معرفت نفس جلد 4

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : م‍ظاه‍ری‌، ح‍س‍ی‍ن‌، ‏‫۱۳۱۲ -‏‬

‏عنوان و نام پديدآور : معرفت نفس [کتاب]/ مظاهری.

‏مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)‏‫، ‏‫۱۳۹۴‏-‬‬

‏مشخصات ظاهری : ‏‫7ج.‬: جدول.

‏فروست : مجموعه آثار حضرت آیه الله‌‌العظمی مظاهری مدظله؛ ۴۳،۴۴‏‫، ۴۶‬، ۴۸، ۴۹، ۵۰‏‫، ۵۱‬. ا خلاق؛ ‏‫۱۸‬، ۱۹‏‫،۲۰‬‏‫، ۲۱‬، ۲۲، ۲۳‏‫، ۲۴‬

‏شابک : ‏‫دوره‬‏‫‬‭978-964-2985-50-0:‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۱۲۰۰۰۰ریال‬‬‬‬‬‮‮‮‮‏‫: ج.۱، شومیز‬‏‫‬‭978-964-2985-51-7 :‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۱۳۰۰۰۰ریال‬‏‫: ج.۱، گالینگور‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫ج.۲‬‏‫‬‭978-964-2985-52-4:‬‬‬‮‮ ؛ ‏‫۹۰۰۰۰ ریال‬‏‫: ‏‫ج.۳‬‬‏‫‭978-964-2985-54-8 :‬ ؛ ‏‫ج.۴‬‏‫‭978-964-2985-56-2 :‬ ؛ ‏‫ج.۵‬‏‫‭978-964-2985-57-9 :‬ ؛ ‏‫ج.۶‬‏‫‭978-964-2985-58-6 :‬ ؛ ‏‫ج.۷‬‏‫‭978-964-2985-59-3 :‬

‏وضعیت فهرست نویسی : فاپا

‏يادداشت : ج.۲و ۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۵ (چاپ اول: ۱۳۹۶) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۶ - ۷(چاپ اول: ۱۳۹۷) (فیپا).

‏يادداشت : ج.۲و۳ (چاپ دوم: ۱۴۰۳).

‏یادداشت : کتابنامه.

‏یادداشت : نمایه.

‏موضوع : نفس

‏موضوع : نفس -- جنبه های مذهبی -- اسلام

‏رده بندی کنگره : ‏‫‬‭BP۲۱۶/۵‏‫‬‭/م۶۴م۶ ۱۳۹۴

‏رده بندی دیویی : ‏‫‬‭۲۹۷/۴۲‬

‏شماره کتابشناسی ملی : ۴۰۰۱۰۵۰

تنظیم متن میثم حیدری

اشاره

سرشناسه: مظاهرى، حسين، 1312 -

عنوان و نام پديدآور: معرفت نفس / مظاهرى.

مشخّصات نشر: اصفهان: مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا عليها السلام، -

مشخصات ظاهرى: ج.: جدول.

فروست: مجموعه آثار؛ و 44 و 46 و 48. اخلاق؛ و 19 و 20 و 21.

شابك: دوره: 0-50-2985-964-978؛

ج. 1::7-51-2985-964-978

ج. 2::4-52-2985-964-978

ج. 3::8-54-2985-964-978

ج. 4::2-56-2985-964-978 وضعيت فهرست نويسى: فاپا.

يادداشت: ج. 2-4 (چاپ اوّل: 1395) (فيپا).

يادداشت: كتابنامه.

يادداشت: نمايه.

موضوع: نفس

موضوع: نفس - جنبه هاى مذهبى - اسلام

رده بندى ديويى: /

رده بندى كنگره: 6 1394 م 64 م/ 216/5 BP

شماره كتابشناسى ملّى:

معرفت نفس

جلد چهارم: «جبر و تفويض و اختيار»، «قضا و قدر»

حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»

ناشر: مؤسسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام

نوبت چاپ: اوّل / 1397

ليتوگرافى: سپاس

شمارگان: 1000 نسخه

قيمت (جلد مقوايى): 130000 ريال

قيمت (جلد سخت): 140000 ريال

شابك دوره: 0-50-2985-964-978

شابك جلد 1:7-51-2985-964-978

شابك جلد 2:4-52-2985-964-978

شابك جلد 3:8-54-2985-964-978

شابك جلد 4:2-56-2985-964-978

با قدردانى از همكارانى كه در توليد و نشر اين اثر نقش داشته اند:

حروف نگارى: خانم پورى

آماده سازى اوّليۀ متن: آقاى سيّد مجيد شريفى

تحقيق و تدوين: آقاى مختار رنجكش

طراحى جلد: آقاى حامد مغرورى

پيگيرى چاپ: آقاى محسن ربيعى

مراكز توزيع:

دفتر اصفهان:

كدپستى: 99581-81486 / تلفن: 34493671-031

دفتر قم:

كدپستى: 17365-37156 / تلفن: 37743595-025

آدرس اينترنتى: zahra.ir - www.al

فهرست مطالب

كلام آغازين 13

بخش چهارم: جبر، تفويض، اختيار

فصل اوّل: انتخاب گرى انسان

درس گفتار چهل ودوّم: پاداش و كيفر در ازاى افعال اختيارى 21

اعمال مختلفِ انسان 22

اعمال غيرارادى 22

اعمال ارادى 23

فهم عمومى از مسئلۀ اختيار 25

جبر در اختيار 26

درس گفتار چهل وسوّم: نقش اختيار و انتخاب در زندگى انسان 29

انسان موجودى انتخاب گر 30

نقش پيامبران درونى و برونى در انتخاب انسان 32

قدرت انتخاب، امانتى الهى 35

ممنوعيّت توقّف در زندگى انسان 37

نوع استفاده از اختيار و تأثير آن در عاقبت انسان 39

درس گفتار چهل وچهارم: نگرش هاى گوناگون به مسئلۀ اختيار انسان 43

ديدگاه هاى مذاهب اسلامى در مسئلۀ اختيار 44

اعتقاد به جبر يا تفويض، برخلافِ عقل و حكمت 47

نيروى انتخاب انسان، نعمتى مانند ساير نعمت ها 48

نگرش شيعه به نعمت اختيار 50

درس گفتار چهل وپنجم: ارتباط بين اختيار انسان و اعتقاد به توحيد افعالى 55

لزوم كسب توحيد افعالى 56

جمع بين اختيار و توحيد افعالى 57

نسبت افعال به خداوند و انسان 60 تأمّلى بر آيات سورۀ كهف 62

پاسخ به يك شبهه 64

درس گفتار چهل وششم: آيا انسان شقىّ بالفطره است يا سعيد بالفطره‌؟ 67

اقوال مختلف در سعادت يا شقاوت فطرى انسان 68

نگاهى ديگر به مسئلۀ سعادت و شقاوت انسان 71

ساختار متفاوتِ خلقتِ انسان در نظام هستى 71

تكامل انسان 73

قول چهارم در سعادت يا شقاوت انسان 75

فصل دوّم: قوانين مؤثّر در انتخاب انسان

درس گفتار چهل وهفتم: أثر قانون وراثت در انتخاب انسان 79

تأثير قانون وراثت 80

مراقبت انسان از نقش خود در وراثت 81

نمونه اى از تأثير مثبت وراثت 85

درس گفتار چهل وهشتم: نقش دوست در انتخاب انسان (1) 89

انسان موجودى اجتماعى 90

حسرت و ندامت انسان در اثر دوستى هاى غلط 92

پناه بردن به خداوند از شرّ دوستِ بد 95

درس گفتار چهل ونهم: نقش دوست در انتخاب انسان (2) 99

نهى قرآن كريم از دوستى هاى غلط 100

نمونه هايى از تأثير دوست بد، در انتخاب 102

الف) عاقبت شوم نجاشىِ شاعر 103

ب) عاقبت مراوده با نمّام و سخن چين 105

ج) سرنوشت همسر و فرزند حضرت نوح عليه السلام 107

درس گفتار پنجاهم: تأثير محيط، در انتخاب انسان (1) 111

قاعدۀ تعرّب پس از هجرت 112

لزوم اصلاح در محيطهاى دانشگاهى 115

تأثيرگذارى پيامبراكرم صلى الله عليه وآله وسلم بر محيط جامعه 118

درس گفتار پنجاه ويكم: تأثير محيط، در انتخاب انسان (2) 121

تأثيرات محيطى بر مشخّصات ظاهرى و باطنى 122

مراقبت از تأثيرات ظاهرى و باطنى محيط 124

تأثير همسايه 127

درس گفتار پنجاه ودوّم: تأثير تغذيه، در انتخاب انسان (1) 131

اهميّت مسئلۀ تغذيه 132

آثار غذاى حرام 133

تأكيدات دينى بر كسبِ رزق حلال 136

اهتمام حضرات معصومين عليهم السلام به كسب رزق حلال 137

درس گفتار پنجاه وسوّم: تأثير تغذيه، در انتخاب انسان (2) 141

مراقبت از حقّ‌النّاس در زندگى 142

وضعيّت نابسامان فعلى در كسب وكارها 146

انواع حقّ‌النّاس 148

مصاديقى از توجّه به مسئلۀ حقّ‌النّاس 149

الف) امام صادق عليه السلام و توجّه ويژه به حقّ‌النّاس 150

ب) آيت الله سيّد احمد خوانسارى رحمه الله و مسئلۀ حقّ‌النّاس 150

ج) ترس از باقى ماندن ذرّات مال شبهه ناك 152

د) فرار از حقّ‌النّاس 152

درس گفتار پنجاه وچهارم: تأثير قانون تلاش و كوشش، در انتخاب انسان 155

تلاش و فعّاليّت براى دنيا و آخرت 156

تأكيد آموزه هاى دينى بر پرهيز از سستى و بى كارى 158

اقتصاد مقاومتى، نيازمند كار و تلاش 160

معناى عمل صالح در قرآن كريم 162

درس گفتار پنجاه وپنجم: تأثير قانون تربيت، در انتخاب انسان (1) 165

اهميّت قانون تربيت 166

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم معلّم انسان ها 168

تربيت در محيط خانواده 170

درس گفتار پنجاه وششم: تأثير قانون تربيت، در انتخاب انسان (2) 173

غريزۀ علم يابى و يادگيرى در كودكان 174

مراقبت ويژۀ والدين از رفتارهاى خود در برابر نوزاد 177

زمينه سازى براى سعادت فرزند با تربيت صحيح 178

عواقب بى توجّهى به مسئلۀ تربيت 178

مصداقى تاريخى از تأثير تربيت 180

فصل سوّم: طلب و ارادۀ انسان

درس گفتار پنجاه وهفتم: تحليلى بر مسئلۀ طلب و اراده 185

ارتباط طلب و اراده 186

اراده، امرى درونى؛ طلب، امرى خارجى 188

ابداع نفس 191

درس گفتار پنجاه وهشتم: تقويت ارادۀ انسان 193

ارادۀ انسان، عامل موفقيّت 194

راهكارها و عوامل تقويت إراده 195

1.

استفاده و به كارگيرىِ نيروى اراده 196

2.

هدف دارى در زندگى 196

3.

اميدوارى و پرهيز از يأس و نااميدى 198

4.

تقيّد به ظواهر شرع 198

5.

تهجّد و نماز شب 199

6.

سعى و تلاش 199

7.

توكّل بر خداوند 200

8.

طمأنينه و آرامش 200

9.

تأمّل در سرنوشت انسان ها در تاريخ 201

10.

صبر و بردبارى 201

11.

ذكر و ياد خدا 201

12.

تلقين به نفس 202

آثار و فوايد تقويت اراده 203

1.

ثبات قدم 203

2.

نزديك شدن به مرزهاى عصمت و پاكى 204

3.

جلب توفيقات مضاعف الهى 205

ارادۀ انسان و ارادۀ خداوند 206

بخش پنجم: قضا و قدر

فصل اوّل: فهم مسئلۀ قضا و قدر

درس گفتار پنجاه ونهم: پرهيز از ورود به جزئيّاتِ مسئلۀ قضا و قدر 213

معناى قضا و قدر 214

نظام اتَمّ 215

فرونرفتن در مسئلۀ قضا و قدر و اكتفا به كليّات 216

فهم قضا و قدر با استفاده از برهانى لمّى 219

جهل انسان به حكمت الهى 224

تسليم شدن در برابر مقدّرات الهى 228

درس گفتار شصتم: رضايت از قضا و قدر الهى 233

كسبِ مقام تسليم و رضا 234

جايگاهِ رفيعِ انسان در مقام تسليم و رضا 236

لزوم شكرگزارى و پرهيز از ناشكرى 239

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اسوۀ صبر و شكر و رضا 242

فصل دوّم: اقسام قضا و قدر

درس گفتار شصت ويكم: انواع قضا و قدر 247

تقديرهاى الهى 248

آثار قضا و قدر حتمى 250

سرنوشت انسان به دست خود انسان 252

قضا و قدر تعليقى در قرآن كريم 253

الف) قضا و قدر فردى 253

ب) قضا و قدر اجتماعى 256

درس گفتار شصت ودوّم: قضا و قدر غيرحتمى (تعليقى) 261

چگونگى تعيين سرنوشت انسان 262

معناى ضلالت الهى 264

گواهى تاريخى 268

آثار اعمال 270

تمسّك به شانس و طالع، راهى براى اقناع نفس 272

درس گفتار شصت وسوّم: برخى از عوامل مؤثّر بر قضا و قدر 275

عوامل سرنوشت ساز 276

1.

تقوا 277

2.

توبه و استغفار 279

3.

دعا 282

4. خدمت به خلق 286

الف) تقدّم ديگران بر خود 288

ب) انفاق و قانون مواسات 291

ج) صلۀ رحم 292

فهرست ها

فهرست آيات قرآن كريم 299

فهرست روايات 309

فهرست اشعار 313

فهرست اعلام 317

فهرست كتاب ها 323

منابع و مصادر 325

كلام آغازين

«معرفت نفس» به معناى «خودشناسى»، «خودجويى» و «خوديابى»، از جمله موضوعات بسيار مهمّى است كه در نوع نگرش انسان به عالم هستى و نيز سرنوشت او، كاملاً تأثيرگذار است.

معرفت و شناخت نفس، شاهراهى است كه به معرفت خداى سبحان منتهى مى شود و لذا فريقين در روايات خود، از قول پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم نقل كرده اند كه هركس خود را بشناسد، خدا را شناخته است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»(1)

دربارۀ معرفت نفس، از ابعاد گوناگون كتاب هاى متعدّدى تأليف شده است. فلاسفه اعمّ از مشائيون و اشراقيون و صدرايى ها، در اين موضوع، به شكل مفصّل سخن گفته اند؛ مثلاً صدرالمتألّهين رحمه الله در كتاب ارجمند اسفار، به تببين و تشريح اين موضوع پرداخته است.


1) . مصباح الشّريعه، ص 13؛ بحارالانوار، ج 2، ص 32؛ تفسير كبير (فخر رازى)، ج 1، ص 91 و...

مفسّران قرآن كريم نيز در اين باره، بسيار صحبت كرده اند؛ چنان كه علامه طباطبايى رحمه الله در تفسير شريف الميزان، به تناسب، مسائل مختلفى را دربارۀ معرفة النّفس از جهات قرآنى و فلسفى و عرفانى، بيان داشته است.

استاد بزرگوار و مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى» نيز با توجّه به اهميّت موضوع، به اين بحث پرداخته اند، منتهى نگاه ايشان به موضوع، بيشتر جنبۀ اخلاقى و از جهتى، جنبۀ قرآنى و روايى دارد؛ لذا بررسى هاى ايشان در موضوع معرفت نفس در اين كتاب را بايد نوعى شناخت نفس از نگاه قرآن و عترت عليهم السلام خواند. نگاهى كه همچون ساير آثار معظّم له، با رنگ اخلاق آميخته است.

بيان معظّم له در اين كتاب بسيار روان و به دور از اصطلاحات پيچيده و فنّى بوده و مطالب فلسفى نيز به صورتى سليس و در قالبى اخلاقى مطرح شده است. انتظار مى رود اين نوع نگاه به موضوع معرفت نفس و خودشناسى، گامى مثبت در مسير ارتقاى معنوى خوانندگان، بالأخص نسل تكامل خواه جوان، باشد.

لازم به ذكر است كه به منظور حفظ اسلوبِ بيان و نيز دسته بندى هاى معظّم له، مطالب كتاب حاضر، حتّى الامكان طبق بيانات ايشان در درس گفتارها و با همان سبك تنظيم شده است؛ از اينرو امكان تكرار برخى از مطالب يا بيان هاى گوناگون، وجود دارد.

مجموعۀ حاضر، حاصل دروس اخلاقى معظّم له در ماه مبارك رمضان 1435 و 1436 قمرى (سال 1393 و 1394 شمسى) و نيز در شب هاى جمعۀ طول اين دو سال در مسجد حكيم اصفهان است كه پيش از اين، جلد اوّل و دوّم و سوّم از آن منتشر شده است.

جلد اوّل اين مجموعه، مشتمل بر موضوعات مرتبط با روح، نفس و جسم انسان، مانند دو بُعدى بودن انسان، خصوصيات روحى و جسمى انسان، تكامل روح و جسم، يارى دهندگان ابعاد وجودى انسان و... بود. جلد دوّم با موضوع كلّى «هدف از خلقت انسان»، عرضه شد كه در آن، چهار هدف از اهداف خلقت انسان كه عبارت بودند از:

«نيل به مقام وصول و شهود»، «دستيابى به بهشت جاودان»، «ارتقاء به مقام عبوديّت و بندگى» و «صعود به مقام آدميّت»، مطرح گرديد. در جلد سوّم، به تبيين برخى از راهكارهاى تهذيب نفس از ديدگاه قرآن كريم، با محوريّت دستورالعمل مطرح در سورۀ مبارك معارج، پرداخته شد كه انسان مى تواند با پايبندى به آن، به مقام آدميّت كه از مهم ترين اهداف خلقت اوست، دست يابد.

اينك جلد چهارم از اين مجموعه، به دو موضوع مهم و بحث برانگيز در زندگى انسان، يعنى «جبر و تفويض و اختيار» و «قضا و قدر» اختصاص دارد.

موضوع اختيار انسان و تقديرهاى زندگى او، از ديرباز در سطوح مختلف اجتماعى مطرح بوده است و از عوام مردم تا شاعران و انديشه وران و پس از آن متكلّمان و فلاسفه، هر كدام به نوعى متعرّض اين مسائل شده اند و هر گروه نيز متناسب با سليقۀ خود، نتايجى به دست آورده اند كه همگى حول سه محور «جبر»، «تفويض» و «امر بين امرين» قرار مى گيرد. جايگاه متكلّمان شيعى در اين موضوع، طرد جبر و تفويض است كه با اعتقاد به «اختيار» انسان، نظريۀ «امر بين امرين» را آيات قرآن كريم و از روايات معصومين عليهم السلام اخذ كرده و آن را تشريح نموده اند.

به دليل اهميّت موضوع و تأثير نگرش انسان به اين مسائل در زندگى، در ادامۀ مباحث معرفت نفس، مسئلۀ حاضر با نگاهى اخلاقى، طى بيست و دو درس گفتار بررسى و تبيين شده است.

در بخش اوّل كتاب كه مشتمل بر سه فصل است، به موضوع مهمّ «جبر و تفويض» و «اختيار انسان» پرداخته مى شود. فصل اوّل، به بحث دربارۀ اختيار انسان طى پنج درس گفتار تعلّق يافته و ضمن اثبات اختيار انسان، نظريۀ «امر بين امرين» كه در مقابل جبر و تفويض قرار دارد، تشريح گرديده است. در فصل دوّم از اين بخش، به عوامل تأثيرگذار بر اختيار انسان كه عبارتند از: «وراثت»، «معاشرت»، «محيط»، «تغذيه»، «كار و تلاش» و

«تربيت»، طى ده درس گفتار اشاره شده است. فصل سوّم اين بخش نيز طى دو گفتار، اشاره اى گذرا به موضوعات «طلب و اراده» و «تقويت ارادۀ انسان» دارد. البته لازم به ذكر است كه اصلِ بحثِ طلب و اراده، از اختلاف فكرى دو گروهِ معتزله و اشاعره نشأت گرفته، ولى به جهت ارتباط اين مسئله با جبر و تفويض، رئوس آن از ديدگاه شيعه، به اختصار تبيين مى گردد.

بخش دوّم كتاب در دو فصل، به موضوع چالش برانگيز «قضا و قدر» اختصاص يافته است. در اين بخش موضوعاتى همچون «معنا و مفهوم قضا و قدر، نظام اتمّ آفرينش، پرهيز از ورود به جزئيّات مسائل قضا و قدر، معناى هدايت و ضلالت الهى، لزوم شكرگزارى در همۀ حالات، مقام رضايت و تسليم در مقدّرات الهى، انواع تقديرها، مقدّرات فردى و اجتماعى از منظر قرآن كريم، نقش انسان در سرنوشت و تقدير خود، عوامل مؤثّر بر قضا و قدر و...» طى پنج درس گفتار، مطرح شده است.

در پايان از همۀ عزيزانى كه در آماده سازى و انتشار اين اثر ارزشمند نقش آفرينى كرده اند، تشكّر و قدردانى نموده و از خداوند متعال، توفيق خودشناسى را كه گامى در جهت خداشناسى است، مسئلت مى كنيم.

«انّه وليّ الهداية و التّوفيق»

مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام

بخش چهارم: جبر، تفويض، اختيار

اشاره

فصل اوّل: انتخاب گرى در انسان

فصل دوّم: عوامل مؤثّر در انتخاب انسان

فصل سوّم: طلب و اراده

فصل اوّل انتخاب گرى در انسان

اشاره

درس گفتار چهل و دوّم: پاداش و كيفر در ازاى افعال اختيارى

اشاره

پس از آنكه در مجلّدات قبلى از مجموعۀ معرفت نفس، دربارۀ «روح و جسم انسان» و «اهداف خلقت انسان در نظام آفرينش» و «راه كارهاى رسيدن به مقام آدميّت» مطالبى بيان گرديد، اينك در ادامۀ شناخت نفس انسان، دربارۀ يكى از بزرگ ترين نعمت هاى الهى به بشريّت، يعنى نعمت «انتخاب و اختيار»، سخن مى گوييم كه آدمى با استفاده از آن، مى تواند استكمال بيابد.

مسئلۀ اختيار، جايگاه ويژه اى در مباحث معرفت نفس دارد و از اينرو يكى از فصول مهم و تاحدّى مشكل آن به شمار مى رود. در اين بحث ها سعى شده كه مباحث مربوط به اختيار و انتخاب و همچنين «جبر و تفويض» و «قضا و قدر» را در قالب مباحث اخلاقى و به صورت روان مطرح كنيم تا فهم آن براى همگان آسان گردد.

اعمال مختلفِ انسان
اشاره

اعمال و أفعال انسان، در حالت هاى گوناگونى صورت مى پذيرد. در يك نگاه كلّى، بايد گفت: اعمال انسان يا به صورت «غيرارادى» است يا به شكل «ارادى».

اعمال غيرارادى

اعمال غيرارادى، اعمالى هستند كه در حالت هاى غيرعادى به وقوع مى پيوندند؛ يعنى در حالتى كه آدمى بيش از يك راه، پيشِ روى خود ندارد. در اين قِسم از كارها، اصلًا و ابداً هيچ اختيار و اراده اى وجود ندارد. به عنوان مثال، كسى كه لرزش دست دارد هيچ يك از تصوّر، تصديق، شوق، اراده و سنجش مصالح و مفاسد، در كار او نيست و در عين اينكه لرزش دست او، يك فعل اوست، امّا اراده اى در آن وجود ندارد. استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبائى رحمه الله مثال مى زدند به اينكه اگر دست و پاى كسى را بگيرند و او را از جايى بيرون بيندازند، اين فرد از

محلّ مورد نظر بيرون رفته، امّا اختيار و تصوّر و تصديق و شوق و اراده اى در آن كار نداشته است؛ در حقيقت نمى خواسته برود، امّا او را بيرون انداخته اند.

اعمال ارادى

قِسم ديگر اعمالِ انسان، اعمال ارادى است كه خود به سه دسته تقسيم مى شود:

الف) ارادى - اكراهى: اگر فعل و عمل در حالت غيرعادى رخ دهد، يعنى راه ها محدود باشد و عامل اين محدوديت انسان باشد، به آن، فعلِ «ارادى - اكراهى» مى گويند. در اين قسم از افعال و كردار انسان، تصوّر، تصديق، شوق و اراده وجود دارد، حتّى فكر و انديشه دربارۀ مفسده و حُسن عمل نيز هست؛ امّا مبادى آن، مبادى اكراه است. مانند آنكه كسى اسلحه را به طرف ديگرى بگيرد و اجباراً از او انجام كارى را بخواهد. اين كار، تصوّر و تصديق و شوق و اراده را داراست، امّا پيش از آن، در همۀ اينها جبر خوابيده است؛ به اين حالت «اكراه» مى گويند و آن شخص را «مكره» مى نامند.

ب) ارادى - اضطرارى: اگر فعل و عمل در حالت غيرعادى رخ دهد، يعنى راه هاى انجام فعل، محدود شود، ولى عامل اين محدوديت، طبيعت باشد نه انسان، به آن، فعلِ «ارادى - اضطرارى» مى گويند؛ مانند آنكه كسى يك لحظه متوجّه شود كه سقف در حال فروريختن است و با سرعت از زير آن بيرون بدود. اين حالت را «اضطرار» مى نامند و آن فرد را «مضطر» مى گويند.

ج) ارادى - اختيارى: قسم سوّم از اعمال، اين است كه انسان با تصوّر و تصديق و شوق و اراده، كارى را در حالت عادى انجام دهد؛ يعنى در حالتى كه راه هاى پيش روى او محدود نيستند. به عنوان مثال، وقتى كسى در جلسه اى نشسته است، پس از

اتمام بحث، با خود مى انديشد كه ادامۀ حضور او چه فايده اى دارد و مى تواند از آنجا بيرون برود؛ لذا با شوق و اراده، از آنجا خارج مى شود. به اين فرد «مختار» مى گويند.

به عبارت ديگر، همۀ أفعال اختيارىِ ما، «ارادى» هستند؛ امّا هر فعل ارادى، اختيارى نيست؛ چنان كه در مثال هر چند حالت، خروج از مكان وجود دارد؛ امّا يكى «بدون اراده»، يكى «مضطر»، يكى «مكره» و يكى «مختار» بود. ثواب و عقابى كه در آموزه هاى دينى براى انسان مطرح شده است، مربوط به قسم آخر است. در اقسام ديگر، هيچ ثواب و عقابى وجود ندارد؛ زيرا اساساً مؤاخذه و سؤال جايگاهى ندارد و نمى توان از كسى كه او را به اجبار بيرون انداخته اند، سؤال كرد يا كسى كه با زور اسلحه، كارى را انجام داده، مستحق تنبيه يا تشويق دانست؛ امّا كسى كه در قسم آخر (ارادى - اختيارى) از او سخن گفته شد كه با تصوّر و تصديق و شوق و أراده و در حالت عادى از محلّى بيرون رفته است، مى تواند مورد سؤال و بازخواست قرار گيرد. اگر بيرون رفتنش بر اساس عقل و شرع بود، به او آفرين مى گويند و ثواب مى برد، امّا اگر فعل ناصوابى بوده و خلاف عقل و شرع مرتكب شده است، عقاب و مؤاخذه دارد.

آنچه از اختيار انسان و دايرۀ انتخاب او، پس از اين بحث مى شود، بحث در دايرۀ قسم سوّم از اعمال ارادى است كه عقل و وجدان، به خوبى آن را مى يابد و مى پذيرد.(1)


1) . لازم به ذكر است كه در اين مجموعه مباحث، دو واژۀ «اختيار» و «انتخاب»، به صورت واژگان «مترادف» در نظر گرفته شده است و الاً از نگاه دقّى و فلسفى، بين آنها تفاوت هايى وجود دارد.

فهم عمومى از مسئلۀ اختيار

فهم اين چند قِسم از اعمال انسان، امرى «وجدانى و درونى» است و اگر كسى منكر وجود اصلِ اختيار شود، يا از عقل بهره اى ندارد يا دنبال مقاصد ديگرى است و الّا به تعبير مثنوى:

اين كه فردا اين كنم يا آن كنم *** اين دليل اختيارست اى صنم(1)

انسان صرفاً با استفاده از عقل عرفى، بدون آنكه بخواهد دلايل و براهين فلسفى يا كلامى را بخواند و بداند و از عقلِ دقّى بهره بگيرد، مى يابد كه در زندگى «مختار» است. معمولاً دلايل و استدلال هاى مخالف اختيار، چيزى جز بازى با فهم و شعور انسانى، نيست.

مثنوى مى گويد شخصى براى دزدى به باغى رفته بود. وقتى صاحب باغ او را گرفت، دزد مى گفت: من مال خدا هستم و اين دست و پايم هم مال خداست و اين باغ هم مال خداست و خدا هم مرا به اينجا آورده است. صاحب باغ، فرد زرنگى بود. دزد را به درختى بست و با چوب شروع به كتك زدن دزد كرد. دزد مى گفت چرا مرا مى زنى‌؟ صاحب باغ گفت: چوب و عقل و دست و زدن مال خداست، بنابر اين من نمى زنم و اين خواست خداست!

گفت از چوب خدا اين بنده اش *** مى زند بر پشت ديگر بنده خوش

چوب حق و پشت و پهلو آن او *** من غلام و آلت فرمان او(2)

سخن هر دو، جز به سُخره گرفتن مسئلۀ اختيار نيست و الاّ عقل سليم مى يابد كه هر


1) . مثنوى معنوى، دفتر پنجم، بخش 131.

2) . همان، دفتر پنجم، بخش 133.

كدام اراده و اختيار دارند. گاهى فلاسفه مى گويند جواب سوفسطايى در إصرار او بر مسئلۀ جبر، اين است كه آتش را كف دست وى بگذارند و آن وقت اصرار كند كه انسان مختار نيست.

اگر كسى به وجود اختيار اقرار كند يا آن را به ظاهر منكر شود، فرقى ندارد و هر انسانى، در وجدان خود، اين اختيار را مى يابد؛ چنان كه عقاب و ثواب در برابر اين عمل اختيارى را مى يابد. عقل مى يابد كه استحقاق عقوبت يا مثوبت، مربوط به اختيار است و الاً اگر بخواهند در قيامت كسى را كه در ازاى عملى كه براى آن مجبور و مضطر يا مكره بوده، مؤاخذه كنند، اصلاً عقلايى نيست. اينكه انسان اراده و اختيارى نداشته باشد و بعد هم خداوند در قيامت بخواهد او را مؤاخذه كند، مسلّماً قبيح است و عقل سليمِ عرفى آن را نمى پسندد، چه برسد به اينكه بخواهد اين كار را به خداوند «حكيم» نسبت دهد.

بنابر اين، فهم اين مسائل، الزاماً به عقل دقّى و فلسفى نيازى ندارد و عقل عرفى نيز به خوبى درك مى كند كه انسان اختيار دارد و با استفاده از اين اختيار، سرنوشت خود را، خودش تعيين مى كند.

جبر در اختيار

در نظام خلقت، همۀ كارها و عوامل، مربوط به پروردگار متعال است، امّا «اختيار و انتخاب» به انسان مربوط مى شود؛ البته بايد توجّه داشت كه اين امتياز انسان، نعمتى مانند ساير نعمت هاست كه خداوند به انسان داده است؛ بنابر اين بايد گفت: «اختيار انسان هم جبرى است» و مانند آنكه انسان بايد جبراً تنفّس كند و جبراً بايد

خون در رگ هاى او جريان داشته باشد، بايد «بالجبر» هم «مختار» باشد. اگر اختيار را از انسان بگيرند، نمى تواند فعلى را كه موجب كمال او شود، به جا بياورد.

به ديگر سخن، فعل انسان متوقّف بر عوامل و سلسله علل گوناگونى، اعمّ از مادى يا معنوى است كه از آن جمله: تصوّر و علم به فايده و تصديق فائده و شوق مؤكّد و ارادۀ درونى اوست؛ اگر اين اراده و اختيار را از بين سلسله علل حذف كنيم، مانند آن است كه نعمت گردش خون را از بين سلسله علل حيات انسان، حذف كنيم، در اين صورت فعل اختيارى - كه در صورت وقوع، انسان را مستحقّ عقوبت يا مثوبت مى كند - نمى تواند در خارج موجود شود و لذا داشتن اختيار، «جبراً» براى انسان لازم است.

اينكه گفته مى شود «انسان مختار است» بدين معناست كه نفياً يا اثباتاً، فعل به دست اوست و براى وقوع افعال خود، بايد نعمت اختيار را نيز در كنار ساير نعمت ها دارا باشد؛ امّا در عين حال، نبايد فراموش كند كه نيرو و انرژى و ديگر امكانات انجام آن فعل، حتّى أراده و اختيار و انتخاب فعل، از جانب خداست:

«بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ»

حول و قوّۀ الهى، يعنى رفع موانع و ايجاد مقتضيات، براى آنكه فعلى از طرف انسان انجام بشود.

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‌» يعنى علل و أسباب أفعال، مانند عقل، شعور، سلامتى، زمان، محيط، جريان خون در بدن و... همگى نعمت هايى از جانب خداوند سبحان است و قابل احصا و شمارش هم نيست:

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا)(1)

انسان بايد متوجّه باشد كه خود او نيز «مِلك» خداست؛ نه تنها نعمت هاى ظاهرى و باطنى كه براى انجام فعلى لازم است، از جانب خداست، بلكه تصوّر و تصديق و شوق مؤكّد و ارادۀ درونى انسان نيز مالِ خداست.


1) . ابراهيم، 34: «و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، نمى توانيد آن را به شمار درآوريد.»

درس گفتار چهل و سوّم: نقش اختيار و انتخاب در زندگى انسان

اشاره

در درس گفتار قبلى بيان شد كه اعمال انسان، معمولاً از سه حالت خارج نيست: اجبارى، اكراهى، اختيارى. آن اعمالى كه انسان را مستحق ثواب يا عقاب مى كند و نيز موجبات كمال يا سقوط انسانى رافراهم مى سازد، اعمال اختيارى اوست.

عقل سليم، مختار بودن انسان را تصديق و درك مى كند و مى يابد كه نعمت بزرگ اختيار، نعمتى مانند ساير نعمت هاى الهى براى انسان است؛ بنابر اين اصل داشتن اختيار، جبرى است.

بسيارى از عنايت هاى الهى از جمله ارسال رسولان، نيز در راستاى اختيار انسان و دليل بر آن است و الا بدون اختيار، بعثت پيامبران بيهوده مى بود و خداوند حكيم منزّه از آن است كه فعل عبثى را مرتكب شود.

در ادامۀ بحث، به اهميّت، نشانه ها و پيامدهاى استفاده از اختيار در زندگى انسان مى پردازيم.

انسان موجودى انتخاب گر

آدمى در زندگى خود، حقّ انتخاب دارد و به تناسب آن انتخاب، استكمال مى يابد. انتخاب گرى كه منجر به تكامل مى شود، مختصّ به انسان است و از منظر قرآن كريم، حتّى مجرّدات و ملائكه نيز چنين ويژگى اى ندارند. قرآن دربارۀ ملائكه مى فرمايد:

(لاٰ يَعْصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ‌)(1)

قدرت انتخاب در ملائكه نيست و آنها وظيفه هايى به دوش دارند كه صددرصد به آن وظايف عمل مى كنند.

در حيوانات و موجودات مادى هم قدرت انتخاب به معناى آنچه براى انسان است،


1) . التحريم، 6: «از آنچه خدا به آنان (ملائكه) دستور داده، سرپيچى نمى كنند و آنچه را كه مأمورند انجام مى دهند.»

وجود ندارد. بعضى از حيوان ها، از علم غريزى ويژه اى برخوردارند و چنان در كار خود، دقيق و خاص عمل مى كنند كه دانشمندان دربارۀ زندگى آنها، كتاب ها نوشته اند. موجوداتى نظير مورچه و زنبور عسل و موريانه، به صورت دسته جمعى زندگى مى كنند و مثلاً از نظر خانه سازى و جمع آورىِ نيازهاى خود، چنان خاص و دقيق عمل مى كنند كه بُهت و حيرت دانشمندان و متخصصين علوم زيستى را بر انگيخته اند. هنوز عقل بشرى، در درك بسيارى از مسائل زندگى اين موجودات كوچك، متحيّر است و بسيارى از رازها و اسرار زندگى آنها را نمى داند. در بررسى زندگى اين موجوات، دانشمندان مسلمان و غيرمسلمان، ايرانى و خارجى، كتاب هاى خوبى نگاشته اند و مطالعۀ اين نوع از كتاب ها، براى همگان، به ويژه جوانان، مفيد خواهد بود، زيرا مطالعۀ اين آثار، هم دستاوردهاى اعتقادى به دنبال دارد و هم در اخلاق فردى و اجتماعى كاربرد خواهد داشت.

خلاصه آنكه بعضى از حيوان ها، علم ها و توانايى هاى عجيب و غريبى دارند كه به آن «علم غريزى» مى گويند، امّا با اين وجود، انتخاب و پى آن استكمال، ندارند. مثلاً موريانه يك ميليون سال قبل، همان گونه زندگى مى كرده كه الان زندگى مى كند. اين قدرت و توانايى كه از «كوخ» شروع كند و به «كاخ» برسد، مختصّ به انسان است. زنبور عسل از نظر تغذيه، فوق العاده دقّت و توجّه دارد، اما در تغذيۀ خود، استكمال ندارد. ميليون ها سال قبل، اين زنبور عسل يا مورچه كار فوق العاده دقيقى داشته اند و الان هم بدون ذرّه اى استكمال و ترقّى، همان كار را مى كنند. اگر انسان ها صدمه اى به مورچه ها و زنبور عسل ها و موريانه ها نزنند، خودشان استغنا پيدا مى كنند و مى توانند زندگى رفاهى داشته باشند، امّا يك نكته در زندگىِ خارق العادۀ آنها هست و آن اينكه آنها در طول حيات خود، «توقّف»

دارند. حيوان ها استكمال ندارند و چون قدرت انتخاب ندارند، فقط با علم غريزى خاص، در همۀ دوران و زمان ها، به صورت يكسانى زندگى مى كنند.

به عبارت ديگر، «تعليم و تعلّم» و نيروى «انتخاب» كه منجر به «استكمال» مى شود، به انسان اختصاص دارد. انسان اگر براى رفع مايحتاج خود، در صحرا و كوه قرار گيرد، كاخ مى سازد. در ميان موجودات، اين انسان است كه براى رفع احتياجات مادى، علمى به نام اقتصاد درست مى كند و براى آن نه يك قاعده و قانون علمى، بلكه كتاب ها مى نويسد و دانشگاه ها مى سازد و آن تبديل به يك نهاد اجتماعى مى كند. انسان است كه مى تواند در فهم علوم دينى از صفر شروع كند، امّا چنان پيش برود كه در علم دين، متخصّص بشود؛ انسان است كه براى نوع زندگى خويش، برنامه ريزى مى كند و هر روز شيوۀ آن را ارتقاء و تعالى مى بخشد. اگر انسان خودش را نابود نكند و اگر تمدّنِ بدونِ اخلاق او، تمدّن فعلى اش را نابود نسازد، به مراتب عالى دست مى يابد؛ لذا به طور خلاصه بايد گفت: انتخابى كه منجر به «سعادت» يا «شقاوت» مى شود، مخصوص انسان هاست.

نقش پيامبران درونى و برونى در انتخاب انسان

انسان حيات خود را از صفر شروع مى كند و به قول صدرالمتألهين رحمه الله، وقتى به دنيا مى آيد، صرفاً يك موجود زندۀ بالفعل و به تعبير منطقى و فلسفى يك حيوان بالفعل است،(1)امّا بالقوّه، يعنى با انتخاب درست و تعليم و تعلّم، مى تواند به يك «انسانِ كامل» تبديل شود.


1) . الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعه، ج 8، ص 136.

پروردگار عالم براى هدايت انسان و براى اينكه وى بتواند در راه صحيح گام بردارد و انتخاب درستى داشته باشد، در درون و برون او، پيامبرانى قرار داده است. سه پيامبر درونى كه در وجود انسان، قرار گرفته عبارتند از: «فطرت»، «عقل» و «وجدان اخلاقى». اين سه پيامبر درونى، موجبات كمال و سعادت انسان را فراهم مى كنند و اگر كسى از آنها حرف شنوى داشته باشد، به جايى مى رسد كه به جُز خدا نبيند و به جُز خدا نداند.(1)

علاوه بر پيامبران درونى، صد و بيست و چهار هزار پيامبر در برون هستند و هر پيغمبرى نيز اوصيايى داشته و علاوه بر آنها، هزاران مبلّغ و راهنما نيز براى كمك به انسان، تلاش نموده اند. قرآن شريف دربارۀ همۀ آنها مى فرمايد:

(اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اَللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللّٰهَ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً)(2)

پيامبر خاتم صلى الله عليه وآله وسلم از جملۀ انبياى بيرونى هستند كه دوازده وصى نيز داشته اند. همچنان كه خود رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اشرف انبياء و پيامبران بودند، اوصياى ايشان نيز در ميان همۀ اوصياء، برترند و ارزش و منزلت آنان از دنيا و آخرت و آنچه در آنها وجود دارد، برتر است. دين اسلام به عنوان دينى جهانى، به اين تعداد از رسولان الهى اكتفا نكرده و علاوه بر ايشان، بر جايگاه عالمان و مبلّغان دينى نيز تأكيد ورزيده است.


1) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 31 تا 95.

2) . الأحزاب، 39: «همان كسانى كه پيام هاى خدا را ابلاغ مى كنند و از او مى ترسند و از هيچ كس جز خدا بيم ندارند. و خدا براى حسابرسى كفايت مى كند.»

تأكيد قرآن شريف بر جايگاه دانشمندان دينى به اندازه اى است كه در آيۀ شريف:

(اَلَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسٰالاٰتِ اَللّٰهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لاٰ يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اَللّٰهَ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً)، آنان را تالى تلو پيامبران و اوصيا قرار داده است. در روايات نيز به اندازه اى بر منزلت عالمان دين سفارش شده كه براى نگاه كردن به صورت آنان(1)و بلكه نگاه به در خانۀ آنان(2)و نشست و برخاست با آنان، ثواب هاى فراوانى تعيين شده است.(3)

با اين توضيح، اگر از زمان حضرت آدم عليه السلام تا روز قيامت را در نظر بگيريم، هزاران هزار مبلّغ و عالم دين پيدا شده و مى شود و همۀ آنان، به حكم پيامبران برونى اند براى اينكه دست انسان را بگيرند و در انتخاب درست، به انسان كمك كنند. انسان را در راه مستقيم قرار داده و آنها را از انحراف نجات دهند. به عبارت ديگر، كمك كنند تا انسان به سعادت برسد و از شقاوت برهد.

وجود اين پيامبرهاى برونى از زمان حضرت آدم عليه السلام تا روز قيامت، از الطاف بزرگ خداست كه در راه «هدايت تشريعى» و «هدايت تكوينى» و «هدايت عنائيه» به انسان كمك مى كنند؛(4)امّا مسئله و نكتۀ مهم اينجاست كه همۀ آنها، در اصل،


1) . النوادر (للراوندى)، ص 11: «النَّظَرُ فِى وَجْهِ الْعَالِمِ حُبّاً لَهُ عِبَادَةٌ‌.»

2) . عدّة الداعى، ص 75: «وَ جَعَلَ النَّظَرَ إِلَى وَجْهِ الْعَالِمِ عِبَادَةً بَلْ وَ إِلَى بَابِ الْعَالِمِ عِبَادَةً‌.»

3) . ارشادالقلوب، ج 1، ص 165: «جُلُوسُ سَاعَةٍ عِنْدَ الْعُلَمَاءِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ لَا يُعْصَى اللَّهُ فِيهَا طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ النَّظَرُ إِلَى الْعَالِمِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِنِ اعْتِكَافِ سَنَةٍ فِى الْبَيْتِ الْحَرَامِ وَ زِيَارَةُ الْعُلَمَاءِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِنْ سَبْعِينَ حَجَّةً وَ عُمْرَةً وَ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِينَ طَوَافاً حَوْلَ الْبَيْتِ وَ رَفَعَ اللَّهُ لَهُ سَبْعِينَ دَرَجَةً وَ يَكْتُبُ لَهُ بِكُلِّ حَرْفٍ حَجَّةً مَقْبُولَةً وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الرَّحْمَةَ وَ شَهِدَتِ الْمَلَائِكَةُ لَهُ بِأَنَّهُ قَدْ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة.»

4) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 144 تا 147.

راه را مى نمايانند و دعوت مى كنند؛ امّا انتخاب و اختيار يك مسير، بر عهدۀ خود انسان نهاده شده است:

(إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً)(1)

خداوند متعال به انسان مى فرمايد هدايت از جانب ماست، امّا انتخاب مسير از طرف شماست. پيامبرهاى درون، پيامبرهاى برون، مبلّغ ها و ساير هدايت كنندگان، همه از جانب خداوند سبحان براى راهنمايى و هدايت انسان آمده اند، امّا انتخابِ راه به انسان واگذار شده است. اين انسان است كه بايد با گزينش هاى خود، بهشتى يا جهنّمى شود. انسان با (إِمّٰا شٰاكِراً) به مرتبه اى مى رسد كه بهشت براى او كوچك است و با (إِمّٰا كَفُوراً)، به گودالى از گودال هاى جهنّم مى رسد كه بايد در آن جهنّم، با غُل و زنجيرهايى كه خود تهيه كرده است، بسوزد.

قدرت انتخاب، امانتى الهى

سعادت يا شقاوت انسان در دنيا و آخرت، مرهون اراده و انتخاب اوست. انسان اين توانايى را دارد كه با استفاده از نيروى انتخاب خويش، بهشتى شود يا راه جهنّم را برگزيند. اين خصوصيّت و اين انتخاب، مختصّ به انسان است:

(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)(2)


1) . الانسان، 3: «ما راه را بدو نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار.»

2) . الأحزاب، 72: «ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و [لى] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود.»

قرآن شريف مى فرمايد كه ما امانت خود رابه عالم عرضه كرديم؛ عالم وجود نتوانست اين امانت را بپذيرد، زيرا لياقت و استعداد نداشت، امّا انسان آن را پذيرفت، زيرا استعداد و لياقت آن را داشت. قرآن كريم در ادامه مى فرمايد امّا اين انسان، امانت را آن طور كه بايد حفظ كند، محافظت نكرد: (إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛ انسان نسبت به امانتى كه داشت، هم ظالم و هم جاهل بود. «ظلوم» و «جهول» صيغۀ مبالغه است و به اين معناست كه انسان به اين امانت، بسيار ظالم بود و نسبت به قدر و منزلت آن، بسيار جاهل بود.

راجع به آيۀ امانت و مقصود آن، خيلى حرف ها زده شده است؛ بعضى گفته اند منظور از امانت خداوند، «ولايت» است و اين حرف خوبيست و در روايات هم آمده است؛(1)برخى گفته اند اين امانت، «عقل» است؛(2)عدّه اى گفته اند منظور، «بُعد معنوى يا روح» انسان است(3)كه دربارۀ اين روح و اهميّت آن، در مباحث قبلى، به تفصيل مطالبى بيان شد.(4)برخى از بزرگان و مفسّرين معتقدند كه اين امانت، «اختيار» انسان است؛ يعنى آنچه انسان را بهشتى مى كند و آنچه قدر و منزلت انسان را از همۀ موجودات بالاتر مى برد و گل سرسبد عالم وجود مى شود و آنچه عالم


1) . الكافى، ج 1، ص 413: «عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِى قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً قَالَ‌: هِى وَلَايَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام.»

2) . مفردات الفاظ القرآن، ص 90.

3) . روح المعانى، ج 11، ص 276.

4) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 29 تا 136.

را به تسخير اين انسان در مى آورد، اختيار و انتخاب اوست؛ همان اختيارى كه او را از اهل جهنّم يا از اهل بهشت مى سازد.(1)

اقوالى كه دربارۀ معناى امانت گفته شده است، با هم منافات ندارد و همۀ آنها، مى تواند در آيۀ شريف جمع باشد؛ زيرا الفاظ قرآن كريم، «قالبى گسترده» براى «معانى عام» است؛ امّا در اين ميان، اين معنا كه منظور از امانت، اختيار آدميست، نظريّه اى متناسب با بحث ماست.

بنا بر فرمايش قرآن كريم، اين قدرت انتخاب، مختصّ به انسان هم هست و ساير موجودات چنين امتيازى ندارند: (إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا)؛ اينكه قرآن كريم فرموده است آسمان ها و زمين نتوانستند بپذيرند، يعنى استعداد و لياقت آن را نداشتند، امّا انسان پذيرفت چون استعداد آن را داشت. البته خداوند تأسّفى را هم به حال اين انسان بيان كرده و مى فرمايد: (إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛ انسان كه بايد قدر اين امانت را بداند، ندانست؛ بايد عارف به اين امانت باشد و از اين امانت استفاده كند، امّا چنين نكرد. آدمى به واسطۀ انتخاب درست، مى توانست يك انسان كامل شود و به جايى برسد كه به جز خدا نداند و نبيند، امّا معمولاً اينگونه نبود.

ممنوعيّت توقّف در زندگى انسان

انسان موجودى دو بعدى است كه در سرشت او، «توقّف» ممنوع است. حيوان ها و جمادات، معمولاً توقّف دارند، امّا انسان نبايد توقّف داشته باشد. يكى از آثار و


1) . ر. ك: بحار الانوار، ج 5، ص 311؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 224.

نتايج انتخاب نيز همين است كه اين نعمت، موجب مى شود انسان در زندگى خود، متوقّف نشود. هنگامى كه انسان از اين نيروى خدادادى به درستى استفاده كند، در سير و حركت استكمالى او، سكون راه ندارد.

انسان ها نه تنها در دنيا، بلكه در آخرت و در بهشت هم توقّف ندارند. در بهشت «استكمال» وجود دارد و آدمى در راه كمال حركت مى كند؛ عرفا به به اين حركت استكمالى، «سير من الحق الى الحق» مى گويند. انسان با انتخابى درست، از صفر شروع مى كند و از منازل هفتگانۀ سيروسلوك كه مختصّ به انسان است،(1)مى گذرد و به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدس سره، تازه ابتداى كار و اوّل راه است. انسان بعد از طى منازل هفتگانۀ «يقظه»، «توبه»، «تقوا»، «تخليه»، «تحليه»، «تجليه» و «لقاء و فنا»، با سير الى الحق، به سوى قرب الهى حركت مى كند و همينطور كه خداوند سبحان غيرمتناهى است، اين حركت هم نامتناهى است. هر لحظه به خدا نزديك مى شود و اصلاً، سيرى ابدى براى اوست. پروردگار عالم روح اين انسان را براى ابد خلق كرده است و انسان با استفاده از نعمت بزرگ انتخاب، مى تواند براى ابد در استكمال باشد.

امّا در مقابل، اگر انسان انتخاب درستى نداشته باشد، در طى مسير كمال و در اين حركت استكمالى، متوقّف مى شود. آدمى وقتى از سير در كمال باز مى ماند كه به جهنّم سقوط كند و خويشتن را در گودال جهنّم بيندازد؛ البته اگر به راستى شيعه باشد، آتش جهنّم براى او از الطاف خفيۀ خداوند سبحان محسوب مى شود؛ آتش جهنّم او را پاك مى كند و كدورت هايش را مى زدايد و بالاخره او را بهشتى


1) . جهت آگاهى از منازل هفتگانۀ سيروسلوك و شرح آنها، به مجموعۀ «سيروسلوك» مراجعه فرماييد.

مى سازد؛ امّا در غير اين صورت، بايد بگوييم براى هميشه در گودالى از گودال هاى جهنّم سقوط مى كند. غُل و زنجيرشدن در جهنّم، يعنى بازماندن از استكمال و مبتلاگشتن به توقّف!

يكى از تأسّف هايى كه اهل جهنّم دارند، اين است كه مى بينند مقام هاى معنوى و رسيدن به رشد و كمال را با نوع انتخاب خودشان، از دست داده اند. درمى يابند كه در مسير تكامل، بايد به مقام قرب پروردگار رسيده باشند، امّا هدايت خداوند را نپذيرفته اند و در دوران حيات خود، به جاى اينكه رو به بهشت رفته باشند، رو به سوى جهنّم آمده اند.

به طور خلاصه بايد گفت خداوند سبحان به انسان كمك مى كند: (إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ‌)، امّا اين انسان است كه با انتخاب خود، اگر (إِمّٰا شٰاكِراً) باشد، بهشتى مى شود و در مسير استكمال قرار مى گيرد و اگر (إِمّٰا كَفُوراً) بود، جهنّمى شده و سقوط مى كند.

نوع استفاده از اختيار و تأثير آن در عاقبت انسان

چگونگى استفاده از اختيار و نوع انتخاب، بر سرنوشت و عاقبت انسان تأثير دارد. اين موضوع، مصاديق تاريخى و روايى فراوانى هم دارد؛ به عنوان مثال، روز عاشورا عدّه اى با استفاده از نيروى اختيار و قدرت انتخابشان، به جنگ با امام حسين عليه السلام برخاستند و ايشان را به شهادت رساندند و عدّه اى ديگر، با انتخاب درست، به دفاع از امام قيام كردند و راه كمال و شهادت در ركاب امام حسين عليه السلام را برگزيدند.

در كربلا امام حسين عليه السلام به عمرسعد مى فرمودند كه اين كار را نكن و دست از جنگ با من بردار و الا بدبخت مى شوى؛ امّا عمرسعد مى گفت رياست رى را مى خواهم. حضرت مى فرمودند به آن نمى رسى، چنين نكن! كشتن من كار كوچكى نيست؛ ولى عمرسعد در پاسخ به هدايت ها و ارشادهاى امام، گفت: من نمى توانم از رياست رى بگذرم. امام هم در نهايت فرمودند اميدوارم به رى نرسى و از گندم آن نخورى. ابن سعد كه به شدّت سقوط كرده بود، حضرت را مسخره كرد و گفت: جُوىِ آن هم براى ما بس است!(1)

نتيجۀ انتخاب عمرسعد، آن شد كه پس از كربلا، نه تنها به حكومت رى نرسيد، بلكه مطرود همگان شد و ديوانه وار در كوچه ها مى گشت، تا اينكه بالاخره پس از قيام مختار، كشته شد و به جهنّم رفت.

در همين روز عاشورا، يك نفر هم مانند حرّ بن يزيد رياحى بود كه گناهش خيلى بزرگ بود؛ امّا روز عاشورا وقتى ديد قضيۀ كشتن امام حسين عليه السلام جدّى است، نزد عمرسعد آمد و گفت مى خواهيد چه كنيد؟ عمرسعد گفت بايد با حسين بن على بجنگيم. بدن حرّ به لرزه افتاد. يكى از ياران حرّ نقل مى كند كه ديدم مثل بيد مى لرزد. گفتم چرا چنين شده اى‌؟ گفت: خود را مخيّر بين بهشت و جهنّم مى بينم؛ اگر بمانم جهنّمى مى شوم و اگر پيش امام حسين عليه السلام بروم، بهشتى مى شوم.(2)لذا راه


1) . ر. ك: مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 55.

2) . الارشاد، ج 2، ص 99: «وَ اللهِ أُخَيِّرُ نَفْسِى بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَوَ اللهِ لَا أَخْتَارُ عَلَى الْجَنَّةِ شَيْئاً وَ لَوْ قُطِّعْتُ وَ حُرِّقْتُ - به خدا قسم، من خود را بين دو راهىِ بهشت و دوزخ مى نگرم، پس سوگند به خدا هيچ چيز را بر بهشت برنمى گزينم، گرچه قطعه قطعه و سوزانده شَوم.»

بهشت را انتخاب كرد و خدمت اباعبدالله الحسين عليه السلام آمد. وقتى آمد، امام حسين عليه السلام حضرت اباالفضل عليه السلام را به استقبال حر فرستادند. حرّ سر به زير مى آمد و نمى توانست در چشمان ابى عبدالله عليه السلام نگاه كند. او در نزد امام توبه كرد و از ايشان عذرخواهى نمود. حضرت هم او را بخشيدند؛ امّا حرّ خجالت مى كشيد در محضر امام بماند، لذا گفت اگر اجازه بدهيد، من به ميدان جنگ بروم و در دفاع از شما شهيد شوم‌؟ حضرت فرمودند اجازه مى دهم.(1)به عبارت ديگر امام فرمودند برو و اين گناه بزرگ خود را با شهادت جبران كن؛ لذا رفت و شهيد شد و آن مقام و قرب الهى را با استفاده از اختيار خود، پيدا كرد.


1) . الارشاد، ج 2، ص 99 و 100؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 319.

درس گفتار چهل و چهارم: نگرش هاى گوناگون به مسئلة اختيار انسان

اشاره

دربارۀ نيروى انتخاب و اختيار كه از امتيازات ويژۀ انسان است و نيل به سعادت در دنيا و آخرت يا شقاوت در دو جهان، مرهون آن مى باشد، فرق مختلف اسلامى، نظريّات گوناگونى را ارائه كرده اند.

گروهى با نفى اختيار از انسان، معتقد به جبر در زندگى او شده اند و برخى براى رهايى از اشكالات اعتقاد به جبر، رو به تفويض و وانهادگى انسان گذارده اند. در اين ميان شيعه كه فلسفه و حكمت و عرفان خود را از دو منبع اصيلِ «قرآن و عترت» دريافت مى كند، اختيار را نعمتى مانند ساير نعمت هاى الهى مى شمارد و با دلايل عقلى و نقلى، هر دو نظر جبر يا تفويض را رد كرده و موضعى دارد كه بر أساس روايات، به «امر بين امرين» معروف است.

در اين درس گفتار، به شرح اين نظريه و نقد مختصرى بر جبر و تفويض پرداخته مى شود.

ديدگاه هاى مذاهب اسلامى در مسئلۀ اختيار

در موضوع اختيار و انتخاب، سه ديدگاه كلامى مختلف، بين مسلمانان وجود دارد. در بين متكلّمان اهل سنّت كه در يك تقسيم بندى به دو گروه «اشعرى» و «معتزلى» تقسيم مى شوند، دو ديدگاه كلامىِ كاملاً متعارض پديد آمده است. اشعرى ها كه جمعيّت فراوانى از اهل سنّت از حيث كلامى و عقيدتى به آنان گرايش دارند، غالباً «جبرى» مسلكند. آنها منكر انتخاب و اختيار در انسان هستند و مى گويند هرچه در اين دنيا واقع شود و از جمله كارهاى انسان، جبر است. آنان در بعضى از آثار كلامىِ خود، به طور گسترده دربارۀ اين موضوع، سخن گفته اند.(1)

در مقابل، معتزلى ها معمولاً «تفويضى» هستند و مى گويند آنچه انسان انجام مى دهد، مربوط به خدا نيست. آدمى موجودى صددرصد مختار است كه به خودش واگذار


1) . ر. ك: تفسير كبير (فخر رازى)، ج 7، ص 109؛ شرح المواقف، ج 8، ص 148؛ شرح المقاصد، ج 2، ص 126 و...

شده و خداوند پس از خلقت انسان، در افعال او هيچ كاره است!(1)

معتزله غالباً معتقدند انسان بالاستقلال أفعال خود را انجام مى دهد،(2)مانند آنكه كسى ساعتى بسازد و آن را كوك كند؛ اين ساعت به صورت خودكار، ساعت و دقيقه و ثانيه را تعيين مى كند و بالاخره اينقدر كار مى كند تا كوك آن تمام شود.

معتقدان به تفويض، به مثابۀ يهوديانِ امّت اسلامى هستند؛ زيرا قرآن كريم دربارۀ انديشه و گفتار يهوديان مى فرمايد:

(وَ قٰالَتِ اَلْيَهُودُ يَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ‌)(3)

قرآن شريف مى فرمايد لعنت بر يهود كه اين سخنان باطل را مى گفتند و بيان مى كردند كه - نعوذ بالله - دست هاى پروردگار عالم بسته است و راجع به انسان ها، پس از خلقت آنها، هيچ كارى نمى تواند بكند و اين انسان ها هستند كه صددرصد اختيار دارند!

قرآن كريم علاوه بر ردّ تفويض، اعتقاد به جبر را نيز انديشه اى مشركانه مى شمارد:

(سَيَقُولُ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا أَشْرَكْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَيْ‌ءٍ كَذٰلِكَ كَذَّبَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‌)(4)


1) . ر. ك: المغنى فى أبواب التوحيد و العدل، ج 8، ص 288؛ شرح الاصول الخمسه، ص 340 تا 383؛ الفرق بين الفرق، ص 114.

2) . ر. ك: بحار الانوار، ج 5، ص 83؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 114؛ شرح المواقف، ج 8، ص 146.

3) . المائده، 64: «و يهود گفتند: دست خدا بسته است! دست هاى خودشان بسته باد.»

4) . الانعام، 148: «كسانى كه شرك آوردند به زودى خواهند گفت: اگر خدا مى خواست، نه ما و نه پدرانمان شرك نمى آورديم، و چيزى را [خودسرانه] تحريم نمى كرديم. كسانى هم كه پيش از آنان بودند، همين گونه [پيامبران خود را] تكذيب كردند.»

دربارۀ بطلان جبر، قرآن كريم آيات فراوانى دارد و عباراتى مانند (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ‌) كه به صورت مكرّر بيان شده است، با انتساب افعال به بندگان، به صراحت، جبر را رد كرده است.

علاوه بر تعارض ديدگاه هاى اشاعره و معتزله با آيات قرآن كريم، مفسّرين كلام الهى يعنى ائمّۀ معصومين عليهم السلام و به ويژه امام صادق عليه السلام نيز به شكل صريح و قاطع با اين گونه ديدگاه ها برخورد كرده اند.(1)

شيعه چون تابع قرآن و اهل بيت عليهم السلام است، عرفان و فلسفه و كلامش را نيز از همين طريق كسب مى كند؛ لذا اعتقاد به جبر يا تفويض، هر دو از نگاه شيعه مردود است. شيعيان به ديدگاه سوّمى معتقد شده اند كه:

«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ‌»(2)

اين همان معناى لطيفى است كه قرآن شريف، اين گونه بيان فرموده است:

(إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً)(3)

خداوند متعال، به انسان قدرت، علم، شعور و نعمت هاى ديگرى داده است كه فعل آدمى، متوقّف بر آن نعمت هاست. وقتى انسان بخواهد فعلى را در خارج انجام بدهد، به هزاران نعمت و وسيله احتياج دارد كه يكى از آنها ارادۀ اوست و اين أراده، در سلسلۀ عللِ گوناگون قرار گرفته است. همۀ فيوضات از طرف حضرت حق است كه بايد موجود بشود تا آن وقت انسان بتواند با اختيار خود، كارى را انجام بدهد.


