ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : اخلاق در خانه/ تالیف حسین مظاهری.
مشخصات نشر : قم: اخلاق، ۱۳۷۳ - ۱۳۷۴.
مشخصات ظاهری : ۲ ج.
شابک : ۳۰۰۰ ریال (ج.۱) ؛ ۲۵۰۰ ریال (ج.۱، چاپ چهارم) ؛ ۸۰۰۰ ریال (ج.۱، چاپ ششم) ؛ ۹۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ هفتم 9649052771 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (ج.۱، چاپ نهم) ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج. ٬۱ چاپ دوازدهم 964-92792-1-0 : ؛ ۲۰۰۰۰ ریال (ج. ۱، چاپ سیزدهم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (ج.٬۱ چاپ چهاردهم) ؛ ۴۵۰۰۰ ریالج.۱، چاپ شانزدهم : 964-92792-1-0 ؛ ۵۵۰۰۰ ریال (ج.۱، چاپ هجدهم) ؛ ۲۵۰۰ ریال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۴۰۰۰ ریال (ج.۲) ؛ ۸۰۰۰ ریال (ج.۲، چاپ ششم) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ هشتم : 964-90527-8-X ؛ ۱۰۰۰۰ ریال (ج.۲، چاپ نهم) ؛ ۲۵۰۰۰ ریال (چاپ سیزدهم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (ج.٬۲ چاپ چهاردهم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (ج. ۲، چاپ پانزدهم) ؛ ۳۵۰۰۰ ریال(ج.۲، چاپ شانزدهم)
يادداشت : جلد اول این کتاب در سال ۱۳۷۰ توسط انتشارات رئوف منتشر شده است.
يادداشت : ج. ۱ (چاپ چهارم: ۱۳۷۲).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ هفتم: ۱۳۷۹).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ دوازدهم: بهار ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱(چاپ هجدهم: بهار ۱۳۹۱).
يادداشت : ج. ۱ و ۲ (چاپ سیزدهم: پاییز ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۱ و ۲ (چاپ چهاردهم: پاییز ۱۳۸۷).
يادداشت : ج. ۱ و ۲ (چاپ ششم: ۱۳۷۸).
يادداشت : ج. ۱ و ۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۲).
يادداشت : ج. ۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۰).
يادداشت : ج. ۲ (چاپ پانزدهم: زمستان ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۱و۲(چاپ شانزدهم: ۱۳۸۹).
يادداشت : جلد دوم این کتاب در سال های ۱۳۸۶-۱۳۹۷ تجدید چاپ شده است.
يادداشت : جلد اول این کتاب در سال های ۱۳۸۶-۱۳۹۷ تجدید چاپ شده است.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۲. فضائل و رذائل اخلاقی.
موضوع : اسلام و خانواده
خانواده ها -- جنبههای اخلاقی
اخلاق اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۵۳/م۶الف۳ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۴
شماره کتابشناسی ملی : م۷۳-۳۱۲۵
تنظیم متن میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحيم
خوشوقتيم كه پس از مدتها انتظار، جلد دوم كتاب «اخلاق در خانه»، با نام: «فضائل و رذائل اخلاقى» از چاپ خارج شده و در دست علاقمندان به درسهاى استاد اخلاق، حضرت آية الله مظاهرى قرار گرفت. در اين قسمت از مباحث، درباره تعدادى از فضائل اخلاقى و در مقابل آنها تعدادى از رذائل بحث شد. بحثها به گونه اى مطرح شده است كه عموم مردم بتوانند از آنها بهره ببرند و به همين جهت حضرت استاد از اصطلاحات علمى دكتر استفاده نموده اند. در تصحيح كتاب نيز - همانند جلد اول - سعى شده است تا مكررات را - كه طبعاً در منبر و سخنرانى پيش مى آيد - حذف نماييم. آدرس آيات و روايات را نوشته و هر جا كه لازم بود ترجمه آن را در پاورقى آورديم.
لازم به تذكّر است كه حضرت استاد، به مناسبت ايّام خاصّى همچون «نوروز» مطالبى عنوان فرموده اند كه گرچه خارج از بحث مى باشد، امّا از آنجا كه اينگونه مباحث براى توده مردم ضرورى و مفيد بنظر رسيد با
كسب اجازه از معظّم له در ضمن مباحث كتاب گنجانده شد.
در اينجا لازم مى دانيم كه از زحمات كسانى كه در تصحيح و نشر اين كتاب ارزشمند با ما همكارى نموده اند مخصوصاً حضرت حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى حاج شيخ حسين طيّبيان تشكّر و قدردانى نمائيم.
هرگونه پيشنهاد و يا انتقادى را پذيرا مى باشيم.
ناشر
1 - روزه فقهى
2 - روزه اخلاقى
3 - روزه عارف
فضائل و رذائل اخلاقى
تفكّر و انديشه در آيات الهى
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمينَ. وَ الصَّلوة وَ السَّلامُ عَلي خَيرِ خَلقِهِ، اَشْرَفِ بَرِيَّتِهِ اَبِي الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ الطَّيّبينَ الطّاهِرينَ وَ عَلي جَميعِ الأَنبِيآءِ وَ المُرسَلينَ سِيَّما بَقِيَّة اللهِ فِي الأَرَضينَ. وَ لَعْنَة اللهِ عَلي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ.
ماه رمضان، ماه مباركى است. ماه پرعظمتى است. اگر خير دنيا بخواهيد، در اين ماه هست، در اين ماه رحمت پروردگار عالم نازل مى شود. پروردگار عالم وعده داده است كه دعاها را مستجاب كند. اگر خير آخرت هم بخواهيد در اين ماه هست.
در قرآن شريف مى خوانيم: وقتى روزه گيرها وارد بهشت شدند به آنها خطاب مى شود:
(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ)(1)«روزه هايى كه گرفته ايد، تبديل به نعمتهاى بهشتى شده است. بخوريد و بياشاميد؛ اين پاداشى است كه در ماه مبارك رمضان براى خود تهيّه كرده ايد.»
اگر «سير و سلوك» هم بخواهيد مى توانيد در اين يك ماه راه پنجاه ساله را بپيماييد. حتى بعضى اوقات مى توان به يك شب، به يك روز و گاه به يك ساعت، راه پنجاه ساله را پيمود. پروردگار عالم مى فرمايد:
(كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلصِّيٰامُ كَمٰا كُتِبَ عَلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ)(2)«اگر روزه را براى شما واجب كردم، چنانچه براى ديگران واجب كردم، براى خودسازى است؛ براى سير و سلوك است.
روزه، سه قسم است و همه، بخصوص جوانان عزيز، بايد به آن دقت بيشترى بكنند:
روزه فقهى يعنى شكم انسان روزه باشد و از
مُفطراتى كه در رساله هاى عمليّه آمده است اجتناب كند. اين روزه قضا و كفّاره ندارد و مسلّماً، هم نتيجه دنيايى دارد هم نتيجه آخرتى. امّا در اين روزه ها كاربرد نيست. اين نوع روزه، روزه عوامانه و فقهى است و روزه همه افراد روزه دار، شامل آن مى شود.
يعنى علاوه بر اينكه شكم روزه است، اعضا و جوارح، چشم و گوش و دست و پا نيز بايد روزه باشند. روزه از محرمات، روزه از مكروهات، روزه از شبهات.
در روايات مى خوانيم اگر كسى در ماه مبارك رمضان دروغ بگويد يا غيبت كند يا تهمت و زخم زبان بزند روزه او باطل است. اگر كسى در ماه مبارك رمضان عصبانى بشود، داد بزند و فحش بدهد، روزه او باطل است(1). امّا نه به اين معنى كه روزه او قضا و كفّاره دارد، بلكه اين روزه مثل گردوى پوك است؛ معنى و مغز ندارد.
روزه دار حقيقى به هنگام افطار، يك دعاى مستجاب دارد؛ سير و سلوك دارد. انسانى مى توان در روزهاى آخرِ ماه به مقام بالايى برسد كه، علاوه بر شكم، همه اعضا و جوارح او روزه باشند.
پيغمبر اكرم (ص) در ماه مبارك، خانمى را ديدند كه در اثر عصبانيّت، داشت به كلفتش فحش مى داد و داد مى زد. پيامبر دستور دادند غذا براى اين خانم آوردند و فرمودند: بخور! عرض كرد: يا رسول الله! ماه
1) . بحار، جلد 96، صفحه 275 و 277.
مبارك رمضان است، روزه هستم! فرمودند: اگر روزه هستى چرا زبانت روزه نيست؟ چرا فحش دادى؟(1)در روايت ديگرى مى خوانيم: پيامبر اكرم دستور دادند همه روزه مستحبى بگيرند و براى افطار، از آن حضرت اجازه بگيرند. موقع افطار پيرمردى آمد و براى خود و دو دخترش اجازه ى افطار خواست. پيامبر فرمود: تو روزه اى، برو افطار كن. امّا دخترانت روزه نيستند. پيرمرد عرض كرد: يا رسول الله! من مطمئنم كه روزه هستند. فرمود: برو و به آنها بگو استفراغ كنند. (حالت كشف به پيرمرد دادند.) وقتى به دستور پيامبر عمل كردند، دو لخته گوشت از دهن دخترها بيرون افتاد. تعجّب كردند، زيرا گوشتى نخورده بودند، آن هم گوشت بد بو! از حضرت علّت را جويا شدند. آن حضرت فرمود: مگر قرآن نخوانده ايد كه مى فرمايد: «اگر كسى غيبت كند، گوشت مرده خورده است؟» اين دو دختر با زبان روزه، پشت سر مردم حرف زدند. قرآن مى فرمايد:
(لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ)(2)غيبت نكنيد كه غيبت، خوردن گوشت مرده است؛ و شما كه
از خوردن گوشت مرده كراهت داريد، پس غيبت نكنيد؛ عيبجويى پشت سر مردم نكنيد.
اين قسم دوم روزه است كه به آن «روزه اخلاقى» مى گويند. چه بجاست كه انسان سعى كند علاوه بر اينكه شكمش روزه است، اعضا و جوارحش نيز روزه باشد. توفيق خواستن از خدا و توسل به ائمه طاهرين (ع) و حضرت زهرا (س)، به روزه دار كمك مى كند كه علاوه بر روزه فقهى، توفيق روزه اخلاقى را نيز داشته باشد.
در ماه مبارك رمضان، اگر كسى چشم چرانى كند، از چشم و گوش و زبان و بالاخره از همه اعضايش محافظت نكند، حدّ اكثر روزه فقهى گرفته و موفق به كسب دعاى مستجاب و سير و سلوك و مقامِ تقواى الهى نمى شود.
قسم سوم از روزه، كه كارى است بسيار مشكل، روزه عارفين است و آن روزه اى است كه علاوه بر اينكه شكم و اعضا و جوارح روزه هست، دل نيز روزه
باشد. اما دل از چه روزه است؟ از خطورات. دل از چه روزه است؟ از صفات رذيله. يعنى ولو اينكه صفت رذيله اى هم در دل باشد، اما مواظب است شعله ور نشود؛ حسد شعله ور نشود؛ بخل شعله ور نشود؛ سوء ظن شعله ور نشود؛ تكبر شعله ور نشود و بالاخره دل از «توجّه به غير خدا» روزه است. يعنى عارف كسى است كه وقتى روزه است، هيچ چيزى جز خدا در دلش نيست.
اين قسم سوم براى ما نيست؛ اما اگر كسى روزه فقهى و اخلاقى
گرفت، مى تواند در آخر ماه مبارك رمضان به اين مقام برسد.
اگر راستى انسانها - بخصوص جوانها - بخواهند به جايى برسند كه بر دلشان فقط خدا حكومت داشته باشد نه كس ديگر، مى توانند؛ و روزه ماه مبارك رمضان براى همين واجب شده است. واجب شده تا انسان را قدم به قدم جلو ببرد. روز اوّل و دوّم، روز دهم و پانزدهم، تا شبهاى قدر و بعد از شبهاى قدر، يك وقت دقّت مى كند مى بيند علاوه بر اينكه اختيار شكم و اعضا و جوارح دست خود اوست، ديگر خطورات ندارد و صفات رذيله گرچه ريشه كن نشده، اما كنترل شده است. بتها يكى پس از ديگرى شكسته شده است؛ و توانسته است خدا و صاحب خانه را در دل بياورد؛ روحانيّت دلى پيدا كند؛ نور خدا در دل او بتابد و به قول قرآن شريف در آخر ماه رمضان به آنجا رسيده است كه:
(... لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)(1)روزه دار بايد در ماه مبارك رمضان يك قدرى جلو برود و از نور ولايت استفاده كند؛ از نور خودِ روزه استفاده كند. يك مقدارى شكم و اعضا و جوارح روزه باشد تا انشاء الله قدمى برداشته و در آخر ماه مبارك رمضان به جايى برسد. و اين كار، شدنى است و چه بسيارند كسانى كه راه پنجاه ساله را به يك آن و يك ساعت پيموده اند.
1) . سوره ى نور، آيه ى 37. ترجمه: «(پاكمردانى كه) كسب و تجارت (و مانند آن) آنان را از ياد خدا غافل نگرداند.»
امسال بنا گذاشتم درباره فضائل و رذائل اخلاقى صحبت كنم. بدين ترتيب كه هر روز يك فضيلت اخلاقى را همراه چگونگى كسب و ريشه دار كردن آن در دل بيان كنم و روز ديگر يك رذيله اخلاقى را به همراه شيوه معالجه آن از طريق روايات عنوان كنم. به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقية الله، امروز اشاره اى به فضيلت اول مى نمايم.
اوّلين فضيلت، تفكّر و انديشه در آيات الهى است؛ و به اندازه اى ثواب دارد كه در روايات مى خوانيم:
«تَفَكُّرُ ساعَة خَيْرٌ مِنْ عِبادَة سَنَة»(1)
1) . بحار، جلد 71، صفحه 327. يعنى: «يك ساعت انديشيدن از يك سال عبادت بالاتر است».
يعنى انسان يك آن به فكر فرو رود و توجّه كند كه از كجا آمده، براى چه آمده، و به كجا مى رود؟ توجّه كند كه در محضر خداست، در محضر پيغمبر اكرم و ائمه طاهرين و در محضر امام زمان (ع) است؛ و بالاخره يك ساعت در خود فرو رفتن و به فكر دنيا و آخرت خود بودن و فكرى به حال خود كردن، ثواب يك سال عبادت دارد. يعنى ثواب كسى كه برود و در مسجد يك سال روزه بگيرد و يك سال شبانه روز عبادت كند، برابر است با يك ساعت تفكّر در ماه مبارك رمضان يا غير ماه رمضان.
استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى - رضوان الله تعالى عليه - در كتاب اربعين خود مى فرمايد:
«تَفَكُّرُ ساعَة خَيْرٌ من عِبادَة سِتّينَ سَنَة، مِنْ عِبادَة سَبْعينَ سَنَة» «يك ساعت فكر كردن ثوابش از شصت سال عبادت، از هفتاد سال عبادت بالاتر است».
معلوم است كه يك سال و شصت سال، همه و همه از باب مثال است؛ و معنايش اين است كه ثواب يك ساعت فكر كردن، به اندازه اى است كه جز خدا كسى نمى داند.
علاوه بر اين، هر سعادتى مرهون فكر و توجّه است. اگر اين انسان مى تواند فضا را تسخير كند، و از نظر قرآن مى تواند همه آسمانها را تسخير كند، به خاطر فكر و توجه است:
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ)(1)يعنى اى انسان! تو نه تنها مى توانى آسمان اوّل را تخسير كنى، بلكه قادرى كه عالم وجود را تسخير خود كنى و در جاى ديگر مى فرمايد: اى انسان! تو مى توانى با ملائكه سروكار داشته باشى:
(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ - نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ...)(2)آنهايى كه مى گويند «خدا» و بر اين گفته شان پا برجا و پايدار مى مانند، آنها فكر دارند؛ آنها توجّه دارند؛ و به همين دليل با ملائكه سر و كار دارند؛ بر آنها نازل مى شوند و با ايشان حرف مى زنند و مى گويند: غم نخوريد، غصه نخوريد، ما در گرفتاريهايتان و هنگام مرگ به شما كمك مى كنيم؛ ما در دنيا و آخرت كمك كار شما هستيم.
1) . سوره ى لقمان، آيه ى 20. ترجمه: «آيا مشاهده نمى كنيد كه خدا آنچه را كه در آسمانها و زمين است براى شما مسخّر كرده است؟»
2) . سوره ى فصّلت، آيات 30 و 31. ترجمه: «آنانكه گفتند خداى ما «الله» است و بر اين گفته استفامت ورزيدند، ملائكه بر آنان نازل مى شود (با اين پيام) كه نترسيد و محزون نباشيد و بشارت باد شما را به بهشتى كه وعده داده شديد - ما در دنيا و آخرت دوستان شمائيم...»
اين تنها انسان است كه مى تواند در اثر فكر و توجّه، فضا و عالم مُلك و ملكوت را تسخير كند. اگر كمالى است، اگر سير و سلوكى است، براى فكر است؛ براى توجّه است. علاوه بر اين، از قرآن مى فهميم كه خدا اين فكر و توجّه را از ما مى خواهد؛ خيلى هم مى خواهد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً - وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً)(1)امام صادق (ع) مى فرمايد: «هر چيزى را پروردگار عالم به طور محدود خواسته است. فرموده است هفده ركعت نماز بخوانيد؛ يك ماه روزه بگيريد؛ زكات و خمس بدهيد؛ حج برويد؛ كه همه اينها محدود است. اما توجّه و فكر را خيلى خواسته است» سپس آيه فوق را تلاوت فرمودند(2).
صبح به صبح فكر كن؛ شب به شب فكر كن؛ خيلى فكر كن؛ خيلى توجه داشته باش!
مطلب ديگرى كه بايد توجّه داشته باشيم اين است كه از نظر قرآن شريف هدف از همه عبادات، رسيدن به مقام «ذكر» است؛ يعنى به مقام «فكر»، يعنى به مقام «توجّه». اگر نماز مكالمه با خداست، براى رسيدن
به مقام ذكر و فكر است. روزه ماه مبارك نيز براى همين هدف است. اگر عبادات بدنى است، اگر مالى است، اگر عبادات دل است، همه و همه براى رسيدن به مقام فكر است؛ براى رسيدن به مقام ذكر است. در سوره طه مى فرمايد:
(إِنَّنِي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي)(1)من خدايى هستم كه غير من خدايى نيست. معنايش اين است كه اى انسان! بت ها را بشكن. اى انسان! متابعت از هوى و هوس نكن. متابعت از شيطان نكن. اى انسان! گناه در زندگى تو نباشد. نماز بخوان. روزه بگير، خمس بده، زكات بده، حج برو، جهاد برو، امر به معروف و نهى از منكر كن، تولّى و تبرّى داشته باش. همه اينها براى چيست؟ (أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِكْرِي) براى اينكه به مقام ذكر، به مقام فكر، به مقام توجّه برسى. بنابراين بحث امروز ما اين شد كه فضيلتى براى انسان است كه همه فضائل و كمالات متوقّف بر آن مى باشد. همه عبادات براى آن واجب شد؛ و آن اين است: توجّه! توجّه! توجّه!
نقل كرده اند كه سفارش و وصيّت معلّم بزرگ اخلاق و استاد بزرگوار ما علاّمه طباطبايى - رضوان الله تعالى عليه - به هنگام مرگ به
1) . سوره ى طه، آيه ى 14. ترجمه: «(خداوند به حضرت موسى (ع) مى فرمايد:) خداى يگانه منم و جز من خدائى نيست. پس مرا عبادت كن و براى ياد من نماز را به پا دار.»
همه اين بوده است: توجّه! توجّه! توجّه!
من در آخر كار همين سفارش اين مرد بزرگ را به شما زن و مرد مى كنم. فكر داشته باشيد؛ توجّه داشته باشيد. در شبانه روز يك ساعت را به فكر فرو رويد. يك مقدارى متوجّه اين باشيد كه در محضر خدا هستيد. حضرت امام - رضوان الله تعالى عليه - هم بارها مى فرمودند: توجّه! توجّه! توجّه!
آگاهى خدا و پيامبر و ائمه اطهار (ع) به اعمال انسان
ناظر بودن ملائكه بر اعمال انسان
شهادت دنيا عليه انسان
شهادت اعضاى بدن عليه انسان
بحث ما درباره فضائل و رذائل اخلاقى است. در آخر بحث ديروز اشاره اى به فضيلت «تفكّر و توجّه» كردم؛ و استفاده كرديم كه همه فضائل به اين فضيلت برمى گردد؛ و هدف از همه عبادات همين توجّه و تفكّر است؛ و متوجّه شديم كه پيشرفتهايى را كه بشر كرده است مرهون همين فضيلت است. گذشتن از مقام توبه و يقظه و رسيدن به مقام تخليه، و گذشتن از مقام تخليه و رسيدن به تحليه و تجليه، و بالاخره به مقام لقاءالله، از توجّه به فضيلتِ «تفكّر» و «توجّه» است.
بحث امروز من راجع به تفكّر و تذكّرى است كه اگر انسان در زندگى داشته باشد قطعاً سعادت دنيا و آخرت را خواهد داشت.
بايد توجّه داشته باشيم كه در محضر خداييم؛ در محضر پيغمبر اكرم (ص)، حضرت زهرا و ائمه طاهرين (س) هستيم. حتّى نحوه فكر من و شما، نحوه توجّه من و شما هم در محضر آنان است.
يعنى خدا و پيغمبرش، حضرت زهرا و ائمه طاهرين (س) مى دانند و مى فهمند كه آيا من براى خدا مى گويم يا نه؛ شما توجّه به مطالب من داريد يا نه؛ و براى چه اين جا آمده ايد؛ براى خداست يا نه. قرآن آيات فراوانى در اين باره دارد:
(وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ)(1)اى انسان! توجّه داشته باش! در محضر خدايى؛ اگر خوبى كنى، اگر بدى كنى، اگر گناه باشد، در محضر خدايى؛ در محضر پيغمبرى؛ در محضر حضرت زهرا و ائمه طاهرين (س) هستى.
وقتى كه مى خواهيم كارى انجام بدهيم، چيزى بگوييم، حتّى وقتى كه مى خواهيم فكرى بكنيم، اوّل به اين آيه توجّه كنيم؛ معنى آن را در نظر خود بياوريم كه مى فرمايد: فكر، گفتار و كردارت را خدا،
1) . سوره ى توبه، آيه ى 105. ترجمه: «بگو (اى پيامبر) كه هر چه خواستيد بكنيد كه اعمالتان را خدا و رسولش و مؤمنين (ائمه ى اطهار عليهم السّلام) مى بينند.»
پيغمبرش، ائمه طاهرين و حضرت زهرا (س) مى دانند و مى فهمند، و همه افكار ما و همه اعمال ما در محضر مقدّس آنان است. اين يك «توجّه» كه بايد داشته باشيم.
اينگونه تفكّرها و توجّه ها براى انسان نيروى كنترل كننده اى است. كم كم و به مرور زمان براى انسان ملكه تقوى مى آورد. كم كم با حوصله و صبر و با مرور زمان براى انسان حالتى مى آورد كه به طور ناخودآگاه گناه نمى كند؛ از خدا و پيامبرش حيا مى كند.
علاوه بر اين، بدان كه بسيارى از ملائكه مقرّب و غيرمقرّب خدا حاضر و ناظر گفتار و كردار تو هستند. يك جا قرآن مى فرمايد: دو ملك ناظرند تا كارهاى خوب و بد تو را بنويسند. يعنى مرتب در مقام پرونده سازى هستند:
(مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ)(1)هيچ نمى گويى، هيچ نمى كنى مگر اينكه دو مَلَكِ موكّلِ تو، يادداشت مى كنند و اين پرونده عمر در روز قيامت باز مى شود:
(وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ
1) . سوره ى ق، آيه ى 18. ترجمه: «سخنى (از خير و شرّ) بر زبان نياورده جز آنكه هماندم رقيب و عتيد بر (نوشتن) آن آماده اند».
اَلْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً)(1)اين پرونده در روز قيامت باز مى شود. سودا داشته باشيد يا نداشته باشد، به او مى گويند:
(اِقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفىٰ بِنَفْسِكَ اَلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً)(2)معلوم مى شود در روز قيامت همه و همه با سواد مى شوند. حالا نحوه آن چگونه است الآن مورد بحث ما نيست. اين يك دسته از ملائكه كه از ناظر اعمال ما هستند.
علاوه بر اين دو مَلَك، ملائكه مقرّب خدا نظير جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل، عزرائيل و حَمَله عرش نيز ناظر گفتار تو، ناظر كردار تو و ناظر افكار تو هستند:
(كِتٰابٌ مَرْقُومٌ - يَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ)(3)يعنى در آن نامه عملى كه تو دارى هر چه در دنيا كرده اى ثبت است؛ و در روز قيامت ملائكه مقرّب خدا روى آن شهادت مى دهند؛ و كسى
1) . سوره ى اسراء، آيه ى 13. ترجمه: «و ما مقدّرات (و نتيجه ى اعمال نيك و بد) هر انسانى را طوق گردن او ساختيم و در روز قيامت كتابى (كه نامه ى اعمال اوست) بر او بيرون آريم در حالى كه (آن نامه چنان باشد كه) همه ى آن را يك مرتبه ملاحظه كند».
2) . سوره ى اسراء، آيه ى 14. ترجمه: «(به او خطاب رسد) كه خودت، نامه ى اعمالت را بخوان (و بنگر در دنيا چه كرده اى) كه خود تنها براى رسيدگى به حساب خود كافى هستى.»
3) . سوره ى مطفّفين، آيات 20 و 21. ترجمه: «نامه اى است رقم زده شده كه مقرّبون شاهد آنند».
مى تواند روى پرونده شهادت بدهد كه حاضر و ناظر قضايا باشد؛ ناظر مطالب باشد. اين آيه شريفه مى فرمايد: «ملائكه مقرّب خدا در روز قيامت، لَهِ شما يا عليه شما شهادت مى دهند». اين آيه شريفه به ما مى فهماند و زنگ خطر مى زند كه: مواظب باش! بر همه گفتارت، بر همه كردارت، حتّى بر همه افكارت حضرت جبرئيل، اسرافيل، عزرائيل، ميكائيل و حَمَله عرش نظارت دارند؛ يعنى در محضر اينها هستى. از اين جهت در روايت مى خوانيم كه تمام اعمال ما، گفتار، و كردار ما در محضر حضرت عزرائيل است. آن افرادى كه نماز اوّل وقت مى خوانند، آن افرادى كه به نماز، به محراب و مسجد اهميّت مى دهند، عزرائيل وقت مرگ با اينها مدارا مى كند؛ تلقين شهادتين مى كند. اما افرادى كه اينگونه نيستند، دَمِ مرگ بر آنها سخت گيرى مى كند. اگر كارهاى ما خير باشد عزرائيل از ما راضى است؛ و دَمِ مرگ به فرياد ما مى رسد؛ و اگر كارهاى ما ناشايسته باشد از ما نارضاى خواهد بود؛ و جان ما را به سختى و شدت و با قهر مى گيرد. اين هم توجّه دوم.
توجّه ديگرى كه باز در همين زمينه تفكّر بايد داشته باشيم، اين است كه علاوه بر خدا و پيغمبر و ائمه طاهرين و ملائكه مقرّب خدا (ع)، در و ديوار و زمان و مكان حاضر و ناظر اعمال ما و گفتار ما هستند؛ و اين يكى از شاهكارهاى قرآن است. ما از قرآن استفاده
مى كنيم كه عالم زنده است؛ عالم شعور دارد. اگر ما سميع و بصير و بهوش باشيم، متوجّه مى شويم كه در و ديوار هوشيار است؛ توجّه مى كنيم كه زمان و مكان زنده است.
اين گونه چيزها را علم هم نمى تواند اثبات بكند؛ حتّى علم فلسفه و عرفان نمى تواند به ما بگويد كه مثلاً ماه مبارك رمضان زنده است يعنى چه؛ اين زمينى كه روى آن نشسته ايم هوشيار است يعنى چه؛ اين ستونها، اين سقف، اين بلندگوى مقابل من، اين لامپهاى بالا سر من و بالاخره همه اين عالم شعور دارند به چه معنا است. علم نمى تواند اثبات كند، اما قرآن مى فرمايد:
(وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)(1)چيزى در اين عالم وجود نيست جز اينكه شعور دارد تسبيح خدا مى كند. صداى «سُبْحٰانَ اَللّٰهِ» و «اَللّٰهِ أَكْبَرُ» از عالم وجود بلند است.
قرآن مى فرمايد:
آن كه گوش دل دارد مى فهمد كه عالم با او همصدا است. حضرت داوود گوشِ دل داشت؛ لذا وقتى كه «زبور» مى خواند صداى همه عالم
1) . سوره ى اسراء، آيه ى 44. ترجمه: «هيچ چيزى (در عالم هستى) نيست مگر آنكه به حمد خدا تسبيح مى گويند و لكن شما تسبيح گفتن آنها را درك نمى كنيد.»
را، كه با او هم صدا مى شدند، مى شنيد. مناجات و تسبيح كوه و در و ديوار و پرنده و غير پرنده را مى شنيد.
(يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ اَلطَّيْرَ)(1)
«ما سميعيم و بصير و باهُشيم *** با شما نامحرمان ما خامُشيم»
دل مى خواهد، گوش و چشم مى خواهد كه انسان اين گونه چيزها را ببيند يا بشنود. اگر انسان در شبانه روز دو سه مرتبه تفكّر و توجّه داشته باشد، كم كم به جايى مى رسد كه مى فهمد در و ديوار، زمان و مكان، ناظر گفتار و كردار او است.
در روايات مى خوانيم كه روزها و شبها در روز قيامت به نفع انسان يا عليه انسان شهادت مى دهند. يعنى روز دوّم ماه مبارك رمضان، در روز قيامت شهادت مى دهد كه در مصلّى نماز جماعتى بود؛ منبرى بود؛ گفتارى بود؛ آن گفتار آيا براى خدا بود يا نه، شهادت مى دهد؛ و بالاخره ثواب بود يا گناه، شهادت مى دهد. و در خصوصِ مكانش، قرآن در سوره زلزال مى فرمايد:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ. إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا - وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا - وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا - يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا - بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا - يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ اَلنّٰاسُ أَشْتٰاتاً لِيُرَوْا أَعْمٰالَهُمْ - فَمَنْ يَعْمَلْ
1) . سوره سبا، آيه ى 10. ترجمه: «اى كوهها شما و پرندگان همراه داود تسبيح گوئيد».
مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ - وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ)(1)مى فرمايد: زلزله عجيبى بپا مى شود. به واسطه آن زلزله روز قيامت شده، همه مردم در محضر خدا جمع مى گردند. و در آن وقت، زمين عليه انسان شهادت مى دهد. يعنى اگر دو نفر در ماه مبارك رمضان غيبت كسى را كرده اند، آن زمين در روز قيامت عليه آن دو نفر شهادت مى دهد. اگر خداى ناكرده در اطاقى عمل منافى با عفّت شد، همان زمين و رختخواب و فرش و تخت عليه آن زن و مرد شهادت مى دهند. انسان وحشت زده مى شود؛ با زمين حرف مى زند؛ به زمين مى گويد: چرا بر ضدّ من شهادت مى دهى؟ زمين مى گويد: براى اينكه خدا مى گويد بگو من هم مى گويم. امروز روز رسوايى است. اگر در دنيا نگفتم به اين دليل بود كه از
خدا اجازه نداشتم. اما در روز قيامت، خدا مى گويد بگو، (بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْ حى لَها) يعنى اين زن و مرد! اين زمينى كه ما روى آن عبادت مى كنيم الان مى تواند با ما حرف بزند. اما به امر پروردگار عالم
1) . ترجمه ى: آنگاه كه زمين بلرزد لرزيدنى (بسيار شديد) - (در آن زمان است كه) زمين آنچه كه در شكم دارد بيرون مى ريزد - و انسان (با تعجّب) مى گويد كه چه شده است! - اين روز (است كه) زمين آنچه كه روى آن واقع شده شرح مى دهد - زيرا كه خداى تو به آن وحى كرده است - در اين روز هر كسى مى شتابد تا اعمال خويش را ببيند - پس هر كه (به اندازه ى) مثقال ذرّه اى (كار) خير انجام داده باشد آن را مى بيند - و هر كس (هم) كه مثقال ذرّه اى (كار) بد انجام داده باشد آن را مى بيند».
فقط براى بعضى حرف مى زند ولى در روز قيامت براى همه حرف مى زند. اگر عبادت بوده است شهادت مى دهد؛ اگر هم گناه است شهادت مى دهد؛ خيال نكنيد تنها ما شعور داريم. بله، انسان شعورى دارد؛ انسان استعدادى دارد؛ انسان يك مقام و منزلتى دارد كه گل سرسبد عالم وجود دارد. اما به گفته صدرالمتألهين «رضوان الله عليه» هر موجودى به اندازه سعه وجوديش، هم علم دارد هم شعور، هم قدرت دارد و هم اراده. و اين جمله عرفانى صدرالمتألهينِ عارف، از قرآن، از رواياتِ اهل بيت (ع) گرفته شده است.
چيز ديگرى كه از همه اينها مهم تر است و بايد توجّه داشته باشيم، بايد تفكّر داشته باشيم، اين است كه در روز قيامت، دست ما، پاى ما، چشم ما، گوش ما، زبان ما، پوست و گوشت و استخوان ما عليه ما شهادت مى دهند. و نيز بايد بدانيم كه اين دنيا، دنياى مادّه است و باطن اين دنيا آخرت است؛ اين دينا عَرَض است و باطن و حقيقتش آخرت است؛ و از نظر قرآن، عالم آخرت عالم حَيَوان است.
قرآن مى فرمايد:
(وَ إِنَّ اَلدّٰارَ اَلْآخِرَةَ لَهِيَ اَلْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ) (1)
1) . سوره ى عنكبوت، آيه 64. ترجمه: «به درستى كه سراى آخرت (سراى) حيات و زندگى است به طورى كه همه ى آنچه كه در آنجا است جان دارد) اگر (اين مشركان) بدانند».
اى كاش مى دانستيم كه عالم آخرت عالم حيات است! همه چيزش حرف مى زند؛ مار و عقرب در جهنم حرف مى زنند؛ سرزنش مى كنند؛ آتش جهنّمش حرف مى زند، سرزنش مى كند؛ ميوه و قصر و تخت و آب و نعمتهاى بهشت با انسان حرف مى زنند؛ و تسلى مى دهند؛ و خوشحال مى كنند.
لذا در روز قيامت، علاوه بر اينكه روحش شعور دارد، تمام اعضا و جوارحش شعور دارند؛ حرف مى زنند؛ هم حرف مى زنند و هم حرف مى شنوند. آيات فراوانى در اين باره هست. از جمله اين آيه:
(حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ - وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) (1)پناه بر خدا از آن روزِ رسوائى! مى فرمايد: مى آيند در صف محشر؛ چشم آنان عليه آنان شهادت مى دهد كه چشم چرانى كرده يا فيلمهاى
1) . سوره ى فصّلت، آيات 20 و 21. ترجمه: «تا آنگاه كه همه ى (دشمنان خدا) به دوزخ درآيند، گوش و چشم و پوستشان عليه آنها گواهى دهند. اينان به پوست (و ساير اعضاء) مى گويند كه چرا عليه ما شهادت داديد؟ گويند: آن خدائى كه همه چيز را به نطق آورد ما را نيز گويا كرد آن (خدائى) كه شما را اول بار آفريد و به سوى او باز مى گرديد».
كذائى از ويدئو تماشا كردى در فلان ساعت، فلان روز. گوش آنها عليه آنها شهادت مى دهد؛ مى گويد: موسيقى و ساز و آواز گوش دادى. زبان آنها عليه آنها شهادت مى دهد. مى گويد: غيبت كردى؛ دروغ گفتى؛ ناسزا گفتى، بالاخره زخم زبان زدى، حرف نابجا زدى. پوست آنها عليه آنها شهادت مى دهد؛ مى گويد: مگر بدن تو و دست تو بدن نامحرم را لمس نكرد؟ و بالاخره پوست و گوشت و استخوان عليه انسان شهادت مى دهند. اين آقا وحشت زده مى شود؛ اين خانم وحشت زده مى شود؛ به التماس مى افتد؛ به اينها مى گويد: (لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا) اتّفاقاً قرآن مى فرمايد كه با گوشش، با چشمش، با زبانش خطاب به پوست بدن مى گويد:
(قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا) چرا عليه ما شهادت مى دهى؟ آن هم همان جواب زمين را مى دهد؛ جواب خواهد داد:
(قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ) من در دنيا شعور داشتم اما اجازه نداشتم كه حرف بزنم؛ اجازه نداشتم عليه تو شهادت بدهم. اما حالا خدا مرا به نطق درآورد و مى گويد كه عليه تو شهادت بدهم.
اين آيه شريفه به ما مى گويد: در روز قيامت همه اعضا و جوارح ما عليه ما يا لَهِ ما شهادت مى دهند. آن كسانى كه روى پا ايستاده و عبادت كرده اند، در روز قيامت همان پا به نفع آنان شهادت مى دهد كه خدايا من
در دنيا خسته مى شدم؛ اين روى من مى ايستاد و مناجات مى كرد. در دل شب نماز شب مى خواند؛ قنوت بجا مى آورد. آن دستى كه به فقرا و ضعفا رسيدگى كند در روز قيامت مى گويد: خدايا! او به واسطه من به فقرا و به ضعفا رسيدگى كرد. آن زبانى كه ذكر بگويد، آن گوشى كه قرآن بشنود، آن گوشى كه منبر بشنود، روز قيامت لَهِ انسان شهادت مى دهد. اما آن چشم و گوشى كه فيلمهاى كذائى از ويدئو تماشا كند و ساز و آواز و موسيقى بشنود، آن زبانى كه غيبت كند، در روز قيامت عليه انسان شهادت مى دهند. آن پايى كه رو به گناه رفته است، آن دستى كه العياذ بالله دزدى كرده است، كم فروشى كرده است، به صورت كسى سيلى زده است، اين دست روز قيامت عليه او شهادت مى دهد.
به فرموده قرآن، بعضى اوقات اين انسان نابكار لجوج، وقتى كه زمين و زمان، ملائكه، پيغمبر خدا و ائمه طاهرين (ع) عليه او شهادت مى دهند، منكر مى شود. وقتى منكر شد ديگر زبان نمى تواند حرف بزند:
(اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنٰا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ)(1)يعنى اگر اين انسانِ لجوج، لج بازى كرد ديگر زبانش مُهر شود؛ اما اعضاء و جوارحش عليه او شهادت مى دهند. در جاى ديگر مى فرمايد:
1) . سوره ى يس، آيه ى 65. ترجمه: «امروز است كه بر دهان آن كافران مهر (خموشى) زنيم و دستهايشان با ما سخن گويند و پاهايشان به آنچه كرده اند گواهى دهند».
(وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً) (1)يعنى اى انسان! مواظب باش! شايعه پراكنى نكن؛ سوء ظنّ به ديگران نداشته باش؛ مواظب گفتارت باش! با علم بر جلو، پيروى از علم كن نه از چيز ديگرى. بعد قرآن كريم مى فرمايد: توجّه به اين داشته باش كه:
(إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً) ظاهر تو و باطن تو در روز قيامت عليه تو شهادت مى دهند. از اين آيه شريفه مى فهميم كه علاوه بر اينكه گوشت و پوست و استخوان و اعضاء انسان عليه انسان شهادت مى دهند، دل انسان، روح انسان، هُويّت انسان، در روز قيامت عليه انسان شهادت مى دهد.
اين بحث يك بحث دقيق عرفانى هم دارد كه الآن مورد بحث من نيست؛ و آنچه الآن مورد بحث من است، اين است كه: زن و مرد! از شما تقاضا دارم مواظب باشيد در روز قيامت به واسطه زمان و مكان، به واسطه در و ديوار، به واسطه گوشت و پوست و استخوان خود، به واسطه چشم و گوش و زبان خود، به واسطه هويّت خود رسوا نشويد!
1) . سوره ى اسراء، آيه 36. ترجمه «آنچه را كه به آن علم ندارى پيروى مكن كه چشم و گوش و دل همه مسؤولند».
رسوائى كارى است مشكل. بالاترين دردها براى انسان رسوائى است. اگر خداى نكرده يك كسى در دنيا گناه كند، مردن را بر رسوا شدن ترجيح مى دهد. زنى اگر كار بدى انجام داده باشد - هر چه هم پست باشد - دوست دارد بميرد اما رسوا نشود. اين مرد و زن كه مى خواهند رسوا نشوند بايد توجه داشته باشند كه روز قيامت روز رسوائى است؛ روزى است كه خدا و پيغمبر و ائمه طاهرين و حضرت زهرا (س) و ملائكه مقرّب خدا، در و ديوار، زمان و مكان و بالاخره تمام اعضا و جوارح انسان، لَهِ انسان يا عليه انسان، شهادت مى دهند. توجّه به اين مطلب داشته باشيد! شبانه روز اقلاً يك يا دو يا سه مرتبه، بعد از نمازهايتان، وقتى كه بيكاريد، وقتى كه خانم از كارِ خانه اش فارغ مى شود، وقتى كه شما در بازار مشغول كاريد يا از كارتان فارغ شديد، قدرى در خود فرو رويد؛ اين بحث را قدرى تحليل كنيد؛ قدرى رويش فكر كنيد كه:
«تَفَكُّرُ ساعَة خَيْرٌ مِنْ عِبادَة سَنَة»
به اين مطالب توجّه كنيد! زيرا اين توجّه ماست كه سعادت مى دهد؛ هم براى دنياى انسان و هم براى آخرت انسان. همين توجّه ها و تفكّرهاست كه انسان را متوجّه و متفكّر
مى كند؛ يعنى مَلكه توجّه و تفكّر براى انسان پيدا مى شود. خوشا به حال آن كسى كه مَلكه توجّه و ملكه تفكّر داشته باشد. به طور ناخودآگاه، به طور خودكار توجّه داشته باشد. قرآن مى فرمايد: اگر اين حالت برايش پيدا شود، ديگر خدا دست
او را مى گيرد و لحظه به لحظه بالا مى برد:
(فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ...)(1)بعد مى فرمايد:
(رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)(2)آنهائى كه ملكه تفكّر و توجّه دارند، تجارت و كار دنيا از خدا غافلشان نمى كند.
غفلت چيست؟
اقسام غفلت:
1 - غفلت از دشمن
دشمن اوّل: شيطان
دشمن دوّم: هواى نفس
دشمن سوّم: دنيا
2 - غفلت از عمر
3 - غفلت از استعدادها
4 - غفلت از مرگ
بحث امروز راجع به رذيله «غفلت» است. آن رذيله اى كه ضدّ توجّه و تفكّر است. از نظر اخلاق، هر چه «توجّه و تفكّر» عالى و بالاست و موجب تعالى انسان است، «غفلت» رذيله اى است بسيار پست كه انسان را به سقوط مى كشاند؛ و به قول قرآن شريف، انسان را تا سرحدّ حيوان، بلكه پست تر تنزّل مى دهد:
(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ)(1)
1) . سوره ى اعراف، آيه ى 179. ترجمه: «تحقيقاً (گروه) كثيرى از جن و انس را (گوئيا) براى جهنم آفريديم؛ (زيرا) اينان قلب دارند ولى (حقايق را) نمى فهمند؛ و چشم دارند ولى نمى بينند (كه سرانجام نافرمانى خدا چيست؛) و گوش دارند ولى نمى شنوند؛ (و خود را به كرى مى زنند.) اينان همچون چهارپايان بلكه گمراه ترند؛ آنها غافلند. (و غفلتشان از شنيدن و ديدن انسانى و تفكّر محرومشان كرده است.)»
افرادى كه غفلت بر دلشان حكمفرماست چشم دارند اما نمى بينند؛ گوش دارند اما نمى شنوند؛ دل دارند اما نمى فهمند؛ و اينها حيوانند، از حيوان هم پست ترند؛ و اگر درباره غفلت جز اين آيه شريفه چيزى نداشتيم، بس بود تا بگوئيم كه صفت غفلت، صفت مذمومى است.
در آيه ديگر مى فرمايد: غفلت دل را مُهر مى كند؛ چشم و گوش را مهر مى كند:
(أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ)(1)افرادى كه غفلت دارند دل ندارند؛ دلشان قفل شده است. دلى كه بفهمد، گوشى كه حقّ را بشنود و چشمى كه حقّ را ببيند ندارند، و بالاخره مُهرِ غفلت اينها را تا سرحدّ حيوانيت رسانده است.
صفت غفلت بر عكس صفت توجّه، انسان را به سقوط مى كشاند. نمى گذارد دنيا داشته باشد؛ نمى گذارد آخرت داشته باشد. اين غفلت - نظير توجّه و تفكّر - مراتب دارد. ما فعلاً كار به آن نداريم. صحبت امروز راجع به غفلت است به اعتبار متعلّق آن نه مراتب آن.
1) . سوره ى نحل، آيه ى 108. ترجمه: «آن كافران (كه دنيا را بر آخرت برگزيدند) كسانى هستند كه خداوند بر دل و گوش و چشمشان مُهر نهاد؛ و آنان غافلند».
اول چيزى كه بايد توجه داشته باشيم اين است كه اين صفت ما را از دشمن خود غافل مى كند؛ و معلوم است اگر كسى غفلت از دشمن داشته باشد دشمن او را نابود مى كند. در خطّ مقدّم جبهه، يك آن غفلت موجب نابودى آن خطّ و نابودى آن افراد خواهد شد.
ما بايد بدانيم دشمن هاى سرسختى داريم؛ دشمنانى قسم خورده، مثل شيطان. قرآن شريف مى فرمايد: اين شيطان چندين مرتبه به خدا تَشَر زد؛ و در تشرهايى كه به خدا مى زد قسم هم مى خورد، و گفته او اين بود كه همه بنده هايت را اغوا و جهنّمى مى كنم جز افراد مُخلَص - معصوم يا تالى تِلوِ معصوم -.
(قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ - إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ)(1)
1) . سوره ى ص، آيات 82 و 83. ترجمه: «(شيطان به خداوند) گفت: به عزّتت قسم كه غير از بندگان خالص شده ات همه ى آنها را گول مى زنم».
ما چنين دشمن قسم خورده اى داريم؛ و غفلت از آن رسوائيها به بار مى آورد؛ دنيا و آخرت و آبروى ما را از بين مى برد. اين دشمن قسم خورده از كم شروع مى كند اما به كم اكتفا نمى كند به هر اندازه كه بتواند جلو مى رود؛ و قرآن شريف مى فرمايد از يك راه هم جلو نمى آيد، بلكه از هر راهى كه بتواند وارد مى شود.
از جاهائيكه از نظر قرآن، شيطان به پروردگار عالم تشر زده آنجا است كه گفته است:
(فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ - ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ) (1)يعنى خدايا، حالا كه من براى اين بنى آدم گمراه شدم جلوى راه سعادت اينها را مى گيرم؛ از جلو، از عقب، از راست و از چپ مى آيم و نمى گذارم اينها رستگار شوند؛ نمى گذارم اينها از نعمت هايشان استفاده كنند.
امام باقر (ع) مى فرمايد: معناى اين آيه شريفه اين است كه شيطان
1) . سوره ى اعراف، آيات 16 و 17. ترجمه: «(شيطان به خداوند چنين گفت كه) چون تو مرا اغواء كردى منهم آنان را از صراط مستقيم تو بر مى گردانم. (و براى اين منظور) از جلو و پشت و از راست و چپ (براى فريبشان) جلوه مى كنم و (لذاست كه) تو اكثر آنها را شاكر (نعمتهاى خودت) نمى يابى. (بلكه در اثر كفر و ناسپاسى مستحقّ عذاب خواهند بود)».
مى گويد: من آخرت را در مقابل اينها كوچك و دنيا را در چشمشان بزرگ جلوه مى دهم. هم از راه گناه مى آيم و هم از راه دين. از راه دين براى مقدسها مى آيم؛ يعنى از راه ريا، از راه تظاهر، اينكه اين ريا است نكن؛ اين تظاهر است نكن؛ اين عُجب است نكن. براى مقدّسها از راه وسواس عمل را فاسد مى كند. بالأخره از راهى كه بتواند براى اغواى انسان مى آيد؛ و غفلت از اين دشمن معلوم است چه ها به سر انسان مى آورد.
دشمن دوم نفس امّاره و هوى و هوس است. اين نفس امّاره اى كه مثل حضرت يوسف (ع) از آن مى ترسد و درباره آن خطاب به خداوند عرض مى كند:
(وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ) (1)در آن وقتى كه از صحنه پيروز بيرون آمده بود باز مى گفت خدا! اگر تو نباشى بدبخت مى شوم. نفس امّاره اى كه به قول مولوى:
نفس اژدرهاست او كى مرده است *** از غم بى آلتى افسرده است
1) . سوره ى يوسف، آيه 33. ترجمه: «(خدايا!) اگر كيد و مكر زنان (مصر) را از من برنگردانى، به آنها گرايش مى كنم؛ و (در آن صورت) از جاهلين خواهم بود».
اگر جايى، اگر وقتى كارى به انسان نداشته باشد براى اين است كه آب ندارد شنا كند؛ براى اين است كه زمينه ندارد كار كند.
از مرحوم مقدّس اردبيلى - مرجع تقليدى كه بارها خدمت امام زمان عليه السلام رسيد - سؤال كردند: آقا! اگر شما در خانه اى باشيد، كسى نباشد جز يك زن نامحرم، زنا مى كنى يا نه؟ مرحوم مقدّس نفرمود: نه؛ فرمود: پناه مى برم به خدا كه چنين صحنه اى براى من جلو بيايد. از اين جمله استفاده مى كنيم كه نفس امّاره پير و جوان ندارد؛ زن و مرد و مقدّس و غيرمقدّس ندارد؛ همه و همه بايد از او بترسند؛ زيرا دائماً با ما در جنگ است.
روايتى است از موسى بن جعفر (ع) كه پيغمبر اكرم (ص) عدّه اى را به جنگى فرستاد. وقتى برگشتند آن حضرت به آنها فرمود: مرحبا به گروهى كه جهاد اصغر را گذراندند و جهاد اكبر بر ايشان باقى مانده. گفتند: جهاد اكبر چيست؟ فرمود: «جهاد با نفس» سپس فرمود:
«اَفْضَلُ الْجِهادِ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ الَّتي بَيْنَ جَنْبَيْهِ»
يعنى بالاترين جهاد، جهاد با نفس است(1).
راستى كه جنگ با نفس امّاره، جنگ بزرگى است؛ و اين جنگ در درون ما هميشه هست، آن بعد ملكوتى ما با بُعد ناسوتى ما هميشه در جنگ است. معمولاً هم در انسانها اين نفس امّاره اين هوى و هوس
1) . بحارالانوار، جلد 70، صفحه ى 65.
غلبه دارد. غفلت از نفس امّاره و يك آن هوسرانى، يك عُمر پيشمانى به دنبال دارد. نيم ساعت و يك ربع و يك ساعت خلوت كردن يك زن با يك مرد در يك خانه، يك عمر رسوائى، يك عمر پشيمانى، يك عمر بدبختى در پى دارد.
دشمن سوم ما دنياست، و دنيا دشمن عجيبى براى انسانهاست. قرآن شريف در آيات فراوانى تذكّر مى دهد كه انسان! مواظب باش زرق و برق دنيا تو را گول نزند! مواظب باش! اين گول است، گولش را نخورى. دنياى حرام با آخرت جمع نمى گردد.
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ)(1)اى مردم! از دو دشمن سرسخت بپرهيزيد؛ يكى دنيا شما را گول نزند يكى هم شيطان. دنياى حرام با آخرت جمع نمى گردد.
يكى از كارهاى بهلول اين است كه در وسط راه يك تير بزرگى افتاده بود اين طرف را مى گرفت بلند مى كرد آن طرف زمين مى ماند؛ طرف ديگر را مى گرفت اين طرف زمين مى ماند؛ وسط را مى گرفت
1) . سوره ى فاطر، آيه ى 5. ترجمه: «اى مردم! به درستى كه وعده ى خدا حقّ است پس (مواظب باشيد) كه زندگى دنيا شما را نفريبد و نيز آن فريب دهنده (شيطان) شما را نسبت به (الطاف) خدا مغرور نكند».
نمى توانست بلند كند. به او مى گفتند: بهلول! چكار مى كنى؟ مى گفت اين دنيا و آخرت است دنيا را بگيرم آخرت زمين مى ماند؛ آخرت را بگيرم دنيا زمين مى ماند؛ هر دو تا را بخواهم با هم جمع كنم نمى شود. يعنى دنياى حرام و آلوده با آخرت جمع نمى شود.
(تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)(1)خانه آخرت مختصّ آن افرادى است كه رياست طلب نباشند؛ مختصّ آن افرادى است كه دنياپرست نباشند. دنيا پرستى معلوم است كه عاقبت خانه آخرت انسان را خراب مى كند.
قضيّه اى درباره بزرگ مرجع تقليد، مرحوم آقا شيخ محمّدتقى شيرازى - رضوان الله تعالى عليه - نقل مى كنند: - وى مردى است بسيار محقّق و از نظر عمل و تقوى و خودسازى بسيار بالاست. - وقتى مرحوم ميرزاى بزرگ (ره) از دنيا رفت، مسلّم بود كه مرجعيّت براى اوست. اما وقتى مى خواستند به جنازه ميرزاى بزرگ نماز بخوانند، آقا نبود. اين طرف، آن طرف، بالاخره آقا را در سرداب مطهر پيدا كردند. از بس گريه كرده بود چشمهاى مباركش ورم كرده بود. بعد قضيّه را نقل كرده و فرموده بود: وقتى خبر مرگ ميرزاى بزرگ به من رسيد با خود
1) . سوره ى قصص، آيه ى 83. ترجمه: «ما سراى آخرت (و بهشت) را براى كسانى قرار داديم كه در زمين اراده ى علوّ و فساد (و سركشى) ندارند و (حُسن) عاقبت مخصوص پرهيزكاران است».
گفتم: «رئيس شدى» و از اين موضوع خوشم آمد؛ فهميدم كه من لياقت مرجعيّت را ندارم. فهميدم اين مرجيّعت براى من دنياست. لذا آمدم خدمت آقا امام زمان (عج)؛ ايشان را قسم دادم به مادرشان زهرا (س) كه من مرجع نشوم براى اينكه لياقت ندارم.
(تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)(1)دنيا گول مى زند. دنيا انسان را مشغول مى كند؛ و اگر انسان، خداى نكرده، غرق در دنيا شد نظير كسى است كه در لجن زارى فرو رود. آن به آن بيشتر فرو مى رود تا بالاخره مرگ او فرا رسد. نظير كرم ابريشم، دور خود مى تند تا خفه شود.
اگر دنيا انسان را گرفت، اگر غفلت از اين دشمنِ بزرگ شد، مسلّم است كه انسان را تباه مى كند. اين تكرار قرآن، به ما مى فهماند كه اين دشمن بزرگى است.
لذا اوّل چيزى كه غفلت بر سرما مى آورد اين است كه: ما غافل از دشمنهاى خود مى شويم؛ دشمنى مثل دنيا، مثل نفس امّاره، مثل شيطان.
توجّه مى خواهد تا مواظب اين سه دشمن باشيم؛ و بالاخره اين سه دشمن با ما هست تا بميريم، يا اينكه به واسطه توجّه، به واسطه رابطه با خدا، به واسطه توسّل به اهل بيت (ع) غلبه بر آنها پيدا كنيم. يا به واسطه
1) . سوره ى قصص، آيه ى 83.
غفلت، او غلبه بر ما پيدا كند و ما را جهنّمى كند.
غفلت دوم كه موجب بدبختى ماست، غفلت از «عمر» است. عمر، نعمت فوق العاده بالايى است. هيچ نعمتى بعد از ولايت، از نعمت عمر بالاتر نيست. در ميان عوام مردم مشهور است كه عمر طلاست. اما اين غلط است؛ اين تشبيه، تشبيه اشتباهى است، عمر طلا نيست؛ بسيار با ارزشتر از آن است. انسان اگر توجّه به عمر و جوانى داشته باشد، مى تواند در همان جوانى، سعادت دنيا و آخرت را براى خود تأمين كند.
ما چه بسيار افرادى را سراغ داريم كه بيش از چهل يا پنجاه سال از عمرشان نگذشته بود اما به خاطر توجه به عمرشان، افتخارها آفريدند. بيش از دويست جلد كتاب درباره ترويج اسلام و تشيّع، فقه تشيّع، نوشتند. عكس آن هم چه بسيار سراغ داريم؛ صد سال عمر كرد اما فقط و فقط مانند يك حيوان آمد؛ مثل يك حيوان خورد؛ و مثل يك حيوان از دنيا رفت. يا به
قول روايت، سنگى آمد و كم كم جاى خود را در جهنم باز كرد. يك آدمى كه هفتاد سال عمر كرد وقتى مُرد، صاف رفت ته جهنم!
(إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ)(1)بدبختى اينجاست كه افرادى كه غفلت از عمر دارند خوابند. به قول پيغمبر اكرم (ص) مى فرمود:
«النّاسُ نِيامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبَهُوا»
مردم خوابند؛ يك وقت بيدار مى شوند كه عزرائيل بيايد. قرآن مى فرمايد: وقتى عزرائيل آمد انسان مى بيند عمرش به غفلت گذشته، از عمر استفاده نكرده، و كار هم از كار گذشته است. آنجا مى گويد: خدايا! مرا برگردان براى اينكه كارى براى قبر و قيامتم بكنم؛ براى اينكه آدم بشوم.
(رَبِّ اِرْجِعُونِ - لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ) (2)دم مرگ مى بيند كارى نكرده است؛ عمرش به غفلت گذشته است؛ مى گويد: خدا! مرا برگردان. خطاب مى شود: برگشت محال است.
قرآن مى فرمايد: نه فقط دم مرگ، بلكه وقتى كه در جهنم رفت، آنجا با آه و ناله مى گويد: خدايا! مرا برگردان تا براى عالم آخرت كارى بكنم.
اما جواب نفى مى شنود، قرآن مى فرمايد:
(وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهٰا رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً غَيْرَ اَلَّذِي كُنّٰا نَعْمَلُ)(1)يعنى جهنّمى ها در جهنم آه و ناله مى كنند. يكى از حرفهايشان اين است كه خدايا! ما را به دنيا برگردان تا اعمال صالحى انجام بدهيم. به آنها خطاب مى شود: مگر هفتاد سال عُمر به
تو ندادم، چه كردى؟ مگر جوانى و پيرى نداشتى؟ جوانى ات را صرف چه كارى كردى؟ پيرى ات در چه مصرف شد؟
(أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ مٰا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جٰاءَكُمُ اَلنَّذِيرُ فَذُوقُوا فَمٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ)(2)آيا به اندازه اى كه متذكّر بشوى عمر به تو نداديم؟ خطاب قهر خدا مى گويد: «فَذُوقُوا» بچشيد اين عذاب را در جهنم، براى اينكه ظالم ياور ندارد. اين ظالم به چه كسى ظلم كرده است؟ ظلم به خود براى چه
1) . سوره ى فاطر، آيه ى 37. ترجمه: «كفار در جهنم فرياد مى كشند (و مى گويند پروردگارا! ما را (از جهنم) بيرون ببرد تا اعمال صالح انجام دهيم - غير آنچه كه تاكنون مى كرديم -».
2) . دنباله ى آيه ى 37 از سوره ى فاطر. ترجمه: «(در جواب، خداوند به آنها مى گويد:) آيا ما به اندازه اى كه آنكه اهل پند گرفتن بود پند گرفته بود به شما عمر نداديم (مثلاً 60 سال يا بيشتر يا كمتر) و براى شما پيامبرى آمد (كه شما را از چنين روزى بيم داد. حال كه از فرصتها و نيز عمر خود بهره نگرفتيد) پس بچشيد (عذاب جهنم را) كه ظالمين (در اينجا ديگر) ياورى ندارند».
ظلم به خود؟ براى اينكه مى توانسته با پنجاه سال عمر، با شصت يا هفتاد سال عمر، سعادت دنيا و آخرت را بخرد، مى توانسته براى ديگران سعادت درست كند، با عمر مى توانسته است افتخارها بيافريند، اما غفلت از عمر و غفلت از جوانى، موجب شد جوانى به هدر رود؛ و اين عمر و جوانى به قدرى نعمت بالايى است كه در روايت دارد وقتى اهل محشر وارد صف محشر مى شوند، هنوز به حساب و كتاب نرسيده، يك بازرسى از آنها مى شود و در آن بازرسى، از اين دو چيز سؤال مى شود: اوّل از عمرش و دوّم از جوانيش(1)
ترجمه: «انسان در قيامت قدم از قدم بر نمى دارد الاّ اينكه از چهار چيز سؤال مى شود: 1 - از عمرش كه در چه گذرانده و 2 - جوانيش كه چگونه سپرى كرده و 3 - از مالش كه از كجا به دست آورده و در كجا مصرف كرده و 4 - از محبّت و اهل بيت».
.همه و همه مخصوصاً جوانهاى عزيزم از دختر و پسر مواظب جوانى باشيد! مواظب عمر باشيد! عبادت در جوانى، عصاى پيرى است. مواظب جوانى باشيد! تا جوانيد مى توانيد سعادت آفرين باشيد. اگر از چهل سال بالاتر رفتيد ديگر نشست است. اگر اندوخته اى براى سعادت خود تأمين نكرده باشيد ديگر نمى توانيد كار كنيد. مواظب باشيد جوانى به هدر نرود! مواظب باشيد
جوانى به بطالت، به شهوت،
1) . «قال رسول الله (ص): لا تزول قدما عبد يوم القامۀ حتّى يسأل عن أربع: عن عمره فيما افناه و شبابه فيما ابلاه و عن ما به من اين كسبه و فى ما انفقه و عن حبّنا اهل البيت». (بحارالانوار، ج 7، ص 258)
به كارهاى بيجا، از بين نرود! همه و همه، پيرمردها، پيرزن ها، مواظب عمر باشيد.
انسان ممكن است به يك روز بتواند سعادت دنيا و آخرت را براى خود تأمين كند. غفلت از عمر و از اين نعمت بزرگ، انسان را به سقوط مى كشاند؛ و به قول قرآن شريف، به سر حدّ حيوانيّت مى رسد. بلكه پست تر از حيوان.
غفلت سوم، كه قرآن روى آن پافشارى دارد، غفلت از استعدادهايى است كه انسان دارد. اين انسان، موجود عجيبى است. از نظر قرآن اين انسان «امين الله» هست؛ و اين امين خدا، اين استعدادها را مى تواند مصرف كند و با اين استعدادها به مقام والائى برسد اما متأسفانه از استعدادهاى خود استفاده نمى كند. در آيه امانت مى فرمايد:
(إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَى اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً)(1)
1) . سوره ى احزاب، آيه ى 72. ترجمه: «به درستيكه ما (بار) امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عَرضه كرديم و آنها از حمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند (كه مبادا نتوانند اين بار را به منزل برسانند) و انسان (از آنجا كه توانائى حمل آن را در خود مى ديد) آن را پذيرفت. تحقيقاً او (در اثر كوتاهى در اداى اين امانت الهى) بسيار (به خود) ظلم كرده و جهالت و نادانى (خود را اثبات) نموده است».
ما امانت خود را به عالَم وجود عرضه داشتيم استعداد پذيرفتن را نداشت. اين انسان استعدادش را داشت. امانت ما را قبول كرد. اما قرآن مى فرمايد:
(إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً) اين انسان خيلى ظالم به خودش و خيلى جاهل به خودش است. جاهل است از اينكه غفلت نمى گذارد متوجّه استعدادهاى خود باشد. غفلت نمى گذارد از استعدادهاى خود استفاده كند؛ و ظالم به خودش است زيرا اين استعدادهاى نهفته در خود را به هدر مى دهد. نظير آب فراوانى
كه به هدر برود و از اين آب كسى استفاده نكند. اين، هم ظالم است هم جاهل. يك كسى آب فراوانى داشته باشد، زمين فراوان داشته باشد، اما گرسنه باشد. اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد:
«مَنْ وَجَدَ ماءً وَ تُراباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَاَبْعَدَهُ اللهُ»(1)
آن كسانى كه زمين دارند، آن كسانى كه آب دارند، اما هنوز فقيرند اينها از رحمت خدا دور هستند. فرد باشد يا ملّت باشد. ما استعدادهاى نهفته اى داريم و بايد از اين استعدادها استفاده كنيم. اگر استفاده نكنيم بايد بدانيم كه لعنت خدا و پيغمبر (ص) و ائمه طاهرين (ع) شامل ما مى شود.
1) . بحارالانوار، جلد 103، صفحه ى 65.
غفلت چهارم كه براى انسان است «غفلت از مرگ» است. همه ما مى دانيم كه مى ميريم اما غفلت از اين مردن، غفلت از قبر، غفلت از قيامت، غفلت از جهنم، غفلت از نعمتهاى بهشت داريم. اين غفلت ما را بيچاره كرده. انسان بايد شبانه روز يك مرتبه، دو مرتبه، سه مرتبه، در خود فرو رود. به فكر مرگ بيفتد. من و شما آيا از اينجا بيرون مى رويم يا نه؟ معلوم نيست. آيا من از منبر پائين مى آيم يا نه؟ معلوم نيست. آيا امشب شب اوّل قبر ماست يا نه؟ معلوم نيست. همه و همه غفلت از مرگ داريم. اگر مرگ آمد، شب اوّل قبر ما، شب راحتى ماست يا نه؟ قبر مشكل است مشكل.
در روايات مى خوانيم كسى را دفن كردند. وقتى پيغمبر اكرم (ص) رسيدند كه خاك روى قبر ريخته بود. آن حضرت دست روى قبر گذاشتند. حمدى خواندند، و به اندازه اى گريه كردند كه از اشك چشم مباركشان قبر تر شد. بعد فرمودند:
«براى اين مكان يك فكرى بايد كرد. بايد عمل كرد. بى عمل نمى شود». در روايات مى خوانيم: قبر هر روزه ما را صدا مى كند. در اين عالم غوغائى است؛ ما كريم. اگر گوش شنوا باشد هر روز صداى قبر را مى شنود. قبر صدا مى كند صاحب من! من خانه تاريكم براى من نور بفرست. من بى مونسم براى من مونس بفرست. من مار و عقرب دارم.
اين اعمالش زشت تو
مار و عقرب شده است چيزى بفرست. يعنى توبه و انابه مار و عقرب را مى كشد. من بى فرشم براى من فرشى بفرست. و بالاخره قبر مرتّب ما را صدا مى كند. مى آئى در شكم من. مواظب باش! براى اين خانه فكرى كن. اين خانه را آباد كن(1).
آيا دردى بالاتر از اين است كه ما به فكر آبادكردن خانه دنيايى خود هستيم؛ به فكر رنگ كردن خانه و نظافت خانه هستيم؛ به فكر عوض كردن فرش هاى خانه هستيم؛ اما اينكه اگر امشب شب اوّل قبر ما باشد، آنجا چه خبر است از آن غفلت داريم؟
عالم برزخ آيا يك سال است يا يك ميليون سال معلوم نيست. ده ميليون سال يا يك ميليارد سال معلوم نيست. اين عالم برزخ عمل مى خواهد. امام صادق (ع) مى فرمايد: شيعيان من! عالم بزرخ مال خودتان است. شما روز قيامت مورد شفاعت ما واقع مى شويد. اما مواظب عالم برزخ و قبرتان باشيد!(2)براى اين يك ميليون سال و بيشتر چه تهيّه كردى؟ روزقيامت روزمشكلى است. روزقيامت روزى است كه انسان از نظر قرآن حاضر است خود و همه چيزش داده شود ولى رها شود؛ اما فايده اى ندارد.
قرآن مى فرمايد: انسان در روز قيامت اين جور مى شود؛ اين جور مى خواهد:
(يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ اَلْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذٰابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ - وَ صٰاحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ - وَ فَصِيلَتِهِ اَلَّتِي تُؤْوِيهِ - وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ - كَلاّٰ) (1)در روز قيامت انسان مى گويد: خدايا پسرم، همسرم، برادرم، تمام دارائيم، تمام افراد روى زمين، گرفته شوند تا من رها شوم. يعنى خدا! تمام عالم به دوزخ روند اما من رها شوم. خطاب مى شود: «كلاّ» نمى شود. توئى و عملت. اگر عملت خوب است «سعادت» و اگر عملت بد است «شقاوت».
روز قيامت روز سختى است. بعضى اوقات انسان از رسوائى عرق مى كند. تا چانه او را عرق مى گيرد. غفلت از روز قيامت نكنيم؛ غفلت از جهنم و آن عذابها، غفلت از بهشت و آن نعمتهايش.
در روايت مى خوانيم يكى از حسرتهاى اهل جهنم اين است كه هنگام رفتن به جهنم به بهشت نگاه مى كند مى بيند قصرى در بهشت دارد اما بى صاحب است؛ حورالعين دارد اما بى همسر است؛ باغ دارد اما بى صاحب است. اين بايد در جهنم بسوزد اما آن قصرش و حورالعين و همسرش و باغش بى صاحب باشد.
1) . سوره ى معارج، آيات 11 تا 15. ترجمه: «(در روز قيامت همه ى افراد) به يكديگر نمايانده مى شوند. (در آنگاه انسان) مجرم دوست دارد كه پسر، همسر، برادر، قوم و خويش و همه ى اهل زمين را به عنوان فديه تقديم كند تا خود (از آتش جهنم) رها شود. خير، (اين آرزو محال است برآورده شود)».
تعريف يقين
انواع ايمان
1 - ايمان تقليدى
2 - ايمان استدلالى
3 - يقين
بحث درباره فضائل و رذائل اخلاقى بود. درباره فضيلت تفكّر و توجّه بحث كرديم. در مورد رذيله غفلت هم، كه ضدّ تفكّر و توجّه است، به طور خلاصه صحبت شد؛ و اينكه چه كنيم كه غافل نباشيم؛ و اينكه چه كنيم تفكّر و توجّه و تذكّر در ما زنده شود، فى الجمله اشاره شد.
بحث امروز درباره فضيلت ديگرى است كه از فضيلت توجّه و تفكّر كمتر نيست؛ و آن فضيلت «يقين» است. يقين نظير علم است. اما علم مربوط به عقل است و يقين مربوط به دل و قلب. اگر چيزى در عقل رسوخ كرد، به آن علم مى گويند؛ و اگر چيزى، علاوه بر رسوخ در عقل، رسوخ در دل كرده باشد، رسوخ در قلب كرده باشد، به آن
«يقين» مى گويند.
يقين به معناى ثبات است. و چون كه معلوم، ثابت در دل شود - و به فرموده استاد بزرگوار ما بينانگذار جمهورى اسلامى حضرت امام، «رضوان الله تعالى عليه»، دل باور كرده باشد - به آن «يقين» مى گويند. يعنى گاهى چيزى را عقل باور كرده است به آن علم مى گويند. اما گاهى بالاتر از اين است؛ در دل ثبات پيدا مى كند، در دل رسوخ پيدا مى كند و دل باور مى كند؛ وقتى دل باور كرد به آن يقين مى گويند. يقين يكى از فضائل بزرگ براى انسان است. لذا علماى علم اخلاق وقتى وارد در بحث فضائل و رذائل مى شدند، اوّل فضيلت را همين يقين حساب مى كردند. ما اوّل فضيلت را توجّه و تفكّر حساب كرديم؛ و اگر صفت يقين از توجّه و تفكّر بالاتر نباشد پائين تر از آن نيست.
يقينى كه الآن با شما صحبت مى كنم مربوط به دين است، نه مربوط به علوم طبيعى يا علوم غيردينى. آن خود يك بحث جداگانه اى دارد و الآن مورد بحث ما نيست. آن كه الآن مورد بحث ماست، يقين مربوط به دين است. يعنى يقين پيدا كنيم كه خدا هست. يقين پيدا كنيم معاد و قبر و برزخ و قيامت و بهشت و جهنم هست. يقين داشته باشيم خدا عادل است. خدا جواد و كريم است. خدا عالم و قادر است. خدا رؤوف و مهربان است. يقين داشته باشيم قرآن حق است.
و پيغمبر اكرم (ص) خاتم انبياء است. يقين داشته باشيم كه اميرالمؤمنين و يازده فرزندش (ع) خلفاء و اوصياء بعد از پيغمبر اكرمند. يقين داشته باشيم
آنچه پيغمبر اكرم (ص) فرموده است بجاست. اگر فرموده است: «انجام بده»، مصلحت نفس الامرى دارد. اگر فرموده: «انجام نده»، مفسده نفس الامرى دارد. به اين مى گويند يقين دينى. براى انسان، نسبت به اين مطالب، سه حالت مى توان تصوّر كرد:
قسم اوّل علم است. اما علم بدون استدلال، علم بدون برهان، كه غالب مردم راجع به اسلام چنين آگاهى و علمى دارند؛ يعنى علم تقليدى. از نظر فقهى اين علم تقليدى انسان را بهشتى مى كند؛ اگر با همان علم تقليدى جلو برود. واجبات را جبا بياورد. محرّمات را ترك كند؛ و بالأخره با رابطه با خدا از اين دنيا برود بهشتى مى شود. به تعبير علما، «نتيجه برهان» پيش اينهاست.
نود و نه درصد مردم نمى توانند روى اصول دين استدلال بكنند. اما علم دارند به اصول دين؛ و همين مقدار براى اينها كفايت مى كند. اما اين علم، نه در دل رسوخ كرده است نه در عقل؛ و برطبق آن؛ برهان و استدلال ندارند. اين علم ممكن است انسان را بهشتى كند، اما كاربرد ندارد. يعنى در بن بست ها، صحنه هاى استثنائى، كه مثلاً يكى از غرائز طوفانى شود، آن علم ديگر نمى تواند كار بكند. نمى تواند در مقابل آن
غريزه ايستادگى كند. اگر مشكلى برايش جلو آمد نمى تواند مقاومت كند. معمولاً زمين مى خورد. بعضى اوقات كُفر هم مى گويد. گله از پروردگار هم مى كند. قرآن به همين مطلب اشاره مى كند. مى فرمايد:
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ)(1)عده اى از مردم، ايمانشان ايمان حرفى است (يَعْبُدُ اللهَ عَلى حَرْفٍ) يعنى به فرموده امام حسين (ع)، ايمانشان فقط لقلقه زبان است. رسوخ در عقل و دل نكرده است. كه من اسم اين نوع ايمان را «ايمان تقليدى» گذاشتم؛ و قرآن شريف مى فرمايد: «ايمان حرفى»؛ و معلوم است كه اطلاق قرآن بهتر است. قرآن مى فرمايد: صاحبان اينگونه ايمان، كه نود و پنج درصد مردم يا بيشتر ايمانشان اين جور است، در وقت استثناءها زمين مى خورند. اگر نعمت برايشان جلو بيايد، اگر در رفاه و آسايش باشند، دلبستگى به آن آسايش و به آن رفاه و بالاخره دلبستگى به دنيا پيدا مى كنند. اما اگر مشكلى براى آنها جلو بيايد زمين مى خورند، و اگر مصبيتى برايشان جلو بيايد نمى توانند
1) . سوره ى حج، آيه ى 11. ترجمه: «و از مردم كسى است كه خدا را بر حرف عبادت مى كنند (به طورى كه) اگر خيرى به او برسد بدان مطمئن مى شود و اگر فتنه اى به او رسد با رو به زمين مى افتد. (و دست از عبادت مى كشد. اينچنين كس) هم در دنيا ضرر كرده است و هم در آخرت. اينست ضررى آشكار».
مقاومت كنند.
بعضى اوقات كه انسان راه مى رود، پايش به سنگى مى خورد و به زمين مى افتد و همه بدن او به زمين مى آيد. يعنى به رو مى افتد. قرآن مى فرمايد - البته اين تشبيه معقول به محسوس است -: وقتى برايش مشكلى پيش بيايد زمين مى خورد و كُفر مى گويد؛ گله از خدا مى كند؛ شك و تخيّل برايش پيدا مى شود؛ و بالأخره يك چيز بى محتوائى از كار در مى آيد. مى فرمايد: (خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ) اين هم دنيا و هم آخرت را از دست مى دهد. اين يك ورشكسته آشكارى مى شود.
از اين آيه يك استفاده ديگرى هم مى شود؛ كه اين استفاده مال جوانهاى عزيزم از پسر و دختر باشد. آن استفاده اين است: اى مسلمان! نبايد ايمان تو، ايمان حرفى باشد. مسلمان! نبايد ايمان تو تقليدى باشد. بايد ايمان تو رسوخ كند در عقل؛ با استدلال باشد. بايد ايمان تو رسوخ كند در دل تو؛ يقين باشد. ايمان حرفى مال آن كسى است كه اصلاً سواد ندارد و يا
غيرمسلمان است. اما جوانها حق ندارند ايمان آنها ايمان حرفى باشد. اگر از دخترى كه ديپلم دارد بپرسند به چه دليل خدا است بايد فوراً يك دليل قانع كننده بياورد. اگر از جوانى كه ديپلم دارد بپرسند به چه دليل قرآن معجزه تا روز قيامت است فوراً بايد يك دليل بياورد؛ و بالاخره راجع به اصول دين، همه و همه، مخصوصاً جوانها، از ايمان حرفى تجاوز كنند و به قسم دوم و سوم برسند.
قسم دوم، كه مهمتر از قسم اول است، ايمان استدلالى مى باشد. يعنى ايمانى كه رسوخ كرده است در عقل. عقل باور كرده است خدا هست. عقل باور كرده است معاد هست. عقل باور كرده است كه روزه ماه مبارك رمضان مصلحت تامّه مُلزمه دارد. نماز واجب مصلحت تامّه مُلزمه دارد. نماز شب انسان را به مقام هاى بلندى مى رساند. عقل باور كرده است كه حجاب در اسلام چيز خوبى است و لاابالى گرى در حجاب، و بى عفّتى، براى زن و براى مرد چيز بدى است. اين ايمان استدلال مى خواهد. يعنى مثلاً برهان نظم به ما مى گويد خدا هست. حركت جوهرى مرحوم صدرالمتألهين اثبات معاد جسمانى مى كند، و بالأخره كتابهاى كلامى زيادى كه توسط بزرگان حوزه علميّه قم در اين باره نوشته شده است، به ما مى گويد كه اصول دين استدلال دارد. همه اصول دين هر كدامش دليل ها دارد.
اگر كسى مدّتى كتابهايى را كه مربوط به كلام است مطالعه بكند، قطعاً ايمان در عقلش رسوخ مى كند. يعنى عقل اصول دين را باور مى كند. عقل باور مى كند كه واجبات و محرّمات قرآن مصلحت دارد، مفسده دارد، عقل باور مى كند كه قرآن كلام خداست و تا روز قيامت مى تواند جامعه بشريّت را اداره كند. ما مسلمانها ادّعايمان اين است كه علم هر چه ترقّى كند، مردم هر چه روشن تر شوند، جامعه هر چه رو به
كمال رود، قرآن و قوانين اسلام بهتر مى تواند جامعه را اداره كند.
اين مدّعا بايد با دليل باشد براى همه مخصوصاً براى جوانها. جوانهاى عزيزم! همه شما بايد مطالعه دينى داشته باشيد. به پدر و مادرها سفارش كنم، در خانه هاى شما بايد كتاب هاى دينى باشد. بايد رساله عمليّه مرجع تقليد در خانه هاى شما باشد. چنانچه قرآن
در خانه هاى شما هست بايد رساله عمليّه هم باشد. بايد در خانه هاى شما كتاب هاى اخلاقى و كتابهاى مربوط به معارف اسلامى باشد. در خانه يك مسلمان اگر كتابهاى مربوط به معارف اسلامى، مربوط به اخلاق و تفسير، و بالاخره مربوط به اصول دين نباشد، رساله مرجع تقليد نباشد، اين خانه را نمى توان گفت خانه يك مسلمان، خانه يك شيعه. شيعه بايد مطالعه داشته باشد شيعه و مسلمان بايد با شعار
«تَفَكُّرُ ساعَة خَيْرٌ مِنْ عِبادَة سَنَة» جلو برود. يعنى وقتى وارد اطاق پذيرائى شما شوند ببينند با زينت نوشته شده:
«تفكّر ساعة خَيْرٌ مِنْ عِبادَة سنة» و همينطور كه گلها و گلدانها و امثال اينها زينت خانه شما شده، كتابهاى دينى هم در خانه شما زينت اطاق شما باشد. اين وظيفه يك مسلمان است. مخصوصاً وظيفه جوانها. جوانها در وقت بيكارى بايد مطالعه داشته باشند و اتّفاقاً يكى از تفريحهاى خوبى كه براى جوانها مى توان درست كرد تَفَنُّن در مطالعه است.
كتابخانه بايد فراوان باشد. متأسّفانه اين يكى از نواقص ماست كه كتابخانه كم داريم حتى در قم. چه رسد جاهاى ديگر. در هر دِهى يا
روستائى در هر قصبه اى و در هر شهرى بايد كتابخانه فراوان باشد.
ايمان استدلالى خوب است؛ اما مثل ايمان اوّل، در بن بست ها كاربُرد ندارد. يعنى صاحب اين ايمان مى تواند با دليل، خدا و معاد را ثابت كند. مى تواند با دليل، قرآن و پيغمبر و امام را ثابت كند. اما همين فرد اگر در بن بست واقع شد، يعنى غريزه جنسى طوفانى شد، غريزه رياست طلبى طوفانى شد، غريزه حبّ به مال طوفانى شد، شكست مى خورد. آن غريزه، بر علم مقدّم مى شود.
به اوّلى مى گفتيم ايمان حرفى يا تقليدى؛ به اين مى گوييم ايمان استدلالى كه علم است. علم يعنى برهان؛ يعنى استدلال. كاربرد برهان و استدلال كم است. يعنى حتى عالم هم گاهى در بن بست ها مى ماند.
براى يك نفر عالم كه كتابى هم در «توحيد» نوشته بود، مشكلى پيش مى آيد؛ و او نمى تواند صبر كند؛ و بالاخره يك كافر از كار در مى آيد؛ و اين شعر را مى گويد:
كَمْ عاقِلٍ عاقِلٍ اَعْيَتْ مَذاهِبُهُ *** وَ جاهِلٍ جاهِلٍ تَلْقاهُ مَرْزوُقاً
هذا الَّذى تَرَكَ الأَوْهامَ حائرَۀً *** وَ صَيَّرَ الْعالِمَ النِحْريرَ زِنْديقاً
مى گويد: انسان متحيّر است، گاهى عاقلها در كارى مى مانند و جاهلها و ضعشان روبراه است و همين امر باعث مى شود كه گاهى عالم بى دين مى شود. البته اگر فقط علم باشد، فقط استدلال باشد. گرچه هيچى بهتر است اما در همه مواقع كاربرد ندارد.
اشكال ديگرى هم كه در علم است اين است كه با شكّ و شبهه و
تخيّل سازگار است. عالم، مى داند خدا هست اما شُبهاتى برايش پيش مى آيد. علم دارد معاد هست اما بعضى اوقات شكهايى برايش جلو مى آيد. يعنى يك نقطه سياه جهل هميشه در علم خوابيده است.
قسم سوم يقين است. يقين آن چيزى است كه از ايمان حرفى و تقليدى گذشته و به ايمان استدلالى رسيده است. از باور عقلى هم گذشته است و دل باور كرده است. يعنى ايمان در دل رسوخ كرده است و دل باور كرده است. به اين مى گويند «يقين».
يقين يعنى ثبات، يعنى رسوخ در دل. دل باور كرده. وقتى دل باور كرده باشد ديگر نتيجه اوّلش اين است كه كاربرد عجيبى دارد. يك نيروى كنترل كننده اى است براى انسان در گناه. ديگر گناه نمى كند. وقتى گناه جلو بيايد، مثل بيد مى لرزد.
پيغمبراكرم (ص) رسمشان اين بود كه وقتى مى خواستند به جنگ بروند، چند نفر از جوانها را براى سرپرستى خانواده هاى رزمندگان، در مدينه باقى مى گذاشتند. در يكى از جنگها، جوانى سرپرستى چند خانه را به عهده گرفته بود. يك روز صبح كه اين جوان آمد و درِ يكى از خانه ها را زد، زن صاحبخانه، زنى كه شوهرش رفته بود براى جهاد، پشت درآمد. مرد از او پرسيد چه لازم دارى؟ آن زن هم آنچه را لازم داشت، گفت.
نمى دانم چه شد؛ اما بالأخره شهوت آن جوان تحريك شد. اما چرا؟ نمى دانم. آيا آن زن بدحرف زد؟ آيا اين مرد چشمش به آن خانم افتاد؟ نمى دانم. (خانمها! آقايان! سفارش مى كنم وقتى كه به يكديگر برخورد كرديد، بدانيد كه شيطان در آن وقت خيلى كار مى كند. شيطان به
حضرت نوح گفت: اى نوح! بدان وقتى با يك زن تماس پيدا كردى، وقتى يك زن و مرد نامحرم مقابل هم شدند، من آنجا خيلى كار مى كنم. خانم! بدان يك جمله شهوت انگيز تو، آقا! يك چشم چرانى تو، ممكن است به جاهاى بدى بكشد). بالأخره اين مرد وارد خانه شد و دستش را به سينه خانم گذاشت.
مرادم اينجاست. مرادم يقينِ خانم است؛ آن يقينى كه در دلش رسوخ كرده بود و باور كرده بود خدا هست، بهشت هست، جهنم هست.
ناگهان لرزيد! رنگش تغيير كرد؛ و با يك حالتى كه حرف از دل برآيد و بر دل بنشيند. گفت: چه مى كنى؟ النّار! النّار! النّار! گفت اين كار تو آتش است، آنهم آتش جهنم.
حرف خانم آمد و بر دلى كه او هم خدا و بهشت و جهنم را باور داشت، و باور داشت اگر دستى به سينه نامحرم بخورد، اين دست بدون توبه، جهنّمى است، نشست. ناگهان اين مرد هم فرياد زد: النّار! النّار! النّار! روز اوّل، روز دوّم، كم كم نتوانست در مدينه بماند؛ به بيابان رفت تا پيامبر بيايد.
در آنجا رياضت دينى مى كشيد و عبادت مى كرد؛ و مرتّب مى گفت: النّار! النّار! تا اينكه پيامبر اكرم (ص) به مدينه بازگشتند. به ايشان خبر واقعه را دادند. پيغمبر فرستادند آن مرد را آوردند. به او گفته شد كه توبه تو قبول شد؛ اما چيزى كه براى او مشكل است اين است كه صورتش در صورت پيامبر (ص) نيفتند.
زن و مرد! اين جلسه ما الآن در محضر خداست. در محضر مقدّس پيغمبر (ص) است. در محضر مقدّس حضرت ولى عصر (عج) است. آقا! بدان كه چشم چرانى تو در مغازه، خانم! بدان كه رونگرفتن تو و بى حجابى و بدحجابى تو در كوچه، در محضر مقدّس امام زمان (عج) است. ببين امام زمان از دست تو راضى است يا نه؟ ببين از اين حرفها راضى است يا نه؟
وقتى آن جوان آمد، پيامبر اكرم (ص) نماز مى خواندند. جوان منتظر شد. بعد از نماز پيامبر به منبر رفتند. اين جوان سرش پايين است و خجالت مى كشيد. اتّفاقاً پيغمبر اكرم (ص) سوره «تكاثر» را شروع كردند:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ - حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ - كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ - ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ - كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ - لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ - ثُمَّ لَتَرَوُنَّهٰا عَيْنَ اَلْيَقِينِ - ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ اَلنَّعِيمِ) (اتّفاقاً اين سوره درباره يقين هم صحبت مى كند).
فرمود: دنيا مردم را مشغول كرده است. اى كاش اين مردم يقين داشتند و مى دانستند جهنّمى است، مى دانستند روز قيامت اين جهنم را ملاقات مى كنند و مى بينند. اى كاش مى دانستند كه گناه انسان را به جهنم مى برد؛ و در جهنم از اينها سؤال مى شود كه آقا! ولايت داشتى و در محضر امام زمان (عج) بودى، اما باز گناه مى كردى؟
پيغمبر اكرم (ص) مشغول خواندن اين سوره بودند و جوان هم داشت فكر مى كرد. ناگهان جوان صيحه اى زد و غش كرد و نقش بر زمين شد. اطرافش را گرفتند، ديدند از خجالت مرده است. به اين مى گويند يقين، آن هم مرتبه اوّلِ يقين.
وقتى كه يقين براى انسان پيدا شد، اگر خانم دستش به دست نامحرم بخورد، بدنش تا شب مى لرزد. ناراحت است. اگر از او بپرسند چرا ناراحتى؟ مى گويد: در مغازه خواستم از كاسب جنس بگيرم، دستم به دستش خورد. مى گويند كه عمدى نبود، گناه نكردى. مى گويد بله؛ اما دست نامحرم به دستم خورد. واى واى! اين را مى گويند يقين.
زن اگر ايمان نداشته باشد، ايمانش حرفى باشد، در مغازه با كاسب حرف مى زند؛ خنده مى كند؛ حتّى مثلاً براى خريدن چادر در مقابل آئينه مى ايستد؛ و اين كار را در مقابل كاسب انجام مى دهد. اين را مى گويند مسلمان حرفى. و آن را مى گويند مسلمانى كه ايمان در دلش رسوخ كرده است.
مراتب يقين
فضيلت نماز شب
ايثار ابوايّوب انصارى
داستانى از «احياءالعلوم» غزالى
لزوم امتحان
راه تحصيل ايمان قلبى (يقين)
گذشت همسر حاكم
در جلسه قبل گفتيم كه ايمان به اصول دين، به سه قسم تقسيم مى شود:
1 - ايمان تقليدى يا حرفى.
2 - ايمان استدلالى يا ايمان عقلى.
3 - ايمان عاطفى يا قلبى؛ و گفتيم آن نيروئى كه كنترل كننده انسان است ايمان قلبى است نه ايمان حرفى و عقلى. گرچه ايمان استدلالى هم عالى است؛ و هر كس به فراخور حالش، مخصوصاً جوانها، بايد ايمان استدلالى داشته باشد.
در روايات مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (ص) با اصحاب رد مى شدند. برخورد كردند به پيرزنى كه با دوك خودش مشغول نخ ريسى بود. پيغمبر اكرم (ص) از او سؤال كردند كه به چه دليل خدا را شناختى؟ معلوم مى شود كه آن حضرت از پيرزن بى سواد هم دليل مى خواهند؛ ايمان
استدلالى مى خواهند. پيرزن جواب خوبى داد. جواب داد كه اين چرخ كوچك من براى گردش خود به دست من احتياج دارد. اگر دست من نباشد، اين چرخ از حركت مى ايستد. آيا عالم به اين پهناورى احتياج به يك محرّك ندارد؟ پيغمبر اكرم (ص) فرمودند:
«عَلَيْكُمْ بِدينِ الْعَجائِزِ» كه اين دو تا معنى دارد. يك معنايش اين است كه شما هم بايد ايمان استدلالى داشته باشيد. يكى هم اشاره به برهان حركت دارد. و شايد بعد از برهان نظم و برهان صدّيقين؛ بهترين برهانها باشد. ولى در هر حال استفاده مى كنيم كه هر كس به فراخور حالش بايد براى اصول دين دليل داشته باشد. اگر چه همان طور كه قبلاً توضيح داديم كاربرد ندارد. نمى تواند انسان را در بُن بست ها، در طوفانها، در امتحانها نجات بدهد. به قول شاعر:
پاى استدلاليان چوبين بود *** پاى چوبين سخت بى تمكين بود
لذا، ايمان منحصر مى شود به ايمان عاطفى؛ و از قرآن فهميده مى شود كه خداوند اين ايمان را از ما مى خواهد.
در سوره حجرات مى خوانيم: عدّه اى به خدمت پيغمبر اكرم (ص) آمدند و به آن حضرت گفتند: يا رسول الله ايمان به تو داريم. فرمود: شما ايمان نداريد، بلكه اسلام آورده ايد. براى اينكه
ايمان شما ايمان حرفى و ايمان استدلالى است. هنوز ايمان در دل شما رسوخ نكرده است. ايمان، كسى دارد كه در دل او رسوخ كرده باشد و شكّ و شبهه اى براى او نباشد.
(قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا يَدْخُلِ اَلْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ)(1)گفتند: ايمان داريم. بگو: نه، ايمان نداريد. فقط تسليميد. زير پرچم اسلاميد. براى اينكه ايمان در دل شما وارد نشده است. بعد مى فرمايد:
(إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتٰابُوا)(2)ايمان كسى دارد كه ايمانش قلبى باشد؛ يقين باشد. اگر يقين نباشد نقطه جهل و شك در او موجود است؛ و همانها هم كه ايمان استدلالى دارند از شبهه و جهل و توهّم و وسوسه نجات پيدا نكرده اند. ايمانى كه به درد ما مى خورد و قرآن آن را مى خواهد بلكه با كلمه «إِنَّمَا» مى گويد مى خواهم، ايمان يقينى و قلبى است؛ ايمان عاطفى است.
يقين، مراتبى دارد. يقين مثل نور است. همين طور كه نور مراتب
1) . سوره ى حجرات، آيه ى 14. ترجمه: «اعراب (باديه نشين) گفتند ايمان آورديم. بگو (اى پيامبر! كه شما) ايمان نياورديد و لكن بگوئيد اسلام آورديم و هنوز ايمان در دل شما رسوخ نكرده است».
2) . سوره ى حجرات، آيه ى 15. ترجمه: «منحصراً مؤمنان كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردند سپس (بر اثر رسوخ ايمان در قلب، هرگز كوچكترين) شك و شبهه اى بر ايشان پيش نيامد».
دارد. يك لامپ بيست شمعى و يك لامپ هزار شمعى يا بيشتر است. يقين هم مثل نور است. وقتى تابيد در دل، گاهى دل را روشن مى كند. اما نظير لامپ صد شمعى كه يك اطاق را روشن مى كند. گاهى هم به يك مرتبه اى مى رسد - نظير يك لامپ هزار شمعى كه در يك اطاق روشن بشود - فضاى دل را خيلى روشن مى كند. لذا يقين به گفته فلاسفه، ذات تشكيك است يعنى مراتب دارد؛ همه مراتبش خوب است. مرتبه اى كه فعلاً در نظر ماست مرتبه اول است. اما معلوم است هر چه بالا رود بهتر.
علماى علم اخلاق يقين را سه مرتبه دانسته اند:
علم اليقين؛ عين اليقين؛ حق اليقين؛ و معلوم است هر كدام از اين سه قسم خود مراتب دارد. كه الآن مورد بحث ما نيست. مرتبه اول يقين، انسان را از گناه باز مى دارد. او را به انجام واجبات وامى دارد. نماز اول وقت او و روزه او بجاست. اجتناب از گناه بجاست؛ و بالاخره به طور خودكار، به طور ناخودآگاه، اهميّت به واجبات مى دهد؛ اجتناب از گناه مى كند. اين مرتبه اول يقين كه همان مرتبه اول ايمان عاطفى است. در مرتبه بعدش به مستحبّات و مكروهات نيز اهميّت مى دهد. شبهات را به جا نمى آورد. اگر در چيزى شك كرد كه آيا چنين است يا نه، نمى كند. به طور مسلّم شايعه در زبان او نيست. حرفهاى بدون استدلال نيست. اگر مى گويد با استدلال مى گويد. و اگر مى شنود با استدلال مى شنود؛ و بالاخره هر چه كه شبهه است در زبان او نيست. در قسم سوم كم كم مى رسد به يك مقامى كه مى تواند ادّعا بكند اگر دنيا يك طرف و گناه
يك طرف، من گناه را انجام نمى دهم و به دنيا پشت پا مى زنم. همان جمله اى كه اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه دارد. اين جمله فقط مال آن حضرت نيست. شيعيان على (ع) اگر يقينشان به مرتبه عالى رسيده باشد، اگر يقينشان لااقل به مرتبه عين اليقين رسيده باشد، مى توانند اين ادّعا را بكنند.
اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد:
«وَاللهِ لَوْ اُعْطيتُ الْاَقاليمَ السَّبْعَة بِما تَحْتَ اَفْلاكِها عَلي اَنْ اَعْصِي اللهَ في نَمْلَة اَسْلُبُها جِلْبَ شَعيرَة ما فَعَلْتُهُ»(1)
مى فرمايد: به خدا قسم، اگر عالم هستى را به من بدهند و بگويند گناه بكن؛ آن هم گناه كوچك؛ كه پوسته جو را بدون جهت از دهن مورچه بگير؛ اين كار را نمى كنم. اين جمله حضرت به دليل عصمتش نيست. براى مقام امامتش نيست. و به آن حضرت يا ساير ائمه يا پيغمبر اكرم (ص) امثال اينها اختصاص ندارد. اين جمله سرمشق است براى ما. يعنى بايد شما
ايمانتان به مقام بالا برسد. بايد كار بكنيد تا ايمان شما، نورِ دل شما، شما را به مقامى بلند برساند كه اگر همه دنيا را به شما بدهند براى اينكه شما يك گناه كنيد. يقين داشته باشيد نمى كنيد. نيروى كنترل كننده مى تواند به اين اندازه قوى باشد. از نظر تاريخ و تجربه براى ما اثبات شده است. در تاريخ خوانده ايم و از بزرگان ديده ايم كه
1) . نهج البلاغه (فيض الاسلام)، خطبه ى 215.
حاضرند تمام دنيا را فدا كنند براى خاطر اينكه دو ركعت نماز از آنها از بين نرود.
اين روايتى كه مرحوم صاحب وسائل در كتاب شريف خود در فضيلت نماز شب از پيغمبر اكرم (ص) نقل مى كند:
«الرَّكْعَتانِ في جَوْفِ اللَّيْلِ اَحَبُّ اِلَي مِنَ الدُّنْيا وَ ما فيها»(1)
يعنى دو ركعت نماز در دل شب، پيش من افضل است از دنيا و آنچه در دنياست.
معنايش اين است پيغمبر اكرم (ص) فرمود: اگر تمام دنيا را به من بدهند كه يكشب نماز شب نخوان، اين كار را نمى كنم. اين جملات مربوط به شخص پيغمبر اكرم (ص) نيست. بلكه مربوط به آن يقينى است كه در دل آن حضرت است؛ و اين يقين براى شيعيان هم پيدا مى شود؛ و بايد پيدا شود. ما سراغ داريم افرادى را كه اگر يك شب نماز شب نمى خواندند چه گريه ها مى كردند. يادم نمى رود يك اهل دلى شبى نماز شبش ترك شد. اين شخص از اول صبح تا به شب گريه كرد و غصّه خورد. مى گفت كه من از 16 سالگى تا الآن نماز شبم ترك نشده است.
نورى كه از ايمان عاطفى، از ايمان عقلى، دل اينها را منوّر كرده، مانع
1) . وسائل الشّيعه، جلد 5، صفحه ى 276 و بحارالانوار، جلد 87، صفحه ى 148.
گناه مى شود. آن نور اينها را به مستحبّات وامى دارد. بلكه از مستحبّات لذّتى مى برد كه هيچ چيز در مقابلش نمى تواند قد علم كند قرآن شريف مى فرمايد: اينها افرادى هستند كه در دل شب بلند مى شوند. پشت به رختخواب، نماز شب مى خوانند. اينها افرادى هستند كه به فقرا و ضعفا رسيدگى
مى كنند. مى فرمايد كه يك حالى براى اينها هست و براى نماز شبشان، براى انفاقشان، به اندازه اى لذّت مى برند كه هيچ كس نمى تواند اين لذّت را درك كند جز اينكه به آن برسد:
(تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ - فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ) (1)ظاهرش اين است كه در همين دنيا اين پاداش را مى گيرند. در همين دنيا لذّت مى برند. وقتى كه براى نماز شبش «اَللّٰهِ أَكْبَرُ» مى گويد، به قدرى لذت مى برد مثل اينكه خدا خير دنيا و آخرت را به او داده است. اگر به دنيا رسيد حاضر است ايثار كند؛ و از اينكه ديگران به نعمت مى رسند، لذّت مى برد:
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ)(2)معنايش اين است كه اينها ايثار مى كنند؛ به ديگران مى دهند بخورند و استفاده كنند ولو اينكه خودشان احتياج داشته باشند. شأن نزول اين آيه را به جايى درباره اميرالمؤمنين عليه السلام و جايى درباره مقداد و در جاى ديگر درباره ابوايّوب انصارى گفته اند. همه اينها ممكن است درست باشد. زيرا همه اينها اينطور بودند.
1) . سوره ى سجده، آيات 16 و 17. ترجمه: «(شبها) پهلو از بستر حركت دهند (و در دل شب) با بيم و اميد خداى خود را بخوانند و از آنچه روزى آنها كرديم، انفاق كنند. هيچ كس نمى داند كه به پاداش نيكوكارى اش چه چيز از (نعمت ها و لذّتهاى بى نهايت) كه روشن بخش (دل و) ديده است، براى او ذخيره شده است.
2) . سوره ى حشر، آيه ى 9.
پيغمبر اكرم (ص) رد مى شدند ديدند ابوايّوب انصارى در كوچه فرش پهن كرده و با زن و بچه اش رو به ديوار و پشت به مردم نشسته است. پيغمبر اكرم (ص) فرمودند: ابوايّوب! چرا اينجا نشسته اى؟ گفت يا رسول الله! مهاجرى آمد خانه نداشت. من ديدم اگر اين بى خانه باشد و در كوچه بماند، براى او زشت است؛ براى ما هم زشت است. او خجالت مى كشد؛ ما هم خجالت
مى كشيم. اما اگر او برود در خانه من و من در كوچه باشم، براى من افتخار است و من خجالت نمى كشم و كمكى هم كرده ام.
اين است «وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ» ببينيد مسلمانها به كجا رسيدند كه اينگونه ايثارگرى مى كنند. خانه خودش را
به ديگرى مى دهد و خود در كوچه مى نشيند. چطور شد كه اينجور شدند؟ در اثر يقين. وقتى يقين در دل كسى رسوخ كرد، ايمان در دل كسى رسوخ كرد، معلوم است ديگر از نماز لذّت مى برد؛ از انفاق به ديگران لذّت مى برد. فردى كه پول دوست است، اگر يك روز يك ميليون استفاده ببرد يا اگر بى دين باشد يك ميليون كلاهبردارى كند، چقدر خوشحال است؟ به اندازه اى كه شب خوابش نمى برد. براى اينكه يقين به دنيا و تاريكى دنيا در دل او رسوخ كرده، عشق به دنيا او را به اينجا رسانده است. آن كسى كه عشق به خدا و اسلام دارد، عشق به بنده هاى خدا دارد، و بالاخره ايمان عاطفى در دل او رسوخ كرده است، اگر خانه اش را بدهد براى اينكه ديگران در رفاه و آسايش باشند ولى خودش در مضيقه باشد، خوشحال است.
غزالى در «احياءالعلوم» مى نويسد: آقائى به طرف حسابش نوشت كه: نى هاى شكر را سرمازده است. از اين جهت امسال زمينه براى خريد شكر فراوان است؛ و يقين داشته باش كه شكرگران خواهد شد. اين نامه به دست اين تاجر رسيد. افتاد در بازار كوفه: شكر فراوانى خريد و انبارش را پر كرد. خوشحال شد كه امسال سود فراوانى نصيبش مى شود. شب، وقتى كه از بازار و از سر و صداى دنيا فارغ شد، عاطفه و ايمان قلبى او، وجدان او، وجدانى كه از يقين او، از اسلام او،
پيدا شده بنا كرد اين آقا را ملامت كردن. گفت: ديدى چه كردى؟ مردم را گول زدى. گول نزده بود، شكر به نرخ روز خريده بود. اما زمينه اين بوده است كه سال آينده شكر گران شود. اين زمينه كلاه گذاشتنِ سر مردم بود. غزالى مى گويد: اين آقا صبح خوابش نبرد. اول اذان صبح، در نماز جماعت به افرادى كه شكر از آنها خريده بود ماجرا را گفت؛ و تا اول آفتاب
به در خانه همه آنها كه شكر خريده بود رفت. همه آنها گفتند راضى هستيم و معامله را به هم نمى زنيم. اينجا قدرى راحت شد. غزالى مى گويد. شب دوم ضربات وجدان باز نگذاشت كه او بخوابد.
روايت دارد كه پيغمبر اكرم (ص) مى فرمايد: اگر مسلمانى، مسلمانى را گول بزند، اصلاً مسلمان نيست.
«لَيْسَ مِنَ الْمُسْلِمينَ مَنْ غَشَّهُمْ»(1)پيامبر اكرم (ص) از بازار مدينه رد مى شدند. ديدند كسى ميوه اى يا چيز ديگرى مى فروشد كه خيلى عالى است. دست كردند زيرش ديدند خراب است. گفتند اين كار تو خيانت است؛ گول زدن سر مسلمانها است(2).
بالاخره آن آقاى تاجر كه شكرها را خريده بود، فردا صبح به بازار آمد و به التماس شكرها را پس داد و رفت منزل. شب سوم خواب خوبى رفت و گفت: الحمد لله رب العالمين؛ ما توانستيم دين خودمان
را حفظ كنيم ولو اينكه استفاده زيادى از دست ما رفت. به اين مى گويند ايمان عاطفى و قلبى. همه و همه، مخصوصاً جوانها، اگر مى خواهند گره اى از كار انقلاب و وطنشان باز كنند حتماً بايد ايمان عاطفى و قلبى را دارا باشند؛ براى اينكه در بن بستها و امتحانات، فقط ايمان قلبى مى تواند ما را نجات دهد.
نمى شود امتحان براى كسى پيش نيايد. براى همه پيش مى آيد. جوان باشد يا پير؛ زن باشد يا مرد؛ روحانى باشد يا غيرروحانى؛ امتحان برايش جلو مى آيد.
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ الم - أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ - وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ) (1)آيا اينها را وامى گذاريم اينكه ظاهراً ايمان آوردند؟ نه اينكه حتماً امتحان مى شوند. حتماً مشكلاتى برايشان جلو مى آيد. اگر قسم اول و دوم ايمان باشد مردود مى شوند. فقط و فقط ايمان عاطفى است كه
1) . سوره ى عنكبوت، آيات 1 و 2. ترجمه: «آيا مردم پنداشتند كه اگر به زبان ايمان آوردند آنان را به حال خود مى گذاريم و از آنها امتحان به عمل نمى آوريم؟ تحقيقاً پيشينيان را امتحان كرديم (و شما را نيز امتحان خواهيم كرد) و مسلم است كه خدا راستگو و دروغگو را مى شناسد».
مى تواند گاهى نمره بيست بياورد.
ايمان تقليدى از كجا پيدا مى شود؟ معلوم است پدر و مادر شيعه بودند؛ اين هم در خانه شيعه بزرگ شده. به اين مى گويند ايمان تقليدى. ايمان استدلالى از كجا پيدا مى شود. معلوم است از مطالعه كتاب و سروكار داشتن با منبر و محراب. مخصوصاً جوانها به شما زياد سفارش مى كنم كه مطالعه زياد داشته باشيد؛ و بالاخره بايد اصول دين، با برهان، در ذهن شما، در مغز شما، در فكر شما، باشد. لذا ايمان استدلالى و ايمان عقلى از راه مطالعه كتابهاى كلامى، از پرسيدن، از راه نشستن با عالم، پيدا مى شود.
اما ايمان قلبى فقط و فقط راهش رابطه با خداست. عبادت مى خواهد: (وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ)(1)مى فرمايد: اگر يقين مى خواهى عبادت كن. رابطه با خدا را محكم كن. ايمان قلبى از نماز اول وقت، از نماز با جماعت، پيدا مى شود. مسجد در مقابل شيطان انسى وجنّى سنگر است. اينگونه مجالس خار در چشم شيطان جنّى و انسى است. علاوه بر اينكه خار است در چشم دشمن، نور است براى دل. نماز اول وقت بخوانيد. با خضوع بخوانيد. با خشوع بخوانيد. در
1) . سوره ى حجر، آيه ى 99.
نماز، مكالمه با خدا داشته باشيد. يعنى وقتيكه مى گوئيد «ايّاك نعبد و ايّاك
نستعين» با خدا حرف بزن؛ و بالاخره خود را در محضر خدا بدان و اين نماز را معراج بدان. همين طور كه پيغمبر اكرم (ص) معراج داشت و با خدا حرف مى زد شما هم مكالمه با خدا داشته باشيد. روزه ماه مبارك رمضان به شما ايمان قلبى مى دهد. نماز شب به شما نورانيّت مى دهد. از اينها مهمتر، به واسطه خدمت به خلق خدا. انسان ممكن است دلى به دست بياورد كه راه پنجاه ساله را در مدّت كوتاهى بپيمايد. در اين ماه مبارك رمضان هر كسى به اندازه وسعش بايد به فقرا كمك كند. و اين شعار اسلامى را در ماه مبارك رمضان و هميشه در نظر داشته باشيم:
(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ لاٰ يُكَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ مٰا آتٰاهٰا)(1)يعنى هر كسى به اندازه وسعش بايد به فقرا و ضعفاء و بيچاره ها كمك كند؛ و خلأ فقر فردى و اجتماعى را پر كند. آنكه مى تواند، زياد كمك كند. آنكه نمى تواند كمتر. اين آيه اى كه خواندم، امر است. ما از اين امر نبايد بگذريم. ما نبايد بگوئيم مستحب است. روايات زيادى هم وارد شده كه بايد همه و همه به فكر يكديگر باشند.
