ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : معرفت نفس [کتاب]/ مظاهری.
مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)، ۱۳۹۴-
مشخصات ظاهری : 7ج.: جدول.
فروست : مجموعه آثار حضرت آیه اللهالعظمی مظاهری مدظله؛ ۴۳،۴۴، ۴۶، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱. ا خلاق؛ ۱۸، ۱۹،۲۰، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴
شابک : دوره978-964-2985-50-0: ؛ ۱۲۰۰۰۰ریال: ج.۱، شومیز978-964-2985-51-7 : ؛ ۱۳۰۰۰۰ریال: ج.۱، گالینگور ؛ ج.۲978-964-2985-52-4: ؛ ۹۰۰۰۰ ریال: ج.۳978-964-2985-54-8 : ؛ ج.۴978-964-2985-56-2 : ؛ ج.۵978-964-2985-57-9 : ؛ ج.۶978-964-2985-58-6 : ؛ ج.۷978-964-2985-59-3 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : ج.۲و ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا).
يادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۹۶) (فیپا).
يادداشت : ج.۶ - ۷(چاپ اول: ۱۳۹۷) (فیپا).
يادداشت : ج.۲و۳ (چاپ دوم: ۱۴۰۳).
یادداشت : کتابنامه.
یادداشت : نمایه.
موضوع : نفس
موضوع : نفس -- جنبه های مذهبی -- اسلام
رده بندی کنگره : BP۲۱۶/۵/م۶۴م۶ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۲
شماره کتابشناسی ملی : ۴۰۰۱۰۵۰
تنظیم متن میثم حیدری
سرشناسه: مظاهرى، حسين، 1312 -
عنوان و نام پديدآور: معرفت نفس / مظاهرى.
مشخّصات نشر: اصفهان: مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا عليها السلام، 1394 -
مشخّصات ظاهرى: ج.: جدول.
فروست: مجموعه آثار؛ 43 و 44 و 46 و 48 و 49. اخلاق؛ 18 و 19 و 20 و 21 و 22.
شابك: دوره: 0-50-2985-964-978؛
ج. 1:7-51-2985-964-978
ج. 2:4-52-2985-964-978
ج. 3:8-54-2985-964-978
ج. 4:2-56-2985-964-978
ج. 5:9-57-2985-964-978
وضعيت فهرست نويسى: فاپا.
يادداشت: ج. 2 و 3 (چاپ اوّل: 1395) (فيپا).
يادداشت: كتابنامه.
يادداشت: نمايه.
موضوع: نفس
موضوع: نفس - جنبه هاى مذهبى - اسلام
رده بندى ديويى: 42/297
رده بندى كنگره: 1394 م 64 م 216/5/6 BP
شماره كتابشناسى ملّى: 4001050
معرفت نفس
جلد پنجم
آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»
معرفت نفس
جلد پنجم: شخصيّت شناسى انسان
حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»
ناشر: مؤسسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام
نوبت چاپ: اوّل / 1397
ليتوگرافى: سپاس
شمارگان: 1000 نسخه
قيمت (جلد مقوايى): 120000 ريال
قيمت (جلد سخت): 130000 ريال
شابك دوره: 0-50-2985-964-978
شابك جلد 1:7-51-2985-964-978
شابك جلد 2:4-52-2985-964-978
شابك جلد 3:8-54-2985-964-978
شابك جلد 4:2-56-2985-964-978
شابك جلد 5:9-57-2985-964-978
با قدردانى از همكارانى كه در توليد و نشر اين اثر نقش داشته اند:
حروف نگارى: خانم پورى
آماده سازى اوّليۀ متن: آقاى سيّد مجيد شريفى، آقاى مصطفى مظاهرى
تحقيق و تدوين: آقاى مختار رنجكش
طراحى جلد: آقاى حامد مغرورى
پيگيرى چاپ: آقاى محسن ربيعى
كلام آغازين 11
بخش ششم: شخصيّت شناسى انسان
فصل اوّل: شخصيّت انسان در نظام خلقت
درس گفتار شصت وچهارم: شخصيّت انسان وابسته به روح 19
افتخار انسان در خلقت 20
عجز از شناخت حقيقت روح 22
مسير استكمال روح 24
درس گفتار شصت وپنجم: زمينه سازى هاى الهى براى استكمال روح 31
زمينه سازى براى تكامل انسان 32
قرآن شريف وسيلۀ كمال انسان 34
استمداد از نماز در مسير تكامل 36
لزوم توجّه به نظارت ملّى در مسير تكامل 39
سرگردانى در مسير انحرافى 40
درس گفتار شصت وششم: لذّت هاى انسان در مسير استكمال (1) 43
لذّت هاى هميشگى 44
لذّت در دنيا 46
لذّت هاى معصومين در دنيا 49
تغيير لذّات، نشان از گم كردن راه 52
درس گفتار شصت وهفتم: لذّت هاى انسان در مسير استكمال (2) 55
لذّت در برزخ 56
لذّت در قيامت 58
دنيا بُراقى براى استكمال 61
تذكّر اخلاقى 63
درس گفتار شصت وهشتم: شخصيّت انسان بين دو بى نهايت 65
كمال تا بى نهايت 66
سقوط تا بى نهاست 68
فصل دوّم: پاسداشت عزّت و شخصيّت انسانى
درس گفتار شصت ونهم: سر منشأهاى شخصيّت و عزّت انسان 75
منشأ اصلى عزّت و شخصيّت 76
«روح الله» بودن انسان 78
«خليفة الله» بودن انسان 79
معناى خليفة اللهى 80
حفظ شأن مقامِ خليفة اللّهى 82
«امين الله» بودن انسان 84
درس گفتار هفتادم: اهتمام به حفظ شخصيّت 87
پاسدارى از شخصيّتِ عمومى و فردى 88
تفكيك بين «حراست از عزّت نفس» و «انعطاف در مقابل انتقاد» 89
توجّه انسان به قدر و منزلت خود 90
شناخت وظيفه و عمل به آن 91
برخى از آثار حفظِ شخصيّت انسانى 92
سقوطِ معنوى انسانِ بى شخصيّت 95
برخى از آثار دنيوى ضربه خوردنِ شخصيّت 99
درس گفتار هفتادويكم: پرهيز از ذلّت و شكسته شدن شخصيّت 101
حرمت ذلّت 102
حفظ شخصيّت با پرهيز از سؤال 103
حفظ شخصيّت، مهم تر از احراز شخصيّت 107
شخصيّت و ابهّت زن در خانواده و اجتماع 109
شكستن شخصيّت، يعنى خودكشى 113
درس گفتار هفتادودوّم: مؤلّفه هاى «عزّتمندى» و تفاوت آن با «خودشيفتگى» 115
لزوم تفكيك بين «عزّتمندى» و «خودشيفتگى» 116
فرق «عزّت نفس» و «خودشيفتگى (عُجب)» 117
مؤلّفه هاى حقيقىِ عزّت نفس 117
توجّه به شأنيّت «خودِ متعالى» و حراستِ از آن 117
اعتقاد به امكان بهترشدن و تلاش براى وضعيّت مطلوب تر 119
عقلانيّت در امور و عمل بر اساس انديشه 119
مؤلّفه هاى غيرحقيقى عزّت نفس 120
مثبت انديشى نسبت به خويشتن 120
خود را از ديگران كمترنديدن 121
اظهار عجزنكردن در هيچ كدام از ارتباطات و مناسبات اجتماعى 123
درس گفتار هفتادوسوّم: شخصيّت و ابهّت اجتماعى اهل بيت 125
شخصيّت ويژۀ اهل بيت 126
راز ابهّت و شخصيّت اجتماعى اهل بيت 127
جلوه اى از ابهّت امام باقر عليه السلام 129
جلوه اى از ابهّت امام كاظم عليه السلام 130
نقش شخصيّت امام رضا عليه السلام در گسترش تشيّع 131
تأثير روايت «سلسلة الذّهب» 133
فصل سوّم: برخى از راه هاى كسب شخصيّت و صيانت از آن
درس گفتار هفتادوچهارم: تأثير تقوا بر شخصيّت انسان 139
كسب شخصيّت اجتماعى در پرتو تقوا 140
كسب محبوبيّت در خانواده 143
توجّه به ابهّت و شخصيّت مسلمان در دنيا 144
درس گفتار هفتادوپنجم: تأثير علم و آگاهى بر شخصيّت انسان 149
شخصيّت عالِم در ميان مردم 150
تقسيم بندى علوم 151
الف. اعتقادات 152
ب. احكام 153
ج. اخلاق 154
د. ساير علوم 155
قدرت علمى و ابهّت جهانى 155
توأم شدن علم و ايمان 159
درس گفتار هفتادوششم: تأثير تفكّر و تعقّل بر شخصيّت انسان 163
نگرش قرآن كريم به مسئلۀ تفكّر و تعقّل 164
جايگاه رفيع تفكّر در روايات 166
تعقّل، ميزان ثواب عبادات 168
سرچشمه و ريشۀ اخلاق، در عقلانيّت 169
تعقّل و تفكّر، مانع تخريب شخصيّت انسان 170
تفكّر و انديشه براى أغراض دنيوى و اخروى 172
محدودۀ كاركرد عقل 173
درس گفتار هفتادوهفتم: تأثير كار و تلاش بر شخصيّت انسان 177
تأكيد قرآن و روايات بر كار و كوشش 178
كار و تلاش در سيرۀ معصومين 183
تقبيح بى كارى و تنبلى در آموزه هاى اسلام 186
نقش والدين در فعّال شدن فرزندان 190
درسى از واقعۀ كربلا 192
درس گفتار هفتادوهشتم: نقش كارهاى عبادى در شخصيّت انسان 195
اقسام كار 196
لزوم عبادت كردن 196
عموميّت در معناى عبادت 199
شخصيّت سازى عبادات 200
درس گفتار هفتادونهم: نقش كارهاى علمى فرهنگى در شخصيّت انسان 203
ارتباط علم و فرهنگ با شخصيّت انسان 204
لزوم تربيت انسان هاى بافرهنگ 205
عمل به دانسته ها 207
تلاش علمى لازمۀ ارتقاء عزّت جهانى 209
وضعيّت نابسامان علمى در جوامع اسلامى 211
درس گفتار هشتادم: نقش كارهاى توليدى در شخصيّت انسان 213
اهميّت دادن به كارهاى توليدى در اسلام 214
خودكفائى با كار و توليد فردى 215
ارتباط «توليد و زراعت» با «عزّت و شخصيّت» 218
وجوب خودكفائى و استقلال ملّى 219
مذمّت سستى در توليد 221
توجّه به كيفيّت و محكم كارى در توليد 223
درس گفتار هشتادويكم: نقش كارهاى تجارى در شخصيّت انسان 225
اهميّت توزيع و تجارت 226
شرايط لازم براى تجارتى پسنديده 227
توجّه به توليدات ملّى 228
توزيع اجناس باكيفيّت 228
رعايت انصاف در توزيع 230
رعايت حال خريدار 233
درس گفتار هشتادودوّم: نقش كارهاى خدماتى در شخصيّت انسان 237
اهميّت كار خدماتى 238
پاداش كارهاى خدماتى 240
برخى از نتايج و آثار كار خدماتى 244
نكوهش بى توجّهى به نيازهاى ديگران 246
تبعات بى اعتنايى به نيازهاى ديگران 248
درس گفتار هشتادوسوّم: معضلات اجتماعى، اقتصادى و شخصيّت انسان 251
سه معضل اقتصادى - اجتماعىِ مرتبط با شخصيّت 252
تجمّل گرايى 253
موادّ مخدّر 254
رباخوارى 255
نگاه قرآن كريم به مسئلۀ ربا 256
رواج يافتن ربا و ترك قرض الحسنه 258
ترويج قانون مواسات براى حفظ شخصيّت 260
فهرست ها
فهرست آيات قرآن كريم 269
فهرست روايات 275
فهرست اشعار 281
فهرست اعلام 283
فهرست كتاب ها 289
منابع و مصادر 291
«معرفت نفس» به معناى «خودشناسى»، «خودجويى» و «خوديابى»، از جمله موضوعات بسيار مهمّى است كه در نوع نگرش انسان به عالم هستى و نيز سرنوشت او، كاملاً تأثيرگذار است.
معرفت و شناخت نفس، شاهراهى است كه به معرفت خداى سبحان منتهى مى شود و لذا فريقين در روايات خود، از قول پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده اند كه هركس خود را بشناسد، خدا را شناخته است:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» (1)دربارۀ معرفت نفس، از ابعاد گوناگون كتاب هاى متعدّدى تأليف شده است. فلاسفه اعمّ از مشائيون و اشراقيون و صدرايى ها، در اين موضوع، به شكل مفصّل سخن گفته اند؛ مثلاً صدرالمتألّهين رحمه الله در كتاب ارجمند اسفار، به تببين و تشريح اين موضوع پرداخته است.
1) . مصباح الشّريعه، ص 13؛ بحارالأنوار، ج 2، ص 32؛ تفسير كبير (فخر رازى)، ج 1، ص 91 و...
مفسّران قرآن كريم نيز در اين باره، بسيار صحبت كرده اند؛ چنان كه علامه طباطبايى رحمه الله در تفسير شريف الميزان، به تناسب، مسائل مختلفى را دربارۀ معرفة النّفس از جهات قرآنى و فلسفى و عرفانى، بيان داشته است.
استاد بزرگوار و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى» نيز با توجّه به اهميّت موضوع، به اين بحث پرداخته اند، منتهى نگاه ايشان به موضوع، بيشتر جنبۀ اخلاقى و از جهتى، جنبۀ قرآنى و روايى دارد؛ لذا بررسى هاى ايشان در موضوع معرفت نفس در اين كتاب را بايد شناخت نفس از نگاه قرآن و عترت عليهم السلام خواند. نگاهى كه همچون ساير آثار معظّم له، با رنگ اخلاق آميخته است.
بيان معظّم له در اين كتاب بسيار روان و به دور از اصطلاحات پيچيده و فنّى بوده و مطالب فلسفى نيز به صورتى سليس و در قالبى اخلاقى مطرح شده است. انتظار مى رود اين نوع نگاه به موضوع معرفت نفس و خودشناسى، گامى مثبت در مسير ارتقاى معنوى خوانندگان، بالأخص نسل تكامل خواه جوان باشد.
لازم به ذكر است كه به منظور حفظ اسلوبِ بيان و نيز دسته بندى هاى معظّم له، مطالب كتاب حاضر، حتّى الامكان طبق بيانات ايشان در درس گفتارها و با همان سبك تنظيم شده است؛ از اينرو امكان تكرار برخى از مطالب يا بيان هاى گوناگون، وجود دارد.
مجموعۀ حاضر، حاصل دروس اخلاقى معظّم له در ماه مبارك رمضان 1435 و 1436 قمرى (سال 1393 و 1394 شمسى) و نيز در شب هاى جمعۀ طول اين دو سال در مسجد حكيم اصفهان است كه پيش از اين، جلد اوّل تا چهارم از آن منتشر شده است.
جلد اوّل اين مجموعه، مشتمل بر موضوعات مرتبط با روح، نفس و جسم انسان، مانند دو بُعدى بودن انسان، خصوصيات روحى و جسمى انسان، تكامل روح و جسم، يارى دهندگان ابعاد وجودى انسان و... بود. جلد دوّم با موضوع كلّى «هدف از خلقت انسان»، عرضه شد كه در آن، چهار هدف از اهداف خلقت انسان كه عبارت بودند از:
«نيل به مقام وصول و شهود»، «دستيابى به بهشت جاودان»، «ارتقاء به مقام عبوديّت و بندگى» و «صعود به مقام آدميّت»، مطرح گرديد. در جلد سوّم، به موضوع راهكارهاى تهذيب نفس از ديدگاه قرآن كريم، با محوريّت دستورالعمل مطرح در سورۀ مبارك معارج، پرداخته شد كه انسان مى تواند با پايبندى به آن، به مقام «آدميّت» كه از مهم ترين اهداف خلقت اوست، دست يابد. جلد چهارم به دو موضوع مهم و بحث برانگيز در زندگى انسان، يعنى «جبر و تفويض و اختيار» و «قضا و قدر» طى دو بخش اختصاص يافت كه در بخش اوّل، ديدگاه شيعه در مسئلۀ جبر و تفويض مطرح شد و بيان گرديد كه شيعه، با اعتقاد به اختيار انسان، نظريۀ «امر بين امرين» را آيات قرآن كريم و روايات معصومين عليهم السلام اخذ كرده است. بخش دوّم نيز در دو فصل، به موضوع چالش برانگيز «قضا و قدر» اختصاص داده شد.
اينك در جلد پنجم از اين مجموعه، به موضوع «شخصيّت شناسى انسان» طى بيست درس گفتار پرداخته مى شود. توجّه به شخصيّت انسان، از مباحث مهمّ معرفتى در انسان شناسى است و اين شناخت، عامل «كارآمدى» در استكمال آدمى به شمار مى رود.
كتاب حاضر كه بخش ششم از مجموعۀ معرفت نفس را در بر دارد، از سه فصل اصلى تشكيل شده است:
در فصل اوّل با عنوان «شخصيّت انسان در نظام خلقت» به مسئلۀ خلقت روح و زمينه سازى هاى الهى براى استكمال روح انسان پرداخته مى شود و سپس لذّت هاى انسان در مسير استكمال از حضور در دنيا تا سرمنزل مقصود و لقاى الهى، تبيين مى گردد. همچنين در اين فصل، به مسئلۀ بى نهايت بودن كمال يا سقوط انسان، اشاره شده است.
فصل دوّم تحت عنوان «پاسداشت عزّت و شخصيّت انسانى» به تبيين سر منشأهاى شخصيّت و عزّت انسان مى پردازد و لزومِ اهتمام به حفظ شخصيّت و پرهيز از ذلّت نفس، گوشزد مى گردد. در اين فصل، درس گفتارى نيز به بيان جلوه هايى از شخصيّت و ابهّت
اجتماعى برخى از اهل بيت عليهم السلام اختصاص يافته است. همچنين يكى از درس گفتارهاى مهم در اين فصل، آسيب شناسى موضوعِ عزّت نفس است كه در آن، بين دو مقولۀ «عزّت نفس» با «خودشيفتگى و عُجب»، مرزبندى صورت گرفته است.
در فصل سوّم با نام «راه هاى كسب شخصيّت و صيانت از آن»، برخى از مهم ترين امورى كه موجب كسب شخصيّت يا حفظ آن در زندگى انسان مى شود، بيان شده است. اين راه ها عبارتند از: «تقوا»، «علم»، «تفكّر و تعقّل» و «كار و تلاش». پس از آن به دليل اهميّتى كه كار و اقسام آن در كسب و تثبيت شخصيّت مادى و معنوى انسان دارد، انواع كارها به پنج قسم «عبادى»، «علمى فرهنگى»، «توليدى»، «توزيعى» و «خدماتى» تقسيم شده و نقش آنها در شخصيّت سازى براى انسان يا حفظ عزّت او در دو بُعد فردى و اجتماعى، تبيين گرديده است.
در پايان از همۀ عزيزانى كه در آماده سازى و انتشار اين اثر ارزشمند نقش آفرينى كرده اند، تشكّر و قدردانى نموده و از خداوند متعال، توفيق خودشناسى را كه گامى در جهت خداشناسى است، مسئلت مى كنيم.
«انّه وليّ الهداية و التّوفيق»
مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام
فصل اوّل: شخصيّت انسان در نظام خلقت
فصل دوّم: پاسداشت عزّت و شخصيّت انسانى
فصل سوّم: برخى از راه هاى كسب شخصيّت و صيانت از آن
در مجلّدات قبلى از مجموعۀ معرفت نفس، با نظر به سير و حركت انسان از بدو آفرينش و ورود او به دنيا، به ترتيب دربارۀ موضوعات مهمّى همچون «روح و جسم انسان»، «اهداف خلقت انسان»، «راهكارهاى رسيدن به مقام آدميّت»، مسئلۀ «جبر و تفويض و اختيار» و نيز «قضاوقدر» در زندگى انسان، به تفصيل مطالبى بيان گرديد. در ادامۀ اين مباحث، بخش ديگرى از مسائل مربوط به شناخت نفس و حقيقت انسان را، به موضوع «شخصيّت شناسى انسان» از منظر قرآن كريم و عترت عليهم السلام، اختصاص مى دهيم.
شناختِ شخصيّت انسان و توجّه به جايگاه رفيع او و نيز آگاهى از قدر و منزلت خليفۀ الهى در نظام خلقت، مى تواند آثار فراوانى در زندگى داشته باشد. وقتى انسانى از جايگاه خويش در نظام هستى آگاهى يابد و حقيقت آن را باور كند، مسلّماً در صدد حراست و حفاظت از اين جايگاه بر مى آيد و در نتيجه مى تواند موجبات كمال خويشتن را فراهم سازد.
پروردگار عالم هنگامى كه انسان را خلق كرد، به خود آفرين گفت و فرمود:
(فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ) (1)
در قرآن شريف براى هيچ خلقتى و دربارۀ هيچ موجود ديگرى، چنين لفظى بيان نشده است كه خداوند سبحان به خود دست مريزاد بگويد. اين سخن الهى علامت آن است كه انسان، مخلوق بى همتا و درّ گرانبهايى در جهان آفرينش است؛ موجودى است كه از نظر حُسن و اهميّت و قدر و منزلت، قيمت ندارد.
اين جملۀ پروردگار، افتخار والايى براى انسان محسوب مى شود. افتخارى كه هيچ موجود ديگرى در آن شريك نيست. وقتى خداوند متعال «أحسن الخالقين» شد، پس اين انسان «أحسن المخلوقين» مى شود و لذا بايد گفت: «مخلوقى بالاتر از انسان نداريم.»
1) . المؤمنون، 14: «آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.»
حال سؤالى كه مطرح مى شود، آن است كه: مراد از اين مخلوقى كه خداوند درباره اش بعد از خلقت فرموده (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ)، چيست؟!
بعضى از مفسّرين فرموده اند انسان از نظر صورت، احسن صوَر را دارد و صورت هيچ مخلوقى به اين زيبايى نيست و لذا خداوند درباره اش، به خويشتن تبريك گفته و فرموده دست مريزاد كه اين موجود را خلق كرده اى؛(1)امّا اين مطلب بعيد است و جسم آدمى با همۀ محسّنات ظاهرى كه دارد، به تنهايى نمى تواند شايستگىِ چنين تمجيد و تكريمى را داشته باشد. بلكه بايد مراد، بُعد ديگرى از انسان باشد كه از جسم «فراتر» است و آن را بعد معنوى، يعنى همان «روح» انسان مى ناميم. ولو در ظاهرِ آيه، پيش از عبارت (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ)، جملۀ (ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ)(2)آمده و در بيان، عبارت تكريمى، پس از تكميل خلقتِ جسمى بيان شده، امّا به نظر مى آيد كه مراد از اين تبريك، همان روح و بعد معنوى انسان است كه پس از تكميل شاكلۀ كلّىّ جسم، به انسان تعلّق مى گيرد؛ چنان كه بسيارى از مفسّرين نيز به اين مطلب، تصريح فرموده اند.(3)
1) . ر. ك: تفسير مقاتل بن سليمان، ج 3، ص 153؛ زاد المسير، ج 3، ص 257؛ تفسير المحيط الأعظم، ج 1، ص 246؛ تفسير غرائب القرآن، ج 5، ص 112؛ تفسير روح البيان، ج 6، ص 73؛ تفسير المراغى، ج 18، ص 9 و...
2) . المؤمنون، 14: «آنگاه [جنين را در] آفرينشى ديگر پديد آورديم.»
3) . ر. ك: تفسير القمى، ج 2، ص 91؛ التبيان فى تفسير القرآن، ج 7، ص 354؛ مجمع البيان، ج 7، ص 161؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 7؛ زبدة التفاسير، ج 4، ص 429؛ روح المعانى، ج 9، ص 217؛ الميزان فى تفسير القرآن، ج 15، ص 20 و...
خداوند سبحان پس از خلقت انسان، از روح خود در آدمى دميد و به ملائكه دستور داد كه پس از آن، همگى سجده كنند:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ) (1)
به ملائكه خطاب شد كه وقتى از روحم در آدم دميدم، همگى به آن سجده كنيد. بنابراين، انسان از نظر منزلتِ در خلقت، «روح الله» است.
علما و بزرگان، دانشمندان و اهل معرفت مخصوصاً فلاسفه، دربارۀ روح و بعد معنوى انسان، مباحث گوناگونى را مطرح كرده اند و پيرامون روح و نوع ارتباط آن با جسم، بسيار سخن گفته اند، ولى همچنان موضوع انسان و روح او، موضوعى مبهم و ناشناخته است. هرچه روى مسئلۀ روح انسان، كارهاى علمى صورت مى گيرد، باز به جايى نخواهد رسيد، بلكه به تعبير بزرگان، حالت بُهت براى انسان پيدا مى شود و هر روز با افزايش آگاهى ها، بر اين حيرت افزوده مى گردد. در حقيقت، به جز خداوند و كسانى كه علمشان وابسته به خداست و منحصراً اهل بيت عليهم السلام هستند، احدى نمى داند كه اين روح چيست و حقيقت آن چگونه است.
همان گونه كه كسى نمى تواند بگويد من به كُنه معرفت خداوند سبحان راه پيدا كرده ام و در نهايتِ معرفت، إقرار مى كند كه خداوند را آن چنان كه بايد، نشناخته ام: «وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَ مَعْرِفَتِك» ،(2)حقيقت و كنه اين مخلوق الهى (روح) را نيز
نمى توان فهميد. فقط چهارده معصوم عليهم السلام به درستى مى دانند كه روح و بُعد معنوى انسان، چيست؛ زيرا علم ايشان، به مخزن علم الهى متّصل است.
قرآن كريم دربارۀ معرفت و شناخت روح، اصلى را براى همييشه بيان كرده است و از سخن قرآن، اين مطلب برداشت مى شود كه دربارۀ خود روح، نبايد صحبت كرد، امّا دربارۀ آثار و نتايجش مى توان سخن گفت:
(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً) (1)
يا رسول الله! از تو مى پرسند كه روح چيست؛ به آنها بگو شما نمى فهميد و نمى شود آن را براى شما معنا كرد؛ به عبارت ديگر، كشفِ حقيقت روح، در فراخور فكر و فهم شما نيست؛ فقط بدانيد كه كار خداست و همۀ آنچه شما دربارۀ روح مى فهميد و مى يابيد، فقط قطره اى از درياىِ علمِ به آن است.
عليرغم آنكه دربارۀ حقيقت روح و معنا و مفهوم آن، نمى توان سخن گفت و به نتايج يقينى رسيد، امّا دربارۀ آثار و نتايج آن مى توان انديشيد و تحقيق و بررسى كرد. آدمى بايد به فراخور فهم خود، از مخزن علوم اهل بيت عليهم السلام مدد بگيرد و دربارۀ آثار روح و ارزش آن در زندگى، مطالعه و انديشه و تحقيق كند تا به «معرفت نفس» دست يابد و آنگاه اين معرفت را، پلّكانى براى «معرفت توحيدى» قرار دهد.
1) . الاسراء، 85: «و در باره روح از تو مى پرسند، بگو: روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است.»
انسان موجودى دو بُعدى است: يك بُعد ملكوتى به نام روح و يك بُعد ناسوتى به نام جسم دارد كه به گونه اى اعجاب انگيز با هم تركيب شده اند. همان گونه كه در جلد اوّل از اين مجموعه نيز بيان شد،(1)نوع تركيب اين دو بُعد را نيز احدى نمى داند و فقط مى توان گفت كه خلقت روح و تركيب آن با جسم، كارى خدايى و الهى است.
از اين تركيبِ وصف ناشدنى، انسان مى تواند تكامل و ترقّى داشته باشد. بُعد جسمانى به مثابۀ براقى براى بُعد روحانى تلقّى مى شود و انسان براى «استكمال»، از صفر شروع مى كند؛ امّا به انتها نمى رسد. ما چه مانند شيخ الرّئيس و أمثال ايشان قائل شويم كه روح در ازل بوده است(2)و چه حرف صدرالمتألهين را قائل شويم كه وقتى انسان به دنيا مى آيد حيوان بالفعل و انسان بالقوه است،(3)در اصلِ بحث تكامل، تأثيرى ندارد و در هر دو صورت، انسان اين حركت استكمالى را از ابتدا خواهد داشت و پس از آن، در سير «من الحق الى الحق»، در هر قدمى، براى او تا بى نهايت، استكمال خواهد بود.
دربارۀ مفهوم حركت استكمالى روح انسان كه توقّف هم ندارد، بايد گفت تا كسى به آن نرسد، آن را درك نخواهد كرد. در سير من الحق الى الحق، «دانستنى ها» موقوف است و همه چيز «يافتنى» است. انسان كامل، خداوند را
مى يابد و با پروردگار، گفتگوى يابيدنى دارد. هر لحظه از اين يافتن، به دنيا و حتّى به آخرت و آنچه در آخرت است، مى ارزد. معلوم است كه براى خلقِ چنين مخلوقى، جا دارد كه خداوند سبحان به خود بگويد:
(فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ)
اگر انسانى در دنيا به اين مراحل برسد، مى يابد كه در مقام قرب الهى سير مى كند. خداوند سبحان غيرمتناهى است و سير در مقام قرب نيز غيرمتناهى است. انسان در اين سير، هر لحظه سير جديدى دارد و اين حركت استكمالى، در آخرت نيز ادامه خواهد داشت، به نحوى كه براى او از بهشت و آنچه در بهشت است، مفيدتر و لذّت بخش تر است.
استكمال روحانى به اندازه اى براى انسان لذّت بخش و ارزشمند است كه تمام لذّت هاى قبل، در مقابل اين لذّت، پوچ و صفر است. قدم دوّم و سوّم در مسير استكمال هر كدام چنين است و هر قدم لذّتى فراتر از همۀ مراحل گذشته دارد. هرچه اين سير بيشتر مى شود، بهت و حيرت و لذّت او نيز بيشتر مى شود. يعنى در عين اينكه نمى تواند به كُنه معرفت خداوند برسد، امّا خداياب و خدابين مى شود.
انسان در اين حركت، به مرتبه اى دست مى يابد كه بهشت براى او كوچك است. مرحوم ديلمى رحمه الله در ارشادالقلوب روايتى نقل مى كند كه لذّت گروهى در بهشت، مكالمه و معاشقه با خداوند است. بهشت و بهشتيان، يعنى حورالعين ها، باغ هاى طيّب و طاهر، آب هاى جارى و امثال آنها، از برخى ساكنان خود به خداوند متعال گله و شكايت مى كنند كه خداوندا! تو ما را براى او خلق كرده اى، امّا وى هيچ نگاه و توجّهى به ما ندارد! پروردگار عالم جواب مى دهد كه بنده ام «منغمر در عالم وحدت» است، بگذاريد از اين عالم لذّت ببرد. بعد خطاب مى شود لذّت او،
نگاه كردن او به من و نگاه كردن من به اوست و در هر نگاهى، از نظر روحى استكمال پيدا مى كند. در اين روايت خداوند سبحان مى فرمايد در هر نگاه من، هفتاد مرتبه مِلك آنها را زياد مى كنم؛(1)يعنى هفتاد درجه او را بالا مى برم. اين مقام انسان است كه مى تواند به چنين مراتبى دست يابد و بهشت برايش كوچك باشد.
گاهى چون نمى شود بُعد ملكوتى انسان را آنچنان كه هست معرّفى كنند، بلكه بُعد ناسوتى هم قابليت درك و فهم رسيدن به معناى وصول را ندارد، عظمت و ارزش انسان را اين گونه بيان و تعريف كرده اند كه انسانِ مؤمن، يعنى انسانى كه در مسير تكاملى قرار گرفته، باعظمت تر از كعبه و ملائكه است:
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ»(2)«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ»(3)اينها آثار وجود روح انسانى و نتايج رشد و استكمال آن است. اين انسان از جبرئيل بالاتر است و جبرئيل افتخار مى كند كه مستخدم او باشد، اگر انسان قدر و
1) . ارشادالقلوب، ج 1، ص 200: «إِنَّ فِى الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤٍ فَوْقَ لُؤْلُؤٍ وَ دُرَّةٍ فَوْقَ دُرَّةٍ لَيْسَ فِيهَا قَصْمٌ وَ لَا وَصْلٌ فِيهَا الْخَوَاصُّ أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً فَأُكَلِّمُهُمْ كُلَّمَا نَظَرْتُ إِلَيْهِمْ وَ أَزِيدُ فِى مِلْكِهِمْ سَبْعِينَ ضِعْفاً وَ إِذَا تَلَذَّذَ أَهْلُ الْجَنَّةِ بِالطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ تَلَذَّذُوا أُولَئِكَ بِذِكْرِى وَ كَلَامِى وَ حَدِيثِى - در بهشت قصريست از لؤلؤ و درّ كه در آنجا نابودى نيست و آن قصرها، جايگاه خواص (از بندگان من) است. در هر روز هفتاد مرتبه به ايشان نظر مى كنم و با ايشان سخن مى گويم، و در هر مرتبه كه به ايشان نظر مى كنم، مِلك آنان را هفتاد برابر مى نمايم. اهل بهشت با نعمت هاى بهشتى لذّت مى برند، امّا ايشان با ذكر و كلام و حديث و سخن گفتن با من، لذّت مى برند.»
2) . الخصال، ج 1، ص 27: «حرمت مؤمن، از كعبه بزرگ تر است.»
3) . مشكاة الانوار، ص 78: «حرمت مؤمن نزد خداوند متعال، برتر و بالاتر از ملك مقرّب است.»
حريم خود را بداند و در راه حق، قدم بردارد؛ چنان كه قرآن شريف مى فرمايد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ) (1)
اگر روح در وجود انسان زنده باشد و آدمى روح خود را نكشته باشد و به عبارت ديگر اگر بُعد ملكوتى انسان به راستى به مراتبى رسيده باشد، قرآن مى فرمايد ملائكه در دنيا و آخرت، اطراف او را مى گيرند و با او سخن مى گويند. يكى از صحبت هاى ملائكه اينست كه خطاب به آنان مى گويند: (نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ)؛ ما در وصول الى الله كمك كار شما هستيم و در دنيا و آخرت، با شما همراهيم.
در بين ملائكۀ الهى، جبرئيل از تقرّب و منزلت بسيار والايى برخوردار است و قرآن كريم او را «روح الأمين» ناميده است،(2)همين جبرئيل كه والاترينِِ ملائكه
1) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد، در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم و هر چه دل هايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت.»
2) . الشعراء، 192 تا 194: (وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ، نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ، عَلىٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ اَلْمُنْذِرِينَ) - «و راستى كه اين [قرآن] وحى پروردگار جهانيان است. «روح الامين» آن را بر دلت نازل كرد، تا از [جمله] هشداردهندگان باشى.»
است، افتخار مى كند كه خادم اين انسان باشد و دست انسان را هم در دنيا و هم در آخرت بگيرد.
اينكه بعضى از مفسّرين گفته اند مراد در اين آيه، آخرت است و نزول ملائكه در دنيا را به هنگامۀ مرگ و احتضار، معنا كرده اند،(1)حرف كامل و دقيقى نيست، بلكه هم در دنيا و هم در آخرت، ملائكه بر انسان نازل مى شوند و عباراتى مانند: (نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ) مؤيّد اين معناست. چنان كه آنان كه به راستى مراتبى از كمال را طى كرده اند، در همين دنيا اين معنا را ادراك مى كنند.
در آخرت نيز ملائكه با چنين انسانى همراهى مى كنند. وقتى قيامت برپا شد و همگان در محشر در يك جا جمع شدند، همين انسان با جسم و روح حاضر مى شود و در حالى كه سعۀ وجودى اميرالمؤمنين عليه السلام محشر را فرا گرفته است، مهر ولايت به پيشانى او مى خورد و ملائكۀ مقرب خدا اطرافش جمع مى شوند و او را با احترام خاصى به لب حوض كوثر و زير لواى حمد و پرچم ولايت مى برند. بر لب حوض كوثر از آب كوثر مى نوشد و پس از آن، اگر پير است، جوان مى شود و اگر دردمند است، سالم مى شود و اگر بى سواد است، عالم مى شود و اگر صفت رذيله اى هنوز در وجودش هست، از بين مى رود و به طور خلاصه يك انسان كامل به تمام معنا مى شود. اين انسان كامل، تازه اوّل راه استكمال در قيامت قرار دارد. البته همۀ اينها مشروط به آن است كه در دنيا، در مسير تكاملى و در راه ولايت و معصومين عليهم السلام قرار گرفته باشد.
1) . ر. ك: تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج 7، ص 162؛ تفسير جوامع الجامع، ج 4، ص 32؛ تأويل الآيات الظاهرة، ص 524 و...
بارها اين مطلب را متذكّر شده ام كه بحمدالله شيعيان، از نظر عقيده تا سرحدّ عشق، اهل بيت عليهم السلام را دوست دارند و نعمت والاى محبّت اهل بيت عليهم السلام در وجود همگان ريشه دوانده است. از لحاظ شعار نيز الحمدلله شعارها خوب است؛ شعار «اشهد ان عليا ولى الله» بر سر مأذنه ها بلند است و ايّام و لادت و شهادت اين بزرگواران را محترم مى شمارند؛ امّا متأسّفانه در يك چيز كوتاه آمده و كم توجّه شده اند و آن، «عمل» به سيرۀ ايشان است. شيعۀ «عمل گرا» كم است و سفارش اهل بيت عليهم السلام روى همين اصل است:
«الْإِيمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ»(1)شيعه بايد در رفتار، اهلِ پيروى از امام خود باشد. وقتى در عمل، كسى محبّت خود و پيروى از اهل بيت عليهم السلام را نشان دهد، در قيامت هم مى تواند زير لواى حمد قرار گيرد و ملائكه او را همراهى كنند و به لب حوض كوثر برسانند تا از آب كوثر استفاده كند و يك انسان كامل شود.
ائمّۀ طاهرين عليهم السلام در روايت هاى مختلفى اين اصل را بيان كرده اند كه انسان باايمان، يعنى شيعه، كسى است كه اعتقاداتش عالى باشد، شعار و محبّتش عالى باشد و مهم تر از اين دو، اعمالش به اعمال اهل بيت عليهم السلام بخورد؛ يعنى در عمل هم، اعتقاد قلبى و شعار زبانىِ خود را نشان دهد. شيعۀ واقعى كسى است كه عملش به امام صادق عليه السلام بخورد؛ حجابش به حضرت زهرا عليها السلام بخورد و مشابهتى به ايشان پيدا كند. البته به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام كسى نمى تواند مثل آنها باشد، آن بزرگواران
1) . الخصال، ج 1، ص 178: «ايمان عبارتست از: معرفت در قلب، اقرار به زبان و عمل با جوارح.» و نيز ر. ك: نهج البلاغه، حكمت 227؛ امالى الطوسى، ص 284.
نيز اين حدّ را نخواسته اند، امّا بايد با تلاش و كوشش در عمل صالح و خويشتندارى، به آنان كمك كنند و ايشان را روسفيد نمايند:
«... وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَاد»(1)اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايندكه شما نمى توانيد مثل ما باشيد، امّا با اعمال شايستۀ خود، به ما اهل بيت كمك كنيد. به عبارت ديگر، در عمل، مشابهتى پيدا كنيد تا اينگونه، به امام كه راهنمايى و هدايت مردمان را برعهده دارد، كمكى كرده باشيد.
1) . نهج البلاغة، نامه 45: «شما بر چنين رفتارى توانا نيستيد، ولى مرا با ورع و كوشش در عبادت، و پاكدامنى و درستى، يارى كنيد.»
در درس گفتار قبل، بيان شد كه پروردگار عالم راجع به خلقت انسان، به اندازه اى اهميّت داده كه مى فرمايد آفرين بر خدا كه چنين موجودى را خلق كرده است و اين تبريك، راجع به هيچ موجود ديگرى بيان نشده و نشان مى دهد ارزش انسان، به خاطر روحى است كه در وجود او قرار گرفته است. البته در كنار آن ذكر گرديد كه شناخت از روح، بسيار محدود است و آدمى ناتوان از درك حقيقت روح مى باشد.
در ادامه به مسئلۀ تكامل انسان پرداخته شد و بيان كرديم كه انسان به خاطر دو بُعدى بودن، مى تواند مسير تكامل را بپيمايد و اين امر با براق قراردادن بعد مادى، امكان پذير است.
در ادامۀ اين مبحث و در درس گفتار حاضر به اين موضوع مى پردازيم كه خداوند سبحان، براى تكامل انسان، زمينه سازى هاى فروانى كرده و هدايت ها و هادى هاى فراونى را هم در درون و هم در برون او قرار داده است؛ در درون سه پيامبر به نام فطرت و عقل و وجدان اخلاقى قرار داده و در برون، هزاران پيامبر و وصى آفريده است و همۀ ايشان در تلاش بوده اند تا شخصيّت و عزّت انسان محفوظ بماند و آدمى بتواند در مسير استكمال، قدم بردارد.
خداوند سبحان ارزش خاصّى براى روح آدمى قائل شده و براى رشد و تعالى آن، زمينه هاى فراوانى را، اعمّ از مادى يا معنوى، فراهم ساخته است. سه پيامبر در درون انسان قرار داده است كه همگى كمك كار روح باشند. اين سه پيامبرِ باعظمت، عبارتند از «فطرت» و «عقل» و «وجدان اخلاقى». در جلد اوّل به تفصيل دربارۀ اين سه پيامبر درونى سخن گفتيم و بيان كرديم كه خداوند آنها را درون انسان ايجاد كرده كه به رشد و تعالى روح كمك كنند.(1)
اگر فطرت خلق شده، براى آن است كه از عمّال و كارگزاران روح باشد؛ اگر وجدان اخلاقى آفريده شده، آمده است كه انسان به واسطۀ آن، به خداوند و صفات الهى نزديك شود؛ اگر عقل آفريده شده براى خدمت در مسيرِ كمالِ روح است.
1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 29 تا 68.
همۀ پيامبران درونى، داراى شأن و عظمت هستند. مثلاً در عظمت عقل، روايت قابل توجّهى را شيخ كلينى رحمه الله در ابتداى كافى نقل مى كند و مى فرمايد وقتى خداوند سبحان عقل را آفريد، فرمود جلو بيا و او جلو رفت، بعد فرمود برگرد و عقل برگشت؛ يعنى صددرصد تابع بود. سپس پروردگار عالم فرمود: تو خيلى عظمت و مقام دارى! من به واسطۀ تو پاداش و عقاب مى كنم.(1)معلوم است هركسى به هرجا برسد، بايد به واسطۀ عقل باشد؛ همان گونه كه بايد به واسطۀ فطرت سير الى الله كند. اين سه پيامبر در حالى كه هر كدام در جاى خود عظيم الشّأن هستند، امّا براى تقويت بُعد روحانى انسان خلق شده اند تا بتوانند در مجموع، انسان را به مقام فوق تجرّد برسانند.
پروردگار عالم به اين مقدار هم اكتفا نكرده است و هزاران پيغمبر در برون و جهان مادّى براى هدايت همين روح فرستاده است كه از جملۀ آنها، خاتم و اشرف انبياء، عقل كل، خيرالموجودين، يعنى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم است. علاوه بر اين، هركدام از انبياء الهى، اوصيائى داشته اند كه بعضى ها يكى و بعضى ها ده تا و بعضى ده ها وصى داشته اند كه افضل آنها، اميرالمؤمنين عليه السلام است. همه پيامبرهاى الهى و اوصياى ايشان، براى اين آمده اند كه روح انسانيّت را تقويت كنند. به قول بزرگان، تا اين روح بتواند مراحل كمال را بپيمايد؛ از منزل يقظه به توبه برسد و از توبه به تقوا و سپس به تخليه و تحليه و تجليه گام بردارد و به مقام فنا و لقاء نائل آيد.
1) . الكافى، ج 1، ص 10: «لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ وَ عِزَّتِى وَ جَلَالِى مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَى مِنْكَ وَ لَا أَكْمَلْتُكَ إِلَّا فِيمَنْ أُحِبُّ أَمَا إِنِّى إِيَّاكَ آمُرُ وَ إِيَّاكَ أَنْهَى وَ إِيَّاكَ أُعَاقِبُ وَ إِيَّاكَ أُثِيبُ.»
آنگاه به تعبير استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى، تازه اوّل كار است. ابتداى تلاش براى سير الى الله و حركت در اين راه بى انتهاست.
اگر كسى به مقام لقاء ار مراتب هفتگانۀ سيروسلوك كه در قرآن شريف بيست و يك مرتبه دربارۀ آن صحبت شده است هم برسد، باز نيمۀ راه تجرّد است. بايد دائماً در حركت غيرمتناهى باشد و بعد از لقاء و فناء، «سير من الحق الى الحق» داشته باشد و در مقام قرب الهى، سير كند. اين حركت و سير صعودى، هيچگاه به انتها نمى رسد. به قول عوام تا خدا خدايى مى كند او در حركت استكمالى قرار دارد؛ حركتى كه توقّف در آن ممنوع است.
خداوند حكيم براى حركت انسان در جهت استكمال، به همراه پيامبران، دستورات و قوانينى را نيز نازل فرموده كه آدمى با عمل به آن، در راه نيل به مقصود گام بردارد.
قرآن شريف كتاب انسان سازى است كه خداوند سبحان آن را همراه با آخرين فرستادۀ خود، براى رشد و كمال آدمى فروفرستاده است. در سورۀ مبارك عبس، پس از آنكه دربارۀ چگونگى نزول قرآن و تشريفات خاصّ نزول، به اختصار سخن مى گويد، آيه اى آمده است كه بسيار تكان دهنده است؛ مى فرمايد:
(قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ) (1)
مرگ بر اين انسان كه چقدر بى وفاست. مرگ بر اين انسان كه نعمت هاى به اين
1) . عبس، 17: «كشته باد انسان، چه ناسپاس است!»
بزرگى را كفران مى كند. قرآن كريم چون جلوۀ رحمت خداوند است، كمتر كلماتى مانند «قُتِلَ» در آن استفاده شده است و آنجايى كه استفاده شده، مربوط به كسى است كه قرآن را زير پا بگذارد و قدر قرآن را نداند كه خداوند به او مى گويد «مرگ بر تو». در آيۀ ديگرى، دربارۀ كسانى كه عليه قرآن توطئه مى كردند، دومرتبه مى فرمايد مرگ بر آنها:
(فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ، ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ) (1)
اين آيات، معانى فراوانى دارد و يكى از معانى آن، اين است كه اى انسان! قدر خودت را بدان؛ اين قرآن براى تو نازل شده است و بايد از آن بهره ببريد.
نزول قرآن شريف، همان گونه كه در سورۀ عبس و ديگر سوَر هم آمده، وضع عجيبى داشته است. از طرف خداوند سبحان آيه يا سوره اى به جبرئيل نازل مى شده و جبرئيل در طَبق نور همراه عدّه اى از ملائكۀ مقرّب الهى، آن را خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى آوردند و عظمت قرآن، پيغمبرى را كه تالى تلو قرآن است، در خود فرا مى گرفت و در آن زمان، هيچ چيزى مورد متوجّه پيغمبر نبود و ايشان در عالم ملكوت و در عالمى مى رفتند كه به جز خودشان، كسى نمى داند و نمى تواند درك كند.(2)پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سپس آنچه نازل شده بود كه گاهى يك آيه، گاهى ده آيه و گاهى يك سوره بود، بر اميرالمؤمنين على عليه السلام قرائت مى كردند و اميرالمؤمنين عليه السلام كه در مكّه، اوّلين كاتب وحى بودند، آنها را مى نگاشتند؛ البته در مدينه لُجنه درست كردند و توانستند جمعيّتى ده بيست نفرى
را تشكيل بدهند كه آيات قرآن را مى نوشتند. لذا قرآنى كه الان در دسترس ماست، همان قرآنى است كه با تشريفات خاصّى، بر پيامبر نازل شده و كاتبان وحى نگاشته اند.
اين قرآن كه به تعبير خودش (تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْءٍ)(1)و (وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ)(2)و (مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْءٍ)(3)است و به قول حاجى سبزوارى رحمه الله، تصوير تمام نماى عالم وجود است(4)و به بيان بلند حضرت امام خمينى «تجلّى خداوند با همۀ اسماء و صفات، حتّى اسماء و صفاتى كه مخفى از انبياست»، براى چه نازل شده است؟ قرآن شريف خودش پاسخ مى دهد كه اين كتاب باعظمت، براى «انسان» آمده است.
قرآن و عترت و به تعبير ديگر دين و آئين، براى انسان است تا او به واسطۀ آنها، بتواند به مقام عبوديّت و ساير مراتب كمال برسد و منازل كمال را طى كند. انسان اگر از اين نعمت هاى بزرگ الهى بهرۀ كافى را نبرد، نه تنها در مسير كمال قدمى نمى گذارد، بلكه هر روز با سرعت بيشتر، در مسيرانحطاط و سقوط گام برمى دارد.
يكى از مهم ترين دستوراتى كه در قرآن كريم بيان شده و عترت طاهره عليهم السلام نيز سفارش فراوانى بر آن كرده اند، دستور به «نماز» است. همۀ ملّت ها و اديان الهى،
نماز داشته اند؛ امّا نماز در اسلام، مانند خود اسلام، خاصّ و ويژه است. يك مسلمان در طول شبانه روز، حدّاقل ده مرتبه در نمازهاى خود، از خداوند طلب مى كند كه راه مستقيم را به او بنماياند و در حقيقت وى را در راه تكامل نگهدارد تا به بيراهه و سقوط گرفتار نشود:
(اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ، صِرٰاطَ اَلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ اَلضّٰالِّينَ) (1)
يعنى علاوه بر آفرينش پيامبرهاى درون و فرستادن پيامبرهاى برون، خداوند بر خود انسان ها واجب كرده كه با دعا و طلب بگويند: (اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ)، خدايا! «راه راست» را به من بنمايان.
اگر اين «احسن المخلوقين» به راستى بگويد: (اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ)، خداوند سبحان كه «احسن الخالقين» است، راه مستقيم را به او مى نماياند. آنگاه نه در افراط: (غَيْرِ اَلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ) گرفتار مى شود و نه در تفريط: (وَ لاَ اَلضّٰالِّينَ) مى افتد، بلكه در راه مستقيم قرار خواهد گرفت و مسير تكاملى را كه شايستۀ احسن المخلوقين است، به خوبى طى خواهد كرد.
راه مستقيم، انسان را در همين دنيا، به مقام هاى والايى مى رساند و يك زندگى صددرصد طيّب نصيب آدمى خواهد كرد. زندگى اى كه منهاى غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر است. در زندگى طيّب، تنهايى و سرگردانى و گم شدگى كه از جمله بيمارى هاى امروز جامعۀ جهانى است، وجود نخواهد داشت.
1) . الفاتحه، 6 و 7: «به راه راست ما را راهبر باش، راه آنهايى كه برخوردارشان كرده اى، همانان كه نه درخور خشم اند و نه گمگشتگان.»
خداوند متعال انسان را در پيداكردن راه، بسيار كمك مى كند و دستوردادن به اقامۀ نماز، در همين راستاست؛ چنان كه قرآن شريف با صراحت مى فرمايد براى پيداكردن راه، از نماز كمك بگيريد:
(وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ) (1)
نماز مكالمه با خداست كه متأسّفانه انسان ها از آن بسيار غفلت دارند. نماز معاشقۀ اهل دل با خداست. وقتى حمد و سوره را مى خوانند خداوند با آنها سخن مى گويد. قرآن كلام الله است و معنايش اينست كه خداوند با انسان حرف مى زند. اگر انسان راه را پيدا كند و در مسير تكامل قدم بگذارد، به راستى مى يابد كه در وقت قرائت نماز، پروردگار عالم با او حرف مى زند. در ساير اجزاى نماز مانند ركوع و سجود هم، او با خداوند سخن مى گويد و اگر در راه افتاده باشد، پاسخ خداوند را مى يابد.
در همين جا به جوان ها سفارش مى كنم كه بسيار به نماز اهميّت بدهيد. كسى كه كاهل در نماز باشد، عاقبت به خير نمى شود. منظور از كاهل بودن در نماز، نمازنخواندن نيست، انسان بى نماز كه كفرِ عملى دارد، بلكه منظور كسانى هستند كه نماز مى خوانند، امّا تسامح و تهاون دارند. سهل انگارى در نماز، خيلى خطرناك است و قرآن كريم مى فرمايد واى به كسى كه نماز را سبك بشمارد:
(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ، اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ) (2)
بنابراين از همگان به ويژه جوانان تقاضا دارم به نماز اهميّت بدهيد تا پروردگار
عالم به شما كمك كند و در مسير تكامل، اهل دل و اهل معرفت شويد و ان شاءالله بتوانيد در اثر رابطه با خدا، در همين دنيا، مصداق «احسن المخلوقين» باشيد.
قانون امربه معروف و نهى ازمنكر نيز كه ما آن را «نظارت ملّى» مى ناميم، مانند نماز، در هر زمان در امّت ها و اديان پيشين بوده است. در اسلام نيز قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام تأكيد فراوانى روى آن كرده اند.(1)انسانى كه در مسير تكامل قرار گرفته است، بايد به اين سفارش اسلام نيز فوق العاده اهميّت بدهد. بدون التزام به تظارت ملّى و بدون توجّه به سرنوشت جامعه و مردم، انسان مطرود خداوند مى شود. خداوند سبحان واجب مؤكد كرده است كه انسان ها، به ويژه در اسلام، امربه معروف و نهى ازمنكر كنند. حتّى قرآن كريم مى فرمايد:
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ) (2)
اگر شما بهترين خلق هستيد و اگر خداوند دربارۀ آفرينش شما آفرين گفته است، براى اينست كه بايد نظارت ملّى در ميان شما باشد.
نظارت ملّى باعث مى شود كه احسن المخلوقين، راه مستقيم و رو به كمال خود را در اجتماع و بين مردم نيز گم نكند.
رسيدن به مراتب و كمالات والاى انسانى، دشوار نيست؛ خصوصاً كه انسان توجّه كند خداوند پيامبران درون و برون و دستورات و قوانين شرعى مانند نماز و امربه معروف و نهى از منكر را براى كمال آدمى قرار داده است. البته اگر كسى راه را گم كند و اشتباه برود، ادامۀ مسيرِ حقيقى و درستِ حيات، برايش مشكل خواهد بود. مانند كسى كه به قصد سفر به يك شهر، به جهتى مخالف برود! هر قدم كه از مبدأ بر مى دارد، از مقصد دورتر مى شود.
هنگامى كه انسان راه را گم كند، يا نماز نمى خواند يا اگر بخواند يك نماز سرسرى مى خواند؛ به تعبير قرآن شريف، نماز براى او سنگين است:
(وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ) (1)
براى انسان گم شده در مسير، هم نماز سنگين است و هم صبر و استقامت در مسير مستقيم براى او سنگين خواهد بود.