1) . ر. ك: بحار الانوار، ج 5، ص 4 تا 127.

2) . الكافى، ج 1، ص 160: «نه جبر درست است و نه تفويض، بلكه امرى است ميان اين دو امر.»

3) . الانسان، 3: «ما راه را بدو نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود يا ناسپاسگزار.»

بنابر اين، «لَا جَبْرَ» يعنى كار را «او» انجام مى دهد و «لَا تَفْوِيضَ‌» يعنى وقتى فعلى انجام مى پذيرد، فكر و اراده و زبان و قدرتش را خداوند داده و مى دهد، در نتيجه، انجام فعل «أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ‌» است كه در آن، فاعل قريب و فاعل بعيد هر دو نقش دارند.

اعتقاد به جبر يا تفويض، برخلافِ عقل و حكمت

اعتقاد به جبر براى انسان، حرفى غيرمنطقى و دور از حكمت است و در صورت پذيرش جبر، بسيارى از نعمت هاى الهى، از جمله پيامبران درونى و برونى انسان، عبث و بيهوده خواهد بود. اعتقاد به رهابودن انسان و تفويض نيز انديشه اى احمقانه است كه كسى خداوند را در أمور هستى، از جمله حيات انسانى، هيچ كاره انگارد. قرآن كريم مى فرمايد:

(بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ‌)(1)

لحظه به لحظه از طرف خداوند سبحان، فيض وجود براى انسان جارى است تا آدمى، وجودى سالم و عاقل و باادراك داشته باشد و بتواند كارى را انجام بدهد.

از جمله الطاف پروردگار، اين است كه هزاران پيامبر براى هدايت بشر فرستاده است:

(لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً)(2)

به تعبير قرآن كريم، بايد گفت خداوند بر سر انسان «منّت» گذاشته و براى او،


1) . يس، 83: «ملكوت هر چيزى در دست اوست.»

2) . آل عمران، 164: «به يقين، خدا بر مؤمنان منت نهاد [كه] پيامبرى از خودشان در ميان آنان برانگيخت.»

پيغمبر فرستاده است. همين ارسال رسل، دليلى بر نقض جبر و تفويض و حجّتى الهى بر اختيار انسان است. اگر انسان در زندگى مجبور باشد يا در زندگى به خودش واگذار شده باشد، ارسال رسولان و دعوت ايشان لغو خواهد بود. چنان كه اگر انسان ها، حال چه برخى يا همگى، از اوّل شقىّ بالذّات باشند، معقول نيست اين همه پيامبر از طرف خداوند براى هدايت و سعادت ايشان بيايد. خداوند سبحان منزّه از آن است كه كارى غيرحكيمانه انجام دهد.

ارسال رسل و پيامبران، دست انسان نيست، بلكه به أراده و خواست الهى مربوط مى شود؛ ولى انتخاب راه آنان و پيروى از ايشان، به چگونگى استفادۀ انسان از أراده و اختيارى كه خداوند در وجود او قرار داده، بستگى دارد.

نيروى انتخاب انسان، نعمتى مانند ساير نعمت ها

پروردگار عالم نعمت هاى ظاهرى و باطنى فراوانى آفريده و به انسان ارزانى داشته است:

(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً‌)(1)

قرآن كريم مى فرمايد اى انسان! عالم وجود را مسخّر تو كرديم، پس آن را تسخير كن؛ امّا به اين نكته هم توجّه داشته باش كه سر تا پاى وجود تو، نعمتى از طرف خداست.


1) . لقمان، 20: «آيا ندانسته ايد كه خدا آنچه را كه در آسمان ها و آنچه را كه در زمين است، مسخّر شما ساخته و نعمت هاى ظاهر و باطن خود را بر شما تمام كرده است‌؟»

چه كسى نعمت تنفّس را به انسان داده است‌؟ چه كسى جهاز هاضمه كه يك دنيا علم در خود نهفته دارد، به انسان بخشيده است‌؟ چه كسى سلامتى به انسان داده كه مى تواند كار و تلاش و عبادت كند؟ چه كسى انسان را توانا كرده كه مى تواند عالم را تسخير كند؟ اگر استقرار زمين و آسمان ها نباشد و يك دقيقه زلزله بيايد، چه كسى مى تواند روى آن زندگى كند؟ ساير نعمت ها را نيز خداوند سبحان همين گونه در دسترس انسان و مسخّر او قرار داده است. اگر بخواهيد نعمت هاى خداوند متعال را شمارش كنيد و شكر آن را به جا آوريد، ممكن نيست:

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ‌)(1)

به قول سعدى، انسان شكر نفس كشيدن خود را هم نمى تواند به جا آورد: «هر نفسى كه فرو مى رود ممدّ حياتست و چون بر مى آيد مفرّح ذات؛ پس در هر نفسى دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شكرى واجب.»(2)

در اين ميان، يكى از نعمت هاى الهى، نعمت «اختيار و انتخاب» است كه امتياز و استكمال انسان نيز به خاطر همين نعمت الهى است. خداوند متعال نعمت انتخاب و نعمت اراده و اختيار را به انسان داده است و آدمى مى تواند به واسطۀ نوع انتخابش، بهشتى يا جهنّمى شود:

(إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً)


1) . النحل، 18: «و اگر نعمت [هاى] خدا را شماره كنيد، آن را نمى توانيد بشماريد. قطعاً خدا آمرزنده مهربان است.»

2) . گلستان سعدى، ديباچه.

نگرش شيعه به نعمت اختيار

تا كنون بيان شد كه اختيار انسان نيز مانند ساير نعمت ها، از جانب خداوند سبحان است. اصل خلقت اختيار از طرف خداست و در عين حال، استفاده از اين نعمت خدادادى، از جانب انسان هاست و به تعبير قرآن شريف، انسان به واسطۀ انتخاب و اختيار خود، مى تواند جهان را تسخير كند.

اينكه قرآن كريم مى فرمايد: (أَ لَمْ تَرَوْا)، يعنى چرا نمى بينيد و چرا كوردل هستيد؟ چرا توجّه به منزلت خود در پيشگاه خداوند سبحان نداريد؟! انسان بايد قدر و منزلت خويشتن را بداند؛ زيرا همۀ عالم وجود و نعمت ها، براى انسان خلق شده: (وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً‌) و انسان براى خداست:

(وَ اِصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي)(1)

خداوند سبحان انسان را براى خود ساخته و آفريده است. حال اگر كسى مى خواهد به خدا برسد، بايد اراده كند و با استفادۀ درست از نعمت اختيار، راه استكمال را بپيمايد تا به لقاء الهى دست يابد.

شيعه معتقد است در كنار اينكه عقل عرفى درك مى كند انسان موجودى مختار است، اين نكته را هم مى فهمد كه اگر بنا باشد فعلى از او سر بزند، احتياج به عوامل ديگرى نيز دارد كه در اختيار او نيست. مثلاً انسان براى حيات، احتياج به جريان خود در بدن دارد و اين حركت خون در رگ ها، از طرف خداست. براى حركت كردن، احتياج به قدرت و علم و شعور دارد و همۀ اين نعمت ها از جانب پروردگار عالم است. حركت او متوقّف بر آن است كه زمان باشد، مكان موجود


1) . طه، 41: «و تو را براى خود پَروردم.»

باشد و ديگر مقتضيات نيز وجود داشته باشد و موانع در كار نباشد. همۀ اين مسائل به اراده و خواست خداوند سبحان بستگى دارد:

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‌»

اختيار انسان هم به اين معناست كه مى تواند پس از فراهم شدن علل گوناگون، با استفاده از جزء العلّۀ اخير و علّت تامّه، كارى را انجام دهد يا ندهد؛ مثلاً مى تواند مطالعه كند يا به سخنرانى گوش دهد يا از مجلسى بيرون برود يا جايى بنشيند و بايستد، حرف بزند يا ساكت باشد و...

(كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‌)(1)

بايد بگوييد انتخاب و ساير نعمت ها را خدا داده است و انسان به واسطۀ انتخاب، راه تكامل را طى مى كند؛ بنابر اين:

«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ‌»

نبايد مانند معتزله و اشاعره، تفويضى يا جبرى انديشيد، شيعه مى گويد هرچه هست خداوند متعال عنايت و ايجاد كرده است، امّا چگونگى استفاده از نعمت هاى الهى، به دست خود انسان است. به عنوان مثال، دستگاه هاضمه و سيستم تنفّسى انسان را خداوند متعال براى حيات او خلق كرده است، ولى اينكه انسان هواى تازه و سالم استشمام كند و غذاى سالم و حلال بخورد يا از دود سيگار و موادّ مخدّر و غذاى حرام استفاده كند، بستگى به خود او دارد. در حقيقت، انسان خودش بايد از سيستم تنفّسى و جهاز هاضمه اى كه خداوند به او داده، مراقبت كند.


1) . الرحمن، 29: «هر زمان، او در كارى است.»

به ديگر سخن، پروردگار عالم به ما گفته است مواظب باشيد از نعمت هاى من، سوء استفاده نكنيد كه اگر چنين كنيد، در هوى و هوس فرومى افتيد و در نتيجه شرّ دنيا و آخرت به شما مى رسد و اينگونه آتش جهنّم را براى خود، ايجاد و مهيّا مى كنيد.

الان جهنّم موجود است، امّا آتش جهنّم و عذاب هاى آن را خود انسان درست مى كند. غُل و زنجير جهنّم را آدمى با اعمال خود ايجاد مى كند. به قول قرآن شريف، آتش سوزان جهنّم، مثل آتش دنيا نيست؛ بلكه علاوه بر اينكه پوست را مى سوزاند و گوشت و استخوان را در هم مى شكند، بر دل هم مسلّط مى شود و آن را مى سوزاند:

(نٰارُ اَللّٰهِ اَلْمُوقَدَةُ‌، اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ‌)(1)

اين آتش سوزنده را انسان با انتخاب خود، ايجاد كرده است؛ شاعر چه عالى گفته است:

ز آنكه مى بافى همه ساله بپوش *** ز آنكه مى كارى همه ساله بنوش(2)


آن سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم گشت و مى گيرد دمت(3)

نعمت هاى بهشت نيز همين گونه است؛ اينكه قرآن كريم فرموده است:

(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌)(4)

منظور همان اعمال انسان است. آن باغ هايى كه از رحمت پروردگار سر مى زند و


1) . الهمزه، 6 و 7: «آتشِ افروخته خدا [يى] است. [آتشى] كه به دل ها مى رسد.»

2) . مثنوى معنوى، دفتر پنجم، بخش 136.

3) . همان، دفتر سوّم، بخش 166.

4) . الحاقه، 24: «بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

درست مى شود؛ آن درخت هاى سر به فلك كشيده و آن نعمت هاى بهشتى كه به تعبير قرآن هرچه بخواهيد در بهشت هست و آنچه نمى خواهيد در بهشت نيست:

(وَ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْيُنُ‌)(1)، همه را خداوند خلق كرده، امّا ابزار و اسبابش، اعمال خودِ انسان هاست. اعمال انسانى است كه در جهنّم به مار و مور و عقرب تبديل مى شود يا در بهشت، به نعمت هاى گوناگون و لذّات مبدّل مى گردد.(2)


1) . الزخرف، 71: «و در آنجا آنچه دل ها آن را بخواهند و ديدگان را خوش آيد.»

2) . دربارۀ چگونگى تجسّم اعمال در قيامت و تبديل شدن آن به نعمت هاى بهشتى يا نقمت هاى جهنّمى، در جلد ششم از همين مجموعه، به تفصيل مطالبى بيان شده است.

درس گفتار چهل و پنجم: ارتباط بين اختيار انسان و اعتقاد به توحيد افعالى

اشاره

در گفتارهاى قبل، مشخًص شد كه انسان، موجودى مختار است و درك اين مطلب، امرى وجدانى است كه هركسى مى تواند با رجوع به درون خويش، آن را بيابد. در نظام حكيمانۀ خلقت، جبر يا تفويض مطلق وجود ندارد و انسان بالجبر بايد مختار باشد. به طور خلاصه نيز بيان شد كه موضع شيعه در قبال مسئلۀ جبر و تفويض، به تعبير روايات، به گونۀ «امر بين الامرين» است.

پس از آنكه ابطال جبر و تفويض و نيز چگونگى اختيار انسان مشخّص گرديد، اين سؤال مطرح مى شود كه اگر انسان اختيار دارد و بايد معتقد به اختيار آدمى باشيم، پس جايگاه توحيد افعالى كجاست‌؟ به ديگر سخن، آيا اعتقاد به اختيار با توحيد افعالى سازگار و قابل جمع است‌؟

در اين درس گفتار به تشريح اين مسئله مى پردازيم.

لزوم كسب توحيد افعالى

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از ابتداى دعوت خود، همۀ انسان ها را به كلمۀ توحيد فرا خوانده و آن را شعار و پرچمى براى اسلام قرار داده اند:

«قُولوا لا إلهَ إلَّا اللّهُ تُفلِحوا»(1)

فلاح و رستگارى، در گرو ذكر توحيد است. در كلمۀ توحيد، يعنى عبارت شريف «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»، هرچهار قسم مهمّ از توحيد، نهفته است:

معناى اوّل و به تعبيرى نوع اوّلِ توحيد، «توحيد ذاتى» است؛ يعنى واجب الوجودى به جز خداوند سبحان در جهان هستى نيست: «لا موجود الاّ الله».

معناى دوّم، «توحيد صفاتى» است؛ يعنى ذات خداوند متعال بسيط است و هيچ تركيبى در آن راه ندارد. صفات حضرت حق عين ذات اوست و علاوه بر اين، هر فضيلتى در هستى، متعلّق به خداست و از او سرچشمه مى گيرد.


1) . ر. ك: انساب الاشراف، ج 11، ص 119؛ الاصابه، ج 1، ص 696؛ بحارالانوار، ج 18، ص 202 و...

معناى سوّم از «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه»، «توحيد عبادى» است؛ يعنى كسى به جز خداوند سبحان، مستحق و شايستۀ عبادت نيست و در جهان، معبودى به جز خداوند وجود ندارد: «لا معبود الا الله».

معناى چهارم توحيد، «توحيد افعالى» است؛ يعنى مؤثّرى در عالم هستى به جز خداوند نيست: «لا مؤثّر فى الوجود الا الله».

در بين اين معانى از توحيد، تحقّق توحيد افعالى، بسيار سخت و مشكل است، زيرا اساساً التزام عملى به اين عقيده، دشوار است؛ به همين علّت، غالب مردم در حالى كه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» مى گويند، امّا به تعبير قرآن كريم مشرك هستند:

(وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ‌)(1)

شركى كه در اين آيۀ شريف مطرح شده است، به اين معناست كه افراد، توحيد افعالى ندارند؛ بنابر اين اگر كسى بخواهد مؤمن واقعى محسوب شود، بايد تأثير هر مؤثّرى در وجود را نفى كند و به جز اعتقاد قلبى، در عمل هم يگانه مؤثّر در هستى را خداوند متعال بداند: «لا مؤثّر فى الوجود الا الله».

جمع بين اختيار و توحيد افعالى

پس از آنكه لزوم كسب توحيد افعالى مشخّص شد، اين مسئله رو مى نمايد كه اگر كسى به انتخاب و اختيار انسان معتقد شود، آيا اعتقاد او، با توحيد افعالى در تضاد نخواهد بود؟ به عبارت ديگر، آيا اين انديشه كه انسان همه چيز را مربوط به خدا بداند و از جهتى در اعمال خود، قائل به اختيار و انتخاب باشد، قابل جمع است‌؟


1) . يوسف، 106: «و بيشترشان به خدا ايمان نمى آورند جز اينكه [با او چيزى را] شريك مى گيرند.»

خداوند متعال در قرآن كريم، به طرق گوناگون به مسئلۀ ارتباط توحيد افعالى و اختيار انسان پاسخ داده است و مثلاً مى فرمايد:

(وَ اَللّٰهُ خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ‌)(1)

«خداوند، انسان و عملى را كه انجام مى دهد، خلق كرده است.» در اين عبارت، يك دقّت عالى به كار رفته و آن دقّت اين است كه در همۀ موجودات، ايجاد از جانب پروردگار عالم است، امّا دربارۀ اعمال انسان، ايجاد و خلق از طرف پروردگار، با واسطه است؛ با واسطۀ ارادۀ انسان، اعمال او انجام مى شود. به عبارت ديگر، واسطۀ فيض، خود انسان است. اين مطلب، حرفى عرفى و قابل فهم است. مثلاً درخت ميوه، ميوه اى مى دهد؛ امّا اين ميوه به واسطۀ آب بارانى كه خداوند فرستاده، رشد و نمو پيدا كرده است. به اين آب باران، واسطۀ فيض پروردگار براى درخت مى گويند. واسطۀ فيض جهان هستى، چهارده معصوم عليهم السلام هستند؛ امّا خود انسان هم در اعمالش واسطۀ فيض است؛ به عبارت ديگر، پروردگار عالم عمل ما را خلق مى كند، امّا با واسطۀ ارادۀ ما. قرآن شريف نمى فرمايد «خَلَقَكُمْ وَ عَمَلكُمْ‌»،(2)بلكه مى فرمايد: (خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ‌)، آنچه را شما به جا مى آوريد، آن را خدا خلق مى كند؛ يعنى در سلسلۀ علل، اختيار انسان خوابيده است.


1) . الصافات، 96: «با اينكه خدا شما و آنچه را كه برمى سازيد آفريده است.»

2) . جبرگرايان و اشاعره با مصدرى گرفتن «ما» در آيۀ (وَ اَللّٰهُ خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ‌)، آيه را به سود جبرگرايى ترجمه و تفسير كرده اند؛ در حالى كه سياق كلام و ارتباط آن با آيۀ قبل، اقتضا دارد كه «ما» در آيه به صورت موصوله باشد؛ ضمن آنكه مصدرى گرفتن «ما»، موجب خدشه در استدلال آيه بر سرزنش بت پرستان خواهد بود و راه را بر توبيخ آنان خواهد بست!

اينكه در نماز فرموده اند هنگام بلندشدن بگوييد: «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد»، يعنى خداوند مرا نمى نشاند، بلكه «من» مى نشينم و مى ايستم، امّا حول و قوّۀ آن، يعنى همۀ انرژى هاى آن، مال «خدا» است. اگر حول و قوّۀ الهى نبود، من نه مى توانستم بنشينم و نه مى توانستم بايستم. بنابر اين حول و قوّه را «او» داده و نشست و برخاست مال «من» است. اين قاعده از شاهكارهاى خلقت و از جمله امتيازات انسان است و به همين دليل، ما آيۀ «امانت» را به «اختيار انسان»، تعبير و تفسير كرديم:

(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)(1)

در آيۀ ديگرى، قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ‌)(2)

معناى اين آيه، همان معناى توحيد افعالى است كه در آيۀ (خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ‌) هم مطرح شد: همه چيز مال خداست، حتّى ارادۀ انسان، امّا از آن جهت هم، افعال از خودِ انسان سر مى زند. در آيه فقط نفرموده (إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ‌)، بلكه نسبت فعل را به انسان مى دهد: (وَ مٰا تَشٰاؤُنَ‌).


1) . الأحزاب، 72: «ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و [لى] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود.»

2) . الانسان، 30: «و تا خدا نخواهد، [شما] نخواهيد خواست.»

نسبت افعال به خداوند و انسان

چنان كه بيان شد، از شاهكارهاى خلقت در وجود انسان، اختيار اوست. خداوند خالق است و همه چيز مربوط به اوست؛ امّا در انجام، انسان است كه عمل را به جا مى آورد. انسان در انجام عمل، مضطر نيست و اختيار از او سلب نمى شود، زيرا در صورت سلب اختيار، اصلاً عملى موجود نمى شود، چون علّتش موجود نيست و سلسلۀ علل كامل نخواهد بود.

پروردگار عالم، عمل را ايجاد مى كند؛ چرا كه در توحيد افعالى مى گوييم همه چيز مال خداست، ولى راجع به انسان، در سلسلۀ علل انجامِ يك عمل، اختيار انسان خوابيده است؛ همان كه قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ اَلْقَوْمِ لاٰ يَكٰادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً)(1)

خطاب آيه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است كه خداوند متعال مى فرمايد: اينها مى گويند اگر براى ما خوبى آمد و پيروز شديم، اين پيروزى از جانب خداست و اگر بدى آمد و شكست خورديم، از جانب توست! قرآن مى فرمايد بگو همه چيز مال خداست؛ هم پيروزى از آن خداوند است و هم شكست: (قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ‌) و توحيد افعالى اين امر را اقتضا مى كند. سپس مى فرمايد چرا اينگونه حرف مى زنند


1) . النساء، 78: «و اگر [پيشامد] خوبى به آنان برسد، مى گويند: «اين از جانب خداست»؛ و چون صدمه اى به ايشان برسد، مى گويند: «اين از طرف توست.» بگو: «همه از جانب خداست.» [آخر] اين قوم را چه شده است كه نمى خواهند سخنى را [درست] دريابند؟»

وچيزى نمى فهمند؟ آنها به اقتضاى توحيد بايد بگويند (كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ‌). پس از آن بلافاصله قرآن كريم مى فرمايد:

(مٰا أَصٰابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ‌)(1)

آنچه خوبى است از طرف خداوند سبحان است و آنچه بدى هست از طرف خود شماست. اين عبارت، دستِكم دو معنا دارد:

يكى اينكه خداوند خالق خوبى ها و خيرات و بركات است، پس هر خير و خوبى هست، از جانب اوست و بدى امرى عدمى است، يعنى انسان از خيرى كه خداوند آفريده، استفاده نكرده است و نمى شود آن را به خداوند نسبت داد؛ مانند آنكه شكست مسلمانان در جنگ احد، مربوط به خود ايشان بود و الا خداوند پيروزى داد، ولى مسلمانان براى جمع آورى غنائم، گذرگاه اصلى را رها كردند و شكست خوردند؛ بنابر اين شكست مربوط به خود افراد و پيروزى مربوط به خداست.

معناى ديگر، آن است كه ادب و وفادارى اقتضا مى كند بدى ها را به كسى نسبت دهيم كه فعل را انجام مى دهد و خوبى ها را به عامل اصلى و فراهم كنندۀ سلسلۀ عوامل منتسب كنيم؛ مانند آنكه كسى به جوانى پول داده تا با آن خانه بخرد يا زن بگيرد و سعادتمند شود و اين جوان با پول او، قمار كرده و ورشكست شد، سزاوار اين است كه قماربازى را به جوان نسبت بدهيم كه از پول درست استفاده نكرده است، ولى اگر از پول براى خريد خانه و ازدواج و تشكيل زندگى استفاده كرد، سعادتمندى او را به صاحبِ پول نسبت مى دهيم و مى گوييم چه پول بابركتى بود.


1) . النساء، 79: «هر چه از خوبى ها به تو مى رسد از جانب خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى رسد از خود توست.»

اين معانى را استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبايى رحمه الله در تفسير الميزان(1)و ديگر آثارشان فرموده اند و پيش از ايشان هم امثال صدرالمتألّهين رحمه الله اين معانى را بيان كرده اند(2)و هر دو معنا هم درست است. بنابر اين، اصل در توحيد افعالى، همان (كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ‌) است و وجود انسان، تصوّر و تصديق و شوق و ارادۀ و فعل او، جا و مكان و زمانى كه حيات و حضور انسان در آن است، رفع موانع و مقتضى، همه و همه مال خدا و از جانب اوست.

عبارت «أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن» كه در روايات آمده است، ده هفده معنا دارد كه در لابلاى بحث، به برخى از آنها اشاره شد و يكى از آن معانى، اين است كه در مسئلۀ اختيار، وقتى با «بناى عقلا» پيش برويم، خواه ناخواه متوجّه اختيار در انسان مى شويم و اينكه او مختار است؛ و وقتى با «توحيد افعالى» به پيش برويم و اينكه همه چيز را از جانب خدا بدانيم، به اين نقطه مى رسيم كه قرآن كريم فرموده است: (خَلَقَكُمْ وَ مٰا تَعْمَلُونَ‌).

تأمّلى بر آيات سورۀ كهف

آيات آخر سورۀ كهف كه به داستان موسى و خضر مرتبط مى شود، از متشابهات قرآن كريم است و كسى هم تا كنون نتوانسته معناى حقيقى آن را بيان كند؛ اميدواريم با ظهور حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف، وجوه اين آيات نيز براى ما روشن شود. مثلاً نمى دانيم كه آيا اين موسى، همان حضرت موسى عليه السلام پيغمبر اولواالعزم


1) . ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 93 تا 110.

2) . ر. ك: الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعه، ج 6، ص 371 تا 379.

است‌؟ يا آن استاد، حضرت خضر عليه السلام بوده يا كسى ديگر؟ همين اندازه مى دانيم كه يك كلاس خصوصى براى آن فرد كه موسى نام داشت، بوده است و در آن، علم «بلايا و منايا» به او آموخته اند. گرچه زاواياى اين داستان با ظواهر شرع مطابقت نمى كند، ولى با قضا و قدر جور در مى آيد؛ چنان كه استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدس سره مى فرمودند: «مسئلۀ جبر و تفويض، مسئلۀ قضا و قدر، مسئلۀ بداء و اسرار شيعه در اين چند آيه حل شده است.» در حالى كه متشابه است، امّا اين اسرار را به خوبى حل كرده است.

على كلّ حال، قرآن كريم در همين داستان سورۀ كهف كه به حضرت موسى عليه السلام و حضرت خضر عليه السلام منسوب است، عباراتى مشابه آنچه در آيات سورۀ نساء بود و مى فرمود: (... قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ‌... مٰا أَصٰابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ‌)، بيان نموده است. در اين داستان، افعال را گاهى به حضرت خضر عليه السلام نسبت مى دهد:

(أَمَّا اَلسَّفِينَةُ فَكٰانَتْ لِمَسٰاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي اَلْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَهٰا)(1)

گاهى فعل، هم به خداوند سبحان و هم به حضرت خضر عليه السلام نسبت داده مى شود:

(فَخَشِينٰا أَنْ يُرْهِقَهُمٰا طُغْيٰاناً وَ كُفْراً، فَأَرَدْنٰا أَنْ يُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَيْراً مِنْهُ زَكٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً)(2)


1) . الكهف، 79: «امّا كشتى، از آنِ بينوايانى بود كه در دريا كار مى كردند، خواستم آن را معيوب كنم...»

2) . الكهف، 80 و 81: «... پس ترسيديم [مبادا] آن دو را به طغيان و كفر بكَشد. پس خواستيم كه پروردگارشان آن دو را به پاك تر و مهربان تر از او عوض دهد.»

گاهى هم فعل را فقط به خداوند منتسب مى كند:

(... فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي)(1)

اين آيات، همين محلّ بحث ماست؛ آنجا كه برحسب ظاهرِ فعل، كار بدى است، مثل سوراخ كردن كشتى، به حضرت خضر نسبت داده مى شود: (فَأَرَدْتُ‌)؛ آنجا كه به حسب ظاهر، كار خيلى خوب است و ساخت ديوار و پيدا كردن گنج و سعادت براى دو كودك يتيم است، به خداوند نسبت مى دهند: (فَأَرٰادَ رَبُّكَ‌) و با اين فرض، آنجا كه كار از يك جهت خوب است و از يك جهت بد، به هر دو نسبت داده مى شود: (فَخَشِينٰا)، (فَأَرَدْنٰا).

نظير اين موارد در قرآن كريم فراوان وجود دارد كه گاهى فعلى را به خداوند نسبت مى دهند و گاهى به انسان؛ ولى طبق فرمايش استاد ما، به طور كلّى ادب اقتضا مى كند كه هميشه خوبى ها را به خداوند نسبت دهند و بدى ها را به انسان منتسب كنند.

پاسخ به يك شبهه

دربارۀ جبر يا اختيار انسان و ارادۀ الهى، شبهۀ مشهورى مطرح شده است كه آن را به عمر خيّام نسبت مى دهند و من تصوّر مى كنم اين شعر را به وى منتسب كرده اند. آن وقت ها از اين كارها مى كردند، چنان كه در زمان ما نيز چنين است و


1) . الكهف، 82: «... پس پروردگار تو خواست آن دو [يتيم] به حدّ رشد برسند و گنجينه خود را كه رحمتى از جانب پروردگارت بود، بيرون آورند. و اين [كارها] را من خودسرانه انجام ندادم...»

تهمت زياد است و حتّى برخى از افراد، در نوشته هاى خود، به يكديگر تهمت مى زنند. آن دوران نيز همينطور بوده و به نظر من، اين شعر اصلاً از عمر خيّام نيست و قطعاً او اينگونه شعر نگفته است، امّا در هر صورت، فعلاً در كتاب اشعار خيّام آمده است:

مِى خوردن من حق ز ازل مى دانست *** گر مِى نخورم علم خدا جهل بود(1)

اين شعر از نظر علمى، ارزش علمى ندارد، زيرا شاعر، مسئلۀ جبر را در مسئلۀ علم ازلى و پيشين الهى برده و يك مغالطه كرده و گفته من كه شراب مى خورم، خدا مى داند و اگر خدا نداند، جاهل است؛ بنابراين اگر خدا مى داند، پس شراب خوردن من جبر است، زيرا نمى شود من مخالف علم خدا عمل كنم! حال اگر به مطالب قبلى توجّه كنيد، جوابش معلوم مى شود و جوابش اينست كه خداوند متعال مى داند كه انسان، با استفاده از «اختيار» خود، شراب مى خورد و با شراب خوردنش جهنّم مى رود. به عبارت ديگر، در سلسلۀ علل، اختيار خوابيده است؛ چنان كه خداوند متعال مى داند ديگرى با اختيارش، كارهاى نيك و پسنديده اى انجام مى دهد و ثواب مى برد و اعمال نيك او، به باغ و بوستان بهشتى تبديل مى شود.

لذا جواب «مِى خوردن من حق ز ازل مى دانست» اينطور مى شود كه انتخاب در سلسلۀ عللِ انجامِ اين فعل خوابيده است و خداوند مى داند كه او با گناهش، جهنّمى مى شود يا با اختيار و نوع انتخابش، راه بهشت را پيش مى گيرد.

مثنوى در اينجا خيلى عالى گفته:

اينكه فردا اين كنم يا آن كنم *** اين دليل اختيارست اى صنم(2)


1) . رباعيات خيام، ص 230.

2) . مثنوى معنوى، دفتر پنجم، بخش 131.

و همچنين مى گويد:

ز آنكه مى بافى همه ساله بپوش *** ز آنكه مى كارى همه ساله بنوش

يا اينكه گفته است:

آن سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم گشت و مى گيرد دمت

انسان با انتخاب خود، كه اين نعمت انتخاب را نيز خداوند داده است، بهشتى يا جهنّمى مى شود. گاهى انسان مى گويد مى خواهم به مسجد و محلّ عبادت بروم و چنين مى كند، بعضى اوقات نيز گرفتار هوى و هوس مى شود و مى گويد مى خواهم رو به گناه بروم و خود را به آن آلوده مى كند. در هر دو نوع كار نيز، عوامل بسيارى دخيل است و دليل نهايى آن در سلسلۀ علل، انتخاب و اختيار انسان است كه تا ارادۀ آدمى نباشد، به منصۀ ظهور نخواهد رسيد.

درس گفتار چهل و ششم: آيا انسان شقىّ بالفطره است يا سعيد بالفطره‌؟

اشاره

در گفتارهاى پيشين، دربارۀ نظريات جبر و تفويض و نيز مسئلۀ اختيار انسان، مطالبى بيان شد و گفتيم كه انسان در افعال خود مجبور نيست و تفويض هم در او راه ندارد، بلكه به تعبير روايات، «امر بين امرين» است و در اين باره با بيان مثال هايى، مطلب را روشن ساختيم.

همچنين گفتيم كه يكى از نعمت هاى الهى به انسان، نعمت اختيار است كه آدمى با استفاده از آن، مى تواند مراتب رشد و كمال را طى كند و به قرب الهى نائل گردد. پس از آن از چگونگى جمع بين اعتقاد به اختيار انسان و اعتقاد به توحيد افعالى سخن گفتيم.

اينك در اين درس گفتار متعرّض اين مسئله كه در بحث جبر و تفويض مطرح شده، مى شويم كه آيا انسان فطرتاً شقى و بدبخت است يا فطرتاً سعادتمند و خوشبخت مى باشد؟ دربارۀ اين مسئله، سه ديدگاه مهم وجود دارد كه در ادامه به طرح و بررسى آنها مى پردازيم.

اقوال مختلف در سعادت يا شقاوت فطرى انسان

يكى از مسائل مهمّى كه بر جبر و تفويض مترتّب شده، اين است كه آيا انسان بالفطره شقى است و مثلاً مانند حيوانات درنده است يا اينكه بالفطره سعيد است و اگر شقاوتى براى او پيش آمد، امرى عرضى و تحميلى بر وجود اوست و ذاتىِ او چنين نيست‌؟

دربارۀ اين مسئله، هميشه سه نظر و قول مطرح بوده است:

قول اوّل: مشهور در ميان فلاسفه و علماء و بزرگان، از پيش از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام تا كنون، اين بوده كه گفته اند انسان «سعيد بالفطره» است و شقاوت براى او، امرى عرضى است. اگر انسانى حيوان صفت بود، اين صفت از ذات او سرچشمه نمى گيرد و علل ديگرى موجب شده كه او، فرد بدى باشد. پيش از

ميلاد نظير افلاطون ها به اين مطلب معتقد بودند(1)و پس از آن در زمان اسلام نيز امثال شيخ الرّئيس و صدرالمتألّهين علاوه بر قواعد فلسفى خودشان، با تمسّك به قرآن و روايات، چنين گفته اند.(2)آموزه هاى اسلامى نيز بر حسب ظاهر، همين مطلب را مى گويد و مثلاً قرآن كريم مى فرمايد:

(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَيْهٰا)(3)

يا در روايات معصومين عليهم السلام مى خوانيم:

«كُلُ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ حَتَّى يَكُونَ أَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِه»(4)

قول دوّم: از قديم الايّام تعداد كمى از فلاسفه، معتقد به شقاوت انسان بودند. در تاريخ، فلاسفه اى به نام فلاسفۀ «خنده و گريه» بوده اند كه اعتقاد داشتند انسان مثل ساير حيوانات درنده است و اساساً بيهوده به دنيا آمده و خداوند هم بى جهت آنها را به دنيا آورده و انسانى اگر هست، بالفطره شقاوتمند است.


1) . ر. ك: اثولوجيا، ص 24.

2) . ر. ك: رسائل ابن سينا، ص 260؛ الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعه، ج 8، ص 353 تا 381؛ ج 9، 236؛ المبدأ و المعاد، ص 150 و 151؛ كسر الاصنام الجاهليه، ص 21.

3) . الروم، 30: «پس روى خود را با گرايش تمام به حقّ‌، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است.»

4) . عوالى اللئالى، ج 1، ص 35: «هر كودكى بر فطرت (خدايى) زاده مى شود، پس اين پدر و مادر آن كودك هستند كه وى را يهودى يا نصرانى يا مجوسى مى نمايند.»

ابوالعلاء معرّى، در زمان سيّد مرتضى رحمه الله زندگى مى كرد. او گرچه فيلسوف و دانشمند و شاعر بود، ولى نابينايى و عقدۀ ناشى از نابينايى، بر او اثر گذاشته بود و از جمله حرف هايش همين بود كه مى گفت انسان شقىّ بالفطره است. نقل شده كه وصيّت كرده بود اين شعر را روى قبر او حك كنند:

هَذا جناة أبى عَلى *** وَ ما جنيتُ عَلى أحدٍ(1)

اين قبر كسى است كه پدرش با انعقاد نطفۀ او و فراهم كردن زمينۀ به دنيا آمدنش، به او جنايت كرده است، امّا اين فرد به هيچ كسى جنايت نكرده است. او هيچگاه در طول عمر خود ازدواج نكرد، زيرا معتقد بود فرزنددار شدن، به اين معناست كه موجودى شقى را به جامعه تحويل دهد.(2)البته اين ديدگاه ها در تاريخ شاذّ بوده است، امّا متأسّفانه امروزه، اين عقيده گسترده شده كه انسان شقىِّ بالفطره است و برخى، درنده خويى و قدرت طلبى و سبعيّت را جزئى از رفتار طبيعى انسان مى شمرند و انسان را مانند درنده اى مى دانند كه با قاعدۀ «غلبۀ قوى بر ضعيف» يا «تنازع در بقاء» زندگى مى كند! با اين ديدگاه، در بعضى از كشورهاى سلطه گر، روحيۀ استعمارگرى و سلطه طلبى به امرى بديهى تبديل شده و ريشۀ بسيارى از مفاسد و ظلم ها و كشتارهاى جهانى نيز در اين اصل و انديشه است.

قول سوّم: برخى از دانشمندان و فلاسفه، مانند جالينوس مى گويند انسان ها در سعادت و شقاوت، متفاوتند، برخى از انسان ها شقىّ بالفطره و برخى سعيد بالفطره


1) . تفسير كبير (فخر رازى)، ج 20، ص 322: «اين قبركسى است كه پدرش به او جنايت كرد (يعنى او را به اين دنيا آورد)، امّا او بر احدى جنايت نكرده است (و فرزندى به دنيا نياورده).»

2) . وفيات الاعيان، ج 1، ص 115.

هستند.(1)بعضى از علماى اسلامى نيز اين سخن را گفته و با تمسّك به برخى روايات مانند: «الشَّقِيُّ مَنْ شَقِيَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ سَعِدَ فِي بَطْنِ أُمِّه»(2)و «النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة»(3)اين سخن و مشابه آن را تكرار كرده و پذيرفته اند.(4)

نگاهى ديگر به مسئلۀ سعادت و شقاوت انسان
اشاره

به نظر ما، اين سخنان و نظرات، دقيق و كامل نيستند. ما اگر بخواهيم موضوع شقاوتمندى فطرى يا سعادتمندى فطرى انسان را به صورت دقيق تر و مطابق با واقعيّت بررسى كنيم، لازم است پيشتر، به ساختار وجودى انسان در نظام خلقت توجّه شود.

ساختار متفاوتِ خلقتِ انسان در نظام هستى

در يك نوع تقسيم بندى، موجودات به سه قِسم منقسم مى شوند:

الف) يك قسم از موجودات، فقط روح و «بُعد معنوى» را دارا هستند كه «ملائكه» از اين جمله اند. آنها با آنكه فقط بعد ملكوتى دارند و به تعبير قرآن كريم، معصوم هستند، عبادت مى كنند و فرمان خدا را مى برند:


1) . ر. ك: تهذيب الاخلاق، ص 117.

2) . تفسير القمى، ج 1، ص 227: «شقى و بدبخت كسى است كه در شكم مادرش بدبخت است و خوشبخت كسى است كه در شكم مادرش خوشبخت است.»

3) . الكافى، ج 8، ص 177: «مردمان هر كدام معادنى همچون معادن طلا و نقره هستند.»

4) . ر. ك: كفاية الاصول، ص 68؛ النفس و الروح (فخر رازى)، ص 86؛ الشافى فى العقائد، ج 1، ص 226 و...

(لاٰ يَعْصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ‌)(1)

امّا ترقّى و استكمال در وجود آنها راه ندارد:

(وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ‌)(2)

ب) قسم ديگر از موجودات، اصلاً بُعد معنوى ندارند و صددرصد «مادّى» هستند؛ مانند همۀ «حيوانات». آنها نيز مانند قسم قبلى، ترقّى و تكامل ندارند و همان گونه كه ميليون ها سال قبل زندگى مى كرده اند، اكنون نيز به همان صورت زندگى مى كنند. شيوۀ زيست برخى از حيوانات، با آنكه بسيار بالاست، ولى از غريزۀ آنها سرچشمه مى گيرد و تكامل تمدّنى و ترقّى در زندگى آنها وجود ندارد.

ج) قسم سوّم از موجودات، «مركّب» از بعد معنوى و ملكوتى و بعد مادّى و حيوانى هستند كه «انسان ها» اين گونه اند. به همين دليل هم به انسان در اصطلاح حِكمى و منطقى، «حيوان ناطق» مى گويند؛ يعنى از طرفى، بُعد مادّى دارد و جنس است و از طرفى بُعدى ملكوتى و روح دارد و ناطق و متفكّر است. چنان كه در جلد اوّل از معرفت نفس هم مطرح كرديم،(3)نحوۀ تركيب اين بعد جسمانى و روحانى را نيز احدى نمى داند و آنچه به عنوان «اتّحاد» يا «انضمام» يا «تركيب» يا «تدبير» براى ارتباط روح و جسم بيان شده، صرفاً نظرياتى است كه شواهدى با خود به همراه دارد؛ قرآن كريم مى فرمايد:


1) . التحريم، 6: «از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپيچى نمى كنند و آنچه را كه مأمورند انجام مى دهند.»

2) . الصافات، 164: «و هيچ يك از ما [فرشتگان] نيست مگر [اينكه] براى او [مقام و] مرتبه اى معيّن است.»

3) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 31.

(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً)(1)

مردم از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دربارۀ حقيقت و چيستىِ روح سؤال كردند. خداوند در پاسخ فرمود: فقط بگو كار خداست! يعنى علم و فهم انسان بدان پايه نيست كه بخواهد حقيقت آن را بفهمد يا درك كند. البته تا همين اندازه هم، انسانِ عاقل، از اثر، پى به مؤثّر مى برد.

تكامل انسان

انسان از يك جهت به جبرئيل و ملائكه شباهت دارد، زيرا بعد معنوى دارد و از يك جهت به حيوانات شبيه است، زيرا بعد مادّى دارد. تمام كمال ها و رشد و ترقّى ها، از همين دو بعدى بودن و تركيب روح و جسم سرچشمه مى گيرد.

انسان مى تواند با تعالى و رشد بعد روحانى، به مرتبه اى برسد كه بين «احمد» و «احد»، فرقى به جز «ميم امكانى» نباشد:

(ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى، فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ‌)(2)

انسان گاهى بعد مادّى را مَركَبى براى روح قرار مى دهد و در راه استكمال قرار مى گيرد؛ لذا به سوى پروردگار خود سير مى كند و با گذر از مراحل هفت گانۀ


1) . الاسراء، 85: «و در بارۀ روح از تو مى پرسند، بگو: روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است، و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است.»

2) . النجم، 8 و 9: «سپس نزديك آمد و نزديك تر شد، تا [فاصله اش] به قدرِ [طول] دو [انتهاى] كمان يا نزديك تر شد.»

سيروسلوك، به اين كمال خود، سرعت مى بخشد و به مقام عنداللهى دست مى يابد. در اين صورت به مقامى مى رسد كه مشمول خطاب و فراخوان خاصّ الهى مى گردد:

(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)(1)

از جهت ديگر، انسان مى تواند به سمت انحطاط و سقوط حركت كند و به جايى برسد كه به تعبير قرآن شريف، از حيوانات هم پست تر شود:

(لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ‌)(2)

اگر كسى روح و بعد معنوى را براقى براى بعد مادى قرار دهد و با استفاده از ارادۀ خويش، مسير انحرافى را انتخاب كند، به پستى و سقوط كشيده مى شود. اين مسير نيز مانند مسير كمال، نهايتى ندارد و انسان تا بى نهايت در آن پيش مى رود.

در اين حركت هاى انسانى، نيروهايى به هر دو بُعد انسان كمك مى كنند و در حقيقت كمك كار اختيار انسان هستند: «نفس امّاره»، «شياطين درونى و برونى» و «صفات رذيله» از جملۀ يارى دهندگان بعدى مادى هستند و «عقل»، «فطرت» و «وجدان اخلاقى»، از جمله يارى دهندگان بعد معنوى هستند.(3)


1) . الفجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

2) . الأعراف، 179: «دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آنها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند.»

3) . ر. ك: معرفت نفس، ج 1، ص 29 تا 95، ص 125 تا 136، ص 203 تا 253.

البته همان گونه كه پيشتر نيز اشاره كرده ايم، قرارگرفتن در يك مسير و انجام شدن يك فعل، به علل فراوانى نياز دارد كه همگى مربوط به پروردگار مى شود، امّا در سلسلۀ علل، علّت تامّه اى هم وجود دارد كه آن، اختيار و انتخاب انسان است. مثلاً اگر كسى در مسير سيروسلوك قرار مى گيرد، علاوه بر نياز به نعمت هاى مادّى پروردگار، توفيق هايى از جانب خداوند سبحان را نيز لازم دارد و به قول معروف، بايد هزاران «حُسن» باشد تا اينكه او متخلّق به «حَسن» شود، ولى در عين حال، خواست او نيز مطرح بوده و جزء اخير علّت، اختيار و ارادۀ انسانى است كه خداوند به او عنايت كرده است.

قول چهارم در سعادت يا شقاوت انسان

بنابر آنچه تا كنون مطرح شد، نظرات پيش گفته دربارۀ شقاوت يا سعادت انسان، پذيرفتنى نيست. اينكه برخى از بزرگان و از جمله فلاسفه، انسان را مطلقاً سعيد بالفطره مى دانستند و برخى شقىّ بالفطره و گروهى ديگر هم اعتقاد داشتند بعضى از انسان ها فطرتاً سعيد و بعضى فطرتاً شقى هستند، از نظر ما، سخنى دقيق و كامل نيست؛ ما در اين زمينه، قول چهارمى را مطرح مى كنيم:

«انسان واحدى است كه از نظر روح و بعد معنوى، سعيد بالفطره است، ولى از نظر جسم و بعد مادّى، شقىّ بالفطره است.»

به عبارت ديگر، آدمى از جنبۀ معنوى، موجودى «سعيد» است و از جنبۀ مادى موجودى «شقى» محسوب مى شود. انسان در زمان حيات، براى حركت - كه مقتضاى آفرينش اوست - نيازمند بُراق و مَركب است، اگر با ارادۀ خود، جسم و بعد مادّى را مَركبِ روح قرار دهد (سيطرۀ معنويّات بر ماديات)، راه تكامل را

مى پيمايد و سعادتمند مى شود و اگر روح و ابعاد معنوى خود را براى جسم و ماديّات بُراق قرار دهد (سيطرۀ ماديّات بر معنويّات)، به سقوط و تنزّل رو مى كند و شقاوتمند خواهد بود.(1)


1) . به عنوان مثال، عقل انسان، از ابزارهاى يارى دهندۀ روح و بُعد معنوى آدمى است كه با استفاده از آن، انسان مى تواند به مراتب كمال دست يابد [معرفت نفس، ج 1، ص 41 تا 53]، ولى همين عقل اگر به استخدام بُعد جسمى انسان درآيد و ابعاد مادى و شهوانى بر آن سوار شوند (به جاى آنكه جسم، مَركبى براى عقل باشد) انسان را به شدّت به درّۀ سقوط و تباهى مى كشاند. در روايت آمده است كه از امام صادق عليه السلام سؤال شد: عقل چيست‌؟ حضرت فرمودند: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ - آنچه كه به وسيلۀ آن خداوند رحمان عبادت مى شود و بهشت را به دست مى آورند.» راوى از حضرت پرسيد: پس آنچه معاويه داشت چه بود؟ حضرت پاسخ دادند: «تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِى شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ - آن نيرنگست، آن شيطنت است، آن نمايش عقل را دارد ولى عقل نيست.» [الكافى، ج 1، ص 11]. در حقيقت آن عقلى كه به استخدام بعد مادى درآيد و تحت سيطرۀ ماديات قرار گيرد، كاركرد خود را كه همان كمك رساندن به بُعد روحى و سير تكاملى انسان است، از دست خواهد داد و مانند گردويى پوچ، فقط ظاهرى از عقل را داراست كه در نهايت نيز منجر به سقوط آدمى مى شود.

فصل دوّم قوانين مؤثّر در انتخاب انسان

اشاره

درس گفتار چهل و هفتم: أثر قانون وراثت در انتخاب انسان

اشاره

در فصل پيشين بيان شد كه انسان، موجودى انتخاب گر است و نعمت بزرگى به نام نعمت انتخاب، به او داده شده است كه با استفاده از آن، مى تواند راه و سرنوشت خود را در مسير كمال يا سقوط، تعيين كند.

در مسئلۀ انتخاب گرى انسان، عوامل بسيارى دخيل است كه مجموعاً براى انتخاب هاى انسان، زمينه سازى مى كند. البته اين عوامل و قوانين، كسى را مجبور به انجام عملى نمى كند، ولى نقش پررنگى در انتخاب هاى آدمى دارد و مى تواند در سرنوشت هم مؤثّر واقع شود. در ادامۀ مباحث، به صورت خلاصه، به برخى از مهم ترين عوامل تأثيرگذار در انتخاب انسان، اشاره مى كنيم.

پيش تر بيان اين نكته هم لازم است كه همگان بايد مراقب تأثيرات اين قوانين باشند و بدانند به تناسب ميزان نقشى كه در اين عوامل و قوانين دارند، در انتخاب و سرنوشت ديگران، سهيم يا مقصّرند.

تأثير قانون وراثت

اوّلين قانون موثّر در انتخاب، «قانون وراثت» است. تأثير اين قانون، از نظر علمى و مخصوصاً علوم تجربى، يقينى است؛ مثلاً با استفاده از گروه خونى يا بررسى سلّول ها، برخى از خصوصيات و صفات نهفته در انسان را كشف مى كنند؛ امّا قطع نظر از علوم تجربى و امثال آن، فهم بسيارى از خصوصيات ارثى، امرى عرفى است. به عنوان نمونه، مادر شايسته، معمولاً دختر شايسته تحويل جامعه مى دهد و مادر بى عفّت، معمولاً دختر و پسرش عفت و غيرت ندارند. پدرِ متّقى و پدرى كه با معنويّات سروكار دارد، معمولاً فرزند شايسته تحويل مى دهد؛ امّا پدرهاى لاابالى يا فاسق و فاجر، معمولاً نمى توانند اولاد صالحى تحويل اجتماع بدهد.

از نظر صفات نيز بين فرزندان و والدين ارتباط خاصّى حاكم است. همان گونه كه فرزند از لحاظ صورت ظاهرى، شبيه پدر يا مادر يا هردوى آنهاست و حتّى در

دوره اى علم چهره شناسى فوق العاده مهم بوده و اكنون هم مهم تلقّى مى شود و با ديدن چهرۀ فرزندى، مى توان گفت پدر و مادر او چه كسانى هستند. از نظر صفات نيز معمولاً فرزندان به والدين خود شباهت دارند. مادر حسود، معمولاً بچه هاى حسودى دارد. مادر خيرخواه و رئوف و مهربان، مادر متواضع و فهيم، معمولاً فرزندانى مانند خود دارد. پدر متكبّر، معمولاً بچّۀ متكبّر تحويل جامعه مى دهد. پدرى كه محبّت دنيا در دلش رسوخ كرده و دنياپرست و رياست طلب است، معمولاً بچّه هايش، چه دختر و چه پسر، مثل پدر دنياطلب و رياست خواه هستند. كم پيدا مى شود كه مادرى نمّام و سخن چين باشد، امّا فرزندش چنين نباشد. پدرى ظالم باشد، ولى فرزندش ظلم كردن را از پدر به ارث نبرده باشد.

به مجموع اين صفات كه از والدين به فرزندان منتقل شده است، «صفات ارثى» مى گويند. قانون وراثت از نظر علمى مسلّم است، از نظر روايات و آموزه هاى اسلامى نيز امر مسلّمى است و از نظر عرفى هم پذيرفته شده و يقينى است. پيرزن باتجربه اى، ولو اينكه بى سواد هم باشد، وقتى به كودكى نگاه مى كند، مى گويد كه او شبيه پدر يا مادر است. پيرمرد عامى و بى سواد، وقتى به كودكى نگاه مى كند، مى فهمد كه شبيه پدر يا مادرش است. همۀ اين مسائل، به قانون وراثت مرتبط است.

مراقبت انسان از نقش خود در وراثت

با توجّه به اهميّتى كه وراثت در تكوين شخصيّت دارد، انسان بايد اقلاً از دو جهت مراقب نقش خود از لحاظ اين قانون، در زندگى ديگران باشد:

اوّل: توجّه ويژه به تربيت فرزند؛ فرزندى كه انسان به جامعه تحويل مى دهد، بايد داراى صفات اخلاقى نيكويى باشد. اين مسئله وظيفه اى فوق العاده سنگين و

حسّاس براى والدين است. تحويل فرزند صالح و شايسته به اجتماع، وظيفۀ خطيريست كه بى توجّهى به آن، خيانت به جامعه محسوب مى شود. اگر كسى بخواهد فرزند او در جامعه صالح و شايسته باشد، بايد در ابتدا، خود فردى صالح و شايسته گردد تا به دنبال آن، زمينۀ شايستگى ها و فضائل، در فرزند به وجود بيايد. بنابر اين رفع رذائل، تقيّد به فضائل و رسوخ دادن آنها در دل، علاوه بر جنبۀ فردى، از نگاه وراثتى نيز تأثيرات خاصّى دارد كه مى تواند در شكل گيرى شخصيّت و انتخاب هاى فرزندان و نسل انسان، اثر بگذارد.

دوّم: دقّت در انتخاب همسر؛ پسران جوان، بايد براى ازدواج خود، به دنبال يافتن دختر باعفّت و نجيب و دين دار باشند. دخترها نيز بايد براى خواستگار خود، ملاك هاى تقيّد به ظواهر شرع و اخلاق و حلال خورى را مدّنظر قرار دهند و الاّ به تعبير پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، «فتنه» و «فساد» ايجاد مى شود. به عبارت ديگر، بى توجّهى به دين دارى و اخلاق همسر در ازدواج، باعث مى شود طبق قانون وراثت، فرزند ناصالحى، مانند پدر يا مادر لاابالى، به وجود بيايد. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بارها و بارها روى منبر مى فرمودند:

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِير»(1)


1) . الكافى، ج 5، ص 347: «اگر شخصى كه اخلاق او و التزام وى به دين پسنديده است، از شما دختر خواستگارى كرد، به او دختر دهيد؛ اگر چنين نكنيد، فتنه و فساد بزرگ در زمين فراوان خواهد شد.»

در ازدواج ها، به دنبال اخلاق و دين برويد و الاّ اگر غير از اين باشد، بدانيد فتنه و فساد بزرگى ايجاد مى شود. بى توجّهى به اين دستور، باعث مى شود بر اساس قانون وراثت، افراد نسل هاى بعدى، نسل ناهنجارى باشند و رذائلى همچون دنيادوستى، تكبّر، رياست طلبى، بى عفّتى و امثال اينها، گسترش يابد.

عليرغم اهميّتى كه اين روايت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، دارد، ولى در جامعۀ فعلى، كمتر به آن توجّه مى شود. بسيارى از زنان با اينكه مقدّس و اهل مسجد و نماز جماعت هستند، وقتى مى خواهند به دنبال عروس بروند، بيشتر به دنبال ظاهر دختر و امكانات مالى و خانوادگى و شغل پدر و مانند اينها هستند، در حالى كه بايد در صدد يافتن اين حقايق باشند كه آيا دختر اهل نماز و عبادت هست يا نه‌؟ آيا نمّامى و سخن چينى دارد يا خير؟ دوستان او در مدرسه و دانشگاه چه كسانى هستند و با چه افرادى رفت وآمد دارد؟ و نظاير اين ها. خانواده ها معمولاً به فكر ظواهر طرف مقابل هستند، امّا بررسى اخلاق و دين دارى در كار نيست.

همچنين وقتى خواستگار مى آيد، پدر و مادر دختر، يكى از اوّلين حرف هايى كه مى زنند اينست كه آيا پسر كار ثابت و پردرآمد دارد؟ آيا خانه و ماشين و سرمايه و امكانات دارد؟ اگر جواب منفى باشد، ازدواج سر نمى گيرد. پيغمبر مى فرمايند اين روش و منش غلط است؛ بلكه ابتدا ببينيد صفات رذيله و صفات حسنۀ او چگونه است: آيا دختر يا پسر، عفّت و نجابت دارند يا خير؟ آيا دختر اهل چادر و اهل عفاف است يا نه‌؟ با چه كسانى رفت وآمد مى كنند و...؛ ولى متأسّفانه اين حرف ها مطرح نيست و بسيارى از مردم، فقط در دنيا فرورفته اند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايند وقتى ازدواج ها چنين شد، فتنه و فساد بزرگ در جوامع انسانى ايجاد مى شود. وقتى فقط در دنيا و ماديات رفتيم، خواه ناخواه پسر و دخترمان هم مثل

خودمان دنياپرست مى شوند و وقتى دنياپرست شدند، همه چيز را فداى دنيا مى كنند:

«حُبُ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِ خَطِيئَة»(1)

محبّت دنيا و ذخائر مادى و امثال اينها، بالاترين خطرهاست و الان مسئلۀ ازدواج، به خاطر فرورفتن در مسائل مادّى، معضل فوق العاده مشكلى شده است كه فكر دربارۀ آن، خواب را از چشمان آدمى مى برد. سابقاً اين مشكلات كمتر بود و در مثل زمان پيامبر، اصلاً نبود، زيرا حضرت مى فرمودند كه دخترها را بايد زود شوهر دهيد و معمولاً دخترها نه ساله و ده ساله و پسرها پانزده شانزده ساله ازدواج مى كردند و ازدواج خيلى پاك و پاكيزه و مقدّس بود. ولى امروزه با ايجاد موانع مختلف، وضعيّت اسفناكى در مسئلۀ ازدواج به وجود آمده است.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم هزار و چهارصد سال قبل زنگ خطر را زده اند كه اگر حرفم را نشنويد خيلى خطر و فتنه پيدا مى شود، اگر ملاك در انتخاب همسر، چيزهايى غير از تديّن و اخلاق باشد، دختر و پسرها در خانه مى مانند و دختر و پسرها بى عفت و بى غيرت مى شوند و مصائب فراوانى رخ مى دهد. وقتى توجّه به قانون وراثت ضربه بخورد، وضعيّت ما به اينجا مى رسد كه مصيبت هايى مانند «نكاح سفيد» پيدا مى شود؛ يعنى يك پسر و دختر با هم خانه اى مى خرند يا اجاره مى كنند و مدّتى با هم هستند و بعد هم جدا مى شوند. اينها مصيبت هايى است كه از بى توجّهى به اثرات قانون وراثت ناشى مى شود.


1) . الكافى، ج 2، ص 131: «محبّت دنيا، رأس و مركز هر خطا و اشتباهى است.»

نمونه اى از تأثير مثبت وراثت

آنچه ازدواج را ثمربخش و موفّق مى كند، توجّه به مثل اين روايات پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم است كه ملاك را در انتخاب همسر، «دين و اخلاق» قرار دهند:

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ‌»

مرحوم كاشف الغطاء رحمه الله يكى از مراجع بزرگ تقليد است كه وقتى مرحوم صاحب جواهر رحمه الله در مباحث فقهىِ خود و نقل قول ها، به اسم ايشان مى رسند، با تعبير «استاد بزرگ» (استاد الاكبر) از ايشان ياد مى كنند.(1)

روزى مرحوم كاشف الغطاء رحمه الله متوجّه شد كه دخترش به ازدواج تمايل دارد. وقتى براى درس آمد، خطاب به شاگردان گفت: من دخترى دارم كه وقت ازدواج اوست، اگر يك طلبۀ متديّن و درس خوانى باشد، دخترم را به او مى دهم. در ميان جمعيّت، طلبه اى به نام محمّدتقى بلند شد و نشست. ايشان به او فرمود بعد از درس به خانۀ من بيا. طلبۀ جوان به خانۀ مرحوم كاشف الغطاء آمد. كاشف الغطاء از او سؤال كرد چه دارى‌؟ گفت به جز اين چند كتاب، هيچ ندارم. كاشف الغطاء پيش دختر آمد و گفت من برايت دامادى پيدا كرده ام كه دين و اخلاق دارد و خوب درس مى خواند و متديّن است، آيا حاضرى با او ازدواج كنى‌؟ دختر ساكت شد. يعنى مانند حضرت زهرا عليها السلام، با سكوت جواب مثبت داد و با اقتدا به ايشان، اخلاق و تديّن داماد را در نظر گرفت.

مرحوم كاشف الغطاء به اين طلبه، يعنى آقا شيخ محمدتقى مسجدشاهى گفتند ما يك اطاق داريم و اين اطاق را احتياج نداريم؛ همين اطاق را آماده مى كنم كه


1) . ر. ك: جواهر الكلام، ج 3، ص 121؛ ج 22، ص 194 و...

حجله و خانۀ شما باشد. يك جهيزيه به اندازۀ ضرورت تهيه كردند و مهريه را هم مهريۀ حضرت زهرا عليها السلام قرار دادند.(1)

اين طلبۀ جوان، همان شيخ محمدتقى مسجدشاهى، جدّ بزرگ خاندان نجفى مسجدشاهى است كه كتابى به نام «هداية المسترشدين» نوشته و كتابش يكى از مهم ترين متون علمى دانش «أصول فقه» است. از اين ازدواج ساده و مبارك، چندين نسل شايسته و عالى درآمد كه از نظر علمى، دويست سال مجتهدان والامقامى تحويل جامعه دادند و از لحاظ قدرت و تموّل مادّى هم بسيار متمكّن شدند؛ به گونه اى كه نقل شده است روزى شخصى پيش ظلّ‌السّلطان (حاكم وقت اصفهان) رفته بود و حاجتى داشت. ظلّ‌السّلطان نانجيب گفته بود چرا پيش من آمده اى‌؟ اگر علم مى خواهى به مسجدشاه برو و اگر پول مى خواهى به مسجدشاه برو و اگر زور مى خواهى به مسجدشاه برو.

يك گذشت و ايثار و فداكارىِ كاشف الغطاء و يك انتخاب خالصانۀ عروس و داماد، آنگاه قانون وراثتش اين مى شود كه بزرگانى مانند حاج آقا نورالله نجفى رحمه الله تحويل جامعه بدهند؛ علمايى كه نسل بعد نسل، نه تنها براى اصفهان، بلكه براى عالم تشيّع، افتخار هستند.

به راستى كسى كه با خدا باشد و براى خدا كارى را انجام دهد، خداوند سبحان نيز با اوست:

(وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا)(2)


1) . ر. ك: تكملة امل الآمل، ج 5، ص 287؛ أحوال و آثار شيخ محمّدتقى رازى نجفى اصفهانى، ص 41.

2) . العنكبوت، 69: «و كسانى كه در راه ما كوشيده اند، به يقين راه هاى خود را بر آنان مى نماييم.»

