ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : میراث ماندگار/ زیرنظر محمود مرعشی نجفی .
مشخصات نشر : قم : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله عظمی مرعشی نجفی . گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی ، 1424ق . = 2003م . =1382 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره: 964-8179-09-3 ؛ ج.1: 964-8179-10-7 ؛ ج.2: 964-8179-11-5 ؛ ج.3978-964-8179-96-5: ؛ :ج.4978-964-8179-97-2:
یادداشت : فارسی-عربی.
یادداشت : ج.2 (چاپ اول: 1382).
یادداشت : ج.3و 4(چاپ اول : 1388).
یادداشت : کتابنامه .
موضوع : اسلام -- مقاله ها و خطابه ها
موضوع : نسخه های خطی عربی -- ایران -- قم
موضوع : نسخه های خطی فارسی -- ایران -- قم
شناسه افزوده : مرعشی ،سید محمود، 1320 -
شناسه افزوده : کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی. گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی
رده بندی کنگره : BP10/م9 1382
رده بندی دیویی : 297/08
شماره کتابشناسی ملی : م 82-31421
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: مریم محققیان
میراث ماندگار/ زیر نظر سیّد محمود مرعشی نجفی - قم: کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی رحمه الله- گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی-، 1424ق. = 2004م. = 1382ش.
528 ص. (دوره) 3 - 09 - 8179 - 964 ISBN
ج 3. 1431ق. = 2010م. = 1388ش. (ج.3) 5-96-8179-964-978
فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
1.اسلام -- مقاله ها و خطابه ها. 2. نسخه های خطی عربی -- ایران -- قم. 3. نسخه های خطی فارسی -- ایران -- قم. الف. مرعشی نجفی، سيّد محمود، 1320ش. -، زیر نظر. ب. کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی.- گنجینه جهانی مخطوطات اسلامی-. ج. عنوان.
9 م/ BP10
297/08
کتابخانه ملی ایران 31421 - 82م
میراث ماندگار (جلد سوم)
زیر نظر د. سیّد محمود مرعشی نجفی
ناشر: کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله مرعشی نجفی رحمه الله
نوبت چاپ: اوّل، 1388 ش/ 1431 ق / 2010 م
حروف زنی و صفحه آرایی: فَرانَشر
لیتوگرافی: تیزهوش - قم
چاپ: ستاره- قم
شمارگان: هزار نسخه
ناظر چاپ: علی حاجی باقریان
شابک دوره: 3 - 09 - 8179-964
شابک جلد سوم: 5- 96 - 8179-964- 978
AYATOLLAH MAR'ASHI NAJAFI ST.,Qom 37157, I.R. IRAN
TEL: + 98 251 7741970-78; FAX: + 98 251 7743637
http:// www.marashilibrary.com
http:// www.marashilibrary.net
http:// www.marashilibrary.org
E-mail: info@marashilibrary.org
بسم الله الرحمن الرحیم
تصویر
^jpg.4
کتابچه پرسش و پاسخ یا استنطاق از میرزا رضا کرمانی
به کوشش سیّد محمود مرعشی نجفی...7
نظامنامه اساسی آستان قدس رضوی به پیوست نظامنامه داخلی کشیکی
تنظیم و تحریر مصباح السلطنه محمّد ولی خان اسدی
به اهتمام عبدالله غفرانی...47
تاریخ امکنه شریفه و رجال برجسته
تألیف آیت الله شهید میرزا علی آقا ثقة الاسلام تبریزی
تحقیق و تعلیق محمّد الوانساز خویی...77
الدرر الثواقب من أشعار محمّد بن أبي طالب
تدوین و تحقیق فارس حسّون کریم...133
گزارش های مأمور اداره مالیه در اواخر دوره قاجار
به کوشش محمّد برکت...213
سفرنامه خواف
حاتم خان بن حسن بن محمّد خان خوبی
تصحیح و مقدّمة علی صدرایی خویی...265
قواعد نشان مقدّسه علویه
از حاجی ترخان یوسف تبریزی
به کوشش سیّد محمّد حسين حكيم...315
رجال استرآباد (مشاهیر گرگان)
اثر شیخ محمّد صالح استرآبادی
تصحيح و اضافات میر محمود موسوی...337
مصابيح المستخير و مفاتيح المستشير
تأليف سيّد محمود بن محمّد علوی فاطمی حسینی حافظ تبریزی...433
تصحیح میر محمود موسوی...433
سماوریه
تألیف میرزا مسکین خراسانی
تصحیح و تحقیق حسین رفیعی...457
الفصول النصيرية في الأصول الدينيّة
تألیف خواجه نصیر الدّین طوسی
تصحیح محمّد رضا انصاری قمی...481
أنس الوحيد في تفسير آية العدل و التوحيد
تأليف الشهيد القاضي السيّد نور الله التُستري المرعشي
تحقيق السيّد عبدالكريم الموسوي...501
به کوشش سیّد محمود مرعشی نجفی
این کتابچه در برگیرندۀ بازجویی از میرزا رضا کرمانی، فرزند شیخ حسین عقدائی است که پس از دستگیری وی، به علّت قتل ناصرالدّین شاه قاجار، در ذی الحجه سال 1313 با حضور میرزا ابوتراب نظم الدوله و حاج حسین علی خان - رئیس قراولان عمارت همایونی - انجام شده است. وی در این گزارش، متّهم است که شدیداً تحت تأثیر افکار تند و انقلابی سيّد جمال الدّین اسد آبادی قرار گرفته، و به درخواست وی، ناصرالدّین شاه را در یکی از روزهایی که به زیارت حرم حضرت عبدالعظیم حسنی - علیه السّلام - رهسپار شده بود، با یک اسلحه کمری، به قتل برساند.
آن گونه که از متن این رساله بر می آید، این بازجویی نخستین است که با فشار و شکنجه های رقّت بار انجام نشده و پس از این مرحله، مراحل بعدی با شکنجه همراه بوده است. به جز میرزا رضا کرمانی، افراد دیگری نیز مورد بازجویی قرار گرفته اند، از جمله: میرزا تقی بن میرزا محمّدرضا همسر میرزا رضا کرمانی، قاتل شاه؛ ملّا حسين فرزند میرزا محمّدعلی متولّی مقبرۀ سرورالسلطنه، در صحن مطهّر حضرت عبدالعظیم؛ شيخ محمّد اندرمانی، که در منزل ناظم التولیه، انجام شده است؛ شیخ حسین دائی زاده؛ گزارش فرّاش باشی حضرت عبدالعظیم؛ گزارش ملّا حبیب از خادمان حرم مطهّر حضرت عبدالعظیم و گزارش مشهدی غلامحسین فرّاش آستانه مقدّسه.
گرچه گزارش بازجویی از میرزا رضا کرمانی - قاتل شاه قاجار - در منابع تاریخی، به ویژه تاریخ عصر قاجار آمده است؛ لیکن این کتابچه که نایاب و پیش تر منتشر نشده است، برخی مطالب جالب دارد، که برای تاریخ نگاران و جامعه شناسان معاصر، قابل استفاده می باشد.
نسخه خطّی این کتابچه، به شمارۀ «14396» در گنجینۀ جهانی مخطوطات اسلامی کتابخانه بزرگ پدر بزرگوارم، آیت الله العظمی مرعشی نجفی رحمه الله موجود می باشد. همان گونه که بارها یادآوری نموده ام، این گونه رساله ها، به علّت حجم اندک خود، هیچ گاه، جداگانه و مستقل، چاپ و منتشر نمی گردد. خداوند بزرگ را سپاس که تاکنون، افزون بر یک صد و پنجاه رسالۀ کوچک فارسی و اندکی عربی را در قالب فروست های گوناگون، منتشر نموده ایم.
نخستین بار تعدادی بالغ بر یک صد و اندی رساله، در موضوعات مختلف، در مجموعۀ «میراث اسلامی ایران»؛ مرحلۀ بعدی به عنوان «میراث ماندگار» که دو جلد آن تا کنون منتشر شده، و سه جلد نیز در حال انتشار می باشد، و مجموعاً بالغ بر پنجاه رسالۀ کوچک، نگاشته شده است. امیدوارم به یاری خداوند سبحان، روزی شاهد انتشار یک هزارمین رساله از این مجموعه باشیم.
به روان پاک و مطهّر آن پیر روشن ضمیر و آگاه که از دیر باز در اندیشه گردآوری میراث مکتوب و کهن شیعی بوده و با مشقّات بسیار آن ها را فراچنگ آورد و سرانجام، تمام آن ها را بدون کم و کاست، در طبق اخلاص نهاد و به رایگان به جامعه اسلامی هدیه نمود، درود می فرستیم و از آن مرجع راحل و بزرگ و فرهنگبان میراث اسلامی خواهانم، تا این جانب و مجموعۀ کارکنان کتابخانه بزرگ را که به نام بزرگوارش مزیّن است، از عنایات خویش بهره مند، سازند، و ما را از دعای خیر، فراموش نفرمایند.
بسم الله الرّحمن الرّحيم
صورت استنطاقات با میرزا رضای کرمانی، پسر شیخ حسین عقدائی که عجالتاً بدون صدمه و اذیّت با زبان خوش تا آن قدر تقریرات کرده است و مسلّم است [که] بعد از صدمات لازمه، ممکن است مکتومات ضمیر خود را بروز بدهد.
س) شما از اسلامبول چه وقت حرکت کردید؟
ج) روز 26 ماه رجب حرکت کردم.
س) به حضرت عبدالعظیم کی وارد شدید؟
ج) روز دویم شوّال.
س) در راه کجاها توقّف کردید؟
ج) در بارفروش (1)در کاروانسرای حاجی سیّد حسین چهل و یک روز به واسطۀ بند بودن راه، توقّف کردم.
س) از اسلامبول چند نفر بودید که حرکت کردید؟
ج) من بودن و ابوالقاسم.
س) این ابوالقاسم کیست؟
ج) برادر شیخ احمد روحی، اهل کرمان به سن هیجده سال، شغلش خیّاطی است
س) او به چه خیال با شما حرکت کرد؟
ج) برای این که برود به کرمان. بعد از آن که برادرش را با دو نفر دیگر که میرزا آقاخان و حاجی حسن خان هستند، در اسلامبول گرفتند که به ایران بیاورند، در طرابزون (2)توقّف دادند و نمی دانم حالا آن جا هستند یا نه.
س) بعد از گرفتاری برادرش او وحشت کرد آمد؟
ج) نخیر! برادرش را که گرفتند، به خیال برادر دیگرش که وطنش آن جا است، به سمت وطنش حرکت کرد؛ برادرش شیخ مهدی، پسر آخوند ملا محمّدجعفر ته باغ کله ای.
س) این سه نفر را شما در اسلامبول بودید، به چه جرم و به چه نسبت گرفتند؟
ج) علاء الملک (3)سفیر، از قراری که معلوم شد، غرضی با این سه نفر داشت، به جهت این که به او اعتنا نمی کردند. چون این ها دو نفرشان مدرّس هستند چهار زبان می دانند، در خانه مسلمان و ارامنه و فرنگی، برای معلّمی، مراوده می کنند؛ هر کس بخواهد تحصیل کند، این ها خانه او می روند. این ها خبرچینی می کنند در ایران، مفسد بودند، به این جهات این ها را متّهم
1) بارفروش، نام قدیم شهرستان بابل، در استان مازندران.
2) بندری است که بر ساحل دریای سیاه در ترکیه واقع شده است.
3) سیّد محمود خان دیبا، فرزند علی اصغر خان مستوفی، ابتدا در دوایر دولتی آذربایجان مشغول به کار شد، سپس به تفلیس رفت و کاردار ایران در تفلیس گردید. در سال 1304ه وزیر مختار ایران در روسیه شد، و پس از 9 سال به سمت سفیر کبیری ایران در اسلامبول منصوب شد. پس از ترور ناصرالدّین شاه به دست میرزا رضای کرمانی، اقدام به دستگیری وی و شیخ احمد روحی و میرزا حسین خان خبیرالملک نمود و قصد داشت، سیّد جمال الدّین اسد آبادی را نیز به ایران برگرداند که موفق نشد. پس از هفت سال به ایران مراجعت کرد و مناصب، دیگری از جمله وزارت دادگستری را بر عهده گرفت. سرانجام در سال 1344 ه در سن 87 سالگی درگذشت، و در قم به خاک سپرده شد.
کردند و گرفتند. این تقصیر این دو نفر بود، ولی حاج میرزا حسن خان به واسطۀ کاغذهایی که گفتند به ملّاهای نجف و کاظمین نوشته است، و هم چو گفتند که این کاغذها به دست صدر السلطنه (1)آمده بود که آن ها را به مقام خلافت جلب نموده بود، به توسط آقا سیّد جمال الدّین و دستور العمل ایشان غرض سفیر این بوده است که سبب شد گرفتاری آن ها را.
س) این جا بعضی اطلاعات رسید که شما در موقع حرکت، غیر از ابوالقاسم، همسفر دیگر هم داشتید و بعضی دستورالعمل ها هم از طرف آقا سیّد جمال الدّین به شما داده شده بود. تفصیل این چه چیز است؟
ج) غیر از ابوالقاسم، کسی با من نبوده است. شاهد بر این مطلب غلامرضا، آدم کاشف السلطنه (2)است، در قهوه خانه حاجی محمّدرضا که در باطوم (3)است و جمعی ایرانی ها آن جا هستند. غلام رضا قبل از آمدن ما تقریباً بیست الی بیست و پنج روز، کم تر یا بیش تر، از اسلامبول حرکت کرد. چون [از] باطوم به بادکوبه (4)، چند پل خراب شده بود، در قهوه خانه توقّف کرده، مشغول خیّاطی بود که ما رسیدیم و در بین راه، از تفلیس (5)به این طرف، جوانی ارومیه ای برادری [ داشت] صاحب منصب بود و اسم خودش امیرخان است [و] می گفت: برادرم درب خانه علاءالدّوله منزل دارد. در راه آهن به ما برخورد. بودیم تا بادکوبه. ابوالقاسم با کشتی پشت وائی از سمت اوزون اوده رفت که به عشق آباد می رود و از خراسان به کرمان. من با غلامرضا و آن دو نفر ایرانی، دیگر، که امیرخان و برادرش باشند، از بادکوبه به مشهد سر (6)و از آن جا به بار فروش وارد شدیم. بعد از رسیدن توی
1) حسین قلی خان خواجه نوری، پسر چهارم میرزا آقاخان نوری، صدراعظم ناصرالدّین شاه قاجار، نایب اوّل وزارت خارجه، کنسول ایران در بمبئی و وزیر مختار ایران در واشنگتن، از مناصب او بوده است. پس از بازگشت از آمریکا از سوی ناصرالدّین شاه به صدرالسلطنه ملقّب گردید و بین مردم به حاجی واشنگتن معروف بود.
2) حاجی محمّد میرزا چای کار ابن محمّدحسن میرزا، نوۀ عباس میرزا، منشی گری و وزارت داشته و کتاب «دستورالعمل زراعت چای» از تألیفات اوست، که به سال 1279 ه- درگذشته است.
3) شهر و بندر معروف روسیه که در کنار دریای سیاه قرار گرفته است.
4) بادکوبه یا باکو شهر بندری در ساحل دریای خزر است که اکنون پایتخت آذربایجان می باشد.
5) پایتخت جمهوری گرجستان.
6) نام سابق شهر بابل سر است.
کاروان سرا و گرفتن بار، غلامرضا منزل انتظام الدوله (1)رفت و مراجعت کرده، اسبابش را هم برداشت و رفت به باغ شاه، منزل انتظام الدوله. سه روز یا چهار روز بعد آمد، در حالتی که لباس سفرش را پوشیده با من مصافحه کرده روانه تهران شد و من در کاروانسرای حاجی سیّد حسین منزل کردم و امیرخان هم به فاصله یک شب در بارفروش ماند و روانه تهران شد. والسلام.
س) دستورالعملی که می گویند از آن جا داشتید، نگفتید.
ج) دستورالعمل مخصوص نداشتم ،الّا این که حالِ سیّد واضح است که از چه قبیل گفتگو می کند. پروایی ندارد [و] می گوید: ظالم هستند، عادل نیستند. این قبیل حرف ها می زند.
س) پس شما از کجا به خیال قتل شاه افتادید؟
ج) از کجا نمی خواهد. از کنده ها و بلاهایی که به ناحق کشیدم. چوب ها که خوردم، شکم خودم را پاره کردم، مصیبت هایی که از خانه نایب السلطنه (2)در امیریّه و در قزوین و در انبار و باز در انبار به سرم آمد. چهار سال و چهار ماه در زیر کنده و زنجیر بودم و حال آن که به خیال خودم، خیر دولت را خواستم؛ خدمت کردم. قبل از وقوع شورش تنباکو (3)، نه این که فضولی کرده باشم، اطلاعات خودم را دادم بعد از آن که احضارم کردند.
1) میرزا عبدالله یوشی، انتظام الدوله سردار امجد، برادر زن و پیش خدمت ناصرالدّین شاه، حاکم مازندران و استرآباد (گرگان) و پس از وی نیز فرزندش میرزا ابراهیم خان، داماد ناصر الدّین شاه به لقب انتظام الدوله، ملقّب گردید.
2) کامران میرزا فرزند سوم ناصرالدّین شاه قاجار که دارای سمت های وزارت جنگ، حکومت تهران و برخی ایالات دیگر، وی در سال 1272 ه زاده شد، و در سال 1307ه- در سنّ 75 سالگی درگذشت، و در شهرری به خاک سپرده شد.
3) موضوع تنباکو از این قرار است که ناصرالدّین شاه قاجار در سفر سوم خود به اروپا قراردادی با ماژور تالبوت، یکی از اتباع انگلیسی، برقرار نمود که حقّ تجارت تنباکو در ایران، منحصراً به آن شرکت انگلیسی اعطا شود، لیکن با روشنگری عالمان شیعه، هم چون میرزا محمّد حسن آشتیانی (م 1319ه-) در تهران، آقا نجفی اصفهانی (م 1332ه-) در اصفهان، میرزا جواد مجتهد (م 1313 ه- ) در تبریز، سیّد علی اکبر فال اسیری (م 1319 ه-) در شیراز میرزا حبیب الله خراسانی (م 1327 ه-) و حاج محمّدتقى بجنوردی (م 1314 ه-) در مشهد، همراه جنبش عمومی مردم که سرانجام با فتوای مرحوم آیت الله میرزا محمّدحسن شیرازی (م 1312ه-)، دولت ایران در تاریخ 16 جمادی الاولی 1309، مجبور به لغو آن گردید. متن فتوای میرزا چنین بود: «اليوم استعمال توتون و تنباکو، بایّ نحو کان، در حکم محاربه با امام زمان - علیه السّلام - است.»
س) کسی که با شما غرض و عداوت شخصی نداشت. در صورتی که این طوری که می گویید خدمت کرده باشید، و از شما در آن وقت علامت فتنه جویی و فسادی دیده نشده باشد، جهتی نداشت که در ازای خدمت، به شما این طور صدمات زده باشند. پس معلوم می شود، همان وقت هم در شما بعضی آثار فتنه و فساد دیده بودند.
ج) الحال هم حاضرم بعد از این مدّت که طرف مقابل حاضر شده، آدم بی غرضی تحقیق نماید که من عرایض صادقانه خودم را محض حبّ وطن و ملت و دولت به عرض رساندم، و ارباب غرض، محض حسن خدمت و تحصیل مناصب و درجات و مواجب و نشان و حمایل و غیره و غیره، و غیره به عکس به عرض رساندند. الحال هم حاضرم برای تحقیق.
س) این ارباب غرض کی ها بودند؟
ج) شخص پست فطرت نانجیب بی اصل رذل غیر لایق، که قابل هیچ یک از این مراتب نبود، خود آقای وکیل الدوله (1)و كثرت محبّت حضرت والا آقای نایب السلطنه به او.
س) وکیل الدوله که می گوید، همان وقت با اسناد و کاغذجات مفسدانه که همه کس معلوم شد، تو را گرفته است! و اگر آن وقت شما را نگرفته بود، به موجب استنطاقی که همان وقت به عمل آورده اند، این خیال را همان وقت شما داشتید، و شاید همان وقت این کار را کرده بودید!
ج) پس در حضور وکیل الدوله معلوم خواهد شد.
س) در صورتی که شما اقرار می کنید که تمام این صدمات را وکیل الدوله برای تحصیل شئونات و نایب السلطنه برای حبّ به او به شما وارد آورده اند، شاه شهید چه تقصیر داشت؟ شما بایستی این تلافی و انتقام را از آن ها بکنید که سبب ابتلای شما شده بودند، و یک مملکتی را یتیم نمی کردید!
ج) پادشاهی که پنجاه سال سلطنت کرده باشد، و هنوز امور را به اشتباه کاری به عرض او برسانند، و تحقیق نفرمایند و بعد از چندین سال سلطنت، ثمر این درخت، وکیل الدوله،
1) آقا بالاخان، سردار افخم، از صاحب منصبان دوره ناصری که پس از کشته شدن ناصرالدّین شاه، و در زمان محمّدعلی شاه حاکم، گیلان شد، و سرانجام به دست مجاهدین به سال 1327. در گیلان به قتل رسید.
آقای عزیز السطان (1)آقای امین الخاقان (2)و این اراذل و اوباش و بی پدر و مادرهایی که ثمر این شجره شدهاند و بلای جان عموم مسلمین شده اند، باشند، باید چنین شجره ای را قطع کرد که دیگر این نوع ثمر ندهد. ماهی از سر گنده گردد نی زدم. اگر ظلمی می شد، از بالا می شد.
س) در صورتی که به قول شما این طور هم باشد، درباره شخص شما، وكيل الدوله و نایب السلطنه تقصیرشان بیشتر بود. شاه شهید که معصوم نبود، و از مغیبات خبر نداشت. یک آدمی مثل نایب السلطنه که هم پسرش و هم [خودش] نوکر بزرگ دولت [بود] مطلبی را به عرض می رساند، خاصّه با اسنادی که از شما به دست آورده و به نظر مبارک شاه شهید رسانده بود، برای شاه شهید تردیدی باقی نمی ماند. آن ها که اسباب بودند، بایستی طرف انتقام شما واقع شوند. این دلیل صحیحی نبود که ذکر کردید. شما فرد منطقی و حکیم مشربی هستید؛ جواب را با برهان باید ادا کنید.
ج) اسناد از من به دست نیامد، الّا این که در خانه وکیل الدوله با سه پایه و داغی در حضور دو نفر دیگر که یکی والی بود و یکی هم سیّدی که یک وقتی محض تعرّض به صدر اعظم، عمامه خود را برداشته بود و آن شب آن جا افطار میهمان بود، شاهد واقعۀ آن شب است که سند را به قهر و جبر، قلمدان آوردند، از من گرفتند. شب قبل هم مر مرا پیش نایب السلطنه بردند.
س) شما که آدم عاقلی هستید، می دانستید نباید همچو سندی داد، به چه عنوان از شما سند گرفتند و چه گفتند؟
ج) عنوان سند این بود که بعد از آن که من به آن ها اطلاع دادم که در میان تمام طبقات مردم حرف و همهمه است، بلوا و شورش خواهند کرد برای مسئله تنباکو. قبل از وقت علاجی بکنید! و به نایب السلطنه هم گفتم: تو دلسوز پادشاهی! تو پسر پادشاهی! تو
1) غلامعلی خان، معروف به ملیجک و ملقب به، عزیزالسلطان، فرزند میرزا محمّد خان، از کودکی مورد توجه ناصرالدّین شاه قرار گرفت. در سفر سوم ناصرالدّین به اروپا همراه وی بود. با دختر ناصرالدّین شاه ازدواج کرد و پس از ناصرالدّین شاه به مرور دارایی های خود را از دست داد و در سال 1318 در سن 61 سالگی، در حال فلاکت درگذشت.
2) محمّد بن دوستی، ملیجک، اوّل، پیش خدمت ناصرالدّین شاه قاجار
وارث سلطنتی! کشتی به سنگ خواهد خورد! این سقف بر تو پایین خواهد آمد! دور نیست خطری به سلطنت چندین ساله ایران وارد شود! یک دفعه این امّت اسلامیّه از میان خواهد رفت! آن وقت قسم خورد که من غرضی ندارم؛ مقصودم اصلاح است. تو یک کاغذی به این مضمون بنویس: ای مؤمنین! ای مسلمین! امتیاز تنباکو (1)داده شد، بانک ایجاد شد، تراموا در مقابل مسلمین راه افتاد، امتیاز راه اهواز داده شد، معادن داده شد، قندسازی و کبریت سازی داده شد، ما مسلمان ها به دست اجنبی خواهیم افتاد، رفته - رفته دین از میان خواهد رفت، حالا که شاه ما به فکر ما نیست، خودتان غیرت کنید! همّت کنید! اتّفاق و اتّحاد نمائید! در صدد مدافعه برآیید! تقريباً، مضمون کاغذ همین است. چنین کاغذی به من دستورالعمل داد و گفت: همین مطالب را بنویس! ما به شاه نشان خواهیم داد و می گوییم در مسجد شاه افتاده بود، پیدا کردیم تا [در] صدد اصلاح برآییم و نایب السلطنه قسم خورد که از نوشتن این کاغذ برای تو خطری نخواهد بود و بلکه قرض دولت است که در حقّ تو مواجب برقرار کند و التفات کند. آن وقت از حضور نایب السلطنه که رفتیم به خانۀ وکیل الدوله، آن جا نوشته را باز به قهر و جبر و تهدید نوشتم. وقتی که نوشته را از من گرفتند، مثل این بود که دنیا را خدا به ایشان داده است. قلمدان را جمع کردند، اسباب داغ و شکنجه به میان آوردند. سه پایۀ سربازی حاضر کردند که مرا لخت کنند، به سه پایه ببندند که رفقایت را بگو، مجلستان کجا است؟ و رفقایت کی هستند! هر چه گفتم چه مجلسی، چه رفیقی، من با همه مردم راه دارم؛ از همۀ افواه شنیدم؛ حالا کدام مسلمان را گیر بدهم؛ مجبورم کردند. من دیدم حالا دیگر وقت جان بازی و موقع آن است که جانم را فدای عرض و ناموس و جان مسلمانان. بکنم. چاقو و مقراض را که از شدّت خوشی و سرور فراموش کرده بودند که توی قلمدان بگذارند، در میان اطاق افتاده بود. نگاه به چاقو کردم، رجب علی
1) امتیازی بود که ناصرالدّین شاه قاجار در سفر سوم خود به اروپا، به تشویق میرزا علی اصغر امین السلطان (م 1325 هجری)، صدراعظم ناصرالدّین شاه، به یکی از اتباع انگلیسی به نام ماژور تالبوت و شرکای او داد که به نام قرارداد رژی نیز معروف است که در تاریخ 28 رجب 1308 در تهران به امضا رسید و با فتوای تحریم تنباکوی مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمّدحسن شیرازی، در تاریخ 16 جمادی الاولی 1309 لغو گردید.
خان ملتفت شد. چاقو را برداشت. مقراض پای بخاری افتاده بود. والی که رو به قبله نشسته بود، دعا می خواند، گفتم: شما را به حقّ این قبله و به حقّ همین دعایی که می خوانید، غرضتان چه چیز است؟ در این بین کاغذی هم از نایب السلطنه به آن ها رسیده بود؛ کاغذ را خواندند و پشت و رو گذاشتند. والی گفت: در این کاغذ نوشته است که حکم شاه است که مجلس و رفقای خود را حکماً بگویی و الّا این اسباب داغ و درفش حاضر است و تازیانه! من چون مقراض را پای بخاری دیدم، به قصد این که خودم را به مقراض برسانم، گفتم: بفرمایید بالای مقطّع تا تفصیل را به شما عرض کنم؛ داغ و درفش لازم نیست. و دست والی را گرفتم کشیدم به طرف بخاری. خودم را به مقراض رساندم و شکم خودم را پاره کردم؛ خون سرازیر شد؛ در بین جریان خون، بنای فحّاشی را گذاشتم پس از آن، حضرات مضطرب شده، بنای معالجه مرا گذاردند، زخم را بخیه زدند. دنباله همان مجلس است که چهار سال و نیم من بیچاره بی گناه که به خیال خودم خدمت به دولت کرده ام، از این حبس به این محبس، از تهران به قزوین، از قزوین به انبار، در زیر زنجیر مبتلا بودم. در چهار سال و نیم، دو سه مرتبه، مرخّص شدم، ولی در همه جهت در ظرف این مدّت، بیش تر از چهل روز آزاد نبودم. هر وقت که نایب السلطنه یک امتیاز نگرفته داشت، مرا می گرفت! هر وقت وکیل الدوله اضافه مواجب و منصب می خواست مرا می گرفت! عیالم طلاق گرفت. پسر هشت - نه ساله ام به خانه شاگردی رفت. بچّه شیر خواره ام به سر راه افتاد. دفعۀ اوّل بعد از تقریباً دو سال حبس که از قزوین ما را مراجعت دادند، ده نفر ما را مرخّص کردند؛ دو نفر از آن میان که بابی بودند، یکی حاجی ملّا علی اکبر و یکی حاجی امین بود. قرار شد به انبار بروند [ولی] چون یکی از آن بابی ها مایه دار بود، پولی خدمت حضرت والا تقدیم کرد، او را مرخّص کردند و مرا به جای آن بابی، باز به انبار فرستادند.
واضح است انسان از جان سیر می شود و بعد از گذشتن از جان، هر چه می خواهد، می کند. وقتی که به اسلامبول رفتم و در مجمع انسان های عالم در حضور مردمان بزرگ، شرح حال خودم را گفتم، و به من ملامت کردند که با وجود این همه ظلم و بی عدالتی، چرا باید من دست از جان نشسته و دنیا را از دست این ظالمین خلاص نکرده باشم.
س) تمام این تفصیلات که شما می گویید، به سؤال اوّل من قوّت می دهد. از خود شما انصاف می خواهم! اگر شما به جای شاه شهید می شدید، نایب السلطنه و وكيل الدوله یک نوشته، به آن ترتیب، پیش شما می آوردند و آن تفصیلات را به شما گفتند، شما جز این که مقاومت کنید، چاره داشتید یا خیر؟ پس در این صورت، مقصّر این دو نفر بودند و به قتل، اولویّت داشتند. چه شد که به خیال قتل آن ها نیفتادید و دست به این کار بزرگ زدید؟
ج) تکلیف بی غرضی او این بود که یک محقّق ثالث بی غرضی بفرستد میان من و آن ها [تا] حقیقت مسئله را کشف کند. چون نکرد، او مقصّر بود و سال ها است که به این منوال، سیلاب ظلم بر عامّۀ رعیّت جاری است. مگر این سیّد جمال الدّین، این ذریّه رسول - صلی الله علیه و آله - این مرد بزرگ، چه کرده بود که به آن افتضاح، او را از حرم حضرت عبدالعظیم کشیدند، زیر جامه اش را پاره کردند، آن همه افتضاحات به سرش آوردند؟ او غیر از حرف حق چه می گفت؟ این آخوند چلاق شیرازی که از جانب آقا سیّد علی اکبر فال عصیری (1)، قوام فلان فلان شده را تکفیر کرد، چه قابل بود که بیایند توی انبار، اوّل خفه اش کنند، بعد سرش را ببرند؟ من خودم آن وقت در انبار بودم؛ دیدم با او چه کردند. آیا این ها را خدا بر می دارد؟ این ها ظلم نیست؟ این ها تعدّی نیست؟ اگر دیدۀ بصیرت باشد، ملتفت می شود که در همان نقطه که سیّد را کشیدند، در همان نقطه، گلوله به شاه خورد مگر این مردم بیچاره و این یک مشت رعیّت ایران، ودایع خداوند نیستند؟ قدری پایتان را از خاک ایران بیرون بگذارید، در عراق عرب (2)و بلاد قفقاز و در عشق آباد (3)و اوایل خاک روسیه، هزار - هزار رعایای بیچاره ایران را می بینید که از وطن عزیز خود، از دست ظلم و تعدّی فرار کرده، کثیف ترین کسب و شغل ها را از ناچاری پیش گرفته اند. هر چه حمّال و کنّاس و الاغ چی و مزدور در در آن نقاط می بینید، ایرانی هستند. آخر این گلّه های گوسفند شما، مرتع لازم دارد که چرا کنند، شیرشان زیاد شود، هم به بچّه های خود بدهند و هم شما بدوشید؛ نه این که متّصل
تا شیر دارند، بدوشید و شیر که ندارند، گوشت بدنش را بدوشید. گوسفندهای شما همه رفته و متفرق شدند. نتیجه ظلم همین است که می بینید! ظلم و تعدّی بی حدّ و حساب چیست و کدام است؟ و از این بالاتر چه می شود که گوشت بدن رعیت را می کَنند، به خورد چند جوجه باز شکاری خود می دهند؟ صد هزار تومان از فلان بی مروّت می گیرند و قباله ملکیّت جان و مال و عرض و ناموس یک شهر یا مملکتی را به او می دهند. رعیّت فقیر و اسیر و بیچاره را در زیر بار تعدّیات مجبور می کنند که یک زن منحصر بفرد خود را از اضطرار طلاق می دهد و خودشان صد تا صد تا زن می گیرند و سالی یک کرور پولی که به این خونخواری و بی رحمی از مردم می گیرند، خرج عزیز السلطان، که نه برای دولت مصرف دارد و نه برای ملّت و نه برای حظ نفس شخصی می کنند و غیره و غیره. و غیره آن چیزهایی که همه اهل این شهر می دانند و جرأت نمی کنند بلند بگویند، حالا که این اتفاق بزرگ به حکم قضا و قدر به دست من جاری شد، یک بار سنگینی از تمام قلوب برداشته شد، مردم سبک شدند. دل ها همه منتظرند که پادشاه حالیه، حضرت ولیعهد چه خواهند کرد؛ [آیا] به عدالت و رأفت و درستی، جبر قلوب شکسته را خواهند کرد یا خیر؟ اگر ایشانچنان چه [چنان که] مردم منتظرند، یک آسایش و گشایشی به مردم عنایت بفرمایند، اسباب رفاه رعیّت می شود. [اگر] بنای سلطنت را بر عدل و انصاف قرار بدهند البتّه تمام خلق، فدوى ایشان می شوند و سلطنتشان قوام خواهد گرفت و نام نیکشان در صفحه روزگار باقی خواهد بود و اسباب طول عمر و صحّت مزاج خواهد شد. امّا اگر ایشان همان مسلک و شیوه را پیش بگیرند. این بار کج است و به منزل نخواهد رسید. حالا وقتی است به محض تشریف آوردن بفرمایند و اعلام کنند که: ای مردم! حقیقتاً در این مدّت به شماها بد گذشته است، کار بر شما سخت بوده؛ آن اوضاع بر چیده شد، حالا بساط عدل گسترده است و بنای ما بر معدلت است. رعیّت متفرق شده را جمع کنند، امیدواری بدهند، قرار صحیحی برای وصول مالیات به اطّلاع ریش سفیدان و رعایا بدهند که رعیّت تکلیف خود را بداند، در موعد مخصوص، خودش مالیات خودش را بیاورد، بدهد؛ پی محصّل نرود که یک تومان اصل را ده تومان فرع بگیرند و غیره و غیره.
س) خوب در صورتی که واقعاً خیال شما خیر عامّه بود و برای رفع ظلم از تمام ملت، این کار را کردید، پس باید تصدیق بکنید با این که اگر این مقاصد بدون خونریزی به عمل بیاید و این مقصود حاصل شود، البته بهتر است. حالا ما می خواهیم بعد از این، در صدد اصلاح این مفاسد برآییم، باید خیال ما از بعضی جهات آسوده باشد که از روی اطمینان مشغول ترتیبات تازه شویم. در این صورت، باید بدانیم که اشخاصی که با شما متّفق هستند، که هستند و خیالشان چیست و این را هم شما بدانید که غیر از شخص شما که مرتکب جنایت یا کشته می شوید، یا شاید چون خیالت خیر عامّه بوده است نجات بیابی، امروز دولت متعرّض احدی نخواهد شد، برای این که صلاح دولت نیست. فقط می خواهم بشناسم اشخاصی را که با شما هم عقیده هستند که در اصلاح امورات شاید یک وقتی به مشاوره آن ها محتاج شویم.
ج) صحیح نکته می فرمایید، من چنان چه [ چنانکه] به شما قول داده ام و قسم خورده ام، به شرافت و ناموس انسانیّت خودم قسم می خورم که به شما دروغ نخواهم گفت. هم عقیده من در این شهر و مملکت بسیار هستند؛ در میان علما بسیار، در میان وزرا بسیار، در میان امراء بسیار، در میان تجّار و کسبه بسیار؛ در جميع طبقات هستند. شما می دانید وقتی که سیّد جمال الدّین به این شهر آمد، تمام مردم از هر دسته و طبقه، چه در تهران و چه در حضرت عبدالعظیم، به زیارت و ملاقات او رفتند. مقالات او را شنیدند و چون هر چه می گفت لله و محض خیر عامّه مردم بود، همه کس مستفید و شیفته مقالات او شدند. تخم این خیالات بلند را در مزارع قلوب پاشید. مردم بیدار بودند، هشیار شدند و حالا همه کس با من هم عقیده است. ولی به خدای قادر متعال که خالق سیّد جمال الدّین و من و همۀ مردم است، قسم است، از این خيال من و نیّت کشتن شاه، احدی غیر از خودم و سیّد اطلاع نداشت. سیّد هم که در اسلامبول است؛ هر کاری که می توانید و از دستتان بر می آید بکنید. دلیلش هم واضح است که اگر همچو خیال بزرگی را من به احدی می گفتم، مسلّماً نشر می کرد و مقصود باطل می شد. وانگهی تجربه کرده بودم که این مردم، چه قدر سست عنصرند و حبّ جاه و حیات دارند. در آن اوقاتی که گفتگوی تنباکو و غیره در میان بود که مقصود فقط اصلاح اوضاع بود و ابداً خیال کشتن شاه و کسی در میان نبود، چه قدر از این ملک ها
و دولت ها و سلطنت ها که با قلم و قدم و درم، هم عهد شده بودند و می گفتند تا همه جا حاضریم، همین که دیدند برای ما گرفتاری پیدا شد، همه خود را کنار کشیدند. من هم با آن همه گرفتاری، اسم احدی را نگفتم. چنان چه به جهت همین کتمان سرّ، اگر بعد از خلاصی یک دور می زدم، مبالغی می توانستم از آن ها پول بگیرم؛ ولی چون دیدم نامرد هستند، گرسنگی خوردم، ذلّت کشیدم، دست پیش احدی دراز نکردم.
س) در میان اشخاصی که دفعه اوّل به اسم هم خیالی و همدستی شما گرفتار شدند، گویا حاجی سیّاح (1)از همه پرماده تر باشد؟
ج) خیر! حاجی سیّاح مردیکه مذبذب خود پرستی است! ابداً به مقصود ما کمک و خدمتی نمی کرد؛ او ضمناً آب گل می کرد که برای ظلّ السلطان (2)ماهی بگیرد. خیالش این بود که بلكه ظلّ السلطان شاه بشود و امین الدوله (3)، صدر اعظم و خودش، مکنتی پیدا کند؛ چنان چه قریب شانزده هزار تومان، در محلّات ملک دارد. همان اوقات، سه هزار تومان از ظلّ السلطان به اسم سیّد جمال الدّین گرفت، نهصد تومان به سیّد داد، باقی را خودش خورد.
س) شما قبل از این که اقدام به این کار بکنید، ممکن بود بعد از خلاصی که دسترس داشتید که خودتان را به یک ثالثی ببندید، مثلاً مثل صدرات عظمی، چنان چه معمول اهل ایران ماست [که] در وقت تعدّی به بست می روند، متحصّن می شوند (4)و حرف حساب خود را عاقبت می گویند و رفع تعدّی از خود می کنند. شما هم می خواستید این کار را بکنید. اگر از این اقدامات شما نتیجه حاصل نمی شد، آن وقت دست به این کار می زدید. کشتن یک پادشاه بزرگ که کار شوخی نیست.
1) محمّد علی بن محمّد رضا محلّاتی (م 1340 هجری) که به همراه میرزا رضای کرمانی، به بند کشیده شد.
2) ظلّ السلطان، مسعود میرزا فرزند ناصرالدّین شاه قاجار، حاکم شهرهای اصفهان، شیراز، کردستان، لرستان، خوزستان، کرمانشاه، همدان و گلپایگان (م 1306 هجری) بوده است.
3) علی خان بن محمّد علی خان بن سینکی (م 1322 هجری)، صدراعظم ناصرالدّین شاه و مظفّرالدّین شاه قاجار بوده، و تألیفاتی دارد، از جمله: «رحله حجازیّه یا سفرنامه» و «خاطرات سیاسی».
4) در زمان های گذشته، هر گاه قاتلی مرتکب قتل یا جنایتی می شد، قبل از آن که او را دستگیر کنند، سریعاً خود را به حرم یکی از امامان یا امام زادگان و یا بیوت مراجع بزرگ تقلید می رساند، و در آن جا متحصّن می شد، و طبق قانون آن زمان، هر قاتلی خود را به این اماکن می رساند مصون از تعرّض بود. در حال حاضر چنین قانونی وجود ندارد.
ج) بلی انصاف نیست از برای گوینده کلام! به توهّم این که دفعه ثانی من رفته بودم عرض حال خود را به صدرات عظمی بکنم، باز نایب السلطنه مرا گرفت و گفت: چرا به منزل صدر اعظم رفتی؟ وانگهی، شما همه می دانید همین که در یک مسئله پای نایب السلطنه به میان می آمد، صدر اعظم و دیگران ملاحظه می کردند، جرأت نمی کردند حرف بزنند. اگر هم حرف می زدند، شاه اعتنا نمی کرد.
س) این تپانچه، شش لول بود که داشتی؟
ج) پنج لول روسی بود.
س) از کجا تحصیل کردید؟
ج) در بار فروش، از شخص میوه خری که برای بادکوبه میوه حمل می کرد، سه تومان و دو هزار به انضمام بیست و پنج فشنگ خریدم.
س) آن وقتی که خریدید، به همین نیّت خریدید؟
ج) خیر! برای مدافعه خریدم و در خیال نایب السلطنه هم بودم.
س) در اسلامبول آن وقتی که در خدمت سیّد شرح حال خود را می گفتید، ایشان چه جوابی به شما دادند؟
ج) جواب فرمودند: با این ظلم ها که تو نقل می کنی به تو وارد شده است، خوب بود نایب السلطنه را کشته باشی! چه جان سختی بودی و حبّ حیات داشتی! به این درجه ظالمی که ظلم کند کشتنی است.
س) با وجود این امر مصرّح سیّد، پس شما چرا او را نکشتید و شاه را شهید کردید؟
ج) هم چون خیال کردم که اگر او را بکشم، ناصرالدّین شاه با این قدرت، هزاران نفر را خواهد کشت؛ پس باید قطع اصل شجر ظلم را باید کرد، نه شاخ و برگ را. این است که به تصوّر آمده است و اقدام کردم.
س) من شنیدم که گفته بودی که در شب چراغان شهر که هنگام جشن شاه شهید خواهد بود و شاه شهید به گردش می آمده است، این کار را می خواستی بکنی؟
ج) خير! من هم چنین اراده نداشتم و این حرف حرف من نیست و نمی دانستم که شاه به گردش شهر خواهد آمد و این قوّه را هم در خودم نمی دیدم. روز پنج شنبه شنیدم که شاه به حضرت عبدالعظیم می آید. در خیال دادن عریضه به صدرات عظمی بودم که امنیّت
بخواهم عریضه را هم نوشته، حاضر در بغل داشتم و رفتم توی بازار، منتظر صدر اعظم بودم. خیالم از دادن عریضه منصرف شد و یک مرتبه به این خیال افتادم. رفتم منزل، تپانچه را برداشته، آمدم از درب امامزاده حمزه، رفتم توی حرم قبل از آمدن شاه، تا این که شاه وارد شد، آمد توی حرم زیارتنامه مختصری خوانده، به طرف امامزاده حمزه خواست بیاید. دم در یک قدم مانده بود که داخل حرم امامزاده حمزه شود، تپانچه را آتش دادم.
س) شاه شهید به طرف شما مستقبل می آمد؟ شما را می دید یا خیر؟
ج) بلی! مرا دید و تکانی خورد و تپانچه خالی شد. دیگر من نفهمیدم.
س) حقیقتاً اطلاع ندارید که تپانچه چه شد؟ می گویند در آن میان شما زنی بود، تپانچه را ربود و برد؟
ج) خیر زنی در میان نبود و این ها مزخرفات است. پس ایران ما یک باره نهلیست شده اند که این طور زنان شیردل میان آن ها پیدا می شود!
س) من شنیدم و شهرتی دارد که همان وقتی که سیّد شما را مأمور به این کار کرد، زیارتنامه ای برای شما انشا می کرد و به شما گفت: شما شهید خواهید شد و مزار و مرقد شما زیارتگاه رندان جهان خواهد بود.
ج) سيّد اصلاً پرستش مصنوعات را کفر می داند و می گوید: باید صانع را پرستید و سجده به صانع نمود، نه به مصنوعات طلا و نقره. به مزار و مرقد معتقد نیست و جان آدم را برای کار خیر، حقیقتاً چیزی نمی داند و وقعی نمی گذارد. با این که همه این بلیّات و صدمات را برای او کشیدم، صدای چوب ها را که به من می زدند، می شنید. هر وقت که من حرف زدم و ذکر مصائب خود را می کردم، می گفت: خفه شو! روضه خوانی نکن! مگر پدرت روضه خوان بوده؟ چرا عبوسی می کنی؟ با کمال بشاشت و شرافت حکایت کن، چنان که فرنگی ها بلیّاتی که برای راه خیر می کشند، همین طور باکمال بشاشت ذکر می کنند!
س) در حضرت عبدالعظیم که بودید، شیخ محمّد اندرمانی (1)، مثل آن سفر سابق، پیش شما می آمد، شما را می دید، حرفی می زد یا خیر؟
1) شیخ محمّد اندرمانی، از علمای عصر ناصری در شهر ری بود، و در بین مردم نفوذ کلام داشت و در حلّ و فصل خصومات و دادرسی مردم اقدام می نمود.
ج) نه والله بلکه حضراتی که آن جا بودند او را مذمّت می کردند که نه به من سلام کرد و نه آشنایی داد؛ و همچنین سایر اهالی حضرت عبدالعظیم، نه اظهار آشنایی با من کردند و نه حرفی زدند.
س) شیخ حسین، پسر دایی شیخ محمّد، خودش می گفت، دو مجلس در صحن با شما صحبت کرده بود؟
ج) بلی، راست است!
س) ملّا حسین، پسر میرزا محمّد علی، برای شما چه قسم خدمات می کرد؟ چون خودش می گفت، مدّتی برای او خدمت کرده، چیزی به من نداد.
ج) چه خدمتی؟! سه عریضه و دو اعلان که برای جرّاحی خودم نوشته بودم، برای من نوشت؛ دوایی که علاج سالک و کچلی را می کند می دانستم اعلان کردم.
س) آن روزی که همین شیخ با شما به تفرّج آمده بود، کاهو و سرکه شیره (1)خورده بودید. در ضمن صحبت، شما چه بودید که او این شعر را خوانده بود: «دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی»؟
ج) خیلی عجب است! من به یک هم چو آدم ضعیف العقلی بعضی صحبت ها بکنم که او به مناسبت، یک شعری خوانده باشد.
س) همان روزی که بعد از خوردن کاهو و سرکه شیره، مراجعت کردید او می گفت: سه نفر شما رسیدند؛ یک سیّد، یک آخوند، یک مکلّا با شما کنار کشیدند، به قدر سه ربع ساعت، نجوایی با هم کردید، بعد آن ها رفتند، و شما به منزلتان آمدید. حاجی سیّد جعفر هم می گفت: من درب خانه نشسته بودم، دیدم که آن ها می آیند، برخاستم رفتم تو. آن سه نفر کی ها بودند؟
ج) حاجی میرزا جواد کرمانی با یک سیّد که هیچ نمی شناختم. با صد دینار که توی عمامه اش گذاشته بود، سفر کردند و رفتند.
س) کجا رفتند؟ شما اطلاع دارید؟ می گویند به سوی همدان رفتند.
1) یک گونه نوشیدنی است که از سرکه و شیره انگور تهیه می شود، و معمولاً آن را با کاهو میل می کنند. سرکه شیره قم در زمان های گذشته، شهرت فراوان داشته است و تاکنون نیز این شهرت باقی است و بهترین آن در کارگاه مرحوم حاج عبدالله حلوائی، واقع در گذر امام زاده حمزه قم ساخته می شود.
ج) خير والله! هیچ نمی دانم که به کدام سمت رفتند. همین قدر می دانم، در سر دو راه، استخاره کردند که به کدام طرف بروند، استخاره شان به طرف بالای کهریزک حرکت کردن راه داد، و رفتند.
س) از این حرکت متوكلاً على الله آن ها، همچو معلوم می شود که از قصد شما چیز دانسته اند و برای آن که به آشنایی شما مسبوق بوده اند، و از ترس این که مبادا شما حرکتی بکنید و آن ها گرفتار بشوند، رفته اند؟
ج) شبهه نباشد که حاجی میرزا احمد را من آدم سفیهی می دانم؛ مثل من آدمی که یک هم چو حرکت بزرگی را می خواهد بکند، به مثل حاجی میرزا احمد آدمی، نیّت خودش را بروز نمی دهد.
س) شنیدم شما مکرّر به بعضی از دوستان خود گفته بودید که من صدر اعظم را خواهم کشت. با صدر اعظم چه عداوت داشتید؟
ج) خیر! این مقالات دروغ است؛ بلی در اوائل امر که سیّد را اذیّت و نفی کردند، خدشه ای برایش حاصل شده بود که حضرت صدارت سبب ابتلا و افتضاح و نفی او شدند؛ ولی بعد در اسلامبول، به تواتر برای او ثابت شد که صدر اعظم دخیل این کار نبودف و نایب السلطنه سبب شده بود. من هم به خیال کشتن ایشان نبودم.
س) در این مدّت که شما از اسلامبول آمده در حضرت عبدالعظیم منزل کردید، هیچ به شهر نیامدید؟
ج) چرا! یک مرتبه آمدم! مستقیماً به منزل آقا شیخ هادی (1)رفتم. دو شب هم مهمان ایشان بودم، از من پذیرایی کردند. یک تومان خرجی از ایشان گرفته، مجدداً همین طوری که مخفی به شهر آمدم، به حضرت عبدالعظیم مراجعت کردم.
1) حاج شیخ هادی نجم آبادی تهرانی، فرزند حاج ملّا مهدی، از علمای معروف و سرشناس تهران در عهد ناصری، که مورد توجه همگان بود همه را از هر عقیده ای به حضور می پذیرفت، و با آن ها به گفتگو می نشست. مرحوم آیت الله سیّد محمّد طباطبائی، از علمای مشروطیّت، از شاگردان وی بود. پدر وی (سیّد صادق طباطبائی) شیخ هادی را تکفیر نمود، ولی تأثیری در مقبولیّت وی نگذاشت. به سال 1320 در سنّ هفتاد سالگی در تهران درگذشت، و نزدیک خانه خود واقع در حسن آباد، به خاک سپرده شد. قابل توجه است که ایشان غیر از شیخ هادی تهرانی ابن محمّد امین است که از علمای بزرگ معقول و منقول در نجف اشرف بود، و اتفاقاً او نیز مورد تکفیر برخی از علمای نجف واقع شد و به سال 1321 هجری درگذشت.
س) دیگر به شهر نیامدید و با کسی ملاقات نکردید؟
ج) خیر! ابداً به شهر نیامدم.
س) پس پسرت را کجا ملاقات کردید؟
ج) پیغام فرستادم، پسرم را آوردند حضرت عبدالعظیم. چند شب او را نگه داشتم.
س) همراه پسرت که آمد به حضرت عبدالعظیم؟
ج) مادرش که مدّتی است مطلّقه است. پسرم را آورد و مراجعت کرد. بعد از چند روز باز آمد، پسرم را برگردانید.
س) شما از کجا در تمام این شهر، آقا شیخ هادی را انتخاب کردید و به منزل او آمدید؟ مگر سابقه آشنایی و اختصاصی با او داشتید؟
ج) اگر سابقه اختصاصی نداشتم که از من مهمانداری نمی کرد. آقا شیخ هادی به احدی اعتنا ندارد؛ تمام مردم را در کوچه روی خاک پذیرایی می کند.
