گفت: پيامبر (ص) فرمودند: همگى آنان از قريش هستند.
دستۀ دوّم رواياتى است كه اين مطلب را با تفصيل بيشترى بيان كردهاند؛ به عنوان مثال پيامبر (ص) خطاب به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«يَا عَلِىُّ الْأَئِمَّة الرَّاشِدُونَ الْمُهْتَدُونَ الْمَعْصُومُونَ مِنْ وُلْدِكَ أَحَدَ عَشَرَ إِمَاماً وَ أَنْتَ أَوَّلُهُمْ وَ آخِرُهُمْ اسْمُهُ اسْمِى يَخْرُجُ فَيَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً»(1)
اى على، امامانِ راه يافتۀ هدايت شدۀ معصوم از فرزندان تو يازده امامند و تو اوّلين آنها هستى و آخرين آنان همنام من است كه زمين را از عدالت پر مىكند، همان طور كه قبل از آن از ظلم و جور پر شده است.
يا خطاب به امام حسين (ع) مىفرمودند:
«أَبُوكَ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ أَخِى وَ خَلِيفَتِى وَ يَمْلِكُ بَعْدَ عَلِىٍّ الْحَسَنُ ثُمَّ تَمْلِكُهُ أَنْتَ وَ تِسْعَة مِنْ صُلْبِكَ يَمْلِكُهُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً ثُمَّ يَقُومُ قَائِمُنَا يَمْلَأُ
الدُّنْيَا قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً وَ يَشْفِى صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ مِنْ شِيعَتِهِ»(2)
پدرت على بن ابى طالب برادر و جانشين من است و پس از او، حسن صاحب اين امر (امر امامت) است. پس از او، تو و نه نفر از نسل تو صاحب اين امر خواهند بود [كه مجموعاً] دوازده امام صاحب اين امر خواهند
بود. در آخر قائم ما به پا مىخيزد و دنيا را پر از قسط و عدل مىكند، همان طور كه قبل از آن از جور و ظلم پر شده است و [درد] سينۀ گروه مؤمن از شيعيانش را شفا مىبخشد.
دستۀ سوّم از اين روايات، رواياتى است كه به تفصيل به نام تك تكِ ائمّه تصريح كرده است. بنده با تتبّعى كه كردم، پانصد و چهل روايت از شيعه و سنّى كه در اين دسته جاى مىگيرند، پيدا كردم، امّا قطعاً بيش از اينهاست. اكنون چند روايت از اين دسته بيان مىشود.
روايت اوّل، روايتى از پيامبر (ص) است كه خطاب به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ آمِناً مُطَهَّراً لَا يَحْزُنُهُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ فَلْيَتَوَلَّكَ وَ لْيَتَوَلَّ بَنِيكَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ وَ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى وَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ الْحَسَنَ ثُمَّ الْمَهْدِىَّ وَ هُوَ خَاتَمُهُمْ وَ لْيَكُونَنَّ فِى آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ يَتَوَلَّوْنَكَ
يَا عَلِىُّ يَشْنَأُهُمُ النَّاسُ وَ لَوْ أَحَبُّوهُمْ كَانَ خَيْراً لَهُمْ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ يُؤْثِرُونَكَ وَ وُلْدَكَ عَلَى الْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَاتِ وَ الْإِخْوَة وَ الْأَخَوَاتِ وَ عَلَى عَشَائِرِهِمْ وَ الْقَرَابَاتِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَفْضَلَ الصَّلَوَاتِ أُولَئِكَ يُحْشَرُونَ تَحْتَ لِوَاءِ الْحَمْدِ يَتَجَاوَزُ عَنْ سَيِّئَاتِهِمْ وَ يَرْفَعُ دَرَجَاتِهِمْ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»(1)
1) . كتاب الغيبة (للطوسى)، صص 137-136.
هر كس دوست دارد به لقاى خداوند در حالت امنيّت و پاكى و بدون ترس از روز قيامت، نائل شود، بايد ولايت تو و پسرانت حسن و حسين و على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمّد و على و حسن و مهدى را كه آخرينِ آنهاست، بپذيرد. يا على، در آخر الزمان قومى هستند كه ولايت تو را مىپذيرند، امّا ديگران آنان را دشمن خود مىدانند، در صورتى كه اگر آنان را دوست مىداشتند، برايشان بهتر بود، اگر مىدانستند. اين قوم تو و فرزندانت را بر پدران و مادران و برادران و خواهران و اقوام و نزديكانشان ترجيح مىدهند. بهترين درودهاى خدا بر آنان باد. در روز قيامت زير بيرق حمد(1)محشور مىشوند در حالى كه به پاداش آنچه انجام دادهاند از گناهانشان در مىگذرند و درجاتشان را بالا مىبرند.
در روايت ديگرى، انس بن مالك مىگويد: من، ابوذر، سلمان، زيد بن ثابت و زيد بن ارقم نزد پيامبر (ص) بوديم كه حسن و حسين (ع) وارد شدند.
پيامبراكرم (ص) آن دو را بوسيدند. پس از آن، ابوذر برخاست و دست آنان را بوسيد. آرام به او گفتيم: آيا پيرمردى از اصحاب رسول الله (ص) براى دو بچّه از بنى هاشم بر مىخيزد و دست آنان را مىبوسد؟
ابوذر گفت: اگر آنچه را كه من از پيامبر (ص) در مورد اين دو شنيدهام، شنيده بوديد، بيش از آنچه من انجام دادم، انجام مىداديد.
پرسيديم: مگر از پيامبر (ص) چه شنيدى؟
گفت: شنيدم كه به على و حسن و حسين مىگفت:
1) . «لواء الحمد»، پرچم مخصوص پيامبر در جنگهاى صدر اسلام و از جمله در فتح مكّه بوده است.
«يَا عَلِىُّ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ رَجُلًا صَلَّى وَ صَامَ حَتَّى يَصِيرَ كَالشَّنِّ الْبَالِى إِذاً مَا نَفَعَ صَلَاتُهُ وَ صَوْمُهُ إِلَّا بِحُبِّكُمْ يَا عَلِىُّ مَنْ تَوَسَّلَ إِلَى اللَّهِ بِحُبِّكُمْ فَحَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ لَا يَرُدَّهُ يَا عَلِىُّ مَنْ أَحَبَّكُمْ وَ تَمَسَّكَ بِكُمْ فَقَدْ تَمَسَّكَ بِالْعُرْوَة الْوُثْقَى»
اى على، اگر كسى آن قدر نماز بخواند و روزه بگيرد تا مانند مَشكى خشك شود، نماز و روزهاش سودى برايش نخواهد داشت مگر با دوستى شما. اى على، هر كه به واسطۀ دوستى شما به خداوند متوسّل شود، حقّ او بر خداست كه او را رد نكند. اى على، هر كه شما را دوست بدارد و به شما متمسّك شود، به دستگيرۀ محكمى چنگ زده است.
انس مىگويد: پس از آن كه ابوذر از ميان ما رفت، از پيامبر (ص) در مورد آن چه از ابوذر شنيدم، پرسيدم. پيامبر (ص) فرمودند:
«صَدَقَ أَبُوذَرٍّ وَ اللَّهِ مَا أَظَلَّتِ الْخَضْرَاءُ وَ لَا أَقَلَّتِ الْغَبْرَاءُ عَلَى ذِى لَهْجَة أَصْدَقَ مِنْ أَبِى ذَرٍّ»
ابوذر راست گفت. به خدا قسم او راست گفت. آسمان بر راستگوتر از او سايه نيانداخته و زمين نيز راستگوتر از او را بر خود حمل نكرده است.
سپس پيامبر (ص) فرمودند:
«لَمَّا عُرِجَ بِى إِلَى السَّمَاءِ وَ بَلَغْتُ سِدْرَة الْمُنْتَهَى وَدَّعَنِى جَبْرَئِيلُ قُلْتُ يَا جَبْرَئِيلُ حَبِيبِى أَ فِى هَذَا الْمَكَانِ تُفَارِقُنِى فَقَالَ إِنِّى لَا أَجُوزُهُ فَتَحْتَرِقَ أَجْنِحَتِى.
ثُمَّ قَالَ: زُجَّ بِى فِى النُّورِ مَا شَاءَ اللَّهُ وَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَىَّ يَا مُحَمَّدُ إِنِّى
اطَّلَعْتُ إِلَى الْأَرْضِ اطِّلَاعَة فَاخْتَرْتُكَ مِنْهَا فَجَعَلْتُكَ نَبِيّاً ثُمَّ اطَّلَعْتُ ثَانِيَاً فَاخْتَرْتُ مِنْهَا عَلِيّاً فَجَعَلْتُهُ وَصِيَّكَ وَ وَارِثَ عِلْمِكَ وَ الْإِمَامَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أُخْرِجُ مِنْ أَصْلَابِكُمَا الذُّرِّيَّة الطَّاهِرَة وَ الْأَئِمَّة الْمَعْصُومِينَ خُزَّانَ عِلْمِى فَلَوْلَاكُمْ مَا خَلَقْتُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة وَ لَا الْجَنَّة وَ لَا النَّارَ يَا مُحَمَّدُ أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ قُلْتُ نَعَمْ يَا رَبِّ فَنُودِيتُ يَا مُحَمَّدُ ارْفَعْ رَأْسَكَ فَرَفَعْتُ رَأسِى فَإِذَا أَنَا بِأَنْوَارِ عَلِىٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِىِّ بْنِ مُوسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ وَ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ وَ الْحُجَّة يَتَلَأْلَأُ مِنْ بَيْنِهِمْ كَأَنَّهُ كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ فَقُلْتُ يَا رَبِّ مَنْ هَؤُلَاءِ وَ مَنْ هَذَا قَالَ يَا مُحَمَّدُ هُمُ الْأَئِمَّة مِنْ بَعْدِكَ الْمُطَهَّرُونَ مِنْ صُلْبِكَ وَ هُوَ الْحُجَّة الَّذِى يَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا وَ
يَشْفِى صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِين»(1)
آن زمان كه به معراج رفتم و به سدرة المنتهى رسيدم، جبرئيل با من وداع كرد. گفتم: آيا در چنين جايى مرا تنها مىگذارى؟ گفت: من نمىتوانم از اين جا عبور كنم؛ چرا كه بالهايم خواهد سوخت. سپس به مشيّت الهى غرق در نور شدم و خداوند بر من وحى فرستاد: اى محمّد، من به زمين نظر افكندم، پس تو را بر گزيدم و پيامبر خود قرار دادم. دوباره نظر افكندم و على را بر گزيدم و وصىّ و وارث علم تو و امام بعد از تو قرار دادم. و از نسل شما دو نفر، نسلى پاك را خارج خواهم كرد كه امامانى معصوم و نگهبانان علم من خواهند بود. اگر شما نبوديد، نه دنيا
1) . كفاية الأثر فى النص على الأئمة الاثنى عشر، صص 70-72.
را خلق مىكردم، نه آخرت را و نه بهشت و جهنّم را. آيا دوست دارى آنان را ببينى؟
گفتم: آرى، پروردگارم.
پس صدايم زدند: اى محمّد، سرت را بالا بگير.
پس سرم را بالا گرفتم. ناگهان در ميان انوار على و حسن و حسين و على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمّد بن على و على بن محمّد و حسن بن على و حجّت كه در ميان آنان مانند ستارهاى درخشان مىدرخشيد، قرار گرفتم. پرسيدم: پروردگارا، اينان كيستند و اين كه چون ستارهاى مىدرخشد، كيست؟
فرمودند: اى محمّد، اينان امامان مطهّر پس از تو و از نسل تواند و اين يكى حجّتى است كه زمين را از قسط و عدل پر مىكند و [درد] سينۀ
گروهى از مؤمنين را شفا مىبخشد.
روايت سوّم كه به روايت «لوح» مشهور است، روايتى است به نقل از «ابوبصير» از امام صادق (ع) كه مىفرمايند: روزى پدرم به جابر بن عبدالله انصارى گفت: در مورد آن لوحى كه در دست مادرم فاطمه (س) ديدى و آن چه مادرم در مورد آن لوح به تو گفت، بگو.
جابر گفت: به خدا شهادت مىدهم كه روزى بر مادرتان فاطمه (س) وارد شدم و ولادت حسين (ع) را به او تبريك گفتم. در دستانش لوحى سبز ديدم كه گمان كردم از زمرد است. در آن نوشتهاى سفيد شبيه نور خورشيد ديدم. گفتم: پدر و مادرم فداى شما اى دختر رسول خدا، اين لوح چيست؟
فرمود: اين لوحى است كه خداوند به پيامبرش اهدا كرد. در آن نام پدرم و
نام شوهرم و دو پسرم و اوصياى پس از آنان آمده است. پدرم آن را به من داد تا مرا به آن خشنود كند.
مادرتان آن را به من داد. آن را خواندم و از روى آن نسخهاى برداشتم.
پدرم (امام باقر (ع) به جابر گفت: آيا مىتوانى آن را براى من بياورى؟
جابر گفت: آرى و آن را آورد.
پدرم به او گفت: در آن نگاه كن تا من آن را براى تو بخوانم. و حرف به حرفِ آن لوح را بدون ذرّهاى كم و زياد از حفظ براى جابر خواند. متن لوح چنين بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَذَا كِتَابٌ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ لِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَ نُورِهِ وَ سَفِيرِهِ وَ حِجَابِهِ وَ دَلِيلِهِ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ مِنْ عِنْدِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
عَظِّمْ يَا مُحَمَّدُ أَسْمَائِى وَ اشْكُرْ نَعْمَائِى وَ لَا تَجْحَدْ آلَائِى إِنِّى أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا قَاصِمُ الْجَبَّارِينَ وَ مُدِيلُ الْمَظْلُومِينَ وَ دَيَّانُ الدِّينِ إِنِّى أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَمَنْ رَجَا غَيْرَ فَضْلِى أَوْ خَافَ غَيْرَ عَدْلِى عَذَّبْتُهُ عَذَاباً لَا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ فَإِيَّاىَ فَاعْبُدْ وَ عَلَىَّ فَتَوَكَّلْ إِنِّى لَمْ أَبْعَثْ نَبِيّاً فَأُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ وَ انْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلَّا جَعَلْتُ لَهُ وَصِيّاً وَ إِنِّى فَضَّلْتُكَ عَلَى الْأَنْبِيَاءِ وَ فَضَّلْتُ وَصِيَّكَ عَلَى الْأَوْصِيَاءِ وَ أَكْرَمْتُكَ بِشِبْلَيْكَ وَ سِبْطَيْكَ حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ فَجَعَلْتُ حَسَناً مَعْدِنَ عِلْمِى بَعْدَ انْقِضَاءِ مُدَّة أَبِيهِ وَ جَعَلْتُ حُسَيْناً خَازِنَ وَحْيِى وَ أَكْرَمْتُهُ بِالشَّهَادَة وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعَادَة فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَ أَرْفَعُ الشُّهَدَاءِ دَرَجَة جَعَلْتُ كَلِمَتِىَ التَّامَّة مَعَهُ وَ حُجَّتِىَ الْبَالِغَة عِنْدَهُ بِعِتْرَتِهِ
أُثِيبُ وَ أُعَاقِبُ أَوَّلُهُمْ عَلِىٌّ سَيِّدُ الْعَابِدِينَ وَ زَيْنُ أَوْلِيَائِىَ الْمَاضِينَ وَ ابْنُهُ شِبْهُ جَدِّهِ الْمَحْمُودِ مُحَمَّدٌ الْبَاقِرُ عِلْمِى وَ الْمَعْدِنُ لِحِكْمَتِى سَيَهْلِكُ الْمُرْتَابُونَ فِى جَعْفَرٍ الرَّادُّ عَلَيْهِ كَالرَّادِّ عَلَىَّ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّى لَأُكْرِمَنَّ مَثْوَى جَعْفَرٍ وَ لَأَسُرَّنَّهُ فِى أَشْيَاعِهِ وَ أَنْصَارِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ أُتِيحَتْ بَعْدَهُ مُوسَى فِتْنَة عَمْيَاءُ حِنْدِسٌ لِأَنَّ خَيْطَ فَرْضِى لَا يَنْقَطِعُ وَ حُجَّتِى لَا تَخْفَى وَ أَنَّ أَوْلِيَائِى يُسْقَوْنَ بِالْكَأْسِ الْأَوْفَى مَنْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ جَحَدَ نِعْمَتِى وَ مَنْ غَيَّرَ آيَة مِنْ كِتَابِى فَقَدِ افْتَرَى عَلَىَّ وَيْلٌ لِلْمُفْتَرِينَ الْجَاحِدِينَ عِنْدَ انْقِضَاءِ مُدَّة مُوسَى عَبْدِى وَ حَبِيبِى وَ خِيَرَتِى فِى عَلِىٍّ وَلِيِّى وَ نَاصِرِى وَ مَنْ أَضَعُ عَلَيْهِ أَعْبَاءَ النُّبُوَّة وَ أَمْتَحِنُهُ بِالِاضْطِلَاعِ بِهَا يَقْتُلُهُ عِفْرِيتٌ مُسْتَكْبِرٌ يُدْفَنُ فِى الْمَدِينَة الَّتِى
بَنَاهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ إِلَى جَنْبِ شَرِّ خَلْقِى حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّى لَأَسُرَّنَّهُ بِمُحَمَّدٍ ابْنِهِ وَ خَلِيفَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثِ عِلْمِهِ فَهُوَ مَعْدِنُ عِلْمِى وَ مَوْضِعُ سِرِّى وَ حُجَّتِى عَلَى خَلْقِى لَا يُؤْمِنُ عَبْدٌ بِهِ إِلَّا جَعَلْتُ الْجَنَّة مَثْوَاهُ وَ شَفَّعْتُهُ فِى سَبْعِينَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ كُلُّهُمْ قَدِ اسْتَوْجَبُوا النَّارَ وَ أَخْتِمُ بِالسَّعَادَة لِابْنِهِ عَلِىٍّ وَلِيِّى وَ نَاصِرِى وَ الشَّاهِدِ فِى خَلْقِى وَ أَمِينِى عَلَى وَحْيِى أُخْرِجُ مِنْهُ الدَّاعِىَ إِلَى سَبِيلِى وَ الْخَازِنَ لِعِلْمِىَ الْحَسَنَ وَ أُكْمِلُ ذَلِكَ بِابْنِهِ محمد رَحْمَة لِلْعَالَمِينَ عَلَيْهِ كَمَالُ مُوسَى وَ بَهَاءُ عِيسَى وَ صَبْرُ أَيُّوبَ فَيُذَلُّ أَوْلِيَائِى فِى زَمَانِهِ وَ تُتَهَادَى رُءُوسُهُمْ كَمَا تُتَهَادَى رُءُوسُ التُّرْكِ وَ الدَّيْلَمِ فَيُقْتَلُونَ وَ يُحْرَقُونَ وَ يَكُونُونَ خَائِفِينَ مَرْعُوبِينَ وَجِلِينَ تُصْبَغُ الْأَرْضُ بِدِمَائِهِمْ وَ يَفْشُو
الْوَيْلُ وَ الرَّنَّة فِى نِسَائِهِمْ أُولَئِكَ أَوْلِيَائِى حَقّاً بِهِمْ أَدْفَعُ كُلَّ فِتْنَة عَمْيَاءَ حِنْدِسٍ وَ بِهِمْ أَكْشِفُ الزَّلَازِلَ وَ أَدْفَعُ الْآصَارَ وَ الْأَغْلَالَ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ»(1)
به نام خداوند بخشايندۀ مهربان. اين نامه از جانب خداوند عزيز حكيم است براى محمّد پيغمبر او و نور و سفير و دربان (واسطه ميان خالق و مخلوق) و دليل او، كه روح الامين (جبرئيل) از نزد پروردگار جهان بر او نازل شود.
اى محمّد، أسماء مرا (ائمّه و اوصيائت را - از مجلسى (قدس سره) -) بزرگ شمار و نعمتهاى مرا سپاس گزار و الطاف مرا انكار مدار.
همانا منم خدائى كه جز من شايان پرستشى نيست، منم شكنندۀ جباران و دولت رساننده به مظلومان و جزا دهندۀ روز رستاخيز، همانا منم خدائى كه جز من شايان پرستشى نيست، هر كه جز فضل مرا اميدوار باشد (به اين كه خود را مستحقِّ ثواب من داند) و از غير عدالت من بترسد (به اين كه كيفر مرا ستم انگارد) او را عذابى كنم كه هيچ يك از جهانيان را نكرده باشم، پس تنها مرا پرستش كن و تنها بر من توكل نما.
من هيچ پيغمبرى را مبعوث نساختم كه دورانش كامل شود و مدتش تمام گردد، جز اين كه براى او وصى و جانشينى مقرر كردم. و من تو را بر پيغمبران برترى دادم و وصى تو را بر اوصياء ديگر، و تو را به دو
1) . الكافى، ج 1، ص 527. جهت اطّلاع از مصادر حديث «لوح» در منابع اهل سنّت، ن. ك: إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 4، ص 102 و 123؛ ج 5، ص 114؛ ج 13، ص 55.
شيرزاده و دو نوهات حسن و حسين گرامى داشتم، و حسن را بعد از سپرى شدن روزگار پدرش كانون علم خود قرار دادم و حسين را خزانهدار وحى خود ساختم و او را به شهادت گرامى داشتم و پايان كارش را به سعادت رسانيدم، او برترين شهداست و مقامش از همۀ آنها عالىتر است. كلمة تامة (معارف و حجج) خود را همراه او و حجت رساى خود (براهين قطعى امامت) را نزد او قرار دادم، به سبب عترت او پاداش و كيفر دهم.
نخستين آنها سرور عابدان و زينت اولياى گذشته من است.
و پسر او كه مانند جد محمود (پسنديده) خود محمّد است، او شكافندۀ علم من و كانون حكمت من است.
و جعفر است كه شككنندگان در بارۀ او هلاك مىشوند، هر كه او را
نپذيرد (خود او را به امامت نپذيرد يا سخنش را به اطاعت) مرا نپذيرفته، سخن و وعدۀ پابرجاى من است كه مقام جعفر را گرامى دارم و او را نسبت به پيروان و ياران و دوستانش مسرور سازم.
پس از او موسى است كه (در زمان او) آشوبى سخت و گيجكننده فرا گيرد، زيرا رشته وجوب اطاعت من منقطع نگردد و حجت من پنهان نشود و همانا اولياء من با جامى سرشار سيراب شوند. هر كس يكى از آنها را انكار كند، نعمت مرا انكار كرده و آن كه يك آيه از كتاب مرا تغيير دهد، بر من دروغ بسته است.
پس از گذشتن دوران بنده و دوست و برگزيدهام موسى، واى بر دروغبندان و منكرين على (امام هشتم (ع) و دوست و ياور من و كسى كه بارهاى سنگين نبوت را به دوش او گذارم و به وسيلۀ انجام دادن آنها امتحانش كنم (گويا اشاره به پذيرفتن امر دشوار ولايت عهدى است) او را
مردى پليد و گردنكش (مأمون) مىكشد و در شهرى كه (طوس) بندهاى صالح آن را ساخته است، پهلوى بدترين مخلوقم (هارون) به خاك سپرده مىشود.
فرمان و وعدۀ من ثابت شده كه او را به وجود پسرش و جانشين و وارث علمش محمّد مسرور سازم، او كانون علم من و محل راز من و حجت من بر خلقم مىباشد، هر بندهاى به او ايمان آورد، بهشت را جايگاهش سازم و شفاعت او را نسبت به هفتاد تن از خاندانش كه همگى سزاوار دوزخ باشند، بپذيرم.
و عاقبتِ كار پسرش على را كه دوست و ياور من و گواه در ميان مخلوق من و امين وحى من است، به سعادت رسانم. از او به وجود آورم دعوتكننده به سوى راهم و خزانهدار علمم حسن (امام عسكرى (ع) را.
و اين رشته را به وجود پسر او «محمد» كه رحمت براى جهانيان است، كامل كنم، او كمال موسى و رونق عيسى و صبر ايوب را دارد. در زمان (غيبت) او دوستانم خوار گردند و (ستمگران) سرهاى آنها را براى يكديگر هديه فرستند، چنان كه سرهاى ترك و ديلم (كفار) را به هديه فرستند، ايشان را بكشند و بسوزانند، و آنها ترسان و بيمناك و هراسان باشند، زمين از خونشان رنگين گردد و ناله و واويلا در ميان زنانشان بلند شود، آنها دوستان حقيقى مناند. به وسيله آنها هر آشوب سخت و تاريك را بزدايم و از بركت آنها شبهات و مصيبات و زنجيرها را بردارم، درودها و رحمت پروردگارشان بر آنها باد، و تنها ايشانند هدايتشدگان.
عبد الرّحمن بن سالم، راوى اين روايت مىگويد: ابو بصير به من گفت: اگر در عمر خود جز اين حديث را نشنيده باشى، براى تو بس است؛ آن را جز از اهلش مخفىدار.
روايت چهارم روايتى است به نقل از جابر بن عبدالله انصارى كه مىگويد: زمانى كه آيۀ يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ(1)بر پيامبر (ص) نازل شد از ايشان پرسيدم: خدا و رسولش را مىشناسيم، امّا «اولو الامر» كه خداوند اطاعت از آنان را قرين اطاعت از شما قرار داده، چه كسانى هستند؟
پيامبر (ص) فرمودند:
«هُمْ خُلَفَائِى يَا جَابِرُ وَ أَئِمَّة الْمُسْلِمِينَ مِنْ بَعْدِى أَوَّلُهُمْ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ
ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ الْمَعْرُوفُ فِى التَّوْرَاة بِالْبَاقِرِ وَ سَتُدْرِكُهُ يَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِيتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّى السَّلَامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ مُوسَى ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ ثُمَّ سَمِيِّى وَ كَنِيِّى حُجَّة اللَّهِ فِى أَرْضِهِ وَ بَقِيَّتُهُ فِى عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ الَّذِى يَفْتَحُ اللَّهُ - تَعَالَى ذِكْرُهُ - عَلَى يَدِهِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا ذَاكَ الَّذِى يَغِيبُ عَنْ شِيعَتِهِ وَ أوْلِيَائِهِ غَيْبَة لَا يَثْبُتُ فِيهَا عَلَى الْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ إِلَّا مَنِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ»
اى جابر، آنان جانشينان من و پس از من پيشوايان مسلمين هستند. اوّلينِ آنان على بن ابى طالب، سپس حسن و حسين، پس از آن على بن الحسن، بعد از او محمّد بن على كه در تورات به نام باقر معروف است و تو - اى جابر - او را درك خواهى كرد. زمانى كه او را ديدى، سلام مرا به
1) . نساء / 59.
او برسان. پس از او جعفر بن محمّد سپس موسى بن جعفر، بعد از آن على بن موسى، سپس محمّد بن على، پس از او على بن محمّد، و بعد از او حسن بن على و پس از او نيز همنام و هم كنيۀ من، حجت خدا در زمين و باقى مانده از جانب او در ميان بندگانش، فرزند حسن بن على است؛ همان كه خداوند متعال به دست او شرق و غرب زمين را فتح خواهد كرد؛ همان كه از ميان شيعيان و دوستانش پنهان مىشود به طورى كه جز افرادى كه خداوند قلبشان را خالص براى ايمان قرار داده، بر اعتقاد به امامت او ثابت نخواهند ماند.
جابر از پيامبر (ص) مىپرسد: آيا امام غايب براى شيعيانش سودى دارد؟
پيامبر (ص) در جواب مىفرمايند:
«إِى وَ الَّذِى بَعَثَنِى بِالنُّبُوَّة إِنَّهُمْ يَسْتَضِيئُونَ بِنُورِهِ وَ يَنْتَفِعُونَ بِوَلَايَتِهِ فِى غَيْبَتِهِ كَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ تُجَلِّلْهَا السَّحَابُ يَا جَابِرُ هَذَا مِنْ مَكْنُونِ سِرِّ اللَّهِ وَ مَخْزُونِ عِلْمِهِ فَاكْتُمْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِهِ»
سوگند به آن كه مرا به نبوت مبعوث كرد، آرى. شيعيان از نور او روشنايى مىگيرند و در غيبتش از ولايت او سود مىبرند، همان طور كه مردم از خورشيد منتفع مىشوند، اگر چه ابر آن را پوشانده باشد. اى جابر، اين از اسرار مخفى خداوند است، آن را جز براى اهلش آشكار مكن.
چندين سال از اين قضيّه مىگذرد تا آن كه روزى جابر در مجلس امام زينالعابدين (ع)، پسرى را مىبيند كه از تعجّب مو بر تنش راست مىشود. از او مىخواهد كه جلو بيايد. خوب كه او را مىبيند، مىگويد: به خداى كعبه قسم، گويى رسول الله (ص) را مىبينم. نامش را مىپرسد. مىگويد: محمّد پسر علىبنالحسين. جابر مىگويد: پس تو باقر هستى. پاسخ مىدهد: آرى، پيغام
رسولالله (ص) را بگو. جابر مىگويد: پيامبر مرا به زنده ماندن تا وقتِ ملاقات تو بشارت داد و فرمود: هر وقت او را ديدى، سلام مرا به او برسان.(1)
و روايات از اين قبيل در منابع شيعه و سنّى بسيار است. من زمانى در مورد اين سه دسته از روايات، تتبّع كردم، بيش از شش هزار روايت پيدا كردم. مطمئناً اگر كسى بيشتر جستجو كند، روايات بيشترى پيدا خواهد كرد.
نكتهاى كه بيان آن در پايان اين فصل ضرورى است، اين است كه قدر اين روايات را بدانيد. خونها ريخته شده، زندانها تحمّل شده، تازيانهها خورده شده تا اين روايات اين طور به دست ما برسد.
ببينيد علامۀ امينى (قدس سره) با چه زحمتى كتاب الغدير را نوشته است. يا قاضى نور الله شوشترى (قدس سره) چگونه براى ترويج تشيّع به هندوستان رفت و كتاب شريف احقاق الحق را نوشت و در آخر به جرم نگارش اين كتاب به اعدام محكوم شد و با تازيانۀ خاردار به شهادت رسيد.
يا در مورد ابن ابى عمير (قدس سره) كه از اجلاء روات است، نقل شده كه به دستور هارون به جرم تشيّع در زندان، صد و بيست چوب خورد و سپس صد و بيست و يك هزار درهم پرداخت تا آزاد شد.(2)
اگر همين جناب ابن ابى عمير (قدس سره) در روز قيامت از ما بازخواست و بگويد: چقدر قدر اين روايات را دانستيد، چه جوابى مىتوانيم به او بدهيم؟
لذا از همۀ شيعيان مخصوصاً جوانان انتظار مىرود كه به اين روايات اهميّت بدهند و نگذارند در ميان شيعه كمرنگ شود.
همچنين در زمينۀ امامت تحقيق كنند. امامت چيزى نيست كه قابل تشكيك باشد. در اين باره كتابهاى زيادى نوشته شده؛ مانند «الغدير» مرحوم علامۀ امينى، «عبقات الانوار» مير حامد حسين هندى، «احقاق الحق» شهيد ثالث قاضى نور الله شوشترى، و كتابى كه بسيار براى شما نافع است، كتاب «شبهاى پيشاور» نوشتۀ مرحوم سلطان الواعظين است كه خلاصهاى از تمام
منابع در اين زمينه است. انصافاً ايشان در اين كتاب معجزه كرده است. حتماً حضرت ولى عصر «ارواحنافداه» نظر لطف به او كرده كه توانسته چنين كتابى بنويسد. حدّاقل مقدارى از عمرتان را با خواندن اين كتابها به اميرالمؤمنين (ع) اختصاص دهيد. اين بحثها بايد براى ما كه ادّعاى تشيّع داريم، جاذبه داشته باشد و مقدّم بر كارهاى ديگرمان قرار گيرد.
فصل چهارم بحث در مورد فضائل مولىالموحّدين على (ع)
است. به فرمودۀ قرآن كريم، پيامبر اكرم (ص) و ائمّۀ طاهرين (ع)، فضائل آن حضرت قابل احصاء نيست.
در روايات در تفسير آيه شريفۀ وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اَللّٰهِ(1)آمده است:
«نَحْنُ الْكَلِمَاتُ الَّتِى لَا تُدْرَكُ فَضَائِلُنَا وَ لَا تُسْتَقْصَى»(2)
آن كلمات الهى ما هستيم كه فضائل ما نه براى كسى قابل درك است و نه به شماره مىآيد.
در روايت ديگرى پيامبر اكرم (ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«لَوْ أَنَّ الْبَحْرَ مِدَادٌ وَ الْغِيَاضَ أَقْلَامٌ وَ الْإِنْسَ كُتَّابٌ وَ الْجِنَّ حُسَّابٌ مَا أَحْصَوْا فَضَائِلَكَ يَا أَبَا الْحَسَن»(3)
1) . اگر آنچه درخت در زمين است قلم باشد و دريا را هفت درياى ديگر به يارى آيد، كلمات خدا پايان نپذيرد. (لقمان / 27)
2) . الاختصاص، ص 94. مرحوم علاّمۀ مجلسى نيز عنوان باب 50 از ابواب آيات نازله در حق ائمّه را «أنهم كلمات الله» قرار دادهاند و در ذيل آن، روايات با اين مضمون را از معصومين نقل كردهاند. (بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 24، ص 173)
3) . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 40، ص 75. (به نقل از فردوس الأخبار، ابن شيرويه ديلمى)
يا على، اگر درياها مداد، درختان قلم، انسانها نويسنده و جنيان حسابگر بودند، نمىتوانستند فضائل تو را احصاء كنند.