اگر در انتخاب هاى خود، دين و اخلاق را در نظر بگيريد، بدانيد كه وراثت مؤثّر است و نتيجۀ ازدواج هم عالى درمى آيد و زوجين عاقبت به خير مى شوند، امّا اگر چنين نباشد، از طريق وراثت، نسل انسان به انحراف كشيده مى شود. البته اصل اختيار در انتخاب را فراموش نكنيد، ولى بدانيد وراثت، زمينه ساز انتخاب صحيح است. وظيفۀ پدر و مادر است كه براى ازدواج فرزندان خود، و در حقيقت براى مراقبت از نقش خود در قانون وراثت، تا آنجا كه مى توانند، زمينه سازى كنند.

درس گفتار چهل و هشتم: نقش دوست در انتخاب انسان (1)

اشاره

انسان با انتخاب خود، مى تواند سعادتمند يا شقاوتمند شود:

إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً

جبرى در انتخاب انسان نيست؛ امّا چند قانون وجود دارد كه در انتخاب انسان اثر مى گذارد؛ در حالى كه او را مجبور نمى كند، امّا مى تواند در نوع انتخاب، جدّا ايفاى نقش كند.

اوّلين قانون، قانون وراثت بود كه در درس گفتار گذشته، به آن اشاره كرديم. وراثت گرچه امرى الزام آور براى آدمى نيست، امّا مى تواند بر انتخاب هاى انسان مؤثّر باشد؛ لذا هر فردى بايد از جهت انتخاب همسر و نيز تربيت فرزند، به قانون وراثت توجّه داشته باشد.

دوّمين قانون، قانون رفاقت ها، همنشينى ها و دوستى هاست كه در اين درس گفتار به آن مى پردازيم.

انسان موجودى اجتماعى

قانون دوّم، «قانون همزيستى» و به عبارت ديگر «قانون رفاقت» است. دوستى ها و رفاقت هاى انسان، در انتخاب هاى او اثر مى گذارد. قانون رفاقت، اثرگذارى بيشترى نسبت به بحث قانون وراثت در انتخاب هاى انسان دارد و لذا بايد صددرصد مواظب آن باشيم.

انسان موجودى مدنيٌبالطبع است؛ يعنى بايد اجتماعى زندگى كند. همۀ حيوان ها مثل مورچه و زنبور عسل و موريانه كه تمدّنى دارند، به صورت غريزى بايد با يكديگر و به صورت جمعيتى زندگى كنند. اين انسان هم براى كمال و براى سعادت دنيا و آخرتش، بايد به صورت جمعى زندگى كند؛ لذا مى گويند انسان مدنيٌبالطبع است. نحوۀ زندگيش، زندگى اجتماعى است. خواه ناخواه در اين زندگى اجتماعى، قضيۀ رفاقت ها و مراوده ها جلو مى آيد؛ مثلاً دونفردر مدرسه با

هم دوست مى شوند يا دو نفر در اداره يا بازار با هم، همكار و دوست مى شوند. كم كم رفت وآمد پيدا مى كنند و كم كم با هم صحبت و مشاوره دارند و بالاخره از نظرات يكديگر استفاده مى كنند.

همۀ انسان ها چنين هستند و اسلام عزيز هم اين امر را امضا كرده و در مقابل، رهبانيت را رد كرده است و كسى مثلاً بخواهد باديه نشين شود و در بيابان زندگى كند، اسلام مى گويد اين نمى شود:

«لَا رَهْبَانِيَّةَ فِي الْإِسْلَامِ‌»(1)

حتّى مثلاً كسى براى بهشت و آخرتش عابد و زاهد و مسلمان شود و در يك غارى زندگى كند، اسلام مى گويد اين هم نمى شود؛ بلكه بايد مردانه در اجتماع زندگى كنيد و دين را در اجتماع احيا نموده و با نظارت ملّى، يعنى امربه معروف و نهى ازمنكر، ديگران را به خوبى ها دعوت كنيد. مسلمان همين گونه كه به فكر آخرت خود هست، بايد به فكر دنيايش هم باشد. به قول امام صادق عليه السلام، كسى كه دنيايش را فداى آخرت كند يا آخرتش را فداى دنيا كند، شيعه و مسلمان نيست.(2)انسان بايد علاوه بر آخرت، به فكر معيشت دنيا و زندگى رفاهى هم باشد و اين انديشه، كم كم به رفاقت و همنشينى با ساير افراد اجتماع مى انجامد. اين رفاقتِ فردى يا جمعى، همان مدنىّ‌الطبع بودن انسانى است كه اسلام روى آن پافشارى دارد و دستور مى دهد كه انسان ها در اجتماع باشند، امّا در عين حال، مواظب دين و ايمان خود هم باشند؛ در اجتماع رفت وآمد كنند و تا مى توانند خدمتگزار خلق


1) . دعائم الاسلام، ج 2، ص 193: «رهبانيت و گوشه نشينى در اسلام نيست.»

2) . من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 156: «لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لآِخِرَتِهِ وَ لَا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ‌.»

خدا هم باشند؛ در اجتماع براى اينكه دنياى آبادى پيدا كنند، كار و تلاش و كوشش نمايند، امّا به فكر ديگران هم باشند:

(وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ‌)(1)

اسلام از مسلمانان مى خواهد كه با هم دوستى و رفاقت داشته باشند و از عقل يكديگر استفاده كنند؛ به اين عقل «منفصل» مى گويند. ما يك عقلى درونى داريم كه به سعادت ما فرمان مى دهد و از شقاوت ما جلوگيرى مى كند؛ امّا علاوه بر اين، دوستان، رفقا، بزرگترها و افرادى كه با آنها مشورت مى كنيم، به منزلۀ عقل منفصل ما هستند كه اسلام دستور مى دهد از اين عقل منفصل هم استفاده كنيد. در كارها با ديگران مشورت كنيد. دوست و رفيقى پيدا كنيد كه بتوانيد با او درددل كنيد، دين خود را به و بگوييد و از دين و اخلاق او بهره ببريد.

حسرت و ندامت انسان در اثر دوستى هاى غلط

هرچه اسلام بر يافتن دوست و همراه مناسب تأكيد دارد، در مقابل، مسلمانان را از دوست و رفيق بد، برحذر داشته است. انسان بايد مراقب دوستانى كه انتخاب مى كند، باشد. گاهى يك رفيق بد، آدمى را نابود مى كند. شعرى هست كه انصافاً خيلى عاليست و شاعر، مفهوم آن را از قرآن و روايات گرفته است و مى گويد:

حقّ ذات پاك الله الصمد *** كه بود بِه مار بد از يار بد

مار بد جانى ستاند از سليم *** يار بد آرد سوى نار مقيم(2)


1) . البقرة، 3: «و از آنچه به ايشان روزى داده ايم انفاق مى كنند.»

2) . مثنوى معنوى، دفتر پنجم، بخش 111.

بدتر از مار زهرآگين، دوستِ بد است. رفيق بد، بدتر از هر درنده و ميكروب سرطانى براى انسان است. اگر كسى خداى نكرده بيمارى سرطان پيدا كند، حدّاكثر آن ميكروب سرطان او را مى كشد، امّا اگر رفيق بد پيدا كند، مخصوصاً اگر رفيق بد، شيطان منش هم باشد، ناگهان مى بينيم آبروى اين فرد صالح و شايسته را مى برد، دين و اعتقادش را فاسد مى گرداند و خلاصه او را در دنيا و آخرت نابود مى كند.

انسانِ مدنيٌبالطبع، بايد با ديگران زندگى كند و دوستان خود را از بين بهترين ها انتخاب نمايد و از فكر آنها هم استفاده كند، ولى در همين حال، بايد مواظب باشد دچار رفيق و دوست بد نشود كه اين دوست، انسان را به زمين مى زند و دين و دنياى او را نابود مى سازد.

قرآن كريم در اين باره آيه اى دارد كه از آن شعرى كه بيان كردم، رساتر است و زنگ خطر مى زند؛ مى فرمايد:

(وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اِتَّخَذْتُ مَعَ اَلرَّسُولِ سَبِيلاً، يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً، لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً)(1)

برخى از افراد در روز قيامت، پشت دست خود را مى گزند. آدمى وقتى كار اشتباهى كرده باشد و پشيمان شود، لب مى گزد يا پشت دستش را مى گزد. اين


1) . الفرقان، 27 تا 29: «و روزى است كه ستمكار دست هاى خود را مى گَزد [و] مى گويد: اى كاش با پيامبر راهى برمى گرفتم. اى واى، كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم. او [بود كه] مرا به گمراهى كشانيد پس از آنكه قرآن به من رسيده بود. و شيطان همواره فروگذارندۀ انسان است.»

افراد در قيامت با پشيمانى مى گويند واى بر من! اى كاش با فلانى نشست و برخاست نداشتم. اى كاش با فلانى همكار و همسو و هم كسب نبودم و حتّى زن مى گويد كاش اين شوهر لاابالى را نداشتم يا شوهر مى گويد كاش اين زن لاابالى و بى عفّت را نمى گرفتم. خلاصه، اى كاش دوست بد نداشتم! ديدى رفيق بد چه به سرم آورد. سپس خودش يا قرآن مى فرمايد اين رفيق بد، شيطان است. از هر ابليسى، بدتر، دوست بد است. ما شيطان برون و شيطان درون و شيطان جنّى و انسى داريم و از همۀ شياطين بدتر، رفيق و مونس بد و همكار بد و همكلاسى بد است. از هر هوى و هوس درونى بدتر، رفيق بد است؛ زيرا بدى او، تأثير عجيبى روى انسان و رفتار و كردار او مى گذارد و علاوه بر اينكه عباداتش را مى گيرد، به طور ناخودآگاه با كارها و اعمال خود، اين فرد را به فسق و فجور و بدجنسى وامى دارد.

آيه اى كه بيان شد، ذيلى هم دارد و نمى دانم آيا اين ذيل به صدر مى خورد يا مستقل است، به هرحال قرآن پس از بيان آن حسرت و ندامت و پشت دست گزيدن، مى فرمايد:

(وَ قٰالَ اَلرَّسُولُ يٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اِتَّخَذُوا هٰذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً)(1)

حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم كه مظهر رحمت و عطوفت الهى است، نفرين مى كند و مى فرمايد كه خداوندا از اينها كه دين و قرآن مرا زير پا گذاشتند، بازخواست كن. اگر اين آيه ذيل آيات قبل باشد، معلوم است كه تأكيد مى كند كه ما بايد مواظب باشيم در آخرت مورد نفرين پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم قرار نگيريم. كسى مورد نفرين


1) . الفرقان، 30: «و پيامبر [خدا] گفت: پروردگارا، قوم من اين قرآن را رها كردند.»

پيامبر واقع مى شود كه مونس و هم نشين بد داشته باشد.

در همان صدر آيه هم، فرد بر خود «واى» مى گويد و معلوم مى شود آتش جهنّمى را كه خودش افروخته، مى بيند و در حقيقت زير دود و هُرم جهنّم مى گويد:

(يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً، لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي وَ كٰانَ اَلشَّيْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً)

با خود مى گويد: من كه مسلمان خوبى بودم، چرا الان دود و هُرم جهنّم دارم‌؟ بعد خودش پاسخ خود را مى دهد و مى گويد: واى به من از رفيق بد!

پناه بردن به خداوند از شرّ دوست بد

در بين سوره هاى قرآن، «چهار قُل» يعنى سوره هاى كافرون، توحيد، فلق و ناس، از اهميّت خاصّى برخوردارند و بايد به صورت مداوم قرائت شوند و به معانى آن هم توجّه داشت، زيرا هركدام مفاهيم و معارف ويژه اى را بيان مى كنند؛ جوان ها و مخصوصاً خانم ها اين سوره ها را زياد بخوانند و به خانواده و فرزندان سفارش كنيد كه وقتى از خانه بيرون مى آيند اين چهارقل را بخوانند. خواندن چهار قُل براى اينكه خداوند متعال حافظ خودتان و دينتان و حافظ فرزندان و خانواده و اموالتان باشد، بسيار مؤثّر است.

در ميان اين سوره ها، آنچه فعلا مورد بحث ماست، دو سورۀ آخر قرآن كريم، يعنى سوره هاى فلق و ناس است كه به «معوّذتين» مشهور شده اند. يكى از نكات دقيقى كه در اين دو سوره، بايد مورد توجّه و مداقّه قرار گيرد، اين است كه در سورۀ فلق، از شرّ چند چيز، يك مرتبه به خداوند متعال پناه برده شده است:

(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌، قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلْفَلَقِ‌، مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ‌، وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ‌، وَ مِنْ شَرِّ اَلنَّفّٰاثٰاتِ فِي اَلْعُقَدِ، وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ)(1)

بگو پناه مى برم به خدا از شرّ چند چيز: اوّل: از شرّ مردم ناباب و افراد بد؛ دوّم: در وقتى كه غريزۀ جنسى تحريك شود كه به راستى در آن وقت، بدبختى ها ايجاد مى كند؛ سوّم: وقتى كه زنِ بى عفّتى، با عشوه گرى و خودنمايى، خودش را جلوه دهد؛ چهارم: از شرّ حسود وقتى حسادتش گل كند كه اين حسادت، مى تواند باعث شود قابيل، هابيل را بكشد و برادران يوسف عليه السلام، او را در چاه بيندازند.

در سورۀ فلق، از اين چهار موضوع خيلى مهم - كه علماى اخلاق نيز مباحث فراوانى دربارۀ آن كرده اند - يك مرتبه به خداوند پناه برده شده است؛ امّا در سورۀ ناس، از يك مسئله، سه مرتبه به خداوند پناه برده شده است و اين امر نشان مى دهد كه آن يك مسئله، از اين چهار موضوع، مهم تر و حساس تر است و راحت تر مى تواند انسان را به سقوط بكشاند:

(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌، قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ‌، مَلِكِ اَلنّٰاسِ‌، إِلٰهِ اَلنّٰاسِ‌)(2)


1) . الفلق، 1 تا 5: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده دم، از شرّ آنچه آفريده؛ و از شرّ تاريكى چون فراگيرد؛ و از شرّ دمندگان افسون در گره ها؛ و از شرّ [هر] حسود، آنگاه كه حَسَد ورزد.»

2) . الناس، 1 تا 3: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، بگو: پناه مى برم به پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبودِ مردم.»

خدايا پناه مى برم به تو؛ خدايا پناه مى برم به تو؛ خدايا پناه مى برم به تو از «خنّاس»، يعنى از آن كسى كه براى فريب من، وسوسه مى كند تا بتواند مرا فريب دهد:

(مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ‌، اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ‌)(1)

«خنّاس» يعنى كسى كه حرف هاى به ظاهر خوبى مى گويد، امّا درون حرف ها و سخنان او، زهرآگين است. قرآن كريم متذكّر مى شود كه اين خنّاس، به ابليس، يعنى شيطان جنّى خلاصه نمى شود و فقط او منظور نيست، بلكه هم از جنّيان است و هم از انسان ها:

(مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ‌)(2)

گاهى يك دوست بد، از شيطان بدتر است. گاهى يك وسوسه از طرف رفيق بد، دنيا و آخرت انسان را به تباهى مى كشد.


1) . الناس، 4 و 5: «از شرّ وسوسه گر نهانى؛ آن كس كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند.»

2) . الناس، 6: «چه از جنّ و [چه از] انس.»

درس گفتار چهل و نهم: نقش دوست در انتخاب انسان (2)

اشاره

در درس گفتار پيشين، دربارۀ دوّمين قانون مؤثّر در انتخاب، يعنى قانون رفاقت ها، همنشينى ها و دوستى ها مطالبى بيان شد و عنوان كرديم كه اوّلاً انسان موجودى اجتماعى است و ناگزير است با ديگران دوستى و مراوده داشته باشد. ثانياً دوستى هاى ناپسند، به شدّت موجب حسرت و ندامت انسان در دنيا و آخرت مى شود:

يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً،

لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ اَلذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِي

لذا قرآن كريم توجّه ويژه اى به اين مسئله كرده و در سورۀ ناس، چهار مرتبه از شرّ دوست بد، به خداوند پناه برده شده است.

به دليل اهميّتى كه دوستى ها در انتخاب انسان دارد، در اين درس گفتار به بيان نمونه هايى ازتأثيرات دوست بد در سرنوشت مى پردازيم.

نهى قرآن كريم از دوستى هاى غلط

انتخاب دوست خوب يا دوست ناباب، اعمّ از دوستان خانوادگى يا دوستان مدرسه و دانشگاه، به سختى در سرنوشت و انتخاب هاى انسان، مؤثّر است و گاهى يك دوستى غلط، عواقب جبران ناپذيرى را براى افراد و خانواده ها و اجتماع در پى خواهد داشت.

امروزه متأسّفانه نه تنها توجّه لازم، به گزينش دوست خوب نمى شود، بلكه بدتر از آن، دوستى هاى بين دختران و پسران رواج بسيارى يافته است! قرآن كريم اين نوع دوستى را «اخدان» ناميده است و مى فرمايد مرد شايسته آنست كه زنا نمى كند و دوست دختر هم ندارد؛ زن شايسته آنست كه زنا نمى دهد و دوست پسر هم ندارد. گناه به اندازه اى بزرگ است كه قرآن شريف، زنا و رفيق بازى دختر و پسر را كنار يكديگر گذاشته است:

(مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ‌)(1)

(مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ‌)(2)

لفظ «اخدان» هم راجع به زن ها و هم راجع به مردها به كار رفته است.

دخترها و پسرها اگر به مدرسه و دانشگاه نروند، نمى شود و اگر بروند، اين وضعيّتى است كه امروزه در مراكز آموزشى يا خيابان ها شاهديم. بسيارى از اوقات وقتى صحبت از دانشگاه هاى تك جنسيتى مى كنيم، بسيارى از افراد يا سايت ها موضع گيرى مى كنند، در حالى كه لزوم و ضرورت آن، امرى روشن است. قضيۀ موبايل ها و تلفن هاى همراه هم به آتش دوستى هاى دختر و پسر، دامن زده است. دختر و پسر در كوچه و خيابان، وقت و بى وقت، شب و روز، با گوشى هاى خود و در اينترنت، مشغول بازى و گفتگو هستند. وضعيّت رسانه ها هم خراب است؛ ماهواره ها كه به شدّت به روابط دختران و پسران دامن مى زنند و شهوات آنها را تحريك مى كنند.

اينها همگى از مصاديق دوست بد در زمان فعلى است كه عليرغم نهى دين و قرآن و عقل، امروزه رواج فراوانى هم يافته است.

امروزه وضعيّت مراودات اجتماعى زنان و مردان، هيچكدام به دين اسلام نمى خورد. در روايت مى خوانيم كه حضرت زهرا عليها السلام نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نشسته بودند و ابن مكتوم كه شخص نابينايى بود، وارد شد. او آدم خوبى بود، ولى سرزده


1) . النساء، 25: «پاكدامن باشند نه زناكار، و دوست گيران پنهانى نباشند.»

2) . المائده، 5: «در حالى كه خود پاكدامن باشيد نه زناكار و نه آنكه زنان را در پنهانى دوست خود بگيريد.»

وارد شد. آنگاه تا وارد شد، حضرت زهرا عليها السلام بلند شدند و از آنجا رفتند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: دخترم! اين فرد ابن مكتوم است و نابيناست؛ حضرت زهرا عليها السلام فرمودند: او كور است و مرا نمى بيند، امّا من كه چشم دارم.(1)

بسيارى از مجالس مختلط كه تحت عناوين مهمانى فاميلى و خودمانى و امثال اينها رواج يافته است، پايه گذار دوستى ها و روابط خطرناكى است كه مفاسد بزرگى را نيز در بر دارد و مى تواند سرنوشت عدّه اى را تحت تأثير قرار دهد. آيا وضعيّتِ كنونى جامعه و خيابان ها، آن است كه اسلام و تشيع مى خواهد؟ آيا اين نوع از دوستى ها و مجالست ها، باعث نمى شود انسان با انتخاب هايش، به سقوط كشيده شود؟

نمونه هايى از تأثير دوست بد، در انتخاب
اشاره

افراد بسيارى را سراغ دارم كه به ظواهر شرع تقيّد ويژه اى داشته و حتّى مروّج دين بودند؛ در مجالس معمولاً راجع به تشيّع و نظام و روحانيّت صحبت مى كردند و از آنها دفاع مى نمودند؛ امّا نشست و برخاست ايشان با اشخاص لاابالى و فاسق و فاجر و آدم هاى نفوذى، كارشان را به آنجا رساند كه منكر همۀ اعتقادات قبلى خود شدند و عاقبت در جرگۀ منافقين هم درآمدند.

براى تنبّه و هشيارى بيشتر نسبت به اهميّت مسئله، در ادامه به نمونه هايى از تأثير دوست و همنشين نامناسب، در زندگى افراد اشاره مى كنيم.


1) . بحارالانوار، ج 101، ص 38: «اسْتَأْذَنَ أَعْمَى عَلَى فَاطِمَةَ عليها السلام فَحَجَبَتْهُ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم لِمَ حَجَبْتِهِ وَ هُوَ لَا يَرَاكِ فَقَالَتْ عليها السلام إِنْ لَمْ يَكُنْ يَرَانِى فَأَنَا أَرَاهُ وَ هُوَ يَشَمُّ الرِّيحَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم أَشْهَدُ أَنَّكِ بَضْعَةٌ مِنِّى.»

الف) عاقبت شوم نجاشىِ شاعر

نجاشى يكى از خواص اميرالمؤمنين عليه السلام و فرد شاعرى بود كه براى اميرالمؤمنين عليه السلام هم خيلى شعر گفته بود. يك روز دچار رفيق بد شد و اين رفاقت، نابودش كرد. روزى نجاشى در ماه مبارك رمضان، قبل از ظهر به مسجد مى رفت تا قرآن بخواند و مهيّا شود تا اميرالمؤمنين عليه السلام بيايند و نماز جماعت بخواند و بعد هم پاى منبر حضرت، موعظه گوش كند.

در وسط راه، به دوست نابابى برخورد كرد و در حقيقت شيطان انسى به او رسيد. آنها خيلى با هم گرم گرفتند و شيطان انسى در وسط حرف ها، نيش خودش را زد و گفت شراب ناب دارم و گوسفندى هم كباب كرده ام، بيا به خانه برويم و شراب به تو بدهم و گوشت برّه را با هم بخوريم. ابتدا نجاشى وحشت كرد و گفت ماه رمضان است و روزه ام. امّا دوستش گفت ماه رمضان رو به اتمام است و حالا هم كه وقت نماز نيست، اكنون بيا به خانه برويم و مقدارى با هم حرف مى زنيم و موقع نماز به مسجد برو. بالاخره او را به درون خانه كشاند و آنگاه وسوسه شروع شد كه مثلاً خدا ارحم الراحمين است و گناهان بزرگ را مى آمرزد. بيا امروز را بخور و بعد كفّاره مى دهى و قضايش را مى گيرى و... مرتّب وسوسه انگيزى كرد و بالاخره اين بدبخت را گول زد تا اينكه شراب را خورد و بعد هم بره را جلو آورد و ناهار خورد و مستى گل كرد و آن مستى بى آبرويى به بار آورد.

به اميرالمؤمنين عليه السلام خبر دادند كه نجاشى شراب خورده و مست شده است. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند او را بياورند و در ميان مردم، حدّ الهى را بر او جارى كردند و هشتاد تازيانه به او زدند. فرداى آن روز هم او را احضار كردند و بيست تازيانۀ ديگر به او زدند و فرمودند اين هم به خاطر حرمت شكنى ماه رمضان.

نجاشى كه توقّع چنين برخورد سختى را نداشت، خيلى برايش سنگين درآمد؛ زيرا آبرويش رفته بود. او چون پيش تر مدافع اميرالمؤمنين عليه السلام بود، توقّع داشت حضرت از تعزير او صرف نظر كنند و پيش ديگران، آبرويش را نبرند، امّا وقتى حدود الهى پيش بيايد، آنگاه عليست و عدالت و قاطعيتش.

اين قضيه تمام شد؛ امّا بالاخره رفيق بد، نجاشى را بدبخت كرد و از اميرالمؤمنين عليه السلام قهر كرد و به شام آمد. قبل از اينكه به شام برسد، به معاويه گفتند نجاشى از اميرالمؤمنين عليه السلام قهر كرده و به شام آمده است. معلوم مى شود اين فرد هم شخصيّت اجتماعى داشته و هم از نظر دينى خيلى بالا بوده است.

معاويه او را دعوت كرد و مراسم خيلى مفصّلى هم براى خيرمقدم و احترام به شخصيتش برپا كرد. رؤسا و محترمين شام هم در جلسه بودند. قبل از صرف غذا، معاويه مى خواست از موقعيّت سوء استفاده كند، لذا به او گفت ببين چگونه على آبرويت را برد و من اينگونه به تو آبرو دادم، حال بلند شو و همين مطلب را براى همگان بگو. نجاشى برافروخته شد و گفت تو خيال مى كنى من از اميرالمؤمنين عليه السلام فرار كرده ام‌؟ من از على فرار نكردم؛ بلكه عدل على را نتوانستم بپذيرم و به سوى تو آمدم. من تقصير دارم كه از عدل على فرار كرده و رو به ظلم تو آورده ام. معاويه خجالت زده و ساكت شد؛ بعد هم شام را خوردند و جلسه متفرّق شد.(1)

آنچه در اين واقعه معلوم است، اينكه رفيق بد، نجاشىِ معتقد به على عليه السلام را شراب خور مى كند و آنچه درس براى ما مى شود، اينكه مراوده و دوستى با افراد


1) . ر. ك: مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 147 و 148؛ الغارات، ج 2، ص 365 تا 377؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد)، ج 4، ص 87 تا 91.

بدجنس و حقّه باز و متقلّب، انسان را بدبخت و بيچاره مى كند. قدرى بالاتر، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و نيز ساير معصومين عليهم السلام مى فرمودند مواظب باشيد دختر به چه كسى مى دهيد، اگر دختر را به ازدواج فرد فاسق و فاجر درآورديد، بدانيد كه دختر را بدبخت كرده ايد.(1)مواظب باشيد پسرى كه مى خواهد ازدواج كند، اگر در طايفه و خانوادۀ فاسق و فاجر برود، اين پسر ولو مقدّس باشد، امّا تقدّسش را از دست خواهد داد. بر عكس آن هم صادق است، يعنى اگر يك داماد لاابالى در زندگى و خانواده اى بيايد، زندگى آنها را تباه مى كند. يك عروس بى عفّت به خانواده اى وارد شود، اهل آن را به بى عفّتى مى كشاند.

اين ها سخنان و دستورات ائمّۀ طاهرين عليهم السلام و قرآن كريم است كه به تجربه هم اثبات شده است.

ب) عاقبت مراوده با نمّام و سخن چين

غزالى در احياء العلوم، در باب سخن چينى، بعد از اينكه مقدارى دربارۀ نمّامى و سخن چينى صحبت مى كند، قصّه اى را هم نقل مى كند و مى گويد: شخصى براى خريدن غلام به بازار رفت. غلام فروش غلامى را معرّفى كرد و گفت: اين غلام ارزان قيمت است و دليل ارزان قيمتى او نيز اين است كه فقط يك صفت بد دارد و اين صفت او، نمّامى و سخن چينى اوست. مرد فريب ارزانى را خورد و غلام را خريد. غلام را به خانه آورد و كم كم او را با محيط و خانه و اهل آن آشنا كرد. روزى غلام، دروغى كه موجب برانگيختن حسّ زنانگى زنان مى شود، به خانمِ خانه گفت. او گفته بود: چه نشسته اى كه شوهرت مى خواهد زنِ دوّم بگيرد! حتى


1) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 347 تا 352؛ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 58.

مقدّماتش را هم آماده كرده و به زودى همسر ديگرى مى گيرد. معلوم است زن حسّاس است و آوردن اسم زن دوّم، از آوردن اسم شيطان در نزد برخى خانم ها خيلى بدتر است. لذا به غلام گفت: حالا چه كنم‌؟ غلام پاسخ داد: من دوايى دارم كه راهگشاست و بايد با استفاده از آن، زن دوّم را نزد شوهرت بى ارزش كنى و شوهرت را به او بدبين نمايى؛ فقط لازم است دو مو از زير ريش شوهرت به من بدهى و من كار را درست مى كنم. اينگونه خانم را تحريك كرد. بعد نزد آقاى خانه آمد و گفت: آقا چه نشسته اى كه زن تو رفيقى پيدا كرده و تصميم دارد تو را بكشد و با دوست خود ازدواج كند. اگر قبول ندارى امروز خودت را به خواب بزن آنگاه حقيقت معلوم مى شود. مرد هم با آن عِرق مردانگى خوابيد و منتظر ماند تا ببيند چه اتّفاقى مى افتد. ناگهان ديد زن با يك چاقو به او نزديك شد. مرد يكدفعه بلند شد و چاقو را گرفت و زن را كشت. طايفۀ زن هم آمدند و او را به خاطر قصاص، كشتند. بعد هم طايفۀ مرد با طايفۀ زن به جان هم ريختند و كُشت وكشتارى به خاطر يك نمّامى و سخن چينى، به راه افتاد.(1)

وسواس خنّاس نه تنها يك انسان را به سقوط مى كشاند، بلكه بعضى اوقات، مى تواند خانواده يا قبيله يا شهر يا مملكتى را به هم بريزد. دوست بد، ناگهان مثل صهيونيست ها براى سعودى ها مى شود كه امروزه با وسوسه گرى، مسلمان ها را به جان هم انداخته اند و امثال سعودى ها را تحريك كرده اند تا كشور مسلمان يمن را به خاك و خون و نابودى بكشانند. جنگى كه نقطۀ سياهى در تاريخ براى عربستان شد.


1) . احياء علوم الدين، ج 9، ص 76.

ج) سرنوشت همسر و فرزند حضرت نوح عليه السلام

قرآن كريم مى فرمايد كه نبوّت حضرت نوح عليه السلام نهصد و پنجاه سال طول كشيد:

(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلىٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّٰ خَمْسِينَ عٰاماً)(1)

در اين مدّت، معدود افرادى به ايشان ايمان آوردند، ولى بى ايمانى دو شخصيّت در تاريخ زندگانى اين پيامبر اولواالعزم، حائز اهميّت است: يكى همسر حضرت نوح عليه السلام و ديگرى فرزند ايشان.

همسر حضرت نوح عليه السلام، شايد بيش از هزار سال همسر ايشان بوده است، امّا قرآن كريم او و همسر لوط عليه السلام را مَثَلى براى كافران آورده و جايگاه آنان را جهنّم دانسته است:

(ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا اِمْرَأَتَ نُوحٍ وَ اِمْرَأَتَ لُوطٍ كٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَيْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ يُغْنِيٰا عَنْهُمٰا مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً وَ قِيلَ اُدْخُلاَ اَلنّٰارَ مَعَ اَلدّٰاخِلِينَ‌)(2)

حضرت نوح عليه السلام پيامبر اولواالعزم و مسلّما از بهترين شوهرهاست، امّا همسر او بر اثر مجالست با افراد ناباب و همنشينى با بدكاران و نيز در اثر لجاجت و عناد، راه گمراهى


1) . العنكبوت، 14: «و به راستى، نوح را به سوى قومش فرستاديم، پس در ميان آنان نهصد و پنجاه سال درنگ كرد.»

2) . التحريم، 10: «خدا براى كسانى كه كفر ورزيده اند، همسر نوح و همسر لوط را مَثَل آورده [كه] هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند، و كارى از دست [شوهران] آنها در برابر خدا ساخته نبود، و گفته شد: با داخل شوندگان داخل آتش شويد.»

را در پيش گرفت و در نتيجه با انتخاب غلط خود، به راه جهنّم كشيده شد. در مقابل او، قرآن كريم از آسيه همسر فرعون ياد مى كند كه عليرغم اينكه شوهرى چون فرعون داشت كه ادّعاى خدايى مى كرد،(1)امّا در اثر ارتباط با حضرت موسى عليه السلام و با انتخاب خودش، موحّد و يكتاپرست شد و به مراتبى از ايمان دست يافت كه در كنار حضرت مريم عليها السلام، به عنوان مَثَلى براى ايمان آورندگان معرّفى گرديد:

(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ‌)(2)

به جز همسر حضرت نوح عليه السلام، سرنوشت فرزند حضرت نوح نيز قابل توجّه است. پسر حضرت نوح عليه السلام با اينكه فرزند پيغمبر است و از لحاظ قانون وراثت و ساير قوانين مؤثّر در رفتار انسان مانند غذا و محيط، در حدّ عالى بود، امّا مراوده با دوستان بد و همنشينى با افراد ناصالح، او را گمراه كرد.

قرآن كريم مى فرمايد كه مشيّت الهى بر اين قرار گرفت كه عذاب الهى، بدكاران قوم نوح عليه السلام را نابود كند و به حضرت نوح عليه السلام نيز وعده داده شد كه او و خاندان و اصحابش را نجات مى دهند. حضرت نوح عليه السلام مأمور به ساختن آن كشتى عجيب شد و كم كم سيلى به راه افتاد كه از غضب خدا سرچشمه گرفته بود. پسر نوح به


1) . النازعات، 24: (فَقٰالَ أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ‌) - «و گفت: پروردگار بزرگتر شما مَنَم!»

2) . التحريم، 11: «و براى كسانى كه ايمان آورده اند، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده، آنگاه كه گفت: پروردگارا، پيش خود در بهشت خانه اى برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر بِرَهان.»

داخل كشتى نيامد و هرچه پدرش به او التماس كرد كه داخل كشتى بيا؛ پسر زير بار نرفت و مى گفت من به قلّۀ كوهى مى روم و از خطر در امان مى مانم. پسر حضرت نوح عليه السلام، مى دانست كه پدرش پيغمبر است، امّا دوست ناباب، او را لجوج و عنود كرده بود. نوح عليه السلام مى دانست كه هركه در كشتى نباشد، نابود مى شود و لذا اين مطلب را به فرزندش متذكّر مى شد، امّا او توجّهى نمى كرد و همراه با دوستان خود بالاى كوه مى رفت. در اين بين، ناگهان موجى بين حضرت نوح عليه السلام كه در كشتى قرار داشت و پسر كه روى كوه بود، فاصله انداخت و پسر را سيل برد. حضرت نوح عليه السلام دلش سوخت و گفت: خداوندا! به من وعده كرده بودى كه خانوادۀ مرا نجات مى دهى، پس چرا پسرم غرق شد؟ خطاب آمد:

(يٰا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صٰالِحٍ‌)(1)

اى نوح! او از اهل تو نيست؛ كسى كه فاسق و فاجر و لجوج است، از اهلِ خانوادۀ صالحان نيست. اين فسق و فجور هم نه در محيط خانواده، بلكه از مؤانست با دوست فاسد و فاجر ناشى شده بود.

سعدى با الهام از آيات و روايات، چنين سروده است:

با بدان يار گشت همسر لوط *** خاندان نبوّتش گم شد(2)

پسر نوح يا أمثال همسر لوط، جبراً هلاك نشدند، بلكه با انتخاب خود، چنين سرنوشتى پيدا كردند، امّا معلوم است كه دوست و مصاحب بد، نقش عجيبى در نوع انتخاب هاى آنها داشته است.


1) . هود، 46: «اى نوح! او در حقيقت از كسان تو نيست، او [داراى] كردارى ناشايسته است.»

2) . گلستان سعدى، باب اوّل، حكايت 4.

درس گفتار پنجاهم: تأثير محيط، در انتخاب انسان (1)

اشاره

مسئلۀ انتخاب گرى در وجود انسان، امرى روشن و بديهى است. آدمى مى تواند با استفاده از نيروى انتخاب كه خداوند متعال به او عنايت كرده است، به مقام هاى والايى دست يابد.

چند عامل بر نوع انتخاب انسان اثر مى گذارد و در حالى كه او را مجبور به كارى نمى سازد، ولى مى تواند انتخاب هاى او را جهت دهى كند؛ لذا اين عوامل گاهى انتخابِ سعادت را براى انسان سهل و آسان مى كند و گاهى هم رساندن او به بدبختى را هموار مى سازد.

قانون اوّل، قانون وراثت بود كه پيش از اين، مقدارى دربارۀ آن سخن گفتيم.

قانون دوّم، قانون معاشرت و همزيستى و به عبارت ديگر قانون رفاقت و دوستى است كه دربارۀ آن نيز مطالبى بيان شد و جلوه هايى از آثار همنشين در زندگى انسان تبيين گرديد.

در اين درس گفتار به تشريح سوّمين قانون، يعنى «قانون محيط»، كه از دو قانون قبلى مهم تر است، مى پردازيم.

قاعدۀ تعرّب پس از هجرت

سوّمين قانونِ مؤثّر در انتخاب انسان، قانون «محيط» است. محيط خانوادگى، محيط كار، محيطهاى فرهنگى و بالاخره هركجا كه انسان در آن زندگى مى كند و رشد مى يابد، در انتخاب هاى او تأثير دارد. قانون محيط نيز مانند قوانين قبلى، گرچه كسى را مجبور به انتخابى نمى كند، امّا مى تواند در انتخاب هاى انسان و سرنوشت او، نقش به سزايى ايفا كند؛ به همين دليل، آموزه هاى اسلامى، تأكيد فراوانى بر توجّه به محلّ و محيط زندگى دارد و مسلمانان را از زندگى در محيطهاى آلوده به گناه، منع كرده و بر زندگى در محيط سالم و پاكيزه، ترغيب نموده است.

قرآن كريم دربارۀ كسانى كه محيط آلوده روى آنها تأثير گذاشته و جهنّمى شده اند، مى فرمايد وقتى ملائكۀ الهى براى قبض روح آنها با تازيانه هاى آتشين مى آيند، از آنها سؤال مى كنند كه چرا اينگونه با آلوده شدن به گناهان، بر خويشتن ستم كرده ايد؟

(إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ‌)(1)

به عبارت ديگر، چرا در اين محيط آلوده و فاسد، زندگى كرده ايد كه جهنّمى شويد؟ اين افراد عذر مى آورند و مى گويند كه چاره اى نداشتيم:

(قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ‌)(2)

آنها پاسخ مى دهند كه چاره اى نداشتيم جز اينكه در اين محيط آلوده زندگى كنيم و محيط آلوده، ما را فاسد كرد و به بيراهه كشيد؛ امّا عذر آنها پذيرفته نمى شود، زيرا اساساً عذرشان جايگاه پذيرش ندارد؛ ملائكه در جواب عذر آنها مى گويند:

(قٰالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا)(3)

چرا در آنجا مانديد؟ چرا كوچ نكرديد و به محيط سالم و پاكيزه نرفتيد؟ پس از آن، قرآن كريم مى فرمايد البته اگر جداً مستضعف بوده و چاره اى نداشته اند، پروردگار عالم به آنها ترحّم مى كند:


1) . النساء، 97: «كسانى كه بر خويشتن ستمكار بوده اند، [وقتى] فرشتگان جانشان را مى گيرند، مى گويند: در چه [حال] بوديد؟»

2) . النساء، 97: «پاسخ مى دهند: ما در زمين از مستضعفان بوديم.»

3) . النساء، 97: «مى گويند: مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟»

(إِلاَّ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً)(1)

فقها و بزرگان همين جا يك قاعده اى دارند كه از روايات اهل بيت عليهم السلام هم فهميده مى شود و آن قاعدۀ حرمت «تعرّب پس از هجرت» است. كسانى كه گناهان كبيره را هفتصد مورد شمرده اند يا هفتاد گناه شمرده اند يا گناهان كبيره را هفت مورد برشمرده اند، همگى اين گناه را «كبيره» به حساب آورده اند. تعرّب پس از هجرت، يعنى رفتن به محيط آلوده اى كه انسان نتواند دين خودش را در آنجا حفظ كند. رفتن در محيطهاى معصيت، رفتن در محيط اختلاط زن و مرد و بالاخره رفتن در محيطى كه انسان را وادار به گناه مى كند يا او را از واجبات باز مى دارد، همگى از مصاديق تعرب پس از هجرت است؛ مگر جداً هيچ چاره اى نباشد و به اندازۀ اضطرار، مجبور باشد در محيطى بماند كه در اين صورت، «اضطرار» موضوعيّت مى يابد.

دربارۀ محيطهاى فاسد و آلوده، تذكّر اين نكته هم لازم است كه امروزه، منظور از محيط، فقط «محيط فيزيكى» نيست و چه بسا محيطهاى فاسد «مجازى» مانند بسيارى از شبكه هاى اجتماعى را نيز بايد بر آن افزود و نسبت به چگونگى فعاليت و حضور در آنها، هشدار داد؛ زيرا اين محيطهاى به اصطلاح مجازى، به شدّت در أمور روزمرّه و واقعى زندگى، تأثيرگذار است و گاه مفاسد بيشمارى را براى فرد يا خانواده يا اجتماع، به دنبال مى آورد.


1) . النساء، 98: «مگر آن مردان و زنان و كودكان فرودستى كه چاره جويى نتوانند و راهى نيابند.»

لزوم اصلاح در محيطهاى دانشگاهى

محيط زندگى و رفت وآمدهاى گوناگون انسان، تأثير به سزايى در سعادت يا شقاوت دارد. اينكه در آموزه هاى اسلامى اصرار شده كه با نيكان نشست و برخاست و مجالست داشته باشيد يا مثلاً مسجدها پر از جمعيّت باشد و نماز جماعت ها و مجالس دينى، پرجمعيّت و باشكوه برگزار شود، براى همين اثرات است؛ لذا حضور در محيط مسجد ثواب دارد، ولى خوابيدن و حتّى حرف زدن از دنيا كراهت دارد و محيط مسجد بايد صددرصد محيط دينى باشد. مجالس سخنرانى ها و موعظه و تعليم و تعلّم نيز كه سفارش فراوانى بر تشكيل آنها شده، بايد صددرصد دينى باشد.(1)

راجع به محيطهاى آلوده و فاسد هم فرموده اند كه اگر در محيطهاى آلوده وارد شويد، ولو گناه نكنيد، امّا از آن تأثير مى پذيريد؛(2)بنابراين بايد در محيط گناه آلود و جلسۀ گناه حضور نيابيد يا اگر مى توانيد، آن را اصلاح كنيد.

به دليل اهميّتى كه محيط زندگى در انتخاب ها و سرنوشت افراد دارد، قرآن شريف و روايات اهل بيت عليهم السلام بر ساختن محيط سالم، تأكيد ورزيده اند. محيط سالم باعث مى شود فرزندان نيز سالم تر باشند؛ ولى متأسّفانه امروزه نه تنها بسيارى از محيطهاى اجتماعى آلوده شده اند، بلكه در اثر بى توجّهى به اختلاط زن و مرد، بى بندبارى و مفاسد، در مدارس و دبيرستان ها و دانشگاه ها نيز كه بايد محيطهايى صددرصد علمى و سالم باشند، رواج پيدا كرده است.


1) . ر. ك: الكافى، ج 1، ص 39.

2) . ر. ك: الكافى، ج 2، ص 374؛ تحف العقول، ص 151؛ نهج البلاغه، خطبه 86؛ مصباح الشّريعه، ص 68؛ بحار الانوار، ج 72، ص 367.

عليرغم تأكيدى كه قرآن شريف بر پرهيز از اختلاط زن و مرد دارد و حتّى فرموده است:

(وَ إِذٰا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتٰاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ذٰلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ‌)(1)

چرا بايد دانشگاه ها و محيطهاى علمىِ ما، «دينى» نباشد و اختلاط زن و مرد در آن امرى مرسوم تلقّى شود؟ معلوم است اين اختلاطها، وضعيّت اخلاق عمومى را به سمت مفاسد گوناگون سوق مى دهد. چرا براى كاهش مفاسد و مشكلات ناشى از اختلاط در دبيرستان ها و دانشگاه ها، آن مكان ها را كاملاً «تك جنسيتى» نكنيم‌؟ الحمدلله زنانِ باكفايت براى ادارۀ مدارس و دانشگاه ها در سطوح مختلف، كم نيستند و چه بسا مشاهده شده كه دانشگاه ها و مراكز علمىِ تك جنسيتى، بازده بهترى در سطوح علمى و پژوهشى داشته اند.

لازم نيست حتماً از معلّم و مستخدم مرد در دبيرستان ها و مدارس دخترانه استفاده شود؛ زيرا زنان از پس همۀ امور خود بر مى آيند. كم نيستند زنان تحصيل كرده و دانشگاهى كه به خوبى مى توانند دانشگاه يا ساير مراكز علمى مربوط به زنان را اداره كنند. بايد در عمل، به توانمندى زنان در ادارۀ مراكز مربوط به زنان، «باور» داشت.

خلاصۀ كلام آنكه: حضور مردان در محيطهاى زنانه و حضور زنان در محيطهاى مردانه، حتّى به بهانۀ آموزش و علم آموزى، كار درستى نيست؛ البته ممكن است در جايى و به دلايلى مجبور به اين امر باشند كه آن حرف ديگرى است و عبارت


1) . الأحزاب، 53: «و چون از زنان چيزى خواستيد از پشت پرده از آنان بخواهيد؛ اين براى دل هاى شما و دل هاى آنان پاكيزه تر است.»

(إِلاَّ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ‌) بيان استثناست و در جايى است كه هيچ چاره ى نباشد؛ امّا در شرايط عادى، بايد از اختلاط در محيطهاى گوناگون به ويژه محيطهاى علمى، جلوگيرى نمود و روند موجود در مراكز علمى را اصلاح كرد.

نقل شده است كه يكى از اصحاب امام باقر عليه السلام، در كوفه به زنى قرآن مى آموخت. روزى به صورت اتّفاقى با او سخنى به شوخى گفت و هر دو خنديدند. پس از آن، وقتى خدمت امام باقر عليه السلام رسيد، با آنكه آن فرد، مرد مسنّى بود، ولى حضرت به شدّت او را به خاطر خنديدن با نامحرم، توبيخ كردند و فرمودند ديگر چنين كارى را تكرار نكن!(1)

دليل تأكيد قرآن كريم و روايات معصومين عليهم السلام بر اصلاح محيط و كارهاى «پيشگيرانه» مثل تك جنسيتى شدن دانشگاه ها و دبيرستان ها، اين است كه اگر در محيطى اختلاط زن و مرد به وجود آمد، نتايج و آثار ناپسند و جبران ناپذيرى را به دنبال دارد و در نتيجۀ محيطِ آلوده، افراد نيز آلوده مى شوند؛ همان گونه كه محيط دينى و سالم مثلاً دختر بى حجاب را باحجاب مى كند، محيط فاسد و آلوده نيز دختر مذهبى و چادرى را بى حجاب و بدحجاب مى كند.

متأسّفانه امروزه بسيارى از محيطها، اعمّ از محيطهاى فرهنگى و علمى يا محيطهاى عمومى مانند بازار و خيابان يا حتّى برخى از محيطهاى خانوادگى، آلوده شده است و مرزها و حريم هاى روابط بين افراد، ناديده گرفته مى شود. اين


1) . الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 594: «كُنْتُ أُقْرِئُ امْرَأَةً الْقُرْآنَ بِالْكُوفَةِ فَمَازَحْتُهَا بِشَىءٍ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَى أَبِى جَعْفَرٍ ع عَاتَبَنِى وَ قَالَ مَنِ ارْتَكَبَ الذَّنْبَ فِى الْخَلَاءِ لَمْ يَعْبَأِ اللَّهُ بِهِ أَى شَىءٍ قُلْتَ لِلْمَرْأَةِ فَغَطَّيْتُ وَجْهِى حَيَاءً وَ تُبْتُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع لَا تَعُد.»

آلودگى ها و سهل انگارى ها، هم در «شيوۀ زندگى» و هم در «انتخاب ها» و «سرنوشت» افراد، اثر مى گذارد.

تأثيرگذارى پيامبراكرم صلى الله عليه وآله وسلم بر محيط جامعه

انسان ها عموماً در هر محيطى قرار بگيرند، همرنگ همان محيط مى شوند و كمتر به اين فكر هستند كه محيط اطراف خود را دگرگون كنند؛ در حالى كه توجّه به سالم سازى محيط اطراف، براى زمينه سازى رشد و تكامل، نه تنها امكان پذير، بلكه امرى لازم و ضرورى است. به عنوان نمونه، قرآن كريم دربارۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايد:

(وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَوىٰ‌، مٰا ضَلَّ صٰاحِبُكُمْ وَ مٰا غَوىٰ‌)(1)

قسم به ستاره هاى روشن كه عالم را روشن مى كند كه پيامبر شما، در آن محيط آلوده، گمراه نشد و رنگ محيط را نگرفت. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم قبل از بعثت، در محيط آلودۀ حجاز زندگى مى كردند، ولى شخصيّت ايشان باعث شده بود كه محيط آلوده، اصلاً و ابداً بر ايشان اثر نگذارد.

براى فهم اهميّت اين آيۀ شريف، به اين مثال توجّه كنيد: اگر يك حوض آب زلال و صاف و قابل آشاميدن در اختيار شما باشد و شما يك استكان آب رنگى و آلوده داخل اين حوض بريزيد، فوراً رنگ حوض پيدا مى كند؛ اما برعكس، اگر يك حوض آلوده در اختيار شما باشد و يك استكان آب پاك و زلال در اين حوض بريزيد، فوراً رنگ آب زلال استكان تغيير پيدا مى كند و همرنگ حوض


1) . النجم، 1 و 2.

مى شود. قرآن كريم مى فرمايد يكى از معجزات بزرگ پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اين بود كه با اينكه در محيط آلودۀ حجاز به سر مى بردند، امّا وجودشان، پاك و سالم مانده بود. قبل از بعثت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم محيط حجاز بسيار فاسد بود و مردمان، از لحاظ اخلاقى، در انحطاط كامل به سر مى بردند. آدم كشى، بى رحمى، اشاعۀ فحشا، تجاوز، زورگويى، زنده به گوركردن دختران و مانند اينها، از اعمال عادى آنان به شمار مى رفت.

شخص تازه مسلمانى، نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت يا رسول الله! من همۀ ده يازده دخترم را زنده زنده زير خاك كردم و دلم براى هيچكدام نسوخت! به جز براى آخرين دختر! پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم با شنيدن ماجراى زنده به گورشدن دختران، گريه كردند و فرمودند:

«مَنْ لَا يَرْحَمْ لَا يُرْحَمْ‌»(1)

خلاصه آنكه محيط حجاز، فوق العاده فاسد بود، امّا پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم به تنهايى توانستند در اين محيط سراسر فساد، سالم زندگى كنند و نه تنها خود آلوده نشوند، بلكه با تلاش و پشتكار، اين محيط فاسد را نيز اصلاح نمايند. همۀ پيامبران الهى چنين بوده اند كه از محيط آلودۀ زندگى، اثر نمى پذيرفتند و معمولاً با تلاش مستمر، محيط را تغيير مى دادند.

نه تنها انبياى الهى، بلكه شخصيّت هايى را در طول تاريخ سراغ داريم كه توانسته اند با همّت بلند، از آثار فسادِ محيط پيرامونىِ خود، در امان بمانند؛ مثلاً


1) . التذكرة الحمدونيه، ج 2، ص 205؛ الوافى بالوفيات، ج 24، ص 215: «كسى كه رحم نكند، مورد ترحّم واقع نمى شود.»

حضرت خديجه عليها السلام كه از تجّار و متموّلين بزرگ حجاز به شمار مى رفت، در همين محيط آلودۀ حجاز زندگى مى كرد و با مردم تماس فراوانى داشت، امّا افراد امين مانند پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را براى تجارت مى يافت و با مراقبت، وجود خود را از مفاسد محيطى، حفظ مى كرد.(1)يا آسيه همسر فرعون، با اينكه در دربار فرعون بود و همسرِ كسى بود كه ادّعاى خدايى نيز داشت، امّا رنگ محيط را به خود نگرفت و با تلاش و مجاهدت، به مقامات والاى عرفانى نيز دست يافت؛ به گونه اى كه قرآن كريم، او را مَثَلى براى مؤمنان قرار داد:

(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ‌)(2)

بنابراين اگر كسى واقعاً بخواهد، مى تواند خويشتن را از گزند بدى هاى محيط، حفظ كند؛ زيرا واژگان «نمى دانم» و «نمى شود» و «نمى توانم» در قاموس انسان ها راه ندارد و خداوند نيز در اين مسير، «ياريگر» انسان است.


1) . در ميان زنان حجاز، شخصيّت، اخلاق، وقار، پاكدامنى و عفّت حضرت خديجه عليها السلام آن چنان زبانزد همگان بود كه در زمان جاهليّت، ايشان را «طاهره» مى ناميدند. ر. ك: الاستيعاب، ج 4، ص 1817 تا 1824؛ اسدالغابة، ج 6، ص 78 تا 85؛ الإصابة، ج 8، ص 99 تا 103.

2) . التحريم، 11: «و براى كسانى كه ايمان آورده اند، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده، آنگاه كه گفت: پروردگارا، پيش خود در بهشت خانه اى برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر بِرَهان.»

درس گفتار پنجاه و يكم: تأثير محيط، در انتخاب انسان (2)

اشاره

بيان شد كه اقلاً شش قانون در انتخاب و اختيار انسان ها اثر دارد و اين شش قانون اگر زير نظر عقل و درايت و تفكّر آدمى باشد، انتخاب هاى او، جهتى سعادتمندانه و رو به بهشت خواهد داشت؛ امّا اگر اين قوانين، گوش به فرمان نفس امّاره بوده و زير نظر هوى و هوس قرار گيرد، دنيا و آخرت انسان را به فساد و تباهى مى كشاند و مسير انتخاب هاى او را به سوى جهنّم سوق خواهد داد.

بحث پيشين دربارۀ تأثير قانون محيط در انتخاب و اختيار انسان بود. علاوه بر آيات قرآن كريم و سخنان جامعه شناسان و كارشناسان علوم اجتماعى، تجربه و عقل عرفى نيز بر اهميّت محيط در انتخاب و ارادۀ انسان تأكيد دارد. انديشۀ انسانى به راحتى در مى يابد كه محيط گرچه انسان را مجبور به امرى نمى كند، ولى تأثير به سزايى در انتخاب ها و سرنوشت او دارد.

به دليل اهميّت توجّه به تأثيرات محيطى بر شخصيّت و سرنوشت انسان، اين درس گفتار را نيز به بحث از اين قانون، اختصاص مى دهيم.

تأثيرات محيطى بر مشخّصات ظاهرى و باطنى

فهم بسيارى از مسائل اجتماعى، نيازمند تخصّص ويژه نيست و انسان با كمى تأمّل و درايت، مى تواند آن مسائل را درك كند. مثلاً عقل و تجربۀ عرفى و اجتماعى به ما چنين مى گويد كه وقتى كودكى در خانواده و محلّ خاصّى رشد مى كند، تُن صدا و «لهجۀ» او، به همان خانواده يا اطرافيان او شباهت دارد. فردى كه مثلاً در اصفهان به دنيا مى آيد و زندگى مى كند، لهجه اى متفاوت با كسى كه در تهران يا شمال، زندگى كرده است، دارد. به محض اينكه كسى جمله اى سخن بگويد، كسانى كه آگاه باشند مى توانند تشخيص دهند كه او اهل چه منطقه يا شهرى است. حتّى بسيارى از اوقات، روستاهاى مختلف يك شهر، لهجه هاى گوناگونى دارند؛ چه برسد به اينكه اقوام مختلف را بررسى كنيم.

علاوه بر لهجه و بيان، «آداب و رسوم» اجتماعى مناطق مختلف نيز بر اثر تفاوت محيطهاى زندگى، تفاوت دارد. مثلاً آداب و رسوم اصفهانى ها با آداب و رسوم تُرك ها متفاوت است يا در آداب و رسوم تهرانى ها مسائلى هست كه در جنوب كشور نيست و مانند اين تفاوت ها در معاشرت، فراوان به چشم مى آيد.

به جز لهجه ها و آداب و رسوم، «اخلاق باطنى» و «صفات» افراد در مناطق و محيطهاى گوناگون نيز متفاوت است. همان گونه كه مناطق مختلف به حسب ظاهرى با هم متفاوتند، به حسب صفات و اخلاق هم با يكديگر متفاوتند. گاهى در برخى شهرها و روستاها صفاتى وجود دارد كه در مكان هاى ديگر نيست.

از نظر «زرنگى و عقل و درايت» هم مناطق مختلف يكسان نيستند؛ بعضى از روستاها و بعضى از شهرها عقل و درايت و فراست خوبى دارند، امّا بعضى كم حافظه ترند. وقتى شهر يا روستايى را با شهر يا روستاى ديگرى مقايسه كنيم، آن ها را از لحاظ ضريب هوشى و عقل و فراست، متفاوت مى يابيم. معمولاً وراثت و رفاقت ها و عوامل محيطى بر افراد مناطق مختلف تأثير گذاشته و به طور كلّى آن ها را از نظر عقل و هوش و صفات نيز متفاوت كرده است.

فراتر از اين اختلاف ها در بين افراد، قرآن شريف دربارۀ تأثيرات محيطى بر ميزان «دين دارى و تقيّد به ظواهر شرع» هم هشدار مى دهد كه مواظب باشيد عوامل محيطى، دين شما را با خود نبرد يا جلوى انديشۀ شما براى انتخاب راه و روش صحيح را نگيرد. اگر محيط آلوده شد، انسان را نيز آلوده مى كند. بعيد است جامعۀ بى دين بتواند نسلى ديندار تربيت كند؛ غالباً جامعۀ بى دين، نسلِ آينده اى بى دين خواهد داشت. به تجربه هم اثبات شده است كه ميزان تقيّد به دين و ديندارى، با محيطها ارتباط تنگاتنگى دارد و محيطها در افراد اثر مى گذارد.

مراقبت از تأثيرات ظاهرى و باطنى محيط

قرآن كريم دربارۀ تأثيرات محيطى بر اخلاق و رفتار و افكار افراد، هشدار داده است و مى فرمايد گاهى محيط چنان بر افراد تأثير مى گذارد كه به راحتى آيات روشن الهى را انكار مى كنند. مثلاً كسانى كه ايمان نمى آورند، در پاسخ به دعوت رسولان الهى و عليرغم مشاهدۀ معجزه هايى مثل قرآن كريم، مى گويند:

(بَلْ قٰالُوا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُهْتَدُونَ‌)(1)

پدران ما بت پرستى مى كردند، يعنى همۀ اطرافيان ما مشرك بودند، پس ما هم بت پرستى مى كنيم!

يا گناهكاران، اشتباهات خود را تقصير محيط مى اندازند و براى توجيه در مقابل ملائكه اى كه براى قبض روح آنان آمده اند، خطاها و گناهان خود را ناشى از جبر محيطى مى انگارند:

(إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا فَأُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً)(2)


1) . الزخرف، 22: «[نه،] بلكه گفتند: ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و ما [هم با] پى گيرى از آنان، راه يافتگانيم.»

2) . النساء، 97: «كسانى كه بر خويشتن ستمكار بوده اند، [وقتى] فرشتگان جانشان را مى گيرند، مى گويند: در چه [حال] بوديد؟ پاسخ مى دهند: ما در زمين از مستضعفان بوديم. مى گويند: مگر زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟ پس آنان جايگاهشان دوزخ است، و [دوزخ] بد سرانجامى است.»

هنگام مرگ، ملائكه به گناهكاران مى گويند چرا در زندگى كوتاهى كرديد؟ كجا بوده ايد كه اينك جهنّمى شده ايد؟ آنها مى گويند در اثر قانون محيط چنين شده ايم! ولى ملائكه پاسخ مى دهند چرا محيط شما را آلوده كرد؟ مگر زمين خدا گسترده نبود، چرا به جاى ديگرى نرفتيد؟! پس آنان را به سوى جهنّم رهسپار مى كنند. البته در آيات بعدى، براى كسانى كه واقعاً چاره اى نداشته اند، استثنا قائل شده اند:

(إِلاَّ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً، فَأُولٰئِكَ عَسَى اَللّٰهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ‌)(1)

«چاره نداشتن»، يك استثناست و الاّ حضور در محيط فساد و بعد هم توجيه اعمال با تأثير محيط فاسد در اخلاق و رفتار، پذيرفتنى نيست.

همان گونه كه بيان شد، تعرّب بعدالهجره يكى از گناهان در اسلام است. فرار مغزها و رهاكردن و رفتن به ديگر كشورها، صرفاً براى رسيدن به امكانات مادى بيشتر، واقعاً گناه دارد و تأثير فراوانى هم در اخلاق و رفتار فرد مى گذارد. كم پيدا مى شود مثلاً جوانى به يكى از كشورهاى غربى برود و تديّن خود را حفظ كند يا خانمى حجابش را از دست ندهد.

قرآن كريم با مثل آياتى كه بيان شد، زنگ خطر مى زند كه بدانيد محيط فوق العاده تأثير دارد. از همين جهت هم اگر نسلى به واسطۀ محيطى كه نسل گذشته ايجاد كرده است، خراب و فاسد شد، آنگاه نسل گذشته دو عِقاب دارد:


1) . النساء، 98 و 99: «مگر آن مردان و زنان و كودكان فرودستى كه چاره جويى نتوانند و راهى نيابند. پس آنان [كه فى الجمله عذرى دارند] باشد كه خدا از ايشان درگذرد.»

يكى عقاب براى اينكه چرا به حقّ عمل نكرده اند و يكى هم براى اينكه با ايجاد محيط فاسد، نسل آينده را به فساد كشيده اند.

اين بحث، فقط راجع به تربيت فرزندان نيست؛ مسلّماً هركسى وظيفه دارد بچه اش را متديّن بار بياورد و همينطور كه به فكر دنياى فرزندان است، به فكر آخرت آنها نيز باشد؛ بلكه بالاتر از اين، مربوط به ساختن محيط و مراقبت از محيط زندگى خود و اطرافيان است. كوتاهى در اين زمينه ضررهاى بسيارى براى انسان و نسل او در پى دارد.

بر پدر و مادر واجب است در محيط آلوده، مواظب فرزندان باشند. معمولاً خانواده ها از نظر ماديّات، به فكر هستند و مثلاً اگر ميكروب سرماخوردگى يا بيمارى واگيردارى در مدرسه محلّ تحصيل فرزندشان شايع شود، چند روزى فرزند را به مدرسه نمى فرستند، اين گونه مراقبت خوب و لازم است؛ امّا مهم تر و لازم تر از آن، مراقبت از فرزندان در محيطهايى است كه در آن ميكروب بى دينى و فساد شايع است. بسيار مشاهده شده فرزندان با حضور در اجتماع يا محيط فاسد، رنگ آن را مى پذيرند و همين تجربۀ عرفى، مى تواند زنگ هشدارى براى خانواده ها و والدين باشد.