س) مگر آقا شیخ هادی با شما هم عقیده و هم خیال است؟
ج) اگر هم خیال و هم عقیده نبود که منزلش نمی رفتم.
س) پس یقین است از نیّت خودت، در شهادت شاه شهید، به ایشان هم اظهار کردی؟
ج) خیر! لازم نبود به ایشان اظهاری بکنم.
س) از طرف سیّد جمال الدّین برای ایشان پیغام و مکتوبی داشتید؟
ج) مگر پستخانه و وسائل دیگر قحط است، که به توسّط من که همه جا متّهم و معروف هستم، مکتوب برای کسی برسد؟! وانگهی شما پی چه می گردید؟ مگر آقای شیخ هادی تنها است، که با من هم خیال باشد؟ عرض کردم اغلب مردم با من هم خیال هستند؛ مردم انسان شده اند؛ چشم و گوششان باز شده است.
س) اگر مردم همه با شما هم خیال هستند، پس چرا آحاد و افراد مردم از بزرگ و کوچک، زن و مرد، در این واقعه مثل آدم فرزند مرده گریه و زاری می کنند؟ در خانه ای نیست که عزا برپا نباشد.
ج) این ترتیبات عزاداری ناچار مؤثر است؛ اسباب رقّت می شود. امّا بروید در بیرون ها، حالت فلاکت رعیّت را تماشا کنید! حالا واقعاً به من بگویید ببینم، بعد از این واقعه، بی نظمی در مملکت پیدا نشده است؟ طرق و شوارع مغشوش نیست؟ به جهت این که
این فقره خیلی اسباب غصّه و اندوه من است که در انظار فرنگی ها و خارجه، به وحشی گری و بی تربیتی معروف نشویم، و نگویند هنوز ایرانی ها وحشی هستند!
س) شما که آنقدر غصّه مملکت را می خورید، و در خیال حفظ آبروی مملکت هستید، اوّل چرا این خیال را نکردید؟ مگر نمی دانستید کار به این بزرگی، البتّه اسباب بی نظمی و اغتشاش می شود؟ اگر حالا نشده باشد، خواست خدا و اقبال بادشاه است.
ج) بلی راست است! امّا به تواریخ فرنگ نگاه کنید! برای اجرای مقاصد بزرگ، تا خونریزی ها نشده است، مقصود به عمل نیامده است!
س) آن روزی که امام جمعه، به حضرت عبدالعظیم آمده بود، تو رفتی دستش را بوسیدی! به او چه گفتی، و او به تو چه گفت؟
ج) امام جمعه با پسرهایش و معتمدالشریعه آمدند. من توی صحن رفتم، دستش را بوسیدم، به من اظهار لطف و مهربانی فرمودند، و گفتند: کی آمدی؟ آمدی چه کنی؟ گفتم: آمدم بلکه یک طوری امنیّت پیدا کنم بروم شهر. و مخصوصاً از ایشان خواهش کردم، خدمت صدر اعظم توسّط کنند، کار مرا اصلاح نمایند که من از شرّ نایب السلطنه و وکیل الدوله آسوده بشوم. ولی پسرهای امام به من گفتند: شهر آمدن ندارد! این روزها در شهر به واسطۀ نان و گوشت و پول سیاه بر هم خواهد خورد و بلوایی می شود. خود امام هم به من امیدواری و اطمینان داد.
س) با معتمدالشریعه چه می گفتید و چه نجوا می کردید؟
ج) همین را می گفتم که خدمت آقای امام، شرح حال مرا بگوید؛ آقا را وادارد که از من توسّط کند.
س) ملّا صادق کوسج، محرّر آقا سیّد علی اکبر با تو چه کار داشت؟ شنیدم چند مرتبه در حضرت عبدالعظیم به منزل تو آمده بود.
ج) خود آقا سیّد علی اکبر هم آمده بود حضرت عبدالعظیم؛ من به قدر نیم ساعت با او حرف زدم، التماس کردم که یک طوری برای من تحصیل امنیّت کند، که از شرّ حضرات در امان باشم بیایم شهر. آقا سیّد علی اکبر گفت: من کاری به این کارها ندارم! ملّا صادق محرّرش هم، یکی دو مرتبه آمد از این مقول صحبت می کردیم.
از آقا شیخ هادی هم، آن دو شبی که آمدم منزلش، همین خواهش را کردم. او گفت: این مردم قابل این نیستند که من از آن ها خواهش کنم! ابداً از آن ها خواهش نمی کنم!
س) چه طور شد، که تو با این همه وحشت که از آمدن به شهر داشتی، و هیچ جا هم غیر از منزل آقا شیخ هادی نرفتی؟ واقعاً راست بگو، شاید کاغذ و پیغامی برای او داشتی؟
ج) خیر! کاغذ و پیغامی نداشتم؛ مگر این که آقا شیخ هادی را از سایر مردم انسان تر می دانم. با او می شود دو کلام صحبت کرد.
س) مثلاً از چه قبیل صحبت کردید؟
ج والله، مشرب آقا شیخ هادی معلوم است که چه قسم صحبت می کند! او روزها که در کنار خیابان روی خاک ها نشسته است، متصل، مشغول آدم سازی است، و تا به حال اقلاً بیست هزار نفر آدم درست کرده است، که پرده از پیش چشمشان برداشته، و هم بیدار شده، مطلب فهمیده اند.
س) با سیّد جمال الدّین هم خصوصیّت و ارسال و مرسولی دارد؟
ج) چه عرض کنم؟! درست نمی دانم که ارسال و مرسول دارد، امّا از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی می داند. هر کس که اندک بصیرتی داشته باشد، می داند که سیّد دخلی به مردم روزگار ندارد. حقایق اشیا جميعاً پیش سیّد مكشوف است. تمام فیلسوف ها و حکمای بزرگ فرنگ و همۀ روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است، و هیچ کس از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست. واضح است امّا شیخ هادی هم شعور دارد. دولت ایران قدر سیّد را نشناخت، و نتوانست از وجود محترم او فواید و منافع ببرد. به آن خفّت و افتضاح او را نفی کردند. بروید حالا ببینید سلطان عثمانی، چه طور قدر او را می داند! وقتی که سیّد از ایران رفت به لندن، سلطان چندین تلگراف به او کرد، که حیف از وجود مبارک تو است که دور از حوزه (1)اسلامیّت به سر ببری، و مسلمین از وجود تو منتفع نشوند! بیا در مجمع، اسلام، اذان مسلمان به گوشت
1) در اصل: حوضه
بخورد با هم زندگی کنیم! ابتدا سیّد قبول نمی کرد، آخر ملکم خان (1)و بعضی ها به او گفتند: همچو پادشاهی آن قدر به تو اصرار می کند، البته صلاح در رفتن است! سیّد آمد به اسلامبول. سلطان فوراً خانه عالی به او داد. ماهی دویست لیره مخارج برایش معین کرد. شام و نهار از مطبخ خاصّه سلطانی برایش می رسید. اسب و کالسکه سلطانی، متصل، در حکم و اراده اش هست. در آن روزی که سلطان او را در یلدز دعوت کرد، و در کشتی بخار که توی دریاچه باغش کار می کند، نشسته، صورت سیّد را بوسید و در آن جا بعضی صحبت ها کردند، سیّد تعهّد کرد عن قريب، تمام دول اسلامیّه را متّحد کند، و همه را به طرف خلافت جلب نماید، و سلطان را امیرالمؤمنین کل مسلمین قرار بدهد. این بود که به تمام علمای شیعه کربلا و نجف و تمام بلاد ایران، باب مکاتبه را باز کرد، به وعده و نوید و استدلالات عقلیّه، بر آن ها مدلّل کرد که ملل اسلامیّه، اگر متّحد بشوند، تمام دول روی زمین نمی توانند به آن ها دست بیابند. اختلاف لفظ علی و عمر را باید کنار گذاشت، به طرف خلافت نظر افکند! چنین کرد و چنان کرد. در همان اوقات فتنه سامره و نزاع بستگان مرحوم میرزای شیرازی با اهل سامره و سنّی ها بر پا بر پا شد. سلطان عثمانی تصوّر کرد که این فتنه را خصوصاً پادشاه ایران محرّک شده است، که بلاد عثمانی را مغشوش کند. با سیّد در این خصوص مذاکرات و مشورت ها کرد و گفته بود، ناصرالدّین شاه به واسطۀ طول مدّت سلطنت و شیخوخیّت، یک اقتدار و رعبی پیدا کرده است، که فقط به واسطه صلابت او، علمای شیعه و ایران جرأت نمی کنند، با خیال ما همراهی کنند، و مقاصد ما به عمل نخواهد آمد. درباره شخص او باید یک فکری کرد، و به سیّد گفت: تو در حقّ او هر چه بتوانی بکن و از هیچ چیز اندیشه مدار!
1) میرزا ملکم خان فرزند میرزا یعقوب ارمنی جلفایی، به سال 1249 هجری، در اصفهان زاده شد. از ده سالگی به پاریس رفت و پس از فراغت از تحصیل در سال 1267 هجری، به ایران بازگشت و در دارالفنون به شغل معلّمی و مترجمی اشتغال ورزید. وی که در بسیاری از مناصب دولتی دست داشت، از عاملین استعمار انگلیس و مؤسسین فراموش خانه در ایران بوده و قصد داشت الفبای اختراعی خود را جایگزین الفبای عربی نماید؛ نمونه ای از خطّ اختراعی وی که «گلستان» سعدی چاپ لندن و به صورت حروف مقطّع می باشد، در کتابخانه بزرگ آیت الله العظمی مرعشی نجفی رحمه الله موجود می باشد. وی سرانجام سفیر کبیر ایران در اروپا شد، و بسیاری از اهداف استعمار انگلیس، به دست او به انجام رسید.
س) تو که در مجلس صحبت سلطان و سیّد حاضر نبودی، از کجا این تفصیلات را می دانی؟!
ج) سیّد از من محرم تری نداشت. چیزی را از من پنهان نمی کرد. من در اسلامبول که بودم، از بس که سیّد به من احترام می کرد، در انظار مردم تالی خود سیّد به قلم رفته بودم. بعد از سیّد، هیچ کس به احترام من نبود. تمام این ها را خود سیّد برای من نقل کرد. خیلی صحبت ها از این قبیل سیّد برای من کرد، ولی خاطرم نیست. سیّد وقتی که به نطق می افتاد، مثل ساعتی که فنرش در رفته باشد، مسلسل می گرفت! مگر می شد همه را حفظ کرد؟
س) خوب، در صورتی که شما در اسلامبول به آن احترام بودید، دیگر به ایران آمدی چه کنی که آن قدر به این و به آن التماس کنی، برای تو امنیّت حاصل کنند؟
ج) مقدّر این طور بود که بیایم، و این کار به دست من جاری شود. تحصیل امنیّت را هم برای اجرای خیال خود می خواستم بکنم.
س) خوب! از مطلب دور افتادیم! بعد چه شد؟ سیّد به علمای شیعه و ایران کاغذهایی که نوشته بود، اثری هم کرد؟
ج بلی! تمام جواب نوشته و اظهار عبودیّت کردند. خلاصه، بعد از آن که تدبیرات سیّد، گل کرد و بنای نتیجه بخشیدن گذاشت، چند نفر از نزدیکان سلطان، و مذبذبين منافق که دور و بر او بودند، مثل ابوالهدی و غیره، به میان افتاده، خواستند خدمات سیّد را به اسم خودشان جلوه بدهند، سلطان را در حق سیّد، بدگمان کردند، و به واسطۀ مقالاتی که سیّد از تو مأیوس شده است، می خواهد خدیو را خلیفه کند. سلطان هم که مالیخولیا و جنون دارد، متصل، خیال می کند که الآن زن هاش می آیند و می کشندش، به سوءظن افتاد. پلیس های مخفیّه به سیّد گماشت. اسب و کالسکه هم که به اختیار سیّد بود، از او منع کرد. سیّد هم رنجش حاصل کرد، اصرار کرد که می خواهم بروم لندن. این بود که دوباره اصلاح کردند، پلیس های مخفیّه را از دور او برداشتند، دوباره اسب و کالسکه اش را دادند. بعد از اصلاح، سیّد می گفت: حیف که این مرد دیوانه است، و مالیخولیا دارد، و الّا تمام ملل اسلامیّه را بر او مسلِم می کردم! ولی باز هم چون اسم سلطان روم در اذهان بزرگ است، باید به اسم او این کار کرد. هر کس سیّد را دیده است، می داند که او چه شوری در سر دارد. ابداً
در خیال خودش نیست! نه طالب پول است، نه طالب شئونات است، نه طالب امتیاز! زاهدترین مردم است. فقط می خواهد اسلام را بزرگ بکند. حالا هم [اگر] اعلی حضرت مظفّرالدّین شاه به این نکته ملهم بشود، سیّد را بخواهد استمالت کند، این کار را به نام نامی ایشان خواهد کرد.
س) یعنی سیّد بعد از این تفصیلات که ذکر کردید، مطمئن می شود که به ایران بیاید؟
ج) بلی! من سیّد را می شناسم. همین قدر که یکی از دولت های خارجه را ضامن بدهند که جان او در امان باشد، او دیگر در بند هیچ چیز نیست، خواهد آمد. شاید بتواند خدمتی به اسلامیّت بکند. وانگهی او یقین می داند که خون او، کار آسانی نیست و تا قیامت خشک نخواهد شد.
هو العليم
این کتابچه سؤال و جواب و استنطاقی است که در مجالس عدیده، در حضور این غلام خانه زاد ابوتراب (1)و جناب حاج حسین علی خان - رئيس قراولان عمارت مبارکه همایونی - عجالتاً به طور ملایمت و زبان خوش از میرزا محمّد رضای... به عمل آمد، ولیکن مسلّم است، در زیر شکنجه و صدمات لازمه استنطاق، بهتر از این مطالب و مكتومات بروز خواهد داد، اما عجالتاً از این چند مجلس سؤال و جوابی که این غلام خانه زاد با این... کرده است، چیزی که بر، غلام، معلوم و یقین شود، این است که او به طوری که خودش در همه جا می گوید، ابداً در خیال صلاح مردم و خیر عامّه نبود، و تمام این مهملات و مزخرفات را از سیّد جمال الدّين... شنیده، فقط از شدّت حمق و نادانی، شیفته و فدایی آن سیّد... شده، محض تلافی صدماتی که به سیّد وارد آمد، به دستور العمل سیّد آمده، این کار را کرده است. حالا اگر سیّد خیالاتش به جایی دیگر مربوط بوده باشد، مسئله علی حدّه است. و در خصوص آن مهملاتی که مبنی بر خیر خواهی عامّه اظهار می کند، دور نیست در میان مردم، بعضی ها هم عقیده داشته باشد؛ امّا در این خیال شومی که داشت، گویا هم دستی نداشته است. اگر قبل از وقت از
1) ابوتراب بن حبیب الله خواجه نوریان (م 1313 هجری)، مترجم و معاونت شهربانی در عهد ناصری است.
خیال خود کسی را مطلع کرده باشد، این فقره را در زیر شکنجه و صدمات دیگر معلوم خواهد شد.
نظم الدوله، غلام جان نثار ابوتراب، ذی حجّه 1313
س) چند وقت است پدرت از اسلامبول برگشته؟
ج) والله می گفت پیش از عید آمده!
س) تو کی رفتی پیش او؟
ج) بعد از سیزده عید.
س) به کی پیغام داد که بیا؟
ج) شخصی آمده بود پشت درب حیاط به مادرم گفت. من نمی دانم کی بود.
س) تو با کی رفتی پیش او؟
ج) با مادرم
س) مادرت هم آن جا ماند؟
ج) خیر! آن روز تنها آمده بود، شب آن جا نماند، مرا آن جا گذاشت و خودش برگشت.
س) تو چند شب پیش پدرت ماندی؟
ج) یک هفته ماندم.
س) در آن مدّتی که تو آن جا بودی، کی آمد و رفت می کرد؟
ج) دو برادر بودند: یک پیرمرد و یکی جاهل؛ آن جوان که به او نایب غلامحسین می گفتند،او بیش تر می آمد.
س) چه صحبت می کردند؟
ج) والله صحبت خیلی می کردند، اما بعضی اوقات که می خواستند گفتگویی بکنند، به من می گفتند: برخیز آب قلیان را بریز!
س) ذکر سفر خودش را که به طرف اسلامبول رفته بود، نمی کرد؟
ج) من آنچه شنیدم این بود که می گفت: اهل اسلامبول مثل مردم این جا بی غیرت نیستند! من آن جا که رسیدم، فلج شده بودم؛ برای من طبیب آوردند، تا من معالجه شدم.
س) از سیّد جمال الدّین، آن ها صحبت نمی کردند؟
ج) گاهی که صحبت او به میان می آمد، من که عرض کردم، می گفت: برخیز آب قلیان را بریز!
س) پدر تو هم [به] خانه نایب غلام حسین می رفت؟
ج) یک روز نایب آمد آن جا، گفت: من می خواهم شما ناهار تشریف بیاورید این جا! وقت ظهر من و او رفتیم خانه نایب. یک دوری شبت پلو (1)و یک دوری چلو با خورش قرمه سبزی و مخلّفات دیگر حاضر کرده بود. تا عصر آن جا بودیم. یک قدری هم شیرینی پیش از ناهار آوردند. چایی هم خوردیم آمدیم.
س) در آن جا صحبت می کردند؟
ج) همان صحبت فلج شدنش را می کرد. بعد از ناهار به من گفت: برخیز برو در صحن برای خودت گردش کن! من هم آمدم بیرون، قدری گردش کردم، وقت چای باز به آن جا رفتم. یک شب هم من از او پرسیدم: رفتی اسلامبول آقا را دیدی؟ شب اوّلی از من بدش آمد. شب بعد اصرار کردم، گفت: بلی! آقا را دیدم. پرسیدم: چیزی هم به شما داد؟ گفت: بلی! به من خیلی محبّت کرد.
س) تو با کی مراجعت به شهر کردی؟
ج) با والده ام.
س) والده ات آن جا بود؟
ج) خیر! آن جا نمانده بود. یک روز پیش، آمد عقب من؛ شب آن جا ماند، صبح با هم برگشتیم.
س) آن جا که بودی، به تو گفت من که آمدم به شهر، به خانه کی ماندم؟
ج) خیر! به من حرفی نزد.
س) شما کی شنیدید که شوهرتان از اسلامبول آمده است؟
ج) من تا آن روزی که فرستاد که تقی بیاید، من او را ببینم، نفهمیده بودم. بعد من خودم تقی را بردم. چون آن روزها را تنها بودم و مرا هم طلاق داده بود، پیش از رفتن خودش،
1) منظور شوید پلو است.
شب را نماندم، برگشتم؛ ولی وقتی که رفتم تقی را بیاورم، با مادرم رفتم، شب را هم ماندم، صبح آمدم شهر و تقی را هم آوردم.
س) در کجای حضرت عبدالعظیم ماندی؟ با تو چه صحبت کرد؟
ج) صحبت که صحبت باشد، به میان نیامد. همین قدر حرفی که با من زد، می گفت: در این مدّت چه خوردید و چه کردید؟ از این قبیل صحبت ها بود. مخصوصاً کار و اسرار خودش را از ما پنهان می کرد. مکرّر بعضی کاغذجات خودش را قبل از گرفتاری، چه بعد از گرفتاری و رفتنش، چون من کمی سواد دارم، از من پنهان می کرد. من نمی دانم شما در عقب چه هستید؛ هر چه به این مرد کرد، سیّد کرد و به دوستی او کرد. من نمی دانم این عاشق سیّد بود، چه بود که از همان وقتی هم که سیّد را بردند، شب و روز گریه می کرد، و مثل دیوانه ها شده بود! تحقیق کنید، ببینید هرگاه غیر از این است، یا اگر بیش از این اطلاع داشته باشم، باید سر مرا برید!
س) اول که میرزا محمّدرضا وارد شد، کجا مسکن کرد؟
ج) در گوشواره بالاخانه، به سمت غربی صحن منزل کرد و در این مدّت، یک دفعه من با او گردش رفتم. در باغی که در این نزدیکی است. و مشهور به باغ طوطی است، رفتیم کاهو خوردیم. و یکی دو مرتبه یکی از تجّار مهمّ تهران نزد او آمده، با هم چای می خوردند، و من از مقبره مقابل، آن ها را دیدم، ولی نزد آن ها نرفتم. و یک روز هم از همان باغی که با هم رفته بودیم، بر می گشتیم، در بین راه شخص لبّاده پوشیده ای، به او برخورد، به من گفت که تو برو! من رفتم و او ایستاد به صحبت کردن. چند ساعتی با هم حرف زدند. روزی که من به بالاخانه اش رفتم که عریضه بنویسم که به حضرت صدارت بدهد، نوشتم، و یک عریضه هم به شاه نوشت؛ خرجی خواست که به عتبات برود. یک روز هم در ضمن صحبت، یعنی همان روز تفرّج، من شعر سعدی را خواندم که: «دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی».
من که این شعر را خواندم، گفت که تو غلط کردی این شعر را خواندی! هیچ می دانی که من چه در دل و ضمیر دارم؟ خلاصه، پدر من مرا ملامت می کرد که چرا تو با او راه
می روی؟ یک روز هم کتاب روضة الصفا می خواندم، دید و گفت: بارک الله! تاریخ هم که می خوانی! امشب کتاب را بیاور منزل من، با هم بخوانیم! پدر من اذن نداد، گفت: کتاب به شخص ناشناس مده! چون سابقاً که سیّد جمال را اخراج کردند، این شخص در آن روز داد و فریاد می زد و وا محمّدا و وا شریعتا می گفت، من دیدم. در این دفعه، از او پرسیدم که شما همان شخص نیستید؟ گفت: بلی. با شیخ هم جز در حرم ملاقات نکرد؛ اگر کرده، من ندیدم. خودم هم بیش از یک دفعه با او به گردش نرفتم، و آن روز هم اتفاقاً سرکه شیره که برای کاهو آورده بودیم، ظرفش نفتی بود و بعد از آن، روز پیش بچه خدّام ها نشسته بود، گفت: ملّا حسین به به ما یک کاهویی داد که سرکه شیره اش نفتی بود!
س) باغ طوطی که جنب صحن حضرت است. و تو سمت مغرب آبادی را نشان می دهی! در صورتی که تو اهل این جا هستی؟
ج) نمی دانم. این باغ همین جاست که می گویند باغ طوطی. به آقا ملّا حبیب که تعریف کردم که در نزدیکی پل، جنب مقبرۀ مرحوم آقا سیّد صادق، یک نفر به میرزا محمّد رضا برخورد و با هم به این شکل و تفصیل صحبت کردند، گفت: این از رفقای سیّد جمال است مثلاً، باید این فضول العرفا باشد؟ کلاه بر سر داشت و ریش کمی داشت. یک روز هم گفت: من نمک اهل حضرت عبدالعظیم را نچشیده ام، مگر یک شب، که خانه مشهدی غلام حسین برادر مشهدی ابوالقاسم با پسرم به سبزی پلو میهمان بودیم.
س) این دفعه میرزا محمّدرضا کی آمد به حضرت عبدالعظیم و به کی وارد شد؟
ج) بالله، این دفعه هیچ اطلاع از آمدن او ندارم!
س) در سابق بر این، چه نوع بود خصوصیّت شما با او؟
ج) چه وقت را می فرمایید؟ والله بالله من خصوصیّت با او ندارم.
س) شما آن قدر قسم نخورید و مطلبی را که سؤال می شود بگویید! دروغ چه فایده دارد؟ می خواهی از رقّت و اندوهی که در وقت وداع با او داشتی، نشان بدهم که چه طور گریه می کردید؟!
ج) از وقتی که از پیش مختارخان، که آمد آن جا، قدری اسباب داشت منزل شیخ حسین، برداشت و مسافرت نمود.
س) در وقت حرکت میرزا محمّدرضا چه اشخاصی پیش او حاضر بودند؟
ج) من و شیخ حسین حاضر بودیم.
س) وقتی که سیّد جمال را بنا شد نفی بلد کنند، چه اشخاص پیش او مراوده می کردند؟
ج) سيد عبدالرحیم، اجزای حاجی محمّدحسن، خصوصیّت داشت. و کلیتاً با سیّد جمال الدّین کسی جز میرزا محمّدرضا رفیق و انیس. نبود همیشه شب ها و روزها با هم بودند، و قبل از آن که بنای اخراج او شود، از ایران همه کس، از اهالی حضرت عبدالعظیم و تهران مراوده می کردند.
س) شما چه اوقاتی با او بودید؟
ج) گاهی که حاجی محمّدحسن کمپانی می آمد منزل سیّد در حضرت عبدالعظیم، ماها هم بودیم.
س) در این دفعه که میرزا محمّدرضا آمد، شما چه طور فهمیدید؟
ج) مردم می گفتند، فهمیدم.
س) ورود میرزا محمّدرضا را که در اذان فریاد نمی زدند، کی اوّل به شما گفت؟
ج) شیخ حسین که پسری است و با من در امام زاده اندرمان (1)بود آمد و گفت.
س) چند روز قبل از این سانحه، شیخ حسین ورود او را به شما گفت؟
ج) دو - سه روز؛ دو سه روز قبل از این حادثه، شیخ حسین آمد به من گفت که این مرد آمده؛ در اندرمان بودم که گفت.
س) شیخ حسین خودش دیده بود، یا آمدنش را شنیده بود؟
ج) چه عرض کنم؟ نمی دانم دیده یا شنیده بود. من در بالاخانه صحن که او منزل داشت، هیچ وقت قدم نگذاشته ام و ندیده ام که این بالاخانه چه قسم است و با او خصوصیّت نداشتم.
1) امامزاده ابوالحسن، از نوادگان امام موسی بن جعفر - عليهما السّلام - واقع در روستای اندرمان، از توابع شهرستان ری، و مورد توجه اهالی و زیارت گاه خاص و عام است.
س) شما صریح می گویید که در این دفعه با او مراوده نکردید؟
ج) بلی؛ هیچ مراوده نکردم و اظهار آشنایی نکردم. کلیّتاً من کم تر به صحن می آمدم؛ مگر شب ها که گاهی از دور او را ملاقات می کردم و به واسطۀ این که متّهم بود، میل به صحبت و خصوصیّت او نمی کردم.
س) چند روز قبل از واقعه، شیخ حسین به شما گفت که او آمد؟
ج) چه عرض کنم؛ گویا پنج - شش روز قبل.
س) با چه لباسی او آمد و سبب تحاشی شما چه بود؟
ج) به واسطۀ مسئلۀ سابق که او را قزوین، به تقصیرات و تفصیلات ناشایسته از او، برده بودند، تحاشی داشتم و این دفعه با لبّاده و کلاه آمده بود، بر خلاف سابق که معمّم بود.
س) شما که می گویید به سابقه اعمال میرزا محمّدرضا مسبوق بودم، و از او تحاشی نمودم، و با او آشنایی ندارم! مع هذا، او را با لباس تبدیل دیدید، چرا به ناظم التولیه نگفتید؟
ج) این گفتگوها را مربوط به خودم نشمردم، و می گفتم که او را همه می شناسند که چه کاره است و معروف است؛ در این صورت گفتم که به من چه ربطی دارد.
س) سابقاً که میرزا محمّدرضا در حضرت عبدالعظیم بود، عیال و اطفالش هم بودند؟
ج) خیر در شهر بودند و او می رفت، دو شب و سه شب شهر می ماند، و بر می گشت.
س) میرزا محمّدرضا آیا به شما عداوتی دارد؟
ج) شاید داشته باشد، به جهت این که هیچ قسم عالمی در میان نبوده که دوستی یا دشمنی با من داشته باشد.
س) چه نسبتی با شیخ محمّد داری؟
ج) پسر عمّه شیخ محمّد هستم و منزلم در حضرت عبدالعظیم است. روزها را درس می خوانم بعد می روم به امام زاده اندرمان که تولیتش با پسر عمّه است، و از جانب ایشان من آن جا هستم. در اوایل ورود میرزا محمّدرضا من او را دیدم؛ یعنی هم سنّ و سال های من صحبت می کردند، و احوالات او را نقل می کردند. ملّا حسین پسر میرزا محمّد علی از حال میرزا محمّدرضا تعریف می کرد و می گفت با او آشنا هستم و از او
صحبت می کرد. خود میرزا محمّدرضا هم از بالاخانۀ صحن بیرون نمی آید. شیخ محمّد هم از این بدش می آید و من وقتی که گفتم آن میرزا محمّدرضا آمده، اظهار کراهت کرد. و کلیتاً حرف هایی که از او شنیده شده بود، از این قبیل بود که یک روز خودش آمد، در صحن ما نشسته بودیم، پهلوی من نشست و مخصوصاً از بعضی وضع ها بد می گفت؛ مثل این که مذمّت می کرد که مردم بی غیرت هستند؛ آن هایی که غیرتی دارند، تریاک استعمال می کنند، و از هر قبیل صحبت می کرد که سابقاً چگونه به ظلم و زحمت محبوسش کرده بودند. اغلب رفقا هم که می آمدند، او را می دیدند، پهلوی من می نشستند، حرف های او را می شنیدند. یک روز در بین عبور و مرور به امام زاده اندرمان، این میرزا محمّدرضا را دیدم او سلام کرد و شیخ محمّد جواب گفت. دیگر هیچ جواب و سؤالی در میانشان نشد. وقتی که میرزا محمّدرضا در صحن گردش می کرد، و می خواست با کسی صحبت کند، غالباً با من صحبت می کرد یا با این حسین پسر میرزا محمّدعلی؛ و حرف او از این قبیل بود که سیّد می خواست بعضی کارها را بکند، نگذاشتند و من بر سر این مقدّمه، یک مرتبه شکم خودم را پاره کردم، و همه را زحمت کشیدیم که خیر به مردم برسانیم و صدر اعظم او را بیرون کرد؛ در صورتی که سیّد می خواست پدری دربارۀ مردم بکند، و مردم مغایرت کردند. من گفتم که شما هم مثل سایر مردم هستید؛ چرا پس این حرف ها را می زنند. مع هذا، مذمّت می کرد از صدراعظم و نایب السلطنه.
س) این مردی که را، که در صحن حضرت عبدالعظیم مسکن داد؟
ج) به واسطۀ این حادثه از هر کس از فراش های حضرت تحقیق کردم که کی این.... را این جا جا داده است، همه از ترس منکر شدند. من هم به واسطۀ ناخوشی و کسالت، بیش تر اوقات منزل بودم. درب بالاخانه هم که این... منزل داشت، روی پشت بام است و درب پشت بام در دالان. از آن صحن مدرسه هم اگر آیند و روند کنند، من مطلع نمی شوم. در میان فرّاش ها هم کسی که [حرفش] برش دارد، مشهدی ابوالقاسم است که اختیار چهار نفر فرّاش دیگر در دست او است.
س) فضول العرفا كيست؟
ج) میرزا حیدر علی پسر میرزا یحیی زر دوز است که در گرفتاری میرزا محمّدرضا... با او همدست بود و گرفتار شد. و این لقب را مرحوم آقا سیّد اسماعیل از قندی به او داده بود با حاجی میرزا احمد کرمانی و یک سیّدی که نشناختم، به طرف امام زاده ابوالحسن می رفتند، در بین راه، این میرزا محمّدرضا را دیدم، با آن میرزا حیدر علی کنار کشید و قریب سه ربع ساعت حرف زدند. حاجی سیّد جعفر خادم می گوید: من درب خانه نشسته بودم، این ها آمدند. من رفتم توی دالان، از پشت در گوش به صحبت آن ها می داد؛ همین قدر شنیدم که آن ها می گفتند یک دِه، در دو فرسخی باید پیدا کرد و آن جا رفت. دیگر چیزی نشنیدم.
روز اوّل که این میرزا محمّدرضا وارد شد، در کاروانسرای حاجی ملّا على مسكن کرد. چند روز بعد در صحن به بنده گفت که جایی در این صحن، من لازم دارم. گفتم: در این حجرات مقابر ممکن است مسکن کنی؟ بنده به فرّاش باشی اطلاع دادم که یک بستی (1)پناهنده آمده و منزل می خواهد. او هم گفت: چه؟ عیبی ندارد! در بالاخانه منزلش بدهید! عریضه اش را هم بدهد، من می دهم فرّاش ببرد شهر، خدمت صدر اعظم. کارش را صورت می دهم. کسانی که او را ملاقات کردند، از جمله امام جمعه بود، وقتی که به دیدن آقا سيّد هبة الله بروجردی آمده بود. معتمدالشریعه در صحن به آقا عرض کرد که میرزا محمّدرضا است. او هم دست آقا را بوسید. آقا هم خیلی اظهار التفات و محبّت کرد. قبل از وقت هم به معتمدالشریعه در صحن صحبت می کرد، که واسطه بشوید [تا] آقا اسباب امنیّت و کاسبی مرا فراهم کند! شاید بتوانم بیایم به تهران که به سر کاسبی خود بروم و هم چنین ملا محمّد صادق کوسج، محرّر آقا سیّد علی اکبر، به صحن آمده بود، میرزا محمّدرضا با او صحبت می کرد. یک مرتبه هم ملّا محمّد صادق به بالاخانه
منزل او آمد، و یک روز هم چون میرزا محمّدرضا اعلان کرده بود، کچلی و سالک چاق می کند و دختر بنده هم سالک داشت، بنده او را در خانۀ خود دعوت کردم. پسرش هم همراه بود. ناهار هم سبزی پلوی شب مانده داشتیم. دو مرتبه هم بنده وقت چای به حجره او رفتم، چای خوردم. اشتغالی که داشت، این بود که تنها نشسته بود، متصل سیگار می کشید. گاهی هم اول چراغ (1)، در صحن نزد اعتماد التولیه (2)با آقا شیخ جواد و بعضی دیگر می نشستند، صحبت می کردند. بعضی از اوقات هم می دیدم شب ها چراغ منزلش روشن نیست؛ مثل این که در منزل نباشد. دیگر نمی دانم آخر شب می آمد یا خیر؟ بعد از آن که امام جمعه، آمد و مردم دیدند که با او خیلی اظهار التفات کرد، همه از او خاطر جمع شدند. آن روز هم که حضرت صدارت به صفائیه تشریف آورده بودند، مکرّر به او گفتم: اگر واقعاً عریضه می خواهی به صدراعظم بدهی، امروز موقع است و تا صفائیه هم راهی نیست! عریضه ات را ببر بده! گفت: خیر؛ حالا موقع نیست!
صورت تقریرات میرزا محمّدرضا.... است که عصر روز سه شنبه غرّه ربیع الاوّل هزار و سیصد و چهارده، در باغ گلستان، با حضور حضرت مستطاب اجلّ اشرف امجد اکرم، آقای صدراعظم - مدّ ظلّه - و حضرت مستطاب اشرف والا، شاه زاده ملک آرا - دامت شوكته- و نوّابان مستطاب اشرف والا، شاهزاده امیر تومان و فرمانفرما و جنابان مخبر الدوله - وزیر علوم - و مشیرالدوله - وزیر عدلیّه و تجارت - و سردار کل و نظم الدوله و امین همایون و حاجی حسینعلی خان امیر تومان کرده است.
پدر من ملّاحسین عقدائی است، و معروف بود به ملّا حسین پدر. خود من در اوایل کار از تعدّیات محمّد اسماعیل خان وكيل الملک، که ملک مرا گرفت و به ملّا ابوجعفر داد، از کرمان به یزد رفته، مدّتی طلبه بودم، و تحصیل می کردم. بعد به تهران آمدم. پس از چندی، به شغل دست فروشی مشغول شدم. پنج شش سال قبل از آن گرفتاری اوّل، قریب هزار و صد تومان شال و خز، نایب السلطنه از من خرید. مدّت ها برای پولش دویدم، آخر رفتم
بنای فضاحی گذاردم، تا قریب سیصد تومان از پولم کم کردم، بعد از کتک و پشت گردنی زیاد که خوردم، پولم را گرفتم. دیگر پیش نایب السلطنه نرفتم، تا پنج - شش سال پیش که همهمه رژی (1)در میان مردم افتاد. وکیل الدوله فرستاد عقب من، گفت: بیا حضرت والا می خواهد تو را ملاقات کند! رفتم. اوّل از من پرسید: من شاه می شوم؟ گفتم: اگر جذب قلوب بکنی، شاه می شوی! گفت: وزرای خارجه این جا هستند، قبول نمی کنند. گفتم: وقتی که ملّت کاری را کرد، وزرای خارجه چه می توانند بگویند؟
س) پس شنیدیم تو به آقا وعدۀ سلطنت داده بودی، و گفته بودی اگر تو جلو بیفتی، من هفتاد هزار نفر دور تو جمع می کنم، شاه می شوی؟
ج) آخر وکیل الدوله به من گفت: آقا این تالار بزرگ صف سلام را ساخته است. خیال سلطنت دارد. از این حرف ها بزن خوشش می آید! من هم گفتم. بعد آقا گفت: شنیدیم تو بعضی اطلاعات داری؛ خدمت به دولت است و ملّت؟ من گفتم: بلی؛ در میان طبقات مردم، از وزرا، ملّاها، تجّار و غیره این گفتگو هست؛ باید فکری کرد؛ جلوگیری کرد. بعد از وعده و قسم های زیاد که حضرت والا مرا مطمئن کردند مرا بردند خانه وكيل الدوله، عبدالله خان والی آن جا بود با آن سیّدی که یک وقتی به حضرت اجل تعرّض کرده بود، عمامه اش را برداشته بود. به من گفتند: تو یک کاغذ بنویس به این مضمون که: ای مؤمنین! ای مسلمین! امتیاز تنباکو رفت، رود کارون رفت، قندسازی رفت، راه اهواز رفت، بانک آمد، راه تراموا آمد، مملکت به دست اجنبی افتاد؛ حالا که شاه در فکر نیست، خودمان چاره کنیم!
س) این ها هم که اسباب ترقّی بود! شماها اگر طالب ترقّی ملّت هستید، چه جای شکایت بود؟
ج) بلی! اگر به دست خودمان می شد، اسباب ترقّی بود، نه به دست خارجه. خلاصه گفتند: این نوشته را بنویس؛ ما می دهیم به شاه، می گوییم در مسجد شاه افتاده بود، پیدا کردیم. آن وقت اصلاحی خواهند کرد. من نمی نوشتم؛ اصرار کردند، من هم نوشتم تمام هم نکرده بودم که از دست من گرفته، مثل این که گنج پیدا کردند، قلمدان را زود جمع
1) قرارداد واگذاری تجارت تنباکو به انگلیسی ها
کردند. از شدّت خوشحالی چاقو و مقراض را فراموش کردند. بعد، بنای تهدیدات را گذاردند که رفقایت را بگو! داغی آوردند! هر چه گفتم رفقای من کسی نیستند، میان همه مردم این حرف ها هست، من حالا که را گیر بدهم، هر بیچاره ای که یک روزی با من سلام علیک کرده است، حالا گیر بدهم نشد. من دیدم حالا وقت جان فدا کردن است. به چاقو نظر انداختم، رجبعلی خان ملتفت شد، چاقو را برداشت. نگاه کردم، مقراض را پای بخاری دیدم. به عبدالله خان گفتم: تو را به این قبله که [رو به آن] نشسته [ای] مقصود چی است؟ گفت: مقصود این است رفقایت را بگویی. گفتم: تشریف بیاورید تا به شما بگویم! او را کشیدم به طرف بخاری، آن وقت مقراض را برداشته، شکم خود را پاره کردم. خون سرازیر شد که آمدند، جرّاح آوردند، بخیه کردند. من ابداً در مجمع آن اشخاص که کاغذ نویسی و کاغذ پرانی می کردند، نبودم. آقا سیّد جمال الدّین که به این جا آمده بود بعضی ها تقریرات او را می شنیدند؛ مثل میرزا عبدالله طبیب، میرزا نصر الله میرزا فرج الله گرم می شدند می رفتند. بعضی کاغذها نوشتند به ولایات میفرستادند که از خارج تمبر پست می خورد بر می گشت. مجمع آن ها را میرزا حسن خان، نوادۀ صاحب دیوان گرم نگاه می داشت؛ به جهت این که سیّد را دیده، کلماتش را شنیده بود. بعضی از رفقاشان هم مشغول کلاه درست کردن بودند، مثل حاجی سیّاح که می خواست ظلّ السلطان را شاه، کند، و یکی دیگر را صدر اعظم. خلاصه بعد که این ها را گرفتند، یک روز آمدند گفتند: شما بیایید امیریّه! توی آن تالار بزرگ همه را جمع کردند، یک مرتبه دیدیم سربازهای گارد وارد شدند، به یک حالتی که همه ماها متوحّش شدیم؛ میرزا نصر الله و میرزا فرج الله بنا کردند همدیگر را وداع کردن. یک اوضاعی برپا شد بعد ما را نشاندند توی کالسکه، با سوار دستگاه بردند قزوین. نه ساعته به قزوین رساندند. آن جا سعدالسلطنه (1)اگر چه خیلی سخت بود، ولی ترتیب زندگی ما فراهم بود در آن مدّتی که ما آن جا بودیم، شورش رژی برپا شد. بعد از شانزده ماه آمدند مژده دادند که مرخّص شدید. خیّاط آمد، به اندازه هر یک لباسی دوختند، ما را فرستادند تهران. یک راست رفتیم امیریّه. در آن جا بعضی که پول
1) محمّدباقر بن اسماعیل (م 1325 هجری)، از حکّام و صاحب منصبان دوران ناصری بوده است.
داشتند، برای آقا چیزی از آن ها گرفتند. دو نفر هم بابی میان ما بود؛ یکی از آن ها هم پول داشت، داد و مرخّص شد. سایرین هم مرخّص شدند. باز من بدبخت را با یک نفر دیگر بردند انبار/ چهارده ماه در انبار بودیم. یک روز توی انبار بنای داد و فریاد را گذاردم که اگر کشتنی هستم، بکشند! اگر بخشیدنی هستم، ببخشند! این چه مسلمانی است؟! حاجب الدوله (1)با یک دسته میر غضب آمدند، عوض استمالت، ما را بستند به چوب، یک چوب کاملی به من زدند، تا آن که از انبار خلاص شدم. هر چه فکر کردم، عقلم به این جا رسید که بروم خود را به امام جمعه ببندم؛ او هم رئیس ملّت است، هم اجزای دولت است. در همان جا در منزل آقای امام، خدمت حضرت اجل رسیدم، عریضه دادم. بعد از چند روز، دیدم نایب محمود، فرستاد پیش فرّاش باشی، به امام جمعه گفت: میرزا محمّدرضا را بگویید بیاید، آقا می خواهد پولش بدهد! م-ن ت-حاشی کردم از رفتن. امام گفت: برو! ضرری ندارد! آمدم خدمت آقا، اوّل به من گفت: تو به منزل صدر اعظم چرا رفتی؟ گفتم: نرفتم، بعد نایب محمود گفت: بیا دم صندوق خانه پول بگیر! رفتم آن جا، دیدم حسین خان صندوق دار، یک چیزی به گوش نایب محمودخان گفت. او هم گفت: بیا برویم کاروانسرای وزیر نظام حواله کنم از تاجر بگیر، ما رفتیم. دیدم باز مرا بردند انبار. خلاصه چهار سال و نیم، بی جهت و تقصیر، من گاهی در انبار، گاهی در قزوین، زیر کند و زنجیر بودم. چه صدمات کشیدم. دیگر زندگی را انسان برای چه می خواهد؟ این دفعه آخر بعد از مرخصی، ده تومان آقا دادند، پانزده تومان هم وکیل الدوله، رفتم به طرف اسلامبول. آن جا سیّد شرح حالت مرا شنید، گفت: چه قدر جان سخت بودی؟ چرا برنگشتی؟ در مراجعت آمدم بارفروش، در کاروانسرای حاجی سیّد حسین، از یک میوه فروش، تپانچه پنج لول روسی با بیست و پنج فشنگ خریدم، سه تومان و دو هزار و به خیال نایب السلطنه بودم تا دو روز قبل از تحویل، به حضرت عبدالعظیم آمدم. در این مدّت هم غیر از دو شب که شهر آمدم، منزل آقا شیخ هادی ماندم و از ایشان سفارش نامه خواستم و گفتم: شنیده ام امین همایون مرد است، از من نگاهداری خواهد کرد. سفارش به او بنویسید! آقا شیخ هادی گفت: من اطمینان
1) محمّد حسن خان بن محمّد رحیم خان نسقچی باشی (م 1345 هجری).
ندارم و نمی نویسم. دوباره مراجعت کردم. دیگر ابداً به جایی نرفتم. رفتن به سرخه حصار و زرگنده و هم باغ نصر السلطنه (1)، همه دورغ. است. در حضرت عبدالعظیم هم بودم، به همۀ آقایان و علماء ملتجی شدم و به آقای امام، به آقای آقا سیّد علی اکبر و دیگران ملتجی شدم که برای من تحصیل امنیّت کنید. هیچ کدام اعتنایی به حرف من نکردند. یک روز هم حضرت اجل تشریف آوردند به صفائیه، عریضه عرض کرده بودم که بدهم؛ به حضرت عبدالعظیم تشریف نیاوردند.
س) راست است که این کاخی های اندرون، با تو متّحد بودند، به تو خبر می دادند؟
ج) این ها چه حرفی است؟ آن ها چه قابل هستند که به من خبری بدهند؟ روز پنج شنبه در حضرت عبدالعظیم شهرت کرد که فردا شاه به زیارت خواهد آمد، آب و جاروب می کردند. من هم صبح شنیدم حضرت اجل قبل از شاه تشریف می آورند. عریضه نوشته بودم، آمدم توی بازار که عریضه بدهم. نمی دانم چه طور شد آن جا به این خیال افتادم؛ گفتم: میرزا محمّدرضا برگرد! شاید امروز اصل مقصود حاصل شود! رفتم تپانچه را برداشتم، از درب امامزاده حمزه رفتم توی حرم ایستادم، تا شاه وارد شد. وقع ما وقع، واقع شد آن چه واقع شد. من قدری هستم و مؤمن به قَدَر و معتقدم که بی حکم قَدَر، برگ از درخت نمی افتد. حالا هم به خیال خودم یک خدمتی به تمام خلایق و ملّت و دولت کرده ام، و این تخم را من آبیاری کرده ام و سبز شد. مردم هم خواب بودند و بیدار شدند. یک درخت خشک بی ثمری را [که] زیرش همه قسم حیوانات موذی درّنده جمع شده بودند، از بیخ انداختم، و آن جانورها را متفرّق کردم. حالا از پهلوی آن درخت، یک جوانه بالا زده است مثل مظفّر الدّین شاه، سبز و خرّم و شاداب، امید همه قسم ثمر به او می رود. حالا شما هم فکر رعیّتتان باشید! همه رفتند. همه تمام شدند. من قدری از خارجه را دیدم. ببینید دیگران چه کردند، شما هم بکنید! لازم نیست حالا قانون بنویسید. قانون نویسی حالا در ایران مثل این است که یک لقمۀ نان و کباب به حلق طفل تازه متولّد شده، بتپانند؛ البته خفه می شود! ولی با رعیّت مشورت کنید؛ مثلاً به فلان کدخدای فلان دیه و قریه بگویید: به چه قسم از تو مالیات
1) همه از مناطق شمال شرق تهران است.
گرفته شود و با تو رفتار کنند، راضی خواهی بود؟ هر طور که او بگوید، با او رفتار کنید! هم کارتان منظّم می شود، و هم ظلم از میان می رود.
س) تو که قَدَری هستی، باید بدانی، حکم قدّر نیست که هنوز این کارها در این جا واقع شود؟
ج) همچو نیست؛ پس شماها خانه خود را جاروب نکنید که حکم قَدَر نشده است.
س) در این مدّت هیچ به خیال کشتن حضرت اجل بودید؟
ج) خیر؛ در این خیال نبودم. حالا که من این کار را کرده ام، امید حیات هم ندارم به جهت این که یک بزرگی لازم است، مثل بزرگی خدا یک پرده پایین تر، که مرا عفو کند.
س) در خصوص دستور العمل سيّد جمال الدّین و صحبت های سلطان با سیّد جمال بگویید؟
ج) وقتی که فتنه سامره برپا شد، و میان شیعه های اتباع مرحوم میرزای شیرازی و اهل سامره گفتگو و جنگ به میان آمده بود، سلطان [که] همه را از تحریکات شاه می دانست، به سیّد گفته بود: در حق ناصرالدّین شاه هر چه از دستت می آید، بکن و خاطر جمع باش! وقتی که من شرح مصیبت ها و صدمات و حبس ها و عذاب های خود را برای سیّد می گفتم، به من گفت که چه قدر تو بی غیرت بودی و حبّ حیات داشتی؟! ظالم را بایست کشت! چرا نکشتی؟ و ظالم در این میان غیر از شاه و نایب السلطنه کسی نبود. اگر چه در خیال نایب السلطنه هم بودم، دیگر آن روز خیالم در حقّ شاه مصمّم شد. گفتم: شجر ظلم را از بیخ باید انداخت! شاخ و برگ بالطبع خشک می شود!
س) روز سیزده عید اعتمادالسلطنه (1)را در حضرت عبدالعظیم ملاقات کردی یا خیر؟
ج) بلی با شمس العلماء (2)او را دیدم، ولی حرف نزدم او آدم مزوّری بود. به سیّد خیلی اظهار ارادت می کرد، ولی سیّد می گفت: آدم بد ذاتی است، از او نباید ایمن بود!
س) کس و کار چه داری؟
ج) یک زن دارم که همشیره خواهر میرزا است با دو طفل. و یک خواهر پیری در کرمان دارم که پسر او را که مشهدی علی نام دارد، پیش حاجی سیّد خلف گذارده ام.
س) جهت مناسبت و آشنایی تو با سیّد جمال الدّین چه بود؟
ج) من پیش حاجی محمّد حسن بودم، وقتی که سیّد آمد به تهران و در منزل حاجی منزل کرد. من میهمان دار او بودم، از آن جا آشنا شدم.
س) مشهور است که تو یک خواهر را در کرمان کشتی؟
ج) خدا کشت، امّا مرا متّهم کردند و گفتند تو کشتی.
تنظیم و تحریر مصباح السلطنه محمّد ولی خان اسدی معدوم در 1314 خورشیدی: به اهتمام عبدالله غفرانی
متن حاضر، ویراست دو سند کهن و قدیمی است دربارۀ دربار ولایتمدار امام همام على بن موسى الرضا - صلوات الله و سلامه علیه - که ساختار مدیریّت های گوناگون این آستان مقدّس را شناسانده و به شکل تفصیلی، شیوۀ عملکرد هر کدام را بر رسیده است.
سند نخست نظامنامۀ اساسی آستان قدس است که نائب التولیه محمّد ولی خان اسدی، ملقّب به مصباح السلطنه در بیست و هفت مادّه تنظیم، و صورت مدوّن آن را در شانزدهم مرداد 1305 خورشیدی، به تصویب پادشاه تبهکار ایران رضا پهلوی رسانده است. در این سند، آستان قدس رضوی به شانزده بخش اداری تقسیم گردیده است.
سند دوم هم نظامنامه داخلی کشیکی است که در چهار بخش تحریر شده و وظایف سرکشیک، خادم باشی و خادمان، فرّاش باشی و فرّاشان، دربان باشی و دربانان، اذان گویان و کفشداران را معیّن کرده است. همچنین به گزارش روش خدمتگزاری این دسته ها پرداخته، در انجام نیز جایگاهشان را در قسمت های مختلف آستانه مشخص نموده است. در این سند، نامی از محرّر آن به میان نیامده، امّا همین قدر که در روزگار تولیت اسدی نگارش یافته، با استناد به یک رنگی نثر دو سند و نیز به خاطر آن چه در ضمن مادّه سوم از سند نخستین آمده، مبنی بر این که «تهیّه نظامنامه های جداگانه، برای هر یک از مؤسّسات و نظارت و اهتمام در اجرای آن» بر گردن نائب التولیه وقت هست، می توان نگارش این سند را هم از اسدی دانست.
دربارۀ محمّد ولی خان اسدی که روزگاری سمت نیابت تولیت را داشته، ولی در پی جریان خونبار مسجد گوهرشاد با سعایت بدخواهانش به خشم ملوکانه گرفتار و سپس به ناحقّ تیرباران می گردد نوشته ها و داوری هایی به قلم آمده است.