امّا با اين حال، بايد به اندازۀ قطرهاى هم كه شده از اين دريا استفاده كنيم. توجّه به اين نكته ضرورى است كه فضائل بيان شده در اين فصل، ساده نيست؛ ارزش هر كدام از دنيا و هرچه در آن است، حتّى از بهشت و هرچه در آن است، بيشتر است.
اميرالمؤمنين (ع) در عالم ملكوت يك تجلّى از جلوههاى حضرت حقّ تبارك و تعالى است؛ تجلّى ذاتى حضرت حقّ با همۀ اسماء و صفاتش.
خداوند متعال در ازل دو تجلّى ذاتى كرده است. در يك تجلّى قرآن كريم حاصل شده و در تجلّى ديگر، انوار مقدّس چهارده معصوم (ع) پديد آمدهاند.
براى تفهيم بهتر معناى تجلّى لازم است از يك مثال استمداد شود. هنگامى كه شيئى در مقابل آينه قرار مىگيرد، تصوير آن شىء در صفحۀ آينه ظاهر مىشود؛ به عبارت ديگر، آن شىء در آينه تجلّى مىكند. البته خود شىء داخل در آينه نيست و با آينه متّحد هم نيست، بلكه يك تصويرِ نقش گرفته و انعكاس يافته از شىء است. اين همان تعبيرى است كه از آن به عنوان تجلّى ياد مىشود. و اميرالمؤمنين على (ع) يكى از آن انوارمقدّس و مطهّرى است كه در ازل، تجلّى ذاتى خداوند تعالى بوده است.
حافظ شيرازى در اين باره مىگويد:
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
انوار مطهّر چهارده معصوم (ع) در ازل گرداگرد عرش الهى در طواف بودهاند تا اين كه خداى متعال بر ديگر مخلوقات منّت نهاد و آنان را از عالم ملكوت به سوى عالم ناسوت تنزّل داده تا به صورت انسانهايى كامل در ميان ساير انسانها زندگى كنند و بندگان به وسيلۀ اسوه قرار دادن آنان به كمال و سعادت رهنمون شوند. بنابراين هدايت بشريت و نيل به سعادت و رستگارى در گرو پيروى از اميرالمؤمنين على (ع) و ساير حضرات معصومين (ع) است.
در عالم قيامت هم آن ذوات منوّر، مظهر رحمت و رأفت الهى هستند كه نزد حضرت قادر متعال از انسانهاى صالح و لايق شفاعت مىكنند.
بنابر اين در يك كلام مىتوان گفت اميرالمؤمنين على (ع) در همۀ عوالم وجود، مظهر حقّ تبارك و تعالى است.
ولادت اميرالمؤمنين (ع) در خانۀ خدا اتّفاق افتاده است.(1)اين فضيلت براى طائفۀ بنىهاشم مخصوصاً پدر و مادر اميرالمؤمنين (ع) بسيار باارزش بود. و اين از فضائل منحصر به فرد اميرالمؤمنين (ع) است، براى احدى اتّفاق نيفتاده و نخواهد افتاد، حتّى پيامبر اكرم (ص).
فضيلت بعدى اين است كه معلّم و مربّى اميرالمؤمنين (ع) كسى نبود جز وجود مقدّس پيامبر اكرم (ص) كه اگر از فضيلت اوّل بالاتر نباشد، قطعاً كمتر
نيست.
1) . مصادر اين مطلب در فصل اوّل گذشت.
اميرالمؤمنين (ع) در «نهج البلاغه» مىفرمايند:
«قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِى مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص بِالْقَرَابَة الْقَرِيبَة وَ الْمَنْزِلَة الْخَصِيصَة وَضَعَنِى فِى حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِى إِلَى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُنِى فِى فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِى جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِى عَرْفَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّىْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِى كَذْبَة فِى قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَة فِى فِعْل.... وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ يَرْفَعُ لِى فِى كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنِى بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِى كُلِّ سَنَة بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِى»(1)
شما مىدانيد مرا نزد رسول خدا چه رتبت بود و خويشاونديم با او در چه نسبت. آنگاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينۀ خويش جا داد و مرا در بستر خود مىخوابانيد، چنان كه تنم را به تن خويش مىسود و بوى خوش خود را به من مىبويانيد. و گاه بود كه چيزى را مىجويد، سپس آن را به من مىخوارنيد. از من دروغى در گفتار نشنيد و خطايى در كردار نديد.... و من در پىِ او بودم، چنان كه كودك در پىِ مادر. هر روز براى من از اخلاق خود نشانهاى بر پا مىداشت و مرا به پيروى آن مىگماشت. هر سال در حراء خلوت مىگزيد، من او را مىديدم و جز من كسى او را نمىديد.
البته اين اختصاص به دوران طفوليّت اميرالمؤمنين (ع) نداشت؛ تا وقتى پيامبر اكرم (ص) زنده بودند، وضعيت به همين ترتيب بود.
1) . نهج البلاغة، خطبۀ 192، ص 300.
ديگر فضيلت آن حضرت، ايمان ايشان مىباشد. اوّلين كسى كه به پيامبر (ص) ايمان آورد، اميرالمؤمنين (ع) بودند.(1)البته اين ايمان تشريفاتى بود؛ چون ايشان قبل از تولّد ايمان آورده بودند. قبل از آن كه حضرت آدمى باشد، اميرالمؤمنين (ع) وصى پيامبر (ص) بودند. خود اميرالمؤمنين (ع) در مناظراتى كه با دشمنانشان داشتند، به همين مسأله افتخار مىكردند.(2)
دعوت پيامبراكرم (ص) در ابتدا به صورت پنهانى بود. پس از سه سال از آغاز بعثت، دستور آمد كه:
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ(3)
خويشان نزديك خود را از عذاب خدا انذار ده.
به همين منظور، پيامبر اكرم (ص)، از على (ع) را كه آن روز سيزده سال بيشتر نداشت، خواست تا طعامى آماده كند و فرزندان عبدالمطّلب را جمع كند تا با آنان سخن بگويد و آن چه از طرف خداوند، فرمان گرفته، به آنان برساند. على (ع) نيز درخواست پيامبر (ص) را اجابت كرد و حدود چهل نفر از
فرزندان عبدالمطلب را دعوت كرد كه در ميان آنان، عموهاى پيامبر ابوطالب، حمزه، عباس و ابولهب نيز بودند. پس از آن كه همگى غذا خوردند،
پيامبراكرم (ص) رو به آنان كرده، فرمودند: اى فرزندان عبدالمطّلب، به خدا سوگند، هيچ جوانى را در عرب نمىشناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آن چه من براى شما آوردهام، آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام و خداى متعال به من فرمان داده كه شما را به آن فرا بخوانم. پس كدامتان مرا بر اين امر، يارى مىدهد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟
هيچ كس پاسخ مثبت نداد جز على (ع). پس پيامبر (ص) فرمود: اين، برادر و وصى و جانشينم در ميان شماست. پس گوش به فرمان و مطيعش باشيد.(1)
در بعضى از نقلها آمده است كه پيامبر (ص) تقاضاى خود را سه بار تكرار كرد، امّا در هر بار فقط على (ع) بود كه پاسخ مثبت داد.(2)تا آخر، كمككار و پشتيبان وفادارى براى پيامبر (ص) بود.
فضيلت بعدى، اين بود كه وقتى پيامبراكرم (ص) ميان قبايل اوس و خزرج و همچنين ميان مهاجرين و انصار، عقد اخوّت برقرار كردند، در مورد
اميرالمؤمنين (ع) چيزى نگفتند. اميرالمؤمنين (ع) غمگين شدند و به پيامبر (ص) عرض كردند: پدر و ماردم به فدايتان، چرا ميان من و هيچ يك از مسلمين
اخوّت جارى نكرديد؟ پيامبر (ص) در پاسخ فرمودند:
«وَ اللَّهِ يَا عَلِىُّ مَا حَبَسْتُكَ إِلَّا لِنَفْسِى أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ أَخِى وَ أَنَا أَخُوكَ وَ أنْتَ أخِى فِى الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة»(1)
تو را فقط براى خودم نگه داشتم. آيا خشنود نمىشوى كه برادر من باشى. من برادر تو و تو برادر من در دنيا و آخرت هستى.
و من گمان مىكنم اين رسم پيامبر (ص) بود كه هر ساله اين عقد اخوّت را ميان مسلمانان مىخواندند تا اتّحاد ميان آنان را مستحكمتر كنند. اصلاً اختلاف ميان دو مسلمان معنا ندارد و با مسلمانى سازگار نيست.
فضيلت و افتخار ديگرى كه آن حضرت دارا بودند و شايد مهمّتر از تمام فضائلى باشد كه تا الآن ذكر گرديد، اين است كه همسرى به نام بانو فاطمۀ زهرا (س) داشتند. اين فضيلت، بسيار بالاست؛ هم براى حضرت زهرا (س) فضيلت بالايى است كه همسرى مانند حضرت على (ع) دارند و هم براى حضرت على (ع) فضيلت بالايى است كه همسرى مانند حضرت زهرا (س) دارند.
ازدواج اين دو بزرگوار ازدواجى الهى و از جانب خداوند بود. در روايتى از پيامبر (ص) آمده است كه خطاب به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«يَا عَلِىُّ لَقَدْ عَاتَبَتْنِى رِجَالٌ مِنْ قُرَيْشٍ فِى أَمْرِ فَاطِمَة وَ قَالُوا خَطَبْنَاهَا إِلَيْكَ فَمَنَعْتَنَا وَ زَوَّجْتَ عَلِيّاً فَقُلْتُ لَهُمْ وَ اللَّهِ مَا أَنَا مَنَعْتُكُمْ وَ زَوَّجْتُهُ بَلِ
1) . تفسير القمى، ج 2، ص 109. همچنين ن. ك: موسوعة الغدير، ج 4، صص 181-164.
اللَّهُ مَنَعَكُمْ وَ زَوَّجَهُ فَهَبَطَ عَلَىَّ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ يَقُولُ لَوْ لَمْ أَخْلُقْ عَلِيّاً لَمَا كَانَ لِفَاطِمَة ابْنَتِكَ كُفْوٌ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ آدَمُ فَمَنْ دُونَهُ»(1)
اى على، مردانى از قريش در مورد فاطمه مرا سرزنش كردند و گفتند: ما او را از تو خواستگارى كرديم ولى او را به ما ندادى و به ازدواج على درآوردى. به آنان گفتم: به خدا سوگند، شوهر دادن و ندادنش به دست من نبود، بلكه خداى متعال او را از شما بازداشت و به ازدواج على در آورد. در همان موقع، جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد، خداوند بزرگ مىگويد: اگر على را نيافريده بودم براى دخترت فاطمه، همتايى بر روى زمين از آدم تا خاتم نبود.
در روايتى مىخوانيم كه روزى اميرالمؤمنين (ع) وارد خانه شدند. تا چشم حضرت فاطمه (س) به ايشان افتاد، فرمودند:
«ادْنُ لِأُحَدِّثَكَ بِمَا كَانَ وَ بِمَا هُوَ كَائِنٌ وَ بِمَا لَمْ يَكُنْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة حِينَ تَقُومُ السَّاعَة»
نزديك بيا تا براى تو از آن چه اتّفاق افتاده و تا روز قيامت اتّفاق مىافتد يا نمىافتد، سخن بگويم.
اميرالمؤمنين (ع) از اين سخن به اندازهاى به وجد آمدند كه همانطور عقب
عقب از منزل خارج شدند و خدمت پيامبر (ص) رسيدند. پيامبر (ص) هم كه از ماجرا خبر داشتند، فرمودند: آيا نمىدانى كه نور فاطمه از نور ماست؟(2)
پس از رحلت پيامبر اكرم (ص)، براى اين كه كمى از مصائب سنگين آن حضرت سبك شود، جبرئيل نازل مىشد و براى ايشان از علم «ما كان و ما يكون و ما هو كائن» مىگفت و اميرالمؤمنين (ع) هم مىنوشتند.(1)كه به نام مصحف فاطمه (س) مشهور است و الآن در دست امام زمان «ارواحنافداه» موجود مىباشد كه افتخار بزرگى براى شيعه است.
معلوم است همسرىِ چنين شخصيّتى چه فضيلت بالائى است. نقل شده است كه عمر مىگفت: سه ويژگى به على بن ابى طالب داده شده است كه اگر يكى از آنها براى من بود، برايم از اين كه شتران سرخ موى به من بدهند، دوست داشتنىتر بود: ازدواج او با فاطمه، دختر پيامبر خدا، سكونتش در كنار پيامبر (ص) در مسجد كه آن چه بر پيامبر (ص) در مسجد حلال بود، بر او حلال بود و پرچم جنگ خيبر كه پيامبر خدا به او سپرد.(2)همه نسبت به اين فضيلت حسرت مىخوردند.
ماجراى ازدواج اين دو بزرگوار نيز بايد براى ما سرمشق باشد؛ لذا مناسب است در اين جا اشارۀ مختصرى به آن داشته باشيم.
پس از آن كه اميرالمؤمنين (ع)، در خواستگارى از حضرت فاطمه (س) پاسخ مثبت شنيدند، قرار شد مهريّه را تعيين كنند، امّا اميرالمؤمنين (ع) از زمان تولّد تا شهادت، چيزى از متاع دنيا براى خود نگاه نداشتند، حتّى در دورهاى كه
خليفۀ دو ثلث جهان بودند. امام حسن (ع) پس از شهادت اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: پدرم چيزى از زرد و سفيد دنيا بر جاى نگذاشت جز هفت صد درهم كه مىخواست با آن خادمى براى خانوادهاش بخرد.(1)
تمام دارايى با ارزش اميرالمؤمنين (ع) در آن روز يك شمشير بود و يك زرهبراى جنگ و يك شتر براى كار. قرار شد زره را بفروشند؛ چون زره را كسى نياز داشت كه بخواهد در جنگ فرار كند، امّا على كه «كرّار غير فرّار» بود، به زره نيازى نداشت.
پانصد درهم به عنوان مهريّه تعيين شد. مهريّۀ زنى كه مانندِ او در دنيا نيامده و نخواهد آمد، پانصد درهم معادل حدود سيصد مثقال نقره است كه در آن روزگار آنقدر ارزشى نداشت.
اميرالمؤمنين (ع) زره را فروختند و به عنوان مهريّه به پيامبراكرم (ص) دادند. پيامبر (ص) نيز با آن مبلغ، جهيزيۀ بسيار مختصرى تهيه كردند كه عبارت بود از يك دست لباس ساده، يك دست اسباب سفره كه همه از گِل بود، يك دست رختخواب و مقدارى لوازم ضرورى ديگر. پيامبر اكرم (ص) وقتى اين جهيزيۀ ساده را ديدند، اشك شوق از چشمانشان جارى شد و فرمودند:
«اللَّهُمَّ بَارِكْ لِقَوْمٍ جُلُّ آنِيَتِهِمُ الْخَزَف»(2)
خداوندا، اين جهيزيه را براى كسانى كه اكثر ظروفشان سفالى و از گِل است، مبارك گردان.
بعد، پيامبر (ص) دستور دادند وليمهاى براى ميهمانان آماده شود. پس از انجام مراسم، حضرت زهرا (س) در ميان زنها وارد خانۀ اميرالمؤمنين (ع) شدند. اين خانه خارج از مسجد بود و غير از خانهاى بود كه بعدها كنار مسجد ساختند. خانهاى بود بسيار ساده: يك چهار ديوارى كه خود اميرالمؤمنين (ع) از گِل ساخته بودند و سقف آن هم از شاخههاى خرما بود. فرش آن هم مقدارى شن و حصيرى بود كه جزء جهيزيۀ حضرت زهرا (س) بود. خانهاى بود بسيار محقّر، امّا در همين كوخ - به قول استاد بزرگوار ما، حضرت امام (قدس سره) - شخصيتهايى مثل حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم (س) را تحويل جامعه دادند.
پس از ازدواج اميرالمؤمنين (ع) و فاطمۀ زهرا (س) پيامبر (ص) كارهاى داخل خانه را بر عهدۀ فاطمه (س) و كارهاى بيرون خانه را بر عهدۀ على (ع) قرار دادند. فاطمه (س) به اندازهاى از اين نظر پيامبر (ص) خوشحال شدند كه فرمودند:
«فَلَا يَعْلَمُ مَا دَاخَلَنِى مِنَ السُّرُورِ إِلَّا اللَّهُ بِإِكْفَائِى رَسُولُ اللَّهِ تَحَمُّلَ رِقَابِ الرِّجَالِ»(1)
هيچ كس جز خدا خبر ندارد كه من چقدر از اين كه پيامبر مرا از اختلاط و سر و كار داشتن با مردان معاف كردند، خوشحال شدم.
فضيلت دهم آن حضرت مربوط به ماجراى بستن درهاى خانههاى اصحاب بود كه به مسجد باز مىشد. اين دستور از طرف خداوند صادر شده بود كه همۀ درها جز درِ خانۀ اميرالمؤمنين (ع) بايد بسته شود. در دعاى ندبه هم به اين
1) . قرب الإسناد، ص 25.
مطلب اشاره شده است:
«وَ أَحَلَّ لَهُ مِنْ مَسْجِدِهِ مَا حَلَّ لَهُ وَ سَدَّ الْأَبْوَابَ إِلَّا بَابَهُ»(1)
و پيامبر آن چه از مسجدش براى خود حلال بود، براى على حلال كرد و همۀ درهاى مسجد را جز درِ خانۀ على بست.
بقيّۀ اصحاب اصرار داشتند كه درِ خانه آنها نيز باز باشد، امّا دستور از طرف خداوند بود. اگر پيامبر (ص) درِ خانۀ كسى را مىبست، به دستور خداوند بود و اگر درِ خانۀ كسى را باز مىگذاشت، باز به دستور خداوند بود.
موضوع اين بود كه اوّلين كارى كه پيامبر (ص) پس از هجرت به مدينه كردند، ساختن مسجد قبا بود كه قبل از اين كه وارد مدينه شوند، اين مسجد را ساختند و چند روزى بيشتر در آن نماز نخواندند. مفسّرين مىگويند: آيۀ لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى اَلتَّقْوىٰ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ(2)در مورد اين مسجد نازل شده است.
پس از آن اميرالمؤمنين (ع) به پيامبر (ص) ملحق شدند و هر دو وارد مدينه
شدند، مسجد ديگرى در مدينه ساختند كه خود پيامبر (ص) نيز خانۀ خود را كنار اين مسجد ساختند و در آن را به داخل مسجد باز كردند. برخى ديگر از مسلمانان نيز به تأسّى به پيامبر (ص) چنين كردند. بعدها از طرف خداوند دستور آمد كه همۀ درها بايد بسته شود جز درِ خانۀ حضرت على (ع) و حضرت
زهراء (س). و اين افتخار بسيار بالايى براى اميرالمؤمنين (ع) بود. هم روايات شيعه گوياى اين مطلب است، هم روايات اهل سنّت.(1)قبلاً بيان شد كه عمر مىگفت: سه ويژگى به على بن ابى طالب (ع) داده شده است كه اگر يكى از آنها براى من بود، برايم از شتران سرخ مويى كه به من بدهند، دوست داشتنىتر بود: ازدواج او با فاطمه، دختر پيامبر خدا، سكونتش در كنار پيامبر (ص) در مسجد كه آن چه بر پيامبر (ص) در مسجد حلال بود، بر او حلال بود و پرچم جنگ خيبر كه پيامبر خدا به او سپرد.(2)
فضيلت ديگر آن حضرت كه خود ايشان هم به آن افتخار مىكردند،(3)بالا رفتن بر شانۀ پيامبر (ص) و شكستن بتها در مسجد الحرام و بالاى كعبه بود.(4)
ماجرا از اين قرار بود كه پيامبر (ص) در سال هشتم هجرى با دوازده هزار نفر سپاه مجهّز وارد مكّه شدند و بدون خونريزى آن جا را فتح كردند. مشركان
1) . ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب أن النبى أمر بسد الأبواب الشارعة إلى المسجد إلا بابه، ج 39، صص 19-35؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 5، صص 540-586 و ج 16، صص 332-375 و ج 21، صص 243-255 و ج 23، صص 86-99 و ج 31، صص 132-142؛ موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 4، صص 285-304.
2) . فضائل الصحابة، ج 2، ص 659؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 135؛ المصنّف فى الأحاديث و الآثار، ج 7، ص 500؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 120.
3) . مناقب آل أبى طالب، ج 2، ص 136.
4) . ن. ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 8، صص 18-24.
مكّه به دليل ظلمهايى كه در حقِّ پيامبر (ص) روا داشته بودند، منتظر صدور فرمان قتل عام از طرف ايشان بودند، امّا پيامبر (ص) جز در مورد عدّۀ معدودى، فرمان عفو عمومى صادر كردند. سپس وارد مسجدالحرام شدند و به همراه اميرالمؤمنين (ع)، سيصد و شصت بت را شكستند. امّا چند بت كه بزرگترين بتها بود، بالاى كعبه قرار داشت. اميرالمؤمنين (ع) بر شانههاى پيامبر (ص) قرار گرفتند و آن بتها را نيز به پايين انداختند.
افتخار و فضيلت ديگر اميرالمؤمنين (ع) همان جملۀ معروف «سلونى قبل أن تفقدونى» است.(1)اين جمله، نه از پيامبر (ص) نقل شده و نه از ديگر ائمّه (ع) مختصّ به اميرالمؤمنين (ع) است. بارها اين جمله را فرمودند، حتّى آن دورانى
كه تمام غمهاى عالَم در دلِ مولا بود، نه دوست با ايشان ساخت و نه دشمن.
گاهى مىفرمودند:
«أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّى بِطُرُقِ الْأَرْضِ قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَة تَطَأُ فِى خِطَامِهَا وَ تَذْهَبُ بِأَحْلَامِ قَوْمِهَا»(2)
1) . ن. ك: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب ما تفضل صلوات الله عليه به على الناس بقوله سلونى قبل أن تفقدونى، ج 10، صص 117-128؛ إحقاق الحق و إزهاق الباطل و ملحقّات آن، ج 7، صص 610-623 و ج 12، ص 227 و ج 17، صص 469-487 و ج 28، ص 321 و ج 32، صص 58-68.
2) . نهج البلاغة، خطبة 189، ص 280.
مردم، از من بپرسيد پيش از آن كه مرا از دست دهيد، كه من راههاى آسمان را بهتر از راههاى زمين مىدانم، پيش از آن كه فتنهاى پديد آيد كه همچون شتر بىصاحب گام بر دارد و مهار خود را پايمال كند و مردمان را بكوبد و بيازارد و عقل صاحبان خود را ببرد و در حيرتشان گذارد.
و گاهى نيز مىفرمودند:
«أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنِّى فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَة وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِى بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَيْهَبُهَا وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا فَاسْأَلُونِى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى فَوَ الَّذِى نَفْسِى بِيَدِهِ لَا تَسْأَلُونِى عَنْ شَىْءٍ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ السَّاعَة وَ لَا عَنْ فِئَة تَهْدِى مِائَة وَ تُضِلُّ مِائَة إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخِ رِكَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلًا وَ مَنْ يَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتا»(1)
اى مردم، من فتنه را نشاندم و كسى جز من دليرى اين كار را نداشت، از
آن پس كه موج تاريكى آن برخاسته بود، و گزند همه جا را فرا گرفته. از من بپرسيد، پيش از آنكه مرا نيابيد. بدان كس كه جانم به دست اوست، نمىپرسيد از چيزى كه ميان شما تا روز قيامت است، و نه از گروهى كه صد تن را به راه راست مىخواند و صد تن را موجب ضلالت است، جز آن كه شما را از آن آگاه مىكنم: از آن كه مردم را بدان مىخواند، و آن كه رهبريشان مىكند، و آن كه آنان را مىراند، و آن جا كه فرود آيند، و آن جا كه بار گشايند، و آن كه كشته شود از آنان، و آن كه بميرد از ايشان.
در هر صورت، اگر از ما در مورد علم على بپرسند، بايد بگوييم: علم او علم
1) . همان، خطبۀ 93، ص 137.
خداوند تعالى است، همان گونه كه در روايات و زيارات مختلف در مورد معصومين (ع)، تعبير «
خزنة علم الله»
يا «خُزّان علم الله»(1)به معناى معادن علم خداوند، وارد شده است. با اين توصيفات، اثبات خلافت بلافصل ايشان نياز به برهان و استدلال ندارد؛ با اندك تأمل و تصوّرى، تصديق حاصل مىشود. و قرآن كريم هم مردم را به همين مطلب فطرى متذكر مىسازد:
أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ(2)
آيا كسى كه به سوى حق رهبرى مىكند، سزاوارتر است كه مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمىيابد مگر آن كه هدايت شود؟ شما را چه شده؟ چگونه داورى مىكنيد؟
در روايات آمده است كه فردى را كه شراب خورده بود، نزد ابوبكر آوردند.
خود وى اقرار به شرب خمر مىكرد، امّا مىگفت: من زمانى كه اسلام آوردم در ميان افرادى بودم كه شراب را حلال مىدانسته و آن را مىنوشيدند و اطّلاعى از حرمت آن نداشتم. ابو بكر و عمر از حكم در اين قضيّه عاجز ماندند و سراغ اميرالمؤمنين على (ع) رفتند. آن حضرت وقتى قضيّه را شنيدند، فرمودند: فردى را همراه او در ميان مهاجرين و انصار بفرستيد كه اعلام كند: هر كسى بر اين شخص آيۀ تحريم شراب را خوانده است، شهادت دهد. اگر كسى شهادت نداد، هيچ مجازاتى بر او نيست. آنها نيز همين كار را انجام دادند، امّا كسى شهادت
نداد؛ لذا آن فرد را آزاد كردند. بعد از اين جريان، سلمان فارسى به اميرالمؤمنين (ع) عرض كرد: آنان را ارشاد كرديد. امام در جواب فرمودند: تنها خواستم تأكيدى دوباره بر اين آيه در مورد خودم و آنان داشته باشم و آيۀ فوق را تلاوت نمودند.(1)
از ديگر فضائل آن حضرت همين عنوان معروف «اميرالمؤمنين» است كه مختص به ايشان است. پيامبراكرم (ص) در روايتى مىفرمايند:
«لَمَّا أُسْرِىَ بِى إِلَى السَّمَاءِ كُنْتُ مِنْ رَبِّى كَقَابِ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى فَأَوْحَى إِلَىَّ رَبِّى مَا أَوْحَى ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ اقْرَأْ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ السَّلَامَ فَمَا سَمَّيْتُ بِهَذَا أَحَداً قَبْلَهُ وَ لَا أُسَمِّى بِهَذَا أَحَداً بَعْدَهُ»(2)
آن زمان كه مرا شبانه به آسمان بردند، فاصلهام با پروردگار به اندازۀ طول دو انتهاى كمان يا كمتر بود. پس پروردگارم چيزهايى را به من وحى كرد. سپس فرمود: اى محمّد، به على بن ابى طالب، اميرالمؤمنين، سلام مرا برسان كه پيش از او هيچ كس را به اين نام نناميدهام و پس از او نيز اين عنوان را به كسى نخواهم داد.
در روايت ديگرى، شخصى از امام صادق (ع) مىپرسد: آيا به قائم شما مهدى «ارواحنافداه»، با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام مىكنند؟
امام مىفرمايند:
«لَا ذَاكَ اسْمٌ سَمَّى اللَّهُ بِهِ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (ع) لَمْ يُسَمَّ بِهِ أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَا يَتَسَمَّى بِهِ بَعْدَهُ إِلَّا كَافِرٌ»
نه، آن نام را خدا مخصوص اميرالمؤمنين نموده، پيش از او كسى بدان نام ناميده نشده و بعد از او هم جز كافر آن نام را بر خود نبندد.
راوى مىپرسد: پس چگونه به او سلام مىكنند؟ امام پاسخ مىدهند:
«يَقُولُونَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّة اللَّه»(1)
و انصافاً اختصاص اين عنوان به آن حضرت فضيلت بسيار بزرگى است.
فضيلت بعدى اميرالمؤمنين (ع)، ابوالائمّه بودن ايشان است و ساير ائمّه (ع) فرزندان ايشان هستند، همچنان كه فاطمۀ زهرا (س) نيز ام الائمّه است. قبلاً بيان شد كه ميان چهارده معصوم از نظر علم، قدرت و ساير فضائل ذاتى تفاوتى
نيست؛ همه و همه نور واحدند، امّا اميرالمؤمنين (ع) فضيلتى دارند كه ساير ائمّۀ طاهرين (ع) در مقابل آن متواضعاند و آن ابوالائمّه بودن ايشان است. اميرالمؤمنين (ع) هم به اين مطلب افتخار مىكردند. اين هم از فضائل بالاى ايشان است.
از ديگر فضائل بارز اميرالمؤمنين (ع) شجاعت ايشان است؛ نه فقط در جنگها، كه از ابتداى بعثت محافظ و سرباز آمادهاى براى پيامبر (ص) بودند. قبلاً
1) . الكافى، ج 1، ص 411.
در مورد آيۀ وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ(1)كه در «ليلة المبيت» نازل شد، مطالبى بيان گرديد. در آن شب، اميرالمؤمنين (ع) بدون ذرّهاى ترس، آمادۀ فدا كردن جان خود براى نجات پيامبر (ص) بود. در تاريخ مصاديق فراوانى از جانفشانىهاى ايشان نقل شده است.
مطلبى كه تذكّر آن لازم است، اينكه شجاعت سه مرتبه دارد و در هر سه مرتبه، رتبۀ اوّل متعلّق به اميرالمؤمنين (ع) بود.
مرتبۀ اوّل شجاعت همين است كه عموم مردم از كلمۀ «شجاعت» مىفهمند. اين كه پيامبر اكرم (ص) محافظى دارد كه بيست و سه سال با جان و دل از او محافظت كرده و از احدى نترسيده است و همۀ دشمنان از او مىترسيدند.
در تاريخ مىخوانيم وقتى كار پيامبر (ص) در مكّه بالا گرفت، سران كفر براى مقابله با خطرى كه احساس مىكردند، جلسه گرفتند. اوّلين كارى كه قرار شد انجام بدهند، اين بود كه اراذل و اوباش مكّه را مأمور كردند تا همه جا مزاحم او شوند و نگذارند به فعاليت تبليغى خود ادامه دهد. و اين افراد همه جا مزاحم بودند، حتّى سنگ به پاى مبارك حضرت مىزدند. تنها زمانى كه جرأت نمىكردند به پيامبر (ص) نزديك شوند، آن موقعى بود كه اميرالمؤمنين (ع) همراه ايشان بود. تا چشمشان به على (ع) مىافتاد، پا به فرار مىگذاشتند.
1) . بقره / 207.
در سه سال اقامت مسلمانان در شعب ابوطالب(1)
«وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعِرٍ وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ وَ كَتَبُوا عَلَيْنَا بَيْنَهُمْ كِتَاباً لَا يُؤَاكِلُونَنَا وَ لَا يُشَارِبُونَنَا وَ لَا يُنَاكِحُونَنَا وَ لَا يُبَايِعُونَنَا وَ لَا نَأْمَنُ فِيهِمْ حَتَّى نَدْفَعَ إِلَيْهِمْ مُحَمَّداً فَيَقْتُلُوهُ وَ يُمَثِّلُوا بِهِ فَلَمْ نَكُنْ نَأْمَنُ فِيهِمْ إِلَّا مِنْ مَوْسِمٍ إِلَى مَوْسِمٍ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى مَنْعِهِ وَ الذَّبَّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ الرَّمْيَاءَ مِنْ وَرَاءِ جَمْرَتِهِ وَ الْقِيَامَ بِأَسْيَافِنَا دُونَهُ فِى سَاعَاتِ الْخَوْفِ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَار» (وقعة صفين، ص 89)
و ما را بر رفتن بر كوهسارى سخت و ناهموار ناگزير كردند و آتش جنگ را بر ضدّ ما افروختند و ميان خود پيمانى نوشتند كه با ما نخورند و نياشامند و با ما ازدواج و خريد و فروش نكنند و امانمان ندهند مگر آن كه پيامبر را به آنان بسپاريم تا او را بكشند و ما از ايشان جز از موسم حجّى تا موسم ديگر امان نداشتيم (و امان فقط منحصر به ايّام حجّ بود)، پس خداوند ما را بر حمايت از او و دفاع از حريم و نگهداشت حرمت او و نگهبانى از او، با شمشيرهاى خود در تمام ساعات هولناك شبانه روز مصمّم داشت.