دورشدن از مقصود، سردرگمى عجيبى براى انسان پديد مى آورد. قرآن كريم اين معنا را تشبيه معقول به محسوس كرده و مى فرمايد:
(أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ) (2)
1) . البقره، 45: «و به راستى اين [كار] گران است، مگر بر فروتنان.»
2) . النور، 40: «يا [كارهايشان] مانند تاريكى هايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مى پوشاند [و] روى آن موجى [ديگر] است [و] بالاى آن ابرى است. تاريكى هايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است. هر گاه [غرقه] دستش را بيرون آورد، به زحمت آن را مى بيند، و خدا به هر كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود.»
دريا در شب وحشتناك است، به ويژه آنكه جزر و مد و تلاطم هم داشته باشد. شب و تاريكى و تلاطم سخت است. قرآن مى فرمايد كسانى كه راه را پيدا نكرده اند، اين گونه هستند. زندگى آنها خيلى وحشتناك است و ظلمت روى ظلمت و تاريكى روى تاريكى و وحشت روى وحشت دارند و نمى دانند چه كنند.
در عالم برزخ نيز چنين است؛ بدكاران و أمثال آنان، علاوه بر اينكه در عذاب و در جهنّم هستند، خودشان و ديگران را گم مى كنند. اين سرگردانى خيلى مصيبت است و هر مدّتى در برزخ باشند، سرگردان و حيران مى مانند.
بعضى ها تجربه كرده اند كه مثلاً در ايّام حج و در سرزمين مِنا، راه را گم مى كنند يا در مكه يا مدينه راه را گم مى كند، هركجا سر در مى آورند، مى بينند راه درست نيست و بسيار مضطرب و نگران مى شوند. اين گم شدن و حيرانىِ در برزخ نيز، خيلى سخت است و قرآن مى فرمايد كسانى كه راه را پيدا نكرده اند، هيچ هستند و در دنيا و آخرت سرگردانند و به مقصودى نمى رسند.
قرآن مسير كسانى را كه به بى راهه مى روند، اينگونه تشبيه كرده است:
(كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً) (1)
دورافتاده هاى از مسير، به جاى آب، سراب را مى بينند. آبى در كار نيست و آنچه مى بينند فقط آبنماست. شايد تجربه كرده باشيد كه بسيارى از مواقع، صبح هنگام وقتى به دامنۀ كوه نگاه مى كنيد، يك دريا آب مى بينيد، ولى هرچه جلو مى رويد، مى بينيد كه آب دريا كم شد، تا اينكه وقتى به دامنۀ كوه مى رسيد، مى بينيد هيچ آبى نيست و همه توهّم و وسوسه بوده است. كسى كه خدا را ندارد اينگونه است:
1) . النور، 39: «چون سرابى در زمينى هموار است كه تشنه، آن را آبى مى پندارد.»
(كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ اَلظَّمْآنُ مٰاءً). خيال مى كند آب است و خيال مى كند درياست، ولى هيچ نيست. دورنماىِ زندگى منهاى خدا، سرابى بيش نيست. اين زندگى، تاريك و وحشتناك است و با غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر همراه خواهد بود.
خداوند سبحان كسى را به سمت انحراف و گمراهى هّل نمى دهد و اينكه در قرآن كريم آمده است: (يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ)(1)به اين معنا نيست كه خداوند رحمان كسى را در زندگى اش به سوى ضلالت مى برد، بلكه اگر كسى زير پرچم عنايت و هدايت خداوند نيامد، خداوند او را رها مى كند. همين رهاكردن خداوند، به معناى گمراهى و ضلالت انسان است(2)كه موجب مى شود يك دنيا غم و غصّه، براى او پديد آيد و گم شدۀ خود را در زندگى نيابد.
بحث دربارۀ شخصيّت انسان، از اينجا شروع شد كه خداوند براى خلقت انسان، به خودش آفرين گفته است:
(ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ)
اين جمله، بسيار مهم است و در قرآن مثل آن را نداريم. البته قرآن كريم از لحاظ محتوا، دربارۀ اهميّت انسان، فراوان سخن گفته است، امّا اين جمله، يك جا بيشتر نيامده و معلوم مى شود اين خلقت، فوق العاده باارزش است و ارزش آن، به روح اوست.
دربارۀ حقيقت روح، به جز خداوند سبحان يا اهل بيت عليهم السلام، احدى نمى تواند سخن قطعى بگويد. فقط همين قدر بايد گفت كه كارى خدايى است.
انسان كه «احسن المخلوقين» است، از نظر سيروسلوك و استكمال، حركتى غيرمتناهى دارد. و هر قدم در مسير استكمال، به اندازه اى براى او لذّت بخش است كه قدم هاى پيشين، در مقابل آن، ناچيز است. انسان به مرتبه اى مى رسد كه بهشت با آن همه عظمت، براى او كوچك شمرده مى شود. در ادامۀ اين مبحث، به تشريح و تبيين برخى از لذّت هاى مسير استكمال، مى پردازيم.
پيش از اين بيان شد كه روح انسان، آنچنان توانمند است كه مى تواند در مسير استكمال بى نهايت قرار گيرد و تا بى نهايت پيش برود. در هر قدم از سير خود نيز، به اندازه اى استكمال و لذّت دارد كه آن قدم هاى قبل كه از صفر شروع كرده تا به آنجا رسيده است، همه در مقابل آن حركت صفر است. تكامل در انسان و سير من الحق الى الحق، نامتناهى است و لذا تا ابد، اين حركت و استكمال براى او هست.
اين انسان اگر خودش را گم نكند و اگر خودش را بشناسد و به «معرفة النفس» كه موضوع اصلى بحث ماست، دست يابد، مى تواند به مراتب والايى برسد.
سير «مِن الحقّ إلى الحقّ»، سرشار از لذّت است و روح، لذّت فوق وصفى را از سير و استكمال خود مى برد. لذّت هاى اين مسير، منحصر به آخرت هم نيست، بلكه در همين دنيا هم واقع مى شود و گاهى حتّى مادى است. قرآن شريف مى فرمايد:
(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ) (1)
اگر انسان جداً مؤمن شود و در عمل، «صالح و نيكوكار» باشد، چه زن باشد يا مرد، باسواد باشد يا بى سواد، فرقى ندارد و آنگاه حتماً در دنيا به «حيات طيّب» و در آخرت به حيات «طيّب تر» دست خواهد يافت. اين حيات طيّبه در آخرت، «هميشگى و جاودانى» است كه هر لحظه اش، همراه با «استكمال» و «رشد» و «أنواع لذّت ها» خواهد بود.
حيات طيّب به اندازه اى لذّت بخش است كه هيچكس، حتّى خود انسانى كه در آن غرق است، نمى تواند آن را وصف كند، امّا مى تواند آن لذّات را بيابد. الطاف خداوند در حيات طيّب، گاهى جلى است كه به آن «الطاف جليّه» مى گويند و گاهى خفى است و به آن «الطاف خفيه» گفته مى شود و هر دو هم لذّت بخش است؛ چنان كه حضرت امام خمينى پس از مرگ فرزند برومندشان مرحوم حاج آقا مصطفى رحمه الله، فرمود: «مرگ مصطفى از الطاف خفيۀ خداست.» به راستى انسان گاهى نمى تواند اين معانى را درك كند؛ امّا اين لذّت ها در الطاف خفيّه و جليّه هست و اهل آن، آن را مى يابند و مى چشند. (هنيئاً لهم)
1) . النحل، 97: «هر كس - از مرد يا زن - كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى، حياتِ [حقيقى] بخشيم، و مسلّماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.»
حيات طيّب در دنيا، حياتى است كه قرآن كريم آن را اين گونه وصف كرده است:
(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ) (1)
انسان مؤمن، نه از گذشته غم و غصّه دارد و نه از آينده ترس به دل دارد. يك زندگى صددرصد طيّب و يك زندگى منهاى خوف و منهاى دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى دارد. كسى كه خدا را دارد، معنا ندارد كه در زندگى ترسى داشته باشد. كسى كه خدا را دارد، قلبى آرام و مطمئن دارد:
(أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ) (2)
ياد خدا به انسان اطمينان دل مى دهد. وقتى اطمينان دل پيدا شود، غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى در زندگى نيست و زندگى رنگ طيّب پيدا مى كند.
در حيات طيّب كه انسان راه را پيدا كرده است، در هر قدم، همان گونه كه او با خداست، خداوند هم با اوست.(3)حتّى به مرتبه اى دست مى يابد كه به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه، پروردگار عالم را مى بيند(4)يا به تعبير امام
1) . يونس، 62: «آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.»
2) . الرعد، 28: «آگاه باش كه با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد.»
3) . چنان كه در روايات آمده است: «مَن كَانَ لله كَانَ اللهُ لَهُ» [بحارالأنوار، ج 79، ص 197]
4) . نهج البلاغه، خطبه 179: «وَ قَد سَأله ذعلب اليمانى فقال هل رأيت ربك يا أمير المؤمنين؟ فقال عليه السلام «أ فأعبد ما لا أرى» فقال: و كيف تراه؟ فقال: «لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ» - ذعلب يمانى پرسيد: يا امير المؤمنين، آيا پروردگارت را ديده اى؟ حضرت فرمودند: آيا چيزى را كه نمى بينم مى پرستم؟! ذعلب گفت: چگونه او را ديده اى؟ حضرت فرمودند: ديده ها هرگز او را آشكار نمى بينند، امّا دل ها با ايمان درست و حقيقى، او را در مى يابند.»
حسين عليه السلام در دعاى عرفه، اصلاً مگر مى شود كسى خدا را نبيند؟! كور باد چشمى كه خدابين نباشد:
«عَمِيَتْ عَيْن لا تَراكَ» (1)البته منظور از ديدن حضرت حق، رؤيت پروردگار با اين چشم كه چشم حيوانى و مادى است، نيست؛ بلكه آن چشمى لازم است كه خداوند سبحان به خاطر آن، به خودش آفرين گفته است؛ چشمى «بينا» و «بصير» براى اين كار لازم است.
«چشمِ خدابين»، پروردگار عالم را در همه جا و هميشه مى بيند:
«ما رَاَيْتُ شَيْئاً اِلاّ وَ رَاَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَه»(2)
به صحرا بنگرم صحرا ته وينم *** به دريا بنگرم دريا ته وينم
بهر جا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان روى زيباى ته وينم(3)
به ديگر سخن، شرط اوّل در «احسن المخلوقين» شدن، آن است كه انسان، خداوند سبحان را بيابد و او را در همه جا و همه وقت، شاهد و ناظر خويشتن ببيند؛ نه آنكه العياذبالله در پستى و بلندى هاى زندگى دنيوى، راه را گم كند و ناگهان خود را در مسير شيطان ملاحظه نمايد.
كسى كه به راستى خدا را پيدا كرده باشد، همه چيز براى او لذّت است. از روايات استفاده مى كنيم كه لذّت او با تمام دنيا و مال و ثروت ها، مقايسه شدنى نيست.
بالاترين لذّت براى اهل دل، «نماز شب» است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:
«لَرَكْعَتَانِ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(1)ارزش دو ركعت از نماز شب، پيش من از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است. يعنى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند اگر دنيا و آنچه در دنياست بدهند و بگويند دوركعت نماز شب نخوانيد، قبول نكنيد. البته اين معانى مربوط به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمّۀ معصومين عليهم السلام نيست و ايشان مقام برترى دارند؛ بلكه براى ماست كه بدانيم اگر راه را پيدا كنيم، در همين دنيا، لذّاتى بالاتر از بهشت، وجود دارد.
نمى توان گفت كلام معصوم اغراق است، بلكه يك واقعيّت و حقيقت است و ما بايد اين واقعيّت را درك كنيم. بايد به مراتبى برسيم كه دو ركعت نماز شب، از دنيا و آنچه در دنياست، نزد ما ارزشمندتر باشد؛ زيرا نماز مكالمه و معاشقۀ با خداست. گفتن يك جملۀ (اِهْدِنَا اَلصِّرٰاطَ اَلْمُسْتَقِيمَ) در نماز و اينكه خداوند سبحان جواب انسان را دهد، چقدر ارزش دارد؟ همۀ دنيا را هم در مقابل شنيدن پاسخ خداوند بدهند، نمى ارزد.
لذّتى كه در شنيدن پاسخ خداوند هست، نمى توان با لذّت خوردنى ها و آشاميدنى ها و ساير لذّات دنيوى و مادى مقايسه كرد؛ اين لذّت گفتگوى عبد و خداست و لذّت ارتباط خدا و بندۀ مقرّبش است. به عبارت ديگر، نماز يعنى رسيدن به مرتبه اى كه خداوند بگويد: (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ) و انسان بيابد كه «احسن المخلوقين» است.
1) . علل الشرائع، ج 2، ص 363: «دو ركعت نماز در دل شب، نزد من از دنيا و آنچه در دنياست، دوست داشتنى تر است.»
خوشا به حال آنها كه جدّاً در همين دنيا اين گونه لذّت ها را دارند. نماز آنها، به ويژه نماز شب، بالاترين لذّت براى آنهاست و اگر به راستى يكبار موفّق به خواندن نماز شب نشوند، چه گريه ها و زارى ها و چه صدقه ها دارند و به راستى حس مى كنند خذلان بزرگى برايشان جلو آمده كه نتوانسته اند نماز شب بخوانند.
گاهى افراد تصوّر مى كنند ضرر فقط اينست كه مثلاً كسى ورشكسته شود يا ضرر اينست كه كسى نتواند زندگيش را اداره كند؛ در حالى كه ضرر حقيقى اينست كه اين انسان بى خدا شود، ولو يك لحظه باشد. يا العياذبالله راه را گم كند و به جاى اينكه با خدا باشد، زير پرچم شيطان قرار بگيرد. كسانى كه راه يافته اند، همّ و غم و غصّه آنها اينگونه چيزهاست كه نكند لحظه اى غفلت پيدا كنند و يك لحظه در زندگى آنها، بى خدا طى شود.
كسى كه در زندگى باخدا باشد، جنس لذّاتش نيز متفاوت خواهد بود و مثلاً در همين دنيا، خدمت به خلق و كمك به ايشان، براى او بالاترين لذّت هاست. در زندگى چهارده معصوم عليهم السلام اين گونه لذّت ها فراوان ديده مى شود.
بعد از سقيفۀ بنى ساعده تا زمان حكومت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام كه بيست و پنج سال طول كشيد، گرچه شبانه روزش ظلم به اميرالمؤمنين عليه السلام بود و از نظر ظاهرى هم براى اسلام غم و غصّه بود، امّا آن حضرت دست روى دست نگذاشتند و در طى اين مدّت، بيش از بيست مزرعه را آباد كرده و همه را براى فقرا و ضعفا و آبرومندان و تقويت اسلام وقف كردند. اين كار كه به نوعى يك معجزه است، براى اميرالمؤمنين عليه السلام يك لذّت است. ما نمى توانيم معناى آن را تصوّر كنيم، امّا
حتماً هست كه اميرالمؤمنين عليه السلام در بيست و پنج سال با آن همه ظلم ها و مشقّت ها، چنين با تلاش عمل مى كردند.
اگر اين لذّت نبود، نمى شد. چنانچه انسان درك كند كه أحسن المخلوقين است و بايد اين شخصيّت را براى خود حفظ كند، آنگاه هم در نماز بالاترين لذّت ها را مى برد و هم در ارتباط با مردم كه همان رعايت دستور خداست، لذّت مى برد.
خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج براى مثل اميرالمؤمنين عليه السلام لذّت نيست، بلكه پوچ است؛ لذا مشهور است كه لباس آن حضرت، بسيار ساده و از كرباس و مانند آن بود(1)و غذاى ايشان در زمانى كه حاكم دو ثلث جهان بودند، غالباً چيزى جز مقدارى نان جو و دوغ ترش يا نمك نبود.(2)اين سيره نشان مى دهد كه أمثال اين چيزها براى اميرالمؤمنين عليه السلام لذّت نيست، بلكه لذّت ايشان، خدمتى است كه به ديگران مى كنند. قضيۀ كمك ايشان به زنى كه شوهر خود را در جنگ از دست داده بود و اميرالمؤمنين عليه السلام را نمى شناخت، ولى به ايشان توهين مى كرد و حضرت به او كمك كردند و مشك آب او را حمل كرده و بعد هم برايشان نان و غذا تهيه كردند، مشهور است.(3)
لذّت غذاخوراندن، غير از لذّتى است كه انسان از خوردن غذاى لذيذ مى برد. اميرالمؤمنين عليه السلام يك عمر در مشقّت بودند و تن به راحتى نمى دادند، امّا از كمك به ديگران لذّت مى بردند.
راوى مى گويد در يك ميهمانى نزد معاويه بودم و موقع صرف غذا، غذاهاى خاصّى را آوردند؛ به قدرى از ترش و شيرين براى من آوردند كه مرا سخت شگفت زده كرد. بعد معاويه دستور داد غذايى را آوردند كه من نمى دانستم چيست! از او پرسيدم: اين چيست؟ گفت: شكم مرغابى است كه پر از مغز گوسفند شده و روغن پسته دارد و شكر روى آن پاشيده اند. راوى مى گويد: با شنيدن اين سخنان گريستم، معاويه پرسيد: چرا گريه مى كنى؟ گفتم: قدر و منزلت پسر ابوطالب را خدا مى داند! زمانى موقع افطار بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شدم. بعد از نماز، برايش غذا آوردند؛ ديدم كيسه اى است كه آن را مُهر و موم كرده اند. مقدارى نان جو بود كه خود تهيه كرده بودند. سؤال كردم چرا آن را مُهر و موم مى كنيد؟ فرمودند: از آن بيم دارم كه حسن و حسين آن را با روغن يا چربى ديگرى چرب كنند! بعد هم فرمودند: بر رهبران حق واجب است كه مانند ضعيف ترين مردم رفتار كنند.(1)
بنابراين، لذّت اميرالمؤمنين عليه السلام به غذايى كه معاويه و ديگر دنياپرستانِ نظير او مى خورند و به آن دلبسته اند، نيست، بلكه لذّت اميرالمؤمنين عليه السلام آن است كه در حكومت ايشان، حقّى احيا شود و ظلمى برطرف گردد؛ لذّت اميرالمؤمنين عليه السلام در آن است كه مردمان مملكت او، در رفاه و آسايش باشند و سرانجام روزى، گرسنه و فقيرى در جامعه نباشد. ايشان در خطبۀ نماز جمعه، در مقابل دوست و دشمن مى فرمودند: اى مردم! من در حكومت خود، شما را مستغنى و خودكفا كردم و از
1) . تذكرة الخواص، ص 106: «... عَلَى أئِمّة الْحَقّ أنْ يَتَأسّوا بِاضعف رَعيّتِهِم حَالا فِى الأكلِ وَ اللّبَاس وَ لا يَتميّزونَ عَليهِم بِشىءٍ لا يَقدرونَ عَلَيْه ...»
نظر خوراك و پوشاك و مسكن، در نعمت هستيد و حتّى من براى شما، آب سالم آشاميدنى آوردم كه در رفاه باشيد.(1)
اين منزلت انسانى و لذّت اوست. انسان اگر راه را پيدا كند و متابعت از اميرالمؤمنين عليه السلام و امثال ايشان داشته باشد، به اينجا مى رسد كه بالاترين لذّت براى او، رفاه مردم از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج و ساير نيازهاست.
انسانى كه احسن المخلوقين است، اگر ببيند كسى گرسنه است، رنج مى برد؛ اگر ببيند ديگران درمانده اند، ناراحت مى شود و براى رفع احتياجات آنها، تمام تلاش خود را به كار مى بندد. لذّت هاى احسن المخلوقين را با ماديات نمى توان مقايسه كرد؛ دنيا و نفسانيّات كجا و آن لذّت ها كجا!؟
كسى كه خيرالمخلوقين است و مى خواهد اين شخصيّت و شأنيّت را براى خود حفظ كند، بايد مراقب دلبستگى هاى خود باشد و بداند از چه چيزى در زندگى لذّت مى برد و كدام امر براى او اهميّت دارد.
قرآن شريف نمى گويد از دنيا و ماديّات استفاده نكنيد، بلكه مى فرمايد آنچه از آن بهره مى بريد، «حلال» باشد:
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّيِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ) (2)
1) . مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 99: «مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَةِ أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَةً لَيَأْكُلُ الْبُرَّ وَ يَجْلِسُ فِى الظِّلِّ وَ يَشْرَبُ مِنْ مَاءِ الْفُرَات.»
2) . الأعراف، 32: «[اى پيامبر] بگو: زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده، و [نيز] روزى هاى پاكيزه را چه كسى حرام گردانيده؟»
خداوند متعال از انسان ها خواسته از حلال استفاده كنند، ولى استفاده از آن را، «مقصد» و «مقصود» ندانند و لذّات خود را منحصر به ماديّات نكنند. اگر كسى به جاى نماز، از خوردن و خوابيدن و لهو و لعب، بالاترين لذّت ها را مى برد، بايد بداند راه را گم كرده است و جان و روح خويشتن را به اين ماديّات زودگذر فروخته است. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام هركه لذّت و همّتش شكمش باشد، قيمتش همان است كه از شكمش بيرون مى آيد:
«مَنْ كَانَتْ هِمَّتُهُ مَا يَدْخُلُ بَطْنَهُ كَانَتْ قِيمَتُهُ مَا يَخْرُجُ مِنْهُ»(1)سوگمندانه در روزگار ما، براى برخى افراد، كارهاى لهو و لعب مانند فيلم هاى شهوت انگيز لذّت بخش شده است، در صورتى كه گناه براى انسانِ راه يافته، از هر زجر و زندانى بالاتر است. به عبارت ديگر كسى كه لذّات او در گناهان قرار دارد، لذّت ارتباط با خدا را داده و لذّت آن گناهان مانند موسيقى حرام و شهوات را گرفته است.
اعتقاد قلبى به خداوند، نيروى كنترل كنندۀ عجيبى است و انسان را به مقام هاى بالايى مى رساند. اگر كسى راه را پيدا كند، در سرحدّ عصمت خواهد بود.
البته بايد توجّه داشت كه صفت «معصوم» بودن كه دربارۀ ائمّۀ طاهرين عليهم السلام گفته مى شود، فقط به معناى اينكه آنها گناه نمى كنند، نيست. افرادى مانند حضرت زينب عليها السلام، حضرت ابالفضل عليه السلام، حضرت معصومه عليها السلام و بسيارى از امامزادگان هم معصوم از گناه بودند. امام جماعت هم اگر گناه كند، مثلاً از كسى غيبت نمايد،
1) . تصنيف غرر الحكم، ص 143: «هر كه همّت او چيزهايى باشد كه مى خورد، قيمتش همان چيزى است كه از آن بيرون مى آيد.»
خودبه خود از امامت جماعت ساقط مى شود؛ بلكه معناى عصمت براى ائمّۀ طاهرين عليهم السلام آن است كه چهارده معصوم خطا هم ندارند و توهّم و تخيّل و جهل و شك در زندگى آنها راه ندارد. اين معناى عصمت است و بايد راجع به چهارده معصوم اين حدّاقل ها را قائل باشيم.
معلوم است كه اين افراد با اين همه معرفت و عظمت شخصيّت، گناه نمى كنند. قرآن كريم و روايات معصومين عليهم السلام مى فرمايد هركه گناه كند «ديوانه» است.(1)كسى كه در محضر مقدّس الهى، به جاى اينكه رابطه با خداوند داشته باشد، گناه مى كند، ديوانه و غافل است:
(أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ) (2)
على كل حالٍ اگر انسانى بخواهد در موقعيّت «احسن المخلوقين» باقى بماند، بايد از خواب غفلت بيدار شده و خداجو و خداياب بشود و رابطۀ خود را با پروردگار عالم محكم كند؛ آنگاه نظير تشنه اى كه با نوشيدن آب، سيراب شدن را مى يابد، خداوند را مى يابد و در اثر ارتباط با او، بالاترين و برترين لذّت ها را در همين دنيا مى برد.
لازم به ذكر است كه اين لذّت ها در دنيا، پايين ترين و جزء اوّلين مراتب لذّت در مسير استكمال است تا اينكه انسان كم كم به دم مرگ و ديگر مراحل حيات خود برسد.
موضوع سخن دربارۀ لذّت هاى مسير استكمال براى انسانى بود كه شخصيّت و شأنيّت خود را شناخته و مى خواهد مقام احسن المخلوقين بودن را در خود حفظ كند.
تا اينجا بيان شد كه مسير استكمالى انسان، سرشار از لذّات است و اين لذّت ها در دنيا نيز براى افراد راه يافته وجود دارد. كسانى كه خداياب شده باشند، همۀ امور را از الطاف الهى مى دانند كه گاهى جلى و آشكار است و گاهى خفى و پنهان است. لذّت اين انسان ها، با لذّات دنيوى و صرفاً مادى مقايسه نمى شود، بلكه بسيار فراتر از لذّات مادى است؛ چنان كه سيرۀ معصومين عليهم السلام نيز نشان مى دهد لذّت آن بزرگواران، وراى مسائل مادى بوده است.
پس از مرورى اجمالى بر سيرۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان مصاديقى از لذّت هاى مسير استكمال، اين نكتۀ مهم را ذكر كرديم كه لذّت ها در دنيا، جزء اوّلين مراتب لذّت در مسير استكمال است.
در ادامۀ موضوع، به مسئلۀ لذّات انسان در عالم برزخ و قيامت كه دنبالۀ سير و مسير استكمالى انسان است، اشاره مى كنيم.
انسان در مسير استكمال، از لذّت هاى ويژه اى برخوردار خواهد بود. در درس گفتار قبل، دربارۀ لذّت ها در دنيا مطالبى بيان شد و عنوان گرديد كه اين لذّت ها، پايين ترين درجات لذّت و اوّلين مراحل آن است. مرحلۀ دوّم كه بالاتر از لذّت هاى در دنياست، لذّتى است كه انسان در هنگامۀ مرگ و ابتداى ورود به عالم برزخ مى برد. حدّاقلِ لذّتِ مرحلۀ دوّم، آن است كه چهارده معصوم عليهم السلام به بالين محتضر بيايند و با احترام، به ملك مقرّب خدا يا عزرائيل امر كنند كه روح او را به راحتى قبض كند و او را نزد خودشان ببرند.
در برخى روايات فرموده اند مرگ براى مؤمن، مثل اينست كه گلى را بو كند؛(1)معلوم است بوئيدن گل خوشبو، چقدر لذّت بخش است. كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
1) . معانى الاخبار، ص 287: «قِيلَ لِلصَّادِقِ عليه السلام صِفْ لَنَا الْمَوْتَ فَقَالَ: لِلْمُؤْمِنِ كَأَطْيَبِ رِيحٍ يَشَمُّهُ فَيَنْعُسُ لِطِيبِهِ وَ يَنْقَطِعُ التَّعَبُ وَ الْأَلَمُ كُلُّهُ عَنْهُ.»
و امام حسين عليه السلام و ديگر معصومين عليهم السلام را دم مرگ مى بيند، معلوم است چه لذّت و فرحى براى او حاصل مى شود.
اين نوع از لذّت ها را از بسيارى افراد نقل كرده اند. مثلاً يكى از علماى بزرگ قم كه اهل معرفت و از دوستان خاص من بود، نقل مى كرد: آدمى كه به حسب ظاهر بى سواد بود، ولى كسى بود كه راه را طى كرده بود، براى پدرم پيغام فرستاد كه من امشب مى ميرم و مى خواهم هنگام مرگ، تو بر بالين من باشى. آن روحانى كه خودش از علماى آذربايجان بود، گفته بود: نماز مغرب و عشا را خواندم و به خانۀ آن پيرمرد رفتم. او گفت من الان نمى ميرم؛ تو فعلاً بخواب. مى گويد خوابيدم و براى نماز شب بلند شدم و من ايستاده و او خوابيده نماز شب را خوانديم و بعد از تعقيبات، ناگهان ديدم تلاطمى در او پيدا شده است؛ امّا تلاطم ذوقى و درونى بود. ناگاه پيرمرد گفت: «السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا سيدة النساء العالمين» و همينطور بقيۀ معصومين عليهم السلام را شمرد تا به اسم امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف رسيد و خواست بلند شود و نتوانست؛ دست روى سرش گذاشت و گفت: «السلام عليك يا بقية الله» و آنگاه از دنيا رفت. من فهميدم چهارده معصوم عليهم السلام آمده اند كه او را نزد خودشان ببرند.
اين لذّت دوّم، مرحلۀ بالاترى از لذّت است كه دم مرگ و هنگام ملاقات با خدا واقع مى شود. انسان مؤمنى كه در مسير تكامل قرار گرفته باشد، در همين مراحل به راستى خدا را مى يابد. به راستى شايد خدا در همين جا به او بگويد: (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ). من موجودى را خلق كرده ام كه مرگ برايش يك لذّت است و مى تواند با من ملاقات كند. چه لذّتى بالاتر از اينست كه انسان خداوند سبحان را ملاقات كند و با غرق شدن در اين لذّت، هيچكدام از مصائب و مشكلات قبر و برزخ و حساب و كتاب تا روز قيامت براى او نباشد؟
اين لذّت ها را نمى توان درك كرد، مگر اينكه انسان به آن برسد. اين مطالبى كه دربارۀ اين لذّات گفته اند، مراتب آنچنان بالايى هم نيست. انسان خلق شده تا اين مسير را طى كند و با طى اين لذّات، در تكامل خود توقّف ننمايد.
نام اين لذّت دوّم را «لذّت برزخى» مى گذارند. در اين لذّت، فقط موضوع روح نيست و جسم نيز به تنهايى نخواهد بود، بلكه چيزى به نام «موجود برزخى» است. اين موجود برزخى بايد مسير تكاملى را از دنيا شروع كرده و در مسير الهى قرار گرفته باشد، و الا اگر فكرى نكرده باشد، طى مسير براى او، سخت و مشكل خواهد بود. يك لحظه در برزخ، هزار سال طول مى كشد. حتّى اگر اهل جهنّم برزخى هم نباشد، امّا همين كه خدا را ندارد، در برزخ گم است. مثل كسى كه در بيابانى گم شده و سرگردان است و هيچكس نيست به او كمكى كند. حتّى عمل صالحى ندارد كه او را راهنمايى كند. اگر عمل صالحى باشد، مى تواند انسان را در طى مسير راهنمايى كند، ولى اگر چنين نباشد، سرگردان است و يك لحظه از اين سرگردانى، شدّت ها و سوزش ها و بدبختى ها و نكبت ها با خود دارد.
وقتى انسانِ راه يافته، در مسير استكمالى خود از برزخ عبور مى كند و به قيامت مى رسد، روزى كه به تعبير قرآن شريف پنجاه هزار سال است:
(كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ) (1)
آن روز طولانى، براى او مانند يك لحظه مى شود و اين، به خاطر لذّتى است كه
1) . المعارج، 4: «مقدار آن روز، پنجاه هزار سال است.»
مؤمن در روز قيامت و در صف محشر مى برد. آن يك لحظه هم براى او لذّت ها به همراه دارد؛ زيرا سعۀ وجودى اميرالمؤمنين عليه السلام محشر را فرا گرفته و او زير پرچم ولايت قرار گرفته است.(1)ملائكۀ الهى با احترام اين انسان را زير لواى حمد و بر لب حوض كوثر كه حقيقت حضرت فاطمۀ زهراست مى برند و از آب كوثر مى نوشد و همۀ نقاط ضعف مادى و معنوى او از بين مى رود؛ اگر پير است، جوان مى شود و اگر دردمند است، سالم مى شود و اگر صفت رذيله دارد، از بين مى رود و اگر جاهل است، عالم مى شود و اگر زشت است، زيبا مى شود و بالاخره به يك انسان كامل بدل مى شود. نوشيدن از كوثر، از آن لذّت هاى پيشين خيلى بالاتر است. آنگاه قضيۀ اعراف پيش مى آيد كه قرآن كريم دربارۀ آن سخن گفته است(2)و او شاهد أحوال اهل محشر مى گردد. پس از آن نيز به دنبال اميرالمؤمنين عليه السلام به بهشت مى رود.
قرآن شريف مى فرمايد براى رسيدن به بهشت، همه بايد از جهنّم بگذرند:
(وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا كٰانَ عَلىٰ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا) (3)
اين انسان ها هنگام گذر از جهنّم، مورد تكريم و احترام ويژه اى از سوى جهنّم واقع شده و پس از آن، وارد بهشت مى شوند. البته اين احترام و تواضع جهنّم، مرتبۀ والايى محسوب نمى شود و به خواص هم اختصاص ندارد؛ بلكه براى همۀ كسانى است كه در مسير تكاملى و رو به بهشت قرار گرفته اند. امّا كاملان و
خواصّى كه در طى مراتب و مراحل كمال، جايگاهى برجسته يافته اند و مصداق احسن المخلوقين شده اند، در مسير تكاملى خود به بهشت، نه تنها از جهنّم مى گذرند و مورد تكريم اند و سپس به بهشت وارد مى شوند، بلكه مقام ايشان، فراتر از بهشت و «عنداللّهى» است. ايشان به جايگاهى مى رسند كه بهشت با آن همه عظمت، براى آنان كوچك است.
انسانى كه راه را پيدا كند و معناى (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ) را بفهمد و بيابد، حتماً به اين مراتب و مراحل مى رسد. انسان حتّى به جايى مى رسد كه به بهشت اعتنا ندارد و بهشت از دست او شكايت مى كند و پروردگار عالم جواب بهشت و بهشتيان را مى دهد كه بگذاريد بنده ام منغمر در عالم وحدت باشد و لذّت ببرد. بگذاريد عزيزم با من مكالمه كند و معاشقه كند. من نظرها به او دارم و در هر نظرى، سعۀ وجودى به او مى دهم.
اين مقامات را نمى شود بهشت گفت، بلكه مقام هايى است كه اين انسان در مسير استكمال بدان دست پيدا كرده است. هر قدم در «سير من الحق الى الحق»، از بهشت و آنچه در بهشت است، بالاتر است. اصلاً نمى توان از نظر لذّت و تكامل آن را اندازه گرفت و صعود آن را متصوّر شد. تا خدا خدايى مى كند، انسان تكامل دارد و توقّف در مسير او ممنوع است.
انسان هاى كامل، منزل ديگرى هم به نام «سير من الحق فى الحق» ذكر مى كنند كه البته درك معنا و مفهوم واقعىِ آن مشكل است و تنها براى شيعيانِ به راستى خالص كه اين حرف ها را درك كرده اند، هست.
انسان به راستى براى دنيا خلق نشده است و بايد اين حقيقت را درك كند كه دنيا فقط يك «وسيله» است؛ دنيا بُراقى است تا انسان را به مرتبه اى برساند كه جبرئيل متوقّف شود، امّا او به حركت خود ادامه دهد؛ چنان كه دربارۀ معراج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل شده است.(1)اگر كسى از اين وسيله (دنيا)، براى استكمال خود استفاده نكند و حدّاقل بهشتى نشود، خسارت ديده و ضرر كرده است.
اينكه مشهور شده، بهشت رفتن مشكل است، حرف درستى نيست. بهشت رفتن براى افراد حرام خوار و غرق در گناه و افرادى كه در قرآن كريم تشبيه به الاغ و ديوانه شده اند، سخت است؛ و الاّ اگر يك دهم از زندگى هر انسانى خرج خدا و معنويّات شود، بالاترين بهشت براى انسان خواهد بود.
خداوند سبحان همه چيز را در اختيار انسان قرار داده و عالم را مسخّر او گردانيده است تا انسان به جايى برسد:
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً) (2)
1) . مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 179: «... فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى فَانْتَهَى إِلَى الْحُجُبِ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ تَقَدَّمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ لِى أَنْ أَجُوزَ هَذَا الْمَكَانَ وَ لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقَت -... پس هنگامى كه پيامبر به سدرة المنتهى رسيد و از همۀ حجاب ها گذشت، جبرئيل گفت: يا رسول الله شما پيش برويد و من مجاز نيستم از اين مكان پيشتر بيايم؛ اگر سرانگشتى ديگر نزديك شوم، مى سوزم.»
2) . لقمان، 20: «آيا ندانسته ايد كه خدا آنچه را كه در آسمان ها و آنچه را كه در زمين است، مسخّر شما ساخته و نعمت هاى ظاهر و باطن خود را بر شما تمام كرده است؟»
دنيا براى توقّف و لذّت بردن از خوراكى ها و تجمّل گرايى ها و لذّت هاى زودگذرش نيست، بلكه وسيله اى براى حركت استكمالى انسان است كه او را به عرش برساند. در قرآن كريم از عرش و كرسى و لوح و قلم فراوان سخن به ميان آمده است، امّا كسى نتوانسته آن را معنا كند؛ اينها مراتبى براى انسان است كه بايد طى كند و به خدا برسد و «سير من الحق الى الحق»، بلكه به قول بزرگان «سير من الحق فى الحق» داشته باشد كه هر قدمى از آن سير، از دنيا و آنچه در دنياست برتر است يا از آخرت و آنچه در آخرت است، بالاتر است.
نمونه اى از اين سير و حركت تكاملى كه در عرش و كرسى خواهد بود، در دوران ظهور امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف واقع مى شود كه در روايات آمده است:
«إِنَّهُ سَيَرْكَبُ السَّحَابَ وَ يَرْقَى فِي الْأَسْبَابِ أَسْبَابِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ»(1)رسيدن به اين مراتب، آنچنان هم سخت و مشكل نيست، فقط بايد انسان همّت داشته باشد و براى آخرت وقت بگذارد. اگر انسان در راه بيفتد، خداوند سبحان به او كمك مى كند:
(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ) (2)
1) . بصائر الدرجات، ج 1، ص 409: «همانا او بر ابر سوار شود، و به اسباب برآيد و بر راه هاى آسمان هاى هفتگانه و هفت زمين، قدم نهد.»
2) . الطلاق، 2 و 3: «و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مى دهد. و از جايى كه حسابش را نمى كند، به او روزى مى رساند، و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است.»
پروردگار عالم راه را به انسان مى نماياند و «سُبل السلام» را به او مى فهماند:
(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ، يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ) (1)
استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى در درس هاى اخلاق مى فرمودند از عبارت (قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ) مى فهميم كه منظور قرآن است و (كِتٰابٌ مُبِينٌ) هم يعنى قرآن و از (سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ) مى فهميم يعنى راه هاى سلامتى و امّا در فهم معناى (وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ) لنگ مى شويم و انسان نمى تواند حقيقت آن را بفهمد. گرچه در تفسير از نظر لفظى و ظاهرى معنايى را درست مى كنند؛ امّا فهم معناى دقيق آن مشكل است و بايد انسان آن را درك كند و بيابد.
همين جا به همگان به ويژه جوانان توصيه مى كنم كه ما بايد اقلاً يك دهمِ مقدارى كه به فكر دنيا هستيم، به فكر آخرت باشيم. خودمان را ارزان نفروشيم كه در برزخ و قيامت، دچار حسرت و ندامت شويم.
شما قيمت داريد و قيمت شما آن است كه در خلقت تان خداوند به خود آفرين
1) . المائده، 15 و 16: «قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا هر كه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيله آن [كتاب] به راه هاى سلامت رهنمون مى شود، و به توفيق خويش، آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى بيرون مى برد و به راهى راست هدايتشان مى كند.»
گفته است: (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ). اين ارزش شماست و حيف است كه اين انسان ارزشمند، زندگى را با غفلت يا العياذبالله با گناه بگذراند. هركه به مراتب كمال نرسد يا لاأقل هركه بهشتى نشود، جداً خسارت كرده است؛ زيرا انسان خودش را به «هيچ» فروخته است.
حيف است انسانى چنين ارزشمند، زندگانى خود را بدون خدا بگذراند. حيف است كه اين انسان، اميرالمؤمنين عليه السلام و ديگر معصومين عليهم السلام را در زندگى خود سرمشق قرار ندهد و ارتباطى با ايشان نداشته باشد. شناخت اين منزلت و اهتمام به حفظ و ارتقاى آن، چندان مشكل هم نيست؛ البته كار و تلاش مى خواهد، ولى چنانچه جداً كسى بخواهد، مى تواند به مراتب كمال دست يابد؛ زيرا اساساً انسان خلق شده كه اين مسير تكاملى را طى كند و در مرتبه اى قرار گيرد كه خداوند به خودش به خاطر خلقت چنين موجودى، آفرين بگويد.
در درس گفتار قبلى بيان شد كه انسان در مسير استكمال خود، از دنيا تا برزخ و سپس قيامت، لذّت هاى فراوانى مى برد و اين لذّات، وصف ناشدنى هستند. امّا نكته اى كه بايد توجّه شود اين است كه انسان همان گونه كه در سير تكاملى لذاّت بسيارى را درك مى كند و اين لذّات انتها ندارد، اگر در تعيين مسير حركت خود دچار خطا شود و به جاى صعود، رو به سقوط بگذارد، درد و رنج هاى او نيز بى انتها و هميشگى خواهد شد.
به ديگر سخن، انسان بين دو بى نهايت قرار دارد: يكى بى نهايت كمال و ديگرى بى نهايت سقوط كه در هر دو مسير نيز لذّات يا الم ها، حدّ و مرزى ندارد.
در اين درس گفتار، به تبيين بى نهايت بودن سير و حركت انسان در مسير مستقيم يا انحرافى، پرداخته مى شود.
خداوند متعال زمينه ساز شخصيّت و عزّت انسان است؛ امّا اين خود انسان است كه بايد با ارده و انتخاب خود، شخصيّتش را حفظ كند و رشد و ارتقا دهد.(1)انسان اگر پيرو فرامين الهى باشد، از لحاظ شخصيّت و عزّت، سرآمد هستى خواهد بود و به تعبير قرآن شريف، به مرتبه اى مى رسد كه ملائكۀ الهى، خدمت كردن به او را يك وظيفه مى دانند:
(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ) (2)
1) . دربارۀ قدرت «انتخاب گرى» انسان در زندگى، ر. ك: معرفت نفس، ج 4، فصل اوّل.
2) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد، در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم.»
ملائكه هم در دنيا و هم در آخرت به او كمك مى كنند. انسان مى رسد به مقامى مى رسد كه در دنيا، با ملائكه ارتباط دارد و ملائكه را مى بيند. نقل شده است كه مرحوم آخوند كاشى رحمه الله در مدرسۀ بازار أصفهان، نماز شب مى خواندند و در و ديوار و گياهان مدرسه با او هم صدا مى شدند و ذكر خداى تعالى را مى گفتند. ايشان مدّعى بود كه در وقت نماز، ملائكه را مى بينم و مقام شهود راجع به اين آيه دارم كه مى فرمايد:
(جٰاعِلِ اَلْمَلاٰئِكَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ) (1)
البته در سيروسلوك و عرفان، اين مرتبۀ پائين است. مقام انسان خيلى بالاتر از اينهاست. بر أساس روايات اهل بيت عليهم السلام، مقام كعبه با آن همه عظمتش، در مقابل مقام مؤمن، پايين تر است و لذا دربارۀ نسبت مقام مؤمن به كعبه مى فرمايند:
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ»(2)جبرئيل و ملائكۀ مقرّب الهى با آن همه عظمتى كه در ملكوت دارند، امّا وقتى بخواهند با منزلت مؤمن سنجيده شوند، انسان مؤمن، برتر خواهد بود، چنان كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ»(3)بنابراين انسان بايد بداند از نظر منزلت و شخصيّت، خداوند سبحان چه منزلتى براى
او قائل شده و چه استعدادى را در وجودش نهاده است. انسان بايد مواظب باشد با رفتارها و عملكرد خود، به شخصيّت خودش ضربه نزند. نابودكردن شخصيّت، نظير خودكشى است. خودكشى يا ديگركشى گناه بسيار بزرگى است و كسى كه شخصيّت خود يا ديگرى را از بين ببرد، مانند آن است كه خودش يا ديگرى را كشته باشد.
آدمى همان گونه كه در اثر مراقبت از نفس و تقيّد به تقوا و ترك محرّمات مى تواند به مراتب والايى دست يابد كه از ملائكۀ مقرّب و كعبه نيز بالاتر برود، همان گونه هم مى تواند با بى مبالاتى و آزادگذاشتن نفس امّاره و گناه، چنان سقوط كند كه به فرمودۀ قرآن شريف، در مرتبۀ حيوانات قرار گيرد و حتّى از حيوان ها هم پست تر بشود:
(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) (1)
انسان در سقوط خويشتن، در حقيقت وجود الهى و روح خود را مى كُشد و به جاى آنكه شخصيّت بالقوّۀ خويش را بالفعل نمايد، آن را نابود مى كند. انسانى كه شخصيّت الهىِ خود را بالفعل نكند، به تعبير قرآن شريف، از هر جنبده اى پست تر و خطرناك مى شود:
(إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ) (2)
پست تر از هر ميكروب سرطانى يا ميكروب ايدز، كسى است كه خود را كور و
كر كرده است و نمى تواند حقيقت را ببيند و نمى تواند حقيقت را بشنود. به عبارت ديگر اين افراد عقل و انديشه اى كه آنان را رشد دهد و به كمال برساند، ندارند. كسى كه عقل ندارد، ممكن است شيطنت أمثال معاويه را داشته باشد، ممكن است شيطنت و حيله گرى استكبار جهانى را داشته باشد، امّا آنچه او را به مراتب كمال برساند و از او فردى بهشتى بسازد، نخواهد داشت.(1)
نقش عقل در حفظ و صيانت از شخصيّت و عزّت انسان و نيز تعالى او، انكارناشدنى است. قرآن شريف مى فرمايد جهنّميان گاهى در جهنّم با هم سخن مى گويند و يكى از حرف هايشان اين است كه مى گويند:
(وَ قٰالُوا لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ) (2)
آنان اقرار مى كنند كه اگر ما تعقّل و تفكّر داشتيم، جهنّم نمى آمديم. بهره بردارى صحيح از عقل نداشتيم و اين بى تعقّلى، عاقبت به جهنّمى شدن ما منجر شد.
انسان براى بهشت خلق شده و نه تنها براى بهشت، بلكه بايد بهشت براى او كوچك باشد و او مشتاق قرب بيشتر به ساحت باريتعالى و لقاى پروردگار باشد؛
1) . شخصى از امام صادق عليه السلام سؤال كرد: «عقل» چيست؟ حضرت پاسخ دادند: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» - عقل آن است كه به وسيلۀ آن خداوند رحمان عبادت مى شود و بهشت را به دست مى آورند.» راوى سپس از سياست بازى هاى امثال معاويه سؤال كرد كه اگر آنها عاقل بوده اند، پس چرا به بهشت نرفته اند و اگر نبوده اند، پس اين سياست بازى ها چه بوده است؟ حضرت فرمودند: «تِلْكَ النَّكْرَاءُ وَ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِى شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِعَقْلٍ» - آنچه معاويه داشت، نيرنگ و شيطنت بود و در واقع، نمايش عقل بود، نه عقل! [الكافى، ج 1، ص 11]
2) . الملك، 10: «و گويند: اگر شنيده [و پذيرفته] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم».
امّا به تعبير قرآن كريم، بسيارى از افراد، گويا براى جهنّم خلق شده اند؛ وضعيّت آنها بدانجا مى رسد كه گاهى دوان دوان رو به سوى جهنّم مى گذارد:
(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ) (1)
انسان در نظام خلقت، به عنوان خليفة الله آفريده شده و خداوند سبحان همۀ لوازم بهشتى شدن و استكمال او را فراهم ساخته است. دلى دارد كه مى تواند عرش خدا باشد، گوشى دارد كه سخن حق را مى شنود و فهم مى كند و چشمى دارد كه با آن حقايق را مى بيند؛ امّا وقتى شخصيّت خود را نابود كرده باشد، وقتى روح و عقل خود را زير پا گذاشته باشد، اين اعضا نيز در وجود او مى ميرند. چنين انسانى دل دارد، امّا اين دل مرده است: (لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا)؛ يعنى اين دل نمى فهمد. چشم دارد، امّا نابيناست: (وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا)؛ چشم او از ديدن حقايق كور شده است. گوش دارد؛ امّا شنوا نيست: (وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا)؛ به عبارت ديگر شنوايى آن را نابود كرده است. از بس حرف هاى نامربوط و لغويات شنيده، نمى تواند كلام حق و حقيقت را بشنود. اين انسان، نه تنها از مقام خليفة اللّهى تنزّل مى كند، بلكه مى تواند از حيوانات نيز پست تر شود: (أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ).
1) . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آنها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آنها همان غافل ماندگانند.»
حيوان استعداد انسان را ندارد و لذا جهنّم نيز ندارد؛ فرق بين انسان و حيوان ها اينست كه حيوان ها مدّتى زندگى مى كنند و بعد مى ميرند و تمام مى شوند. اهل معرفت هم كه مى گويند حيوانات معاد دارند و اين مطلب را از برخى آيات قرآن و روايات نيز استفاده مى كنند،(1)اگر چنان باشد، در حقيقت «چراگاهى» است كه فقط در آنجا بچرند؛ امّا انسان بايد با استفاده از استعدادهاى خود، مراحل رشد و تكامل را طى كند و در دنيا و آخرت، سربلند باشد و بتواند از بهشت نيز بگذرد، و الاّ جايگاه او، دوزخ و سقوط ابدى خواهد بود.
1) . ر. ك: بحار الانوار، ج 7، ص 276 و 277.
در قرآن شريف، آيات فراوانى دربارۀ ارزش و شخصيّت انسان وجود دارد كه از جملۀ آنها، آيۀ (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ) مى باشد كه خداوند به خاطر خلقت انسان، به خود آفرين گفته است. در فصل گذشته، با تبيين و بررسى اين آيه، بيان شد كه پروردگار عالم، محبوبيّت و عزّت خاصى در عالم ملك و ملكوت به انسان عنايت فرموده است. انسان نيز در مسير حركت خود از آغاز، بايد سعى و تلاش نمايد در راهى قدم بگذارد كه شخصيّت و ابهّت او در بين همۀ موجودات، محفوظ بماند.
همچنين بيان شد كه انسان در طى مسير استكمالى خود، از لذّات فراوانى بهره مى برد كه وصف ناشدنى هستند و بايد آن لذّات را بيابد.
اينك در ادامۀ موضوع، ضمن تبيين سرمنشأهاى عزّت و شخصيّت انسانى، به بيان چند دستۀ ديگر از آيات مرتبط با شخصيّت انسان مى پردازيم، تا دلايل محبوبيّت انسان در دنيا و آخرت از نظرگاه قرآن كريم بيان شود و بالتّبع، عوامل نابودى و شكسته شدن شخصيّت و عزّت انسانى، تبيين گردد.
شخصيّت انسان و مقام و منزلت او در دو جهان، از هرچه ناشى بشود، همۀ آنها به يك اصل باز مى گردد و آن «عزّت خداوند سبحان» است؛ بنابراين انسان هرچه در راه كسب شخصيّت و تثبيت آن تلاش كند و عزّت يابد، بايد توجّه داشته باشد كه همۀ عزّت ها، متعلّق به خداوند است. قرآن شريف مى فرمايد:
(وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ) (1)«عزّت» در درجۀ اوّل مختصّ به خداوند سبحان است. خداوند متعال عزّت دارد و پيغمبرش نيز عزّت دارد و مؤمن هم عزّتمند است. به عبارت ديگر، انسان مؤمن، در پرتو عزّت خدا و رسول، بايد شخصيّت و عزّت داشته باشد؛ او بايد در نزد مردم، «عزيز» باشد.
1) . المنافقون، 8: «و [لى] عزّت از آنِ خدا و از آنِ پيامبر او و از آنِ مؤمنان است.»
به موازات اين بايسته ها، آدمى بايد منشأ هرگونه شخصيّت و عزّت در وجود خود را در هر محيط و موقعيّتى كه قرار دارد، از جانب خداوند سبحان بداند و براى عزّت نفس خود، وجود استقلالى قائل نباشد.
چنان كه پيشتر بيان شد، پروردگار عالم بالاترين عزّت ها و شخصيّت ها را براى انسان قائل شده است و همان گونه كه در ابتداى خلقت او، به خود آفرين گفت، پس از خلقت نيز او را «خليفة الله» ناميد. خداوند متعال پس از خلقت انسان كه با تشريفات ويژه اى انجام شد، براى شخصيّت انسان در دنيا و آخرت نيز زمينه فراهم كرده است. عالم هستى همه براى استكمال انسان و براى خدمت به او خلق شده است:
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً) (1)
خداوند سبحان، عالَم هستى را براى انسان خلق كرده و انسان را براى خود آفريده است:
«عَبْدِي خَلَقتُ الأشيَاء لِأجْلِكَ وَ خَلَقتكَ لِأجْلي»(2)اين شخصيت انسان است كه خداوند زمينه هاى آن را در درون و برون او آفريده است؛ بنابراين بايد گفت شخصيّت اجتماعى و منزلت انسان، به اندازۀ همۀ عالَم وجود است.
خداوند سبحان خواسته تا انسان به مرتبه و منزلتى از شخصيّت و ابهّت برسد كه از ملائكه نيز فراتر رود:
بار ديگر از ملك قربان شوم *** آنچه اندر وهم نايد، آن شوم(1)
حتّى به مرتبه اى نائل شود كه به جز خدا نداند:
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حدّ است مكان آدميّت(2)
بنابراين لازم است انسان در حيات خود، اين شخصيّت خدادادى را حفظ كند و چنان عمل نمايد كه هميشه، داراى شخصيّت و ابهّت و عظمت الهى باشد. پروردگار متعال اين استعداد را به همۀ انسان ها داده است و واجب كرده كه آدمى از اين استعدادها استفاده كند؛ لذا از دست دادن شخصيت «حرام» است و به مثابۀ نابودى و پاگذاشتن روى نعمت هاى خداست. كلّيه رذالت ها و جنايت ها نيز از همين جا سرچشمه مى گيرد كه انسان، ابتدا روى شخصيّت خودش پا مى گذارد و بعد از آن، در جرگۀ اراذل و انسان هاى پَست قرار مى گيرد.
در فصل اوّل، بيان كرديم كه از نظر قرآن كريم، روح الهى در وجود انسان دميده شده است:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ) (3)
به ملائكه خطاب شد كه وقتى روحم را در آدم دميدم، همگى به آن سجده كنيد.
بنابراين، انسان را بايد «روح الله» ناميد. البته كسى معناى حقيقى «روح الله» و چيستى آن را نمى داند، فقط همين مقدار فهميده مى شود كه «اضافۀ تشريفى»، انسان را به مرتبه اى مى رساند كه به جز خدا نداند.
وجود همين روح الهى در انسان، موجب شخصيّت و عزّت براى او در بين همۀ موجوداتِ هستى شده است.