«مَنْ اَصْبَحَ لا يَهْتَمُّ بِأمُورِ الْمُسْلِمينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ»(2)همه شما شنيديد. اما حيف كه
همه ما به آن عمل نمى كنيم. نگو ندارم. مى توانى به جاى ده لقمه نُه لقمه و حتّى يك لقمه كمك كنى. مى توانى براى جهازيّه هزار تومان يا كمتر بدهى. اگر دولت مى تواند بايد خلأ اجتماعى و فردى را پر كند؛ و اگر نتوانست همه مردم.
خلاصه، اگر ايمان عاطفى مى خواهى، اگر نورانيّت دل مى خواهى، تا ميتوانى به خلق خدا خدمت كن. لذا عُرفا و علماى علم اخلاق اگر روزى نمى توانستند به كسى كمك كنند، آن روز خيلى غُصّه داشتند و مى گفتند امروز خذلان براى ما جلو آمد. براى اينكه نتوانستيم به كسى كمك كنيم. حتّى اگر نمى توانستند به انسانها كمك كنند، به حيوانها كمك مى كردند. وقتى كه
برف بيايد، اين پرنده ها دانه مى خواهند. چه كسى بايد به اينها دانه بدهد جز آدمهاى متوجّه؟ لذا مى رفتند روى برف دانه مى پاشيدند. وقتى كه مى ديدند وضع مشكل است، خود نمى خوردند به ديگرى مى دادند.
در روايات مى خوانيم كه اميرالمؤمنين (ع) يك مقدار پول براى خرج روزانه اش قرض كرده بود. در راه مقداد را ديد. فرمود: مقداد! چرا متحيرى؟ گفت: ديروز تا حالا نتوانسته ام براى زن و بچّه ام غذا تهيه كنم. اميرالمؤمنين (ع) فرمود: معلوم است كه پول براى تو لازم تر از من است. براى اينكه من امروز نتوانستم غذا تهيّه كنم. اين پول مال تو. نگوئيد على بود. ايشان سرمشق است براى شيعه، براى دنياى بشريّت؛ دنياى بشريّت بايد به على (ع) افتخار كند. اما حيف كه شيعيان
هم از او پيروى نمى كنند.
قرآن براى نورانيّت دل روى تقوى پافشارى دارد و آن را از همه اينها مهمتر مى داند:
(إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً)(1)(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ)(2)(وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اَللّٰهُ لَهُ نُوراً فَمٰا لَهُ مِنْ نُورٍ)(3)قرآن مى فرمايد: اين ايمان را بايد خدا بدهد. نور را خدا بايد بدهد. ايمان قلبى مال خداست. مقدّماتش مال ماست. اما نور را خدا بايد در دل بتاباند. بعد در آن دو آيه اى كه خواندم مى فرمايد: نور را در دل متّقى قرار مى دهد. متّقى كيست؟ آن خانمى كه حجاب دارد و حجاب
خوب دارد. آن خانمى كه اگر كسى به او تنه بزند تا موقع افطار ناراحت است؛ با اينكه خودش تقصير نداشت، از اين گناه توبه مى كند. اينها مصداق
1) . سوره ى انفال، آيه ى 29. ترجمه: «اگر تقوى پيشه كنيد خداوند به شما «فُرقان» (يعنى قدرت تميز حق از باطل) عنايت مى كند».
2) . سوره ى حديد، آيه ى 28. ترجمه: «اى كسانى كه ايمان آورديد! تقوى پيشه كنيد و به رسول خدا ايمان بياوريد تا خدا از رحمت خود دو چندان عطا كند و براى شما نورى قرار دهد كه (در پرتو اين نور و يقين) راه (مستقيم الهى) را در پيش گيريد (و هرگز منحرف نشويد)».
3) . سوره ى نور، آيه ى 40. ترجمه: «آنكس كه خدا در (قلب) او نور نتاباند (از منبع ديگرى) نور نمى تواند كسب كند».
آدمهاى متقى هستند.
زنى مسلمان، همسر حاكم مازندران بود. سالى برنج مازندران از بين رفته بود و مردم نمى توانستند ماليات بدهند. (ماليات معينى براى هر استانى وضع شده بود كه بايد حاكم آن استان به حكومت مركزى مى داد). حاكم، اين موضوع را با خانمش در ميان گذاشت و گفت: امسال چه بايد كرد؟ من هم ندارم كه ماليات بدهم. به زور هم نمى شود از اينها گرفت زيرا گناه است. اين خانم گفت من يك پيراهن مُرصّع دارم كه از پدرم به ارث رسيده است. آن را به عنوان ماليات بفرست. حاكم مازندران آن را فرستاد. اين پيراهن، كه با دانه هاى جواهر آراسته شده بود، در جلسه مركز، و بخصوص در چشم پادشاه آن زمان، جلوه كرد. اما پادشاه از بس از كار حاكم و گذشت و فداكارى همسرش خوشش آمده بود، پيراهن را دوباره برگرداند و گفت كه من امسال ماليات مازندران را بخشيدم. هم حاكم و هم مازندرانيها همه و همه خوشحال شدند. اما زن حاكم گفت من اين پيراهن را ديگر نمى پوشم؛ براى اينكه چشم نامحرم به آن خورده است.
خانم! نمى گويم چنين باش. اما در اين ايّام عيد مواظب باش لباس نوى تو را جوان عزب نبيند! مى گويم مواظب باش صورت تو را نبينند. اگر ايمان قلبى مى خواهى مى گويم جوان! تا مى توانى نگاه به نامحرم
نكن؛ چشم چرانى نكن؛ در آن مراكزى كه زن و مرد هستند، نظير بازار و خيابانها، كمتر برو؛ و بالاخره اگر ايمان عاطفى مى خواهى تقاضا دارم از پى گناه نباش.
إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً اين آيه مى فرمايد: علاوه بر اينكه يقين پيدا مى كنى، به مقام «عين اليقين» و به مقام «حقّ اليقين»، كه علماى علم اخلاق مى گويند، به مقام «فُرقان» مى رسى. تو گناه نكن ببين به كجا خواهى رسيد.
طيران مرغ ديدى. توز پاى بند شهوت *** به در آى، تا ببينى طيران آدميت
اقسام جهل
1 - جهل بسيط
ضرورت آشنايى با مسائل دينى
برترى اهل علم بر ديگران
2 - جهل ترديد
يكى از رذائل اخلاقى، كه ضدّ يقين است، جهل و تخيّل و وسوسه مى باشد. درباره فضيلت يقين مقدارى صحبت شد و فهميديم كه يقين براى انسان يك فضيلت بزرگ است. همان مقدار كه يقين فضيلت بزرگى محسوب مى شود، ضدّ آن يعنى جهل و تخيّل و وسوسه، رذيله بزرگى به حساب مى آيد. در پستى جهل همين مقدار بس كه به هر كسى بگويند جاهل، ناراحت مى شود.
جهل منقسم مى شود به سه قسم:
يكى جهل بسيط و معناى جهل بسيط اين است كه نمى داند. مثلاً
بيسواد است. خواندن و نوشتن را نمى داند. يا كسى است با سواد، اما احكام دينش را نمى داند. به اين مى گويند جهل بسيط. و اين جهل براى مسلمان نقص بزرگى است. كسى سواد خواندن و نوشتن را نداشته باشد، يعنى معلومات عمومى نداشته باشد. انصافاً براى مرد نقص است، براى زن هم نقص است.
يك مسلمان لااقل بايد معلومات عمومى يعنى خواندن و نوشتن را بداند. چنانچه يك نفر مسلمان بايد معلومات عمومى دينى خود را بداند. يعنى آن مسائلى كه احتياج به آن دارد بايد آن مسائل را بداند. يك مرد، يك زن بايد آشنائى كامل به رساله عمليّه داشته باشد. يك مرد يا يك زن بايد آشنائى كامل به قرآن داشته باشد. قرآن را خوب بتواند بخواند. بايد آشنائى كامل با مسائل كارش داشته باشد. اگر ادارى است مسائل مربوط به اداره اش را بداند. اگر كاسب است مسائل مربوط به كسبش را بداند. يك مرد اگر مى خواهد ازدواج كند بايد بداند از نظر اسلام چطور در خانه رفتار كند. يك زن بايد بداند اسلام درباره خانه دارى، درباره شوهردارى، درباره بچّه دارى چه گفته است. يك نفر مسلمان بايد آشنائى با اخلاق اسلام و با معارف
اسلام داشته باشد. يك نفر مسلمان بايد به فراخور حالش اصول دين را با استدلال بداند. به فراخور حالش بايد دليلى براى توحيد، براى اصل اثبات وجود خدا،
براى معاد، براى نبوت و امامت داشته باشد. اين وظيفه يك مسلمان است. اگر يك مسلمان معلومات عمومى دينى نداشته باشد، نقص خيلى بزرگى در وجود اوست و از روايات بر مى آيد كه ترك واجب كرده است. اين روايت نبوى را همه شنيده ايد كه:
«طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَة عَلي كُلِّ مُسْلِمٍ»(1)
مسلمان بايد در مقام تعلّم باشد، آنهم، به قول پيغمبر اكرم (ص)، زگهواره تا گور. جمله
«اُطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ اِلَي اللَّحْدِ» اگر تأكيد باشد، معنايش اين است كه هر انسانى، اعمّ از بچّه و جوان و پير، زن و مرد، بايد هميشه علم بياموزد، بايد هميشه سر و كارش با علم، با تعليم و تعلّم باشد.
و اگر تأكيد نباشد، نكته ديگرى از آن استفاده مى شود كه شايد هم منظور، همين معنى دوم باشد، و آن اين كه كودك وقتى كه به دنيا مى آيد، غريزه علم يابى او زنده، و بلكه مثل غريزه خوردن و آشاميدن او بالفعل است؛ و چنانچه مى تواند چيز بخورد؛ ّمى تواند چيز بياشامد. غريزه علم يابى و علم جوئى او هم بالفعل است. شايد اينكه مستحب است در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه بگويند، دليل بر همين باشد كه اين توجّه به علم يابى و علم جويى دارد و اسلام مى خواهد در گوش اين بچّه «اشهد ان لا اله الا الله» و «اشهد ان محمداً رسول الله»
1) . اصول كافى، جلد 1، صفحه ى 54.
بلند شود؛ تا پوست و گوشت و استخوان او با اين كلمات روئيده شود. شايد اين روايتى كه مى فرمايد: اگر بچه كوچك در اطاق بيدار باشد، زن و مرد با هم همبستر نشوند، و اگر شدند و اين بچّه بد درآمد، پدر و مادر خود را ملامت كنند، دليلى باشد كه غريزه علم يابى و علم جويى بچّه، از همان روز اول بالفعل است، علم جو است؛ و بالاخره اگر هم آن وقت علم ياب و علم جو نباشد، طولى نمى كشد كه اين بچّه علم ياب و علم جو مى شود. بچه كوچك زبان باز
نكرده از مادرش سؤالها مى كند. از پدرش سؤالها و جستجوها دارد. همين دليل بر علم يابى و علم جوئى اوست. لذا، بعيد نيست اين جمله پيغمبر اكرم (ص) را حمل بر اين حقيقت كنيم نه تأكيد؛ و بگوييم كه سخن پيغمبر اكرم (ص) كه مى فرمايد «زگهواره تا گور دانش بجوى» شعار اسلام است. «
طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَة عَلي كُلِّ مُسْلِمٍ» شعار اسلام است؛ و بالاخره شعار اسلام و قرآن:
(يَرْفَعِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ)(1)آن خرافاتى كه در جاهليّت بود و به او مى نازيدند، همه و همه زير پاى من هستند. يعنى مُلغى شدند. اما همين پيغمبر و قرآنش مى فرمايد
1) . سوره ى مجادله، آيه ى 11. ترجمه: «خدا آنانى را كه از شما ايمان آوردند بالا مى برد و به آنان كه دانش داده شد، درجاتى عطا مى كند».
دو امتياز مُلغى نيست، يكى امتياز تقوى و يكى امتياز علم.
اين آيه اى كه خوانده شد، مى فرمايد: بين جاهل و عالم فرقهاست. نه فقط يك درجه بلكه درجاتى بين عالم و جاهل فرق است. بين كسى كه سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد، تا كسى كه سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، از نظر اين آيه بسيار فرق است. بين آدمى كه مسائل دينش را بداند و كسى كه مسائل دينش را نداند، از نظر قرآن، بسيار فرقها و امتيازها است.
هشام ابن حكم جوانى بود كه هنوز مو در صورت اوروييده نشده بود. ايشان به جلسه امام صادق (ع) كه از پيرمردها و اشرافها، از بنى هاشم و قريش، پر بود، وارد شد. آن حضرت بلند شدند ايستادند و هشام را پهلوى خودشان نشاندند. اين كار بر اهل مجلس گران آمد. امام صادق (ع) فرمودند: «هذا ناصِرُنا بِقَلْبِه وَ لِسانِه وَ يَدِه»(1)يعنى: اين جوان با قلبش، با زبانش و با دستش ما را يارى مى كند؛ اين مبلّغ اسلام است؛ اين علم دارد. بعد امام صادق (ع) آيه «يَرْفَعِ اَللّٰهُ» را خواندند. آن علمائى كه با ايمان هستند، آن افرادى كه ايمان با علم دارند، بر ديگران برترند، خيلى هم برترند. يعنى امام (ع) فرمودند ولو اين جوان است، اما به
1) . سفينة البحار، جلد 2، صفحه ى 719.
خاطر علمش بر شما برتر است. اين شعار اسلام است. وقتى شعار اسلام اين باشد، ندانستن مسائل دين براى يك خانم مسلمان نقص است. اگر يك آقا نتواند قرآن بخواند، اين كار براى او نقص و عيب محسوب مى شود. نداشتن سواد خواندن و نوشتن هم همينطور. لذا من يك تقاضا دارم از شما و آن تقاضا اين است كه همه و همه معلومات عمومى را ياد بگيريد. و همه معلومات عمومى دينى را ياد بگيريد تا در اسلام يك نفر عالم محسوب بشويد. اگر كسى به رساله عمليّه تسلّط داشته باشد، بر قرآن شريف تسلّط داشته باشد، با روايات اهل بيت، معارف اسلامى، اصول دين و اخلاق، آشنايى كامل داشته باشد، به اين مى گوئيم عالم به دين. و اين علاوه بر اينكه از نظر اسلام واجب است، يك امتياز، بلكه امتيازهائى براى يك مسلمان به حساب مى آيد.
دانستن معلومات دينى، همه اش مهم است. اما سروكار داشتن با قرآن مهمتر از همه چيز است و متأسفانه جوانهاى ما سروكار با قرآن ندارند. بسيارى از جوانها پيدا مى شوند كه اينها مدارك ديپلم و ليسانس را دارند، اما نمى توانند قرآن بخوانند اين ننگ و نقص است. اگر دختر خانمى مدرك ديپلم داشته باشد، عاشق سواد و علم باشد و بخواهد علاوه بر ديپلم ادامه هم بدهد اما نتواند قرآن بخواند، علم اين دختر خانم از نظر اسلام نقص دارد و نقصش هم بزرگ است.
قرآن مى فرمايد:
(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ
يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ)(1)اگر كسى اعراض كند از ذكر من - اين «ذكر من» مصاديق دارد. يك مصداقش قرآن است - يعنى آن مردمى كه پشت پا بزنند به قرآن، آن مردمى كه نتوانند قرآن را روان بخوانند،
آن مردمى كه به قرآن عمل نكنند، يك مصداقش هستند و يك مصداق ديگرش، از نظر امام صادق (ع)، افرادى هستند كه نماز نمى خوانند يا بد نماز مى خوانند.
قرآن مى فرمايد: افرادى كه سروكار با قرآن ندارند، دو مصبيت دارند؛ يكى در دنيا زندگى ناخوشى دارند. يعنى هميشه با درد چكنم چكنم مى سوزند. جوان است اما يك قفل غم روى دل اوست. ازدواج مى كند اما قفل غم روى دل اوست. پير مى شود، غم روى غم؛ و بالاخره مى ميرد در غم و اندوه. دنيايش كه ناآباد است.
قرآن شريف درباره منافقين مى فرمايد:
(لاٰ يَزٰالُ بُنْيٰانُهُمُ اَلَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ)(2)يعنى شك و شبهه در دلشان به اندازه اى قوى شده كه دل آنها را پاره پاره مى كند. دائماً در شكّ و شبهه است تا بميرد. در هيچ چيز نمى تواند تصميم بگيرد. راجع به دينش هم باز همين است. گاهى شكّ است،
گاهى شبهه، گاهى به حال عادى، گاهى در خدا هم شكّ مى كند؛ در قرآن و پيغمبر (ص) گاهى شكّ مى كند. راجع به منبر و محراب گاهى شكّ مى كند. يك روز انقلابى است؛ يك روز ضدّ انقلاب. وقتى كه نعمت اين انقلاب را ببيند استقبال مى كند. وقتى هم فتنه اى يا يك بلايى، يك كار زشتى از يك انقلابى نما ببيند، همان وقت از انقلاب بر مى گردد. اين حالت شكّ و ترديد است. به قول قرآن شريف مى فرمايد، يك روز مسلمان و يك روز كافر:
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ اِزْدٰادُوا كُفْراً)(1)بد وضعى است براى او. اين آدم اگر مبتلا به رفيق بد بشود ايمانش را از دست مى دهد؛ و اگر هم خدا به او ترحّم بكند و بتواند ايمانش را تا دم مرگ نگهدارد، نمى تواند با ايمان صادق از دنيا برود. كسى كه ايمان در دل او رسوخ نكرده باشد، بسيار مشكل است كه بتواند ايمانش را در قبر ببرد. كارى است بسيار مشكل. مخصوصاً اگر صفت رذيله «حبّ دنيا» بر او حاكم باشد.
دم مرگ، عزرائيل - ملك مقرّب خدا - مى آيد. دم مرگ، همه و همه اميرالمؤمنين (ع) را مى بينند. كافر باشد، منافق باشد، شيعه باشد يا غير شيعه.
1) . سوره ى نساء، آيه ى 137. ترجمه: «آنانكه نخست ايمان آوردند و سپس كافر شدند باز گرويده و دگر بار كفر ورزيدند. سپس بر كفر خود افزودند...».
يا حارِ هَمْدانَ مَنْ يَمُتْ يَرَني *** مِنْ مُؤْمِنٍ اَوْ مُنافِقٍ قُبُلاً(1)
حضرت اميرالمؤمنين (ع) به حارث هَمدانى فرمودند: حارث! دم مرگ همه مرا مى بينند. با اجازه اميرالمؤمنين (ع) بايد قبض روح بشويم. اگر ايمانش مستقرّ نباشد، كامل نباشد، يقين نداشته باشد، و اگر ايمان او عاريه اى باشد، آن وقت شيطان خيلى كار مى كند: يك طرف شيطان، يك طرف حبّ به دنيا. چنگالهاى دل او به اين دنيا بند شده است. يك معنى اين كه روح او به سختى قبض مى شود، همين است. در روايات مى خوانيم كه جان بعضى ها مثل رگى كه از بدن بيرون كشيده شود، گرفته مى شود. يعنى مى خواهد نرود ولى او را به زور مى برند. به زور جان او را از بدنش بيرون مى كشند. وقتى كه اميرالمؤمنين (ع) اجازه دهد و ملك مقرّب پروردگار عالم، بخواهد جان او را بيرون بكشد، او دلش نمى خواهد. جان مى دهد در حالى كه دشمن عزرائيل است. العياذ بالله دشمن اميرالمؤمنين (ع) است. دشمن خداست. با اين حال از دنيا مى رود. نه تنها ايمان ندارد بلكه مى رود در حالى كه بُغض خدا و اميرالمؤمنين (ع) و عزرائيل در دل اوست. در حالى كه بُغض ملائكه اى كه اطراف اويند، در دل اوست. من از همه، مخصوصاً از جوانها، تقاضا دارم اين دعا را زياد بخوانند: «اَللّهُمَّ اجْعَلْ عاقِبَة اَمْرِنا خَيْراً» يعنى خدايا عاقب ما را بخير كن. نكند هفتاد سال يا
1) . سفينة البحار، جلد 1، صفحه ى 238.
هشتاد سال يا على يا على بگوييم، اما دم مرگ به خاطر جهل ما يا دم مرگ به خاطر شكّ و ترديد ما با بغض آن حضرت از دنيا برويم.
اما قسم دوم، حالِ ترديد است. آيا انقلاب درست است يا نه؟ آيا روحانيّت درست مى گويد يا نه؟ آيا اسلام درست است يا نه؟ آيا شيعه درست است يا نه؟ آيا اصلاً خدا هست يا نه؟ اين حال شكّ و ترديد است، همين طور كه حال شكّ و ترديد دنياى انسان را از بين مى برد. دين انسان را از بين مى برد. مانند خارى در روح، انسان را اذيّت مى كند. اگر يك خارى به طور دائم
در چشم شما باشد، چقدر شما را اذيّت مى كند؟ حال شكّ و ترديد براى روح انسان چنين است. يك كارى بكنيد كه حال شكّ و ترديد نداشته باشيد؛ مخصوصاً راجع به دين و راجع به اعتقاد. اعتقاد شما بايد پابرجا باشد. اعتقاد به هر چيز. اگر انقلابى هستى، راستى انقلابى باش. اينكه چه كرد و چه شد، امسال چه شد، سال گذشته چى. اينها نتواند تو را تكان بدهد. دو روايت از امام صادق (ع) راجع به مؤمن مى خوانم:
روايت اول:
«اَلْمُؤْمِنُ كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ» يعنى مؤمن مثل كوه است. هيچ بادى و طوفانى نمى تواند او را تكان بدهد. هرچه
باران و برف بيايد، هر چه طوفان شديد باشد، كوه از جاى خود تكان نمى خورد. مؤمن، شكّاك نيست. مؤمن از نظر اعتقاد مثل كوه، پابرجا است. هيچ حادثه اى، هيچ مصيبتى، او را حركت نمى دهد.
«لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ».
روايت دوم:
«اَلْمُؤْمِنُ كاَلسُّنْبُلَة» يعنى مؤمن مثل شاخه گندم است. شاخه گندم، قابل انطعاف است؛ ولى باد، هر چه تند باشد، نمى تواند گندم را از ريشه درآورد. يعنى در حاليكه مثل شاخه گندم، انعطاف پذير هستيد، مثل كوه، پابرجا باشيد. جوانها! در عقيده مثل كوه باشيد. آن را با استدلال بپذيريد و روى آن پا برجا باشيد. امروز اين، فردا آن، كار غلطى است. بعضى ها را مى بينم كه امروز مريد يكى و فردا دشمن او و مريد ديگرى مى شوند. اين اصلاً ارادتش از اول غلط است. معمولاً آدمهاى جاهل اينطورند. يك سخنرانى عالى او را مى گيرد، مريد مى شود. اما اگر يك حرفش به او بربخورد، فوراً دشمن مى شود.
در خانه بعضى خانمها اينطورند. شوهر يكسال، دوسال، ده سال، به اين خانم خوبى مى كند، اما يك روز عصبانى مى شود، يك حرف نامربوط مى زند، همين يك حرف آن خوبيهاى ده سال را از بين مى برد. اين معلم است از اول محبّت نداشته. يا اينكه خانمى شبانه روز براى شوهرش زحمت مى كشد، اما يك وقتى يك كار بيجا مى كند، مثلاً چايى را دير دم كرده يا غذا شور شده تمام آن محبّت هاى گذشته از بين مى رود. اين معلوم است از اول مثل كوه نيست كه پابرجا باشد.
تقاضا دارم اگر محبّت داريد مثل كوه باشيد. در عقيده مثل كوه باشيد؛ و بالاخره اراده قوى داشته باشيد تا به واسطه اراده قوى، بتوانيد در كارهايتان تصميم گيرى بكنيد. عقيده عالى داشته باشيد تا به واسطه عقيده عالى، مثل كوه باشيد و هيچ چيزى نتواند شما را حركت بدهد. تا انشاء الله دم مرگ، از شيطان و تمام دنيا پشت به پشت هم بدهند. نتوانند شما را حركت بدهند.
3 - جهل مركّب
قسم سوم از جهل، از قسم اول و دوم خيلى بدتر است؛ و آن «جهل مركّب» است. اين جهل دو تا معنى دارد، به عبارت ديگر دو قسم است، يك قسمت اينكه شاعر مى گويد:
آنكس كه نداند و نداند كه نداند *** در جهل مركّب ابد الدّهر بماند
يعنى جاهل است اما نمى داند كه جاهل است. اين قسم سابقاً صحبت شد و اين، جهل مركّبِ اصطلاحى نيست. - گرچه عدّه اى اين را نيز جهل مركّب مى دانند - لكن اين غفلت است. اين شاعر اشتباه كرده است. معناى غفلت همين است. نمى داند كه نمى داند. گاهى غفلت آن است كه مى داند و از دانسته خود غفلت دارد. كه همين شاعر مى گويد:
آنكس كه بداند و نداند كه بداند *** بيدارش نماييد كه بس خفته نماند
علاج خوبى هم آقاى شاعر در مصرع دوم آورده است. آدمى گاهى نمى داند و غفلت از جهلش دارد. گاهى مى داند و غفلت از علمش دارد.
بالاخره هر دو غفلت است. غفلت، ضدّ تفكّر و ضدّ توجّه مى باشد و درباره آن صحبت شد.
قسم دوم كه خيلى خطرناك است و فلاسفه و علماى علم اخلاق، به آن «جهل مركّب» اطلاق مى كنند، اين است: نمى داند، اما خيال مى كند كه مى داند. عالم نيست، اما خيال مى كند كه عالِم است. مقدّس نيست، خيال مى كند كه مقدّس است. جهنّمى به تمام معنى است، اما خيال مى كند كه بهشتى است. آدم بد تركيبى است، اما خيال مى كند زيباست. در خانه آدم بداخلاقى است، اما اگر به او بگويند بداخلاق هستى بدش مى آيد و مى گويد نه، من در خانه بسيار خوش اخلاقم؛ و بالاخره سروكارى با خدا و پيغمبر (ص) ندارد اما تخيّل مى كند اول مؤمن در ميان مردم است. اين وضع خطرناكى است. به اندازه اى هم خطرناك است كه قرآن مى فرمايد: اگر اين رذيله در دل رسوخ كند، و با همين صفت در صف محشر وارد شود، با پروردگار عالم ستيزه گرى مى كند. يعنى آنجا هم جهل مركّبش كار مى كند. وقتى كه پرونده سياهش را به دستش دادند، منكر مى شود. در مقابل خدا قسم مى خورد و مى گويد: خدا! من آدم خوبى هستم؛ بهشتى هستم؛ و بيجا مى خواهى مرا به جهنم ببرى!
قرآن درباره اين گونه انسانها مى فرمايد:
(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ
وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ)(1)مى فرمايد: روز قيامت كه مى شود، افرادى كه جهل مركّب دارند قسم مى خورند و در مقابل خدا خودشان را بهشتى مى دانند؛ همينطور كه در دنيا خودشان را بهشتى و آدم خوب مى دانستند و به مردم مى گفتند كه ما خوبيم و قسم دروغ مى خوردند، در مقابل خدا هم قسم مى خورند كه خوبيم. قرآن مى فرمايد عجب افراد دروغگوئى هستند! كارشان به جائى رسيده كه در روز قيامت هم خلاف واقع مى گويند!
در ميان باسوادها و بيسوادها، روشنفكرها و غير روشنفكرها، خانمها و آقايان، اين رذيله خيلى فراوان ديده مى شود؛ و قرآن مى فرمايد خطرناك است. خطرش به اندازه اى است كه در روز قيامت در مقابل خدا قَد عَلَم مى كند. مى گويد: خدا! تو اشتباه مى كنى و ملائكه ات اشتباه كردند كه اين پرونده را براى من تهيّه كردند. من بهشتى هستم و تو بيجا مى خواهى مرا به جهنم ببرى! قسم هم مى خورد و مى گويد: خدايا! بحقّ خودت قسم اشتباه مى كنى؛ من آدم خوبى هستم.
اگر براى جهل مركّب جز اين آيه شريفه نبود، بس بود براى اينكه ما مواظب باشيم كه يك دفعه اين صفت رذيله «جهل مركّب» را نداشته
1) . سوره ى مجادله، آيه ى 18. ترجمه: «روزى كه خدا همه ى آنان را مبعوث كند براى او هم قسم مى خورند همان طور كه براى شما قسم مى خوردند و مى پندارند كه خيرى دارند. آگاه باش كه آنها دروغگويند».
باشيم، قرآن شريف اين افراد را بدترين و پست ترين افراد مى داند و مى فرمايد: ورشكسته ترين افراد در روز قيامت همين افرادند. آنهم با يك تأكيد خاصّى مى فرمايد:
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً - اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً) (1)مى فرمايد: مى خواهيد خبرتان كنم از ورشكسته ترين، شقى ترين و بدبخت ترين افراد؟ آنها كسانى هستند كه كار بد مى كنند و خيال مى كنند كه كار خوب مى كنند. آن كسانى كه جاهلند اما خيال مى كنند عالمند.
مسجد نمى رود؛ پاى منبر نمى رود؛ به او گفته مى شود سروكار با منبر و محراب داشته باش؛ مى گويد من از اين آخوندها بيشتر بلدم. در خانه يك زن بسيار بداخلاق است. نه شوهردارى مى كند و نه بچّه دارى و نه خانه دارى. اما وقتى به او مى گويند خانم! تو بَدى. مى گويد اشتباه مى كنيد؛ من بسيار خوبم! حتى اگر پدر و مادرش هم او را نصيحت كنند حرف آنها را هم نمى شنود و همان جهل مركّبش را مى خواهد بر همه تحميل كند. در خانه و در ميان مردم آدم رذلى است، اما خودش را يك آدم حسابى مى داند؛ و بالاخره جهنّمى است ولى تخيّل مى كند بهشتى است.
1) . سوره ى كهف، آيات 103 و 104.
روايتى از امام صادق (ع) براى شما مى خوانم تا جهل مركب كمى براى شما روشن شود؛ و نيز معلوم شود كه انسان را به چه بدبختى مى رساند. آن حضرت مى فرمايد: فردى در ميان مردم شهرت داشت. او را مستجاب الدّعوه مى دانستند. به اندازه اى شهرت داشت كه من مى خواستم با او تماس داشته باشم. (معلوم مى شود با اهل بيت (ع) سر و كار نداشته است؛ و معلوم است كسى كه سر و كار با امام صادق (ع) نداشته باشد، چه بدبختيها گريبانگيرش مى شود). امام صادق (ع) مى فرمايد روزى در كوچه ديدم جمعيّت اطراف كسى را گرفته اند. آن كه همراه من بود گفت: يابن رسول الله! اين همان است كه شما مى خواستيد او را ببينيد. رفتم جلو و او تا چشمش به من افتاد، مردم را رها كرد و رفت. منهم دنبالش راه افتادم تا در جاى خلوتى با او صحبت كنم و ببينم چه دارد. ديدم آن مرد به مغازه نانوايى رفت و دو عدد نان دزديد.
تعجّب كردم، اين آدم كه اينقدر شهرت و تقدّس دارد چرا دزدى مى كند!؟ سپس ديدم از مغازه اى دو عدد انار دزديد و بعد به خرابه اى رفت و دو تا نان و انار را صدقه داد! (البته به چهار
نفر) وقتى خواست از خرابه بيرون بيايد، جلو او را گرفتم و به او گفتم: اين كارها چه بود كه
انجام دادى؟ گفت: چه كار كردم؟ گفتم كه من همه جريان را ديدم آن مرد گفت: تو كى هستى؟ امام (ع) فرمود: من جعفربن محمد هستم. آن مرد گفت: تو پسر پيغمبرى و قرآن بلد نيستى!؟ قرآن مى فرمايد:
(مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا)(1)اگر كسى كار خوب كند، خدا ده برابر به او عنايت مى كند؛ اما اگر كار بد كند همان يك گناه را در نامه عملش مى نويسند.
گفتم اين آيه چه ربطى به كار تو دارد؟ گفت: براى اينكه من دو تا نان و دو تا انار دزديدم جمعاً چهار تا گناه كردم؛ بعد اين چهار تا را صدقه دادم و چهل حسنه بردم. چهار تا گناه از چهل تا ثواب كم مى شود؛ در نتيجه در نامه عملم 36 حسنه نوشته شده. ببين چه معامله خوبى است! من به آن مرد گفتم: «ثَكَلَتْكَ اُمُّك» تو اصلاً حسنه اى نبردى. هشت گناه كردى. چهار تا گناه كردى براى اينكه در مال مردم تصرّف كردى و دزديدى. چهار تا گناه ديگر كردى كه بدون اجازه مردم مال آنها را به ديگرى دادى. پس نه تنها ثوابى نبردى بلكه هشت گناه كردى. بعد امام (ع) فرمودند: ببينيد جهل مركّب با انسان چه مى كند.
ممكن است شما عزيزان و شما زن و مرد مقدّس از اين روايت تعجّب كنيد. راستى آيا اينجور چيزى ممكن است؟ در ميان خودمان
1) . سوره ى انعام، آيه ى 160.
هم نظير اين فراوان است. مثلاً آقا كم فروشى مى كند؛ احتكار و گران فروشى مى كند؛ خون مردم را مثل زالو مى مكد، اما بيست روز يا ده روز روضه مى خواند و صد هزار تومان خرج مى كند. اين همان كار آن مرد است. هيچ تفاوتى ندارد. آن آقا دزدى كرد و به فقير داد؛ اين آقا دزدى كرد و روضه خواند!
خانم از اول شب تا صبح مشغول عبادت است و با خدا راز و نياز مى كند و تا صبح گريه ها مى كند؛ اما دل شوهرش از دست اين خانم خون است. حقّ شوهر را نمى دهد. اين همان دزدى
آن آقا است. زيرا آن دزدى كرده و به فقير داده، و اين زن حقّ شوهر را دزدى كرده و به جايش نماز شب خوانده.
آقا صدمه مى دهد، به فقرا رسيدگى مى كند، اين آقائى كه صدهزار تومان صدقه مى دهد، اما همين آقا زن و بچّه اش وضع خوبى ندارند و هنوز نفهميده كه: «چراغى كه به خانه رواست به مسجد حرام است».
بالاتر از اين بگويم: كسانى هستند خمس نمى دهند؛ و كسى كه خمس ندهد امام باقر (ع) مى فرمايد: اين آيه قرآن درباره اوست:
(إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً)(1)
1) . سوره ى نساء، آيه ى 10؛ وسائل الشيعۀ، جلد 6، صفحه ى 337؛ تفسير برهان، جلد 1، صفحه ى 347.
آن كسانى كه مال بچّه يتيم بخورند در حقيقت آتش مى خورند. آنهائى كه چشم ملكوتى دارند، اينها را مى بينند كه آتش مى خورند؛ و در روز قيامت مثل تنور كه آتش از او بيرون مى آيد به صف محشر وارد مى شوند. چنين فردى كه خمس نپرداخته، به ظاهر در كارهاى خير كمك مى كند. اينهم همان دزدى است.
معالجه جهل بسيط
معالجه جهل ترديد
معالجه جهل مركّب
داستان مسلمان جاهل و نصرانى تازه مسلمان
در جلسه قبل درباره انواع جهل بحث شده در اين جلسه ان شاءالله به راههاى علاج آنها مى پردازيم:
معالجه جهل بسيط معلوم است؛ يعنى بايد برود كه ياد بگيرد تا بداند؛ و شعار اسلام اين است كه
«طَلَبُ الْعِلْمِ فَريضَة عَلي كُلِّ مُسْلِمٍ» (1)«ز گهواره تا گور دانش بجوى». اگر كسى كارى را برآموختن علم مقدم بدارد، اشتباه كرده است. از اين جهت رسم پيغمبراكرم (ص) اين بود كه هر تازه مسلمانى را به دست يك مسلمان ديگرى كه مسأله بلد بود مى سپرد تا اين را عالم در دينش بكند. وقتى عالم در دين مى شد رهايش
1) . اصول كافى، جلد 1، صفحه ى 54.
مى كرد. يعنى پيغمبر اكرم (ص) فقط به شهادتين اكتفا نمى كرد. مى فرمود: حالا كه مسلمان شدى بايد نماز بخوانى و مسائل دينى نماز را بدانى. بايد روزه بگيرى و روزه مسائل دارد؛ و بالاخره بايد يك مسلمان با عمل بشوى. مسلمان بدون عمل فايده اى ندارد. شما مى بينيد در قرآن شريف بيش از هفتاد و پنج آيه كه اسم ايمان آورده شده بلافاصله «وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» و يا معناى آن را هم آورده:
(اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ) عقيده، منهاى عمل فايده اى ندارد؛ و بالعكس هم فايده اى ندارد.
(وَ اَلْعَصْرِ - إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ - إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ) قسم به عصاره عالم خلقت - يعنى قطبِ عالم امكان، محورِ عالمِ وجود، واسطه غيب و شهود، حضرت ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه - كه همه و همه ورشكسته و بدبختند. مگر يك طايفه، آنان كه دو تا بال دارند. يك: ايمان دارد وبرطبق ايمان عمل مى كند دو اينكه
علاوه بر ايمان و عمل، امر به معروف و نهى از منكر هم مى كند. «وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ» هم امر به معروف دارد هم نهى از منكر.
اين سوره به اين كوچكى يك سوره عجيبى است. مسلمانان صدر اسلام وقتى كه به يكديگر مى رسيدند، به جاى تعارف كردن، به يكديگر مى گفتند: «وَ اَلْعَصْرِ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ» ديگرى مى گفت: «إِلاَّ
اَلَّذِينَ...» تا آخر. اين مسلمان معلوم است كه چه مى شود، به ده سال نصف دنيا را مى گيرد و دنيا را تكان مى دهد. بنابراين، ايمان منهاى عمل نمى شود و عمل هم منهاى ايمان نمى شود. بايد با هم باشند؛ و اگر كسى بخواهد عمل بكند بايد عالم باشد؛ و عمل منهاى علم نمى شود. كسى نماز بخواند اما مسائلش را نداند، نماز باطل در مى آيد؛ نماز مسائل دارد. يك كسى وضو بگيرد اما مسائلش را نداند، يا غسل بكند اما مسائلش را نداند، بعضى اوقات به اينجا كشيده مى شود كه آقا هفتاد سالش است مى گويد: غسل حيض مى كنم قُربَة اِلَى الله! خيال نكنيد كه اين حرفها عوامانه است و كم پيدا مى شود؛ خير، زياد پيدا مى شود. مگر مى شود كه انسان سر و كار با منبر و محراب نداشته باشد اما مسائل دينش را بداند؟ واجب است، لازم است، بر همه و همه، كه معلومات عمومى خواندن و نوشتن را بدانند. لازم است، واجب است كه همه و همه معلومات عمومى دينى را بدانند. هر كس كه نداند، جهنم مى رود. در روز قيامت به افرادى كه نماز خوانده اند اما غلط بوده خطاب مى شود: «هَلاّ تَعَلَّمتَ؟» چرا نرفتى ياد بگيرى؟ آيا نماز تو مهم تر بود يا بازار تو؟ آيا زن گرفتن يا شوهر كردن تو مهم تر بود يا نماز تو؟ يا روزه تو يا دين تو؟ آيا ديپلم گرفتن تو، ليسانس گرفتن تو، دكتر شدن و مهندس شدن تو لازم تر بود يا دين تو؟ در اينجا ممكن است بگويد كه ديپلم و ليسانس، ولى روز قيامت بايد بگويد دين من. مى گويند چرا ياد نگرفتى؟ و همانجا به جهنّمش مى برند.
يك وظيفه سنگينى هم آقايان دارند و آن اين است كه:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ)(1)يعنى مردها، علاوه بر اين كه بايد مسائل دينشان را بدانند، ياد زن و بچه هم بدهند. يعنى علاوه بر اين كه وظيفه اى براى خود دارد، وظيفه زنها و دخترها و پسرها روى گردن آقايان است. دختر كه نُه سالش تمام مى شود، و پسر كه پانزده سالش تمام مى شود، واجب است مسائل دينش را بداند؛ و اين وظيفه پدرها است.
پيغمبر اكرم (ص) روى منبر بعضى اوقات مى فرمودند: واى بر اولاد دوره آخرالزّمان از دست پدر و مادرهايشان. مى گفتند يا رسول الله! براى اين كه پدر و مادرهايشان مشركند؟ مى فرمود نه، مسلمانند اما به فكر دنياى اولادشان هستند؛ به فكر آخرت اولادشان نيستند. پيغمبر اكرم فرمود: واى به اين بچه ها(2). مادرانشان به فكر ديپلم و گلدوزى دخترهايشان هستند اما به فكر دينشان نيستند. واى به آن پسر و دخترى كه پدر به فكر ديپلم شدنش، مهندس شدنش، دكتر شدنش هست، اما به فكر دينش نيست. اگر در كنكور قبول نشود چقدر متأسّف است. مادرش شب خوابش نمى برد! پدرش چقدر ناراحت است، اما
رفوزه در دين است، مثل اين كه اصلاً چيزى نشد. هيچ ناراحت نيست. پيغمبر مى فرمود: واى به اين اولاد از دست پدر و مادرها.
بنابراين، معلومات دينى بر همه و همه لازم و واجب است كه ياد بگيرند. نمى شود رساله اى كه هفتاد سال مرجع تقليد زحمت مى كشد و مى نويسد، اين رساله را شما همين طورى ياد بگيريد. بايد بخوانيد، بايد بررسى كنيد؛ بايد از ديگران بپرسيد؛ بايد سروكار با منبر و محراب داشته باشيد. آقا! خانم! اگر خودت يا پسر و دخترت با منبر و محراب سروكار نداشته باشد، پيغمبر اكرم (ص) فرموده، در دنيا و آخرت سه تا درد بى درمان پيدا مى كنى كه خيلى دردهاى بالائى است:
«سَيَأتي زَمانٌ عَلي اُمَّتي يَفِرُّونَ مِنَ الْعُلَمآءِ كَما يَفِرُّ الْغَنَمُ مِنَ الذِّئْبٍ وَ اِذا كانَ كَذلِكَ سَلَّط اللهُ عَلَيْهِمْ مَنْ لا رَحْمَ لَهُ ولا عِلْمَ لَهُ وَ لأحِلْمَ لَهُ وَ تُرْفَعُ الْبَرَكَة مِنْ اَمْوالِهِمْ وَ يَخْرُجُونَ مِنَ الدُّنْيا بِلا ايمانٍ» يعنى زمانى بر اين امّت من بيايد كه مسلمانند، اما سر و كار با منبر و محراب ندارند. مسجدها خلوت، پاى منبرها خلوت، اينها فرار مى كنند از مسجد و محراب، نظير فرار كردن گوسفند از گرگ. بعد فرمودند وقتى مسلمانان اينطور شدند، اول اينكه خدا بر آنان افرادى را مسلّط مى كند كه نه دين دارند و نه رحم و نه حلم. يعنى صدّام را بر عراق مسلّط مى كند. يعنى آمريكاى جنايتكار را مسلّط بر ممالك اسلامى مى كند. اين آمريكاى جنايت كار كه الآن مسلّط بر ممالك
اسلامى است، اين نه دين دارد نه رحم دارد و نه حلم دارد. ديدى با مردم چه كرد؟ خود جنايتكارش گفت: اينقدر بمب كه در عراق ريختم در طى جنگ در ويتنام در آنجا نريختم. پيغمبر اكرم (ص) فرمود: اين در اثر اين است كه مردم فرار از منبر و محراب مى كنند، اينجورها مى شود.
دوم:
«تُرْفَعُ الْبَرَكَة مِنْ اَمْوالِهِمْ» پول خيلى پيدا مى كنند اما خيرى در آن نيست. هميشه به درد چكنم چكنم مبتلا هستند. پول فراوان است اما كمبود، گرانى و نگرانى فراوان است. اگر هم پول داشته باشد بركت ندارد. بركت ندارد مى دانيد يعنى چه؟ يعنى يك قصرى دارد عالى؛ يك زن نق نقى هم دارد. خوب، معلوم است. اين قصر با اين زن نق نقى چه بلائى است براى انسان. يا اينكه زن، پول فراوان، زندگى خوب، حتى كُلفَت هم دارد، ولى يك شوهر نق نقى هم دارد. معلوم است كه اين خانم اگر در خرابه زندگى مى كرد بهتر بود.
«تُرْفَعُ الْبَرَكَة مِنْ اَمْوالِهِمْ» يعنى غذا فراوان دارند اما بد مى خورند. اولى و دومى خيلى مهم نيست. آن كه مهم است سوم است كه:
«يَخْرُجُونَ مِنَ الدُّنْيا بِلا ايمانٍ» يعنى نمى تواند شيعه گرى خودش را ببرد. در وسط كار يا در آخر كار عقيده اش از او گرفته مى شود و شيطان پرست مى ميرد. پول پرست مى ميرد. با بغض اميرالمؤمنين سلام الله عليه از دنيا مى رود. ايمان بايد در دل ثابت باشد تا نتواند شيطان
آن را ببرد. اگر بخواهيد در ايمانتان ثابت باشيد، بايد عالم در دين باشيد. بايد سر و كار با منبر و محراب داشته باشيد؛ و متأسفانه همه جا، از جمله قم مقدّس، مردم با روحانيّت
سر و كار ندارند. اين قميها كه در ميان روحانيّت هستند ولى چندان سر و كار با روحانيت ندارند. قم، با جاهاى ديگر تفاوتى ندارد. اگر از بعضى جهات بهتر است. از بعض جهات هم عقب تر است.
جهل، صفت بدى است، اين صفت را بايد رفع كرد. خانم! بايد عالم در دين بشوى. آقا! بايد عالم در دين بشوى. سوره «و العصر» مى گويد: علاوه بر اينكه تو بايد عالم بشوى، بايد امر به معروف و نهى از منكر هم بكنى. خود بايد بدانى؛ زن و بچّه را هم بايد بفهمانى؛ رفيقت را هم بايد بفهمانى. اين راجع به جهل بسيط.
اما راجع به جهل ترديدى: معالجه جهل ترديدى خيلى آسان است. با فرض اينكه درد خيلى بزرگ است، اما درمان خيلى آسان است و آن بى اعتنائى است. جهل ترديدى جهلى است كه حال شكّ بر او حكم فرما است. از ضعف اراده سرچشمه مى گيرد، و بايد اراده را قوى كرد. چه كنيم اراده را قوى كنيم؟ بايد از اراده كار بكشيم. چگونه از اراده كار بكشيم؟ بايد به شك بى اعتنائى بكنيم. به شبهه بى اعتنائى بكنيم. از جاهائى كه عجله خوب است همين جا است. ترديد پيدا مى كند آيا از اين راه بروم يا از آن راه، فوراً يك جا را انتخاب كند. ترديد پيدا مى كند آيا اين كار را بكند يا نه. اگر خير است، فورى انجام دهد. وقتى كه اينجور شكّها در اعتقادات، در مسائل دينى، برايت پيش آمد
بگو: «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ». برو توى فكرهاى ديگر. اگر خوابيده اى بگو «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ». نشسته اى بلند شو راه برو. اگر كسى هست با او حرف بزن و خود را منصرف بكن. وقتى كه منصرف كردى كم كم اين شكّ ترديدى از تو رفع مى شود.
جهل ترديدى بد جهليست. شكّ بر انسان حكم فرما شود بد چيزى است. اما معالجه اش آسان است. خانم شكّ دارد كه شام چه چيزى بپزد، فوراً تصميم بگيرد. حالا خوب يا بد. ترديد دارد امروز بازار برود يا نه، فوراً تصميم بگيرد. البته اينها براى آدم شكّاك است نه براى آدم
معمولى. آدم معمولى بايد عقلش را به كار بيندازد. اگر عقلش كار نكرد بايد مشورت كند. اگر مشورتش به جائى نرسيد آن وقت استخاره كند. اين استخاره يكى از خصوصيّاتيش همين است كه اگر عقلش كار نكرد، اگر مشورتش به جائى نرسيد، استخاره رفع ترديدش را مى كند تا اينكه خداى نكرده جهل ترديدى و شكّ بر دل او حكم فرما نشود. اين هم راجع به جهل ترديدى.
اما جهل مركّب. اين جهل را چه جور بايد رفع كرد؟ راهش اين است كه اعتقادات خود را در عالم عرضه بدارد. رسم اصحاب ائمه طاهرين عليهم السّلام همين بود. در ميان اصحاب امام صادق و امام رضا و امام هادى عليهم السّلام افرادى بودند كه مى آمدند خدمتشان و
اعتقادات خودشان را بر امام زمانشان عرضه مى كردند. همين حضرت عبدالعظيم حسنى در شهر رى، كه از علماى بزرگ بود؛ و روايت داريم اگر كسى زيارت كند مرقد مطهّر ايشان را مثل اين است كه امام حسين (ع) را زيات كرده باشد؛ آمد خدمت امام هادى (ع) گفت: يابن رسول الله مى خواهم عقايد خود را بر شما عرضه بدارم. گفت خدا را قبول دارم؛ صفاتش اينجور است. نبوّت را قبول دارم. قرآن و امامت و... تا آخر. و حضرت هادى (ع) تمام اعتقادات ايشان را پسنديدند و فرمودند «هذا دينى و دين آبائى» اين دين من و اجداد من است. خوب دينى دارى.
وقتى شما يك خانه مى خواهيد بخريد، اين معمار را مى بريد، آن معمار را مى بريد. اين رفيق و آن رفيق را مى بريد تا اينكه نكند گول بخوريد. حالا مى خواهى يك چيزى را عقيده خود كنى، نبايد دنبال خبره بروى؟ خود كه نمى توانى انتخاب كنى. تويى كه سر از ساختمان در نمى آورى، اگر بخواهى بدون مشورت خانه بخرى، اگر گول بخورى مردم تو را ملامت مى كنند. معلوم است اگر سر خودى عقيده اى را انتخاب كنى، بدون اينكه به متخصّصش بگوئى، اگر بد از كار درآمد تو را ملامت خواهند كرد. بلكه اصلاً به قاعده تجرّى، مطلقاً تو را ملامت مى كنند، حتّى اگر صحيح باشد. نمى شود كه انسان خود اهل خبره نباشد و چيزى را انتخاب بكند. اگر سياست است بايد به عالم در سياست، اگر مربوط به اجتماع است، افرادى كه عالم به اجتماع
هستند، اگر مربوط به دين است افرادى كه عالم در دين هستند، بايد از آنها پرسيد كه اين عقيده
من است، درست است يا نه؟ اگر گفت نه فوراً زايل كند، و اگر گفت درست است آن عقيده را قبول كند، و قدرى هم رويش كار بكند شكوفاتر بشود. اينجا انعطاف مى خواهد. استبدادگرى در عقيده، براى زن و مرد غلط است؛ و بعضى اوقات براى همين خود رأيى، براى همين لجاجت، به خطرهاى عجيبى هم مى افتد. بعضى از خانمها اينطورند كه نمى دانند اما حرف هم نمى شود زد. بعضى از آقايان نمى دانند اما زيربار هم نمى روند. وقتى حقّ را به او بگويند نمى پذيرد، مخصوصاً اگر خانمش بگويد. آقا! حقّ را بپذير از هر كه باشد؛ از خانمت باشد يا غير خانم. در گفتارت، در كردارت، اول عقل خود را به كار بينداز. با عقلت جلو برو. اگر راستى يك امر واضحى، يك امر ضرورى است هيچ؛ اگر ترديد پيدا كردى مشورت كن. مشورت عالى است لذا قرآن شريف در دو جا سفارش به مشورت كرده است:
(وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ)(1)پيغمبر! مشورت كن. تصميم گيرى مال تو، اما مشورت كن. احترام به فكر ديگران بگذار. راجع به مؤمنين دارد:
(وَ أَمْرُهُمْ شُورىٰ بَيْنَهُمْ)(2)
يعنى مسلمانها مشورت مى كنند در كارهايشان چه زن باشد چه مرد باشد. حتى يك روانشناس مى گويد: آقا! زن و بچه ات را اطرافت جمع كن. براى اينكه شخصيت به بچّه هايت بدهى با آنها مشورت كن با خانمت مشورت كن. اين جمله اميرالمؤمنين (ع) كه فرمود:
«و شاوِروُهُنَّ وَ خالِفُوهُنَّ» مشورت كنيد با زنها و مخالفت كنيد آنها را؛ يك معناى دقيقى دارد. مردها معناى بدى برايش كردند. مى گويند با زن بايد مشورت كرد، اما هر چه گفت خلافش را انجام داد. اين معلوم است كه يك حرف مسخره آميزى است. اميرالمؤمنين (ع) كه اين را نمى گويند. معنايش اين است كه با خانمت مشورت كن؛ اگر حرفش خوب است بپذير و اما اگر ترديد پيدا كردى كه آيا حرفش خوب است يا نه، اگر عقل تو گفت كه رأى تو، بهتر از رأى
اوست، آن وقت رأى تو مقدّم بر رأى او است. براى اينكه وجود تو وجود تعقّلى است و وجود او عاطفى است. وقتى با هم تعارض بكنند عقل مقدّم بر عاطفه است. پس معناى
شاوروهنّ و خالفوهنّ اين است، نه آنچه معروف شده.
انسان بايد با رفيقش، با خانمش با بچّه هايش مشورت كند. قابل انعطاف باشد. خودرأى نباشد. استبداد نداشته باشد. لجاجت نداشته باشد. خودرأيى انسان را در دنيا و آخرت بدبخت مى كند، مخصوصاً راجع به دين. اگر احتمال مى دهى كه جهل مركّب باشد، عالمى را پيدا كن كه استاد باشد، عاقل و متديّن باشد، و عرضه بدار دينت را بر او، تا ببيند درست است يا نه؛ و اگر در يك جا شكّ كردى، شبهه كردى كه
درست است يا نه، فوراً برو از او سؤال كن؛ نكند كه جهل مركّب يك وقت بيچارگى براى تو بار بياورد.