استاد گرامی و متخصّص تاریخ معاصر ایران، دکتر باقر عاقلی، شرح حال وی را به طور فشرده چنین نوشته است:
محمّد ولی خان اسدی، ملقّب به «مصباح دیوان» و «مصباح السلطنه»، فرزند میرزا علی اکبر بیرجندی، در 1257 (1)تولد یافت و تحصیلات خود را در حدّ متعارف انجام داد و وارد دستگاه امیر شوکت الملک علم، امیر قائنات شد. تدریجاً به پیشکاری و ادارۀ املاک او منصوب گردید و در دستگاه او شخص اوّل بود و صاحب ثروت نسبی هم شد. امیر قائنات در دورۀ چهارم او را به عنوان نماینده مجلس، از طرف مردم بیرجند به تهران فرستاد. اسدی توانست خیلی زود در تهران شهرتی به هم بزند با تیمورتاش و داور طرح دوستی ریخت و برای انقراض نظام قاجاری و تثبیت سلطنت پهلوی به تلاش افتاد. در دوره پنجم و ششم مجلس وکالت داشت و جزء متولّیان بود، بسیاری از امور مملکت در منزل او حلّ و فصل می شد. در دورۀ هفتم، فرزند ارشدش سلمان اسدی را که تازه از دانشگاه کمبریج لندن فارغ التحصیل شده بود، به مجلس فرستاد و خود از طرف رضاشاه با کمک تیمورتاش متولّی باشی آستان قدس رضوی گردید. مقام و موقعیّت خاصی یافت، خدماتش فوق العاده مورد رضایت بود، به طوری که در 1313 که رضا شاه برای جشن هزاره فردوسی به مشهد رفت، صحبت از ازدواج دو تن از پسران اسدی با دختران شاه به میان آمده بود، ولی در آن هنگام محمّد علی فروغی که رئیس الوزراء بود، دو تن از دختران خود را عروس اسدی کرد.
در 1314 که مسأله تغییر کلاه و کشف حجاب پیش آمد، رضا شاه نظر اسدی را خواست. او معتقد بود که موضوع کشف حجاب و تغییر کلاه فعلاً در مشهد مطرح نشود، زیرا اجرای آن ممکن است خشم مردم را برانگیزد و ناهنجاری هایی به بار بیاورد. در عوض، فتح الله پاکروان استاندار و پاسیار محمّد رفیع نوایی رئیس نظمیه و سرتیپ ایرج مطبوعی فرمانده لشکر، به عکس آن نظر داشتند. در هر حال، استاندار اجرای امر را قبول کرد و شهربانی مأمور اجرای آن شد. مردم مشهد در مقابل این تصمیم دولت سر سر تسلیم فرود نیاوردند و در مسجد گوهرشاد اجتماع نمودند، شیخ
1) تواریخ به گردش خورشیدی است
بهلول (1)برای آنان سخن گفت و مردم در مقام مقابله برآمدند، قوای انتظامی مداخله کرد، از لشکر کمک خواستند و فرمانده لشکر یک هنگ پیاده را به فرماندهی سرهنگ قادری (2)مأمور سرکوبی مردم نمود، مردم را در مسجد گوهرشاد به گلوله بستند، تعداد تلفات شاید از دو هزار نفر تجاوز کرد. شاهدان عینی حکایت می کردند که خون مردم در صحن گوهرشاد به نیم متر رسیده بود! به هر نحوی که بود مردم را متفرق ساختند و گزارشی به تهران ارسال و کاسه و کوزه را بر سر اسدی شکستند، چون قبلاً اسدی چنین پیش بینی کرده بود، گفتند برای اجرای نظر خود در این امر مداخله داشته است و ذهن رضا شاه را نسبت به او مشوب نمودند. برای رسیدگی و محاکمه و مجازات اسدی، هیئتی از تهران سریعاً به مشهد رفت.
در روز حادثه مسجد گوهرشاد، اسدی در شهر نبود و برای سرکشی به املاک آستانه در خارج از مشهد به سر می برد. شامگاهان در وکیل آباد از موضوع با خبر شد و محکم به سر خود کوفت، از پیش اختلافات شدیدی میان او و استاندار و فرمانده لشکر وجود داشت، استاندار وجود اسدی را مانع کارهای خود می دانست و در هر فرصت منتظر پرونده سازی بود. و اکنون بهترین موقعیت پیش آمده بود، اسدی به این امر آگاه بود و می دانست استاندار دامن او را در این کار آلوده خواهد کرد، پیش بینی او درست بود. از همان شب زیر نظر قرار گرفت تا هیئت اعزامی از تهران به مشهد رسید، ریاست این هیئت را یکی از جلّادان ارتش آن روز به نام سرتیپ عباس البرز به عهده داشت و سرهنگ آقاخان خلعتبری، بازجویی توسط همین هیئت انجام گرفت و از او اقاریری به زور گرفتند. دادگاه تشکیل دادند و او را به اتفاق آراء به اعدام محکوم ساختند و مراتب را به تهران گزارش نمودند، هیئت دیگری به ریاست فضل الله زاهدی که در آن وقت سرتیپ بود، امر تجدید نظر را انجام داد و حکم اعدام را تأیید نمود. فرزندان وی در تهران به کمک محمّد علی فروغی اقداماتی کردند، ولی فروغی نیز به علّت
خویشاوندی با اسدی مغضوب و از کار برکنار و خانه نشین شد. با این همه، تلگرافی به مشهد مخابره شد که فعلاً از اجرای حکم خودداری شود، تلگراف را پنهان نموده و حکم را به اجرا گذاشتند و به تهران گزارش دادند که تلگراف پس از اجرای حکم به دست ما رسیده است!
یک ساعت قبل از تیرباران شدن در دفتر زندان، در حالی که فقط کریم زندی پیشکارش حضور داشت، اسدی وصیت نامه ای نوشت که از نظر خط و انشاء و سياق عبارات قابل تحسین است، سپس مهر خود را شکست و آمادگی اش را برای اجرای حکم اعلام نمود. سه سرباز مأمور اجرای حکم شدند و حکم را در خارج شهر به مرحله اجرا در آوردند، ولی به سربازان دستور داده بودند گلوله ها را به قلب او نشانه روی نکنند، بلکه به جایی شلیک کنند که زجرکش بشود. تمام گلوله ها به ران و پای او اصابت کرد و اسدی تا مدّتی فریاد می کشید خلاصم کنید، ولی از زدن تیر خلاص جلوگیری می کردند، قریب یک ساعت با وضع ناگواری جان داد، سرانجام جسدش را در گورستان عمومی به خاک سپرده و هرگونه آثاری از قبر او را از بین بردند. پس از اعدام اسدی، خانواده اش زیر فشار قرار گرفتند، عدّه ای را به محبس بردند و عدّه ای دیگر را تبعید نموده و کلّیه اموالشان را تصاحب کردند و روزگار بسیار سختی برای خانواده او پیش آمد.
بعد از شهریور 1320 فرزندان اسدی موضوع بیگناهی پدر خود را مطرح و دستور رسیدگی مجدّد صادر شد، دادگاه غیاباً او را از اتهامات منتسبه تبرئه نمود، امّا در وقتی که فقط از استخوان های او چند قطعه بیشتر باقی نمانده بود! بازماندگان، جسد اسدی را از گورستان عمومی خارج ساختند و با تشریفات نظامی به مقبره اختصاصی آن مرحوم، واقع در جوار حضرت رضا علیه السلام دفن کردند.
اسدی مردی با هوش، زرنگ، با سواد، بردبار، لجوج و خوش خطّ و ربط بود. در تمام مدّت گرفتاری بر اعصاب خویش تسلط داشت، وصیتنامه او در حقیقت لایحه دفاعیه است، چند لحظه قبل از اعدام آن را با حوصله تحریر نموده، بدون این که دستش لرزشی داشته باشد، پیش از اعدام شهادتین را کاملاً ادا کرده و برای مسبّبین این واقعه آرزوی کیفر نموده بود.
کسانی که در واقعۀ قتل اسدی مداخله داشتند، به سرنوشت های شومی دچار شدند. فتح الله پاکروان استاندار آن روز، بعد از 1320 تحت تعقیب قرار گرفت و مدّتی در زندان به سر برد. سرتیپ عباس البرز، زندانی و محکوم به حبس ابد گردید. سرهنگ نوایی رئیس شهربانی مشهد، به زندان رفت و سرلشکر مطبوعی نیز بعد از انقلاب اسلامی اعدام شد. (1)
سند نخست، در بیست و سوم مرداد 1305 خورشیدی در مطبعه طوس مشهد مقدّس - که ظاهراً از آن میر مرتضی بوده - جهت آگاهی عموم مردم، در شانزده صفحه به اندازۀ رقعی، و طبعاً در شمارگان اندکی به چاپ رسیده است. یک نسخه اش در کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد آستان قدس رضوی با شمارۀ ثبت 231289 موجود، و کپی آن در این ویراست مورد استفاده ام بوده است.
در ویرایش سند دوم نیز، از عکس دستنوشت ارزشمندی که در مخزن مخطوطات کتابخانه بزرگ عمومی آیت الله العظمی مرعشی نجفی شهر قم، به شمارۀ 6997 نگهداری می شود و به خطّ نستعلیق شکسته فرد ناشناخته ای کتابت گردیده، بهره برده ام. این عکس، دارای هشت برگ است و مهر بیضوی آن مرحوم، همراه با امضای «شهاب الدين الحسيني المرعشی» در گوشۀ اوّلین و آخرین صفحه به چشم می خورد.
در انجام، به عنوان پیشکشی کوچک، امّا بسی ارزنده، نقل کرامت نادری از آستان ملایک پاسبان رضوی - علی صاحبها السلام - را به روان پاک پیر کتاب دوست و مایه افتخار دانشیان شیعه، آیت الله العظمی مرعشی نجفى - رحمة الله عليه - تقدیم می دارم: (2)
حكى أبو عبدالله البيّع الحافظ، أنّه قال: أعقبت ليلة من الليالي في المشهد بطوس، فرأيت ملكين نزلا من السماء و كتبا على جدار المسجد هذين البيتين:
من سرّه أن يرى قبراً برؤيته *** يفرّج الله عمّن زاره كربه
فليأت طوساً فإنّ الله أسكنها *** سلالة من رسول الله منتجبه
بسم الله الرحمن الرحيم
نظامنامه اساسی آستان قدس
دستخطّ جهان مطاع مبارک اعلی حضرت اقدس همایون شاهنشاه رضا شاه پهلوی - خلّد الله ملكه -: (1)
نائب التولیه آستان قدس!
نظامنامه اساسی آستانه مقدّسه را که تصویب نموده ایم، باید مدلول آن را بلا تأخیر به موقع اجرا گذارده و بر طبق مقرّرات آن، بودجه جدید آستانه مقدّسه را مدوّن و برای تصویب ما تقدیم نمایید.
16/ مرداد/ 1305 (محلّ صحّة مبارك)
مادّه 1: نظر به تولیت شرعيّه سلطان عصر در آستان قدس رضوی، کلیّه امور آستانۀ مقدّسه در تحت نظارت عالیه شخص شخیص اعلی حضرت همایون شاهنشاهی - ارواحنا فداه - و به توسّط نائب التولیه که از طرف قرين الشرف معیّن می گردد اداره می شود.
1) . فقط به جهت ارائه شکل اصلی سند، از برداشتن یا واژگون ساختن تعبیرات مربوط به این شاه منفور و ستمکار روی گردانیدیم.
مادّه 2: آستانه مقدّسه به تقسیمات ذیل منقسم می شود:
اداره نیابت تولیت که عبارت است از: نائب، التولیه دار الانشاء، دایرة سجلّات.
نظارت كلّ موقوفات.
اداره محاسبات.
اداره وصول و ايصال.
اداره ملزومات.
کلیددار و خدمتگزاران ضریح مطهّر.
اداره خدّام.
دایره فراش خانه.
دایره دربانی و کفش بانان.
کتابخانه و قرائت خانه.
دار الشفاء.
خزانه یا تحویل خانه خاصّه.
دایرۀ مهندسی و نقشه برداری و ممیّزی و قنائی.
حفّاظ و مؤذّنين.
آبدارخانه و قهوه خانه.
عمله شکوه.
مادّه 3: وظايف نائب التولیه به شرح ذیل است:
مراقبت در حسن جریان و انتظامات امور آستانه مقدّسه، و نظارت در این که هر یک از مؤسّسات آستانه مقدّسه به وظایف خود عمل نمایند.
تهیّه بودجه سالیانه آستانه مقدّسه.
تهیّه لایحه تفریغ بودجه.
امضای کلیّه حوالجات که از اداره محاسبات صادر می شود.
امضای کلیّه احکامی که در حدود اختیارات نائب التولیه صادر می شود.
امضای اسناد معامله و قرار داد اجاره نامه های آستانه رضویّه، پس از تحصیل اجازه از طرف قرين الشرف ملوكانه.
کوشش در تکثیر عواید آستانه مقدّسه، و منظور داشتن صرفه جویی های لازمه و نظارت در جمع آوری عایدات.
نظارت در رسیدن مخارج مصوّبه به محلّ خود.
توجه مخصوص در اجرای مقرّرات واقفین.
هر سه ماه اهتمام در ارسال صورت عوائد و مخارج آستانه مقدّسه، برای تقدیم به پیشگاه ملوکانه.
تهیّه نظامنامه های جداگانه برای هر یک از مؤسّسات، و نظارت و اهتمام در اجرای آن.
مادّه 4: وظایف ادارۀ محاسبات به شرح ذیل است:
تمرکز دادن و تنظیم صورتهای مرتّب عوائد و مخارج آستانه مقدّسه.
تهیّه بودجه سال نو که حاوی تمام عوائد و مخارج سالیانه خواهد بود.
تهیّه لایحه تفریغ بودجه.
تطبيق حوالجات صادره با بودجه مصوّبه، برای رسانیدن به امضای نائب التولیه.
تبصره : هیچ نوع حواله ای نباید خارج از حدود اعتبارات مصوّبه صادر شود، و الّا آن حواله باطل و صادر کننده مورد تعقیب و مجازات واقع خواهد شد.
گرفتن صورت عوائد و مخارج سالیانه از اداره وصول و ایصال و اداره ملزومات، و رسانیدن صورت های مزبور به اطّلاع نائب التولیه.
تهیّه دفاتر مخصوص برای اجناس و نقودی که بر حسب حوالجات به اداره ملزومات داده می شود.
تهیّه صورت بقایای آستانه مقدّسه.
ضبط کلّیه اسناد مثبته مخارج و دادن سواد اسناد عوائد، به اداره وصول و ایصال.
تهیّه صورت جامع املاک و رقبات و اثاثیه متعلّق به آستان قدس.
مادّه 5: وظایف اداره وصول و ایصال به شرح ذیل است:
وصول عوائد نقدی و جنسی، مطابق اقساط مقرّره که از طرف اداره محاسبات معیّن می شود
پرداخت حوالجاتی که از اداره محاسبات، در حدود اعتبارت مصوّبه صادره شده و به امضای نائب التولیه رسیده باشد.
دادن صورت محاسبات ماهیانه عوائد و مخارج به اداره محاسبات.
دادن صورت موجودی روزانه صندوق و انبار، به وسیلۀ محاسبات به نیابت تولیت.
دادن صورت اقساط وصول نشدۀ آستانه مقدّسه، به وسیلۀ اداره محاسبات به نیابت تولیت.
تهیّه پیشنهادات راجع به تسعیر و یا فروش اجناس آستانه مقدّسه، با موافقت نظر اداره محاسبات، برای کسب تکلیف از نیابت تولیت.
مادّه 6: وظایف دایرۀ ملزومات به شرح ذیل است:
تهیّه کلّیه اجناس و ملزومات، لازمه برای ادارات و دفاتر آستانه مقدّسه.
نگاهداری دفاتر منظّمۀ جداگانه، از ملزوماتی که به هر یک از ادارات و دفاتر مطابق درخواست های صادره تحویل می شود، و گرفتن حساب مصارف به عمل آمده از ادارات مربوطه.
دادن صورت ماهیانه واردات و صادرات و موجودی به وسیله اداره محاسبات، به نیابت تولیت.
درخواست اعتبارات لازمه، برای تهیّه قبلی اجناس که در ظرف سال محلّ احتیاج خواهد بود.
تبصره: تهیّه ملزومات کارخانجات خدّام و زواری و مدرسه و چراغخانه و تعمیرات ابنيه آستانه مقدّسه و احتیاجات دار الشفاء و کتابخانه و آبدارخانه و قهوه خانه و سایر ادارات و دوایری که احتیاجات جنسی دارند، بر عهدۀ دایره ملزومات است.
مادّه 7: وظایف خزانه یا تحویل خانه به شرح ذیل است:
انتقال اشیای تحویل خانه به محلّ، خصوص، که اشیای موجوده از تضییع محفوظ باشند.
تهيّه صورت مرتّبی از اشیاء و نفایس موجوده، با ذکر تاریخ وقف و اسم تقدیم کننده و علائم مشخّصۀ آن برای طبع و انتشار، و نیز دادن آن به اداره محاسبات.
اهتمام مخصوص متصدّیان برای حفظ از تضییع و اندراس و پاکیزگی، و تهیّۀ پیشنهادهای لازمه برای تعمیر و مرمّت.
مادّه 8: دایرۀ مهندسی و نقشه برداری، وظایف ذیل را [به عهده ] دارد:
ممیّزی رقبات آستانۀ مقدّسه، برای برداشتن نقشه و تحدید حدود و تعیین استعداد ملکی و اعیان و اشجار و تعمیرات لازمه املاک آستانه مقدّسه.
تشخیص میزان آفات و خسارات وارده و دادن راپُرت (1)آن به وسیلۀ اداره محاسبات به نیابت تولیت.
تعیین خرابی قنوات و انهار املاک آستانه و برآورد میزان مخارج آن ها و دادن راپرت راجع به آن ها.
تهیّه و تقدیم پیشنهادات مفیده، برای ازدیاد عوائد آستانه مقدّسه و وسایل بهره برداری از آن ها.
مادّه 9: وظایف ناظر کلّ، مهردار، کلیددار، خدمت گزاران ضریح مطهّر، خدّام فرّاش ها. دربانان و سایر مستخدمین دوایر استانه مقدّسه، بر طبق نظامنامه جداگانه معیّن خواهد شد.
مادّه 10: کلّیه مستخدمین آستانه مقدّسه، به سه قسمت تقسیم می شوند:
اعضای دارای مشاغل معیّنه در حدود احتیاجات آستانه مقدّسه که عدّه و حقوق آن ها همه ساله در بودجۀ آستانه باید معیّن و منظور شده، به صحّه همایونی برسد.
اعضای افتخاری آستانه مقدّسه که دارای هیچ نوع حقوقی نبوده و افتخاراً خدمت می نمایند، ولی از سایر مزایا و امتیازات انتساب به آستان قدس بهره مند خواهند بود.
وظیفه گیرندگان آستانه مقدّسه که مطابق صورت جداگانه باید تهیّه و به تصویب پیشگاه ملوکانه برسد.
مادّه 11: در خارج از حدود بودجه و اعتبارات اضافی مصوّبه، هیچ نوع حقوق و مخارجی نباید تأدیه شود و هیچ نوع خرجی به هیچ عنوانی نباید به عمل آید و الّا مرتکب علاوه بر مجازات مالاً، نیز مسؤول وجوه تأدیه شده خواهد بود.
مادّه 12: بعد از فوت وظیفه گیرندگان آستانه مقدّسه، مطابق قانون وظایف مملکتی نسبت به وظیفۀ آن ها رفتار خواهد شد.
1) راپرت: گزارش واژه ای فرانسوی است.
مادّه 13: مناصب موروثی و مشاغلی که در این نظامنامه منظور نشده اند و کلّیه سوابق موجوده که برخلاف این نظامنامه باشد - از این به بعد - و کلّیه القاب منسوخ می باشند.
مادّه 14: ناظر کلّ موقوفات و رؤسای ادارات محاسبات و وصول و ایصال و دوایر ملزومات و فرّاش خانه و دربانی و رؤسای پنج کشیک و پنج نفر خادم باشی و رئیس کتابخانه و رئیس دار الشفاء و رئیس خزانه و رئیس تحویل خانه و مهردار و کلیددار، بر حسب پیشنهاد نائب التولیه و فرمان همایونی منصوب شده و انفصال آن ها نیز منوط به اجازه از طرف قریب الشرف ملوکانه است. انتصاب و انفصال سایر رؤسا و اعضا و اجزای آستانه مقدّسه، برحسب حکم نائب التولیه خواهد بود.
مادّه 15: هیچ یک از اجزا و اعضای آستانه مقدّسه، نمی توانند بیش از یک حقوق دریافت دارند، و هم چنین هیچ یک از اعضا و اجزای آستانه مقدّسه، نمی توانند موظّفاً در ادارات رسمی خدمت کنند و الّا از خدمات آستانه منفصل خواهند بود.
مادّه 16: کلّیه اعضا و اجزای موظّف آستانه مقدّسه که دارای مشاغل معیّنی می باشند، باید برای انجام خدمات اداری خود حاضر باشند و در موقع غیبت، باید از نائب التولیه اجازه حاصل نمایند.
در صورتی که مدّت غیبت بیش از دو ماه باشدّ برای مدّت بیش از دو ماه حقوق به آن ها تأدیه نخواهد شد.
ادامۀ غیبت بیش از شش ماه، موجب انفصال از خدمت خواهد بود.
مادّه 17: آستانه مقدّسه دارای بودجه سالیانه خواهد بود که در آن، تمام عوائد نقدی و جنسی و تمام مخارج و مصارف مطابق وقفنامه ها و حقوق و وظایف و اعتبارات لازمه برای بهره برداری املاک وقف و تعمیرات لازمه و اعتبار برای تهیّه ملزومات و امثال آن منظور خواهد شد، و بودجه مزبوره در آخر هر سال باید برای سال بعد تهیّه شده و یک ماه به آخر سال ماندهّ برای تصویب و صدور اجازه از پیشگاه ملوکانه تقدیم شود. تأدیه هر نوع وجهی در خارج از حدود بودجه ممنوع، و مرتکب مورد مجازات واقع خواهد شد.
تبصره: در صورت پیش آمدن مخارج فوق العاده پیش بینی نشده در بودجه سالیانه در هر موقع، باید اجازه مخصوص از پیشگاه همایونی صادر شود.
مادّه 18: کلّیه حقوقاتی که تأدیه می شود، باید به خودِ حقوق بگیرها داده شده و از آن ها قبض رسیّد دریافت شود. و همچنین در مقابل کلّیه مخارجی که باید در حدود بودجۀ مصوّبه به عمل آید، باید اسناد مثبته تهیّه گردد.
مادّه 19: در ظرف شش ماه اوّل سال جاری، لایحه تفریغ بودجه سال گذشته که عبارت از تعیین تمام عوائد حقیقی و مصارف واقعی آن سنه باشد، با اسناد مثبته و مدارک آن ها و تعیین بقایا، باید برای تقدیم نمودن به پیشگاه ملوکانه تهیّه و ارسال شود.
مادّه 20: اقامه دعاوی که بر ضدّ رقبات آستانه مقدّسه یا دفاع از تخطّیات و کلّیه تصرّفاتی که در حدود موقوفات به عمل می آید، باید به اجازۀ مخصوص اعلی حضرت همایونی باشد.
مادّه 21: کلّیه تخفیفات آستانه مقدّسه در هر موقع، باید به اجازه اعلی حضرت همایون شاهنشاهی باشد.
مادّه 22: طرز اداره کردن کلّیه املاک آستانه مقدّسه اعمّ از اجاره یا امانی، باید برحسب اجازه مخصوص همایونی باشد.
مادّه 23: اجاره املاک آستانه مقدّسه در هر مورد باید به طور مزایده و خرید ملزومات آستانه مقدّسه، باید به طور مناقصه صورت گیرد و نتیجه نیز به عرض پیشگاه همایونی برسد.
مادّه 24: پس از انقضای مدّت اجارات حالیه و یا مهیّا شدن موجبات فسخ اجارات فعلی، اجاره دادن املاک و مستقلّات آستان قدس به اعضا و اجزای آستانه به کلّی ممنوع بوده، و آن اجاره از درجه اعتبار ساقط، و مرتکبین از خدمات خود منفصل خواهند شد.
مادّه 25: مدّت اجاره هیچ یک از مستقلّات آستانه نباید بیش از پنج سال، و مدّت اجاره املاک دایر نباید بیش از ده سال باشد، حدّاکثر مدّت اجاره قنوات بایره و اراضی که برای ساختمان داده می شود، نباید بیش از بیست و پنج سال باشد.
مادّه 26: کلّیه مستأجرین آستانه مقدّسه باید بدهی خود را به اقساط معیّنه در اجاره نامه ها بپردازند، و در صورت تأخیر یک قسط به قسط دیگر، آن اجاره منفسخ شده و مستأجرين حقّ مطالبه هیچ نوع خسارات و مخارجی را ندارند.
تبصره: در صورت تأخیر قسط به واسطۀ آفتی که مورد تصدیق دایره ممیّزی آستانه مقدّسه باشد، تعیین تکلیف بدهی مستأجرین منوط به قرارداد مخصوص است.
مادّه 27: مسائل مربوطه به امور آستانه مقدّسه، به توسّط وزارت دربار به عرض پیشگاه همایونی خواهد رسید، و در وزارت دربار ادارۀ مخصوصی برای امور آستانه مقدّسه تأسیس خواهد شد.
نظامنامه اساسی آستان قدس، موشّح به صحّه و امضای مبارک بندگان اعلی حضرت اقدس شاهنشاهی - ارواحنا فداه - مطابق با اصلی است که در کتابخانه مبارکه ضبط، و برای اطلّاع عموم طبع و منتشر می شود.
23 / مرداد / 1305
نیابت تولیت آستان قد: محمّد ولی اسدی
بسم الله الرحمن الرحيم
نظامنامه داخلی کشیکی
تحت توجه حضرت سلطان سرير ارتضا، على بن موسى الرضا - عليه آلاف التحيّة والثناء نظر به مادّه نهم نظامنامه محترم اساسی آستان قدس (1)، موشّح به دست خطّ جهان مطاع بندگان اعلی حضرت اقدس شهریاری - خلّد الله ملکه و سلطانه این نظامنامه تنظیم می شود:
مقدّمه
برای انتظام حرم محترم و بیوتات مقدّسه و رواقات مبارکه و عمارات و صحنین مقدّسین و چهار بست، پنج کشیک مقرّر است که مدّت هر یک بیست و چهار ساعت کامل خواهد بود. و هر کشیک دارای یک نفر سرکشیک، یک نفر خادم باشی، یک نفر فراش باشی، یک نفر دربان باشی، هشتاد نفر خادم، چهل نفر فرّاش، شصت نفر دربان، سه نفر کفشبان، چهار نفر مؤذّن خواهد بود.
تبصره: یک نفر کشیک نویس و یک نفر مشرف بیوتات، برای مجموع کشیک ها مقرّر است.
1) مادّة نهم : وظايف، ناظر کلّ، مهردار، کلیددار، خدمتگزاران ضریح مطهّر، خدّام، فرّاش ها، دربانان و سایر مستخدمین دوایر آستانه مقدسه، بر طبق نظامنامه جداگانه معیّن خواهد شد.
مادّه 1: سرکشیک مکلّف است یک ساعت از آفتاب گذشته، بدواً برای عتبه بوسی مشرّف، پس از اعمال زیارت و طواف مرقد مطهّر، به اتفاق صاحب منصبان و مشتغلين کشیک خود مجتمعاً به دار الحفّاظ مشرّف و در طرف معبر کشیک خانه قرار بگیرند. و در طرف دیگر سرکشیک و مشتغلین کشیک قبلی قرار بگیرند، به طوری که مندرج خواهد شد، با نهایت احترام قیام نموده، خادم باشی کشیک قبلی خطبۀ معمولی را با کمال فصاحت و وقار که در خور آن آستان عرش بنیان است قرائت، پس از ختم خطبه و ادای تقبیل سرکشیک، با کمال مراقبت اشیاء و اثاثیه آستان قدس را از کشیک قبلی تحویل گرفته و تحویل دهندگان مرخص می شوند.
[مادّة] 2: بلافاصله سرکشیک به اطاق رسمی خود می رود، خادم باشی و فراش باشی و دربان باشی کشیک، هر یک ملتزمین خود را معرّفی می نمایند، پس از تصویب سرکشیک آن ها را در محل های معیّنۀ منضمّه به نظامنامه می گمارند.
[مادّه] 3: در موقع تحویل باید کشیک نویس حضور داشته، صورت حاضرین و غایبین کشیک آن روز را معیّن و پس از امضای سرکشیک به مقام تولیت تقدیم بدارد. و در صورت غیبت کشیک نویس، سرکشیک به دیگری امر می دهد.
[مادّه] 4: سرکشیک دو نفر خادم برای مطبخ خدّام معیّن می کند، اجناسی که برای خرج از طرف ملزومات مطابق قراردادِ تولیت معیّن شده، تفتیش نمایند که حیف و میل نشود، و در تنظیف ظروف و خوبی طبخ و تعدیل تقسیم مراقبت نمایند.
[مادّه] 5: سرکشیک دو نفر خادم برای تنظیف جارها (1)و جمع آوری شموع و عمل روشنایی، و دو نفر فرّاش برای تحویل گرفتن کلّیه اشیای آستان قدس و تحویلداران به کشیک بعد، معیّن نماید.
1) جارها چراغ های بلورین دارای چند شاخه که به سقف آویزان شود، لوستر.
[مادّه] 6: هر یک از صاحب منصبان و افراد کشیک، با داشتن عذر موجّه و مشروع برای غیبت کمتر از یک کشیک، شفاهاً از سرکشیک تحصیل اجازه می نمایند. و برای غیبت یک کشیک الی دو کشیک، به وسیلۀ تقاضای کتبی اجازه می گیرند. و برای زیاده از دو کشیک، به وسیلۀ اجازه رسمی مصدّق به تصدیق سرکشیک، از مقام تولیت جلیله اذن می گیرند.
[مادّه] 7: سرکشیک در غیبت کمتر از کشیک با داشتن شغل لازم، خادم باشی را به جای خود گذاشته، خارج می شود. و برای یک کشیک و علاوه [بر آن] محتاج به اجازه از مقام تولیت است.
[مادّة ] 8: سرکشیک در مدّت بیست و چهار ساعت کشیک، کشیک لا اقلّ چهار مرتبه تمام قسمت های ملتزمین حرم محترم و رواقات مبارکه و صحنین و بست ها را تفتیش می نماید.
[مادّه ] 9: دستخط های مقام تولیت راجع به اجرائیّات درباری مطلقاً خطاب به سرکشیک است، و سرکشیک مکلّف است فوراً اجرا نماید.
[مادّه] 10: حفظ انتظام کلّیّه دربار ولایتمدار از حرم محترم و رواق ها و صحنين و بست ها، به عهده سرکشیک است و در مقام تولیت سرکشیک مسؤول خواهد بود.
[مادّه] 11: سرکشیک باید مراقبت کامل در تنظیف و تنظیم کلّیه دربار داشته و از الفاظ ركيكة مُستهجنه و لغو و كذب و نزاع و فساد و جلافت، به وسیلۀ خدمه جلوگیری نموده، و اگر وقایعی اتفاق افتد، فوراً قطع و فصل می نماید. و در صورت اهمیّت، به مقام تولیت راپُرت می دهد.
[مادّة ] 12: اگر نزاعی ما بین اهالی کشیک یا زیارتنامه خوان ها واقع شود یا الفاظ رکیکه به یکدیگر تکلّم نمایند، فوراً سرکشیک مرتکب را از آستانه خارج و مراتب را به مقام تولیت اطّلاع می دهد.
[مادّه] 13: در هر موقع از کشیک، سرکشیک می تواند کلّیه ملتزمین کشیک را حاضر و غایب نماید و غیر ملتزم را در موقع خدمت.
[مادّه] 14: خدمات فوق ضریح مطهّر که سرکشیک به اتّفاق خادم باشی انجام می دهد:
یک ساعت به ظهر مانده، روبیدن غبار کیمیا آثار.
نیم ساعت به غروب، خدمت چراغ های فوق ضریح و توزیع شمعدان های صحن حرم و رواقات، به طوری که در محلّ خود درج می شود.
چهار ساعت از شب گذشته، تجدید شموع و افروختن شمع های بدرقه که تا سحر روشن باشد.
روشن نمودن تمام چراغ های فوق ضریح، در یک ساعت و نیم به اذان صبح.
برچیدن چراغ های فوق ضریح یک ساعت از آفتاب گذشته بعد از کشیک، و برچیدن شمعدان های صحن حرم مطهّر و رواقات متبرّکه برای تحویل دادن به کشیک بعد، به نحوی که در توضیحات خدمت مرقوم می شود.
سرکشیک مکلّف است پس از تحویل کشیک، راپُرت جامع بیست و چهار ساعت کشیک را از حاضرین و غایبین خدّام و فرّاش و دربان و حفّاظ و مؤذّن و کفشبان و شام و نهار آن ها و کسر چراغ های برق و شمع و چراغ های نفتی و اشیایی که تقدیم می شود و یا خدای نخواسته نقصانی در اشیای تحویلی به هم رسیده باشد، به مقام تولیت تقدیم دارد.
تبصره: هر دو ماه یک مرتبه، سرکشیکان باید خدّام و فرّاش و دربان را به تنظیف و غبارگیری حرم محترم و عمارات مبارکات و صحنین و ایوان ها امر بنمایند. ممکن است این خدمت را به نوبۀ کشیکی یا تجزیه قرار دهند، یا پنج کشیک دفعةً واحده اقدام نمایند.
[مادّه] 1: خادم باشی نیز در یک ساعت از آفتاب گذشته روز کشیک خود، برای عتبه بوسی مشرّف، پس از انجام مراسم زیارت و طواف به اتّفاق سرکشیک و خدّام کشیک خود به دار الحفّاظ برای خطبۀ معمولی مشرّف می شوند.
[مادّة] 2: خادم باشی بلافاصله پس از خطبه مزبوره، ملتزمین قسمت خود را نزد سرکشیک معرّفی نموده، پس از تصویب سرکشیک هر یک را به محلّ خود می گمارد.
[مادّه] 3: اگر در مدّت کشیک نزاع یا خلافِ نظمی مابین خدّام یا در حدود التزامی آن ها واقع شود، فوراً خادم باشی مراتب را به سرکشیک راپرت داده، مطابق دستور سرکشیک رفتار می کند.
[مادّه] 4: خادم باشی موظّف است در موقع تحویل کشیک به کشیک بعد، راپُرت جامع مفصّلی از خدّام و غذای آن ها و ترتیبات و تنظیمات خدمت ملتزمین و غیر ملتزمین و خروج و دخول آن ها و ترتیب روشنایی و چراغ های حرم محترم به سرکشیک بدهد.
[مادّه] 5: خادم باشی در موقع صرف غذا نصف ملتزمین خدّام را به کشیک خانه احضار، بعد از صرف غذا آن ها را به حرم محترم فرستاده، بقیّه را برای غذا اجازه می دهد.
[مادّه] 6: خطب معمولۀ بعد از خدمت که در محلّ خود ذکر می شود، از وظایف خاصّه خادم باشی است.
[مادّة ]: خادم باشی هر کشیک نسبت به سرکشیک خود سمت معاونت را داراست، و در غیبت موقّت سرکشیک به سمت کفالت شناخته شده، وظایف او را انجام می دهد.
وظایف فرّاش باشی و دربان باشی کشیک: مطابق پنج مادّة اوّل وظایف خادم باشی است.
تبصره: رؤسای حفّاظ در هر کشیکی مسؤول سرکشیک، و دستور او را در حدود وظیفه حفّاظ مجری دارند.
[مادّه] 1: هشتاد نفر خادم که در هر کشیک مقرّر است، به چهار دسته قسمت می شوند که هر دستهای بیست نفر را حایز و محلّ مسؤولیّت هر یک در موادّ منضمّه به نظامنامه درج می شود.
[مادّه] 2: هر یک از چهار دسته، به نوبت خود باید در هر چهار کشیک یک مرتبه از موقع تحویل کشیک قبل، تا تحویل دادن به کشیک بعد مشرّف بوده و از آستانه خارج نشوند.
[مادّة] 3: وظیفه ملتزمین که در حرم مطهّر هستند. منع از تکدّی و مراقبت حال زوّار و منع از هیاهو و زیاد بلند خواندن زیارتنامه خوان ها و جلوگیری از بی نظمی آن ها و حفظ اسباب و اشیای آستان قدس که در حدود التزامی هر یک از آن هاست، مخصوصاً ملتزمین درها مراقب حفظ طلا و نقرۀ آن ها باشند، تا موقعی که به کشیک بعد تحویل داده شود.
[مادّه] 4: اگر نزاع یا خلافِ نظمی در حدود التزام آن ها واقع شود، فوراً مراتب را به سرکشیک و خادم باشی اطلاع داده، مرتکب را به حضور سرکشیک می رساند.
[مادّه] 5: دو نفر ملتزم مأمور روشنایی تنظیف جارها و دیوارکوب ها و پاکیزه ساختن لاله های فوق ضریح مقدّس و شمع زدن آن ها، در موقعی که از فوق ضریح برچیده شده و خدّام به کشیک خانه برده باشند، به عهده دو نفر مزبور است. و افروختن جارها و دیوار كوب ها را مباشر می شوند.
[مادّه] 6: دو نفر مأمور کار خانه خدّام در خوب و بد و وزن اجناس خرج و طبخ و تنظیف ظروف مراقبت کرده، به سرکشیک کتباً راپُرت دهند.
[مادّه] 7: غير ملتزمین خدّام در شش موقع، برای خطبۀ صبح کشیک یک ساعت از آفتاب گذشته، و خدمت جاروب دو ساعت به ظهر مانده و خدمت چراغ ها در یک ساعت به غروب و بستن درها در چهار از شب، و گشودن آن ها در دو ساعت به صبح، و برچیدن چراغ ها در یک ساعت از آفتاب گذشته، به ترتیبی که در موادّ منضمّه درج می شود، مشرّف شوند.
[مادّة] 8: خدمتی را که سرکشیک راجع به حفظ انتظام درباری به خدّام ملتزم و غیر ملتزم امر می نماید، باید اطاعت نمایند. اوامر خادم باشی را در خدماتی که وظیفه آن هاست، با ملاحظه عدم تنافی با دستورات سرکشیک اطاعت نمایند.
[مادّه] 1: فرّاشان به دو دسته بیست نفری قسمت، هر دسته در یک کشیک ملتزم خواهند بود.
[مادّه] 2: رئیس قسمت فرّاشان فرّاش باشی، و حدود آن ها نسبت به او، مثل حدود خدّام است نسبت به خادم باشی.
[مادّه] 3: گذاشتن رحل ها (1)و برداشتن آن ها در موقع شروع و ختم حفّاظ از وظایف فرّاشان ملتزم بیت است. تنظیف و تطهیر بیوتات مقدّسه و حاضر ساختن لوازم تطهير و تنظیف برای خدّام در حرم محترم، به عهده فرّاشان است.
[مادّۀ] 4: تنظیم صفۀ خدّام در اوّل شب و صبح و حاضر ساختن کرسی برای سرکشیک و خادم باشی، وظیفۀ تمامی فرّاشان است
1) رحل: دو تخته چوبین که قرآن را به هنگام تلاوت در آن نهند [غیاث اللغات].
[مادّۀ] 5: دو نفر از ملتزمین فرّاشان، برای حمل کرسی جهت یک نفر خادم مباشر سوخت معیّن می شود و حمل و نقل جارها برای تنظیف، به عهده سه نفر مزبور است.
[مادّۀ] 6: سایر وظایف فرّاشان موافق مادّه 3 و 4 و 7 و 8 و 9 خدّام است.
[مادّۀ] 1: چهل نفر از دربانان برای التزامی تعیین می شوند، و بیست نفر باقی خدمات متفرّقه به عهده آن هاست. و بعد از هر سه ماه یک مرتبه عدّه مزبوره جزء ملتزمين شده، بیست نفر دیگر خارج می شوند.
[مادّۀ] 2: رئیس قسمت دربانان دربان باشی کشیک و وظیفه آن ها نسبت به او، مثل وظیفۀ خدّام است نسبت به خادم باشی.
[مادّة] 3: مأمورين درب بست ها و صحنین از دخول دوابّ و حمل اشیای کثیفه مانع شوند، و [از] بی نظمی در حدود التزامی خود جلوگیری نمایند.
[مادّۀ] 4: مأمورین میان بست ها و صحنین، از تنازع و فساد و حرکات جلف و معرکه گیری درویشان و فالگیران و بساط انداختن دست فروشان و راه رفتن آن ها، جهت بیع و شراء و از هر گونه بی نظمی جلوگیری نمایند.
[مادّه] 5: غیر ملتزمین برای خدمت جاروب و آوردن شام و نهار خدمه و جمع آوری ظروف آن ها، مشرّف می شوند.
[مادّۀ] 6: مقصّرین از طرف مقام تولیت جلیله و سرکشیک، کشیک به آن ها سپرده می شود در کشیک خانه خود نگهداری کنند. و اشخاصی که به آستان قدس پناهنده می شوند، در کمال مراقبت حفاظت نموده، نگذارند بدون اجازه تولیت کسی آن ها را از بست خارج نماید.
[مادّۀ] 7: سایر وظایف دربانان موافق مادۀ 3 و 4 و 8 و 9 خدّام است.
تبصره 1: در هر کشیک، برف اندازی بام حرم محترم به عهده خدّام آن کشیک است، و رواقات مقدّسه به عهده فرّاشان و بام حجرات صحنین و جمع کردن برف سطح آن ها، به عهده دربانان پنج کشیک است.
تمامی حفّاظ که عدّه آن ها هشتاد و دو نفر است، همه روزه از طلوع آفتاب الی یک
ساعت بعد، و نیم بعد از غروب الی یک ساعت، برای تلاوت کلام الله مجید و قرائت فقرات [دعای] مرحوم خواجه نصیرالدّین (1)- رضوان الله عليه - مشرّف، و در محل های معيّنه خود مشغول انجام وظیفه می شوند.
تبصره 2: هر یک، صبح یک جزء و، و شام یک جزء از کلام الله مجید تلاوت، و حفّاظ رواقات مبارکه به ترتیب فقرات [دعای] مرحوم خواجه نصیر الدّین را قرائت نمایند.
[تبصره] 3: ایّام ماه مبارک رمضان از چهار به غروب الی یک ساعت به غروب، برای تلاوت کلام الله مجید در ایوان طلای صحن مقدّس عتیق مشرّف شوند.
[تبصره] 4: در لیله عاشورا و لیلۀ سلخ شهر صفر که موقع سوگواری برای حضرت ولی نعمت - ارواحنا فداه - است در صحن عتیق حاضر شده، در موقع شروع خطبه با شموع در دست، اطراف صحن مقدّس را با تذکر کلمات مصیبت عبور بنمایند.
[مادّۀ] 1: در لیلۀ کشیک دو ساعت به صبح، برای مناجات در گلدسته های صحن عتیق می روند، تا طلوع صبح مشغول دعا و مناجات بوده باشند، پس از طلوع صبح صادق اذان را به صورت بلند ادا نمایند.
[مادّۀ] 2: در اوّل زوال و مغرب شرعی به گلدسته ها مشرّف شده، پس از ادای اذان اعلانی، به دعای دوام دولت اعلی حضرت اقدس شهریار اسلام قیام نمایند.
[مادّۀ] 1: هر یک روز کشیک، یک ساعت از آفتاب گذشته، در محلّ خود حاضر شوند و تا موقع تحویل به کشیک بعد خارج نشوند، و کفشبانان همیشگی همیشه حاضر باشند، مگر به قدر ضرورت که شخص امینی به اجازه رئیس کشیک به جای خود گذاشته، خارج شوند. و از کفش های زایرین که در نزد آن ها می گذارند، حفاظت نمایند و از احدی مطالبه وجه ننمایند.
1) منظور، صلواتنامه / ثنانامۀ طولانی و مُسجّعی است که خواجه نصیر الدّین طوسی (درگذشته 672 هجری) آن را به عربی، در مدح و توصیف چهارده معصوم علیهم السلام انشاء نموده و به دعای توسّل خواجه نصیر مشهور است. بارها در پایان کتاب مُهج الدعوات و نیز به صورت جداگانه چاپ سنگی خورده است.
[مادّۀ] 2 : اگر کفش یا امانت کسی مفقود شود، در صورتی که در حفاظت کوتاهی کرده باشند، از عهده برآیند.
تبصره 1: غير ملتزمین و ملتزمین خدّام و فرّاش و دربان و کفشبان و مؤذّن، تماماً در لیله کشیک باید در آستانه بیتوته نمایند، و غذا برای همه آن ها فرستاده می شود.
تبصره :2 حفّاظ و مؤذّنان و کفشبانان باید در حدود انتظامات خود، به دستور سرکشیک کشیک خود رفتار نمایند.
تبصره 1: برای خطبۀ تحویل، در یک ساعت از آفتاب گذشته، اهالی کشیک قبل و بعد از سرکشیک و خادّم باشی و خدّام و فرّاش باشی و فرّاش در دار الحفّاظ مبارک حاضر می شوند، سرکشیک کشیک بعد، در پهلوی درب حرم سمت معبر کشیک خانه می ایستد و خادم باشی در طرف یسار سرکشیک ایستاده و خدّام از پهلوی خادم باشی به سمت صفۀ خدّام به ترتیب صف قیام می نمایند انتهای صف خدّام فرّاش باشی کشیک ایستاده و از پهلوی او تا آخر دار الحفّاظ فرّاشان صف خود را [مستقیم] (1)می نمایند و سرکشیک کشیک قبل در طرف دیگر درب حرم می ایستد و عدّه کشیک او به همین ترتیب قیام می نمایند، دو نفر تحویل بین کشیک قبل و بعد هر یک مقابل درب حرم جلو سرکشیک خود با آستین های کشیده می ایستد، خادم باشی کشیک قبل خطبه را با کمال فصاحت به نام مبارک حضرت ولی نعمت اعظم - ارواحنا فداه - قرائت می نماید، در موقع ختم خطبه تماماً زمین ادب می بوسند، سرکشیک کشیک قبل به طرف کشیک خود ابتدا با خادم باشی شروع به مصافحه نموده و از عقب او خادم باشی و سایرین هریک به نوبت خود ملحق می شوند و مصافحه را به سرکشیک کشیک بعد ختم می نمایند.
تبصره 2: در دو ساعت به ظهر، تمامی خدّام و فرّاش برای جاروب حرم محترم و بیوتات مقدّسه حاضر می شوند، سرکشیک فرّاش باشی را به حاضر ساختن جاروب امر
1) در دست نوشت ناخواناست.
می نماید و بعد سرکشیک به اتّفاق خادم باشی و خدّام به حرم محترم مشرّف می شوند، ابتدا فرّاش باشی صفۀ بالا سر مبارک را خلوت می نماید، دو نفر فرّاش دو گوشوار ضریح مقدّس و دو نفر سمت مسجد بالاسر ایستاده که عبور زایرین مزاحمت نکنند، فرّاش باشی دو جاروب مخصوص را خود حاضر ساخته با کمال ادب می بوسد به خادم باشی می دهد و خادم باشی ابتدا یک را با کمال ادب بوسیده تسلیم سرکشیک می نماید و دیگر را خود به دست گرفته با کمال توقیر صفۀ مقدّسه را جاروب می نماید. و بعد سینی جاروب را حاضر ساخته، خدام هر یک جاروب ها را بوسیده مشغول جاروب حرم محترم و مسجد بالاسر و سر مزار حاج مجتهد می شوند. و فرّاشان کرسی برای سرکشیک در بالاسر حاضر ساخته و در پشت سر برای خادم باشی، هر یک دو طرف پوش مقدّس را غبار کیمیا آثار می روبند، پس از جمع آوری غبار کیمیا، آثار سرکشیک در زاویه پیش روی مبارک ایستاده و خادم باشی در سمت یمین او و خدّام تا پهلوی درب پایین پای مبارک به طور ردیف می ایستند و فرّاش باشی پشت به دیوار طرف بالاسر می ایستد و خادم باشی خطبه را با کمال فصاحت به نام مبارک قرائت می نماید، پس از ختم خطبه همگی زمین ادب بوسیده، غیر ملتزمین مرخص می شوند، فرّاشان از دار الحفّاظ مبارک شروع و به ترتیب بیوتات مقدّسه را جاروب می نمایند.
تبصره 3: یک ساعت به غروب، تمامی خدّام و فرّاش برای خدمت چراغ حاضر می شوند، پس از اجازه سرکشیک فرّاشان کرسی برای خدمت فوق ضریح مقدّس حاضر و خدّام لاله های فوق ضریح مقدّس را افروخته، مجتمعاً در دار الحفّاظ حاضر می سازند، پس از اذن دخول با آستین های کشیده مشرّف شده، ابتدا سرکشیک و خادم باشی چراغ های فوق ضریح را هر یک در قسمت خود خدمت می نمایند، بعد خدّام از پشت سر مبارک تا در دار الحفّاظ صف بسته و فرّاشان نیز از بیرون در به سمت صفۀ دار السيادة تا پهلوی صفه، پس از افروختن شمعدان های حرم که در مقابل صفۀ مزبوره چیده شده است، فرّاش باشی که در انتهای فرّاشان ایستاده شمعدان ها را با کمال توقیر برداشته به فرّاش پهلوی خود می دهد، به همین ترتیب تا به خادم باشی داده شود و سرکشیک که در اوّل صف واقع شده است برسد و به ترتیب معمول توزیع می نماید، برای خدمت دار الحفّاظ شمعدانرها را در دار السيادة می گذارند، ابتدا فرّاش باشی و فرّاشان و بعد خدّام و خادم باشی در اوّل صف
سرکشیک می ایستد و شمعدان ها را به ترتیب معمول توزیع می نماید، بعد از آن صفه بالاسر و توحید خانه و دار السعاده مبارکه را به ترتیب - به طور مندرج - خدمت می نمایند.
در موقعی که سرکشیک از خدمت حرم فارغ شده، به دار الحفّاظ برای خدمت می آید، فرّاشان ملتزم آن جا لاله افروخته، به رسم دلیل حاضر می سازند. و در موقع خروج از دار الحفّاظ به ملتزمین دار السيادة می دهند، به همین ترتیب ملتزمین توحيد خانه و دار السعادة معمول می دارند، پس از فراغ از خدمت شمعدان ها سرکشیک و خادم باشی و خدّام برای خطبه به حرم مشرّف می شوند. ابتدا فرّاش باشی دو شمع افروخته حاضر نماید، اوّل یکی را به سرکشیک و دیگری را به خادم باشی تسلیم نماید و فرّاشان نیز شموع افروخته به خدّام می دهند و به طریقی که در تبصره جاروب درج شد ایستاده و خادم باشی خطبه را به نام مبارک قرائت و پس از اتمام تماماً زمین ادب بوسیده، ابتدا سرکشیک و خادم باشی شمع خود را به فرّاش باشی می دهند و بعد فرّاشان شموع را به احترام گرفته، غير ملتزمین متفرّق می شوند.
پس از ادای فریضۀ مغرب و عشاء در یک ساعت از شب گذشته، جمعی از فضلا و محترمین خدّام در صفۀ دار الحفّاظ مؤدّباً جلوس می نمایند و فرّاشان قالیچه و چراغ حاضر ساخته و سرکشیک و خادم باشی در محلّ خود جلوس می نمایند، و بقیه خدّام در وسط دار الحفّاظ مقابل درب حرم می نشینند. و فرّاشان موظّفند صفّه را از غیر خدّام خلوت نموده و عبور از دو طرف را جلوگیری نمایند و با آستین های کشیده ایستاده باشند، پس از آن که خطیب باشی ادای خطبه نمود تماماً قیام نموده، خادم باشی مقابل درب حرم قرائت نماید.