بعضى اوقات، قانون محيط در كنار حرف اطرافيان، باعث مى شود كه اخلاق و رفتار فردى، صددرجه تغيير كند؛ مثلاً دخترى وارد مدرسه اى مى شود كه دانش آموزان آن معمولاً بى حجاب و بى بندوبار هستند، اگر والدين مراقب نباشند، همين محيط و حرف هاى اطرافيان حاضر در آن، احساسات دختر را تحت تأثير قرار مى دهد و دخترِ مؤمن و مذهبى، بى حجاب يا بى بندوبار مى شود.

تأثير همسايه

از جمله عوامل محيطى كه گاهى موجب تنزّل يا ترقّى فوق العاده مهمّى براى انسان و خانوادۀ او مى شود، همسايگان وى هستند؛ لذا افراد بايد مراقبت باشند كه با چه كسى همسايه مى شوند و از نقش محيطِ محلّۀ خود و همسايگان، غفلت نورزند.

ابى بصير، يكى از راويان عاليقدر شيعه است. ايشان همسايه اى داشت كه وضع اخلاقى مناسبى نداشت و با ساز و آواز و رفت وآمدهاى نامناسب، موجب مزاحمت و آزار همسايگان شده بود. چندين مرتبه ابى بصير به با او سخن گفته بود كه مثلاً حالا تو از همه چيز گذشته اى، امّا اقلاً بگو وجدان كجاست‌؟ چرا با گناه خود، براى ديگران مزاحمت درست مى كنى‌؟ آيا نمى دانى اين كارها گناه است‌؟! و امثال اين حرف ها. در اثر اين تذكّرات، كم كم تنبّهى براى مرد همسايه پيدا شد و روزى بعد از صحبت هاى ابى بصير، شروع به گريه كرد و يك جمله گفت: اى ابابصير! تو به خودت نگاه نكن كه فرد نيكوكارى هستى، بلكه قانون محيط روى من تأثير عجيبى گذاشته است و من مرد بدبختى هستم و در گناه فرو رفته ام:

«أَنَا رَجُلٌ مُبْتَلًى وَ أَنْتَ رَجُلٌ مُعَافًى»

به عبارت ديگر، قانون محيط زندگى تو خوب بوده و قانون محيط من بد بوده است و لذا من بد شده ام و تو فرد خوبى شده اى؛ اگر واقعاً برايم دلسوزى مى كنى، مشكل مرا به امام صادق عليه السلام بگو شايد اثرى بگذارد. ابى بصير مى گويد از حرف هاى او تأثّر خاصى برايم ايجاد شد و ناراحت شدم. پس از مدّتى به مدينه و خدمت امام صادق عليه السلام رفتم و شرح حال او را به حضرت گزارش دادم. امام صادق عليه السلام فرمودند: وقتى به كوفه بازگشتى، او به ديدنت مى آيد، پس به او بگو اگر دست از كارهاى فعلى ات برداشتى، من بهشت را براى تو ضامن مى شوم.

ابى بصير مى گويد وقتى به كوفه آمدم، مردم براى ديدار من مى آمدند و از جمله همين مرد همسايه آمد. به او گفتم بمان كه با تو كار دارم. وقتى همه رفتند، پيام امام صادق عليه السلام را به او دادم و گفتم حضرت فرموده اند اگر دست از كارهايت بردارى، من ضامن بهشت براى تو هستم. او هم چيزى نگفت و رفت؛ امّا در عمل، به طور كلّى دست از كارهاى گذشته اش برداشت. كلام امام صادق عليه السلام يك جمله بيشتر نيست، امّا قانون محيط را زير و رو مى كند. به ديگر سخن، قانون محيط جبر نمى آورد، امّا در انتخاب راه انسان، تأثير دارد.

بالاخره آن مرد دست از كارهاى ناشايست پيشين برداشت و پس از مدّتى در بستر مرگ افتاد. در آن هنگام، كسى را به دنبال ابى بصير فرستاد و دم مرگ يك جمله گفت؛ با حالت گريه گفت: ابى بصير! امام صادق به عهدشان وفا كردند؛ بعد هم فوت كرد.(1)

گويا دم مرگ، آن بهشتى كه امام صادق عليه السلام وعده فرموده بودند، به او نشان دادند و او نيز اين خبر را به ابى بصير داد و از دنيا رفت. گاهى از اوقات، يك جملۀ خوب از اطرافيان، انسان را صددرصد عوض مى كند؛ همان گونه كه يك جملۀ مشهور و بد در محيط آلوده، انسان را به بدبختى و تباهى و سقوط مى كشاند.

خلاصه آنكه: همان گونه كه محيط فاسد بر اخلاق انسان مؤثّر است، محيط سالم نيز اخلاق و منش آدمى را تحت تأثير قرار مى دهد. اين تأثيرپذيرى ها به اندازه اى است كه به تعبير روايات، مثلاً شركت در جلسۀ غيبت، انسان را جزء


1) . ر. ك: الكافى، ج 1، ص 474.

غيبت كنندگان قرار مى دهد(1)و حضور در جلسۀ علم و جلسات اهل دين، انسان را از بركات بسيارى در دنيا و آخرت بهره مند مى سازد.(2)

البته اين ها از باب مثال است، ولى معلوم مى شود كه محيط، چگونه بر افراد اثر مى گذارد. گاهى حضور در برخى محيطها و مجالس، انسان را به عرش مى كشاند و گاهى حضور در برخى از محيطها، انسان را به شدّت سقوط مى دهد.


1) . پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: «وَ الْحَاضِرُ لِلْغِيبَةِ وَ لَمْ يُنْكِرْهَا شَرِيكٌ فِيهَا - و كسى كه در مجلس غيبت حاضر شود و به آن گوش دهد، در آن شريك است.» [ارشادالقلوب، ج 1، ص 117]

2) . ر. ك: الكافى، ج 1، ص 39: «مُجَالَسَةُ أَهْلِ الدِّينِ شَرَفُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ - همنشينى با اهل دين، موجب شرافت در دنيا و آخرت است»؛ ثواب الاعمال، ص 131 و 132.

درس گفتار پنجاه و دوّم: تأثير تغذيه، در انتخاب انسان (1)

اشاره

پيشتر مطرح شد كه نعمت اختيار براى انسان، از جانب خداوند سبحان عنايت شده است، ولى اين انسان است كه مى تواند با استفاده از اين قدرت الهى، مسيرى را، چه به سوى سعادت و چه به سوى شقاوت، براى خود انتخاب كند. در اين راستا به بحث دربارۀ چند قانونِ اثرگذار در انتخاب هاى انسان پرداختيم كه از آن ميان، تا كنون به سه قانونِ «وراثت»، «معاشرت و رفاقت» و «محيط» به صورت مختصر اشاره شد. دربارۀ هريك از اين قوانين هم مطرح گرديد كه گرچه اين قوانين در انتخاب مسير كمال يا سقوط مؤثّر هستند، امّا انسان را مجبور نمى كنند و فقط نقشى زمينه ساز دارند.

قانون چهارم كه مهم تر از سه قانون قبلى است و مانند همۀ اين قوانين گرچه انسان را ملزم نمى كند، ولى براى سعادت يا شقاوت انسان، زمينه چينى مى نمايد، «قانون تغذيه» است.

اين درس گفتار را به بحث در اين موضوع اختصاص مى دهيم.

اهميّت مسئلۀ تغذيه

چهارمين قانون از مجموعه قوانين مؤثّر در انتخاب انسان، «قانون تغذيه» است. قانون تغذيه از سه قانون قبلى مهم تر است و به خوبى مى تواند براى سعادت و كمال انسان يا شقاوت و سقوط او، زمينه سازى كند.

كسى كه از لحاظ تغذيه مراقبت هاى لازم را نداشته باشد، نمى تواند شخصيّت انسانى شايسته اى داشته باشد. به همين علّت در ميان مردم مشهور شده به كسى كه معمولاً كارهاى ناپسندى مى كند، «حرام لقمه» مى گويند. لقمۀ حرام تأثير شگرفى در شقاوت انسان يا فرزندان و خانوادۀ او دارد، چنان كه «لقمۀ حلال» و كسب روزى حلال، تأثير فوق العاده اى در سعادت انسان و خانوادۀ او دارد.

كسب رزق و روزى حلال، علاوه بر تأثير در سرنوشت و انتخاب هاى انسان، آثار ديگرى نيز دارد كه از آن جمله: حُسن عاقبت، بركت در عمر و مال، توفيق در عبادات، استجابت دعا، ثواب هاى فراوان و مانند آن است. به تعبير ديگر، لقمۀ حلال، زمينه هاى فراوانى را براى سعادت انسان، فراهم مى سازد.

آثار غذاى حرام

در آموزه هاى قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام، تأكيد فراوانى بر كسب درآمدهاى حلال و پرهيز از درآمدهاى حرام، شده است. اگر تغذيۀ كسى از راه حلال نباشد و مثلاً در حقّ‌النّاس لاابالى بوده و از مال مردم استفاده كند، يا مال و كسب او به واسطۀ غشّ در معامله يا دزدى و امثال اينها حرام باشد، بداند كه نمى تواند عاقبت به خير شود؛ مگر اينكه دست بردارد و توبه و جبران كند و الاّ بدون توبه و جبران، عاقبت به خير نخواهد شد و راهى به سوى جهنّم را مى پيمايد.

نكته اى كه بايد در اينجا توجّه داشت اينكه تأثير غذاى حرام، صرفاً مربوط به خود فرد نيست كه تنها او را جهنّمى كند، بلكه فرزندان و خانواده را نيز در بر مى گيرد و مى تواند زمينه ساز سقوط فرزندان هم باشد؛ لذا گفته شده است در روز قيامت، كسى كه غذاى حرام به همسر و فرزندانش داده است، مورد مؤاخذۀ ايشان واقع مى شود و آنها از دست او به خداوند شكايت مى كنند كه خدايا او زمينۀ شقاوت را براى ما فراهم كرد.(1)

گاهى نيز لقمۀ حرام، در همين دنيا موانعى براى انسان فراهم مى كند كه از آن جمله، ممانعت از استجابت دعاهاست:


1) . المحجّة البيضاء، ج 3، ص 73: «إنّ أوّل ما يتعلّق بالرجل فى القيامة أهله و ولده فيوقفونه بين يدى اللّه تعالى و يقولون: يا ربّنا خذ لنا بحقّنا منه فإنّه ما علّمنا ما نجهل و كان يطعمنا من الحرام و نحن لا نعلم، فيقتصّ لهم منه - نخستين چيزى كه در روز قيامت باعث گرفتارى انسان مى شود زن و فرزند است؛ او را در محضر خدا نگاه مى دارند و مى گويند: پروردگارا حقّ ما را از او بگير، زيرا او آنچه را نمى دانستيم به ما نياموخت و از راه حرام به ما غذا مى داد و ما بى اطّلاع بوديم. پس خداوند از او انتقام مى گيرد.»

«فَإِنَّ الرَّجُلَ يَرْفَعُ اللُّقْمَةَ إِلَى فِيهِ فَمَا تُسْتَجَابُ لَهُ دَعْوَةٌ أَرْبَعِينَ يَوْما»(1)

در مقابل، اگر كسى در راه كسب غذاى حلال براى خانواده و اهل خود، تلاش و كوشش كند، خانوادۀ خود را به سمت و سوى سعادت و خوشبختى رهنمون شده است و فرزندان در روز قيامت به او دعا مى كنند و دعاى فرزندان در حقّ والدين، از جمله دعاهاى مستجاب است.(2)حتّى از جمله كسانى كه در روز قيامت شفاعت مى كنند، همين ها هستند.

به تجربه هم اثبات شده است كه غذا و كسب حلال يا حرام، چگونه بر سرنوشت خانواده ها اثر مى گذارد. به راستى سعادت و رستگارى فرزندانى كه لقمۀ حرام خورده اند، مشكل است.

قرآن كريم، خوردن غذاهاى حرام را آتشى مى داند كه افراد آن را در دنيا مى خورند:


1) . مكار الاخلاق، ص 275: «گاهى كسى لقمۀ (حرام يا مشتبهى) را به دهن مينهد و تا چهل روز بعد، دعايش مستجاب نمى گردد.»

2) . الكافى، ج 2، ص 509: «خَمْسُ دَعَوَاتٍ لَا يُحْجَبْنَ عَنِ الرَّبِّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى دَعْوَةُ الْإِمَامِ الْمُقْسِطِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُومِ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَأَنْتَقِمَنَّ لَكَ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ وَ دَعْوَةُ الْوَلَدِ الصَّالِحِ لِوَالِدَيْهِ وَ دَعْوَةُ الْوَالِدِ الصَّالِحِ لِوَلَدِهِ وَ دَعْوَةُ الْمُؤْمِنِ لِأَخِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ فَيَقُولُ وَ لَكَ مِثْلُهُ - پنج دعاست كه از درگاه پروردگار تبارك و تعالى محجوب نگردد: دعاى امام عادل، دعاى ستمديده كه خداى عزّ و جل فرمايد: مسلّماً انتقام تو را (از ستمكارت) بگيرم گر چه پس از زمانى باشد، دعاى فرزند صالح (و نيكوكار) براى پدر و مادرش؛ دعاى پدر صالح براى فرزندش؛ دعاى مؤمن براى برادرش در پشت سر او كه خداوند فرمايد: براى تو باد مانند آن.»

(إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً)(1)

در اين آيۀ شريف، مى فرمايد كسى كه أموال يتيم را مى خورد، در حقيقت آتش خورده است. خوردن هرگونه مال حرامى، به مثابۀ خوردن آتش است. اگر كسى چشم بينا و بصير داشته باشد، يعنى چشم آدميّت او باز و روشن باشد، در همين دنيا، ناگوارى و آتش اين غذاى حرام را مى بيند. انسان بابصيرت، در همين دنيا مى بيند كه آتش لقمۀ حرام، مثل تنور، از دهان و چشم و گوشِ حرام خوار شعله ور است؛ ولى عموم افراد، در آخرت اين چشم بينا و تيزبين را پيدا مى كنند و اين صحنه ها را مشاهده مى نمايند:

(فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ)(2)

در قيامت، حرام خواران را با وضعيّت تأسّف بارى به صف محشر مى آورند، به گونه اى كه آتش از درون آنها شعله ور بوده و از چشم و گوش و دهان آنان، زبانه مى كشد! قرآن شريف مى فرمايد اين افراد را بعد از حساب و كتاب، به آتش جهنّم پرتات مى كنند: (وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً).

در مقابل، افراد مقيّد به حلال هم، حُسنِ عاقبت پيدا مى كنند و در قيامت، دهان آنها بوى عطر بهشتى مى دهد و مى توانند به سلامت، وارد بهشت شوند.


1) . النساء، 10: «در حقيقت، كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند، جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرو مى برند، و به زودى در آتشى فروزان درآيند.»

2) . ق، 22: «و [لى] ما پرده ات را [از جلوى چشمانت] برداشتيم و ديده ات امروز تيز است.»

تأكيدات دينى بر كسبِ رزق حلال

با توجّه به اهميّتى كه تغذيه و كسب رزق و روزى حلال در سرنوشت انسان دارد، آموزه هاى دينى هم تأكيد فراوانى بر كسبِ مالِ حلال كرده اند و همان گونه كه حرام خوارى به شدّت مذمّت شده، براى تلاش در راه كسب حلال هم، ثواب هاى ويژه و فراوانى وضع شده است.

در روايات آمده است هر كه براى كسب رزق حلال زحمت بكشد و در راه رفاه خانواده و اهل و عيال خود، تلاش و كوشش كند، مانند رزمنده اى است كه در جبهه تلاش و مجاهده مى كند:

«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‌»(1)

دربارۀ تلاش و كار زنان در خانه نيز مشابه چنين معنايى روايت شده است كه جبهه و جهاد زن، خوب شوهردارى اوست:

«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ‌»(2)

سرپرست و مرد خانواده، بايد براى رفع مايحتاج اهل و عيال خود، تلاش و كوشش كند تا ايشان در مضيقه نباشند؛ زيرا آنها واجب النفقۀ او هستند، ولى با اين حال، براى اين وظيفه، ثوابى معادل مجاهد در راه خداوند بيان شده است.

البته كسب رزق و روزىِ حلال، كار بسيار سخت و مشكلى است، به گونه اى كه در روايات، شمشيرزدن در خطّ مقدّم جبهه، آسان تر از كسب حلال شمرده شده است. هميشه چنين بوده است و امروزه هم، سخت تر شده است.


1) . الكافى، ج 5، ص 88: «هركسى براى زن و فرزند خود تلاش كند، مانند مجاهد در راه خداست.»

2) . الكافى، ج 5، ص 9: «جهاد زن، خوب شوهردارى كردن است.»

اهتمام حضرات معصومين عليهم السلام به كسب رزق حلال

توجّه به كسب لقمۀ حلال، در سيرۀ معصومين عليهم السلام جلوه اى خاص دارد و همۀ چهارده معصوم عليهم السلام بر كسب حلال، تأكيد و اهتمام ويژه اى داشته اند و حتّى از بيت المالى كه در اختيار داشتند نيز استفاده نمى كردند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خودشان كار مى كردند؛(1)اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در پنج سال حكومت خود، از بيت المال نمى خوردند و غذاى ايشان، غالباً نان جويى بود كه از محصول مزرعۀ خود در اطراف مدينه، به دست مباركشان برداشت مى كردند.(2)اميرالمؤمنين عليه السلام مزارع و قنات هاى بسيارى را چه در دوران به اصطلاح خانه نشينى و چه در دوران حكومت ظاهرى، احيا و آباد كردند، امّا هيچكدام را براى خود بر نمى داشتند و همه را براى فقرا و تقويت اسلام، وقف مى فرمودند(3)يا درآمدهاى آن را براى ديگران به مصرف مى رساندند.(4)

دربارۀ كار و تلاش امام باقر عليه السلام، راوى نقل مى كند كه در هواى گرم، ديدم امام باقر عليه السلام به شدّت عرق مى ريزند و به سمت زمين هاى كشاورزى خود مى روند؛ به سوى ايشان رفتم و مى خواستم ايشان را موعظه كنم، لذا گفتم چرا در اين هواى گرم استراحت نمى كنيد؟ چرا به دنبال دنيا هستيد؟ امام باقر عليه السلام فرمودند مى خواهم


1) . ر. ك: الكافى، ج 5، 74 و 75؛ حلية الابرار، ج 2، 329 تا 332.

2) . ر. ك: قرب الاسناد، ص 113؛ الغارات، ج 1، ص 56؛ بحار الانوار، ج 34، ص 356.

3) . ر. ك: ربيع الابرار، ج 5، ص 346؛ مناقب اميرالمؤمنين (الكوفى)، ج 2، ص 80 تا 83؛ مستدرك الوسائل، ج 14، ص 62؛ ج 16، ص 330.

4) . ر. ك: دعائم الاسلام، ج 2، ص 302؛ بحار الانوار، ج 100، ص 16.

با دست خودم غذا و مخارج خود و زن و فرزندانم را تأمين كنم تا به مثل تو و ساير مردم، محتاج نباشم.(1)

امام صادق عليه السلام غلامى به نام مصادف داشتند كه او را آزاد كرده بودند و او از راه تجارت زندگى مى گذراند. روزى امام صادق عليه السلام او را خواستند و فرمودند من مى خواهم تجارت كنم و خودم نمى توانم و مى خواهم مضاربه كنم و يك كيسه سكّه به مصادف دادند. مصادف از اينكه بتواند خدمتى به امام صادق عليه السلام بكند، خوشحال شد و تصميم گرفت هرچه از اين تجارت درآمد كسب كرد، به حضرت بدهد. او كالايى خريد و همراه با قافلۀ تجارى به مصر رفت. در نزديكى شهر، به قافلۀ ديگرى كه از آنجا بازمى گشت، برخورد كردند و وضعيّت عرضه و تقاضاى كالاهايى را كه همراه آورده بودند، جويا شدند. كاروانيان گفتند وضعيّت اين كالاى شما در اين شهر خوب است. كاروانيان تصميم گرفتند همگى اجناس خود را به دو برابر قيمت بفروشند.

آنها به مصر آمدند و اتّفاقاً حرف آن قافله درست بود و اجناس آنها، خريداران بسيارى داشت و به دو برابر قيمت هم فروختند.

مصادف خيلى خوشحال شد كه توانسته پول حضرت را دو برابر كند. با خوشحالى به مدينه خدمت امام صادق عليه السلام آمد و هر دو كيسه را در مقابل حضرت قرار داد. امام صادق عليه السلام پرسيدند اين پول كجا بوده است‌؟ مصادف ماجرا را شرح داد كه به خاطر وضعيّت بازار، اجناس را به دو برابر قيمت فروخته اند. امام


1) . الكافى، ج 5، ص 73: «لَوْ جَاءَنِى الْمَوْتُ وَ أَنَا عَلَى هَذِهِ الْحَالِ جَاءَنِى وَ أَنَا فِى طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَكُفُّ بِهَا نَفْسِى وَ عِيَالِى عَنْكَ وَ عَنِ النَّاسِ‌.»

صادق عليه السلام بسيار ناراحت شدند و كيسه پول خودشان را برداشتند و فرمودند اين پول ها به درد ما نمى خورد؛ سپس به مصادف فرمودند:

«يَا مُصَادِفُ مُجَادَلَةُ السُّيُوفِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلَالِ‌»(1)

جنگيدن در جبهه، آسان تر از اين است كه انسان بتواند غذاى حلالى كسب كند و همۀ خرج و مخارج زندگى او، از راه حلال باشد.

امروزه اين وضعيّت، به تناسب سخت تر شده است. كسب و تجارت كسى مثل مصادف، حلال بوده، امّا گرانفروشى كرده است؛ امروزه وامصيبتا اگر تقلّب و حقّه بازى و غشّ در معامله و كم كارى و مانند اينها هم به كسب وكارها اضافه شود! در جامعۀ فعلى، متأسّفانه حيف و ميل ها، دزدى ها، تقلّب ها، حقّه بازى ها و رشوه ها و... شيوع فراوان و عجيبى پيدا كرده و اصلاً بسيارى از معاملات، برپايۀ رباخوردن و ربادادن صورت مى گيرد. اين نوع از درآمد، مسلّماً آثار سوئى براى افراد و اجتماع در پى خواهد داشت.


1) . الكافى، ج 5، ص 162: «اى مصادف! نبرد با شمشير، آسان تر از طلب حلال است.»

درس گفتار پنجاه و سوّم: تأثير تغذيه، در انتخاب انسان (2)

اشاره

بحث پيشين، دربارۀ غذاى حلال و حرام و تأثير آن در سرنوشت و سعادت يا شقاوت انسان بود و چنان كه بيان گرديد، تأثير تغذيه فقط مربوط به خود شخص نيست، بلكه فرزندان و خانوادۀ او را نيز تحت تأثير قرار مى دهد. بنابر اين كسى كه در صدد كسب سعادت دنيا و آخرت براى خود و فرزندانش مى باشد، بايد در جهت تهيۀ رزق حلال، تلاش و كوشش كند.

تحصيل رزق حلال، علاوه بر تأثير در سرنوشت و انتخاب هاى انسان، آثار ديگرى نيز دارد كه از آن جمله: حُسن عاقبت، بركت در عمر و مال، توفيق در عبادات، استجابت دعا، ثواب هاى فراوان و مانند آن است.

در مسير تهيۀ رزق حلال، از جمله مسائلى كه بسيار نمود دارد و قابل توجّه است، موضوع «حقّ‌النّاس» است. درآمدهايى كه از راه تضييع حقوق ديگران حاصل مى شود، نوعى تغذيۀ حرام هستند كه در زندگى، اثر مى گذارند.

براى تكميل بحث تأثير تغذيه، اين درس گفتار را به مسئلۀ حقّ‌النّاس اختصاص مى دهيم و البته بيشتر، جنبۀ «مالىِ‌» آن را مطرح و برّرسى مى نماييم.

مراقبت از حقّ‌النّاس در زندگى

در آموزه هاى دينى، به موضوع «حقّ‌النّاس» و تأثيرات آن توجّه ويژه اى شده است. چنان كه غذاى حرام در سرنوشت انسان و خانوادۀ او مؤثّر است، حقّ‌النّاسى هم كه برخى از افراد براى كسب مال و ثروت مرتكب مى شوند، در زندگى و سرنوشت آنها و حتّى انتخاب هاى ايشان، تأثير مى گذارد.

هركسى در هر شغل و منصب و موقعيّتى قرار دارد، براى حلال بودن كسب و درآمد خود، نيازمند رعايت حقّ‌النّاس است. اگر كارگر يا كارمندِ يك اداره است يا مدير است يا مسئوليتى كلان بر عهده دارد، بايد در هر صورت مواظب باشد كم كارى و بى كارى و بدكارى نداشته باشد، زيرا اين نوع عملكرد، علاوه بر اينكه رزق او را دچار شبهه مى كند، حقّ‌النّاسى نيز بر ذمۀ او ايجاد مى نمايد؛ كسى كه كاسب است يا تجارت مى كند نيز بايد مراقب عملكرد خود در كسب وكارهايش

باشد و در مواجهه با مردم، صفا و صداقت را مراعات كند و جانب انصاف را در پيش گيرد. قرآن كريم، كم فروشى را به شدّت مذمّت كرده است و مى فرمايد:

(وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ‌)(1)

واى به كم فروشان! البته منظور از كم فروش، صرفا خطاب به كاسب و فروشنده نيست، بلكه هر كسى در هر شغل و منصبى، اگر كم كارى و بى كارى و بدكارى داشته باشد، مشمول اين خطاب خواهد بود. قرآن در ادامه با يادآورى مرگ و حساب وكتابِ قيامت، مى فرمايد:

(أَ لاٰ يَظُنُّ أُولٰئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ‌، لِيَوْمٍ عَظِيمٍ‌)(2)

آيا اينها خيال ندارند روز قيامتى هست‌؟ طبق آيۀ شريفه، «ظنّ‌» به قيامت هم انسان را كنترل مى كند چه برسد به اينكه كسى «يقين» به قيامت داشته باشد. مواظب باشيد كم فروشى و بدفروشى و غشّ در معامله و حيله و نيرنگ در كسب وكار خود نداشته باشيد كه اين مسائل، به شدّت در سرنوشت و عاقبت انسان مؤثّر است. كسى كه به هر عنوانى كم فروشى يا غشّ در معامله كند، بايد بداند با وجود اين حقّ‌النّاس هاى مالى، نمى تواند ادّعاى مسلمانىِ حقيقى و پيروى از اهل بيت عليهم السلام را داشته باشد.

روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از جايى مى گذشتند و ميوه فروشى را ديدند كه مشغول كار است. پيامبر نگاهى به ميوه ها كردند و ديدند جلوۀ خوبى دارد. جلو رفتند و شايد مى خواستند ميوه بخرند. وقتى ميوه ها را ديدند، متوجّه شدند كه آب پاشىِ‌


1) . المطففين، 1: «واى بر كم فروشان.»

2) . المطففين، 4 و 5: «مگر آنان گمان نمى دارند كه برانگيخته خواهند شد؟ [در] روزى بزرگ.»

روى ميوه ها، باعث شده زرق و برقى پيدا كند. حضرت ناراحت شدند و فرمودند چرا مى خواهى با اين كار مردم را فريب بدهى‌؟ چرا اين ميوه زير و رو دارد؟ فروشنده گفت: يا رسول الله! من چنين نكرده ام، بلكه باران آمد و اين زرق و برق از آب باران پيدا شده است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: پس چرا آن را برهم نزدى تا زير و روى ميوه يكسان شود؟! بعد فرمودند:

«مَنْ غَشَّنَا فَلَيْسَ مِنَّا»(1)

مسلمان نيست كسى كه غشّ در معامله كند. با وجود همۀ اين حسّاسيت ها در معارف دينى، ولى در زمان ما، متأسّفانه غشّ در معاملات و فريب و نيرنگ، شيوع فراوانى دارد. در اين رابطه روايات فراوانى هم وجود دارد و جمله اى كه در روايات هست، انصافاً كمرشكن است: «مَنْ غَشَّنَا فَلَيْسَ مِنَّا».

غزالى در احياء العلوم راجع به همين نوع از حقّ‌النّاس ها، چندين حكايت دارد و از جمله مى گويد: تاجرى در كار تجارت شكر بود. روزى طرف حسابش از منطقه اى ديگر، به او خبر داد كه امسال محصولات مرتبط با شكر، آفت زده شده و در نتيجه شكر، گران خواهد شد؛ پس تاجر به اميد آنكه بعدا شكر گران مى شود به بازار رفته و شكر بسيارى به نرخ روز خريدارى كرد.

شب هنگام وقتى به رختخواب رفت، ضربات نفس لوّامه و وجدان اخلاقى شروع شد و گفت گرچه امروز سود و استفادۀ فراوانى بردى، ولى با اين كار خود، مردم را فريب داده اى! پس واى به حال تو!

تاجر فردا به بازار آمد و همۀ شكرهايى كه خريده بود پس داد و به شرح قضيه را به شكرفروش ها و همكارانش گفت و توصيه كرد كه امسال مواظب كسبتان


1) . ر. ك: وسائل الشيعه، ج 17، ص 279 تا 284.

باشيد. كاسب ها هم از او تشكّر كردند و شكرهاى فروخته شده را پس برنداشتند و گفتند از تو تشكّر مى كنيم كه به ما يادآورى كردى.

شب دوّم، وقتى تاجر از كسب و كار فارغ شده بود و به رختخواب رفت، دوباره وجدان اخلاقى او بيدار شد و ضربات و تازيانه هاى وجدان شروع شد و با خود گفت: آنها گرچه بخشيده اند، امّا بالاخره با كار خود، مردم را فريب داده اى و واى به حال تو!

روز بعد مجدّدا تاجر به بازار رفت و مردم را جمع كرد و به التماس افتاد و گفت شما را به خدا قسم پول مرا بدهيد و شكرهايتان را پس بگيريد. سوسوى وجدان بيدار، نمى گذارد انسان آرام باشد. بالاخره تاجر با اينكه ضرر كرد، امّا براى اينكه وجدان خلاقى را راحت و آسوده كند، آن ضرر را پذيرفت و شكرها را به صاحبانش بازگرداند.(1)

همچنين در احياء العلوم مى گويد: پارچه فروشى، حرير مى فروخت. خريدارى از او پارچه اى خواست. گرچه مشهور است كه فروشندگان از اجناس خود تعريف مى كنند، امّا اين فروشنده نمى خواست از پارچه هاى خود تعريف كند كه خداى ناكرده غشّ در معامله واقع شود، ولى اتّفاقى يك جمله گفت كه مثلاً خدايا در بهشت لباس هاى حرير هست، ما را از لباس هاى حرير بپوشان. ناگهان متوجّه حرف خود شد و گفت اين حرف نيز تعريف جنس است، پس آن پارچه را كنار گذاشت و نفروخت، زيرا مى ترسيد كار او، تعريف از پارچه اش باشد و غشّ در معامله محسوب شود.(2)


1) . احياء علوم الدين، ج 4، ص 200.

2) . ر. ك: احياء علوم الدين، ج 4، ص 194.

وضعيّت نابسامان فعلى در كسب وكارها

در آموزه هاى اقتصادى اسلام، به كاسب توصيه شده است كه وقتى مخارج و روزىِ يك شبانه روز خود و خانواده اش را كسب كرد، پس از آن هرچه مى فروشد، به قيمت خريدارى شده و بدون سود بفروشد!(1)

اين از دستورات اقتصاد اسلامى براى كاسب هاست؛ امّا حدّاقل آن، اين است كه گران فروشى، بدفروشى، تعريف هاى بى جا از محصول، تقلّب و حقّه بازى و بالاتر از همۀ اينها، رباخوارى و رشوه خوارى در كارها نباشد. مشاهده شده كه گاهى كسى با دلّالى، ميليون ها ضرر به خريدار يا فروشنده مى زند و همۀ آن حرام است و حقّ‌النّاس نيز به شمار مى رود.

بركت كسب و كار را بايد از خدا بخواهيد. در دستورات دينى فرموده اند كه در خريد و فروش، سهل گير باشيد تا خداوند به آن تجارت بركت دهد.(2)

من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 196: «السَّمَاحُ وَجْهٌ مِنَ الرَّبَاحِ قَالَ ع ذَلِكَ لِرَجُلٍ يُوصِيهِ وَ مَعَهُ سِلْعَةٌ يَبِيعُهَا - آسان گيرى و بخشندگى (در معامله)، قسمتى از سود است؛ (پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم) اين مطلب را به كسى كه متاعى مى فروخت، سفارش فرمودند.»

كسى نمى تواند با تقلّب و حقّه بازى كارهاى خود را رو به راه كند و اگر كسى از اين راه ها، پيشرفت ظاهرى هم داشته باشد، بداند كه طولى نمى كشد كه به شدّت زمين مى خورد و سقوط خواهد كرد.

1) . الكافى، ج 5، ص 154: «فَارْبَحْ عَلَيْهِ قُوتَ يَوْمِكَ أَوْ يَشْتَرِيَهُ لِلتِّجَارَةِ فَارْبَحُوا عَلَيْهِمْ وَ ارْفُقُوا بِهِمْ‌.»

2) . الكافى، ج 5، ص 152: «مَرَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى جَارِيَةٍ قَدِ اشْتَرَتْ لَحْماً مِنْ قَصَّابٍ وَ هِى تَقُولُ زِدْنِى فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ زِدْهَا فَإِنَّهُ أَعْظَمُ لِلْبَرَكَةِ - امير مؤمنان عليه السلام از كنيزى گذشتند كه در حال خريدن گوشت از قصاب بود و مرتّب مى گفت: بر آن بيفزا. اميرالمؤمنين عليه السلام به قصاب فرمودند: برايش بيفزا؛ زيرا اين كار، سبب افزايش بركت است»؛

عليرغم توصيه هاى فراوانى كه آموزه هاى دينى بر توجّه به رعايت حقوق مردم در كسب و كار دارند، ولى متأسّفانه كم فروشى و بدفروشى و گران فروشى، شهرت و شيوع فراوانى يافته است.

در جامعۀ امروزى، نه تنها به دستورات اسلامى عمل نمى شود، بلكه به رعايت حريمِ محرّماتِ كسب و كار، مانند «ربا» هم توجّه نمى شود. برخى از افراد يا مؤسسات مالى، به راحتى ربا مى دهند و ربا مى خورند، در حالى كه قرآن كريم، ربا را به منزلۀ «جنگ و محاربۀ با خداوند سبحان» قلمداد كرده است:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ ذَرُوا مٰا بَقِيَ مِنَ اَلرِّبٰا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‌، فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ‌)(1)

رباخوارى جنگ با خداست؛ كسى كه مى خواهد رباخوارى كند، ابتدا بايد با پروردگار عالم اعلام جنگ كند و سپس اقدام به رباخوارى نمايد: (فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ‌).

متأسّفانه امروزه اقتصاد جامعۀ ما، روى «ربا» و برخى ديگر از گناهان اقتصادى مى گردد؛ بانك ها به روش هاى مختلف رباخوارى مى كنند و در ادارات، رشوه و پارتى بازى، شيوع فراوانى دارد و در بازار هم گرانفروشى و احتكار و غشّ در معامله، شايع است؛ در صورتى كه طبق آموزه هاى دينى، مسلمان بايد اوّل احكام فقهى كسب و كار را بداند و بعد به آن وارد شود.


1) . البقرة، 278 و 279: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پروا كنيد؛ و اگر مؤمنيد، آنچه از ربا باقى مانده است واگذاريد. و اگر [چنين] نكرديد، بدانيد به جنگ با خدا و فرستاده وى برخاسته ايد.»

اميرالمؤمنين عليه السلام بارها روى منبر با تأكيد فراوان، مى فرمودند:

«يَا مَعْشَرَ التُّجَّارِ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ لَلرِّبَا فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ أَخْفَى مِنْ دَبِيبِ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا شُوبُوا أَيْمَانَكُمْ بِالصِّدْقِ التَّاجِرُ فَاجِرٌ وَ الْفَاجِرُ فِي النَّارِ إِلَّا مَنْ أَخَذَ الْحَقَّ وَ أَعْطَى الْحَقَّ‌»(1)

تجارت، فقط خريد و فروش مصطلح نيست، بلكه مسلمان بايد در همۀ كارها و امور خود، اعمّ از كسب و كار و تجارت يا امور خانوادگى و شخصى يا مراودات اجتماعى با مردمان و مانند اينها، صادق بوده و يكرنگ باشد و جز در راه حق، گامى برندارد. لازمۀ اين كار نيز، آشنائى با حقّ و حقوق طرفينى است و تا اين «آگاهى» نباشد، قدرت تميز و تشخيص هم در كار نخواهد بود.

انواع حقّ‌النّاس

در يك تقسيم بندى، حقّ‌النّاس به دو قسم «آبرويى» و «مالى» تقسيم مى شود.(2)همۀ أنواع حقّ‌النّاس، اعمّ از مالى يا آبروئى، در سرنوشت انسان و فرزندان و اطرافيان


1) . الكافى، ج 5، ص 150: «اى صنف تاجر و كاسب! اوّل فقه بعد تجارت! اوّل فقه بعد تجارت! اوّل فقه بعد تجارت! كه به خداوند سوگند، ربا در اين امّت، ناپيداتر و پوشيده تر از حركت مورچه بر سنگ صاف و سياه است. سوگندهاى تان را با راستى درهم آميزيد! معامله گر و كاسب، فاجر است، و فاجر در آتش، مگر كسى كه حق (خود) را بگيرد (نه بيشتر)، و حق (ديگران) را بدهد (نه كمتر).»

2) . جهت آگاهى از تفصيل مسئلۀ حقّ‌النّاس و اقسام آن، ر. ك: سيروسلوك؛ توبه، ص 185 تا 207؛ معرفت نفس، ج 3، ص 146 تا 149.

او، مؤثّر است؛ حقّ‌النّاس مالى و مصرف درآمدهايى كه بر اثر پايمال كردن حقوق ديگران به دست مى آيد، اثرات خاص و ناگوارى در زندگى افراد و نزديكان ايشان دارد و در كنار آن، حقّ‌النّاس آبروئى نيز به گونه اى ديگر، در انتخاب و سرنوشت افراد مؤثّر است.

بسيارى از افراد، ممكن است گرفتار حقّ‌النّاس مالى نباشند، امّا گرفتار حقّ‌النّاس آبرويى هستند و گاهى ديده مى شود كه قربة الى الله غيبت مى كنند و تهمت مى زنند! غيبت ها و تهمت ها و شايعه ها، همگى از مصاديق حقّ‌النّاس آبرويى هستند كه آثار بسيار خطرناكى در سرنوشت انسان دارد و بايد بگوييم در سرنوشت فرزندان نيز به شدّت مؤثّر است.

در روايات، مضامينى وجود دارد كه نشان مى دهد حتّى نگاهِ كودك شيرخوار به بعضى از صحنه ها، بر روى ذهن او اثر مى گذارد،(1)بنابر اين همان گونه كه مشاهده، چنين اثرى دارد، اگر زن و مرد در نزد كودك خود غيبت كنند و تهمت بزنند و كودك بشنود - ولو اينكه به حسب ظاهر چيزى نفهمد - ولى مسلّماً اين شنيدن هم بر ذهن و ضمير و خلقيّات او اثر خواهد گذاشت.

مصاديقى از توجّه به مسئلۀ حقّ‌النّاس
اشاره

براى بيان اهميّت مسئلۀ حقّ‌النّاس و آثار آن، در ادامۀ بحث، به برخى از نمونه هاى توجّه به حقّ‌النّاس و مراقبت ويژه از آن، در سيرۀ ائمّه عليهم السلام و روش بزرگان و علما، اشاره مى كنيم.


1) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 499.

الف) امام صادق عليه السلام و توجّه ويژه به حقّ‌النّاس

با سيرى در روايات، گاهى انسان از ميزان توجّه و مراقبت ائمّۀ طاهرين عليه السلام در مسئلۀ حقّ‌النّاس، شگفت زده مى شود. شخصى خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و از حضرت دربارۀ مسائلى سؤال كرد و از آن جمله پرسيد: آيا جزئيات همۀ علوم در قرآن و نزد شما هست‌؟ امام عليه السلام چون مى خواستند بگويند حتّى اگر پوست دست كسى را بگيرى و درد هم نيايد، ديۀ آن در علم ايشان مشخّص است؛ لذا اوّل از او اجازه گرفتند و بعد پوست دست راوى را گرفتند و فرمودند حكم اين مسئله هم هست.(1)يعنى امام صادق عليه السلام راجع به حقّ‌النّاس اينقدر مراعات مى كردند كه حتّى بدون اجازه هم، نشكون آرامى براى آموزش، به دست طرف مقابل نمى گرفتند.

اينها قضايايى است كه اگر در آن بينديشيم، واقعاً از وضعيّت فعلى خود و جامعه، نگران مى شويم. وضعيّتى كه همه در آن مبتلا شده ايم و بايد مراقبت عواقب ناگوار آن باشيم.

ب) آيت الله سيّد احمد خوانسارى رحمه الله و مسئلۀ حقّ‌النّاس

علما و بزرگان با تأسّى به سيرۀ معصومين عليهم السلام و نيز با فهم آيات و روايات، توجّه ويژه اى به حق النّاس داشته اند و در زندگى شخصى و اجتماعى، به شدّت مراقب اين گونه مسائل بوده اند.

مرحوم آيت الله آقاى أشَنى رحمه الله يكى از علماى بزرگ اصفهان بود و در عين حال


1) . الكافى، ج 1، ص 239: «... حَتَّى الْأَرْشُ فِى الْخَدْشِ وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى فَقَالَ تَأْذَنُ لِى يَا أَبَا مُحَمَّدٍ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّمَا أَنَا لَكَ فَاصْنَعْ مَا شِئْتَ قَالَ فَغَمَزَنِى بِيَدِهِ وَ قَالَ حَتَّى أَرْشُ هَذَا.»

از خطباى ممتاز اصفهان به شمار مى رفت. ايشان در دوران جوانى، هم مباحثۀ حضرت امام قدس سره و فرد باسوادى بود. گاهى اين قضيه را براى من نقل مى كردند كه زمانى با مرحوم آيت الله العظمى آقا سيّد احمد خوانسارى رحمه الله - كه از مراجع تقليد در تهران بود - در ايّام تعطيل، به خوانسار مى رفتند. در وسط راه ماشين ايستاد تا همه استراحت كنند. همه پياده شدند و آنها درون ماشين ماندند. بعد از ساعتى استراحت، همۀ افراد سوار شدند و ماشين حركت كرد. در وسط راه، فرزند آقاى خوانسارى از مادرش آب خواست و او هم مقدارى آب به وى داد. آقاى خوانسارى از همسرش پرسيد: اين آب را از كجا آوردى‌؟ زن گفت: وقتى ماشين ايستاد، من پياده شدم و ظرف همراهمان را آب كردم.

آقاى اشنى رحمه الله گفتند يكدفعه رنگ آقاى خوانسارى رحمه الله تغيير كرد. پرسيدم چه خبر است و چه شده‌؟ گفتند: وقتى در محلّ حركت مى خواستيم سوار شويم و وسائل همراهمان را وزن كردند، اين ظرف آب نداشت، امّا الان آب شده است! آيا به راننده بگويم يا به صاحب ماشين بگويم! نمى دانم چه كنم‌؟! آقاى اشنى مى گفتند من خنديدم و گفتم اين حرف ها چيست‌؟ او حتماً راضى است. ايشان با تندى به من گفتند: نگو! نگو كه حقّ‌النّاس مشكل است.

شخص ديگرى به من مى گفت: روزى به دنبال آيت الله خوانسارى رحمه الله به نماز مى رفتم و نرسيده به مسجد، ديدم به كوچه اى رفتند كه مسير را دور بزنند. به ايشان گفتم آقا! همين مسير نزديك مسجد است! ايشان گفتند: بله، امّا همسايۀ مسجد مغازه اش را خراب مى كند و اين مغازه شبهۀ وقف دارد و گرد و غبارهاى آن روى زمين نشسته است.

ج) ترس از باقى ماندن ذرّات مال شبهه ناك

مرحوم آيت الله سيّد محمدباقر درچه اى رحمه الله هم از نظر علمى بسيار فرهيخته بود و هم از نظر عمل به دستورات دينى، بسيار مقيّد بوده است. نقل مى كنند كه ايشان معمولاً جايى ميهمانى نمى رفت. در آخر هفته ها، معمولاً پنجشنبه و جمعه به درچه مى رفت و مقدارى ماست و نان خشك تهيه مى كرد و برمى گشت و خلاصه با اين غذا، زندگى مى گذرانده است.

يكى از مريدها، با اصرار فراوان وعدۀ ايشان را براى شام مى گيرد و مرحوم درچه اى رحمه الله با اكراه، دعوت را قبول مى كند. وقتى به خانۀ آن فرد مى رود، پس از شام و هنگام خداحافظى، آن فرد، سنَدى را براى امضا خدمت ايشان مى آورد. آقاى درچه اى تا به سند نگاه مى كند، شروع به لرزيدن كرده و متوجّه مى شود كه اين شام، نوعى رشوه براى امضاى اين سند بوده است. ايشان به صاحب خانه مى گويند من با تو چه كرده بودم كه اين زهرمارى را به من دادى‌؟ و بعد سر باغچه رفته و قى مى كردند تا اين غذا از دهانشان خارج شود؛ امّا باز هم گريه مى كردند كه با اين ذرّه ها كه در شكم من مانده است، چه كنم‌؟!

د) فرار از حقّ‌النّاس

من هيچ فراموش نمى كنم كه زمانى، فردى معمولى كه به حسب ظاهر بى سواد و آسيابان هم بود، چندساعت از شب گذشته، پولى نزد پدرم آورده بود كه پدر من براى او و ديگرانى، نماز ليلة الدفن بخوانند. پدرم مى گفت من امشب مى توانم براى تو يك نماز بخوانم و مجانى هم آن را مى خوانم، امّا براى افراد ديگر دير است و نمى توانم. اين شخص التماس مى كرد كه پدرم پول را قبول كند و نمازها را

بخواند؛ لذا ناگهان عصبانى شد و گفت: اين مار سياه را از دست من بيرون بياوريد و بعد هركارى مى خواهيد بكنيد!

يك انسان معمولى و بى سواد، ولى باتقوا، حقّ‌النّاس را مار سياهى مى داند كه مى خواهد از اين مار سياه فرار كند. حال نمى گويم به اين اندازه رعايت كنيد، امّا لااقل تا مى شود، در زندگى مراعات انواع حقّ‌النّاس را بكنيد.

خلاصه آنكه آدمى بايد مواظب باشد كه حقّ‌النّاس بر ذمّۀ او نماند، زيرا اداى اين حقوق مشكل است و به شدّت مى تواند سرنوشت انسان و مسير انتخاب هاى او را تحت الشّعاع قرار دهد.

درس گفتار پنجاه و چهارم: تأثير قانون تلاش و كوشش، در انتخاب انسان

اشاره

در مباحث گذشته، بيان گرديد كه قوانينى در زندگى انسان ها وجود دارد كه در انتخاب هاى او، اثر مى گذارد. اين قوانين گرچه براى افراد الزام آور نيستد و آنها را مجبور نمى كنند، ولى به خوبى مى توانند زمينه ساز سعادت و شقاوت و در يك كلام زمينه ساز براى انتخاب انسان باشند. از اين ميان، شش قانون از اهميّت ويژه اى برخوردارند كه تا كنون به چهار قانون از آنها اشاره كرده ايم و عبارت بودند از: «وراثت»، «معاشرت»، «محيط» و «تغذيه».

هريك از اين قوانين، با عملكرد خود، مى تواند در مسير انتخاب انسان مؤثّر واقع شده و آن را تحت الشّعاع قرار دهد.

پنجمين قانون از مجموعۀ اين قوانين كه مى تواند براى انسان سرنوشت ساز باشد، قانون «تلاش و كوشش» و به عبارت ديگر «قانون كار» است. اين قانون از ساير قوانين پيش گفته، مؤثّرتر است و مى تواند آثار قوانين پيشين را نيز تحت تأثير خود قرار دهد.

تلاش و فعّاليّت براى دنيا و آخرت

پنجمين قانون از مجموعه قوانين مؤثّر در انتخاب انسان، «قانون تلاش و كوشش» يا همان «قانون كار» است. اين قانون نيز گرچه كسى را مجبور به انجام عملى نمى كند، ولى در اختيار و انتخاب هاى او و در نتيجه در سرنوشت وى، تأثير مى گذارد.

مسئلۀ تلاش و كوشش، در ناموس طبيعت وجود دارد و انسان نيز از اين امر مستثنى نيست. انسان بايد در زندگى فعّال باشد و به هر اندازه كه مى تواند، براى دنيا و آخرت خود تلاش و كوشش داشته نمايد. در آموزه هاى دينى، تلاش براى دنيا و آخرت در كنار يكديگر مطرح شده اند و انسان مسلمان، نبايد هيچكدام را فداى ديگرى كند:

«لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لآِخِرَتِهِ وَ لَا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ‌»(1)

كسى كه دنيايش را فداى آخرت كند يا آخرتش را فداى دنيا نمايد، شيعه نيست؛ بلكه شيعۀ حقيقى بايد هم براى دنيا و هم براى آخرتش، فعّال و پرتلاش باشد.

وصيت نامۀ امام دوّم عليه السلام وصيت نامۀ عجيبى است كه در حسّاس ترين مواقع، يعنى دم مرگ، آن را بيان كرده اند. در بين اين وصيت مى فرمايند:

«وَ اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً»(2)

براى دنيا فعّال باشيد؛ گويى كه هميشه مى خواهيد در دنيا بمانيد. هميشه كوشا و محكم باشيد و كارهايتان ارزنده و پاينده باشد. براى آخرت هم كوشا باشيد به اندازه اى كه گويى امشب شب اوّل قبر شماست. اگر كسى بداند امشب شب اوّل قبر اوست، چقدر براى آخرتش كوشاست‌؟! پس هميشه براى آخرت كوشا باشيد. دنيا و آخرت را فداى يكديگر نكنيد و براى هر دو كوشا باشيد.

بالاترين حالات در نزد خداوند سبحان اين است كه انسان در اثر كار، براى دنيا و آخرت، خسته شده باشد. اين خستگى ها، در پيشگاه پروردگار عالم بسيار ارزشمند است و پاداش فراوانى را نيز نصيب انسان مى كند. مثلاً اگر يك زن بر اثر انجام كارها و امور منزل، مانند شوهردارى و مرتّب كردن منزل و تربيت فرزند،


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 156: «از ما نيست كسى كه دنيا را به خاطر آخرت ترك گويد يا آخرت را براى دنيا از دست بدهد.»

2) . كفاية الأثر، ص 227: «براى أمور دنيوى چنان تلاش كن كه گويى هميشه زنده هستى و براى آخرت آن چنان كار كن كه گويى فردا مى ميرى.»

خسته شود، بهترين پاداش ها را خواهد برد:

«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ‌»(1)

جهاد زن اينست كه از كار در خانه، خسته شده باشد. خانه دارى و فرزندپرورى و شوهردارى، كارهاى طاقت فرساى زندگى است و زن در اثر اين تلاش و كوشش، پاداش جبهه و جهاد را نصيب خود مى كند.

چنان كه كار و تلاش مرد براى رفع نيازها و احتياجات خانواده، پاداش جهاد در راه خداوند را براى او دارد:

«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‌»(2)

تأكيد آموزه هاى دينى بر پرهيز از سستى و بى كارى

در معارف اهل بيت عليهم السلام، هرچه از كار و تلاش براى دنيا و آخرت تعريف و تمجيد شده است، در مقابل از سستى و تنبلى و بى كارى به شدّت مذمّت شده است و افراد تنبل و پرخور و پرخواب، از جملۀ مبغوض ترين افراد در پيشگاه الهى شمرده شده اند:

«أَبْغَضُكُمْ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى كُلُّ نَئُومٍ وَ أَكُولٍ وَ شَرُوب»(3)

مبغوض ترين افراد نزد خداوند متعال، كسانى هستند كه زياد از حدّ مى خوابند و


1) . الكافى، ج 5، ص 9: «جهاد زن، خوب شوهردارى كردن است.»

2) . الكافى، ج 5، ص 88: «هركسى براى زن و فرزند خود تلاش كند، مانند مجاهد در راه خداست.»

3) . مجموعة ورّام (تنبيه الخواطر)، ج 1، ص 100: «مبغوض ترين شما نزد خداوند متعال، كسى است كه زياد مى خوابد و مى خورد و مى نوشد.»

مى خورند و مى آشامند؛ يعنى معمولاً در خوابيدن و خوردن و آشاميدن، زياده روى مى كنند.

«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيُبْغِضُ الْعَبْدَ الْفَارِغَ‌»(1)

خداوند افراد بى كار را دشمن مى دارد. در روايتى آمده است كه حضرت موسى بن عمران عليه السلام از خداوند سبحان پرسيد: مبغوض ترين بندگان نزد تو چه كسانى هستند؟ جواب آمد:

«جِيفَةٌ بِاللَّيْلِ بَطَّالٌ بِالنَّهَارِ»(2)

كسانى كه شب ها را مثل مرده مى خوابند و روزهاى عمرشان را به بطالت و بى كارى مى گذرانند، مبغوض ترين افراد در پيشگاه الهى هستند.

همچنين فرموده اند:

«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوَّامَ‌»(3)

مبغوض ترين افراد نزد خداوند، كسى است كه زياد مى خوابد. خوابيدن براى سلامتى انسان لازم است و همان گونه كه پرخوابى موجب مرض است، كم خوابى هم موجب بيمارى خواهد بود؛ امّا انسان بايد توجّه كند كه خواب او به اندازه باشد. در اين روايت، پرخوابى مذمّت شده است.

شاعرى، چه خوب گفته است:

إِنَّ الشَّبابَ وَ الفَراغَ وَ الجِدَهْ *** مَفْسَدَةٌ لِلْمَرء أَيّ مَفْسَدَه(4)


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 169: «خداوند بندۀ بيكار را مبغوض مى دارد.»

2) . بحار الانوار، ج 13، ص 354: «مُردۀ در شب و بيكار در روز.»

3) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 169: «همانا خداوند تعالى، بندۀ پرخواب را دشمن مى دارد.»

4) . الاغانى، ج 4، ص 272: «جوانى و بيكارى و توانگرى، مايۀ فساد مرد است و آن هم چه فسادى!»

بى كارى و جوانى و پول دارى، ناگهان افراد و جامعه را به آنجا مى رساند كه مفاسد اخلاقى همه جا را فرا مى گيرد. بسيارى از مفاسد موجود در اجتماع، بر اثر تنبلى ها و پرخورى ها و تجمّل گرائى هاست. اگر به جاى تنبلى، كار و كوشش و اگر به جاى تجمّلات و مصرف گرائى، توليد و استفاده از امكانات و توليدات ملّى و رسيدگى به فقرا و درماندگان قرار مى گرفت، بسيارى از معضلات اجتماعى از جمله مفاسد، فقر، بى كارى، اختلافات طبقاتى و امثال آنها، برطرف مى شد و زندگى گواراترى براى همگان رقم مى خورد؛ ولى متأسّفانه سستى و تنبلى و بى اراده بودن، موجب شده در زندگى، از نظر فردى يا اجتماعى، به هر طرف كه شده حركت كنيم و با مشكلات اقتصادى و اجتماعى فراوانى دست به گريبان باشيم.

اقتصاد مقاومتى نيازمند كار و تلاش

بسيارى از مفاسد و مشكلات اقتصادى، از كم كارى ها و بى كارى ها و بدكارى ها ناشى مى شود. وقتى در امور اقتصادى كار و تلاش محور و زيربنا نباشد، نتيجۀ آن، به وجود آمدن «اقتصاد بيمار» خواهد بود. وجود خيل عظيم بيكاران در كشور و خودكفانبودن در توليد و صنعت با وجود نيروهاى مستعد و جوان، نشان از اقتصاد بيمارى است كه در اثر كم كارى ها و بدكارى ها و سوء مديريت پديد آمده است.

با وجود تأكيد فراوان آموزه هاى اسلام مبنى بر كار و تلاش و كوشش، كشور اسلامى ما، بايد تا كنون، در همۀ نيازهاى خويش، خودكفا مى شد، ولى اگر چنين نشده است، ناشى از عملكرد ناصحيح ماست. عدم خودكفايى و وجود وابستگى، در شرايط بحرانى مانند زمان تحريم اقتصادى، باعث بروز مشكلات فراوانى در

كشور مى شود. در صورتى كه از لحاظ استعداد و توانمندى، جوانان ما بسيار مستعد هستند و اگر فرهنگِ كار و تلاش همگانى تقويت شده بود، بسيارى از اين مشكلات و مسائل مرتفع مى گرديد.

چرا كشور ما خودكفا نشده است‌؟ يكى از دلايل مهمّ آن، بى توجّهى به كار و تلاش و كوشش است. معمولاً افراد به دنبال كارهاى كم زحمت و سهلى مى روند كه درآمد خوبى هم داشته باشد، لذا واسطه گرى در بازار و دلّالى، مشاغل كاذب و امثال اينها شيوع فراوانى يافته است، در حالى كه پيشتر و مقدّم بر آن، كارهاى علمى، تلاش در توليد و صنعت و انجام كارهاى نوآورانه اى است كه نيازى حقيقى را برآورد يا گامى به سوى خودكفايى ملّى پيش ببرد.

مسئلۀ «اقتصاد مقاومتى» كه در چند سال گذشته مطرح شده است، يعنى خودكفايى، توليد و اجتناب از واردات بى رويه. قدم اوّل در اقتصاد مقاومتى هم توجّه به مقولۀ توليد و صادرات و پرهيز از واردات، در سايۀ تلاش و كوشش است. بسيارى از مشكلات اقتصادى كشور، علاوه بر سستى و تنبلى ها، از وابستگى ها و مصرف گرايى و مهم تر از آن، از تجمّل گرايى ناشى شده است و هيچكدام از اينها با روح اقتصاد مقاومتى سازگار نيست.

اقتصاد مقاومتى يعنى هر ملّتى خودش توليد كند و به ميزان آنچه دارد، مصرف نمايد. اقتصاد وابسته و وارداتى، با اقتصاد مقاومتى در تضاد است و نه تنها ملّتى را به فلاكت مى كشاند، بلكه بر شخصيّت خود افراد نيز اثر مى گذارد.

اگر به راستى بخواهيم اقتصاد مقاومتى را پياده كنيم، بايد اركان آن را بشناسيم و با تلاش و كوشش، به آن عمل كنيم. اوّلين ركن اقتصاد مقاومتى، «فعّال شدن در توليد»، اعمّ از توليد علمى يا صنعتى يا فرهنگى است. ركن دوّم آن، «كسب

استقلال ملّى» است؛ به عبارت ديگر، سعى كنيم در تمامى جنبه ها، از هرگونه وابستگى به ديگر كشورها، اعمّ از غرب يا شرق، بپرهيزيم؛ زيرا همين وابستگى ها، دست يافتن ما به اقتصاد مقاومتى را دچار مشكل مى كند. حتّى وابستگى كشور به صادرات نفتى هم مانعى در اقتصاد مقاومتى محسوب مى شود. سوّمين ركن اقتصاد مقاومتى، «توجّه به قانون مواسات و تعاون» است كه مى تواند بسيارى از معضلات و مشكلات اجتماعى را مرتفع كند.

مباحث ديگرى نيز در رابطه با اقتصاد مقاومتى و شراط و لوازم آن هست كه فعلاً به همين اندازه كه با موضوع ما مرتبط بود، اكتفا مى شود.(1)

معناى عمل صالح در قرآن كريم

انسان در هر مسيرى كه بخواهد گام بردارد، نيازمند تلاش و كوشش است؛ لذا تلاش هاى انسان، در انتخاب و سرنوشت او مؤثّر است و بدون كار و تلاش، كسى نمى تواند به جايى برسد:

(وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ‌)(2)

تلاش و كوشش، در همۀ زمينه هاى علمى يا اقتصادى يا فرهنگى يا اجتماعى يا صنعتى، پسنديده است؛ زيرا در ازاى آن، افراد فايده اى را براى خود و جامعه ايجاد مى كنند.


1) . در جلد پنجم از مجموعۀ «معرفت نفس»، انواع كارها و آثار آن در زندگى فردى و اجتماعى، به تفصيل، تبيين خواهد شد.

2) . النجم، 39: «و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.»

قرآن شريف معمولاً ايمان و عمل صالح را در كنار يكديگر ذكر مى فرمايد:

(اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ‌)(1)

مفسّرين در بيان معناى اين گونه آيات، غالباً (عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ‌) را همان عبادات مانند نماز و روزه و خمس و زكات و حج دانسته اند؛ امّا به نظر مى رسد «عمل صالح» بالاتر از اينهاست و آن به معناى هر نوع «كار شايسته» است. كار شايسته گاهى براى آخرت است، پس به معناى نماز و عبادت خواهد بود، گاهى هم براى دنياست كه شامل همۀ كارهاى حلال دنيوى مانند كارگرى، صنعت، توليد و مانند اينها مى شود. قرآن كريم سراسر مى گويد فعّال باشيد و با اين عبارات از مسلمانان مى خواهد كه با كار و تلاش خود، در دنيا و آخرت، نيازهاى مادى و معنوى خويش را برآورند تا محتاج به ديگران نباشند.

كارهاى حلال و مفيد، همگى از مصاديق (عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ‌) هستند و در مقابل، رباخواى و رشوه خوارى، دزدى ها و مال مردم خورى، عمل ناشايست هستند.

نبايد «عمل صالح» در قرآن كريم را به كارهاى اخروى و عبادات منحصر كنيم؛ بلكه در رديف كارهاى آخرت، كارهاى دنياست. كارها و فعّاليّت هاى انسان، اعمّ از اقتصادى يا فرهنگى يا اجتماعى كه موجب استقلال و خودكفايى فردى و ملّى مى شود، همگى از مصاديق كار شايسته به شمار مى روند.

خلاصه آنكه به دليل اهميّتى كه كار و تلاش و فعّاليّت انسان در انتخاب و سرنوشت او دارد، اسلام تأكيد فراوانى بر آن كرده است. انسان با كار و تلاش خود، در زمينه هاى مادى و معنوى، مى تواند در دنيا و آخرت به سعادت نائل شود. اين قانون


1) . ر. ك: البقرة: 25، 82، 277؛ آل عمران: 57؛ النساء: 57، 122، 173 و...

گاهى ديگر قوانين پيش گفته را نيز تحت تأثير قرار مى دهد و لذا در اسلام بسيار مورد توجّه بوده و ما نيز بايد مراقب آن باشيم و بدانيم در سايۀ كار و تلاش، انسان به هرجا كه بخواهد مى رسد، چنان كه با سستى و تنبلى، از نيل به كمال باز مى ماند.

