ghaemiyeh.com
سرشناسه:مصطفوی، محمد، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور:ذکر علی عباده/مولف محمد مصطفوی.
مشخصات نشر:قم: قلمخانه، 1403.
مشخصات ظاهری:2ج.
شابک:دوره: 978-622-5283-37-4 ؛ ج.1:978-622-5283-38-1 ؛ ج.2: 978-622-5283-40-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
موضوع:'(علیه السلام)li ibn abiTalib, Imam I, 600-661
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bitalib, Imam I, 600-661 -- Virtues
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- احادیث
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bitalib, Imam I, 600-661 -- *Hadiths
رده بندی کنگره:(سلام الله علیها)P37/35
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:9952530
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین
ذکر علیّ عبادة
(عبادتگاه دوم)
به نیابت از: مجاهدان فلسطینی طوفان الأقصی
تقدیم به: سَيْفِ اللَّهِ الَّذِي لَا يَنْبُو وَ نُورِهُ الَّذِي لَا يَخْبُو و شَمْسِ الظَّلَامِ وَ بَدْرِ التَّمَامِ و رَبِيعِ الْأَنَامِ وَ نَضْرَةِ الْأَيَّامِ و صَاحِبِ الصَّمْصَام
حضرت صاحبالزمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف
شمشیر خدا که کندی نپذیرد، و نور خدا که خاموش نگردد، و خورشید تاریکی[زدای]، و ماه تمام، و بهار مردمان، و شکفتگی و طراوت روزگاران، و صاحب شمشیر برّان
گردآوری: محمد م.
ناشر: قلم خانه
شابک :دوره 4-37-5283-622-978
شابک جلد اول 1-38-5283-622-978
نوبت و تاریخ چاپ: اول بهار 1404
شمارگان: چهار نسخه
تماس با نویسنده: 09023440350
هرگونه نشر و استفاده آزاد است.
آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم. 9
لا فرق بینک و بینها الّا انّهم عبادک و خلقک... 10
شبانی اهل بیت غریب و مظلوم! 12
خار در چشم و استخوان در گلو! 13
سازش و خیانت بعض کارگزاران امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 36
خیانت و اختلاس بعض کارگزاران امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 39
مدارا و مماشات امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 42
تأمّلی در اشعث و شَبَث از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 44
ابقاء و عزل. 56
کیفر شدید کارگزار خائن. 60
رأفت و قاطعیّت.. 64
قاطعیّت و عدم تبعیض در اجرای حدود الهی. 76
اجرای دقیق عدالت در تمام شرائط.. 81
لزوم ارتباط مستقیم مردم با مسؤولین. 82
پرهیز از ظاهرنگری. 84
بوسیدن پاهای مبارک امام (علیه السلام).. 85
جهاد تبیین. 86
نمونهای از مصلحتاندیشی و جذب حدّاکثری. 89
غیبگویی امام (علیه السلام) و شکّزدایی. 94
نفاق خوارج. 97
نفرین مؤکّد و مکرّر امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر خوارج. 98
ادب برائت از دشمن. 100
لعنت بر ابو موسی اشعری و ... 102
نفرین بر قاعدین از جهاد 103
عظمت جهاد 104
جنگ، در رأس امور است.. 107
جهاد جانانه 108
جهاد و شهادت.. 109
سزای قدرنشناسی! 112
زیاد بن ابیه (قرائت سورۀ مبارکۀ بقره در نماز!! و ظلم شدید!) 118
اخلاق جنگ... 121
هدف، وسیله را توجیه نمیکند (ضرورت عدالت) 123
وای از مظلومیّت بینظیر! 126
چهارده امتحان امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 127
آسایش ندیدم! 185
سادهزیستی و دنیاگریزی. 186
خطر کثرت مال! 188
عمر، کوتاهتر از آن است ... 189
دعای تنفّر از دنیا 191
خِتامُهُ مِسک! 192
سفارش مؤکّد. 197
سپاهیان قلوب.. 197
وفاء و ولایتمداری حُجر بن عَدِیّ. 198
شهامت و شهادت حُجر بن عدیّ. 200
خطر نفرین پدر! 201
زائر امیرالمؤمنین (علیه السلام) زائر خداست.. 202
مخالفت با تمام دنیا، به خاطر ترس از خدا 203
زیارتنامۀ عارفانۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 204
از ادلّۀ شهادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم. 218
رشوۀ معاویه برای جعل حدیث بر ضدّ امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 222
مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) در حضور ألدّ الخصام! 224
اشک فریبگرانۀ معاویه 228
خدای نازنین علیّ (علیه السلام).. 231
ادب دعاء 234
دعای عجیب امیرالمؤمنین (علیه السلام)! 237
اللّهُمَّ إنّی أعوذُ بِكَ... 240
ضرورت حرص و ولع به ذکر و یاد خدا 240
دعای استخاره (طلب خیر) 241
دعای درمان درد 242
دعای طلب عافیت.. 244
دعای استغفار 244
و لباس التقوی ذلک خیرٌ. 251
دعای اکل و شرب.. 252
دعای هنگام مدح شدن. 253
دعای هنگام صبح. 254
دعای میان اذان و اقامه 255
دعای سرنوشتساز قبل و بعد از نماز 255
دعای بعد از نماز واجب.. 258
دعای کوتاهِ بلند بعد از نماز عصر. 259
جمع نشدن لذّات دنیا با درجات آخرت.. 260
احسان در همۀ امور 261
قلّۀ دستنیافتنی حکمت و بلاغت.. 261
صلوات مخصوص امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 263
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): هُم مَوضِعُ سِرِّهِ، وَلَجَأُ أمرِهِ، وعَيبَةُ عِلمِهِ، ومَوئِلُ حُكمِهِ، وكُهوفُ كُتُبِهِ، وجِبالُ دینِهِ، بِهِم أقامَ انحِناءَ ظَهرِهِ و أذهَبَ ارتِعادَ فَرائِصِهِ.
ایشان جایگاه راز خدا، و پناهگاه فرمان خدا، و مخزن دانش خدا، و بازگشتگاه حکمت خدا، و خزانۀ کتابهای خدا، و کوههاى دین خدا هستند که با ایشان، قامت خمیدۀ دین را راست نمود ولرزش پیکر آن را از میان برد.
... لا يُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِن هذِهِ الاُمَّةِ أحَدٌ،
... از این امّت، احدی با آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) قابل مقایسه نیست،
ولا يُسَوَّى بِهِم مَن جَرَت نِعمَتُهُم عَلَيهِ أبَداً.
و هیچگاه کسى را که نعمت آل محمّد به طور دائم بر او جارى است نمىشود همپایۀ آنان دانست.
هُم أساسُ الدّینِ، وعِمادُ اليَقینِ. إلَيهِم يَفیءُ الغالی، وبِهِم يُلحَقُ التّالی.
ایشان، بنیان دین و ستون یقین هستند که افراطکار، فقط به آنان باز مىگردد و وا پسمانده، فقط به ایشان مىپیوندد.
ولَهُم خَصائِصُ حَقِّ الوِلايَةِ، وفیهِمُ الوَصِيَّةُ وَالوِراثَةُ.(1)
محمّدی ریشهری، محمّد، دانشنامهی امیر المومنین (علیه السلام) بر پایهی قرآن، حدیث و تاریخ، جلد: 6، صفحه ی: 219، مؤسّسهی علمی - فرهنگی دار الحدیث. سازمان چاپ و نشر، قم المقدّسة - جمهوری اسلامی ایران، 1389 ه.ش.
1) نهجالبلاغة، خطبهی 2
و ویژگىهاى حقّ ولایت، فقط از آنِ ایشان است، و جانشینى و میراثبرى [از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم] فقط در آنان جریان دارد.
هیچ فرقی میان خداوند سبحان و حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) وجود ندارد – مگر بندگی و مخلوق بودن –(1)و آنان آئینۀ تمامنمای صفات جمال و جلال الهی و ولیّ و نماینده و همهکارۀ دستگاه خداوند متعال میباشند.
برای روشن شدن این حقیقت، سه شاهد میآوریم:
*امیرالمؤمنین (علیه السلام) در شأن خدای سبحان میفرماید:
هُوَ حَياةُ كُلِّ شَيءٍ، ونورُ كُلِّ شَيءٍ؛ سُبحانَهُ وتَعالى عَمّا يَقولونَ عُلُوّا كَبیراً!
او، حیات هر چیز، و نور هر چیز است؛ منزّه است و از آنچه مىگویند، بسیار برتر و والاتر!
... و بِحَياتِهِ حَيِيَت قُلوبُهُم و بِنورِهِ اهتَدَوا إلى مَعرِفَتِهِ.(2)
... و فقط با حیات او دلهایشان زنده است، و فقط با نور او به شناختش راه یافتهاند.
همین مضمون در شأن حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز آمده است:
أَشْهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ وَ لَمْ تَمُتْ؛ بَلْ بِرَجَاءِ حَيَاتِكَ حَيِيَتْ قُلُوبُ شِيعَتِكَ وَ بِضِيَاءِ نُورِكَ اهْتَدَى الطَّالِبُونَ إِلَيْكَ.
گواهی می دهم که به راستی تو شهید شدی و نمردی؛ بلکه فقط با امید حیات تو، قلوب شیعیان تو حیات یافت، و فقط با روشنایی نور تو، جویندگان، به سوی تو راه یافتند.
وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ نُورُ اللَّهِ الَّذِي لَمْ يُطْفَأْ وَ لَا يُطْفَأُ أَبَداً، وَ أَنَّكَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي لَمْ يَهْلِكْ وَ لَا يَهْلِكُ أَبَداً.(1)
و گواهی میدهم که به راستی تو نور خدا هستی که خاموش نگشت و ابداً خاموش نمیگردد، و به راستی تو وجه خدا هستی که نابود نگشت و ابداً نابود نمیگردد.
*قرآن کریم در شأن خدای سبحان میفرماید:
إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ(2)
به راستی فقط به سوی ما بازگشت آنهاست. سپس به راستی فقط بر عهدۀ ماست حساب آنها.
همین مضمون در شأن حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) نیز آمده است:
وَ إِيَابُ الْخَلْقِ إِلَيْكُمْ وَ حِسَابُهُمْ عَلَيْكُم(1)
و بازگشت خلائق به سوی شماست. و حساب آنها بر عهدۀ شماست.
*قرآن کریم در شأن خدای سبحان میفرماید:
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها(2)
و زمین به نور مالکِ مدبّرش روشن گشت.
همین مضمون در شأن حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) نیز آمده است:
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِكُم(3)
و زمین به نور شما روشن گشت.
حمزة بن میثم گوید: پدرم براى عمره خارج شد و برایم نقل کرد که از همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امّ سَلَمه که رحمت خدا بر او باد اجازۀ ورود گرفتم. امّ سلمه میان من و خودش پردهاى انداخت و به من گفت: تو میثمى؟
گفتم: من میثمم.
گفت: فراوان دیدهام که حسین بن علىّ، پسر فاطمه که درودهاى خدا بر آنان باد از تو یاد مىکند.
گفتم: او کجاست؟
گفت: اندکى پیش با گوسفندانش بیرون رفت. [!](1)
مِن عَبدِ اللّهِ عَلِيٍّ أمیرِ المُؤمِنینَ إلى مَن قَرَأَ كِتابی هذا مِنَ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ.
از بندۀ خدا، علىّ امیرالمؤمنین به هر مؤمن و مسلمانى که این نامهام را بخواند.
السَّلامُ عَلَيكُم! فَإِنّی أحمَدُ إلَيكُم اللّهَ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ. أمّا بَعدُ، فَإِنَّ اللّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) نَذیراً لِلعالَمینَ، و أمیناً عَلَى التَّنزیلِ، وشَهیداً عَلى هذِهِ الاُمَّةِ.
سلام بر شما! من خدا را نزد شما مىستایم؛ خدایى که جز او معبودى نیست. امّا بعد، همانا خداوند، محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بهعنوان بیمدهندۀ جهانیان، امین بر وحى خدا و گواه بر این امّت بر انگیخت.
و أنتُم مَعاشِرُ العَرَبِ يَومَئِذٍ عَلى شَرِّ دینٍ وفی شَرِّ دارٍ، مُنیخونَ عَلى حِجارَةٍ خَشِنٍ، وحَيّاتٍ صُمٍّ، وشَوکٍ مَبثوثٍ فِي البِلادِ، تَشرَبونَ الماءَ الخَبیثَ، وتَأكُلونَ الطَّعامَ الجَشیبَ،
در حالى که شما قوم عرب، آن روز بدترین دین و بدترین خانمان را داشتید، بر سنگهاى خاره و مارهاى زهرناک و خارهاى پراکنده در آبادىها مىخفتید، آبىآلوده مىنوشیدید و خوراکى سفت و ناگوار مىخوردید،
وتَسفِكونَ دِماءَكُم، وتَقتُلونَ أولادَكُم، وتَقطَعونَ أرحامَكُم، وتَأكُلونَ أموالَكُم بَينَكُم بِالباطِلِ، سُبُلُكُم خائِفَةٌ، وَالأَصنامُ فیكُم مَنصوبَةٌ، وَالآثامُ بِكُم مَعصوبَةٌ، ولا يُؤمِنُ أکثَرُهُم بِاللّهِ إلّا وهُم مُشرِكونَ؛
1) رجال الکشّی: ج 1 ص 294 الرقم 136، بحار الأنوار: ج 42 ص 128 ح 11.
خونتان را مىریختید، فرزندانتان را مىکشتید، از خویشاوندانتان مىبریدید، اموال یکدیگر را به ناروا مىخوردید، راههایتان ناامن بود، بتها میان شما برپا و گناهان به شما چسبیده بود. بیشترشان به خدا ایمان نیاوردند، مگر آن که شریکى براى او قائل بودند؛
فَمَنَّ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ عَلَيكُم بِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَبَعَثَهُ إلَيكُم رَسولاً مِن أنفُسِكُم، وقالَ فیما أنزَلَ مِن كِتابِهِ: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آیٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ»(1)
پس خداوند عزّتمند و صاحبجلال بر شما نعمت سنگین بخشید و محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بهعنوان فرستادهاى از خودتان به سوى شما بر انگیخت و در کتاب خود فرمود: «او کسى است که درمیان درسناخواندگان، پیامبرى از خودشان بر انگیخت که آیات او را برایشان مىخوانَد و رشد و پاکی و بالندگی به آنان میبخشد و به آنان کتاب و حکمت مىآموزد، و بیگمان پیشتر در گمراهى آشکارى بودند».
وقالَ: «لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ»(2)
و فرمود: «سوگند میخورم پیامبرى از جنس خودتان به رسالت به سوى شما آمده است که تباهى و زیان شما بر او دشوار است و سخت به شما علاقه دارد و با مؤمنان رؤوف و مهربان است».
وقالَ: «لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(1)
و فرمود: «سوگند میخورم خداوند بر مؤمنان نعمت سنگین بخشید، آن گاه که در میان آنان پیامبرى از خودشان بر انگیخت».
وقال: «ذٰلِكَ فَضْلُ اللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»(2).
و فرمود: «این فضل و احسان خداست که به هر که خواهد، مىبخشد و خداوند، صاحب فضل بزرگ است».
فَكانَ الرَّسولُ إلَيكُم مِن أنفُسِكُم بِلِسانِكُم، وكُنتُم أوَّلَ المُؤمِنینَ تَعرِفونَ وَجهَهُ وشیعَتَهُ وعِمارَتَهَ، فَعَلَّمَكُمُ الكِتابَ وَالحِكمَةَ وَالفَرائِضَ وَالسُّنَّةَ،
آن که فرستاده به سوى شما بود، از خودتان و همزبان خودتان بود و شما نخستین گروندگان بودید که چهره و یاران و خاندانش براى شما آشنا بود. او به شما کتاب و حکمت و واجبات و مستحبّات را آموخت،
و أمَرَكُم بِصِلَةِ أرحامِكُم وحَقنِ دِمائِكُم وصَلاحِ ذاتِ البَينِ، و أن تُؤَدُّوا الأَماناتِ إلى أهلِها و أن تُوَفّوا بِالعَهدِ ولاتَنقُضُوا الأَيمانَ بَعدَ تَوکیدِها،
و شما را به صلۀ رحم، حفظ خونها و آشتى میان افراد و امانتدارى و پاىبندى به سوگندها پس از استوارسازى آنها فرمان داد،
و أمَرَكُم أن تَعاطَفوا وتَبارّوا وتَباذَلوا وتَراحَموا،
و به شما دستور داد که نسبت به هم باعاطفه، نیکوکار، اهل بذل و بخشش و مهربان باشید،
ونَهاكُم عَنِ التَّناهُبِ وَالتَّظالُمِ وَالتَّحاسُدِ وَالتَّقاذُفِ وَالتَّباغی، وعَن شُربِ الخَمرِ وبَخسِ المِكیالِ ونَقصِ المیزانِ،
و شما را از غارتگرى، ستم بر یکدیگر، حسدورزى، دشنام و تجاوز به یکدیگر، شرابخوارى، کمفروشى و کاستى در سنجشها نهى کرد،
وتَقَدَّمَ إلَيكُم فیما اُنزِلَ عَلَيكُم: ألّا تَزِنوا ولا تَربوا ولا تَأكُلوا أموالَ اليَتامى ظُلما، و أن تُؤَدُّوا الأَماناتِ إلى أهلِها ولاتَعثَوا فِي الأَرضِ مُفسِدینَ، ولاتَعتَدوا إنَّ اللّهَ لايُحِبُّ المُعتَدینَ.
و در آنچه بر شما نازل شد، به شما پیشنهاد کرد که زناء نکنید، ربا نخورید، مال یتیمان را به ستم نخورید، امانتها را به صاحبانش بر گردانید، در زمین در پى فساد نباشید و تجاوز نکنید، که قطعاً خداوند تجاوزگران را دوست نمىدارد.
وكُلُّ خَيرٍ يُدنی إلَى الجَنَّةِ ويُباعِدُ مِنَ النّارِ أمَرَكُم بِهِ، وكُلُ شَرٍّ يُباعِدُ مِنَ الجَنَّةِ ويُدنی مِنَ النّارِ نَهاكُم عَنهُ.
شما را به هر خیرى که به بهشتْ نزدیکتان مىسازد و از آتشْ دورتان مىکند، فرمان داد و از هر بدى که از بهشت دور و به دوزخ نزدیک مىسازد، بر حذر داشت.
فَلَمّا استَكمَلَ مُدَّتَهُ مِنَ الدُّنیا تَوَفّاهُ اللّهُ إلَيهِ سَعیداً حَمیداً، فَيا لَها مُصیبَةً خَصَّتِ الأَقرَبینَ وعَمَّت جَمیعَ المُسلِمینَ! ما اُصیبوا بِمِثلِها قَبلَها ولَن يُعايَنوا بَعدُ اُختَها!
چون زمان آن حضرت از دنیا تمام شد، خداوند، او را سعادتمند و ستوده نزد خویش برد. و چه مصیبتى بود که بر نزدیکان فرود آمد و عموم مسلمانان را
فرا گرفت! مصیبتى که پیشتر مانند آن به ایشان نرسیده بود و پس از آن هم مانندش را نخواهند دید!
فَلَمّا مَضى لِسَبیلِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) تَنازَعَ المُسلِمونَ الأَمرَ بَعدَهُ، فَوَاللّهِ ما کانَ يُلقى فی روعی ولا يَخطُرُ عَلى بالی أنَّ العَرَبَ تَعدِلُ هذَا الأَمرَ بَعدَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَن أهلِ بَيتِهِ، ولا أنَّهُم مُنَحّوهُ عَنّی مِن بَعدِهِ!
چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت و رفت، مسلمانان پس از او در بارۀ حکومت به کشمکش پرداختند! به خدا سوگند، هرگز به ذهنم نمىآمد و بر خاطرم نمىگذشت که عرب، پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این خلافت را از خاندانش دور کنند و پس از وى، از من دورش سازند!
فَما راعَنی إلَا انثِيالُ النّاسِ عَلى أبی بَكرٍ وإجفالُهُم إلَيهِ لِيُبايِعوهُ، فَأَمسَكتُ يَدی ورَأَيتُ أنّی أحَقُّ بِمَقامِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي النّاسِ مِمَّن تَولَّى الأَمرَ مِن بَعدِهِ.
و مرا هراسان نساخت، جز این که مردم بهسوى ابوبکر سرازیر شدند و به طرف او سبقت گرفتند تا با وى بیعت کنند. من دست نگه داشتم و دیدم که من براى تصدّى خلافت و جانشینى پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، شایستهتر از دیگرانم که بر سر کار آمدند.
فَلَبِثتُ بِذلِكَ ماشاءَ اللّهُ حَتّى رَأَيتُ راجِعَةً مِنَ النّاسِ رَجَعَت عَنِ الإِسلامِ يَدعونَ إلى مَحقِ دینِ اللّهِ ومِلَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) وإبراهیمَ ( (علیه السلام))!
و مدّتى که خدا خواست بر این وضع صبر کردم تا آن که دیدم گروهى از مردم از اسلام بر گشتهاند و به نابود ساختن دین خدا و آیین محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابراهیم ( (علیه السلام)) فرا مىخوانند!
فَخَشیتُ إن لَم أنصُرِ الإِسلامَ و أهلَهُ أن أرى فیهِ ثَلماً وهَدماً يَكونُ مُصیبَتُهُ أعظَمَ عَلَيَّ مِن فَواتِ وِلايَةِ امورِكُمُ، الَّتی إنَّما هِيَ مَتاعُ أیّامٍ قَلائِلَ ثُمَّ يَزولُ ما کانَ مِنها كَما يَزولُ السَّرابُ وكَما يَنقَشِعُ السَّحابُ.
پس ترسیدم که ا گر به یارى اسلام و مسلمانان بر نخیزم، در دینْ رخنه و خرابى بزرگى پیش آید که مصیبت آن بسى بزرگتر است از آن که حکومت بر شما را از دست بدهم؛ حکومتى که کالایى چند روزه و زوالپذیر همچون سراب و گذرا همچون ابر است.
فَمَشَيتُ عِندَ ذلِكَ إلى أبی بَكرٍ فَبايَعتُهُ، ونَهَضتُ فی تِلكَ الأَحداثِ حَتّى زاغَ الباطِلُ و زَهَقَ، وکانَت كَلِمَةُ اللّهِ هِيَ العُلیا ولَو كَرِهَ الکافِرونَ.
این بود که نزد ابو بکر رفته، با وى بیعت کردم و براى دفع آن حوادث به پا خاستم تا آن که باطل از میان رفت و کلمةاللّه برترى یافت، هرچند کافران خوش نداشتند.
فَتَولّى أبو بَكرٍ تِلكَ الاُمورَ فَيَسَّرَ وشَدَّدَ وقارَبَ وَاقتَصَدَ، فَصَحِبتُهُ مُناصِحاً و أطَعتُهُ فیما أطاعَ اللّهَ فیهِ جاهِداً،
پس ابو بکر کارها را عهدهدار شد، نرمش کرد و سخت گرفت، نزدیک ساخت و میانهروى کرد. خیرخواهانه همراهىاش کردم و تلاشگرانه در آن جا که خدا را اطاعت کرد، پیروىاش نمودم،
وما طَمِعتُ أن لَوحَدَثَ بِهِ حَدَثٌ و أنَا حَيٌّ أن يَرِدَ إلَيَّ الأَمرُ الَّذی نازَعَتهُ فیهِ طَمَعُ مُستَيقِنٍ ولايَئِستُ مِنهُ يَأسَ مَن لايَرجوهُ، ولَولا خاصَّةُ ما کانَ بَينَهُ وبَينَ عُمَرَ لَظَنَنتُ أنَّهُ لايَدفَعُها عَنّی.
و چندان امیدی نداشتم که اگر براى او حادثهاى پیش آید و پس از او من زنده باشم، حکومتى که با او در بارۀ آن کشمکش داشتم، به من باز گردد. ناامید هم نبودم و اگر رابطۀ خصوصى میان او و عمر نبود، گمان قویّ داشتم که خلافت را از من دریغ نمىداشت.
فَلَمَّا احتَضَرَ بَعَثَ إلى عُمَرَ فَوَلّاهُ فَسَمِعنا و أطَعنا وناصَحنا.
چون به بستر مرگ افتاد، عمر را خواست و خلافت را به او واگذار کرد. ما هم گوش کردیم و اطاعت و خیرخواهی داشتیم.
وتَوَلّى عُمَرُ الأَمرَ فَكانَ مَرضِيَّ السّیرَةِ مَيمونَ النَّقیبَةِ،
عمر، عهدهدار خلافت شد. پسندیدهسیرت و خوشسجیّه بود،(1)
فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْها فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَة!
جاى بسى حیرت و شگفتى است که ابوبکر در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را در خواست مىنمود (مىگفت: أَقِيلوُنِى فَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَلِىٌّ فِيكُمْ. یعنى: اى مردم!
بیعت خود را از من فسخ کنید و مرا از خلافت عزل نمائید که من از شما بهتر نیستم و حال اینکه علىّ در میان شما است) ولى چند روز از عمرش مانده، (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز غصب خلافت) خلافت را براى عمر وصیّت کرد!
این دو نفر خلافت را مانند دو پستان شتر میان خود قسمت نمودند (پستانى را ابوبکر و پستان دیگر را عمر به دست گرفته دوشیدند و صاحب شتر را از آن محروم کردند)!
ابوبکر (که عمر را بعد از خود به خلافت نصب کرد) خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد در حالتى که عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنجآور بود و اشتباه او
بسیار، و عذر خواهیاش (در آنچه که به غلط فتوى میداد) بیشمار بود! (از جمله امر کرد زن آبستنى را سنگسار کنند، امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: اگر این زن تقصیر کرده بچّۀ او را گناهى نیست و نباید سنگسار شود. عمر گفت: لولا عَلِىٌ لَّهَلَكَ عُمَرٌ! اگر علىّ نبود قطعاً عمر هلاک مىشد! و این جمله را همواره تکرار مىنمود.)
پس مصاحب با عمر (خود آن حضرت یا هر که با او سر و کار داشت) مانند سوار بر شتر سرکش نافرمان بود که اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نکند، بینى شتر پاره و مجروح میشود و اگر رها کرده بحال خود واگذارد، به رو در پرتگاه هلاکت خواهد افتاد!
پس سوگند به خدا مردم در زمان او گرفتار شده، اشتباه کردند و در راه راست قدم ننهاده، از حقّ دورى نمودند!
پس من هم در این مدَّت طولانىِ خلافت عمر (ده سال و شش ماه) شکیبائى ورزیده با سختى محنت و غمّ همراه بودم!
1) ظاهراً کنایه است؛ چون روش و منش و طبع و سجیّهی جناب عمر بر همگان روشن است. خود حضرت (علیه السلام) در خطبهی سوم نهجالبلاغة (شقشقیّه) فرمودهاند:
حَتّى إذَا احتَضَرَ قُلتُ فی نَفسی: لَن يَعدِلَها عَنّی؛ فَجَعَلَنی سادِسَ سِتَّةٍ، فَما کانوا لِوِلايَةِ أحَدٍ أشَدَّ كَراهِيَةٍ مِنهُم لِوِلايَتی عَلَيهِم!
تا آن که چون به بستر مرگ و احتضار افتاد، پیش خود گفتم که خلافت را از من بر نمىگرداند؛ ولى مرا ششمین نفر [در شورا] قرار داد و از ولایت (و پیشوایى) من بیش از دیگران ناخرسند بودند!
فَكانوا يَسمَعونّی عِندَ وَفاةِ الرَّسولِ (صلی الله علیه و آله و سلم) اُحاجُّ أبا بَكرٍ و أقولُ: یا مَعشَرَ قُرَيشٍ! إنّا أهلَ البَيتِ أحَقُّ بِهذَا الأَمرِ مِنكُم، ما کانَ فینا مَن يَقرَأُ القُرآنَ ویعَرَفُ السُّنَّةَ ويَدینُ دینَ الحَقِّ.
پیشتر شنیده بودند که پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ابو بکر احتجاج مىکردم و مىگفتم: اى گروه قریش! ما اهلبیت به خلافتْ شایستهتر از شماییم، مادامی که در میان ما کسى هست که قرآن مىخواند و سنّت را مىشناسد و به دین حقّ معتقد است.
فَخَشِيَ القَومُ إن أنَا وَلَيتُ عَلَيهِم أن لايَكونَ لَهُم فِي الأَمرِ نَصیبٌ ما بَقَوا؛ فَأَجمَعوا إجماعاً واحِدا، فَصَرَفُوا الوِلايَةَ إلى عُثمانَ و أخرَجونی مِنها رَجاءَ أن يَنالوها ويَتَداوَلوها إذ يَئِسوا أن يَنالوا مِن قِبَلی!
آنان ترسیدند که اگر من به خلافت برسم، آنان تا زندهاند، سهمى از حکومت نداشته باشند؛ پس یکپارچه و همدست شدند و خلافت را به عثمان دادند و چون از اینکه از سوى من سهمى به آنان داده شود، ناامید بودند، مرا از دایرۀ خلافت بیروت کردند، تا آن را بهدست گرفته، در میان خود بچرخانند!
ثُمَّ قالوا: هَلُمَّ فَبايِع وإلّا جاهَدناكَ! فَبايَعتُ مُستَكرِهاً وصَبَرتُ مُحتَسِباً.
آن گاه به من گفتند: بیا و بیعت کن وگرنه با تو خواهیم جنگید! ناخواسته و با اکراه بیعت کردم و بهخاطر خدا صبر پیشه ساختم.
فَقالَ قائِلُهُم: يَابنَ أبی طالِبٍ! إنَّكَ عَلى هذَا الأَمرِ لَحَریصٌ!
یکى از آنان گفت: اى پسر ابوطالب! خیلى به حکومت آزمند و حریصى!
فَقُلت ُ: أنتُم أحرَصُ مِنّی و أبعَدُ؛ أ أنَا أحرَصُ إذا طَلَبتُ تُراثی وحَقِّيَ الَّذی جَعَلَنِيَ اللّهُ ورَسولُهُ أولى بِهِ، أم أنتُم إذ تَضرِبونَ وَجهی دونَهُ وتَحولونَ بَينی وبَينَهُ!؟
پاسخ دادم: شما از من حریصتر و از آن دورترید؛ آیا من حریصم که میراث و حقّ خویش را مىطلبم - حقّى که خدا و پیامبر خدا مرا بر آن شایستهتر قرار دادهاند - یا شما که براى خلافتْ رو در روى من ایستاده و آن را از من دور مىکنید!؟
فَبُهِتوا! وَاللّهُ لايَهدِي القَومَ الظّالِمینَ.
پس مبهوت شدند! «و خداوند، ستمگران را هدایت نمىکند».
اللّهُمَّ إنّی أستَعدیكَ عَلى قُرَيشٍ؛ فَإِنَّهُم قَطَعوا رَحِمی، و أصغَوا إنائی، وصَغَّروا عَظیمَ مَنزِلَتی، و أجمَعوا عَلى مُنازَعَتی حَقّاً كُنتُ أولى بِهِ مِنهُم فَسَلَبونیهِ!
خداوندا! من از قریش به پیشگاه تو شکایت مىکنم؛ آنان با من قطع رحم کردند و از بهرۀ من کاستند و جایگاه والاى مرا تحقیر کردند و در بارۀ حقّى که من به آن شایستهتر بودم، با من به کشمکش پرداخته، آن را از من ربودند!
ثُمَّ قالوا: ألا إنَّ فِي الحَقِّ أن تَأخُذَهُ وفِي الحَقِّ أن تَمنَعَهُ فَاصبِر كَمِداً مُتَوَخِّما أو مُت مُتَأَسِّفا حَنِقاً!
سپس گفتند: حقّ همان است که بتوانى آن را بگیرى و آن را نگهدارى.(1)یا با دلى پر و غصّهدار، صبر کن، یا از غم و افسوس بمیر!
فَنَظَرتُ فَإِذا لَيسَ مَعی رافِدٌ ولا ذابٌّ ولا مُساعِدٌ إلّا أهلُ بَيتی؛
پس چون نگریستم، دیدم جز خاندانم کسى همراه و مدافع و یاور من نیست؛
فَضَنِنتُ بِهِم عَنِ الهَلاكِ. فَأَغضَيتُ عَلَى القَذى، وتَجَرَّعتُ ریقی عَلَى الشَّجى، وصَبَرتُ مِن كَظمِ الغَيظِ عَلى أمَرَّ مِنَ العَلقَمِ وآلَمَ لِلقَلبِ مِن حَزِّ الشِّفارِ!
نخواستم آنان از بین بروند. چشم بر خاشاک فرو بستم و آب دهان بر استخوانِ در گلو مانده، فرو بردم و با فرو بردن خشم، بر آنچه تلختر از حَنظل ودلخراشتر از تیغ تیز بود، صبر کردم!
حَتّى إذا نَقَمتُم عَلى عُثمانَ أتَيتُموه ُفَقَتَلتُموهُ ثُمَّ جِئتُمونی لِتُبايِعونی، فَأَبَيتُ عَلَيكُم و أمسَكتُ يَدی فَنازَعتُمونی ودافَعتُمونی، وبَسَطتُم يَدی فَكَفُفتُها ومَدَدتُم يَدی فَقَبَضتُها، وَازدَحَمتُم عَلَيَّ حَتّى ظَنَنتُ أنَّ بَعضَكُم قاتِلُ بَعضٍ أو أنَّكُم قاتِلی!
تا آن که بر عثمان انتقاد کردید، آمدید و او را کشتید و سپس براى بیعت به نزد من آمدید. من نپذیرفتم و دست از آن باز کشیدم. با من کشمکش کردید و دستم را کشیدید و من بازپس کشیدم. دستم را کشیدید و باز کردید و من جمع کردم. بر سر من ازدحام کردید، تا حدّى که بیمناک شدم که یکدیگر را یا مرا بكُشید!
1) شاید «أن تُمنَعَهُ» باشد. یعنی حقّ را گاهی به دست میآوری و گاهی از آن ممنوع میشوی (و الآن تو ممنوع شدهای پس یا صبر کن یا ...)
فَقُلتُم: بايِعنا لا نَجِدُ غَيرَكَ ولا نَرضى إلّا بِكَ، فَبايِعنا لا نَفتَرِق ولا تَختَلِف كَلِمَتُنا.
گفتید: با ما بیعت کن. ما جز تو را نداریم و جز به تو راضى نیستیم. با ما بیعت کن تا دچار تفرقه و اختلاف کلمه نشویم.
فَبايَعتُكُم ودَعَوتُ النّاسَ إلى بَيعَتی، فَمَن بايَعَ طائِعا قَبِلتُهُ مِنهُ، ومَن أبى لَم اکرِههُ وتَرَكتُهُ.
با شما بیعت کردم و مردم را به بیعت خویش فرا خواندم. هرکس به دلخواه و از روى رغبت بیعت کرد، بیعتش را پذیرفتم و هرکس نخواست، او را مجبور به بیعت نکردم و به حال خود وا گذاشتم.
فَبايَعَنی فیمَن بايَعَنی طَلحَةُ وَالزُّبَيرُ ولَو أبَيا ما اکرِهتُهُما كَما لَم اکرِه غَيرَهُما.
از جمله کسانى که با من بیعت کردند، طلحه و زبیر بودند. اگر بیعت هم نمىکردند، به بیعتْ وادارشان نمىکردم، همچنانکه دیگران را وا دار نساختم.
فَما لَبِثنا إلّا يَسیرا حَتّى بَلَغَنی أن خَرَجا مِن مَكَّةَ مُتَوَجِّهینَ إلَى البَصرَةِ فی جَيشٍ ما مِنهُم رَجُلٌ إلّا بايَعَنی و أعطانِيَ الطّاعَةَ.
چیزى نگذشت که خبر یافتم آن دو همراه قشونى که همه از بیعتکنندگان با من بودند که قول اطاعت داده بودند، از مکّه به سوى بصره بیرون شدهاند.
فَقَدِما عَلى عامِلی وخُزّانِ بَيتِ مالی وعَلى أهلِ مِصرَ كُلُّهُم عَلى بَيعَتی وفی طاعَتی فَشَتَّتوا كَلِمَتَهُم و أفسَدوا جَماعَتَهُم!
آن دو نزد کارگزار من [در بصره] و خزانهدار بیت المال و اهالى شهرى رفتند که همۀ آنان با من بیعت کرده و در اطاعت من بودند و به تفرقهافکنى پرداختند و جمعشان را پراکندند!
ثُمَّ وَثَبوا عَلى شیعَتی مِنَ المُسلِمینَ فَقَتَلوا طائِفَةً مِنهُم غَدرا، وطائِفَةً صَبرا، وطائِفَةً عَصَّبوا بِأَسیافِهِم فَضارَبوا بهِا حَتّى لَقُوا اللّهَ صادِقینَ.
آن گاه به گروهى از مسلمانان پیرو من تاخته، برخى را با نیرنگ کشتند و برخى را اعدام کردند، گروهى هم دست به شمشیر برده با آنان جنگیدند، تا صادقانه به دیدار خدا شتافتند.
فَوَاللّهِ، لَو لَم يُصیبوا مِنهُم إلّا رَجُلاً واحِدا مُتَعَمِّدینَ لِقَتلِهِ بِلا جُرمٍ جَرَّهُ لَحَلَّ لی بِهِ قَتلُ ذلِكَ الجَيشِ كُلِّهِ، فَدَع ما إنَّهم قَد قَتَلوا مِنَ المُسلِمینَ أکثَرَ مِنَ العِدَّةِ الَّتی دَخَلوا بِها عَلَيهِم، وقَد أدالَ اللّهُ مِنهُم فَبُعداً لِلقَومِ الظّالِمینَ!
به خدا سوگند، اگر آن گروه تنها یکى از یاران مرا بىگناه و بهعمد کشته بودند، براى من کشتن همۀ آنان حلال و روا بود، تا چه رسد به اینکه گروهى از مسلمانان را کشتند که بیش از شمار آنانى بود که بر ایشان وارد شدند. البتّه خدا هجوم آنان را بر گرداند و نابود شدند. «پس دوری از رحمت خدا بر ستمپیشگان باد!»
ثُمَّ إنّی نَظَرتُ فی أهلِ الشّامِ فَإِذا أعرابٌ أحزابٌ، و أهلُ طَمَعٍ جُفاةٌ طَغامٌ، يَجتَمِعونَ مِن كُلِّ أوبٍ،
سپس به شامیان نگریستم که بادیهنشینانى پراکنده و طمعورزانى جفاکار و اوباش بودند که از هر سو گردآمده بودند،
ومَن کانَ يَنبَغی أن يُؤَدَّبَ ويُدَرَّبَ أو يُوَلّى عَلَيهِ ويُؤخَذَ عَلى يَدَيهِ، لَيسوا مِنَ المُهاجِرینَ ولَا الأَنصارِ، ولَا التّابِعینَ بِإِحسانٍ؛
کسانى که مىبایست تأدیب و تربیت شوند یا سرپرستى براى آنان گماشته شود و دست آنان گرفته شود. نه مهاجر بودند، نه انصار و نه تابعان به نیکى؛
فَسِرتُ إلَيهِم فَدَعَوتُهُم إلَى الطّاعَةِ وَالجَماعَةِ، فَأَبَوا إلّا شِقاقا ونِفاقا ونُهوضا فی وُجوهِ المُسلِمینَ، يَنضِحونَهُم(1)بِالنَّبلِ ويَشجُرونَهُم بِالرِّماحِ!
به سوى آنان شتافتم و به اطاعت و همبستگى فرا خواندمشان؛ امّا آنان جز تفرقه و دو رویى و رو در روى مسلمانان ایستادن و تیر و نیزه بر مسلمانان افکندن را نخواستند!
فَهُناكَ نَهَدتُ إلَيهِم بِالمُسلِمینَ فَقاتَلتُهُم؛
اینجا بود که مسلمانان را به نبرد با آنان بر انگیختم و با ایشان جنگیدم؛
فَلَمّا عَضَّهُمُ السِّلاحُ ووَجَدوا ألَمَ الجِراحِ رَفَعُوا المَصاحِفَ يَدعونَكُم إلى ما فیها.
چون با گزش سلاح و سوزش زخم روبهرو شدند، قرآنها را بر افراشتند و شما را به آنچه در آن هست، فرا خواندند.
فَأَنبَأتُكُم أنَّهُم لَيسوا بِأَصحابِ دینٍ ولا قُرآنٍ، و أنَّهُم رَفَعوها غَدرا ومَكیدَةً وخَدیعَةً ووَهنا وضَعفا؛ فَامضوا عَلى حَقِّكُم وقِتالِكُم.
به شما گفتم که اینان اهل دین و قرآن نیستند، و از روى مکر و نیرنگ و سست کردن عزم شما و ایجاد ضعف، قرآن بر نیزه کردهاند؛ پس در راه حقّ خویش جنگتان را با آنان ادامه دهید.
فَأَبَيتُم عَلَيَّ وقُلتُم: اِقبَل مِنهُم؛ فَإِن أجابوا إلى ما فِي الكِتابِ جامِعونا عَلى ما نَحنُ عَلَيهِ مِنَ الحَقِّ، وإن أبَوا کانَ أعظَمَ لِحُجَّتِنا عَلَيهِم، فَقَبِلتُ مِنكُم، وكَفُفتُ عَنهُم إذ أبَيتُم ووَنَيتُم،
1) نَضَحُوهم: رموهم (النهایة: ج 5 ص 70 «نضح»).
امّا از من نپذیرفتید و گفتید: قبول کن؛ اگر به آنچه در قرآن هست، گردن نهادند، پس با ما در حقّ، همراه مىشوند و اگر گردن ننهادند، حجّت ما بر ضدّ آنان بزرگتر خواهد بود. من هم پذیرفتم. چون دیدم شما دست کشیدید و سست شدید، من نیز از آنان دست کشیدم.
وکانَ الصُّلحُ بَينَكُم وبَينَهُم عَلى رَجُلَينِ يُحيِيانِ ما أحيَا القُرآنُ، ويُمیتانِ ما أماتَ القُرآنُ.
میان شما و آنان مصالحه بر دو نفر شد که آنچه را قرآن زنده مىدارد، زنده بدارند و آنچه را قرآن مىمیراند، بمیرانند.
فَاختَلَفَ رَأيُهُما وتَفَرَّقَ حُكمُهُما، ونَبَذا ما فِي القُرآنِ وخالَفا ما فِي الكِتابِ! فَجَنَّبَهُمَا اللّهُ السَّدادَ ودَلّاهُما فِي الضَّلالِ، فَنبَذا حُكمَهُما وکانا أهلَهُ.
رأى آن دو مختلف و داورىشان ناهماهنگ شد و حکم قرآن را وا گذاشته به مخالفت با کتاب خدا پرداختند! خداوند هم از راه درست، دورشان ساخت و آنان را به وادى گمراهى افکند و داورى آنان را دور افکند، و شایستۀ همین نیز بودند.
فَانخَزَلَت فِرقَةٌ مِنّا فَتَرَكناهُم ما تَرَكونا حَتّى إذا عَثَوا فِي الأَرضِ يَقتُلونَ ويُفسِدونَ أتَيناهُم فَقُلنا: ادفَعوا إلَينا قَتَلةَ إخوانِنا، ثُمَّ كِتابُ اللّهِ بَينَنا وبَينَكُم.
پس گروهى (یعنی: خوارج) از ما کناره گرفتند. ما نیز تا با ما کارى نداشتند کارشان نداشتیم. تا آن که به فساد در زمین روى آوردند، کشتند و تباه کردند. نزد آنان رفتیم و گفتیم: قاتلان برادرانمان را به ما تحویل دهید، آنگاه قرآن داور بین ما و شما باشد.
قالوا: كُلُّنا قَتَلَهُم، وكُلُّنَا استَحَلَّ دِماءَهُم ودِماءَكُم، وشُدَّت عَلَينا خَيلُهُم ورِجالُهُم، فَصَرَعَهُمُ اللّهُ مَصرَعَ الظّالِمینَ.
گفتند: ما همگى آنان را کشتیم و همۀ ما خون آنان و شما را هدر مىدانیم. سوارهها و پیادههاى آنان بر ما تاختند و خداوند هم آنان را به خاک هلاکت ستمگران افکند.
فَلَمّا کانَ ذلِكَ مِن شَأنِهِم أمَرتُكُم أن تَمضوا مِن فَورِكُم ذلِكَ إلى عَدُوِّكُم فَقُلتُم: كَلَّت سُيوفُنا، ونَفِدَت نِبالُنا، ونَصَلَت(1)أسِنَّةُ رِماحِنا، وعادَ أکثَرُها قَصدا فَارجِع بِنا إلى مِصرِنا لِنَستَعِدَّ بِأَحسَنِ عُدَّتِنا، وإذا رَجَعتَ زِدتَ فی مُقاتَلَتِنا عِدَّةَ مَن هَلَكَ مِنّا وفارَقَنا، فَإِنَّ ذلِكَ أقوى لَنا عَلى عَدُوِّنا.
پس چون کار آنان چنین شد، فرمانتان دادم که فورى در پى دشمنانتان (معاویه و یارانش) بشتابید. گفتید: شمشیرهایمان کند شده، تیرهایمان تمام گشته و پیکان نیزههایمان كُند شده [کَنده شده] و بیشتر آنها خم شده است؛ ما را به شهرمان برگردان تا با بهترین ساز و برگ آماده شویم، و اگر بر گردى به تعداد کسانى که از ما کشته یا جدا شدند، نیروهاى ما را مىافزایى، که این کارْ ما را در برخورد با دشمن نیرومندتر مىسازد.
فَأَقبَلتُ بِكُم حَتّى إذا أطلَلتُم عَلَى الکوفَةِ أمَرتُكُم أن تَنزِلوا بِالنُّخَيلَةِ، و أن تَلزَموا مُعَسكَرَكُم، و أن تَضُمّوا قَواضِبَكُم، و أن تُوَطِّنوا عَلَى الجِهادِ أنفُسَكُم ولا تُكثِروا زِيارَةَ أبنائِكُم ونِسائِكُم؛
1) الإنصال بمعنى النَّزْع والإخراج (لسان العرب: ج 11 ص 663 «نصل»).
من شما را آوردم، چون نزدیک كوفه رسیدید، دستور دادم در نُخَيله(1)فرود آیید و در لشکرگاهتان بمانید و دست به شمشیر باشید و خود را مهیّاى جنگ نگه دارید و زیاد به دیدار فرزندان و همسرانتان نپردازید؛
فَإِنَّ أصحابَ الحَربِ المُصابِروها، و أهلَ التَّشمیرِ فیهَا الَّذینَ لا يَنوحونَ مِن سَهَرِ لَيلِهِم ولا ظَمَأِ نَهارِهِم ولا خَمَصِ بُطونِهِم ولا نَصَبِ أبدانِهِم.
که رزمندگان آناناند که براى جنگ پایدارند، آستین بهر نبرد بالا زدهاند، از بیدار ماندن در شبها و تشنگى در روزها و از گرسنگى و خستگى نمىنالند.
فَنَزَلَت طائِفَةٌ مِنكُم مَعی مُعَذِّرَةً، ودَخَلَت طائِفَةٌ مِنكُم المِصرَ عاصِيَةً، فَلامَن بَقِيَ مِنكُم ثَبَتَ وصَبَرَ، ولا مَن دَخَلَ المِصرَ عادَ إلَيَّ ورَجَعَ!
برخى از شما عذرخواهانه با من فرود آمدند و برخى هم از روى نافرمانى به شهر وارد شدند. نه آنان که ماندند، ثبات و صبر ورزیدند و نه آنانکه به شهر رفتند، دو باره نزد من باز گشتند!
فَنَظَرتُ إلى مُعَسكَری ولَيسَ فیهِ خَمسونَ رَجُلاً! فَلَمّا رَأَيتُ ما أتَيتُم دَخَلتُ إلَيكُم فَما قَدَرتُ عَلى أن تَخرُجوا مَعی إلى يَومِنا هذا!
به لشکرگاهم نگاه کردم، جز پنجاه تن در آن نبود! چون چنین دیدم، نزد شما به کوفه وارد شدم و تا امروز نتوانستهام شما را با خودم از آن بیرون ببرم!
1) محلّى نزدیک كوفه به سمت شام، جایى که امام (علیه السلام) به سوى آن بیرون رفت (معجم البلدان: ج 5 ص 278).
فَما تَنتَظِرونَ؟ أ ما تَرَونَ إلى أطرافِكُم قَدِ انتَقَصَت، وإلى أمصارِكُم قَدِ افتُتِحَت، وإلى شیعَتی بِها بَعدُ قَد قُتِلَت، وإلى مَسالِحِكُم تُعرى، وإلى بِلادِكُم تُغزى، و أنتُم ذَوو عَدَدٍ كَثیرٍ، وشَوكَةٍ وبَأسٍ شَدیدٍ؟!
پس منتظر چیستید؟ آیا نمىبینید که از اطراف شما کاسته و شهرهایتان گشوده شده است و پیروان من در شهرها کشته شدهاند و لشکرگاههاى مرزى شما خالى مىشود و شهرهایتان مورد هجوم قرار مىگیرد، با آن که شمار شما بسیار و نیرو و دلاورىتان فراوان است؟!
فَما بالُكُم؟ لِلّهِ أنتُم! مِن أینَ تُؤتَونَ؟ وما لَكُم أنّى تؤُفَكون َ؟! و أنّى تُسحَرونَ!؟
پس در چه فکرى هستید؟ خدا خیرتان دهاد! از کجا بر شما مىتازند؟ شما را چه مىشود؟ چهگونه از حقّ منحرف مىشوید؟ و چهگونه افسونتان مىکنند!؟
ولَو أنَّكُم عَزَمتُم و أجمَعتُم لَم تُراموا.
اگر شما مصمّم و هماهنگ بودید، به فکر حمله به شما نمىافتادند.
ألا إنَّ القَومَ قَدِ اجتَمَعوا وتَناشَبوا وتَناصَحوا و أنتُم قَد وَنَيتُم وتَغاشَشتُم وَافتَرَقتُم!
هلا که دشمنان هماهنگ و همدست و خیرخواه یکدیگر شدند و شما سست و نیرنگباز و پراکنده گشتید!
ما أنتُم إن أتمَمتُم عِندی عَلى ذی سَعداءَ، فَأَنبَهوا نائِمَكُم وَاجتَمَعوا عَلى حَقِّكُم، وتَجَرَّدوا لِحَربِ عَدُوِّكُم، قَد بَدَتِ الرُّغوَةُ عَنِ الصَّریحِ وقَد بَيَّنَ الصُّبحُ لِذی عَينَينِ.
اگر چنین ادامه دهید، در نظر من کامیاب بهشمار نمىآیید. خفتگانتان را بیدار کنید، در راه حقّتان همدست شوید و دل به جنگ با دشمنتان بدهید. خالص از ناخالص روشن شده است و بر هر که بینا باشد، صبحْ آشکار است.
إنَّما تُقاتِلونَ الطُّلَقاءَ و أبناءَ الطُّلَقاءِ، واُولِي الجَفاءِ ومَن أسلَمَ كَرها وکانَ لِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنفِ الإِسلامِ كُلِّهِ حَربا، أعداءُ اللّهِ وَالسُّنَّةِ وَالقُرآنِ و أهلُ البِدَعِ وَالأَحداثِ، ومَن کانَت بَوائِقُهُ تُتَّقى، وکانَ عَلَى الإِسلامِ و أهلِهِ مَخوفا، و أكَلَةُ الرُّشا وعَبَدَةُ الدُّنیا.
به راستی شما با کسانى مىجنگید که آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان (در فتح مکّه) هستند و جفا کارند و با کسی که از روى بىرغبتى، اظهار مسلمانى کرد و پیوسته در جنگ با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) – آن جلودار صفّ اسلام - بود؛ دشمنان خدا و سنّت و قرآن و بدعتگذاران و نوآوران و کسانى که از شرّ و فتنۀ آنان بایست پرهیز مىشد؛ آنان که بر اسلام و مسلمانان خطرآفرین بودند؛ رشوهخوران و دنیاپرستان!
لَقَد اُنهِيَ إلَيَّ أنَّ ابنَ النّابِغَةِ لَم يُبايِع حَتّى أعطاهُ ثَمَنا وشَرَطَ أن يُؤتِيَهُ أتِيَّةً هِيَ أعظَمُ مِمّا فی يَدِهِ مِن سُلطانِهِ.
به من چنین رسیده که عمرو عاص بیعت نکرد، مگر آن که [معاویه] بهایى براى آن بخشید و شرط کرد که عطایى به او داده شود، بزرگتر از آنچه که از حکومت در دست اوست.
ألا صَفِرَت يَدُ هذَا البائِعِ دینَهُ بِالدُّنیا! وخَزِيَت أمانَةُ هذَا المُشتَری نُصرَةَ فاسِقٍ غادِرٍ بِأَموالِ المُسلِمینَ!
الا! تهى باد دست او که دین به دنیا فروخت! و رسوا باد دستاورد این خریدارِ کمك فاسقِ نیرنگ باز با اموال مسلمانان!
وإنَّ فیهِم لَمَن قَد شَرِبَ فیكُمُ الخَمرَ وجُلِدَ الحَدَّ فِي الإِسلامِ! يُعرَفُ بِالفِسادِ فِي الدِّينِ وَالفِعلِ السَيِّيء!
در میان آنان کسانىاند که در میان شما شراب خوردند و حدّ اسلامى بر آنان جارى شد! آنان که به فساد در دین و کار زشت، معروفاند!
وإنَّ فیهِم لَمَن لَم يُسلِم حَتّى رُضِخَ لَهُ عَلَى الإِسلامِ رَضیخَةً!
برخىشان کسانىاند که تا هدیّهاى نگرفتند، مسلمان نشدند!
فَهؤُلاءِ قادَةُ القَومِ، ومَن تَرَكَت ذِكرَ مَساویهِ مِن قادَتِهُم مِثلُ مَن ذُكِرَت مِنهُم بَل هُوَ شَرٌّ مِنهُم!
اینان سران این گروه هستند، و برخى از سرانشان که زشتکارىهایشان را بازگو نکردم، مثل آنان که یاد شد و بلکه بدتر از آناناند!
وهؤُلاءِ الَّذینَ ذُكِرَت لَو وَلَّوا عَلَيكُم لَأَظهَروا فیكُمُ الفَسادَ وَالكِبرَ وَالفُجورَ وَالتَّسَلُّطَ بِالجَبرِيَّةِ وَالفَسادِ فِي الأَرضِ، وَاتَّبَعُوا الهَوى وحَكَموا بِغَيرِ الحَقِّ!
آنان که گفتم، اگر بر شما سلطه یابند، در میان شما فساد، تکبّر، گناه، حکومت استبدادى و تباهى در زمین را رواج مىدهند، از هوسها پیروى مىکنند و به ناحقّ حکم مىرانند!
ولَأَنتُم عَلى ما کانَ فیكُم مِن تَواكُلٍ وتَخاذُلٍ خَيرٌ مِنهُم و أهدى سَبیلاً؛ فیكُمُ العُلَماءُ وَالفُقَهاءُ وَالنُّجَباءُ وَالحُكَماءُ، وحَمَلَةُ الكِتابِ، وَالمُتَهَجِّدونَ بِالأَسحارِ، وعَمّارُ المَساجِدِ بِتِلاوَةِ القُرآنِ. أفَلا تَسخَطونَ وتَهتَمّونَ أن يُنازِعَكُمُ الوِلايَةَ عَلَيكُم سُفَهاؤُكُم، وَالأَشرارُ الأَراذِلُ مِنكُم؟!
شما با همۀ سستى [تواکل: به همدیگر موکول نمودن] و ترک یارى، از آنان بهتر و رهیافتهترید؛ میان شما عالمان، فقیهان، پاکسیرتان، فرزانگان، حاملان کتاب خدا، شبزندهداران و آبادکنندگان مساجد با تلاوت قرآن وجود دارند. آیا خشم نمىگیرید و همّت نمىکنید، تا آن که نابخردان و فرومایگان و اوباش، با شما بر سر حکومت به کشمکش مىپردازند؟!
فَاسمَعوا قَولی هَداكُمُ اللّهُ إذا قُلتُ، و أطیعوا أمری إذا أمَرَتُ! فَوَاللّهِ لَئِن أطَعتُمونی لا تَغوونَ، وإن عَصَيتُمونی لا تَرشُدونَ.
پس هرگاه مىگویم، سخنم را بشنوید - خدا هدایتتان کناد - و چون فرمانتان مىدهم، فرمانبردارى کنید. به خدا سوگند، اگر از من پیروى کنید، گمراه نمىشوید و اگر نافرمانى کنید، هدایت نمىشوید.
خُذوا لِلحَربِ اُهبَتَها، و أعِدّوا لَها عُدَّتَها، و أجمَعوا إلَيها.
آمادۀ نبرد شوید و ساز و برگ آن را مهیّا سازید و به سوى جنگ، هماهنگ بشتابید.
فَقَد شُبَّت واوقِدَت نارُها وعَلا شَنارُها وتَجَرَّدَ لَكُم فیهَا الفاسِقونَ كَي يُعَذِّبوا عِبادَ اللّهِ، ويُطفِئوا نورَ اللّهِ.
به یقین آتش نبرد برافروخته و رسوایى آن بالا گرفته است و فاسقان در نبرد با شما از جان و دل به میدان آمدهاند، تا بندگان خدا را شکنجه کنند و نور خدا را فرو نشانند.
ألا إنَّهُ لَيسَ أولِياءُ الشَّيطانِ مِن أهلِ الطَّمَعِ وَالجَفاءِ وَالكِبرِ بِأَولى بِالجِدِّ فی غَيِّهِم وضَلالِهِم وباطِلِهِم مِن أولِياءِ اللّهِ، مِن أهلِ البِرِّ وَالزَّهادَةِ وَالإِخباتِ فی حَقِّهِم وطاعَةِ رَبِّهم ومُناصَحَةِ إمامِهِم.
آگاه باشید که پیروان شیطان - از طمعکاران و جفاپیشگان و متکبّران - سزاوارتر به تلاش در گمراهى و تباهى و باطلشان نیستند، از اولیاء خدا - از نیکان و زهدپیشگان و حقّگرایان - در راه حقّ خود و اطاعت از پروردگارشان و خیرخواهی براى پیشوایشان.
إنّی وَاللّهِ، لَو لَقیتُهُم فَردا وهُم مِلءُ الأَرضِ ما بالَيتُ ولَا استَوحَشتُ.
قطعاً من به خدا سوگند، اگر یکتنه با آنان رویارو شوم و آنان زمین را پر کرده باشند، از آنان باک و وحشتى ندارم.
وإنّی مِن ضَلالَتِهِمُ الَّتی هُم فیها وَالهُدَى الَّذی نَحنُ عَلَيهِ لَعَلى ثِقَةٍ وبَيِّنَةٍ ويَقینٍ وصَبرٍ.
و به راستی من به گمراهى آنان و برحقّ بودن خودمان، اطمینان و دلیل و یقین و صبر دارم.
وإنّی إلى لِقاءِ رَبّی لَمُشتاقٌ، ولِحُسنِ ثَوابِ رَبّی لَمُنتَظِرٌ؛
و به راستی من شیفتۀ دیدار خداى خویشم و چشم به راه پاداش شایستۀ اویم؛
ولكِنَّ أسَفاً يَعتَرینی، وحُزناً يُخامِرُنی مِن أن يَلِيَ أمرَ هذِهِ الاُمَّةِ سُفهاؤُها وفُجّارُها فَيَتَّخِذوا مالَ اللّهِ دُوَلاً، وعِبادَ اللّهِ خَوَلاً وَالصّالِحینَ حَربا وَالفاسِقینَ حِزبا!
ولى افسوس و اندوهى که بر من رخ مىدهد و غصّهاى که بر جانم مىخلد، از این است که سفیهان و تبهکاران این امّت بر سر کار آیند و بیتالمال را میان خود دستگردان کنند، بندگان خدا را به بردگى بگیرند و با صالحان بجنگند و با نابکاران همدست و متّحد شوند.
وَایمُ اللّهِ، لَولا ذلِكَ ما أکثَرتُ تَأنیبَكُم وتَألیبَكُم وتَحریضَكُم، ولَتَرَكتُكُم إذ وَنَيتُم و أبَيتُم حَتّى ألقاهُم بِنَفسی مَتى حَمَّ لی لِقاؤُهُم.
به خدا سوگند، اگر بیم آن نبود، این همه شما را سرزنش و تشویق و ترغیب بر جهاد نمىکردم؛ بلکه وقتى شما سستى نشان مىدادید و از نبرد سر باز مىزدید، شما را رها مىکردم، تا هرگاه که مقدّر باشد، خودم با آنان رویاروى شوم.
فَوَاللّهِ، إنّی لَعَلَى الحَقِّ، وإنّی لِلشَّهادَةِ لَمُحِبٌّ، ف «اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)
به خدا سوگند، به راستی من برحقّم. و به راستی من دوستدار شهادتم. پس «سبکبار و سنگین بار، بکوچید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید. اگر بدانید، این برایتان بهتر است».