كه از شدت گرسنگى،انتظار مرگ را مىكشيدند و اميدى به زندگى نداشتند،(2)
فَكَانُوا يَتَوَقَّعُونَ المْوَْتَ جُوعاً صَبَاحاًَ وَ مَسَاءً لَا يَرَوْنَ وَجْهاً وَ لَا فَرَجاً قَدِ اضْمَحَلَّ عَزْمُهُمْ وَ انْقَطَعَ رَجَاؤُهُم. (شرح نهج البلاغة، ج 13، ص 253)
با اين كه مشركين هرگونه كمك به مسلمانان را ممنوع كرده بودند، اين على (ع) بود كه بدون ترس براى مسلمانان مختصرى غذا تهيّه مىكرد.(3)در مدينه هم وضع به همين صورت بود. هشتاد و چهار جنگ در اين دوره براى مسلمانان اتّفاق افتاد كه اميرالمؤمنين (ع) به جز جنگ تبوك، در بقيّۀ
جنگها شركت فعّال داشت و عمدۀ پيروزىهاى مسلمانان مرهون شجاعت ايشان بود. در جنگ تبوك هم كه اميرالمؤمنين (ع) شركت نكرد، به اين دليل بود كه زمانى كه پيامبر (ص) خواستند با رومىها جهاد كنند، منافقين و توطئهگران قصد براندازى حكومت اسلامى را داشتند. منتظر بودند كه پيامبر (ص) و ساير مسلمانان از مدينه خارج شوند و نقشۀ خود را عملى كنند. پيامبراكرم (ص) هم براى مقابله با اين توطئه، اميرالمؤمنين (ع) را به جاى خود در مدينه باقى گذاشتند و ايشان يك تنه در مقابل منافقين ايستادند. اين يك معنا از شجاعت.
معناى دوّم شجاعت كه بالاتر از معناى اوّل است، تسلط بر هوى و هوس و نفس امّاره است. پيامبراكرم (ص) مىفرمايند:
«أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاه»(1)
شجاع ترين مردم كسى است كه بر هواى نفس خود پيروز شود.
و مسلّماً اين مرتبه از شجاعت بسيار بالاتر از مرتبۀ اوّل است. لذا مشهور است كه پيامبراكرم (ص) گروهى را براى جنگ فرستادند. زمانى كه بازگشتند، خطاب به آنان فرمودند:
«مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِىَ الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ»
آفرين بر قومى كه جهاد اصغر را انجام دادند، امّا هنوز جهاد اكبر باقى مانده است.
اصحاب پرسيدند: جهاد اكبر ديگر چيست؟
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 395.
حضرت فرمودند:
«جِهَادُ النَّفْسِ»(1)
و اميرالمؤمنين (ع) در اين مرتبه از شجاعت هم بىنظير بود. يك نمونهاش روايتى است كه قبلاً هم خواندم كه مىفرمايند:
«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَة بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِىَ اللَّهَ فِى نَمْلَة أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَة مَا فَعَلْتُهُ»(2)
به خدا، اگر هفت اقليم را با آن چه زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم و پوست جوى را از مورچهاى به ناروا بربايم، چنين نخواهم كرد.
ما بايد از اين روش و منش اميرالمؤمنين (ع) الگو بگيريم و حدّاقل يك قدم به جلو بر داريم. اميرالمؤمنين (ع) در جاى ديگر مىفرمايند: شما نمىتوانيد مثل من باشيد، امّا:
«أَعِينُونِى بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّة وَ سَدَادٍ»(3)
با تقوا و تلاش و پاكدامنى و درستى به من كمك كنيد.
نمونههاى اين مرتبه از شجاعت اميرالمؤمنين (ع) در تاريخ زياد است. زنى به نام «سودۀ همدانيه»، پس از شهادت اميرالمؤمنين (ع) بر معاويه وارد شد. معاويه به سبب كنايههاى او در ايّام جنگ صفّين، شروع به سرزنش اين زن كرد. سپس به سوده گفت: خواستۀتو چيست؟
سوده گفت: خداوند از تو دربارۀ امور مسلمانان و آن چه به تو واگذار كرده، سؤال خواهد كرد. هميشه از طرف تو كسى نزد ما مىآيد كه ما را مانند خوشۀ گندم، درو مىكند، و چون اسپند مىكوبد و خوار مىكند و مرگ را به ما مىچشانَد. «بُسر بن ارطاة» به سوى ما آمده، مردان ما را كشته و ثروتهاى ما را گرفته است. اگر او را عزل كنى، تو را سپاس گوييم؛ وگرنه، شكايتت را به خداوند مىبريم.
معاويه گفت: مرا تهديد مىكنى؟! تصميم گرفتهام تو را بر شتر سركش سوار كنم و به سوى بُسر برگردانم تا فرمانش را دربارۀ تو اجرا كند.
سوده در جواب معاويه گفت:
صلّى الإله على جسم تضمّنه قبر فأصبح فيه العدل مدفونا
قد حالف الحقّ لا يبغى به بدلا فصار بالحقّ و الإيمان مقرونا(1)
معاويه پرسيد: منظورت چه كسى است؟
سوده گفت: اميرمؤمنان على بن ابى طالب (ع). نزد او آمدم تا دربارۀ مردى كه او را سرپرست گرفتن مالياتها كرده بوده و ستم كرده بود، صحبت كنم. او را در حالى ديدم كه قصد نماز خواندن داشت. وقتى مرا ديد، ايستاد و با روى گشاده به سوى من آمد و گفت: خواستهاى دارى؟
گفتم: بله؛ و جريان را به او گفتم.
به گريه افتاد و گفت: خداوندا! تو گواهى كه من به آنها فرمان ستمگرى بر
1) . درود خداوند بر بدنى كه قبر، او را در برگرفت و عدالت در آن قبر، دفن شد. او با حقيقت، هم قسم شد و چيزى را جايگزين آن نمىكرد. او با ايمان و حقيقت، همراه بود.
بندگانت و رها كردن حقوق تو را ندادم. آن گاه قطعهاى چرم از جيب خود در آورد و در آن چنين نوشت:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ قَدْ جَآءَتْكُم بَيِّنَة مِّن رَّبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزَانَ وَلاَتَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ وَلاَتُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»(1)
هنگامى كه نامهام را خواندى، كارهايى را كه در دست توست،
سامان ده تا كسى را روانه كنيم از تو باز پس گيرد. والسّلام.
آنگاه اين نامه را به من داد و آن را آوردم و به فرماندارش سپردم و او بركنار شد.
معاويه هم تا اين قضيّه را شنيد، گفت: آن چه مىخواهد برايش بنويسيد.(2)
اين هم معنا و مرتبه دوّم شجاعت.
امّا بالاتر از اين معناى سوّم شجاعت است كه انسان در جزر و مدِّ روزگار خودش را نبازد. عموم انسانها اين طور نيستند. قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً إِلاَّ الْمُصَلِّينَ(3)
به يقين انسان حريص و كم طاقت آفريده شده است. هنگامى كه بدى به او برسد، بىتابى مىكند و هنگامى كه خوبى به او برسد، مانع ديگران مىشود و بخل مىورزد، به جز نماز گزاران.
انسان معمولاً اين چنين است. اگر دنيا به او رو كند، طغيان مىكند.(1)بر عكس، اگر دنيا به او پشت كند، شروع مىكند به جزع و فزع و گلايه، حتّى از خدا. اما كماند افرادى كه اگر رياستى پيدا كردند، آن را در خدمت دين قرار دهند. اگر هم خانهنشين شدند، باز از همان براى دين استفاده كنند. اگر فقير
شدند، عفت نفس خود را از دست ندهند. اگر هم ثروتمند شدند، تواضع در مقابل ديگران را فراموش نكنند.
مصداق كامل اين معنا، اميرالمؤمنين (ع) بود. بيست و پنج سال خانهنشين شد، آن هم چه جور خانهنشينى. به اندازهاى سخت بود كه خود حضرت مىفرمايند:
«فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذًى وَ فِى الْحَلْقِ شَجًا»(2)
صبر كردم در حالى كه خار در ديده و استخوان در گلو داشتم.
با چنين وضعيتى باز هم صبر مىكند، براى حفظ دين خدا. به همسرش اهانت مىشود، امّا صبر مىكند. در همان دوران هم بىكار نمىنشيند؛ شروع مىكند به كشاورزى، چاه كنى و كمك به ضعفا و بىچارگان؛ كارى كه از نظر اسلام مانند جهاد است:
«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِى سَبِيلِ اللَّه»(1)
بعد از بيست و پنج سال هم كه مردم براى بيعت آن چنان به او رو مىكنند كه نزديك است فرزندان آن حضرت، زير دست و پا له شوند،(2)
و ناگهان ديدم مردم از هر سوى، روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسن و حسين فشرده گشتند و دو پهلويم آزرده. به گرد من فراهم آمدند چون گلۀ گوسفند سر نهاده به هم.
باز هم درشخصيت على (ع) هيچ تفاوتى ايجاد نمىكند.
ابن عباس، على (ع) را در همان دورهاى كه حاكم دو ثلث جهان است، مىبيند كه مشغول وصله زدن كفش خودش است. در همان حال از ابن عباس مىپرسد: ارزش اين كفش چقدر است؟
پاسخ مىدهد: ارزشى ندارد.
امام (ع) مىفرمايند:
«وَ اللَّهِ لَهِىَ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلا»(3)
به خدا، اين را از حكومت شما دوستتر دارم مگر آن كه حقى را بر پا سازم يا باطلى را بر اندازم.
از نظر على (ع)، حكومت و مال و.... وقتى ارزش دارد كه در خدمت حق باشد و گرنه هيچ ارزشى ندارد.
1) . الكافى، ج 5، ص 88؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 168.
2) . فَمَا رَاعَنِى إِلَّا وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَىَّ يَنْثَالُونَ عَلَىَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَاىَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِى كَرَبِيضَةِ الْغَنَم (نهجالبلاغة، خطبۀ، ص 49)
3) . همان، خطبۀ 33، ص 76.
جرج جرداق مسيحى در مورد اميرالمؤمنين (ع) جملۀ زيبايى دارد. او در كتاب خود - كه نام كتابش هم زيباست: «الإمام على صوت العدالة الإنسانية»؛ على صداى عدالت انسانى - مىگويد: شما براى متلاطم كردن آب يك حوض، كافى است دستى به آن بزنيد. امّا اگر بخواهيد آب يك استخر را متلاطم كنيد، بايد سنگى در آن بيندازيد. و به همين ترتيب، اگر خواستيد آب يك درياچه را متلاطم كنيد، بايد به نسبت، جسم بزرگترى را در آن بيندازيد. پس همۀ
آبها قابليت متلاطم شدن با يك چيز را دارند.
سپس مىگويد: اما من دريايى را سراغ دارم كه هيچ چيز نتوانست آن را متلاطم كند، جز آهِ مظلوم. بعد مثال زده و مىگويد: همۀ شما شنيدهايد كه در دوران حكومت على (ع)، سپاهيان معاويه، خلخال از پاى يك دختر يهودى باز كرده و بردند. اين خبر كه به اميرالمؤمنين (ع) رسيد، فرمودند: اگر مسلمانى از اين غصّه كه يك يهودى در حكومت اسلامى، مورد ظلم واقع شده، بميرد، ملامتى بر او نيست.(1)
مطلب ديگرى كه جرج جرداق به آن نپرداخته و لازم به گفتن است اين كه درياى وجود على (ع) در دل شب هم متلاطم مىگشت؛ آن هنگام كه آن حالت خشيّت براى اميرالمؤمنين (ع) پيدا مىشد و مانند بيد مىلرزيد و فرياد مىزد و مدهوش مىشد.
1) . نهج البلاغة، خطبۀ 27
«ضرار بن ضمره» در پاسخ به درخواست معاويه براى توصيف على (ع) چنين مىگويد:
«أَشْهَدُ بِاللَّهِ لَرَأَيْتُهُ فِى بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَدْ أَرْخَى اللَّيْلُ سُدُولَهُ وَ غَارَتْ نُجُومُهُ مُمَاثِلًا فِى مِحْرَابِهِ قَابِضاً عَلَى لِحْيَتِهِ يَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِيم(1)وَ يَبْكِى بُكَاءَ الْحَزِينِ وَ كَأَنِّى أَسْمَعُهُ وَ هُوَ يَقُولُ يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا أَ بِى تَعَرَّضْتِ
أَمْ إِلَىَّ تَشَوَّقْتِ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ غُرِّى غَيْرِى لَا حَانَ حِينُكِ قَدْ أَبَتُّكِ ثَلَاثاً عُمُرُكِ قَصِيرٌ وَ خَيْرُكِ حَقِيرٌ وَ خَطَرُكِ غَيْرُ كَبِيرٍ آهِ آهِ مِنْ قِلَّة الزَّادِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ وَحْشَة الطَّرِيق»(2)
و خدا را گواه مىگيرم، او را در حالى ديدم كه شب پردههاى خود را انداخته بود و ستارگانش پنهان شده بودند. او در محراب خود به پا ايستاده، محاسنش را به دست گرفته، چون مار گزيده به خود مىپيچيد و مانند اندوهناكى مىگريست. گويا هماكنون مىشنوم كه مىگفت: اى دنيا، اى دنيا، خود را به من پيشنهاد مىكنى و به من مشتاقى؟ دور است و بسيار دور از من، ديگرى را فريب ده. زمان تو براى من نمىرسد، من تو را سه طلاقه كردم. عمر تو كوتاه و خيرت اندك و خطرت بزرگ است. آه آه از اندكى توشه و دورى سفر و وحشت راه!
تقواى على (ع)؛ نيز عجيب است.(1)خود آن حضرت در چندين مورد، تقواى خويش را معنا كردند. از جمله فرمودند:
«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَة بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِىَ اللَّهَ فِى
نَمْلَة أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَة مَا فَعَلْتُه»(2)
به خدا قسم، اگر هفت اقليم را با آن چه زير آسمانهاست، به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم و پوست جويى را به ناحق از مورچهاى بگيرم، چنين نخواهم كرد.
قطع نظر از آيات قرآن و كلمات پيامبر اكرم (ص) و معصومين (ع) در اينباره، دشمنان اميرالمؤمنين (ع) نيز به اين مسأله اعتراف داشتند.
شخصى به نام محفن ابن ابى محفن نزد معاويه رفته و مىگويد: من از نزد بخيلترين مردم (مرادش اميرالمؤمنين (ع) است) پيش تو آمدهام. معاويه در پاسخ او مىگويد: واى بر تو! چگونه مىگويى او بخيلترين مردم است؟ در حالى كه اگر او خانهاى از طلا و خانۀ ديگرى از كاه داشته باشد، خانۀ از طلا را قبل از خانۀ از كاه بهمصرف مىرساند. او همان كسى است كه بيتالمال را جارو مىكرد و در آن نماز مىگذارد. او همان كسى است كه مىگفت: اى زرد و سفيد دنيا، جز من را فريب دهيد. او همان كسى است كه هيچ ميراثى از خود به جا
نگذاشت، در حالى كه تمامى دنيا به جز شام در دست او بود.(1)
و نيز خود اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايند:
«وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِى الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَة ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَىْءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا
وَ يَطُولُ فِى الثَّرَى حُلُولُهَا»(2)
به خدا، اگر شب را روى خارهاى سعدان(3)بيدار بمانم و در طوقهاى آهنين گرفتار شوم، خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول در آيم، در حاليكه بر يكى از بندگان، ستم كرده باشم يا اندك چيزى را به ناسزاوار گرفته باشم. و چگونه بر كسى ستم كنم به خاطر نفسى كه به كهنگى و فرسودگى شتابان است و زمان ماندنش در خاك دراز و فراوان؟
و نظير اين سخنان در نهج البلاغه و كتب ديگر بسيار است.
اما راجع به زهد على (ع)؛ دوست و دشمن شهادت دادهاند كه در طول شصتوسه سال عمر مبارك ايشان، سراسر زندگى آن بزرگوار فوق العادّه ساده بود.(4)حتّى در دوران حكومتش نيز از بيتالمال مسلمين چيزى بر نداشت و با
همان اندوختهاى كه از كشاورزى در مدينه داشت، زندگى را مىگذراند.(1)
در مورد خوراك و پوشاك خود، چنين مىفرمايند:
«أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْه.... فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ
لِبَالِى ثَوْبِى طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا كَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَة»(2)
بدانيد كه پيشواى شما بسنده كرده است از دنياى خود به دو جامۀ فرسوده و دو قرص نان را خوردنىِ خويش نموده..... به خدا، از دنياى شما زرى نيندوختم و از غنيمتهاى آن ذخيرت ننمودم و بر جامۀ كهنهام، كهنهاى نيفزودم و از زمين آن حتّى يك وجب در اختيار نگرفتم و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى بر نگرفتم.
و در جاى ديگر در بيان دليل سختگيرى در زندگى چنين توضيح مىدهد:
«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّة الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَة النَّاسِ كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ»(3)
خدا بر پيشوايان دادگر واجب فرموده خود را با مردم ناتوان برابر نهند تا مستمندى، تنگدست را به هيجان نياورد و به طغيان وا ندارد.
و اساساً نوع نگاه حضرت به دنياى مادّى نگاه ويژهاى بود. گاهى آن را از
استخوان خوكى در دست بيمار مبتلا به جذام پستتر مىدانستند:
«وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِى عَيْنِى مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ فِى يَدِ مَجْذُومٍ»(1)
و زمانى هم آن را از عطسۀ بز كم ارزشتر مىديدند:
«... وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِى مِنْ عَفْطَة عَنْزٍ»(2)
و در مقايسۀ خلافت و كفش وصلهدار خود، كفش كهنه را با ارزشتر به حساب مىآوردند مگر آن كه خلافت وسيلهاى براى اقامۀ حق يا مبارزه با باطل باشد:
«وَ اللَّهِ لَهِىَ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلاً»(3)
نكتۀ اخلاقى مهمّ، آن است كه اگرچه همۀ ما تا سر حد عشق على (ع) را دوست داشته و از نظر محبّت قلبى هيچ مشكلى نداريم و اين محبّت را نيز به شكلهاى مختلفى، ابراز مىكنيم و بايد بر اين نعمت الهى، هميشه شكرگزار باشيم، امّا متأسّفانه از نظر عمل، مشكل داريم. شيعۀ واقعى كسى است كه هم قلباً، هم با زبان و هم در مقام عمل، محبت خود را نسبت به اميرالمؤمنين (ع)
1) . همان، حكمت 236، ص 76: «به خدا سوگند! اين دنياى شما - كه به حرام آلوده است - در ديدۀ من از استخوان خوكى كه در دست بيمار جذامى باشد، پستتر است.»
2) . همان، خطبۀ 3، ص 50: «... آنگاه مىديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغالهاى بىارزشتر است.»
3) . همان، خطبۀ 33، ص 76: «به خدا سوگند! همين كفش بى ارزش نزد من از حكومت بر شما محبوبتر است مگر اينكه حقى را با آن به پا دارم يا باطلى را دفع نمايم.»
ثابت كند. خود حضرت (ع) در نامهاى به عثمان بن حنيف مىفرمايند:
«أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِى بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّة وَ سَدَادٍ»(1)
بدانيد كه شما چنين(2)نتوانيد كرد، ليكن مرا يارى كنيد به پارسايى و
تلاش و پاكدامنى و درستى ورزيدن.
خلاصه، اگر خود را شيعۀ ايشان مىدانيم - كه قطعاً مىدانيم - از نظر عمل بايد شباهتى ميان ما و اميرالمؤمنين (ع) وجود داشته باشد.
اين فصل جنگهايى است كه در زمان پيامبر اكرم (ص)
واقع شد و اميرالمؤمنين (ع) نقش اساسى را در پيروزى در اين جنگها داشت.
قبلاً به تناسبى آمد كه در دورۀ ده سالۀ اقامت پيامبر (ص) در مدينه، هشتاد و چهار جنگ واقع شد و با اين كه مسلمانان از نظر امكانات و نيرو بسيار در مضيقه بودند، امّا درصد پيروزىهاى آنان بسيار بالا بود. به شهادت مورخين، ركن اصلى اين پيروزىها، اميرالمؤمنين على (ع) بود. اميرالمؤمنين (ع) تنها در يك جنگ شركت نكرد كه علّت آن قبلاً بيان شد و همان جا بود كه پيامبر (ص) حديث معروف «منزلت» را بيان فرمودند. چون منافقين حضور اميرالمؤمنين (ع) را مانع تحقّق توطئۀ خود مىديدند، شروع به سرزنش ايشان كردند كه حتماً پيامبر (ص) خطايى از او ديده كه او را همراه خود نبرده است. پيامبر (ص) نيز براى مقابله با اين سخن بىاساس منافقين، فرمودند:
«أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّى بِمَنْزِلَة هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدِى»(1)
آيا خشنود نمىشوى كه براى من همچون هارون براى موسى باشى، جز آنكه پيامبرى پس از من نيست؟
1) . مصادر اين حديث، در فصل سوّم ذكر گرديد.
به جهت رعايت اختصار، به خواست خداوند، متعرّض بعضى از اين جنگها كه خداوند نيز به آن اهميّت ويژهاى داده و در مورد آن آيه نازل فرموده، خواهيم شد.
مشركين به تلافى شكست جنگ بدر، اين جنگ را به به وجود آوردند. در آغاز جنگ، مسلمانان پيروز شدند، امّا به واسطۀ غفلت بعضى، ضربات سختى بر مسلمانان وارد شد. در اين ميان، شايعۀ كشته شدن پيامبر (ص) هم اين مصيبت را مضاعف كرد. آيۀ شريفه نازل شد:
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً(1)
محمد فقط فرستادۀ خداست و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب بر مىگرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليت و كفر بازگشت خواهيد كرد؟) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمىزند.
اين آيه مىفرمايد اگر پيامبر (ص) كشته شود، اسلام پيامبر كه هنوز باقى است؛ بنابر اين لشكر شكست خوردۀ مسلمين بازگشت و دشمن را متفرّق كرد.
جنگ اُحد يكى از درسآموزترين جنگهاى مسلمانان بود. پرچمدار مسلمانان در اين جنگ اميرالمؤمنين (ع) بود كه در ابتداى جنگ، پرچمدار مشركين را به هلاكت رسانيد. در اين جنگ نود جراحت بر حضرت على (ع)
1) . آل عمران / 144.
وارد شد،(1)امّا لحظهاى از صحنۀ جنگ عقب ننشست و تا آخر، حتّى آن موقع كه ساير مسلمانان عقبنشينى كرده بودند، محافظ جان پيامبر (ص) بود و پروانهوار به دور ايشان مىگشت. جبرئيل (ع) در همين جنگ در مدح شجاعت اميرالمؤمنين (ع) گفت:
«لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِىٌّ»(2)
اگر على (ع) در آن جنگ نبود، معلوم نبود الآن چيزى به نام اسلام وجود داشته باشد. يك لحظه غفلت مسلمانان و سرپيچى از دستور و طمع در غنايم براى نابودى اسلام كافى بود، امّا اين اميرالمؤمنين (ع) بود كه با آن وضعيّتِ جراحات، شجاعانه جنگيد و نگذاشت مشركين به هدف خود برسند.
يك درس اخلاقى هم از اين جنگ فرا بگيريم و به جنگ دوّم بپردازيم.
وقتى مسلمانان از احد برگشتند، از پيامبر (ص) پرسيدند: يا رسول الله، ما كه پيروز شده بوديم، چرا شكست خورديم؟ پيامبر نفرمودند: چون آن دره را رها كرديد و راه را براى مشركان باز كرديد، بلكه فرمودند: چون يك لحظه خدا را فراموش كرديد و هر كه خدا را فراموش كند، حتماً شكست مىخورد.
بر اين اساس به همه، مخصوصاً به جوانها توصيه مىشود هميشه اين جملۀ پيامبر (ص) را مدّ نظر قرار دهند. اگر خدا پشتوانه و كمك كار شما باشد،
كارهايتان اصلاح مىشود و از جايى كه اصلاً فكرش را هم نمىكنيد، گرههاى
زندگىتان باز مىشود. قرآن كريم مىفرمايد:
وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب(1)
و هركس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او قرار مىدهد و از جايى كه حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند.
امّا اگر يك آن، دست عنايتش را از سر ما بر دارد، ظلمت و بدبختى سراسر زندگى ما را فرا مىگيرد؛ به فرمودۀ قرآن:
أَوْ كَظُلُماتٍ فى بَحْرٍ لُجِّىٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ(2)
يا [كارهايشان] مانند تاريكىهايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مىپوشاند [و] روى آن موجى [ديگر] است [و] بالاى آن ابرى است. تاريكىهايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است. هرگاه [غرقۀ] دستش را بيرون آورد، به زحمت آن را مىبيند، و خدا به هر كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.
اگر زندگى خوب مىخواهيد، اگر دنياى خوب مىخواهيد، اگر آخرت خوب مىخواهيد، خدا را فراموش نكنيد.
همچنين به فكر فرزندان خود هم باشيد. اگر مىخواهيد آيندۀ آنها تأمين شود، آنها را با محبّت اميرالمؤمنين (ع) بزرگ كنيد. كارى كنيد كه با مسجد و
روحانيّت سر و كار داشته باشند. دشمن براى بىدين كردن نسل جوان، برنامه
دارد و اگر - خداى نكرده - موفّق شود، سعادت دنيا و آخرت را از اين نسل خواهد گرفت. راه نجات، اُنس با مسجد و معنويّات است.
پيامبر اكرم (ص) در مسيرى مىرفتند. ديدند عدّهاى از بچهها مشغول بازىاند. نگاهى به آنها كردند و فرمودند:
«وَيْلٌ لِأوْلَادِ آخِرِ الزَّمَانِ مِنْ آبَائِهِم»
واى بر بچههاى آخرالزمان از شر پدرانشان.
اصحاب پرسيدند: مگر پدرانشان مشركند؟
حضرت فرمودند:
«لَا، مِنْ آبَائِهِمُ الْمُؤْمِنِينَ لَا يُعَلِّمُونَهِمْ شَيْئاً مِنَ الْفَرَائِضِ وَ إذَا تَعَلَّمُوا أوْلَادُهُمْ مَنَعُوهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُمْ بِعَرَضٍ يَسِيرٍ مِنَ الدُّنْيَا فَأنَا مِنْهُمْ بَرِىءٌ وَ هُمْ مِنِّى بَرَاءٌ»(1)
نه، از شر پدران مؤمنشان. چيزى از واجبات را به آنان ياد نمىدهند و وقتى هم كه خود ياد مىگيرند، از انجام آن منعشان مىكنند. به متاع كمى از دنيا براى فرزندانشان راضى هستند. من از آنها بيزارم و آنان نيز از من.
كدام يك از ما مىخواهيم كه پيامبر (ص) از ما اظهار برائت كند؟ اگر چنين نمىخواهيم بايد به فكر آخرت فرزندان باشيم، همان طور كه به فكر دنياى آنان هستيم. خداى نكرده، آن طور نشود كه براى تأمين دنياى آنها، حاضر شويم از
آخرت آنها كم بگذاريم. مواظب باشيم نه در مورد خودمان و نه در مورد
1) . جامع الأخبار، ص 106.
اطرافيانمان، خدا را فراموش نكنيم.
دعايى است كه پيامبر (ص) هميشه در مظانّ استجابت دعا مىخواندند. امّسلمه مىگويد: شبى پيامبر (ص) در خانۀ من بود. نيمه شب ديدم كه در گوشهاى از خانه دستان مباركش را بالا برده و با گريه از خداوند درخواست مىكند:
«اللَّهُمَّ وَ لَا تَكِلْنِى إِلَى نَفْسِى طَرْفَة عَيْنٍ أَبَدا»
خدايا به اندازۀ يك چشم به هم زدن مرا به خودم وا مگذار.
امّ سلمه مىگويد: از اين سخن پيامبر (ص) به گريه افتادم.
حضرت متوجّه شد و فرمودند: چرا گريه مىكنى؟
عرض كردم: چرا گريه نكنم، در حالى كه شما با آن مقام و منزلت چنين گريه مىكنى و از خدا چنين درخواستى دارى؟
پيامبر فرمودند:
«يَا أُمَّ سَلَمَة وَ مَا يُؤْمِنُنِى وَ إِنَّمَا وَكَلَ اللَّهُ يُونُسَ بْنَ مَتَّى إِلَى نَفْسِهِ طَرْفَة عَيْنٍ فَكَانَ مِنْهُ مَا كَان»(1)
از چه چيز مطمئن باشم؟ در حالى كه خدا يونس را يك لحظه به خود واگذاشت و اتّفاق افتاد آن چه اتّفاق افتاد.
با توجّه به اهميّتى كه اين ذكر دارد، مداومت بر آن به مؤمنين توصيه مىشود.
1) . تفسير القمى، ج 2، ص 75.
جنگ احزاب از جمله جنگهاى فوقالعاده خطرناك براى مسلمانان بود. تمامى گروههاى مشركين و يهود و منافقين دست در دست هم داده بودند تا مسلمانان را قتل عام كنند و اثرى از اسلام بهجا نگذارند. گروه عظيمى كه تا آن روز سابقه نداشت، براى يكسَره كردن كار مسلمانان تشكيل شده بود.
براى مقابله با اين خطر، به پيشنهاد سلمان فارسى و تأييد پيامبر (ص)، قرار شد خندقى در مدينه كنده شود. روزهاى ماه مبارك رمضان بود و در حالى كه مسلمانان از نظر آذوقه و امكانات در مضيقه بودند، خندق را حفر كردند، به طورى كه كسى با اسب يا بدون آن، نتواند از آن عبور كند؛ لذا اين جنگ به جنگ «خندق» معروف است، همچنان كه به واسطۀ حضور گروههاى مختلف مشركين و يهود و منافقين، به جنگ «احزاب» نيز مشهور شد.
در ماجراى حفر اين خندق هم اتّفاقى افتاد كه از معجزات پيامبر (ص) بود. جابر بن عبدالله انصارى مىگويد: ديدم پيامبر (ص) از شدّت گرسنگى، سنگ بر شكم مبارك بسته بود. تصميم گرفتم با مقدارى جو و يك گوسفندى كه داشتم، طعامى تهيه كنم و پيامبر (ص) و برخى از ياران نزديك ايشان را دعوت كنم. به خانه رفتم و به كمك همسرم غذا را تهيه كردم و پيامبر (ص) را مطّلع كردم. حضرت به تمامى مهاجرين و انصارى كه آن جا بودند، فرمودند: دعوت جابر را اجابت كنيد.
حدود هفت صد نفر در خندق بودند كه همه به سمت منزل من به راه
افتادند. زودتر به منزل رفتم و قضيّه را براى همسرم تعريف كردم.
او گفت: مگر به پيامبر (ص) نگفتى چه در خانه داريم؟
گفتم: آرى.
گفت: پيامبر (ص) خود مىداند چه كسى را همراه بياورد.
پيامبر (ص) وارد خانه شدند و به سراغ ديگ غذا رفتند و از من خواستند كه ده نفر ده نفر، اصحاب را وارد خانه كنم تا غذا بخورند. ديدم كه پيامبر سه بار شانۀ گوسفند از ديگ بيرون آوردند و به اصحاب دادند. پرسيدم: مگر يك گوسفند چند شانه دارد؟
فرمودند: دو تا.
گفتم: به خدا قسم ديدم كه سه شانه از ديگ بيرون آورديد.
فرمودند: اگر سخن نگفته بودى، همۀ اصحاب از شانۀ گوسفند مىخوردند.
و به اين ترتيب تمامى اصحاب به ترتيب وارد شدند و از غذا خوردند. علاوه بر آن كه چند روز ديگر نيز خودمان از آن غذا خورديم.(1)
با تمام اين مشكلات، بالأخره خندق كنده شد. بعد از آن بود كه سپاهيان دشمن - كه برخى تعداد آنان را ده هزار نفر نوشتهاند - به مدينه رسيدند. امّا تا خندق را ديدند، غافلگير شدند. يكى از آنان به نام عمرو بن عبدود - كه در ميان عرب مشهور بود كه قدرت او با هزار نفر برابرى مىكند - توانست با اسب خود از خندق بگذرد. وقتى به مسلمانان رسيد، پيامبراكرم (ص) كسى را خواستند كه به مبارزه با او برخيزد، امّا احدى جرأت نكرد، جز
اميرالمؤمنين (ع). پيامبر (ص) هم اميرالمؤمنين (ع) را مهيّا كردند و برايش دعا
1) . همان، ص 178.
خواندند. وقتى اميرالمؤمنين (ع) به مبارزه با عمرو بن عبدود رفتند، پيامبر (ص) فرمودند:
«بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّه»(1)
تمام ايمان در مقابل تمام شرك ظاهر شده است.
حضرت، پياده به جنگ عمرو رفتند و در نهايت توانستند او را به قتل برسانند. پيامبر (ص) پس از قتل عمرو فرمودند:
«لَضَرْبَة عَلِىٍّ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَة الثَّقَلَيْن»(2)
ضربت على از عبادت جن و انس با ارزشتر بود.
در نقل ديگرى آمده است كه فرمودند:
«أَبْشِرْ يَا عَلِىُّ فَلَوْ وُزِنَ الْيَوْمَ عَمَلُكَ بِعَمَلِ جَمِيعِ أُمَّة مُحَمَّدٍ لَرَجَحَ عَمَلُكَ عَلَى عَمَلِهِمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَمْ يَبْقَ بَيْتٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ إِلَّا وَ قَدْ دَخَلَهُ ذُلٌّ مِنْ قَتْلِ عَمْرٍو وَ لَمْ يَبْقَ بَيْتٌ مِنْ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا وَ قَدْ دَخَلَهُ عِزٌّ بِقَتْلِ عَمْرٍو»(3)
بشارت بر تو باد كه اگر عمل امروز تو را با اعمال تمامى امّت محمّد بسنجند، عمل تو بر عمل آنان برترى خواهد يافت؛ چرا كه با قتل عمرو، هيچ خانهاى از خانههاى مشركين نماند مگر آن كه ذلّت و خوارى به آن راه يافت و هيچ خانهاى از خانههاى مسلمانان نماند مگر آن كه عزّت به
آن وارد شد.