درس گفتار پنجاه و پنجم: تأثير قانون تربيت، در انتخاب انسان (1)

اشاره

انسان موجودى مختار است؛ ولى بايد بداند در كنار اين نعمت خدادادى، عوامل و قوانينى بر چگونگى انتخاب هاى او اثر مى گذارند. تاكنون به پنج قانونِ «وراثت»، «معاشرت»، «محيط»، «تغذيه» و «كار و تلاش» از مجموعه قوانين مؤثّر در انتخاب انسان، اشاره گرديد و بيان شد كه اين قوانين، هر كدام به نحوى بر سرنوشت انسان و انتخاب هاى او تأثير دارند؛ البته هيچ كدام انسان را مجبور نمى كنند، ولى از اثرگذارى آنها نيز نبايد غفلت كرد.

قانون ششم كه گاهى مى تواند آثار قوانين قبلى را نيز از بين ببرد، «قانون تربيت» است. به دليل اهميّت و تأثيرى كه اين قانون در زندگى انسان دارد، طى دو درس گفتار و به صورت فشرده، به بحث دربارۀ آن مى پردازيم.

اهميّت قانون تربيت

ششمين قانون مؤثّر در انتخاب و اختيار انسان، «قانون تربيت» است. قانون تربيت تأثيرات عجيبى بر انسان مى گذارد؛ به گونه اى كه علماى علم اخلاق، روان شناسان، روان كاوان و جامعه شناسان، معتقدند اين قانون، مى تواند آثار ساير قوانين را خنثى كند و تأثيرات آنها را از كار بيندازد.

علاوه بر مباحث علمى مطرح شده در زمينۀ قانون تربيت از سوى دانشمندان، از نظرگاه تجربه و تاريخ هم تأثيرات ويژۀ اين قانون به اثبات رسيده است. مثلاً مورّخين دربارۀ عملكرد فرزند يزيد بن معاويه كه به معاويۀ ثانى مشهور است، سخنان حائز اهميّتى دارند. او با سخنان و رفتار خود، در حقيقت خدمت بزرگى به تشيّع كرد و با خطبۀ خود در حقّانيّت اهل بيت عليهم السلام، پايه هاى به ظاهر مستحكم حكومت بنى اميّه را لرزاند و حتّى حكومت چهل ساله اى را كه معاويه بنيان گذاشته بود، پايان بخشيد.

برخى از مورّخين معتقدند دليل اين چرخش عقيدتى و رويكرد متفاوت در خاندان معاويه، به خاطر معلّمى بوده كه اين پسر را تربيت كرده است.(1)

پسرِ يزيد بن معاويه، از نظر قانون وراثت، جايگاه مناسبى نداشت؛ زيرا پدرش يزيد، پدربزرگش معاويه و جدّش ابوسفيان بود. از لحاظ قانون همنشينى و رفاقت هم، اطرافيان و همنشينانى مانند افراد حاضر در كاخ يزيد را داشت. از نظر محيط هم در محيط خانوادگى و آلودۀ بنى اميّه زندگى مى كرد. محيطى كه حتّى يزيد در مجالس عمومى آن، مى توانست اظهار كفر و بى دينى و جسارت به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام كند و كسى حرفى نزند. از نظر قانون تغذيه نيز معلوم است پسر يزيد بن معاويه خوراكش چه بوده و در خانۀ يزيد، از چه خوراك هايى استفاده كرده است. به تعبير قرآن شريف: (أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ‌)(2)بوده است؛ امّا اين معلّم توانست با تلاش خود، همۀ اين قوانين را به طور كلّى خنثى كند و از او يك شيعۀ حسابى بسازد.

خودِ يزيد، فرد مغرور و بى دين و سفيهى بود؛ او در مدّت حكومت سه چهارسالۀ خود، چند جنايت بزرگ مرتكب شد كه در تاريخ بى مثال است.(3)

پس از مرگ يزيد، پسرش به خلافت رسيد و اكثر اهل شام نيز او را به عنوان خليفه پذيرفتند. معاوية بن يزيد كه فردى زيرك و وقت شناس و سخنور بود، از أساس، با حاكميّت بنى اميّه در جامعۀ اسلامى مخالفت داشت؛ لذا تصميم گرفت در لحظۀ حسّاسِ معارفه و بيعت عمومى، عقيدۀ خود را بيان كند. جلسۀ معارفه و بيعت با


1) . ر. ك: حياة الحيوان الكبرى، ج 1، ص 94؛ تاريخ الخميس فى أحوال أنفس النفيس، ج 2، ص 301.

2) . المائده، 42: «[و] بسيار مال حرام مى خورند.»

3) . ر. ك: تذكرة الخواص، ص 257 تا 262.

خليفۀ جديد شروع شد. معلوم است در جلسۀ بيعتِ عمومى، همگان اعمّ از بزرگان و سرداران و مسئولين جمع اند؛ لذا فرصت خوبى براى معاويه دست داد و شروع به سخن كرد. بعد از سلام و حمد و تهنيت، شروع به مذّمت كار جدّ خود معاويه در غصب خلافت از اميرالمؤمنين عليه السلام و امام حسن عليه السلام كرد و سپس به بيزارى و برائت از اعمال پدر خود يزيد، در قضاياى كربلا و قتل عام مدينه پرداخت. او در همين حين، به برخى از فضائل اهل بيت عليهم السلام اشاره كرد و ضمن كناره گيرى از حكومت، مردم را به سوى ايشان سوق داد.(1)

معلّم معاوية بن يزيد، توانست با تربيت يك فرد، بنى اميّه را نابود كند. پس از آنكه معاوية بن يزيد خلافت را نپذيرفت، خلافت چهل سالۀ معاويه تمام شد و مروان و مروانيان جلو آمدند. البته گرچه مروان هم از بنى اميّه بود و روش و منش او همان روش و منش معاويه و يزيد بود، امّا حكومت از خانوادۀ معاويه خارج شد و بالاخره بنى اميّه رو به ضعف و انحطاط نهاد.

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم معلّم انسان ها

قرآن شريف مى فرمايد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، براى تعليم و تربيت مردم و مسلمانان، بسيار تلاش كردند. اهميّت و تأثير نقش تربيتى و آموزشى پيامبر، به قدرى است كه قرآن آن را منّتى از جانب خداوند سبحان بر سر مؤمنين نام نهاده است:

(لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا


1) . ر. ك: انساب الاشراف، ج 5، ص 359؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 254؛ مروج الذهب، ج 3، ص 72 و 73.

عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ‌)(1)

مضمون اين آيه و اهميّت نقش تربيتى و آموزشى پيامبر، در چند جاى قرآن تكرار شده است. خداوند متعال بر بشريّت منّت گذاشته است و يك معلم تربيتى و آموزشى مثل رسول گرامى و يك كتاب تربيتى و آموزشى مثل قرآن كريم براى آنها فرستاده است تا بدين وسيله انسان ها، رو به كمال و سعادت بگذارند و مسير تعالى را طى كنند.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در ابتدا يك نفر و تنها بودند، امّا استقامت داشتند؛ تنها بودند، امّا هميشه با خدا بودند؛ تنها بودند، امّا روش تربيتى و آموزشى را به خوبى مى دانستند؛ لذا در آن محيط آلوده و پر از فساد، توانستند كار كنند و محيط و افراد آن را متحوّل سازند. پيامبر نه تنها محيط و اطرافيان خود را تحت تأثير قرار دادند، بلكه با شيوۀ تربيتى خود، دنيا را تكان دادند:

(إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ‌، وَ رَأَيْتَ اَلنّٰاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اَللّٰهِ أَفْوٰاجاً)(2)

معلّم اگر متوجّه باشد، مى يابد كه مى تواند كارهاى بزرگى انجام دهد و در انتخاب هاى متعلّم تأثير بگذارد. معلّم مى تواند قانون وراثت را خنثى كند، مى تواند


1) . آل عمران، 164: «به يقين، خدا بر مؤمنان منّت نهاد [كه] پيامبرى از خودشان در ميان آنان برانگيخت، تا آيات خود را بر ايشان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد، قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»

2) . النصر، 1 و 2: «چون يارىِ خدا و پيروزى فرا رَسَد، و ببينى كه مردم دسته دسته در دين خدا درآيند.»

قانون محيط را از بين ببرد، مى تواند در مقابل قانون رفاقت و معاشرت بايستد، مى تواند قانون تغذيه را بى اثر كند و در يك كلام، معلم اگر بى تفاوت نباشد، مى تواند مسير زندگى و سرنوشت كسى را تغيير دهد.

تربيت در محيط خانواده

در محيط خانواده، مادر فهميده و متديّن و عاقل، مى تواند با تربيت صحيح، دختر و پسر نجيب و عاقل و فهميده تحويل جامعه دهد يا پدر دين دار و عاقل و باكياست، مى تواند فرزند خود را فهيم و باشخصيّت و متديّن بار بياورد؛ اين كار به اندازه اى ارزشمند است كه به تعبير قرآن كريم، به دنيا ارزش دارد:

(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً)(1)

امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيۀ شريف مى فرمايند كه اگر كسى موجب انحراف و بى دينى شخص ديگرى شود، مانند اين است كه همۀ آدميان را كشته باشد و اگر ديگرى را از گمراهى نجات دهد و هدايت كند، مانند آن است كه يك جهان را زنده كرده است:

«مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَكَأَنَّمَا أَحْيَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ هُدًى إِلَى ضَلَالٍ فَقَدْ قَتَلَهَا»(2)


1) . المائده، 32: «هر كس كسى را بى جهت بكشد، چنان است كه گويى همۀ مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است.»

2) . الكافى، ج 2، ص 210: «كسى كه ديگرى را از ضلالت به سوى هدايت خارج كند، گويى او را زنده كرده است و كسى كه ديگرى را از هدايت به سمت ضلالت ببرد، گويى او را كشته است.»

يك خانم، حتّى اگر سواد هم نداشته باشد، امّا با عقل و نجابت خود، مى تواند به خوبى فرزندانش را تربيت كند و تربيت او، جهانى را تحت تأثير قرار دهد.

شيخ انصارى رحمه الله يكى از علماى بزرگ در شيعه است كه هم از جنبۀ علمى مراتب بالايى دارد، به طورى كه حدود دويست سال است دو كتاب او، يعنى «رسائل» و «مكاسب»، از كتاب هاى مهمّ درسى در حوزه هاى علميه به شمار مى رود و هم از لحاظ تقوا، بسيار مقدّس و پرهيزكار است. به مادر شيخ انصارى مى گفتند: بَه چه پسر خوبى داريد! ايشان مى گفت: بله چه پسر خوبى است؛ امّا بدانيد كه چه تربيت خوبى! من بدون وضو به اين بچّه شير نداده ام؛ بسيار مواظب بودم در مقابل اين بچه گناه، و لو غيبت و شايعه پراكنى، نباشد. مواظب بودم غذايش صددرصد حلال باشد. مواظب بودم با بسم الله الرحمن الرحيم و الحمدلله رب العالمين به او شير دهم يا لقمه در دهانش بگذارم. تربيت و مراقبت من، شيخ انصارى را ساخت.

تربيت در سرنوشت افراد بسيار مؤثّر است. گاهى اين تربيت جنبۀ خانوادگى دارد و پدر و مادر در تربيت فرزند مؤفّق يا ناموفّق اند و گاهى نيز جنبۀ محيطى دارد و تربيتِ در مدرسه و دانشگاه، روى فرزند اثر مى گذارد. به هرحال مسئلۀ تربيت از اولويت هايى است كه بايد در زندگى هر فردى مورد توجّه واقع شود. در خانواده ها مسئلۀ تربيت بايد در اولويت باشد، چنان كه در آموزش و پرورش و دانشگاه ها تربيت بايد در اولويت قرار گيرد؛ زيرا مشاهده شده بى تفاوتى والدين يا معلّمان در تربيت كودكان و نوجوانان و جوانان، آثار زيان بار و جبران ناپذيرى را براى خود فرد و خانواده و اجتماع در پى دارد.

پيشتر دربارۀ تغذيۀ بيان شد كه نوع غذا، چگونه مى تواند شخصيّت فرزند را تحت تأثير قرار دهد و موجبات سعادت و كمال يا بدبختى و سقوط وى را فراهم سازد،

اكنون نيز دربارۀ تربيت مى گوييم كه اين تربيت، در سرنوشت فرد و رفتار آيندۀ وى، بسيار مؤثّر است. گاهى بى توجّهى به تربيت، موجب مى شود فرزند، در دين و اخلاق و معاشرت، لاابالى بار بيايد و منكر همۀ اعتقادات شود.

مصيبتى كه امروزه جامعۀ ما را فرا گرفته است، كم توجّهى والدين به مسئلۀ تربيت فرزندان است. در خانواده ها معمولاً سعى والدين در تهيۀ امكانات مادّىِ بيشتر و رفاه افزون تر هست، اين امر گرچه تا حدّ متعارف، لازم است، امّا مهم تر و پيش تر از آن، توجّه به تربيت فرزندان است.

بسيارى از مصائب اجتماعى امروز، مانند مصيبت موادّ مخدّر، مصيبت دوستى هاى ناهنجار دختران و پسران، مصيبت كم توجّهى به دين و مسائل شرعى، مصيبت بى حجابى و بى عفّتى و... ريشه در كم توجّهى يا بى توجّهى خانواده ها به مسئلۀ تربيت دارد. اگر تربيت صحيح انجام مى گرفت، نبايد تا اين حدّ اين مصائب در جامعۀ ما فراگير مى شد.

درس گفتار پنجاه و ششم: تأثير قانون تربيت، در انتخاب انسان (2)

اشاره

در درس گفتار پيشين، بيان شد كه قانون تربيت، نقش مهمّى در انتخاب انسان و در نتيجه در سعادت يا شقاوت او و جامعه اش دارد؛ به اندازه اى كه مى تواند ساير قوانين مؤثّر در انتخاب و سرنوشت انسان را تحت تأثير قرار داده و حتّى آنها را خنثى كند. در اهميّت و تأثيرگذارى مقولۀ تربيت همين بس كه قرآن كريم، برانگيختن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم براى تزكيه و تعليم و تربيت مؤمنين را، از جمله نعمت ها و منّت هاى پروردگار بر بندگان خود شمرده است.

در محيط خانواده و مدرسه و دانشگاه، بايد تربيت افراد، در اولويّت كارهاى آموزشى قرار گيرد؛ زيرا در اثر تربيت، مى توان علاوه بر خود فرد، جامعه و محيط را نيز اصلاح نمود.

با توجّه به نقش سازندۀ تربيت در زندگى انسان، اين مبحث را نيز در ادامۀ درس گفتار قبل، به موضوع قانون تربيت، با محوريّت تربيت خانوادگى، اختصاص مى دهيم.

غريزۀ علم يابى و يادگيرى در كودكان

تربيت در سرنوشت انسان و سعادت و شقاوت او، تأثير خارق العاده اى دارد؛ البته علّت تامّه نيست، ولى به خوبى براى انتخاب مسير حركت انسانى، زمينه سازى مى كند؛ لذا يكى از وظايف سنگين والدين، تربيت كودك است. ما در كتاب «تربيت فرزند»، به تفصيل از وظايف والدين در قبال فرزندان و آثار اين تربيت، سخن گفته ايم.(1)


1) . مجموعه سخنرانى هاى حضرت استاد، در ماه مبارك رمضان سال 1364 شمسى، طى 25 جلسه، به اين موضوع اختصاص داشته و تحت عنوان «تربيت فرزند از نظر اسلام» در چندين مركز نشر، در قم و تهران و اصفهان، به صورت مكرّر چاپ شده است. ترجمۀ كتاب به زبان عربى نيز، تحت عنوان «تربية الطفل فى الاسلام» مكرّراً منتشر گرديده است.

از بدو توّلد كودك، غرائزى فطرى در وجود او قرار دارد كه او را در ادامۀ حيات، يارى مى رساند. يكى از آن غرائز، ميل به غذا و تلاش در راه رفع گرسنگى است. كودك مى فهمد كه وقتى گرسنه است، گريه كند. وقتى به او شير مى دهند، با مكيدن شير، گرسنگى خود را رفع كند و هنگامى كه سير شد، شيرخوردن را رها كند. همۀ والدين بروز اين غريزه را در كودكان ديده اند. اگر پروردگار حكيم اين غريزه را قرار نداده بود، كودك در همان روزهاى اوّل، از بين مى رفت.

علاوه بر غريزۀ تغذيه در كودك، غرائز ديگرى نيز در كودك وجود دارد كه كم اهميّت تر از تغذيه نيست. از جملۀ اين غرائز، «غريزۀ علم يابى» در كودك است. اينطور نيست كه مثلاً كودك هفت ساله شود و مدرسه برود و علم يابى او آغاز شود، بلكه نوزاد از همان روز اوّل توّلد، علم ياب است. البته برخى معتقدند حتّى در شكم مادر نيز علم يابى دارد، ولى حدّاقل آن است كه از ابتداى توّلد، اين غريزه را داراست و در وجود او فعّال است. اين مسئله به اندازه اى در اسلام مهمّ است كه گفته شده در ابتداى تولّد، در گوش راست و چپ طفل، اذان و اقامه بگوييد.(1)معناى اين سخن آن است كه نوزاد، «الله اكبر» را مى يابد؛ «أشهد ان لا اله الاّ الله» را درك مى كند و مى يابد.

علاوه بر اين، در تعاليم اسلامى، بسيار سفارش شده كه مراقب باشيد در مقابل چشم نوزاد، ولو بچۀ چند روزه، صحنه هاى شهوت انگيز صورت نگيرد، زيرا اين صحنه ها، تأثير بسيار ناخوشايندى بر كودك دارد.(2)همان گونه كه بايد مواظب


1) . من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 299: «الْمَوْلُودُ إِذَا وُلِدَ يُؤَذَّنُ فِى أُذُنِهِ الْيُمْنَى وَ يُقَامُ فِى الْيُسْرَى.»

2) . ر. ك: الكافى، ج 5، ص 499.

باشيد در مقابل نوزاد، صحنه هاى غم انگيز نباشد، زيرا اين صحنه ها در شادى و نشاط آيندۀ نوزاد، اثر مى گذارد.

از نظرگاه اسلام، غريزۀ علم يابى و يادگيرى نوزاد، امر مسلّمى است. به تجربه هم اين مسئله ثابت شده است. دانشمندان علوم روز، اعمّ از پزشكان و روان شناسان نيز به اين نتيجه رسيده اند كه غريزۀ علم يابى و درك و فهم در نوزاد، از همان بدو تولّد، فعّال است. نقل شده كه در جنگ جهانى دوّم، آلمانى ها فرانسه را اشغال كردند. آنها با قتل عام هاى فراوان، وارد خانه ها مى شدند و نظامى ها در خانه هاى مسكونى مردم، زندگى مى كردند. ده هجده سال بعد از جنگ جهانى دوّم، يك دختر فرانسوى كه او هم ده هجده سال سن داشت، تومور مغزى گرفت و پزشكان فرانسوى تصميم گرفتند او را عمل جرّاحى كنند. در حين عملِ دختر، آنها متوجّه نكتۀ عجيبى شدند. وقتى چاقوى جرّاحى به بعضى از رگ هاى مغز دختر فرانسوى برخورد مى كرد، دختر در حالى كه بيهوش بود، امّا سرود آلمانى مى خواند. اين اتّفاق عجيب باعث شد كه پزشكان و روان شناسان جلسات متعدّدى بگيرند تا دليل آن را بيابند. پس از بهبودى نسبى دختر، جلسه اى گرفتند و از او پرسيدند: آيا تو زبان آلمانى مى دانى‌؟ دختر گفت نه! مى گفتند در آلمان زندگى كرده اى‌؟ مى گفت نه! با پاسخ هاى دختر، تعجّب پزشكان بيشتر شد. بالاخره آنها پس از تحقيقات گوناگون، به اين نتيجه رسيدند كه در زمان اشغال فرانسه توسّط آلمان ها، چند سرباز آلمانى در خانۀ اين دختر زندگى مى كرده اند و اين دختر در همان خانه، در گهواره بوده است. سربازان آلمانى به دليل پيروزى هاى خود، در آنجا سرود آلمانى مى خوانده اند و اين صدا، روى مغز كودك اثر گذاشته و اينك دختر، زير چاقوى جرّاحى، آن سرودهايى را كه صداى آن در گهواره شنيده، مى خواند!

مراقبت ويژۀ والدين از رفتارهاى خود در برابر نوزاد

به راستى والدين بايد مواظب رفتارهاى خود در مقابل كودكان و نوزادان باشند. قرآن خواندن والدين و عبادت آنها در مقابل نوزاد، روى مغز او اثر مى گذارد؛ چنان كه مشاهدۀ ماهواره و غنا و موسيقى و صحنه هاى گناه آلود، اثرگذار است. غم و شادى، فيلم ها و سرودها، صداها و صحنه هاى گوناگون، همگى روى ذهن كودك مؤثّر واقع مى شوند و در مجموع اين غريزۀ علم يابى و درك و فهم نوزاد، در سعادت و شقاوت او و نيز در آينده در انتخاب مسير و راه و روش زندگى، تأثير دارد.

در موضوع تربيت كودك، بارها به خانواده ها، به ويژه خانم ها و مادران كه بيشتر وقت خود را با كودك مى گذرانند، سفارش كرده و مى كنم كه متوجّه و مراقب صحنه هايى كه در برابر كودكتان اتّفاق مى افتد، باشيد. اين صحنه ها در سعادت يا شقاوت فرزند اثر مى گذارد. گاهى در همان مباحث تربيت فرزند، مى گفتم والدين گرامى! حتّى اگر براى خودتان اهميّتى ندارد و مى خواهيد غنا و موسيقى هاى شهوت انگيز و فيلم هاى مستهجن نگاه كنيد، اوّل كودك را از اتاق بيرون ببريد و بعد از ديدن فيلم و صحنه هاى مبتذل برويد و نوزاد را به داخل خانه بياوريد. اگر بدن كودك سرما بخورد و بيمار شود، بهتر از اين است كه مغز و انديشه و باطن او سرما بخورد. گرچه برخى از اين حرف برداشت مزاح گونه مى كردند، ولى حرف من جدّى بود و بيان يك واقعيّت است.

بسيار مشاهده شده در خانواده هايى كه بين والدين آنها، رأفت و مهربانى حاكم است، فرزندان آرام تر، مهربان تر و سازگارتر هستند و خانواده هايى كه بين آنها نزاع است، كودكان نيز اثر پذيرفته اند و روحيه اى ناسازگارتر، خشن و بى نشاط دارند.

زمينه سازى براى سعادت فرزند با تربيت صحيح

تربيت دينى و صحيح والدين، زمينه ساز سعادت فرزندان است؛ چنان كه تربيت نكردن يا تربيت ناصحيح هم زمينه ساز شقاوت خواهد بود.

از وقتى كه كودك به دنيا مى آيد، در كنار تربيت صحيح، واجب النّفقه است؛ يعنى والدين بايد زندگى آنها را اداره كنند و حدّاقل، ضروريات زندگى آنها را اعمّ از خوراك و پوشاك، فراهم سازند تا به سنّ رشد برسند و زندگى مستقلّى تشكيل دهند. پس از بلوغ فرزندان نيز، والدين بايد براى ازدواج آنها، به فكر باشند. نبايد به بهانه هاى واهى مانند درس خواندن و نداشتن امكانات، ازدواج آنها را به تأخير بيندازند.

علاوه بر «تعليم»، «تربيت»، «ازدواج» و «نفقه» كه فقها در كتاب هاى خود، آنها را از وظايف والدين برشمرده اند، اخلاقيون، آموزش عملى «دين دارى و اخلاق» را نيز به اين وظايف اضافه كرده اند. كودك بايد مؤدّب به آداب الهى و خودساخته باشد و والدين در اين زمينه، وظيفۀ سنگينى را برعهده دارند. لازم است كودك به گونه اى تربيت شود كه رذائل را نداشته باشد و فضائل در او متبلور گردد. اين وظيفۀ سنگينى است كه در انتخاب به شدّت اثرگذار است و اگر از وظايف قبلى، يعنى تعليم و تربيت، ازدواج و نفقه مهم تر نباشد، كمتر نيست.

عواقب بى توجّهى به مسئلۀ تربيت

چنان كه بيان شد، والدين بايد مواظب باشند كه در مقابل فرزندان گناه نكنند، زيرا رفتار گناه آلود آنان، روى كودك تأثير مى گذارد و تربيت او را تحت الشّعاع قرار مى دهد. قرآن كريم با بيانى شيوا، متذكّر تأثير اين مسئله مى شود كه گاهى انسان،

با عملكرد و رفتار خود، نه تنها خود را به سقوط مى كشاند، بلكه فرزندان خود را نيز به انحطاط مى كشاند:

(اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ‌)(1)

كسانى در روز قيامت آشكارا و علناً ورشكسته و جهنّمى هستند كه نه تنها خودشان گناه مى كنند، بلكه فرزندان گناه كار بار مى آورند. پدر و مادر بايد خودشان گناه نكنند و به ظواهر شرع تقيّد داشته باشند تا فرزندان هم گناه نكنند و مقيّد به ظواهر شرع باشند. كسانى كه خود تقيّد به ظواهر شرع ندارند و فرزندانشان هم لاابالى در مسائل شرعى مانند نماز يا حجاب هستند؛ در قيامت بايد دو عذاب را متحمّل شوند: يكى به خاطر بدى ها و گناهان خود و يكى هم براى اينكه با اعمال خويش، فرزند را به شقاوت و سقوط كشانده است. مقصّر رفتار فرزندى كه بر اثر رفتار گناه آلود والدين به همان گناه مبادرت كند، همان والدين هستند.

تربيت صحيح مشكل است و بالاترين حقوق فرزندان بر والدين هم همين تربيت صحيح و دينى است. در روايتى آمده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از كوچه اى رد مى شدند؛ كودكانى را ديدند كه مشغول بازى هستند. نگاه حسرت آميزى به كودكان كردند و به اصحاب فرمودند: واى به بچّه هاى دورۀ آخرالزّمان از دست پدر و مادرهايشان! اصحاب تصوّر كردند چون پدر و مادر آنها كافرند، فرزندانشان هم كافر مى شوند؛ لذا پرسيدند: يا رسول الله! پدر و مادرهايشان كافر و


1) . الزمر، 15: «بگو: زيانكاران در حقيقت كسانى اند كه به خود و كسانشان در روز قيامت زيان رسانده اند؛ آرى، اين همان خسران آشكار است.»

مشرك اند؟ حضرت فرمودند: نه مسلمان و شيعه اند؛ آنها به فكر دنياى بچّه هاى خود هستند، امّا به فكر آخرت و امور دينى آنها نيستند.(1)

برخى از والدين براى بحث آموزش فرزندان، تلاش فراوانى مى كنند و مثلاً به دنبال مدرسۀ غيرانتفاعىِ مناسب مى گردند و از نانِ شب خود مى زنند تا هزينۀ تحصيل فرزند را فراهم كنند و او را به دانشگاه بفرستند. همۀ اينها در جاى خود خوب است، امّا خوب تر و لازم تر، آن است كه والدين به فكر آخرت فرزندان باشند. به فكر دين دارى و اخلاق آنها باشند. همان گونه كه نفقۀ فرزندان بر والدين واجب است، واجب تر و لازم تر از آن، تربيت دينى آنهاست. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از اين موضوع ناراحت بودند كه والدين فقط به فكر دنياى فرزندان باشند و از آخرت آنها غفلت ورزند؛ لذا از بى توجّهان به امر تربيت اخروى فرزندان، اعلام برائت كرده اند.

مصداقى تاريخى از تأثير تربيت

معلّم و استاد فرزندان متوكّل، «ابن سكّيت» نام داشت؛ او فردى با درايت و دانشمند بود كه توانست از فرزند متوكّل، شيعه اى جسور بسازد. البته خود ابن سكّيت هم جان خود را بر سر ايمان و اعتقاد شيعى خويش نهاد. نقل شده است كه روزى ابن سكّيت مشغول آموزش فرزندان متوكّل بود. متوكّل وقتى به آنها رسيد از


1) . جامع الاخبار، ص 106: «رُوِى عَنِ النَّبِى صلى الله عليه وآله وسلم أَنَّهُ نَظَرَ إِلَى بَعْضِ الْأَطْفَالِ فَقَالَ وَيْلٌ لِأَوْلَادِ آخِرِ الزَّمَانِ مِنْ آبَائِهِمْ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مِنْ آبَائِهِمُ الْمُشْرِكِينَ فَقَالَ لَا مِنْ آبَائِهِمُ الْمُؤْمِنِينَ لَا يُعَلِّمُونَهُمْ شَيْئاً مِنَ الْفَرَائِضِ وَ إِذَا تَعَلَّمُوا أَوْلَادُهُمْ مَنَعُوهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُمْ بِعَرَضٍ يَسِيرٍ مِنَ الدُّنْيَا فَأَنَا مِنْهُمْ بَرِىءٌ وَ هُمْ مِنِّى بِرَاء.»

ابن سكّيت پرسيد: فرزندان من بهترند يا فرزندان على بن ابى طالب‌؟ ابن سكّيت از اين سؤال عصبانى و برآشفته شد و گفت: قنبر غلام اميرالمؤمنين عليه السلام، افضل از تو و فرزندان توست. متوكّل هم بر آشفت و دستور داد همان جا زبان ابن سكّيت را از پشت گردنش درآورند و او را شهيد كردند.(1)

ابن سكّيت در راه ولايت شهيد شد، امّا توانست كار خود را بكند و شيعه اى همچون منتصر تحويل جامعه بدهد. شبى منتصر بر پدرش وارد شد و ديد متوكّل به اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام جسارت كرد. منتصر فرداى آن روز نزد يكى از بزرگان و علماى شيعه رفت و پرسيد: اگر كسى به حضرت زهرا عليها السلام يا اميرالمؤمنين عليه السلام جسارت كند، حكم و تكليفش چيست‌؟ عالم جواب داد: قتلش واجب است. منتصر گفت ديشب ديدم پدرم به حضرت زهرا عليها السلام جسارت كرد، پس به اين علّت، من امشب او را به قتل مى رسانم. عالم گفت: قتل آنها جايز و درست است، امّا بدان اگر كسى پدرش را بكشد، عمرش كوتاه مى شود. منتصر گفت: وقتى من با كشتن آنها فرمان خداوند را اطاعت مى كنم، برايم فرقى ندارد.

شب، منتصر با برخى از غلامان به اطاق متوكّل ريختند و او و برخى از كارگزارانش را به قتل رساندند. پس از آن، خود منتصر بر منصب خلافت نشست و خدماتى هم به شيعيان كرد. البته خلافت او شش هفت ماهى بيشتر طول نكشيد و سپس از دنيا رفت.(2)


1) . ر. ك: حياة الحيوان الكبرى، ج 2، ص 328؛ تاريخ بغداد، ج 14، ص 274.

2) . ر. ك: تاريخ الأمم و الملوك (الطبرى)، ج 9، ص 254؛ مروج الذهب، ج 4، ص 51؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 65؛ بحار الانوار، ج 45، ص 396.

فصل سوّم طلب و ارادۀ انسان

اشاره

درس گفتار پنجاه و هفتم: تحليلى بر مسئلة طلب و اراده

اشاره

در فصل اوّل، در رابطه با اختيار انسان مطالبى بيان شد و نتيجه گرفتيم كه انسان موجودى مختار است و وجدان اخلاقى و عقل عرفى اين اختيار را درك مى كند. سپس به بحث دربارۀ جبر و تفويض پرداختيم و نظر شيعه را در اين رابطه كه معتقد به «امر بين امرين» بود، توضيح داديم. در فصل دوّم به عوامل اثرگذار بر اختيار انسان پرداخته و به شش عامل مهم كه زمينه ساز انتخاب انسان است، اشاره كرديم. اينك براى تكميل مباحث، به صورت مختصر به مسئلۀ «طلب و أراده» به عنوان يكى از مسائل مربوط به جبر و تفويض و يكى از نكات كاربردى در قضا و قدر، مى پردازيم.

اصل بحث طلب و اراده، از اختلاف فكرى دو فرقۀ كلامىِ معتزله و اشاعره نشأت گرفته است. حكومت ظلم عبّاسيان، اين دو گروه را در مقابل تفكّر كلامى شيعيان قرار داد تا بتواند به مقابله با نهضت فكرى - فرهنگى امام صادق عليه السلام و معارف ناب شيعى بپردازد. پس از آن، اين مسئله به دانشِ فلسفه نيز راه يافت و در طول تاريخ، محلّ اختلافات و گفتگوهاى بسيارى شد. ما رئوس اين مسئله را به صورت ساده و مختصر مطرح مى كنيم.

ارتباط طلب و اراده

دربارۀ «طلب» و «اراده»، مباحث گسترده اى در فلسفه و كلام صورت گرفته است، ولى ما قطع نظر از نگاه فلسفى و كلامى، حتّى الامكان آن را به صورت «عُرفى» مطرح مى كنيم.

وقتى كسى به ديگرى مى گويد فلان كار را انجام بده، اين «خواست» از كجا سرچشمه مى گيرد؟ اشعرى ها مى گفتند از كلام نفسى سرچشمه مى گيرد و آن را «طلب حقيقى يا طلب نفسى» مى ناميدند. معتزلى ها مى گفتند اين طلب نفسى علّت نيست، بلكه علّت، ارادۀ ماست و ما براى اراده، چيز ديگرى به نام طلب نفسى نداريم و هر دو، يكى است. اين بحث، به اختلافات شديد و فاحشى بين اين دو فرقۀ كلامى كشيده شد كه در طول تاريخ، حتّى منجر به كشتارهاى فراوانى نيز گرديده است. اين اختلاف ها و كشمكش ها نيز براى آن بود كه علم و معنويّت امام صادق عليه السلام و مكتب تشيّع، تحت الشّعاع واقع شود.

خلاصۀ بحث چنين است كه اگر كسى بخواهد در خارج (اطراف و واقعيّت محيطى) كارى انجام بدهد و مثلاً آب بخورد (طلب تكوينى) يا از ديگرى بخواهد كه ليوان آب را به او بدهد (طلب تشريعى)، اين طلب او احتياج به مقدّماتى دارد.(1)

مقدّمات طلب، عبارت از «تصوّر، تصديق، شوق و اراده» هستند. در مثال درخواست آب، بدون «تصوّر و تصديق و شوق و اراده» نه كسى آب مى خورد و نه آب مى طلبد. فرد ابتدا بايد تصوّر كند، يعنى خواست پيدا كند، و در نتيجه، مطلوبيّت آب را تصديق كند، آنگاه شوق مؤكّد براى خوردن آب پيدا نمايد و سپس اراده كند؛ آنگاه پس از آن، آب را بر مى دارد يا به ديگرى مى گويد كه آب را به او بدهد. بايد توجّه داشت كه اراده، انفكاك از مراد هم پيدا نمى كند؛ به عبارت ديگر، وقتى اراده آمد، همان موقع طلب صورت مى گيرد و مثلاً مى گويد آب را بده يا آب را برمى دارد.

همۀ اين مقدّمات، وابسته به هم هستند و به تعبيرى، علّت و معلول اند؛ يعنى تا تصوّر نكنيم، تصديق نمى آيد؛ تا تصديق نكنيم، شوق نمى آيد؛ تا شوق پيدا نكنيم، اراده نخواهد آمد و تا اراده نكنيم فعلى صورت نمى پذيرد. اينكه برخى هم


1) . تذكّر اين نكته لازم است كه خود «طلب»، تكوينى و تشريعى ندارد و اگر تكوين و تشريع مطرح مى شود، به اعتبار «متعلَّق طلب» است. گاهى طلب به امرى تكوينى متعلّق مى شود و مثلاً ليوان آبى در مقابل كسى است و آن را برمى دارد و مى نوشد كه به آن طلب تكوينى گفته مى شود، يعنى امرى تكوينى را طلب كرده و خواسته است؛ گاهى هم طلب تشريعى است و مثلاً آب در دسترس ندارد و به ديگرى مى گويد كه ليوان آب را به او بدهد؛ در اين صورت، خواست آب با امر يا خواهش از ديگرى است. اين دو طلب از لحاظ منشأ، تفاوتى با يكديگر ندارد و صرفاً متعلَّقِ يكى تشريعى و متعلَّقِ ديگرى تكوينى است.

گفته اند: «اراده، علّت تامّه است» به همين جهت گفته اند و درست هم گفته اند كه هر كدام از اينها، علّت يكديگرند؛ نه اينكه تصوّر و تصديق و شوق و اراده، جزءالعلّه باشند و اراده جزءِ اخيرِ علّت باشد، نه! اينها هر كدامشان مستقلاً يك علّتند و يك معلول. در مثالِ طلب آب، تشنگى، علّت براى تصوّر مى شود و فرد آب را تصوّر مى كند. وقتى تصوّر كرد، تصديق مى كند و اين تصديق، معلول علّت تامّۀ تصوّر است. وقتى تصديق ايجاد شد، شوق پيدا مى شود كه اين دو هم علّت و معلول اند. پس از شوق، اراده پيدا مى شود كه آن نيز معلول شوق است و شوق علّت تامه براى اراده است. وقتى اراده صورت گرفت، فعل و عمل پيدا مى شود و در اين صورت، فعل، معلول است و اراده، علّت تامّۀ آن است.

فهم اين سير در وجود انسان، كار سهلى است و همگان، اعمّ از باسواد و بى سواد، آن را درك مى كنند؛ البته برخى با علم اجمالى و برخى با علم تفصيلى؛ زيرا اينها واقعيّت هايى در عمق ذات آدمى است. هر كسى درك مى كند كه هر فعل يا طلبى، نيازمند «تصوّر، تصديق، شوق و اراده» است و عامل پنجمى هم در كار نيست. آنچه هم در خارج موجود است، فقط طلب است كه با توجّه به فعل، تكوينى يا تشريعى است و غير از آن چيزى نداريم.

اراده، امرى درونى؛ طلب، امرى خارجى

غير از «تصوّر، تصديق، شوق و اراده» چيز ديگرى در درون نيست؛ چنان كه در خارج نيز چيزى جز «طلب» نداريم. وقتى چنين باشد، مضامينى مثل «طلب نفسى و طلب حقيقى» سالبۀ به انتفاع موضوع هستند. به ديگر سخن، انسان در ذهن خود، چيزى به نام طلب واقعى و نفسى (درونى) ندارد كه براى او اراده درست كند و

عامل طلب تشريعى شود؛ آنچه داريم همين «تصوّر و تصديق و شوق و اراده» است كه از آن فعل پيدا مى شود. طلب در خارج، معلول ارادۀ درونى است؛ پس، اراده در خارج نيست و امرى نفسى است؛ چنان كه طلب در خارج است و امرى درونى نيست.

اشاعره معتقد بودند كه انسان يك ارادۀ واقعى و يك ارادۀ نفس الامرى دارد، همان گونه كه يك طلب واقعى و يك طلب نفس الامرى دارد و طلب خارجى از آن سرچشمه مى گيرد. آنها معتقدند كه طلب خارجى از اراده سرچشمه نمى گيرد و به شعر هم چنين مى گويند:

إِنَّ الكَلَامَ لَفِي الْفُؤَادِ وَ إِنَّمَا *** جُعِلَ اللِّسَانُ عَلَى الفُؤَادِ دَلِيلَا(1)

اشعرى ها مى گويند هرچه ما بگوييم يا انجام دهيم، در قلب ماست و از آن قلب، طلب هاى ما سرچشمه مى گيرد. به عبارت ديگر در مثال درخواست آب، مى گويند: اگر آب در مقابل كسى باشد و آن را بردارد و بخورد، اين كار از ارادۀ او سرچشمه مى گيرد، امّا اگر بگويد آب را به من بدهيد، اين طلب، ريشه در طلب نفس الامرى دارد و از آن سرچشمه مى گيرد. در حالى كه به اعتقاد ما، طلب هاى انسان، اعمّ از تكوينى يا تشريعى، همگى از اراده سرچشمه مى گيرد و ماوراى اراده، طلبى كه علّت براى طلب خارجى باشد، وجود ندارد. اراده نيز از شوق مؤكّد ناشى مى شود و شوق مؤكّد از تصديق سرچشمه مى گيرد و تصديق از تصوّر. حال خود اين تصوّر، گاهى از خارج سرچشمه مى گيرد كه در مثال آب،


1) . اين بيت، منتسب به «أخطل»، شاعر نصرانى و معروف عرب است كه اشاعره در اثبات كلام نفسى، به آن تمسّك مى كنند: «همانا كلام و سخن حقيقى در دل جاى دارد و زبان را، دليل و بيانگر دل قرار داده اند.» ر. ك: تفسير كبير (فخر رازى)، ج 1، ص 35.

مى تواند از نگاه به آب باشد و گاهى از تشنگى كه تسلسل خواطر و تداعى معانى در وجود انسان به وجود مى آورد و گاهى در صُقع و درون نفس است كه هر كدام از اينها باشد، در نتيجه و فهم موضوع، فرقى نمى كند و فعلاً در حوزۀ بحث ما هم نيست؛ آنچه فعلاً مورد توجّه ماست، آن است كه مى خواهيم بگوييم آنچه در خارج واقع مى شود، چه تشريعى و چه تكوينى، از اراده سرچشمه مى گيرد، نه از كلام لفظى و چيزى ماوراى اراده. بنابر اين، چيزى به عنوان طلب واقعى و طلب نفسى كه منشأ طلب خارجى باشد، در درون انسان وجود ندارد.

معتزلى ها در مقابل اشعرى ها كه معتقد به «اختلافِ طلب و اراده» بودند، «اتّحاد» آن دو را مطرح كرده و به «اتّحاد طلب و اراده» معتقد شده اند. اين اتّحاد، از نظر ما تسامحاً پذيرفته مى شود و الاً در درون، چيزى جز اراده نداريم. (بين طلب و أراده تفكيك قائل مى شويم). انسان در وجدان خود مى يابد كه آب بخورد يا به ديگرى بگويد كه به او آب بدهد (طلب تكوينى يا تشريعى) و هر دو از ارادۀ درونى سرچشمه مى گيرد.

خلاصه آنكه طلب با اراده متفاوت است و عرفاً و عقلاً، نام هيچ كدام بر ديگرى اطلاق نمى شود. طلب يعنى آنچه به زبان مى گويند يا در عمل، عمل مى كنند و اراده آن است كه در نفس آدمى است و علّت فعل شده و أفعال اختيارى، تنها از آن سرچشمه مى گيرد. بنابراين، اينكه برخى از علما، اراده و طلب را دو واژه با مفهوم يكسان پنداشته اند، انديشۀ صحيحى نيست و اين دو واژه نه تنها در اسم، بلكه در مفهوم نيز متفاوتند.

ابداع نفس

در فلسفه و علوم عقلى، مشهور است كه چهار مرتبۀ «تصوّر و تصديق و شوق و اراده»، يكى بيشتر نيست و تصوّر، مرتبه اى از همان اراده است، يك مرتبۀ قوى ترش تصديق است، يك مرتبۀ قوى ترش شوق مؤكّد است و مرتبۀ بالاى آن، اراده است.(1)اين مطلب، در ميان فلاسفه مشهور است. بعضى مانند صدرالمتألهين رحمه الله هر كدام را علّت براى ديگرى گرفته اند و مرتبه درست نكرده اند و مثلاً گفته اند تصوّر علّت براى تصديق، تصديق علّت براى شوق، شوق علّت براى اراده و اراده علّت از براى فعل است.(2)

استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره در اين زمينه، حرف دقيقى داشتند و مى فرمودند: ما خليفۀ خدا هستيم و ما نيز خالق هرچيزى هستيم، همين طور كه پروردگار عالم خلق مى كند، ما هم خلق مى كنيم؛ لذا تصوّر مى كنيم، اين ابداع نفس، علّتش نفس است، پس براى آن تصوّر، زمينه پيدا مى شود و بعد تصديق را ابداع و خلق مى كنيم، پس از آن شوق و سپس اراده را خلق مى كنيم و در نهايت فعل را خلق مى كنيم. هيچكدام از اينها، علّت براى يكديگر نيست و همۀ اينها از ابداعات نفس به شمار مى رود؛ زيرا نفس ما خالق است، چنان كه وجود ذهنى را خلق مى كند.

به قول ايشان فرق ما و خدا اين است كه پروردگار عالم وجود خارجى را خلق مى كند و ما وجود ذهنى را خلق مى كنيم. هر دو مثل هم است الّا اينكه چون وجود ما بسيار


1) . البته وراى أراده، مقام «اقتضاء» قرار دارد كه همان سنجيدن مصالح و مفاسد مى باشد و آن را «مصالح و مفاسد نفس الامرى» مى ناميم؛ اين نوع از خواستن در عمق جان انسان است و موجب مى شود انسان اراده و طلب كند.

2) . ر. ك: الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعه، ج 2، ص 191 تا 193.

رقيق و ضعيف است و وجود خداوند سبحان بسيار قوى است، موجود و مخلوق او نيز قوى است و مثل ما را خلق مى كند، امّا مخلوق ما ضعيف و در حدّ ذهنى است. اگر انبياء و اولياء الله هم در خارج مى توانند چيزى ابداع كننند و مثلاً معجزه اى يا كرامتى صورت دهند، براى آن است كه وجودشان قوى شده است. وقتى وجود قوى باشد، موجودش نيز كارآ و قوى خواهد بود.

درس گفتار پنجاه و هشتم: تقويت ارادة انسان

اشاره

پيش از اين بيان گرديد كه وقوع و انجام فعل از سوى انسان، مقدّماتى دارد كه عبارتند از: «تصوّر، تصديق، شوق و اراده». اين مقدّمات به صورت علّت و معلول بوده و به يكديگر وابسته هستند. وقتى بر اثر «تصوّر» و «جاذبه» و «شوق»، «اراده» صورت گرفت، «فعل و عمل» پيدا مى شود و مى توان گفت: فعل، «معلول» است و اراده، «علّت تامّۀ» آن است. چه بسا تصوّر در درون انسان صورت گيرد، ولى تصديقى آن را همراهى نكند، در اين صورت تصوّر نابود مى شود و چه بسا تصوّر و تصديق باشد، ولى شوق و جاذبه اى در پى آن نباشد، در اين حالت نيز تصوّر و تصديق از بين مى رود و نيز ممكن است تصوّر و تصديق و شوق صورت پذيرد، امّا با نبودن إراده، اين سلسله علل نيز نابود مى گردند. امّا اگر در پس تصوّر و تصديق و شوق، إراده پيدا شود، غالباً منجر به وقوع فعل مى گردد؛ بنابر اين مى توان گفت در ميان اين عوامل، «إراده» از جايگاهى بس مهم تر برخوردار است.

به جهت اهميّتى كه موضوع إراده در بروز أفعال انسان دارد، اين درس گفتار را به بحث دربارۀ اراده و راهكارهاى تقويت آن، اختصاص مى دهيم.

ارادۀ انسان عامل موفقيّت

نيروى درونىِ إراده، يكى از نعمت هاى بزرگ خداوند و از جمله سجاياى اخلاقى انسان به شمار مى رود. قرآن شريف يكى از ويژگى ها و سجاياى اخلاقى انبياى بزرگ الهى را «عزم و ارادۀ» ايشان دانسته و آنها را «اولواالعزم» ناميده است و خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيز مى فرمايد كه همچون ايشان، با عزم و إراده، در انجام رسالت خويش، صبر و استقامت پيشه كنند:

(فَاصْبِرْ كَمٰا صَبَرَ أُولُوا اَلْعَزْمِ مِنَ اَلرُّسُلِ‌)(1)

نگاهى گذرا بر تلاش هاى انبياء گذشته و اولياء الهى، همچون نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام نشان گر اين حقيقت است كه همۀ انبيا و اولياء، به ويژه پيامبران اولواالعزم، در پرتو ارادۀ قوى و عزم راسخ، توانسته اند رسالت و وظايف


1) . الأحقاف، 35: «پس همان گونه كه پيامبرانِ نستوه، صبر كردند، صبر كن.»

خويش را در سخت ترين شرايط، به درستى انجام دهند. زندگانى سراسر درس و عبرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيز از قاعده مستثنى نيست و جلوه هاى اعجازانگيز عزم و إراده، در همۀ مراحل حيات ايشان، چه در دوران طاقت فرساى مكّه و چه در دوران حضور در مدينه كه با هشتاد و چهار جنگ همراه بوده، جلوه گر است.

از جهت ديگر، قدرت إراده، انسان را در موقعيّت هاى خطر و سختى، به خوبى حفظ مى كند و از آن مى رهاند، چنان كه ضعف إراده، باعث شكست هاى عجيبى در اين موقعيّت ها مى شود. تأمّلى در تاريخ، مصاديق فراوانى از اين گونه موارد را نشان مى دهد و لزوم تدبّر در تاريخ را آشكارتر مى سازد.

چه بسيار انسان هايى كه انديشه هاى ناب و بلندپروازانه داشته اند، امّا به جهت ضعف إراده، نتوانسته اند به آنها برسند و چه بسيار ديگرانى كه بر اثر إراده و عزم راسخ، توانسته اند از موانع و مشكلات بگذرند و به اهداف متعالى خود - هرچند در ابتدا دست نايافتنى جلوه مى كردند - دست يابند.

بنابر اين در مجموع بايد گفت: عزم و ارادۀ انسان، ابزارى مهم و كاربردى در نيل به اهداف - اعمّ از دنيوى و اخروى - به شمار مى رود و لذا تقويت آن، بسيار ضرورى و لازم مى نمايد و بايد از عوامل تضعيف إراده، پيشگيرى كرد.

راهكارها و عوامل تقويت إراده
اشاره

انسان با سستى و ضعف إراده، هيچ موفقيّتى را در زندگى به دست نمى آورد و اميدى به خير و سعادت او نيست؛ حتّى اگر بهترين امكانات و نبوغ و استعدادها را نيز داشته باشد، امّا إراده اى در پى آن نباشد، به كمال و سعادتى نخواهد رسيد.

ضعف إراده آثار و پيامدهايى را در وجود انسان و زندگى او دارد كه از آن جمله:

هواپرستى، بروز رذائل اخلاقى در رفتار، گرفتارى به گناهان، تن دادن به انواع ذلّت ها، بى هدفى و سرگردانى در زندگى و... هستند. بنابر اين لازم است انسان با استفاده از عوامل تقويت اراده، خود را از ضعف إراده برهاند.

دانشمندان علوم اسلامى، اخلاقيون و نيز روان شناسان، عوامل گوناگونى را براى تقويت اراده ذكر كرده اند. ما در ادامه و از منظر دين، به عواملى چند كه موجب تقويت ارادۀ انسان مى شود، به صورت مختصر اشاره مى كنيم.

1. استفاده و به كارگيرىِ نيروى اراده

يكى از راهكارهاى نهادينه سازى فضائل در درون انسان، استفاده و به كارگيرى همان نيرو و توجّه در زمينۀ تقويت آن است. وقتى انسان به وجود نيروى اراده در خود، توجّه داشته باشد و به تعبير امروزى، مرتّباً آن را ورزش و تمرين دهد، بهتر مى توان از آن بهره ببرد. تعهّد درونى بر داشتن عزم و اراده و بهره گيرى از آن در حوزۀ عمل، خود عاملى در جهت تقويت اراده به شمار مى رود.

2. هدف دارى در زندگى

داشتن اهداف روشن و عالى در طول زندگى، به ويژه اهدافى كه والاتر بوده و منجر به سربلندى دنيوى و سعادت اخروى شوند، از عوامل و راه كارهاى تقويت اراده است. افرادى كه كارهاى خود - حتّى امور روزمرّه - را به صورت هدفمند انجام مى دهند، با تلاش خود در جهت رسيدن به اهداف، به صورت ناخودآگاه به تقويت ارادۀ خويش كمك كرده اند، ولى افرادى كه هدفى در زندگى ندارند، اراده اى نيز براى نيل به هدفى نخواهند داشت.

در اينجا، توضيح اين نكته ضرورى است كه هدف هاى انسان، علاوه براينكه بايد هرچه والاتر و بالاتر باشد، همچنين بايد از «درون خود وى» جوشيده باشد؛ اهدافى كه از سوى ديگران، مثلاً از تلقينات و القائات آنها، از تبليغات، رسانه ها و افكار عمومى، از آداب و رسوم و مُدهاى روز و از نظاير اينها اخذ شده باشد، نوعاً در يك نقطه، به خطِّ پايان مى رسد و طبعاً در همان نقطه، انسان، دچار ضعف اراده خواهد شد، چرا كه اين اهداف از درون خود او نجوشيده اند و او نمى تواند به سود آن اهداف، استدلال نمايد. به عنوان مثال، اگر از شخصى بپرسند چرا درس مى خوانى‌؟ و او پاسخ دهد كه مى خواهم باسواد شوم، سپس از وى بپرسند كه چرا مى خواهى باسواد شوى‌؟ بگويد چون مى خواهم مدرك تحصيلى معتبر داشته باشم، سپس از او سوال كنند چرا مى خواهى مدرك داشته باشى‌؟ و او پاسخ دهد چون همه مى گويند بايد مدرك داشته باشى يا بگويد چون مدرك داشتن، جزو آداب فعلى جامعه است يا نظير اين پاسخ ها را بدهد، طبعاً چنين انسانى در همين جا، به پايان اهدافِ خود رسيده است و ممكن است دچار ضعف اراده شود؛ امّا اگر پاسخ او اين باشد كه من درس مى خوانم تا باسواد شوم و مى خواهم باسواد باشم تا در زندگى خود، استقلال داشته و سربار ديگران نباشم و مى خواهم مستقل باشم تا يك زندگى اخلاقى داشته باشم و مى خواهم يك زندگى اخلاقى داشته باشم تا بتوانم بهروزى و سعادت خود را تأمين كنم و به سعادت و بهروزى ديگران هم كمك كنم، طبعاً چنين زنجيره اى از اهداف كه برجوشيده از درون خود اوست، مرتباً به تقويت ارادۀ وى كمك خواهد كرد، زيرا چنين شخصى، مى تواند براى اهداف خود، عميقاً استدلال كند و هدف هاى خود را از روى دليل، دنبال نمايد.

3. اميدوارى و پرهيز از يأس و نااميدى

گاهى وجودِ موانع بر سر راه رسيدن به اهداف، باعث سست شدن و تضعيف ارادۀ انسان مى گردد. آدمى در هيچ موقعيّتى نبايد مأيوس و نااميد باشد. قرآن شريف يأس و نااميدى را از خصوصيات اهل كفر دانسته است:

(وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ‌)(1)

كسى كه به خداوند سبحان ايمان و اعتقاد دارد، هيچگاه نبايد دچار يأس شود. نااميدى آثار زيان بارى براى انسان در پى دارد كه از آن جمله تضعيف اراده و القاء خمودگى درونى است.

4. تقيّد به ظواهر شرع

مقيّد بودن به ظواهر شرع مانند نماز و روزه، خود از جمله عوامل تقويت اراده به شمار مى رود؛ زيرا وقتى كسى خود را مقيّد به انجام امور عبادى مى كند، به صورت ناخودآگاه ارادۀ خود را تقويت كرده و رشد مى دهد. هر عبادتى اثرى در نفس دارد؛ مثلاً روزه از جمله عبادت هايى است كه در تقويت ايمان و اراده و نيز تهذيب نفس و روح و روان انسان، نقش مؤثّرى دارد. پرهيز از خوردن و آشاميدن و ديگر مبطلات روزه، موجب استحكام و استوارى ايمان و تقويت اراده مى شود. وقتى اراده قوى شود، جسم نيز از آن پيروى مى كند.


1) . يوسف، 87: «و از رحمت خدا نوميد مباشيد، زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نوميد نمى شود.»

يا در مراتب بالاتر، وقتى روزه دار از گناهان زبانى و قلبى پرهيز مى كند و از واردات قلبى و روحى خود، مراقب مى نمايد، در حقيقت اراده را قوى كرده است.

5. تهجّد و نماز شب

قرآن كريم در سورۀ مبارك مزمّل مى فرمايد:

(إِنَّ نٰاشِئَةَ اَللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً)(1)

يكى از معانى اين آيه، آن است كه شب زنده دارى و نماز شب، موجب استحكام اراده و عزم مى شود و آدمى در انجام اعمال خود، استقامت و جديّت و پيگيرى بيشترى نشان مى دهد؛ چنان كه در گفتارها و سخنان خود، كمتر دچار تذبذب و سستى مى شود.

6. سعى و تلاش

مفهوم سعى و كوشش، يكى از مفاهيم با اهميّت در علم اخلاق و نيز روان شناسى است. اساساً اخلاقى بودن يك انسان، به اين است كه همواره در حال مجاهده و تحرّك و كوشش براى متخلّق شدن و اخلاقى زندگى كردن باشد و به تعبير قرآن كريم، تمام سرمايۀ آدمى همين است:

(لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرىٰ‌)(2)


1) . المزمل، 6: «قطعاً برخاستن شب، رنجش بيشتر و گفتار [در آن هنگام] راستين تر است.»

2) . النجم، 39 و 40: «براى انسان جز حاصل تلاش او نيست و [نتيجه] كوشش او به زودى ديده خواهد شد.»

چنان كه نويد پيروزى و هدايت در قرآن كريم نيز بر همين عنصر مهم، مترتّب شده است:

(وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا)(1)

سعى و تلاش براى رسيدن به اهداف والا و عاليه، ارادۀ انسان را تقويت مى كند، هرچند ممكن است آدمى با همۀ كوشش هاى خود نتواند به طور كامل در دستيابى به همۀ آن اهداف، موفّق شود، امّا نفسِ اين مجاهدت و تحرّك، براى او اميدبخش و با اهميّت است.

7. توكّل بر خداوند

وقتى انسان با توكّل بر خداوند به انجام امرى اقدام مى نمايد، همين تكيه بر قدرت لايزال الهى، موجب تقويت ارادۀ اوست؛ زيرا مى داند كه قدرتى فوق قدرت ها، پشتوانۀ او در زندگيست:

(وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ‌)(2)

با توكّل بر خدا، اراده آن چنان قوى مى شود كه آدمى بر هر مانعى غالب مى گردد و بر هر مشكلى ظفر مى يابد.

8. طمأنينه و آرامش

فضيلت آرامش و طمأنينه، نفس انسان را از همّ و غمّ و ترس پيرايش مى كند و او را به نشاط و سرزندگى و نيز استقامت و اراده دعوت مى نمايد. چنان كه رذيلت


1) . العنكبوت، 69: «و كسانى كه در راه ما كوشيده اند، به يقين راههاى خود را بر آنان مى نماييم.»

2) . الطلاق، 3: «و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است.»

«اضطراب»، موجب غم و اندوه، اختلالات عصبى و نيز ضعف اراده و بروز سستى در وجود انسان مى گردد.

9. تأمّل در سرنوشت انسان ها در تاريخ

در آموزه هاى قرآن و عترت، تأكيد فراوانى بر انديشه در وقايع تاريخى و سرنوشت گذشتگان، شده است؛ همين تدبّر و انديشه، ضمن عبرت آموزى، ارادۀ انسان را نيز در زندگى تقويت مى كند. درس آموزى از شكست ها و پيروزى هاى ديگران، موجب مى شود آدمى با عزمى راسخ تر با امور مهمّ زندگى برخورد كند؛ زود دل سرد و نااميد نشود و بداند هر موفقيّتى در گرو ارادۀ مصمّم اوست.

10. صبر و بردبارى

صبر و استقامت نيز، خود از عوامل تقويت اراده مى باشد. انسان با صبر و بردبارى خصوصاً صبر در برابر معصيت، چنان به ارادۀ خويش قدرت مى بخشد كه مى تواند در مقابل غرائز و شهوات و در برابر هوى ها و هوس ها، عرض اندام كند، چنان كه در مقابل، پيروى از مطامع كم ارزش دنيا و غرق شدن در ماديّات، موجب تضعيف اراده هاى پولادين شده و انسان را از رسيدن به اهداف والاتر و برتر، به ويژه اهداف متعالىِ اخروى، باز مى دارد.

11. ذكر و ياد خدا

توجّه دائمى به حضرت حق، خود مى تواند موجب تقويت اراده گردد و در اين ميان، «ذكر» از جايگاهى بس مهمّ برخوردار است. اهل سيروسلوك براى هر ذكرى فوايدى ذكر كرده اند و مثلاً براى تقويت اراده، ذكر «لا حَوْلَ وَ لا قُوَةَ إلا بِالله

العَلىِ العَظيم» بسيار مؤثر است؛ البته بهتر است پيش از آن، «بسم الله» هم گفته شود؛ يعنى بگوييد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ‌». هرچه هم مى توانيد بر اين ذكر مداومت كنيد،(1)البته نه آنكه تحميل باشد يا موجب خستگى شود يا آنكه بدون توجّه و سرسرى باشد. وقتى اين ذكر با شوق گفته شود، براى تقويت اراده فوق العاده اثربخش است.

12. تلقين به نفس

يكى ديگر از عوامل تقويت اراده، «تلقين به نفس» است. انسانى كه خودش معتقد به ضعف ارادۀ خويشتن است و در رفع و زدودن آن تلاشى نمى كند، هيچگاه نمى تواند اراده اى راسخ داشته باشد. ترديدها و ترس هاى درونى انسان، موجب ضعف ارادۀ او مى شوند و لذا راه مقابله با آن، «القاء» به نفس در «توانستن» و «مصمّم بودن» در تصميمات است. القائات مداوم و درونى، خود عاملى در قدرت بخشى به ارادۀ درونى است.

البته اين القائات، اگر با «عمل» و «مداومت» همراه باشد، زودتر و بهتر، در نفس تأثير مى گذارد.


1) . المحاسن، ج 1، ص 41: «مَنْ قَالَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِى الْعَظِيمِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ حِينَ يُصْبِحُ وَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ حِينَ يُمْسِى لَمْ يَخَفْ شَيْطَاناً وَ لَا سُلْطَاناً وَ لَا جُذَاماً وَ لَا بَرَصاً قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع وَ أَنَا أَقُولُهَا مِائَةَ مَرَّةٍ - امام رضا عليه السلام فرمودند: كسى كه ذكر «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِى الْعَظِيمِ‌» را سه مرتبه هنگام صبح و شب بگويد، از شيطان و سلطان و بيمارى برص و جذام نترسد؛ سپس حضرت فرمودند: من آن را صد بار مى گويم.»

آثار و فوايد تقويت اراده
اشاره

تقويت اراده، آثار شيرين و نتايج فراوانى دارد كه به سه مورد از آنها، اشاره مى كنيم.