ولا تُثاقِلوا إلَى الأَرضِ فَتَقِرّوا بِالخَسفِ وتَبوؤوا بِالذُّلِّ، ويَكُن نَصیبُكُمُ الأَخسَرَ!
این قدر به زمین نچسبید که در خوارى بمانید و دچار ذلّت شوید و بهرۀ شما زیانبارتر گردد!
إنَّ أخا الحَربِ اليَقظانَ الأَرِقُ، ومَن نامَ لَم يُنَم عَنهُ، ومَن ضَعُفَ أودى، ومَن تَرَكَ الجِهادَ فِي اللّهِ کانَ كَالمَغبونِ المَهینِ!
مرد جنگى بیدار و دیده باز است. هر کس [غافلانه] بخوابد، [دشمنان] از او غافل نمىمانند و هر که سست شود، نابود گردد و هرکس جهاد در راه خدا را واگذارد، زیانزده و خوار خواهد بود!
1) سورهی مبارکهی توبۀ، آیهی شریفهی 41
اللّهُمَّ اجمَعنا وإیّاهُم عَلَى الهُدى، وزَهِّدنا وإیّاهُم فِي الدُّنیا، وَاجعَلِ الآخِرَةَ خَيرا لَنا ولَهُم مِنَ الاُولى، وَالسَّلامُ.(1)
خدایا! ما و آنان را بر محور هدایت متّحد گردان، و ما و آنان را به دنیا بىرغبت ساز، و براى ما و آنان، آخرت را بهتر از دنیا قرار بده. والسلام!
معاویه [در سال 39 هجرى] عبد اللّه بن مَسعَده فَزارى را نیز با هزار و هفتصد مرد به تَيماء(2)روانه کرد و به او دستور داد به هر کس از بادیهنشینان که گذر کرد، از او زکات بگیرد و هرکس را که از دادن زکات مالش سرپیچى کند، بكُشد. سپس به مکّه، مدینه و حجاز رود و چنین کند. گروه زیادى از قوم او نیز بر او گرد آمدند.
1) الغارات: ج 1 ص 302 عن جندب، المسترشد: ص 427408 ح 141 عن شریح بن هانی نحوه وفیه إلى «فصرعهم اللّه مصرع الظالمین»، بحار الأنوار: ج 33 ص 567 ح 722؛ شرح نهج البلاغة: ج 6 ص 94 عن جندب وراجع نهج البلاغة: الکتاب 62 و الإمامة والسیاسة: ج 1 ص 174. أقول: روى السیّد ابن طاووس عن «کتاب الرسائل» للشیخ الکلینی هذا الکتاب بالتفصیل (راجع کشف المحجّة: ص 235 269).
2) تَيماء، شهر کوچکى در اطراف شام، بین شام و وادى القرى بر سر راه حُجّاج شام. چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر قلعههاى خیبر و وادى القرى چیره شد، مردم تیماء به پرداخت جزیه راضى شدند. هماینک روستایى بین دمشق و مکّه به نام «تیماء» وجود دارد (ر. ک: معجم البلدان: ج 2 ص 67).
چون خبر به علىّ (علیه السلام) رسید، مُسَيِّب بن نَجْبه فزارى را روانه کرد. وى در تیماء به عبد اللّه بن مسعده رسید. تا نیمۀ آن روز، جنگ سختى با هم داشتند. مسیّب به پسر مسعده تاخت و سه ضربه بر او زد که با هیچکدام قصد کشتن او را نداشت و به او مىگفت: خودت را نجات بده، خودت را نجات بده!
عبد اللّه بن مسعده و همراهانش وارد دژ شدند. دیگران به سوى شام گریختند و بادیهنشینانْ شترهاى زکاتى را که همراه وى بود، به غارت بردند. مسیّب نیز او و همراهانش را سه روز محاصره کرد و سپس هیزم و آتش آورد و درِ قلعه را به آتش کشید.
آنان چون هلاکت خویش را حسّ کردند، رو به مسیّب گفتند: اى مسیّب! ما خویشاوندیم.
دل مسیّب به حالشان سوخت و نخواست آنان را بکشد. دستور داد آتش را خاموش کردند. به یاران خود گفت: مأموران مخفى برایم خبر آوردهاند که لشکرى از سوى شام به طرف شما مىآید. همه در یک جا جمع شوید.
عبد اللّه بن مَسعَده با یارانش شبانه بیرون شده، به شام رفتند. عبد الرحمن بن شبیب گفت: ما را در پى آنان روان کن. مسیّب گوش نکرد. [عبد الرحمن] به وى گفت: تو به امیر مؤمنان خیانت کردى و با آنان سازش نمودى!(1)
نقل دیگر: معاویه، عبد اللّه بن مسعده را با گروه ویژهاى فرستاد و دستور داد به سوى مکّه و مدینه برود. او با هزار و هفتصد نفر به راه افتاد. چون خبر به علىّ
1) تاریخ الطبری: ج 5 ص 134، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 426، البدایة والنهایة: ج 7 ص 320.
(علیه السلام) رسید، مسیّب بن نجبه فزارى را اعزام کرد و به او فرمود: یا مُسَيِّبُ! إنَّكَ مِمَّن أثِقُ بِصَلاحِهِ وبَأسِهِ ونَصیحَتِهِ، فَتَوَجَّه إلى هؤُلاءِ القَومِ و أثّر فیهِم، وإن کانوا قَومَكَ.
«اى مسیّب! تو از کسانى هستى که به صلاحیّت، شجاعت و خیرخواهیشان اطمینان دارم. به سوى این قوم برو و با آنان جدّى و اثرگذار برخورد کن، هرچند خویشاوندانت باشند».
مسیّب گفت: اى امیرمؤمنان! برایم افتخار است که مورد اعتماد شمایم.
وی همراه دو هزار نفر از طایفههاى هَمْدان و طَىّ و دیگران به راه ا فتاد و شتابان رفت و طلایۀ سپاه خویش را جلو فرستاد. آنان با عبد اللّه بن مسعده برخورد کرده، جنگیدند. مسیّب هم رسید و به نبرد با آنان پرداخت، تا آن که مىتوانست عبد اللّه بن مسعده را دستگیر کند؛ ولى از این کار پرهیز مىکرد تا ابن مسعده گریخت و در تیماء به قلعهاى پناه برد. مسیّب قلعه را محاصره کرد و ابن مسعده و یارانش را سه روز در محاصره داشت.
ابن مسعده ندا داد: اى مسیّب! ما با هم قوم و خویشیم. خویشاوندى را پاس بدار. او نیز راه ابن مسعده و همراهانش را باز گذاشت تا از قلعه نجات یافتند و شب که فرا رسید در تاریکى شب به شام رفتند. بامدادان که مسیّب به سراغ قلعه رفت، کسى را نیافت.
عبد الرحمن بن شبیب گفت: به خدا سوگند، با آنان سازش کردى و به امیر مؤمنان خیانت نمودى!
مسیّب نزد علىّ (علیه السلام) رفت. حضرت به او فرمود: یا مُسَيِّبُ! كُنتَ مِن نُصّاحی، ثُمَّ فَعَلتَ ما فَعَلتَ!؟
«مسیّب! تو از افراد خیرخواه من بودى، آن گاه چنان کردى؟!»
پس او را چند روز زندانى کرد، سپس آزاد ساخت و کار جمعآورى زکات در کوفه را به وى سپرد.(1)
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): یا أهلَ الکوفَةِ! خُذوا اُهبَتَكُم لِجِهادِ عَدُوِّكُم مُعاوِيَةَ و أشیاعِهِ.
«اى کوفیان! براى جهاد با دشمنتان معاویه و پیروانش آماده شوید».
گفتند: اى امیر مؤمنان! مهلت بده تا سرما بگذرد.
فَقالَ (علیه السلام): أمَ وَاللّهِ الَّذی فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأَ النَّسَمَةَ، لَيَظهَرَنَّ هؤُلاءِ القَومُ عَلَيكُم، لَيسَ بِأَنَّهُم أولَى بِالحَقِّ مِنكُم، ولكِن لِطاعَتِهِم مُعاوِيَةَ ومَعصِيَتِكُم لی.
فرمود: سوگند به خداوندى که دانه را شکافت و مردم را آفرید، این گروه بر شما چیره خواهند شد؛ نه به آن دلیل که آنان از شما به حقْ سزاوارترند، بلکه بدان جهت که آنان از معاویه پیروى مىکنند و شما مرا نافرمانى مىکنید.
وَاللّهِ لَقَد أصبَحَتِ الاُمَمُ كُلُّها تَخافُ ظُلمَ رُعاتِها، و أصبَحتُ أنَا أخافُ ظُلمَ رَعِيَّتی!
به خدا سوگند، همۀ ملّتها از ستم حاکمان بیم دارند و من از ستم مردم خویش!
لَقَدِ استَعمَلتُ مِنكُم رِجالاً فَخانوا وغَدَروا!
مردانى از شما را به کار گماشتم، خیانت کردند و نیرنگ زدند!
1) تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 196؛ أنساب الأشراف: ج 3 ص 209 نحوه.
ولَقَد جَمَعَ بَعضُهُم مَا ائتَمَنتُهُ عَلَيهِ مِن فَيءِ المُسلِمین فَحَمَلَهُ إلى مُعاوِيَةَ، وآخَرُ حَمَلَهُ إلى مَنزِلِهِ تَهاوُناً بِالقُرآنِ، وجُرأَةً عَلَى الرَّحمنِ!
برخى آنچه را از غنائم مسلمانان را که به امانت به آنان سپرده بودم، جمع کرده، نزد معاویه فرستادند و بعضى آنها را به خانههاى خود بردند؛ همه از روى سست گرفتن قرآن و گستاخى بر خداوند رحمان!
حَتّى لَو أنَّنِي ائتَمَنتُ أحَدَكُم عَلى عِلاقِةِ سَوطٍ لَخانَنی! ولَقَد أعيَيتُمونی!
تا آنجا که اگر یکى از شما را بر بند تازیانهاى امین قرار دهم، خیانت مىکند! به خدا سوگند مرا خسته کردید!
سپس امام (علیه السلام) دست خود را به آسمان گشود و چنین گفت:
اللّهُمَّ إنّی قَد سَئِمتُ الحَياةَ بَينَ ظَهرانَي هؤُلاءِ القَومِ، وتَبَرَّمتُ الأَمَلَ! فَأَتِح لی صاحِبی حَتّى أستَریحَ مِنهُم ويَستَریحوا مِنّی، ولَن يُفلِحوا بَعدی.(1)
«خدایا! من از زندگى در میان این گروه خسته شدهام و آرزوهایم گسسته است! دوست و همنفسم (یعنى مرگ) را به من ارزانى کن، تا من از دست اینان بیاسایم و آنان از من آسوده شوند و پس از من هرگز رستگار نخواهند شد».
نقل دیگر: زهیر بن الارقم گوید: روز جمعه علىّ (علیه السلام) براى ما خطبه خواند و فرمود:
نُبِّئتُ أنَّ بُسراً قَد طَلَعَ اليَمَنَ، وإنّی وَاللّهِ لَأَحسَبُ أنَّ هؤُلاءِ القَومَ سَيَظهَرونَ عَلَيكُم، وما يَظهَرونَ عَلَيكُم إلّا بِعِصیانِكُم إمامَكُم وطاعَتِهِم إمامَهُم،
1) الإرشاد: ج 1 ص 277.
خبر یافتهام که بُسر بر یمن وارد شده است. به خدا سوگند، مىپندارم که این گروه بر شما پیروز خواهند شد. چیرگى آنان هم جز به این جهت نیست که شما از پیشوایتان نافرمانى مىکنید و آنان از زمامدارشان پیروى،
وخِيانَتِكُم و أمانَتِهِم،
شما خیانت مىکنید، آنان امانتدارى،
وإفسادِكُم فی أرضِكُم وإصلاحِهِم.
شما در زمین خود فساد مىکنید، آنان اصلاح.
قَد بَعَثتُ فُلانا فَخانَ وغَدَرَ.
فلانى را به مأموریّت فرستادم، خیانت و حیله کرد.
وبَعَثتُ فُلانا فَخانَ وغَدَرَ، وبَعَثَ المالَ إلى مُعاوِيَةَ.
فلانى را فرستادم، خیانت و حیله کرد و مال را نزد معاویه فرستاد.
لَوِ ائتَمَنتُ أحَدَكُم عَلى قَدَحٍ لَأَخَذَ عِلاقَتَهُ!
اگر یکى از شما را بر یک جام آب امین شمارم، بندِ آن را مىبَرد!
اللّهُمَّ سَئِمتُهُم وسَئِمونی.
خدایا! من اینان را به ستوه آوردم، اینان هم مرا خسته کردند.
وكَرِهتُهُم وكَرِهونی.
من از اینان ناخشنودم، اینان هم از من.
اللّهُمَّ فَأَرحِهُم مِنّی و أرِحنی مِنهُم.
خدایا! آنان را از دست من و مرا از دست آنان راحت کن.
حضرت (علیه السلام) نماز جمعۀ دیگر را نخوانده بود که شهید شد. خدا از او راضى باشد و راضىاش سازد.(1)
دانش نامه جلد: 7، صفحه: 195
از جمله کسانی که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) قلباً همراه نبود، اشعث بود، بلکه با گستاخی تمام امام (علیه السلام) را تهدید به ترور کرده بود!(2)
امام (علیه السلام) او را رسماً منافق خواند؛ امّا به دلیل آنکه او رئیس قبیلۀ كِنده بود و کنار گذاشتن وى، این قبیلۀ بزرگ را از همراهى امام (علیه السلام) باز مىداشت، راهی جز مدارا و مماشات با وی نداشت.
نقش اشعث در تحمیل حکمیّت بر امام (علیه السلام) و نیز حَكم قرار دادن ابو موسى و جریانهاى پس از آن، حاکى از ارتباط مخفى او با معاویه است. بنابراین، آگاه بودن وى از توطئۀ ترور امام (علیه السلام) پیش از وقوع آن و ارتباط ابن ملجم با او قبل از اقدام، مىتواند ردّ پاى توطئۀ دمشق در این ماجرا باشد.
ابن ابى الدنیا از استاد خود عبد الغفّار نقل مىکند:
از بسیارى شنیدم که ابن ملجم، شب را نزد اشعث بود و چون سحرگاه شد، بدو گفت: صبح، آشکار شد!(3)
بسیارى از مورّخان نقل کردهاند که ابن ملجم پیش از اقدام به ترور، هنگامى که در مسجد از جلوى اشعث مىگذشت، اشعث به او گفت: «بشتاب، بشتاب براى کار خود که سپیده، تو را شناسانْد».(1)
حُجر بن عدى چون گفتۀ او را شنید، احساس کرد که مقصود او چیست. بدو گفت: اى لوچ! او را شهید کردى؟ و فوراً از مسجد خارج شد که جریان را به امام (علیه السلام) بگوید که ایشان از راهى دیگر وارد مسجد شد و حجر، هنگامى رسید که کار، تمام شده بود.
این قرائن مىتواند مؤیّد نظریّۀ دخالت دمشق در ترور امام (علیه السلام) باشد؛ امّا نه به این معنا که خوارجْ دخالت نداشتهاند؛ بلکه بدین معنا که آنان (و لو به وسائطى)، تحت تأثیر نیرنگ معاویه دست به این اقدام زدهاند. چنانکه همین احتمال در جریان تحمیل حکمیّت بر امام (علیه السلام) نیز جارى است.
تنها نکتهاى که ممکن است به این نظریّه خدشه وارد کند، این مسأله است که اگر معاویه در طرّاحى توطئۀ ترور امام (علیه السلام) دخالت داشت، این طرح، شامل او و همکار نزدیکش عمرو عاص نمىشد؟
در پاسخ این شبهه مىتوان گفت:
اوّلاً: این احتمال هست که جریان ضربت خوردن به ران معاویه، مانند کشته شدن دیگرى به جاى عمرو عاص، صحنهسازى سیاسى باشد تا زمامدار آینده با مردم، کمتر مشکل داشته باشد.
1) ر. ک: ص 319 (سپیده دم نوزدهم).
ثانیاً: در توطئههاى غیرمستقیم که عوامل مخالفِ طرّاحانِ اصلىِ توطئهّ کارگردانان آن هستند، چه بسا آتش توطئه، دامنگیر طرّاحان اصلى آن نیز مىشود، به ویژه در آن عصر که اطّلاعرسانى سریع، امکانپذیر نبود.(1)
... در صفّین، سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن روز و شب را بى آب به سر بردند، مگر غلامانى که دو فرسنگ راه پیموده بودند و به سوى بیشهزار رفته، آب برگرفته بودند.
پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) را اندوهى سخت فرا گرفت و از مصیبت تشنگى ایشان سینهاش تنگ شد.
اشعث بن قیس نزد امام (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! آیا در حالى که تو در میان مایى و شمشیرهایمان با ماست، سپاه معاویه آب را بر ما مىبندند!؟ بگذار من به سوى آب، پیشروى کنم. به خدا سوگند، زنده باز نمىگردم [مگر آن که آب بیاورم]. به اشتر نیز فرمان ده که با سوارانش به من بپیوندد.
علیّ (علیه السلام) به او فرمود: «به آنچه در نظر دارى، عمل کن».
صبحگاهان، اشعث به سوى ابو اعور پیشروى کرد. آنگاه درگیر شدند. اشتر و اشعث، دلاورانه با ایشان جنگیدند تا اعور و یارانش را از شریعه راندند و آب، از آنِ ایشان شد.
1) دانش نامه امیر المومنین (علیه السلام) جلد: 7، صفحه: 300
*- به نقل از زید بن حسین - : اشعث، بر عمرو بن عاص بانگ زد و گفت: واى بر تو اى فرزند عاص! آب را بر ما بگشا. به خدا سوگند، اگر چنین نکنى، ما و شما را شمشیرها در [میان] مىگیرند.
عمرو گفت: به خدا سوگند، آب را نمىگشاییم تا شمشیرها ما و شما را در [میان] گیرند. آنگاه، پروردگار ما گواه خواهد بود که کدامیک، امروز پایدارتریم.
پس اشعث و اشتر و دیدهوران سپاه علیّ (علیه السلام) به زیر آمدند و همراه ایشان دوازده هزار تن سرازیر شدند و بر عمرو و شامیان همراهش یورش آوردند و از آب دورشان کردند، چندان که سم اسبان سپاه علیّ (علیه السلام) در آب جاى گرفت.
*الکامل فى التّاریخ - پس از بیان آن که امام (علیه السلام)، صعصعه را به سوى معاویه فرستاد تا در بارۀ شریعۀ آب با وى گفت و گو کند - : پس صعصعه باز گشت و حضرت (علیه السلام) را از آنچه گذشت و از این که معاویه اعلان نظرش را به آینده وا نهاد، خبر داد و نیز از این که معاویه، سواران را به سوى ابو اعور فرستاد تا همچنان آب را بر سپاه علیّ (علیه السلام) بسته نگاه دارند.
چون حضرت این سخن بشنید، فرمود: «بر سر آب با ایشان بجنگید».
اشعث بن قیس كِندى گفت: من به سوى آنان روانه مىشوم.
پس سویشان روان گشت. آنگاه که به ایشان نزدیک شدند، به جانبشان تاختند و تیر افکندند. پس از ساعتى تیرافکنى، با نیزهها یکدیگر را زدند و سپس به شمشیر دست بردند و چندى جنگیدند.
معاویه، یزید بن اسد بَجَلىّ قَسرى را با سواران به سوى ابو اعور روان کرد و آنان به راه افتادند.
علىّ (علیه السلام) نیز شَبَثِ بن رِبعى ریاحى را فرستاد و بدینسان جنگ شدّت گرفت.
آنگاه، معاویه، عمرو بن عاص را با سپاهى بسیار روانه کرد و او به یارى ابو اعور و یزید بن اسد شتافت.
علیّ (علیه السلام) نیز اشتر را با سپاهى گران گسیل داشت و او به یارى اشعث و شبث روان شد و [بیش از پیش] جنگ شدّت یافت.
تا آنگاه که آب به رویشان گشوده شد و در دست یاران امیرالمؤمنین (علیه السلام) افتاد.
*تاریخ الطبرى - به نقل از عبد الملک بن ابى حُرّة حنفى، پس از یادکرد جنگ بر سر آب - : علىّ (علیه السلام) دو روز درنگ ورزید و هیچ پیکى نزد معاویه نفرستاد، چنان که معاویه نیز پیکى نزد حضرت گسیل نکرد.
آنگاه علىّ (علیه السلام)، بشیر بن عمرو بن مِحصَن انصارى، سعید بن قیس هَمْدانى و شَبَث بن رِبعى تمیمى را فرا خواند و فرمود: «ائْتُوا هَذَا الرَّجُلَ فَادْعُوهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَى الطَّاعَةِ وَ الْجَمَاعَةِ وَ إِلَى اتِّبَاعِ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى»
«نزد این مرد روید و او را به سوى خداوند عزّتمند و صاحبجلال و فرمانبردارى و پیوستن به امّت و تبعیّت از امر خداوند متعال فرا خوانید».
شبث بن ربعى گفت: أَ لَا نُطَمِّعُهُ فِي سُلْطَانٍ تُوَلِّيهِ إِيَّاهُ وَ مَنْزِلَةٍ تَكُونُ بِهِ لَهُ أَثَرَةٌ عِنْدَكَ إِنْ هُوَ بَايَعَكَ؟
آیا او را به طمع گماردنش به حکومت و منزلتى نمىاندازیم که در صورت بیعت با تو، از آن بهرهمندش سازى؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
ائْتُوهُ الْآنَ فَالْقَوْهُ وَ احْتَجُّوا عَلَيْهِ وَ انْظُرُوا مَا رَأْيُهُ.
«اکنون نزد وى روید و با او دیدار کنید و بر وى حجّت آورید، و بنگرید که رأیش چیست».
پس نزد وى روانه شدند و بر او در آمدند. آنگاه، ابوعَمرَة بشیر بن عمرو، حمد و ستایش خداى را به جاى آورد و گفت: اى معاویه! همانا دنیا از تو رخ بر مىتابد و به سوى آخرت باز مىگردى. و خداوند عزّتمند و صاحبجلال از تو به آنچه کردهاى، حساب مىکشد و به تناسب عملت جزایت مىدهد. تو را به خداوند عزّتمند و صاحبجلال سوگند مىدهم که این امّت را از هم نپراکنى و خون ایشان را روان نسازى.
معاویه گفتارش را برید و گفت: آیا همین سفارش را به فرمانده خود نیز کردهاى؟
ابو عمره گفت: فرمانده من همانند تو نیست. او در فضیلت و دیندارى و پیشینۀ مسلمانى و خویشاوندى با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم شایستهترین کس براى خلافت است.
گفت: پس وى چه مىگوید؟
گفت: تو را به تقواى خداوند عزّتمند و صاحبجلال فرا مىخواند و نیز به این که دعوت پسر عمویت را بپذیرى که تو را به حقّ فرا مىخواند، که این، دنیایت را بیشتر به سلامت مىدارد و در فرجام کارت نیز برایت بهتر است.
معاویه گفت: خون عثمان را هدر دهیم؟! نه، به خدا سوگند، هرگز چنین نمىکنم.
آنگاه سعید بن قیس پیش رفت تا سخن بگوید که شَبَث بن رِبعى بر او پیشدستى کرد و سخن آغاز کرد و پس از حمد و ستایش خداوند، گفت: اى معاویه! پاسخت را به ابن محصن در یافتم. به خدا سوگند، آنچه در سر دارى و مىطلبى، بر ما پوشیده نیست. براى آن که مردم را گمراه کنى و هوسهایشان را بر انگیزى و اطاعتشان را به کف آورى، دستاویزى جز این نیافتهاى که بگویى: امامتان، مظلوم، کشته شد و ما خونخواه او هستیم.
[تنها] نابخردانى فرومایه، این سخن را پذیرفتند، حال آنکه ما خوب مىدانیم که تو خود، از یارى عثمان سر بر تافتى و خوش داشتى که وى کشته شود تا بتوانى به آنچه مىطلبى، دست یابى. [امّا] چه بسا خواهنده و جویندۀ مقصودى که خداوند عزّتمند و صاحبجلال به قدرت خویش، او را از مطلوبش باز مىدارد؛ و چه بسا خواهندهاى که به آرزوى خویش، و بلکه فراتر از آن، دست مىیابد.
و به خدا سوگند، تو را در هیچ یک از آن دو، خیرى نیست. اگر به آنچه در آرزو دارى، دست نیابى، در این ناکامى، بدحال ترینِ مردم عرب به شمار مىروى؛ و اگر به آنچه مىخواهى، دست یابى، همراه این دستیابى، شایستۀ آتش جهنّم مىشوى. پس اى معاویه! خداى را پروا کن و آنچه را برآنى، فرو گذار و در امر [خلافت] با کسى که شایستۀ آن است، به نزاع بر مخیز.
سپس معاویه، پس از حمد و ستایش خدا گفت: امّا بعد؛ نخستین چیزى که بىخردى و سبکمغزى تو را از آن در یافتم، این است که سخن این والاتبار شریف را که سرآمد قوم خود است(1)، بریدى و آنگاه به چیزى پرداختى که هیچ دانشى در آن ندارى. اى عرب بیابانگرد سبکسر خشکمغز! در هر چه گفتى و وصف کردى، دروغ راندى و فرومایگى ورزیدى. از نزدم دور شوید که میان من و شما، چیزى جز شمشیر نباشد.(2)
دانش نامه جلد: 5، صفحه: 584
*خوارج از دل فتنهاى بر آمدند که در کوفه جاى گرفته بود و به نامِ قُرّاء (قاریان) شناخته مىشد.
آغاز پیدایش ایشان، در سایۀ احساساتى بود که در روزهاى واپسین نبرد صفّین بر انگیخته شد و شدّت گرفت. این حرکت مبتنى بر خاستگاههاى فکرى و اندیشهاى نبود.
فرماندهى نظامى آنان بر عهده شَبَث بن رِبعى بود و رهبرى دینى و فکرىشان را عبد اللّه بن كَوّاء بر عهده داشت.
در پى فرو کش کردن شدّت احساسات و پس از گفت و گوها و استدلالهاى امیرالمؤمنین (علیه السلام) و عبد اللّه بن عبّاس با ایشان، این دو نفر از خوارج جدا شدند و به سپاه امام (علیه السلام) باز گشتند و آنگاه که نبرد نهروان بر پا گشت، در شمار
لشکریان حضرت بودند و [حتّى] شَبَث بن رِبعى، فرماندهى جناح چپ سپاه امام (علیه السلام) را بر عهده داشت.
(شبث بن ربعی از نویسندگان نامه و دعوتکنندگان امام حسین (علیه السلام) به کوفه بود؛ ولی سرانجام ... در کربلاء فرمانده پیاده نظام لشکر یزید شد! علیه اللعن الوبیل!)
از آن پس، رهبرى خوارج را افرادى از تودۀ مردم و ناشناسان در دست داشتند؛ نامهاى کسانى چون شُرَيح بن اوفى، زید بن حُصَين و حمزة بن سِنان، در شمار شخصیّتهاى برجستۀ خوارج آمده، لیکن اطّلاعى از زندگانى و سیرۀ ایشان در دست ما نیست.(1)
نکتهاى که در تحلیل و ریشهیابى فتنۀ خوارج نباید مورد غفلت قرار گیرد، نقش عوامل نفوذى خارجى (به ویژه نفوذىهاى «قاسطین») در انحراف «مارقین» است. هرچند با پنهانکارىهایى که در این زمینه بهطور طبیعى وجود دارد، دسترسى به اسناد تاریخى براى اثبات این ادّعاء دشوار است؛ امّا از طریق قرائن، تا حدودى مىتوان به مقصود رسید. یکى از قرائنى که مىتواند پژوهشگر را در این زمینه یارى دهد، بررسى نقش اشعث در این فتنه است.(2)
تأمّل در روایات تاریخى و به ویژه آنچه در کتاب ارجمند وقعۀ صفّین در بارۀ اشعث و موضعگیرى او در اوج درگیرى صفّین و پس از آن آمده است،
تردیدى باقى نمىگذارد که او یا به خاطر عزل شدنش از حکومت آذربایجان(1)و کنار گذاشته شدن از ریاست قبیلهاش(2)و یا به سبب دیگرگونىهاى اعتقادى و تزلزل در باورهاى دینى، هیچگونه پیوندى با امیرالمؤمنین (علیه السلام) نداشت و نوعى چهرۀ نفوذى معاویه در سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود!
این کلام ابن ابىالحدید در بارۀ وى، بسى تأمّل بر انگیز است:
كُلُّ فَسادٍ کانَ فی خِلافَةِ عَلِيٍّ ((علیهما السلام)) وكُلُّ اضطِرابٍ حَدَثَ فَأَصلُهُ الأَشعَثُ.(3)
هر فساد و اغتشاشى که در خلافت علیّ ( (علیه السلام)) به وجود آمد، ریشۀ آن اشعث بود.
اشعث به ارتباط با جبهۀ معاویه متّهم بود و خودْ این نکته را مىپایید و مىکوشید کارى نکند که این راز از پرده برون افتد. او به هنگام عزل نیز آهنگ معاویه کرده بود و قومش او را باز داشته بودند.(4)پیوندهاى او با معاویه و گفت و گویش با فرستادگان او نیز دلیل است بر این که وى در وراى ظاهرش، به گونۀ عامل معاویه تلاش مىکرده است.(5)
او در هنگامۀ اوج نبرد صفّین و درماندگى سپاه معاویه و بروز نشانههاى پیروزى سپاه امام (علیه السلام)، در میان قبیلهاش سخن گفت، و بىسرپرستى زنان و فرزندان را در پیشدید آنان نهاد و تزلزل شگفتى به وجود آورد!(1)
و نیز چون سپاهیان معاویه با نیرنگ عمرو قرآن را بر سر نیزه کردند، خطابه خواند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به پذیرش صلح، مجبور کرد!(2)
و چون بنا بر حکمیّت شد و علىّ (علیه السلام) مالک اشتر و یا ابن عبّاس را پیشنهاد کرد، اشعث با تمام توان، مخالفت ورزید!(3)
... [و پس از فضاحت حکمیّت و خلع نمودن امیرالمؤمنین (علیه السلام) از خلافت مسلمین] کسانى از سپاه امام (علیه السلام) فریاد بر آوردند که: «حکم، تنها از آنِ خداست»(4)و پس از آن که اندکى از رازهاى توطئه روشن شد، همان فریبخوردگان [بلکه منافقان و خائنان(5)که خودشان امام (علیه السلام) را مجبور به پذیرش حکمیّت، و نیز حَکَم شدن ابوموسی اشعری نموده بودند]، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به ارتکاب گناه متّهم کردند! و از او خواستند توبه کند! و چون علىّ (علیه السلام) با تعبیرى لطیف خواست فتنه را خاموش کند و نیروها را به سوى شام بسیج
کند، اشعث فتنهجویى را ادامه داد و بار دیگر فریب خوردگان را که مىرفتند سر بر آستان حقّ نهند، به جایگاه آغازینشان بر گردانْد و فتنه را شعلهورتر کرد!(1)
بدین سان، او تخم فتنه را کاشت و با کسان بسیارى سرِ خویش گرفت و از سپاه امام (علیه السلام) بیرون رفت و آهنگ کوفه کرد.
اشعث، جانى آلوده و ذهنى بیمار و موضعى خصمانه داشت! و بدینسان، نقش فتنهگرى خود را به گونهاى بس مؤثّر در جریان نهروان بازى کرد!
او نه براساس معیارهاى الهى و انسانى، بلکه بر اساس هواهاى نفسانى، گرایشهاى مادّى و عصبیّتهاى قبیلهاى موضع مىگرفت.
این نکته نیز گفتنى است که چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) عبد اللّه بن عباس را به عنوان حَكَم پیشنهاد کرد، اشعث گفت:
لا؛ وَاللّهِ لا يَحكُمُ فیها مُضَرِيّانِ حَتّى تَقومَ السّاعَةُ! ولكِنِ اجعَلهُ رَجُلاً مِن أهلِ اليَمَنِ إذ جَعَلوا رَجُلاً مِن مُضَرَ.
نه؛ به خدا سوگند، تا قیامت بر پا شود، نباید دو تن از مُضَر در این باب داورى کنند! اکنون که شامیان مردى از مُضَر را به داورى گزیدهاند، تو مردى از یمن بر گزین.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: إنّی أخافُ أن يُخدَعَ يَمَنِيُّكُم؛ فَإنَّ عَمرا لَيسَ مِنَ اللّهِ فی شَيءٍ إذا کانَ لَهُ فی أمرٍ هَوىً!
1) شرح نهج البلاغة: ج 2 ص 280.
«به راستی من بیم دارم که یمنىِ شما فریفته شود؛ زیرا عمرو کسى نیست که اگر کارى موافق هواى نفس او باشد، ذرّهاى از خدا پروا کند!»
اشعث گفت: وَاللّهِ لَأَن يَحكُما بِبَعضِ ما نَكرَهُ و أحَدُهُما مِن أهلِ اليَمَنِ، أحَبُّ إلَينا مِن أن يَكونَ بَعضُ ما نُحِبُّ فی حُكمِهِما وهُما مُضَرِيّانِ!(1)
به خدا سوگند، اگر یکى از آن دو، یمنى باشد و داورىشان برابر با بخشى از خواستۀ ما نباشد، براى ما دوست داشتنىتر است از آن که هر دو مُضَرى باشند و داورىشان برابر با بخشى از خواستۀ ما باشد!
بدین سان، عصبیّت قبیلهاى و خوى جاهلى اشعث [بلکه نفاق و خیانت او] و تنى چند از همراهانش که پس از آن، جریانآفرینى نهروان را به دست گرفتند، باعث شد که با انتخاب ابوموسی (از اشعریان که یمنی بودند) سرنوشت تاریخ اسلام، دگرگون شود!(2)
امّا از مجموع مطالب مذکور در کتاب، ادلّهای را میتوان یافت که نشاندهندهی نفاق و خیانت و خباثت اشعث و ابوموسی است؛ و نباید ابوموسی را شخصی احمق و جاهل تصوّر کرد. و نیز نباید اشعث را شخصی فقط دارای عصبیّت قبیلهای دانست.
1) وقعة صفّین: ص 500. نیز، ر. ک: ح 2588.
2) در متن دانشنامه چنین آمده: «بدین سان، عصبیّت قبیلهاى و خوى جاهلى اشعث و تنى چند از همراهانش که پس از آن، جریانآفرینى نهروان را به دست گرفتند، باعث شد که مردى تنگاندیش و احمق چون ابوموسى (از اشعریان که یمنى بودند) درمقابل حیلهگرى فتنهآفرینى چون عمرو (مکّارترینِ قریش) قرار گیرد و سرنوشت تاریخ اسلام، دگرگون شود!»
قاریان کوفه که نقش عمدهاى در سپاه امام (علیه السلام) داشتند، از این گروه (اکثریّت خسته) بودند و بهدلیل موقعیّتى که درمیان مردم کوفه داشتند، در این فضا کارگردان صحنه شدند. امّا آنان به دلیل جهل و ابتلاء به بیمارى خودبینى و عُجب نتوانستند بفهمند که قرآن بر نیزه افراشتن شامیان، نیرنگى است براى توقّف جنگ و پیشگیرى از شکست قریبالوقوع خود. پیوند «تندروى دینى(1)» با «جهل» و «حماقت» در این عابدان جاهل، موجب شد تا امامِ خود را وادار به پذیرش حکمیّت کنند!(2)
در این میان، آنچه قاریان را در تصمیم احمقانۀ خود تقویت کرد و نیرنگ معاویه را در توقّف جنگ و ایجاد اختلاف در سپاه امام (علیه السلام) به ثمر رساند، نقش کسانى بود که با امام خود به نفاق کار مىکردند و بعضاً به وعدههاى معاویه دل خوش داشتند.
سردستۀ اینان، اشعث بن قیس بود. او از قبیله كِنْده از مردم جنوب عربستان (یمن) است که در سال دهم هجرت با تنى چند از مردم قبیلۀ خود نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و مسلمان شد. وى پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از اسلام بر گشت! ابو بکر، سپاهى به جنگ با او فرستاد. اشعث اسیر شد و او را بسته به مدینه آوردند. ابو بکر او را بخشید و خواهر خود را بدو داد.
اشعث، پس از کشته شدن عثمان با علىّ (علیه السلام) بیعت کرد؛ امّا با آن حضرت صادقانه برخورد نمىکرد.
مواضع او در برابر امام (علیه السلام) به ویژه در ارتباط با ماجراى حکمیّت و ایجاد اختلاف در سپاه امام (علیه السلام) نشان مىدهد که او به یکى از عوامل نفوذى معاویه تبدیل شده بود و امام (علیه السلام) بهدلیل موقعیّت اجتماعى وى و قبیلهاش که نقش عمدهاى در سپاه کوفه داشتند، نمىتوانست با او برخورد حذفى نماید.(1)
دانش نامه جلد: 6، صفحه: 287
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از دوران حکومت طاغوت، وقتی زمام امور را در دست گرفتند، قاطعانه همۀ کارگزاران طاغوت را عزل کردند مگر یکی دو نفر را؛
همچون حذیفة بن الیمان، کارگزار مدائن
از نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وی:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِن عَبدِ اللّهِ عَلِيٍّ أمیرِ المُؤمِنینَ إلى حُذَيفَةَ بنِ اليَمانِ، سَلامٌ عَلَيكَ.
أمّا بَعدُ؛ فَإِنّی قَد وَلَّيتُكَ ما كُنتَ تَلیهِ لِمَن کانَ قَبلی مِن حَرفِ المَدائِنِ ...(2)
بسم الله الرحمن الرحیم از بندۀ خدا، علىّ، امیرالمؤمنین، به حذیفة بن الیمان. سلام بر تو.
امّا بعد؛ من تو را بر همان کارهاى مدائن که پیش از من به عهده داشتى، مىگمارم ...
و نیز اشعث بن قیس، کارگزار آذربایجان، که امام (علیه السلام) فوراً او را عزل نکردند بلکه پس از ابقاء، مدّتی بعد به عزل او اقدام نمودند.
از نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وی:
... و إنَّ عَمَلَكَ لَيسَ لَكَ بِطُعمَةٍ؛ ولكِنَّهُ فی عُنُقِكَ أمانَةٌ، و أنتَ مُستَرعىً لِمَن فَوقَكَ،
... و بدان که مسلّماً حکومت، طعمهاى نیست [که به چنگ آورده باشى]؛ بلکه امانتى است که به تو سپردهاند و تو امانتدار کسى هستى که تو را به کار گمارده است.
لَيسَ لَكَ أن تَفتَاتَ فی رَعِيَّةٍ، ولا تُخاطِرَ إلّا بِوَثیقَةٍ.
این اختیار را ندارى که بدون اجازۀ من به کار مردم بپردازى و بدون احتیاط و اطمینان به کارهاى بزرگ مالى درآیى.
وفی يَدَيكَ مالٌ مِن مالِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ، و أنتَ مِن خُزّانِهِ حَتّى تُسَلِّمَهُ إلَيَّ، ولَعَلّی ألّا أکونَ شَرَّ وُلاتِكَ لَكَ، وَالسَّلامُ.(1)
1) نهج البلاغة: الکتاب 5، وقعۀ صفّین: ص 20؛ الإمامة والسیاسة: ج 1 ص 111 کلاهما نحوه ولیس فیهما من «أنت مسترعىً» إلى «إلّا بوثیقة» وراجع تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 200.
و مالى از اموال خداوند عزّتمند و صاحبجلال در دستان توست و تو از خزانهداران آنى تا آن را به من بسپارى و امیدوارم که بدترین فرمانرواى بر تو نباشم. والسلام!
چکیدۀ ماهیّت خبیث اشعث بن قیس:
اشعَث بن قَيس بن مَعْدیكَرِب كِنْدى که کنیهاش ابومحمّد و نامش مَعْدیكَرِب بود، از بزرگان یمن و از اصحاب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
او در جنگ يَرموک، جانباز شد و یک چشم خود را از دست داد.
او در تاریخ اسلام، چهرهاى مرموز، متلوِّن، تاریکنهاد و زشتکردار دارد!
او پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرتدّ شد! امّا ابوبکر، او را مورد بخشایش قرار داد.
او خواهر ابوبکر را به همسرى برگزید. ابوبکر، بعدها، از این اقدام و بخشایش خود، اظهار ندامت مىکرد و بر آن، تأسّف مىخورد!
اشعث در روزگار عثمان، دختر خود را به پسر عثمان داد و عثمان، وى را به حکومت آذربایجان منصوب کرد.
عثمان، هر سال، یکصد هزار درهم از خراج آذربایجان را به او مىبخشید!
علىّ (علیه السلام) اشعث را از حکومت آذربایجان عزل کرد و وى را به مدینه فرا خواند.
او در آغاز، پس از عزل، قصد فرار داشت؛ امّا با توصیۀ اطرافیانش به مدینه آمد و به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید.
او در جنگ صفّین، عهدهدار ریاست قبیلۀ «كِنده» بود و فرماندهى جناح راست سپاه علىّ (علیه السلام) را بر عهده داشت.
اشعث، سردمدار جریانى بود که اصل حَكَمیّت، و شخص حَکَم یعنی ابو موسى اشعرى را بر امام (علیه السلام) تحمیل کردند.
اشعث، آشکارا با انتخاب ابن عبّاس و مالک اشتر به عنوان حَكَم، مخالفت کرد و یمنى بودن یکى از حَكَمین را پیشنهاد داد.
او در تشکیل گروه خوارج، بىاثر نبود و در جنگ نهروان، گرچه به ظاهر در سپاه امام (علیه السلام) بود، امّا در شعلهور ساختن جنگ، نقش بسزایى داشت.
اشعث از کسانى بود که از داخل سپاه امام (علیه السلام) دائماً به کارهاى امام، اعتراض مىکردند، به گونهاى که ریشۀ تمام اختلافهاى سپاه را در مواضع او دانستهاند.
او به قدرى بىشرم و زشتخوى بود که امام (علیه السلام) را تهدید به قتل کرد!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را منافق خواند و بر او نفرین فرستاد.
ابن مُلجَم به خانۀ اشعث، رفت و آمد داشت(1)و گفتهاند که در صبح روز ضربت خوردن امام (علیه السلام) به ابن ملجم، اشاره کرد که در انجام کار، سرعت گیرد.
ما دلیل قطعى و سندى تاریخى در دست نداریم که «ارتباط پنهانى اشعث با معاویه» را اثبات کند؛ امّا باید به این نکته توجّه داشت که دستهاى پنهان جاسوسان، با مخفىکارى تمام و پوششهاى کامل عمل مىکنند و از این رو، به ندرت کشف مىشوند؛ امّا مجموعۀ جنایتهاى این خاندان شوم را مىتوان
1) در الإرشاد: ج 1 ص 19 آمده است: «و پیش از آن، آنچه را در دل داشتند، با اشعث در میان نهادند و از قصد خود بر کشتن علىّ (علیه السلام) با او سخن گفتند و او هم با آنان همراهى کرد».
دلیلى معتبر و قابل اعتماد بر ارتباط او و خاندانش با دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) به شمار آورد و تعبیر امام (علیه السلام) از او به «منافق» این دلیل را تقویت مىکند.
دختر او (جَعده)، امام حسن (علیه السلام) را مسموم کرد!
و پسرش (محمّد)، مسؤولیّت دستگیرى حضرت مسلم بن عقیل سلام الله علیه را در کوفه به عهده داشت که با تزویر، به آن بزرگوار امان داد، ولى عمل نکرد!
دو فرزند دیگر او (قیس و عبد اللّه) نیز از فرماندهان لشکر عمر بن سعد در کربلا بودند و در پلیدى و پستى، چیزى از پدرشان کم نداشتند! قیس، قطیفه (بالا پوشِ) امام حسین (علیه السلام) را به غارت برد و به «قیس قطیفه» مشهور گشت!
اشعث در سال 40 هجرى در گذشت و پروندۀ ننگین زندگىاش بسته شد.
امیر المؤمنین (علیه السلام) در فرماننامۀ خویش به مالک اشتر رضوان الله تعالی علیه مرقوم فرمودند:
ثُمَّ انظُر فی امورِ عُمّالِكَ فَاستَعمِلهُمُ اختِباراً. ...
آنگاه، در امر کارگزارانت بنگر و آنان را با آزمودن، به کار گیر. ...
ثُمَّ تَفَقَّد أعمالَهُم،
و رفتار آنان را وارسى کن،
وَ ابعَثِ العُيونَ مِن أهلِ الصِّدقِ وَ الوَفاءِ عَلَيهِم؛
و دیدهبانانى صداقتپیشه و وفادار به سویشان گسیل دار؛
فَإِنَّ تَعاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِاُمورِهِم حَدوَةٌ لَهُم عَلَى استِعمالِ الأَمانَةِ، وَ الرِّفقِ بِالرَّعِيَّةِ.
چرا که وارسى پنهانى، آنان را به امانتدارى و ملایمت با مردم وا دارد.
و تَحَفَّظ مِن الأَعوانِ؛
و در مورد دستیارانت هشیار باش؛
فَإِن أحَدٌ مِنهُم بَسَطَ يَدَهُ إلى خِيانَةٍ اجتَمَعَت بِها عَلَيهِ عِندَكَ أخبارُ عُيونِكَ، اکتَفَيتَ بِذلِكَ شاهِداً،
پس اگر یکى از آنها دست به خیانتى گشود و گزارش دیدهبانان تو بر آن خیانت، موافق یکدیگر بود، بدین گزارشها به عنوان گواه بسنده کن،
فَبَسَطتَ عَلَيهِ العُقوبَةَ فی بَدَنِهِ،
و کیفر او را با تنبیه بدنى بدو برسان،
و أخَذتَهُ بِما أصابَ مِن عَمَلِهِ.
و از کارى که کرده است، بازخواست نما.
ثُمَّ نَصَبتَهُ بِمَقامِ المَذَلَّةِ!
سپس او را خوار بدار!
و وَسَمتَهُ بِالخِيانَةِ!
و داغ خیانت بر او بنه!
و قَلَّدتَهُ عارَ التُّهَمَةِ!(1)
و طوق بدنامى را در گردنش بیاویز!
1) نهج البلاغة: الکتاب 53، تحف العقول: ص 137، دعائم الإسلام: ج 1 ص 361 کلاهما نحوه.
هنگامى که مُرغِم الفَجَرَة(1)(علیه السلام)، از خیانت مأمور بازار اهواز - ابن هَرمَة - خبر یافت، خطاب به قاضی منصوب خویش بر اهواز - رِفاعة - چنین مرقوم فرمود:
إذا قَرَأتَ كِتابی فَنَحِّ ابنَ هَرمَةَ عَنِ السّوقِ،
هنگامى که نامهام را خواندى، ابن هرمه را از بازار، برکنار کن،
و أوقِفهُ لِلنّاسِ، وَ اسجُنهُ،
و او را به خاطر [حقوق] مردم از کار، باز دار و زندانى نما،
و نادِ عَلَيهِ، وَ اکتُب إلى أهلِ عَمَلِكَ تُعلِمهُم رَأیی فیهِ.
و خبر آن را اعلان عمومى کن و به کارگزارانت بنویس و نظرم را به آنان ابلاغ نما.
و لا تَأخُذكَ فیهِ غَفلَةٌ و لا تَفریطٌ، فَتَهلَكَ عِندَ اللّهِ!
در بارۀ ابن هرمه، غفلت یا کوتاهى نکنى که نزد خداوند، هلاک شوى!
و أعزِلُكَ أخبَثَ عُزلَةٍ، و اُعیذُكَ بِاللّهِ مِن ذلِكَ.
و من هم به بدترین شیوه برکنارت خواهم کرد که از این کار، تو را به خدا پناه مىدهم.
فَإِذا کانَ يَومُ الجُمُعَةِ فَأَخرِجهُ مِنَ السِّجنِ، وَاضرِبهُ خَمسَةً وثَلاثینَ سَوطاً،
هنگامى که جمعه شد، او را از زندان بیرون آر و 35 تازیانه بر او بزن،
و طُف بِهِ إلَى الأَسواقِ.
و در بازارها بچرخان.
1) به خاک افکنندهی فاجران
فَمَن أتى عَلَيهِ بِشاهِدٍ فَحَلِّفهُ مَعَ شاهِدِهِ، وَ ادفَع إلَيهِ مِن مَكسَبِهِ ما شُهِدَ بِهِ عَلَيهِ.
اگر کسى از او شکایت کرد و شاهد آورد، او را به همراه شاهدش سوگند ده و از درآمد ابن هرمه، طلبى را که شاهد آورده، به او بپرداز.
وَ مُر بِهِ إلَى السِّجنِ مُهاناً مَقبوحاً مَنبوحاً،
و فرمان ده تا او را با خوارى و زشتى و فریاد کشیدن بر سرش، به زندان ببرند،
وَ احزِم رِجلَيهِ بِحِزامٍ، و أخرِجهُ وَقتَ الصَّلاةِ.
و با طنابى پاهایش را ببند و وقت نماز او را بیرون آور.
و لا تَحُل بَينَهُ و بَينَ مَن يَأتیهِ بِمَطعَمٍ أو مَشرَبٍ أو مَلبَسٍ أو مَفرَشٍ.
اگر کسى برایش غذا، آشامیدنى، لباس و زیر اندازى آورد، مانع مشو.
و لا تَدَع أحَدا يَدخُلُ إلَيهِ مِمَّن يُلَقِّنُهُ اللَّدَدَ(1)و يُرَجّیهِ الخُلوصَ.
مگذار کسى بر او وارد شود تا به او چارهاى تلقین کند یا به آزادى امیدوارش سازد.
فَإِن صَحَّ عِندَكَ أنَّ أحَداً لَقَّنَهُ ما يَضُرُّ بِهِ مُسلِماً، فَاضرِبهُ بِالدِّرَّةِ، فَاحبِسهُ حَتّى يَتوبَ،
اگر برایت روشن شد که کسى مطلبى را به او القاء کرده که به مسلمانى زیان مىرساند، او را با تازیانه تأدیب نما و زندانى کن تا توبه نماید.
وَ مُر بِإِخراجِ أهلِ السِّجنِ فِي اللَّيلِ إلى صَحنِ السِّجنِ لِيَتَفَرَّجوا غَيرَ ابنِ هَرمَةَ،
و دستور بده که شبها زندانیان را براى هواخورى به حیاط زندان بیاورند، جز ابن هرمه را،
1) اللَّدَد: الخصومة الشدیدة (لسان العرب: ج 3 ص 391 «لدد»).
إلّا أن تَخافَ مَوتَهُ فَتُخرِجَهُ مَعَ أهلِ السِّجنِ إلَى الصَّحنِ.
مگر این که ترس از تلف شدنش داشته باشى، که او را نیز شبها همراه با زندانیان به حیاط زندان بیاور.
فَإِن رَأَيتَ بِهِ طاقَةً أوِ استِطاعَةً فَاضرِبهُ بَعدَ ثَلاثینَ يَوما خَمسَةً و ثَلاثینَ سَوطا بَعدَ الخَمسَةِ وَ الثَّلاثینَ الاُولى.
اگر در او طاقت و توان دیدى، پس از سى روز، 35 تازیانۀ دیگر، افزون بر 35 تازیانۀ قبلى، بر او بزن.
وَ اکتُب إلَيَّ بِما فَعَلتَ فِي السّوقِ، و مَنِ اختَرتَ بَعدَ الخائِنِ.
براى من گزارش کارَت در بازار را بنویس و اینکه چه کسى را پس از این خائن برگزیدى.
وَ اقطَع عَنِ الخائِنِ رِزقَهُ.(1)
و حقوق این خائن را هم قطع کن.
مردى در کوفه نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کردهام؛ (با اجرای حدّ شرعی) پاکم ساز.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: «از کدام قبیله هستى؟»
گفت: از مُزَينه.
پرسید: أ تَقرَأُ مِنَ القُرآنِ شَيئا؟ «آیا چیزى از قرآن بلدى؟»
1) دعائم الإسلام: ج 2 ص 532 ح 1892.
گفت: آرى.
فرمود: فَاقرَأ «بخوان».
وى خواند و خوب خواند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: أ بِكَ جِنَّةٌ؟ «آیا جنونى در تو هست؟»
گفت: نه.
فرمود: فَاذهَب حَتّى نَسأَلُ عَنكَ. «برو تا در بارۀ تو پرس و جو کنیم».
مرد رفت و بعد از مدّتى بر گشت و گفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کردهام؛ پاکمساز.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: أ لَكَ زَوجَةٌ؟ «آیا همسر دارى؟»
گفت: آرى.
پرسید: فَمُقیمَةٌ مَعَكَ فِي البَلَدِ؟ «آیا با تو در یک شهر، سکونت دارد؟»
گفت: آرى.
امیر مؤمنان (علیه السلام) دستور داد که وى برود و فرمود: حَتّى نَسأَلَ عَنكَ. «برو تا در بارۀ تو پرس و جوکنیم».
آن مرد رفت و امام (علیه السلام) کسى را پیش اقوام وى فرستاد تا از او خبرى بگیرد. گفتند: اى امیر مؤمنان! وى داراى عقل سالم است.
مرد، براى بار سوم بر گشت و همان حرف گذشتۀ خود را تکرار کرد.
علىّ (علیه السلام) فرمود: اِذهَب حَتّى نَسأَلَ عَنكَ. «برو تا در بارۀ تو پرس و جو کنیم».
مرد، براى بار چهارم به نزد علىّ (علیه السلام) آمد و وقتى اقرار کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) به قنبرگفت: «نگهش دار».
سپس غضبناک شد و فرمود:
ما أقبَحَ بِالرَّجُلِ مِنكُم أن يَأتِيَ بَعضَ هذِهِ الفَواحِشِ، فَيفضَحَ نَفسَهُ عَلى رُؤوسِ المَلَاَ! أ فَلا تابَ فی بَيتِهِ؟! فَوَاللّهِ لَتَوبَتُهُ فیما بَينَهُ وبَينَ اللّهِ أفضَلُ مِن إقامَتی عَلَيهِ الحَدَّ.
«چه قدر زشت است که کسى از شما ناشایستى را مرتکب شود و خودش را در بین مردم، رسوا سازد! آیا نمىشود درخانهاش توبه کند؟! به خدا سوگند، توبۀ او بین خود و خدا، از حدّ جارى کردن من بر او بهتر است».
آن گاه امام (علیه السلام) وى را بیرون آورد و در بین مردم، فریاد زد:
یا مَعشَرَ المُسلِمینَ! اُخرُجوا لِيُقامَ عَلى هذَا الرَّجُلِ الحَدُّ، ولا يَعرِفَنَّ أحَدُكُم صاحِبَهُ.
«اى گروهمسلمانان! بیرون بیایید تا بر این مرد، حدّ (زنای محصنه) جارى شود، و به گونهاى [بیرون آیید] که هیچ کس، دیگرى را نشناسد.» و مرد را به گورستان فرستاد.
مرد گفت: اى امیر مؤمنان! به من فرصت بده تا دو رکعت نماز بگزارم [و گزارْد].
آن گاه امام (علیه السلام) وى را در گودال نهاد و رو به مردم کرد و فرمود:
یا مَعاشِرَ المُسلِمینَ! إنَّ هذا حَقٌّ مِن حُقوقِ اللّهِ عَزَّوجَلَّ؛ فَمَن کانَ لِلّهِ فی عُنُقِهِ حَقٌّ فَليَنصَرِف؛ ولا يُقیمُ حُدودَ اللّهِ مَن فی عُنُقِهِ لِلّهِ حَدٌّ.
«اى مسلمانان! این، حقّى از حقوق خداوند عزّتمند و صاحبجلال است. پس هر کس که حقّی برای خدا برگردنش هست، برگردد؛ زیرا آن که برای خدا حدّی بر گردنش هست، نباید حدود خدا را اجراء کند».
مردم، همه برگشتند و تنها امیرالمؤمنین و حضرت حسن و حضرت حسین (علیهم السلام) ماندند. ...(1)
زنى پا به ماه، نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کردهام؛ مرا پاک كن خدا تو را پاک گردانَد؛ چون عذاب دنیاآسانتر از عذاب رستاخیز است که پایان ندارد!
امام (علیه السلام) (با نشنیده گرفتن سخن او) فرمود: مِمّا اُطَهِّرُكِ؟ «تو را از چه چیزى پاک كنم؟»
زن گفت: من زناء کردهام.
امام (علیه السلام) از وى پرسید: أ وَ ذاتُ بَعلٍ أنتِ أم غَيرُ ذلِكَ؟
«شوهر دارى یا بىشوهرى؟»
پاسخ داد: شوهر دارم.
پرسید: أ فحاضِرا کانَ بَعلُكِ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ أم غائِبا کانَ عَنكِ؟
«آیا در زمانى که آن کار را انجام دادى، شوهرت در دسترس بود، یا از تو دور بود؟»
پاسخ داد: در دسترس بود.
فرمود: إنطَلِقی، فَضَعی ما فی بَطنِكِ، ثُمَّ ائتِنی اُطَهِّركِ.
1) الکافی: ج 7 ص 188 ح 3، تفسیر القمّی: ج 2 ص 96 عن أبی بصیر عن الإمام الصادق (علیه السلام) نحوه، بحار الأنوار: ج 40 ص 292 ح 66 وراجع کتاب من لا یحضره الفقیه: ج 4 ص 31 ح 5017.
«برو و بچّهات را به دنیا بیاور؛ بعد از آن بیا تا پاکت گردانم».
وقتى زن بر مىگشت، علیّ (علیه السلام) به طورى که وى نمىشنید، گفت: اللّهُمَّ إنَّها شهادَةٌ.
«بار خدایا! این، یک گواهی(1)».
دیرى نگذشت که زن بر گشت و گفت: من بچّهام را به دنیا آوردم؛ مرا پاک كن.
علیّ (علیه السلام) خود را به بىاطّلاعى زد و فرمود: اُطَهِّرُكِ یا أمَةَ اللّهِ! مِمّا ذا؟
«تو را پاک كنم - اى کنیزخدا! (2)- از چه چیزى؟»
پاسخ داد: من زناء کردهام؛ مرا پاک ساز.
پرسید: و ذاتُ بَعلٍ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ؟
«وقتى آن کار را مرتکب شدى، شوهردار بودى؟»
گفت: آرى.
پرسید: و کانَ زَوجُكِ حاضِرا أم غائِبا؟ «شوهرت در دسترس بود یا نه؟»
پاسخ داد: در دسترس بود.
فرمود: فَانطَلِقی و أرضِعیهِ حَولَينِ کامِلَينِ كَما أمَرَكِ اللّهُ.
«برو و طبق فرمان خداوند، دو سال کامل، بچّه را شیر بده».
زن بر گشت و وقتى به جایى رسید که سخن علیّ (علیه السلام) را نمىشنید، حضرت گفت: اللّهُمَّ إنَّهُما شَهادَتانِ.
«خداوندا! این، دو گواهی».
هنگامى که دو سال گذشت، زن آمد و گفت: بچّه را دو سال شیر دادم؛ مرا پاککن، اى امیر مؤمنان!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) خود را به بىاطّلاعى زد و پرسید: اُطَهِّرُكِ مِمّا ذا؟
«تو را از چه چیزى پاک كنم؟».
زن پاسخ داد: من زناء کردهام؛ مرا پاک كن.
پرسید: و ذاتُ بَعلٍ أنتِ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ؟
«وقتى آن کار را مرتکب شدى، شوهردار بودى؟»
گفت: آرى.
پرسید: و بَعلُكِ غائِبٌ عَنكِ إذ فَعَلِت ما فَعَلتِ أو حاضِرٌ؟
«شوهرت از تو دور بود، یا در دسترس بود؟»
پاسخ داد: در دسترس بود.
فرمود: فَانطَلِقی فَاکفُلیهِ حَتّى يَعِقلَ أن يَأكُلَ ويَشَربَ ولا يَتَرَدّى مِن سَطحٍ ولا يَتَهَوّرَ فی بِئرٍ.
«برو و بچّهات را سرپرستى کن تا [وقتى که] بتواند بخورد، بیاشامد، از بلندى پرت نشود و خود را در چاه نیندازد».
زن، گریهکنان بر گشت. وقتى به مقدارى دور شد که صداى علیّ (علیه السلام) را نمىشنید، حضرت گفت: اللّهُمَّ إنَّها ثَلاثُ شَهاداتٍ.
«خداوندا! این، سه گواهی».
عمرو بن حُرَيث مخزومى، زن را دید و گفت: چرا گریه مىکنى، اى کنیز خدا؟ دیدم که پیش علىّ (علیه السلام) مىرفتى و از او مىخواستى که تو را پاک كند؟
زن گفت: نزد امیر مؤمنان رفتم و از او خواستم که مرا پاک كند و او فرمود: «بچّهات را سرپرستى کن تا وقتى که بتواند بخورد، بیاشامد، از بلندى پرتنشود و در چاه نیفتد.» و من مىترسم که مرگ به سراغم بیاید و علىّ، مرا پاکنکرده باشد!
عمرو بن حریث گفت: بر گرد. من، بچّهات را سرپرستى مىکنم.