تبصره 4: در سه ساعت و نیم از شب گذشته، مؤذّن باشی کشیک، پس از تحصیل اجازه از طرف سرکشیک در رواقات مقدّسه، موقع بسته شدن درب حرم محترم را، با کلمات مناسب اعلان می نماید. در ساعت چهار، سرکشیک به اتّفاق خادم باشی و خدّام مشرّف، سرکشیک و خادم باشی شموع فوق ضریح مطهّر را تجدید و هشت عدد - که تا سحر باید بسوزد - روشن بگذارند. در این موقع به طوری که درج شد، خدّام حرم محترم را جاروب می نمایند. فرّاش و خدّام به طوری که در تبصره سه درج شد ایستاده، جعبه مخصوص را که قفل ها در او گذاشته شده است با سینی و شمعدان از وسط دار الحفّاظ دست به دست بوسیده تا درب پایین پای مبارک به خادم باشی می رسد و او با کمال احترام جعبه را گشوده، قفل را به سرکشیک تسلیم می نماید و سرکشیک با کمال ادب در را مقفل
می نماید. در این موقع فرّاش باشی با تحویل بین که شمعدان کوچک - که موسوم به دلیل است - افروخته، در سمت مقابل سرکشیک نزدیک در نگاه می دارند، بعد ضمام جعبه را به ترتیب به درب پشت سر رسانیده، به همین قسم درب پشت سر مبارک را مقفل می نمایند، پس خدّام و فرّاش به ترتیب جعبه را عود داده، در دار الحفّاظ می گذارند.
فرّاش باشی به طوری که در تبصره دو ذکر شد، صفه بالا را خلوت و سرکشیک و خادم باشی در آن جا می ایستند، فرّاش باشی با چند نفر از فرّاشان با کمال ملایمت و آرامی از مسجد بالاسر به سمت پس پشت شروع به خلوت کردن می نماید [که] در پیش روی مبارک ختم می شود. در این موقع فرّاش باشی سرکشیک را مطّلع نماید، و بعد از بیرون شدن سرکشیک درب پیش روی مبارک را با رعایت ترتیب مرقوم مقفل نمایند. در این موقع خادم باشی ادای خطبه می نماید و تحویلبین جعبه را در خزانه دار الحفّاظ گذاشته، کلید آن را به سرکشیک تقدیم و همگی زمین ادب بوسیده به کشیک خانه می روند، ملتزمین فرّاشان در بیوتات بیتوته می نمایند.
تبصره 5: در دو ساعت به صبح مانده، فرّاش باشی سرکشیک را مطّلع ساخته، به اتّفاق خادم باشی و خدّام و فرّاش، با وضو به دار الحفّاظ مشرّف شوند. در این موقع سرکشیک کلید را به تحویل بین داده و او جعبه را از خزانه بیرون آورده، فرّاش و خدّام به ترتیب بوسیده، به شخص پهلوي خود می دهد، تا نزد سرکشیک و خادم باشی برسد. و سرکشیک با رعایت مراسمی که مرقوم شد در را می گشاید، ابتدا سرکشیک و خادم باشی با کمال توقیر مشرّف شده، پیش روی مبارک مشغول مراسم زیارت می شوند. فرّاش باشی با تحویل بین با دلیل های خود، حرم و اطراف حرم را تفتیش می نمایند و سرکشیک را مطّلع می سازند. در این موقع خدّام مشرّف شده و سرکشیک با رعایت مراسم، درب پایین پا و پشت سر مبارک را مفتوح می نماید و به اتّفاق خادم باشی هر یک در قسمت خود شموع فوق ضریح مقدّس را روشن می کنند.
تبصره 6: در نیم ساعت از آفتاب گذشته، سرکشیک و خادّم باشی و خدام - به ترتیبی که در تبصره سه درج شد- برای استماع قرائت در صفۀ دار الحفّاظ حاضر می شوند، پس از خطبه خادم باشی [...] (1)از دار السعادة شروع به برچیدن شمعدان ها نمایند و در حرم
1) در دست نوشت، یک کلمه ناخوانای الحاقی شبیه «سرکشیک» است.
محترم ختم کنند. سرکشیک شمعدان را از زمین برداشته به خادم باشی می دهد، تا به ترتیب در انتهای صف به فرّاش باشی رسیده، بر زمین می گذارد. و چراغ های فوق ضریح را سرکشیک و خادم باشی هر یک در قسمت خود برچیده، به خدام می دهند و آن ها در محلّی که باید تنظیف شود می رسانند و مراسم خطبۀ تحویل را به طور مندرج در تبصره یک انجام می دهد. غير ملتزمین مرخص شده و ملتزمین خدّام و فرّاش و دربان و کفشبان، بعد از تحویل به ملتزمین کشیک بعد، مرخص می شوند.
تذکره: فضلا و محترمین خدّام، در صفوف خدمت سمت سرکشیک و خادم باشی و سایرین بعد از آن ها قیام نمایند.
تبصره 7: دربانان هر کشیک در دو موقع قبل از ظهر و عصر، صحنین را جاروب می نمایند. و آوردن شام و نهار اهالی کشیک و جمع آوری ظروف، به عهده آن هاست. و هر امری که از طرف تولیت جلیله به آن ها بشود، یا از طرف سرکشیک راجع به تنظیمات درباری اطاعت نمایند.
محلّ ملتزمین اهالی کشیک به قراری است که ذیلاً درج می شود:
بالا سر مبارک دو نفر، پیش روی مبارک دو نفر، درب طلا پیش روی مبارک دو نفر، پایین پای مبارک دو نفر، درب طلا پایین پای مبارک دو نفر، پشت سر مبارک دو نفر، درب مسجد ریاض دو نفر، سر مقبره حاج مجتهد دو نفر، مباشر روشنایی دو نفر، مباشر نظارت کارخانه دو نفر.
دار الحفّاظ مبارکه چهار نفر، دار السیادۀ مبارکه چهار نفر، توحید خانه مبارک چهار نفر، دار السعاده مبارکه چهار نفر، کرسی کش ضابط روشنایی یک نفر، مستحفظ تحویل خانه دو نفر، راهر و کشیک خانه یک نفر.
صحن مقدّس عتیق: ایوان طلای مبارک دو نفر، درب بازار بزرگ دو نفر، درب صحن خیابان علیا دو نفر، درب بازار حجّاران دو نفر، درب صحن خیابان سفلی دو نفر، مأمور میان صحن مقدّس دو نفر، مستحفظ کشیک خانه دو نفر.
صحن مقدّس جدید: ایوان طلای مبارک دو نفر، درب شیخ بهایی دو نفر، درب صحن طرف خیابان دو نفر، مأمور میان صحن دو نفر، مستحفظ کشیک خانه دو نفر، درب بست خیابان علیا سمت یمین نهر دو نفر، درب بست مزبور سمت يَسار نهر دو نفر، مأمور میان بست دو نفر، مأمور میان بازار بزرگ دو نفر، درب بست خیابان سفلی سمت یمین نهر دو نفر، درب بست مزبور سمت يَسار نهر دو نفر، مأمور میان بست دو نفر، مأمور میان بازار حجّاران دو نفر.
که عدّه آن ها پانزده نفر است، صحن عتیق: کفشداری بزرگ داخل و خارج دو نفر، کفشداری کوچک جنب ایوان طلا یک نفر.
صحن عتیق : کفشداری کوچک دو نفر.
صحن جدید: کفشداری هندی یک نفر، کفشداری قاینی یک نفر.
پیش روی مبارک چهارده نفر، بالا سر مبارک نه نفر، صفّه شاه تهماسب هفت نفر.
دار الحفّاظ مباركه هفده نفر، دار السعادۀ مبارکه هفده نفر، توحید خانه مبارک پانزده نفر، سلطان القرّاء - خطيب باشی کشیک نویس سه نفر.
تألیف آیت الله شهید میرزا علی آقا ثقة الاسلام تبریزی
تحقیق و تعلیق محمّد الوانساز خویی
سخن از مشاهیر علم و ادب و امامزادگان بلند مرتبه و لزوم تحقیق وافی در شرح حال آن ها و این که آنان چه کسانی بوده و در کجا نشو و نمو یافته و اندیشه های علمی، سیاسی و اجتماعی آن ها چه بوده، همواره ذهن پُرتکاپوی فرهیختگان جامعه را به خود معطوف داشته که حاصل آن خلق آثار زیادی در این زمینه است.
کتابی که هم اکنون فرا روی شماست، یکی از آثار ماندگار در این خصوص بوده که از رشحات قلم آیت الله شهید مرحوم میرزا علی آقا ثقة الاسلام تبریزی جاری شده، و خود را در ردیف کتاب های مهم تاریخی و رجالی قرار داده است.
شهيد ثقة الاسلام تبریزی در کتاب حاضر به بررسی سه مورد از اماکن مقدّس شهر تبریز، یعنی امامزاده والامقام حضرت سیّد حمزه علیه السلام، امامزاده عون بن علی و زید بن علی و مقام صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - پرداخته، و با همّتی عالی و ذهنی نقّاد و نکته سنج به داوری بین اقوال بزرگان علم و دانش نشسته، و نکات ضعف و قوّت آن ها را بیان نموده است.
قبل از پرداختن به متن کتاب، شرح حال کوتاهی از مؤلّف محترم کتاب آورده می شود:
فقیه متفکّر، آیت الله شهید میرزا علی آقا ثقة الاسلام تبریزی، معروف به ثقة الاسلام، در شب جمعه هفتم ماه رجب سال 1277 ه-.ق در یک خانواده اصیل و مذهبی، در شهرستان تبریز دیده به جهان گشود. پدرش میرزا موسی، فرزند میرزا محمّد شفیع، فرزند میرزا محمّد جعفر، فرزند میرزا محمّد رفیع، فرزند میرزا محمّد شفیع خراسانی تبریزی است.
ایّام کودکی را در خانه پدری سپری نمود و آنگاه خواندن و نوشتن و علوم مقدّماتی را در تبریز فراگرفت و در اواخر سده سیزدهم هجری قمری راهی عتبات عالیات گردید و در محافل علمی شیخ علی یزدی، شیخ زین العابدین مازندرانی، میرزا حبیب الله رشتی، آخوند ملّا حسین فاضل اردکانی و شیخ علی بفرویی حاضر گردید. و پس از تحکیم پایه های علمی، در سال 1308 ه-.ق به تبریز مراجعت نمود و ریاست شیخیه و امور مذهبی شیخیان تبریز را عهده دار گردید.
آن چه از شهید زنده یاد، ثقة الاسلام تبریزی، بر صفحه روزگار به یادگار مانده بدین ترتیب است:
بی شک آیت الله شهید میرزا علی آقا ثقة الاسلام تبریزی از مردان نامی و از سیاستمداران
باهوش زمان خویش بود. او در طول عمر با برکتش، هیچ گاه به زیر سلطه بیگانگان نرفت و در همه حال از خاک پاک وطنش دفاع نمود و سختی های این راه را بر جان خرید، و سرانجام در این راه شربت شیرین شهادت را نوشید و در جوار حضرت دوست آرام گرفت.
در سال 1324 ه- ق قشون متجاوز روسیّه، به خاک ایران حمله کرد و قسمت های وسیعی از خاک آن را در اختیار گرفت و شروع به کشتار مردم بی گناه نمود.
مردم شهرهای آذربایجان نیز از آزار و اذیّت متجاوزان مستثنی نبوده، و هر روز شاهد فاجعه ای تازه از جانب سربازان روسی بودند. در این میان علمای شیعه و مردم شجاع آذربایجان، به مخالفت با میهمان ناخوانده متجاوز پرداخته که نقش آیت الله شهید میرزا علی آقا ثقة الاسلام تبریزی و همرزمانش، پُر رنگ تر از نقش دیگران است. ثقة الاسلام با انتقاد شدید و بیزاری جستن از بیگانگان اشغالگر، زیر بار ظلم و ستم نرفت و تسلیم خواسته های پلید اشغالگران روسی نشد.
آری آن بزرگ مرد تاریخ، در مقابل وعده های آن ها که خواسته بودند با آنان همکاری کند، چنین گفت:
«این نوع وعده و نوید شما، مثل دلداری به یک طفل کوچکی است که با نقل و شیرینی گول زده و مشغول می کنند.»
محمّد علی صفوت در خصوص ورود سربازان متجاوز روسی به خاک آذربایجان و شهادت آیت الله شهید میرزا علی آقا ثقة الاسلام تبریزی می نویسد:
«هنگامی که نظامیان دولت آجنبی به تبریز آمدند، بیشتر متنفّذین وقت و ثروتمندان، نه تنها جرأت نفس کشیدن نداشتند، بلکه متظاهر به حسن قبول و متمایل نزدیکی به آن ها بودند، تا بدان وسیله منافع خود را تأمین کنند. لیکن ثقة الاسلام به امضاء صریح خود به مناسبت نزدیکی عید نوروز، مقاله ای در روزنامه نوشته، از این لحاظ که بیگانگان به خاک ایران تجاوز کرده اند، مردم را به ترک عید و رعایت سوگواری دعوت و بدین شعر تأثّرات خود را آشکار ساخت:
عید آمد و افزود را د غمم را غم دیگر *** ماتم زده را عید بود ماتم دیگر» (1)
1) داستان دوستان، ص 60-64
از آن جا که روس ها ثقة الاسلام و یارانش را مخالف سیاست های خویش دیدند، او را با چهار فقره جُرم به اعدام محکوم کردند. آن چهار فقره بنا به نقل برادرش، حاج ميرزا محمّد آقا چنین است:
گفته اند شما در مسجد علناً به ضد روس ها حرف زده اید.
در منزل مجمعی بر ضد روسها تشکیل دادید.
روزی که با امان الله میرزای نائب الايالة به قنسولگری روس برای مسألۀ متارکه می رفتید در بین راه دیده اید سالدات را می کشند و شما ممانعت نکرده اید.
با نفوذی که داشتید آشوب را ساکت نکردید.
آقا در جواب این قدر فرموده اند، اگر در محکمۀ تحقیق این سؤالات را از من می کردید، جواب های کافی می دادم، امّا در محکمه نظامی این سؤالات را جوابی نیست.
خلاصه روز عاشورا، آیت الله را از باغ شمال به میدان عشق به پای دار آوردند، میرزا علی اکبر خان، منشی قُنسولگری آن جا حاضر بوده، حکم اعدام آقا را که مبتنی بر همان چهار فقره بوده خوانده، در آن موقع آقا آب خواسته، وضو گرفته، بعد دو رکعت نماز خوانده اند و بعد از نماز آقا را به دار آویخته اند. (1)
روس ها برای این که خواسته های پلید و شیطانی خویش را در ایران عملی سازند، ثقة الاسلام و یارانش را در عصر روز عاشورای سال 1330 ه-.ق، در سرباز خانه قدیم تبریز که اکنون به جای آن دانشسرا ساخته شده است، به دار زدند. و عجیب این که جای نصب چوبه دار، سالن سخنرانی و جایگاه تریبون (منبر خطابه) واقع شده است.
در زمینی کاندر آن احرار آذربایجان *** بر فراز چوب دار دشمنان دادند جان
از پی آموزش اولاد آن آزادگان *** این چنین دانشسراها سرکشد بر آسمان (2)
پیکر مطهر این عالم مجاهد، در غروب یازدهم محرم سال 1330 ه-.ق، از بالای چوبه دار پایین آورده و پس از تغسیل و تکفین، در جوار مرقد ملکوتی امامزاده حضرت سیّد حمزه علیه السلام به خاک سپرده شد. به دنبال توسعه اطراف حرم مطهر امامزاده سیّد حمزه علیه السلام و مقبرة الشعرا، هم اکنون آرامگاه وی در قسمت جنوب شرقی مقبرة الشعرا واقع شده، و هر روز شاهد حضور آزاد مردان و عدالت جویان اسلامی است بر روی تربت وی، سنگ مرمرین بزرگی قرار دارد و عبارت زیر بر روی آن حک شده است:
هُوَ الحَيُّ الذِي لا يَمُوت وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوُا فِي سَبيلِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحياءُ عِندَ رَبّهم يُرزَقون. (1) مرقد شریف حضرت عمادالملة والدين، قطب الموحدين، المتحلى بالحكمة والسياسة، علم الأعلام، حجة الاسلام على بن موسى ثقة الاسلام - اعلى الله مقامه - محض حفظ بیضه اسلام و استقلال کشور ایران و امتناع از قبول مقاصد خائنانه بیگانه، روز عاشورای هزار و سیصد و سی هجری، برابر دهم دی ماه هزار و دویست و نود شمسی، در تبریز به دست قشون روسیه تزاری شهید و به رحمت الهی پیوسته [است].
در حواشی سنگ قبر وی سه بیت زیرین درج شده است:
إنَّ الفواد لهذا الرزءِ ملهوب *** والدمع في ذلك المفجوع مسكوب
كيف السلو عن الخطب الفضيح و قد *** اشجى القلوب ومنها الصبر مسلوب
إِنَّ الرضائي اذاً بالحزن حَرَّر في *** تاريخه ثقة الاسلام مصلوب (2)
محقق برجسته، حاج حسین نخجوانی در تاریخ شهادت وی می گوید:
سال هجرت هزار و سیصد و سی *** گشت تبریز روس را مغلوب
در محرّم على بن موسى *** همچو عیسی به دار شد مصلوب (3)
همچنین میرزا اسدالله ضمیری چنین گفته است: (4)
قتیل روز عاشورا محرم 1330 ه ق به شمسی سال شد آلوده در غم 1290 ه- ش (1)
تحقیق کتاب حاضر به علت عدم دسترسی به نسخه خطی آن، بر اساس چاپ 1373ه ق صورت گرفته است. در تحقیق کتاب، روایات احادیث و اشعار استخراج شده، و مطالبی را که مؤلّف از مصادر متعدد مانند: روضات الجنان و جنّات الجنان حافظ حسین کربلایی، تاریخ اولاد اطهار سیّد محمّدرضا طباطبایی، روضه اطهار ملّا محمّد امین حشري، رياض الجنّة سيّد محمّد حسن زنوزی خوبی، تاریخ عالم آرای عبّاسی اسکندر بیگ ترکمان، تاریخ حبیب السیر حمدالله مستوفی و.... نقل نموده، استخراج و توضیحات لازم در خصوص شخصیت ها و کتاب های مهم در پاورقی آمده است.
در پایان لازم می دانم از دانشمند فرهیخته و تولیت محترم کتابخانه بزرگ آیت الله العظمی مرعشی نجفی، جناب آقای دکتر سیّد محمود مرعشی نجفی که نشر این اثر را در دستور کار کتابخانه قرار دادند. و هم چنین از نویسنده و محقّق فرزانه آقای محمّد اسفندیاری که زمینه نشر این کتاب را فراهم ساختند، کمال تشکر و سپاسگزاری را دارم.
1) در خصوص شرح حال وی رجوع کنید به: شهید نیکنام ثقة الاسلام تبریزی؛ فرهنگ سخنوران، 275/2-280؛ دانشمندان آذربایجان، ص 91-92؛ ريحانة الأدب، 236/1 -237؛ مجموعه آثار قلمی شهید ثقة الاسلام تبریزی؛ مكارم الآثار 2135/6-2137؛ تبریز مه آلود 6053/1 شرح حال ميرزاعلى ثقة الاسلام تبریزی؛ سخنوران آذربایجان 277/1؛ تاریخ مشروطه ایران ص 151؛ آثار باستانی آذربایجان 120/1؛ میراث اسلامی، ایران 156/9-159؛ داستانِ دوستان، ص 60-64 فرهنگ فرق اسلامی، ص 268؛ تاریخ و جغرافی دار السلطنه تبریز، ص 340 اعيان الشّيعه، 385/8؛ معجم المؤلّفين، 248/7؛ مصنفى المقال، ص 313؛ تاریخ انقلاب مشروطیّت در ایران، اغلب صفحات؛ شرح حال رجال ایران، 373/2-374؛ تذکره شعرای آذربایجان، 117/2-124؛ اثر آفرینان، 184/2؛ سوانح عمری یا آثار قلمی، ص 109-77؛ لغت نامه دهخدا، 14291/1 (ذیل علی خراسانی)؛ یادداشت های، قزوینی، 163/8؛ مجلّه یادگار، س 3، ش 4، ص 12؛ مجلّه یغما، س 5، ص 127 س 7، ص 224-232 نقباء البشر، 579/2؛ رجال آذربایجان در عصر مشروطیّت، ص 59-62 روضات الجنان، 660/2؛ مواد التّواریخ، ص 242-244؛ کوی سرخاب تبریز، ص 120-124؛ مقدّمه دیوان آتشکده تیر؛ تاریخ هجده ساله آ ذربایجان صفحات مختلف؛ رهبران مشروطه، 275/2-311؛ یادداشت های میرزا اسد الله ضمیری، صفحات مختلف؛ خاطرات و خطرات، صفحات مختلف؛ تاریخ مشروطه در ایران، صفحات مختلف؛ دائرة المعارف تشیّع، 218/5-219؛ عرشیان خاک نشین، ص 45-41.
[كتاب حاضر] تفصیلی است که در خصوص بقعه سیّد حمزه و بقعۀ عین علی وزین علی و مقام صاحب الأمر بر حسب خواهش و استعلام حضرت اجل اکرم حسین قلی خان نظام السّلطنه پیشکار آذربایجان (1)در شهر شعبان 1324 هجری قمری نوشته شده [است].
اثر قلم بنده حقیر:
على بن موسى بن محمّد شفیع بن محمّد جعفر بن محمّد رفيع بن محمّد شفيع الخراساني التبريزى.
1) حسین قلی خان نظام السّلطنة مافی، فرزند شریف خان قزوینی ملقب به «سعدالملک» و «نظام السّلطنة» در سال 1248 ه.ق به دنیا آمد. در جوانی به کسب علوم و کمالات پرداخت و از علوم تفسیر، فقه، اصول و ریاضی بهره مند بود. او خط نستعلیق و شکسته را خوش می نوشت و در انشاء نیز مهارت داشت. حسین قلی خان از رجال نامی بوده و پیوسته مصدر مشاغل مهم بود و مهم ترین آن ها حکومت یزد، خوزستان، لرستان و پیشکاری آذربایجان بوده است. ما فی در زمان مظفرالدّین شاه به وزارت عدلیه، وزارت تجارت و وزارت مالیه منصوب شد و در زمان محمّدعلی شاه به ریاست وزرا رسید. وی مردی ادیب، خوش ذوق، خوش خط، بسیار زرنگ و کاردان بود. او در سال 1326 ه ق در تهران درگذشت. (اثر آفرینان، 51/6؛ رجال ایران، 448/1-456)
[امامزاده سیّد حمزه علیه السلام] (1)
درویش حسین کربلایی که در اواخر سنه هزار هجری بود، در کتاب روضات الجنان که مبنای آن بر ذکر مقابر اولیا مدفونین در تبریز و نواحی است می نویسد:
مرقد و مزار آن مجتنب از هُمَزه و لُمَزه، حضرت سیّد حمزه در درآمد سرخاب معین و مشهور است؛ مدرسه و مسجدی و مقبره ای به سیّد مشارالیه بنا کرده و مصحفی بر سر قبر وی هست. می گویند که: خط حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است و مردم به واسطۀ آن توجه تامی به آن جا دارند و خلق را که احتیاج به قسم باشد به آن جا می برند. وی وزیر بوده و صاحب منصب، در اصل از خراسان است از اعمال خواف. (2)و مصنّف كتاب عمدة الطّالب في انساب آل أبي طالب (3)وی را در کتاب خود به این طرز یاد کرده: و مِن وُلدِ محمّد بن القاسم بن حمزة بن الكاظم علیه السلام صدر الدّين حمزة الدفتر دار
1) بقعه مباركة سیّد حمزه علیه السلام به شمارۀ 881 به ثبت ملّی رسیده است.
2) خواف نام یکی از بخش های پنجگانه شهرستان تربت حیدریّه است که در جنوب خاوری آن شهرستان، واقع شده است. (لغت نامه دهخدا، 8810/6).
3) تألیف علّامۀ نسّابه جمال الدّين سيّد احمد بن على بن الحسين بن على بن المهنّا الحسني، المعروف به «ابن عنبة»، متوفای هفتم ماه صفر سال 828 ه-.ق. تحقیق این کتاب توسط سیّد مهدی رجایی صورت گرفته و در سال 1383 ه- ش از سوی انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی در قم، به چاپ رسیده است.
زَمَن السلطان اولجايتو،(1)سملت عينه في واقعة الوزير سعدالدين الساوى.
چون او را این واقعه روی نموده باشد، یقین که از عمل منکر وزارت استعفا نموده و استغفار کرده، رو به راه حق آورده خواهد بود، چون نسب عالی داشته آن نیز ممدکار او شده و از جملۀ اخیار طبقه ابرار گشته، خواهد بود. نسب وی به حضرت امام موسی علیه السلام می رسد؛ به این نهج که: ابوالحسن حمزة بن سيّد حسن بن سيّد محمّد بن حمزة بن سيّد اميركا بن سيّد على بن سيّد محمّد بن سيّد محمّد بن سيّد على بن سيّد حسين بن سیّد محمّد بن سیّد عبدالله بن سیّد محمّد بن القاسم بن حمزة بن الامام الهمام موسى الكاظم - علیه و علی آبائه الف تحية وسلام- (2)
ز ظلّ آل علی جوی فرّ دولت شاهی *** کزین مقام یافتند همه دولت خود را» (3)
انتهی كلام صاحب روضات [الجنان].
نگارنده گوید: آن چه از کتاب عمدة الطّالب نقل کرده، مطابق است با آن چه در آن کتاب مسطور است. (4)
در تذکره حشری (5)
عقل در این روضه به هر سو شتافت *** از پی تاریخ همین «روضه» یافت
«تذکرۀ ملّا حشری» در سال 1304 ه-.ق در تبریز به چاپ رسیده، و برای بار دوم در سال 1371ه. ش به تصحیح و اهتمام دانشمند گران قدر آقای عزیز دولت آبادی از سوی انتشارات ستوده در تبریز به زیور چاپ آراسته گردید. وفات ملّا حشری در تبریز اتّفاق افتاده، و از تاریخ رحلت و محل قبرش اطّلاعی در دست نیست. (سخنوران آذربایجان 309/1-310؛ مقدّمه روضة اطهار ص 5-6 تذکره نصر آبادی، ص 280، شمع انجمن، ص 125؛ دانشمندان آذربايجان، ص 118-117؛ ريحانة الأدب، 327/1-328؛ نشریه دانشکده ادبیات تبریز، س 18، ص 133-151).
که مؤلّفش از معاصرین شاه عبّاس اوّل و کمی متأخّر از صاحب1) اولجایتو سلطان خدابنده محمّد بن ارغون در سال 703 ه.ق در تبریز به تخت سلطنت نشست. او در تقویت دین اسلام کوشید و دستور داد به نام دوازده امام خطبه خواندند. مزار او در مقبره ای در شهر سلطانیه که خود ساخته بوده قرار دارد.
2) مؤلّف کتاب آرامگاه های خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و نسب نامه سیّد حمزه را نوشته است: صدرالدّین حمزه، دفتردار پسر قاسم پسر حمزة بن امام موسی کاظم در آن شهر (تبریز) مدفون است. سیّد حسین بن مساعد حسینی در حاشیه بر عمدة الطّالب نقل کرده است که: قبر صدر الدّین در سرخاب تبریز تعظیم و زیارت می شود. (آرامگاه های خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله، ص 81).
3) روضات الجنان، 214/1.
4) عمدة الطّالب، ص 281.
5) ملّا محمّد امین متخلّص به «حشری» از شاعران اوایل سدۀ یازدهم هجری قمری است. او از مداحان شاه عباس اوّل بوده و با شعرا و ادبا مجالست، داشت ملّا حشری فتوحات شاه عبّاس را به نظم در آورده و «روضه ابرار» را در بحر «مخزن الأسرار» به تاریخ 1011 ه ق سروده، و در همان سال «روضه اطهار» را نیز تألیف کرده است. هر دو کتاب به نظم و نثر در خصوص مقابر اولیا و مشایخ و شعرا و عرفایی است که در تبریز و حوالی آن دفن شدهاند و کلمه (روضه = (1011) تاریخ تألیف آن هاست، چنان که خود گوید:
روضات الجنان است، در ترجمه سیّد حمزه می نویسد:
«گنبد و عمارت او از کمال ارتفاع با آفتاب برابر می نماید، تا گوید که: به شانزده واسطه به حضرت امام موسی الکاظم علیه السلام می رسد و نسبش با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر عمارتش نوشته اند. مولد شریفش از خواف است و سلطان غازان به صحبت لازم البهجة ایشان میل تمام داشته [اند] و اکثر سفرها ایشان را با خود می برده اند. وفاتش در سنۀ اربع عشر و سبعمئه [=714] واقع شده، و آن عمارت را پسرش سیّد حسین (1)ساخته [است]». (2)
بعد، ذكر مصحف مبارک (3)را قریب به نحوی که در روضات [الجنان] ذکر شده، نقل نموده [است]. (4)
در تاریخ وصّاف (5)و حبیب السیر(6)
خواند میر تألیفات سودمند دیگری نیز دارد که عبارتند از: 1. اخبار الأخبار؛ 2. تاريخ الوزراء؛ 3. جواهر الأخبار؛ 4. خلاصة الأخبار تلخيص كتاب روضة الصفا؛ 5. دستور الوزراء، در سال 1317 ه.ش در تهران چاپ شده است؛. 6. غرائب الأسرار ؛ 7. مآثر الملوك. 8. منتخب تاريخ وصّاف؛ 10. مكارم الأخلاق؛ 11. قانون همايوني.
وی در سال 941 ه- ق یا 942 هق وفات و در دهلی به خاک سپرده شد. (ریحانة الأدب، 186/1-187، الذریعه، 244/6)
شرح مقتول شدن خواجه سعدالدّین محمّد ساوجی را1) یا میر ابو الحسين.
2) روضه اطهار، ص 88
3) در آن مکان جنّت نشان، مصحفی است به خط شریف حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام و بسیار واقع شده است که مردم یکدیگر را بدان مصحف قسم داده اند، آن کس که قسم به ناحق خورده یا همان روز یا همان شب مرده است. و مردم تبریز که بر سر دعوا و مخاصمه، یکدیگر را به سیّد حمزه می بردند، چنان شده که قسم به حق نیز از ترس نمی خورند، و الله اعلم. (روضة اطهار، ص 88).
4) روضات الجنان، 213/1
5) نگارنده آن خواجه عبدالله بن فضل الله بوده که در شعبان 711 ه.ق از تألیف آن فارغ شده است. این کتاب در احوال چنگیزخان و فرزندان آن تا غازان خان بوده و بارها در داخل و خارج به چاپ رسیده است. (كشف الظنون، 309/1؛ الذریعه، 294/3).
6) تأليف غیاث الدّین محمّد بن همام الدّین ملقّب به «خواندمیر» است. او فردی کاتب، منشی، مورّخ و در شمار مشاهیر مورّخین عالَم در قرن دهم هجری می باشد. حبیب السیر یکی از کتاب های معتبر تاریخی بوده و حاوی وقایع عمومی عالم تا آخر سلطنت شاه اسماعیل اوّل صفوی (906 - 930 ه.ق) است. خواندمیر در سال 927 ه- ق تألیف آن را شروع و در سال 930 ه.ق به پایان برد.
در تاریخ شهر شوّال هفتصد و یازده [ =711] می نویسد و اسمی از سیّد حمزه نمی برند. (1)
بلى سيّد عمادالدّین سمنانی را مکحول می شمارند و صاحب وصّاف او را به لقب عمادالملکی نیز یاد می نمایند و این که این دو مورّخ، کامل خصوص صاحب وصّاف که به عصر اولجایتو است اسمی از سیّد حمزه نبرده اند، دلیل این است که اهمیت تاریخی نداشته است والله اعلم.
ولى قول صاحب عمدة الطّالب مسلم و مقبول و به جهت عهدش بیّنه بلا خارج است. تاريخ وفات صاحب بقعه على التحقیق همان است که نوشته شد. (2)آن چه چند سال قبل در تعمیر و سفیدکاری بقعه در کتیبه ها نوشته و دور بقعه نصب کرده و تاریخ وفات را در ششصد و هفده نوشته اند، سهو محض و منافی است با معاصر بودن صاحب قبر با غازان خان، که وفاتش در هفتصد و سه واقع شده، عجب این که معاصرت او با غازان خان در آن کتیبه ها مندرج است! (3)
1) تاريخ حبيب السّير، جزء اوّل از مجلّد سوّم، ص193؛ رجال حبيب السير، ص 12.
2) يعنی سال 714 ه. ق.
3) در تعمیری که در سال 1313 ه.ق شده، در کتیبه ای تاریخ وفات سيّد حمزه علیه السلام را به اشتباه 617 ه.ق نوشته اند، آن کتیبه به خطّ نستعلیق بوده و هنوز هم بر روی دیوار موجود است. نوشته کتیبه مذکور چنین است «جناب سیّد حمزه از اولاد حضرت موسی بن جعفر - صلوات الله و سلامه علیه - است. در تاریخ ششصد و هفده وفات نموده و قرآنی به خط امیرالمؤمنین علیه السلام را در این بقعه شریفه برای تزیین و اجلال [بوده]، بقعه شریفه به مباشرت سركار امير الأمراء العظام علی اکبر میرپنجه خلف مرحمت و مغفرت پناه اسحاق پاشاخان ماکویی - طاب ثراه - به مباشرت معتمد السّلطان عادل خان آیینه کاری صورت پذیرفته، في شهر جمادی الأولی یک هزار و سیصد و سیزده. کتبه الأحقر محمّد جعفر بن مرحمت پناه حاجی محمّد اسماعیل خویی. (آثار باستانی آذربایجان 83/1؛ کوی سرخاب تبریز، ص 87).
عمارت بقعه سیّد حمزه عبارت از یک صحن (1)است که مقبره در سمت جنوبی آن واقع و سمت مشرق و شمال آن حُجُرات و مَدرَس است که فعلاً مُندرس و مطموس است، اگر چه خراب نشده و پا بر جاست!
سمت جنوبی که مقبره در آن سمت است، کلّیاتش عبارت است از یک کفش کن محقر که داخل می شود به یک دهلیز قریب مربع الشکل که تقریباً چهار ذرع طول و عرض دارد و از دهلیز مزبور داخل می شود به گنبدی که به مناسبت صورت محرابی که در آن هست، مظنون است که مسجد بوده باشد. و مؤیّد این است قول صاحب روضات [الجنان] که مسجد و مقبره و مدرسه یاد کرده، چنان چه گذشت.
و مقبره در سمت غربی همین گنبد و فاصلۀ فیمابینش شُبّاک چوبی است، از سمت شمالی همین شُبّاک دری هست که از آن جا داخل مقبره می شود، قبر سیّد حمزه قریب به دیوار جنوبی و روی قبر صندوقی از چوب منصوب است. (2)طاق گنبد آن آیینه کاری و دور آن کتیبه ها، چنان که یاد کردیم چند سال است که نوشته اند. (3)
اصل بقعه مقبره کوچکی [است که ] تقریباً چهار ذرع طول و سه ذرع عرض دارد و طول آن از مغرب به مشرق است، حجره جداگانه [ای] در سمت غربی آن بود که فیمابین مقبره و آن حجره دیواری فاصله بود، چند سال قبل آن دیوار را بر داشته و آن حجره فعلاً از منضمّات اصل مقبره است.
در سمت شمالی اصل مقبره اطاق کوچکی است مشرف به صحن که از آن جا نیز مدخلی بر این مقبره است، ولی آن مدخل نیز احداثی است و در تعمیر چند سال قبل باز کرده اند.
بقعه سیّد حمزه بر حسب اتّفاق ملجأ ملهوفين و بست عامّه و و مرجع اموات و احیاء شهر
1) طول صحن این بقعه هفتاد و پنج قدم و عرض آن چهل و سه قدم است. (تاریخ و جغرافی دار السّلطنه تبریز، ص 287).
2) ضریح چوبی مرقد منوّر امامزاده حضرت سیّد حمزه علیه السلام، در سال 1379 ه- ش تعویض و به جای آن ضریح آلومینیومی مناسبی نصب کرده اند.
3) از زیبایی های دیگر بقعۀ حضرت سیّد حمزه علیه السلام آیینه بندی طاق بالای صندوق قبر امامزاده سیّد حمزه علیه السلام است که قسمت وسطی آن فرو ریخته و فقط آیینه بندی جانبین شمالی و جنوبی که در کمره دیوار به کتیبه ای زیبا ختم می شود، باقی مانده است. (آثار باستانی آذربایجان، 83/1).
است و تمامی حجرات آن امانتگاه اموات است! و بقعه [ای] که قبر سیّد حمزه در آن جاست با گنبدی که ماگمان مسجد بودن در حقّ او کردیم، بیشتر از سایر حجرات ملجایت دارد که از اعزه و اجله هر کس وفات نماید، در بقاع به امانت گذاشته می شود! (1)
تمامی حجرات و مدارس که تأسیس آن برای تحصیل علوم دینیه و اقامت طلاب است، بر خلاف نیّت بانی در تحت تصرّف عساکر منهزمه از دار دنیاست و کسی را مجال گفتگو نیست.
و سمت غربی این صحن باز و مشرف است بر صحن مدرسه که عرضاً و طولاً وسیع تر از صحن این مدرسه است. طرف شمالی و جنوبی این مدرسه نیز، وقتی مسکن طلاب بوده، (2)حالا بر شکل مدرسه سابقه است که تمامی حجرات یا پُر از خس و خاک و کثافات است یا مدفن موقتّی اموات (3)، ولی افسوس که اغلب امواتی که در این مدرسه به اسم امانت گذاشته شده، رحل اقامت افکنده و ترک عزیمت مسافرت نموده اند! کسان و اقربا بی انصاف، اموات مردگان عزیز خود را آورده و به اسم امانت گذاشته و گذشته اند! سال ها بود که استخوان سر استخوان و لاشه سر لاشه، ریخته، کسی را پروای ایشان نبود، تا این که دو سال قبل متولّی، مقبره، از اموات آنچه در معرض عمومی بود جمع کرده، در جایی دفن نمود و تا یک درجه اجساد آن بیچارگان و آوارگان را از ذلّت هتک حرمت مستخلص نمود، بگذریم از این مرحلۀ جگرسوز!
1) صحن و اطراف حرم مطهر امامزده سیّد حمزه علیه السلام در طی سال های اخیر به نحو شایسته ای مورد بازسازی قرار گرفته و هم اکنون مورد استفاده قرار می گیرد.
2) مدرسۀ علوم دینی ظهیریّه یکی از بناهای میرزا ابراهیم ظهیرالدّین وزیر آذربایجان است که در سال 1089 ه. ق، در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی در کنار «مسجد ظهيريّه» يا «قزللو مسجد» ساخته شده است. در سمت مشرق و شمال آن حجرات و مدرس ها، که از ده ها سال پیش متروک و مبدّل به امانتگاه اموات شده بودند، در تعمیر سال های 1334-1333ش که از محل اوقاف ظهیریّه به عمل آمد، دوباره به حجره و اقامتگاه طلّاب علوم دینی مبدّل گردیدند. (آثار باستانی آذربایجان، 74/1 - 85).
3) هم اکنون که آذرماه سال 1379 ش است، تمامی حجرات و مدرس ها و صحن مدرسه مبدّل به زباله دان گشته و از درس و بحث طلّاب علوم دینی خبری نیست.
سمت غربی این صحن مسجدی است عالی که در السنه عوام به قزللو مسجد معروف است. (1)دَرِ عمومی آن از سمت غربی اتفاق افتاده، و باز می شود به بازارچه [ای] که مشهور است به بازارچه سیّد حمزه. (2)شكل مسجد مستطیل و بیستون و طرح مساجد قدیمه است، طول آن از جنوب به شمال کشیده و مخارجه هم از جانب غربی دارد. تمامی ازاره های مسجد مرمرهای بلند منصوب و طرف فوقانی آن ها بالتمام آیات قرآنیه مکتوب و منقور است. (3)افسوس که پاره الواح قدیمۀ آن تبدیل و مرمرهای ساده بی کتابت عوض آن گذاشته، و به این واسطه آیات قرآنیه در پاره [ای] جاها از ترتیب افتاده [است]. (4)
و وجه تسمیه آن به قزللو مسجد مظنّه از این وجه است که روی خطوط مُذَهَّب بوده است. (5)در خصوصی این مسجد قدیماً از سمت قبله بوده که از دالان مستطیل مستقیماً به کفش کن مسجد می رسد. این دالان را فعلاً از وسط دیواری کشیده و مکتب خانه اطفال است و جای پنجرۀ آن که به خارج مشرف است، به همان هیأت خانه قدیمه که طاق است، باقی است.
1) این مسجد باشکوه در جانب غربی صحن بقعه سیّد حمزه علیه السلام قرار گرفته است. مسجدی است مستطیل شکل بدون ستون به ابعاد 20 در 8 متر دارای گنبد بزرگ به قطر 8 متر در وسط، و دو اتاق و دو گنبد کوچک تر در سمت شمال و جنوب و یک مخارجه به ابعاد قریب 8 در 4 متر در جانب غربی و دو شاه نشین 4 در 1 متر و یک شاه نشین 8 در 1 متر در جانب شرقی، در چهار سوی گنبد بزرگ چهار منفذ کوچک جهت روشنایی و تهویه مسجد تعبیه شده است، دو در کوچک نیز از جانب غربی به طور قرینه به دو مخزن کوچک باز می شود. (آثار باستانی آذربایجان، 360/1- 361).
2) این در هم اکنون به خیابان ثقة الاسلام مشرف است. (آثار باستانی آذربایجان، 370/1).
3) دور تا دور مسجد ازاره مرمری خوش رنگی به بلندی 105 سانتیمتر دارد که در قسمت فوقانی آن، سوره مباركة «الإسراء» يا «بنی اسرائیل» به خطّ ثلث بسیار زیبا به طور برجسته نقر شده است. سوره مزبور از قسمت پایین ازارۀ متّصل به جانب شرقی محراب آغاز، و درست در قسمت پایین جانب غربی محراب، ختم می شود. (آثار باستانی آذربایجان، 361/1).
4) در چند جا ازاره قدیمی از بین رفته و ازاره مرمری سادۀ دیگری به جای آن کار گذاشته اند و آیات افتاده را بر قسمت بالای آن نوشته اند. یکی از این افتادگی های اسف انگیز در جانب شمالی در ورودی بزرگ مسجد روی داده که به جای ازارۀ اصلی، سنگ قبر ملّا محمّدباقر تبریزی، متولی روضه مبارکه امامزاده سيّد حمزه علیه السلام، متوفّی به سال 1188 ه- ق نصب گردیده، و جسد نامبرده در پای آن به خاک سپرده شده است. (آثار باستانی آذربایجان، 361/1).
5) این مسجد را سابقاً «قزللو مسجد» می گفتند و شاید علّتش مُذَهَّب بودن تمام تزئینات و کتیبه های طاق ها، ازاره ها و رواق ها بوده است. (آثار باستانی آذربایجان، 372/1)
در بزرگ که رو به مغرب باز می شود، مظنّه در تمامی مسجد و رواقات و شبستان و سایر متعلّقات از قبیل دارالشّفا و غیره بوده است.
مدخل مدرسه رو به قبله، و باز می شود به عرصه وسیعی که از در مدرسه به سمت مغرب عرصه خالی و مصلّای اموات است، و سمت شرقی آن قبرستان عمومی است. و ذیل این عرصه و قبرستان باز منتهی می شود به قبرستان عمومی و هر دو مدرسه دو در دارد.
بانی مدرسه و بقعۀ خصوصی سیّد حمزه، چنان چه از تذکره حشری نقل شده، سیّد حسین پسر سیّد حمزه (1)است. و بانی مدرسۀ دوّم که در وقت دخول مقدّم است و از آن جا گذشته به بقعۀ سیّد حمزه می رسد و بانی قزللو مسجد و سایر اضافات همه، ظهیر الدّین میرزا ابراهیم (2)پسر صدر الدّين محمّد وزیر آذربایجان است که بقعه و مدرسۀ سیّد حمزه را تعمیر کرده، و مدرسه و مسجد و متعلّقات آن را احداث نموده، و موقوفات زیادی معیّن کرده [است].
مشارالیه از وزرای عهد شاه سلیمان صفوی (3)است و بنای مسجد چنانچه در کتیبه بالای در نوشته شده، سنه هزار و هشتاد و هفت [ = 1087] است و مناسب است که صورت کتیبه را که در بالای در عمومی مسجد، در سنگ های مرمر حک کرده اند مرقوم داریم. (4)
1) روضه اطهار، ص 88
2) نویسنده کتاب «تجربة الأحرار و تسلية الأبرار» ضمن شرح حال ميرزا محمّد شفیع، پدر میرزا محمّد رفیع، در مورد میرزا ابراهیم خان می نگارد: ؟«اولادش (میرزا محمّد شفیع) بعد از وی به مراتب بلند و مناصب ارجمند رسیدند، ظهیر الدّوله میرزا ابراهیم وزیر آذربایجان که مدرسه دلگشا در جوار مزار فايض الأنوار سيّد عظیم القدر سیّد حمزه از اولاد موسی بن جعفر علیه السلام که در محلّه سرخاب مدفون است بنا فرمود و املاک و ضیاع و عقار به طلّاب و مدرّسین و مشتغلین مدرسه به 8 آیین وقف نمود. (تجربة الأحرار و تسلية الأبرار، ص 197).
3) از پادشاهان سلسله صفویّه و از پرورش یافتگان حرمسراست. وی فردی خوش گذران و میگسار و در اداره امور کشوری و لشکری بی کفایت بود. در زمان ایشان خواجه سرایان و زنان حرم سرا نفوذ بیشتری در اداره امور کشور یافتند، شاه سلیمان سال های آخر عمر خویش را بیشتر به عیّاشی و میگساری سپری می کرد.
4) کتیبه سر در مسجد سابقاً مرمرین و مشعر بر معرّفی بانی و تاریخ بنای مسجد و تعمیر بقعه سیّد حمزه علیه السلام بود، هنگام تعمیر به جای این کتیبه اصیل، کتیبه کاشی ساده ای گذاشتند و کتیبه مرمرین را به دیوار شرقی دهلیز نصب کردند. متأسّفانه قسمت آخر این سنگ نبشته از بین رفته است. (آثار باستانی آذربایجان، 372/1).
کتیبه [یاد شده] در سه سطر نوشته شده، سطر نوشته شده، لوح آخری مفقود گشته و عوض آن سنگی ساده گذاشته اند. و به این علّت آخر سطور سه گانه خالی مانده و ما عوض کلمات ناقصه را، در این صورت نقطه خواهیم گذاشت. و الصورة هذه:
بسم الله الرحمن الرحيم
«لله الحمد تبارک و تعالی که به میامن توفیقات جناب اقدس رب العزّة و حسن توجّهات اشراق آیات، نواب کامیاب، اعلی حضرت، سپهر منزلت، کیوان رفعت، برجیس سیرت، بهرام صولت، خورشید سریرت، ناهید بهجت، عطارد فطرت، قمر طلعت، ثمره شجره رسالت، نور حدیقه، ولایت، پادشاه جم جاه، ستاره سپاه، فلک بارگاه، عدالت دستگاه، خليفة، الرّحمن، ظل الله في العصر و الزّمان، المختص بعنایات الله الملک المنّان، السلطان بن السلطان بن السلطان، الخاقان بن الخاقان بن الخاقان، ابو المؤيّد و المظفّر و المنصور. .. کمترین بندگان درگاه جهان پناهشان، مخلص بر جاده عبودیت مستقیم، میرزا محمّد ابراهیم وزیر، دربان و خادم مزار کثیر الانوار، نواب خاقان خلد آشیان صاحب قرآن در عشر تاسع بعد الف از هجرت حضرت خير البريه سيّد المرسلين و خاتم النبيّين، محمّد المصطفى - عليه و على آله الطيبين و اصحابه المنتجبين و اخوانه من النبيين والصديقين والشهداء و الصالحين صنوف الصلوات و التسليمات من الله ربّ العالمین - به بنای این بقعه مبارکه و تعمیر روضه مقدسه امامزاده واجب التعظيم و التكريم موفّق گردیده، به معماری و سرکاری. .. امید که به بقاء لیل و نهار و تعاقب ادوار و اکوار سپهر دوّار و سیّار و آثار فرخنده اطوارش، خصوصاً در اوقات برکات صلات و جمعات و لیالی طاعات و عقیب دعوات و ختمات کتاب معجز آیات و اوان مذاکره و مباحثه فنون علمیات از عقلیّات و زمان مراقبه و مشاهدۀ اهل الذکر و ارباب حالات و مقامات بر صفحات روزگار اَبَد مَدارِ شهریار کامکار گردون وقار، خدایگان جهان، مظهر امن و امان، قبله و خلاصه عالم عالمیان عاید...» انتهى. (1)
1) آثار باستانی آذربایجان، 370/1-371
و در وقف نامه (1)این عبارت مذکور است:
«پس از آن که به تعمیر آستانۀ منوّره مقدّسه امامزاده واجب التّعظيم و التكريم ابو القاسم سلطان سيّد حمزه ابن الإمام الهمام موسى الكاظم علیه السلام واقعه در محلّه سرخاب دار السّلطنه تبریز موفق شده، در جنب آن آستان فردوس نشان، به قصد آن که جمعی از خدمه و طلبه و حفاظ و سایر ارباب استحقاق و استعداد ساکن گشته، فاتحه و خاتمه صلوات و دعوات و اذکار و اورادشان معنون و مقرون به دعای دوام عمر و دولت روزافزون، ابد مقرون، نواب کامیاب، ممالک رقاب، اشرف اقدس، ارفع، امجد اعلای شاهی، ظل اللّهی گردد، مسجد رفیع و مدرس وسیع مشتمل به رواق و خانقاه و شبستان و دارالشّفاء و اسطبل و بیوتات تحتانی و فوقانی و داخلی و خارجی بنا فرموده بودند.» انتهی. (2)
تاریخ وقف نامه هزار و نود است [= 1090] و بعد از آن تاریخ باز موقوفاتی معیّن کرده که حاجتی به ذکر آن نیست.
موقوفاتی که معین نموده، در خود شهر تبریز و محالات آذربایجان و عراق و اشتهارد و غیره است که ارزش آن به قیمت حالیه از دو کرور تومان زیاده است. و این موقوفات معروف است به موقوفات ظهیریّه و اولادش نیز از آن بهره دارند، اکنون غالب آن موقوفات پامالِ تغلّب و عدوان و از مستملکات قوی پنجگان و متسلطان است. (3)چیزی که بر واقف مانده، همان نیّت خیر است که: «نيَّة المَرء خَيرٌ مِن عَمَلِه» (4)و گرنه وضع مدرسه همان است وکیفیت املاک همین، یکی دستخوش لشکر مغلوب مردگان است و دیگری فرسود جند غالب زندگان و چیزی که از آن ابنیه باقی است، مسجد و مدرسه است و پاره [ای] خرابه ها
1) نسخه اصلی وقف نامه ظهیریّه پیش آقای ستّار ظهیریّه است، ولی دو نسخۀ بسیار مغلوط آن به چاپ رسیده است. چاپ اوّل توسّط آقای بزرگزاد در چاپخانه داد اصفهان با حرف 12 در قطع وزیری در 20 صفحه انجام شده است و چاپ دوّم آن مربوط به اداره کل اوقاف، تهران به قطع رحلی، با حرف 18 و 12 در 15 صفحه است. (آثار باستانی آذربایجان، 372/1).
2) آثار باستانی آذربایجان، 374/1
3) این موقوفات به نام ظهیریّه معروفند و هم اکنون قسمتی از آن ها از دستبرد حوادث مصون مانده و تحت نظارت اداره کل اوقاف آذربایجان اداره می شود. (آثار باستانی آذربایجان، 372/1).
4) اصول کافی، مرحوم کلینی، 84/2
در پشت مدرسه باقی است، مظنه که اسطبل و دارالشفاء و مطبخ آن جاها بوده و فعلاً معینی محل است که آن را مطبخ نامند.
قبر میرزا ابراهیم وزیر مرحوم، (1)در دهلیز بقعۀ سیّد حمزه است که زیر آن دهلیز سرداب و اسم آن مرحوم در چنین دری که به گنبد داخل می شود و ما آن گنبد را مسجد تصور کردیم، نوشته شده [است]. و در سنه هزار و دویست و هفتاد و نه [=1279] از جانب شاه شهید ناصر الدّين شاه - طيب الله مضجعه - حکم بر تعمیر بقعه سیّد حمزه و مدرسه شرف صدور یافت و مبلغی وافی برای مصارف آن معین شد، ولی متصدّیان عمل، عمارت بيوت احياء را فرض تر از عمارت قبور اموات دانسته، مشوبات اقتناء ذهب و فضه منقوده را بیشتر از صرف بر قصد علی حده انگاشتند. و آن چه ساخته اند پاره ای جرزهاست که روی حجرات تحتانی مدرسه ظهیریّه بالا برده و تصور داشته اند که طبقات علیا را نیز حجرات سازند، ولی به همان پایه ها قناعت کرده و ناتمام گذاشته اند!