از ديگر مسائلى كه باعث شخصيّت و عزّت ويژه براى انسان شده و او را به «اعجوبۀ خلقت» تبديل كرده است، مقام «خليفة اللّهى» اوست. از جانب خداوند سبحان، انسان خليفۀ الهى در زمين شمرده شده و اين، افتخار بسيار بالايى براى انسان محسوب مى شود:
(وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً) (1)
خداوند سبحان، پيش از خلقت انسان، موجودات بسيارى را در زمين خلق كرده بود، امّا با خلقت انسان، به ملائكه فرمود كه مى خواهم جانشين خودم را در اين كرۀ زمين خلق كنم. به عبارت دقيق تر، مى خواهم اين «خليفة الله» كه در ازل خلق كرده ام، روى كرۀ زمين بياورم. ملائكه با آن همه مقام و درك، حقيقت اين معنا را متوجّه نشدند تا آنكه خداوند مقام و منزلت انسان را به ملائكه فهماند و اين خليفة الله را «مسجود» ملائكه ساخت؛ بنابراين بايد بر مقام خليفة اللّهى انسان، مقام «مسجود ملائكه بودن» را نيز افزود.
1) . البقرة، 30: «و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى خواهم گماشت.»
وقتى ارادۀ خداوند بر آن قرار گرفت كه روح در آدم دميده شود، از جانب حضرت حق به فرشتگان خطاب شد كه پس از دميده شدن روح، همگى بر اين آدم، سجده كنيد:
(فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ، فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ، إِلاّٰ إِبْلِيسَ اِسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ اَلْكٰافِرِينَ) (1)
قرآن شريف مى فرمايد: اى انسان! مقام و منزلت تو به اندازه اى بالاست كه مسجود جبرائيل و مسجود حملۀ عرش و ساير ملائكه هستى؛ يعنى همۀ ملائكه در مقابل تو «متواضع» هستند.
استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبائى رحمه الله دربارۀ ويژگى و معناى حقيقىِ خليفه الله، مى فرمودند كه هركارى از خدا برمى آيد، از اين خليفه هم بر مى آيد.(2)
به عبارت ديگر، خليفه بايد از نظر شئون وجودى، مظهرى از صفات منعِم باشد. پروردگار متعال، خالق تمام هستى است و از جمله انسان را خلق كرده است. انسان مخلوقى است كه وجودى قوى و خارجى دارد، زيرا خلقت او به خداوند سبحان
مربوط مى شود. انسان نيز كه خليفۀ الهى است، مى تواند نظير خداوند، هرچه بخواهد، خلق كند، امّا تفاوت در آن است كه خلق انسان، در ذهن اوست و مخلوقش، وجود خارجى نمى يابد، زيرا انسان موجود ضعيفى است و در نتيجه مخلوقش نيز ضعيف خواهد بود. به اين مخلوقِ درونىِ انسان، «وجود ذهنى» مى گويند. تا وقتى انسان به اين وجود ذهنى توجّه داشته باشد، آن وجود، موجود است و اگر از آن صرف نظر كند، آنگاه آن وجود معدوم مى شود. به عنوان مثال، همۀ افراد مى توانند هر شهر يا مكانى را كه ديده باشند، در ذهن خود موجود و خلق كنند.
اين خلق، فقط در ظرف ذهن باقى مى ماند و چون وجود انسانى ضعيف است، مخلوق او هم ضعيف است و بنابراين تا وقتى به آن توجّه داشته باشد موجود است و تا توجّه خود را از آن بردارد، معدوم مى شود. انسان براى بار دوّم يا دهم، باز هم مى تواند آن را ايجاد يا معدوم كند.
وقتى پروردگار عالم انسان را خليفۀ خود قرار داده است، معنايش اينست كه هر صفتى او دارد، اين خليفه نيز خواهد داشت و به تعبير علامۀ طباطبائى رحمه الله خليفة الله بودن انسان، به معناى آن است كه آنچه مستخلفٌ عنه دارد، او نيز دارد؛ فقط فرق آنها در اينست كه صفات خدا «ذاتى» است و صفات انسان «عرضى» است؛ به ديگر سخن، صفات خدا از خود اوست، ولى صفات انسان موهبتى الهى و از جانب پروردگار است.
به راستى اگر اين انسان وظيفه شناس شد و به وظيفه عمل كرد، مى تواند به مقامات بالا و والايى دست يابد و آنگاه است كه كارهاى خدايى انجام مى دهد؛ لذا در حديث قدسى آمده است:
«عَبْدِي أَطِعْنِي أَجْعَلْكَ مِثْلِي»(1)بندۀ من! با شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه، به مرتبه اى مى رسى كه نظير من مى شوى؛ من هرچه بخواهم مى توانم خلق كنم و در اين صورت، تو نيز هرچه بخواهى مى توانى خالق آن باشى.
همۀ معجزه ها از اينجا سرچشمه مى گيرد. خرق عادت هاى اولياء الله، طى الارض ها و أمثال اين مسائل، از همينجا سرچشمه مى گيرد. به راستى اگر كسى بندۀ خدا شد، مثلاً مى تواند شب جمعه با طى الارض به كربلا برود و آنجا زيارت انجام دهد و بعد براى شام و خوابش به خانه بيايد. بسيارى از افراد چنين امكانى را داشته و دارند.
خليفۀ خدابودن، يكى از سرمنشأهاى شخصيّت و عزّت انسان است و در نظام خلقت، انسان تنها موجودى است كه لايق مقام خليفة اللهى شده است. به قول اهل دل، در اهميّت شخصيت انسان، اگر هيچ چيزى جز آيۀ شريف (وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً) نبود، بس بود كه بدانيم مقام و شخصيّت انسان چقدر بالا و والاست؛ امّا نكته اى كه مهم تر از دانستن اين قدر و منزلت خدادادى
1) . مشارق انوار اليقين، ص 104: «عَبْدى أطِعْنى أجْعَلْكَ مِثْلى: أنَا حَىٌّ لا أموتُ، أجْعَلُكَ حَيّاً لا تَموتُ؛ أنَا غَنىٌّ لا أفْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنيّاً لا تَفْتَقِرُ؛ أنَا مَهْما أشاءُ يَكنُ، أجْعَلُكَ مَهْما تَشاءُ يَكنُ» ؛ در عدّة الداعى، ص 310 نيز مشابه اين روايت چنين آمده است: «يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِى لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِى فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً لَا تَفْتَقِرُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا حَى لَا أَمُوتُ أَطِعْنِى فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ حَيّاً لَا تَمُوتُ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّىءِ كُنْ فَيَكُونُ - أَطِعْنِى فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِشَىءٍ كُنْ فَيَكُونُ.»
است، حفظ اين شخصيّت و منزلت و عزّت است. انسان بايد اهميّت شخصيّت خود را درك كند و مواظب باشد اين شخصيّت را نشكند. بايد با مراقبت، اين شخصيّت كه يك بُعد معنوى براى انسان است، روز به روز قوى شود، آنگاه به جاهاى بالايى مى رسد: «رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نداند.» و قدرى بالاتر: «رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند.»
انسان بايد همان گونه كه در خلقتش، خليفة الله ناميده شده، در دنيا هم «مظهر صفات خدا» باشد؛ يعنى صفات جمال و جلال خداوند بر دل او حكومت كند و دلش، عرش خدا گردد:
«أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ»(1)دربارۀ اهميّت مقام و منزلت و شخصيّت انسان در دنيا، فرموده اند:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ»(2)انسانى كه شخصيّت خود را شناخت و بر طبق وظيفه عمل كرد، نزد خداوند از ملك مقرّب برتر است. از جبرئيل بالاتر، انسان است، البته اگر وظيفه شناس باشد و عمل به وظيفه كند. به تعبير اين روايت، «مؤمن» باشد؛ چنان كه در حديث ديگرى نيز آمده است:
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ»(3)احترام شخصيّت اين انسان، از احترام خانۀ خدا بيشتر و بالاتر است.
علاوه بر «خليفة الله» بودن انسان، قرآن كريم، انسان را «امين الله» خوانده است؛ انسان به اندازه اى قدر و مقام دارد كه مى تواند امانت دار الهى باشد:
(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً) (1)
خداوند متعال مى فرمايد كه ما امانتمان را بر عالم وجود عرضه داشتيم و آنها استعداد اينكه اين امانت را بگيرند، نداشتند؛ تنها كسى كه استعداد داشت، انسان بود. البته بعد هم پروردگار عالم تأسّف مى خورد و مى فرمايد: امّا متأسّفانه اين انسان، هم «ظلوم» و هم «جاهل» به خود بود. آدمى قدر و منزلت خود را نشناخت يا آن را از دست داد.
قرآن شريف به جاى «ظالم» و «جاهل»، عبارت «ظلوم» و «جهول» را كه صفت مبالغه است، به كار برده است؛ يعنى انسان بسيار جاهل و ظالم به خويشتن است و اين قدر و منزلت را به خاطر مطامع دنيوى و به خاطر هوى و هوس، از دست مى دهد و شيطان انسى و جنّى او را در راه حفظ امانت، مى فريبد.
اگر كسى بگويد اين آيه، از آيات قبل نيز مهم تر است، شايد چندان هم دور از حقيقت نباشد. همين مقام امانت دارى در وجود انسان، نشانگر عزّت و اهميّت شخصيّت او در بين ساير موجودات است.
1) . الأحزاب، 72: «ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و [لى] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود.»
در اينكه امانت چيست، حرف هايى زده شده است و مفسّرين و اهل معرفت درباره اش صحبت ها كرده اند و مصاديقى براى آن بيان داشته اند. يكى از معانى كه براى امانت شده و از اين آيات هم استفاده مى شود، همان «روح الله» است. «روح خدا» امانت الهى در وجود انسان است، ولى متأسّفانه آدمى در امانت خيانت مى كند و قدر اين امانت را نمى داند.
آنچه از آيات قرآن كريم تا كنون بيان شد، فقط مقدار كمى از آيات قرآن كريم دربارۀ شخصيّت انسان است، ولى همين آيات محدود هم نشان مى دهد كه قرآن كريم، تا چه اندازه بر مسئلۀ شخصيّت انسان تأكيد كرده و از انسان خواسته است كه قدر و منزلت خويشتن را بداند و بشناسد.
قرآن كريم با اين آيات، فقط تاريخ خلقت را نمى گويد، بلكه براى انسان اخلاق مى گويد و به انسان مى فهماند كه اگر در راه مستقيم الهى قرار گيرد و بداند چه جايگاه و شخصيّتى دارد، هم از دنيا و هم از آخرت بهره مند مى شود. بهره مندى از دنيا و آخرت و نعمت هاى آن، فقط ذرّه اى از دريايى است كه انسان در آن قرار مى گيرد. دريايى كه آدمى در پرتو شناخت شخصيّت خويشتن بدان دست مى بايد، دريايى است كه در آن، براى هميشه رو به استكمال مى گذارد و تا بى نهايت، اين سير و استكمال ادامه دارد. پيمودن راه كمال و تقرّب الى الله، هر قدمش به دنيا و آنچه در دنياست مى ارزد و بالاتر از اين، هر قدمش از آخرت و آنچه در آخرت هست، بيشتر ارزش دارد.
مقام انسان چنان است كه در پرتو شناخت منزلت خود، مقام عنداللهى مى يابد و استكمال هميشگى دارد.
خداوند سبحان پس از خلقت انسان، خود را «احسن الخالقين» ناميد، لذا مى توان انسان را «احسن المخلوقين» دانست.
اين جايگاهِ خاصِّ انسان، به خاطر «روحى» است كه خداوند در وجود او قرار داده است. پروردگار عالم زمينه هاى لازم براى حفظ ارزش و شخصيّت آدمى را در درون و برون او قرار داده و از وى خواسته است مراقب عزّت نفس خود باشد.
انسان به عنوان برترين آفريدۀ الهى، پس از ورود به دنيا، موظّف است اين شأنيّت و شخصيّت خدادادى را به اشكال مختلف و در شئون گوناگون حيات خود، اعمّ از فردى و خانوادگى و اجتماعى، حفظ و حراست كند.
مراقبت از شخصيّت، آثار فراوانى در زندگى انسان دارد؛ چنان كه بى توجّهى به عزّت نفس و شأنيّت انسانى، تبعات سوئى در پى خواهد داشت. در اين درس گفتار، به شمارى از اين آثار و نتايج اشاره مى شود.
پاسدارى از شخصيّت و عزّت نفس، هم مربوط به ويژگى هاى «كلّى و عامّ انسانى» است و هم مربوط به ويژگى هاى «شخصى». به عبارت ديگر، ما گاهى پاسدار عزّت نفس خود هستيم به لحاظ اينكه انسانيم و راه استكمال براى ما باز است و عقل و آزادىِ عمل و امثال اينها را داريم كه به مجموع اينها، حريم «عامّ» انسانى گفته مى شود؛ امّا گاهى پاسدار عزّت نفس خود به لحاظ ويژگى هاى شخصى، مانند اعتقاد به توحيد، اعتقاد به معاد و ساير باورهاى دينى مانند حجاب و عفاف و... هستيم. اين نوع از ويژگى ها كه ممكن است در هر كسى موجود باشد يا نباشد، حوزۀ حريم «شخصيّت فردى» است. البته حوزۀ شخصيّت فردى، بسيار گسترده است و منحصر به اعتقادات و باورها نيست. مثلاً پاسدارى از ويژگى هاى نَسَبى و ساير ويژگى هاى حَسَبى و شريف و همچنين پاسدارى از ذوق و سليقه هاى
مستقيم انسانى را نيز، در حوزۀ حريم شخصيّت فردى مى دانيم كه نيازمند حفاظت و حراست است.
در مجموع بايد گفت كه عزّت و شأن انسانى، به هر دو حوزۀ «فردى» و «عمومى»، مربوط مى شود و مراقبت و حراست از اين عزّت در هر دو بُعد، امرى لازم و ضرورى است؛ چنان كه آموزه هاى دينى نيز به انحاء گوناگون، بر آن تأكيد ورزيده اند.
در اينجا توجّه به اين نكته نيز ضروى است كه بايد بين دو مقولۀ «حراست از عزّت نفس و حريم شخصى» با «انتقادپذيرى و انعطاف در مقابل نقد و نظر»، تفكيك و تمايز قائل بود. بدين معنا كه حفظ عزّت نفس و شخصيّت، امرى لازم و ضرورى است؛ امّا پايبندى به آن، نبايد مانعى در برابر «انتقادپذيرى» و قبول سخن ديگران براى اصلاح رفتار و افكار باشد. به ديگر سخن، گاهى ما معتقد به اعتقادات صحيحى هستيم و در جهت حفظ آنها، تلاش مى كنيم و مثلاً در مقابل استهزاء و تمسخر، از اعتقادات خويش پاسدارى مى كنيم تا شخصيّت فردى، مورد هجمه واقع نشود. امّا گاهى سخن از نقد و بررسى برخى از رفتارها و افكار و انديشه هاى ماست كه مخالفت ديگران با آنها، موجب شكسته شدن شخصيّت و عزّت نفس نيست، بلكه كارى عُقلايى و در جهت رشد و كمال است. بنابر اين بايد بين تمسخر و استهزاء كه موجب شكستِ عزّت نفس است با نقد و انتقادِ سازنده كه موجب تعالى شخصيّت است، مرزى قرار داد. در مقابل رفتار اوّل بايد از عزّت نفس و شخصيّت پاسدارى و حراست كرد و در مقابل رفتار دوّم، بايد با تواضع و پذيرش، عمل نمود.
خداوند سبحان براى انسان، شخصيّت و عزّت ويژه اى قائل شده و در بين موجودات، احترام خاصى به انسان بخشيده است كه در فصل گذشته و درس گفتار پيشين، به برخى از مصاديق آن از هنگام خلقت، اشاره گرديد. خداوند سبحان در دنيا هم، «بنى آدم» را گرامى داشته است:
(وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ) (1)
آموزه هاى قرآن و عترت، از انسان ها مى خواهند همانگونه كه خداوند سبحان آنان را تكريم كرده و از ابتداى خلقت به آنان عزّت و شخصيّت داده است، در دنيا هم براى شخصيّت خويش، ارزش و حريم قائل باشند. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام، در جهالت انسان همين بس كه قدر و منزلت خود را نشناسد:
«وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ»(2)اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند اگر كسى قدر و منزلت و شخصيّت خود را نشناسد، هرچه هم علم داشته باشد، اين علم ارزشى ندارد. هرچه جاه و مقام اجتماعى داشته باشد، از نظر خدا ارزش ندارد. از همگان و مخصوصاً جوان ها تقاضا دارم به اصل بحث توجّه كنند و به اين روايت نهج البلاغه هم بسيار اهميّت بدهند.
اگر كسى قدر و منزلت خود را بشناسد، نه تنها بهشتى مى شود، بلكه بهشت براى او كوچك خواهد بود و به مقام عنداللّهى مى رسد:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ) (3)
انسانى كه قدر خود را بداند و بر طبق وظيفه عمل كند، يعنى در تمامى مراحل زندگى، شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه داشته باشد، در روز قيامت به او خطاب شود كه بهشت براى تو كوچك است و نزد خودم بيا. در منزلى بيا كه اهل بيت عليهم السلام در آن هستند؛ به تعبير قرآن، در بهشت «من» بيا:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي) (1)
لازم است انسان اين نعمت بزرگ را كه خداوند سبحان در وجود او به وديعه نهاده است، خوب بشناسد و سپس با توجّه به شناختى كه پيدا مى كند، به وظيفه اش در قبال آن عمل كند. اصلِ موضوع «شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه» خود، بالاترين وظيفه براى انسان است و همين يك جمله مى تواند نه تنها انسان، بلكه جامعه را به مراتب عالى و كمال سوق دهد.
فراموش نمى كنم زمانى كه حضرت امام خمينى پس از تبعيد و مراجعت به ايران و پيروزى انقلاب اسلامى، به قم آمده بودند تا در آنجا بمانند و گروه ها و اقشار مختلف براى تجديد بيعت با ايشان، به قم مى آمدند. از جملۀ اين گروه ها، افرادى بودند كه از شركت نفت خوزستان آمده بودند. سخنگوى آنها در بين مطالب خود، جملۀ شيرينى گفت كه امام با شنيدن آن، تبسّم كردند. سخنگو مى گفت: نيامده ايم بگوييم از انقلاب چه مى خواهيم، بلكه آمده ايم كه بگوييم انقلاب از ما چه مى خواهد؟
1) . الفجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»
بعد از إتمام سخنان آن سخنگو، حضرت امام صحبت كردند و در جواب او فرمودند: انقلاب از شما يك چيز مى خواهد و آن «شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه» است. اگر جداً همين جملۀ حضرت امام پياده شده بود، كشور ما الان در دنيا وجهۀ ديگرى داشت و بسيارى از مشكلات كنونى در اجتماع نيز رخ نمى داد. اين جمله، جملۀ كاربردى و مهمّى براى همگان، اعمّ از زن و مرد، به ويژه مسئولين است.
انسان وقتى توجّه پيدا كرد كه خليفۀ خداست و قدر خود را شناخت و در محافظت از آن كوشيد، در زمرۀ شيعيان اهل بيت عليهم السلام قرار مى گيرد. «تشرّف ها» و «مقامات معنوى» از اينجا پيدا مى شود. احترام هاى به انسان در عالم ملكوت، از اينجا نشأت مى گيرد. از جمله آثار اين شناخت شخصيّت و حفظ آن، منزلتى است كه انسان نزد امام زمان خود پيدا مى كند و باعث مى شود مورد توجّه خاصّ امام قرار گيرد.
به عنوان مثال، از نظر قرآن كريم، زن بايد شخصيّت خود را بشناسد و قدر و منزلت خود را بداند. شخصيّت زن، در گرو حجاب اوست:
(يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ وَ بَنٰاتِكَ وَ نِسٰاءِ اَلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلاٰ يُؤْذَيْنَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً) (1)
1) . الأحزاب، 59: «اى پيامبر، به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو: «پوشش هاى خود را بر خود فروتر گيرند. اين براى آنكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند [به احتياط] نزديك تر است، و خدا آمرزنده مهربان است.»
يا رسول الله! به همۀ خانم ها، به همسر و فرزندان خودت و به همۀ زنان مسلمان بگو: چادر و روگرفتن داشته باشيد؛ زيرا شخصيّت شما زنان، مرهون چادر و عفّت و حجاب شماست. وقتى يك زن خداترس شود و وظيفۀ حفظ حجاب و عمل كردن به آن را در رأس كارهاى خود قرار دهد، كم كم به مراتبى مى رسد كه لياقت پيدا مى كند امام زمان براى نماز او حاضر شوند.
يكى از علماى بزرگ مشهد گفته بودند: دلم هواى امام زمان را كرد و لذا تصميم گرفتم چهل روز در چهل مسجد، نماز امام زمان بخوانم. هر روز اين نمازها را در مسجدى مى خواندم تا اينكه در روز آخر، وقتى نماز را خواندم، كسى آمد و گفت امام زمان در فلان محلّه و فلان خانه است و تو را مى خواهند. مى گويد خدمت امام زمان رسيدم. ايشان فرمودند: مثل اين خانم شو تا خودم بيايم. اين خانم از دنيا رفته است و من آمده ام نمازش را بخوانم. بعد فهميدم براى اينكه اين خانم، در شرايط سخت آن روزگار به وظيفۀ دينى عفاف و حجاب خود، به درستى عمل كرده، چنين منزلتى پيدا كرده است. شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه، انسان را به مقامى مى رساند كه به جاى اينكه او خدمت امام زمان برود، امام زمان خودشان به سمت او مى آيند.
نقل شده است كه زنى از نيشابور، سهم امام مختصرى به همراه يك دستمال، براى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام فرستاد. آن حضرت به خمسى كه اين زن فرستاده بود، بسيار اهميّت دادند و سپس از پول خودشان چهل درهم براى وى فرستادند و به كسى كه پول را آورده بود، فرمودند: به او سلام برسان و بگو به زودى از دنيا مى رود و من براى نمازش حاضر مى شوم.
مدّتى بعد از وصول پول امام عليه السلام، آن زن از دنيا رفت و امام كاظم عليه السلام با طى الارض سر جنازۀ او آمدند و نمازش را خواندند.(1)
طلبه اى در كربلا و در صحن مطهّر امام حسين عليه السلام مى خواست با رمل و اسطرلاب جاى امام زمان را پيدا كند. رمل و اسطرلاب نشان داد كه حضرت در صحن مطهّر حضور دارند. طلبه، دوان دوان از حجره بيرون دويد و متحيّر مانده بود كه امام زمان كجاست. ناگهان متوجّه شد كه شخصى به طرف او مى آيند و به او فرمودند: نمى خواهد با رمل و اسطرلاب مرا پيدا كنيد، بلكه كارى كنيد كه مثل اين پيرمرد خودم نزد شما بيايم.
آن پيرمرد، فردى عامى بود كه بساطاندازى و دستفروشى مى كرد. طلبه مى گويد من كارهاى او را زير نظر گرفتم و ديدم كه اوّلاً با انصاف است؛ دوّم اينكه در همان كار دستفروشى هم، بناى خدمت به خلق خدا را دارد؛ سوّم رابطۀ با خدايش محكم است و نماز اوّل وقت و با جماعت و تعقيبات دارد. و چهارم آنكه رابطۀ محكمى با ولايت، به ويژه امام حسين عليه السلام، دارد. امام زمان به آن طلبه فرمودند: كارى كن مثل اين، خودم بيايم.
اگر انسان شخصيّت خود را حفظ كرد و آن را به زرق و برق هاى دنيوى نفروخت و به راستى تقيّد به ظواهر شرع داشت، به جاى اينكه او پيش امام زمان برود، امام زمان نزد او مى آيند.
من بارها در پاسخ به اين سؤال كه پرسيده مى شود چه كنيم خدمت امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف تشرّف پيدا كنيم، گفته ام كه پيشتر بايد بپرسيد كه چه كنيم امام زمان از دست ما
1) . ر. ك: مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 291.
راضى باشند؟ اگر امام زمان از دست كسى راضى باشند، همۀ مسائل خودبه خود درست مى شود و نه تنها آخرت، بلكه أمور دنيوى افراد نيز اصلاح مى گردد:
(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اَللّٰهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً) (1)
اگر انسان جانب تقواى الهى را مراعات كند، آنگاه از راهى كه گمان ندارد، دنيا و آخرتش اصلاح مى شود. چنانچه كسى در همۀ أمور خود بر خداوند متعال توكّل كند، آنگاه دست عنايت الهى روى سر او خواهد بود و همۀ كارها خودبه خود درست مى شود: (وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ)؛ براى سيروسلوك و معيشت و زندگى مادى و معنوىِ انسان باتقوا، راه ها باز مى شود.
انسانى كه در جهان هستى داراى منزلت و شخصيّت والايى است و حتّى قرآن و اهل بيت براى كمك به او آمده اند، اگر به هر علّتى تشخّص خود را از دست بدهد، در ملك و ملكوت منفور واقع مى شود. به اندازه اى منفور كه پروردگار عالم، گاهى او را به شيطان، گاهى به الاغ و گاهى به سگ تشبيه مى كند. گاهى هم به طور كلّى
1) . الطلاق، 2 و 3: «و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مى دهد. و از جايى كه حسابش را نمى كند، به او روزى مى رساند، و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است. خدا فرمانش را به انجام رساننده است. به راستى خدا براى هر چيزى اندازه اى مقرّر كرده است.»
مى فرمايد از هر حيوانى پست تر و از هر جنبده اى پست تر، انسانى است كه شخصيت خود را حفظ نكند. بنابراين، حيف است كه انسان، قدر و منزلت خويش را نشناسد و آن را فداى شهوات و هوى و هوس خود كند. حيف است اين قدر و منزلت انسانى، فداى دنيايى شود كه نزد ائمّۀ معصومين عليهم السلام ارزشى ندارد. اميرالمؤمنين عليه السلام در يك جمله، دنياى مادّى را به خوبى تشبيه كرده اند و مى فرمايند:
«فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِ»(1)اين دنيا و آنچه در دنياست در نزد اولياء الهى و ائمّۀ معصومين عليهم السلام، مانند «سايه اى» از يك ديوار است. سايه چقدر ارزش دارد؟ به عبارت ديگر اگر انسان قدر و منزلتش را نشناسد و آن را فداى ماديات و اين دنيا كند، ارزش و منزلت خود را براى هيچ، فدا كرده است. وقتى چنين شود، انسان به جاى حركت به سمت كمال، رو به سوى سقوط مى گذارد و به تعبير قرآن شريف، مانند حيوان شده يا حتّى از حيوان هم پست تر مى شود:
(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ) (2)
پست تر از حيوان ها، انسانى است كه قدر و منزلت خودش را نداند و مقام هاى ارزشمند معنوى خود را فداى دنيا كند و فاسق و فاجر شود. وقتى انسان در راه انحرافى افتاد و شيطان درون و برون او را مهار كردند، سقوط و انحطاط او، حدّ يقِف هم ندارد. چنين انسانى از نظر قرآن كريم، نه تنها ارزشى ندارد، بلكه ضدّ ارزش و منفور هم مى شود. واى به كسى كه در نزد پروردگار سبحان، ارزشى نداشته باشد
قرآن شريف قضيۀ بلعم باعور را نقل مى كند و البته نمى خواهد قصّه بگويد، بلكه مى خواهد اخلاق بگويد. راجع به بلعم باعور مى فرمايد ما علم لدنّى به او داده بوديم و به بعضى از مقام هاى معنوى رسيده بود، امّا رذيلت و انحراف، او را به جايى رساند كه همۀ مواهب الهى را از دست داد.(1)آنگاه قرآن دربارۀ او مى فرمايد كه او، از سگ هم پست تر شد:
(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ) (2)
مَثل انسانِ منحرف، مَثل سگ هارى است كه اگر به او حمله كنيد، لَه مى زند و اگر از او رو بگردانيد، او اذيت مى كند؛ اين انسان هم به اينجا مى رسد. همان انسانى كه قرآن درباره اش مى فرمايد اى انسان! روح الله هستى، الان مى فرمايد اى انسان! اگر قدر خودت را نشناختى و سقوط كردى، پس يك سگ هستى.
نظير اين دو آيه، در قرآن كريم فراوان هست و به نظر من، «انشاء» نيست و براى فحش و ناسزا بيان نشده است، بلكه يك «إخبار» است. معنايش اينست كه انسان ظالم و متجاوز، انسانى كه آبروى ديگران را مى برد يا مال ديگران را مى خورد، اين انسان به صورت سگ در مى آيد و اگر كسى چشم ملكوتى داشته باشد، در همين دنيا اين انسان را به صورت سگ مى بيند؛ امّا در روز قيامت، كه چشم ها تيزبين مى شود، همگان اين حقيقت را مشاهده مى كنند.
1) . الأعراف، 175: (وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ) - «و خبر آن كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت؛ آنگاه شيطان، او را دنبال كرد و از گمراهان شد.»
2) . الأعراف، 176: «از اين رو داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حمله ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم] زبان از كام برآوَرَد.»
چه كسى اين انسانى را به سگ تبديل كرده است؟ مسلّم خداوند چنين نكرده است، زيرا خدا دربارۀ او مى فرمايد:
(نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي)
خداوند او «روح الله» خوانده است؛ پس خدا چنين نكرده است، بلكه كارهاى زشت خود انسان و ظلم ها و جنايت ها و خيانت هاى وى، در شخصيّتش تأثير مى گذارد و اين اثرها ناگهان يك هويت ثانوى براى او پديد مى آورد.
قرآن شريف دربارۀ علماى بى عمل مى فرمايد:
(مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً) (1)
علماى بى عمل، مثل الاغى هستند كه يك بار كتاب روى آنها بار است و الاغ از آن بار كتاب هيچ استفاده اى نمى كند. معنايش اينست كه اگر چشم ملكوتى باشد، در همين دنيا مى بينند كه اين عالِم، به شكل الاغ است. اگر چشم ملكوتى نباشد، در آخرت همه مى بينند كه او به صورت يك الاغ با بارى از كتاب، به صف محشر مى آيد.
همان گونه كه اگر كسى قدر و منزلت خودش را بداند و بشناسد، بهشت براى او كوچك مى شود و مى تواند به مقام عنداللهى نائل شود، اگر قدردان شخصيّتش نباشد، تغيير هويت پيدا مى كند و به جاى كمال، در جهنّم سقوط خواهد كرد.
1) . الجمعه، 5: «مَثَل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلّف گرديدند] آنگاه آن را به كار نبستند، همچون مَثَلِ خرى است كه كتاب هايى را بر پشت مى كشد.»
ضربه خوردن به شخصيّت انسان، فقط تأثيرات معنوى و اخروى ندارد، بلكه در هيمن دنيا نيز تبعات آن به وضوح هويدا مى شود. بسيارى از مسائل اجتماعى در جامعۀ امروز، نشان مى دهد كه وقتى شخصيّت افراد كوبيده مى شود، چه آثار زيان بارى در رفتار آنها به همراه دارد.
الان وضعيّت زندان ها خيلى بد است و من هرگاه به ياد آن مى افتم، بدنم مى لرزد. وقتى با زندانى ها صحبت كنيم، مى بينيم بسيارى از آنان اوّل شخصيّت خود را بر اثر عواملى مثل فقر، تبعيض، موادّ مخدّر، شهوت پرستى و مانند اينها از دست داده اند، بعد راهشان به جنايت و زندان كشيده شده است. وقتى كسى بى شخصيّت شد، كم كم بى آبرو و بى حيا هم مى شود و مى تواند دست به هر جنايت و كار خلافى بزند.
وقتى دزدى ها، احتكارها، ظلم و اجحاف ها و مانند اين مسائل را بررسى كنيم، مى بينيم غالب اينگونه مشكلات، در اثر بى شخصيّتى است. شخصيّتش را مثلاً فداى پول كرده و به اينجا رسيده است. بسيارى از مفاسد اخلاقى و لاابالى گرى ها، چه در بين زنان يا مردان، از آنجا ناشى مى شود كه افراد، شخصيّت خود را فداى شهوت مى كنند. وقتى كسى شخصيتش را فداى شهوت كرد، آنگاه آدم شهوترانى مى شود كه رفيق بازى با نامحرم، يكى از كارهاىِ اوست،. اين رفيق بازى كه متأسّفانه امروزه رواج يافته، يعنى ذلّت و بدبختى و شكسته شدن عزّت نفس. برخى از جوانان از اوّل شب تا صبح از اين پهلو به آن پهلو و با وسايلى مثل موبايل، عشق مجازى با ديگران برقرار مى كنند! اين رفتارها يعنى نابودكردن شخصيّت، يعنى بى شخصيّتى، كه به مرور هم مى تواند موجب بدبختى ها و نكبت ها و زندان ها و تعزيرها شود.
فسادهاى ادارى و رفتارهايى مثل كم كارى ها و بدكارى ها و بى كارى ها، در اثر اينست كه افراد نه تنها خودشان شخصيّت لازم را ندارند، بلكه براى شخصيّت مردم نيز احترام قائل نيستند. وقتى كسى بى شخصيّت شد و به شخصيّت ديگران احترام نگذاشت، در كار خود، به مردم تشرها مى زند و بى محلّى ها مى كند؛ در حالى كه اين رفتارها، گناه بزرگى است. كسى كه شخصيّت كسى را بكوبد، به جنگ با خداوند متعال رفته است:
«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ»(1)اگر كسى به شيعه اى جسارت يا توهين كند، يعنى شخصيّت مردم را بكوبد، گناهش مانند جنگ با خداست. نبايد اين روايات را كوچك بشماريم. برخى از افراد به عنوان انقلاب و به عنوان نظام، آبروى مردم را مى برند. در مجالس و سايت ها و روزنامه ها، شخصيّت افراد را لگدكوب مى كنند و هر روزنامه اى كه بتواند بيشتر آبروى مردم را ببرد، در بين ما محترم تر شمرده مى شود. معلوم است كه اين كارها كه باعث تخريب شخصيّت افراد مى شود و به مثابۀ جنگ با خداست.
اگر براى وجوب حفظ شخصيّت ديگران، به جز اين روايت كه فرمودند: «مَنْ أَهَانَ لِى وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِى بِالْمُحَارَبَةِ» ، هيچ سفارش ديگرى نداشتيم، آنگاه بس بود كه بفهميم دين مبين اسلام و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام تا چه اندازه، براى حفظ شخصيّت افراد، ارزش قائل شده اند.
1) . الكافى، ج 1، ص 144؛ ج 2، ص 352 و...: «هر كه به دوست و ولىّ من اهانت كند، در حقيقت به جنگ با من برخاسته است.»
در درس گفتار قبل بيان شد كه در آيات و روايات فراوانى، دربارۀ شخصيّت انسان سخن به ميان آمده است. در جهالت انسان همين بس كه به راستى و درستى قدر و منزلت خود را نشناسد و به آن معرفت نيابد:
«وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ» انسان بايد در راستاى حفظ شخصيّت و منزلت خود، بكوشد. اين كوشش آثار فراوانى نيز در زندگى انسانى دارد و از جمله انسان را با واسطه هاى فيض الهى، يعنى ائمّۀ معصومين عليهم السلام پيوند مى دهد و باعث جلب عنايت و توجّه ويژۀ امام عليه السلام مى شود. در مقابل اگر شخصيّت انسان نابود شود، هم در دنيا و هم در آخرت، دچار خسران فراوانى مى گردد.
اينك در ادامۀ مباحث، به تبيين ديدگاه اسلام در وجوب مواظبت از شخصيّت و حرمت ذلّت و شخصيّت شكنى مى پردازيم تا لزوم پاسداشت شخصيّت، روشن تر گردد.
انسان چون از هنگامۀ خلقت، موجودى با شخصيّت است، به صورت فطرى و درونى نيز ابهّت و شخصيّت را دوست دارد و هركسى خواستار محبوبيّت و عزّت بيشتر در ميان مردم است. دين مبين اسلام نيز اين امر فطرى را امضا و تأييد كرده و از مسلمانان خواسته است در راستاى حفظ شخصيّت و محبوبيّت اجتماعى خود، تلاش كنند؛ لذا هرچه موجب ذلّت انسان بشود، در اسلام كه دينى فطرى است، حرام شمرده شده است.
به عنوان مثال، امام جماعت بايد عادل باشد و فقها عدالت را اين گونه معنا مى كنند كه علاوه بر اينكه بايد به واجبات اهتمام و التزام داشته باشد و جدّاً از گناه، پرهيز و اجتناب نمايد، بايد كارها و اعمال خلاف «مروّت» هم نداشته باشد؛ يعنى نبايد كارى انجام دهد كه با شأن و شخصيّتِ اجتماعى او ناسازگار است.
اگر امام جماعت در مسجد و منبر يا در ميان مردم كارى كند كه شخصيّتش شكسته شود و مردم، با ابهّت و شخصيّت به او نگاه نكنند، از نظر اسلام مذمّت شده و نمى توان پشت سر او نماز خواند.
اسلام مى گويد اگر ضرورتى در كار نيست، نمى توانيد از ديگران درخواست داشته باشيد. درخواست و اظهار نيازى كه موجب ذلّت شود، حرام است؛ مثلاً گدايى كردن چون منافى حفظ شخصيّت است و ذلّت در پى دارد، در اسلام حرام شمرده شده است؛ مگر آنكه كسى به نان شب محتاج باشد و ضرورتى مثل مضيقۀ شديد خانواده در ميان باشد كه فقط به اندازۀ رفع نياز مى تواند به شخصيّت خودش در ميان جامعه ضربه بزند.
من ديده ام كه بزرگان، معمولاً از ديگران، درخواست و اظهار نياز نمى كنند و حتّى مثلاً اگر آب آن طرف سفره باشد، نمى گويند آب را به من بده، بلكه دستشان را دراز مى كنند يا خودشان بلند مى شوند و آب را برمى دارند. بنابراين مسلمان بايد تا حدّى كه ممكن است، از سؤال و درخواستى كه موجب ذلّت اوست، گرچه آن ذلّت، ناچيز و در محيط محدودى مثل خانواده باشد، بپرهيزد.
در كتاب شريف كافى، روايت شيرينى دربارۀ حفظ شخصيّت و تأكيد اسلام بر پرهيز از ذلّت، آمده كه آن را نقل مى كنم تا بدانيد تا چه اندازه اسلام بر حفظ شخصيّت افراد پافشارى دارد.
وضع مالىِ شخصى بد بود و همسرش اصرار كرد كه نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم برود از ايشان سؤال كند و چيزى بگيرد. مرد در ابتدا قبول نمى كرد و بالاخره همسرش او
را راضى كرد كه چنان كند. مرد خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمد و تا نزديك ايشان نشست، پيامبر با بيانى عمومى فرمودند:
«مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ» اگر كسى از ما سؤال كند او را محروم نمى كنيم، امّا اگر سؤال و درخواست نكرد، خداوند او را بى نياز مى گرداند. آن شخص فهميد كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با كنايه به او گفته اند كه سؤال نكن. به خانه آمد و قضيه را براى همسرش تعريف كرد. زن گفت: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هميشه نصيحت مى كنند و الان هم نصيحت كرده اند و ربطى به تو ندارد؛ باز هم نزد پيغمبر برو و از ايشان چيزى بخواه. روز بعد دوباره نزد پيامبر آمد و تا نشست، پيغمبر مجدّداً آن سخن را تكرار كردند و فرمودند:
«مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ» مرد فهميد كه روى سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با اوست. ببينيد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چقدر مواظبت از حرمت و شخصيّت مردم داشتند. اين بار مرد به خانه نرفت و تيشه و طنابى از همسايه قرض كرد و به بيابان رفت و پشتۀ خارى جمع كرد و آن را به بازار برد و فروخت و با پول آن، غذايى براى همسر و فرزندانش تهيه كرد. مرد از كسب معيشت و خوشحالى خانواده، بسيار خشنود شد و تصميم گرفت با همّت و پشتكار بيشترى تلاش كند؛ لذا فردا هم به بيابان رفت و همان كار را تكرار كرد. به مرور توانست تيشه و تبرى براى خود بخرد و كم كم شترى خريد و بالاخره از لحاظ مالى بى نياز شد.
روزى با ابهّتى سوار شترش بود و حتّى نوكرى گرفته بود كه همراهش حركت مى كرد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در راه به او رسيدند و بعد از سلام، پيغمبر همان روايت
را خواندند و بعد برايش تفسير كردند و فرمودند اگر همان وقت كه آمده بودى، سؤال مى كردى، پولى به تو مى دادم و مى رفتى و اكنون نيز به همان حال بودى، امّا حرف مرا شنيدى و تلاش و كوشش ات، تو را به اينجا رساند كه الان بى نياز و مستغنى هستى.(1)
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام هم براى خودشان و هم براى مردم مواظب بودند كه سؤال در كار نباشد تا در پى آن ذلّتى پديد نيايد. حتّى مواظب بودند كه اگر مردم سؤالى هم مى كنند، علاوه بر اينكه او را محروم نكنند، مواجهۀ مستقيم هم نداشته باشند. نقل شده است كه شخصى نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و مى گفت آبرويم در مخاطره است و خلاصه مى خواست عرض نيازى به ايشان بكند؛ حضرت به او فرمودند خواسته ات را بنويس، زيرا من دوست ندارم ذلّت سؤال و درخواست را در چهره ات ببينم؛ لذا آن شخص نوشت كه چه احتياجى دارد و حضرت نيز خواستۀ او را برآورده كردند.(2)
دربارۀ امام حسين عليه السلام نيز نقل شده است كه فرد فقيرى نزد ايشان رفت و طلب كمك كرد. حضرت حاضر نشدند هنگام كمك، با آن شخص مواجهۀ رودررو پيدا كنند، زيرا وقتى كسى سؤال كند، روبرو شدن با او، موجب ذلّت و شرمندگى وى است؛ لذا حضرت از پشت در مبلغى را به او دادند تا شخصيّت و عزّت نفس او را حفظ كرده باشند.(3)
نظير اين وقايع براى ديگر از ائمّه عليهم السلام نيز نقل شده است و اين سيرۀ ايشان، نشان مى دهد كه آنها حاضر نبودند حتّى آبروى كسى كه از ايشان سؤال و درخواست كرده است، در مقابل ايشان برود.
فردى دست نداشت و براى درخواست كمك مالى خدمت امام صادق عليه السلام آمده بود. حضرت چيزى به او دادند؛ ولى با اينكه او دست نداشت و به راستى محتاج بود، امام عليه السلام به وى فرمودند: حمالى كن و بار را روى سرت بگذار و از اين راه كسب درآمد كن تا محتاج مردم نباشى؛(1)آن حمّالى يعنى آقايى؛ زيرا تلاش براى كسب درآمد و استغناى از مردمان، موجب حفظ شخصيّت و رهايى از ذلّتِ احتياج به ديگران است.
سلمان فارسى در بالاترين درجات ايمان قرار داشت.(2)او وقتى استاندار مدائن شد، براى معيشت خود و گذران زندگى، از أموال بيت المال استفاده نمى كرد؛ بلكه با كار و خدمت، براى خود كسب درآمد مى كرد. مثلاً نقل شده كه روزى سلمان در كوچه ها مى رفت كه كسى ايشان را ديد و نمى شناخت؛ لذا به سلمان گفت: آيا در ازاى فلان مقدار پول، اين بار مرا حمل مى كنى؟ سلمان گفت بله؛ و مثلاً يك درهم مى گيرم. سلمان يك درهم گرفت و بار را برداشت. همينطور كه هر دو نفر در كوچه ها مى رفتند، صاحبِ بار ديد كه مردم احترام خاصّى به اين حمّال مى گذارند و سلام و تعظيم مى كنند. از يكى آهسته پرسيد اين حمّال كيست كه
1) . الكافى، ج 5، ص 76: «إِنَّ رَجُلًا أَتَى أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ إِنِّى لَا أُحْسِنُ أَنْ أَعْمَلَ عَمَلًا بِيَدِى وَ لَا أُحْسِنُ أَنْ أَتَّجِرَ وَ أَنَا مُحَارَفٌ مُحْتَاجٌ فَقَالَ اعْمَلْ فَاحْمِلْ عَلَى رَأْسِكَ وَ اسْتَغْنِ عَنِ النَّاس...»
2) . ر. ك: الكافى، ج 1، ص 401؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 35.
اينقدر شرافت دارد؟ مرد پاسخ داد: او سلمان فارسى، استاندار مدائن است. صاحب بار با سرعت جلو رفت و بار را گرفت و عذرخواهى كرد. سلمان فرمود: چه شده است؟! من براى اينكه به بيت المال احتياج نداشته باشم، اين بار را حمل مى كنم و در ازاى آن مُزد مى گيرم. اين يك درهم براى من خيلى ارزش دارد.(1)معلوم است ملّت و جامعه اى كه چنين انديشه و تلاشى داشته باشد، هيچگاه محتاج نخواهد شد و شخصيّتش هميشه محفوظ خواهد ماند.
گرچه مراقبت از رفتارهايى كه ممكن است شخصيّت انسان را خدشه دار كند، به ظاهر مسئله اى جزئى است، امّا بارها و بارها استاد بزرگوار ما مرحوم آيت الله العظمى آقاى بروجردى رحمه الله مى فرمودند: «احراز و به دست آوردن شخصيت واجب نيست، امّا از دست دادن شخصيّت، حرام است.» مثلاً انسان وقتى علمى كسب مى كند، بايد مواظب باشد آن علم را از دست ندهد و به خوبى از علم خود استفاده كند. كسانى كه حافظ قرآن هستند، خداوند درّ گران بهايى به آنها داده كه ارزش آن از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر است، آنان بايد مواظب باشند اين درّ گران بها از دستشان گرفته نشود كه اگر كوتاهى كنند و اين درّ گرانبها را از دست بدهند، دچار خذلان مى شوند. يا مثلاً شخصى كه طلبه است، امّا معيشتش سخت است، اگر براى اينكه معيشتش خوب شود طلبگى را رها كند، معمولاً گرفتارى هاى ديگرى نيز براى او جلو مى آيد.
1) . ر. ك: الطبقات الكبرى (ابن سعد)، ج 4، ص 65 و 66.
خلاصه آنكه احراز شخصيّت خيلى لازم است؛ امّا مهم تر از اين، مسئلۀ از دست دادن شخصيت است كه براى آن حرمت قائل شده اند. حتّى كسى كه امام جماعت مى شود و مردم براى او شأن و شخصيّت امام جماعت قائلند، حق ندارد به گونه اى رفتار كند كه خلاف «مروّت» باشد.
انسان در كوچه و خيابان نبايد به گونه اى راه برود كه انگشت نما شود. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از محلّى رد مى شدند و ديدند مردم اطراف كسى را گرفته اند. پيامبر فرمودند چه خبر است؟ گفتند ديوانه اى است كه مردم اطرافش را گرفته اند. حضرت دستور دادند او را از ميان مردم ببرند و بعد فرمودند: اين ديوانه نيست، بلكه مريض است و عقل او نمى تواند به يكى از رگ هاى مغزش فرمان دهد. بعد فرمودند: ديوانه كسى است كه با طرز راه رفتن در كوچه، مردم را به خودش جذب كند و شخصيّت اجتماعى و دينى را از دست مى دهد.(1)
متأسّفانه در زمان ما نيز چنين شده است و برخى از افراد، به ويژه از دختران و زنان، طورى در خيابان راه مى روند و لباس مى پوشند كه جلف و انگشت نما باشند و به عبارت امروزى، نظر و توجّه مردم را به خود جلب كنند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند چنين شخصى ديوانه است.
بنابراين هرچه موجب شود كه شخصيّت انسان زير سؤال برود، علامت سفاهت انسان است و از ديدگاه شرع مقدّس، حرام است و هرچه موجب شود انسان داراى
1) . الجعفريّات، ص 172: «بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم يَمْشِى وَ أَنَا مَعَهُ إِذَا جَمَاعَةٌ فَقَالَ مَا هَذِهِ الْجَمَاعَةُ فَقَالُوا مَجْنُونٌ يَحِيقُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم هَذَا الْمُبْتَلَى وَ لَكِنَّ الْمَجْنُونَ الَّذِى يَخْطُو بِيَدَيْهِ وَ يَتَبَخْتَرُ فِى مَشْيِهِ وَ يُحَرِّكُ مَنْكِبَيْهِ فِى مَوْكِبِهِ يَتَمَنَّى عَلَى اللَّهِ جَنَّتَهُ وَ هُوَ مُقِيمٌ عَلَى مَعْصِيَتِهِ.»
شخصيت و عزّت نفس شود، علامت عقلانيّت انسان است و از ديدگاه شرع مقدّس، نيكو و پسنديده است.
در اينجا به مناسبت، تذكّر اين نكته لازم است كه ابهّت و شخصيّت زن، به ايفاء نقش و مسئوليتى است كه اينك به دلايل گوناگون كمرنگ و بى رنگ شده است؛ يعنى: خانه دارى، همسردارى و تربيت فرزند، كه اين تلاش ها و كارها، پاداش جبهه و جهاد در راه خدا را نيز براى او در بر دارد:
«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ»(1)زن با تلاش در امور خانه و خانواده، گويى همواره در جبهه است. استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبائى رحمه الله در تفسير شريف الميزان، روايتى را نقل مى كنند كه روزى زنى مقابل پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: يا رسول الله! من پيغام و سؤالى از جانب همۀ زن هاى عالم دارم. پيامبر فرمودند چيست؟ زن گفت: چرا در اسلام، بين زن و مرد تفاوت و تبعيض قرار داده ايد؟ شما براى مردها امتيازهايى قائل شده ايد كه براى زن ها نيست و بسيارى از ثواب ها مثل نماز جمعه و تشييع مردگان و جهاد براى مردها هست كه زن ها به خاطر خانه دارى و فرزنددارى و همسردارى، از اين ثواب ها محرومند. حضرت ضمن تشويق ادب و كمال و فطانت زن، فرمودند: اى زن بدان و به همۀ زنان كه تو نمايندۀ آنان هستى اعلام كن:
1) . الكافى، ج 5، ص 9: «جهاد زن اين است كه نيكو شوهردارى كند.»
«إنَّ حُسن تَبَعّل إحْداكُنّ لِزَوجِهَا وَ طَلَبِهَا مَرضاتِه وَاتباعِهَا مُوافَقَتِه يَعدِلُ ذلِكَ كُلّهُ»(1)به عبارت ديگر به همۀ زن ها بگو شخصيّت زنان اين نيست كه جهاد بروند، بلكه زن بايد جهادگر باشد و جهادگر تربيت كند. پس از شنيدن اين سخن، زن در حالى كه با خوشحالى و شادمانى، تكبير و تهليل مى گفت، از نزد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم مرخّص شد.
شخصيّت زن اين نيست كه در كوچه و خيابان جلف باشد و با نامحرم بگووبخند داشته باشد. هر تبسّم زن در روى نامحرم، به ويژه آنكه شهوت آميز باشد، درجه اى از شخصيّتش مى كاهد؛ لذا اگر مرد نامحرمى در ارتباط با زن اجنبى، به او توجّه يا محبّت دارد، به خاطر اين نيست كه آن زن در نظر او شخصيّت دارد، بلكه از اين نظر كه اين زن بى شخصيّت و جلف است و مى تواند شهوات او را ارضا كند، مورد توجّه واقع شده است. زنى كه جلف باشد نه تنها نزد خداوند سبحان و چهارده معصوم عليهم السلام به ويژه حضرت زهرا عليها السلام جلف و بى ارزش است، بلكه پيش همان كسى هم كه با او شهوت بازى و رفيق بازى مى كند، ارزشى ندارد. به همين دليل هم معمولاً پسرها با دخترانى كه با آنها دوست هستند، ازدواج نمى كنند؛ اگر هم ازدواج كنند، آمار مى گويد درصد بالايى از اين ازدواج ها منجر به طلاق و
1) . الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 350 به نقل از: الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج 2، ص 153: «همين كه شما به خوبى شوهردارى كنيد و خشنودى او را به دست آوريد و تابع موافقت و خواست او باشيد، اجر همۀ اينها معادل است با اجر همۀ آنهايى كه براى مردان برشمردى.»
جدايى و ساير مشكلات بعدى مى شود؛ زيرا خانم، شخصيّت خودش را نزد شوهر از دست داده است. بنابراين شخصيّت زن، وابسته به عفّت و مرزشناسى و نيز ايفاى صحيح مسئوليّت خانوادگى اوست.
در موضوع حجاب زنان هم، قرآن كريم به طور كلّى، «چادر» را علامت شخصيّت زن قرار داده است:
(يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوٰاجِكَ وَ بَنٰاتِكَ وَ نِسٰاءِ اَلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلاَبِيبِهِنَّ ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلاٰ يُؤْذَيْنَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً) (1)
يا رسول الله! نه فقط به زن ها و دختران خودت، بلكه به همۀ زن ها بگو چادر سر كنند و خوب رو بگيرند و علامت شخصيت آنها اينست و الاّ اگر جلف باشند و چادر نداشته باشند و لاابالى در حجاب باشند، در ميان مردم بى شخصيّت مى شوند و ارزش زن هم به شخصيّت اوست.
در روايات مى فرمايند كه زن، چه خوب و چه بد، ارزشِ معادل ندارد: اگر زنِ باعفّتى باشد و خوب خانه دارى و شوهردارى و فرزنددارى كند، به اندازه اى قيمتش بالاست كه طلا و نقره نمى تواند ارزش او را مشخّص كند، يعنى از دنيا و آنچه در دنياست، با ارزش تر است؛ امّا اگر خانم جلف و بى حجاب و بى عفّت
1) . الأحزاب، 59: «اى پيامبر، به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو: پوشش هاى خود را بر خود فروتر گيرند. اين براى آنكه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند [به احتياط] نزديكتر است، و خدا آمرزنده مهربان است.»
باشد، اصلاً قيمت ندارد و به پر كاهى و به تعبير روايت، به خاك هم نمى ارزد.(1)
در ازدواج ها گاهى تصوّر مى شود وقتى مهريه را زياد بگيرند يا جهيزيۀ عروس چنين و چنان باشد، علامت شخصيّت دختر است؛ در حالى كه اين گونه نيست و ارزش و شخصيّت دختر را حجاب و متانت و عفّت و مرزشناسى و نجابت او مشخّص مى كند. اگر ميلياردها مهريه و جهيزيه براى زن باشد، امّا او بى عفّت و بى حجاب باشد، اين زن اصلاً ارزش و قيمتى ندارد.
گاهى خود افراد با رفتارها و عملكرد خود، شخصيّت و ابهّت خويش را خدشه دار مى كنند. زن ها بايد به شدّت مراقب رفتارهاى خود به خصوص در اجتماع باشند و در محيط خانه و خانواده نيز با خوب شوهردارى و فرزندپرورى، شخصيّت خود را حفظ كنند.
البته لازم به ذكر است گرچه ما دربارۀ حفظ شخصيّت زن اين مطالب را بيان كرديم، امّا دربارۀ مرد نيز به تناسب همين وضعيّت وجود دارد و مرد بايد با مراقبت از رفتار اجتماعى و اخلاق خانوادگى، از شخصيّت و ابهّت خود صيانت كند و مواظب باشد دست به عملى نزد كه شخصيّت و عزّت نفس او را لكّه دار كند يا موجب ذلّتش در مقابل ديگران شود.