زن بر گشت و تعهّد عمرو را به علیّ (علیه السلام) خبر داد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) خود را بهبىاطّلاعى زد و فرمود: و لِمَ يَكفُلُ عَمرٌو وَلَدَكِ؟
«براى چه عمرو مىخواهد بچّۀ تو را سرپرستى کند؟»
زنگفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کردهام؛ مرا پاک كن.
پرسید: و ذاتُ بَعلٍ أنتِ إذ فَعلَتِ ما فَعَلتِ؟
«وقتى که آن کار را انجام دادى، شوهردار بودى؟»
پاسخ داد: آرى.
پرسید: أ فَغائِبا کانَ بَعلُكِ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ أم حاضِرا؟
«آیا هنگامى که مرتکب آن کار شدى، شوهرت غایب بود، یا در دسترس؟»
پاسخ داد: در دسترس بود.
علیّ (علیه السلام) سرش را به سوى آسمان بلند کرد و گفت:
اللّهُمَّ إنَّهُ قَد ثَبَتَ لَكَ عَلَيها أربَعُ شَهاداتٍ، وإنَّكَ قَد قُلتَ لِنَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم) فیما أخبَرتَهُ بِهِ مِن دینِكَ: یا مُحَمَّدُ! مَن عَطَّلَ حَدّا مِن حُدودی فَقَد عانَدَنی وطَلَبَ بِذلِكَ مُضادَّتی!
خداوندا! براى تو بر ضدّ این زن (که مرتکب فحشاء شد)، چهار گواهی(1)ثابت شد و تو به پیامبرت (صلی الله علیه و آله و سلم) در آنچه مربوط به دینت است، خبر دادى که: «اى محمّد! هر کس که حدّى از حدود مرا تعطیل کند، با من عناد ورزیده است و با این کار، دشمنى با من را طلب کرده است!»
اللّهُمَّ فَإِنّی غَيرُ مُعَطِّلٍ حُدودَكَ، ولا طالِبٍ مُضادَّتَكَ، ولا مُضَيِّعٍ لأحکامِكَ؛ بَل مُطیعٍ لَكَ، ومُتَّبِعٍ سُنَّةَ نَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم).
خداوندا! بیتردید من حدود تو را تعطیل نمىکنم و طالب دشمنى با تو نیستم و احکام تو را ضایع نمىسازم؛ بلکه مطیع تو و پیرو سنّت پیامبر تو (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم.
عمرو بن حریث به چهرۀ علىّ (علیه السلام) نگاه کرد و دید چنان سرخ شده که گویى به آن، آب انار پاشیدهاند! عمرو بن حریث، وقتى چنین حالتى را مشاهده کرد، گفت: اى امیر مؤمنان! من از این رو سرپرستى کودک را به عهده گرفتم که مىپنداشتم تو این کار را دوست دارى؛ امّا اگر تو از این کار ناخشنودى، من هرگز انجام نخواهم داد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) فرمود: أ بَعدَ أربَعِ شَهاداتٍ بِاللّهِ؟! لَتَكفُلَنَّهُ و أنتَ صاغِرٌ!
«آیا پس از چهار بار به شهادت گرفتن خدا؟! تو در عین حقارت و کوچکی، حتماً باید کودک او را سرپرستى کنى!»
1) مراد همان «اقرار» است.
سپس امیر مؤمنان (علیه السلام) بر منبر رفت و گفت: یا قَنبَرُ! نادِ فِي النّاسِ الصَّلاةَ جامِعَةً.
«اى قنبر! مردم را به نماز جماعت فرا بخوان».
قنبر، مردم را صدا زد و همه جمع شدند و مسجد، مالامال از جمعیّت شد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) برخاست و خدا را حمد و ستایش و ثناء نمود و فرمود: ببب أیُّهَا النّاسُ! إنَّ إمامَكُم خارِجٌ بِهذِهِ المَرأَةِ إلى هذَا الظَّهرِ لِيُقیمَ عَلَيهَا الحَدَّ إن شاءَ اللّهُ.
اى مردم! امام شما به همراه این زن، براى اجراى حدّ بر وى، به پشت کوفه مىرود اگر خدا بخواهد.
فَعَزَمَ عَلَيكُم أمیرُ المُؤمِنینَ لَمّا خَرَجتُم و أنتمُ مُتَنَكِّرونَ ومَعَكُم أحجارُكُم، لا يَتَعَرَّفُ أحَدٌ مِنكُم إلى أحَدٍ حَتّى تَنصَرِفوا إلى مَنازِلِكُم إن شاءَ اللّهُ.
امیرالمؤمنین به شما دستور مىدهد که وقتى آمدید، به گونهاى بیایید که ناشناس باشید، و با خود، سنگ بر دارید(1)و هیچ کدام، خود را به دیگرى معرّفى نکند تا هنگامى که به خانههایتان بر گردید، اگر خدا بخواهد.
آن گاه از منبر فرود آمد.
صبح روز بعد، علىّ (علیه السلام) به همراه آن زن به بیرون کوفه رفت و مردم، به صورت ناشناس، در حالى که صورتهایشان را با دستارها و عباهایشان پوشانده بودند و سنگها در [دامن] عباها و آستینهایشان بود، نزد علىّ (علیه السلام) آمدند و همگى به پشت کوفه رفتند.
امام (علیه السلام) فرمان داد گودالى کندند و زن را [تا نیمه] در آن دفن کردند.
1) برای رجم
علىّ (علیه السلام) بر مرکبش سوار شد و پاهایش را در رکاب کرد و آن گاه دو انگشت سبّابۀ خود را در گوشهایش گذاشت و با بلندترین صدا، فریاد زد:
یا أیُّهَا النّاسُ! إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى عَهِدَ إلى نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَهداً عَهِدَهُ مَحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم) إلَيَّ بِأَنَّهُ لا يُقیمُ الحَدَّ مَن لِلّهِ عَلَيهِ حَدٌّ؛
اى مردم! به راستی خداوند دائمالخیر و بلندمرتبه با پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) پیمان بست و حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) [نیز] با من پیمان بست که به راستی هر آن کس که برای خدا، بر او حدّی هست، بر دیگرى حدّ جارى نمیکند؛
فَمَن کانَ عَلَيهِ حَدٌّ مِثلُ ما عَلَيها فَلا يُقیمُ عَلَيهَا الحَدَّ.
پس، هر کس که بر وى حدّى چون حدّ این زن هست(1)، بر این زن، حدّ اقامه نکند.
در آن روز، جز امیرالمؤمنین و حضرت حسن و حضرت حسین (علیهم السلام) همۀ مردم باز گشتند و همین سه معصوم (علیهم السلام) بر آن زن، حدّ جارى کردند و هیچ کس به همراهشان نبود.(2)
مرد سیاهپوستى نزد علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! مندزدى کردهام؛ (با اجرای حدّ شرعی سرقت) مرا پاک گردان.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: لَعَلَّكَ سَرَقتَ مِن غَيرِ حِرزٍ.
«شاید از جاى بدون حفاظ، دزدیدهاى(1).» و روی مبارکش را از او بر گرداند.
گفت: اى امیر مؤمنان! من از جاى با حفاظ دزدیدم؛ مرا پاک كن.
فرمود: لَعَلَّكَ سَرَقتَ غَيرَ نِصابٍ.
«شاید به مقدار حدّ نصاب، دزدى نکردهاى.» و باز روی مبارکش را بر گرداند.
گفت: اى امیر مؤمنان! به حدّ نصاب دزدیدهام.
وقتى [مرد سیاهپوست] سه بار اقرار کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) انگشتان دستش را برید و وى قسمت بریده را بر داشت و رفت و در راه پیوسته مىگفت:
قَطَعَنی أمیرُ المُؤمِنینَ، وإمامُ المُتَّقینَ، وقائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلینَ، ويَعسوبُ الدّینِ، وسَيِّدُ الوَصِيّینَ ...
امیر مؤمنان، امام خداپروایان، رهبر پاکان و نیکان و روسپیدان، پیشوای دین، و سَرور اوصیاء، دستم را برید و همچنان، آن حضرت را مدح مىگفت.
حضرت حسن و حضرت حسین (علیهما السلام) وى را در راه دیدند و سخنش را شنیدند. نزد پدرشان آمدند و گفتند:
رَأَينا أسَوداً يَمدَحُكَ فِي الطَّریقِ.
سیاهپوستى را دیدیم که در راه، مدح شما را مىگفت.
امیر مؤمنان (علیه السلام) کسى را در پى او فرستاد تا او را به محضر امام (علیه السلام) باز گرداند.
علیّ (علیه السلام) به مرد سیاهپوست فرمود: قَطَعتُ يَمینَكَ و أنتَ تَمدَحُنی؟! فَقالَ:
«من دستت را بریدهام و تو مدحم مىکنى؟!»
1) از جمله شرائط حدّ سرقت، دزدیدن از مکان دارای حفاظ است.
عرض کرد: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! إنَّكَ طَهَّرتَنی، وإنَّ حُبَّكَ قَد خالَطَ لَحمی ودَمی وعَظمی؛ فَلَو قَطَّعتَنی إرباً إرباً لَما ذَهَبَ حُبُّكَ مِن قَلبی.
اى امیر مؤمنان! تو مرا پاک ساختى و به راستی مهر و محبّت تو، با گوشت و خون واستخوانم در آمیخته است؛ اگر مرا قطعه قطعه کنى، مهر و محبّتت از دلم بیرون نمىرود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) براى او دعا کرد و قسمت بریده را در جاى خود گذاشت، که همان لحظه پیوندخورد و مثل سابقش شد.(1)
راوی گوید: گذرم به سیاهپوستى افتاد که در مدینه آب مىداد و [انگشتان] دستش قطع شده بود. پرسیدم: چه کسى دستت را قطع کرده است؟
گفت: بهترینِ مردم. ما هشت نفر بودیم که در جریان یک دزدى، دستگیرشدیم. ما را نزد علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) بردند و ما به دزدى اقرار کردیم.
امام (علیه السلام) از ما پرسید: تَعرِفونَ أنَّها حَرامٌ؟
«آیا مىدانستید که این کار، حرام است؟»
گفتیم: آرى.
پس دستور داد انگشتان ما را از کف دست بریدند و انگشت شصت را رها نمودند.
1) الخرائج والجرائح: ج 2 ص 561 ح 19 وراجع الفضائل لابن شاذان: ص 144 والتحصین لابن طاووس: ص 610 ح 11 وتفسیر الفخر الرازی: ج 21 ص 89.
آنگاه، دستور داد ما را در خانهاى محبوس ساختند. در آن جا به ما روغن و عسل مىخوراندند تا آن که دستمان خوب شد.
سپس دستور داد ما را آزاد کردند و بهترین لباس را به ما پوشاند و به ما فرمود:
إن تَتوبوا و تُصلِحوا فَهُوَ خَيرٌ لَكُم، يُلحِقكُمُ اللّهُ بِأَيدیكُم فِي الجَنَّةِ؛ و إن لا تَفعَلوا يُلحِقكُمُ اللّهُ بِأیدیكُم فِي النّارِ!(1)
«اگر توبه کنید و اصلاح نمایید(2)، براى شما سودمندتر است وخداوند، در بهشت، شما را به دستهایتان ملحق خواهد کرد؛ و در غیر این صورت، خداوند، در جهنّم، شما را به دستهایتان ملحق خواهد کرد!»
بیان دو نمونه:
ماجرای نجاشى – شاعر حماسی امیرالمؤمنین (علیه السلام) - :
مقیس بن عمرو بن مالک، مشهور به «نجاشى» از شاعران صدر اسلام و یکىاز یاران امیرالمؤمنین و خازن وحی ربّ العالمین (علیه السلام) بود.
وی از کسانى بود که با سرودههاى خود مردم را به سپاه علىّ (علیه السلام) فرا مىخواند؛ از سویى مردم را براى پیکار مىشورانْد و از سویى معاویه و یارانش را رسوا مىساخت و زشتکارىهاى آنان را آشکار مىکرد.
چون در ماه رمضان (معاذالله) با شراب، روزهخوارى کرد، امام عدل (علیه السلام) بر او مثل دیگر معصیتکاران حدّ جارى کرد و خدمات گذشتهاش، میزان الاعمال (علیه السلام) را از اجراى حدّ الهىّ باز نداشت.
نجاشى که سرسختى و قاطعیّت امام (علیه السلام) را در اجراى حدود الهىّ دید و اینکه چیزى مانع از اجراى حدّ نیست و فکر نمىکرد امام (علیه السلام) تا این اندازه سختگیر باشد، از ایشان کناره گرفت و به معاویه پیوست!
شرح ماجرا:
نجاشى در روز اوّل ماه رمضان بیرون آمد. بر ابو سمّال اسدى گذر کرد که در آستانۀ خانهاش نشسته بود. به نجاشى گفت: کجا مىروى؟
گفت: به كُناسه(1)مىروم.
گفت: آیا میل دارى کلّهها و دمبههایى بخورى که از اوّل شب در تنور بوده و حالا خوب پخته و بار آمده است؟
گفت: واى بر تو، در اوّلین روز از ماه رمضان؟!
(استغفرالله) گفت: از آنچه که یقین نداریم، رهامان کن!
گفت: بعد از آنچه؟
گفت: شرابى سرخفام به تو مىنوشانم که چنین است و چنان است و و و
فرود آمد. هر دو غذا خوردند! سپس (معاذالله) شراب آورد و خوردند!! در پایان روز، نعرههایشان بلند شد.
1) نام محلّهاى در کوفه (معجم البلدان: ج 4 ص 481).
همسایهاى داشتند که شیعه و از یاران امیر المؤمنین (علیه السلام) بود؛ به محضر امام (علیه السلام) شرفیاب شد و فضاحت آن دو را گزارش داد.
امام (علیه السلام) گروهى را فرستاد. خانه را محاصره کردند. ابو سمّال به خانههاى بنىاسد پرید و گریخت، امّا نجاشى را نزد الذّابّ عن حُرَمِ الله(1)(علیه السلام) آوردند. و حضرت (علیه السلام) هشتاد ضربه شلّاق بر او زد، و پس از آن، بیست شلّاق هم اضافهتر.
عرض کرد: اى امیر مؤمنان! حدّ شراب را دانستم، این اضافه شلّاقها براى چه بود؟
فرمود: لِجُرأَتِكَ عَلى رَبِّكَ، و إفطارِكَ فی شَهرِ رَمَضانَ! ... .
براى گستاخىات بر خدا و روزهخوارىات در ماه رمضان! ...
سپس امام (علیه السلام) او را در معرض تماشاى مردم قرار داد. کودکان بر سر او فریاد مىکشیدند که: نجاشى شلوار خود را کثیف کرده است!
آنگاه نجاشی به معاویه پیوست و علىّ (علیه السلام) را (معاذالله) ه ج و کرد!! (2)
هنگامى که معصوم مؤیّد موفّق مسدَّد(3)(علیه السلام) نجاشى را حدّ زد، همراهان حضرت (علیه السلام) از قبیله يَمانى، خشمگین شدند.
نزدیکترین فرد این قبیله به امیرمؤمنان (علیه السلام)، طارق بن عبداللّه نَهدى بود که وارد شد و عرض کرد: اى امیرمؤمنان! گمان نمىکردیم که معصیتکاران و
طاعتپیشگان، جدایىطلبان و همگرایان، نزد پیشوایان عدالت و سرچشمههاى فضیلت، در کیفر برابر باشند! تا اینکه رفتارت را با برادرم حارث [نجاشى] دیدم!
سینههایمان را به درد آوردى! امورمان را از هم گسستى! و ما را بر راهى واداشتى که پیش از آن، گمان مىکردیم روندهاش به آتش در مىغلتد!
معدِن النُّسُک و العلم و العبادة(1)(علیه السلام) فرمود:
«وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعِينَ»(2)، یا أخا بَنی نَهدٍ! و هَل هُوَ إلّا رَجُلٌ مِنَ المُسلِمینَ انتَهَكَ حُرمَةَ مَن حَرَّمَ اللّهُ فَأَقَمنا عَلَيهِ حَدّا کانَ كَفّارَتَهُ؟ إنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ: «وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى»(3)
«"و به درستى که این کار، گران است، مگر بر خاشعان." اى برادر قبیلۀ بنى نهد! مگر او مرد مسلمانى نبود که یکى از محرّمات خداوند را هتک كرد و ما حدّى را که کفّارهاش بود، بر او جارى ساختیم؟ خداى تعالی مىفرماید: "و البتّه نباید دشمنى گروهى، شما را بر آن دارد که به عدالت رفتار نکنید. عدالت پیشه کنید که آن به خداپروایی نزدیکتر است."»
طارق از نزد الدّاعی الی الله(4)(علیه السلام) بیرون آمد، در حالى که عذرخواه بود و پذیراى اجراى حدّ. جناب مالک اشتر سلام الله علیه به او بر خورد و گفت:
طارق! تو به امیر مؤمنان (علیه السلام) گفتهاى که دلهاى ما را رنجاندى و کارهایمان را پریشان ساختى!؟
طارق گفت: آرى، من گفتهام.
مالک اشتر به او گفت: به خدا سوگند، آن چنان نیست که گفتهاى. همانا دلهاى ما مطیع و شنواى او و کارهایمان براى او هماهنگ و یکپارچه است.
طارق خشمگین شد و گفت: اى مالک! به زودى خواهى فهمید که نه چنان است که گفتى.
شب که فرا رسید، او و نجاشى به سوى معاویه گریختند! (1)
... امیرالمؤمنین (علیه السلام) سرش را به سوى آسمان بلند کرد و عرضه داشت:
اللّهُمَّ إنَّهُ قَد ثَبَتَ لَكَ عَلَيها أربَعُ شَهاداتٍ، وإنَّكَ قَد قُلتَ لِنَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم) فیما أخبَرتَهُ بِهِ مِن دینِكَ: یا مُحَمَّدُ! مَن عَطَّلَ حَدّا مِن حُدودی فَقَد عانَدَنی وطَلَبَ بِذلِكَ مُضادَّتی!
خداوندا! براى تو بر ضدّ این زن (که مرتکب فحشاء شد)، چهار شهادتْ ثابت شد و تو به پیامبرت (صلی الله علیه و آله و سلم) در آنچه مربوط به دینت است، خبر دادى که: «اى محمّد! هر کس که حدّى از حدود مرا تعطیل کند، با من عناد ورزیده است و با این کار، دشمنى با من را طلب کرده است!»
1) الغارات: ج 2 ص 539، المناقب لابن شهر آشوب: ج 2 ص 147 نحوه إلى «فخرج طارق»، بحار الأنوار: ج 33 ص 373 ح 537؛ شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: ج 4 ص 89.
اللّهُمَّ فَإِنّی غَيرُ مُعَطِّلٍ حُدودَكَ، ولا طالِبٍ مُضادَّتَكَ، ولا مُضَيِّعٍ لأحکامِكَ؛ بَل مُطیعٍ لَكَ، ومُتَّبِعٍ سُنَّةَ نَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم).(1)
شرح ماجرا در صفحات قبل گذشت.
خداوندا! بیتردید من حدود تو را تعطیل نمىکنم و طالب دشمنى با تو نیستم و احکام تو را ضایع نمىسازم؛ بلکه مطیع تو و پیرو سنّت پیامبر تو (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم.
وقتى امیرالمؤمنین (علیه السلام) طلحه و زبیر را (در جنگ جمل) شکست داد، مردم رو به فرارگذاشتند و به زن حاملهاى که در راه بود، برخوردند. زن از آنان ترسید و بچّهاش را زنده سقط کرد و بچّه تشنّج گرفت و مُرد. پس از مدّتى آن زن نیز مُرد.
گذر علىّ (علیه السلام) و یارانش به وى افتاد و دیدند که او و بچّهاش در راه، روى زمینافتادهاند.
امام (علیه السلام) از جریان آن زن پرسید. گفتند: زن حاملهاى بوده است و وقتى جنگ و فرار را دیده، ترسیده است.
حضرت (علیه السلام) پرسید: «کدام یک از آن دو، پیش از دیگرى مرده است؟»
پاسخ داده شد: پسر، پیش از مادر، مرده است.
علیّ (علیه السلام) شوهر زن را که پدر بچّه بود فرا خواند و از دیۀ پسر، دو سومش را به وى داد و براى مادر بچّه، یک سوم گذاشت. آنگاه از طرف زن مرده، نصف
1) الکافی: ج 7 ص 186 ح 1، تهذیب الأحکام: ج 10 ص 9 ح 23، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج 4 ص 32 ح 5018، المحاسن: ج 2 ص 21 ح 1094.
ثلث دیهاى را که آن زن از پسرش به ارث برده بود، به شوهر داد و بقیّه را به نزدیکان زن داد.
آنگاه از دیۀ زن مرده، نصف دیه را به شوهر داد که دو هزار و پانصد درهم مىشد، و نصف دیۀ باقىماندۀ زن را به نزدیکان زن داد که [آن هم] دو هزار وپانصد درهم مىشد؛ چون زن، جز همان بچّهاى که از ترس سقط کرده بود، فرزندى نداشت.
همۀ این دیهها از بیتالمال بصره پرداخت شد.(1)
نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به قُثَم بن عبّاس، کارگزار آن حضرت در مکّه:
أمّا بَعدُ، فَأَقِم لِلنّاسِ الحَجَّ، وذَكِّرهُم بِأَيّامِ اللّهِ، وَاجلِس لَهُمُ العَصرَينِ؛ فَأَفتِ المُستَفِتيَ، وعَلِّمِ الجاهِلَ، وذاكِرِ العالِمَ.
امّا بعد؛ [مراسم] حجّ را براى مردم بر پا دار و ایام اللّه را به یاد آنان آر و بامداد و شامگاه، در حضور آنان بنشین و به مسائل شرعى پاسخ ده و نادان را بیاموز و با عالم، مذاکره و گفت و گو کن.
ولا يَكُن لَكَ إلَى النّاسِ سَفیرٌ إلّا لِسانُكَ، ولا حاجِبٌ إلّا وَجهُكَ.
و جز زبانت، پیک دیگرى و جز چهرهات، دربان دیگرى براى مردم نداشته باش.
1) الکافی: ج 7 ص 138 ح 1، تهذیب الأحکام: ج 9 ص 376 ح 1344، کتاب من لا یحضره الفقیه: ج 4 ص 308 ح 5662.
ولا تَحجُبَنَّ ذا حاجَةٍ عَن لِقائِكَ بِها؛ فَإِنَّها إن ذیدَت عَن أبوابِكَ فی أوَّلِ وِردِها لَم تُحمَد فیما بَعدُ عَلى قَضائِها.
و هرگز هیچ نیازمندى را از دیدار خود، محروم مدار؛ که اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود و در پایان حاجتش برآورده شود، ستوده نمىشوى.
وَانظُر إلى مَا اجتَمَعَ عِندَكَ مِن مالِ اللّهِ فَاصرِفهُ إلى مَن قِبَلَكَ مِن ذَوِي العِيال وَالمَجاعَةِ، مُصیبا بِهِ مَواضِعَ الفاقَةِ وَالخَلّاتِ، وما فَضَلَ عَن ذلِكَ فَاحمِلهُ إلَينا لِنَقسِمَهُ فیمَن قِبَلَنا.
در مال خدا که نزد تو گرد آمده، بنگر و آن را به عیالواران و گرسنگانى که نزد تو هستند، بده و نیاز و نادارى آنان را برطرف کن و هر چه ماند، به سوى ما بفرست تا میان کسانى که نزد ما هستند، قسمت کنیم.
ومُر أهلَ مَكَّةَ ألّا يَأخُذوا مِن ساكِنٍ أجرا؛ فَإِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ يَقولُ: «سَوٰاءً الْعٰاكِفُ فِيهِ وَ الْبٰادِ»(1)فَالعاكِفُ: المُقیمُ بِهِ، وَالبادِي: الَّذی يَحُجُّ إلَيهِ مِن غَيرِ أهلِهِ.
به مردم مکّه بگو که از ساکنان، اجاره نگیرند؛ چرا که خداى سبحان مىفرماید: «عاکف و بادى در آن، یکساناند». عاکف، مقیم مکّه است و بادى، آن کس است که به حجّ مىآید و جزء مردم مکّه نیست.
وَفَّقَنَا اللّهُ وإیّاكُم لِمَحابِّهِ، وَالسَّلامُ.(2)
خدا، ما و شما را بدانچه دوست دارد، موفّق بدارد. والسلام!
شبانگاهى که یک چهارم از شب گذشته بود، امیرالمؤمنین (علیه السلام) همراه جناب کمیل بن زیاد - از پیروان و دوستان برگزیدهاش - از مسجد کوفه به سوى خانهاش رهسپار شد. در راه، به خانۀ مردى رسید که در آن هنگام شب، به تلاوت قرآن کریم مشغول بود و این آیۀ شریفه را با نوایى جانسوز و حزنآلود مىخواند:
«أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ»(1)
«(آیا این کفرپیشه که اهل دوزخ است بهتر است) یا آن کسى که در ساعات شب، خاضعانه فرمان خدا را اطاعت مىکند و به نماز بر مىخیزد و در نماز خود به سجده و قیام مشغول است و از عذاب آخرت مىترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد؟ بگو: آیا کسانى که خدا را مىشناسند با کسانى که خدا را نمىشناسند یکساناند؟ تنها خردمندانند که حقایق را درمىیابند.»(2)
کمیل در دل خویش، حال آن مرد را خوش داشت و بىآن که چیزى بگوید، وضع آن مرد برایش ستودنى و شگفتانگیز جلوه کرد!
در این حال، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وى روى کرد و فرمود: یا كُمَيلُ! لا تُعجِبكَ طَنطَنَةُ الرَّجُلِ؛ إنَّهُ مِن أهلِ النّارِ وسَاُنَبِّئُكَ فیما بَعدُ.
«اى کمیل! طنین صداى این مرد تو را خوش نیاید؛ قطعاً او اهل آتش است و زود است که در آینده، تو را [از او] خبر دهم».
کمیل در حیرت شد که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با وى از درونش سخن گفت و گواهى داد که آن مرد، با آن حال، اهل آتش است، آن هم با چنان وضع به ظاهر نیکویى در آن هنگام! پس سکوت کرد و در آن مطلب به شگفتى و تفکّر فرو رفت.
چندى گذشت تا کار خوارج بدانجا کشید که کشید و امیر مؤمنان (علیه السلام) با ایشان به نبرد پرداخت؛ ایشان که قرآن را همانگونه که نازل شده بود، از بر داشتند!
امیر مؤمنان (علیه السلام) در حالى که رو به روى کمیل ایستاده بود و شمشیر خونچکان در دست داشت و سرهاى تراشیدۀ آن کافران فاجر بر زمین افتاده بود، تیغۀ شمشیر را بر بزرگ آن سرها نهاد و رو به کمیل فرمود:
یا كُمَيلُ! «أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً»
یعنى این همان شخص است که در آن شب، قرآن مىخواند وحالش تو را خوش افتاد.(1)
فَقَبَّلَ كُمیلٌ مُقَدَّمَ قَدَمَيهِ وَاستَغفَرَ اللّهَ.(2)
پس کمیل هر دو قدم مبارک امام (علیه السلام) را بوسید و از خداوند آمرزش خواست.
علىّ (علیه السلام) همراه صد مرد از یارانش، به سوى خوارج مرکب راند تا در حروراء به ایشان رسید. چون این خبر به خوارج رسید، عبد اللّه بن كَوّاء، همراه صد مرد از یارانش مرکب راند تا مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) ایستاد.
امام (علیه السلام) به وى فرمود: يَابنَ الكَوّاءِ! إنَّ الكَلامَ كَثیرٌ، اُبرُز إلَيَّ مِن أصحابِكَ حَتّى أُكَلِّمَكَ.
«اى ابن کوّاء! سخن بسیار است. از یاران خویش جدا شو و نزد من آى تا با تو سخن بگویم».
ابن کوّاء گفت: آیا از شمشیر تو در امانم؟
فرمود: نَعَم، و أنتَ آمِنٌ مِن سَيفی.
«آرى؛ تو از شمشیر من در امانى».
ابن کوّاء با ده تن از یارانش حرکت کرده، به علىّ (علیه السلام) نزدیک شدند. ابن کوّاء خواست سخن را بیاغازد، که مردى از یاران علىّ (علیه السلام) بر او بانگ زد و گفت: خاموش باش تا آن کس کهدر سخنگفتن سزاوارتر از توست، به سخن پردازد.
پس ابن کوّاء سکوت ورزید و علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) لب به کلام گشود. از نبردى سخن گفت که میان او و معاویه رخ داده بود و از روزى یاد کرد که قرآنها بر افراشته شدند و این که چهگونه بر آن دو داور، اتّفاق کردند.
سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وى فرمود:
وَيحَكَ يَابنَ الكَوّاءِ! أ لَم أقُل لَكُم فی ذلِكَ اليَومِ الَّذی رُفِعَت فیهِ المَصاحِفُ: كَيفَ أهلُ الشّامِ يُریدونَ أن يَخدَعوكُم بِها؟
واى بر تو اى ابن کوّاء! آیا در آن روز که قرآنها بر افراشته شدند، به شما نگفتم که چهگونه شامیان، قصد فریب دادن شما را دارند؟
أ لَم أقُل لَكُم بِأَنَّهُم قَد عَضَّهُمُ السِّلاحُ وکاعوا عَنِ الحَربِ، فَذَرونی اُناجِزهُم؛
آیا نگفتمتان که سلاح[هاى شما] ایشان را گَزیده و از جنگ، بیمناک گشتهاند و مرا وا گذارید تا کارشان را یکسره کنم؛
فَأَبَيتُم عَلَيَّ وقُلتُم: إنَّ القَومَ قَد دَعَونا إلى كِتابِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ؛ فَأَجِبهُم إلى ذلِكَ، وإلّا لَم نُقاتِل مَعَكَ، وإلّا دَفَعناكَ إلَيهِم!؟
امّا شما ابا کردید و سخنم را ردّ نمودید و گفتید: بلاشکّ این قوم، ما را به کتاب خداوند عزّتمند و صاحبجلال فرا خواندهاند؛ پس یا ایشان را اجابت کن و یا همراه تو نمىجنگیم و به ایشان تسلیمت مىکنیم!؟
فَلَمّا أجَبتُكُم إلى ذلِكَ و أرَدتُ أن أبعَثَ ابنَ عَمّی عَبدَ اللّهِ بنَ عَبّاسٍ لِيكَون لی حَكَما، فَإِنَّهُ رَجُلٌ لا يَبتَغی بِشَيءٍ مِن عَرَضِ هذِهِ الدُّنیا ولا يَطمَعُ أحَدٌ مِن النّاسِ فی خَدیعَتِهِ، فَأَبى عَلَيَّ مِنكُم مَن أبى، وجِئتُمونی بِأَبی موسَى الأَشعَرِيِّ وقُلتُم: قَد رَضینا بِهذا.
آنگاه که سخن شما را پذیرفتم و خواستم پسر عمویم ابن عبّاس را برگزینم تا از جانب من داور باشد - زیرا وى مردى است که در پى بهرهاى از این دنیا نیست و هیچ کس در فریفتنش طمع نمىبندد - گروهى از شما از سخنم سر باز زدید و ابو موسى اشعرى را نزد من آوردید و گفتید: ما به این مرد خشنودیم.
فَأَجَبتُكُم إلَيهِ و أنا کارِهٌ، ولَو أصَبتُ أعوانا غَيرَكُم فی ذلِكَ الوَقتِ لَما أجَبتُكُم.
پس به اکراه، سخنتان را پذیرفتم و اگر یارانى جز شما در آن هنگام داشتم، قطعاً اجابتتان نمىکردم.
ثُمَّ إنِّي اشتَرَطتُ عَلَى الحَكَمَينِ بِحَضرَتِكُم أن يَحكُما بِما أنزَلَ اللّهُ مِن فاتِحَتِهِ إلى خاتِمَتِهِ أوِ السُّنَّةِ الجامِعَةِ، فَإِن هُما لَم يَفعَلا ذلِكَ فَلا طاعَةَ لَهُما عَلَيَّ، أکانَ ذلِكَ أم لَم يَكُن؟
سپس در حضور شما بر داوران شرط کردم که بر پایۀ آنچه در قرآن نازل شده - از آغاز تا پایان قرآن - و یا سنّت غیر قابل اختلاف، داورى کنند و اگر چنین نکرده باشند، پذیرش رأیشان بر من واجب نیست. آیا چنین بود یا نبود؟
ابن کوّاء گفت: راست مىگویى؛ یکسره چنین بود. پس چرا آنگاه که دریافتى داوران به حقّ داورى نکردهاند و یکى، دیگرى را فریفته، به جنگ با آن قوم باز نگشتى؟
امام (علیه السلام) فرمود: إنَّهُ لَيسَ إلى حَربِ القَومِ سَبیلٌ إلَى انقِضاءِ المُدَّةِ الَّتی ضُرِبَت بَينی وبَينَهُم.
«تا زمانى که مهلت مقرّر میان من و ایشان پایان پذیرد، مرا راهى براى جنگ با ایشان نیست».
ابن کوّاء گفت: آیا بر این مطلب مصمّمى؟
فرمود: وهَل يَسَعُنی إلّا ذلِكَ؟ انظُر يَابنَ الكَوّاءِ أنّی أصَبتُ أعوانا و أقعُدُ عَن حَقّی؟!
«مگر چارهاى دیگر دارم؟ بنگر اى ابن کوّاء! که اگر من یارانى داشته باشم، از حقّم فرو مىنشینم؟!»
در این هنگام، ابن کوّاء بر شکم اسبش نواخت و همراه آن ده تن که با وى بودند، به سوى امام (علیه السلام) روان شد. و بدینسان، آنان از اندیشۀ خوارج باز گشتند و با علىّ (علیه السلام) به کوفه مراجعت کردند.
امّا دیگران پراکنده شدند، در حالى که مىگفتند: لا حُكمَ إلّا لِلّهِ، ولا طاعَةَ لِمَن عَصَى اللّهَ.(1)
دانش نامه جلد: 6، صفحه: 409
حکم، تنها از آن خداست، و از کسى که خدا را نافرمانى کرده، نمىتوان اطاعت کرد.
(سپردن امارت اصفهان و ری به یکی از سران خوارج و تبیین و روشنگری)
1) الفتوح: ج 4 ص 253 وراجع المناقب لابن شهر آشوب: ج 3 ص 189 وکشف الغمّة: ج 1 ص 264.
یادآوری:
همواره «مصلحت واقعی» - نه مصلحت توهّمی – بر «حقیقت و واقعیّت» مقدّم است.
بنا بر تصریح قرآن حکیم، حضرت هارون علی نبیّنا و آله و علیه السلام نیز در فتنۀ سامری و گوسالهپرستی، بعد از اتمام حجّت و تلاش وافر - طوری که نزدیک بود او را به قتل برسانند(1)- برای «مصلحت» حفظ نظام و جلوگیری از تفرقۀ امّت، مجبور شد تا هنگام بازگشت مصلح امّت از غیبت میقات، مماشات نماید و از «حقیقت» مبارزه با شرک، صرف نظر کند؛ چرا که در فرهنگ انبیاء الهی (علیهم السلام) تفرقۀ امّت، هلاکتبارتر از حتّی گوسالهپرستی است!
قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتی وَ لا بِرَأْسی إِنِّي خَشیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنی إِسْرائیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلی(2)
حافظٍ لِدینِ الله امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یکی از دعاهای خود به درگاه الهی عرضه میدارد:
اللّهمّ إنّی أعوذُ بِك أن أقولَ حَقّاً لَيسَ فیهِ رِضاک.
بارالها! به راستی من به تو پناه میبرم از این که «حقّی» را بگویم که «رضایت تو» در آن نیست.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) ضمن اینکه هرگز «حقیقت» را به مسلخ «مصلحتنما» نمىبُرد، براى برترین مصلحت و اوجب واجبات - یعنی: «حفظ نظام» - جایگاه و ارزشى بیبدیل قائل بود.
البتّه تشخیص مصادیق «مصلحت»، شأن امام معصوم (علیه السلام) و ولیّ فقیه است.
اکنون به نمونهای از این مصلحتاندیشی توجّه نمایید:
اُنظُر بِأَيِّ رُؤوسِهِم هُم أشَدُّ إطافَةً.
«بنگر آنان بیشتر گرد کدامیک از سرانشان را گرفتهاند».
پس وى تأمّل کرد و به امام (علیه السلام) خبر داد که آنان، بیش از همه، پیرامون یزید بن قیس گرد آمدهاند.
علىّ (علیه السلام) همراه گروهى، روان شد تا نزد ایشان رسید و به خیمة یزید بن قیس در آمد و در آن داخل شد و همان جا وضوء ساخت و دو رکعت نماز گزارد و حکومت اصفهان و رى را به او وا نهاد.
سپس برون آمد تا نزد خوارج رسید که مشغول مذاکره با ابن عبّاس بودند و فرمود:
اِنتَهِ عَن كَلامِهِم؛ أ لَم أنهَكَ رَحِمَكَ اللّهُ!
«سخن گفتن با ایشان را ادامه نده؛ ؛ مگر تو را [از این کار] نهى نکرده بودم؟ خدایت رحمت کناد!»
سپس سخن را آغاز کرد و پس از حمد و ستایش خداوند عزّتمند و صاحبجلال، به درگاه الهی عرضه داشت:
اللّهُمَّ إنَّ هذا مَقامٌ مَن أفلَجَ فیهِ کانَ أولى بِالفُلجِ يَومَ القِيامَةِ، ومَن نَطَقَ فیهِ و أوعَثَ فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أعمَى و أضَلُّ سَبیلاً!
«بار خدایا! این، جایگاهى است که هر کس در آن پیروز شود، پیروزى در روز قیامت شایستۀ اوست؛ و هر کس در آن، سخن گوید و تباهى زاید، در آخرت نابینا و گمراه است!»
آنگاه به ایشان فرمود: مَن زَعیمُكُم؟ «پیشواى شما کیست؟»
گفتند: ابن کوّاء!
امام (علیه السلام) فرمود: فَما أخرَجَكُم عَلَينا؟ «چه چیز شما را بر ما شورانده است؟»
گفتند: پذیرش داورى در جنگ صفّین، از جانب شما.
فرمود: أنشُدُكُمُ بِاللّهِ، أ تَعلَمونَ أنَّهُم حَيثُ رَفَعُوا المَصاحِفَ، فَقُلتُم: نُجیبُهُم إلى كِتابِ اللّهِ، قُلتُ لَكُم: إنّی أعلَمُ بِالقَومِ مِنكُم، إنَّهُم لَيسوا بِأَصحابِ دینٍ ولا قُرآنٍ، إنّی صَحِبتُهُم وعَرَفتُهُم أطفالاً ورِجالاً، فَكانوا شَرَّ أطفالٍ وشَرَّ رِجالٍ. اِمضُوا عَلى حَقِّكُم وصِدقِكُم، فَإِنَّما رَفَعَ القَومُ هذِهِ المَصاحِفَ خَدیعَةً ودَهناً ومَكیدَةً، فَرَدَدتُم عَلَيَّ رَأیی، وقُلتُم: لا، بَل نَقبَلُ مِنهُم.
شما را به خدا سوگند مىدهم، آیا مىدانید آنگاه که ایشان قرآنها را بر افراشتند، شما گفتید: دعوت آنان به کتاب خدا را اجابت مىکنیم؛ و من به شما گفتم: من این قوم را بیش از شما مىشناسم؛ آنان نه اهل دیناند و نه قرآن. من در کودکى و بزرگسالى با ایشان معاشرت داشتهام و مىشناسمشان. آنها بدترینِ کودکان و بدترینِ بزرگاناند؛ بر حقّ و راستىِ
خویش به پیش روید؛ جز این نیست که این قرآنها به نیرنگ و نفاق و حیله بر افراشته شده است. امّا شما رأى مرا پس زدید و گفتید: نه! ما دعوت ایشان را مىپذیریم.
فَقُلتُ لَكُم: اُذكُروا قَولی لَكُم، ومَعصِيَتَكُم إیّايَ.
و من به شما گفتم: به یاد داشته باشید سخنم را و این که مرا نافرمانى کردید.
فَلَمّا أبَيتُم إلَا الكِتابَ اشتَرَطتُ عَلَى الحَكَمَينِ أن يُحيِيا ما أحيَا القُرآنُ، و أن يُمیتا ما أماتَ القُرآنُ.
پس آنگاه که جز به داورى، به چیزى دیگر خشنود نشدید، من بر دو داور شرط کردم که آنچه را قرآن زنده داشته، زنده بدارند و آنچه را قرآن میرانده، بمیرانند.
فَإِن حَكَما بِحُكمِ القُرآنِ فَلَيسَ لَنا أن نُخالِفَ حَكَماً يَحكُمُ بِما فِي القُرآنِ، وإن أبَيا فَنَحنُ مِن حُكمِهِما بُرَآءُ.
پس اگر به حکم قرآن داورى کردهاند، ما را نرسد که با آن داور که به حکم قرآن داورى کرده، مخالفت کنیم؛ و اگر از حکم قرآن سر پیچیدهاند، ما از حکم آنان بیزاریم.
به امام (علیه السلام) گفتند: حال به ما خبر ده آیا داور نمودن مردان در بارۀ جان انسانها را عادلانه مىدانى؟
فرمود: إنّا لَسنا حَكَّمَنَا الرِّجالَ، إنَّما حَكَّمَنَا القُرآنَ، وهذَا القُرآنُ إنَّما هُوَ خَطٌّ مَسطورٌ بَينَ دَفَّتَينِ لا يَنطِقُ، إنَّما يَتَكَلَّمُ بِهِ الرِّجالُ.
«ما مردان را داور نکردیم، بلکه قرآن را به داورى برگزیدیم؛ و این قرآن، تنها خطّى است نگاشته شده میان دو جلد که خود، سخن نمىگوید، بلکه مرداناند که از زبان آن سخن مىگویند.»
گفتند: پس بگو چرا میان خود و ایشان، مهلت قرار دادى؟
فرمود: لِيَعلَمَ الجاهِلُ، ويَتَثَبَّتَ العالِمُ، ولَعَلَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يُصلِحُ فی هذِهِ الهُدنَةِ هذِهِ الاُمَّةَ. اُدخُلوا مِصرَكُم رَحِمَكُمُ اللّهُ! فَدَخَلوا مِن عِندِ آخِرِهِم.
«تا نادان در یابد و عالم، ثابت قدم شود، و به این امید که خداوند عزّتمند و صاحبجلال در این مدّت آرامش، این امّت را اصلاح سازد. به شهر خویش وارد شوید؛ خدایتان رحمت کناد!»
پس آنان همگى داخل شدند.(1)
1) تاریخ الطبری: ج 5 ص 65، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 393؛ الإرشاد: ج 1 ص 270 نحوه وفیه من «فحمد اللّه عزّوجلّ...».
پگاهان، برون آمده، با مشکى آب در دست قدم زدم، چندان که از صفّها جدا شدم. پس نیزهام را در زمین فرو کردم و سپرم را بر آن نهادم و [سایبانى ساخته] خود را از تابش آفتاب پوشاندم.
نشسته بودم که علىّ امیر مؤمنان (علیه السلام) نزد من آمد و فرمود: «اى برادر ازدى! آیا آب براى طهارت دارى؟»
عرض کردم: آرى. سپس مشک آب را به حضرت دادم.
آن حضرت چندان دور شد که ندیدمش. سپس در حالى که وضوء ساخته بود، بر گشت و در سایۀ سپر نشست. در این حال، سوارى پیش آمد که در جست و جوى حضرت بود.
عرض کردم: اى امیر مؤمنان! این سوار شما را مىجوید.
فرمود: «به وى اشاره کن.»
او را اشاره کردم و آمد. عرض کرد: اى امیر مؤمنان! آن جماعت عبور کردند و از نهر گذشتند.
فرمود: «نه؛ عبور نکردهاند.»
عرض کرد: چرا؛ به خدا سوگند گذشتند.
فرمود: «نه؛ چنین نکردهاند.»
عرض کرد: قطعاً چنین است.
در این حال، شخص دیگرى آمد و عرض کرد: اى امیر مؤمنان! آنان عبور کردند.
فرمود: «نه؛ عبور نکردهاند.»
عرض کرد: به خدا سوگند نزد شما نیامدم، مگر آنگاه که پرچمها و بارها[یشان] را در آن سو دیدم.
فرمود: «به خدا سوگند، چنین نکردهاند؛ به راستی همین جا هلاکتگاه و جاى ریختن خون ایشان است.»
سپس برخاست و من [هم] با حضرت برخاستم.
با خود گفتم: سپاس، از آن خدایى است که مرا نسبت به این مرد، بینا ساخت و امر خویش را به من شناسانْد. وضع او از دو حال خارج نیست: یا مردى است (معاذالله) دروغگو و بى باک؛ و یا از پروردگار خویش، دلیلى روشن و از پیامبرش، خبرى در اختیار دارد.
بار خدایا! من با تو پیمانى مىسپارم که روز قیامت، مرا از آن وا خواست نمایى: اگر آن جماعت [از نهر] عبور کرده باشند، من نخستین کسى خواهم بود که (معاذالله) با وى بجنگم و نیزه را در چشم او فرو برم؛ واگر عبور نکرده باشند، [در خدمت او] به کارزار و جنگ بر خیزم.
سپس به صفّها رسیدیم و پرچمها و بارها را، چنان که بود، یافتیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پشت گردنم را گرفت و مرا [مقدارى] پیش راند. آنگاه فرمود: يَا أَخَا الْأَزْدِ! أَ تَبَيَّنَ لَكَ الْأَمْر؟
«اى برادر اَزدى! آیا حقیقت برایت روشن شد؟»
عرض کردم: آرى، اى امیر مؤمنان!
فرمود: «پس این تو و این دشمنت!»
پس یکى را کشتم و از پس آن، دیگرى را. سپس با مردى دیگر در افتادم و به هم ضربه مىزدیم، پس هر دو فرو افتادیم. یارانم مرا با خود حمل کردند [و باز پس کشیدند]. هنگامى به هوش آمدم که جماعت از جنگ فارغ شده بودند.(1)
دانش نامه جلد: 6، صفحه: 459
امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنگاه که در نبرد نهروان، بر کشتگان خوارج مىگذشت فرمود:
بُؤساً لَكُم! لَقَد ضَرَّكُم مَن غَرَّكُم!
«بدا به حالتان! آن که فریبتان داد، شما را زیانکار ساخت!»
به حضرت عرض شد: اى امیر مؤمنان! چه کسى ایشان را فریفت؟
فرمود: الشَّيطانُ المُضِلُّ، وَالأَنفُسُ الأَمّارَةُ بِالسّوءِ، غَرَّتهُم بِالأَمانِيِّ، وفَسَحَت لَهُم بِالمَعاصی، ووَعَدَتهُمُ الإِظهارَ، فَاقتَحَمَتْ بِهِمُ النّارَ!(2)
«همان شیطان گمراهکننده و نفْس فرماندهنده به بدى، که آنان را فریفتۀ آرزوها ساخت و راه نافرمانى را به رویشان گشود و به پیروزى وعدهشان داد و در آتش، سرنگونشان کرد!»
اگر واژههای این فرمایش، با واژههای مربوط به منافقین در سورۀ مبارکۀ حدید، مقایسه گردد، قدر متیقّنش این است که سران خوارج، منافق بودهاند، نه متنسّک جاهل و خشکمقدّس.
يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ(1)
*قال الامام الباقر (علیه السلام): إنَّ عَلِيّاً ( (علیه السلام)) کان يَدعو عَلَى الخَوارِجِ، فَيَقولُ فی دُعائِهِ:
مؤکّداً و کراراً علىّ ( (علیه السلام)) بر خوارج نفرین مىکرد و مىگفت:
اللّهُمَّ رَبَّ البَيتِ المَعمورِ، وَالسَّقفِ المَرفوعِ، وَالبَحرِ المَسجورِ، وَالكِتابِ المَسطورِ!
1) سورهی مبارکهی حدید، آیهی شریفهی 14
بار خدایا! پروردگار البیت المعمور (خانۀ آبادشده)(1)
یکم: بعضى آن را اشاره به خانهاى مىدانند که در آسمانها محاذى کعبه است، و با عبادت فرشتگان، معمور و آباد است. این معنى در روایات متعدّدى که در منابع مختلف اسلامى آمده است دیده مىشود. در بحار الانوار بیش از ده روایت در این زمینه نقل شده است (جلد 58 صفحهی 55 به بعد).
طبق روایتى هر روز هفتاد هزار فرشته به زیارت آن مىآیند و هرگز بار دیگر به سوى آن باز نمىگردند.
دوم: بعضى آن را به «کعبه» و خانهی خدا در زمین تفسیر کردهاند که به وسیلهی زوّار و حاجیان همواره معمور و آباد است، و مىدانیم نخستین خانهاى است که براى عبادت، در روى زمین ساخته و آباد شده است.
سوم: بعضى نیز گفتهاند: منظور از «البیت المعمور»، خانهی قلب مؤمن است که با ایمان و ذکر خدا، آباد است.
ولى ظاهر آیهی شریفهی 4 از سورهی مبارکهی طور (و البیتِ المعمورِ) یکى از دو معنى اوّل است، و با توجّه به تعبیرات مختلفى که در قرآن کریم، از«کعبه» به عنوان «بیت» آمده، معنى دوم از همه مناسبتر به نظر مىرسد. (تفسیر نمونه، ج22 ص412)
، و سقف برافراشته (آسمان)، و دریاى شعلهور(2)رُوِيَ انّ اللَّه يَجعَلُ يَومَ القیامةِ البِحارَ ناراً يُسَجِّرُ بها جهنّمَ!
روایت شده که بیتردید خداوند در روز قیامت، تمام دریاها را تبدیل به آتشی عظیم میکند که به وسیلهی آن، جهنّم را شعلهور میسازد! پناه بر خدا! (تفسیر الصافی ج5 ص78)
، و کتاب نگاشته(3)تفسیر المیزان، ترجیح داده است که مراد از «کتاب مسطور» در آیهی شریفهی 2 از سورهی مبارکهی طور، «تورات» باشد. (المیزان ج19 ص6)
!أسأَلُكَ الظَّفَرَ عَلى هؤُلاءِ الَّذینَ نَبَذوا كِتابَكَ وَراءَ ظُهورِهِم، و فارَقوا اُمَّةَ أحمَدَ (صلی الله علیه و آله و سلم) عُتُوّاً عَلَيكَ!(1)
از تو مسألت میکنم پیروزى بر اینان را که کتاب تو را پشت سر خود افکندند و براى سرکشى بر تو، از امّت احمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، جدا شدند!
با توجّه به دو تعبیر «نَبَذوا كِتابَكَ وَراءَ ظُهورِهِم» و «عُتُوّا عَلَيكَ» میتوان به وضوح فهمید که به طور قدر متیقّن، سران خوارج، منافق و عالم و عامد بودند نه خشکمقدّس و دیندار نفهم؛ چون عالم متهتّک و منافق، اهل عتوّ و سرکشی است نه جاهل متنسّک و دیندار نفهم، که صرفاً به خاطر جهل و نفهمی ضرر میرساند، نه به خاطر سرکشی و تعمّد.
حُجْر بن عَدى و عمرو بن حَمِق سلام الله علیهما، لعن و بیزارى از اهل شام (معاویه و یارانش) را آشکارا بیان مىکردند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) کسى را نزد آنان فرستاد که از آنچه از آنها شنیده، باز ایستند.
1) قرب الإسناد: ص 12 ح 37 عن مسعدة بن صدقة عن الإمام الصادق (علیه السلام)، بحار الأنوار: ج 33 ص 382 ح 611.
آنان به نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمدند و عرض کردند: اى امیرمؤمنان! آیا ما بر حقّ نیستیم؟
فرمود: «چرا».
عرض کردند: آنان بر باطل نیستند؟
فرمود: «چرا».
عرض کردند: پس چرا ما را از شتم و دشنام دادن به آنان، منع مىکنى؟
فرمود: كَرِهتُ لَكُم أن تَكونوا لَعّانینَ شَتّامینَ، تَشتُمونَ وتَتَبَرَّؤونَ؛
بسیار لعن کردن و بسیار دشنام دادن را بر شما نمىپسندم که پیوسته دشنام دهید و بیزارى بجویید؛
ولكِن لَو وَصَفتُم مَساوِئَ أعمالِهِم فَقُلتُم: مِن سیرَتِهِم كَذا وكَذا ومِن عَمَلِهِم كَذا وكَذا، کانَ أصوَبَ فِي القَولِ، و أبلَغَ فِي العُذرِ.
ولى اگر بدیهای کارهای آنان را بیان کنید و بگویید که از جمله روشهاى آنان، چنین و چنین است و از جمله کارهایشان چنین و چنین است، در سخن، درستتر خواهد بود و در معذور بودن، رساتر.
ولَو قُلتُم مَكانَ لَعنِكُم إیّاهُم وبَراءَتِكُم مِنهُم: «اللّهُمَّ احقِن دِماءَنا و دِماءَهُم، و أصلِح ذاتَ بَينَنا و بَينِهِم، وَ اهدِهِم مِن ضَلالَتِهِم، حَتّى يَعرِفَ الحَقَّ مِنهُم مَن جَهِلَهُ، و يَرعَوِيَ عَنِ الغَيِّ وَ العُدوانِ مَن لَهِجَ بِهِ» کانَ هذا أحَبَّ إلَيَّ و خَيراً لَكُم.
و اگر به جاى لعن فرستادن بر آنان و بیزارى جستن از آنان بگویید: «بار خدایا! خون ما و آنان را حفظ کن، و بین ما و آنان را آشتى ده، و آنان را از گمراهىشان هدایت کن تا آن کس که حقّ را نمىشناسد، آن را باز شناسد،
و آن کس که به گمراهى و تجاوز، حرص و ولع دارد، از آن باز ایستد.» براى من دوستداشتنىتر و براى شما بهتر خواهد بود.
عرض کردند: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! نَقبَلُ عِظَتَكَ، ونَتَأَدَّبُ بِأَدَبِكَ.(1)
دانش نامه جلد: 10، صفحه: 246
اى امیرمؤمنان! پندت را مىپذیریم و با ادب تو، مؤدّب میشویم.
*ابو تِحیى حُكَيّم گوید: با عمّار نشسته بودیم که ابو موسى آمد و گفت: تو با من چه کار دارى؟! مگر من برادرِ [دینى] تو نیستم؟!
عمّار گفت: ما أدری إلّا أنّی سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم يَلعَنُكَ لَيلَةَ الجَمَلِ!
نمىدانم؛ امّا شنیدم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو را در شب شتر(2)لعنت کرد!
ابو موسى گفت: ایشان براى من آمرزش خواست.
عمّار گفت: قَد شَهِدتُ اللَّعنَ؛ ولَم أشهَدِ الِاستِغفارَ.(3)
من لعنت کردن را شاهد بودم؛ امّا آمرزشخواهى را نه.
*ابن ابی الحدید معتزلی – شارح نهج البلاغه – گوید: علىّ ( (علیه السلام)) در نماز صبح و نماز مغرب، قنوت مىخواند و در قنوتش معاویة، عمرو عاص، مُغِيرة، ولید بن عُقبَة، ابو اعور، ضحّاک بن قیس، بُسر بن أرطاة، حبیب بن مَسلَمَة، ابو موسى
اشعرى و مروان بن حَكَم را نفرین مىکرد. اینان [لعنة الله علیهم] نیز در قنوت، آن حضرت ( (علیه السلام)) را [معاذ الله] لعن مىکردند.(1)
شواهد دیگری نیز وجود دارد که ابوموسی اشعری لعنة الله علیه، منافقی بس خبیث و مرموز بوده است، نه یک انسان سادهلوح.
شایان ذکر است که حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) نیز خطاب به اوّلین ظالم غاصب فرمودند: وَ اللَّهِ لَأَدْعُوَنَّ اللَّهَ عَلَيْكَ فِي كُلِّ صَلَاةٍ أُصَلِّيهَا.(2)
به خدا سوگند، قطعاً و مسلّماً(3)در هر نمازی که میگزارم، پیوسته خدا را بر ضدّ تو فرا میخوانم (دائماً تو را لعن و نفرین می کنم).
پس لازم است شیعیان و محبّان اهل بیت (علیهم السلام) نیز – در عین رعایت تقیّه - با لعن و نفرین بر دشمنان آنان در هر نماز، به آن حضرات (علیهم السلام) اقتداء کنند.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ أیُّما عَبدٍ مِن عِبادِكَ سَمِعَ مَقالَتَنا العادِلَةَ غَيرَ الجائِرَةِ، وَالمُصلِحَةَ غَيرَ المُفسِدَةِ فِي الدِّينِ وَالدُّنیا، فَأَبى بَعدَ سَمعِهِ لَها إلَا النُّكوصَ عَن نُصرَتِكَ، وَالإِبطاءَ عَن إعزازِ دینِكَ،
1) دانشنامهی امیر المومنین (علیه السلام) جلد: 12، صفحه: 444
2) بحارالانوار، ج28 ص357
3) چند تأکید در این جملهی شریفه وجود دارد: سوگند (و الله)، لام (لأدعونّ)، نون تأکید ثقیلة (لأدعونَّ)، استعمال «کلّ» (فی کلّ صلاة)، استعمال فعل مضارع که دالّ بر استمرار است هم در «لَاَدعُوَنَّ» و هم در «اُصَلّیها».
بار خدایا! هر بندهاى از بندگانت که سخن ما را شنید - سخنى که از روى عدالت است، نه از روى جور و انحراف؛ و باعث اصلاح دین و دنیا مىشود، نه موجب تباهى - و پس از شنیدن، از پذیرش آن، سر باز زد و از یارىات دست کشید و در عزّتبخشی(1)به دینت کندی به خرج داد،
فَإِنّا نَستَشهِدُكَ عَلَيهِ یا أکبَرَ الشّاهِدینَ شَهادَةً، ونَستَشهِدُ عَلَيهِ جَمیعَ ما أسكَنتَهُ أرضَكَ وسَماواتِكَ؛
پس بلاشکّ ما بر ضدّ او تو را گواه مىگیریم - اى بزرگترین گواهان! - و بر ضدّ او همۀ آنچه را که در زمین و آسمانهایت ساکن کردهاى، گواه مىگیریم؛
ثُمَّ أنتَ بَعدُ المُغنی عَن نَصرِهِ، وَالآخِذُ لَهُ بِذَنبِهِ.(2)
سپس تو بىنیاز کنندۀ ما از یارى او هستى، و او را در برابر گناهش مؤاخذه میکنی.
*قال الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) کانَ إذا أرادَ القِتالَ قالَ هذِهِ الدَّعَواتِ:
امیرالمؤمنین ( (علیه السلام)) هرگاه تصمیم به جنگ مىگرفت، این دعاها را مىخواند:
اللّهُمَّ إنَّكَ أعلَمتَ سَبیلاً مِن سُبُلِكَ، جَعَلتَ فیهِ رِضاكَ، ونَدَبتَ إلَيهِ أولِياءَكَ، وجَعَلتَهُ أشرَفَ سُبُلِكَ عِندَكَ ثَواباً، و أکرَمَها لَدَيكَ مَآباً، و أحَبَّها إلَيكَ مَسلَكاً؛
بار خدایا! تو راهى از راههایت را اعلام داشتى، و خشنودى خود را در آن قرار دادى، و دوستان خود را بدان فرا خواندى، و آن را پر اجرترین راه در پیش خود، و با ارزشترین فرجام در نزد خود، و دوستداشتنىترین روش از نظر خود، قرار دادى؛
ثُمَّ اشتَرَيتَ فیهِ مِنَ المُؤمِنینَ أنفُسَهُم و أموالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ، يُقاتِلونَ فی سَبیلِ اللّهِ فَيَقتُلونَ ويُقتَلونَ؛ وَعداً عَلَيكَ حَقّاً؛
و آنگاه، در این راه، جان و مال مؤمنان را به بهاى بهشت تضمینی خریدى، که در راه خدا مىجنگند و مىکشند و کشته مىشوند؛ بر پایۀ وعدۀ حقّت که به عهده گرفتی؛
فَاجعَلنی مِمَّنِ اشتَرى فیهِ مِنكَ نَفسَهُ، ثُمَّ وَفى لَكَ بِبَيعِهِ الَّذی بايَعَكَ عَلَيهِ؛ غَيرَ ناكِثٍ ولا ناقِضٍ عَهداً، ولا مُبَدِّلاً تَبدیلاً؛ بَلِ استیجاباً لِمَحَبَّتِكَ، وتَقَرُّباً بِهِ إلَيكَ؛
مرا هم از جملۀ کسانى قرار ده که جان خود را به تو مىفروشند(1)و آنگاه به پیمانى که با تو بستهاند، پایبند مىمانند؛ نه آن را مىشکنند و نه عهدى را نقض مىکنند، و نه آن را تغییر مىدهند؛ بلکه براى محبّت تو آن را اجابت مىکنند و بدان، به سوى تو تقرّب مىجویند.
فَاجعَلهُ خاتِمَةَ عَمَلی، و صَيِّر فیهِ فَناءَ عُمُری.
آن (جهاد و جان بر کف اخلاص نهادن) را پایان کار من قرار ده، و پایان عمرم را در آن مقرّر دار.
