ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : میراث ماندگار/ زیرنظر محمود مرعشی نجفی .
مشخصات نشر : قم : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله عظمی مرعشی نجفی . گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی ، 1424ق . = 2003م . =1382 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره: 964-8179-09-3 ؛ ج.1: 964-8179-10-7 ؛ ج.2: 964-8179-11-5 ؛ ج.3978-964-8179-96-5: ؛ :ج.4978-964-8179-97-2:
یادداشت : فارسی-عربی.
یادداشت : ج.2 (چاپ اول: 1382).
یادداشت : ج.3و 4(چاپ اول : 1388).
یادداشت : کتابنامه .
موضوع : اسلام -- مقاله ها و خطابه ها
موضوع : نسخه های خطی عربی -- ایران -- قم
موضوع : نسخه های خطی فارسی -- ایران -- قم
شناسه افزوده : مرعشی ،سید محمود، 1320 -
شناسه افزوده : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی. گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی
رده بندی کنگره : BP10/م9 1382
رده بندی دیویی : 297/08
شماره کتابشناسی ملی : م 82-31421
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: زهرا سوسنی
میراث ماندگار / زیر نظر سیّد محمود مرعشی نجفی .- قم: کتاب خانۀ بزرگ حضرت آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی رحمه اللّه علیه. - گنجینۀ جهانی مخطوطات اسلامی-، 1424 ق. = 2004 م. = 1382 ش.
550 ص (دوره) 3 - 09 - 8179 - 964 ISBN
ج 4. 1431. ق = 2010 م. = 1388 ش. (ج. 4) 2 - 97 - 8179 - 964 - 978
فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
9 م / 10 BP
کتاب خانۀ ملی ایران
297/08
31421 - 88 م
میراث ماندگار (جلد چهارم)
زیر نظر: د. سیّد محمود مرعشی نجفی
ناشر: کتاب خانۀ بزرگ حضرت آیت اللّه مرعشی نجفی رحمه الله علیه
نوبت چاپ: اوّل، 1388 ش / 1431 ق / 2010 م
حروف زنی و صفحه آرایی: فَرا نَشر
لیتوگرافی: تیزهوش - قم
چاپ: ستاره - قم
شمارگان: هزار نسخه
ناظر چاپ: علی حاجی باقریان
شابک دوره: 3 - 09 - 8179 - 964
شابک جلد چهارم: 20 - 97 - 8179 - 964 - 978
AYATOLLAH MAR'ASHI NAJAFI ST.,Qom 37157, I.R. IRAN
TEL: + 98 251 7741970-78; FAX: + 98 251 7743637
http:// www.marashilibrary.com
http://www.marashilibrary.net
http://www.marashilibrary.org
E-mail: info@marashilibrary.org
بسم اللّه الرحمن الرحیم
عکس
دانش نامۀ کوتاه فارسی
به کوشش سیّد محمود مرعشی نجفی...7
لؤلؤ الصدف فی تاريخ النجف
تأليف سیّد عبد اللّه حسینی اصفهانی
تصحیح وحید روح اللّه پور...73
جغرافیای خوزستان
عبد اللّه بن مصطفی قلی خان (اعتماد السلطنه)
به کوشش سیّد محمود مرعشی نجفی...185
جغرافی المشاهد (در ذکر مشاهد مقدّسه هر بلاد به ترتیب حروف)
تصحیح محمّد رضا انصاری...257
تسهيل الصعاب من أمور الطلّاب
تأليف ملّا محمّد جعفر استر آبادی
به کوشش عبد اللّه غفرانی...373
السحاب المطير فی تفسير آية التطهير
تأليف الشهيد القاضی السيّد نور اللّه التستری المرعشی
تحقیق سيّد عبد الكريم موسوی...441
مُراسلات آصف الدوله
میرزا عبد الوهّاب خان آصف الدوله
به کوشش الهه روحی دل - عبد اللّه غفرانی...469
شرح آیة الصدر
تأليف الشهيد القاضی السيّد نور اللّه التُشتری المرعشی
تحقيق السيّد عبد الكريم الموسوی...489
حدیث دین الإمامیّة
تأليف الشيخ الصدوق محمّد بن علی بن الحسين بن بابويه القمّی
تحقیق سیّد عبد الکریم موسوی...521
به کوشش سیّد محمود مرعشی نجفی
این مجموعه دانش نامه ای است به فارسی، از نویسنده ای نا شناخته که آن را در سال 1319 هجری در عصر مظفّرالدّین شاه قاجار نگاشته است. در این مجموعه، نخست نام کشورهای جهان به ترتیب الفبایی از ایران آغاز شده و ضمن آن، تعداد جمعیت، مذهب، نام پایتخت، نام حکمران و سال جلوس، مساحت آن کشور به کیلو متر مربع، تعداد نفرات ارتش و تجهیزات جنگی و هواپیما ها و کشتی ها و... آورده شده است. سپس، اطلاعاتی در مورد کرۀ زمین، جمعیت پیروان ادیان مختلف، جمعیت قاره های زمین، آمار مرگ و میر در جهان، میانگین عمر مردم، خطوط مواصلاتی تلگراف در جهان، سلاطین و حکمرانان ممالک، تاریخ اختراعات و وقایع عظیمۀ عالم، جمعیت بزرگ ترین شهر های عالم، مرتفع ترین کوه ها و بزرگ ترین جزایر زمین، بزرگ ترین دریاچه ها، طوایف روی زمین، تعداد جمعیت روی زمین و تعداد روزنامه های عالم تا سال 1902 میلادی آمده است.
هم چنین اطلاعاتی در خصوص بزرگ ترین خانه های عالم، بزرگ ترین توپ عالم، گران بها ترین دستمال عالم، قبرستان سگ ها در لندن، تعداد موی سر هر انسان، تعبیر خواب، پرسش و پاسخ ها، نفوس و طوایف ایران، شهر های مشهور ایران و عدۀ نفوس آن ها، لطایف و ظرایف و مطالب بسیار جالب دیگر را نویسنده در این دانش نامه گرد آورده است. البته باید توجه داشت آمارهایی که در این دانش نامه آمده مربوط به سال 1319 هجری (1902 میلادی) یعنی افزون بر یک صد و اندی سال گذشته است. و به هر حال، مؤلّف در این مجموعه زحمات بسیاری را متحمل شده و از منابع و مآخذ گوناگون، آمارها را استخراج، و در این مجموعه ارائه داده است. انتشار این گونه آثار که معمولاً به صورت
جدا گانه هیچ گاه منتشر نخواهد شد، برای بسیاری از پژوهش گران معاصر مفید و جالب خواهد بود، و به همین جهت این جانب این دانش نامه را در فصل نامۀ میراث شهاب کتاب خانۀ بزرگ پدر بزرگوارم، مرجع فقید شیعه، بزرگ فرهنگبان میراث اسلامی، حضرت آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی - رحمة اللّه عليه - منتشر می سازم. امید است مورد توجه و عنایت فرزانگان و علاقه مندان قرار گیرد.
یاد آوری می شود که نسخهٔ خطّی این دانش نامه، به شمارهٔ «14629» در کتاب خانۀ بزرگ حضرت آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی (رحمه اللّه علیه) نگهداری می شود.
با درود به روان پاک و مطهّر بنیان گذار این کتاب خانۀ بزرگ که با مشقات فراوان، به خصوص انجام نماز و روزۀ استیجاری و حذف یک وعده از غذای روزانۀ خود، این ذخایر عظیم اسلامی را فراهم آورد که تا این زمان، بالغ بر هفتاد و پنج هزار عنوان، در سی و پنج هزار مجلّد است و سر انجام، آن ها را در طبق اخلاص نهاد و به رایگان تحویل جامعهٔ اسلامی نمود، تا به نسل های آینده تحویل گردد.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
شنبه 11 ذی حجّة الحرام 1319، 22 مارس ماه فرانسه، 9 مارت (1)ماه روسی عید نوروز ابتدای بهار و مدّت [آن] نود و دو روز و بیست ساعت
*مملک محروسۀ ایران (2)
دارای بیست و پنج کرور [نفر] (3)جمعیّت؛ مذهب اهالی، اسلام؛ پایتخت، تهران، که جمعیّت آن تقریباً سی صد هزار [نفر] است؛ (4)شاهنشاه بالاستقلال السّلطان ابن السّلطان ابن
1) ماه قیصری، اوّل آن مطابق است با اوّل آذر ماه رومی و بیست و هشتم اسفند ماه جلالی و سیزدهم مارس فرانسوی
2) نگهداری شده، کنایه از ملک پادشاهی است
3) نام عددی است که نزد ایرانیان مساوی است با پانصد هزار، یعنی نیم میلیون
4) هم اکنون جمعیت تهران بالغ بر 12 میلیون نفر است، حدود چهل برابر آن روزگار؛ هر چند در همین رساله، بعداً پانصد و نود هزار نفر ذکر شده است
السّلطان مظفّر الدّین شاه (1)- خلّد اللّه ملکه و سلطانه، تولّد، هزار و هشت صد و پنجاه و سه میلادی، مطابق هزار و دویست و هفتاد هجری، جلوس میمنت مأنوس اعلی حضرت شاهنشاه اسلامیان پناه، در روز بیست و ششم هزار و سی صد و سیزده هجری.
جمعیّت، هشت کرور [نفر]؛ و مذهب، عیسوی پروتستانی؛ پایتخت، بوینوس آیرس، و جمعیّت [آن] هفت صد و بیست و پنج هزار و پانصد و پنجاه و چهار نفر؛ رئیس
جمهوری، روکا.
*جمهوری ای کواتر (2)
دارای سه کرور [نفر] جمعیّت؛ و مذهب عیسوی کاتولیکی؛ پایتخت، کوت بو و جمعیّت آن پنجاه و پنج هزار نفر؛ رئیس جمهوری، القا برو.
جمعیّت آن، سی کرور [نفر]؛ پایتخت، ریو دو ژانیرو، با پانصد و بیست و دو هزار و شش صد و پنجاه و یک نفر جمعیّت؛ و مذهب کاتولیک؛ رئیس جمهوری، کامبیوس، سال [انتخاب، سنۀ هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی].
جمعیّت، پنج کرور [نفر]؛ مذهب، اسلام؛ پایتخت، بخارا؛ حکمران، سیّد عبد الاحدخان.
جمعیّت آن، سی و پنج هزار نفر؛ مذهب، اسلام؛ حکمران، میر خداداد، جلوس، سنۀ هزار و هشت صد و پنجاه و شش میلادی.
1) مظفر الدّین شاه (1324-1269 ق)، چهارمین پسر ناصر الدّین شاه قاجار بود. مهم ترین حادثۀ زمان سلطنت وی، نهضت مشروطه خواهی بود که شاه در طیّ آن مجبور شد تا در 14 جمادی الآخر 1324 فرمان مشروطیّت را صادر و در 14 ذیقعده، قانون اساسی مشروطیّت را امضا کند. وی پس از ده روز از این جریان بدرود حیات گفت
2) اکوادر
جمعیّت آن، شش کرور [نفر]؛ و مذهب، کاتولیک؛ پایتخت، لیما با یک صد و دو هزار و نه صد و پنجاه و شش نفر جمعیّت؛ رئیس جمهوری، لوپر زمانا.
واقع در آفریقا؛ جمعیّت، ده کرور [نفر]؛ و مذهب، عیسوی؛ پایتخت، کندا؛ امپراطور، منه لیک.
جمعیّت آن چهار کرور و دویست و پنجاه هزار نفر است؛ و مذهب، کرک ارتودکس؛ پایتخت آن، بلگراد و جمعیّت آن پنجاه و هشت هزار و نه صد و نود و دو نفر؛ حکمران الكساندر اوّل.
واقع در آمریکای جنوبی؛ جمعیّت آن، شش کرور [نفر]؛ و مذهب اهالی، کاتولیکی است؛ پایتخت آن، سانتیاگو با دویست و پنجاه هزار و دویست و سه نفر جمعیّت؛ رئیس جمهوری، ری یسکو.
دارای هشت کرور [نفر] جمعیّت مذهب اهالی، کاتولیک؛ پایتخت آن، یوکو ما با نود و پنج هزار و هشت صد نفر جمعیّت؛ رئیس جمهوری، مارکن، به ریاست، در سنۀ هزار و هشت صد و نود و هشت منتخب گردیده است.
دارای بیست و دو کرور [نفر] جمعیّت است؛ مذهب اهالی، کاتولیک؛ پایتخت، مکزیکا با سی صد و نود و دو هزار و هفت صد و هفتاد و هفت نفر جمعیّت؛ رئیس جمهوری، وی یاوس [که] در سنۀ هزار و هشت صد و نود و دو منتخب گردیده است.
دارای شانزده کرور [نفر] جمعیّت است؛ مذهب اهالی، اسلام؛ پایتخت، افتس با یک صد و چهل هزار نفر جمعیّت؛ حکمران مملکت، سلطان عبد العزیز، تولّد، در سنۀ هزار و هشت صد و هفتاد و هشت میلادی، جلوس، در سنۀ هزار و هشت صد و نود و چهار.
وسعت خاک، شش صد و بیست و پنج هزار و پانصد و هیجده کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، چهل و چهار میلیون نفر؛ پایتخت، وین با جمعیّت یک میلیون و سی صد و شصت و چهار هزار و پانصد و چهل و هشت نفر؛ مذهب، عیسوی؛ حکمران أعلى حضرت فرانسو ژوزف، ولادتش، 18 اوت هزار و هشت صد و سی میلادی، جلوس، هزار و هشت صد و چهل و هشت میلادی؛ امپراطورش الیزابت دباویر؛ ادخالات، سه هزار و نه صد و هفتاد و سه میلیون فرانک؛ اخراجات، چهار هزار و پانصد و هشتاد و هشت میلیون فرانک؛ سرباز، سی صد و بیست و پنج هزار و سی صد و پنجاه نفر؛ صاحب منصب، بیست و یک هزار و یک صد و شصت نفر؛ توپ، یک هزار و چهل و هشت عرّاده؛ اسب، شصت و دو هزار و هشت صد و بیست و چهار رأس؛ کشتی جنگی، یک صد و سی و یک فروند؛ دخل، هشت صد و نود و شش میلیون فرانک؛ خرج، هشت صد و نود و شش میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، یک هزار و دویست و سیزده فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک صد و هفتاد و چهار فروند؛ طول راه آهن، سی و چهار هزار و پانصد و چهار ده کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، هفتاد و چهار هزار و دویست و سیزده کیلو متر.
ینگه دنیای شمالی؛ مذهب اهالی، عیسوی پروتستانی؛ پایتخت، واشنگتن و دارای دو میلیون و سی صد هزار و نود و دو نفر جمعیت؛ رئیس جمهور آن روزولت؛ وسعت خاک، نه میلیون و دویست و سی هزار و ده کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، شصت و سه میلیون نفر؛ جمعیّت متصرّفات، ده میلیون نفر؛ ادخالات، سه هزار و چهار صد و شصت و پنج میلیون فرانک؛ اخراجات، شش هزار میلیون فرانک؛ سرباز، شش صد و پنجاه هزار نفر؛ صاحب منصب،
دو هزار و پانصد و هشتاد و شش نفر؛ توپ، پانصد و هشتاد و هشت عرّاده؛ کشتی جنگی، هفتاد و هشت فروند؛ دخل، سه هزار و یک صد و شصت و چهار میلیون فرانک؛ خرج، سه هزار و شش صد و بیست و شش میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، پانزده هزار و هشت صد و نود و یک فروند؛ کشتی تجاری بخاری، شش هزار و هشت صد و سی و هفت فروند؛ طول راه آهن، سی صد هزار و شش صد و سی و شش کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، سی صد و پنج هزار و سی صد و سی و هشت کیلو متر.
وسعت خاک، پانصد و چهار هزار و پانصد و پنجاه و دو کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، هیجده میلیون نفر؛ جمعیّت متصرّفات، سه میلیون نفر؛ پایتخت، مادرید، جمعیّت پانصد و دوازده هزار و یک صد و پنجاه و پنج نفر؛ حکمران، الفونس (بعد از فوت پدر، مادرش به نیابت پسر تا کنون شانزده سال است، سلطنت موقّتی می نماید)، تولّدش در سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و شش، 18 می [اتّفاق افتاده است]؛ ادخالات، نه صد و سی و شش میلیون فرانک؛ اخراجات، هفت صد و بیست و چهار میلیون فرانک؛ کشتی جنگی، سی و نه فروند؛ سر باز، نود و هشت هزار و یک صد و چهل نفر؛ دخل، هشت صد و هشتاد و پنج میلیون فرانک؛ خرج نه صد و پنج میلیون فرانک: کشتی تجاری بادی، یک هزار و پنجاه و دو فروند؛ کشتی تجاری بخاری، چهار صد و پنجاه و چهار فروند؛ طول راه آهن، یک هزار و دویست و چهل و هشت کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، سی و یک هزار و نه صد و نود و دو کیلو متر؛ طول [سیم] تلفن، هفت هزار و نه صد و هفتاد و دو کیلو متر.
وسعت خاک، پانصد و چهل هزار و شش صد و شصت و هفت کیلومتر مربّع؛ جمعیّت، پنجاه و شش میلیون نفر؛ جمعیّت متصرّفات، نود میلیون نفر؛ مذهب، عیسوی؛ پایتخت، برلین، جمعیّت یک میلیون و هشت صد هزار و یک صد و پنجاه و یک نفر؛ حکمران، اعلی حضرت امپراطور ویلهم دوم، تولّد 28 ژانویهٔ هزار و هشت صد و پنجاه و نه میلادی، جلوس، 18 ژوئن هزار و هشت صد و هشتاد و هشت میلادی؛ امپراطورش (اگوستا ویکتوریا)؛
ادخالات، پنج هزار و هفت صد و هیجده میلیون فرانک؛ اخراجات، چهار هزار و چهارصد و سی و شش میلیون فرانک؛ سر باز، سی صد و نود و یک هزار و یک صد و سی و شش نفر؛ صاحب منصب، بیست و سه هزار و هشت صد و چهل و چهار نفر؛ توپ، سه هزار و پانصد و نود و چهار عرّاده؛ اسب، یک صد و دو هزار و نه صد و بیست و سه رأس؛ کشتی جنگی، یک صد و پنج فروند؛ دخل دو هزار و پانصد و هشتاد و هشت میلیون فرانک؛ خرج، دویست و هشتاد و هشت میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، دو هزار و چهار صد و نود فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک هزار و دویست و بیست و سه فروند؛ طول راه آهن، پنجاه هزار و نه صد و شصت و یک کیلومتر؛ طول [سیم] تلگراف، یک صد و بیست و پنج هزار و چهار صد و پنجاه و هشت کیلو متر؛ [طول سیم] تلفن، سی هزار کیلو متر.
مذهب تمام اهالی اسلام؛ پایتخت کابل و امارات آن با امیر حبیب اللّه خان است؛ وسعت خاک، پانصد و پنجاه و هشت هزار کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، پنج میلیون نفر؛ ادخالات، یک صد و شش میلیون فرانک؛ اخراجات، یک صد و هشت میلیون فرانک؛ سر باز، چهل و دو هزار نفر؛ توپ، سی صد عرّاده.
وسعت خاک، سی صد و چهار ده هزار و سی صد و سی و نه کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، چهل و یک میلیون نفر؛ جمعیّت متصرّفات، سی صد و چهل و هفت میلیون نفر؛ پایتخت لندن، که دارای نُه کرور نفوس است؛ مذهب، عیسوی پروتستانی؛ حکمران، ادوارد هفتم، تولّد، در سنۀ هزار و هشت صد و چهل و یک میلادی، 9 نوامبر، جلوس، 15 فوریّهٔ سنۀ هزار و هشت صد و پنجاه و یک؛ ادخالات، دوازده هزار و یک صد و بیست و پنج میلیون فرانک؛ اخراجات، هشت هزار و دویست و پنج میلیون فرانک؛ سرباز، چهار صد و نود و سه هزار و یک صد و پانزده نفر؛ صاحب منصب، نوزده هزار و نه صد و بیست و پنج نفر؛ اسب، یک صد و پانزده هزار و هشت صد رأس؛ کشتی جنگی، سی صد و سی و نه فروند؛ دخل، چهار هزار و هفتاد و سه میلیون فرانک؛ خرج، سه هزار و هفت صد و نود و پنج میلیون
فرانک؛ کشتی تجاری بادی، هفت هزار و هشت صد و نود و نه فروند؛ کشتی تجاری بخاری، هفت هزار و دویست و نود و هشت فروند؛ طول راه آهن، سی و چهار هزار و نه صد و بیست و دو کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، هفتاد هزار و هفده کیلو متر؛ [طول سیم] تلفن، چهار ده هزار و چهار صد و هشتاد کیلو متر.
وسعت خاک، دویست و هفتاد و شش هزار و سی صد و چهل و هشت کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، سی و یک میلیون نفر؛ مذهب، عیسوی کاتولیکی؛ پایتخت، رم، جمعیّت پانصد هزار و شش صد و ده نفر؛ پادشاه، ویکتور امانوئل سوم، تولّدش 11 نوامبر سنۀ هزار و هشت صد و شصت و نُه میلادی، جلوس اوّل ماه اوت هزار و نه صد، و زنش هلن است؛ ادخالات، یک هزار و پانصد و شش میلیون فرانک؛ اخراجات، یک هزار و چهار صد و سی و یک میلیون فرانک؛ سر باز، دویست و بیست و چهار هزار و یک نفر؛ صاحب منصب، سیزده هزار و شش صد و چهار ده نفر؛ توپ، یک هزار و هشت صد و ده عرّاده؛ اسب، چهل و هفت هزار و شش رأس؛ کشتی جنگی، سی صد و سی و شش فروند؛ دخل، یک هزار و هفت صد و بیست و شش میلیون فرانک؛ خرج، یک هزار و هفت صد و سی میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، پنج هزار و هفت صد و شصت و چهار فروند؛ کشتی تجاری بخاری، سی صد و هشتاد و چهار فروند؛ طول راه آهن، پانزده هزار و شش صد و نود و شش کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، چهل و سه هزار و نه صد و هفتاد و یک کیلو متر.
وسعت خاک، بیست و نه هزار و چهار صد و پنجاه و شش کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، هفت میلیون نفر؛ مذهب، عیسوی کاتولیک؛ پایتخت بروکسل، جمعیّت، دویست و ده هزار و شصت و پنج نفر؛ پادشاه لیوبید دوم، ولادت، نهم آوریل سنۀ هزار و هشت صد و سی و پنج، جلوس دهم دسامبر سنۀ هزار و هشت صد و شصت و پنج، زنش ماری آن ری یت؛ ادخالات، دو هزار و دویست و شصت میلیون فرانک؛ اخراجات، یک هزار و نه صد و چهل و نه میلیون فرانک؛ سرباز، چهل و هشت هزار و پانصد و سی نفر؛ صاحب منصب،
سه هزار و چهار صد و هفتاد و دو نفر؛ توپ، دویست و چهار عرّاده؛ اسب، ده هزار و هشت صد و پنجاه و پنج رأس؛ کشتی تجاری بادی، شصت فروند؛ کشتی تجاری بخاری، شصت و هفت فروند؛ طول خطوط راه آهن، چهار هزار و چهار صد و نود و دو کیلو متر؛ طول سیم تلگراف، شش هزار و سی صد و هشتاد و پنج کیلو متر.
وسعت خاک، پنجاه و شش هزار و شش صد و شصت کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، پنج میلیون نفر؛ مذهب، عیسوی کرک ارتودکس؛ سلطان، فردیناند اوّل، ولادت، 26 فوریّهٔ سنۀ هزار و هشت صد و شصت و یک، جلوس، هفتم ژوئیهٔ هزار و هشت صد و هشتاد و هفت میلادی؛ پایتخت صوفیا، جمعیّت، چهل و شش هزار و پانصد و نود و سه [نفر]؛ ادخالات، شش صد و یک میلیون فرانک؛ اخراجات، پانصد و سی و چهار میلیون فرانک؛ سرباز، چهل هزار و پانصد و پنجاه و پنج نفر؛ صاحب منصب، دو هزار و پانصد نفر؛ توپ، سی صد و دوازده عرّاده؛ اسب، هفت هزار و چهار صد رأس؛ کشتی جنگی، شانزده فروند؛ دخل، هشتاد و چهار میلیون فرانک؛ خرج، هشتاد و سه میلیون فرانک؛ طول راه آهن، یک هزار و چهار صد و هشتاد و نه کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، پنج هزار و دویست و سی و یک كيلو متر.
وسعت خاک، هشتاد و هشت هزار و نه صد و پنجاه و چهار کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، پنج میلیون و پانصد هزار نفر؛ جمعیّت، متصرّفات، هشت میلیون نفر؛ مذهب، کاتولیک؛ پایتخت، لیزبون با سی صد و دوازده هزار نفر جمعیّت؛ پادشاه شارل اوّل، تولّد سنۀ هزار و هشت صد و شصت و سه، جلوس نوزدهم اکتبر سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و نه، و زنش امیلی؛ ادخالات، دویست و هشتاد میلیون فرانک؛ اخراجات، یک صد و پنجاه و شش میلیون فرانک؛ سرباز، بیست و نه هزار و هفت صد و سه نفر؛ صاحب منصب، یک هزار و چهار صد و هشتاد و نه نفر؛ توپ، یک صد و چهل و چهار عرّاده؛ اسب، چهار هزار و یک صد و دوازده رأس؛ کشتی جنگی، بیست و هفت فروند؛ دخل، دویست و سی و چهار میلیون فرانک؛ خرج،
دویست و چهل و شش میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، پانصد و شصت و هفت فروند؛ کشتی تجاری بخاری، شصت و سه فروند؛ طول راه آهن، دو هزار و سی صد و شصت و دو کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، هفت هزار و سی صد و هشتاد و یک کیلو متر.
واقع در آسیا؛ وسعت خاک، یازده میلیون و هشتاد و یک هزار و یک صد و نود و یک کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، چهار صد میلیون نفر؛ پایتخت آن، پکن است جمعیّت، پانصد هزار نفر؛ مذهب، بت پرست؛ حکمران، امپراطور کوانک سو، تولّد سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و دو، جلوس سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و پنج؛ ادخالات، یک هزار و شش میلیون فرانک؛ اخراجات، هفت صد و چهل و سه میلیون فرانک؛ سرباز، شش صد هزار نفر؛ کشتی جنگی، بیست و چهار فروند؛ دخل، سی صد و سی و چهار میلیون فرانک؛ خرج، سی صد و سی و چهار میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، نود و پنج فروند؛ کشتی تجاری بخاری، دویست و پنجاه و هفت فروند؛ طول راه آهن، چهار صد و هفتاد کیلومتر.
*حبشه یا آبی سینی (1)
وسعت خاک، پنجاه و چهار هزار کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، شش میلیون نفر؛ ادخالات، شش میلیون فرانک؛ اخراجات، سه میلیون فرانک؛ سرباز، پانزده هزار نفر.
واقع در اروپای شمالی؛ وسعت خاک، سی و سه هزار و شش صد و شصت و پنج کیلومتر مربّع؛ جمعیّت، دو میلیون و پانصد هزار نفر؛ مذهب، پروتستانی؛ پایتخت، کپنهاک، [یا] سی صد و سی و سه هزار و هشت صد و سی و پنج نفر جمعیّت؛ پادشاه، کریستیان نهم، تولّد هشتم آوریل سنۀ هزار و هشت صد و هیجده، جلوس، سنۀ هزار و هشت صد و شصت و سه میلادی؛ ادخالات، شش صد و چهار ده میلیون فرانک؛ اخراجات، چهار صد و سی و چهار
1) حبشه، آبی سینی یا اتیوپی کشور بزرگی است در خاور آفریقا، واقع در باختر باب المندب و از کشور های باستانی. در حال حاضر شامل سودان، کنیا، اریتره، جیبوتی و سو مالی است
میلیون فرانک؛ سرباز، هشت هزار و نه صد و چهل و پنج نفر؛ صاحب منصب، هشت صد و بیست و چهار نفر؛ توپ، یک صد و بیست و هشت عرّاده؛ کشتی جنگی، شصت و دو فروند؛ دخل، یک صد و یک میلیون فرانک؛ خرج، نود و نه میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، سه هزار و دویست و پنجاه و چهار فروند؛ کشتی تجاری بخاری، پانصد و ده فروند؛ طول راه آهن، دو هزار و هفت صد و چهل و چهار کیلو متر؛ طول [سیم] تلگراف، شش هزار و هشت صد و هشتاد و سه کیلو متر؛ طول [سیم] تلفن، پنج هزار و هشت صد و هشتاد و شش کیلو متر.
واقع در اروپای شمالی؛ وسعت خاک، بیست و دو میلیون و چهار صد و سی هزار کیلو متر؛ جمعیّت، یک صد و سی میلیون نفر؛ مذهب کرک ارتودکس؛ پایتخت، سنت پطرزبورگ [با] یک میلیون و دویست و شصت و هفت هزار و بیست و سه نفر جمعیّت؛ امپراطور، نیکلای دوم، تولّد هیجدهم می سنۀ هزار و هشت صد و شصت و هشت، جلوس، یکم نوامبر سنۀ هزار و هشت صد و نود و چهار میلادی، زنِ امپراطور، الکساندرا؛ ادخالات، دو هزار و چهار صد و شصت و هشت میلیون فرانک؛ اخراجات، دو هزار و نه صد و بیست و هشت میلیون فرانک؛ سرباز یک میلیون و دویست و هفتاد هزار نفر؛ صاحب منصب، بیست و هفت هزار و پانصد نفر؛ دخل، هفت هزار و بیست و نه میلیون فرانک؛ خرج، هفت هزار و بیست و نه میلیون فرانک؛ کشتی جنگی، دویست و نود و شش فروند؛ قشون در حال امنیّت، هشت صد و پنجاه هزار، و در روز رزم، هفت کرور [نفر]؛ کشتی تجاری بخاری، یک هزار و شش صد و هفتاد و چهار فروند؛ کشتی تجاری بادی، چهار صد و ده فروند؛ طول راه آهن، پنجاه و سه هزار و هفت صد و بیست سه کیلو متر؛ طول سیم تلگراف، یک صد و چهل و هفت هزار و هفت صد و نود و دو کیلو متر؛ طول سیم تلفن، پنج هزار و نه صد و هفتاد و هشت کیلو متر.
واقع در اروپای جنوبی؛ وسعت خاک، یک صد و سی و یک هزار و بیست کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، شش میلیون نفر؛ مذهب، کرک ارتودکس؛ پایتخت، بوخارست و جمعیّت آن دویست و سی و دو هزار و هفده نفر؛ پادشاه، شارل اوّل، تولّد بیستم آوریل سنۀ هزار و
هشت صد و سی و نه، جلوس بیست و ششم مارس سنۀ هزار و هشت صد و شصت و شش؛ ادخالات، سی صد و هشتاد و نه میلیون فرانک؛ اخراجات، دویست و هشتاد و سه میلیون فرانک؛ سرباز، یک صد و شانزده هزار و دویست و هشتاد و یک نفر؛ صاحب منصب، سه هزار و چهار صد و هفتاد و دو نفر؛ توپ، سی صد و هشتاد و چهار عرّاده؛ اسب، بیست و یک هزار و سی صد و هیجده رأس؛ کشتی جنگی، بیست و هشت فروند؛ دخل، دویست و چهل و پنج میلیون فرانک؛ خرج، دویست و سی و هشت میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، سی صد و بیست و هفت فروند؛ کشتی تجاری بخاری، پنجاه و پنج فروند؛ طول راه آهن، سی و یک هزار و یک صد و هفتاد و دو کیلو متر؛ طول سیم تلگراف، شش هزار و نه صد و پنجاه و یک کیلو متر؛ [طول سیم] تلفن، دویست و چهل و نه کیلو متر.
واقع در جزایر آسیا؛ وسعت خاک، چهار صد و هفده هزار و سی صد و چهار کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، چهل و شش میلیون نفر؛ پایتخت آن توکیو است با یک میلیون و سی صد و سی و سه هزار و دویست و پنجاه و شش نفر جمعیّت؛ مذهب اهالی، بت پرستی یا بودائی؛ امپراطور، موت شوهی ده، تولّد در سنۀ هزار و هشت صد و پنجاه و دو، جلوس سنۀ هزار و هشت صد و شصت و هشت؛ ادخالات، یک هزار و یک صد و هشتاد و هشت میلیون فرانک؛ اخراجات، یک هزار و یک صد و پنجاه میلیون فرانک؛ سرباز، سی صد و نود و هفت هزار و هفت صد و پنجاه و پنج نفر؛ صاحب منصب، هشت هزار و هشت صد و پنجاه و هفت نفر؛ توپ، چهار صد عرّاده؛ کشتی جنگی، پنجاه فروند؛ دخل، یک هزار و سی صد و سی و یک میلیون فرانک؛ خرج، یک هزار و دویست و هفت میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، یک هزار و نه صد و چهار ده فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک هزار و یک صد و سی فروند؛ طول راه آهن، چهار هزار و هفت صد چهل و هفت کیلو متر؛ طول سیم تلگراف، بیست و سه هزار و چهل هزار و چهل و سه کیلومتر.
واقع در شمال اروپا؛ وسعت خاک، چهار صد و پنجاه هزار و پانصد و هفتاد و چهار کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، هشت میلیون نفر؛ پایتخت آن، استکهلم است با جمعیّت دویست و نود و پنج
هزار و هفت صد و هشتاد و دو نفر؛ مذهب پروتستانی؛ حکمران، اسکار دویم، تولد بیست و یکم ژانویهٔ سنۀ هزار و هشت صد و بیست و نه، جلوس هیجده سپتامبر سنۀ هزار و هشت صد و هفتاد و دو میلادی، وارث سلطنت برادر خویش گردیده است، زن پادشاه صوفی است؛ ادخالات، شش صد و پنج میلیون فرانک؛ اخراجات، چهار صد و پنجاه و هفت میلیون فرانک؛ سرباز، سی و نه هزار و یک صد و بیست و چهار نفر؛ صاحب منصب، یک هزار و نه صد و چهل و شش نفر؛ اسب، شش هزار و هفت صد و نود و یک رأس؛ کشتی جنگی، شصت و دو فروند؛ دخل، دویست و دو میلیون فرانک؛ خرج، دویست و دو میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، دو هزار و چهار فروند؛ کشتی تجاری بخاری، هشت صد و هفده فروند؛ طول راه آهن، ده هزار و هفت صد و هفت کیلو متر؛ طول سیم تلگراف، چهار ده هزار و هشتاد و چهار کیلومتر.
وسعت خاک، چهل و یک هزار و سی صد و نود و شش کیلو متر مربّع؛ جمعیّت سه میلیون نفر، یک میلیون پروتستانی و دو میلیون کاتولیکی است؛ پایتخت آن برن، پنجاه و پنج هزار و چهار صد و هفتاد و دو نفر جمعیّت دارد؛ رئیس جمهوری، برنر، در سنۀ هزار و نه صد و یک به ریاست منتخب گردیده است؛ ادخالات، یک هزار و دویست و هشتاد و شش میلیون فرانک؛ اخراجات، هشت صد و شصت و پنج میلیون فرانک؛ صاحب منصب، یک هزار و یک صد و هشتاد و پنج نفر؛ توپ، سی صد و هشتاد و چهار عرّاده؛ دخل، یک صد میلیون فرانک؛ خرج، نود و هشت میلیون فرانک؛ طول راه آهن، سه هزار و نه صد و بیست و شش کیلو متر؛ طول سیم تلگراف، هشت هزار و پنجاه و نه کیلو متر؛ [طول سیم] تلفن، دوازده هزار و شش صد و شصت و پنج کیلو متر.
*مملکت سیام (تایلند) (1)
واقع در آسیا؛ وسعت خاک، شش صد و سی و سه هزار کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، ده میلیون نفر؛ مذهب أهالی بودائی؛ پایتخت آن بانکوک، با چهار صد هزار نفر جمعیّت؛ حکمران،
1) کشوری در آسیای جنوبی که در قسمت شبه جزیرۀ هند و چین و در همسایگی کامبوج و لائوس واقع شده است
جولالند کورین، تولّد، هزار و هشت صد و پنجاه و سه، جلوس سنۀ هزار و هشت صد و شصت و هشت؛ ادخالات، یک صد و چهل و چهار میلیون فرانک؛ اخراجات، یک صد و هشتاد و پنج میلیون فرانک؛ سرباز، بیست و شش هزار نفر؛ کشتی جنگی، هشت فروند؛ دخل، چهل و پنج میلیون فرانک؛ خرج چهل و پنج میلیون فرانک.
*عثمانی (1)
واقع در آسیا و اروپا؛ وسعت خاک، دو میلیون و هشت صد و هشتاد و هشت هزار و چهار صد کیلو متر مربّع؛ جمعیّت سی و چهار میلیون نفر؛ مذهب اهالی، اسلام؛ پایتخت آن، اسلامبول که دارای هشت صد و هفت کرور نفر جمعیت است؛ پادشاه السلطان اسلام پناه عبد الحمید خان، در بیست و یکم سپتامبر سنۀ هزار و هشت صد و چهل و دو متولّد شده، در سی و یکم ماه اوت سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و شش بر تخت سلطنت جلوس نموده است؛ ادخالات، نه صد و هفتاد و دو میلیون فرانک، اخراجات، یک صد و بیست و چهار میلیون فرانک؛ سرباز، سی صد و پنجاه هزار نفر؛ کشتی جنگی، شصت و شش فروند؛ دخل چهار صد و بیست و شش میلیون فرانک؛ خرج، چهار صد و بیست و چهار میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، دو هزار و دویست و پنج فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک صد و هفتاد و هفت فروند؛ طول راه آهن، چهار هزار و پانصد کیلومتر؛ طول سیم تلگراف، سی و شش هزار و یک صد و سی و هشت کیلو متر.
وسعت خاک، پانصد و بیست و هشت هزار و هشت صد و هفتاد و شش کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، سی و هشت میلیون نفر؛ جمعیّت متصرّفات، چهل و چهار میلیون نفر؛ مذهب،
1) عثمانی به ممالکی گفته می شد که آل عثمان یا سلاطین عثمانی در آن حکومت می کردند. آنان پادشاهانی بودند که از 699 تا 1342 ق دولتی بزرگ تأسیس کردند این سلسله به نام جدّ آنان عثمان بن ارطغرل که در 656 ق متولّد و در آن جا این سلسله را بنیان نهاد، نام گذاری شده است. سلاطین این سلسله تا سال 979 ق یکی پس از دیگری به تسخیر ممالک اطراف خود تا شعاع وسیعی پرداختند، ولی از این سال دوران افول و ضعف این سلسله آغاز شد و متصرّفات آنان یکی پس از دیگری از تحت تصرّفشان خارج شد و استقلال یافت. محدودۀ کنونی آن شامل ولایات قدیم تراس، مقدونیه و اپیروس و ایلی ریا است
کاتولیک؛ پایتخت؛ پاریس که تقریباً پنج کرور [نفر] نفوس دارد؛ رئیس جمهوری، امیل لوبه، در سی و یکم دسامبر تولّد یافته و در هیجدهم فوریّهٔ سنۀ هزار و هشت صد و نود و سه، به ریاست جمهوری منتخب گردیده است؛ ادخالات، چهار هزار و هشت صد و هیجده میلیون فرانک؛ اخراجات، چهار هزار و یک صد و پنجاه و چهار میلیون فرانک؛ سرباز، پانصد و چهل و پنج هزار و پانصد و شش نفر؛ صاحب منصب، چهل و هشت هزار و دویست و سی و هفت نفر؛ توپ، دو هزار و نه صد و چهل و شش عرّاده؛ اسب، یک صد و بیست و دو هزار و سی صد و هفتاد و هشت رأس؛ کشتی جنگی، چهار صد و نوزده فروند؛ دخل، سه هزار و پانصد و چهل و هشت میلیون فرانک؛ خرج، سه هزار و پانصد و چهل و هشت میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، چهار ده هزار و چهار صد و شش فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک هزار و دویست و نه فروند؛ [طول] راه آهن، چهل و دو هزار و دویست و سی و هفت کیلو متر؛ [طول سیم] تلگراف، یک صد و بیست و هفت هزار و هشت صد و پنجاه و دو کیلو متر؛ [طول سیم] تلفن، بیست و یک هزار و پانصد و یازده کیلو متر؛ مکتوباتی که در سال خارج می شود، یک بیلیون و دویست و پنجاه میلیون و هفت صد و شصت و چهار هزار عدد؛ تموّل و ثروت فرانسه، دویست و پنجاه تریلیون فرانک است؛ در هنگام جنگ، هفت کرور و دویست و هفتاد و چهار هزار [نفر] قشون به میدان جنگ حاضر می نماید.
*دولت کره (1)
وسعت خاک، دویست و هیجده هزار و شش صد و پنجاه کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، ده میلیون و پانصد هزار نفر؛ مذهب أهالی کاتولیک و بودائی است؛ پایتخت، سئول با دویست و یازده هزار و یک صد و نود و چهار نفر جمعیّت؛ حکمران مملکت، یوکی نیک لیهسی، تولّد در سنۀ هزار و هشت صد و شصت و چهار، جلوس، سنۀ هزار و هشت صد و نود و هشت؛ ادخالات، بیست و چهار میلیون فرانک؛ اخراجات، دوازده میلیون فرانک؛ سرباز، چهل و هفت هزار نفر؛ [طول خط] راه آهن، چهل و دو کیلو متر.
1) کره حدود نیم قرن گذشته در پی یک جنگ خونین، به دو کرۀ شمالی و جنوبی تقسیم شد، و در حال حاضر، دو کشور مستقل می باشند
وسعت خاک، نه صد و نود و چهار هزار و دویست کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، ده میلیون نفر؛ مذهب اهالی، اسلام؛ پایتخت، قاهره با پانصد و هفتاد هزار نفر جمعیّت؛ حکمران، خدیو عباس حلمی پاشا، تولّدش در سنهٔ هزار و هشت صد و هفتاد و چهار، ابتدای حکمرانی، سنۀ هزار و هشت صد و نود و دو؛ ادخالات، دویست و هشتاد و شش میلیون فرانک؛ اخراجات، سی صد و هشتاد و سه میلیون فرانک؛ سرباز، بیست و دو هزار و هفت صد و هشتاد و هفت نفر؛ صاحب منصب، نه صد و پانزده نفر؛ دخل، دویست و شصت و نه میلیون فرانک؛ خرج، دویست و شصت و نه میلیون فرانک؛ [طول خط] راه آهن، چهار هزار و چهار صد و یک کیلو متر؛ [طول سیم] تلگراف، سه هزار و سی صد و شصت و نه کیلو متر.
*منتنگرو یا قراداغ (1)
واقع در اروپای جنوبی، وسعت خاک، نه هزار و هشتاد کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، دویست و بیست و هفت هزار و هشت صد و چهل و یک نفر؛ پایتخت، شه تی نیه که دارای هفت هزار و نه صد و بیست نفر جمعیّت است؛ مذهب، کرک ارتودکس، چهار هزار مسلمان، و چهار هزار کاتولیک هستند؛ حکمران، نیکولا، زنش، می لی، تولّد حکمران، هزار و هشت صد و چهل و یک، جلوس او در چهار دهم ماه اوت سنۀ هزار و هشت صد و شصت و پنج؛ ادخالات، سه میلیون فرانک؛ اخراجات، سه میلیون فرانک؛ سرباز، سی و هفت هزار و دویست و پنجاه نفر.
جمعیت، دو میلیون نفر؛ ادخالات، سی صد و هفتاد و دو میلیون فرانک؛ اخراجات، دویست میلیون فرانک؛ سرباز، سی هزار نفر؛ صاحب منصب، نه صد نفر؛ کشتی جنگی، چهل و پنج فروند؛ دخل، یک صد و شانزده میلیون فرانک؛ خرج، یک صد و بیست و سه میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، پنج هزار و شش صد و نود و هشت
1) مونته نگرو، شاهزاده نشینی در ناحیهٔ بالکان بود که در سال 1878 م با قرار داد برلین، استقلال یافت و در 1918 م به یوگسلاوی پیوست و اکنون پس از جدایی از یوگسلاوی، کشوری مستقل است
فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک هزار و یک صد و سی و هشت فروند؛ [طول خط] راه آهن، یک هزار و نه صد و هشتاد و یک کیلو متر؛ [طول سیم] تلگراف، یازده هزار و پانصد و سی و هفت کیلو متر.
وسعت خاک، سی و سه هزار کیلو متر مربّع؛ جمعیّت پنج میلیون نفر؛ جمعیّت متصرّفات، سی و پنج میلیون نفر؛ مذهب اهالی، نصف کاتولیک و نصف پروتستانی؛ پایتخت، لاهه با یک صد و نود و نه هزار و دویست و هشتاد و پنج نفر جمعیّت؛ حکمران، ملکه ویلهلمین، تولّد سی ام ماه اوت سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و نه میلادی، جلوس بیست و سوم ماه دسامبر سنۀ هزار و هشت صد و نود میلادی، اِما، مادرش نیابتاً از طرف او حکمرانی می نماید؛ ادخالات، چهار هزار و بیست و سه میلیون فرانک؛ اخراجات، سه هزار و سی صد و بیست و دو میلیون فرانک؛ سرباز، بیست و شش هزار و نه صد و هفتاد و هفت نفر؛ صاحب منصب، یک هزار و هشت صد و هشتاد و یک نفر؛ اسب، پنج هزار و هفت صد و هفتاد و پنج رأس؛ کشتی جنگی، نود و هشت فروند؛ دخل، سی صد و چهار میلیون فرانک؛ خرج، سی صد و هیجده میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، چهار صد و سی و دو فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک صد و نود و دو فروند؛ [طول خطوط] راه آهن، دو هزار و هشت صد و پنج کیلو متر؛ [طول سیم] تلگراف، پنج هزار و نه صد و سی و هفت کیلو متر.
وسعت خاک، شصت و چهار هزار و شش صد و هفتاد و نه کیلو متر مربّع؛ جمعیّت، دو میلیون و پانصد هزار نفر؛ مذهب اهالی، ارتودکس؛ پایتخت، آتن با یک صد و یازده هزار و چهار صد و هشتاد و شش نفر جمعیّت؛ حکمران، ژرژ اوّل، تولّد در بیست و چهارم دسامبر سنۀ هزار و هشت صد و چهل و پنج، جلوس پنجم ژوئن سنۀ هزار و هشت صد و شصت و سه میلادی؛ ادخالات، یک صد و بیست و هشت میلیون فرانک؛ اخراجات، نود و چهار میلیون فرانک؛ سرباز، بیست و سه هزار و چهار صد و پنجاه و سه نفر؛ صاحب منصب، یک هزار و هشت صد و هشتاد نفر؛ اسب، یک صد و پانزده هزار و هشت صد رأس؛ کشتی
جنگی، شصت و نه فروند؛ دخل، یک صد و دوازده میلیون فرانک؛ خرج، یک صد و یازده میلیون فرانک؛ کشتی تجاری بادی، یک هزار و یک صد و پنجاه و دو فروند؛ کشتی تجاری بخاری، یک صد و هیجده فروند؛ [طول خطوط] راه آهن، نه صد و پنجاه و دو كيلو متر؛ [طول سیم] تلگراف، هشت هزار و سی صد و هفتاد و نه کیلو متر؛ [طول سیم] تلفن، نه صد و هشت کیلو متر.
وزن کرۂ ارض: پنج هزار و شش صد و نود تریلیون تن؛ وسعت سطح کرۀ زمین: پانصد و نه میلیون و نه صد و پنجاه هزار و هفت صد و دو کیلو متر مربّع؛ خشکی کرۂ ارض: یک صد و سی و هشت میلیون و هشتاد و شش هزار و پانصد و پنجاه و پنج کیلو متر مربّع؛ آب یا اقیانوس: سی صد و هفتاد و چهار میلیون و چهار صد و پنجاه و نه هزار و نه صد و شصت كيلو متر مربّع؛ وسعت اقیانوس ساکن: یک صد و هفتاد و پنج میلیون و چهار صد و چهل و پنج هزار و یک صد کیلو متر مربّع؛ عمق اقیانوس ساکن: نه هزار و چهار صد و بیست و هفت متر؛ وسعت اقیانوس اطلس: هشتاد و نه میلیون و نه صد و پنجاه و هفت هزار و هشت صد کیلو متر مربّع، و عمق آن هشت هزار و دویست و چهل متر؛ وسعت اقیانوس هند: هفتاد و چهار میلیون و سی و نه هزار و شش صد کیلو متر مربّع، و عمق آن شش هزار و سی صد و پنجاه متر؛ وسعت اقیانوس منجمد شمالی: دوازده میلیون و هفت صد و نود و پنج هزار و نه صد کیلو متر مربّع، و عمق آن چهار هزار و هشت صد و چهل و پنج متر؛ وسعت اقیانوس منجمد جنوبی: پانزده میلیون و شش صد و سی هزار کیلو متر مربّع، و عمق هزار و شش صد و دوازده متر؛ تعداد نفوس کرۀ ارض: یک بیلیون و پانصد و هفتاد سه میلیون و یک صد و نود و چهار هزار نفر.
عیسوی: پانصد و هشت میلیون نفر؛ مسلمان: دویست و دوازده میلیون نفر؛ یهود: هشت میلیون نفر؛ بت پرست: هشت صد و نود و یک میلیون نفر.
جمعیّت اروپا: سی صد و نود و پنج میلیون و هشت صد و هفتاد هزار نفر؛ جمعیّت آسیا: هشت صد و بیست و پنج میلیون و نه صد و پنجاه و چهار هزار؛ جمعیّت آفریقا: یک صد و شصت و چهار میلیون نفر؛ جمعیّت آمریکا: یک صد و سی و هفت میلیون و هفت صد و نود هزار نفر؛ جمعیّت استرالیا: پانصد میلیون و هشت صد هزار نفر.
از تمام جمعیّت عالم، در سال سی و سه میلیون نفر؛ در هر روز نود و شش هزار نفر؛ در هر ساعت سه هزار و هفت صد و سی نفر؛ در هر دقیقه شصت نفر و در هر ثانیه یک نفر می میرد.
در تمام سال، در دنیا چهل و دو میلیون نفر؛ در هر روز صد هزار و هشت صد نفر؛ در هر ساعت چهار هزار و دویست نفر؛ در هر دقیقه هفتاد و شش نفر و در هر ثانیه دوازده نفر متولّد می شوند.
تعداد زنان با مردان تقریباً مساوی است.
تخميناً عمر متوسّط، یعنی روی هم هر یکی، سی و سه سال است.
عمر یک ربع مردم، هفت سال؛ عمر نصف مردم، چهل سال؛ از صد نفر، شش نفر شصت سال؛ از پانصد نفر، یک نفر هشتاد سال و از هزار نفر، یک نفر صد سال است.
اشخاص متأهّل، بیش تر از اشخاص بی زن عمر می نمایند؛ و اشخاص ممسک و زحمت کش، بیش تر از اشخاص مسرف و بی کار؛ طوایف متمدّن و تربیت شده، بیش تر از طوایف وحشی عمر می نمایند.
نکاح تخمیناً در سال، هشتاد و دو میلیون واقع می شود؛ از هر صد و بیست نفر، یک نفر متأهّل می شود.
طول اعمار اصناف انسان ها از این قرار است:
برزگر و زارع و باغبان، تخمیناً شصت و چهار سال عمر می نمایند؛ فعله و عمله و
اشخاصی که زیاد زحمت می کشند، سی و دو سال عمر می نمایند؛ حکاک و حجّار و چاپچی و حروف چین، چهل و چهار سال عمر می نمایند؛ نجّار و بنّا و نقّاش در و دیوار، چهل و نه سال عمر می نمایند؛ نانوا و نقّاش و قصّاب، پنجاه و چهار سال عمر می نمایند؛ اطبّا، چهل و نه سال عمر می نمایند؛ صاحب منصب و صرّاف و محاسب و صاحب بانک، پنجاه سال عمر می نمایند؛ حکّام، پنجاه و چهار سال عمر می نمایند؛ معلّمین، پنجاه و هفت سال عمر می نمایند؛ اهل شرع از قبیل مجتهد و کشیش و وعّاظ و طلّاب، شصت و هفت سال عمر می نمایند.
پیر ترین اهل عالم، شخصی است موسوم به برونو کت رین، از اهالی پرتغال، که در آفریقا متولّد شده است [و] یک صد و پنجاه و یک سال عمر دارد.
انسان سالم در هر دقیقه، هیجده دفعه تنفس می نماید. ضربان نبض انسان تخمیناً در هر دقیقه، هفتاد و پنج دفعه است.
انسانی که هفتاد سال عمر نماید، در تمام عمرش [این مواد غذایی را] خورده است: گاو، سی رأس؛ گوسفند، دویست رأس؛ گوساله، صد رأس؛ برّه، پانصد رأس؛ جوجه، دو هزار و دویست قطعه و تخم مرغ هزار عدد.
السنۀ مختلفۀ متداوله که در تمام روی زمین به آن ها تکلّم می نمایند، سی هزار و شصت و چهار نوع است. مذاهب مختلفه هزار نوع است.
حبوبات، هر سالی پنج بیلیون هکتاکتیر حاصل می شود؛ شراب، هر سالی یک صد و پنجاه میلیون هکتاکتیر حاصل می شود؛ آب جو، هر سالی یک صد و هفتاد و پنج [لیتر] حاصل می شود؛ شکر و قند، هر سالی پنج میلیون و سی صد هزار تن حاصل می شود؛ قهوه، هر سالی یک میلیون و دویست هزار تن حاصل می شود؛ پنبه، هر سالی دو میلیون و شش صد و پنجاه هزار تن حاصل می شود؛ آهن، هر سالی بیست و سه میلیون و سی صد هزار تن حاصل می شود؛ نقره، هر سالی سه میلیون و نه صد و هفتاد و پنج هزار کیلو حاصل
می شود؛ طلا، در هر سالی دویست و پانزده هزار کیلو حاصل می شود.
تجارت روی زمین، در تمام سال نود و پنج بیلیون فرانک است.
طول خطوط راه آهن تمام دنیا، هفت صد و چهل و دو هزار کیلو متر [است]: اروپا، دویست و شصت و هشت هزار کیلو متر؛ آسیا، چهل و هشت هزار کیلو متر؛ استرالیا، بیست و شش هزار کیلو متر؛ آفریقا، هیجده هزار کیلو متر؛ آمریکا، سی صد و هشتاد و دو هزار کیلو متر.
مخارج ساختن تمام خطوط راه آهن دنیا، یک صد و پنجاه و یک بیلیون و هشت صد هزار میلیون فرانک؛ از این مخارج مذکور، خرج شدۀ در اروپا، پانزده بیلیون فرانک.
طول خطوط تلگراف تمام عالم، یک میلیون و پانصد هزار کیلو متر.
دولت آلمان، در سال نه صد و هیجده میلیون و شش صد و نود و پنج هزار فرانک؛ دولت اطریش و مجارستان، سی صد و پنجاه و پنج میلیون و چهار صد و هشتاد و دو هزار فرانک؛ دولت انگلیس، هفت صد و نود و شش میلیون؛ دولت ایتالیا، سی صد و چهل و سه میلیون و هفت صد و چهل و چهار فرانک؛ دولت روس، نه صد میلیون فرانک؛ دولت فرانسه، هشتاد و سه میلیون و شصت و هفت هزار فرانک؛ دولت سروی، یازده میلیون فرانک؛ دولت نروژ، شانزده میلیون فرانک.
ایران: السلطان مظفّرالدّین شاه، شاهنشاه کل ممالک محروسۀ ایران؛ تولد، هزار و هشت صد و پنجاه و سه میلادی؛ جلوس میمنت مأنوس اعلی حضرت شاهنشاه، روز بیست و ششم ذیحجّۀ سنۀ هزار و سی صد و سیزده هجری.
آلمان: اعلی حضرت ویلهم دوم؛ تولّد، بیست و هفتم ژانویۀ سنۀ هزار و هشت صد و پنجاه و نه میلادی؛ جلوس، پانزدهم ژوئن سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و هشت میلادی مسیحی.
اطریش هنگری: اعلی حضرت فرانسوا ژوزف؛ تولّد، هیجدهم اوت سنۀ هزار و هشت صد و سی میلادی؛ جلوس، دوم دسامبر سنۀ هزار و هشت صد و چهل و هشت میلادی.
آبی سینی یا حبشه: سنیک؛ جلوس، سنهٔ هزار و هشت صد و هشتاد و نه میلادی.
انگلیس یا بریتانیای کبیر: اعلی حضرت ادوارد هفتم؛ تولّد، نهم نوامبر سنۀ هزار و هشت صد و چهل و یک؛ جلوس، پانزدهم فوریهٔ سنۀ هزار و نه صد و یک میلادی.
افغانستان: میر حبیب اللّه خان است.
ایتالیا: ویکتور امانوئل سیم؛ تولّد، یازدهم نوامبر سنۀ هزار و هشت صد و شصت و نه میلادی؛ جلوس، بیست و نهم ژوئیهٔ سنهٔ هزار و نه صد مسیحی.
آنام (1): سلطان تان تائی؛ تولّد، سنۀ هزار و هشت صد و هفتاد و نه میلادی.
آرژانتین: رئیس جمهور روکا؛ جلوس، سنهٔ هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی.
اتازونی: رئیس جمهوری روزولت؛ تولّد...؛ جلوس، سنهٔ هزار و نه صد و یک میلادی.
اکواتر؛ رئیس جمهوری القابره؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و شش میلادی.
اسپانیول: الفونس هشتم؛ تولّد، هفدهم مه هزار و هشت صد و هشتاد و شش؛ جلوس، هفدهم مه هزار و هشت صد و هشتاد و شش میلادی.
اوراکوه: رئیس جمهوری کستاس؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و نه میلادی.
باواری: اُطن اوّل؛ تولّد، بیست و هفتم آوریل؛ جلوس، سیزده ژوئن هزار و هشت صد و هشتاد و شش میلادی.
بلژیک: لیوبید دوم؛ تولّد، نهم آوریل هزار و هشت صد و سی و پنج؛ جلوس، دهم دسامبر هزار و هشت صد و شصت و پنج میلادی.
بلغارستان: فردیناند اوّل؛ تولّد، بیست و ششم فوریهٔ هزار و هشت صد و پنجاه و یک؛ جلوس، هفتم ژوئیهٔ هزار و هشت صد و هشتاد و هفت میلادی.
بلوچستان: میر خداداد خان؛ جلوس، سنۀ هزار و هشت صد و پنجاه و شش میلادی.
بوئی وی: رئیس جمهوری پانُدو؛ جلوس، سنهٔ هزار و هشت صد و نود و شش میلادی.
برنئو: سلطان اکامالدین هازیم جلیل الالام؛ جلوس، هزار و هشت صد و پنجاه میلادی.
1) نام مملکتی در شرق شبه جزیرۀ هند و چین که از شهرهای مهم آن توران است
بخارا: امیر سعید عبد الاحد خان؛ تولّد، هزار و هشت صد و پنجاه و نه؛ جلوس، هزار و هشت صد و هشتاد و پنج و پنج میلادی.
برزیل: رئیس جمهوری کامبیوس؛ سال انتخاب، سنۀ هزار و هشت صد و نود و هشت ميلادی.
پرتغال: شارل اوّل؛ تولّد، بیست و هشتم سپتامبر سنۀ هزار و هشت صد و شصت و سه میلادی؛ جلوس، نوزدهم اکتبر سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و نه میلادی. پرو: رئیس جمهوری لوپز رمان؛ انتخاب، سنۀ هزار و هشت صد و هشتاد و نه میلادی.
تونس: سیدی علی بیک؛ تولّد، هزار و هشت صد و هفده؛ جلوس، هزار و هشت صد و هشتاد و دو میلادی.
چین: امپراتور کوانک سو؛ تولّد، هزار و هشت صد و هشتاد و دو؛ جلوس، هزار و هشت صد و هشتاد و پنج میلادی.
خیوا: سیّد محمّد رحیم خان؛ تولّد، سنۀ هزار و هشت صد و پنجاه و یک میلادی؛ جلوس سنۀ هزار و هشت صد و شصت و پنج میلادی.
دانمارک: کریستیان نهم؛ تولّد، هشتم آوریل هزار و هشت صد و هیجده؛ جلوس، پانزدهم نوامبر هزار و هشت صد و شصت و سه میلادی.
دومنیکن: رئیس جمهور ژیمی نز؛ تولّد، هزار و هشت صد و چهل و شش؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و سه میلادی.
زنگبار: سلطان حمود؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و شش میلادی.
روسیه: امپراتور نیکولای دوم؛ تولّد، هیجدهم می هزار و هشت صد و شصت و هشت؛ جلوس، یکم نوامبر هزار و هشت صد و نود و دو میلادی.
رو مانی: شارل اوّل؛ تولّد، بیستم آوریل هزار و هشت صد و سی و نه؛ جلوس، بیست و ششم مارس هزار و هشت صد و شصت و شش میلادی.
ژاپن: امپراتور موت سوهی دو؛ تولّد، هزار و هشت صد و پنجاه و دو؛ جلوس، هزار و هشت صد و شصت و هشت میلادی.
سربی: الکساندر؛ تولّد، چهار دهم اوت هزار و هشت صد و هفتاد و شش؛ جلوس، ششم مارس هزار و هشت صد و هشتاد و شش میلادی.
سیام: شولا لنک کُرن؛ تولّد، هزار و هشت صد و پنجاه و سه؛ جلوس، هزار و هشت صد و شصت و شش میلادی.
ساکس: آلبرت؛ تولّد، بیست و سیم آوریل هزار و هشت صد و بیست و دو؛ جلوس، بیست و سیم اکتبر هزار و هشت صد و هفتاد و سه میلادی.
سوئد و نروژ: اسکار دوم؛ تولّد، بیست و یکم ژانویهٔ هزار و هشت صد و بیست و نه؛ جلوس، هیجده سپتامبر هزار و هشت صد و هفتاد و دو میلادی.
سویس: رئیس جمهوری برنر؛ [جلوس]، در هزار و نه صد و یک، و به جهت سنۀ هزار و نه صد و دو، مسیو رنیب.
سالوادر: رئیس جمهوری رگالاو؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و پنج میلادی.
ساموآ: مالی آتوا؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و نه میلادی.
شیلی: رئیس جمهوری رییسکو؛ انتخاب، هزار و هشت صد و شصت و یک میلادی.
عثمانی: اعلی حضرت سلطان عبد الحمید خان دوم؛ تولّد، بیست و یکم سپتامبر سنۀ هزار و هشت صد و چهل و دو؛ جلوس، سی و یکم اوت هزار و هشت صد و هفتاد و شش میلادی.
فرانسه: رئیس جمهوری امیل لوبه؛ تولّد، سی و یکم دسامبر؛ انتخاب: هیجده فوریهٔ هزار و هشت صد و نود و سه میلادی.
کامبوج نورُدم؛ جلوس، هزار و هشت صد و هشتاد و چهار میلادی.
کلمبیا: رئیس جمهوری ماراکین؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی.
کره: یوکی نیک لیهسی؛ تولّد هزار و هشت صد و شصت و چهار؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی.
کرت (1): حاکم پرنس ژرژ یو مانستان؛ تولّد، هزار و هشت صد و شصت و نه؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی.
کاستاریکا: رئیس جمهوری ایکل زیبامس؛ تولّد: هزار و هشت صد و شصت و یک؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و چهار میلادی.
1) جزیره ای در مدیترانۀ شرقی، متعلّق به یونان
گرس یا یونانستان: ژرژ اوّل؛ تولّد، بیست و چهارم دسامبر هزار و هشت صد و چهل و پنج؛ جلوس، پنجم ژوئن هزار و هشت صد و شصت و سه میلادی.
گوامات لا: رئیس جمهوری کابررا؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی.
ليبريا: رئیس جمهوری کل مان؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی.
موناکو: آلبرت؛ تولّد، سیزدهم نوامبر هزار و هشت صد و چهل و هشت؛ جلوس، شانزدهم سپتامبر هزار و هشت صد و هشتاد و نه میلادی.
مونِتِنِگرو: نیکولای اوّل؛ تولّد، هزار و هشت صد و چهل و یک؛ جلوس، چهار دهم ماه اوت سنۀ هزار و هشت صد و شصت و پنج میلادی.
مصر: خدیو عبّاس حِلمی؛ تولّد، هزار و هشت صد و هفتاد و چهار؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و دو میلادی.
ماروک یا مراکش: سلطان عبد العزیز؛ تولّد، هزار و هشت صد و هفتاد و هشت؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و چهار میلادی.
مکزیک: رئیس جمهوری پرنی ریولدیباز؛ تولّد، هزار و هشت صد و سی؛ جلوس، هزار و هشت صد و نود و دو میلادی.
ونزوئلا: رئیس جمهوری کاسترو؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و نه میلادی.
هلند: ملکه ویلهلمین، تولّد، سی ام اوت هزار و هشت صد و هشتاد و نه؛ جلوس، بیست و سوم دسامبر هزار و هشت صد و نود میلادی.
هائیتی: رئیس جمهوری سیمون سام؛ انتخاب، هزار و هشت صد و نود و شش میلادی.
هندوراس: رئیس جمهوری سی اِرا؛ انتخاب، سنۀ هزار و هشت صد و نود و هشت میلادی.
موافق کتاب مقدّس، هفت هزار و چهار صد و دوازده سال از خلقت عالم تا به حال گذشته است.
از طوفان نوح تاکنون پنج هزار و یک صد و شصت و شش سال گذشته است.
از اختراع حروف در چین، چهار هزار و هشت صد و چهل و چهار سال گذشته است.
از بنای شهر نینوا، چهار هزار و پانصد و چهل و شش سال گذشته است.
از بنای سلطنت مصریان، چهار هزار و دویست و پنجاه و سه سال گذشته است.
از بنا نهادن برج بابل، سه هزار و شش صد و پنجاه و سه سال گذشه است.
از ابتدای شیوع استعمال آهن، سه هزار و یک صد و پنجاه و سه سال گذشته است.
از استعمال چاپ خانه در میان چینی ها، سه هزار و پنجاه و سه سال گذشته است.
از استعمال سکّۀ نقره، دو هزار و هفت صد و سه سال گذشته است.
از بنای دیوار چین، دو هزار و دویست و هیجده سال گذشته است.
از اختراع کاغذ پوستی، دو هزار و دویست و سه سال گذشته است.
از ساختن کاغذ از پنبه در چین، دو هزار و شصت و سه سال گذشته است.
از اختراع صابون سازی در میان رومیان، دو هزار و چهار ده سال گذشته است.
از بنای اوّل آسیاب در مملکت روم، هزار و نه صد و شش سال گذشته است.
از بنای اوّل بلور سازی در مملکت روم، هزار و هشت صد و چهل و سه سال گذشته است.
از استعمال کاغذ در اروپا، هزار و نود و شش سال گذشته است.
از اختراع شکر در میان اعراب، هزار و سی و سه سال گذشته است.
از اختراع نمودن کوریتو پیانو زن نُت موزیک، هفت صد و هشتاد و شش سال گذشته است.
از اختراع عینک در فلورانس که شهری است در ایتالیا، شش صد و چهار سال گذشته است.
از اختراع باروت، پانصد و شصت و پنج سال گذشته است.
از اختراع سوزن، پانصد و سی و هشت سال گذشته است.
از اختراع توپ، پانصد و بیست و سه سال گذشته است.
از اوّل طبع کتاب در اروپا، چهار صد و پنجاه و سه سال گذشته است.
از افتتاح اوّلین پست خانه در مملکت فرانسه، چهار صد و سی و شش سال گذشته است.
از انکشاف ینگی دنیا (1)به توسّط کریستف کلمب، چهار صد و یازده سال گذشته است.
از اختراع ساعت بغلی، چهار صد و سه سال گذشته است.
1) ینگی، واژه ترکی به معنی نو. یانکی نامی است که مردم انگلستان به استهزا، به مردم اتازونی دادند و از طرف جنوبی های آمریکا به شمالی ها و اکنون در همه جای دنیا از روی خشم به آمریکایی ها گفته می شود
از اختراع دوربین در آلمان، سی صد و سیزده سال گذشته است.
از شیوع استعمال چایی در اروپا، دویست و نود و سه سال گذشته است.
از انتشار اوّل روزنامۀ چاپی در اروپا، دویست و چهار ده سال گذشته است.
از اختراع ماشین بخار، دویست و چهار ده سال گذشته است.
از اختراع بالن، یک صد و بیست و چهار سال گذشته است.
از انکشاف الکتریسیته کالوانی به توسّط کالوان، یک صد و سیزده سال گذشته است.
از اختراع قلم آهن در انگلستان، یک صد سال گذشته است.
از اختراع کشتی بخار، یک صد سال گذشته است.
از اختراع عکاسی به توسط تابلت انگلیسی، شصت و چهار سال گذشته است.
از اختراع تلگراف، شصت و دو سال گذشته است.
از کشیدن سیم تلگراف از واشنگتن تا باتی مور، پنجاه و پنج سال گذشته است.
از اختراع لِوروِر تا سنۀ 1902، پنجاه و دو سال گذشته است.
از اختراع اوسون حکیم، ماشین فوتوگراف را، بیست و شش سال گذشته است.
از اختراع چراغ برق، بیست و چهار سال گذشته است.
از اختراع تلفن، بیست و سه سال گذشته است.
در تهران از ظهر، سه ساعت و شانزده دقیقه گذشته است.
در لندن ادیم بورگ لیورپول، ده دقیقه به ظهر مانده است.
در رم، پانزده دقیقه از ظهر گذشته است.
در شیکاگو، شش ساعت از ظهر گذشته است.
در پکن هفت ساعت و سی و هفت دقیقه از ظهر گذشته است.
در پترزبورگ، یک ساعت و بیست و پنج دقیقه از ظهر گذشته است.
در برلن، وین، کو لون، مونیخ و زِرِد، پانزده دقیقه از ظهر گذشته است.
در ورشو، یک ساعت و پانزده دقیقه از ظهر گذشته است.
در نیویورک، هفت ساعت و پنج دقیقه از ظهر گذشته است.
در کلکته، پنج ساعت و بیست و چهار دقیقه از ظهر گذشته است.
در اسلامبول، یک ساعت و چهل و هفت دقیقه از ظهر گذشته است.
پکن، پایتخت چین: چهار میلیون و پانصد هزار نفر.
لندن، پایتخت انگلیس: چهار میلیون و یک صد و نود هزار نفر.
پاریس، پایتخت فرانسه: دو میلیون و دویست و هشتاد و هشت هزار و هشت صد نفر.
نیویورک، شهر معظمی است در اتازونی: یک میلیون و پانصد هزار نفر.
وین، پایتخت اطریش: یک میلیون و یک صد و سی و شش هزار و دویست و هفتاد نفر.
برلین، [پایتخت آلمان]: یک میلیون و یک صد و بیست و پنج نفر.
پترزبورگ، پایتخت روس: نه صد و بیست و نه هزار نفر.
مسکو، شهر معظمی است در روس: هشت صد و پنجاه و چهار هزار نفر.
اسلامبول، پایتخت عثمانی: هشت صد و سی هزار نفر.
ناپل، شهر معظمی است در ایتالیا: چهار صد و نود و چهار هزار نفر.
کوه کوریزان کار، در آسیا: هشت هزار و هشت صد و چهل متر؛ کوه اکن کاگوا، در آمریکای جنوبی: هفت هزار و بیست متر؛ کوه کیلیمانجارو، در آفریقا: شش هزار متر؛ کوه لوکان، در آمریکای شمالی: پنج هزار و نه صد متر؛ کوه منبلان، در اروپا: چهار هزار و هشت صد و ده متر؛ کوه ما او ناکه آ، در جزیرۀ هاوایی: چهار هزار و دویست و ده متر.
جزیرۀ گردانلاند: دو میلیون و یک صد و هفتاد هزار کیلو متر مربّع؛ جزیرۀ نووِل گینه: هفت صد و هشتاد و پنج هزار و سی صد و شصت کیلو متر؛ جزیرهٔ برن دو: هفت صد و سی و سه هزار و سی صد و سی کیلو متر مربّع؛ جزیرۀ ماداگاسکار: پانصد و نود و یک هزار و پانصد و شصت کیلو متر مربّع؛ جزیرۀ سو ماترا: چهار صد و سی و یک هزار و سی صد و هشتاد
کیلو متر مربّع؛ جزیرۀ نی پن: دویست و بیست و شش هزار و پانصد و هشتاد کیلو متر مربّع؛ جزیره های بریتانیای کبیر: دویست و هفده هزار و هفت صد و بیست کیلو متر مربّع؛ جزیرۀ نوول زیلاند شمالی: یک صد و چهل و نه هزار و نه صد و نه کیلو متر مربّع؛ جزيرۀ جاوا: یک صد و بیست و پنج هزار و نه صد کیلو متر مربّع؛ جزیرۀ کوبا: یک صد و هیجده هزار و هشت صد و سی کیلو متر مربّع؛ جزیرۀ اليلاند: یک صد و چهار هزار و هفت صد و هشتاد کیلو متر مربّع.
بحر خزر: چهار صد و سی و هشت هزار و نه صد و شصت کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ سوپر یور: هشتاد و یک هزار و سی صد و هشتاد کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ ویکتُریا نیانزا: هفتاد و هشت هزار و پانصد کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ آرال: شصت و هفت هزار و هفت صد و هفتاد کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ میشیگان: شصت و شش هزار و دویست و هشتاد کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ چاد: سی و نه هزار کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ طانکانیکا: سی و پنج هزار و یک صد کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ بای کال: سی و چهار هزار و یک صد و هشتاد کیلو متر مربّع؛ دریاچۀ لادوگا: هیجده هزار و یک صد و نوزده کیلو متر مربّع.
ستاره هایی که با چشم غیر مسلّح دیده می شوند، چهار ده هزار و سی صد عدد هستند؛ در نیم کرۀ شمالی، شش هزار و یک صد عدد [و] در نیم کرۀ جنوبی، هفت هزار و دویست عدد.
دوری کرۀ قمر از کرۀ ارض، سی صد و شصت و دو هزار و سی صد و سی و چهار درست روس.
حجم کرۀ قمر، چهل و نه دفعه بزرگ تر است از کرۀ ارض [؟!]
بُعد کرۀ شمس از کرۀ ارض، صد و چهل میلیون درست روس.
حجم کرۀ شمس، یک میلیون و سی صد هزار دفعه بزرگ تر از زمین. (1)
1) البتّه این محاسبات بر اساس وسایل ابتدایی آن روزگار که بیش تر تخمینی حدس زده می شد، آورده شده و امروزه می دانیم که این آمار غیر واقعی هستند، ولی به روزگار خود جالب بوده است!
مسکوکات طلا و نقره از آن اندازه که تصّور می نماییم، خیلی کم تر است.
در دنیا موافق محاسبه وزیر مسکوکات اتازونی، در تمام دنیا تقریباً بیست و چهار میلیارد فرانک پول طلا، و بیست میلیارد فرانک پول نقره است که در تمام دنیا می گردد و بعضی وقت ها در مملکتی زیاد و در دیگری کم می شود. هر آینه [اگر] تمام پول در میان یک میلیارد و پانصد میلیون [نفر] جمعیّت دنیا تقسیم شود، [به] هر نفری شانزده فرانک طلا و سیزده فرانک پول نقره خواهد رسید.
مملکت اتازونی که [به] زمین طلا خیز موسوم شده است، فقط پنج میلیارد پول طلا، و سه میلیارد پول نقره دارد. پس معلوم [می شود] که سه هزار و هشت صد و بیست و هشت نفر میلیونر و میلیاردر های اتازونی، فقط به اعتبار و به اسم دولتمند هستند، نه به پول.
اتازونی، دارای پنج میلیارد و یک صد و یک میلیون فرانک پول طلا، و سه میلیارد و دویست و شانزده میلیون فرانک پول نقره؛
فرانسه، دارای چهار میلیارد و پنجاه و سه میلیون فرانک پول طلا، و دو میلیارد و صد و شش میلیون فرانک پول نقره؛
روسیّه، دارای سه میلیارد و نه صد و پنجاه و هشت میلیون فرانک پول طلا، و پانصد و بیست و دو میلیون فرانک پول نقره؛
آلمان، دارای سه میلیارد و چهار صد و هشتاد و نه میلیون فرانک پول طلا، و یک میلیارد و چهل و دو میلیون فرانک پول نقره؛
انگلیس یا بریتانیای کبیر، دارای دو میلیارد و چهار صد و چهل و سه میلیون فرانک پول طلا، و پانصد و پنجاه و نه میلیون فرانک پول نقره؛
اطریش هنگری، دارای یک میلیارد و دویست و بیست و یک میلیون فرانک پول طلا، و چهار صد و هشتاد و یک میلیون فرانک پول نقره؛
اسپانیول، دارای سی صد و هشتاد و شش میلیون فرانک پول طلا، و یک میلیارد و دویست و هیجده میلیون فرانک پول نقره؛
ایتالیا، دارای چهار صد و نود میلیون فرانک پول طلا، و دویست و نوزده میلیون فرانک پول نقره؛
استرالیا، شش صد و چهل و سه میلیون فرانک پول طلا، و سی میلیون فرانک پول نقره؛
سیام، یک صد میلیون فرانک پول طلا، و نه صد و شصت و پنج میلیون فرانک پول نقره؛
آمریکای جنوبی، سی صد و شصت و چهار میلیون فرانک پول طلا، و صد و بیست و یک میلیون فرانک پول نقره؛
مکزیک، چهل و سه میلیون فرانک پول طلا، و پانصد و سی میلیون فرانک پول نقره؛
عثمانی، دویست و پنجاه میلیون فرانک پول طلا، و دویست میلیون فرانک پول نقره؛
ژاپن، سی صد و پنج میلیون فرانک پول طلا، و یک صد و سی میلیون فرانک پول نقره؛
هلند، صد و سی و هفت میلیون فرانک پول طلا، و دویست و شصت و هفت میلیون فرانک پول نقره.
پس، از قرار محاسبۀ مذکورۀ فوق در تمام دنیا هشتاد و هشت میلیارد تو مان پول طلا و نقره موجود است.
در تمام عالم، طوایف تربیت نشده و وحشی، بیست و پنج میلیون نفر هستند که به طور عریان و برهنگی به سر می برند.
طوایف و قبائل نیمه وحشی که ملبّس به پلاس و غیره می باشند، هفتاد و هفت میلیون نفر هستند.
آن هایی که ملبّس به لباس به قاعده هستند، پانصد و نود و دو میلیون نفر [هستند].
آن که به لسان چینی تکلّم می نمایند، سی صد و هفتاد میلیون نفرند.
آن که به لسان آلمانی تکلّم می نمایند، هفتاد و پنج میلیون نفرند.
آن که به لسان انگلیسی تکلّم می نمایند، یک صد و بیست و پنج میلیون نفرند.
آن که به لسان روسی تکلّم می نمایند، یک صد میلیون نفرند.
آن که به لسان فرانسه تکلّم می نمایند، پنجاه میلیون نفرند.
آن که به لسان اسپانیول تکلّم می نمایند، چهل و پنج میلیون نفرند.
آن که به لسان ژاپنی تکلّم می نمایند، چهل و چهار میلیون نفرند.
آن که به لسان ایتالیا تکلّم می نمایند، سی و دو میلیون نفرند.
آن که به لسان ترکی تکلّم می نمایند، بیست میلیون نفرند.
آن که به لسان پرتغالی تکلّم می نمایند، سیزده میلیون نفرند.
آن که به لسان هندی و اقسام آن تکلّم می نمایند، یک صد و سی و دو میلیون نفرند.
آن که به لسان مالی تکلّم می نمایند، بیست و پنج میلیون نفرند.
در ایران یک باب؛ در آلمان بیست و یک باب؛ در ایتالیا بیست و یک باب؛ در انگلیس دوازده باب؛ در اسپانیول ده باب؛ در روس ده باب؛ در رو مانی سه باب؛ در سوئد و نارویج (1)دو باب؛ در سویس چهار باب؛ در فرانسه چهار ده باب؛ در هلند چهار باب.
تعداد روزنامه جات عالم، سی و شش هزار نمره؛ در اروپا بیست هزار نمره، در آسیا سه هزار نمره (از این سه هزار نمره روزنامه جات آسیا، دو هزار نمره اش در ژاپن به طبع می رسد)؛ در آفریقا دویست نمره (از این دویست نمره روزنامه جاتی که در آفریقا به طبع می رسد، سی نمره اش در مصر چاپ می شود)؛ در آمریکا دوازده هزار نمره؛ در استرالیا هفت صد نمره.
[سر]
سری که از طرف مغز به پیشانی نشیب دارد، ثبات رأی و خسّت و حسد را می نماید.
سر بزرگ تر از حدّ عمومی و طبیعی و بی تناسب به تن علامت حماقت و بی شعوری [است].
1) نروژ
سری که از حدّ طبیعی نه بزرگ تر و نه کوچک تر، یعنی به قاعده و تناسب است، دارای فراست و حافظه است.
سری که کوچک و گردن آن دراز باشد، علامت خفّت و نقص عقل و بدبختی است.
[پیشانی]
پیشانی پهن، علامت عقل و فراست [است].
پیشانی باریک و کوچک، علامت بی ادبی و کم خیالی و پر خوری است.
پیشانی کوتاه و گود، علامت ثبات رأی و خردمندی و پر فکری است.
پیشانی مربّع و متوسّط، ذکاوت و پر دلی را نشان می دهد، چون پیشانی شیر.
پیشانی صاف و پهن، علامت خود پسندی و بغض است.
پیشانی تو رفته و گود، علامت عصمت و عفّت و پاک دامنی است.
پیشانی پست و بلند و ناهموار، علامت تزویر و خیانت و دروغگویی است.
[ابرو ها]
ابرو های به هم پیوسته و مایل به سوی دماغ، علامت حسادت و انتقام جوئی [است].
ابرو های ناصاف و ناهموار که پست و بلند روئیده شده است، علامت تند خوئی و دلیری و لئامت است.
ابرو هایی که پهن و موهای بلند دارد، علامت سبعیّت و وحشی گری و رذالت است.
ابرو هایی که موی زرد دارد، علامت کینه و بغض و غضب است.
ابروی کم مو، علامت تزویر و خفّت عقل است.
ابروی مشکی، علامت شجاعت و بی باکی و عشق است.
ابروی راست و صاف که موی درشت و راست دارد، علامت فراست و صداقت و فرح است.
ابرویی که به هم پیوسته و نزدیک به چشم است، علامت ثبات رأی و کنجکاوی است.
[موی]
موی مشکی یا خرمایی و نرم، آثار فراست و ذکاوت است.
موی مشکی و انبوه که تابیده نمی شود و جعد ندارد، جهد و کوشش و درست کاری را نشان می دهد.
موی خرمائی رنگ، علامت لطافت و نزاکت و ظرافت طبع است.
موی بلند صاف، علامت پاکی طینت و نیّت و پاکی ذات است.
موی سفید، علامت ترس و بزدلی و احتجاب است.
موی مجعد و انبوه، علامت نخوت و تکبّر و تهوّر است.
موی مشکی صاف و درخشان که هم رنگ ابرو نباشد، یعنی با رنگ ابرو مختلف باشد، اثر شرارت و جسارت است.
آثار دماغ
دماغی که سرش به روی لب بالا خم شده باشد، علامت بی همّتی و بی غیرتی است.
دماغی که فرو رفتگی دارد، علامت بد خلقی و خود خواهی و نخوت است.
لوله دماغی که کوچک است، علامت بزدلی و رعب است.
دماغ دراز، علامت نجابت است.
دماغ راست و صاف، علامت تمکین و وقار است.
دماغی که نوک آن چون منقار طوطی است، علامت تهوّر و بی پروایی است.
دماغ پهن، شهوت و جسارت را نشان می دهد.
دماغ فرو رفته، علامت رحم و شفقت است.
دماغی که بیخ آن فرو رفتگی دارد، بد نفسی و بی رحمی و بد خلقی است.
دماغی که تمام آن برجسته و بر آمده است، فرح و انبساط طبع را می نماید.
چشم
چشم آبی، علامت ضعف قلب است.
چشمی که حرکت او مایل به فوق است، جان فشانی و ترک علایق را می نماید.
چشم مشکی، علامت شجاعت و پر دلی است.
چشم هایی که حلقه های آن فراخ است، علامت بی شرمی و فضولی است.
43
چشم خرمایی رنگ، اثر ثبات رأی و همّت است.
چشم زاغ و خاکستری رنگ، علامت تزویر و جبن است.
چشم هایی که درخشان و دونده [است]، علامت جسارت و بی شرمی است.
چشمی که اغلب اوقات به یک سو دوخته است، علامت خود پسندی و خود بینی و عجب است.
چشم هایی که متصّل به اطراف می دوند، علامت نمک نشناسی و دزدی و بی اعتمادی و بی اعتباری است.
چشم هایی که اغلب پایین افتاده اند، علامت تفکّر و تزویر و پر حیایی است.
چشم کوچک، علامت حیله و تزویر و خدعه و لئامت است.
دهان
دهان بزرگ و گشاد، علامت خفت عقل است.
دهان باز، علامت سفلگی و رذالت و فساد است.
دهان نازک و کوچک که پیشانی و بینی آن نیز کوچک باشد، علامت خوف و بزدلی و کم عقلی است.
دهان بسته اثر پر حوصلگی است.
[لب ها]
لب كلفت علامت ضعف عقل و درّاکه [و] عبد البطن است.
لب های نازک که لب بالائی پهن است و دهان نیز بزرگ باشد، سخاوت و شجاعت را می نماید.
لب های آویخته به طوری که لثه ها دیده شود، علامت نزاع جزئی و خود پرستی است.
صورت
صورت باریک و لاغر، علامت شوق و شجاعت است.
صورت کوچک، علامت دنائت طبع و رذالت خوی است.
صورت بزرگ، علامت کندی و تنبلی و خاموشی است.
صورت چاق و پر، علامت تن پروری و شهوت پرستی است.
صورت زیاد گرد، علامت بی علمی و بی سوادی است.
صورتی که از زنخ گرد تر است، علامت دزدی و رشوه خواری است.
چانه
چانۀ باریک، علامت تیز هوشی و تزویر است.
چانۀ مسطّح، علامت تفکّرات بی جا و خیالات بی پاست.
چانۀ چاق که غبغب دارد، علامت تن پروری و پر خوری و لطافت طبع است.
چانه کوچک و کوتاه، علامت سستی است.
چانه مدوّر که دارای چاه زنخدان است، علامت خوش خلقی و نیک طبعی است.
چانه ای که دو طرف دارد، علامت هوش و ذکاوت و پر فکری است.
گوش
گوش بزرگ، علامت بی ادبی و حماقت و خسّت است.
گوش کوچک، علامت حیله و تدبیر است.
گوش کلفت، علامت ساده لوحی است.
گوش نازک، لطیف و شفّاف، علامت علوّ طبع و درایت است.
گردن
گردنی که استخوان هایش بزرگ و سترگ و اعصابش قوی باشد، علامت قوّت و قدرت و توانایی و زور است.
گردن چاق و کلفت، علامت تند خویی و غضب است.
گردن باریک و دراز، اثر بزدلی و بد خیالی و پست فطرتی است.
گردن کوتاه، علامت گستاخ بودن و جرأت است.
شانه
شانۀ پهن، علامت رشادت و شجاعت است.
شانۀ کوتاه، علامت حرص و لئامت و چشم تنگی است.
[سینه و شکم]
کسانی که سینه شان تا روی شکم موی زیاد دارد، علامت بی ثباتی در اعمال و بی رحمی و بی دینی است.
کسی که فقط سینه اش مو دارد، پر دل و دلیر است.
پستان آویخته، علامت پر قوّتی و رشادت است.
شکم بزرگ، علامت آفاده و تفرعن است.
[دست]
بازویی که از بلندی تا به زانو رسد، علامت فراست زیاد و پر قوّتی و ریاست طلبی است.
دست کوتاه، علامت پست فطرتی و بد نفسی است.
پر مویی دست، اثر شهوت زیادی است.
کسی که در حرف زدن دستش را زیاد حرکت می دهد، علامت پر حرفی است.
کسی که در حرف زدن زیاد دستش [را] حرکت نمی دهد با عقل و وقار است.
[پنجه ها و انگشتان]
پنجه های کوتاه و کوچک، علامت درستی است.
کسی که پنجه اش بلند و باریک و قشنگ است، خوش خلق و خدا ترس و صاحب علوّ طبع و طول عمر است.
کسی که دستش فربه و انگشتانش از اندازه کوتاه تر است، دزد و متقلّب و شرور است.
انگشت کوتاه و باریک، علامت کم عقلی است.
انگشت کلفت و کوتاه، علامت بد نفسی و بد چشمی است.
[ناخن]
ناخن نرم و نازک و لطیف که رنگ آن گلی و شفّاف است، علامت هوش و خرد و تدبیر است.
ناخن زیاد کوتاه، علامت بد نفسی و بد خیالی است.
صدا
صدای کلفت و بلند، علامت قوّت و رشادت است.
صدای نازک و آهسته، علامت غمگینی و ترس و شک است.
صدایی که زیاد بلند یا آهسته نباشد، یعنی متوسّط باشد، علامت عقل و صداقت و صبر است.
صدایی که شبیه به صوت گوسفند و بز است، علامت بی شعوری است.
کسی که ندرتاً بخندد، زکی و فهیم و خردمند و باوقار است.
کسی که زیاد می خندد، کم عقل و کم خیال و سبک است.
تبصره: علامات مذکور فوق را که به تفصیل نوشته شده، هر گاه در شخصی مشاهده گردید، نباید حتماً تصوّر نمود که مشارٌ الیه یقیناً دارای فلان صفات است؛ بلکه این علایم مذکوره را ممکن است شخصی دارا بوده و بعد آن را ترک نموده، ولی هنوز اثر آن در قیافه اش نمایان است، یا آن که به واسطهٔ مرضی، نقص یا تغییری در هیکل او عارض شده است. هر گاه شخص در شناختن حرکات و قیافهٔ چشم حاذق و عالم باشد، بعد از مقابلهٔ علایم دیگر، با چشم می تواند حکم عادات و صفات را بنماید. و اللّه اعلم.
اوقات مختلفه و افعالی که انسان عمر خود را به آن ها صرف می نماید، هر گاه هفتاد سال عمر نماید، از قرار ذیل اند:
بیست و چهار سال در خواب؛ سه سال مشغول تعلیم؛ هفت سال مشغول تفریح و عیش بازی؛ سه سال در استحمام و پاکیزه گری و شستن دست و روی؛ شش سال مشغول اکل و شرب؛ پنج سال به راه رفتن و قدم زدن؛ سه سال به تکلّم و صحبت؛ یک سال به خدمات نظامی؛ یازده سال به شغل و کسب و نویسندگی؛ شش سال به قرائت کتاب، روزنامه و نوشته جات. پس معلوم گردید که هر گاه انسان هفتاد سال عمر نماید، یازده سالش عمر صحیح نموده؛ یعنی آن چه مشغول کار با فایده از برای خود و دیگران بوده است، [فقط] یازده سال است.
مدّت حمل حيوانات علف خوار یا نشخوارکن به موجب ذیل است:
فیل، بیست و چهار ماه؛ کرگدن، هیجده ماه؛ زرّافه، چهار ده ماه؛ اسب و شتر، از یازده الی
سیزده ماه؛ گاو میش، دوازده ماه؛ الاغ، دوازده ماه؛ گاو و گوزن و شکار و آهو، نه ماه؛ بوزینه، هشت ماه؛ گوسفند و بز، پنج ماه؛ خوک، چهار ماه؛ انواع موش ها، بیست و هشت روز.
مدّت حمل حیوانات سبع یا گوشت خوار از قرار ذیل است:
خرس، شش ماه؛ شیر، یک صد و هشت روز؛ روباه و گرگ و سگ، از شصت و دو الی شصت و سه روز؛ گربه، از پنجاه و پنج روز الی پنجاه و شش روز؛ ماهی کیت یا نهنگ، ده ماه.
مدّت نشستن انواع طیور روی تخم از قرار ذیل است:
مرغ، بیست و یک روز؛ اردک، سی روز؛ بوقلمون، بیست و هشت روز؛ سهره، چهار ده روز؛ کبوتر، دوازده روز؛ طوطی، چهل روز.
[تعداد تخم هایی که انواع جانوران در هر بار می گذارند، از قرار ذیل است:]
عنکبوت و زالو، در هر دفعه یک صد و هفت عدد؛ مگس، در هر دفعه یک صد و چهل و دو عدد؛ قورباغه، در هر دفعه هزار عدد؛ انواع مختلف ماهی، در هر دفعه از سه هزار الی شش هزار عدد؛ پشه، زیاده از یک میلیون در هر دفعه.
از قراری که شخص محاسبی حساب نموده، در تمام عالم آن چه حیوانات و دوابّ اهلی هست، از این قرار است:
قاطر و الاغ، نه میلیون رأس؛ بز، سی و دو میلیون رأس؛ اسب، شصت و هفت میلیون رأس؛ خوک، یک صد و چهار میلیون رأس؛ گاو نر و ماده، سی صد و دوازده میلیون رأس؛ گوسفند، پانصد و یازده میلیون رأس؛ عدد دوابّ اهلی، یک بیلیون و سی و پنج میلیون رأس.
انواع طیور، از قرار کاتو لوگ موزۀ لندن، انواع طیور، یازده هزار و شش صد نوع است.
کاغذ
کاغذی که در تمام سال در دنیا صرف می شود، چهل و پنج میلیون پوط؛
عدّۀ کارخانه جاتی که کاغذ می سازند، سه هزار و نه صد باب؛
عدّۀ عمله جات اُناث که در کارخانه کاغذ سازی مشغول اند، یک صد و هشتاد هزار نفر؛
و آن چه مشغول جمع آوری کهنه و غیره برای کارخانه هستند، صد هزار نفر.
فروش القاب
دولت ایتالیا، محض ازدیاد وجوهات بیت المال یا خزانۀ دولتی، برای لقب، نرخ و قیمتی معین نموده است [که] معدودی از آن ها ثبت شده:
لقب اشرف، ده هزار تو مان؛ لقب هر تسک، هفت هزار و پانصد تو مان؛ لقب مارکیس یا والی، شش هزار تو مان؛ لقب کراف، پنج هزار تو مان؛ لقب بارون، سه هزار تو مان، لقب جنابی، یک هزار و سی صد تو مان.
هر کس بخواهد که لقب او در خانوادۀ او بماند، باید صدی چهل، بیش از قیمت بدهد.
اعظم خانه های عالم
به تازگی سلطان عبد الحمید خان، در مکّه، خانه ای بنا نهاده است که تقریباً شش هزار نفر می توانند در آن منزل نمایند. او این خانه را برای زوّار و حجّاج بنا کرده [است].
[خانه ای که] در نزدیکی وین است، که هزار و پانصد اطاق دارد، و سیزده دالان و غلام گذر دارد، و هزار و یک صد و دوازده نفر می توانند [در آن]، سکنی نمایند.
در شهر نیویورک، در خیابان پارک رو خانه ای است، [که] بیست و چهار مرتبه دارد، و نه صد و پنجاه اطاق دارد، و هزار و شش صد و نود و پنج عدد پنجره دارد. ارتفاع این خانه، هفتاد و دو ساژن روسی است. قیمت آن تخمیناً بیست و چهار میلیون دلار است.
بزرگ ترین توپ عالم
توپی است در آمریکا که وزن آن هفت هزار و دویست پوط است؛ یعنی سی صد و شصت خروار وزن دارد، و طول آن هفت ساژن روسی است، و وزن گلولۀ آن سه خروار است، و گلوله اش تا بیست و پنج درست روس، راه می رود.
گران بهاترین دستمال عالم
مارگاریتا، ملکۀ ایتالیا را دستمالی است، که پنجاه و پنج هزار منات قیمت دارد، و سه نفر از ماهرترین استادان عالم، بیست سال در بافتن دستمال مذکور زحمت کشیده اند، و به قدری سبک وزن است، که وزن آن با دست احساس نمی شود، و آن قدر کوچک است، که در قوطی طلایی به بزرگی دانۀ باقلایی، آن را محفوظ می دارند.
صنعت عجیب
در کسترو ما ساعت سازی یهودی، ساعتی ساخته است که ساعت، نیم ساعت، ربع دقیقه و ثانیه شمار دارد. در صفحهٔ [این] ساعت، شکل کرۀ شمس است، که ستاره هایی چند به دور آن حرکت می نمایند. دریا و بندرگاه دارد که در هر ساعت کشتی بخار وارد بندرگاه می شود. در صفحهٔ ساعت ماشین راه آهن متحرّک است و وارد استاسیون (1)می شود، پلیس به صاحب منصب سلام می دهد، در استاسیون جمعیّت و ازدحام می شود و ترن راه می افتد و اهل استاسیون با مسافرین ترن وداع می کنند، سوت ترن شنیده می شود و مستحفظین ترن، زنگ می زنند. و هم، در صفحۀ این ساعت سلاطین با هم دیگر ملاقات می نمایند، موزیک سلام زده می شود، و تمام سلاطین دول معظمۀ عالم، در صفحۀ این ساعت نمودار می شوند.
تموّل شخص پاپ یا نایب مناب حضرت عیسی که در واتیکان روم منزل دارد و رئيس طایفۀ کاتولیک هاست؛ عدد اشیایی که به حضرت پاپ هدیه فرستاده اند، از این قرار است:
بیست و هشت قطعه، تاج مرصّع و جواهر؛ سی صد و نوزده قطعه، خاج الماس؛ هزار و دویست عدد، پیاله و فنجان و گیلاس نقره؛ طلا، هشتاد حلقۀ انگشتر که یکی از آن ها را - اعلی حضرت سلطان عثمانی - هدیه فرستاده که شصت و پنج هزار تو مان قیمت دارد، یک قطعه، الماس بزرگ خوبی است که کروکِره - رئیس جمهوری ترانسوال - (2)هدیه نموده است که دو کرور تو مان قیمت دارد؛ هفتاد و شش پارچه، اسباب های طلا و نقره و جواهر نشان؛ هفت صد و هشتاد و چهار عدد، اسباب و اشیاء طلا و نقره؛ هزار پارچه، اسباب های قیمتی از قبیل نقاشی و غیره.
تخمیناً قیمت دارایی شخص پاپ، معادل است به هفت کرور تو مان.
دخانیات، توتون و غیره
اگر چه استعمال دخانیات، مخصوصاً سیگار و توتون، بعد از انکشاف آمریکا شیوع یافته،
ولی قبل از کشف آمریکا هم چپق معمول بود؛ امّا در عوضِ توتون، اشیای دیگری استعمال می کردند. مقدار توتون و تنباکویی که در سال در تمام دنیا صرف می شود، با قیمت آن، از این قرار است:
سالی سی و هفت میلیون پوط که قیمت آن زیاده از نود و پنج میلیون تو مان است؛ عدّۀ اشخاص انفیه کش هر ساله تنزّل می کند، و آن هایی که انفیه استعمال می نمایند، فقط مردمان پیر هستند؛ ولی تقریباً تمام عالم، استعمال سیگار و توتون و تنباکو و غیره می نمایند، و ندرت است که کسی استعمال این سمّ قاتل را ننماید.
مشروبات مسکره
از قرائن و تواریخ چنین مستفاد می شود که استعمال شراب، از زمان حضرت نوح - علیه السلام - باقی مانده است، و تقریباً سه هزار سال قبل از میلاد مسیح، در چین از خرما الکل می کشیدند. در زمانی که اطبّای عرب، کشیدن الکل را آموختند، فاضل ترین و ماهر ترین اطبای عصر خود بودند. و الکل را دوا استعمال می کردند. در قرن هفتم مسیحی، الکل را برای رفع طاعون و وبا و رفع ضعف پیری استعمال نموده، آن را تالی معجزه دانسته، و آب حیات ادوین نامیدند، و از آن زمان کشیدن الکل از کشمش شیوع یافت.
محاسبه
شخصی انگلیسی حساب کرده است که در مدّت یک سال، یازده میلیون کلمه حرف زده است، از برای تهنیت و سلام؛ دوازده هزار دفعه دست داده است؛ نود و پنج میلیون در سال، چشمش را به هم زده، یعنی باز کرده و بسته است؛ ده هزار گیلاس آب نوشیده است، یک هزار و یک صد و بیست و شش دفعه صورت و دستش را شسته است و هزار و چهار صد و هشتاد و پنج دفعه، کفش را پا کرده و بیرون آورده است.
شهر های مملکت روس
در روسیۀ اروپا، شش صد و چهار شهر؛ در پلاند، یک صد و چهار ده شهر؛ در قفقازیه، چهل و چهار شهر؛ در سیبری، چهل و نه شهر؛ در آسیا، پنجاه و چهار شهر. جمع تمام شهر های روس، هشت صد و شصت و پنج شهر است.
پیدا کردن داماد در ژاپن
در این اوقات در ژاپن رسم و رواج گرفته است که اغلب دخترها که شوهر می خواهند، اعلان می نمایند. یکی از اعلان هایی که دختری به توسّط روزنامه منتشر نموده است، ثبت افتاد. صاحب اعلان: دختری هستم مقبول، ملیح، صورتم طعنه بر گل سرخ می زند. گیسوانم شب رنگ و عنبرین است. مژگانم چون تیر و ابرو هایم چون کمان، بدنم مانند برگ گل و قَدّم چون سرو آزاد، به یک حرکت از قشون مژگانم صف ها بر هم زنم آن قدر دارا هستم که می توانم در مادام العمر [با] شوهری که بپسندم، روزها به تفرّج باغ و تماشای جمعیّت و صنعت و شب ها، به روشنایی ماه و مهتاب، به عیش و عشرت بگذرانم. هر گاه شخص معقولی و مقبولی باشد، بعد از اجلاس و رؤیت، مایلم که تمام عمر خود را با او به سر برم.
خوراک اهالی چین
در شهر کانطن [کانتون] که یکی از شهر های چین است، در دکان های قصّابی، گوشت سگ و گربه و موش را مثل گوسفند می فروشند، و نیز در شهر مذکور، از گوشت موش، انواع خوراک های لذیذ خوب تهیّه می نمایند. در حوالی پکن - پایتخت چین - گوشت شتر و الاغ، بسیار معمول است. در شهر آملو، شیر زن را مثل شیر گاو خرید و فروش می نمایند، و اغلب مشتری ها مردان پیر و زنان مسنّ هستند. اهالی چین شیر نمی خورند، و می گویند که پنیر شیر متعفّن شده، منجد است. و نیز آب نجوشانیده [را] نمی آشامند، و غالباً آب باقلا می نوشند.
انتخاب زوجه برای امپراطور چین
در روز معیّنی، چند هزار نفر دختر که تماماً اولاد صاحب منصبان مانچوریا و به سن شانزده ساله [هستند]، در پایتخت دولت چین حاضر می شوند. مادر امپراطور سی نفر از میان آن ها پسندیده و منتخب می نمایند. چون به حضور امپراطور بردند، خود و امپراطور از میان سی نفر، یک نفر را انتخاب نموده، مابقی را انعام داده، مرخّص می نمایند.
قرآن عمر ژاپنی ها
به اعتقاد اهل ژاپن، سنّ بیست و پنج سالگی و بیست و چهار سالگی انسان، قرآن دارد؛ چون به این سن ها رسند، منتظر وقوع مصائب و خطرات سخت و یا نزول یک خوشبختی
و خوشحالی عظیم می باشند. لهذا، اغنيا انواع صدقات و خیرات را می نمایند، و فقرا روزه می گیرند.
كلب معلم یا خادم المساكين
در شهر نیویورک سگی است موسوم به ژیب. هر روز در معابر پر جمعیّت دیده می شود که جعبه بر پشت دارد و بر آن نوشته شده است که به مریض خانه، اطفال، فقرا و مساکین، ترحّم و اعانت نمایید. با کمال ملایمت و چاپلوسی بر مردم جلوگیری می نماید و هر کس به قدر مقدور، وجهی در جعبه می اندازد، تا این که جعبه از پول مملوّ و پر شود. [آن گاه] سگ به بانکی مخصوص رفته، تحویلدار، پول را برداشته، قبض رسید به او می دهد، و قبض رسید را دریافت نموده، باز مشغول تکدّی و جمع آوری وجه اعانه می شود، تا موقعی که خیابان ها و معابر خلوت شود، مراجعت به مریض خانه نموده، در ازای این خدمت، خوراک لذیذ معمولی خود را دریافت می نماید.
در جشن سال هفتم از خدمت این سگ، حساب نموده اند که در مدّت این هفت سال، بیست و هفت هزار تو مان پول جمع کرده است.
قبرستان سگ ها
در لندن، باغ کوچکی است که سگ های معروف و متموّلین را در آن جا به خاک می سپارند، و مجسّمه های آن ها را در بالای قبرستان گذاشته و تاریخ اعمال و عمر آن سگ ها را نیز حجّاری نموده، بالای سر آن ها می گذارند. تا کنون به قدری سگ در آن جا دفن کرده اند که اکنون برای دفن یک سگ، مبلغ گزافی پول می گیرند.
اخبارات طبّی
قدیمی ترین نسخۀ طبّی در عالم، پنج هزار و نه صد و سه سال قبل، برای مادر فرعون دوازدهم - ملکه هات - نوشته شده است و اکنون در موزۀ لندن موجود است. ادویه جات این نسخه عبارت است از شکل یک پنجۀ سگ، یک خرما و یک سم گراز، که این ها را می بایستی در روغن جوشانیده، برای رفع ریختن موی سر، به سر بمالند. این بهترین دوای آن زمان بوده است برای حفظ موی سر.
چشم کچل ها روشن
چندی قبل به انجمن طبّی اسلامبول اعلان شده است که موی را مثل نهال می توان غرس نمود؛ یعنی بعد از غرس نمودن، مثل نباتات و اشجار، ریشه می دواند.
خواب به اندازه = حفظ صحّت
به تجارب اطبّای حاذق معلوم شده است که به اندازه ذیل، خواب لازم است، و کم و زیادش، خلاف حفظ صحّت است: برای طفل دو ساله، هیجده ساعت خواب لازم است؛ از سه سالگی تا شش سالگی، چهار ده ساعت؛ از شش سالگی، تا هشت سالگی دوازده ساعت؛ از هشت ساله تا بالغ، یعنی سنّ شباب، ده ساعت؛ برای اشخاص متوسّط السّن، هفت ساعت خواب لازم است. هر قدر قوّۀ متخیّلهٔ انسان زیادتر است، خواب کم تر لازم می شود. سبک عقلان و وحشیان و احمقان زیاد می خوابند، و در وقت و هر کجا که بخواهند، می توانند بخوابند.
سبب بی خوابی و کم خوابی
دکتر کامند می گوید که بی خوابی، سبب زیادتی خون در سر، یا انقلاب حواس، یا کثرت خیال و کار پیدا می شود.
برای رفع بی خوابی، شیر و غذا های معمولی، مقوّی، و هوایی تازه، اطاق خواب، و جمعیِ حواس و خیال، [و] استراحت قلب، نافع است.
پروفسورِ معروف پِکِر می گوید و ثابت می نماید که موی شتر، در اعصاب نهایت اثر را دارد؛ هر گاه کسی گرفتار بی خوابی شود، متکّا یا بالشی از پشم شتر تهیّه نموده، بر آن بخوابد، به آسانی خوابش خواهد برد.
معالجۀ زکام
ریشۀ هویج را باید خوب سحق (1)نموده، و آب آن را با پارچه [ای] صاف نموده، و به دماغ کشید. بعد از تکرار چند دفعه، بی شک رفع زکام خواهد شد.
1) سخت کوبیدن و ریز کردن و ساییدن
وزن متوسّط نرم سر انسان یا نخاع از این قرارند:
مرد هزار و سی صد و نود گرم؛ زن هزار و سی صد و پنجاه گرم.
وزن قلب انسان به طور متوسّط از این قرارند:
مرد سی صد گرم؛ زن دویست و پنجاه گرم.
کورها می بینند و کرها می شنوند
انجمن مخصوص طبّی پاریس، اعمالِ تالی معجزه می کند؛ یعنی کران را سامعه، و کوران را باصره عطا می نماید. تا کنون سی صد نفر کور و کر را به معرض امتحان در آورده اند؛ یعنی کوران دیده و کرها شنید [ه ا] ند. واضح تر این که، این اعمال را به توسّط الکتریسیته و سینوموتوگراف (1)می نمایند.
رفع میل مسکرات
یکی از اطبّای آلمان امتحان نموده که آن کسانی که مسکرات زیاد استعمال می نمایند، و معتاد به مسکرات هستند، هر گاه سیب مفرطی بخورند، میل به مسکرات کم خواهد شد؛ بلکه از کثرت اکل سیب، عدم میل به مشروبات ظاهر خواهد گردید.
گزیدن زنبور
یکی از اطبّا امتحان نموده که مالیدن آب سیر و پیاز به جایی که زنبور گزیده باشد، فوراً وجع و ورم را زایل می نماید.
بلعیدن اشیاء صالبه
هر گاه کسی تکّۀ فلز یا سنگی را بلعیده باشد، برای سهولت دفع آن باید مقدار مفرطی سیب زمینی خام بخورد؛ چنان چه بعضی از دزدان در دزدیدن اشیاء قیمتی، همین حیله را به کار می برند.
1) سینوموتوگراف، ملخّص سینما و از صنایع قرن بیستم است
تعداد موی سر
دکتر ویلسون - طبیب انگلیسی - حساب نموده است که در یک دویم مربّع از پوست سر، هزار و هشتاد و سه مو می روید. پس، اگر تمام پوست سر، صد و بیست دویم مربّع باشد، صد و سی هزار مو در تمام سر خواهد بود.
ایّامی مزاوجت و نکاح
بعضی از منجّمین فرنگ، این ایّام را برای نکاح میمون و با شگون دانند:
در ماه ژانویه: 1، 4، 10، 19، 31؛
در ماه فوریه: 1، 3، 10، 21؛
در ماه مارس: 3، 5، 12، 20، 23؛
در ماه آوریل: 2، 4، 12، 20، 23؛
در ماه مه: 2، 4، 12، 23، 20؛
ماه ژوئن: 1، 3، 12، 16، 21؛
در ماه ژوئیه: 1، 15، 16، 28، 31؛
در ماه اوت: 2، 11، 18، 20، 30؛
در ماه سپتامبر: 1، 4، 19، 25، 28؛
در ماه اکتبر: 1، 8، 13، 17، 29؛
در ماه نوامبر: 5، 11، 13، 22، 25؛
در ماه دسامبر: 1، 8، 19، 23، 29.
در فن باغبانی
در شیرین کردن بادامِ درختِ بادام تلخ
به قدر یک وجب بلندتر از سطح زمین، با متّه، تنه درخت را باید سوراخ نمود، به طوری که مستقیماً مغز درخت، سوراخ شود. مادّه یا مایۀ تلخی که در درخت است، از آن سوراخ دفع و میوه آن درخت شیرین می شود.
باید خاکستر درخت بلوط را در آب ریخت و با آن آب درخت را مشروب ساخت. آب دریا نیز مفید است، و یا این که به قدر پانزده عدد از میوه آن درخت با قدری شاخه از سر درخت برید، تا نریزد.
باید به قدر یک گره، ساقه گل را در آب جوش گذاشت. گل ها کم کم تازه می شود. بعد آن مقداری که در آب جوشیده است، باید برید و ته ساقه را در آب سرد گذاشت. از این عمل، طراوت و لطافت اوّلی گل، عود خواهد نمود.
به قدر پنج سیر فضلۀ مرغ را در یک من آب ریخته، بعد از بیست و چهار ساعت، در وقت عصر، با آب پاش به بوته ها پاشید، رفع شته خواهد گردید.
انگور و زرد آلو و هلو و غیره را هر گاه بخواهند میوه اش بی هسته باشد، نهالی را که تازه غرس کرده اند، از میان طول بریده مغز آن را بیرون آورده، بعد آن را وصل نموده، ببندند. هر گاه سبز شود، میوهٔ آن هسته نخواهد داشت.
در وقتی که درخت تاک شکوفه می نماید، هر گاه شیشه از روغن زیتون پر نموده و خوشه از آن انگور که در شکوفه است، در آن شیشه فرو برده و شیشه را به درخت ببندند تا هنگام رسیدن انگور، آن روغن را در چراغی کرده بسوزانند، محفل و مجلس پر از خوشۀ انگور نور[انی] خواهد گردید!
تعبیر نامۀ خواب
[آب]: آب دیدن در خواب، نیک و جاری بودن طول عمر است؛ نوشیدن آب صاف، نیک است و نوشیدن آب نا صاف، غمگینی است؛ در خانۀ خود آب دیدن، بد است؛ از رودخانه آب بر داشتن، بد و از چشمه برداشتن، نیک است.
آسمان: صعود بر آسمان، ازدیاد عزّت و احترام است.
آسیاب: ساختن آسیاب، رفعت و عظمت را می نماید؛ خراب کردن آسیاب، بنیاد نهادن است؛ دیدن سنگ آسیاب، نا خوشی و محنت است؛ دیدن آسیاب دستی، زحمت و پستی است.
ابریشم: دیدن ابریشم در خواب، نیک است.
آفتاب: دیدن آفتاب، بسیار نیک و در دست داشتن آن آثار بزرگی و رتبۀ شأن است؛ و تار دیدن آفتاب در خواب، بد است.
انگشتر: تسلّط و بزرگی است، و دیدن انگشتر شکسته، زیان است.
آهو: دیدن [در خواب]، بخت و اقبال و عروسی است.
اسب: دیدن اسب سفید یا سیاه، رسیدن به مراد است و سوار شدن بر اسب، بسیار نیک و دوانیدن [آن] ترقّی و ظفر است.
استخوان: دیدن در خواب، دلتنگی و غم خوردن و [دیدن] استخوان انسان، افتادن به زندان است.
اردک: دیدن در خواب، ملاقات شخصی بزرگ است.
آتش: در خواب، ترسیدن را می نماید؛ آتش انداختن به جایی، مرگ و قحطی است؛
خوردن آتش دخل است، و سوختن با آتش، زیان و گرفتاری یا پوشیدن خلعت است.
ارزن: دیدن در خواب، نیک، و خوردن آن نعمت و دخل است.
آرد: منفعت و شفاست.
انگور: دیدن، نفع و نیک، و خوردن آن، شفا و عیش و دولت است.
انجیر: نیک، و خوردن آن عروسی کردن و ناخوش شدن است، و خوردن انجیر سبز زیان است.
الاغ: دیدن آن خوشبختی، و سوار شدن بر آن نیک.
آهن: در خواب دیدن یا خریدن، محنت و رنج است و ذلّت.
آهنگر: دیدن در خواب، نیک است.
اسیر: دیدن در خواب دلتنگی است، و هر گاه کسی در خواب ببیند که اسیر است، منفعت زیاد به او خواهد رسید.
افتادن از بلندی: ضرر است.
امانت: قبول کردن و نگاه داشتن، نیک است و هر که در خواب ببیند که امانت داری می کند، تأهّل اختیار نماید.
آجر: دیدن در خواب نیک است.
اطاق: دیدن یا ساختن اطاق، جدایی از عیال است.
انگبین: دیدن در خواب که می خورد، نیک است و بر دشمن ظفر یافتن است.
باغ: دیدن یا داخل در آن [شدن]، یا ساختن آن، نیک است.
برّه: در خواب دیدن نیک است، و کشتن، بسیار بد، و هر گاه کسی گلّۀ برّه در خواب ببیند، سفر نماید.
برهنگی: هر گاه کسی خواب ببیند که پا برهنه است، آثار دلتنگی، و هر گاه سر برهنه است، از غم خلاصی یابد، و هر گاه کسی خود را برهنه ببیند، منفعت و دخلی عظیم نماید.
برق: کج خلقی و آشوب و تفرقهٔ حواس و اثر تشنگی است.
باران: باریدن یا خوردن آب باران در خواب، اثر سرما و تشنگی و منفعت است.
پارو: دیدن در خواب بخت و اقبال است.
پدر: دیدن پدر زنده در خواب، اوقات تلخی و منفعت و سفر است، و در خواب دیدن پدری که فوت شده است، بر طرف شدن غم و شفا یافتن از مرض است.
[تعبیر خواب]: خواب دیدن [این که] در خواب تعبیر می نماید، نیکو است.
جوی: دیدن در خواب، دارایی و عزّت است.
جغد: اثر غم و تفرقۀ خانواده و رنج است.
جو: در خواب دیدن، علامت بخت و رسیدن به ارث است.
چشم: در خواب دیدن، دولت است، و چشم بزرگ، طول عمر، و در آوردن چشم، مرگ رفیق، زن یا اولاد است.
چشمه: دیدن، منفعت، و آمدن و رسیدن مسافر است.
چراغ روشن: آشکارا شدن کار طرفی در شغل و سور و عروسی است.
خاک: برداشتن خاک رنج و الم است.
خرس: تعاقب کردن خرس، نیک است و هر گاه خرس، شخصی را تعاقب کند، بد است.
خرگوش: را هر که در خواب ببیند، خداوند به او پسری عنایت کند.
خون: گاهی بد، و گاهی بی تعبیر است.
خوک: مرگ دشمن، و کشتن آن، مردن یکی از خویشان است.
خنده: غمگینی است.
خمیر: دیدن و خوردن، نیک بود.
دزد: دیدن در خواب، باید از دعوا و جنگ احتراز نمود.
دنبه: دیدن یا خوردن آن، ناخوشی عارض شود.
دندان: دیدن، نیک و ریختن آن ها و افتادن، مرگ است و جلوس، مرگ اولاد را نشان می دهد.
دختر: خوشحالی و سرور است.
دریا: عزّت و آزادی است.
دست: شستن خیر است، و چراغ در دست داشتن، اولاد است.
دستنبو: درد و رنج و گرفتاری است.
روباه: دیدن در خواب، دشمن است؛ باید حذر نمود.
ساز: دیدن شخصی بزرگ است.
ستاره: دیدن ستاره در خواب، بخت و نعمت و سفر و خوشحالی است.
سلام کردن: دعواست.
سر بریده: ضرر و خوف است.
سیب: محبّت از کسی دیدن و برخودار شدن است.
شیر: دیدن شیر ملاقات یا تسلّط یافتن بر کسی است.
شراب: منفعت است.
عقاب: اگر کسی را در خواب بگیرد، دولتی عظیم یابد.
قلمدان: منفعت یابد یا زن بگیرد.
کتاب: دیدن، یا داشتن، یا خواندن کتاب، عیش است.
کلاغ: از دشمنی، صدمه خواهد خورد.
کبوتر: دیدن یا گرفتن آن، بخت و اقبال و دولت است.
گاو: محبّت دیدن از مردم و اقوام است.
گل: تأهّل اختیار کردن و شفا یافتن است.
مار: دیدن یا گرفتن مار، به دست آوردن دولت و مال [است و] هر گاه مار بگیرد، ناخوش شود، یا ضرر بیند، یا از داشتن صدمه خورد.
ماه: دیدن ماه، به صدر نشستن و بزرگ شدن است.
ناخوشی: و ناخوش شدن، رنج و الم دیدن است.
تبصره: اغلب خواب هایی که در طرف صبح، واضح و روشن و مدامی دیده می شوند، یعنی قطعه - قطعه نیستند، مخصوصاً در وقتی که هوا صاف و خالی از انقلاب است، تعبیر دارند؛ ولی اغلب مردم موافق خیالات و مشغله ای که دارند، خواب می بینند و گاهی به سبب سوء هاضمه و به پهلوی چپ خوابیدن، و بعضی امراض دیگر، خواب های مخوف و هولناک می بینند. باید دانست که این گونه خواب ها رؤیای صادقانه نیستند. اغلب خواب هایی که یک ساعت به صبح مانده دیده می شوند، مدّت تعبیرشان از یک روز تا یک ماه الی یک سال است. و خواب های روز در صورتی که وجود، خالی از نقاهت و خیالات متفرّقه و سوء هاضمه باشد، غالباً در همان روز تعبیر مینماید. و اللّه اعلم.
نفوس ایران تقریباً بیست و پنج کرور است؛ هیجده کرور، فرس خالص ایرانی نژاد، و هفت کرور ترک و عرب و کرد و ارامنه و یهود می باشند.
1) ترتیب ایالات، متأسفانه بر خلاف روش معمول دانش نامه ها به صورت الفبایی و مرتب نیامده است
آذربایجان تبریز
عراق عجم (1) اصفهان
خوزستان دزفول
اردلان کرمانشاه
فارس شیراز
لارستان گراش
کرمان و بلوچستان کرمان
خراسان مشهد
*شهر های مشهور ایران و عدّۀ نفوس آن مطابق تحقيقات حاليّه: (2)
دار الخلافۀ تهران با پانصد و نود هزار نفر؛
اصفهان با دویست و سی هزار نفر؛
کرمان با هفتاد هزار نفر؛
کرمانشاه با شصت هزار نفر؛
شیراز با هفتاد هزار نفر؛
شوشتر با شصت هزار نفر؛
کاشان با بیست هزار نفر؛
بندر بوشهر با شصت هزار نفر؛
بروجرد با سی هزار نفر؛
همدان با بیست و پنج هزار نفر؛
یزد با هفتاد هزار نفر؛
قزوین با پنجاه و پنج هزار نفر؛
استر آباد با سی و پنج هزار نفر؛
مشهد مقدّس با یک صد و ده هزار نفر؛
قم با شصت هزار نفر؛
رشت با هشتاد هزار نفر؛
تبریز با دویست و هشتاد هزار نفر.
*نصایح بوذرجمهر حکیم (1)
فرموده است: از استاد پرسیدم، از خدای چه خواسته باشم که همه نیکی ها در او باشد؟
فرمود: تندرستی و ایمان.
گفتم که: ایمن بر که باشم؟ گفت: بر دوستی که از حسد دور باشد.
گفتم: به هر وقتی چه چیز سزاوار است؟ گفت: در جوانی فرهنگ آموختن، و در پیری کردار نیکو داشتن، و در سایر ایّام به کار خویش مشغول بودن.
گفتم: که [= چه] شخصی است که در نزد همه کس مذموم است؟ گفت: از هنر خود گفتن.
گفتم: بر جوانان چه نیکوتر و از پیران چه لایق تر؟ گفت: بر جوانان شرم و دلیری، و از پیران دانش و آراستگی.
گفتم: از که باید حذر کرد؟ گفت از مردم چاپلوس و خسیس توانگر.
گفتم: سخی کیست؟ گفت: آن که زر بخشد و شاد شود.
گفتم: چه چیز است که بزرگی را تباه کند؟ گفت: از اغنیا، بخیلی؛ و از حکما، تکّبر؛ و از زنان، بی شرمی؛ و از مردان، دروغگویی.
گفتم: در دنیا بدبخت کیست؟ گفت: درویش متکبّر.
گفتم: چه کنم تا به طبیب حاجت نیفتد؟ گفت: کم خوردن و کم خوابی و کم گویی!
گفتم: خردمند کیست؟ گفت: آن که پر داند و کم گوید.
گفتم: راحتی در چیست؟ گفت: در تنهایی.
1) بوذرجمهر یا بزرگمهر، وزیر خردمند خسرو انو شیروان، شاهنشاه ساسانی بود که داستان های بسیار از خردمندی او گفته اند. رساله ای به زبان پهلوی به نام «پند نامگ و زرگمهر بختگاه»، یعنی پند نامۀ بزرگمهر پسر بختگان، به او منسوب است که دارای 430 کلمه است
گفتم: پشیمانی از چه خیزد؟ گفت: از شتاب زدگی.
گفتم: آبرو از چه ریزد؟ گفت: از طمع.
گفتم: در جهان که خوشبخت تر؟ گفت: آن که خود را به سخاوت بیاراید و زبان را به راستی.
گفتم: دوست نیک کیست؟ گفت: آن که خطای تو بپوشاند.
گفتم: علامت دوست بد چیست؟ گفت: آن که در بدی تو را یاری کند، و راز تو را آشکارا نماید.
گفتم: بهتر از زندگی و بدتر از مرگ چیست؟ گفت: بهتر از زندگی، نام نیکو؛ و بدتر از مرگ، آن که چیزی خواهی در وقت و نرسد و از کسی بطلبی و ندهد.
گفتم: چند چیز است که پنهان داشتن آن از مروّت است؟ گفت: غم درویشی، و صدقه دادن.
گفتم: در دنیا حال که بهتر؟ گفت: او را که علم باشد و مال و همّت و صحّت.
گفتم: چه کنم تا مردم مرا دوست دارند؟ گفت: در معامله ستم مکن، و به زبان مردمان را میازار.
گفتم: اگر علم بیاموزم چه یابم؟ گفت: اگر فقیر باشی، غنی شوی؛ و اگر مجهول باشی، معروف گردی.
گفتم: چه چیز تن را رنجور کند؟ گفت: سخن ناسزا شنیدن.
بهرام (1)می فرماید: بهترین ذخیره ها قناعت است، و بهترین عادت ها جود، و بهترین خوشی ها مودّت است.
نوشیروان (2)می فرماید: روز باد، خواب نیکوست؛ و روز باران، باده؛ و روز ابر، گرمابه؛ و روز آفتاب، به کار های لازم پرداختن؛ هر که به نام فریفته شود، به نان درماند؛ و هر که به نان خیانت نماید، به جان در ماند.
داراب (3)می گوید: هر که در دوستی، تو را ستایش نماید به چیزی که در تو نیست، در دمِ دشمنی نیز گوید آن چه در تو نباشد. و می گوید: هر گاه اندوهی به شما برسد، اندوهی بزرگ تر از آن به یاد آرید، تا آن که رنج شما کم گردد. دو چیز را فراموش نباید کرد: خدا و
1) در منابع، بزرگان و پادشاهان بسیاری به این نام آمده اند، ولی چون مشخّصات دیگری از وی در نسخه نیامده است، دانسته نشد که منظور کدام بهرام بوده است
2) نوشیروان پسر منوچهر پسر قاموس پسر وشمگیر، ششمین پادشاه آل زیار است که از سال 420 - 441 ق حکمرانی می کرد
3) داراب نام تنی چند از بزرگان و پادشاهان است، ولی چون در نسخه مشخّصات دیگری نیامده شناخته نشد
مرگ را. دو چیز را از یاد باید برد: اوّل نیکویی نمودن با کسان، و دویم بدی دیدن از ناکسان. اگر تو را چهار چیز باشد، در گیتی برخور داری: اوّل راستگویی و درست کرداری؛ دویم پایداری در دوستی؛ سیم پاک دامنی؛ چهارم نانی از دست رنج خود فراهم آوری و با دوستان اتّفاق نمایی.
کیومرث (1)فرماید: شادی بسیار، سرشت را خود پسند کند؛ و کامرانی بی شمار، دل را بمیراند.
هوشنگ (2)می فرماید: سختی دنیا در چهار چیز است: بینوایی، در شیخوخیّت؛ (3)بیماری، در غربت؛ قرض، در وقت قلّت؛ و بازماندن از رفیق؛ در وقت رحلت. پادشاه باید سه چیز را عادت کند: درنگ در عقوبات؛ و شتاب در خیرات؛ و صبر در حادثات. سه چیز است که چاره پذیر نیست: دشمنی خویشان؛ اشک همسران؛ خواست خسروان.
بعضی از نصایح لقمان (4)حکیم:
سخن به اندازه خویش گوی؛ راز خود را نگاهدار؛ یار را در وقت خشم و غضب بیازمای؛ از مردم نادان و ابله بگریز؛ به زنان اعتماد مکن؛ با دشمن و دوست، ابرو گشاده دار؛ خرج به اندازۀ دخل کن؛ در کارها میانه رو باش؛ دین از برای آن جهان، و درم از برای این جهان نگاهدار؛ کم گفتن و کم خفتن و کم خوردن را عادت کن؛ هر چه به خود نپسندی، به
1) کیومرث پادشاه اوّل طبقۀ پیشدادی که لقب او گلشاد بوده است
2) عهد پیری
3) هوشنگ پسر سیامک پسر کیومرث، از پادشاهان دانا، بینا، یزدان ستای و عادل ایران باستان بود و او را پارسیان پیغمبر می شمردند و او را پسری بود فارسی نام که ملک فارس منسوب به اوست. تصرّفات و اختراعات بسیاری داشته و کلمات حکمت آمیز از او نقل شده است. کتاب «جاویدان خرد»، در حکمت عملی، از اوست که برای اندرز پسرش تألیف کرد. وقتی عمر بن خطاب به ایران حمله کرد و کتب ایران همه سوختند. پادشاه ایران این کتاب را در شکم آهوی زرّینی جای داده در زمین مدفون ساخت، تا در زمان مأمون از زمین بیرون آورده، مقداری از آن به عربی ترجمه شد، و بقیه را که 400 ورق بود، به هند فرستاده شد، تا ضبط و ترجمه شود
4) لقمان، نام مردی حکیم است که بنا به روایات اسلامی، اصلش حبشی بوده، و در روزگار داود نبی - علیه السلام - می زیسته و در قرآن از وی یاد شده است. با این که از نظر صورت کریه المنظر بوده، ولی دارای سیرت باطنی بسیار زیبایی بوده است
دیگران مپسند؛ به آموختۀ استاد، استادی مکن؛ با زنان و کودکان راز مگو؛ از بد اصلان، چشم وفا مدار؛ ناکرده، کرده مشمار؛ کار امروز به فردا می فکن؛ با بزرگ تر از خود، شوخی مکن؛ عوام را با خود گستاخ مکن؛ حاجت مندان را نا امید مگردان؛ در مردم کد خدایی مکن، و مردم را در خانۀ خود، کد خدایی مده؛ میان زن و شوهر، میانجی مکن؛ مال خود، به دوست و دشمن منما؛ در کارها تعجیل مکن؛ بر کار گذشته افسوس مخور؛ تن خود را از برای دنیا رنج مده؛ هر که خود را نشناسد، از او امید بهی مدار؛ تا وقت بر آمدن آفتاب مخُسب؛ هزار دوست کم است، و یک دشمن بسیار؛ در بازار بی درم و دینار مرو؛ بی تکبّر و فروتن باش؛ حرمت همه کس را نگاه دار؛ تا تو را حرمت دارند؛ اگر خواهی کسی را گول بزنی؛ خود را احمق بنما؛ اوست خوشبخت که از وضع و حال خود راضی است؛ هر کس را داخل خانه مگذار؛ تا سر و پا، نه در آب داخل شو و نه در قرض.
شخصی دعوی نبوّت کرد، او را پیش مأمون خلیفه بردند. مأمون گفت: این از گرسنگی، دماغ خشک (1)شده است. ناظرش را خواست و امر کرد که این مرد را خوب توجه کن، هر روز طعام های لذیذ و شربت های معطّر و لباس های خوب بده، تا دماغش به قرار آید.
روزی مأمون از آن شخص یاد آوری کرد، و او را خواسته، گفت: باز هم جبرئیل نزد تو می آید؟ گفت: بلی! مأمون پرسید: چه می گوید؟ گفت: می گوید جای خوبی به دست تو افتاده است! هرگز هیچ پیغمبری را این نعمت و آسایش دست نداد!
حاجی ای گوسفند مردمان را دزدیده، گوشتش را صدقه می کرد. از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: گناه دزدی با ثواب صدقه برابر است، ولی در میانه، پیه و دنبه توفیر است!
1) دماغ به کسر دال به معنی مغز و در این جا کنایه از این است که مغزش از کار افتاده و قوّۀ درکش را از دست داده است
شخصی انگشتری را در خانه گم کرده بود و در کوچه، جستجو می کرد که خانه تاریک است. دفعه دیگر خر گم کرده بود و گرد شهر می گشت و شکر می گفت. گفتند: شکر چرا می کنی؟ گفت: از بهر آن که من بر خر ننشسته بودم، و گرنه من نیز امروز، چهار روز بود که گم شده بودم!
شخصی دعوی نبوّت می کرد، پرسیدند که معجزه ات چیست؟ گفت: هر چه در دل شما می گذرد، مرا معلوم است؛ [چنان که] اکنون در دل شما می گذرد که دروغ می گویم!
درویشی به درِ خانه ای رسید و پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود، گفت: نیست؛ درویش گفت: چوبی، هیمه ای؟ گفت: نیست! گفت: پاره ای نمک؟ گفت: نیست! گفت: کوزه ای آب؟ گفت: نیست! گفت: مادرت کجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است! گفت: چنین که من حال خانه شما را می بینم، خویشاوندان دیگر می باید که به تعزیت شما بیایند!
یکی از سلاطین بابل از دشتی می گذشت؛ پیری را دید که غرس درخت خرما می نمود. پرسید که: ای پیر مرد! تو که از نخل عمر خود ثمر بر گرفتی، و اینک آخر عمر توست، نخل را برای چه غرس می نمایی؟ گفت: دیگران غرس نمودند و ما ثمرش چیدیم، ما هم می کاریم تا دیگران برچینند. سلطان را از دهقان خوش آمده، فرمود تا صد تو مان به او دادند. پیر مرد بخندید. سلطان سبب خنده را پرسید. دهقان گفت که نخل دیگران بعد از چندین سال ثمر دهد، نخل من در حین کاشتن ثمر داد! سلطان امر نمود صد تو مان دیگر به او دادند. باز پیر بخندید. سلطان گفت: دیگر سبب خندیدن چیست؟ دهقان گفت: نخل دیگران سالی یک دفعه ثمر دهد، نخل من دو دفعه! سلطان روی به همراهان نموده گفت: بشتابید که خزانۀ دولت نیز کفاف نخل این دهقان را ندارد!
دهقانی خرگوشی برای ملّا نصر الدّین تعارف آورد. ملاّ نصر الدّین از او پذیرایی نمود. روز دیگر چند نفر درِ خانۀ ملّا نصر الدّین را زدند. ملّا در را باز کرده گفت: شماها کیستید؟! گفتند: ما همسایه های خرگوش آورنده هستیم! باز ملّا از ایشان پذیرایی نمود. روز دیگر باز چند نفر در زدند. ملّا نصر الدّین در را باز نموده پرسید: کیستید؟ گفتند: ما همسایه های همسایۀ خرگوش آورنده ملّا هستیم! ملّا در وقت ناهار ظرفی پر از آب نموده نزد ایشان گذاشت. پرسیدند: این چه غذا [یی] است؟! گفت: این آبِ گوشت خرگوش است!
کفش تلخک را از مسجد دزدیدند، و به دهلیز کلیسا انداخته بودند. تلخک می گفت: سبحان اللّه! من خودم مسلمانم، و کفشم ترسا است!
واعظی بر منبر می گفت: هر گاه بنده ای مست بمیرد، و مست دفن شود، و مست سر از گور بر آورد،...! خراسانی ای [که] در پای منبر بود، گفت: به خدا آن شرابی است که یک شیشه آن صد تو مان بیش تر می ارزد!
سلطان محمود در زمستانی سرد، به تلخک گفت که: به این جامۀ یک لا در این سرما چه می کنی، که من با این همه جامه می لرزم؟ گفت: ای پادشاه! تو نیز مانند من کن. تا نلرزی! گفت: مگر تو چه کرده ای؟! گفت: هر چه جامه داشتم، در بر کرده ام!
یکی از امرای ترک در سرایستان خود رفته، دزدی را دید که آن جا می گردد. در پی او دوید و به خادم بانگ می زد که چماق کتور! (1)دزد بر سر دیوار جست، امیر پایش بگرفت. دزد شلوار نداشت و انگور ترش بسیار خورده بود، فی الحال... و خود را خراب کرد و
1) به زبان آذری، یعنی چماق بیاور
ریش امیر تر شد! امیر دزد را رها کرد، و بانگ به خادم می زد که ای خادم! چماق و گوی، آفتابه کتور! (1)
روزی دو نفر دهاتی در ماشینی نشسته بودند. یکی از آن ها که تا آن زمان ماشین را ندیده بود، از دیگری پرسید که ماشین چطور بدون اسب و گاو حرکت می کند؟ دیگری گفت: چون دیگ بزرگی دارد، پر از آب کنند و زیر آن را آتش نمایند، ماشین حرکت نماید. اوّلی پرسید: پس چطور حمّام ده ما، هم دیگ دارد و هم زیر آن را آتش می نمایند، راه نمی رود؟! دیگری گفت: هر گاه عرّاده زیر آن بگذارند، آن هم راه خواهد افتاد!
یهودی خواست داخل مهمان خانه ای شود؛ چند نفر که در مهمان خانه بودند، نمی گذاشتند. یکی گفت: اگر یک معمّایی بگویی که هیچ یک از ماها نتوانیم آن را حل نماییم، اذن دخول به تو می دهیم؛ بلکه هر یک، یک منات اضافه [هم] به تو خواهیم داد. یهودی پرسید که آن کدام ماهی است که دو عدد شده و در دو دیگ پخته می شود، ولی باز یک ماهی می شود؟! هیچ کدام نتوانستند حل نمایند. هر یک، یک منات به او داده، داخل شد. بعد، حل مسئله را از خود او خواستند. گفت: من هم نمی دانم؛ پس من هم یک منات می دهم!
خیاطی کاسۀ عسلی در دکان داشت. خواست بیرون برود، به شاگرد سفارش نمود که در این کاسه زهر است! مبادا که دست به او بزنی که تو را خواهد کشت! و از پی کار خود رفت. شاگرد تمام عسل را خورد. چون استاد خیاط مراجعت نمود، دید که پارچه مفقود و ظرف عسل خالی است. پرسید که پارچه و عسل چه شد؟! شاگرد جواب داد که چون شما رفتید، طرّاری آمده، پارچه [ها] را بدزدید. من از ترس این که چون شما بیایید مرا خواهید زد، زهر را خوردم تا هلاک شوم، ولی هنوز زنده ام و نمرده ام!
1) به زبان آذری، یعنی چماق را واگذار، آفتابه را بیاور
پیرمردی پنج زن داشت. نزد طبیبی رفته، مشورت نمود که پیوسته کمر و گرده ام درد می کند، چه کنم تا وجع زایل شود؟ طبيب جواب داد که معجونِ نُه طلاق!
شخص خسیسی اسبی داشت. خواست که چیز نخوردن را تعلیم به اسب نماید، به تدریج از علوفۀ اسب کاست، تا این که اسب از گرسنگی مرد! خسیس از بدبختی خود افسوس خورده، گفت: وقتی اسبم چیز نخوردن را آموخت، مرد!
حکیمی را پرسیدند که چرا بادیه نشینان به طبیب محتاج نمی شوند. گفت: گورخران را به بیطار محتاجی نیست!
اردبیلی به طبیب گفت: رنجی دارم، تدبیر چه باشد؟ طبیب نبض او را گرفته، گفت: علاج تو این است که قلیۀ پنج مرغ فربه و گوشت برّه با پلو و زعفران، با عسل بخوری، و قی مکنی تا چاق شوی! اردبیلی گفت: حکیم باشی! راستی خیلی عقل داری! این که تو می گویی، اگر کس دیگری خورده باشد، من در حال بخورم. (1)
شخصی از دوستش پرسید: مرا چشم درد می کند، تدبیر چیست؟ گفت: پارسال دندان من درد می کرد آن را کندم تو هم...!
شخصی با معبّری گفت: در خواب دیدم که از پشّک شتر، بورانی می سازم؛ تعبیر چیست؟ معبّر گفت: صد دینار بده تا تعبیر آن بگویم! گفت: اگر من صد دینار می داشتم، بادمجان می خریدم و بورانی می ساختم و از پشّک شتر نمی ساختم!
1) در نسخه چنین است؛ ولی به نظر می رسد، «بمیرم»، صحیح تر است و شاید سهو القلم شده باشد
شخصی دعوی خدایی می کرد؛ او را پیش خلیفه بردند. خلیفه او را گفت: پارسال یکی این جا دعوی پیغمبری می کرد، او را کشتند! گفت: خوب کرده اند؛ او را من نفرستاده بودم!
شخصی خری در کاروان گم کرده، [خر] دیگری را بگرفت و بار بر او نهاد. صاحب خر، خر را بگرفت که مال من است. او انکار کرد. گفتند: که خر تو نر بوده یا ماده. گفت: نر! گفتند: این ماده است! گفت: خر من نیز چنین نر نبود!
شخصی از واعظ پرسید که اسم زن ابلیس چه بوده است! واعظ او را پیش کشیده، گفت: مردی کۀ احمق! من چه دانم؟! چون باز به مجالس رفت، از او پرسیدند که چه فرمود. گفت: هر که خواهد از واعظ سؤال نماید، تا به او بگوید!
حاکم آمل از بهر شخصی، براتی نوشت، بر دهی که نام او «پس» بود. آن شخص به طلب آن وجه می رفت. در راه باران سختی آمد. مردی و زنی را دید که گهواره و بچّه ای در دوش گرفته، و به زحمت زیاد می رفتند. پرسید که راه «پس» کدام است؟ مرد گفت که اگر من راه پس را می دانستم، به این زحمت گرفتار نمی شدم!
شخصی عیسوی از در کلیسایی می گذشت. دید خادم کلیسا سگی که داخل کلیسا شده بود را کتک می زند و سگ فریاد می کرد. آن شخص به خادم گفت: حیوان را ببخش! سگ عقل ندارد، از بی عقلی داخل کلیسا می شود. ما که عقل داریم، هرگز ما را در کلیسا نمی بینی!
یک نویسنده در شهر لندن عادت داشت، صبح سر کار که می رفت، روزی یک شاهی
به گدا می داد. روزی سهواً یک اشرفی به گدا داد. روز بعدش، وقتی که سهو خود را فهمید، از گدا خواهش کرد که اشرفی را پس بدهد. گدا آدرس خانه را به او داده گفت برود خانۀ او تا در میان پول ها حساب نماید و تحقیق کند. وقتی که محاسب زنگ در را زد، یک زنی تمیز و قشنگ پوشیده، در را باز کرده او را راهنمایی کرد به اطاق مهمان خانۀ باشکوه و قشنگی! بعد گدا با لباس های فاخر تمیز داخل شده گفت: درست است! السّاعه دفتر دار من حساب نمود؛ صحیح است، یک اشرفی از پول ها زیاد آمده است! پول را به محاسب داده گفت: بفرمایید! محاسب [که] در تعجّب مانده بود از این چیزها، اشرفی را گرفته می خواست از در اطاق بیرون بیاید. گدا به او گفت: امّا آقا شما فراموش کردید که یک شاهی را بدهید!
انگلیسی ها یک بوئری را در جزیرۀ سیلان اسیر برده بودند. ترانسولی ناخوش می شود و او را به مریض خانهٔ کلمبیا می برند. طبیبی که او را معالجه می نمود، از ساده دلی مریض خوشحالی و ریشخند می نمود و گفت: می دانید که در کرۀ ماه مخلوقاتی است؟ بوئر به طور یقین می گوید: ممکن نیست! مگر نشنیده اید که دوستان شما فرانسویان در زمان اکسپورنسیون با دوربین های بسیار بزرگ در کرۀ ماه مخلوقاتی را ندیده اند؟ امکان ندارد عزيز من! اگر در کره ماه کسی زنده بود انگلیسی ها مدّتی بود که آن را تصرّف کرده بودند!
فرانک فرانسه = 3 قرآن و 43 شاهی
امپریال = 42 قرآن
لیرهٔ انگلیس = 55 قرآن
فلورين = 4 قران و 10 شاهی
روپیه = 3 قران و 14 شاهی
منات روس = 5 قرآن و 15 شاهی
مجیدی عثمانی = 49 قران و 10 شاهی
والر = هر یک 11 قران شاهی
مارک = 2 قران و 14 شاهی
اشرفی = 19 قران و 10 شاهی
پنج هزاری = 9 قران و 15 شاهی
متر فرانسه = 11 گره و 2 خمس
ورست روس = 167 زرع
تن فرانسه = 1000 کیلوگرام
گیر وانکه = 88 مثقال
کیلو متر = 961 زرع و نیم
کیلو گرام = 13 سیر و 9 مثقال و 4 نخود
هکتا گرام = 100 گرام
پوط روس = 40 گیر وانکه = پنج من و نیم
تألیف سیّد عبد اللّه حسینی اصفهانی
تصحيح وحید روح اللّه پور
بسم اللّه الرحمن الرحيم
سپاس خارج از وهم و قیاس مر کردگاری را سزاست که فرحه مراقد انبیا و اولیا را روضة الصّفای کرّوبیّین گردانید و نسخهٔ ضرایح اتقیا را نور الابصار ملائکۀ مقرّبین فرموده و مشاهد ائمّۀ هُدی را مهبط بحار رحمت خود نمود و روضات اصفیا را وسائل جنّات الخلود قرار داد. و عبقات از صلوات مر یتیمه ای را رواست که گلشن رسالت از نشو نهالش رشک روضۀ حور و بزم نبوّت از شمع جمالش داغ شعلهٔ طور، اعنى سيّد انبیا و زبدة اصفياء محمّد مصطفى - صلّى اللّه علیه و آله الطيّبين الطاهرين المعصومين الغرر الميامين - و لعنت ابدی و نقمت سرمدی و عذاب بی منتهای بر اعدا و غاصبین و ظالمین بر ایشان باد.
امّا بعد، چنین می نگارد کمینه تراب اقدام خدّام شریعت احمدی و مذهب جعفری، عبد اللّه بن محسن الحسینی الاصفهانی، که چون مدّتی بود مدید که منِ بنده در ارض غری به عتبه بوسی جناب مولی الموالی ابی الائمّة الهداة حضرت امیر المؤمنين - صلوات اللّه عليه - موفّق شده بودم و مشغول تحصیل علوم و معارف بودم و در ضمن بسیار میل به اطلّاع بر حالات و عوارض تاریخیّۀ آن ارض اقدس داشتم، و لذا نهایت جدّ و جهد در تحصیل علوم و کتب اخبار و تواریخ متعلّقه به آن باب را کردم. چون اطلّاع کامل پیدا کردم بر خصوصیّات آن بقعۀ مبارکه، دوست داشتم که چند کلمهٔ مختصره در تاریخ نجف بنگارم؛ تا آن که نفع این سِیَر و تتبّع عاید سایر برادران ایمانی بگردد؛ و آن، ذخیرۀ این فقیر باشد، تا این که برادران ایمانی و اخلّاء روحانی مرا از دعای خیر فراموش نکنند و در حیات و ممات مرا یاد کنند.
و این رساله را نامیدم به لؤلؤ الصدف فی تاريخ النجف. مخفی نماند آن چه مستفاد از اخبار
اهل بیت علیهم السلام می شود، آن است که زمین نجف قبل از طوفان نوح علیه السلام از جبال شامخه بوده، بلکه در عالَم کوهی اعظم و ارفع از او نبود. سال ها بر این منوال گذشته، تا این که طوفان واقع شد و عالَم در آب غرق شد و کشتی حضرت نوح بر آب افتاد. یکی از اولاد آن حضرت تخلّف کرد و در آن کشتی سوار نشد، از شدّت عناد و نهایت الحاد. و هر چه حضرت نوع علیه السلام سعی فرمود و او را موعظه نمود، ثمر نکرد. و گفت به کوه بلندی پناه خواهم برد و از غرق نجات خواهم یافت و منّت کشتی شما را متحمّل نخواهم شد؛ و لذا هر چه آب بلند شد، او حرکت کرد تا به این کوه رسید، صعود بر آن نمود. چون مشیّت حضرت احدیّت - جلّ و علا - بر آن تعلّق گرفته بود که تمام عالم غرق شوند مگر کسانی که در کشتی ساکنند؛ و لذا خطاب قهر آمیز از مصدر جلال بدان کوه صادر گردید که آیا امان می دهی کسی را که از غضب من فرار کرده و به تو پناه آورده؛ و لذا از حشمت آن خطاب قهر آمیز از آن کوه چنان پاره پاره شد که بعضی از قطعات آن کوه به شام افتاد و بعضی از آن زرّات شد که تا روز قیامت در هوا متراکم و آنی استقرار ندارد.
پس به واسطۀ این خضوع و استکانت که از این کوه سر زد، مشیّت حضرت حق - تبارک و تعالی - بر آن قرار گرفت که این کوه را عزیز بگرداند. پاره ای که در شام رفته بود، کوه طور شد و محلّ مناجات انبیا، سيّما حضرت موسی علیه السلام، گردید. و امر حضرت باری - تبارک و تعالی - به حضرت نوح علیه السلام چنین شد که برو عظام حضرت آدم علیه السلام را بردار و در کشتی حمل کن و در این زمین که محلّ کوه بود دفن نما. پس حضرت جسد منوّر آدم علیه السلام را در صندوقی گذارد و حمل نمود و در نجف دفن کرد.
و چون که از جبرئیل جویا شد شرافت این زمین و سبب آن را، و جبرئیل به او خبر داد این جا مدفن حضرت امیر المؤمنين - عليه الصلاة و السلام - خواهد گردید، و لذا استیذان از خداوند - تعالی - نموده که قبری به جهت خود بین قبر حضرت آدم علیه السلام و حضرت امير المؤمنين علیه السلام حفر کند، او را اذن دادند. پس حفر نمود.
بلکه بر حسب بعضی اخباری که قبر امیر المؤمنین علیه السلام را ایضاً حفر نمود و بر لوح سنگی نوشت که «این قبری است که نوح نبی در سنۀ فلان به جهت امیر المؤمنین علیه السلام وصیّ پیغمبر آخر الزّمان علیه السلام حفر نموده»، و آن سنگ را در میان قبر نهاد و روی او را پوشید. و بعد از آن که حسنین علیهما السلام آن قبر را حفر کردند، آن سنگ را یافتند.
الحاصل، حضرت نوح بعد از وفات بر حسب وصیّت ایشان در آن قبر دفن شدند. پس بعد از آن که دنیا آباد شد و بنی آدم زیاد شدند و اولاد حضرت یعقوب بر شام و نواحی آن مسلّط شدند و در آن جا سکونت اختیار کردند و اولاد حضرت اسماعیل در جبل فاران که عبارت از مکّۀ معظّمه باشد ساکن شدند، رشتهٔ بنی اسرائیل مستطیل شد تا اراضی بابل رسید، و رشتهٔ اولاد اسماعیل دراز شد تا به زمین نجف پیوست. پس به یک دیگر پیوستند و هر روز در میان آن ها جنگ و جدال بسیار واقع می شد، تا این که سلاطین عجم بر اراضی بابل مسلّط شدند و جنگ ها میان بنی اسرائیل واقع شد و قتل های پی در پی وارد آمد؛ چنان چه در تورات و سایر کتب تواریخ تفاصیل آن ها مسطور است؛ و لذا دولت بنی یعقوب منقرض گردید و این طایفهٔ عظیمه متشتّت گردیدند، به دیارهای مختلف منزل کردند، که الی الآن یهود، که طایفۀ بنی اسرائیل بوده باشند، در بلاد مختلفه ساکنند.
و امّا اولاد حضرت اسماعیل، در بلاد خود ساکن بودند و آمیزش با بنی قحطان، که عرب عربا بودند، کردند، که از شدّت آمیزش، این دو طایفه یکی شدند و سلاطین عدیده به جهت خود اختیار کردند و تا ارض نجف را مالک شدند.
ولكن هر زمان سلاطین روم قوی می شدند، این ها جزو مملکت آن ها شمرده می شدند. و گاه سلاطین عجم با شوکت می شدند، جزیرة العرب را ملک خود می دانستند. و حضرات عرب اولاد حضرت اسماعیل و بنی قحطان سلاطین عدیده در میان خود داشتند و پایتخت های متعدّده از برای خود قرار دادند، که تفصیل آن ها در کتب تواریخ عامّه و خاصّه مذکور است.
از جملۀ آن ها که ربط به مقام دارد، حیره است. و حیره بلدی بوده نزدیک کوفه، و اوّل کسی که آن جا را پایتخت خود قرار داد، مالک بن فهم ازدی بود که اوّل در یمن جای داشت، زمانی با طایفه [ای] از طوائف عرب نزاعی پیدا کرد و لشکر بسیار فراهم کرده، به طرف خصم تاخت.
بعد از فراغ از جنگ، قصد یمن نمود، به زمین حیره رسید، آن جا را خوش آب و هوا یافت، رحل اقامت انداخت و مدّت 20 سال در آن جا سلطنت کرده و مالک بود، از حدود شام الى حدود عراق. و بعد از آن، برادر او مالک شد، مسمّا به عمرو بن فهم. بعد از او، پسر برادرش خذیمة الوضاح که او را «ابرش» می گفتند. و بعد از او، پسر خواهرش عمرو بن
عدی سلطان شد. و بعد از او امرءالقیس بن عمرو سلطان شد. و بعد از او، پسرش عمرو بن امرء القیس مالک شد. و بعد از او سلطنت حیره به عمالقه رسید، و مدّتی اوس بن غلام عمیلقی سلطان بود. و مرتبۀ سلطنت رجوع به بنی عدی نمود و امرء القیس ثانی پادشاه شد. و بعد از آن، نعمان الاعور بن امرء القیس سلطان شد و او بنای خورنق را نمود؛ و آن، شهری است در دو فرسخی نجف، بین نجف و جعاره که قریه ای است الآن معروف در طرف قبلی نجف و الى الآن خرابه و آثار قدیمۀ خورنق موجود است. و بعد از او، منذر بن نعمان سلطان شد. و بعد از او، اسود بن منذر پادشاه گردید. و بعد از او، منذر بن منذر سلطان شد. و بعد از او، علقمه مالک گردید. و بعد از او، امرء القیس صاحب شد. هر کدام از این سلاطین، قصص و حکایات و جنگ ها دارند که در کتب سِیَر مسطور است.
از آن جمله، آخریِ ایشان، امرء القیس بن منذر، قصّه [ای] معروفه دارد با سنمّار، که مجمل آن که امرء القیس خواهش کرد از سلطان روم که معماری به جهت او روانه کند که بنای قصری عالی به جهت او بنماید. پادشاه روم سنمّار را تعیین نمود و از برای او فرستاد. و این سنمّار مردی بود در علم مهندسی و معماری وحید، و هر کجای عالم عمارتی عالی خواستند، لاعلاج متمسّک به او شدند.
الغرض، بعد از وصول سنمّار، به امرء القیس دستور العمل داد تا آن که قصری عالی و بنایی مرتفع در میان بلدۀ خورنق بنا کند. و او هم زحمت های بسیار کشید و عمارتی غریب و قصری بسیار مشیّد بنا نمود. چون فارغ از عمل شد و خبر به امرء القیس داد، بر فوق قصر صعود نمود، از یک طرف ملاحظه کرد، دید آن قصر مشرف بر دریا و امواج آب ها نمایان است؛ چون که در آن زمان زمین منخفضی که طرف قبلی نجف است رشتۀ آن متّصل به جعاره است دریا شده و آب فرات در آن جمع می شد و بعدها خشک شده، ثمّ مرّة ثانيه دریا شد، باز ثانیاً خشک شد.
الحاصل، از طرف دیگر نظر کرد، باغات و اشجار و شقایق و زعفران که زرع نموده بودند، نمایان بود؛ لذا مسرور شد و تحسین سنمّار کرد. پس سنمّار به جهت اظهار خدمت، نکات غریبه [ای] که در قصر به کار برده بود، عرضه داشت؛ از آن جمله، گفت: صنعت غریبی به کار برده ام که تمام این قصر با عظمت توقّف بر یک آجر دارد، که اگر او را برداری، تمام این عمارت منهدم گردد؛ لذا امرء القیس به ملاحظۀ این که شاید کسی مطلّع بر
این نکته بگردد و سبب هلاک او بشود، و یا آن که سنمّار به جهت سایر سلاطین عرب و غیر هم چنین قصری بنا کند و این فخر منحصر به او نشود، حکم نمود سنمّار را از اعلای قصر به زیر انداختند، جسدش ریزه ریزه شد و جان بداد.
این عمل شنیع، بین عرب معروف گشت و از امثال عرب شد. هر که خدمتی به کسی کرد [و] او در عوض، جزای شرّی به او نمود، می گفتند: مثل جزای سنمّار است؛ چنان چه یکی از شعرای عرب گفته:
و مَنْ یَفْعَلِ المَعْرُوفَ مع غَیْرِ أَهِلهِ *** یُجَازَی الذی جُوزِی قَدِیماً سِنِمّارُ
و شعرا و بلغای عرب و عجم از آن زمان الى الآن دائماً مَثَل به آن زدند. و در مراصد الاطلّاع نسبت قتل سنمّار را به نعمان بن منذر داده اند. و ظاهر آن است که اشتباه کرده؛ چرا که اصل خورنق را سنمّار به جهت نعمان بن منذر، جدّ امرء القیس، بنا کرده، و رفت به مملکت خود، ثمّ به جهت بنای قصر در خورنق مراجعت کرد و بنای قصر را نمود. و بعضی گفته اند که بنای قصر به جهت بهرام بوده. و چون ربط به مطلب ما ندارد، داعی بر تحقیق آن نیست.
چون امرء القیس از دنیا رفت، پسر او، منذر بن امرء القیس، سلطان شد و مخالفت با کسری، سلطان عجم، نمود؛ و لذا لشکری روانه کرد و نعمان را از حیره بیرون نمودند و حارث بن عمرو بن حجر الکندی را به جایش سلطان کردند. چون کسری، پدر انو شیروان، دنیا را وداع گفت و انو شیروان به جایش نشست، منذر بن امرء القيس محلّ مراحم او شد؛ و لذا او را به مقرّ سلطنت نشانید و حارث را طرد نمود. و بعد از او، عمرو بن منذر پسرش در حیره سلطان شد. و چون هشت سال از سلطنت او گذشت، حضرت خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم متولّد گشتند.
و بعد از او، پسرش قابوس مالک حیره گشت. و بعد از او، منذر بن منذر بن امرء القيس سلطان شد. و بعد از او نعمان بن منذر سلطان شد. و شقایق نعمانی نسبت به او دارد؛ چرا که در زیر قصر او باغی بود جمیع او را در اشجار در او موجود بود. چون به سیاحت او را در آمد، [از] میانهٔ آن ها شقایق را پسند کرد و گفت غیر از شقایق، تمام گل ها را کندند و باغ مختص به شقایق شد. و حکم کرد هر که از این شقایق بکند. کتف او را بیرون آورند؛ و لذا گفتند: «شقایق نعمانی».
و این مرد، صاحب اخلاق رذیله بود و ظالم و بی رحم بود. از جمله حکایات از [او] آن که دو نفر ندیم و جلیس داشت که بسیار به آن ها انس گرفته و نهایت قرب و منزلت نزد وی داشتند. یکی را خالد بن مفضل و دیگری را عمرو بن مسعود می گفتند، و هر دو از طایفۀ بنی اسد بودند. شبی نعمان بن منذر با این دو نفر ندیم مشغول به شراب و قمار بودند. بین آن ها کدورت واقع شد. نعمان به آن ها دشنام داد، آن ها جواب دادند؛ و لذا غضب کرد، حکم نمود تا هر دو را کشتند و نعش هر دو را بر داشتند در حوالی نجف دفن کردند. و آثار آن ها الى الآن در وادی السلام، پشت مقام امام زمان - عليه الصلاة و السلام - موجود است.
چون صبح شد و حال مستی زایل شد، از حال دو مصاحبش سؤال کرد. کیفیّت ما مضى را به او گفتند. بسیار گریست و نادم و پشیمان شد و حکم نمود تا بر قبر آن ها دو قبّه و بارگاه ساختند، و آن دو قبّه را غریین می گفتند؛ چون که غری در لغت عرب عمارت جیّد را گویند. و این دو قبّه بسیار بنای عالی جیّدی بود؛ و لذا آن ها را غریین نامیدند.
در قاموس گوید: غریان دو بنایی هستند در کوفه، مشهور و معروف. بعد از تمام شدن غریین، نعمان از جهت خود دو روز قرار داد که هر سالی یک روز یوم نِعَم و شادی او باشد، و یک روز، روز بؤس و جزای او باشد. و در این دو روز، حکم می نمود تا آن که تخت سلطنت او را بین آن دو عمارت می نهادند و بر آن می نشست. اگر یوم نِعَم بود، اوّل کسی که بر او وارد می شد، او را صد شتر می داد، و اگر یوم بؤس بود، اوّل کسی که وارد می شد، او را یک رأس ظربان می داد. و ظربان حيوان كريهة الرائحه بود که به آن تشأم می زدند. بعد از آن حکم می نمودند تا او را بکشند و خون او را بر آن دو قبر بمالند. و عرب را حکم داد که هر که بر آن دو قبر عبور کند، سجده بر آن ها کند.
و سال ها بر این منوال گذشت تا آن که ظلم های فاحش نمود، تا آن که سالی نعمان بن منذر در يوم البؤس بر تخت سلطنت جلوس نموده بود و منتظر بود کسی پیدا شود تا آن که او را به قتل برساند. از قضای اتّفاق، مردی از طایفۀ بنی طی به جهت تحصیل قوت اهل و عیال خود از منزل بیرون آمد، به اطراف بیابان دنبال قوت و گیاهی می گشت. ناگهان عبورش بر غریین شد. نعمان او را احضار کرد. مرد طائی مرگ را معاینه دید و چاره جز تسلیم ندید. گفت: خداوند زنده بدارد امیر را، من اولاد صغار و زن و اهل جیاع دارم و از پی تحصیل رزق آن ها بیرون شتافتم. اینک گرفتار چنگال غضب تو شده ام. اگر چه می دانم چاره ندارم، ولکن به
جهت تو تفاوت نکند که مرا صبح بکشی یا عصر. مرا مهلت بده بروم سفارش اولاد و عیال خود را به قبیلهٔ خود بکنم که آن ها از گرسنگی تلف نشوند. البتّه خود را به نزد تو می رسانم، قبل از این که آفتاب غروب کند. پس مرا به قتل برسان تا از این زندگانی آسوده شوم.
نعمان به حال او رقّت کرد. گفت: اگر ضامن به من بدهی که برگردی، تو را اجازه دهم. شریک بن عدی بن حاتم ندیم نعمان بود و در برابرش ایستاده بود. مرد طائی اشاره به شریک کرد، گفت: این مرد ضامن من باشد. نعمان به شریک گفت: ضمانت این طائی را می کنی؟ گفت: بلی، اگر رفت و نیامد، مرا به عوض آن به قتل برسان. پس حکم نمود تا آن که طائی را رها کردند.
به کمال عجله رو به قبیلهٔ خود دوید. چون آفتاب قریب به غروب شد و طائی نیامد، نعمان شریک را گفت مهیّا شو تا گردن تو را بزنم. شریک گفت: اگر تا غروب نیامد، امر خود را انجاز فرما، رجا دارم که بیاید. نعمان چون این حرف را احمقانه دید، بر او بخندید. و در این بین، مرد طائی برسید و زمین ادب بوسید و گفت: اینک حاضرم، انفاذ امرت بنما.
نعمان قدری تأمّل نمود و از طائی پرسید: چرا برگشتی و خود را در معرض هلاک در آوردی؟ در جواب گفت: مردی را ضامن داده بودم، وعدهٔ بازگشت کرده بودم، وفا به عهد خود کردم و به کمال سرعت آمدم، مبادا دیر شود و بیچاره در عوض من به قتل برسد. از شریک پرسید: تو چرا ضمانت کردی؟ در جواب گفت: مردی در نهایت احتیاج از من سؤال کرد، نهایت بخل بود اگر از او مضایقه می کردم. نعمان گفت: انصافاً این مرد طائی وفاداری را تمام کرد؛ و تو ای شریک! کرم را به نهایت رسانیدی. پس من الئم از هر دو نمی شوم و یوم بؤس را از بندگان خدا بر می دارم؛ و برداشت.
پس پرسید از طائی: این وفا را از کجا آموختی؟ گفت: از دین خودم. گفت: تو را چه دین است؟ جواب داد که: نصرانی ام. گفت: دین خود را بر من بگو. طائی عرضه داشت. پس نعمان بن منذر نصرانی شد.
و حکایات تاریخیّه مرتبط به مقام، زیاده از حدّ احصاست. چون ما در صدد مطلب دیگریم، از آن ها اعراض نمودیم. هر که خواهد از مظانّش مطالبه کند. غرض آن که این نعمان بن منذر، آخر سلاطین عرب است، و او را پرویز، پدر خسرو، به قتل رسانید. عرب ملوک الطوائف شدند تا آن که اسلام آن ها را جمع آوری نمود.
پس از اتمام این قضیّه، معلوم شد که چرا این زمین را غری می نامند. اوّل غربین بوده، بعدها کم کم از کثرت استعمال تخفیف یافته و غری شده.
و امّا آن چه در این زمان، این زمین معروف است که او را نجف می نامند، و جهش آن [است] که سابقاً ذکر شد که زمان بنای خورنق و قصر آن این زمین پستی که واقع است در طرف قبلی نجف، دریای عظیمی بود. عرب را چنین اعتقاد بود که این دریا متّصل است به بحر فارس؛ چون که صدر و ذیل آن را خبر نداشتند، ولکن این اعتقاد خطایی بود، بلکه این زیادتی آب فرات بود که در این زمین جمع می شد و بحیره شده بود، کم کم آب فرات بالطبع به سمت دیگر میل کرد، آب بحیر... ماند، به اندک زمان خشکیده و زمین قفر گردید. و عرب این بحیره را بحرنی می گفتند. بعد از خشک شدن آن گفتند: «نی جف»؛ یعنی دریای نی خشک شده. کم کم به طول زمان و کثرت استعمال «نجف» شد.
و بر طبق این مدّعا، روایتی هست معتبر که علمای شیعه - رضوان اللّه عليهم - مثل مفید و کلینی و صدوق و شهیدین و ابن طاووس و مجلسی و غیرهم ضبط نموده اند. و مقتضی این روایت و قول مورّخین آن است که قبر مطهّر در ارض نجف نیست، بلکه در زمین مجاور نجف است؛ و لذا در روایت ازدی از حضرت صادق علیه السلام ابن طاووس چنین نقل کند:
قال: فلمّا مات أحمله الحسن و الحسين، فأتى به ظهر الكوفة قريباً من النجف، يسرة عن القرى، يمنة عن الحيرة، فدفنه بين زكوات البيض الحير».
نجف حقیقی همین زمین است که دریا بوده که فعلاً باغات و مزارع و اشجار شده. پس اطلاق نجف بر موضع قبر شریف، خالی از مسامحه نیست.
خلاصه، این زمین بعد از این انقلابات در تصرّف دهاقین و اهل بادیه بود و حاصلی نداشت به جز بوته و اشجار صغیرۀ خودرو که مردمان هیزم کن می آمدند و از آن ها می بردند در میان جماعت اعراب می فروختند، تا آن که اسلام قوی شد و لشکر اسلام حرکت نمود به روم، و عجم بنای جهاد با مشرکین را گذاردند. سعد وقّاص که امیر لشکر اسلام بود، در مملکت عجم به امر عمر بن خطّاب دو شهر بنا کرد به جهت این که معسکر باشد و لشکر اسلام دور از بلاد عجم نمانند: یکی در لب دریای فارس که بصره باشد، و دیگری نزدیک حیره که کوفه باشد.
و بعد از آن که کوفه جمعیّتی پیدا کرد، امر حطّابین نرخ گرفت و زمین نجف معتبر گشت. کم کم بعضی از دهاقین تصرّف مالکانه در او نمودند و آن را ملک خود دانستند، تا آن که دورۀ سلطنت عمری منقضی گردید و دورۀ عثمانی به سر آمد. نوبت خلافت ظاهری به خلیفۀ به حقّ امير المؤمنين - عليه الصلاة و السلام - رسيد و فتنۀ اصحاب جمل به پا شد و آن حضرت نا علاج تجهیز لشکر نمود و به سمت بصره حرکت نمودند و در بین فتنۀ معاویه - عليه الهاويه - قائم گردید. آن حضرت نا علاج در کوفه سکونت اختیار فرمودند تا این که تجهیز لشکر به سمت شام آسان باشد؛ چنان چه قصص و حکایات آن ها در تمام کتب مورّخین، از مسلمین و غیرهم، مذکور است، هر که خواهد رجوع کند.
الحاصل، بعد از سکونت امیر المؤمنین علیه السلام در کوفه، کراراً آن سرور از کوفه بیرون تشریف بردند و تماشای زمین نجف می فرمودند و به اصحاب خود فضیلت زمین نجف را بیان می فرمودند و از پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم روایات فضیلت آن ارض اقدس را نقل می نمودند.
و گاهی می فرمودند: قبور بسیاری از انبیا در این جاست و قبر حضرت آدم علیه السلام و نوح علیه السلام و هود علیه السلام و صالح علیه السلام در این جاست. و گاهی شده بود که آن قدر در این وادی می ایستادند که اصحاب خسته می شدند، و می فرمودند ارواح مؤمنین در این زمین جمعند، حلقه حلقه نشسته اند با یک دیگر سخن می گویند. و می فرمودند هفتاد هزار نفر از این زمین بی حساب داخل بهشت خواهد شد.
غرض آن که این چند سال که در کوفه تشریف داشتند، این دأب و دیدن ایشان بود؛ چنان چه در کتب صحاح علمای اعلام - رضوان اللّه عليهم - اخبار متعلّقه به این باب را ضبط کرده اند، سیّما مجلسی - عليه الرحمه - اتعاب بال نموده در مزار و غیره، و آن چه متعلّق به این ارض اقدس بوده جمع آوری نموده، تا این که اشقی الاوّلين و الآخرين عبد الرحمان بن عمر بن يحيى بن عمر بن ملجم بن قيس بن مكسوح بن نضر بن بعير بن کلده از طایفهٔ خمیران آن حضرت را به درجۀ شهادت رسانید؛ چنان چه در مقاتل عامّه و خاصّه معروف و مشهور است و کیفیّت این واقعۀ شنیعه مذکور است.
پس بر حسب وصیّت آن سرور، شبانه نعش مبارک را حمل نمودند. جناب امام حسن و جناب امام حسین - صلوات اللّه علیهما - با قلیلی از اصحاب سرّاً آوردند در همین ارض اقدس، در همان قبری که حضرت نوح علیه السلام حفر نموده بودند، دفن کردند.
و جماعت شیعه را در این باب شک و ریبی نیست، بلکه از ضروریّات و بدیهیّات این مذهب است. و علما عامّه اکثری به آن موافقند و افراد نادره از عامّه در این مطلب خلاف کرده اند، و عناد ورزیده اند.
پس اگر چه این مطلب ربط به تاریخ ندارد، ولکن بی مناسبت نیست که پاره ای از ادلّۀ قطعیه اقامه نماییم بر بطلان قول مخالف، که ناظر در این رساله بی بهره نباشد و از خداوند طلب توفیق می نمایم و از او استعانت می جویم. پس می گویم:
دلیل اوّل: دلیلی است که سیّد بن طاووس در کتاب فرحة الغری گفته، که دلالت بر این مطلب کند. اطباق طایفۀ امامیّه و تمام منتسبین به اهل بیت علیهم السلام چه ممتنع است عادةً روايةً تمام این گروه ها اشخاص مباین الاخلاق بر کذب. و بعد از اندک التفاتی، این دلیل مفید قطع است. و در اثبات وجود انبیا و معجزات آن ها، بیش از این دلیلی نیست.
دوم: روایت است که خلفاً عن سلف نقل کنند از ابن عباس که پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: «یا علی! خداوند عرضه داشت ولایت و مودّت ما اهل بیت را بر آسمان ها و زمین، پس اوّل اجابت کرد آسمان هفتم او را به عرش زینت داد. پس آسمان چهارم نمود مشرف به بيت المعمور شد. پس آسمان اوّل اجابت نمود مزین به کواکب گردید. پس زمین حجاز اجابت نمود متبرک به مکّه گشت و بیت الحرام در او شد. پس زمین شام سبقت کرد بیت المقدس در او قرار داده شد. پس زمین مدینه اجابت کرد مشرف به قبر من گردید. پس زمین کوفان اختیار کرد مشرف به قبر تو آمد. امیر المؤمنین علیه السلام عرضه داشتند که: آیا من در كوفان عراق دفن خواهم شد؟ فرمود: بلی، در پشت آن بین غری و ذکواة بيض تو را می کشد، شقی این امّت عبد الرحمان بن ملجم. سوگند به کسی که مرا به رسالت مبعوث فرمود که پی کنندۀ ناقۀ صالح عقابش زیاده از او نیست. یا علی! یاری کند تو را از عراق صد هزار شمشیر». و این خبر صریح است بر مدعا.
سوم: مجلسی - علیه الرحمه - در بحار به روایت بسیار معتبر از صفوان جمال روایت کند که گفت:به خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم. با هم از مدینه خارج شدیم به قصد کوفه. بعد از طی منازل چون از حیره گذشتیم، امام علیه السلام فرمود: از طرف قائم (استوانه ای بوده کنار راه به جهت علامت ساخته بودند، ظاهراً میان مسجد حنانه و نجف بوده، یا آن که خود مسجد حنانه است، چنان چه از بعضی اخبار مستفاد شود) دواب را سوق بده. پس
چنان کردم. چون از قائم غری عبور کردیم، آن حضرت ریسمان باریکی بیرون آوردند، پس چند قدم از قائم غری دور شدند. پس ریسمان را دراز کردند. چون به انتها رسید، کفی از خاک آن موضع برداشتند و بوییدند و چند قدم دیگر رفتند تا به این موضع قبر که الآن موجود است رسیدند. کفی از آن خاک را بوییدند، پس نعره زدند، چنان چه خیال کردم که از دنیا رفتند. چون به حال آمدند، فرمودند: و اللّه و این جاست قبر امیر المؤمنین علیه السلام. پس دور آن را خطی کشیدند. گفتم: یا ابن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم چه مانع که ابرار از اهل بیت این قبر را ظاهر نگردانند. فرمود: به جهت خوف از بنی مروان و خوارج که مبادا اذیت به آن جسد منور برسانند. الخبر.