در تاريخ آمده است كه چون على (ع) بر عمرو بن عبدود دست يافت، سريعاً
او را نكشت، بلكه كمى صبر كرده و سپس او را به هلاكت رساند. برخى بر اين عمل على (ع) ايراد گرفتند. پيامبر (ص) فرمودند: دست نگه داريد كه على، سبب توقّفش را مىگويد. وقتى پيامبر (ص) از على (ع) علّت را جويا شدند، فرمودند: به مادرم دشنام داد و به صورتم آب دهان انداخت. ترسيدم مبادا انگيزهاى به جز نيّت الهى در اين عمل دخيل باشد، پس صبر كردم و بهخاطر خدا او را كشتم.(1)
در برخى از نقلها آمده كه وقتى عمرو بن عبدود كشته شد، خبر مرگش را براى خواهرش بردند. گفت: چه كسى بر چنين كارى جرأت كرده است؟
گفتند: پسر ابوطالب.
گفت: روزگارش جز به دست همتايى بزرگوار به پايان نرسيد. اشكم خشك نشود اگر بر او بگريم! قهرمانان را كشت و با دلاوران جنگيد و مرگش به دست همتايى بود كه بزرگ قومش است. اى بنى عامر، من افتخارى برتر از اين نشنيدهام! سپس اين شعر را سرود:
لو كان قاتل عمرو غير قاتله لكنت أبكى عليه آخر الأبد
لكنّ قاتل عمترو لا يعاب به من كان يدعى قديما بيضه البلد(2)
امّا قاتل عمرو را عيبى نيست؛ آن كه از قديم، بزرگ شهر خوانده مىشده است. (الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 107)
با قتل عمرو بن عبدود لرزۀ عجيبى به سپاه مشركين وارد شد. به امر
پروردگار عالم هم باد شديدى شروع به وزيدن كرد و همين باعث شد تمامى مشركين فرار كردند و ناكام به خانههاى خود بازگشتند.
در ميان جنگهايى كه اتّفاق افتاد، جنگ خندق و شجاعت بى مثال اميرالمؤمنين (ع) از برجستگى ويژهاى برخوردار بود.
جنگ ديگرى كه اسلام را در مخاطرۀ عجيبى قرار داد، جنگ خيبر بود. اين جنگ ميان مسلمانان و يهود اتّفاق افتاد. يهود امكانات فوقالعاده زيادى داشتند. الآن هم همين طور است. چند ميليون يهودى، سياست دنيا را به دست گرفتهاند؛ فقط به اين دليل كه از ثروت فوقالعاده بالايى برخوردارند.
در آن دوره هم يهود منطقۀ خيبر، هفت هشت قلعه داشتند كه بسيار مستحكم و داراى امكانات زيادى بود، به طورى كه اگر دو سال هم درِ اين قلعهها بسته مىشد، هيچ كس تشنه و گرسنه نمىماند.
چند سالى بود كه اين يهودىها از پشت به مسلمانان خنجر مىزدند، از جمله در جنگ احزاب، با اين كه از ابتدا با پيامبر (ص) قرار گذاشته بودند كه هيچ كدام عليه طرف ديگر كارشكنى نكنند و همديگر را در مقابل دشمن كمك كنند.
پيامبر (ص) هم ديدند چارهاى جز نابودى آنها نيست. مسلمانان اطراف قلعهها را گرفتند، امّا هر چه تلاش كردند نتوانستند قلعهها را فتح كنند. روز اوّل، سپاه اسلام به سركردگى ابوبكر براى فتح قلعۀ خيبر اقدام كرد، امّا موفّق نشد. روز دوّم به سركردگى عمر، امّا باز هم موفّقيتى حاصل نشد.
همين ناكامىها، علاوه بر جسورتر كردن يهوديان، ترس و نااميدى عجيبى بين مسلمين به وجود آورده بود.
پيامبر (ص) نماز مغرب و عشاء را خواندند و بعد از آن فرمودند:
«لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَة غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ لَا يَرْجِعُ حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْه»(1)
فردا پرچم را به دست كسى مىسپارم كه خدا و پيامبرش را دوست مىدارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست مىدارند. باز نمىگردد مگر آن كه خداوند به دست او پيروزمان خواهد كرد.
كسى احتمال نمىداد منظور پيامبر (ص)، اميرالمؤمنين (ع) باشد؛ چون ايشان در آن ايّام مبتلا به چشم درد شديدى شده بودند و اصلاً نمىتوانستند از منزل خود بيرون بيايند.
صبح روز بعد، پيامبر (ص) سراغ اميرالمؤمنين (ع) را گرفتند.
گفتند: على مبتلا به درد چشم است و نمىتواند بيرون بيايد.
پيامبر (ص) فرمودند: او را بياوريد.
اميرالمؤمنين (ع) آمدند. پيامبراكرم (ص) آب دهان مباركشان را به چشمهاى ايشان ماليدند و درد چشمهاى حضرت از بين رفت. پرچم سپاه را به دستان مباركش دادند و ضمناً فرمودند: اگر خداوند يك نفر را به دست تو هدايت كند، از دنيا و تمام آن چه در آن است، براى تو بهتر است.
اميرالمؤمنين (ع) ابتدا دو نفر از فرماندهان يهود را به نام حارث و مرحب كه
در شجاعت و جنگاورى نظير نداشتند، به هلاكت رساندند. بعد از آن كه مرحب كشته شد، همراهانش بازگشتند و درِ قلعه را به روى على (ع) بستند.
1) . ن. ك: همان، صص 228-243.
اميرمؤمنان (ع) به سوى قلعه آمد و درِ قلعه را برداشت و بر خندق نهاد و از آن پلى ساخت تا مسلمانان از آن گذشتند و بر قلعه، مسلّط شدند و به غنيمتها دست يافتند. وقتى از قلعهها بازگشتند، اميرمؤمنان (ع)، آن در را با اعجاز الهى با دست راست گرفت و چندين ذراع پرتاب كرد، در حالى كه آن در را بيست يهودى با كمك هم مىبستند.(1)
قبلاً هم بيان شد كه يكى از ويژگىهاى حضرت (ع) كه عُمر نسبت به آن حسرت مىخورد، همين علمدارى در خيبر بود.
جنگ حنين از جمله جنگهايى است كه قرآن به خصوص روى آن پافشارى دارد. مىفرمايد:
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَة وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرين(2)
قطعاً خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرده است، و [نيز] در روز «حُنَين» آن هنگام كه شمارِ زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولى به هيچ وجه از شما دفع [خطر] نكرد، و زمين با همۀ فراخى بر شما تنگ گرديد، سپس در حالى كه پشت [به دشمن] كرده بوديد، برگشتيد.
ماجراى اين جنگ از اين قرار بود كه پس از فتح مكّه، به پيامبر اكرم (ص) خبر رسيد كه قبيلۀ «هوازن»، گروههاى فراوانى را در حُنين، جمع كرده و
آمادۀ جنگ با مسلمانان كه تازه مكّه را فتح كرده بودند، هستند.
پيامبر (ص) با سپاه بزرگى كه دوازده هزار نفر بودند، به سوى آنان، به راه افتاد. ده هزار نفر از آنها يارانى بودند كه با آنان مكّه را فتح كرده بود و دو هزار نفر هم از اهل مكّه بودند كه با رغبت يا به اكراه، مسلمان شده بودند. فراوانى نفرات، مسلمانان را دچار عُجب و غرور كرد و يكى از آنان گفت: «ما به جهت كمى افراد، شكست نمىخوريم.» اين سخن، كه نشاندهندۀ فراموشى خداوند بود، بر پيامبر (ص) ناپسند آمد.
قبيلۀ «هوازن» در درّه كمين و بر مسلمانان حمله كردند. مسلمانان كه غافلگير شده بودند، از گِرد پيامبر (ص) پراكنده شدند تا آن جا كه پيامبر (ص) با ده نفر يا نُه نفر از بنى هاشم، تنها ماند كه يكى از آنان اميرالمؤمنين (ع) بود(1)و به واسطۀ شجاعت بىمثال ايشان بود كه سپاه شكست خوردۀ مسلمانان به پيروزى رسيدند.(2)
1) . تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 62.
2) 2. شيخ مفيد، دربارۀ حضور مؤثّر مولا در اين نبرد، نوشته است: «به فضيلتهاى اميرمؤمنان در اين پيكار بنگر و در حقيقت آن، تأمّل و انديشه كن. مىيابى كه در اين پيكار، به همۀ فضيلتها دست يافت و هيچ كس از امّت در آنها با وى شريك نيست.» (الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 149)
در فصل ششم از آن چه پس از رحلت پيامبر مكرّم اسلام (ص)
اتّفاق افتاد تا زمانى كه اميرالمؤمنين (ع) بر مسند خلافت نشستند، مطالبى بيان مىشود.
نخستين واقعه، كه آغاز و ريشۀ تمامى اتّفاقات پس از آن بود، «سقيفۀ بنىساعده» است؛ مصيبت بزرگى كه در جهان اسلام اتّفاق افتاد و ائمّۀ اطهار (ع) اين روز را روز مصيبت مىدانستند.
بعد از بيمارى پيامبر اكرم (ص) و شدّت يافتن مريضى ايشان، خبردار شدند كه ابوبكر به جاى ايشان براى اقامۀ نماز جماعت به مسجد رفته است. پيامبر (ص) ناراحت شدند كه بدون اجازه و اطلاع ايشان قرار است اين كار انجام شود. به مسجد آمدند و در حالى كه نماز خواندن براى ايشان مشكل بود، به حالت نشسته نماز را خواندند. بعد از نماز، ابتدا فرمودند: اين نماز مختصّ من بود. كس ديگر نمىتواند به صورت نشسته نماز بخواند و مأمومين ايستاده به او اقتدا كنند.
پس از آن فرمودند: من اين روزها از ميان شما خواهم رفت. هر كس حقّى بر من دارد، بيايد و حقّش را بگيرد كه در روز قيامت توان پاسخگويى به او را ندارم.
بعد از آن، از همۀ حاضرين پرسيدند: من چطور پيامبرى براى شما بودم؟
همه از اين سخن، به گريه افتادند و اقرار كردند كه بهترين پيامبران بوديد. ما را از جاهليّت و بربريّت نجات داديد و كتابى مانندِ قرآن را از طرف خداوند به ما عطا فرموديد. پس از تصديق حضّار، روايتى را كه بارها خوانده بودند، باز به مردم يادآور شدند:
«إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِى أَبَدا»(1)
من از بين شما خواهم رفت، امّا دو پشتوانۀ گرانبها در ميان شما باقى مىگذارم: يكى قرآن و ديگرى عترت. اگر سعادت دنيا و آخرت را مىخواهيد، بايد در يك دستتان قرآن باشد و در دست ديگر، عترت، و الا عاقبتى جز ضلالت نخواهيد داشت.
بعد از آن به منزل آمدند، امّا بيمارى ايشان بسيار سخت شده بود. گاهى چشمباز مىكردند و جملهاى مىگفتند و گاهى چشمها را مىبستند و ساكت بودند. از جمله چيزهايى كه فرمودند اين بود كه هفت درهم از بيتالمال نزد عايشه است، به او بگوييد آن را بياورد كه تا زنده هستم، آن را به اهلش برگردانم. گاهى هم در حالىكه سر مباركشان در دامان اميرالمؤمنين (ع) بود، مىفرمودند:
«أَطْعِمُوا الْمَسَاكِينَ وَ الصَّلَاة وَ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُم»(2)
مستمندان را طعام دهيد و مواظب نماز و زير دستان خود باشد.
به عبارت ديگر، هم رابطهتان با خدا به بهترين نحو باشد و هم رابطهبا مردم. در قرآن هم اين دو مطلب در كنار هم زياد تكرار شده است. گاهى آمده است:
وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ(1)
و گاهى:
يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ(2)
و تعابير مشابه اين.
در ساعات آخر عمر شريفشان هم فرمودند:
«ايتُونِى بِدَوَاة وَ كَتِفٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً»(3)
قلم و دوات بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه با آن تا ابد از گمراهى و ضلالت نجات يابيد.
شبيه اين تعبير را در روايت «ثقلين» نيز فرموده بودند و مشخّص بود كه مراد حضرت چه بود؛ لذا برخى با جملاتى نظير «
ان رجل ليهجر»(4)
در نقل شيخ مفيد آمده است: پس از اين جريان، عدّهاى تصميم گرفتند آن چه را پيامبر فرموده، حاضر كنند. خدمت پيامبر آمدند و گفتند: آيا دوات و استخوان را بياوريم. پيامبر فرمودند: «أَ بَعْدَ الَّذِى قُلْتُمْ لَا وَ لَكِنِّى أُوصِيكُمْ بِأَهْلِ بَيْتِى خَيْراً؛ آيا پس از آن چه گفتيد؟ (كنايه از اين كه با آن سخن، ديگر نوشتن اين مطلب چه فايدهاى دارد؟) نه، امّا شما را به خوبى با اهل بيتم سفارش مىكنم.»
يا «غلب عليه1) . بقره / 3.
2) . توبه / 71.
3) . الإرشاد إلى معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 184؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 1612 و ج 5، ص 2146 و ج 6، ص 2680؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1259؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 719.
4) . الإرشاد إلى معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 184؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1259؛ مسند أحمد بن حنبل، ج 1، ص 760؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 243.
الوجع»(1)مانع اين كار شدند. پيامبر (ص) از شنيدن اين جملات بسيار ناراحت شدند. معلوم است كه درد چنين جملاتى از درد شمشيرى كه بر فرق اميرالمؤمنين (ع) زده شد، بسيار بيشتر بود. با گفتن اين جملهها، اگر پيامبر (ص) چيزى هم مىنوشتند، ديگر فايدهاى نداشت.
به هر حال، پيامبر (ص) در نهايت مظلوميّت از دنيا رفتند. سراسر مدينه، غرق عزا بود. امّا عدّهاى كه قبلاً هم سابقۀ توطئه داشتند، در محلّى به نام «سقيفۀ بنى ساعده» جمع شدند تا خليفهاى از ميان خودشان انتخاب كنند، با اين كه از غدير خم بيش از هفتاد روز نگذشته بود و علاوه بر آن، پيامبر (ص) بارها اميرالمؤمنين (ع) را بهعنوان خليفه و امام پس از خود معرّفى كرده بودند. توجيهشان هم اين بود كه اگر على (ع) خليفه باشد، مردم او را نمىپذيرند. صلاح اسلام در اين است كه خلافت در دست شخص ديگرى باشد.
امّا در ميان خودشان هم اختلاف داشتند كه چه كسى را به عنوان خليفه انتخاب كنند. انصار مىخواستند شخصى از ميان آنان باشد و مهاجرين هم به دنبال شخصى از ميان خودشان بودند. بالأخره پس از صحبتها و درگيرىهاى فراوان، مهاجرين پيروز شدند و نام ابوبكر از صندوق سقيفه بيرون آمد.(2)
تعجّب نكنيد كه چطور ممكن است مسلمانان با اين همه تصريح پيامبر (ص)
حاضر شوند كسى غير از على (ع) را به عنوان خليفه بپذيرند؛ چرا كه هم قبل از قضيّۀ سقيفه، در امّتهاى گذشته چنين وضعيّتى سابقه داشت و هم بعد از آن تكرار شد.
حضرت موسى (ع) پس از آن همه رنج و مشقّتى كه براى نجات بنىاسرائيل از زير يوغ فرعون و اطرافيانش كشيد و آن همه امكانات براى آنان مهيّا كرد، پس از چهل روز كه از كوه طور بازگشت، با چه صحنهاى مواجه شد؟ گوسالهاى را كه شخصى به نام «سامرى» ساخته بود، به عنوان خداى خود قرار دادند.
يا در سال شصت هجرى كه مسلمانان چندين هزار نفر نامه براى امام حسين (ع) نوشتند، مگر با شمشير از آن حضرت استقبال نكردند؟
وقتى امام حسين (ع)، «مسلم بن عقيل» را به كوفه فرستادند، همين مسلمانان با او چه كردند؟ به اندازۀ يك نماز مغرب طول كشيد تا مسلم ببيند كه هيچكس پشت سرش نيست.
حال اگر مسلمانان بعد از دو ماه از واقعۀ غدير، شخص ديگرى را به جاى اميرالمؤمنين (ع) به عنوان خليفه بپذيرند، عجيب است؟
خلاصه آن كه، چنين بىوفايىهايى در تاريخ زياد اتّفاق افتاده و جايى براى تعجّب ندارد. مهمّ اين است كه پيامبر اكرم (ص) وظيفۀ خود را به بهترين نحو انجام دادند، امّا در نهايت اين مردم هستند كه يا شاكرند و پيرو آن حضرت، و يا كفور و ناسپاس و منكر حضرت. متأسّفانه وقتى خواصّ جامعه در مسير هدايت نباشند، ديگر از عوام چه انتظارى مىتوان داشت؟ و هر دو دسته هم در
آتش خواهند بود. البته تصوّر نشود عوام بىتفاوت، از سزاى قيامت در امان خواهند بود. قرآن در چند جا نزاع اين دو گروه را در جهنّم به تصوير كشيده
است. از جمله در سورۀ مباركۀ اعراف مىفرمايد:
حَتّٰى إِذَا اِدّٰارَكُوا فِيهٰا جَمِيعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰكِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا كٰانَ لَكُمْ عَلَيْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ(1)
تا وقتى كه همگى در آن به هم پيوندند، آن گاه پيروانشان دربارۀ پيشوايانشان مىگويند: پروردگارا، اينان ما را گمراه كردند، پس دو برابر عذاب آتش به آنان بده. خدا مىفرمايد: براى هر كدام عذاب دو چندان است ولى شما نمىدانيد. و پيشوايانشان به پيروانشان مىگويند: شما را بر ما امتيازى نيست؛ پس به سزاى آن چه به دست مىآورديد، عذاب را بچشيد.
البته بايد توجّه داشت كه عدّۀ زيادى از بيعت با ابوبكر امتناع كردند(2)و تشيّع بهعنوان يك گروه خاص از همان وقت شكل گرفت. البته ريشههاى آن در زمان پيامبر (ص) وجود داشت؛ پيامبر (ص) بارها خطاب به اميرالمؤمنين (ع) مىفرمودند:
«أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ هُمُ الْفَائِزُونَ تَرِدُونَ يَوْمَ الْقِيَامَة رِوَاءً مَرْوِيِّينَ وَ يَرِدُ عَدُوُّكُمْ
ظِمَاءً مَظْمَئِينَ»(3)
تو و شيعيانت رستگاران در روز قيامت هستيد كه سيراب از حوض كوثر وارد مىشويد و دشمنانتان تشنهكام.
امّا كارى از دست اين عدّه بر نمىآمد؛ چون اگر دست به شمشير مىبردند، اوّلين چيزى كه نابود مىشد، اسلام بود؛ اسلامى كه پيامبر اكرم (ص) در طول حيات شريف خود پايههاى آن را استوار كرده بودند. اينها مأمور به صبر و خويشتندارى بودند. لذا تعجّب نكنيد وقتى مىشنويد كه در حضور على (ع) كه اكثر جنگها به دست او به پيروزى رسيده، به همسرش توهين مىشود. خواست خداوند اين است كه مردم بايد عقل و فهمشان به آن جا برسد كه با اختيار و رغبت به اميرالمومنين على (ع) روى بياورند، نه با زور شمشير و سرنيزه.
از همين زمان بود كه دورۀ بيست و پنج ساله خانهنشينى اميرالمؤمنين (ع) آغاز شد. در اين دوران سياه، ابوبكر حدود دو سال، عمر يازده سال و عثمان دوازده سال بر مسند خلافت نشستند. اين دوره بر اميرالمؤمنين (ع) بسيار سخت گذشت، خصوصاً آن كه در ابتداى آن، همسرى همچون حضرت زهرا (س) را از دست دادند. مردم هم در اين دوران نسبت به ايشان بسيار بىوفا بودند.
خدا نكند كسى از طرف دستگاه قدرت مطرود شود. هميشه اين طور بوده
است كه مردم چنين كسى را يا از سرِ ترس و يا براى تملّق و نزديكى به دستگاه، رها مىكنند. مردم معمولاً بىوفا هستند. به قول قرآن، قدر و منزلت خدا را آنطور كه بايد، نمىدانند،(1)چه رسد به اشخاص. خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
1) . انعام / 91؛ حج / 74؛ زمر / 67.
قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ(1)
مرگ بر اين انسان كه چقدر ناسپاس است.
خدمات اميرالمؤمنين (ع) موضوعى نيست كه دشمن بتواند انكار كند، چه رسد به دوست. همين افراد، اگر به خلافت رسيدند و خلافتشان پا برجا ماند، به واسطۀ اميرالمؤمنين (ع) بود. اگر توانستند در آن بيست و پنج سال، دو ثلث جهان را تصرّف كنند، همه مرهون خدمات اميرالمؤمنين (ع) بود. امّا توهينها و بىاحترامىها و بىوفايى به جايى مىرسد كه چنين شخصى بايد همچون كسى كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد، زندگى كند. اگر كسى بخواهد مشكلات اميرالمؤمنين (ع) در اين دوره را به تفصيل بيان كند، حدّاقل يك ماه وقت نياز دارد؛ به جا هم هست. روحانيّت و مردم خصوصاً جوانها بايد به اين گونه مباحث، بيشتر اهميّت بدهند. از اوقات فراغت خود براى مطالعۀ تاريخ اين دوره استفاده كنند. مطالعۀ تاريخ، هم مفيد است و هم لذّتبخش. قرآن بارها نسبت به تفكّر در تاريخ گذشتگان توصيه كرده است. از جمله مىفرمايد:
قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ
اَلْمُكَذِّبِينَ(2)
قطعاً پيش از شما سنّتهايى بوده و سپرى شده. پس در زمين بگرديد و بنگريد كه عاقبت تكذيب كنندگان چگونه بوده است.
در تاريخ سير كنيد و ببينيد ظالمين چه كردند و ظلمشان چه به سرشان
آورد. در اين دورۀ بيست و پنج ساله، اوّلين اتّفاق، انتقال خلافت به ابى بكر بود و حدود دو سال خلافت او به طول انجاميد.
ابوبكر در اواخر خلافت خود، تصميم گرفت كه خلافت را به عمر منتقل كند؛ لذا عثمان را كه خطّ خوبى داشت و كاتب وحى هم بود، در خلوت فرا خواند و گفت: بنويس: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. اين، سفارشى است كه ابوبكر بن ابى قُحافه به مسلمانان مىكند. امّا بعد،....
سپس بيهوش شد و از حال رفت. عثمان نوشت: «امّا بعد، من عمر بن خطّاب را به عنوان جانشين خود در ميان شما معرّفى مىكنم و بهتر از او براى شما سراغ ندارم.»
اتّفاقاً، ابوبكر به هوش آمد و گفت: بخوان ببينم چه نوشتهاى.
عثمان هم خواند.
ابوبكر گفت: ترسيدى من در بىهوشىام بميرم و مردم، دچار اختلاف شوند.
عثمان گفت: آرى.
گفت: خدا تو را از طرف اسلام و مسلمانان، پاداش نيكو دهد!
و اين چنين، كار عثمان را تأييد كرد.(1)
و به اين ترتيب، خلافت به عمر منتقل شد. خلافت عمر حدود يازده سال طول كشيد.
1) . تاريخ الأمم و الملوك، ج 3، ص 429.
در اواخر خلافت او، يك جوان ايرانى كه دشمنى شخصى با او داشت، در آسيابى خنجرى به پهلوى او زد. عمر هم كه مىدانست جان سالم به در نمىبرد، براى تعيين خليفۀ بعد از خود، شش نفر را انتخاب كرد كه عبارت بودند از: طلحه، زبير، سعد وقاص (پدر عمر بن سعد كه فرماندۀ سپاه يزيد در حادثۀ كربلا بود)، عبدالرّحمان بن عوف، عثمان و على (ع). عمر انتخاب خليفه را به اين شورا واگذار كرد. سه روز به اين عدّه مهلّت داد و گفت: با يكديگر مشورت كنيد و يكى را به عنوان خليفه انتخاب كنيد. اگر همگى به اتّفاق به جايى رسيديد كه هيچ، و الاّ اگر اختلاف در ميان شما افتاد، اگر يك طرف در اقليّت بود، آنها را گردن بزنيد. اگر هم سه به سه شديد، آن طرفى پيروز است كه عبدالرحمان بن عوف در آن است و آن سه نفر ديگر را گردن بزنيد. اگر هم سه روز تمام شد و به هيچ نتيجهاى نرسيدند، همگى را گردن بزنيد.(1)
خوب، از همين جا نتيجۀ اين شورا معلوم بود؛(2)
الف) چون عمر، خلافت را در شوراى شش نفرى قرار داد و گفت: «اگر دو نفر با يك نفر و دو نفر با نفر ديگر بيعت كردند، با آن سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست و آن سه نفرى را كه عبدالرحمان در ميان آنان نيست، چنان چه مخالفت ورزيدند، بكشيد»، اميرمؤمنان، در حالى كه بر دست عبداللّه بن عبّاس تكيه داشت، بيرون آمد و به او گفت: «اى ابن عبّاس! اين گروه، پس از پيامبرتان با شما دشمنى كردند، همان گونه كه با پيامبرتان در زندگىاش به دشمنى برخاستند. آگاه باش كه به خدا سوگند، جز شمشير، آنان را به راه حق باز نمىگرداند.
ابن عبّاس گفت: به چه دليل؟
اميرمؤمنان گفت: «آيا سخن عمر را نشنيدى كه گفت: اگر دو نفر با يك نفر و دو نفر با يك نفر ديگر بيعت كردند، با آن سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست و سه نفرى را كه عبدالرحمان در ميان آنان نيست، چنان چه مخالفت ورزيدند، بكشيد؟
ابن عبّاس گفت: چرا.
اميرمؤمنان گفت: «آيا نمىدانى كه عبدالرحمان، پسر عموى سعد است و با عثمان نيز خويشاوندى سببى دارد؟
گفت: آرى.
اميرمؤمنان گفت: «عمر مىدانست كه سعد و عبدالرحمان و عثمان، يك نظر دارند و با هر يك از آنان كه بيعت شود، آن دو نفر ديگر با او هستند. پس به كشتن مخالفان آنها فرمان داد و باكى ندارد كه وقتى من و زبير را مىكشد، طلحه هم كشته شود. بدان كه به خدا سوگند، اگر عمَر زنده بمانَد، زشتى نظرش را دربارۀ ما از گذشته تا كنون به او مىفهمانم و اگر بميرد، روز داورى، من و او را گرد هم مىآورَد. (الإرشاد فى معرفۀ حجج الله على العباد، ج 1، صص 285 و 286)
ب) چون عمر گفت: «با سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست»، ابن عبّاس به على گفت: اِمارت از دست ما رفت! عمر مىخواهد كه كار در دست عثمان باشد.
على گفت: «من نيز اين را مىدانم؛ امّا همراه آنها در شورا داخل مىشوم تا آشكار شود كه اكنون عمر، مرا شايستۀ خلافت مىبيند [كه مرا هم جزء اين شورا قرار داده]. او پيش از اين مىگفت كه پيامبر خدا گفته است: نبوّت و امامت، با هم در يك خانه جمع نمىشوند. من در پيش ديدِ مردم در شورا داخل مىشوم تا تناقض كردارش را با روايتى كه نقل كرده است، روشن كنم.» (شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 189)
چون طلحه كه دشمنسرسخت على (ع) بود، عبدالرحمان هم كه شوهر خواهر عثمان بود و قطعاً به عثمان رأى مىداد. لذا توطئهاى بود كه در صورت مخالفت على (ع)، او را
بكشند. جلسات شورا تشكيل شد و در بيرون جلسه، عّدهاى مأمور بودند تا اگر اختلاف ميان اعضاء افتاد، فرمان عمر را اجرا كنند.
ابتدا طلحه به نفع عثمان و زبير به نفع على (ع) كنار رفتند. سعد هم گفت: هر چه نظر عبد الرحمان باشد، آن را مىپذيرم. خود عبد الرحمان هم تمايلى به خلافت نداشت؛ لذا تعيين كنندۀ اصلى عبد الرحمان بود.(1)
او هم ابتدا خطاب به على (ع) گفت: با تو بيعت مىكنم به شرط آن كه بر اساس كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) و سيرۀ ابوبكر و عمر حكومت كنى.
اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: من بر اساس كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) تا آنجا كه توان دارم، حكومت خواهم كرد.
عبدالرحمان همين پيشنهاد را به عثمان هم كرد و او پذيرفت.(2)
مشخّص بود كه عبدالرّحمان از ابتدا نظرش با عثمان بود؛ چون شوهر خواهر او بود. لذا اين شرط را مطرح كرد، چون بر همه معلوم بود كه على (ع) بر اساس سيرۀ عمر و ابوبكر رفتار نخواهد كرد.
ممكن است اين سؤال براى برخى مطرح شود كه چرا اميرالمؤمنين (ع) در اين جا سياست به خرج نداد. مىتوانست شرط عبدالرحمان را بپذيرد، امّا در عمل به سيرۀ آن دو نفر عمل نكند؛ همان طور كه عثمان در عمل به سيرۀ آن دو، وفادار نبود. به عبارت ديگر، ايرادى نداشت كه على براى رسيدن به هدف حق از وسيلۀ باطل استفاده كند و به دروغ و در ظاهر شرط را بپذيرد.
در پاسخ به اين سؤال چند ديدگاه وجود دارد كه به آن اشاره مىشود.
ديدگاه اوّل آن كه اميرالمؤمنين على (ع) حاضر نيست براى رسيدن به خلافتى كه حق اوست، از وسيلۀ باطل استفاده كند. اصلاً مگر مىشود على (ع) با آن همه مقام و عظمت كه آيۀ «تطهير» در شأن او نازل شده، براى رسيدن به خلافت دروغ بگويد؟ مگر از مجسّمۀ تقوا و فضيلت مىتوان انتظار يك كلمه دروغ و خلاف واقع را داشت؟ مگر نور مىتواند در كنار ظلمت باشد؟ اصلاً مگر قرار است امام على (ع) به دنبال خلافت برود تا بخواهد دروغ بگويد؟ اين مردم هستند كه با ميل و اختيار خود بايد به دنبال على (ع) بيايند. پيامبر خدا (ص) وظيفه داشت از طرف خداوند، على (ع) را به عنوان خليفه معرفى كند، امّا خود مردم بايد آن را قبول كنند و به آن جامۀ عمل بپوشانند.
و ديدگاه دوّم اين كه چگونه مىتوان ثابت كرد كه اگر اميرالمؤمنين على (ع) شرط عبدالرحمان را مىپذيرفتند، او خلافت را به ايشان واگذار مىكرد
و با ايشان بيعت مىنمود؟ بر اساس آن چه در اين شورا گذشت و تدبيرى كه براى آن انديشيده شده بود و نيز سخنانى كه على (ع) با عبد الرحمان داشت، قاطعانه مىتوان گفت: چنين اتّفاقى نمىافتاد. على (ع) با ژرفنگرىِ ويژۀ خويش دريافت كه اين همه، تمهيداتى براى موجّه جلوهدادن تصميمى است كه از پيش، برنامهريزى شده بود.
بدين ترتيب، چه بسا اگر امام (ع) شرط را مىپذيرفتند، عثمان هم مىپذيرفت و اين جا بود كه عبد الرحمان به بهانهاى ديگر روى مىآورد؛ به طور مثال، مىگفت: لشكريان و رؤساى قبايل، تمايل به عثمان دارند. و نتيجه،
باز هم انتخاب عثمان بود و در اين ميان، آن چه مىمانْد، صحّت بخشيدن به روش ابو بكر و عمر از سوى على (ع) بود؛ و حاشا كه على (ع) فريب چنين صحنهسازىاى را بخورد.
با اين وجود، نكتۀ مهمّ اين است كه در مورد اين موضوع و موضوعاتى از قبيل صلح امام حسن (ع) يا قبول ولايتعهدى مأمون توسط امام رضا (ع)، يا موارد ديگر كه موجب ايجاد شبهه در ذهن جوانان مىشود، بايد گفت: اگرچه دلايل متعدّدى براى اين گونه رفتارهاى آن بزرگواران ذكر شده است و منافاتى با علم امام ندارد، ولى بايد بدانيم كه اين موارد از متشابهات وجود مبارك و نازنين حضرات معصومين است و ما وظيفه داريم از محكمات وجود شريف آن حضرات سرمشق بگيريم؛ همان طور كه وظيفه داريم به محكمات قرآن تمسّك كنيم. قرآن شريف در اين باره مىفرمايد:
هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ اَلْكِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ اِبْتِغٰاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغٰاءَ تَأْوِيلِهِ وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اَلرّٰاسِخُونَ فِي اَلْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلاّٰ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ(1)
اوست كه اين كتاب را بر تو فرو فرستاد. پارهاى از آن، آيات محكم است؛ آنها اساس كتابند. و پارهاى ديگر متشابهاتند. امّا كسانى كه در دلهايشان انحراف است، براى فتنهجويى و طلب تأويل آن [به دلخواه خود] از متشابه آن پيروى مىكنند، با آن كه تأويلش را جز خدا و
1) . آل عمران / 7.