و علّت این رغبت و ازدحام و التجاء خواص و همّت بر تعمیر بقعه و مدرسه و اضافت مدرسۀ دیگر و غیرها، گذشته از فضیلت خدمت بر ذُريّه طاهره حضرت رسالت پناهی، همانا مبنی بر حُسن ظن است که در اغلب مقامات مهیج خواطر و مبنای هر عمل حقیر و خطیر می شود. و این خود رسمی است معمول که خانه و یا مقبره شخصی که خود و یا اولادش صاحب نفاذ و قدرت و سلطنت باشند، مظلومین و متظلّمین در حال حیات به خانه و بعد از ممات به مقبره اش پناهنده و بالایجاب حمایت و رعایت بینند، تا این که این امر حكم طبیعت ثانیه گیرد و اساس اصلی از خاطره ها برود و آن محل ها قبله حقیقی و ملجأ طبیعی شود و منکرانش از جمله ملحدین به شمار می رود؛ نظیر مقبره آقا مير يعقوب
1) قبر میرزا محمّد ابراهیم در جوار قبر امامزاده سیّد حمزه علیه السلام واقع شده و نام وی در دو کناره طاق مرمرین در ورودی بقعه امامزاده چنین نوشته شده است: «بنده آستان ولایت نشان، میرزا محمّد ابراهیم وزیر آذربایجان» (آثار باستانی آذربایجان، 379/1)
خویی (1)
سیّد بعد از تکمیل تحصیلات بنا می گذارد که مقیم نجف اشرف گردد، لکن استادش بحر العلوم امر می کند که باید به خوی بروی و در آن جا انجام وظیفه بکنی، وی طبق امر استادش به خوی مراجعت و مشغول قضاوت می شود و با کمال زهد و تقوا و احتیاط، عمر خود را به آخر می رساند وفات آن مرحوم در سال 1254 ه.ق در خوی اتّفاق افتاد. ارادتمندان می خواستند وی را در نجف اشرف دفن کنند، ولی مرحوم شیخ علی اصغر خوبی عالم برجسته شهر مانع شده و می گوید: «همان طوری که سیّد در زمان حیاتش ملجأ ما بوده، بعد از مردن هم باید ملجأ ما باشد. لذا وی را در منزل مسکونی خود دفن می کنند و گنبد و بارگاهی بر روی آن می سازند که تا به امروز مورد احترام اهالی می باشد و همه روزه از دور و نزدیک برای کسب فیض به سویش می شتابند و به جهت برآورده شدن حوایجشان، برای سیّد احسان و قربانی نذر می کنند، و گاهی کرامت هایی هم از آن مزار متبرک مشاهده می شود. در گذشته در این بقعه محلّی به نام «بست» برای فرار مجرمان از مجازات بود، از سیّد در زمان حیاتش و بعد از فوتش کرامات متعدّدی نقل شده که قسمتی از آن ها در کتابچه ای چاپ و منتشر شده است. (سیمای خوی، ص161-164؛ میراث اسلامی ایران، 388/8 -392؛ ایران امروز، ص 86-85؛ تاریخ خوی، مهدی آقاسی، ص 562-564؛ تاریخ خوی، محمّدامین ریاحی، ص 231؛ مزارات خوی، خطی).
که تا چند سال قبل یکی از مقابر عمومی بود، در ثانی به جهت پاره ای اقتضائات، مزار عام شد و ملجأ خاصّ و عام گردید و به همین قیاس است مقبره سیّد حمزه که علاوه بر شرافت نسب، مکانت حسب نیز دارد. و اولادش بر حسب ثروت و مکنتی که داشته اند، مقبره و مدرسه ساخته و بقعه و بارگاهی پرداخته و متوسّلین را حمایت کرده اند. و قرآنی منسوب به خطّ مبارک حضرت ولایت مآب سر قبرش گذاشته اند، تا کم کم فروغی یافته و: «سِرّ لِكُلِّ شيءٍ دلَّتهُ حَتَّى البَقاء» هویدا گردیده [است]. و این امتیاز نه تنها از روی انتساب به دودمان رسالت و امامت است - چرا که ذرية طاهره همه واجب الاحترام و لازم الاكرام است - بلکه اعتبارات دنیویه را در این باب بالخصوص مدخلیتی تمام است. و امری که در1) آية الحق حضرت آقا میر یعقوب کوه کمری خوبی در روستای «کوه کمر» به دنیا آمد و بعداً به خوی عزیمت نمود، جدّ وی حضرت تاج الدّین حسن معروف به «سیّد حسن بابا» صاحب زیارتگاه معروف در کوه کمر می باشد. آقا میریعقوب علوم مقدّماتی را در خوی گذراند و سپس برای تکمیل علوم اسلامی راهی نجف اشرف گردید و از محضر علمای بزرگ آن دیار مخصوصاً عارف وارسته و صاحب کرامات باهره، آية الحقّ سيّد محمّد مهدی بحر العلوم استفاده های شایانی برد. معروف است که قوّه حافظه وی ابتدا ضعیف بود و هر چه از استادش بحرالعلوم می شنید نمی توانست ضبط کند، یک شب در وقت مطالعه از فراموشکاری اش ناراحت شده و به همان حال ناراحتی می خوابد، در عالم رؤیا خدمت جدّش امير المؤمنين على بن ابى طالب به می رسد و از کمی حافظه شکایت می کند، آقا می فرماید «ولدی قل بسم الله الرحمن الرحيم» پسرم بگو بسم الله الرحمن الرحيم، و سیّد بعد از گفتن بسم الله بیدار شده و متوج،ه می شود که شرح صدر بر او حاصل گشته، فردایش در جلسه درس بر خلاف سایر روزها به استادش بحر العلوم ایراد می گیرد. استاد جواب می دهد سیّد قانع نمی شود، تا این که چند ایراد و جواب رد و بدل می شود. آخر الأمر مرحوم بحر العلوم می فرماید: سیّد ساکت شو، آقایی که به تو بسم الله را یاد داده، به من تمام فاتحة الکتاب را یاد داده است.»
نزد اهل بصیرت مایۀ شرف و اعزاز و علّت اعتبار و امتیاز است، علاوه بر شرافت نسب، ورع و زهد و تقواست، نه زخارف دنیا و قرب درگاه ایزد سبحان است، نه وزارت سلطان، مانند شاهزاده عبد العظیم (1)مدفون در ری و شاه چراغ (2)مدفون در شیراز، و امثال ایشان.
بالجمله، التجاء و انقطاع بر این بقعه از اقتضائات زمان است، نه از مقتضیات مکان عادات دنیویه است، نه افتخار معنویه. و لیکن این اعتبار و امتیاز را باز سرّی است غیبی که خداوند منّان محض رأفت و مرحمت بر بندگان خود پاره ای اماکن را وقعی در قلوب اندازد و احترامی بر او مرتب فرماید که ضعفاء را پناه و بی دست و پایان را آرامگاه باشد، تا بتوانند خود را به آن حصن حصین رسانیده، با زبانی آزاد بث شکوی نماید، چنان چه در بیابان های قفر پاره ای درختها را عزّتی بخشوده و افراد ناس را در حق آن ها اعتقادی راسخ شده که آن درخت ها را به اسم پیر یا شخصی یاد کرده، محترمش شمارند و آسیبش نرسانند. این خود طلسمی است که بر آن درخت ها بسته شده، تا به این بهانه از تطاول ناس آسوده مانده، حیوانات ضعیف از صدمات طیور جوارح بر شاخۀ آن بپناهند و در آن آشیانه سازند و واماندگان مسافرین در سایه اش آرام گیرند و غیر آن که اسرار آن بر ما مجهول است.
بلی! وقتی که انوار معدلت بر اقطار جهان بتابد و گرگ و میش از یک آبشخور آب بخورد، آن اماکن بالطبیعه از ملجأ و ملاذ بودن معزول خواهد شد و همۀ طبقات در سایۀ رایت عدل از ملجأ و مأمن بودن مستغنی خواهد گردید.
1) حضرت امامزاده سیّد عبدالعظیم حسنی بن عبدالله بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابی طالب علیهما السلام، از محدّثین جلیل القدر و از اصحاب حضرت موسی بن جعفر، حضرت علیّ بن موسى الرّضا، حضرت جواد الأئمّه و حضرت امام هادی علیه السلام بوده و از محضرشان کسب فیض کرده است. مزار شریف وی در شهرری از عظمت و شکوه خاصّی برخوردار بوده، و هر ساله مورد توجه صدها هزار زائر می باشد. (عبد العظیم حسنی حیاته و مستنده؛ گنجینه دانشمندان 606/4 اختران تابناک، 311/1-316 آرامگاه های خاندان پاک پیامبر، ص 128).
2) امامزاده حضرت سیّد احمد بن امام موسی بن جعفر علیهما السلام معروف به شاه چراغ، همراه با برادر مکرّمشان جناب سیّد محمّد بن امام موسی بن جعفر علیهما السلام در شیراز مدفونند. شاه چراغ، مردی کریم، جلیل القدر، با ورع و پرهیزگار بود و پس از حضرت رضا علیه السلام در میان فرزندان [امام] موسی کاظم علیه السلام از همه افضل، اعلم، اشرف، اجل و دارای عظمتی بیشتر و بزرگوارتر بوده است مقام جلالت این امامزاده را غیر از ائمّه اطهار علیهم السلام با هیچ کسی نمی توان مقایسه کرد. آرامگاه مقدّس حضرت شاه چراغ، همچون خورشیدی تابان در شهر باصفای شیراز پرتوافشانی می کند و محلّ تجمّع عاشقان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام است. ( اختران، تابناک 70/10-75 آرامگاه های خاندان پاک پیامبر، ص 160)
[بقعه امامزاده عون بن علی و زید بن علی]
در ذکر بقعه عين بن علی و زین بن علی (1)که در قلّه کوه سرخاب است، آن چه در اَلسِنِه و افواه مشهور و مذکور است که مدفونین در قلّه کوه، عون بن علی و زید بن علی است که از تحریف عوام، عین علی و زین علی گفته می شود. و معتقد عوام این است که این [عون بن علی و زید بن علی]، هر دو فرزند بلاواسطۀ حضرت امیر المؤمنين علیه السلام است.
[نظر ملّاحشری در مورد امامزاده عون بن علی و زید بن علی]
و صاحب تذکره حشری در این مقام دعوای قطع نموده و می گوید:
«در این که ایشان فرزندان بی واسطۀ حضرت شاه ولایت پناهند، اصلاً شکّ و شبهه نیست و در کتب معتبر مثل بحر الأنساب و تواریخ سلف و غیره نسبت فرزندی ایشان به آن حضرت و شهادت و مدفن شریف ایشان، به تفصیل
1) این بقعه در زبان محلّی به «عینال زینال»، «عینالی» و یا «بقعة عون علی» معروف است.
مسطور است. والده ماجدۀ ایشان اسماء بنت عمیس (1)است».
تا این که گوید:
«تاریخ فتح آذربایجان در دو جلد به نظر رسید، یکی احوال اسامة بن فرقه که مرتبه اوّل در زمان خلافت عمر بدین دیار آمد و مدّت ها غزا نمود، بعد از فتح چند قلعه با جمع کثیری از صحابه و تابعین به درجه شهادت رسید و عون بن علی با وی شهادت یافت، در همان مکان که قبر وی است. و زید بن علی در ثانی [الحال] به حضرت محمّد بن حنفیّه و عبد الله بن عمر بدین دیار به غزای کفّار آمده و در دهخوارقان در قلعۀ خرّم آباد که آتشکده ای قدیم و به غایت نزد کفّار معتبر بود، شربت شهادت نوش کرد.
حضرت محمّد حنفیّه جسد مبارک وی را از رزمگاه به کوه سرخاب برده، نزد برادرش دفن نموده، (2)الی آخر ما ذكرهُ و نقلهُ من امور يقرب من الخرافات».
نگارنده گوید: کتاب بحر الأنساب (3)مجهول و مؤلّفش غير معلوم است و عدّه اولاد امجاد حضرت ولایت مآب معیّن و اسامی شریفۀ ایشان در کتب اخبار و انساب معتبره که کسی را مجال ردّ و انکار در آن نیست، بحذافیر هم مضبوط است. و بر متتبّع ماهر پوشیده نخواهد بود که نسبت عون و زید مدفون در قلّه کوه سرخاب به حضرت ولایت مآب علیه السلام امری است از حلیه صدق عاری و شاهدی بر این مدّعی نیست. قول صاحب تذکره [حشری]
1) اسماء بنت عميس بن معد بن حارث، از جماعت خُثَم با جعفر طیّار ازدواج نموده و با او به حبشه مهاجرت کرد و همه فرزندان آن ها در حبشه به دنیا آمدند. پس از شهادت جعفر در جمادی الاولی سال هشتم هجری قمری، اسماء با ابوبکر خلیفه اوّل ازدواج کرد و محمّد بن ابی بکر به دنیا آمد. پس از مرگ خلیفه اوّل در جمادی الآخر سال سیزدهم هجری قمری، با علّی بن ابی طالب علیه السلام ازدواج کرد و عون و یحیی به دنیا آمدند. اسماء از زنان مجلّله و محدّثه بوده و در نزد اهل بیت علیهم السلام از احترام فراوانی برخوردار بوده است. وفات اسماء در سال 40 ه. ق اتّفاق افتاد. (محدّثات شیعه، ص 33).
2) روضة الأطهار، ص 17.
3) الذریعه، 32/3
كه والده عون و زید را اسماء بنت عمیس می داند و شهادت آن دو بزرگوار را از وقایع زمان خلافت خلیفۀ ثانی می شمارد، دلیل نهایت بی اطّلاعی صاحب تذکره [حشری] است بر سیَر و تواریخ.
اسماء بنت عمیس، اوّل در حباله نکاح خلیفۀ اوّل [ابوبکر بن ابی قحافه] بوده، بعد از رحلتش داخل پرده کیان حریم عصمت و جلالت حضرت مولای متّقیان شد.
رحلت خلیفۀ اوّل در ماه جمادی الآخر از سال سیزدهم هجری است و فتح آذربایجان در سال بیست و دوّم هجرت، و ما بین این دو تاریخ، نه سال است.
ولادت عون از اسماء که زوجۀ خلیفۀ اوّل بوده، لا محاله تقریباً به چهارده ماه بعد از رحلت خلیفۀ اوّل خواهد کشید. و اعزام طفل هفت - هشت ساله را به جهاد علّتی نیست. (1)
و از اولاد حضرت امیرالمؤمنین دو تن مادرشان اسماء بنت عمیس است، یکی عون و دیگری یحیی. (2)
عون در کربلا شهید شده، (3)و به همین نسق است بودن محمّد بن حنفیّه در فتح آذربایجان که عمر آن جناب نیز در آن اوقات قریب نُه خواهد بود، چرا که تزويج والده او بعد از رحلت حضرت صدّیقه کبری است. و شهرت محمّد بن حنفيّه در صفحات آذربایجان که نسبت حضور در زمان فتح دهند و مساجدی چند به اسم آن جناب ذکر نمایند که از جمله مسجد قریه سیس ارونق (4)و مسجد قريه
1) تاریخ اولاد اطهار درباره سنّ آن ها می نویسد: حضرت عون بن علی علیه السلام در نه سالگی [با اسامة بن فرقد] و جناب زید بن علی در هفت سالگی [به آذربایجان] آمده و شهید شدند. سنّ شریف این دو بزرگوار زیاده از این که گفتیم بوده است و اولاد ائمّه هدی و معصومین علیهم السلام هرگاه تابع آباء و اجداد طاهرین و مطّهرین خود باشند، ایشان را به سایر مردم و اطفال مسلمین قیاس نمی توانیم کنیم. چه صغیر یا کبیر باشند. (تاریخ اولاد اطهار، ص 14).
2) منتهى الآمال 438/1؛ روضات الجنان، 166/1
3) طبق برخی از اسناد تاریخی مانند: ارشاد شیخ مفید، 129/2؛ منتهى الآمال، 438/1؛ عون بن علی علیه السلام در کربلا حضور نداشته و عون مرقوم در کتب مذکور، عون بن عبد الله است نه عون بن علی علیه السلام.
4) این کمترین محمّد بن علی الوانساز خویی، روز چهارشنبه اوّل اردیبهشت ماه سال 1378ش، جهت زیارت مزار نورانی مفخر الأولياء و العارفين، شيخ مجد الدّین اسماعیل سیسی (785 - 677 ه- ق) و مرقد شریف بابا نور الدّین سیسی به این شهر عارف خیز مشرّف شدم. سیس در 54 کیلومتری تبریز و در 14 کیلومتری شبستر واقع شده است، سیس از شمال به مرند و از شرق و شمال شرقی به صوفیان و از جنوب و جنوب شرقی به اسکو و از مغرب به شبستر منتهی می شود. مسجد جامع سیس، مشهور به مسجد محمّد حنفیه است. مسجد در تاریخ 851 ه-.ق در مساحتی حدود 570 متر مربع ساخته شده و دارای چهار ستون آجری بزرگ و سه گنبد بزرگ در وسط مسجد و شش گنبد کوچک در ضلع شمالی و جنوبی مسجد می باشد. این مسجد دارای یک مناره به ارتفاع 14 متر می باشد و با حدود 40 پلّه مارپیچی به پشت بام راه دارد، کف مسجد با فرش های قیمتی رنگارنگ مفروش شده و فضای مسجد بسیار دلچسب و باصفاست.
بارنج (1)نزدیکی شهر است همه از مجعولات، و به عقیدۀ نگارنده از مخترعات کِیسانیّه (2)است که آن حضرت را امام دانند.
صاحب روضات الجنان گوید:
«مرقد و مزار آن پیروان نبی و طالبان طریق ولی، عین علی و زین علی - رحمهما الله تعالى - بر بالای کوه سرخاب مشخّص و معیّن است. تکیه ای است که جماعت درویشان از سلسلۀ رفیعۀ حضرت شاه نور الدّین نعمت الله ولی - قدس الله تعالی سره - در آن جا ساکنند و مدعای ایشان آن که این جا مزار دو پسر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ مُسمّیان به عون علی و زید علی». (3)
بعد شروع کرده به ذکر اولاد امجاد حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و تعداد زوجات طاهرات آن بزرگوار که منحصرند به اشخاصی که مدفونین تبریز از ایشان نیست. و با وجود آن بیانات تاریخیّه باز نتوانسته تکذیب قصّۀ مدفونین سرخاب را نماید، بعد از فراغ از تعداد اولاد و ازواج آن حضرت گوید:
«از حضرت مخدومی - ادام الله بركاته - مقصودش سیّد عبد الله لاله ای است، به تاریخ نهصد و پنجاه و چند وفات کرده، پیرو مرشد صاحب روضات الجنان
1) بارنج از روستاهای غربی تبریز بوده، و اخیراً در اثر توسعه شهر تبریز متصل به آن شده است.
2) آن ها از پیروان مختار بن ابو عبیده ثقفی بوده، و به امامت محمّد حنفیّه و روا بودن بداء بر خداوند اعتقاد داشتند. این فرقه در سده های قبل در قسمت هایی از شهرهای آذربایجان فعّال بوده، و برای ترویج مذهب و اعتقادات خود اقدازم به ساخت مساجد و بقعه هایی می نمودند که به نام محمّد حنفیّه مشهورند. از جمله این بناها، «بقعه شاه محمّد حنفیّه» است که در شهرستان خوی قرار دارد.
3) روضات الجنان، 166/1
است) چنین استماع افتاد که دو برادر بوده اند آن جا که به امر جولاهی اشتغال داشته اند و خالی از حالی نبوده اند، والله اعلم. و در افواه و السنه مردم این چنین است که آن دو برادر جولاه بوده که یکی از آن دو به بازار می آمده و به ریسمان خریدن، اگر در ریسمان را تردد می داشته است که نیک است یا بد، از بازار دست دراز کرده و ریسمان به برادر می رسانده و به لا و نعم از وی جواب می شنید، هو الله اعلم بحقيقة الحال. انتهى كلام صاحب الروضات». (1)
نگارنده گوید که: به موجب اسناد صحیحه از کتب اخبار و تواریخ و کتب انساب این دو نفر مدفون در کوه سرخاب را نمی توان از اولاد بلاواسطه حضرت شاه ولایت علیه السلام شمرد، و لا شبهة في ذلك و نسبت مزبور یا از ساده لوحی است یا از سیاه کاسکی، و کرامتی که صاحب روضات [الجنان] از دو نفر جولاه و از السنه و افواه نقل کرده، همان بهتر که از السنه و افواه بیفتد و جزء خُزعبلات و ترّهات شمرده شود.
بالجمله، مدفونین قلّه کوه سرخاب نزد نگارنده مجهول و قضیه انتساب به حضرت ولایت مآب مجعول است (2)که بخت و اتفاق و خلوص عقیدت عوام آن ها را رتبه سامیّه سیادت داده و برای پاره[ای] اشخاص مفتاح باب الرزق گردیده و امثال این نسبت ها فراوان است.
و عقیدۀ عوام این است که: هر قبری که از پردۀ استتار بیرون آید و پاره ای علامات از قبیل چراغ سفالی یا آجر پاره های کاشی از قبر او ظاهر شود، صاحب قبر امامزاده و پیر
و اُجاق است، چنان چه بیست و چند سال قبل در پایین دامنه کوه سرخاب قبر کهنه [ای] را تعمیر کرده، اسمش را امامزاده گذاشتند. و اگر در لوح مزار لفظ میر یا باشد، سند قوی است بر این که صاحب قبر یا از سادات است و یا از مرشدین و اولیاء الله، چنان چه بعضی از متسيّدين مستحدثه هستند که نسب خود را به صاحب قبری رسانند که در لوح مزارش میر قلنج نوشته شده و او را جد خود دانند. و چنان پندارند که قلنج اسم جدّ مرحومشان بوده و میر نیز از القاب خاصّۀ سیادت است و ساده لوحان نیز این دعوی را تصدیق نمایند، غافل از این که میرقلنجی رتبه ای بوده در میان امراء اتراک و لفظ میر (1)در میر قلنج، همان لفظ است در میرشکار و میرآب و امثال آن. و لفظ پیر هم در اسامی قدیمه متداول و از اجزاء اعلام است، مانند: پیر بوداق و امثال آن که اکثر من أن يحصى است.
1) میر: امیر پادشاه
[بقعه مقام صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشريف -]
این بقعه در سمت شرقی مدرسه ای است موسوم به اکبریّه (1)
حاج فتحعلی خان صاحب دیوان شیرازی، نیز هنگام اقامت در تبریز آب انبار بزرگی در حیاط این مدرسه، جلو «مقام صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشریف -» ساخته بود که ماه ها آب مورد نیاز طلّاب و مردم آن حوالی را تأمین می کرد. این صحن و مدرسه در سال 1345 ه. ش، بدون توجه به اهمّیّت و حیثیّت تاریخی آن، در نتیجه امتداد یافتن خیابان دارایی سابق و خیابان شهید آیت الله مدنی فعلی تخریب شد، ... و یک بار نیز در سال 1326 ه.ش، از محلّ عطایای شاهانه تعمیراتی در قسمت هایی از آن مدرسه به عمل آمد، امّا افسوس که عدم توجه شهرداری، این بنا را نیز مانند چند بنای جالب دیگر شهر از بین برد. (آثار باستانی آذربایجان، 92/1، 209؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنة تبريز، ص 153).
که مدرسه مزبوره را مرحوم میرزا علی اکبرخان مترجم کنسولگری بهیّه روسیه، المتوفى في 1280 ه. ق احداث کرده و موقوفات بر آن معیّن نموده، مدرسه فعلاً مهجور و حجراتش غالباً مخروبه و موقوفاتش نظیر موقوفات ظهیریّه است. این مدرسه در السنه و افواه به اسم اکبریّه1) این مدرسه دو طبقه مفصّلی داشته که در سال 1266 ه.ق، در ضلع غربی و شمالی صحن بقعة صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشریف- از طرف میرزا علی اکبرخان مترجم و دبیر کنسولگری روس، بنیاد نهاده شده و موقوفاتی جهت اداره و نگهداری آن معیّن گردیده، بود طلّاب شیخیّه در آن جا تحصیل علوم دینی می کردند.
نامیده نمی شود و مطلقاً صحن صاحب الأمر خوانند. (1)
بالجمله، این صحن سابقاً جزء میدان صاحب آباد بوده، و فعلاً به میدان صاحب الأمر معروف است. و مقام نیز چنانچه ذکر شد، در [جانب] شرقی صحن و به همان قیاس در شرق میدان است. این بقعه که فعلاً مقام صاحب الأمر شهرت دارد، یکی از ابنیه عالیه است، بی شبهه مسجد و آثار محراب و غیره که در آن هست بر آن گواه است.
و میرزا حسن زنوزی صاحب ریاض الجنّة (2)
روضه اوّل: در حالات ذوات شریفه و اماکن متبرّکه در 28 قسمت.
روضه دوّم: در حالات ذوات خبیثه و درکات جهنّم در 7 قسمت.
روضه سوّم: در احوال جميع جميع كائنات و عوالم در 25 قسمت.
روضه چهارم: در حالات علمای عامّه و خاصّه (اخیراً از سوی کتابخانه مرحوم آیت الله مرعشی نجفی قسم اوّل از روضۀ چهارم در 2 جلد به زیور طبع آراسته گردیده است.)
روضۀ پنجم: در حالات شعراء اعم از عرب، فارس و ترک.
روضه ششم: در حالات سلاطین و ملوک قبل از اسلام و بعد از آن.
روضه هفتم: در حالات وزراء و کُتّاب.
روضه هشتم: در نوادر حکایات غریبه. (سیمای خوی، ص 153 - 156؛ تاریخ خوی، محمّد امین ریاحی، ص 235 - 238؛ تاریخ خوی، مهدی آقاسی، ص 499-503).
كه از رجال اواخر مئة ثانيه عشر و اوايل مئة ثالثه عشر است، این بقعه را به اسم مسجد صاحب الزّمان یاد کرده (3)و از جمله امکنه [ای] که در زلزله معروفه تبریز خراب و شکست [ه] شده می شمارد.1) این مدرسه در بدو تأسیس «اکبریّه» نامیده شد، ولی بعدها به صحن مقام صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - معروف گردید.
2) علّامه حاج میرزا محمّد حسن زنوزی خویی (1223 - 1172 ه-. ق) از فرهیختگان روزگار و از دانشمندان نامی آذربایجان است. وی کتاب بزرگ «ریاض الجنة» را بر حسب تقاضای حسین قلی خان دنبلی، حاکم معروف خوی در 8 روضه تدوین نمود که موضوعات روضه ها بدین ترتیب است:
3) علّامه حاج میرزا حسن زنوزی خویی در ریاض الجنّه تصریح به اسم «مسجد صاحب الزّمان - عجل الله تعالى فرجه الشریف-» نموده و می نویسد: «جعفر قلی خان پسر احمد خان دُنبُلی، آن را در سال هزار و دویست و هشت، روی خرابه های مسجدی که در سانحه زلزله هزار و صد و نود و سه ویران شده بود، و سه هزار تومان در عمارت آن خرج کرد، از بناهای اصلی سنگین تر و رنگین تر است. (رياض الجنّة، خطّى).
و تاریخ آن زلزله، شب سلخ ذیحجه 1193 هجری است (1)
شب شنبه کآن سلخ ذيحجه بود *** گذشته از شب ساعتی در حساب
ز قهر خداوند جبّار حقّ *** فتاده به نبض زمین اضطراب
به شدّت به لرزه در آمد چنان *** که شد شهر تبریز همچون سراب
به زیر زمین رفته در دم فرو *** اساس بناهای عالی قباب
نه آثار گنج از گجل باز ماند *** نه از شنب غازان نشان تراب
به یک جنبش آن شهر دیرینه رفت *** باد فنا چون بنای حباب
به تخمين مستوفیان صد هزار *** در این رجفه ضایع شد از شیخ و شاب
دل از محنت این غم آمد به جان *** جگر زآتش این بلا شد کباب
نه تنها کسان را فرو برده خاک *** بسا جمع را برده از گریه آب
به «قدسی» چنین گفت پیر خرد *** که تاریخ آن گشته «قصر خراب»(1193 ه.ق)
(زمین لرزه های تبریز، ص 93؛ رياض الجنّة، خطّی؛ مواد التّواريخ، ص 451).
که از قرار تصریح صاحب رياض [الجنة) جعفر قلی خان، معروف به باتمان قلینج (2)پسر مرحوم احمدخان دُنبُلی1) زلزله تبریز شب شنبه سلخ ذيحجة الحرام سنة 1193 تامۀ هجری قمری تقریباً دو ساعت از شب مزبور گذشته اتّفاق افتاد، به مرحله انهدام به شهر روی داد که مصداق: «وَ جَعَلْنا عاليَها سافِلَها» گردید. همه ابنیه عالیه و آثار مستحکمه قدیمه از مدارس و مساجد و مقابر و معابد و عمارات و رباطات بالمرّه خراب گردید، از آن جمله «شنب غازان»، «مسجد صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشريف- »، «مسجد جهانشاه»، «مسجد جامع» و «مدرسه سیّد حمزه»، «مدرسه صادقیّه» و «طالبیّه» بود که ثانی اثنین یکی از آن ها را در کلّ روی زمین چشم دوربین روزگار ندیده بود، همگی انهدام یافته، بی اغراق دیواری به بلندی یک وجب نماند. و تخمیناً دوازده فرسخ از اطراف به تبعیّت شهر انهدام یافت و تا حال این قسم زلزله در این شهر اتّفاق نیفتاده بود. میرزا مسلم ایروانی متخلّص به «قُدسی» در توصیف زلزله مذکور می نویسد:
2) جعفر قلیخان دنبلی، فرزند احمد خان دُنبُلی حاکم قدرتمند خوی و از شجاعان روزگار و تهوّری به حدّ دیوانگی داشت. او را «باتمان قلینج» یعنی «دارندۀ شمشیر یک منی» می نامیدند. بعد از این که فتحعلی شاه به تخت سلطنت نشست، در ربيع الأوّل 1212 هق جعفر قلیخان را به حکومت تبریز و خوی منصوب کرد، اندکی بعد جعفر قلیخان شوریده و فتحعلی شاه حکومت خوی و تبریز و قراجه داغ را به حسین قلی خان برادر جعفر قلیخان سپرد. در دهم رمضان 1213 ه-ق حسینقلی خان در سنّ 35 سالگی درگذشت، به محض این که جعفر قلیخان خبر مرگ برادرش را شنید، خود را به خوی رسانید و بر جای برادر نشست و عریضه ای به شاه نوشت و از گذشته خویش پوزش طلبید. شاه به ظاهر او را بخشید، امّا لشکری برای سرنگونی او فرستاد. در جنگ سرنوشت سازی که در هفتم ربیع الثّانی 1214 ه.ق در مغانجوقِ سلماس روی داد، نیروهای جعفر قلی خان شکست خورده و به «درّه قطور» و از آن جا به ماکو گریختند. جعفر قلی خان تا دو سال قلعه ماکو را در دست داشت، آن گاه به نواحی کوهستانی رفت و میان کردها روزگار گذرانید، تا در سال 1219 ه.ق در دورۀ اول جنگ های ایران و روس، وقتی که عبّاس میرزا شکست خورد و روس ها ایروان را محاصره کردند، به همراه برادرش امیر اصلان خان و برادر زاده اش کلبعلی خان به روس ها پیوست. و افتخارات شجاعت را به ننگ بندگی به بیگانه آلود، چه خوب گفته است نادر میرزا که: «آن آب و جاه [دنبلیها] به نادانی یک تن برفت». روس ها درجه ژنرالی به او دادند و «شکّی» را به عنوان تیول در اختیار او گذاشتند و در 1229 ه.ق، در همان جا درگذشت. (تاریخ خوی، ریاحی، ص 167 -186؛ تاریخ، خوی، آقاسی ص 209-238؛ سیمای خوی، ص 84؛ سلماس در سیر تاریخ، ص 115 - 116؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنه تبریز، ص 226).
معروف، (1)
از دیگر کارهای احمدخان تعمیر و نوسازی مشاهد متبرکه شیعیان در سامره است. در سال 1198 ه.ق میرزا محمّد رفیع ثقة الإسلام را که برادر همسرش بود، با معماران و کارگران لازم برای ساختن صحن عسکریّین علیهما السلام به سامره فرستاد و دوازده هزار تومان مخارج ساختمانی را به او داد که عمارت سُرَمَن رای را از بیخ و بن بردارند و آن را از نو به طرح مجموعه نجف بسازند. چون کارهای ساختمانی بعد از یک سال با مرگ احمدخان ناتمام مانده بود، پسرش حسینقلی خان توسّط وزیرش میرزا جعفر با خرج دوازده هزار تومان در سال 1207 ه-ق، کارهای تعمیر عمارت عسکریین علیهما السلام را به پایان برد.
از دیگر کارهای احمدخان تعمیر «مسجد جامع تبریز» یا «جمعه مسجدی» و «مدرسة مباركة طالبيّه» است که متأسّفانه قبل از تکمیل به سرای باقی شتافت. سرانجام زندگانی احمد خان در روز یکشنبه 14 ربيع الأوّل 1200 ه.ق به دست پسران برادرش، شهبازخان پایان یافت و در جوار عسکریّین علیهما السلام در سُرَّمَن رای به خاک سپرده شد. (تاریخ خوی، ریاحی، ص 198-149؛ تاریخ خوی، آقاسی، ص 197-200؛ سیمای خوی، ص 86-84؛ رياض الجنّة، خطى).
در سنۀ 1208 ق بهتر از اوّل تعمیر کرده و بیشتر از سه هزار تومان صرف نموده و مادّه تاریخ آن را این جمله یافته اند: ز حکم خان شد این مسجد آباد. (2)جهان عزّ وشأن جعفر قلی خان *** که حکمش را قضا گردیده منقاد
ز جودش حاتم طایی به ناله *** ز قهرش رستم دستان به فریاد
نبندد حق به رویش در که الحق *** در طاعت به روی خلق بگشاید
چو آبادان شد این مسجد به تبریز *** از آن نیکو نهاد نیک بنیاد
رقم زد کلک مونس بهر تاریخ *** «ز حکم خان بشد این مسجد آباد» (1208 ه- ق)
(مواد التواريخ، ص 532 )
1) وی بزرگ ترین و نامدارترین حاکم از دنبلی هاست. پدرش مرتضی قلی خان، بود، در سال 1167 ه. ق به حکومت خوی رسیّد و حدود 30 سال بر خوی و نواحی اطراف آن حکومت راند. او در سایه تدبیر، شایستگی، خردمندی، دادگری، مردم نوازی و بهره جویی از مقتضیات وقت، به صورت فرمانروایی عادل در آمد و در عصر خود در ایران و اروپا شهرت یافت و نام نیکی از خود بر جای گذاشت. در زمان او وضع مناطق تحت فرمان او رو به بهبود نهاد و دانشمندان و علمای سرشناسی در خوی پرورش یافتند. او به وضع عمرانی، اجتماعی و فرهنگی ارزش بیشتری می داد. در دوران حکومتش خوی را از حالت ویرانی و پریشانی خارج کرد و «کاروانسرای خان»، «حمّام خان»، «باغ دلگشا» و «باغ هفت طبقه» را بنا نهاد. همچنین به دستور احمدخان یک پل شش چشم های مشهور به «پل خاتون» ساخته شد.
2) «مونس» از شاعران قرن سیزدهم درباره تاریخ بنای مسجد صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشّریف - تبریز که به حکم جعفر قلی خان ساخته شده، چنین گفته است:
صاحب ناسخ التواریخ (1)در جلد قاجاریّه، این بنا را از بناهای جعفر قلی خان می شمارد. (2)چنان چه از قول صاحب ریاض الجنّة که معاصر و هم بلد او بوده (3)- به شرحی که [در] سابق ذکر شد - معلوم می شود که این مسجد قبل از جعفر قلی خان بوده است.
و عقیده نگارنده این است که این بقعه همان مسجدی است که شاه طهماسب اوّل، (4)المتوفّى فى سنه 984 ق بنا نموده و در تاریخ عالم آرای عبّاسی اشاره بر آن هست، (5)
صحیفۀ اوّل: عبارت است از سلسله نسب خاندان صفوی و شرح پادشاهی سلاطین پیش از شاه عبّاس.
صحيفة دوّم: شامل وقایع 30 سال نخستین پادشاهی شاه عبّاس و مطابق با سال تألیف (1025 ه-.ق) این کتاب است.
صحیفۀ سوّم: به مرگ شاه عبّاس خاتمه می یابد.
تاریخ عالم آرا، از مهم ترین و مشهورترین متون تاریخی در زمینه شناسایی حوادث دوران پادشاهی سلاطین صفوی تا پایان سلطنت شاه عبّاس است.
چنان که در آخر تاریخ حیات آن پادشاه در ذکر مستحدثات این عبارت است:1) ناسخ التّواريخ تأليف ادیب کامل، مورّخ شهیر، مستوفی دیوان و دارای تحصیلات عالی و کمالات وافی، شادروان میرزا محمّد تقی خان پسر محمّد علی کاشانی، متخلّص به «سپهر» و ملقّب به «لسان الملک» است. وی در اکثر علوم مانند حکمت، فلسفه، جفر، رمل و ریاضیّات تبحّر داشت. او در تاریخ 1297/24/27 ه.ق وفات نمود و در نجف اشرف دفن گردید. آثار قلمی ایشان عبارت است از: 1. ناسخ التّواريخ؛ 2. آيينه جهان نما؛ 3. اسرار الأنوار في مناقب الأئمّة الأطهار؛ 4. براهين العجم في قوانين المعجم؛ 5. جنگ التواريخ؛ 6. دیوان اشعار. (ريحانة الأدب، 129/5-130).
2) ناسخ التّواريخ، ج 13، ص 190.
3) علّامه حاج میرزا محمّد حسن حسینی زنوزی خویی و جعفر قلی خان دُنبُلی فرزند احمدخان دُنبُلی خویی، هر دو از شهرستان خوی بودند.
4) فرزند شاه اسماعیل صفوی و دوّمین پادشاه از این سلسله است. سلطنت وی در بین سال های 930 ه ق تا 984 ه.ق بوده است. وی در سال 919 ه.ق در قریه «شادآباد» اصفهان متولّد شد و در سنّ یازده سالگی بعد از فوت پدر به سال 930 ه.ق بر تخت پادشاهی نشست. شاه طهماسب اوّل 53 سال حکومت کرد و در روز پانزدهم صفر سال 984 در 64 سالگی درگذشت. (تاریخ عالم آرای عبّاسی، 44/1؛ احسن التّواريخ، صفحات مختلف؛ الفصحاء، 39/1).
5) تاریخ عالم آرای عبّاسی، تألیف اسکندربیگ ترکمان، منشی و دبیر شاه عبّاس کبیر صفوی است. مؤلّف عالم آراء، کتاب خود را به 3 جلد (صحیفه) نامساوی تقسیم نموده است:
مسجدی در صاحب آباد دار السّلطنه تبریز که به لطافت و خوبی شهرۀ عالم است. (1)
و در میدان صاحب آباد تبریز که فعلاً به میدان صاحب الأمر معروف است، جز مسجد (2)
در آن روزی که قالی های مسجد جامع را می اندازند دعوت عظیم می کنند، قریب به پانصد گوسفند آن روز به اطعام سادات و قضات و علما و زهاد و عباد و فقرا و جميع خواص و عوام صرف می نمایند. پادشاه آن روز خلعت های نفیس که از حسن پادشاه مانده بود، از سر تا پای به وی می پوشاند و نوازش بسیار نسبت به وی به جای می آورد.» هم اکنون از مسجد حسن پادشاه یک مسجد کوچک به جای مانده و مورد استفاده قرار می گیرد. (روضات الجنان، 90/1-91؛ آثار باستانی آذربایجان، 327/1-340).
و مدرسۀ حسن پادشاه (3)که در شمالی [جانب] میدان و این مسجد که در [جانب] شرقی1) تاریخ عالم آرای عبّاسی، 124/1
2) روضات الجنان در مورد بنای «مسجد حسن پادشاه» و «عمارت «نصریّه» می نویسد: «در آن وقت که مرض بردات عديم المثال حسن مستولی شده و از حیات خود مأیوس گشته، در پیش عیالان خود درویش قاسم را طلبیده و گفته سهوی عظیم از من واقع شده، که از برای خود مقبره و زاویه و مسجدی نساختم و به غیر از تو بر هیچ کس اعتماد ندارم، و التماس دارم که بعد از من، ترک ملازمت ننمایی و بر سر قبر من نشینی و در حوالی قبر من مسجدی و زاویه ای بنیاد کنی و دائم الاوقات مرا به خیر و احسان یاد نمایی، چون سلطان معدلت شعار رخت از این دنیای فانی بر می بندد، پسر وی سلطان خلیل به جای وی می نشیند. درویش مشارٌالیه اجازت طلبیده، به وصایای سلطان مغفرت دستگاه قیام و اقدام می نماید. به اندک روزی میان سلطان خلیل و برادرش سلطان یعقوب غبار فتنه و عداوت انگیخته می گردد و سلطان یعقوب غالب می شود و سلطنت بر وی قرار می گیرد. درویش مومی الیه به خدمت سلطان یعقوب آمده، وصيّت جنّت مکان و نیّت خود را در وادی برّ و احسان معروض می دارد، یعقوب پادشاه لطف بینهایت و شفقت به غایت در مورد درویش نموده، می فرماید: هر چه گویی و هر چه فرمایی به جان و جنان منّت می دارم، تا در سنه 882 ه ق بسیاری از سادات، مشایخ، علما، حكما و منجّمان ساخته ساعت اختیار می نمایند و سمت قبله را تعیین فرموده، بنیاد طرح عمارت نصریّه را می اندازند. و در هر مملکتی و ولایتی که استادکاران و معماران حاذق بی بدیل می باشند، طلب می کنند و به عمارت مشغول می گردند، به عرض هفت سال دو هزار تومان تحویل وکلای درویش مومی الیه کرده بوده اند، چون مستوفیان به مفروغ ساختن محاسبه مشغول می کردند، ده هزار تومان سوای آن چه به عمارت خرج شده بود به املاک نفسیّه داده بودهاند و هزار و ششصد جفت گاو در آن جاها بسته می یابند، به عرض پادشاه می رسانند. پادشاه انعامات بی شمار و تنسوقات بسیار نسبت به آن امیر عالی مقدار به جای می آورند که باعث رشک اغیار و حسد اعدای نابکار می گردد.
3) این مدرسه یکی از متفرّعات عمارت نصریّه بود که بنا به وصيّت ابوالنصر حسن بایندری فرمانروای آق قویونلو، پس از درگذشت وی ساخته شده است. این مدرسه مانند قسمت های عمارت نصریّه، در نتیجه زلزله و حوادث مختلف ویران شد. و در زمان نایب السّلطنه عبّاس ميرزا، مرحوم حاج میرزا مهدی قاضی، از درآمد موقوفات عمارت نصریه در محل آن مدرسه جدیدی ساخت که اکنون به «مدرسه حسن پادشاه» معروف است. (آثار باستانی آذربایجان، 229/1).
میدان است، مسجد دیگر [ی] نیست.
و از جمله مؤیّدات این که، این مسجد همان مسجد بنا کرده شاه طهماسب است. دو طاق مرمر است که در مدخل دهلیز و مسجد به کار برده اند، چنان چه شرح آن داده می شود. (1)
اصل بقعه عبارت از یک کفش کن و یک دهلیز و یک مخزن است، مدخل دهلیز را به اتاق مُقرنس از مرمر مُنَبَّت [کاری شده] ساخته اند که عرض و طول آن تقریباً دو ذرع وضخامتش قرب یک چارک ذرع شاه است، طاق مقرنس کوچک تر از آن هم از مرمر در مدخل خود بقعه با مسجد به کار برده اند که در کتیبه آن آیه شریفه وأَنَّهُ لَمّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ [يَدْعُوهُ] كَادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً (2). (3)
بلندی طاق مرمری مدخل بقعه 3 متر و عرض آن 180 سانتیمتر است. این طاق نیز سه پارچه است، دو پایه و یک طاق، بلندی پایه ها 150 و عرض آن ها 30 سانتیمتر است که قسمت اصلی طاق بر روی آن ها استوار شده و بر بالای آن عبارات: «قال الله تبارک و تعالی: وَ اَنَّ المَساجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً وَ أَنَّهُ لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللهِ يَدْعُوهُ كَادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً كتبه علاء الدّین» نوشته شده است. (آثار باستانی آذربایجان، 95/1-97).
منقور و رقم آن به اسم علاء الدّین تبریزی است (4)و دیگر لوحه ای است در یکی از طاق های مسجد جامع تبریز که در تاریخ 972 ه.ق، مشتمل بر رؤیای شاه طهماسب می باشد که در اثر آن تمام رسومات تمغا را معاف فرموده اند. و از جمله دست خط های وی قرآنی است که در سنه 950 ه-.ق برای شاه طهماسب نوشته است. (دانشمندان آذربایجان، ص 276؛ آثار باستانی آذربایجان، 277/1؛ روضات الجنان، 370/1-583)
که از1) در محل دهلیز و اندرون بقعه، دو طاق مرمری از زمان شاه طهماسب صفوی باقی و پا برجاست.
2) جنّ: 19.
3) بلندی طاق مرمری مدخل دهلیز یا کفش کن که از بیرون نظر هر بیننده ای را جلب می کند، 3/5 متر است. این طاق از سه قطعه سنگ ترکیب یافته است، دو پایه و یک طاق بزرگ، یک پارچه به عرض 220 و بلندی 175 سانتیمتر، بلندی پایه ها 175 و عرض آن ها 32 سانتیمتر است. سطح بیرونی طاق و پایه ها را گل و بوته و اسلیمی و ختایی برجسته دل انگیزی پوشانیده است و فقط در بالای طاق، عبارت: «بسم الله الرّحمن الرحيم»، در وسط ترنج بیضی شکل منکسری به خط ثلث نفر گردیده است. سنگ نبشته مرمری که در جانب شمالی این طاق بر روی دیوار نصب شده، 40 سانتیمتر بلندی و 120 سانتیمتر عرض دارد. و مطالب ذیل به طور برجسته در آن حک شده است: «چون همگی توجه خاطر عاطر خیر تأثیر همایون ما به حصول مطالب و رفاهیت کافۀ رعایا و بر دفع و رفع بدع و نامشروعات متعلّق و مصروف است، لهذا شمّه ای از عنایات تیر شاهانه بر ساحت حال رعایای دارالسّلطنه تبریز پرتو انداخته، تمغای کیّالی برنج و زغال بازار آن جا را منع فرمودیم. و بر حکّام و کلانتران و متصدّیان و مستأجران و مستوفی و مقطعی وجوه آن جا ابواب بازیافت و اخذ تمغارات مذکوره را مسدود».
4) علاء الدّين محمّد بن محمّد بن امير على الحسينى التبریزی، از تلامذۀ ملّا شمس الدّين محمّد تبریزی، خال آخوند ملا حسین خوشنویس تبریزی است. نسخ و ثلث را به پایه عالی رسانیده، ملّا عبدالباقی دانشمند، ملّا علیرضا عبّاسی، حسن بیگ زرّین قلم ولد محمود بیگ سالم، هر سه در نزد این استاد معظّم خطّ خود را به حد کمال رسانیده اند. از جمله خطوط آن خوشنویس، کتیبه سر در مقام صاحب الزّمان - عجل الله تعالى فرجه الشّریف - تبریز است که از بناهای شاه طهماسب صفوی است.
خطّاطان معروف عهد شاه طهماسب صفوی و در سنۀ 957 ق وفات کرده است. عظمت این دو قطعه سنگ و خصوص کتیبه مذکوره کاشف از این است که قدرت سلطنت را در حمل و نقل آن از معدن مرمر مدخلیّتی بوده است.
باز به اعتقاد نگارنده، این بقعه معروف به مسجد صاحب آباد بوده، از تاریخی که میدان به اسم صاحب الأمر يا صاحب الزّمان معروف شده، این مسجد به تبعیّت آن، مسجد صاحب الزّمان نامیده شده و مبدأ تاریخ آن نزد نگارنده مجهول است.
و در عهد میرزا ابراهیم وزیر - چنان چه در وقف نامه مورّخ سنه هزار و نود [1090 ه.ق) مندرج است - اسم میدان به همان اسم قدیمی، یعنی میدان صاحب آباد مذکور است، ولی در ریاض الجنّة که تألیف آن مقارن با هزار و دویست و اند (1)است، به اسم میدان صاحب الزّمان یاد می نماید.
و علّت این که این بقعه را صاحب الأمر خوانند، مجهول و سبب بر آن معلوم نیست، جز آن چه در السنه و افواه معروف است که حضرت صاحب الزّمان - عجّل الله فرجه - در خواب یا بیداری به شخصی نمودار شده [است]. و عامّه را اعتقاد آن است که طلوع نیّر هدایت در خواب یا بیداری، در محراب این بقعه اتّفاق افتاده که فعلاً محراب مزبور جلویش با پنجره و اروسی مسدود، و علاوه نردۀ بلندی نیز از جلوی پنجره ها گذاشته اند و احدی را
1) تأليف رياض الجنّة سال 1216 ه.ق می باشد.
حق دخول در این محراب نیست. (1)
واقعه [ای] که بر احترام این مسجد افزوده و عقیده مردم را راسخ تر کرده، همانا قضیه فرار کردن گاو از دست قصّاب و پناهیدن آن [گاو] به آن مسجد و محراب است که در جمادی الاولی سنه 1266ق اتّفاق افتاده و هنوز آثار خیر و برکت آن باقی است. (2)
بالجمله مقام صاحب الأمر و به عبارت صحیحه مسجد صاحب آباد، از مواضع متبرکه شهر تبریز و محل اعتنا و اعتماد عوام و خواص است، چنان چه در لیالی جمعه و سایر لیالی ایّام متبرکه تردد و ازدحام می شود و نذورات آورند و در ایّام محرم و صفر که بهار ایّام عزاداری است، کافه دسته ها و سینه زنان و خونین کفنان در صحن آن اجتماع نمایند و نوحه خوانند. و در روز عاشورا ازدحامی فوق العاده شود و تمامی دسته ها تا ظهر در صحن مسجد بالمناوبة حاضر شوند، و اهالی شهر از وضیع و شریف در صحن و حجرات و پشت بام ها جمع شوند و در نوحه و گریه با سینه زنان مشارکت نمایند. و صورت ضریح
1) در بین عوام النّاس شایع بوده که کسی حضرت امام عصر - عجل الله تعالى فرجه الشریف - را به رؤیا و یا به عیان در محراب آن مسجد دیده است. و از همان زمان بر جلوی محراب نرده ای کشیده و پرده ای انداخته اند که چشم کسی بدان نیفتد و پای احدی بدان نرسد. بالای طاق محراب هم آیینه بندی شده، اکنون عوام به خصوص زنان به قصد قربت از دور و نزدیک به زیارت بقعه می آیند و از نرده و پرده محراب حاجت می طلبند و بر این و آن بوسه می زنند. (آثار باستانی آذربایجان، 100/1؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنه تبریز، ص 149 رجال بامداد، 333/4).
2) قصّابی در وسط «میدان صاحب الأمر - عجل الله تعالی فرجه الشّریف -) می خواست گاوی ذبح کند، گاو از زیر دست وی در رفت و به «مقام صاحب الأمر - عجل الله تعالی فرجه الشّریف-» گریخت. قصّاب ریسمانی برد و در گردن گاو انداخت تا او را بیرون بکشد، گاو زور داد و قصاب به زمین خورد و در حال قالب تهی کرد. و در این حال بانگ صلوات مردم بلند شد و این امر به معجزه تلقّی گردید. بازار را تا یک ماه آذین بستند، تبریز شهر صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشّريف - به شمار آمد و مردم خود را از پرداخت مالیات و توجه به حکم حکّام معاف داشتند. گاو را به منزل آقا میر فتّاح بردند، مردم دسته دسته با نذر و نیاز به زیارت گاو رفتند و به شرف سم بوسی نایل گردیدند، در ظرف یک ماه مویی بر بدن گاو نماند و همه به تبرک رفت. مسجد نیز مورد عنایت خاص قرار گرفت، کور و گنگ و لنگ غرفه ها و شاه نشین های آن را پر کرد. هر روز معجزه و آوازه ای تازه بر سر زبان ها افتاد، بزرگان پرده و فرش و ظرف می فرستادند، کنسولگری انگلیس هم چهل چراغی فرستاد که هم اکنون زیر گنبد مسجد آویزان است. حشمت الدّوله حاکم شهر از بیم عوام در مانده بود، قضا را گاو مرد و غوغا اندکی فرونشست، امّا از برکت وجود عوام نان غوغائیان مدّت ها تو روغن بود. (تاریخ و جغرافی دار السّلطنه تبریز، ص 149-150؛ آثار باستانی آذربایجان، 91/1-92؛ روضة الصّفا، 12/9؛ ظهور الحق، كلمة: على اصغر شیخ الاسلام).