از این حدیث شریف معلوم می شود که آن زمان که صفوان این روایت را نقل کرده، قبر شریف ظاهر نشده بوده؛ چرا که می گوید تا به این موضعی که الآن قبر است رسیدند. چون در اواخر الامر حضرت صادق علیه السلام همین صفوان را فرمان دادند که قبر مطهّر را تعمیر کند و ظاهر سازد، چنان چه اشاره خواهد شد.
چهارم: در مزار بحار مجلسی رحمه اللّه علیه از سلیمان خالد و محمّد مسلم نقل کند گفتند: در سالی که حضرت صادق علیه السلام در حیره تشریف آورده بودند، رفتیم به خدمت آن سرور رسیدیم [و] از موضع قبر امیر المؤمنين علیه السلام سؤال کردیم. فرمودند: اگر رفتید از ثویه (1)و قائم عبور نمودید و به مقدار یک یا دو پرتگاه تیر از نجف (2)دور شدید، تپه های کوچک نمایان شود. در میان آن ها قبری نمایان شود که سیل و باران قدری از او را خراب کرده و آن قبر امیر المؤمنین است. می گویند: چون رفتیم قبر شریف را پیدا کردیم و زیارت نمودیم، پس به خدمت آن سرور شتافتیم و توصیف قبر نمودیم. فرمود: اصابت نمودید، خداوند شما را به رشد برساند.
1) ثويّه اسم موضعی است در کوفه که گویند قبر ابو موسی اشعری و مغيرة بن شعبه در آن است؛ چنان چه بعض اهل لغت گفته اند. ولكن خطاست، بلکه اسم تل کوچک است قریب به قبر کمیل بن زیاد، در آن جا قبر ابو موسی تنهاست، و قبر مغیره در نجف، و موضع آن معروف است
2) نجف اسم زمین پستی که قریب به ولایت نجف است، و سابقاً دریا بوده. پس مراد آن که قبر مطهّر از زمین دریای نجف مقدار یک یا دو تیر انداز دور است، نه آن که از نجف باید آن قدر عبور نکند، تا آن که اشکال شود که ثویه و قائم در طرف شرقند و نجف در طرف قبلی، و تردید بین یک و دو به واسطۀ اختلاف لب دریاست
پنجم: فرحة الغرى نقل کند: چون تعیین قبر شریف در زمان دولت منصور دوانقی شد و لذا منصور در صدد بر آمد و بعضی از ملازمان و غلامان خود را امر داد تا آن که تیشه و زنبیل همراه برداشته، بر سر قبر مطهّر آمدند تا آن که کشف حال نمایند و قبر منوّر را نبش نمایند. آمده مشغول نبش قبر شده، به لحد مقدّس رسید. ظاهراً اسم مقدّس بر لحد منقوش دید و لذا یقین کرد، قبر را استوار نمود.
[ششم]: در کامل الزیاره و فرحة الغری و کلینی و مجلسی در بحار از عبد اللّه بن سنان نقل کنند که گفت: من عمر بن زید در کناسی رفتیم، در سر قبری نزول کردیم. عمر بن زید گفت: این قبر امیر المؤمنین است. پرسیدم: از کجا دانستی؟ گفت: کراراً به خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم. سالی که در حیره تشریف داشتند و در رکاب ایشان آمدم، در این جا زیارت کردم.
[هفتم]: در بحار از کامل الزیاره نقل کند از یزید بن عمرو بن طلحه [که] گفت: در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم، سالی که ایشان در حیره تشریف داشتند. حضرت فرمود: آیا نمی خواهی آن چیزی را که به تو وعده دادم دیروز، یعنی زیارت قبر امير المؤمنين. گفتم: بلی، یا ابن رسول اللّه علیه السلام پس حضرت سوار شدند و جناب اسماعیل پسر آن سرور هم سوار شدند. من هم سوار شدم، تا آن که از ثویه گذشتیم و بین حیره و نجف تپه های کوچک نمایان شد. نزد آن ها به زیر آمدیم و نماز و زیارت کردیم. پس آن حضرت به جناب اسماعیل فرمود: برخیز و سلام کن بر جدّت حضرت امام حسین علیه السلام. عرض کردم: مگر آن حضرت در کربلا نیستند؟ فرمود: بلی، ولکن بعضی از موالی ما سر مبارک حضرت را از میان راه شام سرقت نموده و او را در پهلوی پدر بزرگوارش دفن نمودند.
هشتم: در کامل الزیاره و فرحه و مجلسی در مزار، روایت از ابان بن تغلب کنند که گفت: در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودیم. رفتم بر سر قبر مطهر امیر المؤمنین زیارت و نماز کردیم. پس قدری رفتند و ایستادند [و] نماز کردند، باز سوار شدند و قدری رفتند و نزول کردند. سؤال کردم از آن دو موضع دیگر. فرمود: یکی موضع سر مطهّر حضرت سیّد الشهداء است، و دیگری موضع منبر قائم است - عجّل اللّه فرجه -.
نهم: ايضاً مجلسی به اسناد خود از اسباط روایت کند، گفت که: حضرت صادق علیه السلام
فرمودند: چون رفتی به غری، در آن جا دو قبر خواهی یافت. یکی بزرگ، و دیگری کوچک، امّا بزرگ قبر امیر المؤمنین علیه السلام، و امّا کوچک قبر سر مبارک حسین علیه السلام است.
دهم: در کامل الزیاره از صفوان نقل کند [که] گفت: رفتم خدمت امام صادق علیه السلام از قادسیه تا به نجف رسیدیم. پس فرمود: این کوهی است که پسر نوح به آن پناهنده شد، تا آن که می گوید: رفتیم به غری رسیدیم. بر سر قبر مطهّر ایستاد و زیارت کردند، تا آن که گوید: گفتم یا ابن رسول اللّه! این قبر کیست؟ فرمود: قبر جدّم علی بن ابی طالب علیه السلام است.
یازدهم: مجلسی رحمه اللّه علیه از کامل الزیاره، از حضرت ابو الحسن علیه السلام نقل کند که به حسن بن جهم فرمود که: چون به غری رسی در پشت کوفه، غری را در پشت سر خود قرار بده و رو به نجف برو، و قدری به طرف راست تا آن که به ذکوات بیض که عبارت از تلّه های کوچک سفید باشد برسی، آن جا قبر شریف است.
دوازدهم: در کامل الزیاره از یونس بن ظبیان روایت کند [که] گفت: زمانی که منصور حضرت صادق را طلب نموده بود در حیره، به خدمتش بودم در شبی که ماهتاب بود و عالم را فرا گرفته بود. آن حضرت نظری به ستاره های آسمان فرمود و گفتند: این ستارگان امانند از جهت اهل آسمان ها، و ما ائمه امانیم از جهت اهل زمین. پس فرمود: ای یونس! امر کن که بغله و حمارها را زین کنند. چون زین زدند و آوردند، فرمود: کدام یک را دوست تر داری؟ من به خیال این که بغله قوی تر است و الیق به حال امام است، عرض کردم: حمار را دوست تر دارم. فرمود: او را ایثار به من نما. گفتم: چنین باشد. پس حضرت سوار حمار و من بر بغله استوار آمدم. چون از حیره بیرون رفتیم، فرمود: پیش برو. چون پیش رفتم، گاهی می فرمود: طرف راست، و گاهی طرف چپ، تا آن که به تل های سرخ رسیدیم. آن جا چشمهٔ آبی نمایان شد. آن حضرت وضو گرفتند و نزدیک تل کوچکی ایستادند و نماز کردند و توجه به آن تل نمودند و گریستند. پس به نزدیک تل دیگری قریب به آن تل رفتند و باز چنین کردند. آن گاه فرمود: ای یونس! این مکان را می شناسی؟ گفتم: نه، یا ابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم! پس فرمود: تل اوّل قبر امیر المؤمنین است، و ثانی موضع رأس حسین علیه السلام است. چون پسر زیاد ملعون آن سر اقدس را به شام فرستاد، آن را به کوفه پس فرستادند، مبادا اهل شام مفتون او گردند و خروج بریزید کنند. پس آن سر را خداوند آورد نزد قبر امیر المؤمنین علیه السلام، پس سر با جسد است و جسد با سر.
سیزدهم: در فرحة الغری از اسحاق بن حریز نقل کند از حضرت صادق علیه السلام که می فرمود: زمانی که من در حیره بودم نزد منصور، شبانگاه می رفتم به ناحیۀ نجف، نزدیک غری نعمان، بر سر قبر امیر المؤمنین علیه السلام و نماز شب را در آن جا می گزارم.
چهار دهم: مجلسی رحمه اللّه علیه از صفوان بن مهران نقل کند که: از امام صادق پرسیدم از موضع قبر امیر المؤمنين علیه السلام. پس به جهت من نشانه داد نزد دکه های رمل. چون رفتم و او را پیدا کردم، در سال بعد به خدمتش رسیدم به جهت او توصیف کردم. فرمود: اصابت کردی. پس از آن روز الى الآن بیست سال است که نزد آن قبر نماز می کنم.
پانزدهم: در کامل از بزنطی از حضرت رضا علیه السلام نقل کند [که] گفتم به حضرت: کجاست موضع قبر امیر المؤمنین علیه السلام؟ فرمود: در غری. گفتم: بعضی گویند که در رحبه دفن گردید. فرمود: نه، و بعضی مردم می گویند در مسجد دفن شد.
شانزدهم: در فرحه از حسین خلال از جدش نقل کند که: پرسیدم از حضرت امام حسن علیه السلام، گفتم: کجا دفن کردید امیر المؤمنین را؟ فرمود: شبانه او را برداشتیم و از مسجد اشعث گذرانیدیم، تا آن که رسیدیم به وادی نزدیک غری دفن کردیم.
هفدهم: مجلسی در فرحة الغری روایت از حسن بن حسین طحال کنند که گفت: حضرت سجاد علیه السلام از مدینه آمدند به کوفه، تا این که گوید فرمودند: یا ابا حمزه! می خواهی زیارت جدم امیر المؤمنین علیه السلام را؟ عرض کردم: بلی. در رکاب آن حضرت رفتم و زیارت کردم، و ایشان تشریف بردند به مدینه، و من آمدم در کوفه.
هجدهم: در فرحة الغری از عبد اللّه بن ابی عبید بن زید نقل کند [که] گفت: رفتم با حضرت صادق علیه السلام و عبد اللّه حسن در غری، نزد قبر امیر المؤمنین علیه السلام و عبد اللّه اذان و اقامه گفت و آن حضرت نماز جماعت کردند، و آن حضرت می فرمود: این قبر امیر المؤمنین است.
نوزدهم: مجلسی رحمه اللّه علیه از صفوان روایت کند که گفت: حمل نمودم جعفر بن محمّد علیهما السلام و عبد اللّه بن حسن را و بردم به نجف. پس آن سرور فرمود: از طرف چپ روانه شو تا از حيره عبور کنی. چون چنین کردم، چشمهٔ آبی نمایان شد. آن حضرت و عبد اللّه وضو گرفتند و آمدند نزد قبر منوّر نماز کردند. بعد از فراغ از صلاة پرسیدم این قبر کیست. فرمود: قبر علی بن ابی طالب است، و آن همین قبر است که مردم به زیارت آن می آیند.
بیستم: در فرحه از ابی الفرج سندی روایت کنند که گفت: خدمت حضرت صادق علیه السلام
بودم. هنگامی که به حیره تشریف آورده بودند، شبی فرمان دادند، تا آن که زین بر قاطر زدند و سوار گردید. و من در رکاب بودم. آمدیم تا به وادی رسیدیم. حضرت در سه موضع پیاده گردیدند و نماز به جای آوردند. پرسیدم: یا ابن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم! دیدم در سه موضع نماز کردید، این ها چه جایند؟ فرمود: اوّل موضع قبر امیر المؤمنين علیه السلام، و دوم موضع رأس حسین علیه السلام، و سیم موضع محل منبر قائم علیه السلام.
بیست و یکم: مجلسی از مبارک خباز روایت کند که: در حیره به خدمت امام صادق علیه السلام بودم. حضرت فرمود تا آن که حمار و بغله را زین زدند و سوار شدند و من هم سوار شدم، تا آن که در غری به موضعی که آب باران آن جا را شق کرده بود رسیدیم. حضرت پیاده شدند و نماز کردند. پس قدری رفتند، باز دو رکعت نماز کردند، باز قدری رفتند و دو رکعت نماز به جا آوردند. پس سوار شدند و به حیره بازگشت نمودند. پرسیدم از آن سرور که چه بود آن دو رکعت نماز اوّلی و دومی و سومی. فرمودند: اوّل موضع قبر امير المؤمنين علیه السلام، و دوم موضع رأس حسین علیه السلام، سیم محل منبر قائم علیه السلام.
بیست و دوم: در فرحه از ابی علی طائی نقل کند از پدرش که گفت: سالی که امام صادق به حیره تشریف آورده بودند، به خدمتش رسیدم، عرض کردم: این قبری که در وادی پشت کوفه واقع است، آیا قبر امیر المؤمنین است؟ فرمود: آری، و اللّه حقّاً، کاش این قبر نزدیک ما بود. یعنی اگر نزد ما در مدینه بود، در زیارتش می کوشیدیم.
بیست و سوم: مجلسی در فرحة الغری نقل کند که: ابا بصیر از حضرت صادق علیه السلام پرسید که کجا دفن کردند امیر المؤمنین علیه السلام را. فرمود: در قبر پدرش حضرت نوح. گفت: کجاست قبر نوح؟ مردم می گویند: در مسجد دفن شد. فرمودند: نه چنان است، بلکه در پشت کوفه دفن نمودند.
بیست و چهارم: مجلسی رحمه اللّه علیه و فرحه از صفوان جمال نقل کنند در حدیث طویلی، تا آن که گوید: به خدمت امام صادق علیه السلام رفتیم تا رسیدیم به قبر امیر المؤمنین علیه السلام در غری. پس آن حضرت پیاده شدند، قدری زمین را حفر نمودند، پارهٔ حدیدی پیدا شد که او را نشانه گذارده بودند. پس چون قبر را به حسب ظاهر پیدا کردند، سجادۀ خود را بیرون آوردند و چهار رکعت نماز به جای آوردند. پس فرمودند: برخیز ای صفوان مشغول نماز شو، و بدان که این قبر جدّم امیر المؤمنین علیه السلام است.
بیست و پنجم: در فرحة الغری از حماد بن عیسی از مردی نقل کند: حضرت صادق علیه السلام فرمودند که قبر امیر المؤمنین علیه السلام در غری، ما بین صدر و مفرق رأس حضرت نوح علیه السلام است.
بیست و ششم: مجلسی رحمه اللّه علیه از تهذیب، از ابی حمزۀ ثمالی، از حضرت باقر علیه السلام روایت کند که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام وصیت فرمود که: چون نعش مرا بیرون بردید از کوفه به سوی وادی، هر کجا که قدم های شما پیش نرفت و بادی به روی شما برخاست، همان جا مرا دفن کنید، که آن اوّل طور سیناست. پس چنین کردند و [در] همان مکان دفن نمودند.
بیست و هفتم: صاحب يتيمة الغروية از سیّد بن طاووس به اسناد خود نقل کند از حضرت ام کلثوم که فرمودند: آخر کلام پدر بزرگوارم به برادرانم این بود که فرمودند: چون از دنیا رفتم، مرا غسل دهید و بدن مرا بخشکانید به آن جامه ای که بدن پیغمبر را خشک نمودید و حضرت فاطمه را به آن خشک کردید. پس حنوط نمایید و بر سریر بگذارید و عقب سریر را بردارید و مقدمش خود بلند خواهد شد. حضرت ام کلثوم فرمود: چون چنین کردند، من هم جهت تشییع بیرون رفتم، تا این که رسیدیم به پشت غری. پس مقدم سریر به زمین آمد. مؤخر را نیز به زمین گذاردند. و به آن پرده که آب غسل پیغمبر را و فاطمه و امير المؤمنين علیهم السلام [را] خشکانیده بودند، نعش آن حضرت را ستر نمودند و حضرت امام حسن علیه السلام مِعوَلی را برداشته و مشغول حفر قبر شدند، الى آخر الخبر.
و اخبار صادره در این باب - یعنی متعلّق به دفن آن حضرت - زیاده از پنجاه حدیث می باشد که در کتب مقاتل عامّه و خاصّه جمع کرده اند، هر که خواهد رجوع کند. بیست و هشتم: زیارت کردند امیر المؤمنین علیه السلام را حضرت امام زین العابدین در همین موضع، بر حسب روایات عدیده؛ چنان چه مجلسی رحمه اللّه علیه و سیّد بن طاووس و دیگر از علمای امامیه در کتب مزار روایت کرده اند، بلکه زیارت امین اللّه که اصح و اتقن زیارات است؛ چنان چه مجلسی رحمه اللّه علیه فرموده: زیارتی است که آن جناب در روز عید غدیر در همین موضع می نمودند. و مقام سیّد سجاد الى الآن در نجف معروف است، و مشهور چنان است که آن حضرت هر وقت به زیارت می آمدند، ناقۀ خود را در آن جا عقال می کردند و نزد قبر مطهّر مشرف می شدند.
بیست و نهم: آن که حضرت باقر علیه السلام در این موضع زیارت کرده اند. و کراراً از آن حضرت سؤال می کردند از موضع قبر شریف، و همین محل را تعیین می کردند؛ چنان چه
سیّد بن طاووس روایت کند که: جابر بن یزید از آن سرور پرسید که موضع قبر امير المؤمنین علیه السلام کجاست، فرمودند: نزدیک غریبین است، شب در آن جا دفن کردند، الی آخر خبر.
ایضاً در جای دیگر می فرماید: امیر المؤمنین از دنیا رفت و ایشان شصت و پنج ساله بود، و قبر آن بزرگوار در غری است.
سی ام: از روایات گذشته معلوم می شود که حضرت صادق كراراً در همین موضع زیارت کرده اند، بلکه اکثر زیارات مأثوره از آن سرور است؛ چنان چه هر که رجوع به کتب مزار کند، صدق این مطلب بر او بدیهی گردد.
سی و یکم: از روایات کثیره معلوم می شود که حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در همین موضع زیارت کرده اند؛ چنان چه مجلسی رحمه اللّه علیه از کامل الزیاره نقل کند که آن حضرت چنین زیارت کردند. و در نزد قبر مطهّر چنین می گفتند: { اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَلِیَّ اللّهِ أَشْهَدُ أَنَّکَ أَوَّلُ مَظْلُومٍ }، الى آخر الزيارة.
و در خبر حسن بن جهم اشاره شد که آن حضرت تعیین قبر شریف نمودند. ابو علی بن همام در کتاب انوار، چنان چه صاحب یتیمه نقل کند، می گوید که: موسی بن جعفر یکی از أئمۀ اثنا عشر است، و تعیین قبر امیر المؤمنین علیه السلام نموده.
سی و دوم: سیّد معاصر در كتاب يتيمة الغرویه می گوید که: حضرت جواد علیه السلام زیارت قبر شریف فرمودند، و استناد به روایات کرده، اگر چه مستند او به نظر قاصر نرسیده، ولکن چون غایت وثاقت و دیانت را داراست، لابد اطلّاع پیدا کرده بر چیزی که اطلّاع پیدا نکرده ام.
سی و سوم: از اخبار استفاده می شود که حضرت هادی امام علی نقی کراراً به زیارت قبر شریف رفته اند، من جمله یوم غدیر است، که عثمان بن سعید العمری که احد نواب اربعه می باشد، از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام روایت کند که فرمودند: پدرم زیارت کردند امیر المؤمنین علیه السلام [را] در روز غدیر، در سالی که معتصم آن حضرت را احضار کرده بود.
سی و چهارم: از بعضی اخبار معلوم شود حضرت امام حسن عسکری علیه السلام این قبر شریف را زیارت نمود، بلکه از بس مردم را تحریض و ترغیب می نمودند به زیارت آن مرقد منير.
ابو علی اسکافی گفته: مولانا ابو محمّد حسن بن على العسكرى یکی از ائمۀ اثنا عشری است، و مردم را دلالت بر قبر شریف امیر المؤمنین علیه السلام نمود.
سی و پنجم: قریب به تواتر ثابت شده که امام زمان - عجّل اللّه فرجه - كراراً قبر امیر المؤمنین را زیارت کرده اند، شاید متجاوز از هزار نفر به خدمتشان مشرف شده اند.
چنان چه در جلد سیزدهم بحار، و نجم الثاقب، و کلمۀ طیبه، و دار السلام، و دیگر کتب مدوّنه، به جهت احوالات آن سرور مملوّ است از ذکر حکایات غریبه که اکثر آن ها مشتمل بر معجزات و خارق عادت که شاهد صدق بر مدعا می باشد. پس در میان ائمۀ ما کسی که به حسب ظاهر مشرف نشده اند به زیارت این مرقد شریف، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام می باشد که زیارت کردن ایشان ثابت نیست، اگر چه محتمل است، بلکه احتمال قوی می رود که خفیةً مشرف شده باشند، و لکن در اخبار بسیار مردم را امر به زیارت کرده اند. بلکه چند زیارت از زیارات مأثوره به نقل بزنطی و غیره، منتسب به آن جناب است.
سی و ششم: مجلسی رحمه اللّه علیه از کامل الزیاره نقل کند که: از امام صادق علیه السلام به روایت نماید که فرمود: در تفسير آيۀ وافى هداية { رَبْوَهٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِینٍ }، الآيه. فرمود: مراد از «ربوه» زمین نجف است، و این نمره از اخبار که دلالت بر فضیلت زمین نجف کند زیاده از حدّ احصاست. و معلوم است که جهت فضیلت آن به واسطهٔ آن است که مدفن سیّد اوصیا می باشد؛ چنان چه در بعضی از آن اخبار دلالت و اشاره به آن شده. پس این گونه از اخبار، و لو تعيين خصوص محل را نکند، ولکن به جهت دفع احتمال بغض معاندین که در رحبه و مدینه و بلخ و غيرها تعیین کرده اند، خوب است.
سی و هفتم: پاره ای از اخبار دلالت کند بر آن که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام این زمین را ابتیاع نموده اند و به جهت مدفن خود ذخیره فرموده اند؛ چنان چه مجلسی - علیه الرحمه - و سیّد بن طاووس و سایر علما روایت کرده اند، به اسناد خود از علقمة بن جندب که گفت: امیر المؤمنين علیه السلام خریدند ما بین خورنق و حیره و کوفه و نجف را به چهل هزار درهم، که به حساب این زمان قریب به هزار و هشت صد تو مان می شود. و جماعتی را شاهد بر این معامله گرفتند، و جماعتی از علما گمان کردند که این همان زمین است که ابراهیم خلیل 7 در سابق خریده بودند؛ چنان چه بعض روایات در آن وارد است. و به گمان
فقیر، این قول دور از صواب است؛ چرا که حضرت ابراهیم قادسیه را خریده و وجه تسمیۀ او به قادسیه آن که آن جناب فرمود: «کونی مقدسه» و او را خریدند به صد گوسفند، و چون که گوسفند را در لغت «نبط نقبا» می گفتند، و عدد صد را «با» می گفتند. از این جهت مسمّا شد «بانقیا». و این قادسیه و بانقیا ربطی به ارض غری ندارد، بلکه نزدیک به کربلا می باشد و اگر کسی بگوید که در خبر شراء حضرت ابراهیم است، چون از ایشان سؤال کنند که چرا این زمین را ابتیاع فرمایی، می فرماید: به واسطهٔ آن که از این زمین هفتاد هزار نفر وارد بهشت می شوند بدون حساب، و عین همین تعلیل را حضرت امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید در علت ابتیاع از غری، بلکه در اخبار دیگر هم وارد است در باب فضیلت نجف این معنی بسیار است، و این اقوی شاهد است بر اتحاد مبیعین، در جواب گوییم: دو زمین متعدد ممکن است هر دو در این امر شریک باشند، سیّما مثل نجف و کربلا که غالباً در آثار شریکند. پس به مجرد شرکت در اثر، حکم به اتحاد در زمین مختلف نتوان کرد.
سی و هشتم: سیّد بن طاووس و مجلسی و شیخ حرّ عاملی و دیگر از علما، در کتب صحاح خود روایت از داود بن فرقد کرده اند که حضرت صادق علیه السلام فرمودند که: به جانب كوفان قبری است که هر مکروبی آن جا برود و دو رکعت نماز یا چهار رکعت نماز بکند، خداوند حاجتش را بر آورد. راوی گفت: قبر مطهّر سيّد الشهداء علیه السلام را می فرمایی؟ فرمودند: نه. گفت: قبر منوّر امیر المؤمنین علیه السلام را؟ فرمود: آری.
سی و نهم: ایضاً همین جماعت روایت کنند مضمون همین روایت را به دو سند دیگر از حضرت صادق علیه السلام، بلکه قریب به همین مضمون در روایات عدیده وارد شده، به طرق صحیحه و غیرها، که تعداد آن ها مورث ملال گردد و داعی بر آن نیست.
چهلم: سیّد بن طاووس - عليه [الرحمه] - به اسناد خود از جناب اسماعیل از حضرت صادق علیه السلام روایت کند که فرمودند: ما می گوییم در پشت کوفه قبری است که پناه نمی برد صاحب دردی به آن قبر مگر آن که خداوند او را شفا دهد؛ یعنی قبر امير المؤمنين علیه السلام.
چهل و یکم: اخبار کثیره که تعداد تمام آن ها مورث تطویل است، صریح است بر این که امير المؤمنین علیه السلام دفن شدند در قبر نوح علیه السلام، و معلوم شد از اخبار گذشته که قبر نوح در
غری است؛ از آن جمله است آن چه روایت کند سیّد در فرحة الغری از امام باقر علیه السلام پرسیدند از آن سرور که مردم اختلاف کرده اند در قبر امیر المؤمنین علیه السلام. فرمودند: آن حضرت را دفن کردند در قبر پدرش حضرت نوح علیه السلام. پرسیدم: کدام نوح نبی علیه السلام؟
چهل و دوم: در فرحه روایت [شده است] از ابی مطر که گفت: چون ابن ملجم لعين ضربت بر سر مبارک زد، حضرت امام حسن علیه السلام از پدر بزرگوارش استیذان نمودند که آیا ابن ملجم را به قتل برسانم ولکن او را حبس نما، چون من از دنیا رفتم، مرا دفن کن در این وادی، پشت کوفه، در قبر دو برادرم هود و صالح. و این گونه اخبار ایضاً متعدد می باشد که دلالت کند بر آن که آن حضرت در غری نزد هود و صالح علیهما السلام دفن شدند.
چهل و سوم: در فرحه از مفضل بن عمر جعفی روایت کنند که: خدمت حضرت صادق علیه السلام عرض کردم چه بسیار مایلم به سوی غری، فرمود: چه شوقی داری و به چه سبب مایلی؟ عرض کردم: به جهت زیارت امیر المؤمنین علیه السلام. فرمودند: بدان که در آن جا اگر زیارت کنی، عظام آدم علیه السلام و بدن نوح و جسم علی بن ابی طالب علیه السلام را زیارت کرده [ای]. و این معنی ایضاً در اخبار زیارات و فضایل و کیفیت آن بسیار است، هر که خواهد رجوع به کتب مزار نماید.
چهل و چهارم: از روزی که این قبر شریف در این مکان مبارک واقع شد، لم يزل و لا يزال كرامات و خارق عادات از این مرقد شریف بروز کرده الى الآن، و آن ها قابل حصر نیست. در هر عصر اهل آن عصر از مخالف و مؤالف آن قدر معجزات و کرامات دیده اند که احدی را قدرت بر انکار نمانده، حتّی کسانی که از مخالفین و معاندین بودند و اخبار ائمۀ هدی را وقعی نمی نهادند و اعتنا به شئونات الهیّه نداشتند، به جهت دیدن این خارق عادات یقین کردند که محل قبر شریف در همین مکان است، لا غير.
و لذا مورخین عامّه اتّفاق کردند [و] در کتب تواریخ خود ثبت نمودند که قبر مطهّر در همین مکان است؛ مثل ابن اثیر، و ابن خلکان، و یاقوت حموی صاحب مراصد الاطلاع، و علّامه کمال الدین صاحب مطالب السؤول، و نور الدین علی بن محمّد صاحب فصول المهمه، و ابن جوزی صاحب تاریخ معروف، و ابو الفرج صاحب اغانى، و احمد بن علی صاحب عمدة الطالب، و ابن ابى الحديد صاحب شرح نهج البلاغه، و غیر آن ها از اکابر مورخین و محدّثین، تماماً اتّفاق کرده اند بر آن که قبر مطهّر در این موضع است. و معجزات و کرامات
این قبر مطهّر را ثبت نموده اند در کتب خود، و قول مخالف را غلط شمردند، و از اغوات به تعداد آورده اند و کرامات مشاهده را دلیل قطعی بر ردّ او آوردند.
پس بنا بر این، اتعاب بال به جهت جمع نمودن کرامات صادره از آن مرقد شریف لغو است، و از قبیل برهان اقامه کردن بر روشنی آفتاب و سیاهی زغال است، سیّما بعد از آن که کتب مخالفین مملو است از آن آیات و معجزات. پس در این رساله متعرض به آن ها نشویم مگر آن مقدار که متوقف است ذکر معمرین قبۀ شریفه بر آن. پس رجوع کنم به اصل مطلب.
مخفی نماند که بعد از دفن شدن امیر المؤمنین علیه السلام در این مکان، بر حسب وصیت آن جناب حضرت امام حسن علیه السلام شبانه شش قبر جعلی ساختند تا این که امر به مردم مشتبه گردد، بلکه به حسب بعض اخبار چند صورت نعش ترتیب دادند و به اطراف روانه کردند. اما قبور مجعوله یکی در مسجد کوفه بود، و یکی در جلو خان دار الاماره، و یکی در حجره ای از حجرات خانۀ آل جعده که طایفه ای از اهل کوفه بودند، و یکی در خانۀ عبد اللّه بن زبیر قبری که مقابل درِ مسجد کوفه بود در طرف قبله، و یکی در کناسه که اسم موضعی بود بیرون شهر کوفه، و یکی در ثویه که اسم مکانی است خارج کوفه، قریب به قبر کمیل بن زیاد که الآن نزدیک معبر عام است و در آن جا جماعتی از صحابه و غیرهم مدفون بودند، و آن جا را زمین متبرّکه می دانستند، و قبر ابو موسی اشعری در آن جاست، بلکه بعضی گفته اند که: قبر مغيرة بن شعبه نیز در آن جا ست و لکن این قول از صواب دور است، بلکه قبر مغیره در شهر نجف در طرف بین شمال و مشرق صحن مقدّس واقع است هر که از باب طوسی بیرون رود تا به مقبره مرحوم خلد آشیان آقا سید حسین ترک که یکی از بزرگان علمای این اعصار بوده برسد مقابل آن مقبره خانه ای است که در این زمان معين التجار بوشهری مالک آن خانه میباشد و زاویهٔ این خانه که مقابل شباک مقبره مزبور است قبر آن ملعون است و در سابق زمان این محل را حفر نمودند سنگی بیرون آمد که بر آن نقش بود که این قبر مغيرة بن شعبه است و لذا این را ایوانی ساختند، هر که از عابرين سبيل عبور نمود، آب دهن در آن محل انداخت، بلکه اهل آن محل کثافات خانه های خود را در آن جا می ریختند. چون محل کثافات شده بود، آن ایوان را جزو آن خانه نمودند و گورش را بیت التخلیه ساختند.
و این مطلب بین مشایخ بلدۀ نجف معروف و مشهور است، و جناب فاضل معاصر در يتيمة الغرويه ذكر نموده.
الحاصل، چون قبر مطهّر مستور شد، کسی عالم به آن نبود مگر اولاد امیر المؤمنین علیهم السلام و بعضی از خواص شیعه. و عمده داعی آن ها بر اخفای قبر منور، خوف از خوارج و اصحاب معاویه بود، که اگر مطلع می شدند، البته در صدد نبش مرقد مطهّر بر می آمدند؛ چنان چه کراراً در صدد بر آمدند و هر چه جستجو کردند نیافتند؛ و لذا تا دولت بنی امیه و بنی مروان بر پا بود و خوف این مطلب در میان بود، حضرات ائمه علیهم السلام و اصحاب خواص که علم به آن محل داشتند اظهار نکردند و در اخفایش کوشش کردند. چون دولت آن ها بر طرف شد و دولت بنی عباس ظاهر گردید، امام صادق علیه السلام کمال سعی و اهتمام فرمودند تا اعلاء آن منار هدایت را فرمودند، علانيةً مکرّر به زیارت رفتند. مردم را تحریض به زیارت نمودند [و] امر کردند به صفوان جمال که تعمیر آن مرقد شریف نماید.
چنان چه مجلسی رحمه اللّه علیه و دیگران روایت کردند که آن حضرت چند درهم به صفوان دادند و صفوان قبر شریف را به سنگ و آجر ساخت. ولکن معلوم نیست که بیش از صورت قبری بنای زیاده کرده باشد، و اوّل تعمیری بود که بر آن قبر شریف واقع شد. ولكن مع ذلک هنوز به حد اشتهار نرسیده بود، و به غیر از بعضی از شیعه که به خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیده بودند، کسی دیگر مطلع بر آن نبود تا زمان سلطنت هارون رشید رسید.
در ایامی که هارون در کوفه بود، روزی از جهت شکار از شهر بیرون آمد. چون به ثویه که نزدیک قبر کمیل است رسید، چند آهو نمودار شد. سلطان تازی و بازان شکاری را رها کرده تا آن که آن آهوان را صید کند. چون تازی و بازان شکاری نزدیک آهوان رسیدند، آن حیوانات فرار کردند. و چند تپۀ کوچکی بود از رمل، به آن ها پناه بردند و این تپه ها همان صورت قبری بود که حضرت صادق علیه السلام ساخته بودند، که یکی قبر امیر المؤمنين علیه السلام، و یکی موضع رأس الحسین علیه السلام که در روایات آن جناب واقع است.
الغرض، چون آهوان بدان تپه و تل های کوچک پناه بردند، فوراً تازی و بازی برگشتند. چون آهوان مطمئن شدند از سگ و باز، دو مرتبه از آن تل ها به زیر آمدند. چون به زیر آمدند، مرّۀ ثانیه تازی و بازی روانه شدند و آن ها را دنبال کردند. مجدداً آن ها پناه به آن تل های صغار بردند، حیوانات شکاری بازگشت نمودند. چند کرت چنین واقع شد.
چون هارون این واقعه را دید و آن صورت قبر را در میان تلال نگریست، متحیر شد و دانست که این قبر باید از شخص بزرگی باشد؛ لذا فرمان داد تا پیرمردان کوفه را احضار کردند و از حال این تلال و صورت قبر جویا شد. پیر مردی از بنی اسد روایت کرد به جهت او که مرقد منور امیر المؤمنین علیه السلام در این جاست و آن حضرت را حسنین علیهما السلام در این جا دفن کردند؛ لذا حکم نمود آب حاضر کردند، وضو ساخت و نماز و دعا نمود و امر کرد که حجره در آن جا بر سر آن قبر شریف بنا کنند که از چهار طرف در داشته باشد، و بعضی از شب ها می رفت در آن مکان شریف نماز و تضرع می نمود و اعتذار از امیر المؤمنين علیه السلام می جست در اذیت کردن به ذریۀ طاهره. یاسر غلام وی بر او اعتراض کرد که تو بر سر این قبر منور و مرقد مزین چنین می کنی و حال آن که چه بسیار از اولاد او در حبس تواند. جواب داد که این ها خواهند سلطنت را از من بستانند، چاره جز این ندارم.
و بنا بر روایت ابن طاووس، مبلغی داد تا بر علویین قسمت کردند. و پنجاه نفر از آن ها [را که] در حبس بودند در بغداد، حکم نمود تا آن ها را رها کردند و هر کدام را هزار درهم و سه جامۀ خلعت دادند. پس این عمارت دوم بود که در این ارض اقدس واقع شد.
و این مطلب از ضروریات قطعیه است، احدی از مخالف و مؤالف انکار این مطلب نکرده اند، بلکه تمام مورخین از عامّه و خاصّه و به نحو ارسال مسلّمات قصّۀ هارون را نقل کرده اند؛ مثل ابن اثیر و ابن ابی الحدید و حبیب السیر و روضة الصفا و عمدة الطالب و ابن خلکان و دمیری در لفظ «فهد»، و غیر آن ها.
ابن خلکان در تاریخ چنین نقل کند: بعد از آن که هارون رشید فرستاد به کوفه تا آن که مشایخ و اهل خیر و خبر را احضار کنند که از حال این تلال جویا شود. یکی از اهل خبر گفت اگر تو را خبر دهم به مکان قبر ابن عمت علی بن ابی طالب علیه السلام، با من چه خواهی کرد؟ گفت: تو را به نهایت مکرمت نگهداری کنم. پس او را خبر داد که این قبر آن حضرت است. هارون گفت: از کجا دانستی که محل قبر آن جناب است؟ آن مرد گفت: من با پدرم می آمدیم و زیارت این مرقد شریف می کردیم. پدرم با امام صادق علیه السلام می آمد و زیارت می کرد، و آن حضرت با پدر خود حضرت امام محمّد باقر علیه السلام می آمدند و زیارت می کردند، و حضرت باقر علیه السلام با پدر خود حضرت امام زین العابدین علیه السلام می آمدند و زیارت می کردند، و حضرت سجاد علیه السلام با پدر خود سیّد الشهداء می آمدند و زیارت می کردند. و آن حضرت
خود متولی دفن بودند و اعلم مردم است به قبر پدر بزرگوار خود. پس هارون امر به بنای قبۀ منوره نمودند، و روپوش سبزی بر آن قبۀ شریفه پوشانید.
پس بنای هارون با این خصوصیات و کرامات که آن لعین مشاهده کرد، از ضروریات و بدیهیات نزد عامه و خاصه است. و الی الآن کسی قدرت بر انکار او نکرده، و از قراری که معلوم می شود، سال ها گذشت و عمارت در این ارض اقدس منحصر بود به بنایی که حضرت صادق علیه السلام علامت قبر ساخته بودند و قبه ای که هارون به روی قبر مطهّر زده بود، ولكن مثل سابق مهجور نبوده، بلکه چون قصۀ هارون [را] در اطراف منتشر کردند، زوار دسته دسته از اطراف به زیارت قبر مطهّر می آمدند. و این هجوم و ازدحام مردم اسباب زیادتی عداوت معاندین و نواصب گشت و آزار و اذیت به زوار بسیار می کردند، سیّما حکّامی که از قبل بنی عباس در کوفه نصب می شدند، بسیار اذیت و آزار می نمودند.
و در کامل الزیاره بنا بر نقل مجلسی رحمه اللّه علیه نقل کند که: حسن بن جهم خدمت موسی بن جعفر علیه السلام مشرف شد و شکایت می کرد از دست یحیی بن موسی که حاکم کوفه بود. می گفت می آید در ثویه که نزدیک قبر کمیل است در این زمان می نشیند و متعرض حال زوار آن حضرت می گردد.
غرض آن که مردم در عذاب بودند از دست این مأمورین ملحد؛ از جملۀ آن ها داود عباسی بود، که این مرد از امرای کوفه بود از قبل خلیفه. سیّد بن طاووس از پسر برادر این داود که سلیمان بن احمد نام داشت نقل کند که گفت: روزی از روزهای جمعه بود، چون داود نماز جمعه را ادا کرد و رو به منزل خود روانه گردید، چون خلوت شد و غیر از ماها بنی عباس دیگر کسی نماند، به ما گفت البته شماها بنی عباس قبل از این که آفتاب غروب کند در منزل من حاضر باشید. پس چون عصر شد، در آن جا رفتیم. چون جماعت بنی عباس جمع شدند، چند نفر با بیل و کلنگ همراه خود برداشتیم و تماماً سوار شدیم. پس امر کرد تا آن که غلام وی که بسیار غلیظ و شقی بود و «جمل» نام داشت، به همراه ما روانه شد. و ما را امر کرد که به تعجیل بروید در غری بر سر این قبری که مردم فریفتۀ او شده اند، و گویند که قبر علی بن ابی طالب علیه السلام است، و آن قبر را نبش کنید و هر چه در او یافتید، همراه خود بردارید به نزد من آرید.
سلیمان بن احمد گفت: رفتیم در غری و قبر منوّر را بدان جماعت فعله و آن غلام نشان
دادیم و گفتیم هر چه خواهید بکنید. آن جماعت ناچار لا حول و لا قوّة الّا باللّه گفتند و مشغول کندن شدند. چون مقدار پنج زراع کندند، بر زمین صلبی رسیدند که مِعوَل بدان کارگر نشد. هر چه سعی کردند، ذرّه ای از آن کنده نشد. آن غلام جسور قدم جرأت پیش گذاشت، کلنگ را از دست آن ها گرفت و به کمال قوت بر آن زمین زد که ناگهان صدای عجیبی از آن مکان بلند شد. غلام حیا نکرده، مرّۀ ثانی کلنگ را با قوت کوبید. پس صدای بلند تر که گوش ها نزدیک شد که کر شود بلند شد. مرّۀ ثالثه آن غلام کلنگ زد، صیحۀ عجیب تر به گوش رسید و فریاد غلام بلند [شد] و از آن حفیره بیرون جست و لا یزال ناله و فریاد می کرد. هر چه از وی سؤال کردیم که تو را چه شد، قادر بر جواب نبود. او را بر قاطری بستیم و به کوفه آوردیم. پس تمام گوشت های دو دست و پهلو های آن غلام به زیر ریخت و جان بداد.
پس داود رو به قبله ایستاد و توبه نمود و امر کرد علی بن مصعب بن جابر را که صندوقی به جهت آن قبر مطهّر ترتیب دهد، و آن قضیه را مستور نمود. پس صندوق را آوردند بر مرقد مطهّر نصب کردند.
ابو الحسن بن حجاج می گوید: رفتم به زیارت آن حضرت و آن صندوق را دیدم نصب کرده بودند. بسیار لطیف و خوش وضع بود و سال ها بر این منوال گذشت تا آن که تعمیر سیُم واقع شد.
و مجمل آن قضیه آن که: چون لشکر اسلام به سمت ممالک تاختند و اکثر بلاد را فتح نمودند، به خیال اراضی طبرستان که مازندران و نواحی آن باشد افتادند، و از آن جایی که این اراضی تمام جنگل بود و راه متعارف بدان نواحی نبود، هر چه د هر چه لشکر اسلام سعی کردند، نتیجه ندیدند، بلکه کراراً شکست خوردند.
در زمان دولت بنی امیه مصقله مأمور شد به جهت فتح آن اراضی با چهل هزار لشکر. و چون قدری تهور نمود و خود را بدان جنگل ها انداخت، اهالی مازندران که بسیار وحشی بودند، چنان امر را بر لشکر اسلام سخت گرفتند که یک تن از آن ها جان بدر نبرد و تماماً یا کشته گشتند و یا آن که هلاک شدند در میان جنگل ها.
و این مطلب ضرب المثل شده بود بین اعراب، که هر مطلبی که می خواستند تعلیق بر محال کنند، می گفتند: اگر مصقله از طبرستان برگشت، فلان امر صورت خواهد گرفت. تا
آن که در اواسط، بلکه [در] اواخر دولت بنی عباس فتح طبرستان به اعانت سکی شد؛ چنان چه قصّه آن مفصلاً در کتب تواریخ، سیّما گنجینه دانش مذکور است. الحاصل، بعد از فتح مازندران، زید بن محمّد بن اسماعيل بن حسن بن زید بن امام حسن مجتبی علیه السلام در طبرستان رفت. و با آن ها آمیزش گرفت و از کثرت عبادت و اخلاق حسنه مردم فریفته او شده، چون از دنیا رفت، حسن و محمّد که دو پسران زید بودند، مردم را دعوت به سوی حبّ آل محمّد علیهم السلام کردند.
در این ضمن خلیفه عصر از دنیا برفت و ممالک ایران پر آشوب گردید. این مطلب مؤید آن ها شد، خلق زیادی پیروی آن ها کردند و آن ها سلطان شدند. چون نزاع بین دو برادر واقع شد، حسن بن زید هجرت نمود [و] به بغداد آمد و به نجف مشرف شد و خطیره دور قبه که هارون ساخته بود کشید. و بعد از او برادرش محمّد، بعد از آن که بیست سال سلطنت نمود در طبرستان - بنا بر نقل زیدی - به تدب[ی]ر معتضد عباسی به بغداد آمد. و مملکت از دست رفت و به نجف مشرف شد و تعمیر قبه هارون را کرد.
و این نقل در طریقش منحصر است به سیّد بن طاووس، و به نظر نرسید کسی از موّرخین که در این نقل شریک سیّد مرحوم باشند. و چون که زمانش قریب بود، لابد ابصر و اعلم به حال به قصه بوده. و العلم عند اللّه.
و ظاهر چنین نماید که یکی از این دو برادر، قبه منوّر را تعمیر کرده اند و دیگری سور بلد نجف را کشیده. تا آن وقت قبه منوره در وسط صحرا بوده، از آن به بعد قلعه پیدا کرد؛ و لذا جماعت اعراب از اطراف آمدند و در قلعه ساکن شدند.
و از حکایات جزئیه که مورّخین و علما از آن زمان به بعد نقل کنند معلوم شود که نجف مسکن شد و جمعیت بلدی پیدا کرده، ولکن تفصیل آن ها در دست نیست.
و شیخ طریحی در مجمع در لفظ «فهد» می گوید: بعد از بنای هارون رشید، زمان دولت سامانیه و بنی حمدان، عمارات و بنا های متعلقه به آن قبر مطهّر زیاد شد.
پس از کلام او معلوم می شود که سلاطین سامانیه نیز در این جا عماراتی ساخته اند، امّا چگونه بوده و کجا تعمیر شده معلوم نیست.
الحاصل، این عمارت هارون با این تعمیرات پی در پی باقی ماند تا زمان دولت آل بویه. و این طایفه اصل آن ها از دیلمان است و آن بلدی است نزدیک شهر رشت و قزوین.
و اوّل این ها از رجال دولت بنی عباس بودند به اطراف، حکومت از قبل آن ها داشتند. چون اواخر بنی عباس خلفا عیاش و لهو جوی شدند، زمام سلطنت از دست آن ها بیرون رفت، هر مأمور با حذاقت و تدبیری در اطراف داشتند ادعای استقلال سلطنت می کرد. و اگر گاهی کار سخت می شد، چند دینار و درهم به جهت خلیفه روانه می کرد و رجال اطراف خلیفه را به رشوه ساکت می نمودند و تعارف از جهت فواحش و رقاصان که اهل طرب خلیفه بودند می فرستادند و حضرات خلیفه را اسکات می کردند، او هم مشغول عیش و طرب می شد، مأمورین هم در نهایت استقلال سلطنت می کردند؛ چنان چه تفاصیل فضایح و قبایح اعمال آن ها در کتب تواریخ مفصلاً مذکور است.
و از عجایب آن که اگر گاهی یک نفر از آن ها به خیال ملک داری و سلطنت می افتاد، اوّل تدبیرش آن بود که ذراری و اولاد پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم به قتل برساند و قباب مطهّر آن ها را خراب کند؛ چنان چه گاهی به خیال نبش مرقد امیر المؤمنین علیه السلام می افتادند، و گاه در صدد خرابی قبر منوّر سيّد الشهداء علیه السلام می افتادند، و گاهی دربارۀ بار گاه موسی بن جعفر علیه السلام فکری می نمودند. خیال می کردند تمام قوام سلطنت آن ها به خرابی دین و آیین است و حال آن که
چقدر خدمت به آن ها مدخلیّت در قوام و دوام سلطنت داشت، چه ظاهراً و چه باطناً.
الحاصل، از جمله این مأمورین با عقل و کیاست حسن بن بابویه بود و ملقب به «رکن الدوله» سلطان شد. و بعد از او عضد الدوله به جای پدر و عمویش نشست و از حدود فارس الى حدود کرمان در تحت سلطنت او بود. و گاهی وجه قلیلی به بغداد روانه می کرد و اسباب شراب و کباب خلیفه را فراهم می آورد. خلیفه دیگر متعرض او نگشت و او در كمال استقلال سلطنت می کرد.
و این عضد الدوله که مسمّا بود به «فنا خسرو»، کنیزی داشت بسیار خوش روی و ملیح، هر که یک مرتبه او را دیدی، عقل و دین خود را باختی. شعر:
ز فرق تا قدمش هر کجا که می نگری *** کرشمه دامن دل می کشد که جا این جاست
جماعتی از ملازمان عضد الدوله قمار عشق را با وی باختند، از جملۀ آن ها شخصی بود بسیار فقیر و دست او از مال تهی و آن کنیز با وی بی میل نبود. ولکن چون فقیر بود از او دوری کردی، آن بیچاره روزی از شدت هیجان عشق خود را به صحرا انداخت، ناگهان سوسماری دید در عقب او شتافت، آن حیوان به سوراخی رفت، مرد عاشق بر در سوراخ
نشست، با (1)آن سوراخ بازی کرد، کم کم آن ثقبه را وسیع نموده، ملاحظه کرد، دید داخل این ثقبه عمارتی است سردابه مانند، چون داخل شد، دید اطراف این سرداب خمره های خسروانی چیده اند و سرپوش بر سر آن ها نهاده اند، دست زد یکی از سرپوش ها را برداشت، تماماً شمش طلا به نظر آمد، سایر خمره ها [را] دید پر از جواهر های گران بها از قبیل یاقوت و مروارید و مرجان و غیرهاست.
آن مرد بسیار مسرور شد، به مقدار تمکن از آن جواهرات [برداشت] و از سرداب بیرون آمد و در آن را محکم سد نمود و علامت به جهت آن نهاد. و رفت خود را اصلاح کرد و به نزد محبوبه خود جاریۀ عضد الدوله رسانید. و گفت: گمان کنی من فقیر و بی مالم و حال آن که امروزه از من غنی تر کسی نیست، چنین و چنان جواهر دارم، فلان مقدار شمش طلا به خود راه بردارم. و قدری از آن جواهرات به آن کنیزک معشوقه خود داد، آن جاریه بسیار تعجب نمود و فوراً خود را به عضد الدوله رسانید و صورت واقعه را نقل نمود.
عضد الدوله چون بسیار کیس و دانا و بصیر بود، آن جاریه را دستور العمل چنین داد، گفت: برو با وی مجلس آرایی و شراب و لوازم موجود کن و در بین عشوه و کرشمه اصل واقعه را از او جویا شو، که این جواهر از کجاست و معدن آن چه جاست؟
آن کنیزک در کمال طراری مجلس آراست و آن مرد را حاضر کرد، وعده وصال به او داد و جامی چند بر او پیمود. چون مست شد، اصل واقعه را از او جویا شد.
آن مردی که مستی عشق و شراب او را از خود بی خود کرده بود، صورت واقعه را من البداية الى النهاية به جهت معشوق خود عرضه داشت. آن کنیزک طراره در کمال عجلت از نزد او بیرون آمد و خود را به عضد الدوله رسانید و حکایت را نقل کرد.
عضد الدوله جاریه را امر کرد تا آن که دو مرتبه نزد عاشق خود برو و از مکان آن گنج سؤال کند، که آن مکان را به وی بنمایاند. و دستمالی پر از کاغذ الوان که با مقراض آن ها را ریزه ریزه کرده بودند به جاریه داد.
و عضد الدوله او را فرمود که: چون از در خانه به اتّفاق عاشق دیوانه بیرون رفتی، از این ریزه های کاغذ در راه خود بریز که علامت باشد. کنیزک دو مرتبه به نزد عاشق آمد
1) در اصل: «به»
و دستی در گردن وی کرد و جامی بر او پیمود و از او خواهش تعیین مکان گنج را درخواست کرد.
آن مرد عاشق قبول نمود، دیوانه وار از در خانه به اتّفاق آن کنیز جانانه بیرون آمد و به صحرا رفتند تا به مکان گنج رسیدند، از این طرف عضد الدوله بعضی از ثقات رجال خود را برداشت و اثر ریزه های کاغذ را گرفت به دنبال ایشان شتافت، تا بر سر گنج رسید. آن مرد عاشق چون نظرش بر عضد الدوله افتاد مرگ را معاینه دید، یقین کرد که عضد الدوله کنیز خود را با او ببیند لاعلاج او را خواهد کشت. عضد الدوله چون احساس خوف از آن مرد عاشق کرد، تلطف به او نمود و آن کنیز را به او بخشید و به مقدار حاجت از آن اموال به او داد، که بروند و مشغول عیش باشند. و آن دفینه را مالک شد.
و لذا به واسطه تشکر این نعمت، بنا گذارد که تعمیر دو مشهد مقدّس نجف و کربلا را بنماید، تهیه دید. و با لشکر زیادی حرکت و در سنه 371 هجری وارد بغداد شد، مقدار قلیلی از اموال و جواهرات پیش کش خلیفه نمود و حکم داد تا اسم او را خطبا در منابر، بعد از اسم خلیفه به لقب «شاهنشاهی» ذکر کردند.
پس از آن به ارض اقدس کربلا مشرف شد و تعمیرات در آن جا نمود و اهل آن بقعهٔ شریفه را انعام کرد و مردم را بر حسب طبقات و مراتب آن ها جایزه داد. و سادات آن بلدۀ شریفه را به حساب در آورد، دو هزار و دویست نفر به شمار آمدند، هر یک را از اموالی که در صندوق مطهّر گذارده بود، سی و دو درهم عطا کرد، پس از آن به نجف اشرف مشرف شد.
و در آن جا مدّتی اقامت نمود و نوشت به اطراف عالم، هر کجا استاد و معمار و نجّار قابلی بود احضار کردند و عمارت هارونی را خراب کردند. و از هندوستان چوب صندل و غیره از چوب های قیمتی بسیار طلب کرد، عمارتی غریب به اسلوب بدیع و طرز جدید از چوب بنا کرد. چون فارغ شد، مبلغی در صندوق مطهّر بریخت و حکم داد تا سادات آن بلدۀ شریفه را به حساب در آوردند، هزار و هفت صد نفر تعداد کردند. مبلغی که در صندوق مطهر بود بر آن ها قسمت نمود، هر کدام بیست و یک درهم سهم بردند. و پانصد هزار درهم بر مجاورین قسمت نمود، و پانصد هزار درهم بر فقرا [ی] زوّار که می آمدند و می رفتند تفریق نمود، و هزار درهم به کسانی که مرثیه می خوانند عطا کرد، و سه هزار درهم بر قراء
و فقها تقسیم نمود، و خدّام و خزانه دار و نوّاب آستانۀ مبارکه را هر یک فراخور حال خرد و جهل بذل کرده، و اشراف و اعزّه و اعیان و علما [ی] بغداد را دعوت نمود.
چون عمارت به اتمام رسید جشن عظیمی گرفتند [و] تماماً در داخل قبّۀ مطهّره نشسته بودند، و شعرا و ادبا هر کدام به مقدار وسع خود مدیحه انشاء می کردند و علما [ی] شیعه - از قبیل سيّد مرتضى علم الهدى عليه الرحمة - و علما [ی] عامّه آن ها را تحسین می کردند. تا آن که نوبت به حسین حجاج مکنی به «ابو عبد اللّه» رسید. و این حسین بن حجاج مردی بود از اهل بغداد شاعر و ادیب ولكن غالباً در هجا و تغزل خوض می نمود و معروف به «سخافه» شعر بود. مردم متین سیما علما وقعی به او نمی گذاشتند، و در آن قصیده که انشاد کرده بود حسب مذاق خود مطالب عامه را جمع کرده بود و در هجو آن ها سعی نموده بود؛ لذا چون قدری از اشعار خود بخواند و به مقام هجو گویی رسید، سیّد مرتضی علم الهدی به ملاحظه این که کثیری از اهل مجلس از اکابر عامه هستند و می دانست که این مرد بر حسب رسم خود، لابد در هجو آن ها کوشیده و این مطلب بر خلاف مصلحت وقت است. امر نمود تا او را از روضه مطهّره اخراج نمودند، نگذارند که اشعار خود را بخواند. ابن حجاج با دل شکسته از صحن مقدّس گریان بیرون رفت، چون شب شد و به خواب رفت، حضرت امير المؤمنين علیه السلام را در رؤیا دید که او را نوازش فرمود و بدو گفت که: امر نموده ام سیّد مرتضی را که از تو اعتذار کند، در خانه خود باش تا او بیاید.
از آن طرف سیّد مرحوم چون به خواب رفت، در عالم خواب دید که مجلسی است آراسته و حضرت ختمی مآب صلی اللّه علیه و آله و سلم و امیر المؤمنين علیه السلام و سایر ائمه هدی علیهم السلام نشسته اند. سیّد آمد در مقابل آن ها سلام کرد، اعتنایی به او نکردند و اقبالی بر او نفرمودند. سیّد عرض کرد: ای موالی من، عبد و چاکر و ذریّۀ خود را چرا مورد مراحم خود نفرمایید، مگر چه نا خدمتی نموده ام؟
فرمودند: شاعر و مادح ما را آزار دادی، البته برخیز و برو نزد ابو عبد اللّه و او را بردار و برو در منزل عضد الدوله بن بابویه و به او بشناسان، مراحم ما را بالنسبة به ابی عبد اللّه حسین بن حجاج برسان و از او اعتذار بخواه.
چون سیّد از خواب بیدار شد، فوراً برخاسته و به نزد حسین بن حجاج بشتافت، هر دو نفر خواب یک دیگر را نقل کردند، و او را نزد عضد الدوله برد و قصّه را بیان کرد.
عضد الدوله او را اکرام نمود، و رتبه و منصب به او داد، و عطای وافر [ی] به وی فرمود، و امر کرد قصیده را انشاد کند، و او هم قصیده غرایی انشاد کرده. و قصیدۀ انشاد این است:
یا صاحِبَ الْقُبَّهِ الْبَیْضآءِ عَلَی النَّجَفِ *** مَنْ زارَ قَبْرَکَ وَ اسْتَشْفی لَدَیْهِ شَفِیٌّ
زوروا أبا الحَسَنِ الهادي فَإِنَّكُمْ *** تَحْظُونَ بِالأَجْرِ وَ الإِقْبَالِ وَ الزُلفِ
زوروا لِمَنْ يَسْمَع النَّجْوَى لَدَيْهِ فَمَنْ *** يَزُرهُ بِالْقَبْرِ مَلْهوفاً لَدَيهِ كُفي
إذَا وَصَلتَ فَأحرِمْ قَبلَ تَدخُلَهُ *** مُلبِيَّاً وَاسْعَ سَعياً حَولَهُ وَطُفِ
حتی إذا طفتَ سبعاً حول قبّتِهِ *** تَأَمَّلِ البابَ وَجهَهُ وقِفِ
و قل سلام من اللّه السلام علی *** أهل السلام و أهل العلم و الشرف
إِنِّي أَتَيْتُكَ يَا مَولايَ مِنْ بَلَدى *** مُسْتَمْسِكاً بِحِبَالِ الْحَقِّ بِا الطَّرَفِ
راج بِانَّكَ يَا مَوْلايَ تَشْفَعُ لي *** وَ تَسْقِني مِنْ رَحيق شافي اللَّهَفِ
لأنّك العروة الوثقى فمن علقت *** بها يداه فلن يشقى و لم يخف
وَ إنَّ أسماءكَ الحسني إذا تُلِيَتْ *** علي مَرِيضٍ شُفي من سُقمِهِ الدَّنِفِ
لأن شأنك شأن غير منتقض *** و إن نورك نور غير منكف
و أنَّکَ الآیَهُ الکُبرَی الَّتی ظَهَرَتْ *** لِلعارِفینَ بِأَنواعٍ مِنَ الطُّرَفِ
هذى مَلائِكَةُ الرَّحْمَنِ دَائِمَةً *** يَهْبِطْنَ نَحْوَكَ بِالْأَلْطَافِ وَ التَّحَفِ
کالسطل و الجام و المنديل جاء به *** جبريلُ ما أَحَدٌ فِيهِ بِمُخْتَلَفِ
کانَ النَّبِیُّ إذَا استَکفاکَ مُعضِلَهً *** مِنَ الاُمورِ و قَد أعیَت لَدَیهِ کُفی
و قِصَّهُ الطّائِرِ المَشوِیِّ عَن أنَسٍ *** جاءَت بِما نَصَّهُ المُختارُ مِن شَرَفِ
وَ الخيلُ رَاكعةٌ في النقْعِ سَاجِدَةٌ *** وَ المشرِفياتُ قَد ضَجَّتْ علي الجحفِ
بَعثْتَ أغصَانَ بَانٍ في جُمُوعِهِمُ *** فَأصبَحوا كَرَمادٍ غَيرِ مُنتسفِ
لَو شِئتَ مَسخَهُمُ في دُورِهِم مُسِخُوا *** أو شِئتَ قُلتَ لهم: يا أرضُ انخسِفي
وَ الموتُ طَوعُكَ وَ الأرواحُ تَملِكُها *** وَ قد حَكَمْتَ فَلم تَظلِمْ وَ لم تجفِ
خَلَافَ مَنْ زَهَقَتْ فِي الغارِ مُهجَتُهُ *** فظل مدمعه جار بمنذرف
لا قَدَّسَ اللّه قَوْماً قَالَ قَائِلُهُمْ *** بَحْ بَحْ لَكَ مِنْ فَضْلٍ وَ مِنْ شَرَف
وَ بَا يَعُوكَ بِحُةٍ ثُمَّ آكَدَها *** مُحَمَّدٌ بِمَقَالٍ مِنْهُ غَيْرِ خَفِي
غافوكَ وَ اطَّرَحُوا قَوْلَ النَّبِيِّ وَ لَمْ *** يَمْنَعْهُمُ قَوْلُهُ هَذا أخي خَلَفى
هذا وَ لِيُّكُمْ بَعْدِى فَمَنْ عُلِقَتْ *** به تداهُ فَلَنْ يَخْشَى وَ لَمْ يَخَفِ
فقلّدوها اخاتیم فقال لهم *** یا و یلکم اقبلوا قولی فلست أفی
لي ما رد يعتريني لا أطبق له *** رداً فيخذ عني بالقول و العنف
حتی اذا ما دعاه الموت نص علی *** شیطانه یا له من مارد خلف
فصيّر الامر شورى خدعة و دها *** و حيلة و هو أمر منه غير خفي
و ثالث القوم أبدى في الورى بدعا *** و أصبحت ملة الاسلام في تلف
لا خیر فی آل حرب مع عدی و لا *** فی آل تیم و لا فی شیخها الخرف
ضلوا و كانوا عكوفا في ضلالهم *** مثل الكلاب مكبات على الجيف
كم بدعة ظهرت من جورهم فبدا *** منها الفساد من الاصلاب و النطف
شاعت بدایعهم فی النّاس فارتکبوا *** فعل اللّواط و شرب الخمر من سرف
فذاك عن انس يروي و ذاك ابى *** هر و ذاك يروي راء مختلف
فذاک یأت بما لم یأت ذاک و ذا *** مخالف للذی قد جاء فی الصحف
فالشافعی یری الشطرنج من أدب *** و ابن حنبل فیما قال لم یخف
يَقُولُ إِنَّ إِلهَ الْعَرْشِ يَنْزِلُ في *** زي الأنامِ بِقَدِ اللَّيِّنِ الهَيْف
في زي أمر رض الحصر منهضم *** الحشاء طليق المحياء وافر الردف
عَلى حِمَار يُصَلَّى فِي الْمَسَاجِدِ قَدْ *** أَرْحَى ذَوائِبَهُ مِنْهُ عَلَى الْكَتِفِ
يَمْشِي بِنَعْلَيْنِ مِنْ تِبْرٍ شِراكُهُما *** در و یَخطرُ في تَوْبِ مِنَ الصَّلَفِ
هذا و لا یبتدی عند الصلاه *** ببسم اللّه و هی أتت فی مبدا الصحف
وَ قَوْلُ نُعْمانَ فِي شُرْبِ الْمُدَامِ بِانْ *** لاحد فيه و لا إِثْمَ لِمُغترف
و عنده القول فی أخذ الحریرة أو *** و طی الاجیرة رای غیر مختلف
أ هکذا کان فی عهد النبی جری *** فأنبنا یا عمی ان کنت ذا نصف
و مالک قال لوطوا بالغلام و لا *** تَخْشَوْا مَقَالَةَ مَنْ قَدْ جَاءَ بِالسُّخْفِ
مُحللاً أكل لحم الكلب مُبْتَدِعاً *** مُخالِفاً لِلَّذِى يُرْوى عَنِ السَّلَفِ
فقول کل امام من ائمتهم *** ماضی العزیمه فی زیغ و فی حیف
قل لابْنِ سُكرة ذى البُخْلِ وَ الْخِرَفِ *** عَنِ ابْنِ حَجَاجٍ قَوْلاً غَيْرَ مُنْحَرِفِ
يَابْنَ الْبَغَايَا الزَّوانِى الْعَاهِرَاتِ وَ مَنْ *** سَلَفَلَقِيّاتُهُمْ قَدْ حِضْنَ مِنْ خَلَفٍ
يا من هجا بضعة الهادي لان نشبت *** كفاي منك على تمكين منتصف
لا وردنّک یا من بظر زوجته *** شبیه عذق قریظ یابس الحشف
موارد الحتف ان امکنت سوف تری *** توسّلی بالإمام الحجة الخلف
القائم العلم المهدیّ ناصرنا *** و جاعل الشّرک فی ذلّ من التلف
مَنْ یملأُ الأرضَ عدلاً بعد ما مُلِئَتْ *** جوراً و یَقْمَعُ أهل الزَیْغِ و الشَّغبِ
سقی البقیع و طوسا و الطّفوف و سا *** مرّا و بغداد و المدفون بالنّجف
من مهرق مغدق صب غدا سجما *** مغدوق هاطل مستهطف و كف
خذها اليك أمير المؤمنين *** بلا عيب يشين قوافيها و لا سخف
تنفي و لاء علي يابن زانية *** و تبتغي بدلا من أنجس الخلف
من ألقوا في التي لو رامها خلف *** منعت بالمايع الجاري قفا خلف
لا أبتغي بعتيق من ابى حسن *** و لو بليت بسوء الكيد و الحرف
فاستجلها من فتی الحجاج بنت ثنا *** تشق کلّ فؤاد کافر دنف
بحب حَيْدَرَةِ الكَرَارِ مُفْتَخَرى *** به شَرَفْتُ وَ هُذَا مُنْتَهى الشَّرَفِ
چون قصیده را به اتمام رسانید، جایزه بسیار به او داد و نهایت نوازش را نموده.
و از جمله خیرات فنا خسرو و عضد الدوله آن بود که در این سفر فرمان داد تا آن که قنوات و انهاری که بین بغداد و مکّه است، تعمیر نمایند و اصلاح مفاسد طریق مکّه را بنمایند.
و از جمله قناتی بود که سلیمان از آل اعین، در سابق زمان از طرف نجف عبور داده بود و در زمین منخفضی که حوالی نجف است، بلکه در واقع خود اسم او نجف است - چنان چه گذشت - اجرا نموده بود. و آن زمین را مزرعه خود قرار داده و بعد از خرابی کوفه و متفرق شدن آل اعین، این قنات مخروبه شده، آب او خشک شده بود؛ لذا عضد الدوله فرمان داد تا این قنات را اصلاح کردند. و این اوّل آبی بود که در نجف پیدا شد.
بنا بر نقل سيّد معاصر در يتيمة الغرویة از شیخ یوسف بحرانی، صاحب حدائق در کتاب انيس المسافر و در روضة الصفاء نقل کند که: عضد الدوله در سال 368 بنای خیرات گذاشت و مساجد را تعمیر کرد، و وضیفه و شهریه به جهت اهل مساجد از امام و مأموم و متولّی و خادم قرار گذاشت. و به جهت فقرا و ضعفا دار اهل و ایتام ماهانه قرار داد، و آبار و انهار
را اصلاح فرمود. و این کردار را از مکّه معظمه تا بغداد اجرا داشت، و اهل مکّه و مدینه و نجف و کربلا را شهریه قرار داد، بر حسب رتبه و طبقه آن ها از فقها و ادبا و شعرا و متکلمین، که هر ماهی به آن ها می رسید. و موقوفه زیادی به جهت نجف و کربلا تعیین کرده و در سال 371 سور غربی بغداد را بنا نمود.
و در سال 372، روز دوم شهر شوال دنیا را وداع گفت و بر حسب وصیّت او را حمل نمودند و به نجف آوردند و در پایین پای مبارک حضرت امیر المؤمنین علیه السلام، میانۀ دو دری که داخل حرم مطهّر شوند، دفن کردند؛ چنان چه حبیب السیر نقل کند.
و از جمله قضایای عضد الدوله قصه اوست با عمران شاهین که بدون اختلاف در تمام كتب تواریخ نقل شده و اجمال آن قصه آن که: عمران بن شاهین مردی بود از امرا و حکام، و مدّتی بود که در عصیان عضد الدوله نهایت کوشش نموده بود و اموال و مواشی بسیار از عضد الدوله تلف کرده - و یا تلف شده - بود. چون عضد الدوله پا فشاری کرد درباره استیصال او، تاب نیاورده و فرار کرده در کوفه مستتر بود. و دائماً به روضه متبرکه امير المؤمنین علیه السلام می آمد و گریه و زاری می کرد و از دست عضد الدوله شکایت می نمود.
شبی از شب ها آن حضرت را در خواب دید، به او فرمودند: فردا فنا خسرو در این جا خواهد آمد، تو در این زاویه - و اشاره به یک زاویه از زوایای حرم مطهّر فرمود - بایست، چون فنا خسرو از زیارت فارغ شد، در طرف بالای سر خواهد آمد و آن جا دعا می کند که: خداوند او را بر تو مسلّط گرداند و ظفر بر تو بیابد.
چون نهایت ابتهال را کرد و خداوند را به محمّد و آل محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم قسم داد، تو در نزد او بیا و بگو: ایّها الملک، کیست این کسی که الحاح کنی که خداوند تو را بر او ظفر بدهد. خواهد گفت که: آن مردی است که شق عصای من نمود و منازعه با من کرد، مملکت مرا می خواهد مالک شود. چون چنین گفت: به او بگو که اگر کسی تو را بر او به آگاهاند، چه به وی کرم کنی. او خواهد گفت که: از تمام مخالفت او می گذرم و چنین و چنان به او انعام کنم. پس معرفی خود را به او بکن که با تو سلوک می کند، آن چه را می خواهی و دوست داری.
چون صبح شد، عمران خود را به نجف رسانید و در حرم داخل شد و در همان مکان ایستاد - بر حسب فرموده آن حضرت - عضد الدوله مشرف شد در حرم مطهّر و چنان که فرموده بودند رفتار کرد، چون عمران معرفی خود را نمود، عضد الدوله پرسید که: این
تدبیر را چه کس به تو نشان داد. عمران قصۀ خواب خود را که خواب دیده بود کرد. حکایت کرد. عضد الدوله گفت: تا امروز هیچ کس آگاه نبود که اسم من فنا خسرو است. و این اخبار به غیب است که از آن حضرت علیه السلام صادر شده، پس از او عفو کرد و منصب وزارت به او داد و نهایت اکرام به وی نمود.
عمران چون از خوف کشته شدن مأمون گشت، دو بنای عظیم در آن روضه مقدسه نمود؛ یکی: رواقی پشت حرم شریف بنا بنمود. و دیگر: مسجدی در طرف پشت سر، آخر صحن شریف بنا نمود و [هم چنین] رواقی در کربلای معلّی بنا کرد.
و این عمارت باقی بود تا آن که [در] زمان دولت صفویه خراب کردند و به این وضعی که الآن موجود است بنا کردند، مگر مسجد عمران را که ایوان بزرگ و دو غرفه از آن را جزء صحن نمودند، باقی به وضع اوّل خود باقی است.
و ابن اثیر نقل کند که: در سنه 400 ابو محمّد بن سهلان، مرض شدیدی پیدا کرد و نذر نمود، اگر خداوند او را شفا دهد، سوری به جهت نجف اشرف بنا کند. پس به برکت این نذر او شفا یافت و امر نمود ابو اسحاق ارجائی را، تا آن که مباشرت بنای سور نمود.
معلوم شد تا این زمان نجف سور نداشت، یا آن که اگر داشته یا کوچک بوده و یا خراب شده.
و ابن طاووس نقل کند از علی بن مظفر نجّار که گفت: حصه مزرعه مرا غصب کردند و من نذر کردم که اگر خداوند این مزرعه را به من برگرداند، مسجدی نزدیک صحن شریف امير المؤمنین علیه السلام بنا کنم. پس خداوند تعالی آن حصه مزرعه مرا به من برگردانید. و من آن [نذر] را فراموش کردم، شبی از شب ها آن حضرت را در خواب دیدم، فرمودند: یا علی، به نذر بايد وفا نمود، حباً و كرامه.
چون صبح شد رفتم و مشغول بنای مسجد شدم، مسجد ثانی که در نجف اشرف بنا شد و آن را مسجد «خضراء» نامند؛ چنان چه صاحب یتیمه استفاده کرده.
و در سال 466 سلطان سنجر ملک شاه که از سلاطین مقتدر عالم بود و مالک بود از بود از حدود چین تا اواخر بلاد شام، و از آخر بلاد اسلام از طرف شمال تا برسد به یمن و سلاطین روم باج گذار وی بودند. بنای حفر قنات از جهت نجف اشرف را گذارد و زحمت بی نهایت کشیده ولکن فایده نبخشید و آب جاری نشد. تا آن که قریب 200
سال از این مقدمه گذشت، زمان دولت ایل خانی در فارس آمد، پس عطاء ملک بن محمّد جوینی که رشته قنات را گرفته و سعی بلیغ نموده، تا آن که آب فرات را در آن جاری ساخت، از حوالی نجف عبور داد به زمین دریا ظاهر می شد؛ چنان چه ابن طاووس و غیره ذکر کرده اند.
و بعض معاصرین در یتیمه الغرویه از تاریخ وصّاف نقل کند که: بعد از قتل مستعصم عباسی و فتح بغداد به دست هلاکو خان، ابا آقا خان پسر هلاکو خان بنای عدالت و احسان بر مردم گذارد، در اعمال خیریه از او بسیار صادر شد.
از آن جمله، نهری از فرات حلّه حفر نمود تا به کوفه رسانید و از بالای کوفه عبور داد. چون مأمور این عمل خیر، تاج الدین علی بن امیر الدین که یکی از فضلای آن عصر بود، لذا معروف به نهر «تاجیه» گشت.
غرض این که، این آب هم به نجف نرسید، ولکن اهل نجف از او منتفع می شدند و از آن آب حمل می نمودند و به بلد می آوردند.
و این وضع نجف بود تغییری در او نیافت، مگر تعمیرات جزئی تا سنه 753. شبی از شب ها، یا آن که عمداً از بعض معاندین - چنان چه بعضی گفته اند - و یا از بی مواظبتی خدّام آستانه از شمع هایی که روشن بود در آن حرم مطهر، آتش به دیوارها گرفت. چون آن عمارت اغلبش چوب صندل و شمشاد و فوفل و غیرها از چوب های هندوستان بود و آن ها را با روغن های رنگا رنگ نقش و نگار کرده بودند. و سال ها گذشته و این چوب ها از کبریت خشک تر بود، لذا آتش شعله ور شد و تمام آن عمارت عظیم و هر چه در آن جا بود بالتمام خته شد، حتّی آن که بعضی از کتب و مصاحف نفیسه؛ مثل قرآن به خط مبارک حضرت امير المؤمنين علیه السلام سوخته شد. و چیزی از آن عمارت باقی نماند، مگر قلیلی. و مقبره آل بویه از آن آتش سالم ماند.
چون این خبر به اطراف عالم منتشر گشت، حضرات شیعه را مصیبت گران پدید آمد و از اطراف در صدد بر آمدند. ولکن به جهت نا امنی و زیادتی فتنه و جنگ در عالم، خصوص در ایران کاری از پیش نرفت، تا آن که زمان شاه عباس اوّل شد.
چون این سلطان عدیم النظیر، آن قدر در اعمال خیریه ساعی بود که انسان متحیّر است. تمام راه ها و طرق مملکت را شسته نمود و در هر بلدی مریض خانه گذاشت، در
منازل بین بلاد ایران را خانات و کاروان سراهای عدیده بساخت، هر نهر و رودی که پل و قنطره نداشت، قنطره گذاشت.
تمام سلاطین که بعد از او آمدند الى الآن بالاتفاق، به مقدار عشر خیرات او از آن ها نماند. هر کجا خانقاهی است نسبت به او دارد و هر جا پل و قنطره و کاروان سرا و غیره و غیره و غیره، همه به او منتسب است.
از جمله خیرات او آن بود که: جناب شیخ بهاء الدین عاملی که از اعاظم علمای شیعه است و در آن زمان شیخ الاسلام بودند، با جماعتی از علمای دیگر و مهندس های زیاد و معمارین مهره و استادان و نجاران با حذاقت را روانه کرد و دستور العمل داد که قبّه منوّره را تجدید کنند؛ و لذا آمدند بعد از بازدید و طراحی، گنبد بسیار رفیعی که قریب به صد ذراع ارتفاع آن است بنا کردند و سقف آن قبّه را از کاشی زمردی منقوش که به قیمت، از طلا بالاتر است آراستند. و چهار طرف داخل قبّه را چهار ایوان شاه نشین قرار دادند، و دو در از پایین پا، و دو در از بالای سر، و یک در بسیار عریض که عرض آن قریب به هشت ذرع است در پیش روی مبارک، و یک در به همین عرض از پشت سر مقدّس قرار دادند. و دو در بالا سر، و دو در پیش رو، و پشت سر را به شباک برنج سد کردند. و دو در پایین پا را از نقره منبت کاری آراستند و به جهت دخول و خروج قرار دادند.
و صندوقی از خاتم بر روی قبر منوّر گذاشتند و شباکی از فولاد کوفتگری به طلا نمود، بر در آن صندوق نصب کردند. و اطراف آن رواق را و از لبه آن حرم مطهّر را رواقی که عرض آن دوازده ذراع است بنا نمودند.
و اطراف آن رواق را حجرات ساختند و درهای خاتم بسیار عالی بر آن ها نصب کردند. و از طرف صحن شریف، شباک های برنجی به اسلوب بدیعی نصب نمودند. و فوق الحجرات را حجرات فوقانی بنا کردند و به جهت مسکن طلّاب و علما قرار دادند.
و زمین حرم و رواق را به سنگ های بسیار بزرگ که حمل و نقل آن ها صعوبت بسیار دارد، فرش نمودند. و چهار ایوان حرم را به سنگ مرمر دار العباد یزد فرش کردند و هزاره حرم و رواق را به سنگ های بلند شش ذراع ارتفاع یک وصله آراستند. و سه باب در به جهت رواق تعیین کردند؛ دو باب از خاتم اعلی که به سمت جنوب و شمال مفتوح شود،
نصب نمودند. و یک در نقره که زرگری غریبی بر آن شده، از طرف پایین پای مقدّس به ایوانی که در صحن محترم قرار داده بودند، نصب کردند.
و دو مناره عظیمی در یمین و یسار آن در نقره، در ایوان شریف بنا نمودند. و در طرف یمین و یسار ایوان که طرف جنوب و شمال باشد، دو تالارچه از جهت کفش کن بنا نمودند. و دائر مدار صحن شریف، حجرات بسیار بزرگ در (1)طبقه فوقانی و تحتانی ساختند. و جلوی حجرات را ایوان بنا کردند و چهار در به جهت صحن شریف قرار دادند؛ یکی رو به قبله، و یکی عکس قبله، و یکی رو به مشرق، و یکی رو به مریض خانه در طرف شرق و در آن جا مریض خانه قرار دادند. و خانه قابلی به جهت دراویش در طرف مغرب ساختند و مسجد عظیمی در طرف بالا سر ترتیب دادند. و در همین طرف بالا سر، شبیه رواقی در صحن ساختند و روی سقف آن را مدرسه مشتغلین به جهت طلّاب ساختند. و مدرسه شمال دو طبقه بنا نمودند و در او را در صحن مقدّس قرار دادند. و حوض خانه از جهت تطهیر و تنظیف حرم و رواق، در طرف مشرق ساختند. و حوض خانه به جهت تطهیر و وضو، در طرف شمال بنا کردند. و کاروان سرایی بزرگ نزدیک صحن مقدّس، به جهت زوّار بنا نمودند و او را خانه دار الشفاء نام کردند. و مطبخ و محل ضیافت به جهت زوار ساختند، در محلی که در این زمان بازار بزازها شده، در طرف شرقی صحن شریف. و از در صحن شرقی تا نزدیک سور، دو طرف را ایوان ساختند، از جهت خوابگاه زوّار. و محلی که فعلاً بازار زرگرها [ست]، در طرف شرقی خان دار الشفاء، بيت التخليه به جهت زوّار ساختند.
و تمام این ابنیه در ظرف سه سال به اتمام رسید و اطراف صحن شریف را از طرف بیرون منازل عدیده به جهت زوّار بنا کردند.
بعد از فراغ از عمل حرم و رواق و صحن و لوازم آن ها، بر حسب امر آن پادشاه عالی مقدار، مهندسین تعبیه نهری کردند که از حلّه حفر شود و سرباز به کوفه برسانند و از نجف عبور دهند. بعد از زحمت بسیار و مصرف بی اندازه، آن نهر را حفر نمودند تا نزدیک کوفه
1) در اصل «دو»
رسانیدند. و چون دیدند که از این جا به بعد مکشوفاً ممکن نیست، من باب ارتفاع زمین نجف؛ و لذا از آن جا به بعد را قنات حفر نمودند و به نجف رسانیدند. و تاریخ آن قنات را شعرا و ادبا بسیار گفتند و از آن جا شاعری گفت:
آب ما از مدد ساقی کوثر آمد
و آن نهر را «مکریه» می نامند، و گاهی «نهر شاه» می گویند، و الی الآن آن نهر باقی است. و اطراف آن زراعات کثیره هست ولکن قنات از میان رفته، اگر چه چاه های آن هنوز در نجف پیداست، و آن ها را «ام البیار» می گویند.
چون عمل تعمیرات صحن و حرم مقدّس و لوازم بلد به اتمام رسید، بر حسب حکم آن سلطان دین پرور، زرگرها در ساختن شمعدان های طلا و نقره و برنج و مس مشغول شدند، جواهرات گران بها که از خزانۀ سلاطین به آن ها ارث رسید، پیش کش آن ضریح نمودند، قنادیل طلای مکلّل به جواهرات قیمتی در آن جا معلّق کردند، حرم محترم را چون حجله عروس تزیین نمودند.
امرا و اعیان آن عصر؛ چون این خدمت گذاری را از پادشاه عالی قدر ملاحظه کردند، به مقتضای آن که گفته اند: { النَّاسُ عَلَى دِينِ مُلَوكِهِمْ }. هر کدام به مقدار وسع خود از جواهرات و قناديل طلا و نقره و قرآن و کتب خوش خط مجزول به طلا و شنجرف، بی حساب پیش کش آن آستانه مبارکه نمودند.
چون اموال زیاد شد خزائن متعدّده بنا نمودند؛ خزینه کتب و صحف، و خزینه اسلحه جات؛ از قبیل شمشیر های قیمتی و خنجر و کارد های فولادی مکلّل به جواهر و سپر و کلاه خود، قرآن و امثال ها در آن بی حساب گذاشتند. و خزینه فروش که در آن قالی های ابریشم و گلابتان به جهت حرم شریف، و قالی ها پشمی به جهت رواق مطهر، و پرده های مخمل و ترمه و حریر تمام مسلسل و به مروارید و جواهرات دیگر تزیین کرده، و روپوش صندوق مقدّس و غیرها از اسباب عتیقه در آن خزانه جا دادند. و خزینه دار تعیین کردند و موضع دو انگشت را به طلای احمر آراستند، و به انواع جواهرات تزیین نمودند.
و این موضع دو انگشت، عبارت است از سوراخی به صندوق مقدّس در طرف پیش روی مبارک، قریب به طرف سر اقدس آن حضرت علیه السلام. و این موضع از قدیم الایام در
این جا بوده و احداث او در صندوقی بود که داوود عباسی بر سر قبر منور گذاشت. و آن علامت معجزه و کرامتی است که از آن حضرت در همان زمان ها از سور پیدا کردن نجف، بالنسبة به مرة قيس ظاهر گردید.
و اجمال آن قصّه آن که: در کتاب دار السلام نقل کند از حکیم سنایی در کتاب حدیقه، و از محمّد صالح ترمذی المتخلص به «کشفی» که یکی از علمای معتبر اهل سنت است در کتاب مناقب که هر دو به سند متصل صحیح ذکر کرده اند که: مرة بن قیس یکی از کفار بود و بسیار صاحب مال و خدم و حشم بود، روزی در میان قوم خود قصص تاریخیه به جهت وی نقل کردند، در ضمن گفتند که: امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام از آباء تو بسیار کشت، و از آن ها بسیار اسیر برد، و قوم تو را ذلیل کرد، و هزارها از این قبیله را به قتل رسانید.
آن کافر بد کیش آتش غضبش مشتعل گردید، گفت: اگر قبر او را می دانستم چنین و چنان می کردم و شفا غلیل خود می دادم. به او خبر دادند که: قبر او مزار شده و جماعتی در اطراف قبر او ساکن شده اند و هر روز یکی از شیعیان وی می آید و قبر آن سرور را تجدید و تزیین می کند. غضب آن رجس خبیث بیش تر شد و از قوم خود اختیار کرد جماعتی را و لشکری بی حساب جمع نمود، قصد نجف اشرف کرد. چون خبر به اهالی آن بلده رسید، در آن قلعه متحصن شدند، آن کفار آن قلعه را محاصره نمودند، تا شش روز اهالی نجف به مقدار وسع خود مدافعه کردند، بعد از شش روز بعضی از اطراف قلعه را خراب کردند و داخل قلعه شدند. چون مسلمین تاب مقاتله نیاوردند، هزیمت اختیار کردند و آن رجس وارد (1)بلده گردید، خود را به حرم محترم داخل نمود. گفت: یا علی تو آباء و اجداد مرا کشتی و عشیره مرا ذلیل کردی. و تیشه و کلنگ آوردند تا آن که نبش قبر شریف کند؛ و لذا از آن صندوق مطهّر دو انگشت بیرون آمد، ذو الفقار وار بر کمر آن کافر خورد. آن کافر دو نیم شد و فوراً آن نیمه ها متحجر گشت و دو پاره (2)سنگ سیاهی گردید و لشکر وی فرار کردند.
اهالی آمدند و آن مجسمه های آن لعین برداشتند و در بیرون دروازه نجف انداختند، پس هر که وارد بلده شریفه می شد، لگدی بر آن مجسمه ملعونه می کوفت. و از خواص او این بود که: هر حیوانی بدان جا می رسید، لابد بول می کرد. تا آن که بعضی از مردمان دنی الطبع آن را دزدیدند و به کوفه بردند، تا آن که او را بفروشند و یا آن که مردم تماشا کنند و چیزی به او بدهند.
از کتاب حدیقه نقل می کند از یکی از صلحای نجف [که] گفته: من بعضی از اعضای آن لعین را دیدم در مسجد کوفه، معلوم بود که متلاشی شده بود.
و در آن کتاب از جماعتی از علما نقل کند که گفته اند: ما دیدیم نصف جسد آن لعین را در بازار نجف و مردم سنگ بر او می زدند.
غرض آن که، این معجزه و کرامت قابل خدشه نیست، از آن زمان که واقع شده که ظاهراً در حدود سی صد بود الی این زمان، يداً به ید متواتراً شیعه و سنّی نقل کنند.
حکیم سنایی غزنوی که در حدود پانصد بود می گوید:
خواب و آرام مرّه و عنتر *** کرده در مغز عقل زیر و زبر
و فردوسی که در حدود چهار صد بود می گوید:
شهی که زد به دو انگشت مرّه را به دو نیم *** چنان برای عدو ساخت ذو الفقار انگشت
و ملّا حسین کاشی که یکی از علمای شیعه است و معاصر با شیخ لطف اللّه نجفی است و شرحی بر استبصار نوشته، قصیدهٔ فاخره در باب این قصّه گفته؛ چنان چه در دار السلام نقل کند.
و میرزا مهدی خان مستوفی گفته. شعر:
شاهی که به ضربت دو انگشت *** چون منقذ مرّه کافری کشت
بر قبر حنیفه لشکری رید *** بر کون کسی نکرد انگشت
الحاصل، آن که ادبا و شعرا و علما، در کتب و دفاتر خود ضبط نموده اند و از شدت وضوح همیشه ارسال مسلّم و مسلمیّات می کنند و از امثال معروفه شده و کسی را ممکن نشده که انکار این قصّه کند، مگر بعضی از معاندین که در حضور سلطان مراد عثمانی انکار کرد و گفت: از مجعولات روافض است. و به واسطهٔ خوابی که آن شب سلطان مراد دید، عناد آن معاند معلوم شد و حکم نمود تا او را به قتل رسانیدند.
و مجمل آن قضیّه، در کتاب دار السلام نقل کند از کتاب حبل المتین فی معجزات امیر المؤمنين علیه السلام که از تألیفات سیّد محمّد رضوی [است] که در زمان شاه طهماسب ثانی تألیف نموده، حکایت کند از فاضل عصر شیخ لطفعلی که گفته: چون سلطان مراد که یکی از سلاطین آل عثمان است، به خیال زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام از بغداد حرکت کرد، چون در چهار فرسخی نجف رسید، قبّه مطهّر مرئی شد، سلطان پیاده شد، از سبب نزول سؤال کردند. در جواب گفت: چون قبّه منوّر را دیدم، قادر بر نگهداری خود نشدم، لا علاج پیاده شدم. امرا گفتند: مسافت بعید است، لابد باید سوار شوید. امر نمود تا قرآن آوردند و تفأل به قرآن زد، آيۀ: { فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ اَلْمُقَدَّسِ طُویً } (1)بيرون آمد، لابد سلطان بعضی از راه را پیاده و قدری سواره آمد.
و بعضی گفته اند که: یکی از وزراء پیاده شد، سلطان از او سؤال کرد که: چرا پیاده شدی؟ در جواب گفت: چون قبّه یکی از خلفای اربعه است احترام نمودم. سلطان گفت: من هم پیاده شوم، بعضی از وزرا که در رکاب بودند مانع شدند و گفتند: آن خلیفه میت است و تو خلیفه حیّ، و احترام حیّ زیاده است از احترام میت. پس سلطان تفأل زد، آیه مذکوره آمد، پس امر نمود تا گردن آن وزیر ناصبی را زدند. و خود سلطان چون مرد ادیب بود بالبدایه گفت:
تَزاحَمَ تيجانُ الْمُلُوكِ بِبابِه *** وَ يَكْثُرُ عِنْدَ الْاِسْتِلامِ ازْدِحامُها
إذا ما رأته من بعيد ترجلت *** و إن هي لم تفعل ترجل هامها
و این رباعی را مادح اهل بیت، ملّا کاظم ارزی تخمیس نموده و گفته:
وزر مرقداً شمس العلى كقبابه *** و جبهته دار الملك دون جنابه
ألم تره مع عظيم وسع رحابه *** تزاحم تيجان الملوك ببابه
و يكثر عند الاستلام ازدحامها
بباطنه آيات وحي تنزلت *** رسل و أملاك به قد توسلت
لذاك سلاطين لديه تذلّلت *** إذا ما رأته من بعيد ترجلت
و إن هي لم تفعل ترجل هامها
1) طه: 12
و سایر شعرا و ادبا از آن زمان به بعد، هر که بر این رباعی برخورد تخمیس و تشطیر نمود. و از جمله اشعار یگانه که بیان سحری نمود، صاحب مقامات عاليه و كرامات متعالیه سيّد مهدى بحر العلوم - عليه الرحمه و الرضوان - است که در تخمیس آن ها گفته:
تطوف ملوك الأرض حول جنابه *** و تسعى لكي تخطي بلثم ترابه
فكان كبيت اللّه بيت على آية *** تزاحم تيجان الملوك ببابه
و يكثر عند الاستلام إزدحامها
أتاه ملوك الأرض طوعاً و أملت *** مليكاً سحاب الفضل منه تهللت
و مهما دنت زادت خضوعاً به علت *** إذا ما رأته من بعيد ترجلت
و إن هي لم تفعل ترجل هامها
و این سیّد عالی مقام ایضاً این اشعار را تشطیر نموده و گفته است:
تزاحم تيجان الملوك ببابه *** ليبلغ من قرب إليه سلامها
و يستلم الأركان عند طوافها *** و يكثر عند الاستلام ازدحامها
إذا ما رأته من بعيد ترجلت *** ليسنو فوق الفرقدين مقامها
فإن فعلت هاماً على هامها علت *** و إن هي لم تفعل ترجل هامها
الحاصل، چون سلطان مراد مشرف در روضه مقدّسه شد، سؤال از جای دو انگشت کرد، قصّه مرّة بن قیس را به جهت او حکایت کردند. یکی از حضار گفت: از موضوعات روافض است. پس سلطان از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام سؤال کرد: این قصّه را به من بنما که آیا صدق است یا کذب. چون شب شد خوابی دید که صدق آن مقاله واضح شد، امر کرد تا آن معاند را گردن زدند.
خلاصه، این محل معین ضریح مقدّس جای بیرون آمدن دو انگشت مبارک است و شیعه نهایت احترام از آن می نمایند. و از زمان شاه عباس الی آخر صفويه و الى الآن، دائماً جواهرات رنگا رنگ به جهت تزیین آن موضع مبارک پیش کش کنند و این محل را به انواع زینت بیارایند.
این مجملی بود از تعمیرات شاه عباس و دیگر سلاطین صفویه گاه گاهی تعمیرات جزئیه نمودند. ولکن قبّه مطهّر از بیرون به گچ سفید کرده بودند و کذلک اطراف صحن
مقدّس سفید بود. تا آن که نوبۀ سلطنت به نادر شاه رسید و بنای جنگ را به معاندین ایران گذاشت. و از جمله کسانی که با اهل ایران و سلاطین آن ها بسیار ظلم کرده بودند و در وقعه افغان اعانت خصم بی اندازه نموده بودند، محمّد شاه هندی بود. با آن که سابق بر آن سلاطین صفویه بسیار اظهار مراحم به آن ها کرده بودند، چند کرت مملکت آن ها را از دست خصم آن ها باز پس گرفته و به آن ها تاج بخشی کرده بودند.
مع ذلك آن ها نهایت نامردی را کردند و از لشکر و اموال و آذوقه به افغان ها همراهی نمودند و هر چه نادر شاه به آن ها مراسله نوشت، جواب ندادند، بلکه سفیر وی را کشتند - چنان چه در کتب تواریخ مسطور است - و لذا نادر شاه بسیار متغیر شدند، نذر کرد اگر خداوند او را بر اهالی هندوستان مسلّط کرد، قبّه منوّرۀ مولا را طلا کند. پس سفر هندوستان نموده و فتح نمایان کرد و تاج بخشی نمود و اموال خطیره و جواهرات نفیسه بی حساب به دست آورد. چون مراجعت نمود در سنهٔ 1155، وکلایی تعیین نمود به جهت تذهیب قبّه منوّره، و جواهرات بسیار در صندوق و خزانه و جای دو انگشت مبارک نهاد، و زرگرها و استادان قابل از طرف طلبید و مشغول تذهیب شدند، قبّه منوّره را تذهیب کردند و ایوان مقدّس را سر تا پا طلا کردند. قدری از طلای موجود زیادتی کرد، کتیبه در صحن را به طرف مشرق است، از طلا پرداختند.
و در سنۀ 1157، از طلا کردن قبّه منوّره فارغ شدند. نادر شاه قصد سفر بغداد کرد، پس بعد از فتح بغداد (بنا بر قول بعضی از مورّخین و یا فتح سایر بلدان عراق بنا بر قول اخیر) به نجف آمد. و امر نمود تا آن که اطراف صحن مقدّس را سنگ فرش نمایند و اشعار مناسب در هر جایی بنویسند و آیات و سور قرآنی در کاشی معرق کتیبه نمایند. و در سنه 1160، از عمل کاشی خلاص شدند، و نادر در همان سال یا سال بعد کشته گشت؛ چنان چه در تواریخ تفصیل این وقایع را مفصلاً ذکر کرده اند.
و در همین سنه قصّۀ اهل سلیمانیه واقع شد. و مجمل آن قصّه آن که، سیّد معاصر در یتیمه، از ثقة الاسلام شيخ محمّد طه نجفی نقل کند از آباء و مشایخ خود که گفتند: سلطان عثمانی مالیات حواله داد به اهل سلیمانیه - که بلدی است از بلاد عراق و قریب است به کرکوت و موصل - و آن ها اباء کردند از دادن و گفتند: تا نادر شاه آمد در این بلد و مردان ما را به قتل رسانید و اموال ما را برد و در نجف اشرف صرف نمود، اگر سلطان مرخص می کند
که ما برویم در آن بلد و اموال خود را دریافت کنیم، اوامر سلطان عصر را امتثال خواهیم نمود و الّا فلا.
پادشاه، آن نواصب را مرخص کرد و گفت: خود دانید، آن ها هم جیش فراهم کردند به ریاست یکی از مأمورین عثمانی - که در نصب بی نظیر بود - و روانه نجف شدند. اهل آن بلده شریفه، چون آن واقعه را شنیدند، نهایت اضطراب را پیدا کردند و چاره [ای] جز کشته شدن ندیدند؛ چون آن لشکر بی حیا از خندق کوفه عبور کردند، رئیس آن ها اسب دوانی نمود، ناگهان از اسب بر زمین خورد. خالویی داشت عاقل، بر سر او آمد و گفت: ملتفت باش که این از اثر قصد شنیع توست که ارادۀ جسارت بقعه خلیفه چهارم داری. آن بی حیا در غضب شد و حکم داد تا سگ مرده پیدا کردند و گفت: این را در آن ضریح مقدّس - العياذ باللّه - خواهم انداخت. و شتاب کنان آمد در نجف اشرف و به عساکر خود سفارش نمود و گفت: هیچ کس حرکتی نکند تا من در حرم داخل شوم و نبش آن قبر بنمایم، بعد از آن مشغول قتل و نهب شوید، تا من در حرم داخل نشوم و نبش آن قبر ننمایم، حقّ ندارید که غارت نمایید.
و اهل نجف در آن هنگام در صحن شریف اجتماع نموده بودند و منتظر امر به قتل بودند؛ چون آن ناصبی با دو نفر دیگر سواره وارد صحن شدند تا لب ایوان طلا آمدند، پیاده شدند. در ایوان ناگهان رئیس ایشان از زمین به مقدار ارتفاع ایوان طلا بلند شد و بر زمین خورد و جان به مالک دوزخ سپرد، فوراً عساکر او چنان فرار کردند که کثیری از آن ها در زیر دست و پای یک دیگر پایمال شدند. و جسد آن لعین باقی ماند و اهل نجف از شرّ او آسوده گشتند.
و شیخ مذکور نقل کند که: از منهزمین را جماعتی از اهل حلّه ملاقات کردند و واقعه [را] به این تفصیل نقل کرده [اند]. و بعد از این واقعه، دیگر نجف از شرّ دار بلایا تا چند سالی آسوده بود و محط رجال علما و اکابر شده بود. و فی الجمله آثار شهریت در او نمودار شد و روز به روز ترقی می کرد.
و در سنۀ 1202 آقا محمّد خان قجر، چون از جنگ با لطف علی خان از شیراز برگشت، در تهران حکم نمود تا آن که ضریح نقره در تهران ساختند و پیش کش بارگاه حضرت اسد اللّه الغالب علیه السلام نمود. پس آن ضریح را آوردند فوق ضریح فولادی نصب کردند.
و در سنۀ 1203 بر حسب امر وزیر آقا محمّد خان قاجار، تعمیر سور قدیم نجف را نمودند. و چون که صندوق روی مرقد منوّر قدری کهنه شده بود، امر به تجدید آن صندوق مقدّس فرمودند.
و در سنۀ 1204 میرزا تقی خان قجر که یکی از اعیان آن عصر بود، به زیارت آمد و ضریح مقدّس را مندرس دید، نقره او را سرّاق، اکثر آن را برده بودند؛ لذا حکم نمود تا زرگران از اطراف آمدند و شباکی از نقره بسیار ممتاز بر آن قبر شریف نصب کردند.
و در سنهٔ 1212 سور قدیم نجف چون بسیار مخروبه شده بود و اگر جای درست داشت، آن هم مشرف بر خرابی بود؛ و لذا در مقام آبادی بر آمدند. تا آن که بعضی از متمولین آن عصر همت گماشته آن سور را به همان وضع اوّل تجدید نمودند.
و در سنۀ 1221 قصّه محاصره وهابيّه واقع شد. و مجمل این قضیّه آن [است] که: عبد الوهاب مردی بود از علمای اهل سنت و از مشایخ حنابله، که یکی از مذاهب اربعه عامّه است و از طایفه بنی تمیم بود. و این مرد از اهل درعیه که از بلاد نجد است، بود و معروف به زهد و تقوا در میان قوم خود بود. و او را دو پسر بود؛ یکی محمّد و دیگری سلیمان نام داشتند. این پسرها را به جهت تحصیل علوم شرعیه به مکّه معظمه و اغلب به مدینه منوّره هجرت داد، آن ها مشغول تحصیل شدند. و این محمّد بن عبد الوهاب در ضمن تحصیل شبهاتی را به نظر خود جلوه داد، و در مقام دفع و رفع این شبهات بر آمد؛ از جمله شبهات او آن که تقرّب جستن به قبر مطهّر و اسم معظم حضرت خاتم النبيّين - صلى اللّه علیه و آله اجمعین - کفر است و این همان بت پرستی [است] که خداوند در کتاب کریم نهی از آن فرموده و از اوّل قرآن الی آخر آن، قریب به ربع آن در تحذیر و توعید و توبیخ بر آن است.
و هر کجا که تحصیل می کرد، در نزد مشایخ خود از علمای مذاهب اربعه، ابدای شبهات خود می نمود. و گاه گاهی حرف های کفر آمیز از آن لعین صادر می شد، و روزها غالباً روزه و شب ها را به عبادت صرف می کرد، و دائماً سیر در حالات کسانی که مدّعی نبوّت بودند، از قبیل: مسیلمه کذاب، و سجاع، و اسود عنسی، و طلیحه اسدی، و امثالهم می نمود.
و لذا از مجموع این رفتار و کردار او، مشایخ او فراست کردند که این لعین داعیه بزرگی
دارد و در مقام تربیت آن است، حتّی پدر او دائماً می گفت که: عن قریب این محمّد فسادی در دین بکند. و برادرش شیخ سلیمان که شریک التحصیل با او بود، نیز این فراست را کرده بود و دائماً اخبار به آن می نمود.
و لذا شیخ محمّد بن سلیمان کردی که از علمای مدینه منوّره بود و از علمای شافعیّه شمرده می شد و حواشی عدیده بر مختصر نوشته، استاد آن لعین بود. چون کردار و رفتار و گفتار او را ملاحظه کرد، آن لعین را از نزد خودش طرد نمود و در مجلس خود راه نداد. پس او نزد شیخ محمّد حیات سندی که از اکابر علمای حنفیّه بود حاضر می شد، مدّتی نزد او تحصیل کرد، او نیز زخارف و کفریات او را ملاحظه کرد، از مجلس خود بیرون و براند او را. پس چون در مدینه نتوانست زیست کند، به مکّه معظمه مشرف شد و برهه از زمان نزد علمای آن بلدۀ شریفه از مالکیّه و حنبلیّه تحصیل کرد، حضرات هم آن کردار تدلیسی و گفتار ابلیسی او را مشاهده کردند و در مجالس خود راه ندادند. پس از مکّه معظمه بیرون آمد و به بلد خود شتافت و پدرش هنوز زنده [بود]، هر چه او را نصیحت کرد فایده نبخشید و در مقام اضلال عباد بر آمد.
چون در آن جا کاری از پیش نبرد، تدبیری به نظرش در آمد، هجرت کرده خود را به نجد نزد محمّد بن سعود که شیخ نجد و امیر بر رعیت بود رسانید. مدّتی در آن جا زیست کرد، تا آن که محمّد بن سعود و اتباع او را فریفته عبادات و مجاهدات خود نمود. کم کم اظهار عقاید خود کرد و ابن سعود را دعوت نمود به توحید و ترک شرک و الحاد، و به او چنین فهمانید که تمام روی زمین از مسلمین و غیرهم مشرکند و محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم قاصدی بود آمد و رفت و احترامی از برای او نیست، بلکه عصای من افضل است از او، چراکه با او می توانم ماری را بکشم و از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم هیچ کاری ساخت نشود.
ابن سعود هم به جهت پیشرفت کار خود که سلطان شود و مملکت او وسیع گردد، به او ایمان آورد. و اصحاب خود را امر به اطاعت او نمود و قرار داد، سلطنت از ابن سعود و مذهب از محمّد بن عبد الوهاب؛ پس بعد از آن که جماعات زیادی از اعراب نجد و غیره به او گرویدند و اتباعش زیاده از اندازه شد، در مقام آن بر آمد که مکّه معظمه و مدينه منوّره را و طایف و سایر بلدان يثرب و حجاز و عراق عرب و بصره و حوالی آن را مالک شود.
چنین به نظرش آمد، اوّل باید مکّه معظمه را تسخیر کرد و طائف را پایتخت قرار داد؛ لذا مكایده را به اشراف مکّه گذارد و جنگ ها با آن ها کرد، چنان چه تفصیل آن [را] در تاریخ مکّه مفصلاً شرح داده اند؛ ولكن خود او با آن که زیاده از نود و پنج سال عمر کرد، نائل به فتح مکّه معظمه نشد، چرا که در سنۀ 1205 جان به مالک دوزخ سپرد. ولكن عبد اللّه پسر او، بعد از او، قائم مقام [او شد]، کما این که عبد العزيز بن محمّد بن سعود سلطان شد. و بعد از او سعود بن عبد العزیز امیر گشت. و در ایّام سلطنت این خبیث در سنهٔ 1216 فتح کربلای معلّی کردند و تمام مردان آن شهر شریف را از علما و سادات و اکابر و اخیار را کشتند، بلکه اطفال صغار را به قتل رسانیدند، قبّه منوّره را خراب کردند و صندوق مقدّس را شکستند. و در همان مکان شریف قهوه طبخ کردند و تمام اموال و مواشی مردم را بردند و زینت های حرم محترم را تمام بردند. ولکن چون خوف از آمدن عساکر داشتند، زیست نکردند بلده شریفه را تخلیه کردند و فرار نمودند.
و در سنۀ 1220 طایف را فتح نمودند و در آن جا نیز قتل عام کردند و آن جا را پایتخت خود قرار دادند. و در همان سنه فتح مکّه معظمه نمودند و قبور محترمه و منار های بیت شریف و مصلا های آن جا [را] خراب کردند، تا هفت سال در آن جا ساکن بودند و مردم از رفتن به حجّ ممنوع شدند.
و در سال 1221 مدینه منوّره را فتح کردند و قتل و غارت نمودند. و آن چه ممکن بود از بی احترامی به مسجد و حرم خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم کردند. کم کم مملکت آن ها وسیع شد، مشرق جزيرة العرب بالتمام مالک شدند، [و] حسا و بحرین و عمان و مسقط را تا قریب به بغداد و بصره را سلطان شدند. و طرف جنوب جزيرة العرب را؛ مثل مملكت حرار و جنوب و بلاد حربیه و جهینه را ضبط کردند. و از مدینه منوّره تا حدود شام را مالک شدند، خلاصه در همین سال 1221 نجف اشرف را محاصره دادند.
سيّد عظيم الشأن، سيّد جواد عاملی در مفتاح الكرامة در آخر جلد ضمان می گوید: در شب نهم صفر سنۀ 1221، قبل از صبح جماعت وهابیّه هجوم بر اطراف نجف اشرف آوردند، حتّی آن که بعضی از آن ها از سور بالا آمدند و نزدیک شد که فتح بلد کنند، که ناگهان معجزاتی از امیر المؤمنین علیه السلام ظاهر شد که آن ها را دفع دادند.
و جناب فاضل معاصر در یتیمه نقل کند که: چون آن جماعت محاصره کردند بلده
شریفه را، اهل بلد مشغول به انداختن تفنگ شدند، و آن ها نیز چند تفنگ زدند و پنج نفر از اهل نجف کشته شدند. چون مردم قصّه قتل و نهب کربلای معلّی را داشتند؛ لذا نهایت خوف را داشتند و منتهای همّت را کردند، حتّی زن ها و عجائز بیرون آمدند و اطراف آن قبّه منوّره نهایت تضرع و استغاثه کردند. ناگهان یکی از آن ها دید شخصی سبز پوش عمّامه سبزی بر سر داشت از حرم محترم بیرون آمد و در میان آن قوم رفت، که ناگهان فریاد و غوغای آن ها پیدا و فریاد آن ها بلند بود. می گفتند: پدر آن ها علی آمد. چون هوا روشن شد، دیدند احدی از آن قوم در آن صحرا نیست، به جز قتلای عدیده که بعضی از آن ها از فرق تا دبر دو نیم شده اند و بعضی از کمر دو نصف شده اند. و بسیار از اموال و انتقال خود را گذاشتند و فرار کردند، مردم نجف رفتند مشغول نهب اموال شدند. ولکن چون کثرت عدد و شدت جسارت طایفه وهابیّه در قلوب راسخ بود، اهل نجف و کربلا و غیرها از خوف بازگشت وهابیّه خواب شب نداشتند و جماعت کفره نهایت استیلا بر تمام جزيرة العرب را داشتند.
و هر چه از حرمین شریفین مکّه و مدینه و غیرها، به سلطان عثمانی [اصرار] کردند و الحاح نمودند، اعتنائی نکرد؛ بلکه گاهی هم در مقابل بر آمدند و از عهده بر نیامدند. تا آن که کم کم بر خوف اهل بصره و بغداد و شامات پیدا شد، ناچار سلطان سلیم که پادشاه عصر بود، امر نمود به محمّد علی پاشا خدیو مصر، که او تجهیز عساکر کند وهابیه را دفع نماید. او هم بعد از یک سال زحمت، عسکر فرستاد از طرف ینبوع که مدینه منوّره را از وهابیه پس ستانند، آن عسکر هم آمدند و تاب مقاومت نیاوردند، شکست خوردند، قدر قلیلی فرار کردند، ما بقی با اموال و اثقال و توپ و تفنگ گرفتار شدند. تمام آن عساکر را کشتند و آن اموال را ذخیره خود نمودند؛ لاجرم محمّد علی پاشا نا علاج مرّه ثانيه سوق عساکر کرد و ریال فرنکساوی بسیار به مصاحبت آن ها روانه کرد، تا به دست یاری شریف مکّه معظمه و شیخ الحرم مدینه و سایر اکابر، آن ریال ها را به رؤسا و عشایر قسمت کردند.
آن قوم منافق اطراف وهابیّه را تخلیه کردند و به اتّفاق عساکر، مکّه و مدینه را استنقاذ نمودند. وهابیّه چون نفاق اعراب را دیدند، نا علاج طائف را تخلیه کردند. و عساکر عثمانی خیال کردند که فتح نموده اند و حال آن که ریال های فرنکساوی فتح کرد و آن توپ های آتشفشان به قدر دو فلس کار نکرد.
از عجایب آن که، صاحب ناسخ التواریخ چون از قصّۀ وهابیّه و شرح حال آن ها هیچ اطلّاع نداشته و نخواسته که کتاب خود، خالی باشد از ذکر آن ها، اراجیف غریبه و اکاذیب عجیبه ذکر کرده، هر که تواریخ مکّه را ملاحظه کند و ناسخ التواریخ را ببیند، بسیار به آن کتاب بی اعتنا شود و بی اعتقاد گردد. معلوم شود که تمام مطالب را به اجتهاد خود نقل می کرده است و الّا مأخذی نداشته [است].
الغرض، چون اهل نجف بسیار هراسان بودند و سور نجف چندان ارتفاع نداشت و خوف او بود که مرّه ثانیه بازگشت کنند؛ و لذا علمای اعلام به اطراف نوشتند، هر کجا شیعه بود به آن ها اطلّاع دادند که نجف را سوری لازم است مرتفع، با غیرتان از متمولین اقدام کنند و حفظ این بقعه مبارکه را بنمایند.
جواب به استغاثه آن ها را کسی نداد، مگر مردی از اهل هندوستان که قدم پیش گذاشت. و در سنهٔ 1232 مشغول ساختن سور شدند ولکن موفق به اتمام آن نشد، بلکه به مقدار ربع سور از طرف قبله نجف به اتمام رسید و آن هندی از میان رفت.
مرحوم شیخ جعفر كبير، صاحب كشف الغطاء به فتح علی شاه قاجار که سلطان آن عصر بود نوشت و چگونگی مطلب را به او فهمانید، او هم همتی نکرد. ولکن حاجی محمّد حسن خان صدر اعظم اصفهانی که از شیعیان مخلص بود و حاتم آن عصر بود و از مدارس و خانات و قناطر بی حساب در هر بلدی از بلاد ایران بنا کرده بود، چون این خبر را شنید خود داری نکرده استادان و مهندسان قابل از اطراف بلاد ایران روانه کرد، و پی در احمال دراهم و دنانیر به آن ها برساند، تا آن که عمل سور را انجام دادند و در سنۀ 1233 به انجام رسانیدند. و مقبره به جهت او در حوالی سور ساختند و اطراف صحن آن مقبره را حجرات بنا کردند، و آن جا (1)را محل نزول فقرای زوّار قرار دادند، کم کم آن مقبره را طلّاب علوم دینیّه در او ساکن شدند و عنوان مقبره مبدّل شد به مدرسه. و در این زمان سنۀ 1322 از مدارس بسیار خوب است و قبر آن مرحوم در آن جاست.
و از موقوفۀ آن مقبره، سبیل خانه در جنب آن مقبره بنا شد و همیشه پر از آب است
1) در اصل: «آن ها»
وزوّار و عابرین از آن آب می آشامند، و دائماً شب های جمعه در آن مقبره اطعام و تعزیه داری حضرت سیّد الشهداء - عليه الصلاة و السلام - می شود. و مردم طلب مغفرت به جهت آن مرحوم می کنند.
و بعد از اتمام عمل سور، مرحوم صدر اعظم در آن ارض اقدس مشرف شد، دید اهالی این بلده شریفه از تشنگی در معرض تلفند، چرا که قناتی که از نهر مکریه در زمان شاه عباس به امر او حفر نموده اند خراب شده [است] و آب از نجف قطع گردیده، مردم باید بروند در دو فرسخی شهر آب بیاورند. و بیابان عربستان نا امن است، بر آن ها نهایت مشقّت را دارد؛ لذا میرزا تقی خان، مهندسی را که همراه او بود، امر داد تا قنات مذکور را تنقیه کنند، پس نهر مکریه را از حلّه حفر کردند، تا به خندق کوفه رسانیدند. و در آن جا مقابل ابو فشیکه قنطره بر آن زدند و از خندق به بعد را قنات نمودند و از وسط وادی السلام عبورش دادند. و از نزدیک مقام حضرت حجّت - عجل اللّه تعالی فرجه - می رود و در زمین دریای نجف می ریزد.
و در سنۀ 1226 بنا بر نقل فاضل معاصر، تجدید طلای منارها شده، به امر صدر اعظم سابق الذكر. و در همان زمان ها بود که زمین منخفضی که اطراف قبلی نجف است، بلکه حقیقت نجف آن است و در سابق دریا بود، و بعد خشک شده بود، مجدداً آب فرات زیادتی کرده به آن طرف میل نمود و آن زمین دریا شد، قدری اسباب توسعه به جهت اهالی بلده مبارکه گردید؛ ولکن چون دروازۀ نجف یکی بیش نبود و از طرف دروازه مسافت زیاد بود تا لب دریا. و اطراف نجف بسیار نا امن بود، به قسمی که اعراب عنیزه پشت دروزاه نجف سرقت می نمودند و مردم را برهنه می کردند؛ و لذا بعضی از تجّار به زیارت آمده بودند، بعد از زحمت بسیار حکومت بلد را ترضیه گردد، دروازه جدید در طرف محلّه عماره که اقرب امکنه بود به دریا، مفتوح نمود. و سنگی نوشت و در آن لعنت فرستاد بر کسی که این دروازه را سد کند. مدّتی این دروازه بود، تا آن که به جهت نا امنی که بلد پیدا شد، مأمورین عثمانی آن را سد کردند و الی الآن مسدود است؛ ولکن چون قدری از سور خراب شده [بود]، عبور و مرور از آن مخروبه می شد. و در همین سنین بود که مبدأ نزاع ذکرت و شمرت - که دو طایفه از عربند - در نجف واقع شد.
و مجمل آن قضیّه آن که: در قریه رحبه، سیّدی بود محمود [نام که] از سادات عرب
و بسیار جلیل القدر و صاحب کرم بود. و عین السیّد که چشمه آب است، در پنج فرسخی نجف در طرف قبله و یکی از منازل حاج است و در رفتن به مکّه معظمه از راه جبل، ملک آن سیّد جلیل بود. و در آن جا مهمان خانه داشت که عابرین هر که و هر قدر که باشند، در آن جا مهمان بودند. و این سیّد را دو خواهر بود، مسمّات به ام سعد و بسیار وجیه و جمیله و صاحب کمال بودند. و از جمله کمالات خلقی ام سعد، چشم هایش تا دو فرسنگ را به خوبی تمییز می داد. و لذا خواهان زیاد داشت، سیّما پسر عمویی داشت که بسیار طالب او بود و هر چه التماس به آن سیّد - برادر ام سعد - می کردند که او را به شوهری بدهد، ابا و امتناع می کرد. و می گفت: این باید در خانه من باشد، او را ضرور دادم. و این پسر عمو اسباب چینی بسیار کرد، که شاید او را به زنیت به خانه خود برد، ممکن نشد.
از جمله اسباب چینی او آن بود که: خدمت شیخ کبیر، شیخ جعفر آمد و مطلب را عرضه داشت و گفت: این سیّد بر حسب رسم جاهلیت راضی نشود خواهرش شوهر رود، و اینک من او را طالب هستم و خود دختر مرا طالب می باشد، و برادرش مانع است. و شیخ مرحوم از او دلگیری سابق هم داشت، چنان چه اشاره خواهد شد؛ و لذا جناب شیخ، جماعتی از اهل محلّه مشراق که تفنگچی و با سلاح بودند و در اطراف سور نجف کشیک آن بلده می کشیدند، و جماعتی از اهل محلّه خویش که روزها معمّم و جزء طلّاب و شب ها غرق سلاح و به حسب ظاهر، حفظ بلده مبارکه را می کردند - و در واقع خدا می داند که چه می کردند -. و رئیس بر این دو طایفه قرار داد، عباس حدّاد را که در شرارت و شجاعت معروف بود، روانه کردند که به اتّفاق پسر عموی ام سعد روانه شوند، بروند و در رحبه و آن سیّد را ملاقات کنند: اوّلاً به لسان لین او را نصیحت دهند؛ و اگر نشد به قهر و غلبه دختر را به تصرّف پسر عمویش بدهند و مراجعت کنند.
آن جماعت مدّعی شدند که: شیخ فرموده بود و لو آن که آن سیّد را بکشید، این امر را انجاز نمایید؛ چون روانه رحبه شدند و مطلب را بر سیّد مذکور عرض داشتند، سیّد کمال ابا و امتناع را نمود و تن به قضا در نداد؛ و لذا آن قوم بی رحم که از بقایای بنی امیه بودند و قتل سادات را سهل و آسان می دانستند، روز را در آن جا مهمان سیّد شدند. چون شب شد و آن جلیل القدر از نماز شام و خفتن و تعقیبات فارغ شد و پذیرایی آن قوم شوم را نمود، شام خوردند و هر کدام به بستر خود رفتند. چون پاسی از شب گذشت و سیّد مرقوم به
خواب رفت، آن قوم بی حیا به اتّفاق پسر عموی ام سعد بر خواستند و بر سر آن سیّد عالی مقدار شتافتند و با شمشیر او را قطعه قطعه کردند و باز پس شدند و به نجف شتافتند.
و از آن جایی که سیّد بیچاره، مظلوم [و] بی تقصیر کشته شده بود و شیخ جعفر مرحوم هم فرمود: من نگفتم او را بکشید. سیّد مظلوم کشته شده، خون آن سیّد به جوش آمد. حضرات قاتلین بین آن ها نزاع افتاد، هر یک به دیگری گفت: تو سبب شدی. اهل محل محلّه حویش گفتند: ماها ذکرت هستیم، به اصطلاح آن ها یعنی مجرّدیم و حربه و سلاح نداشتیم. و شما شمرت هستید، یعنی با سلاح می باشید.
و بعضی گفته اند: اصل آن شمر دل بوده، [و] می گفتند شماها شمر دلید، یعنی شجاع می باشید. و ماها اهل عمّامه می باشیم و بی سلاح هستیم، پس لابد شما ها کشته اید. پس این اصطلاح شد که اهل محلّه حویش را ذکرت گفتند و اهل محلّه شراق را شمرت، پس کم کم این گفت و شنید، سبب منافسه شد و منافسه به نزاع کشید و نزاع منجر به قتال گردید.
پس این دو طایفه اتباع بسیار به هم زدند و دو دسته بزرگی گردیدند، از قبیل: حیدری و نعمتی، در بلاد عجم. و هر روز با یک دیگر نزاع و قتال داشتند و الى الآن قریب به صد سال است که این نزاع بین این دو طایفه هست. و از نجف تعدّی به اطراف کرده، و این دو طایفه منتشر در اطراف شده، و هر سالی خلق کثیری از این جماعت کشته گردد.
و اکثر از علما و اکابر و حکام زحمت ها کشیده اند، که التیام بین این دو طایفه بدهند ممکن نشده، کانّه باید تا روز قیامت این قتل بین این دو طایفه باشد. و از شرارت این [دو طایفه]، چه ضرر های خطیر مالی و عرض و جانی به مردمان مجاورین نجف اشرف رسیده [است].
سابق قبل از تسلط دولت عثمانی بر نجف، بلکه بعد از آن هم با آن که همیشه در بلده مبارکه عساکر و توپ و تفنگ بسیار بود؛ مع ذلک هر سال چند مرتبه این دو طایفه، محلّات خود را سنگر می کردند و مشغول جنگ با یک دیگر می شدند. و در ضمن بازارها را تاراج می کردند، هر بیچاره که فی الجمله تموّلی داشت، در خانه او می آمدند و اموال خطیره از او می گرفتند و صرف سرب و باروت می کردند و سایر لوازم جنگ می گرفتند. و خانه های مردم را خراب می کردند و زنان مردم به یغما می رفت و خون های مردم بیچاره می ریخت، تا این که قدری مأمورین دولت عثمانی مسلّط شدند و رؤسای آن ها را حبس ابد نمودند.
فی الجمله مردم از شرّ آن ها آسوده شدند، ولكن مع ذلک گاه گاهی فتنه جویی می کنند و مردم را به عذاب می اندازند.
و در سنۀ 1247، طاعون بزرگی که عالم امکان را آتش زد و تمام عالم را زیر و زبر کرد، از جمله [در] نجف اشرف بود، که علما و اکابر و متولین تمام فرار کردند و کسی به جز فقرا و ضعفا و عجزه در آن بلده شریفه باقی نماند؛ و لذا جناب آقا سیّد باقر قزوینی الاصل، که یکی از علمای آن عصر بودند و در اخلاق نمونه، از اخلاق جدّش پیغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم به شمار می رفت، در پرستاری فقرا و ضعفا کمال سعی و کوشش فرموده [بود]، چنان چه اشاره به آن خواهد شد.
و در سنۀ 1262 معتمد الدوله، وزیر محمّد شاه قاجار، اموالی روانه کرد خدمت عالم نحریر شیخ حسن صاحب انوار الفقاهه. ابن شیخ جعفر صاحب کشف الغطاء، درخواست کرد که ضریح مقدّس را تجدید کند. ایشان زرگران بغداد و کربلا و نجف را جمع کردند و نقره ضریح مقدّس را تجدید نمودند. و چون آن اموال زیادتی کرد، مدرسه در محلّه عماره بنا کردند که الی الآن معروف است به مدرسۀ معتمد. و از مدارس معموره است و طلّاب علوم دینیّه در آن سکنی دارند.
و در همان زمان قناتی که از نهر مکریه حفر کرده بودند و در این اواخر صدر اعظم اصفهانی تنقیه آن نموده بود، خراب شد و آب از نجف قطع کرده اند و مردم آب دریای نجف می خوردند. و آن آب اگر چه آب فرات بود ولکن در زمین دریا چشمه های نمک بسیار است؛ و لذا آن آب شور می شد و مردم از نا علاجی از آن آب می خوردند. و علما و اخیار آن عصر به اطراف نوشتند و شکایت از بی آبی نجف کردند، لاجرم مردی از متمولین هندوستان در مقام بر آمد که نهری به جهت نجف حفر کند. و متولی این امر شیخ محمّد حسن صاحب جواهر شدند و نهری از هفت فرسخی نجف، از نهر هندی که عاصف الدوله هندی به جهت نجف حفر کرده بود ولکن فایده نداده بود، جدا کردند. و همی خواستند که این هفت فرسخ مسافت را، نهر سرباز حفر کنند که کشتی در آن بیاید و از جهت حمل اجناس و آمد و شد، امر به جهت اهالی نجف سهل باشد. و چون مهندس قابلی نبود که ملاحظه ارتفاع زمین نجف را بکند، که تقریباً پنجاه زراع از سطح آب مرتفع تر است و اخبار به امتناع آن کند؛ و لذا به همان خیال خام مشغول شدند و متجاوز از یک
کرور تو مان مصرف نمودند و هر چه نهر را عمیقش کردند، آب سوار نشد و زمین رخوه خراب شد. چند سال به این عمل مشغول بودند، هر چه نهر را عمیق نمودند، از اطراف نهر خراب شد و مکرّر این پارچ های رمل منجمد به زیر می افتاد و جماعتی را هلاک می کرد.
و در این چند سال که مشغول بودند، به جز تلف اموال خطیره و اتلاف نفوس کثیره و تعذیب ارواح نفیسه، دیگر حاصل ندیدند. و آب از حد طبیل که اسم موضعی است در دو فرسنگی نجف تجاوز نکرد، تا آن که شیخ محمّد حسن به رحمت ایزدی پیوست. و آن هندی از بس اموال تلف کرد عاجز شد و از میان بدر رفت، تا آن که مرحوم حاجی سیّد اسد اللّه، سلیل جلیل حاجی سیّد محمّد باقر حجّت الاسلام رشتی الأصل، اصفهانی المسكن به زیارت آن عتبه عالیه مشرف شد و مردم را گرفتار تشنگی دید. چون به مملکت ایران برگشت و در اصفهان وارد شد، اهالی آن ناحیه را از کم و کیف آن بلده شریفه خبر داد، یکی از خوانین که حکومت کرمان داشت، قدم مردی پیش نهاد و صد هزار تو مان تقدیم این عمل خیر نمود. سیّد مرحوم دامن همّت بر کمر زده، مقنیان ماهر و مهندس های کامل فرستاد، تا آن که از وسط همان نهر قناتی حفر کردند و بعد از سه سال آب به ارض نجف جاری شد و مردم آسوده گشتند.
و در سنۀ 1272، [دری] از طرف مغرب به جهت صحن مقدّس مفتوح گردیدند و آن را باب الفرج نامیدند.
و در سنۀ 1281، مناره ای که در طرف قبله ایوان طلاست، به امر سلطان عثمانی خراب نمودند. چون بسیار مایل شده بود و خوف آن بود که خراب شود و آسیبی به عمارت و مردم برساند؛ و لذا حکم شد تا آن را خراب کردند و از موقوفه متعلق به آن ارض اقدس تجدید آن کردند و خشت های طلای کهنه سابق را بر آن نصب نمودند.
و در سنهٔ 1287، ناصر الدین شاه قاجار به عتبه بوس حضرت اسد اللّه الغالب علیه السلام مشرف شد، و بازدید جواهرات و اسباب سلطنتی و خزینهٔ آن آستانه مقدسه را نمود، و اهالی و علما و سادات آن بلدۀ شریفه را اکرام و انعام نمود.
و بر حسب حكم او، فی الجمله تعمیری در صحن مقدّس نمودند و بعضی از اسباب نفیسه تقدیم آن آستانه مبارکه کرد، ولکن کار و شغلی که لایق سلطنت باشد و از او باقی بماند، نکرد. و در همان اوان حاجی حمزه نامی، از شیعیان ترکستان به عزم مجاورت در
آن ارض اقدس مشرف شد و معماران و استادان قابل از اطراف طلبید و فرمان داد تا آن که رواق پایین پای مبارک را مقرنس و آیینه کاری و نقش و نگار بسیار بدیعی نمودند، و اتمام این در سنهٔ 1285 شد. و چون ناصر الدین شاه مشرف شد و این نقش و نگار و آیینه را دید، حاجی حمزه را مورد مراحم خود نمود و خلعت فاخری به او کرم کرد.
و در سنۀ 1288 از چری در نجف جاری شد. و در سنهٔ 1295 مشیر الملک شیرازی که یکی از سادات و اعیان شیراز بود و در اعمال خیریه بسیار سعی می نمود، فرمان داد تا ضریح مقدّس را کندند و زرگران استاد از بلاد عجم به این دیار آمدند و ضریحی بسیار ممتاز با زرگری بی نهایت مرغوب تعبیه کردند. و در غره شهر رمضان سنۀ 1298، در جایش نصب کردند.
و در سنۀ 1299 وقعه فتح باب نجف که از قضیّه های قطعیّه در این اعصار است، واقع شد. و اجمال این حکایت آن که: چون در همین سنۀ مذکوره، معروف چنان بود. یک روز پیش از طلوع آفتاب، قبل از آن که دروازۀ بلد را بگشایند، طایفه [ای] از عرب های هیس، که اعراب اطراف محمره و حویزه به زیارت آمده بودند، خواستند بیرون روند، دروازه بان قدری تساهل کرده و در را نگشوده، اعراب به فزع آمدند که راه دور است و ما آماده ایم، باید این مسافت راه را طی کنیم، قدری زودتر در را بگشا. و آن مرد عنود دروازه بان عناد ورزیده و گفت تا آفتاب طلوع نکند در را نمی گشایم، حضرات اعراب استغاثه به آن مرقد منوّر کردند، ناگهان در بدون کلید باز شد و آن ها بیرون رفتند.
و این قضیّه معروف بود و بعضی هم در آن مناقشه می کردند و می گفتند: ثابت نیست، شاید از شب دروازه باز مانده بود و بوابین نسیان کرده اند که آن را مقفل نمایند. سیّما اجزاء عسکریه که از اهل سنّت بودند این واقعه را مضحکه کرده بودند، تا آن که شبی از شب ها جماعتی از اعراب که به زیارت آمده بودند، ساعت دو و نیم از شب گذشته رسیدند به دروازه، چون باب را مسدود دیدند به آن شدّت تعب که از راه رسیده بودند، بنای ناله و فریاد را گذاردند و دائم خطاب به حضرت امیر المؤمنین علیه السلام می کردند که: شما فتح باب به جهت عرب هیس می فرمایید، با آن که آن ها در ولایت بودند، ماها از راه رسیده خسته در بیابان و هوای سرد در این جا مانده ایم، این الفاظ را دائم تکرار می کردند و گریه و ناله می نمودند.
یکی از علمای اخیار که خودش داخل ولایت ایستاده بود و به حال آن زوّار بیچاره دل می سوخت، از جهت خود حقیر راقم الحروف نقل کرد [و] گفت: دیدم خط مستطيل روشنی از حرم مطهّر کشیده شد تا دروازه و آوازه بلندی به گوش رسید که ناگهان چنان دو لنگه در بر دیوار خورد که زمین و زمان به لرزه آمد و عمارت محکمی [که] فوق دروازه بنا کرده بودند، از شدت آن ضربت عمارت خورد شد بر بالای هم ریخت و عمارت تحتانی شکست خورد، چنان چه گویا با شمشیر آن را قطعه قطعه کردند. و آهن های پشت در تمام بر هم پیچیده شد، چفت و کیلوند آهنی دو تا شده بود. پس زوّارها داخل شدند و مردم از خانه ها بیرون آمدند، [و] تماشای در و خرابی آن را می کردند. و معاندین وقعۀ سابقه را تصدیق کردند و از سنّی و شیعه کسی منکر آن نشد.
مؤلّف گوید: خود حقیر آن عمارت خراب و شکست های دیوارها را دیدم، تا سال های سال همین قسم باقی بود. تا آن که 12 سال از آن تاریخ گذشت، مأمورین دولت عثمانی آن را خراب کردند و مجدداً ساختند.
و در سنۀ 1305 امین الملک، برادر میرزا علی اصغر خان صدر اعظم ایران، ساعتی بزرگ که چهار طرف آن صفحه و عقربک دارد، تقدیم آن آستانۀ مبارکه کرد. ساعتی که در زمان قبل به آن عتبه عالیه آورده بودند و بر سطح باب شرقی صحن مقدّس نصب کرده بودند، بسیار کهنه شده بود و از کار افتاده بود؛ و لذا آن را قلع نمودند و این ساعت بزرگ را به جایش نصب کردند.
و در همین سال بود که مردم بعد از خرابی قنات جری، شکایت به دولت عثمانی کردند و انقطاع آب را خبر دادند؛ و لذا والى بغداد مأمور شد که حفر نهری نماید، اعراب اطراف نجف از جعاره و غیرها را جمع آوری کردند و نهری از جعاره حفر کردند و در مدت بیست و پنج روز به زمین نجف جاری نمودند. ولکن این آب هم دوامی نکرد، بعد از سه سال خراب شد، مجدداً مردم به دولت شکایت کردند، پس مهندسی فرنگساوی از اسلامبول مأمور شد و آمد مشغول نهری جدید از جعاره به نجف گردید.
و در سنهٔ 1308 آب جاری شد و الى الآن جاری است، ولکن چون زمین اطراف آن نهر تمام رمل است، دائماً از طوفان باد و سیل آن آب منقطع می شود و مردم چند روز در مضیقه می باشند، تا آن که مأمورین دولت آن نهر را تنقیه کنند.
و در سنۀ 1307 حاجی علی اکبر و حاجی ابو القاسم، پسران حاجی محمّد شفیع کازرونی و حاجی عبد الصاحب کازرونی را وکیل تعیین نمودند و معمار و مهندس و نجّار از بلاد ایران آوردند، تا مشغول آیینه و مقرنس کاری رواق مطهّر شوند. پس از تهیۀ اسباب مشغول شدند و سه طرف رواق منوّر را که طرف پشت سر و بالا سر و پیش روی مبارک باشد، طاقات و اسطوانات آن ها را از آیینه ریز و درشت مقرنس کاری کردند و بدنه های رواق مطهّر را از چوب التکاری کردند و به آیینه الوان آراستند.
و در سنهٔ 1316 زوجه علی شاه بن آقا خان محلاتی، که از رؤسای ملاحدۀ اسماعیلیه است به نجف مشرف شد و زرگرهای استاد را جمع آوری کرده، امر نمود دو باب را که در طرف بالای سر مطهّر بود، به نقره اندود کنند و گل های مختلف بر آن نقش کنند، ولکن یک باب در تمام شد.
و در سنهٔ 1316 ایضاً به امر پادشاه عصر سلطان حمید غازی عثمانی، از موقوفۀ آن عتبه مقدسه، تجدید فرش صحن مقدّس شد و سنگ های کهنه با مقداری از سنگ جدید اضافه کردند و زمین صحن مقدّس و ایوان مطهّر را آراستند. و در ضمن کند و کوب سردابه پیدا شد، که به کاشی های فیروزه رنگ، اطراف و زمین آن سردابه را مزیّن کرده بودند، و چهار ایوان در آن بنا کرده بودند، و قبوری چند در میان آن سردابه بود، که از تاریخ و اسمای مدفونین معلوم شد که مقبره ایل خانی های شیراز بوده و در زمان سلطنت خود، اموات خود را به این ارض اقدس حمل می کرده بودند. و آن مقبره را دو مرتبه سر بپوشیدند و قدری از آن بنا را به حال خود گذاشتند، تا من بعد چه شود. و محل آن مقبره بین دری است که در طرف شمال واقع است و آن را باب طوسی گویند و بین ایوان مقدّس.
و در روز پنج شنبه چهار دهم جمادی الاولی سنۀ 1317، دروازۀ جدیدی در طرف شرق نجف، نزدیک دروازه بزرگ مفتوح ساختند، که مردم در دخول و خروج در زمان ازدحام آسوده باشند.
و در سنهٔ 1318 حاجی غلام علی مسقنی، ده هزار روپیه انکلیزی، تسلیم حضرات خدمه نمود. و دو هزار روپیه [که] از بقیۀ اموال زوجه علی شاه هندی - که سابق اشاره شد - باقی بود، مجموع این دوازده هزار روپیه را صرف نقره و زرگری کردند و یک باب دری که در بالای سر مطهّر در طرف قبله است، به زر اندود کردند.
و در سنۀ 1320 به امر دولت عثمانی، مشغول مرمت و تعمیر کاشی صحن اقدس شدند و الى هذا التاريخ مشغولند، هنوز به اتمام نرسیده [است].
این مجملی بود از حالات این بلده شریفه، باقی ماند بعضی جزئیات متعلقه به آن؛ مثل مقابر محترمه و مساجد و مدارس و امثال ها.
امّا مساجد در این بلده شریفه زیاد از حدّ خود است، در هر کوچه و بازاری مساجد عدیده بنا شده که اغلب آن ها مخروبه و محل کسافات و خاکروبه اهل محل است. و مساجد بزرگ:
اوّل آن ها: مسجد هندی است که یکی از اهل هندوستان در سنین سابقه در این ارض اقدس آمده و این مسجد را مع حمامی که در جنب آن مسجد است، بنا کرده. و این مسجد جامع نجف همیشه مجمع علما و فضلاست و تدریس و تدرّس و نماز جماعت در آن می شود. و این مسجد واقع است در طرف قبلی صحن مطهّر.
مسجد دوم: مسجدی است که در سابق خانه شیخ طوسی - اعلی اللّه مقامه - بوده و بر حسب وصیت او مقبره شده و مابقی آن مسجد شده است. و آن از مساجد بزرگ است و واقع است در طرف شمال صحن مقدّس.
و مسجد سیم: مسجدی است که در صحن مقدّس واقع است. و او از بناهای عمران بن شاهین، وزیر عضد الدوله است؛ چنان چه قصّه آن ذکر شد.
و مسجد چهارم: مسجدی است که در طرف بالای سر اقدس در صحن مقدّس واقع است. و آن مسجد از بناهای شاه عباس اوّل است؛ چنان چه گذشت. و در این زمان حضرات اهل سنت درِ او را قفل زده اند و گاه گاهی در جمعه ها و عیدها در آن مسجد، نماز عید و جمعه می گذارند.
و مسجد پنجم: مسجد خضر است که در طرف مشرق صحن اطهر واقع است و آن از بناهای علی بن مظفر نجّار است؛ چنان چه سیّد بن طاووس - عليه الرحمه - گفته و قصّه گذشت.
مسجد ششم: مسجدی است که در طرف بالای سر اقدس ایضاً واقع است، نزدیک حوض خانه متعلّق به تطهیر رواق و حرم مقدّس و آن ایضاً از صفویه است.
مسجد هفتم: مسجدی است که در محلّه عماره واقع است و آن از بناهای شیخ موسی، سلیل شیخ جعفر كبير - اعلی اللّه مقامه - است و از مساجد بسیار بزرگ است.
مسجد هشتم: مسجدی است که نزدیک همان مسجد است، از بناهای مرحوم شیخ محمّد حسن صاحب جواهر است. و جنب آن، مقبره آن مرحوم است.
مسجد نهم: مسجدی است که در طرف قبلی صحن مقدّس واقع است و جزء محلّه عماره محسوب می شود. و آن از بناهای مرحوم مقدّس اردبیلی است و از مساجد متبرّک است.
و مسجد دهم: مسجدی است که شیخ مرتضی انصاری - اعلی اللّه مقامه - بنا کرده و آن نیز از مساجد بزرگ است و واقع است در محلّه خویش.
و دیگر مساجد معموره و مخروبه، زیاده از حدّ و احصاست.
امّا مقابر این بلده شریفه، از انبیا و اوصیا و علما و سلاطین و اعیان و اکابر بسیار است. آن چه از اخبار اهل البیت علیهم السلام معلوم شود آن که: بسیاری از انبیا و اوصیا در این ارض اقدس دفن شده اند؛ بلکه در بعضی از اخبار وارد است [که] قبر حضرت ابراهیم علیه السلام در همین زمین است، اگر چه این مطلب با اتّفاق مورخین و بعضی دیگر از اخبار اهل بیت جمع نشود، چرا که آن ها اتّفاق دارند که آن قبر شریف در شام است و فعلاً مقبره معیّنی در آن جا هست که مردم از مسلمین و غیر هم به زیارت آن روند.
و جمع این تضاد و تناقض ممکن است به آن که گفته شود: چون که بر حسب اخبار اهل بیت، بعد از اندکاک این کوه عظیم که در نجف بوده، پاره [ای] از آن به شام افتاده - چنان چه گذشت - پس شاید حضرت ابراهیم در آن پاره کوه که در واقع زمین نجف است دفن شده باشد، پس نسبت آن را به نجف دادن صحیح است.
خلاصه، این قبوری که در اخبار دارد از انبیا و اوصیا هیچ کدام ظاهر نیست، به جز قبر حضرت آدم و نوح و هود و صالح علیهم السلام، امّا آدم و نوح علیهما السلام که معلوم است به اخبار متواتره که در حرم شریف می باشند و در همان مکان زیارت آن ها وارد شده، و اما هود و صالح ايضاً اخبار متعدّده دلالت کند که در حرم شریفند.
سيّد بن طاووس رحمه اللّه علیه روایت کند به اسناد خود از ابی مطر که گفت: امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند به حسنین علیهما السلام: چون از دنیا رفتم، مرا در قبر دو برادرم هود و صالح علیهما السلام دفن کنید.
و این روایت و امثاله دلالت کند که: قبر مطهّر واقع شده در قبر منوّر هود و صالح علیهما السلام، ولكن شیعه اتّفاق دارند در این زمان که قبر آن ها در وادی السلام است و مقبره معیّنی از جهت آن ها ساخته شده و در وسط وادی السلام [است].
آن چه معلوم شود، این مقبره را صاحب کرامات باهره و آیات متواتره، سیّد مهدی بحر العلوم ساخته اند. و قبل از زمان آن مرحوم، مقبرۀ آن ها در وادی السلام بود ولکن در این محل نبوده؛ بلکه مکان دیگر که الی هذا الزمان خرابه آن باقی است بوده، نزدیک به همین مقبره. و سیّد مرحوم امر کرد، تا آن که در این محل بنا کردند و اخبار نمود که قبر آن ها در این محل است.
و چون آن بزرگوار در زمان خودش مسلم بوده که اهل کرامات و از عالم دیگر با اطلّاع است، کسی با ایشان منازعه نکرد.
و تمام مردم از علمای آن عصر و غیرهم تلقی به قبول کردند، پس ممکن است که ایشان از عالم دیگر اطلّاع بر آن پیدا کرده باشند و معین نموده باشد.
و این عمارت که به امر سیّد بنا کردند، با گچ سفید کرده بودند، تا آن که یکی از هنود به زیارت آمد، آن را از داخل و خارج کاشی فیروزه رنگ نمود. و در این زمان مزار است و کسی در آن خدشه ندارد.
و یکی از مقامات که منتسب است تعیین آن به مرحوم سیّد مهدی بحر العلوم، مقام حضرت حجت - عجّل اللّه فرجه - است که در وسط وادی السلام است. و این مقام ظاهر [اً] همان مکانی است که در اخبار عدیده وارد شده است که حضرت صادق علیه السلام در آن نماز و دعا کردند و فرمودند که: این مکان منبر قائم ماست.
و تعیین این محل مستند به سیّد مرحوم نیست، چرا که سنگی که بر آن زیارت امام غائب - عليه آلاف التحيه و الثناء - را نقش کرده [اند] و در آن جا نصب نموده اند، تاریخش سنۀ 912 و آن به زمان درازی مقدّم است بر تولد سیّد مرحوم؛ بلکه معلوم شود که این مقام از زمان قدیم یداً به ید رسیده، پس ظنّ اطمینانی حاصل است بر آن که: این همان مکان منبر قائم است.
مجلسی و شیخ حرّ عاملی و سیّد بن طاووس و یکی از علما، روایت کرده اند از حضرت صادق علیه السلام که فرموده اند: در این جا قبر سی صد و هفتاد پیغمبر و شش صد وصی پیغمبر است، به غیر از قبر سیّد اوصیا علیه السلام. و از این قبور به جز آن چه ذکر شد، دیگر چیزی ظاهر نیست. پس قول «بلکه قبر آن ها در نجف اشرف» نیست؛ چنان چه بعضی از مورّخین به تبعیت بعض اهل کتاب گفته اند از صواب دور است.
و امّا قبور سلاطین؛ آن چه از آن ها معلوم است آن است که: قبری در صفه صفا که اسم محلی است که در طرف مغرب سور نجف است و مقام سیّد سجاد علیه السلام در آن جاست می باشد، معروف است که قبر سلطان يمن است که در زمان امیر المؤمنین علیه السلام دفن شده ولکن مستند آن به نظر مؤلّف نرسیده [است]. و قبور آل بویه و سلاطین آن ها در رواق مطهر، طرف پایین پای بوده و اثری از آن نیست. و قبور سلاطین ایل خانیه فارس، در صحن مقدّس حين تعمير ظاهر شد - چنان چه گذشت - و مقبره آقا محمّد خان قجر که اوّل سلاطین قاجاریه است، در رواق مطهر طرف پشت سر مبارک، متصل به کفش داری مقابل باب طوسی واقع است. و حالات او و کیفیّت او که چه نحو کشته شد و قصّه حمل نعش او در کتاب ناسخ التواریخ مذکور است.
و امّا مدارس این بلدۀ شریفه:
اوّل مدرسه که بنا شد، همان مدرسه صحن مطهّر و اطراف قبه منور بود که تفصیل آن گذشت.
مدرسه دوم: مدرسه صدر اعظم است که قصه آن ذکر شد.
مدرسه سیم: مدرسه معتمد است که تفصیل آن مرقوم گشت.
مدرسه چهارم: مدرسه شیخ مهدی است و آن مدرسه را شیخ مهدی بن شیخ علی بن شیخ جعفر که از علمای نحریر زمان خود بود، در سنۀ 1208 بنا نمود. و مدرسه دیگر در کربلای معلی بنا کرد.
مدرسه پنجم مدرسه قوام است که صاحب دیوان شیرازی بنا کرده و موقوفۀ بسیار به جهت او قرار داده که هر ماه به اهل مدرسه شهریه بدهند.
مدرسه ششم: مدرسه سلیمیّه است که در محلّه مشراق واقع شده، حاجی سلیم نامی در حدود سنۀ 1208 به عزم عتبه بوسی مشرف شده و یک مدرسه در نجف و یکی در کربلا بنا کرد. و موقوفه به جهت آن ها قرار داد و الى هذه الزمان دائر است ولكن موقوفه او معلوم نیست چه شده [است].
مدرسه هفتم: مدرسه ای است که در سنهٔ 1302 یکی از نوابان از اهل کابل، آن مدرسه را بنا کرده [و] در سنۀ 1306 به اتمام رسید.
مدرسه نهم: مدرسه فاضل ایروانی است که در ضمن حالات آن خواهد آمد - ان شاء اللّه تعالى -.
مدرسه دهم: در سنهٔ 1318 یکی از تجار اهل باد کوبه در این آستان ملایک پاسبان مشرف شد و مدرسه [ای] در محل مشراق، در عرض سه ماه بنا کرد و به شهر خود بازگشت کرد.
و مدرسه یازدهم: حجّت الاسلام این اعصار، حاجی میرزا حسین تهرانی به جهت باقیات و صالحات بنای دو مدرسه کردند:
یکی را به اسم معیر الممالک که یکی از اعیان ایران است در این زمان، و باذل دراهم و دینار است به جهت بنای مدرسه بود، کردند.
و یکی از جهت میرزا محمّد علی خان که باذل مبالغ آن بود، سرکار حجّت الاسلام آقای آخوند ملّا محمّد کاظم که سلسله علم و علمیّات بسته به وجود مبارک ایشان است، در محلّه حویش بنا مدرسه [ای] کردند بسیار عالی که الی الآن چنین بنایی در نجف نشده بود، و او را مدرسه کاظمیه نام نهادند. و امر فرمودند یکی از اهل تجار را که او مدرسه به جهت طلّاب بخارایی بنا کردند، آن مدرسه هم معروف به مدرسه بخارایی شد.
این چهار ده مدرسه فعلاً در نجف در نجف معمور است.
و امّا قبور علما در نجف از صحن و خود بلده زیاده از حدّ احصاست. ولكن قبور اکثر آن ها عنوان ندارد یا معلوم نیست، پس ما اقتصار کنیم بر ذکر قبوری که فعلاً مقبره دارند و در میان مردم مشهور است. و مختصری از حالات آن ها را و از صحن مقدّس شروع شود، تا به وادی السلام ختم نماييم - ان شاء اللّه تعالى -.
از جمله مقابر محترمه، مقبره آیت اللّه علّامه حلّی است که اسم ایشان حسن بن یوسف بن علی بن مطهّر است، در سنهٔ 648 در حلّه سیفیه متولد شدند و در کفالت پدر بزرگوارش که از اکابر علما بوده اند پرورش یافته، تا آن که به حدّ رشد و کمال رسیده و در خدمت محقّق شیخ ابو القاسم و شیخ یوسف پدر خود، فقه و اصول را از ایشان آموخته و در خدمت خواجه نصیر الدین طوسی، فنون عقلیّه و مطالب حکمیه را تعلیم گرفته و منطق و علوم عربیه را از علی بن عمر قزوینی صاحب شمسیه منطق که از علما عامّه است فرا گرفته، تا آن که در حکمت و کلام و صرف و نحو و منطق و بیان و بدیع و فقه و اصول و حدیث و درایه یگانه عصر گردید. و مشغول تصنیف و تألیف و تدریس گردیدند و زیاده از نود کتاب در فقه و اصول و کلام و رجال و غیرها، تصنیف و تألیف فرموده [است].
و در روضات از آقا حسین خوانساری حکایت کند که فرمود: حساب کردیم تصنیفات علّامه را توزیع بر ایّام عمرش کردیم، هر روز سی بیت کتابت به حساب آمد و در هر فنی که پا فشار داد، ناسخ کلمات علما سابقین آن فن گردید، از بس علمیّات از او دیدند، او را علّامه مطلق نام نهادند. و از بسیاری ترویجش مذهب را، آیت اللّه بر او علم گردید. و کیفیّت تشیّع شاه خدا بنده در تمام دفاتر عامّه و خاصّه مسطور است که به برکت مناظره ایشان با علمای اربعه در مجلس آن پادشاه عادل، کرورها از مردم مذهب تشیّع اختیار کردند. و در اطراف عالم به حکم سلطان، خطبه به نام ائمّۀ دوازده گانه خواندند و اسما مطهّره ایشان را بر دراهم و دنانیر سکه زدند.
سیّد موصلی در مجلس شاه خدا بنده بر ایشان اشکال کرد: چرا صلوات بر ائمه علیهم السلام می فرستی و حال آن که بر غیر نبی صلوات فرستادن جایز نیست؟ فرمود: خداوند می فرماید: { الَّذِينَ إِذَا أَصَبَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ * مَا أَولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أَوْلَتِيكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ }. (1)
آن خبیث گفت: چه مصیبت بر آن ها وارد شد؟
فرمود: بد ترین مصائب آن که، مثل تو از اولاد آن ها شده که از صلوات فرستادن بر آن ها اباء داری. اهل مجلس موصلی را مضحکه کردند و سلطان تصدیق ایشان نمود و فرمان کرد، تا در خطبه در تمام مملکت صلوات بر آن ها بفرستند.
و شاعری در هجو موصلی گفت:
اِذا العَلَویُّ تَابَع نَاصِبیّاً *** بِمَذهَبِهِ فَما هُوَ مِن اَبیهِ
وَ کان الکَلبُ خَیراً مِنهُ حَقّاً *** لِأَنَّ الکَلبَ طَبعُ اَبیهِ فیهِ
و صورت مناظره ایشان در مجلس شاه خدا بنده، در کتاب روضات مفصلاً مذکور است. و نتیجه آن مناظره به جهت ترویج مذهب، از هزار کرور شمشیر قاطع بهتر شد. و بعد آن مناظره کتاب کشف الحقّ و نهج الصدق را تصنیف فرمود.
غرض آن که، هر چه در توصیف آن سرور دین و مذهب گفته شود، تضییع مراتب ایشان است؛ چنان چه در نقد الرجال میر مصطفی فرماید: بهتر آن که توصیف آن وجود مقدّس را در
1) بقره: 156 - 157
کتاب خود نکنم، چرا که کتاب وسعت آن ندارد که مراتب کمالیه و علوم و فضایل و تصانیف و محامد ایشان در آن جای دهم.
غرض آن که، این بزرگوار هفتاد و هشت سال در این دار فانی زندگانی نمود و تمام این مدت را مشغول به ترویج مذهب بود و آنی آسوده نبود، تا آن که شب شنبه بیست و يكم شهر محرم الحرام سنۀ 726 به دار جاودانی رحلت فرمود و بر حسب وصیّت ایشان، آن جسد میمون را حمل کردند و از حلّه به نجف آوردند و در ایوان طلا در حجره ای که در طرف شمال ایوان واقع [است] دفن کردند. و از آن زمان الى الآن، هیچ مسلمی از آن طرف عبور نکند، مگر آن که قرائت فاتحه بر آن روضه منوّره می نماید. این مجملی بود از حالات آن مقبره شريف.
مقبره دوم که قرین این مقبره واقع است، از جناب آخوند ملّا احمد اردبیلی است و ایشان از فحول علمای امامیّه بودند، و در زهد و تقوا رابع خلق نبوی و شجاعت علوی و سماحت حاتم مثل زده می شدند. و در اوایل شباب از بلده اردبیل هجرت کرده و در محضر علما و فقها حاضر شدند و پاره [ای] از علوم را در بلاد عجم تحصیل کردند، بعد از آن به نجف آمده، قصد مجاورت نمودند و در حجره [ای] از حجرات اطراف قبه منوره ساکن بودند و در نزد فضلای آن ناحیه، تحصیل علوم شرعیه و عقلیه می کردند.
و عمده تحصیل ایشان نزد تلامذهٔ شهید ثانی بود؛ مثل سیّد علی صائغ و امثاله، تا آن که بر اقران خود فائق آمده و صیت فضل و زهد ایشان عالم را پر کرده و تمام هم عصران مقرّ و معترف بودند به ظهور کرامات و خارق عادات از ایشان، حتّی شیخ بهاء الدین عاملی با آن که شیخ الاسلام آن عصر بود، مع ذلک نهایت انقیاد را از ایشان داشت.
و اهل آن زمان را چنین اعتقاد بود که: ایشان به خدمت امام زمان علیه السلام می رسند و شب ها درهای بسته حرم محترم به جهت ایشان باز می شد و با حضرت امیر المؤمنين علیه السلام تكلم می کند. و بر طبق این اعتقادات، حکایات غریبه و روایات عجیبه نقل می کنند و از شدت احتیاط ایشان امور غریبه نقل کنند و از اعراض آن وجود مبارک او [از] دنیا و ما فيها مطالب حیرت آمیز حکایت شده، [و] سلاطین صفویه زحمت بسیار کشیدند که ایشان را به بلاد عجم حرکت دهند، ممکن نشد و شیخ بهایی - علیه [الرحمه] - بسیار اصرار کردند، مفید نیفتاد.
از وضع ایشان معلوم می شود که سلاطین عصر را وقعی نمی گذاردند، با آن که آن ها نهایت احترام از ایشان می کردند.
در روضات نقل کند که: جناب اردبیلی نوشته [ای] مرقوم فرمودند به شاه طهماسب، سفارش در اعانت یکی از سادات کرده بودند. و در آن نوشته خطاب به شاه برادر کرده بودند، چون نوشته به سلطان رسید، او را بوسید و بر چشم خود مالید و فرمان داد آن را ذخیره کنند و در جوف کفن او بگذارند که حجت او باشد بر نکیرین که آخوند او را برادر خطاب کرده [است].
و در همان جا نقل کند که: شخصی از اعیان شکایت شاه عباس را نزد مرحوم اردبیلی کرد و خواهش نمود که مراسله در سفارش او بنگارند. ایشان مرقوم داشتند: بانی ملک عاریت عباس بداند، اگر چه این مرد اوّل ظالم بوده، اکنون مظلوم می نماید؛ چنان چه از تقصیر او بگذری، شاید حق تعالی از پاره از تقصیرات تو بگذرد. کتبه بنده شاه ولایت، احمد اردبیلی.
شاه عالی مقدار بعد از رسیدن مراسله در جواب نوشت: به عرض می رساند عباس که خدماتی که فرموده بودند به جان منّت داشته، به تقدیم رسانید، امید که این محبّ را از دعا فراموش نکنید. کلب آستان علی، عباس.
و مصنّفات آن مرحوم بسیار است، معروف از آن ها کتاب زبدة البيان فی آيات الاحكام و کتاب حديقة الشيعة است. و در سنهٔ 993 در شهر صفر المظفر این دار فانی را وداع گفته و در این مقبره معین که الى الآن معروف است، مدفون گردیده اند. و مقبره آن مرحوم یکی از خزانه حضرت امیر المؤمنین است که جواهر و لئالی قیمتی در آن مدفون است، از این جهت آن مقبره محترمه را مسدود کرده اند.
مقبره دیگر که در صحن شریف واقع است، مقبره سلمان المتأخرين شيخ مرتضى انصاری است. و مجمل احوال آن مرحوم؛ چنان چه یکی از حجج الاسلام این عصر در اوایل حاشیه مکاسب خود ذکر فرموده اند، آن است که: این شیخ جلیل از اولاد جابر انصاری است و در سنهٔ 1214 در بلدۀ دزفول متولد شده اند. بعد از زمان تربیت در حجر والدشان، مشغول به تحصیل شده اند نزد عموی اکرم خود، جناب شیخ حسین که از علمای مبرّز آن بلده بود، تا آن که بیست سال از عمر شریفش گذشت، به اتّفاق پدر خود
عازم عتبات عرشی درجات شد؛ چون مشرف به کربلای معلی گردیدند، آن زمان دورهٔ علم قائم به وجود سیّد مجاهد آقا سیّد محمد، سلیل آقا سیّد علی صاحب ریاض و شریف العلما بود.
آن مرحوم به اتّفاق والد خود، به خدمت سیّد مجاهد رسیدند و در آن مجلس حضرات حاضرین مشغول صحبت علمی بودند، شیخ مرحوم داخل مسأله متنازع فیه شده و پاره [ای] رد و ایراد کرد، سیّد مجاهد از پدر شیخ سؤال کردند که: این جوان کیست؟ جواب داد که: این پسر من است. سیّد مرحوم قدری تمجید از شیخ نمود و امر فرمود به پدر شیخ که: شما بعد از فراغ از زیارات به بلد خود رجوع کند و جناب شیخ را در این جا بگذارند مشغول باشد.
بر حسب امر سیّد، پدر شیخ مرحوم چنین نمود. پس شیخ مرتضی مرحوم در نزد سیّد مجاهد و شريف العلما حاضر شدند و مدت چهار سال مشغول تحصیل بودند، تا آن که قصّه محاصره کربلا واقع شد.
داوود پاشا مأمور شد که اشرار کربلا را سرکوبی کند، خبر دادند که هر که خواهد از بلده شریفه هجرت کند؛ و لذا شیخ مرحوم از کربلا مهاجرت به کاظمین علیهما السلام کردند و در آن جا مدّتی ساکن بودند، تا آن که زوّار دزفولی در آن جا مشرف شدند طریق کربلای معلی را مسدود دیدند، زیارت نکرده مراجعت کردند. و شیخ مرحوم به اتّفاق آن ها به دزفول رفت، بعد از مدّتی که زوّار دزفولی بنای تشرّف به عتبات عرش درجات را گذاردند، شیخ مرحوم هم به خیال افتادند، والدۀ ایشان مانع شد و شیخ الحاج می کردند، بنا بر استخاره شد، با قرآن کریم استخاره کردند، آيۀ: { وَ لاَ تَخَافِی وَ لاَ تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیکِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ } (1)بیرون آمد؛ و لذا حرکت نمود به کربلا مشرف شدند و نزد شريف العلما حاضر گردیدند؛ چون یک سال گذشت به نجف مشرف شده و در مجلس درس شیخ موسی بن شیخ جعفر کبیر که یگانه عصر خود بوده و در فقاهت حاضر شده و دو سال در آن مجلس تردّد فرمود. پس کرّه دیگر به وطن مألوف بازگشت نمود و دو سال در آن جا توقّف فرمود، پس ارادۀ مشهد مقدّس حضرت امام رضا علیه السلام نمود و از کاشان عبور کرد و در آن جا با عالم
1) قصص: 7
نحریر ملّا احمد نراقی، صاحب مناهج مجتمع گردید و سه سال در آن جا در محضر درس صاحب مناهج حاضر گردیدند. و ایشان را اعتقاد عجیبی بود به فضل و کمالات شیخ مرحوم، حتّی آن که می فرمود: من در این سفر که به جنگ روس می رفتم، پنجاه مجتهد دیدم که هیچ کدام [مانند] شیخ مرتضی در فهم و کمالات نبودند، پس از آن به اصفهان رفتند و بیست و پنج روز در اصفهان توقف نمودند.
و سيّد حجّت الاسلام حاج سيّد محمّد باقر رشتی و حاجی محمّد ابراهیم کلباسی صاحب اشارات را ملاقات فرموده و آن ها امر اکید به توقف شیخ در اصفهان نمودند. شیخ معتذر به عدم رضایت والده اش گشت و به وطن مألوف بازگشت و مدت پنج سال در آن جا توقف کردند، پس خفیه از آن شهر بیرون شدند به خیال تشرّف به عتبات، اهل بلد ملتفت شدند از دنبال ایشان شتافتند که ایشان را منع کنند، ایشان معتذر شدند که نذر شرعی کرده ام و چاره [ای] جز رفتن نیست. پس در نجف وارد شده در سنۀ 1249 و در نجف رحل اقامت انداخت.
در محضر شیخ علی بن شیخ جعفر و شیخ محمّد حسن صاحب جواهر که دو عالم بلا نظیر بودند حاضر می شدند، تا قریب به یک سال. پس ترک درس رفتن نموده و بنای تدریس را گذاردند و روز به روز زهد و علمیت و عقل و دانش ایشان ظاهرتر می شد و مردم اخلاص به ایشان پیدا می کردند، تا آن که صاحب جواهر از دار دنیا به عقبی رحلت فرمود، ریاست امامیه منحصر به ایشان شد.
و این مرد جمع فرموده بود بین اضداد وجودیه، با آن که تتبّع فوق العاده داشت و شب و روز کلمات متشتت اصحاب سیر می فرمود، نهایت دقت و فراست و تدبیر را داشتند. و حافظه ممتازی دارا بوده و در سرعت انتقال وحید دوران شمرده می شد. و با نهایت علم جدل، نهایت و منتهای استقامت را دارا بوده و در معیشت خود بسیار ممسک و در عطای به مردم نهایت کرم داشته، هر ساله متجاوز از بیست هزار تو مان به مردم می داده، مع ذلک چنین خاضع که خود را پست تر از سائلین به کف می پنداشتند.
وقتی بعضی از حضّار مجلس تعریف و توصیف ایشان کردند که: شما خوب سعی دارید و در رساندن حق فقرا به آن ها فرمود: این مطلبی نیست، این تدیّن را تمام مکاری ها دارند که مال تجّار را چون حمل کنند به آن ها برسانند. و اغلب عطایای آن مرحوم در سرّ
بود، کثیری از فقرا معاش معینی داشتند که همیشه سالانه و ماهانه به آن ها می رسید و هیچ نمی دانستند که از کجاست. در وقت سحر بر در خانۀ فقرا می رفت، با لباس تبدیل و صورت خود ستر می کرده و به مقدار حاجت آن ها مرحمت می فرمود. چون شیخ مرحوم از دنیا رفت، معلوم شد که آن مردی که بر در منزل به غیر متعارف می آمده، آن مرحوم بود. انصافاً روی اسلام را سفید کرده، اگر نصاری زیارتش می کردند، می گفتند: عیسی بن مریم است. اگر یهود او را [می] دیدند، [می] گفتند: موسی بن عمران است. و مکرّر مأمورین عثمانی که حالاتش [می] دیدند، می گفتند: مثل زهد عمر بن خطاب را داراست.
بعضی از فحول علما به جهت مؤلّف حکایت کرد [ند] که: در زمانی، قریب بیست هزار تو مان نزد آن مرحوم آورده بودند، مشغول تقسیم او بود، شخصی آمده مطالبه چهار تو مان طلب خود را از شیخ می نمود که فلانه وقت از جهت شما گندم آورده ام و مبلغ وی نرسیده، طول کشیده [است]. شیخ فرمود: چند روز مهلت بده، آن مرد اجابت کرد و رفت. من گفتم: شیخنا این مقدار اموال در دست شما هست، چرا طلب مرد کاسب را ندهید و از او مهلت می خواهی؟ شیخ فرمود: این ها مال فقراست، ربطی به من ندارد، من که از مال خود چیزی ندارم، می خواهم این قالیچه را بفروشم و ادای دین خود کنم؛ و لذا استمهال کردم.
و از جملۀ قطعیات است که شیخ مرحوم، یک پول از حقوق فقرا را تصرّف نمی کرد؛ بلکه با آن که خود آن مرحوم فقیر بوده، در سال مبالغی از مال خود که مردم تعارف و هدیه به جهت آن مرحوم می آوردند، اضافه به مال فقرا می کرده [است].
یکی از فحول علما به جهت مؤلّف حکایت کرد، گفت: رفتم نزد آن مرحوم، عرض کردم: فلان سیّد که از طایفه نجبا و فضلای عصر است، بسیار مضطرب شده و عیال او در حال وضع حمل است، مرحمتی دربارۀ او بفرمایید. شیخ فرمود: هیچ در نزد من نیست، به جز قدری وجه صوم و صلاة، خوب است دو سال عبادت به جهت او بدهم. عرض کردم: فلانی آقا زاده است، از ذو البیوت است؛ [و] چنین کارها [یی] نکرده [است] و علاوه محصل است و منافات با کار او دارد. شیخ تأمل نمود و فرمود: پس من خودم دو سال عبادت به جا می آورم از جهت صاحب وجه، و هشت تو مان اجرت آن را به جهت آن سیّد ببرید، و چنان نمود.
و در زمانی که تدریس داشته، و جواب استفتا مردم را می داده، و نماز جماعت می فرمود، و
عیادت مرضی، و رفت و آمد با مردم، و مطالعه، و تشییع جنائز، و رفتن بر در خانۀ فقرا، و عبادات شخصیه خود، و ضبط مال فقرا و ایصالش به آن ها، و اصلاح مفاسد عامّه خلق، و غیره و غیره را داشته؛ مع ذلک عبادت استجاری می کرد و اجرت او را به مردم می داد.
غرض آن که، فضایل و کمالات این عبد صالح را احصا نتوان کرد، هر کجا احتمال می داد شاید عالمی باشد نزد او می رفت و علم او را اخذ می کرد؛ لذا در کتب علمیّه ای که تصنیف فرمود، كأنّه شیره کلمات تمام علما را گرفته و هر کجای عالَم تدریس شود، لابد و نا علاج باید از کلمات او گفته شود. نسخ تمام کتب اصولیه فرمود، به رسایل خود و تقریرات شاگردان خود. باب کتاب خانۀ فقها را مسدود کرد، به کتب فقهیهٔ خود.
از مصنّفات آن مرحوم: کتاب رسائل و مکاسب و طهارت و صلاة و رسائل متفرقه بسیار نوشت، تماماً مثل كتب سماويه محفوظ است. و در ایادی علمای اعلام دست به دست می رود، چه خوش گفت یکی از شعرا در ضمن اشعاری که رثای آن جناب را کرده:
و لقد تسابقت السماء و أرضها *** في ضم شخصك مجمع التبيين
فقسمت بینهما فروحك في السماء *** و الجسم في الأرضين للتحصين
و از غرایب امور آن که: این مرد جلیل با آن که این مقدار وجوه از اطراف عالم به خدمتش می آمد، مع ذلک چون از دنیا رحلت نمود ورثه ایشان قادر بر اقامه مجلس عزایش نشدند؛ بلکه تمام ترکه ایشان را به حساب آوردند هفده قرآن شود، دو دختر در این عالم گذاشت و در سنهٔ 1281 این دار فانی را وداع گفته و روحش به آشیان جنان پرواز کرد. و ایشان را در ایوان صحن مطهّر که از طرف قبله است، در طرف مغرب دفن کردند. و جلو [ی] ایوان را شباکی از آهن نهادند، پس به منزله باب باب علم خاتم النبيين گشت؛ و لذا در ضمن رثای ایشان، یکی از شعرا گفته:
فأصبحت باباً العلم الوصي *** و هل باب علم الوصي سواك
و در همین ایوان شیخ حسین نجف مدفون است و این مرد از اعجوبه های روزگار بوده، در عصر ایشان علمایی که بودند از قبیل: سیّد بحر العلوم و شیخ جعفر کبیر و امثال آن ها، تماماً معتقد بودند که این مرد جلیل هر وقت بخواهد به خدمت امام زمان - عجّل اللّه فرجه - می رسد؛ بلکه نقل از سیّد بحرالعلوم کنند که گفته اند: دیدم شیخ حسین را با امام عصر - عجل اللّه فرجه - در یک ظرف طعام می خورند.
و در زهد و کمالات و کرامات و حکایات غریبه متعلق به ایشان رساله ها نوشته شده، از صاحب مفتاح الكرامة رساله [ای] در احوالات ایشان نقل کنند. ثقة الاسلام شیخ محمّد طه نجفی که از علمای عصر ماست، رساله [ای] در حالات عجیبه و کرامات غریبه ایشان مرقوم داشته اند، مبالغات غریبه شده که انسان متحیّر شود.
از کمالات آن مرحوم، شیخ حسین نجفی که سمی آن مرحوم است و از احفاد ایشان است، رساله [ای] در حالات ایشان مرقوم داشته، مکارم اخلاق و صفات و کرامات در حال حیات و بعد از فوت آن مرحوم را نگاشته [است].
جناب خلد آشیان محدّث نوری در کلمه طیّبه، شرحی از حالات آن مرحوم و کرامات و اخبارات به غیب آن مرحوم مرقوم داشته [است].
سيّد فاضل معاصر صاحب يتيمة الغرويه، رساله [ای] در حالات آن مرحوم رقم کرده، در کتب و دفاتر دیگر که حالات علما را نوشته اند، متواتراً کرامات آن مرحوم و امور عجیبه که عقول جمله از مردم اباء از آن کند، مرقوم داشته اند.
اجمالاً معلوم شود که از نوادر روزگار بوده و در زمان خود در زهد و دیانت یگانه عصر شمرده می شده، معاصرین آن جناب تماماً منقاد ایشان بوده اند و اعتقادات فوق العاده به ایشان داشته اند. و در سنهٔ 1159 متولد شده اند و در سنهٔ 1251 در شب جمعه دوم محرّم وفات نمودند و در همین حجرۀ مرقومه دفن شده اند.
و از جملۀ مقابر صحن اقدس، مقبرۀ شیخ محمّد حسین کاظمینی است. و این مرد از فحول علمای این اعصار بودند و از اهل بلدۀ مبارکه کاظمین می باشند. پدر ایشان شیخ هاشم کفن نویس، از اهل کاظمین بوده و در آن جا مشغول به کسب خودش بوده [است]. شيخ محمّد حسن صاحب جواهر - اعلى اللّه مقامه - به زیارت آن ناحیه مقدسه مشرف شده بودند، وقعۀ ترافعی بین دو نفر واقع گردید، خدمت شیخ مذکور حاضر شدند و بنا اقامۀ شهود شد، شهود را حاضر کردند از جمله شهود شیخ محمّد حسین بن شیخ هاشم کفن نویس بود. چون شهود ادای شهادت کردند، نوبت به شیخ محمّد حسین رسید، صاحب جواهر ایشان را به فراست دریافت که از اهل علم است، پرسش از احوال او کرد. معلوم شد که این جوان طالب تحصیل است ولکن پدرش مانع است و ضیق معیشت مانع دیگر [ی است]. صاحب جواهر، شیخ محمّد حسین را همراه خود آورد به نجف.