يك مسلمان جاهل و مقدّس مآبى، يك نصرانى را مسلمان كرد. امام صادق (ع) مى فرمايد نمى دانست چكار بكند. خودش و نصرانى را بدبخت كرد و بالأخره دوباره او را از اسلام برگرداند. قبل از اذان صبح آمد دنبال نصرانى تازه مسلمان شده. گفت بلند شو به مسجد برويم، اين شخص را به مسجد آورد و نماز شب را تحميل بر او كرد. بعد هم نماز اوّل وقت و تعقيبات نماز را تا اول آفتاب. وقتى كه روز شد گفت در مسجد نشستن خيلى خوب است و مستحب است. تا ظهر نشستند و نماز ظهر و عصر را هم خواندند؛ و قبلاً به او گفت كه روزه مستحبى در اسلام خيلى خوب است و روزه را بر او تحميل كرد. بعد از نماز عصر نشستند تا مغرب و نماز مغرب و عشاء را خواندند و به منزل آمدند. باز قبل از اذان صبح آمد دنبال تازه مسلمان. اين مرد گفت كيست كه در مى زند؟ گفت فلانى. گفت راستش را بخواهى من همان ديشب از اسلام برگشتم. زيرا اين مسلمانى براى آدمهاى بيكار خوب است. زيرا من كار و زندگى دارم. امام صادق (ع) فرمودند كه اين مرد خواست يك كار خوبى بكند، اما بدتر شد.
انسان بايد اگر خود نمى داند بپرسد. خانم! لجوج نباش. حرف شنو
باش. خانم! لجاجت و حرف نشنوى است كه بعضى اوقات به طلاق كشيده مى شود. آقا! استبداد نداشته باش. اين استبدادهاست كه بعضى اوقات تو را بدبخت مى كند.
وسواس يا ديوانه
الهام رحمانى
خطورات شيطانى
خناس كيست؟
وسوسه فكرى
وسوسه عملى
راه معالجه وسوسه فكرى و عملى
بحث درباره فضائل و رذائل بود كه بعضى از آنها را عنوان كردم. بحث رسيد به فضيلت يقين كه درباره اش فى الجملة صحبت شد. سپس درباره يكى از اضداد اين فضيلت، يعنعى جهل صحبت شد. و از بحثها فهميديم كه جهل، مخصوصاً جهل مركّب، رذيله بزرگى است. رذيله خطرناكى است.
بحث امروز درباره ضدّ دوم يقين است و آن «وسوسه» است، كه به صاحب آن وسواس مى گويند. وسوسه ضدّ يقين است، و يك رذيله بسيار بزرگى است. اين رذيله از رذيله جهل خيلى مهمتر است. دنيا و آخرت انسان را تباه مى كند. انسان را به بدبختيها مى كشاند. چه بسيار از خانواده ها را كه از هم پاشانده است، و منجر به طلاق، منجر به بدبختيها
و منجر به عقده ها براى بچّه ها شده است. چه بسا كه اين رذيله، افراد را از جامعه مطرود كرده و يك حالت گوشه گيرى به او داده است؛ و اگر اسم آن را به جاى وسواسى، ديوانگى بگذاريم، اشتباه نكرده ايم. وسواس يعنى ديوانه.
مرحوم ثقة الاسلام كلينى (ره) در جلد اول اصول كافى، در باب عقل و جهل چنين نقل مى كند: كسى آمد خدمت امام صادق سلام الله عليه و از عقل كسى تعريف كرد؛ در ضمن تعريف گفت: يابن رسول الله! اين فرد در وضو و نماز وسواس است. حضرت فرمودند: عجب عاقلى است كه تابع شيطان است و به اندازه اى تبعيّت او از شيطان معلوم است كه اگر از خودش بپرسند كه كارهاى تو كارهاى عاقلانه است يا كارهاى شيطانى، خودش هم مى گويد كارهاى شيطانى(1).
سه بحث درباره وسواسى به طور فشرده بايد بكنيم. يكى معناى وسوسه و اقسام آن. يكى هم اينكه وسوسه از كجا سرچشمه مى گيرد؛ و يك بحث هم اينكه اين صفت و رذيله خطرناك را چطور بايد معالجه كرد.
انسان دو نحوه خطورات دارد. يك نحوه مربوط به خدا است و آن
1) . اصول كافى، جلد 1، صفحه ى 19.
بُعد رحمانى انسان است؛ كه به آن الهامات رحمانى و وحى مى گويند. افرادى كه رابطه با خدايشان محكم باشد؛ از اين نحوه خطورات زياد دارند. يعنى در حالى كه ملائكه را نمى بيند اما ملائكه به طورى كه اين نفهمد، به نحو خطور، حقيقت را در دل او مى اندازد. از نظر قرآن و روايات به خوبى استفاده مى كنيم كه مؤمن الهام دارد. راه واقعى را ملائكه به مؤمن نشان مى دهند. اگر رابطه با خدايش محكم باشد، مى تواند به خودى خود راه را پيدا كند. و به اين الهام در قرآن شريف هدايت گفته شده است. يعنى عنايت خاصّ خدا. در اول سوره بقره مى فرمايد:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ الم - ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ) اين قرآن، كه شكّ و شبهه اى در او نيست، افراد با تقوى را هدايت مى كند. در همين سوره مى فرمايد: «هُدى لِلنّاسِ»(1)يعنى قرآن هادى است براى همه.
(إِنّٰا هَدَيْنٰاهُ اَلسَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً)(2)پيامبر آمده براى هدايت همه. اما اين هدايتى كه در اول سوره بقره گفته شد، يعنى الهام. يعنى عنايت خاصّ خدا. در جاى ديگر مى فرمايد:
(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ) (1)خدا به واسطه اين قرآن، راههاى سلامتى را به انسان نشان مى دهد. اما نه به همه، بلكه به افرادى كه خدا از آنها راضى باشد. به افرادى كه دست عنايت خدا روى سرشان باشد. از ظلمتها آنها را به نور مى كشاند؛ و نور خدا در دلشان جلوه گر مى شود. «وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» راه راست، آن راهى كه منجر به بهشت مى شود، را خداوند به واسطه قرآن، به اينها نشان مى دهد. نظير اين دو آيه اى كه خواندم در قرآن زياد است كه مؤمن الهام دارد. مؤمن يك خطوراتى دارد كه به واسطه آن خطورات مى تواند حقّ را از باطل و باطل را از حقّ تميز بدهد. به قول قرآن مى تواند راههاى سلامتى را پيدا كند.
معمولاً اينطور افراد در بن بست ها نمى مانند. هر چه رابطه با خدا بيشتر باشد، اين الهامات بيشتر است. امام سجّاد (ع) به زينب مظلومه (ع) فرمود:
«اَنْتِ بِحَمْدِ اللهِ عالِمَة غَيْرُ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَة غَيْرُ مَفَهَّمَة»(2)زينب جان! تو يك عالِمى هستى كه معلّم نديدى و يك فهميده اى
هستى كه كس چيزى ياد تو نداده است. يعنى اگر به مقامهائى رسيده اى، به واسطه تجلّى نور خداست؛ به واسطه خطورات از عالم غيب و از طرف رحمن بر تو است. اين راجع به مؤمن.
اما اگر انسان رابطه اش با خدا محكم نباشد، يا العياذ بالله فاسق باشد، گناهكار باشد، يا العياذ بالله كافر باشد، هر چه، سقوطش بيشتر باشد خطوراتش از نفس اماره و از شيطان بيشتر مى شود و يك خطوراتى هم از رفيق بد به او مى شود. مبتلا مى شود به رفيق بد.
(إِنَّ اَلشَّيٰاطِينَ لَيُوحُونَ إِلىٰ أَوْلِيٰائِهِمْ لِيُجٰادِلُوكُمْ)(1)افراد فاسق و افرادى كه سقوط كردند، آنها از طرف شيطان الهام مى شوند كه بيايند با شما مجادله و مباحثه كنند. در آخرين سوره قرآن مى فرمايد:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ - قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ - مَلِكِ اَلنّٰاسِ - إِلٰهِ اَلنّٰاسِ - مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ - اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ - مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ) خدايا پناه مى برم به تو تا سه بار: از شرّ وسواس، از شرّ خنّاس، يعنى
1) . سوره ى انعام، آيه ى 121.
آنكسى كه به نحو خطور با دل انسان بازى مى كند، و دل انسان را وارونه مى كند. دل انسان را متمايل به گناه مى كند و گاهى هم شيطان اين كار را مى كند، و كار شيطان همين است. اينكه شما شنيده ايد شيطان وسوسه مى كند معنايش همين است. وسوسه از نظر لغت به معناى همهمه است. يعنى خطورات؛ و شيطان مى آيد راه ضلالت را نشان شما مى دهد. شيطان شما را از راه سعادت غافل مى كند. چنانچه رفيق بدهم شما را گمراه مى كند و راه سعادت را مى بندد و شما را مى كشاند به راه ضلالت. به چيزهائى كه به طور ناخودآگاه در ذهن و مغز و دل انسان مى آيد، اگر از پروردگار عالم و از طرف عالم ملكوت باشد مى گوئيم الهام؛ و اگر از طرف شيطان باشد به آن مى گوييم وسوسه. قرآن مى فرمايد: وسوسه براى آن افرادى است كه رابطه با خدايشان كم است:
(وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ اَلرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ)(1)مى فرمايد: آن كسانى كه با خدا سر و كار ندارند، آن كسانى كه نماز را در اول وقت نمى خوانند، آن كسانى كه غافل از ياد خدا هستند، شيطانى مى آيد و هميشه همراه او خواهد بود. اين شيطان هميشه قرين اوست. و كارش اين است كه او را به وسوسه وا مى دارد. يعنى ضلالتها را در دل
1) . سوره ى زخرف، آيه ى 36. ترجمه: «آنكس كه از ياد خدا روبرگرداند شيطانى را بر او مى گماريم كه (هميشه) با او باشد».
او مى اندازد.
بنابراين از نظر قرآن، براى آدم وسواسى يك شيطان است؛ ولو اينكه اين شيطان را نمى بيند. در خانه باشد، خوابيده باشد. در موقع نماز و وضو و غسل، همه جا شيطان با اوست. دائماً هم با او حرف مى زند. اما حرف زدنش اين است كه مثلاً در وقتى كه وضو مى گيرد
مى گويد نشد؛ يكى ديگر؛ اين وضو باطل شد؛ صورت خوب شسته نشد! يا در موقع غسل كردن، وقتى آب به سر و گردن مى ريزد و آنها را مى شويد، شيطان مى گويد نشد! و اين شيطان در موقع غسل كردن او را بسيار معطّل مى كند. هر چه با آن شيطان رفيق تر و نزديك تر باشد، غسل را هم بيشتر طول مى دهد.
اين خطوراتى كه در دل انداخته مى شود دو قسم است: گاهى مستقيم است، يعنى راستى گناه را شيرين جلوه مى دهد و مى گويد كه چشم چرانى كن؛ غيبت كن؛ تهمت بزن. اما گاهى خنّاس است و معناى خنّاس اين است كه وسوسه مى كند با توجيه گرى. افرادى كه وسواسى هستند اينگونه اند، يعنى نمى گويند اين كار ما حرام است يا غسل ما باطل است؛ بلكه مى گويند غسل، همين است كه مى كنم. مى گويند مردم نجس اند و من پاكم! در صورتى كه خودش نجس ترين مردم است. همه مردم را نجس و خودش را پاك مى داند. پس وسوسه دو قسم شد، يكى وسوسه يا خطوراتى كه به طور مستقيم انسان را به گناه وامى دارد و قسم ديگر، وسوسه خنّاس است. يعنى علاوه بر اينكه وسوسه مى كند
يك دليل هم برايش مى آورد؛ توجيه مى كند؛ و به قول عوام زيرآبكى اين را بيچاره مى كند؛ از راه دين او را بيچاره مى كند. اين، خطرش از خطر اول خيلى بالاتر است. يك آدم وسواسى خطرش از گناهكار خيلى بالاتر است. براى اينكه گناهكار ممكن است توبه كند. ولى وسواس اگر دست از كارش برندارد، توبه نمى كند. زيرا توبه اش اين است كه دست از كارش بردارد. وقتى هم كه دست از كارش برندارد، گناه روى گناه مى آيد و دلش هم سياه مى شود، و به يك جاهاى خطرناكى كشيده مى شود.
امام صادق (ع) مى فرمايد كه: وسواس ديوانه است اما ديوانه اى كه تابع شيطان است. يك دفعه ديوانه، زنجيرى است كه نماز نمى خواند و روزه هم نمى گيرد و طورى هم نيست و قضا هم ندارد.
طلبه اى خيلى عالم ديوانه شده بود. نماز نمى خواند و روزه هم نمى گرفت ما به او مى گفتيم چرا نماز نمى خوانى و روزه نمى گيرى؟ يك جمله خيلى قشنگ مى گفت. مى گفت: «اَخَذَ ما وَهَبَ وَ سقَطَ ما وَجَبَ» يعنى خدا عقلم را از من گرفته ديگر تكليف ندارم.
امام وسواس اينطور نيست، بلكه تكليف دارد. ديوانه تكليف دار است و اين ديوانه تكليف دار، تمام كارهائى كه مى كند مربوط به شيطان است. مربوط به خناس است.
در روايات مى خوانيم كه خنّاس شيطان خيلى بزرگى است كه خيلى هم عالِم است. به قول يكى از علماى بزرگ هر كسى فراخور حالش شيطان دارد. روحانيّون شيطان دارند اما شيطان آنها ملاّ شيطان است. اين خنّاس ملاّ شيطان است. امام صادق (ع) مى فرمايند: وقتى حضرت ابراهيم (ع)، حضرت عيسى (ع) به دنيا آمدند، شيطان بزرگ همه شياطين را جمع كرد كه چه كنيم، زيرا پيغمبر خدا به دنيا آمده و ديگر از اين به بعد نمى شود مردم را گمراه كرد. خناس گفت: من مى توانم آنها را از راه دين و وسوه جهنّمى كنم.
وسوسه گاهى مربوط به دل است نه عمل؛ به اين مى گوييم وسوسه فكرى؛ و اين وسوسه فكرى زياد است. معمولاً از ضعف اراده پيدا مى شود. يعنى وقتى انسان اعصابش ضعيف شد، سختى زياد ديد، مصيبت بزرگى به او رسيد، از نظر روحى دچار وسوسه هاى فكرى مى شود. وسوسه فكرى مراتب دارد. گاهى فقط شكّ و شبهه است كه درباره اش بحث شد و راه علاجش هم گفته شد. يك وقت اين وسوسه فكرى بالا مى رود - پناه بر خدا - حتّى مى رسد به جائى كه به خدا بد مى گويد: اصلاً كارهاى خدا را ظالمانه مى داند! در قرآن آنقدر شكّ
مى كند كه كم كم مى رسد به جايى كه (در دلش) به خدا و پيغمبر و ائمه و مقدّسات فحش مى دهد. اين يك قسم از وسوسه فكرى است. اقسام ديگرى هم دارد. گاهى مربوط به دنيايش و گاهى راجع به كارهايش، گاهى راجع به مردم وسوسه فكرى دارد كه «سوء ظن» است. اما آنچه الآن مورد بحث من مى باشد، وسوسه هاى فكرى است. اين وسوسه فكرى معالجه اش خيلى آسان است و آن اين است كه وقتى شك آمد جلو، خود را منصرف كند.
مثلاً تا شكّ مى كند، شكّش را به حساب نياورد؛ اهميّت ندهد. با كسى حرف بزند. يا بردارد چيزى بخورد. خودش را منصرف كند. و بدين ترتيب طولى نمى كشد كه اين شكّ كم كم از بين مى رود. امام صادق (ع) مى فرمايد: اين خبيث را، يعنى شيطان خنّاس را، عادت ندهيد؛ بى اعتنائى بكنيد. وقتى بى اعتنائى كرديد گُم مى شود. ديگر به سراغتان نمى آيد. وقتى با او آمديد او هم با شما مى آيد. اين فرمايش امام صادق (ع) ريشه قرآنى دارد:
(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ - إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ) (1)با چند تا تأكيدى كه اهل علم خوب توجّه دارند مى فرمايد كه:
1) . سوره ى نحل، آيات 99 و 100.
شيطان سلطه بر انسان ندارد. اما كدام انسان؟ آن انسانى كه پناهش خدا است. آن انسانى كه رابطه اش با خدايش محكم است. سلطه شيطان بر انسان در وقتى است كه برود زير پرچم شيطان. يعنى اگر انسان با شيطان كار داشت شيطان هم با او كار دارد. اما اگر انسان شيطان را عقب زد، ديگر در انسان تأثيرى ندارد. اگر انسان زيرپرچم خدا رفت، شيطان مى ترسد كه زير پرچم خدا بيايد. در قرآن وعده داده شده كه شما اگر رابطه با خدا داشته باشيد، ملائكه مى آيند و شياطين را مى رانند.
(لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ)(1)يعنى از الطاف بزرگ خدا اين است كه ملائكه اى را براى حفظ شما گماشته است. شما را از شرور دنيا حفظ مى كند. شما را از شرور اجنّه حفظ مى كند. شما را از شرور شياطين حفظ مى كند.
بنابراين اگر رابطه شما با خدا محكم باشد، اصلاً شيطان سراغ شما نمى تواند بيايد. از اين رو اگر شما بى اعتنائى كرديد، اين شكّ و شبهه از ذهن شما رفع مى شود و ديگر سراغ شما نمى آيد.
شخصى آمد خدمت پيغمبر اكرم (ص) و گفت يا رسول الله! نابود شدم؛ هلاك شدم. حضرت فرمود براى اينكه شيطان به نزد تو آمد و گفت: ترا چه كسى خلق كرده؟ گفتى خدا. گفت خدا را چه كسى خلق
1) . سوره ى رعد، آيه ى 11.
كرده؟ تو در جوابش ماندى. گفت: بله. حضرت فرمودند وقتى اينجور شكها براى شما پيش مى آيد بگو: «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ» و منصرف كن خود را.
كلمه «لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ» و كلمه «لا حول و لا قوّة الاّ بالله» و خواندن قرآن و روزه ماه مبارك رمضان و نماز اول وقت براى رفع وسوسه بسيار عالى است.
اين اگر اوّلش باشد؛ و اما اگر حرف شيطان را شنيد، هر چه بشنود در دل رسوخ مى كند. يعنى شكّ اول و دوم و... همينطور در دل رسوخ مى كند. يك وقت مى رسد به آنجائى كه العياذ الله خدا را بد مى گويد: اصلاً خدا را ظالم مى داند. اين هم معالجه اش بى اعتنائى است. ولو اينكه به پيغمبر اكرم (ص) بد گفته است، ولو اينكه در دلش آمده كه خدا ظالم است و عادل نيست؛ اما اهميّت ندهد؛ خود را ناراحت نكند. يك مقدار قرآن بخواند؛ و اگر راجع به پيغمبر و ائمه طاهرين (ع) است، صلوات بفرستد، كه اتّفاقاً در روايات فراوان مى خوانيم براى رفع وسوسه صلوات زياد بفرستد. رابطه با خدا را محكم كند با نماز اول وقت؛ با اهميّت دادن به واجبات. مخصوصاً براى خانم حجاب، و تا آن اندازه كه ضرر به كارش نخورد به مستحبّات اهميّت بدهد. نماز شب، خواندن قرآن، راز و نياز با خدا، خدمت به خلق خدا، خدمت كردن زن به شوهر و برعكس و خدمت كردن به مسلمانها، و مهمتر از همه اجتناب از گناه، هر چه اجتناب از گناهش بيشتر باشد كم كم اين وسوسه
فكرى از بين مى رود. البته حوصله مى خواهد. يك ماه، دوماه، خوب مى شود و حداكثر تا چند ماه ريشه اين رذيله كنده مى شود. و اينكه بعضى از روانشناسها مى گويند وسوسه فكرى درمان ندارد. حتماً اشتباه كرده اند. براى اينكه ما زياد ديديم افرادى كه وسوسه فكرى داشتند، به واسطه بى اعتنائى ها، به واسطه رابطه با خدا خوب شدند و ريشه اش را سوزاندند، بله، از نظر جسمى بايد خوابش را تنظيم كند؛ اعصابش را قوى كند؛ تشنّج نداشته باشد؛ ضربه به احساسات او نخورد. همه اينها براى رفع وسوسه فكرى خيلى مؤثّر است.
اما وسوسه عملى در افراد فرق مى كند. در غير مقدّسها گاهى وسوسه عملى توى لباس است. مثل اينكه اين لباس را مى پوشد به دلش نمى آيد. دوم و سوم و... بالاخره هر لباسى كه مى دوزند به دلش نمى آيد. اين يك نوع وسوسه عملى است كه بسيارى از خانمها به اين وسوسه دچارند. بعضى از نظر نظافت. يعنى بعضى از زنها و مردها به اندازه اى كثيف اند كه شيشه هاى در اطاق او تاريك شده است. وقتى وارد خانه بشوى مى بينى چادرش يك جا افتاده، شوارش جاى ديگر، و لباس شوهرش طرف ديگر افتاده و يك كثيف شلخته به تمام معنى است. يك عدّه ديگر آن طرفى مى افتند. يعنى شيشه، پاكِ پاك است. اما هى به شيشه ور مى روند. هر روز بايد جارو كند. هر روز بايد نظافت
كند؛ و بالاخره يك وسواس گرى در نظافت دارد. گاهى در متجدّدين، در روشنفكرها، وسوسه در ميكروب است. يعنى اگر دستش را به لباسش بگذارد، فوراً با الكل مى شويد! آقاى دكتر صد تا نسخه مى دهد و صد بار مريض مى بيند و صد بار دستش را مى شويد؛ و حتّى كار به آنجايى مى رسد كه نون را با كارد مى برد! اما راجع به مقدّسها: بعضى از مسلمانها آنقدر بى توجّهند كه آب را از بول تميز نمى دهند؛ خون را با مركوركرم فرق نمى گذارد؛ و هيچ طهارت و نجاست سرش نمى شود. اما بعضى ها كارشان به جايى مى رسد كه دستش خونى شده، آنقدر مى مالد تا زخم مى كند؛ و بارها و بارها زيرِ آب مى كند. حتّى آقايى به من مى گفت از اول اذان صبح تا آخر صبح نتوانستم غسل كنم و نماز صبح از بين رفت! خجالت كشيدم رفتم به حمام ديگر تا قبل از ظهر كه هفت ساعت گذشت تا يك غسل كردم! و اين در دنيا و آخرت براى او غير از بيچارگى چيزى ندارد. اين چنين فردى اول بايد بداند كه به فرموده امام صادق (ع) ديوانه است؛ و دوم بايد بداند كه اين كار گناه است و گناهش هم بزرگ است؛ و سوم بايد بداند كه خنّاس او را وادار به اين كار مى كند؛ و شيطان قرين او شده است.
حالا چه بكند تا رفع شود؟ اگر به شكّ اعتنا بكند روز به روز بدتر مى شود و اما اگر بى اعتنائى كند، مثلاً اگر دست نجس را زير آب شير
گرفت، بايد حرف مرجع تقليد را گوش بدهد كه مى گويد پاك است نه حرف شيطان پليد را. يا اگر مى خواهد وضو بگيرد، يك مشت آب به صورت بزند، با يك مشت آب دست راست را بشويد و يك مشت آب بريزد به دست چپ، و فوراً دست را بكشد روى سر و روى دو تا پا. در مدّت نيم دقيقه يك وضو بگيرد. اگر كسى گفت: نشد، توجّه كند كه خودش نيست، شيطان است. آن شيطان مى گويد «نشد» ولى تو بگو «شد» و بگو مرجع تقليدم مى گويد «شد».
مرحوم آيت الله العظمى مرعشى - كه درجاتش عالى است، خدا عالى تر كند - ايشان يك خصوصيّتى داشتند كه بسيارى از لوازم اوّليّه پيش ايشان بود. از جمله يك قمقمه آب. موقع غروب در جلسه بودند، موقع نماز بود كه بايد بروند در حرم مطهّر نماز بخوانند، همانجا قمقمه آب را بر مى داشتند يك مشت آب به صورت، يك مشت به دست راست و بعد دست چپ، مسح سر و مسح پاها، زود تمام مى كردند. مؤسّس حوزه علميّه قم، مرحوم حاج شيخ - كه خداوند درجاتش را عاليتر كند - مى آمدند مدرسه فيضيّه، سر حوض يك مشت آب به صورت يك مشت به دست راست، يك مشت آب به دست چپ و بعد مسح سروپا. و خودم حضرت امام (قدّس سرّه) را ديدم كه همين جور وضو مى گرفتند.
در غسل هم بايد در ظرف دو سه دقيقه سرو گردن و سمت راست و سمت چپ را بشويد و اعتنا به خنّاس نكند. به قول استاد بزرگوار ما،
مرحوم آية الله العظمى بروجردى - رضوان الله تعالى عليه - بگويد نماز باطل به جا مى آورم قربة الى الله! وقتى كه چند روز نماز باطل خواند، خودش مى فهمد كه عجب ديوانه اى بود. و شكر بايد بكند كه الحمدلله دست از ديوانگى خودش برداشته. چند تا غسل باطل و چند تا وضوى باطل و نماز باطل! وقتى كه فهميد نماز باطل شد بايد بى اعتنائى به خناس و يا لاابالى گرى در طهارت بكند. طولى نمى كشد كه خوب مى شود اين بى اعتنايى به خنّاس خود ثواب دارد.
اين وظيفه يك وسواس است. چه وسوسه فكرى و چه وسوسه عملى. طولى نمى كشد كه خوب مى شود.
من تقاضا دارم از وسواسهاى فكرى و عملى كه حرف خدا را بشنويد و زير پرچم شيطان نرويد و شيطان را توى دهنش بزنيد و مخالفت با اين خنّاس بكنيد.
اقسام تخيّل
الف) تخيّلات فردى:
وسوسه
آرزوهاى طولانى
خرافات
يكى از رذايلى كه موجب بدبختى انسان مى شود رذيله تخيّل است. به انسانى كه اين رذيله را داشته باشد «خيال باف» مى گويند. تخيّل و توهّم هم مانند جهل و وسوسه ضدّ «يقين» است. يعنى وقتى دل آرام نباشد و اعتقاد در دل رسوخ نكرده باشد، قوّه تخيّل و خيالبافى دست به كار مى شود، و انسان را در دنيا و آخرت بدبخت مى كند.
تخيّلات سه قسم است: فردى، اجتماعى، دينى.
تخيّلات فردى اقسام فراوانى دارد. يك قسم آن همان وسوسه
فكرى وعملى است كه قبلاً درباره آن صحبت شد. در حقيقت «وسوسه» همان استخدام تخيّل است. شيطان يا نفس امّاره قوّه خيال را استخدام مى كنند و به صورت وسوسه فكرى و عملى در مى آورند. و چون حرف زياد است بيشتر از اين در اين باره صحبت مى كنم. امّا يك زنگ خطر مى زنم و يك خواهش مى كنم:
زنگ خطر اين است كه اگر وسوسه فكرى و عملى براى شما باشد دنيا و آخرت شما را از دست شما مى گيرد. و بعيد است كه دنيا يا آخرتِ يك آدم وسواسى، آباد باشد. بسيارى از وسوسه هاى فكرى و عملى موجب تفرقه ها، موجب بدبختى ها و موجب ذلّتها شده و مى شود.
خواهش من از افرادى كه اين درد سرطانى را دارند اين است كه با بى اعتنائى آن را رفع كنند. به فرموده امام صادق (ع) به گفته شيطان اعتنا نكنند و اين خبيث را عادت ندهند كه سر به سر انسان بگذارد. اگر بى اعتنائى كرد، اگر هر چه گفت عمل نكرد، شايد شش ماه طول نكشد كه وسوسه فكرى و عملى هر دو از بين مى رود.
قسم دوم تخيّل فردى آرزو است. افرادى هستند كه آمال و آرزوى زياد بر آنها حكم فرما است. آدمهاى رؤيائى هستند. نحوه فكر آنها غيرعادى است. به عبارت ديگر آمال و آرزوهاى بيجا بر دلشان حكم فرماست. و همين آمال و آرزوها است كه او را تبديل به انسان خيال
باف مى كند؛ و به قول قرآن شريف، در خود مى تَنَد تا خفه شود؛ تا روزى فرا رسد كه ببيند عاقبت او خير نشده و به آمال و آرزوهايش هم نرسيده است.
قرآن شريف در اين باره به اندازه اى داغ صحبت كرده است كه به پيغمبر اكرم (ص) خطاب مى كند: يا رسول الله! اين آدمهاى اينطورى را رها كن تا در آرزوهاى خود بچرند تا دم مرگ معلوم شود چه بدبختيها دارند:
(ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ)(1)رهايشان كن. آدمهاى اينطورى را نمى شود هدايتشان كنى. بگذار در عقيده خرافى خودشان، در آمال و آرزوهايشان بتنند، و آمال و آرزو مشغولشان كند، تا ناگهان چشمها را باز كنند و ببينند دم مرگ هستند.
در جاى ديگر، قرآن شريف زنگ خطر مى زند؛ و زنگ خطرش از اين مهمتر است. مى فرمايد در روز قيامت مؤمنين نور دارند. نماز و روزه و وضو و غسل آنها، خدمت به خلق آنها، عبادات آنها، همه برايشان نور مى شود. با اين نور به بهشت مى روند. اما كسانى كه در آمال و آرزوهاى خود سرگردان بودند و فكر آخرت نبودند، در ظلمتند و نورى ندارند. اينها كه نور ندارند به آنها كه نور دارند مى گويند كه صبر
1) . سوره ى حجر، آيه ى 3.
كنيد تا به شما ملحق شويم و از نور شما استفاده كنيم. مؤمنين مى گويند: به دنيا برگرديد و نور تهيّه كنيد. اينجا جاى استفاده از نور ديگران نيست. اينجا جاى تهيّه نور نيست. بعد قرآن مى فرمايد بهشتيها بهشت مى روند. جهنّميها جهنم مى روند و با هم حرف مى زنند. از قرآن فهميده مى شود بهشتيها و جهنّميها همديگر را مى بينند و با هم مكالمه دارند. از جمله مكالمه هاى اهل بهشت و اهل جهنم اين است كه جهنّميها به بهشتيها مى گويند: آيا ما با شما نبوديم؟ يعنى ما هم كه شيعه بوديم؛ ما هم كه مسلمان بوديم. چه شد
كه ما جهنّمى شديم و شما بهشتى؟ جواب مى دهند فرق ما و شما اين بود كه شما خودتان را گول مى زديد. شما به انتظار نشستيد. جهل و ترديد و شكّ و تخيّل بر دلتان حكم فرما بود. شما را آمال و آرزوهايتان فريب داد. تا اينكه مرگ آمد و بالاخره شيطان شما را جهنّمى كرد. قرآن اينطور مى فرمايد:
(يَوْمَ يَقُولُ اَلْمُنٰافِقُونَ وَ اَلْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا اُنْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ)(1)مى گويند يك مقدار از اين نورتان به ما بدهيد.
(قِيلَ اِرْجِعُوا وَرٰاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً) مى گويند به دنيا برگرديد نور تهيّه كنيد. اينجا جاى اين حرفها نيست.
(فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ بٰاطِنُهُ فِيهِ اَلرَّحْمَةُ
1) . سوره ى حديد، آيه ى 13.
وَ ظٰاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ اَلْعَذٰابُ - يُنٰادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قٰالُوا بَلىٰ وَ لٰكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ اِرْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ اَلْأَمٰانِيُّ حَتّٰى جٰاءَ أَمْرُ اَللّٰهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ) (1)اين جمله «وَ غَرَّتْكُمُ اَلْأَمٰانِيُّ» به ما مى گويد آمال و آرزوهاى بيجا خطرناك است. دنياى انسان و آخرت انسان را از بين مى برد. از اين جهت پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين (ع) هر دو يك روايت دارند، يعنى يك روايت كه از نظر لفظ هم مثل هم مى باشد از آن دو بزرگوار نقل شده و روايت اين است:
«اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَيْكُمُ اثْنانِ: اتِّباعُ الْهَوي وَ طُولُ الْاَمَل؛ فَاَمَّا اتِّباعُ الْهَوي فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ اَمّا طُولُ الْاَمَلِ فَيُنْسِي الاخِرَة»(2)فرمودند: ما براى شما از دو چيز مى ترسيم اوّل متابعت از هوى و هوس؛ دوم آمال و آرزوهاى بيجا و مى فرمايد: آنكه متابعت از هوى و
1) . سوره ى حديد، آيات 13 و 14. ترجمه: روزى كه منافقان به مؤمنان گويند به ما بنگريد تا ما به پرتوى از نور شما بهره مند شويم به آنها گفته شد باز گرديد (و از دنيا) براى خود نور تهيه كنيد. سپس بين اين دو گروه پرده اى زده شد كه يك طرف آن (براى مؤمنان) رحمت و طرف ديگرش عذاب براى منافقان است. گويند آيا ما با شما نبوديم؟ مؤمنين گويند چرا ولى خود را فريب داديد و شك كرديد و آرزوها سرگرمتان كرد...».
2) . نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه ى 42.
هوس بكند در حقّيابى و حقّجويى كور و كر مى شود. آنها كه آمال و آرزوهاى بيجا دارند، و تخيّلى شدند، آنها هم آخرت را فراموش مى كنند.
معمولاً افرادى كه در آمال و آرزوهاى خودشان غرق هستند، چيزى كه به فكرشان نيست قبر است، قيامت است، عالَم بزرخ است، و بالاخره بهشت و جهنم است. از آيه شريفه و روايتى كه خواندم - و نظيرش فراوان است - مى فهميم كه آمال و آرزوهاى بيجا براى انسان خيلى خطر دارد.
بسيارى از ضعف اعصابها. بسيارى از ديوانگيها، از همين جا سرچشمه مى گيرند. قرآن شريف و روايات اهل بيت به اينها مى گويند آمال و آرزوهاى بيجا، و روانشناسها مى گويند: تمايلات برآورده نشده. اينان مى گويند: اگر تمايلات برآورده نشده انسان زياد شد، از ضمير آگاه به ضمير ناخودآگاه مى رود و آنجا عقده حقارت مى شود و اين عقده حقارت منجر به ضعف اعصاب و گاه منجر به ديوانگى مى شود. ضعف اعصاب مرض دنياى روز است. هر كجا تمدّنش بيشتر، ضعف اعصاب آنجا بيشتر است. اثرش، بى خوابى ها و بى حوصلگيها، افسردگيها، غم و غصّه هاى بيجاست. هر كجا تمدّنش بيشتر، اين آمال و آرزوها - يعنى اين خواسته هاى برآورده نشده - بيشتر است. از اين جهت مى بينيد كه آمار مصرف قرصهاى آرام بخش در آمريكا يا آلمان و انگلستان سرسام آور است. در ايران ما هم در افراد خيال باف و ايده آلى، در افرادى كه
آمال و آرزوهاى بيجا دارند ضعف اعصاب زياد است؛ و اين ضعف عصب اينها را افسرده كرده است. غم و غصّه براى اينها دلهره و اضطراب خاطر آورده است؛ و بالاخره يك نگرانى شديدى بر دل اينها حكم فرماست؛ و اين اثر آمال و آرزوهاى بيجاست.
يك پزشك روانشناس مى گويد يك زن ديوانه اى را براى معالجه نزد من آوردند پس از تحقيقات فراوان متوجّه شدم اين خانم در زمان قبل از ازدواجش، آرزو داشته است كه با پسر
زيبائى ازدواج كند و فرزندان زيبايى هم داشته باشد، و از نظر مالى هم در تمكّن كامل باشند؛ و با شوهر زيبا و پولدار و فرزندان زيبا، به مسافرتها و گردشهاى مختلف بروند.
اما برخلاف آروزهايش با فردى نازيبا و فقير ازدواج كرد: و فرزندى هم خدا به آنها نداده است و اين عوامل موجب شده تا بالاخره پس از ناراحتى ها و خيالبافيهاى طولانى، ديوانه شود. در تيمارستان هنگام برخورد با ديگر بيماران مرتّب مى گفت: شوهر زيبائى دارم، پسر و دختر زيبائى دارم و بالاخره خانه بزرگ و ثروت فراوانى دارم.
اين آقاى دكتر نتيجه مى گيرد و سفارش مى كند به خانمها كه آمال و آرزوى بيجا نداشته باشيد؛ و سفارش مى كند كه گذشته ها را فراموش كنيد و فرصت فعلى را غنيمت شماريد. همان جمله اى كه حضرت امير (ع) مى فرمايد:
«ما فاتَ مَضي وَ ما سَيَأتيكَ فَاَيْن فَاغْتَنِمِ الفُرصَة بَيْنَ الْعَدَمَينِ» يعنى گذشته ها گذشته. آينده هم نيامده تا ببينم چه مى شود. فرصت الآن را بايد غنيمت بشمارى.
الآن، در ماه مبارك رمضان، بايد براى دنيايمان و براى آخرتمان فعّال باشيم؛ و امّا اينكه ديروز چه شد، غم گذشته را نخور؛ و امّا فردا چه مى شود، ترس نداشته باش:
(أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ)(1)آنها كه دوست خدا هستند نه غم و غصّه گذشته را مى خورند و نه ترسى دارند از آينده. يعنى دوستان خدا به آمال و آرزو فكر نمى كنند؛ و از خدا مى خواهند كه آنها را از آرزوهاى دور و دراز حفظ كنند. شما هم اين دعاها را بخوانيد. مخصوصاً دعاى ابوحمزه ثمالى را در ماه مبارك رمضان موقع سحر بخوانيد. در آخر همين دعا مى خوانيم:
«اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ ايماناً تُباشِرُ بِه قَلْبي وَ يَقيناً صادِقاً حَتّي اَعْلَمَ اَنَّهُ لَنْ يُصيبَني اِلّا ما كَتَبْتَ لي وَرَضِّني مِنَ الْعَيْشِ بِما قَسَمْتَ لي يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ» مى گويد اى خدا! يك ايمانى به من بده (نه ايمان حرفى، نه ايمان استدلالى)، ايمانى كه رسوخ كرده در دلم. تا با اينطور ايمان، من ديگر
1) . سوره ى يونس، آيه ى 62.
غم و غصّه نداشته باشم. من ديگر آمال و آرزوى نادرست نداشته باشم. يقين داشته باشم كه آنچه مقدّر من است در آينده خواهد شد. بعد عرض مى كند: خدايا! راضى كن مرا به مقدّرات من.
نود درصد ديوانه ها، صد درصد از افرادى كه ضعف اعصاب دارند، براى خاطر اين است كه به آنچه براى آنها مقدّر كرده راضى نيستند. اصلاً معناى زهد همين است. اگر از مردم بپرسند كه چه كسى زهد دارد، مى گويند كسى كه يك گوشه نشسته و از مال دنيا چيزى ندارد و راجع به دنيا بى تفاوت باشد. در صورتى كه اين زهد نيست. از اميرالمؤمنين سلام الله عليه پرسيدند يا على! زهد چيست؟ اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«الزُّهْدُ كُلُّهُ بَيْنَ كَلِمَتَيْنِ مِنَ الْقُرْانِ قالَ الله سُبْحانَهُ: (لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ)»(1)و قرآن مى فرمايد:
(مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ - لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ) (2)
يعنى هر چه كه مى آيد، هر چه الآن هست، هر چه گذشته است، اينها مقرّر پروردگار عالم است. قرآن مى فرمايد ما اينها را تقدير كرديم، به تو گفتيم تا اگر چيزى از دست تو گرفته شد، غصّه نخورى، اگر چيزى به تو داده شد خيلى خوشحال نشوى. خوشحالى زياد انسان را بدبخت مى كند غم و غصّه زياد هم انسان را بدبخت مى كند. به عبارت ديگر، اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: زهد اين است كه انسان دلبستگى به چيزى يا به كسى نداشته باشد جز خدا.
يك كارى بكنيد كه دل شما مال خدا باشد. يك كارى بكنيد كه دلبستگى به چيزى يا به كسى پيدا نكنيد. اگر دلبستگى به چيزى پيدا كردى، از بين رفتن آن غم و غصّه براى تو مى آورد.
كسى را گريان ديدند. به او گفتند چرا گريه مى كنى؟ گفت: معشوقه ام مرده است. گفتند: خوب است عشق به كسى پيدا كنى كه اصلاً نمى ميرد و آن خداست.
پس قسم دوّم از تخيّل كه كمتر از وسوسه فكرى و عملى نيست، رؤيائى فكر كردن و آمال و آرزوى بيجا بر دل انسان حكم فرما شدن است.
قسم سوم از تخيّل هاى فردى، خرافات است. معناى خرافات اين است كه چيزى را عقل يا شرع امضاء نكند. آدمهاى خرافى هم فراوان
هستند. به خصوص در ميان خانمها كه با بدبختى هاى عجيبى روبرو هستند. آن خرافه ها نظير خارهايى روح را آزار مى دهند. همانطور كه اگر خار در دست شما باشد نمى گذارد دست شما كار بكند، خارهاى روح هم نمى گذارند كه روح، سالم باشد. نمى گذارند قوّه تفكّر، فكر را سالم كند، و بالاخره شبانه روز روح او آزرده خاطر است.
خرافات مصداقهاى فراوانى دارد:
يكى از مصاديق آن غرب زدگى بود كه در زمان طاغوت همگى ما دچار آن بوديم و الآن هم كم و بيش در ميان عدّه اى موجود است. يعنى هر چه را در غرب است دوست مى دارند. لباس غربى، صحبت كردن غربى، نشست و برخاست غربى، سفره غربى، خوردن و آشاميدن غربى. يعنى دلشان مى خواهد از نظر گفتار و كردار، نظير يك خانم انگليسى يا يك آقاى فرانسوى باشند، و اتّفاقاً يكى از كارهاى استعمارگرها همين است كه ما را مثل خودشان بار بياورند. غربيها وقتى بر يك مملكت مسلّط بشوند، نه فقط استعمار اقتصادى مى كنند، يعنى ثروت آن مملكت را مى برند، بلكه فرهنگ غربى هم براى آنها مى آورند. فرهنگ غربى برحسب ظاهر يا سواد مى كند، امّا سوادش هيچ نتيجه ندارد؛ كاربردى ندارد؛ اختراعى را موجب نمى شود؛ گره اى از علم را باز نمى كند. مهمتر از اين دو، استعمار فرهنگى است. يعنى يك استعمارگر مثل
انگلستان كه بر هندوستان و ايران مسلّط شد، يا نظير آمريكا كه الآن بر ممالك ضعيف حكم مى راند، يكى از كارهايش
اين است كه روش و آداب و رسوم خود را بر مردم كشورهاى تحت سلطه خود تزريق مى كند. اين كار شيطان بزرگ است؛ كار استكبار جهانى است. مثلاً در زمان پهلوى زمزمه تغيير خطّ بود. در همين چند ماه قبل زمزمه اين بود كه قرآن شريف را براى غربيها به زبان لاتينى بنويسند، كه مسؤولين از اين كار جلوگيرى كردند. مى خواستند خطّ لاتينى بر اينجا حكم فرما بشود.
استعمارگران تاريخ كشورها را عوض مى كنند. چنانچه الآن تمام ممالك اسلامى به جز ايران، تاريخشان تاريخ ميلادى است. پهلوى معدوم تاريخ شاهنشاهى را به جاى تاريخ اسلامى گذاشت. نه تنها تاريخ، بلكه آداب و رسوم خود را هم با خود مى آورند. اين كار شيطانهاى بزرگ است و نتايج فراوانى هم مى گيرند. خلاصه اينكه اگر ملّتى در آداب و رسوم غير از مملكت خودش متابعت كند، به اين كار، خرافات مى گويند. و اين، بالاترين خرافه اى است كه براى دنيا و آخرت انسان ضرر دارد؛ و چون اين بحث مفصّل است انشاءالله در بحث فردا آن را بيشتر توضيح مى دهم.
دنباله بحث
اقتباس و تقليد
منابهه و محاكات
4 - عشق مجازى
زيانهاى عشق مجازى
معالجه آمال و آرزو
معالجه خرافات
معالجه عشق مجازى
بحث درباره خرافات بود. اين رذيله اى است كه اگر بر كسى حكم فرما بشود او را از سعادت دنيا و آخرت مى اندازد. بلكه بايد بگوئيم كه يك آدم ديوانه اى از كار در مى آيد. براى اينكه خرافه، يعنى قبول كردن چيزى بدون دليل و استدلال؛ و اگر انسان عاقل باشد بايد چيزى را كه مى پذيرد با دليل و برهان باشد؛ و اگر چيزى را رد مى كند با دليل و برهان باشد. قرآن مى فرمايد:
(فَبَشِّرْ عِبٰادِ - اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ) (1)عاقلها آن كسانى هستند كه تميز بين خوب و بد را مى دهند. خوب
1) . سوره ى زمر، آيات 17 و 18. ترجمه: «مژده بده به بندگانم. آنانكه گفتار (مختلف) را مى شنوند و بهترين آنرا پيروى مى كنند. آنان كسانى هستند كه خدايشان هدايت كرده و آنان خردمندند».
را مى گيرند و بد را رها مى كنند.
به اين كار مى گويند اقتباس، كه معناى آن پذيرفتن چيزى با دليل و برهان و رد كردن چيزى با دليل و برهان است. پذيرفتن مطلبى، غير از اين راه، دو گونه است: اوّل تقليد است كه معناى آن پذيرفتن چيزى است از كسى با توجّه امّا بدون دليل و برهان. كه اين تقليد در همه چيز غلط است جز درجائى كه فكر انسان كشش نداشته باشد؛ و انسان نتواند آن چيز را از راه دليل و برهان به دست آورد. نظير تقليد از مرجع تقليد. براى اينكه همه نمى توانند همه احكام فقه را با دليل و برهان به دست بياورند. به همين دليل تقليد براى مجتهد حرام است. امّا در عرفيّات، در آنجاهائى كه فكر انسان كشش دارد و مى تواند خوب و بد را تميز بدهد، تقليد غلط است و قرآن اين كار را مذمّت مى كند. مى فرمايد: به اين آدمهاى خرافى بُت پرست مى گويند بت را نپرستيد. مى گويند:
(إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ)(1)يعنى پدران ما اين كار را مى كردند و ما هم به روش آنها كار مى كنيم. يعنى تقليد از پدر و مادرهاى بت پرست مى كنيم.
1) . سوره ى زخرف، آيه ى 23.
دوم: منابهه و محاكات است كه همان تقليد است امّا بدون توجّه. يعنى پذيرفتن چيزى از كسى بدون استدلال و بدون توجّه و بدون تَنبُّه كه اين كار بچّه ها است. يكى از عنايات خاصّه پروردگار عالم براى انسان اين است كه به بچّه هاى كوچك قانون منابهه و محاكات داده است. يعنى تابع صددرصد براى مربّى هستند تا مربّى يا پدر و مادر بتوانند خوب بچّه را تربيت كنند. معلّم بتواند او را تربيت كند.
اين منابهه و محاكات را قرآن شريف مذمّت مى كند؛ و معلوم است كار يك انسان عاقل نيست. خرافات، يعنى تقليد كردن و پذيرفتن چيزى از كسى بدون توجّه؛ يا با توجّه امّا بدون استدلال؛ و معلوم است اين براى يك عاقل، براى يك مسلمان غلط است. امّا متأسّفانه بيشتر مردم خرافى هستند. حتّى آن ممالكى كه در آنجا علم خيلى ترقّى كرده است، از نظر آداب و رسوم اجتماعى خرافات عجيبى بر آنها حكم فرماست. از اين جهت نقل مى كنند در انگلستان سَر هر كوچه اى زنى نشسته است و فال نخود مى گيرد و اطراف او هم جمعيّتى است. يا مثلاً در آمريكا با آن همه ترقّى در علمش، لفظ سيزده ندارند و آن را نحس مى دانند. مثلاً اگر يك آپارتمانى ساخته باشند. بيست طبقه، از طبقه دوازده مى رود چهارده! پلاك هاى منزل ها در زمان طاغوت به جاى سيزده 12 + 1 بود؛ و نظير اين خرافه ها همه جا هست. در آمريكا و
انگلستان خيلى هست. در ايران ما هم فراوان است. اما ما كه مسلمانيم بايد تابع عقل باشيم و از نظر قرآن نبايد خرافى باشيم.
متأسّفانه هر كه تجدّد او بيشتر است، خرافات او بيشتر است. تقليد ممالك ضعيف مخصوصاً مسلمانها از استعمارگران، قانون منابهه و محاكات است. لااقل به طور تقليد، آداب و رسوم آنها را مى پذيرند. در تعارف كردن نظير آنها تعارف مى كنند. گفتن كلمه «مرسى» را
يك نو روشنفكرى مى دانند. طرز نشستن و خوابيدن و رفتن و لباس پوشيدنش، حتّى كار رسيده به اينجا كه اسم پسر و دخترش به جاى اينكه اسم يكى از ائمه طاهرين باشد، يك اسم خارجى را انتخاب مى كند؛ و همين اسم خارجى را تجدّد و روشن فكرى مى داند! اما در حقيقت خرافه اى بيش نيست. يعنى متابعت از غرب كه به آن مى گوييم غرب زدگى؛ و پيغمبر اكرم (ص) روى اين جمله پافشارى زيادى دارند و مى فرمايند
«مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ» اگر كسى تشبّه به فكر پيدا كرد، در اسم، يا در روش، يا در لباس، در واقع از آنهاست و يك مسلمان حسابى نيست. در روايت ديگرى مى فرمايند: اگر مسلمانى مثل كافر بخورد، مثل كافر بياشامد، مثل كافر رفت و شد كند و بالاخره آداب و رسوم اجتماعى را از آنها ياد بگيرد، در روز قيامت با آنها است. يعنى همانطور كه آنها جهنم مى روند اين هم در جهنم با آنها است.
آنچه مورد بحث من است، اين است كه بايد به كفّار شبيه نباشيم. از نظر لباس، و خوراك مثل آنها نباشيم. اسم بچّه ها را يك اسم اسلامى
انتخاب كنيم. به جاى «مرسى» ممنونم يا متشكرم بگوئيم. منتظر نباشيم مد لباس از اروپا بيايد. الحمدِلله جمهورى اسلامى خيلى از اينها را عوض كرده است.
در زمان طاغوت، چونكه غربيها قورباغه و خرچنگ مى خوردند، متجدّدها و روشن فكرهاى ما هم غذاى آنها را مى خوردند، و حتّى براى ما مى نوشتند كه در تهران، بسيارى از مهمانخانه ها پيدا شده كه اينها غذاى خارجى داشتند. يعنى خوراك خرچنگ و قورباغه! انسان اگر خرافى باشد به اينجا مى رسد. يعنى به عنوان تجدّد و روشنفكرى از اين غذاها مى خورد و پول زيادى هم مى دهد و افتخار هم مى كند كه من غذاى قورباغه خوردم! انسان اگر خرافى باشد به اينجا مى رسد.
گفتيم كه خرافات خيلى مصاديق دارد. روشن فكرها اينجور هستند. در ميان مقدّسها، خرافه از نوع ديگر است. مثل اينكه از اوّل شب تا به صبح خواب مى بيند و اين را مى خواهد يكى برايش تعبير بكند. يا اينكه يك غم و غصّه اى برايش جلو آمد، يا يك گرفتارى برايش جلو
آمد، اين طرف و آن طرف مى رود تا يك فال بين پيدا كند كه برايش فال بگيرد. يا اينكه دنبال دعانويس مى رود تا برايش دعا بنويسد.
يك مسلمان بايد پايبند به فال باشد. نبايد يك مسلمان دنبال افراد شيّاد و دروغگو راه بيفتد. نبايد يك مسلمان خود را پايبند به خواب كند. اينها همه براى يك مسلمان نقص است. يك مسلمان بايد با دليل بگويد؛ با دليل بشنود؛ با دليل راه برود؛ با دليل مريد بشود؛ با دليل از
ارادتش برگردد؛ تا آخر. اگر غير از اين شد، تابع احساسات شد؛ تابع خرافات و تخيّل شد. به اين نمى شود گفت مسلمان. اين هم يكى از چيزهائى است كه تخيّل روى انسان كار مى كند و انسان را خرافى مى كند.
بدتر از خرافات، بدتر از آمال و آرزو، بدتر از وسواسى، كه قبلاً صحبت شد. تخيّل ديگرى گاهى جلو مى آيد - و پناه بر خدا اگر براى كسى جلو بيايد - و آن تخيّل «عشق مجازى» است كه گاه دچار انسان و به خصوص جوانان مى گردد. يعنى به واسطه تماسهاى بيجا، به واسطه نگاههاى بيجا، به واسطه حرفهاى بيجا يك جاذبه هائى وارد بدن اين جوان مى شود و او را مبتلا مى كند. در حقيقت بايد بگوييم شيطان به واسطه تخيّل، به نام عشق، او را مهار مى كند.
از امام صادق (ع) پرسيدند: عشق چيست؟ امام (ع) فرمودند وقتى دلى از محبّت خدا خالى شد، عشق هاى مجازى در دل او ريخته مى شود. وقتى رابطه انسان با خدا كم شد، وقتى رابطه انسان با خدا قطع شد، شيطان مى آيد و يكى از كارهايش اين است كه به واسطه قوّه خيال، يك جاذبه هائى از طرف، در دلش وارد مى كند.
اول محبت است. اين محبّت بعد از مدّت كوتاهى مى رسد به عشق كه دردى است بسيار خطرناك. دردى است كه زن شوهردار را بى عفّت مى كند. مرد زن دار را بى دين مى كند؛ و بالاخره جوان را بيچاره مى كند.
دختر عفيف را، دختر با شرافت را، به ذلّت مى كشاند.
مسأله عشق، مسأله اى بسيار حسّاس و بسيار خطرناك است. همه وهمه مخصوصاً جوانها بايد مواظب اين گونه مسائل باشند كه معمولاً از چشم چرانى ها و شهوت سرچشمه
مى گيرد. معمولاً عشق هاى مجازى ريشه شهوت جنسى دارد و از صحبت كردن زن با مرد، از نشست و برخاست دو جوان با يكديگر و نگاههاى شهوت آميز به يكديگر، كم كم اين حالت براى او پيدا مى شود؛ روز به روز، نظير همان وسواسى، روبه تزايد مى رود؛ و بعضى اوقات به جاهاى باريكى مى رسد. مثلاً يك دختر معمولى يا يك پسر معمولى است امّا به اندازه اى در چشم اين زيبا مى آيد كه زيبائى مثل او پيدا نمى شود! حرف زدنش معمولى است، امّا به اندازه اى در گوش او زيبا مى آيد كه نظير اين حرف در نظرش اصلاً پيدا نمى شود! راه رفتنش، نشستنش، خوردنش، با فرضى كه بد است يا معمولى، اما در چشم و ذهن اين بسيار جلوه دارد. بسيار جاذبه دارد.