1) شاید ترجمه: خودش را از تو میخرد؛ یعنی نفس و جانش را از تو میخرد به ازاء پرداخت جسم و بدنش.
وَ ارزُقنی فیهِ لَكَ و بِهِ مَشهَداً تُوجِبُ لی بِهِ مِنكَ الرِّضا، و تَحُطُّ بِهِ عَنِّي الخَطایا، و تَجعَلُنی فِي الأَحیاءِ المَرزوقینَ بِأَيدِي العُداةِ وَ العُصاةِ،
و در آن (جهاد) روزیِ من نما - برای تو و به واسطۀ آن – شهادتی را که موجب خشنودی تو از من باشد، و گناهان مرا، به خاطر آن فرو ریزى، و مرا به وسیلۀ دشمنان و عصیانگران در زمرۀ آن دسته از زندگانى (شهدائی) قرار ده که روزى داده میشوند،(1)
تَحتَ لِواءِ الحَقِّ و رايَةِ الهُدى، ماضِياً عَلى نُصرَتِهِم قُدُماً، غَيرَ مُوَلٍّ دُبُراً، و لا مُحدِثٍ شَكّاً.
(در حالی که این جهاد) در زیر بیرق حقّ و پرچم هدایت باشد، با این وصف که براى پیروزى گام بر دارند، بدون آن که پشت کنند و یا تردیدى ایجاد نمایند.(2)
1) اشاره دارد به آیهی شریفهی 169 از سورهی مبارکهی آل عمران علی نبیّنا و آله و علیهم السلام.
2) شاید ترجمه: (در حالی که این جهاد) در زیر بیرق حقّ و پرچم هدایت باشد، و [با توجّه به توحید أفعالی که همهی کارها مستند به مبدأ أعلی و یگانهمؤثّر در هستی میباشد] (تو ای خدا!) برای نصرت و یاری آنها اقدام کنی، و توان پشت کردن به دشمن و عقبنشینی را از آنها سلب نمایی، و در دل آنها ایجاد شکّ و تردید نکنی.
اللّهُمَّ و أعوذُ بِكَ عِندَ ذلِكَ مِنَ الجُبنِ عِندَ مَوارِدِ الأَهوالِ، ومِنَ الضَّعفِ عِندَ مُساوَرَةِ الأَبطالِ، ومِنَ الذَّنبِ المُحبِطِ لِلأَعمالِ؛ فَأُحجِمَ مِن شَكٍّ، أو أمضِيَ بِغَير يَقینٍ، فَيَكونَ سَعیی فی تَبابٍ، وعَملی غَيرَ مَقبولٍ.(1)
بار خدایا! در آن هنگام، از ترس در مواقع ترسناک و از ناتوانى در مقابل دلیران، و از گناهى که نابودکنندۀ اعمال است، به تو پناه مىبرم؛ که مبادا به خاطر شکّ، باز مانم و یا بىیقین، گام زنم و در نتیجه، تلاشم در خسران باشد و عملم پذیرفته نشود.
روایت شده است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) هرگاه از جنگ رهایى مىیافت، به آموزش مردم و داورى بین آنان مىپرداخت و هرگاه از این کارها فارغ مىشد، در باغى که از آنِ او بود، با دست خود کار مىکرد و با این حال، به ذکر خداوند متعال مشغول بود.
1) الکافی: ج 5 ص 46 ح 1 عن میمون القدّاح، تهذیب الأحکام: ج 3 ص 81 ح 237 عن عبد اللّه بن میمون، الإقبال: ج 1 ص 318 کلاهما عن الإمام الصادق عن أبیه عن جدّه عن الإمام علیّ (علیهم السلام) نحوه وفیهما من «اللّهمّ إنّک أعلمت...»، تفسیر العیّاشی: ج 2 ص 113 ح 143 عن عبد اللّه بن میمون القدّاح وفیه صدره إلى «تبدیلاً»، بحار الأنوار: ج 98 ص 126 ح 3.
رُوِيَ أنَّهُ (علیه السلام)کانَ إذا يَفرَغُ مِنَ الجِهادِ يَتَفَرَّغُ لِتَعلیمِ النّاسِ وَالقَضاءِ بَينَهُم، فَإِذا فَرَغَ مِن ذلِكَ اشتَغَلَ فی حائِطٍ لَهُ يَعمَلُ فیهِ بِيَدِهِ، وهُوَ مَعَ ذلِكَ ذاكِرُ اللّهِ(1)تَعالى جَلَّ جَلالُهُ.(2)
راوی گوید: در جنگ صفّین و جمل و نهروان شنیدم که علىّ (علیه السلام) مردم را تشویق و تحریض مىکرد و مىفرمود:
عِبادَ اللّهِ! اتَّقُوا اللّهَ، وغُضُّوا الأَبصارَ، وَاخفِضُوا الأَصواتَ، و أقِلُّوا الكَلامَ، ووَطِّنوا أنفُسَكُم عَلَى المُنازَلَةِ وَالمُجاوَلَةِ، وَالمُبارَزَةِ وَالمُناضَلَةِ وَالمُجالَدَةِ وَالمُعانَقَةِ(3)وَالمُكادَمَةِ(4)وَالمُلازَمَةِ.
بندگان خدا! از خدا پروا کنید، چشمها را فرو افکنید، صداها را پایین بیاورید، سخن، کم گویید و خویشتن را براى جنگیدن، جَوَلان دادن، مبارزه، قهرمانى، جستوخیز، گلاویزى، زد و خورد شدید و پایدارى آماده کنید.
«فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»، «وَ لاٰ تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِينَ»(5)
1) فی المصدر: «ذاکرا اللّه»، والتصویب من بحار الأنوار. وفی عدّة الداعی: «ذاکر للّه».
2) إرشاد القلوب: ص 218، عدّة الداعی: ص 101، بحار الأنوار: ج 103 ص 16 ح 70.
3) عانقه: التزمه فأدنى عُنُقَه من عُنُقِه وهی فی المودّة وفی الحرب (لسان العرب: ج 10 ص 272 «عنق»).
4) المِكدَم: الشدید القِتال (لسان العرب: ج 12 ص 510 «کدم»).
5) سورهی مبارکهی أنفال، آیات شریفهی 45 و 46
«پایدارى ورزید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید.» «با هم نزاع مکنید که سست شوید و مهابت شما از بین برود! و صبر و مقاومت کنید که به راستی خدا با شکیبایان است.»
اللّهُمَّ ألهِمهُمُ الصَّبرَ، و أنزِل عَلَيهِمُ النَّصرَ، و أعظِم لَهُمُ الأَجرَ.(1)
بار خدایا! صبر و مقاومت را بر آنان الهام کن، و نصرت و یاری را بر ایشان فرو فرست، و اجرشان را بزرگ دار.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در رهسپار نمودن مردم براى مبارزه با شامیان (معاویه و یارانش) فرمود:
أ لا تَرَونَ یا مَعاشِرَ أهلِ الکوفَةِ!؟ وَاللّهِ لَقَد ضَرَبتُكُم بِالدِّرَّةِ الَّتی أعِظُ بِهَا السُّفَهاءَ، فَما أراكُم تَنتَهونَ!
آیا نمىنگرید اى کوفیان!؟ به خدا سوگند، من شما را با همان تازیانهاى زدم که نابخردان را با آن پند مىدهم، و نمىبینم که دست بر دارید!
ولَقَد ضَرَبتُكُم بِالسِّياطِ الَّتی اقیمَ بِهَا الحُدودُ، فَما أراكُم تَرعَوونَ!
و سوگند به خدا(2)شما را با همان تازیانهاى زدم که حدود الهى را با آن اجراء مىکنم، و نمىبینم که دست بکشید!
فَما بَقِيَ إلّا سَيفی، وإنّی لَأَعلَمُ الَّذی يُقَوِّمُكُم بِإِذنِ اللّهِ؛ ولكِنّی لا اُحِبُّ أن ألِيَ تِلكَ مِنكُم.
جز شمشیرم چیزى نمانده است و منمىدانم که به اذن خدا چه چیزى شما را راست مىسازد؛ ولى دوست ندارم که با شما به زبان شمشیر حرف بزنم.
وَالعَجَبُ مِنكُم ومِن أهلِ الشّامِ؛ أنَّ أمیرَهُم يَعصِي اللّهَ وهُم يُطیعونَهُ! و أنَّ أمیرَكُم يُطیعُ اللّهَ و أنتُم تَعصونَهُ!!
شگفت از شما و شامیان است؛ پیشواى آنان خدا را نافرمانى مىکند و آنان مطیع اویند! و پیشواى شما مطیع خداست و شما نافرمانىاش مىکنید!!
إن قُلتُ لَكُمُ: انفِروا إلى عَدُوِّكُم، قُلتُمُ: القَرُّ يَمنَعُنا. أ فَتَرَونَ عَدُوَّكُم لا يَجِدونَ القَرَّ كَما تَجِدونَهُ؟
اگر بگویم: بهسوى دشمنتان بکوچید، مىگویید: سرما نمىگذارد. فکر مىکنید دشمن شما مثل شما احساس سرما نمىکند؟
ولكِنَّكُم أشبَهتُم قَوما قالَ لَهُم رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): اِنفِروا فی سَبیلِ اللّهِ، فَقالَ كُبَراؤُهُم: لا تَنفِروا فِي الحَرِّ، فَقالَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ: «قُلْ نٰارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کٰانُوا يَفْقَهُونَ»(1)
ولى شما مثل آن گروهى هستید که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان فرمود: در راه خدا بکوچید. بزرگانشان گفتند: در گرما کوچ نکنید و خداوند هم به پیامبرش فرمود: «بگو: آتش دوزخ، گرمتر است، اگر مىفهمیدند».
1) سورهی مبارکهی توبة، آیهی شریفهی 81
وَاللّهِ لَو ضَرَبتُ خَيشومَ المُؤمِنِ بِسَيفی هذا عَلى أن يُبغِضَنی ما أبغَضَنی؛ ولَو صَبَبتُ الدُّنیا بِحَذافیرِها عَلَى الکافِرِ ما أحَبَّنی؛
به خدا سوگند، اگر با این شمشیرم بر بینى مؤمن بزنم تا مرا دشمن بدارد، دشمن نمىدارد؛ و اگر همۀ دنیا را به کام کافر بریزم، مرا دوست نخواهد داشت؛
وذلِكَ أنَّهُ قُضِيَ ما قُضِيَ عَلى لِسانِ النَّبِيِّ الاُمِّيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنَّهُ لا يُبغِضُكَ مُؤمِنٌ، ولا يُحِبُّكَ کافِرٌ، وقَد خابَ مَن حَمَلَ ظُلما وافتَرى.
و این بدان جهت است که تقدیر الهى اینگونه بر زبان پیامبر امّى (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز جارى شده است که: «مؤمنى تو را دشمن نمىدارد و کافرى دوستدار تو نمىشود» و ناکام و زیانزده است آن که بار ستم و دروغ بر دوش کشد.
یا مَعاشِرَ أهلِ الکوفَةِ! وَاللّهِ لَتَصبِرُنَّ عَلى قِتالِ عَدُوِّكُم؛ أو لَيُسَلِّطَنَّ اللّهُ عَلَيكُم قَوما أنتُم أولى بِالحَقِّ مِنهُم؛ فَلَيُعَذِّبُنَّكُم؛ ولَيُعَذِّبَنَّهُمُ اللّهُ بِأَيدیكُم أو بِما شاءَ مِن عِندِهِ.
اى کوفیان! شما را به خدا، بر پیکار با دشمنتان مقاوم باشید؛ وگرنه خدا کسانى را بر شما مسلّط مىکند که شما از آنان به حقّ سزاوارترید، و آنگاه آنان قطعاً شما را شکنجه خواهند داد؛ پس خداوند هم آنان را به دست شما یا هرگونه که بخواهد، عذاب مىدهد.
أ فَمِن قَتلَةٍ بِالسَّيفِ تَحیدونَ إلى مَوتَةٍ عَلَى الفِراشِ؟! فَاشهَدوا أنّی سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقولُ: مَوتَةٌ عَلَى الفِراشِ أشَدُّ مِن ضَربَةِ ألفِ سَيفٍ!(1)
آیا از کشته شدن با شمشیر، به مرگ در بستر روى مىآورید؟! گواه باشید که از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مىفرمود: «مرگ در بستر، دشوارتر از ضربت هزار شمشیر است!»
سى و چهار سال پس از شهادت علىّ (علیه السلام) پیشگویى آن بزرگوار در بارۀ کوفیان قدرنشناس و نافرمان، به روشنى تحقّق یافت.
به روزگار خلافت عبد الملک بن مروان، گروهى از خوارج که «اَزارقه» نامیده مىشدند، در ناحیۀ اهواز، بر ضدّ حکومت مرکزى قیام کردند. تنها نقطهاى که مىتوانست بدانجا نیرو گسیل کند، کوفه بود. مردم، زیر بار نرفتند و از رفتن به نبرد، تَن زدند. عبد الملک در خطابهاى حماسى، از خواصّ و نزدیکانش چارهجویى کرد و گفت:
فَمَن يَنتَدِبُ لَهُم مِنكُم بِسَيفٍ قاطِعٍ وسِنانٍ لامِعٍ؟(2)
چه کسى براى آنان داوطلب مىشود، با شمشیرى بُرنده و نیزهاى آبدیده؟
همه سکوت کردند. حَجّاج بن یوسف که به تازگى عبد اللّه بن زبیر را در مکّه سرکوب کرده بود، به پا خاست و اعلام آمادگى کرد؛ امّا عبد الملک
نپذیرفت و ضمن اشاره به مشکل اعزام نیرو به جبهۀ اهواز، از آنان خواست که توانمندترینْ افراد خود را براى امارت عراق و جنگ با ازارقه، نامزد کنند. باز هم تنها کسى که اعلام آمادگى کرد، حجّاج بن یوسف بود.
نکتۀ جالب این است که عبد الملک، از حَجّاج جویا میشود که چهگونه مىخواهد این مردم سرکش و گریزپا را به پیروى وا دارد، و میپرسد: هر امیرى ابزار و گردنافزارى دارد؛ ابزار و گردنافزار تو چیست؟
و حَجّاج پاسخ مىدهد که: زبان شمشیر و ابزار خشونت! یعنی با آنان با زبان شمشیر سخن خواهد گفت و تازیانۀ خشونت را برخواهد کشید و سیاست تهدید و تطمیع را خواهد گستراند و ریشۀ مخالفان را از بُنْ بر خواهد كَند:
فَمَن نازَعَنی قَصَمتُهُ! ومَن دَنا مِنّی أکرَمتُهُ، ومَن نَأى عَنّی طَلَبتُهُ ومَن ثَبَتَ لی طاعَنتُهُ ومَن ولِيَ عَنّی لَحِقتُهُ ومن أدرَكتُهُ قَتَلْتُهُ! ... إنَّ آلَتی: أزرَعُ بِدِرهَمِكَ مَن يُوالیكَ، و أحصِدُ بِسَيفِكَ مَن يُعادیكَ!(1)
آن که با من بستیزد، او را بشکنم! و آن که به من نزدیک شود، بزرگش شمارم. آن که از من دور شود، در جست و جویش باشم، و آن که در برابرم پایدارى کند، بر او آسیب رسانم. و آن که بر من پشت کند، به دنبالش روم، و آن را که بیابم، بکشم! ... به درستى که ابزارم این است: درهمت را در دوستانت كِشت مىکنم، و با شمشیرت، آن را که با تو دشمنى کند، درو مىکنم!
1) الفتوح: ج 7 ص 6.
عبد الملک، این شیوه را پسندید و به سال 74 هجرى، حجّاج را به حکومت کوفه و بصره گمارد و او در نخستین رویارویى با مردم، در خطابهاى هشدار دهنده به مردم گفت:
به درستى که سرهایى مىبینم که رسیدهاند و هنگام چیدن آنها رسیده است! و من عهدهدار این کارم. و گویا به خونها مىنگرم که میان عمامهها و ریشها موج مىزند! ...
بدانید که من چیزى را وعده ندهم، جز آن که بدان عمل کنم. و چیزى را بر زبان نیاورم، جز آنکه به اجرا گذارم. و نزدیک نشوم، مگر آن که بفهمم، و دور نشوم، مگر آن که بشنوم.
پس بپرهیزید از این فریادها، تجمّعها، قهرمانبازىها، قیل و قالها، و اینکه فلانى چه مىگوید و کار فلانى به کجا مىانجامد.
شما را چه مىشود، اى مردم عراق؟ اى جدایىطلبان؟ اى اهل نفاق و اخلاق زشت؟ همانا شما ساکنان قریهاى هستید که [به تعبیر قرآن] «امن و امان بود و روزىاش از هرسو فراوان مىرسید. پس [ساکنانش] نعمتهاى خدا را ناسپاسى کردند و خدا هم به سزاى آنچه انجام مىدادند، طعم گرسنگى و هراس را به آنان چشانید! ...»(1)
بدانید که شمشیرم به زودى از خون شما سیراب گردد و پوستتان را جدا کند! پس هرکه مىخواهد، خون خود را حفظ کند.(2)
مسعودى گفته است: حجّاج در سال 95 هجرى در 54 سالگى در منطقهی واسطِ عراق، از دنیا رفت.
او بیست سال بر مردم، حکم راند و آمار کسانى که بر اثر شکنجههایش غیر از جنگها و لشگرکشىهایش کشته شدند، یکصد و بیست هزار نفر است!
به هنگام مرگش، پنجاه هزار مرد و سى هزار زن در زندانهایش گرفتار بودند که شانزده هزار نفرشان دختر بودند. او زنان و مردان زندانى را در یک مکان نگاه مىداشت. زندانهاى او سقفى نداشت که از تابش خورشید در تابستان، و باران و سرما در زمستان، جلوگیرى کند.
شکنجههاى دیگرى نیز داشته که آنها را در کتاب الأوسط آوردهایم.
گزارش شده که روزى سوار بر مرکب شد تا به نماز جمعه رود. نالهاى را شنید. پرسید: این نالهی چیست؟ گفته شد: زندانیان از سختىها ناله و شِكوه دارند. به سمت آنان رفت و گفت: «اِخْسَئواْ فِيهَا وَ لَا تُكَلِّمُونِ» [بروید] در آن گم شوید و با من سخن مگویید! (یعنی بخشی از آیهی شریفهی 108 از سورهی مبارکهی مؤمنون را در پاسخ بر زبان راند!)
گفته مىشود که حجّاج، در همین جمعه از دنیا رفت و پس از این سوار شدن [بر مرکب]، دیگر سوار نشد. (مُروج الذهب: ج 3 ص 175)
حجّاج در همان آغازین سخن خود، نشان داد که از چشمانش مرگ مىبارد و از شمشیرش خون! او با تندترین و تحقیرآمیزترین تعبیرها و عناوین، با کوفیان سخن گفت و فرجام سرکشىها را نشان داد و به صراحت گفت که شمشیرش را از خون کسانى که از پیروى او تن زنند و آهنگ گردنفرازى داشته باشند، سیراب خواهد کرد!
پس از این سخنرانى هولانگیز که از کلمه کلمۀ آن خون مىبارید، در دومین روز حکومتش، بیانیهاى صادر کرد که آن را در کوىها و برزنهاى کوفه، جار زدند:
ألا! إنَّنا قَد أجَّلنا مَن کانَ مِن أصحابِ المُهَلَّبِ ثَلاثا، فَمَن أصَبنا بَعدَ ذلِكَ فَعُقوبَتُهُ ضَربُ عُنُقِهِ!(1)
بدانید که ما به یاران مُهَلَّب (فرمانده منصوب از طرف حَجّاج برای جنگ با ازارقه)، سه روز مهلت دادیم و هرکه را پس از آن بگیریم، کیفرش زدن گردن اوست!
و براى اینکه نشان دهد این بیانیه بدون هیچ تردیدى اجرا خواهد شد، به فرمانده نیروى انتظامى و حاجب خود، زیاد بن عروه دستور داد که شمارى از سپاه در شهر بگردند و مردم را به جبهه اعزام کنند و هر آن که را تأخیر کرد و یا امتناع ورزید، بکشند!
و بدینگونه، همۀ نیروهایى که مهلَّب بن ابى صفره را تنها گذاشته بودند، به جبهه بازگشتند و حتّى یک نفر هم تخلّف نکرد.(2)
بدینسان، عبد الملک، با اجراى سیاست تهدید و تطمیع در گسترۀ جامعه آن روز، تمام مخالفان حکومت مرکزى را سرکوب کرد و در سال 75 هجرى با خاطرى آسوده، راهى حجّ شد! یعقوبى مىنویسد:
و چون کارها به سود عبد الملک، سامان گرفت و شهرها آرامش یافت و منطقهاى نماند که نیازمند ساماندهى و توجّه بدان باشد، در سال 75 هجرى براى حج گزاردن، بیرون رفت.(1)
اصلاح، رام کردن و ایجاد آرامش در زیر برق شمشیر! این، همان اصلاحى است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را به بهاى فاسد شدن اصلاحکننده مىدانست و حاضر نبود بپذیرد و جامعه را بدینگونه به «صلاح» آورَد. او نمىتوانستبه سیاستىتن در دهد که مشکلحکومت را بهبهاى تباه ساختن ارزشهاى انسانىحلّ مىکند.
در چنین سیاستى، هرکس که زورى در بازو داشته باشد و دریدگىاى در عمل، عاطفه را به یک سو نهد و خرد انسانى را به سویى دیگر، کرامتهاى اخلاقى را وا بنهد و به هر آنچه بر چیرگىاش کارآمد است، روى آورد، مىتواند حکومت کند!
در حکومت علىّ (علیه السلام) ارزشها اصالت دارند. او به هیچ بهایى حاضر نیست ارزشهاى انسانى و اسلامى را قربانى کند. حکومتى که در آن ارزشها قربانى مىشوند و معیارها و ارزشهاى انسانى در مسلخ مصالح زمامدارى گردن زده مىشوند، حکومتى شیطانى و اموى است.
اکنون این را نیز بیفزاییم که در جهان امروز، سیاست شمشیر و زور و خشونت، دیگر کارآیى ندارد. ابزارهاى نظامى، بهتدریج، کارآیى خود را از دست مىدهند و زمامداران، با شیوههاى جدیدى حکومتها را پى مىنهند.
1) تاریخ الیعقوبى: ج 2 ص 273.
اکنون ارزشهاى انسانى به گونهاى دیگر قربانى مىشوند و بردن عدالت اجتماعى به مسلخ اصلاحات اقتصادى و خُرد کردن فرودستان در زیر بار پیشرفتهاى اقتصادى، از جملۀ این سیاستهاست!(1)
امّتی که قدر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ندانست، به حاکمانی همچون زیاد بن ابیه گرفتار شد؛
زیاد، عبد اللّه بن حِصْن را به فرماندهى نیروى مخصوص خود گمارد و به مردم، تا رسیدن خبر بخشنامۀ منع عبور و مرور شبانه به کوفه و اعلام وصول آن، مهلت داد.
او نماز عشاء را به تأخیر مىانداخت تا آخرین کسى باشد که نماز مىخوانَد. سپس نماز مىخواند و به مردى فرمان مىداد تا سورۀ بقره و یا سورهاى مانند آن را به ترتیل بخواند و چون تمام مىکرد، به اندازهاى که انسانى به «خُرَيبه»(2)برسد، مهلت مىداد. سپس به فرمانده نیروى مخصوص خود فرمان مىداد تا بیرون برود. پس بیرون مىرفت و کسى را نمىدید، مگر آن که او را مىکشت!
پس یک شب، عربى بیابانگرد را گرفت و نزد زیاد آورد. زیاد گفت: آیا نداى منع عبور و مرور را شنیدهاى؟ گفت: نه، به خدا قسم! با گوسفند شیردِهم مىآمدم که شب شد و من از سر ناچارى به جایى رفتم و ماندم تا صبح شود و هیچ اطّلاعى از فرمان امیر نداشتم.
زیاد گفت: أظُنُّكَ وَاللّهِ صادِقا، ولکن فی قَتلِكَ صَلاحُ هذِهِ الاُمَّةِ!
به خدا سوگند، گمان به راستگویی تو دارم؛ امّا مصلحت این امّت در کشتن توست! سپس فرمان داد گردنش را زدند!
زیاد، نخستین کسى است که کار حکومت را محکم کرد و سلطنت معاویه را استوار داشت و مردم را به اطاعت وا داشت و در مجازات جرایم، پیشى گرفت و شمشیر را برهنه نمود و با کمترین گمان، دستگیر، و با اندک شبهه، عقوبت کرد!
مردم در زمان حکومتش به شدّت از او مىترسیدند تا آنجا که مردم از همدیگر ایمن بودند و گاه که چیزى از دست مردى یا زنى مىافتاد، کسى به آن دست نمىزد تا آن که صاحبش مىآمد و آن را بر مىداشت. و زن، شبهنگام مىخوابید، بىآن که درِ خانه را ببندد.(1)
زیاد، چنان مردم را اداره کرد که مانندش دیده نشد و مردم، چنان از او مىترسیدند که از کس دیگرى پیش از آن، چنین نترسیده بودند.
1) هدف، وسیله را توجیه نمیکند؛ ما شرعاً مجاز نیستیم با ظلم و ارعاب و آدمکشی، چنین امنیّتی را به وجود بیاوریم.
2) انبار و بازارچهاى براى خرید و فروش آذوقهی شهروندان بود.
3) تاریخ الطبری: ج 5 ص 221، الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 474 نحوه، أنساب الأشراف: ج 5 ص 219 وفیه من «کان یؤخّر العشاء» إلى «إلّا قتله» وراجع ص 206 و ص 225.
[پس از فرمان منع عبور و مرور شبانه] در شب نخست، تا صبح، هفتصد سر بریده جلوى درِ کاخ حکومتى نهاده شد!
سپس در شب دوم، [عبد اللّه بن حصن،] فرمانده نیروهاى مخصوص زیاد، خارج شد و پنجاه سر آورد!
و سپس در شب سوم، یک سر آورد و پس از آن، هیچ سرى نیاورد و مردم، چون نماز عشاء را مىخواندند، چنان به سرعت به سوى خانههاى خود مىدویدند که گاه، کفش برخى جا مىماند.(1)
دانش نامه جلد: 13، صفحه: 238
زیاد، مردم کوفه را جلوى درِ کاخ [حکومتى] گرد آورد و آنان را [معاذ الله] به لعن بر اوّ مظلوم عالم (علیه السلام) واداشت و هرکس را که خوددارى مىورزید، میهمان شمشیر مىکرد (مىكُشت)!(2)
زیاد، پیروان علىّ (علیه السلام) را پیجویى مىکرد و مىکشت. این خبر به حسن بن علىّ (علیهما السلام) رسید. فرمود:
اللّهُمَّ تَفَرَّد بِمَوتِهِ، فَإنَّ القَتلَ كَفّارَةٌ.(3)
«بار خدایا! او را با مرگ طبیعى از دنیا ببر و به قتلش مرسان؛ که به راستی قتل، کفّاره است [و از عذاب اخروىاش مىکاهد]».
فرمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جاریة بن قدامة:
اوصیكَ یا جارِيَةُ! بِتَقوَى اللّهِ؛ فَإِنَّها جَموعُ الخَيرِ.
سفارش میکنم تو را اى جاریه! به تقواى الهى؛ که به راستی آن، فرا گیرندۀ تمام خیرات است(1).
وسِر عَلى عَونِ اللّهِ، فَالقَ عَدُوَّكَ الَّذی وَجَّهتُكَ لَهُ.
و به یارى خدا حرکت کن و با دشمنت که تو را به سوى او گسیل دادم، رویاروى شو.
و لا تُقاتِل إلّا مَن قاتَلَكَ.
و جز با کسى که با تو بجنگد، نجنگ.
و لا تُجهِز عَلى جَریحٍ.
و بر زخمى حمله نکن.
و لا تُسَخِّرَنَّ دابَّةً، و إن مَشَيتَ و مَشَى أصحابُكَ.
و حیوانى را از آنان به تصرّف مگیر هر چند تو و یارانت پیاده باشید.
ولا تَستَأثِر عَلى أهلِ المِياهِ بِمِياهِهِم، ولا تَشرَبَنَّ إلّا فَضلَهُم عَن طیبِ نُفوسِهِم.
1) تمام خیرات را در بر دارد.
آب صاحبان آب را به خودت اختصاص مده و جز بازماندۀ آب آنان را - آن هم از روى رضایتشان - منوش.
ولا تَشتِمَنَّ مُسلِماً ولا مُسلِمَةً؛ فَتوجِبَ عَلى نَفسِكَ ما لَعَلَّكَ تُؤَدِّبُ غَيرَكَ عَلَيهِ!
هرگز به هیچ زن و مرد مسلمانی دشنام مده؛ که بر خویشتن همان فراهم آورى که بهخاطر آن شاید دیگرى را ادب مىکنى!
ولا تَظلِمَنَّ مُعاهَداً، ولا مُعاهَدَةً.
و هرگز بههیچ زن و مرد پیمان بستهاى (اهل کتاب) ستم مکن.
وَاذكُرِ اللّهَ، ولا تَفتُر لَيلاً ولا نَهاراً.
به یاد خدا باش و نه در شب و نه در روز، سستى مکن.
وَ احمِلوا رَجّالَتَكُم، وتَواسَوا فی ذاتِ أیدیكُم.
پیاده نظام خود را سوار کنید و در آنچه در دست شما هست، دیگران را سهیم کنید.
و أجدِدِ السَّيرَ، و أجلِ العَدُوَّ مِن حَيثُ کانَ؛
در کوه و دشت بشتاب و دشمن را از هر جا که هست بکوچان؛
وَاقتُلهُ مُقبِلاً، وَاردُدهُ بِغَيظِهِ صاغِراً.
اگر روى آورد، او را بكُش و با خشم و خوارى بر گردان.
وَ اسفِكِ الدَّمَ فِي الحَقِّ، وَاحقِنهُ فِي الحَقِّ.
خون را به حقّ بریز و به حقّ نگهدار.
و مَن تابَ فَاقبَل تَوبَتَهُ.
و هر کس توبه کرد، توبهاش را بپذیر.
و إخبارَكَ فی كُلِّ حینٍ بِكُلِّ حالٍ.
و در هر لحظه و هر حال، خبرها را برسان.
وَالصِّدقَ الصِّدقَ؛ فَلا رَأيَ لِكَذوبٍ.(1)
و صادق باش، صادق؛ که دروغگو را اندیشه و فکرى نیست.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از فرار مردم به سوى معاویه، نزد مالک اشتر، شکوه کرد.
اشتر عرض کرد: اى امیرمؤمنان! ما با مردمان جَمل، با همراهى بصریان و کوفیان جنگیدیم و رأى [همگان] یکى بود و پس از آن، اختلاف کردند و دشمنى بر پا داشتند، نیّتها سست شد و عدالت، کم گردید؛ و تو آنان را به عدالت مىخوانى و با حقّ، در میانشان رفتار مىکنى و حقّ فروافتادگان را از مهتران مىستانى و آنان، نزد تو بر فروافتادگان، برترى ندارند.
گروهى از آنان که با تو بودند، وقتى به این امر مبتلا شدند، ناله سر دادند و از این عدالت، اندوهناک گشتند. [امّا] هدیّههاى معاویه، نزد ثروتمندان و بزرگان بود و جان مردم به سوى دنیا پر کشید، و کسانى که دل به دنیا نمىسپارند، اندکاند؛ و بسیارىشان، کسانىاند که حقّ را دور مىافکنند و با باطل، همراهى مىکنند و دنیا را ترجیح مىدهند.
اگر بر آنان بذل و بخشش کنى اى امیر مؤمنان! گردنهاى مردم به سوى تو کشیده مىشود و خیرخواهىشان را به سوى خود مىکشانى و دوستىشان
1) تاریخ الیعقوبی: ج 2 ص 200.
برایت خالص مىگردد. خداوند، کارت را سامان دهد اى امیرمؤمنان! و دشمنت را نابود گردانَد و جمعیّت آنان را پراکنده سازد و حیلۀ ایشان را سست گرداند و کارهاشان را پراکنده کند، که او به آنچه مىکند، داناست.
علىّ (علیه السلام) در پاسخ او فرمود:
أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَمَلِنَا وَ سِيرَتِنَا بِالْعَدْلِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ»(1)
امّا اینکه گفتی که رفتار و منشمان بر پایۀ عدالت است، پس به درستى که خداوند عزّتمند و صاحبجلال مىفرماید: هرکه کار شایسته کند، به سود خود اوست، و هرکه بدى کند، به زیان خود اوست، و مالکِ مدبّر تو به بندگان ستمکار نیست.)
وَ أَنَا مِنْ أَنْ أَكُونَ مُقَصِّراً فِيمَا ذَكَرْتُ أَخْوَفُ!
و من از اینکه کوتاهى کرده باشم در آنچه یاد کردم، هراسانترم!
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَنَّ الْحَقَّ ثَقِيلٌ عَلَيْهِمْ فَفَارَقُونَا بِذَلِكَ، فَقَدْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّهُمْ لَمْ يُفَارِقُونَا مِنْ جَوْرٍ وَ لَا لَجَئُوا إِذْ فَارَقُونَا إِلَى عَدْلٍ وَ لَمْ يَلْتَمِسُوا إِلَّا دُنْيَا زَائِلَةً عَنْهُمْ كَأَنْ قَدْ فَارَقُوهَا وَ لَيُسْأَلُنَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لِلدُّنْيَا أَرَادُوا أَمْ لِلَّهِ عَمِلُوا؟
و امّا اینکه گفتی که حقّ بر آنان گران است و بدین سبب از ما جدا شدند، پس خداوند، آگاه است که آنان از جور و ستمِ [ما] از ما جدا نشدند و آنگاه که از ما کناره گرفتند، به عدالت، فراخوانده نشدند؛ [بلکه] جز دنیاى فانى را
1) سورهی مبارکهی فصّلت، آیهی شریفهی 46
که گویا از آن جدا شدهاند، نجُستند و قطعاً روز رستاخیز، مورد بازخواست قرار گیرند که آیا دنیا را طلب کردند یا براى خدا رفتار کردند؟
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ بَذْلِ الْأَمْوَالِ وَ اصْطِنَاعِ الرِّجَالِ فَإِنَّهُ لَا يَسَعُنَا أَنْ نُوَفِّيَ أَحَداً مِنَ الْفَيْءِ أَكْثَرَ مِنْ حَقِّهِ؛ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ قَوْلُهُ الْحَقُّ:
«كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ»(1)
و امّا داستان بذل و بخشش و خریدن مردان که مطرح کردی، به درستى که ما را توان آن نیست که از ثروتهاى عمومى به هرکس بیش از حقّش بپردازیم؛ که خداوند سبحان فرمود و سخنش حقّ است: بسا گروهى اندک كه بر گروهى بسیار، به اذن خدا پیروز شدند، و خداوند، با شکیبایان است.
وَ قَدْ بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) وَحْدَهُ وَ كَثَّرَهُ بَعْدَ الْقِلَّةِ وَ أَعَزَّ فِئَتَهُ بَعْدَ الذِّلَّةِ وَ إِنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُوَلِّيَنَا هَذَا الْأَمْرَ يُذَلِّلْ لَنَا صَعْبَهُ وَ يُسَهِّلْ لَنَا حَزْنَهُ.
و خداوند حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به تنهایى بر انگیخت و پس از مدّتى، اندكِ او را بسیار کرد و گروهش را پس از خوارى، عزیز گردانید، و اگر خداوند بخواهد، ما را بر این امر (حکومت و زمامداری) تسلّط ببخشد، دشوارى اش را برایمان هموار میگرداند و سختى اش را آسان میسازد.
وَ أَنَا قَابِلٌ مِنْ رَأْيِكَ مَا كَانَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًا وَ أَنْتَ مِنْ آمَنِ النَّاسِ عِنْدِي وَ أَنْصَحِهِمْ لِي وَ أَوْثَقِهِمْ فِي نَفْسِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ.(2)
دانش نامه جلد: 7، صفحه: 227
و من آنچه از اندیشۀ تو را که خشنودى خداوند عزّتمند و صاحبجلال در آن هست، پذیرا هستم و تو از امینترین مردم در نزد من، و خیرخواهترین آنها برای من، و مورد اعتمادترین آنها در نظرم هستی. ان شاء الله.
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): كُنتُ فی أیّامِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) كَجُزءٍ مِن رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم).
در روزگار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همچون جزئى از [وجود] پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم.
يَنظُرُ إلَيَّ النّاسُ كَما يُنظَرُ إلَى الكَواكِبِ فی اُفُقِ السَّماءِ.
نگاه مردم به من، همچون نگاه به ستارگان دور دست آسمان بود.
ثُمَّ غَضَّ(1)الدَّهرُ مِنّی، فَقُرِنَ بی فُلانٌ وفُلانٌ!
سپس روزگار، مرا فرود آورد و فلان و فلان(2)، همتراز من شمرده شدند!
ثُمَّ قُرِنتُ بِخَمسَةٍ أمثَلُهُم عُثمانُ!
آنگاه، در کنار پنج تن قرار گرفتم که بهترین آنان، عثمان بود!
فَقُلتُ: وا ذَفَراه!
گفتم: داد از آلودگى!
ثُمَّ لَم يَرضَ الدَّهرُ لی بِذلِكَ حَتّى أرذَلَنی، فَجَعَلَنی نَظیرا لِابنِ هِندٍ وَابنِ النّابِغَةِ! لَقَدِ استَنَّتِ الفِصالُ حَتَّى القَرعى!(1)
روزگار به این هم راضى نشد و مرا پایین آورد و مرا همردیف فرزند هند (معاویه) و فرزند نابغه (عمرو عاص) قرارداد! «بچّهشترها فربه شدند، حتّى گَرها!»(2)
قال الامام الباقر (علیه السلام): أتى رَأسُ اليَهودِ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ ( (علیه السلام)) عِنَد مُنصَرَفِهِ عَن وَقعَةِ النَّهرَوانِ وهُوَ جالِسٌ فی مَسجِدِ الکوفَةِ، فَقالَ: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! إنی اریدُ أن أسأَلَكَ عَن أشیاءَ لا يَعلَمُها إلّا نَبِيٌّ أو وَصِيُّ نَبِيٍّ.
رئیس یهودیان در هنگام بازگشت علىّ بن ابى طالب ( (علیه السلام)) از جنگ نهروان، هنگامى که آن حضرت در مسجد کوفه نشسته بود، نزد او آمد و گفت: اى امیرالمؤمنین! من مىخواهم از تو چیزهایى بپرسم که جز پیامبر یا وصىّ پیامبر، آن را نمىداند.
فرمود: سَل عَمّا بَدا لَكَ یا أخَا اليَهودِ!
«اى برادر یهود! هر چه مىخواهى بپرس».
قالَ: إنّا نَجِدُ فِي الكِتابِ أنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ إذا بَعَثَ نَبِيّا أوحى إلَيهِ أن يَتَّخِذَ مِن أهلِ بَيتِهِ مَن يَقومُ بِأَمرِ امَّتِهِ مِن بَعدِهِ، و أن يَعهَدَ إلَيهِم فیهِ عَهدا يُحتَذى عَلَيهِ ويُعمَلُ بِهِ فی امَّتِهِ مِن بَعدِهِ، و أنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يَمتَحِنُ الأَوصِياءَ فی حَياةِ الأَنبِياءِ،
ويَمتَحِنُهُم بَعدَ وَفاتِهِم، فَأَخبِرنی كَم يَمتَحِنُ اللّهُ الأَوصِياءَ فی حَياةِ الأَنبِياءِ؟ وكَم يَمتَحِنُهُم بَعدَ وَفاتِهِم مِن مَرَّةٍ؟ وإلى ما يَصیرُ آخِرُ أمرِ الأَوصِياءِ إذا رَضِيَ مِحنَتَهُم؟
یهودى گفت: ما در تورات داریم که هر وقت خداوند عزّتمند و صاحبجلال پیامبرى را بر انگیزد، به وى وحى مىکند که از بین کسان خویش، کسى را براى ادارۀ امور امّتش پس از خود، برگزیند و پیمانى را با آنان ببندد که در حقّ آن جانشین بعد از او طبق آن پیمان، گام بر داشته شود و در بین امّتش به آن پیمان عمل شود. و اینکه خداوند عزّتمند و صاحبجلال در زندگى پیامبران، اوصیاء را امتحان مىکند و پس از مرگ آنان هم اوصیاء را امتحان مىکند. به من خبر بده که در زندگى پیامبران، اوصیاء چند بار آزمایش مىشوند و پس از درگذشت آنها چند بار؟ و اگر [خدا] از آزمایش آنان خشنود شد، فرجام کار آنان به کجا مىانجامد؟
فَقالَ لَهُ عَلِيٌّ ( (علیه السلام)): وَاللّهِ الَّذی لا إلهَ غَيرُهُ، الَّذی فَلَقَ البَحرَ لِبَنی إسرائیلَ، و أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)، لَئِن أخبَرتُكَ بِحَقٍّ عَمّا تَسأَلُ عَنهُ لَتُقِرَّنَّ بِهِ؟ قالَ: نَعَم.
علىّ ( (علیه السلام)) به وى فرمود: «به خدایى که جز او خدایى نیست، آن خدایى که دریا را براى بنى اسرائیل شکافت و تورات را بر موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام) فرو فرستاد، سوگندت مىدهم که آیا اگر از آنچه پرسیدى، به درستى آگاهت کنم، به آن اقرار مىکنى؟».
گفت: آرى.
قالَ ( (علیه السلام)): وَالَّذی فَلَقَ البَحرَ لِبَنی إسرائیلَ، و أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)، لَئِن أجَبتُكَ لَتُسلِمَنَّ؟ قالَ: نَعَم.
فرمود: «به آن که دریا را براى بنى اسرائیل شکافت و تورات را بر موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام) فرو فرستاد، سوگندت مىدهم که آیا اگر پاسخ تو را بگویم، اسلام مىآورى؟»
گفت: آرى.
فَقالَ لَهُ عَلِيٌّ ( (علیه السلام)): إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يَمتَحِنُ الأَوصِياءَ فی حَياةِ الأَنبِياءِ فی سَبعَةِ مَواطِنَ؛ لِيَبتَلِيَ طاعَتَهُم، فَإِذا رَضِيَ طاعَتَهُم ومِحنَتَهُم أمَرَ الأَنبِياءَ أنَ يَتَّخِذوهُم أولِياءَ فی حَياتِهِم، و أوصِياءَ بَعدَ وَفاتِهِم، ويَصیرُ طاعَةُ الأَوصِياءِ فی أعناقِ الاُمَمِ مِمَّن يَقولُ بِطاعَةِ الأَنبِياءِ.
علىّ ( (علیه السلام)) به وى فرمود: خداوند عزّتمند و صاحبجلال در زندگى پیامبران، در هفت جا، اوصیاء را آزمایش مىکند تا فرمانبردارى آنان را بیازماید. اگر از فرمانبردارى و آزمایش آنان خشنود شد، به پیامبران دستور مىدهد که آنان را به هنگام زنده بودنشان، ولىّ خود گیرند و پس از درگذشتشان، وصىّ خود قرار دهند، و پیروى از اوصیاء، برگردن امّتهایى که به پیروى از پیامبران باور دارند، تکلیف مىشود.
ثُمَّ يَمتَحِنُ الأَوصِياءَ بَعدَ وَفاةِ الأَنبِياءِ فی سَبعَةِ مَواطِنَ؛ لِيَبلُوَ صَبرَهُم، فَإِذا رَضِيَ مِحنَتَهُم خَتَمَ لَهُم بِالسَّعادَةِ لِيُلحِقَهُم بِالأَنبِياءِ، وقَد أکمَلَ لَهُمُ السَّعادَةَ.
پس از درگذشت پیامبران هم، اوصیاء را در هفت جا آزمایش مىکند تا استوارىشان را بیازماید. اگر از آزمایش آنان خشنود شد، مُهر سعادت بر آنان مىزند تا در حالى که سعادت آنان کامل شده، آنان را به پیامبران بپیوندد.
رئیس یهودیان گفت: راست گفتى، اىامیر مؤمنان! اکنون به من خبر ده که چند بار در زندگى محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) خداوند، تو را آزمایش کرده است و پس از درگذشت وى، چند بار تو را آزموده است و پایان کار تو چهگونه خواهد بود؟
علىّ ( (علیه السلام)) دست وى را گرفت و فرمود: اِنهَض بِنا اُنبِئكَ بِذلِكَ.
«با ما برخیز تا تو را به این امر، آگاه کنم».
با وى، گروهى از یارانش نیز برخاستند و گفتند: اى امیر مؤمنان! همراه او، ما را نیز آگاه کن.
فرمود: إنّی أخافُ أن لا تَحتَمِلَهُ قُلوبُكُم!
«به راستی مىترسم که دل شما تاب آن را نیاورد!»
گفتند: چرا اى امیر مؤمنان؟
فرمود: لِاُمورٍ بَدَت لی مِن كَثیرٍ مِنكُم.
«به دلیل کارهایى که از بسیارى از شما براى من آشکار شده است».
مالک اشتر برخاست و گفت: اى امیر مؤمنان! ما را به این موضوع، آگاه کن. سوگند به خدا، ما مىدانیم که بر روى زمین، وصىّ پیامبرى جز تو وجود ندارد و مىدانیم که خداوند، بعد از پیامبرمان، هیچ پیامبرى را بر نمىانگیزد و پیروى از تو، بر گردن ماست و به پیروى از پیامبرمان گره خورده است.
پس علىّ ( (علیه السلام)) نشست و به یهودى رو کرد و فرمود:
یا أخَا اليَهودِ! إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ امتَحَنَنی فی حَياةِ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی سَبعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنی فیهِنَّ مِن غَيرِ تَزكِيَةٍ لِنَفسی بِنِعمَةِ اللّهِ لَهُ مُطیعا.
«اى برادر یهود! خداوند عزّتمند و صاحبجلال در زندگى پیامبرمان محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا در هفت جا آزمود و بىآنکه خود را بستایم، مرا به لطف خود، در آن جاها مطیع یافت».
گفت: در کجا و کجا، اى امیر مؤمنان؟
فرمود: أمّا أوَّلُهُنَّ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ أوحى إلى نَبِيِّنا (صلی الله علیه و آله و سلم) وحَمَّلَهُ الرِّسالَةَ، و أنَا أحدَثُ أهلِ بَيتی سِنّا، أخدِمُهُ فی بَيتِهِ، و أسعى فی قَضاءٍ بَينَ يَدَيهِ فی أمرِهِ(1)، فَدَعا صَغیرَ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ وكَبیرَهُم إلى شَهادَةِ أن لا إلهَ إلَا اللّهُ و أنَّهُ رَسولُ اللّهِ؛
امّا نخستین آن جاها، زمانى بود که خداوند عزّتمند و صاحبجلال به پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم) وحى کرد و پیامبرى را بر عهدهاش گذاشت و من، کوچکترین کس خانوادهام بودم که در منزلش به وى خدمت مىکردم و براى انجام دادن کارهایش تلاش مىکردم. وى کوچک و بزرگ خاندان عبد المطّلب را براى گواهى به اینکه معبودی جز الله نیست و او پیامبر خداست، فرا خوانْد؛
فَامتَنَعوا مِن ذلِكَ، و أنكَروهُ عَلَيهِ، وهَجَروهُ، ونابَذوهُ، وَاعتَزَلوهُ، وَاجتَنَبوهُ، وسائِرُ النّاسِ مُقصینَ لَهُ ومُخالِفینَ عَلَيهِ، قَد استَعظَموا ما أورَدَهُ عَلَيهِم مِمّا لَم تَحتَمِلهُ قُلوبُهُم وتُدرِكهُ عُقولُهُم؛
از این گواهى، سر بر تافتند و منکرش شدند، ترکش کردند و او را به کنارى نهادند، تنهایش گذاشتند و از او دورى کردند. و دیگر مردم از او کناره
1) کذا، وفی بحار الأنوار نقلاً عن المصدر: «و أسعى بین یدیه فی أمره».
مىجستند و مخالف او بودند و آنچه را که او برایشان آورده بود، سنگین شمردند؛ چیزى که دلهایشان تاب آن را نیاورْد و خِردهایشان آن را درک نکرد؛
فَأَجَبتُ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَحدی إلى ما دَعا إلَيهِ مُسرِعاً مُطیعاً موقِناً، لَم يَتَخالَجنی فی ذلِكَ شَكٌّ، فَمَكَثنا بِذلِكَ ثَلاثَ حِجَجٍ وما عَلى وَجهِ الأَرضِ خَلقٌ يُصَلّی أو يُشهَدُ لِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِما آتاهُ اللّهُ غَيری وغَيرُ ابنَةِ خُوَيلِدٍ رَحِمَهَا اللّهُ، وقَد فَعَلَ.
و تنها من با سرعت، فرمانبرانه و با یقین به آنچه که بدان فرا مىخوانْد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را پاسخ دادم و در این کار، هیچ تردیدى در دلم راه نیافت و تا سه سال، چنان بودیم و بر روى زمین، جز من و [خدیجه] دختر خُوَيْلِد - که خدایش رحمت کناد و چنین کرده است - کسى نماز نمىخوانْد و به آنچه که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده بود، گواهى نمىداد.
آنگاه حضرت (علیه السلام) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
سپس فرمود:
و أمَّا الثّانِيَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ قُرَيشاً لَم تَزَل تَخَيَّلُ الآراءَ وتَعمَلُ الحِيَلَ فی قَتلِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَتّى کانَ آخِرُ مَا اجتَمَعَت فی ذلِكَ يَومَ الدّارِ دارِالنَّدوَةِ وإبلیسُ المَلعونُ حاضِرٌ فی صورَةِ أعوَرِ ثَقیفٍ، فَلَم تَزَل تَضرِبُ أمرَها ظَهرا لِبَطنٍ حَتَّى اجتَمَعَت آراؤُها عَلى أن يَنتَدِبَ مِن كُلِّ فَخِذٍ مِن قُرَيشٍ رَجُلٌ، ثُمَّ يَأخُذَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم سَيفَهُ، ثُمَّ يَأتِيَ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وهُوَ نائِمٌ عَلى فِراشِهِ فَيَضرِبونَهُ جَمیعاً
بِأَسیافِهِم ضَربَةَ رَجُلٍ واحِدٍ فَيَقتُلوهُ، وإذا قَتَلوهُ مَنَعَت قُرَيشٌ رِجالَها ولَم تُسَلِّمها، فَيَمضی دَمُهُ هَدَراً.
و امّا دومى، اى برادر یهود! قریشیان براى کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره فکرهایى مىکردند و حیلههایى به کار مىگرفتند تا آن که در نهایت، روزى براى این کار در «دار النَّدوَة» گرد آمدند و شیطان هم در شکل اعورِ ثقیف [مغیرة بن شعبة]، حاضر شد و به تبادل آراء پرداختند تا آن که نظرها بر این استوار شد که از هر شاخۀ قریش، کسى برگزیده شود و هر کدام، شمشیر خود را بردارند و هنگامى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در رختخوابش خوابیده، نزد او بیایند و همگى شمشیرهایشان را یکباره فرود آورند و وى را بکشند و هنگامى که کشتند، قریشیان، نمایندگانشان را پاس دارند و تسلیم نکنند تا خون وى هدر شود.
فَهَبَطَ جَبرَئیلُ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ و أخبَرَهُ بِاللَّيلَةِ الَّتی يَجتَمِعونَ فیها، وَالسّاعَةِ الَّتی يَأتونَ فِراشَهُ فیها، و أمَرَهُ بِالخُروجِ فِي الوَقتِ الَّذی خَرَجَ فیهِ إلَى الغارِ.
جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و او را از این موضوع، آگاه کرد و از شبى که در آن گرد مىآیند و از ساعتى که بر سر رختخوابش مىآیند، به او خبر داد و دستور داد که در همان وقتى که به طرف غار رفت، خارج شود.
فَأَخبَرَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالخَبَرِ، و أمَرَنی أن أضطَجِعَ فی مَضجَعِهِ، و أقِيَهُ بِنَفسی، فَأَسرَعتُ إلى ذلِكَ مُطیعاً لَهُ، مَسروراً لِنَفسی بِأَن اُقتَلَ دونَهُ.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من خبر داد و دستور داد که در رختخوابش بخوابم و با جانم او را حفظ کنم. پس با سرعت، براى اطاعت وى به این کار پرداختم و خوشحال بودم که براى حفظ او کشته مىشوم.
فَمَضى (صلی الله علیه و آله و سلم) لَوَجهِهِ، وَاضطَجَعتُ فی مَضجَعِهِ، و أقبَلَت رَجّالاتُ قُرَيشٍ موقِنَةً فی أنفُسِها أن تَقتُلَ النَّبِيَّ(صلی الله علیه و آله و سلم).
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) راه خویش گرفت و من در جایگاهش خوابیدم و مردان قریش، با یقین به اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مىكُشند، آمدند.
فَلَمَّا استَوى بی وبِهِمُ البَيتُ الَّذی أنَا فیهِ ناهَضتُهُم بِسَيفی، فَدَفَعتُهُم عَن نَفسی بِما قَد عَلِمَهُ اللّهُ وَالنّاسُ.
وقتى که آنان وارد اتاقى شدند که من در آن بودم، با شمشیرم در برابرشان ایستادم و آنگونه که خدا و مردم مىدانند، از خودم دفاع کردم.
آنگاه، علىّ ( (علیه السلام)) به یارانش روى کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
فرمود: و أمَّا الثّالِثَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ ابنَي رَبیعَةَ وَابنَ عُتبَةَ کانوا فُرسانَ قُرَيشٍ دَعَوا إلَى البِرازِ يَومَ بَدرٍ، فَلَم يَبرُز لَهُم خَلقٌ مِن قُرَيشٍ، فَأَنهَضَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَعَ صاحِبَيَّ رَضِيَ اللّهُ عَنهُما وقَد فَعَلَ و أنَا أحدَثُ أصحابی سِنّاً، و أقَلُّهُم لِلحَربِ تَجرِبَةً، فَقَتَلَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ بِيَدی وَلیداً وشَيبَةَ سِوى مَن قَتَلتُ مِن جَحاجِحَةِ قُرَيشٍ فی ذلِكَ اليَومِ، وسِوى مَن أسَرتُ، وکانَ مِنّی أکثَرُ مِمّا کانَ مِن أصحابی، وَاستُشهِدَ ابنُ عَمّی فی ذلِكَ رَحمَةُ اللّهِ عَلَيهِ.
«امّا سومى، اى برادر یهود! دو پسر ربیعه و پسر عتبه که از جنگجویان قریش بودند، در روز بدر، هماورد مىخواندند. هیچ کس از قریشیان به هماوردى بر
نخاست و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، من را که کمسنّترین اصحاب و کمتجربهترین آنان در جنگ بودم، با دو تن از یاران دیگرش که خدا از آنان خشنود باشد، به مبارزه فرستاد و خداوند عزّتمند و صاحبجلال، بهدست من، ولید و شیبه را کشت، افزون بر بزرگان قریش که در آن روز به قتل رساندم، و غیر از افرادى که اسیر کردم. و نقش من بیش از دیگر یارانم بود، و در این درگیرى، پسر عمویم (عبیدة بن حارث بن مطّلب بن عبد مناف) که درود خدا بر او باد، به شهادت رسید».
آنگاه علىّ ( (علیه السلام)) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این گونه نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الرّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ أهلَ مَكَّةَ أقبَلوا إلَينا عَلى بَكرَةِ أبیهِم قَدِ استَحاشوا مَن يَلیهِم مِن قَبائِلِ العَرَبِ وقُرَيشٍ؛ طالِبینَ بِثَأرِ مُشرِكی قُرَيشٍ فی يَومِ بَدرٍ، فَهَبَطَ جَبرَئیلُ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ، فَذَهَبَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وعَسكَرَ بِأَصحابِهِ فی سَدِّ احُدٍ، و أقبَلَ المُشرِكونَ إلَينا فَحَمَلوا إلَينا(1)حَملَةَ رَجُلٍ واحِدٍ، وَاستُشهِدَ مِنَ المُسلِمینَ مَنِ استُشهِدَ، وکانَ مِمَّن بَقِيَ [ماکانَ] مِنَ الهَزیمَةِ، وبَقیتُ مَعَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ومَضَى المُهاجِرونَ وَالأَنصارُ إلى مَنازِلِهِم مِنَ المَدینَةِ، كُلٌّ يَقولُ: قُتِلَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وقُتِلَ أصحابُهُ. ثُمَّ ضَرَبَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ وُجوهَ المُشرِكینَ، وقَد جُرِحتُ بَينَ يَدَي رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) نَيِّفاً وسَبعینَ جِراحَةً، مِنها هذِهِ وهذِهِ.
1) کذا، وفی بحار الأنوار نقلاً عن المصدر: «علینا».
«امّا چهارمى، اى برادر یهود! همۀ مکّیان به انگیزۀ خونخواهىمشرکان قریش در جنگ بدر، به ما هجوم آوردند و همۀ قبایل عرب و قریش، گرد آمدند. جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آمد و به این موضوع، آگاهش کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به راه افتاد و با یارانش در کوه احد، اردو زد. مشرکان، روى آوردند و یکصدا بر ما هجوم آوردند و گروهى از مسلمانان به شهادت رسیدند و پس از هزیمت، اندکى باقى ماندند و مهاجران و انصار، به خانههایشان در مدینه رفتند و مىگفتند: "پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کشته شد و یارانش هم کشته شدند!" و من با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باقى ماندم. خداوند عزّتمند و صاحبجلال، مشرکان را شکست داد. من در پیش چشم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، هفتاد و اندى زخم برداشتم.»
ثُمَّ ألقَى ( (علیه السلام)) رِداءَهُ و أمَرَّ يَدَهُ عَلى جِراحاتِهِ وکانَ مِنّی فی ذلِكَ ما عَلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ثَوابُهُ، إن شاءَ اللّهُ.
در این هنگام، علىّ ( (علیه السلام)) ردایش را انداخت و دست خود را روى آثار جراحات کشید و فرمود: «آنچه که آن روز انجام دادم، اجرش با خداست اگر خدا بخواهد».
آنگاه علىّ ( (علیه السلام)) رو به یارانش کرد و فرمود: «این طور نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الخامِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ قُرَيشاً وَالعَرَبُ تَجَمَّعَت وعَقَدَت بَينَها عَقداً ومیثاقاً لا تَرجِعُ مِن وَجهِها حَتّى تَقتُلَ رَسولَ اللّهِ وتَقتُلَنا مَعَهُ مَعاشِرَ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ، ثُمَّ أقبَلَت بِحَدِّها وحَدیدِها حَتّى أناخَت عَلَينا بِالمَدینَةِ واثِقَةً بِأَنفُسِها فیما تَوَجَّهَت لَهُ.
و امّا پنجمى، اى برادر یهود! قریشیان و عربها گرد آمدند و بین خویش، پیمان و میثاقى بستند که از آن دست بر ندارند تا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بکشند و همۀ ما بنى عبد المطّلب را هم با او بکشند. آنگاه با تمام امکانات و نیرو و تجهیزات آمدند و ما را در مدینه محاصره کردند و یقین به کامیابى در هدف داشتند.
فَهَبَطَ جَبرَئیلُ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ؛ فَخَندَقَ عَلى نَفسِهِ ومَن مَعَهُ مِنَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ. فَقَدِمَت قُرَيشٌ فَأَقامَت عَلَى الخَندَقِ مُحاصِرَةً لَنا، تَرى فی أنفُسِهَا القُوَّةَ وفینَا الضَّعفَ، تُرعِدُ وتُبرِقُ، ورَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَدعوها إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ويُناشِدُها بِالقَرابَةِ وَالرَّحِمِ فَتَأبى، ولا يَزیدُها ذلِكَ إلّا عُتُوّاً!
جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آمد و خبر داد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خود به همراه مهاجران و انصار، خندقى کندند. قریش آمد و در کنار خندق ایستاد و ما را محاصره کرد. خود را قدرتمند و ما را ناتوان مىدیدند و نعره مىکشیدند و عرض اندام مىکردند و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، آنان را به خداوند عزّتمند و صاحبجلال مىخوانْد و خویشاوندى و نزدیکى را یادآور مىشد، و آنان نمىپذیرفتند و این کار، جز بر سرکشى آنان نمىافزود!
وفارِسُها وفارِسُ العَرَبِ يَومَئِذٍ عَمرُو بنُ عَبدِ وَدٍّ يَهدِرُ كَالبَعیرِ المُغتَلِمِ، يَدعو إلَى البِرازِ، ويَرتَجِزُ، ويَخطِرُ بِرُمحِهِ مَرَّةً وبِسَيفِهِ مَرَّةً، لا يُقدِمُ عَلَيهِ مُقدِمٌ، ولا يَطمَعُ فیهِ طامِعٌ، ولا حَمِيَّةٌ تُهَيِّجُهُ، ولا بَصیرَةٌ تُشَجِّعُهُ!