1) . الكافى، ج 5، ص 332: «لَيْسَ لِلْمَرْأَةِ خَطَرٌ لَا لِصَالِحَتِهِنَّ وَ لَا لِطَالِحَتِهِنَّ أَمَّا صَالِحَتُهُنَّ فَلَيْسَ خَطَرُهَا الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ بَلْ هِى خَيْرٌ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ أَمَّا طَالِحَتُهُنَّ فَلَيْسَ التُّرَابُ خَطَرَهَا بَلِ التُّرَابُ خَيْرٌ مِنْهَا.»
قرآن كريم به مسلمانان دستور مى دهد كه مراقب باشيد با دست خود، خويشتن را به هلاكت نيندازيد:
(وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى اَلتَّهْلُكَةِ) (1)
خودكشى دو قِسم است: يك قِسم اينكه مثلاً كسى ديوانه مى شود و خودش را به دار مى زند يا قرص هايى مى خورد و نابود مى شود؛ امّا يك قِسم ديگر بدتر و بالاتر از اين، اينكه انسان با دست و اختيار خويش، خودش را جهنّمى مى كند! و قدرى بالاتر، دانسته و فهميده، راه جهنم را پيش مى گيرد و جلو رود. قرآن شريف مى فرمايد مثل اينكه خلق شده براى جهنّم و اينطور رو به جهنّم مى رود:
(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ) (2)
انسانى كه تعقّل ندارد، با زيرپاگذاشتن عقل، روح خود را مى كشد؛ شخصيّت خود را پايمال مى كند؛ استعدادهايى را كه خداوند سبحان به او عطا كرده تا با استفاده از آن، به تكامل دست يابد، نابود و سركوب مى سازد و لذا اگر گفته شود شكستن شخصيّت انسانى و سركوب استعدادها، از خودكشى و ديگركشى بدتر است، گزافه نخواهد بود.
بنابراين يكى از مصاديق به مهلكه انداختن خويشتن، نابودى روح و شكستن شخصيّت و استعدادهاى انسانى است.
در ادامۀ بحث از نياز انسان به حفظ شخصيّت و محبوبيّت و ابهّت فردى و اجتماعى، اين درس گفتار را به آسيب شناسى اين مسئله اختصاص مى دهيم.
يكى از آسيب هاى مهم در نياز فطرىِ عزّتمندى، مسئلۀ «عُجب و خودشيفتگى» در افراد است كه متأسّفانه گاهى مشاهده مى شود بعضى از افراد، بين فضيلت عزّتمندى و حفظ شخصيّت با رذيلت عُجب و خودشيفتگى، تفاوتى قائل نيستند و در عمل، آن دو را خلط مى كنند.
همچنين از ديگر آسيب هاى اين نياز درونى، دچارشدن به «عزّت نفس كاذب» است كه امروزه، حتّى در برخى محافل روان شناسى و اجتماعى، به عنوان نظريات علمى، بر آن تأكيد مى شود!
ما در اين درس گفتار، به صورت مختصر، به نقد و بررسى اين دو آسيب، مى پردازيم.
يكى از رسالت هاى علم اخلاق، تفكيك فضائل از رذائل است.(1)انسان با پيداكردن شناخت صحيح از رذائل و فضائل و توجّه به مرز آنها، مى تواند از سقوط ناآگاهانۀ خود در رذيلت ها، پيش گيرى كند.
ما در مقام تبيين موضوع عزّت نفس و شخصيّت انسان، توجّه به نكته اى ظريف را حائز اهميّت مى دانيم و آن، تشخيص مرز «عزّتمندى» با «خودشيفتگى» است؛ گاهى برخى افراد، از سر جهالت يا نادانستگى، خودشيفتگى و عُجب را با عزّت نفس و حفظ شخصيّت، يكسان مى پندارند و در هنگامۀ عمل، مرز و تفكيكى براى آن دو قائل نيستند. در حالى كه اين دو، همچون ديگر فضائل و رذائل، فاصله اى بسيار با يكديگر دارند و سنخيّتى بين آنها نيست؛ يكى از «نور» است و ديگرى از «نار».
1) . ر. ك: دراسات فى الاخلاق و شئون الحكمة العمليّه، ج 1، ص 33.
خودشيفتگى در مقام «مقايسۀ نظرىِ» خود با سايرين و «مسابقۀ عملى» با ديگران اتّفاق مى افتد؛ ولى در عزّت نفس، هيچ مقايسه اى با ديگران و مسابقه اى با آنها، در كار نيست و نظر به خود نفس و شخصيت خود آدمى است. به تعبير ديگر، خودشيفتگى و عُجب در «نسبت هاى» بين ما و ديگران اتّفاق مى افتد، ولى عزّت نفس از خاصّه ها و ويژگى هاى «خود» انسان است.
عزّت نفس انسان، مؤلّفه هاى گوناگونى دارد. ما در ادامه فقط به سه مؤلّفۀ مهم از آنها اشاره مى كنيم تا هم تفاوت ميان عزّت نفس با خودشيفتگى و عُجب، به طور روشن تر مشخّص گردد و هم مؤلّفه هاى غيرحقيقى از حقيقى، تميز داده شود.
انسان عزّتمند، به شدّت مراقب «خودِ متعالى» و «دوست داشتنى» و «الهى» و «برين» خويشتن است و با تلاش هرچه تمام تر، به حفاظت و حراست از آن همّت مى گمارد؛ زيرا او معتقد است كه براى «وجودش»، حقوقى خدادادى وجود دارد كه هم خود و هم ديگران، بايد آن را پاس دارند و به آن تعرّض نكنند. اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه، دوبار تعبير «اعزّ الانفس» را به كار برده و بر حفظ و مراقبت از گوهر وجودى خويشتتن، تأكيد فرموده اند:
«عِبَادَ اللَّهِ اللَّهَ اللَّهَ فِي أَعَزِّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَبِّهَا إِلَيْكُم»(1)دوست داشتنى ترين موجود در نزد انسان، خود واقعى اوست كه موجودى مقدّس و الهى است و نياز به حراست دارد. انسان بايد مراقب باشد تا از ناحيۀ شياطين برونى و درونى، انسى و جنّى، تعرّض و تجاوزى به ساحت وجودى انسان، كه عزيزترين موجود نزد اوست، صورت نپذيرد.
حال ممكن است كسى در اينجا سؤال كند كه آيا مگر كسى هم هست كه خواستار چنين عزّتى در درون و وجود خود نباشد و از آن مراقبت ننمايد؟ پاسخِ اين سؤال، مثبت است؛ آرى! كسانى كه حقوق الهى خود را نمى دانند يا اگر مى دانند در حوزۀ عمل، زمينۀ تعرّض ديگران به شخصيّت خود را فراهم و ايجاد مى كنند، در حقيقت به ديگران اجازه مى دهند كه عزّت نفس آنان را لكّه دار كنند. به عنوان مثال، كسى كه به ديگران اجازۀ هرگونه شوخى و سخن ناهنجارى را در مقابل خود مى دهد، به آنان اجازۀ هتك عزّت خويشتن را داده است و اين هتك عزّت و حرمت، مرزى نخواهد داشت. علاوه بر علماى اخلاق، روان شناسان نيز گفته اند كه معمولاً خود افراد، باعث مى شوند كه ديگران به حقوق ايشان تعدّى كنند و عزّت نفس آنها را بشكنند. به عبارت ديگر، خود انسان با نوع رفتار و گفتار خويشتن، راه را بر آزادىِ عمل و سخن ديگران، براى هتك حرمت نفس خويش، باز مى كند.
1) . نهج البلاغه، خطبۀ 157: «بندگان خدا، خدا را خدا را در پاييدن عزيزترين و محبوب ترين نفوس در نزدتان كه خود شما هستيد، منظور بداريد.» و نيز ر. ك: خطبۀ 223.
ديگر مؤلّفۀ عزّتمندى، اعتقاد به بازبودن مسير استكمال و تلاش براى گذر از وضعيّت «موجود» به وضعيّت «مطلوب» است. انسانِ عزّتمند، وضعيّت فعلى خود را مطلوب نمى داند و براى رسيدن به وضعيّت مطلوب تر، كوشش و تحرّك و تكاپو دارد. بنابر اين، در عين پرهيز از يأس و نااميدى، دو حقيقت را مى پذيرد: يكى آنكه: وضعيّت فعلى، مطلوب ترين وضع نيست و او در وجود خود، يك سلسله عيب ها و نقص ها و ايرادهايى دارد؛ دوّم آنكه: خود را چنان حقير نمى پندارد كه قدرت حركت به سمت بهترشدن را نداشته باشد؛ بلكه يقين دارد كه اگر بخواهد، مى تواند. به تعبير ديگر، «نمى توانم» و «نمى شود» در قاموس آدمى راه ندارد.
انسان اگر در بُن وجودى خويش چنين اعتقادى داشته باشد، در نفس خود «عزيز» است، ولى اگر اين اميد را از دست بدهد يا اساساً قبول نداشته باشد كه بهترشدن ممكن است، ديگر عزيزالنّفس نخواهد بود و لاجَرَم در حوزۀ عمل، تن به هر پَستى و ذلّت و ضلالتى خواهد داد.
كسى عزّت نفس دارد كه «عقلانيّت» در تشخيص و «آزادىِ عمل» به مقتضاى تشخيص را دارد. فرد عزيزالنّفس، با كمك و راهنمايى «پيامبر درون» يعنى «عقل» و نيز «پيامبران بيرون» يعنى «انبياء الهى»، قدرت تشخيص خوب از بد و نيك از زشت را دارد و چنان كه در مباحث جبر و اختيار نيز مطرح شد، توانايىِ عمل به اين تشخيص را «اختياراً» كسب مى كند. انسان عزّتمند، «دانايى» در مقام نظر و
«توانايى» در مقام عمل را داراست؛ زيرا به يقين باور كرده كه «نمى دانم» و «نمى توانم» در قاموس انسان راه ندارد.
البته هيچ كس ادّعا نمى كند كه عقل او «كامل» است، ولى مسلّماً، عقل ما براى اين مقدار زندگىِ ما، «كافى» هست؛ چنان كه هيچ كس نمى گويد آزادى انسان «نامحدود» است، ولى مسلّماً مى داند كه براى اين مقدار عمل به تشخيص خود، «كافى» خواهد بود.
اگر كسى اين مؤلّفه ها را قبول نداشته باشد، لاجرم در حوزۀ نظر و عمل، عزّت نفس نخواهد داشت؛ زيرا تعقّل را به ديگران مى سپارد و شانه از انجام عمل خالى مى كند و نتيجه آنكه: انسانى بدون عزّت نفس و به عبارت ديگر، «سربار» ديگران پديد خواهد آمد و طبعاً ديگران براى او مى انديشند و براى وى تصميم مى گيرند.
متأسّفانه امروزه در بعضى كتاب ها و مقالات، به ويژه در حوزۀ روان شناسى، مؤلّفه هايى براى عزّت نفس گفته مى شود كه در حقيقت، اساس و پايه اى ندارد. ما در ادامه برخى از آنها را به صورت كلّى ذكر كرده و به نقاط ضعف آنها اشاره مى كنيم.
داشتن عاطفه و نگرش مثبت به خود، در حالى كه وجود حقيقى و واقعى نداشته باشد، چه ارزشى خواهد داشت؟ نگرش مثبت به خويشتن، بايد مبتنى بر يك
سلسله واقعيت ها باشد و از برآيند يك ارزيابى صحيح به دست آيد، نه آنكه صرفاً توهّم و دور از حقيقت باشد. به عنوان مثال، اگر كسى اطّلاعات اندكى در حوزۀ فلسفه داشته باشد، ولى خودش را يك فيلسوف درجه اوّل بداند، طبعاً يك نگرش و عاطفۀ مثبت به خودش خواهد داشت، ولى اين نگرش كه حاصل يك ارزيابى غلط و دور از حقيقت و واقعيّت است، چه ارزش و اهميّتى دارد؟ يا اگر كسى حيله و حقّه بازى هاىِ اجتماعى را بداند و به فنون آن مسلّط باشد، طبعاً چنين رذيلتى را نقطه قوّت خود ارزيابى مى كند، ولى اين نگرش مثبت او به خويشتن، چه سود و فايده اى دارد؟
كمترنديدن خويشتن از ديگران كه از احساسات درونىِ آدمى ناشى مى شود، ارتباطى با عزّت نفس ندارد؛ زيرا اوّلاً به همان بحث «مقايسه» و «مسابقه» برمى گردد كه ناشى از خودشيفتگى است؛ ثانياً اگر انسانى در همين مقايسه واقع شود، لاجرم بايد به هر قيمتى، خود را از ديگران كمتر نبيند! وقتى كسى «علماً» يا «عملاً» يا هر دليل ديگرى از ديگران «فروتر» است، با كدام دليل عقلى يا شرعى يا وجدانى و اخلاقى، بايد خود را از ديگران «فراتر» بپندارد؟
اين نوع نگرش، در حقيقت «توهّم زدگى» است نه عزّت نفس. اينكه قرآن شريف براى چنين افرادى تعبير «مختال» را به كار برده است، مبيّن همين حقيقت است كه انسان در اثر توهّم، در وجود خودش خيال پرداز مى شود و اين خيال پردازى، او را به «فخرفروشى» و «بيهوده و گزاف گويى» مى كشاند:
(وَ لاٰ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَمْشِ فِي اَلْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ
كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ) (1)
در روايات معصومين عليهم السلام، يكى از نشانه هاى تماميّت عقل را آن دانسته اند كه انسان، ديگران را برتر از خود بداند.(2)در روايت مفصّلى نيز، امام سجّاد عليه السلام به فردى به نام زُهْرى مى فرمايند: «اگر مبتلا به وسوسۀ شيطان شدى كه به تو القاء مى كرد از ديگران برتر هستى، ببين اگر طرفِ مقابل از تو بزرگ تر بود، بگو او پيش از من اهل ايمان شده و كردار صالحش بيشتر از من است، پس از من بهتر است. و اگر از تو كوچك تر بود، بگو من بيشتر از او مرتكب گناه و معصيت شده ام، پس او بهتر از من است. و اگر همسان تو بود، بگو من به گناه خود يقين دارم، ولى دربارۀ گناه و بدى او شك دارم، چرا يقين خود را با شكّ عوض كنم؟»(3)
بنابراين، انسان عزيزالنّفس خود را فراتر از ديگران نمى بيند و در زندگى متوجّه اين نكته هست كه فراترديدن خود، منجر به عزّت نفس نمى شود، بلكه گاهى فقط، توهّمى از عزّت را پديد خواهد آورد.
1) . لقمان، 18: «و از مردم [به نِخوت] رُخ برمتاب، و در زمين خرامان راه مرو كه خدا خودپسندِ لاف زن را دوست نمى دارد.»
2) . الكافى، ج 1، ص 18 و 19: «وَ مَا تَمَّ عَقْلُ امْرِئٍ حَتَّى يَكُونَ فِيهِ خِصَالٌ شَتَّى... وَ يَرَى النَّاسَ كُلَّهُمْ خَيْراً مِنْهُ وَ أَنَّهُ شَرُّهُمْ فِى نَفْسِه.»
3) . الاحتجاج، ج 2، ص 320: «... وَ إِنْ عَرَضَ لَكَ إِبْلِيسُ لَعَنَهُ اللَّهُ بِأَنَّ لَكَ فَضْلًا عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ فَانْظُرْ إِنْ كَانَ أَكْبَرَ مِنْكَ فَقُلْ قَدْ سَبَقَنِى بِالْإِيمَانِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ فَهُوَ خَيْرٌ مِنِّى وَ إِنْ كَانَ أَصْغَرَ مِنْكَ فَقُلْ قَدْ سَبَقْتُهُ بِالْمَعَاصِى وَ الذُّنُوبِ فَهُوَ خَيْرٌ مِنِّى وَ إِنْ كَانَ تِرْبَكَ فَقُلْ أَنَا عَلَى يَقِينٍ مِنْ ذَنْبِى وَ فِى شَكٍّ مِنْ أَمْرِهِ فَمَا لِى أَدَعُ يَقِينِى لِشَكِّى ...»
پرهيز از اظهار عجز حقيقى، ربطى به عزّت نفس ندارد. گاهى گفته مى شود كه اگر كسى اظهار عجز كند، در حقيقت عزّت نفس خود را شكسته و به مرور، ديگران بر گُردۀ او سوار مى شوند؛ در حالى كه اين دو (اظهار عجز و شكسته شدن نفس)، لازم و ملزوم همديگر نيستند؛ چه بسا كسى مى تواند از عملى اظهار عجز كند، امّا در عين حال نگذارد ديگران از او سوء استفاده كنند يا بر عكس، اظهار عجز نكند، امّا ديگران بر گردۀ او سوار باشند.
انسان بايد در طول زندگى، حقايق فيزيكى و غيرفيزيكى وجود خود را بشناسد و باور كند. در اين صورت است كه مى تواند در مسير كمال و تعالى و اصلاح اخلاق و رفتار، گام بردارد. به عنوان مثال، وقتى كسى قدرت يادگيرى محدودى دارد، چرا در مقابل كسى كه قدرت يادگيرى فراترى دارد، اظهار عجز نكند؟ مسلّماً با مخفى كردن اين عجز و ناتوانى، قدرت يادگيريش افزايش نمى يابد. يا مثلاً كسى كه در مسئوليّت هاى مديريتى ناتوان است، اظهار عجز از مديريت، براى او چه اشكالى دارد؟ چرا با اين اظهار عجز، از مشكلات و نابسامانى هايى كه در اثر مديريت ضعيف او به وجود مى آيد، پيشگيرى ننمايد؟ اتّفاقا وقتى چنين اظهار عجزهايى باشد، حدّاقل دو نتيجه به بار مى آيد: اوّل آنكه با اعلام آن به ديگران، سطح توقّعات آنها را تعديل مى كند؛ دوّم آنكه محدوديت هاى خود را مى شناسد و در صدد رفع آنها برآمده و در مسير اصلاح و تكامل، قدم مى گذارد.
در مباحث پيشين اشاره شد كه نياز به شخصيّت و محبوبيّت و ابهّت اجتماعى، امرى فطرى و همگانى است و هر انسانى دوست دارد در اجتماع خويش و بين ديگران، از شخصيّت برخوردار باشد؛ لذا در آموزه هاى حيات بخش اسلام، حفظ شخصيّت از واجبات شمرده شده و انجام هركارى كه موجب ذلّت براى آدمى باشد، به شدّت نهى شده است؛ بنابراين آدمى بايد مراقب باشد كه در اجتماع، با گفتار و رفتار و مراودان نامناسب اجتماعىِ خود، شخصيّت و عزّت خويشتن را مخدوش نسازد.
در ادامۀ بحث، به عنوان نمونه و الگو، به بيان جلوه هايى از شخصيّت و ابهّت اجتماعى اهل بيت عليهم السلام و تأثير آن در گسترش تشيّع و آموزه هاى ناب اسلامى مانند مسئلۀ «ولايت»، خواهيم پرداخت و يكى از اسرار ابهّت و شخصيّت اجتماعى اهل بيت عليهم السلام بيان خواهد شد.
موضوع اين گفتار را به بيان جلوه هايى از شخصيت خاصّ اهل بيت عليهم السلام و ابهّت اجتماعى ايشان، اختصاص مى دهيم.
همۀ چهارده معصوم عليهم السلام، از ديدگاه تاريخى، چه در تاريخ شيعه و چه در تاريخ اهل سنّت، حتى از نظرگاه تاريخى غيرمسلمان ها، از ابهّت اجتماعى خاص و ويژه اى برخوردار بوده اند. اهل بيت عليهم السلام عليرغم همۀ تنگناهاى سياسى كه در دوران حيات خود با آن مواجه بودند، امّا چنان شخصيّت اجتماعى داشتند كه اين ابهّت، در دل دشمن بيشتر از دل دوست اثر مى گذاشت.
دوست و دشمن روى شخصيّت و ابهّت اجتماعى اهل بيت عليهم السلام حساب مى كردند و به آن اقرار داشتند.
بر شيعيان و پيروان آن بزرگواران نيز لازم است كه در پرتو شخصيّت ائمّۀ خود، در دو جهان كسب عزّت و شخصيّت كنند و به گونه اى رفتار ننمايند كه عزّت انسانى آنها، خدشه دار شود يا شيعه گرى آنها زير سؤال برود.
هر انسانى دوست دارد در اجتماع خود، از ابهّت و شخصيّت برخوردار باشد و در دل ديگران عزيز باشد. غالب تلاش ها و كوشش هاى دنيوى مردم نيز در همين راستاست؛ افراد با تلاش فراوان درس مى خوانند يا كار مى كنند تا شخصيّت اجتماعى پيدا كنند. معمولاً تلاش و كوشش در اين دنيا و آبادكردن آن، براى اين منظور است كه شخصيّت انسان آباد شود. چنان كه پيشتر هم بيان شد، تلاش براى آبادانىِ شخصيّت و حفظ عزّت، خواسته اى غريزى و فطرى است.
امام حسن مجتبى عليه السلام دم مرگ، يعنى در حسّاس ترين مواقع كه بايد حسّاس ترين مطالب گفته شود، به يكى از أصحاب خود به نام «جُناده» فرمودند:
«إِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(1)امام دوم عليه السلام در اين روايت مى فرمايند حال كه شما فطرتاً دوست داريد شخصيّت اجتماعى و حكومت بر دل ها پيدا كنيد، راه آن ترك معصيت ها و انجام دستورات الهى است. اگر مى خواهيد در ميان مردم عزيز باشيد، اگر مى خواهيد ابهّت و
1) . كفاية الاثر، ص 228: «اگر طالب عزّت بدون عشيره و هيبت بدون قدرت هستى، از ذلّت معصيت پروردگار به سوى عزّت طاعت او شتاب كن.»
شخصيّت اجتماعى داشته باشيد، بايد در همۀ احوال «متّقى» باشيد. لباس ذلّتِ معصيت را از تن برون كنيد و لباس عزّتِ اطاعت از خداوند را بپوشيد. آنگاه خواسته يا ناخواسته، در ميان مردم ابهّت اجتماعى و شخصيّت پيدا مى كنيد و در دل دوست و دشمن، مؤثّر هستيد.
از همگان به ويژه جوانان تقاضا دارم كه به اين روايت اهميّت دهيد. اين قاعدۀ كلّى، در همه جا و براى همگان ثابت است. نه تنها شخصيّت و عزّت افراد در اجتماع مرهون تقواست، بلكه در محيط خانه و خانواده نيز، حكومت زن و شوهر بر دل يكديگر و بر دل فرزندان، مرهون تقواى آنهاست: «فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» ؛ ارتكاب گناه، به طور ناخودآگاه به شخصيّت و عزّت انسان ضربه مى زند.
از اين روايت و مانند آن، پى مى بريم كه يكى از رازهاى ابهّت و شخصيّت اجتماعى اهل بيت عليهم السلام به خاطر رابطۀ ايشان با خداوند و به خاطر تقوا و عصمت ايشان، بوده است.
رابطۀ با خداوند سبحان، نور است؛ همينطور كه نور هر مكانى را روشن مى كند، رابطه با پروردگار، شخصيت اجتماعىِ انسان را در هر كجا باشد، متبلور و درخشان مى كند. شخصيّت و ابهّت و عزّت، گاهى در خانه و خانواده مطرح مى شود، گاهى بين دوستان و گاهى در ميان مردم و اجتماع كه در همۀ موارد، شاهراه دستيابى به آن، تقواست و ائمۀ طاهرين عليهم السلام اين حقيقت را به خوبى در دوران حيات خود، نمايانده اند.
«قُتاده» يك شخصيّت سنّى مذهب و از علماى بزرگ حنفى در بصره است. او روزى به مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله و سلم رفت و منتظر ديدار امام باقر عليه السلام شد تا به خيال خود، از ايشان سؤالات مشكلى را بپرسد. هنگامى كه امام باقر عليه السلام وارد شدند، عدّه اى دور حضرت بودند و سؤالاتى از ايشان مى پرسيدند. وقتى خلوت شد، قتاده نزد حضرت رفت و با امام باقر عليه السلام گفتگوهايى كرد. او وقتى مى خواست سؤال بپرسد، با ترس و لرز گفت: يابن رسول الله! خوردن پنير چه حكمى دارد؟ حضرت تبسّمى كردند و فرمودند: خوردن پنير حلال است. بعد امام باقر عليه السلام فرمودند: سؤالت همين بود؟! گفت نه، من سؤالات مشكلى تهيه كرده بودم كه از شما بپرسم، ولى تمام آن ها يادم رفت و ابهّت شما مرا گرفته و نمى توانم حرف بزنم؛ با آنكه پيشتر، در محضر عالمان و بزرگان فراوانى رفته بودم و اينگونه اضطراب نداشتم. مرادم اينجاست كه امام باقر عليه السلام فرمودند: آيا مى دانى كجا نشسته اى؟! تو جايى هستى كه خداوند دربارۀ آن فرموده است:
(فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ، رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ) (1)
قتاده يك پاسخ دارد كه جملۀ شيرينى است. گفت يابن رسول الله چنين است؛ مراد از آيۀ شريفه مسجدها نيست - ولو مسجد داراى عظمت است و بايد احترام
1) . النور، 36 و 37: «در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود. در آن [خانه] ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش مى كنند، مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا، به خود مشغول نمى دارد.»
مسجد را نگاه داريم و بى احترامى به مسجد نشود - امّا منظورِ آيۀ شريفه، مسجدها و خانه هاى خاكى و گلى نيست، بلكه ابدان مطهّر شماست كه ارواح مطهّر شما، يكى پس از ديگرى در اين ابدان آمده است.(1)
همۀ اهل بيت عليهم السلام ابهّت و عزّت اجتماعى داشته اند. مأمون با آن همه خباثت و دشمنى كه با خاندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم داشت، مى گويد: زمانى نزد پدرم هارون بودم و ديدم فردى پيش هارون است و هارون احترام فراوانى به او مى گذارد. وقتى آن فرد مى خواست از جلسه بيرون برود، هارون به من و برادرانم گفت: اسب مخصوص مرا بياوريد و ايشان را سوار كنيد و تا منزل بدرقه اش كنيد و سپس برگرديد. مأمون مى گويد ما چنين كرديم و وقتى برگشتيم، من به هارون گفتم: اين شخص چه كسى بود كه چنين به او احترام مى گذاشتيد؟ هارون پاسخ داد: او كسى است كه حقّ و لياقت حكومت دارد و ما بنى العبّاس حقّ حكومت او را غصب كرده ايم. او موسى بن جعفر عليه السلام است. مأمون مى گويد، گفتم: اگر چنين است، چرا حقّ او را نمى دهيد؟ هارون جملۀ خباثت آميز، امّا راست و واقعى اى را گفت كه حبّ رياست نمى گذارد؛ حبّ رياست چنان است كه اگر بفهمم تو هم مى خواهى با آن بازى كنى و آن را از من بگيرى، چشم هايت را درمى آورم.(2)
بنابراين نگوييد كه اگر ائمّۀ معصومين عليهم السلام و از جمله موسى بن جعفر عليه السلام چنين
شخصيّت و ابهّتى داشته اند و دشمن نيز ايشان را به خوبى مى شناخت، چرا آنها را شهيد مى كردند؟ بايد بگوييم واى به حبّ دنيا و صفات رذيله كه باعث مى شود انسان براى اغناى آنها، دست به هر عملى بزند.
در كتاب هاى مقاتل مى نويسند كه وقتى امام حسين عليه السلام روى خاك افتاده بودند، ابهّت عجيبى در قتلگاه حكم فرما شده بود و كسى جرأت نمى كرد آن حضرت را شهيد كند، تا اينكه بالاخره شمر لعين، عليرغم شناخت امام حسين عليه السلام، براى حبّ دنيا و مال و رياست، چنان كرد.(1)
همۀ معصومين عليهم السلام به خاطر شخصيّت اجتماعى خود، توانستند در جامعه بسيار اثرگذار باشند. حضرت امام رضا عليه السلام به خاطر شرايط خاصّ زمانى خود، با استفاده از همين ابهّت و شخصيّت، تشيّع را سراسرى كردند و اين فرهنگ غنى را به جهانيان شناساندند.
مكتب تشيّع در طول تاريخ، فراز و نشيب هاى فراوانى را پشت سر گذاشته است. در صدر اسلام، با گسترش حكومت معاويه و تفكّرات بنى اميّه و دنياپرستى مردم، كم كم تشيّع در حال فراموشى بود؛ امّا شهادت امام حسين عليه السلام و پس از آن اسارت حضرت زينب عليها السلام و خانوادۀ آن حضرت، تشيّع مرده را زنده كرد. در كنار شهادت امام حسين عليه السلام، نفوذ شخصيّت آن حضرت و خانوادۀ ايشان، تشيّع را احيا نمود.
1) . ر. ك: بحارالأنوار، ج 45، ص 56.
تشيّع گرچه با شهادت امام حسين عليه السلام از زوال و نابودى نجات يافت، امّا آن چنان كه بايد، فرهنگ آن براى مردم تبيين نشده بود. از دل تشيّعِ بى فرهنگ هم چيزى جز سنّى گرى و انحراف و انحطاط، بيرون نمى آيد. در زمان امام باقر و امام صادق تبيين و تشريح فرهنگ شيعه صورت گرفت و به ويژه امام صادق عليه السلام و شاگردان ايشان، توانستند تشيّع را بافرهنگ كنند. اين حركت فرهنگى چنان عظيم بود كه عليرغم دشمنى هاى فراوان دشمنان با فرهنگ شيعى و تشيّع در طول تاريخ، بحمدالله در حال حاضر، شيعيان هزاران روايت در أبواب مختلف فقهى و اخلاقى و اعتقادى و... در دسترس دارند. اين فرهنگ عظيم، مديون تلاش هاى امام صادق عليه السلام و شاگردان ايشان است؛ با اين وجود، امّا دامنۀ اين فرهنگ، در محيط محدودى بود. وقتى امام رضا عليه السلام به بهانۀ ولايت عهدى و با زور به طوس منتقل شدند، ابهّت و شخصيّت امام رضا عليه السلام باعث شد اين فرهنگ غنى كه در محيط محدود مدينه قرار داشت، در سراسر عالم اسلام منتشر شود و نه تنها شيعيان و ساير مسلمانان با اين مفاهيم و فرهنگ آشنا شوند، بلكه پيروان بسيارى از مذاهب نيز در پرتو شخصيّت امام رضا عليه السلام، با اين فرهنگ اصيل و غنى، آشنا گرديدند و فرهنگ شيعى، شهرت عجيب و به سزايى پيدا كرد.
بنابراين، زنده شدن تشيّع مرهون امام حسين عليه السلام و عيال، مخصوصاً حضرت زينب عليها السلام است. فرهنگ دار شدن تشيّع مرهون امام باقر عليه السلام و مخصوصاً امام صادق عليه السلام و شاگردان ايشان است و سراسرى شدن اين فرهنگ، مرهون حضرت امام رضا عليه السلام است. به عبارت ديگر، اگر سه محور «احياء»، «فرهنگ سازى» و «گسترش» شيعه توسّط امام حسين عليه السلام و امام صادق عليه السلام و امام رضا عليه السلام نبود، تشيّع سر و صدايى نداشت و حتّى در فراز و نشيب هاى تاريخى، نابود مى شد.
لازمۀ احياء تشيّع، علاوه بر شهادت و فرهنگ، گسترش و همگانى كردن آن بود كه اين شهرت و گستردگى، مرهون تلاش هاى امام هشتم عليه السلام است.
شخصيّت امام رضا عليه السلام در دست يابى به اين مهم، بسيار اثرگذار بود و حكومت امام رضا عليه السلام بر دل ها، توانست چنين آثارى را از خود برجاى بگذارد.
روايت «سلسلة الذّهب»، از جمله رواياتى است كه در گسترش و بسط فرهنگ تشيّع نقش داشته و شيعيان بايد به اين روايت اهميّت ويژه اى بدهند.
وقتى امام رضا عليه السلام را با زور، ولى با احترام ظاهرى از مدينه به طوس منتقل مى كردند، ايشان را از مسير بيراهه ها و بيابان ها و ساير مسيرهاى كم جمعيّت، حركت مى دادند تا مردم آن حضرت را نشناسند. كاروان همراه با امام عليه السلام، پس از گذشتن از بيابان ها و مسيرهاى خلوت، به نيشابور رسيدند و ناگزير بودند از نيشابور عبور كنند. وقتى مردم از حضور حضرت آگاه شدند، جمعيّت فراوانى تجمّع كردند و استقبال عجيبى از امام هشتم عليه السلام شد؛ در حالى كه معمولاً شيعيان در تقيه بودند و بنا بود امام عليه السلام را مخفيانه به طوس بياورند.
در نيشابور، جلوه اى از شخصيّت اجتماعى امام هشتم عليه السلام نمايان شد. جمعيّت فراوانى كه به استقبال آمده بودند، اطراف هودج امام را گرفته بودند، ولى دشمن به اسم احترام و امنيّت، هودج را پوشانده بود و امام عليه السلام پيدا نبودند. مردم شعار مى دادند و مى خواستند امام رضا عليه السلام را ببينند. وقتى امام عليه السلام به وسط جمعيّت رسيدند، سر از هودج بيرون آوردند و آن روايت عجيب را خواندند كه به روايت «سلسلة الذهب» مشهور شد. علّت اين اسم هم آن بود كه سند اين روايت، بسيار
بالاست و در روايات، كمتر چنين سندى براى يك روايت به چشم مى خورد. سند اين روايت، از حضرت رضا عليه السلام و توسّط ائمّۀ طاهرين عليهم السلام و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به خداوند متعال مى رسد. امام رضا عليه السلام فرمودند من از پدرم و پدرم از پدرش و پدرش از پدرش تا از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ايشان از جبرئيل و جبرئيل از خدا نقل فرموده كه خداوند سبحان مى فرمايد:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي» هركه به راستى «لااله الاّالله» بگويد، يعنى عقيده به «لااله الاّالله» داشته باشد و زبان بتواند «لااله الاّالله» بگويد و عمل بر طبق «لااله الاّالله» باشد، اين قلعۀ محكم خداست و هركه وارد اين قلعه شد، آتش جهنم براى او حرام است. حضرت سپس سر را در هودج كردند و مردم دوباره شعار دادند كه مى خواهيم امام را ببينيم. امام رضا عليه السلام شايد از نظر روان شناسى، عمداً چنين كردند تا مطلب مهمّ ديگرى در رديف «لااله الاّالله» را براى مردم بگويند. مردم همگى مهيّا بودند تا سخن حضرت را بشنوند. امام عليه السلام كه براى بار دوّم سرشان را از هودج بيرون آورده بودند، فرمودند:
«بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»(1)«لااله الاّالله» تنها نمى شود، بلكه بايد «ولايت» به ضميمۀ آن باشد. همه جا «ولايت» و «لااله الاّالله» باهم هستند. ولايت منهاى توحيد نمى شود و توحيد منهاى ولايت نمى شود. شرط توحيد، پذيرش ولايت است.
1) . امالى الصدوق، ص 235؛ عيون اخبارالرضا عليه السلام، ج 2، ص 135.
اين روايت انصافاً روايت مهمّى است كه عليرغم وجود آن خفقان ها و با آن تقيه ها، توانست دل ها را متوجّه ولايت كند. دشمن مى خواست مردم توجّهى به ولايت نداشته باشند و لذا مسير انتقال امام را راه هاى دور از آبادى قرار مى داد، امّا خداوند چنان كرد كه جمعيّت فراوانى ارتباط ولايت و توحيد را از زبان امام عليه السلام بشنوند و بدان آگاهى يابند.
شخصيّت و ابهّت و نفوذ كلام امام رضا عليه السلام ريشه هاى بنى العبّاس را به شدّت تضعيف كرد؛ البته شهادت موسى بن جعفر عليه السلام هم اين تضعيف را براى بنى العباس آورده بود، ولى بنى العبّاس در صدد استقرار مجدّد شوكت خود بودند كه با اين بيان امام عليه السلام و بر اثر ابهّت و شخصيّت امام رضا عليه السلام در اجتماع، دوباره متزلزل شد.
پس از آن امام رضا عليه السلام به طوس آمدند و از طرف مأمون اصرار بسيارى بر ولايتعهدى حضرت شد. مأمون، عالم بى عمل بود و شيطنت معاويه را داشت. او قصد داشت براى تثبيت حكومت خود، از شخصيّت امام عليه السلام استفاده كند تا در كنار آن، وجهۀ امام عليه السلام را نيز در انظار عمومى مخدوش نمايد. امام عليه السلام مخالف اين ولايتعهدى بودند، ولى جبراً آن را به حضرت دادند. مورّخين مى گويند كه بيش از سى وسه هزار نفر از بنى عبّاس براى اين امر جمع شده بودند و بالاتّفاق همه بر شايستگى امام عليه السلام نظر داشتند و با ايشان بيعت كردند.(1)
عليرغم دسيسه هاى مأمون، امّا شخصيّت حضرت رضا عليه السلام كه در حقيقت بر دل ها حكومت مى كرد، در طى دوسه سال، توانست تشيّع را سراسرى كند و پيام آن را به همۀ مسلمانان و حتّى به پيروان اديان ديگر، برساند.
1) . انيس المؤمنين (الحموى)، ص 207.
در فصل پيشين دربارۀ اهميّت شخصيّت و ابهّت اجتماعى انسان مطالبى بيان شد و از بحث ها استفاده كرديم كه هر انسانى در وجود خود، نياز به شخصيّت و عزّت را درك مى كند. كسى نيست كه نخواهد شخصيّت داشته باشد. همگان خواستار عزّت، اعمّ از عزّت خانوادگى و عزّت اجتماعى و عزّت ملّى هستند. اگر كسى بخواهد گره اى از اجتماع يا از كارهاى خودش باز كند، بايد عزّت و شخصيّت داشته باشد؛ بنابراين انسان، بايد براى كسب شخصيّت و عزّت، تلاش كند و اين امر را خداوند سبحان هم از انسان ها خواسته است.
اينك در اين فصل، به بررسى اين موضوع مى پردازيم كه راهكارهاى كسب شخصيّت و ابهّت اجتماعى چيست؟ انسان چگونه مى تواند شخصيّت پيدا كند؟ چه عواملى باعث مى شود كه آدمى در جامعه عزيز شده و همه روى او حساب كنند؟ ابهّت اجتماعى و ملّى از چه راهى به دست مى آيد و به عبارت ديگر، عزّت انسان در خانواده يا اجتماع، از چه طرقى حاصل مى شود؟
اوّلين راه، رعايت تقوا در زندگيست كه در اين درس گفتار، مطالبى دربارۀ آن بيان خواهد شد.
پس از آنكه در فصل پيشين دربارۀ اهميّت شخصيّت و ابهّت اجتماعى انسان مطالبى بيان شد، اينك در اين فصل، به بيان برخى از راهكارهاى تحصيل شخصيّت و عزّت و ابهّت، پرداخته مى شود. قرآن شريف و روايات اهل بيت عليهم السلام در اين باره راه هايى را نشان داده اند كه ما به دليل رعايت اختصار، فقط به بعضى از مهم ترين اين راه ها اشاره مى كنيم.
اوّلين راهى كه قرآن كريم براى كسب شخصيّت معرّفى كرده، رعايت «تقوا» است. به عبارت ديگر، اگر انسانى مى خواهد هم شخصيّت و ابهّت اجتماعى پيدا كند و هم شخصيّتش محفوظ بماند، بايد «باتقوا» باشد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا) (1)
قرآن شريف در اين آيه با تأكيد فراوان مى فرمايد پروردگار عالم به كسانى كه ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند، يعنى علاوه بر اينكه به تشيّع اعتقاد دارند و در شعار و زبان نيز به آن إقرار مى كنند، بدان عمل هم مى نمايند، حتماً شخصيّت و محبوبيت اجتماعى عنايت مى كند.
حرف «سين» در عبارت (سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا) سين «تحقيقى» است؛ يعنى شك نكنيد كه در صورت ايمان و عمل صالح، حتماً اين شخصيّت اجتماعى را پيدا خواهيد كرد و در ميان مردم جامعه و خانواده، عزيز مى شويد. علاوه بر اين، دشمن هم از اين شخصيّت و ابهّت شما، حساب خواهد برد.
در اين آيه براى بيان اثر ايمان و عمل صالح، عبارت (وُدًّا) به معناى «مودّت» به كار رفته است. تفاوت مودّت و محبّت آن است كه محبّت، امرى ظاهرى است، امّا مودّت مسئله اى رسوخى و درونى است. مثلاً گاهى شما در مراودات اجتماعى، ملاحظه مى كنيد كه مردم شما را دوست دارند و در ارتباط با ايشان، با شما گرم مى گيرند، امّا گاهى اين روابط، حالت عميق ترى به خود مى گيرد و علاوه بر ارتباط و محبّت ظاهرى، شما بر دل ها حكومت پيدا مى كنيد. به اين حكومت بر دل ها، مودّت گفته مى شود.
قرآن كريم در موارد مختلفى از جمله دربارۀ اهل بيت عليهم السلام، تعبير مودّت را به كار برده است. خداوند به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايد: يا رسول الله! به مردم بگو من از
1) . مريم، 96: «كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبّتى [در دل ها] قرار مى دهد.»
شما اجر رسالت نمى خواهم، امّا مى خواهم كه با اهل بيت عليهم السلام من مودّت داشته باشيد:
(قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبىٰ) (1)
معناى «مودّة فى القربى» يعنى حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام بر دل ها؛ آنگاه نتيجۀ اين مودّت، خواه ناخواه متابعت عملى از اميرالمؤمنين على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام خواهد بود.
علاوه بر آيۀ 96 از سورۀ مريم كه مى فرمايد اگر تقوا داشته باشيد، ابهّت اجتماعى پيدا مى كنيد و در ميان مردم عزيز هستيد؛ در روايتى از امام مجتبى عليه السلام نيز جنبۀ ديگر اين دستور آمده است. آن حضرت دم مرگ به يكى از أصحاب خود به نام جُناده فرمودند:
«إِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»(2)اگر مى خواهيد بدون آنكه رياست يا مال و منالى داشته باشيد، در جامعه عزيز و محبوب باشيد و به ابهّت اجتماعى دست يابيد، بايد متّقى باشيد؛ لباس ذلّت معصيت را از تن به درآوريد و لباس عزّت اطاعت از خداوند را بپوشيد؛ آنگاه اين محبوبيّت و ابهّت، متجلّى خواهد شد.
تقوا و اجتناب از گناه و اهتمام به واجبات، نه تنها به عنوان عاملى در كسب محبوبيّت و ابهّت اجتماعى كاربرد دارد، بلكه در محيط خانواده نيز مى تواند زمينه ساز شخصيّت و محبوبيّت و گسترش عطوفت باشد.
گاهى مشاهده مى شود كه برخى از زنان، براى آنكه محبوبيّت خانوادگى پيدا كنند و مثلاً محبّت شوهر را جلب كرده و در دل شوهر حكومت يابند، به جادو و مسائل اين چنينى متوسّل مى شوند! در حالى كه اين گونه رفتارها علاوه بر آنكه غلط و اشتباه است، در سر حدّ كفر قرار دارد و نتيجه اى نيز از آن حاصل نخواهد شد. برخى از مردان نيز با زور و تشرّ و كارهاى نابجا، مى خواهند ابهّت خانوادگى پيدا كنند، در حالى كه اين كار نيز غلط است و موجب شكسته شدن شخصيّت آنان مى شود. خلاصه آنكه نه جادو مى تواند كارى كند و نه زور مى تواند موجب كسب شخصيّت شود؛ هر دو راهِ غيرمستقيم و راهى به سوى جهنّم است. امام دوّم عليه السلام مى فرمايند راه مستقيمى كه مى تواند شما را به مطلوب و مقصود برساند، راه تقواست. اهميّت به همۀ واجبات و مخصوصاً نماز محبّت زاست؛ چنان كه در روايات داريم اگر كسى به راستى خوب نماز بخواند و رابطه با خدا داشته باشد، مخصوصاً با نماز شب، آنگاه خداوند محبّت او را در دل مردم جاى مى دهد.(1)
نماز شب، محبّت زاست؛ رابطه با ولايت، مخصوصاً با مثل زيارت جامعۀ كبيره
1) . من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 209: «فَإِذَا صَلَّيْتَ فَأَقْبِلْ بِقَلْبِكَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ يُقْبِلُ بِقَلْبِهِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِى صَلَاتِهِ وَ دُعَائِهِ إِلَّا أَقْبَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ بِقُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ مَعَ مَوَدَّتِهِمْ إِيَّاهُ بِالْجَنَّةِ.»
وقتى برنامۀ صبحگاهى و مداوم شود، محبّت زاست. اهميّت دادن به خدمت به خلق خدا، به طور ناخودآگاه محبوبيت اجتماعى در پى دارد و امّا مهم تر از همۀ اينها، اجتناب از گناه است كه موجب تثبيت شخصيّت و ابهّت اجتماعى مى شود.
هنگامى كه انسان با صفا و با صداقت بوده و با ديگران صميميّت داشته باشد، وقتى زبان و چشم و گوشش را كنترل كند و تقلّب و حقّه بازى و منافق گرى در كارهايش نباشد، آنگاه پروردگار عالم در قرآن شريف وعده داده است كه محبوبيّت و ابهّت و شخصيّت پيدا مى كند:
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا)
اين تقوا هرچه بالاتر برود و هرچه رابطۀ انسان با خداوند سبحان محكم تر باشد، محبوبيّت بالاتر مى رود و شخصيّت بيشتر تثبيت مى شود. اين يك راه است كه اگر كسى محبوبيّت اجتماعى يا خانوادگى بخواهد، بايد متّقى باشد.
بحث شخصيّت و ابهّت اجتماعى انسان، منحصر به خانواده يا جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، نيست. اسلام ابهّت و شخصيّت و محبوبيّت مسلمانان را فراتر از محيط محدود خانواده يا جامعۀ اسلامى خواسته است و از مسلمانان مى خواهد كه به نحوى عمل كنند كه در جهان و در بين همۀ مردمان جهان، داراى شخصيّت و ابهّت و محبوبيّت باشند. و حتّى قرآن بالاتر از آن را هم مى گويد كه انسان بايد در بين همۀ موجودات با شخصيّت و با ابهّت باشد.
پس از آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به رسالت مبعوث شدند و از غار حراء به خانه آمدند، بر اثر خستگى فراوان، كمى خوابيدند. جبرئيل با آيات اوّل سورۀ مبارك
مزمّل بر ايشان نازل شد و يك دستورالعمل يازده گانه براى حضرت آورد كه اين دستورالعمل، خيلى ارزنده است واز همگان، مخصوصاً از جوان ها تقاضا دارم كه به اين دستورالعمل عمل كنند؛(1)زيرا براى دنيا و آخرت و براى رسيدن به مقام هاى مادى و معنوى، خيلى مؤثر است:
(يٰا أَيُّهَا اَلْمُزَّمِّلُ، قُمِ اَللَّيْلَ إِلاّٰ قَلِيلاً) (2)
يا رسول الله! بلند شو، تو بايد پروانه وار كار كنى. بايد در شب ها به هر اندازه كه بتوانى رابطه با خداوند داشته باشى و در روزها مثل اين كرۀ زمين كه با آن حركت سرسام آور در گردش است، بايد اين گونه براى نبوّت كار و تلاش نمايى. انصافاً پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هم تا وقتى از دنيا رفتند، چنين بودند.
اوّلين اقدامى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اين راستا انجام دادند، اين بود كه توسّط اميرالمؤمنين عليه السلام كه در سنّ نوجوانى بودند، كفّار قريش و بنى هاشم و سركرده هاى عرب را دعوت كردند و غذايى هم براى آنها پختند و آنان را به اسلام دعوت كردند. مرادم اينجاست كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در دعوت خويشان، بلند شدند و فرمودند: آيا شما مرا راستگو و امين و صادق مى دانيد؟ همه گفتند آرى. بعد فرمودند: آيا مى خواهيد آقاى دنيا و آخرت شويد! همه گفتند آرى. سپس حضرت فرمودند اگر مى خواهيد آقاى دنيا و آخرت شويد، «لااله الاّالله» بگوييد. كسى به جز اميرالمؤمنين عليه السلام جواب پيامبر را نداد. اين جوان بلند شدند و فرمودند: «لااله الاّالله». حضرت فرمودند بنشين. دوباره همين جمله را تكرار كردند.
اهل سنّت در كتاب هاى خود نظير تاريخ طبرى، طبقات، مروج الذهب، شرح نهج البلاغه و سيرۀ حلبى و مابقى كتاب ها، اين قضايا را به طرق گوناگون ثبت و نقل كرده اند(1)و شيعه هم آن را به طرق خود ضبط كرده است.(2)پيغمبر دوباره تكرار كردند كه اگر مى خواهيد آقاى دنيا و آخرت شويد، بگوييد «لااله الاّالله». كسى به جز اميرالمؤمنين على عليه السلام جواب ايشان را نداد. بار سوّم دوباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همين جمله را تكرار كردند كه آيا مى خواهيد آقاى دنيا و آخرت شويد، پس بگوييد «لااله الاّالله». بار سوّم هم به جز اميرالمؤمنين عليه السلام كسى جواب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را نداد. تاريخ نويسان سنّى و شيعه مى نويسند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اين مردم رو كردند و فرمودند اين فرد بعد از من خليفه و وصى من است و او بعد از من امام براى شماست.
منظور از نقل اين ماجرا، اين جمله است كه «لااله الاّالله» انسان را آقاى دنيا و آخرت مى كند. خيال نكنيد كه صِرف گفتن و شعار دادن است، بلكه اين سخن بايد جامۀ عمل بپوشد تا بالاخره روزى به دست شيعه و به رهبرى امام زمان، پرچم اسلام روى كره زمين افراشته شود. اين استعداد انسان است و اين استعداد شيعه است كه اگر گل كند، ظلم و جهل و تبعيض و فقر از جهان برداشته مى شود و او نيز شخصيّت و عزّت خود را نشان خواهد داد.
1) . ر. ك: الطبقات الكبرى، ج 1، ص 61؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 121؛ تاريخ الأمم و الملوك (الطبرى)، ج 2، ص 321؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 61؛ مروج الذهب، ج 2، ص 277؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد)، ج 13، ص 210؛ سيرة الحلبيه، ج 1، ص 404 و...
2) . ر. ك: الارشاد، ج 1، ص 50؛ امالى (الطوسى)، ص 584؛ اعلام الورى، ص 162؛ بحارالأنوار، ج 18، ص 163 و...
مسلمانان و به طور كلّى جوامع اسلامى، اگر مى خواهند در دنيا و آخرت عزيز و عزّتمند باشند، اگر مى خواهند ابهّت و شخصيّت آنان در دو جهان عيان شود، بايد التزام عملى به شعار «لااله الاالله» پيدا كنند، چنان كه در زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف اين چنين خواهد شد. در روايات آمده است:
«إِنَّهُ سَيَرْكَبُ السَّحَابَ وَ يَرْقَى فِي الْأَسْبَابِ أَسْبَابِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ»(1)شيعه در زمان ظهور، آقاى دنياست، به اندازه اى كه مى تواند سوار شود، امّا معلوم نيست سوار چه چيز شود و معلوم نيست به كجا مى رود. اين كهكشانى كه شما مى بينيد، آسمان اوّل است:
(وَ لَقَدْ زَيَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ) (2)
بعضى از اين ستاره ها به اندازه اى از ما دور هستند كه چندين هزار سال نورى طول مى كشد كه نورش به ما برسد. اين آسمان اوّل است و آسمان دوّم را نه كسى مى تواند بگويد كجاست و نه كسى مى تواند تصوّر كند. امّا اين روايت مى گويد به آسمان هفتم مى رسند: «أَسْبَابِ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ» .
اين مراتب، نشانگر شخصيّت و استعداد انسان است. خدا انسان را خلق كرده براى اينكه اين استعدادها به كار بيفتد و بتواند در هستى، شخصيّت خود را نشان دهد. قرآن كريم از مسلمانان، خواسته است كه آقاى دنيا و آخرت شوند و لذا راه آن
را نيز نشان داده است. اگر مسلمان و شيعه امروز چنين نيست، به دليل آن است كه به دستورات اسلام به درستى عمل نكرده است: «هرچه هست از قامت ناساز بى اندام ماست».
بحث اين بود كه چه كنيم شخصيت پيدا كنيم؟ چه عواملى در كسب شخصيّت مؤثّر است و چه عواملى شخصيّت و عزّت انسان را تحت الشّعاع قرار مى دهد؟ اوّلين عامل شخصيّت بخش كه در درس گفتار قبل بدان اشاره كرديم، «تقوا» بود. قرآن كريم مى فرمايد اگر كسى با رعايت تقوا، نزد خداوند سبحان عزيز شود، آنگاه در ميان مردم هم عزيز مى شود. هرچه رابطه با خداوند محكم تر باشد، عزّت و شخصيّت اجتماعى انسان نيز بيشتر خواهد بود.
در همين راستا، اشاره شد كه عزّت و شخصيّت و ابهّت افراد، فقط در محدودۀ محيط خانواده يا اجتماعى مطرح نيست و مسلمان بايد بين همۀ انسان ها و بلكه در بين همۀ موجودات اعمّ از مادى يا غيرمادى، داراى شخصيّت و ابهّت ويژه باشد.
اينك در ادامۀ بحث، به دوّمين عامل مؤثّر در كسب شخصيّت، يعنى مسئلۀ «علم و آگاهى» پرداخته مى شود.
در درس گفتار پيشين اشاره شد كه عوامل مختلفى در شخصيّت انسان مؤثّر است. اوّلين عاملى كه از آن ياد شد، «تقوا» بود. دوّمين عامل كه باعث كسب شخصيّت براى انسان مى شود، «علم» است. اگر كسى «عالم» شد، در جامعه روى او حساب ويژه اى باز مى شود. عموم مردم، علم و عالم را دوست دارند. حال علم دين باشد يا هر علمى مانند علوم تجربى، در اين مسئله تفاوتى ندارد. هرچه علم بيشتر باشد، نفعش بيشتر خواهد بود.
هر علمى كه براى اجتماع مفيد باشد و هر علمى كه مملكت را به استقلال برساند و ديگران بتوانند روى آن حساب كنند، اين علم يك ابهّت اجتماعى هم به خود افراد و هم به جامعه و كشورشان مى دهد. البته بايد دانست كه اين عزّت و ابهّت و شخصيّت را نيز خداوند متعال عنايت مى كند، امّا تلاش و كوشش براى كسب علم، از جانب خود انسان است.