شیخ محمّد حسین مشغول تحصیل و بعضی از مجاهدات نفسانیه گردید، کم کم صیت فضل و تقوای او عالم گیر شد، تا آن که شیخ صاحب جواهر از دنیا رفت، ریاست به شیخ انصاری رسید.
شيخ محمّد حسین در حوزۀ [درس] ایشان و سایر مشایخ عرب حاضر شدند و روز به روز آثار ترقی در ایشان پیدا شد، تا آن که بعد از وفات شیخ انصاری، تمام عرب رجوع کردند در تقلید خود، به شیخ محمّد حسین. هر کجای دنیا که عرب بودند و در مذهب شیعه شمرده شدند، اموال و حقوق تکلیفیّه الهیّۀ خود را نزد ایشان می آوردند.
و این مرد از اعجوبه های روزگار بود، در تقوا عدیل و نظیر نداشت، در اعمال او انسان حیران بود.
مؤلّف گوید: در اواخر عمرش او را درک کردم اعمال روزش را سیر کردم. صبح بعد از تشرف به حرم اقدس مشغول نماز جماعت می شد و این دو رکعت نماز صبح قریب به یک ساعت طول می کشید، طول قنوت و رکوع آن پیر مرد با نهایت ضعف ضرب المثل بود، بعد از آن [به] خانه خود می رفت و چند جزء قرآن می خواند و مقداری [از] امورات مردم را اصلاح می کرد و مشغول درس می شدند. دو درس پی در پی می گفتند، پس از آن ساعتی با مردم مخالطه و جواب مسائل مقلدین را می دادند، بعد از آن نهار میل می کردند و تطهیر می نمودند به حرم مشرف می شدند. نماز ظهر و عصر را به همان تفصیل ادا می فرمود، بعد از فراغ از تعقیب و زیارت به منزل رجوع کرده، مشغول نوشتن و مطالعه می شد، به آن نبودند که یک نفر به جهت ایشان کتاب را بخواند، ولکن نوشتن را خود به نفسه با قلم درشتی مرقوم می داشت، از اوّل فقه تا کتاب قضاء را به همین قسم نوشته، این حال مستمر او بود تا مغرب که به حرم محترم مشرف می شد و نماز شام و خفتن را به همان طول ادا می کردند و به منزل خود می رفت.
و در ضمن هر که روضه خوانی می کرد شیخ در آن جا حاضر بودند، و زوّار که وارد می شد شیخ به دیدن او می رفت و هر که می آمد او را استقبال می کرد، و هر که می رفت او را مشایعت می نمود، و هر که فوت می کرد تشییع و صلاة او را می نمود. و عمل يوم و لیله را که دعای دوازده گانه ساعات روز باشد مواظب بودند، و ملتزم به تمام مستحبّات بود؛ مع ذلک بسیاری از روزها روزه داشت، و لباس او مانند افقر فقرا بود، و عطایش اختصاص به
احدی نداشت، مانند ابر بهار بر عرب و عجم و ترک و تازی و سندی و هندی می بارید، به سادات را حرمت بی نهایت می گذاشت. و در مرض موتش مردم در خارج
خصوص می گفتند که: شیخ نقدینه خوبی دارد، و یک صندوق آهن لیره عثمانی داراست. دو روز قبل از وفاتش در حالی که محضرش مملوّ از خاص و عام بود، پس در حضور تمام آن ها یکی از تلامذهٔ خود را که شیخ علی شهیر برفیش نام داشت و در تقوا یگانه بود به وصایت تعیین نمود و گفت: تمام مردم بدانند که در نزد من چیزی نیست، مگر دو امانت که از فلان و فلان است. بعد از فوت او تمام ما یملک او قریب بیست تو مان شد، و اولاد آن مرحوم بعد از او در نهایت فقر و پریشانی زندگانی می کنند.
مصنّفات ایشان کتاب هدایه در فقه تا قضا نوشته شده، و کتاب بغية الخواص و العوام و کتاب مناسک است. و در شب دوازدهم شهر محرم الحرام سنۀ 1308 وفات کرده، و [او را] در روز پنج شنبه سیزدهم در حجره نزدیک چاه و سقا خانۀ طرف قبلی نجف دفن نمودند.
و در همین حجره سیّد جواد عاملی صاحب مفتاح الكرامة که یکی از بزرگان علما بوده مدفون است، و جماعتی از علمای دیگر در همین حجره مدفون هستند.
و از جمله مقابر صحن اقدس حجره ای است که در جنب باب الفرج واقع در سمت قبله آن، و در ن و در آن مقبره جماعتی از علما مدفونند. یکی از آن ها عالم ربّانی آقا میرزا مسیح تهرانی است و ایشان از رؤسای دار الخلافه تهران بودند و معروف به علم و عمل، [و] در زمان فتح علی شاه قاجار [اعلم] از ایشان نبود و در ترویج دین و تدین یگانۀ آن عصر شمرده می شد. و به جهت تصلب ایشان در تدین آن وجود محترم را از تهران اخراج بلد نمودند.
و مجمل قضیه ایشان آن که: بعد از طغیان روس بر دولت ایران و فتوحات پی در پی او و هزیمت های پی در پی ایرانیان، و نفاق سپهسالار عسکر و مواضعه او با لشکر کفّار، و به باد رفتن قریب به ربع از مملکت ایران و مصالحهٔ آن ها با روس، سفیری از قبل روس به جهت دار الخلافه تهران معیّن کردند که اسم نحس او کربایدوف بود. و این کافر بسیار جری و نا پاک بود و به واسطه فتح دولت مطبوعه خود و شکست ایرانیان، نهایت اظهار شوکت و اقتدار را داشت. و خود را داخل هر کاری می نمود، و در هر کاری خود را داخل می کرد.
و فی الواقع می خواست حکومت تهران، بلکه ایران را بکند. و چهل نفر یا زیاده خدم
و حشم داشت که هر کدام از آن ها از جهت [وا] بستگی به او، نهایت تعدّی به مسلمانان می کردند. و دولت هم چون مار گزیده که از ریسمان سیاه و سفید می ترسید، نهایت ملاحظه را از او می کرد و هیچ ممانعت از کردار زشت او نمی کرد هر روز زن های مسلمه را به خانه او می بردند، و مسلمانان را به جزئی بی احترامی که نسبت به او می کردند شکنجه می نمود.
این مطالب گوش زد علمای اعلام که همیشه پرستار مذهب و اهل مذهب بودند می گشت، و اسباب غیض و غضب آن ها شده بود.
از آن جمله مدعی شد که کنیزان کرجی که در ایران هستند، از رعایای دولت روسیه اند و باید آن ها را آزاد کنید و به من بسپارید. آصف الدوله دو کنیز کرجی مسلمه داشت، از ترس و هراسی که در دل داشت از دولت روس، فوراً آن ها را به خانه کربایدوف فرستاد.
علمای اعلام چون این مطلب را دیدند که زنان مسلمه را به قوۀ جبریه به خانه خود می برند، و هر نحو تصرّف به آن ها می کنند، و کسی متعرّض آن ها نمی شود، و در صدد بر آمده مردم را اخبار از مفاسد و حرمت این گونه اعمال نمودند.
جناب حاجی میرزا مسیح حکم فرمود که: این زنان مسلمه که در خانه کربایدوف هستند به هر نحو که هست باید استر داد شود، مردم به یک مرتبه هجوم عام کردند و صد هزار خلق دور خانه کربایدوف را گرفتند. آن مرد جری که پشت گرم به دولت خود و اعتنایی به دولت ایران و سلطان نداشت، کنیزان مسلمه را رد نکرد؛ بلکه ملازمان خود را گفت که در اطراف بام خانه اش صعود کردند و مردم را نشانه گلوله تفنگ نمودند، جمعی کشته و زخمی کردند.
مع ذلک، رجال دولت خواستند مردم را از اطراف خانه پراکنده کنند و خون مسلمانان را به هدر ندهند، آن مردم با غیرت نپذیرفتند و از اطراف خانه بالا رفتند و کربایدوف را با سی و هفت نفر از ملازمانش قطعه قطعه کردند و زنان مسلمه را نجات دادند؛ و لذا آقا میرزا مسیح مبغوض دولت روس و ایران گشت و حکم به اخراج او از فتح علی شاه صادر گشت، چون متبع و رئیس بودند این حکم پیش نرفت؛ بلکه دو مرتبه مردم به هیجان آمدند و خوف آن بود که فتنه بزرگ شود، چرا که مردم چنین فهمیدند که رجال دولت در مقام آنند که جناب آقا میرزا مسیح را تسلیم دولت روس کنند، تا به عوض خون کربایدوف به قتلش برسانند.
و این مطلب از بعضی از رجال دولت که تدینی نداشتند بعید نبود؛ و لذا نهایت محافظت را از آن عالم غیور می نمودند، تا آن که فتح علی شاه قاجار متمسّک به ذیل
مرحوم خلد آشیان حاجی محمّد ابراهیم کلباسی گشت و ایشان جناب آقا میرزا مسیح گفتند: به جهت دفع فتنه چند صباحی در عتبات عالیات زیست کنید. جناب آقا میرزا مسیح که بسیار مایل چنین سفری بودند، تا این کردار های ناهنجار را ملاحظه نکند، شبانه مخفیاً از تهران حرکت نموده و از راه غیر متعارف از خوف آن که مبادا به دست روسیان گرفتارشان کنند، به عتبات عالیات عرش درجات مشرف شدند و قریب بیست سال در آن اماکن متبرّکه متوطن بودند و در سنهٔ 1263 در نجف اشرف وفات نمودند و در حجره مذکور دفن شدند.
و از جمله مدفونین در این حجره ه جناب آقا سیّد صدر الدین عاملی الاصل، اصفهانی المسکن است. و ایشان از اعاظم علمای عصر خود بودند در قریه «شدغیث» که از قراء جبل عامل است متولد شده اند، و بعد از آن که چهار ساله شد، به اتّفاق والد خود که یکی از علما و سادات عظیم الشأن بوده، مشرف به کاظمین شده و در آن جا متوطن گردیده و پس [از] رسیدن به سر حدّ رشد مشغول تحصیل گردیدند. و در محضر سیّد جواد عاملی، و سیّد محسن کاظمینی، و شیخ جعفر کبیر، و امثالهم حاضر شده، و فنون علم ادبیه و شرعیه را کامل نمودند.
بعد از آن در اصفهان رفته و رحل اقامت انداخته و مشغول تألیف و تصنیف گردیدند. و كتاب أسرة العترة را در فقه و کتاب قسطاس المستقیم را در اصول تصنیف کرده، و کتاب مستطرف و منظومه در رضاع و شرح آن، و رساله در علم نحو، و رساله در حجیّت ظن، و رسائل دیگر تألیف و تصنیف نموده اند.
و در اواخر عمر خود را به اراضی طیّبه عتبات عالیات رسانده اند، و در نجف اشرف در شب جمعه چهار دهم شهر محرم الحرام سنۀ 1263 وفات کردند و در حجرۀ مرقومه دفن شده [است].
و از جملۀ علمای مدفونین در آن حجره، مرقد خلد آشیان شیخ محمّد حسین اصفهانی است.
و از جملۀ مقابر صحن مقدّس، حجره ای است که در طرف مغرب صحن اقدس، در دالان
پشت حرم شریف، متصل به حوض خانه ای که به جهت تطهیر حرم محترم بنا کرده اند. و در آن مقبره دو نفر از علمای اعلام مدفون شده اند: یکی مرحوم شیخ جعفر شوشتری که از فحول علمای نجف بوده اند، و بدایت امر ایشان در سن شباب از شوشتر حرکت کرده، در نجف مشرّف آمدند و در محضر مرحوم شیخ حسن بن شیخ جعفر كبير و محضر شيخ صاحب جواهر حاضر شدند، تا آن که در فنون فقه و اصول کامل شده، اجازه از آن ها گرفته به بلاد خود رجوع کردند و در آن جا رئیس و متبع الکلمه شدند. پس از مدّتی پشت پای به ریاست دنیا زده، دو مرتبه به نجف مشرف شدند و رحل اقامت انداختند و مشغول تدریس گردیدند. و از خصایص ایشان آن که: لسان موعظۀ غریبی داشته اند، هر وقت موعظه می کرد علما و فضلا ازدحام زیادی می کردند، قلمدان های عدیده کشیده می شد به جهت نوشتن مواعظ و نصایح ایشان. و در اخلاص به حضرت سیّد الشهداء - عليه الصلاة و السلام - وحید عصر خود بوده، و کتاب خصايص الحسينية را تأليف، و دیگر در فقه و اصول بسیار نوشته تا آن که هوای مسافرت و زیارت حضرت ثامن الائمه علیه السلام بر سر ایشان افتاد، حرکت به بلاد ایران کردند. و در هر بلدی از بلاد آن چه ممکن شد، در (1)ترویج دین و مذهب و مواعظ نصایح کوتاهی نکردند.
بعد از قضای وطر و حصول زیارت بازگشت نمودند، در (2)بلده کرمان شاهان مریض شدند، و در قریه «کرند» وفات فرمودند. چون مردم را اخلاص زیادی زیاده از علمای دیگر به ایشان بود، نعش مبارک ایشان را به غایت احترام کردند و در روز نوزدهم شهر ربیع الاول سنۀ 1303 در نجف اشرف وارد کردند و در حجره موصوف دفن نمودند.
و دیگر از علما که در آن مقبرۀ مدفون است، آقا میرزا حسن آشتیانی که یکی از فحول علما بودند و در دار الخلافه تهران رئیس و متبع الکلمه بودند. ایشان در بدایت امر از بلد مألوف خود به نجف اشرف حرکت کردند و در خدمت شیخ انصاری - سابق الذكر - تلمّذ نمودند و کلمات شیخ مرحوم را نیکو حافظ شدند و به دار الخلافه حرکت کردند و در آن جا رحل اقامت انداخته مشغول تدریس و تصنیف گردیدند. حاشیه بر رسائل شیخ مرحوم بسیار کبیر نوشتند، و رساله در لباس مشکوک مرقوم داشتند، و پاره دیگر در فقه و اصول
رقم زدند، تا آن که در سنۀ 1320 دنیا را وداع گفته و در شهر؟ نعش آن مرحوم را وارد نجف کردند، و در حجرۀ مرقومه مدفون شدند.
و دیگر از مقابر صحن اقدس، مقبرۀ خلد آشیان حاجی میرزا حبیب اللّه رشتی است که در ایوان قبلی صحن اقدس که طرف مشرق است؛ چون کسی داخل صحن شود، در یسار او واقع است. و آن مرحوم از اهل دار المرز رشت می باشد، از بلد خود به قزوین رفتند و در آن جا نزد علمای آن بلد تحصیل کرده، بر اقران خود فائق آمد به بلد خود رجوع نمودند. مدّتی در آن جا بودند، پس حرکت به ارض اقدس نجف اشرف مشرف شدند و در خدمت شیخ انصاری حاضر گردیدند. و در همان زمان از فضلا نامدار محسوب می شدند، چون شیخ مرحوم از دنیا رفتند و فضلا خلاف کردند در تعیین اعلم، جماعتی ایشان را اختیار کردند، کم کم حوزۀ درس ایشان جمعیّتی فوق العاده متجاوز از چهار صد نفر پیدا کردند و کثیری از آن ها مجتهد مسلّم بودند، تا آن که در اواخر عمر ایشان ریاست نجف منحصر به ایشان شد و تمام علما منقاد و ذلیل ایشان بودند. و در صداقت و سوء خلق ضرب المثل اهل آفاق شدند، و کتاب بدایع را در علم اصول مرقوم داشتند، و در فقه بسیار کتب نوشته اند. و کلمات ایشان در نزد اهل علم بسیار مرغوب است، و در عبادت و زهد بی نظیر و مانند شمرده می شدند، محامد ایشان زیاده از آن است که بشود که در این مختصر ذکر شود، تا آن که در شب پنج شنبه پانزدهم شهر جمادی الثانیه سنۀ 1312 داعی حقّ را لبیک گفته، جان به جان آفرین تسلیم کرده و در حجرۀ مرقومه دفن شدند.
و از جمله مقابر مقبره ای است که مقابل مقبرۀ شیخ انصاری - اعلی اللّه مقامه - در باب قبله صحن اقدس واقع است. و در آن حجره جماعتی از علما مدفونند، از جمله: سيّد جليل القدر صاحب کرامات متواتره، حاج سیّد علی شوشتری، و ایشان از زهّاد علما محسوب می شدند. شیخ انصاری مرحوم با آن نهایت زهد و ورع و کرامات؛ مع ذلك نهایت ارادت را به این سیّد جلیل داشته و نهایت احترام از ایشان می نموده، بلکه اعتقاد به پاره [ای] از کرامات ایشان داشته و چنین می دانست که آن جناب خدمت امام زمان علیه السلام می رسیدند.
و بعضی از حکایات غریب و عجیب از شیخ بزرگوار دربارۀ ایشان نقل کنند. و ایشان بعد از مفارقت از شوشتر در نجف رحل اقامت انداختند، و اخذ مطالب علمیّه از علمای
عصر نمودند، و در خانه خود انزوا اختیار کرده، با احدی آمد و شد نمی کردند؛ مگر مرحوم شیخ که با ایشان مأنوس بوده و حضراً و سفراً در خدمت ایشان خدمت می فرموده. و آن سيّد جلیل ماهی یک تو مان به شیخ مرحوم شهریه می داد، حتّی در زمان ریاست عامه شیخ مرحوم با آن که مرجع وجوه و حقوق شده بودند؛ مع ذلک سیّد جلیل القدر شهریه ایشان را می داده و شیخ هم مطالبه می کرده و می گرفته و آن را امهات معاش خود قرار می داده. و غالباً سیّد مرحوم مشغول ریاضات و مجاهدات نفسانی بود؛ و لذا تدریس و ریاست عامّه پیدا نکرده. و بعد از وفات شیخ مرحوم بر حسب وصیّت ایشان، سیّد مرحوم نماز بر آن مرحوم گزاردند و مردم اطراف ایشان را گرفتند، بلکه قدری اقدام در امر تدریس و ریاست بکند، باز ایشان تمام را پشت پا زده درب خانه خود را به روی خود بست و با احدی مراوده نکردند و مشغول به حالات خود بودند، تا آن که در سنۀ؟ روحش به جنان خلد پرواز کرده، در این حجرۀ مذکوره دفن شدند.
و از جملۀ آن ها سیّد عظيم الشأن حاجی سیّد اسد اللّه است، سلیل جلیل حجّت الاسلام حاجی سیّد محمّد باقر رشتی اصفهانی. و ایشان در اوّل شباب از اصفهان حرکت کرده، به نجف مشرف شدند، در آن جا نزد صاحب جواهر و شیخ علی پسر شیخ جعفر کبیر - اعلی اللّه مقامه - مشغول تحصیل گردیدند. و در ضمن مشغول بعضی از ریاضات و مجاهدات شدند با آن که آقا زاده بودند؛ مع ذلک در یکی از حجرات صحن شریف منزل اختیار کرده، هر چه از اصفهان خرجی به جهت ایشان آمد، به قدر اقل ما يقنع برداشتند و مابقی را به فقرای طلّاب توزیع نمودند، به اندک زمانی صیت فضل و زهد ایشان عالم را پر کرد.
مرحوم سیّد حجّت الاسلام سعى بلیغ فرموده در حرکت ایشان به اصفهان، و ایشان مایل به آن حرکت نبودند، عاقبت از بس اصرار کردند ناعلاج حرکت کردند. شیخ جواهر اجازه صریحه به ایشان دادند و دیگر از مشایخ متابعت کردند، چون وارد اصفهان شدند مرحوم حجّت الاسلام ایشان را اختبار فرمود و زهد و علم ایشان را کامل یافت؛ و لذا از قراری که در روضات نقل کند: مردم را اخبار کردند که پسرم سیّد اسد اللّه افضل است از فخر المحقّقین پسر علّامه حلّی؛ و لذا چون مردم این ترویج حجّت الاسلام و اجازه های مشایخ کرام و زهد و اخلاق ایشان را دیدند، بی نهایت مرید شدند و اخلاص فوق العاده پیدا کردند، به قسمی که ترجیح بر سیّد حجّت الاسلام می دادند. بعد از یک سال تقریباً از
ورود حاجی سیّد اسد اللّه، مرحوم حجّت الاسلام حاجی سیّد محمّد باقر از دنیا رفت و جناب ایشان مستقل در ریاست شدند. و در اصفهان با بودن علمای بزرگ که هر کدام به مراتب شتی از ایشان اعلم تر بودند؛ مع ذلک ریاست بلد نسبت به ایشان یافت و در نهایت سلطنت ریاست می کردند، تا در سنهٔ 1260 که وقعۀ شورش الواط در اصفهان شد و جنگ بین آن ها و سپهدار حکومت اصفهان داشت، واقع شد. بعد از چندی که اموال و اعراض و نفوس بسیار تلف شد، حاجی سیّد اسد اللّه و سایر علما، سپه دار را دیدن کردند و او را موعظه نمودند و مفاسد این کار را به او نشان دادند و گفتند که: صلاح آن است که ماها این الواط و اشرار را برداریم و به تهران نزد پادشاه ببریم، اگر خواهد از این ها عفو کند و الّا آن ها را افناء نماید. سپه دار چون عاجز شده بود و خوف تلف داشت، به حسب ظاهر این مطلب را قبول کرد و در واقع حیلتی پیش آورد، علمای دیگر چون خباثت و ملعنت سپه دار را نیکو می دانستند از اصفهان بیرون نشدند؛ ولكن حاجى سيّد اسد اللّه مرحوم جمعی از فضلا و محترمین را به اتّفاق خود برداشته و اشرار بلد را سوق داده رو به تهران روانه شدند، چون در منزل «مورچه خورت» که ده فرسنگی اصفهان است رسیدند، لشکر جرّار سپه دار با توپ و تفنگ به ریاست کیکاووس میرزا که یکی از اشقیای معروف بود برسید، آن ها را محاصره کردند بعد از آن که جمعی را بی گناه کشتند مابقی را سلب نمودند، حتّی سیّد مرحوم را برهنه کردند؛ بلکه کیکاووس میرزا به خیال سابقین خود افتاد می خواست سیّد مرحوم را بکشد، بعضی او را مانع شدند، سائر اولاد مرحوم حجّت الاسلام را اهانت بسیار کردند، بعضی را ریش بریدند و روهای آن ها را سیاه کردند و دست های آن ها را به عقب بستند و اسیر کردند، به این شکل منکر آن ها را وارد اصفهان نمودند.
غرض آن که، بعد از این واقعه سيّد مرحوم حاجی سیّد اسد اللّه از خجلت در اصفهان درنگ نفرمود، شبانه خود را به عتبات رسانید. مدّتی رحل اقامت انداخت، چون بلد نجف اشرف را بی آب یافت حرکت به اصفهان کرد، بلکه تدبیری به جهت آب نجف بنماید. پس تدارک قنات چری را کرد و وکلا تعیین نمود. و در سنهٔ 1286 مشغول حفر قنات شدند، و روز دو شنبه سیزدهم شهر رمضان سنهٔ 1288 آب جاری شد و تا بیست و چهار سال جاری بود؛ پس به واسطه سیل و باران آن قنات خراب شد و الى الآن مخروبه است. ولكن ملک التجار اصفهان وکیل تعیین کرده و مدّتی است مشغول تعمیر آن قنات شده اند، چون
آب در نجف جاری شد، در سنهٔ 1209 از نا پاکی حکام و ظلم ایشان مجال درنگ به جهت ایشان نماند، مجدداً حرکت به سمت نجف نمود؛ چون به منزل کرند رسید، به واسطهٔ مرضی که در کرمان شاهان عارض ایشان شده بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد. و از آن جا نعش آن مرحوم را، مردم روی دست بدون آن که حمل بر دواب کنند به نجف اشرف رسانیدند و در این حجره دفن کردند.
و در حجرات دیگر از علما بسیارند، ولکن چون حالات آن ها [در] دست نیست و اطلّاع بر امور تاریخیه آن ها ندارم، اعراض از اسماء آن ها شد.
و امّا مقابر خارج صحن اطهر، اعظم آن ها مقبرۀ مرحوم خلد آشیان شیخ جعفر كبير است که در آن مقبره زیاده از سی نفر از علما مدفونند که تمام از اولاد و احفاد شیخ کبیرند، و خود شیخ جعفر پسر شیخ خضر است، و شیخ خضر از اهل قریه «جناجیه» یکی از قراء حلّه است. و به جهت تحصیل مسافرت به نجف اشرف نمود، و مقدار زمانی تحصیل کرد و رجوع به جناجیه نمود، بعد از زمانی مرّه ثانیه در نجف اشرف مشرف شد و رحل اقامت انداخت و از اخیار آن بلده شریفه محسوب بود. و نسبت کرامات و تشرف به خدمت امام عصر - عجّل اللّه فرجه - به ایشان می دهند، تا آن که در نجف اشرف دنیا را وداع گفت و در ایوان طلا نزد قبر علّامه حلّی - اعلى اللّه مقامه - مدفون گردید.
پس از او شیخ جعفر کبیر، پسر ایشان در نهایت فقر و پریشانی مشغول تحصیل گردیدند، و به استیجار صوم و صلاة عيالات مرحوم والدش را پرستاری می کرد، و غایت جدّ و جهد را در امر تحصیل علوم دینیه شرعیه می نمود. و در نزد مشایخ و علمای نجف از قبیل: سیّد صادق فحام، و شیخ مهدی فتونی عاملی، و شیخ محمّد تقی دروقی حاضر می شدند، تا آن که در حضور مجلس آن ها مستغنی گشت [و] به کربلای معلّی هجرت نمود و در خدمت آقای بهبهانی اصفهانی حاضر گردیدند. شش ماه یا هفت ماه در خدمت معاصرش سيّد بحر العلوم حاضر گردید، کم کم صیت فضل و زهد و اخلاق کریمۀ ایشان در عراق عرب مشتهر و چون بسیار مصرّ در امر به معروف و نهی از منکر بود، این مطلب بیش تر سبب اشتهار ایشان شد. و حوزهٔ تدریس که مشتمل بر وجود فضلا و علما بود منعقد گردانید، و در مدّت ریاست ایشان وقعات بسیار دارند، ولكن اعجب آن ها سه وقعه می باشد.
وقعه اولی: چون ریاست شیخ جعفر کامل شد، قصد بیت اللّه را نمود و در آن سفر قضایای غریبه و کرامات عجیبه از ایشان بسیار حکایت کنند که ذکر آن ها مورث ملال است. چون از مکّه معظمه بازگشت نمود مشرف به نجف اشرف شدند، طایفه [ای] از اهل حلّه به زیارت ایشان آمدند و در ضمن شکایت کردند از جماعتی از عساکر عثمانی که در حلّه آمده اند، و گفتند که: این ها از طایفهٔ نواصب هستند و این ها در حلّه علاوه بر این که ظلم و تعدی بسیار کنند، سبّ و شتم امیر المؤمنین علیه السلام و صدیقه طاهره و سایر ائمه علیهم السلام را شعار خود قرار داده اند. آن شیخ غیور چون این بشنید درنگ نفرمود و حرکت به حلّه نمود. و حلّه دو کاروان سرایی بود: یکی بزرگ، یکی دیگر کوچک. در کاروان سرای بزرگ چهار صد عسکر، و در کاروان سرای کوچک سی صد نفر عسکر ساکن بودند. و این ها در ایام عاشورا، بسیار اظهار شادی و فرح می کردند و طبل می زدند و رقص و شرب خمر می نمودند.
غرض آن که، شیخ جعفر مرحوم را آوردند نزدیک همین دو کاروان سرای منزل دادند، تا آن که مطلب را بالمعاینه ببیند. چون شب شد شیخ به جهت قیام لیل و نوافل از خواب بر خواست و اصوات غریبه استماع کرد، بر بام منزل خود برآمد ملاحظه کرد که: این عساکر در میان آن دو کاروان سرای مشغول شرب خمرند و استماع کرد که در ضمن سبّ صدّیقۀ طاهره، خاتون دو جهان - عليها الصلاة و السلام - می کنند.
شیخ مرحوم بی طاقت شد از بام به زیر آمد، اولاد و ملازمان خود را امر کرد سلاح حرب پوشیدند و خود سوار بر استر شد و در میان شوارع حلّه فرياد الجهاد الجهاد بلند کرد. خلق حلّه که مدّتی بود دل پر دردی داشتند بالاتفاق از خانه ها بیرون شدند، و زن های ایشان صداها را به هلهله و و لوله بلند کردند، مردم را و مردان آن ها غرق اسلحه شدند، هم دستان قصد محل و منزل عساکر نمودند، اوّل بر دور کاروان سرای بزرگ آمدند، سلم و نردبان از اطراف گذاردند و خود شیخ و اولادش و اهالی حلّه بر آن ها صعود نمودند. و چون آن جماعت تمام مست و بی هوش بودند قادر بر مدافعه نشدند، همان شبانه تمام آن ها را از دم تیغ گذرانیدند و ابدان خبیثۀ آن ها را بعد از سلب به جهت کلاب انداختند. بعد از آن متوجّه قلعه و کاروان سرای کوچک شدند، چون این واقعه پیش شده بود، آن سی صد عسکری که در کاروان سرای کوچک بودند ملتفت شدند هر کدام که حالی داشتند لامه
حرب پوشیدند و اطراف بام کاروان سرای بر آمدند و خود را محافظت می کردند؛ و لذا نصب سلم مشکل آمد، چاره منحصر شد که نفت بر در کاروان سرا زدند و آتش بر آن انداختند. چون در سوخته شد یک مرتبه داخل شدند، مشغول جنگ و جدال گشتند و آن جماعت سی صد نفر را بالتمام کشتند، مگر نه نفر که فرار کردند. و از اهل حلّه نه نفر کشته گشت، و نود نفر مجروح گشت. چون صبح شد و حساب قتلاء را کردند، شیخ فرمود: سبحان اللّه این وقعه خواهر وقعه نهروان گشت؛ چرا که در آن وقعه عدد خوارج هفت صد یا نه صد نفر بودند. و از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام کسی کشته نگشت، مگر نُه نفر. و از خوارج کسی جان بدر نبرد، مگر نُه نفر.
الحاصل، بعد از این وقعه مرحوم شیخ از صولت عثمانی و خوف انتقام تاب آن که درنگی کند در مملکت عثمانی نداشت؛ و لذا به نجف اشرف مراجعت نمود و از راه بصره متنكراً به سمت بلاد عجم روانه شد و لایزال از بلدی به بلد دیگر می رفت، تا آن که تمام ممالک عجم از خراسان و آذربایجان و طبرستان و عراق و پارس تمام را گردش کرد و در کدام از بلاد قضایای عجیبه بسیار دارند؛ و لذا بعضی از علمای عربستان، مثل سیّد صاحب ریاض لسان طعن بر آن مرحوم گشودند و هر یک کلمات زشتی بالنسبه به ایشان می گفتند که چرا ترک تحصیل و تدریس کرده، به اطراف بلاد سیاحت می کند.
غرض آن که تا سه سال در بلاد عجم سیر می کردند، تا آن که بعد از زحمات زیاد که محمّد علی میرزا، پسر فتح علی شاه و سایر اولیای دولت کشیدند و مراسلات بین آن ها و سلطان عثمانی بسیار واقع شد؛ بالاخره فرمان امان از سلطان عثمانی گرفتند و ایشان فرمان را برداشته مشرف به کاظمین شدند، و در بغداد نزد والی رفتند او هم نهایت احترام از ایشان نموده.
و از مضحکات آن که: مفتی بغداد سؤال کرد که این مقدار عسکر را کشتید، چرا آن ها را غسل ندادید و کفن ننمودید؟
شیخ در جواب گفت که: اگر این ها مسلم بودند، پس شهید شده اند و شهید را کفن نباید کردن، بلکه با لباس دفن شود. و اگر کافر بودند، تغسیل و تکفین کفار جایز نیست، تو چگونه مفتی هستی و حال آن که این فرع را ملتفت نشده [ای]، پس مفتی مفحم شده جواب نداد.
الحاصل، شیخ مرحوم به این تدبیر از شرّ این واقعه خلاص شد ولكن اهل حلّه سخت مبتلا شدند؛ چرا که سلیمان پاشا که والی بغداد بود، چون قصّه حلّه را شنید جیش عظیمی ترتیب داده و روانه حلّه گردید. اهل حلّه جمع آمدند و نزد او رفتند گفتند: یکی از علمای نجف با اهل و عشیره و خدم و حشم خود آمد، و این واقعه از او صادر شد. و جماعتی از ما نیز بکشت و روانه نجف شد، و از آن جا به بلاد عجم فرار کرد.
سلیمان پاشا به حسب ظاهر قول آن ها را قبول کرد، ولکن افواجی از عساکر نواصب مذهب بر حلّه گماشت و آن ها را توصیه به اذیت و آزار اهل حلّه نمود و رجوع به بغداد کرد. عساکر نواصب هر روز ظلم و آزار به اهل بلد کردند، و اموال آن ها را نهب می کردند، و متعرض اعراض آن ها می شدند، و در سب و شتم مذهب کوتاهی نکردند. و هر چه اهل حلّه شکایت به سلیمان پاشا کردند به هیچ وجه جواب آن ها نداد؛ و لذا چون مضطر شدند ناعلاج در مقام مجادله بر آمدند و غوغا کردند، و پاره [ای] از عساکر را کشتند و مابقی را از بلد حلّه بیرون کردند. پس چون خبر به سلیمان پاشا رسید او و برادرش اسعد بیک پاشا جیش عظیمی ترتیب دادند و با توپ و تفنگ روانه حلّه شدند، بعد از اندک زحمتی فتح آن بلده را کردند و اهل حلّه را قتل [عام] نمودند و زن های آن ها را بی عرضی کردند، حتّی بر اطفال شیر خواره رحم نکردند، چنان چه نجیب پاشا با اهالی کربلای معلّی رفتار نمود.
وقعه ثانیه: تنازع و تنافر ایشان با جناب آقا میرزا محمّد اخباری است. و اجمال آن قصّه آن که: آقا میرزا محمّد اخباری مردی است جدّش از اهل استر آباد است، مسمّا به عبد الصانع و پدرش عبد النبی از اهل نیشابور است و از آن جا سفر به هندوستان کرده و در آن جا در روز دو شنبه بیست و یکم شهر ذو القعده سنهٔ 1178 میرزا محمّد متولد شده و در آن جا نشو و نما کرده، پس به قصد حج بیت اللّه الحرام از هندوستان بیرون آمد، بعد از انقضای ایّام حجّ بیرون آمد مشرف به عتبات عالیات عرش درجات شد و مدّتی در نجف اشرف توقّف و مشغول تحصیل بود و از آن جا به کربلای معلّی هجرت کرد و مدّتی در آن جا توقف نمود، پس هجرت کرد به کاظمین علیهما السلام و در کاظمین مجاور شد.
و این مرد در فضل و کمال نظیر نداشت، بلکه یتیمه روزگار بود. و در تمام فنون ید طولانی داشت و در هر علمی ماهر و از هر صنعتی بهره وافر داشت.
مصنّفات او بسیار است و هر کدام از مصنّفاتش که ملاحظه شود، خیال می شود که تمام
عمر را صرف آن نموده و غیر این علم ربطی نداشته، هشتاد کتاب تصنیف کرده در علوم مختلفه که اعجب آن ها:
كتاب تسلية القلوب است که به طرز کشکول شیخ بهایی نوشته شده؛ و کتاب سفینه در ده مجلّد که هستند هزار بیت است؛ و کتاب المبين فى اثبات امامة الطاهرين هزار بيت؛ و كتاب منية المرتاد فی ذكر نفاة الاجتهاد که در آن کتاب جمع کرده کسانی که منکر اجتهاد بوده اند و ردّ بر آن نوشته اند از اصحاب ائمه علیه السلام الى زمان خودش، کتاب بسیار کبیری شده؛ و کتاب کلیات الرجال؛ و كتاب تقويم الرجال؛ و كتاب مصادر الانوار فى الاجتهاد و الاخبار؛ و كتاب فتح الباب الى الحقّ و الصواب؛ و کتاب شهاب الثاقب؛ و كتاب ميزان التميز فى العلم العزيز؛ و كتاب دوائر العلوم و جداول الرسول و در این کتاب تمام علوم را جمع کرده به طرز عجیبی که مایه عبرت است و بسیار بزرگ است؛ و كتاب ذخيرة الالباب الى كل علم فيه باب؛ و كتاب فصل الخطاب فی ردّ محمّد بن عبد الوهاب؛ و كتاب مضة النور على شابق الطور؛ و كتاب صارم التبار لفظ الفجار و فدا لاشرار كتاب بزرگی است؛ و کتاب رد بر نصارا؛ و کتاب تحفه که یک دوره فقه را نوشته است؛ و رسالهٔ مجالی الانوار؛ و رسالۀ مجالى المجالی؛ و رسالِ نجم الولاية؛ و رسالهٔ شمس الحقيقة؛ و رسالۀ حقيقة الاعيان فی معرفة الانسان؛ و رسالۀ حقيقة الشهود فى معرفة المعبود؛ و رسالۀ البرهان فی التكليف و البيان؛ و رسالۀ الحجر الملقم؛ و رسالۀ الصحيحة بالحق على من الحد و تزندق؛ و رسالۀ كشف القناع عن عور الاجماع؛ و رسالۀ حرز الحواس عن وسوسة الخناس؛ و رسالۀ النور المقدوف فی القلب المشعوف؛ و رسالۀ ظهر الفاضل بين الحقّ و الباطل؛ و رسالۀ در الفريد و معراج التوحيد؛ رسالۀ حسن الاتفاق فی تحقيق الصداق؛ و رسالۀ الشعر النارية فى اجوبة المسائل اللارية؛ و رسالۀ نشر الاخوان فی مسألة الغليان؛ و رسالهٔ قسورة؛ و دیوان شعر عربی؛ و دیوان شعر فارسی؛ و رسالۀ نفثة الصدور در ردّ صوفیه؛ و رسالۀ قبسة العجول؛ و رسالۀ انمورج المرتاضين؛ و رسالۀ الاعتذار؛ و كتاب تحفة الامين و الدرة السمين؛ و کتاب انساب العین؛ و کتاب موارد الرشاد؛ و کتاب نبراس العقول؛ و کتاب قطع الاساس فی نقض اساس الاصول؛ و رسالۀ النبأ العظيم من آثار مكتبة الخاقان. و غیر این ها از رساله های کوچک و جواب مسائل بسیار نوشته. و بسیار مسلّط بر علم اعداد و جفر و طلسمات و شعبده بوده [است].
و شاهد بر این مدعا بس است آن که سر اشبخدر سپهسالار لشکر روس را به جهت فتح علی شاه آورد در تهران، چنان چه قصۀ او در ناسخ التواریخ مذکور است. و در تهران
خبر از وفات شیخ جعفر مرحوم، و مرض آن مرحوم، و شب وفات ایشان را داد، و در پشت بعضی از رسائل خود تاریخ وفات خود را ضبط کرده [است]. و از خصایص او آن که بسیار شدید التعصب در طریقه اخباریه بود، و اعتقاد به فساد طریقه مجتهدین داشت، و دائماً الفاظ زشت و کلمات ناهنجار نسبت به بعضی از علمای مجتهدین می گفت، و نسبت تخریب دین و آیین به آن ها می داد، و عداوت شخصیه با مرحوم شیخ جعفر بی منتها داشت.
و سبب عداوت او آن که: چون در این قرن اخیر طایفهٔ اخباریه زیاد طغیان کرده بودند، و كتب علم اصول را با انبر و منقاش بر می داشتند، و دست خود را به آن ها نمی گذاشتند، و معامله اعیان نجسه را با آن ها می کردند، و جهال آن ها سبّ و لعن نوع علما می کردند، و در صفحات عربستان و اماکن مشرفه بسیار شده بودند، و عوام را از جاده شریعت بیرون برده بودند؛ لذا مرحوم مرحوم آقای بهبهانی چون در کربلای معلّی طلوع نمودند و صیت فضل و زهد و کرامات ایشان عالم را گرفت، در مقام دفع و رفع آن ها بر آمدند، تا آن که ریشه آن ها را از صفحات عتبات عالیات کندند. بعد از ایشان شیخ جعفر مرحوم، چون مجدّ در امر به معروف و نهی از منکر بود، سخت دنبال اخباریه می کرد و شاگردان خود و عوام را نهی از مجالس [ست] به آن ها می نمودند.
و میرزا محمّد مذکور را که در فضل و کمال یگانه روزگار بود و در بیان و تکلّم و دلربایی وحید عصر شمرده می شد، به اسباب چینی خانه نشینش کردند، پس از آن او را از ناحیه عربستان راندند و به اطراف عالم نوشتند که: هر بلدی [که] وارد شود او را اعتنا نکنند، و علما او را به مجلس خود راه ندهند و با او مجالست ننمایند؛ و لذا میرزا محمّد با آن کمالات، چون این حرکات را دید بسیار آزرده گشت و در مقام عداوت بر آمد. و شیخ مرحوم را نسبت به بنی امیه می داد و تعبیر از او می کرد به فقیه آل مروان، و کلمات زشت دربارهٔ آن مرحوم در کتب و رسائل خود گفته، و در مجالس نسبت های عجیبه به ایشان بسیار می داد، تا آن که در بلاد عجم بود که شنید شیخ جعفر مرحوم به ناحیه عجم حرکت کرده بسیار مشعوف شد. و در مقام آن بر آمد که شیخ مرحوم را در مجالس عام مفتضح کند و به صحبت علمی و مباحثه مجاب نماید. و کراراً با آن مرحوم در حضور اعیان و علما مباحثه کرد، چون در بیان بسیار طرار بود و در فضل و کمال بی همتا شمرده می شد، در
مجالس مباحثه چنین اظهار (1)داشت که شیخ جعفر مرحوم مغلوب شده و مفحم آمده. و شیخ مرحوم بر عوام الناس می ترسید که شاید فریب او را بخورند و خیال کنند که او حتّی در فقه و اصول اعلم از شیخ است؛ و لذا در خدمت سلطان ایران فتح علی شاه فرمود که: کار من باید به مباهله با این مرد اخباری فصل شود، و الّا به مباحثه قاطع نزاع نشود. پس خبر به میرزا محمّد دادند او هم قبول کرد، روزی را معیّن کردند که از شهر بیرون شوند و با یک دیگر مباهله کنند، تا معلوم شود کدام غالب و کدام مغلوب، و کدام حقّ و کدام باطل می باشند.
پس پادشاه و عساکر و رجال دولت و جمعیّتی از علما و اعیان بیرون رفتند و شب را بیتوته نمودند، تا آن که صبح بعد از ادای فریضه مباهله کنند، وزیر اعظم صدر اصفهانی که بی نهایت ارادت به شیخ جعفر مرحوم داشت، خوف آن نمود که مبادا میرزا محمّد چون علم اعداد و طلسمات را داراست، کاری کند که شیخ جعفر مرحوم را صدمه آرد و سبب افتضاح ایشان شود؛ و لذا خفاءً رفت و فساد این عمل را به سلطان گفت و عرض کرد: صلاح آن است که حضرت پادشاه امر کنند که: بر من معلوم شد که حقّ کیست و باطل کیست، باید مباهله نشود و حرکت کنید و داخل شهر شوید. پس بر حسب حکم پادشاه فتح علی شاه قاجار ترک مباهله گفتند، ولکن هر یک خود را محقّ می دانستند و غیاباً و حضوراً با یک دیگر خصومت می کردند، و کلمات زشت به یک دیگر می گفتند، تا آن که شیخ جعفر مرحوم از بلاد عجم حرکت کردند، بعد از دخول به نجف مدّتی زیست کردند، و در نجف اشرف دنیا را وداع گفتند.
میرزا محمّد در تهران بود و دائماً آن مرحوم را سبّ و دشنام می نمود، و می گفت: «مات الخنزير بالخنازیر»، چون مرض مرحوم شیخ خنازیر بود.
و بعضی گویند که: این اخبار را شب وفات آن مرحوم در تهران اخبار به غیب کرده ولكن معلوم نیست، اگر چه ممکن است و از افعال او بعید نیست.
غرض آن که، میرزا محمّد در تهران اعتباری پیدا کرد و بعد از آن که سر اشبخدر سر عسکر روس را آورد و اولیای دولت که این قدرت را از او دیدند سخت بترسیدند
1) در اصل: «ظاهر»
و گفتند: کسی که چنین قدرتی را دارد از هر که دلگیر شود، او را با اشبخدر به یک پهلو بخواباند؛ و لذا کمر عدوات او را بستند و پادشاه را ترساندند و گفتند: اگر این مرد در این شهر بماند، خوف آن است که ضرری به پادشاه یا شاه زادگان برساند، باید به یک نحو او را اخراج کرد؛ و لذا خواهشانه از او درخواست کردند که به عتبات بروید مشغول دعا گو باشید، چون میرزا محمّد وارد بغداد شد، در زمانی بود که اسعد پاشا [و داوود پاشا] بر سر وزارت و حکومت بغداد با یک دیگر نزاع داشتند، اسعد پاشا چون از آمدن آقا میرزا محمّد مطلع گشت، بنای مراوده با ایشان [را] گذاشت و طرح الفت و دوستی را انداخت که شاید او را مدد کند که بر خصم خود فایق آید.
داوود پاشا چون آقا میرزا محمّد را آزموده بود سخت بترسید و از پی بهانه می گشت که اذیتی به آقا میرزا محمّد بنماید. از آن طرف چون میرزا محمّد بعد از ورود به کاظمین محراب و منبری پیدا کرد و مرید و اتباع به هم زد و در منبر و مجالس خود سبّ و لعن شيخ جعفر مرحوم می کرد. و چون مرحوم خلد آشیان آقا سیّد محمّد مجاهد دو مرتبه سفر بلاد ایران کرده، این مرتبه اوّل بود که مراجعت نمود، و در مرتبه دوم در بین راه مرحوم شد.
در مرتبه اوّل که از بلاد عجم مراجعت کرد در کاظمین مشرف شد و این غوغا را دید میرزا محمّد را نهی فرمود از تعرض شیخ و شتم ایشان، میرزا محمّد مرتدع نشد، بلکه اسباب آزار آقا سیّد محمّد را فراهم کرد، آقا سیّد محمّد به کربلای معلّی مشرف شد و جناب آقا شیخ موسی را که پسر شیخ جعفر بود و بعد از والد مرحومش فقیه و سر آمد علمای عصر بود، آگهی داد از کردار آقا میرزا محمّد، مرحوم آقا شیخ موسی بی درنگ جماعتی از اهل نجف برداشته و به کمال جلالت و شوکت وارد کاظمین علیهما السلام گشت. و در آن جا انجمنی از علمای آن بلد مثل مرحوم سیّد عبد اللّه شبّر، و شیخ اسد اللّه، و سیّد محمّد مجاهد ترتیب داد. و در آن جا سؤالی نوشتند از مرحوم شیخ موسی سؤال کردند که چه می فرمایید درباره میرزا محمّد اخباری که لایزال سبّ علما کند، ایشان جواب نوشتند که: قتل او واجب است و هر که در قتل او شریک شود، من ضامن هستم بر او بهشت را. و این حکم را علمای دیگر امضاء کردند [و] به دست یکی از گماشتگان سیّد عبد اللّه شبّر دادند [و] بر مردم عوام قرائت کردند.
چون داوود پاشا که از پی بهانه می گشت این واقعه را شنید آن هم امداد کرده عوام را
شورانید، جماعتی که از نجف حرکت کرده با عوام و اشرار کاظمین و بغداد جمعیتی زیاد جمع شدند. و در همان شب میرزا محمّد اخباری به کشته شدن خود اخبار کرده، چنان چه در ناسخ التواریخ نقل کند: پس اطراف خانه او را گرفتند و او را پاره پاره و قطعه قطعه نمودند، و در مقابر قریش دفن نمودند.
وقعه سیم: منازعه ایشان است با ملّا محمّد کلید دار روضه حيدريه - على ساكن ها آلاف التحيه و الثناء - این ملّا محمّد از اولاد ملّا عبد اللّه تونی است که صاحب حاشیه منطق است. و این ملّا محمّد أباً عن جدّ از زمان دولت صفویه در این ارض اقدس بوده اند، منصب عظمی را داشته اند، تا زمان شیخ جعفر کبیر که نوبت کلید داری روضه مقدسه به این مرد می رسد.
سابق اشاره شده که: چون وهابیّه کربلای معلّی را قتل کردند، اهل نجف بسیار ترسناک شدند؛ و لذا شیخ جعفر مرحوم عباس حدّاد را که یکی از شجعان و اشرار نجف بود با جماعتی گماشته و سلاح جنگ به جهت آن ها ترتیب داده که اطراف نجف را حفظ کنند و از دور ملتفت باشند که اگر وهابیه قصد نجف کنند، این ها جلوگیری کنند و اهل بلد را ملتفت نمایند.
و ايضاً سابق اشاره شد که: هر چه این عباس و شیخ مرحوم سعی کردند که سیّد محمود رحباوی را شریک خود کنند، سیّد راضی نشد و متعذر شد که من در وسط بیابان هستم و باید ناعلاج با وهابیّه مداهنه کنم و اظهار خشونت ننمایم و الّا در معرض تلفم. پس مرحوم شیخ قدری از سیّد محمود دلگیری پیدا کرد، تا آن که مقدمه خواهر سیّد محمود رخ داد، چنان چه اشاره شد.
و شیخ مرحوم همین عباس حدّاد را فرستاد رفتند و او را ظاهراً بدون اذن شیخ کشتند، بعد از کشته [شدن] سیّد، ملّا محمّد کلید دار سابق الذکر، چون خواهر زاده سیّد محمود بود، در صدد خون خواهی برآمده و هر کجا از اصحاب شیخ جعفر مرحوم را می دید آزار می داد. و معمّمین عرب را که اطراف شیخ بودند و به اصطلاح ذکرت مسمّا شده بودند، هر کجا می دید و می توانست به قصد هلاکت آن ها را شکنجه می کرد. در مقام آن بود، بلکه عباس حدّاد را به دست بیاورد و او را به قصاص برساند. و خود شیخ جعفر مرحوم را نسبت ناملایم می داد، گاهی می گفت: آقا میرزا محمّد اخباری اعلم ناس است به انساب
عرب، و او می داند که این مرد از بنی امیه است؛ و لذا حکم داد تا سیّد کریم عزیز جلیل را کشتند. و گاهی می گفت که: محمّد بن عبد الوهاب رئیس، برادر است با شیخ. و روزها حکم می کرد تا آن که ابواب صحن شریف را مغلوق می کردند و در طوسی را باز می گذارد، تا آن که طریق آمد و شد منحصر باشد، پس هر یک از اصحاب مرحوم شیخ جعفر از آن طرف عبور می کردند غلامان خود را می گفت آن ها را آزار دهند و می گفت: ای ذکرتی سالم راه می روی و حال آن که خون سیّد محمود در شکم شماست. و چون شیخ مرحوم به مرض خنازیر بعد از شش ماه از شهادت سیّد محمود از دنیا رفت. این مطلب هم اسباب تغییر شده دائماً ملّا محمّد می گفت از باطن سیّد است.
غرض آن که، در این چند ماه که شیخ مرحوم بعد از کشته شدن سیّد محمود زنده بود بسیار تعب کشید از دست ملّا محمّد، چون از این عالم به عالم دیگر شد، ملّا محمّد بنای عداوت را با ولد اکبر و ارشدش فقیه عصر مرحوم شیخ موسی گذارد و نهایت آزار و اذیت را می کرد، تا آن که قصّه قتل آقا میرزا محمّد اخباری واقع شد و اسعد پاشا نهایت عداوت را با جناب شیخ موسی پیدا کرد، او را دعوت کرد به بغداد؛ بلکه در خانه خودش شیخ موسی را به قتل برساند، شیخ مرحوم ادراک این معنا را نمود، از بغداد خفیةً از راه غیر معروف فرار کرد به حلّه رفت. اسعد پاشا از حاکم حلّه شیخ را طلب کرد، او در جواب گفت: این امر ممکن نیست، مگر آن که عسکر زیادی بفرستی و الّا اهل حلّه در جهاد در رکاب او کوتاهی نخواهند کرد، پس عسکر روانه کرد. شیخ چون ادراک این معنا نمود از حلّه فرار کرده به نجف آمد.
این مطلب بهانه به دست ملّا محمّد داد، بنای مراسله را گذارد با اسعد پاشا که اگر جيش روانه کنی من شیخ موسی را خواهم مأخوذ داشت، چون شیخ مرحوم احساس این معنا کرد ناعلاج به بعضی از اعراب اهل دغاره پناه برد، کلمه اهل علم متشتت شد، ولایت نجف خالی ماند. ملّا محمّد بعضی را فرستاد تا آن که شیخ موسی را به نجف برگرداند، باز در مقام آزار بر آمد و مکاتبه و سعایت نزد اسعد پاشا می کرد، تا آن که اسعد پاشا از دنیا رفت و داوود پاشا که خصم او بود و سال ها بر سر حکومت بغداد با او نزاع داشت به جایش بنشست.
و چون که این داوود پاشا با جناب شیخ موسی مرحوم نهایت و داد را داشت، به جهت
این که شیخ او را از حبس عساکر ایران خلاص فرموده بود - چنان چه قصّه آن در ناسخ التواريخ مسطور است -؛ و لذا مرحوم شیخ موسی قوّت گرفته، بلکه تمام ذکرت قوی دل شدند. و یکی از آن ها تفنگ برداشته روز روشن وارد رواق مطّهر شده، ملّا محمّد در آن جا نشسته بود که ناگهان تفنگ را گشوده گلوله بر دهن ملّا محمّد زد از عقب سرش بیرون رفت. طایفهٔ معمّمین و اتباع آن ها که ذکرت نام داشتند مسلح شدند و اولاد ملّا محمّد و اتباع آن ها که شمرت مسمّاة گردیده بودند غرق سلاح گردیدند. و مناره ها و بام صحن مقدّس و خانه های عالی را سنگر کرده، چند روز مشغول جنگ و جدال و قتل و نهب شدند. ملّا یوسف پسر ملّا محمّد به جای پدر بنشست و در مقام خون خواهی پدرش ملّا محمّد و خالویش سیّد محمود بر آمده و هر روز فتنه و قتل و نهب می بود و بر زوّار و عابرین کار سخت شده [بود]. طایفۀ ذکرت را مرحوم شیخ موسی اسلحه و آلات حرب و مخارج جنگ آماده می کرد، و طایفهٔ شمرت را ملّا یوسف متکفّل مخارج آن ها می شد.
و در ضمن طرفین اموال مردم را به تاراج می بردند و اعراض و نفوس مردم در مقام تلف بود، تا آن که داوود پاشا بر حسب خواهش مرحوم شیخ موسی، ملّا یوسف را عزل کرده و عباس حدّاد را که اوّل از اشرار او بود و بعدها رئیس مرابطین شد و بعدها رئیس ذکرت ها گردید به منصب کلید داری نصب نمود. او هم تمام شمرت را از نجف بیرون کرد و نهایت آزار به آن ها داد، تا آن که بالاخره یکی از طایفه شمرت به لباس تبدیل نزد او آمد نوکر و خادم او شد - عباس حدّاد ندانست که این مرد از طایفه شمرت است - چند ماهی نزد او بود خوب تدارک کار خود دید و طایفهٔ شمرت مخفیّاً یک یک داخل بلد شدند؛ چون تدارک خود را دیدند روزی همین شمرتی که خادم عباس حدّاد شده بود، در یکی از حجرات صحن اقدس عباس حدّاد را به اعانت یک نفر دیگر سر بریدند و خون او را در طشتی ریختند و جماعتی از شمرت جمع شدند ابواب صحن شریف را مسدود کردند، پس آن طشت خون را در میان نهادند و نان و خیار در میان آن طشت خورد کرده و مثل تلید تمام آن خون را خوردند.
پس ذکرت ها ملتفت شدند در خانه مشایخ جمع آمدند و لامۀ حرب سر خود آراستند و شمرت مکمّل گردیدند و جدال بپاشد، تا آن که ملّا یوسف عاجز شد؛ و لذا نزد مشایخ رفته اعتذار از ما مضی خواسته، مرحوم شیخ موسی گناهش را عفو نمود و دو مرتبه کلید
داری را به او دادند، لکن بعد از آن باز نزاع ذکرت و شمرت در میان بود، هر روز به یک بهانه مشغول می شدند، هر وقت قدری خرجی آن ها کم (1)نموده به بهانه نزاع اموال زوّار و مجاورین را تاراج می کردند، تا آن که کم کم به دست یاری حکومت عثمانی در این زمان قدری کم تر شده ولكن هنوز خون سيّد محمود رحباوی در جوش است و این دو طايفۀ خبيثه مشغول کشتار از یک دیگرند.
الحاصل، مرحوم شیخ جعفر بعد از آن که مستقل در ریاست شده و این اسفار را کرده و این واقعات رخ داده، در ماه مبارک رجب المرجب سنۀ 1228 مبتلا به مرض خنازیر شده و بعد از چند روز که آثار مرگ را معاینه کردند، شیخ موسی پسر اکبر و ارشد خود را وصی خود قرار داد، و مردم را امر به اطاعت او فرمود و داعی حقّ را لبیک گفت [و] در مدرسه [ای] که خود آن مرحوم بنا کرده بودند، دفن شدند.
و ایشان را مصنّفات بسیار است و اشهر آن ها کشف الغطاء است که دلالت بر نهایت فقاهت آن مرحوم دارد.
و در این مقبره کثیری از علما که تمام از اولاد شیخ جعفر کبیرند مدفونند: مثل فقيه عصر خود آقا شیخ موسی که پاره از حالات و کردار ایشان گذشت، بعد از والد مرحوم خود رئیس و متبع گردیده و در سنهٔ 1241 وفات کرده و در همان مقبره دفن گردیدند. و مثل شيخ محمّد پسر شیخ جعفر مرحوم که بعد از مرحوم شیخ موسی رئیس گردیدند و صاحب تصانیف می باشند و در سنهٔ 1248 وفات نمودند. و بعد از او جناب شیخ علی بن شیخ جعفر مرحوم ریاست نموده، و ایشان در فقاهت بی نظیر بوده اند و در سنۀ 1253 وفات فرمودند و بعد از ایشان فقیه عصر خود شیخ حسن صاحب انوار الفقاهه که از فقهای معروفین می باشند، و بعد از مرحوم شیخ علی ریاست کرده اند و در سنۀ 1262 وفات کرده در مقبره مذکوره دفن شده اند. و اولاد این ها مثل شیخ جعفر بن شیخ علی، و شیخ محمّد بن شیخ علی، و شیخ مهدی بن شیخ علی و امثالهم که هر کدام از اساطین دین مبین بوده اند در آن مقبره دفن شده اند که حالات هر یک از آن ها و رفتارشان بسیار است و قضایای تاریخیه بسیار دارند، ولکن در این مختصر رساله به همین مقدار اکتفا شد.
1) در اصل: «کمی»
و دیگر از مقابر معروف مقبرۀ شیخ طوسی است. و این مقبره واقع است در مسجدی که نسبت به آن جناب دارد، اسم مبارک ایشان محمّد است، پسر حسن بن علی طوسی در سن بیست و سه سالگی از اراضی طوس به بغداد وارد شد و در خدمت جناب شیخ مفید - اعلی اللّه مقامه - حاضر شدند. و بعد از آن که شیخ مفید از دنیا رفت، در خدمت سیّد مرتضی - نور اللّه مرقده - حاضر شدند، تا آن که در فنون فضایل و فواضل از علوم شرعیه و عقلیه کامل آمده، مشغول تصنیف و تألیف و تدریس شدند. پس به واسطه فتنه بغداد و آزار و اذّیت به ایشان، کتب ایشان را سوزانیدند و کرسی که بر آن می نشستند آتش زدند - چنان چه قصه ایشان در کتب رجال و سیر مسطور است -؛ و لذا ایشان را تاب درنگ در بغداد نماند به نجف اشرف مشرف شدند و در آن جا رحل اقامت انداختند. چون هفتاد و پنج سال از عمر ایشان گذشته شب دو شنبه بیست و دوم شهر محرم سنۀ 461 روحشان به عالم قدس طیران کرد و در خانه خود دفن شدند و مابقی خانه را مسجد کردند که الی الآن معروف است به مسجد طوسی. و مصنّفات ایشان زیاد است ولكن اشهر آن ها تهذيب و استبصار است. و قبر منّور آن مرحوم از مقامات معلومیه است و الی الآن مشهور است و مردم به زیارت آن می روند.
و در نزدیک قبر شیخ طوسی قبّه و بارگاه سیّد جلیل صاحب کرامات منوّره آقا سیّد مهدی بحر العلوم است، اگر چه حال این نوع از علمای امامیّه معروف و مشهور است و محتاج به بیان نیست، ولكن من باب تبرّک به اسم مبارک ایشان پاره از حالات آن مرحوم را نقل کنیم.
ایشان پسر آقا سیّد مرتضی بن آقا سیّد محمّد حسنی حسینی طباطبایی، جدّ ایشان از اهل بروجرد است و از آن جا هجرت به کربلای معلّی نموده، و در آن جا توطن فرموده، و اولاد و احفاد ایشان در کربلای معلّی ساکن شدند.
از جملۀ آن ها آقا سیّد مرتضی بود و ایشان از فحول علما شمرده می شدند و مراتب کمالیّۀ بسیار نسبت به ایشان دهند، و در شب جمعه ماه شوال سنۀ 1155 جناب آقا سیّد مهدی مرحوم در کربلای معلّی متولد شده اند، و در کنف والد خود تربیت یافته، و اوایل زمان رشد نزد ایشان تحصیل علوم شرعیه نموده اند. پس از آن در محضر جماعتی از مشايخ، مثل صاحب حدائق حاضر گردیدند، و از کربلای معلّی به نجف اشرف مشرف
شدند، و نزد شیخ مهدی فتونی، و شیخ محمّد تقی دروقی، و امثالهم که در نجف بودند حاضر گردیدند.
پس کرّۀ ثانیه مراجعت به کربلا معلّی نمودند و در خدمت استاد کلّ آقا باقر بهبهانی اصفهانی مشغول تحصیل شدند، تا آن که چنان گوی سبقت را ربودند که تمام اهل کره ارض اعتراف به اعلمیت ایشان نمودند، حتّی خود آقا باقر مرحوم چون پیر مرد شده بودند و احتمال زوال ملکهٔ اجتهادیّه از خود می دادند، بنای تقلید سیّد را گذاردند. مرحوم مراجعت به نجف اشرف کردند و در آن جا بنای تدریس را گذاردند، و علمای عصر تمام در محضر ایشان حاضر می شدند، تا آن که در اواخر عمر به مکّه معظمه مشرف شدند و سه سال در آن جا مشغول بودند و بر اهل مذاهب اربعه از اهل سنّت تدریس می کردند. و در این مدت که در عراق و مکّه معظمه بودند آن قدر کرامات و خارق عادات از ایشان بروز کرده که قابل احصا نیست.
رساله های عدیده در حالات ایشان مرقوم شده، بعضی از معاصرین در کتاب معدن الشرف فی مشاهير علما النجف كرامات آن مرحوم را جمع آوری کرده، و قضایای غریبه از اخبار به مغیبات و خدمت اجنه به ایشان و حضور ملایکه نزد آن مرحوم و تشرف به خدمت امام زمان علیه السلام بسیار نقل نمودند.
آن چه مایۀ تعجب است آن است که: علمای معاصرین با آن مرحوم، تماماً مسلّم داشته اند تشرّف ایشان را به خدمت امام زمان علیه السلام، و تمام اعمال ایشان تصحیح می کرده اند و احدی خدشه در اخبارات آن مرحوم نمی کرده، حتّی آن که چون می فرمود که: این مکان قبر حضرت هود و حضرت صالح است و این مکان قبر میثم است یا این مقام اسطوانه چندم است از اسطوانات مسجد کوفه، تماماً قبول می کردند. و کلمات آن مرحوم را به منزلۀ نصّ ائمه هدی می دانستند و این نحو انقیاد را تا به حال به جهت احدی از علما نیفتاد، نه قبل بر ایشان، نه بعد بر ایشان؛ بلکه تصرّفات غریب و عجیب در خانه خدا و مکّه معظمه کرده اند. و حدود طواف را تعیین کردهاند و پارچه های کوچک از سنگ های غیر معدنی که سجده بر آن ها بنا بر مذهب شیعه صحیح است در میان سنگ های مسجد نصب کرده اند که امر بر حجاج شیعه سهل باشد، با آن که آن زمان سلاطین عصر جرأت بر این گونه اعمال نداشتند، کثیری از علمای عامّه را به مذهب امامیه داخل کرده، بسیاری از یهود را مسلم
کرده اند. سفری در ذو الکفل به جهت محاجه با یهود رفته، و از کیفیت محاجّه و تکلّم آن مرحوم ظاهر شود که نهایت اطلّاع را بر کتب یهود داشته اند و جماعتی از آن ها را مسلم نموده اند.
جناب آقا سیّد جواد عاملی در قصیده مدح و رثاء ایشان کرامات آن مرحوم را به نظم آورده، هر که از معاصرین ایشان ذکر اسم مبارک آن مرحوم کرده، مبالغات غریبه نموده، از بس در آن زمان کرامات آن مرحوم مسلم بود، جماعتی را اعتقاد بوده که این صاحب الامر است، تا بعد از فوت آن مرحوم از اعتقاد خود برگشتند.
غرض آن که، کمالات ایشان قابل حصر و جمع نیست، در هر علمی که تکلّم می نمودند استاد اوّل آن علم شمرده می شدند، تفسیر و فقه و کلام و اصول و حدیث و علوم غریبه و معقول تمام را به نحو اکمل دارا بوده اند. ولكن مصنّفات [ایشان] بسیار کم است، منظومه در فقه نوشته اند که مسمّا به درّة النجفية است که هر شعری را فقها به منزله نصّی پنداشته اند، در کتاب جواهر الکلام و دیگر کتب به آن ها استدلال کنند. و مصابیح را در فقه مرقوم داشته اند، و فوایدی در اصول نوشته اند ولکن تمام ناقص است. و ایشان بعد از مراجعت از مکّه معظمه اندکی در نجف اشرف مکث فرمودند، پس در سنهٔ 1212 جان به جانان سپرد و در مقبرۀ نزدیک قبر شیخ طوسی - اعلی اللّه مقامه - مدفون گردیدند.
و بعضی دو شعر نسبت به امام زمان - عجل اللّه فرجه - داده اند که در رثای ایشان انشاء فرموده اند - و العهدة عليه - و اشعار این است:
لله قبرك من قبر أحلّ به *** علم النبيين من نوح و من خلف
ففی حياتك اشراع لما شرعوا *** و فی مماتك موت الدين و الشرف
و در این مقبره جماعتی از علما که از اولاد و احفاد بحر العلوم می باشند مدفونند، مثل: مرحوم آقا سیّد رضا بن آقا سیّد مهدی، و آقا سیّد حسین و امثالهم که هر کدام از این ها از اساطین بوده اند و قضایای تاریخیه بسیار دارند، چون بنا بر اختصار است به همین مقدار قناعت شود.
و دیگر از مقابر معروف مقبرهٔ صاحب جواهر است که در محلّه عماره نزدیک مقبره شیخ جعفر مرحوم است، اسم آن مرحوم شیخ محمّد حسن پسر مرحوم شیخ باقر است. اجداد ایشان از اهل اصفهان هستند و از طرف مادر منتهی به مجلسی - عليه الرحمه -
می شود. و آن مرحوم متولد شدند در نجف، نزد والد خود تربیت شده اند، پاره [ای] از علوم عربیّت را نزد آن مرحوم تحصیل کرده، پس مشرف به کربلای معلّی شدند و مدّت قلیلی درک حضور آقای بهبهانی اصفهانی کرده اند، و درک حضور سیّد بحر العلوم فرموده، و اغلب تحصیل ایشان نزد شیخ کبیر شیخ جعفر مرحوم بوده، و زمانی در حضور مرحوم آقا سيّد جواد صاحب مفتاح الكرامه تحصیل فرموده، مدّتی نزد اولاد شیخ جعفر مرحوم مثل شیخ موسی، و شیخ محمّد حاضر گردیده، و بیش تر از زمان در مجلس شیخ مهدی ملّا کتاب حاضر شده اند، تا آن که گوی سبقت را ربوده و صفحهٔ عتبات عالیات منحصر به ایشان گردید. و مجلس درس ایشان از مجالس عظیمه گردیده، تمام علما و مجتهدین در آن مجلس حاضر می شدند.
و از مصنّفات آن مرحوم کتاب جواهر است که اغلب آن را در حال فقر و پریشانی نوشته اند. و دیگر از مصنّفات ایشان کتاب نجاة العباد است و ملحقات آن از زکات و خمس و صوم و حج و احکام اموات و ارث. و رسائل و کتب آن مرحوم، مانند مصاحف محفوظ است.
در عالم عالمی نیست که مستغنی از کتب آن مرحوم باشد و اخلاق حسنۀ ایشان ضرب المثل است، بسیار کریم الطبع و حسن الخلق و نظیف بوده اند و در ملا بس و مآکل قدری مسرف بوده اند و لذا مردمانی که همیشه از پی دست آویز می باشند که به علمای راشدین جسارت کنند، دائماً اظهار حقد و حسد می کرده اند و نسبت های نا پسند به ایشان می دادند؛ بلکه حضوراً گاهی ایراد می کردند که چرا این البسه را می پوشید و در اغذیه اصراف کنید و مراعات حال فقرا و ضعفا را نکنید.
و ایشان می فرمودند: این ها از مال فقرا نیست، بلکه هدایای مردم است که به جهت من آورده اند و راضی نیستند به کسی دیگر دهم.
از این جهت بود که این شیخ جلیل القدر با آن کثرت زحمتش در علوم شرعیه، مرجع كلّ مسلمين نگردیدند؛ بلکه در زمان ایشان هر بلدی تقلید علمای بلد خود را می کردند و وجوه و حقوق را نزد آن مرحوم نیاوردند، مگر قلیلی که به مقدار کفاف خودشان بوده. و در زمان آن مرحوم آب قنات نجف خشک شد؛ و لذا ایشان به اطراف عالم نوشتند و اموال از اطراف به جهت آب جاری کردن در نجف بسیار جمع شد، ولکن هر چه زحمت کشیدند آب جاری نشد - چنان چه سابقاً ذکر شد -.
و در زمان آن مرحوم سیّد کاظم رشتی که از تلامذهٔ شیخ احمد احسایی بود در کربلای معلّی طلوع کرده، و جمع زیادی اطراف او را گرفتند و بنای فتنه و فساد و تخریب مذهب جعفری را گذاردند. و مرحوم صاحب جواهر بسیار زحمت در قلع و قمع آن ها کوشید ولكن ثمر نکرد، چون سیّد کاظم علاوه بر آن که مرید بسیار داشت با اولیای دولت عثمانی طرح رفاقت انداخته بود و با آن ها کمال مراوده را داشت؛ و لذا بسیار محترم بود و نهایت آزار و اذیت را نسبت به شیخ جواهر می کرد، بلکه اصحاب سيّد كاظم جهاراً كلمات سوء نسبت به شیخ و سایر علما می گفتند. یک زمانی سیّد کاظم رشتی به نجف مشرف شد و رسولی نزد شیخ محمّد حسن جواهر فرستاد که اگر اعتراف به اقاویل من نداری، بیا با من مباهله نمایید، تا معلوم شود که کدام بر حقّ و کدام بر باطل می باشیم. و طریق مباهله آن که: هر دو با یک دیگر می رویم در مناره های متعلّق به صحن اقدس و خود را از بالای مناره به زیر می اندازیم، هر کدام سالم ماندیم و از افتادن آسیبی ندیدیم آن بر حقّ است و دیگری بر باطل.
صاحب جواهر به او پیام فرستاد که: شما بروید و خود را از مناره به زیر بیندازید، اگر آسیبی ندیدید، اوّل کسی که ایمان به شما و اراجیف شما آورد من باشم. و اگر تلف شدید که مادّه نزاع قطع شود.
چون این جواب را شنید و مردم او را مضحکه کردند دیگر درنگ در نجف نکرده، به کربلای معلّی شتافت و اصحاب خود را می گفت او را دعوت کردم به مباهله و او امتناع کرد.
غرض آن که بعد از ریاست تامّه شیخ و تبدیل نهایت فقر و شدت به نهایت غنا و وسعت، در غرّة شهر شعبان المعظم سنۀ 1266 به رحمت ایزدی پیوست و ایشان را در جنب مسجدی که منتسب به آن مرحوم است دفن کردند. و قبّه و بارگاهی به جهت آن قبر ساختند و تزیین به کاشی نمودند، و الی الآن باقی است و مردم به زیارتش می روند.
و دیگر از مقابر معلومه؛ مقبرۀ خلد آشیان آقا سیّد باقر قزوینی و مرحوم خلد آشیان آقا سیّد مهدی قزوینی است.
و مجمل حال آن ها آن که: مرحوم جنّت مكان آقا سیّد احمد قزوینی یکی از علمای مشهور نجف اشرف بودند و معروف به تقوا و سداد و ورع اجتهاد گردیده اند. و خواهر
مرحوم جنّت مكان سيّد مهدى بحر العلوم که از زن های معروفات است و در علمیّت نسبت اجتهاد به آن مرحوم می دهند، زوجه آقا سیّد احمد بوده، و آقا سیّد احمد مرقوم در زمان سیّد بحر العلوم به قصد زیارت حضرت امام رضا علیه السلام از نجف بیرون رفته، بعد از نائل شدن به فیض زیارت از راه قزوین عبور کرده، تا تجدید عهدی از اقارب و خویشان خود کند. اهالی قزوین وجود ایشان را غنیمت دانسته و آن مرحوم را در قزوین نگهداری کردند، و ایشان در همان بلد داعی حقّ را لبیک گفتند.
و در نیمۀ همان شب، مرحوم خلد آشیان شیخ حسین نجفی که از اوتاد شمرده می شدند و ذکر ایشان گذشت، نزد سیّد بحر العلوم آمدند و در را کوبیدند. چون سیّد مطلع بر آمد شیخ مذکور شد، شتابان نزد او آمد که آیا چه واقعه واقع شده که در این نیمه شب شیخ حسین این جا آمده، چون سؤال کردند شیخ حسین فرمود: خواب بودم در عالم رؤیا دیدم نعشی را از در صحن وارد کردند و جماعت مشیّعین زیاد بودند، ولكن من آن ها [را] نشناختم، به غیر از آقا سیّد مرتضی که پسر عموی آقا سیّد مهدی بحر العلوم بود. و چون سؤال کردم این نعش کیست، گفتند: نعش سیّد احمد است.
بحر العلوم چون این را شنید بسیار تعجّب کرد که ناگهان سیّد مرتضی که ابن سيّد مذکور وارد گردید و او هم خواب را گفت، بدین طریق گفت: که خواب عجیبی دیدم و عین همین خواب را نقل کردند. و فرمود: از آن جماعت کسی را نشناختم، مگر شیخ حسین نجفی را، چون نعش را طواف دادند در ایوان مطّهر نزد عتبه در رواق دفن کردند، چون زمانی گذشت قاصدی آمد و خبر داد که در همان شب آن مرحوم به رحمت ایزدی پیوسته، بعضی از علمای نجف خدمت بحر العلوم عرض کردند: خوب است که آن محلّ معین را که شیخ حسین و آقا سیّد مرتضی می گویند نبش کنیم، تا واقع مکشوف گردد.
سیّد مرحوم این رأی را پسند کرد و حکم نمود تا آن محل را حفر کردند، دیدند نعش آن مرحوم تر و تازه گذارده، تمام مردم نجف آمدند و مشاهده کردند، و جماعتی از حضّار آن واقعه این قصّه را نقل کردند.
غرض آن که، این سیّد احمد دو پسر داشتند: یکی آقا سیّد باقر و یکی آقا سیّد حسن، هر دو از علما بودند. ولكن آقا سیّد باقر صاحب کرامات و خارق عادات شمرده می شدند، و در سنۀ 1247 که طاعون عالم را گرفت، این سیّد جلیل همّت غریبی کرده، تمام
کوچه های نجف را موکّل گماشته که شب و روز در آن کوچه باشند و دیگ های آش و شوربا آماده کرده، متّصل ساعت به ساعت در خانه ها می رفتند که اگر میّتی پیدا کردند آن را حمل می کردند و در صحن مطهّر می آوردند، و اگر محتضر می یافتند شوربا به او می خوراندند. و طاعون اشتداد یافته هر که را گرفت به دو ساعت نکشید.
و این سیّد جلیل خود در صحن نشسته آن اموات را غسل می داد و تکفین می کردند و بر آن ها نماز می کرد دفن می نمودند. تا آن که سیّد مرحوم خبر داد که من مبتلا خواهم شد و از دنیا بروم و بعد از من دیگر کسی مبتلا نخواهد شد، و هر که مبتلا شده باقی می ماند، و همان قسم بود که فرمودند. آن مرحوم داعی حقّ را لبیک گفت، ایشان را در خانه [ای] در محلّۀ عماره دفن کردند، و در آن جا قبّه و بارگاه و ضریح ساختند و الی الآن از مزارات معتبره است، و مردم نذورات در آن جا برند.
و بعد از آن مرحوم اموال خطیره نزد ایشان مانده بود که تمام مجهول المالک بود، از اموال طاعون زدگان باز ماند و هیچ کس ورثه آن ها و مقدار آن ها را ندانست. این اموال از دراهم و دنانیر و نقره و زینت و فروش و اوانی تمام به دست میرزا جعفر پسر مرحوم آقا سیّد باقر افتاد، او هم آن ها را ارث خود فرض کرده. مرحوم آقا سیّد مهدی پسر آقا سیّد حسن که برادر زاده آقا سیّد باقر بود، در نهایت تقوا و سداد و ورع و اجتهاد یگانه عصر شمرده می شد، از پی فرصت می گشت که این اثاث را به فقرا برساند و صرف در مصرف مال مجهول المالک نماید. ناگهان آقا سیّد جعفر پسر مرحوم آقا سیّد باقر را سفری پیش آمد، چون از نجف بیرون رفت، آقا سیّد مهدی که دنبال فرصت می گشت تمام آن اموال را برداشته تقسیم به فقرا کرده، چون آقا سیّد جعفر برگشت به نجف و زمین را خالی دید، بنای معادات را با آقا سیّد مهدی گذاشت؛ و لذا آقا سیّد مهدی دیگر نتوانست در نجف بماند، نا علاج حرکت کرده در حلّه ساکن شدند. و در آن جا به نهایت فقر و فاقه گذرانید، تا آن که صیت فضل و زهدش عالم را گرفت، کم کم مرجع وجوه گردیدند. و در این مدت که در حلّه بودند، نسبت کرامات به ایشان بسیار دادند. و گویند کراراً به خدمت امام زمان - عجل اللّه فرجه - رسیده و حکایات عجب آمیز زیاده از حدّ احصا نقل کنند. و مرقد منوّر حمزة بن قاسم بن على بن حمزة بن حسن بن عبد اللّه بن عباس بن علی بن ابی طالب - عليه الصلاة و السلام - که در نواحی حلّه است و علما رجال توصیف کنند، سیّد مرحوم
تعمیر و ترویج نمودند، بعد از آن که سال ها منکر این قبّه و بارگاه بودند و به زیارت نمی رفتند. و گویند: این امر به اشارۀ امام زمان - عجل اللّه فرجه - واقع شد. غرض، چون سیّد بسیار عظیم گشت، از بلدۀ حلّه مراجعت به نجف اشرف نمود و حوزۀ درس و ریاست را آراست، نزدیک بود که تمام اهل عصر منقاد و ذلیل وی شوند که ناگهان واقعه [ای] رو[ی] داد که اسباب بد نامی آن مرحوم گشت.
و کیفیّت آن واقعه آن که: سیّد کاظم رشتی به نجف مشرف شد و در خانه سیّد منزل کرد و مدّتی در آن جا بود، و مرحوم آقا سیّد مهدی چون بسیار مهذّب الاخلاق بودند و سيّد کاظم مهمان ایشان شده بود، اکرام او بسیار نمودند.
این مطلب سبب اتهام ایشان شد، مردم گفتند که: شیخی شده، هر چه من بعد برائت جست ثمر نکرد، تا آن که در سنۀ 1300 به مکّۀ معظمه مشرف شدند، و در مراجعت و با میان حجاج افتاد؛ و لذا حجاج را نزدیک بلد سماوات قرنطین گذاردند و آقا سیّد مهدی در آن جا داعی حقّ را لبیک گفته، نعش او را حمل کردند به نجف اشرف آوردند، در جنب مقبرۀ مرحوم آقا سیّد باقر عم گرامش دفن نمودند و قبّه و بارگاهی به جهت آن مرحوم بنا کردند، مقابل قبّۀ صاحب جواهر و الى الآن مشهور است، مردم زیارتش روند.
و مصنّفات آن مرحوم زیاد است، از آن جمله: کتاب بصایر المجتهدين فی شرح تبصرة المتعلمين؛ و كتاب موهب الافهام فى شرح شرایع الاسلام؛ و کتاب نفایس الاحكام؛ و كتاب قواعد؛ و رساله فلك النجاة؛ و رساله وسيلة المقلدّین؛ و رساله مواریث؛ و رساله لمعات البغدادیه در رضاع؛ و رساله مناسک و منظومه در فقه، و این کتب تماماً در فقه مرقوم شده. و کتاب فرائد الاصول؛ کتاب روايح الاصول؛ و كتاب مهذب الاصول؛ و كتاب وارد الاصول؛ و رسالة فی علم الاستعداد فى الملكة الاجتهاد؛ و رساله در حجية خبر واحد؛ و منظومه در اصول؛ و رساله آیات الاصول؛ و رساله در شرح حدیث ابن طالب (1)که روایت از حضرت صادق علیه السلام کنند؛ و کتاب مضامير الامتحان فى علم الكلام و الميزان؛ و رساله قلائد؛ و رساله آیات المتوسمین؛ و رساله در
1) و ابن طالب قسمتی از نخله خرماست که با چوب آن پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم ازاله نخامه از مسجد فرمودند. و حضرت صادق فرموده اند که: از این خبر فواید کثیره فهمیده شود. و سیّد مذکور هشتاد فایده از آن خبر استنباط کرده و آن ها را در رساله [ای] جمع نموده و سیّد بحر العلوم در منظومه اشاره به خبر مذکور نموده اند، به لفظ «منه»
ابطال کلام نفسی؛ و رساله در تفسیر سوره حمد؛ و رساله در تفسیر سوره قدر؛ و رساله در تفسیر سوره اخلاص؛ و کتاب صوارم الماضية فى رقاب الفرقة الهاوية ردّ بر عامّه نموده؛ و کتاب مشارق الانوار فی حلّ مشكلات الاخبار؛ و رساله در انساب عرب؛ و کتاب شرح قوانین؛ و کتاب معارج در اخلاق؛ و كتاب مختصر در علم کلام؛ و شرح منظومه تجرید؛ و كتاب قواعد الحساب؛ و شرح بر الفيه ابن مالک؛ و مفتاح الافعال در علم نحو؛ و حاشیه بر شرح تفتازانی در صرف؛ و شرح بر مطول. و غیر این ها از رسائل و کتب عدیده نوشته، تا آن که به رحمت ایزدی پیوست. و عمر ایشان در دار دنیا هفتاد و هشت سال بود.
و در همین سنۀ 1230 شیخ نوح که یکی علمای نجف بودند و معروف به زهد و علم می شدند، ایضاً در میانه حاج به مرض وبا از دنیا رفت، و نعش ایشان را روز بعد از حمل نعش سیّد مهدی قزوینی به نجف وارد کردند، و در کوچه نزدیک در شرقی صحن که معروف است به عقد البوس دفن کردند، و مقبرۀ آن مرحوم الى الآن موجود است و مردم قرائت فاتحه بر آن می کنند.
و از جمله مقابر نجف، مقبرۀ آقا سیّد حسین ترک است آذربایجانی. آن مرحوم از اهل قریه تبریز است و اهل آن قریه تمام یا اغلب سادات صحيح النسب و بسیار فقیر می باشند. سيّد مرحوم بعد از آن که مدّتی در بلاد عجم تحصیل کرد، هجرت به نواحی عتبات عالیات نمود و از شدّت فقر و فاقه مکرّر قصد مراجعت به بلاد خود نمودند و هر دفعه عایق و مانعی پیدا شد و ایشان را از این قصد باز داشت. و آن مرحوم بسیار حریص بوده اند در امر تحصیل، حتّی در زمان ریاست بسیار مجّد در تدریس بوده اند.
غرض آن که، مدّتی در نزد صاحب جواهر، و آقا شیخ محمّد، و آقا شیخ حسن - پسران مرحوم شیخ جعفر کبیر - تحصیل کردند. و برهه [ای] از زمان درک حضور شیخ المشایخ شیخ انصاری - علیه الرحمه - را فرمودند، تا آن که صفات کمالیه و اخلاق حسنه و زهد و علم آن مرحوم عالم را پر کرد و نام نیک در صفحات ترکستان منتشر گردید. و از اطراف حمل اموال خطیره به جهت ایشان نمودند و ایشان هم در عطایا خود داری نکردند، کم کم امر تدریس نجف قائم به وجود آن مرحوم شد، علما و فضلا در محضر ایشان بی حساب حاضر می شدند و اطراف و نواحی بلاد شیعه پر شد از شاگردان آن مرحوم، تا آن که مرض فلج بر مزاج آن مرحوم مستولی شد، پنج سال به همین نحو مبتلا بودند. و بعضی از بستگان
ایشان آن مرحوم را اسباب دخل خود قرار دادند، گاه گاهی ایشان را به عنف از منزل بیرون می آوردند و در مجلس درس حاضر می کردند و طایفه [ای] گرد آن میّت متحرّک را می گرفتند و چنین به خرج مردم می دادند که مرض آن مرحوم بهبودی حاصل شده، و در ضمن اخذ وجوهات و اموال فقرا را می گرفتند و دنیای خود را آبادان می نمودند، تا آن که در شب شنبه بیست و سیم شهر رجب المرجب سنۀ 1299 دنیا را وداع گفته، و از دست اذیّت آن جماعت فسّاق سرّاق برست، و در جنب مقبرۀ مرحوم خلد آشیان آقا سیّد باقر قزوینی - که سابق اشاره شد - دفن شدند. و بر مرقد ایشان قبّه و بارگاهی ساختند و در این زمان از مقابر معروفه می باشد.
و دیگر از مقابر معروفه، مقبرۀ مرحوم شیخ راضی است و ایشان اصلاً از اهل قراء نجف می باشند و یکی از فحول فقهای شیعه شمرده می شوند و از تلامذهٔ اولاد شیخ جعفر کبیرند، مثل: شیخ محمّد، و شیخ علی، و آقا شیخ حسن. و در زمان فقر خود کثیر السفر بوده اند، دائماً در اطراف صحاری از پی زاد و توشه سفر می کردند، تا آن که به مرور و دهور نام نیک و فضایل ایشان گوشزد خاصّ و عامّ گردید، حوزۀ تدریس ایشان مجمع فضلای عرب و عجم گردید و اموال و حقوق از اطراف نزد ایشان حمل می شد، تا آن که در شب آخر شعبان سنۀ 1290 منادی حقّ را لبیک گفتند و در خانه [ای] نزدیک مقبرۀ شیخ جعفر كبير دفن شدند، و قبّه و بارگاه به جهت ایشان ساختند و در این زمان از مقابر معروفه است.
و دیگر از مقابر، مقبرۀ فاضل ایروانی است. اسم ایشان ملّا محمّد از اهل ایروان است. در اوایل شباب به نجف اشرف وارد شدند، چند سال نزد جدّ امّى مؤلّف آخوند ملّا محمّد رودباری که از علمای معروف و در زهد یگانه عصر بود مشغول تحصیل گردیدند، بعد از فوت آن مرحوم در مجلس مرحوم آقا سیّد حسین ترک حاضر می شدند، تا آنکه گوی سبقت را از هم عصران خود ربودند، بعد از فوت مرحوم آقا سیّد حسین مرجع تمام بلاد ترکستان گردیدند و حمل اموال خطیره [به جهت ایشان] می شد [و] ایشان هم در عطایای چیزی فرو گذار نکردند، و در شب چهار شنبه دوم شهر ربیع الاول سنۀ 1233 روح او به عالم قدس طیران نمود و در مقبره ای که در جنب مدرسه خود آن مرحوم بنا کرده بودند، دفن شدند.
از جمله مقابر مشهور است، مقبرۀ خلد آشیان آیت اللّه فی هذه الاعصار حاجی
میرزا محمّد حسن شیرازی است. توصیف ایشان در این از منه از قبیل روشنایی روز است و تاریکی شب در میان علمای اماميه من البداية الى النهاية، هيچ کس مانند ایشان سلطنت و مطاعیت پیدا نکرد. سلاطین عالم منقاد و ذلیل بودند نزد ایشان، اوامر و نواهی ایشان مثل قضای آسمانی مجری بود و احدی را قدرت بر مخالفت ایشان نبود. تفصیل حالات ایشان را کسی جمع کند، کتاب بسیار بزرگی خواهد شد.
مجمل حالات آن مرحوم آن که: ایشان از بزرگ زادگان دار العلم شیراز می باشند، در سنّ طفولیت مشهور به جودت ذهن و بلندی فهم بودند، زمانی در آن بلده تحصیل مراتب کمالیه کردند، پس از آن جا هجرت کرده به دار السلطنه رفتند و در آن جا درک فیض مجلس حاجی محمّد ابراهیم کلباسی را کردند، چون صاحب اشارات از دنیا رفت، در مجلس خلد آشیان آقا میر سیّد حسن مدرس، عموی والد مؤلّف که اوّل فحل آن شمرده می شدند و در زهد و تقوا سلمان عصر و اباذر دوران بودند حاضر شدند و مدّتی در خدمت ایشان تهذیب اخلاق و تحصیل علوم شرعیه و عقلیه کردند، تا آن که به نصّ مرحوم آقا میر سيّد حسن - نور اللّه مضجعه - صاحب ملکه اجتهادیه شدند.
و در سال 1261 هجری به قصد زیارت عتبات عالیات از اصفهان بیرون شدند و در نجف وارد گردیدند و در مجلس درس صاحب جواهر حاضر می شدند، بعد از پنج سال صاحب جواهر به رحمت ایزدی پیوست و ایشان در مجلس مرحوم شیخ مرتضی انصاری حاضر شدند و تا پانزده سال در خدمت آن مرحوم بودند، تا آن که در سنۀ 1281 شیخ دار فانی را وداع گفته، فضلای آن عصر در تعیین اعلم خلاف کردند، هر گروهی گرد شخصی را گرفتند و ریاست عامّه منقسم گردید بین علمای آن عصر؛ مثل: شیخ مهدی نجفی، و شیخ راضی، و شیخ جواد نجفی، و آقا سیّد محمّد تقی طباطبایی و آقا سیّد علی صاحب برهان قاطع، و آقا سیّد ترک، و حاجی ملّا علی پسر حاجی میرزا خلیل، و شیخ محمّد حسین کاظمینی، و آقا سیّد حسین بحر العلوم، و آخوند ملّا محمّد ایروانی، و حاجی میرزا حبیب اللّه رشتی از علمای بلاد و دیگر قسمتی بردند و طایفه به آن ها گرویدند.
و در میان آن ها اصحاب مرحوم حاجی محمّد حسن شیرازی از همه کم تر بودند و آن چند نفر که اطراف ایشان بودند، اگر چه از فضلا و علما شمرده می شدند ولکن بسیار فقیر و بی اعتبار در انظار اهل دنیا می بودند، تا آن که کم کم شدّت اهتمام آن مرحوم در تدقیق
مسائل و حسن اخلاق ربّانی و امور دیگر باعث بر آن شد که مردم بالطبع منقاد ایشان شدند و اصحاب آن مرحوم قوّت گرفتند، تا آن که در سنهٔ 1287 سلطان ممالک ایران ناصر الدین شاه به قصد عتبه بوسی حضرت اسد اللّه الغالب علیه السلام به نجف اشرف مشرف شد، علمای آن بلدۀ شریفه تماماً به استقبال پادشاه رفتند و بنای مراوده را با او گذاشتند، غیر از مرحوم میرزا که فرمود: ماها طلبه و محصّل می باشیم ما را چه کار است با سلاطین. ناصر الدین شاه چون اسم مبارک ایشان را شنیده بود، اخلاق کریمۀ آن مرحوم را نیکو می دانست، خواسته کار شد که زیارت ایشان کند. مأمورین به حضور جناب میرزا شتافتند و اخبار کردند که سلطان شیعه طالب ملاقات شما شده و بر شما لازم است که او را دیدار کنید، میرزای مرحوم جواب داد که: من مرد طلبه هستم و لیاقت حضور سلطان ندارم. این استنکاف آن مرحوم از حضور در مجلس سلطنت گوش زد شاه شد، شاه بسیار متغیّر گردید و فرمان داد که البته باید من او را ملاقات نمایم، مأمورین شتاب زده نزد آن مرحوم رفتند و صورت واقعه را بیان کردند و گفتند: چاره نیست به جز آن که شما شاه را دیدار کنید.
مرحوم میرزا همان جواب اوّل را اعاده کردند که: مرا چه کار است با سلاطین، من مردی هستم درویش و بینوا تاب درنگ در مجلس سلاطین را ندارم، هر چه جدّ کردند ثمر نکرد، علمای دیگر توسط کردند و مفاسد این امتناع را گوش زد مرحوم میرزا نمودند، باز ایشان جواب اوّل را اعاده کردند و هیچ اعتنایی به این تهدیدات و تدبیرات نفرمودند.
بالاخره چون مأمورین اصرار پادشاه را دیدند و زیادتی انکار آن مرحوم را مشاهده کردند، به التماس و خواهش آن مرحوم را ترضیه نمودند که در حرم محترم مشرف شوند و پادشاه هم در همان زمان مشرف شود و در آن جا دیداری حاصل گردد. و آن مرحوم بعد از موافقت استخاره تن به قضا دادند و در عصر روز جمعه شانزدهم شهر رمضان المبارک به حرم مشرف شدند و بعد از زیارت در بالای سر مقدّس مشغول نماز جعفر طيّار گردیدند. و چون پادشاه وارد شد، بعد از زیارت خدمت ایشان مشرف شد، قدری صبر کرده تا آن که نماز آن مرحوم به اتمام رسید، سلطان بر ایشان سلام داد و آن مرحوم جواب دادند و احوال پرسی کردند. پس ناصر الدین شاه عرض کرد: اگر فرمایشی باشد حاضرم، هر چه اصرار کرد که بلکه آقا از ایشان خواهشی نمایند آن مرحوم به غیر از توصیه به
عدالت و رفع جور و ظلم از رعیت چیزی نفرمودند، پس وداع کردند و مراجعت فرمودند. بعد از آن شش صد تو مان به رسم هدیه از جهت آن مرحوم روانه کرد، با آن که عطایای ناصر الدین شاه به علمای دیگر هر کدام دویست تو مان بود؛ مع ذلک میرزای مرحوم این مبلغ را قبول نکرد، بعد از اصرار بی اندازه و التماس های بی حدّ ایشان قبول کردند و آن پول را به فقرا و ضعفا تقسیم کردند.
و این مطالب اسباب وقع و اعتبار آن مرحوم شد و در نظر مردم و سلاطین عظیم گردید، مأمورین عثمانی چون این امور را مشاهده کردند بی نهایت نزد آن مرحوم خاضع شدند. و این اوّل سببی بود که هم عصران را از قوّه معارضه انداخت و ریاست آن مرحوم كالمسلم گردید. و از اطراف دنیا وجوهات بریه به جهت آن مرحوم بی اندازه روانه نمودند، و آن مرحوم هم در اعطاء آن ها خود داری نکرد، هر که را به قدر احتیاجش عطایی می فرمود، کم کم علمای معارضین یک یک از میان رفتند و کلی منحصر در فرد شد. چون ریاست کامل شد و وجوه مانند سیل به جانب آن مرحوم آمد، اشرار بلدۀ نجف اشرف که از بقایای بنی امیه و بنی عباس و هنوز در این اراضی طیّبه خون ریزی و فساد می کنند، به خیال افتادند و طمع ایشان به جوش آمد هر روز عنوانی را پیش گرفتند و در خانه آن مرحوم می رفتند و به تهدید و توعید حقوق فقرا را می گرفتند و صرف شرارت و معاصی خود می کردند.
از آن جمله آن که: چون دولت عثمانی از نفوس رعیت عسکر می گیرد و هر که خواهد عسکر نشود، باید سی صد تو مان [بدهد] که دیگری را به جایش عسکر نمایند. و این طایفه اشرار هر کدام از دزدی و راهزنی این مبلغ را جمع کنند و تسلیم مأمورین عثمانی کنند، از قید عسکری خود را رها نمایند. و اگر راه ها امن باشد و راهزنی نشود، شبانه دزدی کنند و خانه و اموال مردم را بچاپند و خود را رها کنند. و اگر این هم میسور نشد، جماعتی جمع شوند و در خانه تجّار و متموّلین روند، آن ها را توعید به قتل کنند و هر چه ممکن شود از آن ها بستانند، و یا آن که در خانه علما و بزرگان مذهب روند و آن ها را آزار کنند که مال فقرا نزد شماست و ماها فقیر هستیم و در قید عسکری افتادیم ما را رها کنند؛ و لذا مرحوم میرزا [را] به این عنوان بسیار اذیت می کردند، من جمله روزی سیّد محمّد پسر سیّد سلمان ذکرتی، و محسن ابو شبع، و جماعتی دیگر از الواط و اشرار که هر کدام در خباثت گوی
سبقت را از سنان بن انس ربوده بودند، جمع شدند بر در خانه مرحوم میرزا دقّ الباب کردند. چون در را گشودند یک مرتبه هجوم در خانه مرحوم میرزا کردند و در اندرون خانه داخل شدند، در حالتی که مرحوم میرزا با عیالات خود مشغول نهار خوردن بودند، آن مرحوم مضطرب شده، اوّل زن ها را مستور نمود، پس مقابل آن ها ایستاد که چه خواهند. گفت: چرا این نحو داخل خانه من شدید و آن قوم شریر بنای فحش را گذاردند، آن چه توانستند در ذکر عرض و ناموس و ناسزا به اموات آن مرحوم کوتاهی نکردند و می گفتند: تو مرد عجمی نا نجیبی هستی، در بلاد ماها آمده رئیس شده و اموال جمع کرده اید و زن و فرزند به هم زده اید و تعیش می کنی در کمال راحت، و ماها مردمان عرب که تمام نجیب و صاحب عشیره و قوّه هستیم، باید در قید عسکری باشیم. اگر چنین کنی و مراعات ماها نکنی، البته تو و مابقی عجم ها را خواهیم کشت [و] زن های شما را چنین و چنان خواهیم کرد. هر چه مرحوم میرزا التماس کرد که کنار روید، تا آن که این زن ها به گوشه روند و خود را مستور کنند، به جز ناسزا و فحش جوابی ندادند.
مرحوم میرزا فرمودند: اگر مرا نخواهید از بلد شما بیرون روم، در جواب شتم و فحش دادند و پدر مادرش را ناسزا گفتند. آن مرحوم چاره [ای] ندید به جز آن که فرمود: امروز و امشب را به من مهلت بدهید، یوم آتیه اگر به میل شماها رفتار نکردم هر چه خواهید بکنید، آن ها قبول کردند و از خانه بیرون شدند.
مرحوم میرزا چون صبح شد پیش از آفتاب مخفیاً بیرون رفتند، و از راه کوفه در کشتی سوار شدند به کربلای معلّی مشرف شدند، و کسی تعیین کردند تا آن که تمام عیالات ایشان را حرکت داده و در کربلا به ایشان ملحق کردند، و [از] آن جا به کاظمین به قصد آن که به بلاد ایران روند و در مشهد مقدّس حضرت رضا علیه السلام توطن کنند، چون در کاظمین علیهما السلام ساکن شدند استخاره کردند که به سرّ من رآه مشرف شوند موافق آمد و حرکت به خراسان منهی شد؛ و لذا حرکت به آن ناحیه مقدسه فرمودند. و این واقعه در سنۀ 1291 واقع شد. و چون مرحوم میرزا در آن ارض اقدس ساکن شدند خبر به آفاق پیچید، از اطراف عالم فضلا و طلّاب شدّ رحال کردند و گرد آن مرحوم جمع شدند، به اندک زمانی سرّ من رآه [را] یکی از بلدان معتبر کردند، و مجمع اهل علم و فضل شد.
و در ضمن فاضل ایروانی مرحوم شد، بلاد ترکستان که تمام مقلدین فاضل مذكور
بودند رجوع به مرحوم میرزا نمودند. و شیخ محمّد حسین کاظمینی که مرجع تمام اعراب بودند از دنیا برفت، تمام اعراب رجوع به مرحوم میرزا کردند. شیخ زین العابدین مازندرانی که مرجع تمام هندوستان بودند وفات نموده، تمام آن نواحی رجوع به آن مرحوم کردند، تا آن که بالاخره عالِم در عالَم منحصر گردید به وجود آن مرحوم، و وجوهات بریه به مقدار خراج ممالک عدیده و حمل به سر من رآه می شد. و مرحوم میرزا در هر بلدی وکیل تعیین کردند و شهریه به جهت فقرا و بلدان قرار دادند، و فقرا و محتاجین از اطراف عالم قصد آن مرحوم می کردند، هر که از هر کجا خدمتش رسید مستغنى و مقضى المرام مراجعت می کرد. و اسم مبارک ایشان در تمام دنیا و منابر و محافل به خیر و خوبی برده می شد، سلاطین عالم تحف و هدایا به جهت ایشان به رسم ارمغان می فرستادند. و مردم دربارۀ آن جناب اعتقادات غریبه پیدا کردند، و فوج فوج از اطراف به زیارتش می شتافتند و خانه و منزل ایشان را یکی از اماکن مشرفه می دانستند، و نسبت علم کیمیا و تسخیر ارواح و تشرّف به خدمت امام علیه السلام به ایشان می دادند، و هر که به خدمتش رسید چون برگشت مدّعی مشاهده کرامت از آن جناب می شد.
غرض آن که، به حدّی رسید سلطنت و ریاست که حکمران دولت روم و ایران و روس و انگلستان و افغانستان گردید؛ بلکه در تمام ممالک عالم هر کجا مسلم و شیعی مذهب پیدا می شد آن مرحوم در آن مملکت حکمرانی می فرمود، و حکم ایشان مقدم بر حکم سلطان آن مملکت بود.
از آن جمله قصّه دخانیّه بود، و مجمل آن قصّه آن که: دولت انگلیس تشکیل شرکت اتحادیه کرده به ریاست رجی و امتیاز دخانیه ایران را از سلطان آن زمان ناصر الدین شاه گرفت، و از اتباع دولت انگلیس بی حساب فرنگیان وارد در خاک ایران شدند، و هر کدام در هر بلدی انبیه عالیه بنا کردند و اتباع و خدم و حشم بسیار فراهم آوردند و بنای فساد و تعدی را گذاردند، هر زارع و رعیتی که قدری تنباکو و تتن کشت نمود، تمام آن را ضبط می کردند، به عنوان آن که در هر صد من هفتاد و پنج من از دولت است و ما آن را اجاره کرده ایم.
و در ضمن از مملکت انگلستان در خفا حمل اسلحه به سر حدّات ایران می کردند. و بنای آن داشتند که در زمان قلیلی ریشه دولت ایران را بر کنند و آن مملکت را اضافه به ممالک خود کنند و اولیای دولت از بس رشوه گرفته بودند، تمام این عیوب و مفاسد را
چشم می پوشانیدند و پادشاه را اغفال می کردند و کمال همراهی و هم دستی را با فرنگیان می نمودند. مردمان متدّین ایران که این واقعه را دیدند، هر چه به دولت شکایت کردند، اولیای دولت آن ها را از دور سلطان پراندند؛ و لذا آن ها لاعلاج کیفیت حال را به عرض جناب میرزا رسانیدند، ایشان بعد از نصیحت به دولت و ارائه مفاسد این عمل و بی اعتنایی دولت، ناعلاج حکمی مرقوم فرمودند که: «الیوم استعمال تتن و تنباکو محاربه با امام زمان علیه السلام است».
و آن حکم را نزد بعضی از مخصوصین خود به تهران روانه کردند و آن ورقه را چاپ کردند به اطراف بلدان ایران فرستادند. مردم ایران حکم آن مرحوم را آسمانی می دانستند، شرب دخان را بر خود حرام دانستند، و قلیان ها را شکستند، و قهوه خانه ها را بستند، و رعیت زراعت تنباکو و تتن را موقوف داشتند، و تجار از خرید و فروش آن امتناع کردند، و مردم یک مثقال از آن نخریدند. شرکت رجی چون این عمل بدید و ملاحظه خسران خود نمود به دولت شکایت کرد. چون پادشاه از این واقعه اطلّاع یافت و از مفاسد این اعمال مطلع نبود، اولیای دولت چنین به خرج دادند که این مفاسد از بزرگان مذهب است که غرض آن ها اخلال به امر دولت است و خیال فساد و شورانیدن رعیت بر دولت دارند؛ و لذا ناصر الدین شاه حکّام بلدان را امر کرد که بر علما سخت بگیرند و آن ها را و لو آن که اخراج بلدان نمایند سرکوبی کنند. و در خود تهران فرمان داد تا علما را احضار کردند، و آن ها را تهدیدات گوناگون نموده و آقا میرزا حسن آشتیانی را که سر آمد علمای تهران بود حکم به اخراج فرمود. و چون جناب آقا میرزا حسن خواستند از تهران بیرون روند مردم هجوم عامّ کردند نگذاشتند حرکت کنند و بر حکومت شوریدند، بعضی از اولیای دولت که حظّ وافر از رشوه رجی برده بودند، عساکر را فرمان داد به مسلمانان تفنگ بزنند، حسب الامر به مسلمانان تیر انداختند و طایفه [ای] از مسلمانان بی گناه را هلاک ساختند. چون پادشاه از این واقعه خبردار شد و از اطراف بلاد هم تلگرافات رسید که همه جا شوریدند و هر چه سعی کردیم پیش نرفت؛ و لذا در مقام بر آمد کم کم مفاسد این معامله را دیدار کرد، پس نا علاج معامله را فسخ نمود و خسارت رجی را تدارک کرد. و نهایت اعتذار را از مرحوم میرزا بخواست و دولت از دست رفته را دو مرتبه به دست آورد و مردم را به راحت انداخت.
این مجمل آن قصّه بود، تفاصیل آن زیاد است. کتابی یکی از علمای تلامذه مرحوم میرزا در این باب مرقوم داشته تفصیل آن را رقم کرده، قریب بیست هزار بیت کتابت است، هر که خواهد آن را ملاحظه کند. و بعد از انقضای این قصّه رعب و عظمت مرحوم میرزا در قلوب سلاطین و اعیان زیاده از سابق گردید، و ارادت مردم به آن جناب به اضعاف بر سابق گردید.
بعضی از جهال طلبه که در سرّ من رآه بودند، چون حشمت و بزرگواری رئیس خود را ملاحظه کردند، فی الجمله درع تقیه را دریدند و مانند سابق احتراز از اهل سرّ من رآه نکردند و آن ها را در مجالس و محافل خود راه دادند، کم کم آن قوم عنود مطلع بر بعضی از کردار و رفتار آن ها که منافی با مذهب اهل بیت سنّت بود گردیدند. و بنای ناسازگاری را گذاردند، رفته رفته پیراهن حیا را دریدند و از حقوق مرحوم میرزا غمض عين کردند، شب ها با یک دیگر نشستند و مشورت در آزار و اذیت طایفهٔ شیعه کردند، با آن که اهل سرّ من رآه قبل از ورود مرحوم میرزا به آن ارض اقدس، تماماً [از] فقرا و ضعفا بودند و به برکت آن وجود محترم اکثر آن ها ملی و صاحب مال و دارای آلاف و الوف شدند و تجّار و اغنیا پیدا کردند؛ مع ذلک تشکّر این نعمت ها را نکردند و اظهار خباثت و حسن سريره خود کردند. روزی به بهانه جزئی هجوم عام کردند، جماعتی از طلّاب را به قصد هلاکت آزردند و با چوب و چماق اطراف خانه ها و مدرسه را محاصره کردند و خواستند در حمام زنانه هجوم کنند و بی عصمتی بنمایند، بعضی از آن ها مانع شدند. چند شب مردمان شیعی مذهب از کسبه و طلبه و غیر هم خواب راحت نکردند، و مرحوم میرزا در نهایت خوف زندگانی می کردند و حکومت بلد هم جلوگیری از آن قوم شریر ننمودند، تا آن که این خبر در اطراف مشتهر گردید.
اهل قصبه بلده که نزدیک سرّ من راه می باشند و تمام شیعه مذهب هستند مطلع شدند، جماعتی لبس اسلحه نمودند به سرّ من رآه مشرف شدند به جهت حفظ مرحوم میرزا. و اصحاب ایشان چند روزی توقّف کردند، چون این خبر منتشر گردید تمام عراق عرب از بغداد و کاظمین و کربلا و حلّه و غیرها دفعة واحدة بر حکومت شوریدند. و از بلاد ایران غوغا بر خواست، پادشاه ایران ناصر الدین شاه در مقام عتاب با دولت عثمانی بر آمد. حکومت عثمانی نا علاج در مقام بر آمد مأمور روانه کرده و اشرار آن ناحیه را سرکوبی کردند، بعضی را حبس و بعضی را نفی بلد نمودند.
و در ضمن سفرای دولت که در بغداد [بودند]، هر کدام اظهار خدمتی کردند.
فی الجمله، اهل سرّ من رآه ساکت شدند، لکن در خفاء هر چه پیشرفت می کردند از آن ها کوتاهی نمی کردند. و شب ها سنگ در خانه مرحوم میرزا و اصحاب ایشان می ریختند؛ و لذا علمای نجف چون سماع این نا امنی را نمودند، قرار بنا بر این نهادند که بالاتفاق حرکت کنند و این وجود اقدس را از سرّ من رآه حرکت دهند، پس جماعتی از علما حرکت کردند و به سرّ من رآه مشرف شدند و مدّتی توقف کردند، ولكن مفيد نيفتاد و مرحوم میرزا حرکت نکردند و عذر آن ها را [خواستند]، دو مرتبه معاودت کردند به نجف اشرف. و بعد از انقضای این فتنه سلطنت و ریاست آن مرحوم کامل تر شد و اسم ایشان در دول اروپا و آسیا و آفریقا و آمریکا بیش تر گشت. و از اطراف عالم تحف و هدايا لا تعد و لا تحصی به جهت ایشان روانه شد، تا آن که در شب چهار شنبه بیست و چهارم شهر شعبان المعظم سنۀ 1312 داعى حقّ را لبیک گفته و عالم امکان را متزلزل ساخت. و نعش آن مرحوم را از سرّ من رآه به نجف اشرف حمل نمودند و در ورود به بغداد و کاظمین و کربلا و نجف قیامت عظمی بپا شد. [و] تمام مردم از رجال و نساء، کوچک و بزرگ، وضیع و شریف، سنّی و شیعی، کفّار و مسلمین، مأمورین دولت و غير هم تشييع جنازه آن مرحوم نمودند و در نجف اشرف در مدرسه نزدیک در طوسی دفن نمودند و مقبرۀ ایشان را تزیین نمودند و ضریحی بر مرقد آن مرحوم نصب کردند. و در تمام عالم مجالس فواتح و تعزیه خوانی به جهت آن مرحوم گذاردند، و ریاست آن مرحوم متشتت بین علما گردید و کلمه مجتمعه متفرق شد. و مقبرۀ آن مرحوم یکی از مزارات معتبر گردید به زیارتش روند.
این مجمل حال آن مرحوم و بعضی از مقابر مشهوره بلده نجف بود. و قبور علمای غیر مشهور زیاده از حدّ احصاست، اگر کسی جمع کند کتاب مستقلی گردد بسیار بزرگ. و هم چنین در وادی السلام قبور علما و اکابر و سلاطین و اشراف بسیار است که اگر کسی حالات تاریخیه آن ها را جمع کند، مجلّدات کثیره خواهد گردید.
و الحمد لله و له المنة، فارغ شدم از تأليف لؤلؤ الصدف فی تاریخ النجف در یوم پنج شنبه شانزدهم شهر محرم الحرام سنۀ 1322 با كمال پریشانی و اختلال و تشتت امور و استیصال و عدم اسباب و نداشتن کتاب؛ مع ذلک به حمد اللّه تعالى رساله شد جامع،
و عجاله گردید کامل، با آن که کلمات علما و مورّخین در این باب بسیار متشتت بود، و جمع آن ها بسیار مشکل می نمود. و ذلک من فضل اللّه علينا اهل البيت و انا الاقل سيّد عبد اللّه اصفهانی بن سیّد محسن بن سيّد باقر بن سیّد علی بن میر اسماعیل سرواری، از اولاد حسین اصغر بن علی بن حسين بن أبی طالب علیه السلام.
أُولئِك آبائي فَجِئْنِي بمثْلِهِمْ *** إِذَا جَمَعَتْنَا يَا جَريرُ المَجَامِعُ
و مرجو از اخوان مؤمنین، آن که حین مطالعه این اوراق مرا به ذکر خیر یاد کنند، [و اغلاط را] به قلم عفو خود اصلاح فرمایند.
عبد اللّه بن مصطفی قلی خان (اعتماد السلطنه) به کوشش سیّد محمود مرعشی نجفی
رسالۀ موجود، کتابچۀ معلو مات عبد اللّه بن مصطفی قلی خان (اعتماد السلطنه) قره گزلو، (1)است که مدّت دو سال و نیم در عربستان «خوزستان ایران» ساکن بوده است. وی در این نوشتار، وضعیّت راه های بین خرم آباد تا دزفول و نیز اوضاع شهرهای خوزستان را در ربیع الاوّل سال 1308 گزارش نموده است. نسخۀ خطّی این اثر به شمارهٔ «17600» در گنجینهٔ جهانی کتاب خانۀ بزرگ آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی - رحمة اللّه عليه - در قم موجود است. معمولاً این گونه رساله ها به علّت حجم اندک، جدا گانه چاپ و منتشر نمی شود؛ مگر در مجموعه ای که چند رساله با یک دیگر در یک جلد چاپ و منتشر گردد. تا کنون افزون بر 130 رسالهٔ کوچک که بیش تر آن ها به فارسی نگاشته شده و در کتاب خانۀ بزرگ آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی (رحمه اللّه علیه) موجود می باشد، از سوی واحد انتشارات این کتاب خانه چاپ و منتشر گردیده است.
در این رساله مطالب بسیار جالبی پیرامون شهر های خوزستان آمده که از نظر
1) عبد اللّه خان قره گزلو «ساعد السلطنه»، سردار اکرم، امیر نظام پسر مصطفی قلی خان اعتماد السلطنه از خوانین طائفۀ قره گزلوی همدان که از متولّیان و مالکان طراز اوّل ایران بوده، در سال 1310 هجری یعنی دو سال پس از نگارش این گزارش به علّت انقلابی که در همدان صورت گرفت، به دلیل دخالت خوانین قراگزلو، دولت چندین نفر از آنان از جمله عبد اللّه خان ساعد السلطنه را به تهران آورد و از امیر تو مانی عزل نموده، زندانی کرد. سپس در کابینۀ ابو القاسم خان ناصر الملک به طور موقّت عهده دار وزارت دارایی شد و در سال 1333 هجری در کابینۀ عبد المجید میرزا عین الدّوله که بیش از چهار ماه نخست وزیری وی طول نکشید، عبد اللّه خان امیر نظام، وزیر دارایی بود «شرح حال رجال ایران، 296/2 - 297»
جامعه شناختی و مردم شناسی فوق العاده اهمیّت دارد؛ به ویژه برای پژوهشگرانی که در مورد تاریخ و جغرافیای استان خوزستان در حال تحقیق می باشند. یاد آوری این نکته بایسته است که مؤلّف ظاهراً از لحاظ علمی کم بهره بوده و متن رساله با اغلاط املایی همراه می باشد و چون باید عین متن رساله را می آوردیم، هیچ گونه تصرّفی در آن اعمال ننمودیم. امید است دانشوران عزیز خود به این موضوع پی برده و این اشکالات را بر ما ببخشایند.
مطالب این رساله، در سیزده فصل بدین ترتیب آمده است:
فصل اوّل: در هوای عربستان «خوزستان»؛
فصل دوم: در باب رود خانه و وسعت ولایتی؛
فصل سوم: در وضع حکومت کل و جزء عربستان «خوزستان» و وضع مالیات دیوانی؛
فصل چهارم: در باب قشون عربستان «خوزستان»؛
فصل پنجم: در حالات حویزه؛
فصل ششم: در حالات دزفول؛
فصل هفتم: در حالات شوشتر؛
فصل هشتم: در حالات اهواز؛
فصل نهم: در حالات محمّره «خرّم شهر»؛
فصل دهم: در حالات رامهرمز؛
فصل یازدهم: در حالات جراحی؛
فصل دوازدهم: در حالت دهملا و هند جان و بندر معشور جمعی میر عبد اللّه خان؛
فصل سیزدهم: در حالات فلاحیّه «شادگان».
این کتاب در نیمۀ نخست سدهٔ 14 ه - کتابت شده و گویا مؤلّف موفق به تکمیل آن نگردیده است.
هو المعزّ
کتاب چۀ معلو مات غلام خانِزاد عبد اللّه بن مرحوم مصطفی قلی خان (اعتماد السّلطنه)
در مدّت دو سال و نیم توقّف عربستان (1)و وضع راه لرستان که در شهر ربیع الاوّل 1308 به عرض می رسد
در عهد این سلطنت عظمی هر یک از خانِزادان که به صفحات لرستان و عربستان مأمور شده اند به اندازۀ درک خود، تفصیل اوضاع آن دو ولایت را به عرض خاک پای جواهر آسای اقدس همایونی... رسانده اند و نکته ای نیست که در خاک پای مبارک پوشیده باشد و این غلام خانِزاد خود را قابل اظهار معلو مات، در آستان جمشید دربان مبارک نمی داند؛ ولی محض امتثال امر قدر شاهنشاهی... مختصری از اطلاعات و تحقیقات این مدّت که تحریراً عرض آن را لازم می داند، به عرض می رساند و چنان چه چیزی از حالات آن سر حدّ در این کتابچه ترک شده باشد، از هر قبیل که رأی جهان آرای اقدس همایونی... در اسفار آن اقتضا فرماید، به عرض خاک پای مبارک خواهد رسید.
اگر چه این اوقات که کمپانی مشغول ساختن راه است، عرض این تفصیل لازم نبود؛ ولی چون امر و مقرّر است، فقط محض اطلّاع خواطر مراحم مظاهر مبارک، به عرض این مختصر جسارت ورزید.
1) منظور استان خوزستان فعلی است
از خرّم آباد به دزفول سه راه است: جایدر، چول، کیالان.
در این فاصله زمین صاف خیلی کم است، تماماً کوهستان و سنگلاخ و سخت است؛ کلیّتاً در این منازل در سالی هفت - هشت ماه از شدّت گرما، روز تردّد ممکن نیست و شب هم به جهت سختی راه و پرتگاه های خطرناک، خیلی به صعوبت طیّ می شود. در فصل زمستان و بهار نیز به واسطهٔ گل و باتلاق و نبودن جای منزل که باید در زیر برف و باران به سر بُرد، عبور از این خط خیلی دشوار است و منزلگاه معیّنی ندارد و هر وقتی به مقتضای فصل و حالت، مسافرین در سر چشمه یا رود خانه منزل می کنند و نقاط معروف تر آن ها از قراری است که در این کتابچه معروض می دارد.
راه جایدر 12 الی 13 منزل و پنجاه و چهار فرسخ مسافت است:
منزل اوّل: ناوه، 4 فرسخ و نیم؛ منزل دویم: کشکان، 3 فرسخ؛ سیم: چنار بر داقل، 7 فرسخ؛ چهارم: مادیان رود، 4 فرسخ؛ پنجم: ال کیچان، 6 فرسخ؛ ششم: جایدر، 4 فرسخ؛ هفتم: کزی خشکه، 3 فرسخ؛ هشتم: چم کز، 3 فرسخ و نیم؛ نهم: جوزار، 4 فرسخ؛ دهم: پل زال، 3 فرسخ، از پل زال تا دزفول تقریباً 12 فرسخ است و از قرار تفصیل در چند موقع آب هست که در دو - سه روز طی می کند؛ [یازدهم تا سیزدهم]: قلعۀ رزن، یک فرسخ؛ تک - تک آب، سه فرسخ؛ حسینیه، یک فرسخ؛ بلا رود، دو فرسخ؛ بنه جو، در سر آب صالح آباد دزفول، نُه فرسخ؛ باقلا زار که جزء صالح آباد است، یک فرسخ.
خود خانِزاد این راه را ندیده ولی از قراری که تحقیق شده اگر چه بالنسبه به سایر طرق دورتر است، ولی از جهت صافی راه و آب و علف، بهتر از سایر است و هر وقتی هم که به عربستان توپی برده شود، جز این راه از طرق دیگر ممتنع است و این اوقات کسی از این خط عبور نمی کند، مگر وقتی که ایلات از ییلاق به گرمسیر بروند.
سابقاً قلعه جاتی در این خط ساخته شده که حال اغلب مخروبه است و هیچ اشکالی در این راه به نظر نمی آید، الّا دو رود خانه که از قرار مذکور بستن پل آن ها هم مصارف گزافی ندارد.
راه چول که خانِزاد حین رفتن عربستان با فوج و قافله از این [راه] حرکت نمود، چهل و نه فرسخ است که در ده الی یازده منزل طی می کند:
منزل اوّل: از خرّم آباد به شهنشاه، دو فرسخ؛ دویم: [از شهنشاه به] تنگ چمشک، چهار فرسخ؛ سیم: [از تنگ چمشک به] آب سرد، پنج فرسخ، تا این منزل هوا معتدل ییلاقی است و از این جا به بعد فرسخ به فرسخ هوا گرم تر و مثل گرمسیر است؛ چهارم: از آب سرد به بادامستان، سه فرسخ و نیم، گردنۀ دهلیز که بسیار سخت است، در این منزل واقع و از اوّل منزل که ابتدا به سر بالایی گردنه می شوند تا آن طرف پای گردنه، دو فرسخ است و در آن موقع راه کیالان و راه چول جدا می شود؛ پنجم: از بادامستان تا ولمیان، سه فرسخ، در این منزل از شدّت گرما و پشه و تلخی آب به خانِزاد و همراهان به حدّی سخت گذشت که فوق آن متصوّر نیست؛ ششم: از ولمیان به باغ خوان، سه فرسخ و نیم، کوه مرتفعی که رشته کوه کیالان است در این منزل واقع و گردنه ای دارد که به ارتفاع و سختی کوه کیالان نیست، ولی باز بالنّسبه به سایر کوه ها بسیار صعب است و از این منزل الی چهار فرسخی دزفول، خط راهرو به مشرق منحرف شده و از میانهٔ دو کوه عظیم، [یعنی] کوه کیالان [و] آخر کوه پشت کوه [این راه] ممتد است و رود کرخه نیز تا چند فرسخ از میان این دو کوه جاری و بعدها به سمت جنوب غربی منحرف شده، داخل جلگه گاه عربستان و اراضی بستین (1)و بعضی از توابع حویزه (2)از آب آن مشروب و داخل هور می شود و آخر آن در قرنه (3)به شطّ العرب (4)منتهی می شود. هور، عبارت از اراضی پستی است که آب رود خانه ها در آن جمع شده و مثل دریا موج می زند. در سمت مغربی عربستان الی عماره (5)و از قرنه الی نجف اشرف، اغلب جاها از ده الی پنجاه فرسخ، عرض و طول هور است و از سوق شیخ تا قرنه خانِزاد با کشتی بادی، زیاده از پنجاه فرسخ مسافت، تمام را از میان هور و دریاچه طی نمود؛ هفتم: از باغ خوان به پل تنگ، چهار فرسخ، در چند موقع این منزل، راه از کنار رود کرخه می گذرد و خود پل تنگ در موقعی است که آن را به عمق قریب پانصد ذرع مسافت
به عمق ده - پانزده ذرع سنگ می گذرد که عرض آن در اغلب جاها زیاده از پنج و شش ذرع نیست و در آن تنگه از سنگ و آهک پلی بسته و به آن مناسبت پل تنگ نامیده اند و در شمالیِ پل مذبور قلعه ای بوده که فعلاً مخروبه است؛ هشتم: از پل تنگ به قلعۀ رزن، چهار فرسخ، راه کیالان و جایدر هر دو در وسط منزل قریب به تلخ آب به این راه ملحق می شود؛ نهم: از قلعۀ رزن به حسینیّه، چهار فرسخ؛ دهم: از حسینیّه به شهر دزفول، هفت فرسخ است. بعضی اوقات قافله [ها] یکسره می روند و گاهی در میانه منزل می کنند.
راه کیالان اگر چه از راه های دیگر سخت تر است، ولی چنان چه ساخته شود، به واسطهٔ قرب مسافت، عبور مسافرین سهل تر خواهد بود. این اوقات، غالباً از این خط تردّد می شود و هشت الی نه منزل و سی و هفت فرسخ است.
در مراجعت از عربستان خانِزاد با فوج، از این راه آمده و به دقّت آن را دیده و تمام قلعه جاتی که پارسال و امسال ساخته و تعمیرات کرده اند، با حالت رود خانه و چشمه هایی که در این راه است، مفصّلاً به عرض می رسد:
منزل اوّل: از دزفول تا بلارود، خاک عربستان و زمین هموار است و از آن جا داخل کوهستان می شود. در این فاصله آبی نیست، مگر همین رود خانه که محمّد صالح خان مکری در عهد مرحوم مغفور خاقان مبرور - نوّر اللّه - مضجعه، قناتی احداث نموده، به صحرای دزفول برده و دهی مسمّی به صالح آباد، آباد نموده و در دو فرسخ و نیمی دزفول، در یک موقع این آب از میان راه می گذرد. بلا رود، رود خانه ای است که از کوهستان بختیاری به جلگه گاه دزفول جاری می شود و آن چه را که در صالح آباد برای زراعت می گیرند، باقی در همان صحرا فرو می شوند و الّا در این محل از سابق و لا حق ابداً آثار آبادی نبوده و نیست؛ دویم: از بلا رود تا حسینیّه، دو فرسخ، [تمام راه] کوه و سنگلاخ است و در دو درّه پائین آب قلیلی است. حسینیّه از سابق قلعه داشت. پارسال ناظم خلوت (1)نیز بنای جدیدی نموده و مهندسیّه نام نهادند، ولی گویا هنوز هم به اتمام نرسیده است و در اطراف این قلعه طوائف «درکوند» زراعت قلیلی می کنند؛ سیم: از حسینیّه به قلعۀ رزن، چهار فرسخ، در یک فرسخی حسینیّه محلّی هست معروف به تک تکاپ و در این
1) داروغه خلوت خانه، کسی که نظم خلوت خانه شاهی را عهده دار بوده است
موقع آب از بالای کوه مثل ترشّح باران [با] وضع خوش به درّه می ریزد و خالی از صفا نیست و در بین این راه آب نیست، مگر در خود قلعۀ رزن که چشمه آب ناگواری دارد. از سابق دو قلعه در بالای دو تپّه در این محل مخروبه و قریب به انهدام بود. پارسال ناظم خلوت آن ها را بسیار خوب ساخته و سلطانیّه نامیده است. قلعۀ [اوّل]، 32 ذرع در 24 ذرع، مشتمل است بر هشت اطاق و دو ایوان و یک طویله. قلعهٔ دیگر، 12 ذرع در 11 ذرع، مشتمل بر یک بالا خانه و سه اطاق تحتانی و یک طویله و یک زیر زمین است که به اصطلاح عربستانی ها شوادان گویند. این منزل بسیار گرم و بد هوا است؛ چهارم: از قلعۀ رزن به برنج زار که اوّل منزل کیالان است، پنج فرسخ و نیم، و در یک فرسخی قلعهٔ رزن، رودی است که به کرخه ملحق می شود و پلی دارد معروف به پل زال و طرفین این پل و رود، کوهی است که اگر دو نفر تفنگچی، در پناه سنگی کمین کنند، عبور خیلی سخت می شود و جز این رود در بین راه آب دیگری نیست و راه به طوری سنگلاخ و سخت است که پنج فرسخ و نیم مسافت را این غلام با فوج اوّل، غروب روانه شده و سه ساعت از روز گذشته به منزل رسید. در این منزل هنوز دستگاه تلگراف و منزل تلگرافچی در چادر قلندری است. پارسال ناظم خلوت بنای کاروان سرایی گذاشته، 4 ذرع در 40 ذرع. اوقاتی که خانِزاد از آن جا عبور نمود، دیوارهای آن، دو ذرع از زمین بالا آمده بود. چنان چه تا به حال ساخته شده باشد، خیلی مفید خواهد بود. متوقّفین آن جا منحصر به یک نفر تلگرافچی و یک غلام است که اغلب به واسطۀ بعد مسافت به خرّم آباد و دزفول، سه روز و چهار روز گرسنه می مانند، تا قافله [ای] عبور کرده به آن ها نان برسانند و این محلّ مسمّی به امنیّه است و از دزفول تا آن جا فصل تابستان باد سام (1)در تمام خط راه هست و هوا به شدّت گرم و با جلگۀ عربستان هیچ فرقی ندارد، بلکه به واسطۀ تابش آفتاب به سنگ و کوه گرم تر می شود؛ پنجم: از برنج زار تا سرکل، سه فرسخ، گردنۀ کیالان در این منزل و سخت ترین منازل است. برنج زار پای گردنه واقع و یک فرسخ و نیم تا قلّهٔ
1) باد سام، باد گرم که در نجف اشرف نیز چندین بار در سال از صحرای عربستان سعودی به ویژه از منطقۀ «عرعر» مرز عراق و عربستان این باد می وزد. این جانب سابقاً در نجف شاهد بودم، می بایست در این هنگام به زیر زمین های بسیار گود نجف که معروف به «سرداب سن» می باشد، پناه برد. معروف است که این سرداب ها از زمان شیخ انصاری به بعد در نجف رایج شده و ظاهراً در دزفول سابقۀ دیرینه دارد و شیخ چند معمار دزفولی را به نجف برده تا از این سرداب های دزفولی در آن شهر مقدّس احداث نمایند
کوه و یک فرسخ و نیم سرازیری آن است. و این فاصله را متردّدین در دوازده ساعت اگر بتوانند، [می شود] طی نمود و آب هم در راه نیست، مگر در سمت شمالی کوه در درّه های خارج از راه، دو - سه چشمه است که کم تر کسی بلدیّت دارد و به واسطۀ نبودن آب به مسافرین خیلی سخت می گذرد. پارسال ناظم خلوت از دو سمت قلّۀ کوه قریب نیم فرسخ راه را خیلی خوب ساخته که همین محل بد ترین مواقع این راه بوده و از تعمیر آن برای عابرین رفاهیّت کلّی حاصل شده و بسیار لازم است بقیّۀ آن هم ساخته شود و بعد از هموار شدن در واقع راه صافی می شود که هر کس در سه ساعت این منزل را طی کند. در منزل سر کل، قلعه خرابه ای از سابق بوده و بنای جدیدی دیده نشد و آب قلیلی دارد و درخت انگور و سایر میوه جات خودرو، در این محل هست که حاصل آن را طایفه درکوند می برند و تا این منزل هوا گرم است و درخت بلوط و سایر درخت های جنگلی در این کوه زیاد است. از این منزل الی آب سرد راه از دو سمت می شود: یکی راه می شوند و دیگری قبر بیک علی. در می شوند سابقاً قلعه ای بوده مسمّی به مخبر آباد [که] پارسال آن را تعمیر کرده اند، ولی راه معمول، اغلب از قبر بیک علی است؛ ششم: از سر کل به قبر بیک علی، چهار فرسخ و تمام راه تخته سنگ است که جادّه خیلی کم معلوم می شود و گردنۀ مرتفعی در آخر منزل هست و این راه بسیار سخت و ساختن آن خیلی لازم است و خود منزل آب کم و ناگواری دارد و درخت های بلوط کهن در این محل زیاد است، در این منزل هم ابداً بنایی نشده، آب هم در بین راه نیست. بیک علی نامی از الوار (1)
1) الوار يا لرها به دو دسته تقسیم می شوند: لر کوچک، لر بزرگ
و عبور از آن خیلی صعوبت دارد و قریب سه ربع فرسخ آن را ناظم خلوت به عرض پنج - شش ذرع به طور مارپیچ بسیار خوب ساخته، چنان چه قدری از این گردنه هم که باقی است ساخته شود، عبور از این راه هیچ زحمتی نخواهد داشت، مگر در فصل زمستان. آب این منزل بسیار شیرین و سرد و گوارا است. طایفهٔ جودکی در اطراف آن زراعتی می کنند. گاهی چند خانوار سیاه چادر در این جا هستند و اغلب نیستند. در این منزل بنایی نشده است. تلگراف خانه و ابنیۀ جدید در قلعۀ نصیر است که تا آب سرد یک فرسخ است و نیم فرسخ از راه دور است که هیچ وقت قافله [ای] - به واسطهٔ بعد مسافت - از آن خط عبور نمی کند. مخصوصاً خانِزاد به قلعه رفته به دقّت ملاحظه نمود، از سابق تلگراف خانه و چاپار خانه در این محل ساخته اند و ناظم خلوت هم کاروان سرایی خوب ساخته، 45 ذرع در 35 ذرع، یک نفر تلگرافچی و دو عرّادۀ توپ ته پُر اطریشی با دو نفر توپچی در آن محل بود، ولی خیلی لازم است که عدّه سربازی هم همراه توپ در آن جا ساخلوا (1)باشد و این محل ییلاق خوانین جودکی است و این طایفه بسیار فقیر و بی بضاعت هستند. در ذهاب و ایاب از عربستان در اطراف راه که خانِزاد به شکار رفته بود، به چند جرگه ایلات آن ها برخورده و حالت پریشانی در آن ها دید که عرض آن از جملهٔ فرایض است و به نمک با محک مبارک قسم است که در تمام آن طایفه، یک پارچه گلیم یا سیاه چادر یا لباسی که پنج هزار قیمت داشته باشد، دیده نشد و نان خود را آورده نشان دادند، به طوری سیاه و بد مزه و سخت بود که زندگانی آن ها با آن نان محل حیرت است و با این حال طایفۀ بی مروّت [و] شرير درکوند، همه ساله آن ها را می چاپند و طوری پریشان و مستأصل و تفرقه شده اند که از هر گدایی زیادتر مستحق رعایت هستند و تعجب در این است که از این قسم طایفهٔ پریشان چگونه مالیات وصول می شود!؛ هشتم: از آب سرد به تنگ چمشک که قریب پنج فرسخ [است]، در چند موقع، رود [و] آب های گوارای خوب هست و راه او نسبت به سایر منازل چندان سخت نیست. قدری از آن را ناظم خلوت خیلی خوب ساخته، در خود تنگ چمشک هم، کاروان سرای بسیار خوبی ساخته که خاصّه در زمستان برای عابرین بسیار
1) واژه ترکی، به گروهی از سربازان که در مکانی جای گزیده و به حفاظت و نگاهبانی آن گماشته شده باشند، گویند
مفید خواهد بود؛ نهم: از تنگ چمشک تا شهنشاه که چهار فرسخ است، دو ثلث آن را ساخته اند و خیلی خوب شده. در خود شهنشاه هم سابقاً آبادی نبوده و حال کاروان سرا و چند خانه ساخته اند که رعیت در آن ها ساکن و در حقیقت آبادی شده است.
از شهنشاه به شهر خرّم آباد هم تمام دو فرسخ فاصله را، خیلی خوب ساخته و گردنه ای که در اوّل منزل هست به قسم مار پیچ طوری هموار کرده اند که واقعاً تعریف دارد؛ اگر تمام راه را این قسم بسازند، عبور از آن راه خیلی سهل و آسان خواهد بود، ولی به این ترتیبی که ساخته می شود، تا مدّت زمانی اتمام آن طول می کشد و عابرین به آن راه های سخت مبتلا خواهند بود و مخارج زیاد بی صرفه خواهد داشت؛ زیرا اگر ساختن این راه برای کالسکۀ بخار و راه آهن باشد، ترتیب علی حدّه دارد و چنان چه برای آسودگی متردّدین و همواری راه باشد، خیلی راه های سختی هست که ساختن آن ها الزم از این هایی است که می سازند و بلکه اغلب مواقع ابداً ساختن لازم ندارد و بالطبیعه هموار هست و معمار آن پول گزافی گرفته، دو جوب (1)در اطراف آن راه کنده و مثل سایر راه های سخت قلمداد می کند و آن جاهایی که سخت است و مخارج زیادی دارد، چون برای مباشرین این قدرها صرفه ندارد، به ساختن آن کم تر اقدام می کنند.
حال کلیتاً نتیجه و فواید افتتاح شط کارون موقوف به امنیت و سهولت این راه است که مال التجاره را به آسانی بتوانند به خرّم آباد برسانند و الّا چنان چه این راه به همین حال و منوال باقی باشد و رفاهیّتی در عبور آن از هر قبیل حاصل نباشد، ورود جهازات به شط کارون جز بعضی اشکالات حالی و مالی، فائدۀ دیگری نخواهد داشت و به عقل قاصر این غلام بی مقدار بهتر آن است بدواً در گردنۀ کیالان و دهلیز و سایر جاهای سخت که فعلاً هر نیم فرسخ راه را متردّدین در چهار ساعت عبور می کنند، راه ساخته شود، فائدۀ حالیّه دارد، و بعد هر قدر در سایر جاهای هموار که خرج زیادتر شود، یقیناً صاف تر و بهتر خواهد شد، ولی فعلاً بسیار راه های سخت هست که اگر بسازند، واجب تر از ما بین بروجرد و خرّم آباد است و این همه زحمت مسافرین برای سختی راه است و الّا دلیلی ندارد که سی و هفت فرسخ را با کمال مشقّت در نُه روز و ده روز طی کنند.
1) جوی آب
عیب کلیّۀ این خط عدم آبادی و امنیّت است و گویا در تمام ممالک ایران، هیچ خطّی به این حالت نیست که در فاصلهٔ ده منزل یک خانوار آبادی دیده نشود و فعلاً از خرّم آباد الی دزفول ابداً در هیچ نقطه آبادی و خانوار ایل دیده نمی شود و متردّدین آذوقۀ مال و آدم را من جميع الجهات باید همراه خود حمل کنند و گذشته از مأکولات برداشتن آذوقۀ مال، زحمت و خرج فوق العاده است. برای هر مالی باید دو قاطر کاه و جو حمل نمود، به علّت این که یک مال در این راه اقلاً بیست من کاه و ده من جو خرج دارد. پس هر مال سواری و مال بُنه، قاطری برای حمل آذوقه لازم دارد و آن قاطر حامل آذوقه کاه و جو على حدّه می خواهد که باید به مال دیگر حمل نمود و این سه مال اقلاً نود من آذوقه می خواهند که باید دو قاطر کرایه نموده حمل کرد و اگر بعضی اوقات برای چریدن مال بنه، علف خشک مقدور باشد، باز ناچار برای جو آن و آذوقۀ اسب های سواری هر مالی، اقلاً یک قاطر آذوقه لازم است.
به نمک مبارک قسم است [که] خانِزاد در ذهاب و ایاب این چند منزل، علاوه بر فوج، شخصاً قریب هزار تو مان کرایۀ آذوقه داده است و سایر مردم هم به همین قسم مبتلا هستند، مگر در سالی سه - چهار ماه که در صحراها علف ممکن است، در آن صورت نیز باید نصف راه را آذوقه حمل نمود؛ زیرا که تا نیمۀ راه ییلاق است و نیمۀ دیگر گرمسیر و فصل آن ها به اختلاف است و اغلب، همین قدر که علف در هر سمتی خشکیده، الوار تمام صحرا و کوه را آتش می زنند که ابداً چیزی باقی نمی ماند و از مأکولات هم آن چه تصوّر شود، باید همراه برداشت و یقیناً به اشخاصی که پریشانند و تمکّن ندارند، زیاده از اندازه سخت می گذرد و تمام اوقات اغتشاش این راه از طایفۀ درکوند است که شریر ترین طوائف ایران هستند، و بالطّبع چند ماه که کلیّۀ ایل لرستان در عربستان است، این خط منظّم می شود و الّا باقی اوقات نظم آن مشکل است و قلع و قمع این طایفۀ درکوند نیز خارج از امکان نیست؛ ولی چون محلّ آن ها کوهستان و بسیار سخت است، تولید زحمتی می شود و آن چه به عقل قاصر این غلام بی مقدار می رسد این است که از خود این طایفه در حق چند نفری که لایق باشند، از اعطاء مواجب و منصب و امتیاز، اظهار مراحمی شود که خود را نوکر دولت بدانند و محض حفظ آبرو و شئونات دولتی خود، در نظم طوایف جزء، اهتمام و مراقبت کنند.
در هر منزلی که تلگراف خانه و غیره ساخته شده خیلی لازم است که چند خانه ساخته، به هر قسم ممکن باشد، از ایلات لرستان منزل بدهند، و نیز برای امنیّت راه و انتظام آن خانوار، در هر منزل یک دسته سرباز ساخلو قرار داده شود که آن خانوار را مجبور به زراعت و فلاحت کند که هم آذوقه و منزل از هر قبیل برای مسافرین فراهم باشد و هم به واسطۀ وجود آن جمعیّت، راه ها منظّم شود؛ بلکه خود آن ساخلو هم می توانند زراعت نمود و چنان چه تمام ایلات لرستان یا اغلب آن ها را تخته قاپو (1)کنند، هیچ مشقّتی برای نظم آن ولایت بهتر از این نخواهد بود و الّا طوایفی که الان در میانهٔ آن ها تخمیناً زیاده از پانزده هزار تفنگ مارتین و طلیعه با فشنگ های زیاد موجود است، با حالت ایلیّت نظم آن ها خالی از اشکال نخواهد بود؛ اگر چه وضع قسمی افتاده که عرض این مطلب، دور نیست حمل به غرض و مقصودی شود؛ ولی به نمک با محک مبارک و تاج و تخت اعلی حضرت قدر قدرت اقدس همایونی... قسم است که جز صداقت در هیچ یک از این عرایض مقصودی نبوده و نیست و ممکن است که این غلام به خلاف قاعده استنباط نموده باشد؛ ولی آن چه به عقل قاصر خانِزاد می رسد یک شرط عمده عمده نظم آن ولایت و راه این است که عربستان و لرستان در تحت یک حکومت باشند؛ یا حکّام این دو ولایت قسمی متّحد و موافق باشند که حکم واحد داشته باشند، زیرا که تمام ایلات لرستان سالی چهار - پنج هزار زیادتر در ییلاق و اطراف خرّم آباد نیستند که آن هم اوّل سال است و وقت اتمام مالیات نیست. در اوّل میزان (2)که موقع پرداخت مالیات است، در تمام بروجرد و خرّم آباد یک نفر لُر پیدا نمی شود، و در واقع شش ماهۀ آخر سال را تا چهل و پنج روز از عید گذشته، کلیّۀ این ایل از تحت حکومت لرستان خارج اند و چنان چه حکومت عربستان موافق نباشد، وصول مالیات مشکل و اگر مخالف باشد، نظم آن ها نیز محال است.
حالات عربستان که مختصری از کتابچۀ مفصّل انتخاب شده، به عرض می رسد و مشتمل است بر دوازده فصل:
از اوّل حَمَل (1)، روزها گرم است و تا آخر حمل از 30 الی 35 درجه و شب از 10 الی 15 درجه بالای صفر است و قبل از عید هم، بعضی روزها تا 35 [درجه] دیده شده است و از اواسط ثور (2)، اوّل حدّت گرما است که تا اواسط جوزا (3)از 25 درجه به 45 درجه می رسد. از اواسط جوزا، اوّل باد سموم (4)است و تا آخر برج سنبله، (5)شدّت گرمی هوا از 50 الی 55 درجه می رسد و باد غربی و شمال، به شدّتی گرم می وزد که تمام شب را از آفتاب وسط روز که [55] درجه گرمی آن است، داغ تر می شود. در مدّت این سه ماه از شدّت باد گرم، شب ها در جاهای مرتفع نمی توانند به سر برند و ناچار متحمّل گرما شده پناهگاهی اختیار می کنند که از آسیب آن محفوظ باشند و امسال بر حسب اتّفاق در میزان هم گرم بود و در عقرب (6)تا وقتی که باران ببارد، روزها گرم و شب ها خنک می شود و در
1) به معنی برّه نخستین ماه شمسی است و روزی که آفتاب در این برج داخل شود، نوروز است و مدّت ماندن آفتاب در این برج را فروردین گویند
2) به معنی گاو فلک، نام یکی از صور دوازده گانۀ منطقة البروج و میان حمل و جوزا است و بودن آفتاب در این صورت در اردیبهشت ماه است. (دیگر صور فلکی به ترتیب، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو و حوت است)
3) به معنی گوسفند سیاه که میان آن سفید است، نام برجی است از بروج دوازده گانۀ فلکی و آن را توأمان و دو پیکر نیز گویند و آن ماه سوم ماه های شمسی مطابق با خرداد است
4) باد گرم، برخی گویند که این باد بیش تر در روز است و گاهی در شب؛ ولی گرما بیش تر در شب است و گاهی در روز
5) نام برج ششم از صور بروج دوازده گانه که نام دیگرش عذرا است و آن بصورت دختری است دامن فروهشته و خوشه گندمی در دست، و وجه تسمیه آن به سنبله همین است، اوّل این برج تقریباً مطابق است با ششم شهریور ماه جلالی
6) به معنی کژدم، نام صورتی از صور بروج دوازده گانۀ فلکیّه و آن برج هشتم است و آن ماه دوم پاییز مطابق آبان ماه جلالی است
حمل و عقرب، قریب به هوای تابستان تهران است و از اوّل قوس (1)الى آخر حوت (2)روزها که آفتاب باشد غالباً هوا از 25 درجه و شب ها شدّت سرما الی 5 درجه بالای صفر است و به ندرت به صفر می رسد که آب یخ ببندد و این درجات معروض از روی ترم متر [= ترمومتر]، درجه ای است که در سایه بوده و تشخیص داده شده است.
کلیّتاً هوای دزفول بالنسبه به سایر ولایات عربستان بهتر است و شوشتر و فلاحیه و محمّره (3)گرم ترین نقاط آن حدود است و بر خلاف تمام ولایات از یک ساعت به ظهر مانده الی نصف شب تقریباً به یک درجه هوا به شدّت گرم است و از نصف شب تا قریب به ظهر بالنسبه بهتر است و چیزی که خیلی صدمه دارد، بادی است که از سمت مشرق می وزد. اهالی عربستان آن را شرجی گویند و در این هوا به حدّی رطوبات متعفّن تولید می شود که تمام ذی حیات بی حس و حرکت می شوند. جز دزفول که به واسطهٔ بعد از دریا این هوا را ندارد، در سایر نقاط هر قدر به دریا نزدیک تر است، صدمه آن بیش تر می شود و از برج قوس به بعد که باران می بارد، اغلب صحرا ها و کنار رود خانه ها سبز می شود و در پنجاه روز به عید مانده، علف سبز در همه جا وافر و بیست روز از عید گذشته، به کلّی خشک می شود و در دو - سه ماه زمستان که بهار آن ولایت است، غالب نقاط عربستان بسیار خوش هوا و سبز و خرّم می شود، خاصّه بهار شوشتر که از قدیم مثل زدِ تمام شعرا و ندما بوده و واقعاً دو ماه شوشتر به طوری با صفا است که تمام دیوارها و روی سنگ ها سبز می شود و در آن فصل، شکار درّاج (4)عربستان به حدّی زیاد و خوب است که یک نفر آدم می تواند در یک روز، پنجاه الی شصت درّاج با تفنگ شکار کند. آهو و گراز نیز در همه جا زیاد است. شیر هم در بعضی جنگل ها غالباً دیده می شود.
1) برج نهم از دوازده برج فلکی که به آن کمان و کمان گردون نیز گویند و مطابق آذر ماه جلالی است
2) به معنی ماهی یا نهنگ، نام صورتی است از صور بروج دوازده گانه و آن برج دوازدهم است که مطابق اسفند ماه جلالی است
3) نام قدیم خرّم شهر در استان خوزستان است که در ساحل شرقی رود کارون و در محل تلاقی کارون با شط قرار دارد و با پلی به آبادان متّصل می شود
4) پرنده ای است از تیره ماکیان و جزو راستۀ کبک ها که حدود چهل گونه از آن در مناطق گرم و معتدل جهان زیست می کنند. بسیار زیبا است و نوای خوشی دارد. گوشت آن پاک و حلال است و به رنگین تاج و درّاج و ترّاج و زرج و ژرژ و... نیز نامیده می شود
پنج رود عظیم از جبال لرستان و بختیاری وارد جلگهٔ عربستان می شود: رود کرخه؛ رود دزفول؛ رود کرن؛ رود رامهرمز که به جرّاحیّه و فلاحیه منتهی می شود؛ رود رهملا [که] به شطّ العرب و دریا ملحق می گردد و تمام سکنۀ آن حدود در اطراف رود خانه ها است و [در] کپرهایی که از نی و بوریا می سازند و [در] سیاه چادر به سر می برند و در صحرای پایین آن ها به واسطهٔ عدم آب و شدّت گرما، نمی توانند مسکن نمایند، مگر در فصل زمستان که بهار عربستان است [و] باران زیاد است، برای علف چرانی در صحراها، که خارج از کنار رود خانه است، می توانند حرکت کنند و در راه هایی که از رود ها دور باشد، ناچار چاه کنده اند و آب غالب آن ها شور است و چاهی که آبش شیرین باشد، کم تر است.
وسعت ولایت و استعداد ملکی عربستان نسبت به صفحات خراسان و آذربایجان و کردستان و فارس و عراق عرب (1)و غیره که آن خانِزاد دیده از اغلب [آن ها] بیش تر و حاصل خیزتر است و در زمان قدیم هم غالباً شهر شوش و شوشتر پایتخت سلاطین بزرگ بوده و در دورۀ خلفا، اهواز که عبارت از نُه شهر بوده، از کثرت آبادی و منافع نی شکر و ثروت اهالی آن جا مطالبی در تواریخ نوشته اند که این اوقات اغراق به نظر می آید و از زیادی غلات، خوزستان را سلّة الخبز (2)و مجمع المال می نامیده اند و با یک اسب و یا الاغ یک دفعه زمین را شیار می کنند. با این که اغلب زراعت آن ها دیم است، به قدری خوب حاصل می دهد که زراعت آبیِ این صفحات با اهتماماتی که در کاشتن آن می شود، هرگز به آن خوبی عمل نمی آمد.
پیرار سال، از دو ماه به عید مانده الی آخر بهار یک باران دو - سه ساعتی زیادتر نبارید، با این حال رطوبت و شبنم هوا طوری حاصل را تربیت نمود که هر شبی، مقابل یک باران کامل فائده می بخشید و غالب جاها گندم و جو از رکاب اسب بالاتر بود و زراعت شلتوک [هم این چنین است] به طوری است که بعد از تخم اندازی تا وقت درو ابداً زحمتی برای رعیت ندارد و از یک من شلتوک صد الی دویست من حاصل بر می دارند و در جاهایی که
نخلستان هست نیز، ثمر بی اندازه می دهد و آن اراضی طوری مستعد زراعت است که همه قسم حاصل می توان به عمل آورد و چنان چه اندک اهتمام و مخارج قلیلی در آبادی این ولایت شود، قابل آن است که بعد از وضع منافع و بدون این که به احدی از آحاد رعیت تعدّی وارد بیاید، اقلاً یک کرور مالیات با کمال سهولت عاید دولت شود، نه این است که این مسئله خارج از امکان باشد، بلکه هیچ اشکالی ندارد و از قرار شرح و ترتیبی که در حالت ولایات جزء عربستان عرض می شود، صدق مطلب و نتایج فوائد منظوره آن به اندک توجهی در خاک پای مبارک مثل آفتاب روشن خواهد شد.
رعیّت عربستان از تمام ولایات دیگر آسوده ترند و مالیات دیوانی، مخصوص زارعین است و سایر طبقات رعیّت هر قدر [هم] با مکنت باشند، دیناری مالیات ندارند.
شهر عماره را قلیل زمانی است که دولت عثمانی ما بین بصره و بغداد، در کنار دجله بنا کرده و با حویزه هم جوار است و همه قسم زراعت می کنند و طوری آباد شده است که خانِزاد حین تشرّف عتبات عالیات، آن چه دیده و تحقیق نموده، در سالی در [حدود] دویست هزار لیره مالیات و دوازده هزار لیره گمرک، به دولت عثمانی عاید می شود و با این که وسعت و استعداد عربستان ده مقابل عماره است، خمس آن مالیات [را] نمی دهد و رعیّت آن جا با این استعداد ملکی و رفاهیّت، به واسطۀ عدم سررشته از کسب و امور رعیّتی، غالباً به پریشانی و فقر گرفتارند و جز بعضی که زراعت دارند، سایر طبقات مردم ابداً در خیال آبادی ملک و وسعت حالت خود نیستند و در کنار پنج شط عظیم، حیران و سر گردان نگاه می کنند و از یک قطرۀ آن بهره مند نمی شوند؛ جز دزفول که قلیلی اشجار مرکبّات و غیره دارند، در سایر جاها یک درخت دیده نمی شود و اکثر اهل عربستان، دور نیست انگور و سایر میوه جات ییلاقی را شکلاً هم ندیده باشند و حال این که [همه] قسم میوه جات ممکن است عمل آورد و یک نفر رعیّت می تواند در هر یک از نقاط کنار رود خانه با گاو و چاه مبالغی از زراعت صیفی و باغات فائده برد.
چیزی که اهالی عربستان برای خود دولت می شمارند هر یک از معتبرین دو - سه رأس مادیان دارند که از دویست الی پانصد تو مان و بیش تر قیمت می کنند و غالباً هم نفری یک تفنگ مارتین دارند و فعلاً دور نیست زیاده از بیست هزار تفنگ مارتین و طلیعه در دست سواره و پیادۀ اعراب باشد و به قدری سخت جان و پرطاقت اند که مافوق متصوّر
نیست و در شدّت گرمی هوا و آفتاب که رکاب مثل آهن گداخته، داغ می شود با پای برهنه سوار شده تاخت و تاز می کنند و با این حالت از صدای شیپور و سرباز فوق العاده می ترسند، دور نیست به قدری که آن ها از اسم پنجاه نفر سرباز [وحشت] می کنند در سایر ولایات از رسم دو فوج پروایی نداشته باشند و خیلی لازم است که حکّام، آن ها را از این خیال بیرون نبرند و به همین عقیده باقی گذارند.
رفتار نظام السّلطنه با عموم رعیّت بسیار خوب است و در غالب جا ها بنای آبادی گذاشته و در این مدّت دیده نشده است که کسی را سیاست کند یا جریمه بگیرد و ابداً با رعیّت جزء عربستان، حاکم کلّ، طرف نیست و حكّام جزء بلوکات و طوایف اعراب کلیّه از مشایخ رؤسای خودشان است و رسم این است [که] قبل از عید هر یک نزد حاکم کل می آیند و تمسّک مالیاتی خود را اصلاً و فرعاً داده، خلعت پوشیده، می روند و چند نفری از قبیل شیخ مزعل خان معز السلطنه و مشایخ بنی طرف و غیره، نزد حاکم نمی آیند [بلکه] سند مالیاتی نوشته، می فرستند و خلعت از حکومت می گیرند و دیگر جز این که وجه تمسّک را حکومت کل از آن ها مطالبه کند، ابداً اطلاعی و رجوعی از معاملۀ جزءِ آن ها با رعیّت ندارد و مشایخ، خود اراضی صیفی و شتوی (1)را بعضی به اجاره و بعضی به عمل کرد، قسمی رفتار می کنند که میزان معیّنی به دست حکومت کل و ابنای دیوان اعلی می آید و این غلام بی مقدار در تمام این مدّت به وسایل مختلف از معاملۀ جزء ولایات مختصر اطلاعی حاصل نموده که در مواقع هر یک به عرض خاک پای مبارک خواهد رسید.
مالیات سرخویشی عربستان که به اختلاف طوائف از جفتی یک تو مان دو هزار الی پنج تو مان است، همیشه مشایخ یک سال پیش خور می کنند؛ به این طریق که در ماه عقرب و قوس که ابتدای زراعت است، مالیات سال نو را گرفته به مصارف شخصی خود و مالیات سنۀ ماضیه می رسانند و در سال نو مالیات دیوانی را تا ممکن است، مشایخ به دفع الوقت می گذرانند که حاصلی به دست بیاید [آن گاه] قدری از گندم و جو داده و باقی در عهدهٔ
1) در اصطلاح به معنی غلّه یعنی گندم و جو به کار می رود در مقابل صیفی که بر تره بار اطلاق می شود
تأخیر می مانند تا اواخر پائیز که وقت زراعت است باز به دستور سابق وجه سر خویشی سال نو را از رعیّت گرفته، خودشان به مصرف می رسانند، قدری هم به مالیات امسال دیوان می دهند و بعضی ها نیز مبلغی به عنوان کمک طرح کرده از رعیّت می گیرند و بعضی مشایخ ظالم به قدری در ایلات خود مسلّط هستند که اگر تمام مایملک رعیّت را غارت کنند، کسی قدرت نفس کشیدن ندارد و تا به حال هم رسم نشده است که رعیّت درب خانۀ حاکم کل را بشناسد و عرض دادِ خود را به دیوان برساند و این غلام در مدّت مأموریّت خود تاخت و تاراج شدن بعضی را به دست شیخ خود، به وسایل مخصوص اطلّاع یافت، از جمله تاراج کردن شیخ فرحان، شیخِ آل کثیر، بشیش نام و جوهر نام را، [ولی] یکی از آن ها دیده نشد که به داد خواهی، نزد حکومت کل بیایند، مگر ما بین مشایخ گفتگویی حاصل شود. [البته] این حالت در تمام ایران، گویا منحصر به عربستان است.
در بدو ورود خانِزاد فوج سیلا خور و صد نفر توپچی کرّوس در دزفول بودند. فوج با پنجاه نفر توپچی مرخص شده پنجاه نفر آن ماندند. پنجاه نفر توپچی خراقانی [هم] با یوسف خان، سرهنگ اطریش دو ماه بعد از ورود خانِزاد به عربستان آمده در اردوی فلاحیه همراه بودند و چند نفر آن ها مأمور محمّره شدند و در ماه ربیع الاوّل سنۀ ماضیه با توپچی کرّوس مرخّص شده به ولایت رفتند و در عوض توپچی ملایری و نهاوندی با محمّد علی میرزای سرهنگ آمدند. بلا فاصله ما از دو سمت اهواز و محمّره حرکت نموده، چهار عرّادۀ توپی که از دار الخلافه آورده بودند، با یک صد نفر توپچی در اهواز و محمّره مانده، باقی متوقّف شوشتر هستند. بیست نفر توپچی اصفهانی با دو عرّادۀ توپ ته پُر کوهی که همراه نظام السلطنه آمده بودند، تا آخر سنهٔ ماضیه بودند و مرخّص شدند.
سی صد نفر آن ها با رمضان علی خان سرهنگ همراه نظام السلطنه آمده بودند که در بدو امر با یک عرّادۀ توپ اطریشی به انفراده به فلاحیه مأمور شدند و بقیّۀ فوج نیز دو - سه ماه بعد به سرهنگی عبد الحسین خان آمد. رمضان علی خان محض تقصیر واقعۀ فلاحیه از فوج خارج
و کلّیتاً واگذار به عبد الحسین خان شده، بعد از مراجعت از فلاحیه و حویزه از همان سال اوّل متوقّف دزفول بوده، پارسال دو مرتبه در دزفول شوریدند؛ نظام السلطنه آن ها [را] ناچار خواسته، یک ماهی در شوشتر نگاه داشته، چند نفر از مقصّرین را تنبیه نموده به اصفهان فرستاد و بقیّه که آرام شدند، باز به دزفول مراجعت داد. تا شوّال هذه السّنه در دزفول بوده و به جایی مأمور نشدند. بعد از مراجعت نظام السّلطنه و این خانِزاد از محمّره، باز در دزفول اغتشاش کردند و نظام السّلطنه آن ها را خواسته و قرار بود که تا رسیدن فوج فریدن چند روزی توقّف کنند، رفع اغتشاش از آن ها نشد.
شبی از فوج صدای یا علی بلند شده، تماماً کوچیده سمت اصفهان روانه شدند؛ صفی خان سلطان برادر رمضان علی خان از واهمۀ اتّهام خود، قرآن جلو فوج برده قدری را برگرداند و چهار - پنج روز در شوشتر مانده، بنای تعدّی و دست درازی به بازار و دکاکین گذاشته تا نظام السّلطنه ملجأ شده، بقیّه که مانده بودند، سند ممهور داده، حکماً از شوشتر خارج نمود و صاحب منصبان آن ها نیز بعد از چند روز توقّف روانه شدند.
قبل از نظام السّلطنه وارد عربستان شده و در کنار شهر دزفول چادر زده متوقّف بود، در اواسط تابستان واقعهٔ فلاحیه «شادان» پیش آمده با شدّت گرمی هوا که زیاده از پنجاه و دو درجه بود، به فلاحیه رفته دو ماه تمام متوقّف و [سپس] به سمت اهواز و حویزه حرکت نمود.
هوای فلاحیه از تمام نقاط عربستان گرم تر و بدتر است به حدّی اهل اردو را سخت گذشت که مافوق آن متصوّر نیست، علاوه بر این که مبتلا به گزیدن عقرب جرّاره و وزیدن باد سام بودند. از اوّل طلوع آفتاب تا غروب، تمام مردم از شدّت گرما در زیر چادر به حالت ضعف افتاده و قدرت حرکت نداشتند و هر وقتی که باد شرجی می وزید رطوبت متعفّن در هوا تولید می شد که تحمّل آن از هفتاد درجه گرما سخت تر بود.
بعد از انتظام امور آن حدود، چهار دسته سرباز در فلاحیه و حویزه ساخلو گذاشته و باقی فوج به شوشتر مراجعت نمود و یک ماه قبل از عید یک صد نفر سرباز با پنجاه نفر موزیکالچی همراه نظام السّلطنه که بنای ساختن عمارت دولتی در محمّره [را گذاشت و]
چون از اعراب و غیره عمله به دست نیامد، محض این که در اقدام این امر مهم تأخیر نشود، دویست نفر دیگر مأمور نموده، روانه داشت [تا] تابستان را با آن حدّت گرما و تابش آفتاب مشغول ساختن عمارت صاحبقرانیّه بودند و در آن حین، ناخوشی وبا، در محمّره طلوع نموده، از حاکم و محکوم تمام نفوس آن جا به اطراف و جوانب فراری شدند.
از تصدّق خاک پای مبارک در تمام مدّت ناخوشی یک نفر سرباز از صاحبقرانیّه خارج نشده تا هذه السّنه، هنگام مرخّصی فوج، در محمّره مشغول خدمت بودند و باقی فوج هم یک دسته در اهواز متوقّف بوده از بقیّه هم اغلب به اطراف مأمور وصول مالیات بوده و آن چه در شوشتر بود به واسطهٔ شدّت ناخوشی وبا و عفونت هوای سرباز خانه، تمام را در کنار رود خانه در زیر چادر به سر برد و در شهر ربيع الثانی سنۀ ماضيه، به نظام السلطنه به اهواز و از آن جا به محمّره روانه شد و تا شهر ذی قعدۀ هذه السنه كه هوا به شدّت گرم بود، تمام فوج در محمّره و اهواز ساخلو بودند تا ورود فوج مخبران به دزفول؛ فوج فدوی از اهواز به شوشتر آمده، هشتم شهر ذی حجّه از دزفول به سمت خرّم آباد روانه شدند.
به نمک با محک مبارک قسم است، این سفر طوری به این خانِزاد و فوج و سایرین که همراه بودند، سخت گذشت که به هیچ یک از افواج مأمورین این گونه سخت نبوده و نخواهد بود زیرا که هیچ وقت چنین اتّفاق نیفتاده بود که تابستان از دو سمت فلاحیّه و محمّره و غیره حرکت کنند، موافق رسم معمول قدیم، فصل تابستان را الی اواخر پائیز مأمورین عربستان در شهر دزفول و شوشتر متوقّف بودند و دو - سه ماه به عید مانده که هوا مساعد می شد، به سمت اهواز و فلاحیّه و غیره حرکت می کردند و صدمه به مأمورین وارد نمی آید.
اوایل ورود این فوج به عربستان بر حسب اتّفاق بود که محض اغتشاش فلاحیّه در قلب الاسد (1)حرکت دادن اردو لازم شد تا آخر سال ابداً این خانِزاد با فوج، سایۀ عمارت ندیده و در زیر چادر و جلو آفتاب به سر برد و در دو سال بعد هم تا آخر مأموریت و هنگام
1) یکی از اختران و ستارگان صورت فلکی اسد، پنجمین صورت فلکی است و آن از قدر اوّل است. نام دیگر آن زیره می باشد
مرخصی قسمی بود که هیچ وقت راحت ندید و تمام را در محمّره و اهواز و غیره با آن شدّت گرما در زیر چادر مشغول جان نثاری بود و کلّیتاً در فصل تابستان حرکت دادن اردو و توقّف در اهواز و محمّره بسیار صعب است، خاصّه برای قشون عراقی و آذربایجانی که در ییلاق تربیت شده اند، فوق العاده سخت می گذرد.
دویست نفر از طایفهٔ شاهسون دویرن، جمعیِ آقا جان خانِ سر تیپ بود که شش ماهۀ سال اوّل را خود آقا جان خان سر تیپ، نایب الحکومۀ دزفول بود. سوار هم تماماً متوقّف دزفول بوده و در حکومت دزفول آقا جان خان بسیار خوب از عهده بر آمده، منظّم داشت، و بعد از شش ماه، قدری از سوار به ولایت مراجعت نموده و قدری با خود آقا جان خان سر تیپ در شوشتر متوقّف بودند، تا شهر ربیع الاوّل سنۀ ماضيه، كليتاً مرخّص شده به دربار معدلت مدار (1)مراجعت نمودند.
بیست و یک عرّادۀ توپ دهن پر قدیم در شوشتر بوده و هست که اغلب آن ها بدون عرّاده و روی خاک افتاده و چند عرّاده از آن ها که برای اردوی فلاحیّه و اهواز لازم بود، نظام السّلطنه تعمیر کرده و باقی به همان حالت اوّل هستند. و پنج عرّادۀ توپ در محمّره بود؛ حین مراجعت که خانِزاد از آن خط عبور نمود، سه عبور نمود سه لوله در روی خاک افتاده و دو لوله بدون توپچی و قورخانچی (2)و مستحفظ در جلو شطّ محمّره گذاشته و اسباب بازی اطفال محمّره بود که بعد [از] رسیدن خانِزاد به شوشتر توپچی فرستاده و توپ ها را مرمّت نموده، دو عرّاده به جهاز پرس پلیس (3)برده و سه عرّادۀ دیگر در خود محمّره باقی ماند. و چهار عرّاده توپ دهن پر که پارسال از دار الخلافۀ باهره (4)آوردند، دو عرّادۀ آن را در اهواز،
و دو عرّاده در محمّره قرار دادند. و از کلّیۀ اسلحه، چیزی که فعلاً در آن صفحه به کار می خورد، فقط همان دو عرّادۀ توپ کوهی اطریشی و هفت صد قبضه تفنگ ورندل است و الّا از باقی حاصلی مترتّب نمی شود و در تمام آن صفحه، یک دانه فشنگ کاغذی نبود و در سفر فلاحيّه، الجاءاً بيست هزار فشنگ ساخته شد.
بسیار لازم است از اهواز الی محمّره در دو - سه نقطه، قلعه جات محکم ساخته و از هر قبیل قور خانه (1)و توپ در آن جا ها بگذراند، خاصّه محمّره که توپ های بزرگ اطریشی و سنگر و باستیان (2)به قاعده، لازم دارد؛ مثل این که دولت عثمانی در فاو که محلّ ورود شطّ العرب است به دریا، قلعۀ بسیار محکمی ساخته و اسلحه و قور خانه و استحکامات کاملی قرار داده است و در این چند سال که بنای ساختن آن را گذاشته اند، یک دفعه صاحب منصب انگلیس به لباس مبدّل رفته، نقشه برداشته بود و از آن قدر مخارج گزاف و زحمات بسیار چشم پوشیده، به کلّی خراب کرده و از نو قلعهٔ مستحکمی بنا نهادند. و از آن تاریخ به بعد صاحب منصبان انگلیس به هر تدبیر، آن چه خواستند، اطلّاع از حالت آن حاصل کرده و نقشه بردارند. مقدور نشد؛ حتّی به دادن پول های گزاف و فرستادن مهندسین به لباس عمله و بنّا و غیره و تدابیر دیگر اقدام کرده اند. صاحب منصبان عثمانی از تدلیس آن ها مطّلع شده، ممانعت نموده و نتوانسته اند به مقصود برسند، تا امسال در ماه شعبان المعظّم نیز یک مرتبه سه فروند کشتی جنگی انگلیسی، وارد دهنۀ فاو شده اصرار ها در دیدن قلعه نمودند و مقدور نیفتاد.
لازم است که از طرف دولت علّیه هم در دهنۀ شطّ العرب استحکامات و اسلحه به قاعده باشد و علاوه بر مآل اندیشی ها در این وقت، شطّ کارون مفتوح و بنای عمارت دولتی و احداث بندر صاحبقرانیه در محمّره شده، آن نقطه [رونق] پیدا کرده که محلّ توجه غالبِ دول خارجه است و متّصل صاحب منصبان و سیّاحان اروپا از اطراف به سیاحت آن حدود می آیند. حالت بندریّت و سر حدّی، مقتضی آن است که به قدر اندازه، سرباز و توپچی با لباس های خوب و توپ ها و تفنگ های پاکیزه و معتبر در نقطۀ صاحبقرانیه همیشه موجود و مستعد باشد که در انظار خارجه و داخله، خارج از قاعده نباشد.
پیادۀ تفنگچی عرب و بلوچ جمعیِ معز السلطنه؛ سوار فیلی کریم خان که در دهات دزفول ساکن و به قراسورانی (1)مشغولند؛ سوار خدا کرم خان بختیاری، ساکنین کوانک که در بین شوشتر و دزفول واقع و اغلب به خدمات حکومتی مشغولند.
و کلیّتاً در عربستان یک فوج الی دو فوج سرباز و پنجاه الی صد نفر توپچی در صورت امنیّت، کفایت می کند. ولی سوار نیز از جمله لوازم است که همیشه یک صد سوار بختیاری و یک صد نفر سوار عراقی در عربستان ساخلو باشد، ولی اگر این یک صد سوار عراقی با اسب و اسلحه ممتاز و لباس پاکیزه تقریباً مثل سوار عراق باشند، مفیدتر از پانصد سواری خواهد بود که این اوقات مأمور سرحدّات می شود، زیرا که کلّیه در آن حدود باید به سولت [= صولت] و شوکت و هیبت قشون دولتی مردم را آسوده و ولایت را منظّم داشته، مالیات وصول نمود، و الّا در هر جزئی مطلبی، رعیّت را جری کرده و تولید زحمت نمودن، خدمت به دولت نیست و بلکه خباثت است. و در صورتی که حکومت قصد تعدّی نداشته باشد، به دادن مالیات حالی، هیچ رعیّتی مطیع تر از عربستانی نیست و کلیّتاً مردمان بسیار خوش طینتِ پادشاه پرستی هستند. و چون آن نقطه حالت سرحدّیت دارد، برای نظم ولایت و رفاهيّت رعیّت همین قدری که عرض شد، قشون کافی است و باقی امورات موقوف به کفایت حکومت است.
ولایت حویزه سمت مغربی عربستان و عبارت از مختصر شهر و چند قبیله طوایف چادر نشین است.
حدّ شرقی آن شطّ کارون، و جنوبی نشوه و قرنۀ خاک عثمانی، غربی ایضاً خاک عثمانی، شمالی طوایف آل کثیر شوشتر و دزفول.
شهر حویزه در چهار فرسخ مغربی رود کارون واقع و اهل آن چهار طایفه و یک هزار و دویست خانوار است و قریب پنج هزار نفر هستند: محلۀ حرف، چهار صد و پنجاه خانه؛ کوی شیخ، دویست و پنجاه خانه؛ ساکی، دویست خانه؛ نیس، قریب دویست و پنجاه خانه.