و عمرو بن عبد وَدّ، جنگاور آنان که جنگاور عرب در آن روز بود، چون شتر مست، نعره مىکشید و هماورد مىطلبید و رجز مىخواند. گاه نیزهاش و گاه شمشیرش را مىچرخانید و هیچ کس پا پیش نمىگذاشت و کسى به شکست
او امید نداشت. نه حمیّت و غیرتی کسى را به حرکت در مىآورْد، و نه بصیرتى، کسى را تشجیع مىکرد!
فَأَنهَضَنی إلَيهِ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وعَمَّمَنی بِيَدِهِ، و أعطانی سَيفَهُ هذا (و ضَرَبَ بِيَدِهِ إلى ذِي الفَقارِ) فَخَرَجتُ إلَيهِ ونِساءُ أهلِ المَدینَةِ بَواکٍ؛ إشفاقاً عَلَيَّ مِن ابنِ عَبدِ وَدٍّ، فَقَتَلَهُ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ بِيَدی، وَالعَرَبُ لا تَعُدُّ لَها فارِساً غَيرَهُ، وضَرَبَنی هذِهِ الضَّربَةَ و أومَأَ بِيَدِهِ إلى هامَتِهِ فَهَزَمَ اللّهُ قُرَيشاً وَالعَرَبَ بِذلِكَ، وبِما کان مِنّی فیهِم مِنَ النِّكايَةِ.
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دست خود، دستارى بر سرم گذاشت و این شمشیرش را (در این حال، علىّ ( (علیه السلام)) با دستش به ذوالفقار زد) به من داد و مرا به سوى او گسیل داشت.
من در حالى به سوى او مىرفتم که زنان مدینه، از روى دلسوزى بر من از [بیم رویارویىام با] ابن عبد وَدّ، اشک مىریختند. آنگاه خداوند عزّتمند و صاحبجلال او را به دست من کشت، در حالى که عرب، جز او جنگجویى براى خود نمىشناخت، و او این ضربه (در این حال، علىّ ( (علیه السلام)) با دست به سر خود اشاره کرد) را به من زد. خداوند، قریشیان و عربها را بدینوسیله و بهدلیل ضرباتى که از من بر آنها فرود آمد، منهزم ساخت.
آنگاه علیّ ( (علیه السلام)) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا اینطور نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
سپس فرمود:
و أمَّا السّادِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنّا وَرَدنا مَعَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَدینَةَ أصحابِكَ خَيبَرَ عَلى رِجالٍ مِنَ اليَهودِ وفُرسانِها مِن قُرَيشٍ وغَيرِها، فَتَلَقَّونا بِأَمثالِ الجِبالِ!
مِنَ الخَيلِ وَالرِّجالِ وَالسِّلاحِ، وهُمَ فی أمنَعِ دارٍ و أکثَرِ عَدَدٍ، كُلٌّ يُنادی ويَدعو ويُبادِرُ إلَى القِتالِ، فَلَم يَبرُز إلَيهِم مِن أصحابی أحَدٌ إلّا قَتَلوهُ، حَتّى إذَا احمَرَّتِ الحَدَقُ، ودُعیتُ إلَى النِّزالِ، و أهَمَّت كُلَّ امرِئ نَفسُهُ. وَالتَفَتَ بَعضُ أصحابی إلى بَعضٍ وكُلٌّ يَقولُ: یا أبَا الحَسَنِ! انهَض.
امّا ششمى، اى برادر یهود! ما همراه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شهر یاران تو، خیبر، وارد شدیم، در حالى که مردان یهود و شجاعان قریشى و غیر قریشى، با سوارگان و پیادگان و سلاحهایى چون کوه! با ما روبهرو شدند. آنان، در استوارترین دژ، با بیشترین افراد بودند و هر کدام به مبارزه مىخواندند و قدم پیش مىنهادند و هیچ یک از یاران من وارد میدان نشد، جز آنکه او را کشتند تا آنکه چشمها سرخ شد و در حالى به مبارزه فرا خوانده شدم که هر کس در فکر جان خود بود. هر کدام از یارانم به دیگرى نگاه مىکردند و همه مىگفتند: اى ابوالحسن! بر خیز.
فَأَنهَضَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إلى دارِهِم، فَلَم يَبرُز إلَيَّ مِنهُم أحَدٌ إلّا قَتَلتُهُ، ولا يَثبُتُ لی فارِسٌ إلّا طَحَنتُهُ.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به سویشان گسیل داشت. آنگاه، هیچ کدام از آنان، داوطلب جنگ با من نشد، جز آن که او را کشتم و هیچ جنگجویى در برابرم مقاومت نکرد، جز آن که به او ضربه زدم.
ثُمَّ شَدَدتُ عَلَيهِم شِدَّةَ اللَّيثِ عَلى فَریسَتِهِ، حَتّى أدخَلتُهُم جَوفَ مَدینَتِهِم مُسَدَّداً عَلَيهِم، فَاقتَلَعتُ بابَ حِصنِهِم بِيَدی، حَتّى دَخَلتُ عَلَيهِم مَدینَتَهُم وَحدی أقتُلُ مَن يَظهَرُ فیها مِن رِجالها، و أسبی مَن أجِدُ مِن نِسائِها حَتَّى افتَتَحتُها وَحدی، ولَم يَكُن لی فیها مُعاوِنٌ إلَا اللّهُ وَحدَهُ.
آنگاه، چون شیرى که بر شکارش سخت مىگیرد، بر آنان سخت گرفتم تا آن که آنان را به درون شهرشان فرستادم و [راه فرار را] بر آنان بستم. درِ دژشان را به دست خود کندم و به تنهایى به شهرشان وارد شدم و هر مردى که خود را نشان مىداد، مىکشتم و هر کدام از زنانشان را که مىیافتم، اسیر مىکردم تا آن که به تنهایى آن را فتح کردم، و جز خداى یگانه، هیچ کمکى برایم نبود.
آنگاه، رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا اینچنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
سپس فرمود:
و أمَّا السّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَمّا تَوَجَّهَ لِفَتحِ مَكَّةَ أحَبَّ أن يُعذِرَ إلَيهِم ويَدعُوَهُم إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ آخِراً كَما دَعاهُم أوَّلاً، فَكَتَبَ إلَيهِم كِتاباً يُحَذِّرُهُم فیهِ ويُنذِرُهُم عَذابَ اللّهِ، ويَعِدُهُمُ الصَّفحَ، ويُمَنّیهِم مَغفِرَةَ رَبِّهِم، ونَسَخَ لَهُم فی آخِرِهِ سورَةَ بَراءَةٌ لِيَقرَأَها عَلَيهِم.
و امّا هفتمى، اى برادر یهود! هنگامى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به فتح مکّه روى آورد، دوست داشت همانگونه که در آغازْ دعوت کرد، بار دیگر راه عذر را بر آنها بندد آنان را به سوى خداى عزّتمند و صاحبجلال بخواند. بنابراین، نامهاى به سوى آنان نوشت و آنان را هشدار داد و از عذاب الهىّ ترساند و گذشت را به آنان وعده داد و به آمرزش پروردگارشان امید داد و در پایان نامه، سورۀ برائت را نوشت تا بر آنان خوانده شود.
ثُمَّ عَرَضَ عَلى جَمیعِ أصحابِهِ المُضِيَّ بِهِ، فُكُلُّهُم يَرَى التَّثاقُلَ فیهِ، فَلَمّا رَأى ذلِكَ نَدَبَ مِنهُم رَجُلاً فَوَجَّهَهُ بِهِ.
آن گاه به همۀ یاران خود پیشنهاد کرد که آن را اجراء کنند. همۀ آنان آن را مأموریّتى سخت و سنگین شمردند. وقتى چنین دید، یک نفر از آنان را(1)برگزید و فرستاد.
فَأَتاهُ جَبرَئیلُ فَقالَ: یا مُحَمَّدُ (صلی الله علیه و آله و سلم)! لا يُؤَدّی عَنكَ إلّا أنتَ أو رَجُلٌ مِنكَ.
جبرئیل آمد و گفت: اى محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)! مسؤولیّت تو را جز تو و یا کسى از تو(2)
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: عَلِيٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ، لَا يُؤَدِّي عَنِّي إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِيٌّ. (المسترشد فی امامة علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) ص625)
انجام نمىدهد.فَأَنبَأَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِذلِكَ، ووَجَّهَنی بِكِتابِهِ ورِسالَتِهِ إلى أهلِ مَكَّةَ، فَأَتَيتُ مَكَّةَ و أهلُها مَن قَد عَرَفتُم؛ لَيسَ مِنهُم أحَدٌ إلّا ولَو قَدَرَ أن يَضَعَ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنّی إرباً لَفَعَلَ! ولَو أن يَبذُلَ فی ذلِكَ نَفسَهُ و أهلَهُ ووُلدَهُ ومالَهُ!
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از این موضوع، آگاه کرد و با نوشته و نامهاش مرا به سوى مکّیان فرستاد و من به مکّه آمدم. مردم مکّه را که مىشناسید؛ هر یک از آنان، اگر مىتوانست بر سر هر کوهى تکّهاى از بدن مرا قرار دهد، چنین مىکرد! گرچه در این راه، خود، کسان، فرزندان و اموالش را فدا مىکرد!
1) ابوبکر
2) عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ رضوان الله تعالی علیه قَالَ: لَقَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم يَقُولُ فِي عَلِيٍّ (علیه السلام) خِصَالًا لَوْ كَانَتْ وَاحِدَةٌ مِنْهَا فِي جَمِيعِ النَّاسِ لَاكْتَفَوْا بِهَا فَضْلًا: ... وَ قَوْلُهُ صلی الله علیه و آله و سلم: «عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ» وَ قَوْلُهُ صلی الله علیه و آله و سلم: «عَلِيٌّ مِنِّي كَنَفْسِي» ... (الخصال ج2 ص496)
فَبَلَّغتُهُم رِسالَةَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وقَرَأتُ عَلَيهِم كِتابَهُ، فَكُلُّهُم يَلقانی بِالتَّهَدُّدِ وَالوَعیدِ، ويُبدی لِيَ البَغضاءَ، ويُظهِرُ الشَّحناءَ مِن رِجالِهِم ونِسائِهِم، فَكانَ مِنّی فی ذلِكَ ما قَد رَأَيتُم.
من پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به آنان رساندم و نامهاش را خواندم. همۀ آنان با تهدید و خطّ و نشان کشیدن، با من روبهرو شدند و کینۀ خود را به من نشان دادند و از مردان و زنانشان دشمنى ظاهر شد و کار مرا در این مورد دیدید.
آنگاه رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا اینچنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
آنگاه فرمود:
یا أخَا اليَهودَ! هذِهَ المَواطِنُ الَّتِي امتَحَنَنی فیهِ رَبّی عَزَّ وجَلَّ مَعَ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، فَوَجَدَنی فیها كُلِّها بِمَنِّهِ مُطیعاً، لَيسَ لِأَحَدٍ فیها مِثلُ الَّذی لی، ولَو شِئتُ لَوَصَفتُ ذلِكَ؛ ولكِنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ نَهى عَنِ التَّزكِيَةِ.
«اى برادر یهود! این جاها مواردى بود که پروردگارم که عزّتمند و صاحبجلال است، در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا آزمود و به لطف خود، در همۀ آنها مرا فرمانبر یافت. هیچ کس را در این کارها، آنچه براى من است، نبود، و اگر مىخواستم، توضیح مىدادم؛ امّا خداوند عزّتمند و صاحبجلال از خودستایى نهی کرده است».
گفتند: اى امیر مؤمنان! سوگند به خدا، راست گفتى. خداوند عزّتمند و صاحبجلال فضیلت خویشاوندى با پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم) را به تو داده و تو را به برادرى با او، سعادت بخشیده است. نسبت به او، چون هارون به موسى (علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام) هستى و [خدا] به خاطر گرفتارىهایى که در آنها
درگیر شدى و سختىهایى که با آنها مواجه شدى، تو را برتر [از دیگر مؤمنان] قرار داده است و آنچه را که یاد کردى، براى تو ذخیره کرده است؛ بلکه بیش از آن، چیزهایى را که یاد نکردى؛ چیزهایى که هیچ مسلمانى از آنها برخوردار نشد. کسانى از ما که تو را در کنار پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم) دیدند و یا بعد از آن تو را دیدند، این مسائل را مىگویند.
اى امیر مؤمنان! از آزمایشهایى که پس از پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم)، خداوند عزّتمند و صاحبجلال تو را در آنها آزموده است و به انجام رساندى و صبر کردى، ما را خبر ده.
اگر مىخواستیم خودمان آنها را وصف کنیم، وصف مىکردیم، چون از آنها اطّلاع داریم و نسبت به آنها آگاهیم؛ امّا دوست داریم از تو بشنویم، چنان که آزمایشهایى را که خداوند در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام داد و تو در آنها او را اطاعت کردى، از تو شنیدیم.
علیّ ( (علیه السلام)) فرمود:
یا أخَا اليَهودِ! إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ امتَحَنَنی بَعدَ وَفاةِ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی سَبعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنی فیهِنَّ مِن غَيرِ تَزكِيَةٍ لِنَفسی بِمَنِّهِ ونِعمَتِهِ صَبوراً.
اى برادر یهود! به راستی خداوند عزّتمند و صاحبجلال، پس از اینکه پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، در هفت مورد، مرا آزمود و بىآنکه خود را بستایم به لطف و نعمت خود، در آنها مرا بسیار شکیبا یافت.
أمّا أوَّلُهُنَّ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّهُ لَم يَكُن لی خاصَّةً دونَ المُسلِمینَ عامَّةً أحَدٌ آنَسُ بِهِ أو أعتَمِدُ عَلَيهِ أو أستَنیمُ(1)إلَيهِ أو أتَقَرَّبُ بِهِ غَيرُ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، هُوَ رَبّانی صَغیراً، وبَوَّأَنی(2)كَبیراً، وكَفانِي العَيلَةَ، وجَبَرَنی مِنَ اليُتمِ، و أغنانی عَنِ الطَّلَبِ، ووَقانِيَ المَكسَبَ، وعالَ لِيَ النَّفسَ وَالوَلَدَ وَالأَهلَ. هذا فی تَصاریفِ أمرِ الدُّنیا، مَعَ ما خَصَّنی بِهِ مِنَ الدَّرَجاتِ الَّتی قادَتنی إلى مَعالِي الحَقِّ(3)عِندَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ.
امّا اوّلین آنها، اى برادر یهود! من در میان همۀ مسلمانها، ارتباط نزدیک با کسى جز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشتم که با او انس بگیرم یا بر او تکیه کنم یا به او آرامش یابم یا به او تقرّب جویم. او مرا در خردسالى پرورید و چون بزرگ شدم، همسرم داد، در ندارى ادارهام کرد و از یتیمى نگهم داشت، از طلب کردن، بىنیازم کرد و از کار کردن، بازم داشت و خود و فرزند و کسانم را سرپرستى کرد. اینها در کارهاى دنیایى بود، افزون بر این که مرا ویژۀ مراتبى ساخت که مرا در نزد خداوند عزّتمند و صاحبجلال شرافت و رتبه داد.
فَنَزَلَ بی مِن وَفاةِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ما لَم أكُن أظُنُّ الجِبالَ لَو حُمَّلَتهُ عَنوَةً کانَت تَنهَضُ بِهِ!
پس با مرگ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، فشارى بر من فرود آمد که فکر نمىکنم اگر بر پشت کوهها گذاشته مىشد، مىتوانستند آن را تحمّل کنند!
فَرَأَيتُ النّاسَ مِن أهلِ بَيتی ما بَينَ جازِعٍ لا يَملِكُ جَزَعَهُ، ولا يَضبِطُ نَفسَهُ، ولا يَقوى عَلى حَملِ فادِحِ ما نَزَلَ بِهِ؛ قَد أذهَبَ الجَزَعُ صَبرَهُ، و أذهَلَ عَقلَهُ، وحال َبَينَهُ وبَينَ الفَهمِ وَالإِفهامِ، وَالقَولِ وَالإِسماعِ، وسائِرُ النّاسِ مِن غَيرِ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ بَينَ مُعَزٍّ يَأمُرُ بِالصَّبرِ، وبَينَ مُساعِدٍ باکٍ لِبُكائِهِم، جازِعٍ لِجَزَعِهِم.
و افراد خانوادۀ خود را بىتاب دیدم که اختیار بىتابى خود را نداشتند و بر خود مسلّط نبودند و از تحمّل بار گرانى که بر آنان رسیده، ناتوان بودند.
بىتابى، شکیبایى آنان را از بین برده بود و خِردشان را حیران ساخته بود و مانع درک و فهماندن و گفتن و شنواندن آنان شده بود. و دیگران، از غیر خاندان عبد المطّلب، یا تسلیتگو و خواستار شکیبایى بودند و یا همراهىکننده، که بر گریۀ خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مىگریستند و بر بىتابى آنان، بىتابى مىکردند.
وحَمَلتُ نَفسی عَلَى الصَّبرِ عِندَ وَفاتِهِ بِلُزومِ الصَّمتِ، وَالاِشتِغالِ بِما أمَرَنی بِهِ مِن تَجهیزِهِ وتَغسیلِهِ وتَحنیطِهِ وتَكفینِهِ وَالصَّلاةِ عَلَيهِ ووَضعِهِ فی حُفرَتِهِ، وجَمعِ كِتابِ اللّهِ وعَهدِهِ إلى خَلقِهِ.
در فراق او (صلی الله علیه و آله و سلم)، بردبارى را با سکوت، بر خود هموار کردم و به دستورى که به من در بارۀ آمادهسازى، غسل، حنوط، کفن، نماز گزاردن بر او، دفن وى و گردآورى کتاب خدا و عهد خدا بر بندگانش داده بود، مشغول شدم.
لا يَشغَلُنی عَن ذلِكَ بادِرُ دَمعَةٍ، ولا هائِجُ زَفرَةٍ، ولا لاذِعُ حُرقَةٍ، ولا جَزیلُ مُصیبَةٍ، حَتّى أدَّيتُ فی ذلِكَ الحَقَّ الواجِبَ للّهِِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ صلى الله علیه و آله عَلَيَّ، وبَلَّغتُ مِنهُ الَّذی أمَرَنی بِهِ، وَاحتَمَلتُهُ صابِراً مُحتَسِباً.
نه ریزش اشک، مرا از این کار باز داشت و نه هیجان نالهها، نه گزش سوز و نه بزرگى مصیبت، تا آن که در این خصوص، حقّ واجب خداوند عزّتمند و
صاحبجلال و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) را که بر گردنم بود، اداء کردم و آنچه را که مرا بدان فرمان داده بود، رساندم و با صبر و به حساب خدا گذاردن، آن را تحمّل کردم.
آنگاه، امیر مؤمنان ( (علیه السلام)) به یارانش رو کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الثّانِيَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أمَّرَنی فی حَياتِهِ عَلى جَمیعِ امَّتِهِ، و أخَذَ عَلى جَمیعِ مَن حَضَرَهُ مِنهُمُ البَيعَةَ وَالسَّمعَ وَالطّاعَةَ لاِمری، و أمَرَهُم أن يُبَلِّغَ الشّاهِدُ الغائِبَ ذلِكَ.
امّا دومى، اى برادر یهود! پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیاتش مرا بر همۀ امّتش امیر و فرمانروا ساخت و از همۀ آنان که بودند، براى فرمانبرى از دستورهاى من و گوش دادن به سخنان من بیعت گرفت و به حاضران فرمان داد که به غایبان برسانند.
فَكُنتُ المُؤَدِّيَ إلَيهِم عَن رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أمرَهُ إذا حَضَرتُهُ، وَالأَمیرَ عَلى مَن حَضَرَنی مِنهُم إذا فارَقتُهُ، لا تَختَلِجُ فی نَفسی مُنازَعَةُ أحَدٍ مِنَ الخَلقِ لی فی شَيءٍ مِنَ الأَمرِ فی حَياةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ولا بَعدَ وَفاتِهِ!
هر زمان که در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم، من از طرف حضرت دستورهایش را به آنها ابلاغ مىکردم و هرگاه از حضرت جدا مىشدم، بر کسانى که با من بودند، امیر بودم و هرگز فکر نمىکردم در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا بعد از اینکه از دنیا برود، کسى در فرمانروایى، با من مخالفت کند!
ثُمَّ أمَرَ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِتَوجیهِ الجَيشِ الَّذی وَجَّهَهُ مَعَ اسامَةَ بنِ زَيدٍ عِندَ الَّذی أحدَثَ اللّهُ بِهِ مِنَ المَرَضِ الَّذی تَوَفّاهُ فیهِ، فَلَم يَدَعِ النَّبِيُّ أحَداً مِن أفناءِ العَرَبِ ولا مِنَ الأَوسِ وَالخَزرَجِ وغَيرِهِم مِن سائِرِ النّاسِ مِمَّن يَخافُ عَلى نَقضِهِ ومُنازَعَتِهِ، ولا أحَداً مِمَّن يَرانی بِعَينِ البَغضاءِ مِمَّن قَد وَتَرتُهُ بِقَتلِ أبیهِ أو أخیهِ أو حَمیمِهِ إلّا وَجَّهَهُ فی ذلِكَ الجَيشِ؛
آنگاه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام عارضهاش (مسمومیّتی) که منجرّ به شهادتش(1)شد، دستور به آمادهسازى لشکرى به فرماندهى اسامة بن زید داد و از خاندان عرب یا از اوسیان و خزرجیان و دیگر کسانى که از پیمانشکنى و درگیرىشان با من واهمه داشت و یا آنانى که من به خاطر کشتن پدر یا برادر و یا نزدیکان آنها ضربهاى به ایشان زده بودم و نسبت به من کینه داشتند، احدى را وا نگذاشت و همه را در آن سپاه گنجاند؛
ولا مِنَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ، وَالمُسلِمینَ وغَيرِهِم، وَالمُؤَلَّفَةِ قُلوبُهُم، وَالمُنافِقینَ؛ لِتَصفُوَ قُلوبُ مَن يَبقى مَعی بِحَضرَتِهِ ولِئَلّا يَقولَ قائِلٌ شَيئاً مِمّا أکرَهُهُ، ولا يَدفَعَنی دافِعٌ مِنَ الوِلايَةِ وَالقِيامِ بِأَمرِ رَعِيَّتِهِ مِن بَعدِهِ.
همچنین همۀ مهاجران و انصار، مسلمانان و غیر آنان و مؤلّفة قلوبهم(2)و منافقان را، تا دل آنانى را که همراه من در حضورش مىمانند، پاک و خالص
گردانَد و کسى چیزى که موجب رنجش من مىگردد، نگوید و کسى بعد از از دنیا رفتن آن حضرت، مرا از ولایت و به دست گرفتن امور امّتش باز ندارد.
ثُمَّ کانَ آخِرُ ما تَكَلَّمَ بِهِ فی شَيءٍ مِن أمرِ امَّتِهِ أن يَمضِيَ جَيشُ اسامَةَ ولا يَتَخَلَّفَ عَنهُ أحَدٌ مِمّن أنهَضَ مَعَهُ، وتَقَدَّمَ فی ذلِكَ أشَدَّ التَّقَدُّمِ، و أوعَزَ فیهِ أبلَغَ الإِيعازِ، و أکَّدَ فیهِ أکثَرَ التَّأکیدِ!
آنگاه، آخرین کلامى که در بارۀ کارهاى مربوط به امّتش فرمود، این بود که سپاه اسامه حرکت کند و هیچ کس از آنانى که با اسامه اعزام کرده بود، تخلّف نکند و در این کار، شدیدترین اقدام را کرد، رساترین دستور را داد و بیشترین پافشارى را کرد!
فَلَم أشعُر بَعدَ أن قُبِضَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) إلّا بِرِجالٍ مِن بَعثِ اسامَةَ بنِ زَيدٍ و أهلِ عَسكَرِهِ قَد تَرَكوا مَراكِزَهُم، و أخَلّوا مَواضِعَهُم، وخالَفوا أمرَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فیما أنهَضَهُم لَهُ و أمَرَهُم بِهِ وتَقَدَّمَ إلَيهِم؛ مِن مُلازَمَةِ أمیرِهِم، وَالسَّيرِ مَعَهُ تَحتَ لِوائِهِ حَتّى َينفُذَ لِوَجهِهِ الَّذی أنفَذَهُ إلَيهِ، فَخَلَّفوا أمیرَهُم مُقیماً فی عَسكَرِهِ، و أقبَلوا يَتَبادَرونَ عَلَى الخَيلِ رَكضاً إلى حَلِّ عُقدَةٍ عَقَدَهَا اللّهُ عَزَّ وجَلَّ لی ولِرَسولِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی أعناقِهِم فَحَلّوها! وعَهدٍ عاهَدُوا اللّهَ ورَسولَهُ فَنَكَثوهُ!
پس از این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، کسانى را از لشکر اسامة بن زید و آنان که با اسامه اعزام شده بودند، دیدم که پایگاه خود را ترک كرده بودند، مواضع خود را رها کرده بودند و فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در آنچه که براى آن اعزامشان کرده بود و بدان دستورشان داده بود و برایشان درنظر گرفته بود (یعنى همراهى با فرماندهشان و حرکت تحت فرمان او به سویى که او را گسیل داشته بود)، مخالفت کردند و فرماندهشان را تنها در سپاه رها کردند و
سوار بر مرکبها چهار نعل، براى گسستن پیمانى که خداوند عزّتمند و صاحبجلال براى من و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) بر عهدۀ آنان مقرّر کرده بود، بر گشتند و آن را گسستند! و عهدى را که با خدا و پیامبرش بسته بودند، شکستند!
وعَقَدوا لِأَنفُسِهِم عَقداً ضَجَّت بِهِ أصواتُهُم، وَاختَصَّت بِهِ آراؤُهُم مِن غَيرِ مُناظَرَةٍ لِأَحَدٍ مِنّا بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ، أو مُشارَكَةٍ فی رَأیٍ، أوِ استِقالَةٍ لِما فی أعناقِهِم مِن بَيعَتی!
و براى خود، پیمانى بستند که براى آن، صدایشان به فریاد و غوغا بلند بود و تنها نظر خودشان بود، بىآن که با احدى از ما خاندان عبد المطّلب گفت و گویى کنند و یا ما را در رأى، مشارکت دهند و یا براى بیعتى که از من بر گردنشان بود، طلب فسخ کنند!
فَعَلوا ذلِكَ و أنَا بِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَشغولٌ، وبِتَجهیزِهِ عَن سائِرِ الأَشیاءِ مَصدودٌ، فَإِنَّهُ کانَ أهَمَّها، و أحَقَّ ما بُدِئَ بِهِ مِنها.
در حالى چنین کارى را کردند که من دستاندر کارِ [به خاک سپارىِ] پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم و به خاطر تجهیز آن حضرت، از همۀ کارها باز مانده بودم؛ چون تجهیز پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، مهمّترینِ کارها و سزاوارترینِ آنها بود.
فَكانَ هذا یا أخَا اليَهودِ! أقرَحَ ما وَرَدَ عَلى قَلبی مَعَ الَّذی أنَا فیهِ مِن عَظیمِ الرَّزِيَّةِ وفاجِعِ المُصیبَةِ، وفَقِد مَن لا خَلَفَ مِنهُ إلَا اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى، فَصَبَرتُ عَلَيها إذ أتَت بَعدَ اُختِها عَلى تَقارُبِها وسُرعَةِ اتِّصالِها!
و اى برادر یهود! این کار (غصب خلافت)، بزرگترین زخمى بود که بر دل من زده شد، با آن حالى که من دچارش بودم، از جهت بزرگى مصیبت و
فاجعهبار بودن حادثه و از دست دادن کسى که جز خداوند دائمالخیر و بلندمرتبه، کسى جایش را نمىگرفت. من بر این مصیبت (غصب خلافت)، شکیبایى کردم که پس از مصیبت دیگر (فقدان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) با نزدیکى و سرعت آمد!
آنگاه، رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الثّالِثَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ القائِمَ بَعدَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) کانَ يَلقانی مُعتَذِراً فی كُلِّ أیّامِهِ، ويَلومُ غَيرَهُ مَا ارتَكَبَهُ مِن أخذِ حَقّی، ونَقضِ بَيعَتی، ويَسأَلُنی تَحلیلَهُ.
امّا سومى، اى برادر یهود! حاکم(1)بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، در تمام دوران حاکمیّتش، مرا که مىدید، عذر مىخواست و دیگران را به خاطر آن حقّى که از من سلب کرده بود و بیعتم را گسسته بود، سرزنش مىکرد و از من مىخواست که حلالش کنم.
فَكُنتُ أقولُ: تَنقَضی أیّامُهُ ثُمَّ يَرجِعُ إلَيَّ حَقِّيَ الَّذی جَعَلَهُ اللّهُ لی عَفواً هَنیئاً مِن غَيرِ أن احدِثَ فِي الإِسلامِ مَعَ حُدوثِهِ وقُربِ عَهدِهِ بِالجاهِلِيَّةِ حَدَثاً فی طَلَبِ حَقّی بِمُنازَعَةٍ، لَعَلَّ فُلاناً يَقولُ فیها: نَعَم، وفُلاناً يَقولُ: لا، فَيَؤولُ ذلِكَ مِنَ القَولِ إلَى الفِعلِ.
من هم مىگفتم: روزگارش به پایان مىرسد و آنگاه، حقّى که خدا برایم قرار داد، با خوبى و خوشى به من باز مىگردد، بدون آن که در راه گرفتن
1) ابوبکر
حقّم با درگیرى، حادثهاى در اسلام (به خاطر جدید بودن اسلام و نزدیکى به دوران جاهلیّت) به وجود آید و در گرفتن حقّم کسى پاسخ «آرى» بگوید و کس دیگرى پاسخ «نه» بدهد و جریان از سخن به عمل بکشد.
وجَماعَةٌ مِن خَواصِّ أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) أعرِفُهُم بِالنُّصحِ لِلّهِ ولِرَسولِهِ ولِكِتابِهِ ودینِهِ الإِسلامِ يَأتُونِّي عَوداً وبَدءاً وعَلانِيَةً وسِرّاً فَيَدعُونِّي إلى أخذِ حَقّی، ويَبذُلونَ أنفُسَهُم فی نُصرَتی، لِيُؤَدّوا إلَيَّ بِذلِكَ بَيعَتی فی أعناقِهِم؛
و گروهى از خواص یاران محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) که آنها را به خیرخواهى براى خدا، پیامبرش، کتابش و دین او (اسلام) مىشناسم، همواره نزد من، آشکار و نهان، در رفت و آمد بودند و مرا به گرفتن حقّم فرا مىخواندند و جانشان را در راه یارى من نثار مىکردند تا حقّ بیعتى را که برگردنشان داشتم، اداء کنند؛
فَأَقولُ: رُوَيداً وصَبراً قَلیلاً؛ لَعَلَّ اللّهَ يَأتینی بِذلِكَ عَفواً بِلا مُنازَعَةٍ، ولا إراقَةِ الدِّماءِ.
امّا من مىگفتم: آرام باشید و کمى صبر کنید. شاید خداوند، بدون درگیرى و خونریزى، حقّم را باز گرداند.
فَقَدِ ارتابَ كَثیرٌ مِنَ النّاسِ بَعدَ وَفاةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، وطَمِعَ فِي الأَمرِ بَعدَهُ مَن لَيسَ لَهُ بِأَهلٍ، فَقالَ كُلُّ قَومٍ: «مِنّا أمیرٌ»، وما طَمِعَ القائِلونَ فی ذلِكَ إلّا لِتَناوُلِ غَيرِي الأَمرَ.
بسیارى از مردم، پس از اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت دو دل شدند، و کسانى که اهلیّت نداشتند، به طمع حکومت پس از وى افتادند و هر گروهى گفت: «امیر از ما باشد»، و گویندگان این سخن، آرزویى نداشتند، جز آن که کسى غیر از من، حکومت را به دست بگیرد.
فَلَمّا دَنَت وَفاةُ القائِمِ وَانقَضَت أیّامُهُ صَيَّرَ الأَمرَ بَعدَهُ لِصاحِبِهِ، فَكانَت هذِهِ اُختَ اُختِها، ومَحَلُّها مِنّی مِثلُ مَحَلِّها، و أخَذا مِنّی ما جَعَلَهُ اللّهُ لی!
هنگامى که مرگ حاکم [اوّل] فرا رسید و روزگارش پایان یافت، حکومتِ پس از خود را براى یارش قرار داد. این هم نظیر آن بود و نسبت به من، مثل قبلى بود و هر دو حقّى را از من غصب کردند که خداوند براى من قرار داده بود!
فَاجتَمَعَ إلَيَّ مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِمَّن مَضَى ومِمَّن بَقِيَ مِمَّن أخَّرَهُ اللّهُ مَنِ اجتَمَعَ، فَقالوا لی فیها مِثلَ الَّذی قالوا فی اُختِها؛
برخى از یاران محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسانى که درگذشتهاند و یا زندهاند و خداوند، مرگشان را به تأخیر انداخته است، گرد آمدند و در این باره، همان سخنى را که در بارۀ نظیرش گفته بودند، به من گفتند و پاسخ دوم من، افزون بر پاسخ اوّلم نبود؛
فَلَم يَعدُ قولِيَ الثّانی قولِيَ الأَوَّلَ، صَبراً وَاحتِساباً ويَقیناً وإشفاقاً مِن أن تَفنى عُصبَةٌ تَأَلَّفَهُم رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِاللّینِ مَرَّةً وبِالشِّدَّةِ اخرى، وبِالنُّذرِ مَرَّةً وبِالسَّيفِ اخرى، حَتّى لَقَد کانَ مِن تَأَلُّفِهِ لَهُم أن کانَ النّاسُ فی الكَرِّ وَالفِرارِ وَالشَّبَعِ وَالرَّيِّ وَاللِّباسِ وَالوِطاءِ وَالدِّثارِ، ونَحنُ أهلُ بَيتِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) لا سُقوفَ لِبُيوتِنا ولا أبوابَ ولاسُتورَ إلَا الجَرائِدُ وما أشبَهَها! ولا وِطاءَ لَنا، ولا دِثار عَلَينا! يَتَداوَلُ الثَّوبَ الواحِدَ فِي الصَّلاةِ أکثَرُنا! ونَطوِي اللَّيالِيَ وَالأَيّامَ عامَّتُنا، ورُبَّما أتانَا الشَّيءُ مِمّا أفاءَهُ اللّهُ عَلَينا وصَيَّرَهُ لَنا خاصَّةً دونَ غَيرِنا ونَحنُ عَلى ما وَصَفتُ مِن حالِنا فَيُؤثِرُ بِهِ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أربابَ النِّعَمِ وَالأَموالِ تَأَلُّفاً مِنهُ لَهُم.
با شکیبایى و به حساب خدا گذاشتن و یقین و دلسوزى به اینکه اجتماعى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، گاه با نرمى و گاه با تندى، زمانى با ترساندن و گاه با شمشیر به هم آورده بود، از بین نرود، بهگونهاى که برخى از «مؤلّفة قلوبهم» در کرّ و فرّ، سیرى و سیرابى، و پوشش و دارایى، و برخوردار از زیرانداز و روانداز بودند، حالْ آن که ما کسان محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، خانههایمان بىسقف بود و جز برگ درخت خرما و امثال آن، چیزى به عنوان در و پرده نداشت! نه زیرانداز داشتیم و نه رواندازى برایمان بود! در نماز، یک لباس، بین اکثر ما دست به دست مىگشت! روزها و شبهاى سالمان مىگذشت و گاه پیش مىآمد که از آنچه خدا براى ما «فَىء»(1)قرار داده بود و ویژۀ ما ساخته بود، چیزى به ما مىرسید و ما در شرائطى بودیم که بیان کردم؛ امّا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، برخورداران از نعمت و مال را بهخاطر جذب آنان، بر ما مقدّم مىداشت.
فَكُنتُ أحَقَّ مَن لَم يُفَرِّق هذِهِ العُصبَةَ الَّتی أَلَّفَها رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ولَم يَحمِلها عَلَى الخُطَّةِ الَّتی لا خَلاصَ لَها مِنها دونَ بُلوغِها، أو فَناءِ آجالِها؛
و من براى درهم نپاشاندن این جمع که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرد آورده بود و نکشاندن آنها به مسیرى که از آن رهایى نبود جز آن که به آخر کار برسد و یا عمرها به پایان رسد، سزاوارتر بودم؛
1) اشاره به آیهی شریفهی 7 از سورهی مبارکهی حشر دارد که در آنجا «فَیء» براىگروهىاز جمله ذىالقربى قرارداده شدهاست.
لِأَنّی لَو نَصَبتُ نَفسی فَدَعَوتُهُم إلى نُصرَتی کانوا مِنّی وفی أمری عَلى إحدى مَنزِلَتَينِ: إمّا مُتَّبِعٌ مُقاتِلٌ، وإمّا مَقتولٌ - إن لَم يَتَّبِعِ الجَمیعَ -؛ وإمّا خاذِلٌ يَكفُرُ بِخِذلانِهِ - إن قَصَّرَ فی نُصرَتی أو أمسَكَ عَن طاعَتی -!
چون اگر من خودم را مطرح مىکردم و آنان را به یارىام فرا مىخواندم، آنان در بارۀ من و کار من، به یکى از دو موضع کشانده مىشدند: یا پیروى مىکردند و مىجنگیدند و در نتیجه، یا کشته مىشدند - اگر از جمع، پیروى نمىکردند - ؛ و یا آنکه یارىام نمىکردند و در این صورت، با یارى نکردن - چه در یارىام کوتاهى مىکردند و چه از انجام دادن فرمانم سر بر مىتافتند - کافر مىشدند!
وقَد عَلِمَ اللّهُ أنّی مِنهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى (علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام)، يَحُلُّ بِهِ فی مُخالَفَتی وَالإِمساكِ عَن نُصرَتی ما أحَلَّ قَومُ موسى بِأَنفُسِهِم فی مُخالِفَةِ هارونَ وتَركِ طاعَتِهِ.
و خداوند، آگاه است که جایگاه من نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، همچون جایگاه هارون نسبت به موسى (علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام) است و در مخالفت با من و یارى نرساندن به من، همان چیزى که بر قوم موسى در مخالفت با هارون و ترک فرمانبرىاش فرود آمد، بر اینان روا بود که فرود آید.
ورَأَيتُ تَجَرُّعَ الغُصَصِ، ورَدَّ أنفاسِ الصُّعَداءِ، ولُزومَ الصَّبرِ حَتّى يَفتَحَ اللّهُ أو يَقضِيَ بِما أحَبَّ أزيَدَ لی فی حَظّی، و أرفَقَ بِالعِصابَةِ الَّتی وَصَفتُ أمرَهُم؛ «وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً»(1).
1) سورهی مبارکهی أحزاب، آیهی شریفهی 38
و من جرعه جرعه خوردن غمّها و کشیدن آه سرد و ادامه دادن صبر را تا آن هنگام که خدا گشایش ایجاد کند و یا آنچه را دوست دارد، انجام دهد، براى خودم پر ثوابتر، و براى جمعى که وصف کردم، مناسبتر دیدم؛ «و فرمان خدا، همواره به اندازۀ مقرّر [و متناسب با توانایى] است».
ولَو لَم أتَّقِ هذِهِ الحالَةَ یا أخَا اليَهودِ! ثُمَّ طَلَبتُ حَقّی لَكُنتُ أولى مِمَّن طَلَبَهُ؛ لِعِلمِ مَن مَضى مِن أصحابِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ومَن بِحَضرَتِكَ مِنهُ بِأَنّی كُنتُ أکثَرَ عَدَداً، و أعَزَّ عَشیرَةً، و أمنَعَ رِجالاً و أطوَعَ أمراً، و أوضَحَ حُجَّةً، و أکثَرَ فِي هذَا الدّینِ مَناقِبَ وآثاراً، لِسَوابِقی وقَرابَتی ووِراثَتی؛ فَضلاً عَنِ استِحقاقی ذلِكَ بِالوَصِيَّةِ الَّتی لا مَخرَجَ لِلعِبادِ مِنها، وَالبَيعَةِ المُتَقَدِّمَةِ فی أعناقِهِم مِمَّن تَناوَلَها.
اى برادر یهود! اگر من این حالت را پاس نمىداشتم و حقّم را مىخواستم، نسبت به آنان که آن را خواستند، سزاوارتر بودم؛ چون یاران درگذشتۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اینانىکه در این جا پیش تو هستند، مىدانند که من نیروى بیشترى داشتم، قبیلهام عزیزتر بود، مردان پا برجاتر داشتم، پُرفرمانبرتر بودم، حجّتم واضحتر بود و در این دین، پر فضیلتتر و پر اثرتر بودم، به جهت سوابق و خویشاوندى و وراثتم؛ افزون بر استحقاقم بر حاکمیّت، به خاطر وصیّتى که مردم، گریزى از آن نداشتند و بیعت پیشینى که در گردن آنانى بود که آن [حاکمیّت] را در دست گرفتند.
وقَد قُبِضَ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم) وإنَّ وِلايَةَ الاُمَّةِ فی يَدِهِ وفی بَيتِهِ، لا فی يَدِ الاُلى تَناوَلوها ولا فی بُيوتِهِم، ولَأَهلُ بَيتِهِ الَّذینَ أذهَبَ اللّهُ عَنهُمُ الرِّجسَ وطَهَّرَهُم تَطهیرا أولى بِالأَمرِ مِن بَعدِهِ مِن غَيرِهِم فی جَمیعِ الخِصالِ.
و محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت و رفت، در حالی که ولایت امّت در دستش و در بیتش بود و نه در دست آنانى که حکومت را به دست گرفتند یا بیوت آنان. و به راستی خاندان او که خداوند، ناپاکى را از آنان دور ساخت و پاکشان گردانْد پس از او به حاکمیّت، از همه جهت، سزاوارتر بودند از غیر آنان.
آنگاه رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ (علیه السلام) فرمود:
و أمَّا الرّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ، فَإِنَّ القائِمَ بَعدَ صاحِبِهِ کانَ يُشاوِرُنی فی مَوارِدِ الاُمورِ فَيُصدِرُها عَن أمری، ويُناظِرُنی فی غَوامِضِها فَيُمضیها عَن رَأیی، لا أعلَمُ أحَداً ولايَعلَمُهُ أصحابی يُناظِرُهُ فی ذلِكَ غَيری، ولا يَطمَعُ فِي الأَمرِ بَعدَهُ سِوايَ،
و امّا چهارمى، اى برادر یهود! آن کس که پس از همراهش زمام امور را به دست گرفت(1)، در کارها با من رایزنى مىکرد و طبق نظر من عمل مىکرد و در کارهاى پیچیده، با من گفت و گو مىکرد و طبق رأى من عمل مىکرد و نه من و نه یاران من، کسى جز مرا نمىشناسند که او در مسائل حکومتى با وى گفت و گو کرده باشد و پس از او، جز من به کسى در حکومت، نظر نبود.
فَلَمّا أن أتَتهُ مَنِيَّتُهُ عَلى فَجأَةٍ بِلا مَرَضٍ کان قَبلَهُ، ولا أمرٍ کانَ أمضاهُ فی صِحَّةٍ مِن بَدَنِهِ، لَم أشُكَّ أنّی قَدِ استَرجَعتُ حَقّی فی عافِيَةٍ بِالمَنزِلَةِ الَّتی كُنتُ أطلُبُها،
1) عمر
وَالعاقِبَةِ الَّتی كُنتُ ألتَمِسُها، وإنَّ اللّهَ سَيَأتی بِذلِكَ عَلى أحسَنِ ما رَجَوتُ، و أفضَلِ ما أمَّلتُ.
پس زمانی که بدون بیمارى پیشین، مرگش ناگهان فرا رسید و با توجّه به اینکه در دوران سلامت بدنش کارى [در مورد جانشینى پس از خود] انجام نداده بود، تردیدى به خود راه ندادم که در آرامش، حقّم بر مىگردد و بهجایگاهى که مىخواستم، دست مىیابم و به پایانى که مىجستم، مىرسم و خداوند، به بهترین شیوهاى که مىخواستم و برترین نوعى که آرزو مىکردم، آن را تحقّق مىدهد.(1)
وکانَ مِن فِعلِهِ أن خَتَمَ أمرَهُ بِأَن سَمّى قَوماً أنَا سادِسُهُم، ولَم يَستَوِنی(2)بِواحِدٍ مِنهُم، ولا ذَكَرَ لی حالاً فی وِراثَةِ الرَّسولِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ولا قَرابَةٍ، ولا صِهرٍ، ولا نَسَبٍ، ولا لِواحِدٍ مِنهُم مِثلُ سابِقَةٍ مِن سَوابِقی، ولا أثَرٌ مِن آثاری، وصَيَّرَها شورى بَينَنا، وصَيَّرَ ابنَهُ فیها حاكِماً عَلَينا، و أمَرَهُ أن يَضرِبَ أعناقَ النَّفَرِ السَّتَّةِ الَّذینَ صَيَّرَ الأَمرَ فیهم إن لَم يُنفِذوا أمرَهُ، وكَفى بِالصَّبرِ عَلى هذا یا أخَا اليَهودِ صَبراً.
1) با توجّه به این که معتقدیم حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) علم غیب مطلق دارند، و سرانجام تمام امور را از همان نخست میدانند، اینگونه سخنان را باید حمل بر معنایی متناسب با این عقیده کرد؛ مثلاً: مراد این است که طبیعت امر چنین اقتضاء میکرد که خلافت در آرامش و بدون هیچ دغدغه به حضرت (علیه السلام) باز گردد، هرچند حضرت (علیه السلام) میدانست چنین نخواهد شد.
2) کذا فی المصدر، وفی الاختصاص: «يُساوِنی».
امّا از کارهاى او آن بود که با نامزد کردن افرادى که من ششمین آنها(1)بودم، کارش را پایان داد و [حتّى] مرا با هیچکدام برابر ننشاند و ویژگى وراثت من از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و خویشاوندى و دامادى او و نسب مرا یاد نکرد، حال آن که هیچکدام از آنان، سابقهاى چون سابقۀ من نداشتند و از جاى پایى چون جاى پاى من، برخوردار نبودند، و کار را بین ما بر اساس شورا قرار داد و فرزندش را در این کار، حاکم بر ما برگزید و دستور داد که اگر فرمانش را بهکار نگیرند، گردن شش نفرى که حاکمیّت را در بین آنان قرار داده بود، بزند! اى برادر یهود! براى صبور بودن، صبر بر این امر، بسنده است.
فَمَكَثَ القَومُ أیّامَهُم كُلَّها كُلٌّ يَخطُبُ لِنَفسِهِ، و أنَا مُمسِكٌ عَن أن سَأَلونی عَن أمری، فَناظَرتُهُم فی أیّامی و أیّامِهِم، وآثاری وآثارِهِم، و أوضَحتُ لَهُم ما لَم يَجهَلوهُ مِن وُجوهِ استِحقاقی لَها دونَهُم، وذَكَّرتُهُم عَهدَ رَسولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله إلَيهِم، وتأکیدَ ما أکَّدَهُ مِنَ البَيعَةِ لی فی أعناقِهِم؛
افراد [شورا] تا پایان مهلتشان درنگ کردند، و هر کدام، حاکمیّت را براى خود مىخواستند و من از این که از حاکمیّتم پرسش شود، خوددارى مىورزیدم. سپس از روزگار خودم و روزگار آنان، و از نقش خود و آنان، با آنان محاجّه کردم و آنچه را که بدان ناآگاه نبودند و دلائلى را که بر استحقاق من و نه آنان به خلافت دلالت مىکرد، برایشان توضیح دادم و
1) شش نفر عبارت بودند از: امیرالمؤمنین (علیه السلام)، زبیر، طلحة، سعد بن ابی وقّاص، عبد الرحمن بن عَوف، عثمان
پیمانى را که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان گرفته بود و تأکیدى را که نسبت به بیعت من که بر عهدهشان بود داشت، به یادشان آوردم؛
دَعاهُم حُبُّ الإِمارَةِ، وبَسطُ الأَيدی وَالأَلسُنِ فِي الأَمرِ وَالنَّهيِ، وَالرُّكونُ إلَى الدُّنیا، وَالِاقتِداءُ بِالماضینَ قَبلَهُم إلى تَناوُلِ ما لَم يَجعَلِ اللّهُ لَهُم!
امّا ریاستدوستى و علاقه به سیطرۀ عملى و زبانى در امر و نهى، دلبستگى به دنیا و پیروى از گذشتگانشان، آنان را به در دست گرفتن آنچه که خدا برایشان قرار نداده بود، کشاند!
فَإِذا خَلَوتُ بِالواحِدِ ذَكَّرتُهُ أیّامَ اللّهِ، وحَذَّرتُهُ ما هُوَ قادِمٌ عَلَيهِ وصائِرٌ إلَيهِ، التَمَسَ مِنّی شَرطاً أن اُصَيِّرَها لَهُ بَعدی!
و وقتى با یکى(1)از آنان تنها شدم، ایّامالله را به یادش آوردم و از آنچه که بدان اقدام کرده بود و در آن مسیر، گام بر مىداشت، برحذرش داشتم، او از من این شرط را خواست که حکومت را پس از خود، به او وا گذارم!
فَلَمّا لَم يَجِدوا عِندی إلَا المَحَجَّةَ البَيضاءَ، وَالحَملَ عَلى كِتابِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ووَصِيَّةِ الرَّسولِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، وإعطاءَ كُلِّ امرِئٍ مِنهُم ماجَعَلَهُ اللّهُ لَهُ، ومَنعَهُ ما لَم يَجعَلِ اللّهُ لَهُ، أزالَها عَنّی إلَى ابنِ عَفّانَ؛ طَمَعاً فِي الشَّحیحِ مَعَهُ فیها!
ولى وقتى که نزد من جز راه روشن و وادار کردن جامعه بر طبق کتاب خداوند عزّتمند و صاحبجلال و وصیّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، و دادن به هرکدام از آنان آنچه را که خدا برایش مقرّر داشته است و بازداشتن وى از آنچه که
1) ظاهراً مراد عبد الرحمن بن عَوف است.
خدا از آن بازش داشته است، ندید، حکومت را از من به نفع [عثمان] پسر عفّان تغییر داد، بهخاطر طمعى که در وى براى خلافت خودش داشت!
وَابنُ عَفّانَ رَجُلٌ لَم يَستَوِ بِهِ وبِواحِدٍ مِمَّن حَضَرَهُ حالٌ قَطُّ، فَضلاً عَمَّن دونَهُم، لا بِبَدرٍ الَّتی هِيَ سَنامُ فَخرِهِم ولا غَيرِها مِنَ المَآثِرِ الَّتی أکرَمَ اللّهُ بِها رَسولَهُ، ومَنِ اختَصَّهُ مَعَهُ مِن أهلِ بَيتِهِ ( (علیهم السلام)).
و پسر عفّان، مردى بود که نه با وى و نه با هیچ کدام از آنان که با او بودند، هرگز برابرى نکرده بود چه برسد به دیگران؛ نه در بدر که قلّۀ افتخارشان بود [افتخارى کسب کرده بود]، و نه در غیر آن از جنگهایى که خداوند، فرستادۀ خودش را بدانها اکرام کرد و با وى، کسانى از اهل بیتش ( (علیهم السلام)) را [نیز] بدانها ویژه ساخت.
ثُمَّ لَم أعلَمِ القَومَ أمسَوا مِن يَومِهِم ذلِكَ حَتّى ظَهَرَت نَدامَتُهُم، ونَكَصوا عَلى أعقابِهِم، و أحالَ بَعضُهُم عَلى بَعضٍ! كُلٌّ يَلومُ نَفسَهُ ويَلومُ أصحابَهُ، ثُمَّ لَم تَطُلِ الأَيّامُ بِالمُستَبِدِّ بِالأَمرِ - ابنِ عَفّانَ - حَتّى أکفَروهُ وتَبَرَّؤوا مِنهُ، ومَشى إلى أصحابِهِ خاصَّةً وسائِرَ أصحابِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) عامَّةً يَستَقیلُهُم مِن بَيعَتِهِ، ويَتوبُ إلَى اللّهِ مِن فَلتَتِهِ!
بر مردم، چند روز از آن روزشان نگذشته بود که پشیمانىشان آشکار شد و عقبنشینى کردند و هر کدام دیگرى را مقصّر دانستند! هر کس خویش را و یاران خود را سرزنش مىکرد. از روزگار حاکمیّت آن مستبدّ – پسر عفّان - چندان نگذشته بود که او را تکفیر کردند و از او بیزارى جستند و [او] به سوى یاران ویژۀ خود و نیز دیگر یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و درخواست برگشت از بیعتشان کرد و از اشتباه خود، به درگاه خدا توبه کرد!
فَكانَت هذِهِ یا أخَا اليَهودِ! أکبَرَ مِن اُختِها، و أفظَعَ و أحرى أن لا يُصبَرَ عَلَيها! فَنالَنی مِنهَا الَّذی لا يُبلَغُ وَصفُهُ، ولا يُحَدُّ وَقتُهُ، ولَم يَكُن عِندی فیها إلَا الصَّبرُ عَلى ما أمَضُّ و أبلَغُ مِنها!
اى برادر یهود! این از نظیرش بزرگتر و فجیعتر و سزاوارتر براى ناشکیبایى بود! از این، چیزى به من رسید که قابل وصف نیست و زمانش پایانپذیر نیست و من را در این خصوص، جز شکیبایى بر آنچه مىچشم و از آن به من مىرسد، چارهاى نبود!
ولَقَد أتانِيَ الباقونَ مِنَ السِّتَّةِ مِن يَومِهِم كُلٌّ راجِعٌ عَمّا کانَ رَكِبَ مِنّی يَسأَلُنی خَلعَ ابنِ عَفّانَ، وَالوُثوبَ عَلَيهِ، و أخذَ حَقّی، ويُؤتینی صَفقَتَهُ وبَيعَتَهُ عَلَى المَوتِ تَحتَ رايَتی، أو يَرُدَّ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ عَلَيَّ حَقّی.
همۀ باقىماندۀ آن شش تن، نزد من آمدند و از آنچه در حقّ من مرتکب شده بودند، بر گشتند و از من مىخواستند که پسر عفّان را خلع کنم و بر او یورش برم و حقّم را بگیرم و به من دست داده، بیعت بر مرگ زیر پرچم من یا دستیابى به حقّم را پیشنهاد کردند.
فَوَاللّهِ یا أخَا اليَهودِ! ما مَنَعَنی مِنها إلَا الَّذی مَنَعَنی مِن اُختَيها قَبلَها، ورَأَيتُ الإِبقاءَ عَلى مَن بَقِيَ مِنَ الطّائِفَةِ أبهَجَ لی وآنَسَ لِقَلبی مِن فَنائِها، وعَلِمتُ أنّی إن حَمَلتُها عَلى دَعوَةِ المَوتِ رَكِبتُهُ.
سوگند به خدا اى برادر یهود! چیزى مرا از این کار باز نداشت، جز همان که مرا از دو نظیر آن باز داشت؛ و دیدم که ماندن با آنچه که از جمع (جامعۀ اسلامى) مانده، براى من شادىآورتر و با دل من مأنوستر از نابود شدن آنان است، و مىدانستم که اگر جمع را بر جان نثارى فراخوانم، اجابت مىکنند.
فَأَمّا نَفسی فَقَد عَلِمَ مَن حَضَرَ مِمَّن تَرى ومَن غابَ مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنَّ الموتَ عِندی بِمَنزِلَةِ الشَّربَةِ البارِدَةِ فِي اليَومِ الشَّدیدِ الحَرِّ مِن ذِي العَطَشِ الصَّدى!(1)
امّا نسبت به خودم، همۀ اینانى که هستند و مىبینى و [نیز] یاران غائب حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) مىدانند که مرگ در نزد من، چون نوشیدنى سرد در روز گرم براى فردى بسیار تشنه است!
ولَقَد كُنتُ عاهَدتُ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ و رَسولَهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنَا وعَمّی حَمزَةُ و أخی جَعفَرٌ وَابنُ عَمّی عُبَيدَةُ عَلى أمرٍ وَفَينا بِهِ لِلّهِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ، فَتَقَدَّمَنی أصحابی وتَخَلَّفتُ بَعدَهُم لِما أرادَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ، فَأَنزَلَ اللّهُ فینا: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً»(2)
و سوگند به خدا، من و عمویم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمویم عبیده با خداوند عزّتمند و صاحبجلال و فرستادۀ او، بر مرگ، پیمان بستیم و آن را براى خداوند عزّتمند و صاحبجلال و فرستادهاش به سرانجام رساندیم. یاران من بر من پیشى گرفتند و من به ارادۀ خداوند عزّتمند و صاحبجلال از آن جمع، باز ماندم و خداوند در بارۀ ما این آیه را نازل کرد: «از میان مؤمنان مردانىاند که به آنچه با خدا عهد بستند، صادقانه وفاء کردند. برخى
از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنان در [همین] انتظارند و [هرگز عقیدۀ خود را] تبدیل نکردند».
حَمزَةُ وجَعفَرٌ وعُبَيدَةُ، و أنَا وَاللّهِ المُنتَظِرُ یا أخَا اليَهودِ! وما بَدَّلتُ تَبدیلاً.
حمزه و جعفر و عبیده، [به شهادت رسیدند] و من سوگند به خدا آن منتظرم اى برادر یهود! و هیچ چیزى را تبدیل نکردم.
وما سَكَّتَنی عَنِ ابنِ عَفّانَ وحَثَّنی عَلَى الإِمساكِ عَنهُ إلّا أنّی عَرفتُ مِن أخلاقِهِ فیمَا اختَبَرتُ مِنهُ بِما لَن يَدَعَهُ حَتّى يَستَدعِيَ الأَباعِدَ إلى قَتلِهِ وخَلعِهِ، فَضلاً عَنِ الأَقارِبِ؛ و أنَا فی عُزلَةٍ، فَصَبَرتُ حَتّى کانَ ذلِكَ، لَم أنطِق فیهِ بِحَرفٍ مِن «لا» ولا «نَعَم».
و چیزى مرا نسبت به پسر عفّان، ساکت نکرد و بر دست شستن از او تشویق نکرد، جز آنچه که من از اخلاق او بر پایۀ آنچه که تجربه کرده بودم، مىدانستم که وى حکومت را رها نمىکند، جز آن که حتّى افراد بسیار دور هم به کشتن و خلعش فراخوانده شوند، چه رسد به نزدیکان؛ و من در گوشهگیرى بودم و شکیبایى کردم تا آن اتّفاق، پیش آمد و «آرى» یا «نه»اى نگفتم.
ثُمَّ أتانِيَ القَومُ و أنَا عَلِمَ اللّهُ کارِهٌ؛ لِمَعرِفَتی بِما تَطاعَموا بِهِ مِنِ اعتِقالِ الأَموالِ، وَالمَرَحِ فِي الأَرضِ، وعِلمِهِم بِأَنَّ تِلكَ لَيسَت لَهُم عِندی، وشَدیدٌ عادَةٌ مُنتَزِعَةٌ! فَلَمّا لَم يَجِدوا عِندی تَعَلَّلُوا الأَعالیلَ.
آنگاه، مردم نزد من آمدند و خدا مىداند که من دوست نداشتم؛ چون مىدانستم که به اموالى که در چنگ داشتند و زمینهایى که داشتند، تطمیع شده بودند و مىدانستند که نزد من، چنین چیزهایى نیست و ترک عادت،
سخت است! و هنگامى که آن چیزها را نزد من نیافتند، در پى بهانهتراشى افتادند.
آنگاه، آن حضرت، رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا چنین نیست؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
فرمود:
و أمَّا الخامِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإنَّ المُتابِعینَ لی لَمّا لَم يَطمَعوا فی تِلكَ مِنّی وَثَبوا بِالمَرأَةِ عَلَيَّ و أنَا وَلِيُّ أمرِها، وَالوَصِيُّ عَلَيها، فَحَمَلوها عَلَى الجَمَلِ، وشَدّوها عَلَى الرِّحالِ، و أقبَلوا بِها تَخبِطُ الفَيافِيَ، وتَقطَعُ البَرارِيَ، وتَنبَحُ عَلَيها كِلابُ الحَوأَبِ، وتُظهِرُ لَهُم عَلاماتِ النَّدَمِ فی كُلِّ ساعَةٍ وعِندَ كُلِّ حالٍ، فی عُصبَةٍ قَد بايَعونی ثانِيَةً بَعدَ بَيعَتِهِمُ الاُولى فی حَياةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، حَتّى أتَت أهلَ بَلدَةٍ قَصیرَةٍ أیدیهِم، طَویلَةٍ لِحاهُم، قَلیلَةٍ عُقولُهُم، عازِبَةٍ آراؤُهُم، وهُم جیرانُ بَدوٍ، ووُرّادُ بَحرٍ؛ فَأَخرَجَتهم يَخبِطونَ بِسُيوفِهِم مِن غَيرِ عِلمٍ، ويَرمونَ بِسِهامِهِم بِغَيرِ فَهمٍ!