مقدس حضرت سیّدالشّهدا علیه السلام در این بقعه گذاشته اند که مطاف ناس است و روزهای اربعین آن ضریح را اهالی محلۀ شتربان برداشته، زینت دستۀ سینه زنی خود نمایند. این مسجد امامی معیّن ندارد و اقامت نماز به جماعت در آن نمی شود!
بلی، مرحوم مغفور خلد آشیان، حاجی میرزا شفیع آقای ثقة الاسلام - اعلى الله مقامه - قبل از تاریخ 1265 ق، در آن جا اقامت جماعت می کرده اند. در تاریخ مزبور مسجدی هم در پشت مقام که لصیق مقام است تأسیس کرده اند و فعلاً موجود است.
[حوادث تبریز]
ایضاً پاره [ای] یادداشت و اثرات قلمی حضرت علّیّین رتبت، آقای ثقة الاسلام شهید - اعلی الله مقامه - است. محض استحضار بعضی از دانشمندان و صاحبان علاقه بر تاریخ، جزء این رساله درج و طبع می شود.
پاره [ای] منقولات از کتاب ریاض الجنة، در ترجمه تبریز نوشته که به طور تلخیص و اجمال، بعد از حذف عبارات منشیانه ذکر می شود:
در ذکر زلازل واقعه در تبریز می گوید، کاتب الحروف گوید که:
«سه سال پیش از استیلاء رومیّه [ترکان عثمانی] به دارالسّلطنه تبریز، بیست و هشتم شهر جمادی الثانیه، یوم یکشنبه یک ساعت و نیم از روز گذشته، سنه هزار و صد و سی و سه هجری زلزله عظیمی در تبریز اتّفاق افتاده، جمعی کثیر از ذکور و اناث هلاک شدند. و به اکثر ابنیه عالیه از مساجد و مدارس و مقابر شکست فاحش راه یافت، نهایت بالمرة منهدم نگردید!» (1)
و ايضاً [گوید]:
«در سنه هزار و صد و نود و دو تا اوایل سنه هزار و صد و نود و سه، سه
1) رياض الجنّة، الروضة الثالثة، خطّى.
مرتبه در این اثناء رجوعاً و استقامةً قران نحسین در برج عقرب واقع شد. (1)و مقارن آن مقارن ها اموری چند اتّفاق افتاد که از جمله زلزله تبریز که شب شنبه سلخ ذیحجّة الحرام سنه هزار و صد و نود و سه تامّه هجری، تخمیناً دو ساعت از شب مزبور گذشته اتّفاق افتاد و همه ابنیه عالیه با آثار مستحکمه از مدارس و مساجد و مقابر و معابد و عمارات و رباطات بالمرة خراب گردید. از آن جمله شنب غازان (2)و مسجد صاحب الأمر و مسجد جهانشاه (3)
درباره خصوصیّات و صفات بنای مجلّل مسجد کبود تبریز بنگرید به منابع زیر: (تاریخ و جغرافی دار السّلطنة تبريز، ص 118- 108؛ روضات الجنان، 524/1؛ دانشمندان آذربایجان، ص 121؛ چهل مقاله، ص 3؛ تاریخ منجّم باشی، 152/3؛ آثار باستانی آذربایجان، 281/1-319؛ سیاحت نامه، 405/2 نقش ها و نگاشته های مسجد کبود تبریز؛ فرهنگ جغرافیای آذربایجان شرقی، ص 292-293)
و مدرسۀ سیّد حمزه و مدرسه صادقيّه (4)و [مدرسة]1) یکی از قسمت هایی که علمای احکام نجوم پیش بینی می کردند، حدوث زلزله بود و آن را از مقارنه سیّارات در بروج یا حلول در بیوت زایچه استنباط می کردند. مثلاً مقارنه مشتری و مریخ را در برج جوزا دليل حدوث زلزله می دانستند و از این قبیل قواعد در موضوع زلزله داشتند. این موضوع نیز به کلّی مخدوش است، چه وقوع زلزله از چند راه ممکن است؛ از قبیل حبس ابخره، و چین خوردن قشر زمین، و سقوط قسمت های درونی. و هیچ یک ارتباطی به مقارنه سیّارات ندارد و آن چه در زلزله راجع به جذب ماه و جذب سيّارات تحت دقّت واقع شده، راجع به قسمت علم احکام نجوم نیست. امّا قسمتی که در احکام نجوم است، به هیچ وجه مطمح نظر علمای امور نمی باشد، به جهت این که هر آینه بنای صحیحی داشت، مواظبت می نمودند که از تلفات زیاد انسانی قبل از حدوث زلزله جلوگیری کنند، لذا به احکام منجّمین در حدوث زلزله نیز نباید توجّهی داشت، زیرا که جز اخافه و وحشت عمومی چیز دیگری نتیجه ندارد، به طوری که ممکن است در محلّی سالیان دراز زلزله واقع نشود و در همان محل وقتی پی در پی زلزله حادث گردد. (زمین لرزه های تبریز، ص 92، به نقل از گاه شماری 1311).
2) «شنب غازان» از کارهای سلطان محمود غازان است. وی در سال 696 ه ق به فکر افتاد که برای خود آرامگاهی بنا کند، برای ساختن آن قریه شام را انتخاب کرد و در کنار عمارت عالیه که به امر ارغون خان ساخته شده بود، مقبره و عماراتی بنا نهاد و موقوفاتی با درآمد قریب به یک صد تومان جهت ارائه این تأسیسات تخصیص داد. بنای عمارت شنب غازان در سال سوّم سلطنت او شروع شد و در سال 702 ه.ق به پایان رسید. (آثار باستانی آذربایجان، 433/1-449؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنة تبريز، ص 136؛ لغت نامه دهخدا، 12379/9؛ نزهة القلوب ص 76؛ لبّ التّواريخ، ص 239-240)
3) «مسجد جهان شاه» یا «مسجد کبود» یا «گوی مسجد» یکی از بناهای عالی و از شاهکارهای جهان اسلام در قرن نهم هجری قمری است. بانی مسجد جهانشاه، پسر قره یوسف از امرای قره قویونلو است. شاهرخ پسر تیمور لنگ در سال 839 ه. ق حکومت آذربایجان را به جهانشاه تفویض کرد، در اوایل سال 840 ه ق شاهرخ به خراسان مراجعت کرد، اسکندر (برادر جهانشاه) روی به تبریز آورد و در حوالی صوفیان جنگ سختی بین دو برادر درگرفت، اسکندر به قلعه النجق گریخت و در آن جا به دست پسر خود قباد کشته شد، رفته رفته کار جهانشاه بالا گرفت، در سال 844 ه- ق به گرجستان دست یافت، در سال 856 ه.ق عراق عجم را مسخر و تمام قلاع آن دیار را ویران ساخت و شهر اصفهان را قتل عام کرد و سپس فارس و کرمان را متصرّف شد. و در سال 861 ه. ق روی به خراسان آورد و در پانزدهم شعبان 862 ه.ق در شهر هرات به تخت نشست و شش ماه در آن جا توقّف کرد، مقارن این احوال سلطان ابوسعید از بلخ متوجّه او شد، جهانشاه به تدارک وسایل دفع وی مشغول بود که شنید حسنعلی فرزند محبوسش در آذربایجان از بند رسته و آشوب راه انداخته است، ناچار با ابو سعید از در آشتی درآمد و حکومت خراسان را به وی واگذاشت و خود با سپاهیانش عازم آذربایجان گردید، هر روز دوازده فرسخ راه می پیمودند و به هر آبادی که می رسیدند دست خوش غارت می ساختند. در نتیجه این سرعت و شتاب، قریب به بیست هزار شتر و ده هزار اسب تلف شد، بدین ترتیب به آذربایجان آمد و پسر یاغی خود را دستگیر و محبوس و چندی بعد به بیرون قلمرو فرمانروایی خود طرد و تبعید کرد. پسر دیگرش پیر بوداق، والی فارس را نیز به جهت سوء رفتارش به سال 869 ه. ق معزول و بعد به حکومت بغداد منصوب ساخت. وی در آن جا نیز از فرمان پدر سرباز زد. جهان شاه یک سال تمام بغداد را محاصره کرد و با نیرنگ زیاد دوباره او را به اطاعت درآورد و به وسیله فرزند دیگرش مهدی میرزا، وی را به قتل رسانید و بغداد را به مهدی میرزا سپرده، با شوکت تمام به تبریز بازگشت. وی در اواخر سلطنتش به قصد دفع اوزون حسن آق قویونلو، به دیار بکر قشون کشی کرد و در این لشکر کشی که در سال 872 ه- ق صورت گرفته بود، به دست سواران آق قویونلو کشته شد و جنازه اش را به تبریز نقل کردند و در عمارت مظفّریّه دفن نمودند. جهانشاه قریحه شاعری داشته و «حقیقی» تخلّص می کرد. مسجد کبود دو سال قبل از قتل جهانشاه در سال 870 ه. ق به همّت و نظارت جان بیگم خاتون، زن جهانشاه بن قره یوسف قره قویونلو، به پایان رسید. امّا کارهای بنای دیگر عمارات وابسته بدان، در زمان سلطان یعقوب پسر اوزون حسن و با نظارت صالحه خاتون، دختر جهانشاه به پایان رسید.
4) بانی این مدرسه، شخصی به نام میرزا صادق، از اهالی «اشتهارد» بود که در زمان شاه سلیمان صفوی سمت استیفا داشت و پسرش میرزا طاهر نیز وزیر شاه سلیمان و حاکم مطلق العنان آذربایجان بود، البتّه به جای او نایبی از طرف وی در آذربایجان حکومت می کرد و خود در دربار صفوی به سر می برد. این مدرسه مانند «قزللو مسجد» یا «مسجد ظهیریّه» موقوفات زیادی از قبیل روستا، کاروان سرا و حمّام دارد و بازار صادقیّه هم جزء موقوفات آن می باشد. مدرسه صادقیّه یکی از مدارس مشهور آذربایجان و تبریز بوده، و شامل 30 باب حجره برای اقامت طلّاب امور دینی بوده است. بنای این مدرسه در سال های اخیر، رو به ویرانی گذاشت و حجره های آن مخروب گردید. ساختمان فعلی این مدرسه در سال 1377ه. ش با همّت مرکز مدیریّت حوزه علميّه تبریز تجدید بنا گردید و هم اکنون خواهران طلبه در آن جا مشغول تحصیل می باشند. (آثار باستانی آذربایجان، 212/1-214؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنة تبريز، ص 157؛ تجربة الأحرار و تسلية الأبرار، ص 197).
طالبیّه (1)بود. بی اغراق دیواری به بلندی یک نماند و تخمیناً دوازده فرسخ از اطراف به تبعیّت شهر انهدام یافت و از ثقات بلده استماع شد که از اطفال و نساء و رجال و غریب و بومی در این حادثه متجاوز از دویست هزار نفر تلف شد[ند]. و در آن شب تا صبح تخمیناً چهل مرتبه، چنان زلزله شد که هر گاه عمارت و آبادی می بود در هر دفعه از دفعه اوّل بیشتر خراب می شد. و از مشاهیر شهر که در زیر نقاب تراب محتجب شدند، علامة العلماء ملّا ابوعلی مراغه ای [؟] و قدوة الفضلاء ميرزا بابا [؟] و ملّا اسماعیل و میرزا فضل الله طبيب [؟] و عمدة الأمراء فضلعلی بیگ (2)، خلف نجف قلی خان دنبلی بیگلربیگی دار السّلطنه بود. از اوّل زلزله تا ششم شهر صفر آن سال، هر شبانه روزی تخمیناً سی - چهل مرتبه [زلزله] می شد، نهایت درجه مخرب بود. امّا در روز شنبه ششم شهر مزبور، سه ساعت تخمیناً از شب گذشته، زلزله شدیدی واقع شده که کمتر از اوّل (3)نبود».
1) این مدرسه یکی از مراکز بسیار مهمّ علمی در جهان اسلام به شمار می رود، در طول سالیان متمادی شخصیت های بسیاری در این مدرسه درس خوانده و خدمات شایانی را به اسلام و مسلمین نموده اند. این مدرسه در گذشته به عنوان مرکز حوزه های آذربایجان مطرح بوده است، کلاس های مدرسه از اذان صبح شروع می شد و تا اذان ظهر ادامه داشت، در جای جای مدرسه صدای مباحثه و مناظره علمی بود و جاهلان را به این مدرسه راهی نبود. ساختمان مدرسه مشتمل بر حجرات تحتانی و فوقانی کوچکی است که در جانب غربی و شمالی مدرسه، برای اقامت طلّاب علوم دینی ساخته شده و عمارت شرقی مدرسه شامل کتابخانه ارزشمندی است که توسّط حاج محمّد باقر کلکته چی خویی، در سال 1367 ه. ق بنا شده است. بانی عمارت غربی معلوم نیست، ولی عمارت شمالی در نیمۀ دوم قرن یازدهم هجری قمری، از طرف حاج طالب خان پسر حاج اسحاق تبریزی در سال 1087 ه- ق ساخته شده است. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی حجرات و مدرس های مدرسه طالبیّه، مورد تعمیرات اساسی قرار گرفت و از جانب غربی درب ورودی بزرگی برای آن تعبیه نموده اند و مناره های بزرگی ساخته اند و هنوز این تعمیرات ادامه دارد. (آثار باستانی آذربایجان، 214/1-224؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنة تبريز، ص 157).
2) او پسر بزرگ نجف قلی خان بیگلر بیگی است، در اثر زلزله وحشتناک سال 1194 ه. ق، یک پای نجف قلی خان شکست و پسرش فضعلی بیگ زیر آوار جان داد. او از ادیبان و خوشنویسان عصر، و شاگرد عبدالمجید طالقانی شکسته نویس معروف (درگذشته 1185 ه.ق) بود. (تاریخ خوی، ریاحی، ص 248)
3) رياض الجنّة، الروضة الثالثة، خطّى.
و بعضی از نکته سنجان در تاریخ آن گفته اند:
در فکر همین که یابم از روی صواب *** باعث چه و هم کی شده تبریز خراب
ناگاه ز دیوانه دل جغد خیال *** (از زلزله شد خراب) (1)گفتا چه جواب
و در همان سال - بیگلربیگی سابق الذّکر - نجفقلی خان، به امداد شهریار شهید فردوس مکان، احمدخان دنبلی به طالع اسد، باروی بزرگی به دور شهر در کمال استحکام کشیده و به عمارت شهر مشغول شدند.
و از امور اتّفاقیّه که دو سال کشری قبل از وقوع زلزله تبریز اتّفاق افتاد آن بود که: شیخ قاسم نامی، از قریه بادامیار (2)من اعمال قصبۀ دهخوارقان (3)
این شهر از قدیم الایّام خاستگاه مردان بزرگی چون: آیت الله سیّد مرتضی دهخوارقانی، آیت الله شیخ محمّد شفیع دهخوارقانی، آیت الله شهید حاج سیّد اسدالله مدنی و آیت الله شهید حاج شیخ حسین غفّاری - رضوان الله علیهم اجمعین - می باشد.
من توابع تبريز طلوع نموده، ادعا نمود که من چهارده معصوم را در ظاهر دیدم که در فلان موضع نشسته بودند و با من تلطّف فرموده، منظور نظر خود ساختند.و مشارالیه مردی بود بی فهم و [بی] معرفت و از ارازل ناس آن قریه محسوب می شد و به امر شبانی اشتغال داشت، گله و گوسفند را در کوه بی صاحب گذاشته، مردم آن دیار بی مطالبه بینه و برهان، حرف او را اعتبار و زیارت او را اختیار کردند.
و این خبر به اطراف منتشر شده و از اطراف و اکناف ممالک آذربایجان و عراق، عامه ناس به زیارتش شتافتند و کثرت [جمعیّت] به جایی رسیّد که هر روز تخمیناً بیست هزار نفر با تُحَف وافره وارد او می شدند و همۀ ارباب معاصی تضرّع کنان به دربار شیخ عالی مقدار شتافته، توبه و انابه می کردند.
و بعد از پنج و شش ماه بلا منشأ باز مردم متفرّق، شده ترک زیارتش کردند. و هر
جا که مریدی داشت، مرتد شد و اگر لوای سلطنت بر میافراشت در کمال آرامش پیش می برد، نهایت قابل این قسم امور نبود.
باز مؤلّف رياض الجنة در ضمن حالات تبریز، بعد از ذکر مساجد آن می گوید، کاتب الحروف گوید:
«اکنون همۀ آن آثار قدیمه خراب است و شهریار شهید احمدخان دنبلی، به عمارت مسجد جامع بزرگ مشغول بودند تمام نشده، به روضه رضوان شتافتند و حالا هم ناتمام است. و نیز در این اوقات، بندگان جعفر قلی خان دنبلی، خلف ارشد شاه شهید به عمارت مسجد صاحب الزّمان اشتغال دارند، نزدیک است به اتمام برسد، بسیار سنگین تر و رنگین تر از اوّل می شود. و متعلّقات چندی هم به عمارت اوّل افزودند و سه هزار تومان تخمیناً، صرف آن اساس فیض کریاس می شود. و بعضی از نکته سنجان تاریخ عمارت آن را به این نحو یافتند: از حکم خان بشد این مسجد آباد -1208 ق». (1)
نویسنده گوید که: این عمارت مشهور به مقام صاحب الأمر است و به اسم مسجد نامیده می شود و هر چه تتبع و تفحّص کرده ام، اصل تاریخ بنا و وجه تسمیه آن را نفهمیده ام. و آن جا متولی دارد که از بنی اعمام است، می دانی که فعلاً به میدان صاحب الأمر معروف است. و در پیشگاه مدرسۀ حسن پادشاه و مقام در سمت شرقی آن است، میدانی است که در قدیم به اسم میدان صاحب آباد معروف و در تواریخ به همین اسم مذکور است، چنان چه در تاریخ عالم آراء و تواریخ دیگر از تواریخ صفویّه و غیر هم هر جا اسمی برده شده، به اسم صاحب آباد یاد کرده، (2)و موقع آن را همین موقع حالیه معیّن کرده اند.
و در تاریخ عالم آراء، در احوال شاه طهماسب اوّل می نویسد که:
«شاه مزبور در مقابل مسجد حسن پادشاه مسجدی بنا نمود (3)و در ریاض الجنّة
از نزهة القلوب، (1)در اعداد مساجد تبریز (2)، مسجد شاه طهماسب را ذکر کرده بدون تعیین محل».
بعد می گوید که :
«رومیّه آن را خراب کرده اند که بعد از خراب کردن رومیّه، آن را دوباره تجدید کرده اند و مرا گمان آن است که این مسجد، یعنی مقام، همان مسجدی است که شاه طهماسب اوّل بنا نموده [است] ».
بلی، در سمت شمالی مقام، جای مسجدی بوده که معمّرین وجود آن را نقل می کنند (3)که ایوانی بود بی سقف که حضرت جدّ امجد حاجى ميرزا محمّد شفيع ثقة الاسلام - اعلى الله مقامه - در تاریخ هزار و دویست و شصت و پنج، همان جا را تعمیر کرده و مبالغی بر آن افزوده اند و فعلاً مسجد عالی است. و بنا به گفتۀ معمّرین عادل، جای دو گنبد از طرف غربی همان مسجد، سابقاً محلّ مسجد بوده که بعد جدّ مرحوم از جانب شرقی و شمالی به آن افزوده است.
1) مؤلّف نزهة القلوب، حمد الله مستوفی از نسل حُر بن یزید ریاحی است. ایشان از ابتدای جوانی بر سیره آباء و اجدادی «به شیوۀ عمل پیشگی» یعنی خدمان دولتی اشتغال ورزیده و چند بار جامع الحساب ممالک نوشته و سفرهای متعدّد به تبریز و بغداد و شیراز و اصفهان نموده و مدّتی نیز در بغداد سمت «تقدیر اموال» داشته و مهمترین مشاغل وی حکومت «تومان قزوین، ابهر، زنجان و طارمین» بوده است. حکومت وی در سال 711 هق صورت گرفته، یعنی همان سالی که سعدالدّین آوجی وزیر به قتل رسیده، خواجه رشیدالدّین فضل الله در کار خویش استقلال تمام یافته و كليه حكّام ولایات را از هواداران خود انتخاب نموده و به اصطلاح صاحب تاریخ گزیده «بهر ملک امینی مقبول القول» فرستاده است. حمدالله مستوفی غیر از نزهة القلوب، دارای دو تألیف دیگر تاریخی نیز می باشد: الف - تاریخ گزیده؛ ب - ظفرنامه. «نزهة القلوب» در سال 740 ه.ق، یعنی ده سال پس از «تاریخ گزیده» و پنج سال پس از نظم ظفر نامه صورت گرفته است. ( مقدّمه تاریخ گزیده، صفحات، ط، ی، ید) چاپ اوّل در سال 1336 ه . ش به کوشش محمّد دبیر سیاقی و چاپ دوّم در سال 1360 ه. ش، به اهتمام و تصحیح «گای لیسترانج» صورت گرفته است.
2) نقل کردن «ریاض الجنّة» از «نزهة القلوب» از غرائب امور است، چرا که مؤلّف «نزهة القلوب» در سنه 750 ه.ق وفات کرده و مقدّم است بر صفویّه به قرب دویست سال. «منه رحمه الله».
3) مسجدی در جانب شمالی دهلیز بقعه واقع شده است که آن را «مسجد صاحب الأمر - عجل الله تعالى فرجه الشّريف-» یا «مسجد شیخیان» یا «مسجد ثقة الاسلام» گویند. این مسجد در سالیان پیش رونقی داشت، امّا اکنون متروک است و جز چند صباحی از ماه های محرّم دایر نیست. تکمیل بنای مزبور در سال 1265 ه. ق اتّفاق افتاده و امامت آن با مرحوم میرزا محمّد شفیع ثقة الاسلام، پیشوای شیخیّه - جدّ مرحوم ثقة الاسلام شهید - بود. (آثار باستانی آذربایجان، 100/1).
بعد در تاریخ هزار و دویست و نود و یک، از طرف [جانب] شرقی مسجد عمارت جدید کرده و یک طاق نیز افزودند. و مسجد زمستانی دیگر در شرقی مسجد احداث کردند، بعد ذلک در سال هزار و سیصد و ده هجری که سال و بایی عام [؟] بود، حضرت والد حاجی میرزا موسی آقای ثقة الاسلام - اعلی الله درجته - به واسطۀ شکست فاحشی که در آن طاق های جدید الاحداث و مسجد زمستانی واقع شده بود، مجدداً یک جرگه طاق احداثی را با مسجد زمستانی برداشته، به وسعت مسجد افزودند و به مسجد زمستانی معروف شد. و فعلاً مسجدی است [که دارای] چهار ستون سنگی عرض و شش ستون طول و طول آن به قبله افتاده و مقام نیز در قبلۀ همین مسجد است. و مابین این مسجد و مقام رواق مقام است که از متعلّقات مقام و در حکم دهلیز اصل مقام است.
و بالجمله عقیده نگارنده در خصوص مقام این است که: آن مسجد نیز مسجد صاحب آباد بوده و به مرور زمان، چنان چه اصل میدان تغییر اسم کرد و میدان صاحب الأمر مشهور شده، مسجد نیز این حکم را گرفته [است]. و علاوه بر آن، عنوان «مسجد» نیز متروک و به اسم «مقام» شهرت یافته و فعلاً در طرف قبلۀ همین مقام مقصوره ای است که پنجره مخصوص گذاشته اند. و خارج از مقام و کسی را حقّ دخول بر آن موضع نیست و اصل مقام و موضع متبرک همان مکان را دانند.
و چنان چه گویند که: آن جا خانه پیرزنی بوده و حضرت حجّت عصر - عجل الله فرجه- در آن مکان برای شخصی ظاهر شده اند، ولی همۀ این اعتقادات دلیلی ظاهر ندارد و مبنی بر حسن ظنّ است. و همین مقصوره مسلّماً و بلا شبهه محراب مسجد است.
بلی، چیزی که هست این است که: فرو رفتگی مقصوره رو به جنوب کمی زیاده افتاده که تقریباً یک ذرع و نیم عرض دارد، ولی سطحاً مساوی با سطح مسجد است. و علّت آن اقتضاء معماری است که پایه های اطراف مسجد را برای مقاومت قوّت گنبد عریض برداشته اند و در جهات اربعه شاه نشین ها اتّفاق افتاده [است]. دیوار قبله سه قسمت است؛ دو قسمت جنبین کم عرض تر از قسمت وسط است و عجیب تر این که در این مقصوره فعلاً علامت محراب موجود است. و این مسأله جای اشکال نیست و مشاهده در تصدیق این مقال کافی است.
نهایت این است که مبنی بر پاره ای عقاید یا وقوع ظهور امام علیه السلام، در همان محراب
آن محل محترم شده و پنجره و محجری گذاشته و فعلاً مانع از دخول و عبور و مرور مردم هستند.
و مخفی نماند که جد امجد نگارنده، قبل از تأسیس مسجد حالیه در اوایل امر، در مقام اقامه نماز جماعت می فرمودند و به این مناسبت در زاویۀ شرقی دیوار قبله مقام، جای محرابی ساخته اند. و این محراب از مستحدّثات جدّ مرحوم است، و قرینه مقابل آن در زاویه غربی سکّوست.
و بالجمله مسجد و یا مقام صاحب [الأمر]، قبل از زلزله سنۀ 1193 ه- ق وجود داشته که در زلزله خراب شده است. و جعفر قلی خان پسر احمدخان آن را تعمیر کرده، امّا آن که بانی اوّل آن کیست و در چه عهدی بودهّ هنوز بر نگارنده مجهول است.
اهالی این بقعه را متبرّک می دانند و پاره ای خوارق عادات نیز نسبت [می] دهند، چنان چه در ماه جمادی الاولی سنۀ 1266، ق، گاوی از دست قصّاب فرار کرد و به آن بقعه رفت، اجماع عام شد و پناه بردن گاو را از روی تبرّک محلّ دانستند نه حکم ملجائیّت طبیعی، از اطراف و جوانب هجوم عام شد، نذورات آوردند و تبرّک ها کردند و هنوز هم تاریخ آن در خاطرهاست. (1)
و این مقدّمه اگرچه مقدّم بر ولادت نگارنده است، ولی هنوز حاضرین واقعه زنده هستند و در السنه و افواه هوام معروف است، از آن تاریخ به بعد بر اعتقاد مردم افزوده و بقعه را بست دانند و در ایّام و لیالی متبرّکه تردد و ازدحام دارند. و الطريق الى الخبر بعدد انفس الخلائق.
و مخفی نماند که مدخل دهلیز مقام را با مرمرهای عالی منبّت کاری ساخته اند، و دو طرف مدخل از دو پارچه مرمر منبّت کار [شده] و بالای آن، دو ستون صفحه ای که پایین آن به شکل طاق و بالای آن مربّع مستطیل است، از یک پارچه سنگ مرمر منبّت [کاری شده] است.
دهنه آن مدخل یک ذرع شاه است تقریباً و سنگ با عظمتی است، و مدخل مسجد نیز به همین ترتیب است، الّا این که مدخل آن کوچک تر از مدخل دهلیز است. و آن نیز سه
1) تاریخ و جغرافی دار السّلطنه تبریزّ ص 149 - 150؛ آثار باستانی آذربایجان، 91/1-92؛ روضة الصّفا، 12/9
پارچه است: پارچه فوقانی که در حکم طاق است، از یک پارچه سنگ مرمر است و در کتیبه آن بالای طاق آیه شریفه: وَ أَنَّهُ لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللهِ يَدْعُوهُ كَادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً (1)نوشته و به اسم علاء الدّین تبریزی رقم کرده. و این علاءالدّین از خطّاطان معروف عهد شاه طهماسب است، و چنان چه در روضات الجنان نوشته، به تاریخ 957 [ه. ق) وفات کرده. (2)و از این کتیبه و لوح گمان این که این مسجد یا، مقام، همان مسجدی است که شاه طهماسب اوّل بنا کرده، بیشتر می شود.
مرمرهای منبّت مدخل دهلیز و طاق نقرنس منبّت کاری و هم چنان آن چه در مدخل اصل مسجد واقع شده، دلیل عظمت و قدرت بانی اوست. و نشانه این است که بانی آن از سلاطین با اقتدار بوده و چون خطّ کتیبه خطّ علاءالدّین تبریزی، معاصر شاه طهماسب است، لهذا می توان جزم کرد که بانی آن شاه طهماسب است.
به علاوه اقوال مورّخین سلف که نسبت بنای مسجدی به شاه طهماسب داده و محلّ آن را در حوالی مسجد حسن پادشاه ذکر کرده اند.
*[بنا باغ شمال] (1)
و آن باغی است در جنوب شرقی قلعۀ تبریز، فعلاً بی حصار است، ولی آثار قلعه پیداست و داخل و خارج قلعه معلوم است.
و آن چه از تاریخ حسن بیگ روملو احسن التّواریخ (2)
جلد یازدهم احسن التّواریخ مشتمل بر حوادث تاریخی ایران از مرگ تیمور (سال 807 تا 900 ه.ق)، متضمّن شرح احوال شاهرخ و دیگر گورکانیان و سلاطین قراقویونلو و آق قویونلوست که به وسیله دکتر عبدالحسین نوایی، در سال 1349 هش از سوی سلسله انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب به چاپ رسیده است.
جلو دوازدهم احسن التّواریخ مشتمل بر حوادث بین سال های 900 تا 985 ه.ق است. مطالب این جلد، مشهودات نویسنده با مسموعات وی از افراد موثّق است. این کتاب برای اوّلین بار در سال 1931 میلادی در بارودا، در کشور هند با توضیحات سی. ان. سدون به چاپ رسید. چاپ دوّم این کتاب در سال 1357 ه.ش، از طرف انتشارات بابک و با کوشش دکتر عبدالحسین نوایی صورت گرفت. (مقدّمة احسن التّواريخ، ص 25).
بر می آید آن است که: سلطان یعقوب1) «باغ شمال» در جنوب شرقی تبریز قرار گرفته و از آثار سلطان یعقوب آق قویونلو شمرده اند. در دورۀ قاجاریّه بعضی از ضیافت های بزرگ و جشن های عروسی شاهزادگان در این باغ صورت پذیرفته است. نایب السّلطنه عبّاس میرزا در عرصۀ آن، بناهای متعدّد ساخت و به خود اختصاص داد. چنان چه این باغ، به «باغ شاهزاده» نیز معروف است. پس از وفات عبّاس میرزا، بعضی از شاهزادگان قاجار نیز به عمارات و ابنیه باغ افزودند. و این باغ تا اواخر دوره قاجاریّه آباد و معمور و نزهتگاه عمومی هم بود، و به مرور ایام از رونق افتاد و از طرف حکام وقت نیز توجهی به حفاظت و حمایت آثار آن نگردید تا در حدود سال 1308 ه. ق بلدیه تبریز که آن زمان ریاست آن اداره، به عهده میرزا محمّد علی خان تربیت، مؤلّف کتاب «دانشمندان آذربایجان» محوّل بود، عرصه آن را تقطیع کرده و به معرض بیع و شراء آورد. و با این طریق قسمتی از اراضی آن به تصرّف اهالی شهر درآمد و در زمین آن، خانه و عمارات مسکونی بنا نهادند. و قسمتی هنوز بایر و جزء اراضی متروکه قرار یافته است، میدان وسیعی نیز برای بازی و مسابقه ورزشکاران معد شده است. به هر صورت اکنون جز نام از باغ و آثار و ابنیه آن چیزی به جا نیست، مردم تبریز این باغ را «شازدباغی»، «باغ شاهزاده»، «قوم باغی» «یا باغ شن زار» می گفتند. (روضات الجنان 603-602/1؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنه، تبریز، ص 238-237؛ لغت نامه دهخدا، 3622/8).
2) حسن روملو نبیره امیر سلطان روملو از سرداران مشهور قزلباش است. وی در سال 937 ه ق در قم متولّد شد و حدود چهل سال در دربار صفویان زندگی نمود و دوازده جلد تاریخ مفصّل نوشت که متأسّفانه تنها دو جلد از آن، یعنی مجلّدات یازدهم و دوازدهم وجود دارد.
بن حسن پادشاه ترکمان در تبریز از جمله عمارات و بساتین که تعمیر کرده، یکی عمارت هشت بهشت (1)
کاخ هشت بهشت در اکثر کتب تاریخی با توصیف عالی وصف شده و تاریخ بنای آن 888 یا 889 ه. ق می باشد (روضات الجنان، 598/1-600؛ تاریخ و جغرافی دار السّلطنه تبریز، ص 237-238؛ تاریخ منجّم باشی، 557/3)
است که در دولت خانه (2)تبریز واقع است، فعلاً اثری از دولت خانه نیست و معلوم نیست که در کدام منطقه بوده. و باغ عشرت آباد [؟] و [باغ] شمال است، انتهی.و وفات سلطان یعقوب در سنۀ 896 ق اتّفاق افتاده، (3)و هم در کتاب مزبور در جملۀ وقایع متنوّعه سنه 962 ه. ق می نویسد:
«شاه دین پناه (مقصود، شاه طهماسب اوّل است) از قراباغ کوچ کرده و در دارالسّلطنه تبریز نزول فرموده، در باغ شمال که از اعتدال هوا مثل: جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَار (4)است، جشن ملوکانه ترتیب داده، (5)انتهى ملخصاً».
1) سلطان یعقوب بنای قصر زیبا و معروف «هشت بهشت» را در عرصۀ «باغ صاحب آباد» نهاد: «غرّه محرّم این سال فرخنده مآل مرکب مسرّت انگیز در دارالسّلطنه تبریز بود. جهان از فتنه آرمیده و ایّام حوادث به آخر انجامیده، و در این سال عمارت قصر هشت بهشت که در باغ صاحب آباد بنیاد افکنده بودند، مکمّل گشته بود. و آن عمارتی است در وسط باغ، هم چو اورنگ فیروزه رنگ و رفعت شرفاتش سنگ حرمان به جانب خورنق و هرمان انداخته و صنع بنایش بر صورت مثمن، و معاذی هر ضلع از خارج، صفّه و طاقی دل فریب، هم چو ابروی محبوبان نظرگاه مردم صاحب کمال، و مزین سطح مینو هم چو صورت هلال.»
2) دولت خانه در دوره صفویّه اصطلاحی بود، برای دستگاه و دربار سلطنتی.
3) سلطان یعقوب پسر اوزون حسن (متوفی 896 ه.ق) به مدّت 12 سال فرمانروایی کرد. در زمان او فرمانروایی آق قویونلوها تحکیم یافت و مرزهای سرزمین آق قویونلو، همان مرزهای هنگام مرگ اوزون حسن بود. دانسته های بسیاری از او در دست نیست، زیرا در زمان فرمانروایی او برخلاف زمامداری پدرش، جهانگردی به ایران نیامد. سلطان یعقوب بر اثر بیماری در روز پنجشنبه 11 صفر سال 896 ه ق در قراباغ درگذشت. (دائرة المعارف بزرگ اسلامی، 507/1)
4) بقره: 24.
5) احسن التواريخ، ص 499-500
و آن چه نگارنده را در وجه تسمیه باغ مزبور به باغ شمال [به نظر] می رسد، یکی آن که: به مناسبت این که در مهب باد شمال که صفای هوای تبریز موقوف به ورزیدن آن است، واقع شده و به این مناسبت باغ شمال نامیده اند. و اعتراض به این که باد شمال در همه نقاط تبریز می وزد و تخصیص به باغ مزبور بی وجه است و جهتی ندارد، چرا که در وقت تسمیه مناسبتی به خاطر می آید که کفایت در تسمیه می نماید. و وضع اسامی از امور واقعیّه نیست که دقّت و تحقیق در او برود، بلکه از امور اقتراحیّه و دل بخواه است و نظیر آن اکثر من آن يُحصى است.
ممکن است که وقتی برای سلطان در آن مکان وقت خوش و باد شمال در اهتزاز بوده، به این مناسبت به جهت یادداشت آن وقت هم [اسم] باغ را [باغ] شمال گذارند.
وجه دیگر آن که: این باغ را به معارضۀ باغ شمال هرات احداث کرده باشند، چراکه در هرات ایّام سلطان حسین (1)باغی بوده در قُرب مسجد گوهر شاد بیگم، معروف به باغ شمال که قتل یادگار محمّد (2)به دست سلطان حسین میرزا، در همان باغ اتّفاق افتاده، در سنه خمس و سبعین و ثمانمئه [875 ه. ق) چنان چه در تاریخ حبيب السّير (3)واحسن التّواريخ (4)مفصلاً ذکر شده [است].
1) آخرین پادشاه سلسله صفویّه و هم چون پدرش، پروردۀ حرمسرا بود. او آگاهی چندانی از امور کشوری و لشکری نداشت و بیشتر وقت خود را به می گساری و خوش گذرانی می پرداخت. در زمان وی دولت صفوی رو به سراشیبی و انحطاط نهاد و آخر الأمر با شورش محمود افغان به زندان افتاد و در زندان به قتل رسید.
2) محمّد بن ميرزا سلطان محمّد بن ميرزا بایسنغر بن معین الدّین شاهرخ بن تیمور، به دنبال برچیده شدن حکومت سلطان ابو سعيد (قراقویونلویان) یادگار محمّد به حکومت خراسان گماشته شد. امّا این شاهزاده نتوانست کاری از پیش ببرد و مردم در زمان او از دست سربازان ترکمان در امان نبودند، چندی از نصب یادگار محمّد به حکومت نگذشته بود که مابین سلطان حسین بایقرا و یادگار محمّد جنگ درگرفت. سپاه یادگار محمّد به کمک امیر حسن بیگ مستظهر شده و روی به هرات نهاد و در محرّم سال 875 ه. ق بر آن شهر استیلا یافته، سلطان حسین بایقرا عنان عزیمت به طرف میمنه و فاریاب انعطاف داد و بعد از انقضاء 40 روز، بار دیگر به مرافقت فتح و ظفر به مستمر دولت و اقبال ایلغار نمود. و در شب بیست و سیم صفر سال 875 ه. ق نزدیک به سحر به باغ زاغان درآمد، میرزا یادگار محمّد را به جهان جاودان روان فرمود. (حبیب السّیر، جزء سوّم از مجلّد سوم، ص 241).
3) تاريخ حبيب السّير، 281/2
4) احسن التّواریخ، ص 350.
پس احتمال می رود که سلطان یعقوب به متابعت باغِ شمالِ هرات، احداث باغ شمال تبریز را کرده باشد. و احتمال ضعیف می رود که دولت خانه، یعنی عمارات سلطانی در قبلۀ این باغ اتّفاق افتاده بوده که این باغ را به آن مناسبت باغ شمال نامیده اند. ولی آن چه از تذکره حشری بر می آید این است که: عمارات سلطانی در محلّه ششگلان (1)که در باغ شمال است (2)بوده، والله اعلم.
و عرصه سمت جنوب عمارت وسط که معروف به عمارت کلاه فرنگی [؟] است، مرحوم آقا میر فتّاح (3)به نایب السّلطنه عبّاس میرزا (4)تقدیم کرده [است].
آرامگاه های خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله، سیّد عبدالرّزاق کمّونه حسینی، ترجمه عبدالعلی صاحبی، انتشارات قدس رضوی، چاپ اوّل، مشهد، 1371 ه.ش.
آثار باستانی آذربایجان، عبدالعلی کارنگ. انتشارات طرح نو، چاپ دوّم، تهران، 1374 ه.ش.
ارشاد، شیخ مفید، ترجمه سیّد هاشم رسولی محلّاتی. انتشارات علمیّه اسلامیّه.
1) از محلّه های قدیمی و اعیان نشین بوده و در شمال شرقی تبریز قرار دارد. حدود جغرافیایی آن چنین است: از شمال به محلّه سرخاب، از جنوب به مهرانرود و محلّه خیابان، از مشرق به پل سنگی و سیلاب و از مغرب به حرمخانه و سرخاب محدود است. در قدیم دولت خانه کهنه و مسجد امیر وزراء و عمارت زیبای عزیزخان سردار در این محل بوده است. (روضات الجنان، 470/1؛ مرآت البلدان، 346/1؛ لغت نامه دهخدا، 12588/9؛ طرح جامع تبریز به نقل، مشکور، ص 154)
2) روضة اطهار، ص 51-41.
3) حاج میرزا عبدالفتّاح طباطبایی، پسر حاجی میرزا یوسف آقای مجتهد تبریزی (متوفی 1242 ه.ق) است. میرفتّاح در سال 1209 ه. ق متولّد شد و در سال 1243 ه.ق در زمان استیلای روس ها به آذربایجان، به تفلیس رفت و سپس در سال 1258 ه. ق به تبریز بازگشت و یک سال بعد در سنّ 60 سالگی در تبریز از دنیا رفت. ( شرح حال رجال ایران، 51/3).
4) عبّاس میرزا ملقّب به نایب السّلطنه پسر و ولیعهد فتحعلی شاه قاجار است. وی در جریان جنگ های ایران و روسیه فرماندهی کل قشون ایران را بر عهده داشت و در جهت اصلاح وضع سپاه ایران به اقداماتی دست زد. او در طیّ جنگ ها شجاعت های بسیاری از خود نشان داد و در سال 1249 ه. ق در مشهد درگذشت. ( ناسخ التّواريخ، مجلّدات قاجار).
ایران امروز، اوژن اوبن، ترجمه علی اصغر سیّدی. انتشارات زوّار، چاپ اوّل، تهران، 1362 ه.ش.
اختران تابناک یا کشف الكواكب، ذبیح الله محلّاتی. انتشارات اسلامیّه، 1349 ه.ش.
تاریخ اولاد اطهار، محمّدرضا طباطبایی، تحقیق و تعلیق: محمّد الوانساز، خویی، آماده چاپ.
تاريخ حبيب السّير، حمد الله مستوفی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی. انتشارات امیرکبیر، تهران، 1364 ه.ش.
تاریخ خوی، مهدی آقاسی. انتشارات دانشگاه تبریز، چاپ اوّل، تبریز، 1350 ه.ش.
تاریخ خوی، دکتر محمّد امین ریاحی. انتشارات طرح نو، چاپ دوّم، تهران، 1350 ه.ش.
تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی. مؤسّسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1364 ه.ش.
تجرية الأحرار وتسلية الأبرار، عبد الرزّاق مفتون دنبلی خویی، به اهتمام سیّد حسن قاضی طباطبایی. مؤسّسۀ تاریخ و فرهنگ ایران، تبریز، 1349 و 1350 ه.ش.
تذكره خطّ و خطّاطان، میرزا حبیب اصفهانی، انتشارات کتابخانه مستوفی، تهران، 1369 ه.ش.
چهل مقاله، حاج حسین نخجوانی، به کوشش یوسف خادم هاشمی نسب. چاپخانه خورشید، تبریز، 1343 ه.ش.
داستان دوستان، محمّد علی، صفوت، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد. نشر ابو، تبریز، 1376 ه.ش.
دانشمندان آذربایجان، محمّد علی تربیت. انتشارات فخر آذر، چاپ دوّم، تبریز، 1373 ه.ش.
الذريعه الى تصانیف الشّیعه، شیخ آقا بزرگ تهرانی. انتشارات دار الأضواء.
رجال حبيب السّير، عبدالحسین نوایی. تهران، 1324 ه. ش.
روضات الجنان و جنّات الجنان، حافظ حسین کربلایی، تصحیح حاج میرزا جعفر سلطان القرایی. تهران، 1344 ه.ش.
روضه اطهار، ملّا محمّد امین حشری. چاپ ستوده، تبریز، 1371 ه.ش.
روضة الصفا میر.خواند پیروز 1338 ه-.ش.
رياض الجنّة، سيّد محمّد حسن زنوزی خویی. خطّی.
ريحانة الأدب، محمّد على مدّرس تبریزی. چاپ، خیّام، تبریز، 1369 ه.ش.
زندگی نامه شهید نیکنام ثقة الاسلام تبریزی، نصرت الله فتحی.
زمین لرزه های تبریز، یحیی ذكاء، چاپ 1367ه. ش.
سخنوران آذربایجان، عزیز دولت آبادی. انتشارات ستوده، تبریز، 1377 ه.ش.
سوانح عمری یا آثار تاریخی، محمّد آقا ثقة الاسلام. ناشر چاپخانه رضایی، تبریز، 1340 ه.ش.
سلماس در سیر تاریخ، توحید ملک زاده دیلمقانی. چاپ اوّل، 1378 ه.ش.
سیمای خوی، علی صدرایی خویی. ناشر سازمان تبلیغات اسلامی، قم، 1373 ه.ش.
شرح حال رجال ایران، مهدی با مداد. انتشارات زوّار، تهران، 1357 ه.ش.
عرشیان خاک نشین، محمّد الوانساز خویی. چاپ اوّل، فخر دین، قم، 1383 ه.ش.
فرهنگ جغرافیای آذربایجان شرقی، بهروز خاماچی. ناشر سروش، تهران، 1370 ه.ش.
فرهنگ فرق، اسلامی، دکتر محمّد جواد، مشکور، با توضیحات کاظم مدیر شانه چی. انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ دوّم، مشهد، 1372 ه.ش.
فرهیختگان آذربایجان، محمّد الوانساز خویی.خطى.
کشف الظّنون، حاجى خليفه. ناشر مكتبة الفيصليّه، مكّه مكرّمه.
کوی سرخاب تبریز، سیّد ضیاء الدّین سجادی. انتشارات انجمن آثار ملّی، تهران، 1336 ه.ش.
گنجینه دانشمندان، محمّد شریف رازی. کتاب فروشی اسلامیّه، تهران، 1352 ه.ش.
لغت نامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، زیر نظر دکتر معین و دکتر شهیدی. انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اوّل، 1373 ه.ش.
محدّثات شیعه، دکتر نهلا غروی نائینی. انتشارات دانشگاه تربیت مدرّس، چاپ اوّل، تهران، 1375 ه.ش.
مكارم الآثار، محمّد علی (معلم حبیب آبادی). انتشارات کمالی، اصفهان، 1362 ه.ش.
منتهی الآمال، شیخ عبّاس قمی. تهران، 1372 ه.ش.
مواد التّواریخ، حاج حسین نخجوانی. ناشر کتابفروشی، ادبیّه، تهران، 1343 ه.ش.
میراث اسلامی ایران، به کوشش رسول جعفریان، ناشر کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، چاپ اوّل، قم، 1378 ه.ش.
مزارات خوی، محمّد الوانساز خویی. آماده چاپ.
نزهة القلوب، حمدالله مستوفی، به اهتمام گای لیسترانج. ناشر دنیای کتاب، چاپ اوّل، تهران، 1360 ه.ش.
نشریه اکبريّه، على جناب زاده. چاپ حکمت، تبریز، 1350 ه.ش.
نقش ها و نگاشته های مسجد کبود تبریز، سیّد جمال الدّین ترابی طباطبایی. تبریز، 1349 ه.ش.
نظری به تاریخ آذربایجان، محمّد جواد مشکور. انتشارات کهکشان، چاپ دوّم، تهران، 1375 ه.ش.
تدوین و تحقیق فارس حسّون كريم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين، و صلاته و سلامه على حبيبه محمّد و على آله النجباء البررة.
و بعد: إنّ الله تعالى اختار له مكاناً هو البيت الحرام، و كتاباً هو القرآن الكريم، و جعل أهل بيت نبيّه صلی الله علیه و آله مصباح هدى لكلّ الناس، أي أنّهم لم يكونوا مجرّد رقم في زمن معيّن، بل نبراس على مرّ العصور و الأزمان... قرون انصرمت و لا زال ذكرهم علیهم السلام خالداً سيّما على ألسن المؤمنين في كلّ يوم، و حين كلّ صلاة على أقلّ التقادير.
و حينما نستعرض الطريقة الّتي فارق غالبيّتهم فيها الحياة، إمّا بالسمّ أو القتل بمختلف فنونه نستعبر و نبكي، و إن لم يمكننا ذلك نتباكي لا من أجل الثواب فحسب. و إنّما لكي نعقد اتّصالاً عاطفيّاً و روحيّاً و نفسيّاً بيننا و بينهم، لعلّه يدفعنا إلى الطريق الصحيح و السعي الحثيث وراء منهاجهم في الحياة.
و تأتي في طليعة أدوار أئمّة أهل البيت علیهم السلام النهضة الحسينيّة الّتي استأثرت على التاريخ باهتمام بالغ نثراً و شعراً، سواء من قبل أهل لغة الضاد أو غيرها من اللغات كالأردو و الفارسيّة و التركيّة و غيرها.
و شاعرنا الّذي نحن بصدد استعراض ما جادت به قريحته الشعريّة هو الآخر خصّ أهل البيت علیهم السلام في نثره و شعره، و أولى قضيّة الحسين علیه السلام القسط الأكبر من أدبه.
ترجمة الناظم
اسمه و نسبه الشريف: السيّد محمّد بن أبي طالب بن أحمد بن محمّد المشهور بن طاهر بن يحيى بن ناصر بن أبي العزّ الحسيني الموسوي الحائري الكركي.
مولده ونشأته: ولد رحمه الله في مدينة دمشق، و حينما شبّ و ترعرع و عرف الحياة، أدرك أنّ مجتمعه ممّن ملىء بغضاً لأهل البيت علیهم السلام، فقرّر ترك مدينته الّتي ولد فيها «دمشق» و الرحيل إلى كربلاء المقدّسة «الحائر»، حيث إنّ مرقد سيّد الشهداء علیه السلام هناك، و ليكمل باقي عمره الشريف بجواره.
ما قيل في الإطراء عليه: كتب أحد تلامذته رحمه الله على ظهر نسخة مقتله الكبير تسلية المجالس و زينة المجالس، تأليف السيّد الحسيب النسيب، العالم الفاضل الكامل، خلاصة البلغاء، زبدة الخطباء النصحاء الألبّاء، أنموذج سلفه الطاهرين، و صفوة الفضلاء البارعين، فخر الملّة و الشريعة و الدين، محمّد بن أبي طالب. .. - أدام الله أوصاله -.
و قال المجلسي رحمه الله: السيّد النجيب العالم محمّد بن أبي طالب (1).
و قال في موضع آخر :... من سادة الأفاضل المتأخّرين (2).
و قال السّيد إعجاز حسين النيسابوري الكنتوري: السيّد النجيب العالم محمّد بن أبي طالب. (3)
و قال الميرزا الخوانساري - ضمن كلامه عن الفقيه محمّد بن أبي طالب الأسترآبادي - :
ثمّ ليعلم أنّ هذا الرجل غير محمّد بن أبي طالب الحسيني الحائري، الّذي كان هو أيضاً كما في رجال النيسابوري (1)من جملة المشايخ. (2)
و قال السيّد محسن الأمين: في رسالة نزهة أهل الحرمين (3)وصفه بالعالم الجليل و السيّد الجليل. (4)
أولاده: لم يعلم كم له رحمه الله من الأولاد، غير ولده طاهر المذكور في تسلية المجالس.
فترة عمره الشريف: من الصعب تحديد فترة عمره الشريف سيّما وأنّا لم نعرف تاريخ ولادته و وفاته، إلّا أنّه ذكر رحمه الله في مقتله تسلية المجالس بعض التواريخ، الّتي توضّح لنا أنّه عاش أواخر القرن التاسع و النصف الأوّل من القرن العاشر، و ذلك كالتالي:
1- حصل على كتاب تذكرة الفقهاء، للعلّامة الحلّي، و ذلك سنة 900 ه.
2- أشاد بالسلطان شاه إسماعيل الصفوي،(5)الّذي تسلّم السلطة سنة 906 ه، و توفّي سنة 930 ه.
3- زار مرقد أمير المؤمنين علیه السلام، سنة 921 ه.
4- ألّف كتابه السجع النفيس، سنة 955 ه.
5- صرّح في بعض قصائده، بأنّ عمره كان 70 سنة.