ريشهداران در دانش كسى نمىداند. آنان كه مىگويند: «ما بدان ايمان آورديم، همه [چه محكم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست» و جز خردمندان كسى متذكّر نمىشود.
بنابراين آيۀ شريفه، موشكافى در مورد متشابهات قرآن امرى نكوهيده و در مقابل، تفحّص در محكمات قرآن امرى پسنديده است.
ولايت نيز مانند قرآن هم محكمات دارد و هم متشابهات. و همه بايد در مورد اصل ولايت كه از محكمات است، تحقيق كنند و متشابهات ولايت را رها سازند. وقتى امامت ائمّه اطهار و عصمت آنان از هرگونه خطا و اشتباه از آيات قرآن كريم و روايات متعدّدى كه در كتب شيعه و سنّى موجود است، اثبات شد، ديگر چنين اشكالاتى موردى نخواهد داشت.
بهطور كلّى بايد گفت: تدابير و افعالى كه از هر كدام از حضرات معصومين سر مىزده است، صد در صد داراى مصلحت تامّۀ ملزمه و مطابق
با تقدير الهى بوده است.
بنابراين همان اميرالمؤمنين (ع) كه در جنگهاى صدر اسلام دلاورانه مىجنگد و كسى ياراى رويارويى با او را ندارد، بنابر مصلحت اهمّ كه حفظ اسلام است، در مقابل سقيفۀ بنى ساعده، يورش به خانۀ وحى و تصميم شوراى شش نفره، سكوت مىكند و با كسى نمىجنگد. و يا اگر امام حسن (ع) صلح مىكند، قطعاً مصلحتى وجود داشته كه مقتضى اين صلح بوده است، هرچند ممكن است دلايلى كه مطرح مىشود به ظاهر براى برخى قانع كننده نباشد. اگر امام حسين (ع) قيام مىكند، باز هم بنابر مصلحت است. پيامبر اكرم (ص)
فرمودند:
«الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ إمَامَانِ قَامَا أوْ قَعَدَا»(1)
حسن و حسين هر دو امامند، يكى وظيفه دارد صلح كند و در خانه بنشيند و ديگرى وظيفه دارد قيام كند و حماسۀ كربلا را به وجود بياورد.
دامنزدن به اينگونه موارد و ايجاد شبهه در ذهن جوانان موجب فتنه مىشود و نتيجهاى جز انحراف فكرى و آلودگى ذهن نسل جوان را در بر ندارد. و اگر كسى مىخواهد واقعاً رستگار شود، بايد با تحقيق كامل و با استفاده از آيات و روايات، ولايت و امامت ائمّۀ اطهار (ع) و عصمت آنان را براى خود ثابت نمايد، پس از آن بيابد كه همۀ اقوال و افعال امام معصوم كه از جانب خداوند متعال به امامت منصوب شده است، عين مصلحت و صحيح مىباشد و مهمتر اين كه آن حضرات را سرمشق و الگوى زندگى خود قرار دهد و از محكمات سيرۀ زندگانى
ايشان پيروى و تبعيّت كند و از كلام نورانى آن انوار مطهّر بهرۀ عملى ببرد.
بالأخره خلافت به عثمان منتقل شد و همان طور كه از قبل پيشبينى مىشد، يك عدّه بىدين و دنياپرست، دور او را گرفتند و مشاور و كارگزارش شدند.(2)
اى سعد! به خدا سوگند، هيچ چيز، جز تندى و درشتىات مرا از اين كه تو را جانشين خود سازم، باز نمىدارد. افزون بر اين، تو مرد جنگى و نه مرد خلافت.
و اى عبد الرحمان! چيزى مانع جانشينى تو نيست، جز آن كه در تكبّر، فرعون اين امّت هستى.
و اى زبير! چيزى مانع تو نيست، جز آن كه در حال خشنودى، مؤمن هستى و در حال خشم، كافر.
و چيزى مانع طلحه نيست، جز خودپسندى و تكبّرش و اين كه اگر والى شود، مُهرش را در انگشت زنش قرار مىدهد.
و اى عثمان! چيزى مرا از تو باز نمىدارد، جز تعصّب و محبّت تو به قوم و خاندانت (بنىاميّه).
و اى على! چيزى مرا از تو باز نمىدارد، جز اينكه به خلافت نظر دارى؛ امّا اگر ولايت به تو سپرده شود، تو شايستهترين فرد قوم براى بر پا داشتن آشكار حق و راه مستقيم هستى. (الإمامة و السياسة، ج 1، ص 43)
يك عدّه فقير از گرسنگى مىمردند، امّا اطرافيان عثمان مشغولزراندوزى و جمع مال دنيا شده بودند. وضعيت عجيبى درست شده بود. افرادى كه لياقت كار داشتند، امثال ابوذر، مالك اشتر و... به جرم مخالفت با خليفه
تبعيد شده بودند و يك عدّه مست كه از شدت مستى نماز صبح را در مقابل مسلمين چهار ركعت مىخواندند، كار را در درست گرفته بودند. بعد از نماز هم مىگفت: حال خوشى دارم، اگر مىخواهيد بيشتر بخوانم! مسلمانان ناراضى انگشترش را از دستش درآوردند و نزد عثمان آوردند و تقاضاى عزل و مجازات او را داشتند. امّا عثمان به جاى اين كه حاكم خود را مجازات كند، دست رد به سينۀ كسانى كه انگشتر را آورده بودند، زد.(1)
خلاصه، تبعيض بيداد مىكرد. اگر كسى هم مانند ابوذر و مالك اشتر اعتراض مىكرد كه چرا سنّت پيامبر (ص) فراموش شده، تبعيد مىشدند.
كم كم صداى اعتراض سايرين هم بلند شد. از كوفه، بصره، مصر و ساير
1) . مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ص 335.
نقاط جمع شدند و به مدينه آمدند. اطراف خانۀ عثمان را گرفتند. تقاضايشان هم اين بود كه حق به حقدار برسد و بيت المال ميان همۀ مردم و به صورت مساوى تقسيم شود، نه فقط نزديكان خليفه. و همچنين فرماندارهاى نالايق هم مثل زمان پيامبر (ص) عزل شوند.
ابتدا عثمان زير بار نمىرفت، امّا با توصيۀ اميرالمؤمنين (ع) و با توجّه به اين كه وضع به شدّت خطرناك بود، تسليم خواستههاى مردم شد و مردم هم به شهر و ديارشان برگشتند. امّا همان عدّه كه دور عثمان را گرفته بودند و به اين نتيجه راضى نبودند، نامهاى به فرماندار مصر نوشتند كه اگر عدّهاى با نامۀ خليفه آمدند و دستورات خليفه را آوردند، گردن آنها را بزن. در بين راه فرستادگان استاندار مصر با اين افراد برخورد كردند و نامه را پيدا كردند. اينها
هم وقتى قضيّه را فهميدند، به مدينه برگشتند. قضيّه به گوش كوفىها و بصرىها هم رسيد. آنها هم دوباره به مدينه آمدند و اطراف خانۀ عثمان را گرفتند.
اميرالمؤمنين (ع) باز هم تلاش كردند تا جو را آرام كرده و از وقوع فتنه جلوگيرى كنند، امّا عثمان زير بار نرفت. نهايتاً عدّهاى وارد خانۀ عثمان شدند و او را به قتل رساندند.
اتّفاقاً معاويه كه مىدانست ظرف اين چند روز عثمان كشته مىشود، فردى را مأمور كرده بود تا در خانۀ عثمان بماند و وقتى كشته شد پيراهن خون آلود او را به شام نزد معاويه ببرد كه بعداً در مورد آن صحبت خواهيم كرد.
خلاصه، مسلمين بدون خليفه شدند. مورّخين مىنويسند كه مردم مثل مور و ملخ به درِ خانۀ اميرالمؤمنين (ع) آمدند. خود حضرت مىفرمايند:
«فَمَا رَاعَنِى إِلَّا وَ النَّاسُ كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَىَّ يَنْثَالُونَ عَلَىَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَاىَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِى كَرَبِيضَة الْغَنَم»(1)
و ناگهان ديدم مردم از هر سوى، روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسن و حسين فشرده گشتند و دو پهلويم آزرده. به گرد من فراهم آمدند چون گلۀ گوسفند سر نهاده به
هم.
اميرالمؤمنين (ع) تنها خليفهاى بودند كه مردم اين طور با ميل و رغبت با ايشان بيعت كردند؛ يعنى نمونۀ كامل مردمسالارى، كه علاوه بر آن قبلاً نيز در غدير با آن حضرت بيعت كرده بودند و مهمتر از همه اين كه از طرف خداوند هم اين منصب به ايشان واگذار شده بود.
در حالى كه ابوبكر در سقيفه كه عدّۀ محدودى در آن بودند، به عنوان خليفه تعيين شد. عمر نيز با انتخاب يك نفر يعنى ابوبكر خليفه شد. عثمان هم كه با سه رأى از شوراى شش نفره خليفه شد. لذا اين يكى از افتخارهاى بزرگ ما شيعيان است، هر چند ما اعتقاد داريم كه امامت منصبى نيست كه مردم بتوانند در تعيين آن دخالت كنند.
1) . نهج البلاغة، خطبۀ 3، ص 49.
با تمامى مصائب و مشكلات دوران بيست وپنج سال خانه نشينى - كه هر روزش به اندازۀ ضربتى كه در سحر نوزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم بر فرق سر ايشان وارد شد، درد داشت و به تعبير خود آن حضرت گويا خار در چشم و استخوان در گلوى داشتند(1)- حضرتش خدمات بسيار گرانبهايى را به جامعۀ اسلامى تقديم كردند. اين خدمات را در سه بخش به طور مختصر بررسى خواهيم كرد:
اميرالمؤمنين (ع) در همۀ لحظات زندگى در جهت حفظ اسلام مجاهده مىكردند. خصوصاً از زمان رحلت پيامبر اكرم (ص) تا هنگام شهادت خودشان، از هيچ كوششى در راستاى حفظ و مراقبت از اساس اسلام دريغ نفرمودند، حتّى به قيمت از دست دادن خلافت كه حقّ مسلّم ايشان بود. قطعاً اگر وجود مبارك اميرالمؤمنين (ع) نبود، اسلام نابود شده بود. آن نظارت و تلاش ايشان بود كه باعث شد اسلام هرچند به صورت ناقص، باقى بماند. حضرت در اين راه حتّى از كمك به خلفاى سه گانه هم دريغ نكردند؛ چون نمىخواستند به خاطر اختلاف ميان ايشان و خلفا، ضربهاى به اسلام وارد شود.
اين جمله عمر بسيار مشهور است كه بارها گفته بود:
«لولا على لهلك عمر»؛(2)اگر على نبود، هلاك شده بودم. همچنين مىگفت:
«اللهم لا تبقنى لمعضلة
ليس لها ابن أبى طالب»؛(1)خدايا، مرا در مشكلى كه براى گشودنش پسر ابى طالب نباشد، باقى مگذار.(2)
لا أبقانى اللَّه بأرض لستَ فيها أبا الحسن؛ سرزمينى كه تو اى ابو الحسن نباشى، خدا مرا باقى نگذارد. لا أبقانى اللَّه بعدك يا علىُّ؛ اى على! خدا مرا بعد از تو باقى نگذارد.
أعوذ باللَّه من معضلة و لا أبو حسن لها؛ به خدا پناه مىبرم از مشكلى كه ابو الحسن براى گشودنش نباشد.
أعوذ باللَّه أن أعيش فى قوم لستَ فيهم يا أبا الحسن؛ به خدا پناه مىبرم كه در قومى زندگى كنم و تو اى ابو الحسن در ميان آنها نباشى.
أعوذ باللّه أن أعيش فى قومٍ ليس فيهم أبو الحسن؛ به خدا پناه مىبرم كه در ميان مردم زنده باشم و ابو الحسن آنجا نباشد.
اللهمّ لا تنزل بى شديدة إلّا و أبو الحسن إلى جنبى؛ خدايا مشكلى بر من وارد مساز مگر على در كنارم باشد. لا بقيتُ لمعضلة ليس لها أبو الحسن؛ اميد است در مشكلى كه ابو الحسن گشاينده آن نباشد واقع نشوم.
لا أبقانى اللَّه إلى أن أدرك قوماً ليس فيهم أبو الحسن؛ خدا مرا آنقدر باقى نگذارد تا در ميان مردمى قرار گيرم كه ابو الحسن در ميان آنها نباشد. (ن. ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، ج 4، صص 142 و 143)
اگر بخواهيم در مورد اين نقش و خدمات اميرالمؤمنين (ع) به تفصيل بنويسيم، كتابها نگاشته خواهد شد. نمونههاى بسيار فراوانى در تاريخ نقل شده كه به دست توانمند اميرالمؤمنين (ع) به سرانجام رسيده است(3)و اين يك
افتخار است براى شيعه كه اميرالمؤمنين (ع) در حالى كه خلافت آنان را قبول نداشتند، براى حفظ اسلام از كمك به آنان دريغ نمىكردند.
اين خدمات هم بسيار زياد است. خيال نكنيد كه اين بخش از خدمات اميرالمؤمنين (ع) فقط منحصر است به آنچه در «نهج البلاغه» آمده است. اگرچه اين كتاب معجزهاى است در اسلام و پس از قرآن، نظيرى ندارد و مىتوان در مورد آن تحدّى كرد، همانطور كه قرآن در مورد خودش تحدّى
كرده و فرموده:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً(1)
بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند، مانند آن را نخواهند آورد، هرچند برخى از آنها پشتيبان برخى ديگر باشند.
اين تحدّى راجع به قرآن شده، امّا اميرالمؤمنين (ع) در مورد نهج البلاغه تحدّى نكردهاند. دليلش هم روشن است؛ چون نهج البلاغه حدود چهارصد سال بعد، توسّط عالم جليلالقدر سيّد رضى جمعآورى شده است، امّا امروز ما مىتوانيم در مورد نهج البلاغه تحدّى كنيم. احدى نتوانسته است كتابى از نظر لفظ و محتوا مانند اين كتاب بياورد. افتخار بسيارى از افراد اين بوده كه بتوانند بر اين كتاب شرحى بنويسند. در ميان اهل سنّت هم به اين كتاب بسيار توجّه شده است. ابن ابى الحديد معتزلى، بيست جلد شرح بر اين كتاب نوشته است.
1) . اسراء / 88.
امّا متأسّفانه ما شيعيان در مورد نهج البلاغه كم كار كردهايم. اين كتاب به حق، «فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق» است.
امّا خدمات علمى و فرهنگى اميرالمؤمنين (ع) منحصر به آن چه در نهجالبلاغه آمده، نيست. حداقل سى هزار روايت از اميرالمؤمنين (ع) نقل شده است. كتاب «مسند الإمام على»(1)يازده جلد است كه هر جلد آن حدّاقل پانصد صفحه دارد و قطعاً روايات آن حضرت بيش از اين بوده و تمام آن به
دست ما نرسيده است. شما اگر كل روايات «صحاح ستّه» كه مربوط به اهل سنّت است را جمع كنيد، به اين مقدار نمىرسد. بايد در مورد روايات اميرالمؤمنين (ع) كار كنيم و بدانيد كه هر چه هم تلاش كنيد، به قطرهاى از درياى علم ايشان دست پيدا نمىكنيد.
قبلاً در مورد آيۀ شريفۀ وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اَللّٰهِ(2)بيان شد كه در روايات، «كلمات الله» به وجود مقدّس اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمّۀ معصومين (ع) تفسير شده است.(3)اگر همۀ چوبها قلم شود و همۀ درياها مركب، نمىتوان تمام فضائل اميرالمؤمنين (ع) را با آن نوشت. ولى به اندازۀ توان بايد از درياى فضائل آن وجود شريف استفاده كرد.
و امّا خدمات اقتصادى اميرالمؤمنين (ع). در مدّت بيست و پنج سالى كه ايشان را خانهنشين كردند، امام بىكار ننشستند. به دست مباركشان بيست و شش مزرعه را آباد كردند، چاه مىكندند، نخل مىكاشتند و درآمدى را كه از اين راه به دست مىآوردند، در جهت تقويت اسلام و كمك به فقرا و مستمندان مصرف مىكردند.
در فصل قبل بيان شد كه اميرالمؤمنين (ع) به شيوۀ مردمسالارى دينى به خلافت رسيدند. اگرچه قبلاً از طرف خداوند متعال به اين عنوان منصوب شده بودند، امّا مردم به دلايل بسيارى از جمله نادانى و بى تفاوتى، بيست و پنج سال ايشان را خانهنشين كردند و بالأخره پس از ربع قرن با سر خوردگىِ تمام، براى بيعت به درِ خانۀ حضرت هجوم آوردند. امّا حضرت حاضر نبودند اين چنين خلافتى را بپذيرند؛ چون خشت اوّل كج گذاشته شده بود و بيست و پنج سال ديوار خلافت، كج بالا رفته بود. امّا مشخّص است وقتى پاى اجبار مردم به ميان بيايد، انكار فايده ندارد.
بالأخره، خلافت را به اجبار روى دست حضرت گذاشتند. اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: حال كه اينطور است، به مسجد بياييد كه در آن جا بيعت كنيم.(1)
بيعت عمومى انجام شد. اوّلين كسانى كه بيعت كردند، طلحه و زبير بودند.(2)
روز دوّم، امام (ع) به منبر رفتند تا رؤوس برنامهها و اصلاحات خود را براى مردم تشريح كنند.
ايشان طى خطبهاى خطاب به مردم فرمودند:
چون پيامبر خدا (ص) از دنيا رفت، مردم، ابوبكر را به خلافت رساندند. پس از آن، ابوبكر، عمر را به خلافت برگزيد. عمر هم به روش ابوبكر، عمل كرد. آن گاه، خلافت را در شوراى شش نفره قرار داد و نتيجۀ امر، به حكومت عثمان منتهى شد و از او كارهايى سر زد كه نزد شما ناپسند بود، تا اين كه محاصره و كشته شد. سپس با رغبت نزد من آمديد و از من خواستيد كه رهبرى شما را بپذيرم.... من شما را بر روش پيامبرتان وا مىدارم و آن چه را بدان مأمورم، در ميان شما به اجرا مىگذارم، اگر پا به پايم استقامت ورزيد.
آگاه باشيد كه جايگاه من نسبت به پيامبرخدا (ص) پس از مرگش، مانند جايگاه من در زمان حيات اوست. پس بر آن چه بدان امر مىشويد، پاىبند باشيد و از آنچه از آن نهى مىشويد، خوددارى ورزيد. در هيچ كارى شتاب مكنيد، تا آن را برايتان روشن سازم....
آگاه باشيد كه خداوند، از فراز آسمان و عرش، آگاه است كه حكومت بر امّت محمّد (ص) را خوش نمىداشتم تا اين كه رأى شما بر اين امر، متّفق شد.....
امّا اينك كه رأى شما بر حكومتِ من متعلّق شد، مجالى براى كنارهگيرى نيست.
مبادا فردا مردانى از شما كه در لذّتهاى دنيا غرق شدند،
بُستانها گرفتند، نهرها جارى كردند، بر اسبان چالاك سوار شدند و كنيزكان زيبا روى گرفتند، وقتى كه آنان را از آن چه در آن غوطهور شدند، باز داشتم و به حقوقى كه مىشناسند، بازشان گرداندم، از من خُرده گيرند و مپسندند و بگويند: پسر ابوطالب، ما را از حقوقمان، محروم ساخت.
هر يك از مهاجران و انصار از صحابيان پيامبرخدا (ص) كه به دليل همراهى پيامبر خدا (ص)، براى خويش به فضيلت و برترى باور دارد، بداند كه فضيلت روشن فردا نزد خداست و پاداش و اجر او بر خداوند است، و هركس دعوت خداوند و پيامبرش را پاسخ گويد و آيين ما را تصديق كند و در دين ما داخل گردد و به قبلۀ ما روى آورد، از حقوق و حدود اسلام، برخوردار مىشود.
شما بندگان خداونديد و ثروت، از آنِ خداست و ميان شما به مساوات تقسيم مىگردد. هيچ كس را بر ديگرى برترى نيست، و پارسايان را فردا نزد خداوند، نيكوترين پاداش و برترين ثواب است. خداوند، دنيا را پاداش و ثوابِ پارسايان، قرار نداده است، و آن چه نزد خداوند است، براى نيكان، بهتر است.
فردا، به خواست خداوند، صبح نزد من بياييد تا ثروتى را كه نزد ماست، ميان شما تقسيم كنم. هيچ مسلمان آزادى، از حضورْ
خوددارى نورزد، عرب و عجم، ثروتمند يا مستمند.(1)
1) . شرح نهج البلاغة، ج 7، صص 36 و 37.
اين، نخستين سخن امام (ع) بود كه برخى را خوش نيامد و كينه به دل گرفتند و تقسيم برابرِ ثروتها را نپسنديدند.
فرداى آن روز، مردم براى گرفتن سهم خود حاضر شدند. امام (ع) به ديواندار خود، «عبيد اللّه بن ابى رافع» فرمودند: از مهاجران شروع كن و به هريك، سه دينار بده، سپس به انصار و بعد از آن تمام حاضران، از عرب و عجم را دعوت كن و سهمشان را بپرداز.
افرادى مانند طلحه، زبير، عبداللّه بن عمر، سعيد بن عاص، مروان بن حكم از پذيرش اين تقسيم خوددارى كردند.
همچنان كه مردم، در مسجد بودند، طلحه و زبير وارد شدند و در گوشهاى دورتر از امام (ع) نشستند. سپس گروهى از قريش به آنان پيوستند و ساعتى با هم سخن گفتند.
پس از آن، وليد بن عقبه برخاست و نزد امام (ع) آمد و از امام (ع) خواست تا از اموالى كه از زمان عثمان نزد آنان بود، صرفنظر كنند، و الاّ همگى به شام نزد معاويه خواهند رفت.
امام (ع) فرمودند: بر من روا نيست كه از حقوق خداوند نسبت به شما و ديگران، صرفنظر كنم.
سپس فرمودند: آگاه باشيد! اين دنيايى كه آن را آرزو مىكنيد و بدان
رغبت داريد و شما را خشنود مىسازد و به خشم مىآورد، خانۀ شما و جايگاهى كه برايش آفريده شدهايد، نيست. پس شما را فريب ندهد.
در اين ثروتها، كسى را بر كسى امتيازى نيست. اينها ثروت خداوند است و شما بندگان مسلمان خداييد، و اين كتاب خداوند است كه بدان اعتراف كرديم و در برابرش تسليم شديم، و عهد پيامبر در ميان ما است. هر آنكه به آن راضى نيست، به هر كجا مىخواهد، برود.
گفتند: بله، همين طور بود.
گفتند: با تو بيعت كرديم، به اين شرط كه كارها را بدون نظر ما انجام ندهى و با ما در تمامى امور، مشورت كنى و خودسرانه بر ما حكم نكنى. فضيلت و برترى ما بر ديگران، بر تو معلوم است.
گفتند: خير.
گفتند: تو در تقسيم اموال، بر خلاف شيوۀ عمر بن خطّاب، رفتار كردى، سهم ما را مانند سهمِ ديگران قرار دادى و ميان ما و آنان كه مانند ما نيستند،
مساوات برقرار كردى؛ آن هم در غنايمى كه خداوند، در سايۀ شمشيرهاى ما و نيزههاى ما نصيب ما كرده است.
نيست كه ابتدائاً من اينطور كرده باشم؛ بلكه من و شما ديديم كه پيامبرخدا (ص) چنين مىكرد و كتاب خداوند كه باطل، از پيش و پس به آن راه ندارد و فرستاده شده از سوى داناى ستوده است، چنين حكم كرده است. پيامبرخدا (ص) هم، گروهى را كه در اسلام سبقت داشتند و آنرا با شمشيرهايشان يارى كردند، در تقسيم، برترى نداد و به علّت سبقت در ايمان، امتيازى براى كسى قائل نشد. البتّه خداوندِ سبحان، اجر پيشتازان و مجاهدان را در روز قيامت، ادا خواهد كرد.(1)
ولى افسوس كه آنان و عدّهاى ديگر كه مقام و ثروت خود را در مخاطره مىديدند، از سخنان امام (ع) تأثيرى نگرفتند و مخالفتهاى خود را با حكومت عادلانۀ اميرالمؤمنين (ع) آغاز نمودند.
1) . همان، صص 37-42 (با تلخيص).
فصل هشتم فصلى است بسيار غمناك، در مورد سختترين حالاتى كه براى اميرمؤمنان (ع)
اتّفاق افتاد و آن سه جنگى است كه در زمان حكومت آن حضرت واقع شد. همان طور كه هشتاد و چهار جنگ در زمان پيامبر اكرم (ص) اتّفاق افتاد و ايشان را مشغول كرده بود، در زمان خلافت حضرت على (ع) نيز سه جنگ اتّفاق افتاد كه بيشتر دوران چهار سال و ده ماهۀ خلافت ايشان را به خود اختصاص داد.
اين جنگها با جنگ جمل آغاز شد و هنوز جنگ جمل تمام نشده بود كه جنگ صفّين آغاز شد. جنگ صفّين هنوز تمام نشده بود كه جنگ نهروان به وقوع پيوست. بعد از جنگ نهروان هم طولى نكشيد كه حضرت را در محراب به شهادت رساندند.
اين مدّت، سختترين دوران زندگى اميرالمؤمنين (ع) بود. هر چند دورهاى كه حضرت را خانه نشين كردند، بسيار سخت بود، امّا اين پنج سال به ايشان سختتر گذشت؛ به اندازهاى مشكل بود كه هر روزش يك شهادت بود، هر روزش يك شكنجۀ روحى سخت بود. چيزى كه اين سه جنگ را مشكل مىكرد اين بود كه هر دو طرف، خود را مسلمان مىدانستند. در حقيقت، جنگ ميان مسلمانان بود. در يك طرف، عدّهاى مسلمان فهميده از حزب الله، و در طرف ديگر عدّهاى نفهم بىفكر از حزب شيطان، امّا بالأخره ادّعاى اسلام داشتند.
در فصل قبل آمد كه با اصرار و اجبار مردم، اميرالمؤمنين (ع) خلافت را پذيرفتند، امّا همان كسانى كه در اين امر پيش قدم بودند و براى خلافت حضرت تلاش مىكردند، نقض بيعت كردند. دليل نقض بيعتشان هم دو چيز بود: يكى پول و ديگرى رياست. اميرالمؤمنين (ع) هم حاضر نبودند ذرّهاى از بيت المال را بىجا مصرف كنند. در مورد انتخاب استاندارها هم همينطور. هرچه به حضرت مىگفتند: با افرادى مانند معاويه، طلحه و... كنار بيا و سازش كن يا به افرادى كه قبلاً سهم بيشترى داشتهاند، اكنون هم سهم بيشترى بده، در مقابل مىفرمودند:
«أَ تَأْمُرُونِّى أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ لَا وَ اللَّهِ لَا أَفْعَلَنَّ مَا طَلَعَتْ شَمْسٌ وَ لَاحَ فِى السَّمَاءِ نَجْمٌ وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ مَالِى لَوَاسَيْتُ بَيْنَهُمْ وَ كَيْفَ وَ إِنَّمَا هُوَ أَمْوَالُهُم»(1)
از من مىخواهيد كه با ستم، به دنبال پيروزى باشم؟! نه، به خدا قسم تا خورشيد طلوع مىكند و ستارهاى در آسمان ظاهر است، چنين نخواهم كرد. به خدا قسم، اگر اين اموال از آنِ خودم بود، آن را مساوى تقسيم مىكردم، چه رسد به اين كه اموالِ خود اين مردم است.
در دولت امام على (ع)، تنها كسى حقّ حكومت دارد كه در كارش كاردان باشد، متديّن باشد، اهل اسراف نباشد و بتواند مردم را طبق دستورات اسلام اداره كند. بايد فردى باشد كه بر اساس منشورى كه به مالك اشتر دادند،(2)
حكومت كند. شبيه آن را به محمد بن ابى بكر نيز فرمان دادند،(1)امّا منشور مالك اشتر، جامعتر و كاملتر بود. بعد از آنكه حضرت، مالك را به جاى محمد بن ابى بكر، به حكومت مصر منصوب كردند، روى سكّويى نشستند و بدون هيچ فكر و مقدّمهاى، اين حكومتنامه را نوشتند. اگر كسى اين منشور را با منشور سازمان ملل كه نخبگان دنيا بعد از جنگ جهانى اوّل از 135 كشور جهان دور هم جمع شدند و در مدّت سه سال نوشتند، مقايسه كند، قطعاً اقرار مىكند كه عهدنامۀ مالك، به مراتب قوىتر و جامعتر از منشور سازمان ملل است.
حاكم در حكومت امام على (ع) كسى است كه بر اساس اين منشور عمل كند، نه كسى كه از شدّت مستى، نماز دو ركعتى را چهار ركعت مىخواند و بعد مىگويد: اگر مىخواهيد، بيشتر بخوانم!
افرادى مانند زبير و طلحه منتظر بودند كه در زمان زمامدارى حضرت على (ع) حكومت عراق و يمن، به آنها واگذار شود. امّا فهميدند كه امام على (ع) آن دو را شايستۀ اين امر نمىداند، بنا براين شروع به شكايت و گلايه كردند. زبير در حضور جمعى از قريش، گفت: «اين است پاداش ما از سوى على! برايش در براندازى عثمان تلاش كرديم تا او ما را گناهكار بداند و زمينههاى قتل او را فراهم كرديم و على در خانهاش نشسته بود. حال كه به دست ما، به خواستهاش رسيده، ديگران را به جاى ما به كار گرفته است.»
طلحه نيز سخنانى در اين زمينه گفت.
1) . همان، نامۀ 27، ص 383.
وقتى سخن اين دو نفر به امام على (ع) رسيد، عبد اللّه بن عبّاس را خواستند و از او نظرش را در اين زمينه پرسيدند.
ابن عباس گفت: بهتر است زبير را والى بصره و طلحه را والى بر كوفه كنيد.
امام (ع) خنديدند و فرمودند: واى بر تو! اگر آن دو مالك رقاب مردم شوند، دل سفيه را با طمع به دست مىآورند و ناتوان را از ميان بر مىدارند و با توانمندان با قدرت پيروز مىشوند. اگر قرار بود كسى را به خاطر محاسبۀ زيان و نفعش به كار بگيرم، معاويه را بر شام به كار مىگرفتم.(1)
پس از چند بار رفت و آمدِ طلحه و زبير نزد امام (ع) براى رسيدن به برخى پستهاى حكومتى و گرفتن امتيازهاى مالى و در حالى كه اين گفتگوها نتيجهاى جز عدم پذيرش امام (ع) به خواستههاى آنان در بر نداشت، تصميم گرفتند به مكّه بروند و در آن جا رويارويى خود را با حكومت امام (ع) اعلام كنند. امّا قبل از حركت، نزد امام (ع) آمدند تا براى رفتن به عمره، كسب اجازه كنند. امام (ع) به آنان اجازه ندادند.
گفتند: مدّتهاست كه عمره نرفتهايم.
امام (ع) فرمودند: به خدا سوگند، شما قصد عمره نداريد؛ بلكه قصد پيمان شكنى داريد و مىخواهيد به بصره برويد.
باز گفتند: ما قصدى جز عمره نداريم.
امام (ع) فرمودند: براى من به خداوند بزرگ، سوگند ياد كنيد كه نسبت به
امور مسلمانان، در كار من ايجاد فساد نمىكنيد و بيعتى را كه با من كرديد،
1) . الإمامة و السياسة، ج 1، ص 71.
نمىشكنيد و به دنبال فتنهجويى نخواهيد بود.
آنان هم قسم خوردند كه چنين كارهايى نخواهند كرد.
بعد از خارج شدن طلحه و زبير، ابن عباس نزد امام (ع) آمد. امام (ع) به او فرمودند: آن دو از من اجازۀ عمره خواستند و من، اجازه دادم، البته پس از آن كه با سوگند از آنان تعهّد گرفتم كه حيله نكنند، بيعت نشكنند و فساد نكنند. امّا به خدا سوگند آنان قصدى جز فتنه ندارند. گويا مىبينم آن دو را كه به مكّه رفتهاند تا در كار حكومت من فساد كنند و خون پيروان و ياران مرا بريزند.
ابن عبّاس گفت: اگر مسأله در نظر شما چنين بود، چرا به آنان اجازه داديد؟ و چرا آنان را در حبس نكرديد تا مسلمانان را از شرّ آنان باز داريد؟
امام (ع) فرمودند:
اى ابن عبّاس! آيا از من مىخواهى كه ستم آغاز كنم و بر گمان و تهمت، مجازات كنم و پيش از انجام دادن جرم، دستگيرشان كنم؟! هرگز! به خدا سوگند، از آن چه خداوند بر من واجب كرده - كه داورى بر پايۀ عدالت باشد - عدول نخواهم كرد.(1)
نهايتاً، طلحه و زبير به مكّه آمدند و در آنجا جلساتى با عايشه داشتند و در آخر، توانستند همراهى او را به بهانۀ خونخواهى از عثمان كه خود اين افراد بيشترين نقش را در قتل او داشتند، جلب كنند. خوب عايشه به فرمودۀ قرآن
«امّ المؤمنين» بود،(2)محبوب پيامبر (ص) بود، با اين كه به پيامبر اكرم (ص) بدى
هم كرده بود. علاوه بر اين، دختر خليفۀ اوّل هم بود و همراهى او در اين جنگ بسيار تأثير داشت.