و امّا پنجم، اى برادر یهود! پیروان من وقتى نتوانستند در حکومت، بر من طمع ورزند، زنى(1)را علیه من تحریک كردند، در حالىکه من ولىّ امر او بودم و وصىّ بر او بودم. او را بر شترى سوار کردند و به حرکت وا داشتند و او را در بیابانهاى گسترده، پیش بردند. بیابانها را پشت سر گذاشت. سگهاى حَوأب بر وى پارس کردند و نشانههاى پشیمانى در هر ساعت و هر آن، برایشان آشکار مىشد. [آن زن] در جمع گروهى آمد که با من براى دومین بار پس از بیعت در زمان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کرده بودند تا آن که به اهل شهرى
1) عائشة همسر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم
رسیدند که دستانشان کوتاه،(1)سرزنششان بسیار، خِردهایشان کم، دیدگاههایشان به دور [از درستى]، همسایۀ بیابان و حاشیهنشین دریا بودند؛ آنان را حرکت دادند تا بدون آگاهى، شمشیر بزنند و بدون فهم، تیراندازى کنند!
فَوَقَفتُ مِن أمرِهِم عَلَى اثنَتَينِ كِلتاهُما فی مَحَلَّةِ المَكروهِ؛ مِمَّن إن كَفَفتُ لَم يَرجِع ولمَ يَعقِل، وإن أقَمتُ كُنتُ قَد صِرتُ إلَى الَّتی كَرِهتُ.
در برابر آنان، بر سر دوراهى قرار گرفتم که هر دو راه، جاى ناخوشایندى بود؛ در برابر کسانى که اگر دست مىکشیدم، بر نمىگشتند و خردورزى نمىکردند، و اگر پایدارى مىکردم، به کارى کشانده مىشدم که دوست نداشتم.
فَقَدَّمتُ الحُجَّةَ بِالإِعذارِ وَالإِنذارِ، ودَعَوتُ المَرأَةَ إلَى الرُّجوعِ إلى بَيتِها، وَالقَومَ الَّذینَ حَمَلوها عَلَى الوَفاءِ بِبَيعَتِهِم لی، وَالتَّركِ لِنَقضِهِم عَهدَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ فِيَّ، و أعطَيتُهُم مِن نَفسی كُلَّ الَّذی قَدَرتُ عَلَيهِ، وناظَرتُ بَعضَهُم فَرَجَعَ، وذَكَّرتُ فَذَكَرَ.
با بیان دلیل و هشدار، حجّت را پیش داشتم و آن زن را به برگشت به خانهاش، و مردمى را که او را آورده بودند، به وفاء بر بیعتشان با من و عدم نقض عهدى که با خداوند عزّتمند و صاحبجلال در بارۀ من بسته بودند، فرا
1) کنایه از ضعف و ناتوانى است و مقصود، مردم بصره هستند.
خواندم و هرچه در توان داشتم، برایشان به کار گرفتم و با برخى از آنان، گفت و گو کردم که باز گشت و یادش آوردم و متذکّر شد.(1)
ثُمَّ أقبَلتُ عَلَى النّاسِ بِمِثلِ ذلِكَ فَلَم يَزدادوا إلّا جَهلاً وتَمادِياً وغَيّاً! فَلَمّا أبَوا إلّا هِيَ، رَكِبتُها مِنهُم.
آنگاه، رو به مردم کردم، با همان نصیحتها؛ ولى تنها نادانى، سرکشى و طغیانشان فزونى یافت! و چون غیر از جنگ را نخواستند، بر آنان به جنگ دست زدم.
فَكانَت عَلَيهِمُ الدَّبرَةُ، وبِهِمُ الهَزیمَةُ، ولَهُمُ الحَسرَةُ، وفیهِمُ الفَناءُ وَالقَتلُ؛ وحَمَلتُ نَفسی عَلَى الَّتی لَم أجِد مِنها بُدّاً، ولَم يَسَعنی إذ فَعَلتُ ذلِكَ.
پس ادبار، فرار و حسرت، بر آنان بود و نابودى و کشته شدن در بینشان؛ و من، خود را به کارى وا داشتم که از آن، چارهاى ندیدم و هنگامى که چنین کردم، راهى جز آن برایم نبود.
و أظهَرتُهُ آخِراً مِثلُ الَّذی وَسَعَنی مِنهُ أوَّلاً؛ مِنَ الإِغضاءِ وَالإِمساكِ، ورَأَيتُنی إن أمسَكتُ كُنتُ مُعیناً لَهُم عَلَيَّ بِإِمساکی عَلى ما صاروا إلَيهِ، وطَمِعُوا فیهِ مِن تَناوُلِ الأَطرافِ، وسَفكِ الدِّماءِ، وقَتلِ الرَّعِيَّةِ، وتَحکیمِ النِّساءِ النَّواقِصِ العُقولِ وَالحُظوظِ عَلى كُلِّ حالٍ، كَعادَةِ بَنی الأَصفَرِ ومَن مَضى مِن مُلوكِ سَبَاً وَالاُمَمِ الخالِيَةِ، فَأَصیرُ إلى ما كَرِهتُ أوَّلاً وآخِراً.
1) اشاره به بازگشت زبیر دارد. ر. ک: ج 5 ص 157 (حرکت شجاعانهی امام (علیه السلام) براى نجات دشمن).
چشمپوشى و خوددارىاى را که در آغاز برایم امکان داشت، در پایان، آشکار کردم و دیدم که اگر [از جنگ] خوددارى مىکردم، با خوددارى کردنم، آنان را بر ضدّ خود، در آنچه انجام دادند و طمع ورزیدند یارى کرده بودم؛ که عبارت بود از: دست درازى کردن به اطراف، خونریزى، کشتار توده، و حاکم ساختن زنان ناقصخِرد و کمبهره در هر حال، همچون روش رومیان و پادشاهان سبأ و ملّتهاى گذشته. و به کارى دست یازیدم که در آغاز و انجام آن، ناچار بودم.
وقَد أهمَلتُ المَرأَةَ وجُندَها يَفعَلونَ ما وَصَفتُ بَينَ الفَریقَينِ مِنَ النّاسِ، ولَم أهجُم عَلَى الأَمرِ إلّا بعَدَما قَدَّمتُ و أخَّرتُ، وتَأَنَّيتُ وراجَعتُ، و أرسَلتُ وسافَرتُ، و أعذَرتُ و أنذَرتُ، و أعطَيتُ القَومَ كُلَّ شَيءٍ التَمَسوهُ بَعدَ أن عَرَضتُ عَلَيهِم كُلَّ شَيءٍ لَم يَلتَمِسوهُ. فَلَمّا أبَوا إلّا تِلكَ، أقدَمتُ عَلَيها، فَبَلَغَ اللّهُ بی وبِهِم ما أرادَ، وکانَ لی عَلَيهِم بِما کانَ مِنّی إلَيهِم شَهیداً.
آن زن و سپاهش را مهلت دادم تا آنچه را که برایشان وصف کردم، انجام دهند و بر کارى اقدام نکردم، مگر بعد از آن که سبک و سنگین کردم، تأمّل کردم و باز گشتم، نامه فرستادم و خود نیز [نزدشان] رفتم، راه عذر را بستم و بیم دادم و به آنان، هر چیزى که مىخواستند، دادم و هر آنچه را هم که نمىخواستند، پیشنهاد کردم.
هنگامى که جز جنگ را نخواستند، بدان اقدام کردم. خداوند، آنچه را که اراده کرده بود، به من و آنان رساند و خداوند، به آنچه که از من به آنان رسیده بود، براى من بر ضدّ آنان، گواه است.
آنگاه، رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
پس فرمود:
و أمَّا السّادِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَتَحکیمُهُمُ الحَكَمَينِ وُمحارَبَةُ ابنِ آكِلَةِ الأَكبادِ وهُوَ طَلیقٌ مُعانِدٌ لِلّهِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ وَالمُؤمِنینَ مُنذُ بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) إلى أن فَتَحَ اللّهُ عَلَيهِ مَكَّةَ عَنوَةً! فَاُخِذَت بَيعَتُهُ وبَيعَةُ أبیهِ لی مَعَهُ فی ذلِكَ اليَومِ وفی ثَلاثَةِ مَواطِنَ بَعدَهُ، و أبوهُ بِالأَمسِ أوَّلَ مَن سَلَّمَ عَلَيَّ بِإِمرَةِ المؤُمِنینَ، وجَعَلَ يَحُثُّنی عَلَى النُّهوضِ فی أخَذِ حَقّی مِنَ الماضینَ قَبلی، ويُجَدِّدُ لی بَيعَتَهُ كُلَّما أتانی.
و امّا ششم، اى برادر یهود! داورى حَكَمین از سوى آنان و جنگ پسر زن جگرخوار(1)(معاویه) بود. او آزاد شده (طلیق)(2)و دشمن خداوند عزّتمند و صاحبجلال و پیامبر خدا و مؤمنان بود از روزى که خداوند، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر انگیخت تا روزى که خداوند، مکّه را به زور براى آن حضرت گشود! و در آن روز و در سه جاى دیگر، بیعت او و پدرش براى من گرفته شد. پدرش دیروز اوّلین کسى بود که به عنوان امیر مؤمنان بر من سلام کرد و مرا تشویق مىکرد که براى گرفتن حقّم از گذشتگان، قیام کنم و هر وقت پیش من مىآمد، بیعتش را تجدید مىکرد.
و أعجَبُ العَجَبِ أنَّهُ لَمّا رَأى رَبّی تَبارَكَ وتَعالى قَد رَدَّ إلَيَّ حَقّی و أقَرَّ فی مَعدِنِهِ، وَانقَطَعَ طَمَعُهُ أن يَصیرَ فی دینِ اللّهِ رابِعاً، وفی أمانَةٍ حُمِّلناها حاكِماً، كَرَّ عَلَى
العاصِي بنِ العاصِ فَاستَمالَهُ، فَمالَ إلَيهِ، ثُمَّ أقبَلَ بِهِ بَعدَ أن أطمَعَهُ مِصرَ؛ وحَرامٌ عَلَيهِ أن يَأخُذَ مِنَ الفَيءِ دونَ قِسمِهِ دِرهَماً، وحَرامٌ عَلَى الرّاعی إیصالُ دِرهَمٍ إلَيهِ فَوقَ حَقِّهِ.
شگفتترین شگفتی آن که هنگامى که معاویه دید پروردگارم که دائمالخیر و بلندمرتبه است، حقّ مرا به خودم برگردانْد و آن را در جاى خود، مستقرّ کرد و طمعش از اینکه در دین خدا فرد چهارم(1)باشد و در امانتى که آن را بر دوش کشیدیم، حاکم گردد قطع شد، به عصیانگر فرزند عاص، روى آورد و از او دلجویى کرد و او هم به طرفش متمایل شد و پس از آن که طمع مصر را در او افکند، به او روى آورد؛ حالْ آنکه بر او گرفتن درهمى بیش از حقّ خودش از بیت المال، حرام است و بر زمامدار، رساندن درهمى بیش از حقّ وى به او حرام است.
فَأَقبَلَ يَخبِطُ البِلادَ بِالظُّلمِ، ويَطَأُها بِالغَشمِ، فَمَن بايَعَهُ أرضاهُ، ومَن خالَفَهُ ناواهُ!
آنگاه، به ظلم، به نابودى شهرها پرداخت و با بدرفتارى آنها را لگدکوب کرد، پس هرکس با او بیعت کرد، خشنودش ساخت و هر کس با او مخالفت کرد، قصد او کرد!
ثُمَّ تَوَجَّهَ إلَيَّ ناكِثاً عَلَينا، مُغیراً فِي البِلادِ شَرقاً وغَرباً، ويَمیناً وشِمالاً! وَالأَنباءُ تَأتینی وَالأَخبارُ تَرِدُ عَلَيَّ بِذلِكَ.
1) ابوبکر، عمر، عثمان، معاویة
آنگاه، بیعتشکنانه به سوى من حرکت کرد و در شرق و غرب و شمال و جنوب مملکت به غارت پرداخت! خبرها به من مىرسید و گزارشهاى این امور، نزد من آورده مىشد.
فَأَتانی أعوَرُ ثَقیفٍ فَأَشارَ عَلَيَّ أن اوَلِّيَهُ البِلادَ الَّتی هُوَ بِها؛ لِاُدارِيَهُ بِما اُوَلّیهِ مِنها، وفِي الَّذی أشارَ بِهِ الرَّأيُ فی أمرِ الدُّنیا، لَو وَجَدتُ عِندَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ فی تَولِيَتِهِ لی مَخرَجاً، و أصَبتُ لِنَفسی فی ذلِكَ عُذراً.
اعور ثقیف (مغیرة بن شعبة) نزد من آمد و به من پیشنهاد کرد که او (معاویه) را در بلاد و سرزمینهایی که او آن جاست، ولایت دهم تا آنها را طبق آنچه که او را حاکم گردانیدم، اداره کند. و در امور دنیا نظرى که وى بدان سفارش کرد، درست بود، اگر در فرمانروایى او در پیشگاه خداوند عزّتمند و صاحبجلال عذرى مىیافتم و در نزد خودم هم براى آن توجیهى پیدا مىکردم.
فَأَعلَمتُ الرَّأيَ فی ذلِكَ، وشاوَرتُ مَن أثِقُ بِنَصیحَتِهِ لِلّهِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ولی ولِلمُؤمِنینَ؛ فَكانَ رَأيُهُ فی ابنِ آكِلَةِ الأَكبادِ كَرَأیی؛ يَنهانی عن َ تَولِيَتِهِ، ويُحَذِّرُنی أن ادخِلَ فی أمرِ المُسلِمینَ يَدَهُ؛ ولَم يَكُنِ اللّهُ لِيَرانی أتَّخِذُ المُضِلّینَ عَضُداً.
نظرم را به وى گفتم و با کسى که به خیرخواهى او براى خداوند عزّتمند و صاحبجلال و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و خودم و مؤمنان اطمینان داشتم، مشورت کردم؛ نظر او در بارۀ فرزند جگرخوار، مانند نظر من بود؛ مرا از فرمانروا ساختن او نهى کرد و از اینکه دست او را در کارهاى مسلمانان وارد کنم، بر
حذرم داشت؛ و هیچگاه خداوند مرا نمیبیند که از گمراهکنندگان، یارى جویم.(1)
فَوَجَّهتُ إلَيهِ أخا بَجیلَةَ مَرَّةً، و أخَا الأَشعَرِيّینَ مَرَّةً، كِلاهُما رَكَنَ إلَى الدُّنیا، وتابَعَ هَواهُ فیما أرضاهُ، فَلَمّا لَم أرَهُ أن يَزدادَ فیمَا انتَهَكَ مِن مَحارِمِ اللّهِ إلّا تَمادِياً شاوَرتُ مَن مَعی مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) البَدرِيّینَ، وَالَّذینَ ارتَضَى اللّهُ عَزَّ وجَلَّ أمرَهُم ورَضِيَ عَنهُم بَعدَ بَيعَتِهِم، وغَيرِهِم مِن صُلَحاءِ المُسلِمینَ وَالتّابِعینَ، فَكُلٌّ يُوافِقُ رَأيُهُ رَأیی؛ فی غَزوِهِ ومُحارَبَتِهِ ومَنعِهِ مِمّا نالَت يَدُهُ.
بنابراین، (برای نصیحت و اتمام حجّت) یک بار فردى از قبیلۀ بجیله، و یک بار فردى از اشعریان را به سویش فرستادم که هر دو، روى به دنیا آوردند و به واسطۀ راضی نمودن آن دو (با رشوه) پیرو امیال او شدند! و چون دیدم که در شکستن حرمتهاى الهىّ توسّط او جز سرکشى نیست، با پیروان بدرى حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنانى که خداوند عزّتمند و صاحبجلال از کار آنان خشنود و پس از بیعتشان (با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان راضى شد(2)و [نیز] با دیگر مسلمانان و مؤمنان شایسته، مشورت کردم و نظر همه موافق نظر من بود در جنگ کردن با او و منع کردن وى از آنچه که در دست گرفته است.
وإنّی نَهَضتُ إلَيهِ بِأَصحابی، اُنفِذُ إلَيهِ مِن كُلِّ مَوضِعٍ كُتُبی، واُوَجِّهُ إلَيهِ رُسُلی، أدعوهُ إلَى الرُّجوعِ عَمّا هُوَ فیهِ، وَالدُّخولِ فیما فیهِ النّاسُ مَعی، فَكَتَبَ يَتَحَكَّمُ عَلَيَّ، ويَتَمَنّى عَلَيَّ الأَمانِيَّ، ويَشتَرِطُ عَلَيَّ شُروطاً لا يَرضاهَا اللّهُ عَزَّ وجَلَّ ورَسولُهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) ولَا المُسلِمونَ.
من با یارانم به طرف او حرکت کردم و در هر جا نامههایم را و فرستادگانم را به سویش گسیل مىداشتم و او را به بازگشت از آنچه که در آن است و وارد شدن در همراهى مردم با من دعوت مىکردم؛ ولى او به من نامههاى تحکّمآمیز مىنوشت و آرزوهایش را براى من مطرح مىکرد و شرطهایى را براى من مىگذاشت که مورد رضایت خداوند عزّتمند و صاحبجلال و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسلمانان نبود.
ويَشتَرِطُ فی بَعضِها أن أدفَعَ إلَيهِ أقواماً مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) أبراراً، فیهِم عَمّارُ بنُ یاسِرٍ، و أینَ مِثلُ عَمّارٍ؟! وَاللّهِ لَقَد َرَأیتُنا مَعَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وما يُعَدُّ مِنّا خَمسَةٌ إلّا کانَ سادِسَهُم، ولا أربَعَةٌ إلّا کانَ خامِسَهُم، اشتَرَطَ دَفعَهُم إلَيهِ لِيَقتُلَهُم ويُصَلِّبَهُم!
در پارهاى از نامههایش به من، شرط مىکرد که بعضى از ابرار و نیکان یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جمله عمّار بن یاسر را تسلیم او کنم! کجا مثل عمّار هست؟! سوگند به خدا، خودمان را در معیّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میدیدم در حالی که ما پنج نفر نبودیم، جز آن که او ششمین آن جمع بود، و چهار نفر نبودیم، جز آنکه او پنجمین آن جمع بود. معاویه شرط مىکرد که آنان را به وى تسلیم کنم تا آنان را بکشد و بر دار آویخته سازد!
وَانتَحَلَ دَمَ عُثمانَ، و لَعَمرُو اللّهِ ما ألَّبَ(1)عَلى عُثمانَ ولا جَمَعَ النّاسَ عَلى قَتلِهِ إلّا هُوَ و أشباهُهُ مِن أهلِ بَيتِهِ، أغصانُ الشَّجَرَةِ المَلعونَةِ فِي القُرآنِ.
ادّعاى خونخواهى عثمان مىکرد و سوگند به خدا که کسى جز او و نظائر او از خاندانش - شاخههاى درخت لعنشده در قرآن(2)- مردم را بر ضدّ عثمان جمع نکرد و گردشان نیاورد.
فَلَمّا لَم اجِب إلى مَا اشتَرَطَ مِن ذلِكَ كَرَّ مُستَعلِياً فی نَفسِهِ بِطُغیانِهِ وبَغيِهِ، بِحَمیرٍ لا عُقولَ لَهُم ولا بَصائِرَ، فَمَوَّهَ لَهُم أمراً فَاتَّبَعوهُ، و أعطاهُم مِنَ الدُّنیا ما أمالَهُم بِهِ إلَيهِ.
وقتى که به شرائطش در این خصوص جواب ندادم، با طغیان و سرکشى که در جانش شعلهور شده بود، با نفهمهاى بىخرد و بدون بصیرت، بر من هجوم آورد، کار را برایشان وارونه جلوه داد، و آنان از وى پیروى کردند و از مال دنیا، آنچه را که بدان آنان را به طرف خود مىکشانَد، به ایشان بخشید.
فَناجَزناهُم وحاكَمناهُم إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ بَعدَ الإِعذارِ وَالإِنذارِ، فَلَمّا لَم يَزِدهُ ذلِكَ إلّا تَمادِياً وبَغیاً لَقیناهُ بِعادَةِ اللّهِ الَّتی عَوَّدَناهُ مِنَ النَّصرِ عَلى أعدائِهِ وعَدُوِّنا، ورايَةُ
1) ألبَ الإبل: جمعها وساقها، و ألبتُ الجیش؛ إذا جمعته (لسان العرب: ج 1 ص 215 «ألب»).
2) اشاره به آیهی شریفهی 60 از سورهی مبارکهی إسراء: وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتی أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزیدُهُمْ إِلاَّ طُغْياناً كَبیراً
رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِأَيدینا؛ لَم يَزَلِ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى يَفُلُّ حِزبَ الشَّيطانِ بِها حَتّى يَقضِيَ المَوتَ عَلَيهِ.
بنا بر این با آنان منازعه کردیم و آنان را پس از عذرآورى و پنددهى، به داورى خداوند عزّتمند و صاحبجلال فرا خواندیم و هنگامى که این کارها، جز موجب فزونى طغیان و سرکشى نشد، بنا بر سنّت الهىّ که همانا پیروزى بر دشمنان خدا و دشمنان خودمان است و بدان خو کردهایم و با پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که در دست ما بود ، با آنان روبهرو شدیم؛ پرچمى که خداوند، همواره حزب شیطان را بدان شکست میداد تا آن که مرگ به سراغشان آید.
وهُوَ مُعلِمُ رایاتِ أبیهِ الَّتی لَم أزَل اُقاتِلُها مَعَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی كُلِّ المَواطِنِ، فَلَم يَجِد مِنَ المَوتِ مَنجى إلَا الهَرَبَ، فَرَكَبَ فَرَسَهُ، وقَلَبَ رايَتَهُ، لا يَدری كَيفَ يَحتالُ!
و معاویه پرچمهاى پدرش را که همواره در کنار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در همه جا بر ضدّ آنها جنگیده بودم، برپا داشته بود. او از دست مرگ، چارهاى جز فرار نیافت. سوار اسبش شد و پرچمش را واژگون ساخت و نمىدانست چه کند!
فَاستَعانَ بِرَأيِ ابنِ العاصِ، فَأَشارَ عَلَيهِ بِإِظهارِ المَصاحِفِ، ورَفعِها عَلَى الأَعلامِ وَالدُّعاءِ إلى ما فیها، وقالَ: إنَّ ابنَ أبی طالِبٍ وحِزبَهُ أهلُ بَصائِرَ ورَحمَةٍ وتُقیا(1)، وقَد دَعَوكَ إلى كِتابِ اللّهِ أوَّلاً وهُم مُجیبوكَ إلَيهِ آخِراً.
پس از ابن عاص، یارى خواست و او توصیه کرد که قرآنها را بیرون آورند و بر سر نیزهها کنند و به آنچه در آن هست، فراخوانند و گفت: پسر ابو طالب و گروهش، اهل بصیرت و رحمت و تقوی هستند و آنان، نخستْ تو را به کتاب خدا فراخواندند و در پایان، حتماً به تو پاسخ مثبت خواهند داد.
فَأَطاعَهُ فیما أشارَ بِهِ عَلَيهِ؛ إذ رَأى أنَّهُ لا مَنجى لَهُ مِنَ القَتلِ أوِ الهَرَبِ غَيرُهُ، فَرَفَعَ المَصاحِفَ يَدعو إلى ما فیها بِزَعمِهِ.
او نظر ابن عاص را در آنچه که بدان سفارش کرده بود، اطاعت کرد؛ چون دید که براى نجات یافتن از مرگ و فرار، جز این راهى نیست. از اینرو، قرآنها را فراز آورد و به آنچه که به پندار خودش در آن هست، فرا خوانْد.
فَمالَت إلَى المَصاحِفِ قُلوبُ مَن بَقِيَ من أصحابی بَعدَ فَناءِ أخیارِهِم وجَهدِهِم فی جِهادِ أعداءِ اللّهِ و أعدائِهِم عَلى بَصائِرِهِم، وظَنّوا أنَّ ابنَ آكِلَةِ الأَكبادِ لَهُ الوَفاءُ بِما دَعا إلَيهِ! فَأَصغَوا إلى دَعوَتِهِ، و أقبَلوا بِأَجمَعِهِم فی إجابَتِهِ!
دلهاى باقىماندۀ یاران من - که پس از درگذشت خوبان آنان و تلاش آگاهانهشان بر ضدّ دشمنان خدا و دشمنانشان باقىمانده بودند - به سوى
1) کذا، وفی بحار الأنوار نقلاً عن المصدر: «بقیا» وهو أنسب. والبُقیا: الإبقاء، والعرب تقول للعدوّ إذا غلب: «البقیّة»؛ أی أبقوا علینا ولا تستأصلونا (لسان العرب: ج 14 ص 80 «بقی»).
قرآنها متمایل شد و پنداشتند که پسر جگرخوار، به آنچه که بدان فراخوانده، وفاء خواهد کرد! از این رو، به دعوت او گوش دادند و همهشان به پذیرش آن، روى آوردند!
فَأَعلَمتُهُم أنَّ ذلِكَ مِنهُ مَكرٌ ومِنِ ابنِ العاصِ مَعَهُ، و أنَّهُما إلَى النَّكثِ أقرَبُ مِنهُما إلَى الوَفاءِ. فَلَم يَقبَلوا قَولی، ولَم يُطیعوا أمری، و أَبَوا إلّا إجابَتَهُ، كَرِهتُ أم هَویتُ، شِئتُ أو أبَيتُ، حَتّى أخَذَ بَعضُهُم يَقولُ لِبَعضٍ: إن لَم يَفعَل فَأَلحِقوهُ بِابنِ عَفّانَ! أوِ ادفَعوهُ إلَى ابنِ هِندٍ بِرُمَّتِهِ!
به آنان آگاهى دادم که این کار، نیرنگى از او و ابن عاص است و آن دو به شکستن قول خود، نزدیکترند از وفاى به آن؛ امّا سخن مرا نپذیرفتند و فرمان مرا نبردند و جز به پذیرش آن - چه من ناخشنود باشم و چه علاقهمند، بخواهم و یا نخواهم - تن در ندادند. حتّى بعضى از آنان گفتند: اگر نپذیرفت، او را به [عثمان] ابن عفّان، ملحق کنید! و یا یکجا به پسر هند (معاویه)، تحویلش دهید!
فَجَهَدتُ عَلِمَ اللّهُ جَهدی ولَم أدَع غُلّةً(1)فی نَفسی إلّا بَلَّغتُها فی أن يُخَلّونی ورَأیی، فَلَم يَفعَلوا، وراوَدتُهُم عَلَى الصَّبرِ عَلى مِقدارِ فُواقِ النّاقَةِ أو رَكضَةِ الفَرَسِ فَلَم يُجیبوا، ما خَلا هذَا الشَّيخَ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلَى الأَشتَرِ) وعُصبَةً مِن أهلِ بَيتی.
تلاش کردم و خدا به تلاشم آگاه است، و تا توانستم، چارهجویى کردم تا مرا با رأى خودم، رها کنند؛ امّا نکردند. از آنان به مقدار فُواق(2)ماده شترى و
دویدن اسبى فرصت خواستم، امّا قبول نکردند، جز این مرد بزرگ (و با دست مبارکش به مالک اشتر، اشاره کرد) و گروهى از خاندانم.
فَوَاللّهِ ما مَنَعَنی أن أمضِيَ عَلى بَصیرَتی إلّا مَخافَةَ أن يُقتَلَ هذانِ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلَى الحَسَنِ وَالحُسَينِ (علیهما السلام)) فَيَنقَطِعَ نَسلُ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وذُرِّيَّتُهُ مِن امَّتِهِ، ومَخافَةَ أن يُقتَلَ هذا وهذا (و أومَأَ بِيَدِهِ إلى عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ ومُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِيَّةِ). فَإِنّی أعلَمُ لَولا مَكانی لَم يَقِفا ذلِكَ المَوقِفَ.
سوگند به خدا، چیزى مرا از حرکت بر پایۀ بصیرت و آگاهىام باز نداشت، جز ترس از اینکه این دو (و با دست مبارکش به حضرت حسن و حضرت حسین (علیهما السلام) اشاره کرد) کشته شوند و نسل پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ذرّیّهاش در بین امّت، قطع گردد و ترس از اینکه این و این (با دست مبارکش به عبد اللّه بن جعفر و محمّد بن حنفیّه اشاره کرد) کشته شوند. که به راستی من مىدانم که اگر موقعیّت من نبود، آن دو در چنان جایگاهى نمىماندند.
فَلِذلِكَ صَبَرتُ عَلى ما أرادَ القَومُ، مَعَ ما سَبَقَ فیهِ مِن عَلمِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ.
از این رو، بر آنچه که مردم اراده کرده بودند، صبر کردم، با توجّه به اینکه علم خداوند عزّتمند و صاحبجلال، بر آن پیشى گرفته بود.
فَلَمّا رَفَعنا عَنِ القَومِ سُيوفَنا تَحَكَّموا فِي الاُمورِ، وتَخَيَّروا الأَحکامَ وَالآراءَ، وتَرَكُوا المَصاحِفَ وما دَعَوا إلَيهِ مِن حُكمِ القُرآنِ! وما كُنتُ احَكِّمُ فی دینِ اللّهِ أحَداً؛ إذ کانَ التَّحکیمُ فی ذلِكَ الخَطَأَ الَّذی لا شَكَّ فیهِ ولَا امتِراءَ.
هنگامى که شمشیرهایمان را از سر آن قوم (معاویه و لشکرش) بر داشتیم، در کارها، خود فرمان دادند و احکام و نظریّههاى خود را برگزیدند و قرآن و دعوت به حکم قرآن را رها کردند! و من کسى نبودم که در دین خدا، کسى
را حَكَم قرار دهم؛ چون تحکیم در آن، از اشتباههایى است که هیچ تردید و شکّى در آن نیست.
فَلَمّا أبَوا إلّا ذلِكَ أرَدتُ أن احَكِّمَ رَجُلاً مِن أهلِ بَيتی أو رَجُلاً مِمَّن أرضى رَأيَهُ وعَقلَهُ و أثِقُ بِنَصیحَتِهِ ومَوَدَّتِهِ ودینِهِ؛ و أقبَلتُ لا اُسَمّی أحَداً إلَا امتَنَعَ مِنهُ ابنُ هِندٍ، ولا أدعوهُ إلى شَيءٍ مِنَ الحَقِّ إلّا أدبَرَ عَنهُ. و أقبَلَ ابنُ هِندٍ يَسومُنا(1)عَسفاً، وما ذاكَ إلّا بِاتِّباعِ أصحابی لَهُ عَلى ذلِكَ!!
وقتى که جز تحکیم را نخواستند، خواستم کسى را از خاندانم و یا کسى را که از نظر و خرد او خشنود بودم و به خیرخواهى و دوستى و دینش اطمینان داشتم، داور سازم؛ امّا چنان شدم که کسى را نام نمىبردم، جز آن که پسر هند، از آن امتناع مىکرد، و به حقّى او را نمىخواندم، جز آن که بر آن پشت مىکرد و پسر هند، به سختگیرى و ستم بر ما روى آورد؛ و این نبود، جز بهخاطر آن که یارانم از او بر این کار، پیروى مىکردند!!
فَلَمّا أبَوا إلّا غَلَبَتی عَلَى التَّحَكُّمِ تَبَرَّأتُ إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ مِنهُم، وفَوَّضتُ ذلِكَ إلَيهِم؛
هنگامى که از هر چیزى جز قبولاندن حَكمیّت به من اباء کردند، به درگاه خداوند عزّتمند و صاحبجلال، از آنان بیزارى جستم و کار را به دست آنان سپردم؛
فَقَلَّدوهُ امرَءاً، فَخَدَعَهُ ابنُ العاصِ خَدیعَةً ظَهَرَت فی شَرقِ الأَرضِ وغَربِها! و أظهَرَ المَخدوعُ عَلَيها نَدَماً!
1) السَّوم: أن تُجشِّم إنسانا مشقّةً أو سوءا أو ظلما (لسان العرب: ج 12 ص 312 «سوم»).
پس آنان، کسى را به حَكمیّت برگزیدند و ابن عاص، چنان او را گول زد که در شرق و غرب زمین، آشکار شد! و گولخورده، پشیمانى خود را اظهار کرد!
آنگاه، علىّ (علیه السلام) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
فرمود:
و أمَّا السّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) کانَ عَهِدَ إلَيَّ أن اقاتِلَ فی آخِرِ الزَّمانِ مِن أیّامی قَوماً مِن أصحابی يَصومونَ النَّهارَ ويَقومونَ اللَّيلَ ويَتلونَ الكِتابَ!
يَمرُقونَ بِخِلافِهِم عَلَيَّ ومُحارَبَتِهِم إیّايَ مِنَ الدّینِ مُروقَ السَّهمِ مِنَ الرَّمِيَّةِ، فیهِم ذُو الثُدَيَّةِ، يُختَمُ لی بِقَتلِهِم بِالسَّعادَةِ.
و امّا هفتمى، اى برادر یهود! پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با من عهد کرد که در آخرین روزهایم با گروههایى از یارانم بجنگم که روزها روزه مىگیرند و شبها شبزندهدارى مىکنند و قرآن مىخوانند! و با مخالفت با من و جنگشان بر ضدّ من، از دین - چون تیر از کمان - مىگریزند! که در بین آنان، ذو ثُدْيَه(1)قرار دارد، و به کشتن آنان، براى من سعادت مقرّر شده است.(2)
فَلَمَّا انصَرَفتُ إلى مَوضِعی هذا يَعنی بَعدَ الحَكَمَينِ أقبَلَ بَعضُ القَومِ عَلى بَعضٍ بِاللائِمَةِ فیما صاروا إلَيهِ مِن تَحکیمِ الحَكَمَينِ، فَلَم يَجِدوا لِأَنفُسِهِم مِن ذلِكَ
مَخرَجاً إلّا أن قالوا: کانَ يَنبَغی لِأَمیرِنا أن لا يُبايِعَ(1)مَن أخطَأَ، و أن يَقضِيَ بِحَقیقَةِ رَأيِهِ عَلى قَتلِ نَفسِهِ وقَتلِ مَن خالَفَهُ مِنّا.[!] فَقَد كَفَرَ بِمُتابَعَتِهِ إیّانا وطاعَتِهِ لَنا فِي الخَطَأِ[!] و اُحِلَّ لَنا بِذلِكَ قَتلُهُ وسَفكُ دَمِهِ.[!]
هنگامى که به این جا رسیدم (یعنى پس از جریان حکمیّت)، گروهى از مردم به سرزنش گروه دیگرى در آنچه که از جریان حکمیّت بدان رسیده بودند، پرداختند و چارهاى در پیش خود ندیدند، جز آن که بگویند: «بر فرمانرواى ما (علیّ (علیه السلام)) سزاوار است که از خطاکنندگان (در ماجرای حکمیّت) متابعت نکند و بر پایۀ نظر درست، بر کشتن خود و کشتن هر که از ما که با وى مخالفت کرده، حکم کند.[!] او با متابعت از ما و اطاعت از ما در کار خطا، کافر شده[!] و با این کار، کشتن خود و ریختن خونش را براى ما حلال گردانیده است.[!]»
فَتَجَمَّعوا عَلى ذلِكَ وخَرَجوا راكِبینَ رُؤوسَهُم، يُنادونَ بِأَعلى أصواتِهِم: «لا حُكمَ إلّا لِلّهِ».
بر این کار، گرد آمدند و با میل خود و لجبازى خارج شدند، در حالىکه با صداى بلندشان فریاد مىزدند: «حکم جز براى خدا نیست.»
ثُمَّ تَفَرَّقوا؛ فِرقَةٌ بِالنُّخَيلَةِ، واُخرى بِحَروراءَ، واُخرى راكِبَةٌ رَأسَها تَخبِطُ الأَرضَ شَرقاً حَتّى عَبَرَت دِجلَةَ، فَلَم تَمُرَّ بِمُسلِمٍ إلَا امتَحَنَتهُ؛ فَمَن تابَعَهَا استَحيَتهُ، ومَن خالَفَها قَتَلَتهُ!
1) فی بحار الأنوار: «لایتابع» وهو الأنسب.
آنگاه، چند گروه شدند. گروهى به نُخَيله، گروهى به حَروراء و گروه دیگر، با میل خود و با لجبازى، به سمت شرق به راه افتادند و از دجله گذشتند و به هیچ مسلمانى نگذشتند، جز آن که او را آزمودند؛ هرکس را که پیروىشان کرد، زنده گذاشتند و هرکس را که مخالفت کرد، کشتند!
فَخَرَجتُ إلَى الاُولَيَينِ واحِدَةً بَعدَ اخرى أدعوهُم إلى طاعَةِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ وَالرُّجوعِ إلَيهِ، فَأَبَيا إلَا السَّيفَ! لا يَقنَعُهُما غَيرُ ذلِكَ! فَلَمّا أعيَتِ الحیلَةُ فیهِما حاكَمتُهُما إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ، فَقَتَلَ اللّهُ هذِهِ وهذِهِ.
به سوى دو گروه اوّل - یکى پس از دیگرى - بیرون شدم و آنان را به اطاعت از خداوند عزّتمند و صاحبجلال و برگشت به سوى او فرا خواندم و آن دو گروه، جز شمشیر نخواستند! هیچ چیز جز شمشیر، آنان را قانع نمیساخت! وقتى در بارۀ آن دو، چارۀ کار بر من بسته شد، به خداوند عزّتمند و صاحبجلال حوالهشان دادم و خداوند، هر دو گروه را کشت.
وکانوا یا أخَا اليَهودِ! لَولا ما فَعَلوا لَكانوا رُكناً قَوِيّاً و سَدّاً مَنیعاً، فَأَبَى اللّهُ إلّا ما صاروا إلَيهِ.
اى برادر یهود! اگر آنچه که انجام دادند نبود، قطعاً رکنى قوىّ و سدّى استوار بودند و خداوند، جز سرنوشتى که بدان مبتلا شدند، نخواست.
ثُمَّ كَتَبتُ إلَى الفِرقَةِ الثّالِثَةِ، ووَجَّهتُ رَسُلی تَترى، وکانوا مِن جِلَّةِ أصحابی، و أهلِ التَّعَبُّدِ مِنهُم، وَالزُّهدِ فِي الدُّنیا، فَأَبَت إلَا اتِّباعَ اختَيها، وَالِاحتِذاءَ عَلى مِثالِهِما، و أسرَعَت فی قَتلِ مَن خالَفَها مِنَ المُسلِمینَ! وتَتابَعَت إلَيَّ الأَخبارُ بِفِعلِهِم.
آنگاه، براى گروه سوم نامه نوشتم و فرستادگانم را پیاپى فرستادم و آنان، از بزرگان یاران من بودند و اهل تعبّد و زهد در دنیا بودند و آنان، جز پیروى از دو گروه پیشین و گام نهادن در جاى پاى آنها را نخواستند، و در کشتن مسلمانانى که مخالف آنان بودند، شتاب کردند! و گزارش کارهایشان، پىدرپى به من مىرسید.
فَخَرَجتُ حَتّى قَطَعتُ إلَيهِم دِجلَةَ، اوَجِّهُ السُّفَراءَ وَالنُّصَحاءَ، و أطلُبُ العُتبى بِجُهدی بِهذا مَرَّةً وبِهذا مَرَّةً (و أومَأَ بِيَدِهِ إلَى الأَشتَرِ، والأَحنَفِ بنِ قَيسٍ، وسَعیدِ بنِ قَيسٍ الأَرحَبِيِّ، وَالأَشعَثِ بنِ قَيسٍ الكِندِيِّ).
پس به سویشان خارج شدم تا از دجله گذشتم، و سفیران و خیرخواهان را به سویشان فرستادم و با تلاشم توسّط این و آن (و با دست مبارک خود، به مالک اشتر، احنف بن قیس، سعید بن قیس ارحبى و اشعب بن قیس كِندى اشاره کرد) به دنبال رضایت و خشنودى بودم.
فَلَمّا أبَوا إلّا تِلكَ رَكِبتُها مِنهُم فَقَتَلَهُمُ اللّهُ یا أخَا اليَهودِ! عَن آخِرِهِم، وهُم أربَعَةُ آلافٍ أو يَزیدونَ، حَتّى لَم يَفلِت مِنهُم مُخبِرٌ، فَاستَخرَجتُ ذَا الثُّدَيَّةِ مِن قَتلاهُم بِحَضرَةِ مَن تَرى؛ لَهُ ثَدیٌ كَثَديِ المَرأَةِ.
و وقتى جز جنگ نخواستند، خداوند متعال اى برادر یهود! همۀ آنان را کشت و آنان، چهار هزار و یا بیش از آن بودند، بهگونهاى که از آنان، خبردهندهاى باقى نماند، و در حضور کسانى که بودند، ذو ثُدْيَه را از بین کشتههایشان بیرون کشیدم؛ او را سینهاى چون سینۀ زنان بود.
آن گاه، رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
فرمود:
قَد وَفَيتُ سَبعاً و سَبعاً یا أخَا اليَهودِ! وبَقِيَتِ الاُخرى، و أوشِك بِها فَكَأَن قَد(1).
«حقّاً هفت تا و هفت تا را اى برادر یهود! انجام دادم، و یکى دیگر مانده است و آن هم آن قدر نزدیک است که گویى اتّفاق افتاده است.»
یاران علىّ (علیه السلام) گریستند و بزرگِ یهودیان هم گریست. گفتند: اى امیر مؤمنان! از آن آخرى هم ما را خبر ده.
فرمود:
الاُخرى أن تُخضَبَ هذِهِ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلى لِحيَتِهِ) مِن هذِهِ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلى هامَتِهِ).
«آخرى آن است که این (با دست مبارکش به محاسن خود اشاره کرد)، با این (با دست مبارکش به سر خود اشاره کرد) رنگین شود».
وَ ارتَفَعَت أصواتُ النّاسِ فِي المَسجِدِ الجامِعِ بِالضَّجَّةِ وَالبُكاءِ، حَتّى لَم يَبقَ بِالکوفَةِ دارٌ إلّا خَرَجَ أهلُها فَزِعاً!
در این هنگام صداى مردم در مسجد جامع، به زارى و گریه بلند شد، بهطورى که در کوفه خانهاى نماند، جز آن که اهل آن، به ضجّه بیرون آمدند!
بزرگ یهودیان، در همان ساعت، به دست مبارک علىّ (علیه السلام) اسلام آورد و پیوسته در کوفه بود تا امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شهادت رسید.
1) أی فکأن قد وقعت (بحار الأنوار: ج 38 ص 186).
زمانی که ابن ملجم که لعنت خدا بر او باد، دستگیر شد، بزرگ یهود به محضر امام حسن (علیه السلام) شرفیاب شد در حالی که مردم در اطراف امام (علیه السلام) بودند و ابن ملجم که لعنت خدا بر او باد، در پیش روى آن حضرت بود.
بزرگ یهودیان عرض کرد: یا أبَا مُحَمَّدٍ! اُقتُلهُ؛ قَتَلَهُ اللّهُ! فَإِنّی رَأَيتُ فِي الكُتُبِ الَّتی اُنزِلَت عَلى موسى أنَّ هذا أعظَمُ عِندَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ جُرماً مِن ابنِ آدَمَ قاتِلِ أخیهِ! ومِنَ القُدارِ عاقِرِ(1)
و چون کشتن شتر سبب مىشود که از اصل، وجودش برچیده شود این مادّه در این معنى به کار رفته است.
گاهى به جاى نحر کردن، «پى کردن شتر و یا دست و پاى آن را قطع نمودن»، تفسیر کردهاند که در واقع همهی آنها به یک چیز باز مىگردد و نتیجهاش یکى است. (تفسیر نمونه، ج9 ص157)
ناقَةِ ثَمودَ!(2)اى ابا محمّد! او را بکش؛ خدا او را بکشد! من در کتابهایى که بر موسى نازل شده، دیدم که قطعاً گناه این شخص در نزد خداوند عزّتمند و صاحبجلال، بزرگتر است از [گناه] پسر آدم که برادرش را کشت! و از [گناه] قُدار [بن سالف] که دست و پای ناقۀ ثمود را قطع کرد و آن را کشت!
راویان گویند: از امیر مؤمنان علىّ بن ابى طالب شنیدیم که مىفرمود:
ما رَأَيتُ مُنذُ بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رَخاءً؛ فَالحَمدُ ِللّهِ.
از زمانى که خداوند، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر انگیخت، آسایش ندیدم؛ حمد و ستایش برای خداست.
وَاللّهِ لَقَد خِفتُ صَغیرا، وجاهَدتُ كَبیرا، اُقاتِلُ المُشرِكینَ، واُعادِي المُنافِقینَ، حَتّى قَبَضَ اللّهُ نَبِيَّهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَكانَتِ الطّامَّةُ الكُبرى!
به خدا سوگند که در خردسالى، اندیشناک بودم و در بزرگسالى، مجاهدت کردم، همواره با مشرکان میجنگم و با منافقان دشمنى میکنم. تا آن که خداوند، پیامبر خود را (صلی الله علیه و آله و سلم) قبض روح کرد و این، بزرگترین واقعۀ کوبنده بود!
فَلَم أزَل حَذِرا وَجِلاً، أخافُ أن يَكونَ ما لا يَسَعُنی مَعَهُ المُقامُ؛ فَلَم أرَ بِحَمدِ اللّهِ إلّا خَيراً.
همواره در حذر نمودن و نگرانى هستم؛ مىترسم پیشامدى رخ نماید که تاب ایستادگى در برابر آن را نداشته باشم؛ پس بحمدالله جز خیر ندیدم.(1)
وَاللّهِ، ما زِلتُ أضرِبُ بِسَيفی صَبِيّا حَتّى صِرتُ شَيخا، و أنَّهُ لَيُصَبِّرُنی عَلى ما أنَا فیهِ أنَّ ذلِكَ كُلَّهُ فِي اللّهِ ورَسولِهِ، و أنَا أرجو أن يَكونَ الرَّوحُ عاجِلاً قَریبا، فَقَد رَأَيتُ أسبابَهُ.
1) پرورشیافتهاش حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) نیز بعد از آن همه مصائب و فجائع کوهشکن کربلاء! فرمود: ما رأیتُ الّا جمیلاً.
به خدا سوگند، همواره از دوران نوجوانى تاکنون که کهنسال شدهام، شمشیر مىزنم و آنچه مرا به شکیبایى وا مىدارد، آن است که همه در راه خدا و پیامبرش بود و امیدوارم که راحتى، نزدیک و زود باشد و علائم آن را دیدهام.
راویان گفتند: امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از این سخنان مدّت زیادى نماند که به شهادت رسید.(1)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر خود را بیرون آورد و فرمود:
مَنْ يَرْتَهِنُ سَيْفِي؟ أَمَا لَوْ كَانَ لِي قَمِيصٌ مَا رَهَنْتُهُ.
«چه کسى شمشیر مرا به رهن مىپذیرد؟ اگر یک پیراهن مىداشتم، شمشیرم را به رهن نمىگذاشتم».
پس آن را به سه درهم، در رهن گذاشت و با آن، یک پیراهن سنبلانى(2)خرید. آستین آن تا نصف ساعدش مىرسید و قدّش تا نیمۀ ساقش.(3)
سُوَید بن غَفَلَة گوید: روزى بر علىّ (علیه السلام) وارد شدم و در خانهاش جز حصیرى کهنه نبود که بر روى آن، نشسته بود. گفتم: اى امیر مؤمنان! تو
زمامدار مسلمانان و حاکم بر آنان و بیتالمال هستى و هیأتها پیش تو مىآیند و در خانۀ تو، جز این حصیر، چیز دیگرى نیست؟!
فرمود: یا سُوَيدُ! إنَّ اللَّبیبَ لا يَتَأَثَّثُ فی دارِ النُّقلَةِ؛ و أمامَنا دارُ المُقامَةِ، قَد نَقَلنا إلَيها مَتاعَنا، ونَحنُ مُنقَلِبونَ إلَيها عَن قَریبٍ.
«اى سوید! خردمند، در سراى گذرا اثاث نمىچیند؛ و در پیش روى ما، خانۀ ماندگارى است که کالاى خود را به آنجا منتقل کردهایم و به زودى به آنجا منتقل خواهیم شد».
به خدا سوگند، سخنش مرا گریاند!(1)
قال الامام الباقر (علیه السلام): وَاللّهِ، إن کانَ عَلِيٌّ ( (علیه السلام)) لَيَأكُلُ أکلَ العَبدِ، ويَجلِسُ جِلسَةَ العَبدِ، وإن کانَ لَيَشتَرِي القَمیصَينِ السُّنُبلانِيَّينِ فَيُخَيِّرُ غُلامَهُ خَيرَهُما، ثُمَّ يَلبَسُ الآخَرَ، فَإِذا جاز أصابِعَهُ قَطَعَهُ، وإذا جازَ كَعبَهُ حَذَفَهُ.
به خدا سوگند، علىّ (علیه السلام) تا بود، چون بندگان مىخورد، و چون بندگان مىنشست، و هرگاه دو پیراهن سنبلانى مىخرید، غلامش را در انتخاب بهترینِ آن دو، آزاد مىگذاشت و آن دیگرى را خود مىپوشید، و اگر آستین آن [جامه] از انگشتانش مىگذشت، آن را قطع مىکرد، و اگر دامن آن از مچ پایش مىگذشت، آن را مىبرید.(2)
و لَقَد وَلِيَ خَمسَ سِنینَ ما وَضَعَ آجُرَّةً عَلى آجُرَّةٍ، ولا لَبِنَةً عَلى لَبِنَةٍ.
و سوگند به خدا، آن حضرت پنج سال حکومت را به دست داشت و آجرى بر آجرى ننهاد و خشتى بر خشتى نگذاشت.
ولا أقطَعَ قَطیعا، ولا أورَثَ بَيضاءَ ولا حَمراءَ.
و براى خود خالصهاى [از زمین و املاک] نگزید، و سیم و زری(1)(درهم و دیناری) به ارث ننهاد.
وإن کانَ لَيُطعِمُ النّاسَ خُبزَ البُرِّ وَاللَّحمِ، ويَنصَرِفُ إلى مَنزِلِهِ ويَأكُلُ خُبزَ الشَّعیرِ وَالزَّيتِ وَالخَلِّ.
به مردم، نان گندم و گوشت مىخورانْد و خود به خانهاش مىرفت و نان جو با روغن و سرکه مىخورد.
وما وَرَدَ عَلَيهِ أمرانِ كِلاهُما لِلّهِ رِضىً إلّا أخَذَ بِأَشَدِّهِما عَلى بَدَنِهِ.(2)
و هیچگاه، دو پیشامدى که مورد رضایت خدا بودند، برایش اتّفاق نیفتاد، جز آن که آنى را برگزید که بر بدنش سختتر بود.
قال الامام الباقر (علیه السلام): إنَّ عَلِيّا أمیرَ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) کانَ يَقولُ: أنَا يَعسوبُ الدّینِ، و أمیرُالمُؤمنِينَ، وإنَّ كِثرَةَ المالِ عَدُوٌّ لِلمُؤمِنینَ، ويَعسوبُ المُنافِقینَ.(3)
امیرالمؤمنین علىّ ( (علیه السلام)) بارها میفرمود: «من رئیس دین و امیر مؤمنانم، و بلاشکّ مال فراوان، دشمن مؤمنان و رئیس منافقان است».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به بازار کرباسفروشان رسید و به مردى زیباروى، برخورد. فرمود: «اى مرد! آیا دو لباس با قیمت پنج درهم، نزد تو هست؟»
مرد به پا خاست و عرض کرد: اى امیر مؤمنان! خواستهات نزد من هست.
چون مردْ او را شناخت، از او گذشت و به جوانى رسید و فرمود: «اى جوان! آیا دو لباس به پنج درهم دارى؟»
عرض کرد: بلى.
حضرت (علیه السلام) دو لباس خرید؛ یکى به سه درهم، و دیگرى به دو درهم. سپس فرمود: «اى قنبر! لباس سه درهمى را بر دار.»
قنبر گفت: شما بدان سزاوارترى؛ منبر مىروى و براى مردم، سخنرانى مىکنى.
فرمود: و أنتَ شابٌّ و لَكَ شِرَّةُ الشَّبابِ،
و تو جوانى و خواستههاى جوانى دارى،
و أنَا أستَحیی مِن رَبّی أن أتَفَضَّلَ عَلَيكَ.
و من، از مالکِ مدبّرم شرم مىکنم که بر تو برترى جویم.
از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مىفرمود:
ألبِسوهُم مِمّا تَلبَسونَ، و أطعِموهُم مِمّا تَطعَمونَ. (1)
«بپوشانید آنها (خدمتکاران) را از آنچه خود مىپوشید، و بخورانید به آنان، از آنچه خود مىخورید.»
آنگاه، لباس را پوشید و دستش را درون آستین کشید و دید که آستین از انگشتانش مىگذرد؛ فرمود:
یا غُلامُ! اِقطَع هذَا الفَضلَ.
«اى جوان! این زیادى را ببُر».
جوان، آن را بُرید و گفت: اى بزرگمرد! بده تا آن را سردوزی کنم.
فرمود: دَعهُ كَما هُوَ؛ فَإِنَّ الأَمرَ أسرَعُ مِن ذلِكَ!(2)
«همین طور رهایش کن؛ که به راستی عمر، کوتاهتر از آن است!»
1) مکارم الأخلاق: ج 1 ص 224 ح 659 و راجع الغارات: ج 1 ص 105 و المناقب للکوفی: ج 2 ص 602 ح 1103 و فضائل الصحابة لابن حنبل: ج 1 ص 528 ح 878 و المنتخب من مسند عبد بن حمید: ص 62 ح 96 و تاریخ دمشق: ج 42 ص 485 وصفة الصفوة: ج 1 ص 134 و المناقب للخوارزمی: ص 121 ح 136 و البدایة و النهایة: ج 8 ص 4.
2) الغارات: ج 1 ص 106، روضة الواعظین: ص 121.
*کانَ يَقولُ(1)امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دُعائِهِ: اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ سَلواً عَنِ الدُّنیا و مَقتاً لَها؛
بار خدایا! از تو فراموشى دنیا و نفرت از آن را مىخواهم؛
فَإِنَّ خَيرَها زَهیدٌ، و شَرَّها عَتیدٌ، و صَفوَها يَتَكَدَّرُ، و جَدیدَها يَخلَقُ، و ما فاتَ فیها لَم يَرجِع، و ما نیلَ فیها فِتنَةٌ!
که بیتردید خیر آن، کم است و شرّش مهیّاست، و زلالش کدر است و تازهاش کهنه مىشود، و آنچه در آن از دست رود، باز نمىگردد، و آنچه به آن دست یابند، فتنه است!
إلّا مَن أصابَتهُ مِنكَ عِصمَةٌ، وشَمِلَتهُ مِنكَ رَحمَةٌ.
جز براى کسى که نگهدارندهاى از تو به او رسد، و رحمتى از تو او را شامل شود.
فَلا تَجعَلنی مِمَّن رَضِيَ بِها وَاطمَأَنَّ إلَيها، ووَثِقَ بِها؛ فَإِنَّ مَنِ اطمَأَنَّ إلَيها خانَتهُ! ومَن وَثِقَ بِها غَرَّتهُ!(2)
پس مرا از کسانى که به آن خشنود شدهاند و بدان اطمینان یافتهاند و به آن اعتماد کردهاند، قرار مده؛ چرا که هر کس به دنیا مطمئنّ گردد، دنیا به وى خیانت مىکند! و هر کس به آن اعتماد کند، دنیا فریبش مىدهد!
قالت امّ کلثوم (سلام الله علیها) بنت امیرالمؤمنین (علیه السلام): لَمّا کانَت لَيلَةُ تِسعَ عَشَرَةَ مِن شَهرِ رَمَضانَ قَدَّمتُ إلَيهِ عِندَ إفطارِهِ طَبَقا فیهِ قُرصانِ مِن خُبزِ الشَّعیرِ وقَصعَةٌ فیها لَبَنٌ ومِلحٌ جَریشٌ، فَلَمّا فَرَغَ مِن صَلاتِهِ أقبَلَ عَلى فُطورِهِ؛
چون شب نوزدهم ماه رمضان شد، هنگام افطار پدرم، یک سینى که دو قرص نان جو و ظرفى که در آن شیر و نمكِ ساییده بود، پیش آن حضرت نهادم. چون از نماز فارغ شد، رو به افطار کرد؛
فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ وتَأَمَّلَهُ حَرَّكَ رَأسَهُ وبَكى بُكاءً شَدیدا عالِيا!
چون در آن به دقّت نگریست، سرش را تکان داد و به شدّت، و با صدای بلند گریست!
وقالَ: یا بُنَيَّةُ! ما ظَنَنتُ أنَّ بِنتا تَسوءُ أباها كَما قَد أسَأتِ أنتِ إلَيَّ!
و فرمود: «ای دختر عزیزم! فکر نمىکردم که دخترى به پدرش بدى کند، آنطور که تو به من بدى کردى!»
قالَت: وما ذا یا أباه؟!
گفتم: کدام بدى، ای پدر جان؟!
قالَ: یا بُنَيَّةُ أ تُقَدِّمینَ إلى أبیكَ إدامَينِ فی فَردِ طَبَقٍ واحِدٍ؟!
فرمود: ای دختر عزیزم! دو نوع غذا در یک سینى جلوى پدرت مىگذارى؟!
أ تُریدینَ أن يَطولَ وُقوفی غَدا بَينَ يَدَيِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ يَومَ القِيامَةِ؟!
آیا مىخواهى فرداى قیامت، توقّف من در برابر خداوند عزّتمند و صاحبجلال طول بکشد؟!
أنَا اریدُ أن أتَّبِعَ أخی وَابنَ عَمّی رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ما قُدِّمَ إلَيهِ إدامانِ فی طَبَقٍ واحِدٍ إلى أن قَبَضَهُ اللّهُ،.
من میخواهم از برادرم و پسر عمویم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیروى کنم که تا زنده بود، هرگز دو غذا در یک سینى جلویش نگذاشتند.
یا بُنَيَّةُ! ما مِن رَجُلٍ طابَ مَطعَمُهُ ومَشرَبُهُ ومَلبَسُهُ إلّا طالَ وُقوفُهُ بَينَ يَدَيِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ يَومَ القِيامَةِ!
ای دختر عزیزم! هیچکس نیست که خوراک و نوشیدنى و پوشاکش دلچسب باشد، مگر آنکه روز قیامت، توقّفش در پیشگاه محاسبۀ خداوند عزّتمند و صاحبجلال به درازا مىکشد!
یا بُنَيَّةُ! إنَّ الدُّنیا فی حَلالِها حِسابٌ وفی حَرامِها عِقابٌ! ...
ای دختر عزیزم! قطعاً در حلال دنیا حساب هست و در حرامش عقاب! ...
یا بُنَيَّةُ! وَاللّهِ لا آكُلُ شَيئا حَتّى تَرفَعینَ أحَدَ الإِدامَينِ.
ای دختر عزیزم! به خدا سوگند، چیزى نمىخورم تا یکى از دو غذا را بر دارى.
فَلَمّا رَفَعتُهُ تَقَدَّمَ إلَى الطَّعامِ فَأَكَلَ قُرصا واحِدا بِالمِلحِ الجَریشِ، ثُمَّ حَمِدَ اللّهَ و أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قامَ إلى صَلاتِهِ فَصَلّى ولَم يَزَل راكِعا وساجِدا ومُبتَهِلاً ومُتَضَرِّعا إلَى اللّهِ سُبحانَهُ، ويُكثِرُ الدُّخولَ وَالخُروجَ وهُوَ يَنظُرُ إلَى السَّماءِ وهُوَ قَلَقٌ يَتَمَلمَلُ ...
چون بر داشتم، رو به غذا آورد و یک گِرده نان با نمک سوده خورد. سپس خداوند را حمد و ثناء گفت. سپس به نماز ایستاد و همچنان در رکوع و سجود و نیایش و نالیدن به درگاه خداى سبحان بود، زیاد داخل و خارج مىشد و به آسمان مىنگریست، ناآرام بود و نالان ...
ولَم يَزَل تِلكَ اللَّيلَةُ قائِما وقاعِدا وراكِعا وساجِدا، ثُمَّ يَخرُجُ ساعَةً بَعدَ ساعَةٍ يَقلِبُ طَرفَهُ فيِ السَّماءِ ويَنظُرُ فِي الكَواكِبِ وهُوَ يَقولُ: وَاللّهِ ما كَذبتُ ولا كُذِّبتُ، وإنَّهَا اللَّيلَةُ الَّتی وُعِدتُ بِها.
آن شب همواره در حال قیام و قعود و رکوع و سجود بود. دم به دم بیرون مىرفت، نگاهش را به آسمان مىانداخت، به ستارگان مىنگریست و مىگفت: «به خدا که نه دروغ گفتهام و نه به من دروغ گفتهاند. این همان شب موعود است.»
ثُمَّ يَعودُ إلى مُصَلّاهُ ويَقولُ: اللّهُمَّ بارِك لی فِي المَوتِ، ويُكثِرُ مِن قَولِ: إنّا لِلّهِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ ولا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ العَلِيِّ العَظیمِ ويُصَلّی عَلَى النَّبِيِّ وآلِهِ، ويَستَغفِرُ اللّهَ كَثیرا.