منهج العمل: لقد ترك لنا السيّد رحمه الله كتابه تسلية المجالس و زينة المجالس المسمّى ب-مقتل الإمام الحسين علیه السلام و من خلاله قد علمنا الشيء الكثير عن حياته قدس سره كمولده و سيرته... .
و قد نظم بين صفحات كتابه هذا قصائد عديدة - حوت ما يزيد على 1100 بيت - جلّها رثاء الإمام أبي عبد الله الحسين بن علي بن أبي طالب وأهل بيته علیهم السلام، فكان ذلك هو الأساس في عملي، و من ثمّ قمت بما يلي:
1) هو الميرزا محمّد الأخباري المقتول. الذريعة، 157/10، رقم 283.
2) روضات الجنات، 35/7
3) هو نزهة الحرمين في تاريخ تعميرات المشهدين، في النجف و كربلاء، لسّيدنا الحسن بن هادي صدر الدين العاملي الأصفهاني الكاظمي ( 1272 - 1354 ه-) صاحب تأسيس الشيعة الكرام لفنون الاسلام : الذريعة، 114/24، رقم 592.
4) أعيان الشيعة، 62/9.
5) هو الشاه إسماعيل الأوّل بن السلطان حيدر الحسيني الموسوي الصفوي، ينتهي نسبه إلى حمزة بن الإمام موسى الكاظم علیه السلام، ولد سنة 892ه، و هو أوّل الملوك الصفويّة و موطّد دولتهم. انظر: أعيان الشيعة، 321/3.
1- انتخبت من الأبيات هذا العدد الّذي بين يديك - عزيزي القارىء-، و هو الأكثر الغالب، و رتّبته حسب القافية، مع الإشارة إلى وزن القصيدة، و محلّها من تسلية المجالس.
2- قمت بإعراب الأبيات إعراباً تامّاً - قدر الوسع-.
3- شرحت و أوضحت الكلمات المبهمة و الّتي تحتاج إلى بيان و توضيح. و ذلك بالاستعانة بالمصادر اللغويّة ؛ كلسان العرب و المعجم الوسيط، و مجمع البحرين، و غيرها.
و في الختام أرجو أن أكون قد وفّقت في عملي هذا، خدمة لتراثنا الأدبي، و إحياء لذكر أحد روّاده محمّد بن أبي طالب، الّذي بخلت - و مع كلّ أسف - كتبنا و مصادرنا الرجاليّة بالتعريف به و بحياته بالتفصيل. و الحمد لله ربّ العالمين.
في رثاء الإمام الحسين بن علي و أهل بيته علیهم السلام:
1- يا مُصابَ السَّبْطِ أَوْرَثْتَ البُكا *** أعْیُناً و القَلْبَ وَجْداً (1)وَعَنا
2- وَ عَلَى عَيْنَيَّ حَرَّمْتَ الْكَرِى *** وَ مَزَجْتَ الدَّمْعَ منّى بالدّما
3- لا تَلُمنى أيُّهَا العاذِلُ (2)إن *** نُحْتُ بِالتَّرْجِيعِ (3)مِنْ فَرْطِ الجَوَى (4)
4- وَ جَرى دَمْعِي دَماً مِمَّا عَلَى *** سِبْطِ خَيْرِ الرُّسُلِ فِي الطَّفٌ جَرَى
5- وَ عَلَى الأَبْرارِ مِنْ أُسْرَتِهِ *** أهْلِ بَيْتٍ وَ مَقامِ وَ صَفا
6- صُرِّعُوا فِيهِ ظُماةً قَدْ سُقُوا *** بِكُؤوسِ المَوْتِ مِنْ بَعْدِ الظُّما
7- صاعَدَتْ نِيرانُ أَحْشائِى الحَشا *** مَدْمَعاً قانٍ (5)عَلى خَدِّي جَرَى
8- خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ أَضْحَوْا صُرَّعاً *** بِشَبَا البَيْضِ وَ أطْرافِ القَنا (6)
9- سادَةُ الخَلْق أولى الأثر الألى *** مَدْحُهُمْ حَقاً أتى في هَلْ أتى (7)
10- بَكَتِ الأَرْضُ دَماً مُذْ صُرِّعُوا *** فَرْقَها (8)حَزْناً وَ أطْباقُ العُلا
11- كَرْبَلا مِنْكِ فُؤادِي مِلْؤُهُ *** مِنْ عَظيمِ الوَجْدِ كَرْبُ وَبَلا
12- كَمْ شُموسٍ غَرُبَتْ فيكِ وَ كَمْ *** مِنْ بُدورٍ أَفَلَتْ (1)بَعْدَ الضّيا؟
13- وَوُجوه لبَناتِ المُصْطَفى *** هُتِكَتْ مِنْ بَعْدِ صَوْنٍ (2)وَحَيا
14- وَ جُسومٍ غَيَّرَتْ أَوْصافَهَا *** مِنْهُمُ البَوْعَاءُ (3)مِنْ بَعْدِ السّنَا (4)
15- وَ قُلوبِ ظامياتٍ لَمْ تَرَ *** غَيْرَ وِرْدِ المَوْتِ مِنْ كَفِّ الرَّدى (5)
16- كَمْ عَلَتْ فَوْقَ العوالي (6)مِنْهُمُ *** طَلَعَتْ أنْوارُها تَجْلُو الدُّجى (7)
17- وَ أُبِينَتْ (8)عَضُدٌ مَعَ ساعدٍ *** وَ أكُفَّ كَبُحورٍ فِي النَّدَى (9)
18- وَ يَرَى النَّاظِرُ مِنْ أَوْجُهِهِمْ *** تَفَنَاتٍ (10)كَنُجُومٍ فِي السَّرا (11)
19- یا عُيوني إِنْ تَضِنِّي بِالبُكا *** لَهُمُ لا نِلْتِ فِي الدُّنْيَا المُنى
20- وَ كَذا يا حُرْقَتِي إِنْ سَكَنَتْ *** مِنْكِ أَحْشائِي أَوْ طَرْفِي غَفا
21 - أيُّهَا الرّاكِبُ وَ جُناءَ (12)*** أثرٌ فِي الخَدِّ مِنْ جَذْبِ البُرا (13)
22- تَقْطَعُ الآلَ كَرَال (14)نافِرٍ *** لَيْسَ يُثْنِيها كَلالٌ وَ وَجا (15)
23- لا تَهابُ السَّيْرَ في جُنْحِ الدُّجى *** و كذا لا تختشي حَرَّ الضُّحى
1) أفلت الكواكب: أي غابت.
2) الصَّون: الحفظ.
3) البوغاء: التراب الهابي في الهواء؛ و قيل: هو التراب الذي يطير من دقّته، إذا مس.
4) السناء: من المجد و الشرف و الرفعة.
5) الردى: الهلاك.
6) العوالي: جمع العالية، و هي أعلى القناة.
7) الدجى: الظلمة.
8) أبينت: قُطِعت.
9) الندى: الخير، المعروف.
10) أي صار في جباههم من طول السجود و كثرته، مثل ما في ركبة البعير و صدره من كثرة مماسة الأرض.
11) السراة: وسط الليل.
12) يقال: ناقة وجناء: أي تامة الخلق عظيمة لحم الوجنة صلبة شديدة.
13) البُرا: جمع البرة؛ و هي الحلقة من صفر أو فضة تجعل في لحم أنف البعير.
14) الآل و السراب واحد؛ و الآل من الضحى إلى زوال الشمس، و السراب: بعد الزوال إلى صلاة العصر، و الرأل: ولد النعام.
15) الكلال: الإعياء و الوَجا: أن يشتكي البعير باطن خُفّه، و الفرس باطن حافره.
24- عُج بِأَرْضِ حَلَّ فيها سَيِّدُ *** مجدُهُ أرْفَعُ قَدْراً من ذكا (1)
25- خَيْرُ مَنْ جَاهَدَ فِي اللَّهِ وَ مَنْ *** في سَبيلِ اللهِ بِالنَّفْسِ سَخا
26- تَرَكوهُ في العَرا مُنْجَدِلاً (2)*** ذَا فُؤادٍ يَشتكي حَرَّ الصَّدى (3)
27- بَدْرُ تمٍّ صارَ مِنْ بَعْدِ التّرا *** وَ عُلُوِّ المَجْدِ ضَمناً في الثَّرى (4)
28- كَرْبَلا مُذْ أَشْرَقَتْ مِنْ دَمِهِ *** أظْلَمَتْ فِي الخَلْقِ أَعْلامُ الهُدَى
29- یا شَريكَ الذِّكْرِ مَنْ ذِكْرُكَ في *** مُهْجَتي مِنْ حَرِّ أشجاني لظى (5)
30- وَ بِخَدِّي لَحْمَةٌ مِنْ أَدْمُعي *** فَيْضُهَا أَرْبى عَلَى بَحْرِ طَما (6)
31- ما دروا كَمْ فُرِيَتْ (7)مِنْ بَغْيِهِمْ *** کَبِدٍ للْمُصْطَفَى وَ المُرْتَضى
32- یا مُصاباً أهْلُهُ فاطِمَةُ *** و أبوها وَ عَليّ ذُو العلا
33 - أيُّهَا القَاصِدُ بَيْتَ اللهِ بِال- *** -عجِّ وَ الثَّجَّ (8)إِذا نِلْتَ المُنى
34- مِنْ تَمَامِ الحَجِّ وَ العُمْرَةِ عُجّ *** بضريحٍ ضَمَّ خَيْرَ الأنبيا
35- أبلَغَتْهُ مِنْ سَلامي ما زَكا *** من فُوَّادٍ ضِمْنُهُ صِدْقَ الوَلا
36- ُثمَّ قُلْ يَا خَيْرَ مَبْعُوتٍ بِهِ *** كَشَفَ اللهُ عَنِ الخَلْقِ العَمى
37- لَوْ تَرى سِبْطَكَ فَرْداً ما لَهُ *** ناصِرٌ يَفْدِيهِ مِنْ جُهْدِ البلا
38- وَ بَناتٍ لَكَ قَدْ أَثخَنَهُنَّ *** منْ مَديدِ السَّيْرِ إفْراطُ العنا (9)
39- وَ أكُفّاً بُريَتْ مِنْ ساعِدٍ *** كان في راحاتِها بَحْرَ النَّدى
40- وَ وُجوهاً كالمصابيح لها *** في ظلامِ اللَّيْلِ نُورٌ يُسْتَضا
1) ذكاء: اسم الشمس.
2) المنجدل: الصَّريع.
3) الصَّدَى: شدّة العطش.
4) الثرا: من الثروة، كثير المال و الناس. و الثرى: الأرض، التراب النديّ.
5) لظى: النار، من أسماء جهنّم. و المراد أن ذكرك يلتهب كالنار في قلبي أو روحي.
6) أربي: زاد. و البحر الطامي: الّذي ارتفع ماؤه.
7) أي شقّقت و قطّعت.
8) العج: رفع الصوت بالتلبية. و الثجّ سيلان دماء الهدي و الأضاحي.
9) المديد: الطويل. و العناء: التعب.
41- کَمْ تَجافَتْ عَنْ وَثِيرِ الفَرْش (1)أج- *** سادُها تُخْلِصُ اللهِ الدُّعا
42- أصْبَحَتْ في كَرْبَلا مُخَضَباً *** شَيْبُها بِالدَّمِ مِنْ حَدِّ الضُّبا (2)
43۔ یا بَنِي الزَّهْراءِ مِمّا نالَكُمْ *** مَدْمَعِي مِنْ فَرْطِ حُزني ما رَقا (3)
44- وَ كَذا نارُ الأسى (4)في كَبِدي *** حَرُّها يُذْكَي رَسِيساً (5)فِي الحَشا
45- وَ بِقَلْبِي لَوْعَةٌ ما إن لَها *** فيكُمُ حَتَّى مماتي مُنْتَهى
46 - أنتُم سُفنُ نَجاتى لا أرى *** غَيْرَكُمْ يُنْقِذُ إِنْ خَطَّبٌ عَرا (6)
47- وَ بِكُمْ أَرْجُو إِذا ما نُشِرَتْ *** صُحُفُ الأَعْمالِ في يَوْمِ القَضا
48- أنْ يَراني اللهُ رِقّاً خالصاً *** لعُلا مَجْدِكُمُ العالي البنا
49- آهٍ مِنْ نِسْوَتِكُمْ يُسْرا بها *** حُسَّراً يَمْشُونَ في ذُلّ السّبا
50- بَيْنَ أَرْجَاسٍ لَهُمْ أَفْئِدَةٌ *** ملِئَتْ حِقْداً كَجَلْمُودٍ قَسا
51- فَوْقَ أَقْتَابٍ (7)بِها يُشرى إلى ال- *** -رِّجْسَ نَجْلِ ابْنِ زِيادٍ ذِي الشّقا
52- قَدْ مَزَجْتُ الدَّمْعَ فِيكُمْ بدَم *** وَ عَلَى عَيْنِي إِذْ نَفْتُ البُكا
53- وَ بِقَلْبِي حُرْقَةٌ مِنْ هَضْمِكُمْ (8)*** حَرُّها مُنْذُ وُجودي ما خَبا
54- كَمْ مَرَاتٍ فِيكُمُ أَرْسَلْتُها *** نَظْمُها يُنْبِيءُ عَنْ صِدْقِ الولا
55 - يَزْدَرِيها (9)حَاسِدِي مِنْ غَيْظِهِ *** حِينَ يَطويها وَ لُبِّي بِالثَّنا
56- و يُرى لِلْبُغْضِ مِنْهُ وِجْهَةٌ *** ذا أمتناع لاحَ ما فِيهِ خَفى
57- يُظهِرُ النُّصْحَ وَ في أَحْشائِهِ *** من نظامي حَرَّ نارٍ تُصْطَلَى
1) جَفا الشيءُ يَجْفُو جَفَاء؛ و تَجافى: لم يلزم مكانه، كالسَّرْج يَجْفُو عن الظهر وكالجَنْب يَجْفُو عن الفراش. والوثير: الفراش الوطىء.
2) الظُّبَة : حد السيف و السِنان و النَّصْل و الخنجر، و ما أشبه ذلك.
3) أي: ما جفّ و ما انقطع.
4) الأسى: الحزن.
5) الرسيس: بدء الشيء، أو بقيته و أثره. و الشيء الثابت الّذي لزم مكانه.
6) عرا: ألمّ.
7) واحدها قتب، أي: الرّحل.
8) الهضم: الظلم.
9) أي: يستهزىء بها.
58- وَ يَراني ضاحكاً مُبْتَسِماً *** بِمَديحٍ وَ ثَناءٍ وَ دُعا
59- و إذا ما غِبْتُ عَنْهُ سَلَّ مِنْ *** بَغْيِهِ عَضْباً به عرضی بری (1)
60- يَخْتِلُ الأغمارَ (2)بِالزُّهْدِ وَفي *** قَلبِهِ الفاسِدِ مَكْرُ ودها
61- وَ تَرَى فِي فَرْضِ عِرْضي جاهِداً *** مُعْلِنَا كَالنّارِ في جَزْلِ الغضى
62- فَإِذا فَكَّرْتُ فيما نالَكُمْ *** هان ما أَلْقَاهُ مِنْ فَرْطِ الأسى
63- وَأرَى الصَّبْرَ جَميلاً غِبُهُ (3)*** فأسلّى القلبَ مِنِّي بالأسى
64- یا عِياذي وَ مَلاذي إِنْ عَرَتْ *** غُصَّةٌ تَعْرِضُ فِي الحَلْقِ شَجا
65- كُل عام ينقضي أقضي مِنْ *** حَقِّكُمْ مَأْتَمَ حُزْنٍ وَعَزا
66- وَ أُسِيلُ الدَّمْعَ مِنْ نَظْمٍ بِكُمْ *** راق يَسْتَفْدِيهِ رَبُّ النهى (4)
67- وَ تَراهُ شابني في فمِهِ *** عَلْقَماً لا يَزْدَرِيهِ ذِي الشّقا
68- وَ أُبَكِّى شيعَةً في حُبِّكُمْ *** طابَ مِنْها فَرْعُها وَ المُحْتَدى (5)
69- وَ بِكُمْ أَرْجُو نَجاتي مِنْ لظىً *** حَرُّها يَنْزِعُ باللَفحِ الشّوى (6)
70- وَ عَلَيْكُمْ صَلَواتٌ ما بدا *** كَوْكَبٌ أَظْهَرَهُ لَيْلٌ بَدا
71- وَ عَلَى مَنْ مَنْعُوكُمْ حَقَّكُمْ *** لَعَناتٌ مالَها مِنْ مُنْتَهى (7)
من الرمل
في مسیر سبايا أهل البيت علیهم السلام:
72۔ یا طُول حُزْنِي وَ يا نَحِيبي *** خزناً عَلَى النازح الغَريبِ
1) عضباً: قاطعاً. و برى. قطع. و المراد: بلسان قاطع.
2) يختل: يخدع. و الأغمار: جمع غمر، و هو الرجل الّذي لم يجرّب الأمور.
3) غبّه: عاقبته.
4) النهى: العقل. و العجز مختلّ الوزن.
5) المحتد: الأصل.
6) الشوى: الأطراف.
7) تسلية المجالس، 2/ 220 - 227. و الجدير بالذكر أنّ بعض أبيات هذه القصيدة من الرمل، و بعضها من مخبون الرمل.
73- على أجَلُ الوَرى نَجاراً (1)*** دمعي كَالعارِضِ السَّكُوبِ
74- تضرمُ نارُ الأسى بقَلبي *** مَأْتَمُ في يَوْمِهِ العَصيبِ (2)
75- فيا أحشائي بنارِ حُزني *** وَ وَجْدِ قَلبي عَلَيْهِ ذُوبي
76- و یا عُيُوني سحِّي بِدَمْعٍ مِنْ- *** -كِ بِفَيْضِ الدِّماءِ مَشُوبِ (3)
77- وَ أَبْنَتُهُ بَيْنَ العِدى تنادي *** هَلْ مِنْ مُغِيثٍ هَلْ مِنْ مُجِيبِ؟
78- و أسرَةٌ مِنْ ذَوِيهِ أَمْسَوا *** قوتاً لِذي مِخْلَبٍ وَ ذِيبٍ
79- أكْرِمْ بِهِمْ عُصْبَةً كِراماً *** وَ أُسْوَةٌ مِنْ فِتْيَةٍ وَ شِيبٍ
80- باعَتْ مِنَ اللهِ أَنفُساً *** لَمْ تَهَنْ لَدَى الرَّوْعِ فِي الحُروبِ
81- مُذْ أَصْبَحُوا فِي الطَّفُوفِ صَرْعَى *** فِي الخُلْدِ أَمْسَوا قَبْلَ المَغيب
82- يا أُمَّةً فَارَقَتْ هُداها *** وَ أَخَتَقَبَتْ (4)أَشْنَعَ الذُّنوبِ
83- لَيْسَ لَكُمْ بِالَّذِي فَعَلْتُمْ *** في عَفْوِ ذِي العَرْشِ مِنْ نَصِيبِ
84- قَتَلْتُمْ سِبْطَ مَنْ إِلَيْكُمْ *** أرْسِلَ مِنْ عالمِ الغُيوب
85- لَهفي على شلوه (5)صريعاً *** لهفي عَلى خَدِّهِ التريبِ
86- لهفي عَلى رَأْسِهِ المُعَلَّى *** لهفي عَلى شَيْبِهِ الخَضیب
87- لَهفي عَلَى رَهْطِهِ (6)أُسارى *** یعْلُنَ بِالوَيْلِ وَالنَّحِيبِ
88- يُسَقْنَ عُنْفاً بَيْنَ الأعا *** دي بلا كفيلٍ وَ لا حَسیبِ
89- إذا تَذَكَرْتُهُمْ حَيارى *** یَخْفُقُ قَلْبِي مِنَ الوَجِيبِ (7)
90- وَ أُغْرِقُ الصَّدْرَ مِنْ دُموعي *** وَ أُخرِقُ القَلْبَ بِاللهِيبِ
91- لهفي عَلى صَحْبِهِ صُراعاً *** لهفی عَلَى ثُقلِهِ (8)النهیبِ
92 - لهفي عَلى تَغْرِهِ المُفَدَّى *** يَنْكُتهُ الرَّجْسُ بالقَضيب
93- يا خَيْرَ مَوْلى مِنْ خَيْرِ قَوْمٍ *** بِهِمْ نَجاتي مِنَ الخُطُوبِ (1)
94- وَ مَنْ هُمْ فِي العِبادِ أوْلى *** بالجُودِ وَ الصَّنيع مِنْ سَحُوبِ (2)
95- أَنتُمْ مَعاذي أَنْتُمْ مَلاذي *** أَنتُمْ عِياذي مِنَ الكُرُوبِ
96- إلى فنا جُودِكُمْ مَديحي *** وجَّهْتُ بِاللُطْفِ مِنْ نَسِيبي
97- تميس (3)حُسْناً في بَرْدِ نَظْمٍ *** يَنْسِخُ أَوْصَافكُمْ قَشِيبٍ (4)
98- بِكُلِّ مَعْنىّ فِي اللُطْفِ أَضْحَى *** يَدُقُّ عَنْ فِكْره نكْرِهِ اللبِيبِ
99- يَمُجُّهُ (5)سَمْعُ ذي نفاق *** قَدْ ضَلَّ في شَكِّهِ المُریب
100- يُبادِلُ الصَّفْوَ في حُضوري *** وَ يَأْكُلُ العَرْضَ في مَغِيبٍ
101 - إذا تَذَكَرْتُ ما عَراني (6)*** مِنْ حَمقَةٍ قُلْتُ يَا مُجِيبي
102- خُذْ لي بِحَقِّي وَ لَا تَدَعُني *** فريسة الغادِرِ الكَذُوبِ
103- فَأَنْتَ حَسْبِي مِنْ كُلِّ سُوءٍ *** وَ ساتِرُ فِي المَلا عُيُوبي (7)
من مخلّع البسيط
في رثاء الإمام الحسين بن علي علیه السلام:
104- وَلَّى الشَّبابُ فَقَلْبي فيهِ حَسْراتُ *** وَ في حَشايَ لِفَرْطِ الحُزْنِ حُرْقاتُ
105- وَ حِينَ وَلَّى شَبابِي وَأَنْقَضَى عُمْرِي *** حَلَّتْ بِجِسْمي لفَرْطِ الضَّعْفِ آفاتُ
106- في كُلِّ يَوْمٍ يَزِيدُ الوَهْنُ في جَسَدي *** وَ تعتريني (1)مِنَ الأسقامِ فَتراتُ
107- وَأَبْيَضَّ فُودَيَّ (2)وَ لَكِنْ سَوَّدَتْ صُحُفي *** كَبائِرٌ صَدَرَتْ عَنِّي وَ زَلَاتُ
108- إذا تَذَكَّرْتُها أُذْكَتْ رَسِيسَ جَوىِّ (3)*** في مُهْجَتي وَ جَرَتْ فِي الخَدِّ عَبْراتُ
109- كَمْ لَيْلَةٍ بِتُّ أحْسَبُها بِمُوبِقَةٍ (4)*** تذكُو لِتِذكارها في القَلْبِ جَمْراتُ
110- كأنَّ ما كانَ مِنْ شَرْخِ الشَّبابِ وَ مِنْ *** لَذَّاتِ عَيْشِ مَضَتْ إِلَّا مَناماتُ
111- أعْمَلْتُ فِكْري في قَوْم صَحِبْتُهُمْ *** لَمْ يَبْقَ مِنْ أَثَرِهِمْ إِلَّا الرِّواياتُ
112- سَأَلْتُ رَبعَهُمْ عَنِّي فَجاوَبَني *** مِنَ الصَّدى كُلَّ مَنْ نَادَيْتَهُمْ ماتُوا
113- يُذيبُ تِذْكَارُهُمْ قَلبي وَ يَجْعَلُهُ *** دَمعاً يُصاعِدهُ وَجْدٌ (5)وَ زَفْراتُ
114- سَبْعونَ عاماً تَقَضَّتْ (6)صِرْتُ أخصرها *** في عَدّها لِفِناءِ عُمري عَلاماتُ
115- لَمْ أَسْتَفِدْ صالحاً فيها وَ لا عَلَقَتْ *** يَدي بِما فيهِ لي فِي الحَشرِ مَنْجاةٌ
116- سِوَى اعْتِصَامِي (1)بِمَنْ فِي مَدْحِهِمْ نَزَلَتْ *** مِنَ المُهَيْمِنِ فِي التنزيل آياتُ
117- في سُورَةِ الدَّهْرِ وَ الأحزاب فَضْلَهُمْ *** مَقامَهُمْ قَصُرَتْ عَنْهُ المَقامات
118- وَ فِي العُقُودِ مِنَ المَجْدِ الرَّفِيعِ لَهُمْ *** عُقودُ مَدْحٍ لَها فِيهِم إشاراتُ
119- ليوتُ حَرْبٍ إِذا نيرانُهَا أَضْطَرَمَتْ *** عُيوتُ جَدْبٍ إذا ما عَمَّ أَزْماتُ
120- مُطَهَّرُونَ مِنَ الأرْجَاسِ إِنْ وُصفوا *** مُنَزَّهونَ عَنِ الأذناس ساداتُ
121- هُمُ المَصابيحُ في جُنْحِ الدُّجى فَلَهُمْ *** فيه مِنَ اللهِ بالإخلاص حالات
122- هُمُ البحار إذا وازنتَ فَضْلَهُمْ *** بِها فَعِلْمُهُمْ فيه زيادات
123- باعُوا مِنَ اللهِ أرواحاً مُطَهَّرَةً *** اثمانُها مِن جوارِ اللهِ جَنَّاتُ
124- يُطافُ مِنْها عَلَيْهِمْ في مَنازِلِهِمْ *** منَ الرَّحِيقِ (2)بأيدي الحُور كاساتُ
125- ناداههُمُ اللهُ بالتَعْظِيمِ إِذْ لَهُمُ *** أرواحُ صِدقٍ سميعاتٌ مُطِيعاتُ
126- أن أبذُلُوا أَنفُساً في طاعَتي فَلَكُمْ *** بِبَذلِها في جنانِ الخُلْدِ رَوْضات
127- أجابَ مِنْهُمْ لِسَانُ الحَالِ إِنَّ لَنا *** رضاک رَوْحُ وَرَيْحانُ وَراحاتُ
128- الخُلْدُ وَ الجَنَّةُ العُلْيا وَ لَذَّتُها *** في جَنْبِ حُبِّكَ إِيَّانَا حَقِيرات
129- أنْتَ المُرادُ وَ أَنْتَ السُّولُ (1)قَدْ صَدَقَتْ *** مِنّا لأمْرِكَ فِي الدُّنْيَا العَزيماتُ
130- هذا الحُسَيْنُ الذي وَفَّى بِبَيْعَتِهِ *** لله صِدْقاً فوافَتهُ السَّعاداتُ
131- نال المَعالي بِبَذْلِ النَّفْسِ مُجْتَهِداً *** لَمْ تُثْنِهِ مِنْ بَنِي الدُّنْيا خَيالاتُ
132- إنْ قِيلَ فِي النَّاسِ مَنْ أَعْلَى الوَرى نَسَباً؟ *** أوْمَتْ (2)إليه أصولٌ هاشِمِيّاتُ
133- أعْلَى الوَرى حَسَباً أَقْواهُمْ سَبَباً *** أزكاهُمُ نَسَباً ما فيه شُبهاتُ
134- الجَدُّ أكْرَمُ مَبْعُوتٍ و والدُهُ *** في اللهِ كَمْ كَشَفَتْ مِنْهُ مُلِمَّاتُ (3)
135- حُزني لما نالَهُ لا يَنْقَضي فَإذا *** ذکرتُهُ هاجَ بي لِلْوَجْدِ حَسْراتُ
136- وَيَتتَنِي الطَّرْفُ مِنِّي وَالحَشَا لَهُما *** في الخُلْدِ وَ القَلْبِ عَبْراتٌ وَ حُرْقاتُ
137- لَمْ أَنْسَهُ في صَعِيدِ الطَّفِّ متغفِراً *** قَدْ أثخَنَتْهُ مِنَ القَوْمِ الجراحاتُ
138 - يَشْكُو الأوامَ (1)وَ يَسْتَسْقِي وَ لَيْسَ لِعُصْ- *** -بةٍ بِهِ أحْدَقَتْ فِي اللهِ رَغْباتُ
139- لَهْفي عَلَيْهِ تَريبُ الخَدِّ قَدْ قَطَعَتْ *** أوصالَهُ مِن أكُفِّ القَوْمِ شَفْراتُ
140- أرْدَوْهُ فِي التُّرْبِ تَعْفُوهُ (2)الرِّياحُ لَهُ *** مِنَ الدِّماءِ سَرابيلٌ وَ خَلْعاتُ
141- وَ صَيَّرُوا رَأْسَهُ مِنْ فَوْقِ ذابِلِهِمْ (3)*** كَبَدْرٍ تَمٍّ بِهِ تُجْلَى الدُّجْناتُ
142- وَ سَيِّداتُ نِساءِ العالَمينَ لَها *** فَوْقَ الرّحالِ لِفَرْطِ الحُزْنِ أَناتُ
143- تُساقُ وَ الصَّدْرُ فيهِ مِنْ تَألُّمِها *** عُقودُ دَمع لَها فِي الخَدَّ حَبّاتُ
144- يَسْتُرْنَ مِنْهُنَّ بِالأَيْدِي الوُجوهَ وَ في *** قُلوبِهِنَّ مِنَ التَبْرِيحِ (4)جَمْراتُ
145- يَنْدُبْنَ مَنْ کانَ كَهْفَ العَائِدينَ وَ مَنْ *** في كَفِّهِ لِذَوِي الحاجاتِ نِعْماتُ
146- أوفي الأنامِ فَتىً وفّى بِبَيْعَتِهِ *** وَ خَيْرُ مَنْ رَبِحَتْ مِنْهُ التِّجاراتُ
147- مَنْ عُرِّقَتْ فيهِ أَصْلابٌ مُطَهَّرَةٌ *** مِن كُلِّ رِجْسٍ و أزحامٍ زَكِيَّاتُ
148- وَ أُمَّهاتٌ وَ آبَاءٌ عَلَتْ شَرَفاً *** عَلَى السَّماكِ (5)وَ أجْدادٌ وَجَدّاتُ
149- إِنْ عُدَّ عِلْمٌ وَ حُكُمْ كَانَ فِيهِ لَهُمُ *** بِالخَطبِ (1)و الحَربِ آراءٌ وَراياتُ
150- في حُبِّهِمْ قَدَمي ما إن لثابِتِها *** حَتَّى اضْطِجاعي في لَحْدي مَزَلاّتُ
151- أبكي لِخَطْبِهِمْ بَدَلَ الدُّموعِ دماً *** كانَّني لِعَظيمِ الحُزْنِ مقلاتُ (2)
152- إذا ذَكَرْتُ ابْنَ بِنْتِ المُصْطَفَى وَ بِهِ *** قَدْ أحْدَقَتْ مِنْ جُنودِ البَغْيِ ثَلّاتُ
153- وَ صارَ فيهمْ وَحيداً لا نَصِيرَ لَهُ *** مِنْهُمْ وَ لا مَنْ لَهُ فِي الخَيْرِ عاداتُ
154- قَوْمٌ بغاةٌ شَرَوْا دينَ الضَّلالَةِ بال- *** -هُدى فَخابَتْ لَهُمْ لِلْخُسْرِ صَفْقَاتُ
155- فَيا عُيونِي أَذْرِ في حُزْناً عَلَيْهِ لِكَيْ *** تُطفى سَعيراً لَها فِي القَلبِ لَدغاتُ
156- إذا خَبَتْ زادَها مِنِّي رَسِيس جوىً (3)*** يُذيبُ ناحِلَ جِسْمي مِنْهُ نَفْحاتُ
157- يا لِلرِّجالِ أَمَا لِلْحَقِّ مِنْ عُصَبٍ *** لَها وَفاءٌ وَ أَنافٌ (4)حَمِيَّاتُ
158- تَذُبُّ عَنْ أهْلِ بَيْتٍ لِلأنام هُمُ *** نورٌ به تَنْجَلِي عَنْهُمْ مَغَمَّاتُ (5)
159- قَوْمٌ لَهُمْ نَسَبُ كَالشَّمْسِ في شَرَفٍ *** تُزَيَّنَهُ أوْجُهٌ مِنْهُمْ نَقِيّاتُ
160- البَدلُ شِيمَتُهُمْ وَ المَجْدُ هِمَّتُهُمْ *** وَ الذِّكْرُ فيهِ لَهُمْ فَضْلٌ وَ مِدْحاتُ
161- البَيْتُ يَزْهُو إِذا طافوا بِهِ وَ لَهُمْ *** مَجِدٌ بِهِ شُرِّفَتْ مِنْهُمْ بُيوتاتُ
162- أخْنَى (1)الزَّمَانُ عَلَيْهِمْ فَانتَنى وَ هُمُ *** في كَرْبَلا لِسُيوفِ البَغيِ طُعماتُ
163- أولي رُؤُوسٍ وَ أطرافٍ مُقَطَّعَةٍ *** تُقْرَأُ عَلَيْها مِنَ اللهِ التَّحِيَّاتُ
164- نَفْسِي الفِدا لَهُمْ صَرْعى حُسومُهُمُ *** تُسفِي عَلَيْها مِنَ الإعصارِ قَتراتُ (2)
165- أرواحُها فارقَتْ أجْسادَها فَلَها *** بِذاكَ في دارِ عَفْوِ اللهِ غُرفاتُ
166- حُزني لِنِسْوَتِهِ حَسْرى مُهَتَّكَةً *** إلى يَزيدَ بِها تَسرِي الحَمولاتُ
167- أولي وجوهٍ لِحرِّ الشَّمْسِ ضاحِيَةٍ *** ما آنَ لَها مِنْ هَجيرِ القَيْظِ سِتْراتُ
168- حَتَّى إذا دَخَلُوا شَرَّ البِلادِ عَلَى *** شَرِّ العِبادِ بَدَتْ مِنْهُ المَسَرَّاتُ
169- وَعادَهُ عِيد أفراحٍ بمَقْدَمِهِمْ *** عَلَيْهِ أشرى و وافَتهُ البِشاراتُ
170- فأظهَرَ الكُفْرَ وَ الإلحادَ حِينَئِذٍ *** بِقَوْلِهِ لَيْتَ أشياخي الأولى فاتُوا
171- في يَوْمِ بَدْرٍ رَأَوْا فِعْلِي وَ مَا كَسَبَتْ *** يدي لَطابَتْ لَهُمْ بِالصَّفْوِ أَوْقاتُ
172- وَ لا أَسْتَهَلُوا وَ قالُوا يا يَزيدَ لَقَدْ *** بِكَ انجَلَتْ مِن غُموم الحُزْنِ كُرْباتُ (1)
من البسيط
في ذكر الإمام المهدي، صاحب الزمان علیه السلام:
173- يا أبنَ مَنْ أَسْرَى بِهِ اللهُ إِلَى حَضْرَتِهِ *** وَ بِهِ أظْهَرَ دِينَ الحَقِّ مِنْ بِعْثَتِهِ
174- يا سَمِيَّ الفاتِحِ الخاتِمِ يا نورَ الهُدى *** يا مَنارَ الحائِرِ التائِهِ في حِيرَتِهِ
175- يا أمانَ المَلِكِ الجَبّارِ في عالَمِهِ *** يا أمينَ المُصْطَفَى المُخْتارِ في أُمَّتِهِ
176- کَم غيابٍ عَنْ عَليلٍ عَظُمَتْ عِلَّتُهُ *** كَمْ حِجَابٍ مِنْ مَشُوقٍ ماتَ مِنْ غُصَّتِهِ
177- لَوْ تَزُرْهُ عائداً لو في الكَرى (2)أحْيَيْتَهُ *** وَ بَثَثتَ الرُّوحَ بَعْدَ المَوْتِ في جُثَّتِهِ
178- لَمْ يَزَلْ مِنْكَ جَمَالُ في سُوَيْدَا قَلْبِهِ *** وَ خَيالُ في سَوادِ الطَّرْفِ مِنْ مُقَلَتِهِ
179- مُسْتَمِرٌّ عَهْدهُ مِنْ عَالَمِ الذَّرِّ إلى *** أنْ يُوافِيكُمْ غَداً بِالصِّدْقِ في رَجْعَتِهِ
180- نُورُهُ مُذْ تَمَّ مِنْكُمْ صَارَ لا يُخْشى بِكُمْ *** زُخْرُفاً مِنْ باطِلٍ يُودِيه في ظُلْمَتِهِ
181- مُذْ خَلا عَمّا سَواكُمْ قَلْبَهُ صَارَ لَهُ *** ذِكْرُكُمْ دَأْباً (1)بِهِ يَأْنَسُ في خَلْوَتِهِ
182- نَحْوَكُمْ مَنْطِقَهُ كَالدُّرِّ في تَرْصِيعِهِ ***ببديعٍ تَطربُ الأسْماعُ مِنْ دَقَّتِهِ
182-بِبَيانٍ مِنْ مَعَانٍ صِرْفُها في مَدْحِكُمْ *** يزْدَرِيهِ (2)الجاهِلُ الهالِكُ في شُبْهَتِهِ
184- قَسَماً بِاللهِ ثُمَّ المُصْطَفَى أَكْرَمَ مَنْ *** أرْسَلَ اللهُ وَ بالأطهارِ مِنْ عِتْرَتِهِ
185- إنّ لِي صِدقَ يَقينٍ بِولاكُمْ لا أرى *** غَيْرَهُ يُنْقِذُ لِلإنْسانِ في لَعْنَتِهِ
186- يا مليكاً جَعَلَ اللهُ لَهُ في مُلْكِهِ *** بَسطَةً مِنْها مَدارُ الخَلْقِ في قَبْضَتِهِ
187- لَوْ نَهَيْتَ الشَّمْسَ عَنْ إِشْرَاقِها ما أَشْرَقَتْ *** وَ مَنَعْتَ الفَلَكَ الدَّوّارَ عَنْ دَوْرَتِهِ
188- كُلَّما فَكَّرْتُ في جُرْمِي وَ ما أَسْلَفْتُهُ *** مِن كَبيرِ مُوبِقٍ(3)أسْعَفْتُ من تبعَتِهِ
189- قال لي حُسْنُ يَقِينِي لَكَ حِصْنٌ مانِعٌ *** ذلِكَ المَوْلَى الّذي بالَغتَ في مِدْحَتِهِ
190- حُجَّةُ الوَقْتِ وَليُّ الله في عالَمِهِ *** ساطِعُ البُرهانِ وَ الظَّاهِرُ في حُجَّتِهِ
191- بَحْرُ عِلْمٍ طَوْدُ حِلْمٍ لا يُضاهى مَجْدُهُ *** کنزُ جُودٍ لا يُسامي (4)في عُلا رِفعَتِهِ
192- غائِبٌ عَنْ مُقْلَتِي لَكِنْ بِقَلْبي حاضِرٌ *** لَمْ يَزَلْ فِيهِ خَيالٌ مِنْ سَنا (1)بَهْجَتِهِ
193- يا مَدِيدَ العُمْرِ صِلْ صَبّاً (2)تَقَضَّى *** فِي انتِظارٍ وَ أشفِهِ بِالوَصْلِ مِنْ عِلَّتِه
194- يا إلهي إن تَقَضّى أجَلى مِن قَبلِ أن *** تَقْضِ لي بِالسّعْدِ في دُنْيايَ مِنْ رُؤْيَتِهِ
195- فَامْحُ عَنِّي مُوبقاتٍ (3)لَيْسَ تُحْصى كَثْرَةً *** وَأَجْعَلَنّي يَوْم حشرِ الخَلقِ في زُمْرَتِهِ (4)
من الرمل
في ذكر ثواب زوّار مرقد الإمام الحسين علیه السلام:
196- طورُ جَمالِ حُسْنِكُمْ لَمّا بَدا *** لاحَ ِلقَلْبِ صَبّكُمْ (5)نُورُ الهُدى
197- بَدا كَبَرْقٍ مِنْ سَجافِ (6)مُزْنِهِ *** فجَدَّدَ العَهْدَ بِكُمْ وَ أکَّدا
198- وَ حَقِّكُمْ لا حِلْتُ عَنْ عَهْدِي وَ إِنْ *** أتهَمَ فيكُمْ لائِمى وَ أنجَدا (7).
199- يَرُومُ (1)مِنّي سَلْوَةً وَ لا أرى *** أنْ يَسْلوَنِّي عَنْ هَواكُمْ رشدا
200- كَيْفَ سُلُوِّي وَ هَواكُمْ مَفْزَعي ***إذا عرا (2)خَطْبٌ رَماني وَ أَعْتَدى
201- حُبُّكُمْ لي جُنَّةٌ (3)وَ جَنَّةُ *** في هذه الدُّنْيا وَ فِي الأخْرى غدا
202- سَعَتْ إِلَيْكُمْ قَدَمي وَ لَوْ عَلَى *** رأسی سعَيْتُ كانَ حَظِّي أسعَدا
203- إن تَطردُوني فَإلى مَن التَجِي؟ *** أو تُبعِدُوني فَبِمَنْ أرْمي العِدا؟
204- یا کربَلا سَقا ثَراكِ مُسْبِلٌ *** يَكْسُو الرِّبا زَبَرْ جَداً وَ عَسْجَدا (4)
205- فِيكِ ثَوى (5)أَشْرَفُ مَنْ مَشَى عَلَى *** وَجْهِ الثَرى سِبْطُ النَّبِيِّ أحْمَدا
206- خَيْرُ الوَرى جدّاً و أمّاً وَ أباً *** وَ مَنْصِباً وَ مَنْسَباً و محتَدا (6)
207- وَ تُرْبَةً وَ مَهْجَعاً وَ مَصْرَعاً *** وَ مَعْبَداً وَ مَسْجِداً وَ مَشهدأ
208- أمْلاكُ عَرْشِ اللهِ حَقّاً عَلِمُوا *** بفَضْلِهِ فَاتَّخَذُوهُ مَسْجدا
209- قَدْ جَعَلَ اللهُ لَهُمْ مِنْ عَرْشِهِ *** إلى تراهُ مهبطاً وَ مصعدا
210- تَهْوِي إِلَيْهِ عُصْبَةٌ مَا وَجَدَتْ *** مِن دُونِ آلِ أحْمَد مُلْتَحَدا
211- يَلُومُهُمْ في قَصْدِهِمْ قَوْمٌ شَرَوْا *** بِبَغْيِهِمْ دِينَ الضَّلالِ بِالهُدى
212- حَتَّى إذا ما شاهَدُوا مَشْهَدَهُ *** وَلاحَ نورُ اللهِ مِنْهُ وَبَدا
213- و أقبَلُوا تحفُّهُمْ (1)مَلائِكَ *** بإذْنِ ذِي العَرْشِ يَفُونَ العَدَدا
214- قامُوا عَلَى البابِ فَنُودُوا طِبْتُمُ *** بِما صَبَرْتُمْ فَادْخُلُوهُ سُجَّدا
215 - وَ عَفّرُوا الخَدَّ على أعتابِهِ *** شکراً تنالُوا رِفعَةً وَ سُؤدَدا
216- يا زائرِي سِبْطِ النَّبِيِّ دِينُكُمْ *** دِينُ الهُدى وَ غَيْرَ دِينِكُمْ سُدى (2)
217- قَدْ هَيَّا اللهُ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ *** بزورَةِ المقتول ظُلْماً رَشَدا
218- تُصافِحُونَ الرُّسلَ الكِرامَ *** وَ الأمْلاكَ فی حَضْرَتِهِ وَ الشُّهَدا (3)
219 - صارُوا لَكُمْ إِخْوانَ صِدْقٍ عِنْدَهُ (4)*** وَ هُمْ لَكُمْ يَوْمَ القِيامَةِ شَهَدا
220- أسماؤُكُمْ فِي صُحُفِ المَجْدِ غَدَتْ *** مَعْرِفَةً وَ خَبَراً وَ مُبتَدا
221- أُوبُوا (1)بِخَيْرِ ما يَؤُوبُ وافِدٌ *** بِهِ مِنَ الخَلْقِ عَلى مَنْ وَفَدا
222- وَ جاهِدُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا ***مَنْ خالَفَ الحَقَّ عِناداً وَ أعْتَدى (2)
من مخبون الرجز
في ذكر مصيبة كربلاء:
223: رِزْءُ سِبْطِ النَّبِيِّ خَيْرُ شَهِيدٍ *** بِفُؤادي أحَلَّ نارَ الوُقُودِ
224- وَ أذابَ الفُؤادَ مِنِّي فَأجْراهُ دَ *** ماً في مَحاجِري في خُدودي
225- حُزْنُ قَلْبِي وَ إِنْ تَقادَمَ عَهْدِي *** بي جَديدٌ في كُلِّ يَوْمٍ جديد
226- لَيْسَ لي مُونِسٌ إِذا جَنَّ لَيْلي *** غَيْرَ وَجْدي وَ حُرْقَتى وَ سُهُودي (3)
227- سُقمُ جِسْمي عَلَى عَظيمٍ مُصابي *** وأضفِراري أدِلَّتى وَ شُهُودي
228- وَ إِذَا رِمْتُ (4)أَنْ أُكَفْكِفَ دَمْعِي *** قالَ حُزْنِي فِي القَلْبِ هَلْ مِنْ مَزِيدِ؟
229- ما تَذَكَّرْتُ ما جَرى يَوْمَ عَاشُو *** راءِ عَلى سِبْطِ أَحْمَد المَحْمُودِ
230- مِنْ بَنِي العاهِراتِ آلِ زِيادٍ *** وَ أعَقِّ الوَرى وَ شَرِّ العبيد
231- وَ أَبْنَ سَعْدٍ إِلَّا وَ نَضْدُ وَجْدِي *** مِن دُموعي قَلائِدٌ في جِيدي
232- وَ يَزِيدُ القَرامُ في مُهْجَتي إن *** مَرَّ تِذْكَارُ ما جَرى مِنْ يَزيدِ
233 - إذْ بَنُو المُصْطَفَى تُساقُ إِلَيْ- *** -ه في وِثاقٍ وَ ذِلَّةٍ وقُيودِ
234- وَ كَريمٌ عَلى سِنانِ سِنَانٍ (1)*** يُخْجِلُ البَدْرَ في لَيالِي السُّعُودِ
235- لَهْفَ قَلْبِي وَ حَرَّ صَدْرِي عَلَى *** أشْرَفِ مَوْلى نَمَتْهُ (2)خَيْر حُدودِ
236- في صعيد الطُّفوفِ ثاوٍ بِهِ شَ *** -رَفٌ أَكْرِمْ بِتُرْبَةٍ مِنْ صَعِيدِ
237- مَنْعُوهُ شُرْبَ المُباحَ وَ لَكِنْ *** جَعَلُوا وِرْدَهُ نَجِيعَ (3)الوَريدِ
238- يا بَنِي المُصْطَفَى وَ حَقٌّ الذي أن- *** -زل فيكُمْ مِنَ المَليكِ المَجيد
239- وَ بِما في جَوانِحي وَ فُؤادي *** مِنْ وَفَاءٍ لَكُمْ وَ صِدْقٍ عُهُودٍ
240- إِنَّ فِي مُهْجَتي (4)لِعظمِ مُصابي *** بِکُم ما يُذِيبُ صَلدَ الحَديدِ (5)
في ذمّ قومه و أهل مدينته الّذين هجرهم:
241- فارَقْتُ قَوْماً دِينَهُمْ *** نَصْبٌ وَ إلحادٌ وَ كُفْرُ
242- لِذوِي الفُسُوقِ بِأَرْضِهِمْ *** سُوقٌ وَ لِلْفُجّارِ فُجْرُ
243- لِقضائِهِمْ في هَتُكِ دِي- *** -ن المُصْطَفى نابٌ وَ ظُفْرُ
244- إِنْ قُلْتُ عَيْناً مِنْ عَلِيٍّ *** اظهَرُوا حِقْداً وَ هرُّوا (6)
245- شبه الكِلابِ إِذا عَوَتْ *** فَالشَّرُّ مِنْهُمْ مُسْتَمِرُّ
246- عُلَماؤُهُمْ ُعلَماءُ سُو *** ءٍ طَبْعُهُمْ غَدْرٌ وَ مَكْرُ
247- وَرِ جالُهُمْ بَقَرٌ إذا *** ذُكِرَ الوَصِيُّ عَتَوْا (7)وَفَرُّوا
248- وَ نساؤُهُمْ بالغنجِ (8)كَمْ *** مِن زاهِدٍ فَتَنُوا وَ غَرُّوا
1) سنان الأولى: سنّ الرمح. و سنان الثانية: سنان بن أنس.
2) يقال: نمي فلان إلى فلان: نسبه إليه. و يقال: فلان ينميه حسبه، أي رفعه و أعلى شأنه.
3) النجيع: الدم.
4) المهجة: دم القلب، الروح.
5) تسلية المجالس، 2/ 435 - 436.
6) الهرّ؛ الاسم من قولك: هَرَرْتُه هَرَّأ، أي كرهته.
7) عتوا: عصوا.
8) الغنج: الدلال.