چيزى كه بايد توجّه بدهم به جوانها اين است كه اگر اين حالت براى كسى پيدا شد و به دنبال آن ازدواج عشقى پيش آمد، نود درصد منجر به طلاق مى شود؛ و اگر منجر به طلاق نشود از همديگر نفرت پيدا مى كنند. يعنى عشق معمولاً عكس العمل دارد. وقتى كه به همديگر رسيدند عكس العملش يك حالت نفرتى است كه در عاشق و معشوق پيدا مى شود. بعد از يك سال، از ازدواجش پشيمان مى شود؛ يا طلاق يا
سوختن و ساختن تا دم مرگ.
يك زنگ خطرى هم براى خانمها و آقايان! و آن اين است كه العياذ بالله اگر زن شوهردارى، مرد زن دارى، اين حالت برايش پيدا شود، حتماً رسوا مى شود. يعنى مثل اينكه اثر وضعى اين عشق، رسوائى زن و مرد و به دنبال آن، رسوائى دو طايفه و نابودى هر دو طايفه است. حتى در غير زن شوهردار و در غير مرد زن دار هم اين رسوائى هست. اصلاً عشق، كارش رسوا كردن است.
يكى از گناهان، كه اثر وضعى اش رسوائى است، زناى زن شوهردار يا مرد زن دار است. يعنى علاوه بر اينكه گناهش خيلى بزرگ است، اثر وضعى اش در دنيا رسوائى است؛ و يكى هم مسأله عشق، مخصوصاً براى زن شوهردار و مرد زن دار است كه اين اثر را دارد.
نكته ديگر اينكه عشق، افسردگى مى آورد. انسان را از كار مى اندازد. دلهره و اضطراب خاطر مى آورد. انسان را از خدا بى خبر مى كند. معمولاً انسان را گناهكار بار مى آورد. اگر دست از
دينش برندارد، يك انسان فاسق و فاجرى از كار در مى آيد. همچنين به واسطه عشق، پيرى زودرس براى انسان پيدا مى شود. اين در دنيا است. اما از نظر آخرت، اين دختر و اين زن و اين مرد خير نمى بينند. از همه اينها كه بگذريم، اگر خداى ناكرده، زن، شوهردار باشد و مرد، زن داشته باشد، بى وفائى
است؛ و بى وفائى، خود يك رذيله خطرناكى است؛ و چاره عشق هاى مجازى، بى اعتنائى است. وقتى بى اعتنائى كند، از بين مى رود.
اما راجع به آمال و آرزو؛ چه كنيم تا آدم آمال و آرزوئى و آدم رؤيائى نباشيم. بايد زياد به فكر قبر و قيامت باشيم، انسان بايد فكر كند اگر امروز يا امشب مرد و امشب شب اوّل قبر او بود چه مى شود.
در روايات مى خوانيم خبر دادند به رسول اكرم (ص) كه فلانى قرض يكساله كرده است. پيغمبر خيلى تعجّب كردند و فرمودند: عجب آدم آمال و آرزودارى است! اگر امشب بميرد چه مى كند؟ اگر انسان مقدارى به فكر قبر و برزخ و قيامت و بهشت و جهنم بيفتد، ولو در 24 ساعت يكى دو لحظه يا بيشتر به فكر باشد، كم كم حالت آمال و آرزو از آدم گرفته مى شود.
البته در جلسه قبل معالجه اش را گفتم كه اگر كسى ايمان به مقدّرات الهى داشته باشد، اگر كسى بداند كه خدا رؤوف و مهربان به حال او است، اگر كسى بداند خدا عالم به حال او است، اگر كسى بداند كه خدا حكيم است و كار بيجا نمى كند، خدا جواد است و آنچه را انسان لياقت داشته باشد و صلاح انسان باشد به او مى دهد، خواه ناخواه ديگر آمال و آرزو ندارد؛ ديگر دلهره و اضطراب خاطر و نگرانى از آينده ندارد. از اين جهت مى گفتم كه آخر دعاى ابوحمزه ثمالى را بخوانيد كه:
«اَللّهُمَّ اِنّي اَسْألُكَ اِيماناً تُباشِرُ بِه قَلْبي وَ يَقيناً صادِقاً حَتّي اَعْلَمَ اَنَّهُ لَنْ يُصيبَني اِلّا ما كَتَبْتَ لي وَ رَضِّني مِنَ الْعَيْشِ بِما قَسَمْتَ لي يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ» اگر معالجه قطعى بخواهد، معالجه اى كه ريشه آمال و آرزو كنده بشود، بايد ايمان عاطفى پيدا كند. ايمان قلبى و عاطفى را از كجا پيدا كند؟ قبلاً صحبت شد هر كه رابطه اش با
خدا محكمتر باشد، ايمان، بهتر در دل او رسوخ مى كند. اهميّت به واجبات مخصوصاً حجاب براى خانمها، اهميّت به مستحبّات، مخصوصاً خدمت به خلق خدا و نماز شب، به اين امر كمك مى كند. براى خانمها خدمت به شوهر و بچّه ها. و براى آقا خدمت به خانمش و خدمت به اهل خانه اش. اجتناب از گناه مخصوصاً حقّ النّاس و گناهان بزرگ. وقتى انسان چنين شد، كم كم ايمان در دلش رسوخ مى كند و اينجاست كه ديگر به آنچه خدا براى او مقدّر كرده است راضى است. مى داند آنچه هست خير و صلاحش است. تا به آنجا مى رسد كه وقتى ابن زياد به حضرت زينب (س) گفت كه كار خدا را چگونه ديدى؟ زينب (س) فرمود: «ما رَاَيْتُ اِلّا جَميلاً» من به غير خوبى از پروردگار عالم چيزى نديدم.
انسان با توكّل بر خدا. بايد با فعاليّت جلو برود. بايد با عقلش جلو برود. بايد با مشورت جلو برود. اما اگر مشورت و عقل و فعاليّتش به جائى نرسيد، بايد يقين داشته باشد كه مقدّر او همين است كه به او رسيده است. افرادى كه فقيرند. افرادى كه از نظر امكانات مالى خيلى
عقب هستند، فكر بكنند اگر تمكّن مالى اينها خوب بود، شايد از اوّل شب مى نشستند و تا به صبح قمار مى كردند يا ويدئوهاى بدآموز مى ديدند. آيا راضى بودند امكانات ماليش خيلى خوب بود اما خانمش بى چادر بود يا بى حجاب در كوچه مى آمد؟ اگر جلسه هاى زن و مرد مختلط بدون چادر و حجاب تا صبح داشتند چه مى كرد؟ آيا فقر بهتر است يا اين نكبت؟ انسان بايد بداند كه اگر فعاليّت، عقل و مشورتش به جائى نرسيد. ديگر مقدّر و صلاح او صددرصد همين است كه براى او هست، و در نتيجه ديگر آمال و آرزوئى باقى نمى ماند.
اما معالجه خرافات: خرافه هم با فكر معالجه مى شود. يك مسلمان بايد با فكر باشد. يك مسلمان بايد بنشيند و كلاه خودش را قاضى كند ببيند آيا «مرسى» بهتر است يا «خيلى ممنون»؟ آيا بى حجابى بهتر است يا حجابى كه علامت شخصيّت يك خانم است؟ آيا روش غرب بهتر است يا روش پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)؟ آيا اسم زهرا بهتر است يا يك اسم خارجى؟ آيا اسم صدّيقه بهتر است يا يك اسم انگليسى و يا آمريكائى؟ يك قدرى فكر
كند؛ و مسلم است كه فكر كردن او را از خرافات نجات مى دهد. به جاى دنبال فال گير رفتن، به جاى دنبال خوابگزار رفتن، يك مقدار فكر كند؛ يك مقدار حرف ديگران را بشنود؛ يك مقدار مشورت كند. با فكرش، با مشورتش، با عقلش، خرافه را از خود دور كند.
اگر انسان متفكّر باشد، خرافى نمى شود. بى فكرى براى انسان خرافه مى آورد. اگر اين شعار اسلام عملى بشود:
«تَفَكُّرُ ساعَة خَيْرٌ مِنْ عِبادَة سَنَة» يك لحظه فكر كردن ثوابش از يك سال عبادت بيشتر است. هيچكس به خرافه پناه نمى برد. به عنوان مثال مگر حسن يا حسين چه اشكالى داشت كه تو رها كردى سُهراب و اسفنديار يا يك اسم خارجى گرفتى. لذا در روايات مى خوانيم آن پدرى كه اسم بد براى بچّه اش انتخاب بكند، در روز قيامت بچّه از او شكايت مى كند. معلوم است كه اگر در روز قيامت صدايش بكنند حسين، چقدر تفاوت دارد تا اينكه با اسم يك كافر يا مشرك صدايش كنند كه خود انسان از آن خجالت مى كشد. از اين رو اگر مى خواهيد خرافى نباشيد، فكر كنيد؛ مشورت كنيد؛ سروكار با منبر و محراب و عالم داشته باشيد؛ زيرا آنها كه با عالم سروكار دارند، خودشان فكر دارند، خودشان تأمّل دارند.
از همه به خصوص خانمها تقاضا دارم احساساتى نباشيد؛ خرافى نباشيد؛ نگذاريد شيطان از قوّه تخيّل شما استفاده كند. بزنيد شيطان را و عقب برانيد و قوّه خيال را به دست عقل بدهيد. احساسات را به دست عقل بدهيد تا عقل از او استفاده خوب بكند. قوّه تخيل و احساسات را اگر به عقل بسپاريم يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است. امّا احساسات و تخيّل اگر به دست نفس امّاره يا دست شيطان بيفتد نظير چاقو است كه به دست يك آدم جنايتكار بدهيم. نظير شمشيرى است كه به دست يك زنگى مست بدهيم.
اما معالجه عشق مجازى: اسلام مى گويد: نگاه نكن. به اندازه ضرورت با زن حرف بزن در جاى خلوت اصلاً و ابداً نباشيد. با يكديگر شوخى نكنيد. اگر زن و مردى يك شوخى شهوت انگيز بكنند و بدون توبه از دنيا بروند بايد صد سال در جهنم بمانند. مخصوصاً يك زن شوهردار يا يك مرد زن دار. مواظب باشيد نامه به يكديگر ننويسيد! مواظب باشيد تماس با
يكديگر نداشته باشيد! در روايات مى خوانيم وقتى كه زن راه مى رود به پشت او نگاه نكن. يعنى به قدّ و قامتش نگاه نكن كه خطرناك است. حتّى در روايات مى خوانيم انسان دست و پنجه با شير نرم بكند آسان تر از اين است كه به قدّ و قامت خانمى نامحرم نگاه كند. اسلام دفع مى كند يعنى نمى گذارد شهوت تحريك بشود تا به جاى باريك برسد. پس بايد جوانها مخصوصاً زن و مرد با هم تماس نداشته باشند. اگر يك وقت دو تا جوان حتّى دو تا هم جنس مى بينند علاقه دارد افراطى مى شود؛ فوراً جلويش را بگيرند. نگذارند علاقه افراطى بشود. علاقه افراطى، حتّى راجع به مادر و پسر و خواهر و برادر، هم غلط است. ديگر چه رسد به دو تا نامحرم هم جنس يا غير هم جنس بايد جلوى آن را گرفت.
نمى دانم درست است يا نه، بعضى از روانشناسان مى گويند: اين عشق جاذبه اى است كه از راه چشم وارد مى شود. يعنى از عللى كه
مى گويند چشم چرانى حرام است همين است كه اگر چشم مرد در چشم زن بيفتد يك جاذبه اى از چشم او وارد بدن او مى شود؛ و يكى از راههاى عشق از اينجا پيدا مى شود.
حالا اگر كسى مبتلا شد راهش چيست؟ همان جمله اى كه در ميان عوام مشهور است: «عشقت را فراموش كن» يعنى بايد به طور كلّى رابطه را قطع كند. بايد به طور كلّى با او حرف نزند. حتّى عكسش را هم نگاه نكند. حتّى تصوّرش را نكند. اوّلش خيلى مشكل است امّا «نمى دانم»، «نمى توانم»، «نمى شود»، در قاموس انسان معنى ندارد. اگر بخواهد، هم «مى داند» هم «مى تواند» هم «مى شود». اين راهى را كه گفتم بسيارى رفتند و به نتيجه هم رسيدند. اوّلش سخت است اما طولى نمى كشد كه اين محبّت از بين مى رود. عشق، نظير آتش است. تصوّر معشوق، عكس معشوق، نگاه كردن و نامه نوشتن، آتش عشق را زياد مى كند. آتش برافروخته در صورتى كه هيزم زيرش نگذارى، خاموش مى شود. و اما اگر به آتش شعله ور دامن بزنند، بنزين رويش بريزند، معلوم است كه شعله ورتر مى شود. آتش عشق از آتش معمولى بسيار بدتر است. براى اينكه آتش معمولى فقط خود انسان را مى سوزاند اما آتش عشق دنيا و آخرتش را مى سوزاند. طائفه اش را مى سوزاند.
از جوانها تقاضا دارم كه مواظب باشيد اين درد بى درمان، اين آتشى كه همه چيز را مى سوزاند، يك دفعه براى شما جلو نيايد؛ و اگر آمد تقاضا دارم هيزم زيرش نگذاريد. زيرا برافروختن آن خطرناك است.
سوء ظنّ و منفى بافى حقّ النّاس است
سوء ظنّ
منفى بافى
بحث امروز ما درباره تخيّل ها و توهّم ها و وسوسه هاى اجتماعى مى باشد كه اين تخيّل ها منقسم مى شود به دو قسم: يكى سوء ظنّ به ديگران؛ يعنى حالت بدبينى راجع به مردم. ديگرى حالت منفى بافى و اينكه انسان نكات مثبت و خوبى هاى ديگران را نبيند و فقط بديها را ببيند. حالت مگس را داشته باشد. وقتى وارد باغ گل مى شود، به جاى اينكه روى گلها بنشيند، دنبال جاهاى كثيف است. هر دو بحث مهم است؛ و در اجتماع ما فراوان هستند افرادى كه سوء ظنّ دارند و يا منفى بافند.
قبل از شروع در بحث يك تذكّر مهمّى بدهم و آن اين است كه سوء ظنّ به ديگران، بدى ديگران را ديدن و خوبى ديگران را فراموش كردن، خود يك مرتبه اى از حقّالنّاس است نه حقّ الله. حقّ النّاس مراتب دارد. يك
مرتبه اش راجع به مال مردم است، كه در مال مردم لاابالى گرى كند. مرتبه ديگر حقّالنّاس راجع به عرض مردم، راجع به ناموس و آبروى مردم است؛ و مسلّم است كه اهميّت ندادن به آبروى مردم، اهميّت ندادن به جان مردم، گناهش بزرگتر خواهد بود. از اينرو سوء ظن به ديگران، بدبينى به ديگران، و همچنين جنبه هاى مثبت فرد يا جامعه را فراموش كردن و منفى هاى آن را گرفتن و روى آن تكيه كردن، اين خود يك نحوه حقّالنّاس است و گناهش هم خيلى بزرگ است.
اهل دل راجع به حقّالنّاس حرفها دارند كه انسان متوجّه مى شود كه اگر كسى راجع به حقّ مردم بى توجّه باشد، به هيچ جا نمى رسد. نه در دنيا و نه در آخرت.
فقيه بزرگوار، مرحوم آيه الله العظمى دُرچه اى. استاد بزرگوار ما، مرحوم آيه الله العظمى بروجردى بود. كسى مرحوم دُرچه اى را براى شام دعوت كرد. آقا رفتند شام خوردند وقتى كه مى خواستند از منزل بيرون بيايند، صاحبخانه قباله اى مى آورد و مى گويد اين را امضاء كن. ناگهان رنگ مرحوم دُرچه اى تغيير مى كند. مى بيند شبهه رشوه در كار است. يعنى اين شام را داده تا اين قباله امضاء شود. بدنش بنا مى كند به لرزيدن. با التماس به صاحب منزل مى گويد:
مگر من به تو چه كرده بودم كه اين زهر مار را به من خوراندى!؟ بعد بلافاصله مى آيند لب باغچه، انگشت به گلويشان زدند و آنچه خورده بودند برمى گردانند.
حتّى بعضى نقل مى كنند كه كسى زمينى زراعتى داشت. يك گاوى
هم داشت كه از شير آن استفاده مى كرد. اتّفاقاً يك روز افسار گاو بريده شد و رفت به زمين مردم. مقدارى از علف مردم را خورد، و با پاى پر از گل صحراى مردم، به زمين صاحبش برگشت. اين مرد خيلى ناراحت شد. گاو را فروخت. گفت: گاوى كه از علف مردم گوشتش روئيده شود، شيرش به درد من نمى خورد. زمين را هم فروخت و گفت: زمينى كه خاك غصبى در آن باشد، ديگر كشت آن هم به درد من نمى خورد. البته هضم اينجور مطالب براى ما مشكل است. اما براى اهل دل آسان است.
من هيچ فراموش نمى كنم كه استاد بزرگوار ما، بنيانگذار جمهورى اسلامى، حضرت امام، «رضوان الله عليه»، به مسجد سلماسى قم جهت درس آمدند. نفس ايشان به شماره افتاده بود. زبان ايشان لكنت پيدا كرده بود. درس نتوانست بگويد. از قبل تب داشتند رفتند منزل و سه روز تب ايشان عود كرد و نيامدند درس بگويند. براى اينكه شنيده بودند يكى از شاگردانش بر نفع ايشان و به ضرر يكى از مراجع تقليد، يك غيبت كرده بود. يك نصيحت تندى هم به ما كردند. يعنى مثل حضرت امام (قدّه) اسم غيبت را مى شنود، به خود مى لرزد، رنگش تغيير مى كند. براى خاطر اين است كه روايات ما، قرآن ما، راجع به حقّ النّاس خيلى پافشارى دارد. براى اينكه روز قيامت كه مى شود، ما بايد از گردنه ها و پيچ و خم هاى مشكلى بگذريم. يكى از آن پيچ و خم ها مرصاد است كه قرآن مى فرمايد: «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ» كه در آنجا خدا
از حقّ مردم سؤال مى كند؛ و قسم خورده است به عزّت و جلالش كه از حقّ مردم نخواهم گذشت.
يكى از رفقا برايم تعريف مى كرد كه يك آقائى مستأجر آستان قدس رضوى بود. هر سال يك مرتبه مشرّف مى شد به مشهد كه هم مال الاجاره را بدهد و هم زيارتى بكند. اين شخص سگى داشت كه پاسبانى مى كرد. يك سال اين سگ زائيد و چون به بچّه هايش مشغول بود نمى توانست خوب پاسبانى بكند. لذا اين مرد بچّه هايش را برد در روستايى ديگر. اين سگ چند
روزى به خودش مى پيچيد و ناله مى كرد. تا كم كم به حال عادى برگشت. اين شخص مى گفت: وقتى آن سال به مشهد مشرّف شدم، بعد از زيارت حضرت اندكى خوابيدم. در خواب ديدم كه به حرم مشرّف شدم و حضرت رضا (ع) را ديدم. جلو رفتم و سلام كردم. آقا رويش را از من برگردانيد. دو دفعه، سه دفعه سلام كردم و گفتم: آقا! من رعيّت شما هستم. خيانت هم نكردم. چرا از من قهريد؟ حضرت با تندى فرمودند: ناله هاى آن سگ دل مرا به درد آورده است.
آن كه دل امام زمان (ع) را به درد مى آورد، آه ديگران است، حق الناس است. ولو اينكه بين سگى و بچّه هايش فاصله بيندازى.
يكى از اهل دل مى گفت كه روزى رد مى شدم. ديدم بچّه ها با يك بچّه گنجشكى بازى مى كنند. من ناديده گرفتم و رد شدم. تا اينكه اين بچّه گنجشك كشته شد. فرداى آن روز ديدم حال قبضى براى من پيدا شد. اين حال قبض، يك اصطلاح عرفانى است. يعنى بى توفيقى ديدم.
ديگر حال نماز شب را نداشتم؛ ديگر حال نماز اول وقت را نداشتم؛ و بالاخره رابطه با خدا با بيحالى توأم است. خيلى تعجّب كردم كه چرا اين حال به من دست داد. شب در خواب ديدم به من گفتند: «شَكَتْ عَنْكَ عُصْفُورَة فِي الْحَضْرة» يك گنجشك پيش خدا از دست تو شكايت كرده است. خيلى ناراحت شدم و توبه كردم. زياد تضرّع و زارى كردم. به اهلبيت (س) متوسّل شدم. روزى از ناراحتى به صحرا رفتم. ناگهان ديدم بچّه گنجشكى در دهن مارى است. عصا را بلند كردم. مار، بچّه گنجشك را انداخت و فرار كرد. من آن را گرفتم. نوازش كردم و به مادرش رساندم. شب خواب ديدم كه به من گفتند: «شَكَرَتْ عَنْكَ عُصْفُورَة فِي الْحَضْرة» بچّه گنجشكى از تو پيش خدا تشكّر كرد. مى گفت: آن حال بى توفيقى من برگشت. نظير اينها فراوان است. اهل دل در اين باره چيزها دارند.
گناه، انسان را به سقوط مى كشاند. هر چه باشد؛ كوچك يا بزرگ. امّا گناهى كه اگر انسان آن را جبران نكند، توجّه نكند، آدم را بيچاره مى كند، «حقّالنّاس» است و خيلى مشكل است.
عبدالرّحمن بن سيابه، يكى از اصحاب امام صادق (ع)، از دنيا رفت. دوستان او جمع شدند و پولى به پسر او به عنوان امانت دادند تا با آن كار كند؛ و گفتند كه ما اين پول را به تو قرض
مى دهيم و تو كار كن. وقتى سرمايه اى پيدا كردى، پول ما را پس بده. اتّفاقاً خدا هم به او بركت داد و توانست در يكسال قرضش را بدهد و يك مكّه هم برود. اينها مكّه
مى رفتند براى اينكه خدمت امام (ع) برسند. مى گويد رفتم مكّه و برگشتم به مدينه خدمت امام صادق (ع) من و آن حضرت تنها بوديم. امام (ع) فهميدند پدرم از دنيا رفته متأثّر شدند. بعد به من گفتند چكار مى كنى؟ من هم قضيّه را براى آقا عرض كردم. هنوز حرف من تمام نشده بود فرمود: با مال مردم چه كردى؟ گفتم: آقا! اوّل مال مردم را رد كردم بعد مكّه و الآن خدمت شما آمدم. امام (ع) تبسّم كردند و فرمودند: بارك الله. و فرمودند مواظب حقّ مردم باش تا شريك مال مردم باشى. نظير اين چيزها فراوان است. بنابراين تقاضائى كه از شما زن و مرد دارم اين است كه گناه نكنيد. به خصوص مواظب باشيد حقّالنّاس به گردن شما نباشد كه حقّالنّاس مشكل است مشكل.
سوء ظنّ به ديگران يك مرتبه اى از حقّالنّاس است. يعنى انسان به مردم بدبين باشد. حالا اين بدبينى خانم به شوهرش باشد يا شوهر به خانمش؛ رفيق به رفيقش يا اينكه يك بيگانه به يك بيگانه. اين سوء ظنّ، راجع به ناموس باشد، راجع به مال باشد، راجع به چيزى عرفى باشد، يا هر چيز ديگر. بدبينى يا بدگمانى گناه بزرگى است. گناه به اندازه اى بزرگ است كه قرآن شريف مى فرمايد:
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِكُمْ مٰا لَيْسَ لَكُمْ
بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِيمٌ)(1)مى گويد سوء ظنّ به ديگران پيدا مى كنى. اين قدر هم بى حيا هستى كه به زبان مى آورى. خيال مى كنى كار كوچكى كردى. در حالى كه اين گناه بزرگى است پيش خدا. يعنى گناه كبيره است. در جاى ديگر مى فرمايد:
(وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً)(2)بدگمان مباش. از تخيّل ها پيروى نكن. از توهّم ها پيروى نكن. براى اينكه در روز قيامت از چشم تو، از گوش و از دل تو، سؤال مى شود. و گوش و دل تو عليه تو جواب مى دهند. يعنى آدم بدگمان، در روز قيامت، دلش عليه او شهادت مى دهد. چنانچه اگر چيزى گفته باشد، زبان او عليه او شهادت مى دهد. اگر هم كارى كرده باشد دست و پايش عليه او شهادت مى دهند.
اميرالمؤمنين (ع) نصحيت مى كند و مى فرمايد:
«ضَعْ اَمْرَ اَخيكَ عَلي اَحْسَنِه»(3)هر چه از ديگران ديدى، براى آن محمل خوب درست بكن. مواظب باش به ديگران گمان بد نبرى. اميرالمؤمنين و امام صادق (ع)
مى فرمايند: انسان بايد تا مى تواند گفتار و كردار ديگران را حمل بر خوبى كند تا هفتاد محمل. و اگر بعد از هفتاد محمل ديگر نتوانست، نگويد بد است، بگويد من چقدر بدم كه نتوانستم محمل درست كنم.
و اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: «... هر سخنى كه از دهان كسى خارج شد تا احتمال درستى و نيكى در آن مى يابى حمل بر فساد مكن»(1)تا مى شود محمل درست كن و اگر نتوانستى خود را ملامت كن، بدان خودت سلامت نفس ندارى، والاّ اگر سلامت نفس داشتى، اگر مهذب بودى، اگر يك انسان بودى، سوء ظنّ به ديگران نداشتى.
بعضى اوقات اين سوء ظنّ مفسده ها بار مى آورد مثلاً شما مى بينيد كسى دارد كسى را نگاه مى كند، سوء ظنّ مى برى كه نگاه به نامحرم مى كند. به اين هم اكتفا نمى كنى. تفسيق مى كنى؛ شيطان هم كه به كم قانع نيست. اين سوء ظنّ تو كم كم گناه روى گناه؛ بعد هم مى گوئى اصلاً مسلمان نيست! اگر يك بررسى بكنيد مى بينيد افرادى نظير گروه فرقان، نظير منافقين و امثال اينها، كه امثال مطهرى را كشتند، از همين جا شروع كردند. يعنى سوء ظنّ به مطهرى بردند و آن مرد كم نظير، و آن عالم عامل، و آنكه نماز شبش ترك نشد تا مُرد، و
آنكسى كه دلش مى تپيد براى اسلام، او را با همين سوء ظنّ تفسيق كردند و بعد تكفير و با همان تكفير مطهرى را كشتند. قضّيه مرحوم بهشتى مگر چنين نشد؟
1) . نهج البلاغه، كلمه ى قصار 360.
آنمردى كه لياقت همه چيز را داشت. آن مردى كه در سياست، در علم، در درايت، بسيار بالا بود. آن مردى كه راستى يك فرد فوق العاده بود. مردى كه امام (قدس سره) براى شهادتش گريه نمى كردند براى مظلوميّتش گريه مى كردند. يعنى اينقدر مظلوم واقع شده بود كه حضرت امام «رضوان الله تعالى عليه» مى فرمودند: من دلم براى مظلوميّت دكتر بهشتى مى سوزد. شهادت هفتاد و دو تن در حزب جمهورى اسلامى؛ اينها از باب نمونه است. اين قضّيه سوء ظنّ در ميان مردم فراوان است. مخصوصاً در ميان مردهاى خشك مقدّس نادان. يعنى مثلاً با خانمش دارد مى رود و خانمش نگاه به مغازه مى كند؛ يك دفعه به ذهنش مى آيد كه خانمش به نامحرم نگاه كرده. همين، يك خارى در ذهن و روحش مى شود. همين جا مى گويد معلوم مى شود خانم من آن عفّت را ندارد. براى اينكه چشم چرانى مى كند. اين خار مرتّب صدمه مى زند و شيطان هم مرتّب دامن به آتش مى زند. يك دفعه مى رسد به آنجائى كه همين سوء ظنّ كم كم به يقين تبديل مى شود و يقين پيدا مى كند كه خانمش بى عفّت است؛ و بعد هم منجر به طلاق مى شود. يا اينكه شوهر خانم يكى دو ساعت دير مى آيد. اين دير آمدن باعث مى شود كه حسادتش گل مى كند. اينجا ديگر غيرت يا خشك مقدّسى هم نيست؛ و همين خارى مى شود در روح اين خانم. وقتى شوهر مى آيد، اگر خانم پرخاشگر باشد، پرخاشگرى شروع مى شود؛ كه گناهش به اندازه اى است كه زن پرخاشگر اگر بدون توبه از دنيا برود، با زبان در جهنم
آويزان مى شود. يا اينكه اگر زن تودارى باشد آن خار، روحش را اذيّت مى كند. كم كم يقين پيدا مى كند كه شوهرش دنبال ازدواج است. اينجا است كه كم كم منجر به مفاسد بزرگ مى شود. بعضى اوقات خانم، براى همين بدگمانى خود، براى اينكه از شوهرش انتقام بگيرد، بى عفّت مى شود. شوهرش پاك است اما سوء ظنّ خانم كار را به جاى باريك مى كشاند. من تقاضا دارم به يكديگر سوء ظنّ نداشته باشيد. مخصوصاً زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن. اين سوء ظنّ حرام است و گناهش بزرگ است.
گاهى منجر به طلاق مى شود. گاهى منجر به جنايت بچّه ها مى شود. بچه ها را عقده اى بار مى آورد.
صحبت ديگر راجع به منفى بافى است. يعنى انسان بعضى اوقات اينطور است كه خوبيها را نمى بيند. آنچه كه مى بيند بديها است. حالت مگس براى او پيدا مى شود.
مثلاً مرد وارد خانه مى شود. خانمش از صبح تا شب هم بچّه دارى كرده و هم خانه دارى. غذا پخته و خودش را مهيّا كرده است براى آمدن شوهرش. شوهر وارد مى شود و آن همه زحمتهاى خانمش را نمى بيند. مى گردد اينطور و آن طرف يك چيزى را پيدا كند، و بالاخره پيدا مى كند. مى بيند چادر خانمش آن گوشه افتاده؛ دادش بلند مى شود كه چرا اينقدر نامرتبى. با اين حرف زحمتهاى فراوان از صبح تا شب خانم
از بين مى رود. شوهر هم با اين جمله اش حتماً جهنّمى مى شود؛ و اگر توبه نكند با اين زبان در جهنم آويزان مى شود. اين زبان در روز قيامت به اندازه اى بلند مى شود كه اهل محشر آن را پايمال مى كنند. به اندازه اى گناه، بزرگ است كه اگر بدون توبه از دنيا برود، فشار قبر دارد. زير منگنه الهى، شب اوّل قبر له مى شود. و نتيجه دنيايى اش، سردى خانم در خانه دارى و شوهردارى و بچّه دارى است.
گاهى زن منفى باف است. مثلاً شوهرش از صبح تا عصر زحمت كشيده خرج خانه را اداره كند. وقتى شوهرش به خانه مى آيد، حواسش پرت است، دستهايش را نمى شويَد و يا كارى ديگر مثل اين. اما اين زن همه خوبيها را فراموش مى كند و همين كار بد را مى گيرد. دادش بلند مى شود. به اين مى گويند منفى بافى. به اين مى گويند خانم پرخاشگر جهنّمى.
راجع به اجتماع هم همينطور است. رفيقش كارهاى خوب فراوانى دارد؛ اما هيچ كدام را نمى بيند. ولى اگر از او يك نافرمانى ببيند، همين را عَلم مى كند؛ هم رو در رويش هم پشت سرش؛ اينطرف و آنطرف مى گويد. يا وقتى چند نفر در مجلسى نشسته اند غيبت شروع مى شود. غيبت پشت سر يكى از رفقايشان. مثلاً رفيقى در ميانشان هست، وقتى بلند مى شود و مى رود،
فوراً شروع مى كنند به غيبت كردن! و تا مجلس هست گوشت مرده مى خورند. تا مجلس هست گناهِ بدتر از زنا مى كنند.
وقتى كه حساب كنيم مى فهميم كه همه اينها منفى بافند. آن آقائى كه غيبتش را مى كردند، خوبى هاى زيادى داشته؛ اما به جاى تعريف كردن از او، غيبت مى كنند. لذا افرادى كه غيبت مى كنند، بدانند منفى بافند؛ بدانند از نظر دل خرابند؛ بدانند صفت رذيله اى به نام تخيّل و توهّم و صفت رذيله اى به نام منفى بافى در دلشان حكم فرماست. و اين صفت اگر در دلى رسوخ كرد، بايد آتش جهنم آن را پاك كند. افرادى كه غيبت مى كنند چرا خوبى ديگران را نمى گويند؟
يك وقت حضرت عيسى (ع) با حواريون رد مى شدند. به يك بز مرده اى رسيدند. يكى دَم بينى اش را گرفت و تند رد شد و گفت بوى گندى مى دهد. دومى يك عيب ديگر آن را گفت. هر كسى يك چيزى مى گفت. اما حضرت عيسى (ع) نگاهى به اين بز مرده كردند و فرمودند: «به به! چه دندانهاى سفيدى دارد!» يعنى حضرت عيسى (ع) عملاً به ما مى گويد: آقا مثبت باف باش، نه منفى باف. بالاخره افراد، خوبى هاى زيادى دارند. چرا خوبيها را رها مى كنى و بديها را مى گيرى؟ چرا حالت بلبل را ندارى؟ بلبل وقتى وارد باغ مى شود، اگر در تمام اين باغ فقط يك گُل باشد، مى رود روى آن گل. هيچ وقت نزد يك جاهاى كثيف و بدبو نمى رود. چرا مثل زنبور عسل نيستيم كه وقتى وارد باغ مى شود دنبال گل خوب مى رود؟ حتى اگر روى گل مناسب ننشست، زنبورهاى نگهبان او را دم كند و دو نصفش مى كنند. چرا بلبل نباشيم تا اهل بهشت باشيم؟ چرا مگس باشيم تا جاى ما در جهنم باشد؟ همين طورى كه
جاى مگس در كثافتها است، آدم منفى باف هم جايش در جهنم است. بگرديد خوبيهاى مردم را پيدا كنيد. به خصوص زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن.
آقا! از شما تقاضا دارم وقتى كه وارد خانه شدى، از خانمت تشكّر كن. خانم! تو هم سعى كن از شوهرت تشكر كنى. نديده بگيريد بديهاى يكديگر را. نكات مثبت يكديگر را در نظر بگيريد. بى وفا نباشيد. انسانهائى كه خود را نساخته اند بى وفا هستند.
قرآن مى فرمايد: (قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ)(1)مرگ بر اين انسان كه اينقدر بى وفاست.
يك خانمى چند سال به شوهرش خوبى مى كند، حالا يك روز بدى كند، يك روز بدون اجازه از خانه بيرون برود، تمام خوبيها فراموش مى شود. نمى شود گفت كه اين مرد است، بلكه اين نامرد است؛ و همچنين بعضى از زنها.
بنابراين تقاضا دارم با عينك خوش بينى وارد جامعه بشويد. انسان با عينك سياه، همه جا را سياه مى بيند. با عينك سياه به مردم نگاه نكنيد. در روايات آمده است كه رفيق خوب آنكسى است كه خوبيهائى را كه به ديگرى مى كند نمى بيند، اما خوبى هاى ديگران را فراموش نمى كند.
1) . سوره ى عبس، آيه ى 17.
اميدواريم اين دو نكته مهمّ اخلاقى را به كار گيريد و از اين صفت رذيله تخيّل اجتماعى را، اگر داشته باشيد، به مرور زمان رفع كنيد و با دل پاك وارد صف محشر بشويد.
قرآن مى فرمايد:
(يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ - إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ) (1)در روز قيامت هيچ چيز به درد نمى خورد مگر دل پاك.
1) . سوره ى شعراء، آيات 88 و 89. ترجمه: «روزى كه نه مال (براى انسان) فايده دارد و نه فرزند. مگر آنكس كه قلب سيلم را به درگاه خدا عرضه بدارد».
توبه چيست؟
توبه عوام
توبه خاصّ
توبه اخصّ الخواصّ
هميشه تائب باشيم
اقسام گناه و كيفيّت توبه از آنها
يكى از فضائلى كه فوق العاده پيش خدا مطلوب است، حالت توبه از گناه است. يعنى انسان يك حالت خضوعى، يك حالت سرافكندگى و دل شكستگى از گناه در مقابل خدا داشته باشد. برگشت از نفس امّاره به آن بُعد ملكوتى. برگشت از سوى شيطان به سوى رحمان. برگشت از اين دنياى فانى و توجه به آخرت؛ و بالاخره حالت خضوع، حالت خشوع و سرافكندگى در مقابل خدا. اين يك «حالت» است. اگر گفتارى هم در كار باشد، بايد از اين حالت سرچشمه بگيرد تا توبه شود. صرف گفتن «استغفر الله ربّي و اَتُوبُ اِليه» ثواب دارد. ذكرى است از اذكار. ذكرِ فوق العاده مطلوبى هم هست. اما اين ذكر اگر از دل سرچشمه بگيرد، به اين مى گويند «توبه». اما اگر لقلقه زبان باشد، به فرموده اميرالمؤمنين (ع)، اين توبه نيست، فقط ذكرى است و ثواب دارد. آن كه در قرآن شريف بيش از صد آيه براى آن آمده است، آن
حالتى است كه براى دل پيدا مى شود. چيزى كه خدا خيلى دوست دارد. به اندازه اى كه در روايات مى خوانيم: اگر كسى در شب تاريك زاد و راحله اش را گم كرده باشد و ناگهان پيدا كند، چقدر خوشحال مى شود؟ اگر بنده اى توبه از گناه كند، پروردگار عالم بيش از اين خوشحال مى شود(1)و بالاخره آن كه قرآن مى فرمايد:
(إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ)(2)آدمى كه توبه كند، گناهكارى كه برگردد از كار زشتش و خود را اصلاح كند، خدا اين را دوست دارد. خدا آن دلى را كه به واسطه آب توبه پاك شود، دوست دارد.
اين شبها، قرآن سرگذاشتن خيلى ثواب دارد. براى اينكه هم توبه است و هم دعا؛ و اين دو از نظر قرآن و اهل بيت خيلى مطلوب است. اما يك وقت فقط دعا است. فقط گفتن «استغفرالله» و گفتن «العفو» و امثال اينها است كه ذكر است و دعا است، گرچه مطلوب است
اما كارساز نيست. توبه واقعى نيست. توبه حقيقى نيست. توبه واقعى مال دل است نه مال زبان. دعاى حقيقى مال دل است نه مال زبان.
اگر دل در مقابل پروردگار عالم خاضع و سرافكنده شد، و يك حالت خشوعى در دل پيدا شد كه خواه ناخواه اشك جارى مى شود و
زبان هم گوياى به «العفو العفو» مى شود. در چشم و صورت و بدن حالت خضوعى پيدا مى شود. و استغفرالله او يكى پس از ديگرى بلند مى شود. اين مال دل است. اگر كسى بخواهد توبه و دعايش كاربردى براى او داشته باشد، بايد دل را صاف و درست كند؛ در دل بايد سرافكندگى در مقابل خدا را ايجاد كند؛ و اين از معرفت سرچشمه مى گيرد. هر چه معرفت انسان به خدا بيشتر باشد، اين حالت براى او بيشتر پيدا مى شود. اهل دل توبه را به سه قسم تقسيم كرده اند:
توبه اى داريم كه براى عموم مردم است؛ و آن توبه اين است كه دل خاضع مى شود از اينكه گناه كرده است. ياد مخالفتهاى در محضر خدا مى افتد؛ دل مى تَپد؛ از گذشته پشيمان مى شود. ديگر در آن راه نمى افتد و خود را اصلاح مى كند. به اين مى گويند توبه عوام يا عموم.
توبه دوم، توبه خاصّ است. بعضى معرفتشان بيشتر است. يعنى در مقابل مكروهات سرافكنده مى شود. دلش خاضع و خاشع مى شود. دويست سال مثل حضرت آدم (ع) براى يك ترك اَولى اشك مى ريزد. مثل حضرت يونس (ع) در شكم ماهى، يك حال تذلّلى برايش پيدا مى شود. خود را ظالم مى داند و مى گويد:
(لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ)(1)براى خاطر يك ترك اولى كه بدون اجازه خدا از ميان قومش بيرون رفت؛ و بالاخره بعضى از انبياء، بعضى از افرادى كه تالِى تِلو معصومند، مى نالند. دلشان از مكروهات، از شبهات.
و بالاخره از ترك اولى مى تپد. براى اينكه معرفت او بيش از ديگران است، و به همين اندازه دل او بيشتر مى تَپد؛ دل او در مقابل خدا بيشتر ذليل است؛ گريه او بيشتر است.
درباره حضرت آدم (ع) مى خوانيم وقتى كه از بهشت بيرونش كردند، آمد در اين دنيا؛ دويست سال سرش را بالا نكرد. از خجالت هميشه سر به زير بود. كارى نكرده بود، گناه نكرده بود. معصوم بود. فقط به او گفته بودند اين گندم را نخور. اگر خوردى بايد از بهشت بيرون بروى. يعنى فهميده بود كه خدا مى خواهد اين گندم را نخورد. خوردنش خوب نيست؛ مكروه است؛ مستحبّ است نخورد. براى خاطر اين كار بى جايش، كه گناه هم نبود، دويست سال گريه كرد. دويست سال سرش به زير بود تا بالاخره جبرئيل آمد و گفت: آدم! خدا مى فرمايد: توسّل به اهل بيت پيدا كن. سر را بالا كن. تو را بخشيدم به اين مى گوييم توبه خاصّ.
1) . سوره ى انبياء، آيه ى 87.
از اين بالاتر توبه اخصّ الخواصّ است. توبه پيغمبر اكرم (ص) است كه مى فرمود: دل مرا كدورت مى گيرد؛ زنگار مى گيرد. براى پاكى دلم براى توجّه به غير خدا، روزى هفتاد مرتبه استغفار مى كنم(1). استغفارى كه از دل بيرون مى آيد نه از زبان. اميرالمؤمنين (ع) در روزها تماس با مردم داشته است. خوردن ها و خوابيدن ها داشته است. همين توجّه به غير حقّ در نظر آن حضرت گناه است. اين ترك اولى نيست؛ به جاى آوردن مكروه نيست. بلكه به قول حاجى سبزوارى (ره) همين مقدار كه توجّه به حقّ نيست؛ و معرفت اميرالمؤمنين (ع)، معرفت حضرت زهرا (س)، معرفت پيغمبر اكرم (ص) و ائمه طاهرين (ع)، اقتضا مى كند كه هميشه متوجّه حقّ باشند. لذا اگر دعاى كميل است و آن گريه ها و اشك ها از اميرالمؤمنين (ع)، اگر دعاى ابوحمزه ثمالى است و آن همه تضرّع و زاريها از امام سجاد (ع) و بالاخره اگر آن دعاهاى در مفاتيح است و آن تضرّع ها از ائمه طاهرين (ع) همه و همه از اينجا سرچشمه گرفته است. آنها حقيقتاً دلشان مى تپيد و در مقابل خدا سرافكنده بودند و خضوعشان در مقابل خدا خيلى بيشتر از خضوع آدم گناهكار بوده است. براى اينكه هر كه معرفتش بيشتر است، استغفار و خضوعش هم
1) . مستدرك الوسائل، جلد 5، صفحه ى 220.
بيشتر
است. پيغمبر روزى هفتاد مرتبه استغفار مى كند. اين رسم هميشگى آن حضرت بوده است. حضرت زهرا گناه ندارد و ترك اولى ندارد، اما بعضى اوقات توجّه به غير حقّ دارد. لذا در دل شب به اندازه اى گريه مى كند كه يك شيشه پر از اشك مى كند. اميرالمؤمنين گناه ندارد، ترك اولى ندارد، اما گاهى توجّه به غير حقّ دارد؛ و همين اندازه توجه به غير حق به اندازه اى دل او را مى تپاند. و به اندازه اى دل او خاضع و سرافكنده مى شود كه در نخلستان غش مى كند. مثل كسى كه مرده است. ضراربن ضمره به معاويه مى گفت: حضرت على (ع) شبها مثل مارگزيده به خود مى پيچيد و گريه مى كرد(1). چرا چون معرفتش به خدا بيشتر است.
مطلب ديگرى كه بايد همه و همه در اين شبهاى قدر و همچنين بعد از اين شبها، به آن توجّه داشته باشيم اين است كه توبه و انابه در ما زنده بماند تا بميريم. هميشه دل در مقابل عظمت پروردگار بتپد. بايد توجّه داشته باشيم كه گناه هر چه باشد، گناه هر چه بزرگ باشد، گناه هر چه فراوان باشد، اگر اين حالت براى انسان پيدا بشود خدا مى آمرزد.
1) . بحار، جلد 41، صفحه ى 15. نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 74.
«اَلتّائبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لا ذَنْبَ لَه»(1)اگر كسى راستى توبه از گناه كند، مثل اينكه اصلاً گناه نكرده است.
انسان بعد از توبه از گناه مثل بچّه اى است كه تازه به دنيا آمده است. پرونده سياهش نابود مى شود. اگر كسى گناه زيادى كرده باشد و بگويد خدا مرا نمى آمرزد، همين حرف خود گناه بزرگى است در سرحدّ كفر. هر كس از خدا مأيوس بشود. گناهى در سر حدّ كفر مرتكب شده است.
انسان تا قبل از مرگ مى تواند توبه كند. بنابراين نبايد از رحمت خدا مأيوس شود؛ و كسى از رحمت خدا مأيوس نمى شود مگر اينكه خدا را قبول نداشته باشد. لذا گناه هر چه بزرگ باشد.
اگر كسى به حقيقت برگردد و خود را اصلاح كند، دل بتپد و از گذشته پشيمان شده باشد، مسلّم خدا او را مى آمرزد.
بازآ بازآ هر آنچه هستى بازآ *** گر كافر و گبر و بت پرستى بازآ
اين درگه ما درگه نوميدى نيست *** صد بار اگر توبه شكستى بازآ
«اِنّ الله يُحِبُّ التَّوّابينَ» يعنى خدا آدم توبه كننده را دوست دارد ولو اينكه قبلاً توبه را شكسته باشد.
مطلب سوم اين است كه گناه بر چهار قسم است. توبه اين چهار
1) . بحار، جلد 6، صفحه ى 41. (حديث از امام باقر عليه السلام).
قسم تفاوت دارد: اوّل حقّ الله؛ مثل اينكه دروغ گفته كه گناه بزرگى است. شراب خورده كه گناه بسيار بزرگى است. سلولهاى بدنش پر شده از ترانه ها و موسيقى ها از ويدئوهاى بدآموز، و بالاخره با اين نوارهاى بدآموز زياد سروكار داشته است. يك وقت گناه اينگونه است كه اين را مى گويند «حقّ الله». اين گناه توبه اش چيست؟ بايد آن نوارها را بسوزاند؛ آن فيلمها را نابود كند؛ دست از دروغ گفتن بردارد؛ ديگر شراب نخورد و از گذشته پشيمان باشد و خود را اصلاح كند و ديگر مرتكب اين گناهان نشود. اگر راستى خود را اصلاح كند خدا او را مى آمرزد. يا آن خانمى كه بدحجاب است، گناه خيلى بزرگى كرده است. به اندازه اى گناه بزرگ است كه در روايات مى خوانيم: اگر زنى عطر بزند و نامحرم بوى عطر او را بشنود، تمام آسمان و زمين و ملائكه و در و ديوار او را لعنت مى كنند. اگر زنى با جلوه دادن صورت زيباى خود، جوانى را تحريك كند، ظلم كرده است، و ظلم و گناه بزرگى است. اما اگر چادر سرش كند و راستى خود را اصلاح كند و راستى از بدحجابى خودش دست بردارد، خدا او را مى آمرزد. اين يك قسم.
قسم دوم باز هم حقّ الله اما حقّ اللهى كه بايد جبران كند. مثل اين كه نماز نخوانده. آدمى كه نماز نخواند، خيلى كارش لنگ است:
«مَنْ تَرَكَ الصَّلوة مُتَعمِّداً فَقَدْ كَفَرَ» اگر كسى نماز نخواند مسلمان حقيقى نيست؛ اين كافر واقعى است. ولو اينكه مسلمان ظاهرى است؛ اين
كافر است و در روز قيامت در صف كفار است. در صف يهود و نصارى مى باشد.
حتّى قرآن مى فرمايد: آدمى هم كه بد نماز بخواند، اين هم مسلمان واقعى نيست و در صف كفار است:
(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ - اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ) (1)واى به كسى كه بد نماز مى خواند! سهل انگار در نماز است. نماز، در متن زندگى او نيست. گاهى مى خواند گاهى نمى خواند. آن وقت هم كه مى خواند تند و تند مى خواند. گناه خيلى بزرگى است. يا اينكه روزه نمى گيرد. آدمى كه روزه نمى گيرد، گناهش خيلى بزرگ است. حكم روزه خوار براى دفعه اول و دوم تازيانه و دفعه سوم قتل است. اينقدر گناه بزرگى است. اگر كسى يك روزه عمداً بخورد بايد شصت روز روزه كفاره بگيرد، علاوه بر آنكه آن روز را هم بايد بگيرد. يا اينكه شصت نفر را اطعام كند.
اما اگر خمس نداده يا زكات نداده، در حقيقت آتش خورده است؛ مال بچه يتيم خورده است. مال امام زمان (ع) را خورده است. خوب گناه خيلى بزرگ است. وقتى كه اهل دل او را نگاه مى كنند مى بينند كه آتش از دهنش بيرون مى آيد، مثل بيرون آمدن آتش از تنور. اين گناهان خيلى بزرگ است. اما اگر كسى توبه كند، يعنى از گذشته شرمنده شود، تصميم گرفته از اين به بعد نماز بخواند و قضاى روزه ها را بگيرد و
1) . سوره ى ماعون، آيات 4 و 5.
خمس الآن و گذشته ها را بدهد، تدارك كند، گناه هر چه بزرگ باشد، آمرزيده مى شود.
اينهم قسم دوم؛ هر دو حقّ الله بود؛ يكى جبران داشت، يكى نداشت.
قسم سوم حقّالنّاسى است كه جبران نمى خواهد؛ مثل غيبت. غيبت گناهش خيلى بزرگ است. به اندازه اى است كه در روز قيامت، زبانهاى دو گروه از مردم از بس بزرگ مى شود روى زمين مى افتد و مردم آن را پايمال مى كنند. يك دسته آن زنهائى كه در مقابل شوهرشان پرخاشگر باشند. و دسته دوم آنان كه عيب جوئى و غيبت مى كنند. قرآن مى فرمايد: (وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ)(1)واى به كسى كه زخم زبان بزند، عيب جوئى كند، تهمت بزند. در روز قيامت غيبت كننده و تهمت زننده را پنجاه هزار سال روى تلّ چرك و خون نگاه مى دارند تا مردم از حساب فارغ بشوند؛ بعد او را به جهنم مى برند. اما اگر توبه كند، ديگر غيبت نكند، شرمنده از اين كارهاى زشتش بشود و خود را اصلاح كند، خدا مى آمرزد مثل اينكه تازه متولد شده. و اگر بتواند آن تهمتى را كه زده برود رفع كند و آبرويش را حفظ كند. برود از كسى كه غيبت كرده رضايت بگيرد. البته اين كارهاى خوبى است. ولى بالاخره جبرانش همان پشيمانى مى باشد. اينهم قسم سوم.
1) . سوره ى همزه، آيه ى 1.
قسم چهارم حقّالنّاسى كه بايد به مردم رد شود. مثل خوردن مال مردم ولو يك ذرّه، ولو يك دانه گندم. حقّالنّاس به اندازه اى مشكل است كه قرآن مى فرمايد:
(وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمٰا غَلَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ)(1)هر كسى كه مال مردم را بخورد در روز قيامت همان مال به گردنش است. و با رسوائى اين دزد را به صف محشر مى آورند.
اين آيه شريفه در جبهه نازل شده. در جبهه يك نظامى پيش مسئول بيت المال آمد و گفت اين وصله را با نخ بيت المال به لباسم دوختم و غصبى است؛ حالا من چكار كنم، آيا وصله را بكنم يا اجازه مى دهى باشد؟ مسئول گفت من نمى دانم. آن نظامى وصله را كند و نخ را تحويل داد. حقّالنّاس مشكل است. اما همين حقّالنّاس كه مشكل است توبه دارد. بايد از گذشته پشيمان شد و ديگر مال مردم را نخورد. مثل زالو به جان مردم نيفتاد. علاوه بر اين بايد مال مردم را هم رد كرد. اگر دارد كه بايد رد كند. اگر ندارد بايد تصميم داشته باشد هر وقت كه دارد رد كند. در اين صورت توبه او قبول است.
1) . سوره ى آل عمران، آيه 161.
خداشناسى، فطرى انسان
دعا، از امتيازات شيعه
نماز، گفتگو با خدا
شيرينى عبادت و دعا
يكى از فضائل بسيار بزرگ براى انسان، دعا و راز و نياز با خداست. دعا و راز و نياز با خدا از عمق جان انسان سرچشمه مى گيرد. بنابراين گفتن يا الله يا الله و گفتن يا ربّ يا ربّ و بالاخره خواستن حاجت، خود يك فضيلت است. اين، دعاى زبانى است. ثواب زيادى هم دارد و به آن تأكيد فراوان شده است. اما دعاى واقعى، يك رابطه اى است بين بنده و خدا؛ كه اين رابطه از عمق جان انسان سرچشمه مى گيرد.
انسان اگر چه انسانى باشد كه خدا را قبول نداشته باشد، اگر در بن بست ها واقع بشود، به طور ناخودآگاه خدا را مى خواند. قرآن شريف مى فرمايد:
(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا
نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ)(1)همين مشركها، همين كافرها كه خدا را قبول ندارند، اگر دستشان از همه جا كوتاه شد و در يك بن بست واقع شدند، وجدان آنها همان وقت بيدار مى شود؛ خدايابى و خداجويى آنها همان وقت بيدار و زنده مى شود؛ به طورى كه خود توجّه ندارند، خدا خدايشان بلند مى شود؛ دعايشان بلند مى شود؛ و از خدا مى خواهند كه از اين بن بست نجات پيدا كنند. اما وقتى كه از بن بست بيرون آمد فراموش مى كند و به كار اوّلش برمى گردد.
اين آيه شريفه علاوه بر اينكه بحث ما را اثبات مى كند و مى گويد دعا يك فضيلت است بهترين دليل براى خداشناسى است، به آن مى گويند «فطرت». انسان، خداجو و خداياب است. حتى دليل فطرت يك چيز بالاتر از اين به ما مى گويد. مى گويد علاوه بر اينكه عمق جان انسان خداجو و خداياب است، توحيدجو و توحيدياب است، فضائل و كمالاتى هم براى خدا قائل است. يعنى عمق جانش خدا را عالم مى داند؛ خدا را رحيم مى داند؛ خدا را كريم و جواد مى داند؛
خدا را قدير و سميع مى داند؛ و بالاخره عمق جان انسان چيزى را مى يابد كه مستجمع جميع كمالات است.