شترى تهيه كردند و هودجى بر روى آن گذاشتند و عايشه را سوار بر آن كردند. از اين شهر به آن شهر، از اين باديه به آن باديه رفتند و به بهانۀ اين كه عثمان مظلوم كشته شد و اطرافيان على در قتل او دخالت داشتهاند، لشكرى تدارك ديدند تا انتقام خون عثمان را بگيرند، در حالى كه مورّخين نوشتهاند از جملۀ كسانى كه در قتل عثمان دخالت داشتند، همين طلحه و زبير و عايشه بودند(1)و در مقابل، اميرالمؤمنين (ع) تمام سعى خود را در جهت جلوگيرى از قتل عثمان به كار بستند، امّا شد آنچه شد.
حدود سى هزار نفر از مسلمانان نادان(2)
در روز جنگ جمل، دو قبيلۀ ضبّه و اَزد، دور عايشه را گرفتند. در اين ميان، مردانى از قبيلۀ اَزْد، سرگين شتر عايشه را بر مىداشتند، آن را خُرد كرده، مىبوييدند و مىگفتند: سرگين شتر مادرمان بوى مُشك دارد! (همان، ص 522)
را عليه اميرالمؤمنين (ع) بسيجكردند(3)و به بصره آمدند. عثمان بن حنيف، حاكم بصره را كه منصوب از طرف اميرالمؤمنين (ع) بود، گرفتند و تازيانه زدند و موهاى سر و صورت و ابروها و
1) . طبرى مىنويسد: پس از آن كه سودان بن حمران از كشتن عثمان فارغ شد، از خانۀ او خارج شد و فرياد زد: كجاست طلحه بن عبيدالله؟ پسر عفان را كشتيم. (تاريخ الأمم و الملوك، ج 4، ص 379) همچنين در مورد عايشه مىنويسد كه مىگفت: بكشيد عثمان را كه كافر شده است. (همان، ص 459)
2) . به اين نقل توجه كنيد:
3) . همان، ص 505.
پلكهاى چشمش را كندند و او را به زندان انداختند(1)و فتنۀ بزرگى را به راه انداختند. اميرالمؤمنين (ع) براى مقابله با اين آشوب، با لشكر مجهزى، در حدود بيست هزار نفر، ابتدا به ذىقار و سپس به بصره آمدند.
اميرالمؤمنين (ع) قبل از رويارويى دو لشكر، امثال ابن عبّاس را كه صحابى مشهور و وارستهاى بود، براى تبليغ و جلوگيرى از وقوع جنگ فرستادند. همچنين نامههايى به رؤساى طرف مقابل نوشتند، امّا هيچ تأثيرى نداشت. حتّى نوشتهاند: وقتى دو لشكر رو در رو شدند، اصحاب جمل، شروع به تيراندازى به سوى ياران امام (ع) كردند تا اين كه گروهى از آنان را از پا در آوردند.
مردم گفتند: اى اميرمؤمنان! تيرهايشان ما را از پا در آورد. ديگر منتظر چه هستيد؟
امام (ع) فرمودند: خداوندا! تو را شاهد مىگيرم كه برايشان دليل آوردم و آنان را انذار دادم. پس تو براى من عليه آنان شاهد باش.
سپس، امام (ع) قرآنى خواستند و آن را به دست گرفتند و فرمودند: اى مردم! چه كسى اين قرآن را مىگيرد و اين گروه را بدان، دعوت مىكند؟
جوانى به نام «مسلم» - كه قبايى سفيد بر تن داشت - برخاست و گفت: اى
اميرمؤمنان! من آن را مىگيرم.
امام (ع) به او فرمودند: اى جوان! دست راستت بُريده مىشود. سپس آن را با دست چپ مىگيرى؛ آن هم بُريده مىشود. سپس با شمشير، آن قدر بر تو
1) . همان، ص 468.
ضربه مىزنند تا كشته شوى.
آن جوان گفت: بر اين امر صبر مىكنم، اى اميرمؤمنان!
امام (ع)، در حالى كه قرآن را در دست داشتند، دوباره صدا زدند و باز هم تنها همان جوان برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان! من آن را مىگيرم.
امام (ع) سخن قبلى خود را تكرار كردند.
جوان گفت: مانعى ندارد، اى اميرمؤمنان! اين گونه شهيد شدن در راه خداوند، ناچيز است.
سپس آن جوان، قرآن را گرفت و به سوى آنان رفت و گفت: اى جمعيّت! اين، كتاب خداست ميان ما و شما.
مردى از اصحاب جمل، دست راست او را با شمشير زد و آن را قطع كرد. جوان، قرآن را با دست چپ گرفت. مرد، دست چپ او را هم قطع كرد. جوان، قرآن را به سينه چسبانيد. مرد، آن قدر بر او ضربه وارد كرد كه شهيد شد.(1)
اميرالمؤمنين (ع) ديدند ديگر صبر كردن، فايدهاى ندارد و وقوع جنگ حتمى است. جنگ شروع شد و حدود پنج هزار نفر از ياران امام (ع) و حدود بيست و پنج هزار نفر از اصحاب جمل كشته شدند.(2)
در نهايت، جنگ جمل با پيروزى سپاه اميرالمؤمنين (ع) به پايان رسيد. به دستور امام على (ع) عايشه را با احترام به مدينه فرستادند.(3)
مدّتى بعد از جنگ جمل، جنگ صفّين به نقشۀ معاويه و عمروعاص اتّفاق افتاد. به راستى معاويه يك سياستمدار به معناى امروزى و متداول در جهان بود، البته به فرمودۀ امام صادق (ع) در واقع شيطنت بود، نه سياست اسلامى.(1)
نزد اميرالمؤمنين (ع) از سياست معاويه تعريف كردند. امام (ع) فرمودند:
«وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَة بِأَدْهَى مِنِّى وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَة الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَة فُجَرَة وَ كُلُّ فُجَرَة كُفَرَة وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَة وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَة وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِيدَة»(2)
به خدا سوگند، معاويه زيركتر از من نيست، ليكن شيوۀ او پيمانشكنى و گنهكارى است. اگر پيمانشكنى ناخوشايند نمىنمود، زيركتر از من كسى نبود، امّا هر پيمانشكنى به گناه بر انگيزاند، و هر چه به گناه بر انگيزاند، دل را تاريك گرداند. روز رستاخيز پيمانشكن را درفشى است
افراخته و او بدان درفش شناخته. به خدا، مرا با فريب، غافلگير نتوانند كرد و با سختگيرى ناتوانم نتوانند شمرد.
در حقيقت، تقواى امام على (ع) مانع از اين است كه ايشان سياست معاويه را در پيش بگيرند.
1) . عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ إِلَى أَبِى عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِى كَانَ فِى مُعَاوِيَةَ فَقَالَ تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِىَ شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْل (الكافى، ج 1، ص 11)
2) . نهج البلاغة، خطبۀ 200، ص 318.
از طرف ديگر، حدود بيست سال بود كه معاويه بر شام حكومت مىكرد و از سوى خلفاى قبل هم تأييد شده بود. هر چه نزد خليفۀ وقت از معاويه و كارهايش شكايت مىكردند، فايدهاى نداشت.
در حقيقت حكومت معاويه بر شام، رشوهاى بود كه خلفاى وقت به ابوسفيان دادند. اينها از اخلالگرى و توطئۀ ابوسفيان هراس داشتند؛ لذا بهعنوان حقّالسّكوت و رشوه، حكومت شام را ابتدا به فرزند ديگرش يزيد بن ابوسفيان و پس از او به معاويه دادند.
در ظاهر، معاويه حاكم شام بود، امّا در حقيقت خليفهاى در عرض خليفۀ وقت بود. از يك طرف ثروت هنگفتى به هم زده بود و همه را صرف تقويت حكومت خود مىكرد.
از طرف ديگر با جعل برخى احاديث در فضيلت خودش، وجهۀ عمومى خوبى براى خود دست و پا كرده بود.(1)
جهت سوّمى كه مهمتر از دو جهت قبلى بود و در تقويت معاويه بسيار مؤثّر بود، جمعكردن عدّهاى سياستمدار حيلهگر، امثال عمرو عاص(2)بود. عمرو
عاص بسيار زيرك بود. جنگ صفّين را از ابتدا تا انتها او رهبرى مىكرد. زيرا معاويه از او دعوت كرده بود تا براى جنگ با اميرالمؤمنين (ع) همراه او باشد.(3)
عمرو پرسيد: به چه سبب از تو پيروى كنم؟! به خاطر آخرت، كه به خدا قسم از آخرت جدايى، يا براى دنيا، كه آن هم در اختيار تو نيست تا مرا با خود شريك سازى.
معاويه گفت: من، تو را در بهرههاى دنيوى با خود شريك مىكنم.
عمرو جوابش داد: پس، فرمان حكومت مصر و توابع آن را به نام من بنويس.
معاويه هم فرمان حكومت و توابع آن را به نام او نوشت.
..... در آن هنگام كه معاويه با عمرو بر سر مصر و حكومت آن سخن مىگفتند و عمرو هم با صراحت گفت: بايد حكومت مصر را به من بدهى، تا دين خود را به تو بفروشم، عتبة بن ابى سفيان وارد شد، و چون سخن عمرو را شنيد، گفت: اين مرد به سبب دينش مورد اعتماد است، زيرا فردى از صحابه و ياران محمّد مىباشد.
عمرو به معاويه نوشت:
معاوى لا اعطيك دينى و لم انل به منك دنيا فانظرن كيف تصنع و ما الدّين و الدّنيا سواء و انّنى لآخذ ما تعطى و رأسى مقنّع فان تعطنى مصرا فاربح صفقه اخذت بها شيخا يضرّ و ينفع اى معاويه! من دين خود را به تو نخواهم فروخت مادامى كه در برابر آن از دنياى تو به بهره نائل نشوم، خودت فكر كن كه چه بايدت كرد.
دين با دنيا برابر نيست، ولى من آن چه از دنيا دريافت كنم سرم را در نقاب مىكشم.
اگر مصر را به من دهى، معاملۀ پر سودى است كه در برابر از درايت پيرمردى با تجربه و كاردان بهرهور مىشوى. (العقد الفريد، ج 5، ص 92)
خلاصه، پايههاى حكومت او در شام بسيار قوى بود. مردم شام را هم
عجيب، مطيع خود كرده بود. كار بهجايى رسيده بود كه در روز چهارشنبه، قبل از جنگ صفّين پشت سر معاويه، نماز جمعه مىخواندند.(1)
باز نقل مىكنند كه مردى از كوفه با شترى نر، وارد دمشق شد. مردى
1) . مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 32.
دمشقى او را گرفت و گفت: اين ماده شتر، از آنِ من است كه در صفّين از من دزديدهاند. نزاع آنان بالا گرفت تا به معاويه رسيد. مرد دمشقى پنجاه مرد را به عنوان شاهد آورد كه شهادت دهند كه شتر، از آنِ اوست. معاويه به زيان مرد كوفى داورى كرد و دستور داد تا شتر را به مرد دمشقى تحويل دهد.
مرد كوفى گفت: خداوند، تو را اصلاح كند! اين، شترِ نر است و نه شترِ ماده.
معاويه گفت: اين، حكمى است كه صادر شده است.
پس از پراكنده شدن مردم، به طور پنهانى مرد كوفى را حاضر كرد و از او قيمت شترش را پرسيد و دو برابر آن را به او داد و به او نيكى و احسان كرد و گفت: به على بگو من با صد هزار نفر با او مىجنگم كه در ميان آنان، كسى نيست كه شترِ ماده را از نر تشخيص دهد.(1)
قبلاً بيان شد كه معاويه دستور داده بود وقتى عثمان كشته شد، پيراهن او را برايش ببرند. معلوم مىشود معاويه قبل از اينها نقشۀ خود را كشيده بود.(2)
عثمان به معاويه نامهاى نوشت و از او خواست كه زود به نزد او بيايد. پس با دوازده هزار نفر به سوى او به راه افتاد. سپس معاويه به سپاه گفت: در همين جا، در ابتداى شام بمانيد تا نزد امير مؤمنان بروم و از صحّت فرمانش آگاه شوم. آن گاه نزد عثمان آمد. او پرسيد: چند روزه آمديد؟ گفت: آمدهام تا نظرت را بدانم، به سوى آنان باز گردم و سپس آنها را نزد تو بياورم. گفت: به خدا سوگند، اين گونه نيست؛ بلكه تو مىخواهى كه من كشته شوم تا بگويى: من ولىّ دَم هستم! باز گرد و مردم را برايم بياور. معاويه بازگشت؛ امّا به سوى عثمان باز نيامد، تا آن كه عثمان كشته شد. (تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 175)
معاويه به همان بهانۀ اصحاب جمل، با قريب به هشتاد و پنج هزار نفر سپاه از
همان افرادى كه قبل از آمدن، روز چهارشنبه نماز جمعه خوانده بودند و هيچ اعتراضى نكرده بودند، به منطقهاى به نام صفّين لشكركشى كرد. اميرالمؤمنين (ع) هم با لشكر مجهّزى قريب به نود هزار نفر به آن مكان رفتند.(1)
اميرالمؤمنين (ع) دو سه ماه در صفّين بدون اين كه جنگى را آغاز كنند، ماندند. نمايندگانى را به سوى معاويه فرستادند تا اگر امكان دارد، به جنگ كشيده نشود، امّا نشد. لذا در روز چهارشنبه، اوّل صفر سال 37 جنگ شروع شد.
در ابتدا، به اين صورت بود كه هر روز صبح، يكى از فرماندهان سپاه امام (ع) به ميدان مىآمد و تا عصر با دشمن مىجنگيد. سپس جنگ تا روزِ بعد متوقّف مىشد، بدون آن كه در اين مدّت، هيچ يك از دو طرف پيروز شود. يك هفته به همين صورت ادامه يافت.
در روز چهارشنبه و همچنين پنج شنبه هشتم و نهم صفر، جنگ شدّت گرفت به طورى كه تمامى دو سپاه درگير شدند. چون امام (ع) مىخواستند كار
را يكسره كنند، در غروب پنج شنبه جنگ متوقّف نشد؛ بلكه تا شبِ جمعه نيز ادامه پيدا كرد. در طول دورۀ جنگ، شديدترين درگيرى در همين شب رخ داد و به همين خاطر، آن را «ليلة الهَرير» (شبِ غرّش) ناميدهاند.
نزديك بود كه جنگ به نفع سپاه اميرالمؤمنين (ع) تمام شود كه عمرو عاص كار خودش را كرد. به دستور او، قرآنها را بر سر نيزه بالا بردند و امام (ع)
1) . مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ص 375.
و يارانش را به حكم قرآن دعوت كردند. عدّۀ زيادى از جاهلين سپاه اميرالمؤمنين (ع) وقتى اين صحنه را ديدند، سراغ امام (ع) آمدند و گفتند: ما نمىتوانيم با قرآن بجنگيم. به مالك - كه در نزديكى خيمۀ معاويه بود - بگو برگردد.
امام (ع) فرمودند: بندگان خدا! من سزاوارترم كه كتاب خدا را اجابت كنم؛ امّا اينها نه اهل ديناند و نه قرآن. من بيش از شما با آنها آشنا هستم و در كودكى و بزرگى با آنان معاشرت داشتهام. اينها، بدترينِ كودكان بودهاند و بدترينِ بزرگاناند! اين، گفتارى است حق كه از آن، قصد باطل شده است. به خدا سوگند، آنان قرآنها را در حالى بر نيزه نكردهاند كه شأنِ آن را بشناسند و به آن عمل كنند؛ بلكه اين، نيرنگ و عجز و فريب است. ساعتى، بازوان و جُمجمههاتان را به من قرض دهيد كه حق به نقطۀ برخوردِ نهايى با باطل رسيده و چيزى نمانده كه دنبالۀ ستمگران بريده شود.
امّا همان عدّۀ جاهل مقدّس مآب، كه پيشانىشان از كثرتِ سجده پينه بسته بود، گفتند: اى على! اكنون كه به كتاب خدا دعوت شدهاى، شاميان را اجابت كن؛ وگرنه، تو را مىكشيم، همانطور كه عثمان را كشتيم. به خدا سوگند، اگر دعوت آنها را اجابت نكنى، چنين مىكنيم.
امام (ع) فرمودند: واى بر شما! من اوّلين كسى هستم كه به كتاب خدا دعوت كرد و به آن پاسخ داد. سزاوار من و ديندارى من نيست كه به كتاب خدا دعوت شوم و آن را نپذيرم؛ بلكه من با اينها مىجنگم تا به حكم قرآن تن بدهند؛ چرا كه ايشان از فرمان خدا سرپيچى كرده و پيمان او را شكسته وكتابش را به پشت خود انداختهاند. بدانيد كه آنان قصد فريب شما را دارند و
خواهانِ عمل به قرآن نيستند.(1)
امّا هيچ فايدهاى نداشت؛ لذا اميرالمؤمنين (ع) به ناچار براى مالك پيغام فرستادند كه اگر مىخواهى على را زنده ببينى، برگرد.
قرار شد دو نفر حَكم معيّن كنند تا سرنوشت مسلمين را به آنها بسپارند. مشخّص بود كه معاويه كسى را جز عمروعاص نخواهد فرستاد. اميرالمؤمنين (ع) نيز ابن عبّاس را معرّفى كردند. امّا همين جاهلان متنسّك نپذيرفتند.
امام (ع) مالك اشتر را تعيين كردند. امّا باز هم مخالفت كردند. گفتند: ما ابوموسى اشعرى را به عنوان حَكم مىپذيريم؛ چون او بود كه قبل از وقوع اين فتنه، ما را بر حذر داشته بود.
هر چه امام (ع) مخالفت كردند، فايده نداشت. چارهاى جز پذيرش براى امام (ع) باقى نگذاشتند.
هر دو نفر در محلّى به نام «دومة الجندل» به مذاكره پرداختند. عمرو عاص
از ابتدا به قصد فريب ابو موسى وارد صحنه شد. او را در صدر مجلس مىنشاند، قبل از او صحبت نمىكرد، پشت سرش نماز مىخواند، قبل از او دست به غذا نمىبرد و وقتى هم او را صدا مىزد با عناوينى همچون «يا صاحب رسول الله» همراه بود.(2)
قرار شد خليفه را معرّفى كنند. عمرو عاص به ابوموسى گفت: تو على بن
ابىطالب را از خلافت، خلع مىكنى و من معاوية بن ابى سفيان را بر كنار مىكنم و سپس مسلمانان هر كه را دوست داشتند، به عنوان خليفه انتخاب كنند. ابوموسى هم پذيرفت.
بنا شد همين مطلب را در اجتماع مردم، بيان كنند. عمرو عاص كه از ابتدا، همه جا ابوموسى را جلو مىانداخت، اين بار هم به او گفت: تو از صحابى پيامبر هستى و از من هم بزرگتر؛ ابتدا تو سخن بگو.
ابوموسى هم غافل از حيلۀ عمرو عاص گفت: اى مردم! ما در كار اين امّت انديشيديم و هيچ راهى را براى اصلاح امر آن، شايستهتر از آن چه من و عمرو بر آن اتّفاق كردهايم، نيافتيم و آن اين است كه على و معاويه را خلع كنيم و آن گاه، اين امّت، خود هر كه را بخواهد، خليفۀ خويش گردانَد. پس من، على و معاويه را خلع كردم. اكنون شما به امر خويش فكر كنيد و آن كس را كه شايستۀ خلافت مىبينيد، خليفۀ خويش قرار دهيد.
سپس عمرو عاص ايستاد و گفت: او رفيق خويش (على) را خلع كرد و من نيز مانند او، رفيقش را خلع مىكنم و رفيق خود، معاويه را به عنوان خليفه
معرّفى مىكنم كه او صاحب اختيارِ عثمان بن عفّان و خونخواه او و شايستهترينِ مردم براى جانشينى اوست!(1)
حال ببينيد همان عدّۀ جاهل كه باعث به وجود آمدن اين جريانات شدند با اميرالمؤمنين (ع) چه كردند. خدا نكند انسان گرفتار صفات رذيله شود. مىرسد به آن جا كه در مقابل امام على (ع) قيام مىكند و به قرآن ناطق، آيۀ قرآن
1) . تاريخ الأمم و الملوك، ج 5، صص 70 و 71.
صامت را متذكّر مىشود. مىگويد: إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ؛(1)تو كافر شدى كه تن به حكميّت غير خدا دادى! بايد توبه كنى و الاّ با تو مىجنگيم!
هرچه اميرالمؤمنين (ع) مىگفتند: من كه قبل از اين حرفها به شما گفتم اين كار معاويه حيلهاى بيش نيست، شما نشنيديد و مرا به اين كار مجبور كرديد؛ گفتيد: مالك را بر گردان و الاّ مانند عثمان تو را مىكشيم، فايدهاى نداشت و همينها جنگ نهروان را به راه انداختند.
بعد از جنگ صفّين، در همان زمانى كه امام (ع) مشغول تدارك سپاهى جهت جنگ مجدّد با معاويه بودند، بسيارى از همان كسانى كه حكميّت را به امام (ع) تحميل كردند، در منطقهاى به نام «نهروان» ساكن شدند و از اطاعت امام (ع) خارج شدند. سخنشان هم اين بود كه على كافر شده و بايد توبه كند و الاّ صلاحيّت خلافت بر مسلمين را ندارد. علاوه بر اين، تا مىتوانستند در كوفه
عليه امام (ع) فعّاليت مىكردند. در ميان نماز صبح، وارد مسجد مىشدند و خطاب به امام (ع) فرياد مىزدند:
وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ(2)
و قطعاً به تو و به كسانى كه پيش از تو بودند وحى شده است: «اگر شرك ورزى حتماً كردارت تباه و مسلّماً از زيانكاران خواهى شد.»
امّا امام (ع) با آنها مدارا مىكردند.(1)امام (ع) افرادى مانند عبد الله بن عباس را به سوى آنان فرستادند تا با آنان صحبت كرده، دست از اين كارها بر دارند، امّا فايدهاى نداشت، لكن باز هم امام (ع) صبر كردند. تا آن كه كارشان به جايى رسيد كه مسلمانانى را كه در مسيرشان مىديدند، مىكشتند، حتّى شكم زن حاملۀ عبد الله بن خباب را شكافتند.(2)
خوب، چارهاى جز مقابله با چنين افرادى نبود. امام (ع) كه به همراه سپاه خود آمادۀ عزيمت براى جنگ با معاويه بودند، تصميم گرفتند ابتدا فتنۀ خوارج را خاموش كنند. امّا باز هم افرادى را فرستادند، به اين اميد كه عدّهاى از آنان توبه كنند و دست از اين كارها بردارند.
بعد از آن كه امام (ع) در اين زمينه، تمام تلاش خود را به كار بستند، جنگ آغاز شد و چون سپاه عظيمى همراه امام (ع) براى جنگ با معاويه آمده
بودند،(3)به سرعت خوارج را شكست دادند.
امام (ع) قبل از جنگ نهروان، قصد مقابله با معاويه را داشتند، امّا مشكل خوارج باعث شد اين قضيّه به تأخير بيفتد. پس از اتمام جنگ نهروان، امام (ع) از ياران خود خواستند كه آمادۀ جهاد با معاويه و شاميان شوند، امّا بهانهگيرىها شروع شد. گفتند: اى اميرمؤمنان! تيرهايمان تمام شده و شمشيرهايمان كُند، پيكانِ نيزههايمان درآمده و بيشتر آنها شكسته است. ما را به شهرمان برگردان، تا با بهترين ساز و برگ آماده شويم.(1)هر چه امام (ع) آنان را از عاقبت نافرمانى ترساندند، فايده نداشت. مىفرمودند:
سوگند به آن كه جانم در دست اوست، اين گروه بر شما چيره خواهند شد؛ نه بدان جهت كه آنان نسبت به حق، از شما شايستهترند، بلكه به خاطر شتابشان به سوى باطلِ پيشوايشان و كُندى شما از حقّ من. به يقين، همۀ امّتها از ستم حاكمانشان مىترسند، و من از ستم زير دستان خود بيمناكم!
شما را به جهاد برانگيختم، كوچ نكرديد. پيام به گوشتان رساندم، نشنيديد. آشكار و نهانْ شما را فرا خواندم، پاسخ نداديد.
1) . تاريخ الأمم و الملوك، ج 5، ص 89.
نصيحتتان كردم، نپذيرفتيد. آيا شما شاهدانى همچون غايبان و بردگانى همچون خواجگانيد؟
حكمتها را بر شما باز مىخوانم، از آنها مىگريزيد، با موعظهاى رسا پندتان مىدهم، از هم مىپراكنيد. به پيكار با تجاوزگران فرا مىخوانمتان، هنوز سخنم به پاياننرسيده، مىبينم كه پراكنده شده، به مجالس خود باز مىگرديد و يكديگر را با پندهايتان فريب مىدهيد. بامدادان شما را راست مىگردانم، شب، مانندِ كمان خميده بهسويم برمىگرديد. هم راست كننده (و پنددهنده) ناتوان گشته و هم راست شونده به ستوه آمده است.
اى گروهى كه جسمهايتان حاضر، ولى خِردهايتان پنهان و خواستههايتان ناهمگون است و اميرانتان گرفتار شما هستند! پيشواى شما فرمانبر خداست، امّا شما نافرمانيد. در عوض، حاكم شاميان، خدا را نافرمانى مىكند، امّا فرمانش مىبرند. به خدا سوگند، دوست دارم معاويه با من بر سرِ شما داد و ستد كند، مثل صرّافىِ درهم و دينار. ده نفر از شما را از من بگيرد و يك نفر از آنان را بدهد!
اى كوفيان! به سه چيز [كه در ميان شماست] و دو چيز [كه در وجود شما يافت نمىشود] گرفتار شدهام. [آن سه چيز كه در شماست، اين كه] كَرانى هستيد گوشدار، گُنگهايى هستيد زباندار و كورانى هستيد چشمدار! [و آن دو خصلت كه در شما نيست، اين كه] نه هنگام كارزار، آزادگان صادقيد و نه هنگام بلا،
برادرانى مورد اعتماد!
دستانتان خاك آلود و پريشان باد، اى همسانان شترانى كه ساربانشان را گم كردهاند، كه از هرسوى جمعشان كنند، از سوى ديگر پراكنده مىشوند!
به خدا سوگند، گويا شما را چنين مىبينم و مىپندارم كه اگر آتش جنگ بر افروزد و درگيرى گرم شود، از دور پسر ابوطالب چنان جدا و پراكنده شويد كه زن هنگام زايمان از فرزندش جدا مىشود! همانا من از پروردگارم گواه روشن دارم و بر راه راست پيامبر خويشم. همانا من بر راه استوار و روشنم و آنرا مىپويم.(1)
نمىدانم ديگر چه دردى از اين بالاتر براى يك امام وجود دارد. گاهى مىفرمودند: اگر به تعداد اصحاب بدر (قريب به سيصد و سيزده نفر)، يار داشتم، به جهاد با معاويه مىشتافتم.(2)
اى كاش مصيبت به همين جا ختم مىشد! عدّهاى كه اصلاً امام (ع) را رها كردند و به سپاه معاويه پيوستند.
حال در چنين وضعيّتى، تصوّر كنيد افرادى مانند مالك اشتر و محمد بن ابى بكر به شهادت برسند. وقتى خبر شهادت مالك اشتر به امام (ع) رسيد،
فرمودند:
«مَالِكٌ وَ مَا مَالِكٌ وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ جَبَلًا لَكَانَ فِنْداً وَ لَوْ كَانَ حَجَراً لَكَانَ صَلْداً لَا يَرْتَقِيهِ الْحَافِرُ وَ لَا يُوفِى عَلَيْهِ الطَّائِرُ»(1)
مالك، و چه بود مالك؟! به خدا سوگند، اگر كوه بود، كوهى تك بود و اگر صخره بود، سخت و محكم بود كه هيچ صخره نوردى بر فراز آن نمىتوانست برود و هيچ پرندهاى بر اوج آن نمىتوانست پرواز كند.
و در غم از دست دادن محمد بن ابى بكر نيز فرمودند:
«إِنَّ حُزْنَنَا عَلَيْهِ عَلَى قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ إِلَّا أَنَّهُمْ نَقَصُوا بَغِيضاً وَ نَقَصْنَا حَبِيبا»(2)
همانا اندوه ما بر او به اندازۀ خوشحالى دشمنان بر مرگ اوست، جز اين كه از آنان يك دشمن كاسته شد و از ما يك دوست.
داستان شهادت او هم واقعاً دردناك و براى معاويه و اطرافيانش مايۀ ننگ و سياهرويى تمام بود؛ او را درون پوست الاغى كردند و به آتش كشيدند.(3)
مصيبت ديگرى كه در اين دوران، رنج امام را تشديد مىكرد، شبيخونهاى عمّال معاويه بود كه به دستور او مىخواستند بلاد اسلامى را ناامن كنند. پس از آن كه معاويه، تلخى شكست در جبهۀ صفّين را چشيد، به اين نتيجه رسيد
كه توان برخورد رو در رو با امام (ع) را ندارد. لذا براى رسيدن به اهداف و
مطامع شوم خود، راه ديگرى در پيش گرفت؛ راه و سياستى غير اسلامى و غير انسانى در برخورد با امام (ع)؛ از قبيل: ترور، آتش زدن خانهها، غارت اموال، ايجاد رعب و هراس در ميان مردم و سلب امنيّت از شهرهاى اسلامى و...
معاويه از اين كار چند هدف را دنبال مىكرد:
مأيوس ساختن مردم از حكومت على (ع) و در هم شكستن مقاومت آنان و جلوگيرى از تداوم حمايت آنان از امام (ع).
سلطه يافتن بر جاهايى كه موقعيّت سياسى مهمّى داشتند؛ مثل بصره و مصر.
وا داشتن امام (ع) به مقابله به مثل و از بين بردن قداست امام (ع) در اذهان عمومى مردم.
آن چه به اين سياست خطرناك كمك كرد، شهادت گروهى از فرماندهان لشكر امام (ع) از يك طرف و خستگى سپاه ايشان و سرپيچى آنها از اطاعت فرماندهشان از طرف ديگر بود. ولى امام (ع) در آن شرايط حسّاس هم سرِ سوزنى از مرز عدالت، تجاوز نكرد.
از جمله، معاويه، «بُسْر بن ابى اَرطات»(1)را با سه هزار نفر فرستاد و به او گفت: به مدينه برو و اهل آن را آواره كن، به هر كه رسيدى او را بترسان و اگر مالى داشت و در اطاعت ما نبود، غارتش كن. به مردم مدينه چنين وانمود كن
كه قصد جانشان را كردهاى. سپس به مكّه برو و مردم بين مكّه و مدينه را به وحشت بيانداز و آنان را آواره و پراكنده كن. سپس به صنعا برو، كه آن جا
1) . نام او را «بسر بن ارطات» هم گفتهاند.
پيروانى داريم و نامۀ آنان به من رسيده است.
بُسر رفت. به هيچ قبيلهاى نمىرسيد مگر آن كه طبق دستور معاويه با آنان رفتار مىكرد تا آن كه به مدينه رسيد. فرماندار مدينه ابو ايّوب انصارى بود كه از مدينه فرار كرد.
بُسر وارد مدينه شد و خانههايى را خراب كرد. سپس به مكّه و يمن رفت. فرماندار امام در يمن عبيد اللّه بن عبّاس بود.
بُسر وارد يمن شد. عبيد اللّه بن عبّاس از يمن فرار كرده بود و «عبد اللّه بن عبد المدانِ حارثى» را به جاى خود گذاشته بود. بُسر آمد و او و پسرش مالك بن عبد اللّه را كشت. عبيد اللّه بن عبّاس دو پسرش «عبد الرحمان» و «قُثَم» را نزد مادر آن دو گذاشت و مردى از كنانه را هم به جاى خود گذاشته بود.
وقتى بُسر به نزد آن زن رسيد، دو پسر عبيد اللّه را خواست تا آنان را بكشد. آن مردِ كنانى شمشيرش را كشيد و گفت: به خدا سوگند، در دفاع از اين دو كشته مىشوم تا عذرى نزد خدا و مردم داشته باشم. با شمشيرش به زد و خورد پرداخت تا كشته شد.
زنانى از بنى كنانه بيرون آمدند و گفتند: اى بُسر! مردان مىجنگند، بچهها چه كردهاند؟ به خدا سوگند، در جاهليّت هم كودكان را نمىكشتند.
بُسر گفت: به خدا سوگند، تصميم داشتم شما زنان را نيز بكشم. آن دو
كودك را جلو آورد و سرشان را بُريد.(1)
وقتى خبر هجوم بسر به يمن، به امام (ع) رسيد، فرمودند:
1) . تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 197 (با تلخيص).
خبر يافتهام كه بُسر بر يمن وارد گشته است. به يقين و سوگند به خدا، چنين مىپندارم كه اين قوم بر شما چيره شوند، به خاطر وحدتى كه بر باطلشان دارند و پراكندگىاى كه شما در راه حقّتان داريد، و بهخاطر نافرمانى شما پيشواى حقّتان را و پيروى آنان پيشواى باطلشان را، و به خاطر امانتدارى آنان و خيانت شما، و به خاطر اصلاحگرى آنان در شهرهايشان و فساد انگيزى شما. من اگر يكى از شما را بر يك قدحى چوبى امين بشمارم، بيم آن دارم كه بند آن را برُبايد!