1. ثبات قدم

قوّت اراده موجب مى شود كه انسان با هر تندبادى در دنيا، به سويى نرود و دچار تزلزل فكرى و اعتقادى نشود. قرآن كريم از اين ثبات قدم، با عنوان «قوّت قلب» ياد مى كند. مثلاً دربارۀ اصحاب كهف مى فرمايد:

(وَ رَبَطْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا)(1)

اصحاب كهف چون با نيروى ايمان و قدرت اراده به پاخواستند و در مسير آرمان الهى خود حركت كردند، خداوند سبحان نيز به آنان قوّت قلب و استوارى بخشيد. همچنين قرآن كريم دربارۀ مسلمانان در سورۀ انفال مى فرمايد:

(إِذْ يُغَشِّيكُمُ اَلنُّعٰاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ اَلشَّيْطٰانِ وَ لِيَرْبِطَ عَلىٰ قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ اَلْأَقْدٰامَ‌، إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى اَلْمَلاٰئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا اَلَّذِينَ آمَنُوا سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلرُّعْبَ‌...)(2)


1) . الكهف، 14: «و دل هايشان را استوار گردانيديم آنگاه كه [به قصد مخالفت با شرك] برخاستند.»

2) . الانفال، 11 و 12: «[به ياد آوريد] هنگامى را كه [خدا] خوابِ سبك آرامش بخشى كه از جانب او بود بر شما مسلّط ساخت، و از آسمان بارانى بر شما فرو ريزانيد تا شما را با آن پاك گرداند، و وسوسه شيطان را از شما بزدايد و دل هايتان را محكم سازد و گام هايتان را بدان استوار دارد. هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى كرد كه من با شما هستم، پس كسانى را كه ايمان آورده اند ثابت قدم بداريد. به زودى در دل كافران وحشت خواهم افكند.»

به راستى بايد قوّت اراده و استقامت در مسير حق را از جمله نعمت هاى الهى دانست كه بر اثر آن، قوّت قلب و ثبات قدم حاصل مى شود و خود، سرمنشأ بركات فراوان ديگرى است.

اين ثبات فكرى و قوّت قلب، طبعاً ثبات و استقامت در ساير ساحت هاى شخصيّتى انسان را نيز موجب خواهد شد. يعنى انسان داراى نوعى ثبات در ناحيۀ عواطف و احساسات و همچنين ثبات در خواسته ها و آرمان ها و سپس ثبات قدم در گفتارها و نيز كردارها خواهد شد. به تعبير ديگر تقويت اراده، مهم ترين نتيجه اش، از بين رفتن تذبذب و دودلى و از اين سو به آن سو در غلطيدن و سستى و لرزش در همۀ ساحت هاى شخصيّتى است.

2. نزديك شدن به مرزهاى عصمت و پاكى

افراد سست اراده، معمولاً در برابر مطامع و خواهش هاى نفسانى نيز سست و ضعيف هستند؛ امّا اگر كسى ارادۀ خويش را تقويت نمايد، راحت تر مى تواند با هواهاى نفسانى مقابله كند و در برابر گناهان و آنچه موجب فريب انسان مى شود، استقامت ورزد؛ چنان كه در داستان حضرت يوسف عليه السلام، مقاومت ايشان در برابر خواسته هاى نفس امّاره و خواهش هاى زنان، نشان از قدرت و قوّت ارادۀ ايشان به همراه نيروى عصمت دارد:

(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ‌)(1)


1) . يوسف، 24: «و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد، و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ او مى كرد.»

3. جلب توفيقات مضاعف الهى

خداوند سبحان به كسانى كه در راه خداوند، با ارادۀ قوى، گام نهاده اند، وعده داده است كه ايشان را به نحو «مضاعف»، هدايت مى كند و پرهيزكارى آنان را توسعه مى دهد:

(وَ اَلَّذِينَ اِهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدىً وَ آتٰاهُمْ تَقْوٰاهُمْ‌)(1)

يا در سورۀ حديد مى فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌)(2)

كسانى كه در زندگى، تقوا و پرهيزكارى پيشه مى كنند، يعنى در انجام وظايف خود، چه انجام واجبات و چه ترك محرّمات، بااراده و مصمّم هستند، رحمت و غفران بيشترى از جانب حضرت حق دريافت مى كنند. به ديگر سخن، انسان هاى بااراده كه در تعالى و تهذيب نفس كوشش مى كنند، مسلّماً به توفيقات افزون تر و اراده اى قوى تر دست خواهند يافت. مصداق اين انسان ها در قرآن كريم، در سورۀ كهف و دربارۀ اصحاب كهف آمده است:


1) . محمد، 17: «و [لى] آنان كه به هدايت گراييدند [خدا] آنان را هر چه بيشتر هدايت بخشيد و [توفيق] پرهيزكارى شان داد.»

2) . الحديد، 28: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پروا داريد و به پيامبر او بگرويد تا از رحمت خويش شما را دو بهره عطا كند و براى شما نورى قرار دهد كه به [بركت] آن راه سپريد و بر شما ببخشايد، و خدا آمرزندۀ مهربان است.»

(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدىً‌)(1)

اصحاب كهف، جوانانى بودند كه براثر ايمان و استقامت در راه حق، هدايت و توفيقات افزون ترى را كسب و جلب كردند.

ارادۀ انسان و ارادۀ خداوند

خواست و مشيت و ارادۀ الهى، فوق اراده هاست و هيچ نيرويى بر آن غالب نيست. اساساً بين ارادۀ انسان و ارادۀ حضرت حق، هم از جهت مفهوم و هم از جهت دايرۀ تأثير، تفاوتى به اندازۀ مخلوق و خالق وجود دارد. انسان چون أراده مى كند، ارادۀ او محدود به معدود أمورى است كه در اختيار دارد، امّا ارادۀ الهى هيچگونه حدّ و محدوديتى ندارد و همراه با مصلحت تامّۀ ملزمه است؛ بنابر اين، چه بسا ارادۀ انسان با ارادۀ الهى مغاير باشد، پس آنچه خداوند مى خواهد و مصلحت آدمى در آن است، رخ مى دهد و به وقوع مى پيوندد:

(وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا كٰانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌)(2)


1) . الكهف، 13: «ما خبرشان را بر تو درست حكايت مى كنيم: آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم.»

2) . يوسف، 68: «و چون همان گونه كه پدرانشان به آنان فرمان داده بود وارد شدند، [اين كار] چيزى را در برابر خدا از آنان برطرف نمى كرد.»

قرآن شريف در بارۀ خواص و اخصّ‌الخواص مى فرمايد كه ايشان، ارادۀ خود را در مسير إراده و خواست خداوند قرار مى دهند:

(وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ‌)(1)

در حقيقت اين گونه افراد، خواست و ارادۀ خود را تابع خواست و ارادۀ الهى مى كنند و اراده اى جز آنچه حضرت حق اراده فرموده، اراده نمى كنند. پس به مقدّرات الهى راضى بوده و در برابر خواست خداوند، تسليم هستند.


1) . الانسان، 30: «و تا خدا نخواهد، [شما] نخواهيد خواست.»

بخش پنجم: قضا و قدر

اشاره

فصل اوّل: فهم مسئلة قضا و قدر

فصل دوّم: اقسام قضا و قدر

فصل اوّل فهم مسئله قضا و قدر

اشاره

درس گفتار پنجاه و نهم: پرهيز از ورود به جزئيّاتِ مسئلة قضا و قدر

اشاره

پس از آنكه در بخش پيشين، دربارۀ «جبر و تفويض و اختيارِ» انسان مطالبى بيان گرديد و از «عوامل و قوانين مؤثّر بر انتخاب» كه عبارت بودند از: «وراثت»، «معاشرت»، «محيط»، «تغذيه»، «كار و تلاش» و «تربيت» سخن گفتيم و مسئلۀ «طلب و أراده» و نيز موضوع «تقويت ارادۀ انسان» را به صورت مختصر مطرح كرديم، اينك در اين بخش، به بررسى مسئلۀ مهم و چالش برانگيز «قضا و قدر» مى پردازيم.

مسئلۀ قضا و قدر، به نوعى تتمۀ بحث جبر و تفويض است؛ ولى به دليل اهميّتى كه دارد، ما آن را در بخشى جداگانه مطرح كرده ايم.

قضا و قدر از جمله مسائل دقيق و عميق و رازآلود فلسفى و عرفانى و كلامى است و از ديرباز جايگاه مباحثات و مناظرات فراوان بوده است. نوع نگرش شيعه به اين مسئله را اگر از اسرار شيعه به حساب آوريم، بى راهه نرفته ايم. بررسى اين مسئله در بخش حاضر، به صورت مختصر و روان، طى چند درس گفتار و با نگاهى اخلاقى براى فهم عموم خوانندگان خواهد بود.

معناى قضا و قدر

براى دو واژۀ «قضا» و «قدر»، لغت شناسان و متكلّمان، معانى بسيار و ظاهراً متفاوتى بيان كرده اند.(1)در مجموع، قضا و قدر به اين معناست كه «عالم وجود، با اندازه گيرى دقيقى موجود شده است.» به اندازه گيرى دقيق، «قَدَر» و به موجود شدن آن، «قضا» گفته مى شود.

قرآن كريم، قضا و قدر را مسئله اى قطعى مى داند و مى فرمايد:

(إِنّٰا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ)(2)


1) . ر. ك: مفردات الفاظ القرآن، 674 تا 676؛ لسان العرب، ج 15، ص 186 تا 189؛ الشفاء (الهيات)، ص 439؛ مجموعة الرسائل التسعه، ص 149؛ سبع رسائل، ص 165 و...

2) . القمر، 49: «ماييم كه هر چيزى را به اندازه آفريده ايم.»

(وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ‌)(1)

بنابر اين هرچه در عالَم هستى وجود دارد، با نظم و مقدار ويژه اى، همگى از خزانۀ علم الهى سرچشمه گرفته و به دست قدرت او موجود شده است. بزرگان، اين نوع از آفرينش را «نظام اتمّ‌» ناميده اند.

نظام اتَمّ‌

نظام خلقت و جهان هستى، نه تنها نظام «تامّ و كاملى» است، بلكه «نظام اتَمّ‌» است. استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى رحمه الله در معناى تام و اتَمّ مى فرمودند: گاهى يك ظرف، پر از آب است، در اين صورت به آن «تامّ‌» مى گويند؛ امّا بعضى أوقات، لبريز است كه به آن «أتَم» مى گويند. نظام خلقت، نظامى اتمّ است و يك ذرّه در آن، جدا و رها نيست؛ پيوستگى عجيبى در سرتاسر نظام خلقت وجود دارد و هيچ چيز، غير از جايى كه هست، نمى تواند باشد:

(مٰا تَرىٰ فِي خَلْقِ اَلرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ‌)(2)

يكى از نويسندگان در اين باره جملۀ رسايى دارد و مى گويد: اين عالم به اندازه اى مرتّب و منظّم ساخته شده و وابسته به يكديگر است كه اگر پشه اى در اين عالم يك بال زيادتر بزند يا يك بال از ماشين خلقت كم كند، عالم به اين بزرگى و عظمت، نابود خواهد شد. عالمِ وجود، فقط منحصر به اين كرۀ زمين يا منظومۀ شمسى نيست، بلكه به تعبير روايات همۀ اينها، مانند يك سنگ كوچك در بيابان است.


1) . الحجر، 21: «و هيچ چيز نيست مگر آنكه گنجينه هاى آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه اى معيّن فرو نمى فرستيم.»

2) . الملك، 3: «در آفرينشِ آن [خداى] بخشايشگر، هيچ گونه اختلاف [و تفاوتى] نمى بينى.»

به عبارت ديگر، منظومۀ شمسى ما، فقط قطره اى از درياى عالم وجود است. حال در عالم وجود با اين عظمت، اگر ذرّه اى زير و رو شود يا تفاوتى دربارۀ آن پيدا شود، اين عالم به طور كلّى نابود مى شود؛ به اين نظم دقيق هستى كه به وجود آمده، قضا و قدر مى گويند. البته استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمه الله مى فرمودند: بگوييم «قدر و قضا»، زيرا پروردگار عالم در علم ربوبى ابتدا عالم وجود را اندازه گيرى كرده و سپس بر اساس آن اندازه گيرى، حكم به موجوديّت كرده است. در هر حال، هرچه مقدّر الهى بوده و روى آن حكم شده است، اين عالم به همان تقدير و به همان حكم به صورت نظام اتمّ‌، موجود شده است؛ كه به آن قضا و قدر الهى مى گويند.

فرو نرفتن در مسئلۀ قضا و قدر و اكتفا به كليّات

علما و دانشمندان، راجع به مسئلۀ قضا و قدر، صحبت ها و بحث ها كرده اند. هم فلاسفه و مخصوصاً حكماى حكمت متعاليۀ صدرالمتألهين رحمه الله و هم علماى علم كلام و ساير علوم، راجع به قضا و قدر سخن ها گفته و در اين باره كتاب ها نوشته اند؛ امّا چون بحث، علمى و سنگين است، معمولاً اين بحث ها براى عموم مردم، لازم نيست. اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه، عموم مردمان را از فرورفتن در عمق اين موضوع نهى كرده و در پاسخ به كسانى كه دربارۀ قضا و قدر از ايشان سؤال كردند، مى فرمايند:

«طَرِيقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُكُوهُ وَ بَحْرٌ عَمِيقٌ فَلَا تَلِجُوهُ وَ سِرُّ اللَّهِ فَلَا تَتَكَلَّفُوه»(1)


1) . نهج البلاغه، حكمت 287: «راهى است تاريك در آن فرو نرويد؛ دريايى است عميق، واردش نشويد؛ سرّى است خدايى، براى كشف آن خود را به زحمت نيندازيد.»

قضا و قدر، راه تاريك و درياى عميقى است، وارد اين دريا نشويد؛ و براى كشف آن، خود را به زحمت و سختى نيندازيد، زيرا از اسرار رازآلود خداوند است.

اگر عوام مردم وارد جزئيّات قضا و قدر شوند، مانند كسى است كه شنا بلد نباشد و وارد دريايى شود، كه نتيجۀ آن، چيزى جز غرق شدن نيست. ورود در عمق مسئلۀ قضا و قدر، منجر به شك ها و ترديدها و بدگمانى هاى شكننده و پرخطر است؛ از همين جهت هم مى بينيم كه مثلًا برخى شعراء يا عموم مردم وقتى كه وارد مسئلۀ قضا و قدر مى شوند، دچار شك و ترديد شده و نمى توانند از آن عبور كنند.

مولوى دربارۀ قضاوقدر، اشعار نغزى دارد. بعضى از ابيات او در مثنوى را مى آوريم:

با قضا، پنجه مزن اى تند و تيز *** تا نگيرد هم قضا با تو ستيز(1)


چون قضا بيرون كند از چرخ، سر *** عاقلان گردند، جمله كور و كر(2)


چون قضا آيد، شود دانش به خواب *** مه، سيه گردد، بگيرد آفتاب(3)


چرخ گردان را قضا، گمره كند *** صد عطارد را قضا ابله كند(4)


غير آنكه در گريزى در قضا *** هيچ حيله ندهدت از وى رها(5)



1) . مثنوى معنوى، دفتر اوّل، بخش 44.

2) . همان، دفتر سوّم، بخش 13.

3) . همان، دفتر اوّل، بخش 68.

4) . همان، دفتر پنجم، بخش 127.

5) . همان، دفتر سوّم، بخش 13.

چون قضا آيد نبينى غير پوست *** دشمنان را بازنشناسى ز دوست

چون چنين شد، ابتهال آغاز كن *** ناله و تسبيح و روزه ساز كن

ناله مى كن كاى تو علّام الغيوب *** زيرِ سنگِ مكرِ بد ما را مكوب

گر سگى كرديم اى شير آفرين *** شير را مگمار بر ما زين كمين

آبِ خوش را صورت آتش مَده *** اندر آتش صورت آبى مَنه(1)


پس قضا ابرى بود خورشيدپوش *** شير و اژدرها شود زو همچو موش

... گر قضا پوشد سيه همچون شبت *** هم قضا دستت بگيرد عاقبت

گر قضا صد بار قصد جان كند *** هم قضا جانت دهد، درمان كند

اين قضا صدبار اگر راهت زند *** بر فراز چرخ، خرگاهت زند(2)

آن شاعر عرب نيز گفته است:

كم عاقلٍ عاقلٍ أعيتْ مذاهبُه *** و جاهلٍ جاهلٍ تلقاه مرزوقا

هذا الذي ترك الاوهامَ حائرةً *** و صيّر العالمَ النحريرَ زنديقا(3)

يا شاعر ديگرى مى گويد:

مِى خوردن من حق ز ازل مى دانست *** گر مِى نخورم علم خدا جهل بود(4)


1) . همان، دفتر اوّل، بخش 65.

2) . همان، دفتر اوّل، بخش 69.

3) . اين ابيات، منسوب به ابن الرّاوندى است: «چه بسيار عاقلى كه راه ها بر او بسته شده و به سختى زندگى مى كند و چه بسيار جاهل و نادانى كه او را داراى روزى و بهرمند مى بينى. اين امر است كه همۀ انديشه ها را حيران ساخته و دانشمند دانا را ملحد و بى دين گردانيده است.»

4) . رباعيات خيام، ص 230.

بنابر اين در مسئلۀ قضا و قدر، عموم مردم نبايد با جزئيّات و ظواهر درگير شوند، زيرا نتيجۀ آن، «بدگمانى به نظام خلقت» و «گم شدن در فهم صحيح تقديرها» و «نديدن رحمت گستردۀ الهى» در نظام آفرينش است.

فرورفتن در جزئيّات قضا و قدر براى عموم مردم، مانند آن است كه يك فرمول رياضى چند مجهولى و پيچيده را به كودك دبستانى بدهند تا آن را حل كند! مسلّماً كودك با نگاه به اعداد، گيج مى شود؛ ولى در عين حال اگر همين مسئله را به اهل فن و كسانى كه در رياضيات كار كرده اند بدهند، مثل جمع كردن سادۀ دو عدد، آن را حل مى كنند و از حلّ آن نيز لذّت مى برند. مسئلۀ قضا و قدر هم براى آنهايى كه به راستى مقدّماتى را - از نظر علمى و فلسفى و عرفانى يا از نظر رياضت و كشف و شهود عملى - طى كرده اند، قابل هضم و حل شدنى است؛ امّا وقتى اين مقدّمات علمى و فلسفى يا كشف و شهود و عرفان عملى در كار نباشد، حلّ مسئلۀ قضا و قدر مشكل مى شود و مانند همان فرمول رياضى براى كودك دبستانى است؛ به همين علّت هم اميرالمؤمنين عليه السلام عموم مردم را از ورود به آن منع فرموده اند و بايد به كليّات اين گونه مسائل اكتفا كنيم.

فهم قضا و قدر با استفاده از برهانى لِمّى

گرچه فهم مسئلۀ قضا و قدر، امرى مشكل است، امّا اين سخن بدان معنا نيست كه هيچ راهى براى فهم كليّات آن وجود ندارد؛ لذا در ادامه، دربارۀ اين مسئله به طرح برهانى «لِمّى»(1)- كه نزد فلاسفه از بهترين دليل هاست - مى پردازيم.


1) . به دلايل و براهينى كه در آن از راه علّت، به معلول پى برده مى شود، اصطلاحاً «دليل لِمّى» مى گويند كه از بهترين دليل هاى فلسفى نيز به شمار مى آيد.

براى درك مسئلۀ قضا و قدر الهى، بايد پنج نكتۀ اساسى را دانست و به آن توجّه كرد كه مجموع اين پنج مطلب، به مثابۀ قايق و كشتى نجاتى در درياى فهم قضا و قدر الهى است.

اوّل: همۀ ما مى دانيم كه خداوند «حكيم» است؛ يعنى تمام رفتارها، گفتارها و كردارهاى خداوند، از دقّت ويژه اى برخوردار است و همگى صددرصد مطابق با واقع و حقيقت و از سر حكمت است. اگر خداوند حكيم نباشد، اصلًا خدا نيست. صفت «حكيم» كه به صورت مكرّر در قرآن شريف براى خداوند آمده است، براى همين است كه بدانيم همۀ كارهاى الهى، از سر حكمت و مصلحت است و او فعلى را بدون حكمت انجام نمى دهد:

(إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‌)(1)

دوّم: خداوند متعال، «رحمان و رحيم» است. در بين صفات كماليۀ الهى، رحمت خداوند جلوۀ ويژه اى دارد. شروعِ سوره هاى قرآنى با صفت «رحمان و رحيم» نشان از رحمت واسعه و فراگير او در همۀ هستى دارد. علاوه بر آغاز سوره ها، خداوند سبحان در قرآن كريم، به صورت مكرّر خود را رحمان و رحيم معرّفى كرده است:

(كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ‌)(2)

(وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌)(3)


1) . البقرة، 220: «خداوند توانا و حكيم است.»

2) . الانعام، 54: «پروردگارتان رحمت را بر خود مقرّر كرده.»

3) . آل عمران، 129: «و خداوند، آمرزندۀ مهربان است.»

سوّم: خداوند «عليم» است. قرآن كريم بر علم الهى تأكيد فراوانى دارد:

(وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ‌)(1)

معنا ندارد علّت، عالم به معلول خودش نباشد و علاوه بر اين، اگر خداوند علم مطلق نداشته باشد، احتياج به علم براى او پديد مى آيد و در اين صورت، خداى محتاج، اصلاً خدا نيست؛ لذا خداوند سبحان به همۀ هستى علم دارد و علم او، حضورى است و از نوع علّت به معلول است.

چهارم: خداوند «قدير» است. در قرآن شريف، تأكيد و پافشارى بسيارى بر اين صفت الهى شده است:

(إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ)(2)

بزرگان در اهميّت اين صفت، گفته اند: «همۀ صفات الهى، به علم و قدرت برمى گردد». و اگر همۀ اسماء و صفات هم به علم و قدرت بازگشت نداشته باشد، امّا لااقل، غالب صفات چنين اند. خداوند سبحان داراى قدرت مطلقه است و همۀ قدرت ها در يد اوست. اگر خداوند قدرت مطلقه نداشته باشد، از واجب الوجود بودن خارج مى شود و خدا نيست.

توجّه به اين چهار صفت الهى، به ما مى فهماند كه هرچه در نظام هستى رخ مى نمايد، از نظمى خاص و دقيق برخوردار است و از روى حساب و كتاب واقع شده است:

دهنده اى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد *** به هركس آنچه سزا بود حكمتش آن داد(3)


1) . البقرة، 29: «و او به هر چيزى داناست.»

2) . البقرة، 20: «خدا بر همه چيز تواناست.»

3) . ديوان محتشم كاشانى، قصايد، قصيده 16.

در اين صورت، انسان بايد با خود بينديشد كه پروردگار متعال، «عالِم» به همۀ هستى است و او «قدرت مطلق» است. كارهاى او «حكيمانه» است و نسبت به همۀ مخلوقات خود، «رحمت و رأفت» دارد؛ لذا هرچه در جهان واقع شود، در بهترين حالت و موقعيّت بوده است.

پنجم: توجّه به اين صفات پروردگار متعال، وقتى بيشتر ما را در حلّ مسألۀ رازآلود و اسرارآميز قضاوقدر، كمك مى كند كه از سوى ديگر به اين نكتۀ اساسى هم توجه كنيم كه آگاهى و دانش ما انسان ها، چه از حيث «كمّى» و چه از حيث «كيفى»، بسيار «محدود» و «ناقص» است. امّا از حيث كمّى، قرآن كريم به ما مى آموزد كه:

(وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِيلاً)(1)

بشر با همۀ پيشرفت هاى علمى و گشودن دروازه هاى دانش در حوزه هاى گوناگون، همچنان آنچه را كه در اختيار دارد، اندك و نارساست و مجهولات زندگى او، فراوانند.

از حيث كيفى نيز، آگاهى هاى بشر، محدود است. قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد:

(يَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ‌)(2)

آدميان از زندگى دنيا، يك آگاهى «سطحى و ظاهرى» دارند و از آخرت و پايان كار، غافل و ناآگاهند.


1) . الاسراء، 85: «و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است.»

2) . الروم، 7: «از زندگى دنيا، ظاهرى را مى شناسند، و حال آنكه از آخرت غافلند.»

بنابراين، اگر از موحّدى بپرسند كه آيا خداوند متعال عالم است يا خير و آيا به پايان كار و سرنوشت آدمى علم دارد يا نه‌؟ پاسخ، مثبت خواهد بود و اگر غير از اين باشد، در توحيد فرد اشكال ايجاد مى شود. چنان كه اگر سؤال شود آيا خداوند براى سرنوشت او بهتر از اين مى توانست رقم بزند؟ اگر بگويد آرى ولى چنين نكرد، اين معنا ايجاد مى شود كه خداوند قادر نيست يا حكيم نبوده يا علم نداشته يا رحمت او محدود بوده است و اين عقايد با اعتقاد به توحيد سازگار نيست و اصلاً با خداوندى خدا همخوانى ندارد.

در قرآن شريف مكرّرا به حكمت الهى و اينكه همۀ امور هستى بر مبناى حكمت واقع مى شود، اشاره شده است:

(وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَهُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ‌)(1)

اگر كسى حكمت خداوند را قبول نداشته باشد، در حقيقت خدا را قبول ندارد. اگر كسى منكر رحمت گسترده و فراگير الهى در عالم تكوين يا تشريع باشد، خداوند را نشناخته يا قبول ندارد. خلاصه آنكه هرچه در جهان از سوى خداوند سبحان واقع شده است، به دليل «حكمت» و «رحمت» و «علم» و «قدرت» مطلق پروردگار، بهترين صورت بوده و بهتر از آن امكان ندارد.

با اين استدلال، غالب اشكالات مطرح در قضا و قدر حل مى شود و حتّى سؤال از سختى ها و مصائبى كه اراده و اختيار انسان در آن نقشى نداشته هم، پاسخ داده خواهد شد.


1) . آل عمران، 62: «خداست كه در واقع، همان شكست ناپذير حكيم است.»

جهل انسان به حكمت الهى

چنان كه بيان شد، عالم هستى، نظام اتمّ و دقيقى دارد و هرچه در آن هست، صددرصد بجا و درست است. اگر غير از اين باشد، خداوند يا عالم نيست يا قادر نيست يا حكيم نيست يا رئوف و مهربان نيست؛ در حالى كه مى دانيم خداوند صددرصد عالم است و هستى را از روى علم خلق كرده است. خداوند صددرصد قادر است و قدرت را نيز او خلق كرده است. خداوند صددرصد حكيم است و ذرّه اى كارِ بدون حكمت، در افعال او وجود ندارد و مهم تر از اينها، خداوند رئوف و مهربان و رحيم است و بهترين ها را براى مخلوقات خود مى خواهد؛ لذا هرچه در دنيا هست، خير مطلق است و با كل نگرى، گرۀ فهم بسيارى از مشكلات جزئى، باز مى شود.

اگر خداوند سبحان را دارندۀ صفات علم و حكمت و قدرت و رأفت بدانيم، آنچه در فهم قضا و قدر باقى مى ماند، «جهل» آدمى و محدوديّت دانش و آگاهى هاى اوست؛ همان چيزى كه در نكتۀ پنجم مورد تأكيد قرار گرفت. وقتى انسان جاهل باشد، ان قلت ها و بهانه گيرى هايش دربارۀ نظام خلقت و وقايع آن، آغاز مى شود.

قرآن كريم تأكيد فراوانى بر اين مسئله دارد و مى فرمايد:

(فَعَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اَللّٰهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً)(1)

بعضى اوقات انسان ها از امرى كراهت دارند و دلخور هستند، به همين علّت هم دربارۀ وقايع عالم وجود، چرا چرا مى كنند و آنها را زير سؤال مى برند؛ ولى لازم است اين اصل را هميشه بدانند:


1) . النساء، 19: «پس چه بسا چيزى را خوش نمى داريد و خدا در آن مصلحت فراوان قرار مى دهد.»

(وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ‌)(1)

مثال عوامانه اى هست كه مثال خوبيست و پروين اعتصامى، آن را به شعر درآورده است. مى گويد شخصى وضع مالى خوبى نداشت و به فلاكت افتاده بود. روزى از آسيابانى كمك خواست و او هم مقدارى گندم به او داد. مرد فقير گندم ها را در كيسه اى ريخت و به طرف خانه رفت. در بين راه شروع كرد با خدا درددل كند كه اى خدا! تو ببين كه درمانده هستم، چرا چنين شده است و وضعم به اينجا رسيده است؛ خدايا گره از كارم بگشا و نجاتم بده:

بس گره بگشوده اى از هر قبيل

اين گره را نيز بگشا، اى جليل

در همان هنگام كه مشغول رازونياز بود، يكدفعه نگاهش به زمين افتاد كه گره كيسۀ گندم او باز شده و همۀ گندم ها روى زمين ريخته است! پس شروع كرد به شكوه و گلايه از خداوند:

سال ها نرد خدائى باختى *** اين گره را زان گره نشناختى

اين چه كار است، اى خداى شهر و ده *** فرق ها بود اين گره را زان گره

مدام مى گفت خدايا من نگفتم اين گره را باز كن، منظورم گره مشكلات بود؛ چرا چنين شد؛ چرا گندم ها ريخت‌؟ حالا با اين بدبختى چه كنم‌؟ و... پس لاجرم نشست تا گندم ها را از روى زمين جمع كند. وقتى زير گندم ها دست برد، متوجّه شد گندم ها روى يك كيسۀ پر از طلا كه روى زمين افتاده، ريخته است. آن را برداشت و از جسارت قبلى خود به خداوند، پشيمان شد:


1) . البقرة، 216: «و بسا چيزى را خوش نمى داريد و آن براى شما خوب است، و بسا چيزى را دوست مى داريد و آن براى شما بد است، و خدا مى داند و شما نمى دانيد.»

سجده كرد و گفت كاى ربّ ودود *** من چه دانستم تو را حكمت چه بود

هر بلائى كز تو آيد، رحمتى است *** هركه را فقرى دهى، آن دولتى است

تو بسى ز انديشه برتر بوده اى *** هرچه فرمان است، خود فرموده اى(1)

با كنار رفتن پرده ها، مرد متوجّه شد كه عصبانى شدن و گلايه اش، بى جا بوده و ريختن گندم ها، بدون حكمت نبوده است. اگرچه مقدارى گندم ريخت، امّا در عوض، ثروتى نصيب او شد كه او را مستغنى مى كرد.

پروين اعتصامى در اين داستان، مطلب را به خوبى بيان كرده است. اصل اين داستان واقعيّت داشته باشد يا نداشته باشد، شرحى از حال برخى بندگان نسبت به خداوند سبحان است و مصاديق آن فراوان ديده مى شود. بعضى وقت ها، دردها و بلاها و مشكلات، بالاترين نعمت ها براى ماست. مثلاً كسى كه وضع مالى خوبى ندارد، مدام دعا مى كند كه متموّل و پول دار شود و به زور دعا و راز و نياز با خدا و بالاخره گله ها و زارى ها، متموّل مى شود؛ امّا اوّل مسئله اى كه برايش جلو مى آيد به تعبير قرآن كريم دچار سرمستى و اعراض مى شود. در اين باره آيات متعدّد و عبرت آموزى در قرآن مجيد آمده است، از جمله:

(وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَى اَلْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأىٰ بِجٰانِبِهِ‌(2)

همين حالت سرمستى و اعراض، او را به فخرفروشى و ناسپاسى مى كشاند:

(وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ اَلسَّيِّئٰاتُ عَنِّي إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ(3)


1) . ديوان پروين اعتصامى، بخش «مثنويّات، تمثيلات و مقطعات»، شعر گره گشاى.

2) . الاسراء، 83: «و چون به انسان نعمت ارزانى داريم، روى مى گرداند و پهلو تهى مى كند.»

3) . هود، 10: «و اگر پس از محنتى كه به او رسيده، نعمتى به او بچشانيم، حتماً خواهد گفت: گرفتارى ها از من دور شد! بى گمان، او شادمان و فخرفروش است.»

و همين حالت هاى خطرناك، به جايى مى رسد كه اساساً خدا را از ياد مى برد و براى خداوند، حتّى شريك و همتا قائل مى شود و ديگران را هم از راه حق، گمراه مى سازد:

(وَ إِذٰا مَسَّ اَلْإِنْسٰانَ ضُرٌّ دَعٰا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ ثُمَّ إِذٰا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ مٰا كٰانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلاً إِنَّكَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ(1)

همين است كه مثلاً ناگهان ترك دين و مسجد و جماعت مى كند و پس از آن به تدريج همسر و فرزندانش هم بى حجاب و لاابالى مى شوند و سپس حضورش در مجالس لهو و لعب و گناه پر رنگ مى شود. حال بايد بپرسيم اگر اين شخص فقير بود، بهتر نبود؟ گاهى ديده شده با تموّل اقتصادى، بى عفّتى ها و بى عصمتى ها در خانواده اى رواج پيدا مى كند و گناه، آبروى خانواده اى را مى برد. اين خانواده اگر متموّل نمى شد، زندگى آبرومندانه ترى نداشت‌؟

(فَعَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اَللّٰهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً)

يا مثلاً بعضى اوقات خانواده اى به عللى بچّه دار نمى شوند. چقدر از خداوند گله و شكايت مى كنند كه خدا به آنها فرزندى بدهد. بالاخره به زور دعا و توسّل و معالجه و نظاير اينها، مثلاً يك دختر از خداوند مى گيرند. هرچه در توان دارند


1) . الزمر، 8: «و چون به انسان آسيبى رسد، پروردگارش را، در حالى كه به سوى او بازگشت كننده است، مى خواند؛ سپس چون او را از جانب خود نعمتى عطا كند، آن [مصيبتى] را كه در رفعِ آن پيشتر به درگاه او دعا مى كرد، فراموش مى نمايد و براى خدا همتايانى قرار مى دهد تا [خود و ديگران را] از راه او گمراه گرداند. بگو: به كفرت اندكى برخوردار شو كه تو از اهل آتشى.»

براى اين دختر هزينه مى كنند، ولى ناگهان مى بينند دخترشان به سرنوشتى گرفتار آمده كه آبروى خانواده را برده است؛ حال اگر اين خانواده اصلاً فرزنددار نمى شدند، برايشان بهتر نبود؟

(وَ عَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ‌)

تسليم شدن در برابر مقدّرات الهى

وقتى انسان جهل خود را در برابر حكمت و رحمت و علم و قدرت خداوند سبحان مى بيند، آيا بهترين كار او، تسليم شدن و رضايت در برابر مقدّرات الهى نيست‌؟

در آموزه هاى دينى، بالاترين مقام ها، مقام تسليم و رضاست كه قرآن شريف دربارۀ آن مى فرمايد:

(رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‌)(1)

بعضى بندگان اين گونه هستند كه راضى به رضاى پروردگارند و از اينرو در زندگى دنيا، در حالى كه براى دنيا و آخرت خود تلاش و كوشش مى كنند، ولى در عين حال به قضا و قدر الهى راضى هستند و همۀ مقدّرات خداوند سبحان را از ديد حكمت مى نگرند. تعليمات قرآن و عترت به ما مى آموزد كه بالاترين بندگان، بندگانى هستند كه به مقام رضا و تسليم رسيده اند. البته كسب اين حالت، مشكل است و رياضت و عبادت مى خواهد و انسان بايد آن را از خدا بخواهد، ولى غيرممكن نيست.


1) . المائدة، 119: «خدا از آنان خشنود است و آنان [نيز] از او خشنودند.»

در داستان حضرت ابراهيم عليه السلام، مى خوانيم كه خداوند سبحان به ابراهيم عليه السلام دستور داد كه همسر و فرزند خردسالش را به بيابانى ببرد و در آنجا تنها بگذارد و برگردد. معمول مردم در بهترين حالتِ چنين شرايطى، مى پرسند چرا؟ يا با خود فكر مى كنند كه چه خطراتى مى تواند در كمين اين كودك و مادرش باشد و براى محافظت از آنها چه كنند و...؛ ولى حضرت ابراهيم عليه السلام بدون سؤال و تأخير، به فرمان الهى عمل كرد. موقع خداحافظى، هاجر عليها السلام به ابراهيم عليه السلام گفت: ما در اين بيابان بى آب و علف چه كنيم‌؟ حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود: شما را به خداوند مى سپارم و سپس در حقّ آنان دعا كرد:

(رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ‌)(1)

بالاخره خداوند اسماعيل و مادرش را به رياست آنجا رساند و پس از سال ها دورى، خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد كه به مكّه برود و با كمك اسماعيل، خانۀ كعبه را بازسازى كنند.

بنّاى كعبه حضرت ابراهيم عليه السلام و كارگرش حضرت اسماعيل عليه السلام بود. آنها با كمك يكديگر كعبه را ساختند. وقتى از ساختن كعبه فارغ شدند، خداوند دستور داد تا حج به جا بياورند. پس از اعمال حج، خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد كه


1) . ابراهيم، 37: «پروردگارا، من [يكى از] فرزندانم را در درّه اى بى كشت، نزد خانۀ محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، پس دل هاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان] روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.»

اسماعيل را در قربانگاه، قربانى كند. ابراهيم عليه السلام كه تسليم أوامر الهى است، با كمال شهامت حاضر مى شود و مطلب را به حضرت اسماعيل عليه السلام مى گويد. اسماعيل عليه السلام نيز در پاسخ مى فرمايد:

(يٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِينَ‌)(1)

آنگاه هم ابراهيم عليه السلام و هم اسماعيل عليه السلام و هم هاجر عليها السلام، همگى صددرصد از امتحان سربلند بيرون مى آيند كه قرآن نقل مى كند:

(قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيٰا)(2)

قرآن كريم دربارۀ مقام تسليم حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد:

(إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ‌)(3)

بالاتر از قضيۀ حضرت ابراهيم عليه السلام، قضيۀ سيّدالشّهداء عليه السلام در كربلاست كه راوى مى گويد در روز عاشورا وقتى به گودال قتلگاه رفتم، ديدم نورانيّت خاصّى براى امام حسين عليه السلام پيدا شده است و به اندازه اى برافروخته بودند كه اصلاً از فكر شهادت ايشان غافل شدم.(4)


1) . الصافات، 102: «اى پدر من! آنچه را مأمورى، بكن؛ ان شاء اللّه مرا از شكيبايان خواهى يافت.»

2) . الصافات، 105: «رؤيا [ى خود] را حقيقت بخشيدى.»

3) . البقرة، 131: «هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: تسليم شو، گفت: به پروردگار جهانيان تسليم شدم.»

4) . اللهوف، ص 128: «فَوَ اللهِ مَا رَأَيْتُ قَطُّ قَتِيلًا مُضَمَّخاً بِدَمِهِ أَحْسَنَ مِنْهُ وَ لَا أَنْوَرَ وَجْهاً وَ لَقَدْ شَغَلَنِى نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمَالُ هَيْئَتِهِ عَنِ الْفِكْرَةِ فِى قَتْلِهِ - به خدا قسم هرگز كشتۀ آغشته به خونى را نديدم كه از حسين عليه السلام نيكوتر و از نظر صورت نورانى تر باشد؛ نور صورت مبارك و زيبائى هيئت آن بزرگوار چنان بود كه مرا از فكر شهيدشدنش منصرف كرده بود.»

سالار شهيدان در حالى كه صداى مباركش، از اثر ضعف و جراحت، جوهر نداشت و نمى توانستند بلند حرف بزنند؛ امّا زير لب چنين زمزمه مى كردند:

«يَا إلهي صَبرًا عَلى قَضائِكَ وَ لا مَعبُودَ سِواكَ يَا غيَاثَ المُسْتَغيثينَ‌»(1)


1) . ينابيع المودّه، ج 3، ص 82: «خداوندا بر قضاى تو صبر مى كنم؛ پروردگارى جز تو نيست؛ اى فريادرس دادخواهان.»

درس گفتار شصتم: رضايت از قضا و قدر الهى

اشاره

در درس گفتار قبل، بيان شد كه خداوند سبحان، عالم وجود را با اندازه گيرى دقيقى خلق كرده است كه به آن قضا و قدر مى گويند. جهان هستى، بر اساس علم الهى و قدرت و حكمت و رحمت خداوند، نظام يافته و بهتر از اين، امكان نداشته است و از اينرو، علماء آن را نظام اتمّ ناميده اند.

همچنين بيان شد كه در مسائل قضا و قدر، بايد از ورود به جزئيّات پرهيز كرد؛ لذا كليّات فهم مسئله را با استفاده از دليل لِمّى اثبات، و بيان كرديم كه آنچه در قضا و قدر بايد مورد توجّه هر انسان عاقلى باشد، توجّه به ميزان جهل انسان در برابر علم و حكمت خداوند سبحان است؛ لذا اگر كسى بتواند در برابر مقدّرات الهى، جانب رضا و تسليم را بيابد، به مقامات و كمالات والايى دست پيدا مى كند.

كسبِ مقام تسليم و رضا

در درس پيشين گفتيم كه پروردگار عالم، با علم بيكران خود و رحمت واسعه و حكمت بالغه و قدرت لايتناهى، اندازه گيرى دقيقى كرده و حكم فرموده و عالم وجود، موجود شده است؛ لذا ذرّه اى كم و زياد و نقصان، در نظام و خلقت هستى وجود ندارد. هرچه در جهان واقع شود، از حكمت خداوند سرچشمه مى گيرد و بايد بگوييم از الطاف خداوند سبحان است.

در يك نگاه، خداوند سبحان، دو نوع لطف دارد:

اوّل: «لطف جَلىّ‌» و آشكار كه آن را همگان مى فهمند؛ مانند اينكه شخصى، عمرى را در رفاه و آسايش مادى و معنوى، در علم و تقوا و رابطه با خدا باشد؛ اين لطف را همه درك مى كنند.

دوّم: «لطف خَفىّ‌» و پنهان كه براى همگان معلوم نيست و معمولاً ظاهر آن بلا و مصيبت است يا تصوّر انسان از آن، سختى و مشكل است، در حالى كه از الطاف و نعمت هاى پنهانى و خفيّۀ خداست.

وفتى خبر شهادت مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفى خمينى رحمه الله را به امام راحل قدس سره دادند، ايشان فرمودند كه مرگ مصطفى، از الطاف خفيّۀ خداست «انّا لله و انّا اليه راجعون». همينطور هم شد و طولى نكشيد كه همه فهميدند مرگ مصطفى از الطاف خفيّۀ خداست؛ زيرا در اثر آن، انقلاب و تحرّكات مردمى، شور تازه اى گرفت و كم كم منجر به پيروزى انقلاب اسلامى و سرنگونى طاغوت شد.

فهميدن و هضم الطاف خفيّۀ الهى، كار مشكلى است و نيازمند رياضت و عبادت و رابطۀ با خداست. وقتى انسان يقين و باور كند كه هرچه در عالم واقع مى شود از علم و قدرت و حكمت و رحمت خداوند ناشى مى شود و آدمى به دليل محدوديّت آگاهى و دانش خود، نمى تواند همۀ آن را به درستى درك كند، لاجرم مى يابد كه هرچه هست، درست و بجاست.

«مقام تسليم و رضا» همين است كه انسان از عمق جان و از صميم دل بتواند بگويد كه هرچه در عالم وجود دارد، درست و بجاست و آنچه مقدّر اوست، بهترين است و لذا بتواند به مقدّرات الهى راضى باشد. در پايان دعاى ابوحمزه ثمالى، همين درخواست را از پروردگار متعال داريم و مى خوانيم:

«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ إِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَ يَقِيناً صَادِقاً حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ يُصِيبَنِي إِلَّا مَا كَتَبْتَ لِي وَ رَضِّنِي مِنَ الْعَيْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين»(1)


1) . اقبال الاعمال، ج 1، ص 76: «خداوندا! من از تو ايمانى مى خواهم ثابت كه به وسيلۀ آن، تو همواره در قلبم برقرار باشى و نيز يقينى كامل و راستين تا بدانم كه به من جز آنچه قلم تقدير تو نگاشته، نخواهد رسيد و مرا در زندگى به آنچه قسمتم كرده اى راضى و خشنود ساز، اى مهربان ترين مهربانان.»

نظير اين مضامين، در قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام فراوان ديده مى شود كه لازم است انسان مقام تسليم و رضا پيدا كند و از خداوند گله و شكايت نداشته باشد. اين دعاها، مخصوص ماه رمضان و دعاى ابوحمزه نيست، بلكه انسان هميشه بايد چنين باشد. در روايات آمده است كه هرگاه نعمتى به انسان رسيد، بگويد: «الْحَمْدُ لِلهِ عَلَى هَذِهِ النِّعْمَةِ‌»، اگر هم ظاهر آن براى او ناخوشايند بود بگويد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِ حَالٍ‌».(1)

انسان بايد در همه حال شاكر باشد. اگر نعمتى به او رسيد و لطف خداوند را در ظاهر ديد، شكر كند و اگر به ظاهر بلا و نقمتى رسيد، باز هم شكرگزار باشد. «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى هَذِهِ النِّعْمَةِ‌»، يعنى شكر بر نعمت هايى كه آن را درك مى كنيم و لطف جلى است و «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِ حَالٍ‌» يعنى شكر بر نعمت هايى كه از طرف خداوند آمده، امّا نمى فهميم كه نعمت است و تصوّر مى كنيم بلا و مصيبت بوده، ولى در حقيقت لطف خفىّ است.

جايگاهِ رفيعِ انسان در مقام تسليم و رضا

دست يافتن به مقام تسليم و رضا، كار مشكلى است و نيازمند رياضت هاى دينى و عبادت است تا كم كم انسان بتواند مقام تسليم و رضا پيدا كند. نيل به اين مقام، علاوه بر رياضت، «توسّل» مى خواهد. بايد انسان به مصاديق كامل تسليم و رضا كه همان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ائمّۀ طاهرين عليهم السلام هستند، متوسّل شود تا بتواند به اين مقام راه يابد.


1) . الكافى، ج 2، ص 97: «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَسُرُّهُ قَالَ‌: الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى هَذِهِ النِّعْمَةِ وَ إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَغْتَمُّ بِهِ قَالَ‌: الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِ حَالٍ‌» و نيز ر. ك: امالى الطوسى، ص 50؛ بحارالانوار، ج 90، ص 209.

رضا و تسليم مراتبى دارد و قرآن كريم مى فرمايد اگر مقام تسليم براى آدمى پيدا شود، «نفس مطمئنه» حاصل مى شود؛ يعنى در دنيا يك زندگى منهاى غم و غصّه و يك زندگى منهاى دلهره و اضطراب خاطر و همراه با اطمينان نفس براى او فراهم مى گردد:

(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ‌)(1)

امّا مهم تر و بالاتر از آن، اين است كه در قيامت، به مقام «عنداللّهى» مى رسد:

(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ‌، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌)(2)

پاداش عموم مردم و انسان هاى خوب، بهشت است؛ امّا انسانى كه به مرتبۀ رضا و تسليم رسيده و قلب مطمئنّه پيدا كرده باشد، علاوه بر اينكه وارد بهشت مى شود، بهشت ديگرى هم به نام رضوان الله دارد. به تعبير قرآن شريف، بهشت براى اهل رضا و تسليم، كوچك است؛ بلكه بايد نزد خداوند بروند:

(اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً‌، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي)(3)

انسانِ رسيده به مقام رضا، در قيامت، در جوار بندگان مخلَص الهى قرار دارد. جاى او نزد امامى است كه مصداق كامل تسليم و رضاست. جايگاه او نزد امام حسين عليه السلام است. ابا عبدالله الحسين عليه السلام بارها رضايت خود از قضاى الهى را اعلام كرده و مثلاً هنگام حركت به سمت كربلا فرمودند:

«رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ‌»(4)


1) . يونس، 62: «آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.»

2) . الفجر، 27 و 28: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد.»

3) . الفجر، 28 و 29: «خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى.»

4) . بحار الأنوار، ج 44، ص 367: «رضاى خدا، رضايت ما اهل بيت است.»

يا در گودال قتلگاه زمزمه مى كردند:

«يَا إلهي صَبرًا عَلى قَضائِكَ وَ لا مَعبُودَ سِواكَ يَا غيَاثَ المُسْتَغيثينَ‌»(1)

حضرت زينب عليها السلام نيز چنين بودند. با همۀ مصائبى كه در قضاياى كربلا براى ايشان رخ داد، در پاسخ به ابن زياد كه گفته بود خدا را شكر كه شما را گشت، فرمودند:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَكْرَمَنَا بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه وآله وسلم وَ طَهَّرَنَا مِنَ الرِّجْسِ تَطْهِيراً وَ إِنَّمَا يَفْتَضِحُ الْفَاسِقُ وَ يَكْذِبُ الْفَاجِرُ وَ هُوَ غَيْرُنَا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ‌»(2)

سپس نگاه الهى خود به واقعۀ عاشورا را چنين توصيف كردند:

«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا هَؤُلَاءِ القَوْم كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلَى مَضَاجِعِهِمْ‌»

و پس از آن با شجاعت هرچه تمام تر، خطاب به ابن زياد فرمودند:

«ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ مَرْجَانَة»(3)

به عبارت ديگر حضرت زينب عليها السلام به ابن زياد فرمودند: تو چيزى از نظام خلقت نمى دانى، و الاّ من در كربلا، چيزى جز حُسن و خوبى نديدم.


1) . ينابيع المودّه، ج 3، ص 82: «خداوندا بر قضاى تو صبر مى كنم؛ پروردگارى جز تو نيست؛ اى فريادرس دادخواهان.»

2) . الارشاد، ج 2، ص 115: «سپاس خداوندى را كه ما را به وسيلۀ پيغمبرش حضرت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم گرامى داشته و از پليدى پاك و پاكيزه گردانيد، همانا كه شخص فاسق رسوا مى شود و انسان تبهكار دروغ مى گويد و او هم غير از ماست؛ الحمد للَّه.»

3) . الفتوح، ج 5، ص 122؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 116: «مادرت به عزايت بنشيند اى فرزند مرجانه!»

همچنين ايشان در خطبۀ خود در برابر يزيد فرمودند:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي حَكَمَ لِأَوْلِيَائِهِ بِالسَّعَادَةِ وَ خَتَمَ لِأَصْفِيَائِهِ بِالشَّهَادَةِ‌»(1)

كسى كه مقام تسليم و رضا دارد، در دنيا اين چنين است و در آخرت هم به او خطاب مى شود:

(فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي، وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)(2)

لزوم شكرگزارى و پرهيز از ناشكرى

معمولِ افراد نمى توانند واقعاً به مراتب بالاى تسليم و رضا دست پيدا كنند و در مواقع سختى، مانند حضرت امام خمينى قدس سره در مرگ فرزندشان حاج آقا مصطفى، بگويند از الطاف خفيّۀ خداست، امّا اقلاً بايد توجّه داشته باشند كه نبايد از جانب خداوند، نگران باشند و ناشكرى كنند. هرچه از جانب پروردگار عالم مى رسد، جز لطف و رحمت و حكمت نيست(3)و انسان بايد «راضى» باشد. متأسّفانه برخى از افراد، ولو اينكه با صداى بلند و نزد ديگران هم نگويند، امّا دلشان از خدا راضى نيست. اگر كسى نمى تواند به مقام تسليم و رضا برسد، اقلاً «ناشكرى» هم نبايد بكند. «ناشكرى» در نزد اهل دل، «كفر» است.


1) . الاحتجاج، ج 2، ص 310: «حمد و سپاس خداوندى را كه براى اولياء و دوستانش سعادت خواسته و عاقبت برگزيدگانش را شهادت قرار داده است.»

2) . الفجر، 29 و 30: «و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»

3) . التوحيد، ص 371: «فِى كُلِ قَضَاءِ اللَّهِ خِيَرَةٌ لِلْمُؤْمِن - در هر قضاى خداى عزّوجلّ‌، براى مؤمن خوبى و برگزيدگى است.»

در احوالات يكى از علماى علم اخلاق به نام مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رحمه الله كه استاد حضرت امام قدس سره هم به شمار مى رفت و در زمان تأسيس حوزۀ علميۀ قم، معلّم اخلاق حوزۀ علميه بوده، نقل مى كنند كه ايشان در روز عيد غدير، ميزبان مردمى بودند كه براى تبريك عيد، به ديدن ايشان مى آمدند. در همان حال، پسر ايشان كه از نظر علم و تقوا مراتب بالايى داشت و عصاى دست ايشان در زندگى هم بوده است، به صورت ناگهانى در حوض افتاده و خفه مى شود. وقتى اهل خانه متوجّه شدند كه جنازۀ پسر روى آب است، گريۀ آنها بلند شد. مرحوم ميرزا جواد آقا وقتى جنازۀ پسر را روى حوض آب ديدند، به زن ها گفتند: ساكت باشيد و عيد مردم را عزا نكنيد. بالاخره جنازه را در يك اطاق بردند و آرام آرام به جلسه برگشتند. شخصى از ايشان پرسيد: آقا چه خبر بود؟ فرمود: خدا امروز به ما عيدى داده است، امّا زن ها نمى فهمند!

البته اين حد را از ما نمى خواهند و بنا هم نيست كه بخواهند، امّا آنچه از ما مى خواهند و در پيش ميرزا جوادآقاها كفر است، ناشكرى هاست.

قرآن كريم، «كفر» را در مقابل «شكر» آورده و ناشكرى را كفر ناميده است:

(وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ)(1)

اگر ناشكرى و كفران كرديد، بدانيد عذاب خداوند بسيار بزرگ و دردناك است. عذاب الهى در دنيا اينست كه مقام رضا را از انسان مى گيرد و در نتيجه، خواه ناخواه


1) . ابراهيم، 7: «و آنگاه كه پروردگارتان اعلام كرد كه اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد، و اگر ناسپاسى نماييد، قطعاً عذاب من سخت خواهد بود.»

يك دنياى فوق العاده بحرانى براى فرد، ايجاد مى شود و زندگى او، با غم و غصّه و ناراحتى و ضعف عصب و بى حوصلگى توأم و همراه مى گردد؛ يعنى همين زندگى كه الان بسيارى از مردم، به آن مبتلا هستند. در آخرت هم خداوند به او اعتنا ندارد و بلكه در زمرۀ كفّار قرار مى گيرد:

(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ)

در روايات مى خوانيم كه اميرالمؤمنين عليه السلام به شخص مصيبت ديده، مى فرمودند:

«إِنْ صَبَرْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُور»(1)

وقتى قضا و قدر الهى اقتضاء مى كند كه بلا و مصيبتى براى انسان بيايد، بلا نازل مى شود؛ منتهى اگر كسى شكر كند و جزع و فزع نداشته باشد، در برابر آن، ثواب و پاداش مى برد، امّا اگر جزع و فزع و ناشكرى كند، بلا نازل مى شود و پاداشى هم نمى برد.

ملاك در اين مقام ها، فقط ظاهر نيست، بلكه انسان بايد در دل از خداوند راضى باشد. بزرگى روى منبر مى گفت: ما كسانى هستيم كه گاهى با حالتى خاص «الحمدلله» مى گوييم و اين طرز شكرگفتن ما، به اين معناست كه خدايا! دسترسى به تو ندارم و الاّ حسابت را مى رسيدم! بسيارى از افراد چنين اند.


1) . نهج البلاغه، حكمت 291: «اگر صبر كنى مقدّرات بر تو جارى مى شود و تو پاداش خواهى داشت و اگر ناشكيبائى و بيتابى كنى باز هم مقدّرات مسير خود را طى مى كند و وزر و گناه براى تو خواهد ماند.»

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اسوۀ صبر و شكر و رضا

مدّت نبوّت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بيست و سه سال به طول انجاميد كه سيزده سال از آن را در مكّه و ده سال در مدينه بودند. در دوران حضور حضرت در مدينه، دشمنان هشتاد و چهار جنگ براى ايشان جلو آوردند و لذا مسلمانان معمولاً در جبهه بودند؛ امّا صبر و شكيبايى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و مقام رضا و تسليم ايشان باعث شد كه پيروزى نهايى، از آنِ ايشان باشد:

(إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ‌)(1)

از نگاه قرآن كريم، ده سال حضور حضرت در مدينه با همۀ سختى ها و جنگ هايى كه پيش آمد، در برابر سيزده سال دوران رسالت حضرت در مكّه، بسيار سهل تر بود. قرآن شريف بر سر پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم منّت مى گذارد و مى فرمايد:

(أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ‌، وَ وَضَعْنٰا عَنْكَ وِزْرَكَ‌، اَلَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ‌)(2)

يا رسول الله! آيا شرح صدر به تو نداديم كه با آن توانستى مصيبت هاى كمرشكن مكّه را تحمّل كنى‌؟ در سيزده سال دوران رسالت حضرت در مكّه، ايشان سختى هاى فراوانى را متحمّل شدند. كفّار با برنامه ريزى، هر روز به طريقى، ياران ايشان و تازه مسلمانان را آزار و شكنجه مى كردند و در كنار آن، عدّه اى از


1) . النصر، 1: «چون يارىِ خدا و پيروزى فرا رَسَد،»

2) . الشرح، 1 تا 3: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، آيا براى تو سينه ات را نگشاده ايم‌؟ و بار گرانت را از [دوش] تو برنداشتيم‌؟ [بارى] كه [گويى] پشت تو را شكست.»

نوجوانان و جوانان را تحريك مى نمودند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را سنگباران كنند؛ لذا هرگاه پيامبر از منزل خارج مى شدند، شروع به سنگباران ايشان مى كردند كه آن حضرت گاهى به خانه باز مى گشتند، گاهى به مسجدالحرام پناه مى بردند و گاهى در صحرا و بيابان متوارى مى شدند. اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت خديجه عليها السلام در پى پيامبر به راه مى افتادند تا ايشان را بيابند و زخم هايشان را مداوا كنند.(1)

علاوه بر اين، سه سال از دوران رسالت در مكّه را، آن حضرت و ياران و خانواده هايشان، در شِعب ابى طالب محاصره بودند. شرايط شعب ابى طالب به حدّى سخت و طاقت فرسا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه اى به معاويه، برخى از سختى هاى آن را به عنوان جنايت هاى مشركين قريش، متذكّر مى شوند.(2)تمام اموال حضرت خديجه عليها السلام در اين دوران براى كمك به حاضران در شعبِ ابى طالب، صرف مى گردد تا اينكه بالاخره با معجزۀ الهى، حصر شكسته مى شود.(3)

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در تمامى اين حالات، چه در جنگ ها و چه در مقابل جسارت هاى كفّار و مانند آن در مكّه، استقامت و صبر و شكيبايى ويژه اى نشان مى دادند و مى فرمودند:

«اَلّلهُمَّ اهْدِقَوْمي فَاِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ‌»(4)


1) . رك: بحار الأنوار، ج 18، ص 241.

2) . رك: نهج البلاغه، نامه 9.

3) . رك: الطقات الكبرى (ابن سعد)، ج 1، ص 163؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 89 و 90.

4) . ر. ك: مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 192؛ الخرائج و الجرائج، ج 1، ص 164؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 241؛ دلائل النبوّه (بيهقى)، ج 3، ص 215.

خداوندا! اين مردم جاهلند و نمى فهمند، خدايا آنان را هدايت كن تا دل من شادمان شود؛ وقتى اين مردم هدايت شوند، دل من خشنود مى شود.

اين نوع از بيانات، نشانگر جايگاه و مقام رفيع پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در صبر و تسليم و رضا و شكرگزارى است. معمولاً انسان ها چنين نيستند. البته تا اين اندازه هم از افراد نخواسته اند؛ امّا مسلمان، حدّاقل بايد از ايشان سرمشق و الگو بگيرد(1)و در حدّ وسع خود، صفات و فضائل صبر، رضا، تسليم و شكر را در وجود خويش و در زندگى فردى و اجتماعى، تقويت نمايد.


1) . الاحزاب، 21: (لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ‌) - «قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست.»

فصل دوّم اقسام قضا و قدر

اشاره

درس گفتار شصت و يكم: انواع قضا و قدر

اشاره

در فصل قبل بيان شد كه هرچه از جانب خداوند سبحان در جهان تقدير مى شود، يكسره خير و نيكى است، زيرا خداوند داراى حكمت و قدرت و علم و رحمت است و لذا نظام هستى را نظامى «اتمّ‌» آفريده است.

انسان اگر به علم و حكمت خداوند و در مقابل به جهل خود توجّه داشته باشد، مى يابد كه هرچه در جهان هست، خير مطلق است، ولو اينكه آن را نفهمد؛ لذا بايد در كسب مقام تسليم و رضا كوشا باشد و حدّاقل، از ناشكرى ها بپرهيزد.

قضا و قدرهايى كه در جهان وجود دارد، از جهات گوناگون تقسيم بندى مى شود؛ ما در ادامۀ اين بحث، آن را به دو نوعِ «حتمى» و «تعليقى» تقسيم كرده و با استناد به آيات قرآن كريم، مطالبى را دربارۀ انواع قضا و قدر بيان مى كنيم.

تقديرهاى الهى

قضا و قدر از لحاظ قطعيّت و امكان وقوع، به دو نوعِ «قضا و قدر حتمى» و «قضا و قدر تعليقى» تقسيم مى شود.

قضا و قدر حتمى (منجّز) آن است كه چيزى را خداوند متعال براى نظام هستى و از جمله انسان، قطعاً مقدّر كند و آن امر به دليل مصالح و حكمت هاى ويژه، بدون دخالت و تأثير انسان يا ساير علل، واقع شود، گرچه ظاهر آن، بلا و مصيبت و سختى باشد. اين نوع از قضا و قدرها، بخش كوچكى از تقديرهاست و شايد بتوان گفت درصد كمى از قضا و قدرها چنين هستند.

قضا و قدر غيرحتمى يا تعليقى آن است كه خداوند چيزى را مقدّر كند، ولى اراده و خواست انسان را نيز در سلسلۀ علّت هاى آن قرار دهد. به عبارت ديگر، قضا و قدر تعليقى، آن است كه سرنوشت انسان به اراده و اختيار انسان مرتبط مى شود و او مى تواند با ارادۀ خود، سعادتمند يا شقاوتمند گردد. غالب تقديرهاى انسان، از اين نوع است و شايد بتوان گفت اكثر تقديرها اين گونه است.

معناى اين جمله اينست كه اكثر خوبى ها و بدى ها، سعادت ها و شقاوت ها، دست خود انسان هاست. انسان مى تواند با گفتار و كردار و رفتار خود، در دنيا و آخرت، خويشتن را سعادتمند كند؛ چنان كه مى تواند با اراده و اعمال خويش، خود را در دنيا و آخرت شقاوتمند كند؛ تقدير كلّى الهى براى انسان، چنين است.