قرآن شريف و روايات اهل بيت عليهم السلام بر مسئلۀ شخصيّت سازى علم، توجّه ويژه داشته اند. قرآن مى فرمايد:
(يَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ) (1)
فردى كه علم دارد و ملّتى كه عالم است، درجاتى دارد، محبوبيت اجتماعى و محبوبيت خانوادگى دارد و بالاتر از اينها، محبوبيّت ملّى و جهانى دارد. كسى كه علم ندارد، در ميان مردم هم شأن و شخصيّت و عزّتى ندارد.
در روايتى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه آن حضرت فرمودند:
«إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ»(2)حصر و تأكيد در اين روايت، حصر و تأكيد اضافى است؛ يعنى همۀ علوم را علم مى دانند، امّا سه علم، برتر از همۀ دانش ها ناميده شده است. اين علوم، علومى هستند كه فراگيرى آن، بر همگان اعم از زن و مرد، پير و جوان، باسواد و بيسواد و فقير و غنى، در حدّ امكان هركس، واجب و لازم است. اوّل «اعتقادات»؛ اگر ملّتى به خداوند اعتقاد نداشته باشد، اين ملّت براى ديگران و جامعۀ بشرى، دردسرساز
مى شود. دوّم علم به «احكام» و مناسك شريعت كه به معناى شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفۀ مذهبى و آئينى است و سوّم علم به «اخلاق» كه به معناى شناخت فضيلت ها و رذيلت ها و نيز راه دستيابى به فضيلت ها و رهاشدن از رذيلت هاست.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند كه اين سه علم را هر مسلمانى به فراخور حالش، بايد داشته باشد و هركه بدان ها آگاهى نداشته باشد، ناقص است و در محضر خداوند، مسئول خواهد بود. علاوه بر اين سه شاخه از علم كه از خصوصيّت و وجوب در يادگيرى برخوردارند، ساير علوم نيز در جايگاه خود با اهميّت هستند.
علم و آگاهى به اعتقادات، بر همگان اعمّ از بى سواد و باسواد، جوان و پير، زن و مرد، واجب است. اعتقادات انسان بايد علمى و آگاهانه باشد و الا دشمن با شبهات و تحريفات، اعتقاد او را نابود مى كند. در زمان ما كه زمان شبهه است و دشمن شبهات را در دانشگاه ها و دبيرستان ها به ويژه در ميان جوان ها مى پراكند، اعتقاد اين جوان ها بايد رسوخى و قلبى باشد و صرفاً به اعتقادات زبانى اكتفا نشود. علم به اعتقادات، از انديشه هم بايد گذر كند و حالتى رسوخى به خود بگيرد و در دل و قلب، جاى گيرد.
وقتى اعتقادات كسى محكم باشد، علاوه بر اينكه حالت انحراف برايش پيدا نمى شود، در ميان مردم هم به طور ناخودآگاه عزيز است. مردم بخواهند يا نخواهند و خودش بخواهد يا نخواهد، ابهّت اجتماعى و شخصيّت اجتماعى دارد.
علم به احكام، يعنى «فقه»، همان وظيفه شناسى و عمل كردن به وظيفه است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از آن به «سُنَّةٌ قَائِمَةٌ» تعبير فرموده اند. همه بايد هم شناخت به وظيفه داشته باشند و به وظيفه هم عمل كنند. اگر انسان شناخت به وظيفه نداشته باشد، به جايى نمى رسد؛ اگر به وظيفه هم عمل نكند، بدتر خواهد بود. در روايات داريم كه گناه عالم بى عمل، بسيار بزرگ است.
استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى گاهى اوقات در بحث هاى اخلاقى، جمله اى مى گفتند كه جدّاً كمر انسان را مى شكند. مى فرمودند: در جهنّم دو دسته هستند كه بدنشان بوى تعفّن مى دهد؛ به اندازه اى كه جهنّميان از اين دو دسته شكايت مى كنند كه خدايا ما به آتش جهنّم مى سازيم، امّا نمى توانيم با بوى تعفّن اينها بسازيم. يكى: زن و مردى كه زناكارند و فحشا دارند و ديگرى عالم بى عمل كه شناخت وظيفه دارد، امّا به وظيفه عمل نمى كند. اين نيز عذابش علاوه بر جهنّم، بوى تعفّنى است كه با خود دارد.(1)
ارشاد القلوب، ج 1، ص 71: «إِنَّ لِأَهْلِ النَّارِ صَرْخَةً مِنْ نَتْنِ فُرُوجِ الزُّنَاةِ - اهل آتش از بوى گند فروج زناكاران، ناله و فرياد مى زنند.»
الخصال، ج 1، ص 51: «إِنَّ أَهْلَ النَّارِ لَيَتَأَذَّوْنَ بِرِيحِ الْعَالِمِ التَّارِكِ لِعِلْمِه - اهل جهنّم از بوى گند عالمِ بى عمل در اذيتند.»
ممكن است بسيارى نتوانند در احكام خود، استدلال ارائه كنند يا مجتهد شوند، پس لازم است به رسالۀ توضيح المسائل مرجع خود آگاه باشند و مسائل فقهى را بدانند. همگان به ويژه جوان هاى دانشگاهى و دبيرستانى و جوان هايى كه با جامعه
1) . در روايات نيز اين حقيقت به وضوح ذكر شده است:
و ديگران سروكار دارند، بايد احكام فقهى را به خوبى بدانند. اگر كسى احكام دينش را نداند و بر رساله عمليه تسلّط نداشته باشد، ناقص خواهد بود و در برابر اين نقص خود، مسئول هم هست.
سوّمين قسم از علوم، اخلاق است. اخلاق در زندگى انسان، بسيار مهم و سرنوشت ساز است و الحمدلله شيعه از نظر فرهنگ و اخلاق، در رفاه است و طلبه هاى امام صادق عليه السلام اين فرهنگ غنى را به ما رسانده اند. هزاران روايت راجع به اخلاق به دست ما رسيده است و لذا بايد در منبرها، كتاب هاى اخلاقى بحث شود و راجع به مسائل اخلاقى، مباحثه و گفت وشنود وجود داشته باشد.
همگان بايد بدانند كه در وجود خود، صفات رذيله دارند و نمى شود كسى صفت رذيله نداشته باشد؛ به تعبير حضرت امام خمينى چهل سال خون جگر مى خواهد كه انسان بتواند درخت رذالت را از دل بكَند و درخت فضيلت به جاى آن غرس كرده و بارور نمايد تا از ميوۀ شيرين آن، هم خود استفاده كند و هم ديگران بهره مند شوند؛ بنابراين ابتدائاً بايد دانست كه در درون انسان، صفات رذيله وجود دارد، مانند خودخواهى، تكبّر، حسادت، بدبينى و امثال اينها كه همگى جنود شيطان هستند. ثانياً انسان بايد با شناخت رذائل درونى، براى رفع آن تلاش نمايد.
اگر همگان خود را موظّف بدانند كه در طول شبانه روز، اقلاً يك ساعت روى اصلاح اخلاق كار كنند، عالم در علم اخلاق مى شوند. يعنى هم نسبت به وظيفه، «شناخت» پيدا مى كنند و هم بر اساس اين شناختِ وظيفه، «عمل» مى كنند. ولى كسى كه راجع به علم اخلاق بى تفاوت باشد، خواه ناخواه رذائل او را به سوى
خود مى كشانند و معلوم است كسى كه رذائل او را در خود فرو ببرند، رستگار نخواهد شد و شخصيّت خود را از دست خواهد داد.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به بيان اين سه علم، اكتفا نكرده و بعد فرموده اند:
«وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ» يعنى به جز اين سه علم كه يادگيرى آنها لازم است، ساير علوم، «فضيلت» و مايۀ برترى هستند. هركس به هر اندازه علم داشته باشد، فضيلت بيشترى كسب كرده است. راجع به همۀ علوم هم اين مسئله هست، مگر علومى كه تخريبى بوده يا براى فرد و اجتماع ضرر داشته باشد؛ مانند صنعت بمب سازى كه تخريب و فساد در پى دارد و براى جامعۀ انسانى مضرّ است يا مثل جادوگرى و أمثال آنها. ولى به طور كلّى دست يابى به علوم گوناگون در جوامع انسانى، يكى از عوامل ترقّى و برترى آن جامعه بر ديگر جوامع و ملّت هاست.
اسلام از مسلمانان خواسته است كه از لحاظ علمى، به جايگاه شايسته اى در بين ساير كشورها و ملّت ها دست يابند. با وقوع انقلاب اسلامى در ايران، انتظار مى رفت كه رشد علمى كشور نيز، سرعت و شتاب فزاينده اى به خود گيرد، به اندازه اى كه ايران اسلامى از همه لحاظ، مستغنى و بى نياز شود. در طى سال هاى پس از انقلاب، گرچه ايران رشد علمى خوبى داشته است، امّا چنان كه شايستۀ يك ملّت اسلامى است، نبوده است. ايران اسلامى بايد به جايى رسيده باشد كه
تحريم هاى اقتصادى، براى او هيچ ضررى نداشته باشد. بايد در صنايع گوناگون، علوم مختلف، نه تنها مولّد باشد، بلكه صادركننده نيز باشد؛ امّا متأسّفانه شاهديم كه تحريم هاى اقتصادى دشمن، كشور ما را فلج مى كند. خيلى زشت و ناپسند است در كشورى كه «مرگ بر آمريكا» گفته مى شود، آمريكا با تحريم اقتصادى بتواند او را فلج كند. چرا بايد دشمن بتواند با تحريم اقتصادى، يك كشور اسلامى و شيعه را دچار مشكل و معضل كند؟ ريشۀ بيشتر اين مشكلات، از «جهل» ناشى مى شود و تقصير همه است؛ هركسى به اندازۀ خود، تقصير دارد.
آمارهاى تحقيقاتى مى گويد استعداد و ذهن و حافظۀ ايرانى ها بسيار بالاست، قابليّت و استعداد آنها فراوان است و روح پيشرفت در عمق جان هايشان قرار دارد؛ امّا چرا چنين شده كه الان به استكبار جهانى احتياج دارد و مثلاً براى تأمين قطعات هواپيما، بايد با التماس و غيرمستقيم از آمريكا و فرانسه و انگليس آن را بگيرد؟! اين تقصير همه است كه پس از گذشت حدود چهل سال از عمر نظام اسلامى، هنوز در قطعات و امكانات و مسائل علمى و پيشرفته، نيازمند جهان غرب و كفّار است. اين گونه نيازمندى به علم و صنعت، شايستۀ ملّتى مسلمان نيست.
به تعبير روايات، اگر مسلمانى اين چنين محتاج به علم و صنعت ديگران باشد، در حقيقت مسلمان نيست. مگر مى شود مسلمانى محتاج به كفّار باشد؟! معنا ندارد استكبار جهانى بتواند بر كشورى اسلامى مسلّط شود. قرآن كريم تسلّط كفّار بر مسلمانان را به هيچ وجه نمى پذيرد:
(وَ لَنْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لِلْكٰافِرِينَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً) (1)
1) . النساء، 141: «و خداوند هرگز بر [زيانِ] مؤمنان، براى كافران راه [تسلّطى] قرار نداده است.»
امّا معلوم است كه هميشه عالم بر جاهل مسلّط است. نبايد كفر جهانى بر كشور ما مسلّط باشد، امّا چون نتوانسته ايم در علم و صنعت آن چنان كه شايسته و بايسته است، پيشرفت كنيم، هنوز محتاج آنها هستيم. مسلمان نه تنها از نظر صنعت و توليد، بايد خودكفا باشد و واردكننده نباشد، بلكه بايد در عرصۀ علم و توليد پيشتاز بوده و محصولات خود را صادر نمايد. اين امر خواستۀ قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام است.
مسلمان بايد به گونه اى عمل كند كه دشمن از هيچ طريقى نتواند بر او تسلّط يابد. در روايات مى خوانيم كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خبر دادند كه اختراعى در كشور ديگرى درست شده است؛ حضرت فرمودند حتماً چند نفر بايد مهيّا شوند و به آنجا بروند و آن اختراع را ياد بگيريد تا اينكه آنها نتوانند بر شما مسلّط شوند و شما هم آن اختراع را داشته باشيد. در حالى كه بسيارى از افراد در آن زمان هنوز سواد الفبا هم نداشتند و تازه مسلمان شده بودند؛ امّا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روى اين نكته هاى دقيق خيلى سفارش مى كردند و برخى را براى آموزش اين مسائل به ديگر مناطق مى فرستادند.(1)قرآن شريف مى فرمايد اى مسلمانان! اگر كفر جهانى بر شما مسلّط شود، در حقيقت مسلمان نيستيد:
(وَ لَنْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لِلْكٰافِرِينَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً)
معمولاً دربارۀ معناى اين آيه گفته مى شود كه مثل آمريكا و ديگران حق ندارد در ايران دخالت كند و بايد حدود مرزها و حاكميّت حفظ شود، امّا معنايش فقط اين
1) . ر. ك: السيره النبويه (ابن هشام)، ج 2، ص 478؛ الطقات الكبرى (ابن سعد)، ج 1، ص 237؛ تاريخ الأمم و الملوك (الطبرى)، ج 3، ص 81 و...
نيست، بلكه معناى گستردۀ ديگرى هم دارد و بدين معناست كه امريكا و استكبار جهانى و غربى ها و ديگر قدرت ها، نبايد از نظر علمى هم بر مسلمانان مسلّط باشند. نبايد صنعت و علم و فناورى اى باشد كه آنها داشته باشند، ولى مسلمانان از آن محروم باشند يا موجب وابستگى به آنها باشد. متأسّفانه اين معناى دوّم، در ميان مسلمانان كمرنگ شده و سلطۀ علمى كفّار و استكبار، فراوان شده است.
تعبير اوّل از آيه، بحمدالله خوب پياده شده و كشور ما استقلال خوبى دارد و بايد همگان مواظب باشند كه به اين استقلال ضربه اى وارد نشود. قرآن هم با تأكيد از مسلمانان خواسته است كه مجهّز و آماده باشند:
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ اَلْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اَللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ) (1)
مى فرمايد اى مسلمان! مهيّا باش و هرچه آنها دارند شما هم فراهم كنيد تا همينطور كه آنها امكاناتى دارند، شما نيز داشته باشيد تا از شما بترسند. عبارت اين آيه كه مى فرمايد (تُرْهِبُونَ بِهِ) غير از «تحربون به» است و معنايش غير از اينست كه مثلاً بمب درست كنيد و با آن ديگران را نابود كنيد.
مسلمان با كسى جنگ ندارد، امّا در مقابل بدخواهى دشمنان و كفر، ايستادگى دارد و اجازۀ هيچ گونه تعرّضى به دشمن نمى دهد: (تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اَللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ)؛ دشمن بايد از شما بترسد و از قدرت و نيروى شما حساب ببرد. اين مقصود هم جز با مسلّح شدن به سلاح علم و تكنولوژى، حاصل نمى شود.
1) . الأنفال، 60: «و هر چه در توان داريد از نيرو و اسب هاى آماده بسيج كنيد، تا با اين [تداركات]، دشمن خدا و دشمن خودتان و [دشمنان] ديگرى را جز ايشان - كه شما نمى شناسيدشان و خدا آنان را مى شناسد - بترسانيد.»
اينكه در بعضى از روايات به يادگيرى علم و گسترش آن سفارش شده و مسلمانان را از جهل و نادانى برحذر داشته اند، فقط به معناى علم دين نيست، بلكه در مثل روايتى كه از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شد، در ادامۀ دستور به علم دين، عبارتِ «وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ» نيز آمده است. اين مطلب يك امر عقلى هم هست كه اگر مخالفت شود، اصلاً به اسلام اشكال وارد مى شود كه به مسلمانان بگويند مقدّس شويد، علم اصول دين و اعتقادات، علم اخلاق و علم احكام داشته باشيد، حال اگر بلد نيستيد هواپيما بسازيد يا ساير نيازهاى خود را رفع كنيد و از نظر علمى به كفّار محتاجيد، اشكالى ندارد! اين معناى اين گونه روايات نيست، بلكه معنايش اينست كه اى مسلمانان! حتماً بايد عالم بشويد؛ در درجۀ اوّل بايد اعتقادات و احكام و اخلاق داشته باشيد و در عين حال كه يك مسلمان واقعى هستيد و علوم دين خود را مى دانيد، بايد خودكفا هم باشيد و با تسلّط علمى، نيازهاى خود و اجتماع را برآورده كنيد.
اين عبارت (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ)(1)مكرّر در قرآن شريف آمده است و بدين معناست كه اوّل بايد ايمان باشد، مسلمان بايد اوّل اعتقادات خود را محكم كند و به احكام و اخلاق پاى بند باشد؛ به عبارت ديگر، اوّل بايد دين دار باشد، امّا اين كافى نيست، بلكه بايد در كنار آن، استقلال هم داشته باشد. عمل صالح فقط عبادت نيست و هر عمل مفيد براى جامعه را نيز شامل مى شود. مسلمان بايد خودكفا باشد؛ امّا باز هم اين كافى نيست، بلكه بايد كاملاً عالم باشد و علاوه بر
1) . البقرة، 82: «كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته كرده اند.»
خودكفايى، صادرات صنعتى و تكنولوژى و علمى داشته باشد و ديگران را به خود وابسته كند.
متأسّفانه امروزه در بسيارى از موارد، جامعۀ ما به جاى پرداختن به اصل مطلب، يعنى تحكيم ايمان و رشد علمى در جامعه، به حواشى فرو رفته و در اثر تفرقه، از اهداف متعالى اسلامى خود بازمانده است. دشمن هم از اين فرصت استفاده كرده و با تحريم هاى اقتصادى و تحريك افراد جاهل، در صدد تسلّط برآمده است. دشمن گرچه بحمدالله از نظر نظامى نتواسته بر كشور ما مسلّط شود، امّا با تحريم هاى اقتصادى خود، توانسته ما را فلج كند و و رسيده ايم به آنجا كه محتاج قطعات يدكى كارخانه و صنعت او هستيم. ما بايد صددرصد مواظب دين و مملكت و ذخائرمان باشيم. الحمدلله كشور ما در ذخائر، نمره اوّل است، امّا چرا نمى توانيم به درستى و آنگونه كه بايد، از ذخائرمان استفاده كنيم؟ استفادۀ درست از نعمت هاى الهى، نيازمند علم و آگاهى و تلاش است.
محبوبيت اجتماعى و جهانى، در سايۀ استقلال و علم و خودكفايى يك ملّت پديدار مى شود. مسلمانان اگر خواستار ابهّت و شخصيّت هستند، بايد خودكفا شوند و نه تنها خودكفا باشند، بلكه بايد صادرات داشته باشد تا ديگران به آنها وابسته شوند، نه اينكه ايشان محتاج كافران و غربى ها و أمثال آنها باشند.
رسيدن به اين شخصيّت و ابهّت، دست خود ماست. وقتى عالم شديم همه چيز درست مى شود، البته علم بايد توأم با ايمان و تقوا باشد و الاّ اگر علم توأم با تقوا نباشد، اوّلِ بدبختى براى بشريّت است. علم بى عمل و علم بى تقوا يعنى بمب هاى امريكائى ها بر سر ژاپنى ها. نتيجۀ تلاش علمى بدون ايمان، بمبى شد كه بر سر
مردم بى گناه فرود آمد و هزاران نفر به خاك و خون كشيده شدند. علم بدون همراهى ايمان، يعنى خون ريزى و بدبختى و نكبت براى اجتماع.
بنابراين ما بايد عالم باشيم امّا با تقوا. آنگاه محبوبيت اجتماعى پيدا مى كنيم. اگر به راستى متّقى شديم و به راستى توانستيم تشيّع را به دنيا معرّفى كنيم و بگوييم اين عليست و اين كارهاى اوست. اين علم على و عمل و ايمان اوست، آنگاه دنيا مريد و محبّ و پيرو على عليه السلام مى شود. ما نه تنها بايد صادرات صنعتى داشته باشيم، بلكه بايد علم دين و تشيّع و ولايت را هم بتوانيم صادر كنيم. هر علمى كه ما را در همه چيز خودكفا كند، از لوازم شخصيّت و ابهّت است. پس به طور خلاصه بايد گفت منظور از علم، معناى عام آن است كه هم علم دين را شامل مى شود و هم ساير دانش ها و علوم صنعتى و فنّى و انسانى و طبيعى و غير آن را در بر مى گيرد.
درس گفتار پيشين به مسئلۀ «علم» و شخصيّت بخشى آن اختصاص داشت و بيان شد كه علم و آگاهى، موجب ابهّت اجتماعى براى انسان و جامعۀ او مى شود. در حوزۀ جهانى و ملّى نيز، هر ملّت و جامعه اى كه بخواهد داراى ابهّت و عزّتمندى باشد، بايد به سلاح علم و دانش مجهّز گردد. البته اين نكته را نيز متذكّر شديم كه در كنار علم و دانش و فناورى، ايمان و اعتقادهم لازم است، زيرا علم بدون ايمان و تقوا، مضّرات فراوانى را براى بشريّت به دنبال دارد و اين مطلب، به تجربه نيز اثبات شده است.
همچنين بيان گرديد كه طبق روايتى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يادگيرى سه علمِ اعتقادات، احكام و اخلاق واجب و ضرورى است و اين وجوب و لزوم، به معناى نفى ساير علوم نيست، بلكه در همان روايت آمده بود كه علاوه بر اين سه علم، هرچه از ساير علوم بدانيد، فضيلت بيشترى كسب كرده ايد.
در ادامۀ بحث، به طرح و بررسى سوّمين عامل مهم و مؤثّر در كسب شخصيّت، يعنى موضوع «تفكّر و تعقّل» مى پردازيم.
انديشه ورزى از خصوصيات انسان و از جمله وجوه تمايز او با ساير موجودات است. توجّه به اين ويژگى، شخصيّت انسانى را حفظ مى كند و ارتقاء مى بخشد، چنان كه استفاده نكردن از آن، در هويت انسان تغيير ايجاد مى كند و موجب سقوط وى مى گردد.
قرآن كريم در آيات فراوانى، با عباراتى همچون (إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ)(1)، (لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ)(2)و (لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ)(3)بر به كارگيرى عقل، فكر و فهم تأكيد مى ورزد و از آدميان مى خواهد كه در مسائل گوناگونِ زندگىِ فردى و اجتماعى خود، بينديشند، آگاهانه تصميم بگيرند و عمل كنند.
امام كاظم عليه السلام به هشام بن حكم فرمودند كه خداوند متعال، در قرآن كريم به اهل عقل و فهم، «بشارت» داده و فرموده است:
(فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ(1)(2)
بنابراين دست عنايت الهى، بر سر صاحبان خِرد و افراد عاقل است، زيرا آنان با استفاده از انديشه و تفكّر خود، مى توانند خوب و بد را تميز مى دهند، بدى ها را رها كرده، خوبى ها را بگيرند و اينگونه از شخصيّت انسانى و عزّت و ابهّت فردى و اجتماعى خود، محافظت نمايند.
قرآن شريف گاهى نيز با استفهام توبيخى، اهميّت تفكّر و تعقّل را بيان مى دارد و بى توجّهى انسان به مقولۀ فكر و انديشه را ملامت مى نمايد. جملاتى نظير (أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ)(3)، (أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ)(4)و (أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)(5)كه به طور مكرّر بيان شده است، بيان گر اين معنا هستند. افزون بر اين، قرآن كريم افراد غافل كه از عقل خود استفاده نمى كنند، مذمّت كرده و دربارۀ آثارِ رفتار بدون عقلانيّت و خردورزى آنان، مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ
1) . الزمر، 17 و 18: «پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش فرامى دهند و بهترين آن را پيروى مى كنند؛ اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.»
2) . الكافى، ج 1، ص 13: «يَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَشَّرَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فِى كِتَابِهِ فَقَالَ فَبَشِّرْ عِباد الَّذِينَ...»
3) . البقره، 44: «... آيا [هيچ] نمى انديشيد؟»
4) . الانعام، 50: «... آيا تفكّر نمى كنيد.»
5) . يس، 62: «... آيا تعقّل نمى كرديد؟»
كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ) (1)
گويا بعضى از مردم براى جهنّم خلق شده اند و دوان دوان به سوى آن مى شتابند. اين افراد كسانى هستند كه در زندگى تفكّر و تعقّل ندارند و چشم و گوش بسته اند و بدون تفكّر حرف مى زنند و بدون تعقّل رفتار مى كنند. سپس مى فرمايد: آنها حيوان هستند و بلكه از حيوان هم پست ترند؛ چرا كه در زندگى، غافل و بى فكر بوده اند. به عبارت ديگر، بهره نبردن از عقل و انديشه و بصيرت، شخصيّت انسان را واژگون مى كند و مى تواند هويت او را تغيير دهد.
تعقّل و تفكّر، در روايات اهل بيت عليهم السلام جايگاه ويژه اى دارد؛ چنان كه مرحوم كلينى رحمه الله در كتاب شريف كافى كه از معتبرترين جوامع روايى شيعه است، اوّلين مبحث را «كتاب العقل و الجهل» نام نهاده و در آن، روايات فراوانى از اهل بيت عليهم السلام راجع به فضيلت نيكو انديشيدن، درست فكركردن و خوب فهميدن، نقل كرده است. در آن روايات، تعقّل، بهترين دوست و ياور انسان، راهنماى مؤمن و افضل نعمت ها شمرده شده است.(2)
در روايتى از بيان مبارك امام صادق عليه السلام آمده است كه ثواب يك ساعت تفكّر، از يك سال عبادت بيشتر است:
1) . الاعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آنها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آنها همان غافل ماندگانند.»
2) . ر. ك: الكافى، ج 1، ص 10 تا 30.
«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ»(1)اهل معرفت و از جمله استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى رحمه الله در شرح چهل حديث، روايتى را متذكّر مى شوند كه مى فرمايد: يك ساعت تفكّر، بهتر از هفتاد سال عبادت است.(2)
اين ثواب هاى شگفت آور براى آن است كه انسان مى تواند با تفكّر و تأمل و با خردورزى و فهم نيكو، راه درست را انتخاب كرده و سعادت دنيا و آخرت خود را تأمين نمايد. البته بايد توجّه داشت كه تفاوت در ثواب تفكّر، به نوع آن فكر و انديشه بستگى دارد. به بيان ديگر، اينكه انسان دربارۀ چه چيزى فكر كند و نتيجۀ فكر او كجا مستقر شود، در ارزش و جايگاه تفكّر و پاداشى كه از آن مى برد، تأثير مستقيم دارد.
امام صادق عليه السلام برخوردارى از عقل را مقدمۀ دين دارى و دين دارى را لازمۀ صعود به بهشت مى دانند:
«مَنْ كَانَ عَاقِلًا كَانَ لَهُ دِينٌ وَ مَنْ كَانَ لَهُ دِينٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ»(3)هر كه عاقل است دين دارد، زيرا عقل انسان لزوم دين دارى و پيروى از دستورات الهى را درك مى كند، و هر كه دين دارد، به بهشت مى رود؛ نتيجه آنكه انسانى مى تواند به بهشت الهى برود كه عاقل باشد.
1) . تفسير العياشى، ج 2، ص 208: «ساعتى تفكّر، بهتر از يك سال عبادت است.»
2) . شرح چهل حديث، ص 191: «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبعينَ سَنَة» . همچنين ر. ك: تفسير المحيط الاعظم، ج 4، ص 208؛ خلاصة المنهج، ج 3، ص 85؛ تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، ج 7، ص 262؛ تفسير روح البيان، ج 8، ص 440 و...
3) . الكافى، ج 1، ص 11: «كسى كه عاقل است، دين دارد و كسى كه دين دارد، به بهشت مى رود.»
نزد امام صادق عليه السلام از عبادت و دين و فضل فردى صحبت كردند. حضرت فرمودند: عقل او چگونه است؟ راوى گفت نمى دانم. حضرت فرمودند: ثواب و پاداش خداوند به اندازۀ عقول و فهم عبادت كننده است.
سپس فرمودند: مردى از بنى اسرائيل در جزيره اى سرسبز و خرّم با درختانى فراوان و آبى زلال، خدا را عبادت مى كرد. فرشته اى از خداوند پرسيد: خدايا! ثواب اين بنده را به من نشان بده. خداوند هم، ثواب كمى را نشان داد. فرشتۀ الهى از اندك بودن پاداشِ عابد، متعجّب شد. خداوند به او فرمود تا چند روزى همراه عابد باشد.
مَلَك با چهرۀ انسانى نزد عابد آمد. آن مرد به او گفت: تو كيستى؟ فرشته گفت: من عابدى هستم كه براى عبادت نزد تو آمده ام تا همراه با تو، خدا را پرستش كنم. او يك روز را همراه عابد به عبادت مشغول بود.
صبح روز بعد، فرشته به عابد گفت: سرزمينِ سرسبز و خرّمى دارى كه جز براى عبادت پروردگار، شايسته نيست. مرد عابد به او گفت: امّا اين مكان، يك نقص دارد. فرشته گفت: چه نقصى؟ عابد گفت: خداوند حيوانى ندارد، اگر او الاغى داشت، در اوقات بيكارى آن حيوان را در اين مكان مى چرانديم تا اين همه گياهان ضايع نشود! فرشته به او گفت: ولى خدا كه الاغ ندارد! عابد گفت: اگر داشت اين گياهان بى جهت از بين نمى رفت!
پس خداوند به فرشته وحى كرد كه ثواب او را به قدر عقل و خِرَدش داده ام.(1)
1) . ر. ك: الكافى، ج 1، ص 12.
مطلبى كه در اينجا تذكّر آن لازم است، اينكه «اخلاق»، به معناى خودسازى و تهذيب نفس، امرى عقلائى است و انسان بر اساس ادراك عقل خود مى تواند به زشتى رذائل و زيبايى فضائل اخلاقى پى ببرد. به بيان ديگر، اخلاق و گرايش به مباحث اخلاقى، از عقلانيّت سرچشمه مى گيرد و سفارش مكرّر و مؤكّد شارع مقدّس، ارشاد به اين امور عقلى است. قرآن كريم در شورۀ شمس يازده مرتبه قسم خورده است و سپس مى فرمايد:
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا) (1)
رستگارى فقط و فقط از آن كسى است كه مهذّب باشد و درخت رذالت را از دل بركند و درخت فضيلت را به جاى آن بكارد و بارور كند تا هم خود و هم ديگران، از ميوۀ آن استفاده كنند. شقى و بدبخت در دنيا و آخرت كسى است كه صفات رذيله بر دل او حكم فرما باشند و اين رذائل، او را به انحراف و سقوط بكشانند و شخصيّت انسانى او را نابود كنند.
يازده قسم در سورۀ شمس و چندين تأكيد ديگر در كنار آن، منحصربه فرد است و اهميّت فراوان اخلاق، خودسازى و تهذيب نفس را نشان مى دهد. ولى با اين همه تأكيد، بحث اخلاق، تعبّدى نيست، بلكه ارشاد است؛ يعنى عقل ما را بيدار مى كند و عقل، خوبى ها و بدى ها را از هم تشخيص مى دهد. در واقع، شارع مقدّس با تأكيد، انسان را به سوى مطلبى عقلانى سوق مى دهد تا هوشيار شود و به ادراكات عقلى خود توجّه نمايد و در راستاى استكمال، از آن بهره ببرد.
1) . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»
بى توجّهى به اخلاق و كوتاهى در تهذيب نفس و خودسازى نيز از جهل انسان و بى فكرى او سرچشمه مى گيرد. استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى رحمه الله در شرح چهل حديث با اشارۀ لطيفى به اين موضوع، مى فرمايند: «هان اى عزيز، تو اگر با اخبار و احاديث سر و كارى دارى، به كتب شريفه اخبار، خصوصاً كتاب شريف كافى، مراجعه كن... و اگر خود را از استفاده مستغنى مى دانى، يا اتّصاف به اخلاق كريمه و احتراز از سيّئات اخلاقيّه را لازم نمى دانى، جهل خود را كه امّالامراض است معالجه كن.»(1)
اگر انسان در زندگى خويشتن انديشه ورز باشد و در كارها و أمور خود، از فكر و عقل خدادادى بهره ببرد، شخصيّت اجتماعى انسان محفوظ مى ماند و در جامعه نيز موقعيّت و مرتبت مى يابد. چنان كه اگر ملّتى براى تأمين دنياى خود، تفكّر صحيح و تلاش ارزشمند داشته باشد، در جهان عزّت و ابهّت پيدا مى كند.
علاوه بر اين، تفكّر و تدبّر، آدمى را به سوى رستگارى رهنمون مى شود. به عبارت ديگر در پرتو تعقّل، انسان مى تواند مسير كمال معنوى را نيز طى كند و رو به سوى عروج و تكامل بگذارد.
امّا اگر انسان، تعقّل و تفكّر نداشته باشد، يعنى به جاى استفاده از فكر و عقل، بر طبق هواهاى نفسانى و شهوات عمل كند، نه تنها عزّت اجتماعى و شخصيّت خود را در دنيا پايمال مى كند، بلكه به تعبير قرآن شريف، از انسانيّت خارج مى شود و از هر جنبنده اى پست تر خواهد بود:
1) . شرح چهل حديث، ص 512.
(إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ) (1)
از نظر قرآن كريم، پست تر از هر حيوان و هر ميكروبى، كسى است كه فكر دارد، ولى تفّكر ندارد؛ عقل دارد، ولى تعقّل ندارد؛ چشم و گوش بسته است و بدون تفكّر و تعقّل، رفتار مى كند. اساساً يكى از تفاوت هاى بين انسان و حيوان نيز از همين ناحيه نشأت مى گيرد كه انسان صاحب عقل و فكر است و حيوان ها فاقد عقل و فكر و شعورند.
اگر راجع به تعقّل، آيه اى جز اين آيه نازل نشده بود، بس بود كه انسان بداند تعقّل تا چه حد مى تواند موجب كسب شخصيّت و عزّت او در دو جهان شود و وى را از سقوط و انحطاط محفوظ بدارد.
انسان وقتى جهنّمى مى شود كه عقلانيّت نداشته باشد، نداى عقل و وجدان اخلاقى خود را سركوب كند و فطرت را به پشت پرده هاى صفات رذيله براند. قرآن شريف در بيان حالات جهنّميان، يكى از سخنان آنان را چنين نقل مى كند كه به همديگر مى گويند:
(لَوْ كُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا كُنّٰا فِي أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ) (2)
اگر ما تعقّل داشتيم و به نداى حق گوش مى داديم، به جهنّم نمى آمديم. البته آن افراد عقل داشته اند و قرآن كريم، آنان را مورد خطاب قرار داده و عقل آنها را به كار انداخته است، امّا تعقّل نداشته اند؛ يعنى به نداى قرآن و به هشدارهاى پى درپى پيامبران درون و برون خود توجّه نكرده اند و لذا اين سرنوشت شوم را براى خود رقم زده اند.
در بُعد ملّى و جهانى نيز اين قضيه صادق است؛ ملّتى كه اهل فكر و انديشه و تعقّل نيست، از تمدّن به دور مى افتد و به مرور زمان در اثر جهل و عقب ماندگى، استكبار جهانى بر سر آن ملّت مسلّط شده، ذخاير آنها را مى برد و ايشان را استثمار مى نمايد.
همان طور كه طبق آيۀ شريفۀ (وَ اِبْتَغِ فِيمٰا آتٰاكَ اَللّٰهُ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ وَ لاٰ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ اَلدُّنْيٰا)(1)تكامل انسان در پرتو فعّاليّت دو بعدى و تلاش وى براى كسب آسايش دنيا و آخرت تحقّق مى يابد، تفكّر انسان نيز بايد در دو بعد تأمين دنيا و آبادى آخرت صورت پذيرد و تفكّر يك بعدى، مانند عمل يك بعدى، ناقص است. اساساً يكى از تفاوت هاى مهم اسلام و ساير اديان در همين نكته نهفته است كه اسلام از مسلمانان مى خواهد به صورت توأمان به فكر سرنوشت دنيا و آخرت خود باشند؛ چراكه اگر از تفكّر و تعقّل پيرامون دنيا غافل شوند، حكومت هاى استثمارگر، آنها را غارت مى كنند و اگر در تأمين توشه براى آخرت كوتاهى كنند، با هجوم و فريب شياطين جنّى و انسى مواجه مى شوند. در هر دو صورت هم نهايتاً اين شخصيّت انسان است كه در ابعاد فردى يا اجتماعى، دنيوى يا اخروى، ملّى يا جهانى، لگدكوب مى شود.
مسلمان بايد به فكر رفع نيازهاى مادّى خود و خانواده و جامعه اش باشد تا محتاج ديگران نشود و در كنار آن، به فكر آخرت باشد تا از بهشت و لقاى الهى محروم
1) . القصص، 77: «و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن.»
نگردد. اگر در آخرت بهشت نصيب انسان نشود، دنياى او هرچه آباد باشد، ارزش ندارد. انسان مسلمانان بايد بسيار مواظب باشد كه براى سرنوشت دنيا، آخرت خود را نفروشند. در واقع، تفكّر دربارۀ دنيايى ارزشمند است كه بتوان با آن، آخرت را خريد و الاّ دنياى بدون آخرت، در نزد اولياى الهى، از سايۀ ديوار هم كم ارزش تر است:
«فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِّ»(1)مسلمان و جامعۀ إسلامى با استفاده از ابزار تعقل و تفكّر و تفهّم، مى تواند دنيا و آخرت خود را آباد كند و حتّى با كمترين امكانات، به هركجا بخواهد، برسد.
در پايان اين مبحث، يادآورى اين نكته بسيار مهم است كه عليرغم همۀ تأكيداتى كه بر استفاده از عقل و درايت شده است، امّا به هرحال عقل آدمى محدوديّت هايى نيز دارد. مثلاً انسان بايد توجّه كند كه عقل و انديشۀ او، كليّات و اصول دين را درك مى كند؛ امّا درك و فهم جزئيات و فروع دين بدين وسيله ممكن نيست. به بيان روشن تر، انسان با تكيه بر عقل مى تواند اصل توحيد، نبوّت، امامت يا معاد را درك كند، يا در خصوص نماز، روزه، حج و ساير عبادات، اصل ضرورت عبادت و پرستش خداوند را با تفكّر و تعقّل مى فهمد، امّا نحوۀ آن عبادت را نمى تواند به دست آورد. مثلاً هيچ گاه و با هيچ عقلى نمى تواند بفهمد كه چگونه و چند ركعت بايد نماز بخواند؟ حتّى يك فيلسوف بزرگ نظير شيخ الرئيس يا ملاصدرا نيز نمى تواند بفهمد و بگويد كه چرا نماز صبح دو ركعت
1) . نهج البلاغه، خطبه 63: «همانا دنيا نزد صاحبان عقل و خرد، مانند سايۀ در حال برگشت است.»
و نماز مغرب سه ركعت بايد خوانده شود. يك مرجع تقليد كه عمرى در فراگيرى فقه و اصول زحمت كشيده نيز قادر نيست علّت فروع دين و احكام شرعى را دريابد.
اطّلاع از جزئيات و فروع دين، با ارتباط و بهره مندى از پيامبران بيرونى امكان پذير است (كه البته اصل اين نياز و رجوع را نيز عقل تأييد مى كند و در مى يابد). جزئيات و احكام شرعى عبادات، هم بسيار گسترده است و هم تعبّدى است؛ مثلاً نماز چند هزار مسئله در كتب و دروس فقهى دارد و عمل به آن مسائل، چون پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمۀ اطهار عليهم السلام فرموده اند، واجب است.
البته بايد توجّه داشت كه تعبّد در عمل به احكام نيز، خود برخاسته از يك نحو استدلال عقلى است و از تعقّل سرچشمه مى گيرد. نظير اين تعبّد را بزرگان علوم عقلى و فلاسفه در فهم جزئيات اصول دين دارند و به ديگران آموخته اند. شيخ الرئيس ابوعلى سينا در الهيات شفا، فصل مفصّلى راجع به معاد دارد. ايشان تلاش بسيارى براى اثبات معاد جسمانى مى كند، امّا در آخر كار يك جملۀ رسا نوشته است كه با مقام شامخ او تناسب دارد؛ مى گويد: «معاد براى بدن و جسم انسان است و در روز قيامت، محل رسيدن به خيرات و عذاب ها همان بدن خواهد بود و نيازى به بحث نيست؛ زيرا در شريعت سيّد و مولاى ما محمّد بن عبد اللّه صلى الله عليه و آله و سلم مفصّل شرح داده و حالات بدن در رسيدن به سعادت و شقاوت بيان شده است.»(1)
نظير اين جمله را خواجه نصيرالدين طوسى نيز در تأليفات خود آورده است و مى نويسد: «اين مسئله (معاد جسمانى)، نزد ما ممكن است و چون صادق، به آن
1) . الشفاء (الالهيات)، ص 423.
خبر داده است، پس قائل شدن به معاد جسمانى واجب است.»(1)
اين روش، در عمل به احكام شرعى نيز كاربرد دارد. مثلاً ما نمى دانيم چرا نماز ظهر و عصر هشت ركعت است، امّا چون مخبر صادق يا صادق مصدَّق فرموده است، مى دانيم مصلحت تامۀ ملزمه دارد و اگر هفت ركعت يا نه ركعت باشد، مصلحت ندارد، پس طبق دستور به آن عمل مى كنيم.
بنابراين، همان طور كه در اصول دين تفكّر و انديشه و استدلال لازم است و تقليد غلط شمرده شده، تقليد در فروع دين و تعبّد در نحوۀ انجام عبادات، واجب است و البته همانگونه كه بيان شد، زيربناى اين تقليد و تعبّد نيز «عقلى» است. اين گونه تقليد، نظير مراجعۀ بيمار به پزشك متخصّص و اطاعت بى چون و چرا از دستورات اوست.
1) . تلخيص المحصل، ص 392.
درس گفتار پيشين به مسئلۀ «تفكّر» و شخصيّت بخشى آن اختصاص داشت و بيان شد از ديدگاه قرآن كريم و روايات معصومين عليهم السلام، تعقّل و انديشه، از جايگاه رفيعى برخوردار است و انسان با استفاده از عقل و فكر خود، بسيارى از صواب ها را مى شناسد و مى تواند راه صحيح را از خطا تشخيص دهد. پس از آن اشاره شد كه يكى از كاركردهاى مهمّ عقل و درايت، ممانعت آن از تخريب شخصيّت و نابودشدن عزّت انسان در ابعاد گوناگون فردى و خانوادگى و اجتماعى و جهانى است.
پس از آن، اين نكتۀ مهم نيز يادآورى گرديد كه عقل انسان با همۀ عظمتى كه دارد و مى تواند كليّاتى مانند اصول دين را دريابد، محدوديّت هايى نيز دارد و از جمله محدوديت هاى عقل، فهم حقيقت فروع دين و فلسفۀ بسيارى از دستورات شارع مقدّس است و انسان بايد د اين موارد، نظير بيمارى كه به متخصص مراجعه مى كند، از دستورات شارع نيز اطاعت نمايد.
در ادامۀ بحث از عوامل مهم و مؤثّر در كسب شخصيّت، به طرح و بررسى چهارمين عامل، يعنى موضوع «كار و تلاش» مى پردازيم.
سوّمين عاملى كه موجب ابهّت اجتماعى براى انسان مى شود، «تلاش و كار و كوشش» است. انسان بايد فعّال باشد. كار از آرزوهاى او باشد. كار در نزد او محبوب باشد. انسان بايد تلاش و كوشش و همّت داشته باشد تا كم كم محبوبيّت اجتماعى و ابهّت و شخصيّت كسب كند.
بايد گفت همه چيز انسان، مربوط به همين كار و كوشش و تلاش است:
(وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ) (1)
قرآن كريم بر مسئلۀ كار و تلاش و عمل صالح بسيار پافشارى دارد و مى فرمايد كه «حيات طيّب» در دنيا و آخرت، مرهونِ عمل صالح، يعنى سعى و تلاش و كوشش است:
1) . النجم، 39: «و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.»
(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ) (1)
هركه به خداوند متعال ايمان داشته باشد و علاوه بر آن، كار صالح و شايسته انجام دهد، حتماً در همين دنيا به حيات طيّب دست مى يابد. قرآن شريف در ادامه مى فرمايد: چنين انسانى، نه تنها در نيا، بلكه در آخرت نيز حياتى «طيّب تر» و بالاتر دارد. بنابراين هركه در دنيا و آخرت حيات طيّب بخواهد، بايد كار و تلاش و كوشش داشته باشد.
در آيات قرآن كريم، معمولاً دستور به ايمان را به تنهايى مطرح نمى كند و در كنار آن، سخن از عمل صالح دارد؛ چنان كه عمل صالح را نيز معمولاً همراه با ايمان ذكر مى فرمايد.
(وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) (2)
ايمان زيربنا و كار و تلاش و كوشش و هركارى كه مفيد براى خود و اجتماع باشد، رو بناست. در قرآن كريم خيلى كم پيدا مى شود كه ايمان و عمل صالح به تنهايى به كار رفته باشد كه آن موارد هم، به مسائل ديگرى ارتباط دارد. معمولاً هركجا مى فرمايد ايمان داشته باشيد، در ادامه مى فرمايد عمل صالح نيز داشته باشيد. لذا در قرآن شريف، به صورت مكرّر عبارت (آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) آمده است.
معمولاً مفسّرين گفته اند و در ميان مردم هم مشهور شده كه (عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ)، (عمل صالح) به معناى نماز يا روزه يا فروع دين است، در حالى كه اين عبادات، تنها يكى از اعمال صالح است. به هر عملى كه نزد خداوند سبحان شايسته تلقّى شود، عمل صالح مى گوييم. حال گاهى اين عمل صالح، نماز است و گاهى تلاش و كوشش براى رفاه خانواده و گاهى خدمت به خلق خداست.
عمل صالح نبايد در عبادات خلاصه شود و فقط به مثل مكّه رفتن و زيارت كربلا منحصر گردد، بلكه به هركارى كه شايسته باشد و حرام نباشد و براى فرد يا جامعه مفيد واقع شود، عمل صالح اطلاق مى شود. هر كارى كه شايستۀ يك انسان باشخصيت باشد، كار شايسته خواهد بود. به همين دليل هم گفته مى شود كه اگر كارگرى براى رفاه همسر و فرزندان خود زحمت مى كشد و تلاش مى كند، در حقيقت كار صالح انجام مى دهد. حتّى در روايات مى فرمايند: نه تنها كار صالح انجام مى دهد، بلكه كار او براى خانواده، ثواب جبهه و جهاد دارد:
«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»(1)هركه براى رفاه و رفع احتياجات خانواده تلاش كند، مثل كسى است كه در راه خداوند جهاد مى كند. مشابه همين روايت را راجع به خانم ها و كارِ خانه دارى آنها نيز فرموده اند:
«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ»(2)
همچنين چنان كه پيشتر بيان شد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ به زنى كه سؤال كرده بود چرا در اسلام زنان با مشغول شدن به أمور خانه و خانواده، از بسيارى از پاداش ها مانند جهاد محرومند، فرمودند:
«إنَّ حُسن تَبَعّل إحْداكُنّ لِزَوجِهَا وَ طَلَبِهَا مَرضاتِه وَاتباعِهَا مُوافَقَتِه يَعدِلُ ذلِكَ كُلّهُ»(1)زن اگر بتواند در خانه، خوب شوهردارى كند و مردِ جبهه بيافريند، پسر صالح و شايسته و دختر باعفّت تحويل جامعه بدهد، همين كارهاى خانه دارى و شوهردارى و بچّه دارى، جهاد در راه خداست. اگر خانم در خانه به خوبى بچه دارى و شوهردارى نكند، كار حسابى لنگ است. همين طور كه آن مرد جبهه مى رود و ثواب مى گيرد، اين خانم نيز در خانه با كار و تلاش خود، ثواب جهاد مى گيرد. كارى كه خانم در خانه مى كند، مثل كسى است كه در مسجد نماز مى خواند و هر دو مصداق (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) هستند.
بنابراين به طور خلاصه بايد گفت: عبارت (عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) كه مكرّر در قرآن كريم آمده و غالباً آن را در كنار «ايمان» مطرح ساخته است، فقط مربوط به عبادات نيست، بلكه معناى عامى دارد. هركار پسنديده و باارزشى اگر حرام نباشد و اسلام آن را امضا كرده باشد و براى فرد يا جامعه مفيد باشد، مصداق عمل صالح خواهد بود.
1) . الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، ص 350؛ الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج 2، ص 153.
فقها در كتاب هاى فقهى خود، كار را به پنج نوعِ «واجب»، «مستحب»، «حرام»، «مكروه» و «مباح» تقسيم مى كنند و دربارۀ كاسبى و تجارت هم در اين پنج قسم، كتاب مى نويسند. «مكاسب» شيخ انصارى رحمه الله از جملۀ اين كتاب هاست. در زمان گذشته كه بازارى ها بيشتر مقيّد بودند، بسيارى از آنها، درس خصوصى پيش علما داشتند و از جمله، مكاسب شيخ انصارى را براى آموزش مسائل فقهى تجارت خود، فرا مى گرفتند.
لذا همين تجارت و بازار، اگر رباخورى در آن نباشد، اگر بى انصافى در آن نباشد و اگر فريب و دغل كارى در آن نباشد و به طور كلّى اگر گناه در آن نباشد، به مثابۀ مسجد است. مسجد براى نماز با آن ثواب ها و بازار هم براى كسب و كارِ درست و خدمت به خانواده و مردم با آن ثواب ها.
نتيجۀ اين عمل صالح هم به تعبير قرآن شريف، حيات طيّب در دنيا و آخرت است. قرآن سرانجام فردى را كه ايمان دارد و عمل صالح انجام مى دهد، نيكو برشمرده و مى گويد خوشا به حال شما:
(اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ طُوبىٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ) (1)
بنابراين كسب شخصيّت در مُلك و ملكوت، به كار شايستۀ انسان و نوع كوشش او باز مى گردد. هرچه كارهاى شايسته بيشتر و «خالصانه تر» باشد، ابهّت و شخصيّت و منزلتِ بيشترى براى انسان به ارمغان خواهد آورد.
1) . الرعد، 29: «كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، خوشا به حالشان، و خوش سرانجامى دارند.»
يكى از سنت هاى رايج در زندگى ائمۀ طاهرين عليهم السلام، اهتمام به كار و تلاش و كوشش در زندگى بوده است.
اميرالمؤمنين عليه السلام فوق العاده فعّال بودند. ايشان در طول شصت و سه سال حيات خود، غالباً در جبهه بودند؛ امّا با اين حال، هيچگاه تلاش و فعاليتشان قطع نمى شد.(1)در مدّت بيست و پنج سال دوران به اصطلاح خانه نشينى كه در انزواى خاص سياسى نيز بودند، دست از تلاش و فعّاليّت بر نمى داشتند و توانستند مزارع بسيارى را آباد كنند و براى فقرا و ضعفا و بيچاره ها و تقويت اسلام، وقف نمايند.
حضرت زهرا عليها السلام نيز بسيار فعّال و پرتلاش بودند. بعد از ازدواج حضرت زهرا عليها السلام، روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به منزل ايشان رفتند و فرمودند زهراجان! اين خانه كارهايى دارد، كارهاى داخل خانه براى تو و كارهاى خارج از خانه مربوط به اميرالمؤمنين عليه السلام باشد. وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كارها را اينگونه تقسيم كردند، حضرت زهرا عليها السلام بسيار شادمان شدند و فرمودند:
«فَلَا يَعْلَمُ مَا دَاخَلَنِى مِنَ السُّرُورِ إِلَّا اللَّهُ بِإِكْفَائِى رَسُولُ اللَّهِ تَحَمُّلَ رِقَابِ الرِّجَالِ»(2)
1) . عدّة الداعى، ص 111: «أَنَّهُ لَمَّا كَانَ يَفْرُغُ مِنَ الْجِهَادِ يَتَفَرَّغُ لِتَعْلِيمِ النَّاسِ وَ الْقَضَاءِ بَيْنَهُمْ فَإِذَا يَفْرُغُ مِنْ ذَلِكَ اشْتَغَلَ فِى حَائِطٍ لَهُ يَعْمَلُ فِيهِ بِيَدِهِ وَ هُوَ مَعَ ذَلِكَ ذَاكِرٌ لِلَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ - امير المؤمنين عليه السلام هنگامى كه از جهاد فراغت پيدا مى كرد، به آموزش مردم و داورى كردن ميان ايشان مى پرداخت. و چون از اين تكليف مى آسود، در باغى كه داشت با دست خود كار مى كرد، و در هنگام كار ذكر مى گفت.»
2) . قرب الإسناد، ص 52: «هيچ كس جز خداوند نمى داند كه من چقدر خوشحال شدم از اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كارهاى بيرون از خانه را به عهده من قرار نداد و مرا از مراوده با مردان نجات داد.»
حضرت زهرا عليها السلام خيلى خوشحال شدند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرموده اند كارهاى داخل خانه و شوهردارى و بچه دارى با ايشان باشد و كارهاى بيرون كه غالباً با مردم سروكار دارد، مربوط به اميرالمؤمنين عليه السلام باشد.
ايشان در مدّت حدود نُه سال زندگى مشترك با اميرالمؤمنين عليه السلام، پنج فرزند داشتند و اگر گذاشته بودند، محسن عزيزش پنجمى مى شد، امّا او را شهيد كردند.(1)يعنى فرزندان شيره به شيره به دنيا آمده اند و كارهاى داخل خانه - كه در آن زمان أمور بسيارى مانند آردكردن گندم و جو و نان پختن و... نيز از أمور منزل شمرده مى شد - نيز بر عهدۀ ايشان بوده است. حضرت زهرا عليها السلام، علاوه بر بچّه دارى و خانه دارى، از لحاظ شوهردارى نيز بسيار عالى عمل مى كردند؛ حتّى پس از جنگ هايى مانند احد، كار پانسمان جراحات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام را عهده دار بودند.(2)
روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به منزل حضرت زهرا عليها السلام آمدند و ديدند نوزادشان را روى زانو قرار داده اند و او را شير مى دهند. دست مباركشان هم به آسياب دستى است و جو را آرد مى كنند. اشك در چشمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم جمع شد و بعد فرمودند: دختر عزيزم! تلخى دنيا را براى شيرينى آخرت بچش.(3)
1) . بحارالأنوار، ج 43، ص 233: «أَوْلَادُهَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ وَ الْمُحَسِّنُ سَقَطَ وَ فِى مَعَارِفِ الْقُتَيبِى أَنَّ مُحَسِّناً فَسَدَ مِنْ زَخْمِ قُنْفُذٍ الْعَدَوِى وَ زَينَبُ وَ أُمُّ كُلْثُومٍ.»
2) . ر. ك: الارشاد، ج 1، ص 89.