1) قراسوران کلمه ای ترکی، به معنایِ محافظان قافله و راه ها
باروی این شهر از بناهای سیّد محسن جدّ ولدۀ حویزه است و حال اغلب مخروبه شده و صاحبان مكنت، خانه های خشت و گل رعیتی دارند و سایر طبقات مردم از نِی و بوریا کپر ساخته ساکنند.
یک کاروان سرا و قریب هشتاد باب دکّان دارد که اغلب از حصیر است و مثل دهات در کوچه ها بنا شده و سرِ بازار پوشیده نیست و کسبۀ آن جا از بصره و دزفول برای البسه ذکور اناث قماش و پنبه و غیره می آورند و از حویزه، پوست برّه که قریب به پوست بخارائی است و پوست گاو و گاو میش و پشم و غلّه به خارج حمل می کنند.
دو مسجد دارند که تا آخر طاق شده و حمّام ابداً ندارند. برای ساختن عمارت، آجر و آهک از شوشتر و دزفول باید بیاورند [ولی] گچ در کنار رود کرخه دارند.
نمک خوردن آن ها از سه محل است:
بالای سدّ ناصری؛ صافن، محلّی است که زمستان از آب کرخه پر می شود و در تابستان که می خشکد، تمام آن محل، معدن نمک بسیار خوب است؛ کوه مریر، نزدیک رود کرخه در اراضی حویزه محاذی ببعد.
چهار صد متقال را یک وقیه گویند و بیست و چهار وقیه، یک منِ حویزه که معادل پانزده منِ تبریز است و یک صد منِ حویزه را یک کاره گویند.
حاصل آن ها جز طایفۀ بنی طرف که در سر رود کرخه واقعند، سایرین تماماً دیم است. اوقاتی که رود کرخه از کنار شهر جاری بوده، باغات مشتمل بر اشجار مرکّبات و میوه جات دیگر و همه قسم حاصل صیفی و شتوی داشته و منافع کلّی می بردند.
از زمانی که رود کرخه از ممرّ قدیم خود قطع و به نهر هاشم و سمت بستین جاری [شده]، به آن جهت تمام باغات خشکیده و جز گندم و جو دیم، حاصل دیگری ندارند و آب خوردنشان هم از چاه است که در محلّ رود خانه دو - سه ذرع کنده، آب شیرین بر می دارند و چاه هایی که در شهر می کَنند، با این که این قدر فاصله ندارد، تماماً آبشان شور است و هوری که مثل دریاچه از رود کرخه به شکل یافته، الی شویب ممتدّ است، به نیم فرسخی حویزه رسیده و بعضی سال ها تا پشت باروی شهر هم می رسد که به خفاجیّه و
بستین با بلم تردّد می کنند. سابقاً نهری از آن هور احداث نموده به شهر آب آورده بودند و مدّت ها از عدم توجه متروک بود.
در سنهٔ ماضيه مجدّداً تقنيه نموده در فصل زمستان و بهار دایر بود و تابستان که آب بالطبع کم می شود، باز مقطوع گردید و فرضاً در تمام اوقات سال هم که از آن نهر آب جاری باشد، فقط برای خوردن اهالی شهر و قلیل باغ و بوستانی کفایت خواهد کرد و به قدری نخواهد بود که حاصل با فائده از آن بتوانند عمل آورد.
سابقاً محلّ بوزنکور که فعلاً طایفۀ بنی طرف متصرّفند، ملک این ها بوده. به شویّب و غریبه که سه فرسخ در سمت جنوبی حویزه است، زراعت دیم دارند و در فصل بهار ما بین رود کرخه و حویزه مرتع آن ها است. پانصد خانوارند و قریب هزار و پانصد نفر سواره و تفنگچی دارند و اسب های معروف به جلفهٔ بنی ساله از این طایفه است.
طایفۀ شرفاء: سلمان و مهیّل شیخ آن ها است و سابقاً در خفاجیّه که فعلاً در تصرّف طایفۀ بنی طرف است، مسکن و زراعت داشتند و حال ما ببن بسيطين و حويزه محلّ نشیمن آن ها است و جمعیّتشان معادل جمعیّت بنی ساله است و این طایفه معروف است که از طایفۀ شرفاء مکّه هستند.
طایفۀ عچوش: محلّ نشیمن آن ها دو فرسخ پائین تر از حویزه، آب خوردنشان از چاه است، شیخ آن ها ثامد، سی صد خانوارند و عدد نفوسشان قریب هزار و چهار صد نفر است.
طایفۀ حردان: شیخ آن ها سلطان و عبد السّید، محلّ نشیمن آن ها اراضی چیجاپه، زراعت آن ها دیم است، آب خوردنشان از چاه، دویست خانوار و عدد نفوس قریب هزار نفر است.
طایفۀ قاطع: محلّ نشیمن آن ها دو سمت طایفۀ شرفا است و زراعت آن ها در سمت شاخة الكروش، کنار رود کرخه است. قریب یک صد خانوارند و شیخ آن ها مزبان و باقی طوائف آن ها فراری هستند.
طایفۀ بنی نعامة: شیخ آن ها عبد الانام، قریب دویست خانوارند که در جزو طایفهٔ شرفا سکنی دارند.
طايفۀ آل بو غريبة: شيخ آن ها تقی، در شویّب ساکن، دویست خانوارند، زراعت آن ها شتوی کاری است و در هور کشتی دارند.
طايفۀ مروانة: شيخ آن ها مطیّب است و قلیلی از آن ها در حویزه و باقی به خاک عمّاره متصرّفند.
طایفۀ آل بورواية: این طایفه یک صد خانوار بوده که متفرّق است.
طوایفی که فعلاً در تحت حکومت حویزه هستند از این قرار است که معروض افتاد. و بعضی طوایف دیگر از قبیل سواری و بنی اسد و غیره به کلّی متفرّق شده اند. قرار مالیات حویزه، جفتی یک تو مان دو هزار، به عنوان سر خویشی می گیرند و زراعت دیم را هم قبل از چیدن، دو نفر مصدّق حکومت و به مقداری به طور تخمین تصدیق می کنند و از قرار ثلث و بعضی محل ها ربع از صاحب حاصل، حکومت سند می گیرد و این فقره را خرّاس گویند و رعیّت محض این که غالباً مصدّقين زايد بازدید می کنند، در این قرار داد رضایت ندارند و کسی که زراعت ندارد، مالیاتی بر او مقرّر نیست و بعضی سادات محترم نیز در حویزه هستند که در کنار کرخه و کارون هر یک از دویست الی پانصد خانوار متفرّقه از اطراف جمع کرده، زراعت دیم می کنند که آن چه عایدی از آنِ رعیّت است، نصف [را] سادات بر می دارند و نصف [را] به مالیات دیوان اعلی می دهند.
دهاتی که در سمت غربی رود کارون و خاک حویزه سابقاً آباد بوده از قرار تفصیل است:
کرنشان، فعلاً آبادی دارد و محاذی یک فرسخ پائین تر از اهواز است؛ ام نمیر، محلّ سکنای حاجی سیّد موسی؛ مقطوع، محلّ سکنای سیّد احمد طالقانی؛ حيص، مخروبه؛ بلمان کوچک، آبادی مختصری دارد؛ بلمان بزرگ، مخروبه؛ کاظمی، چند خانوار ایلات در این جا بود این اوقات بنای تلگراف خانه نهاده که مسمّی به قاجاریه [است]؛ موصل، مخروبه؛ صفحه، مخروبه؛ رعله، مخروبه؛ سبعه، مخروبه؛ رحمانیه، جمع، بیصا، این سه محلّ مایۀ انتزاع محمّره و حویزه است.
حال جز دو - سه پارچۀ آن ها، باقی به کلّی مخروبه و خالی از سکنه است. بعضی از
سنوات که ایلات متفج رعیّت عثمانی، محض علف چرانی به این صفحات می آیند، در دو سر محل، قلیل زراعتی می کنند، غالباً مالیات نداده، کوچیده، می روند که وصول کردن آن تا مدّتی اسباب گفتگو و زحمت است و چند سال بود [که] سیّد نعمت سیف السّادات که از سادات نجیب و قابل و کار آمد عربستانی است، از اطراف خانواری جمع کرده اغلب این محل را زراعت می نمود تا سنۀ ماضیه که به واسطۀ بعضی مصالح حکومتی، چندی از خاک عربستان خارج بود و بعد به اذن نظام السّلطنه در عنافجه سکونت اختیار کرده و بعد از سیّد نعمت، هنوز رعیتی برای این محل فراهم نشده و این اراضی کنار کارون طوری مرغوب و خوب است که حاصل دیم آن بهتر از آبیِ این صفحات می شود، و علاوه بر آن از محل که نهری احداث کنند در دو - سه هزار ذرع پائین تر آب به اراضی می نشیند و همه قسم حاصل می توانند عمل آورده، فوائد کلّی ببرند و حال گذشته از این که نهر احداث نشده و زراعت آبی ندارد، این چنین اراضی قابل مستعدّى الى نهر هاشم، غالباً لم يذرع و خالی از سکنه مانده است که زراعت دیم هم در آن نمی شود و خرابی عربستان همین فقرات است که مقابل اهواز تا قریب بیست فرسخ که خاک حویزه است، غیر آن زراعت نمی شود و اراضی [با] آن استعداد، عاطل و باطل مانده و حال این که ممکن است از ایلات خود حویزه که به اطراف متفرقند، آورده در آن دهات مخروبه سکنی دهند و در قلیل مدّت به طوری آباد شود که فواید کلّی حاصل آید.
محلّ معتبر و مرغوب حویزه که از آب رود کرخه زراعت شتوی و صیفی می شود، حال تماماً در تصرّف طایفهٔ بنی طرف و از قرار تفصیل [زیر] است:
سمت شرقی رود کرخه: شاخه الكروس، شاخة الروم، بوزنكور، مالح، خفاجيّه، أم یمن، نعامه، بستین، جعالی؛ غربی رود کرخه: شاکریّه، رعلالی، خرّبینان، طره، و اراضی تمام طوائف دیگر به قدر عُشر این محلات نیست.
طایفۀ بنی طرف، از شاکریّه که دو فرسخ پائین تر از سدّ ناصری است الی جمعانیّه که آخر خاک حویزه و محلّ الحاق رود کرخه و قریب بیست فرسخ مسافت است. دو طرف آن رود محلّ سکونت و زراعت این طایفه است و خود بنی طرف سه هزار خانوارند که به دو طایفه منقسم هستند:
و تمام اراضی محلات معروض را علی السویّه در میان خود قسمت کرده و زراعت می کنند. به واسطهٔ مرغوبی محل وقوّت و ثروت بنی طرف از اطراف، خانوار زیادی به دور آن ها جمع شده، در میان خود قسمت کرده اند و فعلاً قریب هشت هزار خانوار و تماماً با یک دیگر متّفق هستند و خانۀ آن ها از نی و بوریا است و همیشه در یک محل ساکنند و حرکتی نمی کنند.
آب رود کرخه به قدری بر اطراف مسلّط است که در خفاجیّه و بستین و پائین تر، کنار رود به ارتفاع یک ذرع سد بسته و محلّ خانه های خود را در وقت طغیان آب حوز می کنند.
حوز آن است که در اطراف قلعه، زمینی سدّی بسته از آسیب آب محفوظ دارند و وجه تسميۀ حویزه نیز به همین جهت است و تمام مدّت سال را محض ارتفاع آب، در میان گل و باتلاق منزل دارند و در فصل تابستان نیز محض زیادی آب و رطوبت هوا و عفونت شلتوک، هوای آن جا بد می شود و پشۀ زیادی دارد.
مال و حیوان آن ها غالباً گاو میش است و منفعت بسیاری از این ممرّ می برند. آب و مادیان کم تر دارند و غالب سواری و حمل آذوقه و غلات آن ها با کشتی های کوچک است که بزرگ تر را بلم و کوچک تر را مشحوف گویند و چون غالباً در نهر ها و هورهای کوچک حرکت می کنند که قطر آب از نیم زرع الی یک ذرع، بل کم تر است، کشتی بزرگ ندارند و دور نیست فعلاً در میان آن ها زیادتر از ده هزار بلم و مشحوف موجود باشد.
هر وقت که با یک دیگر نزاعی داشته باشند، در بلم جنگ می کنند و تفنگ طلیعه و مارتین در میانۀ آن ها زیاد است و متّصل به وسایل مختلف مخفی از بصره می آورند.
زراعت آن ها غالباً شلتوک کاری است و از این ممرّ فائدۀ کلّی می برند و به قدری سهل و آسان است که زارعین در فصل کاشتن آن تخم را به میان آبی که فصل بهار از زمین بالا آمده است، می پاشند و تا وقت درو هیچ زحمتی ندارند و [از] هر تخمی صد الی دویست تخم حاصل بر می دارند.
زراعت گندم و جو نیز قلیلی دارند. در کنار کرخه بالاتر از بوزنکور، زراعت آبی و در صحرای حویزه دیم می کارند.
ولی قوت غالب آن ها طبیخ و نانی است که از برنج می سازند و باغات و میوه جات و نخلستان ابداً ندارند.
در زمان سابق، بستین محلّ نشیمن طایفهٔ سواری، و بنی اسد و سوران در خفاجیّه سکنا داشته و طایفۀ بنی طرف گاه در خفاجیّه و گاه در بوزنکور، ملک بنی ساله بوده اند و رفته - رفته قوّت گرفته و طوایف دیگر ضعیف شدند و قدری از اراضی بستین مداخله نموده اند.
تا در سنۀ 1293 ه - ق مرحوم حشمت الدّوله بعد از جنگ های بسیار و گرفتن شیخ مهاوی به زحمات زیاد کلّیتاً بنی طرف را از بستین خارج نموده، در خفاجیّه جا داد و بستین مختص طایفۀ سواری گردید.
و با این ترتیب تا چند سال به قاعده از عهدهٔ مالیات برآمده و منظّم بودند، تا در سنۀ 1030 ه ق، مرحوم احتشام السلطنه به طمع جزئی پیش کش، سوء تدبیر به کار برده، بنی طرف را به قتل و غارت طایفهٔ سواری و تصرّف بستین مرخص نموده و حکم داد و این دو طایفه از اطراف قشون کشیده، بعد از چندین دفعه جنگ، بنی طرف فایق آمده و بیچاره طایفهٔ سواری را به کلّی قتل و غارت نموده، آن چه از آن ها باقی ماند، فرار کردند.
و فعلاً طایفهٔ سواری و بنی اسد و سودان غالباً در خاک دولت عثمانی متفرّقند و اراضی آن ها را بنی طرف متصرّفند و تمام آن مزارع را شیخ منیشد و حاجی سبحان به مشايخ جزء، بعضی را اجاره می دهند و در بعضی، از شلتوک نصف مالیه بر می دارند و گندم و جو را نیز به قوای خودشان خرّاصی (1)کرده، ثلث و ربع [را] مالیات بر می دارند، بعد از وضع آن چه در میان مشایخ جزء تلف می شود، این دو نفر در سالی شصت هزار تو مان از این طایفه و محلّ عاید می کنند و در سالی هیجده هزار تو مان به دیوان اعلی می دهند و چنان چه درست ضبط و ربط شود، از همین یک محل، صد هزار تو مان منال دیوانی ممکن است عاید شود و محض این که اطراف محل سكونت آن ها غالباً نهر هائی است که از رود کرخه جدا شده و به این واسطه به عقیده خودشان مأمن سختی دارند،
1) تخمین زدن
زیاده از حدّ رعیّتی خود مغرورند و هیچ وقت این مشایخ نزد حاکم نمی آیند و همین قدر که مالیات را در موقع بدهند و به اطراف تعدّی نکنند، حکّام از آن ها راضی و از آن قدر تفاوت عمل کلّی، چشم می پوشند.
پارسال در میان حاجی سبحان و برادر خود شیخ شرحان، نقاری (1)حاصل شده، شیخ شرحان به شوشتر آمده، نظام السّلطنه او را شیخ نموده، خلعت حکومت داد و چند ماهی به این و تیره گذشت، مجدداً اصلاح نموده، شیخ شرحان خود را از کار خلع کرده، نظام السلطنه مجدداً برای خود حاجی سبحان خلعت فرستاد و اگر این مخالفت طول زمانی پیدا می کرد، علی نام پسر منیشد که به هم دستی پسرهای مهابادی با پدر خود باطناً مخالفت داشت، مخالفت را آشکار می نمود و بهترین وسیله تمامی آن ها بود و مِن بعد هم، چنان چه حکومت بتواند در میانۀ آن ها مخالفت بیندازد، اسلم شقوق است و به این ترتیب ممکن است متدرّجاً تمام شصت هزار تو مان بل متجاوز، همه ساله عاید دولت شود.
از تاریخ سنۀ 130 هجری که سیّد محمّد (2)بن فلاح از واسط (3)حرکت نموده و به آن حدود استیلا یافت، [حکومت] با اولاد او بوده است که حال هم والی معروفند. در زمان ورود نظام السلطنه به عربستان که مولا مطلّب خان در دار الخلافه بود، چون از سایر طبقات آن طایفه مرد لایقی پایدار نبود، حویزه حاکم معیّنی نداشت تا در آخر سال، شهر و سایر ایلات جزء را به مولا نصر اللّه خان ابن مولی عبد اللّه که بنی عمّ مولا مطلّب خان است، سالی شش هزار تو مان اجاره دادند.
بوزنکور و خفاجیّه و بستین و سایر محلاتی که عرض شد، مستقلاً به شیخ منیشد
و حاج سبحان به هیجده هزار تو مان واگذاردند و سابق بر این، این محلّات و طوایف، جزء حویزه بود و در واقع از پارسال طایفۀ بنی طرف از حویزه خارج شدند.قصد مشایخ بنی طرف این است که حویزه هم به اختیار آن ها باشد، یا این که یکی از ولات را از قِبَل مولا نصر اللّه و مولا عبد العلی و غیره ضامن شده، صورتاً والی حویزه قرار دهند و در باطن خودشان مختار باشند و در این مسئله، پیش کش کلّی هم می دهند، ولی ابداً صلاحیّت ندارد و اگر وقتی حکّام عربستان به طمع پیش کش از نکات معایب این کار غفلت کرده، صورتاً یا معناً اختیار حکومت حویزه را به بنی طرف واگذارند، طوایف شرفا و بنی ساله و غیره محض عناد سابقهٔ بنی طرف به کلّی تمام می شوند و زیاده از این، اقتدار بنی طرف باعث مفاسد و معایب کلیّه است، بلکه صلاح در این است که حاکم حویزه اگر ظاهراً هم بر بر حسب تکلیف مدارا کند، باطناً مخالف با بنی طرف باشد نه موافق. و مولی مطلّب خان پارسال به این امید از دربار معدلت مدار به عربستان مراجعت نمود که موافق سنوات سابق تمام بنی طرف و سایر طوایف حویزه در تحت حکومت او باشد. نظام السلطنه محض این که شاید مشایخ بنی طرف تمکین نکنند و در حکومت او اسباب زحمتی شود این مسئله را قبول ننموده و فقط حویزه را بدون بنی طرف به او تکلیف نمود و این مطلب را او نیز قبول نکرده، در شوشتر متوقّف بود تا در شهر شوّال هذه السنه، محض بیکاری اجازۀ مکّۀ معظّمه خواسته به بصره رفت و به اهل حاج سندیر مراجعت نمود [و] در نشوه که خاک عثمانی است، فعلاً اقامت دارد، ولی او یک نوع وقر و اعتباری در انظار اعراب دارد که وجودش برای خدمت دولت بسیار نافع است و مخصوصاً طایفۀ بنی طرف به حدّی از او می ترسند که تا این درجه اطاعت و دادن مالیات آن ها نیز از واهمۀ این است که مبادا اگر خلافی کنند، دولت، مولی مطلّب خان را بر آن ها بگمارد.
اگر فقط به همین ملاحظه هم باشد، در مقابل بنی طرف نگاهداری او بر حکومت عربستان لازم است و کلیّۀ طوایف اعراب را بدون مخالف و مدّعی گذاشتن از تدبیر مملکت داری آن حدود خارج است. هر وقت هم که رأی مبارک اولیای دولت قاهره به تغییر وضع حاليّۀ بنی طرف قرار یابد، وجود مولی مطلّب خان در آن اردو بسیار مفید است و دور نیست خود او با یک فوج الی دو فوج بتواند در تغییر وضع حاليّه آن ها متعهّدِ اقداماتی شود که متضمّن بر صرفه و صلاحیّت باشد.
در زمان قدیم رود کرخه از کنار شهر حویزه جاری بوده و همه قسم حاصل صیفی و شتوی از آن آب عمل می آورده اند. هاشم نامی هفت فرسخ بالاتر از حویزه، نهری برای زراعت اراضی مغربی رود احداث کرده و چون بالنّسبه آن سمت پست تر بوده است به مرور ایّام، آب، آن نهر را عمیق و وسیع نموده و ممرّ قدیم به کلّی خشکیده و تمام آب از نهر هاشم جاری است و به همین مناسبت هنوز هم ممرّ این رود حالیّه را نهر هاشم گویند.
مولا محمّد پدر مولا فرج اللّه برای آوردن آب به مزارع حویزه، در جلو نهر هاشم سدّی بسته بود و چون میل آب به آن سمت زیادتر قوّت داشت، مکرّر سد را برده و مجدداً آن را بسته اند که عرض تفصیل آن ها تاریخ مطوّلی خواهد بود. تا مرحوم حشمت الدّوله در سنۀ 1293 تا 1295 ه ق دو - سه سال متوالی به تعمیر آن سد، اهتمامات و مخارج نموده همین قدر بسته شد که تا سنۀ 1301 ه ق، تابستان کم تر و زمستان بیش تر از ممرّ قدیم کرخه، به اراضی حویزه جاری بود و طایفۀ گاو میش های بنی طرف که برای مرتع به اطراف سدّ ناصری آمده بودند، محض گرفتن ماهی از سمت مغربی سد، نهری احداث کرده و روزی چند مرتبه دو طرف نهر را بسته، ماهی می گرفتند و در زمستان که موقع بستن آن بود، چون دائر بودن آن سد را مضرّ حال خود می پنداشتند، اهتمام در بستن آن ننمودند و متدرّجاً آب قوّت گرفته، نهر را عمیق و وسیع نموده، تمام رود خانه بالمرّه از همان نهر جاری شد که فعلاً سدّ ناصری در سمت مشرقی رود مانده است و از تمام این رود خانه که هیچ وقتی سواره، عبور از آن ممکن نیست، ابداً حاصلی برای شهر حویزه و طوایف آن مترتّب نمی شود و تمام آن به مصرف زراعت اراضی بنی طرف می رسد و فاضل آن، هور عظیمی می شود و با فاضل رود عمّاره به شطّ العرب ملحق می گردد و به عقل قاصر این غلام، فایده بستن این سد از سدّ اهواز به جهات عدیده زیادتر است، زیرا که اگر سدّ اهواز به دویست هزار تو مان بسته شود، خرج بستن این سد، زیاده از عشر آن نخواهد بود [و] فوایدی که از بستن آن سد مترتّب است، از این اراضی نیز می توان حاصل صیفی و شتوی نمود. علاوه بر آن، این اهمیّت و اشکالاتی که از طایفۀ بنی طرف متصوّر است، فقط محض این است که به واسطۀ این
رود و نهر های عظیم محلّ نشیمن آن ها مأمنی شده است و در صورت بستن این سد که به سمت حویزه جاری شود، این اشکالات مرتفع و طایفهٔ بنی طرف مطیع تر از سایر طوایف عربستان خواهد بود.
و کلیتّاً تا این درجه خرابی آن حدود از عدم اهتمام و سستی رعیت آن جا است، زیرا که در هر نقطه بخواهند با چرخ و گاو و با کمال سهولت باغات و نخیلات زیاد می توان عمل آورد و علّت آن است که هیچ رعیّتی خود را یک سال متوقّف در محلّی نمی داند و ابداً اهتمام در آبادی نمی کنند و چنان چه اراضی کنار رود را قسمت کنند و اطمینانی به رعیّت بدهند که بعد از آبادی از تصرّف او نخواهند گرفت، یقیناً در قلیل زمانی آباد خواهد شد، مثل این که از نجف تا بصره تمام کنار شط فرات را به این ترتیب صیفی کاری می کنند باغات عمل می آورند.
شهر دزفول در جنوبی رودی که از بروجرد و سایر جبال لرستان به جلگۀ عربستان جاری و در بندقیر، داخل رود شوشتر می شود، واقع و محض ارتفاع از رود خانه، آب جاری در میان شهر نیست و آب خوردن اهل شهر از رود خانه است و آب این رود خیلی گوارا و شیرین و هوای شهر نسبت به سایر نقاط عربستان فی الجمله بهتر است.
اطراف این شهر در زمان قدیم برج و باروی بسیار محکمی بوده که حال اغلب مخروبه است و پنج دروازه داشته: دروازۀ پل؛ دروازۀ شاه خراسان که راه مزارع و باغات دزفول است؛ دروازۀ شوشتر؛ دروازۀ بختیاری؛ دروازۀ بابا یوسف [که] مخروبه است و تردّد نمی شود.
عدّۀ نفوس این شهر بیست و پنج الی سی هزار نفر و قریب پنج هزار خانوار و شش محلّه است که هر یک از قدیم، رئیس و کدخدائی دارند که آن ها را آقادات می نامند [که از قرار زیر هستند:]
محلّۀ شیخ که شیخ محمّد طاهر ساکن آن است و خان جان ابن حسین قلی خان رئیس آن محلّه است.
محلّۀ مسجد، رئیس آن اسد خان ابن آقا محمّد حسین که اولاد صالح آقا معروفند.
محلّهٔ صحرا بدر مغربی، رئیس آن ها آقا جان ابن علی محمّد خان [است] که از اولاد مهر علی خان عراقی هستند و خانوادۀ آن ها از نجبای قدیم دزفول است.
محلّۀ صحرا بدر مشرقی، رئیس آن ها عبد الغفار ابن حاجی سیّد عیسی اولاد شاه رکن الدّین است.
محلّۀ سیاه پوش، سهراب خان ابن نور علی میر شکار، رئیس آن ها است.
کت کتان لب خندق، آقا جان خان و عبد الحسین خان ابن محمّد باقر خان ابن رشید خان که از طایفهٔ گرجی هستند، رئیس آن محلّه است.
و این آقادات هر یک در محلّۀ خود به طوری مقتدرند که غالباً محاکمۀ اهل شهر، در نزد آن ها می گذرد و کم تر محتاج به حکومت کلّی می شوند.
شهر دزفول محض این که غالباً مقرّ حکومت بوده، از هر حیثیّت آبادتر از سایر ولایات عربستان است و برخلاف شوشتر، خانه های خراب در این شهر کم تر است و قریب سی صد باب دکّان و پنج کاروان سرا و ده حمّام دارد و تجّار آن جا بیش تر از اهالی خود دزفول و شوشتر است که از بمبئی و هندوستان شریک دارند و به قدر فراخور عربستان و الوار لرستان که در فصل زمستان در آن شهر داد و ستد دارند، قلیل متاعی می آورند و پوست برّه که کلاه و کلیجه (1)می شود، به عراق و آذربایجان می فرستند و از خود دزفول پشم و گاو زبان و از بروجرد و خرّم آباد تریاک، حمل به هندوستان و چین می کنند و در تمام شوشتر و دزفول تاجری که از خود بیست هزار تو مان مایه داشته باشد، نادر است و اگر هم باشد، زیاده از دو - سه نفر نیستند.
صد مثقال [را] یک چارک و چهار چارک [را] یک ده سیر و چهار ده سیر را یک من گویند که هزار و شش صد مثقال و معادل دو من و نیم تبریز است.
1) گونه ای لباس نیم آستین که بر روی دیگر جامه ها پوشند و کوتاه تر از لباده و قبا است. در قدیم این لباس را «کلیجۀ پوستی» می نامیدند. به خاطر دارم که مرحوم پدر بزرگوارم آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی (رحمه اللّه علیه) نیز تا همین اواخر در زمستان ها از این لباس استفاده می کردند
مردمان پاک طینت و بی ریا و محترمند، خاصّه جناب حاج شیخ محمّد طاهر (1)که وحید عصر خود و وجودش مغتنم است و عموم آن ها را از روی صمیم قلب دعاگوی ذات مقدّس اعلی حضرت اقدس همایونی... دیده و چهل و دو مسجد دارد.
و سادات این شهر شش طایفه اند و عدد نفوسشان نیز زیاد است:
سادات کوشه، سادات شاه رکن الدّین، رود شهر، سیّد غفّاری، سادات بازار، سادات نوريّه.
سی صد و شصت و یک ذرع طول و شش ذرع عرض و بیست و یک چشمۀ بزرگ است و در سنۀ ماضیه چهار چشمه به در دروازۀ دزفول مانده دو چشمۀ آن که سی و سه ذرع است، خراب شد و متردّدين لاعلاج چندی با کلک (2)عبور کردند و چون فصل جمع آوری زراعت رسید و عبور با کلک به مردم خیلی دشوار بود، به اقدام جناب حاج شيخ محمّد طاهر از کسبه و زارعین و سایر متموّلین دزفول قریب چهار صد تو مان پول کرده و با سلّه (3)و چوب و خاشاک، آن دو چشمه را از ته آب پر کرده بالا آوردند که به کلّی مسدود شد و وقتی که این غلام به دزفول رسید، به میزان سطح روی پل رسیده و قریب پنج، شش ذرع گود بود که مال و آدم مثل درّه سرازیر شده
1) محمّد طاهر بن محسن معزّی دزفولی (م 1315 ه)، از علمای به نام وقت دزفول و از شاگردان سیّد محمّد باقر شفتی اصفهانی، محمّد ابراهیم کلباسی اصفهانی، شیخ محمّد حسن صاحب جواهر، شیخ مرتضی انصاری و سیّد محمّد حسین شهشهانی اصفهانی بوده است. خاندان معزّی دزفول از خانواده های علمی و معروف دزفول بوده اند و عالمان زیادی در این خاندان می زیسته اند و همگی از عالمان مبرّز و خوش نام منطقه به شمار می آمدند. یکی از آنان مرحوم آیت اللّه حاج شیخ محمّد رضا معزّی بوده که مرحوم پدر بزرگوارم آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی (رحمه اللّه علیه) از آن مرحوم اجازۀ روایتی کتبی اخذ فرموده اند و این جانب آن را در کتاب «المسلسلات فى الاجازات» که در دو جلد، چند سال قبل منتشر گردیده است، آورده ام
2) قایق گونه ای مرکب از چوب و نی که آن ها را به یک دیگر بندند و چند مشک پر از آب را بر آن نصب کنند و بر آن نشینند و به جای قایق از آن استفاده کنند
3) گیاهی است علفی از تیرۀ صلیبیان که چهار گونۀ آن شناخته شده است
و بالا می رفتند و اسباب زحمت بود که به تکلیف شیخ آن چند ذرع را هم پر کرده تا محاذی پل هموار شد، ولی این سد منتها تا دو - سه ماه به عید مانده دوام می کند و در طغیان آب یقیناً باقی نخواهد ماند و مردم باز محتاج به بستن کلک خواهند شد و در واقع خیلی اسباب زحمت است و چنان چه سال نو ساخته شود، این قدرها خرجی ندارد و اگر مثل پل شوشتر چند سالی طول بکشد، مسلّماً آن ممر عمیق تر شده و از سایر جاها هم خرابی خواهد رسید که ساختن آن محتاج به زحمت زیاد و مخارج گزاف می شود.
طواحین (1)آن شهر در میان رود خانه بنا شده است که در وقت طغیان سیل تماماً در زیر آب می مانند.
در سمت شمالی و دویست قدم دورتر از رود خانه در مقابل شهر واقع است. حین ورود خانِزاد به دزفول به کلّی مخروبه بود که یک اطاق سکون نداشت. نظام السلطنه به قاعده تعمیر نموده و قناتی که از رود خانه آب می آورند [را] تقنیه نمود که هنوز هم آباد است ولی جای سرباز و توپچی ندارد و هر وقت که از صد الی هزار نفر قشون دولتی در دزفول متوقّف باشد، ناچار است از این که در چادر منزل کند و با شدّت گرمی هوا خیلی سخت می گذرد و چنان چه در یک سمت کوشک یا در خود شهر مختصر سرباز خانه ساخته شود، [بسیار خوب است].
دهات توابع دزفول از این قرار است:
سمت جنوبی رود خانه: قریهٔ بنه یال، چفا بئر، دو قریۀ مالحان علیا و سفلی، قریۀ قلعۀ قاضی، قریهٔ کل ملک، قریهٔ آنخیرک، قمش حاجیان، اراضی سید، اراضی دویلان، دشت بقل، قريۀ جعفریه، قریۀ جو دهدار، قریۀ قالون، قریۀ شرف آباد، قریۀ زیر کان، کزدون، بتوار شاهی، قریۀ بیاتی، قریۀ نوذرار، قریهٔ جیبر، قریۀ عاشق آباد، قریۀ نجّه، سه کناران، قمش اصلان آباد، قریۀ مردات کش، امین آباد، کوت سیف الدّین، علی کولی، چقا سرخ، قریۀ
1) جمع طاحونه به معنی آسی و دست آس و آسیاب آبی
بنود، شلکه ئی، شمعون، شاه آباد، سیاه منصور، مزرعه دیم شلیلی، بیشه نی، شمس آباد، سیر پیشه.
سمت شمالی رود: قریۀ ساهان، قریۀ زادریه، قلعۀ حاجی علی، قریۀ دو بندار، قریۀ میان چغال، بنوار خواجه حسین، و علیجی، قریۀ قلعهٔ طوق، صالح آباد، بنوار ناظر، مزرعۀ طاهری، مزرعۀ سنجری، گنجه، علی بن حسین.
این دهات برخلاف سایر ولایات عربستان به ملکیّت مردم مقرّر است [و] هر یک ماليات معیّنی دارد. غالب زارعین اطراف در خود شهر ساکنند و جمعیّت آن ها روی هم قریب هزار و پانصد خانوار می شود و زراعتشان کلیّتاً صیفی و شتوی آبی است که از زمان قدیم قنوات و نهر ها از رود خانه احداث کرده، زراعت می کنند. شش رشتۀ آن قناتی است و باقی نهر و در فصل تابستان که موقع کمی آب است، با نی و خاک و سلّه به قدری که لازم است از رود خانه بند بسته آب می آورند، و بعضی از دهات، قلیلی اراضی دیم دارند و در حقیقت به این قسم مزارع فاریاب (1)که بتوانند صیفی و شتوی عمل آورد، در تمام عربستان منحصر به دزفول و رامهرمز است و بالنسبه رعیت دزفول زیادتر از سایر [جاها] اهتمام به زراعت دارند و همه قسم محصول از قبیل گندم و جو و برنج و کنجد و عدس و پنبه و حبوبات دیگر عمل می آید و ذرّتی دارند شبیه به جو که در مرو و سرخس هست و باقلا نیز زیاد می کارند و عقیده جمعی از مورّخین آن است که وجه تسمیه دزفول نیز به همین مناسبت است (2)و قلم تحریر در تمام عربستان مخصوص این شهر است که به قانون و ترتیب مخصوصی عمل می آورند و یک حاصل با فائده دزفول، کاشتن رنگ است که به اصطلاح خود، وسمه می گویند.
کار خانه های متعدّد، کنار رود خانه دارند که نیل پخته به صفحات عراق حمل می کنند و در خود دزفول قیمت آن یک من به وزن تبریز از یک تو مان الی پانزده هزار است و چنان چه اهتمام کنند از همین ممر ممکن است فوائد کلّی حاصل نمود.
برنج آن جا چندان تعریفی ندارد. پارسال نظام السلطنه شلتوک نجف آورده در آن جا
کاشت و خیلی خوب شده بود و محض این که برنج خوب در آن صفحات مشتری ندارد و زحمت کاشتن آن هم زیادتر است رعایا طبعاً میل به کاشتن آن ندارند، ولی چنان چه معمول شود و بکارند، خیلی خوب می شود. تریاک کاری در آن جا معمول نشده و اگر بکارند بسیار خوب عمل می آید.
باغات مشتمل بر میوه جات ییلاقی و مرکّبات در تمام عربستان منحصر به دزفول است. مرکبات نارنج و لیموی شیرین بسیار است و نارنگی کم تر است و مخصوصاً لیمو های آب آن جا بسیار ممتاز است. و انار و سیب و انگور و بعضی میوه جات خیلی کم دارند و آن چه هم هست به واسطۀ عدم سر رشته، بسیار بد است و به سبب قلّت انگور، شیرین نشده غوره می چینند. و هندوانه آن جا که در صالح آباد می کارند، خوب می شود، خربزه [هم] دارند ولی ترش است.
و كليّتاً اسباب ترقّی زراعت و فلاحت از زیادی و استعداد زمین و غیره در دزفول بهتر از سایر جاهای عربستان فعلاً موجود و دائر است و چنان چه قدری اهتمام کنند، خیلی زیاده از این ها ممکن است فائده برند.
مالیات شهر و توابع و گمرک کلیّتاً همه ساله در اجارۀ آقا خان و اسد خان یا سایر عمّال دزفول است و از طرف حکومت کل، نایب الحكومه محض انتظام بلدی در آن جا متوقّف است و ابداً رجوعی به مالیات ندارد.
ایلات دزفول طایفۀ اعراب آل کثیر قریب هزار و دویست خانوارند و شیخ آن ها شیخ علی ابن عافل و محلّ سکونتشان کنار رود دزفول است و از آب رود کرخه و شاپور زراعت صیفی و شتوی می کنند و مالیات خود را به حکومت کل می پردازند.
الوار طایفۀ دیناروند از تفرقۀ پشت کوه قریب پانصد خانوار در کنار رود کرخه سکنا دارند و در اطراف دانیال از آب رود کرخه زراعت صیفی و شتوی می کنند. رئیس آن ها کریم خان ابن باقر خان ابن کلب علی خان والی قدیم پشت کوه است که با حسین قلی خان والی حالیه، بنى عم هستند و شصت سوار و توانی دارند و مستحفظ قراسورانی اطراف دزفول است.
از دزفول تا شهر خرابۀ شوش (1)و بقعۀ حضرت دانیال (2)
نشده است
چهار فرسخ است. وضع خرابی های شوش و آنتیکه هایی (3)که از آن جا پیدا شده و به پاریس برده اند، بر خاک پای مبارک پوشیده نیست.و سر چشمه رود شاپور دو فرسخ بالاتر از شهر شوش است که از پهلوی بقعهٔ دانیال گذشته و به شهر جند شاپور (4)که حال آثار و علامت آن به خوبی ظاهر است، جاری بوده از آن قلیل زراعتی می کنند و رودی است که آب به قاعده زیادی دارد و فاضلاب آن قدری از هور به کرخه می ریزد و قدری در بالای بند قیر به رود دزفول ملحق می شود.
از دزفول به شوشتر ده فرسخ مسافت و قریۀ کوانک در مابین منزلگاه است و آب شوری دارد و از طایفۀ بختیاری جهاز لنگ در آن ده ساکنند و رئیس آن ها خدا کرم خان پسر علی رضا خان است و از کوانک به شوشتر آب در بین راه نیست، مگر سه چاه که آب هر سه شور است. نظام السلطنه در بین راه برج قراول خانه ساخته است.
شهر شوشتر در انتهای بلال و جبال بختیاری و ابتدای جلگۀ عربستان واقع و رود کُرَن در اوّل شهر، دو قسمت می شود: دو ثلث آن از سمت مغربی شهر جاری و شطبط گویند و دهی که در کنار آن بوده چهار دانگه نامیده اند و ثلث دیگر معروف به کارون از شرقی شهر
1) بخشی از شهرستان دزفول در خوزستان است که به جهت بقایای تاریخی به جا مانده از چند دولت، عیلام، بابل، هخامنشی، ساسانی و دول اسلامی اهمیّت شایان دارد
2) دانیال از پیامبران بنی اسرائیل و از نسل داود - علیه السلام - و هم زمان با کورش کبیر و داریوش بزرگ هخامنشی بوده، در سال 606 قبل از میلاد به اسارت بخت النّصر در آمد و با گروهی از مردم بنی اسرائیل به بابل فرستاده شد و چون از اطاعت فرمانروای بابل سر باز زد، او را مقابل شیران افکندند؛ ولی او سالم بیرون آمد. وی پس از در گذشت بخت النّصر از جانب بهمن پسر اسفند یار به بیت المقدّس باز گردانده شد و از آن جا به اهواز رفته، در شوش دیده از جهان فرو بست. هم اکنون نیز بنایی در آن جا به تمام مقبرۀ دانیال نبی بر پا است. گنبد این مرقد بسیار جالب و به سبک ویژه ای ساخته شده که شبیه آن در جایی دیده
3) اشیای کهن قیمتی
4) یا جندی شاپور شهری است که شاپور آن را در نزدیکی شوشتر که از شهر های خوزستان است، ساخته؛ ولی اکنون از آن شهر جز بیابانی وسیع با خرابه هایی از دورۀ ساسانیان، باقی نمانده است
و قریۀ کنار آن را دو دانگه می نامند و هر دو در بند قیر که هشت فرسخ پائین تر از شوشتر است، با رود دزفول به یک دیگر ملحق شده به محمّره «خرّمشهر» و شطّ العرب منتهى می گردد و ما بین این دو رود هشت فرسخ طول و از یک الی سه فرسخ عرض بلوک میان است و در واقع شهر و این بلوک مثل جزیره ای است.
دو سمت شهر، رود چهار دانگه و دو دانگه است و دو سمت دیگر باروی محکمی داشته که بنورۀ (1)آن از سنگ و آهک بوده که حال به کلّی منهدم شده و علاوه بر آن نهر داریان از زیر قلعهٔ سلاسل جدا شده، در وقت طغیان، آب از روی سدّ خاکی به رود دو دانگه می ریزد.
در اطراف شهر به جای [بارو] خندق عظیم است و پنج دروازه دارد:
[دروازۀ] شمالی شهر، دروازۀ دزفول که در سر پل بوده؛ [دروازۀ] شرقی، دروازۀ کرکر در روی پل کرکر [قرار دارد]؛ دروازۀ ماه پارکان [که] معدوم الأثر است؛ [دروازۀ] سمت جنوبی، دروازۀ لشکر در روی پل لشکر [دروازۀ] سمت مغرب، دروازۀ ادیه.
این شهر در زمان قدیم بسیار آباد بوده و عدد خانوار این جا در این اواخر از دوازده هزار الى بیست هزار بیش تر نوشته اند و حال چهار هزار خانه و نفوسشان قریب بیست و دو هزار نفر است و از قدیم دو محلّه بوده، رستوا، کرکر که از قرار تفصیل منقسم به شانزده محلّۀ جزء می شود که به قانون دزفول، رؤسای مخصوص دارند.
محلّۀ سیّد قاسم، کوزه گران، دکان شمس، کاکا عبد، مرده شو، سادات میدان شیخ، رئیس این محلات میرزا اسد اللّه خان پسر میرزا سلطان علی خان است، سیّد محمد شاه، دکان سیّد، پسر ده اولاد حاجی عزیز اللّه خان، شاه زند آقا محمّد قلی اولاد آقا علی همّت، قِبَلی طرّاحی میرزا سیّد حسین خان، محلّه عبد اللّه بانوبه اولاد سلطان محمّد خان، اشکفتی اولاد آقا محمّد زمان موگهی، محلّهٔ سیّد صالح اسد اللّه خان کلانتر و بعضی محلات دیگر بوده که حال به کلّی مخروبه است و زمین آن ها را زراعت می کنند.
اهالی شهر تماماً شیعۀ خالص و مردمان پاک دامن با ایمانی هستند و از مذاهب خارج از قبیل ارامنه و یهود و مجوس و بابی و غیره یک نفر در آن شهر یافت نمی شود و انواع
1) بنیاد و بنای عمارت و دیوار. این واژه در تمام نسخه به غلط «بنوه» نگاشته شده است
معاصی بسیار نادر است. مکر و حیله و شیطنت به طبع آن مردم کم تر وجود دارد و عموم طبقات آن ها نسبت به احوال، بهتر از مردم سایر بلاد است.
علمای آن ها از قبیل جناب حاجی سیّد عبد الصّمد و شیخ محمّد علی پسر مرحوم حاجی شیخ جعفر و سایرین بسیار جلیل القدر و محترمند. مسند مرافعه و احکام حق و باطل به کلّی متروک و وکلای شرع و دعوا خری و محاکمات بیهوده، در آن ولایت ابداً دیده نشده است و اگر هم گفتگویی ما بین دو نفر واقع شود، به مصالحه ختم می کنند. در راستی و صداقت، اهالی آن بلد بی نظیرند، ولی گویا از اثر آن خاک است که زیاده از اندازه فقیر و پریشانند و غالباً با نان خشک گذران می کنند. و کسی که صاحب ده سر عیال است به قدر آن که ماهی دو من گوشت تحصیل کنند، تمكّن ندارند و اشخاصی که بالنّسبه معتبر ترند، همین قدر که گاهی قلیل باقلائی پخته و آب آن را با نان صرف کنند، قناعت دارند و قریب نصف خلق آن شهر از سادات محترم طوایف ذیل هستند:
سادات نوریّه، سادات مرعشی (1)، سادات کوشه، سادات عقر و بعضی از آن ها که جزء علما هستند، باقی تمام اوقات بیکار راه می روند و به نان یومیّه محتاجند و ابداً راه معاشی ندارند و آن چه استنباط می شود به واسطهٔ عدم آبادی و سختی راه لرستان است که تا به حال عادت نکرده اند از وطن خود خارج شده در سایر بلاد کسبی کنند و به این فقر وفاقه به سر می برند (2).
در دو ماه محرّم و صفر و شب های ایّام هفته، در غالب خانه ها تعزیه داری و ذکر مصیبت برپا است، ولی از شدّت پریشانی جز آب خالی مأکول و مشروب دیگری ندارند، مگر در خانۀ معدودی از متموّلین که قهوه و قلیان صرف می کنند.
1) بخشی از سادات مرعشی از عصر صفویّه یا پیش از آن، در شهرستان شوشتر ساکن شده و چند نفر عالم فقیه و مبرّز از این طایفه در آن منطقه وجود داشته است. هم اکنون نیز بسیاری از سادات مرعشی در شوشتر اقامت دارند
2) شهرستان شوشتر عالمان بسیاری داشته که مشهور ترین آنان، مرحوم سیّد نعمت اللّه موسوی شوشتری است. وی یکی از دانشمندان بر جستۀ شیعه بوده و کتاب های بسیاری تألیف کرده است. بیش ترین آثار ایشان در کتاب خانۀ بزرگ آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی (رحمه اللّه علیه) موجود می باشد و تعدادی از آن ها نسخۀ اصل و به خط مبارک مرحوم سیّد نعمت اللّه کتابت شده اند
خانه های آن ها تماماً به وضع قدیم از سنگ و آجر بنا شده. در محل سدّشان قریب به شهر، معدن سنگی هست که برای حجّاری و بنا بسیار ممتاز است و به اشکال مختلف تراشیده در عوض آجر به کار می برند و تمام دیوار خانه ها از آن سنگ است و زمین شهر نیز سنگ طبیعی است و کم تر کندن پی و بنوره لازم می شود و به همین جهت که زمین و دیوارها تماماً سنگ است، به واسطهٔ تابش آفتاب شدّت گرمی شهر زیاده از سایر نقاط می شود و حال در تمام شهر، جز چند خانه که فی الجلمه آثار آبادی دارد، مابقی به طوری مخروبه است که معتبرینشان یک اطاق به قاعده مسکون ندارند.
مصالح بنّائی خیلی ارزان است. آجر خوب هزاری یک تو مان دو هزار، آهک از سنگ های رود خانه است، خرواری هشت هزار و گچ از قریۀ کیشوند می آورند، هفت هزار. و با این حال به واسطهٔ عدم تمکّن نمی توانند خانه های خود را تعمیر کنند و قیمت خانه های شوشتر نسبت به هر شهری ارزان تر است و کوچه های شهر در کمال کثافت است و یک معبر پاک به قاعده دیده نمی شود و همیشه باعث عفونت هوا و تولید امراض است و در این باب تا به حال هیچ قسم اقدامی نشده و بسیار لازم است که در تنظیف شهر اقلاً به قدری اهتمام کنند که رفع کثافات ظاهره آن بشود.
این شهر نه باب حمّام و شصت [و] هشت مسجد دارد و قدیمی ترین آن ها مسجد جامع است که مقارن سنۀ دویست و پنجاه و پنج هجری، محمّد ابن جعفر المتوكّل خليفۀ سیزدهم بنای آن را نهاده و به اتمام رسانده و هر یک از خلفا نیز بنائی در آن کرده و نا تمام مانده تا المسترشد باللّه ابو منصور فضل ابن المستظهر باللّه آن را به اتمام رساند و بدواً سقف آن از چوب پوشیده بوده و بعد از خرابی با آجر طاق زده اند و سورۀ یس را به خط کوفی در دیوارهای آن گچ بری کرده اند و خطوط دیگر نیز به چوب منبر و غیره منقّش است و این مسجد از ابنیۀ معتبر است و حال رو به خرابی نهاده و ابداً توجهی در آن نمی شود و طوری است که از زیادی خاشاک و کثافات سطح زمین آن دیده نمی شود. (1)
1) این مسجد از لحاظ تاریخی دارای اهمیّت می باشد و تا اواخر سدۀ 12 ه آباد بوده و مرحوم سیّد نعمت اللّه جزایری شوشتری که منزل مسکونی وی در کنار این مسجد قرار داشته، هر روز در آن اقامت نماز جماعت می کرده و در آثار تألیفی خود به این مسجد اشاره کرده است. متأسفانه پس از رحلت ایشان طیّ ده ها سال به تدریج رو به ویرانی نهاد و بحمد اللّه آن گونه که شنیدم تعمیر و بازسازی گردیده است
[شوشتر] قریب دویست باب دکان متفرّقه و دو کاروان سرا دارد. یکی معموره و یکی مخروبه، و تجّار آن جا نیز به وضع دزفول است که پشم و گاو زبان و تریاک حمل به خارجه می کنند. متاع آن ها عبا بافی و فرش و چادر دو رنگ و کرباس است که جهت شراع کشتی و البسۀ اهالی می بافند. در تمام عربستان یک نفر کلاه دوز نیست. کفش نیز غالباً از همدان و بروجرد می آورند.
مال سواری آن ها مادیان عربی [است]. گاو میش و گوسفند نیز زیاد دارند و مرتع شوشتر از غالب نقاط عربستان بهتر است. معروف است که در زمان قدیم معدن نقره بوده و از قلب لب پارچه های نفیس می بافند که دیبای شوشتری، معروف آفاق بوده است و حال آثاری از این دو صفت باقی نیست.
میزان وزن شوشتر، به ترتیب دزفول است، ولی هر منِ آن جا چهار مثقال کم تر از سنگِ دزفول است که یک منِ شوشتر معادل دو من و شانزده سیر تبریز است.
محل وقوع آن بهترین عمارت حکومتی بلاد ایران است و در روی قطعه تلّ سنگی واقع است که قریب سی ذرع از سطح رود خانه مرتفع است و تمام رود خانه و صحرای میان آب و اراضی دیمچه و جبال شمالی شهر، منظر عمارات آن قلعه است و قریب نصف اطراف آن رود خانه است و نصف دیگر نیز خندق عمیقی داشته که آب از رود خانه همیشه از میان خندق جاری بوده و قلعۀ به این استحکام خیلی کم اتّفاق می افتد. حال آن خندق پر شده و فقط سمت رود خانه، متصل به آب است و محض این که چند سال متوالی مقرّ ایالت عربستان دزفول بود و به شوشتر توجهی نداشتند، طوری خراب و منهدم شده بود که در زمان ورود نظام السلطنه و خانِزاد در تمام آن یک اطاق مسکون نبود و در این دو - سه سال، همه ساله نظام السلطنه مشغول تعمیر و آبادی آن بوده و حال به قاعده آباد شده است. حمّام آن جا را خراب کرده مجدداً ساخت و حجراتی چند در سرباز خانه، سمت رود برای توپچی بنا نمود که از سابق نبود.
محلّ اصطبل توپ خانه را تعمیرات نموده قور خانه و انبار ذخیره قرار داد و برای تفنگ های در ندل قفسه ساخته به وضع تمیزی مرتّب است و غالب اوقات روزهای
دو شنبه شخصاً برای رسیدگی قور خانه و بنّائی ها می رود. برای دیوان خانه و سرباز خانه، دو سر در بسیار خوب بنا نموده و کاشی های مرغوب در آن ها به کار برده اند و سرداب بسیار خوبی که به قول شوشتری ها شوادان گویند، به عمق دوازده ذرع در عمارت حکومتی ساخته و دور نیست که قریب پانصد تو مان خرج آن سرداب شده باشد و بعدها برای متوقّفین آن قلعه بسیار مفید خواهد بود و کلیّتاً چیزی که در آن قلعه فعلاً لازم است و ساخته نشده طویلهٔ سرباز خانه است که به واسطۀ عدم آن، به قشون متوقّف آن جا بسیار سخت می گذرد و همیشه اسباب کثافت و عفونت سرباز خانه است، آب برای این عمارت با چرخ گاو از رود خانه می کشند.
پانصد و بیست ذرع طول و شش ذرع عرض و چهل و سه چشمه بوده، در تاریخ چهار دهم شهر جمادی الآخر 1302 هشت چشمۀ آن که یک صد و ده ذرع طول آن است، خراب شده و تمام آب از آن ممرّ خرابه، جاری است. چنان چه در سال اوّل خرابی، اقدام به بستن آن می نمودند، سهل تر فراهم می آمد.
وضع این پل مثل سایر پل ها نیست و از اوّل که به حکم شاپور قیصر روم بنای آن را نهاد، مقصود ساختن پل نبوده و محض این که اراضی میان آب فاریاب شود، [مشغول به کار شدند] و بدواً به زحمات و مخارج زیاد، آب را تماماً از ممرّ رود دو دانگه حالیه جاری نموده و محلّ این پل به کلّی خشکیده و قریب پانصد ذرع متجاوز، میان رود خانه را کنده و با سنگ های عظیم و ساروج بالا آوردند و طوری ترازوی صحیح سطح کرده بودند که شاد روان نا امید شد و در این باب مطالب اغراق [آمیز] در تواریخ ضبط است و این همه خرج برای آن بوده است که به مرور ایّام، زیر سد را آب نشُسته و در بنیان آن بنا رخنه نیابد و در روی آن نیز به عرض چهل ذرع سدّ بسیار محکمی ساخته، بالا آورده اند که آب میان آب جاری شده بود و بعد بالطبع روی آن سد را برای عبور و مرور مردم، پلی بنا کرده اند و به مرور ایّام تمام آن [بنای] شاد روان از میان رفته و حال چیزی که باقی مانده، سدّی است که به عرض پانزده الی بیست ذرع به اختلاف مواقع به ارتفاع دو ذرع در جلو رود است و روی آن سد پایه ها و چشمۀ پل است و در این خرابی، پل و سدّ زیر را تماماً
آب برده است که حال، عمق رود در آن محل، قریب پانزده ذرع شده و این است که آب به اراضی میان آب جاری نیست.
فائدۀ بستن پل دائر شدن سد است که مثل قدیم آب بلوک میان را مشروب و الّا اگر سد منظور نباشد، بستن آن پل مثل سایر پل ها هیچ اشکالی ندارد. بستن سد است که این قدر زحمت و خرج دارد، زیرا که اوّلاً باید زیاده از نصف رود را در جلو خرابی از سلّه و سنگ سدّی بسته و محلّ پل را از قوّت آب محفوظ دارند و بعد از پانزده ذرع عمق، صندوق را از سنگ و آهک پرکرده بیندازند و به این ترتیب سد را بالا بیاورند و در روی آن پل بنا کنند.
پارسال نظام السلطنه در دویم شوّال که اواسط جوزا بود، ابتدا به سلّه اندازی نمود و الحقّ تمام تابستان را با شدّت گرما شخصاً در سرکار بوده و سدّ بسیار محکمی که عرض آن هفده ذرع بود، از چوب و سنگ در جلو خرابی بار نموده آب از چشمه های دیگر جاری شده در آن محل چندان قوّتی نداشته باشد و بتواند صندوق انداخته پل را بست و تا اوایل محرّم به اتمام آن ده ذرع زیادتر باقی نبود و آب، زورآور شده قریب شصت ذرع آن را برده و مجدّداً مشغول بستن شدند و تا هیجدهم صفر که اواخر میزان بود، سر سد از دو طرف به یک دیگر وصل شد و بلا فاصله آب فرصت نداده قریب ثلث آن چه بسته بودند برداشت. تمام بیست هزار تو مان مخارجی که فقط به بستن آن سلّه شده بود، هدر رفت و حسن اتّفاق بود که آن سد باقی نماند و در آن موقع آب حرکت داد و الّا وقتی از برای صندوق اندازی و بنای سد، پایه های پل باقی نبود و چنان چه پنجاه هزار تو مان هم خرج می کردند، عاقبت به هدر می رفت زیرا که عمق رود قریب سی صد صندوق لازم [دارد و] اقلاً برای انداختن این صندوق ها دو ماه وقت لازم بود و بعد از اتمام آن یک ماه زیادتر هم این یک صد و ده ذرع فاصله را به ارتفاع دو ذرع و عرض پانزده ذرع با سنگ و آهک بایستی کار کرده به محاذات سدّ قدیم برسانند و در روی آن، پایه های پل را بنا کنند. در آخر میزان که آب رود خانه از تمام اوقات سال کم تر بود زور آور شده سدّ با آن استحکام را برداشت و یقیناً در این مدّت این سه ماهی که صندوق اندازی و دسّ روی آن طول می کشید، آب سیل حرکت کرده آن چه ساخته شده بود بر می داشت و تمام مخارج به هدر می رفت و اگر در اوّل کار ممرّی برای آب قرار داده بودند، ممکن بود که در اوایل سنبله سلّه ها را آب بر ندارد و تا آخر عقرب هم کار صندوق اندازی و سدّ روی آن به اتمام برسد،
پایه و طاق پل را در سال نو بزنند. و حال چنان چه از مزارع فاریابی میان آب صرف نظر شود، بستن پل فقط برای عبور و مرور بدون سد اشکالی ندارد، بسته خواهد شد، ولی در صورتی که بستن سد و بردن آب به میان آب منظور باشد، به عقل قاصر این غلام، یک سال باید در تهیّه مصالح کار و ممرّ رود بوده، از سمت شمالی پل که متصل به دامنۀ کوه و تماماً سنگ است، به وضع قنات، ممرّ به قاعده احداث کنند و ممرّ دیگر نیز از درّۀ جنگی که یکی از چشمه های پل و متصّل شهر است و سایر چشمه ها حاضر کنند و در سال دویم از مقابل شکستگی پل به شکل دو ضلع مثلّت از سلّه، سدّی محکم بسته از قوّۀ آب محفوظ دارند و بعد به صندوق اندازی و بستن سدّ روی آن بپردازند و مشروط به این که بستن سلّه و انداختن صندوق زیاده از شش ماه طول نکشد که موقع حرکت کردن سیل است و در سال سیم پایه های پل را ساخته در روی آن طاق بزنند و فعلاً سوای هشت چشمه که به کلّی خراب شده، در سایر چشمه های پل نیز رخنه های زیاد حاصل شده و یک شرط عمدۀ بسته شدن سد این است که در سال اوّل، تمام این خرابی های سایر چشمه را در کمال استحکام ببندند و بعد اقدام به بستن آن هشت چشمه بشود و الّا چنان چه این ها ساخته نشود، بعد از اتمام آن خرابی یقیناً در چشمه های دیگر، زیاده از آن خرابی خواهد شد.
تفصیل سدّ میزان و پل کرکر یکی از ابنیۀ غریبۀ شوشتر این سد و پل است:
در ابتدای ساختن پل شاپوری که آب را کلیّتاً از رود دو دانگه جاری نمودند، به مرور ایّام عمیق تر شده تمام رود خانه از آن ممر جاری شد و سمت پل شاپوری به کلّی خشکید و محض آن که آب به میان آب جاری شود قریب سی صد قدم بالاتر از قلعۀ سلاسل که ابتدای جدا شدن رود دو دانگه از رود قدیم است، سدّی بسته، رخنه ها که از شعبۀ سدّ میزان نامیدند که دو ثلث آب از ممرّ قدیم و زیر پل شاپور و یک ثلث از دو دانگه جاری شود و بعد از مدّت زمانی محض این که تسلّط آب به سمت دو دانگه زیادتر بود، سد را شکافته و مجدداً ممرّ قدیم، زمین خشکی شد که مردم عبور می کردند تا [هنگامی که] نادر شاه در سرداری خود عزیمت به بغداد نموده از شوشتر عبور می نمود [که] حالت شکستگی سد را مشاهده نموده، نوشته اند که مخارج آن را یک هزار و چهار صد و هفتاد تو مان بر آورد کردند و این وجه در آن زمان به قدری عظمت داشته است که حوالۀ مالیات کاشان نموده و چندین نفر از معتبرین شوشتر [را] به تحویلداری آن بگماشت که آورده
مخارج نمودند [ولی سد] بسته نشد و به همان حالت شکستگی باقی بود تا مرحوم محمّد علی میرزا چهار ده سال متوالی همّت گماشته آن سد را به طوری محکم بست که هنوز هم خللی در آثار آن پیدا نشده و چهار صد و بیست و نه ذرع طول و بیست و چهار ذرع و نیم عرض آن است.
پل کرکر که قریب دو هزار ذرع پائین تر از سد، در سر این رود و یک چشمۀ بزرگ بوده است. محض استحکام سد، زیر آن را با سنگ و ساروج به کلّی مسدود نموده و در آن نقطه اطراف سد سنگ طبیعی است و به طور بنوره، قنوات از دو طرف سد احداث نموده اند که از این سمت به آن سمت تمام این رود از آن قنوات می گذرد و آسیاب های شوشتر در جلو آن است و در آن محل، آب شیارهای زیاد هست که خالی از تماشا نیست و حال هم چنان چه آن دو سد را بردارند، دور نیست قطره ای از آب رود به سمت پل شاپور جاری نمی شود.
اوقاتی که نهر داریان دائر بوده، فاضل آب آن از درّۀ جنوبی شهر دور گشته به رود کارون می ریخته است که در اطراف شوشتر به جای خندقی عظیم بوده و در وقت کمی آب، رعایا با خاک و چوب جلو درّه را بسته، آب به مزارع خود می برند و به این مناسبت سدّ خاکی نامیده شده تا در زمان شاه شهید - نوّر اللّه مضجعه - خواجه عبد الحسین نام شوشتری که حاکم بود، در نقطۀ غربی شهر سدّی از سنگ و آهک در جلو آن درّه بست که رعایا همه ساله مبتلای زحمت نباشند و حال هم در صورت بسته شدن سدّ شاپوری، اگر این سد مسدود نباشد، تمام آب نهر داریان از آن درّه به رود کارون می ریزد و قطره ای به میان آب نمی رود و یک شرط عمدۀ آبادی میان آب دائر بودن این سد است.
قبل از خرابی پل و شکستن سد، در بلوک میان آب و اطراف شهر، باغات مُثمر و همه قسم حاصل صیفی و شتوی داشته اند و این اوقات تمام حاصل آن ها منحصر به زراعت گندم و جو دیم است و جز دو - سه باغ که قلیل اشجار مركّبات و نخل دارد، باقی باغات تماماً
خراب و از اقسام میوه جات به کلّی بی بهره اند و میوه جات آن ها منحصر به سدر است که کُنار می گویند و در اطراف شهر از این درخت زیاد است و میوۀ آن به شکل آلبالو و رنگ آن قریب به سیب و مزه آن ترش و شیرین است و خربزه و هندوانه غالباً از دزفول و عقیلی می آورند و قلیلی صیفی و بوستان کاری آن ها در اطراف شهر از آب چاه است که با چرخ گاو می کشند. در میان شهر و اطراف تریاک دیم می کارند و بسیار خوب حاصل می دهد و چنان چه به وضع قدیم در کنار این دو رود خانه چرخ آب ها بنشانند، به قدر اندازۀ باغات و نخیلات با کمال سهولت عمل می آید، ولی مردم آن شهر ابداً در فکر زندگی خود نیستند و به هیچ قسم اهتمام در زراعت و فلاحت ندارند.
اعراب آل کثیر، قریب هزار و پانصد خانوارند، در کنار رود دزفول ساکنند و زراعت آن ها غالباً دیم و قلیلی زراعت صیفی آبی دارند و شیخ آن ها شیخ فرحان از اولاد شیخ سعد است.
طایفۀ عنافجه قریب شش صد خانوارند، در سمت غربی رود کارون و جنوبی رود دزفول ساکنند و زراعت آن ها دیم است و رئیس آن ها شیخ علی ابن معامس [و] وسعت ملک این طایفه، زیاده از سایر طوایف آل کثیر است، ولی غالب آن اراضی از عدم رعيت، لم یزرع مانده است. و چنان چه آباد شود همین یک محل استعداد آن را دارد که در سالی ده هزار تو مان مالیات عاید شود و حال یک هزار و دویست تو مان به اشکال از آن ها وصول می شود.
دهات بلوک میان آب از قرار تفصیل است:
سمت رود چهار دانگه، قریۀ چهار دانگه، لنکو، مهری آباد، کنار سپر، بورکی، قلعهٔ سید، قلعۀ نو، اعراب چادر نشین میان آب: طایفهٔ قائد حسین خان، طایفۀ جابره، طایفهٔ حاجی بلات.
سمت رود دو دانگه، دولت آباد، حسام آباد، دو دانگه، قلعهٔ حاجی محمّد ابراهیم، قلعۀ حاجی محمّد حسین، قلعۀ حاجی سیّد امین، شلیلی.
و این بلوک میان آب قابل همه جور زراعت و احداث باغات است و در صورت آبادی منافع کلّی می دهد و حال غالب اراضی آن از قلّت رعیّت نکاشته مانده و از این املاک هم آن چه خالصه شود، پارسال به فرمان ملکیّت به رعیّت مرحمت شد، ولی حال هیچ ملکی نیست که به قاعده، کفایت منال دیوانی نکند و محض نداشتن مداخل، قیمت آن ها نیز بسیار نازل است.
قریۀ بندقیر، آخرِ میان آب در محلّ الحاق رود دزفول و رود چهار دانگه و دو دانگه شوشتر واقع و قریب یک صد خانوار از طایفهٔ عنافجه در آن قریه ساکنند. امسال نظام السلطنه تلگراف خانۀ خوش وضعی در آن جا ساخته مسمّی به ابنیه که مشتمل بر پنج اطاق و یک ایوان و در دو گوشۀ حصار یک طویله و یک شتر خانه است و در نزدیکی این قریه، در سمت رود دو دانگه شهر بسیار بزرگی بوده که آثار ابنیۀ آن آشکار پیدا است و آن چه از تواریخ محقق شد شهر عسکریّه مکرم که حال در پشت دروازۀ شوشتر معروف است، این شهر بوده. در بنّائی تلگراف خانه که آجر و سنگ از خرابه های آن بعضی آجرها و سنگ های منقّش بیرون می آمد که در بنّایی های این اوقات آن اشکال معمول نیست.
در چهار فرسخ شمال شرقی شوشتر در میان کوه و کنار رود کرن واقع و دهات آن از این قرار است: کوه زر، دشت بزرگ، مال حیدر، استکی، سندفی، روئی، سمالی، زاویه، بدیل، ترکالکی، کائدان قائدان.
در زمان قدیم دو قنات احداث کرده و به قدری که آب به قنوات جاری شود از یک سمت رود، سدّی بسته اند که هنوز باقی است و تمام این دهات فاریابند و همه قسم حاصل شتوی و صیفی دارند؛ از پنبه و کنجد و خربزه و هندوانه و غیره. بیش تر مدار شهر از این بلوک می گذرد. نمک شوشتر منحصر به معدنی است که در قریۀ کاندان عقیلی است.
شش فرسخ بالاتر از عقیلی، چند چشمۀ نفت سیاه و سبز هست که از قدیم تیول سادات تلقر و مایۀ گذران آن ها است. نفت سیاه را به وضع [و] ترتیب مخصوص پخته و قیر از آن عمل آورده، حمل به شوشتر می کنند و قیمت آن خرواری چهار تو مان الی هشت تو مان است و نفت سبز نیز حوض و دستگاه علی حدّه دارد که جمع کرده به شوشتر می آورند و قیمت آن ارزان تر است.
سمت شمالی شوشتر ما بین رود چهار دانگه و کوانک است. زارعین آن در خود شهر ساکنند و همه ساله اوایل زمستان با عیال و اطفال رفته، در آن صحرا چادر می زنند و هر قدر آن اراضی را که بتوانند دیم می کارند و یک ماه بعد از عید که فصل درو آن است، جمع آوری کرده به شهر مراجعت می کنند و این اوقات که پل خراب است، برای آوردن کاه و آذوقه با بلم، کمال عسرت را می کشند.
دهاتی که در سمت شمال رود شوشتر واقع است
گتوند: دیم؛ جلّکان: دیم؛ کوانک: دیم و آبی؛ فرج آباد: دیم و آبی.
زمان قدیم در حوالی شوشتر در چند موقع رود، بند بسته بوده اند و چون اراضی اطراف ارتفاعش زیاده از آن است که با نهر بتوان آب جاری نمود، قنوات احداث نموده و زراعت می کرده اند.
قنات کلوکرد و جوبند؛ چهار فرسخ بالاتر از شوشتر بندی بسته و از آن قنوات آب به صحرای جلّکان و گتوند جاری بوده است که حال آن دو قریه هر دو دیم کاری است و آن قنوات عاطل و باطل افتاده [و آن دو بند از این قرار است:]
بند عقیلی که فعلاً دایر است.
بند دختر، یک فرسخ بالاتر از شوشتر بوده و اراضی مغربی رود معروف [به] نجم محمّد علی بیک از آب آن مشروب می شده که آثار قنوات آن هنوز موجود است. قنات نی سیاه، قدری بالاتر از بند میزان به قلعه سیّد محمّد گیاه خوار قناتی است که به اراضی نی سیاه آب جاری بوده و حال هم چنان چه تقنیه شود، مقدار کلّی از آب می توان حاصل برد.
سدّ شاپوری و بند میزان که تفصیل آن عرض شد.
بند برج عیار، در محاذات جنوبی آخر شهر بوده که غالب باغات شوشتر و اراضی میان آب از آن مشروب می شده [است].
بند خدا آفرین، که بند ماهی بازان نیز گویند، نیم فرسخ پائین تر از شهر بوده [و در] دو طرف قنوات احداث کرده بودند که تمام اراضی صحرای بازه بتو از آن مشروب می شده،
بندی است یک پارچه از سنگ طبیعی قریب سی صد ذرع طول آن است و فعلاً بیست ذرع آن منهدم شده و تمام آب رود دو دانگه از آن ممر جاری است و بستن آن نیز سهل تر و با فایده تر از سایر بندها و قنوات است.
بند دارا، شش فرسخ پائین تر از شوشتر بوده و حال آثاری از آن باقی نیست.
بند قیر، به عوض سنگ و ساروج، قیر پر کرده و مسدود نموده بودند. در مقابل شهر خرابه که عرض شد، واقع بوده که هنوز آثار آن ها آن آشکارا پیدا است.
بند خاکی، دو فرسخ پائین تر از بند قیر، با خاک و چوب بسته بودند و پائین تر از آن ها سدّ اهواز بوده است که از شوشتر تا آن جا پانزده فرسخ مسافت است.
اهواز حالیّه عبارت از قریه ای است در سمت شرقی رود کارون و قریب دویست خانوار عرب در آن قریه ساکنند. زراعت آن ها گندم و جو دیم است و چند سال است که جزء محمّره شده [است]. شیخ آن ها سبحان از جانب شیخ مزعل خان معز السلطنه است. باغات و اشجار ابداً ندارد. آسیابی در میان رود خانه دارند که در اوقات کمی آب؛ دایر و در وقت طغیان، زیر آب می ماند.
در زمان قدیم اهواز عبارت از نه شهر معظّم خوزستان بوده، رامهرمز، عسکر مکرم قریب به بند قیر، شوشتر، جند شاپور قریب به رود کرخه، شوش، سرّق، نهر نیری، ایرج که مالمیر حالیه است، مناوز و هیچ شهر را به انفراده، اهواز نمی خواندند، مگر مجموع این نه شهر را و این محلّ حالیّه نیز یکی از این شهرها بوده است و آثار بناهای بسیار عالی در خرابی های آن دیده می شود و ستون های سنگی زیاده از حد در آن صحرا افتاده و شهر بسیار آبادی بوده و اهالی آن مکنت و ثروت بی اندازه داشته اند و هنوز هم روزها بعد از باران، زن و مرد آن ها در خرابه های قدیم گردش می کنند و بعضی چیزها از قبیل طلا آلات و انگشتر و دانه های ياقوت بدست می آورند و چنان چه به وضع همه، آن اراضی را طلا جوئی کنند، فواید کلّی دارد و برای آب زمین طلا جوئی هم به احداث چرخ و گاو ممکن است رفع حاجت نمود.
عقرب جرّارۀ مهلک در این محل از تمام عالم زیادتر و به طوری است که در هر نیم ذرع خاکی که از زمین بردارند زیاده از صد عقرب در آن خاک دیده می شود.
آثار انهار عظیم از اطراف پیدا است که در زمان آبادی آن سمت مشرقی رود، از اهواز الی فلاحيّه «شادگان» و غربی رود الی حویزه و در زیر این آب زراعت بوده، ولی آن اوقات فلاحیّه و محمّره آباد نبوده و تماماً جزء این شهر بوده و از بیست فرسخ بالاتر از این سد در چند موقع، به ترتیبی که در فصل شوشتر عرض شد، سدها بسته و قوّت این آب را گرفته بودند که حال هیچ یک از آن ها باقی نیست و جز عقیلی، قطره ای از آب این رود به مصرف اراضی اطراف نمی رسد. این است که بستن سد، پر زحمت به نظر می آید، ولی از شوشتر تا سدّ اهواز در چند موقع ممکن است نهر ها از اطراف احداث کنند که دو - سه هزار قدم پائین تر به زمین بنشیند و ابداً محتاج به بستن سد هم نباشد و فرضاً در بعضی جاها چنان چه اراضی اطراف مرتفع باشند، چند ذرعی از رود خانه را که سد ببندند، به قدر کفایت آن نهر آب جاری خواهد بود و بعد از آن که آن نهر ها دایر شده و رعیّت جمع شده آبادی ها کردند. چنان چه اولیای دولت قاهره، بستن سد را مفید دیدند آن وقت به نفع و ضرر آن را سنجیده، اقدام خواهند کرد. و چنان چه در این حالت بخواهند کلیّۀ سدّ اهواز را بسته و از اطراف، احداث اَنهار نمایند، دور نیست زیاده از یک صد و پنجاه هزار تو مان مخارج داشته باشد، ولی این مسئله محقق است که مقارن سنۀ 1170 ه ق شيخ سلمان چوی چند فرسخ پائین تر از اهواز، در محل شاخۀ مارد، تمام این رود را با چوب و نی و خاک سدّی بسته، چندین سال از آب رود کارون در محل غربیّه و فلاحیّه، باغات و نخلستان و زراعات فاریابی بی اندازه به عمل آورد و شاخه [ای] که از سمت مغربی سد، برای عبور کشتی ها احداث نموده است، هنوز هم باقی است در این صورت مسلم است با همّت بلا نهایت ملوکانۀ اعلی حضرت قدر قدرت اقدس همایونی روحی... فداه، بستن سدّ اهواز خارج از امکان نخواهد بود.
امسال قریب ربع فرسخ پائین تر از قریۀ اهواز در مقابل سدّ قدیم، نظام السلطنه نقطه ای را برای بنای عمارت انتخاب نموده، [آن نقطه را] بندر مبارکه ناصری نام نهادند و تلگراف خانه مشتمل بر شش اطاق و یک حصار به اتمام رسانده، عمارات دیگری نیز برای
حکومت می خواستند بنا کنند و چند کپر هم از نی و بوریا برای منزل و کشتی کمپانی لنج که مقیم اهواز است و انبار آن ها ساخته اند و در همان نقطه حاجی آقا محمّد معین التجار بوشهری یک کاروان سرای بسیار بزرگ و چند باب دکّان و یک اسکله به فاصله دو - سه ماه به اتمام رساند و چنان چه اندک اهتمامی و توجهی شود، طولی نمی کشد که ده سمت آن رود تماماً آباد و ابنیۀ معتبری خواهد شد.
سمت مغربی کارون تابعۀ خاک حویزه و پائین تر از آن متعلّق به محمّره است و سمت تماماً محل سکنای ایلات باوی و سایر طوائف شیخ مزعل خان معز السلطنه است و زراعت دیم می کارند و از آن رود خانه ابداً فائده نمی برند و حال این که به اقسام مختلفه می توان آب برداشته زراعت نمود. از اهواز تا محمّره به خط مستقیم، بیست و یک فرسخ است.
شطّ کارون در نزدیکی محمّره مقابل جزيرة الخضر دو قسمت می شود، قسمتی به سمت مشرق جاری و به دریا می ریزد و قسمت دیگر نیم فرسخ به سمت جنوب جاری شده به شطّ العرب ملحق می گردد و این دو شعبه را بهمن شیر گویند و شهر محمّره در شمالی بهمن شیر، قریب الحاق به شطّ العرب واقع شده. مرحوم حشمت الدّوله سه سمت شهر [را] دیوار قلعه بنا کرده بود، ولی نا تمام مانده [است].
عدد نفوس آن شهر قریب پنج هزار نفر و هزار و دویست خانوار است. بعضی از متموّلین از آجر و چوب خانه ساخته اند و سایرین خانه های گلی و کپر از نی و بوریا دارند. آجر در خود محمّره می پزند [ولی] گچ و آهک از بوشهر یا شوشتر باید بیاورند و به این جهت بنای عمارت در آن جا زیادتر از سایر جاها زحمت دارد و آن چه تجربه کرده اند، بناهایی که از خاک می سازند محکم [تر] از آجر است و در اغلب جاها جلو شطّ را برای حفظ آب، به ارتفاع یک ذرع از گل دیواری کشیده اند، با این که متصل یک سمت آن در میان و عرض آن نیم ذرع زیادتر نیست، به طوری مستحکم می شود که بیست سال یک
مرتبه، محتاج به تعمیر آن نمی شوند، [ولی] آجر در چهار [یا] پنج سال، شوره زده و منهدم می گردد، زمین محمّره را چنان چه نیم ذرع بکنند آب بیرون می آید و به این جهت بنوره نمی کنند و از روی زمین بنا می گذارند.
مرحوم حشمت الدّوله در کنار شطّ [در] یک سمت شهر توپ خانه ساخته که سه سمت آن عمارت بوده و در دو سمت هر یک دو حجره و یک سمت دیگر چهار حجره و یک دالان سردر بوده و حال آن عمارت به کلّی مخروبه است و در جنب آن عمارت دیگری بوده که فعلاً فی الجمله آبادی دارد و منزل کار گذار محمّره است.
این شهر چند باب دکان و کاروان سرا دارد که از عفونت ماهی، داخل آن نمی توان شد. تجّار آن جا اهالی شوشتر و دزفول و بهبهان و بوشهر است.
وزن محمّره: شش صد مثقال را یک وقه گویند و بیست و چهار وقه یک منِ محمّره و معادل بیست و دو من و نیم تبریز است.
چند سال قبل حمّامی به توسّط مرحوم شیخ علی مجتهد بهبهانی، از پول دیوان اعلی بنا شده و قبل از اتمام آن شیخ علی مرحوم شده و نا تمام مانده و تا به حال هیچ یک از اهالی آن جا اقدامی نکرده اند که چنین بندری بی حمّام نماند و کلیّتاً در هیچ گونه آبادی مراقبت و اهتمامی ندارند.
اهالی آن شهر بعضی اصولی مذهب و برخی اخباری هستند. چند خانوار از طایفۀ حابه در آن شهر هستند که شغلشان زرگری است و تسلّط تمامی در این فنّ دارند. علمای این شهر دو - سه نفر زیادتر نیستند، ولی مدرسه و تعلیم و تعلّمی هنوز معمول نشده است و این اوقات مخصوصاً ترویج علما و بنای مدرسه و تربیت اطفال مسلمانان، در آن سر حد باعث ازدیاد عمر و دولت ذات مقدّس اعلی حضرت قدر قدرت شاهنشاهی... و متضمّن بسا فواید است.
اسب و مادیان کم تر دارند و تمام سواری و حمل آذوقه آن ها با بلم و کشتی های بادی است که در شطّ تردّد می کنند. و هر بلمی دو نفر الی چهار نفر عمله دارد و غالب آن ها غلامان سیاه هستند و به واسطهٔ نهر هائی که برای آبیاری نخلستان کنده اند و روزی دو مرتبه از آب جزر و مد پر و خالی می شود، عبور سواره از میان نخلستان و کنار شط مشکل است.
طايفۀ محيسن قبیلهٔ مخصوص حاجی جابر خان و از قدیم در محمّره و اطراف آن ساکن بوده اند، از قرار تفصیل به ده طایفهٔ جزء منقسم می شود: بیطور، بغلانیه، آلبو معرّف، ابن کنعان، ثوامر، این پنج طایفه در جزیرة الخضر و جزيرۀ عبادان (1)ساکنند؛ ابن غانم ساکن ابو جدع و اطراف فیلیه، اهل از نص در آخر نخلستان شمالی فیلیه ساکنند، اکبو فرجان در بالای فیلیه متصّل به خاک بصره، ایلات پائینی فیلیه و محمره و اطراف صاحبقرانیه، رویدات در سمت غربی شطّ کارون قریب به محمره ساکنند.
طوایف نصار و ادریس نیز از چعب جزء محمّره شده در جزیرۀ عبادان الی کنار دریا ساکنند و با قوّت ترین طوایف محیسن هستند و غالب اوقات با شیخ مزعل خان معز السلطنه مخالفند و مجموع طوایف محیسن و ادریس و نصار قریب هشت هزار خانوارند.
طائفۀ باوی در زمان حکومت مرحوم حشمت الدّوله از جزء چعب خارج و ابواب جمع محمّره شده و از اهواز الى اسماعیلیه در سمت شرقی رود کارون ساکنند و عدد خانوار آن ها قریب پنج هزار خانه و شیخ آن ها شیخ جرّاح است و مالیات خود را به طور مقاطعه شیخ مزعل خان معزّ السلطنه می دهند.
یک محلّ معتبر محمّره جزیره ای است که از اوّل الحاق رود کارون به شطّ العرب الى دریا، قریب دوازده فرسخ طول آن است و از یک فرسخ و زیادتر به اختلاف مواقع عرض آن و هر قطعه از آن جزیره، اسم مخصوصی دارد و غالباً معروف به جزیرۀ عبادان و جزیرة الخضر (2)است و قریب نصف طوائف محیسن و تمام ادریس و نصارا در آن جا ساکنند و همه قسم زراعت می کنند.
پارسال ملک التجّار و معین التجّار بوشهر، به تحریک خارجه، قصد خریدن این جزیره را داشتند. استدعای آن ها در خاک پای مبارک مقبول نیفتاد و من بعد هم، چنان چه هر قدر
پیش کش در عوض قیمت این جزیره تقدیم کنند، ابداً صلاح در واگذاری آن نیست و تمام آبادی و وجود محمّره، بسته به این جزیره است.
جزیرۀ محلّه و جزیرۀ شلهه نیز قریب به این جزیره است و کم کم بنای آبادی در آن ها می شود.
جزيرۀ ام الخاسف و ام الرساس، بالاتر از جزیرهٔ عبادان و از مقابل فیلیه الى محاذی صاحبقرانیّه و خاک دولت عثمانی است و نصف آن ملک شیخ مزعل خان معزّ السلطنه و قریب پانصد خانوار از طایفهٔ محیسن در آن جا ساکن هستند و طوری آباد نموده اند که زمین بایر ابداً ندارد و تمام، اشجار خرما و مرکّبات مثمر و زراعت است.
زراعت محمّره و اطراف آن: کلیّتاً در اطراف محمّره محلّ زراعت کم تر از سایر ولایات عربستان است. سمت شرقی رود کارون را الی اهواز گندم و جو دیم می کارند و مدار محمّره از آن محل است و غالباً به بصره و بمبئی نیز حمل می کنند. در خود محمّره و جزيرة الخضر نیز قلیلی شلتوک کاری و زراعت گندم و جو آبی دارند.
کنار کارون معزّ السلطنه از جفتی دو تو مان به نقد و پنجاه من گندم مالیات می گیرد و از بعضی اراضی ثلث و خمس بر می دارد و کلیّۀ منافع آن ها از نخلستان است. نیم فرسخ بالاتر از فيليه الى الحاق بهمن شیر به دریا، قریب بیست فرسخ مسافت به عرض یک فرسخ و نیم الی دو فرسخ محلّ نخلستان محمّره است و همین قدر هم در جزیرۀ عبادان محل دارند و فعلاً زیاده از دو کرور نخل در اطراف محمّره است و هر نخلی روی هم قریب دوازده من تبریز خرما می دهد که از سه هزار الی پنج هزار دینار قیمت آن است و معزّ السلطنه از حاصل خرما دو ثلث بر می دارد و یک ثلث به مالک درخت می دهد و بعضی را سه ربع برداشته، یک ربع به رعیّت می دهد و بعضی را از هر درختی یک قرآن به طور مقاطعه می گیرد و این مسئله بالنسبه به صاحبان درخت فرق می کند و آب نخلستان از جزر و مدّ دریا است در شبانه روزی دو مرتبه آب مد می شود و درخود محمّره به قطر دو ذرع و نیم بالا می آید به عرض دو فرسخ کنار شط را برای نخلستان، نهر ها کنده اند که بدون هیچ زحمتی مشروب می شود و آب مد در شطّ کارون نیز تا قریب نصف راه اهواز می رود و ممکن است که تا آن حد تمام اطراف شطّ کارون را به عرض یک فرسخ، درخت خرما و سایر اشجار غرس کنند و چنان چه اهتمام کنند، می توانند پنج مقابل بلکه ده مقابل حالیّه نخلستان عمل آورد.
باغات محمّره منحصر به قلیلی درخت نارنج و لیمو است که در میان نخلستان کاشته اند، ولی در اطراف بصره انگور و همه قسم میوه جات ییلاقی وفور دارد و اگر در محمّره هم بکارند به مراتب بهتر از بصره عمل خواهد آمد. حنا در فیلیه می کارند و خوب می شود و قلم نیز درکنار شطّ العرب دیده شد که خیلی خوش رنگ و سخت بود.
گمرک محمّره: در جزء چهل هزار تو مان مالیات با خود معزّ السلطنه است و آن چه در خود شهر مصرف برسد، گمرک نمی گیرد و مال التجاره ای که به خارجه یا شوشتر و دزفول حمل کنند، گمرک معیّنی می گیرند و حق عبوری هم از تمام مال التجاره و غیره ایلات باوی در اهواز می گیرند.
مرحوم حاجی جابر خان زمانی که از جزء مشایخ چعب موضوع شده و شخصاً مشغول گردیده، یک فرسخ بالاتر از محمّره در حدّ و سدّ دولت علیّۀ ایران و عثمانی كنار شطّ العرب، فیلیه را بنا نموده که حال معزّ السلطنه با قریب پانصد خانوار از تابعین مخصوص خود در آن جا ساکن است و هفته ای دو - سه مرتبه با بلم به سر کشی محمّره می آید و عمارت معزّ السلطنه در کنار شط واقع شده و بالا خانۀ خوش منظری دارد و دو - سه اطاق برای واردین عجم فرش نموده و باقی عمارات و محل نشیمن شخصی او با حصیر فرش شده و این مدّت آن چه خرابی در آن عمارت و سایر جاها شده، توجهی به آبادی آن ننموده و کلّیتاً وضع رفتار او هنوز به رسم اعراب است، ولی به طوایف خود زیاده از حد تسلّط دارد و در نظر اهالی بصره و مأمورین دولت عثمانی نیز وقر و اعتبار مخصوص دارد و عربِ بسیار مدبّر و با عقلی است و از نوکری دولت علیّه و سرحد داری آن حدود، نقصی ندارد، جز این که به بعضی توهّمات نزد حکّام نمی آید و هر وقت که حاکم یا ناموری از دولت، وارد فیلیه شود، از محوّطۀ خانه خارج نمی شود، از قبیله و بستگان خود نیز اطمینان ندارد، جز یک نفر نوکر مخصوص، از دست احدی قهوه و چائی نمی خورد و شب و روز در تزلزل است و یک جهاز آتشی دارد که همیشه در مقابل عمارات لنگر انداخته و دو برادر دارد: شیخ محمّد خان و شیخ خزعل آن چه مال پدری از ملک و نقد داشته، به آن ها قسمتی نداده و
کلیّۀ پول نقد و اسباب نفیسه مرحوم حاج جابر خان در سیبریّات که یکی از دهات بصره است، انبار بوده و یک صد نفر تفنگچی همیشه مستحفظ آن است و تا به حال ابداً تصرّفی در آن ننموده و در خاک عثمانی نیز ملک و عمارت و نخلستان زاید دارد و شیخ محمّد خان که برادر بزرگ تر و مدّعی حکومت و ریاست است، چند سال در بصره بود و به واسطۀ حق الارث پدری، امسال به دار الخلافۀ باهره عارض شده، حکمی خطاب به نظام السلطنه در استرداد حقوق خود صادر نموده به صاحبقرانیّه آمد. نظام السلطنه محض این که بدون زحمت رفع غائله شود، او را به خود معزّ السلطنه سپرده، قرار داد که کفیل مخارج برادر بزرگ تر خود شده، نگاهداری نماید و شیخ خزعل خان نیز ماهی پنجاه تو مان ماهانه می گیرد و در پیش خود معزّ السلطنه است و ظاهراً به مدارا رفتار می کند.
[این بنا در] ربع فرسخ پائین تر از محمّره در نقطهٔ الحاق رود بهمن شیر به شطّ العرب در محل سنگر آقا جان خان سر تیپ بنا شده و عمارتی است [در دو طبقه،] تحتانی و فوقانی، مشتمل بر پنج اطاق و چهار راهرو و به عرض دو ذرع و نیم، ایوانی در اطراف آن دور می گردد و ستون های آجری دارد. چهل و یک ذرع طول و 12 ذرع و نیم عرض آن است و دو سمت آن شطّ العرب و بهمن شیر. مقابل عمارت یک فرسخ [و] نيم شطّ العرب واقع است و جهازاتی که از بمبئی و بوشهر می آیند، از دو فرسخی نمایان و از پای عمارت که به بصره می بردند... و از حسن اتّفاق، محلّ وقوع عمارت طوری است که کم تر بندری به این صفا و منظر و جا است.
اراضی این عمارت متعلّق به یک نفر سیّد و اولاد شیخ حلب محمّره ای است که چند سال قبل مرحوم حاجی جابر خان آن ها را واگذار نموده و نظام السلطنه هر قدر خواست قبالۀ شرعی از آن ها بگیرد، نفروختند؛ بالاخره سی صد ذرع در هشتاد ذرع را در سالی چهل تو مان اجاره نموده و به ارتفاع یک ذرع دیواری در اطراف آن کشید که از صدمه آب محفوظ باشد و قریب به عمارت، اسکله ای ساخته اند که وقت بده جهازات تا کنار آن هم ممکن است بیاورند و دو عرّادۀ توپی که از دار الخلافه آورده اند در روی اسکله گذاشته
شده، توپ خانه و سرباز خانه علی حده لازم است بسازند و همیشه عدّۀ قشونی با وضع مرتب و لباس های پاکیزه در آن جا ساخلو باشد.
در پشت اسکله، انباری نظام السلطنه برای خود ساخته، پنجاه ذرع در 12 ذرع و نیم؛ حمّام کوچک خوبی [هم] ساخته اند و کلیّتاً بناهای بسیار خوش وضع به قاعده است و سپس عمارت و انبار طراحی تلگراف خانه هم کرده اند که بسازند. چنان چه اندک توجهی در ترتیب آبادی آن سر حد بشود، طولی نمی کشد که از شهر محمّره تا عمارت صاحبقرانیّه، خانه ها به هم متّصل گشته و بندر معتبری شود که بر غالب بنادر افتخار داشته باشد، زیرا که مثل بصره عمارات صاحبقرانیّه در شطّ العرب واقع است و بارگیری جهازات هیچ زحمت ندارد و مراتب وضع بندریّت صاحبقرانیّه بهتر از بصره خواهد شد، ولی شهر محمّره در واقع خارج از شطّ العرب است و به همین جهت تا به حال رسم نبوده جهازات دودی قبل از رفتن بصره در آن جا لنگر اندازند و یک سره به بصره رفته و بیست و چهار ساعت قرانتین که مکتوبات تجّار از جهاز خارج نمی شود و بعد از قرنتینه هم، هر جهازی پنج روز و ده روز در بصره توقّف دارند و تمام مال التجاره محمّره در جهازات می ماند [سپس] در مراجعت از بصره، مقابل صاحبقرانیّه دو - سه ساعت لنگر انداخته، با کمال عجله بار گیری نموده حرکت می کند. به واسطهٔ تأخیر در وصول نوشته جات و مال التجاره به مردم سخت می گذرد این عمارت که افتتاح شطّ کارون و بنای آبادی صاحبقرانیّه محمّره شده، باید تکالیف بندریّت آن نیز مثل سایر بنادر باشد، طوری مقرّر فرمایند [که] جهازاتی که مال التجارۀ محمّره را دارند، قبل از رفتن بصره، به قدر لزوم در صاحبقرانیّه لنگر انداخته مکتوبات و امانات محمّره را داده، بعد روانه شوند. چون بیرق شیر خورشید در بالای عمارت صاحبقرانیّه است، لازم است جهازاتی که وارد آن جا می شوند، چنان چه در سایر بنادر احترامات بحریّه را به عمل می آورند، آن جا نیز جاری بشود و هنوز رعایت هیچ یک از رسو مات سرحدّیه و بحریّه در آن جا معمول نشده است.
در دجلۀ بغداد دو جهاز انگلیس مجاز به حرکت است و چند سال قبل جهازی موسوم به بلاس علاوه بر آن که آورده بودند و چون معمول نبود در بصره توقّف نمودن، تا وقتی که
اجازۀ افتتاح شطّ کارون مرحمت شد، در شهر ربیع الثانی 1305 جهاز بلاس از محمّره به اهواز بنای تردّد گذاشت و قریب دویست تن معادل پانصد خروار کسری به وزن تبریز بار بر می دارد.
تابستان سنۀ ماضیه که آب کم شد، جهاز کوچک تری موسوم به شوشا آورده جهاز بلاس را کما فی السابق در بصره توقّف دادند و در ماهی دو مرتبه از بصره به اهواز جهاز می آمد. از محمّره به اهواز [را] در بیست و دو ساعت طی می کند و در مراجعت چون سرازیری آب است، در یازده ساعت به محمّره می رسد و سدّ مخروبۀ قدیم اهواز و دو سد از سنگ طبیعی پائین تر از قریۀ اهواز است که آب شط از آن ها به قوّت می ریزد و گذشتن جهاز از آن ها ممکن نیست و در جلو سد لنگر انداخته بار را به خشکی می کشد؛ بعضی را با قاطر به شوشتر حمل می کنند و بعضی دیگر را بالای سد از خشکی با مال حمل کرده و با جهاز کوچک دولتی که موسوم به شوشا است و کشتی های بادی از رود دو دانگه به شلیلی که یک فرسخ و نیم پائین تر از شوشتر است، می برند.
جهاز شوشا از اهواز به شلیلی در 15 ساعت می رود و [در] مراجعت در 9 ساعت به اهواز می رسد، ولی بار خیلی کم بر می دارد و جز یک اطاق، جای نشیمن هم ندارد و چنان چه جزئی تغییری در وضع آن بدهند بسیار با فائده تر خواهد بود.
کشتی کمپانی، لنج و رئیس این جهازات مستر تیلر است که گاهی در شوشتر و گاهی در بصره توقّف دارد. تجّار محمّره و شوشتر از وضع رفتار او رضایت ندارند و غالب تجّار سابقاً مال التجارۀ خود را با کشتی های بادی خود حمل می نمودند و حال قدغن شده است که جز جهاز لنج با کشتی بادی کسی مال التجاره حمل نکند و مستر تیلر نیز هر دو ماه و سه ماه یک مرتبه مقاوله نامه نوشته قرار کرایۀ تجّار می دهد و باز تغییر داده قدری گران تر می کند و این مسئله به تجّار خیلی ناگوار است که کشتی های خودشان عاطل و باطل افتاده به کرایه ای گران تر مال التجاره را حمل کنند و چنان چه امر و مقرر شود تجّار داخله در حمل به جهاز کمپانی لنج یا کشتی بادی مختار باشند، زیاده از حد باعث رفاهیّت آن ها و اسباب دعاگوئی ذات مقدّس اعلی حضرت قدر قدرت اقدس همایونی... خواهد شد.
در محمّره ریچرز، نام وکیل آن ها است که چند نفر عملۀ ارامنه و یهود و مسلمان دارد و آوردن دوّبه - کشتی بی اطاقی است که فقط برای انبار غالباً از آهن و چوب ساخته و در
جلو اسکله ها لنگر نمی کنند - در ابتدای امر ممنوع بودند و بنا بود که از طرف دولت علیّه انباری در کنار شط برای آن ها ساخته اجاره دهند. پارسال اجازه گرفته دوّبۀ آهنی آورده، در جلو محمّره لنگر انداخته که محمولات جهاز را در آن انبار می کنند و محتاج به انبار ساحل نیستند.
در اهواز مستر جانی، وکیل آن ها است و برای محل نشیمن خود آن ها و انبار چند کپر از طرف دولت علیّه ساخته شده اجاره داده اند.
در خود شوشتر هونسه، نام وکیل کمپانی است و علاوه بر مال التجاره سایر تجّار، خود این کمپانی از شوشتر و اهواز پشم و غلّه و حبوبات به خارج حمل می کند و از فرنگستان بعضی مال التجاره به شوشتر و دزفول می آورند.
در بندر صاحبقرانیّه و بندر مبارکۀ ناصری اهواز مختصر بنای انبار و غیره شده که باید به اتمام برسانند و در شلیلی هم انبار و بعضی ابنیه دیگر برای رفاهیّت مسافرین بسیار لازم است. چون از اهواز به شوشتر کمپانی انگلیس حق مداخله نداشت، محض پیشرفت کار خود، جهاز شوشا را به دولت علّیّه پیش کش کرده در شهر رمضان هذه السّنه از سد به سمت شوشتر گذرانده اند که با جهاز شوشا محمولات جهاز بلاس لنج را به سهولت از اهواز به شوشتر برساند.
این جهازی که پیش کش کرده اند، قریب چهار هزار تو مان قیمت دارد و شانزده تن، معادل چهل و پنج خروار تبریز بار بر می دارد و در ماهی دویست و چهل تو مان مخارج دارد و این اوقات به خود مستر تیلر اجاره داده اند و تمام کاپیتان و اجزاء آن از طرف کمپانی انگلیس معلّق شده و هیچ فرق نکرده و مثل این است که کما فی السّابق مال خود آن ها است و در صورتی پیش کش کردن آن مفید بود که دیگر خود انگلیسی ها ابداً مداخله نداشته باشند و حالت حالیه به عقل قاصر این غلام خانِزاد، منافی با صلاحیّت دولت علیّه و آن قرار دادی است که [می گوید] دول خارج در بالای سدّ اهواز تصرّف و مداخله نداشته باشد و باید این دو جهاز هم مثل جهاز جنگی دولتی، رئیس و عمله جات علی حدّه داشته باشد که کلیّتاً در تحت اختیار دولت علیّه باشد و وکلای کمپانی انگلیس در آن ها ابداً اختیاری نداشته باشد و امسال به عنوان این که جهاز شوشا متعلّق به دولت علیّه است، وکیل کمپانی لنج اصرار زیاد داشت که از رود چهار دانگه، جهاز به شوشتر حرکت کند و
قلعۀ سیّد را که یک فرسخ و نیمی شوشتر است، در عوض شلیلی لنگرگاه قرار دهند و نیز چنان چه اولیای دولت قاهره اجازه فرمایند، بسیار میل دارند که از راه دزفول هم جهازی حرکت دهند و به دلایل چند، این دو مطلب مقرون به صلاحیّت نیست و همان دو دانگه که برای عبور جهازات معین شده، بهتر است و آن چه این غلام بی مقدار استنباط نموده، میل باطنی آن ها بر این است که به هر قسم مقدور باشد، تحصیل اجازه نموده سنگ های طبیعی را که در اهواز مانع از گذشتن جهازات است بشکنند و از محمّره الى شوشتر یکسر جهازات حرکت کنند و این فقره را نیز یقیناً اولیای دولت علیّه هیچ وقت قبول نخواهند فرمود و کلیّتاً بهتر است که بالاتر از سدّ اهواز، آن ها از هر قسم مداخلات ممنوع باشند.
گمرک صدی پنج که از این جهازات به دولت باید برسد، اوایل در محمّره گرفته می شد، این اوقات گویا مجاز شده اند بر این که ما بین محمّره و اهواز و شوشتر مختار باشند که در هر یک میل دارند، مال التجاره را گمرک دهند و چون ابتدای بندر واقعی محمّره است، در این مسئله به حالت بندریّت و تجّاران مکنتی حاصل می شود و چنان چه به قانون سایر بنادر تمام مال التجارۀ داخله و خارجه را در محمّره، بندر صاحبقرانیّه گمرک بگیرند، اولی تر است و تبدیل بندریّت محمّره به اهواز یا شوشتر هیچ رجحانی ندارد و به واسطۀ استعداد بندر صاحبقرانیّه و محمّره و دلایل تسهیل در وصول مال التجاره، امید است آن نقطه چنان بندر معظمی شود که تمام تجّار خارجه و داخله از بصره و بغداد قطع علاقه نموده، در آن جا ساکن شوند، ولی چون این اوقات اوّل آبادی و مراودۀ خارجه است باید کار گذار محمّره بسیار عاقل و کافی صدیق باشد و در کفایت کلیّه و جزئیّۀ سر حدّی، به قدری اهتمام و دقّت کند که اهالی خارجه به هیچ وجه نتوانند از حدود معیّنۀ خود تجاوز کنند که بعدها تولید زحمت شود و مخصوصاً مراقبت کامله داشته باشد که جهازات ذهاباً و ایاباً جز اهواز در هیچ نقطهٔ شطّ کارون لنگر نیندازند و یا ایلاتی که در کنار شط هستند، هیچ قسم مراودات و معاملات خارج از رسمیّت نکنند و چنان چه از اهواز الی محمّره در سه - چهار نقطه قلعۀ مختصری ساخته و در هر یک اولاً یک دسته سرباز ساخلو قرار داده شود، برای امنیّت ولایتی و [ثانیاً برای] نظم شطّی، هر دو فوائد کلّی دارد.
به طوری که در فصل یازده و پانزدهم و بیستم قرار داد نامۀ اعلان دولتی مرقوم است، امین انبار و حمّال ها و خدمتکاران جهاز، باید از طراف دولت علّیّه معین شده و نشان
علامت داشته باشند، [ولی] هنوز ترتیب صحیحی داده نشده و لازم است در این فقرات نیز اقدامات کامله به عمل آورده، از قرار قانون مجری دارند.
میرزا کاظم خان، کار گذار سابق محمّره، در اجرای تکالیف مأموریت خود، اهتمام زیاد داشت و می نمود. جهاز کمپانی انگلیس که به اهواز می آمد، در قرار داد نامۀ دولتی ذکر شده بود که ذهاباً و ایاباً تنی یک هزار دینار، حقّ عبور بدهند. وکیل کمپانی لنج می خواست در ذهاب و ایاب هر دو یک هزار بدهد و میرزا کاظم خان مدت ها گفتگو نموده، یک هزار از برای رفتن و یک هزار در مراجعت گرفت در سایر تکالیف نيز حتّى المقدور، وقت [مصروف] می نمود.
رامهرمز در سمت شرقی عربستان و در جلگه واقع شده که اطراف آن کوه است از جبال بختیاری و بهبهان. پنج رود خانه، وارد این جلگه شده [که] پائین تر از شهر رامهرمز، تماماً یک شعبه شده به [رود] جرّاحی و آخر آن به فلاحیّه «شادگان» منتهی می گردد [که آن رودها از این قرار است] رود اللّه، رود زرد، رود برم جمال، رود بهبهان، رود بو الفرس.
رامهرمز بهترین ولایات عربستان است و آب این رود خانه ها به تمام اراضی آن مسلّط است.
غالب زراعت آن ها گندم و جو و برنج و کنجد و باقلا است، حنا و تنباکو نیز می کارند. باغات مشتمل بر اشجار مرکّبات و میوه جات ییلاقی از قبیل سیب و زرد آلو و انار و غیره زیاد دارند. استعداد ملکی آن به قدری خوب است که همه قسم حاصل صیفی و شتوی و میوه جات ممکن است با کمال سهولت عمل بیاورند. شکار درّاج و کبک و آهو و گراز نیز زیاده از اندازه دارد.
شهر رامهرمز از شهرهای قدیم خوزستان بوده و حال هفت صد خانوار است. بازار و دکاکین آن ها منحصر به یک دکان نعلبندی است؛ بعضی ها جنس بزّازی و عطّاری و غیره از شوشتر می آورند، در خانه ها داد و ستد می کنند.
یک حمّام و یک مسجد دارد و در اطراف شهر سکّه های قدیم و بعضی پارچه ها غالباً به دست می آید و اگر به وضع همدان طلا جوئی کنند، فائدهٔ کلی حاصل می شود و تمام
بلوک رامهرمز را در قدیم میان خود به پانزده [الی] سیزده سهم تقسیم نموده اند که به اصطلاح خودشان پانزده نسف [کذا] پنجه می گویند و داد و ستد مالیاتی از روی آن می شود. دهات و بنه های آن از این قرار است:
دهات آباد: چم ملا، رستم آباد، دو کوهک، و هیوز، نردین، حیزان، پلیّم، مال کائد، لپاوی، باسدی، خوب آسیاب، کندگی، مال کامحمّد، کیمه، با ایمان، سندرون، مربچه، مموی، زرینه، پاکچی، سر چشمه، سرطان، واری کل.
دهات مخروبه: باسدی آوران، جومه، اریض، کوتی، جم پیشان، زرینه، کرفخ، کوهله، سلطان آباد، علی آباد، قلعۀ شیخ، چم هاشم، سر عبد اللّه، لی فرج، لی سوره، مینوی، ویدانی، راکی، کوت شیخ، سلیمانی.
در تمام شهر رامهرمز و این دهات قریب دو هزار خانوار ساکنند و دوازده هزار تو مان به دیوان اعلی مالیات می دهند و استعداد محلّی آن به قدری است که می توان همه قسم آبادی و زراعت نمود و اگر توجه شود، ممکن است اقلاً سی هزار تو مان با کمال رفاهیّت رعیّت از آن محل، مالیات عاید شود.
ما بین رامهرمز و شوشتر، معدن نفت سفیدی است که به سایر نفت ها امتیاز دارد و متعلّق به اهالی شوشتر است و به اطراف هم تا جائی که مقدور است، حمل می کنند. قیمت متعارفی آن یک منِ تبریز، یک هزار دینار است. از شوشتر الی رامهرمز بیست فرسخ مسافت است.
بلوک جرّاحی ما بین فلاحیّه و رامهرمز واقع است و از قدیم جزء مشایخ فلاحیّه بوده، چند سال است که موضوع شده ابواب جمع میرعبد اللّه خان است.
تمام دهات آن در دو سمت رودی است که از رامهرمز به فلاحیّه می رود و آثار چندین بند از سنگ و ساروج در این رود پیدا است و تمام دهات فاریاب بوده اند و شهر خرابه ای است که سابقاً محلّ سکنای طوایف بنی خالد و غیره بوده و از زمان آبادی فلاحیّه، آن شهر به کلّی خرابه است.
زراعت جرّاحی منحصر به گندم و جو دیمی است. چند سال است میر عبد اللّه در
قریۀ حماسه، نهری از رود احداث نموده و زراعت فاریاب می کنند و در سایر جاها هم چنان چه نهر احداث کنند، غالب اراضی جرّاحیّه فاریاب خواهد شد و دهات آن از این قرار است:
سمت شمالی رود: طويحبيّه، البو علایه، چشچهٔ سفلا، چشچۀ علیا، مکر عطيّه، مکر خانۀ خلیل، حدید، بلا درصی، زناط، حزّ فریج، اثله، بلاد مطلّب، چمابیه، چم جنگی.
سمت جنوب رود خانه: دوب الميره، سدیره، مویره، حدامه، بنوار سفلی، بنوار عليا، ریحانه حاکم نشین جراحی، بطلیّۀ ابودیبان، ابو خامۀ سفلی، ابو خامۀ علیا، سن، خلف آباد.
جمعیّت این دهات بعضی از اهل خود جرّاحی است که از قدیم خانه ها از گل و بوریا ساخته و ساکنند و زراعت می کنند و بقیّه اراضی آن ها را همه ساله اعراب فلاحیّه و قدری از طایفه شریفا با کوچ و بنه آمده زراعت می کنند و بعد از رفع محصول، فصل چیدن خرما به فلاحیّه مراجعت می کنند و جفتی یک تو مان و دو هزار به عنوان سر خویشی و آن چه حاصل غلّه باشد، خمس، مالیات می دهند و این محل نیز از مواقعی است که اگر سدّی از جلو این رود بسته شود، تمام این اراضی زراعت صیفی و شتوی فاریاب خواهد شد و منافع کلّی دارد و چون غالب زارعین آن جا رعیّت فلاحیّه هستند، در این وقت که بعضی ملاحظات سابقه از مشایخ فلاحیّه مرتفع شده است، چنان چه کما فی السابق جزء فلاحيّه باشد، دور نیست [که] بهتر آباد شود.
فصل دوازدهم: در حالت دهملا و هندجان و بندر معشور جمعی میرعبد اللّه خان
قریۀ دهملا متصل به خاک بهبهان در کنار رود زیدان واقع شده و سکنۀ آن قریب هفت صد خانوار از طایفهٔ خود میر عبد اللّه است. شریفات از آب آن رود زراعت صیفی و شتوی فاریاب دارند، گندم و جو دیم نیز می کارند. مالیات آن جا را به قانون دهات عراق از سرد خانه و گوسفند و غیره می گیرند. این محل از قدیم با خود میر عبد اللّه و پدر او بوده است.
بندر هند جان، چهار ده فرسخ پائین تر از دهملا در کنار رود زیدان قریب الحاق به دریا واقع است. کشتی های بادی از دریا تا خود آن قریه می آید. جمعیّت آن قریب هفت صد
و پنجاه خانوار است و خود قریه موسوم به یمامیّه است و بلوک آن را هند جان گویند. زراعت آن غالباً دیم، قلیلی برنج و کنجد و غیره می کارند. آن چه زیاده از خوراک سالیانۀ خود آن ها است با کشتی حمل به خارج می شود. گوسفند زیاد دارند و هر گوسفندی یک هزار دینار مالیات به دیوان می دهند و در فروش پشم آن نیز هر صد گوسفندی سه تو مان می دهند. گمرک آن جا بسیار با فائده است و این محل از سابق، رؤسای علی حدّه داشته که آن ها را قائد می نامند. چند سال است ابواب جمع میر عبد اللّه خان شده و او هم به خود قائدها در سالی دوازده هزار تو مان اجاره داده است.
قريۀ معتبر و بندر گاهی است در نیم فرسخی دریا و مال التجاره را با مال و حیوان به کنار دریا رسانده، به کشتی ها حمل می کنند قریب سی صد خانوار است و زراعت آن ها دیم است و هر جفتی یازده تو مان از آن ها مالیات می گیرند. از گوسفند و پشم و غیره نیز هند جان مالیات می دهند و در سالی دویست تو مان قیمت اسب از آن قریه گرفته می شود و رؤسای آن ها از قدیم، معروف به خواجه بوده اند و این اوقات میر عبد اللّه در سالی قریب سه هزار تو مان به خود آن ها اجاره می دهند و این چند محل که ابواب جمع میرعبد اللّه خان است، سابقاً جزء مشایخ چعب بوده و چند سال است که از فلاحیّه موضوع شده و تمام آن ها قابل همه قسم آبادی است و استعداد آن را دارد که اقلاً چهار مقابل حاليّه مالیات از آن جا عاید شود.
(1) هوای فلاحیّه به واسطهٔ پستی زمین آن و قرب به دریا، از تمام نقاط عربستان گرم تر است و تولید امراض در آن زیاد تر می شود و آب خوردن و زراعت آن ها از رود خانه هایی است که در رامهرمز تشکیل یافته، از بلوک جرّاحی گذشته، به فلاحیّه می رسد و بالنّسبه به سایر رود خانه های عربستان آب این ثقیل و بد است.
1) نام پیشین شهر شادگان
پنج فرسخ بالاتر از شهر فلاحیّه از این رود به دو طرف، نهر های بزرگ احداث نموده و تمام اراضی را تا سه فرسخ پائین تر از شهر فلاحیّه، زراعت صیفی و شتوی فاریاب می کنند و به واسطهٔ این نهر ها، از قدیم فلاحیّه و اطراف آن مأمن سختی بوده است و حالت این محل مثل بستين و طایفۀ بنی طرف است. در روی تمام نهر ها پل های چوبی بسته اند و چون تعداد آن ها زیاد است، هر وقتی که آن پل ها خراب شود، عبور سواره و پیاده بسیار مشکل می شود.
جمعیّت فلاحیّه کلیتاً قریب ده هزار خانوار (1)و چهار طایفه اند و هر یک از این طوائف، شیخ معیّنی دارند و در واقع کلیّه فلاحیّه به اختیار این مشایخ اربعه است. و هر چند خانوار از طوایف جزء محلّی را در کنار این نهر ها از قدیم برای خود انتخاب نموده و دیوار های کلّی کشیده اند. در زمستان و بهار که فصل زراعت است، تماماً به این بنه ها آمده، روی دیوارها را با سیاه چادر و بوریا پوشانده می مانند. بعد از جمع آوری زراعت، فصل رسیدن خرما با کوچ و بنه، به میان نخلستان مراجعت می کنند.
دهات و بنه های معروف آن ها در دو سمت رود خانه از این قرار است:
سمت شرقی رود: زیبه، شهر عمّاره، نهر شیخ، نهر خمس، جوی مشق، شاه رخیۀ علیا، شاه رخيۀ سفلی، طوالیه، صفره شاخۀ عالم، جهان گیری بندریزی افشار، عنایتی مسیر، ساعدی سیطنات؛ سمت غربی رود: منصوره، قراجان، بر سجع، نهر محمود قریبه، خزئلیه، نهر بن ناصر، ناصری، جعفری، محمّدى ام الصخر، جفّار، البو نعيم، نهر مرز عادی، مبادری شاخۀ حمید، مندوان شاه ولی، عیاری.
شهر فلاحیّه قریب پانصد خانوار (2)است که بعضی در خانه های خشت و گل و بعضی در کپر ساکنند و عمارت حکومتی آن جا به وضع قدیمی و عربی است و از آجر بنا شده، آجر در خود فلاحیّه پخته می شود. آهک و گچ از بوشهر با کشتی های بادی می آورند.
شیخ غيث، حمّامی بنا کرده و به اتمام نرسانده، هنوز مخروبه است. هفت مسجد دارند و پارسال قریب یک صد باب دکّان، شیخ جعفر خان در آن جا ساخته و روی آن ها را با چوب جندل پوشانده و تجّار آن جا از اهالی خود فلاحیّه و شوشتر و محمّره است.
غلّه و خرما و برنج و پشم و غیره به خارج حمل می کنند و یک نوع تجارت آن ها پر مرغابی های سفید است که از هور صید می کنند. عبای فلاحیه نیز معروف است.
وزن آن ها دو من و 12 سیر و نیم تبریز را یک وقیه گویند و دوازده وقیه را یک من فلاحیّه می نامند.
در زمان ورود نظام السلطنه و این خانِزاد به عربستان، شیخ عبد اللّه خان ابن شیخ عیسی در فلاحيّه متصل [حاضر] بود و در بدو ورود حکومت به دزفول نیامد و نظام السلطنه شیخ جعفر خان ابن شیخ محمّد خان ابن شیخ فارسی را خلعت داد با پنجاه نفر سوار بختیاری و دو دسته سرباز فوج چهار محال و یک عرّادۀ توپ کوهی اطریشی به فلاحیّه فرستاد، چند روز در بلوک جراحیّه اقامت کرده، آن چه خواستند به ملایمت بیایند [و] مشایخ فلاحیّه را با شیخ جعفر خان التیام دهند، مقدور نشد و به نظام السلطنه اطلّاع دادند و لاعلاج با این که قلب الاسد تابستان و شدّت گرمی هوا بود، اردو را حرکت داده، خود نظام السلطنه و این غلام به سمت فلاحیّه روانه شد؛ در این بین آن دویست سرباز و مأمورین سابق حرکت کرده، در اوّل خاک فلاحیّه چادر زدند و فی الفور شیخ عبد اللّه با تفنگچی به جرّاحيّه مراجعت دادند و این خبر که از اهواز به اردو رسید، بعد از فراهم نمودن تهیّۀ نظام السلطنه و اردو، به قصد تنبیه آن ها و انتظام امور فلاحیّه حرکت نمود و آن چه لازم بود قبل از رسیدن به فلاحیّه نوشته جات نوشته، از رسیدن اردوی دولتی و خدمت و خیانت بیم و امید داده و بعد از رسیدن اردو چون شیخ عبد اللّه دید که با اردوی دولتی نمی تواند طرف شود، از فلاحیّه خارج شده به محمّره رفت و سایر مشایخ سر اطاعت پیش آورده، حکومت شیخ جعفر خان را قبول کردند و دو ماه اردو در آن جا توقّف نمود تا این که امور آن حدود به قاعده منظّم شده بعد از مراجعت اردو یک دسته سرباز فوج فدوی تا مدّتی ساخلو بود. از آن تاریخ شیخ جعفر خان در حکومت خود مستقل شده، در شهر فلاحیّه ساکن است و مرد بسیار با کفایت و لایقی است، در این حالت حالیّه و خودش در هر موقع، کاملاً به کار خدمت دولت بر می آید و از برای حکومت فلاحیّه از اولاد شیخ المشایخ بهتر از اوئی ندارند.
شیخ محمّد خان پدر شیخ عبد اللّه خان مرد فقیری است و یک فرسخ بالاتر از فلاحیّه عمارتی ساخته، ساکن است و به امر حکومت ابداً مداخله ندارد.
شیخ عبد اللّه خان که در این دو - سه سال متوقّف محمّره بود، امسال پنج هزار تو مان نقد برای حکومت فلاحیّه به نظام السلطنه پیش کش می داد و شیخ مزعل خان معزّ السلطنه هم ضامن مالیات آن جا می شد و الحق نظام السلطنه فقط به ملاحظۀ مصلحت دولتی از این وجه چشم پوشیده، قبول ننمود؛ مِن بعد هم حكّام عربستان هر قسم تقویت و همراهی به مشایخ فلاحیّه نموده، قوّت بدهند، بهتر از حالت ضعف آن ها است و مخصوصاً نگاهداری شیخ جعفر خان در مقابل سایرین فوائد کلّی دارد و ممکن است خدمات بسیار از او به ظهور رسید.
بندر بزی یک فرسخ پائین تر از فلاحیّه و اطراف آن محل شلتوک کاری و باغات و نخلستان است. حاصل آب فلاحیّه در آن محل رودی است که قدری پائین تر از بندر بزی داخل هور می شود و به دریا متصل می گردد و از آن جا الی دریا 16 فرسخ است و جزر و مدّ دریا تا هور بزی می رسد و کشتی های بادی متصل به بوشهر و محمّره تردّد می کنند و شیخ جعفر خان مبلغی از این بندر گمرک می گیرد.
غالب زراعت آن ها شلتوک کاری است و فائدۀ کلّی از آن ممر می برند و آن چه برنج عاید شود، حاکم فلاحیّه نصف مالیات به دیوان بر می دارد و نصف به رعیّت می دهد و قریب هزار و پانصد جفت گندم و جو دیم و فاریاب می کارند و هر جفتی دو تو مان نقد و آن چه حاصل غلّه شود، از فاریاب ثلث دارد و از دیم، مالیات می گیرند و کلّی زراعت غلّه آن ها از بلوک جراحیّه است که دیم می کارند و نخلستان فلاحیّه نیز زیاده از حد است و اشجار آن زیادتر و بهتر از بصره و محمّره ثمر می دهد و هر نخلی از پانصد الی چهل منِ تبریز خرما می دهد و پانزده منِ سه چارکی تبریز را یک لنگه قرار می دهند و بیست لنگه را یک کاره گویند و از هر کاره، حاکم فلاحیّه سه تو مان مالیات می گیرد و در واقع از هر درخت خرمائی یک هزار الی یک هزار و پانصد دینار مالیات گرفته می شود و کلیّتاً رعیّت فلاحیّه آبادتر از سایر رعایای عربستانند و محلّ آن ها نیز بسیار مستعد و قابل است و ممکن است
خیلی زیاده از این ها آبادی کنند و اقلاً پنجاه هزار تو مان مالیات عاید دولت شود و رعیّت هم فوائد کلّی برند. باغات و میوه جات ییلاقی بسیار کم دارند و درخت مركّبات ابداً نکاشته اند و اگر بکارند، بسیار خوب ثمر می دهد. یونجه در اطراف شهر می کارند و هندوانه و خربزه از جرّاحیه به آن جا می آورند.
گاو و گوسفند به قدر اندازه دارند و گاو میش زیاد دارند که مبالغی در سال منفعت می برند.
اسب و مادیان، آن چه دارند، بهتر از تمام ولایات عربستان است و محض این که کم تر از میان خود خارج می کنند، مال های بسیار خوب یافت می شود. بلم های کوچک نیز خیلی زیاد دارند و غالب حرکت داخله آن ها از روی آب با بلم می شود.
شکار درّاج و اقسام مرغابی ها و گراز در فلاحیّه و یک قسم مرغابی در حور است به قدر درّاج و پر به رنگ طاوس و اسم آن را برهان گویند و بسیار مرغ خوش رنگی است و به قدری زیاد است که در [هر] روزی صد [یا] دویست دانه، اعراب زنده به دست می آورند.
در ذکر مشاهد مقدّسه هر بلاد به ترتیب حروف تصحیح محمّد رضا انصاری
بسم اللّه الرحمن الرحيم
چون علمای اعلام و خلفای ائمّه انام، بسی سعی ها و کوشش ها در نشر اخبار سيّد المرسلین و ائمّه طاهرين علیهم السلام نموده اند، سیّما مولانا علّامه مجلسی، کمال سعی و اهتمام در نشر اخبار سیّد انام و ائمّه علیهم السلام [نمود]، بعد از آن که نزدیک بود که آثار دین و مذهب تمام شود و مندرس گردد، کمال سعی خود را به اعلی مراتب رساندند.
و بسیاری از مورّخین و مؤلّفین از علمای جغرافی و غیره تألیفات کرده اند، هیچ کدام از ایشان مشاهد مقدّسه روی زمین را در یک مجموعه که عوام فهم باشد، مرقوم نداشته اند، تا از برای مسافرین از حجّاج بيت اللّه الحرام و زوّار ائمّه انام، دلیل و بینایی بوده از روی بصیرت و معرفت به جانب مقصد رفته باشند و بدانند که به زیارت کدام بزرگی می خواهند مشرّف شوند.
لهذا، آن چه از اخبار و آثار ائمّه اطهار علیهم السلام مستفاد می شود. از مشاهد انبیا و امام و امامزاده و اولیا و علما و حکما و عرفا و شعراست. از شرح حال ایشان از تاریخ ولادت و وفات و محلّ دفن و جغرافی مکان، و انساب باهرهٔ ایشان از زیارتگاه های هر دیار، آن چه از ارکان دین و از مشهورین که به یقین رسیده است، در این جا ایراد می نماییم، امیدوارم از خالق اکبر که شیعیان امیر المؤمنین حیدر بهره مند باشند.
و آن چه از تواریخ معتبره الی سی صد جلد کتاب جمع کرده، از خاصّه و عامّه [در این جا آورده ام]، مثل:
أمالی شیخ صدوق، و ارشاد مفید، و بحار الأنوار مجلسی، و ناسخ التواريخ، و كشف الغُمّة، و حَبيب السّير، و مجالس المؤمنين قاضی نور اللّه، و رُوضات الجنّات، و معجم البلدان، و بستان
السّياحه، و کامل ابن اثیر، و تاریخ ابن اعثم، و مقتل ابن الجوزى، و فرحة الغرى، و صِحاح الأخبار، و قاموس، و مجمع البحرین، و [تاریخ] ابن خلّكان، و قصص العلماء و غيره، و ما توفيقى الّا باللّه.
منافع سفر: بدان که در سفر فواید بسیار و علوم و فنون بی شمار، به دست توان آورد. و آیات و اخبار بسیار وارد شده است، من جمله آیه: { سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ } (1).
و این رباعی از سرور اولیا مشهور، و در السنه و افواه مذکور است. رباعی:
تَغَرَّبْ عَنِ الْأَوْطَانِ فِي طَلَبِ الْعُلَى *** وَ سَافِرْ فَفِي الْأَسْفَارِ خَمْسُ فَوَائِدَ
تَفَرُّجُ هَم وَ اكْتِسَابُ مَعِيشَة *** وَ عِلْمٌ وَ آدَابٌ وَ صُحْبَةٌ مَاجِدٍ
و بزرگی فرموده است:
مردی که سفر کند پسندیده شود *** خاک قَدَمش سر نه بر دیده شود
پاکیزه تر از آب نباشد چیزی *** یک جا که مقام کرد گندیده شود
و از حضرت عیسی مرویّ است که: مردی در وطن قدری ندارد و چون غُربت اختیار کند و سیاحت نماید، هر آینه قدر و قیمت وی بیفزاید. شعر:
سفر مُربّی مرد است و آستانۀ جاه *** سفر طبيب مريض است و کیمیای نظر
درخت اگر متحرّک شدی ز جای به جای *** نه جور ارّه کشیدی و نه جفای تبر
و نیز به موجب: «السَّفَر وسيلة الظفر»؛ مرد در سفر بر مراد خود ظفر یابد.
از برای سیّاح و مسافر شروط بسیار [وجود] دارد:
اوّل: سیّاح باید در قصد تحصیل علم و کمال باشد و به حکم: { اُطْلُبُوا اَلْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّینِ }
همواره با نیکان روزگار معاشرت کند. بیت:
گفت پیغمبر که: «هر جا می روی *** باید اوّل طالب مردی شوی
نه این که طالب آب و علف باشد»
در اصطلاح، چنین کسی را گدای در به در و هرزه گرد و شکم پرور گویند، و در زُمرۀ:
{ أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ } (2)دانند.
دویم: توکّل است؛ اگر صد هزار سیم و زر و هزار کسب و هنر داشته باشد، سفر بی توکّل نخواهد بود. بیت:
تکیه بر تقوای دانش *** در طریقت کافری است
راهرو گر صد هنر *** دارد توکّل بایدش
به فحوای: { وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إنَّ اللّهَ بَالِغُ أمْرِهِ } (1)، مسافر را ذخیرۀ توکّل کافی است. شعر:
توکّل بهترین توشه *** های راه سالک دان
خوشا کان رهروی کاین *** نان بود دایم در انبانش
سیم: صبر است؛ مسافر باید بر شداید و مِحَن صبور، و در رنج و عنا و بلا و زحمت شکور باشد { اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَجِ } دل را خوش کند.
چهارم: قناعت؛ مسافر باید به موجب حديث: { اَلْقَنَاعَهُ کَنْزٌ لاَ یَفْنَی }، گنجِ قناعت را از دست ندهد. بیت:
قناعت کن ای نفس با اندکی *** که از حرص خواری رسد بی شکی
پنجم: عفّت؛ شخص مسافر باید پاک دامن باشد و بندۀ فروج و شهوات نباشد و به امر ناشایست و ناپسندیده اقدام نکند، چه در جمیع مذاهب و ملل مذموم و شخص بی عفّت شوم است. شعر:
چون طهارت نبود کعبه و بت خانه یکی است *** نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
و اگر کسی بر این صفت رذیله موصوف شود، هر آینه عن قریب [او را] به قتل رسانند و وجود نامحمودش را معدوم گردانند.
ششم: صدق؛ مسافر باید راست گو باشد، بر وفق { النّجاةُ فِي الصِّدق } از راستی نگذرد، شخصی که به دروغ گفتن معروف شد، اگر راست هم گوید از او نمی شنوند. بیت:
راستی آور که شوی رستگار *** راستی از تو سفر از کرد گار
گُل ز کجی خار در آغوش شد *** نی شکر از راستی آن نوش شد
هفتم: حُسن خُلق؛ مسافر باید گشاده روی و خوش خوی با مردم معاشرت کند، زیرا که بد خُلق و بد خوی از فیض صحبت دانایان دور و از لطف دانشمندان مهجور
است. بیت:
1) طلاق: 3
به حُسن خُلق توان کرد صید اهل نظر *** به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
هشتم: سخاوت؛ مسافر باید جوان مردی پیشه سازد و ارباب حوایج را بر خود مقدّم دارد، چه مرد بخیل و ممسک خوار و بی اعتبار است و مرد سخی همه جا عزیز و محترم است، اگر چه بی نوا و بی درم است. شعر:
شرف مرد به جود است و کرامت به سجود *** هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
نهم: مسافر باید ایمن باشد و از خیانت احتراز کند. نظم:
هر که نبود امانت در جهان *** او بود خوار و ذلیل مردمان
دهم: خدمت مسافر؛ باید خدمت هر عالی و دون را بکند، مرد خدمتگزار در نظر اهل روزگار پسندیده و با اعتبار باشد. و از حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم مروی است که: «سیّد القوم خادم الفقراء». بيت:
گر تو خواهی در جهان فرخندگی *** بندگی کن بندگی کن بندگی
یازدهم: علم؛ مسافر باید علمی داشته باشد و دانا و زبان فهم بوده، و از راه رسم منازل مطلّع گردد. نظم:
علم نور است جهل تاریکی *** علم راهت برد به باریکی
دوازدهم: شباب؛ مسافر باید در بدو جوانی مسافرت کند، در وقت پیری جملۀ حواس و قوا در تنزّل باشد، از مرد پیر و شیخ کبیر هیچ گونه کار نیاید. بیت:
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو *** رندی و هوسناکی در عهد شباب اوّلی
آدمی را جوانی بزرگ نعمتی است. شعر:
به یاد جوانی کنون مویه دارم *** دریغ از جوانی دریغ از جوانی
این بود دوازده شرط مسافر و زائر که مذکور شد. مثنوی:
خوش تر آن باشد که سرّ دلبران *** گفته آید در حدیث دیگران
گفتمش پوشیده بهتر سر یار *** خود تو در ضمن حکایت گوش دار
و صلّى اللّه على محمّد و آله.
بر ضمیر مُنیر علمای اعلام و فضلای ایّام و حجّاج بيت اللّه الحرام و زوار ائمّه انام و
مسافرین از خاصّ و عام، مخفی و پوشیده نخواهد بود که مؤلّف این کتاب و مصنّف این فصل الخطاب، جامع اوراق پریشانی و ملالی، ابن مرتضی محمّد باقر الحسينی الخلخالی، بسیار [رنج] سفر کشیده و هر بلاد و دیار گردیده و امامزاده های اختراعی دیده، در هر گوشه قریه ای صد هزار فرزند عملی حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را زیارت کرده است.
در این اوراق آن چه از کتب رجال و انساب و مورّخین به صحّت رسیده است، از انبیا کرام و از امام و امامزاده گان عظام و از علما و حکما و عرفای واجب الاحترام که بزرگان دین و ارکان مسلمینند، و شک و شبه در قبور و مدفن ایشان نیست. و هر کدام ایشان که محسوس و مشهور است و قدیم و یقین است، مرقوم می شود:
[1] آبه: وی را آوه نیز گویند، در چهار فرسخی ساوه واقع است، در قدیم شهری بوده، جمعی از علما و فضلا و وزرا از آن جا ظهور کرده اند.
مرقد شریف امامزاده عبد اللّه، و مضجع امامزاده موسی، و بقعه امامزاده افضل، و قبر امامزاده سلیمان، همه از اولاد حضرت موسی بن جعفرند.
و در آن جا مشاهد منوّره بسیار است، همگی مشحون به علما و فقها متبحّر، از آن جمله: میر شمس الدّین محمد آوی است، و سیّد تاج الدین [که] سیّد فاضل بزرگواری بوده، [او را] در راه دین مبین شهید کردند و در آبه مدفون است.
[2] ابواء: منزلی است میان مکّه و مدینه، عبد الرحمان بن حسن بن على بن ابی طالب علیه السلام، با عمّ بزرگوار خود امام حسین علیه السلام به حجّ می رفتند، در حالتی که مُحرِم بود، در منزل ابواء وفات کرد، حضرت حسین برادر زادۀ خود عبد الرحمان را در آن جا دفن کرد. و حضرت موسی الکاظم علیه السلام در ابواء متولد شد.
[3] ابرقو: از بلاد فارس است و از توابع اصفهان است، در دامن کوه واقع است. در زمان قدیم شهر بزرگ بوده، اکنون قُرب هزار خانه در اوست. و مرقد شريف طاووس الحرمين در میان شهر واقع شده، و احوال آن جناب در کتب مسطور است، و قبر آن جناب زیارتگاه طوایف اهل روزگار است.
[4] ابهر: قصبه است ما بین قزوین و سلطانیه واقع است، قرب هفت صد باب خانه در اوست، مردمش شیعی مذهب و ترکی زبان و باغ و بستان فراوان دارد، قبر شیخ قطب الدّین از مشایخ سلسله شیخ صفی الدین اردبیلی در آن جاست.
[5] آقسو: از مداین (1)چین و قریب به بلاد ترکستان (2)است و در دو منزلی یار کند واقع است، مقام و مزار امام جعفر صادق علیه السلام در آن جاست و گروه انبوهی هر سال به زیارت آن حضرت می روند و خدمات پسندیده نسبت بدان تربت می کنند.
[6] آند خوند: از بلاد طَخارستان (3)است، مقام و مزار حضرت امام محمّد باقر علیه السلام در آن جاست و زیارتگاه اهالی آن دیار است و از آن مقام متبرّکه انواع کرامات دیده اند.
[7] ابیورد: از بلاد خراسان، داخل دشت خاوران، مسقط الرأس نادر شاه افشار و از قبایل ترکمان است، قریه کلات قریب به آن جاست، فرود بن سیاوش در آن جا در دست طوس کشته شد. مزار شیخ احمد، از مشایخ سلسلهٔ شیخ صفی الدین در آن دیار در کمال اشتهار است.
[8] آمل: از بلاد طبرستان است، و ساکنان آن دیار از قدیم مذهب امامیّه دارند و به زیور صوم و صلاة و عبادات آراسته اند. و جمعی کثیر از علما و حکما از آن جا برخواسته اند، من جمله سيّد المتألّهين سيّد حيدر بن سيّد على، صاحب تصانیف کثیره، از سادات عالی درجات آمل بود، از آن جا عازم عتبات گشت، و به مشاهد مقدّسه مشرّف شد، بعد به دار السّلامِ بغداد آمد، در آن جا مقیم بوده و به تدریس مشغول گشت، آخر به وطن مراجعت فرمود تا رحلت یافت، الحال مرقد شریفش مطاف اهالی آن بلاد است.
و از امامزاده های عظام: قبر مطهّر امامزاده اسحاق کوکبی که فرزند حسن بن زید است، کنیّه اش ابو الحسن است و او را کوکبی خوانند، برای این که سفیدی بر سیاهی چشمش بود، مانند کوکب، در شهر آمل در دست رافع بن ليث شهيد شد، و قبرش مطاف زائرین است.
و قبر منوّر امامزاده حسن بن قاسم بن على بن عبد الرحمان الشجری (4)بن قاسم بن
1) مداین: جمع مدینه که شهر است
2) ایالت شمال غربی چین که مسلمان نشین می باشد را ترکستان گویند
3) بخش هایی از شمال افغانستان کنونی و منتهی الیه جنوب شرقی آسیای میانه و ترکمنستان کنونی را طخارستان یا طُخیرستان گویند
4) علی بن عمر الاشرف، ابن امام زين العابدين علیه السلام: «إن الحسن بن على ملك الديلم الناصر للحقّ، امام الزيديّة و صاحب المقالات العلّية، دخل طبرستان سنة إحدى و ثلاثمئة، و يدعوهم إلى الإسلام، و أسلموا كلّهم على يديه، و توفّى بأمل و كان عمره تسع و تسعون سنة، و كانت وفاته عام أربع و ثلاثمئة»
زید بن امام حسن علیه السلام، ملقّب به داعی الصّغیر بوده، در وقت عصر سه شنبه، بیست هفتم رمضان، سال سی صد و شانزده در آمل به شهادت رسید، مزارش معروف است.
و قبور مطهّره سلاطین مرعشيّۀ مازندران در آمل بسیار است، من جمله: امیر حسن الاطروش بن علی بن حسن بن علی بن عمر الاشرف بن امام زين العابدین علیه السلام. و مزار امیر ابو الحسن احمد، و تربت امیر ابو القاسم جعفر که از اولاد ناصر الحقّ اند، در آمل است.
[9] اردبیل: از بلاد آذربایجان است، در چهار فرسخی کوه سبلان، هوایش سرد و قرب پنج هزار و سی صد خانوار است.
مزار فائض الانوار شیخ صفی الدین در آن دیار مطاف طوایف روزگار است، و شیخ صفی اعلی طبقه سلاطین صفويه موسویه و صاحب کرامات عالیه بود و در زمان سلطنت ابو سعید خان دوازدهم محرم سال هفتصد و سی پنج وفات یافت و شیخ صدر الدّین خلف صدق شیخ صفی است، و از آثار ایشان حضیرۀ مقدّسه و چلّه خانه آن جاست. و ابتدای سلطنت این طایفه در زمان سلطان جُنید بوده و داعیۀ سلطنت صوری داشته و در تقویت دین مبین کُوشیده و پیوسته تحریض ارباب ارادت به خروج می نمود، تا استعداد سلطنت و اعوان و جمعیتش زیاد گشت، بعد از خروج سلطان جُنید را شهید کردند، بعد از او پسرش سلطان حیدر خروج کرد، او را هم شهید نمودند، بعد از آن پسرش شاه اسماعیل خروج کرد، با تیغ آبدارش تمام عالم را مسخّر کرد.
نسب ایشان بدین گونه است: شاه اسماعیل بن سلطان حیدر بن سلطان جُنيد بن صدر الدّین بن ابراهيم بن خواجه علی بن صدر الدّین بن موسى بن صفی الدین اسحاق بن شيخ امين الدّين بن جبرئيل بن شیخ صالح بن سیّد قطب الدين بن سيّد صلاح الدّين رشيد بن سيّد محمّد الحافظ كلام اللّه بن سيّد عوض الخواص بن سیّد فیروز شاه بن رزیّن کلاه بن سید شرف شاه بن سیّد محمّد بن سیّد حسن بن سيّد محمّد بن ابراهيم بن سيّد جعفر بن سيّد محمّد بن سيّد اسماعيل بن سيّد احمد الأعرابی بن سيّد ابو محمّد قاسم بن ابو القاسم حمزة بن الامام موسى الكاظم علیهم السلام.
اکثر آل و اولاد شیخ صفی در بقعه معروف اردبیل در جوار خود مدفون است، من جمله: شیخ صدر الدین موسی، شاه اسماعیل اوّل، شیخ جنید و شیخ حیدر، خواجه علی.
در اردبیل بقعه امامزاده صالح بن موسی الکاظم علیه السلام در وسط شهر واقع است، به اعتقاد
فقیر آن بزرگوار باید شیخ صالح بن سیّد قطب الدّین، جدّ چهارم شیخ صفی الدین بوده باشد. چنان که مرحوم حاجی میر صالح مجتهد - طاب ثراه - در حیات خود در گوشه مسجد خود مقبرۀ عالی از برای خود ساخت، بعد از وفات در آن جا مدفون گردید. ممکن است که عوام النّاس بعد از قرنی، حاجی میر صالح مرحوم مجتهد را نیز پسر بلا واسطه امام موسی الكاظم علیه السلام قرار دهند. چنان که در زاویهٔ خلخال مزاری بود معروف به بابا پیر عنبر از مشایخ طریقت و از طایفهٔ آنبارلو بوده، اکنون سادات زاویه دو بقعۀ در آن مزار ساخته اند، می گویند: هر دو پسران موسی بن جعفر علیه السلام است و اجداد یا سادات زاویه می باشند، باری سر آنبارلو مبدّل... (1)!
[10] ارغونه: قریه ای است از قراء خراسان (2)و عبارت از جَوزَجان است، یحیی بن زید بن على بن الحسين علیه السلام با ابو الفضل و ابراهیم [را]، در سال یک صد و بیست و پنج در آن جا شهید کردند و بر دار زدند. چون ابو مسلم بر خراسان مسلّط گردید، قاتل یحیی را که مسلم بن احور بود به قتل رساند، بعد اجساد شریفهٔ ایشان را از دار به زیر آورده نماز بگذاشت، در آن جا مدفون ساخت، قبورشان اکنون مشهور و مزار است.
[11] اسکویه: از قُراء تبریز، قبور مولانا میرزا ابو القاسم، میر صدر الدّین، میر نظام الدّین احمد، میر قمر الدّين، میر أبو حامد که اجلّه علما و سادات آن جا بوده اند در همان قریه است.
[12] اردستان: در طرف شمال اصفهان و در چهار منزلی آن واقع است، قرب پانصد خانه در اوست، مردمش شیعی مذهب و اشخاص عظیم الشأن از آن مکان بر خواسته اند، مانند: شیخ مرتضی علی و پیر جمال الدین، صاحب تصانیف کثیره است. قبر مولانا شیخ رجب بن محمّد بن رجب، المعروف بالحافظ البُرسی در وسط باغ آن جا واقع است و اهل آن بلاد به زیارت آن نائل می شوند.
[13] آستانه: نام قریه ای از محال دار المرز رشت و در چهار فرسخی آن واقع است. مزار أمير سيّد حسين الملقّب به سیّد جلال الدین اشرف که از سلاطین گیلان بود، در ده
واسطه به حسين الأصغر بن حضرت امام زین العابدین علیه السلام می رسد و در سال نه صد و ده، آن بزرگوار را در رانکو در میان رخت خواب شهید کردند، بعد امراء و اعیان از لاهیجان ایلغار (1)کرده، نعش او را از رانکو نقل کردند، در آستانه در کنار سفید رود دفن کردند، قبرش مطاف زایرین آن دیار است.
[14] اسفراین: بلوکی است از توابع نیشابور، بسیار اصحاب کمال از آن محال بر خواسته و به زیور فضایل عرفانی و کمالات ربّانی آراسته [اند]، من جمله: مولانا نور الدّین آذری که مردی مرتاض بود و کرّات پیاده حجّ کرده و دیوانش معروف و مرقد و مزارش در آن جا مشهور است. و مرقد شیخ رضی الدّین علی تابیادی و قبر ابو اسحاق ركن الدّين ابراهيم بن محمّد در آن جاست.
[15] استر آباد: شهری است در میان طبرستان و خراسان واقع، و قرب شش هزار باب خانه در اوست، و اشخاص بسیار از فرقه علما و عرفا از آن جا بر خواسته اند و به زیور کمالات نفسانی و فضایل انسانی آراسته اند، من جمله: میر سیّد شریف، صاحب تصانیف کثیره از حُکمای اسلامیّه و از قائلان طریق ذوق المتألّهین بوده و گوی سبقت از همگنان ربوده است. و آن طایفه وجود را واحد دانند و موجود را متعدّد، و این طریقه را به «ذوق المتألّهین» منسوب ساخته اند. و میر سیّد شریف جرجانی و جلال الدّین دوانی و قاضی نور اللّه تستری، این قول را اختیار نموده اند.
گویند: علّامه حلّی در احقاق الحقّ و شیخ بهاء الدّین در کشکول و محقّق خفری و مولانا احمد اردبیلی در حاشیۀ الهیّات و شیخ محی الدّین در شرح مفتاح الغيب و صدر المحققین در اسفار، این قول را اختیار نموده اند.
قبور متبرّکه آن جا: السيّد ابو طاهر محمّد بن يحيى بن طغر بن الدّاعی بن مهدی بن جعد بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام، شیخ امامیه و خانواده اش همگی علمای حدیث بودند، در استر آباد مدفون است.
و مدفن مولانا علی بن محمّد بن على ابو الحسن، المشهور بالفصيحى، رئیس و مدرّس مدرسۀ نظامیّه بغداد بود، تا به وطن اصلی مراجعت نمود، در سیزدهم ذى حِجّة الحرام سال پانصد و شانزده وفات یافت.
1) ایلغار: جنگ و هجوم
و مضجع سلطان امیر محمّد بن اسماعيل جالب الحجارة بن حسن بن زید بن حسن مجتبی علیه السلام، آن حضرت حکمران و سلطان مملکت استر اباد و مازندران و گیلان بود.
[16] اسکندریّه: بندری است در کنار دریای روم، شعبه ای از رود نیل آن جا رود، مردم اسکندریّه از قوم عرب و اکثر عیسوی مذهب و دیگر شافعی اند، اسکندر بن فیلقوس رومی آن جا را ساخت و بقاع خوب و عمارات نیک در آن جا پرداخت و خودش هم در اسکندریه مدفون است.
و مقبرۀ شريف لقمان حکیم، و مزار امامزاده عبد اللّه، و مقام حضرت دانیال، قبر عبد الرزاق - در راه شاذلیّه -، مرقد ابو العباس، قبر شيخ محمّد بوصری که صاحب قصیدۀ برده است، و قبور ابن حاجب - صاحب كافيه -، ابن ابی لیّاق و ابن ابی شامّه معروفند.
[17] اشبیلیّه: بلدی است از دیار مغرب در مملکت افریقا (1)، مرقد سلطان امیر یحیی بن علی بن ادريس بن عبد اللّه المحض بن حسن مثنى بن حسن المجتبی علیه السلام که در آن مملکت سلطنت و خلافت کرده اند [در آن می باشد]، ایشان را اسماعیلیّه (2)خوانند.
[18] اصطهبانات: قصبه ای است از بلاد فارس و پنج مرحله از شیراز دور و در سمت مشرق وی افتاده، قبر مغربی در آن جاست.
[19] اصطخر: شهری بود در دوازده فرسخی شیراز، پایتخت سلاطین عجم بود، [و] اوّل کسی که آن جا را بنا نمود کیومرث بود و هوشنگ بر آن عمارت افزود و طهمورث بر وسعت آن کوشید و جمشید بن طهمورث به انجام رسانید، تا ده فرسخ طول شهر و چهار فرسخ عرضش. و جمشید قصری در پای کوه ساخته از سنگ سیاه، و دکّه ای مربع اتّفاق افتاده، طرف مشرقش به کوه پیوسته و سه طرف دیگرش گشاده است. ارتفاع آن از سه گز الی بیست گز، و سنگ های عریض و طویل تراشیده در آن انداخته اند، آن عمارات بارگاه جمشید است. مشتمل بوده بر چهل ستون از سنگ سفید، ارتفاعش تقریباً نُه گز. در ستون ها چنان کنده کاری کرده اند که بر چوب مشکل توان کرد و صورت های غریب و پیکرهای
عجیب بر آن ستون ها و سایر جدار و ابواب (1)آن جا نقش کرده [اند].
الحال قرب پنج و شش هزار سال است که گذشته، هنوز آثار آن باقی است، اگر چه سقف و بارگاه فرو ریخته و اکثر ستون های آن جا شکسته و گسیخته است، امّا قرب پانزده ستون آن باقی است. صورت جمشید و سایر سلاطین در آن ها منقوش است و در زیر آن کوه کهف (2)بزرگ و غار عمیق است که در بالای آن صورت جمشید را در سنگ تراشیده اند، به طریقی که به عبادت آفتاب مشغول است. و در یک فرسخی آن دخمه های بزرگ ساخته اند، من جمله دخمه فریدون به غایت عبرت انگیز است. و در قرب آن دخمۀ دیگر است که اشکال (3)ملوک عجم را در آن نقش کرده اند و عمارات مربع به مثابۀ كعبۀ معظّمه نزدیک آن دخمه هاست. گویند: آن کعبۀ زردشتیان و قبلهٔ یزدانیان بوده، از حوادث روزگار آن شهر خرّم بنیان به یک باره ویران گردیده، از گلر خان سیم اندام و دلبران طاووس خرام خالی مانده است.
[20] اقساس: قریه ای است از قراء کوفه، محمّد الاصغر بن يحيى بن حسين ذی العبرة بن زید بن علی بن الحسین علیه السلام در آن جا مدفون است.
[21] اکل: جزیره ای است در بحرین که آن را جزیرهٔ صالح پیغمبر گویند، شیخ احمد بن عبد اللّه بن محمّد بن علی بن حسن المتوّج البحرانی، ملقب به جمال الدّین صاحب تصانیف کثیره بود، مزارش در جزیره در غایت اشتهار است.
[22] الوند: در اصل اروند بوده، چون اروند نام پیغمبری است که در آن کوه مدفون شده، لهذا به اسم آن پیغمبر مشهور گردیده، و به کثرت استعمال الوند گفته اند. کوهی است به غایت با شکوه و سی فرسخ دور اوست و با هیچ کوه متصل نیست.
در تواریخ مسطور است که: بیست چهار هزار چشمه و چهل و دو رود از آن کوه جاری است و چهار صد نفر از اولیاء اللّه در آن کوه به کمال رسیده اند و در آن جا معتکف شده اند و ریاضت کشیده اند، تا وفات یافته اند، هرگز از اقطاب و ابدال خالی نباشد و ملاقات حضرت خضر و الیاس در آن کوه واقع می شود.
باری، عجایب آن کوه بسیار و غرایبش بی شمار است و احادیث (1)چند در تعریف زیارت آن کوه وارد است.
[23] انبار: مشهور به مدینه هاشمیّه (2)، در پشت کوفه است. ابو العبّاس سفّاح، نام او عبد اللّه بن محمّد بن على بن عبّاس بن عبد المطلب و اولین خلفای عبّاسیه بود، انقراض بنی امیّه در دست وی گردید، وفاتش شهر ذی حجّه، در سال صد و سی و شش است و قبرش در انبار است، این که در بین عوام به احمد سفّاح مشهور شده غلط است، به جهت این که احمد ابو العبّاس، لقبش ناصر باللّه بوده و وفاتش سلخ رمضان، در سال شش صد و بیست دو [است].
[24] اهواز: از بلاد خوزستان است، نزدیک به بندر محمّره (3)قبر امامزاده حمزۀ المعدل بن محمّد الاعلم بن عيسى بن يحيى بن ذى العبرة بن زيد بن على بن الحسین علیه السلام و پسرش امامزاده فخر الشرف، أبو منصور هيبة اللّه و امامزاده ابو البركات محمّد، همگی نقیب و قاضی اهواز بودند و در آن جا مدفونند.
از سلاطین: قبر شرف الدّوله و سلطان الدّوله و كرشاسف بن علاء الدّوله.
از وزراء: قبر ابو غالب، فخر الملک واسطی، حسن بن فضل بن سهلان رامهرمزی.
این حسن بن فضل، سور حاير شریفِ حضرت حسین بن علی علیهما السلام را بنا کرد و در سال چهار صد و دو در دست سلطان الدّوله شهید شد، در اهواز مدفون است. قبر علی بن مهزیار فارسی در آن جاست.
[25] اهر: قصبه ای است از بلاد آذربایجان، دار الحکومۀ محال قراجه داغ.
مزار شیخ شهاب الدّین که از مشایخ سلسلهٔ شیخ صفی الدین بود، در آن دیار مطاف اهالی قرب و جوار است.
[26] اوجان: از محال تبریز است، خواجه غیاث الدین وزیر عاقل و دبیر فاضل بود، علمای آن زمان به اسم او تصنیفات کرده اند، از آن جمله: مولانا قطب الدّین رازی شرح مطالع
به نام آن نوشت و خواجه سلمان ساوجی قصیده ای در مدحش گفته و شیخ اوحدی جام جم را به اسم او به نظم آورده و در ولایت سجاس دستگیر کردند، در سال هشت صد و سی و شش، در او جان شهید کردند، قبرش در آن دیار است.
[27] اصفهان: از بناهای اسکندر ذو القرنین است، اسم اصلی اش به لفظ عجم سپاهان می گفتند، چون مجمع لشکر اکاسره بود و خوش آب و هوا و مردمانش زیرک و صاحب هنر و فضل و کمالند، خاکش خاصیّتی دارد [که باعث می شود] اجسام و اجساد دیر ضایع می شوند، بعضی جسدهای متعلّق به هزار سال قبل را در آن جا بی عیب پیدا کرده اند. و رُود بزرگی [دارد] که زاینده رود گویند، چندین پل معتبر بر روی آن بنا شده، سر چشمه اش از کوه های بختیاری است، در زمان قدیم آباد بوده، اکنون بیست و هفت هزار باب خانه در اوست و اهلش پیرو مذهب جعفری و امامیّه اند. و قرب هزار باب خانۀ عیسوی در خارج شهر و در قریۀ جُلفا و پانصد باب خانۀ یهود و سی صد خانه اهل سنّت در اندرون شهر سکونت دارند و سایر ملل نیز در گوشه و کنار طریق ملّت خویش سپارند.
و توصیف باغات اربعۀ هزار جریب - که باغ قلاسان، و باغ احمد سپاه، و باغ کاران، و باغ بکر [می باشد] - و تمجید قصور و خوانق و مدارس و بقاعش، در السنه و افواه مذکور و تعریف بنای مسجد جامع بزرگ قدیم و مسجد جامع کوچک جدید و مواضع متبرکه و قبور منوّره آن مشهور است، از جمله: مسجد لسان الارض واقع است در شرق مزاری که معروف است به تخت فولاد، نزدیک به قبر فاضل هندی. و در قبلۀ این مسجد صورت قبری است مشهور به مرقد شَعیا پیغمبر که به طایفهٔ یهود مبعوث شده بود و حضرت امام حسن علیه السلام، در زمان خلافت عمر بن خطّاب، بعد از فتوحات با لشکر اسلام در مسجد لنبان نماز کرد.
و از بناهای عجیبه اش، دو منار بلند و طاق رفیعه ای است و مرقد بعضی از بزرگان در آن جاست.
و در قریۀ کار لادان و منارهٔ مشهور به منار جنبان است، اگر شخصی یکی از مناره ها [را] حرکت دهد، آن منارهٔ دیگر و ایوان و اساس و طاق ها و بقعه ها الى سطح زمین، بلکه خود زمین همه به حرکت آیند. و عمدۀ تزیین آن جا عمارت سلطنتی است، محیط آن ها تقریباً به یک فرسنگ است و مدخل آن ها از دری است موسوم به «اعلاقاپو».
و دیگر از ابنیه عالیۀ قدیمهٔ اصفهان، طالار طویله (1)بوده و مسجد شاه دربش را از تنگۀ (2)نقره پوشانیده اند و پوشش دیوارهایش از کاشی های قیمتی قدیم است. و مسجد شيخ لطف اللّه، و قلعۀ طبرک، و میدان شاه، و بازار قیصریّه، و منار شاخ و غیره، بعضی خراب و ویران و برخی از آن ها پایدار است.
امّا مشاهد مقدّسه آن جا: مزار مطهّر امامزاده علیّ بن علیّ بن محمّد الباقر علیه السلام در محلّه باغات تنکه، در جادّه محلّه خاجو واقع است.
و مضجع شریف امامزاده ابا الحسن، الملقّب به زين العابدين [که] منتهی می شود به محمّد بن علىّ العُريضی بن جعفر صادق علیه السلام، در قبرستان حمیلان واقع است.
و مرقد منوّر امامزاده هارون بن علی، از اولاد امام علیّ النّقی علیه السلام، در میدان کهنۀ اصفهان واقع است.
و سيّد امير محمّد اسماعیل خاتون آبادی، صاحب تکیۀ عالیه مزارش معروف است.
و قبور فحول علما و أجلّه مجتهدین، بعضی در مقبرۀ تخت فولاد و برخی در اطراف و دوازده نفر از ایشان بنیان رفیعه دارند، باقی از گنبد و صحن و ایوان خالی است.
و بهاء محمّد تاج الدّين، الملقّب بالهندى و الفقيه الاصفهانی، مرقدش واقع است در شرقی بقعه تخت فولاد، در کنار معبری که قافله از سمت ولایت فارس می آید.
و تربت شیخ عبد العال کرکی، و مولانا محمّد باقر مجلسی، و والدش ملّا محمّد تقی، و دامادش ملّا محمّد صالح مازندرانی، و آقا جمال خوانساری، و پسرش آقا حسین در تخت فولاد نزدیک قبر بابا رکن الدّین مدفونند.
و مولانا اسماعیل خواجویی، مازندرانی الأصل، در خاتون آباد که در دو فرسخی اصفهان است وفات یافت، در دوش نقل کردند در کنار قبر فاضل هندی مدفون گشت. و آقا محمّد بید آبادی، و حاجی ابراهیم کلباسی (3)، و شیخ ابراهيم بن عبد العال، و آقا شیخ هادی بن ملّا صالح، و آقا محمّد مهدی هرندی، و مولانا محمّد على استر ابادی،
و میرزا تقی الماسی، و میرزا محمّد کاظم، و شیخ محمّد تقی - از اهل ایوان کیف (1)بود - در مقبره تخت فولاد است.
و شیخ ابو علی احمد بن محمّد بن يعقوب مسکویه، در فنون عقلیّه و حکمت نظریّه به حدّ کمال بود، در محلّه خواجو مدفون است.
و قدوة المفسّرين، شيخ ابو الفتوح رازی و قاضی نظام الدّین محمّد بن اسحاق المطهّر، قاضی القضاة و صاحب بن عبّاد، در محلّه باب دریه مدفون است.
و شیخ سلیمان بن احمد بن ابو ایّوب الطّبرانی، در کنار قبر حممة الدوّسی - که از اصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بود - مدفون است.
و میر بهاء الدّین نائینی السبزواری و مولانا میرزا رفیعا طباطبایی و مولانا محمّد سراب تنکابنی مازندرانی، در اواخر خیابان خواجو، متّصل به مقبرۀ تخت فولاد واقع است، قبۀ عالیه و گنبد رفیعه دارد.
و ابو الحسن علی بن سهل الاصفهانی، در خیابان طوقچی، در شمال شهر نزدیک به مرقد صاحب بن عبّاد وزیر واقع است و قبّه عالیه دارد.
و میر شجاع الدّین محمود اصفهانی، ولد میر سیّد علی خلیفه مازندرانی، در علوم معقول سر آمد بود.
و خواجه افضل الدین محمّد تُركه اصفهانی و حکیم شفا و میر سیّد حسین مجتهد و شيخ الاسلام عاملی که دختر زادۀ شیخ عبد العال بود.
و دیگر از اجلّه ارکان ملت، مولانا حاجی سیّد محمّد باقر حجّت الاسلام رشتی و شفتی مولداً و اصفهانی مسكناً و مدفناً - قدّس اللّه روحه - آن جناب نسب شریف خود را در کتاب مطالع الأنوار بدین طریق نوشته است: «يقول المستغرق فی بحار الجرايم و المعاصی و المنهمك فی بوادی اللّواعب و الملاهى، محمّد باقر بن محمّد تقى بن شاه قاسم بن سیّد اشرف بن شاه قاسم بن شاه امیر بن سیّد هاشم بن سلطان علی بن محمّد بن علی بن محمّد بن موسى بن جعفر بن اسماعيل بن احمد بن محمّد بن ابو القاسم حمزة بن موسى الكاظم علیهم السلام».
وقتی که حاجی حجّت الاسلام - أعلى اللّه مقامه - به نزد اجداد طاهرین خود شتافت،
1) ایوان کیف: قریه ای در شش فرسخی تهران است
در کنار مسجد خود جایی ساخته بود، حسب الوصيّة در همان مکان شریف دفن کردند.
و جمعی از فقرا: مولانا فيض على شاه، والد نور علی شاه، مرید سیّد معصوم علی شاه و مرشد مشتاق علی شاه، در تخت فولاد [مدفون است]، قبرش زیارتگاه عرفا و فقراست. و ناصر علی شاه نیز، در جوار فیض علی شاه است.
و سادات که بدئاً به اصفهان آمده و مقیم شده اند و نسل ایشان در آن جا افزوده و به حوالی و اطراف منتشر بوده اند، [عبارتند از]: ذريّه و نسل ابو القاسم محمّد بن حنفيّة بن [علی بن] ابی طالب علیه السلام، اولاد احمد بن محمّد الرّبيعى بن ابراهيم العسکری، اعقاب حسین الاصغر بن زین العابدين علیه السلام، احفاد امام علی النقی علیه السلام، نسل ابن ابراهيم طباطبا.
[28] اکبر آباد: از بلاد هندوستان است، مردمش اغلب هندوان و بعد مسلمان حنفی مذهب و بعد اثنی عشری اند. قبر مطهّر السيّد الفاضل قاضی نور اللّه شوشتری در آن جاست، آن بزرگوار را در آن مکان شهید کردند. و مقبرۀ تاج گنج که شاه جهان بن جهانگیر، مبلغ نه کرور (1)و نه لک روپیه در آن مقبره صرف کرده، از غرایب روزگار است.
[29] انطاکیّه: از توابع حلب است (2)و قرب بیست هزار باب خانه در اوست و در کنار رود عاصی واقع است. قبر حبیب نجّار (3)در آن جاست و بعضی از انبیا کرام مدفونند.
[30] انکُوره (4): شهری است عظیم در طرف مشرق اسلامبول و در ده منزلی آن واقع است، قرب پانزده هزار خانه در اوست، سواد اعظم آن دیار حنفی مذهب و دیگری عیسوی مذهب و دیگری عیسوی ملّت (5)و قلیلی علی اللّهی اند و اقلّ قلیل شیعۀ امامیّه اند، اگر چه در طبق خبر: «الرّوم ما دخله المعصوم»، در کشور روم معصوم تشریف نبرده، امّا صاحبان عرفان و ایقان از آن دیار برخواسته اند و به زیور کمالات و فضایل آراسته اند، از جمله: دده بیرام، عارفی عالی مقام بود، در عهد بکتاش ولی ظهور نموده، در آن شهر آسوده و ده و فقرای نیک نهاد صاحب اعتقاد، در قرب و جوار مزار آنانند.
1) یک کرور هندوستان، صد لک است و هر لک صد هزار روپیه و هر روپیه دو مثقال و نیم نقره است
2) امروزه جزء کشور ترکیه است
3) او همانی است که مسیحیان به اشتباه او را پدر حضرت مسیح می دانند
4) یا آنقوره که امروزه به نام آنکارا شهرت دارد و پایتخت دولت ترکیه می باشد
5) عیسوی مذهب، یعنی ترکان مسیحی؛ و عیسوی ملّت، یعنی اتباع کشورهای مسیحی
[31] اوچ: قصبه ای است از بلاد مُلتان، و سکنه اش برهمنند - چون مدفن سیّد جلال بخاری در آن جاست و سیّد جلال عارفی بود یگانه و در فقر و فنا وحید زمانه، مزارش در قصبۀ اوچ است، سالی یک بار فقرای جلالی به آن جا آمده زیارت کنند.
[32] الموت: اَل در لغت به معنای عنقاست و موت آشیانه را گویند، یعنی آشیان عنقا، چون آن قلعه به غایت محکم در کوه بلند واقع است، در هفت فرسخی شهر قزوین و طرف شمال در میان جبال است، بنا بر این به این اسم نامیده اند.
مزار فايض الأنوار الدّاعی الى الحّق، حسن بن زید بن امام محمّد باقر علیه السلام [که] آن قلعه را احداث نموده بود و در آن جا نیز وفات یافت [در آن جاست]. بعد حَسَن صبّاح از اولاد یوسف حمیری بود، یوسف شیعه اثنی عشری و پادشاه یمن بود، امّا حسن شیعه اسماعیلی... (1).
لفظ الموت تاريخ خروج حسن صبّاح است، سنۀ 477.
بر لوایح ارواح زاکیه و صفایح اذهان صافیه ارباب الباب، می نگارد اقلّ کثیر الجرم قلیل الطّاعه و عديم البضاعة، ابن مرتضى محمّد باقر الحسینی الخلخالی، آن چه در کتب معتبره و موثقه، از مقام متبرّکه و مشاهد مقدّسه در حرف باء دیاری باشد، مرقوم فرموده اند، صحیح آن اجمالاً معروض می شود:
[33] بابِل: شهری بود بزرگ از بلاد عراقِ عرب، میان حلّه (2)و كوفه واقع و اکنون خراب است.
مدفن قنیان بن انوش، و تموشنج بن اخنوخ، و لمک بن متوشلخ، از اجداد حضرت ابراهیم و حضرت محمّد - صلوات اللّه عليهما - بودند. و تولّد (3)حضرت ابراهیم و تلّ نمرود (4)و غار هاروت و ماروت در زمین بابِل است.
[34] باخمری: محلّی است نزدیک به کوفه، امامزاده ابراهیم بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی علیه السلام در غُرّه ماه جمادی الآخر سال صد و چهل و پنج خروج کرد، منصور لشکر گران به دفع ابراهیم فرستاد، در اثنای حرب تیری به حلق ابراهیم رسید شهید شد و در قریهٔ باخمری - که از توابع کوفه است - مدفون گردید، مدّت عمر شریف ابراهیم چهل و هفت سال بود.
[35] باخرز: ولایتی است [که] مابین هرات و خراسان واقع است، ارباب کمال از آن جا بسیار بر خواسته اند، من جمله: شیخ سیف الدّین، مرید شیخ نجم الدین خوارزمی و مولانا ابو منصور ثعالبی نیشابوری صاحب تصانیف کثیره و الاخبار، در سال چهار صد و شصت و هفت در آن جا مقتول و مدفون گردید.
[36] باد کوبه: بندری است مشهور در کنار بحر خزر واقع، از اقلیم پنجم است. خانه های آن جا از سنگ تراشیده طرح انداخته اند و سطح بام و عمارات را به قیر اندوده اند، آبش قلیل و خوشگوار و هوایش به گرمی مایل و سازگار است، از بناهای انوشیروان و قلعه و حصارش از پادشاهان شیروان و در آن جا معادن نفت سیاه و حاصلش زعفران است. از عجایب آن جا آتشکده ای در دو فرسخی آن واقع است، فرقه هندوان آمده به روش کیش خویش طریق پرستش به عمل آورند و در نیم فرسخی آن قریه ای است بی بی هیبت نام دارد، مضجع مطهره حضرت حکیمه خاتون بنت موسی بن جعفر علیه السلام در آن جاست و هیبت خادم آن خاتون بوده و بی بی هم خانم را گویند، بنا بر این آن قریه به همین اسم مسمّا شد.
[37] بار فروش (1): شهری است از بلاد مازندران، قبور سلاطین علوّیۀ مازندران در آن جا بسیار است، من جمله: مزار امامزاده امیر محمّد، و امامزاده سلطان سیّد علی، و سیّد امیر مرتضی، و سلطان امیر عبد الکریم، و امیر زین العابدین، و سیّد شمس الدّين شاه. نسب باهرۀ ایشان در چند واسطه، به حسین الاصغر بن امام زین العابدین علیه السلام منتهی می شود.
[38] بئر تفله (2): چاهی است آب شیرین دارد، حجّاج تبرّکاً از آن چاه آب می خورند،
برای آن که آب ده[ا]ن مبارک خود را حضرت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم به آن چاه انداخته، ما بين مکّه و مدینه واقع است.
[39] بحر آباد: از بلاد خراسان است، مولانا شیخ سعد اللّه بن محمّد بن المويّد الحَمَوى، عمر شریفش شصت و سه سال بود، وفاتش روز عید اضحی، سال شش صد و پنجاه از دنیا رفت، مزارش مطاف اهالی آن دیار است.
[40] بخارا: از بلاد اسلام در کشور توران (1)[است]، قرب شصت هزار خانه در اوست، اغلب حنفی مذهبند و پنج هزار خانه شیعه [دارد که] در کمال تقیّه اند و هزار باب خانه یهودند. قبر مولانا عبد اللّه بن محمود شوشتری در آن جاست، آن جناب را در آن جا شهید کردند. و مزار سیّد راجو ابن سیّد حامد، در آن جا مطاف اهالی روزگار است.
[41] بدخشان: ولایتی است دار الملکش فیض آباد است، مردمش مذهب حنفی و قلیلی اسماعیلی و جمعی شیعۀ امامیّه اند و بزرگان دین از آن جا بسیار ظهور نموده اند.
مولانا ابو معین ناصر خسرو بن حارث بن علیّ بن حسین بن علی بن محمّد بن علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام با ابو علی سینا و شیخ ابو الحسن خرقانی هم عصر بود، ممالک عالم را سیاحت کرد، آخر به بدخشان رفت، به رحمت ایزد پیوست، مزارش در آن دیار در غایت اشتهار است.
[42] بدر: موضعی است میان مکّه و مدینه (2)، در آن جا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم با مشرکین جهاد فرمود. و بدر اسم چاهی است در آن صحرا، مردی بدر نام آن چاه را اخراج کرده است، از آن جهت آن صحرا را بدر نامیدند.
قبور شهدای بدر: اسامی ایشان از مهاجرین: عمرو بن ابی وقّاص، و عُمير بن عبدرد - که او را ذو الشّمالین می گفتند -، و عاقل بن ابی بکر، و مهجع - آزاد کرده عمر -، و صفوان بن بيضاء. و از انصار: مبشّر بن عبد المنذر، و سعيد بن خیثمه - که از اتقیا بود -، و حارثة بن سُراقة، و عوف و معوف پسران عفرا، و عُمیر بن حمام، و رافع بن معلّى و يزيد بن حارث، این سه نفر آخری آزاد کرده رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم بودند.
و ايضاً: معاذ بن ماعص و عبيد بن مسکن، در آن مکان مدفونند. و عبيدة بن حارث که از مهاجرین و پسر عمّ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بود، در غزوۂ بدر ضربت خورده و در صفراء به حق واصل شد، در جوار ابوذر مدفون است.
[43] بروجرد: از بلاد ایران است، جناب حاجی اسد اللّه بروجردی [که] از اجلّه و اعاظم فضلا بود و مسقط الرّأس و مدفنش آن جاست.
[44] برقه (1): شهری است از بلاد اندلس در خاک افریقا که مغرب زمین گویند. قبر مطهّر حضرت امامزاده ادریس (2)بن عبد اللّه بن حسن بن علىّ بن ابى طالب علیه السلام در آن دیار است و گروهی از اهل بربر پیرامون و مجاور و متولّی بقعۀ شریفهٔ آن بزرگوار می باشند، آن حضرت از خوف هارون الرّشید فرار نمود [و] به مصر رفت، از آن جا به اندلس (3)توجّه فرمود، هارون الرّشید داوود نامی را فرستاد، تا به هر حیله [ای] بود او را شهید کردند.
[45] بسطام: قصبه ای است معروف، مشهد مطهّر و بقعۀ منوّر امامزادۀ عالی مقدار محمّد بن جعفر الصّادق علیه السلام در آن جاست، و مزار سلطان العارفين ابا يزيد بن طیفور بن عيسى بن آدم بن سروشان اندرون شهر در جنب قبر امامزاده اتّفاق افتاده است.
[46] بصره: در کنار شطّ العرب واقع است و قرب ده هزار خانه در اوست. و طول نخلستان او سی فرسخ و در عرض دو فرسخ باشد. و گویند: مهبط شیطان لعین در آن زمین است.
قبور فضيل بن يسار بصرى، و عمر بن عبد العزيز، و اسماعيل بن فضیل هاشمی، و مسمع بن عبد الملک بن یسار، و حارث بن مغیره، و عبد اللّه بن جُنْدَب و محمّد بن مسلم، و ابراهيم بن سلیمان بن ابی راحه، و قاضی ابو المحسن ابى الفهم، و قاضی ابو القاسم ابو الفهم، و خليل بن عمرو قاری، و خلیل بن احمد، و ابن الفارض شیخ مغربی، و محمّد بن احمد بن عبد اللّه البصرى - المعروف بالمفجع -، و بكر بن محمّد حبیب مازنی - از مازن بنی
1) برقه یکی از شهرهای کشور کنونی لیبیا می باشد که از کشور های شمال آفریقا به شمار می رود و ارتباطی با اندلس ندارد
2) آرامگاه ادریس اوّل و فرزندش ادریس ثانی در کشور مراکش می باشد، نه در شهر برقه از کشور لیبی
3) از مصر به مراکش فرار کرد و در آن جا دولت علوی ادارسه را تشکیل داد که هم چنان بر قرار است و پادشاهان کنونی مراکش از نواده گان اویند
شیبان است، و سیّد علمای بصره بود - وفات و مرقدش در آن جاست -. و اعین بن ضیعه در بصره شهید شد، و ظالم بن سُراقه و سفیان ثوری سال صد و شصت و یک در آن جا مدفون گردید، و شیخ سهل بن عبد اللّه شوشتری از اقران جُنید بوده و با ذو النّون مصری طریق مصاحبت پیموده، عمرش هشتاد سال، در تاریخ دویست و هشتاد و سه در بصره وفات یافت، قبرش معروف است، و صدر الدّين محمّد بن ابراهيم شیرازی، المشهور به ملّا صدرا، سال هزار و پنجاه عازم زیارت مکّه معظّمه بود، در بصره وفات یافت، در آن جا مدفون گشت. و مضجع مولانا فرزدق بن غالب بن صعصه اليميمی المُجَاشعی رحمه اللّه علیه، كنيتش ابو فراس و از مُحبّان و دوستان و مدّاحان اهل بیت بود، قصیده ای در مکّه در مدح امام زین العابدین علیه السلام گفته، مطلعش این است:
هذا الّذي تَعرف البطحاء وَ طأتَه *** و البيت يعرفه و الحلّ و الحَرمُ
حکایت آن که: یک نفر از اعیان شام در مکّه معظّمه امام را نمی شناخت، از هِشام پرسید که این کیست که فرق انام او را احترام می کنند؟
خود را تجاهل کرده گفت: نمی شناسم.