سيستم و نظام آفرينش بر اين مبناست كه معمولاً تقدير انسان ها، مربوط به اعمال خود آن هاست. پروردگار عالم، در ازل تقديرى عمومى براى بشريّت رقم زده است كه اگر فردى، خوش طينت و پاك نيّت و نيك رفتار باشد، مثلاً به ظواهر شرع تقيّد داشته و نوع دوست و خيرخواه ديگران باشد و براى ساختن دنيا و آخرت خود و ديگر انسان ها، تلاش و كوشش كند، در دنيا و آخرت به «حيات طيّب» دست يابد و سعادتمند گردد:

(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(1)

علاوه بر اين تقدير، پروردگار عالم در ازل، تقدير ديگرى را بنا نهاده كه اگر كسى بدكار و فاسق و فاجر باشد و مثلاً حقّ‌النّاس را مراعات نكند و خودخواه و خودرأى و ستمكار باشد و در راه قرآن و عترت قدم بر ندارد، دنيا و آخرت او نابود مى شود و شقاوتمند خواهد بود.

به اين تقدير الهى كه اراده و اختيار انسان در آن مشروط شده است، قضا و قدر غيرحتمى يا تعليقى گفته مى شود.


1) . النحل، 97: «هر كس، از مرد يا زن، كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى، حياتِ [حقيقى] بخشيم، و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.»

آثار قضا و قدر حتمى

چنان كه حكما و اهل معرفت نيز اعتراف دارند، قضا و قدرها معمولاً تعليقى و غيرحتمى است و بخش كمى از تقديرها، قطعى است. در قضا و قدرهاى حتمى كه خود انسان يا اجتماع يا ديگران در آنها دخيل نباشند، حكمت هاى ويژه اى نهفته است. جزئيّات قضا و قدر حتمى براى كسى روشن نيست و به علم و حكمت الهى مربوط مى شود، ولى اين نكتۀ كلّى وجود دارد كه اگر مثلاً بلايى براى كسى تقدير شود، همان بلا نيز چون از جانب خداوند حكيم است، براى او در دنيا و آخرت، خير خواهد بود؛ چنان كه در روايات مى خوانيم در روز رستاخيز، افراد مبتلا به بلاها و مصائب دنيوى، آرزو مى كنند اى كاش در دنيا بدنشان ذرّه ذرّه شده بود تا در آن وقت، پاداش بيشترى مى بردند:

«إِنَّ لِأَهْلِ الْبَلَايَا فِي الدُّنْيَا دَرَجَاتٍ وَ فِي الْآخِرَةِ مَا لَا تُنَالُ بِالْأَعْمَالِ حَتَّى إِنَّ الرَّجُلَ لَيَتَمَنَّى أَنَ جَسَدَهُ فِي الدُّنْيَا كَانَ يُقْرَضُ بِالْمَقَارِيضِ مِمَّا يَرَى مِنْ حُسْنِ ثَوَابِ اللَّهِ لِأَهْلِ الْبَلَاء مِنَ الْمُوَحِّدِينَ‌»(1)

انسان گرفتار در بلا و سختى، وقتى حقيقت لطف پنهان و خفىّ پروردگار در مصائب دنيوى را مشاهده مى كند، از آنكه به بلايى مبتلا شده و اينك پاداش و جزاى آن را مى بيند، بسيار مسرور مى شود.


1) . عدّة الدّاعى، ص 128: «اهل بلا در دنيا درجاتى دارند و در آخرت مقاماتى كه با عمل (صالح) نمى توان بدان رسيد تا جايى كه انسان آرزو مى كند كه اى كاش! بدنش در دنيا با قيچى تكّه تكّه مى گرديد، اين خواهش از آنجا ناشى مى شود كه اينان در قيامت، ثواب نيكوى الهى به موحّدين بَلاديده را تماشا مى كنند.»

دربارۀ آثار و نتايج قضا و قدرهاى حتمى، روايات گوناگونى وجود دارد و بعضاً براى تقديرهاى ناگوارى مانند بيمارى يا فقر يا مرگ فرزند و... آثار ويژه و نتايج خاصّى بيان گرديده و ثواب فراوانى نيز بر آنها مترتّب شده است؛(1)ولى مهم تر از اينها، آن است كه در روز قيامت، وقتى پرده ها كنار مى رود و در حقيقت چشم ها تيزبين مى شود:

(فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ)(2)

بسيارى از حقايق و حكمت هاى الهى نيز براى انسان ها عيان مى گردد و خداوند سبحان به خاطر سختى هاى دنيا، از مؤمن عذرخواهى مى كند!

«إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ لَيَعْتَذِرُ إِلَى عَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ الْمُحْوِجِ فِي الدُّنْيَا كَمَا يَعْتَذِرُ الْأَخُ إِلَى أَخِيهِ‌»(3)

بنابراين در نزد اهل دل و اهل معرفت، چنين معامله اى بسيار ارزشمند و حائز اهميّت است.


1) . ر. ك: بحار الانوار، ج 78، ص 170 تا 213.

2) . ق، 22: «و [لى] ما پرده ات را [از جلوى چشمانت] برداشتيم و ديده ات امروز تيز است.»

3) . الكافى، ج 2، ص 264: «همانا (روز قيامت) خداوند جلّ ثناؤه، از بندۀ مؤمنِ محتاج در دنيايش پوزش مى خواهد، چنان كه برادرى از برادرش پوزش مى خواهد.»

سرنوشت انسان به دست خود انسان

چنان كه در مباحث جبر و تفويض نيز بيان شد، سرنوشت آدمى به دست خود اوست. قرآن كريم مى فرمايد در دنيا و آخرت، انسان با رفتار و عملكرد خود، سرنوشت خويش را تعيين مى كند و با استفاده از اختيار، مى تواند بهترين سرنوشت ها يا بدترين عواقب را براى خود رقم بزند. قرآن شريف تأكيد فرموده كه آنچه از بهشت و جهنّم نيز نصيب انسان مى شود، همان عملكردهاى او در دنياست كه آن را «تجسّم عمل» مى ناميم؛ مثلاً دربارۀ عذاب هاى جهنّميان در پاسخ به فريادها و التماس هاى كمك خواهانۀ آنها مى فرمايد:

(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ)(1)

يا خطاب به بهشتيان كه در نعمت هاى الهى غرق هستند، مى فرمايد:

(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ‌)(2)

گاهى هم مى فرمايد:

(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌)(3)

اينگونه آيات و مضامين مشابه آن، در قرآن كريم تكرار شده است و همگى گوياى اين مطلبند كه آنچه از نقمت يا نعمت در آخرت نصيب انسان مى شود، همان است كه خود تهيه كرده است.(4)


1) . آل عمران، 182: «اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست، [و گر نه] خداوند هرگز نسبت به بندگان [خود] بيدادگر نيست.»

2) . الحاقة، 24: «بخوريد و بنوشيد، گواراتان باد، به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام داديد.»

3) . الطور، 19: «[به آنان گويند:] به [پاداشِ‌] آنچه به جاى مى آورديد بخوريد و بنوشيد؛ گواراتان باد!»

4) . دربارۀ أنواع و اقسام «تجسّم عمل» در جلد ششم از اين مجموعه، به تفصيل مطالبى بيان خواهد شد.

تقدير الهى از ازل بر اين قرار گرفته كه انسان با انتخاب ها و عملكردش، زندگى خوب يا بدى داشته باشد. انسان مى تواند با اختيار و اراده و انتخاب خود، به نيكوكارى بپردازد و سرنوشت سعادتمندانه اى پيدا كند يا مى تواند به تبهكارى مشغول باشد و با سرنوشت شومى دست به گريبان شود. حركت در هر دو مسير، براى انسان تقدير شده است، امّا اينكه كدام مسير انتخاب شود و در نتيجۀ آن، انسان چه سرنوشتى بيابد، در گرو اختيار و انتخاب اوست.

قضا و قدر تعليقى در قرآن كريم
الف) قضا و قدر فردى

قرآن كريم بر مسئلۀ قضا و قدر تعليقى تأكيد و پافشارى فراوانى كرده است و صدها آيه دربارۀ آن دارد. مثلاً مى فرمايد اگر كسى متّقى و نيكوكار شود، خداوند هم در دنيا و آخرت به او كمك مى كند:

(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ‌)(1)

هركه تقوا را رعايت كند و در آن، جدّى و كوشا باشد؛ يعنى علاوه بر اينكه از لحاظ عقيده و شعار و زبان، اهل ايمان و تقواست، از جنبۀ «عملى» نيز تابع قرآن و عترت باشد؛ آنگاه دنياى او آباد مى شود و از راهى كه گمان ندارد، گره هاى زندگى او باز مى شود و از طريقى كه گمان نمى برد، مشكلاتش، اعمّ از مادّى يا معنوى، حل مى گردد.


1) . الطلاق، 2 و 3: «و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مى دهد. و از جايى كه حسابش را نمى كند و هر كس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است.»

آرى، اگر كسى به راستى «متّقى» باشد و پناه و اميد او فقط خداوند باشد، زندگى خوب و بانشاطى پيشِ رو خواهد داشت و پروردگار عالم در بن بست ها، حتماً به فرياد او خواهد رسيد:

(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ‌، نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ‌)(1)

راه رهايى از غمّ و غصّه و اضطراب خاطر در زندگى، ذكر و ياد خداست؛ زيرا از ازل چنين مقدّر شده كه با ياد خدا، قلب ها اطمينان و امنيّت مى يابد:

(أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ‌)(2)

بنابر اين كسب عنايات و امدادهاى الهى، بسته به تقوا و عملكرد خود افراد است. خداوند سبحان كسى را به سمت و سوى بدبختى ها نمى راند، بلكه اين انسان ها هستند كه با اعمال خود، راه شقاوت و بدبختى در دنيا و آخرت را بر مى گزينند. افراد فاسق و ظالم و افرادى كه به جاى رابطه با خدا و ياد او، رابطه با شيطان و


1) . فصلت، 30 و 31: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد. در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم، و هر چه دل هايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت.»

2) . الرعد، 28: «آگاه باش كه با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد.»

هوى و هوس دارند، زندگى سخت و پرآسيب و همراه با غم و غصّه و ناراحتى خواهند داشت:

(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ‌)(1)

كسى كه از قرآن و اهل بيت عليهم السلام متابعت نداشته باشد و از ايشان اعراض كند، زندگىِ ناخوشى خواهد داشت. «ضنك» به معناى شدّت سختى است(2)و از اينرو «معيشت ضنك»، يعنى زندگى سخت و پرآسيب و همراه با «چه كنم چه كنم».

در تفسير اين آيۀ شريف، مصاديق مختلفى براى «ذكر» بيان شده(3)كه از آن جمله، «نماز» است؛ چنان كه قرآن كريم، خود فرموده است:

(وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي)(4)

در اين صورت، منظور از اعراض از ذكر، تسامح و تساهل در نماز است كه قرآن كريم در اين باره، با شدّت مى گويد: واى به كسى كه در نماز، تسامح و تساهل داشته باشد:

(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ‌، اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ‌)(5)


1) . طه، 124: «و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگىِ تنگ [و سختى] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى كنيم.»

2) . لسان العرب، ج 10، ص 462؛ مفردات الفاظ القرآن، ص 512.

3) . برخى از مصاديق ذكر در اين آيه، عبارتند از: «قرآن» (التبيان، ج 7، ص 219)؛ «ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام» (تأويل الآيات الظاهره، ص 316)؛ «هدايت» (روح المعانى، ج 8، ص 584) و...

4) . طه، 14: «و به ياد من نماز برپا دار.»

5) . الماعون، 4 و 5: «پس واى بر نمازگزارانى، كه از نمازشان غافلند»

اعراض گرِ از دين، علاوه بر زندگى پرمشقّت دنيوى، در قيامت هم كور وارد صف محشر مى شود: (وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ‌) و وى تصوّر مى كند كه كورى او، تقصير خداست؛ لذا مانند دنيا، شروع به گله از خداوند مى كند كه خدايا چرا كورم‌؟ من كه در دنيا چشم داشتم‌؟ و... پس به او خطاب مى شود:

(قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ‌)(1)

قرآن مى فرمايد علّت گرفتارشدن افراد به اين سرنوشت، آن است كه در دنيا، در راه مستقيم و در راه قرآن و عترت، كور بودند؛ بنابراين تجسّم عمل آنها اين مى شود كه در قيامت هم كور باشند.

بنابراين، گره ها در زندگى دنيايى و كورى در قيامت، قضا و قدر انسان ناباب و بدكردار است و رفع گرفتارى ها و سختى ها در دنيا و آخرت هم، قضا و قدر انسان هاى خوب و نيكوكار است.

ب) قضا و قدر اجتماعى

نظير آياتى كه مطرح شد، در قرآن كريم فراوان است كه سرنوشت انسان را به دست خود انسان مى دهد. اين گونه آيات فقط مربوط به سرنوشت فردى نيست، بلكه در رابطه با اجتماع و سرنوشت جامعه نيز اين قانون حكم فرماست. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً


1) . طه، 126: «مى فرمايد: همان طور كه نشانه هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى شوى.»

مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ‌)(1)

اين آيه مربوط به جامعه است و مى گويد خداوند جامعه اى را مثل زده است كه در رفاه و آسايش و امنيّت ظاهر و امنيّت دل بود، امّا اهل آن جامعه، عوض شدند و «كفران» كردند. «كفران» در اينجا به معناى ناسپاسى در مقام عمل است؛ يعنى آنان آلوده به گناه شدند و معصيت در اجتماعشان فراوان شد؛ تا اينكه در اثر گناهان فردى و اجتماعى، گرانى ها و كمبودها و بالاخره اقتصاد مريض و اقتصاد ناسالم، اين جمعيّت را فرا گرفت.

عباراتى مانند (بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ‌)(2)يا (بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(3)كه به طور مكرّر در قرآن آمده است، به اين معناست كه همان گونه كه قضا و قدر آدمى دست خود اوست، قضا و قدر جامعه هم دست عموم جامعه است.

جامعه اى كه از فساد ادارى مانند رشوه ها و بدكارى ها و بيكارى ها و ظلم ها يا از فساد اقتصادى مانند دزدى ها و اختلاس ها و حيف وميل ها در بيت المال و اختلاف طبقاتى يا از فساد اخلاقى مانند بى عفّتى ها و بى حجابى ها سرشار باشد، حتماً بدبختى و مشكلات، گريبان آن جامعه را خواهد گرفت. در جامعه اى كه به جاى نوع دوستى و به فكر يكديگر بودن، انسان ها به دنبال تجمّل گرايى و ريخت وپاش


1) . النحل، 112: «و خدا شهرى را مثل زده است كه امن و امان بود [و] روزيش از هر سو فراوان مى رسيد، پس [ساكنانش] نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند، و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى دادند، طعم گرسنگى و هراس را به [مردم] آن چشانيد.»

2) . المائده، 14؛ النحل، 112 و...

3) . الأنعام، 108؛ النور، 24؛ السجده، 17؛ فصلت، 20؛ الاحقاف، 14 و...

هستند و به تعبير قرآن شريف (وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ‌)(1)مى باشند، مسلّماً بلاهاى مختلف و با شكل هاى گوناگون ايجاد مى شود.

بسيارى از افراد با مشاهدۀ مصائب و مشكلات گوناگون در جامعه، بدبختى هاى اجتماعى را به خداوند سبحان نسبت مى دهند و عدالت خداوند و نظام آفرينش را زير سؤال مى برند! در حالى كه غالب اين بلاها، به دست گناه آلود خودِ افراد در اجتماع درست شده است. وقتى فساد اخلاقى ترويج شود يا فساد اقتصادى و اجتماعى و سياسى فراگير گردد، نتيجۀ آن هم مشكلات و بدبختى هاى اجتماعى براى عموم افراد است.

همۀ افراد جامعه نسبت به يكديگر مسئول هستند:

«كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ‌»(2)

وقتى افراد نسبت به وظايف اجتماعى خود، بى تفاوت شوند، آتش سختى ها و عذاب همۀ شهر را در بر مى گيرد و با فراگيرشدن آتش، همۀ اهل آن شهر، اعمّ از مقصّر و غيرمقصّر، مى سوزند.

قرآن كريم از نعمت «امنيّت» به عنوان يكى از مهم ترين نعمت هاى الهى نام مى برد و مى فرمايد راه رسيدن به اين نعمت بزرگ، داشتن ايمان همراه با عمل صالح است. به عبارت ديگر، اگر مى خواهيد امنيّت، اعمّ از امنيّت ظاهرى يا امنيّت باطنى (دل)، داشته باشيد، بايد علاوه بر اينكه از لحاظ زبانى و شعارى شيعه هستيد، از لحاظ عمل و متابعت از قرآن و اهل بيت عليهم السلام نيز شيعه باشيد:


1) . الواقعه، 46: «و بر گناه بزرگ پافشارى مى كردند.»

2) . ارشاد القلوب، ج 1، ص 184: «هر كدام از شما مسئول هستيد و همۀ شما نسبت به رعيّت خود، مورد بازخواست و سؤال قرار مى گيريد.»

(فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌، اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ‌)(1)

قرآن كريم ابتدا سؤال مى كند چه كسى قابليّت و لياقت امنيّت دل را دارد؟ يعنى چه كسى مى تواند يك زندگى منهاى غم و غصّه و دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى و يك زندگى شاد و آرام و اميدوارانه داشته باشد؟ سپس پاسخ مى دهد:

(اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ‌)

كسى شايستگى چنين امنيّتى را دارد كه اوّلاً از لحاظ عقيده و عمل، اهل ايمان باشد و ثانياً به خداوند و رسولان الهى و دين و انسان ها، ظلم نكند. ظلم به خدا و پيامبران و قرآن و عترت عليهم السلام اين است كه از آنها متابعت نكند و ظلم به انسان ها، همان غيبت ها و تهمت ها و تخريب ها و پايمال كردن حقوق آبرويى و مالى آنهاست. بعد از اين پاسخ، قرآن كريم مجدّداً تكرار مى كند: (أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ‌).

مى فرمايد اگر امنيّت به تمام معنا را مى خواهيد، اگر شادى در زندگى و اقتصاد سالم و رفاه عمومى مى خواهيد، راه آن همان است كه بيان شد: ايمان و دورى از مطلق ظلم؛ آنگاه حتماً امنيّت براى عموم افراد جامعه ظاهر مى شود.

قرآن شريف در آيۀ ديگرى با چند تأكيد مى فرمايد:

(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ‌)(2)

در اين آيۀ شريف، مى فرمايد اولياى خدا، يعنى شيعه، غم و غصّه و ناراحتى


1) . الأنعام، 81 و 82: «پس اگر مى دانيد، كدام يك از [ما] دو دسته به ايمنى سزاوارتر است‌؟ كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان راست ايمنى و ايشان راه يافتگانند.»

2) . يونس، 62: «آگاه باشيد، كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.»

ندارند؛ بنابر اين اگر كسى مى خواهد ترس و دلهره و حزن و ناراحتى نداشته باشد، بايد در گروه اولياى الهى قرار گيرد و اگر جامعه مى خواهد روى سعادت و امنيّت و دورى از ترس و اضطراب را ببيند، بايد دين دار باشد. اين سرنوشت اجتماع و افراد آن است كه به آن قضا و قدر تعليقى مى گوييم.

وقتى در اجتماع، اشكال مختلف ظلم وجود داشته باشد، مسلّما سرنوشت خوبى در انتظار آن جامعه و افراد آن نخواهد بود. ظلم به مردم، به مثابۀ جنگ با خداست. در روايت قدسى آمده است كه اگر كسى به يكى از اولياء خداوند ظلم يا اهانت كند، به جنگ خدا رفته است:

«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ‌»(1)

و در روايت ديگرى آمده است كه منظور از اولياء الله، عموم شيعيان هستند؛(2)پس اولياء الله، فقط شامل خاصّان و اخصّ‌الخواص نيست و روايت عموم افراد جامعه را شامل مى شود. وقتى كسى به ديگران اهانت و ظلم كند يا با تهمت و غيبت و تخريب، آبروى آنها را ناديده بگيرد، در حقيقت به جنگ خدا رفته است و معنا ندارد كسى در جنگ با خدا باشد، ولى در عين حال دست عنايت و توجّه خداوند هم روى سر او قرار گيرد! بنابراين كسب عنايت خداوند براى اجتماع، علاوه بر ايمان، منوط به پرهيز از مطلق ظلم به بندگان خداست.


1) . الكافى، ج 2، ص 352: «هر كه به يكى از دوستان من اهانت كند، به جنگ با من آمده و مرا به نبرد خوانده است.»

2) . الكافى، ج 2، ص 353: «... قُلْتُ يَا رَبِّ وَ مَنْ وَلِيُّكَ هَذَا فَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ مَنْ حَارَبَكَ حَارَبْتَهُ؟ قَالَ لِى ذَاكَ مَنْ أَخَذْتُ مِيثَاقَهُ لَكَ وَ لِوَصِيِّكَ وَ لِذُرِّيَّتِكُمَا بِالْوَلَايَةِ‌.»

درس گفتار شصت و دوّم: قضا و قدر غيرحتمى (تعليقى)

اشاره

در مبحث گذشته، قضا و قدر را به دو قِسم حتمى و غيرحتمى (تعليقى) تقسيم كرديم و گفتيم كه اكثر قضا و قدرها، تعليقى است. همچنين بيان كرديم كه قرآن كريم مكرّرا مى فرمايد سرنوشت انسان ها به دست خودشان است و آدمى مى تواند با عمل خويش، سعادت يا شقاوت دنيا و آخرت را براى خود تأمين كند. اينكه پروردگار عالم در ازل علم به سعادت يا شقاوت كسى داشته، با توجّه به اختيار و اعمال خود او بوده است.

دربارۀ قضا و قدر حتمى هم بيان كرديم كه درصد كمى از تقديرها و سرنوشت ها را شامل مى شود و از الطاف خفيّۀ خداوند سبحان است و از حكمت الهى سرچشمه مى گيرد؛ لذا عمده، قضا و قدر غيرحتمى يا همان تعليقى است كه دست خود انسان است.

به دليل اهميّت موضوع، اين درس گفتار را نيز به بحث دربارۀ قضا و قدر تعليقى اختصاص مى دهيم.

چگونگى تعيين سرنوشت انسان

آيات قرآن كريم، تنبّه ويژه اى داده است كه سرنوشت انسان، به دست خود اوست. انسان است كه مى تواند با تلاش و كوشش و با رياضت هاى شرعى، خود را به مراتب بالاى كمال برساند و به مقامى دست يابد كه حرمت او از كعبه هم بالاتر برود:

«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ‌»(1)

يا مقام او از جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و ساير فرشتگان مقرّب، فزون تر گردد:

«وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ‌»(2)

انسان مى تواند با اعمال و رفتار خود، به مرتبه و مقامى برسد كه ملائكۀ الهى، افتخار كنند كه كمك كار او باشند: «رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نداند.»


1) . الخصال، ج 1، ص 27: «شرافت و احترام مؤمن بيشتر از كعبه است.»

2) . مشكاة الانوار، ص 78: «حرمت و كرامت انسان مؤمن نزد خداوند، بيشتر از ملك مقرّب است.»

امّا از جهت ديگر، اگر انسان در راه مستقيم قرار نگيرد و رو به شقاوت بگذارد، به شدّت سقوط مى كند:

(إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ)(1)

به تعبير قرآن شريف، به مرتبه اى مى رسد كه از حيوانات هم، بدتر شمرده مى شود:

(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ‌)(2)

(مَثَلُ اَلَّذِينَ حُمِّلُوا اَلتَّوْرٰاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهٰا كَمَثَلِ اَلْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً)(3)

(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ‌)(4)

نيل به مقام ها و مراتب عالى دست خود انسان است و سقوط در دركات دانى و پست هم به دست خود انسان است. در قيامت نيز صعود به بهشت وابسته به اعمال و اختيار انسان است و سقوط در جهنّم هم از خود او ناشى مى شود.

بنابر اين غالب سرنوشت انسان را خود انسان تعيين مى كند. انسان با تلاش و كوشش مى تواند عاقبت به خير شود يا مى تواند با سهل انگارى و بى توجّهى عاقبت به شر شود.


1) . النساء، 145: «آرى، منافقان در فروترين درجات دوزخند.»

2) . الأعراف، 176: «از اين رو داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حمله ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم] زبان از كام برآوَرَد.»

3) . الجمعة، 5: «مَثَل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلّف گرديدند] آنگاه آن را به كار نبستند، همچون مَثَلِ خرى است كه كتاب هايى را بر پشت مى كشد.»

4) . الاعراف، 179: «آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند.»

چنان كه در مباحث فصل اوّل مطرح شد، جبر يا تفويضى در كار نيست و همان گونه كه در ابتداى اين فصل مطرح كرديم، قضا و قدر حتمى هم بسيار كم است؛ پس آنچه باقى مى ماند، اختيار انسان و قضا و قدر تعليقى اوست.

معناى ضلالت الهى

در قرآن شريف، آياتى وجود دارد كه برخى از افراد با تمسّك به آنها، همۀ مشكلات خود و مردم را متوجّه پروردگار عالم مى كنند؛ مثلاً قرآن مى فرمايد:

(يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ‌)(1)

بعضى از افراد كه به راستى زندگى را براى خود سخت و آفت زده كرده اند، با استفاده از اينگونه آيات، از خود رفع اتّهام كرده و پيكان اشارۀ مشكلات را به سمت قضا و قدر و مشيّت الهى، نشانه مى روند؛ در حالى كه فهم درستى از اين آيات ندارند.

خداوند سبحان، هرگز گمراه كننده نيست و انتساب اضلال به خداوند، خلاف حكمت و عدالت و رحمت اوست.(2)پروردگار عالم، انواع هدايت ها را در جهان برقرار ساخته است كه در يك تقسيم بندى، عبارتند از:


1) . فاطر، 8: «خداست كه هر كه را بخواهد بى راه مى گذارد و هر كه را بخواهد هدايت مى كند.»

2) . قرآن شريف گمراه كردن به معناى ايجاد شك و ترديد، در فساد انداختن و راهنمايى نادرست را به امثالِ شيطان و فرعون و سامرى نسبت داده است: (وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً) [يس، 62]؛ (وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ‌) [طه، 79]؛ (وَ أَضَلَّهُمُ اَلسّٰامِرِيُّ‌) [طه، 85] و خداوند سبحان، منزّه از آن است كه به چنين صفاتى توصيف شود.

1. «هدايت تكوينى» كه مربوط به همۀ موجودات هستى است:

(قٰالَ رَبُّنَا اَلَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ‌)(1)

2. «هدايت تشريعى» كه عبارت از ارائۀ طريق است و مخصوص انسان هاست:

(إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً)(2)

3. «هدايت عِنائيّه» كه منظور از آن، رساندن به مطلوب است:

(ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ‌)(3)

پروردگار متعال «هادى و هدايت گر» است و هزاران پيامبر را براى هدايت بشر فرستاده است كه با احتساب اوصياى ايشان، هزاران هزار هدايت گر مى شوند. علاوه بر ايشان، خداوند در وجود هر انسانى سه پيامبر به نام هاى «عقل» و «فطرت» و «وجدان اخلاقى» قرار داده كه او را هدايت و راهنمايى كنند.

حال كه چنين است، پس معناى «مضلّ‌» كه در قرآن نيز اشاره شده و به خداوند، نسبت داده شده، چيست‌؟

بسيارى از دانشمندان و از جمله مرحوم طبرسى رحمه الله در تفسير مجمع البيان فرموده اند كه گاهى انسان خود را در معرض هدايت قرار مى دهد و خداوند هم به او توفيق عنايت كرده و به او كمك مى رساند، كه اين توفيق الهى، براى او بسيار ارزنده و پراهميّت است؛ امّا گاهى افراد، زير پرچم الهى نمى روند و خود را در سايۀ عنايت


1) . طه، 50: «پرودگار ما آن كسى است كه به هر چيز، آفرينش بخشيده و سپس او را هدايت كرده است.»

2) . الانسان، 3: «ما راه را بدو نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود يا ناسپاسگزار.»

3) . البقرة، 2: «اين است كتابى كه در [حقانيت] آن هيچ ترديدى نيست؛ [و] مايۀ هدايت تقواپيشگان است.»

خداوند سبحان قرار نمى دهند، بلكه زير نظر و عنايت شيطانِ درون و شيطانِ برون،

مى روند، در اين صورت، عنايت پروردگار عالم از چنين فردى قطع مى گردد.(1)ز اينرو، خداوند سبحان، مضلّ او نيست، بلكه اين سرنوشت را خود انسان براى خويشتن رقم مى زند. اينكه خداوند هم به او كمك نمى كند، به اين دليل است كه آن فرد، زير پرچم پروردگار نيامده است(2)و هدايت الهى را نطلبيده تا قابليّت هدايت را پيدا كند.

مرحوم طبرسى رحمه الله مثالى مى زند كه مطلب را به خوبى روشن مى كند. ايشان مى گويد: اگر سنگى بر سر كوهى قرار داشته باشد و كسى آن را با دست گرفته باشد، تا وقتى سنگ را نگه دارد، آن سنگ سقوط نخواهد كرد؛ امّا اگر اين سنگ، خود را از زير دست آن فرد بيرون بكشد و آن شخص دست خود را بردارد، سنگ به سمت زمين سقوط مى كند. هرچه هم از قلّه فاصله بگيرد، سرعت بيشترى پيدا كرده و وقتى به زمين مى رسد، تكّه تكّه مى شود. كسى اين سنگ را هل نداده است، بلكه بر اثر إصرار سنگ، فقط دست خود را از روى آن برداشته است؛ ضلالت الهى نيز همين گونه است؛ خداوند سبحان هادى است و اگر ضلالت و سقوطى هم هست، مربوط به خود انسان است كه در مقابل خداوند ايستادگى مى كند.


1) . ر. ك: مجمع البيان، ج 1، ص 166.

2) . قرآن شريف دايرۀ تسلّط شيطان بر انسان را مربوط به زمانى مى داند كه انسان خودش را زير پرچم او ببرد و الاّ تا وقتى انسان در دايرۀ ايمان به خداوند قرار دارد، شيطان بر او تسلّطى نخواهد داشت: (إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ‌، إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ‌) [النحل، 99 و 100]

به عبارت ديگر، بر اثر عملكرد خود انسان ها، خداوند دست عنايتش را از سر آنها برمى دارد و نتيجۀ اين خروج از عنايت الهى، چيزى جز سقوط و ضلالت براى انسان نيست.

بنابراين هر سرنوشتى كه براى انسان رقم مى خورد، به دست خود انسان اتّفاق مى افتد. خداوند سبحان هدايت گر و خيرخواه هستى است؛ اگر انسان تلاش و كوشش و نيكوكارى پيشه كرد، خداوند هم در راه هدايت به او كمك مى كند و آدمى در دنيا و آخرت عزّت مى يابد، ولى اگر انسانى خود را از زير چتر رحمت و عنايت خداوند بيرون كشيد، خداوند فقط دست عنايتش را از سر او برمى دارد؛ در اين صورت، آدمى در دنيا و آخرت گرفتار ذلّت مى شود.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در دل شب و در پيشگاه خداوند، تضرّع ها، ابتهال ها و دعاها داشتند و يكى از دعاهاى آن حضرت كه همسران ايشان نقل كرده اند، اين است كه حضرت در حالت سجده و با گريه، مرتّب مى فرمودند:

«اللَّهُمَّ وَ لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً»(1)

حقّاً دعاى بسيار بااهميّتى است و از همگان، مخصوصاً از جوان ها، تقاضا دارم اين دعا را زياد بخوانيد و بر آن مداومت كنيد. اگر يك لحظه دست عنايت خداوند روى سر انسان نباشد، معلوم است كه نتيجۀ آن، ذلّت و بدبختى است.

بنابر آنچه گفته شد، اين خود انسان است كه با اعمال و رفتار خويش، مضلّ براى خويشتن است و خداوند سبحان، هرگز هيچ كس را به گمراهى و ضلالت نمى كشاند.


1) . تفسير القمى، ج 2، ص 75: «خداوندا هيچگاه مرا به اندازۀ چشم بر هم زدنى، به خود وامگذار.»

گواهى تاريخى

از نگاه قرآن كريم، سرنوشت انسان ها و نيز جوامع انسانى، به دست خود آنهاست و هرگونه تغيير در شرايط، به «عملكرد افراد» آن اجتماع بستگى دارد:

(إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ‌)(1)

در طول تاريخ نيز همواره اين مطلب به روشنى اثبات شده است. به عنوان مثال، در جنگ اُحد، لشكريان اسلام عليرغم كمبود نيرو و امكانات، امّا به خوبى در مقابل دشمن ايستادگى كردند و در ابتداى امر، در اثر مقاومت و پيروى از دستورات پيامبر، پيروزى نسبى به دست آوردند و دشمنان پا به فرار گذاشتند. پس از آنكه آثار پيروزى نمايان شد، برخى از افراد كه مسئول حراست از تنگه اى در كوه احد بودند، مسئوليت خود را رها كرده و به دنبال جمع آورى غنائم رفتند. دشمن نيز از اين خلأ ايجادشده، استفاده كرد و از پشت سر، به مسلمان يورش برد.

بر اثر ضربات دشمن و غفلت مسلمين، بسيارى از مسلمانان از جمله حضرت حمزه عليه السلام عموى پيامبر، شهيد شدند و بسيارى نيز فرار كردند.(2)در اين ميان، شايعۀ كشته شدن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيز مصائب جنگ را مضاعف ساخت؛ پس اين آيۀ شريف نازل شد كه اگر پيامبر كشته شوند، امّا باز هم اسلام باقى است و نبايد مسلمانان اينگونه متفرّق شوند:

(وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ‌


1) . الرعد، 11: «در حقيقت، خدا حال قومى را تغيير نمى دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.»

2) . ر. ك: الارشاد، ج 1، ص 78 تا 90؛ اعلام الورى، ج 1، ص 176.

اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اَللّٰهَ شَيْئاً)(1)

در اين جنگ، فقط اميرالمؤمنين عليه السلام و چند نفر محدود، به دفاع از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم پرداختند.(2)رشادت هاى فراوان اميرالمؤمنين عليه السلام در دفاع از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آن چنان بود كه جبرئيل در مدح شجاعت ايشان، ندا داد:

«لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِىٌّ‌»(3)

اگر رشادت ها و شجاعت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام در آن جنگ نبود، معلوم نبود چه سرنوشتى براى مسلمانان رقم مى خورد. يك لحظه غفلت مسلمانان و سرپيچى از دستور پيامبر و طمع در غنائم، براى نابودى اسلام كافى بود، امّا اميرالمؤمنين عليه السلام با وجود جراحات فراوان،(4)شجاعانه به مقابله با دشمنان و دفع آنان از پيامبر پرداختند و نگذاشتند دشمنان به اهداف خود دست يابند.


1) . آل عمران، 144: «و محمّد صلى الله عليه وآله وسلم، جز فرستاده اى كه پيش از او [هم] پيامبرانى [آمده و] گذشتند، نيست. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود برمى گرديد؟ و هر كس از عقيده خود بازگردد، هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند.» ر. ك: المغازى (واقدى)، ج 1، ص 321؛ دلائل النبوّة (بيهقى)، ج 3، ص 243.

2) . ر. ك: الكافى، ج 8، ص 318؛ الارشاد، ج 1، ص 86؛ نهج الحق، ص 249؛ المغازى (واقدى)، ج 1، ص 240؛ شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد)، ج 15، ص 7.

3) . الكافى، ج 8، ص 110؛ تاريخ الأمم و الملوك، ج 2، ص 514.

4) . نقل شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين جنگ، بيش از نود جراحت و زخم برداشته بودند. (تفسير القمى، ج 1، ص 116؛ بحار الانوار، ج 20، ص 54)

اين جنگ، دو جلوه از تأثيرات اعمال انسان در سرنوشت را نشان مى دهد. آن هنگام كه جنگ، با مقاومت و پيروى از دستورات پيامبر و نيّت هاى الهى همراه است، پيروزى به همراه دارد و آنگاه كه عملكردها عوض شده و افراد خدارا فراموش مى كنند و از استقامت دست برداشته و به فكر ماديات مى روند، با شكست مواجه مى شوند.

آثار اعمال

اكثر بدبختى ها و فلاكت ها را خداوند براى آدمى نخواسته است، بلكه خود افراد با اعمال خود چنين سرنوشتى را براى خويش رقم زده اند.

غالب بلاها و رنج ها و فقرها و تبعيض ها، اغلب مفاسد فردى و جمعى، اكثر تغييرات تكوينى محيطى، بسيارى از موانع رشد و تعالى و مانند اينها، از اعمال فردى يا اجتماعى انسان ها ناشى مى شود و آدمى به واسطۀ تقصيرها و گناهان فردى و اجتماعى خود، آنها را ايجاد كرده است و نبايد مصائب و بلاها و نگرانى ها را تقصير خداوند سبحان يا سرنوشت و تقدير گذاشت. به تعبير ديگر، نبايد تنبلى ها، كاهلى ها و قصورها و همچنين رنج ها، مصيبت ها و تقصيرهاى خود را با تقدير و قضا و قدر توجيه كرده و بدين وسيله آن را پاى خداوند بنويسيم. سرنوشت انسان در دست خود اوست؛ اگر خوب باشد خود تهيه كرده و اگر بد باشد، آن را نيز خودش تهيه كرده است.

چو تو خود كنى اختر خويش را بد *** مدار از فلك چشم نيك اخترى را(1)


1) . ديوان ناصرخسرو، قصايد، قصيدۀ 6.

به عنوان مثال، دو نفر جوان را در نظر بگيريد: يكى از ابتداى تحصيل، با تلاش و كوشش درس خوانده و در زندگى از اعمال و رفتار خود مراقبت كرده و سعى نموده به ظواهر شرع هم تقيّد داشته باشد. او كم كم به مقام ها و مراتبى دست مى يابد و موقعيّت اجتماعى و فردى او ترقّى مى كند. جوان ديگر، بر اساس تنبلى و سستى، به درس توجّهى نكرده و با دوستان ناباب رفاقت كرده و براى خود قيد و بندى قائل نبوده است. عمرش را در هوس رانى و لاابالى گرى و مجالست هاى بيهوده صرف كرده است و اينك نه شخصيّتى اجتماعى دارد و نه از شغل و موقعيّت اجتماعى مناسب برخوردار است؛ حال اگر گفته شود كه براى اين دو، مقدّر الهى چنين بوده كه به اين سرنوشت دچار شوند يا يكى شانس داشته و ديگرى بدشانس بوده، آيا اين حرف مورد تمسخر عقلا قرار نمى گيرد؟ يكى با عمل و تلاش و كوشش به مراتبى رسيده و ديگرى با سستى و تنبلى خود را محروم كرده است. اين تقدير و سرنوشت، نتيجۀ عملكرد خود افراد است.

قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ)(1)

اين آيه و امثال آن، از متشابهات قرآن كريم نيست؛ بلكه به صورت مكرّر مضامين آن در قرآن شريف بيان شده است و مى فرمايد: اى انسان ها! هرچه هست خودتان انجام داده ايد. خداوند متعال از سر رحمت و رأفت، از بسيارى از اعمال شما چشم مى پوشد و عفو مى فرمايد و الا بر اثر گناهان فراوان، بايد نابود مى شديد.


1) . الشورى، 30: «و هر [گونه] مصيبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست، و [خدا] از بسيارى درمى گذرد.»

بسيارى از بلاها و مشكلات، بر اثر نيكوكارى خوبان و دعاى اهل بيت عليهم السلام و دعاى مؤمنين و متّقين، از سر جوامع و انسان ها مى گذرد و آنچه رخ مى دهد، فقط مقدار كمى از بلاهايى است كه از اعمال زشت انسان ناشى شده است.

هرچه هست از قامت ناساز بى اندام ماست *** ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست(1)

پروردگار عالم انسان را براى نيل به مقام خليفة اللهى خلق كرده است و زمينۀ اين تعالى را نيز به بهترين وجه در نظام اتمّ هستى، فراهم ساخته است، ولى اين انسان است كه بايد راه و مسير خود را در عمل مشخّص كند.

تمسّك به شانس و طالع، راهى براى اقناع نفس

چنان كه گفتيم انسان واقعاً موجود عجيبى است؛ او در مواجهه با مشكلات، به دنبال يافتن مقصّر و منشأ آن است و از آن جهت كه نمى خواهد در مشكلات و مصائب، خود را مقصّر بداند، لذا به دنبال عوامل بيرونى مشكلات مى گردد؛ بدون آنكه توجّه كند ممكن است ريشۀ تقصير در وجود خود او باشد. او وقتى مقصّرى نمى يابد، لاجرم مى گويد شانس و طالع و بخت و اقبال ما چنين بود و بعد هم مى خواند:

در كوى نيك نامى ما را گذر ندادند *** گر تو نمى پسندى تغيير كن قضا را(2)

اين حرف و انديشه درست نيست و انسان اگر خودش هم مقصّر نباشد و مثلاً جامعۀ او تقصير داشته باشد، باز هم اراده و اختيار از او سلب نمى شود.


1) . ديوان حافظ، غزل 71.

2) . همان، غزل 5.

البته لازم به ذكر است كه وقتى در جامعه اى آتشى افروخته مى شود، تر و خشك با هم مى سوزند و لذا اگر كسى واقعاً تقصير نداشته باشد و صددرصد اجتماع او يا اطرافيان مقصّر باشند، پروردگار عالم آن بلا و مصيبت را در دنيا يا آخرت براى آن فرد جبران مى كند؛ چنان كه جامعه را هم به خاطر بدبخت كردن ديگران، چند برابر عقاب مى دهد.

به طور كلّى سعادت و شقاوت افراد به دست خود آنهاست و نسبت شقاوت ها به خداوند يا تقدير و شانس، خلاف عقل و بناى عقلاست و اگر كسى چنين توجيهاتى هم كند، بيشتر براى اقناع نفس است نه حقيقت امر.

قرآن شريف مى فرمايد:

(قٰالُوا طٰائِرُكُمْ مَعَكُمْ‌)(1)

تقصيرها را به خداوند يا قضا و قدر يا به مثل طالع و شانس نسبت ندهيد و اينگونه تأويل نكنيد، بلكه بدانيد غالب مصائب، از رفتار خود افراد ناشى مى شود.

استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمه الله گاهى مى فرمودند: «بردن افعال روى شانس و تقدير و قضا و قدر، با ارسال رسل و انزال كتب منافات دارد.» واقعاً چنين است و اگر كسى بخواهد سرنوشت ها را به گردن تقدير يا شانس و طالع بيندازد، بعثت همۀ انبيا و رسولان الهى لغو و بيهوده خواهد شد. به راستى اگر سرنوشت قطعى و ازلى كسى بهشت يا جهنّم باشد، ارسال رسل و هدايت هاى ايشان چه فايده اى دارد؟ آيا آنها آمده اند كه از جهنّمى بودن عدّه اى و بهشتى بودن عدّه اى ديگر خبر دهند و بگويند كه اين سرنوشت تغيير ناپذير است‌؟ پس هدايت پذيرى انسان چه


1) . يس، 19: «[رسولان] گفتند: شومىِ شما با خود شماست.»

جايگاهى خواهد داشت‌؟ چنين فرضى نه با عقل، بلكه با نظام تكوين و نظام تشريع هم سازگار نيست و ناهماهنگى آن با مسائلى همچون تكليف مدارى انسان و عقوبت و مثوبت اخروى، امر روشنى است.

قرآن شريف بهشت و جهنّم را محصول اعمال خود انسان مى داند و مى فرمايد:

(فَأَمّٰا مَنْ طَغىٰ‌، وَ آثَرَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا، فَإِنَّ اَلْجَحِيمَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ‌)(1)

(وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَى اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَوىٰ‌، فَإِنَّ اَلْجَنَّةَ هِيَ اَلْمَأْوىٰ‌)(2)

بنابر اين تقدير انسان، وابسته به شانس و اقبال و طالع و امثال اينها نيست، بلكه غالباً به فعل ارادى انسان مربوط مى شود و از آن سرچشمه مى گيرد.


1) . النازعات، 37 تا 39: «امّا هر كه طغيان كرد، و زندگى پستِ دنيا را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است.»

2) . النازعات، 40 و 41: «و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد، و نفس [خود] را از هوس باز داشت، پس جايگاه او همان بهشت است.»

درس گفتار شصت و سوّم: برخى از عوامل مؤثّر بر قضا و قدر

اشاره

در بخش اوّل از كتاب، عوامل مؤثّر بر انتخاب انسان كه عبارت بودند از: «وراثت»، «معاشرت»، «محيط»، «تغذيه»، «حقّ‌النّاس»، «كار و تلاش» و «تربيت»، مطرح شد و بيان كرديم كه اين عوامل كسى را مجبور نمى كند، ولى بر انتخاب هاى انسان اثر مى گذارد.

در بحث قضا و قدر نيز سخن از عوامل مؤثّر بر تقدير مطرح مى شود؛ زيرا چنان كه در درس گفتارهاى پيشين بيان شد، غالب تقديرهاى الهى، از نوع غيرحتمى (تعليقى) است و انسان با اعمال خود، مى تواند تقدير خويش را رقم بزند. در اين راستا به تأثير كلّى اعمال بر سرنوشت اشاره كرديم و گفتيم كه اعمال نيك موجب سعادت و اعمال زشت موجب شقاوتمندى است.

به جز عوامل مؤثّر بر انتخاب كه در قضا و قدر نيز اثر مى گذارد، عوامل ديگرى هم بر تقديرها و سرنوشت انسان مؤثّر است كه از آن جمله «تقوا»، «توبه و استغفار»، «دعا» و «خدمت به خلق» را مى توان نام برد.

اين عوامل هركدام به شكلى در زندگى و سرنوشت انسان مؤثّر است و مى توانند بلاها و مصائب بسيارى از زندگى انسان رفع نمايند يا نعمت هاى فراوانى را به سوى او سرازير كنند.

اين درس گفتار را به تشريح اين عوامل، اختصاص مى دهيم.

عوامل سرنوشت ساز
اشاره

پيش از اين، به طور كلّى بيان شد كه بخش كمى از مقدّرات، حتمى هستند و بيشتر تقديرهاى الهى براى انسان، غيرحتمى است و اين «اعمال انسان» است كه كاركرد و تأثير ويژه اى بر سرنوشت دارد:

(يَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتٰابِ‌)(1)

تقدير حتمى و قطعى الهى بر اين قرار گرفته است كه اگر كسى، باايمان و نيك رفتار باشد، در دنيا و آخرت به حيات طيّب دست يابد و سعادتمند گردد و اگر كسى بدكار و فاسق و فاجر باشد، در دنيا و آخرت، بدبخت و شقاوتمند شود.

با توجّه به اهميّت موضوع، در ادامه به برخى از اعمالى كه مى تواند تقدير و سرنوشت انسان را دچار تغيير كند، اشاره مى كنيم.


1) . الرعد، 39: «خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مى كند، و اصل كتاب نزد اوست.»

1. تقوا

در آموزه هاى اسلامى، آثار و بركات فراوانى براى تقوا بيان شده است.(1)آنچه فعلاً متناسب با بحث ماست، تأثيرى است كه تقوا و پاسداشت حريم خداوند، بر تقديرهاى انسان و سرنوشت او دارد. قرآن شريف مى فرمايد اگر كسى تقوا و عمل صالح داشته باشد، در دنيا و آخرت به حيات طيّب دست مى يابد:

(مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ‌)(2)

حيات طيّب، يعنى زندگى سرشار از سعادت، نيكى، پاكى و فضيلت كه موجب آرامش و اميد و رضايت باطن و رستگارى در دنيا يا آخرت مى شود.

اگر انسان، همواره متّقى باشد، خداوند راه برون رفت و نجات از مشكلات را براى او مى گشايد و رزق و روزى مادى او نيز تأمين خواهد شد؛ چنان كه قرآن مى فرمايد:

(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ‌)(3)

در سايۀ مراعات تقوا، آدمى در گرفتارى ها، بن بست ها و در مواقع بحرانى و سرنوشت ساز، راه درست را انتخاب مى كند و بهترين تصميم را مى گيرد و در واقع، از سوى خداوند متعال، به مسير صحيح هدايت مى شود:


1) . ر. ك: سيروسلوك؛ تقوا، ص 55 تا 92.

2) . النحل، 97: «هر كس از مرد يا زن كار شايسته كند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگى پاكيزه اى، حياتِ [حقيقى] بخشيم، و مسلّماً به آنان بهتر از آنچه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.»

3) . الطلاق، 2 و 3: «و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مى دهد. و از جايى كه حسابش را نمى كند، به او روزى مى رساند.»

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً(1)

نه تنها تقواى فردى چنين آثارى را در سرنوشت افراد دارد، بلكه تقواى اجتماعى نيز براى جامعۀ انسانى، آثار فراوانى در پى دارد:

(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُرىٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ‌)(2)

در مقابل، قرآن شريف، زندگى بدون تقوا را به ساختن ساختمان، بر لب پرتگاه و درّۀ مشرف به سقوط تشبيه كرده است كه به راحتى فرو مى ريزد:

(أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ تَقْوىٰ مِنَ اَللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَلىٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ فَانْهٰارَ بِهِ فِي نٰارِ جَهَنَّمَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ‌)(3)

اگر زندگى انسان آلوده به گناه و معصيت باشد، هرچند آن زندگى مملوّ از مادّيات و اعتباريّات، نظير ثروت، قدرت، جاه و مقام، منزلت اجتماعى و رفاه ظاهرى باشد، بنا بر تعبير قرآن كريم، نابود مى گردد و صاحب اين زندگى، سرانجامى به جز جهنّم نخواهد داشت.


1) . الانفال، 29: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر از خدا پروا داريد، براى شما [نيروى] تشخيص [حقّ از باطل] قرار مى دهد.»

2) . الاعراف، 96: «و اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين برايشان مى گشوديم.»

3) . التوبه، 109: «آيا كسى كه بنياد [كار] خود را بر پايه تقوا و خشنودى خدا نهاده بهتر است يا كسى كه بناى خود را بر لب پرتگاهى مشرف به سقوط پى ريزى كرده و با آن در آتش دوزخ فرو مى افتد؟ و خدا گروه بيدادگران را هدايت نمى كند.»

بنابر اين، رعايت تقوا و مراعات حريم ها و حدودهاى خداوند در زندگى، سرنوشتى نيكو براى آدمى و اجتماع او رقم مى زند و بى تقوايى، موجب سرنوشتى بد و ناپسند براى فرد و جامعه مى شود.

2. توبه و استغفار

توبه و استغفار نيز آثار و بركات فراوانى در زندگى انسان دارد(1)و يكى از آثار مهمّ آن، تغيير در قضا و قدر است؛ مانند آنكه عذابى براى فرد يا جامعه اى قطعى شده باشد، ولى آنان توجّه پيدا كرده و به درگاه خداوند سبحان توبه و انابه كنند:

(وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ‌)(2)

قرآن شريف در كنار وجود مبارك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، استغفار را مانع و رافع عذاب الهى مى داند و آنچه اكنون مورد بحث ماست، تأثير توبه و استغفار، در برطرف شدن عذاب و تغيير سرنوشت است. قرآن كريم، علاوه بر بيان اين واقعيّت كه توبه، رافع عذاب است، در آيات ديگرى براى آن شاهد عينى و عملى مى آورد و مثلاً با بيان داستان قوم حضرت يونس عليه السلام، مى فرمايد با اينكه آنها خداوند را نافرمانى كرده و يونس پيامبر عليه السلام را اذيّت نمودند، ولى بر اثر استغفار و


1) . براى آگاهى بيشتر از آثار و بركات توبه، ر. ك: سيروسلوك؛ توبه، ص 135 تا 175؛ معرفت نفس، ج 6.

2) . الانفال، 33: «و خدا بر آن نيست كه آنان را عذاب كند در حالى كه تو در ميان ايشانى، و خدا عذاب كننده آنان نيست در حالى كه آمرزش مى خواهند.»

توبۀ حقيقى، خداوند رحمان آنان را بخشيد و عذابى را كه بنا بود نازل شود، از آنان برداشت و تا زمان اجل طبيعى، به آنان مهلت و حيات مجدّد عطا فرمود:

(فَلَوْ لاٰ كٰانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِيمٰانُهٰا إِلاّٰ قَوْمَ يُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا كَشَفْنٰا عَنْهُمْ عَذٰابَ اَلْخِزْيِ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ مَتَّعْنٰاهُمْ إِلىٰ حِينٍ‌)(1)

بنابر اين توبۀ حقيقى، به خوبى مى تواند تقديرها را تغيير دهد. به طور كلّى كسى كه در زندگى مقيّد به توبه و استغفار باشد، با استفاده از اين فرصت رحمانى، مى تواند رحمت خاصّ الهى را به سوى خود جذب كند و در دنيا و آخرت سعادتمند گردد:

(وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌)(2)

چنان كه گفتيم، در بسيارى از موارد، گره هاى كور زندگى، گرفتارى هاى دنيوى و مصائبى كه براى انسان پديد مى آيد، ناشى از گناهانى است كه خود انسان يا اطرافيان و نزديكان مرتكب شده اند. حتّى گاهى اوقات، وقوع بلاياى طبيعى نظير سيل و زلزله و خشك سالى، بسياى از بيمارى هاى ناعلاج، مرگ هاى ناگهانى و


1) . يونس، 98: «چرا هيچ جامعه اى نبوده است كه ايمان بياورد تا ايمانش به حال آن سود بخشد؟ مگر قوم يونس كه وقتى [در آخرين لحظه] ايمان آوردند، عذاب رسوايى را در زندگى دنيا از آنان برطرف كرديم، و تا چندى آنان را برخوردار ساختيم.»

2) . الانعام، 54: «و چون كسانى كه به آيات ما ايمان مى آورند نزد تو آيند، بگو: سلام بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود مقرر داشته، كه هر كس از شما به نادانى عمل بدى كند آن گاه بعد از آن توبه كند و به اصلاح (كار خود) پردازد، بى ترديد خداوند بسيار آمرزنده و مهربان است.»

گرفتارى هايى از اين قبيل، علاوه بر عوامل طبيعى، از گناه و معصيت نشأت مى گيرد كه در اين گونه موارد، توبه و استغفار، قادر است بسيارى از اين گرفتارى ها و سختى ها را برطرف سازد و از وقوع بسيارى از بلاهاى طبيعى و حوادث غيرمترقّبه جلوگيرى كند يا دست كم از اثرات سوء آن بكاهد:

(ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ اَلَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‌)(1)

در آيۀ ديگرى قرآن كريم يادآور مى شود كه براى رفع بلايى مثل خشك سالى، توبه، بسيار مفيد و اثربخش است و موجب نزول باران رحمت مى گردد:

(اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً، يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً، وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً)(2)

چنان كه از قول حضرت هود عليه السلام نقل مى كند كه به قوم خود مى فرمودند:

(وَ يٰا قَوْمِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلىٰ قُوَّتِكُمْ‌)(3)


1) . الروم، 41: «تباهى در خشكى و دريا به سبب كرده هاى مردمان پديدار شد تا [خداوند جزاى] برخى از آنچه كرده اند به آنها بچشاند، باشد كه باز گردند.»

2) . نوح، 10 تا 12: «از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او همواره آمرزنده است. [تا] بر شما از آسمان بارانِ پى در پى فرستد. و شما را به اموال و پسران، يارى كند، و برايتان باغ ها قرار دهد و نهرها براى شما پديد آورد.»

3) . هود، 52: «و اى قوم من، از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد [تا] از آسمان بر شما بارش فراوان فرستد و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد.»

در روايتى نيز آمده است كه مردى خدمت حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام آمد و از قحطى و گرانى به آن حضرت شكايت نمود؛ حضرت به او فرمودند: از خدا طلب آمرزش كن. ديگرى آمد و به آن حضرت از تهى دستى شكايت كرد، به او هم فرمودند: از خداوند طلب آمرزش نما. مرد ديگرى آمد و به امام عرض كرد: از خدا بخواهيد و دعا كنيد كه خداوند پسرى به من لطف فرمايد، به او هم فرمودند: استغفار كن. راوى مى گويد: از امام حسن عليه السلام سؤال شد كه چند نفر خدمت شما آمدند و از گرفتارى هاى گوناگون شكايت داشتند و تقاضاى ايشان مختلف بود، ولى شما همۀ آنان را به استغفار و طلب آمرزش امر فرموديد؟ حضرت فرمودند: من اين مطلب را از پيش خود نگفتم و همانا در اين باره از فرمودۀ خداوند استفاده نمودم كه فرموده است: (اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً، يُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً، وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً).(1)

3. دعا

دعا نيز در زندگى انسان، بسيار اثرگذار است و نقش سازنده و ارزنده اى در سرنوشت او دارد. خداوند سبحان براى دعاى بندگان، اهميّت خاصّى قائل شده و به ايشان، وعدۀ استجابت داده است:

(وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ‌) (2)


1) . وسائل الشيعة، ج 7، ص 178.

2) . البقرة، 186: «و هرگاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را، به هنگامى كه مرا بخواند، اجابت مى كنم، پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.»

در اين آيۀ شريف، چندين مرتبه ضمير متكلّم و تأكيدات ويژه به كار رفته است كه همگى دلالت بر عطوفت حق تعالى نسبت به بندگان دارد و چنين آيه اى در قرآن، منحصر به فرد است.

قرآن كريم دربارۀ اهميّت و ضرورت دعا در زندگى انسان نيز مى فرمايد اگر دعا و مناجات بندگان با خداوند نبود، پروردگار عالم به آنان اعتنائى نداشت:

(قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ‌)(1)

به همين دليل هم دعا و راز و نياز با پروردگار عالم، در تعاليم دينى بسيار مورد توجّه واقع شده و آثار فراوانى براى آن ذكر گرديده است. در روايات از دعا به عنوان «سلاح مؤمن» نام برده مى شود(2)كه مى تواند انسان را از گزند شيطان انسى و جنّى حفظ كند و در پيكار با نفس امّاره، از او محافظت نمايد.

علاوه بر اين ها، دعا در تغيير سرنوشت انسان و اصلاح آن، مؤثّر است. امام صادق عليه السلام فرموده اند:

«الدُّعَاءُ يَرُدُّ الْقَضَاءَ وَ يَنْقُضُهُ كَمَا يُنْقَضُ السِّلْكُ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرَاماً»(3)

دعا قضا و قدر را پس مى زند و آن را مثل نخى كه رشته هاى آن را از هم باز كنند، وا مى تابد و باز مى كند؛ حتّى اگر محكم شده باشد.

امام كاظم عليه السلام مى فرمايند:


1) . الفرقان، 77: «بگو: اگر دعاى شما نباشد، پروردگارم هيچ اعتنايى به شما نمى كند.»

2) . الكافى، ج 2، ص 468: «الدُّعَاءُ سِلَاحُ الْمُؤْمِن.»

3) . مكارم الاخلاق، ص 270: «دعا قضاء را بر مى گرداند و آن را همانند ريسمان پاره مى كند؛ اگر چه سخت و محكم شده باشد.»

«إِنَّ الدُّعَاءَ يَرُدُّ مَا قَدْ قُدِّرَ وَ مَا لَمْ يُقَدَّرْ قُلْتُ وَ مَا قَدْ قُدِّرَ عَرَفْتُهُ فَمَا لَمْ يُقَدَّرْ قَالَ حَتَّى لَا يَكُونَ‌»(1)

دعا هرچه را كه «تقدير شده» باشد و هرچه را كه «تقدير نشده» باشد، عوض مى كند و دگرگون مى سازد. راوى از حضرت سؤال كرد كه معناى امرِ تقدير شده را مى دانيم، امّا آنچه تقدير نشده، به چه معناست‌؟ حضرت فرمودند: تا اينكه تقديرى دربارۀ آن نشود. (دعا، مانع تقديرشدن مى شود.)

دعا در نيل به كمالات و مراتب معنوى كارساز است و در پرتو آن، مواهب بسيارى نصيب انسان مى شود؛ چنان كه مى تواند رافع بلاها و مصائب بسيارى در زندگى مادى انسان باشد. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:

«إِنَّ الْبَلَاءَ يَتَعَلَّقُ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ مِثْلَ الْقَنَادِيلِ فَإِذَا سَأَلَ الْعَبْدُ رَبَّهُ الْعَافِيَةَ أَصْرَفَ اللَّهُ تَعَالَى الْبَلَاءَ عَنْهُ وَ قَدْ أُبْرِمَ لَهُ إِبْرَاماً»(2)

اميرالمؤمنين عليه السلام نيز مى فرمايند كه أنواع بالاها و گرفتارى ها را به واسطۀ دعا و راز و نياز با خداوند، برطرف كنيد:

«ادْفَعُوا أَنْوَاعَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ‌»(3)


1) . الكافى، ج 2، ص 469: «دعا، تقديرها را خنثى مى كند: چه مقدّر باشد و چه مقدّر نباشد. من گفتم: فرمان مقدّر را خنثى مى كند، مى فهمم؛ امّا فرمان نامقدّر را چگونه خنثى مى كند؟ امام فرمودند: از تقدير آن مانع مى شود.»

2) . الجعفريّات، ص 220: «بلا چون قنديلى بين زمين و آسمان معلّق مى ماند، اگر بنده از خدا عافيت بخواهد، خداوند بلا را از او بگرداند، هرچند قطعى شده باشد.»

3) . تحف العقول، ص 101: «با دعا، انواع بلاها را دور كنيد.»

امام سجّاد عليه السلام دربارۀ ارتباط بلا و دعا فرمودند:

«إِنَّ الدُّعَاءَ وَ الْبَلَاءَ لَيَتَرَافَقَانِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ إِنَّ الدُّعَاءَ لَيَرُدُّ الْبَلَاءَ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرَاماً»(1)

دعا و بلا تا روز قيامت دو رفيق و همراه هستند؛ دعا، بلا را برطرف مى كند، هر قدر هم كه محكم شده باشد.

امام كاظم عليه السلام نيز به دعا سفارش فرموده و دربارۀ اثر «بلاگردانى» آن فرموده اند:

«عَلَيْكُمْ بِالدُّعَاءِ فَإِنَّ الدُّعَاءَ لِلَّهِ وَ الطَّلَبَ إِلَى اللَّهِ يَرُدُّ الْبَلَاءَ وَ قَدْ قُدِّرَ وَ قُضِيَ وَ لَمْ يَبْقَ إِلَّا إِمْضَاؤُهُ فَإِذَا دُعِيَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سُئِلَ صَرَفَ الْبَلَاءَ صَرْفَةً‌»(2)

دعاكردن و خواستن از خداوند، بلايى را كه تقدير شده و قضا گرديده و فقط امضايش باقى مانده است برمى گرداند و وقتى كسى خداوند عزّوجل را بخواند و از او درخواست كند، يك باره بلا برطرف مى شود.

نيل به بسيارى از مواهب مادى و موفقيّت هاى انسان در زندگى، به جز تلاش و كوشش، نيازمند دعا و درخواست از پروردگار است؛ چنان كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند:


1) . الكافى، ج 2، ص 469: «همانا دعا و بلا تا روز قيامت با هم رفاقت مى كنند: دعاء بلا را در حالى كه به سختى محكم شده نيز برمى گرداند.»