خدايا! اينان از من خسته شدهاند، من هم از اينان به ستوه آمدهام. من از آنان دلتنگ شدهام و آنان از من. مرا به بهتر از اينان جايگزين ببخش و اينان را به بدتر از من جايگزين بده.
خدايا! دلهايشان را آب كن، آنگونه كه نمك در آب، ذوب مىشود. به خدا سوگند، دوست داشتم به جاى شما هزار سوار از فرزندان «فراس بن غنم»(1)داشتم.(2)
گروهى از خوارج كه از جنگ نهروان جان سالم به در برده بودند، در مكّه جمع شدند و با هم عهد بستند كه انتقام خون نهروانيان را از على، معاويه و عمرو عاص بگيرند. اينان عهد بستند كه پس از پايان حج بهدنبال اينكار بروند.
قرار شد عبدالرحمان بن ملجم، اميرالمؤمنين على (ع) را، بُرَك بن عبد اللّه تميمى معاويه را و عمرو بن بكر تميمى هم، عمرو عاص را بكشد. زمان انجام اين كار را هم شب نوزدهم ماه مبارك رمضان تعيين كردند و از هم جدا شدند.
از دو نفرى كه قرار بود معاويه و عمرو عاص را به قتل برسانند، يكى از آنان در حال ركوع بر معاويه ضربهاى زد كه به پايش خورد و نمرد كه ضارب دستگير و كشته شد. نفر دوّم هم به سراغ عمرو عاص رفته بود، امّا آن روز عمرو عاص بيمار بود و كس ديگرى را به نام خارجه بن أبى حبيبه به جاى خود فرستاد تا نماز بخواند. ضارب هم كه خبر نداشت، اشتباهاً او را زد. او را گرفتند و نزد عمرو عاص آوردند. عمرو عاص او را كشت. خارجه هم روز دوّم در اثر ضربت از دنيا رفت.
ابن ملجم براى عملى كردن تصميمش به كوفه آمد و به ديدار مردى از همفكرانش رفت و در آن جا با دخترى به نام «قُطام» كه از زيباترين زنان زمان خود بود و پدر و برادرش در جنگ نهروان كشته شده بودند، برخورد كرد. وقتى ابن ملجم او را ديد، شيفتۀ او شد و از او خواستگارى كرد.
قطام گفت: مهريّۀ من، سه هزار درهم، يك غلام نوجوان، يك خدمتگزار و
كشتن على بن ابى طالب است كه اگر او را كُشتى، دلم را آرام كردهاى!
ابن ملجم گفت: به خدا سوگند، جز براى همين خواسته كه كشتن على بن ابى طالب باشد، به اين شهر نيامدم. پس خواستهات را مىپذيرم.
قرار شد چند نفر ديگر در اين راه كمككار اين ملعون باشند. خود وى نزد مردى از همفكران خود به نام «شبيب بن بجره» رفت و به او گفت: مىخواهى به شرافت دنيا و آخرت برسى؟
گفت: چطور؟
گفت: در كشتن على بن ابى طالب، به من كمك كن.
شبيب به او گفت: چگونه مىخواهى او را بكشى؟
گفت: در مسجد بزرگ كوفه كمين مىكنيم و وقتى براى نماز صبح بيرون آمد، او را مىكشيم و انتقام خون برادرانمان را مىگيريم. شبيب نيز قبول كرد.
شب چهارشنبه نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى در مقابل دربى كه امام على (ع) از آن جا براى نماز وارد مىشدند، نشستند.
پيش از آن، تصميم خود را براى كشتن اميرمؤمنان (ع) با «اشعث بن قيس» هم در ميان گذاشته بودند، او هم قبول كرده بود كه با آنان همكارى كند.(1)
اُمّ كلثوم دختر امام (ع) مىگويد: در شب نوزدهم، هنگام افطار يك سينى كه دو قرص نان جو و ظرفى كه در آن شير و نمكِ ساييده بود، نزد امام (ع) گذاشتم. بعد از نماز، به دقّت به سفرۀ افطار نگاه كردند، سرشان را تكان دادند و
1) . الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص 17.
به شدّت گريستند و فرمودند: دخترم! فكر نمىكردم كه دخترى به پدرش بدى كند، آن طور كه تو به من بدى كردى.
گفتم: كدام بدى، پدرم؟!
فرمودند:
دخترم! دو نوع غذا در يك سينى جلوى پدرت مىگذارى؟ آيا مىخواهى فرداى قيامت، توقّف من در برابر خداوند طول بكشد؟ دوست دارم كه از برادرم و پسر عمويم پيامبرخدا (ص) پيروى كنم كه تا زنده بود، هرگز دو غذا در يك سينى جلويش نگذاشتند.
دخترم! هيچكس نيست كه خوراك و نوشيدنى و پوشاكش خوب و دلپذير باشد، مگر آن كه روز قيامت، توقّفش در پيشگاه خدا بيشتر به طول مىانجامد.
دخترم! در حلال دنيا حساب است و در حرامش عِقاب.
.... دخترم! به خدا چيزى نمىخورم مگر اين كه يكى از اين دو غذا را بردارى.
وقتى يكى را برداشتم، رو به سفره كردند و نان را با نمك خوردند. سپس خداوند را حمد و ثنا گفتند و به نماز ايستادند و همچنان در ركوع و سجود و نيايش و ناليدن به درگاه خداى سبحان بودند. دم به دم بيرون مىرفتند، نگاهشان را به آسمان مىانداختند، به ستارگان چشم مىدوختند و مىگفتند: به خدا كه نه دروغ گفتهام و نه به من دروغ گفتهاند. اين همان شبِ موعود است. دوباره به عبادتگاه خويش بر مىگشتند و مىگفتند: خدايا! مرگ را بر
من مبارك گردان.
بسيار «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ» و «لا حول و لا قوة إلاّ باللّه العلى العظيم» مىگفتند و بر پيامبر (ص) و خاندانش درود مىفرستادند و زياد استغفار مىكردند.
وقتى ديدم كه ايشان بى تاب و نالان هستند و بسيار ذكر و استغفار مىگويند، آن شب همراه ايشان خوابم نبرد. گفتم: پدر، چرا امشب نمىخوابيد؟
فرمودند: دخترم، پدرت دلاوران را كشته و به صحنههاى خطر وارد شده و هرگز نترسيده است و هيچ شبى مثل امشب، رعب و هراس در دلم نيفتاده است.
سپس گفتند: إنّا للّه وإنّا إليه راجعون.
گفتم: پدر! چرا از اوّل امشب، مدام خبر از مرگ مىدهيد؟
فرمودند: دخترم! اجل نزديك شده.
اُمّ كلثوم مىگويد: گريه كردم.
فرمودند: دخترم! گريه مكن. اين سخن را جز به دليل عهد و سخنى كه پيامبر (ص) با من فرموده است، نگفتم.
سپس سر بر زانو گذاشتند و چُرت زدند. چون چشم باز كردند، گفتند: دخترم! وقتى هنگام اذان نزديك شد، خبرم كن.
دوباره به نماز و دعا و نيايش به درگاه خداى متعال پرداختند كه از اوّل شب، همين حالت را داشتند.
مراقب وقت اذان بودم. وقتى زمان اذان شد، همراه ظرفى آب نزد ايشان آمدم. بيدارشان كردم. وضو گرفتند، برخاستند، جامهشان را پوشيدند، در را باز
كردند و به حياط خانه رفتند. در خانه مرغابىهايى بود كه به برادرم حسين (ع)
هديه شده بود. وقتى به حياط رفتند، مرغابىها به دنبال آن حضرت بال زنان و فرياد زنان بيرون رفتند، در حالى كه پيش از آن شب، فريادى نزده بودند.
امام (ع) فرمودند: لا إله إلاّ اللّه! ناله زنانى كه به دنبال آنها نوحه كنانى خواهند بود و صبح فردا قضاى الهى آشكار مىشود.
سپس فرمودند: دخترم! تو را به حقّى كه بر گردنت دارم، اينها را آزاد كن. حيواناتِ زبان بستهاى را نگه داشتهاى كه هرگاه گرسنه يا تشنه شوند، نمىتوانند حرف بزنند. يا به آب و غذايشان برس، يا آزادشان كن تا از خس و خاشاك زمين بخورند.(1)
اميرالمؤمنين (ع) به مسجد آمدند. رسم حضرت اين بود كه اذان مىگفتند. آن روز هم خود اميرالمؤمنين (ع) اذان صبح را گفتند و از مأذنه پايين آمدند. ركعت اوّل نماز بود كه ابن ملجم ملعون شمشيرى بر فرق مبارك حضرت زد؛ شمشيرى كه چندين روز آن را در زهر گذاشته بود.
مردم جمع شدند و ابن ملجم را گرفتند، آوردند خدمت حضرت. خطاب به او فرمودند: اى دشمن خدا! آيا به تو نيكى نكرده بودم؟
گفت: چرا.
فرمودند: پس چه چيزى تو را بر اين كار وا داشت؟
گفت: چهل روز تيغ خود را تيز كردم و از خدا خواستم كه با آن، بدترينِ خلقش كشته شود!
حضرت فرمودند: جز اين نمىبينم، كه با همين تيغ كشته مىشوى و تو را
1) . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 42، صص 276-278 (با تلخيص).
نمىبينم، جز اين كه از بدترين مخلوقات خدايى.(1)
همچنين خطاب به اطرافيان فرمودند: از همان چه من مىخورم به او هم بدهيد. اگر زنده ماندم كه خودم در مورد او تصميم مىگيرم. اگر مُردم، تنها يك ضربه به او بزنيد، نه بيشتر.(2)
حضرت، دو روز در بستر بودند. اطبّا ايشان را معاينه كردند، امّا ضربه آنقدر كارى بود كه درمان اثرى نداشت. در لحظات آخر عمر شريفشان هم مدام ذكر شريف «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ» را بر زبان داشتند تا اين كه از دنيا رحلت فرمودند.(3)
درود خدا بر روان پاك حضرتش.
اين فصل كه فوقالعادّه ارزشمند نيز مىباشد، در مورد وصيّتى است كه اميرالمؤمنين (ع) در شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان بيان فرمودند(1)و بعد از آن، به شهادت رسيدند. معلوم است وقتى فصيح و بليغى مانند اميرالمؤمنين (ع) در حسّاسترين موقعيّت، اين وصيّت را ايراد كرده باشند، بايد بهترين وصيّتها باشد.
اين وصيّتنامه يك منشور الهى - سياسى است و مركّب از ده فصل مىباشد كه به طور فشرده آن را بررسى خواهيم كرد.
فصل اوّل در مورد سفارش به تقوا است كه دو مرتبه بر آن پافشارى كردهاند. ابتدا خطاب به فرزندانشان امام حسن و امام حسين (ع) مىفرمايند:
«أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ»
و در دو سطر بعد دوباره مىفرمايند:
«أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِى وَ أَهْلِى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِى بِتَقْوَى اللَّهِ»
شما را و همۀ فرزندانم و كسانم و آن كسى را كه اين نامۀ من به او برسد، سفارش مىكنم به تقواى الهى.
اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه در مورد تقوا بسيار صحبت كرده و بر روى
1) . نهج البلاغة، نامۀ 47، ص 421.
آن بسيار پافشارى دارند. تقوا يعنى اينكه يك مسلمان بايد به واجباتش اهميّت بدهد، مخصوصاً نماز و مخصوصاً حجاب براى خانمها. به مستحبّات اهميّت بدهد به اندازهاى كه ضرر به دنيايش نخورد، مخصوصاً نماز شب، نماز اوّل وقت، نماز جماعت در مسجد، خواندن قرآن، سر و كار داشتن با دعا و مهمتر از همۀ اينها خدمت به خلق خدا. از گناه هر چند كوچك باشد، اجتناب كند و اگر گناهى از او سر زد، فوراً توبه كند. به اين مىگويند تقوا. و اميرالمؤمنين (ع) در مورد اين تقوا، كه تفسيرش بيان شد، خيلى اصرار دارند. اوّلين چيزى هم كه در اين وصيّتنامه به آن متذكّر شدهاند، همين تقواست.
قرآن هم روى تقوا بسيار پافشارى دارد. از نگاه قرآن اصلاً بهشت براى متّقين ساخته شده است. مىفرمايد:
وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ(1)
و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمانها و زمين است [و] براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد.
در جاى ديگر مىفرمايد:
إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ(2)
در حقيقت، مردم پرهيزگار در ميان باغها و نهرها، در قرارگاه صدق، نزد پادشاهى توانايند.
مقام عنداللّهى كه بالاترين مقام است، مخصوص متّقين است.
از ديدگاه قرآن كريم، كسانى هم كه در دنيا زندگى شيرين و بدون غم و غصّه و اضطراب خاطر مىخواهند، بايد به تقوا رو بياورند. مىفرمايد:
فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ(1)
پس اگر مىدانيد، كدام يك از [ما] دو دسته به ايمنى سزاوارتر است؟ كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالودهاند، ايمنى از آنِ آنان است و ايشان راه يافتگانند.
اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ تعبير ديگرى از متّقين است.
متّقى حتماً امنيّت دل دارد؛ چون دست عنايت خدا همراه اوست و هر كس دست عنايت خدا با او باشد، معلوم است كه غم و غصه و نگرانى در او راه ندارد.
بالأخره وعده مىدهد و مىفرمايد:
وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ(2)
و هر كس تقواى الهى پيشه كند، [خدا] براى او راه بيرونشدنى قرار مىدهد و از جايى كه حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند.
اميرالمؤمنين (ع) در حقيقت در ابتداى اين وصيّتنامه مىفرمايند: شيعيان من، اگر دنيا مىخواهيد، تقوا. اگر آخرت مىخواهيد، تقوا. اگر على (ع) را مىخواهيد، تقوا. اگر رفتن به بهشت و آب كوثر از دست على (ع) نوشيدن را مىخواهيد، تقوا.
فصل دوّم مربوط به قرآن است. مىفرمايند:
«وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الْقُرْآنِ لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ»
دو مرتبه ما را به خدا قسم مىدهد كه قرآن را فراموش نكنيم. كار به آن جا نرسد كه غير مسلمانان به قرآن عمل كنند و شما عقب بمانيد. به قرآن اهميّت بدهيد. اهميّت به قرآن هم به اين است كه صبح و شب قرآن بخوانيم. خواندن قرآن فقط مخصوص ماه مبارك رمضان نباشد؛ هميشه با كتاب خدا انس داشته باشيم. سر كار قرآن بخوانيم. شب وارد خانه مىشويم، قرآن بخوانيم. به رختخواب كه مىرويم، قرآن بخوانيم. مسابقۀ قرآن برگزار كنيم. قرآن را حفظ كنيم. و مهمتر از آن، تفسير آن را بدانيم. و كم كم برسيم به آنجا كه خودمان از قرآن برداشت و فهم داشته باشيم. و بالاتر از همۀ اينها، به قرآن عمل كنيم.
قبلاً در بحث روايت ثقلين آمد كه پيامبراكرم (ص) در مواقع خاص مىفرمودند: قرآن و عترت را در بين شما گذاشتم. اگر هدايت مىخواهيد، با تمسّك به اين دو، حاصل مىشود. قرآن كتاب قانون اسلام است كه مانند آن تا به حال نيامده است. بالاترين معجزۀ پيامبر (ص) است و همه چيز هم دارد.
وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرىٰ لِلْمُسْلِمِينَ(1)
و اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگر است، بر تو نازل كرديم.
1) . نحل / 89.
مرحوم كلينى (رحمه الله) در اصول كافى، كتاب فضل قرآن، روايتى از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده است كه بسيار پر معناست. حضرت فرمودند:
«فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ»
وقتى غم و غصّهها و بلاها مثل شب تاريك بر شما هجوم آورد، وقتى مشكلات و گرهها يكى پس از ديگرى برايتان اتّفاق افتاد، به قرآن تمسك كنيد تا مشكلاتتان رفع شود. در ادامه مىفرمايند:
«فَإِنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ مَاحِلٌ مُصَدَّقٌ»
همان طور كه اهل بيت (ع) در روز محشر شفاعت مىكنند، قرآن هم شفاعت مىكند؛ شفاعت كسانى را كه به آن عمل كرده باشند. همچنين نفرين مىكند به كسانى كه با آن سر و كار نداشتهاند و نفرين او هم پذيرفته مىشود.
«وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَى الْجَنَّة وَمَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُسَاقَهُ إِلَى النَّار»(1)
اگر كسى قرآن را سرمشق زندگىاش قرار دهد، بهشت او از همان جا شروع خواهد شد؛ يعنى دنيايش هم بهشت است تا به بهشت موعود برسد. از طرف ديگر، اگر كسى به قرآن پشت كند، جهنّمش از همان جا آغاز مىشود تا به جهنّم موعود برسد.
لذا به همۀ شما سفارش مىكنم با قرآن سر و كار داشته باشيد، قرآن بخوانيد، تفسير قرآن بخوانيد و به دستورات آن عمل كنيد. اگر به قرآن عمل كنيد، چشم بصيرت پيدا مىكنيد و مىتوانيد نور آن را ببينيد. قرآن نور دارد.
خدا رحمت كند مرحوم كربلايى كاظم را. در زمان استاد بزرگوار ما، حضرت
1) . الكافى، ج 2، ص 599.
آيت الله العظمى بروجردى (قدس سره) به قم آمد. سواد الفبا نداشت، امّا با عنايت امام زمان «ارواحنافداه» حافظ قرآن شده بود. اين شخص، نور قرآن را مىديد؛ يعنى كلمات قرآن را در بين جملات ديگر از همين نورش تشخيص مىداد.
قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ(1)
قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است.
ما كور هستيم و الاّ نور قرآن را مىديديم. خلاصه، قرآن را در خانههايتان و در جامعه زنده كنيد.
حضرت در فصل سوّم وصيّتنامه مى فرمايند:
«وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الصَّلَاة فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ»
شما را به خدا، شما را به خدا، به نماز اهميّت بدهيد؛ چون اين نماز ستون دين شماست.
اگر يك خيمه ستون وسط نداشته باشد، سر پا نمىايستد و مىافتد. ستون خيمۀ اسلام، نماز است. هر كس نماز نخواند و يا آن را سبك بشمارد، مسلمان واقعى نيست. به نماز اهميّت بدهيد؛ اوّل وقت، در مسجد و به جماعت بخوانيد. قرآن كريم مىفرمايد:
فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ(2)
پس واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غافلند.
عايشه مىگويد: تا قبل از اين كه وقت نماز شود، ما با پيامبر صحبت مىكرديم و او هم با ما صحبت مىكرد، امّا همين كه وقت نماز مىشد، ديگر نه او ما را مىشناخت و نه ما او را مىشناختيم.(1)
امام صادق (ع) به نقل از امام زين العابدين (ع) در توصيف امام حسن مجتبى (ع) مىفرمايند:
«وَ كَانَ إِذَا قَامَ فِى صَلَاتِهِ تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهُ بَيْنَ يَدَىْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَل»(2)
و چون به نماز مىايستاد، برابر خداوند لرزه بر اندامش مىافتاد.
دانشگاه، حوزه، بازار، همه و همه موقع نماز بايد بگوييم: نماز و نه چيز ديگر. موقع نماز بايد فداى نماز شويم. معنا ندارد اوّل وقت نماز، مشغول كار ديگرى شويم. اين با مسلمانى سازگار نيست. همه چيز بايد فداى نماز شود.
حضرت در ادامه، در فصل چهارم مىفرمايند:
«وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى الْجِهَادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ»
شما را به خدا، شما را به خدا، با اموالتان، جانتان و زبانتان در راه خدا جهاد كنيد.
در ادامه، مصاديق جهاد را بر مىشمرند:
«وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ»
بر شما باد به يكديگر پيوستن و به هم بخشيدن. مبادا از هم روى برگردانيد و پيوند ميان خودتان را قطع كنيد.
اگر ديديد معروفى دارد از بين مىرود يا منكرى زنده شده، امر به معروف و نهى از منكر كنيد. اينها همه يك نوع جهاد است.
«لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُمْ»
امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه اگر اين دو را فراموش كنيد، اشرار بر شما مسلّط خواهند شد و در آن زمان هر چه دعا كنيد، مستجاب نمىشود.
قرآن كريم مىفرمايد:
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ(1)
شما بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد: به كار پسنديده فرمان مىدهيد، و از كار ناپسند باز مىداريد.
جامعهاى كه امر به معروف و نهى از منكر در آن مرده باشد، جامعۀ اسلامى نيست؛ جامعهاى است بى تفاوت كه دنياى آن جهنّم است چه رسد به آخرتش. مگر مىشود در يك جامعۀ اسلامى، علناً گناه كنند، ظلم كنند و بقيّه بگويند: به من چه؟! متأسّفانه شبيه اين جملات الآن در جامعۀ ما پيدا شده است. اين بالاترين بلاهاست. ديگر نياز نيست دشمن زحمت بكشد و ما را نابود كند؛ سرانجامِ همين بى تفاوتى، نابودى است.
1) . آل عمران / 110.
فصل پنجم وصيّتنامه، سفارش به خانۀ خدا و حجّ است:
«وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا»
شما را به خدا، شما را به خدا، به خانۀ پروردگارتان اهميّت بدهيد. تا زندهايد آن را خالى نگذاريد؛ كه اگر حرمت آن را نگاه نداريد، به عذاب خدا گرفتار خواهيد شد.
اهميّت به خانۀ خدا به اين است كه آن را زنده نگه داريم و به حج، آن طور كه خدا از ما خواسته و مد نظرش بوده، توجه كنيم. هدفمان از حج تفريح نباشد. حجّ موقعيّتى براى اجتماع و اتّحاد مسلمانان عليه استكبار جهانى است.
سفارش ششم اميرالمؤمنين (ع) به اصلاح ميان مسلمانان است:
«أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِى وَ أَهْلِى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِى صَلَاحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ فَإِنِّى سَمِعْتُ جَدَّ كُمَا (ص) يَقُولُ صَلَاحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّة الصَّلَاة وَ الصِّيَامِ»
شما و همۀ فرزندانم و كسانم و آن را كه نامۀ من به او رسد، سفارش مىكنم به... آشتى با يكديگر، كه من از جدّ شما (ص) شنيدم كه مىگفت: «آشتى دادن ميان مردمان بهتر است از نماز و روزۀ ساليان».
«اصلاح ذات البين» دو معنا دارد:
يكى اين كه همه با هم متّحد شويم و جناحبندى و اختلاف و كينهتوزى
ميان ما نباشد. كه قرآن كريم در اينباره مىفرمايد:
قُلْ هُوَ اَلْقٰادِرُ عَلىٰ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ(1)
بگو: «او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى [ديگر] بچشاند.
و هميشه يكى از نقشههاى استكبار همين تفرقه انداختن ميان مسلمانان بوده است. در مورد فرعون آمده است:
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِي اَلْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ مِنَ اَلْمُفْسِدِينَ(2)
فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت، و مردمِ آن را طبقه طبقه ساخت؛ طبقهاى از آنان را زبون مىداشت: پسرانشان را سر مىبريد، و زنانشان را [براى بهرهكشى] زنده بر جاى مىگذاشت، كه وى از فسادكاران بود.
اصلاح ذات البين يعنى اين كه همه با هم برادر باشيم و به جاى كوبيدن يكديگر، در كنار هم باشيم. مصداق اين فرمودۀ قرآن باشيم كه:
وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّٰهِ جَمِيعاً وَ لاٰ تَفَرَّقُوا(3)
و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.
در ادامۀ همين آيه مىفرمايد:
وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَة مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها
و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد، آن گاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد؛ و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد.
اگر اختلاف و دشمنى آمد، مثل اين است كه لب درّهاى نشسته باشيد كه مشرف بر آتش است. به راستى اگر مسلمانان به اين آيه عمل مىكردند، الآن كارشان به اين جا نمىرسيد كه يك عدّه قليل به نام حزب صهيونيست آنها را ذليل كنند. سر چشمۀ همۀ اين بدبختىها اختلاف و دشمنى ميان خود مسلمانان است.
معناى ديگر اصلاح ذات البين اين است كه اختلاف و تبعيض و تفاوت بين طبقات جامعه نباشد. جامعه به گونهاى باشد كه حداقل همه از ضروريات زندگى بهرهمند باشند.
پيامبر اكرم (ص) مىفرمايند:
«الْمُؤْمِنُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ إِذَا اشْتَكَى تَدَاعَى عَلَيْهِ سَائِرُ جَسَدِهِ»(1)
مؤمن نسبت به مؤمنان چون سر نسبت به تن است؛ وقتى از دردى شكايت كند، اعضاى تنش همديگر را به يارى او خوانند.
و شبيه مضمون اين روايت در ميان روايات، بسيار است. اين شعرى كه
1) . شرح نهج البلاغة، ج 14، ص 233.
سعدى گفته، از همين روايت گرفته است:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
سفارش هفتم اميرالمؤمنين (ع) در مورد يك مصداق خاص از سفارش قبلى است. مىفرمايند:
«اللَّهَ اللَّهَ فِى الْأَيْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَا يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُم»
شما را به خد، شما را به خدا در مورد يتيمان. آنان را گاه گرسنه و گاه سير نداريد و پيش خود ضايعشان مگذاريد.
نگذاريد گرد يتيمى بر چهرۀ يتيمان مخصوصاً خانوادۀ شهدا بنشيند. قرآن كريم مىفرمايد:
أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذٰلِكَ اَلَّذِي يَدُعُّ اَلْيَتِيمَ(1)
آيا كسى را كه [روزِ] جزا را دروغ مىخواند، ديدى؟ اين همان كس است كه يتيم را به سختى مىراند.
كسى را كه به حال يتيمان رسيدگى نكند، نامسلمان مىشمارد. همۀ مردان مسلمان بايد براى يتيم مانند يك پدر مهربان و همۀ زنان بايد براى او مانند يك مادر مهربان باشند.
1) . ماعون / 2-1.
سفارش هشتم هم مصداق خاصى است از اصلاح ذات البين.
«وَ اللَّهَ اللَّهَ فِى جِيرَانِكُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِيَّة نَبِيِّكُمْ مَا زَالَ يُوصِى بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ»
شما را به خدا، شما را به خدا، به همسايگان خود توجه داشته باشيد كه سفارش شدۀ پيامبر شمايند. آن قدر در مورد همسايه سفارش مىكرد كه گمان كرديم براى آنان ارثى تعيين خواهد كرد.
در روايتى، پيامبراكرم (ص) حد همسايگى را چهل خانه از هر طرف تعيين كردهاند.(1)حالا كار به جايى رسيده كه تا چهار خانه آن طرفتر را نمىشناسيم، چه رسد به آن كه بخواهيم به حال آنان رسيدگى كنيم.
حضرت در فراز نهم وصيّتنامه مىفرمايند:
«وَ قُولَا بِالْحَقِّ وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»
حق را بگوييد و براى پاداش آن جهان كار كنيد. با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار. مواظب باشيد به خاطر منافع گروهى ناحق نگوييد.
قرآن كريم مىفرمايد:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدٰاءَ لِلّٰهِ وَ لَوْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ أَوِ اَلْوٰالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللّٰهُ أَوْلىٰ بِهِمٰا فَلاٰ تَتَّبِعُوا اَلْهَوىٰ
1) . عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ كُلُّ أَرْبَعِينَ دَاراً جِيرَانٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِه (الكافى، ج 2، ص 669)
أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً(1)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، پيوسته به عدالت قيام كنيد و براى خدا گواهى دهيد، هر چند به زيان خودتان يا [به زيان] پدر و مادر و خويشاوندان [شما] باشد. اگر [يكى از دو طرفِ دعوا] توانگر يا نيازمند باشد، باز خدا به آن دو [از شما] سزاوارتر است؛ پس، از پىِ هوس نرويد كه [در نتيجه از حق] عدول كنيد. و اگر به انحراف گراييد يا اعراض نماييد، قطعاً خدا به آن چه انجام مىدهيد، آگاه است.
نمونۀ خلاف اين مطلب كه امروزه زياد به چشم مىخورد، غشّ در معامله است. همين كه مورد معامله را طورى تزيين كنند كه ظاهرش زيبا باشد، امّا در باطن خراب. ميوه را كه نگاه مىكنى، رويش بهترين ميوه است، امّا زير آن بدترين ميوهها را گذاشتهاند. در حالى كه پيامبر اكرم (ص) مىفرمايند:
«لَيْسَ مِنَّا مَنْ غَشَّ مُسْلِماً»(2)
هر كس مسلمانى را فريب دهد، از ما نيست.
يا در روايت ديگرى مىفرمايند:
«مَنْ غَشَّ الْمُسْلِمِينَ حُشِرَ مَعَ الْيَهُودِ يَوْمَ الْقِيَامَة لِأَنَّهُمْ أَغَشُّ النَّاسِ
لِلْمُسْلِمِينَ»(3)
هر كس مسلمين را فريب دهد، با يهود محشور مىشود؛ چون آنان هم با مسلمانان بيشترين غش را انجام مىدادند.
دهمين سفارشى كه حضرت در اين وصيّتنامه بر آن پافشارى دارند، نظم در امور است:
«أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِى وَ أَهْلِى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِى بِ -... نَظْمِ أمْرِكُم»
انسان در عمرش از لحظهها هم نبايد بگذرد. البته بايد مراقب باشد كه به افراط كشيده نشود.
پيامبر اكرم (ص) دربارۀ كيفيّت تقسيم ساعات شبانهروز به ابوذر مىفرمايند:
«وَ عَلَى الْعَاقِلِ مَا لَمْ يَكُنْ مَغْلُوباً عَلَى عَقْلِهِ أَنْ يَكُونَ لَهُ أرْبَعُ سَاعَاتٍ سَاعَة يُنَاجِى فِيهَا رَبَّهُ وَ سَاعَة يُفَكِّرُ فِى صُنْعِ اللَّهِ تَعَالَى وَ سَاعَة يُحَاسِبُ فِى نَفْسِهِ فِيمَا قَدَّمَ وَ أخَّرَ وَ سَاعَة يَخْلُو فِيهَا لِحَاجَتِهِ مِنَ الْحَلاَلِ فِى الْمَطْعَمِ وَ الْمَشْرَبِ»(1)
سزاوار است براى عاقل اگر مغلوب هواى نفس نباشد كه شبانه روز خود را چهار قسمت نمايد. در يك قسمت با پروردگار خود مناجات كند. در قسمت ديگر دربارۀ مخلوقات خداوند به تفكر بنشيند. در قسمت سوم،
حساب نفس خود را نمايد تا ببيند چه كرده. قسمت آخر را هم صرف نيازهاى حلال خود از قبيل خوردنىها و نوشيدنىها كند.
بايد در زندگى منظّم بود. حضرت امام قريب به پانزده سال در نجف اشرف بودند. در اين مدت، هر روز به حرم اميرالمؤمنين (ع) مىرفتند و زيارت «جامعۀ كبيره» مىخواندند. مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفى (قدسسره) نقل مىكند:
1) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 140.
يك شب هوا خيلى بد بود. ديديم امام رأس ساعت هر شب، مهيّاى رفتن به حرم شدند. گفتيم: آيا اميرالمؤمنين (ع) دور و نزديك دارند؟ فرمودند: نه. گفتيم: امشب كه هوا مناسب نيست، حدّاقل از اين جا زيارت كنيد. با تبسّم فرمودند: مصطفى، اين عادت عوامانه را از ما نگير و رأس ساعت هر شب به حرم مطهّر رفتند.
و همۀ بزرگان كه به مقام بالايى رسيدند، در اثر نظم در كارها بوده است.
در روايتى آمده است كه در روز قيامت انسان قدم از قدم بر نمىدارد مگر آنكه از او مىپرسند جوانىات را در چهراهى صرف كردى.(1)بايد جواب بدهيم.
1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لَا تَزُولُ قَدَمَا عَبْدٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَعٍ عَنْ عُمُرِهِ فِيمَا أَفْنَاهُ وَ شَبَابِهِ فِيمَا أَبْلَاه وَ عَنْ مَالِهِ مِنْ أَيْنَ كَسَبَهُ وَ فِيمَا أَنْفَقَهُ وَ عَنْ حُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ. (الأمالى (للصدوق)، ص 39)
نتيجهگيرى اخلاقى كه از اين مباحث مىشود و اهتمام به آن براى همه به ويژه نسل جوان امرى ضرورى مىباشد، اينكه تاريخ، معلّم اخلاق بشريّت است.
قرآن كريم در چندين مورد سفارش به سير در عالم مىكند،(1)از جمله مىفرمايد:
قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ ثُمَّ اُنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ (2)بگو در روى زمين بگرديد، سپس بنگريد كه عاقبت تكذيبكنندگان چگونه بوده است!
دليل اين تأكيد قرآن كريم اين است كه انسانها بايد با مطالعۀ احوال گذشتگان، از عاقبت آنان پند و عبرت بگيرند.