ابو فراس حاضر بود، گفت: من می شناسمش، قصیده ای در مدح آن مولا انشاء کرد، مضمونش این است:
ترجمۀ آن نظم: آن کس آن است، این که مکّه و بطحا، زمزم و بوقبیس و خیف و منا، حرم و حِلّ و بیت و رکن و حطیم، ناودان و مقام ابراهیم، مروۀ سعی و صفا، حِجر عرفات، طیّبه کوفه، کربلا و فرات، هر یک آمد به قدر او عارف، بر علو و مقام او واقف، قرّة العين سیّد الشهداست، زهرۀ شاخ و دوحه زهراست، میوۀ باغ احمد مختار، لالۀ داغ حیدر کرّار.
هشام بر سر غضب آمد، به حبس او امر نمود، این کیفیّت به سمع حضرت رسید، دوازده هزار دینار به نزد فرزدق فرستاد، او قبول نکرد، گفت: من از برای ثواب اخروی این مدح را کردم، آن امام عالی مقام فرمود:
ما اهلیت احسانیم *** آن چه دادیم باز نستانیم
چون فرزدق به آن وفا و کرم *** گشت بینا قبول کرد درم
قبر فرزدق رحمه اللّه علیه هم در بصره است.
و چون جنگ جمل در نواحی بصره واقع شده، قبور صحابه و مشایخ در آن جا فراوان
است، مانند: طلحه (1)و زبیر و انس بن مالک. و از تابعین: حسن بصری (2)و ابو دردا و حبیب عَجَمی.
اسامی شهدای جمل: زید بن صوحان عبدی، اصبغ بن نباته، مسلم المجاشعی و عبد اللّه بن رقیّه و ابو عبيدۀ عبدی و غیرهم.
[47] بقاع کلب: موضعی است نزدیک به دمشق، مقام خضر علیه السلام در آن جاست، چند مرتبه آن حضرت را در آن مکان زیارت کرده اند، حال آن مقامِ اهل آن بلاد است.
[48] بکتاش ولی: قریه ای است قصبه مانند، و آن قریه ما بین قونیه و قیصریه واقع است و از بلاد اناطولی (3)است، چون حاجی بکتاش ولی در آن قریه مدفون است؛ لهذا آن مکان را به نام آن خوانند، حاجی بکتاش ولی (4)به چند واسطه از اولاد حضرت رضا علیه السلام است.
[49] بلخ: دار الملك طخارستان است، اغلب اهلش حنفی مذهب و به غایت متعصّب، چنان که در تعصّب سنیان بلخ و شیعیان کشمیر گفته اند. بیت:
بین دو قومند در جهان بی پیر *** سنّی بلخ و شیعۀ کشمیر
و از آن دیار فرقۀ علما و عرفا و حكما و شعرا و امرا بسیار بر خواسته اند و به زیور معارف و کمالات ظاهری و باطنی آراسته اند، من جملۀ از فرقه علما و حکما شیخ الرّئيس ابو على سينا.
و از عرفا: شیخ شفیق و سلطان ابراهیم ادهم و حاتم أصمّ و مولانا جلال الدّين صاحب مثنوی از آن جا بوده اند.
قبر علیّ بن حسین واعظ غزنوی که سلطان مسعود تعظیم او را می نمود و به وعظ او حاضر می شد، در محرّم سال پانصد و چهل و هشت وفات یافت، در رباطی که مأوی او بود مدفون گردید. و قبر زین المشایخ خوارزمی در بلخ است.
1) طلحه در موضعی که اهل بصره سبخه می گویند مدفون است و زبیر را در وادی السّباع، عمرو بن جرموز مجاشعی او را کشت
2) حسن بصری از فحول علما بود و مذهب قدریّه داشت، امام علیه السلام فرمود: «القدريّة مجوس هذه الأمّة» و جناب امیر علیه السلام به او فرمود: «لكلّ أُمّة سامریّ و أنتَ سامریّ هذه الأمّة» حسن را شاگرد علی علیه السلام می دانند، كلمات حضرت را می نوشت، با تمويهات خودش خلط می کرد، خلق را اضلال و گمراه می نمود
3) ترکیه امروزی است
4) فرقه دراویش و صوفیه بکتاشیه به او منسوبند
[50] بیت اللّحم: قریه ای است قصبه مانند، در دو فرسخی بیت المقدّس واقع است و در طرف جنوب آن و در دامن تلّ (1)بلند اتّفاق افتاده و کلیسای عظیم که مشتمل است بر چهل ستون بزرگ یک پارچه از سنگ رُخام (2)در غایت استحکام در آن جاست. این کلیسا مو لودگاه حضرت عیسی است و چشمه ای که آن حضرت را در آن جا شستشو نموده اند، هنوز به جاست.
[51] بید گل: قریه ای بزرگ است از توابع کاشان، قرب دو فرسخ از کاشان دور و هزار باب خانۀ معموره در اوست. میرزا محمّد اردبیلی، مشهور به محقق از کُمّلین حکما و عرفا بود، در قریۀ بیدگل مدفون است.
بر ضمایر معرفت مداثر علمای زمان پوشیده و پنهان نخواهد بود، قادر قدرت نما، لقمان را از سودان و أویس را از قرن و سلمان را از فارس و با یزید را از خراسان رباید. و ابراهیم را از بابِل و موسی را از مصر و عیسی را از ناصره و محمّد را از مکّه بیرون آورد و هر یک را به اعلا مراتب خویش رساند، و کسوت نبوّت و خلعت رسالت و تشریف خاتمیت پوشاند، و دوازده نفر از اهل بیت خاتم الانبیا را صاحب ولایت مطلقه گرداند. و ابو لهب را از در خویش براند و سلمان را از فارس بخواند. و جمعی را در هر ولایتی و ناحیتی مقتدای ظاهر و باطن گرداند و تمامی روی زمین را از برکت ولادت و قدوم و مسکن و مدفن و مزار ایشان مزیّن فرموده، شرافت دهد.
پس در این حال، اگر به محض لطف و عنایت خود، این فقیر خاکسار را بنوازد و آفتاب فیض و کرم او بر این ذرّۀ بی مقدار بتابد و از عین عاطفت این کم بضاعت را در این ولایت دریابد، غریب و بدیع نباشد. بیت:
چشم بگشا که جلوۀ دلدار *** متجلّی است از در و دیوار
نحن أقرب اليه آمده است *** دور افتادۀ ای تو از پندار
اندرون و برون نشیب و فراز *** وز پس و پیش وزیمین و یسار
شاهد لا اله الّا هو *** پیش تو پرده گیرد از رخسار
صلّى اللّه على محمّد و آله أجمعين.
[52] تایباد: قصبه ای است از توابع هرات، مولانا شیخ ابو بکر که از مرتاضین و صاحب تقوا و ورع بود، در آن جا مدفون است.
[53] ترمذ (1): از بلاد توران، و در قدیم شهری بزرگ بوده [است].
قبر مولانا برهان الدین، مرشد شیخ بهاء الدين، پدر مولانا جلال الدین رومی در آن جاست و قبر ابو موسی ترمذی نیز در آن جاست.
سلطان سنجر بن ملک شاه سلجوقی را در قلعهٔ ترمِذ کشتند، وفاتش سال پانصد و دو، مدت پادشاهی اش چهل سال بود، در حالت نزع این ابیات را گفت:
به زخم تیر جهان گیر و گرز قلعه گشای *** جهان مسخّر من شد چون مسخّر رای
بسی حصار گرفتم به یک نمودن دست *** بسی سپاه شکستم به یک فشردن پای
در قصبۀ ترمذ مدفون است.
[54] تبریز: دار المُلك مملكت آذربایجان است، لفظ تبریز در لغت به معنای در فضل و هنر از همسران گذشتن است. و نیز به جهت خوبی آب و هوا تب در آن جا می ریزد.
مقابر اوليا و فحول علما و أجلّه حكما و اکابر عرفا در آن مکان بسیار است.
مزار امامزاده سیّد ابراهیم، مرقد امامزاده سیّد حمزه و مقام متبرک حضرت خاتم الائمه در میدان معروف آن جا ظاهر شد، مشهور به مقام حضرت صاحب علیه السلام است. و قبر شريف السيّد العارف الموحّد، قطب الدّين سيّد حيدر تونی قدس سره، نسب شریفش منتهى می شود به سیّد خوارزمی که همان است که قبرش در تبریز است، آن امامزاده سیّد ابراهیم مزبور از تلامذهٔ امام علیه السلام بود و سیّد حیدر نوادۀ آن جناب است، بسیار زاهد و مرتاض و صاحب کرامت عالیه بود، در تبریز مدفون است. گویند که: سیّد ابراهیم طباطبایی (2)است، ابن سيّد اسماعيل ديباج بن سيّد ابراهيم غمر بن حسن المثنى بن حسن المجتبى بن علىّ بن ابی طالب علیه السلام که مزارش در تبریز است، چنان که در تاریخ عالم آرا می نویسد که: سادات عظام عبد الوهّابی، اکثر در دار السّلطنۀ تبریز اقامت دارند. و در این عهد بعضی در یزد
و کاشان و اصفهان نیز هستند، امیر عبد الوهاب پسر میر عبد الغفار، سال نه صد و بیست هفت وفات یافت.
و در تذکرۀ حشری نوشته: در پای منار سرخاب مدفون است.
و مقبره ای است منسوب به اولاد امیر تیمور. و میر عبد الغفار بن سیّد عماد الدّین بن سید حسن فخر الدّین بن سيّد محمّد كمال الدّين بن سيّد حسن بن سيّد على شهاب الدّين بن مير على عماد الدين بن سیّد احمد بن سيّد عماد بن سيّد على بن ابو الحسن محمّد بن احمد بن محمّد بن احمد بن ابراهيم الطباطبا بن اسماعيل الدّيباج بن ابراهيم الغمر بن حسن مثنی بن حسن المجتبى علیه السلام.
و سیّد ابراهیم غمر مادرش فاطمه دختر جناب امام حسین علیه السلام است.
و نقل: إنّه كان أشبه النّاس برسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، لُقّب بالغَمر لجوده و يكنّى أبا إسماعيل. و كان سيّداً شريفاً، روى الحديث. و كان صاحب الصندوق بالكوفة يزار قبره. و كان السفّاح يكرّمه و قبض عليه أبو جعفر المنصور مع أخيه الحسن المثلث و توفّى ابراهيم فی حبسه سنة خمس و أربعين و مئة.
نسب باهرۀ مرحوم آقا سیّد مهدی بحر العلوم طباطبایی و طایفه آقا میرزا رفیع نظام العلمایی (1)، به این سلسلۀ جلیلهٔ طباطبایی منتهی می شود.
و قبور: فقیه زاهد و شیخ حسن بلغاری و شیخ بیمارستانی.
و در مقبرۀ سُرخاب، قبور: حکیم خاقانی، و مجیر الدّین بیلقانی، و فلکی شیروانی، و شمس الدّین سبحانی، و ظهیر الدّین فاریابی، و مجذوب علیشاه همدانی، در مقام سیّد حمزه آسوده اند.
و مشهد القاضی ناصر الدّین ابو الخير عبد اللّه بن عمر بن محمّد بن على بن على البيضاوی الشافعى الأشعرى، صاحب تفسیر و تصانیف بود، در سال شش صد و هشتاد پنج در تبریز وفات یافت، مزارش در قبرستان چرنداب است.
و در سمت شمال تبریز و متّصل به آن، کوهی است مسمّا به عين على زين على، مرقدين شريفين عون بن علی و زید بن علی، در بالای آن کوه مزار اهالی آن دیار است.
1) نسب جناب حاجی نظام العلماء به امیر عبد الوهاب منتهی می شود: حاجی میرزا رفیع بن حاجی میرزا على اصغر بن میرزا رفیع بن میرزا ابو طالب بن امیر عبد الوهاب بن أمير عبد الغفار
قبور سلاطین و وزرا: هلاکو خان بن تولی خان بن چنگیز خان، غازان خان بن ارغون خان در فشکلدره قزوین، در سال هفت صد و سه وفات یافت، تابوت او را به تبریز، در گنبدی که جهت خوابگاه خود ساخته و به شنب غازان خان مشهور است، دفن کردند.
سلطان اویس ایلکانی که پادشاه عادل و عاقل بود، سال هفت صد و هفتاد شش وفات کرد در تبریز در مزارعات شاد باد، در جنب مدفن شیخ بزرگوار خواجه احمد شاد بادی دفن کرد. از شعرا خواجه سلمان، و شرف الدّین ورامی، و خواجه محمّد عصّار، و عبيد زاکانی مداح او بودند، در وفاتش مرثیه ها سروده اند در قامتش زیاد است.
سلطان حسین بن سلطان اویس، بعد از شصت سال پادشاهی به دست برادرش سلطان احمد که در سال هفت صد و هشتاد و چهار بر او خروج کرد و او را بکشت، در دمشقیّه تبریز مدفون گردید. برادرش سلطان احمد در دست قرایوسف ترکان در سنه هشت صد و سیزده کشته شد، در جنب برادرش سلطان حسین مدفون گشت.
خواجه شمس الدّين محمّد صاحب دیوان، وزیر هلاکو خان بن ابقا خان که به پادشاهی نشست، خواجه را که بیست سال وزارت پدر و جدش را کرده بود شهید کرد، مرقد او و اولادش همه در چرنداب تبریز است.
خواجه علی شاه وزیر ابو سعید در هفت صد و بیست و چهار در اوجان وفات کرد، جنازه اش به تبریز منتقل گردید و در مقبره ای که خودش ساخته بود دفن کردند.[55] تربت: از بلاد خراسان و در سه منزلی مشهد مقدّس اتّفاق افتاده، چون مزار قطب الدّین حیدر مقدم حیدریان در آن جاست؛ لهذا آن مکان را تربت حیدریّه گویند. [56] تنک کرم: از مضافات شهر فسای فارس، قریب سی صد خانه در اوست. گویند: در آن جا آتشکده ای بوده، در شب ولادت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم خاموش شد.
[57] تنکابن: قصبه ای است از گیلان، قبر حکیم مؤمن مؤلّف كتاب تحفة المؤمنين و آقا میرزا محمّد مؤلّف كتاب تذکرة العلماء در آن جاست.
[58] تویسرکان: قصبه ای است [که] مابین همدان و نهاوند واقع است، سادات عالی درجات و علمای فضیلت آیات دارد، من جمله قبور: عارف ربّانی سیّد رضی الدین آرتمانی - صاحب دیوان ساقی نامه -، و سيّد محمّد تقى الملقّب به مهدى على مظهر الطاف خفیّ و جلیّ، و آقا محمّد على فاضل تویسرکانی معروف، در سنۀ هزار و دویست و سی به رحمت ایزدی پیوست.
[59] تونس: مدینه ای است از مداین آفریقا و مغرب زمین، سکنه اش قوم عرب و همگی مالکی مذهبند.
مزار فايض الانوار، امامزاده عبد اللّه بن موسى الجون بن عبد اللّه المحض بن الحسن المثنى بن زيد بن الحسن المجتبی علیه السلام، در آن دیار مطاف اهل روزگار است.
[60] تهامه (1): شهری است از بلاد عربستان، سکنه اش قوم عرب و زیدی مذهبند. حضرت اسکندر ذو القرنین اکبر، از جملۀ انبیاء مرسل، و پسر خاله حضرت خضر علیه السلام بود، به موجب آیه شریفه: { حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ } (2)تمامی مغرب و مشرق زمین را متصرّف شد، از کار ساختن سدّ مأرب و بیت اللّه الحرام فراغت یافت، آن وقت زاویهٔ عزلت را بر تخت و تاج و دولت ترجیح داده، به دومة الجندل در آمد و به عبادت حضرت پروردگار روزگار می گذاشت، با آن که تمام مردم غاشیۀ (3)طاعتش را بر دوش می داشتند و عدد جنودش از ریگ بیابان فزون بود، قوت خویش و نفقۀ عیال را به حرفت زنبیل بافتن می یافت، مدّت پانصد سال زندگانی یافت، در دومة الجندل به سرای جاودانی شتافت و مدفن شریفش در جبال تهامه است.
[61] تنعیم: اسم موضعی است به نزدیک مکّه، مقدار چهار میل مسافت به مکّه، معروف است به مسجد عایشه.
بر رأی معرفت پیرای دانایان روزگار و بر ضمیر فضیلت تخمیر دانشمندان هر دیار، مخفی و مستتر نخواهد بود، کم ترین اقّل الراثين و الذّاكرين، تراب اقدام الزّائِرين، ابن مرتضى محمّد باقر، المدعوّ به فخر الواعظین، در حرف ثاء آن چه قبوری که در هر بلادی دیده و در كتب موثقين مسطور گردیده، بعضی از آن ها را در این جا بیان می کند:
[62] ثعالب: احرامگاه است، قرن الثعالب هم گویند، عبارت از همان قرن المنازل است [که] نام میقات گاه است، اهل نجد از آن مکان احرام می بندند.
[63] ثلج: نام قریه ای است در هشت فرسخی بیت المقدّس [که] در دامن کوه بزرگ واقع شده، قرب دویست خانه در اوست، مردمش همگی شافعی مذهبند. چون آن قریه نسبت به نواحی خود سرد است؛ لهذا آن را ثلج خوانند، چه ثلج در لغت عرب برف را گویند و ده نفر از پیغمبران در آن کوه آسوده اند.
[64] ثمود: موضعی است نزدیک بر تبوک: { وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً } (1)عبارت از اوست.
[65] ثور: اسم آن کوهی است که در دو فرسخی مکّه [واقع است]. در آن جا غاری است [که] پیغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم از دست مشرکین در وقت هجرت از مکّه، در آن مغاره پنهان گشت.
بر حضور باهر النّور علمای دهور و بر رأی قمر اعتلای فُضَلای نزدیک و دور مستور نماند که آن چه مشاهد مشهور در حرف جیم مسطور است، فقیر مهجور در این ورقه مرقوم و مسطور می دارد:
[66] جابلسا و جابلقا: در اخبار آمده که جابلسا و جابلقا نام دو ولایتی است: یکی در مغرب، و دیگری در مشرق. در تعریف آن دو شهر چندان نوشته اند: که عقل خورده دان از شنیدن آن حیران می گردد، امّا از اولاد آدم و از طوایف عالم، احدی ندیده و مشاهدۀ کسی نگردیده و به حکم اخبار نبوی ثابت است. و جناب سرور اولیا علی مرتضی در روز بساط، به چند نفر از دوستان خود نموده است. شعر:
سخن کز بهر حق گویی *** چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر او جویی *** چه جابلسا چه جابلقا
هر گروهی این دو شهر را به یک نوع تأویل کرده اند:
بعضی می گویند: هر دو در دنیا هست و مرئی و محسوس است، به اقتضای حکمت خداوندی از دیده ها مخفی و غایب است، نمی بیند مگر اهلش.
بعضی گویند: عالم مثال برزخی است؛ یک شهرِ عالمِ ارواح است، و یکی عالمِ اجسام.
فامّا در این که دو عالم روحانی و جوهر نورانی غیر مادی متمثل بر صور عالمند، باید که مشترک باشند، و اللّه اعلم بحقايق الاُمور.
1) اعراف: 73
[67] جام: قصبه ای است از بلاد خراسان، شیخ عبد الرحمان جامی و خواجه ناصر الدّین خلیل اللّه از آن دیار بوده اند.
قبر مولانا شیخ احمد بن زنده پیل بن حسن، از اولاد جرير بن عبد اللّه البجلی در آن جاست، جریر از صحابۀ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بود.
[68] جبل عامل: از اعمال شام، اهلش قوم عرب و همگی شیعه مذهب، در شرایع اسلام درجۀ عالی دارند. و با وجود استیلای اهل سنّت و جماعت، تقیّه جایز ندارند. طرف مغرب آن دیار به دریا متّصل است و دار الاماره آن جا صور نام دارد.
فیثاغورث حکیم از آن جا بوده، و نیز اقلیدس حکیم از آن جا ظهور نموده، و جمعی از علمای امامیّه از جبل عامل بر خواسته و به زیور فضایل و کمالات آراسته [اند]، من جمله: مولانا شیخ زین الدّین صاحب کتاب شرح لمعه و شیخ بهاء الدّین مؤلّف کتب نفیسه، از آن دیار است.
[69] جبیل: ناحیه ای است از نواحی شام، در چهار فرسخی شهر لاتقیه (1)و شش فرسخی طرابلس [واقع است]. و آن در کنار دریا واقع و قرای خوب دارد و قبر سلطان ابراهیم ادهم در آن جا مطاف اهل روزگار است.
[70] جبع: از قراء جبل عامل است، مولانا شیخ حسن بن شهید ثانی، صاحب معالم در قریۀ جبع مدفون است.
[71] جبل الكواكب: از بلاد مغرب زمین، در خاک قطعهٔ افریقاست، امیر عیسی بن ادريس بن على بن ادريس بن عبد اللّه المحض بن حسن مثنّى بن حسن المجتبی علیه السلام در مدینه مزبور وفات یافت، مزارش معروف است.
[72] جرجان: در قدیم شهری بوده، اکنون خراب است، بعد از آن استر اباد آباد شد. قبر شريف محمّد بن امام جعفر صادق علیه السلام در آن جاست، و قبر محمّد السليق ابو علی بن علی بن جعفر بن عبد اللّه بن الحسين الاصغر بن امام زین العابدین در جرجان شهید شد. و قبر امام زمخشری - زمخشر از قراء خوارزم است - صاحب الکّشاف در قصبۀ جرجان است، سال چهار صد و شصت و هفت وفات یافت.
[73] جزیرهٔ اکل: آن را جزیرهٔ صالح پیغمبر نیز گویند، از بلاد بحرین است. مرقد مولانا
1) احتمالاً مقصود شهر لاذقیه است که از شهر های ساحلی سوریا به شمار می رود
احمد بن عبد اللّه بن محمّد بن علی بن حسن المتوّج البحرانی - در فضل علم و تقوا مشتهر بود - در آن جاست.
[74] جدّه: بندری در کنار دریای قُلزم (1)، از مکّه معظّمه دور، مرحله دور قرب سه هزار خانه در اوست و مردمش اکثر شافعی مذهبند.
قبر مطهّر امّ البشر در خارج بندر واقع است و حِصنی (2)استوار دارد، قبر مجنون عامر که نامش قیس بن الملّوح است در میان قلعه است و در خارج قلعه قبر لیلی معشوقه آن است.
[75] جکادری: قریه ای است در کنار رود گنگ، در آن جا بت و بت خانه است. جوکیّان و برهمنان و هندوان، در هر سال یک دفعه به شرط استطاعت، به آن جا آمدن را مانند کعبۀ مسلمانان واجب می دانند. در مذهب ایشان آن که می گویند رود گنگ از بهشت می آید. در روز معیّن جمعیت و ازدحام می شود، در آن روز غُسل می کنند و عبادات و مناسک چند به عمل آورند و به زعم خود حاجی می شوند، بعضی از مرتاضان خود را جهت رضای باری تعالی در آب مزبور غرق [می] نمایند.
[76] جُوَین: ناحیه ای است [که] ما بین خراسان و قهستان واقع است، [بعضی] از ارباب فضل و کمال از آن جا بر خواسته اند، من جمله: عبد الملك امام الحرمین؛ از فحول علمای شافعیه بود، مدّتی در مکّه تدریس کرد، بعد رئیس و مدرّس مدرسه نظامیّه بود، آخر به وطن اصلی مراجعت نمود، در سال چهار صد و هشتاد هشت وفات یافت، قبرش در آن دیار معروف است. و خواجه شمس الدّین وزیر هلاکو خان و پسرش اباقا خان و سعد الدّین از آن جا بوده اند.
[77] جُوزَجان: همان سرخس است، از حدود خراسان قدیم شهر عظیم بوده، اکنون ویران و مسکن طوایف ترکمان است. و شیخ لقمان و ابو الفضل، مرشد شیخ ابو سعید از آن جا بوده اند.
حضرت امامزاده یحیی بن زید بن علیّ بن الحسين بن على بن ابی طالب علیه السلام، بعد از شهادت زید از ترس مخالفین فرار کرد به ری آمد، از آن جا به نیشابور تا به سرخس رفت، یوسف بن عمر - لعنه اللّه - با لشکر گران به سرخس رفت، در میان مقاتله شد جراحات
بسیار بر بدن یحیی رسید و هیجده سال داشت، سر مبارک آن مظلوم را برای عبد الملك ملعون به مدینه فرستادند و جسد منّورش را در آن جا دفن کردند.
[78] جودقان: قریه ای است از دهات جرفادقان (1)، در کنار راه خوانسار واقع است، قبر مطهّر مولانا آقا میر ابو القاسم مجتهد در آن جاست.
[79] جودن: قصبه ای است از بلاد مولتان (2)، مزار شیخ فرید الدین شکر گنج در آن دیار است.
[80] جیرون: قصبه ای است قدیم، مشهور به قدس خلیل و خليل القدس و خليل الرّحمان. از بیت المقدّس پنج فرسخ دور، چون مزار فایض الانوار حضرت ابراهیم خلیل در آن جا واقع گشت، بنا بر این به قدس خلیل مسمّا گردید. و قرب هزار و دویست خانه در اوست، سکنه اش قوم عرب، همگی شافعی مذهب مقابر انبیا همه در میان قصبه واقع شده و عمارات آن همگی از سنگ رُخام در غایت استحکام و سنگ های او دو ذرعی و سه گزی و پنج گزی تراشیده، به دیوار و جدار آن کار شده.
گویند: آن عمارات از بنای حضرت سلیمان است که دیوان و عفاریت به امر آن حضرت ساخته اند. و مطبخ خانۀ بزرگی است در قرب مزار انبیا که در آن جا جهت غربا و فقرا و عجزه و مساکین، اغذیه و مطعو ماتی ترتیب داده، صبح و شام منادی ندا کند که طعام حاضر است، ایشان آمده طعام خورند و برای عیال خود برند. این قاعده از زمان حضرت ابراهیم تا به حال استمرار دارد، تا قیامت بر دوام خواهد بود!
از انبیاء معروف: اولاً مضجع و مرقد حضرت ابراهیم علیه السلام است، آن حضرت در قریۀ جیرون از توابع کنعان بود، در موضعی که غار مکفیله می گفتند مدفون گردید، بعد به قدس خلیل مشهور و مسمّا گشت. ولادتش در مملکت بابل در شهر کُوثی، در میان کوه واقع شده، در شانزده سالگی کسر اصنام و نار نمرود به وقوع پیوست و در نواحی حاران ساره را به عقد آورد و به و به مصر عزیمت کرد، پادشاه مصر هاجر را به ساره بخشید، آن حضرت در هشتاد
سالگی مختون شد، در صد و پنجاه سالگی موی محاسنش سفید گشت، کتاب آسمانی اش صُحف، در سال سه هزار و پانصد و هشت، روز پنج شنبه نهم محرّم الحرام وفات یافت.
و حضرت ساره بعد از یک صد و بیست سال زندگانی، در حیات حضرت ابراهیم وفات یافت، آن وقت ابراهیم غار مکفیله را به چهار صد مثقال زر ابتیاع فرمود، در غار مزبور رو بروی ممرّی که در جیرون واقع است مدفون ساخت.
و لوط بن هاران برادر زادۀ خلیل الرّحمن، در خدمت عمّ بزرگوار از بابل هجرت گزید و لوط علیه السلام به صلاحدید ابراهیم در سَدُوم و مؤتفکات - از شهر های لوط است - ساکن گشت و اهالی آن هفت شهر را به ابراهیم دعوت کرد متابعت ننمودند، تا به مصداق: { فَلَمَّا جَاءَ أمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا } (1)آتش و کبریت بر آن شهر ها بارید، همه واژگون شدند. الحال زمين مؤتفکات دریاچۀ مُرت یا میّت است، که در کتب جغرافی مرقوم داشته اند.
على الجُمله: لوط بعد از این داهیه (2)به خدمت ابراهیم آمده، در نزد وی اقامت کرد، تا مدّتش به سر آمد، روز چهار شنبه دهم ربیع الاول، به حکم خداى لم يزل رحلت فرمود، مدّت زندگانی اش هشتاد سال، در قدس خلیل مدفون گردید.
و یعقوب و عیص هر دو پیغمبر و برادر و از مادر توأمان (3)متولّد شده بودند.
یعقوب پنجاه سال کنعانیان را دعوت به حقّ می فرمود تا در مصر وفات یافت، یوسف نعش پدر را با صنادید (4)دولت و مشایخ مملکت، نعش یعقوب را به جیرون آوردند که به خاک سپارند.
عیص برادر یعقوب، در مملکت روم ساکن بود، آن هم روز وفات یعقوب وفات کرد، نعش عیص را هم آوردند، هر دو برادر را در یک جا دفن کردند. و این دو وجود مبارک در دار دنیا یک صد و چهل و هفت سال زندگانی کردند.
و یوسف صدّیق را در هفده سالگی به چاه انداختند و شش سال در خانۀ عزیز ماند و هفت سال در زندان به سر برد و در سی سالگی وزیر ریّان شد و در پنجاه سالگی به دیدار
پدر شاد گشت و هفده سال با او بود، بعد از فوت پدرش سی و شش سال زندگانی کرد، تمام عمرش یک صد و ده سال بود تا پشت سیم افرائم را بدید. وقتی که وفات یافت، جسد مطهّر آن حضرت را در صندوق گذاشتند و در قعر نیل دفن کردند، نعش آن حضرت تا زمان حضرت موسی در نیل بود، موسی خواست بنی اسرائیل را از مصر بیرون برد، صندوق نعش یوسف را از نیل برداشته به مقبره پدرانش برده مدفون ساخت - رحمة اللّه عليهم أجمعين -.
[81] جند: شهری است در توران، بابا کمال جُندی مرید شیخ نجم الدّین خوارزمی از آن جاست. سلجوق که جدّ سلاطین سلجوقیان است، مدت عمرش یک صد و هفت سال بود، بعد از وفات در جُند مدفون گشت.
[82] جبل حُوریث: در دعای سمات است، کوهی است در زمین شامات، موسی علیه السلام در آن جا به پیغمبری مبعوث شد و اظهار پیغمبری نمود، خطبۀ خواند و خلق را به دین خود دعوت فرمود.
[83] جبل الزّيت: کوهی است در اراضى بيت المقدّس، طور و جبل قادیس هم می گویند. قبر مطهّر حضرت مریم بنت عمران، مادر حضرت عیسی در همان کوه که قریب به دروازۀ شهر است و جمعی از انبیا کبار در آن جا مدفونند.
بر رأی فضیلت سپرای علماء روزگار و بر ضمیر معرفت تخمیر عرفای هر دیار پوشیده نخواهد بود، این غريق البحر گناه - الرّاجى الى رحمة اللّه - محمّد باقر بن میر مرتضى الحسينی الخلخالی، آن چه در حرف حاء در کتب مؤرخین و محدّثین، از مقام متبرکۀ انبیا و المرسلين و قبور منورۀ اولیا و علمای مجتهدین به نظر رسیده، به وجه اجمال به قید قلم می آورد تا ملال خواطر خوانندگان نباشد؛ لهذا به اختصار کوشیده و قلیلی از کثیر مذکور می نماید:
[84] حاجِز: چند میل به مدینه مانده، منزلی است که بطحا نامند، زید بن حسن بن امیر المؤمنين علیه السلام در آن جا مدفون است.
[85] حَبّه: (به فتح حاء) از قراء بعلبک است، مردمش همگی شیعی مذهب و قوم عربند، قبر حضرت شیث بن آدم علیهما السلام در آن جاست.
[86] حسن ابدال: از بلاد صوبه پنجاب و در چهار منزلی پیشاور است، سکنه اش جماعت افغان و قلیلی هندواند، قبر حسن ابدال جدّ اعلای افاغنه در آن دیار مطاف اهل روزگار است، آن قصبه را به نام وی خوانند.
[87] حصار مهدیّه: شهری است از بلاد مصر و افریقا، امیر عبد اللّه بن محمّد المهدى باللّه بن احمد بن محمّد بن اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام، ولادتش در قریۀ سلمیّه حمص و مدفن شریفش در حصار مهدیّه است.
[88] حصن کیف: حصکف گویند، از بلاد دیار بکر است سکنۀ آن جا همگی کُرد و دزدند. مولانا ابو الفضل بن يحيى بن سلام خطیب حسینی حصکفی، بسیار فاضل و قاضی میافارقین بود، سال پانصد و پنجاه و یک وفات یافت، در آن جا مدفون است.
[89] حضرموت: ولایتی است مشهور از دیار عمّان، محدود است به ولایت یمن و دریای عمّان و بادیه العرب و ولایت مسقط.
حضرت هود علیه السلام پسر شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح علیه السلام، چهار صد و شصت و چهار سال عمر کرد تا از جهان فانی به جنان جاودانی خرامید، قبرش در تلّ سرخ از جبال حضرموت است. در هنگام دفن کردن گنبد عالی برآورده و تختی از رُخام پیراسته و جسد مبارکش بر آن نهادند و لوحی مکتوب نمودند و در آن جا به خاک سپردند.
و به روایتی: مدفن آن جناب در ارض مکّه، در میان دار النّدوه و باب بنی سهم (1)است.
[90] حلب: شهری است از بلاد شام، قریب بیست پنج هزار باب خانه در اوست، مساجد خوب و مدارس مرغوب و صوامع دلگشا و جوامع طاعت افزا [دارد]. و خانه های آن جا را از سنگ تراشیده، دو سه طبقه ساخته اند و به اسلوب خوش طرح انداخته اند. و مردمش اکثر شافعی مذهب و قوم عرب به غایت متعصّبند و دیگر حنفی و عیسوی و یهودی و اقلّ قلیل شیعۀ امامیّه و به قدر دو سه هزار باب خانه سادات صحيح النّسب و همگی سنّی متعصّبند. و جامع حضرت زکریّا در میان شهر در غایت وسعت و بازیب و زینت است.
قبر مطهّر حضرت زکریّا علیه السلام در اندرون مسجد و سمت مشرق آن واقع است. و در اندرون باب العراق، مسجد غوث اتّفاق افتاده و در آن محلّه سنگی است نوشته شده.
1) دار الندوة، باب بنی سهم، دو جایگاه در مسجد الحرام بوده است که امروزه از میان رفته است
به اعتقاد مردم آن جا، آن سنگ [به] خط امیر المؤمنين على علیه السلام است، و در نزد باب الجنان مقام علی بن ابی طالب علیه السلام است که آن حضرت را بسیاری از صلحا در آن مکان در خواب دیده اند.
و مدفونین فضلای آن جا: قبر ابو يحيى عبد الرّحيم بن اسماعیل بن نُباته الجذامی، در سال سی صد و هفتاد و چهار وفات یافت. و مرقد شیخ عبد القادر جرجانی و مزار ابن منیر شاعر معروف، ولادتش در شهر طرابلوس و سال وفاتش پانصد و چهل و هشت [است].
[91] حلوان: منزل ذهاب [که] ما بین کرمانشاه و بغداد است، مزار احمد بن اسحاق قمی [که] از وکلای حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بود، در آن جا نزدیک به رود خانه واقع است.
[92] حماه: مدینه ای است دلگشا [که] ما بين حلب و دمشق واقع است و از مدینه حمص یک مرحله دور است، سیّد محی الدّین [که] از عرفا بود، مزارش در آن جاست.
[93] حلّه: واقع است ما بین کوفه و بغداد و سمت مشرق کربلا و شطّ فرات از میانش می گذرد، مردمش قوم عرب و اکثر شیعه مذهب و قلیلی اهل سنّت و جماعتند، و بسیاری از متأخرين فضلا و مجتهدین امامیّه از آن جا بوده اند، از آن جمله: جمال الدّين علّامه و پسرش فخر الدّين و شيخ ابو القاسم و ابن فهد، صاحبان تصانیف کثیره از آن جا ظهور نموده اند.
مقبرۀ شريفۀ الشيخ التحرير العلّامة جمال الدّين حسن بن يوسف بن على بن المطهّر الحلّی در حلّه (1)است، تاریخ وفاتش سال هفت صد و بیست [و] شش [است].
و مضجع احمد بن محمّد بن طاووس، صاحب البُشری در حلّه است، دوست و دشمن نذورات و هدایا برده، به زیارتش مشرّف شوند.
[94] حمص: شهری است در میان حلب و دمشق واقع است، در آن جا مشاهد منوّره و مزارات مقدّسه بسیار است، من جمله: مقام قنبر، غلام حضرت امیر المؤمنین علیه السلام [که] در بغداد نیز زیارت می کنند. و قبور اولاد جعفر بن ابی طالب علیه السلام نیز در آن جاست و قبر احمد بن علی بن معقل در آن جاست.
[95] حوران: در دو منزلی دمشق واقع است، اوّل شهری است که بعد از طوفان بنا شده، مزار حضرت ایّوب در آن جاست، آن حضرت دویست و بیست و شش سال عمر کرد
1) آرامگاه علّامه حلّی در راهرو شمالی ایوان حرم امیر المؤمنین علیه السلام در نجف می باشد
و چشمۀ ایّوب در آن جا مشهور است. آن حضرت پای خود را به فرمان روح الامین به زمین کوفت، همان چشمه خارج شد، ایّوب در آن جا غسل کرد از آلام و اسقام (1)برست، آن چشمه هنوز در بلاد حوران شفای مرض بیماران است.
[96] حوانیّه: قریه ای است در مدینه، محمّد بن عبد اللّه الاعرج بن حسين الاصغر بن زین العابدین علیه السلام در آن جا مدفون است.
بر ضمایر علما و عُرفای معارف عرفان و ایقان پوشیده و پنهان نخواهد بود، غرض از ترقیم این کتاب فقط ذکر مقامات و مقابر و مشاهد مقدسه است، آن چه مشهور ترین آن ها در كتب موّثقۀ صحیحه به نظر این بندهٔ طول الأمالی و این شرمندهٔ انفعالی و دست از حسنات خالی، ابن مرتضى محمّد باقر الحسينى الخلخالی - عفى اللّه عنهما بمنّه المتعالى - رسيده و به چشم خود دیده و زیارت نموده است، مذکور و مزبور می دارد.
[97] خابور: از اعمال دیار بکر است، قبور امامزاده حسین، و امامزاده حسن، و امامزاده احمد، از ذرّیه محمّد العابد بن موسی الکاظم علیه السلام، در آن جا مطاف اهالی آن دیار است.
[98] خاز: قریه ای است از ولایت استر آباد، قبر مولانا قاسم بن عوف الشّيبانی الخازی [که] از جملۀ اصحاب حضرت امام زین العابدین علیه السلام بود، در اوست.
[99] خانقاه: بسیار است، لکن خانقاه معروف در محال خلخال، قریه ای است [در او] بقعهٔ متبرّکه حضرت سیّد دانیال ابن سیّد،بید یال، به چند واسطه از اولاد حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است، صومعه و معبد خانۀ و چله خانۀ آن حضرت در آن قریه می باشد. و در میان امامزاده های خلخال مشهور و مطاف زایرین نزدیک و دور است و اهل قریه همه ساداتند، گویند از اولاد آن حضر تند، بعضی از سادات متصّف به اوصاف او می باشند، من جمله: آقا سیّد اعلی، مرد عالم و عارف و سالک و مرتاض بود، آن جناب هم در جوار آن حضرت مدفون است.
[100] خواجه خیران: قریه ای است در سه فرسخی بلخ واقع است، در تاریخ چهار صد سال قبل بر این، لوحی به اسم اسد اللّه الغالب در آن جا پیدا شد و گنبد عالی بر سر قبر آن حضرت در آن جا بر افراشتند، اکنون مطاف زایرین اهل روزگار است.
1) آلام و اسقام: درد و مرض
[101] خوار: ناحیه ای است معروف، قبر مطهّر امامزاده ابراهیم بن موسى بن جعفر علیه السلام در قریۀ مزبور مشهور و در السنه و افواه به امامزاده بزمی مذکور است.
[102] خوارزم: ولایتی ما بین خراسان و ترکستان، علمای عالی مقدار و عرفای کبار از آن دیار بسیار ظهور نموده اند، من جمله: مولانا شیخ نجم الدین کُبری، نامش محمّد بود در خوارزم شهید کردند و قبرش را زیارت می کنند. و سیّد کمال الدین حسین، و بابا کمال، و خواجه بهاء الدين.
[103] ختا: مملکت چین است؛ سر حدّ شمالی اش خاک سیر، و جنوبش بحر چین و هند، و مغربش هندوستان و افغانستان، و شرقی اش دریای ژاپن است. مذهب ایشان بت پرست، مساحت سطحیهٔ خاک ختا پنج میلیون [و] سی صد هزار میل مربع و دارای سی صد و شصت میلیون سکنه است. مرکز سیاسی آن مملکت پکن است، در اکثر بلادش مسلمانان حنفی مذهب، و شیعۀ امامیّه و علی اللّهی بسیارند.
مقام حضرت جعفر الصادق علیه السلام ما بین یار کند و قزاقز واقع است، سالی جمع کثیر و جمّ غفیر به زیارت مقام مبارک رفته، حاجت خواسته به مراد رسند.
از غرایب روزگار دیوار چین است که امپراطور ختا - سن شخوانک - دو هزار و پانصد سال قبل از ولادت حضرت عیسی علیه السلام، این دیوار را برای سدّ و پیش بند حملات تاتار و طوایف مغول، از لب دریا بنا نموده، به دستیاری ده کرور مزدور، در مدت پنج سال دیواری به طول هزار و سی صد میل به اتمام رسانید. و در همه جا با طول خود، گاهی به بلندی کوه ها [ی] برجسته، گاهی به ته دره ها افتاده، معابر سیل و رود خانه های بزرگ را از زیر طاق ها گذرانید و در دو نقطه به رود خانۀ زرد تصادف نموده، باز به طرف مشرق پیچ خورده و با عوجاج و تمایل تمام شده. این دیوار دو رویه است، میانش را بعد از ساختن دو ضلع با سنگ و خاک پر کرده، ارتفاعش بیست [و] چهار فوت - یا هفت ذرع ایران - و عرضش سه ذرع و نیم، تاکنون هیچ گونه تعمیری نمی کنند، باز به همان قرار ثابت و پایدار است. شهر خاص و شهر لاسه، معبد قبلهٔ چینیان است. و بتکده های بزرگ در آن جاست، و دالایدم که نایب خداست در آن شهر است، مقابر سلاطین و بزرگان چین در آن بتکده است.
[104] خرجرد: از توابع خراسان و از قراء جام است، مزار فیض آثار شاه قاسم الانوار تبریزی در آن دیار است.
[105] خواف: از ولایت خراسان است، مزار زین الدین ابوبکر امیر قوام الدین که صاحب تصانیف کثیره بود، در آن جا مدفون است.
[106] خُجَند: از شهر های خوارزم است، مزار شیخ کمال الدّین معاصر خواجه حافظ شیرازی در آن دیار است، چنان که فرموده:
حافظ چو ترک غمزۀ خوبان نمی کنی *** دانی کجاست جای تو خوارزم یا خُجند
[107] ختلان: از ولایت توران و طخارستان است، مردمش اکثر حنفی مذهب و ترک و تاجیک، و قلیلی مذهب امامیّه دارند. [مزار] الشيخ الصّديق، مولانا شفیق بن ابراهیم بلخی که از تلامذهٔ امام موسی کاظم علیه السلام بود، به تهمت رفض آن جناب را شهید کردند، در آن دیار است.
مزار فیض مدار سیّد علی همدانی همان جاست، نسبش بدین گونه است: علی بن شهاب الدين بن محمّد بن يوسف بن محبّ بن جعفر بن عبد اللّه بن محمّد بن علی بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام، از طرف مادری هم از هیجده پشت به پیغمبر می رسد. سه نوبت ربع مسکون و اقصی بلاد عالم را سیاحت کرد، و صحبت هزار و چهار صد ولی و عالم و فقیه و حکیم را دریافت، آخر در ولایت کسر سواد وفات یافت، بنا به وصیّت خود جنازه اش را بر ختلان که محلّ ولادتش بود نقل کردند. بنا بر بُعد مسافت و گرمی هوا مردم گمان آن بود که بوی گیرد، و چون تابوت را برداشتند بوی مُشک و عنبر به دماغ حاملان جنازه می رسید.
و خواجه اسحاق، مرید سیّد علی همدانی، و مرشد سیّد محمّد نور بخش از آن جا بوده.
[108] خرقان: از توابع بسطام است، مزار شیخ ابو الحسن در آن جاست و از آن جا نیز ظهور نموده. و در زمان خویش اعرف عُرفای عصر بوده، از مریدان آن یکی خواجه عبد اللّه انصاری است.
[109] خرتنک: از قراء سمرقند است، مزار امام البخاری صاحب کتاب صحیح در آن دیار مطاف اهالی سنّت و جماعت است، سال دویست و پنجاه و شش وفات یافت.
[110] خضر: بلوکی است از کشور فارس، در سه منزلی شیراز نهر بزرگ از وسط آن محال می گذرد و مردمش همگی شیعه مذهبند. قبر جاماسب حکیم در آن جاست. و حکیم الهى شمس الدین محمّد، شاگرد صدرا الحكماء میر صدر الدّين محمّد شیرازی صاحب تصانیف کثیره از آن جا بوده، و در حکمت تألیفات خوب نموده.
[111] خلخال: نام نامحالی است مسرّت مآل از ولایت آذربایجان، قرب سی صد پاره قریه در اوست. آبش از چشمه سار و خوشگوار، و هوایش به سردی مایل و سازگار، و جمیع اراضی اش کوهسار است. و محدود است از مشرق به گیلان، و از مغرب به محال سراب و گرمرود، و از شمال به محال اردبیل، و از جنوب به خمسه و زنجان. در زمان قدیم حکومت نشین آن فیروز آباد بود، از زمان حکومت سعد لو قصبۀ هر آباد است، اهلش شیعی مذهب و قلیلی شافعی است. ارباب کمال و علما و حکما و عرفای صاحب حال از آن محال بسیار ظهور کرده اند، هم چنین امامزاده های بسیار و سادات صحیح النسب در آن دیارُ بی شمار است. به قدر پنج و شش پاره دهات اهالیاش همگی ساداتند، من جمله: قریتین آل هاشم که آلشما مشهور است، اجداد بزرگوار ایشان نیز در آن جا مدفون است. و سادات قریه گیوی نیز از ایشان منشعب گشته، همه سیّد موسوی هستند.
بأیّ حال، قصبهٔ هر آبادِ خلخال، وطن و مسکن مؤلّف فقیر بی پر و بال است. الحال سنین عمر به پنجاه رسید، هیچ وقت دلبستگی به وطن نداشته، گاهی صحرا گرد و زمانی دریا نورد بوده، مترنّم این مقال هستم. بیت:
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت *** وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم
سعديا حُبّ وطن گر چه حدیثی است صحیح *** نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم
به قول خواجه، بیت:
غزل گویی سخندانی نمی ورزند در شیراز *** بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم
عقل می گوید که: «حُبّ الوطن من الإيمان» را فراموش نکن، عشق در جوابش گوید، مثنوی:
این وطن مصر و عراق و شام نیست *** این وطن شهری است کو را نام نیست
مسکن یار است و شهر شاه من *** پیش عاشق این بود حُبّ الوطن
گفت معشوقی به عاشق که فتی *** تو به غربت دیده ای پس شهرهاتا
کدامین شهر از آن جا خوش است *** گفت آن شهری که در وی دلبر است
هر کجا باشد شه ما را بساط هست *** صحرا گر بود سمّ الخياط
همه وقت آرزوی آن دارم که در آخر عمر در محضر موالی خودم - صلوات اللّه عليهم اجمعین - مجاور و زایر باشم، از آن جایی که بلاد مطهّره و مداین منورۀ ایشان علیهم السلام میان وطن مجازی و حقیقی برزخ بوده، و واسطۀ واصل به حق و رجوع به مبدأ اصلی است، امّید است که به آستانۀ مبارکه مشرّف بوده و به فیض زیارت فائز گشته، تا مصداق «منه المبدأ و إليه المعاد» حاصل آید. نظم:
من به خود نامدم این *** جا که به خود باز روم
هر که آورد مرا *** باز برد بر وطنم
نسب باهرهٔ سادات حسینی خلخال، بر این موجب است: این اقلّ السّادات محمّد باقر بن مرتضى بن محمّد باقر بن عبد الغفار بن محمّد زكی بن محمّد رضا بن محمّد باقر بن محمّد رضا بن میر شمس الدین بن ولی الدین محمود بن حسین بن على بن يوسف بن المستنصر باللّه بن شرف الدين بن حسن بن محمّد بن احمد بن السيّد ابی المرجاء النجفی بن على بن يحيى بن احمد بن محمّد بن ابو عبد اللّه الحسين بن على بن يحيى بن يحيى بن الحسين ذو الدمعة - و قيل: ذو العبرة - بن زيد الشهيد بن الإمام زين العابدين علیه السلام.
در تاریخ هفت صد و هفتاد [و] پنج سیّد اجلّ ابو المرجاء نجفی که در علم و فضل و کمالات آراسته، و در زهد و ورع و تقوا و ریاضات و کرامات پیراسته بود، از نجف الاشرف به دار المرز گیلان آمده و دختر سلطان امیر کیا را به حبالۀ نکاح خود در آورده و در آن جا اقامت و توطّن فرموده، و مردم دار المرز را هدایت و ارشاد نموده و جمعی که دل های ایشان مستعد هدایت بود مستبصر گردیدند. و با اعلی حضرت امیر تیمور گورکانی ملاقات فرموده، آن شاه والا جاه، چند قریۀ از قراء خلخال به آن حضرت عنایت و وقف اولادش کرده. ذریّۀ آن حضرت الی انقراض سلطنت علویّۀ گیلان، مقیم آن ولایت بودند، تا در عهد شاه اسماعیل صفوی میر شمس الدین [که] شیخ الاسلام و قاضی القضاة و نقيب مملکت گیلان و آذربایجان بود، آن جناب با اولاد و امجاد خود از گیلان به خلخال هجرت فرموده و در سر املاک خود نشسته هرآباد را وطن فرمودند، جمعی از ایشان در قصبهٔ هرآباد، در قبرستان کور عرش مدفونند، من جمله: میر محمّد رضای مرحوم که قربانی ها نذر می کنند و در سر مزارش ذبح می نمایند، بسیاری اولادش از علما و مجتهدین، در
جوار آن حضرت آسوده اند. و بقیبهٔ محلّ و مدفن اجداد خود را در ضمن بلاد مزبوره مندرج و مرقوم داشته ام.
و ساداتی که از این سلسلۀ جلیله، به چند ولایات و دهات منتشر و متفرق بوده، در آن بلاد سکنی نموده اند، بر این موجب است: تبریز، و طهران، و اردبیل، و قره باغ، و لنکران، و نمین، و رشت، و قریۀ کیلوان، و قریۀ کهراز، و قریۀ خوش نامه، و قزوین، و خراسان، و جاهای دیگر بسیارند.
[112] خوجین: فین هم می گویند، از قراء خلخال است و در نیم فرسخی قصبۀ هر آباد واقع است. و بسیار [ی] از علمای کبار، و فضلای عالی مقدار، از آن جا بر خواسته اند، من جمله: مولانا حاجی ملّا صالح فاضل، و محقّق خلخالی صاحب تصانیف کثیره است، شارح قصیدۀ میر فندرسکی و حدیث درُرَ و غرر، و پسرش آقا سعید حکیم الهی صاحب کتاب تذكرة الأفكار، و آقا حسین، و میرزا سعید از فحول علمای عهد بودند، و مولانا حاجی میرزا عبد الرّحیم که عالم و عارف و سالک بود و پیاده حجّ کرده بود؛ قبور شریفهٔ ایشان در آن قریه است. و قبور امامزادگان عظام در خوجین و محال شهرود خلخال بسیار؛ چون در کتب و تواریخ به نظر فقیر نرسیده و نمی داند از ذریّه کدام امام هستند، چون به رؤیا و خواب کشف کرده اند، آیا رؤیای صادقه باشد یا کاذبه؟ آیا الواح (1)داشته اند یا نه؟ همین قدر سیّد قاسم و سیّد ابراهيم، و سید هاشم نامند، هر سه در آن جا بقعه دارند. فقیر از آباء و اجداد خود شنیده ام که می گفتند: سیّد قاسم از امام زادگان کرام و از اولیای عظام می باشد. و العلم عند اللّه.
[113] خوانسار: قصبه ای است در چهار فرسخی گلپایگان، ارباب فضل و کمال از آن مکان برخواسته اند، من جمله: آقا جمال، و پدرش آقا حسین [که] صاحب تصانیف کثیره اند از آن جا ظهور نموده اند، قبر مولانا آقا سیّد حسین خوانساری را در خوانسار زیارت می کنند.
[114] خوی: از بلاد آذربایجان است، مولانا حاجی محمّد ابراهیم خویی در علوم عقلی و نقلی، و کمالات صوری و معنوی، وحید زمانه بود و مدّت ها در شهر اصفهان و کربلای معلّی تحصیل حکمت و علم شریعت کرده، و سفر حجاز و یثرب و شام نموده،
1) شجره نامه
و به حکم شهریار ایران طریق سفارت روم پیموده [است]. گویند آن جناب را در شهر تبریز زهر دادند، در سال هزار سی و دو وفات یافت.
[115] خوزستان: عربستان ایران است، اعقاب و اولاد سادات مشعشع - سیّد محمّد بن سیّد فلاح - منتهی می شوند به امام موسی کاظم علیه السلام. مسقط الرّأس سادات مشعشع در اوّل واسط بود، بعد به شوشتر و حویزه و بهبهان منتشر و متفرّق شدند.
[116] خیبر: فاتح آن امیر حیدر و قصّۀ او مشهورتر است، بشر بن براء بن معرور انصاری در خیبر مدفون است.
بر مراتِ خاطرِ معرفتِ مظاهرِ اربابِ فضل و کمال، و بر ضمائرِ فضیلت مآثرِ اصحابِ حال روشن و هویدا خواهد [که] بعضی قبور و مشاهد دیار از هر قبیل بزرگوار باشد و در کتب تواریخ و اخبار مسطور است، به وجه اختصار در این ورقه مذکور می گردد.
[117] داراب جَرد: از بناهای داراب بن هُما بود، اکنون خرابه است؛ مگر این که مزار فیض مدار دِحیه کلبی از اصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم در آن جاست. مولانا محمّد نصیر، فاضل زمانه و عارف یگانه از آن جا بوده، سال هزار و دویست و بیست و شش در در آن دیار به رحمت پروردگار واصل گشت.
[118] دشتک: از توابع شیراز است، سادات دشتک به تمامی عالِم و محدّث بوده اند، و از جملۀ ایشان: سیّد اصیل الدّین [و] برادر زادۀ او سيّد جمال الدّين، عطاء اللّه، سیّد محقق نظام الدّین احمد، سیّد مجد الدّين حبيب اللّه، صدر المحقّقين صدر الدّین محمّد [و] پسرش غياث الحكماء منصور [و] فرزند زاده اش صدر الدین، سیّد علیخان كلاً صاحبان تأليف و تصنیفند. و انساب باهرهٔ ایشان منتهی می شود به محمّد بن زید شهید، قبور اکثر این بزرگواران در مکان مزبور است.
[119] دير الجاثلیق: از اراضی عراق است در کنار نهر دُجیل، مصعب بن زبیر با پسرش عیسی و عروه در آن جا مدفون است.
[120] دیر سمعان: از توابع حِمص است، قبر عمر بن عبد العزیز که از جملۀ خوبان بنی امیّه و محبّین بنی هاشم بود در آن جاست.
[121] دامغان: از بلاد قدیمه طبرستان است. مزار فیض آثار ناصر الحقّ، جدّ سيّد مرتضی علم الهدی در آن جاست، و مرقد امامزاده حسن بن اطروش، و قبر حسن بن زید بن محمّد بن اسماعیل جالب الحجارة بن حسن بن زید بن حسن مجتبی علیه السلام [که] فرمانفرمای طبرستان بود، سال دویست و هفتاد در آن جا وفات یافت. و رئیس مظفّر از داعیان اسماعیلیّه از آن جا بوده.
[122] دُجَیل: مصغّر دجله است، ما بین بغداد و سامره واقع است، عبد اللّه بن شدّاد در روز واقعه دجیل شهید شد و در آن جا مدفون است.
[123] دزفول: از بلاد خوزستان است، مزار فايض الأنوار محمّد بن جعفر بن ابی طالب علیه السلام در آن جاست، آن حضرت را در شوشتر شهید نمودند و در نزدیکی دزفول مرقدش مشهور است. و قبر مطهّر حضرت دانیال پیغمبر، به غایت مشهور و زیارتگاه اناث و ذکور است.
و اشخاص صاحب فضل و کمال از آن جا برخواسته اند، من جمله: سیّد صدر الدّین بن سيّد محمّد، سیّدی عالی قدر و منشرح الصّدور بود، کتب مفیده در علم سلوک نظماً و نثراً تأليف نموده، از تلامیذ آقا محمّد بید آبادی بود [و در] سال هزار و دویست و چهل وفات یافت.
و جناب حاجی سیّد حسین آقا را راقم در دار الخلافة (1)دیدم، و به صحبت ایشان کرّات و دفعات موفّق شدم، در حقیقت جامع علوم ظاهری و باطنی، و کمالات صوری و معنوی بود.
محمّد بن جعفر طیّار بعد از فوت عمر بن خطّاب، امّ كلثوم - که در حبالۀ عمر بود - را تزویج نمود، او با برادر خود عون در یک فرسخی دزفول شهید شدند، الحال مزار هر دو در آن دیار زیارتگاه اهالی روزگار است.
[124] دکن: از بلاد کشور هندوستان است، مولانا شاه سیّد طاهر انجدانی به دکن هندوستان رفت، باعث ترویج مذهب حقّه امامیّه گردید. جناب سیّد را در علوم تصانیف است، در سال نه صد و پنجاه [و] دو در ولایت دکن، این دیر کُهن را بدرود فرمود. و ابو الفضل صاحب تاریخ اکبری، و فیضی شاعر از آن جا بوده اند.
1) یعنی تهران
[125] دماوند: قصبه ای است در قرب کوه دماوند واقع است، مولانا عبد الرحیم خلوتی صاحب مفتاح الأسرار از آن جا بوده و قبرش نیز در آن جاست.
[126] دمشق: دار المُلك مملكت شامات است، نمرود بن کنعان بنا کرد، در نظارت حُسن عِمارت و وفور آب و اشجار و فواکه و اثمار، جنّت روی زمین است. از عجایب آن جا وليد بن عبد الملك مسجد جامعی (1)در آن جا بنا کرده، خراج هفت ساله مملکت را به همان مسجد خرج نمود. و جبل ربوه در یک فرسخی دمشق است، قوله تعالى: { وَ آوَیْنَاهُمَا إلَی رَبْوَه ذَاتِ قَرَار وَ مَعِین } (2)[اشاره به اوست].
مسافت خِطّه شامات طولاً از فرات الی عریش است، و عرضاً از طىّ الى بحر روم است: { و هی الأرض المقدسة التی بارک اللّه حولها و جعلها منزل الانبیاء و الاولیاء }.
و شهر دمشق قریب سی هزار باب خانه دارد، و مردمش قوم عرب و اکثر شافعی مذهب، و دیگر نصاری، و قلیلی یهودی، و کمی شیعۀ امامیّه و دیگر حنفی، و دیگر مالکی، و دیگر سامری، و دیگر زیدی، و دیگر علی اللّهی. و به قدر صد مناره، و سی صد مسجد، و صد مدرسه، و دویست حمّام، و دوازده هزار باغ دارد، و چهار هزار دکّان شعر بافی در در آن شهر است.
و جامع اُمویّه در وسط شهر واقع است؛ چهل ستون یک پارچه از سنگ رُخام دارد، و پنج مناره، و شش هزار قندیل تمام شب را در آن می سوزد، و در شش محلّ درس گفته می شود، طول مسجد پانصد و چهل و هفت گام، عرضش صد و پنجاه گام، و مداخل موقوفات يوميّه مسجد سی صد مثقال طلا می باشد، و در جامع آن قرآنی به خطّ امیر مؤمنان علیه السلام، و قرآنی به خطّ عثمان است.
قبر مطهّر یحیی بن زکریّا، در شبستان در سمت مشرق مسجد واقع است. بقعتين شريفتين حضرت امّ سلمه، و امّ حبیبه، از زوجات طاهرات سیّد کاینات در آن جاست، امیر تیمور گورکانی بر سر مزار آن دو خاتون دو گنبد عالی بر افراشت. و مرقد منوّر حضرت رقیّه خاتون، دختر امام حسین علیه السلام، که در خرابه شام وفات یافت. و مزار محمّد معصوم ابن حضرت صادق علیه السلام.
و قبور اصحاب کبار، از آن جمله:
قبر بلال مؤذّن رسول اللّه در خارج شهر در قبرستان دریاب صغیر، در سمت قبله واقع است. و قبر جعفر بن ابی سفيان بن الحارث، قبر سعيد بن الحارث، و قبر سعد بن عبادۀ انصاری، قبر حارث بن هِشام، قبر محمّد بن ابی حنیفه قرشی، قبر محمّد حنفية بن ابو بكر، قبر عبد المطّلب بن ربيعة بن الحارث، و قبر یزید بن معاویه در سمت باب صغیر واقع است - بس که بر آن سنگ انداخته اند تلّی ریگ شده، یزید پلید در سال شصت چهارم در حوالی حِمص به جهنم واصل شد -، قبر ابو العباسی سهل بن ساعدی، و عبد اللّه بن یسر در سال نود و یکم وفات یافت، و قبر معاویه در شهر است گنبد دارد، أمّا بيت اللّطف (1)واقع شده، فوت معاویه [در] سال شصتم، قبرش ما بین خایبه و باب مغیره است.
و زمینی که او را باب جیران گویند، آن جا یحیی را شهید کردند، سرش را بر در آویختند. و در عهد یزید پلید سر مبارک امام حسین را در آن جا نصب کردند.
و جبل (2)قاسیون که بر خارج دمشق و بر آن مشرف است، و در آن غارها دارد و در آن کهوف مزار اکابر و انبیا بسیار است، از آن جمله: در آن جا غاری است که آن را مغازة الجُوع خوانند، هفتاد پیغمبر از گرسنگی در آن جا مرده اند.
و صالحیّه قریه ای است در نیم فرسخی دمشق، جبل قاسيون متّصل بدان قریه است، در آن جا غاری است [که] قابیل هابیل را شهید کرده، هنوز اثر خونش در آن مکان باقی است!
ضیعه هم قریه ای است در حوالی دمشق، در آن جا مشهد معروفِ زينب بنت يحيى المتوّج بن الحسن الأنور بن زيد الأثلج بن الحسن السبط بن علىّ بن أبی طالب علیهما السلام است. این خاتون مشتبه شده است به زینب بنت امیر المؤمنين علیهما السلام، غلط و خلاف مشهور است، برای این که زینب کبری در مدینه و در قبرستان بقیع مدفون است.
و قبور علمای ارکان ملّت اسلام، و مشاهد حکمای عظام، و مزارات عرفا و مصنفین کرام که در دمشق شام است: الشيخ الشهيد ابو عبد اللّه محمّد بن مکّی، وحید عصر بود، لمعۀ دمشقیّه را او جمع کرد، آخر نسبت رفض دادند، حضرت شیخ را در میدان قلعۀ دمشق، در پهلوی بازار اسب، سال هفت صد و هشتاد شش شهید کردند. و قبر مولانا قطب الدّین محقّق
رازی، مولدش دار المؤمنین ری بود و در صالحیّۀ دمشق مدفون گردید. و مرقد مولانا شیخ جمال حلّی در صالحیّه است. و مزار شیخ محی الدّین اعرابی و مضجع ابو نصر حکیم فارابی، در حوالی دمشق در دست قُطّاع الطّريق مقتول گردید، جسدش را نقل کرده در صالحیّه مدفون ساختند. قبر سیّد نور الدّین عاملی، قبر خطیب دمشقی، قبر شیخ فخر الدّین عراقی، قبر پسرش كبير الدّين، قبر شیخ عبد الغنی نابلسی شارح فصوص و فتوحات در صالحیّه، در خارج باب الصّغير است. و تربت شیخ تاج الدّين زيد بن حسن، المعروف به أبی اليمن بغدادی، در جبل قاسيون است. موضع غدد در دو فرسخی دمشق است، حُجر بن عَدّی و اصحابش در مکان مزبور شهید شدند و مقام و مقبرۀ ایشان در آن موضع مشهور است. وقتی شهید ثانی رحمه اللّه علیه قبر حُجر بن عَدی و اصحابش را زیارت فرمود، این بیت را در آن جا نوشت:
جماعة بفنا عذراء قد دفنوا *** لهم من اللّه إجلال و اكرام
سادات دمشق و شامات: اولاد محمّد الدّيباج ابن جعفر صادق علیه السلام، معروفند به بنو الطيّار و مشهورند به بنو الشّيبه. و ذریّه امام علی النقی علیه السلام، و نسل ابو الحسن الناصر الحسينی، و اعقاب قاسم النّسابه، در شامات و در قریه ای که اسم آن حَرّان است بسیارند. محمّد بن جعفر بن ابى الطّبب، و ابو محمّد حسن بن حسین احول بن عيسى بن يحيى الدّمعة، قاضی دمشق بودند.
از قبور علمای اهل سنّت: شمس الدّین ابو المظفر، المشهور به سبط ابن الجوزی که خواهر زاده محی الدّین ابن العرابی بود در شش صد و پنجاه چهار وفات یافت، در جبل قاسیون مدفون است.
[127] دونج: از قرآء ماحوز بحرین است، مزار شیخ میثم المعّلى جدّ شيخ ميثم علّامه در آن جاست، و قبر مولانا ابو الحسن شیخ سلیمان بن شیخ عبد اللّه بحرانی، در جوار شیخ میثم است.
[128] دوریست: اکنون به درشت (1)مشهور است، قریه ای است از دهات ری، از آن جا فحول علما و متبحّرین فضلا ظهور نموده اند، مرقد شریف عبد اللّه بن جعفر دوریستی از فقهای امامیّه بود در آن جاست.
1) امروزه به نام طرشت مشهور است و جزء شهرک های پیرامون تهران است که در منتهی الیه شمال غرب تهران و در فاصله 5 کیلو متری شرق عوارضی تهران - کرج واقع است
[أو أيضاً]: شاه قاسم فيض بخش، فرزند سیّد محمّد نور بخش قهستانی در قصبۀ درشت ری مدفون است.
[129] دهلی: از بلاد هندوستان است، مزار مولانا سیّد راجو ابن سیّد حامد الحسينی بخارایی، مطاف اهالی آن دیار است. و قبر ملك الشّعرا امیر خسرو دهلوی نیز در آن جاست.
[130] دیلمان: بلده ای است از مضافات گیلان و از توابع لاهیجان، ملوک دیالمه از آن جا بر برخواسته اند و اکثر ایشان به زیور مذهب امامیّه پیراسته بودند و اخلاص کامل به ائمّه و اولاد ایشان داشتند. بنا بر آن سادات عالی درجات از اطراف آمده، در آن دیار مقیم و برقرار شدند، سابق بر این هم جمعی امامزاده گان عظام در آن جا مقیم بودند و در آن جا هم وفات فرمودند، من جمله: مزار حضرت امامزاده امیر حسین بن احمد بن اسماعيل الأرقط بن محمّد بن امام زین العابدين علیه السلام.
[131] دیار بکر: ولایتی است واقع است ما بین ارمنیّه و شامات و انا طولی و عربستان، قبر مطهّر جعفر - المويّد من السّماء - بن محمّد بن عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام و نسل و اولاد آن حضرت، در آن دیار بسیار است.
بر ضمیر ارباب دانش، و بر رأی اصحاب بینش مخفی و پوشیده نماند که در حرف ذال مشهدی دیده نشده، مگر یک ولایت، ناچار به تحریر پیوست.
[132] ذوالکفل: قریه ای است از قراء بابل، در میان کربلا (1)و نجف واقع است و نزدیک است به حلّه، مزار فايض الأنوار حضرت ذو الکفل پیغمبر در آن جاست. بنابر آن قریۀ مزبور به اسم آن جناب مسمّا و مشهور گشته، نام اصلی اش حزقیل و از جملۀ پیغمبران بنی اسرائیل بود، ولادتش چهار هزار و هشت صد و سی سال بعد از هبوط آدم بود و مادرش در کبر سنّ به حزقیل حامله شد، وقتی که مبعوث گشت خلق را به شریعت موسى دعوت می کرد. و آن حضرت در بابل زیست، تا از جهان رخت به در برد و در همان قریه مدفون گردید.
1) صحیح آن است که میان حلّه و نجف واقع است
بر ارباب خُبره و اصحاب تجربه مخفی و مستور نباشد، آن چه از اخبار و آثار و انساب و مقابر و مشاهد و مقام های انبیا و اولیا و امامزاده ها و علما و حُکما و عُرفا و شُعرا، از تواریخ معتبر و کتب معتبره، از خاصّه و عامّه مستفاد می شود، این تراب نعال الواعظين و الذّاكرين، میر محمّد باقر المدّعو به فخر الواعظين، آن چه در حرف راء مذکور است، در این ورقه مسطور و مزبور می دارد.
[133] راز: ولایتی است از عراق، مشهور آفاق، دار الملك آن ولایت ری بود. اکنون ری و راز از بلاد قدیمه ویران است و در اراضی ایشان بلاد جدید احداث و آبادان گشته، از ولایت راز اصحاب فضیلت طراز بسیار ظهور کرده اند، از آن جمله از عرفا: یحیی بن معاذ، و شیخ یوسف بن حسین، و شیخ نجم الدّین صاحب مرصاد. و از علمای شیعه: سیّد مرتضی مؤلّف تبصرة العوام، و محمّد بن عبد الرحمان صاحب کتاب انصاف، و محمّد بن یعقوب مصنّف کافی. و از عُلمای اهل سنّت و جماعت: امام فخر الدّین صاحب تفسیر کبیر. و از حُکماء: ابو علی احمد بن محمّد مسکویه، و قطب الدّین محمّد. و از وزراء: سعد الملك.
و امثال این ها لا تُعدُّ و لا تُحصی از آن جا بوده اند.
[134] رامه: در نواحی بیت المقدس قریه ای است معروف، قبر مطهّر سموئیل پیغمبر که از انبیاء بنی اسرائیل بود در آن جاست.
[135] رمله: قصبه ای است در هشت فرسخی بیت المقدس، و در راه مصر واقع است، و احرامگاه بیت المقدس است، و موسی پیغمبر از آن جا مُحرم می شد، و در آن قصبه معبدی بود از نصارا به غایت بزرگ بوده، الحال اهل اسلام مسجد نموده، موسوم به جامع ابيض کرده اند، در آن دیار انبیاء کبار بسیار آسوده اند.
[136] رستمدار: از بلاد مازندران بود، اکنون خراب است. مزار سلطان امیر علی بن امیر حسن بن امیر احمد بن محمّد بن احمد الكوكبى بن على بن حسن الأصغر بن امام زين العابدین علیه السلام در آن دیار است، آن جناب سلطان و حکمران دار المرز گیلان بود.
[137] رشت: دار الملک گیلان و سواد اعظم آن مکان و در چهار فرسخی بحر خزر واقع است. مزار فیض آثار امامزاده سيّد ابو جعفر حسن الأطروش بن على بن حسن بن على بن عمر الأشرف بن امام زین العابدین علیه السلام مطاف اهالی روزگار است.
از فحول علمای رشت: حاجی ملّا محمّد صادق گیلانی، بعد از یک صد و بیست شش سال زندگانی، سال هزار و دویست هفتاد هفت وفات یافت. و حاجی ملّا محمّد رفیع شریعتمدار، و شیخ محمّد طاهر، و شیخ جواد. و مضجع کارکیا رضا بن علی کیا بن امیر کیا بن حسن کیا بن احمد بن امیر محمّد بن علیّ بن حسن الأصغر بن زين العابدين علیه السلام [که] از سلاطین علویّۀ گیلان بود، در آن دیار است. و مرقد مطهّر حضرت امامزاده عبّاس بن موسى بن جعفر علیه السلام. و مزار فیض آثار حضرت خاتون مخدّرة، مشهور به خواهر امام علیه السلام است. و مرقد امامزاده هاشم بن امامزاده قاسم در هفت واسطه منتهی می شود به حسن مثنّی بن امام حسن علیه السلام، در چهار فرسخی رشت - در دست راست جاده ای که از رشت به قزوین روند، کنار رود قزل اوزن - واقع است، مزارش مشهور و مطاف زایرین آن مرز و بوم است.
[138] رقّه و رانقه: دو قریه اند از محال دیار بکر، در کنار رود خانۀ خابور واقعند. مزار فايض الأنوار امامزاده محمّد بن ابراهيم المجاب بن محمّد العابد بن موسى الكاظم علیه السلام در دیر خابور است. بنا بر این آن جناب مشهور است به محمّد الخابوری.
[139] رود بار گیلان: امامزاده امیر محمّد از سلاطین گیلان بود، در آن جا مدفون است.
[140] رود بار اصفهان: در کنار زنده رود واقع، شیخ ابو علی که یکی از مشایخ سلسلهٔ عرفاست از همین رود بار بوده. آن بزرگوار در آن قریۀ که مدفون است، مشهور به ده بو علی است.
[141] رَبَذِه: نام محلّی است ما بین مکّه و مدینه، وادی صفرا هم می گویند، آبش بد و هوایش گرم. در اوایل غیر معمور و صحرای بی آب و علف بود؛ چون عثمان بن عفان، ابوذر غفاری را از مدینه اخراج کرد، بدان مقام مکروه ارسال نمود، آن حضرت بی کس و تنها در آن جا به سر برد، تا به رحمت ایزدی واصل گشت. وفاتش سی و دو سال بعد از هجرت بود، ابن مسعود بر آن نماز کرد، در همان مکان دفن نمود، خودش بعد از ده روز دیگر در مدینه وفات یافت. ابوذر از اصحاب کبار سیّد ابرار بود، اسمش جُندَب بن سکن، بعد از سه کس به شرف اسلام فایز شده، جناب مقدّس نبوی در حقّ وی فرمود: «أبوذرّ فی أمّتی شبيه عيسى بن مريم فی زهده».
باز فرمود: «ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغبراء من ذی لهجة أصدق من أبی ذر».
و نیز فرمود: «أبوذرّ صدّيق هذه الأمّة»، رحمة اللّه عليه.
و مزار عُبيدة بن حارث، پسر عمّ رسول اللّه بود، و در غزوۂ بدر ضربت خورد، و در صفرا به حقّ واصل شد، و در آن جا مدفون گردید.
[142] ری: دار الملک ولایتِ عراق عجم، و [از] شهر های معظم بود، و در شئامت و منحوسیّت آن شهر، مولانا قاضی نور اللّه شوشتری از حضرت صادق علیه السلام روایت نموده که: «الری و القزوين و الساوة ملعونات مشئو مات»، در وقتی که عبید اللّه بن زیاد حکومت ری را نامزد عمر بن سعد وقّاص نمود که لشکر برداشته به قتال حضرت امام حسین به کربلا رود، عمر سعد در اوّل متردّد بود که آیا مرتکب قتل امام حسین باشد یا نه؟ این ابیات را بر زبان راند، عربيّة:
أَتْرُكُ مُلْكَ الرَّيِّ وَ الرَّيُّ مُنْيَتِي *** أَمْ أَصْبَحَ مَاثُو ماً بِقَتْلِ حُسَيْنٍ
فِي قَتْلِهِ النَّارُ الَّتِي لَيْسَ دُونَهَا *** حِجَابٌ وَ مُلْكُ الرَّيِّ قُرَّةُ عَيْن
آخر الأمر حُبّ دنیا و ریاست ری بر او غالب شده، حکومت آن جا را بر قتل جگر گوشۀ خاتم الأنبياء و سيّد الأوصياء اختيار نمود. مرثيه:
يثرب به باد رفت به تعمير ملك شام *** بطحا خراب شد به تمنای ملک ری
بأیّ حال ری مدینهٔ مشهوره ای بود، روزگارش چنان خراب نمود که اکنون خرابه ای چند و آثار پست و بلند چیزی ندارد، بعد از آن که مزار فایض الأنوار حضرت شاهزاده عبد العظیم در حوالی ری واقع شد، بلده ای به اسم آن حضرت آباد و مسمّا گردید.
حالات امامزادۀ واجب التعظيم حضرت عبد العظیم
نسب باهرۀ آن حضرت بدین گونه است: عبد العظیم بن عبد اللّه بن علیّ بن حسن بن زيد بن حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السلام. آن جناب از اکابر محدّثین و از اصحاب امام محمّد تقی و امام علیّ النّقی علیهما السلام بود، آن حضرت از خلیفه گریخت و به ری آمد و در ری مخفی شد و در سردابی در خانۀ مردی از دوستان اهل بیت، در سكّة الموالی عبادت می کرد، روزها روزه می داشت و شب ها به نماز می ایستاد، و پنهانی بیرون آمده و قبری را زیارت می کرد و می فرمود: این قبر مردی از فرزندان حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام است، تا این که مردم ری آن جناب را شناختند، تا نزدیک وفات شخصی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم را در خواب دید که آن حضرت فرمود: مردی از فرزندان من در سكّة الموالى وفات یابد، دفن کنید او را در نزد
درخت سیب، در باغ عبد الجبار بن عبد الوهّاب. پیغمبر اشاره کرد به همان مکانی که در آن جا مدفون گردید، پس آن شخص رفت آن مکان را از صاحب باغ بخرد، صاحب باغ گفت: از برای چه می خری آن باغ را؟
آن شخص خواب خود را نقل کرد، صاحب باغ گفت: این خواب را من نیز دیده ام، باغ را خریده و وقف کرد بر آن سیّد و محبّین آن، که در آن جا مرده های خود را دفن کنند. پس حضرت عبد العظیم بیمار شد و به رحمت ایزدی واصل گشت، چون او را برهنه کردند که غُسل دهند، در جیبش رقعه ای یافتند که در آن جا نسب خود را نوشته بود که: منم ابو القاسم عبد العظيم بن عبد اللّه بن علیّ بن حسن بن زید بن حسن علیه السلام.
مردی از اهل ری به خدمت حضرت امام علی النقی علیه السلام، رفت امام از وی پرسید که: کجا بودی؟
گفت: به زیارت امام حسین علیه السلام رفته بودم.
فرمود: اگر زیارت می کردی قبر حضرت عبد العظیم را که در نزد شماست، هر آینه مثل کسی بودی که زیارت امام حسین کرده باشد: «من زار عبد العظيم بالری، كمن زار الحسين بكربلاء».
و قبر مطهّر حضرت امامزاده حمزة بن موسی بن جعفر علیه السلام، و قبر منوّر امامزاده طاهر بن محمّد بن محمّد بن حسن بن حسین بن عيسى بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن الحسین علیه السلام، در جوار حضرت عبد العظیم است. و قبر مقدّس امامزاده عبد اللّه ابيض بن عبّاس بن محمّد بن عبد اللّه شهيد بن حسن افطس بن علی بن حسین بن علیّ بن ابی طالب علیه السلام، نزدیک به مزار حضرت عبد العظیم مدفون است و در سال سی صد و نوزده به رحمت ایزدی پیوست.
و از ارکان علمای ملّت: قبر مولانا ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن موسى بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق، در اوایل سفارت حسین بن روح از مادر متولّد شد. از عمرش هفتاد سال گذشت، سال سی صد و یک در خِطّهٔ ری وفات یافت، و مزارش قریب به مضجع حضرت عبد العظیم و طریق زوار آن بزرگوار است. و قبر شیخ یعقوب کلینی، در زمان قدیم کلین به شهر ری، قریه ای نزدیک بود. و قبر شیخ ابو الفتوح رازی، در صحن
حضرت امامزاده حمزه است، در طرف دست راست جلو حجره اوّل است و الواحی از کاشی که زرد می نماید بر آن نصب شده است که اسم شریف آن مرحوم مکتوب است. و بر حسب وصیّت خواسته است در جوار حضرت عبد العظیم مدفون باشد. و قبر ابو جعفر محمّد بن عبد الرحمان رازی، از مشاهیر علمای ری بود. و قبر علیّ بن احمد بن على الرّازی و قبر مولانا صدر الحكماء و المتألّهین حاجی میرزا حسن جلوه، در جوار ابن بابویه است و [قبر] آقا سیّد صادق طباطبایی، آقا سیّد علی اکبر تفرشی، آقا سیّد صالح عرب، آقا شیخ محمود مجتهد، حاجی میرزا ابو الفضل طهرانی.
از سلاطین: قبر محمّد حسن شاه قاجار، ناصر الدّین شاه قاجار.
و دیگر: در حوالی ری از خواتین معظّمه مخدّره، مزار بی بی شهر بانو در جَبَل ری است. گویند: آن خاتون نا مادری و خالۀ امام زین العابدین علیه السلام بود، شاه زنان مادر آن حضرت در ایّام نفاس وفات یافت. این دو خواهر دختران پادشاه یزدجرد بودند، این که به ری مراجعت فرمود زن محمّد بن ابی بکر بود، بعد از شهادت محمّد حضرت حسین علیه السلام او را عقد کرد، در کربلا با اسرا بود، بعد از واقعۀ کربلا به ری آمد و در آن کوه مدفون است. و مزار بی بی زُبیده، مشهور است که عروس قاسم است؛ بلکه یکی از زنان اهل بیت است که شهر بانویه با خود به ری آورده است.
و امّا بنیان گنبد و روضۀ منوّرۀ حضرت عبد العظیم را مجد الملك اردستانی کرد، و بنیان رواق و ایوان از مرحوم شاه طهماسب بن شاه اسماعیل است، و ضریح نقره و آینۀ بزرگ از مرحوم فتح علی شاه است، و خارج گنبد را ناصر الدّین شاه شهید به زر سرخ گرفته و به اتمام رسانده، و نقاشی ایوان مبارک از آثار خیریّه میرزا آقا خان نوری است، باقی دیگر تمام تعمیرات رواق و ایوان و چراغ ها و غیره به امر ناصر الدین شاه - رضوان جایگاه - اتمام پذیرفت. الحقّ آن پادشاه مغفور این عملها را ذخیرهٔ روز رستاخیز قرار داد و در حیاتش غالب اوقات به زیارتش مشرّف می شد، تا روز جمعه وقت زوال، هفدهم ذی قعده سال هزار و سی صد و سیزده، در حرم مطهّر حضرت عبد العظیم، در دست ظالمی به شهادت رسید و در بهشت عنبر سرشت مخّلد گردید، و در جوار حضرت عبد العظیم و قریب به قبر مطهّر حاجی ملّا علی کنی مدفون شد. به امر اعلی حضرت مظفّر الدین شاه، گنبد و ضریح جدا گانه [ای] بر سر مزارش برافراشتند. بیت:
ای دریغا، ای دریغا، ای دریغ *** گشت پنهان آفتابی زیر میخ
قطره ای گر بود در بحر مجاز *** سوی دریای حقیقت رفت باز
فقیر در این کتاب ذکر قبور هیچ ملوك و وزرا ننمود، به جز آن شاه علیّین آرامگاه؛ چون پیوسته بر تکریم علمای دین و اولاد حضرت امیر المؤمنین و تعظیم علمای معرفت، قرین ملحوظ می داشت. و به تعمیر قبور اولیاء و ائمّۀ هدى، و ابواب البرّ مساعی جمیله به ظهور می رساند. امید که این سلسلۀ جلیلهٔ قاجاريّه أبدّ الدهر برقرار، و اولادش نیز به این اوصاف جمیله متصّف و پایدار باشند!
پوشیده نیست آن چه مورّخین و مصنّفین هر کشور ذکر فرموده اند، و اسنادی که در صحّت تواریخ و سیر ایشان بدان مستند توان شد، در ضمن هر حرفی از کتب محقّقین و محدّثین، از محل دفن و قبور ارکان دین مشاهده می شود، با سندهای صحیح، در بیان مجاری امور و قبور و مشاهد و احوال آن ها داریم.
[143] زنبویه: از قراء ری است، ابو الحسن الکسائی القاری، در اردوی هارون الرّشید از ناخوشی وباء در قریۀ مزبور وفات یافت. و محمّد بن الحسن نیز آن روز وفات یافت، در آن قریه هر دو را دفن کردند.
[144] زرقان: قریه ای است در شش فرسخی شیراز، مزار فیض آثار سیّد نسیمی در آن دیار در غایت اشتهار است.
[145] زنجان: شهری است بهجت توأمان، و بسیار علما و فضلا و حکما و عرفا از آن جا برخواسته اند، از آن جمله: شیخ اخی فرج، مرشد شیخ نظامی، صاحب کتاب خمسه از آن جا بوده.
و در زنجان سادات صحيح النّسب بسیار است، اعقاب و نسل ابراهیم العسکری در زنجان و حوالی و اطرافش منتشر و متفرقند. ابراهیم العسکری ساکن زنجان بود و در آن جا نيز وفات یافت، اكنون مزار فايض الأنوارش در آن جاست. و قبر مطهّر پسرش محمّد الرّبعی الزنجانی بن ابراهيم العسكری بن موسى الثانی بن الامير ابراهيم بن الإمام موسى الکاظم علیه السلام نیز در زنجان است. و قبر مطهّر هر دو مطاف اهالی آن دیار و اهل روزگار است.
[146] زیتون: شهری است باشکوه از بلاد افریقا و مغرب زمین است، مردمش همگی عرب و اکثر شافعی مذهبند. سلطان امیر علی بن سیّد ادریس شاه بن علی بن ادریس بن عبد اللّه المحض بن حسن مثنّى بن حسن المجتبی علیه السلام در مدینهٔ زیتون مدفون گشته، اکنون مزارش مطاف اهالی آن دیار است.
بر خواطر مهر مآثر محقّقان زمان، و بر ضمایر محبّت مداثر مدقّقان دوران پنهان نخواهد بود، راقم آن چه به موجب اسناد صحیحهٔ مورّخین، قبور و مشاهد در هر دیاری در حرف سین دیده، نوشته می شود.
[147] سامره: در طی هشت حرم مطهّره مرقوم گشت. (1)
[148] ساری: دار الملك مازندران است، بقعۀ متبرّکۀ امامزاده سلطان امیر احمد بن على العلوىّ المرعشیّ در آن جاست. آن حضرت در دهستان متولّد شد و در جرجان نشو و نما یافت، آخر عمر ساری را وطن ساخت، در ماه رمضان سال نه صد و سی و نه وفات یافت. و مرقد مطهّر امیر قوام الدّین، مشهور به میر بزرگ، نسبش در هشت واسطه به حسین الأصغر بن امام زين العابدین علیه السلام می رسد. و مضجع امير كمال الدّين بن امير قوام الدّین حسینی در ساری است.
[149] سرخس: از حدود خراسان است، سلطان شاه بن آلب ارسلان خوارزمشاهی در آن جا مدفون است.
[150] ساوه: از بلاد قدیمهٔ عراق و مشهور آفاق است. آورده اند: در کنار آن بلده بُحیره ای (2)بود در شب ولادت جناب مقدّس نبوی خشک شده و ارباب معرفت از آن ولایت بسیار ظاهر شده اند، من جمله: علاء الدّین از جملۀ وزراء، و پسرش جمال الدّین از اکابر شعرا، و قاضی مسیح الدّین از آن جا بوده اند. مزار فایض الأنوار حضرت امامزاده اسحاق بن موسی بن جعفر علیهما السلام در آن دیار، مطاف زایرین و اهل روزگار است.
[151] سبزوار: از بلاد قدیمهٔ خراسان است و جمعی کثیر از علما و حکما و عرفا و شعرا از آن جا برخواسته اند، من جمله: مولانا كمال الدّين حسين الواعظ الكاشفی، بسیار فاضل و محدّث و محقّق و صاحب تصانیف کثیره بود، در سال نه صد و ده وفات یافت، و قبرش نیز در آن جاست. و مرقد امیر شاهی از اکابر شعرا بود، و مضجع مولانا حاجی ملّا هادی سبزواری، المتخلّص به اسرار، حکیم و عالم و عارف بود، و مولانا محمّد باقر مؤلّف ذخیره و کفایة. از علمای اهل سنّت و جماعت: ابو بکر احمد بن حسین بیهقی، صاحب تأليفات. و مزار فايض الأنوار، امامزادۀ عالى مقدار... (1)در آن دیار مطاف خلق روزگار است.
[152] سویقه: مکانی است از بادیۀ عرب، موسى بن عبد اللّه بن موسى الجون بن عبد اللّه المحض بن حسن مثنی بن حسن مجتبی علیه السلام را در آن جا شهید کردند. [153] سراندیب: سیلان نیز خوانند، هبوط حضرت آدم علیه السلام در آن جا بوده و اثر قدم آن حضرت اکنون در آن جا باقی است. جمعی هندوان در آن مکان دور آن سنگ مجاورند و ملازم آن مقامند و به مسافرین و زوّار خدمت می کنند. هر روز به طریق استمرار در آن محل باران بارد، و اثر قدم مبارک شِیم آن حضرت را شستشو می کنند. و در اقصای آن جزیرۀ گلزاری است مشهور به گلستان ارم و جمعی مستحفظین در یک منزلی آن نشسته اند، اگر کسی خواهد به آن گلستان رود مانع شوند، به سبب آن که هر کس رود باز نگردد! مصراع:
آن را که خبر شد خبری باز نیامد *** حقیقت آن بر کسی معلوم نیست.
[154] سونقور: قبر مالك بن محمّد بن مالك اشتر در آن جاست. سیّد سیف الدین از اولاد موسی بن جعفر علیهما السلام، سلطان ابو سعید در دست وی مسلمان شد، بعد سيّد سيف الدين رفاعی [در] سال هفت صد و یازده در سلطانیه وفات یافت و در آن جا نیز مدفون گردید.
[155] سرهند: شهرکی است دل پسند، آن شهر ما بین دهلی و لاهور، ده مرحله از دهلی دور است، قبر شیخ احمد فاروقی که مشهور به مجدّد الف ثانی است آن جاست، وی از اکابر سلسلۀ نقشبندیّه بود و صاحب مکاتب مشهور اوست.
[156] ساباط: از قراء مداین، در آن قریه جرّاح بن سنان ملعون، حسن بن علی علیه السلام
1) در اصل بیاض است
را طعنه زد. عماد بن موسی که از روات حدیث است از آن جا بوده و در آن جا نیز مدفون است.
[157] سلطانیه: از بلاد عراق (1)و هفت فرسخی زنجان، آن جا را سلطان غازان بنا نمود، دار الملك سلطان محمّد خدا بنده بود، روزگارش چنان خراب نمود جز قریه ای از آن نمانده.
أحسن المتكلّمين مولانا حسن کاشی الآملی قدس سره، بسیار مرد دانشمند و فاضل بود، و اصل او از کاشان است، امّا در خطّهٔ آمل متولّد شده و در آن جا نشو و نما یافته، قبر آن مرحوم در جانب قبلۀ سلطانیّه واقع است و پادشاه صاحب قرآن مغفور امر فرمود که گنبدی بر بالای قبر او ساختند و باغچه ای در آن جا طرح انداختند. و الحال آن مقام زیارتگاه اهالی آن دیار است. و مرقد امامزاده حاتم بن سليمان بن حسین بن زید بن امام زین العابدین علیه السلام در کنار جادۀ زنجان، در میان قبرستان واقع است.
[158] سمرقند: از بلاد ما وراء النهر است، قدوة الواصلین شیخ نور الدّین در سمرقند مدفون است. قبر مطهّر شاه زنده، یعنی قُثَم بن العبّاس بن عبد المطّلب در سمرقند است. شاهرخ میرزا جهانشاه، شیخ عُمَر و غیره. و میرزا اُلُغ بَیگ در سلطانیه متولد شد، مدت چهل و یک سال در سمرقند سلطنت کرد، در سال هشت صد و بیست [و] سه، صلاح الدین موسی قاضی زادۀ رومی، علاء الدّین علی قوشچی، غیاث الدین جمشید، و معین الدین در شمال سمرقند مایل به مشرق رصد بست، فعلاً مدار استخراج تقویم در مصنفات اوست. پس شبی میرزا عبد اللّطیف با پدر یاغی شد، در حدود سمرقند با وی جنگ کرد، غالب آمد و پدر را گرفته به دست عباس نامی داده، به قصاص پدر، اُلغ بیگ را کشته، در مقبره تیمور دفن گردید.
بقعۀ ابو المحاسن فخر الزّمان بیهقی، سال پانصد و چهل و چهار وفات یافت. و مزار امیر سیّد برکه که از عظمای سادات مکّه بود، و نقابت و ریاست و اوقاف حرمین الشريفين با وی بود، امیر تیمور گورکانی وی را به سمرقند خواست، از وظایف اعزاز و احترام او دقیقه ای مهمل نمی گذاشت، بعد از وفاتِ سیّد بزرگوار، پادشاه حُکم کرد گنبد عالی بر سر قبر او بنا کردند، [در] سنۀ هفت صد و هفتاد و هشت وفات یافت و امیر تیمور نیز بعد از وفات در آن مقبره آسوده گردید.
1) مقصود عراق عجم است نه کشور کنونی عراق
و شمس الدّین حکیم سوزنی، و خواجه محمّد، و امیر معزّی شاعر، و عروضی فاضل، و معین الدّین اشرفی شاعر ماهر در آن جا آسوده اند، و جمعی کثیر [ی] از علمای [اهل] سنّت که ذکر همه طول دارد.
[159] سمنان: قصبه ای است از بلاد طبرستان، مزار فايض الأنوار حضرت امامزاده علىّ بن جعفر بن امام محمّد باقر، برادر عالی مقدار امام موسی کاظم علیه السلام در آن دیار در غایت اشتهار است، آن حضرت اصلاً ساكن عُرَیض بود، و عُرَیض هم (به ضمّ عین) از نواحی مدینه است. و ابو المكارم احمد علاء الدّوله بن ركن الدّوله بیابانکی، صاحب تصانیف کثیره از آن جاست و در آن جا نیز آسوده است.
[160] سنجل: قریه ای است از اعمال مصر، چاه یوسف در آن جاست. برادران، یوسف را در آن چاه انداختند، آب آن چاه شفای امراض بیماران است.
[161] سولغانی: قریه ای است از دهات شهریار، در ولایت ری. مولانا سیّد محمّد نور بخش، در تاریخ سنهٔ هشت صد و نه وفات یافت، مزار و مرقدش در باغ قریۀ مزبور واقع است.
[162] سهند: نام کوهی است در قرب تبریز، بعضی از اصحاب رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم در آن جا آسوده اند، کوهی است مبارک.
[163] سبلان: نام کوهی است در آذربایجان، در چهار فرسخی اردبیل واقع است، چشمه های بسیار، و چمن های بی شمار، و غرایب روزگار دارد. گویند: یکی از انبیا در آن کوه مدفون است. و دور آن کوه سی فرسخ است، و قلّهٔ آن کوه هرگز از برف خالی نباشد.
صاحب نزهة القلوب آورده که: در کتاب عجایب المخلوقات از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم روایت شده است که:
{ مَنْ قَرَأَ آیَهٍ: فَسُبْحانَ اللّه حينَ تُمْسُونَ وَ حينَ تُصْبِحُونَ * وَ لَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ عَشِيّاً وَ حينَ تُظْهِرُونَ * ييُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ، وَ يُحْيِى الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ }(1)اكتب اللّه له من الحسنات بعدد ذلك ورقة عن جبال سبلان.
1) روم: 17 - 19
قیل: یا رسول اللّه و ما سبلان؟
قال: جبل بين الأرمن و الآذربايجان عليه عين من عيون الجنة، و فيه قبر من قبور الأنبياء».
[164] سیواس: از بلاد عثمانی و آسیای صغیر است، در زمان قدیم دار الملك كشور روم بوده، اکنون دوازده هزار باب خانه در اوست. قبر مولانا الشيخ الموحّد عامر بن محمّد بصری، از اکابر و افاضل روزگار بود و قصایدش معروف است، به واسطۀ معاندت مخالفان از وطن جدایی نموده، در سیواس روم اقامت فرمود، تا در آن جا وفات یافت.
بر خواطر معرفت مآثر ارباب دانش پوشیده نخواهد بود، این أقّل الواعظ الرّاجی الى الملك العالی ابن مرتضى محمّد باقر الحسينى الخلخالی، قبور منوّره، و مقام متبرّکه، و مشاهد مقدّسه، و بقاع مطهّره بسیار دیده و زیارت نموده، آن چه در کتب موّثقه مسطور است، در حرف شین اظهر و اشهر آن مذکور می شود.
[165] شاطی: قریه ای است در حوالی کوفه، قبر مطهّر عمر بن يحيى بن حسين ذى الدمعة بن زيد بن علىّ بن الحسین علیهما السلام در آن جاست.
[166] شبستر: قریه ای است از دهات کونیه تبریز، قبر شیخ محمود شبستری در غایت اشتهار، مطاف اهالی آن دیار است.
[167] شفت: از نواحی رشت و گیلان است، مزار فیض آثار امامزاده ابراهیم بن محمّد بن ابراهيم العسكري بن موسى الثّانی بن الأمير ابراهيم بن موسى الكاظم علیه السلام [در آن دیار است].
[168] شوشتر: از بلاد خوزستان است، از نفایس بقاع آن ديار مزار فايض الأنوار امامزاده عبد اللّه بن حسن بن حسين الأصغر بن زین العابدین علیه السلام است. و قبر براء بن مالك از اصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم در آن جاست که در روز فتح آن جا شهید شده.
و مقام حضرت خضر علیه السلام در طرف مشرق واقع است. و قبر شیخ شمس الدّین، قبر مادر سهل، قبر شیخ محمّد سوار، و مرقد بشر الحارث الحافی در آن جاست. در بغداد و بیجار گرّوس قبرش را گویند، صحیحش در شوشتر است:
«و كان تاريخ وفاته فی مدينة تستر يوم العاشورا، من محرّم الحرام، لسنة سبع و عشرین و مئتین».
و مزار سيّد ضياء الدّين نور اللّه بن محمّد شاه مرعشی، در چند واسطه به امام زین العابدین منتهی می شوند. و سادات مرعشی و مشعشع در شوشتر و دزفول بسیار است.
نسب سادات مشعشعی: سیّد محمّد بن سيّد فلاح بن سيّد هيبة اللّه بن حسن بن علىّ بن عبد الحميد نسابة بن ابو على فخار بن احمد بن ابو الغنايم بن ابو عبد اللّه الحسين بن محمّد بن ابراهيم المجاب بن محمّد صالح بن امام موسى الكاظم علیه السلام. مسقط الرّأس سادات مشعشع واسط بود، بعد به شوشتر و هویزه منتشر شد.
[169] شوشی: شهری بزرگ بوده در ناحیۀ شوشتر از توابع هویزه، اکنون خرابه است، حضرت دانیال علیه السلام و عُزیر را بخت النّصر اسیر کرده بدان ناحیت آورد، خداوند آن ها را از دست او نجات داد. حضرت دانیال در ناحیۀ شوشی وفات کرد، در آن جا مدفون گردید، مدفنی است در قُرب شوشتر حضرت شعیب را.
[170] شهربان: از قراء نهروان است، در شانزده فرسخی بغداد واقع است، ما بين قيزل رباط و بعقوبه واقع است.
مزار فیض مدار شیخ مقداد صوفی حلّی، بسیار مرد عالم و فاضل و مرتاض و متکلّم و محقّق بود، در نیم فرسخی شهروان، در بین راه راحلۀ قافلهٔ عتبات عالیات واقع است. امّا اشتباه شدن شیخ مقداد، به قبر مقداد بن اسود کندی ظاهر است، و در میان مردم غلط و خلاف واقع است، به جهت این که مقداد رضی اللّه عنه در زمین حوف که سه میل به مدینه راه است وفات یافت، جنازه اش را در دوش به مدینه حمل کردند، در قبرستان بقیع دفن نمودند، قبر مقداد بن اسود در بقیع مشهور است.
[171] شیراز: دار المُلک فارس است، از حیثیّت آب و هوا و سبزه و صفا، اوّلین نقطهٔ مملکت ایران است، هفده محلّه و نه دروازه دارد، و آبش از قنوات است، بهترین آن ها از کاریز رکن آباد است که رکن الدّوله حسن بن بویه اخراج کرده، در توصیف آن حافظ گفته، نظم:
خوشا شیراز و وضع بی مثالش *** خداوندا نگهدار از زوالش
زر کتاباد ما صد لوحش اللّه *** که عُمر خضر می بخشد زلالش
و مردمان فارس عاقل و دانا، و با صحّت مزاج، و شمایل مطبوع دارند. و اکثر فضلای صاحب تحقیق از آن جا بر خواسته اند، مثل: ابو اسحاق، و سیّد صدر الدّین محمّد، و مولانا جلال الدّین محمّد دوانی، و غياث الملّة و الدّين سيّد منصور، و امیر تقی الدّین نسّابه، و میر جمال الدّين مؤلّف روضة الأحباب، و مولانا صدر الدّین مصنف اسفار.
و سادات شیراز بسیار صحيح النّسب می باشند، و در صحت نسب ایشان شکی نیست، منتهی می شوند به قاسم الرّسى بن حسن بن ابراهیم بن طباطبای حسنی.
و از اکابر متأخرین ایشان، میر شمس الدین اسد اللّه شوشتری، و میر شاه محمود که شيخ الإسلامى دار الملك فارس به او متعلق بود، و سیّد فاضل میر شاه ابو تراب اقضی القضاة - ايشان را در آن جا اولاد امجاد بسیار است -، و سيّد الكبير سيّد عليخان شارح صحیفۀ کامله از احفاد سيّد المحدّثین امیر صدر الدّین محمّد است.
نسب ماهرۀ مولانا سيّد على خان کبیر، بدین گونه است:
قال قدس سره فی كتاب سلوة الغريب عند بيان نسبه الشّريف: «أنا على صدر الدّين بن أحمد نظام الدّين بن محمّد معصوم بن أحمد نظام الدّين بن إبراهيم بن سلام اللّه بن مسعود عماد الدّين بن محمّد صدر الدّين بن منصور غياث الدّين بن محمّد صدر الدّين بن إبراهيم شرف الملّة بن محمّد صدر الدّين بن إسحاق عزّ الدّين بن على ضياء الدّين بن عرب شاه فخر الدّين بن أمير أنبه عزّ الدّين أبی المكارم بن أمير خطير الدّين بن الحسن شرف الدّين أبی علی بن الحسين أبی جعفر العزيزی بن علی سعيد النصيّبنی النّقيب بن زيد الأعثم أبی إبراهيم بن علیّ أبی شجاع الزّاهد بن محمّد أبی جعفر بن علی أبی الحسن بن جعفر أبی عبد اللّه بن احمد نصير الدّين السكّين النّقيب بن جعفر عبد اللّه الشّاعر بن محمّد أبی جعفر بن محمّد بن زيد الشّهيد بن الإمام زين العابدين علی بن الحسين عليهما السلام».
و امیر صدر الدّین محمّد در دست فجرۀ ترکمان در سال نه صد و سه شهید شد، و امیر ابراهيم بن سلام اللّه در سال نه صد و نود در شیراز وفات یافت، و سیّد علی خان کبیر در مدینه متولد شد، و در مکّه مجاورت کرد، و در حیدر آباد دکن مدّتی اقامت کرد، آخر به شیراز آمد [و در] سال هزار و صد و هیجده در شیراز وفات یافت.
مسجد قدیم که عمرو بن لیث صفّار ساخته، آن مقام هرگز از اولیا و مرتاضین خالی نیست و بین المحراب دعا مستجاب است. و مساجد و مدارس و بقعه های متبرّکه، و مزارهای منوّره در آن جا بسیار است. و قرب پانصد بقعه و زاویه و خانقاه و باب البرّ در شیراز بوده و به مرور روزگار خراب شده، اکنون پانزده بقعهٔ آن مشهور، و چند بقعۀ آن معمور، و باقی خراب است.
مزار فیض آثار امامزادۀ واجب التكريم، احمد بن حضرت امام موسی الکاظم علیه السلام، مشهور به شاه چراغ. و مرقد امامزاده میر محمّد، و مضجع سيّد علاء الدّين حسين. و بقعه امامزاده عبد اللّه، و قبر مطهّر امامزاده ابراهیم، و مزار سیّد حاجی غریب در میان شهر واقعند. و مرقد سيّد ابو علی بن ماجد بن هاشم بن علی بن مرتضی الحسینی، در مشهد شاه چراغ است. و مزار فايض الأنوار امامزاده علیّ بن حمزة بن موسى الكاظم علیه السلام که ملوک صفویّه از نسل آن حضر تند، در خارج دروازۀ اصفهان آسوده. و شیخ روزبهان، و شیخ محمّد نور بخش، و شیخ عبد اللّه خفیف در شهر آسوده اند. و شيخ علی بابا کوهی، سمت شمال، مسافت یک میل دور، در میان کوه واقع است. و شاه داعی در سمت قبله در خارج درب آسوده. و شیخ سعدی، مسافت نیم فرسخ از شهر دور است، مزارش به سعدیه مشهور و در سمت مشرق آن دیار مدفون است. و تربت خواجه حافظ، وفات خواجه حافظ سال هفت صد و نود. و هفت تن، و چهل تن نیز در سمت شمال است.
و شیخ ابو الوفا سمت غربی شهر آسوده. و قبر شیخ ابو زرعۀ اردبیلی طرف مشرق، در ظاهر قلعه واقع است. و مزار فیض آثار محقّق علّامه سيّد على جرجانی. و مرقد میر غیاث الدین منصور دشتکی، و مضجع مولانا شیخ صالح جزایری، و بقعۀ حاجی ملّا احمد یزدی فرید عصر بود، و تربت حاجی ملّا محمّد حسین قزوینی از مجتهدین عهد بود.
رحمة اللّه عليهم أجمعين، و صلّى اللّه على محمّد و آله الطاهرين.
بر علمای زمان و بر دانشمندان دوران پوشیده و پنهان نیست، این رسالۀ فقیر فواید بسیار دارد، فقط جغرافی مشاهد مقدّسه نیست؛ بلکه انساب و رجال و تاریخ و فایده های بی شمار بر مطالعه کنندگان مکشوف خواهد بود.
[172] صباعیّه: قریه ای است از نواحی جزایری که در اطراف شط العرب واقع است، السيّد السّند سیّد نعمت اللّه جزایری، صاحب أنوار نعمانیه از آن جاست. وفاتش در قریۀ جایدر، مزار فیض آثار آن بزرگوار در قریۀ صباعیّه [است و در] سال هزار و صد و دوازده وفات یافت، نسب باهره اش بدین گونه است:
نعمة اللّه بن عبد اللّه بن محمّد بن حسين بن أحمد بن محمود بن غياث الدّين بن مجد الدین بن نور الدّین بن سعيد الدّين بن عيسى بن مُوسى بن عبد اللّه بن الإمام موسى الكاظم علیه السلام.
[173] صفّین: وقعهٔ صفّین در کتب اخبار و تواریخ مسطور است، ایشان را قاسطین می گویند، از برای آن که معاویه و اتباع آن از حق عدول کردند، با امیر المؤمنین علی علیه السلام محاربه کردند، بنا بر این قاسطین نامیده شد[ند].
اسامی شهدای غزوهٔ صفّین: [که] در همان رزم به درجۀ شهادت رسیدند و در همان مكان مدفونند: عمّار ياسر، مالك بن هيثم الأنصارى، ابو الهيثم مالك بن تيّهان الأنصارى، حكيم بن جَبَلة العبدى، خُزيمة بن ثابت الأنصاری، عبد اللّه بن بُدیل بن ورقا الخزاعی، عبد الرحمان بن حنبل الجَحْمى، أبیّ بن قيس، ابو ساسان، ابو عمر انصاری، هاشم بن عُتبة، عُقبة بن هاشم، اویس قرن، ابو الفضالة، ثابت نباتی، حارث بن قیس، سفیان بن یزید، شُرَ حبيل، علقمة بن قيس، عمرو بن محض، ابو السفّاخ بَجَلی، و عمران بن حسین خزاعی، از شهدای صفین است.
[174] صدیقی: سادات هندوستان در لاهور و کشمیر و دهلی و غیره بسیارند، سلسلهٔ خود را به اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام می رسانند. و قرب سی هزار خانه سادات صدیقی هست، عمو ماً مؤمن و متّقی باشند.
[175] صالحیّه: در ضمن دمشق گذشت.
[176] صُور: بندری است از بنادر شام، دار الأمارۀ جَبَل عامل است، حکیم فیثاغورث و حکیم اقلیدس از آن جا بر خواسته اند و در آن جا هم مدفونند.
واضح و لایح باد در حرف ضاد، به جز یک موضع در هیچ بلادی اظهر و اشهر از قبور و مشاهد، در کتب صحیحه به نظر نرسید؛ لهذا همان یک موضع مرقوم می شود.
[177] ضلع: قصبه ای است از قصبات آنا طولی، در یک منزلی آماسیّه واقع و اطراف آن واسع، قرب هزار باب خانه در اوست، مردمش ترکی زبان و حنفی مذهبند (1)، مزار فايض الأنوار امامزاده معالى بن على بن محمّد ابى العشاير الأكبر بن معالى بن على بن حمزة بن سليمان بن عبد اللّه بن الحسن المثنى بن الحسن المجتبی علیهم السلام [در آن می باشد].
بر رأی فضیلت سرای علمای انام، و بر ضمیر مهر تنویر فُضلای معرفت انجام مخفی و ابهام نماند، در حرف طاء آن چه از کتب جغرافی و رجال و انساب و تواریخ در مشاهد هر بلاد و دیاری مسطور است، مذکور می نماید.
[178] طایف: بلده ای است از بلاد حجاز، مردمش شافعی و حنفی مذهبند، و جمعی از صحابۀ رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و تابعین در آن جا آسوده اند، مزار و مقبرۀ ایشان معلوم است، من جمله: مزار فايض الأنوار حضرت امامزاده سلیمان بن عبد اللّه بن موسى الجون بن عبد اللّه المحض بن الحسن المثنى بن الحسن السّبط علیه السلام.
[179] طالش دولاب: از محال گیلان است، مردمش شیعی مذهب و اهل سنّت و جماعتند. مرقد سیّد شرف الدین شاه که داماد امیر ساسان بود، و قبر غریبه بنده ای که از اولیاء و مرتاضین بود، در آن دیار مطاف زایرین اهل روزگار است.
[180] طالقان: در قرب قزوین، جمعی از اکابر دین از آن جا بر خواسته اند. و در فضیلت طالقان در احوال صاحب الزّمان احادیث چند وارد است، از کتاب کشف الغمّه مسطور است:
«روى ابن أعثم الكوفی، فی كتاب الفتوح، عن أمير المؤمنين أنّه قال: ويحاً للطالقان، فإنّ اللّه تعالى بها كنوزاً ليست من ذهب و لا فضّة، ولكن بها رجال مؤمنون، عرفوا اللّه حقّ معرفته، و هم أنصار المهدی فی آخر الزمان».
1) در اصل: «مذهب است»
دوازده نفر از آن جا در رکاب ظفر انتساب آن حضرت خواهند بود، من جمله: شعیب بن صالح طالقانی، امیر عسکر آن بزرگوار است؛ چنان که یکی از شعرای اهل سنّت گفته، شعر:
يقود نواحيها شعيب بن صالح *** إلى سيّد من آل هاشم أزهر
مزار امامزاده عباس در نوده طالقان، قبر امامزاده ناصر در نواحی آن که به حسین ذی الدّمعة منتهى می شوند. و از اکابر صاحب بن عبّاد بن عبّاس طالقانی (1)، در وزراء به حسب فضل و کمال مانند او کم تر بوده [است].
[181] طبریّه: شهری الى دمشق سه مرحله راه است، میان طور سینا و دریاچه واقع است، در میان دریاچه یک سنگی ظاهر است، اهالی آن بلاد گمان می کنند که قبر سلیمان پیغمبر در آن جاست، غلط مشهور است، امّا در همین طبریّه قبر شریف لقمان حکیم است، از آن جا نهر عظیم جاری می شود، نصفش حارّ (2)و نصفش بارد (3)است، و نسبتش را می دهند به سلیمان. احمد بن یوسف الطبرانی، که صاحب معجم کبیر است، و در اصفهان مدفون است.
[182] طرابلس: شهری است در کنار دریای روم، از شهر های فلسطین. مزار حضرت هاشم بن عبد المناف در آن جاست، هاشم به قصد تجارت از مدینه به شام رفت، سلمی و پسرش عبد المطّلب که طفل رضیع بود در مدینه بودند، هاشم بعد از خرید مال از شام حرکت کرده، در حالتی که مریض بود در بین راه مرضش شدت کرده، در منزل طرابلس وفات یافت و در آن جا مدفون گردید و عبد المطّلب در مدینه صغیر ماند.
[183] طنجه: از بلاد مغرب، سکنه اش قوم عرب و مالکی مذهبند (4). قبر مطهّر سلطان امیر ادریس بن عبد اللّه المحض بن حسن مثنّى بن حسن المجتبى بن علی بن ابی طالب علیه السلام در آن دیار مطاف اهالی روزگار است، آن جناب در مملکت افریقا پادشاه قوم بربر بود، در شهر مزبور به حیلۀ هارون الرّشيد - لعنه اللّه - مسموم و مقتول گشت.
[184] طور: کوهی است مشهور، در قرآن عظمت شأن و بلندی مکان آن در چند جا مذکور است که حضرت موسی علیه السلام در آن جا مناجات می کرد.
[185] طوس: از شهر های خراسان بود، اکنون خراب است - شرح او را مفصّلاً در حرم هفتم (1)و مشهدی رضوی ذکر کردیم -.
جمعی از فضل و کمال از آن جا بر خواسته اند، از علما: ابو جعفر محمّد، و خواجه نصیر، و ابو حامد محمّد غزالی. و از عرفا: شیخ ابو القاسم گورکانی، و شیخ احمد غزالی، و ابو بکر نسّاج، و فردوسی شاعر از آن جا بوده اند.
[186] طهران: دار الملک ایران است، قدیم الزّمان قصبه ای بوده، بعد از آن تختگاه ملوك قاجار و سلاطین نامدار گردید، از سمت ایشان بر عمارات آن افزوده گردید، اکنون شهر معظمی گشته و اطراف شهر خندق و حصار کشیده اند، از میدان مشق و توپخانه و قور خانه. و مدارس و مساجد نقص و قصوری ندارد، حال مسکن ارباب دولت و ثروت، و مأمن اصحاب حشمت و شوکت، و محلّ ازدحام جمعیت است. و عمارات نیکو، و باغات چون مینو، و خیابان های دلگشا، و سبزه زار های بهجت فزا، و اصطخر های بسیار با صفا طرح انداخته اند. راقم چند سفر به آن جا کرده، و چهار پنج سال در آن شهر اقامت نموده، و با علما و فضلا آن جا، و با امرا و ملوك، و با اهل سلوک، و با اشراف و اعیان و فحول و ارکان آن شهر مجالست و معاشرت کرده، و روزگار بسیار با اهالی آن دیار بر آورده است. مدیحه:
جنّة عالية تسكن فيها الأبرار *** بلدة طيّبة تنزل فيها السادات
تحتها تفجر عيناً وتلذ الأعين *** فوقها روضة رضوان بأعلى درجات
دل ربا ساخته زیبنده چو رخسارۀ حور *** من نبات حسن أنبتها سبع نبات
از بتان نمکی وز لب آن نوش لبان *** و لها ملح أجاج و لها عذب فرات
همه مسکین خطّ و سمین بدن و غُنچه دهن *** همه گلچهره و شکر لب و شیرین حرکات
دروازه های آن سیزده است: 1. دروازهٔ یوسف آباد، 2. دروازه دولت، 3. دروازه شمیران - در سمت شمال شهر واقعند -، 4. دروازۀ دو شان تپه، 5. دروازه دو لاب، 6. دروازه مشهد - در سمت مشرق واقعند، 7. دروازۀ راه آهن، 8. دروازۀ حضرت عبد العظیم، 9. دروازه غار، 10. دروازۀ خانی آباد - در طرف جنوب شهر واقعند -، 11. دروازۀ گمرک، 12. دروازۀ قزوین، 13. دروازۀ باغ شاه - در سمت مغرب شهر واقعند -.
1) مقصود حرم هفتم از کتاب دیگر مؤلّف به نام جنّات ثمانیه می باشد
و امّا مشاهد مقدسه و بقاع مطهّره آن جا
در وسط شهر حضرت امامزاده زید، از اولاد جعفر بن حسن مثنّى بن امام حسن المجتبى علیه السلام، و در جوار وی مقبرۀ مشهور به سیّد ولی است.
و دیگر: قبر مطهّر امامزاده یحیی بن حسين ذى الدّمعة بن زید بن علی بن حسین علىّ بن ابی طالب علیه السلام.
و دیگر: بقعۀ امامزاده ناصر الدّین بن محمّد بن احمد بن ابی القاسم بن حمزة بن عبد اللّه الباهر بن على بن الحسين علیه السلام.
و دیگر: در مسافت یک میل سمت غربی دار الخلافه، مرقد منوّر امامزاده حسن، نسب شریفش بدین گونه است: حسن امیر بن ابی عبد اللّه محمّد عزیز بن احمد الخطيبی بن حسن بن جعفر بن هارون بن اسحاق الكوكبى بن الحسن امیر بن زید بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام.
و دیگر: امامزاده هایی که در قراء شمیران که در سمت شمال طهران و در دو فرسخی و سه فرسخی آن واقعند: امامزاده قاسم بن امیر حسن بن زید بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام.
و دیگر: مضجع مطهّر امامزاده داوود بن سليمان بن عبد اللّه بن موسى الجون بن عبد اللّه المحض بن الحسن المثنّى بن زيد بن الحسن المجتبى علیه السلام.
و دیگر: در قریه تجریش شمیران امامزاده صالح بن ابو الفاتك عبد اللّه بن امامزاده داوود سابق الذّکر که مزارش در کوه شمیران است.
و دیگر: در اطراف و حوالی شهر از قبور امامزاده های عظام و علمای ذوى العزّ و الاحترام و اولیای کرام، مملوّ و مشحون است، من جمله: امامزاده علی، و سیده ملیکه خاتون؛ چون در کتب سند بعضی به نظر فقیر نرسیده و به رؤیا کشف شده، بنا بر این به تحریر اکثرش نپرداخت.
و دیگر: در شهر طهران: بقعۀ شریفهٔ سيّد المجتهدين، مير ابو القاسم امام جمعه است؛ در السنه و افواه مقبرۀ آقای مطلق مشهور است. بعد از وفات المرحوم حاجی میر زین العابدین امام جمعه، بقعه و گنبد عالی در سر مزارش بر افراشت و خود آن مغفور عالی مقدار، نیز در جوار پدر بزرگوار مدفون گردید.
شجرۀ باهره و نسب جلیله ایشان بدین گونه است:
میر زین العابدین بن مير أبو القاسم بن مير محمّد حسین بن میر محمّد محسن بن میر مرتضی بن مير مهدی بن میر محمّد حسین بن میر محمّد صالح بن میر عبد الواسع بن محمّد صالح بن مير إسماعيل بن مير عماد الدّین بن میر حسن بن سيّد جلال الدّين بن سيّد مرتضى بن سيّد أمير محمّد حسين بن سیّد شرف الدّين بن علی بن سيّد حسن بن سیّد شرف الدّين بن محمّد حسین بن عماد الشرف بن مير عباد بن أمير محمّد حسين بن حسين علی بن أقظس بن حسن المثنى بن حسن المجتبى بن علىّ بن أبی طالب علیه السلام.
در بیان امامزادگان که در زمان بنی عبّاس به ولایت ری و طهران آمده اند، نسل و ذریّۀ ایشان در آن مکان فراوان گشته و به اطراف آن منتشرند بدین گونه است: نسل تاج الدّین ابو الفضل محمّد الحسينى الأفطسى الشهيد، نقيب النقبا. و اولاد امجاد حضرت حسین الأصغر بن زين العابدين علیه السلام که عمو ماً محدّث و عالم و فاضل بودند، و اعقاب آن حضرت در عالم بسیار است، امرا مدینه بودند و در ولایت ری قضاوت و صدارت داشته اند. و علی بن محمّد السلیق که منتهی می شود به ابو محمّد حسن بن حسين الأصغر، اولاد و احفاد وى در ملک ری بسیار است.
و ذريّه طاهرۀ، حمزة بن عبد اللّه بن اسماعيل بن محمّد الأرقط بن امام محمّد باقر علیه السلام. و نسل حسن مثلث نیز بسیار است.
[187] طیسفون: شهری بود در شرقی مداین و در غربی دجله، سلاطین ساسانی در آن جا ساکن بودند، شاپور ذو الأكتاف و پرویز بن هرمز و انو شیروان عادل به تکمیل بنای آن شهر پرداخت، تا معروف به ایوان کسرا شده، قبور اکثر ایشان در آن جاست، من جمله انو شيروان بعد از هفتاد [و] چهار سال زندگانی و قریب پنجاه سال پادشاهی، نام نیک بزرگی از خود در این جهان به یادگار گذاشت، چنان که شیخ اعلم شیراز گوید:
زنده است نام فّرخ نوشیروان به عدل *** گر چه بسی گذشت که نوشیروان نماند
و در سال دوم سلطنت او (1)، حضرت خاتم الانبیاء به ولادت با سعادت خود عالم را
1) در اصل: «آن»
منوّر کرد. و آن سنه معروف به عالم الفیل است، از قرار مشهور حضرت مباهات کرده و فرموده است: «ولدت فی زمن الملك العادل».
شیخ سعدی نظر به این حدیث، در مدح ابوبکر بن سعد می گوید:
سزد گر به دورش بنازم چنان *** که سیّد به دوران نوشیروان
گویند: در شب ولادت حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و سلم دوازده کنگره از طاق کسرا ریخته، و خراب گردید. مضجع و مدفن کسرا همان طاق طیسفون است، اگر چه سایر ابنیۀ متضمنۀ آن خراب شده، لكن حالیّه اندازه و جغرافی ایوان به دقت معیّن شده است. طول فرش انداز ایوان چهل و هشت ذرع، قطر پایه دیوار طاق دست راست هفت ذرع و یک چارک، قطر پایۀ درگاه سمتِ شطّ چهار ذرع و نیم، قطر پایۀ درگاه دست چپ هفت ذرع و یک چارک، عرض دهنۀ طاق سی چهار ذرع و نیم، و ارتفاع طاق سی و دو ذرع، دهنۀ پایه طاق از ابتدا تا انتهای سمت شمال به ذرع طول درگاه سمت شمال نه ذرع، عرض هر درگاه سمت شمال چهار ذرع.
[188] طیّ: سمعانی گفته که: آن نام پدر قبیله است از عرب که سلسلۀ نسب او به قحطان می رسد. و گفته اند: چند کس از قبیلهٔ طیّ بیرون آمده اند، در اوصاف خاصّه سر آمدند: حاتم در جود، و داوود در فقه، و ابو تمّام در شعر، و شیخ محی الدّین در عرفان، و عَدیّ بن حاتم که از صحابه رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم بود از آن قبیله است.
[189] طیّبه: قریه ای است در عراق عرب، قبر منوّر دعبل خزاعی در آن جاست. تولدش در سال وفات حضرت صادق علیه السلام، و دیدار چهار ائمّه را درک نمود، و نود و هشت سال عمر کرد، در طیّبه مدفون گردید.
بر ضمایر او لوا الأبصار پوشیده نماند، هر بقعه که در هر دیار رأی العین دیده و صحّت سندش در کتب مورخین به نظر رسیده باشد تحریر می نماید؛ لهذا در حرف ظاء زیاده از یک موضع که قابل تحریر باشد نبود.
[190] ظفریّه: از بلاد یمن است و قلعه ای محکم دارد و ذخایر ملوك در آن جا مخزون است، سکنه اش قوم عرب و عمو ماً زیدی مذهبند، شرفا و امرا یمن در آن جا
مدفونند. و قبور سلاطین یمن که از ذریّۀ طاهرۀ امام حسن علیه السلام بودند که امیر یحیی، و امير محمّد و أمير احمد و امیر حسن، و امیر یحیی، و امیر ابو محمّد، و امیر یوسف در آن جاست.
[191] ظهران: اسم بقعه ای است میان مکّه و مدینه. (1)
بر ضمیر مُنیر اهل تحقیق مخفی نخواهد بود، مشاهد امامزاده هایی که در کتب موثقه اسم ندارند، یا به خواب دیدن کشف شده، یا از اسماء و الواح و اسناد و اخبار و اشتهار و تاریخ دور و خالی است، کاملاً به حدّ یقین نرسیده است نمی نویسد.
[192] عدن: شهر عدن را عدنان بن عذب که جدّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم بود ساخت و به نام خود موسوم نمود، نسب عدنان را بدین گونه نوشته اند:
عدنان بن ادا بن اليسع بن هميسع بن سلامان بن ابنت بن حمل بن قیدار بن اسماعیل بن ابراهيم. قبرش در عدن است.
[193] عَریش: قریه ای است در راه مصر و میان بیت المقدس واقع است، ده نفر از پیغمبران بنی اسرائیل در آن جا آسوده اند.
[194] عکّه: بندری است از بنادر شام، قرب سه هزار خانه در اوست، قبر حضرت صالح پیغمبر در خارج شهر قریب به دروازه واقع است و زیارتگاه ساکنان آن موضع است. و در آن جا نیز چشمه ای است گویند آدم علیه السلام بیرون آورده نظرگاه است، و آن را عین البقر خوانند.
و دیگر فرقۀ مذهب بابیّه و بهائیّه نیز در آن جا دو مقبرۀ جدیدی بنا کرده اند، یکی بقعهٔ میر علی محمّد باب ابن میرزا رضای شیرازی است که دعوی مهدویّت داشت، سال هزار و دویست و شصت در تبریز به قتل رساندند. گویند جنازۀ او را از ایران حمل کرده، در آن جا مقام و بارگاه ساخته و مریدان قرار داده اند، با این که در مذهب جماعت بابیه حمل جنازه را بیش تر از یک فرسخ جایز ندانسته و حرام می دانند.
1) ظهران بزرگ ترین مرکز نفتی عربستان است که در مشرق این کشور و در ساحل خلیج فارس قرار دارد، نه میان مکّه و مدینه
و دیگری: قبر میرزا حسین علی بهاء مازندرانی است، بر سر قبرش بنیان گنبد و قبّه و طاق و ایوان بر افراشته اند.
[195] عسقلان: شهری است در کنار دریای روم واقع است، قلعه ای استوار، و بازارش را از سنگ رُخام گسترده، و در وسط شهر چشمه ای است که حضرت ابراهیم علیه السلام بیرون آورده زیارتگاه است، آبش را تیمّناً و تبرّکاً برده، برای استشفای امراض استعمال می کنند.
بر ضمایر علمای دوران و فُضلای زمان پوشیده و پنهان نباشد، غرض این فقیر ناتوان ذکر بقاع و مشاهد هر مکان را کردن می باشد، حال آن صاحبانِ قبور چه موافق باشد چه مخالف، چه کافر باشد چه مؤمن، در ضمن هر حروفی آن چه قبور هر دیاری دیده و یا شنیده مرقوم می دارد.
[196] غَدیر خُمّ: موضعی است میان مکّه و مدینه نزدیک به جحفه، در آن جا گودالی است [که] حضرت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم در حجّة الوداع در روز هیجدهم ذی حجّة الحرام، تعيين خلافت و امامت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام را در آن مکان فرمودند.
[197] غَرىّ: نام زمين نجف الأشرف است، در ضمن حرم های مطهّره (1)مذکور است.
[198] غزنین: قصبه ای از بلاد زابل، ما بین قندهار و کابل واقع است. و آن جا مسقط الرأس حکیم سنایی و قبر حکیم نیز در آن جاست. در سنهٔ پانصد و بیست [و] پنج هجری در همان دیار به جوار رحمت حضرت پروردگار واصل گشت، خوب است که از تخیلات آن مبرور رباعی در این ورقه تيمّناً مذکور شود. رباعی:
ای سنایی ز قوت ایمان *** مدح حیدر بگو تو از دل و جان
با مدیحش مدایح مطلق *** زهق الباطل است و جاء الحقّ
و قبر شیخ رضى الدّين لا لا بن عمّ حکیم سنایی در آن جاست.
[199] غزّه: از بلاد فلسطین است، ما بين مصر و بیت المقدس واقع است، عرب و همگی شافعی مذهبند. امام شافعی در آن جا از مادر متولد شده، بعد از صد و پنجاه
1) مقصود کتاب جنَات ثمانيه است که مؤلّف ضمن حرم چهارم، به تفصیل درباره شهر نجف اشرف سخن گفته است
سال از هجرت گذشته بود.
نسب شافعی بر این گونه: محمّد بن ادریس بن عبّاس بن عثمان بن شافع بن سائب بن عبد اللّه بن يزيد بن هاشم بن عبد المطلب.
و جدّش سائب در روز بدر مسلمان شد، شافعی پنجاه و چهار سال عمر کرد، به تاریخ سال دویست و چهار وفات یافت و در قاهرۀ مصر مدفون گردید.
[200] غزاله: قریه ای است از بلوک خراسان، ابو حامد امام محمّد غزالی از آن جاست. در آخر عمر در آن جا مقیم و منزوی شد و از خلق خلوت گزیده و خانقاهی و مدرسه ای بنا کرد، تا [این که] در همان قریه غزاله - نزدیک به شهر طوسِ خراب است - وفات یافت و در آن جا مدفون گشت.
بر ضمیر احباب و اصحاب پوشیده نماند، هر چه در کتب رجال و انساب و تاریخ و اخبار و جغرافی به سند صحيح ثبت است، هر چه صحیح و اظهر و اشهر است نوشته، و ضعیفِ آن را طرح کرده قلم از رقم نگه دارد.
[201] فاس: از بلاد مغرب است، مردمش قوم عرب و اغلب مالکی مذهبند. قبر شیخ ابو عمر صالح، مشهور به جرمی النّحوی در آن جا در داخل باب حدید است.
[202] فرهاد آباد: قریه ای است در چهار فرسخی بیجار گرّوس، مرقد شیدا خاتون از دختران حضرت موسی الکاظم علیه السلام در آن جاست، و نیز مقامی است که خضر زنده می گویند.
[203] فاریاب: بلده ای است از بلاد توران، معلّم ثانی ابو نصر محمّد [بن] طرخان از آن جاست.
[204] فتح آباد بخارا: مولانا شیخ سیف الدّین باخَرزی که او را شیخ العالم می گویند، مزار آن جناب در آن دیار است. و قبر مولانا سلطان علی مشهدی نیز در جوار آن واقع است.
[205] فومن: از محال گیلان است، مزار امامزاده امیر احمد بن امیر حسن که از سلاطین آن محال بود در آن جا واقع است.
[206] فدک: صاحب معجم البلدان گفته: «قریه ای است در حجاز که میان مکّه و مدینه
[واقع] و او دو روز راه است، آن جا مال کفّار خیبر بود، به طریق صلح در تحت تصرف حضرت خير البشر در آمده بود، به موجب وحى الهى خالصۀ رسالت پناهی شده بود».
صاحب کتاب مجالس المؤمنين، و مؤلّف طرائف نوشته اند: «از امام موسی بن جعفر علیه السلام حدود فدک را پرسیدند. فرمود: حدّ اولش عریش مصر است، و حدّ ثانی دومة الجندل، حدّ ثالث تيما و سیف البحر، حدّ چهارم جبل احد است».
صاحب البيت أبصر بالبيت (1)وقتی که آیۀ: { وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ }(2)نازل شد، یعنی: { أَعْطَی فَاطِمَهَ فَدَکاً } (3)، پس پیغمبر فدک را به فاطمه تفویض کرد و در تصرّف آن خاتون بود، تا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم وفات یافت، از دست فاطمه فدک را با قهر و غلبه غصباً گرفتند.
در کتاب حبیب السّیر مسطور است که: «هارون الرّشید روزی به موسی بن جعفر علیه السلام عرض کرد، فدک را محدود کن تا به شما واگذار کنم، می دانم در تصرّف فدک ظلم بر اهل بیت شده است. آن حضرت فرمود: حدّ اوّل عدن است، و حدّ ثانی سمرقند است، و حدّ ثالث افریقیه است، و حدّ رابع ارمنیّه است. رنگ صورت هارون از استماع این سخن اوّل زرد شد، بعد سرخ شد، بعد سیاه گردید، و گفت: ای کاظم تو حدود ممالک ما را نام بردی که همه حقّ بنی فاطمه است و بنی عبّاس غصباً تصرّف کرده اند، بعد از آن هارون دل بد کرده به قصد قتل آن حضرت کمر بست».
[207] فندرسک: قریه ای است از اعمال استر اباد، جناب مولانا میر ابو القاسم مشهور به میر فندرسکی، در کمالات صوری و معنوی حکیم مجرد، و موحّد طریقت پوی بود. و در سفر هندوستان علما و حکما را بر خوان فضایل خود دعوت نمود، و در حکمت طبیعی و الهی و طبّ و ریاضی مسلّم بود، و قصیده ای فرموده مطلعش این است. نظم:
چرخ با این اختران نغز و خوش دنیاستی *** صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت *** دگر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این سخن را در نیابد هیچ وهم ظاهری *** گر ابو نصرستی و گر بوعلی سیناستی
مزار فايض الأنوار آن سیبد بزرگوار، در آن دیار مطاف اهالی روزگار است.
[208] فخّ: اسم چاهی است در مسافت چهل میل به مدینه، در آن مکان اطفال را مُحرِم می گردانند، در آن جا مقتل و مدفن جمعی امامزادگان عظام است.
قال الواقدی و ابن الجوزی: «و الفخّ اسم الشّعب الّذی فيه محمّد بن الحنفيّة، بينه و بين مكّة ستّة أميال. و المقتول فيه الحسين بن علی بن حسن بن حسن بن علی علیه السلام، قتله فيه موسى بن عيسى فی أيّام موسى الهادی، سنة تسع و ستّين و مئة».
حضرت ابو عبد اللّه الحسین خروج فرمود با جمعی از اولاد ائمّه در زمین فخّ شهید شدند.
اسامی شهدای فخّ: حسین بن علی بن حسن بن حسن، و سليمان بن عبد اللّه بن حسن بن حسن، و عبد اللّه بن حسن مثلّث که افطس می گویند، و ابراهیم بن اسماعيل طباطبا، و عمر بن حسن بن علی بن حسن، و عبد اللّه بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن مثنّی، عمو ماً در آن زمین مقتول و مدفونند.
بر ضمیر مُنیر علمای دهور، و فُضلای نزدیک و دور پوشیده و مستور نخواهد بود، این اقلّ الواعظ و الذّاكر ابن مرتضى سیّد محمّد باقر، بلاد بسیار دیده و قبور و مَشاهِد بسیار زیارت نموده؛ آن چه برای بهره مندان تحریر آن ضرور، و در کتب مورخین مسطور، و در میان خلق مشهور، و به خواطر مهجور خطور کند، مذکور خواهد بود.
[209] قاهره: دار الملك كشور مصر است، و قلعه ای بر دور آن کشیده اند بیست [و] نه هزار گز است، و قرب صد و بیست هزار باب خانه، و سی هزار دکّان، و دو هزار و پانصد مسجد و جامع، و هزار باب خانقاه و زاویه، و هفت صد حمّام، و چهار صد می خانه، و دوازده هزار باب اللّطف - یعنی خرابات خانه - [دارد]. و در قریۀ رقه که به شهر اتّصال دارد، قرب هفت صد باب خانه در اوست و جمیع بیوتات آن دیار سه - چهار طبقه است همگی از سنگ رُخام تراشیده، و قرب دوازده هزار ستون یک پارچه از سنگ مرمر در مساجد و مدارس آن کار کرده اند، و رود نیل در نیم فرسخی در سمت شرقی آن واقع است.
الحاصل خصوصیّات شهر مصر بسیار است و تفصیل آن موجب تطویل است.
امامزاده حسین النصری بن الحسن بن احمد بن حسن بن احمد بن محمّد بن غریق، ابو علی حسین طبیب بن محمّد بن حسن بن احمد بن محمّد غريق، ابو القاسم حسین بن جعفر الأحول بن الحسين بن جعفر بن احمد الرُّخ بن محمّد بن اسماعيل بن محمّد ارقط بن عبد اللّه الباهر بن زين العابدين علیه السلام، ابو الحسن على الاشط بن الحسين بن جعفر، اسماعیل بن محمّد بن موسی بن جعفر، در قاهره مدفون است.
اوّلاً: در جامع شریف، در میان شبکه مقام متبرّکه رأس مطهّر امام حسين. و مزار حضرت سیّده زینب، و مزار حضرت سیّده سُکینه از بنات مخدرات امیر المؤمنین علیه السلام در اندرون شهر، در قناطر السّباع - نام موضعی در مصر - می باشد. و مرقد مطهّر حضرت امامزاده عبيد اللّه بن علىّ بن ابراهيم بن حسن بن عبد اللّه بن عباس بن امير المؤمنين علیه السلام می باشد. و تربت مطهّره حضرت رقیّه خاتون بنت علىّ بن موسى الرّضا علیه السلام در مشهدی است نزدیک به جامع سرای امیر المؤمنین می باشد، اکنون آن مقام معروف به جامع شجرة الدّر است. و این جامع در طرف یسار آن کس واقع است که قاصد زیارت سیّده نفیسه است، و آن مکانی که سیده رقیه در آن جاست از طرف یمین آن می باشد، و این کلام بر سنگی که بر در آن مضجع است مکتوب بود:
بقعةٌ شُرّفت بآل النبیّ *** و ببنت الرضا عليٍّ رقيّة
و سیّده نفیسه بنت امیر حسن بن حسن بن زید بن حسن بن علی علیه السلام، زوجۀ اسحاق بن امام جعفر صادق بود، مزارش در برابر مسجد شجرة الدّر است. و سیّده سُکینه عمّۀ نفیسه در مصروفات یافت، مزارش زیارتگاه بود، نفیسه بعد از عمه اش سكينه وفات یافت. و امامزاده اسماعيل بن موسى الكاظم علیه السلام، و محمّد بن ابی بکر و عمرو بن فارض ما بين رقّه و شهر زیارتگاه دور و نزدیک است. و در قلعه مقام سجن يوسف علیه السلام.
و دیگر: قبر محمّد بن ادریس شافعی، در جبل جوشن که غراس الجنّه می گویند، اکنون زیارتگاه اعلا و ادناست، نسب و تاریخ ولادت وفاتش در غزّه مذکور شد. و قبر ذی النّون در قرافهٔ صغرا با جماعتی از صالحین در آن بقعه است. و قبر ابو حنيفه الشّيعه، نعمان بن محمّد منصور بن جنون المغربی، صاحب دعائم الإسلام كه قاضى مصر و مغرب زمین
و شامات و حرمین بود. و عارف کبیر ابن صبّاغ در رباط قنای صعید مصر مدفون است. و صاحب بن عباده در قرافه (1)مدفون است، و شیخ عبد الرحمان سیوطی در قراقۀ کبری نزدیک به قبر شمس اصفهانی مدفون است، و ابن باب شاد در قرافه مدفون است، و یحیی بن معط در کنار خندق نزد قبر امام شافعی مدفون است. أمرا و سلاطین که از اولاد اسماعیل بن جعفر علیه السلام حکمرانی در مملکت مصر کرده اند، و قبور بعضی مشهور و برخی مطموس و نامعلوم است:
امير سعد بن اسماعیل، و امیر نزار بن معد ملقّب به عزیز باللّه، و امیر منصور ملقّب به حاکم باللّه، و امير على بن منصور قاهر لأعداء اللّه، و معد بن قاهر المنتصر باللّه، و امیر احمد بن معد المستعلى باللّه، و امیر منصور بن مستعلى الآمر بأحكام اللّه، و امير عبد المجيد الحافظ لأمر اللّه تولدش در عسقلان و مدفنش مصر است، و امیر اسماعیل و عیسی و امیر عبد اللّه در قرافهٔ کبری و در قرافۀ صغری مدفونند.
ذرّيۀ محمّد بن حنفيّه بن امیر المؤمنين علیه السلام، و اولاد جعفر بن ابی طالب، و اعقاب علیّ الطبيب، و نسل ابراهيم بن اسماعيل طباطبا، و احفاد حسن مثنی است. علی بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسین علیه السلام، به حکم منصور در مصر محبوس گشت تا شهید گردید.
[210] قرية العنب: از بناهای شاپور ذو الاکتاف است، مسکن بنی اسرائیل بود. عُزیر پیغمبر به شریعت موسی به ایشان مبعوث شد، با برادرش عَزره که توأم زاییده بود، در یک وقت مرده و در یک قبر مدفونند.
[211] قادسیّه: از مداین عراق و عرب بود، اکنون خراب است. مرقد عمر بن امّ كلثوم در آن جاست، او را در قادسیّه شهید کردند.
[212] قدم: از قُراء بحرین است، شیخ سلیمان بحرانی ملقّب به زین الدّین، در دیار عجم مشهور به امّ الحدیث بود و در بلاد بحرین رئیس و متولّی امور حسبیّه بود، [در] سال یک هزار و شصت و چهار وفات یافت، مزارش در قریۀ قدم است.
1) قرافه اسم دو قبرستانی است در شهر مصر، کبری و صغری است
[213] قراب شیراز: در دو فرسخی شیراز است، قبر سیّد محمّد، و قبر شیخ احمد اقطع در آن ناحیه مشهور است.
[214] قزوین: قبر سلطان غازان بن ارغون خان بن آیاقان بن هلاکو خان، ولادتش در حدود مازندران، وفاتش سنهٔ 703 در قزوین است.
امامزاده حسین بن موسی بن جعفر علیه السلام که به شاهزاده حسین مشهور است، مزار فایض الأنوار [او] مطاف اهالی روزگار است، به زعم حمد اللّه مستوفی آن جناب ابن امام رضا علیه السلام است، امّا مولانا قاضی نور اللّه شوشتری نوشته آن جناب حسین بن احمد بن اسماعيل بن محمّد الأرقط بن محمّد بن امام زین العابدین علیه السلام است، و در تاریخ سنۀ احمدی و مأتين خروج نمود، قزوین و ابهر و زنجان را از دست گماشتگان عباسیّه بیرون برد، و ملقّب به داعی الی الحّق گردید [و] در قزوین وفات یافت. معلوم می شود که آن جناب شاهزاده حسین داعی الی الحّق است.
و از فحول علما؛ قبر شیخ احمد غزالی، و مولانا نجم الدّین علی کاشی، و قبر امام الدّین رافعی، و آقا سیّد محمّد تقی، و حاجی سیّد ابراهیم، و ملّا آقا، و آقا میرزا رفیع واعظ قزوینی، و آقا سیّد علی ملّا صفر علی، و حاجی ملّا تقی برغانی شهید ثالث در قزوین است. جناب ملّا تقی مقبره اش در قزوین، در جنب آن مدرسه است که بالفعل خراب است.
امّا سادات قزوین: در کتب انساب و رجال مسطور است، شاهزاده حسین مزبور [که] در قزوین مدفون است، بلا عقب و لا ولد بود، لکن اولاد برادر زاده آن حضرت امیر الکبیر ابراهيم المرتضی که قاضی و نقیب قزوین بوده اند. و ذریّه محمّد الأكبر بن على بن ابى طالب، و نسل حسن مثلث، و حسين الأصغر، و ابراهيم الطباطبا در آن دیار بسیار، و اطراف و حوالی آن منتشرند.
[215] قسطنطنیّه: که آن را اسلامبول نامند، آن شهر دار الملك سلاطين آل عثمان است، صد و پنجاه هزار باب خانه، و سی هزار دکّان، و هزار و دویست حمّام، و هزار و پانصد مسجد، و هزار خانقاه و تکیه و زاویه [دارد].
و در قلاته که میان آن و نفس اسلامبول خلیج است که عرضاً قریب به چهار صد گز می رسد، پنجاه هزار باب خانه در اوست، و پنج هزار دکّان، و سی صد مسجد و جامع، و پنجاه زاویه و خانقاه است.
و در قاسم پاشا که محلّی است متّصل به قلاته، قرب سی هزار باب خانه در اوست، و دكاكين بسیار، و مساجد بی شمار مضافات اوست.
و ابو أیّوب انصاری که طرف شمال اسلامبول به مسافت نیم فرسخ دور است، و فيما بین شهر و ابو أیّوب قبرستانی واقع شده، بیست هزار باب خانه در اوست.
در محلّۀ بکتاشی چهار هزار باب خانه، در محلّهٔ یهودان دو هزار باب خانه، و دریایی است که عبارت از کنار خلیج باشد، و طول آن دوازده فرسخ می باشد، و هر دو طرفش معمور، و جمعیّت نامحصور قریب به پنجاه هزار باب خانه در اوست.
در ارک دار الأمارة خوندکار است، و دور آن حصار یک فرسخ است، و جمیع عمارات و بیوتات آن دیار سه - چهار طبقه همگی از سنگ تراشیده شده، و سطح بام ها را به صفائح رصاص (1)، چنان مرصوص کرده اند که عقل حیران است.
و من العجایب: در میدان مسجد سلطان محمّد خان سنگی است مربع، تصاویر حواریّون حضرت عیسی در آن کنده شده.
و من الغرايب مسجد ایا صوفيا، الحال سه هزار و سی صد و پنجاه سال است بنا شده، حَجَری از احجار آن متحرّک نشده. و آن یک گنبد و دو طاق مانند رواق است، و از اندرون تا قبّه ارتفاع آن هفتاد گز می شود، تقریبا ده هزار کس در آن مسجد نماز تواند کرد. و عمارات آن از سنگ رُخام است، و با آهن و سُرب محکم و مرصوص گردانیده اند، و در ماه رمضان ده هزار قندیل چراغ در آن جامع آویخته اند همگی روشن شود. و دو شمع بزرگ از موم کافوری در یسار و یمین محراب وضع کرده اند، بلندی هر یک تقریباً پنج گز است، و قطر آن یک گز می باشد، و تمام سال سوخته می شود، و در اوّل سال دو شمع دیگر به جای آن نصب می شود. اکنون بدان که در آن دیار طوایف بسیار سکونت دارند:
اوّل: حنفی مذهب؛ و این طایفه بی شمارند، و ملوك آل عثمان نیز مذهب ابو حنيفه دارند.
دوم: شافعی مذهب؛ و این قوم نیز از شماره بیرونند.
سیم: مالکی.
1) صفائح: ورقه فلزی را گویند. رصاص: سرب
چهارم: حنبلی.
پنجم: نصاری.
ششم: یهودی.
هفتم: جماعت علی اللّهی؛ و ایشان قریب به دوازده هزار خانه دارند، حرفت قنادی و سرّاجی در آن جا مخصوص آن طایفه است.
هشتم: شیعۀ امامیّه؛ تخمیناً هفت هزار خانه کم و بیش می شوند.
و از سلاسل درویشان، و مشایخ سالکان سلسلهٔ بکتاشی، و ابدالی، و موسایی، و جلالی، و قادری، و رفاعی، و نقش بندی، و عجمی، و مو لوی، و شطّاری، و حمزوی، و عشّاقی در آن دیار بسیار است.
قبر ابو ایوب انصاری که از اصحاب کبار و از مخلصان حیدر کرّار، در آن دیار مطاف طوایف اهل روزگار است. و قبر جابر بن عبد اللّه انصاری، در جامع شریف مصطفی پاشا. و قبر محمّد انصاری، در ایوان سرای معروف. و قبر ابو سعید خدری در معبد قدیم، و ابو شیبۀ خدری و جعفر بن عبد اللّه انصاری، و حمد اللّه انصاری، و حُسام الدّین بن عبد اللّه همه در آن جا مدفونند.
و در میدان جامع حسنین یوقوشی. و مقام حضرت فاطمۀ زهرا علیها السلام، و مقام حضرت امام حسین علیه السلام، و معبد خانه ابوذر غفاری، و قبر خالد بن ولید، و ابو الدردا، و كعب، و عبد الصّادق، و حافر. و در جامع شریف؛ قبور عمرو عاص، و وهب، و سفيان.
و در چشمۀ خپارلو مقام و مدرس و خانقاه مو لوی است. و مقام قتلگاه مولانا شیخ زین الدّین عاملی، مشهور به شهید ثانی، صاحب کرامات عالیه بود، مسافرت بسیار کرد، مردم را به راه حقۀ امامیّه ارشاد می کرد، چند مرتبه سفر حجّ کرد، تا در سفر آخری به امر سلطان سلیم پادشاه روم، شیخ بزرگوار را در مسجد الحرام گرفتند، مدّت یک ماه حبس کردند، بعد به قسطنطنیّه آوردند در آن جا شهید کردند، بعد از سه روز جسد شریفش را به دریا انداختند، تاریخ نه صد و شصت و پنج بود.
[216] قطیف: از بلاد بحرین شمارند، بعضی او را از بلاد هَجَر پندارند، شیخ احمد بن
شیخ ابراهيم بن حاجی احمد بن حاج صالح بن احمد بن عصفور، بسیار شخص فاضل و مجتهد و فقیه بود، و مصنّفات بسیار دارد. وفات شیخ مزبور در بلدۀ قطیف در بیست [و] دوم شهر صفر، سال یک هزار یک صد و سی [و] یک، در مقبرهٔ معروفه آن جا مدفون شد.
[217] قُم: بلدۀ طیّبه از مداین مستحدثۀ اسلامیّه است، همیشه دار المؤمنین بوده و بسیاری از اکابر و افاضل و مجتهدین شیعۀ امامیّه از آن جا بر خواسته اند، من جمله: ابو الحسن على بن الحسين و محمّد بن علیّ - هر دو پدر و پسر از اکابر علمای امامیّه بودند -، و محمّد بن علی بن ابو الحسن از فحول فقها، و ابو المحارب حسین از حکما، و مؤیّد الدّین محمّد بن محمّد وزير المستنصر، و مؤيّد الدّين محمّد بن علىّ وزير المعتصم، و ابو الفضل محمّد وزير ركن الدّوله و شاه طاهر مشهور به دکنی، همگی از آن جا بوده اند.
و ابتدای بنای قم در سنۀ هشتاد و سه هجری، در زمان عبد الملك مروان روی نمود. و در فضیلت آن جا حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
ألا إنّ اللّه حرماً و هو مكّة، ألا إنّ لرسول اللّه حرماً و هو المدينة، ألا لأمير المؤمنين حرماً و هو الكوفة، ألا إنّ حرمی و حرم ولدی من بعدی قم، ألا إنّ قم كوفة الصغيرة، ألا إنّ للجنة ثمانية أبواب: ثلاثة منها إلى قم، يقبض فيها إمراة هی من ولدی، و اسمها فاطمة بنت موسى، و يدخل بشفاعتها شيعتی الجنّة بأجمعهم.
و بعد فرمود که:
إذا عمت البلدان الفتن و البلايا، فعليكم بقم و حواليها و نواحيها، فإنّ البلايا مدفوع عنها.
و دیگر حضرت رضا علیه السلام فرمود:
إنّ للجنّة ثمانية أبواب: «فثلاثة منها لأهل قم، فطوبى لهم».
و به سعد بن سعد الأخرم، فرمود:
يا سعد من زار أختی، فله الجنّة، سلام اللّه على أهل قم و رحمة اللّه على أهل قم، سقى اللّه بلادهم الغيث، ينزل عليهم البركات، فيبدل اللّه سيئاتهم حسنات، صلوات اللّه عليهم و رحمة اللّه و بركاته.
حمزة الأصم بن عبد اللّه الحسين بن حسين بن اسماعيل الرخ بن حسين بن اسماعيل بن
محمّد أرقط بن عبد اللّه الباهر بن زين العابدين علیه السلام، ابو الحسن علی الزكى - نقيب ری - بن ابو الفضل محمّد الشريف الفاضل، ابو القاسم على - نقيب قم -، فخر الدین علی بن مرتضى بن محمّد بن ابی الفضل محمّد. این جمله نقیب ری و قم بودند، و در قم مدفون هستند.
و مزار فیض آثار سیّده معصومه حضرت فاطمه بنت امام موسی الکاظم علیه السلام در آن جا مطاف اهل روزگار است، آن خاتون در بابلان قم در حیات حضرت رضا علیه السلام سال دویست و دو از هجرت گذشته وفات یافت. حضرت رضا علیه السلام بعد از یک سال دیگر از وفات آن مخدّره گذشته، در خراسان مسموم گردید. این که می گویند: حضرت معصومه در قم خبر وفات برادرش را شنید، خلاف واقع و غلط مشهور است.
بنیان روضهٔ مطهّرۀ آن خاتون معظّمه: گنبد مطهّره آن مخدره را در سال پانصد و بیست [و] نه به امر شاد بگم، دختر عماد بک انجام یافت. و طلای گنبد، و بنای مدرسه فیضیّه با سنگ های مرمر، و باب ضریح مطهّر، و دری که در سمت شمال با طلا ساخته شده و مناکار است، از مرحوم خاقان خلد آشیان است. و گوی کوچکی که و مکلّل به جواهر است و بالای سر آویخته شده، و در میان شَدّه (1)مروارید قیمتی که از طرفین گُوی سر آن بیرون است، با زنجیر طلا و حُقّۀ جواهر و قنادیل طلا و نقره، نیز از آن مرحوم است. نظم:
معصومه ای که در ره ایوان اقدسش *** از قدر و صدق حور و پری چاکر آمده
سعيد بن هبة اللّه، ابو الحسين ملّقب به قطب الدین، استاد محمّد بن علی بن شهر آشوب - صاحب تأليفات و تصنیفات است -، در قبرستان بزرگ قم مدفون است و اسمش بر سنگ قبرش حکّ شده است.
و مقابر اولاد ائمّه طاهرین، و علمای دین، و اولیای صاحب یقین در آن دیار بسیار است.
مزار فیض آثار امامزادۀ عالی مقام حضرت علیّ بن جعفر صادق علیه السلام، آن جناب بسیار عالم و فاضل، و راوی سديد الطّريق، و شديد الورع بود. و مرقد منوّر امامزاده موسی بن امام محمّد تقى علیه السلام. و قبر مطهّر امامزاده حمزه، و تربت حضرت امامزاده محمّد بن موسی بن جعفر علیه السلام، و قبر مولانا ابو الحسن علىّ بن حسین بن موسی بن بابویه، و قبر جعفر بن محمّد بن موسی بن قو لویه، و قبر محمّد بن احمد بن داوود بن علی بن الحسن، و قبر
1) شَدّة: پیچیده شده
محمّد بن حسن بن احمد بن ولید، و قبر محمّد بن عبد اللّه بن جعفر، و قبر محمّد بن عیسی بن عبد اللّه بن ابی خلف، و سعید بن ابو الفتح بن حسن، و قبر سعید بن عبد اللّه بن ابی خلف، و قبر احمد بن محمّد بن حسين بن حسن، و قبر حسین بن علیّ بن موسی بن بابویه، قبر حسین بن محمّد بن عمران، قبر اسماعیل بن علىّ، و قبر عبد العزيز مهتدی، قبر مرزبان بن عمران، و قبر احمد بن اسماعیل بن عبد اللّه، قبر ابو الحسن حسین بن موسی بن بابویه، قبر زکریا بن آدم، قبر ابراهیم بن هاشم، قبر قطب راوندی، قبر حسین بن بسطام صاحب طب الائمه، قبر ابی جریر زکریا بن ادریس، قبر آدم بن اسحاق، قبر محمّد بن قو لویه، قبر محمّد طاهر قمی، قبر میرزا حسن بن عبد الرزاق لاهیجی، قبر آقا سیّد عبد اللّه، قبر نواده آن میرزا ابوطالب، قبر آقا سیّد علی در دار الّحفاظ است.
و دیگر: میرزا ابو القاسم بن حسن جیلانی، مشهور به میرزای قمی که صاحب قوانین است، در مدرسه قم مقبرۀ مخصوص دارد.
از امامزاده ها: قبر حسین بن حسن بن جعفر بن محمّد بن اسماعيل بن جعفر الصادق علیه السلام، در جوار حضرت فاطمه مدفون است.
و امّا سادات قم: ذريّه عبد اللّه ارقط بن امام زین العابدين علیه السلام، و نسل محمّد الأفطس، و اولاد عیسی بن زید بن علی بن الحسين، و اعقاب احمد الشّعرانی، و احقاف احمد بن محمّد الرّبعی، و احفاد ابراهيم بن اسماعيل طباطبا.
[218] قمیشه: قصبه ای است در مملکت فارس، بقعه معروفۀ شاه سیّد علی اکبر در قمشه است. و مرقد مولانا آقا محمّد باقر هزار جریبی، آن جناب در نجف اشرف متولّد شد، و در قمیشه وفات یافت، در سمت چپ قبر شاه سیّد علی اکبر مدفون گردید. قبر سلطان عماد الدّین احمد، و سلطان یحیی مظفر - هر دو را به حکم امیر تیمور به قتل رساندند -، امیر محمّد قاسم خان بن سلیمان خان بن اعتضاد الدّوله قونیلو در قمیشه است.
[219] قوچان: از بلاد خراسان است، مضجع و مرقد امامزادۀ واجب التعظيم، شاهزاده ابراهيم بن حضرت امام رضا علیه السلام، در آن دیار مطاف اهل روزگار است.
[220] قیدار: در هشت فرسخی زنجان است، اسم فرزند ارجمند حضرت اسماعیل است، گویند آن بزرگوار در آن قریه مدفون است؛ لهذا آن قریه به نام آن جناب مشهور است، راقم به زیارتش مشرّف شده است.
[221] قیصریّه: از بلاد روم است، در آن جا مقامی است مشهور به محمّد حنفیّه بن امیر المؤمنین علیه السلام، زیارتگاه مردم آن دیار است.
[222] قنوج: از بلاد هندوستان است، سیّد عبد اللّه از اولاد سیّد کمال الدّین ترمذی، از کیتهل به شهر قنوج آمد، در آن جا سکنی نموده تا وفات کرد، قبرش در آن جا است.
[223] قندهار: از بلاد افغانستان است، نادر شاه بعد از تسخیر خراب کرد، در قرب آن شهری ساخت به نادر آباد موسوم نمود. احمد شاه ابدالی از جماعت افغان نادر آباد را خراب کرد، در نیم فرسخی شهر قدیم شهری ساخت، آن را شرف البلاد نام نهاد، جهت مدفن خود مقبره ای ساخت، در همان بقعه مدفون است.
[224] قونیه: از بلاد روم است، در قدیم زمان شهری بزرگ بوده، ملوك سلاجقه قرب دویست و شصت سال در غایت جاه و جلال، آن جا را دار الملك نموده اند. و در رعایت علما و تربیت حکما و خدمت عرفا سعی بلیغ می نمودند، چنان که در زمان علاء الدّوله کیقباد مشایخی که در آن دیار بوده اند، از آن جمله شیخ بهاء الدّین بلخی، پسر او جلال الدین رومی، شیخ حسام الدّین چلبی، مولانا شمس الدّین تبریزی، محی الدّین اعرابی، شیخ صدر الدّین قونوی، شیخ صلاح الدّین زرکوب، شیخ شهاب الدّين سهروردی، شیخ نجم الدّین صاحب كتاب مرصاد العباد، شیخ مؤید الدّین جندی، شیخ سراج الدّین قیصری شارح فتوحات، شیخ فخر الدّین عراقی، شیخ لغوی صاحب تفسیر، از علمای عامّه و امثالهم، قرب هفتاد نفر از اعاظم عرفا، همگی در یک زمان در آن مکان جمع بودند. لاجرم شهر قونیه را دار الموحّدین می گفتند، و قبور اکثر ایشان در آن جاست.
بر خواطر مهر مآثر حجّاج بيت اللّه الحرام، و زوّار ائمّۀ انام مخفی و مستور نماند، این اقلّ الواعظ و الذّاكر ابن مرتضى محمّد باقر، بقاع بسیار، و قبور بی شمار در هر دیار دیده و زیارت نموده؛ آن چه در حرف کاف در کتب مورّخین به نظر آید، مذکور می نماید.
[225] کابل: دار الملك افغانستان است، مزار فیض مدار ابو خالد کابلی که نام شریفش کنگر و از اصحاب کبار حضرت امام زین العابدین علیه السلام بود، در آن دیار است.
[226] کبش: از بلاد سمرقند است، علم الدّین سیّد عبد اللّه بن سیّد مجد الدین از نسل زید بن علی بن الحسین علیه السلام است. در زمان امیر تیمور گورکانی به سمر قند آمد، پسری داشت احمد نام، المُکّنی به ابی هاشم و ملقّب به شمس الدّین. سیّد عبد اللّه در کبش وفات کرد، پسرش ابو هاشم به سوی عراق شد.
[227] کتهل: قریه ای است از اعمال هند، سیّد کمال الدّین ترمذى بن السيّد عثمان بن السيّد ابى بكر بن السيّد عبد اللّه بن السيّد ابى طاهر بن زيد الشديد بن يحيى بن حسين ذى الدمعة بن زيد الشهيد بن على بن الحسین علیه السلام از ترمذ به هند آمد، در قریۀ کتهل توطن اختیار کرد، در آن دیار مدفون گردید.
[228] کرمی: قصبه ای است در مملکت فارس، از ناحیه فسا الی شیراز بیست [و] پنج فرسخ است، مزار فیض آثار حضرت امامزاده ابو القاسم علی بن احمد بن امام موسى الكاظم علیه السلام در سال سی صد و پنجاه وفات کرد، در آن دیار مطاف اهالی روزگار است.
[229] کاشان: ما بین قم و اصفهان واقع است، قبر مطهّر حضرت امامزاده علیّ بن محمّد الباقر علیه السلام [در دهی است که] مشهور است به مشهد بارکرس، یا بازار کرز، مجد الدّین اردستانی گنبد و قبّۀ بر سر مزار آن جناب بر افراشت.
و مزار فیض مدار مولانا فیض کاشانی (1)، محسن [بن] مرتضی در دار المؤمنین مزار عارفین و مطاف عاکفین است. آن جناب بهترین تلامذهٔ ملا صدرا بود و علوم فقه و حکمت و عرفان را جامع بود، شاه عبّاس ثانی او را از اصفهان طلب نمود، خود در نماز بدو اقتدا کرد.
و مرقد السيّد القاضي ابو الرّضا فضل اللّه بن علىّ العلوى الحسینی، از اکابر فضلای زمان بود. و مضجع ملّا فتح اللّه صاحب تفسیر منهاج الصّادقین در آن جاست، و ارباب فضل و کمال از آن دیار بر خواسته اند، من جمله: بابا افضل صاحب رسایل کثیره، و مولانا عبد الرزّاق مؤلّف تأویلات و غیره، و مولانا محتشم شاعر، و معين الدّين ابو نصر، و فخر الدّين طاهر، اکثر در آن شهر آسوده اند.
و قبر ابا لؤلؤ بابا شجاع الدّین در خارج شهر واقع است، اگر چه اصحّ روایت آن است که او را در مدینه کشتند، امّا قولی هست که بعد از قتل خلیفهٔ ثانی به کاشان فرار کرد، در آن جا پنهان گشته تا وفات یافت.
1) در اصل: «کاشی»
مزار امامزاده حبیب بن موسى بن جعفر علیه السلام در کاشان می باشد.
[230] کرمان: شهری است مشهور، محدود است از مشرق به صحرای لُوت و سیستان؛ و از مغرب به ولایت عراق، و از جنوب به شبانکاره و لار و مکران، و از شمال به دیار خراسان. در آن ولایت صاحبان چند مذهبند:
اوّل: فرقۀ شیعۀ امامیّه بسیار است، و ایشان را طُرق مختلف است: اصولی، و شیخی، و اخباری، و صوفی هستند.
دوم: اهل سنت و جماعت، بسیار کمند.
سیم: طایفه اسماعیلی.
چهارم: علی اللّهی.
پنجم: زردشتی.
مزار حاجی کریم خان شیخی، مرقد مشتاق علی شاه (1)، قبر رونق علی شاه، و كوثر على شاه، و آقا فتح علی، و مولانا محمّد رضا بن مّلا محمّد امین از افاضل بود، اکثر این ها در مقبرهٔ مشتاقیه مدفونند.
شیخ جليل احمد بن علی بن الحسين بن على بن مهنّا بن عتبة الأصغر الداودی... (2)در سال هفت صد و بیست و هشت، در کرمان مدفون گردید... (3)
[231] کرمانشاهان: از بلاد قدیمهٔ کردستان است، مزار شیخ عبد اللّه تونی صاحب وافيه از اجلّۀ فضلا بود، سال هزار و هفتاد و یک عازم زیارت عتبات عالیات بود، در آن جا وفات یافت در کنار قبرستان بیل شاه دفن کردند. و شیخ علی خان، گنبد عالی در سر قبرش بنا کرد، واقع است در سمت راست جاده.
و قبر آقا محمّد على مجتهد، ابن مولانا آقا باقر بهبهانی، در سمت غربی کرمانشاه، در سر راه عابرین عتبات عالیات است. و شیخ ابراهیم بن شیبان از مشایخ عظام بود از آن جاست، در سنۀ سی صد و بیست [و] دو هجری در زمان خلافت القاهر باللّه عبّاسی در آن جا وفات یافت.
[232] کرند: قریه ای است از دهات کرمان شاهان، مردمش علی اللّهی اند (4). قبر نصیری در آن جاست، اسم آن مزار را منزلگاه علی می گویند.
[233] کشمیر: از بلاد هندوستان است، مرقد میر شمس الدین عراقی که از خلفای شاه قاسم نور بخش بود، در محلّه رذه بیل شهر مزبور است. و سادات آن جا از نسل على الطيّب است که [او را] شیخِ آل ابوطالب می گفتند. عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن علیه السلام را هِشام بن عمر در دیار کشمیر شهید کرد. مزار امامزاده عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن علیه السلام، و زید بن علی النقیب در آن دیار (1)است.
یوذاسف پیغمبر از ممالك هند بر خواسته، پادشاه هند بود، بعد از آن که با بلوهر عابد ملاقات نمود، علم و حکمت را از وی شنید، بعد چهار مَلَك بر او نازل شدند، علوم و معارف نشئآت اربعه را به او افاضه نمودند، بعد به زمین سولابطه که مملکت پدرش بود مراجعت کرد، ایشان را به خدای خویش خواند، پس از آن ها به شهرها بسیار رفت، تا به کشمیر رسید، تمام آن ولایت را هدایت نمود و در آن جا وفات کرد، شاگردش یابد نام برای مدفن او عمارتی ساخت.
حکیم عارف میر نظام الدّین در آن جا مدفون است.
[234] کز مال: از مضافات شهر دهلی هندوستان است، قبر بوعلی در آن دیار مطاف اهل روزگار است.
[235] کرک نوح: قریه ای است قریب به جبل عامل، مقام حضرت نوح علیه السلام و مزار خاتم المجتهدین علی بن عبد العال در آن جاست. و مرقد سیّد حسن بن نجم الدّين الأعرج - قبل از وفات از برای خود مقبره ای ساخت، تا در آن بقعه مدفون گردید - [در آن جاست].
[236] کَسکَر: از ناحیۀ گیلان است، بقعۀ امیر حسن بن جلال الدین اشرف در آن جا است. و قبر مطهّر سیّد ابو المرجاء نجفی رحمه اللّه علیه - جدّ دوازدهم راقم - در آن جاست، حالات آن جناب در ضمن خلخال مندرج گردید.
[237] گرگان رود: بلوکی است از مضافات گیلان، در قریه قلعه بین... (2)مزار مطاف اهالی روزگار است.
[238] کنعان: قصبه ای است در فلسطین، باعث آبادی آن جا کنعان بن نوح گردید. اکثر انبیای عظام از آن جا ظهور نموده اند، و مسکن حضرت یعقوب و اولاد آن جناب بوده، اکثر از آن بزرگواران در آن مکان آسوده اند.
[239] کُناسه:
و الكُناسة (بالضّم) اسم موضع بالكوفة، صلب فيها زيد بن علی بن الحسين علیه السلام.
ممّا رواه شيخنا الصدوق فی الأمالی و من العيون مسنداً عن أبی جعفر علیه السلام، عن آبائه، قال: «قال رسول اللّه للحسين علیه السلام: يا حسين، يخرج من صلبك رجل يقال له زيد، يتخطّى هو و أصحابه يوم القيامة رقاب النّاس، يدخلون الجنّة بغير حساب».
و عن معمّر، قال: «كنت جالساً عند الصّادق علیه السلام، فجاء زيد بن علی بن الحسين، فقال له الصّادق: يا عمّ أعيذك باللّه أن تكون المصلوب بالكناسة. ثمّ قال: حدّثنی أبی، عن جدّی، أنّه يخرج من ولده رجل يقال له زيد، يقتل بالكوفة، و يصلب بالكناسة، يخرج من قبره نبشاً، تفتح لروحه إلى السماء، يبتهج به أهل السماوات».
قال الواقدی: خرج زيد بن علی علیه السلام سنة إحدى و عشرین و مئة، يوم الاثنين فی أوّل ليلة من صفر، فبايعه منهم خمسة عشر ألفاً، ثمّ تفرّقوا فوافوا إليه مئتا رجل و عشرين رجلاً. و جاء عمر بن يوسف فی جُموع أهل الشّام، فاقتتلوا و هزم زید و من معه، و توارى ولده يحيى إلى خراسان، فجاء سهم فی جبهة زيد فمات. و جاؤوا به إلى نهر فاسكروا الماء و حفروا له، و دفنوه و أجروا الماء عليه. و جاء أحد ممّن دفن زيد إلى يوسف بن عمر، فدلّ على قبره فنبشه، و قَطَع رأسه، و بعث به إلى هشام، فنصبه على باب دمشق، ثمّ أعاده إلى المدينة، فنصبه بها. و صلبه يوسف بن عمر بكناسة الكوفة عرياناً، فمكث أربع سنين مصلوباً، فنسجت العنكبوت على عورته. و كان لا يقدر أحد يندب عليه، و ألقوا امرأة زيد على المزبلة بعد ما دقّت بالضّرب حتّى ماتت. و لمّا مات هشام بن عبد الملك، و قام الوليد، و كتب إلى يوسف بن عمر: أمّا بعد، فإذا أتاك كتابی هذا فاعمد إلى عجل أهل العراق فأحرقه، ثمّ انسفه فی اليمّ نَسْفاً. فأنزله و أحرقه، ثمّ ذرأه فی الهواء أو فی الفرات. و له من العمر ثانی و أربعين سنة، ورثی زيد بمرات كثيرة. شعر:
مُصيبَة زيد أنّها لعظيمة *** قتيلاً نبيشاً بارزاً فوق جذعة
و حدّث عن بعضهم:
لما صلب زيد رأيتُ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم قائماً مستنداً إلى خَشَبَةٍ، و هو يقول: إنا لله و إنا إليه راجعون، أيفعلون هذا بولدي.
[240] کوثی: اورفا، اریحا، روحا (1)هم می گویند، موضعی است در کوهستان بابِل، از بناهای نمرود است، از سنگ تراشیده و عمارت کرده بود. حضرت ابراهیم در آن جا از مادر متولد شد و قضیّۀ (2)آن حضرت در صحرای آن وقوع یافت، اکنون محلّ احتراق ابراهیم و آثار سیاهی آتش نمرود تا غایت باقی است (3)، تبرّکاً از آب چشمه مریض و تبدار می نوشند و در آن غسل کرده شفا یابند.
[241] کوفه: از اٌمّهات بلاد اسلام بود، اکنون ویران و خرابه است، به غیر از مسجدی که حضرت امیر علیه السلام را ضربت زده اند آبادی ندارد. (4)و آن حضرت چاهی در کوفه حفر کرده، در اراضی کوفه به غیر از آن چاه آب شیرین نیست. و خانۀ آن حضرت پاک و منزّه است که نظر کنندگان گمان کنند که مکرّر آن را تعمیر نموده اند (5)، تازگی چند خانه در حوالی مسجد بنا نهاده اند. (6)
در حدیث است که جبرئیل به رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم عرض کرد: من کوفه را بیست پنج بار خراب، و بیست پنج بار آباد دیده ام، هر خرابی و آبادی آن پانصد سال بوده است!