1) . سوره ى عنكبوت، آيه ى 65. ترجمه: «هنگاميكه سوار كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند و هنگامى كه به خشكى مى رسند، شرك مى ورزند».
از اين جهت وقتى كه در بن بست واقع شد، تمام همّ و غمّش به يك مبدأ است. يعنى مى گويد خدا يكى است و او را مستجمع جميع كمالات در مى يابد. لذا از خدا حاجتش را مى خواهد، با خدا حرف مى زند؛ معلوم مى شود يك چيزى را يافته است كه شنوا است. عالم و قادر و رئوف است؛ و راستى ربّ است.
آقائى مى گفت: من رفيقى داشتم كه خدا را قبول نداشت. با او مباحثه ها كردم؛ با او حرفها زدم اما بالاخره نتوانستم او را قانع كنم. اتّفاقاً پسرى داشت و اين تنها پسرش زير عمل جراحى قرار گرفت. اين آقا با اينكه خودش هم دكتر بود، در پشت اطاق عمل بنا كرد به گريه كردن و مى گفت: اى خدا! من بچّه ام را از تو مى خواهم! من همان وقت فرصت را غنيمت شمردم و به او گفتم: اين خدا كيست كه بچّه ات را از او مى خواهى؟ گفت: حالا موقع مباحثه نيست! قرآن مى فرمايد:
(فَإِذٰا رَكِبُوا فِي اَلْفُلْكِ دَعَوُا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَى اَلْبَرِّ إِذٰا هُمْ يُشْرِكُونَ)(1)موقع مباحثه، لجاجت و غرور علمى نمى گذارد فطرت بيدار شود. اما وقتى در بن بست واقع شد، ديگر همه چيز فراموش مى شود. علم و غرور علمى ديگر نمى تواند برايش كار كند. قدرت و تمكّن ديگر نمى تواند برايش كار كند. لجاجت ها و منيّت ها و عصبيّتها ديگر
1) . سوره ى عنكبوت، آيه ى 65.
نمى تواند برايش كار بكند. ناگهان فطرت بيدار مى شود. مى بيند يك چيز برايش مى تواند كار كند و آن چيز خدا است. فطرت بيدار مى شود. به طور ناخودآگاه اشك مى آيد و به طور خودكار زبان به گفتن يا ربّ يا ربّ بلند مى شود. صد و بيست و چهار هزار پيغمبر آمدند براى اين؛ يعنى براى اينكه فطرت را بيدار نگه دارند. براى اينكه انسان هميشه خداياب و خداجو باشد؛ و به قول قرآن:
(لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)(1)پيامبران آمدند تا انسان هميشه خود را در محضر خدا بداند؛ و برايش خلوت و جلوت نداشته باشد. برايش در تنهائى و در ميان مردم فرقى نداشته باشد؛ و بالاخره در هر حال دل او يا ربّ، يا ربب بگويد.
يكى از امتيازهائى كه شيعه دارد و ديگران ندارند اين است كه شيعه دعا دارد. شيعه مثل صحيفه سجّاديّه دارد كه اسم آن را زبور آل محمّد (ص) گذاشته اند؛ و اين زبور اهل بيت يك كتاب دعا است. يعنى امام چهارم (ع) وقتى كه در بن بست واقع شد و نتوانست تبليغ كند، نتوانست حق را بگويد، در لفّافه دعا، در صحيفه سجّاديّه هر چه مى خواسته گفته است. ولى علاوه بر اين، صحيفه سجّاديّه يعنى بيدار
1) . سوره ى نور، آيه ى 37. ترجمه: «تجارت و بيع آنان را از ياد خدا غافل نمى كند».
كردن فطرت.
شيعه «مصباح المتهجّد» شيخ طوسى و «اقبال» سَيّدبن طاووس و بالاخره «مفاتيح» محدّث قمى دارد. «زاد المعاد» علاّمه مجلسى دارد. «مفاتيح» محدّث قمى را كم نشماريد. مفاتيح از نظر امام امّت (قدّه) كتاب اخلاق است، كارخانه آدم سازى است. از نظر اين مرد بزرگ، مفاتيح الجنان كلام صاعد است و قرآن كلام نازل و هر دو مكالمه با خداست. حضرت امام (قدّه) مى فرمودند: قرآن كلام نازل است. يعنى از طرف خدا بر بندگان نازل شده است. از حجابهاى نورانى و ظلمانى تنزل كرده است تا بالاخره قابل فهم شده، قابل ديدن و شنيدن شده است. مفاتيح محدّث قمى، كلام صاعد است. يعنى كلامى كه از طرف ما به محضر مقدّس خدا مى رود. يعنى يا ربّ ياربّ شما و دعاى ابوحمزه ثمالى شما، يا الله امشب شما، همه و همه محضر مقدّس خدا مى رود. كلام صاعد يعنى كلامى كه به بالا مى رود؛ و بالاخره قرآن كه كلام نازل است براى خودسازى خيلى مفيد است و مفاتيح كه كلام صاعد است براى آدمسازى خيلى بالا است؛ و هر دوى اينها حرف زدن با خدا است. آنكه قرآن بخوند، خدا با او حرف مى زند. حيف كه گوش شنوا ندارد تا بشنود. از اين جهت مستحب است وقتى كه رسيديد به «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا» بگوئيد «لبيك» يعنى خدا شما را صدا مى زند كه: اى مؤمنين! شما هم بگوئيد
«بله». چنانكه شما كه در دعا با خدا حرف مى زنيد هم وعده داده است جواب شما را بدهد. «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»
بخوان جوابت را مى دهم؛ به تو مى گويم «بله». گوش شنوا بله خدا را مى شنود.
دعا يعنى حرف زدن با خدا. از اين جهت نماز يك مكالمه و معراج است. براى يك نمازگزار در حمد و سوره، خدا با او حرف مى زند و در مابقى نماز، او با خدا حرف مى زند. بالاخره از اول الله اكبر تا سلام نماز، يا خدا با اين حرف مى زند، يا اين با خدا حرف مى زند. از اين جهت اهل دل مى گويند
«الصَّلاة معراج المؤمن». پيغمبر اكرم (ص) كه به مقام «قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنىٰ» رفت، براى مكالمه با خدا بود. خدا به توسط اين پيغمبر، نماز را بر ما واجب كرده؛ نماز شب را بر ما مستحبّ كرده؛ كه هر وقت بخواهيم به معراج برويم، هر وقت كه بخواهيم خدا با ما حرف بزند يا ما با خدا حرف بزنيم، بتوانيم. خوشا به حال آنكسى كه نماز برايش معراج باشد.
يك جمله اى امام حسين و امام سجّاد (ع) دارند؛ اين دعاها بعضى اوقات به اندازه اى پرمحتوى هستند كه اگر انسان سر و كارى با اينگونه حرفها داشته باشد، راستى به وجد مى آيد؛ راستى ديگر از خود بى خود مى شود. مى فرمايند:
«يا مَن اَذاقَ اَحِبّآئَهُ حَلاوَة الْمُؤانَسَة» يعنى اى كسى كه شيرينى مناجاتت، شيرينى دعا و نمازت را به دوستان خودت چشانده اى! معلوم مى شود دوستان خدا فقط از خوردن و آشاميدن و اطفاء شهوت لذت نمى برند؛ بلكه از دعا و نماز هم لذّت مى برند.
در روايت مى خوانيم، بعضى ها وقتى به بهشت مى روند، غرق در عالم رحمتند. هفتصد سال حورالعين كه خدا براى آنها فرستاده سرگردانند. بعد حورالعين شكايت مى كند. مى گويد: خدايا! مگر مرا براى اين خلق نكردى؟ اين هيچ اعتنا به من ندارد. خطاب مى شود: بگذار غرق در عالم رحمت باشد. اين عاشق من است. مرحوم ديلمى در ارشاد يك حديث مفصّلى به نام حديث معراجيّه نقل مى كند. در وسط اين حديث مى گويد: در معراج به پيغمبر اكرم (ص) خطاب شد يا احمد! يك افرادى هستند در بهشت كه اينها به چيزى جز مناجات من توجّه ندارند. من به آنها خطاب مى كنم، مى گويم بگذاريد بهشتيها در بهشت به نعمتهايشان متنعّم باشند و نمعت و لذّت شما، حرف زدن من با شما و حرف زدن شما با من است. هر نظرى كه به اينها مى كنم سعه وجودى پيدا مى كنند. كمال پيدا مى كنند.
اينها يك چيزهائى است كه من و شما نمى فهميم. بالاتر از من و شما هم نمى فهمند. انشاءالله بايد در اين دنيا سروكار با دعا پيدا كنيم تا كم كم خطابى را كه خدا مى كند درك كنيم.
ما بايد در همه چيز خدا خدا كنيم. جوانها خدا خدا كنند براى زنشان، براى خانه شان. پيرمردها خداخدا كنند براى شب اوّل قبرشان. بالاخره همه خداخدا كنند براى دنيايشان، براى رفع گرفتاريهايشان، براى نابودى ظلم. اينها همه بايد باشد. اما نبايد به فكر اين باشيم كه مى خواهيم برويم يك يا الله بگوئيم براى دنيا. اين براى انسان نقص است. بايد بگويد مى خواهم قرآن، كتاب آدم سازى را سربگيرم. آن نعمت بزرگ خدا را كه شب قدر نازل شده است. مى خواهم بروم در گفتارم اسم پيغمبر و ائمه طاهرين (ع) را تكرار كنم. مى خواهم بروم با عاشقم حرف بزنم. ما اگر عاشق خدا نيستيم، خدا عاشق ما هست. در روايات مى خوانيم خدا از هفتاد پدر مهربان به بنده هايش مهربانتر است. اى خوشا به حال آنكسى كه با خدا معاشقه كند. يعنى همينطور كه خدا عاشق است و مى گويد: اى بنده ام! بيا؛ بيا كه مى خواهم دستت را بگيرم؛ بنده هم عاشق باشد. هيچ چيز را از مكالمه با خدا بيشتر دوست نداشته باشد. هيچ چيز او را از ياد خدا غافل نكند.
(لاٰ تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)(1)چنين نباشد كه اگر يك دفعه دعا مستجاب نشود، كفر گوئيم و يا حتى گله كنيم. بلكه دعا كنيم تا به مقام قرب الهى برسيم.
استاد بزرگوار ما، حضرت امام «رضوان الله عليه» در درس
1) . سوره ى نور، آيه ى 37.
خصوصيشان، گاهى مى فرمودند: «اُفّ باد بر آن كسى كه در خانه خدا برود و خدا را به اسماء و صفاتش قسم بدهد، يعنى خدا را به پيغمبر و آلش قسم بدهد، اما در آن حال، دنيا را بخواهد. اين حرفها مال من و شما نيست. مال خود اوست. اما على كلّ حالٍ، امشب شب بزرگى است، امشب شبى است كه بعضى افراد يك سال منتظر امشب بودند يك سال منتظر شب بيست و سوم بودند. منتظر اينكه معاشقه كنند با خدا. منتظر اينكه قرآن، اين نعمت بزرگ خدا را، روى سر بگيرند و بگويند يا الله. وقتى كه مى گويد يا الله مثل اينكه دنيا را خدا به او مى دهد.
مى خواستند حضرت ابراهيم (ع) را امتحانش كنند. جبرئيل آمد ميكائيل هم آمد. يكى از اينها از مشرق با صداى بلند گفت: «سبُّوحٌ قُدُّوسٌ» آن ديگر از مغرب گفت: «رَبُّنا وَ رَبُّ الْمَلائِكَة وَ الرُّوحِ» اين صدا در روى كره زمين طنين انداز شد. حضرت ابراهيم (ع) داد زد و گفت: اى كسى كه نام محبوبم را بردى! اگر يك دفعه ديگر آن را تكرار كنى، نصف مالم را مى دهم، جبرئيل گفت «سبوح قدوس»، ميكائيل گفت «ربّنا و ربّ الملائكه و الرّوح». جاذبه اسم معشوق روى عاشق، روى دل حضرت ابراهيم (ع) اثر گذاشت كه دوباره گفت: اى كسى كه اسم محبوبم را بردى اگر يك دفعه ديگر ببرى همه مالم را مى دهم. دوباره تكرار كردند. ابراهيم گفت ديگر چيزى ندارم، اگر يك دفعه ديگر اسم محبوبم را ببرى، خودم را بنده تو مى كنم. يعنى خودم را در راه اسم
محبوبم مى دهم. باز جبرئيل و ميكائيل اسم خدا را تكرار كردند، و ابراهيم گفت ديگر چيزى ندارم بيائيد همه مالم مال شما، همه جانم فداى
اسم محبوبم. به اين مى گويند كسى كه درك كرده است دعا يعنى چه. درك كرده است يا الله و يا رب يعنى چه.
قصّه اى نقل مى كنند از محمود غزنوى و اياز. اين اياز آدم عجيبى بود. يك غلام سياه بود. محمود غزنوى هم كسى بود كه توانست هندوستان را فتح كند، محمود اين غلام سياه را خيلى دوست داشت. شبى اين دو در كوچه ها مى گشتند. رسيدند به تون سوزان حمام. ديدند تُون سوزان حمام يك دستگاه عجيبى دارد. يك مقدار خاكستر فرش او است. يك زن و مرد سياه بساط عيش پهن كردند. مقدارى شراب در مقابلشان است. زن شراب را در ظرف سفالين مى ريزد و مى دهد به شوهرش. او هم مى خورد و نگاهى به اين زن مى كند و مى گويد، عجب زن يبايى هستى! آيا زنى زيباتر از تو خدا آفريده است؟ محمود غزنوى خنده مسخره اى كرد. اياز در اينجا به محمود غزنوى گفت: اى سلطان! مى دانى افرادى هم هستند كه به دستگاه تو مى خندند؟ گفت: من به اينها مى خندم به جا است. اما كيست كه به قصر من بخندد؟ گفت: افرادى هستند كه دل شب بلند مى شوند. يخ را مى شكنند؛ وضو مى گيرند و نماز مى خوانند؛ وقتى الله اكبر مى گويند، به دنيا و آنچه در دنيا است پشت پا مى زنند. ديگر تو و قصر تو چيزى در ديدگان آنها نيست.
به قول بابا طاهر:
خوشا آنانكه الله يارشان بى *** بحمد و قل هو الله كارشان بى
خوشا آنان كه دائم در نمازند *** بهشت جاودان بازارشان بى
اين باباطاهر اينجا را اشتباه كرده بهشت جاويدان نه، بلكه عندالله و جوارالله، جاى شان بى. خوشا آنان كه دائم در نمازنند، مقام جار اللّهى جاى شان بى. خوشا به حال آنان كه در دنيا توانستند پشت پا به آنچه در دنيا است بزنند. خوشا به حال آنهائى كه توانستند پشت پا بزنند در آخرت به بهشت و آنچه در بهشت است و چيزى در دل اينها نيست جز خدا.
هلال بن نافع مى گويد: رفتم گودال قتلگاه. ديدم بَه بَه داماد به حجله رفته! ديدم چقدر برافروخته است! ديدم از بس كه خون از بدن مباركش رفته است ديگر صدا جوهر ندارد. ديگر تشنگى نمى گذارد كه صدا جوهر داشته باشد. مى گويد ديدم لبهاى مبارك بهم مى خورند. تعجب
كردم كه چه مى گويد: در آخر كار آيا اين لشكر را نفرين مى كند؟ رفتم جلو ديدم پشت پا زده به همه چيز مى گويد:
«رِضي بقَضائكَ صَبراً علي بَلائِكَ لا مَعْبُودَ سِواكَ رِضَا الله رِضانا اَهْل الْبَيْت» همه چيزم را دادم در راه تو. افتخار من است خدايا! راضيم به رضاى تو. خدايا! آمده ام اينجا براى دين تو. خدايا! آمدم براى اينكه تو راضى باشى. خدايا! رضايت ما، رضايت تو است. و رضايت تو، رضايت ما اهل بيت است. يعنى خدايا مى دانم مشكل است. اما حاضرم زينبم اسير شود و بچّه هايم دربدر بيابانها شوند براى خاطر تو و دين تو.
«رِضَا الله رِضَانا اَهل البَيْت».
سخن قرآن درباره على (ع)
مظلوميّت على (ع)
خدمت به خلق، مايه شادى ائمه (ع)
امروز روز شهادت مولى الموحّدين، اميرالمؤمنين (ع) است. مصيبت براى عالم اسلام و براى عالم بشريّت، بزرگ است. در فضائل آن حضرت زياد گفتند و نوشتند ولى هنوز به اين سؤال جواب داده نشد كه: «على كيست؟» نمى شود هم جواب بدهند. كتاب در اين باره زياد نوشته شده است، شيعه، سنّى، نصرانى و حتّى افرادى كه خدا را قبول ندارند هم درباره على (ع) كتاب نوشته اند. اما هنوز نتوانسته اند جواب اين سؤال را بدهند.
فقط به طور فشرده قرآن، بنابر تفسيرى كه امام هادى (ع) از آن كرده است و بنابر نقلى كه خوارزمى از رسول اكرم (ص) كرده، تعريفى درباره «على» (ع) دارد:
(وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي اَلْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ اَلْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اَللّٰهِ)(1)يعنى اگر دريا مركّب شود، همه درختها قلم شود و همه انسانها نويسنده شوند و بخواهند فضائل على (ع) را بنويسند، دريا تمام مى شود اما فضائل آن حضرت تمام شدنى نيست.
بعد قرآن مى فرمايد: اگر تا هفت بار دريا پر آب شود و فضائل بنويسند، آب دريا تمام مى شود اما فضائل على (ع) تمام نمى شود.
خوارزمى - كه سنى مذهب است - نقل مى كند: از رسول گرامى پرسيدند يا رسول الله! اين «كَلِمٰاتُ اَللّٰهِ» چه كسانى هستند؟ حضرت فرمود: عترت من. على و يازده فرزندش.
از امام هادى (ع) پرسيدند: اين «كَلِمٰاتُ اَللّٰهِ» چيست؟ فرمود: ما اهل بيت. يعنى اگر از شما بپرسند على كيست؟ بايد بگوييد على آن كسى است كه قرآن درباره اش مى گويد: اگر هفت بار آب دريا تمام شود و با آن فضائل على (ع) را بنويسند، باز هم فضائل آن حضرت تمام نمى شود.
شاعرى اين آيه شريفه را به فراخور حالش به شعر درآورده است:
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست *** كه تركنم سرانگشت و صفحه بشمارم
1) . سوره ى لقمان، آيه ى 27.
اميرمؤمنان (ع) مى فرمايد:
«تمام قرآن در سوره حمد است؛ تمام سوره حمد در بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ است؛ تمام بسم الله در نقطه «باء» بسم الله است و آن نقطه، من هستم». شاعرى گفته است:
توئى آن نقطه بالاى فاء فوق ايديهم
كه در وقت تنزّل تحت بسم الله را بايى
افتخار بايد بكنيم كه شيعه هستيم اگر به شيعه گرى عمل كنيم.
در عالم، مظلومى همانند اميرالمؤمنين (ع) نيامده و نخواهد آمد. آن حضرت حتى از امام حسين (ع) از حضرت زينب، و از زهراى مرضيه (س) با آن همه ظلمى كه به آنها شد، مظلوم تر است.
حضرت على (ع) پس از پيغمبر اكرم (ص)، سى سال زندگى كرد. 25 سال خانه نشين بود ولى كارهاى زيادى كرد كه از همه آنها مهمتر نظارت كامل ايشان بود بر اسلام. به اندازه اى كه زمخشرى در كتابش مى گويد: هفتاد و سه مورد حسّاس جلو آمد كه اگر على نبود، اسلام نابود مى شد؛ و عمر در هفتاد و سه جا گفت: «لَوْ لا علي لَهَلَكَ عُمَر» اگر على نبود، عمر نابود مى شد. يعنى اسلام در مخاطره عجيبى واقع شده بود. همچنين در آن مدت توانستند 26 مزرعه را آباد كنند كه همه اين مزارع وقف ضعفا و بيچاره ها شد.
حضرت با كارهايش به ما مى گويد اگر شيعه هستى، بايد به فراخور حالت، به فكر فقرا و ضعفا و به فكر خلأهاى موجود، چه فردى و چه اجتماعى، باشى.
اين مدّت براى مولا به قدرى سخت بود كه مى فرمايد: بيست و پنج سال صبر كردم مثل كسى كه استخوان در گلو و خار در چشم داشته باشد.
وقتى با اصرا فراوان حكومت را به حضرتش تحميل كردند، فرمود ديگر نمى شود كار كرد، براى اينكه راه را به اندازه اى كج كرده اند كه ديگر نمى شود آن را راست كرد. اما بالاخره تحميل شد.
فرمودند: من خليفه مى شوم اما شرطش اين است كه روش من روش قرآن و روش رسولِ گرامى باشد. همه پذيرفتند. اما شايد دو ماه طول نكشيد كه افراد رياست طلب، افراد حقّه باز و پول پرست، افرادى كه مولا را نشناخته بودند، قد علم كردند. اول دسته اى آمدند خدمت ايشان. وقتى آمدند، حضرت به حساب بيت المال مى رسيدند. پس از اتمام كار، آنها بنا كردند به گله كردن و گفتند: ما شما را روى كار آورديم، چرا به ما رسيدگى نمى كنى؟ تا شروع كردند به گله كردن، مولا على (ع) شمع را خاموش كرد. گفتند چرا شمع را خاموش كردى؟ فرمود: از آن وقت تا به حال من حساب بيت المال را رسيدگى مى كردم، اما حالا مى خواهيد حرف خصوصى و خارج از بيت المال بزنيد و نمى شود اين شمع بسوزد.
آنها با خود گفتند: او كه حاضر نيست يك شمع مسلمانان براى حرفهاى خصوصى روشن باشد پس چگونه حاضر مى شود به ديگران رياست يا پول بيجا بدهد؟
بالاخره رفتند و جنگ جمل را به پا كردند. در جنگ جمل چهل هزار نفر از مردم عوام را از مكّه و مدينه و بصره و شهرهاى ديگر، اطراف خودشان جمع كردند و با مولا جنگيدند. اين جنگ براى حضرتش خيلى سخت بود. - نظير جنگ تحميلى هشت ساله بر ايران - مسلمان كشى براى اميرالمؤمنين (ع) خيلى سخت بود، اما چاره اى نداشت. ديد اسلام در مخاطره است و اين پول پرست ها و جنايتكارها مى خواهند اسلام را از بين ببرند. لذا با شمشيرش اسلام را حفظ كرد و آنها را نابود يا متفرّق كرد. جنگ جمل تمام شد، اما داغى شد روى دل آن حضرت.
جنگ جمل را رذالت، پول دوستى و رياست طلبى و افرادى كه مقيد به مال مردم نبودند، به پا كردند. چرا حضرت تن به اين جنگ دادند؟ براى اينكه مقيّد به حفظ مال مسلمانان بودند. به استاندارهايش مى نويسد:
«اَدِقُّوا اَقْلامَكُمْ وَ قارِبُوا بَيْنَ سُطُورِكُمْ و احْذفُوا عَنّي فُضْولَكُم و اقْصَدوا قَصْدَ المَعاني وَ اِيّاكُمْ و الْاِكثار فَاِنَّ
اَمْوالَ الْمُسْلِمينَ لا تحْتَمِلُ الْاِضرار»(1)اى استاندار من، اى فرماندار من! وقتى نامه مى نويسى، قلمت را ريز كن، درشت نباشد. بين سطرها فاصله نينداز. قلم فرسايى نكن، جان كلام را بنويس. زيرا اگر اينگونه نباشد، به بيت المال مسلمانان ضرر مى خورد و من حاضر به چنين ضررى براى مسلمانان نيستم.
اى شيعه على! از اين سخن مولا درس بگير و از مجلس خارج شو. اگر خداى ناكرده در مال مسلمانها بى دقّت هستى، لااُبالى هستى، از اين به بعد شيعه على باش. يك مو حساب است. همين مولا با اين حساب دقيقش، در دل شب گريه مى كند و به خود مى پيچد (مبادا دقّت كافى نكرده باشد و مقصّر باشد) و به درگاه خدا عرض مى كند:
«اللّهمْ اِنّي اَعُوذُ بِكَ مِن نِقاشِ الحِساب»، خدايا! پناه مى برم به تو، از اينكه در روز قيامت منقاش باز هستى، از خار دست نمى گذرى. لذا گريه مى كرد، ناله مى زد، ضجّه مى زد كه نكند خارى از مال مردم در دستش رفته باشد. در جاى ديگر نهج البلاغه مى فرمايد:
«وَ اللهِ لَوْ اُعْطيتُ الْاَقاليمَ السَّبْعَة بِما تَحْتَ اَفْلاكِها عَلي اَنْ اَعْصِي اللهَ في نَمْلَة اَسْلُبُها جِلْبَ شَعيرَة ما فَعَلْتُهُ»(2)قسم مى خورد كه اگر همه عالم را به من بدهند كه بى جهت پوست
جوى را از دهان مورچه بگيرم من كه على هستم، نمى گيرم.
اينها اغراق نيست، سخن معصوم است. مى خواهد به ما بگويد: مواظب باش ظلم در كارت نباشد! و مواظب باش در خانه به زن و بچّه ظلم نكنى! خانم! مواظب باش به شوهرت ظلم نكنى! ظلم در دستگاه شما نباشد.
همه و همه مواظب باشيد! آبروى انسانها را نبريد. غيبت ظلم است؛ تهمت ظلم است؛ شايعه پراكنى ظلم است و ظلمش هم خيلى بالاست. حضرتش مى فرمايد: اگر كسى يك درهم ربا بخورد، مثل كسى است كه هفتاد مرتبه با محرم خودش زنا كند. بعد مى فرمايد: گناه بالاتر از ربا، غيبت مسلمانها است. مواظب باشيد ظلم به آبروى مسلمانها نكنيد! خدا آّبروى مسلمانها را دوست دارد.
اگر مى خواهيد حاجت شما برآورده شود، اگر مى خواهيد عاقب به خير شويد، اگر مى خواهيد تأمين آتيه براى اولادتان بكنيد، تا مى توانيد به خلق خدا خدمت كنيد، زيرا خشنودى خدا، خشنودى پيامبر و بالاخره خشنودى امامان معصوم (ع)، در اين كار است؛ و نارضايتى آنها از كسى است كه به مسلمانان ظلم كند و حتى نسبت به آنان بى تفاوت باشد.
راوى مى گويد: پاى منبر امام صادق (ع) بودم. حضرت در ضمن
صحبت فرمودند: اى شيعيان ما، اينقدر دل ما را آزرده نكنيد. اينقدر به ما اذيّت نكنيد. يكى از وسط مجلس بلند شد و گفت: يابن رسول الله! ما كى به شما اذيّت كرديم؟ فرمودند: دو روز قبل، و ادامه دادند: مگر تو وقتى سواره به منى مى آمدى، در وسط راه به خسته اى برخورد نكردى كه در كنار راه بود و به تو گفت مرا هم سوار كن؟ و تو مى توانستى سوارش كنى ولى نكردى. تو پيغمبر را آزردى، اميرالمؤمنين را آزردى. اين كسى است كه بى تفاوت باشد.
اميرالمؤمنين (ع) جنگ جمل را به خاطر مقابله با رذالت متحمّل شد. براى خاطر اينكه ظلم نباشد، حق مسلمانان به آنها برسد. مصيبت بزرگتر يعنى جنگ صفّين و بعد هم نهروان و جنگ با خوارج هم براى مقابله با رذالت ها، پستى ها و ظلم بود.
دعا، مكالمه با خدا
دعا عامل شناخت انسان از واقعيّت خود
دعا آرامش روح
دعا عامل بازدارنده از گناه
بحث درباره دعا و راز و نياز با خدا مى باشد. دعا و راز و نياز با خدا يك حالت است قبل از آنكه يك گفتن باشد؛ و چون از عمق جان انسان سرچشمه مى گيرد. لذا يكى از فضائل به حساب مى آيد. چنانچه توبه هم يك فضيلت است قبل از آنكه يك گفتن باشد.
بحث امروز ما اين است كه دعا فوائد بزرگى دارد كه استجابت دعا پيش اهل دل در مقابل آن هيچ است. از جمله آنها مكالمه با خدا است. انسان همين قدر كه علاقه اى به خدا داشته باشد - لازم نيست عاشق خدا باشد - بالاترين لذّت براى او بايد دعا باشد. از اين جهت اگر كسى از قرآن، از دعا، از نماز، لذّت نبرد، بايد بداند مصيبت بزرگى دارد.
در روايات مى خوانيم حضرت موسى (ع) به مناجات مى رفت. كسى به ايشان گفت: به خدايت بگو من معصيبت زيادى مى كنم، اما چرا مرا
عذاب نمى كنى؟ حضرت به مناجات رفت موقع برگشتن خطاب شد: موسى! به بنده ام بگو كه بالاترين بلاها را به تو دادم اما توجّه ندارى. به او بگو لذّت و شيرينى مناجات و دعاى با خودم را از تو گرفته ام.
انصافاً اين روايت نزد علماى اخلاق و عرفان و اهل دل، روايت ريشه دارى است. انسان اگر با خدا مناجات نكند هيچ ندارد. انسان اگر از نماز لذّت نبرد، از خواندن قرآن لذّت نبرد، معلوم است كه مريض است. معلوم مى شود دلش سياه است و قرآن مى فرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)(1)واى به آن دلى كه در اثر گناه، در اثر اشتغال به اين دنيا، سياه شده باشد.
دل سياه علامت دارد. يك علامتش اين است كه از نماز و قرآن لذّت نمى برد.
از اينرو فايده اوّل دعا، مكالمه با خداست؛ حرف زدن با خدا است.
مثالى بزنم: اگر در زمان حيات حضرت امام (قدّه) ده دقيقه به شما ملاقات خصوصى مى دادند تا با ايشان صحبت كنيد، درد دل كنيد، آن شب خوابت نمى برد. چقدر آن چند دقيقه
برايت ارزش داشت؟ هر كجا مى نشستى، آن را بازگو مى كردى. با اينكه حضرت امام، بنده اى ا
1) . سوره ى زمر، آيه ى 23.
بندگان خدا بود.
نتيجه دومى كه دعا دارد، اين است كه انسان در دعا، خدا را و خودش را درك مى كند. روايتى مى فرمايد:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(1)اگر انسان بتواند خودش را درك كند، خدا را هم درك مى كند.
پيغمبر اكرم (ص) دعا مى كند:
«اَللّهُمَّ اَرِنَا الْاَشْياءَ كَما هِىَ» خدايا! عالم هستى را آن طور كه هست به ما بنمايان. يعنى خدايا! مرا بنمايان آنطور كه هستم. من چه جور هستم؟ فقر محض.
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلْغَنِيُّ اَلْحَمِيدُ)(2)غناى محض مال او است. فقر محض مال من. اگر يكى از نعمتهايى كه خداوند به ما داده نباشد، چه مصيبت ها بار مى آيد. هيچ وقت شما درباره نفس كشيدنتان «اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ» گفته ايد؟
«هر نفسى كه فرو مى رود مُمِدّ حيات است و چون بر مى آيد مفرّح ذات. پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب».
از دست و زبان كه برآيد *** كز عهده شكرش به درآيد؟
(اِعْمَلُوا آلَ دٰاوُدَ شُكْراً وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ اَلشَّكُورُ)(1)كم پيدا مى شود كسى كه بتواند شكر خدا كند. ما فقر محضيم. يك آن خدا اين هوا را به ما ندهد، و يا به قول قرآن شريف، يك روز آب پايين برود، و بالاخره نعمت هايى كه حساب و شمارش آنها را نمى توانى بكنى، اگر از ما گرفته شوند، چه مى توانيم بكنيم؟ چه كسى جز خدا مى تواند به ما برگرداند؟ چگونه سايه به انسان وابسته است؛ همانگونه انسان هم به نعمت هاى الهى وابسته است.
(اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْحَيُّ اَلْقَيُّومُ)(2)خدا قيّوم است بر اين جهان. يعنى عالم هستى وابسته به اوست. «اگر نازى كند در هم فرو ريزند قالب ها» درك اين غنا اجب است و درك فقر انسانها هم واجب است. اگر «فقر» درك شد، «منيّت» ها به وجود نمى آيد. روح فرعونيّت در همه موجود است. اگر زمينه پيدا شود اكثر مردم مى گويند: «أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ» مگر اينكه كسى توانسته باشد منيّت خود را شكسته باشد. براى آمريكاى جنايتكار و صدام ديوانه، زمينه به وجود نيامد. وگرنه مى گفتند كه ما خداييم. براى فرعون زمينه پيدا شد و گفت. براى ما هم اگر موقعيّت باشد، به زن و
بچّه هايمان مى گوييم ما خدا هستيم. حالا اگر نمى توانيم بگوييم اما از خودمان، زنمان، بچّه مان، شروع مى كنيم به تعريف كردن. همه اش مى گوييم: من! من! اين همان «أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ» گفتن است.
تقاضا دارم از شما، از زنها، از مردها، كه از خودتان تعريف نكنيد. اين بد صفتى است و هر كه تعريف خود را بكند، به همان اندازه شكسته مى شود. به همان اندازه پايين مى رود. اگر مى خواهيد بالا برويد، تواضع داشته باشيد. در روايات مى خوانيم:
«مَنْ تَكَبُّرَ وَضَعَهُ اللهُ وَ مَنْ تَواضَعَ رَفَعَهُ اللهُ» هر كس تكبّر كند، خدا او را به زمين مى زند. و هر كس در مقابل خدا و مردم تواضع داشته باشد، خدا او را بالا مى برد.
بيشتر صفات رذيله، از همين «منيّت ها» سرچشمه مى گيرد و متأسّفانه بسيارى از مردم نمى توانند آن را بشكنند و چون نمى توانند، گناهان بزرگ مى كنند، وقتى انسان مى تواند اين «منيّت» را بشكند كه خود را درك كرده باشد.
على (ع) مى فرمايد:
«عجبت لابن آدم اَوَّلُه نُطْفَة و آخِرُهُ جيفَة و هُوَ قائمٌ بَيْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائطِ، ثُمَّ يَتَكَبَّرُ»(1)يعنى اى انسان! اوّلت نطفه است، آخرت هم مى گندى و بوى گندت همه جا را مى گيرد، و بين آن نُطفه و مردار، تو حامل عَذره هستى،
1) . بحارالانوار، جلد 73، صفحه ى 234.
كنّاسى هستى در اين دنيا، ديگر تكبّر چرا؟
دعا و راز و نياز با خدا، اين «منيت» را از انسان مى گيرد. همان وقتى كه گريه و زارى مى كند، اول خود را در مقابل خدا كوچك مى بيند؛ و همان وقت كه از خدا چيزى مى خواهد، در عمل، غناى مطلق را براى خدا و فقر مطلق را براى خود اثبات كرده است.
دعا يعنى درك فقر مطلق براى خود و غناى مطلق براى خدا؛ و به مرور زمان، دعا انسان را به اين آگاهى مى رساند كه خود فضيلتى است بسيار بالا. اين شخص ديگر كسى نيست كه تعريف از خود بكند. حضرت امام (قدّه) در مجالس خصوصى و عمومى، هيچ وقت حرف نمى زدند و وقتى به او مى گفتند كه در فلان جلسه كه بحث علمى بود چرا شما چيزى نگفتيد، مى فرمودند: چيزى كه لازم نيست، براى چه انسان بگويد؟ چيزى كه موجب تفاخر و من من است چرا انسان بگويد؟ از اين رو يكى از صفات بزرگى كه حضرت امام (قدّه) داشتند، اين بود كه در مباحثه و درس، دلاور و قهرمان و ميدان دار بودند؛ اما در جلسات ديگر كاملاً ساكت بودند. خيلى خودساختگى مى خواهد تا انسان به اينجا برسد. دعا و نيايش اين خود ساختگى را به انسان مى دهد.
اگر من به شما گفتم «مفاتيح» محدّث قمى كارخانه آدم سازى است، از اين مطالب پى ببريد كه اشتباه نكردم. دعا انسان را متواضع مى كند؛ و مى فهمند كه عظمت فقط از آنِ خداست.
پادشاهى از عارفى تقاضاى نصيحت كرد. عارف گفت: شما اگر تشنه
باشيد و از تشنگى رو به مرگ رفته باشيد، چقدر حاضرى بدهى تا آب بخورى؟ گفت نصف سلطنتم را. گفت آب را خوردى و بول بند شدى، چقدر حاضرى بدهى تا اين آبى را كه خوردى از بدنت خارج شود؟ گفت نصف سلطنتم را. گفت بنابراين سلطنت و قدرتى كه به يك آب خوردن و يك بول كردن تمام بشود، اين تفاخر ندارد. اين «من» گفتن ندارد.
اين «منيّت» در ميان همه فراوان است. در ميان زنها هست. در ميان مردها هست. دعا و راز و نياز با خدا مى تواند آن را از بين ببرد.
دعا، يك استفاده ديگرى هم دارد كه براى دنياى ما هم خوب است. اگر انسان غم و غصّه اش را در دل بگذارد عقده مى شود. بسيارى از اين جنايتكارها مثل حجّاج بن يوسف ثقفى، چنگيز و امثال آنها از نظر روانى عقده اى بودند. اغلب زنهاى پرخاشگر و يا زنهايى كه نمى توانند شوهردارى بكنند، عقده اى هستند. عقده از آنجا شروع مى شود كه غم و غصّه از ضمير آگاه به ضمير ناآگاه برود. از اين رو روانشناسها مى گويند: اگر غصّه اى دارى، به كسى كه امين مى دانى بگو. زن به شوهرش و شوهر به زنش بگويد.
بسيارى از اختلافهاى خانوادگى از همين جا سرچشمه مى گيرد. مطلبى در دل دارند و به همديگر نمى گويند. به جاى اينكه در دل نگهدارى، برو و درد دلت را به او بگو. بگو اين گِلِه را از تو دارم. اگر در
دل گذاشتى برايت عقده مى شود. عقده، ضعف اعصاب مى آورد و ضعف اعصاب بدبختيها را به دنبال دارد.
از اين جهت روانپزشكان دلسوز، مدّتهاى طولانى با آدمهاى افسرده، با مبتلايان به ضعف اعصاب صحبت مى كنند و بالاخره با حرف زدن و حرف كشيدن، بيمار را خوب مى كنند.
راز و نياز با خدا، يعنى درد دل كردن با يك امين آن هم امينى مثل خدا؛ با قدرتمندى مثل خدا؛ با فرد رؤوف و مهربانى مثل خدا. چه كسى از خدا مهربانتر؟ چه كسى از خدا امين تر و رازدارتر؟ دعا و راز و نياز با خدا، در واقع درد دل با خدا است؛ ولو صلاح نباشد دعاى شما مستجاب بشود، اما دل شما خالى مى شود. به قول عوام، سبك مى شوى. از اين جهت كسانى كه شبهاى احياء حالى پيدا مى كنند، به هنگام بيرون رفتن ازجلسه احساس آرامش و سبك شدن مى كنند. احساس نشاط دارند. آن گريه ها، آن خدا خدا گفتن ها، برايشان آرامش آورده است.
نتيجه مهمّ ديگر دعا اين است كه «كنترل كننده» است:
(إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اَللّٰهِ أَكْبَرُ)(1)
1) . سوره ى عنكبوت، آيه ى 44. ترجمه: «به درستى كه نماز از گناهان و زشتيها باز مى دارد و هر آينه ياد خدا بزرگتر است».
قرآن مى فرمايد: نماز نيروى كنترل كننده است؛ اما ذكر خدا، ياد خدا در دل، بيشتر از نماز، انسان را از گناه باز مى دارد.
از اين آيه استفاده كرده اند كه اصلاً فضيلت دعا و راز و نياز با خدا، از نماز هم بيشتر است. در روايات آمده است
«اَلدُّعاءُ مُخُّ الْعِبادَة»(1)ريشه نماز هم دعا است. عصاره همه عبادات، دعا است. اين آيه شريفه مى فرمايد: نماز، نيروى كنترل كننده است، اما چه نمازى باشد؟ اگر نماز حقيقى و واقعى باشد، نمى گذارد انسان ابداً گناه كند. اگر كسى صبح دو ركعت نماز واقعى بخواند، نمازى كه در دل تكبّر نباشد، حسادت نباشد، خودبينى و كينه نباشد، نمازى كه انسان آلوده به گناه نباشد، اين دو ركعت نماز، علاوه بر اينكه بهشت را بر انسان واجب مى كند، تا شب مراقب نمازگزار است تا گناهى نكند. قرآن، ضامن اين مطلب شده است. نماز حقيقى در بن بست ها دست انسان را مى گيرد:
(وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ)(2)يعنى العياذ بالله، اگر زمينه دزدى، بى عفتى، غيبت و... پيش بيايد، نماز، مانع از آن مى شود. نماز صبح نمى گذارد صاحبش رسوا شود. از اين رو زنگ خطر بزنم براى بى نمازها، كاهل نمازها! مواظب باشيد! خداى نكرده اگر نماز دست تو را نگيرد يك وقت، خداى نكرده، يك آدم كش،
يك زنادهنده، از كار در مى آيى. مخصوصاً به جوانها سفارش كنم. جوانها! اگر مى خواهيد خدا در بن بست ها دست شما را بگيرد، نماز دست شما را بگيرد، به نماز اهميّت بدهيد. مخصوصاً به نماز اول وقت. اگر به نماز اهميّت نداديد، بدانيد در بن بست ها خدا به فريادتان نمى رسد؛ و وقتى كه خدا به فريادتان نرسيد، زمين مى خوريد، بد زمين خوردنى.
خداوند مهربان، در قرآن وعده داده است كه دست آدمهاى نمازخوان را در بن بست ها بگيرد. خدا وعده داده است در قرآن كه دست آدمهايى را كه با دعا سروكار دارند، در بن بست ها بگيرد. لذا، نگوييد دعا كردم مستجاب نشد. شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان در مجالس دعا و احياء برويد و نيروى كنترل كننده براى يكسال تهيّه كنيد، و تا يكسال پيش خدا بيمه شويد. دعا كنيد؛ اگر صلاح باشد مستجاب مى شود، و اگر صلاح نباشد، چيز بهترى به شما خواهند داد.
خلاصه بحث اين شد كه دعا علاوه بر اينكه استجابت دارد، علاوه بر اينكه ثواب زيادى دارد، فوايد بزرگ ديگرى هم دارد كه استجابت دعا در مقابل آن فوائد هيچ است.
بنابراين نه تنها در شبهاى قدر، بلكه هميشه حالت راز و نياز با خدا، حالت توبه و انابه را در خود ايجاد كنيد. آن فطرت خدادادى را زنده كنيد. هميشه از عمق جان دعا و توبه داشته باشيد. آن چشمه را زلال كن. آن چشمه آب آور است. اين آب را بگذار بيرون بيايد تا انشاءالله به طور ناخودآگاه، هم زبانت و هم دلت العفو بگويد و خدا خدا كند.
علل عدم استجابت دعا
گناه، مانع اجابت است
صفات رذيله، مانعى ديگر
توسّل به معصومين (ع)، شرط اجابت است
گاهى اجابت دعا، مصلحت نيست
بحث درباره فضيلت دعا و راز و نياز با خدا بود كه از اين بحث مى گذريم. اما سؤالى درباره اين بحث هست كه در اين جلسه به پاسخ آن مى پردازيم.
سؤال اين است كه: پروردگار عالم مى فرمايد: (اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ)(1)(دعا كنيد من اجابت مى كنم)، پس چرا ما دعا مى كنيم، مستجاب نمى شود؟
شخصى آمد خدمت امام صادق (ع) و عرض كرد: دو تا آيه من معنايش را نمى فهمم. يكى آيه شريفه «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ» است، كه من هر چه دعا مى كنم مستجاب نمى شود. آن حضرت فرمود: خداوند
1) . سوره ى غافر، آيه ى 60.
خلف وعده نمى كند. اما دعا، راه دارد و راهش اين است كه گناه در زندگى تو نباشد. اگر دعا توأم با گناه شود، آن گناه نمى گذارد دعا مستجاب شود.
شبهاى جمعه در دعاى كميل مى خوانيم:
«اَللّهُمَّ اغْفِرْلِي الذُّنُوبَ الَّتي تَحْبِسُ الدُّعاءَ» خدايا! بيامرز آن گناهانى را كه موجب حبس دعا مى شود. يعنى گناه نمى گذارد كه دعا در محضر ربوبى برود. نمى گذارد دعا به آسمان اول برود چه رسد به محضر ربوبى.
امام صادق (ع) فرمود: تو گناه نكن، آنگاه دعا كن ببين چه جور مستجاب مى شود. آيه دومى كه از امام سؤال كرد، اين آيه شريفه بود: (وَ مٰا أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ)(1)يعنى شما اگر صدقه داديد، خدا جاى آن را پر مى كند. شما اگر خمس داديد، خدا جاى آن را پر مى كند.
يكى از دوستان به من گفت: روزى كه من خمس مى دهم، همان روز جايش پُر مى شود. اتّفاقاً روزى من خمس را صبح دادم ولى جايش پر نشد. تعجب كردم. ولى عصرِ همان روز، دو برابر به جايش آمد.
پرسيد: يابن رسول الله! من انفاق مى كنم، زياد هم انفاق مى كنم، اما خدا جاى آن را پر نمى كند. امام (ع) فرمودند: مگر مى شود خدا خُلفِ وعده كند؟ عرض كرد: نه؛ من معنايش را نمى فهمم. حضرت فرمود: تو
1) . سوره ى سبأ، آيه ى 34.
از راه حلال انفاق بكن، اگر جايش پر نشد، آن وقت گله كن.
وقتى كه مال شبهه ناك باشد، از راه گران فروشى و احتكار، از راه ربا و رشوه، و بالاخره از راه حرام به دست آمد، در حقيقت انفاق نكرده است. اگر انفاق واقعى باشد، از مال خودش باشد، حتماً جايش پر مى شود.
زبيده، زن هارون الرّشيد ملعون، قناتى در شش فرسنگى مكّه كَند و آب آن را تا مكّه آورد؛ كه امروز پس از هزار سال، خشك نشده است؛ و آب زمزم، از همان قنات است. در عالم خواب زبيده را ديدند كه وضعش بد است. گفتند تو كه بايد وضعت خوب باشد با اين كار مهمى كه كردى. زبيده آهى كشيد و گفت: از آن قنات به من پاداشى ندادند. زيرا از پول مردم آن را كندم؛ از بيت المال مسلمين بود؛ و خدا هم پاداش آن را به صاحبان اصلى پولها داد.
بعضى ها مال مردم مى خورند و روضه خوانى هم مى كنند. خوب، روضه خوانى او مال مردم مى شود و نمى تواند پاداشش را از امام حسين (ع) بگيرد. از راه حرام پول جمع مى كند و به مشهد مى رود. ده روز در مشهد مى ماند. سر قبر حضرت رضا (ع) مى رود؛ گريه ها مى كند؛ ناله ها مى كند؛ اما خبرى نمى شود. بعد، از امام هشتم شكايت و گله مى كند كه چرا جوابم را ندادى. خوب، آقا! تو با مال كى رفتى؟ از مال مردم كه نمى شود مشهد رفت و جواب گرفت. حضرت رضا (ع) صورتش را از تو بر مى گرداند. نگوييد چرا دعا مستجاب نمى شود؛
برويد ببينيد كه شكمهايتان از حرام پر شده است يا نه؟ آيا غيبت در منزلتان هست يا نه. چقدر تهمت مى زنيد؟ آيا نمّامى و سخن چينى بين عروس و مادر شوهر فراوان است يا نه؟ وقتى كه گناه در خانه زياد باشد، دعا مستجاب نمى شود. خانم، پيراهن بى آستين، با جوراب بدن نما، مى رود مشهد و به مردم تنه مى زند تا اينكه دستش را به ضريح برساند. همان وقت حضرت رضا (ع) از او روى برمى گرداند.
گريه ها مى كند؛ ناله ها مى كند؛ ولى دعايش مستجاب نمى شود. اى كاش با اين وضع به مشهد نرفته بودى. مگر مى شود با جوراب پانما، با لباسهاى بدن نما و تنه زدن به نامحرم به حرم امام رضا (ع) بروى و خدا دعايت را مستجاب كند؟
وقتى به حرم حضرت معصومه (ع) مى آيى و در خيابان، هزار نامحرم صورت بَزَك كرده ات را مى بينند، آن وقت توقّع دارى كه حاجتت برآورده شود؟! معلوم است كه نمى شود. تقاضا دارم لااقلّ از خدا گِله نداشته باشيد.
هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
حضرت رضا و فاطمه معصومه (س)، براى دادن حاجت آماده اند. يك نظر لطفى از آنها، عالم را از اين طرف به آن طرف مى كند. اما دل امام رضا (ع) را نسوزانيد. زنبور براى حضرت معصومه نشويد تا حاجت بگيريد.
مانع ديگر براى برآورده شدن دعا، صفات رذيله است كه نمى گذارد دعا بالا برود. اگر شما درِ يك بطرى را ببنديد و آن را در يك اقيانوس بيندازيد، يك قطره آب هم در بطرى نمى رود؛ اما اگر درِ همين بُطرى باز باشد، در ظرف كوچكى، از آب پُر مى شود. زيرا درِ آن باز است. قلب انسان اينطور است. خوشا به حال قلبى كه باز باشد.
(أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ)(1)آن دلى كه از صفات رذيله دور است، آن دل باز است. نور خدا در آن مى تابد اما آن دلى كه سياه است و صفات رذيله درِ آن را بسته است، گرچه نور خدا همه جا هست، رحمت خدا همه
جا هست، اما اين رحمت توى شيشه و بُطرى اين دل نمى رود. اين تقصير رحمت خدا نيست؛ تقصير شيشه در بسته دل ما است.
درِ دل را باز كن؛ رحمت خدا وارد آن مى شود. دعا مى كنى مستجاب مى شود. اما آن دلى كه پر از حسادت باشد، پر از كينه باشد، حتّى كينه به مادر يا خواهرش داشته باشد، به اندازه اى حسود است كه خواهر ثروتمندش را نمى تواند ببيند. به اندازه اى بخيل است كه خواهر
1) . سوره ى زمر، آيه ى 22.
فقيرش را رسيدگى نمى كند. اين شيشه در بسته، اگر هزار بار يا الله بگويد، رحمت خدا وارد آن نمى شود.
شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
انسان اگر دل را شستشو كند و درِ خانه خدا برود و يا الله بگويد، آن «يا الله» نورى است كه وارد دل او مى شود. يعنى دعايش مستجاب مى گردد.
دعاى منهاى توسّل، به جايى نمى رسد. مثل اينكه من بخواهم پشت بلندگو حرف بزنم و شما هم بشنويد، اما توسّل به برق پيدا نكنيم؛ توسّل به بلندگو پيدا نكنيم؛ مسلّم است كه نمى شود. اگر راديو نداى قم نبود، صداى من به شما اهل قم نمى رسيد. آن راديو واسطه است بين من و شما.
پيغمبر اكرم و ائمّه طاهرين (ع) واسطه فيض اين عالمند. حالا فيض، ولو نفس كشيدن من و شما باشد. اين نفس كشيدن به واسطه پيغمبرِ اكرم و حضرت زهراء و ائمه طاهرين (ع) است. اين مطلب را هم قرآن و هم روايات مى فرمايند. اين زيارت جامعه زيارت بسيار خوبى است. من سفارش مى كنم به خصوص براى برآمدن حاجات چهل زيارت جامعه بخوانيد هر حاجتى داشته باشيد فوراً مى گيريد.
مدّاح وار زيارت جامعه را براى ائمه طاهرين بخوانيد. در اواخر اين زيارت جمله اى است كه به ما مى گويد كه چگونه دعا كنيم:
«بِكُمْ فَتَحَ اللهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ و بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وِ بِكُمْ يُمْسِكُ السُّمآءَ اَنْ تَقَعَ عَلَي الاَرْضِ اِلّا بِاِذْنِهِ وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ» يعنى عالم وجود به واسطه پيغمبر، فاطمه زهرا و ائمه طاهرين (ع) هست.
عالم وجود يعنى همه آسمانها و زمين و آنچه در آنها است.
«وَبِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ» يعنى اگر بارانى هم بيايد به واسطه شما است. اگر نعمتى براى ما بيايد به واسطه شما است. اگر نعمت سلامتى و نعمت عقل داريم به واسطه شما است. هر نعمتى چه ظاهر و چه باطن كه از طرف حق تعالى بيايد به واسطه شما است.
«وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّمآءَ اَنْ تَقَعَ عَلَي الاَرْضِ الّا بِاِذْنِه» آقا! امام زمان! به واسطه شما است كه اين زمين پابرجا است. اگر
بهشت هست از نور زهرا است. اگر نعمت در اين دنيا است واسطه فيضش امام حسين (ع) است و الآن حضرت ولى عصر «عجّل الله فرجَه الشريف» است لذا به آن حضرت مى گوئيم قطب عالم امكان، محور عالم وجود، واسطه بين غيب و شهود.
«وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ» اگر غم و غصّه اى از دل كسى برطرف شود، به واسطه شما است. اگر
مصيبتى يا بلائى از كسى رفع شود، عاملش شما هستيد. كسى كه گرفتار است بايد بگويد: آقا! امام زمان! كسى كه حاجت دارد بايد بگويد: يا حسين! يا على! و با توسّل جلو برود و از خدا حاجتش را بگيرد.
بحث ديگرى است و آن اين است كه خداوند روى مصلحت كار مى كند. اگر چيزى مصلحت باشد پروردگار عالم ايجاد مى كند و اگر چيزى مصلحت نباشد معقول نيست كه ايجاد كند. زيرا خلاف حكمت است و خدا حكيم است. وقتى چنين باشد، گاهى پروردگار عالم چيزى را مصلحت مى داند بدون دعا مى دهد؛ و گاهى مصلحت اين است كه خداوند آنچه مى خواهى به تو
بدهد اما با دعا. اما گاهى هم مصلحت نيست كه به تو چيزى بدهد. حالا هر چه دعا كنى دعا مستجاب نمى شود. نظير بچّه اى كه سرماخورده و خربزه برايش بد است. اما از شما خربزه مى خواهد. او گريه مى كند و لج مى كند. دلت برايش مى سوزد؛ اما تو مصلحت نمى بينى كه به او بدهى.