همچنين قرآن شريف صرفاً به سفارش بندگان براى سير در تاريخ بسنده نكرده، بلكه در خود قرآن قضاياى متعدّد تاريخى از اوضاع و احوال نسلهاى گذشته آورده شده است.(3)
قضاياى تاريخى كه در قرآن آمده است اهميّت موضوع را روشن مىسازد؛ زيرا قرآن كتاب تاريخ نيست كه بخواهد تاريخ گذشتگان را بازگو نمايد، بلكه
مقصودِ خداوند متعال از نزول آيات تاريخى در قرآن، استفاده اخلاقى بندگان از آيات و عبرت گرفتن آنان از احوال اقوام پيشين است.
بيان تاريخى زندگانى مولاى متّقيان و اميرمؤمنان حضرت على (ع) نيز صرفاً به سبب بازگو كردن تاريخ آن دوران نيست و بايد پندهاى اخلاقى فراوانى از آن گرفته شود. دقّت افراد در تاريخ زندگانى آن حضرت موجب سازندگى و اصلاح اخلاق آنان مىشود. خصوصاً تأمّل و تفكّر در تاريخ پنج سالۀ حكومت اميرالمؤمنين (ع) و قضاياى جنگهاى آن دوران براى اهل سير و سلوك بسيار مفيد و سازنده است.
مهمترين عاملى كه در دوران زندگانى اميرالمؤمنين على (ع) موجب بيست و پنج سال خانهنشين شدن آن حضرت و پس از آن ايجاد موانع گوناگون از جمله تحميل سه جنگ به حكومت اسلامى ايشان شد، رسوخ صفات رذيله در دل كسانى بود كه مرتكب اين اعمال شدند.
وجود صفات رذيلۀ حسادت و رياستطلبى، سقيفۀ بنىساعده را تشكيل داد و شد آنچه نبايد مىشد. جاه طلبى و پول پرستى، جنگ جمل و صفّين را به اميرالمؤمنين (ع) تحميل كرد و جنگ نهروان حاصل عناد و لجاجت بود.
نكته بسيار مهمّ اين است كه افرادى كه اين صفات رذيله را داشتند و با ايستادگى در مقابل ولايت، اينگونه به تاريخ اسلام ضربه زدند، اشخاص دور از ذهنى نبودند، بلكه اكثر آنان همان كسانى بودند كه در صدر اسلام در ركاب پيامبر اعظم (ص) براى پيروزى اسلام شمشير زده بودند و از حيث ظاهر مقدّس
هم بودند، اهل عبادت و نماز شب بودند و بعضى از آنان قبلاً با اميرالمؤمنين (ع) دشمنى ظاهرى نداشتند، بلكه از نزديكان و ياران و حتّى از اقوام ايشان محسوب مىشدند. ولى صفت رذيله آنان را به اين موقعيّت كشاند.
آن كسانى كه در پذيرش حكومت از سوى اميرالمؤمنين على (ع) بسيار اصرار مىورزيدند، وقتى ديدند اميرالمؤمنين (ع) آنان را به رياستى منصوب نمىكنند، به آن حضرت گفتند: لياقت حكومت بر مسلمين را ندارى! و در اثر طوفان صفت رذيلۀ رياست طلبى، جنگ جمل را به ايشان تحميل كردند.
طوفان شهوات و رذائل در جنگ صفّين شديدتر بود. جنگى كه با چندين هزار كشته ضربات مهلكى به مسلمانان و حكومت اسلامى وارد كرد.
قضيّه از آنجا شروع شد كه معاويه، عمرو عاص را احضار كرد. عمرو عاص كه در شيطنت بسيار عجيب بود، فهميد كه معاويه با او چه كارى خواهد داشت. لذا از اوّل شب تا به صبح در اطراف خانهاش قدم زد و فكر كرد و مرتّب با خود زمزمه مىكرد كه اگر به سوى معاويه بروم، جهنّم در انتظار من است و اگر نروم و او را يارى نكنم، به بهشت خواهم رفت. اگر بروم، رياست و پول و شهرت فراوانى به دست مىآورم و نرفتن من يك زندگى همراه با مضيقه و تنگدستى را به همراه خواهد داشت. بالأخره نزديك صبح تصميم شيطانى خودش را گرفت و به ديدار معاويه شتافت.
در خلوتى كه با معاويه داشت، به او گفت تو مىدانى با چه كسى مىخواهى بجنگى؟ مىدانى على كيست؟ اصلاً با چه ابزارى مىخواهى به جنگ او بروى؟
معاويه يك كيسه پول در مقابل او گذاشت و گفت با اين پولها با على
مىجنگم! و دستش را به سوى عمرو عاص دراز كرد و گفت با من بيعت كن و
در اين جنگ همراه من باش. عمرو عاص گفت: در مقابل اين كار چه چيزى عايد من مىشود؟ معاويه گفت: هرچه بخواهى. عمرو عاص گفت: حكومت مصر را مىخواهم. معاويه قبول كرد و با هم بيعت كردند!(1)
معاويه و عمرو عاص هر دو مىدانستند نتيجه اين بيعت و اين شيطنتى كه مىكنند، جهنّم است. امّا رياست طلبى و پول پرستى به آنها اجازه نداد به فكر آخرت باشند و با به راه انداختن جنگ صفّين، آن مصائب را آفريدند و صفحات ننگينى در تاريخ به نام خود ثبت كردند.
بعد هم در اثناى جنگ، وقتى شكست خود را حتمى ديدند، دو شيطان بزرگ با هم تبانى كردند و با بردن قرآن و اشياء شبه قرآن به سر نيزهها، توطئه ديگرى بر پا كردند و امام (ع) و ياران ايشان را به حكم قرآن دعوت نمودند.
يك عدّه لجوج و خودخواه و خود طلب كه در سپاه اميرالمؤمنين (ع) بودند، آمدند در مقابل ايشان و گفتند: ما با قرآن نمىجنگيم. بايد به مالك اشتر فرمان بازگشت بدهيد. هرچه اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: اينها قرآن نيست، اين افراد نمىخواهند عمل به قرآن بكنند، اينها دشمن قرآن هستند، اصلاً دين ندارند، بلكه فقط رياست و شهرت مىخواهند؛ اين جاهلان نپذيرفتند. يعنى صفت رذيله خودخواهى و لجاجت اجازه نداد بپذيرند و بالأخره مانع پيروزى سپاه اسلام شدند.
نگوييد مگر مىشود كسانى اينگونه مانع پيروزى اسلام بر كفر شوند، نگوييد
مگر مىشود به اين صورت در مقابل حقّانيّت اميرالمؤمنين (ع) ايستادگى كرد؟
1) . ن. ك: العقد الفريد، ج 5، ص 92.
آرى مىشود، تاريخ گواهى مىدهد كه مىشود. و عامل آن صفت رذيله است. انسانهاى لجوج، نه تنها در مقابل اميرالمؤمنين (ع) ايستادگى مىكنند، بلكه در طول تاريخ در برابر همه پيامبران الهى ايستادهاند و حتّى قرآن شريف مىفرمايد: در روز قيامت در مقابل خداوند هم قد علم مىكنند:
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ (1)در روزى كه خداوند همه آنها را برمىانگيزد، پس (در آنجا نيز در اثبات اسلامشان) براى خدا سوگند ياد مىكنند آنگونه كه براى شما (در دنيا) سوگند ياد مىكنند، و گمان مىكنند بر پايۀ چيزى هستند (نفاقشان را پايۀ استوارى مىبينند) آگاه باش كه آنها همان دروغگويانند.
در قيامت عدّهاى از مردم كه در دادگاه عدل الهى مردود مىشوند، به خداوند متعال اعتراض مىكنند و مىگويند، اشتباه شده است؛ ما بهشتى هستيم و تو مىخواهى ما را به جهنّم ببرى!
سپس نسبت ظلم به خداوند تبارك و تعالى مىدهند. قرآنمجيد مىفرمايد: اين افراد دروغگو هستند. نظير اين افراد در جامعه فراوان ديده مىشود، توجّه به آن نمىشود وگرنه امثال آن فراوان است. اگر انسان لجوج شد و نتوانست زير بار حقّ برود، در مقابل هر حقّى ايستادگى مىكند. در مقابل امام معصوم و پيامبر و حتّى خداوند مىايستد و با عناد و لجاجت، خود را ارضا مىكند.
در همين جامعه كنونى برخى از افراد هستند كه وقتى در زندگى دچار
1) . مجادله / 18.
شكست مىشوند - معمولاً هم اين شكستها تقصير خودشان است - خدا را ظالم مىدانند. و اگر زمينه و امكانات داشته باشند، با او مىجنگند.
بالأخره آن جاهلان خودسر به همين كارشكنىها هم بسنده نكردند و گفتند بايد دو نفر در ميان اين دو سپاه حَكَم شوند. چه كسى بايد از سوى سپاه حق حَكم شود؟ آيا اميرالمؤمنين ولايت ندارد كه الآن حَكم شود؟ آيا آن آيات كه در شأن آن حضرت نازل شده است را نخوانده بودند، آيا روايات متواتر پيامبر (ص) را نشينده بودند؟ آرى. همۀ فضائل مولا اميرالمؤمنين (ع) را مىدانستند و ايشان را به خوبى مىشناختند. امّا گفتند: بايد يك نفر از طرف ما حَكَم شود و على به حُكم او عمل نمايد. چرا به اينجا رسيدند؟ در اثر لجاجت، در اثر خودخواهى و در اثر عدم ولايت پذيرى.
انسان اگر تابع هوى و هوس، تابع شهوت و تابع لجاجت خودش شد، در مقابل ولايت مىايستد. وقتى شيطان بر كسى مسلّط شد چنين مىشود. شيطان از كم شروع مىكند ولى به كم قانع نيست. بنابراين روز اوّل به انسان نمىگويد در مقابل ولايت ايستادگى كن! ولى به مرور زمان در اثر متابعت از نفس امّاره، انسان را به چنين جايگاه پستى مىرساند.
نتيجۀ حكميّت، نصب معاويه به حكومت شد و اين نصب، حاصل حيلهگرى عمروعاص و نادانى ابوموسى اشعرى بود. پس از آن، همين انسانهاى لجوج گفتند كه ما فريب خورديم و فريب ما تقصير على است. شعار «انِ الحُكم الاّ لله» را سر دادند و گفتند على كافر شده است. آتش فتنه را برافروختند و همه را در
اين آتش سوزاندند. كارشان به آنجا رسيد كه در اطراف شهر كمين مىكردند و
شيعيان اميرالمؤمنين (ع) را بىگناه و با شكنجه مىكشتند.
و بالأخره اميرالمؤمنين على (ع) چشم اين فتنه را درآوردند و اكثر آنان را به هلاكت رساندند. امّا لجاجت و خودپرستى آنان در چند نفر باقى ماند و يكى از آنان ابن ملجم مرادى شد كه عالم اسلام را با خودسرى خود يتيم كرد.
مگر افرادى كه در اين سه جنگ با سپاه حقّ جنگيدند، اهل نماز و روزه و حجّ و شب زندهدارى نبودند؟ مگر دين نداشتند؟ پس چه عاملى باعث شد اينگونه با ولايت بجنگند و چندين هزار نفر را به خاك و خون بكشند و براى حكومت عدل اميرالمؤمنين (ع) مانع ايجاد كنند؟
مهمترين عامل همان صفت رذيله است كه اگر در كسى شعلهور شود، كشتن مسلمان براى او واجب مىشود و تصوّر مىكند با اين جنايت به بهشت مىرود. در تاريخ بوده است، در زمان حاضر هم به وفور يافت مىشود. ببينيد در عصر كنونى، روزانه چند مسلمان، بدون جرم و جنايت در دنيا كشته مىشوند؟
صفت رذيله تا وقتى كه زمينۀ فعاليّت نداشته باشد، با انسان كارى ندارد. ولى وقتى طوفانى شد و قدرت پيدا كرد، ديگر مقدّس و غير مقدّس و مسلمان و كافر نمىشناسد. در هر كسى يك صفت رذيله طغيان كند، او را تابع خود مىكند و اگر بتواند دنيا را نابود مىكند تا صفت رذيلهاش ارضا شود. فرقى هم نمىكند كداميك از صفات رذيله باشد. فقط كافى است يكى از صفات رذيله در كسى شعلهور شود، آن وقت حاضر است دو ثلث جهان را نابود كند تا بر ثلث
ديگر جهان حكومت نمايد. امّا عمدۀ صفات رذيله، ناشى از پرستش بت درون
انسان است. خود خواهى، خود پسندى، منيّت داشتن و خود را مقدّم بر ديگران دانستن، حاصل همين بت پرستى است.
مطالعۀ تاريخ به ما مىفهماند كه بايد دل خود را از صفات رذيله پاك كنيم وگرنه در مقابل پيامبران الهى با آن همه برهان و معجزه ايستادگى مىكنيم.
قرآن شريف مىفرمايد:
يٰا حَسْرَةً عَلَى اَلْعِبٰادِ مٰا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (1)دريغا بر بندگان! كه هيچ فرستادهاى بر آنان نمىآمد، مگر اينكه پيوسته او را استهزاء مىكردند.
هر پيامبرى آمد، عدّهاى در مقابل اوايستادگى كردند و آن عدّه مترفين و رياست طلبها و پول پرستها بودند كه شهوت و هوى و هوس مىپرستيدند و نمىتوانستند در كنار آن خدا را نيز پرستش نمايند.
ولى رستگارى در قيامت دل پاك مىخواهد. و كسى صاحب اين دل پاك است كه پس از ريشهكنكردن درخت رذالت در دل خود، درخت فضيلت به جاى آن نشانده باشد و به سلامت نفس رسيده باشد.
يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (2)روزى كه مال و پسران سودى نمىبخشند، مگر كسى كه با قلبى سالم و پاك به نزد خداوند بيايد.
رذالت، انسان را به آنجا مىرساند كه دم مرگ هم - العياذ بالله - با
ملكالموت جدال مىكند و با بغض ملك مقرّب خدا از دنيا مىرود. به جاى
اينكه با اجازه اميرالمؤمنين (ع) و با ديدن ايشان از دنيا برود(1)
يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِى مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلًا
يَعْرِفُنِى طَرْفُهُ وَ أَعْرِفُهُ بِنَعْتِهِ وَ اسْمِهِ وَ مَا عَمِلا
با دشمنى و عداوت نسبت به آن حضرت از دنيا مىرود.صفات رذيله در دل همۀ انسانهاى معمولى وجود دارد و ريشه كنى آن صفات، براى همه واجب و ضرورى است. لااقل چهل صفت رذيله در عمق جان انسان وجود دارد كه بايد با آن صفات مبارزه كند و در حدّ توان آن رذائل اخلاقى را يكى پس از ديگرى ريشه كن نمايد.(2)
قرآن مجيد در سورۀ شمس بعد از اين كه يازده قسم ياد مىكند و بالاترين تأكيدات را به كار مىبندد، مىفرمايد:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا (3)به يقين رستگار شد كسى كه نفس را پاكيزه داشت و بىترديد محروم و زيانكار شد كسى كه آن را به پليدىها آلوده كرد.
رستگارى فقطو فقط متعلّق به كسى است كه خودسازى كند، بتواند صفات رذيله را از دل خود بيرونكند و مملكت دل خود را به زيور فضائل اخلاقى
مزيّن نمايد.
سعادتمند آن كسى است كه بتواند ريشۀ حسادت، بخل، تكبّر، كينه توزى،
هوىپرستى، پول پرستى، جاه طلبى و ساير رذائل اخلاقى را در دل خود نابود كند، يا لااقل با آن رذائل مبارزه نمايد.
و بدبختترين انسانهاآن كسى است كه نتواند خودسازى كند و رذائل اخلاقى در وجود او حكمفرما باشد. چنين انسانى با علم به حقّانيّت اميرالمؤمنين (ع)، با علم به اينكه لااقل سيصد آيه در قرآن در شأن ايشان نازل شده است، با وجود آنهمه روايت از پيامبرگرامى (ص)، در مقابل اميرالمؤمنين (ع) مىايستد و با او مبارزه مىكند! و كارش به جايى مىرسد كه با وجودى كه پيشانى او از جاى سجده، پينه بسته است، مىشود ابن ملجم مرادى و به قول جرج جرداق مسيحى در كتاب «الامام على صوت العدالة الانسانيّة»، ولىِّ خدا را در خانۀ خدا، براى رضاى خدا مىكشد!
چرا؟ چون صفت رذيلهاى كه در عمق جانش رسوخ كرده استو در جهت ريشهكنى آن تلاشى ننموده است، در بحرانها طغيان مىكند. انسان پستهمّت، وقتى رياست و ثروت خود را در مخاطره مىبيند، جنگ جمل و صفّين را پديد مىآورد و بعد هم با لجبازى و خودسرى به نهروان مىرود. و نهايتاً اميرالمؤمنين (ع) را به شهادت مىرساند.
مطلبى كه فوق العادّه اهميّت دارد اين است كه تصوّر نكنيد، اين اعمال را فقط همان افراد انجام دادهاند و ديگر تكرار نمىشود. اينطور نيست، بلكه اگر زمينه پيدا بشود، هر كسى كه خودسازى نكرده باشد چنين مىشود.
همانطور كه بيان شد، افرادى در طول تاريخ بودهاند و امروز هم هستند كه حاضرند دو ثلث جمعيّت جهان را بكشند، تا بر ثلث ديگر آن حكومت كنند.
چراكه صفت رذيلۀ رياست طلبى آنان طغيان كرده است و هيچ عاملى نمىتواند مانع آن بشود.
اين موارد در همۀ جوامع و در همۀ زمانها وجود دارد. بايد از اين تاريخ استفادۀ اخلاقى كنيم و بدانيم اگر صفت رذيله ريشه كن نشد و تكبّر و منيّت و پول پرستى و رياست طلبى و لجاجت و ساير رذائل اخلاقى، در وجود ما باقى ماند، در بحرانها شعلهور مىشود و ديگر جلوگيرى از آن در سر حدّ محال است. زيرا انسان حدّ يقف ندارد. اگر با معنويّت سر و كار داشته باشد، منازل سير و سلوك را طى مىكند و به مقام لقاء و فناى الهى مىرسد و تازه اوّل حركت اوست و در حركت بى نهايت خود، در هر قدمى استكمالى دارد. اگر هم در راه رذالت بيفتد و از نفس امّاره و صفات رذيله متابعت كند، هر قدمى كه جلوتر مىرود، بر رذالت و پستىاش افزوده مىشود و طغيان صفات رذيله اجازۀ توقّف به او نمىدهد تا به اعماق جهنّم سقوط كند. قرآن كريم مىفرمايد:
إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ (1)بىترديد منافقان در پايينترين طبقه از آتشند.
بنابراين مبارزه با صفات رذيله و تلاش در جهت ريشه كنى رذائل اخلاقى براى همه واجب است و گرنه موجب مىشود انسان در امتحانها مردود شده و در روز قيامت سر افكنده باشد.
همچنين آراستن دل به فضائل اخلاقى و صفات حسنه، مخصوصاً با سرمشق قراردادن فضائل اميرالمؤمنين على (ع) و ساير حضرات معصومين (ع)
1) . نساء / 145.
امرى ضرورى است كهغفلت از آن موجب خسران دنيا و آخرت مىشود.
قرآن مجيد مىفرمايد:
لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللّٰهَ كَثِيراً (1)قطعاً براى شما در رفتار رسول خدا مايۀ اقتدا و سرمشق زندگى است براى كسى كه به خدا و روز واپسين اميد دارد و خدا را بسيار ياد مىكند.
نور خداوند وقتى در قلب انسان تجلّى پيدا مىكند كه بتواند لااقل قطرهاى از درياى فضائل حضرات معصومين (ع) را در عمق جان خود رسوخ دهد و آن انوار مطهّر و آن اسوههاى حسنه را سرمشق قرار دهد و در حدّ امكان زندگى خود و اطرافيانش را به زندگى آن بزرگواران شبيه نمايد. اين همان معناى «رستگارى» است كه قرآن شريف به صورت جدّى از انسانها مىخواهد.
1) . احزاب / 21.
قرآن كريم
الإحتجاج، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى (ت 620 هق)، مشهد، نشر مرتضى، 1403 هق.
إحقاق الحق و إزهاق الباطل، قاضى نور الله بن السيد شريف الشوشترى (ت 1019 هق)، با تعليقات سيد شهاب الدين مرعشى نجفى، قم، مكتبة آية الله المرعشى، الطبعة الأولى، 1409 هق.
الإختصاص، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 هق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
اختيار معرفة الرجال (رجال كشى)، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى (ت 460 هق)، تحقيق: حسن مصطفوى، مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348 هش.
الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 هق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
إرشاد القلوب، ابو محمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى (ت 841 هق)، انتشارات شريف رضى، 1412 هق.
الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمّد بن عبد البر (ت 463 هق)، تحقيق: على محمّد البجاوى، بيروت، دار الجيل، الطبعة الأولى، 1412 هق.
أسنى المطالب فى أحاديث مختلفة المراتب، أبو عبد الله محمّد بن درويش الحوت البيروتى (ت 1276 هق)، بيروت، دار الفكر، الطبعة الأولى، 1412 هق.
إعلام الورى بأعلام الهدى، ابو على فضل بن حسن بن فضل الطبرسى (ت 548 هق)، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثالثة، [بى تا].
إقبال الأعمال، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس (ت 664 هق)، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1367 هش.
الأمالى، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى (ت 460 هق)، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 هق.
الأمالى، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 هق)، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 هش.
الأمالى، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 هق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
الإمامة و السياسة، أبومحمّد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة الدينورى (ت 276 هق)، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الأضواء، الطبعة الأولى، 1410 هق.
بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ع)، محمّد باقر مجلسى (ت 1110 هق)، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 هق.
بصائر الدرجات، محمّد بن حسن بن فروخ صفار (ت 290 هق)، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، الطبعة الثانية، 1404 هق.
تاريخ الأمم و الملوك، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى (ت 310 هق)، تحقيق محمّدأبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعةالثانية، 1387 هق.
تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على بن ثابت احمد بن مهدى معروف به خطيب بغدادى (ت 463 هق)، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1417 ه ق.
تاريخ مدينة دمشق، ابو القاسم على بن حسن بن هبة اللّه شافعى دمشقى المعروف بابن عساكر (ت 571 هق)، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الفكر، 1415 ه ق.
تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى المعروف باليعقوبى (ت بعد 292 هق)، بيروت، دارصادر، [بى تا].
تربيت فرزند از نظر اسلام، حسين مظاهرى (معاصر)، قم، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اوّل، 1370 هش.
تفسير فرات الكوفى، ابو القاسم فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى (قرن سوّم و چهارم هجرى)، مؤسّسه چاپ و نشر، 1410 هق.
تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى (ت 307 هق)، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 هق.
التفسير المنسوب إلى الأمام أبىمحمّد الحسن بن على العسكرى (ع) الإمام ابومحمّد الحسن بن على (ع) قم، انتشارات مدرسه امام مهدى (عج)، الطبعة الأولى، 1409 هق.
تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى (ت 460 هق)، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 هش.
جامع الأخبار، تاج الدين محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى (ت قرن ششم)، قم، انتشارات رضى، الطبعة الثانية، 1363 هش.
الجمل، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 هق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
خصائص أمير المؤمنين، أبو عبد الرحمن أحمد بن شعيب النسائى (ت 303 هق)، إعداد: محمّد باقر المحمودى، [بىنا]، الطبعة الأولى، 1403 هق.
دلائل الصدق لنهج الحق، محمّد حسن مظفر نجفى (ت 1375 ه ش)، قم، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، الطبعة الأولى، 1422 ه ق.
ديوان الإمام على عليهالسلام، منسوب به اميرالمؤمنين على (ع)، (ت 40 هق)، قم، انتشارات پيام اسلام، چاپ دوّم، 1369 هش.
الرياض النضرة فى مناقب العشرة المبشرين بالجنة، أبوجعفر أحمد بن عبد الله المحب الطبرى (ت 694 هق)، بيروت، دار الندوة الجديدة، الطبعة الأولى، 1408 هق.
الزهد، ابو محمّد حسين بن سعيد بن حماد بن مهران اهوازى (قرن سوم)، تحقيق: ميرزا غلامرضا عرفانيان، چاپ: سيد ابوالفضل حسينيان، 1402 هق.
سنن ابن ماجة، أبو عبد الله محمّد بن يزيد بن ماجة القزوينى (ت 275 هق)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقى، بيروت، دار إحياء التراث، الطبعة الأولى، 1395 هق.
سنن الترمذى (الجامع الصحيح)، أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذى (ت 297 هق)، تحقيق: أحمد محمّد شاكر، بيروت، دار إحياء التراث، [بى تا].
شرح نهجالبلاغة، ابوحامد عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد المعتزلى (ت 656 هق)، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، 1404 هق.
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل فى الآيات النازلة فى أهل البيت، ابو القاسم عبيد الله بن عبد الله بن حسكان القرشى العامرى النيشابورى (ت حدود سال 490)، تحقيق: محمّد باقر محمودى، تهران، مؤسسه چاپ و نشر، الطبعة الأولى، 1411 هق.
صحيح البخارى، أبو عبد الله محمّد بن إسماعيل البخارى (ت 256 هق)، تحقيق: مصطفى ديب البغا، بيروت، دار ابن كثير، الطبعة الرابعة، 1410 هق.
صحيح مسلم، أبوالحسين مسلم بن الحجاج القشيرى النيشابورى (ت 261 هق)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقى، القاهرة، دار الحديث، الطبعة الأولى، 1412 هق.
الصواعق المحرقة فى الرد على أهل البدع و الزندقة، شهاب الدين أحمد بن محمّد بن حجر الهيتمى المكى (ت 974 هق)، تعليق: عبد الوهاب عبد اللطيف، مصر، مكتبة القاهرة، الطبعة الثانية، 1385 هق.
الطبقات الكبرى، محمّد بن سعد بن منيع الهاشمى البصرى (ت 230 هق)، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1410 هق.
الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس (ت 664 هق)، قم، چاپخانه خيام، 1400 هق.
عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار (ع)، سيد مير حامد حسين هندى نيشابورى (ت 1306 هق)، اصفهان، كتابخانه عمومى امام اميرالمؤمنين على (ع)، چاپ دوّم، 1366 ه ش.
عدة الداعى و نجاح الساعى، جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلى (ت 841 هق)، قم، دار الكتاب الإسلامى، الطبعة الأولى، 1407 هق.
عدم سهو النبى، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 هق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
العقد الفريد، شهاب الدين ابوعمرو احمد بن محمّد معروف به ابن عبد ربه (ت 328 هق)، بيروت، دار الكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1404 ه ق.
علل الشرائع، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 هق)، قم، انتشارات مكتبة الداورى، [بى تا].
عمدة عيون صحاح الأخبار فى مناقب إمام الأبرار، يحيى بن حسن بن حسين اسدى حلّى معروف به ابنبطريق حلى (ت 600 هق)، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1407 هق.
عيون أخبار الرضا، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 هق)، تحقيق: سيد مهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 هق.
الغارات، ابو اسحاق ابراهيم بن محمّد ثقفى كوفى (ت 283 هق)، تحقيق جلال الدين حسينى ارموى، تهران، انجمن آثار ملى، 1353 هش.
الفتاوى الحديثية، شهاب الدين أحمد بن محمّد بن حجر الهيتمى المكى (ت 974 هق)، القاهرة، مطبعة مصطفى البابى الحلبى، الطبعة الثالثة، 1409 هق.
الفصول المختارة من العيون و المحاسن، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 هق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
فضائل الصحابة، أبو عبدالله أحمد بن محمّد بن حنبل (ت 241 هق)، تحقيق: وصىالله بن محمّد عباس، جدة، دارالعلم، الطبعة الأولى، 403 هق.
قرب الإسناد، ابو العباس عبد الله بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حِميَرى قمى (ت بعد 304 هق) تهران، انتشارات كتابخانه نينوى، [بى تا].
الكافى، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى (329 هق)، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 هش.
الكامل فى التاريخ، عزالدين أبوالحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير (ت 630 هق)، بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385 هق.
كاوشى نو در اخلاق اسلامى، حضرت آية الله العظمى مظاهرى، ترجمه: حميدرضا آژير، تهران، ذكر، 1381
كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 هق)، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 هق.
كتاب الغيبة، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى (ت 460 هق)، قم، مؤسسه معارف اسلامى، الطبعة الأولى، 1411 هق.
كتاب الغيبة، ابوعبد الله محمّد بن ابراهيم بن جعفر الكاتب النعمانى (ت 350 هق)، تهران، مكتبة الصدوق، 1397 هق.
الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، محمود بن عمر بن محمّدبن عمر الخوارزمى الزمخشرى (ت 538 هق)، تحقيق: محمّد عبد السلام شاهين، بيروت، دار الكتاب العربى، الطبعة الثالثة، 1407 هق.
كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ابو الحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اِربلى (693 هق)، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، چاپ مكتبة بنى هاشمى، 1381 هق.
كشف اليقين فى فضائل أمير المؤمنين (ع)، حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى (ت 726 هق)، تحقيق: حسين درگاهى، تهران، مؤسسه چاپ و انتشارات وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد، الطبعة الأولى، 1411 هق.
كفاية الأثر فى النص على الأئمة الاثنى عشر، ابو القاسم على بن محمّد بن على خزاز قمى رازى (قرن چهارم)، تحقيق: سيد عبد اللطيف حسينى كوهكمرى، قم، انتشارات بيدار، 1401 هق.
كفاية الطالب فى مناقب على بن أبى طالب، أبو عبد الله محمّد بن يوسف بن محمّد القرشى الكنجى الشافعى (ت 658 هق)، تحقيق: محمّد هادى الأمينى، تهران، دار إحياء تراث أهل البيت، الطبعة الثالثة، 1404 هق.
كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 هق)، قم، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الثانية، 1395 هق.
كنزالعمال فى سنن الأقوال و الأفعال، علاءالدين على المتقى بن حسام الدين الهندى (ت 975 هق)، تصحيح: صفوة السقا، بيروت، مكتبة التراث الإسلامى، الطبعة الأولى، 1397 هق.
كنز الفوائد، ابوالفتح محمّد بن على الكراجكى الطرابلسى (ت 449 هق) تحقيق: عبد الله نعمت، قم، انتشارات دار الذخائر، 1410 هق.
لسان العرب، ابو الفضل جمال الدين محمّد بن مكرم بن بن منظور (ت 717 هق)، بيروت، دار صادر، الطبعة الثالثة، 1414 هق.
اللهوف على قتلى الطفوف، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس (ت 664 هق)، تهران، انتشارات جهان، 1348 هش.
مروج الذهب و معادن الجوهر، أبو الحسن على بن الحسين بن على المسعودى (ت 346 هق)، تحقيق: اسعد داغر، قم، دار الهجرة، الطبعة الثانية، 1409 هق.
المستدرك على الصحيحين، أبوعبدالله محمّد بن عبدالله الحاكم النيشابورى (ت 405 هق)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، الطبعة الأولى، 1411 هق.
مسند أحمد بن حنبل، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيبانى (ت 241 هق)، تحقيق: عبدالله محمّد الدرويش، بيروت، دارالفكر، الطبعة الثانية، 414 هق.
المصنّف فى الأحاديث و الآثار، أبو بكر عبد الله بن محمّد بن أبى شيبة العبسى الكوفى (ت 235 هق)، تحقيق: سعيد محمّد اللحام، بيروت، دارالفكر، [بى تا].
معانى الأخبار، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 هق)، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1361 هش.
المقاصد الحسنة، شمس الدين محمّد بن عبد الرحمن السخاوى (ت 902 هق)، تحقيق: محمّد عثمان الخشت، بيروت، دار الكتاب العربى، الطبعة الثانية، 1414 هق.
المقنعة، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 هق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
المناقب، الموفّق بن احمد بن محمّد المكى الخوارزمى المعروف بأخطب خوارزم (ت 568 ه ق)، تحقيق: شيخ مالك محمودى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعةالثانية، 1411 ه ق.
مناقب آل أبى طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى (ت 588 هق)، تحقيق: شيخ محمّد حسين دانش آشتيانى و سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 هق.
منتخب الأثر فى الإمام الثانى عشر (ع)، لطف الله الصافى الگلپايگانى (معاصر)، قم، مكتبة المرجع الدينى آية الله العظمى الصافى الگلپايگانى، الطبعة الثانية، 1428 هق.
من لايحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 هق)، تحقيق: علىاكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعةالثالثة، 1413 هق.
موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب، عبد الحسين أحمد الأمينى النجفى (ت 1390 هق)، تحقيق: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، قم، مؤسسة دائرة معارف الفقه الإسلامى، الطبعة الرابعة، 1427 هق.
نزهة المجالس و منتخب النفائس، عبد الرحمن الصفورى (ت 894 هق)، دمشق، دار الإيمان، [بى تا].
نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى (ت 406 هق)، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].
وقعة صفين، نصر بن مزاحم المنقرى (ت 212 هق)، تحقيق عبد السلام محمّد هارون، القاهرة، المؤسسة العربية الحديثة، الطبعة الثانية، 1382 هق، افست قم، منشورات مكتبة المرعشى النجفى، 1404 هق.
ينابيع المودة لذوى القربى، سليمان بن إبراهيم القندوزى الحنفى (ت 1294 هق)، تحقيق: على جمال أشرف الحسينى، تهران، دار الأسوة، الطبعة الأولى، 1416 هق.