و اگر چه در میان عرب مثل مشهوری است که: { الکوفیُّ لا یوفی } از متوطنان آن جا کاری بر نیاید، و قول ایشان را اعتماد نشاید. ولکن از کوفه ارباب یقین و علمای دین بروز
1) این سه نام ارتباطی با کوثای شهر بابل حلّه ندارد، بلکه اُورفا در دیار بکر ترکیه و اریحا در فلسطین و روحا در صحرای سیناست
2) یعنی واقعه افکندن حضرت ابراهیم در آتش
3) چشمه ای که در میان نار نمرود، به فرمان خدا از برای ابراهیم جاری گشته، اکنون موجود است
4) این مطلب صحّت ندارد
5) همواره شیعیان خانه ای که حضرت در دوره خلافت در کوفه در آن سکونت داشت را تعمیر و بازسازی می کنند و از زیارتگاه ها به شمار می رود
6) شهر کوفه امروزه شهر بزرگی است که چندین کیلو متر مساحت و طول و عرض آن است، و ده ها هزار جمعیت دارد
و ظهور نموده اند، و احادیث در فضیلت مسجد کوفه بسیار است.
قال علیه السلام: «مسجد کوفان روضة من رياض الجنّة، صلّى فيه ألف نبیّ و سبعون نبيّاً، و ميمنته رحمة، و ميسرته مكرّمة. فيه عضا موسى، و شجرة يقطين، و خاتم سلیمان بن داوود علیه السلام. و منه فار التّنور و نجرت السفينة، و هی صُرّة بابل و مجمع الأنبياء».
مسجد کوفه باغی است از باغ های بهشت، نماز کرده است در آن جا هفتاد هزار پیغمبر، یمین آن رحمت، و یسار آن کرامت است. و در اوست عصای موسی، و شجرۀ یقطین، و انگشتر سلیمان. و آب طوفان از آن جا جوشید، و در آن جا کشتی نوح ساخته شد، و از آن جا حرکت نمود، و در آن جا نجات یافت، و در آن جاست خانۀ آدم و نوح و ادریس، و مصلی ابراهیم و مصلّی حضرت خضر و مصلّی امیر المؤمنين علیه السلام.
و اما مقام های ظاهری آن جا: هر کدام از آن مقام اعمال مخصوص دارد:
اوّل: خندق (1)، دوم: دری که مشهور است به باب الفیل (2)، سیم: ستون چهارم، چهارم: ستون هفتم، پنجم: دكّة القضا، ششم: بیت الطّشت، هفتم: ستون پنجم، هشتم: ستون سیم، نهم: محلّ شهادت حضرت، دهم: قبر مسلم بن عقیل، یازدهم: قبر هانی بن عروه.
بدان که افضل مساجد در عالم چهار است: اوّل: مسجد الحرام، دوم: مسجد مدینه، سیم: مسجد اقصی، چهارم: مسجد کوفه. و بعد از مسجد کوفه مسجدی که به فضیلت مسجد سهله برسد نیست.
اوّل: گوشه ای در خلاف جهت قبله، در جانب راست واقع است.
دوم: زاویه ای که در پیش قبله، در جانب راست واقع است.
سیم: زاویه ای که در پیش قبله، در جانب چپ واقع است. و مقام ادریس پیغمبر است،
و مکانی است [که] ابراهیم علیه السلام از آن جا به عمالقه خروج کرد، و موضعی است که داوود به جالوت خروج نمود. و در زیر آن مسجد سنگ سبزی است که صورت کلّیۀ انبیاء و اولیا آن سنگ منقوش است، و از زیر آن حق تعالی طینت پیغمبران را برداشت. و در آن جاست منزل خِضر، و در آن جاست منزل حضرت قائم، و از آن جا ظهور خواهد کرد.
بیان مساجد میمونه کوفه: مسجد غنی، مسجد سهله، مسجد بنی ظُفر، مسجد حمرا، مسجد جُعفی، مسجد زید بن صوحان، مسجد صعصعة بن صوحان. به جز این دو مسجد آخری، از مساجد دیگر آثاری معلوم نیست.
امّا مساجد ملعونۀ آن جا: مسجد ثقیف، مسجد اشعث، مسجد جَریر، مسجد سمّاک، مسجد شَبَث بن رِبعی - در نیّت شادی از برای قتل امام حسین علیه السلام تعمیر کردند -. و مسجدی که در حمرا بر سر قبر فرعون بنا شده، نیز از مساجد ملعونه است.
بیان قبور مطهّرۀ اصحاب کبار [که] همگی از اخیار بودند، در زمین کوفه است، بر این گونه است: جابر بن یزید الجعفی، و زید بن ارقم، و خبّاب بن الأرت، و مسلم بن عقيل، و هانی بن عُروة، و كُميل بن زیاد نخعى رحمه اللّه علیه، و هِشام بن الحكم الشّیبانی، و عاصم قاری، و ابن ابی النجود، و حمزة بن عمارة بن اسماعيل قاری، و ابو اسحاق تغلب النحوی، و سهل بن حُنيف، و براء بن غالب انصاری، و عُقبة بن عمر انصاری، و ثویر بن فاخته، و سالم بن ابی حفصه، و محمّد بن مسلم، و زرارة بن اعین، و حُمران بن اعین، و سلیمان بن خالد، و عبد المؤمن بن قاسم، و رافع بن زیاد، و هشام بن سالم، و حمّاد بن عیسی، و ابو الصّباح ابراهيم بن نعیم، و معلّى بن اخنث، و عبد اللّه بن سنان، و عَمرو بن الحريث، و منصور بن الحازم، و سعيد الأعرج، و على بن يقطين، و صفوان بن مهران، و عبد الرحمان بن حجّاج، و حسن بن علی بن فضال، و صفوان بن یحیی، و حسن بن محبوب، و صعصعة بن صُوحان، و عبد اللّه بن مغیره، و میثم تمّار، و نعیم بن دجاجه، و عبد الرحمان بن ابی لیلی بن داوود، و محنف سليم الأزدی، و اسماعيل بن عبد ربّه، و عبد اللّه بن ابی يعفور، و ابو نصر ليث، و محمّد بن قيس، و محمّد بن ابی ساره، و قیس بن قاسم، و عبد اللّه بن میمون، و اسماعیل بن ابی خالد، و محمّد بن علی بن نعمان الملقّب به مؤمن الطّاق، و جميل بن درّاج، و یونس بن يقطين، و احمد بن ابی نصر سکونی، و اسماعيل بن مهران بن ابی نصر، و احمد بن محمّد بن خالد بن عبد الرحمان برقی، و ایوب بن نوح درّاج نخعی قاضی کوفه، و محمّد بن احمد بن ابراهيم بن سليم المعروف بالصّابونی.
ثَويّه: مکانی است در کوفه، در آن جا ابو موسی اشعری و مُغيرة بن شعبه - لعنة اللّه عليهما - مدفون است.
و از امامزادگان عظام:
مدفن عيسى بن زيد الشّهيد، الملقّب بمؤتّم الأشبال الرّفيع الشّجيع، و يقال له السّقا؛ لأنّه استتر أيّام المنصور و أيّام المهدى خائفاً من كيدهما. و كان يسقى الماء على الجمل بالأجرة مدّة اختفائه، حتّى مات بالكوفة سنة ستّ و ستين و مئة، و عمره ستّ و أربعون سنة.
جودیّ: موضعی است نزدیک به کوفه، در آن جا سفینه نوح نجات یافت.
حنّانه: موضعی است نزدیک به نجف، مسجد حنّانه معروف است.
قطوان: موضعی است در کوفه.
رحبه: اسم محلّه ای بود در کوفه.
[242] کرگان رود: محالی است از مملکت گیلان، جمعی از امامزاده های کبار در آن دیار به درجۀ شهادت رسیده اند، من جمله: سلطان سیّد محمود ابو هاشم المجتبى بن السيّد على النقيب الدّينوری بن حسن بن حسين افطس بن على الأصغر بن زين العابدین علیه السلام، در تاریخ سال دویست و نود و شش محمّد المهدی بن عبد اللّه بن احمد بن محمّد بن اسماعيل بن جعفر الصّادق علیه السلام بنای خروج گذاشت، پسر خویش قائم را به تسخیر ولایت افریقا و بلاد مصر با لشکر گران روان ساخت. و ابو هاشم محمود را با ابراهیم و محمّد که پسران یحیى بن حسن بن حسين افطسند به جانب تسخیر مملکت ایران و آذربایجان فرستاد، آن بزرگواران از دینور سفر بلاد عجم کردند، چند شهر را فراهم آوردند، آن وقت مقتدر عباسی، عبد اللّه بن معتضد را با مؤنس خادم، با سی هزار نفر لشکر جرّار به آذربایجان روان ساخت، در اراضی اردبیل محاربه ای سخت روی داد، بعد از شکست لشکر سلطان محمود با بنی اعمامش روی به فرار نهاد، در میان جنگل کرگان رود
متواری و متحصّن شدند، پس عبد اللّه معتضد ابو محمّد محسن را - که عمو زادۀ سلطان محمود بود - به نقابت و خلافت تطمیع نمودند، محمّد محسن شبانه امامزاده محمّد را شهید کرد، بعد امامزاده ابراهیم و محمّد را به قتل رساندند، سرهای ایشان را از برای خلیفه فرستاد. حال مزار فايض الانوار سلطان محمود دینوری، در محالّ خُطبه سراست،
علامتش درختی است در هوا مانده که به میل لرزان مشهور است، قبر غلامش در نیم فرسخی آن است.
مزار امامزاده ابراهیم بن یحیی در... (1)در محلّۀ حاجیلر می باشد. قبر محمّد بن یحیی مشهور به محمّد تیرکش بند، در محلّه طوله رود واقع است.
سیّد نیکی در محلّه ای است به اسم خود مُسمّا گشته:
و كان اسمه أبو محمّد الحسن بن علی [بن] الحسين [و هو] أبو الجنّ بن أبی علی بن محمّد بن علی بن إسماعيل بن جعفر الصّادق علیه السلام؛ و منهم آل أبی الجنّ، قضاة دمشق و نقابتها؛ و منهم جماعة بالدينور و أردبيل؛ و منهم بمصر جماعة، و أعظمهم نقيب النقباء الأمير مجد الدّولة؛ و منهم قاضی القضاة شرف الملك أبو البشائر. و كان أبو محمّد الحسن إماماً كبيراً عابداً زاهداً جليل القدر، نزل بدار الملك تبريز عام خمسين و أربعمئة يدعوهم إلى الإسلام. و قد أسلموا كلّهم على يديه جميع أهل آذربايجان، و أمر بتخريب الكنائس و بيوت الأصنام، و خَطَب بجامع التبريز للمستنصر باللّه العلوی خليفة مصر، و أذّن بحیّ على خير العمل، و أحيى مذهب الجعفريّة و أظهر التشيّع، لمّا سمع القادر باللّه العبّاسى كتب إلى طُغرل بك إلى العراق: اعلم أنّ أبو محمّد الحسن من أهل البدعة، و من مفسدی الرافضة، و اعهد إليه فاقتله، وادفع عنّا شره. فعند ذلك فوّض طُغرل بك نقابة الأشراف بآذربايجان و الجيلان إلى سيّد يحيى الرفاعی طمعاً بإزالة فتنة الرافضة على يديه. و جاء يحيى الرفاعی مع العسكر إلى التبريز، لمّا سمع أبو محمّد الحسن فرّ إلى الجيلان خائفاً، و قاتل أبو محمّد الحسن فی الجيلان فقتله و بعث برأسه إلى الخليفة، و دفنوا جسده فی شفيرة نهر كرگان رود رحمه اللّه علیه.
از این قضایا چنان مستفاد می شود که کشتن برادر برادر و عمو زاده عمو زاده را از قدیم الزمان در خاک کرگان رود مرسوم بوده است؛ چنان که فرخ اللّه خان مرحوم که حکمران آن محال بود، در مذهب جعفریّه راسخ و در تشیع ثابت قدم،بود، جمعی از معاندین باطناً
1) کلمه ای ناخواناست
برادرانش را اغوا کردند، آن حکمران عادل را در میان رخت خوابش به درجۀ شهادت رساندند رحمه اللّه علیه. بحمد اللّه اولاد آن مرحوم در آن محال با کمال اقتدار و استقلال حکومت دارند، مصداق آیه شریفۀ: { یُریدوُنَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِروُنَ } در آن خانواده هویداست.
[243] کَش: بلدۀ است از توران، مزار شیخ شمس الدّین که از اولیا عالی مقدار بود در آن جاست. محمّد بن عمر بن عبد العزیز، شیخ حسن، شیخ صالح، شیخ داوود، شیخ علی، عمو ماً از علمای اعلام و محدّثان صحيح الإعتقاد بودند، قبور ایشان در کش، در مدرسه جزیره، در حُجرۀ شمالیه است.
[244] کلبر: از شهر های دکن هندوستان است، قبر سیّد محمّد گیسو دراز بن سیّد يوسف بن علی بن محمّد بن على بن حمزة بن داوود بن ابى الحسن زيد الجندی بن ابی عبد اللّه الحسين القدان بن ابى منصور محمّد الاكبر بن عمر بن يحيى بن الحسين ذى الدّمعة بن زيد بن على بن الحسین علیه السلام در آن جاست.
[245] كَمَره: بلوکی است متّصل به ناحيۀ كزاز، مزار فايض الأنوار امامزاده سهل بن امیر المؤمنین علیه السلام در طرف شمالی آن جا واقع است. محمّد بن مالك اشتر در موضع علیای آن جاست، از زیر مرقدش بعد از دفن کردن، از کراماتش به دو آسیا [ب] گردان آب جریان یافته، ناقص و زاید نمی شود.
[246] کنگان: قریه ای است از قراء بحرین، سیّد هاشم بحرانی - معروف به علّامه - بن سليمان بن سيّد اسماعيل بن سیّد عبد الجواد، صاحب تصانیف است، وفاتش در سال یک هزار و نه، در قریۀ مزبور مدفون گشت.
[247] گنجه: شهری است مشهور، مزار شیخ نظامی صاحب خمسه، مرید شیخ حاجی فرج زنجانی، و ابو العلای شاعر (1)در آن جاست، شیخ نظامی از قُهستان قم بود، چنان که خود گفته است:
چو من که در شهر گنجه گمم *** ولی از قُهستان شهر قمم
[248] کهف: از قراء عراق عرب است، امیر ابو الحسن سنان بن سلمان، الملّقب به
1) قبر ابو العلاء معرّی در شهر معرّه در شام می باشد
راشدین، جلیل و فاضل و رئیسی شجاع و باذل بود، قلعه های اسماعیلیّه در تصرّف او بود. و اصل او از قراء بصره است که آن را عقر السّدن می گفتند، در محرّم سنۀ تسع و ثمانین و خمسمائه در کهف مدفون گردید.
[249] گیلان: ولایتی است معروف، و به کثرت آب و خُضرت زمین و رطوبت هوا موصوف است، جبالش پر درخت، و مسالکش سخت. گویند آن ولایت را جیل بن ماسل بن آشور بن سام بن نوح ساخته، و نام خویش را بر وی انداخته است.
محدود است از طرف مشرق به بحر خزر و مازندران، از سمت جنوب به ولایت عراق و سفید رود و طارم و کوه البرز، از جانب مغرب خلخال و اردبیل و محال ویلکج، از جهت شمال خاک مغان و بحر خزر.
ساکنان آن دیار قدیم الزمان گبر و مجوس بودند، بعد از ظهور ملت بیضا مانند سایر اهل ایران اسلام قبول نمودند. قریب صد و پنجاه سال بعد از هجرت نبوی، ناصر الحّق که از سادات علوی و زیدی بود، ایشان را به مذهب زیدی دعوت نمود، تا زمان شاه اسماعیل صفوی مردم آن جا زیدی و جارودی مذهب (1)بودند، بعد از خروج آن پادشاه مذهب امامیّه را قبول نمودند. اکنون سنۀ هزار و سی صد و بیست و چهار است، اغلب شیعۀ امامیّه و جمعی تابع سنّت و جماعتند (2). سکنۀ قراء آن مکان بهتر از شهریانند، و نزدیک تر... (3).
امرا ذی شان، و عرفای عالی مکان از آن جا برخواسته اند، و به زیور عدل و داد و معارف نفسانی آراسته اند، من جمله: از سلاطین ملوك دیالمه، و ملوك علویۀ کیاکی. و از عرفا: شیخ تاج الدّین زاهد، و شیخ ابراهیم. و از حکما: مولانا شمسا. و از وزرا: میر شمس الدّین زکریا، و مولانا شیخ نجم، و شمس الدّین. و از اطبّا: حکیم ابو نصر، و مولانا محراب، اعلم و اعرف آن دیار بودند.
در خاک گیلان قبور امامزاده های عظام و اولیای کرام بسیار است، هر کدام در جزء اسامی بلوک آن ولایت، به ترتیب حروف مندرج گشته است.
غرض از تحریر این کتاب مستطاب، فقط نوشتن بعضی بقاع بلاد مسلمین است، تا هر مریدی از مراد خود و هر زایری از مزورش نتیجۀ حسنات برده، مؤلّف را از دعای خیر فراموش نفرمایند؛ آن چه قبور هر دیار را دیده و یا شنیده، در حرف لام به قید تحریر می آورد.
[250] لالش (1): کوهی است از اعمال موصل، قبر شیخ عَدیّ که از نسل خلفای بنی اُمیّه بود در آن کوه است، اکثر طایفۀ کردان ارمنیّه و ربیعیّه مرید شیخ عَدی می باشند. (2)
[251] لنکران: در کنار بحر خزر واقع است، مزار شیخ تاج الدّین مشهور به شیخ زاهد گیلانی که مرشد شیخ صفی الدین اردبیلی بود، در شیخه کران [است] که در دو فرسخی لنکران واقع است.
[252] لاهور: شهری است مشهور در مملکت هند، و مقبرهٔ جهانگیر شاه از غرایب است. و مشایخ کبار و قبور علما و اولیا در آن دیار بسیار است. قبر ایاز در آن دیار زیارتگاه اهل روزگار است، و مولانا سيّد حسن بن سيّد زین العابدین بن سیّد راجو، ساكن لاهور، مزارش در آن جاست.
و دیگر: شیخ احمد بن نصر اللّه الدّبیلى التتوّى السّندى، حالش در کتب رجال معلوم است. آخر از دلایل حسن عقیدهٔ آن جناب در لاهور به درجۀ شهادت رسیّد، در حظیره مرحوم میر حبیب اللّه مدفون گردید.
[253] لاریجان: ناحیه ای است از نواحی مازندران، مزار امامزاده امیر حسن بن ابو الحسین صاحب قلنسوه، در دست ماکان بن کاکی شهید شد، در آن دیار مطاف اهالی روزگار است.
[254] لاهجان: از توابع گیلان است، مرقد امیر حسین کارکیا [که] از سلاطین گیلان بود در آن جاست. و قبر مولانا عبد الرزّاق لاهجی، و شیخ محمّد علیّ صاحب شرح گلشن راز در آن جاست.
[255] لحسا (1): شهری است در کنار بحر عمّان واقع است، مزار شیخ محمّد بن علیّ بن ابراهیم [بن أبی] الجمهور در آن جاست. و شیخ احمد بن زین الدّین از لحسا بر خواسته، آن جناب در سفر مکّه در چهار فرسخی مدینه در منزل فید وفات یافت، جنازه اش [را] به مدینه حمل کردند و در قبرستان بقیع دفن نمودند.
[256] لنکر: از نواحی خراسان است، مزار فیض مدار امیر قاسم أنوار - اصلاً تبریزی بود، به چند واسطه به امامزاده هارون بن امام موسی الکاظم علیه السلام می رسد، سال هشت صد و سی هفت وفات یافت -، در آن دیار زیارتگاه اهل روزگار است.
بر رأی منیر معرفت تخمیر برادران دین مبین، و تابعین حضرت خاتم النبيّین، و شیعیان امیر المؤمنین و اولاده المعصومین - صلوات اللّه علیهم اجمعین - پوشیده نماند، فقیر مقابر انبیا و اولیا و علما و فضلا، از اصولی و اخباری و شیخی و صوفی و سنّی و حکمی، در هر عقیده ای مستند مرقوم می دارد، تا عموم ناس از این کتاب بهره مند باشند. امید که از اغراض نفسانی و تسویلات شیطانی مبرّا و معرّا بوده، به موجب: { مَنْ صَنَّفَ فَقَدِ اسْتَهْدَفَ } نشانۀ تیر ملامت نشود، و در زمرۀ: { فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً } محسوب نگردد.
[257] ماحوز: قریه ای است از نواحی بحرین، [مزار] مولانا شیخ یوسف بحرانی صاحب الحدایق - سال هزار و صد و هشتاد و شش وفات یافت - در قریۀ مزبور است.
[258] ماهان: قریه ای است از قراء کرمان است، مزار فیض آثار شاه نعمت اللّه ولی در آن دیار مشهور، مطاف طوایف اناث و ذکور است.
نسب آن جناب [که] به امام محمّد باقر علیه السلام منتهی می شود، بر این موجب است:
نعمت اللّه بن عبد اللّه بن سیّد محمّد بن میر عبد اللّه بن سيّد كمال الدّین یحیى بن سيّد هاشم بن سيّد موسى بن سيّد جعفر بن سيّد صالح بن سيّد احمد بن سيّد محمّد بن سیّد جعفر بن سيّد حسن بن سيّد محمّد بن سيّد جعفر بن سیّد محمّد بن سيّد اسماعیل بن سيّد أبی عبد اللّه بن الامام محمّد باقر علیه السلام.
1) امروزه نام این منطقه «الأحساء» می باشد، و نسبت به آن را «الحساوی» گویند
آن جناب نود و هفت سال زندگانی کرد، در سال هشت صد و سی و چهار هجری وفات یافت.
[259] مخا: بندری است از بنادر یمن، از توابع شهر صنعاست، قبر شیخ عمر مرید شیخ ابو الحسن شاذلی مغربی در آن بندر است.
[260] مداین: شهر عظیم بوده از شهرهای عراق عرب، اکنون خراب است. مزار فایض الأنوار سلمان فارسی رضی اللّه عنه در آن جاست، مسقط الرّاس آن جناب از مزارم فارس بود و سی صد و پنجاه سال زیست فرمود، در سال سی و هفت هجری در مداین وفات یافت.
و دیگر: مزار حُذَیقه بن یمان، یکی از اصحاب کبار حضرت رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم بود و از دوستان خالص العقیدۀ على مرتضى بود، بعد از خلافت آن حضرت چهل روز که گذشت، حُذیفه در مداین وفات یافت و دو پسرش صفوان و سعید در صفّین شهید شدند.
[261] مراغه: از شهرهای آذربایجان است، شیخ اوحد الدّین مراغه ای مرید شیخ اوحد الدّین کرمانی صاحب جام و جم در مراغه توطّن نمود. و مرد عارف و سالک و مرتاض و موحّد بود، سال هفت صد و سی هشت وفات یافت، مزارش در مراغه مشهور است و شیخ اوحدی که در اصفهان است، سوای این است که عرض شد. در مراغه امامزاده عبد اللّه بن احمد الشعرانی بن على العُریضی بن جعفر الصّادق علیه السلام می باشد.
[262] مرغاب: موضعی است در فارس، آن را مشهد مرغاب گویند، واقع است چهار منزلی شیراز، در سر راه اصفهان اتّفاق افتاده. مزار مادر حضرت سلیمان پیغمبر ابن داوود علیهما السلام در آن جاست، طُرفه مقامی در سر مزار آن ساخته اند.
[263] مرو: از بلاد ترکستان و خراسان می باشد، مرقد بُرید بن الحُصین اسلمی در آن دیار است. آن بزرگوار از اصحاب کبار حضرت حیدر کرّار بود، در مرو شهید شد. و قبر امام ابو سعید عبد الكریم سمعانى صاحب تاریخ در مرو است.
[264] مزداخان: قریه ای است از قراء هرات است، امام فخر رازی صاحب تفسیر در آن قریه در کوه مصاقب مدفون می باشد، مزارش مطاف اهالی آن دیار است. [265] مَسَیّب: قریه ای است در کنار شط فرات، در چهار فرسخی کربلاست. [مزار] پسران حضرت مسلم - محمّد و ابراهیم - در آن دیار مطاف اهالی روزگار است. [266] مکن پور: از بلاد هندوستان است. مزار فیض مدار شیخ معین الدّین در آن
دیار در غایت اشتهار است، سالی یک مرتبه جمعیت بی شمار به زیارت آن آمده مراجعت کنند. گویند: هر سال باید صد و بیست پنج هزار درویش کسوت پوش در آن جا حاضر باشند!
[267] مُصلّی: قریه ای است از قراء بحرین. مزار فیض آثار شیخ عزّ الدّین حسین بن عبد الصّمد بن محمّد حارثى هَمْدانی، بسیار عالم محقق و فاضل مدقّق بود، نسبش به حارث هَمْدانی می رسد، تألیف بسیار دارد، از بلاد جَبَل عامل به بلاد عجم آمده، در آخر عمر در بحرین اقامت کرد، تا وفاتش رسیّده، در مُصلّی بحرین مدفون گردید، قبر مطهّرش مطاف فریقین است.
[268] مُلتان: شهری است خرّم، بنیان قبور سادات صحیح النسب و مشایخ کبار در آن دیار بسیار است، من جمله: مزار سیّد علی اکبر، و قبر سیّد شمس الدّین، و قبر شیخ بهاء الدّین زكریا، مرقد شیخ رکن الدّین در غایت اشتهار و زیارتگاه اهالی روزگار است.
[269] موصل: شهری مشهور است از بلاد شامات (1). مزار حضرت یونس پیغمبر، و مرقد حضرت جرجیس پیغمبر، و بقعهٔ ابو تمّام طایی که نامش حبیب، اسم پدرش اوس بود، در سال دویست و سی و یک وفات یافت، در آن جا مشهور است. و در مغارۀ (2)معروف قبر عمرو بن الحَمق الخزاعی (3)، و قبر على بن الحسین جامع باقولی، و قبر قطب العارفین نور علی شاه در قرب مزار فیض آثار حضرت یونس علیه السلام است. شیخ عبد العزیز عارف ابن شیخ عبد القادر ابی محمّد جیلانی، در جبل جبال از اعمال موصل مدفون است.
امامزاده ابو هاشم احمد بن حسین احول بن عیسى بن یحیى بن ذى الدمعة كه نقیب موصل بود در آن دیار مدفون است.
[270] مهدیّه: شهری است در قطعۀ خاک افریقا که مغرب زمین گویند. ملوک بنی فاطمه مهدیّه را بنا نموده و در زمان ایشان دار المُلکشان بوده، در مغرب زمین بزرگ تر از آن شهر بنا نشده بود. و ابتدای دولت بنی فاطمه در سنۀ دویست و نود و شش هجری بود، و دوازده نفر از ایشان مدت دویست و هفتاد [و] چهار سال خلافت کردند. اوّل ایشان مهدی
لقب داشت، نام اصلی آن احمد بن اسماعیل بن محمّد بن اسماعیل بن جعفر الصّادق علیه السلام [بود]. مزار بعضی از ایشان در مهدیّه، و برخی در قاهرۀ مصر مدفونند.
[271] میانج: مابین تبریز و زنجان واقع، قصبه ای است مشهور. مزار فایض الأنوار امامزاده اسماعیل بن جعفر بن الهادى امام علىّ النّقى علیه السلام مطاف اهالی آن دیار است.
[272] متکین: قریه ای است از اعمال معرة النعمان از توابع حلب، سیّد احمد الصيّاد كه از مرتاضین رفاعیّه بود در آن جا مدفون گردیده.
[273] مَدیَن: شهری است کوچک در کنار بحر قُلزم، مقام حضرت شعیب علیه السلام در آن جاست.
[274] مراغه: سیّد فتاح بن سیّد علی صاحب کتاب عناوین در فقه، و ملّا حسین دخیل، و از خلفای بنى عبّاس المرشد باللّه ابو منصور فضل بن المستنطهر عباسی. وقتی که به خلافت رسید به قتال عجم رفت، روز پنج شنبه هفدهم ذی قعده، در سال پانصد و بیست و نه او را در مراغه کشتند، در آن جا مدفون گردید.
[275] مرو: بعد از آن که لشکر اسلام از جانب خلیفهٔ ثانی مملکت ایران را فتح کردند، شیرازۀ اوراق مملکت ساسانیان گسیخت، یزدجرد بخت برگشته از مداین و قادسیّه و نهاوند فرار کرد به ری آمد، با اولاد و زنان و خدم و حشم راه اصفهان پیش گرفت، از اصفهان به کرمان، و از کرمان به مرو رفت. در آن جا خورزاد برادر رستم فرّخ زاد ایشان را تسلیم هاهویۀ حکمران مرو نمود و نوشته گرفت، بعد خورزاد به آذربایجان رفت، هاهویه پادشاه هیاطله را از حال یزدجرد خبر دار کرد. او به مرو آمد که شهریار ایران را بگیرد، یزدجرد از ترس وی به آسیا [ب] رفت، آسیابان او را به طمع جواهر و جامه در سال هفتم خلافت عثمان کشت، در دم آسیای مرو مدفون گردید.
آلب ارسلان ابو الشجاع محمّد جعفر بک در مرو در جوار پدرش مدفون است. در مرو کهنه که به قریۀ پیرامون مشهور است، از مزار اولیاء بسیار است.
[276] مریان: از قراء ییلاق گرگان رود گیلان است، مزاری است مشهور به پسر علی مستجاب الدّعوه، تمام کتب و تواریخ و انساب و رجال و اخبار را تفحّص نموده تا معلوم و مشخّص کند که این پسر علی کیست، و نسبش به کدام شخص منتهی می شود؟ از امامزاده ها و سادات، هیچ کدام به مکان مزبور نیامده و اقامت نکرده است؛ چون این اسم
به نام سالکین طریقت صوفیّه شبیه بود، بنا بر این فقرای سلسلهٔ نعمت اللّهیه و نور بخشيّه و صفویّه و بکتاشیّه و خلوتیه و شطّاریه و ذَهبیّه و قادریّه و نقش بندیّه و رفاعیّه و طیفوریّه را تجسّس نمودم، اشخاصی که علی نام به ولایت گیلان آمده اند به تفصیلی است که ایراد می شود:
از مشایخ طریقت: پسر علی تُرکهٔ اصفهانی است، قبرش در هرات است. پسر على تایبادی، قبرش در خراسان است. سیّد علی همدانی، قبرش در ختلان است. خواجه پسر على شمس الدّین، قبرش در سبزوار است. سلطان پسر علی مؤیّد، قبرش در خرم آباد لرستان است. پسر علی ساوجی از خرقۀ پوشان سلسلۀ شاه نعمت اللّهی است، در سامره مدفون است. بو علی رود باری، بو علی کاتب، مزار ایشان هم معلوم است. پسر علی بسطامی، از سلسلهٔ طیفوریه در بسطام مدفون است. پسر علی مکّاری، از سلسلۀ قادریّه در طرسوس، در جوار مرشدش ابو الفرج مدفون است. خواجه پسر علی... (1)از سلسلۀ نقش بندیّه، قبرش در محال ماوراء النّهر است.
در سلسله های دیگر چند علی نام هست، هیچ کدام از ایشان به گیلان نیامده اند، من جمله در سلسلۀ ذهبیّه سه نفر علی نام هست: پسر علی نقی فارسی، پسر محمّد علی مؤذّن خراسانی، پسر غلام علی نیشابوری.
در میان رفاعیّه هم سه نفر علی نام هست: پسر علی قاری، پسر علی عظام، پسر علی فارقانی.
در سلسلۀ صفويّه على نام نیست؛ لكن سلاطین علویّه گیلان چهار نفر سیّد علی نام است: یکی در رستمدار مدفون است، یکی هم در قسّام مدفون است، یکی هم از ترس برادرش به بغداد فرار کرده دیگر برنگشت.
دیگری که کاركیا على بن سلطان محمّد است قبرش معلوم نبود، به موجب تواریخ بعد از دقّت کامل معلوم شد که مزار آن بزرگوار است که آن جناب را در آن مکان شهید کرده و دفن نمودند؛ چنان که حالات آن جناب را در کتب تواریخ ضبط کرده اند: آن سیّد جلیل القدر به غایت فاضل و متقی و عادل بود، و سادات و موالی از افاضل احسان او بهره مند
1) کلمه ای ناخواناست
بوده اند، اخلاص و حراست و حمایت و رعایت و تربیت آن جناب نسبت به حضرت شاه اسماعیل مرحوم بر سر عالمیان ظاهر است، احتیاج به بیان ندارد. شاه اسماعیل که در حفظ و حراست او بود، در سال نه صد و پنج هجری آن جناب را در لاهیجان وداع نمود، از راه ییلاق گرگان رود به اردبیل رفته، بعد از زیارت قبر جدّ بزرگوارش بنای خروج گذاشت، تا در سال نه صد و ده کارکیا حسین، کیا فریدون وکیل کارکیا علی را به قتل رساند، کارکیا على بالضّروره سلطنت گیلان را بدو تفویض کرده روی به گوشه عزلت آورد. بنا به تحریک کارکیا علی، برادرش سلطان حسین را به قتل رساندند. و امرای سلطان حسین از قضیّه اطلّاع یافتند، خواستند کیا علی را در عوض بکشند، آن جناب از شورش ایشان ترسناک شده راه فرار اختیار نموده، خواست خود را به اردبیل رسانده، تا در تحت شاه اسماعیل خود را از ورطهٔ هلاکت خلاص دهد، شبانه به راه افتاد، از راه گرگان رود به قریۀ مریان رسید، اُمرای سلطان حسین از عقب آمده تا به وی رسیدند، در آن مکان آن جناب را شهید کردند. شاه اسماعیل بعد از استماع این داهیه، تمام قاتلین آن جناب را به قتل رساند و حُكّام رشت و گیلان را تأدیب نمود، حاکم طارم و خلخال در آن اوان به قتل رسیدند.
وفات سیّد علی کیا در سال نه صد و یازده، سال ششم خروج شاه اسماعیل صفوی بود. شاه اسماعیل گنبدی بر فرازش بر افراشت، به مرور دهور کیا علی به پیر علی مبدّل گردید.
نسب شریف زید علی کیا که از متأخرین علویّهٔ گیلان بود: امیر کیا حسن بن احمد بن سید على الغرنوى بن محمّد بن ابو یزید بن ابو محمّد حسن بن احمد الاكبر - المشهور به عقیقى كوكبى - بن عیسى الكوفى بن على بن حسن الأصغر بن زین العابدین علیه السلام.
[277] مازندران: از بلاد طبرستان است. آقا محمّد علی بن محمّد باقر، مولانا محمّد بن محمّد مهدی اشرفی ساکن بار فروش، آقا شیخ زین العابدین، شریف العلماء مسمّا به محمّد شریف مازندرانی، ملّا محمّد صالح بن احمد، ملّا محمّد كاظم، ملّا علی، مولانا رشید الدین ابن شهر آشوب از آن جا ظهور کرده اند و اغلب در آن دیار مدفون هستند.
[278] مسجد جمکران: در یک فرسخی قم، مسجد شریف را شیخِ عفیفِ صالح حسن بن مثله جمکرانی با شیخ ابو الحسن الرّضا به فرمودۀ امام زمان حضرت صاحب الأمر علیه السلام تعمیر کرده اند. حضرت ایشان را شبانه به همان مکان احضار فرمود و امر به تعمیر مسجد
نمودند، و به لفظ مبارک فرمودند: «إنّما هذا المسجد للإمام صاحب الزّمان، فمن صلّى فیه، فكأنّما صلّى بالبیت العتیق».
و امر کرد که مخلوق دو رکعت نماز تحیّت و دو رکعت نماز غیبت حضرت حجّت علیه السلام بخوانند، قریهٔ رهق که از توابع قم است از موقوفات این مسجد است. تفصیل تعمیر [مسجد] شریف جمکران را در تاریخ قم که از مصنّفات شیخ ابو جعفر محمّد بن بابویه قمی است [آمده]! شیخ حسن فاضل قمی از مؤنس الحزین نقل کرد.
[279] ملاطه: از قراء طالقان است، نزدیک بقعهٔ الموت. سلطان امیر محمّد مشهور به امیر مهدی کیاکی از سلاطین کیا بود، در قلعۀ الموت در سال هشت صد و سی [و] هفت وفات کرد، نعش او را به ملاطه نقل نموده، در آن جا مدفون گردید.
[280] منین: از اعمال دمشق است، قبر اسماعیل سیّد جندل در آن دیار است.
[281] موته: جنگ گاه مشهور است، نزدیک به زمین بیلقاء، آخر خاک حجاز می باشد. در آن مکان اصحاب رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم با هر قل که پادشاه آسیای صغیر بود جنگ کردند، از امرا لشکر جعفر بن ابی طالب علیه السلام، زید بن حارثه، ابن رواحه شهید شدند، در آن جا مدفونند.
و فی روایة قال رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم: «رأیت جعفر یطیر فی الجنّة بجناحیه».
[282] مهنه: از توابع خاوران، از مضافات خراسان است. مزار مولانا شیخ ابو سعید ابو الخیر در آن دیار است.
[283] میبد: قصبه ای است هفده فرسخ از شیراز دور، وقف امامزاده احمد بن موسى الكاظم علیه السلام است. امیر مظفّر - که سلاطین مظفریان به وی منتهی می شود - در مدرسه ای که خود بنا کرد مدفون است. شاه شرف الدّین مظفّر، در سال هفت صد و پنجاه [و] چهار در شیراز وفات کرد، نعش او را نقل کرد در مدرسۀ مظفریۀ میبد دفن کردند. ملّا حسین از معروفین علمای اهل سنت و صاحب تصانیف است، در آن جا مدفن و مشهور است.
[284] مسجد: مسجد بسیار است در عالم، خصوصاً در ایران مساجد بسیار [ی] تعمیر کرده اند.
مسجد خوبی در سمنان است که خاقان مغفور فتح علی شاه در سمنان بنا فرموده، بس که خوب است لایق سمنان نیست، شاعر گفته:
حیف از این مسجد که در سمنان بود *** یوسفی ماند که در زندان بود
من جمله در طهران میرزا حسین خان سپهسالار مرحوم، در طرح مسجد ایا صوفیا ساخته، به قدر دو کرور پول خرج کرده است.
هم چنین مسجد شاه اصفهان، به دستیاری چند نفر از سلاطین صفویه اتمام پذیرفت، چند چیز در آن مسجد دارد که هفت هزار تو مان قیمت شده.
دوم: یک تخته سنگ سُماق که دو ذرع طول و یک ذرع عرض دارد، در صفا و جلا چون آینه حلب است به جای هزاره در دیوار نصب کرده اند که هفت هزار تو مان قیمت نموده اند. سیم منبر بلندی است از یک قطعه سنگ مرمر که مشتمل بر هفده یا هیجده پله، تقریباً می شود آن را نیز هفت هزار تو مان قیمت کرده اند. چهارم: باب مسجدی که آن را به طلا و نقره ساخته اند، آن نیز هفت هزار تو مان قیمت شده.
پنجم: زنجیری است که بر در مسجد آویخته اند، آن را نیز به هفت هزار تو مان تمام کرده اند.
بر ضمایر ارباب معارف، و سرایر اصحاب لطایف پوشیده و مخفی نماند که محرّر این کلمات، و مقرّر این مقالات، تراب اقدام الراثيّن سيّد محمّد باقر الشهیر به فخر الواعظین، بنا به خواطر مسافرین؛ آن چه از بقاع هر دیاری دیده و از مشاهد و ابصار شنیده در این دفتر ثبت می نماید، از حاجیان و زایران التماس دعا دارد.
[285] نائین: از قصبات اصفهان است، ارباب فضل و کمال در آن جا بوده اند. قبور حاجی محمّد حسن نائینی یزدی، و حاجی محمّد حسن تبریزی، و حاجی عبد الوهاب، و میرزا ابو القاسم شیرازی، و میرزا عبد الرّحیم عمو ماً فضایل صوری و معنوی داشتند، در همان دیارند.
[286] نهاوند: شهری است خواطر پسند، هوایش خرّم، از بلاد قدیمۀ عراق عجم. در آن جا مزار فیض آثار عبد الجبار بن مبارك که از جملۀ اصحاب و وکلای امام محمّد تقی الجواد علیه السلام بود، مطاف زایرین اهالی آن دیار است.
[287] نهروان: از مداین سبعۀ عراق، الحال به کلی خراب است. قبر ابراهیم بن اشتر نَخَعی در آن جاست، ما بین بغداد و سامره از [دور] گنبد و مرقدش معلوم است.
[288] نیشابور: بلدۀ مسرّت موفور، دو سه مرحله از مشهد دور. مزار فایض الأنوار ابو محمّد فضل بن شاذان الأزدى النیشابوری که از اصحاب کبار امام علیه السلام بود و یک صد و هشتاد جلد کتاب تصنیف داشت، در آن دیار است. و مرقد اسحاق بن اسماعیل که از اصحاب ابی محمّد عسکری علیه السلام بود، و تربت یحیی بن معاذ رازی نیز در آن جاست.
قال أهل التاریخ: خرج یحیى بن معاذ الواعظ إلى بلخ، و أقام بها مدّة، ثمّ رجع إلى نیشابور و مات فیها سنة خمسین و مئتین.
از امامزادگان ابو الحسین محمّد زاهد در نیشابور خلافت کرد، در سال سی صد و سی و نه وفات یافت، از اولاد حسن مکفوف بن حسن افطس بن على الأصغر بن زین العابدین علیه السلام بود، فرزندان او ابو محمّد نقیب النقباء نیشابور ملّقب به شیخ القره، و ابو منصور ظفر بن ابی الحسین ملقّب به... (1)در نیشابور مدفونند. یعقوب بن لیث سیستانی از سلاطین صفّاریان بود، در سال دویست و چهل [و] چهار در نیشابور مدفون گشت. یحیى بن یحیی، اسحاق بن راهویه، محمّد بن رافع، احمد بن حرب، همگی از علمای آن جا و از اصحاب امام رضا علیه السلام و میزبان و جان نثار آن حضرت بودند، در نیشابور مدفونند.
و بقعۀ عبد اللّه مبارک، و قبر ابراهیم بن عبده، و مرقد شیخ ابو القاسم قُشیری صوفی صاحب الرّساله، و مزار شیخ علی دقّاق، و مضجع ابو بکر خوارزمی، و تربت بحر الحقائق و الأسرار شیخ فرید الدّین محمّد بن ابراهیم العطّار، از عرفای روزگار بود، در فتنهٔ چنگیزی اسیر مغولی شده، وقتی که آن جناب را به عزّ شهادت رسانید، آن جناب سر خود را به دو دست خود گرفته به قدر نیم فرسخ دوید، تا آن جا مرقد اوست ایستاد، آن گاه از پا [ی] در آمد و روح پر فتوحش روی به جنّات عدن نهاد! قاتل آن جناب این کرامت را [که] دید، نادم و پشیمان شد و شیخ را به طریق اسلام غسل داده، کفن کرده، دفن نمود و بر سر مزارش مجاور گشت، مزارش در کمال اشتهار است.
[289] نخجوان: در زمان قدیم اسمش بلدهٔ «افسوس»، و پایتخت دقیانوس بود که
1) چند کلمه ناخواناست
دعوی خدایی می کرد، اصحاب کهف که شش نفر بودند: تملیخا، مكسلمینا، منثلینا، مریوس، دریریوس، شادریوس. این شش نفر یقین به بطلان دقیانوس حاصل نمودند، از شهر به قصد شکار فرار اختیار نمودند، در عرض راه با شبانی «و طوس» نام رفیق شدند، كلب او «قطمیز» به زبان آمده استدعای رفاقت کرد، آمدند به غاری که «و صید» نام داشت پنهان شدند. حقّ تعالی قبض روح ایشان را کرده، بعد از سی صد و نه سال زنده شدند، در وقتی که دقیانوس و مردم آن شهر بر طرف شده بودند، این عجایب را دیده باز آرزوی مرگ کرد [ند]، در همان غار مرده و خوابیدند.
[290] نَسَف: از بلاد توران است. شیخ عز الدّین، مرید شیخ سعد الدّین حموی، صاحب كتب كثیره در آن جا مدفون است.
[291] نطنز: قصبه ای است در دو منزلی شهر کاشان. مولانا شیخ عبد الصّمد، مولانا مرشد عبد الرزاق صاحب تأویلات در آن جا مدفون است.
[292] نقش بند: قریه ای است از قراء بخارا؛ چون شیخ بهاء الدّین از آن جا بود و مزارش نیز در آن دیار است، و سلسلۀ نقش بندیّه به وی منسوب است. گویند: شیخ بهاء الدّین از کثرت ذکر به مرتبه ای رسید که در قلب او ذکر تهلیل نقش بست، لاجرم مشهور به نقش بندی گردید.
ای برادر در طریق نقش بند *** ذکر حق را در دل خود نقش بند
مروّج آن سلسله خواجه احمد بود، آن سلسله منتهی می شود به قاسم بن محمّد بن ابی بکر، و او مرید سلمان فارسی بود. خواجه ابو یعقوب یوسف همدانی، خواجه عبد الخالق عسجدانی، خواجه علی الدّین عطّار، مولانا نظام الدّین، خواجه ناصر الدّین، عبد اللّه احرار، خواجه سعید الدّین کاشغری، ملّا عبد الرحمان جامی صاحب رشحات، عمو ماً در طریقه نقش بندی بوده اند.
[293] نعمانیه: بلدی است از عراق عرب، مابین واسط و بغداد. مقام مهدی حضرت قائم علیه السلام در آن جاست. شیخ ابن جواد نعمانی، شیخ ابو عبد اللّه معروف به ابن ابی زینب صاحب تفسیر و تصانیف، از تلامذۀ ثقة الإسلام کلینی بودند.
[294] نهاوند: از بلاد قدیمهٔ عراق عجم. در حوالی آن موضعی است معروف به قبور الشهدا، در عهد خلیفۀ ثانی که لشکر اسلام با لشکر یزدجرد بن شهریار جنگ کردند
[295] نهر رس: رود ارس در منتهای آذربایجان از اراضی ارمنیّه و از کوه آراراط جاری بود، از مغان گذشته به بحر خزر می ریزد. و [در] زمان قدیم دوازده شهر در کنار نهر مذکور بود: آبان، آذر، دی، بهمن، اسفندار، فروردین، اردیبهشت، خرداد، [تیر]، مرداد، شهریور، مهر. پادشاه ایشان از اولاد نمرود بن کنون بود، سکنۀ آن شهرها همه بت پرست بودند و دختران باکره را می پرستیدند، مردان [به] لواط (1)و زنان به سحق مشغول می شدند. حضرت حنظله - بعد از پس پیغمبر که همه را کشته بودند - بر آن ها مبعوث شد، هر چه حنظله موعظه کرده و نصیحت داد، گوش نکردند؛ پس انبوبه ای (2)از آهن، مثال چاهی در آب ارس گذاشته، از میانش آب و گل را بیرون کشیده و در ته رود خانه چاهی کندند و حنظله را در آن چاه انداختند، و انبوبه را برداشته حنظله را شهید کردند. و حقّ تعالی زمین را در زیر ایشان چون گوگرد افروخته همه سوختند، و آن دوازده شهر همه سرنگون گردید.
الحال مزار فیض آثار حنظله در چهار فرسخی رود ارس، در کمال اشتهار مطاف اهالی آن دیار است.
[296] نیریز: از قصبات فارس است. مزار سیّد قطب الدّین، و مولانا آقا محمّد هاشم، و مزار میرزا احمد خوش نویس در آن دیار است.
[297] نُخَیله: قریه ای است در اراضی کوفه. اصبغ بن نُباته روایت کند: در نُخَیله قبر بزرگی بود، یهود مردگان خود را در دور آن قبر دفن می کردند؛ چون امیر المؤمنین علیه السلام به آن مکان تشریف آوردند، فرمودند: مردم دربارۀ این قبر چه می گویند؟
امام حسن علیه السلام عرض کرد: «یقو لون هذا قبر هو علیه السلام».
حضرت فرمود: «كذبوا، فأنا أعلم به منهم. هذا قبر یهودا بن یعقوب بن إسحاق بن إبراهیم». این قبر یهودا پسر یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم است. بنا به فرمایش آن حضرت قبر یهودا در نخیله است.
[298] نو بهار: اسم دیگرش خواجه خیران است که در حرف خاء ذکر شد.
نوبهار قریه ای است فیض مدار، در 9 فرسخی شهر بلخ است. گویند: در آن جا آتشکدۀ بزرگ بوده. و بعضی گویند: نام آن آتشکده بوده، بعد از ظهور ملّت بیضا خراب شده. و در زمان سلطان بایقرا در آن جا قبری به ظهور آمده، و لوح سنگی بر سر آن قبر بود و در آن نوشته شده بود: «هذا قبر علیّ بن أبی طالب علیه السلام»، همان وقت گنبد و بارگاه بر سر تربت آن حضرت ساختند، و عمارات خوب و حجرات مرغوب پرداختند، و موقوفات بسیار جهت خدّام مقرّر نموده، و ابواب زیارت را به روی خلق گشودند، و مردم نیز معجزات بسیار از آن تربت مشاهده می کردند. اکنون زیارتگاهِ عالی و دون، و مطاف طوایف ربع مسكون است. و جعفر برمکی نیز از آن جا بوده، و در آن جا نشو و نما نموده.
[299] نیل: شهری بود در کنار دجله (1). حجّاج بن یوسف آن را احداث نموده، به مرور ایّام خراب شد. (2)قبر ابو سعید نیلی رحمه اللّه علیه [که] از فضلای شعرای امامیّه بود، در آن دیار است.
و دیگر: نیل نام رودی است مشهور. و در کتب اخبار مسطور است که: چهار رود است که هر صباح (3)آب بهشت بر آن رود ها جاری می شود: اوّل: رود نیل، دوم: فرات، سیم: جیحون، چهارم: سیحون.
به حضور باهر النّور زایران مشاهد و قبور نزدیک و دور مخفی و مستور نماناد؛ آن چه ضرور [ی] است به قدر مقدور در این ورقه معروض و مسطور می نماید، تا موجب تصدیع و رنجور نبود و دعای رحمتی در حقّ مهجور مضایقه و قصور ننماید.
[300] واسط: از بلاد خوزستان بوده. و حجّاج بن یوسف او را احداث نموده، اکنون خراب است. مزار فایض الأنوار سعید بن جُبَیر در آن جا در محلّۀ دار الأمارۀ حجّاج مطاف زایرین آن دیار است.
و دیگر: قبر عبد اللّه بن ابی زید الأنصاری، در جوار مزار سعید بن جُبیر است. این دو بزرگوار را آن ظالم نابکار شهید کرد و هر دو هم از اصحاب کبار حیدر کرّار بودند.
و سیّد احمد رفاعی که صوفیّۀ رفاعيّه اخذ طریقت از سیّد احمد کرده، امام و مقتدای ایشان است. و نقیب واسط و بصره و بغداد بود، سفر حجاز کرده، بعد از مراجعت در امّ عبیده ساکن شد، نسبش بدین گونه است:
السيّد أحمد بن السيّد أبی الحسن علی - دفین بغداد - بن السيّد یحیى - نقیب البصرة - بن الثّابت بن الحازم بن أحمد بن رفاعة الحسن المكّی بن المهدی بن محمّد أبی القاسم بن الحسن بن الحسین بن أحمد الأكبر بن موسى الثانی أبی شیحة بن أمیر الكبیر إبراهیم المرتضى بن الإمام موسى الكاظم علیه السلام.
مزارش در رواق امّ عبیده است. امامزاده ابو الطبیب احمد بن یحیى بن حسین ذی العبرة بن زید بن علی بن الحسین علیهما السلام در واسط مدفون است.
[301] وادی قُبا: مکانی است که میقاتگاه است. حمّاد بن عیسی الجّهنی البصری که از اصحاب حضرت موسی و امام رضا علیه السلام بود، پنجاه مرتبه حجّ کرده بود و در وادی مذکور در موضع احرام در هنگام غُسل غرق شد، در آن جا مدفون گردید.
[302] وادی مواب: در پنج فرسخی بیت المقدّس و در جانب مشرق آن واقع است. مقام و مزار حضرت موسی علیه السلام در آن کوه، رو به روی بیت فغور است، تاکنون کسی بر مقبرۀ آن جناب واقف نیست.
[303] وادی حمرا: در یک منزلی وادی صفرا و جای دلگشا [یی] است. مردم هر دو عرب و شافعی مذهبند، قبر ابو عبیدۀ جرّاح در آن جاست.
[304] وادى روحا: مسجد الغزاله در وادی روحاست.
[305] وادی فاطمه: منسوب است به حضرت فاطمه بنت اسد علیها السلام، مادر عالی گوهر اسد اللّه الغالب و مسكن طایفه بنی اسد است.
[306] ونک: قریه ای است نزدیک به طهران. مزار فایض الأنوار امامزاده قاضی و صابر ابو القاسم علیّ علیه السلام در آن دیار مطاف طوایف اهالی روزگار است. آن جناب به چند واسطه به حسین الأصغر بن امام زین العابدین علیه السلام می رسد، بسیار سیّد عالم و فاضل و محدّث بود، نسبش بدین گونه است:
أبو القاسم علىّ بن محمّد بن نصر بن مهدى بن محمّد بن علیّ بن عبد اللّه بن عیسى بن حسین الأصغر بن الإمام زین العابدین علیه السلام.
اولاد حسین الأصغر در حجاز و عراق عرب، و شامات و بلاد عجم، و ترکستان و هندوستان و گیلان و مصر، و مغرب زمین بسیارند.
بر ضمیر منیر ارباب دانش و اصحاب بینش مستور نماند، تراب اقدام اولیاء اللّه، و مخلص مقربان اله میر محمّد باقر بن میر مرتضی؛ آن چه مشاهد منوّره و قبور مطهّره، در کتب موثّقۀ علمای امامیّه دیده، در ضمن هر دیار عرض می نماید.
[307] هاشمیّه: در زمین انبار، در مقابل کوفه و نزدیک به آن در جانب مشرق، کنار فرات واقع بود. اوّلش را جناب امیر المؤمنین علیه السلام بنا فرمود، بعد احمد سفّاح تعمیر کرد، اکنون خراب است. قبر ربیعة بن عبد الرحمان در آن جا واقع است، و جمعی از امامزادگان عظام در هاشمیّه مدفونند.
قال الواقدی: «و روى الطّبری و ابن الجوزی: حَبَس المنصور عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی و اخوته، فأقام عبد اللّه محبوساً ثلاث ستّین، و حبس معهم جماعة و هم: حسن بن حسن بن علی، و إبراهیم بن حسن بن علیّ، و حسن بن جعفر بن حسن، و أبو بكر بن حسن بن حسن، و أخوا عبد اللّه بن حسن، و سلیمان و عبد اللّه و عبّاس بنؤ داوود بن حسن بن حسن، و محمّد و إسحاق ابنا إبراهیم بن حسن بن حسن، و عبّاس بن حسن بن حسن بن علی علیه السلام، و علی بن حسن بن حسن العابد، و موسى بن عبد اللّه بن حسن بن حسن، و علی بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن، و محمّد بن عبد اللّه بن عمر بن عثمان یسمّى بالدّیباج.
قال الطّبری: و كانوا عشرین من أولاد الحسن، فقيّدهم و ضيّق علیهم، فحبسهم بالهاشمیة مقابل الكوفة فی سرداب تحت الأرض، لا یعرفون لیلاً و لا نهاراً. و هذا السرداب عند قنطرة الكوفة صومعة معروفة یزار، و لم یكن عندهم بئر للماء، فكانو یبُو لون و یتغوّطون فی مواضعهم. إذا مات عندهم ميّت
لم یدفن بلى یبلى! و هم ینظرون إلیه، فردم علیهم الحبس، فماتوا عطشاً، و هلكوا كلّهم من الجُوع». (1)
[308] هَجَر: از قراء بحرین است. قبر شیخ حسین والد شیخ بهایی در آن دیار است.
[309] همدان: از بلاد قدیمه ایران در دامن کوه الوند واقع است. و قبور امامزادگان و سادات عظیم الشأن و مشایخ بلند مکان، در آن دیار فراوان است، من جمله: مزار امامزاده اسماعیل بن موسی الکاظم علیه السلام در ظاهر شهر، در طرف جنوب مدفون است. و مرقد منوّر امامزاده حسین بن امام علی النّقی علیه السلام در وسط شهر، قرب مسجد جامع مدفون است. و بقعهٔ مطهّرۀ امامزاده یحیی بن احمد بن محمّد بن أبو عبد اللّه الحُسین بن علىّ بن یحیى بن یحیى بن حسین ذى الدّمعة بن زید بن علىّ بن الحُسین بن علىّ علیه السلام، آن جناب جدّ مؤلّف و جدّ سادات خلخال است، شجرۀ باهره را در ضمن خلخال مندرج ساخت. و قبر بابا طاهر لُر، اندرون شهر بر بلندی اتّفاق افتاده.
و دیگر: مضجع شیخ ابو علی سینا - پدر ابو علی بن سینا (2)- در همدان است. پنجاه [و] هشت سال عمر کرد، تا در جمعه اوّل ماه رمضان سال چهار صد و هشت وفات یافت.
و تربت عین القضاة هَمَدانى مؤلّف زبدة الحقائق در همدان آسوده. و میرزا ابراهیم همدانی، مشهور به قاضی زاده از سادات طباطبا بود، و تصانیف در معقولات بسیار دارد. ابو العباس محمّد بن جعفر حِمیری قمی - از وکلای حضرت حجت اللّه امام عصر بود - در آن جا مدفون است. میرزا ابراهیم مشهور به قاضی زاده، ابقا خان بن هلاکو خان، در سال شش صد و هشتاد در گذشت در آن جاست.
[310] هرات: شهری است جنّات آثار، و آبش خوشگوار، و هوایش سازگار، در خوبی هوای آن جا گفته اند:
لو جُمع تراب الإصفهان، و شمال الهرات، و ماء الخوارزم فی بُقعة لم یمت فیها أحد أبداً. نظم:
گر کسی پرسد تو را از شهرها خوش تر کدام *** در جواب از راست خواهی گفت او را گوهری
این جهان را هم چو دریادان خراسان را صدف *** در میان آن صدف شهر هری چون گوهری
[مضجع] مولانا سیف الدّین احمد التفتازانی، شیخ جلال الدّین ابو زید پوران، سیّد نظام الدّین، سلطان علی مشهدی مشهور به میر خواب بین، امیر غیاث الدّین، امیر سیف الرازی، قاضی سیف الدین، محمّد امارمی، قاضی اختیار الدین حسن [در آن جاست].
از سلاطین و وزراء: امیر علی شیر جغتایی نوایی، در گنبدی است که در مسجد جامع هرات است. سلطان حسین میرزای بایقرا، در گنبد مدرسۀ هرات. میرزا بایسنقر میرزا، علاء الدّین میرزا خلیل، سلطان میرزا عبد اللّه، میرزا شاه محمود که از سلاطین تیموری اند [و] در مدرسۀ گوهر شاد بگم مدفونند.
[مزار] امامزاده ابو محمّد اسماعیل بن ابی القاسم احمد بن ابی عبد اللّه جعفر خطیب بن احمد مسكین بن جعفر بن محمّد بن محمّد بن زید الشهید، امامزاده جلال الدین محمّد، امامزاده صدر الدین احمد، و امامزاده ابراهیم - فرزندان برهان الدین حسن بن على بن صدر الدین محمّد، صاحب امیر الحجاج، ایشان را بنی الجدّه می گویند - در هرات است.
وقتی در هرات حادثه و لشکر کشی و محاربه و مجادله رخ نمود؛ چنان در صحرای کارزار حرب عظیم و قتال صعب کردند، جمع کثیر از دو طرف به قتل رسیدند، آن مقتولان را در هفت چاه دفن نمودند. و مردم به زیارت آن مقام رفته تبرّک می جستند، رفته رفته در آن جا خانه ها ساختند و کاریز کندند، تا وقتی که شیخ اسماعیل صوفی، مشهور به شیخ عمویه مسجد و رباطی متّصل به یک دیگر بنیاد نهاد؛ چون مقرّب الباری خواجه عبد انصاری بدان مقام میل تمام داشت. و مردم به موافقت آن جناب عزیزان خود را در آن مكان دفن کردند؛ چون خود آن بزرگوار وفات یافت در آن جا مدفون گردید. مزارش در آن دیار در غایت اشتهار است، بعد در آن محل به مرور و دهور، بسیار [ی] از اهل اللّه و علما و سادات آسوده اند.
و مرقد شیخ عبد الهادی، خلف خواجۀ انصاری نیز آن جاست. و بقعۀ فاضل ربّانی صائن الدّین اصفهانی در آن جاست. آن جناب بسیار مرد فاضل و حکیم و عارف بی نظیر بود، سال هشت صد و سی وفات یافت در آن جاست.
و مزار فایض الأنوار عبد اللّه بن معاویة بن عبد اللّه بن جعفر طیّار که در زمان ابو مسلم
خروج کرد، عبد اللّه در دست مالك خیثم در هرات به شهادت رسید. و تربت السيّد الجلیل امیر اصیل الدّین عبد اللّه الحسینى الدشتكى الشیرازی. و مضجع السيّد جمال الدّین عطاء اللّه، المحدّث الدشتکی الشیرازی، در مدرسۀ شریفۀ سلطانیّه - در گنبدی که مقبرۀ حضرت خاقان منصور [در او می باشد] - مدفون است. رضا علی شاه، مرید معصوم علی شاه در مراتب صدق و صفا، و فقر و فنا، کم تر کسی با او برابری می نمود؛ در حدود سنۀ هزار و دویست [و] یازده هجری در کاظمین وفات یافت، در رواق مدفون گردید.
دیگر از سلسلۀ عليّه: مولانا محمّد على، اسم طریقتش عین علی شاه هراتی بود. در فضایل و کمالات صوری بدیل نداشت، در حدود هزار و دویست و بیست در هرات مدفون گردید.
[311] هراباد: وطن مؤلّف و قصبهٔ خلخال است. جمعی از اولیاء کبار و علمای عالی مقدار در آن جا مدفونند، من جمله: امامزاده سیّد احمد، و برادرش سیّد صفی اللّه، با خواهر مخدّرۀ ایشان امّ کلثوم که از اولاد موسی الکاظم علیه السلام است. در جوار ایشان شیخ قطب الدّین دانیالی، مشهور به حاجی دانیال. شیخ جمال الدّین خواجه سلمان دانیالی، مزارش در میان قصبه که به سلمان هری مشهور است. در قبرستان گور عرش شیخ اعز الدّین احمد دانیالی، شیخ مجد الدّین اسماعیل دانیالی.
این جمله از شاگردان و خرقه پوشان حضرت سیّد دانیال علیه السلام بودند که در خانقاه خلخال مدفون و حالاتش مرقوم شد.
از فحول علما و مجتهدین آن جا، السيّد الأجل میر محمّد رضا که مزارش مطاف اهالی این دیار است و پسران وی السیّدین السندین: میر محمّد باقر، و میر محمّد زکی. شیخ الاسلام سلطان الموحدین میر على اصغر بن میر جلال، صدر المحققین امیر عبد العظیم بن میر محمّد صادق، الفاضل التحریر میر عبد الفتاح بن سيّد محسن، سيّد الفقهاء امیر فاضل بن میر عبد العظیم، و سيّد المجتهدین میر علی اصغر بن میر عبد الواسع، و سلطان المجتهدین میر شیبة الحمد بن میر فاضل، و صدر العارفین حاج سیّد مهدی بن میر علی، و سلطان الفضلا و الحُكما سيّد سمیع بن میر محمّد على السمائی، سيّد الموحدین السيّد صالح بن سيّد محمّد مستجاب الدّعوة، الفاضل المتبحر المیر آقا رضى المجتهد - نوادۀ میرزا ابو طالب شیخ الاسلام -.
فی الحقیقه قبرستان گور عرش خلخال، اقدمین بقاع است، هزاران علما و سادات صحیح النّسب در آن جا مدفون هستند.
[312] هرمان: نام هفت گنبد بزرگ است در قاهره مصر، از رود نیل یک میل دور افتاد، حضرت یونس او را بنا کرده، آن گنبدها حرم انبیا و ملوك سلف است. از تاریخ بنیانش دوازده هزار و شش صد سال الی حال خواهد بود، بزرگ ترین آن گنبدها را «حرم میدوم» گویند، چهار ذراع بلندی دارد، چهار صد ذراع دور اوست؛ چنان سنگ های عظیم را تراشیده بر سر هم چیده اند، گویا یک قطعه کوه است. و در آن گنبدها سردابه های عظیم و عمیق است، و در آن قبور اموات می باشد، بعضی اعضا و استخوانشان برقرار است. و در میان آن قبّه ها چاهی است مربع، عمق آن ده گز. در ته چاه بر هر ضلعی دری است، در اضلاع اربعه چاه دیگر کنده اند. و در هر خانه قرب صد بدن؛ بعضی برهنه، و برخی جامه ها پوشیده. و آن جامه ها به مرور ایام سیاه و سوخته گشته، أمّا اموات به حال خود باقی مانده؛ بعضی از هم فرو ریخته، و برخی چشم هایشان آما سیده. طول قامت هر یک از آن مردگان بیست گز بود، گویند: دفن ایشان در زمان نبوت ادریس بود، و مجموع آن مرده ها جوان و سیاه ریش.
روزی مأمون به گنبد هرمان رفت، در سقف گنبد درگاهی به نظر مأمون آمد، داخل درگاه شدند، در آن منزل سنگ سبزی دیدند، در روی آن سنگ صورت انسانی تراشیده بودند به غایت قوی هیکل بود. آن سنگ را از آن محلّ به فرمان خلیفه به زیر انداختند [و] سنگ را شکستند، از درون آن مردۀ انسانی بیرون افتاد، زرهی از طلای مرصّع بر روی سینه اش نهاده، و بر بالای سینه اش قطعه ای یاقوت احمر مانند بیضۀ مرغی بود که چون آتش می تافت. مأمون آن را برداشت و گفت: قیمت این زیاده از ده سال خراج مصر بیش است.
بسا روزگاران که در کوه و دشت *** گذشته است بسیار خواهد گذشت
[313] هلتا: از قراء بحرین است. محقق، علّامه، فیلسوف، شیخ میثم بحرانی در آن جا مدفون است.
[314] هر موز: از بلاد خوزستان، اکنون خراب است. مولانا میر مختوم حسینی - سیّد مرتاض بود -، مزارش در آن جاست. و حالات شریفش در کتب مسطور است.
بر ضمایر مهر مآثر او لو الأبصار، و بر خواطر معرفت مداثر او لو الافکار، پوشیده و مستور نخواهد بود، مخلصِ ذاکرین و خاکِ پای زایرین محمّد باقر بن مرتضی الحسینی؛ آن چه قبور متبرّکه در هر بلاد دیده، و مقام مطهّرۀ در هر دیار شنیده، ذکر می نماید.
[315] یارکند: از بلاد ختا و ختن است. مزار فیض آثار حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در آن دیار، مابین یارکند و قراقز واقع است. سالی جمعی کثیر به زیارت تربت آن حضرت رفته، و طلب حاجت نموده و به مراد رسند.
[316] یمامه: ولایتی است مشهور، مشتمل بر نواحی چند و قراء دلپسند. و مردمش قوم عرب، اکثر شافعی مذهبند. مزار فایض الأنوار ثابت بن قیس الأنصاری، در آن جا مطاف طوایف آن دیار است.
[317] یمن: ملکی است عظیم و کشوری است قدیم، محدود است از مشرق به دریا، و از مغرب به بادیة العرب، و از شمال به ملك حَضْرَ موت و عُمان، و از جنوب به ولایت حجاز و احقاف. همگی قوم عرب از نسل قحطان، و بعضی از اولاد عدنان. و مذاهب مختلفه [در آن] بسیارند، امّا طایفهٔ زیدیّه در غایت کثرت و اقتدارند، احادیث چند در تعریف یمن و اهلش وارد است: «الإیمان یمانی». و از آن جمله: { إِنِّی لَأَجِدُ نَفَسَ اَلرَّحْمَنِ مِنْ قِبَلِ اَلْیَمَنِ } [که] دربارۀ اویس قرن وارد شده است.
در آن جا مزار فایض الأنوار حضرت امیر عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن على بن عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب علیه السلام، در زمان خروج ابی السّرایا در یمن به درجۀ شهادت رسید.
[318] ینبوع (1): بندر مدینه است، و در کنار بحر احمر واقع است. و از بندر مذکور الی مدینۀ منوّره چهار منزل است، بدین موجب است:
وادی خَبط ده فرسخ، قریۀ جدیده ده فرسخ، و نازیّه هفت فرسخ، و مدینۀ منوّره یازده فرسخ.
مزار فیض آثار عمر بن علی بن ابی طالب علیه السلام در آن جاست. از عمرش هشتاد و پنج سال گذشته بود، در فرضۀ ینبوع وفات یافت.
1) نام صحیح آن يَنبُع است
[319] ینکی امام: قریه ای است در دوازده فرسخی طهران واقع است. در آن جا مرقد امامزاده محمّد بن عبد اللّه بن اسماعیل بن ابراهیم بن محمّد بن عبد اللّه ابی الكرام بن علی بن عبد اللّه جعفر علیه السلام است، آن جناب را در میان ری و قزوین به قتل رسانیدند و در همان مکان دفن کردند.
[320] یونان: کشوری است معروف، آتن (1)دار الملك اوست. خاک یونان به تربیت فهم و ادراک موصوف، و بر این سخن فلاسفۀ آن جا شاهد و معروفند، حکمای اشراقی و مشّائی از آن جا ظهور نموده اند، من جمله افلاطون.
1) در اصل: «آطنه»
تألیف ملّا محمّد جعفر است رآبادی (1263 ق)
به کوشش عبد اللّه غفرانی
از هنگامی که اجزای پراکنده و کوچکِ احادیث پیشوایان معصوم علیهم السلام را - که از آن ها به عنوانِ «اصل، کتاب» یاد می شد - تَنی چند از بزرگانِ امامیّه به شکل موسوعه، مجموعه های مرتّب و نظام مَندی مدوّن نموده و راه دستیابیِ آسان به متن روایات را بر دیگران هَموار ساختند، به تدریج آن اجزای کوتاه - که به نوعی، دیگر از کاراییِ فنّی بیرون آمده بود - به دست فراموشی سپرده شد و مجموعه های یاد شده در بوتۀ بهره گیری و بررسی قرار گرفت.
در این میان و از لابه لای شمارِ متعدّد مجموعه های حدیثی، چهار کتابِ الکافی، کتاب (1)من لا یحضره الفقیه، تهذیب الأحكام و الاستبصار به خاطر مكانت و کمال وثاقتِ مؤلِّف و در برگیری و شمولِ مؤلِّف به عنوان کتاب های اصلی حدیثِ شیعه شناخته شده و مداری برای اَعصارِ واپَسین گشتند، به طوری که بعدها نیز سر چشمه و دست مایۀ پیداییِ موسوعه های کَلانتر و شامل تری گردیدند که در پیشاپیشِ آن ها آثار گران باری هم چون بحار الأنوار، تفصیل وسائل الشیعة، الوافی و مستدرك الوسائل به چشم می آید.
فراخ دامنی و حجم گسترده ای که مجموعه های مزبور در برداشت، این ضرورت را ایجاب می نمود تا فهرست های مفصل و یا مجملی از بخش ها، باب های آن ها به سامان آید. دسته ای از این فهرست نامه ها عبارتند از:
فهرست أبواب فروع الکافی: مولی حاج محمّد طالب بن حاج حیدر اصفهانی (زنده در سال 1042 ق).
فهرست أبواب الكتب الأربعة: سيّد ابو القاسم احمد بن محمّد حسینی کوهپایه ای.
فهرست تهذیب الأحكام: محمّد جعفر فارسی، فراغت یافته در سال 1096 ق.
1) واژۀ «کتاب» جزء اصل عنوان بوده و مِنهای آن نادرست می نماید
فهرست الکافی: هَمو.
فهرست تهذیب الأحكام: مولی عبد اللّه فاضل تونی (در گذشتۀ سال 1071 ق).
فهرست الکافی: علاء الملك مرعشی، از دانشیان سدۀ 10 قمری. (1)
این فهارس که نمودارِ ریز موضوعاتِ مجموعه هایی از این دست بود، در گذشته راه گشای خوانندگان و پُلی برای رسیدن ایشان به موضوع مورد نظرشان محسوب می شد، مانایِ نقشی که امروزه برنامه های کاوشگر کامپیوتری هم چون برنامۀ نیکوی «المعجم الفقهی» (2)در جستجوی مطالب و خواسته های علمی به انجام می رسانند.
اثر حاضر، موسوم به «تسهیل الصعاب من أمور الطلّاب» نیز در امتدادِ همان فهارس است با این ویژگی که در کنارِ کتاب های حدیثی، ابوابِ برخی از مجموعه های فقهی را هم به فهرست کشیده است.
ملّا محمّد جعفر بن سیف الدین شریعتمدار استر آبادی (1263 ق)، صاحب تألیفات فراوان در موضوعات گوناگون هم چون فقه، اصول، کلام و عقاید، منطق، اخلاق، رجال و درایه، فلسفه،تاریخ،تفسیر، ریاضیات، نجوم و غیر آن است نسخه های خطی 80 رسالهٔ کوچک و بزرگ از نوشته های وی که به زبان عربی و فارسی نگاشته، در کتاب خانۀ بزرگ آیت اللّه مرعشی نجفی موجود است. (3)
استر آبادی در این کتاب، به فهرست گیری از ابوابِ کتاب های: مختلف الشیعۀ علّامۀ حلّى، قواعد الأحكام هَمو، شرائع الإسلام محقّق حلّى، اللمعة الدمشقیۀ شهید اوّل، تهذیب الأحكام شیخ طوسی، فروعِ کافی کلینی، كتاب من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق و کتاب فقه الرضا علیه السلام، به شکل مفصّل و بعضاً مُجمل پرداخته است.
در تصحیح و ویرایش اثر حاضر، از نسخۀ خطی آن که در گنجینهٔ مخطوطاتِ کتاب خانۀ بزرگ آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی رحمه اللّه علیه به شمارهٔ «3152/1» نگهداری می شود، بهره جُستم. پس از اصلاح و تطبیقِ نام باب ها با کتاب ها، بخش هشتم آن را هم که مربوط به فهرستِ ابواب کتاب فقه الرضا علیه السلام در نسخه نا نوشته مانده بود، ناگزیر از طرفِ خود افزودم تا کتاب کامل گردد، بمّنه و كرمه.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد لله على نواله، و الصلاة و السلام على رسوله و آله. أمّا بعد، فیقول خادم بساتین المذهب الجعفری من مذاهب الشرع المحمّدی، محمّد جعفر الاستر آبادی: هذا كتاب «تسهیل الصِّعاب من أمور الطلاّب» فی فهرس كثیر من كتب الفقه و الأخبار، (1)و فیه أبواب:
فی فهرس كتاب المختلف للعلّامة (2)الحلّی. و فیه كتب و فصول:
كتاب الطهارة، كتاب الصلاة، كتاب الزكاة، كتاب الخمس، كتاب الصوم و الاعتكاف، كتاب الحجّ، كتاب الجهاد، كتاب المتاجر، كتاب الدیون و توابعها من القرض و الرّهن و الحجر و الضّمان و الحوالة و الكفالة و الوكالة، كتاب الأمانات و فیه الودیعة و العاریة و اللقطة و الجعالة و الغصب، كتاب الإجارة و توابعها و فیه الإجارة و المزارعة و المساقاة و إحیاء الموات و الصلح و الشركة و المضاربة و السبق و الرمایة، كتاب الهِبَة و توابعها و فیه الهِبَة و الصدقة و الوقف و السكنى و الوصایا، كتاب النكاح، كتاب الطلاق و فیه الطلاق و الخلع و الظهار و الإیلاء و اللعان و العِدَد، كتاب العتق و فیه التدبیر و المكاتبة و الاستیلاد، كتاب الأیمان و النذور و الكفّارات، كتاب الصّید و الذبائح، كتاب القضاء و توابعه، كتاب الفرائض، كتاب الحدود، كتاب القصاص.
تمّ الفهرس [الإجمالی].
[باب المیاه] و فیه فصول: الفصل الأوّل فی الماء القلیل، الفصل الثانی فی حدّ الكُرّ، الفصل الثالث فی ماء البئر، الفصل الرابع فی حكم المضاف و الأسئار.
باب الوضوء؛ و فیه فصول: الفصل الأوّل فی موجبه، الفصل الثانی فی التخلّی و الاستنجاء، الفصل الثالث فی كیفيّته، الفصل الرابع فی بقایا أحكام الوضوء.
باب الغسل؛ و فیه فصول: الفصل الأوّل فی أقسامه، الفصل الثانی فی غسل الجنابة، الفصل الثالث فی غسل الحیض، الفصل الرابع فی حكم الاستحاضة، الفصل الخامس فی النفاس، الفصل السادس فی غسل الأموات.
باب التیمّم؛ و فیه فصول: الفصل الأوّل فی وقته، الفصل الثانی فیما یتیمّم به، الفصل الثالث فی كیفيّته، الفصل الرابع فی الأحكام.
باب النجاسات و أحكامها و الكلام فیها: الفصل الأوّل فی أصنافها، الفصل الثانی فی الأحكام، الفصل الثالث فی الأوانی و الجلود.
الباب الأوّل فی المقدّمات، و فیه فصول: الفصل الأوّل فی الأوقات، الفصل الثانی فی القبلة، الفصل الثالث فی اللباس، الفصل الرابع فی المكان، الفصل الخامس فی الأذان و الإقامة.
الباب الثانی فی أفعال الصّلاة و تروكها، و فیه فصول: الفصل الأوّل فی النيّة و التكبیر، الفصل الثانی فی القراءة، الفصل الثالث فی باقی الأفعال الواجبة، الفصل الرابع ممّا ظنّ أنّه واجب و لیس كذلك، الفصل الخامس فی الأفعال المندوبة، الفصل السادس فی التروك.
الباب الثالث فی باقی الصلوات، و فیه فصول: الفصل الأوّل فی الجمعة، الفصل الثانی فی صلاة العیدین، الفصل الثالث فی صلاة الكسوف، الفصل الرابع فی الصلاة على الأموات و وقتها - و فیه مطلبان: المطلب الأوّل فی الصلاة على الميّت، المطلب الثانی فی الدفن - الفصل الخامس فی الصلوات المندوبة - و فیه مطالب: المطلب الأوّل فی النوافل الیوميّة، المطلب الثانی فی صلاة الاستسقاء، المطلب الثالث فی نافلة شهر رمضان، المطلب الرابع فی صلاة التسبیح، المطلب الخامس فی باقی النوافل -.
الباب الرابع فی التوابع، و فیه فصول: الفصل الأوّل فی السهو، الفصل الثانی فی قضاء الصلاة، الفصل الثالث فی صلاة الخوف، الفصل الرابع فی صلاة الجماعة، الفصل الخامس فی المساجد، الفصل السادس فی صلاة السفر.
المقصد الأوّل فیمن یجب فیه، المقصد الثانی فیما یجب فیه أو یستحبّ فیه - و فیه فصول: الفصل الأوّل فی الأنعام، الفصل الثانی فی باقی أصناف الزكاة، الفصل الثالث فیما یستحبّ فیه -، المقصد الثالث فیمن تصرف فیه الزكاة، المقصد الرابع فی كیفيّة الإخراج و متولّیه و باقی مباحثه و المستحقّ، المقصد الخامس فی زكاة الفطرة.
الفصل الأوّل فی محلّه، الفصل الثانی فی قسمته، الفصل الثالث فی الأنفال و مستحقّه علیه السلام.
الفصل الأوّل فی حقیقته، الفصل الثانی فیما یجب الإمساك عنه، الفصل الثالث فی الكفّارات، الفصل الرابع فیمن یصحّ منه الصوم، الفصل الخامس فی أحكام أقسام الصوم، الفصل السادس فی اللواحق، الفصل السابع فی الاعتكاف.
المقصد الأوّل فی أنواعه و شرائطه، و فیه فصلان: الفصل الأوّل فی شرائطه، الفصل الثانی فی أنواع الحجّ.
المقصد الثانی فی أعمال عمرة التمتّع، و فیه فصول (1): الفصل الأوّل فی الإحرام - و فیه مطالب: المطلب الأوّل فی المواقیت، المطلب الثانی فی كیفيّة الإحرام، المطلب الثالث فی تروك الإحرام، المطلب الرابع فی كفّارات الإحرام [و فیه أمور]: النظر الأوّل فی الصید، النظر الثانی فی الاستمتاع، النظر الثالث فی باقی المحظورات -، الفصل الثانی فی الطواف، الفصل الثالث فی السعی.
1) در دست نوشت: «فصلان»
المقصد الثالث فی أفعال الحج، و فیه فصول: الفصل الأوّل فی الإحرام، الفصل الثانی فی الوقوف بالموقفین، الفصل الثالث فی نزول منى و قضاء المناسك بها - و فیه مطالب: المطلب الأوّل فی [رمی] (1)جمرة العقبة، المطلب الثانی فی الذبح، المطلب الثالث فی الحَلق - الفصل الرابع فی زیارة البیت، الفصل الخامس فی الرجوع إلى منى و المبیت بها، الفصل السادس فی رمی الجمار.
المقصد الرابع فی التوابع، و فیه فصول: الفصل الأوّل فی النیابة، الفصل الثانی فی أحكام العبید و الصبیان و المجانین و النساء فی الحجّ، الفصل الثالث فی المحصور و المصدور، الفصل الرابع فی العُمرة، الفصل الخامس فی مسائل متعدّدة من هذا الباب.
الفصل الأوّل فیمن یجب علیه و حكم الرباط، الفصل الثانی فی كیفیة الجهاد، الفصل الثالث فی عقد الأمان و الهدیة و الجعالة، الفصل الرابع فی الغنائم، الفصل الخامس فی الأسارى و أحكام الأرضین و غیرها، الفصل السادس فی أحكام أهل الذمّة، الفصل السابع فی أحكام البُغاة - خاتمة بعد الفصل [و هی] تشتمل على مسألتین - الفصل الثامن فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنكر.
الفصل الأوّل فی وجوه الاكتساب، الفصل الثانی فی الاحتكار و التلقّی، الفصل الثالث فی الآداب، الفصل الرابع فی عقد البیع و شرائطه، الفصل الخامس فی الخیار، الفصل السادس فی الربا، الفصل السابع فی الصرف، الفصل الثامن فی النقد و النسیة، الفصل التاسع فی التلف، الفصل العاشر فى المُرابحة و المواضعة، الفصل الحادی عشر فی العیوب، الفصل الثانی عشر فی بیع الثمار، الفصل الثالث عشر فی بیع الحیوان، الفصل الرابع عشر فی بیع الغَرر و المجازفة، الفصل الخامس عشر فیما یدخل فی المبیع، الفصل السادس عشر فی القبض و حكمه، الفصل السابع عشر فی الاختلاف، الفصل الثامن عشر فی الشروط، الفصل التاسع عشر فی اللواحق، الفصل العشرون فی الشُّفعة و ما یتعلّق بها.
1) من مختلف الشیعة: 256/4
الفصل الأوّل فی الدَّین، الفصل الثانی فی القَرض، الفصل الثالث فی الرَّهن، الفصل الرابع فی الحجر، الفصل الخامس فی المفلس، الفصل السادس فی الضمان، الفصل السابع فی الحوالة، الفصل الثامن فی الكفالة، الفصل التاسع فی الوكالة، الفصل العاشر فی الإقرار.
الفصل الأوّل فی الودیعة، الفصل الثانی فی العاریة، الفصل الثالث فی اللقطة، الفصل الرابع فی الجعالة، الفصل الخامس فی الغَصب.
الفصل الأوّل فی الإجارة، الفصل الثانی فی المزارعة، الفصل الثالث فی المساقات، الفصل الرابع فی إحیاء الموات، الفصل الخامس فی الصلح، الفصل السادس فی الشركة، الفصل السابع فی المضاربة، الفصل الثامن فی السبق و الرمایة.
الفصل الأوّل فی الهِبَة، الفصل الثانی فی الصدقة، الفصل الثالث فی الوقف، الفصل الرابع فی السكنی، الفصل الخامس فی الوصایا.
*كتاب النكاح، و فیه فصلان (1)
الفصل الأوّل فی المحرّمات، و فیه مطالب: المطلب الأوّل فی محرّمات الرضاع، المطلب الثانی فی تحریم المصاهرة، المطلب الثالث فی تحریم سبب الكفر، المطلب الرابع فی بقایا (2)أسباب التحریم.
الفصل الثانی فی العَقد و أولیائه، و فیه مطالب: المطلب الأوّل فی العقد، المطلب الثانی فی لواحقه، المطلب الثالث فی الصّداق، [المطلب] الرابع فی العیوب و التدلیس،
[المطلب] الخامس فی نكاح المتعة، [المطلب] السادس فی نكاح الإماء، [المطلب] السابع فی لواحق النكاح، [المطلب] الثامن فی النفقات.
الفصل الأوّل فی الطلاق، الفصل الثانی فی الخلع، الفصل الثالث فی الظِّهار، الفصل الرابع فی الإیلاء، الفصل الخامس فی اللعان، الفصل السادس فی العِدد.
الفصل الأوّل فی العتق، الفصل الثانی فی الولاء، الفصل الثالث فی التدبیر، الفصل الرابع فی المكاتبة، الفصل الخامس فی الاستیلاد.
الفصل الأوّل فی الأیمان، الفصل الثانی فی النذور، الفصل الثالث فی الكفّارات.
الفصل الأوّل فی أحكام الصید، الفصل الثانی فیما یُباح أكله من الحیوان و ما یحرّم، الفصل الثالث فی الذبح و كیفیّته، الفصل الرابع فیما یحلّ من المیتة و یحرّم من الذبیحة و حكم البیض و الجلود، الفصل الخامس فی الأطعمة، الفصل السادس فی اللواحق.
الفصل الأوّل فی الآداب، الفصل الثانی فی تعارض البیّنات، الفصل الثالث فی لواحق القضاء، الفصل الرابع فی كتاب قاضٍ إلى قاضٍ، الفصل الخامس فی ذكر القاسم، الفصل السادس فی بقایا مسائل متعلّقة بالقضاء، الفصل السابع فی الشهادات.
[و فیه اثنتان و سبعون مسألة تتعلّق بالمواریث].
الفصل الأوّل فى حدّ الزنا، الفصل الثانی فی حدّ اللواطة و السحق و القبادة و شرب المسكر، الفصل الثالث فی السرقة و المحاربة، الفصل الرابع فی حدّ الفِریة.
الفصل الأوّل فی أقسام القتل، الفصل الثانی فیما یثبت به القتل، الفصل الثالث فی الاشتراك فی الجنایات، الفصل الرابع فی ضمان النفوس و غیرها، الفصل الخامس فی دیات الأعضاء، الفصل السادس فی الجراحات، الفصل السابع فی اللواحق. تمّ الفهرس بعونه و حسن توفیقه.
فهرس كتاب قواعد الأحكام للعلّامة الحلّی، و فیه الإشارة إلى كتبه:
كتاب الطهارة، و فیه عشرة مقاصد: فی المقدّمات، فی المیاه، فی النجاسات، فی الوضوء، فی الغسل، فی الحیض، فی الاستحاضة، فی النفاس، فی غسل الأموات، فی التیمّم.
كتاب الصلاة، و فیه أربعة مقاصد: فی المقدّمات، فی أفعال الصلاة، فی باقیات الصلاة، فی التوابع.
كتاب الزكاة، و فیه ثلاثة مقاصد: فی زكاة المال، فی زكاة الفطرة، فی الخمس.
کتاب الصوم، و فیه ثلاثة مقاصد: فی ماهيّته فی أقسامه، فی الاعتكاف.
كتاب الحجّ، و فیه أربعة مقاصد: فی المقدّمات فی أفعال الحجّ، فی التمتّع، فی التوابع.
كتاب الجهاد، و فیه خمسة مقاصد: فیمن یجب علیه، فیمن یجب قتاله، فی كیفیّة القتال، فی ترك القتال، فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنكر.
كتاب المتاجر، و فیه ستّة مقاصد: فی المقدّمات، فی البیع، [فی أنواع المبیع]، فی أنواع البیع، فی لزوم [البیع]، فی أحكام العقد.
کتاب الرهن و توابعه، و فیه خمسة مقاصد: فی الدَّین، فی الرهن، فی الحجر الشرعی، فی الضمان - و فیه: الحوالة و الكفالة -، فی الصلح.
كتاب الأمانات و توابعها، و فیه أربعة مقاصد: فی الودیعة، فی العاریة، فی اللقطة، فی الجعالة.
كتاب الغَصب، و فیه ثلاثة مقاصد: فی الغَصب، فی الشفعة، فی إحیاء الموات.
كتاب الإجارة و توابعه، و فیه سبعة مقاصد: فی الإجارة، فی المزارعة، فی المساوات، فی الشركة، فی القراض، فی الوكالة، فی السبق.
كتاب الوقف و العطایا، و فیه أربعة مقاصد: فی الوقف، فی السكنى و الصدقة و الهبة، فی الإقرار، فی الوصایا.
كتاب النكاح، و فیه خمسة أبواب: فی المقدّمات، فی العقد، فی المحرّمات، فی باقی أقسام النكاح، فی توابع النكاح - و فیها خمسة مقاصد: فی العتب و التدلیس فی المهر، فی القسم و الشقاق، فی الولادة و إلحاق الأولاد، فی الحضانة، فی النفقات -.
كتاب الطلاق، و فیه خمسة أبواب: فی الطلاق - و فیه أربعة مقاصد: فی أركانه، فی أقسام الطلاق، فی اللواحق، فی العِدد - فی الخلع، فی الظهار، فی الإیلاء، فی اللعان. كتاب العتق و توابعه، و فیه أربعة مقاصد: فی العتق و توابعه، فی التدبیر، فی الكتابة، فی الاستیلاد.
كتاب الأیمان، و فیه ثلاثة مقاصد: فی حقیقة الأیمان، فی النذر فی الكفّارة.
كتاب الصید و الذبائح، و فیه خمسة مقاصد: [فی] الآلة، فی أحكام الصید، فی أسباب الملك، فی الذباحة، فی الأطعمة و الأشربة.
کتاب الفرائض، و فیه ثلاثة مقاصد: فی المقدّمات، فی تعیین الورّاث (1)و سهامهم، فی اللواحق.
كتاب القضاء، و فیه تسعة مقاصد: فی التولیة و العزل، فی كیفیّة الحكم، فی الدعوی و الجواب، فی الأحلاف، فی القضاء على الغائب، فی القسمة، فی تعلّق الدعاوی المتعارضة، فی باقی مباحث الدعاوی، فی الشهادات.
كتاب الحدود، و فیه ثمانیة مقاصد: فی حدّ الزنا، فی [حدّ] اللواط و السحر و القبادة، فی [حدّ] و طئ الأموات و البهائم، فی حدّ القذف، فی حدّ الشرب، فی حدّ السرقة، فی حدّ المحارب، فی حد المرتدّ.
1) در دست نوشت: «الوارث»
کتاب الجنایات، و فیه قطبان: القطب الأوّل فی القصاص - و فیه بابان: فی قصاص النفس، فی قصاص الطرف -، القطب الثانی فی الدیات - و فیه ثلاثة أبواب: فی الموجب، فی الواجب، فی محلّ الواجب -.
فی بیان فهرس كتاب الشرایع للمحقّق أبی القاسم جعفر الحلّى
و فیه ذكر كتبه لیسهّل أیضاً أخذ المطالب من المسالك (1)و المدارك (2)و ریاض المسائل المشهور بالشرح الكبیر للآغا السیّد علی الطباطبائی (3).
كتاب الطهارة، كتاب الصلاة، كتاب الزكاة، كتاب الخمس، كتاب الصوم، كتاب الحجّ، كتاب العمرة، كتاب المتاجر، كتاب الرهن، كتاب الحجر، كتاب الضمان و الحواله و الكفالة، كتاب الشركة، كتاب المضاربة، كتاب المزارعة و المساقات، كتاب الودیعة، كتاب العاریة، كتاب الإجارة، كتاب الوكالة، كتاب الوقوف و الصدقات، كتاب السكنی و الحبس، كتاب الهِبات، كتاب السبق و الرمایة، كتاب الوصایا، كتاب النکاح، کتاب الطلاق، كتاب الخلع و المبارات، كتاب الظهار، كتاب الإیلاء و فیه الكفّارات، كتاب اللعان، كتاب العتق، كتاب التدبیر، كتاب الإقرار، كتاب الأیمان، كتاب النذر، كتاب الصید و الذباحة، كتاب الغصب، كتاب الشفعة، كتاب إحیاء الموات، كتاب اللقطة، كتاب
1) المسالك: مسالك الافهام فی شرح الإسلام، از شهید ثانی زین الدین بن علی بن احمد عاملی کشته شده در سال 966 قمری، که آن را در طیِ نُه ماه ساخته و از گزاره های مُتقنِ کتاب شرایع به شمار می رود. نک: الذریعة: 378/20. سیّد حسین بن امیر ابراهیم قزوینی، در گذشتۀ سال 1208 قمری، که کتاب بزرگِ معارج الأحكام را در شرح مسالكِ شهید نگاشته است. نک: همان: 178/21
2) المدارك: مدارك الأحكام فی شرح عبارات شرائع الإسلام، از سیّد اجلّ محمّد بن علی موسوی عاملی، در گذشتۀ سال 1009 قمری، که فقط بخش عبادات تا پایانِ کتاب حجّ را در ضمنِ سه مجلّد در بر می گیرد. وی از نگارش این کتاب در سال 998 قمری فراغت یافته است. نك: الذریعة 239/20. استاد دکتر حسین مدرّسی طباطبایی، دوازده شرح و حاشیه بر کتابِ مدارك را معرّفی کرده است. نک: مقدّمه ای بر فقه شیعه: ص 212 - 213
3) ریاض المسائل: شرح مَزجیِ متبحّرانه ای است که علّامۀ فقید سیّد علی طباطبایی (1161 - 1231 ق) در سنّ سی و پنج سالگی بر کتاب شرایع محقّق حلّی - که به المختصر النافع معروف است - نگاشته است. نک: الذریعة: 336/11
الفرائض، كتاب القضاء، كتاب الشهادات، كتاب الحدود، كتاب القصاص، كتاب الدیات. و المجموع خمسة و أربعون كتاباً.
فی فهرس كتاب اللمعة من تألیف العالم العامل السعید الفقیه الشهید محمّد بن مكّی و فیه ذكر كتبه:
الجزء الأوّل: كتاب الطهارة، كتاب الصلاة، كتاب الزكاة، كتاب الخمس، كتاب الصوم، كتاب الحجّ، كتاب الجهاد، كتاب الكفّارات، كتاب النذر، كتاب القضاء، كتاب الشهادات، كتاب الوقف، كتاب العطیّة، كتاب المتاجر، کتاب الدَّین، كتاب الرهن، كتاب الحجر، كتاب الضمان، کتاب الحوالة، كتاب الكفالة، كتاب الصلح، كتاب الشركة، كتاب المضاربة، كتاب الودیعة، كتاب العاریة، كتاب المزارعة، كتاب المساقاة.
الجزء الثانی: كتاب الإجارة، كتاب الوكالة، كتاب الشفعة، كتاب السبق و الرمایة، كتاب الجعالة، كتاب الوصایا، كتاب النكاح، كتاب الطلاق، كتاب الخلع و المباراة، كتاب الظهار، كتاب الإیلاء، كتاب اللعان، كتاب العتق، كتاب التدبیر و المكاتبة و الاستیلاد، كتاب الإقرار، كتاب الغصب، كتاب اللقطة، كتاب إحیاء الموات، كتاب الصید و الذباحة، كتاب الأطعمة و الأشربة، كتاب المیراث، كتاب الحدود، كتاب القصاص، كتاب الدیات (1).
فی بیان فهرس كتاب تهذیب الأحكام، الّذی صنّفه شیخ الطائفة أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسی - قدس اللّه روحه (2)-
كتاب الطهارة: أبواب الطهارة اثنان و عشرون [باباً] مع الزیادات:
باب الأحداث الموجبة للطهارة، باب الطهارة من الأحداث، باب آداب الأحداث
الموجبة للطهارة، باب صفة الوضوء و الفرض منه و السنّة و الفضیلة فیه، باب الأغسال المفروضات و المسنونات - یشتمل هذا الباب على سنّة أغسال مفروضات و ثمانیة و عشرین مسنونات -، باب حكم الجنابة و صفة الطهارة منها، باب حكم الحیض و الاستحاضة و النفاس و الطهارة من ذلك، باب التیمم و أحكامه، باب صفة التیمّم و أحكام المحدثین منه و ما ینبغی لهم أن یعملوا علیه من الاستبراء و الاستظهار، باب المیاه و أحكام ها و ما یجوز التطهّر به و ما لا یجوز، باب تطهیر المیاه من النجاسات، باب تطهیر الثیاب و غیرها من النجاسات، باب تلقین المحتضرین و توجیههم عند الوفات و ما یصنع بهم فی تلك الحال و تطهیرهم بالغسل و إسكانهم الأكفات، باب الزیادات فی أبواب كتاب الطهارة، باب الأحداث الموجبة للطهارة، باب آداب الأحداث الموجبة للطهارة، باب صفة الوضوء و الفرض منه و السنّة، باب الأغسال و كیفیّة الغسل من الجنابة، باب دخول الحمّام و آدابه و سننه، باب الحیض و الاستحاضة و النفاس، باب التیمّم و أحكامه، باب المیاه و أحكام ها، باب تطهیر البدن و الثیاب من النجاسات.
كتاب الصلاة: أبوابها إحدى و خمسون [باباً] مع الزیادات:
باب المسنون من الصلوات، باب فرض الصلاة فی السفر، باب نوافل الصلاة فی السفر، باب أوقات الصلاة و علامة كلّ وقت منها، باب القبلة، باب الأذان و الإقامة، باب عدد فصول الأذان و الإقامة و وصفهما، باب كیفیّة الصلاة و صفتها و شرح الإحدى و خمسین ركعة و ترتیب ها و القراءة فیها و التسبیح فی ركوع ها و سجودها و القنوت فیها و المفروض من ذلك و المسنون و تعقیبات صلاة الفریضة مذكورة فی هذا الباب، باب تفصیل ما تقدّم ذكره فی الصلاة من المفروض [و المسنون] (1)و ما یجوز فی ها و ما لا یجوز، باب أحكام السهو فی الصلاة و ما یجب منه إعادة الصلاة، باب ما یجوز فیه الصلاة من اللباس و المكان و ما لا یجوز.
أبواب الزیادات فى هذا الجزء: باب فضل الصلاة و المفروض منها و المسنون، باب المواقیت، باب الأذان و الإقامة، باب كیفیّة الصلاة و صفت ها و المفروض من ذلك و المسنون، باب أحكام السهو، باب ما یجوز الصلاة فیه من اللباس و المكان و ما لا یجوز، باب الصبیان متى یؤمَرون بالصلاة، باب من الزیادات، باب العمل فی لیلة الجمعة و یومها،
1) من تهذیب الأحكام: 139/2
باب فضل الجماعة، باب أحكام الجماعة و أقلّ الجماعة و صفة الإمام و من یقتدى به [و من لا یقتدى به] (1)و القراءة خلفهما و أحكام المؤتمّین و غیر ذلك، باب فضل شهر رمضان و الصلاة فیه زیادة على النوافل المذكورة فی سائر الشهور، باب الدعاء بین الركعات (2)، باب صلاة العیدین فریضة عند آل محمّد علیهم السلام عند حضور الإمام و استكمال شرائطها، باب صلاة الغدیر، باب صلاة الاستسقاء (3)، باب صلاة الكسوف، [باب] أحكام فوائت الصلاة، باب صلاة السفینة، باب صلاة الخوف، باب صلاة المطاردة و المسائفة، باب صلاة الغریق و المتوحّل و المضطرّ و غیر ذلك، باب صلاة العُراة، باب صلاة الاستخارة، باب صلاة الحاجة، باب صلاة الشكر، باب صلاة یوم المبعث و لیلة النصف من شعبان، باب صلاة التسبیح و غیرها من الصلوات، باب الصلاة على الأموات، باب الزیادات فی المتن.
أبواب الزیادات فی الجزء الثانی من كتاب الصلاة: باب الصلاة فی السفر، باب العمل فی لیلة الجمعة و یومها، باب فضل المساجد و الصلاة فیها و فضل الجماعة و أحكامها، باب صلاة العیدین، باب صلاة الكسوف، باب الصلاة فی السفینة، باب صلاة الخوف، باب صلاة المضطرّ، باب من الصلوات المرغَّب فیها، باب الصلاة على الأموات.
باب ما تجب فیه الزكاة، باب زكاة الذهب، باب زكاة الفضّة، باب زكاة الحنطة و الشعیر و التمر و الزبیب، باب زكاة الإبل، باب زكاة البقرة، باب زكاة الغنم، باب زكاة أموال الأطفال و المجانین، باب زكاة مال الغائب و الدَّيْن و القرض، باب وقت الزكاة، باب تعجیل الزكاة و تأخیرها عمّا تجب فیه من الأوقات، باب أصناف أهل الزكاة، باب مستحقّ الزكاة للفقر و المسكنة من جملة الأصناف، باب من تحلّ له من الأهل و تحرم علیه الزكاة، باب ما یحلّ لبنی هاشم و یحرّم من الزكاة، باب ما یجب أن يُخرج من الصدقة و أقلّ ما یعطی منها، باب حكم الحبوب بأسرها فی الزكاة، باب حكم الخضر فی الزكاة، باب حكم الخیل فی الزكاة،
باب حكم أمتعة التجارات فی الزكاة، باب زكاة الفطرة، باب وقت زكاة الفطرة، باب ماهیّة زكاة الفطرة، باب تمییز فطرة أهل الأمصار، باب كميّة الفطرة، باب أفضل الفطرة و مقدار القیمة، باب مستحقّ الفطرة و أقلّ ما یعطی الفقیر منها، باب وجوب إخراج الزكاة إلى الإمام، باب من الزیادات فی الزكاة، باب الجزیة واجبة على جمیع أهل الكتاب من الرجال البالغین إلّا الفقراء، باب أصناف أهل الجزیة، باب مقدار الجزیة، باب مستحقّ عطاء الجزیة من المستحقّین (1)، باب الخراج و عمارة الأرضین، باب الخُمس و الغنائم، باب تمییز أهل الخمس و مستحقّه ممّن ذكر اللّه عزّ و جلّ فی القرآن، باب قسمة الغنائم، باب الأنفال، باب الزیادات.
باب فرض الصیام، باب علامة أوّل شهر رمضان [و آخره و دلیل دخوله] (2)، باب فضل صیام یوم الشكّ و الاحتیاط لصیام شهر رمضان، باب علامة وقت فرض الصیام و أیّام الشهر و دلیل وقت الإفطار، باب نیّة الصیام، باب ماهيّة الصیام، باب ثواب الصیام، باب فضل شهر رمضان، باب سنن الصیام، باب سنن شهر رمضان، باب الدعاء عند طلوع الهلال، باب فضل السحور و ما یستحبّ أن یكون علیه الإفطار، باب القول و الدعاء عند الإفطار، باب فضل التطوّع بالخیرات، باب ما یفسد الصیام و ما یحلّ بشرائط فرضه و ینقض الصیام، باب الكفّارة فی اعتماد إفطار یوم من شهر رمضان، باب حكم من أفطر یو ماً من شهر رمضان متعمّداً [و ما یجب علیه من العقوبة للإفطار] (3)، باب حكم المسافر و المریض فی الصیام، باب العاجز عن الصیام، باب حكم المغمى علیه و المجنون فی الصلاة و الصوم، باب من أسلم فی شهر رمضان و حكم من بلغ الحلم فیه و من مات و قد صام بعضه أو لم یصم منه شیئاً، باب حكم المریض یفطر ثمّ یصحّ فی بعض النهار و الحائض تطهر و المسافر یقدم، باب حدّ المرض الّذی یجب فیه الإفطار، باب حكم العلاج للصائم و الكحل و الحجامة و السواك و دخول الحمّام و غیر ذلك، باب حكم الساهی و الغالط فی الصیام، باب قضاء شهر رمضان و حكم من أفطر فیه على التعمّد و النسیان و من وجب علیه صیام
شهرین متتابعین و أفطر فیهما أو كان علیه نذر فی صیام، باب الاعتكاف و ما یجب فیه من الصیام، باب وجوه الصیام و شرح جمیعها على البیان، باب صیام ثلاثة أیّام فی كلّ شهر، باب صوم الأربعة الأیّام فی السنة، باب صیام رجب و الأیّام منه، باب صیام شعبان، باب الزیادات.
باب وجوب الحجّ، باب كیفیّة لزوم فرض الحجّ من الزمان، باب ثواب الحجّ، باب ضروب الحجّ، باب العمل و القول عند الخروج، باب المواقیت، باب صفة الإحرام، باب دخول مكّة، باب الطواف، باب الخروج إلى الصفا، باب الإحرام للحجّ، باب نزول منی، باب الغدوّ إلى عرفات، باب الإفاضة من عرفات، باب نزول المزدلفة، باب الذبح، باب الحلق، باب زیارة البیت، باب الرجوع إلى منى و رمی الجمار، باب النفر من منى، باب دخول الكعبة، باب الوداع، باب تفصیل فرائض الحجّ، باب ما یجب على المحرم اجتنابه فی إحرامه، باب الكفّارة عن خطأ المحرم و تَعدّیه الشروط، باب من الزیادات فی فقه الحجّ.
باب نسب رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم و تاریخ مولده و وفاته [و موضع قبره] (1)، باب فضل زیارته صلى اللّه علیه و آله و سلم، باب زیارة سیّدنا رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم، باب وداع رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم، باب تحریم المدینة و فضل المسجد و الصلاة فیه و الاعتكاف [و الصوم فیه] و إتیان المُعرَّس (2)و فضل مسجد غدیر خمّ و المساجد و قبور الشهداء، باب نسب مولانا أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام و تاریخ مولده و وفاته و موضع قبره، باب فضل زیارته علیه السلام، باب زیارته علیه السلام، باب وداع أمیر المؤمنین علیه السلام، باب فضل الكوفة [و المواضع الّتی تستحبّ فیها الصلاة منها و موضع قبر أمیر المؤمنین علیه السلام و الصلاة و الدعاء عنده] (3)و فضل حصى الغریّ و مسجد السهلة و فضل الفرات [و الاغتسال منه]، باب نسب أبی محمد الحسن بن علی بن أبی طالب علیه السلام، باب فضل زیارته علیه السلام، باب زیارته علیه السلام، باب وداع أبی محمّد الحسن بن علی علیه السلام، باب نسب أبی عبد اللّه
الحسین بن علی علیه السلام، باب فضل زیارته علیه السلام، باب فضل الغسل للزیارة، باب زیارته علیه السلام، باب وداع أبی عبد اللّه الحسین بن علی علیه السلام، باب وداع الشهداء - رضوان اللّه علیهم - بعده، [باب] وداع العبّاس علیه السلام، باب حدّ حرم الحسین علیه السلام (1)، باب نسب أبی محمّد علی بن الحسین علیه السلام و تاریخ مولده و وفاته، باب نسب أبی جعفر محمّد بن علی الباقر علیه السلام و تاریخ مولده [و وفاته]، باب نسب أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد علیه السلام و تاریخ مولده و وفاته، باب فضل زیارة علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد علیهم السلام، باب زیارتهم علیهم السلام، باب وداع مَن بالبقیع علیهم السلام، باب نسب أبی الحسن موسى علیه السلام و تاریخ مولده و وفاته، باب فضل زیارته علیه السلام، باب زیارته علیه السلام، باب وداع أبی الحسن موسى علیه السلام، باب نسب أبی الحسن علی بن موسى الرضا علیه السلام و تاریخ مولده و وفاته، باب فضل زیارته علیه السلام، باب زیارته علیه السلام، باب وداعه علیه السلام، باب نسب أبی جعفر محمّد بن علی بن موسی علیه السلام و تاریخ مولده و وفاته، باب فضل زیارته علیه السلام، باب زیارته علیه السلام، باب وداعه علیه السلام، باب نسب أبی الحسن علی بن محمّد علیه السلام. باب نسب أبی محمّد الحسن بن علی علیه السلام، باب فضل زیارتهما علیهما السلام، باب زیارتهما علیهما السلام، باب وداعهما علیهما السلام، باب زیارة جامعة لجمیع المشاهد - على أصحابها السّلام -، باب من بَعُدت شقّته [و تعذّر علیه قصد المشاهد] (2)، باب فضل زیارة الأولیاء من المؤمنین، باب ثواب زیارة قبور الإخوان [على العموم من أهل الولایة و الإیمان] (3)، باب شرح زیارة قبورهم، باب ما یقول الزائر عن أخیه بالأجرة، باب من الزیادات، باب ما یقول الزائر إذا ناب عن غیره، زیادة الأبواب: زیارة سلمان الفارسی رضی اللّه عنه.
باب فضل الجهاد و فروضه، باب أقسام الجهاد، باب المرابطة فی سبیل اللّه - عزّ و جلّ -، باب من یجب علیه الجهاد، باب من یجب معه الجهاد، باب أصناف من یجب جهاده، باب ما ینبغی لوالی الإمام أن یفعله إذا سَرى فی سَریّة، باب إعطاء الأمان، باب الدعوة إلى الإسلام، باب كیفیّة قتال المشركین و من خالف الإسلام، باب قتال أهل البغی من أهل
الصلاة، باب السريّة تغزو فتغنم فیلحقها جیش آخر و الجیش إذا قاتل فی السفینة، باب كیفیّة قسمة الغنائم، باب المشرك یسلم فی دار الحرب و المسلم یقتل فیها، باب حكم عبید أهل الشرك، باب أحكام الأسارى، باب سیرة الإمام علیه السلام، باب علّة سقوط الجزیة عن النساء، باب قتال المحارب و اللصّ، باب شرائط أهل الذمّة و من یؤخذ منه الجزیة، باب المشركون یأسرون أولاد المسلمین و ممالیكهم ثمّ یظفر بهم المسلمون فیأخذونهم، باب سبی أهل الضلال، باب أنّ الحرب خُدعة، باب ارتباط الخیل و آلات الركوب، باب الشهداء و أحكامهم، باب النوادر، باب الأمر بالمعروف و النهی عن المنكر.
باب الدیون و أحكامها، باب القرض و أحكامه، باب الصلح بین الناس، باب الكفالات و الضمانات، باب الحوالات، باب الوكالات.
باب من إلیه الحكم و أقسام القضاة و المُفتین، باب آداب الحكّام، باب كیفیّة الحكم و القضاء، باب البیّنتین یتقابلان أو یترجّح بعضها على بعض و حكم القرعة، باب البیّنات، باب من الزیادات فی القضایا و الأحكام.
مباحثه غیر مُعَنونة بالأبواب، بل مذكورة بلا تصدیر شیء من الباب: باب اللقطة و الضالّة.
باب فضل التجارة و آدابها و حكم الربا و غیر ذلك، باب عقود البیع، باب بیع المضمون، باب البیع بالنقد و النسیئة، باب العیوب الموجبة للردّ، باب ابتیاع الحیوان، باب بیع الثمار، باب بیع الواحد بالاثنین و أكثر من ذلك و ما یجوز منه و ما لا یجوز، باب الغَرر و المجازفة
و شراء السرقة و ما یجوز من ذلك و ما لا یجوز، باب بیع الماء و المنع منه و بیع الكلاء و المراعی و حریم الحقوق و غیر ذلك، باب أحكام الأرضین، باب أجر السمسار و الدلّال، باب التلقی و الحكرة، باب الشفعة، باب الرهون، باب الودیعة، باب العاریة، باب الشركة و المضاربة، باب المزارعة، باب الإجارات، باب من الزیادات.
باب السنّة فی النكاح، باب ضروب النكاح، باب تفصیل أحكام النكاح، باب من أحلّ اللّه نكاحه من النساء و حرّم منهنّ [فی شرع الإسلام] (1)، باب من یحرم نكاحهنّ بالأسباب دون الأنساب، باب ما یحرم من النكاح من الرضاع و ما لا یحرم منه، باب القول فی الرجل یفجر بالمرأة [ثمّ یبدو له فی نكاحها] (2)، باب نكاح المرأة و عمّتها و خالتها و ما یحرم من ذلك و ما لا یحرم، باب العقد على الإماء و ما یحلّ من النكاح بملك الیمین، باب المهور و الأجور و ما ینعقد من النكاح من ذلك و ما لا ینعقد، باب عقد المرأة على نفسها النكاح و أولیاء الصبیّة و أحقّهم بالعقد علیها، باب الكفاءة فی النكاح، باب اختیار الأزواج، باب الاستخارة للنكاح و الدعاء قبله، باب السنّة فی عقود النكاح و زفاف النساء و آداب الخلوة [و الجماع]، باب القسمة للأزواج، باب التدلیس فی النكاح و ما یرد منه و ما لا یرد، باب نظر الرجل إلى المرأة قبل أن یتزّوجها [و ما یحلّ من ذلك و ما لا یحلّ]، باب الولادة و النفاس و العقیقة، باب من الزیادات فی فقه النكاح.
باب حكم الإیلاء، باب حكم الظهار، باب أحكام الطلاق، باب الخلع و المبارات، باب الحكم فی أولاد المطلّقات من الرضاع و حكمهم بعده و هم أطفال، باب عِدد النساء، باب لحوق الأولاد بالآباء و ثبوت الأنساب و أقلّ الحمل و أكثره، باب اللعان، باب السراری و ملك الأیمان.
باب العتق و أحكامه، باب التدبیر، باب المكاتبة.
باب الأیمان و الأقسام، باب النذور، باب الكفّارات.
باب الصید و الذكاة، باب الذبائح و الأطعمة و ما یحلّ من ذلك و ما یحرم منه.
باب الوقوف و الصدقات، باب النحل و الهبة.
باب الإقرار فی المرض، باب الوصيّة و وجوبها، باب الإشهاد على الوصيّة، باب وصيّة الصبی و المحجور علیه، باب الأوصیاء، باب الرجوع فی الوصیّة، باب الوصیّة بالثلث و أقلّ منه و أكثر، باب الوصيّة للوارث، باب الوصيّة لأهل الضلال، باب قبول الوصيّة، باب وصيّة من قتل نفسه أو قتله غیره، باب الوصيّة المبهمة، باب الوصی یوصی إلى غیره، باب وصیّة الإنسان لعبده و عتقه له قبل موته، باب الموصى له بشیء یموت قبل الموصی، باب من الزیادات.
باب إبطال العول و العصبة، باب الأولى من ذوی الأرحام، باب میراث الوالدین، باب میراث الأولاد، باب میراث الوالدین مع الإخوة و الأخوات، باب میراث الوالدین مع الأزواج، باب میراث الأزواج، باب میراث من علا من الآباء و هبط من الأولاد، باب میراث الإخوة و الأخوات، باب میراث الأعمام و العمّات و الأخوال و الخالات، باب میراث الموالی مع ذوی الأرحام، باب الحرّ إذا مات و ترك وارثاً مملوكاً، باب میراث ابن
الملاعنة، باب میراث المكاتب، باب میراث الخنثى و من یشكل أمره من الناس، باب میراث الغرقى و المهدوم علیهم فی وقت واحد، باب میراث المجوس، باب میراث أهل الملل المختلفة و الاعتقادات المتباینة، باب إقرار بعض الورثة بوارث، باب میراث المرتدّ و من یستحقّ الدیة من ذوی الأرحام، باب میراث القاتل، باب توارث الأزواج من الصبیان، باب میراث المطلّقات، باب میراث من لاوارث له من العصبة و الموالی و ذوی الأرحام، باب میراث المفقود، باب من الزیادات.
باب حدود الزنا، باب الحدود فی اللواط، باب الحدّ فی السحق، باب الحدّ فی نكاح البهائم و نكاح الأموات و الاستمناء، باب الحدّ فی القیادة و الجمع بین أهل الفجور، باب الحدّ فی الفریة و السبّ و التعریض بذلك و التصریح و الشهادة بالزور، باب الحدّ فی السكر و شُرب الخَمر و الفقّاع و أكل المحظور من الطعام، باب الحدّ فی السرقة [و الخیانة] (1)و الخلسة و نبش القبور و الخنق و الفساد فی الأرضین، باب حدّ المرتدّ و المرتدّة، باب من الزیادات.
باب القضاء فی الدیات و القصاص، باب البیّنات على القتل، باب القضاء فی اختلاف الأولیاء، باب القود بین الرجال و النساء و المسلمین و الكفّار و العبید و الأحرار، باب القضاء فی قتیل الزحام و من لا یعرف قاتله و من لادیة له و من لیس لقاتله عاقلة و لا مال یؤدّى منه الدیة، باب القاتل فی الشهر الحرام فی الحرم، باب الاثنین إذا قتلا واحداً و الثلاثة یشتركون فی القتل بالإمساك و الرؤیة و القتل و الواحد یقتل الاثنین، باب ضمان النفوس و غیرها، باب قتل السيّد عبده و الوالد ولده، باب الاشتراك فی الجنایات، باب اشتراك الأحرار و العبید و النساء و الرجال و الصبیان و المجانین فی القتل، باب دیات الأعضاء و الجوارح و القصاص فیها، باب دیة عین الأعور و لسان الأخرس و الید الشلاء و العین العمیاء و قطع رأس المیّت و أبعاضه، باب القصاص، باب الحوامل و الحمول
1) همان 99/10
و غیر ذلك من الأحكام، باب دیات الشجاج و كسر العظام و الجنایات فی الوجوه و الرؤوس و الأعضاء، باب الجنایات على الحیوان، باب من الزیادات.
هذا فهرس كتاب فروع الكافی
الّذی صنّفه ثقة الإسلام أبو جعفر محمّد بن یعقوب الكلینی - قدّس اللّه روحه - و أبواب الطهارة ستّة و أربعون [باباً].
*كتاب الطهارة (1)
باب طهور الماء، باب الماء الّذی لا ینجّسه شیء، باب الّذی تكون فیه قلّة [و الماء الّذی فیه الجیف و الرجل یأتی الماء و یده قذرة] (2)، باب البئر و ما یقع فیها، باب البئر تكون إلى جنب البالوعة، باب الوضوء من سؤر الدوابّ [و السباع و الطیر]، باب الوضوء من سؤر الحائض [و الجنب و الیهودی و النصرانی و الناصب] (3)، باب الرجل یدخل یده فی الإناء قبل أن یغسلها و الحدُّ فى غسل الیدین من الجنابة و البول [و الغائط و النوم]، باب اختلاط ماء المطر [بالبول و ما یرجع فی الإناء من غسالة الجنب و الرجل یقع ثوبه على الماء الّذی یستنجی به] (4)، باب ماء الحمّام و الماء الّذی تسخنه الشمس، باب الموضع الّذی یكره أن یتغوَّط فیه أو یبال، باب القول عند دخول الخلاء و عند الخروج و الاستنجاء [و من نسیه و التسمیة عند الدخول و عند الوضوء] (5)، باب الاستبراء (6)[من البول و غسله و من لم یجد الماء] (7)، باب مقدار الماء الّذی یجزئ للوضوء و للغسل و من تعدّى فی الوضوء] (8)، باب
السواك، باب المضمضة و الاستنشاق، باب صفة وضوء رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم، باب حدّ الوجه الّذی یغسل [و الذراعین و كیف یغسل] (1)، باب مسح الرأس و القدمین، باب مسح الخُفّ، باب الجبائر و القروح و الجراحات، باب الشكّ فی الوضوء [و من نسیه أو قدّم أو أخّر] (2)، باب ما ینقض الوضوء و ما لا ینقضه، باب الرجل یطأ على العذرة أو غیرها من القذر، باب المذی و الودی، باب أنواع الغسل، باب ما یجزئ الغسل منه إذا اجتمع، باب وجوب الغسل یوم الجُمُعة، باب صفة الغسل و الوضوء قبله و بعده و الرجل یغتسل فى مكان غیر طیّب [و ما یقال عند الغسل و تحویل الخاتم عند الغسل] (3)، باب ما یوجب الغسل على الرجل و المرأة، باب احتلام الرجل و المرأة، باب الرجل و المرأة یغتسلان من الجنابة ثمّ یخرج منهما شیء بعد الغسل، باب الجنب یأكل و یشرب و یقرأ و یدخل المسجد و یختضب و یدّهن و یطلی و یحتجم، باب الجنب یعرق فی الثوب أو یصیب جسده ثوبه و هو رطب، باب المَنی و المذی یصیبان الثوب [و الجسد]، باب البول یصیب الثوب أو الجسد، باب أبوال الدوابّ و أرواثها، باب الثوب یصیبه الدم و المدة (4)، باب الكلب یصیب الثوب و الجسد و غیره ممّا یكره أن یمسَّ شیء منه، باب صفة التیمّم، باب الوقت الّذی یجب فیه التیمّم و من تیمّم ثمّ وجد الماء، باب الرجل یكون معه الماء القلیل فی السفر و یخاف العطش، باب الرجل یصیبه الجنابة فلا یجد إلّا الثلج أو الماء الجامد، باب التیمّم بالطین، باب الكسیر و المجدور و مَن به الجراحات و تصیبهم الجنابة، باب النوادر.
*كتاب الحیض (5)
باب أدنى الحیض و أقصاه و أدنى الطهر، باب المرأة ترى الدم قبل أیّامها أو بعد طهرها، باب المرأة ترى الصفرة قبل الحیض أو بعده، باب أوّل ما تحیض المرأة، باب استبراء الحائض، باب غسل الحائض و ما یجزئها من الماء، باب المرأة ترى الدم و هی جنب، باب جامع فی الحائض و المستحاضة، باب معرفة دم الحیض من دم الاستحاضة، باب معرفة
دم الحیض و العذرة و القرحة، باب الحبلى ترى الدم، باب النفساء، باب النفساء تطهر ثمّ ترى الدم أو رأت الدم قبل أن تلد، باب ما یجب على الحائض فی أوقات الصلاة، باب المرأة تحیض بعد دخول وقت الصلاة قبل أن تصلّیها أو تطهر قبل دخول وقتها فتتوانی فی الغسل، باب المرأة تكون فی الصلاة فتحسُّ بالحیض، باب الحائض تقضی الصوم و لا تقضی الصلاة، باب الحائض و النفساء تقرءان القرآن، باب الحائض تأخذ من المسجد و لا تضع فیه شیئاً، باب المرأة یرتفع طمئها ثمّ یعود و حدّ الیأس من المحیض، باب المرأة یرتفع طمثها عن علّة فتسقى الدواء لیعود طمثها، باب الحائض تختضب، باب غسل ثیاب الحائض، باب الحائض تتناول الخمرة أو الماء.
باب التعزیة و ما یجب على صاحب المصیبة، باب ثواب من عزّى حزیناً، باب المرأة تموت و فی بطنها صبی یتحرّك، باب غسل الأطفال و الصبیان و الصلاة علیهم، باب الغریق و الصعوق، باب القتلى، باب أكیل السبع و الطیر و القتیل یوجد بعض جسده و الحریق، باب من یموت فی السفینة و لا تقدر على الشطّ أو یصاب و هو عریان، باب الصلاة على المصلوب و المرجوم و المقتصّ منه، باب ما یجب على الجیران لأهل المصیبة و اتّخاذ المأتم، باب المصیبة بالولد، باب التعزّی، باب الصبر و الجزع و الاسترجاع، باب ثواب التعزیة، باب فی السلوة، باب زیارة القبور، باب أنّ المیّت یزور أهله، باب أنّ المیّت یمثّل له ماله و ولده و عمله قبل موته، باب المسألة فی القبر و من یسأل و من لا یسأل، باب ما ینطق به موضع القبر، باب فی أرواح المؤمنین، باب آخر فی أرواح المؤمنین، باب فی أرواح الكفّار، باب جنّة الدنیا، باب الأطفال، باب النوادر.
باب علل الموت و أنّ المؤمن یموت بكلّ میتة، باب ثواب المرض، باب آخر منه، باب حدّ الشكایة باب المریض یؤذن به الناس، باب فی كم یعاد المریض، باب حدّ موت الفجأة، باب ثواب عیادة المریض، باب تلقین المیّت، باب شدّة الموت و النزع، باب توجیه المیّت إلى القبلة، باب أنّ المؤمن لا یكره على قبض روحه، باب ما یعاین المؤمن و الكافر،
باب إخراج روح المؤمن و الكافر باب تعجیل الدفن، باب نادر، باب الحائض تمرّض المریض، باب غسل میت، باب تحنیط المیّت و تكفینه، باب تكفین (1)المرأة، باب كراهیة تجمیر الكفن و تسخین الماء، باب ما تستحبّ من الثیاب للكفن و ما یكره، باب حدّ الماء الّذی یغسّل به المیّت و الكافور، باب الجریدة، باب المیّت یموت و هو جنب أو حائض أو نفساء، باب المرأة تموت و فی بطنها ولد یتحرّك، باب كرهیة أن یقصّ من المیّت ظفر أو شعر، باب ما یخرج من المیّت بعد أن یغسّل باب الرجل یغسّل المرأة و المرأة تغسّل الرجل، باب حدّ الصبی الّذی یجوز للنساء [أن یغسلنه]، باب غسل من غسّل المیّت و من مسّه و هو حارّ أو بارد، باب العلّة فی غسل المیّت غسل الجنابة، باب ثواب من غسّل ميّتاً مؤمناً، باب ثواب من كفّن مؤمناً، باب ثواب من حفر لمؤمن قبراً، باب حدّ حفر القبر و اللحد و الشق و أنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم لحّد له، باب أنّ الميّت یؤذن به الناس، باب القول عند رؤیة الجنازة، باب السنّة فی حمل الجنازة، باب المشی مع الجنازة، باب كراهیة الركوب مع الجنازة، باب من یتبع جنازة ثمّ یرجع، باب ثواب من مشى مع جنازة، باب ثواب من حمل جنازة، باب جنائز الرجال و النساء و الصبیان و الأحرار و العبید، باب نادر، باب الموضع الّذی یقوم الإمام إذا صلّى على الجنازة، باب من أولى الناس بالصلاة على المیّت، باب من یصلّی على الجنازة و هو على غیر وضوء، باب صلاة النساء على الجنازة، باب وقت الصلاة على الجنائز، باب علّة تكبیر الخمس على الجنائز، باب الصلاة على الجنائز فی المساجد، باب الصلاة على المؤمن و التكبیر و الدعاء، باب أنّه لیس فی الصلاة دعاء موقّت [و أنّه لیس فیها تسلیم] (2)، باب من زاد علی خمس تكبیرات، باب الصلاة على المستضعف و على من لا یعرف، باب الصلاة على الناصب، باب فی الجنازة توضع و قد كبّر على الأولة، باب فی وضع الجنازة دون القبر، باب نادر، باب دخول القبر و الخروج منه، باب من یدخل القبر و من لا یدخل، باب سلّ المیّت و ما یقال عند دخول القبر، باب ما یبسط فی اللحد و وضع اللبن و الآجر، باب من حتى على المیّت و كیف یحثى، باب توسیع (3)القبر و رشّه بالماء و ما یقال عند ذلك و قدر ما یرفع من الأرض، باب تطیین القبر و تجصیصه، باب التربة الّتی یدفن فیها المیّت.
باب فضل الصلاة، باب من حافظ على صلاته أو ضّیعها، باب فرض الصلاة، باب المواقیت أوّلها و آخرها و أفضلها، باب وقت الظهر و العصر، باب وقت المغرب و العشاء الآخرة، باب وقت الفجر، باب وقت الصلاة فی یوم الغیم و غیره، باب الجمع بین الصلاتین، باب الصلاة الّتی تصلّی فی غیر وقتها (1)، باب التطوّع فی وقت الفریضة، باب من نام عن الصلاة أو سها عنها، باب بناء مسجد النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب ما یستتر به المصلّی ممّن یمرّ بین یدیه، باب المرأة تصلّی بحیال الرجل و الرجل یصلّی و المرأة بحیاله، باب الخشوع فی الصلاة و کراهیة العبث، باب البكاء و الدعاء فی الصلاة، باب بدء الأذان و الإقامة و فضلهما، باب القول عند دخول المسجد و الخروج منه، باب افتتاح الصلاة و الحدّ فی التكبیر، باب قراءة القرآن، باب عزائم السجود، باب القراءة فی الركعتین الأخیرتین، باب الركوع و ما یقال فیه، باب السجود و الدعاء فیه و ما یقال بین السجدتین، باب أدنى ما یجزئ من التسبیح فی الركوع و السجود و أكثره، باب ما یسجد علیه و ما یكره، باب وضع الجبهة على الأرض، باب القیام و القعود فی الصلاة، باب التشهّد و التسلیم، باب القنوت فی الفریضة و النافلة، باب التعقیب بعد الصلاة و الدعاء، باب من أحدث قبل التسلیم، باب السهو فی افتتاح الصلاة، باب السهو فی القراءة، باب السهو فی الركوع، باب السهو فی السجود، باب السهو فی الركعتین الأوّلتین، باب السهو فی الفجر و المغرب و الجمعة، باب السهو فی الثلاث و الأربع، باب من سها فی الأربع و الخمس و لم یدر زاد أو نقص أو استیقن أنّه زاد، باب من تكلّم فی صلاته أو انصرف قبل أن یتمّها أو یقوم فی موضع الجلوس، باب من شكّ فی صلاته كلّها و كثیر السهو فی النافلة و سهو الإمام و من خلفه، باب ما یقبل من صلاة الساهی، باب ما یقطع الصلاة من الضحك و غیر ذلك، باب التسلیم على المصلّی و العطاس فی الصلاة، باب المصلّی یعرض له شیء من الهوامّ فیقتله، باب بناء المساجد و ما یؤخذ منها و الحدث فیها [من النوم و غیره]، باب فضل الصلاة فی الجماعة، باب الصلاة خلف من لا یقتدى به، باب من تكره الصلاة خلفه و العبد یؤمّ، باب الرجل یؤمّ النساء و المرأة تؤمّ النساء، باب الصلاة خلف من یقتدى به و ضمانه الصلاة، باب الرجل یصلّی بالقوم و هو على غیر طهر أو لغیر القبلة، باب الرجل یصلّی وحده ثمّ یعید فی الجماعة، باب الرجل
1) همان (287/3): «باب الصلاة الّتی فی كلّ وقت»
یدرك مع الإمام بعض صلاته أو یحدث الإمام فیقدمه، باب الرجل یخطو إلى الصفّ أو یقوم خلف الصفّ وحده و غیره، باب الصلاة فی الكعبة و فوقها و فی البیع و الكنائس و فیما تكره الصلاة فیها، باب الصلاة فی ثوب واحد و المرأة فی كم تصلّی و صلاة العراة و التوشح، باب اللباس الّذی تكره الصلاة فیه و ما لا تكره، باب الرجل یصلّی فی الثوب و هو غیر طاهر عالماً أو جاهلاً، باب الرجل یصلّی متلثّماً أو مختضباً أو لا یخرج یدیه من تحت [الثوب فی صلاته] (1)، باب صلاة الصبیان [و متى یؤخذون بها] (2)، باب صلاة الشیخ الكبیر و المریض، باب صلاة المغمى علیه و المریض الّذی تفوته الصلاة، باب فضل یوم الجمعة و لیلته، باب التزیّن یوم الجمعة، باب وجوب الجمعة و على كم تجب، باب وقت صلاة الجمعة و وقت صلاة العصر یوم الجمعة، باب تهیئة الإمام للجمعة و خطبته و الإنصات، باب القراءة یوم الجمعة و لیلتها فی الصلوات، باب القنوت فی صلاة الجمعة، باب من فاتته الجمعة مع الإمام، باب التطوّع یوم الجمعة، باب نوادر الجمعة.
باب وقت الصلاة فی السفر و الجمع بین الصلاتین، باب حدّ المسیر الّذی تقصر فیه الصلاة، باب من یرید السفر أو یقدم من سفر متى یجب علیه التقصیر أو التمام، باب المسافر یقدم البلدة كم یقصّر الصلاة، باب صلاة الملّاحین و المكاریّین و أصحاب الصید و الرجل یخرج إلى ضیعته، باب المسافر یدخل فی صلاة المقیم، باب التطوّع فی السفر، باب الصلاة فی السفینة، باب صلاة النوافل، باب تقدیم النوافل و تأخیرها و قضائها و صلاة الضحى، باب صلاة الخوف، باب صلاة المطاردة و المواقفة و المسایفة، باب صلاة العیدین و الخطبة فیهما، باب صلاة الاستسقاء، باب صلاة الكسوف، باب صلاة التسبیح، باب صلاة فاطمة - سلام اللّه علیها - و غیرها من الترغیب، باب صلاة الاستخارة و الاستخارة ذات الرقاع، باب الصلاة فی طلب الرزق، باب صلاة الحوائج، باب صلاة من خاف مكروهاً، باب صلاة من أراد سفراً، باب صلاة الشكر، باب صلاة من أراد أن یدخل بأهله و من أراد أن یتزوّج، باب النوادر و حدیث المعراج، باب مساجد الكوفة، باب فضل المسجد الأعظم بالكوفة و فضل الصلاة فیه، باب مسجد السهلة.
باب فرض الزكاة و ما یجب فی المال من الحقوق، باب منع الزكاة، باب العلّة فی وضع الزكاة [على ما هی] لم تزد و لم تنقص، باب ما وضع رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم الزكاة علیه، باب ما یزكّی من الحبوب، باب ما لا یجب فی الزكاة ممّا تنبت الأرض، باب أقلّ ما یجب فیه الزكاة من الحرث، باب أنّ الصدقة فى التمر مرّة واحدة، باب زكاة الذهب و الفضّة، باب أنّه لیس على الحلی و سبائك الذهب و نقر الفضّة و الجوهر زكاة، باب زكاة المال الغائب و الدین و الودیعة، باب أوقات الزكاة، باب جواز شرط الزكاة، باب المال الّذی لا یحول علیه الحول فی ید صاحبه، باب ما یستفید الرجل من المال [بعد أن یزكّی ما عنده من المال] (1)، باب الرجل یشتری المتاع فیكسد علیه و المضاربة، باب ما یجب علیه الصدقة من الحیوان و ما لا یجب، باب صدقة الإبل، باب أسنان الإبل، باب صدقة البقر[ة]، باب صدقة الغنم، باب أدب المصدّق، باب زكاة مال الیتیم، باب زكاة مال المملوك و المكاتب و المجنون، باب فیما یأخذ السلطان من الخراج، باب الرجل یخلف عند أهله من النفقة ما یكون فی مثلها الزكاة، باب الرجل یعطی من زكاة من یظنّ أنّه معسر ثمّ یجده مؤسراً، باب الزكاة تعطی غیر أهل الولایة، باب قضاء الزكاة عن المیّت، باب أقلّ ما یعطی من الزكاة و أكثر، باب أنّه یعطی عیال المؤمنین من الزكاة و یقضی عن المؤمنین من الزكاة، باب تفضیل أهل الزكاة بعضهم على بعض، باب تفضیل القرابة فی الزكاة و من لا یجوز منهم أن یعطوا، باب نادر، باب الزكاة تبعث من بلد إلى بلد أو تدفع إلى من یقسّمها [فتضیع]، باب الرجل یدفع إلیه الشیء یفرّقه و هو محتاج إلیه یأخذ لنفسه، باب الرجل إذا وصلت إلیه الزكاة فهی كسبیل ماله یفعل بها ما یشاء، باب الرجل یحجّ من الزكاة أو یعتق، باب القرض أنّه حمى الزكاة، باب قصاص الزكاة بالدّین، باب من فرّ بماله من الزكاة، باب الرجل یعطی عن زكاته العوض، باب من یحلّ له الزكاة و من لا یحلّ له و من له المال القلیل، باب من تحلّ له الزكاة فیمتنع من أخذها، باب الحصاد و الجداد، باب صدقة أهل الجزیة، باب نادر.
باب فضل الصدقة، باب أنّ الصدقة تدفع البلاء، باب فضل صدقة السرّ، باب صدقة
1) همان: 527/3
اللیل، باب فی أنّ الصدقة تزید فی المال، باب الصدقة على القرابة، باب كفایة العیال و التوسّع علیهم، باب من یلزم نفقته (1)، باب الصدقة على أهل البوادی و أهل السواد، باب كراهیة ردّ السائل، باب قدر ما یعطی السائل، باب دعاء السائل، باب أنّ الّذی یقسّم الصدقة شریك صاحبها فی الأجر، باب الإیثار، باب من سأل من غیر حاجة، باب كراهیة المسألة، باب المنّ، باب من أعطى بعد المسألة، باب المعروف، باب فضل المعروف، باب منه أیضاً، باب أنّ صنائع المعروف تدفع مصارع السوء، باب أنّ أهل المعروف فی الدنیا هم أهل المعروف فی الآخرة، باب تمام المعروف، باب وضع المعروف موضعه، باب فی آداب المعروف، باب من كفر المعروف، باب القرض، باب إنظار المعسر، باب تحلیل المیّت، باب مؤونة النعم، باب حسن جوار النعم، باب معرفة الجود و السخاء، باب الإنفاق، باب البخل و الشحّ، باب النوادر، باب فضل إطعام الطعام، باب فضل القصد، باب كراهیة السرف و التقتیر، باب سقی الماء، باب الصدقة لبنی هاشم و موالیهم وصلتهم، باب النوادر.
باب ما جاء فی فضل الصوم و الصائم، باب فضل شهر رمضان، باب من فطّر صائماً، باب فی النهی عن قول «رمضان» بلا شهر، باب ما یقال فی مستقبل شهر رمضان، باب الأهلّة و الشهادة علیها، باب نادر، باب الیوم الّذی یشكّ فیه من شهر رمضان هو أو من شعبان، باب وجوه الصوم، باب أدب الصائم، باب صوم رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم، باب فضل صوم شعبان وصلته بشهر رمضان و صیام ثلاثة أیّام فی كلّ شهر، باب أنّه یستحبّ السحور، باب ما یقول الصائم إذا أفطر، باب صوم الوصال و صوم الدهر، باب من أكل أو شرب و هو شاكّ فی الفجر أو بعد طلوعه، باب الفجر ما هو و متى یحلّ و متى یحرم الأكل، باب من ظنّ أنّه لیل فأفطر قبل اللیل، باب وقت الإفطار، باب من أكل أو شرب ناسیاً فی شهر رمضان (2)، باب الصائم یقبّل أو یباشر، باب فی من أجنب باللیل فی شهر رمضان و ترك الغسل إلى أن یصبح أو احتلم باللیل أو النهار، باب كراهیة الارتماس فی الماء للصائم، باب
المضمضة و الاستنشاق للصائم، باب الصائم یتقیّأ أو یذرعه القئ أو یقلس، باب فی الصائم یحتجم و یدخل الحمّام، باب فی الصائم یسعّط و یصبّ فی أذنه الدهن أو یحتقن، باب الكحل و الذرور (1)للصائم، باب السواك للصائم، باب الطیب و الریحان للصائم، باب مضغ العلك للصائم، باب فی الصائم یذوق القدر و یزق الفرخ، باب فی الصائم یزدرد نخامته و یدخل حلقه الذباب، باب فی الرجل یمصّ الخاتم و الحصاة و النواة، باب الشیخ و العجوز یضعفان عن الصوم، باب الحامل و المرضع یضعفان عن الصوم، باب حدّ المرض الّذی یجوز للرجل أن یفطر فیه، باب من توالی علیه رمضانان، باب قضاء شهر رمضان، باب الرجل یصبح و هو یرید الصیام فیفطر و یصبح و هو لا یرید الصوم فیصوم فی قضاء شهر رمضان و غیره، باب الرجل یتطوّع بالصیام و علیه من قضاء شهر رمضان، باب الرجل یموت و علیه من صیام (2)شهر رمضان أو غیره، باب صوم الصبیان و متى یؤخذون به، باب من أسلم فی شهر رمضان.
باب كراهیة السفر فی شهر رمضان (3)، باب كراهیة الصوم فی السفر، باب من صام فی السفر بجهالة، باب من لا یجب له الإفطار و التقصیر فی السفر [و من یجب له ذلك]، باب صوم التطوّع فی السفر و تقدیمه و قضاؤه، باب الرجل یرید السفر أو یقدم من سفر فی شهر رمضان، باب من دخل بلدة فأراد المقام بها أو لم یرد، باب الرجل یجامع أهله فی السفر أو یقدم من سفر فی شهر رمضان، باب صوم الحائض و المستحاضة، باب من وجب علیه صوم شهرین متتابعین فعرض له أمر یمنعه عن إتمامه، باب صوم كفّارة الیمین، باب من جعل على نفسه صو ماً معلو ماً و من نذر أن یصوم فی شكر، باب كفّارة الصوم و فدیته، باب تأخیر صیام الثلاثة الأيّام من الشهر إلى الشتاء، باب صوم عرفة و عاشوراء، باب صوم العیدین و أیّام التشریق، باب صیام الترغیب، باب فضل إفطار الرجل عند أخیه إذا سأله، باب من لا یجوز له صیام التطوّع إلّا بإذن غیره، باب ما یستحبّ أن یفطر علیه، باب الغسل
فی شهر رمضان، باب ما یزاد من الصلاة فی شهر رمضان، باب فی لیلة القدر، باب الدعاء فی العشر الأواخر، باب التكبیر لیلة الفطر و یومه، باب یوم الفطر، باب ما یجب على الناس إذا صحّ عندهم الرؤیة یوم الفطر بعد ما أصبحوا صائمین، باب النوادر، باب الفطرة، باب الاعتكاف، باب أنّه لا یكون الاعتكاف إلّا بصوم، باب المساجد الّتی یصحّ (1)الاعتكاف فیها، باب أقلّ ما یكون الاعتكاف، باب المعتكف لا یخرج من المسجد إلّا لحاجة، باب المعتكف یمرض و المعتكفة تطمث، باب المعتكف یجامع أهله، باب النوادر.
باب بدء الحجّر و العلّة فی استلامه، باب بدء البیت و الطواف، باب أنّ أوّل ما خلق اللّه من الأرض مواضع البیت و كیف كان أوّل ما خلق، باب فی حجّ آدم ها علیه السلام، باب علّة الحرم و كیف صار هذا المقدار، باب ابتلاء الخلق و اختبارهم بالكعبة، باب حجّ إبراهیم و إسماعیل و بنائهما البیت و من ولّى البیت بعدهما علیهما السلام، باب حجّ الأنبیاء علیهم السلام، باب ورود تبّع و أصحاب الفیل البیت و حفر عبد المطّلب زمزم و هدم قریش و غیرهما البیت و بنائهم إیّاها [و هدم الحجّاج لها و بنائه إیّاها] (2)، باب فی قوله تعالى: «فیه آیات بیّنات»، باب نادر، باب أن اللّه عزّ و جلّ حرّم مكّة حین خلق السماوات و الأرض، باب فی قوله تعالى: «و من دخله كان آمناً»، باب الإلحاد بمكّة و الجنایات، باب إظهار السلاح بمكّة، باب لبس ثیاب الكعبة، باب كراهة أن یؤخذ من تراب البیت [و حصاه]، باب كراهیة المقام بمكّة، باب شجر الحرم، باب ما یذبح فی الحرم و ما یخرج به منه، باب صید الحرم و ما تجب فیه الكفّارة، باب لقطة الحرم، باب فضل النظر إلى الكعبة، باب فی من رأى غریمه فی الحرم، باب ما یهدی إلى الكعبة، باب فی قوله عزّ و جلّ: «سواء العاكف فیه و الباد»، باب حجّ النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب فضل الحجّ و العمرة و ثوابهما، باب فرض الحجّ و العمرة، باب استطاعة الحجّ، باب من سوّف الحجّ و هو مستطیع، باب من یخرج من مكّة لا یرید العود إلیها، باب أنّه لیس فی ترك الحجّ خیرة و إنّ من حبس عنه فبذنب، باب أنّه لو ترك الناس الحجّ لجاء هم العذاب، باب نادر، باب الإجبار على الحجّ، باب أنّ من لم یطق الحجّ ببدنه جهز
غیره، باب ما یجزئ من حجّة الإسلام و ما لا یجزئ، باب من لم یحجَّ بین خمس سنین، باب الرجل یستدین و یحجّ، باب الفضل [أو القصد] فی نفقة الحجّ، باب أنّه یستحبّ للرجل أن یكون متهيّئاً للحجّ فی كلّ وقت، باب الرجل یسلم فیحجّ قبل أن یختتن، باب المرأة یمنعها زوجها من حجّة الإسلام، باب القول عند الخروج من بیته و فضل الصدقة، باب القول إذا خرج الرجل من بیته، باب الوصيّة، باب الدعاء فی الطریق، باب أشهر الحجّ، باب الحجّ الأكبر و الأصغر، باب أصناف الحجّ، باب ما على المتمتّع من الطواف و السعی، باب صفة الإقران و ما یجب على القارن، باب صفة الإشعار و التقلید، باب الإفراد، باب فی من ینوی (1)المتعة، باب حجّ المجاورین و قطان مكّة، باب حجّ الصبیان و الممالیك، باب الرجل یموت صرورة أو یوصی بالحجِّ، باب المرأة تحجُّ عن الرجل، باب من یعطی حجّة مفردة فیتمتّع أو یخرج من غیر الموضع الّذی یشترط، باب من یوصی بحجّة فیحجُّ عنه من غیر موضعه أو یوصی بشیء قلیل فی الحجّ، باب الرجل یأخذ الحجّة فلا یكفیه أو یأخذها فید فعها إلى غیره، باب الحجّ عن المخالف، باب ما ینبغی للرجل أن یقول إذا حجّ عن غیر، باب الرجل یحجّ عن غیره فحجّ عن غیر ذلك أو یطوف عن غیره، باب من حجّ عن غیره أنّ له فیها شركة، باب نادر، باب الرجل یعطی الحجّ فیصرف ما أخذ فی غیر الحجّ أو تفضّل الفضلة ممّا أعطى، باب الطواف و الحجّ عن الأئمّة علیهم السلام، باب من یشرك قراباته و إخوته فی حجّته أو یصلهم بحجّة، باب توفیر الشعر لمن أراد الحجّ و العمرة، باب من أحرم دون الوقت و مواقیت الإحرام، باب من جاوز میقات أرضه بغیر إحرام أو دخل مكّة بغیر إحرام، باب ما یجب لعقد الإحرام، باب ما یجزئ من غسل الإحرام و ما لا یجزئ، باب ما یجوز للمحرم بعد اغتساله من الطیب و الصید و غیر ذلك قبل أن یلبّی، باب صلاة الإحرام و عقده و الاشتراط فیه، باب التلبیة، باب ما ینبغی تركه للمحرم من الجدال و غیره، باب ما یلبس المحرم من الثیاب و ما یكره له لباسه، باب المحرم یشدُّ على وسطه الهمیان و المنطقة، باب ما یجوز للمحرمة أن تلبسه من الثیاب و الحلیّ و ما یكره لها من ذلك، باب المحرم یضطرُّ إلى ما لا یجوز له لبسه، باب ما یجب فیه الفداء من لبس الثیاب، باب الرجل یحرم فی قمیص أو یلبسه بعد ما یحرم، باب المحرم یغطّی رأسه أو وجهه متعمّداً أو ناسیاً، باب الظلال للمحرم، باب أنّ المحرم لا یرتمس فی الماء، باب الطیب للمحرم، باب ما یكره من
1) همان (298/4): «مَن لم یَنو»
الزینة للمحرم، باب العلاج للمحرم إذا مرض أو أصابه جرح أو خراج أو علّة، باب المحرم یحتجم أو یقصّ ظفراً أو شعراً [أو شیئاً منه] (1)، باب المحرم یلقی الدوابّ عن نفسه، باب ما یجوز للمحرم قتله و ما یجب علیه فیه الكفّارة، باب المحرم یذبح و یحتش لدابّته، باب أدب المحرم، باب المحرم یموت، باب المحصور و المصدود و ما علیهما من الكفّارة، باب المحرم یتزوَّج أو یزوّج و یطلّق و یشتری الجواری، باب المحرم یواقع امرأته قبل أن یقضی مناسكه أو محلُّ یقع على محرمة، باب المحرم یقبّل امرأته و ینظر إلیها بشهوة أو غیر شهوة [أو ینظر] إلى غیرها، باب المحرم یأتی أهله و قد قضى بعض مناسكه.
باب النهی عن الصید و ما یصنع به إذا أصابه المحرم و المحلّ فی الحل و الحرم، باب المحرم یضطرّ إلى الصید و المیتة، باب المحرم یصید الصید من أین یفدیه و أین یذبحه، باب كفّارات ما أصاب المحرم من الوحش، باب كفّارة ما أصاب المحرم من الطیر و البیض، باب القوم یجتمعون على الصید و هم محرمون، باب فضل ما بین صید البرِّ و البحر و ما یحلّ للمحرم من ذلك، باب المحرم یصیب الصید مراراً، باب المحرم یصیب الصید فی الحرم، باب نوادر، باب دخول الحرم، باب قطع تلبیة المتمتّع، باب دخول مكّة، باب دخول المسجد الحرام، باب الدعاء عند استقبال الحجّر و استلامه، باب الاستلام و المسح، باب المزاحمة على الحجّر الأسود، باب الطواف و استلام الأركان، باب الملتزم و الدعاء عنده، باب فضل الطواف، باب [أنّ الصلاة و الطواف أیّهما أفضل]، باب حدّ موضع الطواف، باب حدّ المشى فى الطواف، باب الرجل یطوف فتعرض له الحاجة، باب الرجل یطوف فیعیى أو تقام الصلاة أو یدخل علیه وقت الصلاة، باب السهو فی الطواف، باب الإقران بین الأسابیع، باب من طاف فاختصر فی الحجّر، باب من طاف على غیر وضوء، باب من بدأ بالسعی قبل الطواف أو بالعكس، باب طواف المریض و من یطاف به محمولاً من غیر علّة، باب ركعتی الطواف و وقتهما و القراءة فیهما و الدعاء، باب السهو فی ركعتی الطواف، باب نوادر الطواف، باب استلام الحجّر بعد الركعتین و شرب ماء زمزم قبل الخروج إلى الصفا و المروة، باب الوقوف على الصفا و الدعاء، باب السعی بین الصفا و المروة و ما یقال فیه، باب من بدأ
1) همان: 360/4
بالمروة قبل الصفا أو سها فی السعی بینهما، باب الاستراحة فی السعی و الركوب فیه، باب من قطع السعی للصلاة أو غیرها و السعی بغیر وضوء، باب تقصیر المتمتّع و إحلاله، باب المتمتّع ینسى أن یقصّر حتى یهلّ بالحجّ أو یحلق رأسه أو یقع على أهله قبل أن یقصّر، باب المتمتّع تعرض له الحاجة خارجاً من مكّة بعد إحلاله، باب الوقت الّذی یفوت فیه المتعة، باب إحرام الحائض و المستحاضة، باب ما یجب على الحائض فی أداء المناسك، باب المرأة تحیض بعد ما دخلت فی الطواف، باب أنّ المستحاضة تطوف بالبیت، باب نادر، باب علاج الحائض، باب دعاء الدم، باب الإحرام یوم الترویة، باب الحجّ ماشیاً و انقطاع مشی الماشی، باب تقدیم طواف الحجّ للمتمتّع قبل الخروج إلى منی، باب تقدیم الطواف للمفرد، باب الخروج إلى منى، باب نزول منی و حدودها، باب الغدوّ إلى عرفات و حدودها، باب قطع تلبیة الحاجّ، باب الوقوف بعرفة و حدّ الموقف، باب الإفاضة من عرفات، باب لیلة المزدلفة و الوقوف بالمشعر و الإفاضة منه و حدوده، باب السعی فی وادی محسّر، باب من جهل أن یقف بالمشعر، باب من تعجّل من المزدلفة قبل الفجر، باب فاته الحجُّ، باب حصى الجمار من أین تؤخذ و مقدارها، باب یوم النحر و مبتدأ الرمی و فضله، باب رمی الجمار فی أیّام التشریق، باب من خالف الرّمی أو زاد أو نقص، باب من نسی رمی الجمار أو جهل، باب الرمی عن العلیل و الصبیان و الرمی راكباً، باب أیّام النحر، باب أدنى ما یجزئ من الهدی، باب من یجب علیه الهدی و أین یذبحه، باب ما یستحبّ من الهدی و ما یجوز منه و ما لا یجوز، باب الهدی ینتج أو یحلب أو یركب، باب الهدی یعطب أو یهلك قبل أن یبلغ محلّه و الأكل منه، باب البدنة و البقرة عن كم تجزئ، باب الذبح، باب الأكل من الهدی الواجب و الصدقة منها و إخراجه من منى، باب جلود الهدی، باب الحلق و التقصیر، باب من قدَّم شیئاً أو أخّره من مناسكه، باب ما یحلّ للرجل من اللباس و الطیب إذا حلق قبل أن یزور، باب صوم المتمتّع إذا لم یجد الهدی، باب الزیارة و الغسل فیها، باب طواف النساء، باب من بات عن منى فی لیالیها، باب إتیان مكّة بعد الزیارة للطواف، باب التكبیر أیّام التشریق، باب الصلاة فی مسجد منى و من یجب علیه التقصیر و التمام بمنى، باب النفر من منى الأوّل و الآخر، باب نزول الحصبة، باب إتمام الصلاة فی الحرمین، باب فضل الصلاة فی المسجد الحرام [و أفضل بقعة فیه] (1)، باب دخول الكعبة، باب وداع البیت،
1) همان: 525/4
باب ما یستحبّ من الصدقة عند الخروج من مكّة، باب ما یجزئ من العمرة المفروضة، باب العمرة المبتولة، باب العمرة المبتولة فی أشهر الحجّ، باب الشهور الّتی تستحبّ فیها العمرة و من أحرم فی شهر و أحلّ فی آخر، باب قطع تلبیة المحرم و ما علیه من العمل، باب المعتمر یطأ أهله و هو محرم و الكفّارة فی ذلك، باب الرجل یبعث بالهدی تطوّعاً و یقیم فی أهله، باب النوادر.
باب زیارة النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب اتّباع الحجّ بالزیارة، باب فضل الرجوع إلى المدینة، باب دخول المدینة و زیارة النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب المنبر و الروضة و مقام النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب مقام جبرئیل علیه السلام، باب فضل المقام بالمدینة و الصوم و الاعتكاف عند الأساطین، باب زیارة من بالبقیع، باب إتیان المشاهد و قبور الشهداء، باب وداع قبر النبیّ علیه السلام، باب تحریم المدینة، باب معرّس النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب مسجد غدیر خمّ، باب ما یقال عند قبر أمیر المؤمنین علیه السلام، باب دعاء آخر عند قبر أمیر المؤمنین علیه السلام، باب زیارة قبر أبی عبد اللّه الحسین بن علی علیهما السلام، باب القول عند قبر أبی الحسن موسى و أبی جعفر الثانی و ما یجزئ من القول عند كلّهم علیهم السلام، باب فضل الزیارات و ثوابها، باب فضل زیارة أبی عبد اللّه الحسین علیه السلام، باب فضل زیارة أبی الحسن موسى علیه السلام، باب زیارة أبی الحسن الرضا علیه السلام، باب النوادر.
باب فضل الجهاد، باب جهاد الرجل و المرأة، باب وجوه الجهاد، باب من یجب علیه الجهاد و من لا یجب، باب الغزو مع الناس إذا خیف على الإسلام، باب الجهاد الواجب مع من یكون، باب دخول عمرو بن عبید و المعتزلة على أبی عبد اللّه علیه السلام، باب وصیّة رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم و أمیر المؤمنین علیه السلام فی السرایا، باب إعطاء الأمان، باب فی حكم الأسراء (1)، باب الفرار عن الحرب، باب طلب المبارزة، باب الرفق بالأسیر و إطعامه، باب الدعاء إلى الإسلام قبل القتال، باب ما كان یوصی أمیر المؤمنین علیه السلام به عند القتال، باب [بدون العنوان] (2)، باب قسمة
الغنیمة، باب الشعار، باب فضل ارتباط الخیل و إجرائها و الرمی، باب الرجل یدفع عن نفسه اللصّ، باب من قتل دون مظلمته، باب فضل الشهادة، باب فی إعانة المجاهدین، باب الأمر بالمعروف و النهی عن المنكر، باب إنكار المنكر بالقلب، باب من أسخط الخالق فی مرضات المخلوق، باب كراهة التعرّض لما لا یطیق (1).
باب دخول الصوفیّة على أبی عبد اللّه علیه السلام و احتجاجهم علیه فیما ینهون الناس عنه من طلب الرزق، باب معنى الزهد، باب الاستعانة بالدنیا على الآخرة، باب ما یجب من الاقتداء بالأئمّة علیهم السلام فی التعرّض للرزق، باب الحثّ على الطلب و التعرّض للرزق، باب الإبلاء فی طلب الرزق، باب الإجمال فی الطلب، باب الرزق من حیث لا یحتسب، باب كراهیة النوم و الفراغ، [باب كراهیة الكسل] (2)، باب عمل الرجل فی بیته، باب إصلاح المال و تقدیر المعیشة، باب من كلّ على عیاله، باب الكسب الحلال، باب إحراز القوت، باب كراهیة إجارة الرجل نفسه، باب أدب الطلب (3)، باب شراء العقارات و بیعها، باب الدین، باب قضاء الدین، باب قصاص الدین، باب أنّه إذا مات الرجل حلّ دینه، باب الرجل یأخذ الدین و لا ینوی قضاءه، باب بیع الدین بالدین، باب فی آداب اقتضاء الدین، باب إذا التوى الّذی علیه الدین على الغرماء، باب النزول على الغریم، باب هدیة الغریم، باب الكفایة و الحوالة، باب عمل السلاطین و جوائزهم، باب شرط من اٌذن فی أعمالهم، باب بیع السلاح منهم، باب الصناعات، باب كسب الحجّام، باب كسب النائحة، باب كسب الماشطة [و الخافضة] (4)، باب كسب المغنّیة و شرائها، باب كسب المعلّم، باب بیع المصاحف، باب القمار و النهبة، باب المكاسب الحرام، باب السحت، باب أكل مال الیتیم، باب ما یحلّ لقیّم مال الیتیم منه، باب التجارة فی مال الیتیم و القرض منه، باب أداء الأمانة، باب الرجل یأخذ من مال ولده و الولد یأخذ من مال أبیه، باب الرجل یأخذ من مال امرأته و المرأة تأخذ من مال زوجها، باب اللقطة و الضالّة، باب الهدیّة، باب الربا، باب أنّه لیس بین
الرجل و بین ولده و ما یملكه رباً، باب فضل التجارة و المواظبة علیها، باب آداب التجارة، باب فضل الحساب و الكتابة، باب السبق إلى السوق، باب من ذكر اللّه تعالى فی السوق، باب القول عند ما یشتری للتجارة، باب من تكره معاملته و مخالطته، باب الوفاء و البخس (1)، باب الحلف فی الشراء و البیع، باب الأسعار، باب الحكرة، باب فضل شراء الحنطة و الطعام، باب كراهة الجزاف و فضل المكایلة، باب لزوم ما ینفع من المعاملات، باب التلقّی، باب الشرط و الخیار فی البیع، باب من یشتری الحیوان و له لبن یشربه ثمّ یردّه، باب إذا اختلف البائع و المشتری، باب بیع الثمار و شرائها، باب شراء الطعام و بیعه، باب الرجل یشتری الطعام فیتغيّر سعره قبل أن یقبضه، باب فضل الكیل و الموازین، باب الرجل یكون عنده ألوان من الطعام فیخلط بعضها ببعض، باب أنّه لا یصلح البیع إلّا بمكیال البلد، باب السلم فی الطعام، باب المعاوضة فی الطعام، باب المعاوضة فی الحیوان و الثیاب و غیر ذلك، باب فیه جمل من المعاوضات، باب بیع العدد و المجازفة و الشیء المبهم، باب بیع المتاع و شرائه، باب بیع المرابحة، باب السلف فی المتاع، باب الرجل یبیع ما لیس عنده، باب فضل الشیء الجیّد الّذی یباع، باب العینة (2)، باب الرجل یبیع البیع ثمّ یوجد فیه عیب، باب بیع النسیئة، باب الشراء الرقیق، باب المملوك یباع و له مال، باب من یشتری الرقیق فیظهر به عیب و ما یرد منه و ما لا یرد، باب نادر، باب التفرقة بین ذوی الأرحام من الممالیك، باب العبد یسأل مولاه أن یبیعه و یشترط له أن یعطیه شیئاً، باب السلم فی الرقیق و غیره من الحیوان، باب آخر منه، باب الغنم تعطی بالضریبة، باب بیع اللقیط و ولد الزنا، باب جامع فیما یحلّ الشراء و البیع منه و ما لا یحلّ، باب شراء السرقة و الخیانة، باب من اشترى طعام قوم و هم له کارهون، باب من اشترى شیئاً فتغیّر عمّا رآه، باب بیع العصیر و الخمر (3)، باب العربون، باب الرهن، باب الاختلاف فی الرهن، باب ضمان العاریة و الودیعة، باب ضمان المضاربة و ماله من الربح و ما علیه من الوضیعة، باب ضمان الصنّاع، باب ضمان الجمّال و المكاری و أصحاب السفن، باب الصروف، باب آخر، باب إنفاق الدراهم المحمول علیها، باب الرجل یقرض الدراهم و یأخذ أجود منها، باب القرض یجرّ
المنفعة، باب الرجل یعطی الدراهم ثمّ یأخذها ببلد آخر، باب ركوب البحر للتجارة، باب أنّ من السعادة أن یكون معیشة الرجل فی بلده، باب الصلح، باب فضل الزراعة، باب آخر، باب ما یقال عند الزرع و الغرس، باب ما یجوز أن یؤاجر به الأرض و ما لا یجوز، باب قبالة الأرضین و المزارعة بالنصف و الثلث و الربع، باب مشاركة الذمّی و غیره فی المزارعة و الشروط بینهما، باب قبالة أرضی أهل الذمّة و جزیة رؤوسهم و من یقبل الأرض من السلطان فیقبلها [من] غیره، باب من یؤاجر أرضاً ثمّ یبیعها قبل انقضاء الأجل أو یموت فتورث الأرض قبل انقضاء الأجل، باب الرجل یستأجر الأرض أو الدار فیؤاجرها بأكثر ممّا استأجرها، باب الرجل یتقبّل بالعمل ثمّ یقبله من غیره بأكثر ممّا تقبّل، باب بیع الزرع الأخضر و القصیل و أشباهه، باب بیع المراعی، باب بیع الماء و منع فضول الماء من الأودیة و السیول، باب فی إحیاء أرض الموات، باب الشفعة، باب شراء أرض الخراج من السلطان و أهلها كارهون و من اشتراها من أهلها، باب سخرة العلوج و النزول علیهم، باب الدلالة فی البیع و أجرها و أجر السمسار، باب مشاركة الذمّی، باب الاستحطاط بعد الصفقة، باب حزر الزرع، باب إجارة الأجیر و ما یجب علیه، باب كراهة استعمال الأجیر قبل مقاطعته على أجرته و تأخیر إعطائه بعد العمل، باب الرجل یكتری الدابّة فیجاوز بها الحدّ أو یردها قبل الانتهاء إلى الحدّ، باب الرجل یتكاری البیت و السفینة، باب الضرار، باب جامع فی حریم الحقوق، باب من زرع فی غیر أرضه أو غرس، باب نادر، باب من أدان ماله بغیر بیّنة، باب نادر، باب آخر منه فی حفظ المال و كراهة الإضاعة، باب ضمان ما یفسد البهائم من الحرث و الزرع، باب آخر، باب المملوك یتّجر فیقع علیه الدین، باب النوادر. (1)
باب حبّ النساء، باب غلبة النساء، باب أصناف النساء، باب خیر النساء، باب شرار النساء، باب فضل نساء قریش، باب من وفق له الزوجة الصالحة، باب فی الحضّ على النكاح، باب كراهة العزوبة، باب أنّ التزویج یزید فی الرزق، باب من سعى فی التزویج، باب من سعى فی التزویج، باب اختیار النساء، باب فضل من تزوّج ذات دین و كراهة [من تزوّج] ذات مال، باب كراهیة تزویج العاقر، باب فضل الأبكار، باب ما یستدلّ به [من]
1) شمار روایاتِ کتاب المعیشة: 1061
المرأة على المحمدة، باب نادر، باب أنّ اللّه تبارك و تعالى خلق للناس شكلهم، باب ما یستحبّ من تزویج النساء عند بلوغهنّ و تحصینهنّ بالأزواج، باب فضل (1)شهوة النساء على شهوة الرجال، باب أنّ المؤمن كفو المؤمنة، باب آخر منه، منه، باب فی تزویج أمّ كلثوم، باب آخر منه، باب الكفو، باب كراهیة أن ینكح شارب الخمر، باب مناكحة النصّاب و الشكّاك، باب من كره مناكحته من الأكراد و السودان و غیرهم، باب نكاح ولد الزنا، باب كراهیة تزویج الحمقاء و المجنونة، باب الزانی و الزانیة، باب الرجل یفجر بالمرأة ثمّ یتزوّجها، باب نكاح الذمّیّة، باب الحرّیتزوّج الأمة، باب نكاح الشغار، باب الرجل یتزوّج المرأة ویتزوّج أمّ ولد أبیها، باب فیما أحلِّ اللّه عزّ و جلّ من النساء، باب وجوه النكاح، باب النظر لمن أراد التزویج، باب الوقت الّذی یكره فیه التزویج، باب ما یستحبّ من التزویج باللیل، باب الإطعام عند التزویج، باب التزویج بغیر خطبة، باب خطب النكاح، باب السنّة فی المهور، باب ما تزوّج علیه أمیر المؤمنین فاطمة علیهما السلام، باب أنّ المهر الیوم ما تراضى علیه الناس قلّ أو كثر، باب نوادر فی المهر، باب أنّ الدخول یهدم العاجل، باب من یمهر المهر و لا ینوی قضاه، باب الرجل یتزوّج المرأة بمهر معلوم و یجعل لأبیها أیضاً شیئاً (2)، باب اختلاف الزوج و المرأة و أهلها فی الصداق، باب التزویج بغیر بیّنة، باب ما اُحلّ للنبیّ صلى اللّه علیه و آله و سلم من النساء، باب التزویج بغیر ولیّ، باب استیمار البكر و من یجب علیه استیمارها و من لا یجب علیه، باب الرجل یرید أن یزوّج ابنته و یرید أبوه أن یزوّجها رجلاً آخر، باب المرأة یزوّجها ولیّان غیر الأب و الجدّ كلّ واحد من رجل آخر، باب المرأة تولّی أمرها رجلاً لیزوّجها من رجل فزوّجها من غیره، باب أنّ الصغار إذا زوّجوا لم یأتلفوا، باب الحدّ الّذی یدخل بالمرأة فیه، باب الرجل یتزوّج المرأة و یتزوّج ابنه ابنتها، باب تزویج الصبیان، باب الرجل یهوى امرأة [و یهوى أبواه غیره] (3)، باب الشرط فی النكاح و ما یجوز منه و ما لا یجوز (4)، باب الرجل یدلّس نفسه و العنّین، باب نادر، باب الرجل یتزوّج بالمرأة على أنّها بكر فیجدها غیر عذراء، باب الرجل یتزوّج المرأة فیدخل بها قبل أن یعطیها شیئاً، باب
التزویج بالإجارة، باب فیمن زوّج ثمّ جاء نعیه، باب الرجل یفجر بالمرأة فیتزوّج أمّها أو ابنتها أو یفجر بأمِّ امرأته أو ابنتها، باب الرجل یفسق بالغلام فیتزوّج ابنته أو اُخته، باب ما یحرم على الرجل ممّا نكح ابنه و أبوه و ما یحلّ له، باب آخر منه و فیه ذكر أزواج النبیّ صلى اللّه علیه و آله و سلم، باب الرجل یتزوّج المرأة فیطلّقها أو تموت قبل أن یدخل بها أو بعده فیتزوّج أمّها أو بنتها، باب تزویج المرأة الّتی تطلّق على غیر السنّة، باب المرأة تزوّج على عمّتها أو خالتها، باب تحلیل المطلّقة لزوجها و ما یهدم الطلاق الأوّل، باب المرأة الّتی تحرم على الرجل فلا تحلّ له أبداً، باب الّذی عنده أربع نسوة فیطلّق واحدة و یتزوّج قبل انقضاء العدّة أو یتزوّج خمس نسوة فی عقدة، باب الجمع بین الأختین من الحرائر و الإماء، باب فی قول اللّه عزّ و جلّ: «و لكن لا تواعدوهنّ سرّاً» الآیة، باب نكاح أهل الذمّة و المشركین یسلم بعضهم و لا یسلم بعض أو یسلمون جمیعاً، باب الرضاع، باب حدّ الرضاع [الّذی یحرم]، باب صفة لبن الفحل، باب أنّه لا یكون رضاع بعد فطام، باب نوادر فی الرضاع، باب فی نحوه، باب نكاح القابلة.
باب أنّهنّ بمنزلة الإماء و لیست من الأربع، باب أنّه یجب أن یكفّ عنها من كان مستغنیاً، باب أنّه لا یجوز التمتّع إلّا بالعفیفة، باب شروط المتعة، باب فی أنّه یحتاج أن یعید علیها الشرط بعد عقدة النكاح، باب ما یجزئ من المهر فیها، باب عدّة المتعة، باب الزیادة فی الأجل، باب ما یجوز من الأجل، باب الرجل یتمتّع بالمرأة مراراً كثیرة، باب حبس المهر عنها إذا أخلفت، باب أنّها مصدّقة على نفسها، باب الأبكار، باب تزویج الإماء، باب وقوع الولد، باب المیراث، باب النوادر، باب الرجل یحلّ جاریته لأخیه و المرأة تحلّ جاریتها لزوجها، باب الرجل تكون لولده الجاریة یرید أن یطأها، باب استبراء الأمة، باب السراری، باب الأمة یشتریها الرجل و هی حبلى، باب الرجل یعتق جاریته و یجعل عتقها صداقها، باب ما یحلّ للمملوك من النساء، باب المملوك یتزوّج بغیر إذن مولاه، باب المملوكة تتزوّج بغیر إذن موالیها، باب الرجل یتزوّج عبده أمته، باب الرجل یتزوّج عبده أمته ثمّ یشتهیها، باب نكاح المرأة الّتی بعضها حرّ و بعضها رقّ، باب الرجل یشتری الجاریة و لها زوج حرّ أو عبد، باب المرأة تكون زوجة العبد ثمّ ترثه أو تشتریه
فیصیر زوجها عبدها، باب المرأة یكون لها زوج مملوك فترته [بعد] ثمّ تعتقه و ترضى به، باب الأمة تكون تحت المملوك فتعتق أو یعتقان جمیعاً، باب المملوك تحته الحرّة فیعتق، باب الرجل یشتری الجاریة الحامل فیطؤها فتلد عنده، باب الرجل یقع على جاریته فیقع علیها غیره فی ذلك الطهر فتحبل، باب الرجل یكون له الجاریة یطؤها فتحبل فیتّهمها، باب نادر، باب المرأة (1)یقع علیها غیر واحد فی طهر واحد، باب الرجل یكون لها الجاریة یطؤها فیبیعها ثمّ تلد لأقلّ من ستّة أشهر و الرجل یبیع الجاریة من غیر أن یستبرئها فیظهر بها حبل بعد ما مسّها الآخر، باب الولد إذا كان أحد أبویه مملوكاً و الآخر حرّاً، باب المرأة یكون لها العبد فینكحها، باب أنّ النساء أشباه، باب كراهیة الرهبانیّة و ترك الباه، باب نوادر، باب الأوقات الّتی یكره فیها الباه، باب كراهیة أن یواقع الرجل أهله و فی البیت صبیّ، باب القول عند دخول الرجل بأهله، باب القول عند الباه و ما یعصم من مشاركة الشیطان، باب العزل، باب غیرة النساء، باب حبّ المرأة لزوجها، باب حقّ الزوج على المرأة، باب كراهیة أن تمنع النساء أزواجهنّ، باب كراهیة أن تتبتّل النساء و یعطّلن أنفسهنّ، باب إكرام الزوجة، باب حقّ المرأة على الزوج، باب مداراة الزوجة، باب ما یجب من طاعة الزوج على المرأة، باب فی قلّة الصلاح فی النساء، باب فی تأدیب النساء، باب فی ترك طاعتهنّ، باب التستّر، باب النهی عن خلال تكره لهنّ، باب ما یحلّ النظر إلیه من المرأة، باب القواعد من النساء، باب أولی الإربة من الرجال، باب النظر إلى نساء أهل الذمّة، باب النظر إلى نساء الأعراب و أهل السواد، باب قناع الإماء و أمّهات الأولاد، باب مصافحة النساء، باب صفة مبایعة النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم النساء، باب الدخول على النساء، باب آخر منه، باب ما یحلّ للمملوك النظر إلیه من مولاته، باب الخصیان، باب متى یجب على الجاریة القناع، باب حدّ الجاریة [الصغیرة] الّتی یجوز أن تقبّل، باب فی نحو ذلك، باب المرأة یصیبها البلاء فی جسدها فیعالجها الرجال، باب التسلیم على النساء، باب الغیرة، باب أنّه لا غیرة فی الحلال، باب خروج النساء إلى العیدین، باب ما یحلّ للرجل من امرأته و هی طامث، باب مجامعة الحائض قبل أن تغتسل، باب محاش النساء، باب الخضخضة و نكاح البهیمة، باب الزانی، باب الزانیة، باب اللواط، باب من أمكن من نفسه، باب السحق، باب أنّ من عفّ عن حرم الناس عفّ عن حرمه، باب نوادر، باب تفسیر ما یحلّ من النكاح و ما یحرم و الفرق بین النكاح و السفاح و الزنا و هو من كلام یونس.