قرآن شريف براى اينكه اين مطلب را جا بيندازد، قضّيه حضرت خضر را بيان مى كند. اين قضّيه فوق العاده مهم و عرفانى و فلسفى در آخر سوره كهف بيان شده است و حضرت امام (قدّه) مى فرمودند:
«تمام مسائل دِقّى اسلامى در اين چند تا آيه حل شده است: مسأله قضا و قدر، جبر و تفويض، مسأله بداء، كيفيّت نسبت دادن حدوث به قدم».
قضّيه اين است كه حضرت خضر يك بچّه را كشت. حضرت موسى به او اعتراض كرد كه چرا بچّه مردم را بى خود كشتى؟ حضرت خضر جواب داد. اما آن بچّه را براى اين خاطر كُشتم كه اين بچّه بزرگ مى شد، بر پدر و مادرش سلطه پيدا مى كند. خودش كه كافر بود هيچ، پدر و مادرش را هم كافر مى كرد. اين بچّه را كشتم و خداوند به جاى آن يك بچّه صالحى به اين پدر و مادر عنايت مى كند. در روايات مى خوانيم خداوند به جاى اين بچّه، دخترى به آنها داد كه از نسل اين دختر هفتاد پيغمبر از پيغمبران بنى اسرائيل به دنيا آمدند(1).
ثعلبه يكى از اصحاب پيغمبر اكرم (ص) بود. آدم بدى نبود. اما عاقبت به خير نشد. يك روز آمد خدمت پيغمبر اكرم (ص) گفت: يا رسول الله! من دلم يك گوسفند مى خواهد. حضرت با صراحت فرمودند كه صلاحت نيست، برو دنبال عبادت. اما او اصرار كرد و توجّهى به سفارش آن حضرت نكرد. پيغمبر اكرم (ص) يك گوسفند به ثعلبه دادند. خداوند بزرگ بركت داد. يكى شد دو تا دو تا شد چهار تا، بعد از چند سال به اندازه يك گلّه شد. در ضمن اينكه گوسفندانش زياد مى شد، كم كم نماز جماعت را ترك مى كرد. گاهى مى آمد گاهى نمى آمد. (مثل مردمى كه به
دنيا مشغولند و به مسجد كم مى رسند.) حضرت گاهى تذكّر مى دادند كه اى ثعلبه مثل اينكه دنيا تو را گرفته است.
1) . وسائل الشيعه، جلد 15، صفحه ى 102.
از بس گوسفندانش زياد شد از مدينه خارج شد و رفت خارج شهر و نماز و منبر و محراب از دستش گرفته شد. تا اينكه آيه زكاة آمد:
(خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِهٰا وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاٰتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ)(1)پيغمبر اكرم (ص) دو سه نفر را فرستادند پيش ثعلبه تا از او زكات بگيرند. ثعلبه حساب كرد ديد خيلى بايد زكات بدهد. گفت كه خودم مى آيم خدمت پيغمبر اكرم. دو دفعه فرستادند تا زكات را بدهد باز هم نداد. دفعه سوم گفت كه اين زكات جزيه است كه از نصرانيها مى گيرند. پيغمبر مى خواهد از من هم جزيه بگيرد. پس چه فرقى بين مسلمان و نصرانى؟ اين خبر را به پيغمبر اكرم (ص) دادند. حضرت ناراحت شدند. ثعلبه يك وقت متوجّه شد كه خيلى بد كرده. لذا آمد خدمت آن حضرت. گفت يا رسول الله! غلط كردم. پيغمبر اكرم (ص) با او آشتى نكرد. تا اين كه حضرت از دنيا رحلت كرد. بعد هم صحنه جورى شد كه ابابكر هم نتوانست از او زكات بگيرد. آمد كه بدهد اما نتوانست. عمر هم نتوانست؛ تا اينكه عثمان از ثعلبه زكات گرفت.
اين قضيّه چه چيزى به ما مى فهماند؟ ما كه چيزى سرمان نمى شود. حالا جوان! اگر خدا بعضى از دعاهايت را مستجاب نمى كند بهتر است
1) . سوره ى توبه، آيه ى 103. ترجمه: «زكات مالشان را بگير تا آنها را تطهير و تزكيه كنى؛ و دعايشان كن كه دعاى تو مايه ى آرامش آنان است.»
يا اينكه دعايت را مستجاب بكند ولى مثل ثعلبه بدبخت بشوى؟ اگر پرده ها عقب برود آن وقت مى فهميم چه خبر است. علم ما هر چه بيشتر شود، در مقابل جهل ما يك قطره از درياست. پرده ها كه عقب برود معلوم مى شود چه خبر است. آنها كه بر ايشان يك مقدار پرده ها عقب رفت، وقتى كه مى خواهند دعا بكنند مى گويند اگر مصلحت مى دانى اجابت كن.
يك وقت جوانى مرتّب دعا كند كه خدايا وضع مرا بهتر كن؛ و خدا هم دعايش را مستجاب مى كند و او را پولدار مى كند. اما يك وقت خمس را نمى دهد. وقتى خمس نداد چه
مى شود؟ در دم مرگ با بغض اميرالمؤمنين (ع) از دنيا مى رود. اين بهتر است يا فقير باشد؟ از خدا گله نكنيد. اگر مصلحت باشد كه از راه دعا خدا به شما بدهد، مى دهد.
يك جمله ديگر اين است كه دعا بدون نتيجه نخواهد بود. يعنى همان وقت هم كه مصحلت شما نيست كه خداوند به شما چيزى عنايت كند بَدَلَش را به تو مى دهد. يعنى صلاح نيست يك خانه مستقل به تو بدهد. اما عاقبت به خيرى به تو مى دهد. بنا است. كه عاقب تو خير نباشد اما به خير مى كند.
داد و فرياد مى كنى براى اداى قرضت، اما صلاح نيست كه بى قرض باشى. هر چه دعا مى كنى مستجاب نمى شود. اما عوض اين دعا، خداوند فرزند صالحى به تو مى دهد. يا اگر در دنيا صلاحش نباشد كه دعايش مستجاب شود يا بَدَلَش را به او بدهند، پروردگار عالم بَدَلَش را در روز قيامت مى دهد. در روايات مى خوانيم كسانيكه دعايشان
مستجاب نشده؛ فقير بودند و به فقرشان سوختند و ساختند تا مردند؛ خدا به اندازه اى به اينها چيز مى دهد كه اينها مى گويند: اى كاش در دنيا يك دعاى ما مستجاب نمى شد تا الان بيشتر پاداش داشتيم(1).
مرحوم شهيد در «مُسكّن الفُؤاد» نوشته است: يك خانمى هر سال بچّه سقط مى كرد. حدود ده تا بچّه سقط كرد. يك شبى با خدا راز و نياز كرد. گفت: اى خدا! من ده تا بچّه زائيدم اما يكى هم ندارم. درد زائيدن و سقط شدن بچّه را دارم اما بچه ندارم. مقدارى از خدا گله كرد. آن خانم شب خواب ديد كه مى خواهد وارد يك قصر فوق العاده زيبائى بشود. اما راهش نمى دهند. گفتند اين قصر مال تو است اما بعد از مردنت نه حالا. دربان آن قصر گفت كه خداوند اين قصر را براى رياضت هايى كه كشيده اى براى تو خلق كرده است. خانم از شنيدن اين حرف خيلى خوشحال شد؛ و در حال خوشحالى از خواب بيدار شد. مرحوم شهيد مى فرمايد كه چون خانم از خواب بيدار شد، از بس كه خوشحال بود مى گفت: خدايا! من حاضرم در سال دو سه مرتبه سِقط كنم!
ما متوجّه نيستيم و الاّ مى گفتيم اى كاش اصلاً دعاهاى ما مستجاب نمى شد تا اينكه اجرش را در روز قيامت به ما مى دادند. يا اينكه در روز قيامت مى گوئيم خدايا! اى كاش مصيبت ما در دنيا بيشتر بود يا بلاهاى ما بيشتر بود.
هر كه در اين بزم مقرّب تر است *** جام بلا بيشترش مى دهند.
1) . بحار، جلد 90، صفحه ى 374-375.
معناى خلوص
اخلاص حضرت على (ع)
نزول آيه ولايت
روايتى از منية المريد درباره اخلاص
داستان جوان با اخلاص
اويس قرنى
نمونه اخلاص در قرن اخير
بحث درباره فضائل و رذائل اخلاقى بود. بحث امروز درباره فضيلتى است كه بسيار بالاست و همه كارها، همه گفتار و كردار ما، حتّى افكار ما بايد رنگ اين فضيلت را داشته باشد؛ و آن فضيلت «اخلاص در عمل» است.
كلمه «خلوص» و «اخلاص»، كلمه مقدّسى است. انسان وقتى كه فكر اين كلمه را بكند يك نشاطى براى او پيدا مى شود. گويا سرتا پاى اين كلمه نور است و از آن نور مى بارد.
ضدّ اين كلمه، «ريا» و «تظاهر» مى باشد؛ كه به خواست خداوند و لطف حضرت بقيه الله، «عجل الله تعالى فرجه الشريف»، بعداً درباره اش صحبت مى كنم. «ريا» و «تظاهر» كلمه بسيار تاريك و شومى است. به اندازه اى كه انسان تصوّر آن را بكند مى بيند سرتاپاى آن ظلمت است.
اما كلمه «خلوص» و «اخلاص» مقدّس است. و حتّى غيرمسلمان و يا كسى كه دين ندارد، اين مطلب را قبول دارد.
خلوص براى انسان حالتى است كه گفتار و كردار ما نمايانگر آن مى باشد. اگر صفت خلوص بر دل كسى حكم فرما باشد، گفتار او خالصانه است؛ كارش خالصانه است؛ و ديگر چيزى در نظرش نيست جز خدا. اگر انسان بتواند به همه گفتار و كردارش رنگ خلوص بزند، رنگ خوبى است. قرآن مى فرمايد:
(صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً)(1)يعنى رنگ خدا چه رنگ خوبى است! همچنين قرآن شريف مى فرمايد: اصلاً دين آمده است براى عبادت. نه عبادت صِرف، بلكه عبادتى كه رنگ خلوص داشته باشد.
(وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ حُنَفٰاءَ)(2)امر نشديد جز به عبادت. اما عبادتى كه رنگ خلوص داشته باشد. كسى كه بخواهد كارش نورانى باشد، پربركت باشد، دنيا داشته باشد،
آخرت داشته باشد، بايد مواظب باشد كه نه فقط به نماز و روزه اش بلكه به همه كارهايش اين رنگ را بدهد. همه كارهايش مخلصانه باشد. يعنى مثلاً خانم كه خانه دارى مى كند، شوهردارى و بچّه دارى مى كند، اگر سعادت دنيا و آخرت مى خواهد، اگر مى خواهد خانه او روشن و با نشاط باشد، اگر مى خواهد اولاد صالحى داشته باشد، و اگر محبت شوهر را مى خواهد، بايد شوهردارى و بچّه داريش براى خدا باشد؛ رنگ خدائى داشته باشد؛ و اين رنگ خدايى كارهاى او را مبارك مى كند و ثواب خطّ مقدّم جبهه به اين خانم داده مى شود. هر چه خلوص بيشتر، ثواب بيشتر. حتّى به جايى مى رسد كه ثواب شهادت هم به اين خانم داده مى شود. يك آقا هم اگر علاوه بر اخلاص در نماز و روزه اش، در كارهاى دنيايش، يعنى زحمتى كه مى كشد تا زن و بچّه اش در رفاه باشند، تا آبروى او حفظ شود، هم اخلاص داشته باشد، يعنى كار را براى خدا بكند، علاوه بر بركت و نورانيّت در كار ثواب شهادت هم به او داده مى شود. هر چه مراتب خلوص بيشتر، ثواب براى اين آقا بيشتر. خلوص ممكن است ارزش يك كار را آنقدر بالا ببرد كه از دنيا و آخرت هم بهتر باشد.
پيغمبر اكرم (ص) فرمود:
«ضَرْبَة عَلِي يَوْمَ الخَنْدَقِ اَفْضَلُ مِنْ عِبادَة الثَّقَلَيْنِ»(1)آن شمشيرى كه اميرالمؤمنين (ع) به سر «عَمروبن عبدود» زد، آن شمشير زدن ثوابش از عبادت جنّ و انس بالاتر است. يعنى اگر عبادت همه انس و جنّ را يك طرف و ثواب آن شمشير زدن را يك طرف بگذاريم، ثواب آن شمشير زدن بيشتر است. براى اينكه رنگ خلوص، آن هم خلوص اميرالمؤمنين (ع) دارد. اين قضيّه را مولوى و ديگران نقل مى كنند كه وقتى كه
مولا على (ع) «عَمرو» را به روى خاك انداخت تا سرش را جدا كند، او به حضرت بى احترامى كرد. حضرت بلند شدند. در آن صحنه عجيب كه همه مسلمانها مى لرزيدند؛ در آن صحنه اى كه اميرالمؤمنين (ع) وقتى به ميدان رفت، پيغمبر اكرم (ص) فرمودند:
«بَرَزَ الايمانُ كُلُّهُ اِلَي الشِّرْكِ كُلِّه»(2)يعنى ايمان و شرك روبه رو شده. يعنى اگر على شكست بخورد، مسلمانها شكست خورده اند و اگر عمرو شكست بخورد مشركين شكست خورده اند. در آن صحنه عجيب و استثنائى، مولا اميرالمؤمنين (ع) عَمرو را رها كرد. مقدارى قدم زد و بعد سرش را جدا كرد. پيغمبر اكرم (ص) از مولا على (ع) علّت تأخير در جدا كردن سر عَمرو را
پرسيدند. گفت يا رسول الله! به من اهانت كرد و من ناراحت شدم. اگر در آن وقت سرش را جدا مى كردم همه اش براى خاطر خدا نبود. قدرى هم براى انتقامجويى شخصى بود. مى خواستم همه اش براى خاطر خدا باشد. از اين رو بلند شدم و مقدارى قدم زدم تا آن حالت غضب آلودگى من از بين رفت؛ آنگاه سر را جدا كردم تا صد در صد براى رضاى خدا باشد. ضربت يك شمشير بيشتر نبوده، اما
«افضل مِنْ عِبادَة الثَّقَلَيْنَ» است. زيرا رنگ خلوص به آن خورده. آن هم خلوص اميرالمؤمنين (ع).
علاوه بر اين، سيصد آيه در قرآن وجود دارد كه همه، يعنى شيعه و سنى، قائل هستند كه در شأن على (ع) است. در ميان اين آيات آيه اى است به نام «آيه ولايت» كه بهتر از آن آيه در قرآن نداريم، كه فخرى است براى شيعه، و اين آيه شريفه از نظر شيعه و بسيارى از علماى اهل تسنّن، دليل خوبى براى امامت اميرالمؤمنين (ع)، و خليفه بلافصل بودن آن حضرت است. و آن آيه شريفه اين است:
(إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ)(1)
1) . سوره ى مائده، آيه ى 55.
سرپرست شما، ولى شما، خداست و پيغمبر است و آن كسى است كه ايمان دارد؛ علاوه بر ايمان، نماز هم مى خواند؛ علاو بر نماز، به فقراء و ضعفا رسيدگى مى كند و در حال ركوع زكات مى دهد. اين آيه شريفه، كه ولايت اميرالمؤمنين (ع) را پهلوى ولايت پيغمبر (ص) و پهلوى ولايت خدا گذاشته، در شأن اميرالمؤمنين (ع) نازل شده است. وقتى كه آن حضرت در حال خواندن نماز مستحبّى بودند، فقيرى به مسجد آمد. كسى به او چيزى نداد. خواست مأيوسانه از مسجد بيرون برود. مولا اميرالمؤمنين (ع) در ركوع بود. دستش را دراز كرد. آن گدا فهميد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. در اين موقع آيه ولايت نازل شد.
من فكر مى كنم اين انگشتر ارزان قيمت بوده است. چون در آن زمان مسلمانان در مضيقه عجيبى بودند و معلوم است كه اميرالمؤمنين (ع) انگشتر قيمتى دست نمى كردند. اصلاً رسم آن حضرت اين نبود كه چيز قيمتى در بر كند. لباس او از كرباس بود. بسيار ساده، كفش او بسيار ساده، فقط چيزى كه از آن حضرت ساده نبود شمشرش بود به نام ذوالفقار؛ كه جبرئيل از عالم غيب آورده بود؛ والاّ همه وسائل اميرالمؤمنين (ع) فوق العاده ساده بود. از جمله انگشترش. اما رنگ اخلاص به اين انگشتر خورده بود و به اندازه اى به اين انگشتر ارزش داده است كه عُمَر گفته بود كه من حاضر بودم اگر دنيا را داشتم، اگر قطارهاى شتر داشتم، بدهم و اين آيه در شأن من نازل بشود.
بعد از اين قضيّه خيال مى كردند هر كس در ركوع چيز بدهد آيه برايش مى آيد! لذا مرتّب در ركوع به فقير چيزى مى دادند. نمى دانستند كه حساب، حساب ديگر است. حساب ركوع نماز و انگشتر نيست، حساب خلوص اميرالمؤمنين (ع) است.
انصافاً اگر كسى بگويد كه آيه ولايت به دو جهان ارزش دارد اشتباه نكرده. اگر كسى بگويد كه آيه ولايت به بهشت ارزش دارد، اشتباه نكرده. خداوند اين ايه را به على (ع) پاداش
داده است. براى اينكه آن حضرت براى پاداش كار نكرد؛ و پاداش كسى كه فقط كار براى خدا كند نه براى پاداش، خيلى بزرگ است. كار كردن براى پاداش خوب نيست. اگر كسى بتواند عبادتش، كارهاى خانه اش، كارهاى اجتماعش، مخلصانه و براى رضاى خدا باشد، بسيار مهم است.
درباره اين حديث كه:
«تَفَكُّرُ ساعَة خَيْرٌ مِنْ عِبادَة سَنَة» يا آن چه كه استاد بزرگوار ما حضرت امام (قدّه) نقل كردند كه:
«تفكر ساعة خير من عبادة ستين سنة» يا
«سبعين سنة» يعنى يك روايت مى گويد يك لحظه فكر كردن، علم جويى و علم يابى، حقيقت جويى، حقيقت يابى، با يك سال عبادت برابر است؛ روايت ديگر مى گويد با شصت سال و روايت ديگر با هفتاد سال عبادت برابر است؛ اين اختلاف براى چيست؟ براى اينكه در ميزان اخلاص، اختلاف است. خلوص، هر چه بيشتر باشد، ارزش آن بالاتر مى رود؛ تا برابر
شصت يا هفتاد سال عبادت مى شود. يك وقت مى رسد به آنجائى كه:
«اَفْضَل مِنْ عِبادة الثَقَلين» مى شود.
استاد بزرگوار ما، علاّمه طباطبائى (ره) مى فرمودند: اين خلوص، رنگ عجيبى است. اگر به چيز كوچكى بخورد، چيزى كه به حسب ظاهر اصلاً ارزش نداشته باشد، كبريت احمر مى شود؛ و اگر هم اين رنگ به چيزى نخورد، آن چيز هر چه به حسب ظاهر پرارزش باشد، بال مگسى ارزش ندارد. حرف علاّمه طباطبائى ريشه روايى و قرآنى دارد.
مرحوم شهيد در «مُنية المريد» روايتى نقل مى كند. مى فرمايد: كسى را به صف محشر مى آورند. به اين آقا مى گويند كه چه كاره بودى؟ مى گويد من هفتاد سال ترويج دين كردم. قال
الباقر و قال الصادق گفتم و بالاخره مطالعه دينى داشتم و عالم و دانشمند شدم. هفتاد سال در راه دين خدا زحمت كشيدم. موهايم را در راه دين سفيد كردم.
خطاب مى شود بله، اما براى اين بود كه به تو بگويند كه بَه بَه چه عالمى! هفتاد سال عمرش صرف شده اما اخلاص نداشته. خطاب مى شود اين شخص را به آتش جهنم بيندازيد. مى فرمايد فرد ديگرى را صف محشر مى آورند. مى گويند: چه كاره بودى؟ مى گويد: من يك عمرى پول جمع كردم. اما هر چه جمع كردم به فقرا و ضعفا دادم. هفتاد
سال به خلق خدا خدمت كردم. خطاب مى شود بله، آدم خيّرى بودى و مردم از دست تو خيلى خير مى ديدند. اما براى كى و براى چى؟ براى اين بود كه مردم به تو بگويند بارك الله، عجب آدم خيرخواهى هستى! تظاهر بود؛ ريا بود؛ و بالاخره كارت براى خدا نبود. اين هم بايد به آتش جهنم برود.
فرد سوم را جلو مى آورند. مى گويند: تو چه كاره بودى؟ مى گويد كه من به خطّ مقدّم جبهه رفته بودم؛ زدم، كشتم تا بالاخره شهيد شدم. خطاب مى شود كه بله به جبهه رفتى و دشمن را كشتى و خود هم كشته شدى، اما براى كى و براى چى؟ براى اين بود كه بگويند عجب شجاعى هستى! بله، اين آقا هم كه جبهه رفته بود اينجا مى بيند كه راستى براى خدا نبود و آن رنگ را نداشته است. خطاب مى شود كه اين را هم در آتش بيندازيد. اما گناهكارى را به صف محشر مى آورند. وقتى حساب و كتابش را نگاه مى كنند مى بينند كه جهنّمى است زيرا اعمالش سبك و گناهش سنگين است. اما يك قطره اشك در دل شب براى خدا ريخته است. براى گناهش گريه كرده و در عزاى امام حسين (ع)، فقط براى آن حضرت نه براى خودش، قطره اى اشك افشانده است، زيرا گريه هائى كه ما مى كنيم براى خودمان است نه براى امام حسين (ع). از اينرو او را مى بخشند و به بهشت مى برند.
معمولاً وقتى روضه ها، مسجدها، و شبهاى احياء را بسنجيم، مى بينيم هر كسى براى گرفتارى خودش آمده است. كسى كه براى خدا
آمده باشد، خيلى كم است.
در روايت داريم كه اگر كسى حقيقتاً دو ركعت نماز براى خدا بخواند، بهشت براى او واجب مى شود. اگر كسى بتواند در روز قيامت عملى را تحويل بدهد و بگويد خدايا! اين كار براى تو بود، هم دنيايش آباد است و هم آخرتش.
يك كسى كه اهل دل و كشف و شهود بود مى گفت: سر قبر امام حسين (ع) با آن حضرت درد دل مى كردم. يك جوان وارد شد و سلام كرد. آقا جوابش را دادند و به اين جوان تعظيم كردند. ولى آن جوان نديد. من تعجّب كردم كه امام (ع)، هم جواب سلامش را داد و هم تعظيمش كرد. با خود گفتم بايد بدانم اين جوان چه كرده كه به اين مقام رسيده است.
وقتى زيارت تمام شد، جوان بيرون رفت. من هم به دنبالش بيرون رفتم. به او گفتم: جوان! تازگى ها چه كار كردى كه به اينجا رسيدى؟ و قضيّه را به او گفتم: جوان گفت: راستش اين است كه من دختر عمويى داشتم كه پدرم مى گفت با او ازدواج كن. من نمى خواستم اما براى خاطر خدا حرف پدرم را گوش كردم و با او ازدواج كردم. شب عروسى متوجه شدم كه آن دختر، از نظر بدنى، ناقص است؛ ولى من براى خدا و براى اينكه آبرويش نرود و پدرم هم ناراحت نشود، صبر كردم و به كسى نگفتم. همچنين براى خاطر خدا پدرم را به دوش گرفتم و از روستاى خودم به كربلا آوردم. چند روزى او را به حرم مى آوردم و ديروز مُرد و
او را دفن كردم. حالا آمده ام با امام حسين (ع) خداحافظى كنم.
اين آقاى اهل دل مى گفت: متوجّه شدم كه ديدار با آقا امام حسين و ديگر ائمه (ع)، نزديك بودن به خداى بزرگ، خيلى به كربلا رفتن و مشهد رفتن نيست. مسأله چيز ديگرى است:
گر در يمنى و با منى، پيش منى *** ور پيش منى و بى منى، در يمنى
اويس قَرَنى، اصلاً پيامبر اكرم (ص) را نديد. اما عشق آن حضرت به اندازه اى در دلش رسوخ كرده بود كه وقتى پيشانى و دندان مبارك حضرت شكسته شد، در فاصله دور، يعنى در يمن، دندان اويس هم شكست. رابطه عجيبى بين اويس و پيامبر بود. مولوى نقل مى كند كه اويس به مدينه آمد و پيغمبر به جبهه رفته بود. اويس برگشت. زيرا مادرش گفته بود زود برگردد. تا پيامبر وارد شهر شد فرمود: نور خدا را اينجا مى بينم و بوى خدا را مى شنوم.
يعنى اويس قرنى نور خدا و بوى خدا است. اين حرفها را نه من مى فهمم و نه بالاتر از من و نه شما. اما چيزهايى در اين عالم هست كه ما نمى فهميم. غوغايى است در اين عالم.
ما سميعيم و بصيريم و هُشيم *** با شما نامحرمان ما خامُشيم
اما مى دانيم كه اويس قرن به خاطر خلوصش به آنجايى رسيد كه پيامبر فرمود من نور خدا را در مدينه مى بينم. زيرا اويس قرن به قول حضرت امام (قدّه) پا را گذاشت روى شهوت عقلش؛ از شتر پياده نشد و پيغمبر را نديده برگشت.
آيا ما مى توانيم مرتبه اول خلوص را پيدا كنيم؟ كارى را كه مى كنيم راستى براى خدا باشد. آن وقت توقّعمان هم كم مى شود. منتظر نيستيم كسى به ما آفرين و بارك الله بگويد. ولى آن كس كه كارش براى خدا نباشد، جورى است كه اگر به او بارك الله نگويند ناراحت مى شود و فرياد مى زند كه چقدر براى شما كار كردم ولى شما يك احسنت نگفتيد! اما اگر كار براى خدا باشد، خود خدا به او احسنت مى گويد. و هر كس كه خدا به او احسنت بگويد، بداند كه همه عالم به او مى گويند احسنت.
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا)(1)مى فرمايد: كسانى كه راستى براى خدا باشند و برطبق ايمان، عمل بكنند، پروردگار عالم محبّت آنها را در دل مى ريزد تا همه او را دوست داشته باشند.
امام صادق (ع) مى فرمايد:
«مَنْ اَرادَ عِزّاً بِلا عَشيرَة و غِني بِلا مالٍ و هَيْبَة بِلا سُلْطانٍ فَلْيَنْتَقِلْ عَنْ ذُلِّ مَعْصِيَة اللهِ اِلي عِزّ طاعَتِهِ»(2)اگر مى خواهى در ميان دوستان عزيز باشى و اگر مى خواهى در دل
دشمن اُبُهَّت داشته باشى، لباس ذِلّت معصيت را بكن و لباس عزّت اطاعت را بپوش. متصل شو به نور خدا.
نمونه اش را شما با چشم خود ديديد و نيازى به آوردن مثال و الگو از تاريخ نيست. شما حيات حضرت امام (قدّه) و مرگ ايشان را ديديد، و الآن قبر آن حضرت را مى بينيم. علّت اينهمه عظمت فقط يك چيز بود. آن هم «خلوص».
قبل از انقلاب هم كه به ظاهر قدرتى نداشت، يكى از نزديكان شاه به قم آمده و به يكى از مراجع بزرگ تقليد گفته بود: اسم آيت الله خمينى را نمى توانيم پيش شاه بياوريم. زيرا با شنيدن اين نام به خودش مى لرزد و رنگش تغيير مى كند.
خود حضرت امام (قدّه) مى فرمودند: دفعه اوّل كه مرا گرفته بودند، تا بيرون از قم مى ترسيدند كه من نماز بخوانم. در آن طرف قم فقط حاضر شدند ماشين ترمز كند و من دستم را روى خاك بزنم و حركت كند. منهم دستم را روى خاك زدم و در همان حال نماز خواندم. ديدم دارند مى لرزند. گفتم چرا مى لرزيد؟ از چه مى ترسيد؟ (با اينكه درجه هاى بالايى داشتند).
بعد هم ديديد كه جهان از او مى ترسيد؛ و الآن هم آمريكا از اسمش مى ترسد. هيچ كس را سراغ نداريد از زمان پيغمبر اكرم (ص) تا به حال كه
اينگونه پيكرش تشييع شده باشد. هيچ قبرى را مردم به اين سرعت و به اين مجلّلى درست نكردند و همه اينها به خاطر خلوص امام بود.
بعد از فوت حضرت آيه الله العظمى بروجردى، ايشان حاضر نبودند مرجعيّت را بپذيرند. اما وقتى كه قضيّه ايالتى و ولايتى پيش آمد، ايشان از همه جلوتر آمدند، اعلاميّه دادند و فرياد زدند و بالاخره دلش براى اسلام مى تپيد و هيچ رنگى جز اسلام نداشتند. و اين همه عظمت در اين دنيا داشتند چه رسد به آخرت.
خداوند مى فرمايد: روزه مال من است و پاداش آن خود من هستم نه بهشت يا چيز ديگر. از عباداتى كه كمتر آلودگى پيدا مى كند، روزه است. ريا و تظاهر در آن كمتر است. مگر اينكه خود روزه دار آن را خراب كند. شخصى در آفتاب ايستاده بود و نماز مى خواند. كسى گفت: به به! چه نماز با حالى! آن شخص نماز را شكست و گفت: خبر ندارى من روزه هم هستم!
گاهى اينجور است. اگر اينطور باشد، دنيايش خراب است و آخرت هم بايد با صورت در آتش بيفتد.
مختصرى از مراتب سه گانه خلوص
شكر و حيا، مرتبه چهارم خلوص
محبّت به خدا، مرتبه پنجم خلوص
مرتبه آخر خلوص، محرّك فقط خدا است
بحث درباره فضيلت «اخلاص و خلوص» مى باشد. سه درجه و مرتبه براى خلوص وجود دارد. يك مرتبه اينكه عمل براى خد است اما محرّك دنيا است. مرتبه دوم عمل براى خدا است، نيّت خدا است، اما محرّك و داعى، آخرت است. رفتن به بهشت يا نرفتن به جهنم. مرتبه سوم نيّت خدا است اما محرّك مقام لقاءالله و رسيدن انسان به مقام عند اللهى.
اين سه مرتبه مخصوصاً مرتبه سوم بسيار عالى است. عبادت قبول است. پاداش دنيا و آخرت دارد. اما بايد توجّه داشته باشيم كه هر سه مرتبه يك حجاب نورانى دارد. بالاخره در هر سه، يك خوديّتى خوابيده است.
اگر دنيا باشد عمل را به نفع خود آورده، اگر آخرت باشد، باز عمل
براى خود آورده. اگر مرتبه سوم باشد باز از خوديّت خالى نيست. حجاب ظلمانى ندارد، اما حجاب نورانى دارد؛ كه در اصطلاح اهلِ دل، به آن مى گويند «شهوت عقلى» نه «شهوت جنسى» اگر چه مرتبه سوم با اول و دوم خيلى فرق دارد.
مرتبه چهارم از خلوص اين است كه خوديّت در عبادت هيچ نيست. عبادت يا ترك معصيت فقط براى شكر از مقام ربوبى است. ام سلمه مى گويد: به پيغمبراكرم (ص) عرض كردم يا رسول الله! اين همه عبادت براى چيست؟ (در روايات مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (ص) و حضرت زهرا (س) به اندازه اى عبادت مى كردند كه پاهاى مباركشان ورم مى كرد و حضرت زهرا (س) از خستگى بسيار، گاهى روى يك پا مى ايستاد و سپس روى پاى ديگر) امّسلمه به پيغمبر اكرم (ص) عرض كرد اين همه عبادت براى چيست؟ فرمود:
«اَ لَمْ اَكُنْ عَبْداً شَكُوراً» آيا من نبايد يك بنده شكرگزار باشم؟ اين همه نعمت كه خدا به من داده است من نبايد شكر خدا را بكنم؟ تمام نعمت هاى خدا شكر دارد و ما اگر بخواهيم يك مليونيم از نعمت هاى خدا را شماره كنيم، نمى توانيم.
(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا)(1)اگر نعمت هاى خدا را بخواهيد شماره كنيد، نمى توانيد. لقمه اى را كه در دهان مى گذاريم، نعمت هاى فراوانى به كار مى افتد تا آن را به سلولهاى بدن من و شما برساند. گلبولهاى قرمز كه تعدادش در خون هر انسانى از ميلياردها تجاوز مى كند، مأمور پخش ارزاق و اكسيژن در بدن هستند و در برگشت گاز كربن را به ريه ها برمى گردانند تا توسّط تنفس از بدن ما بيرون برود. گلبولهاى قرمز اگر كار نكنند انسان مى ميرد.
ميكرب كه از راه منافذ بدن، يعنى گوش و چشم و دهان، وارد بدن انسان مى شود، پروردگار عالم براى دفع اين ميكربها يك گارد نگهبان يعنى گلبولهاى سفيد قرار داده است و تعداد اين گارد نگهبان از ميليارد بالاتر است.
تب هم يكى از نعمت هاى خدا است كه بى سيم و زنگ خطر و گارد نگهبان است براى بدن. اما بالاتر از اينها، نعمت عقل است. اگر خدا تمام ايران و دنيا را به شما بدهد، اما عقل شما را بگيرد؛ آيا حاضرى بدهى؟ هرگز!
شما ولايتى ها! آيا حاضريد كه دنيا را به شما بدهند اما دوستى اميرالمؤمنين (ع) را از شما بگيرند؟ حاضريد؟ هرگز! (وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ
1) . سوره ى نحل، آيه ى 18.
نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً)(1)مثل باران نعمت بر شما مى بارد اما متأسفانه توجّه نداريد و به جاى شكرگزارى، گله هم داريد.
بنابراين بايد يكى از مراتب خلوص ما اين باشد كه ما عبادت كنيم به شكرانه نعمت هايى كه خداوند به ما داده است.
مهم تر از اين، اجتناب از گناه است چون در محضر خدا هستيم. يعنى داعى ما بر ترك گناه، شرم و حيا باشد. قرآن مى فرمايد:
(وَ قُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اَللّٰهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ)(2)يعنى هر گناهى مى خواهى بكن، اما توجّه داشته باش كه در محضر خدايى؛ در محضر رسول اللّهى؛ توجّه داشته باش كه در محضر همه ائمّه طاهرين هستى. به خصوص در محضر قطب عالم امكان، محور وجود، واسطه بين غيب و شهود، يعنى حضرت ولى عصر «عجّل الله تعالى فرجه الشريف» هستى.
از اينرو انسان اگر نگاه مى كند، اگر سخن مى گويد، اگر تصور مى كند، بايد بداند كه در محضر خدا و رسول و ائمّه طاهرين (ع) است. همه اينها حاضر و ناظرند؛ و خوب است كه انسان اقلاً از خدا حيا كند و
گناه نكند. اهل دل اسم اين را مى گذارند «عبادت استحيايى» يعنى انسان وقتى خدا را ناظر ببيند و از او حيا كند، ديگر غيبت نمى كند، تهمت نمى زند، دروغ نمى گويد، چشم چرانى نمى كند، خوب حجاب مى گيرد. مال مردم را نمى خورد، و بالاخره حقّ الله و حقّ النّاس ندارد. چون در محضر خداست.
خدا از ما مى خواهد كه با وفا باشيم و به آنهايى كه نسبت به خدا بى وفا هستند، مى فرمايد:
(وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ)(1)يعنى اين مردم حقّ خدا را نشناختند. اين مردم درباره خدا بى وفا هستند. اما گاهى خطاب، عتاب آميز است، مى فرمايد:
(قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ)(2)مرده باد انسان كه چقدر بى وفاست. زيرا در ملك خدا روزى خدا را مى خورد و در مقابل خدا گناه مى كند. اين همه نعمت را پروردگار عالم به او داده اما دو ركعت نماز نمى خواند؛ يا اينكه بد مى خواند؛ يا اينكه بى حال مى خواند. حقيقتاً اينگونه افراد، بدبخت ترين انسانها هستند كه نسبت به مقام مقدّس خداوندى بى اعتنا هستند.
من از همه و همه، به خصوص جوانها خواهش مى كنم وقتى كه
مى خواهيد كارى بكنيد. يا چيزى بگوييد و يا حتّى فكرى بكنيد، يك آيه كوچك را اوّل از ذهنتان بگذرانيد، بعد آن كار را انجام دهيد. آن آيه اين است:
(أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اَللّٰهَ يَرىٰ)(1)آيا نمى داند كه خدا مى بيند؟ اين آيه شريفه را در روز چندين بار بخوانيد كه هم قرآن خوانده ايد و هم بدانيد كه خدا ما را مى بيند و آنقدر تكرار كنيم تا باورمان شود كه بله، خدا ما را مى بيند و خوب هم مى بيند از رگ گردن به من نزديكتر است. بلكه اوّل او مى فهمد بعد من مى فهمم.
(أَنَّ اَللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ اَلْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ)(2)اين هم مرتبه چهارم خلوص.
مرتبه پنجم خلوص، آن مرتبه اى است كه براى خدا عبادت مى كند، براى خدا از گناه اجتناب مى كند و محرّك او محبّت خدا است. عشق خدا در دلش است؛ و آن عشق و محبّت او را وامى دارد تا نمازش را بخواند و مخالفت پروردگار نكند.
محبّت خدا در دلش تمام بت ها را سوزانده است. از آتش هايى كه
بت شكن است، محبّت خداست. بت را هم مى شكند و هم مى سوزاند. اگر محبّت خدا در دل كسى بيايد، چيزى در اين جهان نمى بيند جز خوبى.
به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست *** عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
اگر كسى بتواند محبّت خدا را در دل بياورد و محرّك او براى اجتناب از گناه بشود، به فرموده امام سجّاد (ع) اين عبادت، عبادت آزادگان است.
عبادت آزادگان يعنى چه؟ يعنى گاهى انسان بنده شكم است و گاهى بنده رياست و گاهى بنده هوى و هوس است و گاهى بنده شيطان است. اما گاهى بندها را پاره كرده است. بنده هيچ كس نيست جز خدا، اين شخص آزاد است. وقتى كه آزاد شد، عبادتش عبادت آزادگان مى شود، و عبادت آزادگان آن عبادتى است كه ديگر هيچ در دل ندارد جز محبّت خدا.
اگر محبّت خدا مى خواهيم، اگر محبّت اهل بيت (ع) مى خواهيم، بايد رابطه با خدايمان كامل باشد. آن چيزى كه محبّت شكن است، گناه است. آن چيزى كه محبّت را مى سوزاند، گناه است. آنچه كه محبّت خدا را پرورش مى دهد، نماز اول وقت است، نماز با خضوع و خشوع است. نمازِ با دل، نماز با تعقيب است.
جوانها! اگر دنيا مى خواهيد، اگر آخرت مى خواهيد، نماز اوّل وقت بخوانيد، نماز با جماعت، نماز با خضوع بخوانيد. در روايات مى خوانيم: وقتى خدا بهشت را خلق كرد به بهشت گفت: حرف بزن. بهشت گفت:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ - اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ)(1)رستگار شد مؤمن؛ آن مؤمنى كه در نمازش خشوع دارد. علاوه بر اينكه نماز مى خواند؛ مؤدّب نماز مى خواند و نماز با دل مى خواند.
حاجتمندها! گرفتارها! نماز اوّل وقت را از دست ندهيد. آن كسى كه بدون عذر، نمازش را از اوّل وقت تأخير بيندازد، هم در دنيا و هم در آخرت. پريشان مى شود، گرفتار مى شود. اگر مى خواهيد كلاف سر درگم نباشيد، نماز اوّل وقت داشته باشيد. اگر مى توانيد، در مسجد و با جماعت، و اگر نتوانستيد، در خانه و محلّ كار نماز اوّل وقت بخوانيد.
نماز شب محبّت خدا مى دهد. وقتى محبّت خدا آمد، ريشه تمام بُتها شكسته مى شود. كسى كه محبّت خدا را در دل داشته باشد، سرماى زمستان در او اثرى ندارد. بلند مى شود؛ نصف شب يخ را مى شكند؛ وضو مى گيرد و نماز شب مى خواند. آن كه محبّت خدا دارد، غيبت نمى كند؛ تهمت نمى زند؛ دروغ نمى گويد.
1) . سوره ى مؤمنون، آيات اول و دوم.
جوانها! بدانيد كه خدا بندگان خودش را دوست دارد. آبروى آنها را دوست دارد. مواظب باشيد آبروى مردم را نبريد، غيبت نكنيد، دروغ درباره مردم نگوييد. اين كارها دنيا و آخرت ما را از بين مى برد.
مرحوم كلينى روايتى را از معصومين (ع) در علامت مؤمن نقل كرده است كه مضمون همه آنها اينست:
«يُحِبُّ لِغَيْرِه ما يُحِبُّ لِنَفْسِهِ وَ يَكْرَهُ لِغَيْرِه ما يَكْرَهُ لِنَفْسِه» يعنى: مؤمن كسى است كه هر چه براى خود مى پسندد، براى ديگران نيز مى پسندد، و هر چه براى خود نمى پسندد، براى ديگران هم نمى پسندد.
جوان! آيا دوست دارى العياذُ بالله كسى به خواهرت جسارت كند؟ نه، پس جسارت به خواهر مردم نكن. آقا! خانم! دوست دارى كسى پشت سر شما غيبت كند؟ نه، پس پشت سرديگران غيبت نكن. دوست دارى امشب بدون افطار باشى؟ نه، پس به فكر فقرا و بيچاره ها باش.
اما مرتبه آخر خلوص، اين است كه محرّك ديگرى نيست جز خدا. يعنى عبادت را فقط براى خاطر خدا به جا مى آورد. قسم پنجم، محرّك «محبّت خدا» بود امّا اين قسمت، محرّك «خودِ خدا» است.
اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد:
«الهى! ما عَبَدْتُك خَوْفاً مِن نارِكَ وَ لا طَمَعاً في جَنَّتِكَ بَلْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَة فَعَبَدْتُكَ»
يعنى خدايا! من براى بهشت و جهنّمت عبادت نمى كنم؛ من عبدم تو هم مولا، من يافتم كه بايد در مقابل تو كُرنش كنم. لذا محرّك من خودت هستى.
قرآن شريف در دو آيه، متذكّر اين نوع عبادت شده است: يكى آنجا كه حضرت امير (ع) در شب هجرت پيغمبراكرم (ص) به جاى آن حضرت خوابيد:
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ)(1)يعنى كسى را سراغ داريم كه جانش را در معرض خطر گذاشت و به جاى پيغمبر اكرم (ص) خوابيد تا آن حضرت از مدينه بيرون رفت؛ و اين كار را فقط به خاطر خداوند، و نه چيز ديگر، انجام داد.
يكى هم آن جا كه حضرت و حضرت زهرا و حسنين (ع) و همچنين فضّه خادمه روزه بودند و تا سه روز موقع افطار نان خودشان را به مسكين و يتيم و اسير دادند و خود با آب افطار كردند. درباره اين ايثار، سوره «هل اتى» نازل شد، مى فرمايد:
(وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلىٰ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً)(2)يعنى اينها با اينكه غذايشان را دوست دارند، آن را به مسكين و يتيم
و اسير مى بخشند. حالا براى چى؟
(إِنَّمٰا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اَللّٰهِ لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً)(1)خوشا به حال آن كسانى كه به اين مرتبه رسيدند. خوشا به حال آنان كه محبّت به خدا محرّك آنان براى عبادت است.
خوشا به حال آن كسانى كه ماه مبارك رمضان بر ايشان گذشت و تقواى دل پيدا كردند.
(كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلصِّيٰامُ كَمٰا كُتِبَ عَلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ)(2)معناى تقواى دل چيست؟ يعنى ديو بيرون رود و فرشته درآيد. روز عيد فطر چرا عيد است؟ براى اينكه انسان توانسته است بت را بشكند. براى اينكه انسان توانسته تمام بت ها را از دل بيرون كند. وقتى كه بت از خانه دل بيرون رانده شد، مى تواند صاحب خانه را در دل بيابد. صاحب خانه هم خداست.
«قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمنِ. لا يَسَعُني اَرْضي وَ لا
سَمائي وَ لكِنْ يَسَعُني قَلْبُ عَبْدِي الْمُؤْمِنِ»(1)خدا مى فرمايد من جايى ندارم. اما اگر مى خواهى پيدايم كنى، مرا در دل مؤمن پيدا كن. مؤمن شو تا خدا در دلت جاى گيرد. تا دل تو عرش خدا شود.
1) . محجه، جلد 5، صفحه ى 26.
ريا، باطل كننده عمل
آنها كه ايمان واقعى ندارند:
رياكار، مشرك است
داستان بهلول
بحث درباره «خلوص» و «اخلاص» بود. اين فضيلتى كه اگر كسى داشته باشد، سعادت دنيا و آخرت را دارد. اين درّ گرانبها را اگر كسى داشته باشد، اعمال كوچك او بسيار بزرگ مى شود. اعمال سبك و كم ارزش او فوق العاده ارزشمند مى گردد كه به طور خلاصه درباره آن صحبت كردم.
بحث امروز راجع به ضدّ خلوص و اخلاص، يعنى رذيله «ريا و تظاهر» است. هر مقدار خلوص عمل را سنگين مى كند، ريا و تظاهر عمل را سبك و پوچ مى گرداند. به گفته همه مراجع تقليد، ريا موجب بطلان عمل هم هست. يعنى اگر كسى در نماز، در روزه، در دادن خمس، در دادن زكات و بالاخره در كارهاى خير ريا و تظاهر كند،
عملش باطل است. علاوه بر اينكه عمل باطل است، گناه هم بسيار بزرگ است. قرآن شريف مى فرمايد گناه در سرحدّ كفر است:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ)(1)يعنى عملهايتان را باطل نكنيد به واسطه منّت گذاشتن و اذيّت كردن. اگر خدمتى به كسى كردى منّت به سر او نگذار و او را اذيّت نكن كه اگر منّت گذاشتى، عمل تو پوچ مى شود. بعد مى فرمايد مثل كسى كه انفاق در راه خدا كند اما رياكار باشد، اين عمل باطل است. علاوه بر اينكه عمل باطل است، مى فرمايد:
(وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ) گناه اين عبادتى كه ريا در آن است، در سر حدّ كفر است.
در سوره ماعون هم مى فرمايد: چهار دسته ايمان واقعى و حقيقى ندارد:
يك دسته آن افرادى كه مى توانند به يتيمان، به فقرا و ضعفا رسيدگى كنند، اما نمى كنند. اينها مسلمان واقعى نيستند. دسته ديگر آن افرادى كه
1) . سوره ى بقره، آيه ى 264.
نماز مى خوانند، اما نماز بَد مى خوانند. مثل خانمى كه حجاب دارد، اما بدحجاب است. بدحجابى اگر بعضى اوقات بدتر از بى حجابى نباشد كمتر نيست. قرآن مى فرمايد: كسى كه يك نماز بخواند، نمازش را تند و تند بخواند، ركوع و سجده كامل نداشته باشد و بالاخره نماز را غلط و يا آخر وقت بخواند، و به نماز بى اهميّت باشد، مسلمان واقعى نيست.
دسته سوم كه مسلمان واقعى نيستند افراد رياكارند. آنها كه ريا و تظاهر در عمل دارند، اينها مسلمان واقعى نيستند.
دسته چهارم آن افرادى هستند كه مى توانند به ديگران كمك كنند، مى توانند به همسايه شان و به ديگران قرض بدهند اما نمى دهند. مى تواند لباسش را به همسايه اش عاريه بدهد اما نمى دهد و بالاخره چيزى كه همسايه اش يا رفيقش احتياج دارد اين مى تواند به او قرض بدهد اما نمى دهد قرآن مى فرمايد اين مسلمان واقعى نيست:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ - فَذٰلِكَ اَلَّذِي يَدُعُّ اَلْيَتِيمَ - وَ لاٰ يَحُضُّ عَلىٰ طَعٰامِ اَلْمِسْكِينِ - فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ - اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ - اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ - وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ) يعنى پيغمبر! آيا ديدى آن كه ايمان به معاد ندارد؟ آن شخص، كسى است كه به يتيم و فقير رسيدگى نمى كند. واى به حال آن نامسلمان كه در نماز سهل انگار است. نماز را سبك مى شمارد. كسى كه ريا و تظاهر در
عمل دارد. كسى كه مى تواند به همسايه ها و رفقا رسيدگى كند اما نمى كند. حوائج رفقا و همسايه هايش را رفع نمى كند. مسلمانى به گفتن نيست؛ مسلمانى
عمل مى خواهد. اگر بتوانى رفع حوائج مسلمانها را بكنى ولى نكنى، اين سوره و امثال اين سوره مى فرمايد: مسلمانيت لنگ است. بهشت رفتنت كار مشكلى است.
مرحوم ثقه الاسلام كلينى در كافى روايتى از امام صادق (ع) نقل مى كند كه كمر انسان را مى شكند. مى فرمايد: «هر مؤمنى چيزى را از مؤمن ديگر دريغ دارد كه به آن نياز دارد و او هم مى تواند كه از خودش يا ديگرى حاجتش را برآورده كند ولى نكند؛ (واى به حال چنين شخصى، مى فرمايد:) خدا او را روز قيامت با روى سياه و چشم كبود زنده مى كند در حالى كه دستهايش به گردنش بسته باشد. پس گفته مى شود: اين آن خيانت كارى است كه به خدا و رسولش خيانت كرده آن وقت دستور مى دهند كه او را به جهنم ببرند(1)».
اما آنچه الآن بحث من است اين است كه گاهى حوائج مسلمانها را بر مى آورد، اما منّت بر سرشان مى گذارد. اين عمل باطل است. عمل پوچ مى شود. گاهى منّت نمى گذارد، اما براى اينكه ديگران ببينند، عمل را با تظاهر و رياكارى انجام مى دهد. حتّى براى مردم فقير خانه مى خرد، اما هر كجا مى نشيند مى گويد كه من كسى هستم كه براى فلانى
1) . اصول كافى، جلد 4، صفحه ى 68.
خانه خريدم؛ و بالاخره مى خواهد تا مردم بگويند «بارك الله». مسجد مى آيد در صف اوّل، تا مردم بگويند چقدر آدم خوبى است. در حقيقت قبله اش «مردم» مى شود نه «خانه خدا» نماز را براى مردم مى خواند نه براى خدا. گاهى كه همه اش براى مردم است، اصلاً چيزى كه در ذهنش نيست خدا است اين كفر است. گاهى، هم براى خدا و هم براى مردم، اين شرك است.
از اين جهت در روايات مى خوانيم به آدم رياكار خطاب مى شود: «يا مشرك!» زيرا اين نمازى را كه خوانده، اين روزه اى كه گرفته و حجى كه رفته و انفاق و خيراتى كه كرده، تنها براى خدا نبوده براى مردم هم بوده است. تظاهر و ريا، واقعاً شرك است، مگر بُت پرست چه مى گويد؟ بُت پرست، هم خدا را مى پرستد و هم بُت را:
(هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اَللّٰهِ) (1)اگر هم ديگر اصلاً اسمى و رسمى از خدا در دلش نباشد وامصيبتا! كه قرآن مى فرمايد اين شخص در سر حدّ كُفر است.
چيزى كه بايد به آن توجّه داشته باشيم، اين است كه ريا، گاهى فوق العاده مخفى است. يعنى انسان ممكن است عمرى ريا كند، اما
1) . سوره يونس، آيه 18. ترجمه: «(مى گويند) اين بتان شفيعان ما نزد خدا هستند».
خود متوجّه نباشد كه رياكار است. از اين جهت در روايات. شرك به يك مورچه سياه كه در دل شب تاريك روى سنگى سياه راه برود تشبيه شده است. اينقدر مخفى و ناپيداست(1).
مهمترين راه براى شيطان كه توسّط آن مردم را گول مى زند، همين «ريا» و «تظاهر» است. شيطان گاهى از راه معصيت، مثل غيبت، تهمت، دروغ و... جلو مى آيد؛ و گاهى از راه عبادت. يعنى در دل عابد، عُجب ايجاد مى كند و بدينوسيله او را راهى آتش جهنم مى گرداند.
امام صادق (ع) مى فرمايد: دو نفر وارد مسجد شدند: يكى فاسق و يك صدّيق. اما وقتى از مسجد بيرون رفتند، آن فاسق صدّيق شده بود و آن صدّيق، فاسق. زيرا وقتى آن فاسق وارد مسجد شد، براى گناهش گريه كرد و شرمنده و شرمسار بود، اما آن عابد و صدّيق وقتى كه وارد مسجد شد به عبادتش مى باليد، لذا فاسق شد(2). اين مهار و طناب شيطان است. يعنى از راه دين انسان را گول مى زند. خودش هم به خدا گفته است:
(فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ - ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ) (3)
گفت: خدا! حالا كه من گمراه شدم، سر راه انسانها مى نشينم و از راه راست و راه سعادت منحرفشان مى كنم. آخرت را در نظرشان سبك جلوه مى دهم. از راه دنيا مى آيم و او را مشغول
دنيا مى كنم. از راه گناه به واسطه گناه به جهنّمشان مى كشم. از راه عبادت به واسطه رياكارى و تظاهر و عُجب، آنها را جهنّمى مى كنم.
راه چهارم، راهى است كه شيطان به آن دلبستگى زيادى دارد. همه ما از زن و مرد بايد مواظب باشيم كه متظاهر و دو چهره نباشيم. العَياذُ بالله يكدفعه به واسطه ريش و تسبيح، خودمان را حزب اللهى جا نزنيم. اين را مى گويند رياكارى يا تظاهر. اگر حزب اللهى هستى، اگر انقلابى هستى، ظاهر و باطنت يكى باشد. بعضى اوقات خانم در كوچه حجاب خوبى دارد، اما همين خانم در منزل، در مقابل برادر شوهرش، در مقابل خويش و قوم خودش، اصلاً حجاب ندارد. يا در مجلس عروسى رقّاصه درجه يك است، در حالى كه صف اوّل مسجد هم جاى او است. اين را مى گويند تظاهر و رياكارى.
شيطان از راه چادر و ريش و تسبيح بيشتر خوشحال مى شود يكى را جهنّمى كند تا از راه بى چادرى و... از راه نماز بيشتر خوشحال مى شود جهنّمى كند تا از راه بى نمازى.
مرد را گول نزنيد؛ گناهش بسيار زياد است. اما اگر خواستى گول بزنى، صاف گول بزن. از راه دين نمايى، از راه ريش و حجاب و انقلابى بودن اگر مردم را گول زدى، گناهش بسيار بالاتر و خطرناكتر است. اين
همان است كه قرآن مى فرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ - اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ - اَلَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ - وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ) واى به آن نامسلمانى كه نماز را سبك مى شمارد. واى به آن نامسلمانى كه رياكار است.