2) . الكافى، ج 2، ص 470: «بر شما باد به ملازمت با دعا؛ زيرا دعاء به درگاه خداوند و خواستن از او، بلائى را كه مقدّر شده و بدان حكم گرديده و جز اجراى آن چيزى نمانده، رفع مى كند؛ پس چون خداى عزّوجل خوانده شود و از او درخواست گردد، به يكباره بلا را برمى گرداند.»

«أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى سِلَاحٍ يُنْجِيكُمْ عَنْ عَدُوِّكُمْ وَ يُدِرُّ رِزْقَكُمْ قَالُوا نَعَمْ قَالَ تَدْعُونَ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَإِنَّ سِلَاحَ الْمُؤْمِنِ الدُّعَاءُ‌»(1)

آيا نمى خواهيد سلاحى به شما معرّفى كنم كه با آن از شرّ دشمنانتان خلاص شويد و روزى تان سرشار باشد؟ گفتند: بله! فرمودند: شب و روز دعا كنيد كه اسلحۀ مؤمن دعاست.

دربارۀ ديگر تأثيرات دعا در سرنوشت انسان، روايات فراوانى وجود دارد كه براى پرهيز از طولانى شدن بحث، به همين مقدار اكتفا مى كنيم.

4. خدمت به خلق
اشاره

در آموزه هاى قرآن شريف و ائمّۀ معصومين عليهم السلام، انسان به اندازۀ يك دنيا ارزش دارد و همۀ انسان ها بايد متوجّه اين جايگاه براى هم نوعان خود باشند. قرآن كريم دربارۀ قدر و منزلت انسان مى فرمايد:

(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً)(2)


1) . ثواب الاعمال، ص 26: «آيا شما را به سلاحى كه از دشمن نجاتتان دهد و روزى تان را فراوان كند راهنمايى نكنم‌؟ گفتند: بله بفرماييد؛ حضرت فرمودند: در شب و روز دعا كنيد، زيرا سلاح مؤمن دعاست.»

2) . المائده، 32: «هر كس انسانى را بى جهت بكشد، چنان است كه همۀ مردم را كشته باشد و هر كس كه به او حيات بخشد، چون كسى است كه همۀ مردم را حيات بخشيده باشد.»

امام صادق عليه السلام در تعيين مصداق اين آيۀ شريف، مى فرمايند كه اگر كسى، ديگرى را متديّن و هدايت كند، نظير اين است كه همۀ جهان را متديّن و زنده كرده است و اگر يك نفر را گمراه كند، مانند آن است كه جهان را كشته باشد:

«مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَكَأَنَّمَا أَحْيَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ هُدًى إِلَى ضَلَالٍ فَقَدْ قَتَلَهَا»(1)

بنابر اين از ديدگاه قرآن و روايات، قدر و منزلت هر يك نفر از انسان ها، به اندازۀ همۀ انسان هاست.

اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه در نامۀ مشهور خود به مالك اشتر، با تقسيم مردمان به دو گروه كلّى، لزوم توجّه و احترام به عموم انسان ها را گوشزد مى فرمايند:

«فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ‌»(2)

مردم يا برادر دينى يكديگرند يا از لحاظ خلقت مشابه هم هستتند و در هر دو صورت، بايد احترام و شخصيّت ايشان حفظ شود.

با توجّه به شخصيّتى كه معارف دينى براى انسان ها قائل شده است، لزوم خدمت به ايشان به خوبى آشكار مى شود و لذا هر كسى در هر موقعيّت و جايگاهى قرار دارد، بايد خود را موظّف به خدمت به هم نوعان بداند.

خدمت به خلق خدا در شكل هاى گوناگون، امرى لازم و واجب بوده و دين مبين اسلام با تأكيد خاصّى آن را از مسلمانان خواسته است. در ادامه به برخى از مصاديق و اقسام خدمت به خلق و آثار آن، اشاره مى كنيم.


1) . الكافى، ج 2، ص 210.

2) . نهج البلاغه، نامه 53: «مردم بر دو گروهند: يا برادر دينى تو هستند يا انسان هايى مانند تو مى باشند.»

الف) تقدّم ديگران بر خود

قرآن كريم، خدمت به ديگران و مقدّم داشتن نياز سايرين بر نيازهاى خود و گذشت و ايثار و فداكارى را از جمله صفات مسلمان حقيقى مى داند:

(وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ‌)(1)

دين اسلام بر توجّه به خواسته ها و نيازهاى ديگران و رفع حوائج آنان، بسيار تأكيد مى كند و از مسلمين مى خواهد به همان اندازه كه به فكر خود و خانوادۀ خويش هستند، به فكر ديگران و رفع مشكلات و حوائج آنان نيز باشند و براى نيل به اين هدف، پاداش هاى ترغيبى فراوانى نيز ذكر فرموده است.(2)در مقابل، بى توجّهى به ديگران و شانه خالى كردن از بار مسئوليّتِ خدمت به هم نوعان، بسيار مذموم و ناپسند است و كسى كه به ديگران كمك نكند، مورد توبيخ و بازخواست قرار مى گيرد.

خدمت به مردم و اقدام در رفع مشكلات و گرفتارى هاى ايشان، آثار و نتايج فراوانى دارد، از جمله اينكه باعث گشايش در رزق و روزى و نيز رفع گرفتارى ها و موانع مادى و معنوى در زندگى و حيات دنيوى مى شود. همچنين سعى در خدمت به خلق خدا و رفع مشكلات و نيازهاى آنان، از جمله امورى است كه موجب ايجاد توفيقات فراوان براى انسان و هموار ساختن راه سير و سلوك مى شود، به همين علّت اهل معنويّت و سير و سلوك، براى خدمت به خلق، اهميّت ويژه اى قائل هستند.

قرآن كريم با بيان يك انذار، يكى از عوامل خوشبختى يا بدبختى فرزندان و نسل انسان را، خدمت به خلق مى داند و مى فرمايد:


1) . الحشر، 9: «و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خودشان مقدّم مى دارند.»

2) . ر. ك: الكافى، ج 2، ص 186 تا 215.

(وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً)(1)

اگر كسى نگران آيندۀ فرزندان خويش و سرنوشت آنان است، اگر مى خواهد خود و خانواده اش عاقبت به خير شوند، بايد مواظب زبان و گفتار خود و نيز اعمال و رفتار خويش نسبت به ديگران باشد. چنانچه كسى عمر و وقت خود را صرف خدمت و كمك به ديگران كند، ديگران نيز به او و فرزندانش خدمت خواهند كرد و به تجربه نيز اثبات شده است كه براى انسان هاى خيرخواه و نيكوكار و همچنين اولاد و اعقاب آنان، همواره عاقبت نيكويى رقم خورده است.

از سوى ديگر، بى توجّهى به خلق يا نعوذ بالله گره انداختن در كار ديگران، گناه و توبيخ شديد الهى را در پى خواهد داشت و به تجربه نيز اثبات شده است كه اگر كسى به فكر رفع حوائج و مشكلات ديگران نباشد، يا خداى ناكرده با ايجاد موانع بر سر راه انجام كارهاى مردم، غصب مال ايشان، ظلم، بد زبانى، توهين و جسارت، آبروريزى و... موجبات گره افتادن در كار مردم و اذيت آنان را فراهم كند، حتماً در كارهاى او گره خواهد افتاد و در نهايت نيز با سقوط و بيچارگى، دچار سوء عاقبت مى گردد.

در روايات آمده است كه بى توجّهى به رفع نيازها و خواسته هاى مردم و مؤمنين، موجب قطع ولايت الهى و برداشته شدن دست عنايت خداوند تعالى از سر انسان و زندگى او در دنيا و آخرت مى شود:


1) . النساء، 9.

«مَنْ قَصَدَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِهِ مُسْتَجِيراً بِهِ فِي بَعْضِ أَحْوَالِهِ فَلَمْ يُجِرْهُ بَعْدَ أَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ فَقَدْ قَطَعَ وَلَايَةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى»(1)

وقتى كسى بتواند كار ديگرى را حل كند، يا گره اى از كارهاى او بگشايد، ولى با سستى، تأخير انداختن در انجام آن، دروغ پردازى، توسّل به بهانه هاى واهى و... گره ايجاد كند، گناه بزرگى مرتكب شده و از رحمت خداوند دور شده است. چنين انسانى در روز قيامت، با غل و زنجير و روى سياه وارد محشر مى شود و چون مى توانسته به مؤمنين كمك كند، ولى نكرده است، از جملۀ خائنين به خدا و رسول شمرده مى شود:

«أَيُّمَا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ مِنْ عِنْدِ غَيْرِهِ أَقَامَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ مُزْرَقَّةً عَيْنَاهُ مَغْلُولَةً يَدَاهُ إِلَى عُنُقِهِ فَيُقَالُ هَذَا الْخَائِنُ الَّذِي خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّار»(2)

علاوه بر نتايج اخروى، نتايج دنيايى اين گونه رفتارها در ادارات و ساير مراكز خدماتى، چيزى جز افزايش مشكلات و ايجاد فساد ادارى و اجتماعى، نخواهد بود.


1) . الكافى، ج 2، ص 368: «هر كه يكى از برادران دينى اش براى رفع گرفتارى و مشكلى به سوى او پناهنده شود، ولى او در حالى كه مى تواند آن مشكل را حل كند، به وى رسيدگى نكند، ولايت و عنايت خاصّۀ خدا را از خود بريده است.»

2) . الكافى، ج 2، ص 367: «هر مؤمنى كه مؤمن ديگرى را از چيزى كه خود يا ديگرى قدرت بر برآوردن آن را دارد، منع كند و آن مؤمن نيازمند آن چيز باشد، روز قيامت خداوند او را با روى سياه و چشم كبود و دست هاى بسته به گردن، روى پا نگهدارد. سپس گفته مى شود: اين است آن خيانتكارى كه به خدا و رسولش خيانت كرده، سپس فرمان مى دهند كه او را به دوزخ برند.»

ب) انفاق و قانون مواسات

انفاق، قرض الحسنه، صدقه و ساير كمك هاى مالى، يكى از اقسام خدمت به خلق به شمار مى آيد. قرآن كريم، انفاق و بخشش به ديگران را از جمله صفات مؤمنان شمرده و مى فرمايد:

(اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ‌)(1)

مسلمان و مؤمن حقيقى كسى است كه از آنچه خداوند به او داده، انفاق مى كند. اين آيه و آيات مشابه آن، به طور مكرّر در قرآن كريم، بيان شده است(2)و اين امر، نشان گر اهميّت موضوع انفاق و كمك به ديگران، از ديدگاه قرآن كريم مى باشد.

از منظر قرآن، انفاق مختص به متموّلين و ثروتمندان نيست، بلكه هر كسى به هر اندازه و هر شكلى كه مى تواند، بايد به ديگران كمك كند:

(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ‌)(3)

كسى كه از نظر مالى امكانات دارد، به اندازه امكانات خود و كسى كه فقير است نيز به اندازه وسع خود، بايد انفاق كند. اگر هم كسى از لحاظ مالى، امكان كمك به ديگران را ندارد، به هر طريق كه مى تواند، بايد به ديگران خدمت نمايد.


1) . البقرة، 3: «آن كسانى كه به جهان غيب ايمان آورند و نماز به پا دارند و از هر چه روزيشان كرديم انفاق كنند.»

2) . ر. ك: البقرة: 254؛ النساء: 34؛ الأنفال: 3؛ الرعد: 22؛ إبراهيم: 31؛ الحج: 35؛ الفرقان: 67؛ القصص: 54؛ السجدة: 16؛ فاطر: 29؛ الشورى: 38؛ الحديد: 7 و...

3) . الطلاق، 7: «صاحب وسعت بايد از وسعت خود انفاق كند و هركه تنگ دست باشد، بايد از آنچه خدايش داده انفاق كند.»

قانون «مواسات» در اسلام، به همين معنا اشاره دارد كه مسلمانان به حكم اين قانون، بايد هميشه براى كمك به ديگران و قضاى حاجت برادران دينى خود، مهيا و آماده باشند و به هر شكل و گونه اى كه در توان آنهاست، با مال، با زبان، با قدم، با قلم، با همفكرى، با همدردى و... به ديگران كمك كنند.

اينكه در قرآن كريم معمولاً در كنار امر به نماز، به اداى زكات نيز دستور داده است، منظور زكات اصطلاحى نيست، بلكه بيانگر لزوم رعايت قانون مواسات و انفاق به ديگران است.

سنّت «قرض الحسنه» از جمله مصاديق قانون مواسات در زندگى است كه قرآن كريم، تأكيد فراوانى بر آن كرده و آن را موجب «بركت در مال» و «رفع فقر و تنگدستى» مى داند:

(مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً كَثِيرَةً‌)(1)

ج) صلۀ رحم

يكى ديگر از مصاديق خدمت به خلق، «صلۀ رحم» و ارتباط با خويشاوندان است كه قرآن كريم حفظ پيوند و ارتباط با آنان را از جملۀ واجبات شمرده شده است.

صلۀ رحم صرفاً به معناى رفت و آمد به منزل فاميل نيست و چه بسا اگر موجب مزاحمت براى خود و آنها باشد، لازم نيست؛ بلكه بدين معناست كه انسان نبايد با اعمال خود، وابستگان و خويشان را ناراحت كند و تا مى تواند بايد با رعايت قانون


1) . البقرة، 245: «كيست آن كس كه به [بندگانِ‌] خدا وام نيكويى دهد تا [خدا] آن را براى او چند برابر بيفزايد؟»

مواسات، به آنها كمك و خدمت نمايد.(1)

صلۀ رحم اقسام گوناگونى دارد كه از جملۀ مهم ترين آنها، رسيدگى و نيكى به والدين است. قرآن شريف براى تشويق و تأكيد بر ارتباط و رسيدگى به خويشان، به ويژه پدر و مادر، مى فرمايد:

(وَ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِي اَلْقُرْبىٰ‌...)(2)

پيامبراكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيز در اهميّت برقرارى ارتباط با خويشان و توجّه به آنان مى فرمايند:

«خَيرُ النَّاس اقرَؤُهُم وَ افقَهُهُم فِى دِينِ الله وَ أتقَاهُم لله وَ آمرهم بِالمَعرُوف وَ أنهَاهُم عَنِ المُنكَر وَ أوصَلهُم لِلرَّحِم»(3)

بهترين مردم كسانى هستند كه قرآن را بهتر بخوانند، در كار دين داناتر باشند، از خداوند بيشتر بترسند، به نيكى بيشتر امر كنند، از بدى بيشتر جلوگيرى نمايند و با خويشاوندان خود ارتباط بيشترى برقرار سازند.


1) . از امام رضا عليه السلام روايت شده كه امام صادق عليه السلام فرمودند: «صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ وَ أَفْضَلُ مَا تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الْأَذَى عَنْهَا وَ صِلَةُ الرَّحِمِ مَنْسَأَةٌ فِى الْأَجَلِ مَحْبَبَةٌ فِى الْأَهْل - صلۀ رحم كن و لو به يك جرعه آب باشد و بهتر چيزى كه با آن صله رحم شود جلوگيرى از آزار او است، صله رحم مرگ را پس اندازد و دوستى خانواده آورد.» [الكافى، ج 2، ص 151]

2) . النساء، 36: «و خدا را بپرستيد و چيزى را با او شريك مگردانيد؛ و به پدر و مادر احسان كنيد؛ و دربارۀ خويشاوندان و... [نيكى كنيد]»

3) . الجامع الصغير (سيوطى)، ص 621. و نيز ر. ك: نهج الفصاحه، ص 468؛ مسند احمد، ج 6، ص 432؛ الاستيعاب، ج 4، ص 1836.

براى صلۀ رحم و پيوند با خويشان و رسيدگى به آنها (اعمّ از پدر و مادر يا سايرين)، آثار فراوانى ذكر شده است؛ از جمله امام رضا عليه السلام دربارۀ تأثير صلۀ رحم در افزايش طول عمر، مى فرمايند:

«يَكُونُ الرَّجُلُ يَصِلُ رَحِمَهُ فَيَكُونُ قَدْ بَقِيَ مِنْ عُمُرِهِ ثَلَاثُ سِنِينَ فَيُصَيِّرُهَا اللَّهُ ثَلَاثِينَ سَنَةً وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ‌»(1)

امام باقر عليه السلام در روايتى به پنج تغيير كه توجّه و اهتمام به صلۀ رحم در زندگى و سرنوشت افراد ايجاد مى كند، اشاره كرده و مى فرمايند:

«صِلَةُ الْأَرْحَامِ تُزَكِّي الْأَعْمَالَ وَ تُنْمِي الْأَمْوَالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ تُيَسِّرُ الْحِسَابَ وَ تُنْسِئُ فِي الْأَجَل»(2)

صلۀ ارحام، باعثِ «پاكيزگى اعمال»، «بركت و فزونى در مال»، «رفع بلاها»، «آسان شدن حسابرسى در قيامت» و «طول عمر» مى شود.

امام صادق عليه السلام نيز در روايتى، دربارۀ آثار صلۀ رحم در زندگى، به دو اثرِ «طولانى كردن عمر» و «افزايش رزق»، اشاره فرمودند:

«صِلَةُ الرَّحِمِ وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ يَمُدُّ اللَّهُ بِهِمَا فِي الْعُمُرِ وَ يَزِيدُ فِي الْمَعِيشَة»(3)


1) . الكافى، ج 2، ص 150: «گاه مى شود كه از عمر انسان سه سال باقى مانده باشد، و چون صله رحم كند، عمر سه سالۀ او سى سال مى شود و خداوند آنچه خواهد مى كند.»

2) . الكافى، ج 2، ص 150: «رسيدگى به خويشاوندان (صلۀ رحم) اعمال را پاك مى كند، اموال را فراوان مى سازد، بلا را دفع مى نمايد، حساب در قيامت را آسان مى كند و مرگ را به تأخير مى افكند.»

3) . مشكاة الانوار، ص 166: «خداوند به وسيله صله رحم و نيكى به پدر و مادر عمر را طولانى مى كند و رزق و روزى را مى افزايد.»

در اسلام همان گونه كه به صلۀ ارحام تأكيد و توصيه شده، از قطع رحم و بريدن از خويشان نيز بسيار مذمّت و نكوهش به عمل آمده است و اين نكوهش به حدّى است كه قرآن شريف، قاطع رحم را مورد لعن قرار داده و مى فرمايد:

(أُولٰئِكَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ)(1)

بى توجّهى به پيوند با خويشاوندان، به ويژه پدر و مادر، آثار سوئى براى دنيا و آخرت انسان در پى خواهد داشت و انسان بايد متوجّه و مراقب آن باشد.

عوامل بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه انجام يا ترك آنها، بر سرنوشت انسان و مقدّرات او تأثير مى گذارد، ولى ما به جهت رعايت اختصار، به همين مقدار بسنده مى كنيم.


1) . الرعد، 25: «بر ايشان لعنت است و بد فرجامى آن سراى ايشان راست.»

فهرست ها

اشاره

فهرست آيات قرآن كريم

فهرست روايات

فهرست اشعار

فهرست اعلام

فهرست كتاب ها

فهرست منابع و مصادر

فهرست آيات قرآن كريم

--- آيه --- صفحه

البقرة ------

(ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ‌...) --- 2---265

(الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‌...) --- 3---291، 92

(إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ) --- 20---221

(الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات) --- 25---------163، 46

(وَ هُوَ بِكُلِّ شَىءٍ عَليمٌ‌) --- 29---221

(إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ‌...) --- 131---230

(وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادى عَنِّى فَإِنِّى قَريبٌ‌...) --- 186---282

(وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ...) --- 216---228، 225

(إِنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ‌) --- 220---220

(مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً...) --- 245---292

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ...) --- 278 و 279---147

آل عمران ------

(الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات) --- 57---------163، 46

(وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ‌) --- 62---223

(وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ‌) --- 129---220

(وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ‌...) --- 144---269

(لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ‌...) --- 164---168، 47

(ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْديكُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ‌...) --- 182---252

النساء ------

(وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ‌...) --- 9---289

(إِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى...) --- 10---135

(فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اللَّهُ‌...) --- 19---227، 224

(مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ...) --- 25---101

(وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً...) --- 36---293

(الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات) --- 57---163

(وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ‌...) --- 78---63، 62، 61، 60

(ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ...) --- 79---63، 61

(إِنَّ الَّذينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى...) --- 97---124، 113

(إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَ...) --- 98---125، 117، 114

(فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ‌...) --- 99---125

(إِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ) --- 145---263

المائده ------

(مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ وَ...) --- 5---101

(بِما كانُوا يَصْنَعُونَ‌) --- 14---257

(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ...) --- 32---286، 170

(أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ‌) --- 42---167

(وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ‌...) --- 64---45

(رَضِى اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه) --- 119---228

الانعام ------

(وَ إِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا...) --- 54---280، 220

(فَأَى الْفَريقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ‌...) --- 81 و 82---259

(بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‌) --- 108---257

(سَيَقُولُ الَّذينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللهُ‌...) --- 148---45

الأعراف ------

(وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا...) --- 96---278

(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ‌...) --- 176---263

(لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ‌...) --- 179---263، 74

الانفال ------

(إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ‌...) --- 11 و 12---203

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ‌...) --- 29---278

(وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فيهِمْ‌...) --- 33---279

التوبه ------

(أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ‌...) --- 109---278

يونس ------

(أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ‌...) --- 62---259، 237

(فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها...) --- 98---280

هود ------

(وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ‌...) --- 10---226

(قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ‌...) --- 46---109

(وَ يا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَ تُوبُوا...) --- 52---281

يوسف ------

(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى...) --- 24---204

(وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ‌...) --- 68---206

(وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ‌...) --- 87---198

(وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ‌...) --- 106---57

الرعد ------

(إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا...) --- 11---268

(أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ) --- 25---295

(أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ‌) --- 28---254

(يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ‌...) --- 39---276

ابراهيم ------

(وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ‌...) --- 7---241، 240

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها) --- 34---28

(رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتى بِوادٍ...) --- 37---229

الحجر ------

(وَ إِنْ مِنْ شَىءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ...) --- 21---215

النحل ------

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها...) --- 18---49

(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى...) --- 97---277، 249

(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا...) --- 99 و 100---266

(وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً‌...) --- 112---257، 256

الاسراء ------

(وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ‌...) --- 83---226

(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ‌...) --- 85---222، 73

الكهف ------

(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ‌...) --- 13---206

(وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا) --- 14---203

(أَمَّا السَّفينَةُ فَكانَتْ لِمَساكينَ يَعْمَلُونَ‌...) --- 79---64، 63

(فَخَشينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً...) --- 80 و 81---64، 63

(... فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما...) --- 82---64

طه ------

(وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرى) --- 14---255

(وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسى) --- 41---50

(قَالَ رَبُّنَا الَّذِى أَعْطَى كُلَّ شَىءٍ خَلْقَهُ‌...) --- 50---265

(وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ‌) --- 79---264

(وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِى) --- 85---264

(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرى...) --- 124---256، 255

(قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها...) --- 126---256

النور ------

(بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‌) --- 24---257

الفرقان ------

(وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ‌...) --- 27---93

(يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً...) --- 28 و 29---99، 95، 93

(وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِى...) --- 30---94

(قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّى لَوْ لا دُعاؤُكُم) --- 77---283

العنكبوت ------

(وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ‌...) --- 14---107

(وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا) --- 69---200، 86

الروم ------

(يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا...) --- 7---222

(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ‌...) --- 30---69

(ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما...) --- 41---281

لقمان ------

(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى...) --- 20---50، 48

السجده ------

(بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‌) --- 17---257

الأحزاب ------

(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ‌) --- 21---244

(الَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ...) --- 39---34، 33

(وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ‌...) --- 53---116

(إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ...) --- 72---59، 37، 36، 35

فاطر ------

(يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ‌) --- 8---264

يس ------

(قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ‌) --- 19---273

(وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً) --- 62---264

(بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِ شَىءٍ‌) --- 83---47

الصافات ------

(وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ‌) --- 96---62، 59، 58

(يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى...) --- 102---230

(قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا) --- 105---230

(وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ‌) --- 164---72

الزمر ------

(وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ‌...) --- 8---227

(الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْليهِمْ يَوْمَ‌...) --- 15---179

فصلت ------

(بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‌) --- 20---257

(إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا...) --- 30 و 31---254

الشورى ------

(وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ‌...) --- 30---271

الزخرف ------

(بَلْ قالُوا إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ...) --- 22---124

(وَ فيها ما تَشْتَهيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ‌) --- 71---53

الاحقاف ------

(بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‌) --- 14---257

(فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُل) --- 35---194

محمد ------

(وَ الَّذينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ‌...) --- 17---205

ق ------

(فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ‌...) --- 22---251، 135

الطور ------

(كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنيئاً بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‌) --- 19---252

النجم ------

(وَ النَّجْمِ إِذا هَوى، ما ضَلَّ‌...) --- 1 و 2---118

(ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى، فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى) --- 8 و 9---73

(وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى) --- 39---199، 162

(وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى) --- 40---199

القمر ------

(إِنَّا كُلَّ شَىءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ) --- 49---214

الرحمن ------

(كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فى شَأْنٍ‌) --- 29---51

الواقعه ------

(وَ كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظيمِ‌) --- 46---258

الحديد ------

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا...) --- 28---205

الحشر ------

(وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ‌...) --- 9---288

الجمعه ------

(مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ‌...) --- 5---263

الطلاق ------

(وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً) --- 2---277، 253

(وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب وَ مَنْ‌...) --- 3---277، 253، 200

(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ...) --- 7---291

التحريم ------

(لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ‌...) --- 6---72، 30

(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا...) --- 10---107

(وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا...) --- 11---120، 108

الملك ------

(ما تَرى فى خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ‌) --- 3---215

الحاقة ------

(كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنيئاً بِما أَسْلَفْتُمْ فِى...) --- 24---252، 52

نوح ------

(اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً...) --- 10 تا 12---282، 281

المزمّل ------

(إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِى أَشَدُّ وَطْئاً وَ...) --- 6---199

الانسان ------

(إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ...) --- 3---265، 89، 49، 46، 39، 35

(وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللهُ‌) --- 30---207، 59

النازعات ------

(فَقالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى) --- 24---108

(فَأَمَّا مَنْ طَغى، وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا...) --- 37 تا 39---274

(وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى...) --- 40 و 41---274

المطففين ------

(وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ‌) --- 1---143

(أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ‌...) --- 4 و 5---143

الفجر ------

(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ‌) --- 27---237، 74

(ارْجِعى إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً‌) --- 28---237، 72

(فَادْخُلى فى عِبادى) --- 29---239، 237، 74

(وَ ادْخُلى جَنَّتى) --- 30---239، 74

الشرح ------

(أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ‌، وَ وَضَعْنا...) --- 1 تا 3---242

الهمزه ------

(نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ‌، الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ‌) --- 6 و 7---52

الماعون ------

(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ‌، الَّذينَ هُمْ عَنْ‌...) --- 4 و 5---255

النصر ------

(إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌) --- 1---242، 169

(وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ‌...) --- 2---169

الفلق ------

(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ‌، قُلْ أَعُوذُ...) --- 1 تا 5---96

الناس ------

(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌، قُلْ أَعُوذُ...) --- 1 تا 3---96

(مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ‌، الَّذِى...) --- 4 و 5---97

(مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ‌) --- 6---97

فهرست روايات

حديث --- صفحه

«أَ لَا أَدُلُّكُمْ عَلَى سِلَاحٍ يُنْجِيكُمْ عَنْ عَدُوِّكُمْ وَ يُدِرُّ رِزْقَكُمْ قَالُوا...» --- 286

«أَبْغَضُكُمْ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى كُلُّ نَئُومٍ وَ أَكُولٍ وَ شَرُوب» --- 158

«ادْفَعُوا أَنْوَاعَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ‌» --- 284

«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ‌...» --- 85، 82

«اسْتَأْذَنَ أَعْمَى عَلَى فَاطِمَةَ عليها السلام فَحَجَبَتْهُ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم...» --- 102

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى أَكْرَمَنَا بِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه وآله وسلم وَ طَهَّرَنَا مِنَ الرِّجْسِ‌...» --- 238

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى حَكَمَ لِأَوْلِيَائِهِ بِالسَّعَادَةِ وَ خَتَمَ لِأَصْفِيَائِهِ بِالشَّهَادَةِ‌» --- 239

«الدُّعَاءُ سِلَاحُ الْمُؤْمِن» --- 283

«الدُّعَاءُ يَرُدُّ الْقَضَاءَ وَ يَنْقُضُهُ كَمَا يُنْقَضُ السِّلْكُ وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرَاماً» --- 283

«السَّمَاحُ وَجْهٌ مِنَ الرَّبَاحِ قَالَ ع ذَلِكَ لِرَجُلٍ يُوصِيهِ وَ مَعَهُ سِلْعَةٌ يَبِيعُهَا» --- 146

«الشَّقِى مَنْ شَقِى فِى بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ سَعِدَ فِى بَطْنِ أُمِّه» --- 71

«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِى سَبِيلِ اللَّهِ‌» --- 158، 136

«اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ إِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِى وَ يَقِيناً صَادِقاً حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ‌...» --- 235

«اَلّلهُمَّ اهْدِقَوْمى فَاِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ‌» --- 243

«اللَّهُمَ وَ لَا تَكِلْنِى إِلَى نَفْسِى طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً» --- 267

«الْمَوْلُودُ إِذَا وُلِدَ يُؤَذَّنُ فِى أُذُنِهِ الْيُمْنَى وَ يُقَامُ فِى الْيُسْرَى» --- 175

«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ‌» --- 262

«النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة» --- 71

«النَّظَرُ فِى وَجْهِ الْعَالِمِ حُبّاً لَهُ عِبَادَةٌ‌» --- 34

«إِنَّ الْبَلَاءَ يَتَعَلَّقُ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ مِثْلَ الْقَنَادِيلِ فَإِذَا سَأَلَ الْعَبْدُ...» --- 284

«إِنَّ الدُّعَاءَ وَ الْبَلَاءَ لَيَتَرَافَقَانِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ إِنَّ الدُّعَاءَ لَيَرُدُّ الْبَلَاءَ وَ...» --- 285

«إِنَّ الدُّعَاءَ يَرُدُّ مَا قَدْ قُدِّرَ وَ مَا لَمْ يُقَدَّرْ قُلْتُ وَ مَا قَدْ قُدِّرَ عَرَفْتُهُ فَمَا...» --- 284

«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيُبْغِضُ الْعَبْدَ الْفَارِغَ‌» --- 159

«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَيُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوَّامَ‌» --- 159

«إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ لَيَعْتَذِرُ إِلَى عَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ الْمُحْوِجِ فِى الدُّنْيَا كَمَا يَعْتَذِرُ...» --- 251

«إنّ أوّل ما يتعلّق بالرجل فى القيامة أهله و ولده فيوقفونه بين يدى...» --- 133

«إِنْ صَبَرْتَ جَرَى عَلَيْكَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَى...» --- 241

«إِنَّ لِأَهْلِ الْبَلَايَا فِى الدُّنْيَا دَرَجَاتٍ وَ فِى الْآخِرَةِ مَا لَا تُنَالُ بِالْأَعْمَالِ‌...» --- 250

«أَنَا رَجُلٌ مُبْتَلًى وَ أَنْتَ رَجُلٌ مُعَافًى» --- 127

«أَيُّمَا مُؤْمِنٍ مَنَعَ مُؤْمِناً شَيْئاً مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ...» --- 290

«بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» --- 59، 27

«ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ مَرْجَانَة» --- 238

«جُلُوسُ سَاعَةٍ عِنْدَ الْعُلَمَاءِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ‌...» --- 34

«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ‌» --- 158، 136

«جِيفَةٌ بِاللَّيْلِ بَطَّالٌ بِالنَّهَارِ» --- 159

«حُبُ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِ خَطِيئَة» --- 84

«حَتَّى الْأَرْشُ فِى الْخَدْشِ وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى فَقَالَ تَأْذَنُ لِى يَا أَبَا مُحَمَّدٍ...» --- 150

«خَمْسُ دَعَوَاتٍ لَا يُحْجَبْنَ عَنِ الرَّبِّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى دَعْوَةُ الْإِمَامِ‌...» --- 134

«خَيرُ النَّاس اقرَؤُهُم وَ افقَهُهُم فِى دِينِ الله وَ أتقَاهُم لله وَ آمرهم...» --- 293

«رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ‌» --- 237

«رُوِى عَنِ النَّبِى صلى الله عليه وآله وسلم أَنَّهُ نَظَرَ إِلَى بَعْضِ الْأَطْفَالِ فَقَالَ وَيْلٌ لِأَوْلَادِ...» --- 180

«صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ وَ أَفْضَلُ مَا تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ‌...» --- 293

«صِلَةُ الْأَرْحَامِ تُزَكِّى الْأَعْمَالَ وَ تُنْمِى الْأَمْوَالَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ...» --- 294

«صِلَةُ الرَّحِمِ وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ يَمُدُّ اللَّهُ بِهِمَا فِى الْعُمُرِ وَ يَزِيدُ فِى الْمَعِيشَة» --- 294

«طَرِيقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُكُوهُ وَ بَحْرٌ عَمِيقٌ فَلَا تَلِجُوهُ وَ سِرُّ اللَّهِ فَلَا تَتَكَلَّفُوه» --- 216

«عَلَيْكُمْ بِالدُّعَاءِ فَإِنَّ الدُّعَاءَ لِلَّهِ وَ الطَّلَبَ إِلَى اللَّهِ يَرُدُّ الْبَلَاءَ وَ قَدْ قُدِّرَ...» --- 285

«عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فِى قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى...» --- 36

«فَارْبَحْ عَلَيْهِ قُوتَ يَوْمِكَ أَوْ يَشْتَرِيَهُ لِلتِّجَارَةِ فَارْبَحُوا عَلَيْهِمْ وَ...» --- 146

«فَإِنَّ الرَّجُلَ يَرْفَعُ اللُّقْمَةَ إِلَى فِيهِ فَمَا تُسْتَجَابُ لَهُ دَعْوَةٌ أَرْبَعِينَ يَوْما» --- 134

«فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِى الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِى الْخَلْقِ‌» --- 287

«فِى كُلِ قَضَاءِ اللَّهِ خِيَرَةٌ لِلْمُؤْمِن» --- 239

«قُلْتُ يَا رَبِّ وَ مَنْ وَلِيُّكَ هَذَا فَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ مَنْ حَارَبَكَ حَارَبْتَهُ قَالَ‌...» --- 260

«قُولوا لا إلهَ إلَّا اللّهُ تُفلِحوا» --- 56

«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَسُرُّهُ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى...» --- 236

«كُلُ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ حَتَّى يَكُونَ أَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ...» --- 69

«كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِه» --- 258

«كُنْتُ أُقْرِئُ امْرَأَةً الْقُرْآنَ بِالْكُوفَةِ فَمَازَحْتُهَا بِشَىءٍ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَى...» --- 117

«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ‌» --- 51، 47، 46

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‌» --- 201، 51

«لَا رَهْبَانِيَّةَ فِى الْإِسْلَامِ‌» --- 91

«لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِىٌّ‌» --- 269

«لَوْ جَاءَنِى الْمَوْتُ وَ أَنَا عَلَى هَذِهِ الْحَالِ جَاءَنِى وَ أَنَا فِى طَاعَةِ الله...» --- 138

«لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لآِخِرَتِهِ وَ لَا آخِرَتَهُ لِدُنْيَاهُ‌» --- 157، 91

«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا هَؤُلَاءِ القَوْم كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلَى...» --- 238

«مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ‌... تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ‌...» --- 76

«مُجَالَسَةُ أَهْلِ الدِّينِ شَرَفُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ‌» --- 129

«مَرَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى جَارِيَةٍ قَدِ اشْتَرَتْ لَحْماً مِنْ قَصَّابٍ وَ هِى...» --- 146

«مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَكَأَنَّمَا أَحْيَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ‌...» --- 287، 170

«مَنْ أَهَانَ لِى وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِى بِالْمُحَارَبَةِ‌» --- 260

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه» --- 13

«مَنْ غَشَّنَا فَلَيْسَ مِنَّا» --- 144

«مَنْ قَالَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِى...» --- 202

«مَنْ قَصَدَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِهِ مُسْتَجِيراً بِهِ فِى بَعْضِ أَحْوَالِهِ فَلَمْ‌...» --- 290

«مَنْ لَا يَرْحَمْ لَا يُرْحَمْ‌» --- 119

«وَ اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً» --- 157

«وَ الْحَاضِرُ لِلْغِيبَةِ وَ لَمْ يُنْكِرْهَا شَرِيكٌ فِيهَا» --- 129

«وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ‌» --- 262

«وَ جَعَلَ النَّظَرَ إِلَى وَجْهِ الْعَالِمِ عِبَادَةً بَلْ وَ إِلَى بَابِ الْعَالِمِ عِبَادَةً‌» --- 34

«يَا إلهى صَبرًا عَلى قَضائِكَ وَ لا مَعبُودَ سِواكَ يَا غيَاثَ المُسْتَغيثينَ‌» --- 238، 231

«يَا مُصَادِفُ مُجَادَلَةُ السُّيُوفِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلَالِ‌» --- 139

«يَا مَعْشَرَ التُّجَّارِ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ الْفِقْهَ ثُمَ الْمَتْجَرَ وَ اللَّهِ‌...» --- 148

«يَكُونُ الرَّجُلُ يَصِلُ رَحِمَهُ فَيَكُونُ قَدْ بَقِى مِنْ عُمُرِهِ ثَلَاثُ سِنِينَ‌...» --- 294

فهرست اشعار

اشعار --- صفحه

آن سخن هاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم گشت و مى گيرد دمت

--- 66، 52

إِنَّ الشَّبابَ وَ الفَراغَ وَ الجِدَهْ *** مَفْسَدَةٌ لِلْمَرء أَى مَفْسَدَه

--- 159

إِنَّ الكَلَامَ لَفِى الْفُؤَادِ وَ إِنَّمَا *** جُعِلَ اللِّسَانُ عَلَى الفُؤَادِ دَلِيلَا

--- 189

اين كه فردا اين كنم يا آن كنم *** اين دليل اختيارست اى صنم

--- 65، 25

بس گره بگشوده اى، از هر قبيل *** اين گره را نيز بگشا، اى جليل

--- 225

با بدان يار گشت همسر لوط *** خاندان نبوّتش گم شد

--- 109

با قضا پنجه مزن اى تند و تيز *** تا نگيرد هم قضا با تو ستيز

--- 217

پس قضا ابرى بود خورشيدپوش *** شير و اژدرها شود زو همچو موش

--- 218

... گر قضا پوشد سيه همچون شبت *** هم قضا دستت بگيرد عاقبت


گر قضا صد بار قصد جان كند *** هم قضا جانت دهد، درمان كند


اين قضا صد بار اگر راهت زند *** بر فراز چرخ، خرگاهت زند


چرخ گردان را قضا، گمره كند *** صد عطارد را قضا ابله كند

--- 217

چو تو خود كنى اختر خويش را بد *** مدار از فلك چشم نيك اخترى را

--- 270

چون قضا آيد، شود دانش به خواب *** مه، سيه گردد، بگيرد آفتاب

--- 217

چون قضا آيد، نبينى غير پوست *** دشمنان را باز نشناسى ز دوست

--- 218

چون چنين شد ابتهال آغاز كن *** ناله و تسبيح و روزه ساز كن


ناله مى كن كاى تو علّام الغيوب *** زيرِ سنگِ مكرِ بد ما را مكوب


گر سگى كرديم اى شير آفرين *** شير را مگمار بر ما زين كمين


آبِ خوش را صورت آتش مده *** اندر آتش صورت آبى منه


چون قضا بيرون كند از چرخ، سر *** عاقلان گردند، جمله كور و كر

--- 217

حقّ ذات پاك الله الصّمد *** كه بود بِه مار بد از يار بد

--- 92

مار بد جانى ستاند از سليم *** يار بد آرد سوى نار مقيم


در كوى نيك نامى ما را گذر ندادند *** گر تو نمى پسندى تغيير كن قضا را

--- 272

دهنده اى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد *** به هركس آنچه سزا بود حكمتش آن داد

--- 221

ز آنكه مى بافى همه ساله بپوش *** ز آنكه مى كارى همه ساله بنوش

--- 66، 52

سال ها نرد خدائى باختى *** اين چه كار است، اى خداى شهر و ده

اين گره را زان گره نشناختى *** فرق ها بود اين گره را زان گره

--- 225

سجده كرد و گفت كاى ربّ ودود *** هر بلائى كز تو آيد، رحمتى است

تو بسى ز انديشه برتر بوده اى *** من چه دانستم تو را حكمت چه بود

هركه را فقرى دهى، آن دولتى است *** هرچه فرمان است، خود فرموده اى

--- 226

غير آنكه در گريزى در قضا *** هيچ حيله ندهدت از وى رها

--- 217

كم عاقلٍ عاقلٍ أعيتْ مذاهبُه *** هذا الذى ترك الاوهامَ حائرةً

و جاهلٍ جاهلٍ تلقاه مرزوقا *** و صيّر العالمَ النحريرَ زنديقا

--- 218

گفت از چوب خدا اين بنده اش *** چوب حق و پشت و پهلو آن او

مى زند بر پشت ديگر بنده خوش *** من غلام و آلت فرمان او

--- 25

مِى خوردن من حق ز ازل مى دانست *** گر مِى نخورم علم خدا جهل بود

--- 218، 65

هذا جناة ابى على *** و ما جنيتُ على احدٍ

--- 70

هرچه هست از قامت ناساز بى اندام ماست *** ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست

--- 272

فهرست اعلام

اعلام ------ صفحه

اسامى چهارده معصوم عليهم السلام ------

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، احمد، پيامبر گرامى، رسول الله و... ------- 13، 33، 56، 60، 73، 82، 83، 84، 85، 94، 101، 102، 105، 118، 119، 129، 137، 143، 144، 167، 168، 169، 173، 179، 180، 194، 195، 236، 238، 242، 243، 244، 267، 268، 269، 279، 284، 285، 290، 293

امام على عليه السلام، اميرالمؤمنين و... ------- 103، 104، 137، 148، 168، 181، 216، 219، 241، 243، 269، 284، 287

حضرت زهرا عليها السلام ------- 85، 86، 101، 102، 181

امام حسن عليه السلام، امام دوّم ------- 168، 282

امام حسين عليه السلام، اباعبدالله ------- 40، 41، 230، 231، 237

امام سجّاد عليه السلام ------- 285

امام باقر عليه السلام ------- 117، 137، 294

امام صادق عليه السلام ------- 46، 76، 91، 127، 128، 138، 139، 150، 170، 185، 186، 283، 287، 293، 294

امام كاظم عليه السلام ------- 283، 285

امام رضا عليه السلام ------- 202، 293، 294

ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف ------- 62

اهل بيت عليهم السلام، ائمّۀ معصومين، چهارده معصوم، عترت و... ------- 14، 15، 43، 46، 58، 69، 105، 114، 115، 117، 137، 143، 149، 150، 158، 166، 167، 168، 201، 228، 236، 237، 249، 253، 255، 256، 258، 259، 272، 286

الف ------

حضرت آدم عليه السلام ------- 34

آسيه ------- 108، 120

حضرت اباالفضل عليه السلام ------- 41

حضرت ابراهيم عليه السلام ------- 194، 229، 230

ابليس ------- 94، 97

ابن الراوندى ------- 218

ابن زياد ------- 238

ابن سعد ------- 40

ابن سكيّت ------- 180، 181

ابن مرجانه ------- 238

ابن مكتوم ------- 101، 102

ابوالعلاء معرّى ------- 70

ابوحمزه ------- 235، 236

ابوسفيان ------- 167

ابى بصير ------- 127، 128

ابى طالب ------- 181، 243

اخطل ------- 189

اسرافيل ------- 262

اسماعيل عليه السلام ------- 229، 230

اشعرى، اشاعره ------- 16، 44، 46، 51، 58، 185، 186، 189، 190

آيت الله اشنى رحمه الله ------- 150، 151

اصحاب كهف ------- 203، 205، 206

افلاطون ------- 69

شيخ انصارى رحمه الله ------- 171

ب ------

بنى اميّه ------- 166، 167، 168

پ ------

پروين اعتصامى ------- 225، 226

ج ------

جالينوس ------- 70

جبرئيل ------- 73، 262، 269

جنّ‌، جنّيان ------- 94، 97، 283

ح ------

حر بن يزيد رياحى ------- 40، 41

حمزه عليه السلام ------- 268

خ ------

حضرت خديجه عليها السلام ------- 120، 243

آيت الله خوانسارى رحمه الله ------- 150، 151

حضرت خضر عليه السلام ------- 62، 63، 64

امام خمينى قدس سره، حضرت امام ------- 38، 63، 151، 191، 235، 239، 240

خنّاس ------- 97، 106

خيّام، عمر خيّام ------- 64، 65

د ------

سيّد محمدباقر درچه اى رحمه الله ------- 152

ز ------

حضرت زينب عليها السلام ------- 238

س ------

سامرى ------- 264

سعدى ------- 49، 109

سعودى ------- 106

سوفسطائى ------- 26

ش ------

شيخ الرّئيس ------- 69

شيطان، شياطين ------- 93، 94، 97، 103، 106، 254، 264، 266، 283

شيعه، شيعيان ------- 15، 16، 38، 43، 46، 50، 51، 55، 91، 127، 157، 171، 180، 185، 185، 213، 258، 259، 260

ص ------

صاحب جواهر ------- 85

صدرالمتألّهين ------- 13، 32، 62، 69، 191، 216

صهيونيست ------- 106

ط ------

طاهره ------- 120

مرحوم طبرسى رحمه الله ------- 265، 266

علامه طباطبائى رحمه الله ------- 14، 22، 62، 215، 216، 273

ظ ------

ظلّ‌السّلطان ------- 86

ع ------

عباسيان ------- 185

عيسى عليه السلام ------- 194

غ ------

غزالى ------- 105، 144

ف ------

فرعون ------- 108، 120، 264

ق ------

قابيل ------- 96

قريش ---------- 243

قنبر ------- 181

ك ------

كاشف الغطاء ------- 85، 86

ل ------

حضرت لوط عليه السلام ------- 107، 109

م ------

مالك اشتر ------- 287

متوكّل ------- 180، 181

مجوسى ------- 69

شيخ محمّدتقى مسجدشاهى ------- 85، 86

مختار ------- 24، 25، 26، 27، 29، 40، 44، 50، 55، 62، 165، 185

سيّد مرتضى ------- 70

مرجانه ---------- 238

مروان ------- 168

مريم عليها السلام ------- 108

مسيح عليه السلام ------- 68

مصادف ------- 138، 139

حاج آقا مصطفى (خمينى) ------- 239، 235

معاويه ------- 76، 104، 166، 167، 168، 243

معاوية بن يزيد، معاويۀ ثانى ------- 166، 167، 168

معتزله، معتزلى ------- 16، 44، 45، 46، 51، 185، 186، 190

ملائكه، فرشتگان ------- 30، 71، 72، 73، 113، 124، 125، 203، 254، 262

منتصر ------- 181

موسى بن عمران عليه السلام، موسى عليه السلام ------- 62، 63، 108، 159، 194

مولوى ------- 217

ميرزا جوادآقا تبريزى ------- 240

ميكائيل ------- 262

ن ------

نجاشى ------- 103، 104

نصرانى ------- 69، 189

حضرت نوح عليه السلام ------- 109، 108، 107، 194

نور الله نجفى ------- 86

ه‍ ----------

هابيل ------- 96

هاجر عليها السلام ------- 229، 230

هود عليه السلام ------- 281

ى ------

يزيد بن معاويه، يزيد ------- 40، 166، 167، 168، 239

حضرت يوسف عليه السلام ------- 96، 204

حضرت يونس عليه السلام ------- 279، 280

يهود ------- 45، 69

فهرست كتاب ها

عنوان كتاب --- مؤلّف --- صفحه

احياء العلوم ---- غزالى --- 145، 144، 105

اسفار ---- صدرالمتألّهين رحمه الله --- 13

تربيت فرزند ---- آيت الله العظمى مظاهرى --- 174

رسائل ---- شيخ انصارى رحمه الله --- 171

مثنوى ---- مولوى --- 217، 65، 25

مجمع البيان ---- طبرسى رحمه الله --- 265

معرفت نفس ---- آيت الله العظمى مظاهرى --- 72، 21

مكاسب ---- شيخ انصارى رحمه الله --- 171

الميزان ---- علامه طباطبايى رحمه الله --- 62، 14

نهج البلاغه ---- جمع آورى: سيّد رضى رحمه الله --- 287، 216

هداية المسترشدين ---- محمّدتقى رازى نجفى رحمه الله --- 86

منابع و مصادر

1.

--- قرآن كريم

2.

--- اثولوجيا، افلوطين، تحقيق: عبد الرحمن بدوى، قم، انتشارات بيدار، 1413 ق.

3.

--- الإحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق.

4.

--- احوال و آثار شيخ محمّدتقى رازى نجفى اصفهانى و خاندانش، رحيم قاسمى، قم، مؤسسه كتاب شناسى شيعه، 1394 ش.

5.

--- احياء علوم الدين، ابو حامد محمد بن محمد غزالى طوسى، بيروت، دارالكتاب العربى، [بى تا].

6.

--- إرشاد القلوب، ابومحمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.

7.

--- الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.

8.

--- الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن محمّد بن عبد البر، تحقيق: على محمّد البجاوى، بيروت، دار الجيل، 1412 ق.

9.

--- أسد الغابة فى معرفة الصحابة، عز الدين بن الأثير أبو الحسن على بن محمد الجزرى، بيروت، دار الفكر، 1409 ق.

10.

--- الاسفار الاربعه (الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة)، محمد بن ابراهيم شيرازى مشهور به صدر المتألهين (ملاصدرا)، بيروت، دار احياء التراث، چاپ سوّم، 1981 م.

11.

--- الإصابة فى تمييز الصحابة، احمد بن على بن حجر العسقلانى، تحقيق: عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق.

12.

--- إعلام الورى بأعلام الهدى، ابو على فضل بن حسن بن فضل الطبرسى، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثالثة، [بى تا].

13.

--- الأغانى، على بن الحسين أبو الفرج الاصفهانى، بيروت، دار إحياء التراث العربى، 1415 ق.

14.

--- الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرة فى السنة، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1367 ش.

15.

--- الأمالى، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 ق.

16.

--- انساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، تحقيق: سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دار الفكر، 1417 ق.

17.

--- بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصودعلى مجلسى، معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.

18.

--- تاريخ الأمم و الملوك (تاريخ الطبرى)، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى، تحقيق محمّدأبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعة الثانية، 1387 ق.

19.

--- تاريخ الخميس فى أحوال أنفس النفيس، شيخ حسين ديار بكرى، بيروت، دارالصادر، [بى تا].

20.

--- تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى المعروف باليعقوبى، بيروت، دارصادر، [بى تا].

21.

--- تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على بن ثابت احمد بن مهدى معروف به خطيب بغدادى، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، 1417 ق.

22.

--- تأويل الآيات الظاهرة، سيد شرف الدين على حسينى استرآبادى، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1409 ق.

23.

--- التبيان فى تفسير القرآن، محمد بن حسن طوسى، بيروت، دار احياء التراث العربى، [بى تا].

24.

--- تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه وآله وسلم، ابو محمّد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرّانى، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه، چاپ دوّم، 1404 ق.

25.

--- التذكرة الحمدونية، محمد بن حسن بن محمد بن على ابن حمدون، بيروت، دار صادر، 1996 م.

26.

--- تذكرة الخواص، سبط ابن جوزى، يوسف ابن حسام الدين قز اوغلى بن عبد الله تركى، قم، منشورات الشريف الرضى، 1418 ق.

27.

--- تربيت فرزند از نظر اسلام، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، قم، سازمان تبليغات اسلامى، 1370 ش.

28.

--- تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.

29.

--- تفسير كبير، ابوعبدالله محمد بن عمر معروف به فخرالدين رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ سوّم، 1420 ق.

30.

--- تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1409 ق.

31.

--- تكملة امل الآمل، السيّد حسن الصدر، بيروت، دار المورّخ العربى، 1429 ق.

32.

--- تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورام)، أبو الحسين ورام بن أبى فراس، بيروت، دار التعارف و دار الصعب، [بى تا].

33.

--- تهذيب الأخلاق و تطهير الأعراق، احمد بن محمد مسكويه،، قم، طليعة النور، 1426 ق.

34.

--- التوحيد، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1398 ق.

35.

--- ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات شريف رضى، چاپ دوّم، 1364 ش.

36.

--- جامع الأخبار، تاج الدين محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، چاپ دوّم، 1363 ش.

37.

--- الجامع الصغير، جلال الدين السيوطى، بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر و التوزيع، 1401 ق.

38.

--- الجعفريّات (الأشعثيّات)، ابو على محمد بن محمد بن اشعث كوفى، تهران، مكتبة نينوى الحديثة، [بى تا].

39.

--- جواهر الكلام فى شرح شرائع الإسلام، محمد حسن بن باقر نجفى، معروف به صاحب الجواهر، بيروت، دار إحياء التراث العربى، چاپ هفتم، [بى تا].

40.

--- حلية الأبرار فى أحوال محمّد و آله الأطهار عليهم السلام، سيد هاشم بن سليمان بحرانى، قم، مؤسسة المعارف الإسلامية، 1411 ق.

41.

--- حياة الحيوان الكبرى، كمال الدين محمد بن موسى بن عيسى الدميرى، بيروت، دار الكتب العلميه، 1424 ق.

42.

--- الخرائج و الجرائح، سعيد بن هبة الله، قطب الدين راوندى، قم، مؤسسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1409 ق.

43.

--- الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين عبد الرحمن السيوطى، قم، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى، 1404 ق.

44.

--- دعائم الإسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الأحكام، نعمان بن محمد مغربى معروف به ابن حيون، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام، چاپ دوّم، 1385 ق.

45.

--- دلائل الصدق، محمد حسن مظفر نجفى، قم، موسسة آل البيت، 1422 ق.

46.

--- دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة، ابو بكر احمد بن الحسين البيهقى، تحقيق عبد المعطى قلعجى، بيروت، دار الكتب العلمية، 1405 ق.

47.

--- ديوان پروين، پروين اعتصامى، تهران، [بى نا]، 1375 ش.

48.

--- ديوان حافظ، شمس الدين محمّد شيرازى متخلص به حافظ، تهران، 1380 ش.

49.

--- ديوان محتشم كاشانى، كمال الدين على محتشم كاشانى، تهران.

50.

--- ديوان ناصرخسرو، ناصرخسرو قباديانى.

51.

--- رباعيات خيام، عمر خيام، به كوشش يار احمد تبريزى، تهران.

52.

--- ربيع الابرار و نصوص الاخبار، محمود بن عمر زمخشرى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1412 ق.

53.

--- رسائل ابن سينا، ابو على حسين بن عبد الله بن سينا، معروف به شيخ الرئيس، قم، انتشارات بيدار، 1400 ق.

54.

--- روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، ابو الثناء سيد محمود شهاب الدين بن صلاح الدين آلوسى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ق.

55.

--- سبع رسائل، جلال الدين محمد بن سعد الدين اسعد دوانى، تحقيق و تعليق: دكتر تويسركانى، تهران، ميراث مكتوب، 1381 ش.

56.

--- سير و سلوك؛ تقوا، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام، 1394 ش.

57.

--- سير و سلوك؛ توبه، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، 1390 ش.

58.

--- الشافى فى العقائد و الأخلاق و الأحكام، محمد بن شاه مرتضى، فيض كاشانى، تهران، لوح محفوظ، 1383 ش.

59.

--- شرح الاصول الخمسه، قاضى عبدالجبّار، قاهره، مكتبة وهبه، 1408 ق.

60.

--- شرح المقاصد، سعد الدين تفتازانى، پاكستان، دار المعارف النعمانيه، 1401 ق.

61.

--- شرح المواقف (ايجى)، شرح على بن محمد الجرجانى، مصر، مطبعة السعاده، 1907 م.

62.

--- شرح نهج البلاغة، ابوحامد عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد المعتزلى، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، 1404 ق.

63.

--- الشفاء (الالهيات)، ابو على حسين بن عبد الله بن سينا، معروف به شيخ الرئيس، قم، انتشارات مكتبة آية الله المرعشى، 1404 ق.

64.

--- الطبقات الكبرى، محمّد بن سعد بن منيع الهاشمى البصرى، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 ق.

65.

--- عدة الداعى و نجاح الساعى، جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلى، قم، دار الكتاب الإسلامى، 1407 ق.

66.

--- عوالى اللئالى العزيزية، ابو جعفر، محمد بن على بن ابراهيم معروف به ابن ابى جمهور احسائى، قم، انتشارات سيّد الشّهداء عليه السلام، 1405 ق.

67.

--- الغارات، ابو اسحاق ابراهيم بن محمّد ثقفى كوفى، تحقيق جلال الدين حسينى ارموى، تهران، انجمن آثار ملى، 1353 ش.

68.

--- الفتوح، ابو محمّد احمد بن على اعثم كوفى الكندى، بيروت، دار الاضواء، 1411 ق.

69.

--- الفرق بين الفرق، عبدالقاهر بغدادى، بيروت، دار الجيل و الافاق، 1408 ق.

70.

--- قرب الإسناد، ابو العباس عبد الله بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حِميَرى قمى، تهران، انتشارات كتابخانه نينوى، [بى تا].

71.

--- الكافى، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ش.

72.

--- الكامل فى التاريخ، عزّالدين أبوالحسن على بن ابى الكرم المعروف بابن الأثير، بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385 ق.

73.

--- كسر الاصنام الجاهلية، محمد بن ابراهيم شيرازى مشهور به صدر المتألهين (ملاصدرا)، تهران، بنياد حكمت صدرا، 1381 ش.

74.

--- كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.

75.

--- كفاية الأثر فى النص على الأئمة الاثنى عشر عليهم السلام، ابو القاسم على بن محمّد بن على خزاز قمى رازى، تحقيق: سيد عبداللطيف حسينى كوه كمرى، قم، انتشارات بيدار، 1401 ق.

76.

--- كفاية الاصول، محمدكاظم بن حسين، مشهور به آخوند خراسانى، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لاحياء التراث، الطبعة الثانيه، 1417 ق.

77.

--- گلستان سعدى، مشرف الدين مصلح بن عبدالله شيرازى، تهران.

78.

--- لسان العرب، ابو الفضل جمال الدين محمّد بن مكرم بن بن منظور، بيروت، دار صادر، الطبعة الثالثة، 1414 ق.

79.

--- اللهوف على قتلى الطفوف، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس، تهران، انتشارات جهان، 1348 ش.

80.

--- المبدأ و المعاد، محمد بن ابراهيم شيرازى مشهور به صدر المتألهين (ملاصدرا)، تصحيح سيد جلال الدين آشتيانى، تهران، انجمن حكمت و فلسفه ايران، 1354 ش.

81.

--- مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بلخى، تهران، [بى تا]

82.

--- مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوّم، 1372 ش.

83.

--- مجموعة الرسائل التسعة، محمد بن ابراهيم شيرازى مشهور به صدر المتألهين (ملاصدرا)، تهران، [بى نا]، 1302 ق.

84.

--- المحاسن، ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد برقى، قم، دارالكتب الإسلامية، چاپ دوّم، 1371 ق.

85.

--- المحجة البيضاء فى تهذيب الإحياء، محمد بن مرتضى بن شاه محمود معروف به ملا محسن فيض كاشانى، قم، انتشارات اسلامى جامعه مدرسين، چاپ چهارم، 1417 ق.

86.

--- مروج الذهب و معادن الجوهر، أبو الحسن على بن الحسين بن على المسعودى، تحقيق: اسعد داغر، قم، دار الهجرة، الطبعة الثانية، 1409 ق.

87.

--- مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى مشهور به محدث نورى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1408 ق.

88.

--- مسند أحمد بن حنبل، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيبانى، تحقيق: عبدالله محمّد الدرويش، بيروت، دارالفكر، الطبعة الثانية، 1414 ق.

89.

--- مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار، ابوالفضل، على بن حسن بن فضل بن حسن طبرسى، نجف اشرف، انتشارات كتابخانه حيدريه، چاپ دوّم، 1385 ق.

90.

--- مصباح الشريعة، منسوب بالامام جعفر بن محمد الصّادق عليه السلام، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1400 ق.

91.

--- معرفت نفس، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء، 1394 ش.

92.

--- المغازى، محمد بن عمر الواقدى، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الأعلمى، الطبعة الثالثة، 1409 ق.

93.

--- المغنى فى أبواب التوحيد و العدل، قاضى عبدالجبّار، مصر، مطبعة دارالكتب، [بى تا].

94.

--- مفردات الفاظ القرآن، حسين بن محمد راغب اصفهانى، بيروت، دارالعلم (دمشق، الدار الشّامية)، 1412 ق.

95.

--- مكارم الأخلاق، رضى الدين حسن ابن الفضل الطبرسى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.

96.

--- من لا يحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثالثة، 1413 ق.

97.

--- مناقب آل أبى طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، تحقيق: شيخ محمّد حسين دانش آشتيانى و سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.

98.

--- مناقب الامام اميرالمؤمنين، محمد بن سليمان كوفى، قم، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، 1412 ق.

99.

--- الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1417 ق.

100.

--- النفس و الروح و شرح قواهما، محمد بن عمر فخر رازى، تهران، الابحاث الاسلامية، 1406 ق.

101.

--- نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، 1414 ق.

102.

--- نهج الحق و كشف الصدق، حسن بن يوسف معروف به علامه حلّى، بيروت، دارالكتاب اللبنانى، 1982 م.

103.

--- نهج الفصاحة، ابو القاسم پاينده، تهران، دنياى دانش، چاپ چهارم، 1382 ش.

104.

--- النوادر، فضل الله بن على راوندى كاشانى، قم، دار الكتاب، [بى تا].

105.

--- الوافى بالوفيات، صلاح الدين خليل بن أيبك بن عبد الله الصفدى الشافعى، تحقيق: أحمد الأرناؤوط و تركى مصطفى، بيروت، دار إحياء التراث، 1420 ق.

106.

--- وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، أحمد بن محمد بن إبراهيم، ابن خلكان، تحقيق: احسان عباس، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، [بى تا].

107.

--- ينابيع المودة لذوى القربى، سليمان بن إبراهيم القندوزى الحنفى، تحقيق: على جمال أشرف الحسينى، تهران، دار الأسوة، 1416 ق.