3) . مكارم الاخلاق، ص 117: «دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى فَاطِمَةَ ع وَ عَلَيْهَا كِسَاءٌ مِنْ ثَلَّةِ الْإِبِلِ وَ هِى تَطْحَنُ بِيَدِهَا وَ تُرْضِعُ وَلَدَهَا فَدَمَعَتْ عَيْنَا رَسُولِ اللَّهِ ص لَمَّا أَبْصَرَهَا فَقَالَ يَا بِنْتَاهْ تَعَجَّلِى مَرَارَةَ الدُّنْيَا بِحَلَاوَةِ الْآخِرَةِ.»
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يا اميرالمؤمنين عليه السلام خوب مى توانستند زندگى و احتياجات حضرت زهرا عليها السلام را اداره كنند و اينطور نبود كه خود حضرت زهرا عليها السلام يا اطرافيانشان نتوانند ايشان را اداره كنند، امّا حضرت زهرا عليها السلام مقيّد به كار و تلاش و كوشش بودند. گرچه بعداً پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم به دستور خداوند متعال فدك را حضرت زهرا عليها السلام بخشيدند، امّا حضرت فاطمه عليها السلام در آن موقع هم، از هيچ كار و تلاشى فروگذار نبودند و درآمد فدك را صرف فقرا و نيازمندان مى كردند.
وقتى مقدّر شد فضّۀ خادمه را به حضرت زهرا عليها السلام بدهند، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فضه را آوردند و به حضرت زهرا عليها السلام فرمودند كه زهرا جان! او نيز انسانى مثل توست؛ همينطور كه تو به استراحت احتياج دارى، او نيز دارد و همينطور كه تو از كار مشقّت مى كشى و خسته مى شوى، او هم مشقّت مى كشد، پس بايد كارها را قسمت كنيد؛ يك شبانه روز كارها ازآنِ تو و يك شبانه روز براى فضّه باشد. حضرت زهرا عليها السلام نيز هميشه به اين دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عمل مى كردند.(1)اين قضيه به اندازه اى مشهور گرديد كه در ميان عرب ها مَثل شده: «امروز روز فضّه است.»
1) . الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 530: «أَنَّ سَلْمَانَ قَالَ كَانَتْ فَاطِمَةُ عليها السلام جَالِسَةً قُدَّامَهَا رَحًى تَطْحَنُ بِهَا الشَّعِيرَ وَ عَلَى عَمُودِ الرَّحَى دَمٌ سَائِلٌ وَ الْحُسَينُ فِى نَاحِيةِ الدَّارِ يتَضَوَّرُ مِنَ الْجُوعِ فَقُلْتُ يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ دَبِرَتْ كَفَّاكِ وَ هَذِهِ فِضَّةُ فَقَالَتْ أَوْصَانِى رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم أَنْ تَكُونَ الْخِدْمَةُ لَهَا يوْماً فَكَانَ أَمْسِ يوْمَ خِدْمَتِهَا... - سلمان فارسى مى گويد: فاطمۀ اطهر عليها السلام نشسته بود و با آسيابى كه در مقابلش بود جو آسيا مى كرد، دسته آسيا خون آلوده بود، حسين عليه السلام در يك گوشه اطاق از گرسنگى بى قرارى مى كرد؛ من به حضرت زهرا عليها السلام گفتم: اى دختر پيامبر خدا! دست هاى تو به وسيله آسيا كردن مجروح شده، در صورتى كه فضّه خادمه حاضر و بى كار است! فرمود: پدرم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرموده: كار منزل يك روز به عهده فضّه و يك روز به عهدۀ من باشد، نوبت فضه ديروز بوده است...» همچنين ر. ك: دلائل الامامه، ص 140؛ بحارالأنوار، ج 43، ص 28.
جامعۀ بشرى و حتّى جامعۀ اسلامى و شيعه راه صحيح را گم كرده است كه امروزه به اين بدبختى ها رسيده است. قرآن شريف مى فرمايد مسير درست، راه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است:
(لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اَللّٰهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللّٰهَ كَثِيراً) (1)
هركه خدا مى خواهد و هركه بهشت مى خواهد و هركه مى خواهد زندگى خوش و خرّمى در دنيا و آخرت داشته باشد، بايد از اهل بيت عليهم السلام سرمشق بگيرد و در زندگى فعّال و پرتلاش باشد. معنا ندارد كه آنها به يك راه بروند و انسان ها هركدام به راهى ديگر بروند و بعد هم انتظار داشته باشند به ايشان برسند. انسان هر قدمى كه در مسير انحرافى بردارد، چندين قدم از راه راست و درست دور مى شود.
همان گونه كه كسب شخصيّت اجتماعى مرهون كار و تلاش و كوشش است، بى كارى و سستى و تنبلى هم موجب ضربه خوردن شخصيّت و ابهّت انسان مى شود و به مرور شخصيّت آدمى را به طور كلّى از بين مى برد.
مبغوض ترين چيزها نزد خداوند سبحان و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و همۀ معصومين عليهم السلام، بطالت و تنبلى است و لذا فرموده اند:
1) . الأحزاب، 21: «قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست: براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد مى كند.»
«أَبْغَضُكُمْ إِلَي اللَّهِ تَعَالَي كُلُّ نَئُومٍ وَ أَكُولٍ وَ شَرُوب»(1)آدم هاى پرخواب و پرخور و تنبل، مبغوض ترين افراد نزد خداوند هستند. در روايتى آمده است كه هرگاه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از جايى رد مى شدند و جوان رشيدى را مى ديدند كه مورد توجّه حضرت واقع مى شد، از كار او مى پرسيدند؛ اگر مى گفتند: كارى ندارد و بيكار است، حضرت مى فرمودند: از چشم من افتاد.(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام در وقتى كه به كوفه آمده بودند، روزى قبل از ظهر وارد مسجد شدند و ديدند گروهى با آنكه از صحّت و سلامتى برخوردارند، امّا در صفۀ مسجد نشسته اند و گردن كج كرده و ذكر و ورد مى گويند. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: شما چه كسانى هستيد؟ گفتند ما متوكّلين هستيم و اينجا عبادت مى كنيم؛ اگر چيزى به ما رسيد مى خوريم و الاّ صبر مى كنيم! حضرت از رفتار و عقيدۀ آنها برآشفتند و فرمودند: سگ ها هم همينطور هستند!(3)سگ هم اگر چيزى به او رسيد مى خورد وگرنه صبر مى كند. بعد هم اميرالمؤمنين عليه السلام تازيانه را بر سر اينها كشيدند و فرمودند بلند شويد الان كه موقع نماز نيست، بلكه موقع كار و تلاش و كوشش است؛ در پى كار و تلاش برويد.
1) . مجموعة ورّام، ج 1، ص 100: «مبغوض ترين شما در نزد خدا، آن كسى است كه زياد بخوابد و زياد بخورد و بنوشد.»
2) . جامع الاخبار، ص 139: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ إِذَا نَظَرَ الرَّجُلَ فَأَعْجَبَهُ قَالَ هَلْ لَهُ حِرْفَةٌ فَإِنْ قَالُوا لَا قَالَ سَقَطَ مِنْ عَيْنِى.»
3) . مستدرك الوسائل، ج 11، ص 220: «عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَنَّهُ مَرَّ يَوْماً عَلَى قَوْمٍ فَرَآهُمْ أَصِحَّاءَ جَالِسِينَ فِى زَاوِيَةِ الْمَسْجِدِ فَقَالَ ع مَنْ أَنْتُمْ قَالُوا نَحْنُ الْمُتَوَكِّلُونَ قَالَ ع لَا بَلْ أَنْتُمُ الْمُتَأَكِّلَةُ فَإِنْ كُنْتُمْ مُتَوَكِّلِينَ فَمَا بَلَغَ بِكُمْ تَوَكُّلُكُمْ قَالُوا إِذَا وَجَدْنَا أَكَلْنَا وَ إِذَا فَقَدْنَا صَبَرْنَا قَالَ ع هَكَذَا تَفْعَلُ الْكِلَابُ عِنْدَنَا...»
امام صادق عليه السلام از أوضاع و احوال يكى از اصحاب كه تاجر بود، سؤال كردند. أصحاب گفتند: كار را رها كرده و در گوشۀ مسجد مشغول عبادت شده است. حضرت سه مرتبه فرمودند:
«عَمَلُ الشَّيْطَانِ»(1)يعنى اين كار او، اسلامى و الهى نيست، بلكه كارى شيطانى است و شيطان او را افسار كرده است. بعد هم فرمودند كار و تلاش و كوشش داشته باشيد و اگر خود احتياج داريد براى خودتان برداريد و اگر احتياج نداريد به ديگران بدهيد.
شيعيان نبايد اين روايات را جزئى تلقّى كنند، بلكه بايد آنها را قواعدى كلّى به حساب بياورند و با استفاده از آن، در نوع رفتارها و عملكرد خود، دقّت بيشترى به خرج دهند.
انسان داراى نيازهايى طبيعى براى استمرار حيات خود است؛ مثلاً به خواب و استراحت نياز دارد، امّا همين خواب بايد به اندازه باشد، زيرا خواب بيش از حد، تلف كردن عمر محسوب مى شود. در روايات بر مراقبت از لحظات زندگى و عمر، تأكيد فراوانى شده است. انسان بايد توجّه داشته باشد كه عمر خود را در چه چيزهايى صرف مى كند. بايد عمر انسان، در تلاش و كوشش و عمل صالح براى دنيا و آخرت صرف شود.
اگر ذرّه اى از عمر و جوانى كسى تلف شود، روز قيامت خيلى پشيمان است. در روز قيامت بسيارى از افراد از اعمال و كارهايشان پشيمان اند، امّا كسانى كه جوانى و عمر آنها به هدر رفته باشد. پشيمان تر از سايرين هستند. كسى كه در اثر تنبلى،
1) . الكافى، ج 5، ص 75.
در اثر بى كارى، در اثر كارهاى بيهوده و زشت، عمر را تلف كرده و از بين برده باشد، در قيات به شدّت حسرت مى خورد.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند:
«إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ لَا يَزُولُ الْعَبْدُ قَدَماً عَنْ قَدَمٍ حَتَّي يُسْأَلَ عَنْ أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَنْ عُمُرِهِ فِيمَا أَفْنَاهُ وَ عَنْ شَبَابِهِ فِيمَا أَبْلَاه وَ عَنْ مَالِهِ مِنْ أَيْنَ اكْتَسَبَهُ وَ فِيمَا ذَا أَنْفَقَهُ وَ عَنْ حُبِّنَا أَهْلَالْبَيْت»(1)در روز قيامت قبل از حساب و كتاب، بازپرسى اى صورت مى گيرد و انسان بايد اين بازپرسى را جواب دهد. اگر كسى در اين بازپرسى بماند، حساب و كتابش مشكل مى شود. در اين بازپرسى راجع به چند مطلب سؤال مى كنند؛ از جمله اينكه: اى انسان! عمرت را در چه تلف كردى و جوانى تو در چه راه و كارى مصرف شد؟ اگر كسى بتواند خوب جواب دهد، عالى در مى آيد، ولى اگر نتواند جواب دهد و جوانى را در كارهاى بيهوده تلف كرده باشد يا العياذبالله صرف گناه و كارهاى ناشايسته و غيرصالح نموده باشد يا عمر را در خواب فراوان و خوراك و پوشاك و رفاقت هاى بى قيدوبند كرده باشد، آنگاه حساب او خيلى مشكل مى شود.
اين روايت انصافاً براى همه، روايت تكان دهنده اى است. العياذبالله كسى در صف محشر وارد شود و قبل از حساب و كتاب و قبل از شفاعت و قبل از دسترسى به
1) . جامع الاخبار، ص 175: «هنگامى كه قيامت برپا شود، هيچ بنده اى قدم از قدم برندارد تا اينكه از چهار چيز بازپرسى شود: 1. در چه كارى عمرش را گذرانده؛ 2. جوانى خود را در چه راهى از دست داده؛ 3. ثروت اش را از كجا آورده و در كجا مصرف كرده؛ 4. از دوستى ما خاندان.»
اهل بيت عليهم السلام، با اين بازپرسى كه عمر را در چه مصرف كردى و جوانى را در چه چيز به هدر دادى، از همه چيز باز بماند! واقعاً زيان بار است.
اگر كسى بتواند بگويد در كار و تلاش شايسته و در راه علم و خدمت به خلق و بالاخره در كارهاى شايسته عمرم را گذرانده ام، آنگاه حساب و كتابش آسان مى شود؛ امّا اگر نتواند جواب دهد، كار مشكل است.
در ميان عوام، مثلى هست كه مى گويند: «عمر طلاست»؛ اين سخن، حرف درست و كاملى نيست؛ زيرا در نزد مردان خدا، طلا ارزش خاصّى ندارد و آنچه ارزشمند و ارزش بخش است، تلاش و كوشش و كار انسان است كه از طلا گرانبهاتر و والاتر است.
انسان بايد در جوانى، براى دنيا و آخرت خود، كار و تلاش كند و اين امر، با زمينه سازى والدين به خوبى ايجاد مى شود. يكى از وظايف مهمّ پدر و مادر اين است كه فرزندان خود را با جُربُزه و فعّال تربيت كنند.
روايتى نقل شده كه خيلى شيرين و آموزنده است؛ مخصوصاً روان شناسان كودك، روى اين روايت پافشارى دارند. روايت مى گويد عمر و زندگى فرزند در خانۀ پدر و مادر تا وقتى زيرِ دست آنهاست، بايد سه قسمت شود:
«الْوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ وَزِيرٌ سَبْعَ سِنِين»(1)
1) . مكارم الاخلاق، ص 222: «فرزند تا هفت سال حاكم است (يعنى آزاد) و تا هفت سال بنده است (يعنى بايد كاملا تحت تربيت باشد) و هفت سالۀ سوّم وزير است (بايد مورد مشورت قرار گيرد).»
يك قسمت تا هفت سالگى كه آزاد است؛ به اين معنا كه در تربيت او، سخت گيرى نباشد و خيلى امر و نهى نكنند و به گونه اى او را بار بياورند كه ضمن آگاهى به برخى أمور دينى، براى كار و تلاش هم مهيّا شده باشد. بعد مى فرمايند: در هفت سال دوّم ضمن آموزش و يادگيرى، كار و تلاش و كوشش كند و مثلاً كارهاى خانه را اين بچّه انجام دهد. اگر دختر باشد، مادر بايد با تلطّف و مهربانى امر و نهى كند و خانه دارى را به او بياموزد و اگر پسر باشد، با جُربزه و فعال بار بيايد و بالاخره تلاش و كار و كوشش در عمق جان او ملكه شود. در هفت سال سوّم، يعنى چهارده سالگى به بعد، مى فرمايند به او شخصيّت اجتماعى بدهيد. حتّى در برخى روايات مى فرمايند: در كارها با او مشورت كنيد و شخصيّت او را پرورش بدهيد؛ يعنى از چهارده سالگى به بعد علاوه بر اينكه آدم فعّالى است، آدم باشخصيّتى شود و با او مشورت كنيد.(1)البته معناى مشاوره اين نيست كه هرچه او بگويد قبول كنيد، بلكه بيشتر منظور آن است كه براى او شخصيّت قائل شويد. بنابراين والدين بايد تا حدّ ممكن، مراقب عمر و زندگى فرزندانشان باشند كه به بطالت و بى كارى و خواب نگذرد. مسئوليّت تربيت فرزندان سنگين است و فرزندپرورى، كار مشكلى است.
در اين باره و ساير موضوعات مرتبط با تربيت كودك، كتاب هاى فراوانى با هر ذوق و سليقه اى نوشته شده است، ولى متأسّفانه بسيارى از والدين، به مسئلۀ تربيت صحيح، كم توجّه شده اند.
1) . ر. ك: الكافى، ج 6، ص 46 و 47؛ من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 492 و 493؛ مكارم الاخلاق، 222 و 223 و...
هر پدر و مادرى بايد مواظب باشد فرزندان او تنبل و پرخواب نباشند و البته اين دستور اسلامى، براى كوچك و بزرگ و مرد يا زن، تفاوتى ندارد و فعّال بودن در زندگى، امرى لازم و ضرورى است.
واقعۀ كربلا و به دنبال آن اسارت خانوادۀ امام حسين عليه السلام، دنيايى از درس و اخلاق براى انسان ها به همراه دارد. يكى از درس هاى اين حركت عظيم، درس فعّال بودن و فعاليّت مداوم است. همۀ شما شنيده ايد امام حسين عليه السلام هنگام خداحافظى با خيام حرم، به حضرت زينب عليها السلام التماس دعا گفته اند كه در نماز شب، ايشان را دعا كنند. برخى نقل مى كنند كه در اين مسافرت دشوار، حضرت زينب عليها السلام يك شب هم نماز شب خود را ترك نكرد و حتّى در شام عاشورا، بعد از اينكه با شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه، بچّه ها را جمع كرد و براى آنها آب گرفت و به آنها آب داد و از انتظام أمور بازماندگان فارغ شد، موقع نماز شب پيش امام سجاد عليه السلام رفت و نماز شب خود را نشسته خواند. امام سجاد عليه السلام از حضرت زينب عليها السلام سؤال كردند كه چرا نماز شب خود را نشسته خوانده اند و ايشان پاسخ دادند كه مى خواستم بايستم، امّا زانوهايم تاب ايستادن نداشت.(1)
بالاتر از اين، وقتى نيمه شب به پشت دروازۀ كوفه رسيدند و مجبور شدند همانجا بمانند، حضرت زينب عليها السلام پس از فراغت از پرستارى از كودكان و دلدارى به زن ها، موقع نماز شب، نماز شب خود را نشسته در پشت دروازۀ كوفه خواندند.
1) . ر. ك: زينب الكبرى، ص 58 و 59؛ عوالم العلوم (مستدرك)، ج 11، ص 954.
وقتى هنگامۀ كار و سامان دادن به أوضاع اسراء و تسلّى دادن به امام سجاد عليه السلام است، حضرت زينب فعّالانه عمل كردند و وقتى موقع نماز شب است، نماز شب را مى خواندند. اين زن نمونه و سرمشق يك زن شايسته است. همۀ كارهاى حضرت زينب، كار شايسته بود. آنجا كه نماز اوّل وقت و نماز شب مى خواند، به (عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) عمل كرده است؛ آنجا كه به بچّه ها و زن ها دل تسلّى مى داد، (عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) بود و آنجا كه با سخنان خود از حريم امامت و ولايت دفاع مى كرد، مشغول (عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) بود. هرچه حضرت زينب عليها السلام انجام مى دادند، فعّاليتّ و تلاش شايسته در راه شناخت وظيفه و عمل كردن به وظيفه بود.
اين رفتارها و عملكرد، همگى الگو و سرمشقى براى انسان هاست كه چگونه مى توانند با تلاش و فعاليّت مداوم در عرصه هاى گوناگون، موجب عزّت براى خود و ديگران در دنيا و آخرت شوند.
درس گفتارهاى قبل، مطالبى را دربارۀ عوامل عزّت آفرين و شخصيّت ساز انسان در بر داشت. از جمله عواملى كه موجب شخصيّت و عزّت انسان است، موضوع تقواست. اگر انسان متّقى شود، در دنيا و آخرت عزّت مى يابد. عامل دوّم، فرهنگ و علم است. انسان وقتى در بين اجتماع و خانواده، ابهّت و شخصيّت اجتماعى پيدا مى كند كه عالم باشد و بتواند گره هاى علمى را باز كند. وقتى جامعه اى هم به سلاح علم مسلّح شود، نه تنها موقعيّت و منزلت جهانى مى يابد، بلكه دشمنان از شخصيّت و ابهّت آن جامعه، حساب مى برند. سوّمين عامل، تفكّر و انديشه است كه مى تواند مانع تخريب شخصيّت و عزّت در ابعاد گوناگون زندگى باشد. عامل چهارم، كار و تلاش و كوشش است كه از سه عامل قبلى مهم تر و كارسازتر است. به همين علّت نيز در آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام بر مسئلۀ كار و تلاش و كوشش تأكيد فراوانى شده است و در مقابل از تنبلى و بطالت و سستى، به شدّت مذمّت كرده اند.
به دليل اهميّت موضوع كار و نقشى كه مسئلۀ تلاش و فعاليّت در شخصيّت انسان دارد، اين درس و چند درس گفتار بعد را نيز به انواع كار و نقش آنها در شخصيّت اختصاص خواهيم داد.
كار و تلاش، در يك نوع تقسيم بندى، به پنج قسم تقسيم مى شود كه عبارتند از: «كار عبادى»، «كار علمى و فرهنگى»، «كار توليدى»، «كار توزيعى (تجارت)» و «كار خدماتى».
اقسام مختلف كار، هر كدام به شكلى مى تواند موجب پرورش شخصيّت انسان شود و براى او عزّت آفرين باشد. در ادامه به توضيح اوّلين قسم از أنواع كار، يعنى «كار عبادى» و نقش آن در شخصيّت انسان، پرداخته مى شود.
بالاترين كارها، كار عبادى است؛ يعنى انسان متّقى شود. پروردگار عالم به صورت مكرّر در قرآن كريم از مؤمنين خواسته است كه مقيّد به تقوا باشند. تقوا يعنى اهميّت به همۀ واجبات، مخصوصاً عشق به نماز، اهميّت دادن به مستحبّات مخصوصاً
خدمت به خلق خدا و مهم تر از اينها، اجتناب از گناه و محرّمات كه اگر گناه در زندگى انسان آمد، انسان را تباه مى كند و زندگى انسان و شخصيّت او را نابود مى سازد. معنا ندارد در زندگى كسى گناه باشد و او زندگى خوبى داشته باشد. وقتى انسان پاى صحبت بسيارى از كسانى كه ديگران حسرت زندگى آنان را مى خورند، مى نشيند، متوجّه مى شود كه دنيايى از غم و اندوه در دل دارند. غم و غصّه هايى كه حتّى برخى از آنها گناه است. باطن زندگى آنها را نكبت و بدبختى گرفته است. آيا مصيبت بالاتر از اين مى شود كه مثلاً دختر يا پسرش از اوّل شب تا وقتى خوابش ببرد، با موبايل خود رفيق بازى كند و بعد هم در اثر عشق مجازى خوابش نبرد؟! آيا هيچ بلايى بالاتر از اين مى شود كه مفاسد اخلاقى در خانواده اى رسوخ كند؟! آيا مصيبتى بدتر اين هست كه زندگى انسان سراپا حرام خوارى و مال مردم بشود؟ اين زندگى بدتر از مردگى است. اگر در زندگى كسى گناه باشد و او در گناه غوطه ور گردد، در حقيقت مرده اى است كه ظاهرى مانند زندگان دارد.
انسان بايد با خداوند متعال و اهل بيت عليهم السلام رابطه داشته باشد. به عبارت ديگر، انسان بايد به مقام عبوديّت برسد. به تعبير قرآن شريف، اساساً انسان ها خلق شده اند تا عابد و متّقى باشند:
(وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ) (1)
تأكيد اين آيۀ شريف، بسيار بالاست و لذا اگر كسى شخصيّت اجتماعى مى خواهد، اگر مى خواهد خداوند متعال و عالم ملك و ملكوت براى او شخصيّت قائل باشند، بايد تقوا داشته باشد. انسان در اثر تقوا و استحكام رابطه با خداوند
1) . الذاريات، 56: «و جنّ و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.»
متعال، به مقام عبوديّت مى رسد و در نتيجه به مقام يقين نائل مى گردد:
(وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ) (1)
انسانى كه يقين داشته باشد، مى تواند خداوند را درك كند و او را بيابد كه به اين حالت «حقّاليقين» مى گويند. آدمى مى تواند در اثر عبادت از «علم اليقين» به «عين اليقين» و از آن به «حقّاليقين» برسد و در حقيقت خداوند را بيابد. نظير انسان دردمندى كه درد را مى يابد و اين يابيدن، بالاتر از ديدن است. انسان راجع به رابطه با خداوند سبحان بايد دردمند باشد و به راستى شبانه روز آه و زارى و دعا داشته باشد تا به مقام يقين برسد.
كارهاى عبادى، قسم اوّل از أنواع كار است و اگر در زندگى كسى اين نوع كار نباشد، تقصير دارد و در عالم ملكوت بَطَله و فَجره و فَسقه است و صورت و سيرتش انسانى نيست. آدمى بايد در اثر رابطه با خداوند متعال، داراى شخصيّت و ابهّت شود تا همانگونه كه در دنيا صورتى انسان گونه دارد، در عالم ملكوت هم وجهه اى انسانى داشته باشد.
لازم به ذكر است كه عبادات، روح و جان دارند، نزد اهل دل، زبان دارند و سخن مى گويند و بى توجّهى به آنها، عواقب ناگوارى براى انسان رقم مى زند. مثلاً در روايات آمده است كه اگر كسى به نماز اهميّت ندهد يا اگر نماز مى خواند امّا در نماز متهاون است و نماز او سرسرى است، نماز او را نفرين مى كند. به تعبير روايات، نماز مى گويد خدا تو را ضايع كند همينطور كه مرا ضايع كردى.(2)
منظور از كار عبادى، منحصركردن عبادات به نماز و روزه نيست، بلكه انسان مى تواند به همۀ كارهاى غيرعبادى خود نيز رنگ عبادى و الهى بدهد. مثلاً مرد براى رفاه زن و فرزندان كه خداوند به آن دستور داده است، كار كند. يا زن كارهاى خانه و شوهردارى و أمور فرزندان را براى رفاه ايشان و در راستاى كسب رضايت خداوند انجام دهد تا وقتى شوهر به خانه مى آيد، از نظافت و مهيّابودن زندگى، خوشحال شود. در اين صورت اين خانه و خانواده مقدّس مى شود و همين كارها، جنبۀ عبادى پيدا مى كند؛ حتّى به تعبير روايات، ثواب جهاد در راه خدا را دارد:
«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ»(1)«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»(2)اگر مرد كاسبى و تجارت خود را با اين نيّت انجام دهد كه خرج و مخارج فرزندان را كسب كند و آنها را آبرومندانه بزرگ كند و به مدرسه بفرستد و انسان هاى بافرهنگى تحويل جامعه دهد، با همين كاسبى يا تجارت و با خدمت به خانواده و اجتماع، در حقيقت عبادت كرده است.
رنگ بخشيدن به كارها حتّى كارهاى مباح، باعث مى شود كه آن كارها عبادت محسوب شود. از همين جهت دربارۀ بعضى از بزرگان نقل مى كنند كه ايشان هيچگاه كار مباح هم انجام نمى دادند، بلكه همۀ كارهايشان رنگ خدايى داشت و
در نتيجه، كارهايشان همگى عبادت شمرده مى شد. كارى كه رنگ خدايى بپذيرد، همچون نماز شب عبادت محسوب مى شود؛ البته جايگزين نماز شب نمى شود و انسان بايد نماز شب را بخواند، امّا اگر انسان به كارهاى خود رنگ الهى و عبادى يعنى «اخلاص» بدهد، مثل نمازشب پاداش خواهد برد و كارش عبادت شمرده مى شود.
قرآن شريف با تأكيد بر اهتمام به عبادات و تقيّد به تقوا، براى انسان شخصيّت قائل شده است. در حقيقت قرآن شريف مى فرمايد اى انسان! اگر مى خواهى در دو جهان دارلاى عزّت و شخصيّت و محبوبيّت باشى، متّقى باش. زيربناى تقوا نيز، «تهذيب نفس» است؛ يعنى انسان در اثر كار و تلاش و كوشش و با مراقبت و مواظبت، درخت رذالت را از دل بكند و درخت فضيلت به جاى آن بكارد و بارور سازد و از ميوۀ آن، هم خود و هم ديگران، استفاده كنند. بارورشدن درخت فضائل در وجود انسان، يعنى كسب شخصيّت براى او.
كسب فضائل و رفع رذائل، باعث مى شوند كه شخصيّت انسان در عالم ملكوت ترقّى كند و در همين دنيا نيز، وجاهت و محبوبيّت اجتماعى بيابد. انسان باتقوا بر دل مردم حكومت مى كند و حكومت بر دل ها، به انسان ابهّت و شخصيّت افزون ترى مى دهد.
چنان كه در گفتارهاى قبل نيز بيان شد، قرآن شريف با تأكيد وعده داده است كه اگر كسى اهل ايمان و عمل صالح باشد، خداوند تعالى محبّت او را در دل ها مى نشاند و او را محبوب جامعه مى سازد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا) (1)
در طول تاريخ نيز نمودهاى اين وعدۀ الهى، به وضوح مشاهده مى شود كه مؤمنان و مردان الهى، در قلب هاى بشريّت جاى داند و داراى وجاهت و محبوبيّت و شخصيّت هستند و دشمنان خدا و افراد بى تقوا، منفور دل ها شمرده مى شوند.
البته اين رويه، امرى طبيعى و فطرى در وجود انسان هاست كه به طور كلّى، صفات حسنه و فضائل دوست داشتنى است و حتّى افراد بى تقوا نيز انسان هاى باتقوا و صاحبان فضيلت را دوست دارند، گرچه رذائل ايشان، مانع از إقرار به چنين محبّتى است.
هركه در دنيا و آخرت ابهّت و شخصيّت بخواهد، بايد متّقى باشد. قرآن شريف گاهى آثار اين شخصيّت يافتن را نيز بيان مى فرمايد؛ مثلاً دربارۀ كسانى كه در راه خداوند و براى انجام عبادات و كسب تقوا، صبر و استقامت مى كنند، مى فرمايد آنان به مرتبه و مقامى مى رسند كه با ملائكه سروكار پيدا مى كنند و ملائكه با ايشان صحبت مى كنند:
(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ) (2)
1) . مريم، 96: «كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دل ها] قرار مى دهد.»
2) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد، در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم.»
انسان با انجام عبادات مانند نماز شب، به چنان شخصيّتى دست مى يابد كه ملائكه، در دنيا و آخرت خدمتگذار و همراه او مى شوند.
در مقابل، اگر كسى كار عبادى نداشته باشد و متّقى نباشد، در دنيا و آخرت بيچاره و بدبخت است. انسان بى تقوا نه تنها در عالم ملكوت قدر و ارزشى ندارد، بلكه در اجتماع نيز شخصيّت فردى و شخصيّت اجتماعى ندارد و زندگى دنيوى او تباه است. به قول قرآن شريف، زندگى منهاى تقوا، تاريك است؛ كسى كه زندگى منهاى تقوا داشته باشد، نظير كسى است كه ساختمانى لب درّۀ سيل زده بسازد:
(أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ) (1)
بناى زندگى بر لب درّۀ سيل زده، يعنى زندگى بدون تقوا، نتيجه اى جز سقوط و انحطاط نخوهد داشت.
1) . التوبه، 109: «آيا كسى كه بنياد [كار] خود را بر پايه تقوا و خشنودى خدا نهاده بهتر است يا كسى كه بناى خود را بر لب پرتگاهى مشرف به سقوط پى ريزى كرده و با آن در آتش دوزخ فرو مى افتد؟»
در مبحث گذشته، كار به پنج قسمِ: «كار عبادى»، «كار علمى و فرهنگى»، «كار توليدى»، «كار توزيعى (تجارت)» و «كار خدماتى». تقسيم شد و بيان گرديد كه هركدام از انواع كار، به نوعى در شخصيّت سازى انسان و عزّت او اثرگذار هستند.
در درس گفتار گذشته به تأثير كارهاى عبادى در حفظ ابهّت و محبوبيّت انسان اشاره شد و ضمن آن تأكيد گرديد كه منظور از كار عبادى، فقط كارهاى به ظاهر عبادى مانند نماز و روزه و حج نيست، بلكه هركارى كه رنگى الهى به خود بپذيرد، حتّى تلاش در ر اه كسب روزى حلال و رفاه خانواده، عبادت محسوب مى شود.
پس از آن، بيان شد كه زندگى بدون كارهاى عبادى؛ يعنى زندگى بدون تقوا، زندگى سعادتمندانه اى نخواهد بود و در دنيا و آخرت، شخصيّت انسان را خدشه دار مى كند.
در ادامۀ بحث، به توضيح دربارۀ دوّم قسم از كار، يعنى كارهاى «علمى و فرهنگى» پرداخته شده و به تبيين نقش اين نوع از كارها در شخصيّت بخشى به انسان، اشاره مى شود.
قسم دوّم از كار، كارهاى علمى و فرهنگى است. پروردگار متعال، عالم هستى را خلق كرده است تا انسان ها عالِم و بافرهنگ شوند. معنا ندارد آدم جاهلى در عالم ملكوت شخصيّت داشته باشد. در ميان مردم نيز افراد بى سواد و افرادى كه فرهنگ ندارند و به دنبال فرهنگ دينى و اجتماعى نيستند، ابهّت و شخصيّت و عزّت اجتماعى ندارد. آدمى در وقتى شخصيت اجتماعى پيدا مى كند كه علاوه بر دين دارى، عالِم و باسواد هم باشد؛ لاأقل در دين، علم و آگاهى داشته باشد.
پيش از اين نيز بيان شد كه علم داشتن به هرچه كه حلال باشد و براى جامعه مفيد باشد، فضيلت است؛ امّا در ميان علوم، آنچه بسيار فضيلت دارد و حتّى از اوجب واجبات است، علم دين و فرهنگ دينى است. مسلمان بايد چنان در دين خود عالم و آگاه باشد كه هيچ شيطانى نتواند او را فريب دهد و اعتقادات او را
خدشه دار نمايد. شياطين هميشه در صدد بوده و هستند كه اعتقادات و اخلاق را نابود كنند و در نتيجه شخصيّت انسان را زير سؤال ببرند. اوّلين راه مقابله با دسيسه هاى شياطين، داشتن «علم و آگاهى» است. انسانى كه جاهل باشد، به راحتى در افسار شياطين گرفتار مى شود و شيطان جنّى و انسى او را به سوى رذائل و شهوات و بدبختى ها مى كشانند و در نتيجه شخصيّت انسان جاهل، پايمال مى شود و در دنيا و آخرت، محبوبيّت و عزّت خود را از دست مى دهد.
مسلمان بايد براى آشنايى با احكام دينى، بسيار تلاش كند و حتّى اگر سواد الفبا ندارد، امّا احكام دينش را بداند و بشناسد. تسلَط بر رسالۀ توضيح المسائل مراجع، آشنايى با اخلاق و اعتقادات، امرى لازم و ضرورى است تا انسان بتواند در پرتو اين دانش و آگاهى، رذالت ها را از خود دور كند، درخت فضائل را در وجودش بنشاند و آن را بارور سازد. چه بسا صفت رذيله اى در وجود انسان، باعث بدبختى و فلاكت او مى گردد و ابهّت و شخصيّتش را تحت الشّعاع قرار مى دهد. رذائل نه تنها شخصيّت يك نفر را نابود مى كنند، بلكه گاهى چنان در وجود افراد اثر مى گذارد كه حاضرند دوسوّم جهان را بكشند تا بر يك سوّم ديگر حكومت كنند!
عالم و بافرهنگ بودن انسان، براى تثبيت شخصيّت او، لازم و ضرورى است. يكى از وظايف سنگين والدين، تربيت فرزندانِ فهميده و بافرهنگ است. بافرهنگ بودن از جنبه هاى گوناگون، مورد توجّه است. فرزندان بايد از لحاظ رفتارها و مراودات اجتماعى، باشخصيّت و مودّب باشند. از نظر مكالمه و سخن گفتن، عالى حرف بزنند. از نظر انديشه، داراى فكر و انديشۀ متعالى باشند.
اينكه امروزه برخى از كودكان و نوجوانان نه درس مى خوانند و نه كار مى كنند و فقط سرگرم فيلم ها و موبايل ها هستند، تربيت نيست. تربيت اين نيست كه والدين براى راحتى خود، گوشى موبايل را به فرزند بدهند تا به آن مشغول شود يا او را به تلويزيون و مانند آن سرگرم كنند تا خودشان به كارهايشان برسند. با اين شيوه ها، كودك تربيت نمى شود و حتّى گاهى رفتارهاى او، ضدّ فرهنگ مى شود و وى، رفتارهايى ضدّ شخصيّت انسانى از خود بروز مى دهد.
بالاترين واجبات براى پدر و مادر، تربيت اولاد است. قرآن كريم مى فرمايد:
(إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ) (1)
بى توجّهى به مسئلۀ تربيت فرزند، عواقب ناگوارى براى انسان در دنيا و آخرت در پى دارد. ورشكسته ترين افراد، كسى است كه در روز قيامت، بايد به خاطر فرزندانش به جهنّم برود.
پدر و مادر در كنار توجّه به مدرسه رفتن فرزند و زمينه سازى براى علم آموزى و فراهم ساختن شرايط مساعد در خانه براى رفاه فرزندان، بايد مراقب اخلاق و دين دارى فرزندان خود نيز باشند. والدين بايد مراقبت كنند كه فرزندانشان اهل نماز و عبادت باشند. از دروغ پرهيز كنند و صادق باشند. دخترشان باحجاب و اهل چادر و عفاف باشد. دخترى كه در عفّت لاابالى باشد، در درجۀ اوّل، بى عفّتى او گريبان خانواده را مى گيرد و در قيامت نيز والدينش مؤاخذه خواهند شد.
1) . الزمر، 15: «زيانكاران در حقيقت كسانى اند كه به خود و كسانشان در روز قيامت زيان رسانده اند؛ آرى، اين همان خسران آشكار است.»
نبايد همۀ تقصيرها را به گردن دختر يا محيط انداخت؛ البته محيط اجتماع و اطرافيان و مدرسه تقصير دارند،(1)امّا پدر و مادر بيشتر تقصير دارند. در روز قيامت اگر چادر بپرسد چرا به من بى توجّه بوديد، هيچ كس نمى تواند جواب بدهد و همه بايد به خاطر بى عفّتى ها و بى حجابى ها، به جهنّم بروند.
قرآن كريم مى فرمايد چادر علامت عفّت زن است. يعنى عزيزترين چيزها در قرآن، چادر است. امّا امروزه چادر در جامعه مطرود شده است. وقتى جامعه اى به مثل حجاب و عفاف بى اعتنا شود، نتيجۀ آن مفاسد اخلاقى و اجتماعى فراوان خواهد بود. چرا امروزه در جامعه اين همه مشكلات جود دارد؟ چرا اين همه غم و غصّه و نگرانى ها و دلهره ها و اضطراب خاطرها هست؟ آيا دليلى به جز ناآگاهى از دستورات شرعى و عدم تقيّد به ظواهر شرع دارد؟
قدم اوّل براى كارهاى علمى و فرهنگى، تلاش در راه فراگيرى علم است. آموزه هاى اسلامى تأكيد فراوانى بر يادگيرى علم و دانش اندوزى كرده اند. يادگيرى قدمى مهم و أساسى است كه بسيارى از افراد، در آن، لنگ هستند. متأسّفانه تلاش علمى در ابعاد فردى يا اجتماعى و ملّى، كمرنگ شده است. حتّى در علومى مانند علم به احكام و اخلاق و اعتقادات كه يادگيرى آن بر هر مسلمانى واجب است، آنچنان كه بايسته و شايسته است، كار نمى شود.
1) . دربارۀ عوامل اثرگذار در انتخاب انسان ر. ك: معرفت نفس، ج 4؛ بخش چهارم، فصل دوّم.
مگر مى شود كسى ادّعاى اسلام و مسلمانى بكند، امّا نداند رسالۀ مرجع تقليد چيست و مسائلش چگونه است؟ يك مرجع تقليد يك عمر، هفتادهشتاد سال شبانه روز زحمت كشيده است تا رساله را بنويسد، آنگاه از مقلّدينش مى خواهد كه آن را مطالعه كنند و مسائلش را ياد بگيرند، امّا كسى چندان اهميّتى نمى دهد! چه بسيارند افردى كه اصلاً رساله را نديده اند.
ابتدايى ترين كار علمى كه لازم و واجب است، سر و كار داشتن با رساله است. مسلمان بايد با كتاب هاى اعتقادى و اخلاقى كه فراوان نيز نوشته شده است، سروكار داشته باشد و آنها را مطالعه كند. انسان گاهى در فهم مسائل اخلاقى دچار اشتباه مى شود، بايد فضائل را از رذائل تشخيص داد تا بتوان به خوبى به فضائل عمل كرد و از رذائل اجتناب ورزيد.
بارها گفته ام كه يك ساعت مطالعه در احكام يا اخلاق يا اعتقادات در ظول شبانه روز، انسان را به خوبى نسبت به اين مسائل عالم و آگاه مى كند. چقدر خوب بود كه همگان در طول شبانه روز، يك ساعت از وقت خود را به آموزش دين و مسائل دينى اختصاص مى دادند.
به جز علم دين، يادگيرى ديگر علوم نيز لازم و ضرورى است و هركسى به اندازه توان و استعداد خود، بايد علم بياموزد. هرچه علم انسان بيشتر باشد، انسان فضيلت بيشترى كسب مى كند و در نتيجه شخصيّت او نيز برتر خواهد شد.
قدم دوّم كه مهم تر از قدم اوّل است و اساساً قدم اوّل براى همين قدم دوّم برداشته مى شود، موضوع عمل به دانسته ها و علومى است كه انسان به دست مى آورد. مثلاً در مسائل اعتقادى همچون اعتقاد به ولايت اهل بيت عليهم السلام، الحمدلله همگان اعتقاد خوبى دارند و تا سرحدّ عشق، ائمّۀ طاهرين عليهم السلام را دوست دارند؛ امّا وقتى مسئلۀ
عمل پيش مى آيد، قدم ها لرزان و كند است. پس از آنكه به حقانيّت اهل بيت عليهم السلام و سخنان ايشان علم پيدا شد، مسئلۀ اصلى، پيروى از اهل بيت عليهم السلام است كه در عمل بايد اين اطاعت و پيروى و محبّت، بروز و ظهور كند.
ائمّۀ طاهرين عليهم السلام به اشكال گوناگون بر لزوم يادگيرى و علم آموزى تأكيد ورزيده اند و بنابراين بر كسى كه خود را محب و پيرو ايشان مى شمارد، لازم است به دستورات آنان نيز عمل كند و عالم شود. جامعه اى كه خود را مريد اهل بيت عليهم السلام و اميرالمؤمنين عليه السلام مى داند، نبايد از لحاظ علمى، از ديگر جوامع عقب باشد؛ نبايد فقط به عنوان شيعه و شيعه گرى دل خوش كند، بلكه بايد در عمل نيز پيرو اهل بيت عليهم السلام باشد.
علم آموزى گاهى براى خودِ شخص، شخصيّت آفرين است و گاهى به جامعه اى عزّت مى بخشد و باعث مى شود كه آن جامعه در بين ديگر جوامع، سربلند و باعزّت باشد. در دوران پس از انقلاب اسلامى، كشور ما بايد از لحاظ علمى و اختراع، در رتبۀ نخست جهان واقع شده باشد، امّا چنين نشده است، زيرا به صورت شايسته به يادگيرى علم توجّه نشده است. كشور اسلامى بايد از لحاظ اختراع و صنعت و ديگر زمينه ها، خودكفا باشد، امّا ملاحظه مى شود اينگونه نيست. دليل آن هم بى توجّهى به موضوع علم آموزى و تقويت بنيه هاى علمى است.
كارهاى علمى مسلمان، بايد به گونه اى باشد كه بتواند اقلاً نيازهاى خود و جامعه اش را برطرف كند و كشورى خودكفا بسازد. خودكفايى در علم، معيار و عاملى براى عزّت يك جامعه در جهان شمرده مى شود.
اينكه در روايات براى كارهاى علمى و فرهنگى همچون كار عبادى، پاداش و ثواب قرار داده اند و گفته شده ارزش و اهميّت علم، بالاتر از خون شهيد با آن همه مقام است:
«مِدَادُ الْعُلَمَاءِ أفضَل مِن دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ»(1)اين مسئله، مختص به علوم دينى و قلم هاى عالمان دين نيست، بلكه هركه بتواند از نظر علمى جامعۀ اسلامى را خودكفا كند، هركه بتواند مايۀ عزّت اسلام و مسلمين در جهان بشود، در روز قيامت قلم او را با خون شهيد مى سنجند و قلم او، بر خون شهيد مقدّم مى شود. آيا ثوابى بالاتر از اين مى توان فرض كرد؟!
كسب علوم دينى مانند احكام و اخلاق و اعتقادات، همان گونه كه لازم است، امّا زياد هم زمان بر نيست و اگر كسى به صورت منظّم زمانى را براى فراگيرى آنها قرار دهد، در مدّت كوتاهى مى تواند آن ها را فراگيرد؛ امّا اسلام به همين مقدار اكتفا و بسنده نكرده است و از مسلمانان مى خواهد كه با تلاش هاى علمى خود، سرآمد باشند، زيرا اساساً اسلام، سرآمد و برترين دين هاست:
«الْإِسْلَامُ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَى عَلَيْه»(2)اين مضمون در آيات فراوان و روايات بسيارى آمده است و نشان مى دهد كه مسلمانان بايد در جهان، سرآمد و صاحب عزّت و ابهّت باشند. اگر جامعه اى پيدا
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 399: «إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّاسَ فِى صَعِيدٍ وَاحِدٍ وَ وُضِعَتِ الْمَوَازِينُ فَتُوزَنُ دِمَاءُ الشُّهَدَاءِ مَعَ مِدَادِ الْعُلَمَاءِ فَيَرْجَحُ مِدَادُ الْعُلَمَاءِ عَلَى دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ.»
2) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 334 و نيز ر. ك: السنن الكبرى (بيهقى)، ج 6، ص 205؛ سنن الدارقطنى، ج 3، ص 177 و...
شود كه از اجتماع مسلمانان برتر باشد، بايد پى برد كه در جامعۀ اسلامى، به دستورات دينى، درست و كامل عمل نشده است. مسلمان بايد از نظر علمى، حرف اوّل را در دنيا بزند و اين امر، جز در سايۀ تلاش و كوشش، ميسّر نمى شود.
اگر كسى مى خواهد شخصيّت ملكوتى پيدا كند و خداوند به او و شخصيّتش آفرين بگويد، بايد عالم باشد و اگر مى خواهد در كارها چنان عمل كند كه رضايت امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف را كسب نمايد، بايد آگاهانه و با معرفت، عمل كند.
با توجّه به آموزه هاى دينى اسلام، مسلمانان و به ويژه شيعيان، بايد از نظر فرهنگ و علم، حرف اوّل را در دنيا بزنند، امّا متأسّفانه مشاهده مى شود كه اينگونه نيست.
بسيارى از جوانان به خوبى درس نمى خوانند و معمولاً به دنبال اين هستند كه امتحانى بدهند و مدركى بگيرند و پس از آن هم كارى راحت و درآمدزا پيدا كنند. مدرك گرفتن و ارتقاى سطح تحصيلى خوب است، ولى آنچه لازم تر و ضرورى است، رفتن به عمق جان علم و رسيدن به قلّه هاى علمى است. علمى كه بتواند مايۀ خودكفايى فرد و جامعۀ او باشد. راه يافتن به اين علم نيز تلاش و كوشش مى طلبد.
خداوند سبحان استعداد علم آموزى را در وجود همۀ انسان ها قرار داده است و از او خواسته شخصيّتش را با كسب علم، محفوظ بدارد. نيازمندى به علم ديگران، به معناى وابستگى و خودكفانبودن است و اين وابستگى موجب خدشه به شخصيّت مى شود؛ لذا همه بايد با كار و تلاش و كوشش علمى، خود و جامعۀ اسلامىِ خود از نظر علمى خودكفا و مستقل كنند.
در روايات اهل بيت عليهم السلام فراوان آمده است كه اى مسلمانان! مراقب باشيد وابسته نباشيد كه اين وابستگى و احتياج، عزّت و شخصيّت عمومىِ شما را نابود مى كند. حال گاهى كسى دستش را در مقابل ديگرى دراز مى كند و پولى مى گيرد، اين احتياج و ذلّت فردى است و گاهى در نيازهاى اساسى و توليدات علمى، يك كشور اسلامى به كشورهاى ديگر و كفّار يا اهل كتاب نيازمند است، اين هم بى شخصيّتى در سطحى وسيع تر و ملّى است و ذلّت اجتماعى شمرده مى شود. مسئوليّت اين نوع از بى شخصيّتى ها را تك تك افراد يك جامعه برعهده دارند.
ملّتى كه سواد و فرهنگ ندارد، معلوم است بايد در مقابل ديگران متواضع باشد. بدبخت ترين جوامع، جامعه اى است كه از نظر علمى به ديگران احتياج داشته باشد. هر ملّتى كه از نظر علمى خودكفا نشد، ديگران ذخائرش را مى بلعند و او هم چون محتاج است، ناگزير در مقابل استكبار و در مقابل ظالم، متواضع مى شود و زير بار ظلم مى رود. بدترين بدبختى ها اينست كه فردى يا اجتماعى نه تنها زير بارظلم برود، بلكه در برابر ظالم، تواضع هم داشته باشد.
از شيعه اى كه استعداد و جربُزۀ علمى دارد، انتظار مى رود در زمينه هاى علمى پرتلاش تر باشد. از شيعه اى كه نهج البلاغۀ على عليه السلام را دارد و به اميرالمؤمنين عليه السلام اقتدا كرده است، به امامى عشق مى ورزد كه منشورى مانند عهدنامۀ مالك اشتر را نوشته است كه بارها از منشور سازمان ملل برتر و غنى تر است، انتظار مى رود به گونۀ ديگرى عمل كند و مراقبت بيشترى از شخصيّت و ابهّت اجتماعى و جهانى خود در بُعد علمى داشته باشد.
اصل موضوع در مباحث گذشته، شخصيّت و عزّت انسان بود. نعمتى كه خداوند در وجود انسان ها به وديعت نهاده و از او خواسته است كه آن را از قوّه به فعل برساند؛ يعنى انسان در طول حيات خود، آنچه را خداوند در درون او نهفته است، بارز و هويدا سازد.
براى بالفعل كردن اين نعمت بالقوّه، راه هايى بيان شد و به تفصيل، عواملى چند، معرّفى گرديد كه از آن جمله، مسئلۀ كار و تلاش بود. انسان بايد با كار و تلاش و زحمت شبانه روزى، به هر اندازه مى تواند براى به فعليّت رساندن اين قوّه و نعمت الهى، كوشش كند.
با توجّه به آنكه كار خود به پنج قسم تقسيم مى شود، دربارۀ دو قسم اوّل از كار، يعنى كارهاى عبادى و كارهاى علمى و نقش آنها در شخصيّت سازى براى انسان و محافظت از شخصيّت در ابعاد فردى و اجتماعى، مطالبى بيان شد. اينك در ادامۀ موضوع، به بررسى نقش كارهاى توليدى در شخصيّت انسان پرداخته مى شود.
قسم سوّم از أنواع كار، كارهاى توليدى است. اسلام نسبت به توليد، بالاخص استفاده از مواهب طبيعى مثل كاركردن روى زمين و احياى آن، توصيه هاى فراوانى كرده است و به همين دليل در زندگى حضرات معصومين عليهم السلام نيز كارهاى توليدى و زراعت، به صورت چشم گيرى جلوه گر است. ايشان كارهاى توليدى را مهم تلقّى مى كردند به گونه اى كه اميرالمؤمنين على عليه السلام در بيست و پنج سال دوران به اصطلاح خانه نشينى، بيش از بيست مزرعه و باغ را آباد و احيا كردند و همۀ آنها را براى تقويت اسلام و كمك به فقرا و نيازمندان وقف نمودند.
امام صادق عليه السلام مى فرمودند: «من در بعضى از زراعت هايم چندان كار مى كنم كه عرق از من بريزد، با اينكه كسى را دارم كه به جاى من كار كند و حتّى نيازى به آن
كار ندارم، ليكن مى خواهم كه خداى عزّ و جلّ بداند كه من خود، براى طلب روزى حلال كار مى كنم.»(1)
انسان بايد از دست رنج خودش براى خود و خانواده، خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج فراهم كند و مراقب باشد سربار ديگران و جامعه نباشد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم عدّه اى را ديدند كه بى كار نشسته و كشت وكار و زراعتى نمى كنند. به آنها فرمودند: شما چه كاره ايد؟ عرض كردند: ما توكّل كنندگانيم! حضرت فرمودند: نه، شما «سر بار» ديگران هستيد.(2)
سربار بودن يك انسان، به معناى بى شخصيّتى اوست. در ميان انبياء و اولياى الهى كه بالاترين شخصيّت ها و عزّت ها را داشته اند، نمى توان پيامبرى را پيدا كرد كه از دست رنج ديگران براى أمور مادى خود، مانند خوراك و پوشاك و مسكن ازدواج، استفاده كرده باشد. همگى ايشان، در زندگى خودكفا بودند و با كار و تلاش، از دست رنج خودشان بهره مى بردند.(3)
1) . الكافى، ج 5، ص 77: «إِنِّى لَأَعْمَلُ فِى بَعْضِ ضِيَاعِى حَتَّى أَعْرَقَ وَ إِنَّ لِى مَنْ يَكْفِينِى لِيَعْلَمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنِّى أَطْلُبُ الرِّزْقَ الْحَلَالَ.»
2) . مستدرك الوسائل، ج 11، ص 217: «... رَأَى رَسُولُ اللَّهِ ص قَوْماً لَا يَزْرَعُونَ قَالَ مَا أَنْتُمْ قَالُوا نَحْنُ الْمُتَوَكِّلُونَ قَالَ لَا بَلْ أَنْتُمُ الْمُتَّكِلوُن.»
3) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 75؛ تهذيب الأحكام، ج 6، ص 384؛ علل الشرائع، ج 1، ص 32.
توجّه به كارهاى توليدى مانند كشاورزى و رفع نيازها از طريق آن، به اندازه اى در اسلام مورد توجّه است كه نقل شده روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از جايى رد مى شدند و جوانى خدمت ايشان آمد و سلام كرد و با حضرت مصافحه نمود. حضرت متوجّه زبرى دست جوان شده و علّت را جويا شدند. جوان عرض كرد: يا رسول اللَّه! من براى تأمين معاش و رفع نيازهاى خانواده ام، با بيل و طناب كار مى كنم و درآمدم را صرف أمور خانواده مى نمايم. حضرت او را تشويق كردند و به تعبير برخى روايات، دست او را بوسيدند و سپس فرمودند:
«هَذِه يَدٌ لا تَمَسّهَا النّار»(1)اميرالمؤمنين عليه السلام وقتى در كوفه بودند، سرزمين هاى گسترده اى را تحت اختيار و حكومت خود داشتند. ايشان عليرغم وسعت و گستردگى سرزمين هاى تحت حاكميت خود و ثروت عظيم موجود در اين مناطق، امّا باز هم در أمور شخصى و خوراك و پوشاك، خودكفا بودند و از دسترنج خود بهره مى بردند. خودشان گندم يا جويى را مى كاشتند و برداشت مى كردند و غذاى ايشان در شبانه روز، دو قرص نان از همان محصولاتشان بود.(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام در حكومت خود نه تنها از بيت المال استفاده نمى كردند و امورات شخصى را از دسترنج خود مى گذراندند، بلكه بر حفظ و حراست از آن نيز بسيار كوشا بودند و اجازۀ كوچك ترين بهره بردارى خويشان و نزديكان از آن
را به صورت تبعيضى، نمى دادند.(1)ايشان اگر روزى مى خواستند از كوفه حركت كنند و به مدينه باز گردند، با همان كوله بارى كه از مدينه آمده بودند، با همان هم باز مى گشتند.(2)
در روايات آمده است كه فردى امام باقر عليه السلام را ظهرهنگام در صحرا، مشغول كار و زراعت ديد كه از سر و صورتشان، به شدّت عرق مى ريزد. او خدمت امام باقر عليه السلام رفته و قصد داشت حضرت را نصيحت و موعظه كند! لذا به ايشان گفت: آيا اين كار درست است كه مردى از شيوخ قريش، در اين ساعت و با اين حالت، در طلب دنيا باشد؟ اگر در همين حال از دنيا برويد، در قيامت چگونه خواهيد بود؟ حضرت در پاسخ به او فرمودند: «اگر مرگ من در اين ساعت برسد، در
1) . قضيۀ درخواست كمك مالى عقيل از بيت المال (نهج البلاغه، خطبه 224) و عسلى كه پيش از موعد و تقسيم عمومى، براى يكى از دختران امام عليه السلام ارسال شده بود (طبقات المحدثين باصبهان، ج 1، ص 278) و نيز قضيۀ گردنبندى كه يكى از دختران امام از بيت المال عاريۀ مضمونه گرفته بود (تهذيب الاحكام، ج 10، ص 151)، از جمله مشهورترين نمودهاى سيرۀ عدالت علوى در تقسيم بيت المال و مراقبت از آن در مقابل خويشان و نزديكان است.
2) . مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 98: «قَالَ عَلِى ع: دَخَلْتُ بِلَادَكُمْ بِأَشْمَالِى هَذِهِ وَ رَحْلَتِى وَ رَاحِلَتِى هَا هِى فَإِنْ أَنَا خَرَجْتُ مِنْ بِلَادِكُمْ بِغَيْرِ مَا دَخَلْتُ فَإِنَّنِى مِنَ الْخَائِنِينَ وَ فِى رِوَايَةٍ يَا أَهْلَ الْبَصْرَةِ مَا تَنْقِمُونَ مِنِّى إِنَّ هَذَا لَمِنْ غَزْلِ أَهْلِى وَ أَشَارَ إِلَى قَمِيصِه» . امام باقر عليه السلام نيز در روايتى دربارۀ اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: «وَ لَقَدْ وُلِّى النَّاسَ خَمْسَ سِنِينَ فَمَا وَضَعَ آجُرَّةً عَلَى آجُرَّةٍ وَ لَا لَبِنَةً عَلَى لَبِنَةٍ وَ لَا أَقْطَعَ قَطِيعَةً وَ لَا أَوْرَثَ بَيْضَاءَ وَ لَا حَمْرَاء - براستى كه پنج سال بر مردم حكومت كرد و آجرى روى آجرى نگذاشت و نه خشتى روى خشتى نهاد و نه ملك و آبى براى خود جدا كرد و نه (نقره) سفيد و (طلاى) سرخى به جاى گذارد.» (الكافى، ج 8، ص 130)
حالى رسيده كه من مشغول طاعت خداى عزّ و جل هستم تا خود و خانواده ام را از تو و از ساير مردم بى نياز كنم.»(1)
حفظ و كسب شخصيّت و عزّت فردى و اجتماعى، در بسيارى از مواقع، وابسته به كارهاى توليدى است. جامعۀ اسلامى وقتى شخصيّت و عزّت حقيقى در جهانى پيدا مى كند كه به ديگران مانند غربى ها، احتياج نداشته باشد. دشمن در صدد است از هر طريقى كشورهاى اسلامى را به به خود وابسته و محتاج كند و در اين راه، نيازمندى يك جامعه، كمك بسيارى به سلطۀ دشمنان و استثمارگرى آنها مى كند.
دشمن با برخى از كشورهاى به ظاهر اسلامى، أصلا كارى ندارد و حتّى داراى عزّت كاذب در غرب هستند؛ زيرا عزّت خود را در ازاى وابستگى كامل به جهان غرب، به دست آورده اند؛ در حالى كه عزّت حقيقى، در استغناى كامل از دشمن و توليدات او حاصل مى شود.
اينكه در جامعه اى شعار «مرگ بر آمريكا» سر داده شود و در كنار آن، از محصولات او هم استفاده كنند، تناقض آشكارى است. مسلمان نبايد در هيچكدام از احتياجات خود، به ويژه در غذا و خوراك، نيازمند كافران باشد. نيازمند بودن جامعۀ اسلامى به توليدات كشاورزى ديگران مانند گندم، واقعاً براى او مايۀ ذلّت
1) . الكافى، ج 5، ص 73: «... لَوْ جَاءَنِى الْمَوْتُ وَ أَنَا عَلَى هَذِهِ الْحَالِ جَاءَنِى وَ أَنَا فِى طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَكُفُّ بِهَا نَفْسِى وَ عِيَالِى عَنْكَ وَ عَنِ النَّاسِ...»
و خوارى است و شخصيّت او را خدشه دار مى كند؛ لذا بايد به صورت جدّى به توليد و رفع احتياجات، توجّه شود.
در اهميّت كشاورزى و توليد همين بس كه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند:
«مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه»(1)لعنت خداوند بر ملّتى كه مى تواند در زراعت خودكفا و مستقل باشد، امّا نشود. اين ملّت به خاطر نيازمندى هاى خود به توليدات كشاورزى و صنعتى، هميشه در مقابل صاحبان توليد، ذليل و خوار است. به عبارت ديگر، كشورى كه آب و خاك مناسب دارد، ولى گندم و ساير نيازهاى خود را از دشمن مى گيرد، مورد لعن معصوم عليه السلام واقع است.
به جز خودكفائى و استقلال فردى كه پيشتر بيان شد، جامعۀ اسلامى نيز براى حفظ ابهّت و عزّت جهانى خويش، نيازمند خودكفائى و استقلال در توليد، به خصوص در دو حوزۀ صنعت و كشاورزى در سطح ملّى است.
ملّتى كه صنعت و توليد نداشته باشد، ذليل و خوار است و لاجرم منابع طبيعى و سرمايه هاى ملّى خود مانند نفت را صادر مى كند تا بتواند نيازهاى اوّليۀ خويش را رفع و تأمين كند. صدور نفت خام براى تأمين مالى يك ملّت، معنايى ندارد و كار درستى نيست. اقتصاد نفتى بسيار متزلزل و سست است. بنابراين بايد گفت
1) . قرب الاسناد، ص 55: «هر كس آب و زمينى در اختيار داشته باشد، ولى فقير و نيازمند بماند، خداوند او را از رحمت دور سازد.»
خودكفائى در توليد، براى جامعۀ اسلامى واجب و لازم است. مسئلۀ «اقتصاد مقاومتى» كه مقام معظّم رهبرى نيز مكرّراً بر آن تأكيد مى كنند، در همين راستاست كه جامعۀ اسلامى، نبايد نيازمند و وابستۀ به غرب باشد. نبايد اصل درآمدهاى او وابسته به فروش نفت و ديگر سرمايه هاى ملّى اش باشد كه دشمن نيز هر روز بتواند اقتصاد او را به لرزه درآورد. بالاترين ذلّت ها براى يك جامعه، وابستگى او به دشمن است.
همين وابستگى ها، اقتصاد ملّى را نيز نابود مى كند و اقتصاد بيمار، جوامع را به سقوط و انحطاط مى كشاند. مسلمين و جامعۀ اسلامى بايد با تلاش و كوشش در راه توليد و كار ملّى، موجبات استقلال اقتصادى خود را فراهم سازند و با افزايش صادرات و قطع واردات، خودكفايى و قدرت خود را به منصۀ ظهور رسانده تا كم كم، همۀ وابستگى ها را قطع كنند.
يكى از معانى «استقلال» كه در شعارهاى انقلاب نيز بود، استقلال در توليد است. اگر كشورى استقلال سياسى داشته باشد، ولى در مسائل اقتصادى و تأمين موادّ اوّليّه وابسته باشد، كم كم استقلال سياسى را نيز از دست خواهد داد و مجبور مى شود براى تأمين مايحتاج خود، زير يوق دشمن برود و به خواسته هاى او تن بدهد. بنابراين جامعۀ اسلامى نه تنها بايد خودكفا باشد و به ميزان مصارف خود، توليد نمايد، بلكه بايد توليدات خود را صادر كند و ديگران به او وابسته و محتاج باشند.
اگر امروزه چنين نشده است، دليلى جز دورى از دستورات معصومين عليهم السلام و عمل نكردن به فرمايشات ايشان ندارد و الا در تاريخ مى خوانيم با آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام در دوران حدوداً پنج سالۀ خلافت خود، سه جنگ را بر سر راه داشتند و با مشكلات گوناگونى مواجه بودند، امّا در نماز جمعه در مقابل دوست و
دشمن، ادّعا مى كردند كه توانسته اند جامعه را مستغنى و خودكفا كنند. حضرت مى فرمودند اى مردم! همۀ شما خودكفا هستيد. من از نظر خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج همۀ شما را خودكفا كرده ام و حتّى از فرات براى شما آب آشاميدنى آوردم:
«مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَةِ أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَةً لَيَأْكُلُ الْبُرَّ وَ يَجْلِسُ فِي الظِّلِّ وَ يَشْرَبُ مِنْ مَاءِ الْفُرَات»(1)اين نمونه و أمثال آن نشان مى دهد كه در پى تلاش و كوشش، حتّى در سخت ترين شرايط، كسب استقلال و استغناى ملّى امكان پذير است و جامعۀ اسلامى بايد چنين باشد.
امروزه تأثير تحريم هاى اقتصادى دشمنان، به وضوح مشاهده مى شود و مشكلات فراوانى هم ايجاد كرده است. اينكه دشمن بتواند كشورى را تحريم كند و براى او مشكلات اقتصادى فراوانى ايجاد كند، نشان از وابستگى اقتصادى آن جامعه دارد. اين وابستگى و احتياج، موجب ذلّت جامعۀ اسلامى است و بايد هرچه زودتر با كار و تلاش، رفع شود؛ زيرا بدترين ذلت ها، احتياج به ديگران، آن هم احتياج به دشمن است.
1) . مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 99: «همه مردم كوفه اكنون داراى وضعيّت خوبى هستند، حتّى پايين ترين افراد، نان گندم مى خورد، خانه دارد، و از آب آشاميدنى فرات استفاده مى كند.»
پروردگار متعال هر فرد يا جامعه اى را امتحان مى كند. قاعده و سنّت الهى چنين است كه افراد و جوامع، مورد آزمايش واقع شوند:
(أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ) (1)
همه را امتحان مى كنند و در قيامت از آن امتحان سؤال خواهند كرد. اگر در قيامت سؤال شود با وجود اين همه امكانات و استعداد، چرا در خوراك خودتان و خوراك حيوان ها و ساير نيازهايتان به ديگران و حتّى دشمنان احتياج داشتيد و وابسته بوديد، چه جوابى خواهيد داشت؟ آيا به جز آن است كه بگوييد نخواستيم يا نمى توانسيتم و نشد؟!
اين پاسخ نيز پذيرفته نخواهد بود، زيرا مصاديق فراوانى وجود دارد كه در سخت ترين شرايطى خواسته اند و شده است. مثلاً چند سال پيش، كشور ما از لحاظ نياز به گندم، به خودكفائى رسيد، امّا با بى تدبيرى و سهل انگارى برخى، اين خودكفايى از دست رفت! اينها در پيشگاه الهى مؤاخذه دارد زيرا وابستگى به دشمن، شايستۀ مقام و شخصيّت مسلمان و جامعۀ اسلامى نيست. اسلام مى گويد اى مسلمان! اگر وابسته و نيازمند شدى، بى شخصيّت شده اى.
1) . العنكبوت، 2 و 3: «آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مى شوند و مورد آزمايش قرار نمى گيرند؟ و به يقين، كسانى را كه پيش از اينان بودند آزموديم، تا خدا آنان را كه راست گفته اند معلوم دارد و دروغگويان را [نيز] معلوم دارد.»
از جمله مسائلى كه در توليد بسيار حائز اهميّت است و بى توجّهى به آن، شكسته شدن شخصيّت توليدكننده را در پى دارد، موضوع محكم كارى و ارائۀ توليدات باكيفيّت و مناسب است. چه بسا تقلّب، حقّه بازى و فريب كارى در امور توليدى، چهرۀ بسيار زشت و نامطلوبى از آن كار توليدى و توليدكنندگانش را به نمايش مى گذارد. علاوه بر اين، توليدكنندۀ متقلّب، جوّ سالم و سازندۀ جامعۀ خود را دستخوش نگرانى و ناامنى نموده و روحيۀ بى اعتمادى و دلسردى را در ميان مردم حكم فرما مى كند كه خود نيز از عواقب و تبعات آن در امان نخواهد ماند.
مهم تر از همه آنكه بى كيفيّت بودن توليدات و نداشتن وجدان كارى، سيماى درخشان و الهى جامعۀ اسلامى و يك مسلمان را كه بايد الگوى ساير ملّت ها باشد، مخدوش نموده و در ميان جوامع ديگر، بى اعتبار جلوه مى دهد. و اين در حالى است كه اسلام از يك مسلمان، كار محكم و مرغوب و باكيفيّت مى خواهد.
در روايت آمده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به دست مباركشان يكى از أصحاب را كه فرد بسيار خوبى بود، در قبر گذاشتند و هنگامى كه لحد او را مى چيدند، بسيار محكم كارى مى كردند و بالاخره لحد را خيلى محكم مى ساختند. برخى از افراد حاضر، گفتند يا رسول الله! اين محكم كارى شما چه فايده اى دارد؟ در حالى كه چندى ديگر، اين قبر خراب مى شود و لحد فرو مى ريزد. حضرت يك جمله فرمودند كه بايد براى همگان به ويژه جوانان سرمشق باشد. حضرت فرمودند من هم مى داند كه اين قبر به زودى خراب مى شود، امّا خداوند دوست دارد وقتى كسى كارى را انجام مى دهد، آن را اساسى و درست انجام دهد:
«.. وَ لَكِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا أَحْكَمَهُ»(1)خدا كسى را كه محكم كار باشد، دوست دارد. خداوند دوست دارد كارهاى مؤمن، بهترين و باكيفيّت ترين كارها باشد. معلوم است پيامبرى كه در گذاشتن لحد يك قبر، چنين دقّت و حساسيتى نشان مى دهند، دربارۀ توليدات صنعتى و ساير محصولات، به مسلمانان چه خواهند فرمود.
صنعت جامعۀ اسلامى، بايد بهترين صنايع از نظر كيفيّت و استحكام و دقّت باشد؛ نه اينكه جامعۀ اسلامى به خاطر مرغوبيّت و كيفيّت بهتر توليدات ديگران، به آنها محتاج و متمايل باشد.
اگر كسى ادّعاى مسلمانى يا لااقل ادّعاى انسانيّت دارد، مى بايست كار، گفتار و رفتارش در همۀ زمينه ها و از جمله در كار توليدى كه فعلًا مورد بحث است، همراه با صداقت، وجدان، استحكام و درستى باشد و از حقّه و فريب دادن، جداً بپرهيزد كه اين نوع كارها، نه تنها با اساس روح انسانى و ديندارى و مسلمانى ناسازگار است، بلكه موجب بى عزّتى و شكستن ابهّت فردى و اجتماعى انسان مى شود.
1) . امالى الصدوق، ص 385: «... و لكن خداوند دوست دارد كه وقتى بنده اى كارى را انجام مى دهد، آن را (درست و استوار انجام دهد و) استحكام بخشد.»
تا كنون بيان شد كه هركدام از أنواع كار و تلاش، به نوعى موجب عزّت و شخصيّت براى انسان يا جامعۀ او مى شود. در درس گفتارهاى گذشته، دربارۀ كارهاى عبادى، كارهاى علمى و فرهنگى و نيز كارهاى توليدى مطالبى بيان شد.
در درس گفتار گذشته از اهميّت كار و توليد به ويژه توليدات كشاورزى و صنعتى سخن به ميان آمد و بر لزوم و وجوب خودكفائى ملّى و فردى تأكيد گرديد. پس از آن دربارۀ ارتباط «توليد و زراعت» با «عزّت و شخصيّت» مطالبى بيان شد و گفتيم كه سستى در توليد به شدّت مذمّت شده است و در توليد بايد به مسئلۀ كيفيّت و محكم كارى، توجّه ويژه اى شود تا عزّت و ابهّت ملّى يك جامعه، محفوظ بماند.
اينك در ادامۀ مباحث أنواع كار، به دستۀ ديگرى از كارها، يعنى كارهاى توزيعى و تجارى و ارتباط آنها با شخصيّت انسان پرداخته مى شود.
از منظر اسلام، امر توزيع نعمت هاى الهى در ميان مردم، به اندازه اى بااهميّت است كه جملۀ «الكاسبُ حَبيبُ الله»(1)بين فِرَق مختلف اسلامى، مشهور و معروف شده است. اهميّت تجارت از آنجا هويدا مى شود كه ادامۀ زندگى مردم و كيفيّت آن، رشد و بالندگى اجتماعى در كسب استقلال، روى آوردن اجتماع به توليدات ملّى، بهبود اوضاع توليدات داخلى و عزّت جهانى يك ملّت در بعد اقتصادى، به اين امر وابسته است.
منظور از اقتصاد توزيعى و كار تجارى، آن است كه توليدات يك جامعه، به طور شايسته و مطلوب، تقسيم شود. تجّار، مؤسّسات عمومى، مراكز مالى، كسبه و
1) . شرح الاسماء الحسنى، ج 1، ص 246؛ تفسير الآلوسى (روح المعانى)، ج 20، ص 109.
بازاريان، همگى مى توانند نقش فعّال و سازنده اى در توزيع و تجارت داشته باشند.
توزيع در هر سطحى كه باشد، اعمّ از يك كاسب جزء يا تاجر خرده پا تا تجارت عمومى و ملّى و جهانى، نقش حائز اهميّتى در زندگى دارد. توليدات فردى يا توليدات ملّى، حتّى در بالاترين سطوح، بدون توزيع مناسب، فايده و تأثير لازم را ندارد. اگر در جامعه توليد مناسبى صورت گيرد ولى توزيع مناسبى نباشد، آن توليد از بين خواهد رفت؛ بنابراين مى توان گفت تجارت و توليد، ارتباط مستقيم و دوسويه اى با يكديگر دارند. كار توزيعى متوقّف بر كار توليدى است و كار توليدى نيز متوقّف بر كار توزيعى است.
چندى پيش، برخى از خبرگزارى ها اعلام كردند كه مسئولين مى خواهند فلان مقدار سيب زمينى را به دليل توليد بى رويه و باقى ماندن در انبارها، امحاء و نابود كنند! معلوم است ملّتى كه تجارت سالم و رويۀ توزيعى مناسبى ندارد، به همين جا مى رسد كه مجبور است براى برپا نگه داشتن اقتصاد خود در يك زمينۀ خاص، دست به چنين اقداماتى بزند. در صورتى كه اگر شرايط توزيع مناسب و تجارت به خوبى فراهم شود، توزيع محصولات و تجارت، در سطوح ملّى و جهانى، مايۀ چشم روشنى براى افراد و ملّت ها خواهد شد.
كارهاى توزيع و تجارت، بايد داراى شرايط و خصوصياتى باشد تا بتواند هم از نظر اسلام پسنديده محسوب شود و هم موجب عزّت و شخصيّت براى فرد و اجتماع وى گردد. در ادامه به برخى از اين خصوصيات اشاره مى شود.
چنان كه در مباحث كارهاى توليدى نيز بيان شد، اصل خودكفائى در أمور اقتصادى، بسيار مهم است. تاجر و كاسب، بايد به فكر توزيع مناسب كالاهاى توليدى جامعۀ خود باشد. وارداتى بودن همۀ محصولات و تمركز تجّار و بازاريان بر توزيع اجناس خارجى و وارداتى، به بهانه هاى گوناگون، موجب ضربه زدن به توليدات داخلى خواهد بود و در كنار آن به مرور، شخصيّت عمومى يك ملّت، شكسته مى شود.
توزيع بى رويۀ محصولات وارداتى و تمركز تجارت بر واردات، آثار زيانبار ملّى فراوانى به دنيال دارد كه از آن جمله موارد زير است:
الف) ضربه به توليدات و صنايع داخلى؛ ب) تشديد بيكارى ها و مفاسد متعاقب آن؛ ج) تغيير نگرش ها و سبك زندگى ها از زندگى «معتدل» و «ميانه» به سوى زندگى «مصرف گرايانه» و به مرور «تجمّل گرايانه»؛ د) به وجود آوردن اقتصاد ملّىِ وابسته و غيرمستقل؛ ه -) گشودن باب تسلّط اقتصادى و فرهنگى و سياسى مستكبران جهان؛ و) خدشه بر عزّت نفس عمومى و باور ملّى.
ملّتى كه «مصرف گرا» شود و نيازهاى كاذب خود را از راه واردات و وابستگى هاى اقتصادى به بيگانگان تأمين كند، در عمل، هرگز روى عزّت و سرافرازى را نخواهد ديد.
گاهى مشاهده مى شود كه در تجارت، اجناس نامرغوب را با ظاهرى فريبنده توزيع مى كنند كه در نهايت نارضايتى استفاده كنندگان را در پى دارد. تجّار و
كاسب ها بايد توجّه داشته باشند كه جنس توزيعى ايشان علاوه بر ظاهر مناسب، مرغوبيّت لازم و كيفيّت را هم داشته باشد.
به دليل ارتباطى كه توزيع با توليد دارد، در وقتى جامعه مى تواند از توزيع مناسب برخوردار باشد كه حتّى الامكان توليدات مناسبى نيز ارائه شود. ننگ است كه توليدات يك جامعۀ اسلامى، در مقابل كار يك جامعۀ غيراسلامى، داراى نقص و ضعف باشد؛ زيرا خواه ناخواه جنس مرغوب، اقبال بيشترى پيدا مى كند.
متأسّفانه در موارد مختلف، هنوز اقبال عمومى به اجناس خارجى بسيار است و مردم زير بار صنعت داخلى نمى روند؛ يكى از دلايل اين رفتار، بى كيفيّتى برخى از محصولات و توليدات است. لذا دوّمين شرطى كه در كار توزيعى مورد توجّه است، اينكه بايد محصول توزيعى، از كيفيّت مناسبى برخوردار باشد، به طورى كه ديگران به صنعت ساخت مسلمانان رغبت نشان دهند و جامعۀ اسلامى در صادرات و تجارت جهانى نيز موفّق باشد.
توزيع اجناس باكيفيّت، وظيفۀ يك مسلمان است. پشت سرهم اندازى و مناسب جلوه دادن محصول نامرغوب، كار مسلمانِ معتقد نيست. همان گونه كه باطن كار و محصول توليدى يك مسلمان، بايد از ظاهرش بهتر باشد، جنسى كه توزيع مى شود هم بايد همين شرط را داشته باشد. مسلمانى كه ظاهر محصولاتش بهتر از باطن آنها باشد، به تعبير روايات، أصلا مسلمان نيست:
«لَيْسَ مِنَّا مَنْ غَشَّنَا»(1)نقص در توليد و سپس نقص در توزيع، مصيبت بزرگى براى افراد و جامعۀ
1) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 160 و 161؛ مسند احمد، ج 2، ص 242.
اسلامى است و مى تواند عزّت مسلمان را در سطوح مختلف، سخت مورد هجمه قرار مى دهد. مصيبت فقط اين نيست كه كسى فقير باشد يا يكى از بستگان نزديك خود را از دست بدهد، بلكه يكى از مصائب بزرگ اينست كه شخصيّت و عزّت يك ملّت در أمور توليد و تجارى در بين ساير ملل، شكسته شود.
سوّمين شرط كار توزيعى، رعايت انصاف در آن است. در آموزه هاى اسلامى تأكيد فراوانى بر رعايت انصاف شده است و حتّى در روايات فرموده اند در خريد و فروش، وقتى احتياج يك شبانه روز تو تأمين شد، مابقى جنس را به همان قيمتى كه خريده ايد بفروشيد و روى آن سودى نگيريد.(1)اين اسلام است و اين گفتۀ حضرات معصومين عليهم السلام است.
به هرحال در توزيع، تاجر يا كاسب، بايد كالاى خود را با قيمت مناسب عرضه كند. تك نرخى بودن، هم در اقتصاد اسلامى و در هم در اقتصاد روز، بسيار مورد سفارش است. وجود نرخ هاى مختلف براى يك جنس، نشان از وجود بى انصافى در بازار دارد. معنا ندارد يك جنس مشخّص، به صورت چندنرخى به فروش برسد.
در روايات معصومين عليهم السلام تأكيد فراوان شده است كه كاسب و تاجر، بى انصاف نباشد. كسى كه بى انصاف باشد، از نظر اهل بيت عليهم السلام مسلمان واقعى نيست. روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه توجّه به آن، تكليف وضعيّت امروز جامعه را روشن تر مى كند.
1) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 154.
امام صادق عليه السلام به دنبال يكى از افراد امين به نام مصادف، كه پيشتر غلام حضرت و آزادشدۀ ايشان بود، فرستادند تا براى حضرت تجارتى انجام دهد. امام عليه السلام به او فرمودند من از نظر اقتصادى در مضيقه هستم، لذا تصميم گرفته ام مضاربه كنم. پول از من و كار از تو و هرچه درآمد داشت، تقسيم مى كنيم. مصادف مى گويد امام صادق عليه السلام هزار درهم به صورت مضاربه دادند تا با آن تجارت كنم. من نيز جنسى را خريدم و همراه با قافله اى تجارى، از مدينه به سمت شام حركت كرديم. در بين راه، به يك قافلۀ تجارى كه از شام بازمى گشت، رسيديم. از آنها پرسيديم أوضاع كالائى كه ما همراه آورده ايم، در شام چگونه است؟ آنها گفتند بازار گرم است و مردم به آن احتياج دارند. مصادف مى گويد همۀ كاروانيان تصميم گرفتند كه اجناس خود را به دو بربر قيمت بفروشند. مى گويد به شام آمديم و ديديم كه حرف قافلۀ بين راه درست است و مشترى برى اجناس ما فراوان است. من نيز اجناس خود را به دوبرابر قيمت فروختم و هزار درهم، دو هزار درهم شد. مصادف از اينكه توانسته بود خدمتى به امام صادق عليه السلام بكند و هزار درهم ايشان را دو برابر كند، بسيار خوشحال شد.
مصادف پس از بازگشت، در مدينه خدمت حضرت آمد و دو كيسه را در مقابل ايشان قرار داد و چيزى هم براى خود برنداشت. امام صادق عليه السلام از اين مقدار سود و پول تعجّب كردند و نگاه خيره اى به پول ها كردند و پرسيدند: اينها كجا بوده است؟ مصادف قضيه را تعريف كرد كه بازار گرم بوده و توانسته اند اجناس خود را به دو برابر قيمت بفروشند. و اينك هزار درهم از اصل مال است و هزار درهم هم سود تجارت است. امام عليه السلام خيلى ناراحت شدند و مضاربه را فسخ كردند. كيسه اى كه مربوط به هزار درهم خودشان بود برداشتند و هزار درهم ديگر را در
مقابل مصادف گذاشتند و فرمودند: اين پول ها به درد ما نمى خورد. حضرت سپس جمله اى دارند كه بسيار تكان دهنده است. امام صادق عليه السلام فرمودند:
«يَا مُصَادِفُ! مُجَالَدَةُ السُّيُوفِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلَال»(1)اى مصادف! شمشيرزدن در مقابل دشمن و در ميدان جنگ، آسان تر از كسب روزى حلال است.
الان اقتصاد ما مريض است و يكى از عللش نيز همين است كه انصاف رعايت نمى شود و هركسى هرچه بتواند، جنس خود را گران تر مى فروشد و لذا نظام تك نرخى حاكم نيست؛ در حالى كه اسلام از مسلمانان خواسته است هرچه مى توانند به سود كمترى قانع باشند تا قانون مواسات در جامعه رشد كند.
بناشدن توزيع و تجارت روى بى انصافى، ضررهاى فراوانى هم دارد. اوّلين مصيبتش بى بركتى در مال است. ناگهان تاجرى ورشكسته مى شود. گاهى پول باقى مى ماند، امّا پس از مرگ صاحبش، به دست ورثه مى افتد و اختلاف شديدى بين ورّاث واقع مى شود و حتّى منجر به قتل و كشتار مى شود. در روايات داريم يكى از چيزهايى كه موجب ورشكستگى است و مانع عاقبت به خيرى انسان مى شود، بى انصافى است.
البته بى انصافى، در غير اقتصاد هم معنا دارد كه فعلاً موضوع بحث ما نيست؛ ولى در هر صورت، چه در اقتصاد و چه در غير اقتصاد، بى انصافى موجب شكسته شدن بسيارى از حرمت ها و شخصيّت ها و ابهّت افراد مى شود.
1) . تهذيب الأحكام، ج 7، ص 13: «اى مصادف! نبرد كردن با شمشير، آسان تر از طلب كردن و به دست آوردنِ مال حلال است.»
چهارمين شرط و خصوصيّت لازم در تجارت، رعايت حال خريدار است. مثلاً اگر تاجر يا كاسب مى تواند جنسى را نسيه دهد، حتماً نسيه بدهد؛ زيرا با اين كار هم موجب ارتقاى شخصيّت براى خود مى شود و هم شخصيّت انسانى را كه وضعيّت مالى مناسبى ندارد، حفظ مى كند. منظور از نسيه، نسيه دادن به كسانى است كه بيچاره و درمانده و وامانده هستند و نه نسيه هاى امروزى كه در حقيقت سرپوشى بر رباخوارى و اصطلاحاً «كلاه شرعى» است.
تاجر و كاسب اگر مى توانند، به راستى نسيه بدهند. مثلاً اگر كسى ندارد و درمانده است، پولى را به عنوان قرض الحسنه به او بدهند و بعد همان پول را پس بگيرند و كالا را به همان قيمت حقيقى بفروشند. اگر هم به صورت فروش اقساطى مى دهند و نمى خواهند پولى قرض بدهند، بازپرداخت آن با همان قيمت اوّليه باشد و در بازپرداخت نيز رعايت حال خريدار را بكنند. اين كار به اندازه اى اهميّت دارد كه قرآن شريف به خصوص دربارۀ آن صحبت مى كند و مى فرمايد:
(فَنَظِرَةٌ إِلىٰ مَيْسَرَةٍ) (1)
نسيه بدهيد و اين نسيه دادن شما، يك نحو قرض الحسنه است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمايند قرض الحسنه هجده برابر ثواب دارد.(2)اگر هم خريدار نمى تواند پرداخت كند، به او مهلت بدهيد تا هر وقت توانمند شد، دِين خود را ادا كند.
اين كار نوعى كمك و خدمت به ديگران است كه در روايات اهل بيت عليهم السلام فوق العاده مورد توجّه واقع شده و ثواب فراوانى براى آن وضع كرده اند. كمك به مسلمان ها، به ويژه مستضعفين و درماندگان، از هر جهاد يا از هر حج و عمره و كربلايى بالاتر است.
در قرض الحسنه، بايد همان مقدار پولى را كه قرض مى دهند پس بگيرند و در نسيه نيز بايد چنين باشد. انسان اگر بتواند پولى را قرض الحسنه بدهد، ولو پس از مدّتى قدرت خريد هم خيلى تفاوت كند، ولى حق ندارد بيشتر دريافت كند. به اين معنا كه اگر مثلاً يك ميليون تومان به كسى قرض مى دهد و يك سال بعد آن را پس مى گيرد، بايد همان يك ميليون را پس بگيرد، اگرچه از نظر قدرت خريد تفاوت ايجاد شده باشد. اين ثواب ها كه براى قرض الحسنه بيان شده، شايد به خاطر همين كسرشدن قدرت خريد است.
متأسّفانه امروزه سنّت قرض الحسنه بسيار كم رنگ شده است. بانك ها كه سود روى سود مى گيرند و بازارها هم اوضاعى به مراتب ناگوارتر دارند. أوضاع نابسامان پولى، موجب گرانفروشى ها، تورّم ها و ركودها مى شود و نتيجۀ همۀ اينها، تنزّل پول ملّى يك كشور است. اتّفاقى كه الان رخ داده و ارزش پول ملّى به شدّت گاهش پيدا كرده است. اينها مصائب بزرگى در توزيع و كار توزيعى و تجارت شده است. علاوه بر اين، اين گونه مسائل، موجب بدبختى و شكسته شدن شخصيّت يك ملّت در جهان است.
به طور كلّى بايد گفت اقتصاد بيمار، مانع از عزّت جهانى يك ملّت مى شود؛ زيرا به دليل نيازمندى ها، آن ملّت مجبور است در مقابل مستكبرين و استعمارگران، كرنش و تواضع كند. ملّتى در دنيا سربلند مى شود و روى او حساب مى كنند كه اقتصاد سالمى داشته باشد.
موضوع مهمّ ديگرى كه در توزيع و تجارت بايد بدان توجّه شود و در شخصيّت اقتصادى فردى و ملّى بسيار مؤثّر است، مسئلۀ «پرهيز از ربا» است. به دليل اهمّيتى كه اين مسئله در زندگى و اقتصاد دارد، به همراه برخى ديگر از معضلات اقتصادى، در درس گفتار هشتادوسوّم، به صورت مستقل و تفصيلى تبيين مى گردد.
موضوع اصلى درس گفتارهاى پيشين، نقش كار و تلاش در شخصيّت انسان بود و براى تبيين اين مسئله، به بررسى چهار دسته از انواع كار پرداخته شد و دربارۀ نقش آنها در شخصيّت فردى و اجتماعى مطالبى ارائه گرديد.
درس گفتار گذشته به مباحث مرتبط با كارهاى توزيعى و تجارى، اختصاص داشت و در آن شرايط لازم براى توزيع سالم و تجارت پسنديده كه عبارت بودند از: «توجّه به توليدات ملّى»، «توزيع اجناس باكيفيّت»، «رعايت انصاف» و «رعايت حال خريدار و نسيه دادن» تبيين گرديد.
همچنين بيان شد كه لازم است در جامعۀ اسلامى، توجّه بيشترى به گسترش قانون قرض الحسنه، به نحو صحيح و شرعى، صورت گيرد تا قانون مواسات در جامعه نهادينه شده و عزّت و شخصيّت همۀ افراد اجتماع، محفوظ بماند.
اينك در ادامۀ مباحث گذشته، به بيان قسم پنجم از انواع كار، يعنى كارهاى خدماتى پرداخته مى شود كه ارتباط گسترده ترى با شخصيّت انسان ها دارد.
قِسم پنجم از كار كه نسبت به بقيۀ اقسام كار، كمتر مورد توجّه قرار گرفته، «كار خدماتى» است؛ در حالى كه كار خدماتى، به مراتب از كارهاى علمى و فرهنگى، كارهاى توليدى و كارهاى تجارى مهم تر است و در آموزه هاى قرآن و اهل بيت عليهم السلام، تأكيد فراوانى بر آن شده است. دين مبين اسلام، كارهاى خدماتى را تحت عنوان برادرى، همزيستى، رعايت حقوق ديگران و... با جديّت از همگان خواسته است و قرآن كريم در وصف مسلمان حقيقى، خدمت به ديگران، مقدّم داشتن نياز ساير مسلمانان بر نيازهاى خود، گذشت، ايثار و فداكارى را از جمله صفات ايشان مى نامد:
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ) (1)
1) . الحشر، 9: «و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خودشان مقدّم مى شمارند.»
در صدر اسلام، با تأكيدات فراوان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر ديگرگرايى، ايثار و رعايت قانون مواسات، مسلمانان اهتمام فراوانى به اين امر داشتند.
كار خدماتى به معناى كمك به ديگران در حدّ توان و براى خدمت به خلق خداست؛ چه فرد در برابر انجام آن كار، مبلغى را دريافت كند، مانند كار در ادارات، مراكز بهداشتى، شهردارى ها و ساير مراكز خدماتى يا اينكه آن كار را به صورت رايگان و به اصطلاح فى سبيل الله انجام دهد، مانند واسطه گرى در امور خير، اصلاح روابط اطرافيان، عمل به قانون مواسات، قرض دادن به ديگران، انواع انفاقات، كمك به همسايگان و نيازمندان و زلزله زدگان و امثال آن.
جامعۀ اسلامى به منزلۀ يك خانوادۀ بزرگ است كه اعضاى آن، همگى با توجّه به توانايى ها و موقعيّت هاى خود، نسبت به يكديگر مسئوليّت دارند و بايد در حدّ توان، نيازهاى ساير اعضاى خانواده را برآورده سازند:
«الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِنِ اشْتَكَى شَيْئاً مِنْهُ وَجَدَ أَلَمَ ذَلِكَ فِي سَائِرِ جَسَدِه»(1)اگر يكى از اعضاى بدن، به هر علّتى دچار درد، بيمارى يا ضربه اى شود، همۀ اعضاى بدن، آن درد و مشكل را در خود حس مى كنند و براى رفع آن، به تكاپو و فعّاليّت مى پردازند. هر كدام از اعضاى بدن، به نوبۀ خود، به عضو آسيب ديده يارى مى رسانند تا به مرور مشكل برطرف شود. اعضاى رئيسۀ بدن مانند مغز نيز براى رفع مشكل تا برطرف شدن كامل آن، تكاپوى بيشترى انجام مى دهند.
1) . الكافى، ج 2، ص 166: «مؤمن، برادر مؤمن است. مؤمنان همانند يك پيكرند كه اگر عضوى از اعضاى آن به درد آيد، رنج آن را ساير اعضاى آن نيز احساس مى كنند.»
اين چند بيت از سعدى كه بر گرفته از صدها آيه و روايت است، براى درك بهتر مفهوم كار خدماتى، گوياست:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى(1)
در كنار توصيه ها و تأكيدات فراوان آموزه هاى دينى بر كارهاى خدماتى، ثواب فراوانى نيز براى اين گونه امور و كارها بيان شده است.
وقتى انسان به ميزان پاداش هاى كارهاى خدماتى مى انديشد، عقل در برابر اين همه ثواب متحيّر مى ماند و تا اندازه اى ارزش و اهميّت كار خدماتى را درك مى كند. البته لازم به ذكر است كه اين گونه پاداش ها، معمولاً ترغيبى است نه استحقاقى. به عبارت ديگر، اين پاداش ها براى تشويق هرچه بيشتر مسلمانان و جامعۀ اسلامى به ديگرگرايى، رعايت قانون مواسات و مساوات، كمك به ديگران، نوع دوستى و امثال آن وضع شده است. به عنوان مثال، كارمند اداره اى كه در شغل خود، كم كارى، بدكارى و بى كارى ندارد، گره در كار مراجعه كنندگان نمى اندازد و با صداقت تمام، تلاش مى كند كه حاجت مراجعه كنندگان را برآورده سازد و درخواست آنان را به درستى و در كمترين زمان اجابت كند، به طور قطع ثواب هر روز او، بيش از ثواب حج و عمره خواهد بود.
1) . گلستان سعدى، باب اوّل، حكايت 10.
«ابان بن تغلب» كه يكى از علماى بزرگ اسلام و از جمله راويان معتبر احاديث در زمان امام صادق عليه السلام است. در روايتى، ايشان نقل مى كند كه در خدمت امام ششم عليه السلام در مسجدالحرام طواف مى كردم. يك نفر مرا صدا كرد و من جواب او را ندادم. در دور دوّم طواف دوباره مرا صدا كرد؛ پاسخ او را ندادم. امام صادق عليه السلام فرمودند: مگر تو را صدا نمى زند؟ گفتم: آرى يابن رسول الله! گفتند: شيعه است؟ گفتم: آرى شيعه است و از من درخواستى دارد. فرمودند: چرا درخواست او را اجابت نمى كنى؟ عرض كردم يابن رسول الله! در خدمت شما مشغول طوافم. حضرت فرمودند: طواف را رها كن و به سوى او برو.(1)
اين راوى بزرگ و موثّق اسلامى، در روايت ديگرى از قول امام صادق عليه السلام ثواب فراوانى براى طواف خانۀ خدا نقل كرده است:
«مَنْ طَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ سِتَّةَ آلَافِ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ دَرَجَةٍ»
1) . الكافى، ج 2، ص 171: «عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: كُنْتُ أَطُوفُ مَعَ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع فَعَرَضَ لِى رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا كَانَ سَأَلَنِى الذَّهَابَ مَعَهُ فِى حَاجَةٍ فَأَشَارَ إِلَى فَكَرِهْتُ أَنْ أَدَعَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَذْهَبَ إِلَيْهِ فَبَيْنَا أَنَا أَطُوفُ إِذْ أَشَارَ إِلَى أَيْضاً فَرَآهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ يَا أَبَانُ إِيَّاكَ يُرِيدُ هَذَا قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَمَنْ هُوَ قُلْتُ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالَ هُوَ عَلَى مِثْلِ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَاذْهَبْ إِلَيْهِ قُلْتُ فَأَقْطَعُ الطَّوَافَ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ إِنْ كَانَ طَوَافَ الْفَرِيضَةِ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَذَهَبْتُ مَعَهُ ثُمَّ دَخَلْتُ عَلَيْهِ بَعْدُ فَسَأَلْتُهُ فَقُلْتُ أَخْبِرْنِى عَنْ حَقِّ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ فَقَالَ يَا أَبَانُ دَعْهُ لَا تَرِدْهُ قُلْتُ بَلَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَلَمْ أَزَلْ أُرَدِّدُ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا أَبَانُ تُقَاسِمُهُ شَطْرَ مَالِكَ ثُمَّ نَظَرَ إِلَى فَرَأَى مَا دَخَلَنِى فَقَالَ يَا أَبَانُ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ ذَكَرَ الْمُؤْثِرِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ قُلْتُ بَلَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ أَمَّا إِذَا أَنْتَ قَاسَمْتَهُ فَلَمْ تُؤْثِرْهُ بَعْدُ إِنَّمَا أَنْتَ وَ هُوَ سَوَاءٌ إِنَّمَا تُؤْثِرُهُ إِذَا أَنْتَ أَعْطَيْتَهُ مِنَ النِّصْفِ الْآخَرِ.»
كسى كه خانۀ خدا را طواف كند، خداوند شش هزار حسنه برايش مى نويسد و شش هزار گناه او را محو مى كند و او را شش هزار درجه بالا مى برد. وى پس از بيان اين ثواب ها براى طواف خانۀ خدا، از قول امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه حضرت فرمودند:
«قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى عَدَّ عَشْرا»(1)در اين روايت، ثواب برآوردن حاجات و نيازهاى ديگران و انجام كار خدماتى، افضل از «ده طواف» با آن همه ثواب، شمرده شده است.
در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام فرمودند:
«مَنْ مَشَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ يَطْلُبُ بِذَلِكَ مَا عِنْدَ اللَّهِ حَتَّى تُقْضَى لَهُ كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ بِذَلِكَ مِثْلَ أَجْرِ حَجَّةٍ وَ عُمْرَةٍ مَبْرُورَتَيْنِ وَ صَوْمِ شَهْرَيْنِ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُمِ وَ اعْتِكَافِهِمَا فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَنْ مَشَى فِيهَا بِنِيَّةٍ وَ لَمْ تُقْضَ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِذَلِكَ مِثْلَ حَجَّةٍ مَبْرُورَةٍ فَارْغَبُوا فِي الْخَيْر»(2)
1) . الكافى، ج 2، ص 194: «ابان بن تغلب گويد: شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: هر كس هفت شوط گرد خانه كعبه طواف كند، خداى عز و جل برايش شش هزار حسنه نويسد و شش هزار گناه از او بزدايد و شش هزار درجه برايش بالا برد - اسحاق بن عمار افزوده كه: شش هزار حاجت او را هم روا كند - سپس امام فرمود: روا ساختن حاجت مؤمن بهتر است از طوافى و تا ده طواف شمرد.»
2) . همان: «كسى كه براى برآوردن حاجت و نياز برادر مسلمان خود تلاش كند و خدا آن حاجت را به دست او برآورده سازد، ثواب يك حج و يك عمره مقبول و مبرور و دو ماه روزه در ماه حرام همراه با اعتكاف در مسجدالحرام براى او مى نويسند و اگر در بارۀ آن حاجت تلاش كند و خداوند آن خواسته را به دست تلاش كننده برآورده نسازد، باز براى او كه تلاش خود را كرده است، ثواب يك حج مبرور خواهد نوشت. پس در كار خير رغبت كنيد.»
دربارۀ ثواب و پاداش معنوى كار خدماتى، روايات به اين اندازه بسنده نكرده اند، بلكه در روايات ديگرى، ثواب كار خدماتى گاهى «بيست حج و عمرۀ مقبول»(1)و حتّى گاهى تا «هزار حج و عمرۀ مقبول و مبرور»(2)شمرده شده است. آنچه از مجموع اين روايات بر مى آيد، آن است كه هرچه حاجت مهم تر و براى فرد ضرورى تر و پرفايده تر باشد، ثواب بالاترى نصيب عامل آن مى شود.
نكتۀ ظريف اين گونه روايات كه فقط به گوشه اى از آنها اشاره شد، آن است كه ثواب خدمت به خلق خدا، از ثواب حج يا عمرۀ «مقبول يا مبرور» افضل شمرده شده است. حج و عمرۀ مقبول و پذيرفته شده، بسيار كم است و تا وقتى حضور قلب، تقوا و روح خداترسى در وجود كسى حكم فرما نباشد، عباداتش مقبول خداوند واقع نمى شود:
(إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ) (3)
از اين رو ممكن است از چند ميليون نفر كه در هر سال حج به جا مى آورند، افراد بسيار كمى حجّ مقبول به جا آورند. گرچه حج و عمرۀ اكثر افراد، با رعايت احكام فقهى آن و ترك محرّمات حج، از صحّت ظاهرى برخوردار است و رفع تكليف مى كند، امّا پذيرفته شدن آن در محضر پروردگار متعال، بسيار مشكل است. بالاتر از مرتبۀ مقبول بودن حج يا عمره، «مبرور» بودن آن است. مبرور بودن
1) . همان، ص 193: «لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِئٍ مُؤْمِنٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ عِشْرِينَ حَجَّةً كُلُّ حَجَّةٍ يُنْفِقُ فِيهَا صَاحِبُهَا مِائَةَ أَلْفٍ.»
2) . امالى الصدوق، ص 237: «قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ حِجَّةٍ مُتَقَبَّلَةٍ بِمَنَاسِكِهَا.»
3) . المائده، 27: «خدا فقط از تقواپيشگان مى پذيرد.»
به اين معناست كه حجّ و عمرۀ كسى علاوه بر پذيرفته شدن در درگاه پروردگار، موجب تشويق و تحسين الهى واقع شود و مسلّماً اين نوع از حج و عمره، بسيار نادر است.
در اين گونه روايات بر مقبول و مبرور بودن حج و عمره اى كه پاداش كمك به ديگران است، تأكيد شده است؛ بنابراين ثواب كار خدماتى، اعمّ از رفع مشكلات ديگران، كمك به هم نوعان و... فقط در حدّ يك حج و عمرۀ معمولى نيست كه افراد با مشقّت و مشكلات زيادى بروند، بلكه از حجّ و عمرۀ «مقبول و مبرور» بالاتر است!
خدمت به مردم و اقدام در جهت رفع مشكلات و گرفتارى هاى ايشان، نتايج قابل توجّهى براى دنيا و آخرت انسان دارد.
اوّلين تأثير خدمت، عزّت و شخصيّت است. از نظر اسلام، متمكّن در صورتى شريف است كه به اندازه قدرتش به مردم و جامعه خدمت كند؛ چنان كه در روايات آمده است:
«سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ»(1)ابهّت اجتماعى مرهون خدمت به ديگران است. كسى كه نسبت به مسائل و مشكلات ديگران بى توجّه و بى تفاوت باشد، در ميان ايشان عزّتى نخواهد داشت. و در عالم ملكوت هم، شخصيّت او از بين خواهد رفت.
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 378: «رئيس هر قوم، خادم آن قوم است.»
خدمت به جز تأثير در شخصيّت انسان، باعث گشايش در رزق و روزى و نيز رفع گرفتارى ها و موانع مادى و معنوى در زندگى و حيات دنيوى مى شود. همچنين سعى در خدمت به خلق خدا و رفع مشكلات و نيازهاى آنان، از جمله امورى است كه موجب ايجاد توفيقات فراوان براى انسان و هموار ساختن راه سير و سلوك او مى گردد، به همين علّت اهلِ معرفت، براى انجام امور خدماتى، اهميّت ويژه اى قائلند.
قرآن كريم با بيان يك انذار، يكى از عوامل خوشبختى يا بدبختى فرزندان و نسل انسان را خدمت به خلق و رعايت تقوا مى داند و مى فرمايد:
(وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً) (1)
اگر كسى نگران آيندۀ فرزندان خويش است، اگر مى خواهد خود و خانواده اش عاقبت به خير شوند، بايد مواظب زبان و گفتار خود و نيز اعمال و رفتار خويش نسبت به ديگران باشد. چنان كه كسى عمر و وقت خود را صرف خدمت و كمك به ديگران كند، ديگران نيز به او و فرزندانش خدمت خواهند كرد؛ چنان كه به تجربه اثبات شده است كه براى انسان هاى خيرخواه و نيكوكار و همچنين فرزندان و نوه هاى آنان، همواره عاقبت نيكويى رقم خورده است. در مقابل، اگر كسى در كار ديگران مانع تراشى كند يا نعوذ بالله در كار آنها گره بيندازد، دچار سوء عاقبت شده و در قيامت، توبيخ شديد الهى را خواهد داشت. به تجربه ثابت شده
1) . النساء، 9: «و كسانى كه بر آيندۀ فرزندان ناتوان خود، بيم دارند، بايد [دربارۀ يتيمان مردم نيز] بترسند، پس بايد از خدا پروا كنند و سنجيده سخن بگويند.»
كه اگر كسى به فكر رفع حوائج و مشكلات ديگران نباشد يا خداى ناكرده با ايجاد مانع بر سر راه انجام كارهاى مردم، غصب مال ايشان، ظلم، بد زبانى، توهين و جسارت، آبروريزى، بى توجّهى و... زمينۀ گره افتادن در كار مردم و اذيّت آنان را فراهم كند، در كارهاى خود او نيز گره خواهد افتاد.
علاوه بر اين آثار كه براى كار خدماتى وجود دارد، كارهاى خدماتى موجب حفظ شخصيّت و عزّت طرف مقابل هم مى شود. خدمت به خلق، دو سويه دارد: يك سوى آن موجب شخصيّت براى خدمت كننده است و سوى ديگر آن، باعث شخصيّت و عزّت براى دريافت كنندۀ خدمت است. چه بسا رفع يك مشكل يا خدمت به يك نفر، آبروى او را محفوظ بدارد و از شكسته شدن شخصيّتش پيشگيرى كند كه در اين صورت، پاداش و اجر عامل هم مضاعف خواهد بود.
از ديدگاه قرآن، بى توجّهى به ديگران و شانه خالى كردن از بار مسئوليّت خدمت به خلق، بسيار مذموم و ناپسند است و كسى كه به ديگران كمك نكند، توبيخ و بازخواست مى گردد و اين كار، گناه بزرگى براى او محسوب مى شود.
در سورۀ مبارك ماعون، خداوند متعال برخى از صفات تكذيب كنندگان دين را براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نام مى برد. آخرين صفتى كه خداوند براى آنان بيان مى كند، بى توجّهى به حاجات، نيازها و مشكلات اجتماعى ديگران است. قرآن كريم مى فرمايد:
(وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ) (1)
1) . الماعون، 7: «و از رفع نياز ديگران دريغ مى ورزند.»
كسى كه به فكر ديگران و اجتماع نباشد و بتواند حاجت كسى را برآورده كند، امّا در انجام آن كوتاهى ورزد، مسلمان حقيقى نيست. حتّى نيازهاى افراد لاابالى بايد مراعات گردد و در حقّ آنها نيز دعا شود؛ همان گونه كه وقتى دست فردى شش انگشت داشته باشد، بدن او همان گونه كه از انگشت سبّابه محافظت مى كند، از آن انگشت اضافه نيز حراست مى كند. بنابراين همۀ اجتماع نسبت به يكديگر مسئوليّت دارند و بايد به يكديگر خدمت كنند. براى مثال همه بايد دست به دست يكديگر و با رعايت قانون مواسات، مشكلات و مسائل اقتصادى را حلّ كنند. در جامعۀ اسلامى، هيچ مسلمانى حق ندارد بگويد به من مربوط نيست!
همان گونه كه بيان شد، قرآن كريم هركس را به اندازۀ توانايى خود، مسئول مى داند و انسان در روز قيامت، به اندازه مسئوليّتش در برابر ديگران، بازخواست مى شود. به عبارت ديگر، دين اسلام به همان اندازه كه خودخواهى، خودمحورى و خودخورى را ناپسند و مذموم شمرده است، بر توجّه به خواسته ها و نيازهاى ديگران و رفع حوايج آنان، تأكيد مى كند و از مسلمانان مى خواهد به همان اندازه كه به فكر خود و خانوادۀ خويش هستند، به فكر ديگران و رفع مشكلات و نيازهاى آنان نيز باشند. حتّى اهتمام به انجام امور و برطرف كردن نيازهاى مسلمانان، يكى از شروط اسلام و دين دارى مسلمانان خوانده شده است:
«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلًا يُنَادِي يَا لَلْمُسْلِمِينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِم»(1)
1) . الكافى، ج 2، ص 164: «كسى كه بامداد برخيزد بى آنكه به فكر سروسامان دادن به كارهاى مسلمانان باشد، از آنها نيست. اگر كسى بشنود ديگرى كمك مى خواهد و به فرياد او نرسد، مسلمان نيست.»
در روايت ديگرى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
«مَا آمَنَ بِي مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ»(1)كسى كه شب، سير بخوابد امّا همسايه اش گرسنه باشد، به پيامبر ايمان نياورده است. معنى گرسنه بودن همسايه، تنها به نداشتن غذاى شب نيست، بلكه اگر انسان در هر مسأله اى كه ديگرى (اعمّ از فاميل، همسايه و...) نيازمند باشد، با وجود توانايى، از كمك به آنها دريغ كند، مشمول اين روايت مى شود.
بسيارى از مفاسد اخلاقى، ادارى، اجتماعى و اقتصادى، از بى توجّهى به خدمت به ديگران حاصل مى شود. وقتى افراد به فكر يكديگر نباشند يا براى مثال در اداره اى كم كارى، بى كارى و معطّل كردن بى مورد مراجعان، حاكم باشد، هم زمينۀ ناراحتى هاى اجتماعى افراد فراهم مى شود و هم درآمدها شبهه ناك مى گردد. رزق شبهه ناك يا خداى ناكرده حرام، آتش زير خاكسترى است كه پايه هاى ايمان و تقوا و شخصيّت فردى و اجتماعى را ويران مى كند.