1) همان (490/5): «الجاریة»
باب فضل الولد، باب شبه الولد، باب فضل البنات، باب الدعاء فی طلب الولد، باب من كان له حمل فنوى أن یسمّیه محمّداً أو عليّاً ولد له ذكر و الدعاء لذلك، باب بدء خلق الإنسان و تقلّبه فی بطن أمّه، باب أكثر ما تلد المرأة، باب فی آداب الولادة، باب التهنیة بالولد، باب الأسماء و الكنی، باب تسویة الخلق، باب ما یستحبّ أن تطعم الحبلى و النفساء، باب ما یفعل بالمو لود من التحنیك و غیره إذا ولد، باب العقیقة و وجوبها، باب أنّ عقیقة الذكر و الأنثى سواء، باب أنّ العقیقة لا تجب على من لا یجد، باب أنّه یعقّ یوم السابع عن المو لود و یحلق رأسه و یسمّى، باب أنّ العقیقة لیست بمنزلة الأضحیّة و أنّها تجزى ما كانت، باب القول على العقیقة، باب أنّ الأمّ لا تأكل من العقیقة، باب أنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و فاطمة علیها السلام عقّا الحسن و الحسین علیهما السلام، باب أنّ أبا طالب عقّ عن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب التطهیر، باب خفض الجواری، باب أنّه إذا مضى السابع فلیس علیه الحلق، باب النوادر، باب كراهیة القنازع، باب الرضاع، باب من یكره لبنه و من لا یكره، باب فی ضمان الظئر (1)، باب من أحقّ بالولد إذا كان صغیراً (2)، باب تأدیب الولد، باب حقّ الأولاد، باب برّ الأولاد، باب تفضیل الولد بعضهم على بعض، باب التفرُّس فی الغلام و ما یستدلّ به على نجابته، باب النوادر.
باب كراهیة طلاق الزوجة الموافقة، باب تطلیق المرأة غیر الموافقة، باب فی أنّ الناس لا یستقیمون على الطلاق إلّا بالسیف، باب من طلّق لغیر الكتاب و السنّة، باب أنّ الطلاق لا یقع إلّا لمن أراد الطلاق، باب فی أنّه لاطلاق قبل النكاح، باب الرجل یكتب بطلاق امرأته، باب تفسیر طلاق السنّة و العدّة و ما یوجب الطلاق، باب ما یجب أن یقول من أراد أن یطلّق، باب من طلّق ثلاثاً على طهر بشهود فی مجلس أو أكثر أنّها واحدة، باب من طلّق و فرّق بین الشهود أو طلّق بحضرة قوم و لم یقل لهم أشهدوا، باب من أشهد على طلاق امرأتین بلفظة واحدة، باب الإشهاد على الرجعة، باب أنّ المراجعة لا تكون إلّا بالمواقعة،
باب الّتی لا تحلّ لزوجها حتّى تنكح زوجاً غیره، باب ما یهدم الطلاق و ما لا یهدم، باب الغائب یقدم من غیبته فیطلّق عند ذلك أنّه لا یقع الطلاق حتّى تحیض و تطهر، باب النساء اللاتی یطلّقن على كلّ حال، باب طلاق الغائب، باب طلاق الحامل، باب طلاق الّتی لم یدخل بها، باب طلاق الّتی لم تبلغ و الّتی قد یئست من المحیض، باب فی الّتی تخفى حیضها، باب الوقت الّذی تبین منه المطلّقة و الّذی یكون فیه الرجعة متى یجوز لها أن تتزوّج، باب معنى الإقرار، باب عدّة المطلّقة و أین تعتدّ، باب الفرق بین من طلّق على غیر السنّة و بین المطلّقة إذا خرجت و هی فی عدّتها أو أخرجها زوجها، باب فی تأویل قوله تعالى: «لا تخرجوهنّ من بیوتهنّ و لا یخرجن»، باب طلاق المسترابة، باب طلاق الّتی تكتم حیضها، باب فی الّتی تحیض فی كلّ شهرین و ثلاثة، باب عدّة المسترابة، باب أنّ النساء یصدّقن فی العدّة و الحیض، باب المسترابة بالحبل، باب نفقة الحبلى المطلّقة، باب أنّ المطلّقة ثلاثاً لا سكنى لها و لا نفقة، باب متعة المطلّقة، باب ما للمطلّقة لم یدخل بها من الصداق، باب ما یوجب المهر كملاً، باب أنّ المطلّقة و هو غائب عنها تعتدّ من یوم طلّقت، باب عدّة المتوفّى عنها زوجها و هو غائب، باب علّة اختلاف عدّة المطلّقة و [عدّة] المتوفّى عنها زوجها، باب عدّة الحبلی المتوفّى عنها زوجها و نفقتها، باب المتوفّى عنها زوجها المدخول بها أین تعتدّ و ما یجب علیها، باب المتوفّى عنها زوجها و لم یدخل بها و ما لها من الصداق و العدّة، باب الرجل یطلّق امرأته ثمّ یموت قبل أن تنقضی عدّتها، باب طلاق المریض و نكاحه، باب فی قول اللّه عزّ و جلّ: «و لا تضارّوهنّ لتضیّقوا علیهنّ»، باب طلاق الصبیان، باب طلاق المعتوة و المجنون و طلاق ولیّه عنه، باب طلاق السكران، باب طلاق المضطرّ و المكره، باب طلاق الأخرس، باب الوكالة فی الطلاق، باب الإیلاء، باب أنّه لا یقع الإیلاء إلّا بعد دخول الرجل بأهله، باب الرجل یقول لامرأته هی علیه حرام، باب الخلیّة و البریئة و البتة، باب الخیار، باب كیف كان أصل الخیار، باب الخلع، باب المباراة، باب عدّة المختلعة و المباراة و نفقتهما و سكناهما، باب النشوز، باب الحكمین و الشقاق، باب المفقود، باب المرأة یبلغها موت زوجها أو طلاقها فتعتدّ ثمّ [ت]تزوّج فیجیء زوجها، باب المرأة یبلغها نعی زوجها أو طلاقه فتتزوّج فیجیء زوجها الأوّل فیفارقانها جمیعاً، باب عدّة المرأة من الخصی، باب فی المصاب بعقله بعد التزویج، باب الظهار، باب اللعان، باب طلاق الحرّة تحت المملوك و المملوكة تحت الحرّ، باب طلاق العبد إذا تزوّج بإذن
مولاه، باب طلاق الأمة و عدّتها فی الطلاق، باب عدّة الأمة المتوفّى عنها زوجها، باب [عدّة] أمّهات الأولاد و الرجل یعتق إحداهنّ أو یموت عنها، باب الرجل تكون عنده الأمة فیطلّقها ثمّ یشتریها، باب المرتدّ، باب طلاق أهل الذمّة وعدّتهم فی الطلاق و الموت إذا أسلمت المرأة.
باب ما لا یجوز ملکه من القرابات، باب أنّه لا یكون عتق إلّا ما أرید به وجه اللّه عزّ و جلّ، باب أنّه لا عتق إلّا بعد ملك، باب الشرط فی العتق، باب ثواب العتق و فضله و الرغبة فیه، باب عتق الصغیر و الشیخ الكبیر و أهل الزمانات، باب کتاب العتق، باب عتق ولد الزنا و الذمّی و المشرك و المستضعف، باب المملوك بین شركاء یعتق أحد هم نصیبه أو یبیع، باب المدبّر، باب المكاتب، باب أنّ المملوك إذا عمى أو جذم أو نكل فهو حرّ، باب المملوك یعتق و له مال، باب عتق السكران و المجنون و المكره، باب أمّهات الأولاد، باب نوادر، باب الولاء لمن أعتق، باب الإباق.
باب آلات الدوابّ، باب اتّخاذ الإبل، باب الغنم، باب سمة المواشی، باب الحمام، باب إرسال الطیر، باب الدیك، باب الورشان، باب الفاختة و الصلصل، باب الكلاب، باب التحریش بین البهائم.
باب الغناء، باب النرد و الشطرنج، باب التجمّل و إظهار النعمة، باب اللباس، باب كراهیة الشهرة، باب لباس البیاض [و القُطن] (1)، باب لبس السواد، باب الكتّان، باب لبس الصوف و الشعر و الوبر، باب لبس الخرّ، باب لبس الوشیّ، باب لبس الحریر و الدیباج، باب تشمیر الثیاب، باب القول عند لباس الجدید، باب لبس الخلقان، باب العمائم، باب القلانس، باب الاحتذاء، باب ألوان النعال، باب الخفّ، باب السنّة فی لبس الخفّ و النعل و
1) همان: 446/6، پس از این باب، بابِ «لبس المعصفر» آمده است
خلعهما، باب الخواتیم، باب العقیق، باب الیاقوت و الزمرّد، باب الفیروزج، باب الجزع الیمانی و البلّور (1)، باب الحلی، باب الفرش، باب النوادر، باب الخضاب، باب السواد و الوسمة، باب الخضاب بالحنّاء، باب جزّ الشعر و حلقه، باب اتّخاذ الشعر و الفرق، باب اللحیة و الشارب، باب أخذ الشعر من الأنف (2)، باب قصّ الأظفار، باب جزّ الشیب و نتفه، باب دفن الشعر و الظفر، باب الكحل، باب السواك، باب الحمّام، باب غسل الرأس، باب النورة، باب الإبط، باب الحنّاء بعد النورة.
باب الطیب، باب كراهیة ردّ الطیب، باب أنواع الطیب، باب أصل الطیب، باب المسك، باب الغالیة، باب الخلوق، باب البخور، باب الأدهان، باب كراهیة إدمان الدهن، باب دهن البنفسج، باب دهن الخیری، باب دهن البان، باب دهن الزنبق، باب دهن الحلّ، باب الریاحین، باب سعة المنزل، باب تزویق البیوت، باب تشیید البناء، باب تحجیر السطوح، باب نوادر، باب كراهیة أن یبیت الإنسان وحده و و الخصال المنهیّ عنها لعلّة مخوفة.
باب ارتباط الدابّة و المركوب، باب نوادر فی الدوابّ.
باب ما یصید الكلب و الفهد، باب صید البزاة و الصقور و غیر ذلك، باب صید كلب المجوس و الذمّی، باب الصید بالسلاح، باب المعراض، باب ما یقتل الحجر و البندق، باب الصید بالحبالة، باب الرجل یرمی الصید فیصیبه فیقع فی ماء أو یتدهده من جبل، باب الرجل یرمی الصید فیخطئ فیصیب غیره، باب صید اللیل، باب صید السمك، باب آخر منه، باب الجراد، باب صید الطیور الأهلیّة، باب الخطّاف، باب الهدهد و الصرد، باب القنبرة.
باب ما تذكّى به الذبیحة، باب آخر منه فی حال الاضطرار، باب صفة الذبح و النحر، باب الرجل یرید أن یذبح فیسبقه السكّین فیقطع الرأس، باب البعیر و الثور یمتنعان من الذبح، باب الذبیحة تذبح من غیر مذبحها، باب إدراك الذكاة، باب ما ذبح لغیر القبلة أو ترك التسمیة و الجنب یذبح، باب الأجنّة الّتی تخرج من بطون الذبائح، باب النطیحة و المتردّیة و ما أكل السبع تدرك ذكاتها، باب الدم یقع فی القدر، باب الأوقات الّتی یكره فیها الذبح، باب آخر منه، باب ذبیحة الصبی و المرأة و الأعمى، باب ذبائح أهل الكتاب.
باب علل التحریم، باب جامع فی الدوابّ الّتی لا تؤكل لحمها، باب آخر منه و فیه ما یعرف به ما یؤكل من الطیر و ما لا یؤكل، باب ما یعرف به البیض، باب الحمل و الجدی یرضعان من لبن الخنزیرة، باب لحوم الجلّالات و بیضهنّ و الشاة تشرب الخمر، باب ما لا یؤكل من الشاة و غیرها، باب ما یقطع من إلیات الضأن و ما یقطع من الصید بنصفین، باب ما ینتفع به من المیتة و ما لا ینتفع به منها، باب أنّه لا یحلّ لحم البهیمة الّتی تنكح، باب فی لحم الفحل عند اغتلامه، باب اختلاط المیتة بالذكی، باب آخر منه، باب الفارة تموت فی الطعام و الشراب، باب اختلاط الحلال بغیره فی الشیء، باب طعام أهل الذمّة و مؤاكلتهم و آنیتهم، باب ذكر الباغی و العادی، باب أكل الطین، باب الأكل و الشرب فی آنیة الذهب و الفضّة، باب كراهیة الأكل على مائدة یشرب علیها الخمر، باب كراهیة كثرة الأكل، باب من مشى إلى طعام لم یدع إلیه، باب الأكل متّكئاً، باب الأكل بالیسار، باب الأكل ماشیاً، باب اجتماع الأیدی على الطعام، باب حرمة الطعام، باب إجابة دعوة المسلم، باب العرض، باب أنس الرجل فی منزل أخیه، باب أكل الرجل فی منزل أخیه بغیر إذنه، باب آخر فی التقدیر و أنّ الطعام لا حساب له، باب الولائم، باب أنّ الرجل إذا دخل بلدة فهو ضیف على من بها من إخوانه، باب أنّ الضیافة ثلاثة أیّام، باب كراهیة استخدام الضیف، باب أنّ الضیف یأتی رزقه معه، باب حقّ الضیف و إكرامه، باب الأكل مع الضیف، باب أنّ ابن آدم أجوف لا بدّ له من الطعام، باب الغداء و العشاء، باب فضل العشاء و كراهیة تركه، باب الوضوء قبل الطعام و بعده، باب صفة الوضوء قبل الطعام، باب التمندل و مسح الوجه بعد الوضوء، باب
التسمیة و التحمید و الدعاء على الطعام، باب نوادر، باب أكل ما یسقط من الخوان، باب فضل الخبز، باب خبز الشعیر، باب خبز الأرزّ، باب الأسوقة و فضل سویق الحنطة، باب سویق العدس، باب فضل اللحم، باب أنّ من لم یأكل اللحم أربعین یو ماً تغيّر خلقه، باب فضل لحم الضأن على المعز، باب لحم البقر و شحومها، باب لحوم الجزور و البخت، باب لحوم الطیر، باب لحوم الظباء و الحمر الوحشيّة، باب لحوم الجوامیس، باب كراهیة أكل لحم الغریض یعنی النیء، باب القدید، باب فضل الذراع على سائر البدن، باب الطبیخ، باب الثرید، باب الشواء و الكباب و الرؤس، باب الهریسة، باب المثلّثة و الإحساء، باب الحلواء، باب الطعام الحارّ، باب نهك العظام، باب السمك، باب بیض الدجاج، باب فضل الملح، باب الخلّ و الزیت، باب الخلّ، باب المری، باب الزیت و الزیتون، باب العسل، باب السكّر، باب السمن باب الألبان، باب ألبان البقر، باب الماست، باب ألبان الإبل، باب ألبان الأتن، باب الجبن، باب الجبن و الجوز.
باب الأرزّ، باب الحمّص، باب العدس، باب الباقلى و اللوبیا، باب الماش، باب الجاورس، باب التمر، باب الفواكه، باب العنب، باب الزبیب، باب الرمّان، باب التفّاح، باب السفرجل، باب التین، باب الكمّثرى، باب الإجّاص، باب الأترج، باب الموز، باب الغبیراء، باب البطیخ، باب البقول، باب ما جاء فی الهندباء، باب الباذروج، باب الكرّاث، باب الكرفس، باب الكزبرة، باب الفرفخ، باب الخسّ، باب السداب، باب الجرجیر، باب السلق، باب الكمأة، باب القرع، باب الفجل، باب الجزر، باب السلجم، باب القثّاء، باب الباذنجان، باب البصل، باب الثوم، باب السعتر، باب الخلال، باب رمی ما یدخل بین الأسنان، باب الإشنان و السعد.
باب فضل الماء، باب آخر منه، باب كثرة شرب الماء، باب شرب الماء من قیام و الشرب فی نفس واحد، باب القول على شرب الماء و عنده، باب الأوانی، باب فضل ماء زمزم و ماء المیزاب، باب ماء السماء، باب فضل ماء الفرات، باب المیاه المنهی عنها، باب النوادر.
باب ما یّتخذ منه الخمر، باب أصل تحریم الخمر، باب أنّ الخمر لم تزل محرّمة، باب شارب الخمر، باب آخر منه، باب أنّ الخمر رأس كلّ إثم و شرّ، باب مدمن الخمر، باب آخر منه، باب تحریم الخمر فی الكتاب، باب أنّ رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم حرّم كلّ مسكر قلیلة و كثیرة، باب أنّ الخمر إنّما حرّمت لفعلها فما فعلَ فعل الخمر فهو خمر، باب من اضطرّ [إلى الخمر] للدواء أو للعطش أو للتقيّة، باب النبیذ، باب الظروف، باب العصیر، باب العصیر الّذی قد مسّته النار (1)، باب المسكر یقطر منه فی الطعام، باب الفقّاع، باب صفة الشراب الحلال، باب فی الأشربة أیضاً، باب الأوانی یكون فیها الخمر ثمّ یجعل فیها الخلّ أو یشرب بها، باب الخمر تجعل خلّاً، باب النوادر.
باب الوصيّة و ما أمر بها، باب الإشهاد على الوصيّة، باب الرجل یوصی إلى آخر و لا یقبل [وصيّته]، باب أنّ صاحب المال أحقّ بماله مادام حيّاً، باب الوصيّة للوارث، باب ما للإنسان أن یوصی بعد موته و ما یستحبّ له من ذلك، باب الرجل یوصی بوصیّة ثمّ یرجع عنها، باب من أوصى بوصيّة فمات الموصى له قبل الموصی أو مات قبل أن یقبضها، باب إنفاذ الوصيّة على جهتها، باب آخر منه، باب آخر منه، باب من أوصى بعتق أو صدقة أو حجّ، باب أنّ من خاف فی الوصيّة فللوصی أن یردها إلى الحقّ، باب أنّ الوصی إذا كانت الوصيّة فی حقّ فغيّرها فهو ضامن، باب أنّ المدبّر من الثلث، باب أنّه یبدأ بالكفن ثمّ بالدین [ثم بالوصیّة]، باب من أوصى و علیه دین، باب من أعتق و علیه دین، باب الوصیّة للمكاتب، باب وصيّة الغلام و الجاریة التی لم تدرك و ما یجوز منها و ما لا یجوز، باب الوصيّة لأمّهات الأولاد، باب ما یجوز من الوقف و الصدقة و النحل و الهبة و السكنی و العمرى و الرقبی و ما لا یجوز من ذلك على الولد و غیره، باب من أوصى بشیء من ماله، باب من أوصى بسهم من ماله، باب المریض یقرّ لوارث بدین، باب بعض الورثة یقرّ لعتق أو دین، باب الرجل یترك الشیء القلیل و علیه دین أكثر منه و له عیال، باب من لا تجوز وصيّته من البالغین، باب من أوصى لقراباته و موالیه كیف یقسّم بینهم، باب من أوصى إلى
1) همان: 420/6، پس از این باب، بابِ «الطلاء» آمده است
مدرك و أشرك معه الصغیر، باب من أوصى إلى اثنین فینفرد كلّ واحد منهما ببعض التركة، باب صدقات النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم و فاطمة و الأئمّة علیهم السلام و وصایاهم، باب ما یلحق المیّت بعد موته، باب النوادر، باب من مات على غیر وصيّة و له وارث صغیر فیباع علیه، باب الوصی یدرك أیتامه فیمتنعون من أخذ مالهم و من یدرك و لا یؤنس منه الرشد و حدّ البلوغ.
باب وجوه الفرائض، باب بیان الفرائض فی الكتاب، باب أن المیراث لمن سبق إلى سهم قریبه و أنّ ذا السهم أحقّ ممّن لا سهم له، باب أنّ الفرائض لا تقام إلّا بالسیف، باب نادر، باب فی إبطال العول، باب آخر فی إبطال العول و أنّ السهام لا تزید على ستّة، باب معرفة إلقاء العول، باب أنّه لا یرث مع الولد و الوالدین إلّا زوج أو زوجة،، باب العلّة فی أنّ السهام لا تكون من ستّة و هو من كلام یونس، باب علّة كیف صار للذكر سهمان و للأنثى سهم، باب ما یرث الكبیر من الولد دون غیره، باب میراث الولد، باب میراث ولد الولد، باب میراث الأبوین، باب میراث الأبوین مع الإخوة و الأخوات لأب و الإخوة و الأخوات لأمّ، باب میراث الولد مع الأبوین، باب میراث الولد مع الزوج و المرأة و الأبوین، باب میراث الأبوین مع الزوج و الزوجة، باب الكلالة، باب [میراث] الإخوة و الأخوات مع الولد، باب الجدّ، باب الإخوة من الأمّ مع الجدّ، باب ابن أخ و جدّ، باب میراث ذوی الأرحام، باب المرأة تموت و لا تترك إلّا زوجها، باب الرجل یموت و لا یترك إلّا إمرأته، باب أنّ النساء لا یرثن من العقار شیئاً، باب اختلاف الرجل و المرأة فی متاع البیت (1)، باب میراث الغلام و الجاریة یزوّجان و هما غیر مدركین، باب میراث المتزوّجة المدركة و لم یدخل بها، باب فی میراث المطلّقات فى المرض و غیر المرض، باب میراث ذوی الأرحام مع الموالی، باب میراث الغرقى و أصحاب الهدم، باب مواریث القتلى و من یرث [من] الدیة و من لا یرث، باب میراث القاتل، باب میراث أهل الملل، باب أنّ میراث أهل الملل بینهم على كتاب اللّه و سنّة نبیّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب من یترك من الورثة بعضهم مسلمون و بعضهم مشركون، باب میراث الممالیك، باب أنّه لا یتوارث الحرّ و العبد، باب الرجل یترك وارثین أحد هما حرّ و الآخر مملوك، باب میراث المكاتبین، باب میراث المرتدّ عن الإسلام، باب میراث المفقود، باب
1) همان: 131/7، پس از این باب، بابِ «نادر» آمده است
میراث المستهل، باب میراث الخنثى، باب آخر منه، باب میراث ابن الملاعنة، باب میراث ولد الزنا، باب آخر منه، باب الحمیل، باب الإقرار بوارث آخر، باب إقرار بعض الورثة بدین، باب من مات و لیس له وارث، باب أنّ الولاء لمن أعتق، باب و لاء السائبة، باب آخر منه.
باب التحدید، باب الرجم و الجلد و من یجب علیه ذلك، باب ما یحصن و ما لا یحصن و ما [لا] یوجب الرجم على المحصن، باب الصبی یزنی بالمرأة المدركة و الرجل یزنی بالصبیّة غیر المدركة، باب ما یوجب الجلد، باب حدّ الزانی، باب ما یوجب الرجم، باب صفة الرجم، باب آخر منه، باب الرجل یغتصب المرأة فرجها، باب من زنى بذات محرم، باب فی أنّ صاحب الكبیرة یقتل فی الثالثة، باب المجنون و المجنونة یزنیان، باب حدّ المرأة الّتی لها زوج فتزوّج أو تتزوّج و هی فی عدّتها و الرجل اّلذی یتزوّج ذات زوج، باب الرجل یأتی الجاریة و لغیره فیها شرك و الرجل یأتی مكاتبته، باب المرأة المستكرهة، باب الرجل یزنی فی الیوم مراراً كثیرة، باب الرجل یزوّج أمته ثمّ یقع علیها، باب نفی الزانی، باب حدّ الغلام و الجاریة اللذین یجب علیهما الحدّ تامّاً، باب اللواط، باب آخر منه، باب الحدّ فی المستحقّ، باب آخر منه، باب الحدّ على من یأتی البهیمة، باب حدّ القاذف، باب الرجل یقذف جماعة، باب فی نحوه، باب الرجل یقذف امرأته و ولده، باب صفة حدّ القاذف، باب ما یجب فیه الحدّ فی الشراب، باب الأوقات الّتی یحدّ فیها من وجب علیه الحدّ، باب أنّ شارب الخمر یقتل فی الثالثة، باب ما یجب على من أقرّ على نفسه بحدّ و من لا یجب علیه الحدّ، باب قیمة ما یقطع فیه السارق، باب حدّ القطع و كیف هو، باب ما یجب على الطرّار و المختلس من الحدّ، باب الأجیر و الضیف، باب حدّ النبّاش، باب حدّ من سرق حرّاً فباعه، باب نفی السارق، باب ما لا یقطع فیه السارق، باب أنّه لا یقطع السارق فی الجماعة، باب حدّ الصبیان فی السرقة، باب ما یجب على الممالیك و المكاتبین من الحدّ، باب ما یجب على أهل الذمّة من الحدود، باب كراهیة قذف من لیس على الإسلام، باب ما یجب فیه التعزیر فی جمیع الحدود، باب الرجل یجب علیه الحدّ و هو مریض أو به قروح، باب حدّ المحارب، باب من زنى أو سرق أو شرب الخمر بجهالة لا یعلم أنّها محرّمة، باب من وجبت علیه حدود أحدها القتل، باب من أتى حدّاً فلم یقم علیه
الحدّ حتّى تاب، باب العفو عن الحدود، باب الرجل یعفو عن الحدّ ثمّ یرجع فیه و الرجل یقول للرجل: یا ابن الفاعلة و لأمّه وليّان، باب أنّه لا حدّ لمن لا حدّ علیه، باب أنّه لا یشفع فی حدّ، باب أنّه لا كفالة فی حدّ، باب أنّ الحدّ لا یورث، باب أنّه لا یمین فی حدّ (1)، باب حدّ الساحر، باب النوادر.
باب القتل، باب آخر منه، باب أنّ من قتل مؤمناً على دینه فلیست له توبة، باب وجوه القتل، باب قتل العمد و شبه العمد و الخطأ، باب الدیة فی قتل العمد و الخطأ، باب الجماعة یجتمعون على قتل واحد، باب الرجل یأمر رجلاً بقتل رجل، باب الرجل یخلّص من وجب علیه القود، باب الرجل یمسك الرجل فیقتله آخر، باب الرجل یقع على الرجل فیقتله، باب نادر، باب من لا دیة له، باب الرجل الصحیح العقل یقتل المجنون، باب الرجل یقتل فلم تصحّ الشهادة علیه حتّى خولط، باب فی القاتل یرید التوبة، باب قتل اللصّ، باب الرجل یقتل ابنه و الابن یقتل أباه و أمّه، باب الرجل یقتل المرأة و المرأة تقتل الرجل و فضل دیة الرجل على دیة المرأة فی النفس و الجراحات، باب من خطاؤه عمد و من عمده خطأ، [باب نادر] (2)، باب الرجل یقتل مملوكه أو ینكل به، باب الرجل الحرّ یقتل مملوك غیره أو یجرحه و المملوك یقتل الحرّ أو یجرحه، باب المكاتب یقتل الحرّ أو یجرحه و الحرّ یقتل المكاتب أو یجرحه، باب المسلم یقتل الذمّی أو یجرحه و الذمّی یقتل المسلم أو یجرحه أو یقتصّ بعضهم بعضاً، باب ما تجب فیه الدیة كاملة من الجراحات الّتی دون النفس و ما یجب فیه نصف الدیة و الثلث و الثلثان، باب الرجل یقتل الرجل و هو ناقص الخلقة، [باب نادر] (3)، باب دیة عین الأعمى و ید الأشلّ و لسان الأخرس و عین الأعور، باب أنّ الجروح قصاص، باب ما یمتحن به من یصاب فی سمعه أو بصره أو غیر ذلك من جوارحه و القیاس فی ذلك، باب الرجل یضرب الرجل فیذهب سمعه و بصره و عقله، باب آخر، باب دیة الجراحات و الشجاج، باب تفسیر الجراحات و الشجاج، باب الخلقة الّتی تقسم علیه الدیة الأسنان و الأصابع، باب شفر العین و الأنف و الشفتین و الخدّ، باب الأذن و الأسنان
و الترقوه و المنكب و المرفق و الساعد و الرصغ و الكفّ و الأصابع، باب العضد و الأضلاع و الورك و الفخذ و الركبة و الساق و الكعب و القدم و الأصابع، باب دیة الجنین، باب الرجل یقطع رأس میّت أو یفعل به ما یكون فیه اجتیاح نفس الحیّ، باب ما یلزم من یحفر البئر فیقع فیها المارّ، باب ضمان ما یصیب الدوابّ و ما لا ضمان فیه من ذلك، باب المقتول لا یدرى من قتله، باب آخر منه، باب الرجل یقتل و له ولیّان أو أكثر فیعفو أحدهم أو یقبل الدیة و بعض یرید القتل، باب الرجل یتصدّق بالدیة على القاتل و الرجل یعتدی بعد العفو فیقتل، باب القسامة، باب ضمان الطبیب و البیطار، باب العاقلة، باب فیما یصاب من البهائم و غیرها من الدوابّ، باب النوادر.
باب أوّل صکّ كتب فی الأرض، باب الرجل یدعى إلى الشهادة، باب كتمان الشهادة، باب الرجل یسمع الشهادة و لم یشهد علیها، باب الرجل ینسى الشهادة و یعرف خطّه بالشهادة، باب من شهد بالزور، باب من شهد ثمّ رجع عن شهادته، باب شهادة الواحد و یمین المدّعی، باب فی الشهادة لأهل الدین، باب شهادة الصبیان، باب شهادة الممالیك، باب ما یجوز من شهادة النساء و ما لا یجوز، باب شهادة المرأة لزوجها و الزوج للمرأة، باب شهادة الوالد للولد و شهادة الولد للوالد و شهادة الأخ لأخیه (1)، باب ما یرد من الشهود، باب شهادة القاذف و المحدود، باب شهادة أهل الملل، باب شهادة الأعمى و الأصمّ، باب الرجل یشهد على المرأة و لا ینظر وجهها، باب النوادر.
باب أنّ الحكومة إنّما هی للإمام علیه السلام، باب أصناف القضاة، باب من حكم بغیر ما أنزل اللّه عزّ و جلّ، باب أنّ المفتی ضامن، باب أخذ الأجرة و الرشا على الحكم، باب من حاف فی الحكم، باب كراهیة الجلوس إلى قضاة الجور، باب كراهیة الارتفاع إلى قضاة الجور، باب أدب الحكم، باب أنّ القضاء بالبیّنات و الأیمان، باب أنّ البیّنة على المدّعی و الیمین على
1) در فروع کافی: 394/7، پس از این باب، بابِ «شهادة الشریك و الأجیر و الوصی» آمده است
المدّعى علیه، باب من ادّعى على ميّت، باب من لم تكن له بیّنة فیردّ علیه الیمین، باب أنّ من كانت له بیّنة فلا یمین علیه إذا أقامها، باب أنّ من رضی بالیمین فحلف له فلا دعوى له بعد الیمین و إن كانت له بیّنة، باب الرجلین یدّعیان فیقیم كلّ واحد منهما البیّنة، باب آخر منه، باب النوادر.
باب كراهیة الیمین، باب الیمین الكاذبة، باب آخر منه، باب أنّه لا یحلف إلّا باللّه و من لم یرض [باللّه] فلیس من اللّه، باب كراهیة الیمین بالبراءة من اللّه و رسوله صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب وجوه
الأیمان، باب ما لا یلزم من الأیمان و النذور، باب فی اللغو، باب من حلف على یمین فرأى خیراً منها، باب النیّة فی الیمین، باب أنّه لا یحلف الرجل إلّا على علمه، باب الیمین الّتی تلزم صاحبها الكفّارة، باب الاستثناء فی الیمین، باب أنّه لا یجوز أن یحلف الإنسان إلّا باللّه عزّ و جلّ، باب استحلاف أهل الكتاب، باب كفّارة الیمین، باب النذور، باب النوادر.
فی فهرس كتاب من لا یحضره الفقیه من تألیف الصدوق رحمه اللّه علیه، و فیه أبواب:
باب المیاه، باب إرتیاد المكان للحدث، باب أقسام الصلاة، باب وقت وجوب الطهور، باب افتتاح الصلاة و تحریمها و تحلیلها، باب فرائض الصلاة، باب مقدار ماء الوضوء و الغسل، باب صفة وضوء رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب صفة وضوء أمیر المؤمنین علیه السلام، باب حدّ الوضوء و ترتیبه و ثوابه، باب السواك، باب علّة الوضوء، باب حكم جفاف بعض الوضوء قبل تمامه، باب فیمن ترك الوضوء أو بعضه أو شكّ فیه، باب ما ینقض الوضوء، باب ما ینجس الثوب و الجسد، باب العلّة الّتی من أجلها وجب الغسل من الجنابة و لم یجب من البول و الغائط، باب الاغتسال، باب صفة غسل الجنابة، باب غسل الحیض و النفاس، باب التیمّم، باب ما جاء فی التنظّف و الزینة، باب غسل المیّت، باب التعزیة و الجزع عند المصیبة و زیارة القبور و النوح و المأتم، باب النوادر.
باب فرض الصلاة، باب فضل الصلاة، باب علّة فرض وجوب خمس صلاة فی خمس مواقیت، باب مواقیت الصلاة، باب معرفة زوال الشمس، باب ركود الشمس، باب معرفة زوال اللیل، باب [صفة] (1)صلاة رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم، باب فضل المساجد، باب المواضع الّتی تجوز الصلاة فیها و ما لا تجوز فیها، باب ما یصلّى فیه و ما لا یصلّى فیه، باب ما یسجد علیه [و ما لا یسجد علیه] (2)، باب علّة النهی عن السجود على المأكول و الملبوس، باب القبلة، باب الحدّ الّذی یؤخذ فیه الصبیان بالصلاة، باب الأذان و الإقامة و ثواب المؤذّنین، باب وصف الصلاة من فاتحتها إلى خاتمتها، باب التعقیب، باب سجدة الشكر، باب ما یستحبّ [من] الدعاء فی كلّ صباح و مساء، باب أحكام السهو فی الصلاة، باب صلاة المریض و المغمى علیه و الضعیف و المبطون و الشیخ الكبیر و غیر ذلك، باب السلام على المصلّی، باب المصلّی یعرض له السباع و الهوامّ فیقتلها، باب المصلّی یرید الحاجة، باب آداب المرأة فی الصلاة، باب الآداب فی الانصراف عن الصلاة، باب الجماعة و فضلها، باب وجوب الجمعة و فضلها و من وضعت عنه الصلاة و الخطبة فیها، باب الصلاة الّتی تصلّى فی كلّ وقت، باب الصلاة فی السفر، باب العلّة الّتی من أجلها لا یقصر المصلّی فی المغرب و نوافلها فی السفر و الحضر، باب علّة التقصیر فی السفر، باب الصلاة فی السفینة، باب صلاة الخوف و المطاردة و المواقفة و المسایفة، باب ما یقول الرجل إذا أوى إلى فراشه، باب ثواب صلاة اللیل، باب ما یقول الرجل إذا استیقظ من النوم، باب القول عند صراخ الدیك، باب القول عند القیام إلى صلاة اللیل، باب الصلوات الّتی جرت السنّة بالتوجّه [فیهنّ]، باب صلاة اللیل، باب دعاء قنوت الوتر، باب القول فی الضجعة بین ركعتی الفجر و ركعتی الغداة، باب المواضع الّتی یستحبّ أن تقرأ فیها قل هو اللّه أحد و قل یا أیّها الكافرون، باب أفضل النوافل، باب قضاء صلاة اللیل، باب معرفة الصبح و القول عند النظر إلیه، باب كراهة النوم بعد الغداة، باب صلاة العیدین، باب صلاة الاستسقاء و فیه خطبة الاستسقاء من أمیر المؤمنین علیه السلام، باب صلاة الكسوف، باب صلاة الحبوة و التسبیح، باب صلاة الحاجة، باب صلاة الاستخارة، باب ثواب الصلاة، باب نوادر الصلاة.
باب علّة وجوب الزكاة، باب ما جاء فی مانع الزكاة، باب ما جاء فی تارك الزكاة و ما وجب له، باب الرجل یستحیی من أخذ الزكاة فیعطى على وجه آخر، باب الأصناف الّتی تجب علیها الزكاة، باب نوادر الزكاة، باب الخُمس، باب حقّ الحصاد و الجذاذ، باب حقّ المعلوم و الماعون، باب الخراج و الجزیة، باب فضل المعروف، باب ثواب القرض، باب ثواب إنظار المعسر، باب تحلیل الميّت، باب استدامة النعمة، باب فضل السخاء و الجود، باب فضل سقی الماء، باب ثواب اصطناع المعروف إلى العلويّة، باب فضل الصدقة، باب ثواب صلة الإمام.
باب علّة فرض الصیام، باب فضل الصیام، باب وجوه الصوم، باب صوم السنّة، باب صوم التطوّع، باب ثواب صوم رجب، باب ثواب صوم شعبان، باب فضل شهر رمضان و ثواب صیامه، باب القول عند رؤیة الهلال فی شهر رمضان، باب ما یقال فی أوّل یوم من شهر رمضان، باب آداب الصائم و ما ینقض صومه و ما لا ینقضه، باب ما یجب على من أفطر أو جامع فی شهر رمضان متعمّداً أو ناسیاً، باب الحدّ الّذی یؤخذ فیه الصبیان بالصوم، باب الصوم للرؤیة و الفطر للرؤیة، باب صوم یوم الشكّ، باب الرجل یسلم و قد مضى بعض شهر رمضان، باب الوقت الّذی یحلّ فیه الإفطار و تجب فیه [الصلاة]، باب الوقت الّذی یحرّم الأكل و الشرب على الصائم و یحلّ فیه صلاة الغداة، باب حدّ المرض الّذی یفطر صاحبه، باب ما جاء فیمن یضعف عن الصیام من شیخ أو شابّ أو حامل أو مرضع، باب ثواب من فطّر صائماً، باب ثواب السحر، باب الرجل یتطوّع، باب الصلاة فی شهر رمضان، باب ما جاء فی كراهیة السفر فی شهر رمضان، باب وجوب التقصیر فی السفر، باب صوم الحائض و المستحاضة، باب قضاء صوم شهر رمضان، باب قضاء الصوم من المیّت، باب فدیة صوم النذر، باب صوم الإذن باب الغسل فی اللیالی المخصوصة فی شهر رمضان و ما جاء فی العشر الأواخر و فی لیلة القدر، باب الدعاء فی كلّ لیلة من العشر الأواخر من شهر رمضان، باب التكبیر لیلة الفطر و یومه، باب ما یجب على الناس إذا صحّ عندهم بالرؤیة الفطر بعد ما أصبحوا صائمین، باب النوادر، باب الفطرة، باب الاعتكاف.
باب علل الحجّ، باب فضائل الحجّ، باب فضل العمرة فی رجب و فیه نكت فی حجّ الأنبیاء و المرسلین، باب ابتداء الكعبة و فضلها و فضل الحرم، باب تحریم صید الحرم و حكمه، باب ما یجوز أن یذبح فی الحرم و یخرج به منه، باب ما جاء فی السفر إلى الحجّ و غیره من الطاعات، باب الأیّام و الأوقات الّتی یستحبّ فیها السفر و الأیّام و الأوقات الّتی یكره فیها السفر، باب افتتاح السفر بالصدقة، باب [استحباب] حمل العصا فی السفر، باب ما یستحبّ للمسافر من الصلاة إذا أراد الخروج، باب ما یستحبّ للمسافر من الدعاء عند خروجه فی السفر، باب القول عند الركوب، باب ذكر اللّه عزّ و جلّ و الدعاء فی السیر، باب ما یجب على المسافر فی الطریق من حسن الصحابة و كظم الغیظ و حسن الخلق و كفّ الأذى و الورع، باب تشییع المسافر و تودیعه و الدعاء له، باب من یقوله من خرج وحده فی السفر، باب الرفقاء فی السفر و وجوب حقّ بعضهم على بعض، باب الحداء و الشعر فی السفر، باب حفظ النفقة فی السفر، باب الزاد فی السفر، باب حمل الآلات و السلاح فی السفر، باب الخیل و ارتباطها و أوّل من ركبها، باب ما لم تبهم عنه البهائم، باب ثواب النفقة على الخیل، باب علّة الرقعتین فی باطن یدی الدابّة، باب حسن القیام على الدوابّ، باب ما جاء فی الإبل، باب ما یجب من العدل على الجمل و ترك ضربه و اجتناب ظلمه، باب ما جاء فی ركوب العقب، باب ثواب من أعان مؤمناً مسافراً، باب المروءة فی السفر، باب ارتیاد المنازل و الأمكنة الّتی یكره النزول فیها، باب المشی فی السفر، باب آداب المسافر، باب دعاء الضالّ عن الطریق، باب القول عند نزول المنزل، باب القول عند نزول مدینة أو قریة، باب الموت فی الغربة، باب تهنیة القادم من الحجّ، باب ثواب معانقة الحاجّ، باب النوادر، باب توفّر الشعر للحجّ و العمرة، باب مواقیت الإحرام، باب التهیّؤ للإحرام، باب وجوه الحاجّ، باب فرائض الحجّ، باب ما جاء فیمن حجّ بمال حرام، باب عقد الإحرام و شرطه و نقضه و الصلاة له، باب الاشعار و التقلید باب التلبیة، باب ما یجب على المحرم اجتنابه من الرفث و الفسوق و الجدال فی الحجّ، باب ما یجوز الإحرام فیه و ما لا یجوز، باب ما یجوز للمحرم إتیانه و استعماله، باب ما یجب على المحرم فی أنواع ما یصیب من الصید، باب تقصیر المتمتّع و حلفه و إحلاله و من نسی التقصیر حتّى یواقع أو یهلّ بالحجّ، باب المتمتّع یخرج من مكّة و یرجع، باب إحرام الحائض و المستحاضة، باب الوقت الذی
إذا أدركه الإنسان یكون مدركاً للتمتّع ، باب الوقت الّذی إذا أدركه الإنسان كان مدركاً للحجّ، باب تقدیم طواف الحجّ و طواف النساء قبل السعی و قبل الخروج إلى منى، باب تأخیر الزیادة، باب حكم من نسی طواف النساء، باب انقضاء مشی الماشی ، باب حكم من قطع علیه الطواف بصلاة أو غیرها، باب السهو فی الطواف، باب ما یجب على من اختصر شوطاً فی الجمر ، باب ما جاء فی الطواف خلف المقام، باب ما یجب على من طاف أو قضى شیئاً من المناسك على غیر وضوء، باب ما جاء فی طواف الأغلف، باب القران بین الأسابیع، باب طواف المریض و المحمول من غیر علّة ، باب ما یجب على من بدأ بالسعی قبل الطواف أو طاف و أخّر السعی، باب الرجل یطوف عن الرجل و هو غائب أو شاهد، باب السهو فی ركعتی الطواف، باب نوادر الطواف، باب السهو فی السعی بین الصفا و المروة، باب السعی راكباً و الجلوس بین الصفا و المروة، باب حكم من قطع علیه السعی و الصلاة أو غیرها ، باب استطاعة السبیل إلى الحجّ، باب ترك الحجّ، باب الإجبار على الحجّ و على زیارة قبر النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب علّة التخلّف عن الحجّ، باب دفع الحجّ إلى من یخرج فیها، باب حجّ الجمال و الأجیر ، باب من یموت و علیه حجّة الإسلام و حجّة فی نذر علیه ، باب ما جاء فی الحجّ قبل المعرفة ، باب ما جاء فی حجّ المجتاز ، باب حجّ المملوك و المملوكة، باب ما یجزئ من المعتق عشیة عرفة من حجّة الإسلام، باب حجّ الصبیان، باب الرجل یستدین و یحجّ و وجوب الحجّ على من علیه الدین، باب ما جاء فی المرأة یمنعها زوجها من حجّة الإسلام أو حجّة تطوّع، باب حجّ المرأة مع غیر محرم أو ولی، باب الحاجّ یموت و تحجّ المرأة فی العدّة ، باب الحاجّ یموت فی الطریق، باب ما یقضی عن المیّت (1)فی الطریق، باب الرجل یوصی بحجّة فیجعلها وصيّه فی نسمة ، باب الحجّ عن أمّ الولد إذا ماتت، باب الرجل یوصی إلیه الرجل أن یحجّ عنه رجال ثلاثة فیأخذ لنفسه حجّة منها، باب من یأخذ حجّة فلا یكفیه ، باب من أوصى فی الحجّ بدون الكفایة، باب الحجّ من الودیعة ، باب الرجل یموت فلا یدری ابنه هل حجّ أولا، باب التمتّع عن أبیه، باب تسویف الحجّ، باب العمرة فی أشهر الحجّ، باب إهلال العمرة المبتولة و إهلالها و نسكها ، باب العمرة فی شهر رمضان و رجب و غیرهما، باب مواقیت العمرة و قطع التلبیة المعتمرة، باب أشهر الحجّ و أشهر السیاحة و الأشهر الحرم، باب ما یقول الرجل إذا حجّ من غیره أو طاف عنه،
1) در دست نوشت: «المرأة»
باب الرجل حجّ عن الرجل أو یشركه فی حجّه أو یطوف عنه، باب التعجیل قبل یوم الترویة إلى منى، باب حدود منى و عرفات و جمع، باب اسم الجبل الّذی یقف علیه الناس بعرفة، باب كراهة المقام عند المشعر بعد الإفاضة ، باب السعی فی وادی محسّر ، باب ما جاء فیمن جهل الوقوف بالمشعر ، باب من رخّص [له] التعجیل من المزدلفة قبل الفجر، باب ما جاء فیمن فاته الحجّ، باب ما جاء فیمن خالف الرمی، باب الذین أطلق لهم الرمی باللیل ، باب الرمی عن العلیل و الصبیان، باب ما جاء فیمن بات لیالی منى بمكّة ، باب إتیان مكّة بعد الزیارة للطواف، باب نزول الحصبة ، باب قضاء التفث، باب أیّام النحر، باب الحجّ الأكبر و الحجّ الأصغر ، باب الأضاحی ، باب الهدی یهلك قبل أن یبلغ محلّه و ما جاء فی الأكل منه ، باب [أحكام] الذبح و النحر و ما یقال عند الذبیحة ، باب نتاج البدنة و حلابها و ركوبها ، باب بلوغ الهدی محلّة، باب الرجل یوصی من یذبح عنه و یلقى هو شعره بمكّة ، باب تقدیم المناسك و تأخیرها ، باب فیمن نسی أو جهل أن یقصّر أو یحلق حتّى ارتحل من منى، باب ما یحلّ للمتمتّع و المفرد إذا ذبح و حلق قبل أن یزور البیت، باب ما یجب من الصوم على المتمتّع إذا لم یجد ثمن الهدی ، باب المحصور و المصدود، باب الرجل یبعث بالهدی و یقیم فی أهله ، باب نوادر الحجّ، باب سیاق مناسك الحجّ و دخول مكّة و استلام الحجر الأسود و الطواف و فیه القول فی الطواف و القول بین الركن الیمانی و الركن الّذی فیه الحجر الأسود و الوقوف بالمستجار و شرب ماء زمزم، باب أخذ حصى الجمار من جمع، باب الوقوف بالمشعر الحرام، باب الإفاضة من المشعر الحرام، باب الرجوع إلى منى و رمی الجمار ، باب الذبح و الحلق و الخروج إلى الصفا و الرجوع إلى منى و رمی الجمار و التكبیر أیّام التشریق، باب النفر من منى و دخول مكّة، باب وداع البیت، باب الابتداء بمكّة و الختم بالمدینة و فیه الصلاة فی مسجد غدیر خمّ و نزول معرّس النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم، باب تحریم المدینة و فضلها ، باب ما جاء فیمن حجّ و لم یزر النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم و فیه إتیان المدینة و الصوم فیها ، باب إتیان المدینة و إتیان المشاهد و قبور الشهداء و تودیع قبر النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم و زیارة قبور ر الأئمّة علیهم السلام، باب ثواب زیارة النبیّ صلى اللّه علیه و آله و سلم و الأئمّة علیهم السلام، باب موضع قبر أمیر المؤمنین علیه السلام و فیه زیارة قبر أمیر المؤمنین و زیارة قبر أبی عبد اللّه الحسین و وداعه و زیارة الشهداء علیهم السلام، باب ما یجزئ من زیارة الحسین علیه السلام، باب ما یقوم مقام زیارة الحسین علیه السلام، باب فضل تربة الحسین علیه السلام. باب زیارة الإمامین أبی الحسن موسى و أبی جعفر محمّد بن علی الثانی علیهم السلام و فیه زیارة قبر
الرضا علی بن موسى بطوس و وداعه و زیارة الإمامین أبی الحسن علی بن محمّد و الحسن بن علی علیهم السلام بسرّ من رأى ، باب ما یجزئ من القول عند زیارة جمیع الأئمّة علیهم السلام و فیه الزیارة الجامعة و الوداع، باب الحقوق، باب الفروض على الجوارح.
باب من یجوز التحاكم إلیه و من لا یجوز ، باب أصناف القضاة و وجوه الحكم، باب اتّقاء الحكومة، باب [كراهة مجالسة] (1)القضاة فی مجالسهم، باب كراهة أخذ الرزق على القضاء، باب الحیف فی الحكم ، باب الخطأ فی الحكم، باب أرش خطأ القضاة ، باب الاتّفاق على العدلین فی الحكومة، باب آداب القضاء، باب ما یجب الأخذ فیه بظاهر الحكم ، باب الحیل فی الأحكام، باب الحجر و الافلاس، باب الشفاعات فی الأحكام، باب الحبس بتوجّه الأحكام، باب الصلح، باب العدالة ، باب من یجب ردّ شهادته و من یجب قبول شهادته، باب الحكم بشهادة الواحد و یمین المدّعی ، باب الحكم بشهادة امرأتین و یمین المدّعی ، باب إقامة الشهادة بالعلم دون الإشهاد ، باب الامتناع من الشهادة، باب شهادة الزور و ما جاء فیها ، باب بطلان حقّ المدّعی بالتحلیف و إن كانت له بیّنة ، باب الحكم بردّ الیمین و بطلان الحقّ [بالنكول] ، باب الحكم بالیمین على المدّعی على المیّت حقّاً ، باب حكم المدّعیین فی حقّ یقیم كلّ واحد منهما البیّنة على أنّه له، باب الحكم فی جمیع الدعاوی، باب الشهادة على المرأة ، باب إبطال الشهادة على الحیف و الربا و خلاف السنّة ، باب الشهادة على الشهادة، باب الاحتیاط فی إقامة الشهادة ، باب شهادة الوصی للمیّت، باب النهی عن إحیاء الحقّ بشهادة الزور، باب الشفاعة، باب الوكالة، باب الحكم بالقرعة، باب الكفالة، باب الحوالة، باب الحكم فی سیل وادى مهزور ، باب الحكم فی الحظیرة بین دارین، باب الحكم فی نفش الغنم فی الحرث، باب الحكم بإجبار الرجل على نفقة أقربائه ، باب ما فضل من الدعاوی، باب نادر ، باب العتق و أحكامه ، باب التدبیر ، باب المكاتبة ، باب و لاء المعتق، باب أمّهات الأولاد، باب الجزیة، باب ما جاء فی ولد الزنا و اللقیط ، باب الاباق ، باب الارتداد، باب نوادر العتق، باب المعایش، باب الدین و الفروض، باب التجارة، باب السوق، باب ثواب الدعاء فی الأسواق، باب الدعاء عند شراء المتاع
1) من كتاب من لا یحضره الفقیه: 5/3
للتجارة، باب الدعاء عند شراء الحیوان، باب الشرط و الخیار فی البیع، باب الافتراق الّذی یجب المبیع، باب حكم القبالة المعدلة بین الرجلین بشرط معروف، باب البیوع، باب الكلاء و الزرع و الأرضین و القنى و الشرب و العقار، باب إحیاء الموات و الأرضون، باب المزارعة و الإجارة، باب ما یجب من الضمان على من یأخذ أجراً على شیء لیصلحه فیفسده، باب ذهاب من حمل شیئاً فادّعى ذهابه، باب السلف فی الطعام و الحیوان، باب الحكرة و الأسعار، باب الحكم فی اختلاف المتبایعین باب وجوب ردّ المبیع بخیار الرؤیة، باب النداء على المبیع، باب البیع فی الظلال، باب بیع اللبن المشاب بالماء، باب غبن المسترسل، باب الإحسان و ترك الغشّ فی البیع ، باب التلقی، باب الربا، باب المبادلة و العینة، باب الصرف و وجوهه، باب اللقطة و الضالّة ، باب ما یكون حكمه حكم اللقطة، باب الهدیة، باب العاریة، باب الرهن، باب الصید و الذبایح، باب الأكل و الشرب، باب الأیمان و النذور و الكفّارات.
باب بدء النكاح و أصله، باب وجوه النكاح، باب فضل التزویج، باب فضل المتزوّج على العَزب، باب حبّ النساء، باب كثرة الخیر فی النساء، باب فیمن ترك التزویج مخافة الفقر ، باب من تزوّج للّه تعالى و لصلة الرحم، باب أصناف النساء و فیه بیان حسن الشعر، باب بركة المرأة و شؤمها ، باب ما یستحبّ و یحمد من أخلاق النساء و صفاتهنّ، باب المذموم من أخلاق النساء و صفاتهنّ، باب الوصیّة بالنساء، باب تزویج المرأة لمالها و جمالها و لدینها ، باب الأكفاء، باب ما یستحبّ من الدعاء و الصلاة لمن یرید التزویج، باب الوقت الّذی یكره فیه التزویج ، باب الولی و الشهود و الخطبة و الصداق، باب النثار و الزفاف، باب الولیمة، باب ما یصنع الرجل إذا دخل، باب الأوقات الّذی یكره فیه الجماع، باب التسمیة عند الجماع، باب مدّة الّتی [یجوز فیها ترك الجماع لمن عنده الحرّة الشابّة] (1)، باب ما أحلّ اللّه - عزّ و جلّ - من النكاح و ما حرّم منه ، باب ما یرد منه النكاح، باب التفرّق بین الزوج و المرأة من المهر ، باب الولد یكون بین والدیه أیّهما أحقّ به، باب الحدّ الّذی إذا بلغه الصبیان لم یجز مباشرتهم و حملهم و وجب التفریق بینهم فی المضاجع،
1) همان: 405/3
باب الإحصان ، باب حقّ الزوج على المرأة ، باب حقّ المرأة على الزوج، باب العزل، باب الغیرة ، باب عقوبة المرأة على أن تسحر زوجها، باب استبراء الأمة، باب یتزوّج الأمة بغیر إذن سیّده ، باب الرجل یشتری الجاریة و هی حبلى فیجامعها ، باب الجمع بین الأختین المملوكتین ، باب كیفیّة نكاح الرجل عبده أمته، باب تزویج الحرّة نفسها من عبد بغیر إذن مولاه، باب كراهیة نكاح الأمة بین الشریكین، باب الممالیك و الإماء، باب الذمّی یتزوّج الذمّیة ثمّ یسلمان، باب المتعة، باب النوادر ، باب الدعاء فی طلب الولد ، باب الرضاع، باب التهنیة ، باب فضل الأولاد، باب العقیقة و التحنیك و الكنى و التسمیة و حلق رأس المو لود و ثقب أذنیه و الختان، باب حال من یموت من أطفال المؤمنین، باب حال من یموت من أطفال المشركین و الكفّار باب تأدیب الولد و امتحانه.
باب وجوه الطلاق، باب طلاق السنّة ، باب طلاق العدّة ، باب طلاق الغائب، باب طلاق الغلام ، باب طلاق المعتوه، باب طلاق الّتی لم یدخل بها و حكم المتوفّى عنها زوجها قبل الدخول و بعده ، باب طلاق الحامل ، باب طلاق الّتی لم تبلغ (1)المحیض و الّتی قد یئست من المحیض و المستحاضة و المسترابة، باب طلاق الأخرس ، باب طلاق السرّ، باب اللاتی یطلّقن على كلّ حال، باب التخییر ، باب المباراة، باب النشوز قد یكون من الرجل و المرأة جمیعاً، باب الشقاق و هو قد یكون من الرجل و المرأة جمیعاً ، باب الخلع ، باب الإیلاء، باب الظهار، باب اللعان، باب طلاق العبد، باب طلاق المریض ، باب طلاق المفقود، باب الخلیّة و البریئة و البائن و الحرام، باب حكم العنّین ، باب النوادر.
باب معرفة الكبائر، باب ذكر جمل من مناهی النبیّ صلى اللّه علیه و آله و سلم ، باب ما جاء فی النظر إلى النساء، باب ما جاء فی الزنا، باب ما یجب به التعذیر و الحدّ و الرجم و القتل و النفی فی الزنا، باب حدّ اللواط و السحق، باب حدّ الممالیك فی الزنا، باب حدّ من أتى بهیمة، باب حدّ القوّاد ، باب حدّ القذف، باب حدّ شرب الخمر و ما جاء فی الغناء و الملاهی، باب حدّ
1) در دست نوشت: «لم تدخل»
السرقة ، باب إقامة الحدود على الأخرس و الأصمّ و الأعمى ، باب أكل الربا بعد البیّنة، باب حدّ أكل المیتة و الدم و لحم الخنزیر ، باب ما یجب فی اجتماع الحدود على رجل ، باب نوادر الحدود.
باب دیة جوارح الإنسان، باب تحریم الدماء و الأموال بغیر حقّها و النهی عن التعرّض لما لا یحلّ و التوبة عن القتل، باب القسامة ، باب من لا دیة له فی جراح أو قتل ، باب القصاص و مبلغ الدیة، باب من خطأه عمد، باب فیمن أتى حدّاً ثمّ التجأ إلى الحرم، باب حكم الرجل یقتل الرجلین أو أكثر، باب القوم یجتمعون على قتل الرجل، باب الجراحات و القتل بین النساء و الرجال، باب الرجل یقتل ابنه أو أباه أو أمّه ، باب المسلم یقتل الذمّی أو العبد أو المدبّر أو المكاتب أو [أنّهم] یقتلون المسلم ، باب ما یجب فیه الدیة و نصف الدیة فیما دون النفس، باب دیة الأصابع و الأسنان و العظائم ، باب الرجل یقتل فیعفو بعض أولیائه و یرید بعضهم القود و بعضهم الدیة، باب العاقلة، باب ما جاء فی رجل ضرب رجلاً فلم ینقطع بوله ، باب دیة النطفة و العلقة و المضغة و العظم و الجنین ، باب ما یجب فی الرجل المسلم یكون فی أرض الشرك فیقتله المسلمون ثمّ یعلم به الإمام، باب الرجل یتعدّی فی نكاح امرأته فیلحّ علیها حتّى تموت، باب دیة لسان الأخرس، باب ما یجب فی الإفضاء، باب ما یجب فیمن صبّ على رأسه ماء حارّ فذهب شعر رأسه، باب ما یجب فی اللحیة إذا حلقت، باب [ما یجب على] من قطع فرج امرأته ، باب ما یجب على من ركل امرأته فی فرجها فزعمت أنّها لا تحیض ، باب دیة مفاصل الأصابع، باب ما جاء فی أربعة أنفس مملوك و حرّ و حرّة و مكاتب قتلوا رجلاً ، باب ما یجب على من عذّب عبده حتّى مات، باب دیة ولد الزنا، باب ما جاء فیمن أحدث بئراً أو غیرها فی ملكه أو فی غیر ملكه فوقع فیها إنسان فعطب، باب ما یجب فی الدابّة تصیب إنساناً بیدها أو رجلها، باب ما جاء فی رجلین اجتمعا على قطع ید رجل، باب ما یجب على من قطع رأس میّت ، باب ما جاء فی اللطمة تسودّ أو تخضرّ أو تحمرّ، باب ما یجب على من أتى رجلاً و هو نائم فلمّا صار على ظهره انتبه فقتله، باب ما جاء فی ثلاثة أشركوا فی هدم حائط فوقع على واحد منهم فمات، باب الرجل یقتل و علیه الدّین، باب ضمان الظئر إذا انقلبت على الصبی [فمات]، باب ما
یجب من الظمان على صاحب الكلب إذا عقر ، باب أمّ الولد تقتل صاحبها خطأ أو عمداً، باب ما یجب على من أشعل ناراً فی دار قوم فاحترقت النار و احترقت أهلها ، باب ما یجب على صاحب البختی المغتلم إذا قتل رجلاً، باب ما یجب من إحیاء القصاص، باب ما جاء فی السارق یكابر امرأة على فرجها و یقتل ولدها، باب المرأة تدخل [بیت] زوجها رجلاً فیقتله [الزوج] و تقتل المرأة زوجها و ما یجب فی ذلك، باب من مات فی زحام الأعیاد أو عرفة أو على جسر لا یعلم مَن قتله، باب الرجل یقتل فیوجد متفرّقاً ، باب الشجاج و أسمائها ، باب ما جاء فیمن قتل ثمّ فرَّ ، باب دیة الجراحات و الشجاج ، باب نوادر الدیات.
باب الوصيّة من لدن آدم علیه السلام، باب ما یمنّ اللّه عزّ و جلّ به على عبده [المؤمن] عند الوفاة عند من ردّ بصره و سمعه و عقله لیوصی ، باب حجّة اللّه - عزّ و جلّ - على تارك الوصیّة، باب فی الوصيّة أنّها حقّ على كلّ مسلم، باب أنّ الوصيّة تمام ما نقص من الزكاة، باب ثواب من أوصى فلم یحف و لم یضارّ ، باب ما جاء فیمن لم یوص عند موته لذی قرابته، باب ما جاء فیمن لم یحسن وصيّته عند الموت، باب ما جاء فی الإضرار بالورثة ، باب العدل و الجور فی الوصیّة ، باب فی أنّ الحیف فی الوصیّة من الكبائر ، باب مقدار ما یستحبّ الوصیّة به، باب ما یجب من ردّ الوصيّة إلى المعروف و ما للمیّت من ماله ، باب رسم الوصیّة [و كیفیّتها]، باب الإشهاد على الوصيّة، باب أوّل ما یبدأ به من تركة المیّت ، باب الرجل یموت و علیه دَین بقدر ثمن كفنه ، باب الوصيّة للوارث، باب الامتناع من قبول الوصيّة، باب الحدّ الّذی إذا بلغه الصبی جازت وصيّته ، باب الوصيّة بالكتب و الإیماء، باب الرجوع عن الوصيّة ، باب فیمن أوصى بأكثر من الثلث و ورثته شهود فأجازوا ذلك هل لهم أن ینقضوا ذلك بعد موته ، باب وجوب إنفاذ الوصيّة و النهی عن تبدیلها، باب أنّ الإنسان أحقّ بماله مادام فیه شیء من الروح، باب وصيّة من قتل نفسه متعمّداً، باب الرجلین یوصی إلیهما فینفرد كلّ واحد منهما بنصف التركة، باب الوصیة بالشیء من المال و السهم و الجزء و الكثیر ، باب الرجل یوصی بمال فی سبیل اللّه ، باب ضمان الوصی إذا غيّر [الوصیّة] عمّا أوصى به المیّت، باب الوصيّة للأقرباء و الموالی، باب [الوصیّة] إلى مدرك و غیر مدرك، باب الموصى له یموت قبل الموصی أو قبل أن یقبض ما أوصى له [به]، باب الوصیّة بالعتق
و الصدقة و الحجّ، باب الوصيّة للمكاتب و أمّ الولد، باب الرجل یوصی لرجل بسیف أو صندوق أو سفینة، باب الرجل لم یوص و له ورثة فیقسم بینهم أو یباع علیهم، باب الرجل یوصی بوصيّة فینساها الوصی و لا یحفظ منها إلّا باباً واحداً، باب الوصی یشتری من مال المیّت شیئاً إذا بیع فیما زاد، باب إخراج الرجل ابنه من المیراث لإتیانه أمّ ولد لأبیه، باب انقطاع یتم الیتیم، باب ما جاء فیمن یمتنع من أخذ ماله بعد البلوغ، باب الوصی یمنع الوارث بعد البلوغ فیزنی لعجزه عن التزویج، باب ما جاء فیمن أوصى أو أعتق و علیه دَین ، باب براءة ذمّة المیّت من الدین بضمان من یضمنه للغرماء برضائهم، باب المبیع إذا كان [قائماً] بعینه و مات المشتری و علیه دَین و ثمن المبیع، باب قضاء الدَین من الدیة، باب كراهیة الوصيّة إلى المرأة، باب ما یجب على وصی الوصی من القیام بالوصیّة، باب الرجل یوصی لرجل من ماله بشیء ثمّ یقتل خطأ ، باب الرجل یوصی الرجل بولده و مال لهم و أذن له عند الوصیّة أن یعمل بالمال و الربح بینه و بینهم، باب إقرار المریض للوارث بدَین، باب إقرار بعض الورثة بعتق أو دَین ، باب الرجل یموت و علیه دَین و [له] عیال ، باب نوادر الوصایا.
باب الوقف و الصدقة و النحل، باب السكنی و العمرى و الرقبی ، باب إبطال العول فی المواریث ، باب میراث ولد الصلب إذا ترك الرجل ابناً و لم یترك زوجة و لا أبوین، باب میراث الأبوین ، باب میراث الزوج مع الولد، باب میراث الزوجة مع الولد ، باب میراث الولد و الأبوین مع الزوج، باب میراث الولد و الأبوین مع الزوجة، باب میراث الأبوین مع الزوج و الزوجة، باب میراث ولد الولد، باب میراث الأبوین مع ولد الولد، باب میراث ولد الولد مع الزوج و الزوجة ، باب میراث الأبوین و الإخوة و الأخوات ، باب میراث الأبوین و الزوج و الإخوة و الأخوات، باب من لا یحجب عن المیراث، باب میراث الإخوة و الأخوات، باب میراث الزوج و الزوجة مع الإخوة و الأخوات، باب میراث الأجداد و الجدّات ، باب میراث ذوی الأرحام، باب میراث ذوی الأرحام مع الموالی، باب میراث الموالی، باب میراث الغرقى و الذین یقع علیهم البیت فلا یدرى أیّهم مات قبل صاحبه ، باب میراث المنفوس و السقط ، باب میراث الصبیّین یزوّجان ثمّ یموت أحد هما، باب توارث المطلّق
و المطلّقة، باب توارث الرجل و المرأة یتزوّجها و یطلّقها فی مرضه، باب میراث المتوفّى عنها زوجها، باب میراث المخلوع، باب میراث الحمیل، باب میراث الولد المشكوك فیه، باب میراث الولد ینتفی منه أبوه بعد الإقرار به، باب میراث ولد الزنا، باب میراث القاتل و من یرث من الدیة و من لا یرث، باب میراث ابن الملاعنة، باب میراث من أسلم أو أعتق على المیراث، باب میراث الخنثى، باب میراث المو لود یولد و له رأسان، باب میراث المفقود، باب میراث المرتدّ ، باب میراث من لا وارث له، باب میراث أهل الملل، باب میراث الممالیك، باب میراث المكاتب، باب میراث المجوس، باب نوادر المواریث، باب النوادر و هو آخر أبواب الكتاب و فیه علامات الإمام و غیرها من المواعظ و یذكر بعده المشایخ.
فی فهرس كتاب فقه الرضا علیه السلام، و فیه ذكر أبوابه
باب مواقیت الصلاة، باب التخلّی و الوضوء، باب الغسل من الجنابة و غیرها ، باب التیمّم ، باب المیاه و شربها و التطهیر منها و ما یجوز من ذلك و ما لا یجوز منها ، باب الأذان و الإقامة، باب الصلوات المفروضة، باب صلاة یوم الجمعة و العمل فی لیلتها، باب صلاة العیدین، باب صلاة الكسوف، باب صلاة اللیل، باب صلاة الجماعة و فضلها، باب صلاة السفینة ، باب صلاة الخوف، باب صلاة المطاردة و الماشی ، باب صلاة الحاجة ، باب صلاة الاستخارة، باب صلاة الاستسقاء، باب صلاة جعفر بن أبی طالب علیه السلام، باب اللباس و ما لا یجوز فیه الصلاة، باب صلاة المسافر و المریض.
باب غسل المیت و تكفینه ، باب الصلاة على المیّت، باب آخر فی غسل المیّت و الصلاة علیه، باب آخر فی الصلاة على المیّت، باب الاعتكاف، باب الحیض و الاستحاضة و النفاس و الحامل و دم القرحة و العذرة و الصفراء إذا رأت و ما یستعمل فیها، باب الزكاة.
باب الصوم، باب نوافل شهر رمضان و دخوله، باب الحجّ و ما یستعمل فیه ، باب النكاح و المتعة و الرضاع باب العقیقة ، باب طلاق السنّة و العدّة و الحامل، باب الإیلاء و اللعان.
باب التجارات و البیوع و المكاسب، باب النفقة و المآكل و المشارب و الطعام، باب الربا و السلم و الدین و العینة، باب القضاء و الأحكام ، باب الشفعة ، باب اللقطة، باب الدین و القرض، باب الأیمان و النذور و الكفّارات ، باب الزنا و اللواطة ، باب شرب الخمر و
الغناء، باب اللعب بالشطرنج و النرد و القمار و الضرب بالصوالح و غیره، باب القذف للمحصن و المحصنة، باب الفرائض و المواریث، باب الغنائم و الخمس، باب الصید و الذبائح، باب الوصيّة للميّت، باب الصناعات، باب اللباس و ما یكره فیه الصلاة و الدم و النجاسات و ما یجوز فیه الصلاة، باب العتق و التدبیر و المكاتبة، باب الشهادة ، باب النوادر فی الحدود.
باب الدیات، باب العین، باب الأذن، باب الصدغ ، باب أشفار العین، باب الحاجب، باب الأنف، باب الشفة، باب الخدّ ، باب اللسان، باب الأسنان، باب الرأس، باب الترقوة، باب المنكبین ، باب العضد، باب زند الید و الكفّ، باب الأصابع و العضد و الأشاجع ، باب الصدر و الظهر و الأكتاف و الأضلاع، باب البطن ، باب الورك ، باب البیضتین، باب الفخذین، باب الركبتین، باب الساقین، باب الأصابع من الرجل و العصب الّتی فیها القدم، باب دیة النفس، باب دیة المرأة ، باب دیة أهل الذمّة و العبید ، باب أكل مال الیتیم ظلماً ، باب حقّ الوالد على ولده، باب حق الإخوان، باب حقّ الولد على الوالدین، باب حقّ النفوس.
باب الطبّ، باب الأدویة الجامعة بالقرآن، باب فضل الدعاء، باب القدر و المنزلة بین المنزلتین، باب الاستطاعة ، باب مكارم الأخلاق و التجمّل و المروّة و الحیاء و البرّ الأرحام و غیر ذلك من الآداب، باب التوكّل على اللّه و الرجاء من اللّه و التفویض إلى اللّه و أنّ كلّ ما صنعه اللّه للمؤمن فهو خیر له من أعطی الدین فقد أعطی الدنیا.
باب السخاء، باب القناعة باب الكفاف، باب الیأس ممّا فی أیدی الناس، باب الصبر و الكتمان و النصیحة، باب التواضع و الزهد، باب المعروف، باب الأمر بالمعروف و النهی عن المنكر، باب النیّات و أنّ نیّة المؤمن خیر من عمله لأنّه ینوی خیراً من عمله، باب التفكّر و الاعتبار و الهمّ فی الدین و الإخلاص و الیقین و البصیرة و التقوى و الخوف و الرجاء و الطاعة للّه - عزّ و جلّ ، باب البدع و الضلالة و أنّ كلّ ریاسة إلى النار، باب حدیث النفس، باب الریاء و النفاق و العجب، باب النوادر ، باب العطاس، باب الفزع و الهمّ، باب الحجامة و الحلق ، باب الزی و الزینة ، باب الآداب، باب الدعاء فی الوتر و ما یقال فیه ، باب الأدهان و الاستیاك و الامتشاط ، باب فی الاستطاعة ، باب القضاء و المشیئة و الإرادة.
تألیف الشهید القاضی السیّد نور اللّه التستری المرعشی (956 - 1019 ه)
تحقیق السيّد عبد الکریم موسوی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه ربّ العالمین، و صلى اللّه على البشیر النذیر و السراج المنیر أبی القاسم المصطفى محمّد و آله البررة الطاهرین.
أمّا بعد ، فإنّ آیة التطهیر من الآیات الّتی أحدثت جدلاً واسعاً بین الفریقین یمكن تلخیصه بمسألتین:
من هم أهل البیت المذكورون فی آیة التطهیر؟
دلالة آیة التطهیر على عصمة أهل البیت علیهم السلام؟
و قد بحث الشهید التستری المسألتین و ناقش آراء المخالفین لإثبات عقیدة الشیعة فی هذه الآیة، و هی عصمة أهل البیت علیهم السلام المتمثّلین بالنبی صلى اللّه علیه و آله و سلم و بنته و صهره و ولدا هما الحسن و الحسین علیهم السلام. ولكن أودّ الإشارة إلى معنى الرجس المذكور فی الآیة لغة و اصطلاحاً، لیكون نقطة الانطلاق للوصول إلى مفهوم الآیة الحقیقی.
فالرجس - كما عرّفه أئمّة اللغة - هو: القذارة المادیة و المعنویة، و إلیك بعض كلماتهم: قال ابن منظور فی لسان العرب: الرجس القذر، و كلّ قذر رجس، و قد یعبر به عن الحرام و الفعل القبیح و العذاب و اللعن و الكفر.
قال الزجاج: الرجس فی اللغة، كلّ ما استقذر من عمل ... فبالغ اللّه فی ذم أشیاء و سمّاها رجساً.
و قال ابن الكلبی: رجس من عمل الشیطان أی مأثم (1).
و قال ابن فارس فی مقایسه: الرجس أصل یدل على اختلاط، و من هذا الباب الرجس: القذر؛ لأنّه لطخ و خلط (2).
و قد استعملت هذه اللفظة و مشتقاتها فی الذكر الحكیم عشر مرّات (1)، و وصف به الخمر و المیسر و الأنصاب و الأزلام و غیر المؤمن باللّه و المیتة و الدم و لحم الخنزیر و الأوثان و قول الزور، إلى غیر ذلك من الموارد الّتی تؤكّد المعنى اللغوی، و هو القذارة الّتی تستنفر منها النفوس - سواء كانت مادیّة أو معنویّة -، فلو وصف به العمل القبیح عرفاً أو شرعاً، فلأجل أنّ العمل القبیح یوصف بالقذارة الّتی تستنفرها الطباع السلیمة. و على هذا، فالمراد من الرجس فی الآیة هی الأعمال القبیحة عرفاً أو شرعاً.
و بهذا الصدد یقول العلّامة الطباطبائی قدس سره: الرجس - بالكسر و السكون - صفة من الرجاسة و هی القذارة، و القذارة هیئة فی النفس توجب التجنّب و التنفّر منها، و هی تكون تارة بحسب
ظاهر الشیء كرجاسة الخنزیر، قال تعالى: { أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ }(2).
و بحسب باطنه أخرى، و هی الرجاسة و القذارة المعنویة كالشرك و الكفر و أثر العمل السئ. قال تعالى: { وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مَاتُوا وَ هُمْ کَافِرُونَ }. (3).
و قال تعالى: { وَ مَن یُرِدْ أَن یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا کَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاءِ کَذَلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ }(4).
و أیّاً ما كان، فهو إدراك نفسانی و أثر شعوری، یحدث من تعلّق القلب بالاعتقاد الباطل أو العمل السئ، و إذهاب الرجس عبارة عن إزالة كلّ هیئة خبیثة فی النفس تضادّ حقّ الاعتقاد و العمل. و عند ذلك یكون إذهاب الرجس معادلاً للعصمة الإلهیّة، الّتی هی صورة علمیّة نفسانیّة، تحفظ الإنسان من رجس باطنی الاعتقاد و سئ العمل (5).
و على ضوء ما تقدّم، فالمراد من الرجس هو الأفعال القبیحة و المعاصی صغیرها و كبیرها، و أنّ المنفی فی الآیة هو عموم الرجس، و ذلك لأنّ المنفی هو جنس الرجس، و نفی الجنس یلازم نفی الطبیعة بعامّة مراتبها، و لأجل ذلك لم یكتف سبحانه بقوله: { لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ }، بل أكّده بقوله: { وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً }، فلو كان المراد نفی قسم خاص من الرجس كالشرك أو الأوسع منه كالمعاصی الكبیرة، لما كان لهذه العنایة وجه
إنّ الشیعة عن بكرة أبیهم استدلّوا بآیة التطهیر على عصمة العترة الطاهرة. و قد أفاض المفسّرون منهم القول حول الآیة، و أتوا ببیانات شافیة فی وجه دلالتها على عصمتهم علیهم السلام. و قد قام علماؤهم بتألیف رسائل مفردة حول دلالتها و شأن نزولها، نستعرض ما وقفنا علیه من تألیفاتهم.
أقطاب الدوائر فی تفسیر آیة التطهیر: تألیف العلّامة الحجّة الشیخ عبد الحسین (من علماء القرن الثانی عشر ه)، نشر دار القرآن، قم المقدّسة، 1403 ه.
تطهیر التطهیر: تألیف العلّامة بهاء الدین محمّد بن حسن الاصفهانی، الشهیر بالفاضل الهندی (المتوفّى 1335 ه).
شرح تطهیر التطهیر: تألیف العلّامة السیّد عبد الباقی الحسینی.
إذهاب الرجس عن حظیرة القدس : تألیف العلّامة الشیخ عبد الكریم بن محمّد طاهر القمی، كتبه ردّاً على الاعتراضات التی أوردها البعض على تطهیر التطهیر للفاضل الهندی.
جلاء الضمیر فی حل مشكلات آیة التطهیر: للشیخ محمّد بن علی بن محمّد تقی البحرانی، طبع فی بومبای الهند، 1325 ه.
تفسیر آیة التطهیر: للسیّد محمّد سعید بن ناصر بن حامد حسین الموسوی اللكهنوی العبقاتی (1333 - 1387 ه).
الأنموذج الخطیر فی ما یرد من الإشكال على آیة التطهیر: تألیف عبد اللّه بن الحسن بن أحمد الزیدی (1226 - 1256 ه)، طبع فی صعدة یمن، 1419 ه.
إیجاز التحریر فی آیة التطهیر: للسیّد ناصر حسین بن مظفّر الجنفوری (المتوفّى 1313 ه).
التخمیس و التشطیر فی أصحاب آیة التطهیر: هادی بن حمد كمال الدین الحسینی الحلی (1326 - 1406 ه)، طبع فی النجف، مطبعة الآداب، 1378 ه، فی مجلّدین.
تفسیر آیة التطهیر: آیة اللّه العظمى لطف اللّه الصافی الكلپایکانی، طبع فی قم، دار القرآن الكریم، 1403 ه.
آیة التطهیر: للسيّد محمّد باقر الخرسان الموسوی.
آیة التطهیر: للسیّد محمّد جواد بن محسن الحسینی الجلالی.
آیة التطهیر: للشیخ محمّد مهدی الآصفی، مطبوع فی قم، نشر دار القرآن الكریم.
آیة التطهیر، رؤیة مبتكرة: آیة اللّه العظمى محمّد فاضل اللنكرانی و شهاب الدین الإشراقی، طبع فی إیران، 1407 و فی بیروت، 1416 ه.
آیة التطهیر فی أحادیث الفریقین: للسیّد محمّد علی بن مرتضى الموحّد الأبطحی الاصفهانی، طبع فی قم، 1404 ه، فی مجلّدین، و طبع طبعة أخرى سنة 1406 ه.
آیة التطهیر فی الخمسة أهل الكساء: للسیّد محی الدین بن محمّد جواد الموسوی الغریفی (1350 - 1412 ه)، طبع فی النجف الأشرف، 1377 ه.
آیة التطهیر فی مصادر الفریقین: للسیّد مرتضى بن محمّد بن إسماعیل بن محمّد الحسینی العسكری، ضمن سلسلة على مائدة الكتاب و السنّة، طبع فی طهران، نشر المجمع العالمی الإسلامی، 1419 ه.
آیة التطهیر و حدیث الكساء: علی محمّدی الأرهانی الزنجانی، مطبوع فی إیران.
مع الدكتور السالوس فی ایة التطهیر: للسيّد علی بن نور الدین بن هادی الحسینی المیلانی، طبع فی قم، نشر مركز الحجّ للتحقیق و الأبحاث، 1416 ه.
تفسیر آیة التطهیر: للشیخ إسماعیل بن زین العابدین، الملقّب بمصباح (المتوفّى 1300 ه).
أهل البیت فی آیة التطهیر: للسیّد جعفر مرتضى العاملی، مطبوع و مترجم إلى اللغة الفارسیة.
أهل البیت فی القرآن الكریم: للسیّد جعفر مرتضى العاملی، مطبوع فی قم، نشر مجلّة رسالة الثقلین، العدد 1 و 2.
الصور المنطبقة: للعلّامة الشیخ عبد الكریم بن محمّد بن طاهر القمّی، مؤلّف إذهاب الرجس عن حظیرة القدس المتقدّم.
السحاب المطیر فی تفسیر آیة التطهیر: للسیّد الشهید القاضی نور اللّه التستری المرعشی (956 - 1019 ه)، و هی هذه الرسالة الماثلة بین یدیك، حیث أثبت الشهید التستری، بأنّ آیة التطهیر نزلت فی الخمسة أصحاب الكساء، و هم: رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم، و علی أمیر المؤمنین، و فاطمة الزهراء سیّدة نساء العالمین، و الحسن، و الحسین علیهم السلام: لا كما یدّعیه بعض المفسّرین، بأنّها نزلت فی نساء النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم.
هذا غیض من فیض علاوة على ما ألّف باللغة الفارسیة و الأردویة و غیرها، و قد أعرضنا عن ذكرها هنا و اكتفینا بالمؤلّفات العربیة.
*ترجمة المؤلّف (1)
هو السیّد ضیاء الدین القاضی نور اللّه بن شریف الدین بن ضیاء الدین نور اللّه بن محمّد شاه بن مبارز الدین مانده بن الحسین جمال الدین بن نجم الدین أبی علی محمود بن أحمد بن تاج الدین الحسین بن محمّد بن علی بن أبی علی أحمد بن أبی طالب بن أبی إسماعیل إبراهیم بن أبی الحسین یحیى بن أبی عبد اللّه الحسین بن محمّد بن حمزة بن علی المامطری القاضی بن حمزة بن أبی الحسن علی المرعشی - الّذی إلیه ینتهی نسب كلّ مرعشی فی
1) تجد ترجمته فی المصادر التالیة: أمل الآمل، 2/ 336، برقم 1037 ؛ ریاض العلماء، 5 / 265 ؛ الإجازة الكبیرة للتسترى، ص 26 - 27؛ روضات الجنّات، 159/8، برقم 727 ؛ هدیة العارفین، 2 / 498 ؛ إیضاح المكنون، 1 / 24 و 2 /430 ؛ الإعلام بمن فی تاریخ الهند من الأعلام، 658/2، برقم 730 ؛ الفوائد الرضویة، ص 696؛ الكنى و الألقاب، 56/3؛ هدیة الأحباب، ص 179 ؛ أعیان الشیعة، 228/10؛ طبقات أعلام الشیعة، 622/5؛ مصفى المقال، ص 485؛ نزهة الخواطر، ص 425؛ الذریعة، 2 / 369 و 5 / 184 و 12/6، 26، 69 و 7 / 71 و 15 / 93 و 19 / 370 و 21 / 76؛ شهداء الفضیلة، ص 171 ؛ الأعلام، 52/8؛ معجم المؤلفین، 13 / 122 ؛ معجم رجال الحدیث، 184/19، برقم 13113؛ موسوعة طبقات الفقهاء، 11 / 366، برقم 3564؛ معجم التراث الكلامی، 1 / 196، برقم 618 و ص 426، برقم 1787 و ص 494، برقم 2166 و ص 502، برقم 2214 و 2 / 22، برقم 2581 و ص 455، برقم 4599 و 3/ 41، برقم 4917 و 4919 و ص 48 ، برقم 4959 و ص 149، برقم 5432 و 4 / 170، برقم 8349 و 127/5، برقم 10829 و ص 436 ، برقم 12375؛ معجم طبقات المتکلّمین، 205/4، برقم 463؛ معجم مؤلّفی الشیعة، ص 391؛ مقدّمة إحقاق الحقّ، بقلم آیة اللّه العظمى المرعشی النجفی، ص 82 - 161 ؛ مقدّمة الصوارم المهرقة، بقلم جلال الدین بن القاسم الحسینی، و هی رسالة خاصّة فی ترجمة الشهید سمّاها: «فیض الإله فی ترجمة القاضی نور اللّه»
العالم و به اشتهروا - ابن عبد اللّه أبی جعفر أمیر العراقین (1)بن محمّد السلیق أبی الكرام بن الحسن المحدّث بن أبی عبد اللّه الحسین الأصغر بن الإمام علی زین العابدین علیه السلام.
ولد فی بلدة تستر من خوزستان سنة 956 ه و بها نشأ و تربى، و منها لُقّب بالتستری. و تستر معرب شوشتر و هی بلدة مشهورة إلى الآن. و قد خرج منها جمع كثیر من رجالات العلم و الفضل و الأدب، كالمولى عبد الواحد التستری، و المولى عبد الرشید بن نور الدین الطبیب، و المولى عبد اللّه التستری الشهید ببخارى، و ابنه المولى حسن علی، و المولى حسین التستری، و غیرهم كثیر.
و كذلك یعرف بالمرعشی نسبة إلى جدّه الشریف الأجل الفقیه أبی الحسن علی المرعشی، المذكور فی نسبه. و كان قد نزل بلدة «مرعش» بین الشام و تركیا و بها دفن، فاشتهاره بالمرعشی من باب النسبة إلى تلك البلدة.
والده: العلّامة الجلیل السيّد شریف الدین، كان من تلامیذ الشیخ الفقیه إبراهیم بن سلیمان القطیفی، و نقل المجلسی صورة إجازة شیخه فی حقبه، و قد و صفه بكلّ جمیل، و أطرى فی الثناء علیه، و كان من أكابر العلماء و الشعراء، و قد ینقل المترجم عن بعض مؤلّفاته، و كان معاصراً للمیرزا مخدوم الشریفی، صاحب نواقض الروافض، توفّی بتستر و قبره بها فی مقبرة جدّه السیّد نجم الدین محمود المرعشی، صاحب المزار المشهور فی تستر.
والدته: الشریفة الجلیلة فاطمة المرعشيّة.
أولاده: أعقب خمسة أولاد، و هم: علماء، أذكیاء، شعراء، نبلاء:
1) خ ل: أمیر العارفین
تفسیر البیضاوی، و رسالة فی عویصات العلوم. توفّى ببلدة «آكرة»، من بلاد الهند سنة 1020 ه و دفن بها.
السیّد العلّامة علاء الملك، كان من أفاضل عصره، فقیهاً محدّثاً متكلّماً شاعراً، تلمّذ على والده و غیره من الأعلام. له تصانیف، منها: أنوار الهدى فی الإلهیّات، و الصراط الوسیط فی إثبات الواجب، و المهذب فی المنطق.
السید العلّامة محمّد یوسف، تلمّذ على والده و غیره من الأعلام.
السیّد أبو المعالی، كان من العلماء الأذكیاء تلمّذ على أخیه الشریف و المولى حسن التستری و السيّد محمّد الكشمیری و غیرهم. له تصانیف، منها: كتاب فی معضلات العلوم، و رسالة فی نفی رؤیته تعالى، و رسالة فی الجبر و التفویض، و غیرها. توفّی سنة 1046 ه.
السیّد علاء الدولة، كان من الأذكیاء و الشعراء، قرأ العلوم على إخوته، و جاد خطّه بحیث كان یعدّ من مشاهیر الخطّاطین. له تصانیف، منها: البوارق الخاطفة و الرواعد العاصفة فی الرّد على الصواعق المحرقة، و دیوان شعر، و غیرها.
أحفاده: نبغ فی أعقابه جماعة، منهم:
العلّامة السیّد علی بن علاء الدولة.
السیّد عیسى شیخ الإسلام بن صدر الدین المرعشی، و كان فاضلاً محدّثاً أدیباً.
المیر محمّد هادی بن محمّد بن عیسى شیخ الإسلام.
الأمیر محمّد كریم بن المیر محمّد هادی.
المیر محمّد شریف.
أخذ المترجم العلوم الأوّلیة ببلدة تُستر عن أفاضلها، ثمّ شرع فی قراءة الكتب الأربعة و كتب الفقه و الأصول و الكلام ، ثمّ انتقل سنة 979 ه إلى مشهد الرضا علیه السلام و حضر درس العلّامة المحقّق عبد الواحد التستری، ثمّ انتقل سنة 993 ه إلى الدیار الهندیّة، فانسلك سلك المقرّبین من السلطان (أكبر شاه)، ورقى أمره و حسن حاله، جاهاً و مالاً و منالاً، فنصبه الملك المذكور للقضاء و الإفتاء.
أخذ من عدّة من أعیان العلماء، منهم:
والده العلّامة السیّد محمّد شریف الدین.
المولى عبد الواحد بن علی التستری، نزیل مشهد الرضا علیه السلام. و كان عمدة تلمّذه علیه، أخذ عنه الفقه و الاُصول و الحدیث و التفسیر و الكلام و غیرها.
المولى محمّد الأدیب القاری التستری.
المولى عبد الرشید التستری بن الخواجه نور الدین الطبیب.
ولده السیّد شریف، و كان من أفاضل عصره.
ولده العلّامة السیّد محمّد یوسف.
العلّامة الشیخ محمّد الهروی الخراسانی.
المولى محمّد علی الكشمیری.
السیّد جمال الدین عبد اللّه المشهدی.
ولده السیّد علاء الملك.
امتاز المترجم بكثرة التألیف و التصنیف المشفوعة بجودة التحریر و سلاسة التعبیر و التقریر، نذكر منها ما یلی: إحقاق الحقّ و إزهاق الباطل (مطبوع)؛ الصوارم المهرقة فی جواب الصواعق المحرقة ( مطبوع)؛ إلقام الحجر فی الردّ على ابن حجر؛ بحر الغدیر فی إثبات تواتر حدیث الغدیر؛ تفسیر القرآن فی مجلّدات؛ تفسیر آیة الرؤیا؛ حاشیة على المطوّل للتفتازانی؛ حاشیة على رجال الكشی؛ حاشیة على خلاصة العلّامة فی الرجال؛ حاشیة على خلاصة الحساب للبهائی؛ حاشیة على شرح الإشارات للمحقّق الطوسی فی الحكمة؛ دیوان القصائد؛ دیوان شعر؛ رسالة فی أمر العصمة؛ رسالة فی تجدید الوضوء؛ رسالة فی ركنیة السجدتین؛ رسالة فی لبس الحریر؛ رسالة فی نجاسة الخمر؛ رسالة فی غسل الجمعة؛ رسالة فی حقیقة الوجود؛ اللمعة فی صلاة الجمعة؛ رسالة فی تفسیر قوله تعالى: { فَمَنْ
{ یُرِدِ اَللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ } (1)الرسالة المسحیّة؛ رسالة فی حلّ بعض المشكلات؛ رسالة فی الأدعیّة؛ الرسالة الجلالیّة؛ رسالة اُنس الوحید فی تفسیر سورة التوحید؛ رسالة فی النحو؛ السحاب المطیر فی تفسیر آیة التطهیر؛ شرح الجواهر؛ كشف العوار؛ الأجوبة الفاخرة؛ العشرة الكاملة؛ كتاب مناظراته مع المخالفین؛ مصائب النواصب؛ موائد الأنعام؛ مجالس المؤمنین (مطبوع)؛ نور العین؛ نهایة الإقدام؛ و غیرها كثیر.
كان المصنّف رحمه اللّه علیه ذا قریحة و قّادة و طبع سیّال فی فنون النظم ، و له دیوان شعر كبیر، فمن شعره فی الطعن على ابن روزبهان:
لعلّك أنت لم ترزق أدیباً *** لكی یعركك عركاً للأدیم
أ أنت الحشو تعزی الحشو جهلاً *** إلى عالی كلام من علیم
و من شعره:
لقد أسمَعْتَ لو نادَیْتَ حیّاً *** ولکن لا حیَاةَ لِمَنْ تُنادِی
و نار لو نفخت بها أضاءت *** ولكن أنت تنفخ فی رمادی
و له شعر باللغة الفارسیة أیضاً.
و أمّا نثره، فهو جزل العبارة، لطیف الإشارة، ملیح البیان، واضح البرهان. و هذا ما یتجلّى فی تقریضه على كتاب سواطع الإلهام فی التفسیر للشیخ أبی الفیض اللاهوری، من علماء القرن الحادی عشر، نختار مقطعاً منه:
الحمد لله مفیض سواطع الإلهام، و منزّل كلام لیس فی إعجازه كلام، الّذی فضّل طه على سائر أنبیائه الكرام، و مدّ لآل عمران رجالاً و نساء مائدة الأنعام. و الصلاة و السلام على نبیه المؤیّد بقرآن صامت، هو أفصح خطاب و أبلغ كلام ... .
كما مرّ سابقاً، أنّ المترجم رحل إلى بلاد الهند، ورقى أمره و حسن حاله بعد أن انسلك فی سلك المقربین من السلطان «أكبر شاه»، الّذی نصّبه للقضاء و الإفتاء. و كان یدرّس الفقه على
1) الأنعام: 125
المذاهب الخمسة: الشیعة، الحنفیة، المالكیة، الحنبلیة، الشافعیة، متّقیاً فی مذهبه، و كان یرجّح من أقوالهم المطابق لمذهب الشیعة الإمامیّة، فطار صیت فضائله فی تلك الدیار، إلى أن توجّهت إلیه أفئدة المحصّلین من كلّ فجّ عمیق للاستفاضة من علومه، فحسده الحاسدون من علماء القوم، إلى أن سمعوا ذات یوم من القاضی الشهید كلمة - علیه الصلاة و السلام - فی حقّ مولانا علی أمیر المؤمنین علیه السلام، فاستنكره الحاضرون، و نسبوه إلى الابتداع، زعماً منهم أنّ الصلاة و السلام مختصّتان بالنبی، فأفتوا بإباحة دمه، و كتبوا فی ذلك كتاباً أمضاه كلّهم إلّا أحد مشایخهم حیث خالف و كتب إلى السلطان بیتاً من الشعر، جعله ینصرف من قتله وزاد حبّه فی قلبه.
و بقی المترجم على مكانته العلمیة لدى الملك إلى أن توفّی، و خلفه ابنه السلطان «جهانگیر شاه التیموری» و كان ضعیف الرأی، سریع التأثر، فاغتنم علماء القوم و حسدتهم الفرصة، فدسّوا رجلاً من طلبة العلم، فلازم القاضی و صار خصیصاً به، و استكتب ذلك الشقی نسخة من كتاب إحقاق الحقّ، فأتى به إلى الملك، فاجتمع لدیه علماء أهل السنة و أشعلوا نار غضب الملك، حتّى أمر بتجریده عن اللباس و ضربه بالسیاط الشائكة إلى أن انتثر لحم بدنه الشریف، و قضى نحبه شهیداً غریباً وحیداً بین الأعداء، و ذلك فی سنة 1019 ه. و هناك أقوال اُخرى فی كیفیّة شهادته رحمه اللّه علیه.
دفن قدس سره فی أكبر آباد «آكرة» و مرقده مزار تزوره العامة و الخاصة و تقدّم إلیه النذور، بل یزوره حتّى الكفّار الهنود و تتبرّك به، و قد أصبح قبره أحد المزارات الشهیرة بالهند، و قد قام أشراف تلك الدیار بتعمیر قبّته السامیة و تعیین أوقاف لها.
قال المیرزا عبد اللّه الأفندی فی ریاض العلماء فی حقّ المترجم: فاضل، عالم، دیّن، صالح، علّامة، فقیه، محدث، بصیر بالسیر و التواریخ، جامع الفضائل، ناقد فی كلّ العلوم، شاعر منشئ مجید فی قدره، مجید فی شعره.
و قال الحرّ العاملی فی أمل الآمل: فاضل، عالم، علّامة، محدّث، له كتب.
و قال الخوانساری فی روضات الجنات: كان محدّثاً، متكلّماً، محقّقاً، فاضلاً، نبیلاً، علّامة.
و قال العلّامة الأمینی فی كتاب شهداء الفضیلة فی حقّه: كعبة الدین و مناره، و لجّة العلم و تیاره، بلج المذهب السافر، و سیفه الشاهر، و بنده الخافق، و لسانه الناطق. 5. و قال العلّامة عبد الحی بن فخر الدین فی كتاب نزهة الخواطر: السیّد الشریف نور اللّه، المشهور عند الشیعة بالشهید الثالث.
اعتمدت فی تحقیق هذه الرسالة على النسختین التالیتین:
من خصوصيّات هذه النسخة النفیسة، أنّها صُحّحت و قُوبلت من قبل العلّامة المشهور السیّد نعمة اللّه الجزائری، أحد علماء الشیعة البارزین فی القرن الحادی عشر. و جاء فی نهایة النسخة ما یلی: بلغ مقابلة و صحّ بعون اللّه ، صحّحه المذنب الجانی نعمة اللّه الحسینی الجزائری - عفی عنه - سنة اثنتین و تسعین بعد الألف. و قد رمزت لها بالحرف «م».
إنّ طریقة عملی فی هذه الرسالة تتلخّص بالنقاط التالیة:
بعد استنساخ الرسالة، قمت بمقابلة النسختین مع بعض، و قد اعتمدت طریقة التلفیق بین نسخ الرسالة، أخذاً الصحیح الراجح فی المتن مع الإشارة فی الهامش إلى الكلمات الّتی تفید تغییر المعنى.
قمت بعد ذلك بتقویم نص الرسالة و ضبطها و تقطیعها.
قابلت النسختین المخطوطة مع ما ذكره الشهید التستری من الرسالة فی الصوارم المهرقة و إحقاق الحقّ، الجزء الثانی، و قد أدرجت الصحیح الراجح فی المتن مع الإشارة إلى الاختلافات الضروریّة فی الهامش. و قد أعرضت عن الإشارة إلى بعض الأخطاء النحویّة و الإملائیّة دفعاً للإطالة.
تخریج الروایات و الأحادیث المذكورة فی الرسالة من المصادر الحدیثیّة المشهورة من كتب الفریقین.
تخریج الآیات القرآنیة و إعرابها.
شرح ما غمض من الألفاظ و الكلمات مع ذكر مصدره.
زیّنت الهوامش بتراجم موجزة للرجال المذكورین فی الرسالة.
كلّ ما كان بین المعقوفین [] هو إضافة من عندنا، لضرورة یقتضیها سیاق العبارة. هذا و فی الختام أتقدّم بالشكر الجزیل لمن ساهم فی إخراج هذه الرسالة القیّمة إلى حیّز الوجود و إلى كلّ من ساعدنی فی عملی و ساهم فیه. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد لله الّذی جعل قلوبنا بمطالعة آیاته بصیرةً، و الصلاة على سیدنا محمّد و آله الذین أذهب اللّه عنهم الرجس و طهّرهم تطهیراً، و على خلّص أصحابه الذین حفظوا وصیة اللّه و رسوله فی أهل البیت و لم یغيّروا تغییراً.
و بعد (1)، فقد قال اللّه تعالى فی سورة الأحزاب: { إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً } (2).
قال سیّد المحدّثین جمال الملّة و الدین، عطاء اللّه الحسینی الأصیلی الشیرازی قدس سره (3)، فی كتابه الموسوم بتحفة الأحباء: إنّ لعلماء التفسیر رحمه اللّه علیه فی بیان المراد من أهل البیت ثلاثة أقوال:
أحدها: إنّ المراد من حرّم اللّه علیهم الصدقة و الزكاة من أقارب النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم، كآل علی و آل عقیل و آل جعفر. و إنّ المراد من التطهیر، التطهیر من أوساخ الناس الّتی هی الصدقة و الزكاة (4).
1) لیس فی «م»
2) الأحزاب: 33
3) هو السيّد عطاء اللّه بن فضل اللّه الحسینی الدشتكی الشیرازی الهروی، الشهیر بالسیّد جمال الدین، المحدّث، عالم فاضل، و كان محدثاً مدقّقاً مقبولاً، لدى المؤرّخین و المحدّثین و أصحاب السیر، توفّی سنة 926 ه، و قیل فی 1000 ه، له كتاب: الأربعین فی مناقب أمیر المؤمنین، روضة الأحباب فی سیرة النبی و الآل و الأصحاب. أمل الأمل، 2/ 170 ؛ خلاصة عبقات الأنوار، 91/40؛ الغدیر، 1 / 137 ؛ الذریعة، 409/3، برقم 1466
4) نسب هذا القول إلى الصحابی زید بن أرقم (المتوفّى 68 ه)، كما فی الدر المنثور، 5/ 199 ؛ الجامع لأحكام القرآن، 183/4، و هو تفسیر بلا شاهد و لم یأت إلّا من هذا الطریق
و ثانیها: إنّ المراد من أهل البیت: الأزواج المقدّسة؛ لأنّ سیاق الآیة فی بیان حالهنّ (1)
و هو مردود؛ لأنّ ما نقل عن ابن عباس لیست بثابت، بل نقل عنه القول الثالث، كما فی الدرّ المنثور فی تفسیر آیة التطهیر، و الحاكم الحسكانی فی شواهد التنزیل، 2 / 30.
و أمّا عكرمة فقد ثبت تقوّله و انحرافه عن علی و انحیازه للخوارج. راجع: سیر أعلام النبلاء، 18/5 - 22. و أمّا عروة بن الزبیر فعداؤه لعلی و انحرافه عنه واضح. راجع: شرح نهج البلاغة، 4 / 102؛ سیر أعلام النبلاء، 421/4 - 427
و أمّا مقاتل بن سلیمان، فقد اتفق المتكلّمون من الأشاعرة و المعتزلة و من قبلهم على أنّ القول بالتشبیه، إنّما تسرب إلى الأوساط الإسلامیة منه، كما ورد أنّه كان یكذب و حدیثه لیس بشیء، كما فی میزان الاعتدال، 172/4 - 175
.و ثالثها: إنّ المراد من أهل البیت: محمّد رسول اللّه، و علی بن أبی طالب، و فاطمة الزهراء، و السبطان - علیهم الصلاة و السلام - (2).
و ظاهر الآیة یدلّ على صحّة هذا القول؛ لأنّ تذكیر { عَنْكُمُ } و { وَ یُطَهِّرَکُمْ } یقتضی أن یكون المخاطب الرجال دون النساء. و على تقدیر إرادة الأزواج، كان حقّ العبارة أن یقول: عنكنّ (3)و یطهركنّ بتأنیث الضمیر.
و القول بأنّ الآیة الكریمة قد نزلت فی شأن الخمسة المذكورین الّذین هم آل العباء علیهم السلام، قد وصل عند الإمامیّة و سائر الشیعة إلى حدّ التواتر (4).
و قد ذهب إلیه من غیر فرق الشیعة جمع كثیر أیضاً. و روى أهل الحدیث فی كتبهم أحادیث متعدّدة صحیحة دالّة على أنّ المراد هو الخمسة المذكورون علیهم السلام (5).
1) نسب هذا القول إلى ابن عباس، و عكرمة، و عروة بن الزبیر، و مقاتل بن سلیمان، كما فی الدرّ المنثور، 198/5 ؛ تفسیر الطبری، 7/22 و 8؛ أسباب النزول، ص 204.
2) نسب هذا القول فی كتب أهل السنّة إلى 49 صحابیاً و صحابیة؛ كما فی الدرّ المنثور، 5 / 198 - 199؛ تفسیر الطبری، 22 / 5 - 7؛ صحیح مسلم، 122/7 - 123؛ جامع الأصول، 10 / 100 - 103 نقلاً عن الصحاح، منهم: أبو سعید الخدری، أنس بن مالك، ابن عباس، أبو هریرة، سعد بن أبی وقّاص، واثلة بن الأسقع، أبو الحمراء هلال بن الحارث، عائشة، أمّ سلمة، زینب بنت أبی سلمة، عمرة بنت أفعى و غیرهم
3) لیس فی «م»
4) راجع: بحار الأنوار، 35/ 206 - 226 ؛ غایة المرام، ص 287 - 294 ؛ تفسیر البرهان، 3 / 309 - 325؛ نور الثقلین، 270/4 - 277 ؛ آیة التطهیر فی حدیث الفریقین
5) سنن الترمذی، 5/ 351 ، برقم 3205، کتاب التفسیر، ص 663، برقم 3787، ص 699، برقم 3871، کتاب المناقب؛ صحیح مسلم، 122/7 - 123، كتاب الصحابة، باب فضل الإمام علی علیه السلام؛ مسند أحمد، 92/6؛ جامع الأصول، 10 / 100 ؛ کنز العمال، 163/3؛ المعجم الكبیر للطبرانی، 3/ 46، 47، 49، و غیرها كثیر
ثمّ ذكر السیّد السند قدس سره من جملة ذلك خمسة أحادیث، اثنان (منها و هما) (1)المسندان إلى أمّ سلمة - رضی اللّه عنها - (نصّان صریحان) (2)فی الباب الأوّل:
إحدا هما (3)و هو الّذی نقله من جامع الترمذی، و ذكر أنّ الحاكم حكم بصّحته - : قد اشتمل على أنّه لمّا قال النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم ( فی شأن أهل البیت) (4)ما قال، قالت اُمّ سلمة - رضی اللّه عنها -: یا رسول اللّه ألست من أهل بیتك؟ قال: «إنّك على خیر أو إلى خیر» (5).
و الحدیث الثانی - و هو (6)الّذی نقله عن كتاب المصابیح، فی بیان شأن النزول لأبی العباس أحمد بن الحسن المفسّر الضریر الإسفرایینی (7)-: قد تضمّن أنّه ، لمّا أدخل علیاً و فاطمة و سبطیه فی العباء قال: «اللّهم هؤلاء أهل بیتی و أطهار عترتی و أطایب (8)أرومتی، من لحمی و دمی، إلیك لا إلى النار، أذهب عنهم الرجس و طهرّهم تطهیراً» و كرّر هذا الدعاء ثلاثاً.
قالت اُمّ سلمة - رضی اللّه عنها - قلت: یا رسول اللّه و أنا معهم، قال: «إنّك إلى خیر، و أنت من خیر أزواجی». (9)
ثم قال السیّد قدس سره بعد نقل الأحادیث الخمسة: (و قد تحقّق من هذه الأحادیث) (10)، أنّ الآیة إنمّا نزلت فی شأن الخمسة المذكورین علیهم السلام، و لهذا یقال لهم: آل العباء. و اللّه درّ من قال من أهل الكمال:
عَلَی اللّه ِ فِی کُلِّ الامُورِ تَوَکُّلی *** وَ بِالخَمْسِ اَصحابِ العَباءِ تَوَسُّلی
1) فی «م»: منهما و بهما
2) فی «م» و «ن» : نصّ صریح. و الصحیح ما أثبتناه من إحقاق الحقّ، 567/2
3) فی «ن»: أحد هما. و فی إحقاق الحقّ، ج 2 و الصوارم: لأنّ أحد هما
4) فی إحقاق الحقّ، ج 2 و الصوارم: عند إدخال علی و فاطمة و سبطیه فی العباء
5) سنن الترمذی، 699/5، برقم 3871، باختلاف فی اللفظ؛ مستدرك الحاكم، 2/ 416، باختلاف. و لقد رواه بهذا اللفظ زین الدین علی بن یوسف بن جبر فی نهج الإیمان، ص 78 نقلاً عن مناقب ابن المغازلی، ص 303؛ و الحاكم الحسكانی فی شواهد التنزیل، 107/2 ، برقم 738 ؛ و الخطیب البغدادی فی تاریخه، 277/10
6) فی الصوارم: و الآخر و هو الحدیث
7) أحمد بن الحسن الإسفرایینی، أبو العبّاس، مفسّر ضریر، له كتاب: المصابیح فی ذكر ما نزل من القرآن فی أهل البیت علیهم السلام، و هو كتاب كبیر أخبر به الشیخ المفید. معجم المؤلّفین، 1 / 190
8) فی «م»: أطیاب
9) إحقاق الحقّ، 568/2، نقلاً عن كتاب المصابیح، ص 205؛ بحار الأنوار، 35/ 232
10) لیس فی «ن»
مُحَمَّدٌ المَبْعوُثْ حقاً وَ بِنْتُهُ *** وَ سِبْطَيْهِ ثُمَّ الْمُقْتَدي المُرتَضي عَلي (1)
انتهى ما اقتصرنا على ذكره من كلام السیّد السند (2)قدس سره. و قد علم من كلامه موافقاً لتصریح غیره، أن أقوال المفسّرین دائرة فی الثلاثة المذكورة. و احتمال أنّ المراد مجموع الخمسة المذكورین علیهم السلام و الأزواج خرق لإجماعهم، و القول به إنّما حدث من فخر الدین الرازی (3)، عند عدم اهتدائه إلى التقصّی عن استدلال الإمامیّة على عصمة أئمّتهم بالآیة الكریمة.
و لهذا نسبه صاحب الحاصل (4)فی هذا المقام من مباحث الإجماع إلى التعصّب، كما سیجیء بیانه.
و وجه دلالة الآیة على العصمة، أنّها دلّت على إذهاب الرجس الّذی هو الذنوب الّتی یتدنّس بها عِرْضُ المُقترف لها (5)، كما یتدنّس بدنه بالأرجاس، و على التطهیر بملازمة التقوى الّتی یصیر العرض بها نقیاً، كما ینقى البدن من الأرجاس بتطهّره مع ما فیها من المؤكّدات، مثل: (إنّما) الدالّة على الحصر، و الإخبار عن إرادة اللّه تعالى إذهاب الرجس عنهم و تطهیرهم بأبلغ الوجوه، و مراد اللّه واقع لا محالة.
و التأكید بذكر التطهیر (6)الّذی هو التنزیه عن كلّ إثم و عن كلّ قبیح - كما ذكره صاحب مجمل اللغة (7)، و صرّح به فخر الدین الرازی فی تفسیره (8)، و غیره فی غیره (9)- بعد إذهاب
1) إحقاق الحقّ، 2 / 568 و 34/9، نقلاً عن الأربعین حدیثاً للملّا على القاری، ص 61 مخطوط ؛ الصوارم المهرقة، ص 145
2) لیس فی «م»
3) هو محمّد بن عمر بن الحسین بن الحسن بن علی التیمی البكری، فخر الدین الرازی، الطبرستانی الأصل، فقیهاً شافعیاً مفسّراً مصنّفاً من كبار العلماء بالكلام و المعقولات، توفی بهراة سنة 606 ه. سیر أعلام النبلاء، 500/21، برقم 261 ؛ موسوعة طبقات الفقهاء، 7 / 235، برقم 2583
4) هو القاضی تاج الدین محمّد بن حسین الاُرموی (المتوفّى 656 ه). كشف الظنون، 2 / 1615
5) فی «م»: بها
6) فی «ن»: التطهیر
7) مجمل اللغة، 588/2، مادّة «طهر». و مؤلّفه هو أحمد بن فارس بن زكریا أبو الحسین القزوینی الرازی، من مشاهیر علماء اللغة و الأدب، له تصانیف منها: معجم مقاییس اللغة، حلیة الفقهاء، أخلاق النبی و غیرها، توفّی سنة 395 و قیل سنة 390 ه. هدایة العارفین، 69/1؛ أعلام النبلاء، 17 / 103 ؛ جامع الرواة، 57/1
8) التفسیر الكبیر، 209/25
9) ذكره البیضاوی فی تفسیره أنوار التنزیل، 145/2، و البروسوی فی روح البیان، 171/7
الرجس الّذی لا ینفك عنه. ثمّ بالمصدر (1).
و لا معنى للعصمة إلّا الحالة الّتی یفعلها اللّه سبحانه بمن اعتنى بشأنه، بحیث لا یقارب الذنوب و المآثم. و هذا جلی واضح لو صادف اُذناً واعیة، و لیس المراد بالإذهاب إزالة الرجس الموجود، بل دفع (2)ما یقتضی الرجس.
و الدلیل على ذلك أنّ الحسن و الحسین علیهما السلام كانا وقت نزول الآیة طفلین، لا یتصوّر فیهما الرجس، فعلم أنّ المراد عدم اتّصافهم بالرجس.
ثمّ إنّ للقوم هاهنا إیرادات:
الأوّل: إنّ سیاق الآیة یأبى عن حملها على آل العباء، لأنّ ما قبل الآیة و ما بعدها خطاب مع الأزواج.
و الجواب عنه: بعد تسلیم صدق أهل البیت على الأزواج، أنّه لا بعد فی أن یكون ذلك على طریق الالتفات (3)إلى النبی و أهل بیته علیهم السلام، على معنى أنّ تأدیب الأزواج و ترغیبهنّ (4)إلى الصلاح و السداد من توابع إذهاب الرجس و الدنس عن أهل البیت علیهم السلام.
فحاصل نظم الآیة على هذا: أنّ اللّه تعالى رغّب أزواج النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم إلى العفّة و الصلاح، بأنّه إنّما أراد فی الأزل أن یجعلكم معصومین (5)یا أهل البیت، و اللائق أن یكون المنسوب إلى المعصوم عفیفاً صالحاً، كما قال [سبحانه]: { وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ }. (6)
و حاصل النظم - على ما فهم أهل السنّة و صرّح به فخر الدین الرازی - : إن اللّه تعالى إنّما أراد بترغیبكنّ إلى العفّة و الصلاح نفعكنّ و إذهاب الرجس عنكنّ. و هذه الآیة تدلّ على إرادة إذهاب الرجس عنهم فی الأزل، بل على إرادة إذهابه عنهم بعد الترغیب و التذكیر، فلا تدلّ على العصمة (7).
1) و هو التطهیر، و مجیء المصدر بعد فعله یفید التوكید، كما أنّ مجیء . المصدر نكرة یكشف عن سعته و عدم محدودیته بإذهاب رجس دون آخر، بل یفید إذهاب كلّ مصادیق الرجس على الإطلاق
2) فی «ن»: رفع
3) فی إحقاق الحقّ، ج 2 و الصوارم بزیادة: من الأزواج
4) فی «م»: ترغیبها
5) فی «ن» و إحقاق الحقّ، ج 2: معصو ماً
6) النور: 26
7) التفسیر الكبیر، 209/25
و فیه: إنّ إذهاب الرجس فعله تعالى، و إرادة اللّه تعالى واجب الوقوع مطلقاً - عند الجمهور و عند الإمامیّة - فی أفعاله تعالى، كما صرّح به العلّامة الحلّی فی كتاب النهایة (1). و قد صدر عن بعض الأزواج بعد الترغیب و التذكیر (2)أیضاً ما هو رجس و إثم و فاقاً، فلو كان المقصود من الآیة إرادة إذهاب الرجس عنهنّ بعد الترغیب، لما صدر عنهنّ بعده ما ینافی ذلك، فلا نظام لبیان النظم على الوجه المذكور.
و أیضاً أنّ ما قبل الآیة مختصّ بالمذكورین، لأنّ الخطاب بلفظ الذكور.
و ما قیل من أنّ التذكیر لا ینفی إرادتهنّ، بل حصرها فیهنّ، كما ذكره فخر الدین الرازی فی تفسیره، و تبعه القاضی البیضاوی، و صاحب التحصیل (3)، فمدفوع بما مرّ من أنّه لا قائل بالتركیب.
و أیضاً الطهارة فی الآیة تقتضی العصمة كما بیّناه، فلا یمكن شمول الآیة لهنّ، لعدم عصمتهنّ بالاتّفاق.
قال بعض الفضلاء: الحقّ إنهنّ لو كُنّ معنيّات لما خرجت عائشة على الإسلام و عصت الإمام، و أیّ رجس أعظم من ذلك؟!
على أنّه ذكر الشیخ ابن حجر (4)المتأخّر فی الباب العاشر من كتاب الصواعق المحرقة، له ما یدلّ على أنّ المراد بأهل البیت فى أمثال هذه الآیة عترته و ذریته دون الأزواج، حیث قال:
فی [صحیح] مسلم، عن زید بن أرقم أنّه علیه السلام قال: «اُذكّركم اللّه فی أهل بیتی»، قلنا لزید: مَن أهل بیته؟ نساؤه؟! قال: لا و أیم اللّه، إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر، ثمّ یطلّقها، فترجع إلى أبیها و قومها أهل (5)بیته، هاهنا أصله و عصبته الّذین حُرموا الصدقة بعده (6). و هو مذكور فی جامع الأصول (7)أیضاً.
1) نهایة الوصول إلى علم الأصول، ص 184، مبحث الإجماع، الوجه الخامس
2) لیس فی «م»
3) التفسیر الكبیر، 209/25؛ تفسیر البیضاوی، 245/2؛ التحصیل من المحصول، 82/2، مبحث الإجماع
4) هو شهاب الدین أبو العباس أحمد بن محمّد بن علی بن حجر الهیتمی السعدی الأنصاری الشافعی، مفتی الحجّاز المو لود 909 ه. و المتوفّى بمكة المكرمة 974 ه. الأعلام، 234/1؛ الغدیر، 1 / 135، برقم 297 ؛ مستدرك سفینة البحار، 226/2
5) فی «ن»: و أهل
6) الصواعق المحرقة، ص 150 ب 11، الفصل الأوّل، نقلاً عن صحیح مسلم ، 123/7، باب فضائل علی علیه السلام
7) جامع الأصول، 103/10، برقم 6695
و أقول: یفهم من قول زید رضی اللّه عنه - إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر ... إلى آخره -:
أنّ إطلاق أهل البیت على الأزواج لیس على أصل وضع اللغة، و إنّما هو إطلاق مجازی.
و یمكن أن یكون مراده: أنّ الّذی یلیق أن یراد به (1)فی أمثال هذه الآیة من أهل البیت، أصله و عصبته الّذین لا تزول (نسبته عنهم) (2)أصلاً دون الأزواج.
و على التقدیرین فهو مؤیّد لمطلوبنا.
[ الإیراد] الثانی: إنّ أهل البیت فی اللغة مختصّ بالأزواج، ففی العدول إلى غیرهنّ مخالفة لوضع اللغة.
و الجواب عنه: أنّا لا نسلّم أنّ أهل البیت فی اللغة مختصّ بالأزواج، و لو كان كذلك لما سألت أمّ سلمة - رضی اللّه عنها - النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم عن دخولها فیهم (3)، كما مرّ روایته عن الترمذی و صاحب المصابیح. (4)
و لو سلم فنقول : النقل جائز، بل یجب ارتكابه عند وجود الدلیل، و الدلیل هاهنا موجود، و هو الأخبار المذكورة.
[الإیراد] الثالث: إنّ ما ذُكر من الأحادیث معارض بما رُوی: أنّ أُمّ سلمة قالت لرسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم: ألست من أهل البیت؟ فقال: بلى، إن شاء اللّه (5). و الجواب: أنّا لا نسلّم صحّة سندها، و لو سلم نقول: إنّها - رضی اللّه عنها - فی هذه الروایة فی معرض التهمة بجرّ نفع و شرف (6)لنفسها، فلا یسمع قولها وحدها.
و لو سلم نقول: إنّ كونها من أهل البیت، قد علق فیها بمشیئة اللّه تعالى، فلا تكون من أهل البیت جزماً، (و المُذهَب عنهم الرجس مَن هم أهل البیت جزماً؟) (7)، مع أنّها لو كانت منهم (8)، لما سألته صلی اللّه علیه و آله و سلم، لأنّها من أهل اللسان. و الترجیح معنا بعد التعارض و هو ظاهر.
1) لیس فی «ن»
2) فی «ن»: نسبتهم عنه
3) كذا فی «م» و «ن». و الظاهر أنّ «معهم» هو الصحیح، كما قال تعالى: { وَ دَخَلَ مَعَهُ اَلسِّجْنَ فَتَیانِ } یوسف: 36
4) سنن الترمذی، 699/5، برقم 3871؛ المصابیح، ص 205، نقلاً عن إحقاق الحقّ، 568/2
5) شواهد التنزیل، 93/2 ؛ الصوارم المهرقة، ص 146؛ مناقب الخوارزمی، ص 306، ح 351؛ مستدرك الحاكم، 416/2 و 146/3
6) لیس فی الصوارم المهرقة
7) لیس فی إحقاق الحقّ، ج 2 و الصوارم
8) فی «ن»: منهنّ
[الإیراد] الرابع: إنّ ظاهر الآیة یدلّ على حصر إرادة إذهاب الرجس (فی المذكورین، و إنّه تعالى أراد إذهاب الرجس) (1)عن كلّ أحد، فلابدّ من صرف الكلام عن ظاهره، و حینئذ لا یصیر حُجّة فیما قصده الإمامیّة (2).
و الجواب: أنّا لا نسلّم أنّها لحصر إرادة إذهاب الرجس فی المذكورین علیهم السلام، و أنّه تعالى أراد إذهاب الرجس عن كلّ أحد.
أمّا الأوّل: فلجواز أن یكون المراد حصر الأمر الدائر بین إرادة إذهاب الرجس عنهم، و عدم إرادته عن غیرهم فی إرادته عنهم، أی: لیس شیء من الأمر الدائر بین إرادة إذهاب الرجس و عدم إرادته الإرادة. و لا یلزم من انحصار الأمر المردّد فی إرادته تعالى بإذهاب الرجس عن أهل البیت انحصار إرادته تعالى مطلقاً فی إذهاب الرجس عنهم، حتّى یلزم الحصر الكاذب المهروب عنه. إذ یجوز إرادة إذهاب رجس غیرهم فی ضمن غیر هذا المردّد، كالمردّد (3)بین إرادة إذهاب الرجس عن الأنبیاء (و عدم إرادة إذهاب رجس غیره و المردد بین إذهاب الرجس عن الأنبیاء) (4)و الأئمّة و عدم إرادة الغیر.
و هذا الّذی ذكرناه و إن (5)كان صرف الكلام عن ظاهره، لكنّه ممّا تتوقّف علیه استقامة أصل الكلام، و مع هذا لا ینافی ما قصده الإمامیّة فی هذا المقام.
و الحاصل: أنّ الإیراد المذكور متوجّه على ظاهر الآیة مطلقاً، و لا خصوصیة له بالإمامیة المستدلّین بها على عصمة أهل البیت علیهم السلام، فارتكابُ خلاف الظاهر فی توجیهه لازم لكلّ من آمن بالقرآن من الإمامیّة و غیرهم من المسلمین.
فإن سنح لأحد توجیه الآیة بوجهٍ آخر أولى و أحسن ممّا ذكرنا، و مع هذا یكون منافیاً لما قصده الإمامیّة، فنحن فی صدد الاستفادة.
و قد یجاب عن هذا الإیراد أیضاً بأنّ فى الآیة إضماراً، و التقدیر: إنّما یرید اللّه بخلق العلوم و الألطاف الزائدة - على ما هو شرط التكلیف - لكم أهل البیت إذهاب الرجس عنكم و تطهیركم. و بأنّه یجوز أن تكون كلمة (إنّما) هاهنا لغیر الحصر مجازاً، هذا.
و ذهب الآمدی (1)إلى أنّ لفظ (إنّما) لا یفید إلّا التأكید، و قال: إنّه هو الصحیح عند النحویین (2)، و نقله أبو حیّان (3)فی شرح التسهیل عن البصریین، (4)و لم یصحّح ابن الحاجب (5)شیئاً منه، فتدبّر (6).
و أمّا الثانی: فلأنّا لا نسلّم أنّه تعالى أراد إذهاب الرجس عن كلّ أحد، إذ مراد اللّه تعالى واجب الوقوع فی أفعاله اتّفاقاً - كما مرّ - و لا شكّ أنّ إذهاب الرجس فِعلُه، فلو كان مراده تعالى (إذهاب الرجس) (7)عن كلّ أحد لكان الرجس منفیاً عن كلّ أحد. (و التالی باطل، فالمقدّم مثله).
نعم إنّ اللّه تعالى أراد ذهاب الرجس عن كلّ أحد) (8)لا إذهابه، فمنشأ الغلط عدم التفرقة بین إرادة الذهاب و إرادة الإذهاب، و اللّه أعلم بالصواب.
و أیضاً فقوله تعالى: { یُرِیدُ اللّهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ } (9)، و قوله تعالى: { یُرِیدُ اَللّهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ } (10)، لفظ عام فی الآیتین، فلو لم یكن بین (إرادة المذكور فی) (11)آیة التطهیر و بین (إرادة المذكور فی) (12)هاتین الآیتین و أمثالهما فرق، لما كان (لتخصیصها لأهل) (13)البیت علیهم السلام معنى؛ لأنّه تعالى أراد بها المدح لهم، و لا یحصل المدح إلّا بوقوع الفعل، كما مرّ.
1) هو سیف الدین أبو الحسن علی بن محمّد بن سالم الشافعی أو الحنبلی الآمدی (المتوفّى 631 ه). له تصانیف أشهر ها: الإحكام فی أصول الأحكام، أبكار الأفكار، غایة المرام فی علم الكلام و غیرها. الأعلام، 4/ 332؛ معجم المطبوعات العربیة، 1 / 10 ؛ إحقاق الحقّ، 68/3 ؛ الكنى و الألقاب، 8/2
2) الإحكام فی أصول الأحكام، 3/ 106
3) هو أبو حیّان محمّد بن یوسف بن علی بن یوسف بن حیان الغرناطی الأندلسی، من علماء اللغة و التفسیر و الحدیث و التراجم له كتب منها: تفسیر البحر المحیط، التذییل و التكمیل و هو فی شرح التسهیل لابن مالك فی النحو و غیره، مات سنة 745 ه. ذیل تذكرة الحفاظ، ص 23؛ معجم المطبوعات العربیة، 306/1؛ معجم المؤلفین، 12 / 130
4) التذییل و التكمیل فی شرح التسهیل، مخطوط
5) هو أبو عمرو عثمان بن عمر بن أبی بكر بن یونس الكردی الدوینی الأصل، الأسناعی المولد، المالكی المعروف بابن الحاجب، توفّی سنة 646 ه. سیر أعلام النبلاء، 264/23، برقم 175
6) منتهى الوصول و الأمل، ص 153
7) فی «ن»: إذهابه
8) لیس فی «ن»
9) النساء: 26
10) البقرة: 185
11) لیس فی إحقاق الحقّ، ج 2. و فی «ن»: الإرادة المذكورة فی
12) لیس فی إحقاق الحقّ ، ج 2. و فی «ن»: الإرادة المذكورة فی
13) فی «ن»: لتخصّصها بأهل
[الإیراد] الخامس: إنّا لا نسلّم دلالة الآیة على زوال كلّ رجس، لجواز أن یكون اللام فی الرجس للعهد الذهنی أو الجنس دون الاستغراق، فلا یثبّت العصمة.
و الجواب: إنّ اللام یحمل على الاستغراق إذا لم یكن ثمّ عهد خارجی.
و أیضاً: مقام المدح و الامتنان على أهل البیت الذین من جملتهم سیّد الأنبیاء علیهم السلام بتخصیص الطهارة بهم، أدلّ دلیل و أعدل شاهد على الاستغراق، فقرینة الاستغراق كنار على علم.
و أمّا احتمال إرادة إذهاب جنس الرجس، فلا ینافی الاستغراق، بل یستلزمه (1)استلزاماً ظاهراً، إذ على تقدیر اختصاص إرادة إذهاب جنس الرجس بهم، لو ثبت فرد من إرادة إذهاب الرجس لغیرهم، لكان الجنس ثابتاً له فی ضمنه، فلا یكون الجنس مختصّاً به و المقدّر خلافه.
و أیضاً صحّة الاستثناء معیار العموم، كما حقّق فی اُصول الفقه.
و أیضاً حمله على العموم یستلزم إعمال اللفظ و كثرة الفائدة فی كلام الشارع. و لو لم یعمّ، لزم الإجمال إن لم یكن الرجس معیناً، أو التحكّم إن كان.
و نقول بوجه آخر: إنّ الرجس، المعرّف باللام، لیس بمعیّن، حتّى یشار إلیه. و لو أردنا رجساً من الأرجاس، لم یكن للامتنان علیهم خاصة معنى، إذ یشاركهم فیه غیرهم من الأمّة، فبقى أن یكون للاستغراق، أو لاماً جنسیاً مفیداً لنفی طبیعة الرجس عنهم، (فلا یوجد فیهم فرد منه) (2)، حتّى لا یلزم وجود الطبیعة منهم (3)، لأنّ الطبیعة موجودة فی ذلك الفرد بلا ریبة كما مرّ على أنّ المفرد المحلّى باللام، یعمّ عند بعضهم.
ثم أقول: الظاهر أنّ مناقشة الجمهور فی هذا المقام، إنّما نشأ (4)من حملهم (البیت) فی الآیة و الحدیث على البیت المبنی من الطین و الخشب، المشتمل على الحجّرات الّتی كان یسكنها النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم مع أهل بیته و أزواجه، إذ لو اُرید بالبیت ذلك لاحتمل (ما فهموه) (5).
لكنّ الظاهر أنّ المراد بأهل البیت - على طبق قولهم -: أهل اللّه، و أهل القرآن، أهل بیت النبوّة. و لا ریب أنّ ذلك (6)منوط بحصول كمال الأهلیة و الاستعداد و المستعقب للتنصیص
و التعیین من اللّه و رسوله على المتّصف به، (كما وقع فی الآیة و الحدیث) (1)، و لهذا احتاجت اُمّ سلمة إلى السؤال عن أهلیتها للدخول فیهم، كما مرّ.
و نظیر ذلك أنّ المتبادر من الإرث فی قوله تعالى: { وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ } (2)هو إرث المال، و قد قیل: المراد إرث النبوّة أو العلم، فافهم هذا.
و لا یخفى أنّ الإمامیّة احتجّوا فی كتبهم الاُصولیة بالآیة المذكورة، مع الحدیث الّذی رواه الترمذی، عن اُمّ سلمة (3)- رضی اللّه عنها - على حجّة (4)إجماع العترة الطاهرة، و هم: علی، و فاطمة، و ابنا هما علیهم السلام.
و كذا احتجّوا علیه بقوله علیه السلام: «إنّی تارك فیكم الثقلین ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا؛ کتاب اللّه، و عترتی أهل بیتی» (5)
و أمّا عند الشیعة، فهو من الأحادیث المتواترة المتّفق علیه و لم یختلف فیه اثنان، و مذكور فی كلّ الكتب المعتبرة نذكر بعضاً منها: بصائر الدرجات، ص 434 ؛ دعائم الإسلام، 28/1 ؛ عیون أخبار الرضا، 1 / 34، 68 و 2/ 60؛ الخصال، ص 66 ؛ أمالی الصدوق، ص 500 ؛ کمال الدین، ص 64، 234، 235، 236 ؛ معانی الأخبار، ص 90؛ كفایة الأثر، ص 87، 137 ، 163 ؛ روضة الواعظین، ص 273 ؛ إحقاق الحقّ ، 309/9 - 375؛ بحار الأنوار، 107/23 - 147 ؛ خلاصة عبقات الأنوار، ج 1 و 2؛ حدیث الثقلین، 7 - 102 و عشرات المصادر الأخرى
.و اعترض فخر الدین الرازی فی كتاب المحصول على الأوّل: بأنّ المراد بأهل البیت زوجاته صلی اللّه علیه و آله و سلم بقرینة ما قبل الآیة و ما بعدها، و التذكیر فی { وَ یُطَهِّرَکُمْ } و { عَنْكُمُ } لا یمنع من إرادتهنّ، بل یمنع من القصر علیهنّ، و حدیث لفّ الكساء معارض بما روی عن امّ
1) لیس فی الصوارم
2) النمل: 16
3) تقدّم مصدره
4) فی «ن»: حجّیة
5) لقد و رد حدیث الثقلین فی العدید من مصادر السنّة، نذكر منها ما یلی: صحیح مسلم، 122/7، 123 ؛ سنن الترمذی، 662/5 - 663، برقم 3786، 3788؛ فضائل الصحابة، ص 22؛ مسند أحمد، 14/13، 17، 26، 59 و 367/4، 2 / 432؛ سنن الدارمی، 2/ 432؛ مستدرك الحاكم، 3/ 148 ؛ سنن البیهقی، 7 / 30 و 10 / 114 ؛ مجمع الزوائد، 9 / 163 ؛ مسند ابن الجعد، ص 397 ، المصنف، 7 / 176 ؛ منتخب مسند عبد بن حمید، ص 114؛ كتاب السنّة، ص 629، 630 ؛ سنن النسائی، 51/5؛ خصائص أمیر المؤمنین، ص 93 ؛ مسند أبی یعلى، 297/2 ، 303؛ صحیح ابن خزیمة، 4 / 63 ؛ المعجم الصغیر، 1 / 131 ، 135؛ المعجم الأوسط، 3 / 374 و 2 / 33؛ المعجم الكبیر، 3/ 66 و 154/5، 166 ، 170 ، 182 ، 183 ، 186 ؛ کنز العمّال، 1 / 186 ، 187 و 13 / 641 ؛ تفسیر ابن کثیر، 4/ 122، و غیرها كثیر.
سلمة - رضی اللّه عنها - أنّها قالت له علیه السلام: ألست من أهل بیتك یا رسول اللّه ؟ فقال: «بلى إن شاء اللّه» (1).
و اعترض على الثانی، بأنّ الحدیث من باب الآحاد (2)
نكتفی بهذا خوفاً للإطالة، و من أراد التوسّع فعلیه بمراجعة كتاب المراجعات، ص 68 - 76. و المصادر الّتی ذكرناها فی الهامش قبل السابق و سیأتیك ردّ المصنّف علیه
، و هو مردود عند الإمامیّة.(ثمّ قال) (3): سلّمنا، لكن یدلّ على أنّ مجموع الكتاب و قول العترة علیهم السلام حجّة، لا على أنّ قولهم وحده حجّة (4).
و قال صاحب الحاصل - مشیراً إلى اعتراض الرازی على وجهی احتجاج الإمامیّة -: و هذا تعصّب، و إلّا فالحجّتان جيّدتان.
و قال شارح التحصیل (5)أیضاً: إنّ ما قاله الإمام و من تبعه تعصب، كما قاله بعض الفضلاء (6)، و إلّا فالحجّتان جيّدتان على القواعد الاُصولیة الّتی قرّرها هو و غیره.
و قال بعض الشافعیة من شارحی المنهاج (7)فی هذا المقام أیضاً: إنّه لا شكّ أنّ أهل البیت فی مهبط الوحی، و النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم كان مدة حیاته مهتماً بتربیتهم و إرشادهم غایة الاهتمام، فكلّ ما قالوا به و اتّفقوا علیه یكون أقرب إلى الحقّ و الصواب، و أبعد عن الخطأ و الفساد.
و هذا المقدار كاف فی إفادة المراد.
1) المحصول، 82/2، بحث الإجماع
2) و هو من غریب الأقوال، فإنّ حدیث الثقلین من الأحادیث المتواترة عند الشیعة و لم یختلف فیه اثنان، كما رواه السّنة فی الكثیر من صحاحهم و سننهم و مصادرهم المعتبرة، كما مرّ فی هامش رقم 3 من الصفحة السابقة. و قد ورد هذا الحدیث عن 35 صحابیاً فی مصادر الفریقین و اتّفقوا على صحته، فهذا ابن حجر فی الصواعق المحرقة بعد نقله الحدیث یقول: « ثم اعلم أنّ لحدیث التمسك بهما - القرآن و العترة - طرقاً كثیرة وردت عن نیف و عشرین صحابیاً». الصواعق المحرقة، ص 89، الباب 11، الفصل الأوّل
3) لیس فی «ن»
4) المحصول، 82/2
5) هو المولى بدر الدین محمّد بن أسعد بن محمّد الیمانی، ثمّ التستری الشافعی، المتوفّى حدود 735 ه. كشف الظنون، 2 / 1192 ، 1717 ؛ الذریعة، 133/20 ، برقم 2258
6) المقصود ببعض الفضلاء، هو القاضی تاج الدین الأرموی، صاحب الحاصل المتقدّم
7) هو عبد اللّه (عبید اللّه) بن محمّد الفرغانی الهاشمی الحسینی، المعروف بالعبری، عالم بالحكمة و فقه الشافعیة، كان قاضی تبریز، له مصنّفات منها: شرح المنهاج، شرح المطالع، الغایة و المصباح، توفّی فی تبریز سنة 743 ه. الأعلام، 271/4
و أقول فی دفع الاعتراض الأوّل: إنّ التذكیر فی { وَ یُطَهِّرَکُمْ } و إن لم یمنع من إرادتهنّ، لكنّ الطهارة المأخوذة فی { وَ یُطَهِّرَکُمْ } تمنع منه لدلالتها (1)على العصمة، و عصمة الأزواج منفیة (2)بالاتّفاق.
و أیضاً: إنّ الآیة - بضم الحدیث المروی عن اُمّ سلمة - تمنع من إرادة الأزواج، لدلالة الحدیث على خروج اُمّ سلمة و هی من الأزواج، و لا قائل بالفصل، فیدلّ على خروج الكلّ.
على أنّه قد یفهم من قوله علیه السلام: «هؤلاء أهل بیتی» (3)(القصر و الحصر، فإنّ معناه هؤلاء أهل بیتی) (4)دون غیرهم، ردّاً على من اعتقد أنّ الأزواج أیضاً من أهل البیت، فیكون قصراً إفراداً.
و أمّا ما ذكره أوّلاً فی اعتراضه الثانی من أنّ خبر الواحد مردود عند الإمامیّة، مردود بأنّ هذا افتراء علیهم، فإن (5)سلم، فلعلّهم تمسّكوا بذلك الحدیث إلزاماً، لأنّ الخصم سلم صحّته، و سلم أنّ الخبر الواحد حجّة.
و ما ذكره ثانیاً مدفوع، بأنّ المتبادر من الحدیث التمسّك بكلّ من الكتاب و العترة، فیدلّ على كون العترة مستقلّة بالهدایة.
قال صاحب النقود و الردود (6): الحدیث یدلّ على استقلال العترة بالهدایة، لكون الكتاب مستقلّاً، فلو لم تكن العترة مستقلّة بها، لما جاز الجمع بین العترة و الكتاب بقوله علیه السلام: «بهما»، لأنّه كالجمع بین مباح و محظور؛ لأنّه ظاهر جمع بینهما، انتهى (7).
ثم أقول: الأولى فی الردّ أن یقال: العترة مستقلّة به بدون انضمام الكتاب دون العكس،
1) فی «ن»: لدلالته
2) فی «ن»: منفی
3) فی «م»: أهلی. لاحظ سنن الترمذی، 351/5، برقم 3205؛ مسند أحمد، 292/6 ؛ مستدرك الحاكم، 2/ 416
4) لیس فی «م»
5) فی «ن»: و لو
6) هو محمّد بن محمّد بن محمود بن أحمد أكمل الدین البابرتی الحنفی، و لد بعد سنة 710 ه، و كان عارفاً بالفقه الحنفی و الأصول و العربیة و التفسیر، له كتب منها: النقود و الردود و هو شرح لمختصر ابن الحاجب، شرح التجرید فی الكلام لنصیر الدین الطوسی، تحفة الابرار، و غیرها. مات فی مصر سنة 786 ه. النجوم الزاهرة، 11 / 302 ؛ بغیة الوعاة، 1 / 239 ، برقم 436 ؛ الأعلام، 42/7 ؛ موسوعة طبقات الفقهاء، 225/8، برقم 2830
7) النقود و الردود: مخطوط
و إلّا لم تكن لهم مزيّة، لأن مَن عداهم أیضاً بهذه المشابهة ، و یؤید هذا ما ذكرهُ المولى الفاضل المتألّه قطب الدین الشیرازی الشافعی (1)فی مكاتبته المشهورة، حیث قال: راه بی راهنما نمی توان یافت و گفتن آن که چون کتاب اللّه و سنّت رسول اللّه در میان است، به مرشد چه حاجت است! به آن ماند که مریض گوید: چون کتب[ی] هست که طبیب نوشته، چرا مرا به اطبّا مراجعت باید کرد که این سخن خطاست، برای آن که نه هر کس را فهم کتب طبّ میسّر است و استنباط از آن می تواند کرد، مراجعت به اهل استنباط می باید کرد: { وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ }. (2)
کتاب حقیقی صدور اهل علم است که: { بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ } (3)، نه بطون دفاتر، چنان چه امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «أنا كلام اللّه الناطق، و هذا كلام اللّه الصامت» (4). انتهى كلامه (5)
و الكتاب الحقیقی هو صدور العلماء، كما فی قوله تعالى: { بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ } لا بطون الدفاتر ، كما قال أمیر المؤمنین علیه السلام: «أنا كلام اللّه الناطق، و هذا كلام اللّه الصامت»
. و به انتهى توضیح ما أوردناه (6).و الحمد لله ربّ العالمین (و الصلاة على سيّدنا محمّد و آله الطاهرین). (7)
1) هو محمّد بن مسعود بن مصلح الفارسی الشیرازی الشافعی، الملّقب بالعلّامة، و یعرف بالقطب الشیرازی، ولد بشیراز سنة 634 ه، و كان بارعاً فی العلوم محققاً متكلماً حكیماً، له كتب منها: شرح مختصر ابن الحاجب، شرح المفتاح للسكّاكی و غیرها، مات فی تبریز سنة 710 ه. ریاض العلماء، 170/5؛ کشف الظنون، 6/406
2) النساء: 83
3) العنكبوت: 49
4) بحار الأنوار، 546/30؛ وسائل الشیعة، 27/ 34، باب 5، من أبواب صفات القاضی، الحدیث 12
5) ترجمة النصّ الفارسی: لا یوجد طریق بلا دلیل، و قول: إنّ وجود كتاب اللّه و سنّة رسوله عندنا تغنینا عن الحاجة إلى المرشد، یشبه قول المریض: إنّ وجود كتب الطبّ مدوّنة من قبل الأطباء یغنینا عن مراجعة الأطبّاء. بلا شكّ هذا القول غیر صحیح ، إذ لا یتیسّر لكلّ أحد استخراج العلاج من كتب الطبّ، و كما أنّ على المریض مراجعة الأطباء، على مَن یرید الحقّ و الكمال مراجعة أهل الاستنباط من أولی الأمر، كما فی قوله تعالى: { وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ }.
6) فی «ن»: أردناه
7) لیس فی «م»
میرزا عبد الوهّاب خان آصف الدوله
به کوشش الهه روحی دل - عبد اللّه غفرانی
بسم اللّه الرحمن الرحیم
حکمرانِ فقید میرزا عبد الوهاب خان آصف الدوله، فرزند محمّد جعفر و نوادۀ بدرخان شیرازی به سال 1242 هجری در دودمانی دیده به دنیا گشود که سال ها ریاست یکی از مناصب نظامیِ شهر شیراز را بر عهده داشتند.
خاندان وی، این موقعیت را - که عبارت از سرپرستیِ جبه خانه و قورخانه بود - از روزگار زندیان در دست داشته، و پس از برآمدنِ دولت قاجاریه نیز این جایگاه را برای خود حفظ کردند.
او پس از گذرانیدن دوران جوانی در راه دانش اندوزی، به خاطر ذوق و قریحه ای که داشت شعر گویی را پیشۀ خود ساخت؛ امّا پس از ورود به عرصۀ سیاست از دنیای شاعری پا بر کشید و از این که به عنوان سرایشگر شناخته شود پرهیز کرد. بخشی از سروده هایی که با تخلّصِ «یزدانی» از او بر جای مانده، در مدح و توصیف رجالِ هم روزگارش می باشد. (1)
وی، یکی از معدود کسانی بود که از پایین ترین رتبه های اداری به بالاترین مناصب سیاسی دست یافت؛ در سال 1266 هجری به همراهِ عمویش حاج محمّد حسین خان - که به ریاستِ جبه خانۀ دولتی انتخاب گردیده بود - به پایتخت آمد و با تلاشِ قاآنی سرایشگرِ ناموَرِ دربار، به دستگاه اعتضاد السلطنه علی قُلی میرزا (2)پا گذاشت. دو سال بعد، آموزگارِ
میرزا داوود پسر میرزا آقا خان نوری شد، و از همین راه توانست به وزارت امور خارجه راه یابد. در این جا با مؤتمن الملک، وزیر امور خارجه - که بعدها نقشِ مؤثّری در تَعالی و ترقِّی او ایفا نمود - آشناییِ گرمی پیدا کرد. برای همین، در آغاز مُنشی وزارت شد و سپس به نیابت دومیِ وزارت رسید. در سال 1273 قمری نیز حایزِ رتبۀ نیابت اوّلیِ وزارت خارجه شده و لقب «نائب الوزاره» را دریافت نمود.
پس از سال 1278 قمری، کارگزار وزارت امور خارجه در ایالت آذربایجان گردید، تا سال 1288 قمری که از سوی پادشاه به لقب «نصیر الدوله» مفتخر شد. هم چنین بعد از ازدواج با دخترِ فرهاد میرزا معتمد الدوله دانشی مردِ قاجار تا سال 1300 قمری پُست های حسّاس و مناصب مهمّ دیگری را پشت سر گذارد.
در ماه رمضانِ 1301 قمری نیز به لقبِ همیشگی «آصف الدوله» ملقّب گردید و به عنوان حکمرانِ خراسان و سیستان به سوی مشهد گسیل شد. وی، افزون بر حکمرانیِ آن سامان تولیت آستان قدس رضوى - على صاحبه أفضل الصلاة و السلام - را هم بر عهده داشت.
از این به بعد را می توان فصلِ دیگر گونه و متمایزی از زندگی آصف الدوله به شمار آورد؛ پاره ای از اختلافاتِ داخلی و درگیری های شخصی که بازتابِ سختگیری های پی در پیِ هَمو دربارۀ چگونگیِ به مصرف رسانیدنِ دارایی های آستانۀ مقدّسه و کیفیّت استفاده از املاکِ وابسته به حرم مطهّر بود، موقعیّت وی را در حال خطیری قرار داد که البته برخی ناهَنجاری های رفتاری، مَنِش های خود خواهانه، صراحت لهجه و گَزشِ زبانِ وی نیز در بروز این تَنِش ها نقش بسزایی در بر داشت. (1)
تحریکات روس ها را هم بایستی سببِ دیگری در تشدید تَنِش ها و به وجود آمدن شورش ها بر شمرد، چرا که آصف الدوله نه تنها با روس ها مناسباتی نداشت؛ بلکه حِرمان های اقتصادی هم از برایشان به وجود آورده بود، و این چیزی بود که خشم روس ها را بر می انگیخت. (2)
باری، در پیامدِ اقدامات و شورش های مخالفان و سخن پراکنی های ناراضیان، آصف الدوله در ماه رجب 1303 قمری از حکمرانیِ خراسان و تولیتِ آستانه معزول، و ناصر الملک قراگوزلو بر جای او نشست.
پس از بازگشت به پایتخت، مدّتِ کوتاهی وزیر حضور بود؛ ولی پس از آن به منصب مناسب و درخوری دست نیافت تا این که شایعۀ دیوانگی و جنونِ او در پیچید. البته در این باره، دیدگاه های گوناگون و بررسی های متفاوتی وجود دارد. (1)
سر انجام، آصف الدوله در 6 جمادی الاولی 1304 قمری در تهران در گذشت و از او یک پسر به نامِ احمد و دو دختر بر جای ماند. (2)
خوشبختانه امروزه مراسلات، حُکم ها و اسنادِ درخور تأمّلی از میرزا عبد الوهاب خان آصف الدوله - مرد حقّ دوست و عدل جو و علم خواه و راستگو (3)- بر جای مانده که در تحلیل و بررسی وقایعِ روزگار و رَوِش و مَنِش او حتماً سودمند خواهد بود.
بخش مُعظمی از اَهمِّ اسنادِ او که مربوط به روزگار حکمرانی اش در ایالت های خراسان و گیلان بوده، به اهتمام و گزینشِ مرحوم دکتر عبد الحسین نوایی و خانم نیلوفر کسری، در دو دفتر به طبع رسیده است. (4)
هم چنین، شمار متعدّدی از اصل دست نوشته های حکم ها و فرمان هایِ وی به شکلِ سَنَد برگ در آرشیو بخش اسنادِ کتاب خانۀ مرکزی آستان قدس رضوی نگهداری می شود. آن ها هم مربوط به ایّامی است که آصف الدوله مقام تولیتِ آن آستانۀ مقدّسه را دارا بوده و به رتق و فتقِ امورات و سامان کاریِ شؤونات آن جا می پرداخته است. اسناد مزبور هم از این رهگذر، از ویژگی و اهمیتِ والایی برخوردار بوده و بایستی به همّتِ دانشوَرِ آزموده ای گِرد هم آید و به چاپ برسد.
1) نک: شرح زندگانی من، 277/1؛ خاطرات حاج سیاح، ص 284؛ شرح حال رجال ایران، 310/2
2) در این یادداشت از پیشگفتارِ استاد فقید عبد الحسین نوایی بر جلد نخستِ اسناد میرزا عبد الوهاب خان آصف الدوله ، و مقالۀ آقای جواد سخا در فرهنگ ناموران معاصر ایران، 209/1 - 211 بهره برده ام
3) تعبیرات برگرفته از: خاطرات حاج سیاح، ص 284
4) انتشارات مؤسّسۀ مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1377 خ. اصلِ دست نوشتِ اسناد مزبور در همین مؤسّسۀ مطالعاتی نگهداری می گردد
هم چنین در گنجینهٔ جهانی مخطوطات اسلامیِ کتاب خانۀ بزرگ حضرت آیت اللّه العظمى مرعشی نجفی قم، رو نوشتی از مراسلاتِ آصف الدوله به شمارهٔ «9608» نگهداری می شود، که به خطّ نستعلیق ریزِ شکستۀ 18 سطری در 8 برگ، نوشته شده است.
این مراسلات که بیش ترش به شکلِ تلگرافی انجام گرفته از برای کسانی چون نظام الملک و فرمانفَرما - وزیر امورِ جنگ - ارسال شده، و صورت پاسخ آنان نیز قید گردیده است.
در این جا، از بانوی گرامی الهه روحی دل که از سر لطف مراسلاتِ مزبور را باز نویسی و اِحیا کردند، بَسی سپاسگزارم. (1)
1) در باز نویسی تلاش بر این بوده است تا جز ویرایشِ ضروری و مختصر نامه ها و تلگراف ها، دستی در متن برده نشود. هم چنین، در مواردی که ناخوانا بوده، نقطه چین ثبت گردیده است
از مشهد به طهران نمرۀ 1، 90 کلمه
خدمت جناب مستطاب اجلّ اکرم بندگان آقای نظام الملک - دام اقباله العالی -.
تفویض این مرحمتی و شغل جلیل را با کمال اشتیاق خالصانه تبریک عرض می کنم [و] از خداوند مزید اقبال جناب مستطاب عالی را می خواهم. امید است علتی از برای انتظام این شغل مهم همراه بوده، پیشرفت و انتظام کامل حاصل نماید.
در تعیین حساب و تصحیح کتابچۀ دستور العمل خراسان عرض و اظهار را لازم نمی دانم، زیرا که یقین دارم اشتباه و اَغراض شخصیِ سابقین در خدمت جناب مستطاب عالی به خرج نمی رود.
آصف الدوله، غرّۀ شهر رجب 1314 (1)
جواب نمرۀ 1
جواب به جناب جلالت مآب اجلّ اکرم آقای آصف الدوله، فرمان فرمای مملکت خراسان - دام اقباله -.
تلگراف تبریک و تهنیت جناب عالی از بابت بذل این مرحمت ملوکانه - روحنا فداه - و شغل وزارت مالیه و ریاست دفترخانۀ مبارکه، شرف وصول ارزانی داشت. بدیهی است با لطف قبلی که به مخلص دارید، در این مورد از دیگران بیش تر مسرور خواهند بود.
1) تمام تاریخ های این مراسلات، سالِ 1314 هجری قید گردیده که بدون شک اشتباه است، و ظاهراً این اشتباه ناشی از سهوِ صورت بردارِ مراسلات و یا بد خوانیِ او بوده است
در باب حساب خراسان، کار جناب عالی کارِ خودم است و آن چه بر آید در این موقع فرو گذاشت نخواهد شد.
نظام الملک، وزیر مالیه، 7 رجب
از مشهد به طهران نمرۀ 31، 205 کلمه
فرزندی شهاب الملک در سنۀ ئیلان ئیل برات نوکر به اسم حیدر قلی خان صادر شده، آخر سال مرحوم شد که تمام وجه مواجب را گرفته بودند. در سنۀ یوت ئیل هم با این که تمام مواجب را نایب السلطنه نداد، نوکر بی مواجب نمی شد. خود من بالتمام احاله طو مار گرفته شد نزد مشرف است، در همان سال که دو مرتبه در احضار تهران شد لباس و چکمه ر کلاه و عرق گیر تر، زمینی احاله شد به مأمورین استر آباد، هم لباس احاله شد که باید وجه این ها از مواجب قوی ئیل محسوب شود. مبالغی هم از قیمت تفنگ مانده است، باید محسوب شود از برای ... این وجوه و رفع مجازات تقصیر خودشان و تحریکات بعضی این حرکات را کرده اند، تعویق حکم دربارۀ آن ها به جهت طول سفر مأمورین خراسان هم که همیشه اسباب بی نظمی بشود به عرض حضرت مستطاب اشرف اسعد والا وزیر جنگ برسانید، هر حکمی برای انتظام خواهند فرمود، زودتر بشود. چند سال است این ها همین هرزه گی ها را کرده مجازات ندیده اند، حاجی میرزا فضل اللّه و حاجی صفر علی در این مهم و یکی دو نفر دیگر را تنبیه و جریمهٔ کامل نمایند، به کلّی آسوده و منظم خواهند شد. نتیجه را زود اطلّاع بدهید.
آصف الدوله، 9 شهر رجب 1314
از مشهد به طهران نمرۀ 32، 67 کلمه
شهاب الملک کتابچۀ دستور العمل در طهران است، سیّد قشم چنین مواجبی نداده است، پنج هزار سوار قاین را به اشتباه به موجب حکم برای خودش محل مواجب قرار داده بود معین بشود، کسی سوار سر حد را اخراج نمی کرد. محل مواجب سیّد قشم بدهد. شوکت الملک تلگرافاً عرض کرد، ثانیاً حکم من به اشتباه این حکم صادر شده است، سوار بر قرار و مشغول خدمت است.
آصف الدوله، 9 شهر رجب 1314
از مشهد به طهران نمرۀ 55، 145 کلمه
خدمت ذی مرحمت جناب مستطاب اجلّ اکرم افخم بندگان آقای وزیر علوم و داخله - دام اقباله العالی -.
خوانین و علما و اهالی بجنورد از قوچان تلگرافاً از میر محمّد خان سهام الدوله تظلّم کرده اند که برای استحضار خاطر مبارک، عین تلگراف آن ها را معروض داشت که تکلیف جواب آن ها را مقرّر فرمایند:
از تعدّی و تظلّم فرق ... یار محمّد خان سردار قریب دویست نفر دعاگویان آقایان و چاکران در ... ناچار شبانه فرار نموده، بعضی به طرف دره جز، بعضی به سردار قریب، صد نفر پناه به تلگراف خانه مبارکه قوچان آورده، تا کنون به دفعات زمان ایالت سابقه عارض شدیم، رسیدگی شد. حضرت اجلّ عالی را به جهت مبارک پادشاه قسم می دهیم به داد ما در ماندگان برسند که اعیان از این بَلیّه نجات بدهند، اختیار مال و ناموس نداریم، عرض عموم اعیان بجنورد.
آصف الدوله، غرّۀ شهر رجب 1312
از مشهد به طهران نمرۀ 45، 1670 کلمه، حضوری
شهاب الملک جناب میرزا شفیع خان إن شاء اللّه احوال شما خوب است، در باب حساب چه باید کرد؟
آصف الدوله
جواب:
با فرمان فرما و نظام الملک و سایرین رفت و آمد کامل دارد، چند روز است رؤسای این حاجی میرزا فضل اللّه و تمام صاحب منصبان دیگر غیر از حاجی ابراهیم ... و چند نفر دیگر در طهران حاضر شده، به فرمان فرما عارض شده، از ایشان هم رجوع به امین خلوت فرموده اند، ایشان هم فردی را احضار کرده که سه فقره عرض آن ها که یکی نرسیدن چهار سال مواجب، و یکی کرایه قزوین، و یکی هم اجمالاً تعدّى شرور، سؤال فرمودند. متعهّد شد حضرات عرایض خود را فقره به فقره نوشته، التزام بدهند در صورت کذب، تنبیه و
سیاست بشوند. بعد جواب فقرات نوشته را فرمان فرما، مخصوصاً خیلی اظهار مرحمت می فرمایند. آجودان مخصوص دو روز است وارد شده، طو مار مواجب پرداخته شده، یوئت ئیل مورد اینانلو که در ییلاق گرفته شد، نزد کسی است. شهاب الملک
جواب:
شهاب الملک با فرمان فرما و نظام الملک و سایرین، چرا رفت و آمد نکرده، مراقب کارها نمی شوند؟ از ایل چه خبر دارید؟ چه احترامات را صلاح دانسته اید؟
آصف الدوله
جواب:
الحمد لله سلامتی حاصل [است] در باب حساب یکی - دو مجلس با وزیر مالیه گفتگو شده، وزیر مالیه به عرض خاک پای مبارکه رسانیده، مقرّر شده است در مجلس دربار که به ریاست امین خلوت منعقد خواهد شد، آخرین مذاکره شده قطع و فصل شود، دستور العمل تازه هر چه مقرّر فرمایند اطاعت شود.
شهاب الملک
جواب:
جناب میرزا شفیع خان در باب حساب جناب وزیر مالیه چه ایرادی خواهند داشت؟ البته چاره کرده هر کس را که لازم است دیده اید که بر حسن محاجّه و معارضه تمام شود، یک دینار حرف خرج ندارم، قوّۀ ضرر هم نیست.
آصف الدوله
جواب :
حالا از طرف جناب وزیر داخله سرکار شهاب الملک را بفرمایند فردا صبح کتابچه ها ... را در دربار حاضر و رسیدگی شود. خوب است تلگراف به جناب وزیر داخله و مالیه بفرمایند، فردی از گوشه و کنار مراقبت دارد که شاید حرف حساب پیشرفت نماید. از طرف مقابل خیلی همراهی می شود.
شفیع
جواب:
شهاب الملک، نتیجۀ مسامحه و اهمال است که حضرات عارض شده اند. سه سال است ایل با شماست، دو سال است که مواجب نداده اید، یک سال هم طو مار در نزد ... پدر سوخته است. پول تفنگ هم هست، میرزا نصر اللّه محمّد حسین خان و حاجی داوود و آقا قلعه ها در یکی همیشه وقتی که به استقبال همایونی میرزا فضل اللّه و حاجی صفر على نمی رفت و مشغول تاخت و تاز بود و چند نفر که از خراسان فرار کرده، سیم تلگراف را بریدند مجازات احاله می شد، این حرکت را نمی کردند.
آصف الدوله
جواب:
در هر حال در واقع همین اشخاصی که فرار کرده اند مدّتی که از ترس فراری بودند، حالا اغلب حاضرین همان اشخاص می باشند. و الحمد لله تا یک درجه اصل مطلب را فرمان فرما و امین خلوت می دانند، یعنی همین قدر که ملاحظه می نمایند، یک کلمه حرف حسابی ندارند می شود، مطلب چیست؟
شهاب الملک
جواب:
طرف مقابل مقصود کیست؟
آصف الدوله
جواب:
میرزا فضل اللّه خان که دستور العمل را این طور نوشته است.
شفیع
جواب:
به توسّط شهاب الملک، خدمت ذی مرحمت حضرت مستطاب اشرف ارفع امجد اسعد والا، بندگان آقای فرمان فرما وزیر جنگ - مدّ ظله العالی - در باب عرض صاحب منصبان شهاب الملک مراحم حضرت مستطاب والا را برسانید، مراتب تشکر و چاکری افزوده،
سه سال است شهاب الملک مرحمت شده، دو سال مواجب آن ها در دیوان مانده، یک سال مواجب بعد از کم و کسر و سیاه و سفید احاله شد. طو مار مواجب در نزد میرزا فضل اللّه مشرف است، اینانلو مالیاتی ندارد جزئی هم که دارد هر چه داده از قبض بیرون ... .
معلوم شود چه قدر رعایت شده، بلکه همان مبلغ به صاحب منصبان رسیده جهت این حرکت این است در آن شهادت شاه شهید میرزا فضل اللّه [و] حاجی صفر علی و چند نفر در گمرک داغی ها مشغول شرارت و هرزگی شده به استقبال مسعود همایونی - ارواحنا فداه - حاضر نشدند، چند نفر هم از خراسان در آن محروسه فرار کرده، سیم تلگراف را قطع نمودند، خود را به طهران رساندند. در این مدّت تنبیه و سیاست آن ها را مکرّر استدعا کردیم، اقدامی نشد! حال آن که مجازات این که تقصیر قبل است به این جهت استعفا کردم قبول نشد، حالا میرزا فضل [اللّه] و آن چند نفر دیگر از ترس این که هر وقت باشد از این [کار] آن ها صرف نظر نخواهد شد و به تحریک بعضی قدیمی اعلام فرصت پیدا کرده، پیش دستی نموده اند. اگر دولت از تقصیر بزرگ آن ها صرف [نظر] می کند، بنده را عرضی نیست و الّا باید مقرّر فرمایند این ها را گرفته، به قدر تقصیر سیاست و تنبیه نمایند که به کلّی رشتۀ نظم آن ها به هم نخورده.
سوار مأمور خراسان را هم دو سال است از دیوان دیناری مرحمت نشده، تمام مواجب و مرسوم آن ها را این بنده قرض نموده داده است. با این وضع و سلوک نگاهداری ایل و سوار یقین است [که] حضرت مستطاب اشرف والا راضی به افتضاح این بنده و تعدّی و هرزگی آن ها نخواهد شد.
آصف الدوله
شهاب الملک:
تلگرافی به توسط شما به فرمان فرما عرض کرده ام بدهید، محمّد حسین خان و میرزا نصر اللّه ... کجا می باشند. در گرفتن و تنبیه حاجی میرزا فضل اللّه و حاجی صفر علی در این مهم کوتاهی نشود، هم حسین عزّت اللّه و محمّد علی در تلگراف فرمان فرما، تشکر در ابلاغ مرحمت های تلگراف ختم شود.
شهاب الملک
در عرض مذکور شد بگویید: شهاب الملک در باب عرض صاحب منصبان مراحم حضرت مستطاب والا را اظهار کرد، بر مراتب تشکر و چاکری افزود، اگر بخواهند حقوق
قشون مأمور سرحدات را تضعیف نماید. جواب مکرّر نوشته شده است، نمی شود به صد نفر حقوق پنجاه نفر را داد، موافق احکام و تصدیق لشکر نویس و دستور العمل قشونی تمام حقوق را پارسال و امسال گرفته اند. اگر در امر حساب تقصیری پیدا شود، با شمار جناب میرزا شفیع خان و میرزا والا نمی دانم چه باید کرد؟ در باب شاهسون ها هم همین است. اگر نوکر و نظم این سوار در خراسان و طهران لازم است، کمال مرحمت را فرموده آن ها را نسق نمایند و الّا از شما گرفته به دیگری بسپارند. اگر کاری و حرفی ندارید به خدا می سپارم، نتیجۀ اخراجات خودتان را زود تلگرافاً اطّلاع بدهند.
باز هم نگفتید میرزا نصر اللّه و محمّد حسین خان و امین خان در کجا هستند؟ توضیحات میرزا شفیع خان هم رسید، ممنون شدم، البته جناب وکیل الملک را هم ملاقات کرده اند، جناب نظام الملک را ملاقات می کنم و تلگراف را می رسانم، اگر صلاح است به عنوان تبریک، تَن خواهی داده شود شهاب الملک، مخصوصاً فرمان فرما وزیر جنگ خیلی به فوری اظهار مرحمت فرمودند و همیشه مرحمت های ایشان را مخصوص به حضور مبارک اطّلاع بدهم. در این صورت در تلگراف مقرّر فرموده مرحمتی که فرموده بودند، به توسط شهاب الملک ابلاغ گردد، چاره حضرات چنان چه اهتمام عرضی کرده ام این است، ده - پانزده نفر رؤسا را وزیر جنگ احضار فرموده به عرایض آن ها برسند، اگر یک دینار تعدّی معلوم شد، به عرض آن ها برسند و الّا آن ده نفر را همان جا گوش و دماغ بریده حبس نمایند تا رفع غائله بشود و بعد از این هم هرزگی اسباب زحمت فراهم نیاید.
شهاب الملک
جواب:
شهاب الملک به عنوان تبریک و غیره لازم است آن نیّت به توسط جناب میرزا شفیع خان خدمت ذی مرحمت جناب مستطاب اجلّ اکرم افخم بندگان آقای نظام الملک وزیر مالیه - دام اقباله العالی - بعد از فضل خدا اطمینان کامل به مرحمت و حق گزاری جناب مستطاب عالی دارم، ولی اگر مصدق حساب اطّلاع میرزا فضل اللّه خان باشد، کار مشکلی است.
کتابچۀ دستور العمل دو - سه سال قبل انصاف و اطّلاع جناب مستطاب عالی اگر مصدق باشد، خیانات و تقلّبات میرزا فضل اللّه خان و تضییع حقوق اهالی خراسان معلوم
خواهد شد. یک قلم پنجاه و پنج هزار تو مان در جمع و خرج ما خود نواب مستطاب اشرف والا مؤيّد الدوله سهو عمدی کرده است، اضافه جمع که امسال نموده برای نصر الملک و کسانِ او، و خودش مواجب داده است، تخفیفات اهالی خراسان را از مردم طهران پس گرفته، محل احاله است.
مستدعی است از روی دقّت ملاحظه و مرحمت بفرمایند که مبالغی حقوق سنۀ ماضیه و هذه السّنه مردم مانده، مبالغی برای مصارف دولتی از تجّار خارجه و داخله قرض شده، در عوض این ها بنا بود از گمرک و معادن و سر کله خراسان حواله نمایند، تمام به تحریفات میرزا فضل اللّه خان به امروز و فردا گذشت. غلّۀ مردم را تسعیر کرده اند، به اعتقاد خودش این غلّه را در عوض سیورسات قشون معیّن کرده است، غیر از قوچان و بجنورد و اسفراین و سیستان، در کجا غلّه است؟ اگر کرایه بدهیم، زیاده از قیمت حالیه می شود، مستدعی ام اگر اشتباهی باشد در تلگراف خانه حضوراً رفع شبهه و اختلاف را بفرمایند.
میرزا شفیع خان با شهاب الملک: امروز نظام الملک را ملاقات نموده این تلگراف را بدهید، طوری که لازم و صلاح است تکلیف را ادا و مطلبی را عرض نمایید، فردا هم بعد از مجلس تفصیل را تلگرافاً بگویید، امروز فرمان فرما و امین خلوت را هم ببینید که حرف مغلطه و اشتباه فردایمان نیاید.
حضور مبارک بندگان آقای شهاب الملک امیر تو مان - دام اقباله - به عرض ارادت و بندگی مصدّع است. عطاء العظمه
امیدوارم ان شاء اللّه کسالتی نداشته باشید، با پُست گذشته مختصری عرض کرده ام، ملاحظه خواهد فرمود، جناب آقا میرزا شفیع خان عرض سلام می رسانند.
شهاب الملک
خدمت جناب جلالت مآب آقای میرزا شفیع خان - دام اقباله -:
از صمیم قلب تهنیت عرض می نماید.
عطاء العظمه
حضور مبارک آصف الدوله هشت صد و چهل تو مان مواجب دو ساله سیّد قشم شم که از محلّ قائن برده، به خاک پای مبارک تظلّم نموده مطالبه می نمایند، تفصیل این مسأله چیست؟
شهاب الملک
می فرمایند: کاری نداریم میرزا نصر اللّه امین خان، حاجی محمّد حسن خان.
میرزا نصر اللّه به واسطهٔ ناخوشی که مدّتی است دارد داخل آن اشخاص شب در طهران است، امین حاجی محمّد حسین خان طهران با حضرات می شد.
شهاب الملک، 8 شهر رجب 1314
از مشهد به طهران نمرۀ 58، 590 کلمه
به توسط مقرب الخاقان خدمت ذی مرحمت حضرت مستطاب اشرف ارفع والا بندگان آقای فرمان فرما - دام اقباله - میرزا فضل اللّه خان مستوفی خراسان در سنۀ ماضیه به خراسان آمد به همراهی نصرة الملک، در مفسده و اغتشاش ولایت اقداماتی کردند و مقاصدش عمل نیامد، مکرّراً مراجعت نمود، لهذا کتابچۀ دستور العمل سَنواتی خراسان را به کلّی تحریف نمود و هشت [ماه] از سال گذشته، کتابچۀ دستور العمل به خراسان رسید، در این هشت ماه حقوق مردم از قشونی و غیره، به موجب احکام از قرار سنۀ ماضیه داده شده بود.
در باب اختلافات کتابچه کتباً و تلگرافاً مکرّر مذاکره نموده و کتابچه هم احاله شد، از قرار تلگرافی که امروز رسید حقوق جنسی نوکر و غیر نوکر را که در هذه السنه خرواری پانزده هزار دینار تسعیر کرده اند، تصدیق نموده اند. مکرّر عرض کرده ام مقصود از این تسعیر چه چیز است؟ اگر ملاحظۀ صرفه کرده اند، دیناری فایده نخواهد داشت به جز زحمت و اغتشاش، زیرا که جنس ... شهری و پلیس و نوکر سرخس و سبزواری و نیشابور را تسعیر کرده اند و حال آن که از اوّل سال این ها در ارض اقدس راه ها و شهر مشغول خدمت بوده و همیشه حقوقشان را جنس گرفته اند. و دیروز هم از وزارت جلیلۀ داخله حكم رسید که حقوقات آن ها را که جنس احاله شده است استرداد نشود. مسلّم است ... در مأموریت به نوکر جنس خرواری شش تو مان را پانزده هزار دینار داده، یک فقره هم جنس مستمری و مقرّری کسر اهالی خراسان است که خودشان ملک و محل و تیول داشته اند، محسوب کرده اند.
بدیهی است وقتی که غلّه را بعینها بخواهند و پانزده هزار دینار پول به آن ها داده، اسباب مفسده خواهد شد. برای دیوان یک قرآن در این کار فایده ای متصوّر نیست، فایده را همان
میرزا فضل اللّه خان برده است که پول گرفته، در هذه السنه دو هزار خروار جنس نیشابور و مبالغی جنس تربت و چناران ... را به قیمت پانزده هزار دینار ... تسعیر کرده است، برای رفع ضرر دیوان و مکتوم ماندن تقلّب خودش، این حقوق مردم را هم تسعیر کرده است.
مقرّر بفرمایند حقوق مردم و نوکر را کما فی السابق جنس به خرج بیاورند و این غلّۀ ولایات را هم که امسال با این قیمت تسعیر کرده است، کما فی السابق جنس گرفته شود، آن وقت برای دیوان ضرر حاصل می شود. و مردم نوکر متظلّم و شاکی می شود، منتها رفع تقلّب میرزا فضل اللّه خان شده و یک مملکتی هم آسوده می شود، هم چنین تخفیفات مردم را به دیگران محل مواجب و مقرّری داده است، در سنۀ ماضیه بر حسب حکم تخفیفات، كما فی السابق به اهالی خراسان احاله شده احکام در طهران است. به نظر مبارک می رسد اِمساله (1)را قبل از وصول دستور العمل بعضی تخفیفات را گرفته اند و بعضی امیدوار هستند که خواهند گرفت.
صریح عرض می شود هر دقیقه که مأیوس بشوند هزار قسم تظلّم نموده، بلکه مفسده فراهم خواهد آمد. در این کار هم برای دیوان یک قران فایده متصوّر نیست. تا کنون چند دفعه آستانۀ مقدّسه و تلگراف خانه ابلاغ کرده اند، بنده آن ها را ساکت نموده ام که حکم رسانیدن تخفیفات مرحمت خواهد شد. هم چنین اضافه مالیاتی که در هذه السنه به املاک مردم کرده اند، کدام ممیّزی شده است یا کی تفصیل نموده و برای دیوان چه فایده ای داشته؟! تمام اختلافات بر ضرر دولت و مملکت [است]، اگر در آن جا اشتباهی در این عرایض باقی است، مستدعی است حضرت والا در وزارت جلیلهٔ داخله و مالیه، در تلگراف خانه تشریف بیاورند، این بنده حاضر بشوم، رفع اشتباه بشود. آصف الدوله، 17 رجب 1314
از مشهد به طهران نمرۀ 64، 60 کلمه ... (2).