دو باره به عبادتگاه خویش بر مىگشت و مىگفت: «خدایا! مرگ را بر من مبارک گردان» و بسیار «إنا للّه وإنا إلیه راجعون» و «لا حول ولا قوة إلّا باللّه العلىّ العظیم» مىگفت و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دودمانش درود مىفرستاد و زیاد استغفار مىکرد.
فَلَمّا رَأَيتُهُ فی تِلكَ اللَّيلَةِ قَلَقا مُتَمَلمِلاً كَثیرَ الذِّكرِ والاِستِغفارِ أرِقتُ مَعَهُ لَيلَتی وقُلتُ: یا أبَتاه! ما لی أراكَ هذِهِ اللَّيلَةَ لا تَذوقُ طَعمَ الرُّقادِ؟!
چون دیدم که بىتاب و نالان است و بسیار ذکر و استغفار مىگوید، آن شب همراه او خوابم نبرد. گفتم: ای پدر جان! شما را چه شده که مىبینم امشب طعم خواب را نمىچشید؟!
قالَ: یا بُنَيَّةُ! إنَّ أباكِ قَتَلَ الأَبطالَ وخاضَ الأَهوالَ وما دَخَلَ الخَوفُ لَهُ جَوف، وما دَخَلَ فی قَلبی رُعبٌ أکثَرُ مِمّا دَخَلَ فی هذِهِ اللَّيلَةِ!
فرمود: «ای دختر عزیزم! پدرت دلاوران را کشته و به صحنههاى خطر وارد شده و هرگز نهراسیده است و هیچ شبى مثل امشب، رعب در دلم نیفتاده است!»
ثُمَّ قالَ: إنّا لِلّهِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ.
سپس فرمود: «إنا للّه وإنا إلیه راجعون.»
فَقُلتُ: یا أباه! مالَكَ تَنعى نَفسَكَ مُنذُ اللَّيلَةِ؟!
گفتم: ای پدر جان! چرا از اوّل امشب، خبر از مرگ مىدهى؟!
قالَ: یا بُنَيَّةُ قَد قَرُبَ الأَجَلُ وَانقَطَعَ الأَمَلُ.
فرمود: «ای دختر عزیزم! اجلْ نزدیک شده و آرزو بریده است.»
قالَت اُمُّ كُلثومٍ: فَبَكَيتُ.
امّ کلثوم گوید: گریستم.
فَقالَ لی: یا بُنَيَّةُ! لا تَبکینَ فَإِنّی لَم أقلُ ذلِكَ إلّا بِما عَهِدَ إلَيَّ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم).
به من فرمود: «ای دختر عزیزم! گریه مکن. این سخن را جز به دلیل عهد و سخنى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با من فرموده است، نگفتم».
ثُمَّ إنَّهُ نَعَسَ وطَوى ساعَةً، ثُمَّ استَيقَظَ مِن نَومِهِ وقالَ: یا بُنَيَّةُ! إذا قَرُبَ وَقتَ الأَذانِ فَأَعلِمینی. ثُمَّ رَجَعَ إلى ما کانَ عَلَيهِ أوَّلَ اللَّيلِ مِنَ الصَّلاة وَالدُّعاءِ وَالتَّضَرُّعِ إلَى اللّهِ سُبحانَهُ وتَعالى.
سپس لَختى سر بر زانو نهاد و چرتی زد. چون چشم گشود، فرمود: «ای دختر عزیزم! وقتى هنگام اذان نزدیک شد، خبرم کن». دو باره به نماز و دعاء و نیایش به درگاه خداوند منزّه و والامرتبه پرداخت که از اوّل شب، همین حالت را داشت.
قالَت امُّ كُلثومٍ: فَجَعَلتُ أرقُبُ وَقتَ الأَذانِ، فَلَمّا لاحَ الوَقتُ أتَيتُهُ ومَعی إناءٌ فیهِ ماءٌ، ثُمَّ أیقَظتُهُ، فَأَسبَغَ الوُضوءَ وقامَ ولَبِسَ ثِيابَهُ وفَتَحَ بابَهُ، ثُمَّ نَزَلَ إلَى الدّارِ.
مراقب وقت اذان بودم. چون وقتش شد، با ظرف آبی، نزد او آمدم. بیدارش کردم. وضوء گرفت، برخاست، جامهاش را پوشید، در را گشود و به حیاط خانه رفت.
وکانَ فِي الدّارِ إوَزٌّ قَد اُهدِيَ إلى أخِيَ الحُسَينِ (علیه السلام)، فَلَمّا نَزَلَ خَرَجنَ وَراءَهُ ورَفرَفنَ وصِحنَ فی وَجهِهِ، وکانَ قَبلَ تِلكَ اللَّيلَةِ لَم يَصِحنَ. فَقالَ (علیه السلام): لا إلهَ إلَا اللّهُ صَوارِخُ تَتبَعُها نَوائِحُ، وفی غَداةِ غَدٍ يَظهَرُ القَضاءُ.
در خانه مرغابىهایى بود که به برادرم حسین (علیه السلام) هدیّه شده بود. چون به حیاط رفت، مرغابىها در پى او بالزنان و صیحهزنان بیرون شدند. پیش از آن شب، صیحه نزده بودند. فرمود: «لا إله إلا اللّه! نالهزنانى که در پى آنها نوحهکنانى خواهند بود و در صبح فردا قضاى الهىّ آشکار مىشود».
فَقُلتُ لَهُ: یا أباه! هكَذا تَتَطَيَّرُ؟!
گفتم: ای پدر جان! این گونه فال بد مىزنى؟!
فَقالَ: یا بُنَيَّةُ! ما مِنّا أهلَ البَيتِ مَن يَتَطَيَّرُ ولا يُتَطَيَّرُ بِهِ؛ ولكِن قَولٌ جَرَى عَلى لِسانی.
فرمود: «ای دختر عزیزم! هیچیک از ما خاندان، اهل فال بد زدن نیستیم و به ما نیز فال بد نمىزنند؛ لیکن سخنى بود که بر زبانم گذشت».
ثُمَّ قالَ: یا بُنَيَّةُ! بِحَقّی عَلَيكِ إلّا ما أطلَقتیهِ، فَقَد حَبَستِ ما لَيسَ لَهُ لِسانٌ ولا يَقدِرُ عَلَى الكَلامِ إِذا جاعَ أو عَطِشَ، فَأَطعِمیهِ و أسقیهِ وإلّا خَلّی سَبیلَهُ يَأكُل مِن حَشائِشِ الأَرضِ(1).
سپس فرمود: «ای دختر عزیزم! تو را به حقّى که بر گردنت دارم، اینها را آزاد کن. حیوانات زبانبستهاى را نگه داشتهاى که هرگاه گرسنه یا تشنه شوند، نمىتوانند حرف بزنند. یا به آب و غذایشان برس، یا آزادشان کن تا از خس و خاشاک زمین بخورند».
قال الامام الباقر (علیه السلام): لَمَّا احتُضِرَ أمیرُ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) جَمَعَ بَنیهِ: حَسَناً ( (علیه السلام)) وحُسَيناً ( (علیه السلام)) وَابنَ الحَنَفِيَّةِ وَالأَصاغِرَ مِن وُلدِهِ، فَوَصّاهُم؛
چون هنگام جان دادن امیرالمؤمنین ( (علیه السلام)) فرا رسید، فرزندانش را گرد خود خواند: حسن ( (علیه السلام)) و حسین ( (علیه السلام)) و محمّد حنفیّه و فرزندان کوچک را، و به آنان وصیّت کرد؛
وکانَ فی آخِرِ وَصِيَّتِهِ: یا بَنَيَّ! عاشِرُوا النّاسَ عِشرَةً إن غِبتُم حَنّوا إلَيكُم، وإن فُقِدتُم بَكَوا عَلَيكُم.
در پایان، وصیّت حضرت چنین بود: فرزندانم! با مردم آنگونه معاشرت کنید که اگر از میانشان رفتید، نسبت به شما عاطفه داشته باشند، و اگر از دنیا رفتید، بر شما بگریند.
1) بحار الأنوار: ج 42 ص 276 نقلاً عن بعض الکتب القدیمة.
یا بَنِيَّ! إنَّ القُلوبَ جُنودٌ مُجَنَّدَةٌ، تَتَلاحَظُ بِالمَوَدَّةِ، وتَتَناجَى بِها. وكَذلِكَ هِيَ فِي البُغضِ؛ فَإِذا أحبَبتُمُ الرَّجُلَ مِن غَيرِ خَيرٍ سَبَقَ مِنهُ إلَيكُم فَارجوهُ، وإذا أبغَضتُمُ الرَّجُلَ مِن غَيرِ سوءٍ سَبَقَ مِنهُ إلَيكُم فَاحذَروهُ.(1)
فرزندانم! به راستی دلها سپاهیانى آراستهاند که با مودّت و علاقه به هم مىنگرند و با مودّت با هم نجوا مىکنند. در دشمنى نیز چنین است؛ پس هرگاه کسى را بىآنکه سابقۀ نیکى نمودن به شما داشته باشد، دوست داشتید، به او امیدوار باشید، و هرگاه از کسى بىآنکه سابقۀ بدى نمودن به شما داشته باشد، بدتان آمد، از او برحذر باشید.
1) الأمالی للطوسی علیه الرحمة: ص 595 ح 1232 عن جابر بن یزید، تنبیه الخواطر: ج 2 ص 75، بحار الأنوار: ج 42 ص 247 ح 50 وص 253 ح 55 وراجع نهجالبلاغة: الحکمة 10 وعیون الحکم والمواعظ: ص 242 ح 4606.
سپس فرمود: أیُّهَا النّاسُ! إسأَلونی قَبلَ أن تَفقِدونی؛ و خَفِّفوا سُؤالَكُم لِمُصیبَةِ إمامِكُم
«اى مردم! پیش از آن که مرا از دست بدهید از من بپرسید؛ ولى به خاطر آنچه براى امام شما پیش آمده، سؤالهایتان را سبک و کوتاه کنید».
آن لحظه بود که مردم به شدّت گریستند و بهخاطر مراعات حال او دلشان نیامد که چیزى بپرسند. حُجر بن عَدى برخاست و اشعارى با این مضمون خواند:
اندوه و اسف بر مولاى پرهیزگار!
پدر پاکان، حیدر پاکسرشت.
کافرى بدکار و پیمانشکن و فرومایه
و ملعون و فاسق و ولد حرام و شقىّ، او را کشت!
لعنت پروردگار ما بر هر کس که
از شما رویگردان و بیزار باشد، لعنتى سخت!
چرا که روز قیامت، شما خاندان، ذخیرۀ من هستید.
و شما خاندان پیامبر هدایتگرید.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون چشمش به او افتاد و شعرش را شنید، فرمود: كَيفَ لی بِكَ إذا دُعیتَ إلَى البَراءَةِ مِنّی، فَما عَساكَ أن تَقولَ؟
«چهگونه خواهى بود آن گاه که تو را به برائت جستن از من وا دارند؟ آنگاه چه خواهى گفت؟»
عرض کرد: وَاللّهِ یا أمیرَ المُؤمِنینَ! لَو قُطِّعتُ بِالسَّيفِ إرباً إرباً، واُضرِمَ لِيَ النّارُ واُلقیتُ فیها لَاثَرتُ ذلِكَ عَلَى البَراءَةِ مِنكَ.
به خدا سوگند اى امیر مؤمنان! اگر با شمشیر قطعه قطعه شوم و آتش افروزند و مرا در آن افکنند، این را بر ابراز برائت از تو ترجیح مىدهم.
فرمود: وُفِّقتَ لِكُلِّ خَيرٍ یا حُجرُ! جَزاكَ اللّهُ خَيراً عَن أهلِ بَيتِ نَبِيِّكَ.(1)
دانش نامه جلد: 7، صفحه: 373
«براى هر خیرى موفّق باشى اى حُجر! خدا در بارۀ دودمان پیامبرت به تو جزاى نیک دهاد».
گفت: رها کن و از من مپرس که به نفع توست.
گفت: رها نمىکنم.
پاسخ داد: گواهى مىدهم که او از بسیارْ یادکنندگان خداوند متعال بود؛ از فرماندهندگان به حقّ، قیامکنندگان به قسط، و گذشتکنندگان از مردم بود.
پرسید: در بارۀ عثمان چه مىگویى؟
گفت: او نخستین کسى بود که درهاى ستمگرى را گشود و درهاى حقّ را بست.
1) بحار الأنوار: ج 42 ص 290.
معاویه گفت: خود را کشتى!
عبد الرحمن در پاسخ گفت: بلکه تو را کشتم. ...
معاویه او را به سوى زیاد فرستاد و به او فرمان داد که وى را به بدترین شکل بکشد! زیاد هم او را زنده به گور کرد.(1)
امیر مؤمنان (علیه السلام) در شب احرام، صداى گریهاى شنید. به حضرت حسین (علیه السلام) فرمان داد تا صاحب صدا را پیدا کند.
حضرت حسین (علیه السلام) هنگامى که در پى صدا رفت، جوانى را یافت که نصف بدنش از کار افتاده بود. او را پیش امیرالمؤمنین (علیه السلام) آورد.
علىّ (علیه السلام) حالش را پرسید. گفت: من مردى هوسپیشه بودم و پدرم پیوسته پندم مىداد. روزى در حال پنددهى بود که کتکش زدم! به من نفرین کرد و شعرى خواند. سخنش که پایان یافت، نیم پیکرم خشک شد!
پشیمان شدم و توبه کردم و دلش را به دست آوردم. آنگاه، سوار شترى شد تا مرا به این جا بیاورد و برایم دعا کند. در نیمههاى بیابان بودیم که شترش از پریدن پرندهاى رم کرد و پدرم [افتاد و] مُرد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) چهار رکعت نماز گزارد و فرمود: قُم سَلیماً. «به سلامت برخیز».
1) الکامل فی التاریخ: ج 2 ص 498، تاریخ الطبری: ج 5 ص 276، الأغانی: ج 17 ص 156 نحوه.
و او همچون افرادسالم، حرکت کرد.
علیّ (علیه السلام) فرمود: صَدَقتَ؛ لَو لَم يَرضَ عَنَكَ لَما سُمِعَت.(1)
«راست گفتى؛ اگر پدرت از تو خشنود نگشته بود، دعایم پذیرفته نمىشد».
یادآوری:
قَالَ امیرالمؤمنین (علیه السلام): سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ: أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ، وَ لَحَقُّنَا عَلَيْهِمْ أَعْظَمُ مِنْ حَقِّ أَبَوَيْ وِلَادَتِهِمْ، فَإِنَّا نُنْقِذُهُمْ إِنْ أَطَاعُونَا مِنَ النَّارِ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ، وَ نُلْحِقُهُمْ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ بِخِيَارِ الْأَحْرَار.(2)
خدا نکند مورد نفرین پدران امّت – رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین (علیه السلام) - قرار گیریم!
بخشی از زیارتنامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به انشاء حضرت امام صادق (علیه السلام):
اللّهُمَّ عَبدُكَ وزائِرُكَ مُتَقَرِّبٌ إلَيكَ بِزِيارَةِ أخی رَسولِكَ.
خدایا! بنده و زائر تو، با زیارت برادر پیامبرت، به سوى تو تقرّب مىجوید.
وعَلى كُلِّ مَزورٍ حَقٌّ عَلى مَن أتاهُ و زارَهُ، و أنتَ أکرَمُ مَزورٍ وخَيرُ مَأتِيٍّ؛
و هر زائرى حقّى بر زیارتشده دارد، و تو بهترین زیارتشدهاى که به سوى تو آیند؛
فَأَسأَلُكَ یا رَحمنُ! یا رَحیمُ! یا واحِدُ! یا أحَدُ! یا فَردُ! یا صَمَدُ! یا مَن لَم يَلِد ولَم یولَد ولَم يَكُن لَهُ كُفُواً أحَدٌ! أن تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،
پس از تو اى خداى کثیرالرحمة! ای دائم الرحمة! اى یکتا! ای یگانه! اى فرد! ای سیّد و آقایی که همگان برای حوائجشان تو را قصد میکنند! اى آن که نه زادهاى و نه تو را زادهاند، و براى تو همتایى نیست! مىخواهم که بر محمّد و دودمان محمّد، درود فرستى،
و أن تَجعَلَ تُحفَتَكَ إیّايِ مِن زِيارَتی فی مَوقِفی هذا فِكاكَ رَقَبَتی مِنَ النّارِ، وَاجعَلنی مِمَّن يُسارِعُ فِي الخَيراتِ رَغَباً ورَهَباً، وَاجعَلنی مِنَ الخاشِعینَ.(1)
و هدیّۀ خودت را از این زیارتم در این جایگاه، آزادى من از آتش قرار دهى، و مرا از آنان قرار بده که با بیم و امید در نیکىها پیشگاماند و مرا از خاشعان قرار بده.
بخشی از زیارتنامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به انشاء حضرت امام صادق (علیه السلام):
السَّلامُ عَلَى الأَئِمَّةِ المُستَودَعینَ.
سلام بر امامانى که ودیعتگاه سرّ خدایند.
السَّلامُ عَلى خالِصَةِ اللّهِ مِن خَلقِهِ أجمَعینَ.
سلام بر خالصان برگزیدۀ خدا از جمیع آفریدگانش.
السَّلامُ عَلَى المُؤمِنینَ الَّذینَ قاموا بِأَمرِ اللّهِ وخالَفوا لِخَوفِهِ العالَمینَ.(2)
سلام بر مؤمنانى که به فرمان خدا قیام کردند و بهخاطر ترس از خدا با تمام جهانیان مخالفت کردند.
حضرت امام صادق (علیه السلام) در روز هفدهم ماه ربیع الأوّل - میلاد خجستۀ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم - امیرالمؤمنین (علیه السلام) را زیارت کردند و شیوۀ زیارت را به محمّد بن مسلم ثقفى آموختند و فرمودند:
إذا أتَيتَ مَشهَدَ أمیرِ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) فَاغتَسِل لِلزِّيارَةِ وَ البَس أنظَفَ ثِيابِكَ و شُمَّ شَيئاً مِنَ الطّیبِ و عَلَيكَ السَّكینَةُ وَ الوِقارُ.
هرگاه به بارگاه امیر مؤمنان ( (علیه السلام)) مشرّف شدى، براى زیارت غسل کن و تمیزترین جامههایت را بپوش و خود را خوشبو کن و آرامش و وقار داشته باش؛
فَإِذا وَصَلتَ إلى بابِ السَّلامِ فَاستَقبِلِ القِبلَةَ وكَبِّر اللّهَ ثَلاثینَ مَرَّةً وقُل:
و چون به باب السلام و درگاه حضرت رسیدى، رو به قبله بِایست و سى بار «اللّه اکبر» بگو و چنین بگو:
السَّلامُ عَلى رَسولِ اللّهِ. السَّلامُ عَلى خِيَرَةِ اللّهِ. السَّلامُ عَلَى البَشیرِ النَّذیرِ، السِّراجِ المُنیرِ، ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر پیامبر خدا. سلام بر بهترین خلق خدا. سلام بر بشارتدهنده و بیمدهنده، چراغ روشنىبخش؛ و رحمت و برکات خدا بر او.
السَّلامُ عَلَى الطُّهرِ الطّاهِرِ. السَّلامُ عَلَى العَلَمِ الزّاهِرِ. السَّلامُ عَلَى المَنصورِ المُؤَيَّدِ. السَّلامُ عَلى أبِي القاسِمِ مُحَمَّدٍ، ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر پاکیزۀ پاک. سلام بر نشانۀ درخشان. سلام بر یارىشدۀ تأییدگشته. سلام بر ابو القاسم محمّد؛ و رحمت و برکات خدا بر او.
السَّلامُ عَلى أنبِياءِ اللّهِ المُرسَلینَ، وعِبادِ اللّهِ الصّالِحینَ.
سلام بر پیامبران فرستادۀ الهى و بندگان شایستۀ خدا.
السَّلامُ عَلى مَلائِكَةِ اللّهِ الحافّینَ بِهذَا الحَرَمِ وبِهذَا الضَّریحِ اللّائِذینَ بِهِ ورَحمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ.
سلام بر فرشتگان گردآمده بر این حرم و ضریح و پناهجویان به این بارگاه، و رحمت و برکات خدا بر آنان باد.
ثُمَّ ادنُ مِنَ القَبرِ وقُل: السَّلامُ عَلَيكَ یا وَصِيَّ الأَوصِياءِ!
سپس نزدیک مضجع شریف برو و بگو: سلام بر تو اى جانشین جانشینان پیامبران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا عِمادَ الأَتقِياءِ!
سلام بر تو اى تکیهگاه پرهیزگاران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا وَلِيَّ الأَولِياءِ!
سلام بر تو اى سرپرست اولیاء!
السَّلامُ عَلَيكَ یا سَيِّدَ الشُّهَداءِ!
سلام بر تو اى سرور شهیدان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا آيَةَ اللّهِ العُظمى!
سلام بر تو اى بزرگترین آیت خدا!
السَّلامُ عَلَيكَ یا خامِسَ أهلِ العَباءِ!
سلام بر تو اى پنجمین از آل عباء!
السَّلامُ عَلَيكَ یا قائِدَ الغُرِّ المُحَجَّلینَ الأَتقِياءِ!
سلام بر تو اى پیشواى پاکان و نیکان و روسپیدان خداپروا!
السَّلامُ عَلَيكَ یا زَينَ المُوَحِّدینَ النُّجَباءِ!
سلام بر تو اى زینت یکتاپرستان نیکسرشت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا خالِصَ الأَخِلّاءِ!
سلام بر تو اى خالص دوستان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا والِدَ الأَئِمَّةِ الاُمَناءِ!
سلام بر تو اى پدر امامان امین!
السَّلامُ عَلَيكَ یا صاحِبَ الحَوضِ وحامِلَ اللِّواءِ!
سلام بر تو اى صاحب حوض کوثر و حامل پرچم (لواى حمد)!
السَّلامُ عَلَيكَ یا قَسیمَ الجَنَّةِ و لَظى!
سلام بر تو اى تقسیمکننده بهشت و دوزخ!
براى من درباره دوستانت زبان صدق قرار بده، مَزارهاى آنان را محبوب من گردان، تا مرا نیز به آنان ملحق سازى و در دنیا و آخرت، مرا پیرو آنان گردانى، اى مهربانترینِ مهربانان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن شُرِّفَت بِهِ مَكَّةُ ومِنى!
سلام بر تو اى شرافتبخش مکّه و مِنی!
السَّلامُ عَلَيكَ یا بَحرَ العُلومِ وكَهفَ الفُقَراءِ!
سلام بر تو اى دریاى دانشها و پناه تهىدستان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن وُلِدَ فِي الكَعبَةِ، و زُوِّجَ فِي السَّماءِ بِسَيِّدَةِ النِّساءِ، و کانَ شُهودُهَا المَلائِكَةَ السَّفَرَةَ الأَصفِياءَ!
سلام بر تو اى آن که در کعبه به دنیا آمدى و عقد ازدواجت با سرور زنان در آسمان بسته شد و فرشتگان و کاتبان برگزیدۀ الهىّ شاهد آن بودند!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مِصباحَ الضِّياءِ!
سلام بر تو اى چراغ روشنىبخش!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن خَصَّهُ النَّبِيُّ بِجَزیلِ الحِباءِ!
سلام بر تو اى آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با بخشش فراوانْ تو را ویژه ساخت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن باتَ عَلى فِراشِ خاتَمِ الأَنبِياءِ، ووَقاهُ بِنَفسِهِ شَرَّ الأَعداءِ!
سلام بر تو اى آن که در بستر خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله و سلم) آرمیدی و با جان خویش، آن حضرت را از شرّ دشمنان نگاه داشتى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن رُدَّت لَهُ الشَّمسُ فَسامى شَمعونَ الصَّفاءَ!
سلام بر تو اى آن که خورشید براى تو باز گشت و از شمعون الصفا برتر گشتى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن أنجَى اللّهُ سَفینَةَ نوحٍ بِاسمِهِ وَاسمِ أخیهِ حَيثُ التَطَمَ حَولَها الماءُ و طَمى!
سلام بر تو اى آن که به برکت نام تو و نام برادرت، خداوندْ کشتى نوح را نجات داد، آنگاه که آب دریا اطراف آن را فرا گرفت و به تلاطم افکند!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن تابَ اللّهُ بِهِ و بِأخیهِ عَلى آدَمَ إذ غَوَى!
سلام بر تو اى آن که خداوند به سبب تو و برادرت، توبۀ آدم را آنگاه که لغزید، بخشود!
السَّلامُ عَلَيكَ یا فُلكَ النَّجاةِ الَّذی مَن رَكِبَهُ نَجا ومَن تَأَخَّرَ عَنهُ هَوى!
سلام بر تو اى کشتى نجات، که هر که در آن نشست، رَست و هر که عقب ماند، هلاک شد!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن خاطَبَ الثُّعبانَ و ذِئبَ الفَلا!
سلام بر تو اى کسى که با اژدها و گرگ صحرا سخن گفت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا أمیرَ المُؤمِنینَ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد، اى امیرالمؤمنین (فرمانروای جمیع مؤمنان از ازل تا ابد)!
السَّلامُ عَلَيكَ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى مَن كَفَرَ و أنابَ!
سلام بر تو اى حجّت خدا بر هر کس که کفر ورزید و از حقّ باز گشت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا إمامَ ذَوِي الأَلبابِ!
سلام بر تو اى پیشواى خردمندان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَعدِنَ الحِكمَةِ وفَصلَ الخِطابِ!
سلام بر تو اى سرچشمۀ حکمت و پایانبخش کشمکشها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتابِ!
سلام بر تو اى آن که دانش قرآن فقط نزد توست!
السَّلامُ عَلَيكَ یا میزانَ يَومِ الحِسابِ!
سلام بر تو اى میزان روز حساب!
السَّلامُ عَلَيكَ یا فاصِلَ الحُكمِ النّاطِقَ بِالصَّوابِ!
سلام بر تو اى جداکنندۀ حکم و داورى، و گویاى با حکم درست و صواب!
السَّلامُ عَلَيكَ أیُّهَا المُتَصَدِّقُ بِالخاتَمِ فِي المِحرابِ!
سلام بر تو اى صدقه دهندۀ انگشتر در محراب!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن كَفَى اللّهُ المُؤمِنینَ القِتالَ بِهِ يَومَ الأَحزابِ!
سلام بر تو اى آن که خداوند به وسیلۀ تو در جنگ احزاب، مؤمنان را کفایت و حمایت کرد!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن أخلَصَ لِلّهِ الوَحدانِيَّةَ و أنابَ!
سلام بر تو اى آن که یکتاپرستى را براى خدا خالص ساخت و به سوى او باز گشت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا قاتِلَ خَيبَرَ و قالِعَ البابِ!
سلام بر تو اى جنگجوى خیبر و كَنندۀ درِ خیبر!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن دَعاهُ خَيرُ الأَنامِ إلَى المَبیتِ عَلى فِراشِهِ فَأَسلَمَ نَفسَهُ إلَى المَنِيَّةِ و أجابَ!
سلام بر تو اى آن که برترینِ انسانها تو را براى آرمیدن در بسترش فراخواند و تو هم جانت را تسلیم مرگ کردى و پذیرفتى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن لَهُ طوبى وحُسنُ مَآبٍ! ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى آن که طوبى و سرمنزل نیک و فرجام خوش از آنِ توست! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا وَلِيَّ عِصمَةِ الدّینِ! ویا سَيِّدَ السّاداتِ!
سلام بر تو اى سرپرست نگهبانى دین! و ای سرور بزرگان و سروران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا صاحِبَ المُعجِزاتِ!
سلام بر تو اى صاحب معجزات!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن كُتِبَ اسمُهُ فِي السَّماءِ عَلَى الُّسرادِقاتِ!
سلام بر تو اى آن که نامت در آسمان بر سراپردههاى عرش نگاشته است!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَظهَرَ العَجائِبِ وَالآیاتِ!
سلام بر تو اى آشکارکنندۀ شگفتىها و نشانهها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا أمیرَ الغَزَواتِ!
سلام بر تو اى فرمانده نبردها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مُخبِراً بِما غَبَرَ وبِما هُوَ آتٍ!
سلام بر تو اى آگاهىبخش از گذشته و آینده!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مُخاطِبَ ذِئبِ الفَلَواتِ!
سلام بر تو اى سخنگوینده با گرگان صحراها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا خاتِمَ الحَصى ومُبَيِّنَ المُشكِلاتِ!
سلام بر تو اى پایانبخش فهم و خِرد و بیانگر مشکلات!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن عَجِبَت مِن حَمَلاتِهِ فِي الوَغى مَلائِكَةُ السَّماواتِ!
سلام بر تو اى آن که از حملههاى تو در نبرد، فرشتگان آسمان به شگفتى آمدند!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن ناجَى الرَّسولَ فَقَدَّمَ بَينَ يَدَي نَجواهُ الصَّدَقاتِ!
سلام بر تو اى آن که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نجوا گفتى و پیش از نجوایت صدقه دادى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا والِدَ الأَئِمَّةِ البَرَرَةِ السّاداتِ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى پدر امامان نیکوکار و سروران خلق! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا تالِيَ المَبعوثِ!
سلام بر تو ای ای تالیِ(1)پیامبر برانگیختهشده!
السَّلامُ عَلَيكَ یا وارِثَ عِلمِ خَيرِ مَوروثٍ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى وارث دانش بهترین ارثبردهشده! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا سَيِّدَ الوَصِيّینَ!
سلام بر تو ای سَرور و آقای جمیع اوصیاء و جانشینان انبیاء و رسولان الهی!
السَّلامُ عَلَيكَ یا إمامَ المُتَّقینَ!
سلام بر تو اى پیشواى خداپروایان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا غِياثَ المَكروبینَ!
سلام بر تو اى پناه گرفتاران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا عِصمَةَ المُؤمِنینَ!
سلام بر تو اى نگهدارندۀ مؤمنان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَظهَرَ البَراهینَ!
سلام بر تو اى آشکارکنندۀ برهانها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا طه و یس!
سلام بر تو اى طاها و یاسین!
السَّلامُ عَلَيكَ یا حَبلَ اللّهِ المَتینَ!
سلام بر تو اى ریسمان استوار الهىّ!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن تَصَدَّقَ بِخاتَمِهِ عَلَى المِسکینَ!
1) جانشین و جان شیرین پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم
سلام بر تو اى آن که انگشترت را به بینوا بخشیدى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا قالِعَ الصَّخرَةِ عَن فَمِ القَلیبِ ومُظهِرَ الماءِ المَعینِ!
سلام بر تو اى آن که صخره از دهانۀ چاه کندى و آب گوارا آشکار ساختى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا عَينَ اللّهِ النّاظِرَةَ فِي العالَمینَ، ويَدَهُ الباسِطَةَ ولِسانَهُ المُعَبَّرَ عَنهُ فی بَرِيَّتِهِ أجمَعینَ!
سلام بر تو اى چشم بیناى خدا در جهانیان، و دست گشوده و پرتوان او، و زبان خدا که در میان خلائق، از خدا سخن مىگویى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا وارِثَ عِلمِ النَّبِيّینَ، ومُستَودَعَ عِلمِ الأَوَّلینَ وَالآخِرینَ، ویا صاحِبَ لِواءِ الحَمدِ، وساقی أولِيائِهِ مِن حَوضِ خاتَمِ النَّبِيّینَ!
سلام بر تو اى وارث علم پیامبران، و ودیعتگاه علم اوّلین و آخرین، و اى صاحب لواى حمد و ساقى اولیاى خدا از کوثر خاتم انبیاء!
السَّلامُ عَلَيكَ یا يَعسوبَ الدّینِ، وقائِدَ الغُرِّ المُحَجَّلینَ، ووالِدَ الأَئِمَّةِ المَرضیّينَ! ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى پیشواى دین، و رهبر پاکان و نیکان و روسپیدان، و پدر امامان ستوده و پسندیده! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَى اسمِ اللّهِ الرَّضِيِّ، و وَجهِهِ المُضیء، و جَنبِهِ القَوِيِّ، و صِراطِهِ السَّوِيِّ!
سلام بر نام پسندیدۀ خدا، و چهرۀ فروزان الهىّ، و جانب پرتوان خدا، و راه استوار او!
السَّلامُ عَلَى الإِمامِ النَّقِيِّ، المُخلِصِ الصَّفِيِّ!
سلام بر پیشواى پاک مخلص برگزیده!
السَّلامُ عَلَى الكَوكَبِ الدُّرِّيِّ!
سلام بر ستارۀ درخشان!
السَّلامُ عَلَى الاِمامِ أبِي الحَسَنِ عَلِيٍّ و رَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر امام ابی الحسن علىّ، و رحمت و برکات خدا بر او باد.
السَّلامُ عَلى أئِمَّةِ الهُدى، ومَصابیحِ الدُّجى، و أعلامِ التُّقى، ومَنارِ الهُدَى، وذَوِي النُّهَى، وكَهفِ الوَرَى، وَالعُروَةِ الوُثقَى، وَالحُجَّةِ عَلى أهلِ الدُّنیا ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر پیشوایان هدایت، و چراغهاى روشنگر ظلمت، و نشانههاى بارز تقوی، و مشعلهاى هدایت، و صاحبان خِرد، و پناه مردم، رشتۀ استوار حقّ (و محکمترین دستآویز)، و حجّت بر همۀ اهل دنیا، و رحمت و برکات خدا بر آنان باد.
السَّلامُ عَلى نورِ الأَنوارِ وحُجَجِ الجَبّارِ، ووالِدِ الأَئِمَّةِ الأَطهارِ، وقَسیمِ الجَنَّةِ وَالنّارِ، المُخبِرِ عَنِ الآثارِ، المُدَمِّرِ عَلَى الكُفّارِ، مُستَنقِذِ الشّیعَةِ المُخلَصینَ مِن عَظیمِ الأَوزارِ.
سلام بر روشناى نورها، و حجّتهاى خداى جبّار(1)، و پدر امامان اطهار، و تقسیمکنندۀ بهشت و دوزخ، و خبردهنده از آثار، و هلاککنندۀ کفّار، و نجاتبخش شیعیان مخلص از بارهاى سنگین عقوبت.
السَّلامُ عَلَى المَخصوصِ بِالطّاهِرَةِ التَّقِيَّةِ ابنَةِ المُختارِ.
سلام بر آن که به [همسرىِ] بانوى پاک و پرهیزگار، دختر پیامبر مختار، اختصاص یافت.
1) جبّار: بسیار جبرانکننده
المَولودِ فِي البَيتِ ذِي الأَستارِ، المُتَزَوِّجِ فِي السَّماءِ بِالبَرَّةِ الطّاهِرَةِ الرَّضِيَّةِ المَرضِيَّةِ ابنَةِ الأَطهارِ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
آن که در خانۀ کعبه که پوشیده با پرده است زاده شد و در آسمان، عقد ازدواجش با بانوى دارای نیکی وسیع، و صحرا دست و دل(1)
واقعاً ترجمهی زبان عربی، به طور کوتاه و دقیق با افادهی تمام نکات و ظرائف و لطائف آن، محال است.
، پاک، راضیه، مرضیّه، دختر پاکان انجام یافت، و رحمت و برکات خدا بر او باد.السَّلامُ عَلَى النَّبَأِ العَظیمِ الَّذی هُم فیهِ مُختَلِفونَ، وعَلَيهِ يُعرَضونَ، وعَنهُ يُسأَلونَ.
سلام بر آن نبأ عظیم (خبر بزرگ) که در آن اختلاف مىکنند و بر آن عرضه مىشوند و در بارۀ آن مورد سؤال قرار مىگیرند.
السَّلامُ عَلى نورِ اللّهِ الأَنوَرِ، وضِيائِهِ الأَظهَرِ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر نورانیترین نور خدا، و روشناى آشکارتر الهىّ، و رحمت و برکات خدا بر او باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا وَلِيَّ اللّهِ وحُجَّتَهُ، وخالِصَةَ اللّهِ وخاصَّتَهُ!
سلام بر تو اى ولىّ خدا و حجّت او، و اى برگزیدۀ خدا و خالصشدۀ او!
أشهَدُ یا وَلِيَّ اللّهِ وحُجَّتَهُ، وخالِصَةَ اللّهِ، ووَلِيَّ رَسولِهِ! لَقَد جاهَدتَ فی سَبیلِ اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَاتَّبَعتَ مِنهاجَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)،
1) همانطور که بَرّ به معنای بیابان وسیع (صحرا) است، بِرّ هم به معنای نیکی وسیع (صحرا دست و دلی) است. و «بَرّة» یعنی زنی که دارای نیکی وسیع، و صحرا دست و دل است.
گواهى مىدهم اى ولىّ خدا و حجّت او، و خالصشدۀ خدا، و ولىّ پیامبرش! به خدا سوگند تو در راه خدا، آنگونه که شایسته است، جهاد کردى و از شیوۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیروى نمودى،
وحَلَّلتَ حَلالَ اللّهِ، وحَرَّمتَ حَرامَهُ، وشَرَّعتَ أحکامَهُ، و أقَمتَ الصَّلاةَ، وآتَيتَ الزَّكاةَ، و أمَرتَ بِالمَعروفِ، ونَهَيتَ عَنِ المُنكَرِ،
و حلال خدا را حلال، و حرام او را حرام شمردى، و احکام الهىّ را مقرّر داشتى و نماز را به پا داشتى و زکات را اداء کردى و امر به معروف و نهى از منکر نمودی،
وجاهَدتَ فی سَبیلِ اللّهِ صابِراً ناصِحاً مُجتَهِداً مُحتَسِباً عِندَ اللّهِ عَظیمَ الأَجرِ، حَتّى أتاكَ اليَقینُ.
و در راه خدا ، پرشکیب و خیرخواه و کوشا، با انگیزۀ اجر عظیم الهى جهاد کردى، تا آن که شهادتت(1)فرا رسید.
فَلَعَن اللّهُ مَن دَفَعَكَ عَن حَقِّكَ، و أزالَكَ عَن مَقامِكَ،
پس لعنت خدا بر آن که تو را از حقّت دور کرد و از مقامت کنار زد،
ولَعَنَ اللّهُ مَن بَلَغَهُ ذلِكَ فَرَضِيَ بِهِ.
و لعنت خدا بر هر که این را شنید و به آن راضى شد.
اُشهِدُ اللّهَ ومَلائِكَتَهُ و أنبِياءَهُ ورُسُلَهُ أنّی والٍ لِمَن والاكَ، وعادٍ لِمَن عاداكَ، وَالسَّلامُ عَلَيكَ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
1) ادلّهی شهادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در صفحات بعد آمده است.
خدا و فرشتگان و پیامبران و رسولان خدا را گواه مىگیرم که به راستی من با دوستان تو دوستم و با دشمنان تو دشمنم، و سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
ثُمَّ انكَبَّ عَلَى القَبرِ فَقَبِّلهُ وقُل: سپس خود را به مضجع شریف بچسبان، آن را ببوس و بگو:
أشهَدُ أنَّكَ تَسمَعُ كَلامی وتَشهَدُ مَقامی، و أشهَدُ لَكَ یا وَلِيَّ اللّهِ! بِالبَلاغِ وَالأَداءِ.
گواهى مىدهم که قطعاً تو سخنم را مىشنوى و ایستادنم در بارگاهت را شاهدى. و براى تو گواهى مىدهم اى ولىّ خدا! که رسالت خدا را رساندى و تکلیف را اداء کردى.
یا مَولايَ! یا حُجَّةَ اللّهِ! یا أمینَ اللّهَ! یا وَلِيَّ اللّهِ! إنَّ بَينی وبَينَ اللّهِ عَزَّ و جَلَّ ذُنوباً قَد أثقَلَت ظَهری و مَنَعتَنی مِنَ الرُّقادِ وذِكرُها يُقَلقِلُ أحشائی!
ای مولاى من! اى حجّت خدا! اى امین خدا! اى ولىّ خدا! بیشکّ میان من و خداوند عزّتمند و صاحبجلال گناهانى هست که پشت مرا سنگین کرده و خواب را از من ربوده است و یاد آن گناهان، درونم را مىلرزاند!
وقَد هَرَبتُ إلَى اللّهِ تَعالى وإلَيكَ؛
و به سوى خداوند متعال و به درگاه تو گریختهام؛
فَبِحَقِّ مَنِ ائتَمَنَكَ عَلى سِرِّهِ، وَاستَرعاكَ أمرَ خَلقِهِ، وقَرَنَ طاعَتَكَ بِطاعَتِهِ، ومُوالاتَكَ بِمُوالاتِهِ، كُن لی إلَى اللّهِ شَفیعاً، ومِنَ النّارِ مُجیراً، وعَلَى العَدُوِّ نَصیرا، وعَلَى الدَّهرِ ظَهیراً.
پس به حقّ آن که تو را بر راز خویش امین قرار داده و کار آفریدگانش را به تو سپرده است و طاعت تو را در کنار طاعت خویش قرار داده و موالات شما را به موالات خود قرین ساخته است، براى من نزد خداوند شفیع، و از آتش دوزخ، پناهدهنده و بر دشمن، یاور و بر روزگار، پشتیبان باش.
ثُمَّ انكَبَّ عَلَى القَبرِ وقُل: سپس خود را به مضجع شریف بچسبان و بگو:
یا وَلِيَّ اللّهِ! یا حُجَّةَ اللّهِ! یا بابَ حِطَّةِ اللّهِ!
اى ولىّ خدا! اى حجّت خدا! اى درگاه خدایىِ ریزش گناهان!
وَلِيُّكَ و زائِرُكَ وَ اللّائِذُ بِقَبرِكَ، وَ النّازِلُ بِفِنائِكَ، وَ المُنِيخُ رَحلَهُ فی جِوارِكَ يَسأَلُكَ أن تَشفَعَ لَهُ إلَى اللّهِ فی قَضاءِ حاجَتِهِ و نُجحِ طَلِبَتِهِ فِي الدُّنیا وَ الآخِرَةِ؛
دوستدار و زائر و پناه آورنده به قبرت و فرود آمده به آستانت و بار افکنده در جوار لطفت از تو مسألت میکند که در قضاى حاجتش و کامیابى در خواستهاش در دنیا و آخرت، شفیع او به درگاه خدا باشى؛
فَإِنَّ لَكَ عِندَ اللّهِ الجاهَ العَظیمَ وَالشَّفاعَةَ المَقبولَةَ.
که به حقّاً تو را نزد خداوند، منزلتى عظیم و شفاعت پذیرفته است.
فَاجعَلنی يا مَولايَ! مِن هَمِّكَ، و أدخِلنی فی حِزبِكَ.
پس مرا هم اى مولی! مورد توجّه خود قرار بده و در حزب خویش وارد کن.
وَالسَّلامُ عَلَيكَ وعَلى ضَجیعَيكَ آدَمَ ونوحٍ. وَالسَّلامُ عَلَيكَ وعَلى وَلَدَيكَ الحَسَنِ وَالحُسَينِ، وعَلَى الأَئِمَّةِ الطّاهِرینَ مِن ذُرِّيَّتِكَ، ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
و سلام بر تو و دو پیامبر همجوار تو، آدم و نوح. و سلام بر تو و دو فرزندت حسن و حسین و بر امامان پاک از نسل تو، و رحمت و برکات خدا.
ثُمَّ صَلِّ سِتَّ رَكَعاتٍ: لِأَمیرِ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) رَكعَتَينِ زیارَةً، ولِآدَمَ (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) رَكعَتَينِ زِيارَةً ولِنوحٍ (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) رَكعَتَينِ زِيارَةً، وَ ادعُ اللّهَ كَثیراً يُجابُ إن شاءَ اللّهُ تَعالى.(1)
سپس شش رکعت نماز بخوان: دو رکعت نماز زیارت براى امیر مؤمنان ( (علیه السلام))، دو رکعت نماز زیارت آدم (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام) و دو رکعت نماز زیارت نوح (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)، و خداوند را بسیار بخوان، که إن شاء اللّه جواب داده مىشود.
الف) مرحوم علّامه طباطبایی در المیزان (ج18 ص298 - و ترجمۀ المیزان ج18 ص444) از مجمع البیان (ج9 ص184) نقل کرده اند که بعد از فتح خیبر، زینب بنت حارث، همسر سلام بن مِشکَم - برادر زادۀ مَرحَب [آن جنگاور معروف یهود که به دست امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلّین به درک واصل شد] گوسفندى بریان براى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هدیّه فرستاد. او قبلاً پرسیده بود که آن حضرت از کدام یک از اجزاى گوسفند بیشتر خوشش مىآید. گفته بودند: از پاچۀ گوسفند. و بدین جهت از سمّى که در همه جاى گوسفند ریخته بود، در پاچۀ آن بیشتر ریخت، و آن گاه آن را براى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورد، و مقابل آن حضرت گذاشت. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پاچۀ گوسفند را گرفتند و کمى از آن را در دهان مبارکشان گذاشتند. و بِشر بن
1) المزار للشهید الأوّل: ص 89، الإقبال: ج 3 ص 130 نحوه، بحار الأنوار: ج 100 ص 373 ح 9.
بَراء ابن معرور هم که نزد آن حضرت بود، استخوانى را برداشت تا از آن بخورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: از خوردن این غذا دست بکشید که شانۀ گوسفند به من خبر داد که این طعام مسموم است!
... بِشر بن براء با همان یک لقمهاى که خورده بود! به شهادت رسید. و آن سمّ، به شدّت در رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اثر کرد؛ طوری که وقتی مادر بِشر بن براء - در ایّامی که حضرت به واسطۀ عود اثر آن سمّ، دیگر بستری شدند و بعد هم به شهادت رسیدند - برای عیادت از حضرت، شرفیاب شد، حضرت به آن مادر شهید فرمودند:«اى امّ بِشر! آن لقمهاى که من با پسرت در خیبر خوردیم مدام اثرش به من برمىگردد و اینک نزدیک است رگ قلب مرا قطع کند!» [بأبی انت و امّی و نفسی یا رسول الله!]
و مسلمانان معتقدند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به شهادت از دنیا رفتند [خوشا به حال جانبازانی که پیامبرگونه، پس از مدّت ها تحمّل رنج و سختی، با شهادت به وصال محبوب پر می گشایند.
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانۀ دل *** خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانۀ دل
(تک بیت حضرت امام خامنهای در رثای جانبازان شهید)]
مرحوم علّامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه پس از نقل این جریان، هیچ نقد و اشکالی بر آن وارد نمی کنند؛ که ظهور در قبول دارد.
ب) روایت معروف پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم: «مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتُولٌ أَوْ مَسْمُومٌ» (بحار الانوار ج 27 ص217) که ظاهرش این است که هیچ یک از حضرات چهارده
معصوم (علیهم السلام) به مرگ طبیعی از دنیا نمیروند؛ بلکه یا به شمشیر شهید می شوند و یا به سمّ.
ج) این حدیث شریف حضرت امام صادق (علیه السلام) که از پدران بزرگوارشان علیهم السّلام نقل کرده اند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند: «بالای هر نیکی، نیکی دیگری وجود دارد، تا آن که مرد در راه خدا کشته شود؛ پس هر گاه در راه خداند عزّتمند و صاحب جلال کشته شد، دیگر بالاتر از آن، نیکیای وجود ندارد.»
«فَوْقَ كُلِّ بِرٍّ بِرٌّ حَتَّى يُقْتَلَ الرَّجُلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِذَا قُتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ» (بحار الانوار ج 71 ص69)
و خیلی بعید است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، از فیض شهادت - که به فرمودۀ خودشان بالاترین برّ و نیکی است - بی نصیب بمانند.
د) قال الامام الصادق (علیه السلام): قَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ((علیهما السلام)) لِأَهْلِ بَيْتِهِ: يَا قَوْمِ إِنِّي أَمُوتُ بِالسَّمِ كَمَا مَاتَ رَسُولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم). (بحارالانوار ج43 ص327)
حضرت امام حسن (علیه السلام) به خاندان خویش فرمودند که قطعاً من با سمّ از دنیا میروم همان طور که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اینگونه از دنیا رفت.
ه) فِيمَا وَعَظَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عِيسَى علی نبیّنا و آله و علیه السلام: يَا عِيسَى! ... َ هُوَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ إِلَى النَّاسِ كَافَّةً أَقْرَبُهُمْ مِنِّي مَنْزِلَةً ... وَ يُقْبَضُ شَهِيداً ... (کافی ج8 ص139)
در مواعظ خداوند عزّتمند و صاحبجلال به حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام آمده است: ... او محمّد فرستادۀ خدا به سوی جمیع مردمان است. منزلتش از همگان به من نزدیکتر است ... و با شهادت قبض روح میشود ...
و) أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) قَالَ لِأَبِي بَكْرٍ يَوْماً: «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» و أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ مَاتَ شَهِيداً، و اللَّهِ لَيَأْتِيَنَّكَ، فَأَيْقِنْ إِذَا جَاءَكَ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ غَيْرُ مُتَخَيِّلٍ بِهِ، فَأَخَذَ عَلِيٌّ (علیه السلام) بِيَدِ أَبِي بَكْرٍ، فَأَرَاهُ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله و سلم، فَقَالَ لَهُ: يَا أَبَا بَكْرٍ! آمِنْ بِعَلِيٍّ و بِأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ، أَنَّهُمْ(1)مِثْلِي إِلَّا النُّبُوَّةَ، وَ تُبْ إِلَى اللَّهِ مِمَّا فِي يَدِكَ؛ فَإِنَّهُ لَاحَقَّ لَكَ فِيهِ». قَالَ: «ثُمَّ ذَهَبَ، فَلَمْ يُرَ». (کافی ج2 ص700)
روزى امیر المؤمنین (علیه السلام) به ابو بکر فرمود: «کسانى را که در راه خدا کشته شدهاند هرگز مرده مپندار؛ بلکه زنده هستند و نزد پروردگار خود روزى میبرند.» و من گواهى میدهم که محمّد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شهید از دنیا رفت، و به خدا سوگند نزد تو مىآید، چون نزد تو آمد یقین کن؛ زیرا شیطان نتواند خود را به صورت او جا زند.
سپس علىّ (علیه السلام) دست ابو بکر را گرفت و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را به او نشان داد، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به ابو بکر فرمود: «به علىّ و یازده فرزند او ایمان آور، آنها (در وجوب اطاعت) مانند مناند، به جز مقام نبوّت و از آنچه در دست گرفتهاى (خلافت
1) ( 10). فی مرآة العقول:« قوله: أنّهم، بفتح الهمزة بدل« علیّ و أحد عشر». و یمکن أن یقرأ بکسر الهمزة لیکون استینافاً بیانیاً».
مسلمین) پیش خدا توبه کن، زیرا تو را در آن حقّى نیست.» سپس برفت و دیگر دیده نشد.
روایت شده است که معاویه به سمرۀ بن جندب، صد هزار درهم داد تا وى روایت کند که این آیات، در بارۀ علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) نازل شده است:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ
وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فیها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ(1)
و از میان مردم کسى است که در زندگى دنیا سخنان او (در وصف حقّ و رعایت عدل) تو را به شعف و شگفتی مىآورد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مىگیرد، در حالىکه سختترینِ دشمنان حقّ است!
و چون به حکومت رسد، در زمین به تکاپو مىافتد تا در آن تباهى کند و کشت و نسل بشر را به نابودى کشاند! و خداوند، فساد و تباهى را دوست نمىدارد.
و نیز روایت کند که این آیه، در بارۀ ابن ملجم – قاتل علیّ (علیه السلام) - نازل شده است:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد(2)
و از میان مردم کسى هست که جان خود را برای طلب خشنودی خدا میفروشد. (وجود چنین کسى، لطفى از سوى خدا بر آدمیان است) و خدا به بندگانش رؤوف است.
ولى وى نپذیرفت. دویست هزار درهم داد، نپذیرفت. سیصد هزار درهم داد، نپذیرفت. چهار صد هزار درهم بخشید، قبول کرد و آن را روایت کرد!
... واقعیت آن است که بنى امیّه، از بیان فضائل علىّ ( (علیه السلام)) منع مىکردند و راوى فضایل وى را مجازات مىکردند، به گونهاى که حتّى اگر کسى حدیثى را از علىّ ( (علیه السلام)) نقل مىکرد که مربوط به فضائل او نبود، بلکه مربوط به شرائع دین بود، جرأت نمىکرد نام او را ببرد و مىگفت: «ابو زینب گفت».
از عطاء، از عبد اللّه بن شَدّاد بن هاد، روایت شده است که گفت: دوست دارم آزاد باشم و یک روز تا شب، فضائل علىّ بن ابى طالب ( (علیه السلام)) را نقل کنم و سپس گردنم با شمشیر، قطع گردد.
... احادیث رسیده در فضائل آن حضرت اگر در شهرت و فراوانى و بسیارى نقل، به مقدار زیاد نبود، به خاطر ترس و تقیّه از بنى مروان و طول مدّت و شدّت مخالفت، نقل آنها قطع مىشد، و اگر خداوند در این مرد، سرّى نمىنهاد که آن که مىداند، مىداند، در فضیلت او حدیثى نقل نمىشد و منقبتى از او شناخته نمىگشت. مگر نه این است که اگر بزرگ قریهاى بر یکى از ساکنان آن خشم گیرد و مردم را از یادکرد او به خیر و خوبى منع
کند، یادش از بین مىرود و نامش فراموش مىگردد و در حالى که موجود است، معدوم مىشود، و در حالى که زنده است، مُرده مىگردد؟!(1)
دانش نامه جلد: 9، صفحه: 97
محمّد بن عبد اللّه حِميَرى، دوست عمرو بن عاص بود. گمان مىرود که او پسر قاضى عبد اللّه بن محمّد حمیرى باشد که معاویه او را مسؤول دیوان خاتم کرد. صاحب الغدیر، وى را از شاعران قرن اوّل هجرى شمرده است و براى قصیدۀ او داستان مشهورى نقل شده است.
روزى طِرِمّاح طایى، هشام مرادى و محمّد بن عبد اللّه حمیرى نزد معاویه بودند. معاویه، کیسهاى در آورد و در پیش روى خود گذاشت و گفت: «اى شاعران عرب! حرفتان را در بارۀ علىّ بن ابى طالب بزنید و جز حقّ مگویید. اگر این کیسه را به کسى که در بارۀ علىّ حقّ بگوید، ندهم، فرزند صخر بن حرب نیستم.»
طِرِمّاح برخاست و سخنى در بارۀ علىّ (علیه السلام) گفت و از آن حضرت (علیه السلام) بدگویى کرد. معاویه گفت: «بنشین! خدا خود مىداند که قصد تو چیست و جایگاهت در چه حدّ است!»
هاشم مرادى برخاست و سخن گفت و بدگویى کرد. معاویه به وى گفت: «کنار دوستت بنشین! خداوند، موقعیّت هر دوى شما را مىداند.»
1) شرح نهج البلاغة [ابن ابی الحدید]: ج 4 ص 73.
عمرو بن عاص به محمّد بن عبد اللّه حمیرى که دوست صمیمى وى بود گفت: «حرف بزن و جز حقّ مگو.»
محمّد بن عبد اللّه ایستاد، سخن گفت و این قصیده را خواند. معاویه گفت: «تو راستگوترین آنانى. این کیسه را بگیر.»(1)
به حقّ محمّد، حقّ بگویید؛
که بهتان زدن از سرشت افراد پست است!
آیا پس از محمّد که پدر و مادرم فدایش باد
آن پیامبر خدا و شریف بخشنده،
علىّ، بهترین آفریدۀ پروردگار
و شریفترینِ همۀ مردم نیست؟
ولایت او ایمان واقعى است.
پیش من، سخنان بیهوده را کنار بنه.
فرمانبرى پروردگارمان در همان است
و شفاى بیمارى دلها در ولایت اوست.
علىّ که پدر و مادرم فدایش باد امام ماست
همان ابوالحسن، که از هر حرامى پاک است.
آن پیشواى هدایت، که خدا دانشى به او بخشید
که بدان، حلال از حرام، باز شناخته مىشود.
اگر من به عشق او جان خویش بخشم
1) ر. ک: الغدیر: ج 2 ص 178
در این جانبازى هیچ گناهى نیست.
مردمى که با او دشمنى ورزیدند، در آتش روند
گرچه هزار سال نماز بگزارند و روزه بگیرند.
نه؛ به خدا سوگند نمازى پذیرفته نمىشود
بدون ولایت پیشواى عادل.
امیر مؤمنان! تکیهگاهم تویى
سرگُل سپیدبختان، پناه من است.
این سخن، آیین من است و این، سخن من است
اى پروردگارم! تا به هنگام دیدار تو
بیزارم از آن که با علىّ دشمنى ورزید
و با او جنگید از میان ناپاکزادگان.
نصب او را در روز غدیر
از سوى خداوند و بهترین مردم، فراموش کردند.
با آن که سخنم را بد مىشمارند
فضل علىّ بهسان دریاى موّاج است!
از آنان که وى را کنار زدند، بیزارم
او به جایگاه، از همه پیشتر بود.
علىّ جنگجویان را گریزان ساخت
هنگامى که در دست او شمشیر برّنده دیدند.
درود پروردگارم بر خاندان پیامبر
درودى کامل و تمام.
بِحَقِّ مُحَمَّدٍ قولوا بِحَقٍّ
فَإِنَّ الإِفكَ مِن شِيَمِ اللِّئامِ
أبَعَد مُحَمَّدٍ بِأَبی واُمّی
رَسولِ اللّهِ ذِي الشَّرَفِ الهُمامِ
أ لَيسَ عَلِيٌّ أفضَلَ خَلقِ رَبّی
و أشرَفَ عِندَ تَحصیلِ الأَنامِ؟
وِلايَتُهُ هِيَ الإِيمانُ حَقّا
فَذَرنی مِن أباطیلِ الكَلامِ
و طاعَةُ ربِّنا فیها وفیها
شِف--اءٌ لِلقُلوبِ مِنَ السَّقامِ
عَلِيُّ إمامُنا بِأَبی واُمّی
أبُو الحَسَنِ المُطَهَّرُ مِن حَرام
إمامُ هُدىً أتاهُ اللّهُ عِلما
بِهِ عُرِفَ الحَلالُ مِنَ الحَرامِ
ولَو أنّی قَتَلتُ النَّفسَ حُبّا
لَهُ ما کانَ فیها مِن أثامِ
يَحُلُّ النّارَ قَومٌ أبغَضوهُ
وإن صَلّوا وصاوا ألفَ عامِ
ولا وَاللّهِ لا تَزکو صَلاةٌ
بِغَيرِ وِلايَةِ العَدلِ الإِمامِ
أمیرَ المُؤمِنینَ بِكَ اعتِمادی
وبِالغُرِّ المَيامینِ اعتِصامی
فَهذَا القَولُ لی دِينٌ وهذا
إلى لُقیاكَ یا رَبّی كَلامی
بَرِئتُ مِن الَّذی عادى عَلِيّا
وحارَبَهُ مِنَ اولادِ الحَرامِ
تَناسَوا نَصبَهُ فی يَومِ خُمٍّ
مِنَ الباری ومِن خَيرِ الأَنامِ
بِرَغمِ الأَنفِ مَن يَشنَأُ كَلامی
عَلِيٌّ فَضلُهُ كَالبَحرِ طامی
و أبرَأُ مِن اناسٍ أخَّروهُ
وکانَ هُوَ المُقَدَّمَ بِالمَقامِ
عَلِيٌّ هَزَّمَ الأَبطالَ لَمّا
رَأَوا فی كَفِّهِ ذاتَ الحُسامِ
عَلى آلِ الرَّسولِ صَلاةُ رَبّی
صَلاةً بِالكَمالِ و بالتّمامِ
ضِرار بن ضَمْره ضِبابى بر معاویۀ بن ابى سفیان که درمراسم حجّ بود وارد شد. معاویه به او گفت: علىّ را برایم وصف کن.
گفت: آیا مرا معاف نمىدارى؟
معاویه گفت: ناگزیر از وصف اویى.
ضرار گفت: به خدا سوگند، امیر مؤمنان، دورنگر، نیرومند، پر اندیشه و اشکریز بود. روشن و واضح، سخن مىگفت و عادلانه حکم مىکرد. علم از همه سویش مىجوشید و حکمت از کنارههایش بیرون مىریخت. از دنیا و درخشش آن، دورى مىجست و با شب و تنهایى انس داشت.
در میان ما چون فردى از ما بود. چون او را مىخواندیم، پاسخ مىداد، و چون از او چیزى مىخواستیم، عطاء مىکرد و با این همه نزدیکى، به خدا سوگند، از هیبتش یاراى سخن گفتن با او را نداشتیم وبه پاس بزرگىاش به او نزدیک نمىگشتیم.
اگر لبخند مىزد، نه از سر سبکسرى بود و نه از سر خود بزرگبینى، و اگر به سخن مىآمد، از سر حکمت و استوارى و درستگویى بود. دینداران را بزرگ مىداشت و بینوایان را دوست. توانگر را به طمع باطل نمىانداخت و ناتوان را از حقّش ناامید نمىگذاشت.