در روايات آمده است كه بى توجّهى به رفع نيازها و خواسته هاى مردم و مؤمنين، موجب قطع ولايت الهى و برداشته شدن دست عنايت خداوند تعالى از سر انسان و زندگى او در دنيا و آخرت مى شود:
«مَنْ قَصَدَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِهِ مُسْتَجِيراً بِهِ فِي بَعْضِ أَحْوَالِهِ فَلَمْ
1) . الكافى، ج 2، ص 668: «كسى كه سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد، مسلمان نيست.»
يُجِرْهُ بَعْدَ أَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ فَقَدْ قَطَعَ وَلَايَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى»(1)واى به حال كسى كه نور خداوند متعال، در زندگى او نباشد. زندگى منهاى ولايت الهى، تحت لواى شيطان و توأم با سختى ها، تاريكى ها و مشكلات خواهد بود. به ديگر سخن، بى توجّهى به نيازهاى ديگران و سستى در رفع نيازهاى افراد و خدمت به ايشان، موجب شكسته شدن شخصيّتِ انسانىِ افراد در عالم ملكوت مى شود. بنابراين از جمله راه هاى برون رفت از مشكلات مادى و معنوى و از جمله راه هاى مراقبت از شخصيّت و عزّت انسانى، كمك به ديگران، خدمت به خلق خدا و ديگرگرايى است.
در زندگى اجتماعى و حيات دنيوى نيز، پيامدهاىِ منفىِ بى توجّهى به ديگران، به وضوح مشاهده مى شود. مثلاً آثار آن در ادارات و ساير مراكز خدماتى، چيزى جز افزايش مشكلات و ايجاد فساد ادارى و اجتماعى، نخواهد بود. همان گونه كه فردى به اداره يا مركزى مراجعه مى كند و كار او با بى توجّهى مسئول يا كارمندى حل نمى شود يا در پيچ وخم هاى بى مورد ادارى مى افتد، خود آن مسئول هم روزى گرفتار خواهد شد و به كيفر خود در همين دنيا خواهد رسيد و اين مسئله، به تجربه اثبات شده است.
1) . الكافى، ج 2، ص 368: «هر كسى كه يكى از برادران دينى اش براى رفع گرفتارى و مشكلى به سوى او پناهنده شود، امّا او در حالى كه مى تواند آن مشكل را حل كند، به وى رسيدگى نكند، ولايت خدا را از خود بريده است.»
در درس گفتارهاى پيشين، دربارۀ اقسام كار و اتباط آن با كسب شخصيّت وصيانت از آن، مطالبى بيان شد و گفتيم كه اقسام كارها بايد داراى شرايط و خصوصياتى باشند تا بتواند هم موجب عزّت و شخصيّت براى فرد باشد و هم مايۀ عزّت ملّى و جهانى جامعۀ ايشان گردد.
گاهى بى توجّهى در مسائل اقتصادى، موجب معضلاتى اجتماعى اقتصادى مى شود كه شخصيّت انسان را تحت الشعاع قرار مى دهد و مى تواند آن را خدشه دار كند. در اين درس گفتار به عنوان تكملۀ اقسام كار، به بيان برخى از معضلات اقتصادى اجتماعى مرتبط با شخصيّت اشاره مى شود و در اين ميان، معضل ربا كه هم مشكلى اجتماعى و اقتصادى است، به تفصيل و مستقلاً به بررسى گرفته مى شود.
در اقتصاد به ويژه اقتصاد توزيعى و تجارى، معضلات و موانع بسيارى مى تواند ايجاد شود و در راه رشد و اعتلاى اقتصادى يك ملّت، مانع تراشى نمايد. از آن ميان، سه معضلِ ناپسند و بسيار مهم هستند كه متأسّفانه امروزه در ميان جامعه رايج و فراگير شده است و فكرى هم براى رفع آن نمى شود. اين سه معضل علاوه بر اينكه اقتصاد را بيمار مى كند، ارتباط خاصّى نيز با شخصيّت و عزّت فردى و ملّى دارد و جامعه را دستخوش تغيير و دگرگونى مى سازد.
اين سه معضل عبارتند از: «1. تجمّل گرايى»، «2. موادّ مخدّر»، «3. رباخوارى».
ما در ادامۀ اين بحث، مقدارى دربارۀ اين سه معضل اقتصادى و اجتماعى، سخن خواهيم گفت.
يكى از اين سه معضل، موضوع «تجمّل گرايى» است. تجمّل گرايى به معناى مصرف گرا بودن در زندگى است كه باعث مى شود افراد شخصيّت و عزّت خود را در مصرف بيشتر و گرايش به تجمّلات و كالاهاى «لوكس» قلمداد كنند. بدين معنا كه هركسى مصرف بيشترى داشته باشد و بيش از سايرين ريخت وپاش كند، شخصيّت بيشترى در جامعه و بين افراد كسب كرده است! در حالى كه در اسلام، اين مسئله به شدّت مذمّت شده است.
زندگى گاهى حالت «ضرورى» دارد، گاهى «رفاهى» است كه از نظر اسلام خوب است، به اين معنا كه اسلام جلوى زندگى رفاهى را نگرفته است، ولى گاهى زندگى همراه با «تجمّل گرايى» و «مصرف گرايى» و «ريخت وپاش» است. اسلام با اين نوع از زندگى به شدّت مخالف است و قرآن كريم با تأكيد در سورۀ واقعه مى فرمايد:
(وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ، فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ، وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ، لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ، إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ، وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ) (1)
دست چپى ها در روز قيامت چقدر شومند و بايد زير دود و هرم جهنّم زندگى كنند تا حساب و كتاب همه انجام شود و بعد هم به جهنّم بروند، زيرا مسرف و مترف بوده اند.
1) . الواقعة، 41 تا 46: «و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ؟ در [ميان] باد گرم و آب داغ. و سايه اى از دود تار. نه خنك و نه خوش. اينان بودند كه پيش از اين نازپروردگان بودند. و بر گناه بزرگ پافشارى مى كردند.»
معضل دوّم كه گرچه با اقتصاد مرتبط است، امّا بيشتر جنبۀ فردى و اجتماعى دارد، اشاعۀ مواد مخدّر و ديگر موادّى است كه روح و روان و جسم آدمى را تحت تأثير قرار مى دهد. موادّى كه منابع مالى را نابود مى كند و نتيجۀ آن به جز ضررهاى فردى، «شكسته شدن ابهّت و عزّت افراد و جامعۀ ايشان» است.
ترويج موادّ مخدّر و مشابه آن، گناه بسيار بزرگى است و بسان گناه آدم كشى است. كسى كه بفروشد و كسى كه بسازد و كسى كه ترويج كند و كسى كه بكِشد و كسى كه مبتلا شود و آن كسى كه راضى به اين كارها باشد، همه در اين آدم كشى سهيم اند و عاقبت آن نيز مشخّص است:
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا) (1)
ريشۀ ترويج مواد مخدّر، غالباً صهيونيست ها هستند. آنها براى نابودى اقتصاد ملّت ها و نيروهاى فعّالِ جوامع، يعنى جوانان، اين مواد را به انحاء گوناگون، در كشورهاى مختلف، ترويج و توزيع مى كنند.
موادّ مخدّر، هم موجب نكبت و بدبختى براى خود فرد و خانوادۀ او مى شود و هم اقتصاد جامعۀ او را با مشكل مواجه مى كند. جوانى كه معتاد شود، نمى تواند موجبات عزّت ملّى را فراهم كند و نيرويى فعّال و مفيد، براى خود و خانواده و اجتماعش باشد.
1) . النساء، 93: «و هر كس عمداً مؤمنى را بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود.»
معضل اقتصادى - اجتماعى ديگرى كه در بسيارى از مواقع با تجمّل گرايى نيز ارتباط پيدا مى كند، موضوع «ربا و رباخوارى» است. چه بسا تجمّل گرايى فردى، منجر به رواج ربا در اجتماع مى شود. مثلاً كسى مى خواهد براى دخترش جهيزيه تهيه كند و چون با نگاه تجمّلى به مسئلۀ جهيزيه نگاه مى كند و چشم و هم چشمى دارد، لاجرم مجبور مى شود پول ربَوى بگيرد تا بتواند جهيزيۀ مفصّلى آماده كند! يا ديگرى مى خواهد الزاماً خانۀ مستقل داشته باشد و چون نمى تواند، مجبور است از اين طرف و آن طرف وام بگيرد و خانۀ محقّرى با وام بخرد؛ امّا كم كم نمى تواند اين وام را پس بدهد و رباى مضاعف براى او ايجاد مى شود و ربا روى ربا، ناگهان موجب ورشكستگى و بدهكارى هاى ديگرى مى شود و... مثال هاى اين نوع از گرفتارى ها، امروزه به وفور در جامعه مشاهده مى شود و وجود دارد.
بنابراين دوّمين معضل كه بايد مورد توجّه واقع شود، مسئلۀ فراگيرى و گسترش رباست كه گاهى ريشه در تجمّل گرايى افراد دارد و نابودگر اقتصاد و نيز شخصيّت و عزّت آنان است و گاهى از افزون طلبى و راحت طلبى عدّه اى از دنياگرايان نشأت مى گيرد.
گرچه بحث و بسط پيرامون مسئلۀ ربا، از موضوع معرفت نفس دور مى شود، امّا به دليل اهميّتى كه مسئلۀ ربا در تخريب اقتصادِ جوامع دارد و در حقيقت، شخصيّت و عزّت نفس اجتماعىِ افراد و ملّت ها را تحت تأثير قرار مى دهد، در ادامه با تفصيل بيشترى دربارۀ آن سخن مى گوييم.
قرآن كريم دربارۀ مسئلۀ ربا، بسيار داغ سخن گفته و موضع گرفته است. در اواخر سورۀ مبارك بقره، چند آيه دربارۀ ربا وجود دارد كه در قرآن كريم، كمتر پيدا مى شود كه راجع به خبائثى، اين چنين صحبت شده باشد.
در اين چند آيه، به برخى از آثار مادى و معنوى ربا و رباخوارى اشاره شده است:
اوّل: قرآن شريف دستور مى دهد كه ربا را واگذاريد، زيرا گناهش بزرگ است و مفاسد فراوانى دارد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِيَ مِنَ اَلرِّبٰا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ) (1)
سپس مى فرمايد گناه رباخوارى، به اندازۀ گناه اعلام جنگ با خداست:
(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ) (2)
كسى كه ربا مى خورد، همچون كسى است كه علناً در مقابل پروردگار عالم جبهه گيرى كند و به خداوند و پيامبر او بگويد مى خواهم با شما بجنگم! معلوم است اين كار تا چه ميزان خباثت و دنائت مى خواهد. در اين ظلم اقتصادى، فقط حسابِ ممنوع بودن و گناه كبيره بودن يا تأثيرات منفى آن بر اقتصاد جوامع نيست، بلكه سخن از «جنگ با خدا» شده است.
دوّم: جملۀ ديگرى كه قرآن كريم دربارۀ آثار ربا دارد كه آن را نيز با تأكيد خاصّى بيان مى كند، اين است كه مى فرمايد:
(اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ يَقُومُونَ إِلاّٰ كَمٰا يَقُومُ اَلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ اَلشَّيْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ) (1)
در روز قيامت، رباخوار با وضع عجيبى به صف محشر مى آيد؛ شكم او به اندازه اى بزرگ شده كه روى زمين كشيده مى شود و همچون افراد مست و ديوانه به صف محشر وارد مى شود و در آنجا رسواست. قرآن شريف با تأكيد به رباخواران خطاب كرده است كه مواظب باشيد اگر رباخوارى را ترك نكنيد، در روز قيامت مثل آدم ديوانه و مستى هستيد كه گاهى اين طرف مى افتد و گاهى آن طرف مى افتد و در بين همگان رسوا مى شود.
دليل اينكه در اين آيه فرموده رباخوار، ديوانه وار به صف محشر مى آيد، براى آن است كه در دنيا، اقتصادش ديوانه وار بوده است:
(ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا اَلْبَيْعُ مِثْلُ اَلرِّبٰا)
قرآن كريم در ادامه مى فرمايد:
(وَ أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَيْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا) (2)
به جاى آنكه معاملۀ صحيح انجام دهد، به نام اقتصاد و به نام مضاربه و امثال اينها رباخوارى كرده است.
سوّم: مسئلۀ ديگرى كه قرآن كريم دربارۀ ربا تذكّر داده است، تأثير ربا در اقتصاد است. قرآن شريف مى فرمايد:
(يَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ يُرْبِي اَلصَّدَقٰاتِ) (1)
ربا اقتصاد جامعه را فلج و بيمار مى كند و بالاخره مى رسد به آنجا كه همۀ اقتصاد يك ملّت را نابود مى كند. آنچه به اقتصاد سالم كمك مى كند، «قرض الحسنه» است و آنچه آن را ويران مى سازد، رباست.
نظير اين سه آيۀ شريف، روايات فراوانى از اهل بيت عليهم السلام وارد شده است و با شدّت هرچه تمام تر، به مقابله با اين معضل اقتصادى پرداخته است كه به جهت رعايت اختصار، از ذكر آنها خوددارى مى شود.(2)
مسئلۀ رواج ربا، مصيبت بزرگى در اقتصاد است و مايۀ بسيارى از فلاكت ها و بدبختى ها و ورشكستگى ها در اجتماع محسوب مى شود. ربا در مقابل قرض الحسنه قرار دارد و به همان اندازه كه قرض الحسنه براى جامعه و اقتصاد مفيد است و موجب حفظ شخصيّت و عزّت افراد مى شود، ربا براى جامعه و اقتصاد مضر است و موجب شكسته شدن شخصيّت افراد و پايمال شدن عزّت آنان مى گردد. با اين وجود، متأسّفانه امروزه قرض الحسنه كمرنگ شده و در مقابل، ربا شيوع فراوانى پيدا كرده است.
بسيارى از غربى ها و كشورهاى ديگر، على رغم همۀ مشكلات و مسائلى كه دارند و جداى از مفاسدى كه ريشه در اين جوامع دارد، امّا در اقتصاد خود و در بانك ها، نرخ سود يك درصد و كمتر دارند و اين مسئله واقعاً جاى تعجّب دارد. چرا در كشور اسلامى كه دين و مذهب او به شدّت از ربا و رباخواى نهى فرموده، بايد نرخ سود اينقدر بالا باشد، امّا در جهان غرب و أمثال آن ها، نرخ سود بسيار پايين باشد؟
گاهى ملاحظه مى شود كه برخى افراد براى تأمين هزينه ها و مخارج خود، اعمّ از مصارف روزانه يا مواردى همچون جهيزيه و خريد خانه و مانند اينها، به وام هايى با نرخ سود بالا رو مى آورند و مجبور مى شوند سود و ربا بپردازند و چون در بسيارى از مواقع از عهدۀ بازپرداخت وام ها و سود آن بر نمى آيند، گرفتار رباى مضاعف و سود روى سود مى شوند! چه بسيار خانواده هايى كه به خاطر اين وام ها ربوى مضاعف، از هم پاشيده اند و چه بسيار شخصيّت هايى كه به خاطر استفاده از وام ها يا ضمانت ها و درماندن در بازپرداخت، دچار بحران و مشكل شده اند. اين همان معناى آيۀ شريفه است كه مى فرمايد: (يَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ يُرْبِي اَلصَّدَقٰاتِ). خداوند زودتر زنگ خطر را زده و متذكّر شده است كه مراقب باشيد در اين دام گرفتار نشويد.
متأسّفانه امروزه نزول و ربا به اشكال مختلف و با اسم كارمزد و امثال آن، شيوع فراوانى يافته و از بانك ها به خيريه ها و قرض الحسنه ها نيز سرايت كرده است. به اسم بانك دارى بدون ربا و به اسم خيريه و قرض الحسنه و به عنوان جعاله و شركت و مصالحه و مانند اينها ربا مى دهند و ربا مى خورند و گاهى هم با «تقلّب در قانون» و «كلاه شرعى» ظاهر آن را اصلاح مى كنند، در حالى كه رباى آن ثابت است! همان كارى كه رباخوار انجام مى دهد، اين گونه بانك ها و قرض الحسنه ها و خيريه ها هم
مى كنند، الاّ اينكه رباخوار تقلّب نكرده و مى گويد ربا مى خورم، امّا او مى گويد من بيع و شراع انجام داده ام! اين كارها و حيله ها، زشت روى زشت است و تقلّب در قانون شمرده مى شود. اين معضلات واقعاً گريه دارد و كمرشكن است.
براى حلّ معضل ربا، بايد قرض الحسنه به معناى حقيقى احيا بشود. اگر قانون قرض الحسنه پياده شود، آنگاه قانون ربا را مى توان ملغى كرد. اگر قرض الحسنه در كار توزيعى و تجارت، شهرت پيدا نكند، كار توزيعى خودش مصيبتى براى جامعه مى شود و اين مصيبت براى اجتماع و افراد، خيلى بزرگ است.
حال ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اگر كسى واقعاً حدّاقل ها را هم ندارد و مثلاً كمترين جهيزيه را نيز نمى تواند براى فرزندش تهيه كند، بايد چه كند؟ راه چاره چيست؟ پاسخ آن روشن است: بايد قانون «مواسات» در جامعه گسترش يابد. قرآن شريف بر همگان واجب مى داند به كسانى كه ندارند، رسيدگى كنند. در جامعۀ اسلامى نبايد عذوبت يك بحران شود، در صورتى كه امروزه به يك مشكل اجتماعى تبديل شده است. اگر كسى جهيزيۀ دخترش را ندارد، هركه دارد و هرچه مى تواند، بايد به او كمك كند تا دختر او بتواند با جهيزيه اى كه آبرويش حفظ شود، به خانۀ شوهر برود. با عمل درست به قانون مواسات، هم عزّت نفس افراد حفظ مى شود و هم شخصيّت ايشان در جامعه خدشه دار نمى گردد.
بايد به پسرى كه به خاطر مشكلات مالى نمى تواند ازدواج كند، كمك كنند تا شرايط ازدواجش فراهم شود. هم خانواده و هم عموم افراد جامعه و هم دولت، همگى در اين زمينه مسئول هستند.
در روايات داريم كسى كه مى تواند به ديگران كمك كند ولى كمك نكند، اين شخص جهنّمى است؛ در روز قيامت او را در حالى به صف محشر مى آورند كه صورتش سياه شده، دست هايش را از پشت سر بسته اند و چشم هايش از ترس به گودى فرو رفته است و بعد خطاب مى شود اين فرد، خائن به خدا و خائن به پيغمبر و خائن به اسلام عزيز است:
«أَيُّمَا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ مِنْ عِنْدِ غَيْرِهِ أَقَامَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ مُزْرَقَّةً عَيْنَاهُ مَغْلُولَةً يَدَاهُ إِلَى عُنُقِهِ فَيُقَالُ هَذَا الْخَائِنُ الَّذِي خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ»(1)مُهر «خيانت» به اين شخص مى خورد، زيرا مى توانسته به مردم و جامعه خدمتى بكند، ولى نكرده است. مثلاً مى توانست جهيزيۀ دخترى را بدهد، امّا نداد يا مى توانست زمينه هاى ازدواج يك پسر عذب را فراهم كند، امّا چنين نكرد و باعث شد در اثر اين تجرّد، مفاسد گسترش يابد يا اينكه توانِ كمك مالى به خانواده اى را داشت، امّا اقدامى ننمود و اين كوتاهى، آن خانواده را مجبور كرد كه وام با نرخ سود بالا بگيرد و دچار ربا شود.
1) . الكافى، ج 2، ص 367: «هر مؤمنى كه مؤمن ديگرى را از چيزى كه بدان نيازمند است - و مى تواند نياز او را شخصاً يا توسّط ديگرى برآورده سازد - منع نمايد، خداوند در روز قيامت او را با صورتى سياه و چشمانى كبود، و در حالى كه دست هايش به گردن او بسته شده است، بر پا نگاه مى دارد، و آنگاه سروشى بانگ برمى آورد: اين (همان) جنايتكارى است كه به خدا و رسول او خيانت ورزيده است، آنگاه فرمان مى رسد كه او را به سوى آتش ببرند.»
اين گونه روايات، كم نيستند و مرحوم كلينى رحمه الله در كتاب شريف كافى، بيش از پنجاه روايت اينگونه نقل مى كند كه روايات صحيح السند و ظاهرالدلاله هستند؛(1)به اين ها قانون «مواسات» يعنى «قانون برادرى» مى گوييم. اينكه مشهور شده اين گونه روايات «اخلاقى» است، حرف كاملى نيست، بلكه علاوه بر اينكه اخلاق است، «حكم و فقه» نيز هست.
قرآن شريف مى فرمايد:
(وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ) (2)
كسانى كه پول و ثروت و امكانات در اختيار دارند، امّا آن را انفاق نمى كنند و با وجود خلأهاى فردى يا اجتماعى در جامعه، فقط به فكرِ خود و خانوادۀ خود هستند، مصداق همين آيه اند. استاد بزرگوار ما، علامه طباطبائى رحمه الله در الميزان مى فرمايد: معناى انفاق نكردن و كنزساختن اينست كه مردم احتياج فردى يا اجتماعى دارند، ولى او پول را براى «احتياجات احتمالى» خود و خانواده اش جمع مى كند و مصرف نمى كند؛ همين كه با وجود احتياج جامعه، مال را مصرف نمى كند، مصداق (يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ) است و همين كه پول را جمع مى كند و به ديگران نمى دهد، مصداق (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ) است.(3)
بعد قرآن شريف مى فرمايد در روز قيامت، اين پول هايى كه جمع شده و به صورت «كنز» درآمده است، آتش مى شود و آن را به بدن جمع كنندۀ آنها مى گذارند:
(يَوْمَ يُحْمىٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ) (1)
پول هاى داغ را به صورت و سينه و پشتش مى گذارند و مى گويند كه بچش! اين همان پول هايى است كه بايد به ديگران مى دادى و آن را در راه خدا انفاق مى كردى، امّا چنين نكردى.
آيۀ كنز را حتّى اگر حكم و مسئله و واجب شرعى ندانيم و بگوييم بيانى اخلاقى در قرآن است، دستورى اخلاقى است كه اگر به آن عمل نشود، نه تنها در دنيا آثار سوئى را در پى دارد، بلكه در قيامت هم، آثار و نتايج بسيار ناگوارى را براى انسان در بر خواهد داشت.
اگر قانون مواسات در جامعه پياده شود، بسيارى از اختلافات طبقاتى را ريشه كن مى كند و جامعه اى منهاى فقر پديد مى آورد. اگر جدّاً قرض الحسنه درست شود و با عنوان «كارمزد» و «كلاه شرعى» نخواهند در قانونِ قرض الحسنه «تقلّب» كنند، اين قانون مى تواند نه تنها مشكلات فردى را برطرف سازد، بلكه مى تواند اقتصاد يك ملّت را شكوفا كند.
1) . التوبة، 35: «روزى كه آن [گنجينه] ها را در آتش دوزخ بگدازند، و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ كنند [و گويند:] اين است آنچه براى خود اندوختيد، پس [كيفر] آنچه را مى اندوختيد بچشيد.»
اينكه در قرآن شريف، قرض الحسنه اين همه ثواب دارد و حتّى آن را «قرض به خدا» ناميده است:
(مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ) (1)
يا در روايات آمده هر قرض الحسنه هجده برابر ثواب دارد،(2)شايد به خاطر همين است كه هم اقتصاد جامعۀ اسلامى را شكوفا مى كند، هم احتياجات افراد برطرف مى شود و در عين حال، شخصيّت آنان محفوظ مى ماند. اگر به راستى قانون مواسات يا قانون برادرى درست شود، زندگى، منهاى فقر و تبعيض مى شود و اقتصاد سالم و عالى و إسلامى، در جامعه پياده مى گردد.
اسلام «علم اقتصاد» بيان نمى كند، يعنى به اقتصاد فرمولى و نوشتارى و عدد و رقم نمى پردازد، بلكه «مكتب اقتصادى» دارد.(3)اقتصاد اسلامى بيان مى كند كه ربا ممنوع است و مهم تر از آن اينكه در جامعۀ اسلامى بايد قرض الحسنه شهرت به سزايى پيدا كند و قانون مواسات به صورت عمومى شكل بگيرد.
اهل بيت عليه السلام در سيرۀ خود، هم قانون «مواسات» و هم قانون «مساوات» را داشتند.
1) . الحديد، 11: «كيست آن كس كه به خدا وامى نيكو دهد تا [نتيجه اش را] براى وى دوچندان گرداند و او را پاداشى خوش باشد؟»
2) . الكافى، ج 4، ص 10: «الصَّدَقَةُ بِعَشَرَةٍ وَ الْقَرْضُ بِثَمَانِيَةَ عَشَرَ - ثواب صدقه ده برابر، و ثواب قرض دادن، هجده برابر است.»
3) . مقايسه اى بين سيستم هاى اقتصادى، ج 1، ص 3: ««علم اقتصاد» بر آنچه با زندگى اقتصادى رابطه دارد با معيارهاى علمى و اصطلاحات ويژۀ خود مى نگرد، و روابط پديده هاى اقتصادى را روشن مى سازد، ولى «مكتب اقتصادى» براى تنظيم اقتصاد، قوانينى را كه متكى به عدالت باشد ارائه مى دهد.»
يعنى از خود به ديگران مى دادند، حتّى اگر خودشان استفاده نمى كردند يا بدان احتياج داشتند؛ مانند حضرت زهرا عليها السلام كه در شب عروسى، پيراهن عروسىِ خود را به فقير دادند و با پيراهن كهنه، به منزل شوهر آمدند.(1)
سورۀ مبارك «هل اتى» كه در شأن اهل بيت عليهم السلام نازل شده، راجع به همين قوانين آمده است كه آنها، روزه گرفتند و مايحتاجِ حدّاقلىِّ خود براى إفطار را نيز، در راه خدا به فقير و يتيم و اسير بخشيدند.
قرآن مى فرمايد كسى كه در زندگى او قانون مواسات نباشد، مسلمان نيست و خلاصه: «خودخورى و خودمحورى در اسلام ممنوع است.»
دربارۀ قانون مواسات، صدها آيه در قرآن كريم آمده است و مجموع روايات بيش از چند هزار روايت مى شود كه مرحوم شيخ كلينى رحمه الله، فقط در كافى، حدود پانصد روايت در اين باره نقل مى كند؛ و همۀ اين روايات، نشان مى دهد كه لازم است در زندگى انسان، توجّه ويژه اى به موضوع مواسات و ديگرگرايى وجود داشته باشد.
1) . نزهة المجالس، ج 2، ص 320.
فهرست آيات قرآن كريم
فهرست روايات
فهرست اشعار
فهرست اعلام
فهرست كتاب ها
فهرست منابع و مصادر
آيه صفحه
الفاتحه
(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ...) 6 37، 48
(صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ...) 7 37
البقرة
(وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ...) 30 79، 82
(أَ فَلا تَعْقِلُونَ) 44 165
(وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ)... 45 38، 40
(لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون) 73 164
(الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ) 82 159، 179، 180، 181
(وَ لا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ) 195 113
(لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُون) 219 164
(الَّذينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا...) 275 257
(يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِى الصَّدَقاتِ) 276 258، 259
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا...) 278 256
(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا...) 279 256
(فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَةٍ) 280 233
آل عمران
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ...) 110 39
(إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُون) 118 164
النساء
(وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا...) 9 245
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً...) 93 254
(وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ...) 141 156، 157
المائده
(قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ...) 15 و 16 63
(إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقين) 27 243
الانعام
(ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىءٍ) 38 36
(أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ) 50 165
(وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ...) 59 36
الأعراف
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللَّهِ...) 32 52
(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ...) 176 97
(وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ) 179 54، 68، 70، 96، 113، 166
الانفال
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ...) 22 68، 171
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ...) 60 158
التوبه
(وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ...) 34 262
(يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فى نارِ جَهَنَّمَ...) 35 263
(أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى...) 109 202
يونس
(أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ...) 62 46
الرعد
(يُضِلُّ مَنْ يَشاء) 27 42
(أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) 28 46
(الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ...) 29 182
الحجر
(فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ...) 29 22، 78، 98
(وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ) 99 198
النحل
(تِبْياناً لِكُلِّ شَىء) 89 36
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ...) 97 45، 179
الاسراء
(وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى آدَمَ) 70 90
(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ...) 85 23
مريم
(وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها...) 71 59
(إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا...) 96 141، 144، 201
المؤمنون
(ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ...) 14 20، 21، 25، 43، 48، 57، 60، 64، 75
النور
(فى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ...) 36 و 37 129
(كَسَرابٍ بِقيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً) 39 41، 42
(أَوْ كَظُلُماتٍ فى بَحْرٍ...) 40 40
الشعراء
(وَ إِنَّهُ لَتَنْزيلُ رَبِّ الْعالَمينَ، نَزَلَ بِهِ...) 192 تا 194 270
القصص
(وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ...) 77 172
العنكبوت
(أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا)... 2 و 3 222
لقمان
(وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ...) 18 122
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ...) 20 61، 77
الأحزاب
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ...) 21 186
(يا أَيُّهَا النَّبِى قُلْ لِأَزْواجِكَ...) 59 92، 111
(إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ...) 72 84
فاطر
(جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً...) 1 67
يس
(أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُون) 62 165
ص
(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ...) 72 تا 74 80
الزمر
(إِنَّ الْخاسِرينَ الَّذينَ خَسِرُوا...) 15 206
(فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ...) 17 و 18 165
فصّلت
(إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ...) 30 و 31 27، 28، 66، 201
الشورى
(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ...) 23 142
الذّاريات
(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ...) 56 197
النجم
(وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى) 39 178
الواقعه
(وَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ...) 41 تا 46 253
الحديد
(مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً...) 11 264
المجادله
(يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ) 11 151
الحشر
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ...) 9 238
الجمعه
(مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ...) 5 98
المنافقون
(وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ) 8 76
الطلاق
(وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ...) 2 و 3 62، 95
الملك
(وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ) 5 147
(وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ...) 10 69، 171
المعارج
(كانَ مِقْدارُهُ خَمْسينَ أَلْفَ سَنَةٍ) 4 58
المزمّل
(يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ، قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً) 1 و 2 145
المدثّر
(فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ، ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ) 19 و 20 35
عبس
(قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ) 17 34
الفجر
(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعى إِلى...) 27 و 28 90، 91
(فَادْخُلى فى عِبادى، وَ ادْخُلى جَنَّتى) 29 و 30 91
الشّمس
(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها، وَ قَدْ خابَ...) 9 و 10 169
الماعون
(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ...) 4 و 5 38
(وَ يَمْنَعُونَ الْماعُونَ) 7 246
حديث صفحه
«أَبْغَضُكُمْ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى كُلُّ نَئُومٍ وَ أَكُولٍ وَ شَرُوب» 187
«إِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ» 127، 128، 142
«إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّاسَ فِى صَعِيدٍ...» 210
«إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ لَا يَزُولُ الْعَبْدُ قَدَماً عَنْ قَدَمٍ...» 189
«الْإِسْلَامُ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَى عَلَيْه» 210
«الْإِيمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ» 29
«الصَّدَقَةُ بِعَشَرَةٍ وَ الْقَرْضُ بِثَمَانِيَةَ عَشَرَ» 233، 264
«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِى سَبِيلِ اللَّهِ» 180، 199
«الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِنِ اشْتَكَى شَيْئاً مِنْهُ...» 239
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ» 26، 67، 83
«الْوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ وَزِيرٌ سَبْعَ سِنِين» 190
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ...» 26، 67، 83
«إِنَّ أَهْلَ النَّارِ لَيَتَأَذَّوْنَ بِرِيحِ الْعَالِمِ التَّارِكِ لِعِلْمِه» 153
«إنَّ حُسن تَبَعّل إحْداكُنّ لِزَوجِهَا وَ طَلَبِهَا مَرضاتِه...» 110، 181
«إِنَّ رَجُلًا أَتَى أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ إِنِّى لَا أُحْسِنُ...» 106
«أَنَّ سَلْمَانَ قَالَ كَانَتْ فَاطِمَةُ عليها السلام جَالِسَةً قُدَّامَهَا رَحًى...» 185
«إِنَّ فِى الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤٍ فَوْقَ لُؤْلُؤٍ...» 26
«أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ» 83
«إِنَّ لِأَهْلِ النَّارِ صَرْخَةً مِنْ نَتْنِ فُرُوجِ الزُّنَاةِ» 153
«إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ...» 151، 153، 155، 159
«إِنَّهُ سَيَرْكَبُ السَّحَابَ وَ يَرْقَى فِى الْأَسْبَابِ أَسْبَابِ...» 43، 147
«أَنَّهُ لَمَّا كَانَ يَفْرُغُ مِنَ الْجِهَادِ يَتَفَرَّغُ لِتَعْلِيمِ النَّاسِ...» 183
«إِنِّى لَأَعْمَلُ فِى بَعْضِ ضِيَاعِى حَتَّى أَعْرَقَ...» 215
«أَوْلَادُهَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ وَ الْمُحَسِّنُ سَقَطَ...» 184
«أَيُّمَا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمَّا يَحْتَاجُ...» 261
«بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم يَمْشِى وَ أَنَا مَعَهُ إِذَا جَمَاعَةٌ فَقَالَ مَا هَذِهِ...» 54، 108
«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبعينَ سَنَة» 167
«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ» 167
«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ» 109، 180، 199
«دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى فَاطِمَةَ ع وَ عَلَيْهَا كِسَاءٌ...» 184
«رَأَى رَسُولُ اللَّهِ ص قَوْماً لَا يَزْرَعُونَ...» 215
«سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ» 244
«عِبَادَ اللَّهِ اللَّهَ اللَّهَ فِى أَعَزِّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَبِّهَا إِلَيْكُم» 118
«عَبْدى أطِعْنى أجْعَلْكَ مِثْلى: أنَا حَىٌّ لا أموتُ...» 82
«عَبْدِى خَلَقتُ الأشيَاء لِأجْلِكَ وَ خَلَقتكَ لِأجْلى» 77
«عَلَى أئِمّة الْحَقّ أنْ يَتَأسّوا بِاضعف رَعيّتِهِم حَالا فِى الأكلِ...» 51
«عَمَلُ الشَّيْطَانِ» 188
«عَمِيَتْ عَيْن لا تَراكَ» 47
«عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: كُنْتُ أَطُوفُ مَعَ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع...» 241
«عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَنَّهُ مَرَّ يَوْماً عَلَى قَوْمٍ...» 187
«فَإِذَا صَلَّيْتَ فَأَقْبِلْ بِقَلْبِكَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ...» 143
«فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِى الْعُقُولِ كَفَىءِ الظِّلِّ» 96، 173
«فَلَا يَعْلَمُ مَا دَاخَلَنِى مِنَ السُّرُورِ إِلَّا اللَّهُ بِإِكْفَائِى رَسُولُ اللَّهِ...» 183
«فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى فَانْتَهَى إِلَى الْحُجُبِ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ...» 61
«قَالَ عَلِى ع: دَخَلْتُ بِلَادَكُمْ بِأَشْمَالِى هَذِهِ وَ رَحْلَتِى...» 217
«قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ حِجَّةٍ مُتَقَبَّلَةٍ بِمَنَاسِكِهَا» 243
«قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ...» 242
«قِيلَ لِلصَّادِقِ ع صِفْ لَنَا الْمَوْتَ...» 56
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ إِذَا نَظَرَ الرَّجُلَ فَأَعْجَبَهُ قَالَ هَلْ لَهُ حِرْفَةٌ...» 187
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِى فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِى أَمِنَ مِنْ عَذَابِى» 134
«لَرَكْعَتَانِ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَى مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا» 48
«لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِئٍ مُؤْمِنٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ عِشْرِينَ...» 243
«لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ...» 33
«لَوْ جَاءَنِى الْمَوْتُ وَ أَنَا عَلَى هَذِهِ الْحَالِ...» 218
«لَيْسَ لِلْمَرْأَةِ خَطَرٌ لَا لِصَالِحَتِهِنَّ وَ لَا لِطَالِحَتِهِنَّ...» 112
«لَيْسَ مِنَّا مَنْ غَشَّنَا» 229
«مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَةِ أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ...» 52، 221
«مَا آمَنَ بِى مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ» 248
«ما رَاَيْتُ شَيْئاً اِلاّ وَ رَاَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَه» 47
«مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ 69
«مِدَادُ الْعُلَمَاءِ أفضَل مِن دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ» 210
«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ...» 247
«مَنْ أَهَانَ لِى وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِى بِالْمُحَارَبَةِ» 100
«مَنْ سَأَلَنَا أَعْطَيْنَاهُ وَ مَنِ اسْتَغْنَى أَغْنَاهُ اللَّهُ» 104
«مَنْ طَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ...» 241
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» 11
«مَنْ قَصَدَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِهِ مُسْتَجِيراً...» 248
«مَنْ كَانَ عَاقِلًا كَانَ لَهُ دِينٌ وَ مَنْ كَانَ لَهُ دِينٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ» 167
«مَن كَانَ لله كَانَ اللهُ لَهُ» 46
«مَنْ كَانَتْ هِمَّتُهُ مَا يَدْخُلُ بَطْنَهُ كَانَتْ قِيمَتُهُ مَا يَخْرُجُ مِنْهُ» 53
«مَنْ مَشَى فِى حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ يَطْلُبُ بِذَلِكَ مَا عِنْدَ اللَّهِ...» 242
«مَنْ وَجَدَ مَاءً وَ تُرَاباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللَّه» 219
«هَذِه يَدٌ لا تَمَسّهَا النّار» 216
«وَ إِذَا ارْتَفَعَتْ فِى غَيْرِ وَقْتِهَا بِغَيْرِ حُدُودِهَا...» 198
«وَ إِنْ عَرَضَ لَكَ إِبْلِيسُ لَعَنَهُ اللَّهُ بِأَنَّ لَكَ فَضْلًا...» 122
«وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِى بِوَرَعٍ...» 30
«و قد سأله ذعلب اليمانى فقال هل رأيت ربك...» 46
«وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ» 90، 101
«وَ لَكِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا أَحْكَمَهُ» 224
«وَ مَا تَمَّ عَقْلُ حَتَّى يَكُونَ فِيهِ خِصَالٌ شَتَّى...» 122
«وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَ مَعْرِفَتِك» 22
«يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا غَنِى لَا أَفْتَقِرُ أَطِعْنِى فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ غَنِيّاً...» 82
«يَا مُصَادِفُ! مُجَالَدَةُ السُّيُوفِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلَال» 232
«يَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَشَّرَ أَهْلَ الْعَقْلِ...» 165
وَ لَقَدْ وُلِّى النَّاسَ خَمْسَ سِنِينَ فَمَا وَضَعَ آجُرَّةً عَلَى آجُرَّةٍ وَ لَا لَبِنَةً...» 217
اشعار صفحه
بار ديگر از ملك قربان شوم *** آنچه اندر وهم نايد آن شوم
78
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
240
به صحرا بنگرم صحرا ته وينم *** به دريا بنگرم دريا ته وينم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان روى زيباى ته وينم
47
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگركه تا چه حدّ است مكان آدميّت
78
اعلام صفحه
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، پيامبر اكرم، پيامبر گرامى، رسول الله و... - 11، 33، 35، 36، 48، 56، 57، 61، 67، 93، 76، 100، 103، 104، 105، 108، 109، 110، 129، 130، 134، 141، 144، 145، 146، 151، 152، 153، 155، 157، 159، 163، 174، 175، 181، 183، 184، 185، 186، 187، 189، 215، 216، 223، 224، 233، 239، 246، 248، 256، 261
امام على عليه السلام، اميرالمؤمنين عليه السلام و... - 28، 29، 30، 33، 35، 46، 49، 50، 51، 52، 53، 55، 59، 64، 90، 96، 105، 117، 142، 145، 146، 161، 183، 184، 185، 187، 209، 212، 214، 216، 217، 219، 220
حضرت زهرا عليها السلام - 29، 57، 59، 110، 183، 184، 185، 265
امام حسن عليه السلام، امام دوّم - 127، 142، 143، 184
امام حسين عليه السلام، اباعبدالله - 47، 57، 94، 105، 130، 131، 132، 184، 192
امام سجّاد عليه السلام - 133، 192، 193
امام باقر عليه السلام - 129، 132، 217
امام صادق عليه السلام - 29، 56، 69، 106، 132، 154، 166، 167، 168، 188، 214، 230، 231، 232، 241، 242
امام كاظم عليه السلام - 93، 94، 130، 135، 164
امام رضا عليه السلام - 131، 132، 133، 134، 135
امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف - 57، 62، 92، 93، 94، 95، 146، 147، 211
آخوند كاشى رحمه الله - 67
آدم - 82، 90
حضرت اباالفضل عليه السلام - 53
ابان بن تغلب - 241، 242
ابوطالب عليه السلام - 51، 52، 61، 94، 221
ابن هشام - 157
ابن سعد - 157
امّ كلثوم عليها السلام - 184
شيخ انصارى رحمه الله - 182
انبياء، پيامبران و... - 31، 33، 34، 40، 119، 171، 174، 215
اهل بيت عليهم السلام، ائمّه، چهارده معصوم، عترت و... - 12، 13، 14، 19، 22، 23، 28، 29، 35، 36، 39، 43، 48، 49، 53، 54، 55، 56، 57، 64، 67، 90، 91، 92،
95، 96، 100، 101، 105، 106، 110، 122، 125، 126، 127، 128، 130، 131، 134، 140، 141، 142، 151، 157، 166، 174، 177، 183، 186، 190، 195، 197، 208، 209، 212، 214، 219، 220، 230، 234، 238، 258، 264، 265
آيت الله العظمى بروجردى رحمه الله - 107
بلعم باعور - 97
بنى اسرائيل - 168
بنى العبّاس - 130، 135
بنى اميّه - 131
بنى هاشم - 145
جبرئيل - 26، 27، 35، 61، 67، 83، 134، 144
جن، جنّيان - 70، 84، 113، 118، 166، 172، 197، 205
جُناده - 127، 142
امام خمينى، حضرت امام و... - 34، 36، 45، 63، 91، 92، 153، 154، 167، 170
مرحوم ديلمى رحمه الله - 25
ذعلب يمانى - 46
زُهْرى - 122
حضرت زينب عليها السلام - 53، 131، 132، 184، 192، 193
حاجى سبزوارى رحمه الله - 36
سعدى - 240
سلمان فارسى - 106، 107، 185
شمر - 131
شيخ الرئيس - 24، 173، 174
شيطان، ابليس - 47، 49، 80، 84، 95، 96، 97، 122، 154، 172، 188، 204، 205، 249، 257
صدرالمتألّهين رحمه الله، ملاصدرا - 11، 24، 47، 167، 173
صهيونيست - 254
علامه طباطبائى رحمه الله - 12، 80، 81، 109، 262
الطبرى - 146، 157
عقيل - 217
فضّه - 185
قتاده - 129
قريش - 145
قنفذ - 184
شيخ كلينى رحمه الله - 33، 166، 262، 265
مالك اشتر - 212
مأمون - 130، 135
محسن عليه السلام - 184
مريم - 142
مقام معظّم رهبرى - 220
مصادف - 231، 232
حاج آقا مصطفى رحمه الله - 45
معاويه - 51، 69، 131، 135
حضرت معصومه عليها السلام - 53
ملائكه - 22، 26، 27، 28، 29، 35، 59، 66، 67، 68، 78، 79، 80، 83، 168، 201، 202
خواجه نصيرالدين طوسى - 174
هارون - 130
هشام بن حكم - 164، 165
عنوان كتاب مؤلّف صفحه
ارشاد القلوب - مرحوم ديلمى رحمه الله 25
اسفار - صدرالمتألّهين رحمه الله 11
تاريخ طبرى - طبرى 146
سيرۀ حلبى - حلبى 146
شرح چهل حديث - امام خمينى 167، 170
شرح نهج البلاغه - ابن ابى الحديد 146
الشفاء (الهيات) - ابن سينا رحمه الله 174
طبقات - ابن سعد 146
الكافى - شيخ كلينى رحمه الله 33، 103، 166، 262، 265
مروج الذهب - مسعودى 146
مكاسب - شيخ انصارى رحمه الله 182
الميزان - علامه طباطبايى رحمه الله 12، 109، 262
نهج البلاغه - جمع آورى: سيّد رضى رحمه الله 46، 90، 117، 212
قرآن كريم
الإحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق.
إرشاد القلوب، ابو محمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.
أسد الغابة في معرفة الصحابة، عز الدين بن الأثير أبو الحسن على بن محمد الجزرى، بيروت، دار الفكر، 1409 ق.
الاسفار الاربعه (الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة)، محمد بن ابراهيم شيرازى مشهور به صدر المتألهين (ملاصدرا)، بيروت، دار احياء التراث، چاپ سوّم، 1981 م.
اشعار باباطاهر، باباطاهر عريان، [بى نا]، [بى تا]
الاضحويّه فى المعاد، ابو على حسين بن عبد الله بن سينا، معروف به شيخ الرئيس، تحقيق: حسن عاصى، تهران، شمس تبريزى، 1382 ش.
الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرة في السنة، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1367 ش.
الأمالي، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 ق.
الأمالي، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تهران، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ش.
انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، تحقيق: سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دار الفكر، 1417 ق.
أنيس المؤمنين، محمد بن اسحاق حموى، تهران، بنياد بعثت، 1363 ش.
بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصودعلى مجلسى، معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.
بصائر الدرجات، محمّد بن حسن بن فروخ صفار، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، الطبعة الثانية، 1404 ق.
تاريخ الأمم و الملوك (تاريخ الطبري)، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى، تحقيق محمّدأبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعة الثانية، 1387 ق.
تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على بن ثابت احمد بن مهدى معروف به خطيب بغدادى، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، 1417 ق.
تاريخ مدينة دمشق، ابو القاسم على بن حسن بن هبة اللّه شافعى دمشقى المعروف بابن عساكر، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الفكر، 1415 ق.
تأويل الآيات الظاهرة، سيد شرف الدين على حسينى استرآبادى، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1409 ق.
التبيان فى تفسير القرآن، ابى جعفر محمد بن حسن معروف به شيخ طوسى، بيروت، دار احياء التراث العربى، [بى تا].
تذكرة الخواص، سبط ابن جوزى، يوسف ابن حسام الدين قز اوغلى بن عبد الله تركى، قم، منشورات الشريف الرضى، 1418 ق.
تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، عبد الواحد بن محمد تميمى آمدى، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1366 ش.
تفسير مقاتل بن سليمان، مقاتل بن سليمان بلخى، بيروت، دار إحياء التراث، 1423 ق.
تفسير العياشي (كتاب التفسير)، محمد بن مسعود بن محمد بن عياشى، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تهران، چاپخانه علميه تهران، 1380 ق.
تفسير القرآن العظيم، اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى معروف به ابن كثير، بيروت، منشورات محمدعلى بيضون، دار الكتب العلمية، 1419 ق.
تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، قم، انتشارات بيدار، چاپ دوّم، 1366 ش.
تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.
تفسير المحيط الأعظم و البحر الخضم، سيد حيدر آملى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، چاپ سوّم، 1422 ق.
تفسير المراغى، احمد بن مصطفى مراغى، بيروت، داراحياء التراث العربى، [بى تا].
تفسير جوامع الجامع، فضل بن حسن الطبرسى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران و مديريت حوزه علميه قم، 1377 ش.
تفسير روح البيان، اسماعيل حقى بروسوى، بيروت، دارالفكر - بيروت، [بى تا].
تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، نظام الدين حسن بن محمد نيشابورى، بيروت، دار الكتب العلميه، 1416 ق.
تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1409 ق.
تلخيص المحصل، الخواجة نصير الدين الطوسى، بيروت، انتشارات دار الاضواء، چاپ دوم، 1405 ق.
تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورام)، أبو الحسين ورام بن أبى فراس، بيروت، دار التعارف و دار الصعب، [بى تا].
تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 ق.
جامع الأخبار، تاج الدين محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، الطبعة الثانية، 1363 ش.
الجعفريّات (الأشعثيّات)، ابو على محمد بن محمد بن اشعث كوفى، تهران، مكتبة نينوى الحديثة، [بى تا].
الجواهر السنيّة في الاحاديث القدسيّه، محمد بن الحسن بن على بن الحسين الحرالعاملى، تهران، انتشارات دهقان، چاپ سوّم، 1380 ش.
الخرائج و الجرائح، سعيد بن هبة الله، قطب الدين راوندى، قم، مؤسسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، چاپ اوّل، 1409 ق.
خلاصة المنهج، ملا فتح الله كاشانى، تهران، انتشارات اسلاميه، 1373 ش.
الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين عبد الرحمن السيوطى، قم، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى، 1404 ق.
دلائل الإمامة، ابوجعفر محمّد بن جرير بن رستم طبرى آملى مازندرانى قم، دار الذخائر للمطبوعات، [بى تا].
روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، ابو الثناء سيد محمود شهاب الدين بن صلاح الدين آلوسى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ق.
زاد المسير فى علم التفسير، ابوالفرج عبدالرحمن بن على ابن جوزى، بيروت، دار الكتاب العربى، 1422 ق.
زبدة التفاسير، ملا فتح الله كاشانى، قم، بنياد معارف اسلامى، 1423 ق.
زينب الكبرى، الشيخ جعفر النقدى، بيروت، دار جواد الائمّه، 1432 ق.
سنن الدار قطنى، ابو الحسن على بن عمر دار قُطنى، بيروت، دارالمعرفة، [بى تا].
السنن الكبرى، ابى بكر أحمد بن الحسين بن على البيهقى، بيروت، دارالفكر، [بى تا].
سير و سلوك؛ مقدّمه، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ سوّم، 1389 ش.
السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، على بن برهان الدين الحلبى الشافعى، دار المعرفة، بيروت 1400 ق.
السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام الحميرى المعافرى، تحقيق مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، [بى تا].
شرح اصول كافى (ملا صدرا)، محمد بن ابراهيم شيرازى معروف به صدر المتألهين (ملاصدرا)، تصحيح: محمد خواجوى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1383 ش.
شرح الاسماء الحسني، ملا هادى السبزوارى، قم، منشورات مكتبة بصيرتى. [بى تا].
شرح چهل حديث، روح الله الموسوى الخمينى، تهران، مؤسّسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1383 ش.
شرح نهج البلاغة، ابوحامد عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد المعتزلى، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، 1404 ق.
الشفاء (الالهيات)، ابو على حسين بن عبد الله بن سينا، معروف به شيخ الرئيس، قم، انتشارات مكتبة آية الله المرعشى، 1404 ق.
الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكية، محمد بن ابراهيم شيرازى مشهور به صدر المتألهين (ملاصدرا)، تصحيح و تعليق: سيد جلال الدين آشتيانى، مشهد، المركز الجامعى للنشر، چاپ دوّم، 1360 ش.
الطبقات الكبرى، محمّد بن سعد بن منيع الهاشمى البصرى، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 ق.
طبقات المحدثين بأصبهان، عبد الله بن حبان، تحقيق: عبد الغفور عبد الحق، حسين البلوشى، بيروت، مؤسسة الرسالة، الطبعة الثانية، 1412 ق.
عدة الداعي و نجاح الساعي، جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلى، قم، دار الكتاب الإسلامى، الطبعة الأولى، 1407 ق.
عشر قصائد و اشعار، ابو على حسين بن عبد الله بن سينا، معروف به شيخ الرئيس، قم، مكتبة آية الله المرعشى، چاپ دوّم، 1405 ق.
علل الشّرائع، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات مكتبة الداورى، [بى تا].
علم اليقين في أصول الدين، ملا محسن فيض كاشانى، قم، انتشارات بيدار، 1418 ق.
عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآيات و الاخبار و الاقوال (احوال الزّهرا عليها السلام)، شيخ عبدالله بن نور الله بحرانى اصفهانى، تحقيق: مدرسه امام مهدى (عج)، قم، مكتبة الزّهراء عليها السلام، 1405 ق.
عيون أخبار الرّضا عليه السلام، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: سيدمهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 ق.
كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.
كفاية الأثر في النص على الأئمة الاثنى عشر عليهم السلام، ابو القاسم على بن محمّد بن على خزاز قمى رازى، تحقيق: سيد عبداللطيف حسينى كوه كمرى، قم، انتشارات بيدار، 1401 ق.
كليّات سعدى، مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازى، تهران، [بى تا].
الكافي، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ش.
الكامل في التاريخ، عزّالدين أبوالحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير، بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385 ق.
كتاب الانصاف، ابو على حسين بن عبد الله بن سينا، معروف به شيخ الرئيس، كويت، وكالة المطبوعات، چاپ دوّم، 1978 م.
كلمات مكنونه من علوم اهل الحكمة و المعرفة، ملا محسن فيض كاشانى، تهران، نشر فراهانى، چاپ دوّم، 1360 ش.
گلستان سعدى، مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازى، تهران.
مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى، تهران، [بى تا]
مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوّم، 1372 ش.
المحاسن، ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد برقى، قم، دارالكتب الإسلامية، چاپ دوّم، 1371 ق.
مروج الذهب و معادن الجوهر، أبو الحسن على بن الحسين بن على المسعودى، تحقيق: اسعد داغر، قم، دار الهجرة، الطبعة الثانية، 1409 ق.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى مشهور به محدث نورى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1408 ق.
مسند أحمد بن حنبل، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيبانى، تحقيق: عبدالله محمّد الدرويش، بيروت، دارالفكر، الطبعة الثانية، 1414 ق.
مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، رجب بن محمد بن رجب الحافظ، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1422 ق.
مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ابوالفضل، على بن حسن بن فضل بن حسن طبرسى، نجف اشرف، انتشارات كتابخانه حيدريه، چاپ دوّم، 1385 ق.
مصباح الشريعة، منسوب بالامام جعفر بن محمد الصّادق عليه السلام، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1400 ق.
معاني الأخبار، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1361 ش.
معرفت نفس، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام، 1394 ش.
مفاتيح الغيب) تفسير كبير (، ابوعبدالله محمد بن عمر معروف به فخرالدين رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ سوّم، 1420 ق.
مقايسه اى بين سيستم هاى اقتصادى، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، قم: مؤسسه در راه حق، [بى تا].
مكارم الأخلاق، رضى الدين حسن ابن الفضل الطبرسى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
من لا يحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثالثة، 1413 ق.
مناقب آل أبي طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، تحقيق: شيخ محمّد حسين دانش آشتيانى و سيّد هاشم رسولى محلّاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.
الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1417 ق.
نزهة المجالس و منتخب النفائس، عبد الرحمن بن عبد السلام بن عبد الرحمن بن عثمان الصفورى الشافعى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1419 ق.
نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].