از مشهد به طهران نمرۀ 80، 377 کلمه
خدمت ذی مرحمت حضرت مستطاب امجد ارفع اسعد والا بندگان آقای فرمان فرما
وزیر جنگ - دام اقباله العالی - توقف نواب اشرف والا نیّر الدوله در طهران طویل گشته لازم است مقرّر فرمایند تشریف بیاورند، با پست هم تفصیل عرض شده است. در باب بقیۀ حقوق اهالی طهران و غیرهم با حاجی محمّد حسن قرار داده بودم تَن خواهی قرض بدهد در طهران به این مصرف برسانند، حالا که معلوم شد نمی تواند پولی بدهد، با معاون التجّار و دیگران مشغول تهیهٔ تَنخواه می باشم، اضافۀ حساب خراسان هم تقریباً معلوم شده است، هر گاه تَن خواهی مرحمت می فرمودند، خیلی مرحمت و کارگشایی بود. تمام حقوق مردم را زود می دادند، به کلّی رفع زحمت و تصدیع در حضور مبارک می شد.
در باب تخفیفات خراسان مقرّر فرموده اند: اگر به خرج صاحب دیوان و مؤیّد الدوله بیاید، به خرج حساب این بنده هم خواهد آمد. مسأله را توضیحاً عرض نکرده اند، محض اطلّاع خاطر مبارک عرض می نماید این تخفیفات خرج دستور العمل است، کتابچۀ دستور العمل صاحب دیوان را بخواهید، هر قدر در آن جا به خرج دستور العمل آورده اند، حالا هم باید به خرج دستور العمل بیاورند که حقوق و تخفیف مستمر ... اهالى احاله شود. همه روزه از تلگراف خانه و آستانۀ مقدّسه متظلّماً مطالبه می نماید، برای دیوان همایون اعلی یک دینار فایده ندارد.
میرزا فضل اللّه خان و سایرین محض منفعت خودشان و اغتشاش ولایت این کار را کرده، مِن جمله یک هزار و سی صد و پنجاه تو مان از تخفیفات اهالی خراسان را امسال به حاجی ملک التجّار داده اند، در صورتی که مبالغی سابقاً تخفیف داشته، در کتابچۀ دستور العمل معيّن است. ملاحظه بفرمایند، مطلب معلوم می شود. هم چنین سیورسات معلمین افواج و انتخاب الدوله و صاحب منصبان فوج دماوند، طبیب و حراج و سوار قرائی و عباس آبادی و غیرها جنس احاله شده و در کتابچه در پانزده هزار تسعیر نموده اند، در عوض مبلغی هم غلّهٔ دیوان را با صاحبان خالصه تسعیر نموده اند که ضرر فاحش معیّن برای دولت است. این تسعیر غلّۀ خالصجات را برگردانند، حقوق مردم را هم تسعیر ننمایند، منفعت و صرفۀ دولت و آسودگی ولایت خواهد بود. غلّۀ خالصجات را که در یک تو مان و پانزده هزار تسعیر کرده اند، ضرر آن برای دولت و محلّ تأمّل نیست و باید حكم بفرمایند در دستور العمل، كما فی السابق جنس جمع نموده، تغییر نمی کند. آصف الدوله، 22 رجب
جواب: نمرۀ 80
حضور حضرت مستطاب اجلّ عالی آصف الدوله - دامت شوکته - تلگراف مبارک زیارت شد، در خصوص حضرت مستطاب اشرف والا شاهزاده نیّر الدوله، چنان چه وعده داده اند، در انتظار ورود پُست خواهیم بود. پس به عمل محاسبه با حضور شهاب الملک و میرزا داوود در مجلس قراری داده شود و این بنده به قدر امکان از تقدیم خدمت امساک کردم، البته تفصیل را به عرض حضور مبارک مفصّلاً می رسانند.
فرمان فرما، 23 شهر رجب 1312
از مشهد به طهران نمرۀ 101، 44 کلمه
به توسط میرزا داوود در باب حساب به فرمان فرما هم تلگراف شده، جناب حاجی محمّد اسماعیل صرّاف یک هزار تو مان پول یک روزه به میرزا واحد خان بدهید رسید، بگویید نشانی در آن مسأله اتمامش را تلگرافاً به امین التجّار بدهید.
رضا ...
از مشهد به طهران نمرۀ 103، 225 کلمه
مقرّب الخاقان میرزا داوود خان مستوفی در باب تخفیفات مقرّر فرموده اند، آن چه به خرج جناب صاحب دیوان و مؤیّد الدوله آمده است، حالا هم به خرج خواهند آمد. مخارج دستور العمل که امروز باید به مردم پول دهد، چطور می توان مملکت گذاشت؟ برای گذاشتن حساب آن چه در دستور العمل حساب جناب صاحب دیوان به خرج آمده است، در این جا هم باید به خرج بیاید. اضافه مالیات که به اشخاص مواجب داده از مقرّر شده است، همین طور در خراسان برات صادر شود بدان محل حواله بشود، آن وقت رعیت میل دارد بدهد، ندارد ندهد. از جواب تظلّمات رعیت، این جواب را چطور می توان داد؟!
در باب تخفیفات و این اضافه برای دیوان چه فایده منظور است که باید این مغالطات میرزا فضل اللّه خان را مجری داشت؟ هم چنین در باب تسعیر غلّۀ خالصجات که به این قیمت نازله تسعیر کرده اند، به چه ملاحظه باید میرزا فضل اللّه خان منافع گزاف ببرد و تقلّبات بکند و خسارت را دیوان اعلی و من و اهل مملکت متحمّل شویم؟! البته مراتب را
كما هو حقّه، خدمت جناب مستطاب اجلّ اکرم بندگان آقای وزیر مالیه - دام اقباله العالی - عرض نکرده اند و الّا به طور حقانیت حکم خواهند فرمود.
در باب کلّیۀ اضافه حساب قرار آسودگی در باب حقوق و طلبکاران چه قرار فرموده اند؟ زود اطلّاع بدهید. آصف الدوله، غرّۀ شعبان 1314
جواب: نمرهٔ 103، 130 کلمه
حضور مبارک تلگراف را به نظر وزیر مالیه رسانید، اظهار مهربانی و همراهی فرموده اند می فرمایند، اتمام این حساب موقوف به تعیین مأخوذ مؤیّد الدوله است، از دویست و پنجاه و دو هزار و کسری که به خرج طو مار نوشته، از دو هزار و کسری شود و مقداری جنس بروات اصل را نفرستاده اند که بیست و شش هزار و شش صد و پنجاه تو مان هم اسناد و تفاوت عمل را نفرستاده اند.
مؤیّد الدوله در مجلس می گوید: «اغلب بروات من در دست مردم می باشد، اگر این بروات به دست ما خواهد آمد بفرمایند منتظر باشیم، و الّا بگویند همین بروات موجود را جمع و خرج کنند».
جواب این مطلب را زود بفرمایند، در موقع اتمام این حساب تكلیف غلّۀ خالصۀ نیشابور هم همین خواهد شد، اسنادی که خواسته بودیم زود بفرستید.
داوود، 6 شعبان 1314
از مشهد به ساری نمرۀ 2، 100 کلمه
خدمت ذی مرحمت حضرت مستطاب امیر والا بندگان آقای عین الدوله فرمان فرمای مازندران - دام اقباله العالی -.
عرض خان نائب برای گرفتن اسب های معمولی تقدیمی حکام و امرای خراسان مأمور شده است، از زمانی که اطفاء ترکتاز ترکمان شده است، اسب در خراسان شب معمولاً یک صد تو مان قیمت اسب و استر پنج تو مان رسوم در سنوات ماضیه گرفته، به جز قوچان و بجنورد ممکن نیست که اسب خوب تحصیل شود، نائب هم در حواسش است ... اسب و مهتر مطالبه دارد، جهت تعیین تکلیف مصدّع که چه باید بشود، مقرّر فرمایید. آصف الدوله، 23 شهر رجب
جواب: نمرۀ 2، 138 کلمه
جواب: خدمت ذی شوکت حضرت مستطاب اجلّ اکرم آقای آصف الدوله، والی مملکت خراسان و مضافات - دام اجلاله -.
تلگراف حضرت عالی که مبنی بر سلامت وجود مسعود بود، زیارت و موجب کمال خوش وقتی گردید. از رحمان خان ... باید خیلی امتنان حاصل کرد که در خدمت حضرت عالی اسباب یاد آوری این مخلص شده [است].
در باب اسب های تقدیمی خاک پای مبارک مرقوم فرموده اند، قرار اخیر این طور معمول بود که قیمت اسب تقدیمی شود. اگر چه فرستادن عین اسب به اصطبل مبارک بهتر و مناسب بود؛ امّا حالا که این طور معمول بوده است، مخلص اطلّاع نداشتم چه علت دارد. حضرت عالی قیمت اسب های تقدیمی را مقرّر فرموده، موافق معمول اخیره به رحمان خان نائب بدهند و این تلگراف را هم به او بنمایند که از اطاعت بر حضرت عالی تمرّد ننماید.
عین الدوله، 27 شهر رجب 1314
از مشهد به قوچان نمرۀ 5، 63 کلمه
به توسط نائب قاسم جناب امیر الامراء و العظام شجاع الدوله سردار ... چهار ماه است مؤكّداً نوشته اند [که] دو هزار خروار گندم حمل ارض اقدس نمایند و اثری معلوم نشد، نائب قاسم مأمور است دو هزار خروار گندم گرفته، تحویل میرزا علی اصغر خان رئیس گمرک نماید که عن قریب گاری و شتر و غیره، به جهت حمل گندم به قوچان وارد می شود. آصف الدوله، 7 شهر رجب 1314
از مشهد به نیشابور نمرۀ 5، 30 کلمه
خدمت دوست مهربان شاهزادۀ والا مقام فتح السلطنه - دام اقباله العالی - زحمت می دهد. در همین روزها باید اخوی مکرّم میرزا جعفر خان وارد می شود، تحقیق فرموده اطلّاع بدهید، منتظرم.
مسعود، 7 شهر رجب
تألیف الشهید القاضی السیّد نور اللّه التُّستری المرعشی (956 - 1019 ه)
تحقیق السيّد عبد الكریم الموسوی
اعتمدت فی تحقیق هذه الرسالة على النسخة الخطیة المحفوظة فی خزانة مخطوطات مكتبة آیة اللّه العظمى المرعشی النجفی قدس سره ضمن الرقم 8381، الرسالة الأخیرة من مجموع رسائل المجموعة الثلاث، عدد الصفحات 15 (184 - 198)، عدد الأسطر: 19، مساحة متن الكتاب (16 × 7) سم، كاتب النسخة: عبد الوهاب فی سنة 1069 ه، نوع الخطّ: النسخ.
من خصوصیّات هذه النسخة احتوائها على حواش و تعلیقات قیّمة من المؤلّف قدس سره.
إنّ طریقة عملی فی هذه الرسالة تتلخص بالنقاط التالیة:
بعد استنساخ الرسالة قمت بعد ذلك بتقویم نص الرسالة و ضبطها.
قابلت نصوص الأحادیث و أقوال العلماء مع المصادر الأصلیة مع الإشارة إلى الاختلافات بین النسختین و المصدر فی الهامش.
تخریج الآیات القرآنیة و إعرابها.
تخریج الروایات و الأحادیث و أقوال العلماء من مصادرها الأصلیة و المصادر الحدیثیة المشهورة.
شرح ما غمض من الألفاظ و الكلمات مع ذكر مصدره.
زیّنت الهوامش بتراجم موجزة للرجال المذكورین فی متن الرسالة.
كلّ ما كان بین المعقوفین [] هو إضافة من عندنا لضرورة یقتضیها سیاق العبارة.
هذا و فی الختام أتقدّم بالشكر الجزیل لمن ساهم فی إخراج هذه الرسالة القیّمة إلى حیّز الوجود، و إلى كلّ من ساعدنی فی عملی و ساهم فیه. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و به نستعین
الحمد لله الّذی شرح صدرنا للإسلام، و رشح بالنا بأنوار الإلهام، و أصلح حالنا بمزید اللطف و الإكرام، فمن یرد اللّه أن یهدیه یشرح صدره للإسلام، و مَن یرد أن یضلّه یجعل صدره ضیقاً حرجاً من الآثام؛ و الصلاة و السلام على نبینا محمّد و آله الطهر الكرام، صلاة و سلاماً یتعاقبان بتعاقب الضیاء و الظلام.
قال اللّه تعالى فی سورة الأنعام: { فَمَنْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلَام وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَدُ فِی السَّمَاءِ كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا يُؤْمِنُونَ } (1).
اعلم أنّ المولى الفاضل نظام الدین الأعرج النیشابوری (2)قد اضطرب فی هذه الآیة الكریمة كلامه، و اختلّ نظامه، و انحلّ زمانه، حیث عرج على تقلید الأسلاف، و انعرج عن طریق العدل و الإنصاف، فعرج مطيّة فهمه فی نیل المرام و ضل فی بوادی الشكوك و الأوهام، بل أعرجه اللّه و ما أشدّ عرجه فی هذا المقام، هذا جزاء الذین بآیات اللّه لا یوقنون { كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا يُؤْمِنُونَ }. و لعمری إنّ كلّ ما أخرجه عن عن جیب طبعه من الزیوف یشهد علیه بأنّه لم یخرج إلّا من قلب أعمى مكفوف، قد صار بمرض الغی
و الجهل مؤوف (1)، و لعلّه یعتذر عماله من العمى و المرض و العرج بما أوهمه طبعه الأعرج من قوله تعالى: { لَيْسَ عَلَى الأَعْمَى حَرَجٌ وَ لاَ عَلَى الأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاَ عَلَى الْمَرِیضِ حَرَجٌ } (2).
ثم لمّا رأیت أنّ ما نسجه لصید أدیة العوام مما یكاد أن یصیر مضلّة لبعض المبتدئین من ذوی الأفهام، حاولتُ الإشارة على فساد كلامه، و التنبیه على مزال أقدامه، تبصرةً لمن أراد أن یهتدی إلى الصراط المستقیم، و تذكرة لمن حاول أن یتذكر أغواء الشیطان الرجیم و یتعوذ عن باطله الذمیم.
فأقول مستعیناً من لطف اللّه و توفیقه، مستمداً منه لإظهار الحقّ و تحقیقه:
قال الفاضل المذكور فی تفسیر الآیة المذكورة، یقال: شرح فلان أمره إذا أظهره و أوضحه، و منه شرح المسألة إذا بینها. و قال اللیث: شرح اللّه صدره فانشرح، أی وسّعه لقبول ذلك الأثر. و لا شك أنّ توسیع الصدر غیر ممكن على سبیل الحقیقة، ولكن هاهنا معنى، و هو أنّه إذا اعتقد الإنسان فی عمل من الأعمال أنّ نفعه زائد و خیره راجح مال طبعه إلیه و قوى طلبه و رغبته فی حصوله، و ظهر فی القلب استعداد شدید لتحصیله، فسمّیت هذه الحالة سعة الصدر، و إن حصل فی القلب علم أو اعتقاد أو ظن یكون ذلك العمل مشتملاً على ضرر زائد و مفسدة راجحة دعاه ذلك إلى تركه و حصل فی النفس نَبْوَةُ (3)عن قبوله، فیقال لهذه الحال: ضیق الصدر، لأنّ المكان إذا كان ضیّقاً لم یتمكّن الداخل من المدخول فیه، و إذا كان واسعاً قدر على الدخول فیه.
و أكثر استعمال شرح الصدر فی جانب الحقّ و الإسلام. و قد ورد فی الكفر أیضاً، قال تعالى: { وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا }. (4)
قال المفسّرون: لمّا نزلت هذه الآیة سئل رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم فقیل: كیف یشرح صدره؟ فقال صلى اللّه علیه و آله و سلم: «یقذف اللّه تعالى فیه نوراً حتّى ینفسح و ینشرح».
فقیل له : و هل لذلك من إمارة یعرف بها؟
فقال صلى اللّه علیه و آله و سلم: «الإنابة إلى دار الخلود، و التجافی عن دار الغرور، و الاستعداد للموت قبل نزوله». (1)
و هذا البیان مناسب لما ذكرنا، فإنّ الإنابة إلى دار الخلود لابدّ أن تترتّب على اعتقاد أنّ عمل الآخرة زائد النفع و الخیر، و التجافی عن دار الغرور إنّما ینبعث عن اعتقاد كون عمل الدنیا زائد الضِّرِ و الضیر، و الاستعداد للموت قبل نزوله نتیجة مجموع الأمرین: الزهد فی الدنیا و الرغبة فی الآخرة.
أمّا قوله: حرجاً، فمن قرأ بكسر الراء فعلى النعت، و من قرأ بالفتح فعلى الوصف بالمصدر للمبالغة.
قال الزجاج: الحرج فی اللغة، أضیق الضیق. و قیل: الحرج - بالفتح - جمع حرجة، و هو الموضع الكثیر الأشجار الّذی لا تناله الراعیة.
حكى الواحدی باسناده عن ابن عباس أنّه قرأ هذه الآیة و قال: هل هاهنا أحد من بنی بكر؟ قال رجل: نعم، قال: ما الحرجة فیكم؟ قال: الوادی الكثیر الأشجار المشتبك الّذی لا طریق فیه، فقال: كذلك قلب الكافر. (2)
و معنى یصعّد فی السماء: كأنّما یزاول أمراً غیر ممكن، لأنّ صعود السماء مثل فیما یمتنع و یبعد عن الاستطاعة، فكأنّ الكافر فی نفوره عن الإسلام و ثقله بمنزلة من یتكلّف الصعود إلى السماء.
و قیل: المراد أنّ قلبه یتباعد عن الإسلام و قبوله تباعد ما بین الأرض و السماء.
كذلك یجعل اللّه؛ أی كما جعل ضیق الصدر فی قلوبهم، كذلك یجعل الرجس علیهم.
و قال الزجاج: أی مثل ما قصصنا علیك یجعل اللّه الرجس، عن ابن عباس هو الشیطان سلّطه (3)اللّه علیهم. (4)
و قال مجاهد: الرجس ما لا خیر فیه. و عن عطاء: الرجس هو العذاب. و قال الزجاج:
هو اللعنة فی الدنیا و العذاب فی الآخرة.
قالت الأشاعرة (1)
و قد طرح الشیخ عقائد أهل السّنة فی كتابه اللمع و الإبانة استعرض أهمّها: استدلاله على وجوده سبحانه، البارئ لا یشبه المخلوقات، اللّه لیس بجسم، صفاته قدیمة لا حادثة، صفاته زائدة على ذاته، أفعال العباد مخلوقة لله، الاستطاعة مع الفعلی لا قبله، رؤیة اللّه بالأبصار فی الآخرة، كلامه سبحانه غیر مخلوق، و غیرها.
و من أئمة الأشاعرة : أبو بكر الباقلانی (المتوفّى 403 ه)، أبو منصور عبد القاهر البغدادی (المتوفّى 429 ه)، إمام الحرمین أبو المعالی الجوینی (419 - 478 ه)، الغزالی (450 - 505 ه)، محمّد بن عبد الكریم الشهرستانی (479 - 548 ه)، فخر الدین الرازی (544 - 606 ه)، سیف الدین الآمدی (551 - 631 ه)، و غیرهم. راجع: المذاهب الإسلامیة للعلامة جعفر السبحانی، ص 42 - 60
: فی الآیة دلالة على أنّ الهدایة و الضلال من اللّه تعالى.بیانه: أنّ العبد قادر على الإیمان و على الكفر ، و قدرته بالنسبة إلى الأمرین سواء، و لا یترجح إلّا لداعیه، و لا معنى للداعیة إلّا علمه أو اعتقاده أو ظنه بكون ذلك الفعل مشتملاً على مصلحة زائدة، و مجموع القدرة مع الداعی یوجب الفعل و لابدّ أن ینتهی تلك الداعیة إلى تخلیق اللّه و تكوینه دفعاً للتسلسل، فإذا خلق اللّه تعالى فی قلبه اعتقاد أنّ الإیمان راجح المنفعة، و هو المراد بشرح الصدر ، مال القلب إلیه، و إذا خلق فی قلبه اعتقاد أنّ الإیمان بمحمد صلی اللّه علیه و آله و سلم سبب للمفسدة الدینیة و الدنیویة نبا طبعه عنه و بقی على الكفر.
فحاصل الآیة: أنّ من أراد اللّه منه الإیمان قوّى دواعیه إلیه، و من أراد منه الكفر قوّى صوارفه عن الإیمان.
و قالت المعتزلة (2)
و أصل مذهبهم القول بالأصول الخمسة و هی: التوحید و العدل، الوعد و الوعید، المنزلة بین المنزلتین، الأمر بالمعروف و النهی عن المنكر. فهذه الأصول الخمسة من دان بها فهو معتزلی، و من نقص منها أو زاد علیها فلیس منهم. من أئمة المعتزلة: واصل بن عطاء، و عمر بن عبید ( 80 - 143 ه)، و أبو الهذیل العلّاف. (135 - 235 ه) و النظّام (160 - 231 ه)، و أبو علی الجبّائی (235 - 303 ه)، و أبو هاشم الجبَائی (277 - 321 ه)، و قاضی القضاة عبد الجبار (324 - 415 ه)، و غیرهم. راجع: المذاهب الإسلامیة للعلبامة جعفر السبحانی، ص 92 - 119 ؛ معجم الفرق الكلامیة، ص 226 - 229
: إنّه لا دلالة فی الآیة على قولكم، لأنّه لیس فیها أكثر من أنّه إذا أراد أن1) الأشاعرة هم أصحاب أبی الحسن علی بن إسماعیل الأشعری ( 260 - 324 ه) الّذی تخرج فی كلام المعتزلة على اُستاذه أبی علی الجبائی ( 235 - 303 ه)، ولكنّه بعد سنتین من وفاة أستاذه أعرض عن الاعتزال و أعلن براءته فی جامع البصرة عن مذهبه السابق و أخذ یدافع عن عقائد السّنة و أهل الحدیث. ثمّ إنّ مذهبه و إن لم یكن رائجاً بین الناس ولكن تلامیذه أو تلامیذ تلامیذه قد أحكموا أصوله، حتّى انتشر انتشاراً واسع النطاق إلى أن صارت عقیدة الأشعری تمثّل عقیدة أهل السّنة الیوم.
2) المعتزلة بین المدارس الكلامیة مدرسة فكریة عقلیة مؤسسها واصل بن عطاء ( 80 - 131 ه)، عندما اعتزل مجلس الحسن البصرة عندما سُئل عن أصحاب الكبائر، فقال واصل قبل أن یجیب أستاذه: أنا لا أقول إن صاحب الكبیرة مؤمن مطلقاً و لا كافر مطلقاً، بل هو فی منزلة بین المنزلتین، لا مؤمن و لا كافر. و لهم ألقاب و أسماء أخرى، منها: العدلیة، الموحّدة، أهل الحقّ، القدریة، الوعیدیة، الثنویة، و غیرها.
یهدى إنساناً أو یضلّه، فعل به كیت و كیت، و لیس فیها أنّه أراد ذلك أو لم یرد. (1)و نظیره قوله: { وَ لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَا تَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا } (2)فبيّن أنّه كیف یفعل اللّهو لو أراده ثمّ إنّه لم یرد ذلك بالاتفاق.
و أیضاً لم قلتم : إنّه أراد و من یرد أن یضلّه عن الإیمان، بل المراد من یرد اللّه أن یهدیه یوم القیامة إلى طریق الجنة یشرح صدره للإسلام، حتّى یثبت علیه.
و تفسیر الشرح هو أنّه یفعل به ألطافاً تدعوه إلى البقاء على الإیمان و الثبات علیه؛ و من یرد أن یضلّه عن طریق الجنة، فعند ذلك یلقی فی صدره الضیق و الحرج، لا فی كلّ الأوقات، بل فی بعضها لئلّا یمكن دفعه و خصوصاً عند ظهور نصرة المؤمنین و بدد (3)الذل و الصغار فی الكافرین.
و أیضاً لم لا یجوز أن یقال: المعنى فمن یرد اللّه أن یهدیه إلى الجنة، یشرح صدره للإسلام فی ذلك الوقت الّذی یهدیه فیه إلى الجنة، لما رأى من فوائد الإیمان و نتائجه من الدرجات العالیة و المراتب الشریفة، فتزداد رغبته فیه. و من یرد أن یضلّه یوم القیامة عن طریق الجنة، ففی ذلك الوقت یضیق صدره للحزن الشدید، الّذی ناله عند الحرمان من الجنة و الدخول فی النار.
(و) (4)قال فی «الكشاف»: { فَمَنْ يُرِدِ اللهُ أَنْ يَهْدِيَهُ } أن یلطف به، و لا یرید أن یلطف إلّا بمن له لطفٌ { يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلامِ } یلطف به حتّى یرغب فی الإسلام، و تسكن إلیه نفسه و یجب الدخول فیه ؛ { وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ }، أی یخذله و یخلّیه و شأنه، و هو الّذی لا لطف له { يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا } یمنعه ألطافه حتّى یقسو قلبه و ینبو عن قبول الحقّ و ینسدّ فلا یدخله الإیمان. (5)
و أجیب عن قولهم لیس فی الآیة أنّه (أراد أو لم یرد) (1)بأنّ قوله بآخر الآیة { كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللهُ الرِّجْسَ } تصریح بأنّه فعل به ذلك الإضلال، لأنّ الكاف للتشبیه و التقدیر، كما جعلنا ذلك الضیق و الحرج فی صدره كذلك یجعل.
و فیه أیضاً دلالة على أنّ المراد من قوله: { وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ } هو أن یضلّه عن الدین. و تفسیر الضیق و الحرج باستیلاء الغم و الحزن على قلب الكافر بعید، لأنّ أكثر من یعتریه الحزن فی الدنیا هو المؤمن، و لهذا قال صلی اللّه علیه و آله و سلم : «خصّ البلاء بالأنبیاء، ثمّ الأولیاء، ثمّ الأمثل و الأمثل» (2). و لو خصّ ذلك بالآخرة كان من إیضاح الواضحات، فمن المعلوم لكلّ أحد أنّ من یضلّه اللّه عن طریق الجنة، فإنّه یضیق قلبه فی ذلك الوقت.
و الجواب عن قول صاحب الكشاف ما (3)مرّ من أنّ فعل الإیمان یتوقّف على أن تحصل فی القلب داعیة جازمة إلى الإیمان، و فاعل تلك الداعیة هو اللّه تعالى؛ و كذا القول فی جانب الكفر، فإن سمّى الداعیتین أحد باللطف و الخذلان فلا مشاحة فی الأسامی.
قال القاضی فی تفسیره روی عن محمّد بن كعب القرظی (4)
و قیل: تسع عشرة و مئة و هو ابن ثمانین سنة. تهذیب الکمال، 347/26، برقم 5573
أنّه قال: تذاكرنا أمر القدریة عند ابن عمر فقال: لعنت القدریّة على لسان سبعین نبیاً، فإذا كان یوم القیامة نادى مناد و قد جمع الناس بحیث یسمع الكلّ: أین خصماء اللّه؟ فیقوم القدریة. (5)قال: و لا یخفى أنّهم الذین ینسبون أفعال العباد إلى اللّه قضاء و قدراً و خلقاً، لأنّهم یقو لون الذنب اللّه، فأی ذنب لنا حتّى تعاقبنا أنت الّذی خلقته فینا و أردته منّا و قضیته علینا، و لم تخلقنا إلّا له، و لا یسرّت لنا غیره، فهؤلاء لا بدّ أن یكونوا خصماء اللّه. أمّا الّذین قالوا إنّ اللّه
1) فی المصدر: أراد ذلك أو لم یرده
2) تفسیر الرازی، 3/ 28 و 13 / 181 و 17 / 183 . و رواه الكلینی فی الكافی، 2 / 252 ، ح 1 ، بإسناده إلى هشام بن سالم عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: «إن أشدّ الناس بلاءً الأنبیاء، ثمّ الّذین یلونهم، ثم الأمثل فالأمثل». و ورد بهذا النص و المضمون فی التمحیص للإسكافی، ص 4؛ و الخصال، ص 400 ؛ علل الشرائع، 1 / 44، ح 1؛ أمالی الطوسی، ص 466، المجلس 16؛ بحار الأنوار، 11/ 69 ، ح 29 و 12 / 348 و 222/64
3) فی المصدر: ممّا
4) و هو محمّد بن كعب بن حیان بن سلیم بن أسد القرظی، أبو عبد اللّه المدنی، من حلفاء الأوس بن حارثة، و كان أبوه من سبی قریظة، سكن الكوفة ثمّ تحول إلى المدینة فسكنها و مات فیها سنة سبع عشرة و مئة.
5) مجمع الزوائد، 7 / 205؛ المعجم الأوسط للطبرانی، 162/7؛ تفسیر الرازی، 13 / 184
تعالى مكّن و ازاح العلّة و إنّما أتى العبد من قبل نفسه، فكلامه موافق لما یعامل به من إنزال العقوبة، فهؤلاء منقادون اللّه تعالى لاخصماؤه. (1)و هذا (2)كلام القاضی.
و تعجَّبَ منه الأشاعرة: فقالوا كیف یكون خصم اللّه من یقول لیس للعبد على اللّه حجة و لا استحقاق (3)بوجه من الوجوه، و أنّ كلّ ما یفعله الرب فی العبد فهو حكمة و صواب، و لیس للعبد على ربه اعتراض و لا مناظرة، و كلّ ما یصل منه إلى عباده حتّى الملائكة و الأنبیاء فهو تفضّل منه و إحسان؛ لكن الخصم مَن یدّعی علیه وجوب الثواب و العوض و یقول: لو لم تعطنی ذلك لخرجت عن الإلهیة و صِرتَ معزولاً عن الربوبیة و كنت من السفهاء، و إنّ مَن واظب على الكفر سبعین سنة ثمّ إنّه فی آخر رمق (4)حیاته قال: لا إله إلّا اللّه، محمّد رسول اللّه، عن القلب ثمّ مات، فإنّ رب العالمین أعطاه النعم الفائقة سنین غیر محصورة، ثمّ إنّه لو ترك ذلك لحظة واحدة قال العبد له: إنّك معزول عن الإلهیّة.
یحكى أنّ الشیخ أبا الحسن الأشعری (5)لمّا فارق مجلس اُستاذه أبی علی الجبائی (6)و ترك مذهبه و كثر اعتراضه على أقاویله عظمت الوحشة بینهما، فاتّفق أنّ أبا علی عقد مجلس التذكیر و حضر عنده جمّ غفیر، فذهب الشیخ أبو الحسن إلى ذلك المجلس مختفیاً عن الجبائی. و قال لبعض من حضر هناك من العجائز، إنّی اُعلّمك مسألة فاذكر لهذا الشیخ
1) نقله عنه الرازی فی تفسیره، 13 / 184
2) فی المصدر: هذا
3) فی المخطوط: الاستحقاق. و ما أثبتناه من المصدر
4) فی المصدر: زمن
5) هو أبو الحسن علی بن إسماعیل بن إسحاق من نسل الصحابی أبی موسى الأشعری، مؤسس مذهب الأشاعرة، كان من المتكلمین، و لد فی البصرة فی سنة 260 ه، تلقّى مذهب المعتزلة و تقدّم فیهم، ثمّ رجع و جاهر بخلافهم. قیل: بلغت مصنّفاته ثلاثمئة منها: مقالات الإسلامیین (مطبوع)، و الإبانة عن اُصول الدیانة (مطبوع)، استحسان الخوض فی الكلام ( مطبوع)، اللمع فی الرد على أهل الزیغ و البدع (مطبوع)، و غیرها. توفّی فی بغداد سنة 324 ه. الأعلام للزركلی، 263/4
6) هو أبو علی محمد بن عبد الوهاب بن سلام بن خالد بن حمران بن أبان المعروف بالجبائی، أحد أئمّة المعتزلة و إماماً فی كلامه، أخذه عن أبی یوسف یعقوب بن عبد اللّه الشحام البصری رئیس المعتزلة بالبصرة فی عصره، و له فی مذهب الاعتزال مقالات مشهورة و عنه أخذ أبو الحسن الأشعری علم الكلام و له معه مناظرات، ولادته سنة 235 ه، و وفاته فی شعبان سنة 303. وفیات الأعیان، 4 / 267، برقم 607
قولی له: كان لی ثلاثة من البنین؛ واحد فی غایة الزهد، و آخر فی غایة الفسق، و الثالث كان صبیاً لم یبلغ فماتوا على هذه الصفات فأخبرنی أیّها الشیخ عن أحوالهم؟
فقال الجبائی: أمّا الزاهد ففی درجات الجنة، و أمّا الكافر ففی دركات النار، و أمّا الصبی فمن أهل السلامة.
فقال قولی له: إنّ الصبی لو أراد أن یذهب إلى تلك الدرجات العالیة الّتی حصل فیها أخوه الزاهد فهل یمكن منه؟
قال الجبائی: لا لأنّ اللّه تعالى یقول له: إنّما أخوك وصل إلى تلك الدرجات لأنّه ابق (1)نفسه فی العلم و العمل، و أمّا (2)أنت فلیس معك ذلك.
فقال أبو الحسن قولی له: لو أنّ الصبی یقول: یا ربّ العالمین لیس الذنب لی، لأنّك أمتنی قبل بلوغی، و لو أبلغتنی فربّما زدتُ على أخی الزاهد فی الزهد؟
فقال الجبائی: یقول اللّه تعالى (3)اعلم (4)أنّك لو عشت لطغیت و كفرت و كنت تستوجب النار فراعیت مصلحتك.
فقال له أبو الحسن قولی له: لو أنّ الأخ الكافر و الفاسق رفع رأسه من الدرك الأسفل من النار و قال: یا رب العالمین و یا أحكم الحاكمین و یا أرحم الراحمین لم راعیت حال الأخ الصغیر و ما راعیت حالی و مصلحتی؟
قال الراوی: فانقطع الجبائی، فنظر فرأى أبا الحسن فعلم أنّ المسألة منه لا من العجوز. (5)
ثم إنّ أبا الحسین البصری (6)جاء (بعد أربعة أدوار ) (7)و أكثر مجیباً عن الجبائی قائلاً: نحن
1) فی المصدر: أتعب
2) لیس فی المصدر
3) فی المصدر بزیادة: له
4) فی المصدر: علمت
5) تفسیر الرازی، 13 / 185
6) هو أبو الحسین محمّد بن علی بن الطیب البصری، شیخ المعتزلة صنفه الحاكم الجشمی فی الطبقة الثانیة عشرة من المعتزلة، بصری سكن بغداد، و درس بها الكلام و له حلقة كبیرة، له مصنفات كثیرة منها: المعتمد فی اُصول الفقه (مطبوع)، شرح الأصول الخمسة، تصفح الأدلة، و كتاب فی الإمامة و اُصول الدین. توفی فی بغداد فی ربیع الآخر سنة 436 ه. سیر أعلام النبلاء، 587/17، برقم 393؛ معجم المؤلّفین، 20/11، برقم 238؛ وفیات الأعیان، 271/4، برقم 609
7) فی المخطوط: بغداد، و ما أثبتناه من المصدر
لا نرضى بهذا الجواب، و إنّما نقول الجواب مبنی على مسألة اختلف شیوخنا فیها، و هی أنّه هل یجب على اللّه تعالى أن یكلّف العبد أم لا ؟ فقال البصریون: إنّه غیر واجب ولكنّه تفضّل و إحسان. و قال البغدادیون: إنّه واجب.
و على الأوّل اللّه تعالى أن یقول لذلك الصبی: إنّی طوّلت عمر الأخ الزاهد و كلّفته على سبیل التفضّل، و لم یلزم من كونی متفضّلاً على أحد بشیء أن أتفضّل على غیره بمثله.
و على قول البغدادیین، فللّه أن یقول: إنّ إطالة عمر أخیك و توجیه التكلیف فی حقّه لم یستلزم مفسدة الغیر، فلا جرم فعلته، أمّا إطالة عمرك و توجیه التكلیف علیك فكان یلزم منه عود مفسدة إلى غیرك، فلهذا ما فعلته فظهر الفرق.
و اُورد على القسم الأوّل: إنّه تعالى لما أوصل التفضّل إلى أحد هما فالا متناع من إیصاله إلى الثانی قبیحٌ منه عقلاً، لأنّه لیس فعلاً شاقّاً علیه و لا ینقص بذلك شیء من ملكه، و الصبی محتاج إلى الإحسان إلیه. و مثل هذا الامتناع قبیح فی الشاهد كمن منع غیره عن النظر فی مرآته المنصوبة على الجدار (1)لعامة الناس، فإن كان حكم العقل فی التحسین و التقبیح مقبولاً فلیكن هناك أیضاً (2)مقبولاً، و إلّا فلا تقبل فی شیء من الصور، و یبطل كلیة مذهبكم.
و اُورد على الشق الثانی: إنّ قولنا تكلیفه یتضمّن مفسدة لیس معناه أنّ ذات التكلیف یتضمّن المفسدة، و إلّا لم ینفك تكلیف عن المفسدة و أنّه باطل بالاتّفاق، فمعناه إذن أنّه تعالى علم أنّه إذا كلّف هذا الشخص فإنّ إنساناً آخر یختار من قبل نفسه فعلاً قبیحاً، فإن اقتضى هذا القدر أن یترك اللّه تعالى تكلیفه وجب أن یقبح تكلیف كلّ من علم اللّه من حاله أنّه یكفر و إلّا لزم محض التحكم، هذا تمام مناظرة الفریقین (3). انتهى كلامه (4).
و أقول فیه نظر من وجوه:
الأوّل: إنّما ذكره أوّلاً فی بیان استدلال الأشاعرة على أنّ: «الهدایة و الضلال من اللّه تعالى من أنّ العبد قادر على الإیمان و الكفر، الخ» غیر متّجه، لأنّا سلّمنا أنّ موجد إرادة
العبد لو كان نفسه فتتوقّف تلك الإرادة منه على إرادته لها و یلزم منه التسلسل، فلمّا لم تتوقّف علیها فلا تكون هی صادرة عنه ؛ بل تكون مخلوقة لله تعالى، إلّا أنّا لا نسلّم أنّ حصول الفعل كالإیمان و الكفر مثلاً عقیبها لیس منه، و كون الفعل یحصل عقیب تلك الإرادة الجازمة الجامعة للشرائط و ارتفاع الموانع لا یدلّ على ذلك، إذ لا مانع من أن تكون الإرادة مخلوقة لله تعالى و الفعل الّذی لا ینفك عنها على الشرط المذكور مخلوقاً للعبد.
و لو قیل: إنّ مع تلك الإرادة المخلوقة لله تعالى عند تحقّق الشرط المذكور بتحقّق الفعل. و لو لم یكن إیجاد من العبد فهو ممنوع، لجواز أن یكون إیجاد العبد أیضاً لازماً لها منفك عنها أصلاً لا بالفعل و لا بالإمكان ، فلو فرض هذا المحال و هو انفكاك إیجاد العبد من تلك الإرادة لجاز وقوع محال آخر هو انفكاك الفعل أیضاً عنها، إذ المحال جاز أن یستلزم المحال و خصوصاً إذا كان بینهما علاقة ظاهرة كما فیما نحن فیه.
و أمّا أنّ الفعل لا یحصل بدون تلك الإرادة، فلا یدلّ على المطلوب أیضاً إلّا إذا ثبت أنّ فعل العبد إذا توقّف حصوله على إرادة مخلوقة لله تعالى لا یمكن أن یكون مخلوقاً للعبد. و هذا مع أنّه ممنوع لیس مذكوراً فی المقدّمات، و لا لازماً منها على أنّه یمكن نقض الدلیل على عدم مخلوقیة إرادة العبد بأنّه لو كان إرادته مخلوقة لله تعالى لتوقفت على إرادته لها، و هكذا إلى غیر النهایة، و لو كان الأمر كذلك لما أمكن تحصیل الإرادة للعبد و لا تعلّق إرادته للتعلّق فی شیء من المراتب أصلاً.
لا یقال: إرادته تعالى لإرادتنا لا یتوقّف على إرادة اُخرى، لأنّ الإرادة صفة من شأنها الترجیح من غیر مرجّح.
لأنّا نقول: لیس معنى كون الإرادة صفة من شأنها كذلك، إنّ المرید یرجّح أحد المتساویین على الآخر من دون مرجّح أصلاً حتّى إرادته له و إلّا لم یكن مریداً، بل معناه أنّ المرید فی إرادته لأحد المتساویین لا یحتاج إلى مرجّح خارجی یرجح به ذلك المساوی عنده ثمّ یریده فیوجده، بل له أن یریده مع مساواته للآخر عنده من غیر مرجّح أصلاً. فإذن إرادته تعالى لإرادتنا لما وجبت أن تكون صادرة عنه، و من المعلوم أنّ إیجاده لها لیس بالإیجاب فلا جرم یكون بالإرادة، و هكذا إلى غیر النهایة.
لا یقال: إن اُرید بإرادته تعالى لإرادتنا الصفة الحقیقیة الّتی هی نفس الإرادة لا تعلّقها، فلا نسلم أنّه لیس إیجاده تعالى بالإیجاب، كیف و قد تقرّر فی موضعه إنّ إیجاده تعالى
بالإیجاب بجمیع صفاته الحقیقیة بالإیجاب كما قرّره صاحب المواقف فی تألیفاته، و إن أرید به تعلّق إرادته بإرادتنا، فلا نسلم أنّه موجود، فضلاً عن أن یقال: إنّه أثر له تعالى فإیجاده تعالى له إمّا بالإیجاب أو بالاختیار. و الأوّل منتفٍ، فتحقّق الثانی. و ملخّصه: أنّ له تعالى إرادة أزلیة صادرة عنه بالإیجاب یتعلّق فیما لا یزال بأی شیء یتّفق.
لأنّا نقول: یجری مثل ذلك فی العبد بأن یقال: یجوز أن یكون للعبد إرادة لازمة لنفس ذاته و یتعلّق فی كلّ وقت بما یریده، فیفعله من غیر أن یحتاج إلى إرادة أخرى. و أیضاً تعلّق الإرادة القدیمة بإرادتنا و إن لم تكن من الموجودات الخارجیة، إلّا أنّه لیس أیضاً من الاعتباریات الصرفة، بل له نوع تحقّق فی نفس الأمر فهو بحسب هذا التحقّق أثر له تعالى، و إذ لیس على طریقة الإیجاب و إلّا یلزم أزلیته فیكون بتعلّق آخر لإرادته القدیمة به، و هكذا إلى غیر النهایة، فیلزم التسلسل فی التعلّقات ، و لو كان الأمر كذلك لما أمكن تحصّل الشیء فی شیء من المراتب كما أشرنا إلیه.
و بالجملة برهان إبطال التسلسل یبطل ترتّب الاُمور الغیر المتناهیة فی نفس الأمر و إن لم یكن تلك الاُمور من الموجودات الخارجیة. و أیضاً تحقّق الإرادة فی الأزل بدون التعلق بالمرادات ممّا لا یظهر له وجه، فتأمّل.
الثانی: إنّ ما ذكره ثانیاً فی دفع ما قاله المعتزلة بقوله: «و أجیب عن قولهم، الخ» مجاب: أمّا أوّلاً: فلأنّ الإضلال كما جاء على معنىً بنى علیه هذا الفاضل و أصحابه فی تفسیر الآیة الكریمة، كذلك قد جاء بمعنى الحكم و التسمیة. یقال: أضل فلان فلاناً، أی حكم علیه بذلك و سمّاه به و أكفره إذا نسبه إلى الكفر و سمّاه به. و كقوله:
ما زال یهدی قومه و یضلنا ... البیت (1)
ما زال یهدی قومه و یضلّنا *** جهراً و ینسبنا إلى الكفّار
و كقول الكمیت (2)فی مدح أهل البیت علیهم السلام:
1) تمام البیت هو:
2) هو كمیت بن زید أبو المستهل الكوفى الأسدی الشاعر الشهیر من أصحاب الصادقین علیهما السلام، كان شاعر زمانه، مقدّماً عالماً بلغات العرب، خبیراً بأیامها، فصیحاً، حافظ القرآن، حسن الخط، نسابة، جدلاً، رامیاً، فارساً، شجاعاً سخیاً، دیّنا ... ولد سنة 60 من الهجرة و توفّی فی خلافة مروان بن محمّد. راجع: معجم رجال الحدیث، 128/15 ، برقم 9775 ؛ إحقاق الحقّ، 294/1
و طائفة قد أكفرونی بحبّكم *** و طائفة قالوا مسیء و مذنب (1)
طربت و ما شوقاً إلى البیض أطرب *** و لا لعباً منّی و ذو الشیب یلعب
و قد یجیء بمعنى الإهلاك و العذاب و التدمیر، و منه قوله تعالى: { إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلَالٍ وَ سُعُرٍ يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلَى وُجُوهِهِمْ }(2)، و منه قوله تعالى: { أَئِذَا ضَلَلْنَا فِی الأَرْضِ } (3)أی أهلكنا، و قوله: { وَ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ } (4)لن یبطل سیهدیهم و یصلح بالهم.
و قد یجیء بمعنى التخلیة على جهة العقوبة و ترك المنع بالقهر و منع الالطاف الّتی یفعل بالمؤمنین جزاء على إیمانهم، و هذا كما یقال لمن لا یصلح سیفه: افسدت سیفك، أرید أنّك لم تحدث فیه الإصلاح فی كلّ وقت بالصّقل و الإحداد.
و قد یجیء بمعنى الوجدان و المصادفة یقال: أضللت فلاناً، أی وجدته ضالاً، كما یقال: أجبننه و أغلبه، أی وجدته كذلك. و علیه حمل قوله تعالى: { وَ أَضَلَّهُ اللهُ عَلَى عِلْمٍ } (5)، أی وجده.
و قد حمل أیضاً على معنى الحكم و التسمیة، و على معنى العذاب، و أمّا الضیق و الحرج فقد صرّح هذا الفاضل سابقاً بأنّ توسیع الصدور و تضییقه غیر ممكن على سبیل الحقیقة، فلابدّ لكلّ من العدلیة و مخالفیهم من العدول عن الظاهر ، فإذا كان للمخالف أن یجعل ذلك كنایة عن الإیمان و الكفر ، فلأهل العدل أن یجعلوه كنایة عن الحجة و الشبهة، إذ التوفیق و الخذلان أو التمكین و التخلیة.
إذا تمهّد هذا فنقول: لا یلزم من تشبیه جعل الرجس على الذین لا یؤمنون بجعل الضیق و الحرج على تقدیر كونهما بمعنى الخذلان و التخلیة، مثلاً أن یكون اللّه تعالى فاعلاً للضیق و الحرج بمعنى الكفر كما زعموه، و لا أن یكون المراد من الرجس تسلیط الشیطان كما حسبوه، و لم لا یجوز أن یكون المراد من الرجس العذاب كما نقله هذا الفاضل سابقاً عن عطاء أو اللعنة فی الدنیا و العذاب فی الآخرة كما نقله عن الزجاج.
و أیضاً یمكن أن یحمل الرجس فى الآیة على الكفر و الضلال و المعصیة، بشرط أن یفسّر
الجعل بالحكم و التسمیة بمعنى انّ اللّه تعالى حكم على الكفّار بالفسق و النجاسة و سمّاهم رجساً، كما فسّر به الجعل فی قوله تعالى: { وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمَنِ إِنَاثًا } (1)، أی سمّوهم بذلك و حكموا به.
و كذا الكلام فی قوله تعالى: { يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا } (2)، أی یحكم على قلبه بذلك و یسمّیه به على أنّ للضیق و الحرج، هاهنا معنى آخر لا یتوجّه علیه شیء ممّا ذكره هذا الفاضل، و هو أن یكون الجعل فی الآیة منسوباً إلى من الموصولة، أی من عُبر عنه بالموصول یجعل صدره ضیقاً بترك النظر و تحصیل العلم.
و أمّا ثانیاً : فلأنّ ما ذكره من أنّه لو خصّ ذلك بالآخرة، لكان من توضیح الواضحات غیر مسلم.
قوله: فمن المعلوم لكلّ أحد أنّ من یضلّ عن طریق الجنة، فإنّه یضیق قلبه فی ذلك الوقت. قلنا: المذكور فی الآیة هو مجرد الإضلال، أمّا كونه عن طریق الجنة فغیر مذكور فیها، فجاز أن یكون المقدّر طریق الإسلام أو طریق الحقّ مثلاً . و لا یلزم من كونهما مستلزماً بطریق الجنة أن یكون ذلك مفهو ماً من الآیة لیكون من توضیح الواضحات، و إنّما یكون كذلك لو كان ذلك لازماً بیّناً لهما، و هو ممنوعٌ.
و بالجملة إنّما یعلم هذه الملازمة من الشرع أو دلیل العقل لا ببدیهة العقول، حتّى یكون ذكره من قبیل توضیح الواضحات، و كیف یكون ذلك معلو ماً ببدیهة العقل مع ما تحقّق و اشتهر من أنّ الدخول فی النار قد یكون بدون الضیق و الحرج، كما وقع فی شأن إبراهیم علیه السلام، و كما هو حال الملائكة الموكّلة على أهل النار، و كما ذكروا فی شأن بعض حیوانات العجم.
و لو سلّم فلا نسلم أنّ الإتیان بذلك فی مقام التذكیر كأمثال ما نحن فیه لا یكون مفیداً هذا. و من الإلزامیات الّتی یوجب بهت من كفر، و یقوم فی فیهم مقام التقام الحجّر أن یقال: على تقدیر ما زعمتم من أنّ اللّه تعالى یضلّ عباده، جاز أن یكون اللّه سبحانه جعل هذا القرآن إضلالاً لخلقه و إنّ الحقّ فی خلاف ما جاء به، تعالى اللّه عمّا یقول الظالمون علواً كبیراً.
الثالث: إنّ ما ذكره ثالثاً فی مقام الجواب من قول صاحب الكشاف ما مرّ من أنّ: «فعل
الإیمان، الخ» یتوجّه علیه أیضاً ما مرّ من أنّ كون الفعل یحصل عقیب تلك الداعیة الجازمة و الإرادة الجامعة للشرائط و ارتفاع الموانع لا یدلّ على أنّ وجود الفعل عقیبها لیس من العبد، إذ لا مانع من أن تكون الإرادة مخلوقة اللّه تعالى و الفعل الّذی لا ینفك عنها على الشرط المذكور مخلوقاً للعبد، كما لا یمنع كون النار معلولة لغیرها عن كون الإحراق لها، فتذكر.
الرابع: إنّ ما ذكره فی مقام تعجّب الأشاعرة من كلام القاضی عبد الجبّار (1) لیس منه بعجب مع ظهور فساده.
أمّا أوّلاً: فإنّ قوله: «كیف یكون خصم اللّه من یقول : لیس للعبد على اللّه حجّة، الخ» مردود بأنّه حمل الخصم على مَن یدّعی حقاً على أحد فیما بین یدی الحاكم و القاضی و لیس كذلك؛ بل المراد بالخصم هو العدوّ ، كما صرّح به القاضی البیضاوی (2) فی تفسیر قوله تعالى: { وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ } (3)و یشعر به أیضاً ما رواه ثمة فی شأن نزول الآیة و نقل الشیخ أبو الفتوح الرازی فی تفسیره (4)عن الزجاج، أنّه قال: حقیقة الخصومة هو التعمّق فی البحث و هو أعم من الدعوى، فظهر أن من خالف اللّه تعالى فی شیء من أحكامه فهو خصم و عدوّ له، سواء وقع منه ذلك فی صورة الدعوى أوّلاً. و الأشاعرة قد خالفوا أكثر أحكامه تعالى.
منها ما ذكره هذا الفاضل من قولهم لیس للعبد على اللّه حجّة، فإنّه تعالى قد أخبر فی محكم كتابه، بأنّه لولا مراعاته للحكمة و إزاحة العلّة و إقامة الحجّة بإرسال الرسل و نحوه لكان للعباد علیه الحجة.
فمن ذلك قوله تعالى: { رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرسل } (5).
1) قاضی القضاة عبد الجبار بن أحمد بن عبد الجبار الهمدانی الأسد آبادی، أبو الحسین قاض أصولی، كان شیخ المعتزلة فی عصره، و هم یلقبونه قاضی القضاة، و لا یطلقون هذا اللقب على غیره، ولی القضاء بالری و مات فیها سنة 415 ه، و له تصانیف كثیرة. الفوائد الرجالیة، 3/ 316؛ لسان المیزان، 3/ 386، برقم 1539
2) هو عبد اللّه بن عمر بن محمّد بن علی الشیرازی ناصر الدین أبو سعید القاضی البیضاوی الشافعی من تصانیفه: أنوار التنزیل فی أسرار التأویل فی تفسیر القرآن، تحفة الأبرار، شرح الفصول، لب الألباب و غیرها، توفّی سنة 691، و قیل : 696 ه. هدیة العارفین، 462/1
3) البقرة: 204
4) نقله عنه تفسیر الثعلبی، 123/2
5) النساء: 165
و قوله تعالى: { وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً } (1).
و قوله تعالى: { لَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولاً فَتَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزَى } (2).
لو سلم أنّ المعتزلة متفرّدون بكونهم خصماء اللّه یدعون علیه بالباطل، فلا ریب فی أنّ الأشاعرة شهود الزور یشهدون علیه بالباطل و الكذب، كما أخبر عنه مولانا أمیر المؤمنین علیه السلام فی ضمن كلامه المشهور بین الجمهور حیث قال علیه السلام فی تضاعیف ما ذكره فی جواب سؤال الشامی عند انصرافه من صفّین: «و یحك لعلّك ظننت قضاء لازماً و قدراً حتماً، و لو كان كذلك لبطل الثواب و العقاب، و الوعد و الوعید، و الأمر و النهی، و لم یأت ملامة من اللّه لمذنب، و لا محمّدة لمحسن، و لم یكن المحسن أولى بالمدح من المسیء، و لا المسیء أولى بالذم من المحسن، تلك مقالة عبدة الأوثان و جنود الشیطان و شهود الزور و أهل العمى عن الصواب، و هم قدريّة هذه الأمّة و مجوسها، إنّ اللّه تعالى أمر تخییراً، و نهى تخدیراً، و كلّف یسیراً، و لم یعص مغلوباً، و لم یطع مكرهاً، و لم یرسل الرسل إلى خلقه عبثاً، و لم یخلق السماوات و الأرض و ما بینهما باطلاً، ذلك ظن الذین كفروا فویل للذین كفروا من النار» إلى آخر کلامه علیه السلام. (3)
و توجیه ما قاله علیه السلام من أنّ القدریة و هم الأشاعرة على ما حقّق فی الكتب الكلامیة شهود الزور، هو أنّ اللّه تعالى إذا قال لإبلیس ما منعك ألّا تسجد و لم كفرت؟ فیقول: یا رب أنت منعتنی من السجود و قضیت علی بالكفر فهو منسوبٌ إلیك، و نسبته إلى كذب، و لا صحّة له و لا حجة لك علیّ، فإذا قال اللّه تعالى: مَن شاهدك على هذا؟ فلا یجد غیر أهل هذه المقالة.
حكی أنّ مجبراً سمع قارئاً یقرأ ما منعك أن تسجد، فقال: هو اللّه، و اللّه منعه و لو قال إبلیس ذلك لكان صادقاً، و قد أخطأ إبلیس الحجة، و لو كنت حاضراً لقلت: أنت منعته.
و قد ظهر بذلك أنّ الأشاعرة المجبرة یعترضون فی هذه النشأة على اللّه من قبل إبلیس من
غیر ضرورة دعتهم إلیه، فكیف إذا عرض علیهم العذاب جزاء بما كسبوا من أسباب العقاب؟!
و أمّا ما ذكره من أنّ الأشاعرة یقو لون: إنّ كلّ ما یصل من اللّه إلى عباده تفضل منه و إحسان، فسنذكر ما یدلّ على أنّ المعتزلة فی الحقیقة قائلون بذلك و النزاع لفظی، كیف و هم قائلون بأنّ أصول النعم من خلق الحی و خلق حیاته و خلق شهوته و تمكینه من المشتهی و إكمال العقل الّذی یميّز بین الحسن و القبح كلّها تفضّل منه تعالى سابقة على استحقاق العبد، فالفروع أولى بذلك، لكن تسمیة بعضها تفضّلاً و بعضها عوضاً إنّما هو لخصوصیة غفل عنها الخصم و سیأتی بیانه.
و أمّا ثانیاً: فلأنّ قوله: «لكن الخصم من یدعی علیه وجوب الثواب، الخ» مدخول بأنّه لیس مراد المعتزلة من الوجوب التكلیفی الثابت بإیجاب الغیر، حتّى یستلزم دعوى و یستدعی حاكماً و لا یتصور بدونه كما زعمه الخصم، بل المراد الوجوب العقلی، و هو لا یستلزم ذلك لأنّ مرجعه إلى صدور بعض الأشیاء عنه نظر إلى اقتضاء حكمته.
و الحاصل: أنّ حكمه تعالى على الجمیع، لكن حكمته تقتضی أن یفعل الحسَن و لا یفعل القبح، و الحسن و القبح عقلیان لا سمعیان كما تقرر فی موضعه.
و قد استدلّوا على الوجوب المذكور بقوله تعالى: { كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ } (1). (2)
و أجیب: بأنّه فاعل لما یشاء و الإعراض علیه انتهى. و أنت تعلم أنّ الجواب خال عن الصواب. منه قدس سره
و قال المعین الإیجی الشافعی (3)فی بعض رسائله: أی أوجب على نفسه بموجب وعده أن یجازی الحسنة بعشر و قال تعالى: { إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللهِ لِلَّذِینَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ }(4). (5)
1) الأنعام: 12
2) و قال النیسابوری فی تفسیره: و معنى كتب على نفسه أوجب على ذاته إیجاب الكرم لا إیجاب یستحق تركه الذم. و قالت المعتزلة: كونه عالماً بقبح القبائح و باستغنائه عنها یمنعه عن الإقدام علیها، و لو فعل كان ظلماً، و إیجاب الرحمة ینافی القول بأنّه منع الكافر - أی كما قاله الأشاعرة - من الإیمان، ثمّ أمره حال ذلك المنع بالإیمان، ثمّ یعذّبه على ترك ذلك الإیمان.
3) هو معین الدین محمّد بن عبد الرحمان بن محمّد بن عبد اللّه الحسنی الحسینی، الإیجی الشافعی ( 832 - 905 ه) مفسّر، من أهل (إیج) بنواحی شیراز، من كتبه: جامع البیان فی تفسیر القرآن، و رسالة فی بیان المعاد الجسمانی و الروح. الأعلام، 195/6
4) النساء: 17
5) راجع إحقاق الحقّ، 36/1
قال صاحب الفصوص (1)فی الفص السلیمانی: فأتى سلیمان بالرحمتین: رحمة الامتنان، و رحمة الوجوب اللتین هما الرحمن الرحیم، فامتن بالرحمن و أوجب بالرحیم، و هذا الوجوب من الامتنان، فدخل الرحیم فی الرحمن دخول تضمین، فإنّه كتب على نفسه الرحمة سبحانه لیكون ذلك للعبید بما ذكره الحقّ من الأعمال الّتی یأتی بها هذا العبد حقاً على اللّه أوجبه له على نفسه یستحق بها هذه الرحمة، أعنی: رحمة الوجوب. انتهى كلامه. (2)
و فیه كفایة للدلالة على ما وعدناه سابقاً، فنذكر على أنّ الأشاعرة قد اشتركوا فی إطلاق الوجوب على اللّه تعالى مع المعتزلة، حیث قالوا فی كتبهم الكلامیة بوجوب إرسال الأنبیاء على اللّه تعالى، و بوجوب عدم خلق المعجزة على ید الكاذب بطریق جری العادة، و بسببیة القتل الّذی یخلق اللّه تعالى عقیبه الموت بذلك الطریق، فإنّه لو لم یكن جریان العادة واجباً علیه تعالى لم یكن مفیداً فی إثبات شیء ممّا ادّعوه و بنوه على هذه المقدمة، و لنعم ما قیل فی شأن أمثالهم:
لا تنه عن خلق و تأتی مثله *** عار علیك إذا فعلت عظیم (3)
و أبو الأسود هو ظالم بن عمرو بن سفیان بن جندل الدولی الكنانی (المتوفّى 69 ه) واضع علم النحو، كان معدوداً من الفقهاء و الأعیان و الأمراء و الشعراء و الفرسان، من التابعین، رسم له الإمام علی بن أبی طالب علیه السلام شیئاً من أصول النحو، فكتب فیه أبو الأسود، و أخذه عنه جماعة، سكن البصرة و ولی إمارتها فی أیّام الإمام علی علیه السلام استخلفه علیها عبد اللّه بن عباس لما شخص إلى الحجاز، و لم یزل فی الإمارة إلى أن قتل علی علیه السلام، و كان قد شهد معه صفّین. الأعلام، 3/ 236
و أعجب من ذلك أنّ هذا الفاضل استحسن هاهنا بعجب الأشاعرة عن قول المعتزلة بوجوب شیء على اللّه تعالى مع أنّه اعترف سابقاً فی تفسیر سورة الفاتحة بوجوب الأصلح على اللّه تعالى كما رآه المعتزلة، و قال: إنّ النزاع بین الفریقین لفظی، لأن الأ صلح لابد أن یصدر عنه و لا یلیق بحكمته و كماله بخلاف ذلك، ثمّ ما شئت فسمّه. انتهى.
و أمّا ما ذكره من أنّ المعتزلة ربّما یحكمون بعزل الباری تعالى و یقو لون: «لو لم تعطى ذلك لخرجت من الإلهیة و صرت معزولاً عن الربوبیة، الخ» فهو ینافی ما ذكره أوّلاً من أنّهم
1) صاحب الفصوص هو محی الدین بن عربی محمّد بن علی بن محمّد بن أحمد بن عبد اللّه، أبو بكر الطائی الحاتمی الأندلسی، المعروف بابن عربی، ولد بملطیة سنة 618 ه، و توفّی بدمشق سنة 656 ه. الوافی بالوفیات، 4/ 124؛ معجم المؤلفین، 215/4
2) راجع شرح فصوص الحكم لداود القیصری الرومی، ص 911
3) البیت للشاعر المعروف أبو الأسود الدؤلی من قصیدته المیمیة، أوردها الهاشمی فی خزانة الأدب، 618/3.
یدّعون على اللّه تعالى، لأنّ المدّعی على أحد فی شیء لا یكون حاكماً و قاضیاً علیه فیه.
فظهر أنّ تسمیة المعتزلة فی ذلك بالمدّعی و الحاكم معاً افتراء محض، أو اشراعٌ لا منشأ له إلّا حب الخصومة و النزاع. و كذا الحال فی باقی ما ذكره من الشناعات الّتی لیس عنها فی كلام المعتزلة أثر و إنّما هی خیالات قد توهّمها لازمة من بعض أقوالهم و عند التحقیق ینعكس التشنیع.
الخامس: إنّ ما افتخر به من حكایة المناظرة الواقعة بین شیخ المعتزلة و بین بعض العجائز بتعلیم شیخ الأشاعرة لا دلالة فیها على خلل فی كمال شیخ المعتزلة و لا على كمال شیخ الأشاعرة، إذ بعد ما تقرر من وجوب التكلّم مع الناس بقدر عقولهم خصوصاً العجائز الناقصات القاصرات عن درجة البرهان، فلو أتى شیخ المعتزلة فی جواب سؤال بعض العجائز الحاضرة فی مجلس الوعظ و التذكیر بمقدمة خطابیة إقناعیة على قدر ما علم من عقلها، و أنّه لولا تعلیم من هو أعقل منها إیّاها لقنعت بذلك الجواب لما كان ذلك قادحاً فی شأنه و لا مخلّاً فی علو فضله و مكانه، بل لو كان الأشعری هو السائل بنفسه لم یكن إتیان شیخ المعتزلة بمثل ذلك الجواب قادحاً فی جلالة شأنّه، لأنّ الأشعری أیضاً كان فی نظره من جملة ضعفاء العقول و من أقل تلامذته الذین یأخذون منه الفروع و الاُصول. و قد وقع نظر ذلك لكثیر من الفحول:
منها ما روى أنّ لأحمد الغزالی (1)كان صدیقاً مسكیناً عاميّاً من رستاق طوس، و كان یحرث له فی أرضه و یأخذ منه الاُجرة، فمات و خلّف ابناً طرّاراً كان مداره على سرقة أغنام أهل تلك الناحیة، و قد اطلّع أحمد على عدوله عن حرفة أبیه و انهماكه على السرقة، فأراد نصیحته و منعه عن سرقة الأغنام، فقال له بعد تقدیم ضروب من مقدمات الوعظ و النصیحة: إنّ اللّه تعالى یبعث القیامة الغنم الّذی سرقته، لأن یشهد علیك عند دعوى صاحبه علیك بأنّك سرقته من ماله، فقال ابن الصدیق: إن كان الحال على ما ذكرت من أنّ الغنم یشهد علی بذلك بین یدی صاحبه فقد نجوت، لأنّی أقبض حینئذ بأذنیه و أسلمه إلى صاحبه. فبهت الغزالی، و ضحك الحاضرون.
نعم، لم یكن للشیخ المعتزلی أو للغزالی جواب برهانی لما سئل عنهما أصلاً لكان للقدح فیهما مجال، و ستعرف تحقیق جواب المعتزلی عن قریب إن شاء اللّه.
و لا یذهب علیك، إنّ تحقیق حكایة المناظرة بین الشیخین هو ما ذكره الفاضل المفسّر،
1) أحمد الغزالی؛ هو أخو أبو حامد محمّد بن محمّد الغزالی (450 - 505 ه) الفقیه الشافعی الملّقب بحجّة الإسلام، له تصانیف و دیوان شعر، توفی سنة 527 ه. الذریعة، ص 59/9، برقم 330
و أنّ ما ذكره الفاضل التفتازانی فی أوائل شرح العقائد من أنّ المناظرة وقعت مشافهة بینهما إنّما كان تحریفاً منه و حیلة لإیهام، إنّ ذلك الجواب لم یصدر عن شیخ المعتزلة من غیر رویة و مبالاة عن السائل.
و قد ذكرنا أنّ الأشعری أیضاً كان فی نظره فی مرتبة تلك العجوزة، لما اشتهر من جهله و حماقته حتّى شنع شمس الدین الشهرزوری (1)فی «تاریخ الحكماء» على فخر الدین الرازی بتقلیده إیّاه. و قال بعد ذكر بعض فضائل الرازی و قوادحه ما هذه عبارته: «و أعجب أحوال هذا الرجل أنّه صنّف فی الحكمة كتباً كثیرة توهم أنّه من الحكماء المبرزین (2)الّذین و صلوا إلى غایات المراتب و نهایة (3)المطالب، و لم یبلغ مرتبة أقلّهم، ثمّ یرجع و ینصر مذهب أبی الحسن الأشعری المتكلّم الّذی لا یعرف أی طرفیه أطول، لأنّه كان خالیاً عن الحكمتین البحثیة و الذوقیة، لا یعرف أن یرتّب حدّاً و لا یقیم برهاناً، بل هو شیخ مسكین متحیّر فی مذاهبه الجاهلیة (4)الّتی یخبط فیها خبط عشواء». انتهى. (5)
السادس: إنّ ما ذكره فی ردّ جواب معتزلة بغداد و البصرة من المسألة المتنازع فیها بقوله: «و أوردها على الشق الأوّل، الخ» فاسد من وجوه:
أمّا أوّلاً: فلأنّ مراد العدلیة من المعتزلة و الإمامیّة بوجوب الأصلح، وجوب ما هو أصلح بنظام الكلّ (6)لا بالنسبة إلى شخص شخص كما توهّمه العلّامة الدوانی (7)فی شرحه على
1) هو شمس الدین محمّد بن محمود الشهرزوری الإشراقی الحكیم، كان حيّاً سنة 687 ه، من تصانیفه: الرموز و الأمثال اللاهوتیة، الشجرة الإلهیة، نزهة الأرواح و روضة الأفراح فی تاریخ الحكماء. هدیة العارفین لإسماعیل باشا البغدادی، 2/ 136؛ الذریعة، 24 / 112، برقم 583؛ معجم المؤلفین، 320/11
2) فی المصدر: المتبرزین
3) فی المصدر: نهایات
4) لیس فی المصدر
5) نزهة الأرواح و روضة الأفراح فی تاریخ الحكماء و الفلاسفة، 2 / 145 - 146، برقم 80
6) أقول: و لو كان مرادهم لوجوب الأصلح وجوب ما هو أصلح بنظام الكلّ، فوجوب ما هو أصلح بالنسبة إلى شخص شخص أیضاً فمعناه أنّه واجب مالم یكن محل بنظام الكل قبول الجواب إلى أنّ ترك الأصلح له، لعلمه لكونه مخلّاً بنظام الكل و ترك الخیر الكثیر لأجل الشر القلیل شر كثیر. منه قدس سره
7) هو المولى جلال الدین محمّد بن أسعد المعروف بالمحقق الدوانی، نسبة إلى قریة دوان من توابع كازرون، كان حكیماً فاضلاً شاعراً مدقّقاً، له مصنّفات كثیرة، منها: بستان القلوب، شرح مختصر الاُصول، شواكل الحور، لوامع الإشراق فی مكارم الأخلاق، و غیرها. توفّی سنة 908 ه. الكنى و الألقاب، 2 / 206؛ الذریعة، 3/ 107، برقم 348 و 13 / 332، برقم 1220 و 18 / 359، برقم 473
العقائد العضدیة. و حینئذ یؤول جواب كلّ من البصریة و البغدادیة إلى أنّ ذلك الاختلاف من مقتضیات نظام الكلّ من حیث هو كل، لأنّ الشرور و المعاصی و الآثام من تتمة النظام كما أوضحه بعض الإعلام.
و حاصله : أنّ العنایة الإلهیة متعلّقة بتدبیر الكلّ من حیث الكل أوّلاً بالذات و تدبیر الجزئیات ثانیاً و بالعرض. و لا یمكن أن یكون نظام الكلّ أحسن من الواقع و إن أمكن لكلّ فرد فرد ما هو أكمل له بالنظر إلى خصوصیة، لكنّه یكون مخلّاً بحسن نظام الكل، و إن خفی علینا وجهه و التمثیل فی ذلك بحكایة البناء و ملاحظة صلاح البناء من حیث الكلّ و إن أدّى ذلك إلى قصور فی بعض الأجزاء من المبرز و المحبس و المخدع بعد حفظ ذلك، أعنی: صلاح الكل و أصلحیته بالنسبة إلى سائر الوجوه المتصورة مذكورة فی عباراتهم.
إن قلت: الظاهر من لفظ الغیر فی قول البصریة حیث قالوا: «و لم یلزم من كونه متفضّلاً على أحد بشیء أن یكون متفضّلاً على غیره بمثله، الخ» أن یكون ذلك الغیر شخصاً واحداً أو متعدّداً من آحاد كلّ العالم لا الكل. و كذا الظاهر من قول البغدادیة حیث قالوا: «و توجیه التكلیف فی حقّه لم یستلزم مفسدة الغیر، الخ».
قلنا: هب أنّ ظاهر لفظ الغیر فی کلامهم یدلّ على ما ذكرت؛ لكن مع هذا یستقیم حمل كلامهم على إرادة نظام الكل، لأنّ حاصل كلام البصریة إذ لا یلزم من كونه تعالى متفضّلاً على أحد بشیء أن یكون متفضّلاً على شخص آخر غیره بمثله، لاحتمال أن یكون التفضّل على ذلك الشخص مخلّاً بنظام الكلّ. و كذا الكلام فی كلام البغدادیة على أنّه لو فرض أنّ معنى كلامه ما ذكر من أنّ التفضّل على ذلك الشخص، یجوز أن لا یكون أصلح بالنسبة إلیه، لأمكن توجیه كلامهم بما صرّحوا به من أنّ الأصلح إنّما یجب إذا لم یكن تركه موجباً لحفظ أصلح آخر فوقه بالنسبة إلى شخص آخر، فمن الجائز أن یكون إماتة شخص كالأخ الكافر فی المناظرة المذكورة موجبة للكفر أبویه و أخیه لكمال الجزع على موته، فكان الأصلح لهم حیاته، فلمّا روعی حفظ هذا الأصلح وجب فوت الأصلح له، و أیضاً یجوز أن یكون فی نسل ذلك الشخص صلحاء مؤمنون كان الأصلح لهم إیجادهم فلرعایة الأصلح للكثیرین فات الأصلح.
و هذا وجه وجیه لطیف مأخوذ من بعض الوجوه الّتی ذكرها فضلاء الإمامیّة فی وجه غیبة الإمام المنتظر المهدی علیه السلام حیث قالوا: إنّ السبب فیها استخلاص النقطة الّتی یحصل
منها أهل الإیمان من أصلاب أهل النفاق، فإن بسط یده على ما أخبر عنه النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم یقتضی القیام بالسیف الموجب لقتال أهل الخلاف، فیفوت بقتلهم وجود تلك الذراری الصالحة من أصلابهم، فأخّر ذلك و اختفى لاستخلاصهم من تلك الأصلاب، و ذلك أمر مطلوب فی الحكمة الإلهیة، ویؤیده قوله تعالى: { وَ لَوْلا رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِيُدْخِلَ اللهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا } (1).
و أمّا ثانیاً: فلأنّ المعتزلة القائلین بحكم العقل فی التحسین و التقبیح لم یقو لوا إنّ العقل یعلم فی جمیع الأفعال جهات الحسن و القبح على التفصیل، بل قد ذكروا أنّ العقل یعلم إجمالاً إنّ للفعل جهة محسنة أو مقبحة فی حكم اللّه تعالى، و تلك الجهة قد یدرك بالضرورة كحسن الصدق النافع و قبح الكذب الضار، أو بالنظر كحسن الكذب النافع و قبح الصدق الضار، أو بورود الشرع كحسن صوم یوم عرفة و قبح صوم یوم العید، (2)و على هذا جاز أن یكون مادّة الإیرادین المذكورین على البصریة و البغدادیة من قبیل مالا یعلم حسنه إلّا بورود الشرع و إعلامه بذلك، فلا یصح ما ذكره فی الإیراد الأوّل من الملازمة المدلول علیها بقوله: لما أوصل التفضّل إلى أحد هما فالامتناع من إیصاله إلى الثانی قبیح منه عقلاً.
و كذا ما ذكره فی الإیراد الثانی بقوله: فإن اقتضى هذا القدر أن یترك اللّه تعالى تكلیفه وجب أن یقبح تكلیف كلّ من علم اللّه من حاله أنّه یكفر.
و أمّا ثالثاً: فلأنّ ذلك الاختلاف یجوز أن یكون بحسب اختلاف استعداداتهم الغیر المجعولة و قابلیاتهم الذاتیة الغیر المنفكة عنهم، كما حقّقه متصوفة الأشاعرة كالقیصری (3)شارح الفصوص و أضرابه.
1) الفتح: 25
2) و ممّا ینبه على ذلك أنّه لولا اختصاص كلّ من الحسن و القبح بما لأجله حسن و بما لأجله قبیح، لكان تخصیص الشارع كلاً منهما بنقض الآخر ترجیحاً بلا مرجح فتأمّل. وجه التأمّل أن المرجح یجوز أن یكون إرادته تعالى، فإنّه هو الحاكم على الإطلاق، و كون المرجح ذاتیاً للمأمور به أو وضعه عارضة له هو محل النزاع فلما نصلح لجعله حجة على الخصم. و لهذا قلنا: إنّه تنبیه على المدّعی الضروری على أنّ الترجیح بلا مرجح یستلزم الترجح بلا مرجح كما بینوه فی موضعه، و هو محال عند الخصم أیضاً، فتدبّر. منه قدس سره
3) هو داوود بن محمود القیصری الرومی الحنفی (المتوفّى 751 ه) له مصنّفات منها: شرح فصوص الحكم لابن عربی، شرح حدیث الأربعین، شرح منازل السائرین، هدیة العارفین، 1 / 361
و قال العلّامة الدوائی فی رسالته الجدیدة لإثبات الواجب تعالى: «و النقص المشاهد فی بعض الممكنات إنّما هو لقصور القابلیة و الاستعدادات الّتی هی من جملة أسباب حصول الصور و الأعراض فی المواد لا من بخل الفاعل، و قصور القابلیة و الاستعدادات عند الحكماء معداتٌ مترتبة غیر متناهیة غیر مجتمعة بكون الواجب مع كلّ من السوابق علّة موجبة للواحق، و لا ینتهی شیء من الآحاد إلى الواجب من غیر مداخلة السوابق». انتهى كلامه.
و لهذا یعطی الأنبیاء المعجزة و القوة فی بعض الأوقات تغلیباً على عدوهم و معارضیهم و لا یعطیهم القوة و التمكّن دائماً علیهم لیخلصوا من القتل و الحرق و سبی أولادهم و ذراریهم و غیر ذلك من الإهانات و الذلّة مع أنّه یقول: { فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ } (1)، فإنّ المعجزة و القوّة فی بعض الأوقات للحجة على الجاحد و المنكر و المتمكّن و القوّة تابعان لاستعدادهم و قابلیاتهم أیضاً، و لا یجوز أكثر من القابلیة و لا أقل، لأنّه یلزم إمّا الظلم أو الجهل تعالى [اللّه] عن ذلك علواً كبیراً. (2)
و الحاصل: إنّ العلم تابع للمعلوم باتفاق أصحاب العیان و أرباب البرهان، و هو سبحانه یحكم على المعلوم بما یقتضیه استعداده الغیر المجعول، فما كان فی القضاء و قدر اللّه سبحانه و تعالى به على ظهوره من الكفر و الإیمان و الطاعة و العصیان فمن قبیل استعداده و لوازم هویته كما أفصح عنه قوله تعالى: { وَ مَا أصَابَکَ مِنْ سَیِّئَه فَمِنْ نَفْسِکَ } (3). (4)
و عن عائشة: «و ما من مسلم یصیبه و صب و لا نصب حتّى الشوكة یشاكها و حتّى انقطاع شسع نعله إلّا بذنب، و ما یعفو اللّه أكثر» فقد أضاف سبحانه الحسنة إلى نفسه و المعصیة إلى الغیر، و على قول الخصم لا فائدة فی هذه القسمة، إذ الكل منه تعالى عنه. و أیضاً من أن یكون سبحانه قاتل حمزة و الشهداء و جمیع من قتل من النبیین و الصالحین، و نسبة ذلك إلیه تعالى كفر صریح. و أیضاً یلزم الكذب فی قوله تعالى: { مِن نَفَسِکَ }، إذ لیس لنفسه فعل عند الخصم. و هذا ردّ لصریح القرآن و هو كما نرى.
و قد یجاب بأنّه لا ردّ و لا منافاة، إذ كل من عند اللّه بمعنى المبدأ الفاعل و من نفسك بمعنى الوسطى. و أنت تعلم أنّ تخصیص أحد هما بالمبدأ الوسطى، و أنّ الأخرى اعتراف بما فات ظاهر الكلام و صریحة إنّ هذا التوجیه مستقیم لا على مذهب أهل العدل، لأنّ المبدأ الوسطى إن كان له أثر فی السیئة بطل قول الخصم: «العبد غیر فاعل» و إن لم یكن له أثر بطل نسبتها إلیه دون الاُخرى.
فإن قال: المراد به الكسب.
قلنا: هذا باطل من وجهین: أحد هما: عدم الفرق بمثل ما ذكرناه. الثانی: إنّ الكسب غیر متصوّر إلّا بما عرفه المحقّقون من أنّه إیقاع الفعل بجلب نفع أو دفع ضر، و منه الحرف مكاسب و الطیور المخصوصة كواسب.
قلنا:
و على هذا یحمل ما ورد فى القرآن لأنّه المعقول من الكسب . و أمّا كسب الأشاعرة فهو من الأسماء الّتی لا مسمّى لها، و الخیالات الّتی لیس لها حقیقة. و إنّما التجأوا إلى القول عند ضیق الخناق، و لزوم الاُمور الشنیعة من بطلان الأمر و النهی و الوعد و الوعید و إرسال الرسل و إنزال الكتب، و نحو ذلك.
و نحن نبيّن أنّه غیر معقول فضلاً عن أن یشتغل بإبطاله فنقول: لم یزل علماء الحقّ و فرسان الحجاج یطالبونهم بإظهار معنى الكسب، فما حصلوا منه على محصول. و حاصل ما أردنا بیانه، أنّا نقول لهم أخبرونا عن الكسب أشیء هو أم لا شیء؟ إن قلتم: لا شیء، فهو الّذی قلنا إنّه غیر معقول. و إن قلتم: هو شیء قلنا: أقدیم فما وجه إضافته إلى العبد، حتّى یمدح و یذم علیه و یثاب و یعاقب، أم محدث فما یعنی إضافته إلى العبد و أی فرح فی ذكره، أم یفرد به العبد فقد تركتم مذهبكم و أثبتم أنّ العبد محدث الفعل، أم أحدثه اللّه و اكتسبه العبد فیعود السؤال. و أمّا أن یحتاج إلى كسب آخر و یتسلسل، و إمّا أن یقتصر على الفعل و ینفی الكسب من أوّل وهلة و لیس لهم بحمد اللّه تعالى عن هذا الإلزام مفر فتدبّر. منه قدس سره.
فعلى هذا1) المائدة: 56
2) یعنی إنّ العلم تابع للمعلوم عن مؤثّر فیه، إذ لو أثر مثلاً علم اللّه تعالى باختیار العباد للكفر فی وقوع الكفر و كان سبباً له، لكان علمه بأنّه ینزل المطر فی الربیع مثلاً باختیاره یؤثر فی وقوع المطر موجباً له فلا یبقى اللّه اختیار فی وقوع المطر فی الربیع مثلاً، و ذلك محال لم یقل به أحد من المسلمین
3) النساء: 79
4) أی ما أصابك من بلیة و مصیبة فمن عندك ، لأنّك السبب فیها بما اكتسبت یداك، كما [فی] قوله تعالى: { وَ مَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ } [الشورى: 30].
السؤال عن ترتّب الثواب و العقاب و غیر ذلك ممّا هی لوازم الأفعال كالسؤال عن ترتّب الزوجیة على الأربعة فلا یسمع.
إن قیل: إنّ تصویر تابعیة العلم للمعلوم على ما صوّروه و قرّروه فی صورة الفرس على الجدار و أنّه إنّما كانت على هذه الهیئة المخصوصة، لأنّ الفرس فی حد نفسه هكذا، و لا یتصوّر أن ینعكس الحال فیما بینهما إنّما هو فی العلم الانفعالی كما ذكر من الصورة الفرسیة المنقوشة على الجدار. و أمّا العلم الفعلی (1)كعلم البناء بخصوصیات البناء على هذا الوجه المخصوص، لأنّه هكذا سیقع، بل الحقّ فیه أنّه إنّما سیقع هكذا بصنعه، لأنّه صوّره هكذا أوّلاً
1) قال الشارح الجدید للتجرید: العلم إمّا أن یكون سبباً لوجود المعلوم فی الخارج، كما إذا تصوّرت شیئاً، ففعله سمّی فعلیاً أو یكون سبباً عن وجود المعلوم، كما إذا شاهدت شیئاً فتعقّلته و سمی انفعالی أو لا یكون هذا و لا ذاك، كما إذا تصورت الاُمور المستقبلة الّتی لیست فعلاً لك، انتهى. و علم الباری لیس انفعالیاً، فهو إمّا فعل أو لا فعلی و لا انفعالی، مثل تصوّر قیام زید الغیر الحاصل فی الخارج و لا انفعالی قد یصیر فعلیاً فی زمان آخر بالنسبة إلى معلوم واحد نوعی. منه قدس سره
فی ذهنه، و لا شكّ أنّ علم الباری تعالى فی أزل الآزال بخصوصیات الأشیاء و الأحوال من قبیل الثانی لا الأوّل، فلیس علمه تابعاً للمعلوم و اصلاً بل الأمر بالعكس.
قلنا: إنّ للعدلیة أن یقو لوا: سلّمنا أنّ علمه تعالى بما یصدر عنه فعلی لا انفعالی، إلّا أنّا لا نسلّم أنّ علمه تعالى بأفعال العباد كذلك (1)
و بعبارة اُخرى: إذ من البیّن البیت إن علم عن فاعل الفعل بما فعله لیس یجب أن یكون علمه لفعله، فتدبّر. منه قدس سره
. و إنّما نسلّم ذلك أن لو ثبت أنّه تعالى فاعل لأفعالهم و لم یثبت عندنا ذلك، بل دون إثباته خرط القتاد و إذا لم یكن علمه تعالى بأفعالهم فعلیاً، بل یكون انفعالیاً فلا مدخل له فی وجوب أفعالهم أو امتناعها و لا فی اختلافها كما ذكر و إنّما الّذی ینبغی له تعالى أن یجازیهم على وفق ما یصدر منهم بحسب قابلیّاتهم و استعدادهم كما عرفت.و ممّا یناسب ذكره تتمیماً للمرام ما ذكره شارح التجرید (2)
توفّی فی الآستانة سنة 879 ه
فی هذا المقام مع ما سنح لی فی دفعه من الكلام قال: ذهب المعتزلة إلى أنّه یجب على اللّه تعالى ما هو أصلح لعباده. و استدلّوا على ذلك بأنّه یجب الفعل عند وجود الداعی و القدرة و انتفاء الصارف.و اعترض بأنّ ذلك وجوب العقل عنه بمعنى اللزوم عند تمام العلّة، و المدعی هو الوجوب علیه بمعنى استحقاق الذم على الترك، فأین هذا من ذاك؟!
و اعلم أنّ مفاسد هذا الباب أكثر من أن یعدّ و یحصى، و لنذكر نبذاً منها:
منها: أنّ الأصلح بحال الكافر المبتلی بالأسقام و الآفات أن لا یخلق أو یموت طفلاً و یسلب عقله بعد (3)البلوغ، فلم (لم) (4)یفعل اللّه تعالى ذلك بالنسبة إلیه و أبقاه، حتّى یفعل ما یوجب خلوده فی النار؟
1) توضیحه: إنّا نسلّم أنّ علمه تعالى المتعلّق بمعلولاته القریبة الصادرة عنه بلا واسطة فعلی، و لا یلزم منه أن یكون علمه تعالى بأفعالنا أن یكون هو فاعلاً لها، أو من البيّن أنّ أثر الفاعل البعید لا یضلّ إلى المفعول فلا یكون علمه تعالى مصدر الصدور بها عنه.
2) شارح التجرید: هو علاء الدین علی بن محمّد القوشجی، من فقهاء الحنفیة، أصله من سمرقند، قرأ على الأمیر «ألغ بك» و كان ماهراً فی العلوم الریاضیة، ثمّ ذهب إلى بلاد كرمان فقرأ على علمائها و صنّف فیها شرح التجرید، و له حاشیة على أوائل حواشی الكشاف للتفتازانی، و عنقود الزواهد فی الصرف، و غیرها.
3) فی المصدر (شرح التجرید): عند
4) من المصدر
و منها : أنّه یلزم أن یكون إماتة الأنبیاء و الأولیاء المرشدین و تبقیة إبلیس و ذریاته المضلّین إلى یوم الدین أصلح لعباده و كفى بهذا فظاعة.
و منها: أنّه یلزم أن لا یبقى للتفضّل مجال و لا یكون لله تعالى خیرة فی الإنعام و الإفضال، بل یكون ما یفعله تأدیة للواجب كردّ ودیعة أو دین لازم، فلا یستوجب على فعل (1)شكراً و یكون الدعاء لدفع البلاء و كشف البأساء و الضراء سؤالاً من اللّه تعالى أن یغیر ما هو الواجب علیه. (2)
و منها: أنّ مقدورات اللّه تعالى غیر متناهیة، فأی قدر یضبطونه فی الأصلح فالمزید علیه ممكن، فیلزم أن لا یمكن تأدیة اللّه تعالى ما هو الواجب، و فساده أظهر من أن یخفى. انتهى ما ذكره. (3)
و أقول: فیه نظر؛ أمّا أوّلاً: فلأنّا نقول: إنّ مدّعى المعتزلة هو ما یثبته الدلیل و لیس لكم حمل مدّعاهم على ما لا یثبته دلیلهم. و لو سلم أنّ مدّعاهم ما ذكره فنقول: إنّ الوجوب بمعنى استحقاق الذم لتاركه، و لاخفاء فی أنّه إذا وجد الداعی و القدرة و انتفى الصارف فتارکه مستحق للذم، فالوجوب بهذا المعنى أیضاً متحقّق. (4)
و الحاصل: أنّ المراد بالواجب هاهنا ما یستحق تاركه الذم، و ذلك لأنّ القادر الحكیم إذا علم فی شیء مصلحةً و لم یمنعه مانع من إیجاده، فلو لم یوجده لكان مستحقاً للذم فاعلاً للقبیح. فیصار إلى أنّ معنى الوجوب على اللّه رجحان ما یقتضیه الحكمة، و هذا كما أنّه إذا تحقّق الصارف عن إیجاد الفعل للحكیم و لا داعی له من حاجة و مصلحة فإیجاده عنه قبیح، كما تقرّر فی موضعه.
و أمّا ثانیاً: فلأنّ جمیع ما ذكره من المفاسد مدفوع، بأنّ المحقّق الطوسی قدس سره قال فی هذا المقام من كتاب «التجرید»: الأصلح قد یجب على اللّه. (5)و هو فی حكم القضیة الجزئیة (6)،
1) فی المصدر: فعله
2) فی المصدر بزیادة: تعالى
3) شرح تجرید العقائد، ص 357، الفصل الثالث: فی أفعاله تعالى، باب فی الأصلح
4) و الحاصل: أنّ المقصود أنّ الحكیم إذا لم یكن له عن الخیر و الإحسان صارف و له إلیه راع، وجب عند العقلاء إیجاده، و الّا لذّم العقلاء تركه و استحق الذم على ما تقرر من أنّه لا یفعل القبیح و لا یترك الواجب، فافهم. منه قدس سره
5) شرح تجرید العقائد، ص 357، باب فی الأصلح
6) لأنّ كلمة «قد» إذا دخلت على المضارع أفاد التقلیل، كما هو المقرر عند أهل العربیة. منه قدس سره
و الأظهر أنّ إیراده للسوء الجزئی إشارة إلى أنّ الأصلح لا یجب مطلقاً حتّى بالنظر إلى شخص شخص من الجزئیات أیضاً، بل إنّما یجب إذا كان أصلح بالنظر إلى نظام الكلّ كما أشرنا إلیه سابقاً. و لو سلم أنّ لفظ «قد» (1)فی كلامه للتحقیق دون التقلیل.
فنقول: یحتمل أن یكون إبقاء الكافر المذكور لأجل مصلحة الكل أو مصلحة شخص، كما جوّزه بعض مشاهیر أصحابنا، غایة الأمر أن یكون مخفیة علینا و الواجب هو رعایة مصلحة الكل أو مصلحة البعض.
قال المحقّق الطوسی - طیب اللّه مشهده - فی النمط التاسع من شرح الإشارات: إنّ الأصلح بالقیاس إلى الكل عن الأصلح بالقیاس إلى البعض و الأوّل واجب دون الثانی. انتهى. (2)
و ما ذكر من المفسدة إنّما یتم على تقدیر وجوب الثانی كلیاً و لیس فلیس على أنّا نقول: إبقاء الكافر المذكور لا یكون إلّا بمصلحة، إذا الوجود خیر محض كما ذكر فی التجرید و غیره فما لا یكون خیریة فی وجوده، بل لم یغلب خیره لا تصیر موجوداً، و خفاء الحكمة لا یقتضی نفیهما. (3)
و أمّا إمامة الأنبیاء فجاز أن یكون أصلح بالنظر إلیهم أو إلى شخص آخر.
أمّا الأوّل: فلأنّه یجوز أن یكون الأصلح بحال النبیّ تخلصه من مضیق الدنیا و وصوله إلى لقاء ربه.
و أمّا الثانی: فلأنّه یمكن أن یكون حكمته تعالى مقضیة لبعث نبی آخر و یكون الأصلح بحال بعث النبیّ الثانی عدم بقاء الأوّل.
و أیضاً یمكن أن یكون بعض العباد یجتهدون حال عدم تبقیة النبی، فیحصل بذلك لهم الثواب، فیكون الأصلح بالنسبة إلیه عدم التبقیة.
1) و قد یقال: یحمل أن یكون مراد المحقّق من إیراد كلمة قد أن الأصلح فی بعض المواد و الأوقات یكون واجباً على اللّه تعالى. و لعلّه لم یرد الأصلح نظراً إلى الكل، لأنّه واجب بلا شبهة عند المصنف و الحكماء، بل الأصلح بحال بعض الأشخاص كالأنبیاء و الأولیاء، و هذا ممّا لا شبهة فیه. انتهى، فتأمّل. منه قدس سره
2) شرح الإشارات، 3/ 374، النمط التاسع، إشارة فی إثبات النبوّة و الشریعة و ما یتعلّق بهما
3) و قد یقال: محصّل هذا الإلزام أنّه یلزم أن یكون تلك الإمامة و ذلك الإبقاء أصلح للعباد لیس كذلك. و فی المقدمة الاستثنائیة نظر ظاهر كیف، و قد تقرر أنّ اللّه تعالى لا یفعل إلّا بالقضیة الحكمة، فكل ما یقع فی كلّ وقت یقع على طبق ما اقتضى حكمته فیكون أصلح نظراً إلى الكلّ أو غیره غایة الأمر، إنا لا نطلع على خصوص الحكمة فی كل و خفاءها لا یستدعی نفیها. منه قدس سره
و أیضاً یجوز أن یعلم اللّه تعالى بأنّه لو بقی النبی لخالفة أصحابه و ارتدّوا عنه و قصدوا هلاکه و راموا محو آثار دینه، كما وقع من قوم موسى فی حیاته عن اُمة نبینا صلی اللّه علیه و آله و سلم عند مماته، فإنّهم خالفوا النبی عند وفاته و غصبوا السلطنة من أهل بیته، و لم یجعلوا أمیراً علیهم من كان یأخذ بهم الطریق المستقیم، كما أخبر عنه عنه النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم على ما فی المشكاة بقوله صلی اللّه علیه و آله و سلم: «و إن تؤمرّوا علیاً - و لا أراكم فاعلین - تجدوه هادیاً مهدیاً، یأخذ بكم الطریق المستقیم». (1)
و أمّا تبقیة إبلیس و ذریاته، فیجوز أن یكون الأصلح بحالهم ذلك لاستلزامه تأخیر العذاب، و لهذا سأل إبلیس إبقاءه عن اللّه تعالى و قال: { رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ } (2). و أمّا بالنسبة إلى باقی العباد فیمكن أن تكون المصلحة فی خلق إبلیس و إبقائه مجاهدة العباد معه لیفوزوا بالدرجات العالیة، و یترتّب علیه تفضیلهم على الملائكة، فإنّ استقامة حالهم مع مزاحمة الشیطان فی غایة المشقّة. و بهذا یستحقّون زیادة الثواب و الفضیلة بخلاف الملائكة، فإنّ الشیطان غیر مزاحم لهم، بل هم مجبورون مجبو لون على الاستقامة لا ینفك ذلك عنهم كالزوجیة عن الأربعة.
و أمّا ما ذكره من لزوم عدم تحقّق التفضّل ففیه ما مرّ من أنّ مدّعانا أنّ الأصلح واجب علیه تعالى بمعنى أنّه لازم بالنظر إلى حكمته تعالى، و كون ما یفعله تعالى تأدیة للواجب بالمعنى المذكور لا یوجب أن لا یبقى للتفضل مجال، و لا یكون له تعالى خیرة فی الإنعام بجواز أداء ما هو الواجب و الزیادة علیه تبرعاً و تفضّلاً، فیستوجب بفعل الزیادة شكراً و یكون الشكر موجباً فلمزید، كما قال تعالى: { لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ } (3).
و الحاصل: أنّ كون الأصلح بالنسبة إلى البعض واجباً كما یشیر إلیه كلمة «قد» الداخلة على المضارع فی عبارة التجرید لا یوجب أن لا یقع المزید على الواجب تبرعاً و هو ظاهر.
و أمّا ما ذكره من لزوم أن یكون الدعاء سؤالاً لتغیر ما هو الواجب علیه تعالى، ففیه أنّه لم لا یجوز أن یصیر دفع البلاء و كشف الضراء أصلح بالدعاء. و حینئذ لا یلزم من استجابة الدعاء تغیر ما هو الواجب علیه تعالى.
و بالجملة البلاء و البأساء و الضراء لیس بواجب حتماً، حتّى یكون السؤال طلباً لتغیر ما هو الواجب علیه تعالى و ما ذكره فی الاستدلال لا یستدعیه بجواز أن یكون الدعاء صارفاً، كما یدل علیه قوله تعالى: { اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ } (1)مع أنّ الدعاء و الطلب من اللّه تعالى عبادة عظیمة مأمور بها بمقتضى الآیة.
و أمّا ما ألزمه من عدم إمكان تأدیة اللّه تعالى ما هو الواجب علیه، ففیه أنّه لا سبیل للخلق إلى ضبط قدر فی الأصلح لا یتصوّر المزید علیه و لا یلزم ذلك. و كون مقدورات اللّه تعالى غیر متناهیة، معناه أنّه لا یقف عند حدّ یضبطه أحد و لا یتجاوز عنه، لا أنّها غیر متناهیة فی الواقع، فلزوم عدم إمكان تأدیة اللّه تعالى ما هو الأصلح ممنوع. و لو سلم ممتنع المصلحة فی وجود المنافع الغیر المتناهیة بجواز اشتمالها على مفسدة لا یعلمها إلّا اللّه تعالى.
و أیضاً الفعل إنّما یجب على اللّه من حیث الحكمة إذا كان ممكناً، أمّا إذا كان ممتنعاً فلا، و ما لا یتناهى من مقدوراته تعالى یستحیل عادة كما لا یخفى.
1) غافر: 60
تألیف الشیخ الصدوق محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی (نحو 306 - 381 ه)
تحقیق سیّد عبد الکریم موسوی
الفقه الإمامی تراث فكری فقهی تمتد جذوره إلى عصر الرسالة، و هو حصیلة جهود اُمّة كبیرة لم تألوا جهداً فی استنباط الأحكام من الكتاب و السنّة، و من أهم ما یمتاز به هو سعة منابعه الحدیثیة بفضل العطاء الوافر للعترة الطاهرة علیهم السلام و الّذی استمر من عصر الرسالة إلى غیبة الإمام المهدی عجل اللّه فرجه الشریف.
و یمتاز الفقه الشیعی بصدوره عن لسان أئمة أهل البیت علیهم السلام أحد الثقلین الذین أوصى بهم رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلم فی حدیثه المشهور المتواتر ألا و هو حدیث الثقلین، حیث قال صلى اللّه علیه و آله و سلم: «إنی تارك فیكم الثقلین: كتاب اللّه، و عترتی ما إن تمسّكتم بهما لن تضلوا». فقد روى الفریقان هذا الحدیث فی كتبهم، و قد اُلّفت رسائل و كتب تناولت الحدیث بجمیع أبعاده و ألفاظه المتعدّدة و أسناده. (1)
و بذلك یمتاز الفقه الشیعی عن غیره بسعته و شموله كما یمتاز بصفاء المصدر و تفاوته.
عكفت الشیعة بعد رحیل النبی على دراسة الفقه مسائله و تبویب أبوابه، و ضم و جمع شوارده، و أقبلوا علیه إقبالاً قل نظیره لدى الطوائف الإسلامیة الأخرى حتى أنجبت مدرسة
1) لاحظ: صحیح مسلم، 122/7 و 123، باب فضائل علی؛ سنن الترمذی، 328/5، ح 3874 و ص 329، ح 3876؛ الدرّ المنثور، 7/6 و 2/ 60؛ تفسیر ابن کثیر، 113/4؛ اُسد الغابة ، 2 / 13؛ کنز العمّال، 153/1، ح 871 و ص 154 و 165؛ مسند أحمد، 17/3، 26 و 182/5، 189؛ الطبقات الکبری، 2/ 2، القسم الثانی؛ حلیة الأولیاء، 355/1 و 64/9 و غیرها
أهل البیت و على ید أئمّة الهدى، و خاصة الإمام الباقر و الصادق علیهما السلام ثلة من الفقهاء الأفذاذ، فبلغوا الذروة فی الاجتهاد و استنباط الأحكام و قد ذكرت موسوعات الرجال و التراجم أسماء هم و سردت شیئاً عن حیاتهم. و قد ظهرت ثلاثة أسالیب فی تدوین الفقه نأتی بها ملخصاً:
كانت السنّة الرائجة فی عصر الإمامین الباقر و الصادق علیهما السلام إلى أواسط القرن الثالث هی تدوین الفقه باُسلوب الروایة عن المعصوم سنداً و متناً، و قد اُلّفت كتباً بهذا الأسلوب أضحت فیما بعد مادّة للجوامع الحدیثیة، و قد ذكر العالم الرجالی الكبیر النجاشی فی رجاله و الشیخ الطوسی فی فهرسته ما اُلّف فی هذا المجال، نذكر منها.
کتاب الصلاة لحریز بن عبد اللّه السجستانی و هو من فقهاء القرن الثانی، و هو كتاب كبیر و كان مرجعاً للشیعة فی تلك الفترة حتّى أنّ كبار الفقهاء قد حفظوه عن ظهر قلب كما نقل عن حماد بن عیسى الجهمی (119 - 209 ه) (1).
کتاب یوم و لیلة لیونس بن عبد الرحمان مولى آل یقطین (المتوفّى 208 ه) و كان الإمام الرضا علیه السلام یشیر إلیه بالعلم و الفتیا. (2)
كتاب عبید اللّه بن أبی شعبة الحلبی، حیث عرضه على أبی عبد اللّه و صحّحه. (3)
کتاب الفضل بن شاذان. (4)
و غیرها من الكتب الفقهیّة الّتی ذكر هما النجاشی و الطوسی، فمن أراد المزید فلیرجع إلیهما.
و قد ظهر اُسلوب آخر فی تدوین الفقه مع إطلالة فی القرن الرابع الهجری و اعتمد على
تجرید الأحادیث الفقهیة عن أسانیدها، و ذكر الفروع الفقهیّة بألفاظ الحدیث مع التمحیص بین الصحیح و السقیم، و من الكتب الفقهيّة الّتی جرت على هذا الأسلوب نذكر ما یلی:
كتاب الفقه الرضوی المطبوع و مؤلّفه مردّد بین كونه محمّد بن علی الشلمغانی المعروف ب «ابن العزاقر» المقتول عام 322 ه، أو تألیف علی بن الحسین بن بابویه القمی والد الشیخ الصدوق (المتوفّى 329 ه).
كتاب المقنع للشیخ الصدوق (نحو 306 - 381 ه) صاحب هذه الرسالة.
كتاب الهدایة للصدوق أیضاً.
النهایة لشیخ الطائفة محمّد بن الحسن الطوسی (385 - 460 ه) شیخ الشیعة فی وقته و مشید أركان الحوزة العلمیّة فی النجف الأشرف عام 448 ه، فهو غنی عن التعریف و التوصیف.
ظهر اُسلوب جدید لتدوین الفقه نتیجة لتطور الحیاة و ظهور مسائل جدیدة لم یرد فیها نص خاص و هو عدم التقید بنفس ألفاظ المتون الحدیثیة، بل تحرر الفقهاء من تلك القیود، و انطلقوا إلى إفراغ المعانی و الفرع فی قوالب خاصة تناسب الظروف الجدیدة، و قد قام فقهاء الشیعة فی القرنین الرابع و الخامس الهجری بتصنیف كتب على هذا النمط، نذكر منها:
المستمسك بحبل آل الرسول للحسن بن علی بن أبی عقیل العمانی (المتوفّى نحو 329 ه).
تهذیب الشیعة لأحكام الشریعة لمحمّد بن أحمد بن الجنید الإسكافی الكاتب (المتوفّى 381 ه) و هو كتاب كبیر فی عشرین مجلداً، كما ذكره الشیخ الطوسی فی الفهرست (1).
أمّا رسالتنا الّتی بین یدیك فهی تنتمی إلى الاُسلوب الثانی من أسالیب تدوین الفقه حیث جرد الشیخ الصدوق المتن من الأسانید، و قد بدأ رسالته هذه بذكر اُصول الدین بشكل موجز كما تطرق إلى بعض عقائد الشیعة فی الإقرار بالمسائلة فی القبر، و بمنكر و نكیر، و بعذاب القبر، و بخلق الجنة و النار، و بمعراج النبی، و الإقرار بالحوض و الشفاعة و الصراط و الحساب و المیزان و اللوح و غیرها بشكل مختصر جداً، ثمّ انتقل إلى الفقه بادئاً بالصلاة
1) الفهرست، ص 160، برقم 602
و مسائلها المختلفة عددها و أوقاتها، و المفروضة منها و النوافل، و قواطع الصلاة، و صلاة الجماعة و صلاة المسافر ، و قد ذكر شیئاً مختصراً حول الطهارة و الوضوء و التیمّم و الغسل.
ثمّ انتقل إلى الزكاة ثمّ الخمس ثمّ الصوم، بعدها تطرّق إلى الحج و أنواعه و فرائضه و شعائره و بعض أحكامه.
ثمّ انتقل من العبادات إلى المعاملات حیث تناول النكاح بأنواعه و الطلاق و الوصیّة و المیراث، و ختم رسالته هذه بالتطرق إلى مكارم الأخلاق و مساوئها و ما یجب أن یتّصف به المؤمن كل ذلك باُسلوب مختصر و متمیّز و شيّق، فكانت هذه الرسالة تمثل بحقّ وصف لدین الإمامیّة على وجه الإیجاز و الاختصار، فرحم اللّه شیخنا الصدوق على ما قدمه و بذله لإغناء المكتبة الشیعیة بمؤلفاته القیّمة فی مختلف المجالات و الأقسام و الفروع.
*نبذة مختصرة عن الشیخ الصدوق (1)
إنّ الحدیث عن الشیخ الصدوق یحتاج إلى تألیف مفرد، ولكن هذا لا یمنع من الإشارة إلى لمحات و قبسات من حیاته المشرقة أداءً لحقّه علینا و تكریماً لخدماته.
هو محمّد بن علی بن الحسین بن موسى بن بابویه، أبو جعفر القمی، نزیل الری، المعروف بالصدوق، من فطاحل علماء الشیعة فی القرن الرابع الهجری.
وُلد رضی اللّه عنه بقم هو و أخوه بدعوة الإمام المهدی - عجل اللّه تعالى فرجه الشریف - فی زمان السفیر الثالث الحسین بن روح الّذی كانت سفارته من سنة 305 - 326 ه، و نشأ بها و تتلمذ على أساتذتها، و تخرج على مشایخها، ثمّ هاجر إلى الری بالتماس من أهلها و أقام بها.
1) راجع ترجمته فی: رجال النجاشی، ص 389، برقم 1049؛ فهرست الطوسی، ص 495، برقم 25؛ تاریخ بغداد، 3 / 89؛ الأنساب للسمعانی، 4/ 544 ؛ معالم العلماء، ص 111 ؛ رجال ابن داود، ص 179؛ رجال العلّامة، ص 47، برقم 147 ؛ أمل الآمل، 283/2، برقم 845؛ روضات الجنات، 2 / 132؛ خاتمة المستدرك، 3/ 524 ؛ أعیان الشیعة، 10 / 24 ؛ معجم رجال الحدیث، 16 / 315؛ الأعلام للزركلی، 6 / 274 ؛ معجم المؤلّفین، 3/11؛ موسوعة طبقات الفقهاء، 4/ 432، برقم 1616؛ مقدمة معانی الأخبار؛ مقدمة الهدایة
أبوه علی بن الحسین - الّذی كان شیخ القمیّین و فقیههم ، و محمّد بن الحسن بن أحمد بن الولید، و أحمد بن علی بن إبراهیم القمی، و أحمد بن محمّد بن یحیى العطار الأشعری، و محمّد بن أحمد بن علی الأسدی، و أحمد بن محمّد بن الصقر الصائغ العدل، و أحمد بن محمّد بن الحسن القطان، و الحسین بن أحمد البیهقی، و أحمد بن إبراهیم بن بكر الخوزی، و الحسین بن محمّد الأشنانی الرازی، و محمّد بن سعید بن عزیز السمرقندی، و علی بن ثابت الدوالیبی، و الحسن بن محمّد بن یحیى العلوی، و محمّد بن بكران النقاش، و محمّد بن إبراهیم بن إسحاق المكتب المؤدب الطالقانی، و یحیى بن أحمد بن إدریس، و یعقوب بن یوسف بن یعقوب الفقیه، و أبو جعفر المروزی ، و غیرهم.
و قد بلغ عدد مشایخه ممّن ظفر بهم فی كتبه المطبوعة 252 شیخاً.
أحمد بن علی بن محمّد بن العباس بن نوح، و أبو الحسن أحمد بن محمّد بن تریك الرهاوی، و أحمد بن محمّد المعمری، و جعفر بن أحمد بن علی القمی، و جعفر بن أحمد المریسی، و جعفر بن الحسن بن حسكة القمی، و الحسن بن أحمد العجلی الرازی، و الحسن بن الحسین بن علی بن بابویه، و الحسن بن عنبر، و الحسن بن محمّد الشیبانی القمّی، و الحسین بن عبید اللّه الغضائری، و أخوه الحسین بن علی، و محمّد بن أحمد الدوریستی، و محمّد بن أحمد بن شاذان القمّی، و الشیخ المفید، و هارون بن موسى التلّعكبری، و غیرهم.
بعد أن ترعرع الشیخ الصدوق رحمه اللّه علیه فی مدینة قم و أمضى ردحاً من شبابه فی طلب العلم و التفقّه على أیدی علماء هذه المدینة و أساطینها و روایة الحدیث عنهم، هاجر إلى الری ما بین الأعوام (339 - 347 ه) ثمّ أقام فیها.
و فی رجب 352 ه بدأ رحلته إلى مشهد الرضا قاصداً زیارة الإمام الرضا علیه السلام، و فی أثناء ذلك السفر حلّ فی نیسابور یروی الحدیث و یستمعه، و فی السنة نفسها قفل راجعاً من تلك
الرحلة و توجّه نحو العراق، و فی أواخرها ورد مدینة السلام بغداد فكان مشایخ القوم یأخذون عنه الحدیث و هو حدث السن، و هو أیضاً یأخذ عن علمائها.
و منها توجّه إلى حجّ بیت اللّه الحرام وزار المدینة المنوّرة، و خلال عودته من الحجّ فی مطلع سنة 354 ه حلّ فی فید و هی بلیدة فی نصف طریق مكّة من الكوفة، كما ورد الكوفة و تلقى عن علمائها الحدیث، و خلال عودته إلى وطنه توقّف فی همدان و أخذ الحدیث عن علمائها.
و فی سنة 367 ه توجّه من الری إلى مشهد الرضا علیه السلام و بعد وصوله إلیها أملى مجلسین، ثمّ عاد من المشهد الرضوی إلى نیسابور لیستقرّ بها، وقام بنشر العلم و الحدیث حتى مطلع شهر شعبان 368 ه حیث غادر نیسابور متوجّهاً إلى بلاد ماوراء النهر، و فی طریقه ورد مشهد الرضا علیه السلام للمرّة الثالثة و فیها أملى المجالس الأخیرة من أمالیه، و قد مرّ بسرخس - و هی مدینة قدیمة من نواحی خراسان و هی بین نیسابور و مرو - و مرو، و مروروذ، و بلخ، و سمرقند، و إیلاق، و فرغانة، و احسیكث، و جبل بوتك. و حیثما یحل كان یأخذ الروایة و الحدیث عن علماء الخاصة و العامّة فی تلك المنطقة. و یمكن القول إنّ هذه الرحلة استغرقت أكثر من أربع سنوات رجع بعدها إلى الری حتّى سنة 381 ه، و هی سنة وفاته.
نال الصدوق قدس سره شهرة واسعة فی أغلب الأمصار الإسلامیة، فقد كانت له مجالس للدرس فی قم و الری و نیشابور و مشهد و بلخ و بغداد و سائر بلاد المسلمین، كما أنّ الناس من أقصى بقاع بلاد المسلمین ممّن یتعذّر علیهم الوصول إلیه مباشرة كانوا یدوّنون مسائلهم و یرسلونها إلیه توخّیاً للحلّ و إبداء و جهات نظره، و هذه الرسائل الّتی كانت تصل إلیه من شتّى الحواضر الإسلامیة مثل نیشابور و قزوین و البصرة و الكوفة و واسط و المدائن و بغداد و مصر تمثّل دلیلاً على شمولیة مرجعیة هذا العالم الجلیل، و قد دوّن رسائل عدیدة فی الرد على الأسئلة الّتی كانت ترده نذكر منها ما یلی:
کتاب جوابات المسائل الواردة علیه من البصرة.
کتاب جوابات المسائل الواردة علیه من قزوین.
کتاب جوابات المسائل الواردة علیه من الكوفة.
كتاب جوابات المسائل الواردة علیه من مصر.
کتاب جوابات المسائل الواردة علیه من واسط.
کتاب جوابات المسائل الواردة علیه من المدائن فی الطلاق.
کتاب جواب مسألة نیشابور.
كتاب رسالته إلى أبی محمّد الفارسی فی شهر رمضان.
كتاب الرسالة الثانیة إلى أهل بغداد فی معنى شهر رمضان.
رسالة فی الغیبة إلى أهل الری.
تبلغ مصنّفاته أكثر من ثلاثمئة مصنّف فی شتّى العلوم الدینیّة و فنونها، نذكر منها ما یلی: من لا یحضره الفقیه، المقنع، الهدایة، علل الشرائع، معانی الأخبار، التوحید، ثواب الأعمال، عقاب الأعمال، کمال الدین، صفات الشیعة، فضائل الشیعة، الخصال، عیون أخبار الرضا، مصادقة الإخوان، فضائل الأشهر الثلاثة، الاعتقادات، مدینة العلم، فرائض الصلاة، جامع الحج، فضل المساجد، زیارة قبر النبی و الأئمة علیهم السلام، التاریخ، المصابیح، الزهد، غریب حدیث النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم و أمیر المؤمنین علیه السلام، التقیة، حذو النعل بالنعل، الطرائف، نوادر الطب، و الأمالی، و غیرها.
قال الرجالی الكبیر النجاشی بحقه: أبو جعفر نزیل الری، شیخنا و فقیهنا و وجه الطائفة.
و قال الشیخ الطوسی فی فهرسته: جلیل القدر، یكنّى أبا جعفر، كان جلیلاً حافظاً للأحادیث، بصیراً بالرجال، ناقداً للأخبار، لم یر فی القمیین مثله فی حفظه و كثرة علمه.
و قال فی رجاله: جلیل القدر، حفظة ، بصیر بالفقه و الأخبار و الرجال.
و قال الخطیب البغدادی: كان من شیوخ الشیعة و مشهوری الرافضة.
و أطراه ابن إدریس فی السرائر بقوله: كان ثقة جلیل القدر، بصیراً بالأخبار، ناقداً للآثار، عالماً بالرجال، حفظة، و هو اُستاذ شیخنا المفید.
و قال العلّامة الحلّی: شیخنا و فقیهنا و وجه الطائفة ...، كان جلیلاً حافظاً للأحادیث،
بصیراً بالرجال، ناقداً للأخبار، لم یر فی القمیّین مثله فی حفظه و كثرة علمه ... .
و قال ابن داوود بحقّه: جلیل القدر، حفظة، بصیر بالفقه و الأخبار ... .
و وصفه المحقّق الداماد: بالصدوق ابن الصدوق، عروة الإسلام.
و قال فی البحار بعد إیراده ما بیّن الصدوق من مذهب الإمامیّة: و إنّما أوردناها لكونه من عظماء القدماء التابعین لآثار الأئمة النجباء، الذین لا یتّبعون الآراء و الأهواء، و لذا ینزل أكثر أصحابنا كلامه و كلام أبیه منزلة النص المنقول و الخبر المأثور.
توفّی قدس سره سنة 381 ه، و كان قد بلغ عمره نیفاً و سبعین سنة، و قبره بالری بالقرب من قبر عبد العظیم الحسنی رضی اللّه عنه عند بستان طغرلیة فی بقعة رفیعة فی روضة موثقة و علیها قبّة عالیة، یزوره الناس و یتبركون به.
هذا غیض من فیض من حیاة العلّامة الجلیل و شیخ المحدّثین الصدوق رحمه اللّه عنه، و من أراد المزید فلیرجع إلى المصادر المذكورة فی بدایة ترجمته.
اعتمدت فی تحقیق هذه الرسالة على النسخ التالیة:
النسخة الخطیة المحفوظة فی خزانة مخطوطات مكتبة آیة اللّه العظمى المرعشی النجفی قدس سره ضمن الرقم 2161 و هی تتكون من 12 صفحة، و كلّ صفحة تحتوی على 21 سطراً، كتبها محمّد سالم بن محمّد شریف الخطیب الخوانساری، بتاریخ العاشر من محرم الحرام عام 1066 ه، و قد رمزت لها بالحرف «م».
النسخة المطبوعة فی إیران عام 1377 ه، و قد صحّحت على نسخة خطیة كما ذكر الناشر فی المقدّمة. و قد رمزت لها بالحرف «ق».
النسخة المطبوعة فی بحار الأنوار للعلّامة المجلسی رحمه اللّه عنه فی الجزء العاشر، الباب 25 تحت عنوان: «باب نادر فیما بیّن الصدوق محمّد بن بابویه رحمها اللّه عنه من مذهب دین الإمامیّة».
النسخة المطبوعة ضمن كتاب أمالی الصدوق فی المجلس 93، تحقیق مؤسسة البعثة، قم - 1417 ه، و قد ذكرته بعنوان المطبوع.
أمّا طریقة عملی فی هذه الرسالة فتتلخص بالنقاط التالیة:
قابلت النسخة الخطیة مع النسخة القدیمة و بحار الأنوار و المطبوع و أثبت نصاً ملفقاً قدر الوسع و الإمكان، و ما وجدت من اختلاف بینهما أشرت له فی الهامش.
تقویم نص الحدیث و ضبطه و تقطیعه.
تخریج الآیات القرآنیة و إعرابها و تثبیتها كما هی فی القرآن الكریم.
تخریج الأحادیث الواردة عن الرسول الأكرم صلی اللّه علیه و آله و سلم و أهل بیته علیهم السلام.
شرح ما غمض من الألفاظ شرحاً لغویاً موجزاً مع ذكر مصدره.
التعلیق على الفتاوى الشاذة الواردة فی الحدیث و المخالفة للمشهور.
توضیح بعض النكات الفقهیة الواردة فی الحدیث و الاستشهاد بروایات أهل بیت النبوّة علیهم السلام لتعزیز المتن الفقهی الوارد فی الحدیث.
هذا و فی الختام یسرّنی أن أتقدّم بجزیل الشكر و كثیر الامتنان لمن ساهم فی إخراج هذه الرسالة القیمة إلى حیز الوجود و إلى كل من ساعدنی فی عملی وساهم فیه، وفقّنا اللّه و إیّاهم لما یحب و یرضى أنّه نعم المولى و نعم النصیر. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
و اجتمع فی هذا الیوم إلى الشیخ الفقیه أبی جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن موسى بن بابویه القمی رضی اللّه عنه أهل مجلسه و المشایخ، فسألوه أن یملی علیهم وصف دین الإمامیّة على الإیجاز (1)و الاختصار.
فقال رضی اللّه عنه: دین الإمامیّة، هو: الإقرار بتوحید اللّه تعالى ذكره، و نفی التشبیه عنه، و تنزیهه عمّا لا یلیق به.
(و الإقرار بأنبیاء اللّه و رسله، و حججه، و ملائكته، و كتبه) (2).
و الإقرار بأنّ محمّداً صلی اللّه علیه و آله و سلم هو سیّد الأنبیاء و المرسلین، و أنّه أفضل منهم و من جمیع الملائكة المقرّبین، و أنّه خاتم النبیّین، فلا نبیّ بعده إلى یوم القیامة.
و أنّ جمیع الأنبیاء و الرسل (3)و الأئمة علیهم السلام أفضل من الملائكة، و أنّهم معصومون مطهّرون من كلّ دنس و رجس: لا يُهُمّون بذنب صغیر، و لا كبیر، و لا یرتكبونه، و أنّهم أمان لأهل الأرض، كما أنّ النجوم أمان لأهل السماء.
و إنّ الدّعائم الّتی بنی الإسلام علیها خمس: الصّلاة، و الزكاة، و الصّوم، و الحجّ، و ولایة النبیّ و الأئمة بعده - صلوات اللّه علیهم - و هم اثنا عشر إماماً.
أوّلهم أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب (صلوات اللّه علیه) (1)، ثمّ الحسن و (2)الحسین، ثمّ علی بن الحسین، ثمّ الباقر محمّد بن علی، ثمّ الصادق جعفر بن محمّد، ثمّ الكاظم موسى بن جعفر، ثمّ الرضا علی بن موسى، ثمّ الجواد محمّد بن علی، ثمّ الهادی علی بن محمّد، ثمّ العسكری الحسن بن علی، ثمّ الحجة بن الحسن بن علی (صلوات اللّه علیهم أجمعین) (3).
و الإقرار بأنّهم اُو لو الأمر الذین أمر اللّه عز و جل بطاعتهم، فقال: { أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ } (4)، و أنّ طاعتهم طاعة اللّه، و معصیتهم معصیة اللّه، و ولیّهم ولیّ اللّه، و عدوّهم عدوّ اللّه عز و جل.
و مودة ذریة النبیّ صلى اللّه علیه و آله و سلم إذا كانوا على منهاج آبائهم الطاهرین، فریضة واجبة فی أعناق العباد إلى یوم القیامة، و هی (5)أجر النبوة لقول اللّه عز و جل: { قُلْ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى } (6).
و الإقرار بأنّ الإسلام هو الإقرار بالشهادتین. و الإیمان هو إقرار باللسان، و عقد بالقلب، و عمل بالجوارح، لا یكون الإیمان إلّا هكذا.
و من شهد الشهادتین فقد حقن ماله و دمه (7)إلّا بحقّهما و حسابه على اللّه عز و جل.
و الإقرار بالمسائلة فی القبر حین یدفن المیت، و بمنكر و نكیر، و بعذاب القبر.
و الإقرار بخلق الجنّة و النار، و بمعراج النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم إلى السماء السابعة، و منها إلى سدرة المنتهى، و منها إلى حجب النور، و بمناجاة اللّه عز و جل إيّاه، و أنّه عرج به (8)بجسمه و روحه على الصحّة و الحقیقة، لا على الرؤیا فی المنام. و إنّ ذلك لم یكن، لأنّ اللّه عز و جل فی مكان هناك، لأنّه متعال عن المكان، ولكنّه عز و جل عرج به صلی اللّه علیه و آله و سلم تشریفاً له (9)، و تعظیماً لمنزلته،
و لیریه ملكوت السماوات، كما أراه ملكوت الأرض، و یشاهد ما فیها من عظمة اللّه عز و جل، و لیخبر اُمته بما شاهد فى العلو من الآیات و العلامات.
و الإقرار بالحوض و الشفاعة للمذنبین من أصحاب الكبائر.
و الإقرار بالصراط، و الحساب و المیزان، و اللّوح، و القلم، و العرش، و الكرسی.
و الإقرار بأنّ الصلاة عمود الدین، و أنّها أوّل ما یحاسب علیه العبد یوم القیامة من الأعمال، و أوّل ما یسأل عنه العبد بعد المعرفة، فإن قبلت قبل ما سواها، و إن ردّت ردّ ما سوا.
و أنّ المفروضات من الصلوات فی الیوم و اللیلة: خمس صلوات، و هی سبع عشرة ركعة: الظهر أربع ركعات (1)، و العصر أربع ركعات، و المغرب ثلاث ركعات، و العشاء الآخرة أربع رکعات، و الغداة ركعتان.
و أمبا النافلة فهی مثلاً الفریضة أربع و ثلاثون ركعة: ثمان ركعات قبل الظهر، و ثمان بعدها قبل العصر، و أربع ركعات بعد المغرب، و ركعتان من جلوس بعد العشاء الآخرة تحسبان بركعة، و هی وتر لمن لم یلحق الوتر آخر اللیل، و صلاة اللیل ثمان ركعاتف كل ركعتین بتسلیمة، و الشفع ركعتان بتسلیمة، و الوتر ركعة واحدة، و نافلة الغداة ركعتان.
فجملة الفرائض و النوافل فی الیوم و اللّیلة إحدى و خمسون ركعة (2).
و الأذان و الإقامة مثنى مثنى.
و فرائض الصلاة سبع: الوقت، و الطهور، و التوجّه (3)، و القبلة، و الرّكوع، و السجود، و الدعاء (4). (5)
قال علیه السلام: «الوقت، و الطهور، و التوجّه، و القبلة، و الركوع، و السجود، و الدعاء»
و زاد فی الكافی، 1 / 272 ، ح 5 و التهذیب، 2/ 140، ح 1: قال: فما سوى ذلك؟ فقال: «سنّة فی فریضة»
و القنوت فی كلّ صلاة فریضة و نافلة فی الرّكعة الثانیة قبل الركوع و بعد القراءة.1) فی الفقیه، 1 / 200 ، ضمن ح 4، باب فرض الصلاة: و هی أوّل صلاة فرضها اللّه عز و جل
2) قال فی الفقیه، 1 / 201، ضمن ح 5، باب فرض الصلاة: و من أدرك آخر اللیل، و صلى الوتر لم یعد الركعتین من جلوس بعد العشاء الآخرة شیئاً، و كانت الصلاة له فی الیوم و اللیلة خمسین ركعة. و یرجع إلى هذا المعنى قوله هنا فی الركعتین بعد العشاء الآخرة : (و هی وتر لمن لم یلحق الوتر آخر اللیل)
3) المراد بالتوجّه قوله: «وجّهت وجهی للذی فطر السماوات و الأرض»، أو مطلق الدعاء عند الدخول فی الصلاة فی أثناء التكبیرات ،و بعدها، و لعل إطلاق الفریضة علیه باعتبار تضمّنه النیة أو تكبیرة الاحرام
4) المراد بالدعاء ما یقرأ فی الركعات، و الذكر فی الركوع و السجود
5) هذا الحصر مبنی على حدیث أرسله فی الهدایة، ص 126، باب فریضة الصلاة عن الباقر علیه السلام حین سأله زرارة عمّا فرض اللّه تعالى من الصلاة
و یجزی من القول فی القنوت: «ربّ اغفر و ارحم و تجاوز عمّا تعلم، إنّك أنت الأعزّ الأكرم»، و یجزی فیه أیضاً ثلاث تسبیحات، و إن أحبّ المصلّی أن یذكر الأئمة علیهم السلام فی قنوته و یصلّی علیهم فلیجملهم (1).
و تكبیرة الافتتاح واحدة، و سبع أفضل.
و یجب الجهر «بسم اللّه الرحمان الرحیم» فی الصلاة عند افتتاح الفاتحة، و عند افتتاح السورة بعدها، و هی آیة من القرآن، و هی أقرب إلى اسم اللّه الأعظم من سواد العین إلى بیاضها.
و یستحب رفع الیدین فی كلّ تكبیرة فی الصلاة، و هو زین للصّلاة.
و القراءة فی الاُولیین من الفریضة «الحمد» و سورة لا تكون من العزائم الّتی یسجد فیها. و هی: سجدة لقمان (2)، وحم السّجدة، و النجم، و سورة اقرأ باسم ربك - و لا تكن (3)السورة أیضاً (الإیلاف، أو ألم تر كیف) (4)، أو «الضحى»، أو «ألم نشرح»، لأنّ «لإیلاف» و «ألم تر» سورة واحدة، و «الضحى» و «ألم نشرح» سورة واحدة، فلا یجوز التفرّد بواحدة منها فی ركعة فریضة، فمن أراد أن یقرأ بها فی الفریضة فلیقرأ «الإیلاف» (5)و «ألم تر كیف» فی ركعة، و «الضحى» و «ألم نشرح» فی ركعة.
و لا یجوز القرآن بین سورتین فی الفریضة، فأما فی النافلة فلا بأس بأن یقرأ الرجل ما شاء. و لا بأس بقراءة العزائم فی النوافل، لأنّه إنّما یكره ذلك فی الفریضة.
و یجب أن یقرأ فی صلاة الظهر یوم الجمعة: سورة الجمعة و المنافقین، فبذلك جرت السنّة. (6)
و القول فی الركوع و السجود ثلاث تسبیحات، و خمس أحسن، و سبع أفضل، و تسبیحة تامّة تجزی فی الركوع و السجود للمریض و المستعجل.
1) فی «ق» و البحار: فیجملهم
2) أی الّتی تلی سورة لقمان، لا الواقعة فیها، فإنّ سورة لقمان لیست من العزائم؛ و هذا كان اصطلاح بین القدماء كما یظهر من ملاحظة كتبهم، و علیه جرى كلام الصدوق فی سائر كتبه الفقهیة أیضاً، فلا ینبغی عدّ ذلك من شواذ فتاویه، أو نسبته إلى السهو و الاشتباه
3) فی المطبوع: تكون
4) فی «م»: ألم تركیف أو لإیلاف
5) فی البحار و المطبوع: لإیلاف
6) یظهر من المقنع: (ص 147، باب صلاة یوم الجمعة) استحباب السورتین فی صلاة الجمعة، و إن أفتى بالإعادة إن صلاها بغیرهما
فمن (1)نقص من الثلاث تسبیحات (2)فی ركوعه أو فی سجوده تسبیحة، و لم یكن بمریض و لا مستعجل، فقد نقص ثلث صلاته. و من ترك تسبیحتین فقد نقص ثلثى صلاته، و من لم یسبّح فی ركوعه و سجوده فلا صلاة له، إلّا أن یهلّل، أو یكبّر أو یصلّی على النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم و آله (3)بعدد التسبیح، فإنّ ذلك یجزیه.
و یجزی فی التشهّد الشهادتان، فما زاد فتعبّد.
و التسلیم فی الصلاة یجزی مرّة واحدة مستقبل القبلة، و یمیل بعینه إلى یمینه. و من كان فی جمع من أهل الخلاف یسلّم (4)تسلیمتین: عن یمینه تسلیمة، و عن یساره تسلیمة، كما یفعلون للتّقیة.
و ینبغی للمصلّی أن یسبّح تسبیح فاطمة الزّهراء علیها السلام فی دبر كلّ صلاة فریضة، و هو : (5)أربع و ثلاثون تكبیرة، و ثلاث و ثلاثون تحمیدة (6)، و ثلاث و ثلاثون تسبیحة (7)
لنا: ما رواه محمّد بن عذافر قال: دخلت مع أبی على أبی عبد اللّه علیه السلام فسأله عن تسبیح فاطمة علیها السلام؟ فقال: «اللّه أكبر حتّى أحصى أربعاً و ثلاثین مرة، ثمّ قال: الحمد لله حتّى بلغ سبعاً و ستین، ثمّ قال: سبحان اللّه حتّى بلغ مئة یحصیها بیده جملة واحدة. (تهذیب الأحكام، 2 / 105، ح 400 ؛ وسائل الشیعة، 6 / 444، باب 10 من أبواب التعقیب، الحدیث 1)
، فإنّه من فعل ذلك بعد الفریضة قبل أن یثنِّی رجلیه، غفر اللّه (8)له، ثمّ یصلّی على النبیّ و الأئمة علیهم السلام ویدعو لنفسه بما أحب.و یسجد بعد فراغه من الدعاء سجدة الشكر، یقول فیها ثلاث مرّات: «شكراً لله»، و لا یدعها إلّا إذا حضر مخالف للتّقیة.
1) فی «ق»: و من
2) فی «م»: التسبیحات
3) لیس فی «م» و «ق» و البحار
4) فی «ق» و البحار و المطبوع: سلّم
5) فی «ق» و البحار و المطبوع: هی
6) فی «ق» و البحار و المطبوع: تسبیحة
7) فی «ق» و البحار و المطبوع: تحمیدة و قد وقع تقدیم التسبیحة على التحمیدة فی كلام الصدوق فی بعض نسخ هذه الرسالة و كتبه تبعاً لأبیه على ما حكى عنه ؛ و المشهور خلافه على ما فی المختلف، 2 / 182 حیث قال: المشهور فی تسبیح الزهراء علیها السلام تقدیم التكبیر، ثمّ التحمید ثمّ التسبیح ؛ ذكره الشیخ فی النهایة و المبسوط، و المفید فی المقنعة، و سلار و ابن البراج، و ابن إدریس.
8) لیس فی «م»
و لا یجوز التكفیر (1)للصلاة (2)، و لا قول آمین بعد فاتحة الكتاب، و لا وضع الركبتین على الأرض فی السجود قبل الیدین.
و لا یجوز السجود إلّا على الأرض، أو على (3)ما أنبتته (4)الأرض، إلّا ما اُكل أو لُبس.
و لا بأس بالصلاة فی شعر و وبر كلّ ما اُكل لحمه، و ما لا یؤكل لحمه (5)فلا یجوز الصلاة فی شعره و وبره إلّا ما خصّته الرخصة، و هی الصلاة فی السنجاب (6)، و السّمور (7)، و الفنك (8)، و الخز (9). و الأولى أن لا یصلّى فیها، و من صلّى فیها جازت صلاته. و أمّا الثعالب فلا رخصة فیها، إلّا فی حال (10)التقیة و الضرورة. و الصلاة یقطعها الریح (11)، إذا خرج من المصلّی، أو غیرها ممّا ینقض الوضوء، أو یذكر أنّه على غیر وضوء، أو وجد أذىً أو ضرباناً لا یمكنه الصبر علیه، أو رعف فخرج من أنفه دم كثیر، أو التفت حتّى یرى مَن خَلْفه. و لا یقطع صلاة المسلم شیء یمر بین یدیه من: كلب، أو امرأة، أو حمار، أو غیر ذلك.
و لا سهو فی النافلة، فمن سها فی نافلة (فلیس علیه شیء) (12)، فلیبن على ما شاء، و إنّما السهو فی الفریضة.
1) التكفیر: وضع إحدى الیدین على الاُخرى عند الصدر. لسان العرب، 150/5، مادّة «كفر»
2) فی البحار و المطبوع: فی الصلاة
3) لیس فی البحار
4) فی المطبوع: أنبتت
5) لیس فی «م»
6) السنجاب: حیوان على حدّ الیربوع، أكبر من الفأر، و شعره فی غایة النعومة، تتخذ من جلده الفراء. تاج العروس، 42/3، مادّة «سجب»
7) السمور: حیوان بری یشبه السنور یتخذ من جلده فراء ثمینة. لسان العرب، 380/4، مادّة «سمر»
8) الفنك: ضرب من الثعالب فروته أجود أنواع الفراء. لسان العرب، 480/10، مادّة «فنك»
9) الخز من الثیاب ما ینسج من صوف و إبریسم، و هی ثیاب معروفة و منه جنس معمول كلّه بالإبریسم و علیه یحمل الحدیث: «قوم یستحلّون الخز و الحریر» و كذا حدیث علی علیه السلام: «نهی عن ركوب الخز و الجلوس علیه». أمّا النوع الأوّل فهو مباح. تاج العروس، 15 / 136، مادّة «خزز»
10) لیس فی «ق»، و فی المطبوع: حالة
11) فی «م»: ریح
12) لیس فی «م»
فمن سها فی الأولیین (1)أعاد الصلاة، و من شك فی المغرب أعاد الصلاة (2)، و من شكّ فی الغداة أعاد الصلاة، و من شك فی الثانیة و الثالثة، أو فی الثالثة و الرابعة، فلیین على الأكثر، فإذا سلّم أتمّ ما ظن أنّه قد نقص. (3)
و لا تجب سجدتا السهو على المصلّی، إلّا إذا قام فی حال قعود (4)، أو قعد فی حال قیام (5)، أو ترك التشهّد، أو لم یدر زاد فی صلاته أم (6)نقص منها، و هما بعد التسلیم فی الزیادة و النقصان، و یقال فیهما (7): «بسم اللّه و باللّه السّلام علیك أیّها النبی و رحمة اللّه و بركاته».
و أمّا سجدة العزائم فیقال فیها: «لا إله إلّا اللّه حقّاً حقّاً، لا اللّه إلّا اللّه إیماناً و تصدیقاً، (لا إله إلّا اللّه عبودیّة و رقّاً) (8)، سجدت لك یا ربّ تعبّداً و رقاً، لا مستنكفاً و لا مستكبراً، بل أنا عبد ذلیل خائف مستجیر» و یكبر إذا رفع رأسه.
و لا یقبل من صلاة العبد إلّا ما أقبل علیه منها بقلبه، حتّى أنّه ربما قبل من صلاته ربعها، أو ثلثها، أو نصفها، أو أقلٌ من ذلك، أو أكثر، ولكنّ اللّه عزّ و جل یتمّها بالنوافل. و أولى النّاس بالتقدّم (9)فی جماعة أقرؤهم للقرآن، فإن كانوا فی القرآن سواء فأقدمهم هجرة، فإن كانوا فی الهجرة سواء فأسنّهم، فإن كانوا فی السن سواء فأصبحهم وجهاً، و صاحب المسجد أولى بمسجده، و من صلّى بقوم و فیهم من هو أعلم منه، لم یزل أمرهم إلى سفال (10)إلى یوم القیامة.
1) فی «م»: الأولتین
2) هذا هو المشهور، و قد اختاره فی المقنع أیضاً، ولكنّه روى فیه ما یدل على خلافه ففی ص 100، باب السهو فی الصلاة حیث قال: و روی إذا شككت فی المغرب و لم تدر واحدة صلّیت أم اثنتین، فسلّم، ثمّ قم فصلّ ركعة. و حمله صاحب الوسائل على التقیة لموافقته لجمیع العامة. راجع: الوسائل، 196/8، الباب 2، من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة ، ح 11
3) یعنی على الطریقة المعهودة
4) فی «م» و البحار: قعوده
5) فی «م» و البحار قیامه
6) فی «م» و البحار: أو
7) فی «ق»: فیها
8) لیس فی «م»
9) فی «ق»: بالتقدیم
10) السفال ضد العلو. لسان العرب، 337/11، مادّة «سفل»
و الجماعة یوم الجمعة فریضة واجبة، و فی سائر الأیّام سنّة، من تركها رغبة عنها و عن جماعة المسلمین، من غیر علّة، فلا صلاة له.
و وضعت الجمعة عن تسعة: عن الصغیر، و الكبیر، و المجنون، و المسافر، و العبد، و المرأة، و المریض، و الأعمى، و من كان على رأس فرسخین.
و تفضُل صلاة الرجل فی جماعة على صلاة الرجل وحده خمساً (1)و عشرین درجة فی الجنة.
و فرض السفر ركعتان إلّا المغرب، فإنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم تركها على حالها فی السفر و الحضر. و لا یصلّی فی السفر من نوافل النّهار شیء، و لا یترك فیه من نوافل اللیل شیء، و لا تجوز صلاة اللیل من أوّل اللیل إلّا فی السفر، (2)و إذا قضاها الإنسان فهو أفضل له من أن یصلّیها فی أوّل اللیل.
وحدّ السفر الّذی یجب فیه التّقصیر فی الصّلاة و الإفطار فی الصّوم ثمانیة فراسخ، فإن كان سفر الرجل أربعة فراسخ و لم یرد الرجوع من یومه، فهو بالخیار إن شاء أتمّ، و إن شاء قصّر، و إن أراد الرجوع من یومه فالتقصیر علیه واجب.
و من كان سفره معصیة، (3)فعلیه التّمام فی الصوم و الصّلاة، و المتمّم فی السّفر كالمقصّر فی الحضر.
و الذین یجب علیهم التمام فی الصّلاة و الصوم فی السفر: المُكَارِی (4)، و الكَرِیّ (5)، و الاشتقان - وهو البرید - و الراعی، و الملّاح (6)، لأنّه عملهم، و صاحب الصید إذا كان صیده بطراً أو أشراً (7)
أشراً: یعنی فرحاً و لهواً. لسان العرب، 20/4 ، باب «أشر»
، و إن كان صیده ممّا یعود به على عیاله فعلیه التقصیر فی الصوم و الصلاة.و لیس من (8)البر أن یصوم الرجل فی سفره تطوّعاً.
1) فی «م» بخمسة، و فی البحار و المطبوع: خمس
2) و یجوز لغیره من ذوی الأعذار على ما ورد فی الكتب الفقهیة
3) فی المطبوع: بمعصیة
4) المُكاری: مكری الدواب. لسان العرب، 219/15، مادّة «كرا»
5) الكَرِیّ: مكری الإبل. لسان العرب، 219/15، مادّة «كرا»
6) الملّاح: صاحب السفینة و السفّان. لسان العرب، 600/2، مادّة «ملح»
7) بطر: طغى بالنعمة أو عندها صرفها إلى غیر وجهها. لسان العرب، 68/4، باب «بطر».
8) لیس فی «ق» و المطبوع
و لا یجوز للمفطر فی السفر فی شهر رمضان أن یجامع.
و الصلاة ثلاثة أثلاث: فثلث (1)طهور، و ثلث ركوع، و ثلث سجود.
و لا صلاة إلّا بطهور.
و الوضوء مرّة مرّة، و من توضأ مرّتین فهو جائز، إلّا أنّه لا یؤجر علیه (2).
و الماء كلّه طاهر حتّى یعلم أنّه قذر. و لا یفسد الماء إلّا ما كانت له نفس سائلة.
و لا بأس بالوضوء بماء الورد و الاغتسال به من الجنابة (3)
ثمّ طعن فی سند الحدیث كما یلی:
أوّلاً: لأجل سهل بن زیاد فقد طعن علیه الشیخ النجاشی و ابن الغضائری.
و ثانیاً: لروایة محمّد بن عیسى عن یونس، و قد ذكر ابن بابویه أنّ ابن الولید لا یعتمد على حدیثه عن یونس.
و قال الشیخ فی التهذیب، 1 / 219 : إنّه خبر شاذ، شدید الشذوذ، و إن تكرر فی الكتب و الاُصول فإنّما أصله یونس عن أبی الحسن علیه السلام، و لم یروه غیره، و قد أجمعت العصابة على ترك العمل بظاهره.
ثمّ تأوّل بعد ذلك الحدیث على حمل الوضوء على التحسین و إن قرن بالصلاة، إذا المراد أنّه یتطیّب للصلاة.
و تأوّله أیضاً: بأنّ ماء الورد أراد به الماء الّذی وقع فیه الورد، و إن لم یكن معتصراً منه
، و أمّا الماء الّذی تسخّنه الشمس فلا بأس بالوضوء منه، و إنّما یكره الوضوء به و غسل الثیاب و الاغتسال، لأنّه یورث البرص.و الماء إذا كان قدر كرّ لم ینجسه شیء، و الكرّ ألف رطل و مئتا رطل بالمدنی (4)، و روی أنّ الكرّ هو ما یكون ثلاثة أشبار طولاً، فی ثلاثة أشبار عرضاً، فی ثلاثة أشبار عمقاً. (5)
و قال فی جواهر الكلام، 173/1: و هو المشهور - أی كلام العلّامة - و الأقوى للإجماع المنقول كما عن الغنیة و لروایة أبی بصیر قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السلام عن الكر من الماء كم یكون قدره؟ قال: «إذا كان الماء ثلاثة أشبار و نصف فی مثله ثلاثة أشبار و نصف فی عمقه فی الأرض فذلك الكر من الماء». (وسائل الشیعة، 166/1، الباب 10 من أبواب الماء المطلق، الحدیث 6)
1) فی «م» و البحار: ثلث
2) و زاد فی الهدایة (ص 80، باب الوضوء): و من توضأ ثلاثاً فقد أبدع
3) قد أفتى الصدوق بهذا أیضاً فی من لا یحضره الفقیه، 6/1، باب المیاه و طهرها و نجاستها؛ و الهدایة، ص 65، باب المیاه. و مستنده ما رواه یونس عن أبی الحسن علیه السلام، قال: قلت له: الرجل یغتسل بماء الورد، و یتوضأ به للصلاة، قال: «لا بأس بذلك». (وسائل الشیعة، 1 / 148، ح 1، باب 3 من أبواب الماء المضاف). و قال فی المختلف، 226/1 ما نصّه: ذهب علماؤنا أجمع إلّا الشیخ محمّد بن بابویه إلى أنّه لا یجوز رفع الحدث بالماء المضاف .
4) فی المطبوع: بالعراقی. و هو یطابق المشهور. راجع: المختلف، 184/1 ؛ جواهر الکلام، 168/1
5) قال العلّامة الحلّی فی المختلف، 182/1 ، فی حدّ الكرّ: اختلف علماؤنا فی حدّ الكرّ: اختلف علماؤنا فی حدّ الكرّ، فالشیخ قدّره بثلاثة أشبار و نصفاً طولاً فی عرض فى عمق و هو اختیار ابن البراج و ابن إدریس و صاحب الوسیلة.
و ماء البئر طهور كلّه ما لم یقع فیه شیء ینجّسه، و ماء البحر (طهور كلّه). (1)
و لا ینقُض الوضوء إلّا ما خرج من الطّرفین: من بول، أو غائط، أو ریح، أو منی، و النّوم (الغالب على السمع و البصر و یزیل العقل) (2).
و لا یجوز المسح على العمامة، و لا على القلنسوة، و لا یجوز المسح على الخفّین و الجوربین، إلّا من عدو یتّقى (3)، أو ثلج یخاف منه على الرجلین، فیقام الخُفّان مقام الجبائر فیمسح علیهما.
و روت عائشة عن النبی صلی اللّه علیه و آله و سلم أنّه قال: «أشدّ الناس حسرة یوم القیامة من رأى وضوءه على جلد غیره». (4)
و قالت عائشة: «لئن أمسح على ظهر عَیرٍ (5)بالفلاة، أحبّ الیّ من أن أمسح على خُفّی» (6).
و من لم یجد الماء فلیتیمّم كما قال اللّه عزّ و جلّ: { فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً } (7)و الصعید الموضع المرتفع، و الطیّب الذی ینحدر عنه (8)الماء.
فإذا أراد الرجل أن یتیمّم ضرب بیدیه على الأرض مرّة واحدة، ثمّ ینفضهما فیمسح بهما وجهه، (ثمّ یضرب بیده الیسرى الأرض، فیمسح بها یده الیمنى من المرفق إلى أطراف الأصابع، ثمّ یضرب بیمینه الأرض، فیمسح بها یساره من المرفق إلى أطراف الأصابع) (9)،
1) فی «م»: طاهر مطهر
2) فی «ق» و البحار و المطبوع: إذا ذهب بالعقل
3) جواز المسح على الخفّین عند التقیة ممّا أدّعى فی المختلف ( 303/1) علیه الإجماع و هو مختار الصدوق فی من لا یحضره الفقیه (47/1، ح 7، باب حد الوضوء) أیضاً، ولكنّه صرّح بالعدم فی الهدایة (ص 81، باب الوضوء) و المقنع ( ص 17، باب الوضوء)
4) من لا یحضره الفقیه، 1 / 48 ، ح 9، باب حد الوضوء
5) العیر: الحمار و قد غلب على الوحشی. لسان العرب، 4 / 620، باب «عیر»
6) من لا یحضره الفقیه، 1 / 48، ح 101، باب حد الوضوء. و قد نقلهما الصدوق من طرق العامّة
7) النساء: 43؛ المائدة: 6
8) هذا التفسیر مأخوذ ممّا فی الفقه الرضوی (ص 90، باب التیمم)، و فیه: «المرتفع عن الأرض»
9) فی «م»: من قصاص شعر الرأس إلى طرف الأنف الأعلى و إلى الأسفل أولى، ثمّ یمسح الیمنی ببطن الیسرى من الزند إلى أطراف الأصابع، ثمّ یمسح ظهر یده الیسرى كذلك و یضرب بدل غسل الجنابة ضربتین ضربة یمسح وجهه و ضربة اُخرى یمسح بها ظهر كفیه
و قد روی «أن یمسح الرجل جبینه و حاجبیه، و یمسح على ظهر كفیه» (1)، علیه مضى مشایخنا - رضوان اللّه علیهم -.
و ما ینقض الوضوء ینقض التیمّم، و النظر إلى الماء ینقض التیمّم.
و من تیمّم و صلّى، ثمّ وجد الماء، و هو فی وقت الصلاة أو قد خرج الوقت، فلا إعادة علیه، لأنّ التیمّم أحد الطهورین، فلیتوضّأ لصلاة اُخرى. (2)
و لا بأس أن یصلّی الرجل بوضوء واحد صلاة اللیل و النهار كلّها، ما لم یحدث، و كذلك المتیمّم (3)ما لم یحدث أو یصب ماء.
و الغسل فی سبعة عشر موطناً: غسل (4)لیلة سبع عشرة من شهر رمضان، و لیلة تسع عشرة منه (5)، و لیلة إحدى و عشرین منه (6)، و لیلة ثلاث و عشرین، و للعیدین، و عند دخول الحرمین، و عند الإحرام، و غسل الزیارة، و غسل الدخول إلى البیت، و یوم التّرویة، و یوم عرفة، و غسل المیت، و غسل من غسّل میتاً (7)أو كفّنه أو مسّه بعد ما یبرد (بالموت و قبل تطهیره بالماء، و هذه الأغسال الثلاثة فریضة) (8)، و غسل یوم الجمعة، و غسل الكسوف إذا احترق القرص كلّه و لم یعلم به الرجل (9)، و غسل الجنابة فریضة، و كذلك غسل الحیض (10)، لأنّ الصادق علیه السلام قال: «غسل الجنابة و الحیض واحد».
1) لم یتعرض فی الهدایة (ص 88، باب التیمّم) إلّا لهذا الوجه، و هو اختیاره فی المقنع (ص 26، باب التیمّم) حیث نقل روایة عن زرارة قال: سألت أبا جعفر علیه السلام عن التیمّم؟ فضرب بیده إلى الأرض ثمّ رفعها فنفضها، ثمّ مسح بها جبینه و كفّیه مرة واحدة. (وسائل الشیعة، 359/3، ح 3، الباب 11 من أبواب التیمّم)
2) وزاد فی المقنع ( ص 25، باب التیمّم): و إذا تیمّمت و دخلت فی صلاتك، ثمّ أتیت بماء فانصرف و توض ما لم تركع و إن كنت قد ركعت فامض، فإنّ التیمّم أحد الطهورین
3) فی «ق» و البحار: التیمّم، و فی المطبوع: للمتیمّم
4) لیس فی «م» و البحار
5) لیس فی «ق» و البحار و المطبوع
6) لیس فی «ق» و البحار و المطبوع
7) فی «م»: المیت
8) لیس فی «ق» و البحار و المطبوع
9) و قال فی الهدایة، ص 90 ، باب الأغسال: إذا احترق القرص كلّه، فاستیقظ الرجل و لم یصل، فعلیه أن یغتسل و یقضی الصلاة
10) فی «م» بزیادة: و الاستحاضة و النفاس
و كلّ غسل فیه وضوء فی أوّله، إلّا غسل الجنابة، لأنّه فریضة (1)، و إذا اجتمع فرضان فأكبرهما یجزی عن أصغر هما.
و من أراد الغسل من الجنابة فلیجتهد أن یبول، لیخرج ما بقی (2)فی إحلیله من المنی، ثمّ یغسل یدیه ثلاثاً من قبل أن یدخلهما الإناء، ثمّ یستنجی و ینقی فرجه، ثمّ یضع على رأسه ثلاث أكف من ماء (3)و یمیز الشعر بأنامله حتّى یبلغ الماء أصل الشعر كلّه، ثمّ یتناول الإناء بیده، و یصبه على رأسه و بدنه مرتین، و یمر یده على بدنه كلّه، و یخلّل اُذنیه بإصبعیه، و كلّ ما أصابه الماء فقد طهر.
و إذا ارتمس الجنب فی الماء ارتماسة واحدة أجزأه ذلك من غسله، و إن قام فی المطر حتى یغسله فقد (4)أجزأه ذلك من غسله.
و من أحبّ أن یتمضمض و یستنشق فی غسل الجنابة فلیفعل، و لیس ذلك بواجب، لأنّ الغسل على ما ظهر لا على ما بطن، غیر أنّه إذا أراد أن یأكل أو یشرب قبل الغسل، لم یجز له إلّا أن یغسل یدیه و یتمضمض و یستنشق، فإنّه إن أكل أو شرب قبل ذلك خیف علیه البرص.
و إذا عرق الجنب فی ثوبه و كانت الجنابة من حلال، فحلال الصلاة فی الثوب، و إن كانت من حرام فحرام الصلاة فیه.
و أقل الحیض ثلاثة أیّام، و أكثرها عشرة أیّام، و أقلّ الطهر عشرة أیّام، و أكثره لا حدّ له. و أكثر أیّام النفساء الّتی تقعد فیها عن الصلاة ثمانیة عشر یو ماً (5)، و تستظهر بیوم أو یومین، إلّا أن تطهر قبل ذلك.
و الزكاة على تسعة أشیاء: الحنطة (6)، و الشعیر، و التمر، و الزبیب، و الإبل، و البقر، و الغنم، و الذهب، و الفضة؛ و عفا رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم عمّا سوى ذلك.
1) انظر: الهدایة ص 91
2) لیس فی البحار
3) فی المطبوع: الماء
4) لیس فی «م»
5) قد اختار فی المقنع، ص 50، باب الحائض و المستحاضة و النفساء: عشرة أیام، و هی اختیار والده على ما فی المختلف ( 378/1)، و جعل فیه ما هنا روایة، و قد اقتصر فی الهدایة (ص 101 ، باب غسل النفساء) بنقل ما دلّ علیه
6) فی البحار و المطبوع بزیادة: على
و لا یجوز دفع الزكاة إلّا إلى أهل (1)الولایة، و لا یعطی من أهل الولایة: الأبوان، والولد، و الزّوج، و الزّوجة، و المملوك، و كلّ من یجبر الرجل على نفقته.
و الخمس: واجب فی كلّ شیء بلغ قیمته دیناراً: من الكنوز، و المعادن، و الغوص، و الغنیمة. و هو اللّه عزّ و جلّ، و لرسوله صلی اللّه علیه و آله و سلم، و لذی القربى من الأغنیاء و الفقراء و الیتامى و المساكین و ابن السبیل من أهل الدین.
و صیام السُّنّة ثلاثة أیام فی كلّ شهر: خمیس فی أوله، و أربعاء فی وسطه، و خمیس فی آخره.
و صیام شهر رمضان فریضة، و هو بالرؤیة و لیس بالرأی و لا بالتظنّی، و من صام قبل الرؤیة، أو أفطر قبل الرؤیة، فهو مخالف لدین الإمامیّة.
و لا تقبل شهادة النساء فی الطلاق، و لا فی رؤیة الهلال.
و الصلاة فی شهر رمضان كالصلاة فی غیره من الشهور، فمن أحب أن یزید فلیصل كلّ لیلة عشرین ركعة: ثمانی ركعات بین المغرب و العشاء الآخرة، و اثنتی عشرة ركعة بعد العشاء الآخرة، إلى أن تمضی عشرون لیلة من شهر رمضان، ثمّ یصلّی كلّ لیلة ثلاثین ركعة: ثمانی ركعات منها بین المغرب و العشاء، و اثنتین و عشرین ركعة بعد العشاء الآخرة. و یقرأ فی كلّ ركعة منها: «الحمد» و ما تیسر له (2)من القرآن، إلّا فی لیلة إحدى و عشرین، و لیلة ثلاث و عشرین، فإنّه یستحب إحیاؤهما، و أن یصلّی الإنسان فی كلّ لیلة منهما مئة ركعة، یقرأ فی كل ركعة «الحمد» مرّة و «قل هو اللّه أحد» عشر مرّات. و من أحیا هاتین اللیلتین بمذاكرة العلم فهو أفضل.
و ینبغی للرجل إذا كان لیلة الفطر أن یصلّی المغرب ثلاثاً، ثمّ یسجد و یقول فی سجوده: «یا ذا الطول، یا ذا الحول، یا مصطفى محمّد و ناصره، صلّ على محمّد و آل محمّد، و اغفر لی كلّ ذنب أذنبته و نسیته، و هو عندك فی كتاب مبین»، ثمّ یقول مئة مرة: «أتوب إلى اللّه عزّ و جلّ»، و یكبِّر بعد صلاة (3)المغرب و العشاء الآخرة و صلاة الغداة و العید و الظهر و العصر، كما یكبّر أیّام التشریق، و یقول: «اللّه أكبر اللّه أكبر لا إله إلّا اللّه و اللّه أكبر، اللّه أكبر و لله الحمد،
اللّه أكبر على ما هدانا، و الحمد لله على ما أولانا (1)»، و لا یقول فیه: «و رزقنا من بهیمة الأنعام»، فإنّ ذلك فی أیّام التشریق.
و زكاة الفطرة واجبة، تجب على الرجل أن یخرجها عن نفسه، و عن كلّ من یعول: من صغیر و كبیر، و حرّ و عبد، و ذكر و اُنثى، صاعاً من تمر، أو صاعاً من زبیب، أو صاعاً من برّ، أو صاعاً من شعیر، و أفضل ذلك التمر.
و الصاع أربعة أمداد، و المد وزن مئتین و اثنین و تسعین درهماً و نصف، (و یكون مجموع) (2)ذلك ألفاً و مئة و سبعین (درهماً بالعراقی) (3).
و لا بأس بأن یدفع قیمته ذهباً (أو فضة) (4)أو ورقاً، و لا بأس بأن یدفع عن نفسه و عمّن یعول إلى واحد، و لا یجوز أن یدفع ما یلزم واحداً إلى نفسین.
و لا بأس بإخراج الفطرة فی أوّل یوم من شهر رمضان إلى آخره، و هی زكاة إلى أن یصلّی العید، فإن أخرجها بعد الصلاة فهی صدقة، و أفضل وقتها آخر یوم من شهر رمضان. (5)
و من كان له مملوك مسلم أو ذمیّ فلیدفع عنه الفطرة، و من ولد له مو لود یوم الفطر قبل الزّوال فلیدفع عنه الفطرة، و إن (6)ولد بعد الزّوال فلا فطرة علیه، و كذلك إذا أسلم الرجل قبل الزوال و (7)بعده فعلى هذا.
و الحاجّ على ثلاثة أوجه: قارن، و مفرد، و متمتع بالعمرة إلى الحجّ. و لا یجوز لأهل مكة و حاضریها التّمتع بالعمرة إلى الحج، و لیس لهم إلّا القرآن (8)و الإفراد، لقول اللّه عزّ و جلّ: { ذلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرامِ } (9)، و حدّ حاضری المسجد الحرام أهل مكّة
1) فی «ق» و البحار و المطبوع: أبلانا
2) فی «ق» و البحار و المطبوع: یكون
3) فی البحار: وزنة
4) لیس فی «ق» و المطبوع
5) ما ذكره فی وقت إخراج زكاة الفطرة حكاه فی من لا یحضره الفقیه ( 2 / 182، ح 21) عن رسالة والده إلیه، و هو خلاف المشهور. راجع: المختلف، 3/ 294؛ جواهر الکلام، 527/15 و ما بعدها
6) فی «م»: فإن
7) فی «م»: أو
8) فی البحار: الإقران
9) البقرة: 196
و حوالیها على ثمانیة و أربعین میلاً، و من كان خارجاً عن (1)هذا الحدّ، فلا یحجّ إلّا متمتّعاً بالعمرة إلى الحج، و لا یقبل اللّه غیره.
(و ینبغی أن یكون الإحرام من العقیق و أوّله من المسلخ) (2)، و أوسطه غمرة، و آخره ذات عرق، و أوّله أفضل. (3)
غَمْرَة: منهل من مناهل طریق مكة، و هو فصل ما بین نجد و تهامة. معجم البلدان، 4/ 212.
ذات عِرق: هو منزل معروف من منازل الحجّ، يُحرم أهل العراق بالحج منه، سمّی به لأنّ فیه عرقاً و هو الجبل الصغیر. لسان العرب، 249/10، مادّة «عرق»؛ معجم البلدان، 107/4
فإنّ رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم وقّت لأهل العراق: العقیق، و وقّت لأهل الطائف: قرن المنازل، و وقّت لأهل الیمن: یلملم، و وقّت لأهل الشام: المهیعة، و هی الجحفة، و وقّت لأهل المدینة ذا الحلیفة، و هی (4)مسجد الشجرة. و لا یجوز الإحرام قبل بلوغ المیقات، و لا یجوز تأخیره عن المیقات، إلّا لعلّة أو تقیة.
و فرائض الحجّ سبعة: الإحرام، و التلبیات الأربع، و هی: «لبیك اللّهمّ لبیك، لبیك لا شریك لك لبیك، إنّ الحمد و النعمة لك و الملك، لا شریك لك» (5)، و غیر ذلك من التلبیة سنّة، و ینبغی للملبّی أن یكثر من قوله: «لبیّك ذا المعارج لبیّك» فإنّها تلبیة النبیّ صلی اللّه علیه و آله و سلم.
و الطواف بالبیت فریضة، و الركعتان عند مقام إبراهیم علیه السلام، فریضة، و السعی بین الصفا و المروة فریضة، (و الوقوف بعرفة فریضة) (6)، و الوقوف بالمشعر فریضة، و هدیُ التمتع فریضة. و ما سوى ذلك من مناسك الحجّ سنّة.
و من أدرك یو یوم الترویة عند زوال الشمس إلى اللیل فقد أدرك المتعة. و من أدرك یوم النحر مزدلفة، و علیه خمسة (7)من الناس فقد أدرك الحج. و لا یجوز فی الأضاحی من البدن إلّا الثنی، و هو الّذی تمّ له خمس سنین و دخل فی
1) فی «ق» و البحار من
2) فی «م»: و ینبغی أن یكون أوّل الإحرام من المسلخ؛ و فی «ق» و البحار: و أوّل الإحرام المسلخ
3) المسلخ: موضع من أعمال المدینة: تاج العروس، 273/7، مادّة «سلخ». و فی معجم البلدان، 128/5: المَسلَح.
4) فی «ق» و البحار و المطبوع: هو
5) فی المقنع: «لا شریك لك لبیّك». و انظر: التلبیات المسنونة، ص 220، باب الحجّ
6) لیس فی «م» و البحار
7) فی «م»: خمس
السادسة، و یجزی من (1)البقر و المعز الثنی، و هو الّذی تمّ له سنة و دخل فی الثانیة، و یجزی من الضأن الجذع (2)لسنة، و لا یجزی فی الأضحیة ذات عوار.
و تجزی البقرة عن خمسة نفر إذا كانوا من أهل بیت، و الثور عن واحد، و البدنة عن سبعة، و الجزور (3)عن عشرة متفرقین، و الكبش عن الرجل و عن أهل بیته.
و إذا عزّت الأضاحی أجزأت شاة عن سبعین (4).
و تجعل الاضحیة ثلاثة أثلاث: ثلث یؤكل، و ثلث یهدى، و ثلث یتصدّق به.
و لا یجوز صیام أیام التشریق، فإنّها أیّام أكل و شرب و بعال.
و جرت السنّة فی الإفطار یوم النحر بعد الرجوع من الصّلاة، و فی الفطر قبل الخروج إلى الصّلاة.
و التكبیر فی أیّام التشریق بمنى فی دبر خمس عشرة صلاة، من صلاة الظهر یوم النحر إلى صلاة الغداة یوم الرّابع، و بالأمصار فی دبر عشر صلوات، من صلاة الظهر یوم النحر إلى صلاة الغداة یوم الثالث (5)
و فی ص 285، باب التكبیر أیام التشریق قیّد التكبیر بالإقامة بمكة؛ ثمّ قال: و إن أنت خرجت من منى فلیس علیك تكبیر. و انظر فیه كیفیة التكبیر
.و تحل الفروج بثلاثة وجوه: نكاح بمیراث، و نكاح بلا میراث، و نكاح بملك الیمین.
و لا ولایة لأحد على المرأة إلّا لأبیها ما دامت بكراً ، فإذا كانت تیّباً فلا ولایة لأحد علیها، و لا یزوجها أبوها و لا غیره، إلّا بمن ترضی، بصداق مفروض.
و لا یقع الطلاق إلّا على الكتاب و السّنة. و لا یمین فی طلاق، و لا فی عتق، و لا طلاق قبل نكاح و لا عتق قبل ملك، و لا عتق إلّا ما اُرید به وجه اللّه عزّ و جلّ.
و الوصیة لا تجوز إلّا بالثلث، و من أوصى بأكثر من الثلث ردّ إلى الثلث.
1) فی «ق» و البحار: فی
2) الجذع: الصغیر السن، و هو من الظأن ما بلغ ثمانیة أو تسعة أشهر. لسان العرب، 44/8، مادّة «جذع»
3) الجزور: الناقة المجزورة، و جزَر الناقة جزراً: نحرها و قطعها. لسان العرب، 4/ 134، مادّة «جزر»
4) ما ذكره فی سنین الأضاحی إلى هنا نسبه فی المقنع (ص 274، باب الإفاضة من عرفات) إلى والده فی رسالته إلیه مع تفاوت ؛ و فی الهدایة بلا نسبته إلیه، و الّذی هنا قریب من الثانی. انظر: باب الأضاحی من الهدایة (ص 244) و ذیله
5) كذا فی الهدایة (ص 210، باب التكبیر فی العیدین) أیضاً و فی المقنع (ص 150، باب صلاة العیدین) ما یخالفه، و الظاهر سقوط شیء منه، فلاحظ
و ینبغی للمسلم أن یوصی لذوی قرابته ممّن لا یرث بشیء من ماله، قلّ أم كثر، و من لم یفعل ذلك فقد ختم عمله بمعصیة.
و سهام المواریث لا تعول على ستّة (1). و لا یرث مع الولد و الأبوین أحد إلّا زوج أو زوجة، و المسلم یرث الكافر، و لا یرث الكافر المسلم.
و ابن الملاعنة لا یرثه أبوه و لا أحد من قبل أبیه، و ترثه أُمّه، فإن لم تكن له امّ فأخواله و أقرباؤه من قبل اُمّه.
و متى أقرّ الملاعن بالولد بعد الملاعنة ألحق به ولده، و لم ترجع إلیه امرأته، فإن مات الأب ورثه الابن، و إن مات الابن لم یرثه الأب.
و من شرائط دین الإمامیّة: الیقین، و الإخلاص، و التوكّل و الرضا، و التسلیم، و الورع، و الاجتهاد، و الزهد، و العبادة، و الصدق، و الوفاء، و أداء الأمانة إلى البر و الفاجر و لو إلى قاتل الحسین علیه السلام، و البرّ بالوالدین، و استعمال المروة و الصبر و الشجاعة، و اجتناب المحارم، و قطع الطمع عمّا فی أیدی النّاس، و الأمر بالمعروف، و النهی عن المنكر، و الجهاد فی سبیل اللّه بالنّفس و المال على شرائطه، و مواساة الإخوان، و المكافأة على الصنائع، و شكر المنعم، و الثناء على المحسن، و القناعة، و صلة الرحم، و برّ الآباء و الأمّهات، و حسن المجاورة، و الإنصاف (2)، و الإیثار، و مصاحبة الأخیار، و مجانبة الأشرار، و معاشرة النّاس بالجمیل، و التسلیم على جمیع النّاس مع الاعتقاد بأنّ سلام اللّه لا ینال الظالمین، و إكرام المسلم ذی الشیبة، و توقیر الكبیر، و رحمة الصغیر، و إكرام كریم كلّ قوم، و التواضع، و التخشع، و كثرة ذكر اللّه عزّ و جلّ، و تلاوة الآن و الدعاء، و الاغضاء، و الاحتمال، و المحاملة (3)، و التقیة (4)
و إن شئت قلت: إنّ التقیة على نوعین فمنها ما یوجبه الخوف. و منها ما یقتضیه المجاملة و الألفة بین المسلمین
، و حسن1) فی «م»: سننه
2) لیس فی البحار
3) المجاملة : المعاملة بالجمیل. لسان العرب، 126/11، باب «جمل»
4) یظهر من هذا الكلام أنّ التقیة عنده غیر المجاملة، و هو الحقّ الّذی غفل عنه الكثیر، فمن المعهود أنّ كثیراً من الأحكام صدرت من أئمة أهل البیت علیهم السلام تقیة؛ و ترى فی كتب الحدیث كالتهذیب و الاستبصار و الوسائل و الوافی؛ و فی الكتب الفقهیة أیضاً أنّ مصنّفیها یحملون كثیراً من الأخبار الّتی تعارضت مع غیرها على التقیة، فإن أرادوا بها الخوف من الأعداء و إخفاء المذهب حقناً للدماء و الأموال، فهو لا یتمشى فی كثیر من تلك الأخبار، مثل ما ورد من الترغیب إلى حضور جماعات العامة و مساجدهم معللاً بقوله علیه السلام: «لأنّهم إذا شاهدو كم قالوا رحم اللّه جعفر بن محمّد كیف أدّب أصحابه» فإنّه لا یلائم المعنى المتقدّم. و إنّما هو من باب المجاملة و حسن العشرة حفظاً لكیان الإسلام، و حذراً عن الفرقة و التباعد بین الفریقین.
الصحابة، و كظم الغیظ، و التعطّف على الفقراء و المساكین، و مشاركتهم فی المعیشة، و تقوى اللّه فی السّر و العلانیة، و الإحسان إلى النساء و ما ملكت الأیمان، و حفظ اللسان إلّا من خیر، و حسن الظن باللّه عزّ و جلّ، و الندم على الذنب، و استعمال السخاء و الجود، و الاعتراف بالتقصیر، و استعمال جمیع مكارم الأفعال و الأخلاق للدین و الدنیا، و اجتناب مذامّها فی الجملة و التفصیل.
و اجتناب الغضب، و السخط و الحمیّة، و العصبيّة، و الكبر، و التجبّر (1)، و احتقار النّاس، و الفخر، و العجب، و البذاء، و الفحش، و البغی، و قطیعة الرحم، و الحسد، و الحرص، و الشّره، و الطمع، و الخرق، و الجهل، و السفه، و الكذب، و الخیانة، و الفسق، و الفجور (2)، و الیمین الكاذبة، و كتمان الشهادة، و الشهادة بالزّور، و الغیبة، و البهتان، و السعایة، و السباب، و اللعان، و الطعان، و المكر، و الخدیعة، و الغدر، و النكث، و القتل بغیر حق، و الظلم، و القساوة، و الجفاء، و النفاق، و الریاء، و الزنا و اللواط، و الربا، و الفرار من الزحف، و التعرّب بعد الهجرة، و عقوق الوالدین، و الاحتیال على النّاس، و أكل مال الیتیم ظلماً، و قذف المحصنات (3).
هذا ما اتّفق إملاؤه على العجلة من وصف دین الإمامیّة. و (4)ساُملی شرح ذلك و تفسیره إذا سهّل اللّه عزّ اسمه لی العود من مقصدی إلى نیسابور إن شاء اللّه، و لا حول و لا قوّة إلا باللّه العلی العظیم، و صلّى اللّه على سیدنا (5)محمّد و آله و سلّم كثیراً. (6)
نبدأ تبركاً بالقرآن الكریم
أمالی الصدوق، محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی (نحو 306 - 381 ه)، مؤسسة البعثة، قم المقدسة، 1417 ه.
بحار الأنوار، العلّامة محمّد باقر المجلسی (المتوفّى 1110 ه)، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1403 ه.
تاج العروس، محمّد مرتضى الزبیدی (المتوفّى 1205 ه)، مكتبة الحیاة، بیروت.
تهذیب الأحكام، محمّد بن الحسن الطوسی (385 - 460 ه) دار الكتب الإسلامیة، طهران، 1390 ه.
جواهر الكلام، محمّد حسن النجفی (المتوفّى 1266 ه)، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، 1981 م .
الفقه الرضوی، المنسوب للإمام الرضا علیه السلام، تحقیق مؤسسة آل البیت علیهم السلام، 1406 ه.
الكافی، محمّد بن یعقوب الكلینی (المتوفّى 329 ه)، دار الكتب الإسلامیة، طهران، 1388 ه.
لسان العرب، ابن منظور الافریقی المصری محمّد بن مكرم (630 - 711 ه) نشر أدب الحوزة، قم، 1405 ه.
المختلف، العلّامة الحلّی (المتوفّى ،726 ه) مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1412 ه.
معجم البلدان، یاقوت الحموی (المتوفّى، 626 ه)، دار إحیاء التراث العربی، بیروت.
المقنع، الشیخ الصدوق (نحو 306 - 381 ه)، مؤسسة الإمام الهادی، قم، 1415 ه.
من لا یحضره الفقیه، الشیخ الصدوق، مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم.
الهدایة، الشیخ الصدوق، مؤسسة الإمام الهادی، قم، 1418 ه.
وسائل الشیعة، محمّد بن الحسن الحر العاملی (المتوفّى 1104 ه)، مؤسسة آل البیت، قم، 1409 ه.