همانطور كه گفتم غالب مردم خالى از ريا نيستند. از اين جهت كسى نمى تواند ادّعا كند كه من كسى هستم كه ريا ندارم. خيلى مشكل است.
مرحوم علاّمه بحرالعلوم، كه خود مرجع تقليد و معلّم اخلاق و عرفان و فقه بود، كه كتاب اخلاق نوشت و فقه را به شعر بيان كرد و بارها خدمت امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه» رسيده بود، روزى سر درس آمد و خيلى خوشحال بود و گفت: توانستم ريشه ريا را از دل بركنم. معلوم مى شود كه اين ريا و تظاهر چيزى است همگانى و بسيار مخفى.
آقاى بهلول كه در زمان هارون الرشيد زندگى مى كرد، آدم عجيبى بود. به او گفتند بيا قاضى القضاه بشو. براى اينكه قبول نكند، خودش را به ديوانگى زد. اما با كارهاى خود مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد. اين آقاى بهلول درباره «ريا» داستانى دارد: روزى ديد آقايى دارد مسجد مى سازد، بهلول بالاى سر در مسجد نوشت «مسجد بهلول»
صاحب مسجد به بهلول گفت: چرا اين كار را كردى؟ بهلول گفت: تو مسجد را براى خدا ساختى، حالا به اسم تو باشد يا اسم ديگرى، چه فرقى مى كند؟ گفت من زحمت كشيدم، من اين مسجد را ساختم، حالا به نام ديگرى تمام شود؟ رفت نام بهلول را پاك كرد و نام خودش را نوشت. بهلول گفت، معلوم مى شود كه براى خدا مسجد نساختى.
ائمه طاهرين (ع) به خصوص حضرت امير (ع) در دل شب مى رفتند در خانه فقرا و صدقه مى دادند. كسى هم آنها را نمى شناخت تا بعد از شهادت آنها. شب بيستم ماه رمضان وقتى كه على (ع) در بستر بود، فهميدند آن كسى كه نان و خرما براى فقرا مى برد چه كسى بوده است.
راوى مى گويد هنگام شب در مدينه راه مى رفتم. كسى جلو من به زمين خورد و آنچه را در دست داشت روى زمين پخش شد. رفتم جلو ديدم امام صادق (ع) است. نانها را جمع كردم و به آقا عرض كردم: اجازه بده تا من به دوش بگيرم. فرمود: نه، خودم بايد به دوش بگيرم. فهميدم كه به طور ناشناس اين نان را به خانه فقرا و ضعفا مى برند. همه ائمّه (ع) اينگونه بوده اند.
خلاصه اين كه: آقا! خانم! مواظب باش كه در زندگى شما ريا و تظاهر نباشد! مواظب باشيد كه ريا و تظاهر شما را جهنّمى نكند! مواظب باشيد كه بالاترين حسرت را در روز قيامت، ريا و تظاهر براى شما مى آورد!
عوامل مؤثّر در پيروزى انقلاب
بيمه بودن انقلاب
عوامل ضربه پذيرى انقلاب
نعمتِ «مقام معظم رهبرى» براى ايران و اسلام
خبر دادن پيامبر (ص) از صلح امام حسن (ع)
شباهت صلح امام حسن (ع) با پذيرش قطعنامه در ايران
اهميّت صلح امام حسن (ع) براى اسلام
امروز دو عيد بزرگ، توأم شده است يكى ميلاد پر سعادت سبط اكبر، امام دوم، حضرت مجتبى (ع)؛ و ديگرى سالروز استقرار حكومت «اَللّٰه»، روز «جمهورى اسلامى». لذا تناسب دارد كه در اين دو زمينه بحثى داشته باشيم. اما راجع به «جمهورى اسلامى»:
همه شما مى دانيد كه در دوازده سال قبل قضيّه اى بى نظير واقع شد. يعنى بيش از 98 درصد مردم به حكومت اسلامى «آرى» گفتند: و اين قضيّه يا در تاريخ نيست و يا ما سراغ نداريم.
جمهورى اسلامى به واسطه خونهايى كه ملّت داد و به واسطه اينكه ملّت قريب بيست سال در صحنه بود، استقرار پيدا كرد. گرچه اين يك علّت مهم بود اما ملّت «رهبر» مى خواهد. شخصيّتى مثل استاد بزرگوار ما، بنيانگذار جمهورى اسلامى «امام خمينى (قدس سره)» اين ملّت را رهبرى
كرد. چنين رهبرى در تاريخ بسيار كم نظير است. اين دو علّت، دوش به دوش يكديگر، علّت تامّه اى شدند تا جمهورى اسلامى استقرار پيدا كند.
از همان روزهاى اوّل، دشمنان خارجى و داخلى پشت به پشت يكديگر دادند براى اينكه اين حكومت الهى را نابود كنند و به زمين بزنند. خطرهاى زيادى براى جمهورى اسلامى پيش آمد. خطرهاى بزرگى كه هر كدام به تنهايى براى شكست يك حكومت كافى بود و رفع آنها نظير معجزه بود. از اين معجزاتى كه در اين دوازده سال بلكه در اين سى سال واقع شد، پى مى بريم كه عنايت خاصّ خدا و لطف حضرت بقيّة الله ارواحنا فداه روى اين جمهورى اسلامى بوده و هست.
علاوه بر نظر خدا و امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه»، دو عامل موجب شد تا خطرات رفع شود: يكى خلوص حضرت امام «رضوان الله عليه». زيرا براى همه، از دوست و دشمن ثابت شد كه ايشان فكرى جز اسلام در دلش نبود و جز براى اسلام، قلبش نمى تپيد. ديگرى هم در
صحنه بودن ملّت، توجّه ملّت، فعاليّت ملّت، گذشت ملّت، ايثار ملّت. اينها از همه چيزشان گذشتند حتّى از اولادشان، شوهر و برادر و حتّى از هستى شان.
اين دو علّت به روى هم، انقلاب را بيمه كرد. روح مقدّس امام امّت به هنگام حياتش محدود در جسم بود. محدوديّتى داشت. اما پس از رحلتشان ديگر آن محدوديّت نيست؛ و توجّه حضرت امام «رضوان الله عليه» روى اين انقلاب هست و ما يقين داريم كه روح مطهّر آن عزيز، اين انقلاب را بيمه مى كند. چنانچه از روزى كه جمهورى اسلامى استقرار پيدا كرد تاكنون به علّت حضور هميشگى شما در صحنه، آن همه خطرهايى كه مى توانست همه چيز را فرو ريزد، نتوانست شما را از بين ببرد؛ نتوانست توجّه شما را از اين انقلاب كم كند.
22 بهمن امسال به ما مى گويد كه ملّت هيچ تفاوتى با سال اول انقلاب ندارد. آنجا كه بايد در صحنه بيايد، همه و همه در صحنه حضور پيدا مى كنند. از همان سال اول تا الآن هر وضع استثنايى جلو آمده، ملت نشان داده است كه در صحنه است بنابراين مطمئناً جمهورى اسلامى بيمه است. يقين دارم كه اين جمهورى به دست امام زمان (ع) داده مى شود و به واسطه همين ملّت در صحنه و به رهبرى آن حضرت پرچم اسلام روى كره زمين برافراشته مى شود. به قول قرآن شريف: (وَ لَوْ كَرِهَ اَلْكٰافِرُونَ) (وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ) گرچه كافران و مُشركان را خوش نيايد.
اشكالى كه هست اين است كه اين جمهورى امكان ضربه خوردن دارد. اما چگونه؟ يك آيه از قرآن بخوانم و اين بحث را تمام كنم. قرآن شريف، اسلام را بيمه كرده بود و در آيات فراوانى به پيغمبر اكرم (ص) فرموده بود كه اسلام بيمه است و نابود نمى شود و جهانى مى گردد. از جمله اين آيه:
(هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدىٰ وَ دِينِ اَلْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ)(1)اما همين قرآن مى فرمايد: ممكن است ضربه بخورد. در جنگ اُحد اول كفّار شكست خوردند. اما بعد، مسلمانان ضربه خوردند كه گرچه با آن ضربه نابود نشدند و دو دفعه ايستادند و ضربه را جبران كردند اما بالاخره خسارات زيادى به آنها وارد شد. بعد از ضربه خوردن اين آيه نازل شد:
(وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّٰى إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِي اَلْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاكُمْ مٰا
1) . سوره ى صف، آيه ى 9 و سوره ى توبه، آيه ى 33. ترجمه: «او خدايى است كه رسولش را به هدايت و دين حقّ فرستاد تا بر همه ى اديان و مذاهب چيره و غالب گردانَدَش، هر چند مشركان نپسندند».
تُحِبُّونَ)(1)فرمود وعده پيروزى خدا صادق بود، براى اينكه دماغ دشمن را به خاك ماليديد: (إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ) اما به سه علّت ضربه خورديد:
اوّل: (حَتّٰى إِذٰا فَشِلْتُمْ): يك قدرى از فعاليّت افتاديد. آن فعاليّت و ايثار و گذشت كه بايد داشته باشيد، از خود نشان نداديد.
دوّم: (وَ تَنٰازَعْتُمْ) اختلاف در ميان شما افتاد. آن وحدتيكه خدا و پيغمبر (ص) مى خواستند، اين وحدت از شما گرفته شد. خطّ و خط بازى پيدا شد. اختلاف بروز كرد.
سوّم: (وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاكُمْ مٰا تُحِبُّونَ) براى مال دنيا مخالفت رهبر كرديد. وقتى چشمتان به دنيا افتاد، فرامين رهبر را فراموش كرديد.
اين آيه شريفه مى گويد: جمهورى اسلامى بيمه است. هيچ كس در اين باره اشكالى نكند. دشمن بميرد و اشكال نكند. دوست هم سرافراز باشد و شكّ نكند. اما همين قرآن
مى گويد ممكن است به واسطه گناه ضربه بخورد. گناه، يعنى تنبلى، يعنى بى تفاوتى، يعنى خداى ناكرده از صحنه بيرون رفتن، خون شهدا را پايمال كردن، معلولين و مجروحين را نديده گرفتن. آن همه زحمتهاى حضرت امام را ناديده گرفتن. يكى
1) . سوره ى آل عمران، آيه ى 152.
هم سليقه هاى شخصى را به كار انداختن، يكى هم مخالفت رهبرى براى رسيدن به دنيا. اگر اين سه يا يكى از اينها در جمهورى اسلامى بيايد، قطعاً جمهورى اسلامى ضربه مى خورد؛ و ضربه زدن به جمهورى اسلامى گناه خيلى بزرگ است. بايد بگوييم گناه «لاٰ يغفر» است. يعنى كسى كه به انقلاب ضربه بزند، ديگر معلوم نيست كه موفق به توبه بشود.
اما اگر اينها نباشد، انشاءالله اين انقلاب همانطور كه موجب افتخار براى ايران عزيز است، موجب افتخار براى مسلمانان است، روز به روز افتخارش بيشتر مى شود. حتّى شما مى بينيد بعد از رحلت حضرت امام (قدس سره) على رغم تصوّر دشمنان اسلام، انقلاب به واسطه خلوص آن مرد و نظارت آن بزرگوار روى انقلابش، صادر شد. به خصوص بعد از آنكه شاگرد لايقى از آن استاد بزرگوار، رهبرى را به دست گرفتند و نشان دادند كه بعد از امام مى توانند به جاى ايشان انقلاب را رهبرى كنند و نشان دادند كه شاگرد لايق او هستند هم در فقه، هم در سياست، هم در فصاحت و بلاغت. يعنى مقام معظّم رهبرى حضرت آية الله خامنه اى دام الله ظلّه موجب افتخار شد براى اين انقلاب و نعمت بزرگى بود براى ما. گرچه ضايعه مرگ حضرت امام (قدس سره) جبران ناپذير است:
«اِذا ماتَ الْعالِمَ ثَلُمَ فِي الْاِسْلامِ ثُلْمَة لا يَسُدُّها شَىءٌ» يك جمله هم به شما بگويم و آن اينكه همه ما بايد انصاف بدهيم و
بدانيم كه مقام معظّم رهبرى و مقام محترم رياست جمهورى هر چه قدرت دارند براى ترويج اين انقلاب و براى اينكه ايران را بسازند، به خرج مى دهند. همه ما وظيفه داريم - هر كسى به اندازه قدرتش - به آنها كمك كنيم تا انشاء الله هر چه زودتر خرابيها آباد شود.
بحث دوم من درباره امام حسن مجتبى (ع) است. هر بحثى كه راجع به ايشان شود، بحثى است ارزنده و شيرين. امام خوب است كه درباره صلح آن حضرت اندكى با شما صحبت كنم.
پيامبر اكرم (ص)، بارها فرمودند:
«الحَسَنُ و الحُسَينُ امامان قاما اَوْ قَعَدا» حسن و حسين دو امام هستند، چه قيام كنند و چه بنشينند. بعد از پيامبر اكرم (ص) ائمّه طاهرين (ع) به خصوص امام صادق (ع)، درباره صلح امام حسن (ع) بحثهاى زيادى كرده اند.
امام صادق (ع) مى فرمايد: صلح امام حسن (ع) از آنچه كه آفتاب بر آن مى تابد، بهتر است. يعنى از دنيا و آنچه در دنيا است، بهتر است براى شيعه و عالم اسلام.
صلح امام حسن (ع) بسيار بسيار شباهت دارد با پذيرش قطعنامه توسّط حضرت امام خمينى (قدس سره)، ولو به قول خودشان كاسه زهرى بود كه نوشيدند. ولى اگر ايشان اين كاسه زهر را نخورده بود، آمريكا به جاى عراق، به ايران حمله مى كرد. يعنى همين بمبها را كه در عراق ريختند قرار بود در ايران بريزند. همين جنگ يك ماهه عراق كه بسيارى از مسلمانان را به خاك و خون كشيد، توسّط آمريكاى جنايتكار و دنياى استكبار براى ايران طرح ريزى شده بود. اما پذيرفتن قطعنامه، آن توطئه ها را خنثى كرد.
شما ديديد كه آمريكا با عراق كه دوست و عاملش بود، چه كرد. اگر قرار بود به ايران اسلامى، به شما كه ده سال به او مرده باد گفتيد، او را اين همه تحقير كرديد، حمله كند مسلّماً وحشتناكتر و سهمگين تر بود. با آن كينه اى كه از شما داشت، ايران را با خاك يكسان مى كرد. حمله به هواپيماى مسافربرى با سيصد مسافر، مقدّمه و علامت اين كار بود كه حضرت امام (قدس سره) با قبول كردن قطعنامه، اين توطئه را، خنثى كرد.
قضيّه صلح حضرت امام حسين (ع) نيز اينچنين بود. معاويه مهيّا بود تا اسلام را نابود كند. راوى گويد وقتى كه معاويه قرارداد صلح را زير پا
گذاشت و امام (ع) را شهيد كرد، و بر
همه ممالك اسلامى مسلّط شد، او را در اطاقى تنها و در فكر و غمگين يافتم. به او گفتم: معاويه! تو كه هر چه مى خواستى به دست آوردى چرا غصّه مى خورى؟ در همان موقع مؤذّن ندا داد: «اَشهَدُ اَنَّ لا اِلهَ الاّ الله» و «اَشهَدُ انَّ مُحَمّداً رَسُول الله» و معاويه گفت: مى دانى براى چه غصّه دارم؟ براى اينكه اسم اين مرد پهلوى اسم خدا است. وقتى بتوانم اين اسم را نابود كنم ديگر غصّه ندارم.
علاوه بر اين، نفوذيهاى زيادى در لشكر امام حسن (ع) بودند. نظير منافقينى كه شما به چشم خود ديديد چگونه از پشت به ما خنجر زدند. اين منافقين بدتر از صدّام بودند زيرا به ملّت خودشان ضربه زدند. عين همين منافقين در لشكر آقا امام حسن (ع) بودند. به طورى كه وقتى حضرت لشكركشى كردند، فرماندهان لشگر از طرف معاويه تطميع شدند و شبانه امام را ترك كرده و با جمعى به معاويه پيوستند. يعنى همين مقدار كه معاويه مى گفت دخترم را به تو مى دهم و مقدارى پول برايشان مى فرستاد، به طرف او مى رفتند. حتّى معاويه نامه هاى فرماندهان امام (ع) را براى آن حضرت فرستاد كه در آن نوشته بودند معاويه! اگر بخواهى، حسن بن على را به تو تحويل مى دهيم.
مهمتر از اين دو عامل، لشگر حقيقى امام حسن (ع) بود. يعنى شيعيانى كه مى خواستند جنگ كنند. اين شيعيان روحيّه جنگ نداشتند. جنگهاى پنج ساله اى كه براى اميرالمؤمنين على (ع) پيش آمده بود و
بالاخره منجر به شهادت ايشان گرديد، روحيّه جنگى آنها را خسته كرده بود. به اندازه اى بيحال و خسته بودند كه وقتى در مسجد با امام حسن (ع) بيعت كردند و آن حضرت اظهار كرد كه مى خواهم جنگ كنم، يكنفر جواب نداد. عدى بن حاتم طائى بلند شد و با تحريك عاطفه مردم را مهيّا كرد. گفت: اين فرزند زهرا است. امام شما است. با او بيعت كرديد. پس هر چه بگويد بايد بپذيريد. تا توانست مردم را براى جنگ مهيّا سازد.
امام (ع) ديدند با اين لشگر نمى تواند بجنگد. ديدند اگر كمى ديرتر پيمان صلح را امضاء كنند او را دست بسته پيش معاويه مى برند. چنانچه همينها ريختند در خيمه آقا و آن را غارت كردند و خنجر به پاى مبارك ايشان زدند.
اگر امام حسن (ع) با معاويه مى جنگيد، شكست ايشان و نابودى همه ياوران صديق ايشان حتمى بود. آن وقت بود كه معاويه براى نابودى اسلام بدون هيچ مانعى قد علم مى كرد. تمام ممالك اسلامى را ويران و مسلمانان واقعى را مى كشت و بالاخره اسلام پنجاه ساله را به كلّى نابود مى كرد. آقا ديدند كه صلح كنند بهتر است تا اسلام تماماً نابود شود. از اينرو كاسه زهر را نوشيدند. و اين كاسه زهر، ده سال دلِ آقا را پاره پاره كرد. اگر چه در آخر كار زنش آقا را شهيد كرد، اما در حقيقت
صلح حضرت ايشان را شهيد كرد. همانطور كه بايد بگوييم حضرت امام (قدّه) با نوشيدن آن كاسه زهر از دنيا رفت.
بنابراين اگر پيغمبر اكرم (ص) فرمود:
«الحسنُ و الحسينُ اِمامان قاما اَو قَعَدا» يعنى اگر امام حسن (ع) صلح مى كند، مصلحت تامّه ملزمه دارد. زيرا بقاء اسلام به صلح او است. اگر امام حسين (ع) جنگ مى كند، مصلحت تامّه ملزمه دارد. زيرا بقاء اسلام به قيام او است. امام صادق (ع) مى فرمايد: صلح امام حسن (ع) از دنيا و آنچه در دنيا است بهتر است زيرا اسلام از دنيا و از آخرت و آنچه در آخرت است بهتر است؛ و صلح امام حسن و قيام امام حسين (ع)، اسلام را بيمه كرد.
هيچ قضيّه اى در اسلام از قضيّه امام زمان (عج)، از مسأله حضرت ولى عصر «عجل الله تعالى فرجه» مشهورتر نيست و پيغمبر اكرم (ص) به هيچ قضيّه اى به اندازه قضيه امام زمان (ع) اهميّت نداده است. قضيّه مهدى در زمان خود پيغمبر، معروف بود. امروز نيز در ميان شيعه و سنّى معروف است. حتّى از يك نظر، از مسأله نماز و روزه و حجّ مشهورتر است. زيرا كُلّ روايات ما درباره نماز به پنج هزار روايت نمى رسد. اما بيش از ده هزار روايت درباره آقا امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه» داريم. هم از شيعه و هم از سنّى. درباره حجّ روايات زيادى داريم اما همه اينها حدود دو سه هزار روايت است.
شيعيان و سنّى ها و ديگران، بيش از پانصد جلد كتاب درباره حضرت مهدى روحى فداه نوشته اند. اين روايات به سه دسته تقسيم مى شوند.
دسته اوّل رواياتى است كه به طور سربسته از پيغمبر و ائمّه طاهرين (ع) صادر شده است. نظير اينكه خلفاى بعد از من، دوازده نفرند و همه آنها از قريشند و همه از بنى هاشمند. يازده نفر آنها از نسل زهرا (س) هستند و امثال اينها. اين دسته از روايات بقچه سربسته و جعبه دربسته هستند.
دسته دوّم: اين دسته از روايات كه زيادتر از دسته اوّل هستند. در آن جعبه را نيمه باز مى كنند. مثلاً روايات فراوان داريم كه پيامبر (ص) فرموده كه نُه نفر از نسل امام حسين (ع) امامِ بعد از او هستند، و نهمين آنها، آن كسى است كه غايب مى شود و ظاهر مى گردد و به دست او پرچمِ اسلام روى كره زمين افراشته مى گردد. عدالت اسلامى تمام جهان را مى گيرد. امام حسين (ع) فرمود:
«... و آخِرُهُمُ التّاسِعُ مِنْ وُلْدِي وَ هُوَ الْأمامُ الْقائِمُ بِالْحَقِّ يُحْيِي اللهُ بهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ يُظْهِرُ به الدّينَ الحَقِّ...»(1)
يا اينكه راوى مى گويد: روز جمعه خدمت امام صادق (ع) آمدم. ديدم آن حضرت گريه مى كند و مرتّب دستش را روز زانويش مى زند مى فرمايد: عزيزم كجايى؟ فرمود: فرزند ششم من ظاهر مى شود بعد از
1) . بحار، جلد 51، صفحه ى 133. ترجمه: «... و آخرين آنها نهمين فرزند من است و او امامى است كه قيام به حقّ مى كند و خداوند به دست او زمين را بعد از مردنش (از ظلم و جور،) زنده مى كند و دين حقّ را (در زمين) ظاهر مى سازد».
آنكه غايب مى شود؛ غيبت او طولانى است و وقتى ظاهر شد به دست مباركش پرچم اسلام روى كره زمين افراشته مى شود.
دعبل خزاعى اشعارى در مدح امامان معصوم (ع) دارد كه خيلى پرمحتوى است و براى آنها جايزه خيلى بزرگى از حضرت رضا (ع) گرفته است. دعبل در خدمت امام رضا (ع) اشعار را خواند تا رسيد به امام هفتم.
و قبر ببغداد لنفس زكيّة *** تضمّنها الرّحمن فى الغرفات
بعد امام فرمودند يك شعر ديگر هم برايت بگويم درج كن و در آن شعر فرمود كه:
وَ قَبرٌ بِطُوسٍ يا لها من مصيبة *** اَلَحَّت على الاحشاء بالزّفرات
الى الحشر حتّى يبعث الله قائماً *** يفرّج عنّا الَهمَّ و الكُرُبات
سؤال كرد آقا! اين قبر مال كيست؟ امام (ع) فرمود: مال من. بعد از اشعار دعبل اين شعر آمده بود كه يكى از شما ظاهر مى شود و پرچم اسلام به دست او روى كره زمين افراشته مى شود. حضرت فرمود او را مى شناسى؟ دعبل عرض كرد: يابن رسول الله! همين قدر مى دانم كه يكى از شما اهل بيت، عالم را گلستان مى كند. حضرت فرمود: آن فرزند چهارم من است و كسى است كه ظاهر مى شود پس از غايب شدنش، و پرچم اسلام را روى كره زمين برافراشته مى كند.
نظير اين روايات زياد است. بيش از سيصد روايت از شيعه و سنّى داريم كه در آن جمله:
«بِه يَمْلَأ اللهُ الْاَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً
وَ جَوْراً» كه درباره مهدى (ع) است، را دارند؛ و مى توان گفت اين روايت تواتر لفظى دارد. يعنى به اندازه اى از پيغمبر و ائمّه طاهرين (ع) صادر شده كه مثل روز روشن است و هيچ قابل انكار نيست. در اين روايت كه مربوط به حضرت مهدى روحى فداه است، براى آن حضرت يك صفت آورده است و آن اين كه:
«بِه يَمْلَأ اللهُ الْاَرْضَ...» يعنى مى آيد و خداوند به دست مباركش پرچم اسلام را در همه روى زمين برافراشته مى گرداند و عدالت اسلامى سرتاسر جهان را خواهد گرفت.
در قسم سوم از رواياتِ پيامبر اكرم و ائمّه طاهرين (ع)، در جعبه و بقچه كاملاً باز شده است و بيش از پنجاه روايت از اين گونه اند. يعنى اسم مبارك امام دوازدهم را آورده و خصوصيات آقا را گفته اند. از جمله آن روايات، روايت جابربن عبدالله انصارى است. پيغمبر اكرم (ص) منبر بودند و آيه شريفه: (أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ)(1)نازل شده بود. جابر گفت: يا رسول الله! خدا را مى دانم كه بايد اطاعت كنم. شما را مى شناسم كه اطاعت كنم. «اُولِي الْاَمْر» در قرآن چه افرادى هستند تا آنها را اطاعت كنم؟ حضرت فرمود: «اُولِي الاَمر» خلفاى بعد از من هستند. اوّلين آنان على بن ابى طالب، دوم حسن بن على بن ابى طالب، سوم حسين بن
1) . سوره ى نساء، آيه ى 59.
على چهارم پسرش على بن حسين پنجم محمدبن على كه در تورات ملقب به باقر است كه تو او را مى بينى سلام مرا به او برسان. (در روايات مى خوانيم جابر در آخر عمر، خدمت امام باقر كه كودكى چند ساله بودند رسيد و سلام پيامبر (ص) را به او رساند). پيامبر فرمود: يا جابر، بعد از باقر، جعفر، بعد موسى، بعد على، بعد از على، محمّد (امام جواد) بعد على بن محمّد (امام هادى) و بعد حسن بن على و سپس پسرش كه هم اسم من و هم كنيه من است(1).
بيش از صد آيه هم در قرآن شريف وجود دارد كه برخى به حسب ظاهر و بعضى به حسب باطن، دلالت مى كند بر اينكه از نسل پيغمبر اكرم (ص) و از نسل فاطمه زهرا (س) فردى به نام «بَقيّة الله» خواهد آمد قرآن مى فرمايد:
(بَقِيَّتُ اَللّٰهِ خَيْرٌ لَكُمْ)(2)روايات فراوانى مى گويد كه اين بَقيّة الله، همان بقيّة اللّهى است كه شيعه دارد.
مطلب ديگرى كه درباره مهدى روحى فداه است، افرادى است كه خدمت حضرتش رسيده اند و اين افراد زيادند.
عالم بزرگوارى گفته بود: من پدر پيرم را با قافله به مشهد مى بردم.
وقتى به نيشابور رسيديم، به حمام رفتيم و لباس شستيم و من خيلى خسته شدم. قافله اول شب حركت كرده بود و من در خواب بودم و پدرم و ديگر افراد متوجّه من نشده بودند. وقتى بيدار شدم ديدم نزديك است آفتاب طلوع كند. از اول شب تا صبح خوابيده بودم و قافله هم رفته بود و راه هم مخوف بود. خيلى ناراحت بودم به خصوص براى پدر پيرم كه سرپرست نداشت و دستم از همه جا كوتاه بود.
ناگهان متوجّه شدم كه من آقا دارم، پناه دارم. در بن بست ها او است كه به فرياد مى رسد و بايد او را صدا كنم. از اين رو توسّل پيدا كردم به امام زمان (عج) و گفتم
: «يا اَبا صالِحِ الْمَهدي اَدْرِكْنى» (در روايات مى خوانيم اگر كسى امام زمان (ع) را با اين لفظ در گرفتارى ها بخواند، آقا به فرياد او مى رسد). من با اين لفظ به آن حضرت توسّل پيدا كردم. يك وقت ديدم چند نفرى پيدا شدند. يكى از آنها به من گفت اين راه را بگير و برو. و ديگر نه او با من حرف زد و نه من با او حرف زدم.
من سوار شدم. چند دقيقه اى بيش راه نرفتم كه قهوه خانه اى پيدا شد كه منظره خيلى خوبى داشت. فوّاره ها، آب روان، تخت هايى كه اطراف حوض گذاشته بودند و... رفتم و نشستم.
چاى آوردند. خوردم. چاى دوم را هم خوردم. چاى سوم كه آوردند متوجه شدم پول ندارم. گفتم آقا من پول ندارم. گفت اينها مال تو است. ما از تو پول نمى خواهيم و من متوجه نبودم كه چه خبر است.
خستگى من تمام شد. دوباره سوار شدم. دو سه دقيقه بيشتر طول
نكشيد كه به قافله رسيدم. قافله از اول شب تا صبح حركت كرده بود ولى من در مدّت چند دقيقه به قافله رسيدم. ديدم قافله به منزل رسيده است و دارند پياده مى شوند.
اينجور قضايا به ما مى گويد گرفتارها! درمانده ها! به جاى اينكه ناشكرى كنيد، به جاى اينكه نق بزنيد، به جاى اينكه العَياذ بالله غيبت كنيد، تهمت بزنيد، گله كنيد و به خدا كفر بگوييد، به جاى اينكه شب خوابتان نبرد، به جاى همه اينها، به آن كسانى كه به يك گوشه چشمى مى توانند يك نفر را در يك آن چندين فرسخ جابه جا كنند و خستگى را از تن او ببرند، توسّل پيدا كنيد. اينطور قضايا به ما مى گويد ما بايد به فكر امام زمان (ع) باشيم.
كسى خدمت حضرت ولى عصر (ع) رسيده بود. آقا گله كرده بودند كه شيعيان ما، ما را فراموش كرده اند. چرا به ياد ما نيستند؟ چرا از ما كمك نمى خواهند؟
آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند، خوب مى توانند يك گوشه چشمى هم به ما كنند و كارها را اصلاح كنند.
علاّمه مجلسى (ره) يكى از علماى بزرگ اسلام است. اين علاّمه دو نفرند، يكى پدر و يكى پسر. پدر از پسر بهتر و پسر از پدر بهتر. مخصوصاً پدر اهل سير و سلوك بوده است. شرحى دارد بر «مَنْ لا يَحْضُرُهُ الْفَقيه» به نام «روضة المتّقين» در چهارده جلد بسيار عالى نوشته است. فقيهى ارزشمند و عارفى كامل بود. اهل عرفان و سير و
سلوك و اهل فقه و بالاخره معلم اخلاق بود. پسر هم معلوم است چه افتخارى براى اسلام شد. اين علامه مجلسى در شرح من لا يحضرُه الفقيه، در ذيل زيارت جامعه قضيّه اى نقل مى كند (كه من سفارش مى كنم كه اين زيارت را خيلى بخوانيد، هر روز اگر نمى خوانيد، هفته اى يكبار و دست كم در وقت حاجت، اين زيارت را فراموش نكنيد. توسّل به اهل بيت خيلى كار مى كند. مؤسّس حوزه علميّه،
مرحوم آقاى حائرى نقل كرده بودند كه: «وبا در عراق آمده بود و مردم فوج فوج مى مُردند. استادِ ما مرحوم فشاركى كه يكى از علماى بزرگ نجف بود، جلسه اى گرفت و گفت حكم مى كنم كه چهل تا زيارت عاشورا را بخوانيد. اين حكم بر همه واجب شد. ده روز طول نكشيد كه توسّل به ابى عبدالله الحسين (ع) بواسطه زيارت عاشورا موجب شد كه وبا به طور كلّى از عراق رفت).
علاّمه مجلسى مى فرمايد: من به نجف رفتم و خواستم به حرم بروم. ديدم لياقت و آمادگى ندارم (اين حرف را كسى مى زند كه مرجع تقليد و معلّم اخلاق است، فقيهى است كه چهارده جلد كتاب در فقه نوشته است). لذا تصميم گرفتم كه مقدارى عبادت كنم تا رابطه با ولايت پيدا كنم. شبها مى آمدم و در رواق مطهّر عبادت مى كردم و روزها به وادى السّلام مى رفتم و در «مقام قائم (ع)» عبادت مى كردم. يك دهه تمام شد. در عالم كشف و شهود ديدم در سامّرا هستم. ديدم سر قبر امام هادى و امام عسكرى (ع) هستم و آقا امام زمان (ع) آنجا
است. تا چشمم به آقا افتاد، زيارت جامعه را مدّاح وار برايش خواندم. آقا فرمود: جلو بيا. من جلو رفتم. دست روى شانه من گذاشت و فرمود: «نِعْمَ الزِّيارَة هذِه» اين زيارت، خوب زيارتى است. مى گويد: عالم كشف و شهود تمام شد. فهميدم كه اگر لياقت مى خواهم بايد از راهش بروم و راهش فعلاً حضرت مهدى روحى فداه است. مى گويد: پاى پياده از نجف رفتم به سامرّا. غسل كردم و وارد حرم مطهر عسكريّين (ع) شدم. ديدم آقا امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه» آنجا است. تا چشم من به آقا افتاد، مدّاح وار زيارت جامعه را خطاب به ايشان خواندم:
«السَّلامُ عَلَيْكُم يا اَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّة وَ مَوْضِعَ الرِّسالَة وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَة و مَهْبِطَ الْوَحْي وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَة وَ خُزّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَي الْحِلْمِ وَ اُصُولَ الْكَرَمِ...».
معلوم مى شود اين زيارت را حفظ بوده است. زيارت خوبى است. تمام معارف دِقّى شيعه در اين زيارت هست. هر چه شيعه دارد. در اين زيارت هست. شيعه اسرارى دارد جز شيعه و سرپرستان شيعه كسى نمى داند. اين اسرار در زيارت جامعه آمده است.
مى فرمايد: وقتى زيارت را خواندم آقا فرمودند: بيا جلو. من به طرف آقا رفتم. اما ابهّت آقا مرا گرفت. يك قدم مى رفتم و مى ايستادم. آقا فرمودند: بيا. من رفتم. آقا دست روى شانه من
گذاشت و چشم در چشم من دوخت و فرمود: «نِعْمَ الزِّيارَة هذِه» اين زيارت زيارت خوبى
است. گفتم: مال جدّتان است (و اشاره كردم به حضرت امام هادى «ع») فرمود: بله.
نظير اين قضاياى حتمى و واقعى، زياد است. از اين قضيّه و قضايايى مانند اين استفاده مى كنيم كه ما بايد توسّل به اهل بيت را فراموش نكنيم. قرآن مى فرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ)(1)اى كسانى كه متّقى هستيد! يعنى اى شيعيان! توسّل را از دست ندهيد.
تقاضا دارم هميشه به ياد امام زمان (ع) باشيد. جمعه ها دعاى ندبه بخوانيد. شبها به ياد آن حضرت باشيد؛ و لااَقل در 24 ساعت يك ساعت به ياد آقا باشيد. قطب عالم امكان است. محور عالم وجود است. واسطه بين غيب و شهود است. اگر الآن من نفس مى كشم، به واسطه او است. اگر مى توانم حرف بزنم و شما مى توانيد بشنويد، به واسطه او است. اگر سلامت عقل داريم به واسطه او است. اگر تمكّن داريم و بالاخره اگر ولايت داريم، به واسطه او است. خدا نكند روزى دستش را از روى سرما بردارد.
خلاصه حرف اين شد كه: اوّلاً قضيّه مهدى روحى فداه، قضيّه مشهورى در اسلام است، و ديگر اينكه بايد توسّل به اهل بيت و توسل
1) . سوره ى مائده، آيه ى 34.
به امام زمان (عج) در متن زندگى شيعه باشد. هر گرفتارى كه داشته باشيد مى تواند رفع كند. مى تواند با گوشه چشمى عالم را گلستان كند؛ و به قول زيارت جامعه:
«بِكُمْ فَتَحَ اللهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ و بِكُمْ يُنَزِّلُ الغَيْثَ وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السُّمآءَ اَنْ تَقَعَ عَلَي الْاَرْضِ الّا بِاِذْنِه وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الهَمَّ وَ يَكْشِفُ الضُرَّ»
در اين زمان خداوند متعال غصّه ها را به واسطه آقا امام زمان (عج) رفع مى كند. غم ها و غصّه هايتان را به آن حضرت بگوييد. در جايى خلوت دو ركعت نماز بخوانيد تا رابطه كامل شود. بعد از نماز توسّل پيدا كنيد به امام عصر «ارواح العالمين فداه» با آقا خودمانى حرف بزنيد. آقا
همه زبانها اَعمّ از عربى و فارسى و تركى و انگليسى را بلد است. صحبت عوامانه را هم مى فهمد. در ميان عوام دلهاى پاك زياد است. آنچه كه ائمّه طاهرين (ع)، از جمله امام زمان (ع) عاشق آن هستند، دل پاك است.
انواع عيد
عيد نوروز از نظر اسلام
رعايت مسائل شرعى در ايام نوروز
امروز مصادف است با عيد نوروز، و به همين مناسبت در اين جلسه درباره عيد نوروز و مسائل اطراف آن صحبت مى كنم.
ما ايرانيها سه عيد داريم: اوّل، عيد اسلامى، كه مسلمانهاى ديگر هم دارند مثل عيد فطر و عيد قربان كه در اين دو عيد نماز عيد هم وارد شده است و در قنوت نماز هم به نام عيد ناميده شده اند. همچنين عيد مولود پيغمبر اكرم (ص) و يا مبعث آن حضرت.
عيد دوّم، عيد مذهبى است كه فراوان است و همان عيدهايى است كه شيعه دارد و عمده اين عيدها، عيد غدير و نيمه شعبان است. همه اعياد مذهبى ما مهم است اما عيد غدير و نيمه شعبان يعنى ميلاد باسعادت حضرت ولى عصر «ارواح العالمين فداه» اهميّت خاصّى دارد.
عيد سوم ما ايرانيها، عيد نوروز مى باشد كه يك عيد ملّى است يعنى ايرانيها اين عيد را دارند.
از روايات فهميده مى شود كه ائمّه طاهرين (ع) اين عيد را نه تنها رد نكرده اند بلكه امضاء كرده اند. مرحوم محدّث قمى در مفاتيح از امام صادق (ع) چنين نقل مى كند كه آن حضرت به معلّى بن خُنيس فرمود: وقتى عيد نوروز شد، غسل كن، لباس نو بپوش، خضاب كن، حمّام برو، بوى خوش استعمال كن. بعد مى فرمايد: مستحب است روزه بگيريد و بعد از نماز ظهر و عصر چهار ركعت نماز بخوان، دو تا دو ركعتى. در ركعت اول بعد از حمد ده مرتبه «إِنّٰا أَنْزَلْنٰا» و در ركعت دوم ده مرتبه «قُلْ يٰا أَيُّهَا اَلْكٰافِرُونَ» در ركعت سوم ده مرتبه «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» و در
ركعت چهارم ده مرتبه سوره فلق و ده بار سوره ناس. بعد دعايى نقل مى كند كه جزء نماز نيست و مى توان در سجده و غير سجده خواند(1).
اين دعا جمله اى دارد كه مى فرمايد
«فَضَّلْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ» يعنى خدايا اين عيد را تو فضيلت دادى و تو بزرگ شمردى. معلوم مى شود كه امامان معصوم (ع) اين عيد را به نام عيد ملّى امضا كرده اند.
شايد امضاى ائمّه طاهرين (ع) براى دليل ديگرى باشد. در بعضى از
1) . مفاتيح، اعمال عيد نوروز (فصل يازدهم).
روايات دارد كه عيد غدير مصادف بوده است با عيد نوروز. يعنى روزى كه پيامبر اكرم (ص) اميرالمؤمنين (ع) را به خلافت منصوب كردند، مصادف بوده است با عيد نوروز. نمى دانم درست است يا نه. مخصوصاً از نظر علم اعداد و علم رياضى فضيلت ديگرى براى اين عيد درست كرده اند كه نمى دانم درست است يا نه. آنچه مى دانم اين است كه اين عيد يك امتيازهايى و خصوصيّت هايى دارد كه در اسلام خيلى مطلوب است.
خصوصيّت اول، نظافت در عيد نوروز است. مردم لباس نو مى پوشند، حمام مى روند. اسلام مى گويد:
«النظافة مِنَ الْايمان». از اين روايت فهميده مى شود كه آدمى كه نظيف نيست، مسلمان واقعى نيست. قرآن مى فرمايد:
(يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ)(1)وقتى مى خواهى به مسجد بروى، در اجتماعى وارد شوى، نظيف باش، دندانهايت را مسواك بزن، لباس نو بپوش، عطر بزن. اگر عرق پا يا بدنت بو مى دهد رفع كن، و بالاخره تر و تميز وارد اجتماع شو. حتى پيامبر (ص) مى فرمايد:
«لَوْ لا اَنْ اَشُقَّ عَلي اُمَتّي لَاَمَرْتُهُمْ بِالسِّواكِ مَعَ كلِّ صَلاة»(2)
مى ترسم بر اُمّتم مشقّت و سختى تحميل شود والاّ مسواك كردن را به آنان واجب مى كردم.
اسلام دوست ندارد لباس سنگين قيمت باشد. اما به همان اندازه كه نمى خواهد لباس سنگين قيمت باشد، مى خواهد كه تميز باشد. يكى از عللى كه به پوشيدن لباس سفيد سفارش شده است، اين است كه چرك لباس سفيد زود نمايان مى شود و مجبورند بشويند. اگر يقه كُت مسلمانى چركين باشد، اگر كفش مسلمانى خاك آلوده باشد، اگر از نظر ظاهر تميز نباشد، اسلامش كامل نيست. اسلام دوست دارد وقتى وارد اجتماعى مى شويد تميز باشيد. در روايات مى خوانيم وقتى پيغمبر اكرم (ص) مى خواستند وارد كوچه بشوند، در آينه نگاه مى كردند واگر آينه نبود در آب نگاه مى كردند تا لباس و عمامه شان كج و نامرتّب نباشد(1). ما لباسمان ولو ارزان قيمت باشد، بايد تميز باشد. اين خانه تكانى كه در اين عيد وجود دارد، كار خوبى است. خانم ها هميشه بايد داشته باشند. و به يك بار در سال قناعت نكنند. در روايات مى خوانيم كه وجود تار عنكبوت در سقف، آشغال در زير فرش، چركين بودن صحن يا سالن خانه موجب فقر مى شود. رحمت خدا از اين خانه برداشته مى شود. ملائكه مى روند و شياطين وارد مى شوند. در روايات به تميز بودن خانه اشاره شده است.
1) . بحارالانوار، جلد 16، صفحه ى 249 (مضمون روايت در متن نقل شده است).
يكى از وظايف سنگين خانم خانه اين است كه قبل از آمدنِ شوهرش، بايد خود را و خانه را براى آمدن او مهيّا كند. سرو صورت را آراسته كند. لباسى را كه شوهرش دوست دارد، بپوشد. حتّى بچّه هايش را تميز كند. خانه را تميز كند. اگر موقع ناهار است سفره را بيندازد و... والاّ از نظر شوهردارى پايش لنگ است؛ و اگر خانمى، شوهردار خوبى نباشد و وظيفه همسرى را به خوبى انجام ندهد، معلوم نيست به بهشت برود.
وقتى به خانه وارد مى شوى مواظب باش پايت بوى عرق ندهد، بدنت بو ندهد مواظب باش لباست كثيف نباشد، لباسهاى در خانه ات نظيف باشد و بالاخره وقتى وارد خانه شدى اول
بايد دست و صورت را بشوييد، وضو بگيريد، اگر وضو نمى گيريد تميز باشيد، و اگر تميز نيستيد (به علت سركار رفتن و...) حتماً دوش بگيريد. با بدن تميز سرسفره بنشينيد.
اينها وظيفه مردى است كه از بيرون وارد خانه مى شود. اگر به وظيفه اش عمل نكند، از نظر زن دارى لنگ است و چنين فردى معلوم نيست به بهشت برود.
كار اساسى زن، شوهردارى و بچّه دارى است. اگر كار اجتماعى دارد، بايد در كنار اين دو وظيفه باشد. زيرا كار اصلى زن بسيار سنگين است.
از اينرو اسلام با عيد نوروز موافق است زيرا مردم بيشتر به نظافتِ
خانه و فرزند و خودشان مى رسند.
خصوصيّت دوم عيد نوروز، رفت و آمدهايى است كه در اين ايام نوروز انجام مى شود. اسلام اين كار را نيز بسيار دوست دارد. پيغمبر اكرم (ص) مى فرمايد:
«المؤمِنُ يألَفُ و يُؤلَفُ و لا خَيْرَ في مَنْ لا يَألَفْ وَ لا يُؤلَف»(1)يعنى مسلمان آن كسى است كه رفت و آمد با ديگران دارد و مسلمان كسى است كه آلف و مألوف است. مردم او را مى پذيرند و هم او مردم را مى پذيرد. هم او مردم را دوست دارد و هم مردم او را دوست دارند. هم رفت دارد و هم آمد. بعد مى فرمايد: اگر كسى حال گوشه نشينى داشته باشد، با هيچ كس رفت و آمد نداشته باشد، حتّى در متن اجتماع نباشد، خيرى در اين فرد نيست.
تقواى منفى را اسلام نمى خواهد گر چه چيز خوبى است ولى اسلام نمى خواهد. معناى تقواى منفى آن است كه شما در خانه تنها بنشينى و با كسى رفت و آمد نكنى؛ و چون تنها هستى، غيبت نمى كنى، تهمت نمى زنى، دروغ نمى گويى نگاه به نامحرم نمى كنى و...
البته انسان گناه نكند خوب است اما اسلام مى گويد تقواى مثبت از تو مى خواهم، يعنى بايد در متن اجتماع باشى و غيبت نكنى. بايد در
1) . كنزالعمال، جلد 1، صفحه ى 142، حديث شماره ى 679.
ميان مردم باشى اما تهمت نزنى، شايعه پراكنى نكنى، دروغ نگويى و چشم چران نباشى.
رفت و آمد با همسايه ها، با دوستان و بخصوص با خويشاوندان، بسيار مطلوب است. قطع رَحِم گناه بسيار بزرگى است به حدّى كه قرآن در سه جا، كسى كه قطع رحم مى كند را لعنت كرده است. اما در اين رفت و آمدها بايد مواظب باشيم در مجالس گناه نشود. مثلاً اگر منزل برادرمان مى رويم غيبت نكنيم. با زبان روزه گوشت مرده نخوريم.
(لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ)(1)غيبت نكنيد. آيا هيچيك از شما دوست دارد كه گوشت مرده بخورد؟ نه، كراهت داريد. پس غيبت نكنيد.
از اينرو در مجالس مواظب باشيم گناه نكنيم. رعايت محرم و نامحرم را بكنيم. چون شبها، شبهاى شادى است. ممكن است از فيلمهاى ويدئويى بدآموز هم استفاده بشود. پناه بر خدا از اين مصيبتى كه استكبار جهانى براى انقلاب آورد. استكبار هشت سال با شما جنگيد اما پيشرفتى نكرد و شما به فرماندهى امام «رضوان الله تعالى
1) . سوره ى حجرات، آيه ى 12.
عليه»، مقابل او ايستاديد و جنگ را پشت سر گذاشتيد. امروز صحنه و نوع جنگ عوض شده است. جنگى خانمان سوزتر از جنگ ظاهرى و جنگ قبلى. و آن اشاعه موادّ مخدّر، اشاعه فحشاء، ترويج فيلمهاى بدآموز ويدئويى. اى مسلمان! بدان كه اگر در خانه تو فيلم بدآموز ويدئويى پخش شود، با انقلاب در حال جنگى.
شخصى خدمت امام صادق (ع) آمد و عرض كرد: يابن رسول الله! من خودم آلات غنا و ساز و آواز و وسايل موسيقى ندارم، اما همسايه ام دارد و وقتى من به دستشويى مى روم صدايش را مى شنوم و آنجا قدرى گوش مى دهم. امام صادق (ع) به او تشر زدند و فرمودند: بلند شو برو غسل كن و بعد توبه كن و استغفار نما. اگر با اين حالت از دنيا رفته بودى واى به تو(1).
گناه ويدئوهاى بدآموز در اين حدّ است. يعنى بايد غسل كنى و بعد نماز بخوانى و بعد توبه كنى كه اگر چنين باشى شايد خداوند گناهت را بيامرزد. بعد حضرت فرمود: اين كارها با شيعيان ما جور در نمى آيد. اگر عكسهاى مبتذل، فيلمهاى مبتذل، دختر و پسر شما را منحرف كند، گناهش كمتر از آدم كشى نيست و نه تنها برابر با كشتن يك نفر و دو نفر و هزار نفر بلكه از نظر قرآن جهان را كشته است.
(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا
1) . بحار، جلد 79، صفحه ى 246.
قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً)(1)امام صادق (ع) مى فرمايد معناى آيه اين است كه اگر كسى، كسى را منحرف كند مثل اين است كه جهان را كشته است. از اين رو مواظب باشيد در اين رفت و آمدها نخواهيد العياذُ بالله به عنوان شادى، از عكسهاى مبتذل، از نوارهاى ويدئويى مبتذل استفاده كنيد. مى دانم در ميان شما نيست اما ممكن است ديگران داشته باشند.
مهمتر از اين، روى سخن با خانمها است. خانمها در اين ايام خود را تميز و آرايش مى كنند و در رفت و آمدها لباس نو مى پوشند. بايد خيلى خيلى مواظب خود باشند تا نامحرم صورت آرايش كرده آنها را، بالاى دست آنها را حتّى دست با حلقه و انگشتر آنها را نبيند.
آيه اى از قرآن شريف برايتان نقل مى كنم. ببينيد قرآن چقدر به ظرايف و دقايق توجّه دارد و ما بايد با توجّه به اين آيه شريفه، حساب كار خودمان را در مجالس عمومى، اتوبوس و در رفت و آمدها بكنيم:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ اَلَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ وَ اَلَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا اَلْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاٰثَ مَرّٰاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ اَلْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيٰابَكُمْ مِنَ اَلظَّهِيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاٰةِ اَلْعِشٰاءِ ثَلاٰثُ عَوْرٰاتٍ لَكُمْ)(2)
مى فرمايد: اى مسلمان! مواظب باش بچّه هاى كوچك، بچه هايى كه هنوز به تكليف نرسيده اند اما خوب و بد را تميز مى دهند، وارد اطاق خواب شما نشوند مگر اينكه از شما اجازه بگيرند. قرآن مى فرمايد در سه وقت وارد نشوند: يكى قبل از نماز صبح، قبل از طلوع فجر. يكى هم موقع ظهر كه ناهار خورديد و خوابيديد. يكى هم بعد از نماز عشاء يعنى شب. بعد مى فرمايد در اين سه وقت خصوصى، يعنى در آن وقتهايى كه زن و مرد با هم هستند، بچّه هاى كوچك كه بد و خوب را تميز بدهند ولى به تكليف نرسيده اند وارد بر شما نشوند جز از شما اجازه بگيرند. در اين آيه جمله اى است كه به منزله علّت حكم است: (مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ اَلْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيٰابَكُمْ مِنَ اَلظَّهِيرَةِ) يعنى براى خاطر اينكه در آن وقت ممكن است لباس رو كنده شود و بالاى زانو، بالاى دست و سينه پيدا باشد و بچّه نابالغ مميّز شما نبايد به سينه شما، به بالاى زانوى شما به بالاى دست شما نگاه كند. اين سه وقت خصوصى است. يعنى اين قسمت از اعضاى بدن زن مخصوص شوهر است نه كسى ديگر. حتّى بچّه نابالغ شما.
اين آيه شريفه به ما چه مى گويد؟ مى گويد: خانم! پيراهن آستين كوتاه حتّى در مقابل پسرت، در مقابل دامادت نپوشى؛ چه برسد به اينكه در كوچه، اجنبى بالاى دست، دست سفيد و بالاخره دست با حلقه و انگشترت را ببيند. مواظب باش اعضاى بدن تو را نامحرم نبيند! حتى برجستگى هاى بدنت را نمايان مكن از پشت چادر.
جوراب بدن نمايى كه مرد براى زنش بخرد، يا كاسب بفروشد، يا آن زن بپوشد، هر سه مسؤوليّت دارند. مخصوصاً براى خانم. بايد اين پا در جهنم بسوزد. قرآن مى فرمايد: خانم! اگر ابروى درست كرده تو را نامحرم ببيند، اگر لب آرايش كرده تو را نامحرم ببيند، اگر صورت زيباى تو را نامحرم ببيند و بدون توبه بميرى، بايد جهنم بروى. بايد بسوزى؛ و وقتى به جهنم مى روى بسيار بدتركيب مى شوى. نظير سر گوسفندى كه موهاى او را با آتش بسوزانند و لبهاى او را ببرند كه دندانهايش پيدا شود. خوش تركيبى در اين دنيا، اگر نامحرم ببيند، بدتركيبى در جهنم است. به اندازه اى بدتركيب مى شود كه نه تنها ديگران، بلكه خودش هم از خودش بدش مى آيد. من از همه و به خصوص از خانمها تقاضا دارم به اين آيه سوره نور توجّه زيادى
بكنند و بدانند كه خانم! داماد نبايد پاى برهنه تو را ببيند. حتّى در مقابل محرم نبايد لباس آستين كوتاه پوشيد. اين آيه شريفه مى گويد: بچّه هاى نابالغ شما بايد اذن بگيرند و در وقتهاى خصوصى وارد شوند. و وقتى بالغ شدند بايد در تمام وقت اجازه بگيرند. اين آيه مى فرمايد پسر بزرگ كليد بيندازد وارد خانه شود غلط است.
اميرالمؤمنين (ع) وارد كوفه شدند. ديدند در بازار كوفه مرد و زن با هم مخلوطند و به هم تنه مى زنند. منبر رفتند، و با صداى بلند فرمودند: مردم! حيا نداريد كه مى بينم زنهاى شما به نامحرم تنه مى زنند؟
مسؤولين بايد درباره وسيله هاى عمومى فكرى بكنند. در وسيله
عمومى نبايد اختلاط زن و مرد باشد.
مردها! مواظب باشيد به خانمها تنه نزنيد. خانم ها! مواظب باشيد به مردها تنه نزنيد. خانم! در اين رفت و آمدها رو بگير. خوب رو بگير. چادر علامت شخصيّت تو است. رو گرفتن نشانه شخصيت تو است. و بالاخره تقاضا دارم در اين رفت و آمدهاى اين چند روزه كه خانمها لباس نو دارند، ظاهرشان را درست كرده اند، طلا و زيورآلات دارند، مواظب خود باشند و نامحرم هم فرقى ندارد چه خودى و چه غريبه. برادر شوهر باشد يا عموى شوهر و يا شوهر خواهر؛ بايد رعايت بكنيد.