گواهى مىدهم که او را در یکى از جایگاههایش دیدم، در حالى که شب، پرده افکنده و او در محرابش ایستاده بود، محاسنش را در دست گرفته بود و چون مارگزیده به خود مىپیچید و به اندوه مىگریست و مىگفت:
یا دُنیا! یا دُنیا! إلَيكِ عَنّی؛
اى دنیا! اى دنیا! از من دور شو؛
أ بی تَعَرَّضتِ أم لی تَشَوَّقتِ؟!
آیا راه بر من گرفتهاى یا مشتاقم گشتهاى؟!
لا حانَ حینُكِ، هیهاتَ!
هیچ گاه نیاید و دور باد [که مرا بفریبى]!
غُرّی غَيری، لا حاجَةَ لی فیكِ؛ قَد طَلَّقتُكِ ثَلاثا لا رَجعَةَ فیها.
غیر مرا بفریب که مرا به تو نیازى نیست؛ تو را سه طلاقه کردهام که بازگشتى در آن نیست.
فَعَيشُكِ قَصیرٌ، وخَطَرُكِ يَسیرٌ، و أمَلُكِ حَقیرٌ!
زندگیات کوتاه، و ارزشت ناچیز، و آرزویت، حقیر است!
آه مِن قِلَّةِ الزّادِ، وطولِ المَجازِ، وبُعدِ السَّفَرِ، وعَظیمِ المَورِدِ!
آه، از کمى توشه، و درازى راه، و دورى سفر، و بزرگى مقصد!
پس معاویه نتوانست خوددارى کند و اشکهایش روان شد(1)
رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم هشدار دادهاند: إذا تَمَّ فُجورُ العبدِ مَلَكَ عَينَيهِ فَبَكَى بِهِما مَتَى شاءَ! (نهج الفصاحة حکمت 191) هرگاه فجور و بدکاری بنده به نهایت رسد، چشمانش در اختیار او قرار گیرد و هر وقت بخواهد، میگرید! (پس گول گریه را نخورید.)
و گفت: آرى، علىّ این گونه بود. اى ضرار! اندوه تو بر او چهگونه است؟1) این اشک نحس معاویه - که از کسانی است که «طُبِعَ علی قلوبهم» و هیچ نقطهی سپیدی در قلبشان وجود ندارد، - کاملاً مزوّرانه و اختیاری و از روی فریب بوده است؛ نه به خاطر بازگشت به فطرت و وجدان.
ضِرار گفت: به خدا سوگند، اندوهم بر او، مانند اندوه مادرى است که تنها فرزندش را در دامانش سر بریدهاند؛ نه اشکش خشک مىشود و نه سوزش دلش فرو مىنشیند!(1)
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): سُبحانَ مَن نَدعوهُ لِحَظِّنا فَيُسرِعُ، ويَدعونا لِحَظِّنا فَنُبطِئُ!
منزّه است آن که ما به خاطر بهرۀ خویش او را مىخوانیم، به شتاب پاسخ مىدهد و ما را براى بهرۀ خودمان مىخواند و ما کندى مىکنیم!
خَيرُهُ إلَينا نازِلٌ، وشَرُّنا إلَيهِ صاعِدٌ، وهُوَ مالِكٌ قادِرٌ.(2)
خوبى او به سوى ما فرود مىآید و بدى ما به سوى او فراز مىرود، در حالى که او مالکى تواناست.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): الحَمدُ ِللّهِ الَّذی إلَيهِ مَصائِرُ الخَلقِ، وعَواقِبُ الأَمرِ. نَحمَدُهُ عَلى عَظیمِ إحسانِهِ، ونَيِّرِ بُرهانِهِ، ونَوامی(3)فَضلِهِ وَامتِنانِهِ؛
حمد و ستایش خدایى را که بازگشت بندگان و پایان کار، به سوى اوست و او را به خاطر بزرگى احسان و روشنى دلیل و افزونىهاى عطاء و لطفش حمد و ستایش میکنیم؛
حَمدا يَكونُ لِحَقِّهِ قَضاءً، ولِشُكرِهِ أداءً، وإلى ثَوابِهِ مُقَرِّبا، ولِحُسنِ مَزیدِهِ موجِبا. ونَستَعینُ بِهِ استِعانَةَ راجٍ لِفَضلِهِ، مُؤَمِّلٍ لِنَفعِهِ، واثِقٍ بِدَفعِهِ.(1)
حمد و ستایشی که گزاردن حقّ او، به جاى آوردن شکر او، نزدیککننده به ثواب او، و فزونىبخش نعمت اوست و از او، چون کسی که امید به فضل او، وآرزوى سود او، و اعتماد به دفع [زیان] از سوى او دارد، یارى مىجوییم.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): لا إلهَ إلَا اللّهُ اللَّطیفُ بِمَن شَرَدَ عَنهُ مِن مُسرِفی عِبادِهِ؛ لِيَرجِعَ عَن عُتُوِّهِ وعِنادِهِ.(2)
اله و دلبر قابل عبودیّتی نیست، جز الله؛ که به بندگان زیادهروِ خویش که از او رمیدهاند، همیشه لطف و مهربانى مىکند تا از سرکشى و دشمنى با او، بازگردند.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): - فی الدّیوانِ المَنسوبِ إلَيهِ -:
وكَم للّهِ مِن لُطفٍ خَفِيِّ
يَدِقُّ خِفاهُ عَن فَهمِ الذَّكِيِّ
وکمَ يُسرٍ أتى مِن بَعدِ عُسرٍ
و فَرَّجَ كُربَةَ القَلبِ الشَّجِيِّ
وكَم أمرٍ تُساءُ بِهِ صَباحاً
وتَأتیكَ المَسَرَّةُ بِالعَشِيّ
ولا تَجزَع إذا ما نابَ خَطبٌ
فَكَم لِلّهِ مِن لُطفٍ خَفِيِّ(1)
چه قدر خداوند، لطف پنهان دارد
که ظرافت لطف پنهانش، از فهم هوشمندان هم مخفى است.
چه بسیار گشایشى که پس از گرفتارى ایجاد مىشود
و اندوه دل درمانده را مىگشاید.
و چه بسیار کارى که در صبحگاهان، آزردهخاطرت مىکند
حالْ آن که به شب، خشنودى به سراغت مىآید.
هر گاه که سختىها روى آوردند، بىتابى مکن
چرا که خداوند را لطف پنهان، بسیار است.(2)
*... آن مرد، براى بار سوم بر گشت و همان حرف گذشتۀ خود (اقرار به انجام عمل منافی عفّت) را تکرار کرد تا حدّ شرعی بر او جاری شود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) باز هم نپذیرفت و به او فرمود: اِذهَب حَتّى نَسأَلَ عَنكَ.
«برو تا در بارۀ تو پرس و جو کنیم».
مرد، براى بار چهارم به نزد علىّ (علیه السلام) آمد و وقتى اقرار کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) به قنبر فرمود:
اِحتَفِظ بِهِ. «نگهش دار.»(1)
سپس غضبناک شد و فرمود:
ما أقبَحَ بِالرَّجُلِ مِنكُم أن يَأتِيَ بَعضَ هذِهِ الفَواحِشِ، فَيفضَحَ نَفسَهُ عَلى رُؤوسِ المَلَأ! أ فَلا تابَ فی بَيتِهِ؟! فَوَاللّهِ لَتَوبَتُهُ فیما بَينَهُ وبَينَ اللّهِ أفضَلُ مِن إقامَتی عَلَيهِ الحَدَّ. ... (2)
«چه قدر زشت است که کسى از شما ناشایستى را مرتکب شود و خودش را در بین مردم، رسوا سازد! آیا نمىشود درخانهاش توبه کند؟! به خدا سوگند، توبۀ او بین خود و خدا، از حدّ جارى کردن من بر او بهتر است». ...
حضرت امام باقر (علیه السلام) فرمودند: کوفیان از بالا آمدن آب فرات، پیش علیّ ( (علیه السلام)) شکایت بردند.
آن حضرت به همراه حضرت حسن و حضرت حسین ( (علیهم السلام)) سوار شد و در کنار فرات ایستاد.
آب فرات از دو سو بالاآمده بود. آنگاه با عصاى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ضربهاى [به آب] زد. در نتیجه، آب، یک ذرع(1)، پایین نشست. بار دیگر ضربهاى زد و [این بار] دو ذرع، پایین نشست.
گفتند: اى امیر مؤمنان! کاش بیشتر ضربه میزدی.
فرمود: إنّی سَأَلتُ اللّهَ فَأَعطانی ما رَأَيتُم؛ و أکرَهُ أن أکونَ عَبدا مُلِحّاً.(2)
«من از خدا مسألت کردم و او این قدر که دیدید، به من عطاء نمود؛ و خوش ندارم بندهاى مصرّ و سمج باشم».
پرسش:
پس احادیث شریفی که الحاح و اصرار در دعاء را مطلوب میدانند، چه وجهی دارند؟! مانند:
قال الامام الصادق (علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كَرِهَ إِلْحَاحَ النَّاسِ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ فِي الْمَسْأَلَةِ وَ أَحَبَّ ذَلِكَ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحِبُّ أَنْ يُسْأَلَ وَ يُطْلَبَ مَا عِنْدَهُ.(3)
به راستی خداوند عزّتمند و صاحبجلال خوش ندارد که مردم در انجام حاجت، به همدیگر اصرار کنند ولى براى خودش آن را دوست دارد. به راستی
خداوند عزّتمند و صاحبجلال دوست دارد که از او درخواست گردد و آنچه نزد او هست طلب شود.
پاسخ:
مراد از الحاح و اصرار در دعاء، اصل دعاء و درخواست از خداوند متعال است؛ یعنی هرگز دست از دعاء بر نداشتن، و پیوسته و دائماً به درگاه خدا رفتن و عرض نیاز و حاجت کردن و دست به دعاء بر داشتن؛ نه اصرار در مصداق و موضوع مورد دعاء.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) علاوه بر حدیث شریف فوق که فرمودند: «خوش ندارم بندهاى مصرّ و سمج باشم.» در حدیث مبارک دیگری هم فرمودند:
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ فَوْقِ عَرْشِهِ: يَا عِبَادِي! اعْبُدُونِي فِيمَا أَمَرْتُكُمْ بِهِ وَ لَا تُعَلِّمُونِّي مَا يُصْلِحُكُمْ؛ فَإِنِّي أَعْلَمُ بِهِ وَ لَا أَبْخَلُ عَلَيْكُمْ بِمَصَالِحِكُم.(1)
خداوند عزّتمند و صاحب جلال از بالای عرشش میفرماید: ای بندگانم! در آنچه شما را فرمان دادهام، مرا بندگی کنید و صلاح و مصلحتتان را به من یاد ندهید؛ چرا که قطعاً من داناتر به آن هستم و نیز برای مصالح شما بخل نمیورزم.
1) .میزان الحکمة به نقل از تنبیه الخواطر ص350
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ اجمَع بَينَنا وبَينَهُ فی بَردِ العَيشِ، و قَرارِ النِّعمَةِ، و مُنَى الشَّهَواتِ، و أهواءِ اللَّذّاتِ، و رَخاءِ الدَّعَةِ(1)، و مُنتَهَى الطُّمَأنینَةِ، و تُحَفِ الكَرامَةِ.(2)
بار خدایا! بین ما و او (پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم) را در آنجا که زندگى خوشگوار، نعمت پایدار، آرزوهاى دلخواه، لذّتهاى خواستنى، زندگى پرگشایش، نهایت آرامش و برخوردارى از تحفههاى کرامت است، جمع نما.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ اجمَع بَينَنا وبَينَ مُحَمَّدٍ صَلواتُكَ عَلَيهِ وآلِهِ فی بَردِ العَيشِ، و تَرَوُّحِ الرَّوحِ، و قَرارِ النِّعمَةِ، و شَهوَةِ الأَنفُسِ، و مُنَى الشَّهَواتِ، و نِعَمِ اللَّذّاتِ، و رَجاءِ الفَضیلَةِ، و شُهودِ الطُمَأنینَةِ، و سُودَدِ(3)الكَرامَةِ، و قُرَّةِ العَينِ، و نَضرَةِ النَّعیمِ، و بَهجَةٍ لا تُشبِهُ بَهَجاتِ الدُّنیا.(4)
1) الدَّعَة: الخَفْض، والسُّكُون، والراحة، والسَّعَة فی العَيْش (تاج العروس: ج 11 ص 499 «ودع»).
2) نهج البلاغة: الخطبة 72، الغارات: ج 1 ص 159 عن أبی السلام الکندی نحوه، بحار الأنوار: ج 94 ص 83 ح 43؛ المصنّف لابن أبی شیبة: ج 7 ص 83 ح 3 عن عبد اللّه الأسدی عن رجل، المعجم الأوسط: ج 9 ص 43 ح 9089، غریب الحدیث لابن قتیبة: ج 1 ص 373 ح 37 کلاهما عن سلامة الکندی وزاد فی صدرها «کان علیّ ( (علیه السلام)) یعلِّم الناس الصلاة على نبیّ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)» والثلاثة الأخیرة نحوه، کنز العمّال: ج 2 ص 270 ح 3989.
3) السُّودَد: الشَّرَف. وقد يُهمَز وتُضمّ الدال (لسان العرب: ج 3 ص 228 «سود»).
4) تهذیب الاحکام ج3 ص83
بار خدایا! بین ما و بین حضرت محمّد که درود تو بر او و خاندانش باد در آنجا که زندگى آرامبخش، نسیم راحتی، ثبات نعمت، خواست جانها، آرزوهای دلخواستهها، نعمتهای لذّتها، امید فضیلت، دیدن آرامش، شرافت کرامت، خنکای چشم(1)، طراوت نعمت بزرگ، و بهجت و شادابىاى بىشباهت به بهجتها و شادابىهای دنیاست، گرد آور.
بشارت:
خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) - این پدر مهربان امّت – راهکار آسانی برای نیل به این آرزوی بزرگ (مجاورت با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در آخرت) بیان فرموده است:
*قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) لِلْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ: أَ لَا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ إِذَا فَعَلْتَهُ كُنْتَ وَلِيَّ اللَّهِ حَقّاً؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به بَراء به عازب فرمودند: آیا تو را به کاری رهنمون نشوم که اگر انجام دهی، ولیّ حقیقی خدا میشوی؟
قُلْتُ: بَلَى. عرض کردم: بفرمایید.
قَالَ (علیه السلام): تُسَبِّحُ اللَّهَ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ عَشْراً وَ تَحْمَدُهُ عَشْراً وَ تُكَبِّرُهُ عَشْراً وَ تَقُولُ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَشْراً؛
1) قرور عین: خنکای چشم (در اثر اشک شوق که سرد است، بر خلاف اشک غمّ که گرم است.) قرور عین، کنایه از شادی و مسرّت بسیار است.
فرمودند: بعد از هر نماز، ده بار خدا را تسبیح کن (بگو: سبحان الله)، و ده بار خدا را حمد و ستایش کن (بگو: الحمد لله)، و ده بار خدا را بزرگ بدار (بگو: الله اکبر(1)
راوی گوید: حضرت امام صادق (علیه السلام) از من پرسیدند: معنى «اللَّه اکبر» چیست؟ عرض کردم: خدا بزرگتر از همه چیز است.
فَقَالَ (علیه السلام): وَ كَانَ ثَمَّ شَيْءٌ فَيَكُونُ أَكْبَرَ مِنْهُ!؟
فرمودند: مگر آنجا چیزى بود که خدا بزرگتر از آن باشد!؟
فَقُلْتُ: وَ مَا هُوَ؟
عرض کردم: پس چیست؟
قَالَ (علیه السلام): اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ. (کافی ج1 ص118)
فرمودند: خدا بزرگتر از آن است که وصف شود.
)، و ده بار بگو: لا اله الّا الله؛يَصْرِفُ ذَلِكَ عَنْكَ أَلْفَ بَلِيَّةٍ فِي الدُّنْيَا أَيْسَرُهَا الرِّدَّةُ عَنْ دِينِكَ،
این کار، هزار بلاء در دنیا از تو دور میکند که کمترینش، برگشت و ارتداد از دینت است،
وَ يَدَّخِرُ لَكَ فِي الْآخِرَةِ أَلْفَ مَنْزِلَةٍ أَيْسَرُهَا مُجَاوَرَةُ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم).(2)
و برای تو هزار منزلت در آخرت ذخیره میسازد که کمترینش مجاورت با پیامبرت حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) است.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ إنّی أعوذُ بِكَ أن أقولَ حَقّا لَيسَ فیهِ رِضاكَ ألتَمِسُ بِهِ أحَدا سِواكَ.
بار خدایا! به تو پناه مىبرم از این که حقّى را که خشنودى تو در آن نیست، بگویم و بدان خشنودى غیر تو را بجویم.
(پس «مصلحت» و «رضای خدا» مقدّم است بر «واقعیّت» و «حقائق»)
و أعوذُ بِكَ أن أتَزَيَّنَ لِلنّاسِ بِشَيءٍ يَشینُنی عِندَكَ.
و به تو پناه مىبرم از این که در پیش مردم، خود را به چیزى آراسته کنم که مرا نزد تو زشت مىگرداند.
و أعوذُ بِكَ أن أکونَ عِبرَةً لِأَحَدٍ مِن خَلقِكَ.
و به تو پناه مىبرم از این که عبرت براى بندهاى از بندگانت گردم.
و أعوذُ بِكَ أن يَكونَ أحَدٌ مِن خَلقِكَ أسعَدَ بِما عَلَّمتَنی مِنّی.(1)
و به تو پناه مىبرم از این که یکى از بندگانت با آنچه به من آموختهاى، از من سعادتمندتر گردد.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: إلهی! إنَّهُ مَن لَم يَشغَلهُ الوُلوعُ بِذِكرِكَ، ولَم يَزوِهِ السَّفَرُ بِقُربِكَ، کانَت حَياتُهُ عَلَيهِ میتَةً! ومیتَتُهُ عَلَيهِ حَسرَةً!(2)
اله(1)من! آن که حرص و ولع یاد تو مشغولش نداشته، و سفر به قرب تو سر به گریبانش نساخته است، زندگىاش بر او مردگى است! و مردگیاش بر او حسرت است!
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فِي الاِستِخارَةِ: ما شاءَ اللّهُ کانَ، اللّهُمَّ إنّی أستَخیرُكَ خِيارَ مَن فَوَّضَ إلَيكَ أمرَهُ، و أسلَمَ إلَيكَ نَفسَهُ، وَاستَسلَمَ إلَيكَ فی أمرِهِ، وخَلا لَكَ وَجهُهُ، وتَوَكَّلَ عَلَيكَ فیما نَزَلَ بِهِ.
آنچه خدا خواست، واقع شد. بار خدایا! از تو طلب خیر مىکنم، همچون طلب کسى که کارش را به تو سپرده و خویش را به تو تسلیم کرده و در کارش تسلیم توست و تنها به تو رو نموده و در هر آنچه که بر او فرود آید، به تو توکّل کرده است.
اللّهُمَّ خِر لی ولا تَخِر عَلَيَّ؛ وكُن لی ولا تَكُن عَلَيَّ؛ وَانصُرنی ولا تَنصُر عَلَيَّ؛ و أعِنّی ولا تُعِن عَلَيَّ؛ و أمكِنّی ولا تُمَكِّن مِنّی(2)وَاهدِنی إلَى الخَيرِ، ولا تُضِلَّنی؛ و أرضِنی بِقَضائِكَ، وبارِك لی فی قَدَرِكَ، إنَّكَ تَفعَلُ ما تَشاءُ، وتَحكُمُ ما تُریدُ، و أنتَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.
بار خدایا! به سود من بگزین و به زیان من مگزین؛ براى من باش و نه به زیان من؛ به من یارى رسان و نه به زیان من؛ به من کمك کن و نه به زیان من؛ مرا توانا ساز و نه ناتوان؛ و مرا به سوى خوبى هدایت کن و گمراهم مساز؛ و به
قضایت خشنودم کن و تقدیرت را براى من مبارک ساز. تو آنچه بخواهى انجام میدهی، و آنچه بخواهى، حکم مىنمایى، و تو بر هر چیز بسیار توانایى.
اللّهُمَّ إن کانَ لِيَ الخِيَرَةُ فی أمری هذا فی دینی ودُنیايَ وعاقِبَةِ أمری، فَسَهِّل لی؛ وإن کانَ غَيرَ ذلِكَ فَاصرِفهُ عَنّی، یا أرحَمَ الرّاحِمینَ! إنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ، وحَسبُنَا اللّهُ ونِعمَ الوَكیلُ.(1)
بار خدایا! اگر خیر دین و دنیایم و پایان کارم در این امر هست، آن را بر من آسان ساز؛ و اگر غیر از این است، آن را از من دورساز، اى مهربانترینِ مهربانان! قطعاً تو بر هر چیز بسیار توانایى. و خداوند، ما را بس است و خوب وکیلی است.
*ابن عبّاس گوید: نزد علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) نشسته بودم که مردى رنگپریده وارد شد و گفت: اى امیرمؤمنان! من مردى بیمار و پردردم! دعایى به من بیاموز تا از آن براى بهبود حالم کمك بگیرم.
فرمود: اُعَلِّمُكَ دُعاءً عَلَّمَهُ جَبرائیلُ لِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی مَرَضِ الحَسَنِ وَالحُسَينِ، وهُوَ هذَا الدُّعاءُ:
1) المصباح للکفعمی: ص 520، البلد الأمین: ص 162 ولیس فیه «وحسبنا اللّه ونِعم الوکیل»، فتح الأبواب: ص 264، بحار الأنوار: ج 91 ص 284 ح 39 نقلاً عن مصباح ابن الباقی و ص 238 ح 4.
دعایى که جبرئیل به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بیمارى حسن و حسین آموخت، به تو مىآموزم و آن، این دعاست:
إلهی! كُلَّما أنعَمتَ عَلَيَّ بِنِعمَةٍ قَلَّ لَكَ عِندَها شُكری!
معبودم! هرگاه نعمتى به من دادى، شکر من در برابر آن براى تو اندک بود!
وكُلَّمَا ابتَلَيتَنی بِبَلِيَّةٍ قَلَّ لَكَ عِندَها صَبری!
و هرگاه مرا به بلایى گرفتار ساختى، شکیبایى من در مقابل آن، کم بود!
فَيا مَن قَلَّ شُكری عِندَ نِعَمِهِ فَلَم يَحرِمنی!
پس اى آن که شکر من در برابر نعمتش اندک بود و محرومم نساخت!
ویا مَن قَلَّ صَبری عِندَ بَلائِهِ فَلَم يَخذُلنی!
و اى آن که شکیبایى من در برابر بلاهایش کم بود و مرا فرو نگذاشت!
ویا مَن رَآنی عَلَى المَعاصی فَلَم يَفضَحنی!
و اى آن که مرا بر معصیتها دید و رسوایم نساخت!
ویا مَن رَآنی عَلَى الخَطایا فَلَم يُعاقِبنی عَلَيها!
و اى آن که مرا بر گناهان دید و مجازاتم ننمود!
صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وَاغفِر لی ذَنبی، وَاشفِنی مِن مَرَضی؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.(1)
بر محمّد و خاندان او درود فرست، و گناهم را بیامرز و از بیمارىام شفاء بخش؛ قطعاً تو بر هر چیز بسیار توانایى.
1) مهج الدعوات: ص 20، المصباح للکفعمی: ص 201، بحار الأنوار: ج 95 ص 63 ح 39.
*کانَ يَقولُ(1)امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دُعائِهِ: اللّهُمَّ إنِ ابتَلَيتَنی فَصَبِّرنی؛ وَالعافِيَةُ أحَبُّ إلَيَّ.(2)
بار خدایا! اگر گرفتارم مىسازى، شکیبایم کن؛ با این حال، عافیت برایم دوستداشتنىتر است.
*بادیهنشینى از ناراحتىاى که به وى رسیده بود و تنگى زندگى و فراوانى عیال و افراد تحت تکفّلش، به امیرالمؤمنین (علیه السلام) شکایت آورد.
امام (علیه السلام) به او فرمود:
عَلَيكَ بِالاِستِغفارِ؛ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ و جَلَّ يَقولُ: «اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً»(3)
بر تو باد آمرزش خواستن؛ چون خداوند عزّتمند و صاحبجلال مىفرماید: «از مالکِ مدبّرتان آمرزش بخواهید که به راستی او همواره بسیار آمرزنده
است. در این صورت، پیوسته ابرهاى پرباران براى شما مىفرستد تا بارانهاى سودمند بر شما فروریزند. و پیوسته شما را با اموال و پسرانى یارى مىکند و بوستانهایى انبوه از درختان براى شما پدید مىآورد و جویبارهایى برایتان قرار مىدهد.»
مرد رفت و بار دیگر بر گشت و گفت: اى امیر مؤمنان! من بسیار طلب آمرزش از خداوند کردم؛ ولى گشایشى در آنچه که بدان گرفتارم، ندیدم!
به وى فرمود: لَعَلَّكَ لا تُحسِنُ الاِستِغفارَ!
«شاید تو خوب آمرزش نمىطلبى!»
مرد گفت: به من یاد بده.
فرمود: أخلِص نِيَّتَكَ، و أطِع رَبَّكَ، و قُل:
نیّتت را خالص کن و مالکِ مدبّرت را اطاعت کن و بگو:
اللّهُمَّ إنّی أستَغفِرُكَ مِن كُلِّ ذَنبٍ قَوِيَ عَلَيهِ بَدَنی بِعافِيَتِكَ، أو نالَتهُ قُدرَتی بِفَضلِ نِعمَتِكَ، أو بَسَطتُ إلَيهِ يَدی بِسابِغِ رِزقِكَ، وَاتَّكَلتُ فیهِ عِندَ خَوفی مِنهُ عَلى أمانِكَ، ووَثِقتُ فیهِ بِحِلمِكَ، وعَوَّلتُ فیهِ عَلى كَریمِ عَفوِكَ.
بارخدایا! من از هر گناهى که به عافیت تو، بدنم بر انجام دادن آن توان یافته است، و یا به خاطر وفور نعمتت، قدرتم بدان رسیده است، و یا به خاطر فراوانى رزقت، بدان دست یافتهام، و یا به هنگام ترس از آن گناه، به امان تو تکیه کردهام و به بردباریات اعتماد نمودهام و بر کرامت گذشتت پناه جستهام، طلب آمرزش مىکنم.
اللّهُمَّ إنّی أستَغفِرُكَ مِن كُلِّ ذَنبٍ خُنتُ فیهِ أمانَتی، أو بَخَستُ فیهِ نَفسی، أو قَدَّمتُ فیهِ لَذَّتی، أو آثَرتُ فیهِ شَهوَتی، أو سَعَيتُ فیهِ لِغَيری، أوِ استَغوَيتُ إلَيهِ مَن
تَبِعَنی، أو غَلَبتُ فیهِ بِفَضلِ حیلَتی، أو أحَلتُ فیهِ عَلى مَولايَ فَلَم يُعاجِلنی عَلى فِعلی؛
بارخدایا! طلب آمرزش مىکنم از هر گناهى که در آن به امانتم خیانت کردهام، و یا از ارزش خود کاستهام، و یا لذّتم را در آن، پیش داشتهام، و یا شهوتم را برگزیدهام، و یا براى دیگران در آن کار، سعایت کردهام، و یا پیروانم را در آن، گمراه کردهام، و یا به پشتیبانى حیلهگرىام، بر آن غالب شدهام، و یا رو در روى مولایم، در آن کار وارد شدهام، ولى بر مؤاخذۀ کارم، تعجیل نکرده است؛
إذ كُنتَ سُبحانَكَ کارِهاً لِمَعصِيَتی غَيرَ مُریدِها مِنّی، لكِن سَبَقَ عِلمُكَ فِيَّ بِاختِياری، وَاستِعمالِ مُرادی وإیثاری، فَحَلُمتَ عَنّی ولَم تُدخِلنی فیهِ جَبرا، ولَم تَحمِلنی عَلَيهِ قَهرا، ولَم تَظلِمنی عَلَيهِ شَيئا، یا أرحَمَ الرّاحِمینَ.
زمانی که تو – که منزّهی - بهخاطر نافرمانى من ناخشنود بودی و آن را از من نمىخواستی و با آن که بر اختیارداشتن من و کاربرد اراده و خواستم آگاهى داشتى، با من مدارا کردى و در آن کار، به جبر، واردم نساختى و به قهر، وادارم نکردى و در آن، بر من، هیچ ستم نکردى، اى مهربانترینِ مهربانان!(1)
سُئِلَ امیرالمؤمنین (علیه السلام) عَنِ الْقَدَرِ، فَقَالَ (علیه السلام): طَرِيقٌ مُظْلِمٌ! فَلَا تَسْلُكُوهُ.
[ثُمَّ سُئِلَ ثَانِياً فَقَالَ (علیه السلام):] وَ بَحْرٌ عَمِيقٌ! فَلَا تَلِجُوهُ.
[ثُمَّ سُئِلَ ثَالِثاً فَقَالَ (علیه السلام):] وَ سِرُّ اللَّهِ! فَلَا تَتَكَلَّفُوه.
از امیرالمؤمنین (علیه السلام) از (چهگونگى) قضاء و قدر پرسیدند، آن حضرت (اندیشه در آن را نهى کرد و) فرمود: راهى است تاریک! در آن نروید (که بر اثر شبهات در حلّ آنها وامانده و سرگردان میشوید و گمراه خواهید گشت!) و دریایى است ژرف! در آن داخل نشوید (که غرقهی اندیشههاى گوناگون خواهید شد!) و سرّ خدا است! خود را در (آشکار نمودن) آن به تکلّف نیندازید (که سودى نبرید و به جائى نخواهید رسید). (نهج البلاغة، حکمت 287)
1) ظاهراً این مطلب (لكِن سَبَقَ عِلمُكَ فِيَّ بِاختِياری، وَاستِعمالِ مُرادی وإیثاری ...) از غوامض مسألهی قضاء و قدر است و ترجمه ی مذکور در متن - که رقیقشده است - بر گرفته از دانشنامه است، و بنده در آن ورود نکردم؛ زیرا:
یا صاحِبی فی شِدَّتی! یا مُؤنِسی فی وَحدَتی! یا حافِظی فی غُربَتی! یا وَلِيّی فی نِعمَتی! یا کاشِفَ كُربَتی! یا مُستَمِعَ دَعوَتی! یا راحِمَ عَبرَتی! یا مُقیلَ عَثرَتی!
اى یار من در سختىام! اى مونس من در تنهایىام! اى نگهبان من در غربتم! اى ولىّ من در نعمتم! اى گشایندۀ اندهم! اى شنوندۀ دعایم! اى مهربان بر اشکم! اى درگذرنده از خطایم!
یا إلهی بِالتَّحقیقِ! یا رُكنيَ الوَثیقَ! یا رَجائی لِلضّیقِ! یا مَولای الشَّفیقَ! یا رَبَّ البَيتِ العَتیقِ! أخرِجنی مِن حَلَقِ المَضیقِ إلى سَعَةَ الطَّریقِ، بِفَرَجٍ مِن عِندِكَ قَریبٍ وَثیقٍ، وَاکشِف عَنّی كُلَّ شِدَّةٍ و ضیقٍ، وَاکفِنی ما اطیقُ وما لا اطیقُ.(1)
... إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ ... (نهج البلاغة، خطبهی 233)
... ما (خاندان رسالت) امیران سخن هستیم (سخن در فرمان ما است) و ریشههاى آن در ما فرو رفته و شاخههایش بر ما گسترده شده (هر مطلبى را مىتوانیم در موقع مقتضى با منتهى درجه فصاحت و بلاغت و جامعیّت بیان کنیم).
صدق امیرالمؤمنین (علیه السلام).
1) عجب فصاحت فوقالعادهای!
اى خداى حقیقىام! اى ستون اعتمادم! اى امیدم در تنگىها! اى مولاى مهربان! اى پروردگار کعبه! با گشایشى نزدیک و استوار از پیش خود، مرا از گردنة تنگىها به گسترة راه، خارج کن، و هر سختى وتنگى را از من باز گشا، و در آنچه که توانمندم و یا ناتوانم، مرا بسنده باش.
اللّهُمَّ فَرِّج عَنّی كُلَّ هَمٍّ وغَمٍّ، و أخرِجنی مِن كُلِّ حُزنٍ وكَربٍ.
بار خدایا! هر گرفتگی و غمی را از من بگشا، و از هر ناراحتى و اندوهی خارجم کن.
یا فارِجَ الهَمِّ! ویا کاشِفَ الغَمِّ! ویا مُنزِلَ القَطرِ! ویا مُجیبَ دَعوَةِ المُضطَرِّ! یا رَحمنَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ ورَحیمَهُما!
اى گشایندة گرفتارى! و اى برطرفکنندة غم! و اى فرو فرستانندة باران! و اى پاسخگوى دعاى درمانده! اى رحمن و رحیم(1)
و لذلک قیل: إنّ «الرحمن» عامّ للمؤمن و الکافر.
و «الرحیم» خاصّ بالمؤمن. (تفسیر المیزان ج1 ص18)
کلمهی جلالهی «رحمن» صیغهی مبالغه است که بر کثرت و بسیارى رحمت دلالت مىکند، و کلمهی مبارکهی «رحیم» صفت مُشبِهه است، که ثبات و بقاء و دوام را میرساند.
پس «خداى رحمن» معنایش «خداى کثیرالرحمة»، و معناى «خدای رحیم»، «خداى دائمالرحمة» است.
و به همین جهت مناسب با کلمهی جلالهی «رحمن» این است که دلالت کند بر رحمت کثیرى که شامل حال عموم موجودات و انسانها از مؤمنین و کافر مىشود، و به همین معنا در بسیارى از موارد در قرآن کریم استعمال شده است از آن جمله فرموده: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى» (مصدر رحمت عامّهی خدا عرش است که مهیمن بر همهی موجودات است) و نیز فرموده: «قُلْ مَنْ کانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا» (بگو: آن کس که در ضلالت است، باید خدا او را در ضلالتش مدد برساند) و از این قبیل موارد دیگر.
و نیز به همین جهت مناسبتر آن است که کلمهی مبارکهی «رحیم» بر نعمت دائمى، و رحمت ثابت و باقى حضرت حقّ جلّ و علا دلالت کند؛ رحمتى که تنها به مؤمنین افاضه مىکند، و در عالمى افاضه مىکند که فنا ناپذیر است، و آن عالم آخرت است، هم چنان که خداى تعالى فرمود: «وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً» (خداوند همواره، به خصوص مؤمنین رحیم بوده است)، و نیز فرموده: «إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» (به راستی که او به ایشان رؤوف و رحیم است)، و آیاتى دیگر.
و به همین جهت بعضى گفتهاند: «رحمن» عامّ است، و شامل مؤمن و کافر مىشود، و «رحیم» خاصّ مؤمنین است.
تکمله: (بحارالانوار ج89 ص259)
نام اختصاصی «رحمن»:
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نامهی خویش به قیصر مرقوم نمودند:
و أمّا سُؤالُكَ عَنِ «الرَّحمنِ»؛ فَهُوَ عَونٌ لِكُلِّ مَن آمَنَ بِهِ. وهُوَ اسمٌ لَم يَتَسَمَّ بِهِ غَيرَ الرَّحمنِ تَبارَكَ وتَعالى.
امّا پرسش تو در بارۀ «رحمن»؛ او یاور هر کسى است که به وى ایمان آورده است. و آن نامى است که جز رحمن - که دائمالخیر و بلندمرتبه است - کسى بدان نامیده نشده است. (لذا افراد را فقط باید «عبدالرحمن» نامید نه «رحمن»)
و أمَّا «الرَّحیمُ» فَرَحِمَ مَن عَصَى وتابَ وآمَنَ وعَمِلَ صالِحا.
و امّا «رحیم»؛ او به آن که نافرمانى کرد و توبه نمود و ایمان آورد و عمل نیک انجام داد، مهربان است.
دنیا و آخرت!1) «الرحمن» فَعلان صیغۀ مبالغۀ تدلّ على الکثرة، و «الرحیم» فعیل صفة مُشبِهَة تدلّ على الثبات و البقاء و لذلک ناسب «الرحمن» أن یدلّ على الرحمة الکثیرة المفاضة على المؤمن و الکافر و هو الرحمة العامّة، و على هذا المعنى یستعمل کثیراً فی القرآن؛ قال تعالى: «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى» (طه: 5) و قال تعالی: «قُلْ مَنْ کانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا»: (مریم: 75) إلى غیر ذلک، و لذلک أیضاً ناسب «الرحیم» أن یدلّ على النعمة الدائمة و الرحمة الثابتة الباقیة التی تفاض على المؤمن کما قال تعالى: «وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً» (الأحزاب: 43) و قال تعالى: «إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» (التوبة: 117) إلى غیر ذلک.
صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ خِيَرَتِكَ مِن خَلقِكَ، و عَلى آلِهِ الطَّيِّبینَ الطّاهِرینَ، و فَرِّج عَنّی ما ضاقَ بِهِ صَدری، و عِيلَ مَعَهُ صَبری، وقَلَّت فیهِ حیلَتی، و ضَعُفَت لَهُ قُوَّتی.
بر حضرت محمّد - بهترین بندۀ خود از بین بندگانت - و بر خاندان پاک و طاهر او درود فرست، و از من آنچه را که موجب تنگى سینهام گردیده و به سبب آن، شکیبایىام از دست رفته و چارهجویىام کم گشته و توانم ضعیف شده، برطرف ساز.
یا کاشِفَ كُلِّ ضُرٍّ و بَلِيَّةٍ! یا عالِمَ كُلِّ سِرٍّ و خَفِيَّةٍ! یا أرحَمَ الرّاحِمینَ!
اى برطرفکنندۀ هر زیان و گرفتارى! اى داناى هر نهان و راز! اى مهربانترینِ مهربانان!
«وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ»(1)، «وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ»(2)وهُوَ رَبُّ العَرشِ العَظیمِ.
«همواره کارم را به خدا مىسپارم؛ زیرا به راستی خدا به [حال] بندگان، بیناست.»، «و توفیق من، جز به [یارى] خدا نیست؛ بر او توکّلکردهام» و او پروردگار عرشعظیماست.
قالَ الأَعرابِيُّ: فَاستَغفَرتُ بِذلِكَ مِرارا، فَكَشَفَ اللّهُ عَنِّي الغَمَّ وَالضّیقَ، ووَسَّعَ عَلَيَّ فِي الرِّزقِ، و أزالَ المِحنَةَ.(3)
عرب بادیهنشین گفت: بارها با این جملات، طلب آمرزش کردم و خداوند، غم و تنگی را از من زدود و روزىام را فراوان ساخت و گرفتارى را از من دور کرد.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): إذا كَسَا اللّهُ تَعالَى المُؤمِنَ ثَوبا جَدیدا فَليَتَوَضَّأ وَ ليُصَلِّ رَكعَتَينِ، يَقرَأُ فیهِما امَّ الكِتابِ وآيَةَ الكُرسِيِّ وقُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ وإنّا أنزَلناهُ،
ثُمَّ ليَحمَدِ اللّهَ الَّذی سَترَ عَورَتَهُ، وزَيَّنَهُ فِي النّاسِ، وَليُكثِر مِن قَولِ: لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ؛ فَإِنَّهُ لا يَعصِي اللّهَ فیهِ.(1)
هرگاه خداوند متعال به مؤمنى لباس نویى پوشاند، پس وضوء بگیرد و دو رکعت نماز بخواند که در آن دو رکعت، سورۀ حمد، آیةالکرسى، سورۀ توحید و سورۀ قدر را بخواند و آنگاه، خدا را حمد و ستایش کند که شرمگاهش را پوشاند و در بین مردم، آراستهاش نمود. و فراوان بگوید: لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ «هیچ نیرویی (برای حائل شدن میان ما و شرور و بدیها) و هیچ توانى (برای انجام و رسیدن به خیرات و خوبیها) نیست، مگر با اتّکاء به خدا»؛ اگر چنین کند، در آن لباس، خدا را نافرمانى نمیکند.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) - لِابنِهِ الحَسَنِ (علیه السلام): یا بُنَيَّ! لا تطعَمَنَّ لُقمَةً مِن حارٍّ ولا بارِدٍ، ولا تَشرَبَنَّ شَربَةً ولا جُرعَةً إلّا و أنتَ تَقولُ قَبلَ أن تَأكُلَهُ، وقَبلَ أن تَشرَبَهُ:
ای پسر عزیزم! هیچ لقمۀ سرد یا گرمى نخور، و آب کم یا زیادى ننوش، جز آن که پیش از خوردن و قبل از نوشیدن بگویى:
1) الکافی: ج 6 ص 459 ح 5 عن محمّد بن مسلم، مکارم الأخلاق: ج 1 ص 226 ح 666 کلاهما عن الإمام الصادق (علیه السلام).
«اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ فی أکلی وشُربِي السَّلامَةَ مِن وَعكِهِ(1)، وَالقُوَّةَ بِهِ عَلى طاعَتِكَ، وذِكرِكَ وشُكرِكَ فیما بَقَّيتَهُ فی بَدنی، و أن تُشَجِّعَنی بِقُوَّتِها عَلى عِبادَتِكَ، و أن تُلهِمَنی حُسنَ التَّحَرُّزِ مِن مَعصِيَتِكَ»؛
«خداوندا! من در خوردن و نوشیدنم، از تو سلامت از درد، توان یافتن براى فرمانبرى از تو و یاد تو و شکر تو تا هنگامى که آن آب و غذا را در بدنم باقى مىگذارى، خواستارم، و این که به قوّت آن غذا، مرا بر عبادت خود وا دارى و پرهیز شایسته از نافرمانىات را به من الهام نمایى».
فَإِنَّكَ إن فَعَلتَ ذلِكَ أمِنتُ وَعثَهُ(2)وغائِلَتَهُ.(3)
که بیتردید اگر چنین دعاء کنى، از خرابى و زیان آن، در امان خواهى بود.
*امیرالمؤمنین (علیه السلام) هنگامى که گروهى، آن حضرت را پیش رویش مدح و ستایش کردند، به درگاه الهی چنین دعاء نمود:
اللّهُمَّ إنَّكَ أعلَمُ بی مِن نَفسی، و أنَا أعلَمُ بِنَفسی مِنهُم، اللّهُمَّ اجعَلنا خَيرا مِمّا يَظُنُّونَ، وَاغفِر لَنا ما لا يَعلَمونَ.(4)
1) الوعْكُ: الألم یجده الإنسان من شدّة التعب (لسان العرب: ج 10 ص 514 «وعک»).
2) الوَعْث: فساد الأمر واختلاطه (تاج العروس: ج 3 ص 279 «وعث»).
3) مکارم الأخلاق: ج 1 ص 309 ح 986، بحار الأنوار: ج 66 ص 380 ح 47.
4) نهج البلاغة: الحکمة 100 والخطبۀ 193 نحوه، بحار الأنوار: ج 34 ص 343 ح 1165 و ج 41 ص 59 ح 12.
بار خدایا! تو به من از خودم داناترى، و من از آنان نسبت به خودم آگاهترم. بار خدایا! ما را بهتر از آنچه که آنان گمان میکنند قرار ده، و آنچه را که آنان نمىدانند، بر ما ببخشای.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه فِي الصَّباحِ: اللّهُمَّ أحيِنی و أمِتنی عَلَى الكِتابِ وَالسُّنَّةِ،
بار خدایا! مرا بر کتاب و سنّت، زنده بدار و بمیران،
وسَلِّمنی مِنَ الأَهواءِ وَالبِدعَةِ، وَالزَّيغِ وَالشُّبهَةِ،
و از هواهاى نفسانى و بدعت و تردید و شبهه، سلامتم دار،
وَاعصِمنی مِنَ الحَيرَةِ وَالضَّلالَةِ، وَالحُمقِ وَالجَهالَةِ، ومِن سوءِ البَلاءِ وَالفِتنَةِ، وقِلَّةِ الفَهمِ وَالمَعرِفَةِ، وَاتِّصالِ الغَفلَةِ بِطولِ المُدَّةِ، وغَلَبَةِ الشَّهوَةِ؛ إنَّكَ لَطیفٌ لِما تَشاءُ، یا أرحَمَ الرَّاحِمینَ!(1)
و از سرگردانى و گمراهى، نادانى و حماقت، بدى بلاء و فتنه، کمفهمى و کمدانى، گره خوردن غفلت به درازى زمان، و غلبۀ شهوت، نگهم دار؛ که به راستی تو بر آنچه بخواهى، لطیفى، اى مهربانترینِ مهربانان!
1) نهج السعادة: ج 6 ص 287 نقلاً عن الصحیفة العلویّة (علیه السلام) الثانیة عن کنوز النجاح للطبرسی علیه الرحمة.
*قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ ( (علیه السلام)) يَقولُ لِأَصحابِهِ: مَن سَجَدَ بَينَ الأَذانِ وَالإِقامَةِ فَقالَ فی سُجودِهِ: «رَبِّ! لَكَ سَجَدتُ خاضِعا خاشِعا ذَلیلاً»، يَقولُ اللّهُ تَعالى: مَلائِكَتی! وعِزَّتی وجَلالی، لَأَجعَلَنَّ مَحَبَّتَهُ فی قُلوبِ عِبادِيَ المُؤمِنینَ، وهَيبَتَهُ فی قُلوبِ المُنافِقینَ.(1)
امیر مؤمنان علىّ بن ابى طالب ( (علیه السلام)) کراراً به یارانش مىفرمود: هرکس بین اذان و اقامه، سجده کند و و در سجدهاش بگوید: «پروردگارا! با فروتنى و خاکسارى و افتادگى براى تو سجده مىکنم»، خداوند متعال مىفرماید: «فرشتگانم! به عزّت و شکوهم سوگند که محبّت او را در دل بندگان مؤمنم، و هیبتشرا در دل منافقان خواهمافکند.»
*قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) يَقولُ: مَن قالَ هذَا القَولَ کانَ مَعَ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) إذا قامَ قَبلَ أن يَستَفتِحَ الصَّلاةَ:
امیرالمؤمنین ( (علیه السلام)) کراراً مىفرمود: هرکس پیش از آن که نمازش را شروع کند، وقتى ایستاد، این سخنان را بگوید، با محمّد و آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود:
1) فلاح السائل: ص 272 ح 163 عن بکر بن محمّد الأزدی، بحار الأنوار: ج 84 ص 152 ح 48.
اللّهُمَّ إنّی أتَوَجَّهُ إلَيكَ بِمُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، واُقَدِّمُهُم بَينَ يَدَي صَلاتی، و أتَقَرَّبُ بِهِم إلَيكَ؛
بار خدایا! به راستی من پیوسته به واسطۀ محمّد و آل محمّد، به سوی تو توجّه میکنم و آنان را پیشاپیش نمازم مقدّم میدارم و به وسیلۀ آنان به تو تقرّب میجویم؛
فَاجعَلنی بِهِم وَجیها فِي الدُّنیا وَالآخِرَةِ ومِنَ المُقَرَّبینَ.
پس مرا به واسطۀ آنان در دنیا و آخرت آبرومند و از مقرّبان قرار ده.
مَنَنتَ عَلَيَّ بِمَعرِفَتِهِم؛ فَاختِم لی بِطاعَتِهِم ومَعرِفَتِهِم ووَلايَتِهِم؛
تو با معرفت و شناساندن آنان، نعمت سنگینی به من عطاء کردی؛ پس امور مرا به طاعت و معرفت و ولایت آنان ختم نما؛
فَإِنَّهَا السَّعادَةُ وَاختِم لی بِها، فَإِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.
که به راستی سعادت، منحصر در ولایت آنان است و امر مرا به ولایت آنان ختم نما؛ که قطعاً تو بر هر چیز، بسیار توانایی.
ثُمَّ تُصَلّی، فَإِذَا انصَرَفتَ قُلتَ:
آنگاهنماز بگزار و هرگاه نماز را بهپایان آوردى، بگو:
اللّهُمَّ اجعَلنی مَعَ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ فی كُلِّ عافِيَةٍ وبَلاءٍ،
بارخدایا! مرا در هر عافیت و بلائی با محمّد و آل محمّد قرار ده،
وَاجعَلنی مَعَ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ فی كُلِّ مَثوىً ومُنقَلَبٍ.
و مرا در هر اقامتگاه و بازگشتگاهی با محمّد و آل محمّد قرار ده.
اللّهُمَّ اجعَل مَحیايَ مَحیاهُم، ومَماتی مَماتَهُم، وَاجعَلنی مَعَهُم فِي المَواطِنِ كُلِّها، ولا تُفَرِّق بَينی وبَينَهُم؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.(1)
بار خدایا! زندگىام را زندگى آنان، و ممات مرا ممات آنان قرار ده، و مرا در همۀ مواطن همراه آنان قرار ده، و بین من و آنان، جدایى میفکن؛ که به راستی تو بر هر چیز بسیار توانایى.
*قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) يَقولُ لِأَصحابِهِ:
امیرمؤمنان ( (علیه السلام)) کراراً به یارانش مىفرمود:
مَن أقامَ الصَّلاةَ وقالَ قَبلَ أن يُحرِمَ ويُكَبِّرَ:
هر کس نماز به پا دارد و پیش از آن که احرام بندد و تکبیر گوید، بگوید:
یا مُحسِنُ! قَد أتاكَ المُسیءُ، وقَد أمَرتَ المُحسِنَ أن يَتَجاوَزَ عَنِ المُسیءِ؛ و أنتَ المُحسِنُ و أنَا المُسیءُ، فَبِحَقِّ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وتَجاوَز عَن قَبیحِ ما تَعلَمُ مِنّی.
اى نیکوکار! زشتکار به درگاهت آمده و خود، فرمان دادى که نیکوکار، از زشتکار در گذرد؛ و تو نیکوکارى و من زشتکار. پس به حقّ محمّد و خاندان محمّد، بر محمّد و خاندان محمّد، درود فرست، و از هر زشتىاى که از من مىدانى، در گذر.
1) الکافی: ج 2 ص 544 ح 1 عن علیّ بن النعمان عن بعض أصحابه، بحار الأنوار: ج 84 ص 370 ح 22 ولیس فیه من «ثمّ تصلّی...» و ص 371 نقلاً عن اختیار ابن الباقی و ج 86 ص 43 ح 52 وفیه ذیله.
فَيَقولُ اللّهُ تَعالى: مَلائِكَتِي! اِشهَدوا أنّی قَد عَفَوتُ عَنهُ، و أرضَيتُ عَنهُ أهلَ تَبِعاتِهِ.(1)
پس خداوند متعال مىفرماید: فرشتگانم! گواه باشید که قطعاً من او را بخشودم و آنهایى را که حقّى به عهدۀ او دارند، راضى ساختم.
*کانَ امیرُالمؤمنین (علیه السلام) يَقولُ فی دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ مَكتوبَةٍ -:
امیرالمؤمنین (علیه السلام) همواره بعد از هر نماز واجب، چنین دعاء میکردند:
تَمَّ نورُكَ، فَهَدَيتَ؛ فَلَكَ الحَمدُ.
[خداوندا!] نور تو کامل است، پس هدایت کردى؛ پس حمد و ستایش فقط براى توست.
وعَظُمَ حِلمُكَ، فَعَفَوتَ؛ فَلَكَ الحَمدُ.
و بردبارىات عظیم است، پس گذشت کردى؛ پس حمد و ستایش فقط براى توست.
وبَسَطتَ يَدَكَ، فَأَعطَيتَ؛ فَلَكَ الحَمدُ.
و دستت را گشودى، و عطاء نمودی؛ پس حمد و ستایش فقط براى توست.
رَبَّنا! وَجهُكَ أکرَمُ الوُجوهِ، وجاهُكَ خَيرُ الجاهِ، وعَطِيَّتُكَ أنفَعُ العَطِيّاتِ و أهنَؤُها؛
1) فلاح السائل: ص 277 ح 169 عن بکر بن محمّد الأزدی، بحار الأنوار: ج 84 ص 375 ح 29.
پروردگار ما! روى تو کریمترین روىهاست، و مقام تو، بهترین مقام، و عطیّه و بخشش تو پرسودترینِ عطیّهها و بخششها و گواراترینِ آنهاست.
تُطاعُ رَبَّنا فَتَشكُرُ، وتُعصَى ربَّنا فَتَغفِرُ.
فرمان برده مىشوى پروردگار ما! پس سپاس مىگویى، و نافرمانى مىشوى پروردگار ما! پس مىآمرزی.
تُجیبُ دُعاءَ المُضطَرِّ، وتَشفِي السَّقیمَ، وتُنجی مِنَ الكَربِ، وتَقبَلُ التَّوبَةَ، وتَغفِرُ الذُّنوبَ.
دعاى درمانده را پاسخ مىدهى، و بیمار را شفاء مىبخشى، و از غم نجات مىدهى، و توبه را مىپذیرى، و از گناهان، در مىگذرى.
لا يَجزی بِآلائِكَ أحَدٌ، ولا يُحصِي نِعمَتَكَ قَولُ قائِلٍ.(1)
احدی نمىتواند بخششهاى تو را پاسخ دهد، و هیچ گویندهاى نمىتواند نعمتهاى تو را به گفتار، بشمارد.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه عقیب فریضة العَصرِ: سُبحانَ ذِي الطَّولِ وَالنِّعَمِ.
منزّه است خدایی که دارای نعمت طولانی مدّت و انواع نعمتها است.
سُبحانَ ذِي القُدرَةِ وَالإِفضالِ.
1) دعائم الإسلام: ج 1 ص 169، بحار الأنوار: ج 86 ص 35 ح 41؛ کنز العمّال: ج 2 ص 640 ح 4963 نقلاً عن جعفر فی الذکر و أبی القاسم إسماعیل بن محمّد بن فضل فی أمالیه عن عاصم بن ضمرة نحوه.
منزّه است قدرتمند و عطاکننده.
أسأَلُ اللّهَ الرِّضا بِقَضائِهِ، وَالعَمَلَ بِطاعَتِهِ، وَالإِنابَةَ إلى أمرِهِ؛ فَإِنَّهُ سَمیعُ الدُّعاءِ.(1)
از خداوند، خشنودى به قضایش، عمل به طاعتش، و بازگشت به فرمانش را مسألت میکنم؛ که به راستی او شنوندۀ دعاست.
راوی گوید: ما پیروان و خواصّ علىّ (علیه السلام) با آن حضرت در خانهاى بودیم.
امام (علیه السلام) به همۀ ما نگاه کرد؛ در میان ما ناشناسى ندید و همه را شناخت.
آنگاه فرمود: إنَّ هؤُلاءِ القَومَ سَيَظهَرونَ عَلَيكُم؛ فَيَقطَعونَ أیدِيَكُم، ويَسمُلونَ أعيُنَكُم!
«این قوم (دشمنان اهل بیت) به زودی بر شما پیروز خواهند شد؛ پس دستهایتان را قطع خواهند کرد و بر چشمهایتان میل خواهند کشید!»
یکى از ما عرض کرد: و أنتَ حَيٌّ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟
«و شما زنده خواهید بود، اى امیر مؤمنان؟»
امام (علیه السلام) فرمود: أعاذَنِي اللّهُ مِن ذلِكَ!
«خدا مرا از آن پناه دهاد!»
متوجّه شدم که یکى از ما گریه مىکند.
1) وقعۀ صفّین: ص 134، بحار الأنوار: ج 86 ص 93 ح 14؛ شرح نهج البلاغة: ج 3 ص 167 وفیهما «سبحان اللّه» بدل «سبحان» فی کلا الموضعین.
آن امام معصوم (علیه السلام) به او نهیب زد: يَا ابنَ الحَمقاءِ! أ تَریدُ اللَّذّاتِ فِي الدُّنیا وَ الدَّرَجاتِ فِي الآخِرَةِ؟! إنَّما وَعَدَ اللّهُ الصّابِرینَ.(1)
دانش نامه جلد: 12، صفحه: 72
«ای احمقزاده! آیا لذّتهاى دنیوى و درجات آخرت را با هم مىجویى؟! خدا، فقط شکیبایان را وعده داده است».
*کتب امیرالمؤمنین (علیه السلام): ... قَضَى اللّهُ لَنا و لَكَ بِالإِحسانِ فی أمرِنا كُلِّهِ.(2)
... خداوند در امورمان – همگیشان - براى ما و تو، احسان را رقم زند.(3)
ا) فاعل «احسان» خدا باشد (خدا چنین مقرّر نماید که در همهی امورمان به ما احسان و نیکی کند).
راوی گوید که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بالبداهة نُه جملۀ بلیغ حکمتبار فرمود که احدی از مردمان نمیتواند حتّی مثل یکی از آنها را بیاورد!
سه جمله در مناجات، سه جمله در حکمت، و سه جمله در ادب؛
در زمینۀ مناجات فرمود:
إلهی! كَفى لی عِزّاً أن أکونَ لَكَ عَبداً.
خداى من! عزّت، همین برایم بس که بندۀ تو هستم.
و كَفى بی فَخراً أن تَكونَ لی رَبّاً.
و فخر، همین برایم بس که تو پروردگار منى.
أنتَ كَما اُحِبُّ فَاجعَلنی كَما تُحِبُّ.
تو آن گونهاى که من دوست دارم، پس مرا به گونهای قرار ده که تو دوست دارى.
در زمینۀ حکمت فرمود:
قیمَةُ كُلِّ امرِئٍ ما يُحسِنُهُ.
ارزش هر انسانى به آن چیزى است که نیک مىداند.(1)
و ما هَلَكَ امرُؤٌ عَرَفَ قَدرَهُ.
و آن که قدر خود را شناخت، هرگز نابود نشد.
وَ المَرءُ مَخبُوٌّ تَحتَ لِسانِهِ.
و انسان، در زیر زبانش پنهان است.
و در زمینۀ ادب فرمود:
اُمنُن عَلى مَن شِئتَ؛ تَكُن أمیرَهُ.
بر هر کس که مىخواهى، لطف کن؛ در این صورت امیرش هستی.
1) معانی مختلفی برای این فرمایش بیان شده است؛ از جمله: حضرت علّامه جوادی آملی دامت برکاته فرمودند: ارزش هر انسانی به هنر اوست.
وَ احتَج إلى مَن شِئتَ؛ تَكُن أسیرَهُ.
به هر کس که مىخواهى، محتاج باش؛ در این صورت اسیرش هستى.
وَ استَغنِ عَمَّن شِئتَ تَكُن نَظیرَهُ.(1)
و از هر کس که مىخواهى، استغناء بورز؛ در این صورت همگونش هستى.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَخِي نَبِيِّكَ وَ وَلِيِّهِ وَ صَفِيِّهِ و وَصِيِّهِ وَ وَزِيرِهِ،
بارالها! صلوات و رحمت فرست بر امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب برادر پیامبرت، و ولیّ و دوست خاصّ او، و سرپرست امور او، و برگزیدۀ او، و وصیّ و جانشین او، و وزیر او،
وَ مُسْتَوْدَعِ عِلْمِهِ وَ مَوْضِعِ سِرِّهِ وَ بَابِ حِكْمَتِهِ وَ النَّاطِقِ بِحُجَّتِهِ وَ الدَّاعِي إِلَى شَرِيعَتِهِ وَ خَلِيفَتِهِ فِي أُمَّتِهِ،
و محلّ سپردن علم او و جایگاه راز او و باب حکمت او و گویا به حجّت و برهان او و دعوتکننده به شریعت و آئین او و جانشین او در میان امّت او،
وَ مُفَرِّجِ الْكُرُوبِ عَنْ وَجْهِهِ وَ قَاصِمِ الْكَفَرَةِ وَ مُرْغِمِ الْفَجَرَةِ الَّذِي جَعَلْتَهُ مِنْ نَبِيِّكَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى.
1) الخصال: ص 420 ح 14، روضة الواعظین: ص 123، بحار الأنوار: ج 77 ص 400 ح 23.
و زدایندۀ غم و اندوهها از چهرۀ او و در هم شکنندۀ کافران و به خاک افکنندۀ فاجران؛ آن بزرگوارى که او را نسبت به پیامبرت به منزلۀ هارون نسبت به موسى قرار دادى.
اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ
بارالها! دوست بدار و یاری نما و مورد عنایت اختصاصیات قرار ده، کسی را که از او تبعیّت کرد و دوستش داشت و یاریاش نمود و فقط به او تمایل پیدا کرد،(1)و دشمن باش با کسی که با او دشمنی کرد، و یارى کن هر کسی را که او را یارى کند و خوار و رها کن هر کسی را که او را رها کند و تنها گذارد.
وَ الْعَنْ مَنْ نَصَبَ لَهُ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ.
و لعنت و دور از رحمت خود کن هر کسی را که به دشمنی او برخیزد، از اوّلین تا آخرین خلق.
وَ صَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْصِيَاءِ أَنْبِيَائِكَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ
و صلوات و رحمت فرست بر آن حضرت، بهترین صلوات و رحمتی که بر یکی از اوصیای پیامبرانت میفرستی. ای مالک مدبّر تمام عوالم وجود!
سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين
و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین
1) . (والی) بین الامرین مُوالاۀً، و وِلاءً: تابع. و - الشیءَ: تابعه. و - فلاناً: أحبّه. و - نصره. و - حاباه (اختصّه و مال الیه). (المعجم الوسیط، مادّهی ولی)