249- هذا وَ كَمْ مَنْزِلَةٌ *** بَعدَ الغِنى مِنْهُنَّ فَقْرُ
250- کَمْ لَيْلَةٍ مِنْ هَجْرِهِمْ *** أمسى فُؤادي فؤادي فيهِ جَمْرُ
251- فَهَجَرْتُ مُنْصَرَ في إِذْ *** لی لِسَمْعِ الهَجْرِ وَقْرُا (1)
252- وَحَثَثتُ (2)رَحْلِي نَحْوَ مَنْ *** هُوَ للنَّبِيِّ أخٌ وَصِهْرُ
253- مَوْليَّ أُزِيحُ بِقَصْدِهِ *** عَن ساحَتي ضُرُّ وَ عُسْرُ (3)
من المرفل من الكامل
في ذكر فضائل أمير المؤمنين عليّ علیه السلام، و ضربه عمرو بن عبدودّ:
254- یا مُنْكِراً فَضْلَ الوَصِيِّ *** و حَقَّهُ حَسَداً وَ غَدْرا
255- وَ عَلَيْهِ أَعْلَنَ بِالتَّقَدْ *** دُمِ بَعْدَ خَيْرِ الخَلْقِ طُرَّا (4)
256- هَلّا جَسَرْتَ بِيَوْمِ سَلْعٍ *** في الوَغا وَ أجَبْتَ عَمْرا
257- إِذْ ضَلَّ يَخْطُر شِبْه لَيْ- ** -ثِ الغابِ يَزْار مُكْفَهِرًا (5)
258- في كَفِّهِ ماضي الغرار (6)*** بِحَدِّهِ الأعناقُ تبرا
259- أسدِيُّ جَرِيٌّ بأسُهُ *** قَد فاقَ في الآفاقِ ذِكْرا
260- لا يَنْثَنى عَنْ قِرْنِهِ *** إذْ لا يَرَى الإحجام غَدْرا
261- نادی فَصِرْتَ تَحِيدَ عَنْ- *** -هُ مَخافَةً وَ تَرُومَ سَتْرا
262- شِبهُ الكماعِ (7)إذا جَرَتْ *** مِنْ رَبِّها تَرْجُو مَفَرّا
263- هَلّا أجَبْتَ كَما أَجابَ *** مُجَدّل الأبطالِ قَسرا
264- أعْنِي الوَصِيّ أَخَا النَّبِی- *** -یِ أجَلُّ خَلْقِ اللهِ قَدْرا
265- مَنْ أَطْلَعَ الرَّحْمَنُ في *** بدرٍ بهِ لِلْحَقِّ بَدْرا
266 - وَ كَذاك في الأحزابِ شَد *** دَ بِهِ لخَيْرِ الخَلْقِ أزرا
267- نادي ألا هَلْ مِنْ مُبا *** رزٍ منْكُمْ وَيَحُوزَ فَخْرا
268- فأجابه ها قد أتا *** کَ مُجيبُ صَوْتِكَ لَنْ يَفِرّا
269- في مَعْرَكٍ كَلّا وَلا *** أوْلَى المُبارِزَ مِنْهُ ظَهْرا
270- مَنْ كانَ دُونَ الخَلْقِ لِلْ- *** -هادِي النَّبِيِّ أخاً وَ صِهْرا
271 - کَمْ أَسْبَغَتْ (1)حَمْلاتُهُ *** فی الحرْبِ جامِعَةٍ وَيَسْرا
272- فَتَخالَسا نَفسيهُما (2)*** وَ تَرامَقا بالطَّرْفِ شزرا
273- هذا لِدِينِ الحَقِّ قا *** مَ مُؤَيّداً عِزّاً وَ نَصْرا
274- وَ قَرِينُهُ فِي الحَرْبِ أضْ *** -حى ناصِراً عِزّاً وَ نِسرا
275- فَعَلاهُ مِنْهُ بِصَارِمٍ *** کمْ هَدَّ رُكُناً مُشْمَخِرّا (3)
276- فَهَوى كَجِذْعِ فِي الثَّرى *** نَحَرَتْهُ أَيْدُ الدَّهْرِ نَحْرا
277- و أفاضَ مِنْ فَيْض الدّماءِ *** حللٍ عَلَيْهِ صُبِغْنَ حُمْرا
278- وَ أبانَ مِنْهُ الرَّأْسَ ثمْ- *** -م أتى بِهِ المُخْتارَ جَهْرا
279- أعني بِهِ مَوْلَى الوَرى *** وَ إمامَهُمْ بَرّاً وَ بَحْرا
280- مَن بِالزَّعَامَةِ وَ الصَّرا *** مَةِ وَالإمامة كانَ أخرى (4)
281- لَيْثُ الحُروبِ مُجَدِّلُ *** أبطالِها فَتْكاً وَصَبْرا
282- رَفَعَ الفَخارَ لِمَجْدِهِ *** فی لاشِمٍ نَسَباً أَغَرّا (5)
283- ما خابَ مُتَّخِذَ و لا *** یَته لِيَوْمِ الحَشْرِ ذُخْرا
284- كَلّا وَ لا تَربَتْ يَدا *** هُ وَلا غَدا مَشعَاهُ خُسْرا
285- مَنْ فِيهِ سُورَةُ هَلْ أتى *** أبداً مدى الأيّام تُقرا
286- رُدَّتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ حَتْ- *** -تى عادَ وَقْتُ الفَرْضِ عَصْرا
287- فَقَضَى فَريضَتَهُ وَعا *** دَتْ كالشِّهاب إذَا استَمَرّا
288- هذا الَّذي قَبَّلْتَ مِنْ *** -هُ الرَّأْسَ تَلْبِيساً وَ مَكْرا
289- وَ فَدَيْتَهُ بِالرُّوحِ لكِن في حَشَاكَ حَشَوْتَ غَدْرا
290- حَتَّى إذا خَلَتِ الدِّيا *** رُ مِنَ النَّبِيُّ وَ عُدْنَ قفرا (1)
291- أبدَيْتَ مَا أَخْفَيْتَ مِنْ *** فَرْط النّفاقِ و جزتَ كُفرا
292- عَنْ مَذْهَبِ الحَقِّ السَّوِي- *** -يِ فَجِئْتَ يا مغرور نُكْرا (2)
من المرفّل من الكامل
في ذكر فاطمة الزهراء علیها السلام:
293- بِنْتَ خَيْرِ الخَلْقِ طُرّاً (3)*** وَ أَجَلِّ الخَلْقِ قَدْرا
294- مَنْ بِهَا اللهُ بِصِنْوِ (4)ال *** -مُصْطَفى أضفى وَ بَرّا
295- عالم الأمَّة وَ ألها *** دِی لَها بَرّاً وَ بَحْرا
296- وَ لا سَمَا الخَلْقُ مَجْداً *** نَسَباً كانَ وَ صِهْرا (5)
297- و باُحُدٍ شَدَّ مِنْهُ ال *** -لَّه لْمُخْتارِ أزْرا
298- وَ بِبَدْرٍ أَطْلَعَ الحَقْ- *** -قُ بهِ لِلْحَقِّ بَدْرا
299- هازم الأحزابِ وَ القا *** تِلُ ذاكَ اليَوْمِ عَمْرا
300- سَلْ بِهِ خَيْبَرَكُمْ هَدْ *** دَ بِها رُكناً وَ قَصْرا
301- ناصِبُ الرّايَةِ لَمّا *** کَعَّ (6)مَنْ كَعَّ وَ فَرّا
302- فی حُنَيْنٍ نَصَرَ اللَّ- *** -هُ بِهِ الإسلامَ نَصْرا
303- رَفَعَ اللهُ لَهُ فِي الد *** دوح بالإمْرَةِ أمْرا
304- کانَ بالزَّهراءِ مِنْ كُلْ *** لِعِباد اللهِ أخرى
305- لَمْ يَكُنْ كُفُواً لَها لَوْ *** لاهُ بيْنَ النّاسِ يُدرى
306- جَعَلَ الله لَها خُم- *** -س جميعِ الأرْضِ مَهْرا
307- طَهُرَتْ مَعَ نَجْلِها مِنْ *** سائر الأرجاس طُهرا
308- ذِكْرُها يَوْمِ الكِساءِ *** فی الذِّكْرِ يُتْلَى مُسْتَمرًا
309- بَعْلُها قامعُ (1)هاما *** تِ جُنودِ الشّرك قَهرا
310۔ قاصِمُ الأَصْلابِ وَ القا *** سِمُ لِلأشلاب قشرا
311 - وَأمْرحُ فِكْري مَدْحاً في *** وصفِهِ نَظماً وَ نَثرا
312- فَرَأَيْتُ اللهَ قَدْ أَعْ- *** -لى لَهُ فِي الذِّكْرِ ذِكْرا
313- هل أتى (2)فِيهِ وَفي زَوْ *** جتِهِ وَ أَبنَيْهِ تُقرا
314- آثرُوا بِالْقُوتِ لَمّا *** أنْ وَفَوْا عَهْداً وَ نَذرا
315- عبد الخالِقَ لَمّا عَبَدَ *** الأقوامُ جَهرا (3)
316- هُبَلاً ثُمَّ يَغُوثَ *** و سواعاً ثُمَّ نَشرا
317- مُذْ بَنى بالبضْعَةِ الزَّهْ *** -راء أهْدَى الله عَطرا
318- شَرَفاً مِنْهُ لَها قَدْ *** فاق فِي الآفاقِ ذِكْرا
319- عُرْفُهُ مِنْ يَثْرُبٍ في *** مَکَّةَ يَنْفَحُ نَشرا (4). (5)
من مجزوء الرمل
في ذمّ حاسديه:
320- كَمْ شامخٍ بِأَنْفِهِ تَكَبُّراً *** و باذخٍ بِخَدِّه تَصَعَّرا (6)
321- وَ مُضْمِرٍ لِحُسْنِ لَفْظي حَسَداً *** وَ وَجْهُهُ يُظهِرُ ما قَدْ أَضْمَرا
322- تَرْجُفُ مِنْهُ وَحَشَاهُ حَنَقاً *** يَكادُ يُزْلِقُني بما يرى (1)
323- يَنْأَى وَيَنْهَى عَنْ مَقامي جاهِداً *** يُريدُ أنْ يَشْتَأْني ما بَيْنَ الوَرى
324- وَ كَأَنَّ لَفظي أسْهُم في قَلْبِهِ *** حَدّ يُبالي لِمُعايِنِها برا (2)
325- في مَدْح صِنْوِ المُصْطَفى اسنادها *** بالصِّدْقِ ما كانَ حَديثاً مُفْتَرى
326- يَمُجُّها (3)مَسْمَعُ ذي وَقاحَةٍ *** أعْشَى النفاقَ سَمْعُهُ وَ المَبْصَرا
327- يَعْرُضُ عَنِّي مُعْرِضاً بِعارِضِ *** فداً لَهُ كَمْ فِيهِ مِنْ لَوْمٍ جَرا
328- گذا مَريض القَلْبِ في لَهاتِهِ *** يَرَى الزَّلال العَذْبَ صابا ممقرا (4)
329- لا زال في أحشائِهِ وَ قَلْبِهِ *** مِنْ سِقْطِ زند مَقُولي نار الشّرى (5)
من الرجز
في مدح أمير المؤمنين و فاطمة الزهراء وآلهما علیهم السلام:
330- ظِلالُها مَمْدودَةٌ عَلَيْهِمْ *** قُُطوفُها دانيةٌ إليهم
331- وِلدأنُها قائِمَةٌ لَدَيْهِمْ *** كلُؤْلُوٍ يَحْسَبُهُ مَنْثورا
332- تَطوفُ بِالأكْوابِ وَ الكُؤوسِ *** في مجلِسِ التَّطهيرِ وَ التَّقديسِ
333- صارَ بِأمْرِ بارىء النُّفوسِ *** لَهُم شراباً سائغاً طَهورا
334- جَوْهَرُها مِنْ فِضَّةٍ نَقِيَّةٍ *** منْ كَوْثَرٍ مثرعَةٍ (6)رَوِيَّةٍ
335- موضوعَةٍ فِي الغُرَفِ المَبْنِيَّةِ *** قَدَّرَها مُدَبِّرُها تَقديرا
336- مِنْ دارِهِمْ مَنْبَعُ عَيْنِ تَسْنِيمِ (7)*** أرَقُ باللُطْفِ مِنَ النَّسیم
337- مُقسمٌ في جَنَّةِ النَّعِيمِ *** یُکسِهِمْ بِشُربه سُرورا
1) عجز البيت مختلّ الوزن.
2) عجز البيت مختلّ الوزن.
3) يمجّها: يلفظها و لا يستسيغها.
4) اللهاة: اللحمة المشرفة على الحلق في أقصى سقف الفم. الصاب: شجر مرّ له عصارة بيضاء كاللبن بالغة المرورة. يقال: أمقر الشيء و مقر: صار مرّاً.
5) تسلية المجالس، 1/ 50 - 51.
6) مترعة: ممتلئة.
7) تسنيم: ماء في الجنّة يتنزّل من علوّ.
338- عَنْ سَلْسَبِيلِ سَلْ سَبِيلَ تُخْبَر *** بِأنَّ بِدأَ جُزْيْهِ مِنْ كَوْثرِ
339- خُصُّوا بِهِ مِنْ ذِي الجَلالِ الأكْبَرِ *** يُزيدُهُمْ بِصَفْوِهِ حُبُورا (1)
340- طَوَوْا ثَلاثاً لَمْ يَذُوقوا مَطْعَماً *** بل آثَرُوا بِقُوتِهِمْ تَكَرُّما
341- فَقالَ فِيهِمْ ذُو العُلى وَ نِعْما *** قال مديحاً فيهِمْ مَشْهُورا
342- إنْ شِئْتَ فَاتْلُ سُورَةَ الإِنْسانِ *** تَرى لَهُمْ شَأناً عَظيمَ الشَّأْنِ
343- بِهِ أقرَّ خالِصُ الإيمانِ *** لمّا غَدَا الرَّجْسُ بِهِ كَفُورا
344- وَ إِنَّما وَلِيُّكُمْ (2)فِي المَائِدَةِ *** عَلَيْهِمْ بِكُلِّ فَضْلِ عائدة
345- يَمُجُها (3)مَسْمَعُ ذِي المُعَانَدَةِ *** فَینثَني بِغَيْظِهِ مَقْهُورا
346- أن عُصْبَةَ النُّصَابِ أَضْحَتْ عَازِلَة *** لَنا وفی فَضْلِهِمْ مُجادِلَة
347- إذا تَلَوْنَا آيَةَ المُباهَلَةِ (4)*** وَلَّوْا عَلَى أدْبارِهِمْ نُفورا
348- أبحُرُ عِلْمٍ وَ سِواهُمْ آلُ *** وَ هُمْ لِخَيْرِ المُرْسَلِينَ آل (5)
349- إلَيْهِمُ المَرْجَعُ وَ المَآلُ *** يَوْماً عَبُوساً كالِحاً (6)عَسِيرا
350- آل العَبا خُصّوا بِآيِ الذِّكرِ *** وَ النِّصْفِ مِنْ شَفِيعِ يَوْمِ الحَشْرِ
351- وَ نُزِّهُوا مِنْ كُلِّ عَيْبٍ يَجْرِي *** في غَيْرِهِمْ وَ طُهِّرُوا تطهيرا
352- یا مَنْ يَرُومُ رُتْبَةَ الإمامَةِ *** سِواهُمْ وَ الأمْرَ وَ الزَّعَامَةِ
353- بِغَيْرِ عِلْمٍ مُتَّقِناً أَحْكامه *** لَقَدْ رَقَوْتَ مَوْبِقاً (7)خَطيرًا
354- عُقوبَةُ الذَّنْبِ مِنَ اللَّهِ عَلَى *** مقدارِ ذَنْبِ العَبْدِ في دارِ البلا
355- وَ ظُلْمُ مَنْ يُؤْذِي النَّبِيِّّ المُرْسَلا *** هَلْ فَوْقَهُ ظُلْمٌ فَكُنْ بَصيرا (8)
1) الحبور: الحسن.
2) سورة المائدة: 55.
3) يمجّها: يلفظها و لا يستسيغها.
4) سورة آل عمران: 61
5) الآل الأولى: السراب. و الآل الثانية: الأهل.
6) الكلح: التعبّس و التكشير.
7) رقوت: صعدت. الموبق: المهلك.
8) الأبيات الأربعة السابقة ذكرت في تسلية المجالس، 2/ 250-251 أيضاً. و في البيت الثاني منها: «المصطفى» بدل «مؤذياً».
356- دَعْ رَتْبَةَ الوَصِيِّ خَيْرُ مَنْ يَرَى *** إلهُنا وَ خَيْرُ مَنْ فَوْقَ الثرى
357- بَعْدَ النَّبِيِّ المُصْطَفَى هَادِي الوَرى *** عنه أسْأَلِ التَّوْراةَ وَ الزَّبُورا
358- وَ الصُّحُف الأولى وَ مَنْ أتى بِها *** مِنْ لَدُنْ (1)ذِي العَرْشِ وَ مَنْ صَحا بِها
359- سَلْ بَرَّةَ المَزْمُور في كتابِها *** مُعَيّناً مُبَيّناً مَسْطُورا
360- صاحِبُ بَدْرٍ وَ حُنَيْن وَ اُحُد *** وَ خَيْبَر وَ خَنْدَقِ يَوْمَ ابْنِ وِدْ
361- إِذْ ضَلَّتِ القُلوبُ مِنْهُ تَرْتَعِدْ *** فَصار مِنْ سَطْوَتِهِ مَثبُورًا (2)
362- جَلَّلَهُ عَضباً بائِناً ذَكَرْ *** فَخَرَّّ كَالجِذْعِ الغَريم المُنْعَقِر (3)
363- لَهُ مِنَ المَنُونِ وِرْداً وَ صَدَرْ *** معَفَّراً بِدَمِهِ تَعْفِيرا
364- سَلْ كُلَّ باغٍ غادِرٍ مُشاقِقٍ *** مِن ناكِثٍ وَ قاسِطٍ وَ مارِقٍ
365- ماذا لَقوا مِنَ الإمامِ الصَّادِقِ *** في حَرْبِهِمْ فَاسْأَلْ بِهِ خَبِيرا
366- لَنا قُلوبٌ مُلِئَتْ مِنْ حُبِّهِ *** وَحُبِّ أهْلِ بَيْتِهِ وَ صَحْبِهِ
367- لَمّا عَلِمْنَا قُرْبَهُ مِنْ رَبِّهِ *** بارئنا زِدْنا هُدىً وَ نُورا (4)
من الرجز
في رثاء من استشهد في كربلاء من أهل البيت علیهم السلام:
368- أَيْنَ مَنْ كَانُوا شُموسي وَ بُدُوري؟ *** أيْنَ مَنْ كانُوا جَمالي وَ سُروري؟
369- ابْنَ مَنْ كانُوا حُماتِي وَ رُعاتي *** وَ هُداتي حِينَ تُعيِيني (5)أموري؟
370- وَ الَّذِي كُنْتُ بِهِمْ أَسْمُو عَلَى *** كُلِّ جَليلٍ وَ نَبِيلٍ وَ خَطير
371- وَ الَّذِي كَانُوا إِذا ما جَنَّ خَطْبٌ *** فَجُنَّتِي مِنْ فادِحِ الخَطْبِ (6)العَسير
372- كَمْ أفاضُوا مِنْ أيادٍ بِفنائي *** لَسْتُ اُحصِيها وَ اغنَوا مِنْ فقير؟
373- ذُو حُلُومٍ وَ عُلوم راسِخاتٍ *** كَجِبال شامِخاتٍ وَ بُحور
374- کَم کِبادٍ قَطعُوها نعراي *** بحَنينٍ وَ أنينٍ وَ زَفِيرِ
375- وَ قُلوبِ خالِصاتٍ وَ رِقابِ *** خاضعاتٍ لِعُلَا الرَّبِّ الغَفورِ
376- مَهْبَطُ الرَّحْمَةِ مِنْهُمْ كَانَ رَبِّعِي *** كُلّ آنٍ في مَساءٍ وَ بُكُورِ
377- مُذْ نَأَوْا بِالْبُعْدِ عَنْ إِنْسَانِ عَيْنِي (1)كَثُرَ الشَّامِتُ إِذْ قَلَّ تصيري
378- يا عُيونِي إِنْ تَكُنْ عَزَّتْ دُموعي *** فَاذْرِفِي بِالدَّمِ مِنْ قَلْبٍ كَسِيرِ (2)
من الرمل
في الاستغاثة بالله تعالى:
379- عَبدٌ لِعزّ جَلالِ مَجْدِكَ يَخْضَعُ *** بِيدِ التَّذلُّل بابَ جُودِكَ يَقْرَعُ
380- لَو لا زَفير سَعِيرِ لَوْعَةِ وَجْدِهِ *** ممَا عَراهُ (3)لأَغْرَقَتْهُ المَدْمَعُ
381- ضاقَتْ بِهِ الدُّنْيا فَلا تَهْلُهُ يا *** مَن جُودُهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ أَوْسَعُ
382- إنْ تَطرُدَ العافي (4)فَمَنْ ذا يُرْتَجى؟ *** أوْ تَمْنَحَ الرّاجي فَمَنْ ذا يَمْنَعُ؟
383- أشكو إلَيْكَ ظُلامَةٌ مِنْ ظَالِمٍ *** للْبَغْيِ مِنْهُ لدَى الخَلائِقُ مَنْبَعُ
384- أضْمَى الحَشا مِنّي بَأسهم ظُلْمِهِ *** وَأحَلَّ بی ما لَمْ أكُنْ أتَوَقَعُ
385- فَمَنِ الذي أرْجُوهُ بَعْدَكَ ناصِراً؟ *** وَ مَنِ الَّذي مِنْهُ إِلَيْهِ أَفْزَعُ؟
386- وَ مَن الّذي أدْعُوهُ في غَسَقِ الدُّجى (1)*** فَيَرى مَقامي فِي الظَّلامِ وَ يَسْمَعُ؟
387- وَ بِمَنْ ألوذُ (2)مِنَ الرَّدى وَ بِمَنْ أعُو *** ذُ مِنَ العِدى وَ بِمَجْدِ مَنْ أَتَشَفَّعُ؟
388- وَ بِمَنْ أَرَجّی ناصِراً وَ لكَسْرِ قَلْ- *** بي جابراً وَ بِحَقِّ مَنْ أَتَضَرَّعُ؟
389- يا مَنْ عَلَى العَرْشِ اسْتَوَى يَا مَنْ عَلَى ال- *** -مُلْكِ أحتَوى يا مَنْ يَذلُّ وَ يَرْفَعُ
390- يا غافِراً يا ساتِراً يا جابِراً *** يا كاسِراً يا فاطِراً يا مُبْدعُ
391- يا عالِماً يا دائِماً يا قائماً *** يا حاکماً يا قاهِراً لا يدْفَعُ
392- يا مَنْ عَلَيْهِ تَوَكُلي وَ بِهِ عَلَيْ- *** -ه تَوَسُّلي وَ بِلُطْفِهِ لي مَطْمَعُ
393- خُذْ لي بِحَقِّي مِنْ ظَلُوم لَم يَزَلْ *** قلبی بسهُم عِنادِهِ يَتَقَطَّعُ
394- كَمْ لَيْلَةٍ مِنْ بَغْيِهِ أَمْسَيْتُ ذا *** كَبِدٍ عَلى جَمْرِ الغَضا (3)يَتَلَوَّعُ؟
395- وَ الفِكْرُ منّي حائِرُ وَ الطَّرْفُ سا *** هٍ ساهِرٌ وَحَشايَ وَجْداً يَنْجَعُ (1)
396- مِن بَحْرٍ وافِرِ ظُلْمِهِ وَ مَدِيدِهِ *** لَيلي طَويلٌ فَجْرُهُ لا يَطْلَعُ
397- فظٌ غَلِيظٌ أَحْمَقٌ مُتَجَبِّرٌ *** مُتَكَبَّرٌ نَذلٌ دَعِيُّ الكَعُ (2)
398- لانَتْ أسافِلُهُ فَقَلََّ حَياؤُهُ *** وغدَتْ وَ قاحَتُهُ عَلَيْهِ تَشْنَعُ
399- يا أيُّها المِهدارُ وَ المِنْقارُ وَال- *** -خَتّارُ (3)وَ الرّجْسُ الَلئيمُ المُبْدِعُ
400- بُؤ خاسئاً مِنْ كُلِّ فَضْلٍ عارياً *** وَ عَلَيْكَ مِنْ نَسْجِ المَلامَةِ أَدْرُعُ (4)
401- وَ عَلى جَبِينِكَ إِنْ قَبِلْتَ نَصيحَتي *** بَدَل العِمامَةِ للاءَمَة بُرْقُعُ
402- وَ عَلَيْكَ ألفا ألف ألفَي لَعْنَةٍ *** مِن ذِي المَعارِجِ وَضلُها لا يُقْطَعُ
403- ما فاهَ مَظْلُومٌ بِلَعْنَةِ ظَالِمٍ *** متَهَجَّدُ في لَيْلِهِ مُتَضَرِّعُ (5)
من الكامل
1) الساهي: من أخذه السبات بلادة أو ذهولاً. النجيع: الدم المائل إلى السواد.
2) الفظّ: السيّء الخلق، الخشن الكلام، الألكع: الأحمق، اللئيم.
3) المهدار: الهدر، جمع هَدّرة؛ الرجل الثقيل الساقط الّذي لا خير فيه. المنقار: يقال بينهم مناقرة، أي مراجعة كلام و مخاصمة. و نقر فلان على فلان، أي غضب عليه. الختّار: الغدّار.
4) بؤ: عُد، ارجع. أدرع: جمع درع.
5) تسلية المجالس، 545/2-547
في رثاء الإمام الحسين علیه السلام، و ذمّ قاتليه و أعدائه:
404- كَرْبَلاكُمْ فِيكِ مِنْ شَيْبٍ خَضِيبٍ *** بِدَمِ النَّحْرِ وَ كَمْ هَامٍ نَقِيف؟ (1)
405- وَ سَعِيدٍ بِصَعِيدِ الطَّفِّ ثاوٍ *** رَأسهُ يُعْلَى عَلَى رُمْحِ تَقِيفِ (2)
406- لبَنِي الزَّهْرَاءِ أَرْبابُ المَساعي *** و المعالي و العَوالي و السُّيوف
407- زلفتْ (3)نَحْوَهُمْ عُصْبَةُ سُوءٍ *** لَيْسَ فِيهِمْ غَيْرِ زِنْدِيقٍ وَ كُوفِي
408- لَعَنَ الله بَنِي الكُوفَةِ لَمْ *** يَكُ فِيهِمْ مَنْ بِعَهْدِ اللهِ يُوفِي
409- سَلْ يَزيداً قائماً بالقِسْطِ مَنْ حا *** زَ المَعالي مِنْ تَلِيدٍ وَ طَريفِ (4)
410- صَلَبُوهُ بَعْدَ خَذْلٍ ثُمَّ قَتْلٍ *** آهٍ مِمّا حَلَّ بِالبَدَنِ الشَّریفِ
411- فَلِذا صارَتْ براحاً وَ خَلَتْ *** أرْجاؤُها من قاطن (5)فيها وَرِيفِ
412- وَ غَدَتْ أَبْناؤُها في كُلِّ فَجٍّ *** بَيْنَ شُرْطِيٌّ زَنِيمٍ (6)وَ عَرِيفِ
413- وَ لَئيمٍ وَ ذَمَيمٍ وَ رَجيمٍ *** وَ شَقِيٌّ وَ غَوِيٌّ وَ طَفيف (7)
414- وَ جَبانٍ يَوْمَ زَحْفٍ وَ قِراعٍ *** وَ عَلَى الجاراتِ بِاللَّيْلِ زَحُوفِ
415- هُمْ فُروعٌ لأصولٍ لَمْ يَرُقُوا *** لبَنِي الزَّهْراءِ في يَوْمِ الطُّفوفِ
416- أسَفُوا إِنْ لَمْ يَكُونُوا ذَا أَجْتِهَادٍ *** مِثلَ آبائِهِمْ بَيْنَ الصُّفوف
417 - فَاسْتَحَلُوا مِنْ بَيْنِهِمْ كُلَّ سُوءٍ *** وَأَحَلُّوا بِهِمْ كُلَّ مَخُوفِ
418- فَلِذا نَحْوَهُمْ وَ جَّهْتُ دَمِي *** وَ عَلَيْهِمْ أَنا داع بالحُتوفِ (8)
419- وَ لِما أسدوهُ مِنْ بَغْيِ وَ ظُلْمٍ *** تسرّهُ بِالسُّوءِ داني وَ أليف
420- وَ مِنَ اللهِ عَلَيْهِمْ لَعَناتٌ *** دائماً تَترى بِلا كَمٍّ وَ كِيفِ
421- ما شكا ذُو حرْفَةٍ ما نالَهُ *** مِنْ فَاجِرٍ بِالبَغْيِ وَ الظُّلْمِ عَسُوفِ (1). (2)
من الرمل
في رثاء أمير المؤمنين علیه السلام:
422- صَرْفُ الرَّدَى بِفَني الزَّمانِ مُوكَّلُ *** وَ لَهُمْ بِأشيافِ المَنِيَّةِ تَقْتُلُ
423- وَ هُمْ لأَسهُمِ فَتْكِهِ غَرَضٌ فَلَيْ- *** -سَ لَهُمْ سَبِيل عَنْهُ أَنْ يَتَحَوَّلُوا
424- في حِكْمَةٍ بِقَضائِهِ في أَخْذِهِمْ *** بِالمَوْتِ جَمْعاً لا يَجُورُ وَ يَعْدِلُ
425- كَمْ غادَرَتْ غَدراته مِنْ قاهِرٍ *** في التُّرْبِ مَقْهُوراً تَطَأَهُ الأَرْجُلُ
426- عَفَتِ العَواصِفُ قَبْرَهُ بِهُبُوبِها *** وَ عَلى تَراهُ السّائِمَاتُ (3)تُهَرْوِلُ
427- أيْنَ المُلوكُ بَنُو المُلوكِ وَ مَنْ هُمُ *** كانُوا إِذا رَكَبُوا يَذوبُ الجَنْدَلُ (4)
428- لَعَبَ الزَّمانُ بِهِمْ فَعَمّا قَدْ جَرى *** في حَقِّهِمْ مِنْ صَرْفِهِ لا تَسْأَلُوا
429- بُلِيَتْ مَحاسِنُهُمْ وَ شُتَّتَ شَمْلُهُمْ *** وَ خَلَتْ مَجالِسُهُمْ وَ أفْنَى المَنْزِلُ
430- وَاسْتَبْدَلُوا بَطْنَ الثَرى مِنْ ظَهرها *** وَاروعتا بِحَشَايَ مِمَّا اسْتَبْدَلُوا
431- يا مَنْ حَديثُ مَدامِعِي مِنْ أَجْلِهِمْ *** في صَحْنِ خَدِّي مُطلقُ وَ مُسَلْسَلُ
432- عَنِّي خُذُوا خَبْرَ الصَّبَابَةِ (5)إِنَّني *** ما بَيْنَ أَرْبابِ الغَرامِ مُعْدِلُ
433- سُقْمِي لِدَعْوايَ المَحَبَّةَ مُعْجِزٌ *** إذْ دَمْعُ عَيْنى مُذ نأيتُمْ (6)مُرْسَلُ
434- يا مَنْ حَقيقَة مِحْنَتي في حُبِّهِمْ *** مِنها سُقامي مُجْمَلٌ وَ مُفَصَّلُ
435- ما إِنْ ضَمَئتُ إلى زَلالِ لقاكُمُ *** إلّا ولي مِنْ فَيْض دَمعي مَنْهَلُ
436- كَلًا وَ لا عَنِّى تَأخَّرَ وَصْلُكُمْ *** إِلَّا وَهَيجَني غَرامٌ مُقْبِلُ
437- فَلا نُدُبَنَّ بِحُرْقَةٍ مِنْ لَوْعَتي *** رَضُوى يَذُوبُ لَها وَ يَذْبَلُ (1)
438- بِالخيفِ خِفْتُ مَنِيَّتِي إِذْ لَمْ أَنَلْ *** بِمِنَى المُنى مِنْكُمْ فَخَطبي مُشكل
439- وَ بِجَمْعِ أَجْمَعْتُمْ قَطِيعَة صَبّكُمْ *** فَغدا جَمالَكُمْ يَخُدُّ وَ يَزْمُلُ
240- وَ رَمَيْتُمُ قَلْبِي بِجَمْرَةِ لَوْعَةٍ *** بِشُواظِها (2)مِنّي أُصِيبَ المَقْتَلُ
441- فَلأَصْرِفَنَّ مَوَدَّتى عَنْكُمْ إِلَى *** قوْمٍ لَهُمْ فِي المَجْدِ باعٌ أَطْوَلُ
442- قَوْمٌ هُمُ إمّا وَلِيُّكَ عَادِلٌ *** أوْ عالِم أو حاكِمٌ أوْ مُرْسَلُ
443- أو عابدٌ أو حامدٌ أو زاهدٌ *** أو ماجد أو عاضدٌ أو مُفضلُ
444- أو فائِزُ يَوْمَ الغَدير برتبة *** بِعُلُوِّها خَضَعَ السَّماکُ الأعزل (3)
445 - مَوْلَی إِلَيْهِ فِي الحِسابِ حِسابنا *** وَ عَلَيْهِ فى ذاكَ المَقام نُعَوِّلُ
446- وَ إِذا بَنُو الدُّنْيا تَوالَتْ مِثْلُها *** فَإِلَيْهِ مِنْ دُونِ الخَلائِقِ نَعْدِلُ
447۔ فَرَضَ الإِلهُ عَلَى الأنامِ ولاءَهُ *** فَرْضاً بِهِ نَزَلَ الكِتابُ المُنْزَلُ
448- إن كُنتَ مُرْتاباً (4)فَسَلْ عَنْ إِنَّما (5)*** فَهِيَ الدَّليلُ لِمَنْ يَصِحُ وَ يَعْقِلُ
449- كَتْفُ النَّبِيِّ لأَخْمَصَيْكَ مَواطِيءٌ *** فَلِذاكَ خَدُّ سِواكَ حَقّاً أَسْفَلُ
450- يا أوَّلَ الأقوام إيماناً بما *** أوْحَى الإله لابْنِ عَمِّكَ مِنْ عَلُ (6)
451- یا آخِراً عَهْداً بِهِ لَمّا قَضى *** حزتَ العُلى أنتَ الأخِيرُ الأوَّلُ
452- ما رُمْتُ نَظْماً فِيكَ إِلَّا زَانَهُ (7)*** سِخراً يُزَيِّنُ مَقُولي وَ يُجَمِّلُ
1) رضوی، يذبل: اسم جبل.
2) الشواظ: لهب لا دخان فيه.
3) السماك الأعزل: كوكب تير.
4) مرتاباً: شاكّاً.
5) أي قوله تعالى في سورة المائدة، 55: إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ.
6) في البيت إقواء.
7) زانه: حسنه و زخرفه
453- و إذا مَديحُ سِواكَ رَامَتْ فِكْرَتي *** سَمَحَ القَريضُ لَهُ وَ كَلَّ المِقْوَلُ (1)
454- وَ إِذا طَغَى رَيْبُ الزَّمَانِ (2)بِعُسْرِهِ *** فدُعائی باسْمِكَ لِلْعَسير يُسهِّلُ
455- أعمالُنا مَنْقُوصَةٌ مَقْصُورَةٌ *** إنْ لَمْ يُصَرِّحُها وَلاكَ وَ يُكَمِّلُ
456- مديحُكَ البَسَني مَلابِسَ رِفْعَةٍ *** لِعُلُوِّها فَوْقَ المَجَرَّةِ أَرْفُلُ (3)
457- كَمْ مَنْبَرٍ شَرَّفْتُهُ بِمَدائِحٍ *** في وَصْفِ مَجْدِكَ فَضْلُها لا يُجْهَلُ
458 - وَ خِطابَةٍ رَصَّعْتُها بِجَواهِرٍ *** هامَ الثَّناءُ بِها عَلَيْكَ يُكَلِّلُ
459- تَعْنُوا (4)وُجُوهُ أُولِي التُّقى لِجَلالِها *** وَذَوُو الشّقاءِ حَسَداً بِها يَتَضاءَلُوا
460- ما طالَ مَجْدٌ بِالمَكارِمِ وَ التَّقى *** إلَّا وَ مَجدُ عُلاكَ مِنْهُ أطْوَلُ
461- رَقَمْتُ حُروفَ عُلاكَ فِي الصُّحُفِ الألى *** مَفْرُوضَةٌ إِذْ ما سِواها مُهْمَلُ
462- سَلْ عَنْهُ بَدْراً وَالوَليدَ وَ عِتْبَةً *** تُنْبِيكَ عَنْ نَدْبِ (5)يَقُولُ وَ يَفْعَلُ
463- قَدَّ ابْنَ مِيشا فَانْثَنى وَ حُسامُهُ *** بدِمائِهِ مُتَوَشّحُ مُتَسَربلُ (6)
464- وَ قَمُوصَ خَيْبَرَ مُذْ أُبِيدَ غَدَتْ لَها *** قُمُصُ (7)المَذَلَّةِ وَالإهانة تَشْمُلُ
465- وَ بَنُو قُرَيْضَةَ لَمْ يَزَلْ رَبُّ العُلى *** بِيَدَيْكَ يا مَوْلَى الأَنامِ يُزَلْزَلُ
466- أعمالُنا في حَشْرِنا وَ صَلاتُنا *** بِسِوى وَلائِكَ رَبُّنَا لا يَقْبَلُ
467- عَلَقَتْ يَدِي مِنْهُ بِأَوْثَقِ عُرْوَةٍ *** يَفْنَى الزَّمانُ وَ حَبْلُها لا يُفْصَلُ
468- یا مَنْ يَقِيسُ بِهِ سِواهُ سَفاهَةً *** ما أنْتَ إِلَّا أَعْفَكٌ (8)لا يَعْقِلُ
469 - تَرِبَتْ يَداكَ (9)فَضَلَّ سَعْيُكَ فِي الوَرى *** أيُقاس بالدُّرِّ الثمين الجَنْدَلُ
470- بَلْ مَا الأَكاسِرَةُ العِظامِ وَ مَا القَيا *** صِرَةُ الكِرامِ وَ مَنْ يَجُورُ وَ يَعْدِلُ
471- فِيهِ بِنُوحٍ وَ الخَلِيلِ وَ بِالكَلي- *** -م وَ بِابْنِ مَرْيَمَ وَ هُوَ مِنْهُمْ أَفْضَلُ
472- يا زائِراً جَدَّثَ (1)الوَصِيِّ مُعَظَّماً *** وَ لَه عَلَى البَيتِ الحرامِ يُفضّلُ
473- وَ يَرَى الخُضوعَ لَدَيْهِ خَيْرَ وَسِيلَةٍ *** بتوابها يَتَوَسَّلُ المُتَوَسِّلُ
474- قف خاشِعاً وَ الثَمْ تَراهُ فَفَضْلُهُ *** وَ كَمالُهُ مِنْ كُلِّ فَضْلِ أَكْمَلُ
475- وَأَعْدُدْ قِيامَكَ في صَعِيدِ مَقامِهِ *** سَبَباً إلى رِضْوانِ رَبِّكَ يُوصِلُ
476- وَ جَميعُ ما تأتي بِهِ مِنْ طَاعَةٍ *** جَزْماً بِغَيْرِ ولائِهِ لا يُقْبَلُ
477- وَ أَبْلِغْهُ عَنِّي بِالسَّلامِ تَحِيَّةً *** هِيَ خَيْرُ مَا يُهْدِى إِلَيْهِ وَ يُرْسَلُ
478- وَ مَدائِحاً في غَيْرِ وَصْفِ كَمالِهِ *** ترْصيعُها (2)وَ بَديعُها لا يُجْمَلُ
479- وَ إِلَيْهِ اُبدي بالخِطابِ الُوكهُ *** عَنْ صِدْقِ إخلاصي رَواهَا المِقْوَلُ
480- مِنْ بَعْدِ مَا نَأْتِي بِهِ مِنْ طَاعَةٍ *** بأدائها يَتَنَفَّلُ (3)المُتَنَفلُ
481- وَ إِذا فَرَضٌ أو إقامَةُ سُنَّةٍ *** أوْ زَوْرَةٍ مِنْهَا النَّجاةُ تُؤَمِّلُ
482- قِفْ ثُمَّ قُلْ يا خَيْرَ مَنْ لِولائِهِ *** في مُهْجَتي (4)دُونَ الخَلائِقِ مَنْزِلُ
483- وَ مَعارِجُ الدَّعْواتِ حَوْلَ صَرِيحِهِ *** وَ عَلَيْهِ أمْلاكُ السَّماءِ تُنَزَّلُ
484- بَكَتِ السَّماواتُ العُلى المُصابه *** بِدَمٍ عَبيط (5)لا بِدَمْعٍ يَهْمِلُ
485- أذْكَتْ رَزِيَّتُهُ بِقَلْبِي لَوْعَةً *** حَتَّى المَماتَ رَسِيسُها يَتَجَلْجَلُ (6)
486- وَ عَلَى عُيوني حَرَّمَتْ طِيبَ الكَرى *** فَلِذا بِفَيْضِ نَجِيعِها (7)لا تَبْخَلُ
487- صَلَّى عَلَيْكَ اللهُ يا مَنْ دِينُنا *** حَقّاً بِغَيْرِ ولائِهِ لا يُقْبَلُ (8)
من الكامل
في مدح أمير المؤمنين علیه السلام:
488- هو الإمام الَّذي ما شانَهُ نَجَلُ *** وَ لا نَبِيُّ قَلْبُهُ عَنْ قَرْنِهِ (1)فَشَلُ
489- مِنْ وَجْهِهِ قَمَرُ في لَحْظِهِ قَدَرٌ *** في شخّهِ أَجَلٌ مِنْ عَفْوِهِ أمَلُ
490- إذا مَشَى الحِينُ وَ السَّيْفُ في يَدِهِ *** حَسِبْتَ بَدْرَ الدُّجى في كَفِّهِ زُحَلُ
491- ما زال في الأرْضِ أبطال فَمُنذُ نشأ ال- *** -وَصِيُّ أبطَلَها يَوْمَ الوَغى بَطَلُ
492- يُنْبِي بِبَدْرٍ فَقَالَ المُبْصِرُونَ لَهُ *** جَلالُةُ مَلَكٌ ذَا الشَّخص أوْ رَجُلُ
493- سَلْ سَلَّةَ البَيْضِ مَنْ سَلَّ النُّفوسَ بِها *** وَ مَنْ تَخَطَّتْ بِهِ الخَطِيَّة الذُّبُلُ (2)
494- تَراهُ يَقْطَعُ آجالَ الكمَاةِ (3)إذا *** ما واصلَ السَّيْفُ ضَرْبٌ مِنْهُ مُتَّصِلُ
495- حُسامُهُ يَنْثَني مِنْ عِنْدِ هَزَّتِهِ *** كَأَنَّهُ مِنْ طَلَى (4)أعْدائِهِ ثَمِلُ
496- لِلسَّيْفِ في يَدِهِ ضحكٌ وَ لَيْسَ فَمٌ *** وَ للرُّؤُوسِ بُكاءٌ مِنْهُ وَ لا مُقَلُ
497- سائِلٌ بِهِ فِي الوَغَى وَ المَوْتُ يَقْدِفهُ *** وَ الرُّعْبُ مُقْتَبِلُ وَ الضَّرْبُ مُخْتَبِلُ
498- وَ البِيضُ (1)إِنْ واصَلَتْ بِيضَ الرُّؤُوسِ تَرى *** لَهَا الرُّؤُوسُ عَنِ الأجْسادِ تَنتَقِلُ
499- وَ المَشْرَفِيَّةُ عِنْدَ الضَّرْبِ مشرفةٌ *** والسّمُهَريَّةٌ (2)عِنْدَ الطَّعْنِ تَشْتَعِلُ
500- وَ الخَيْلُ راكِعَةُ فِي النَّقْع ساجِدَةٌ *** لَها مِنَ الدَّمِ ثَوْبٌ مُسْبِلُ خَضِلُ (3)
501- وَ الليْلُ نَقْعٌ وَهَاتِيكَ الأَسِنَّةُ قَدْ *** يَلْمَعْنَ فيهِ نُجُومُ ثُمَّ أوْ شُعَلُ
502- هُناكَ تلقى بِهِ سَيْفاً بِمِضْرَبِهِ *** جَهْل عَلى مَعْشَرٍ لِلْحَقِّ قَدْ جَهَلُوا (4)
من البسيط
في ذكر مصيبة الإمام الحسين و أهل بيته علیهم السلام:
503- الصَّبْرُ وَ الحُزْنُ مَقْطُوعُ وَ مَوْصولُ *** وَ النَّوْمُ وَ الدَّمْعُ مَمْنوعٌ وَ مَبْذُولُ
504- وَ الجِسْمُ مُتسقِمٌ و الطَّرْفُ مُنسجمٌ *** و الوَجْدُ مُحْتَكمٌ والقَلْبُ مَتبُولُ (5)
505- وَ في فُؤادي مِنْ فَرْطِ الأسى (6)حُرُقٌ *** مِنهَا الحَشا بِضرامِ الحُزْنِ مَشعول
506- مِنْ ما جَرى بَعْدَ خَيْرِ الرُّسُلِ مِنْ عُصَبٍ *** في الدِّينِ مِنْ سَعْیها نَقْصُ وَ تَبْدِيلُ
507- خانَتْ عُهُوداً وَ أَيماناً مُؤَكَّدَةٌ *** فَالحَقُّ مِنْ جَهْلِها فِي النَّاسِ مَجْهُولُ
508- مِمَّا جَنَتْ سَفَها يَوْمَ السَّقِيفِ دَمَ ال *** -وَصِي صِنْوَ رَسولِ اللهِ مَطلولُ (1)
509- وَ سِبْطُهُ بِوَجْيِ السّمِّ مُخْتَرَمٌ *** وَ شِلْوُهُ (2)في صَعِيد الطَّفٌ مَقْتولُ
510- خانوه إذْ وَعَدُوهُ حِفْظُ أسْرَتِهِ *** فَالعَقْدُ مِنْهُمْ بِكَفِّ القَدْرِ مَحْلُولُ
511- وَ فِي الغَديرِ أَقَرُّوا بِاللسانِ وَ فِي ال- *** -فُؤادِ عَهْدُهُمْ بِالنَّقْضِ مَفلُولُ (3)
512- يا أُمَّةً كَفَرَتْ بِاللهِ إِذْ مَكَرَتْ *** بِعَقْدِ خُمِّ وَ غَرَّتْهَا الأَباطِيلُ
513- وَ ضَيَّعُوا مَا بِهِ أَوْصَى النَّبِيُّ وَ ما *** يَوم القِيامَةِ عَنْهُ المَرْءُ مَسْؤُولُ
514- مِنْ صِدْقِ وَدِّ أُولِي قُرْبَى النَّبِيِّ وَ مَنْ *** فيهِم أتانا مِنَ الرَّحْمَنِ تَنْزِيلُ
515- قَوْمٌ وَلاؤُهُمْ فَرْضٌ وَ حُبُّهُمُ *** حَبْلٌ بحَبْل إِلهِ العَرْشِ مَوْصول
516- سَلْ عَنْهُمْ «هَلْ أتى» تلقى بها شرقاً *** في ذِكْرِهِ لَهمُ مَدْحَ وَ تَفْضِيلُ
517- وَ فِي العُقودِ وَ فِي النَّجْوى مديحُهُمُ *** يُزِينُهُ (1)مِن سَليم القَلْبِ تَرتيلُ
518- وَ إِنْ تَلاهُ زَنِيمُ (2)الأَصْلِ حَلَّ بِهِ *** مِنْ خُبْثِ باطِنِهِ بِالجَهْلِ تَأْوِيلُ
519- فَكُلُّ فَخْرِ عَلى أَبْوَابِ مَجْدِهِم *** لهُ سُجودٌ وَ إِذْعان (3)وَ تَقْبِيلُ
520- البحرُ عِلْمُهُمُ وَ الطَّوْدُ (4)حِلْمُهُمُ *** بفَضْلِهِمْ كامِلُ الإفضال مَفْضُولُ
521- أخْنَى (5)الزَّمَانُ عَلَيْهِمْ فَانْثَنَوْا وَ لَهُمْ *** بَأْسٌ لِمُجْمَلِهِ بِالصَّبْرِ تَفْصِيلُ
522- في كَرْبَلاءَ أَصْبَحُوا يَرْوِي مَناقِبَهُمْ *** حَتَّى القيامة جيلٌ بَعْدَهُ جِيلُ
523- طافَتْ عَلَيْهِمْ بِكَأْسِ المَوْتِ طَائِفَةٌ *** فَكُلُّهُمْ لِعِقابِ الحَتفِ مَغْلُولُ (6)
524- فَاسْتَشْعرُوا حُبَّنا مِنْ حُسْنِ صَبْرِهِمُ *** بها رِضًا الله مَطلُوبُ وَ مَأْمُولُ
525- مَضَوْا كِراماً بِأَرْضِ الطَّفِّ يَشْمَلُهُمْ *** مِن ذي المَعارِج تَوقيرٌ و تَبجيلُ (7)
526- نالُوا بِقَتْلِهِم فِي اللهِ ما قَصَرَتْ *** عَنْ وَصْفِهِ مِنْ بَنِي الدُّنْيَا الأقاوِيلُ
527- حازوا (1)السَّعادَةَ مِنْ بَذْلِ النُّفوسِ فَفي *** دارِ الخُلودِ لَهُمْ فَضْل وَ تَفضيلُ
528- لَمْ يَنْسَخِ الظَّلَّ مِنْهَا ضَوْءُ مَشْرِقِهِ *** فَيا لَهُمُ بِجَمِيلِ الصَّبْرِ تَنْوِيلُ (2)
529- راقَتْ مَشارِبُها فاقَتْ عَجائِبُها *** فَسَعى طالِبُها ما فِيهِ تَضْلِيلُ
530- أشباحُهُمْ فِي الثَّرَى مَنْبُودَةٌ وَ لَهُمْ *** أرواحُ صِدْقٍ لَها بِالصَّفْوِ تَكْبِيلُ
531- قَوْمُ لأَوْجُهِهِمْ يَوْمُ القِراع (3)و في *** بَذلِ المَكارِمِ تَقْطِيبٌ وَ تَهْلِيلُ
532- قَوْمٌ تَراهُمْ وَ سُوقُ الحَرْبِ قَائِمَةٌ *** وَ الرُّمْحُ وَ السَّيْفُ مَنْصُوبٌ وَ مَسْلُولُ
533- أشدُ الشَّرى فِي ظَلامِ النَّفْعِ تَرْقُلُ في *** سِردِ الحَديدِ لَها سُمْرُ القَنا غيلُ (4)
534- أَجْسادُهُمْ بِعُرُوض المَوْتِ قَطَّعَها *** مِنَ الصَّوارِمِ في الهَيْجاءِ (5)تَفاعِيلُ
535- لها ترى كَرْبَلاء مَغْنى وَ لِلْمَلا ال- *** أغلى لدى تُرْبِها حَمْدٌ وَ تَهْلِيلُ
536- في اللهِ مُذْ بَدَّلُوا الأَرْواحَ قِيلَ لَهُمْ *** في جَنَّةٍ طَابَ مَثواها لَكُمْ قِيلُ
537- معارج العالَمِ العِلويِّ مَنزِلُهُم *** له عَلَيْهِ بأمر الله تنزيلُ
538- يا مَنْ مُصابُهُمُ أَوْهي (1)قِوايَ فَما *** لِلْحُزْنِ عَنْ قَلْبِي المَكْرُوبِ تَحْوِيلُ
539- قَضِيَّةُ الصَّبْرِ في أحشائي مُهْمَلَةٌ *** وَ الكَربُ وَ الغَم موضوعٌ وَ مَحمولُ
540- لَهفي لِنِسْوَتِكُمْ عُنْفاً تُساقُ عَلَى *** كُورِ (2)المَطِيِّ لَها بالسَّيْر تَعْجِيلُ
541- وَ فِي الرَّماح بُدُورٌ مِنْ وُجوهِكُمْ *** لها بِشَمْسِ الضُّحى بِالحُسْنِ تَمثيلُ
542- یا اُمَّةٌ قَتَلَتْ آلَ الرَّسُولِ وَ في *** عَفوِ الإلهِ لَها بالظَّنِّ تَأميلُ
543- ضَلَّتْ مَساعِيكُمُ خَابَتْ ظُنونُكُمُ *** فَما لَكُمْ غَيْر خِزْيِ اللهِ مَحْصول
544- قَدْ هُيِّئَتْ لَكُمُ فِي الحَشْرِ أَرْبَعَةٌ *** نارٌ وَ عارٌ وَ أغْلالٌ وَ تَنْكِيلُ
545- يَعوذُ أَهْلُ لَظَى مِنْكُمْ وَ يَلْعَنُكُمْ *** أهْلُ الضَّلالِ وَ فِرْعَوْنُ وَ قابِيلُ
546- قَتَلْتُمْ عِشْرَةَ خَيْر الأنام لَهُمُ *** جَدُّ وَ سادِسُهُمْ فِي العَدِّ جِبريلُ
547- وَ مَنْ بِفَضْلِهِمْ فِي الذِّكْرِ قَدْ شَهَدَتْ *** مِن غافِرِ الذَّنبِ فِى القُرآن تَنزيلُ
548- وَ مَنْ لَهُمْ بِفُؤادي مَنْزِلٌ رَحِبٌ (3)*** بِخالِصِ الوِدِّ مَعْمُورُ وَ مَأْمُولُ
549- یا عاذِلي لا تَلُمْني إِنْ بَكِيتُ دَماً *** لِما عراهُمْ (1)فَما ذُو الحُزْنِ مَعْدُولُ
550- مِنْ سَفْحٍ عَيْنِي فِي سَفْحِ الطُّفُوفِ جَرَى *** عَقيقُ دَمْعٍ بِكَفِّ الوَجْدِ مَعْمولُ
551- وَ يا مَعاشِرَ لُوّامِي عَلَى جَزَعِي *** لما أصابهم ما شئتُم قُولُوا
552- إسنادُ وَجْدي صحيحٌ لا خِلافَ بِهِ *** لكن أحاديث سَلواني مَراسيل
553- دَعْوايَ صِدْقُ ولاءَهُمْ لا يُدَنّسهُ (2)*** شَكٍّ بِوَسْوَسَةِ الشَّيْطانِ مَغْلُولُ
554- المُرْسِلِ الدَّمْعِ مِنْ عَيْنَيَّ مُعْجِزَةٌ *** فيها دَليلٌ عَلى صِدْقِي وَ مَدْلولُ
555- صَرَفْتُ نَحْوَهُمْ مِنْ مَنطِقي درراً *** بيانها من مَعانِي الحُبِّ مَنْقُولُ
556- إذا تلاها وَلِيُّ طابَ مَوْلِدُهُ *** لَهُ فُؤاد عَلَى الإخلاص مخبولُ (3)
557- بهذهِ طَرَباً مَوْصولُ نِعْمَتها *** وَ مِن بَلاغتِها وَصْلٌ وَ تَذْيِيلُ
558- يا سادتي يا بَني طُهَ الهُداةَ وَ مَنْ *** بِحُبِّهِمْ عَمَلي في الحَشرِ مَقبولُ
559- وَ مَنْ إذا خابَتِ الآمالُ كانَ بِهِمْ *** لي فی المَعادِ إِذا حُوسِبْتُ مَأْمُولُ
560- کَم شانِيءٍ (1)صَدَّهُ اللهُ العَلِيُّ بِكُمْ *** عني فَرُدَّ بِغَيْضٍ وَ هُوَ مَخْدُولُ
561- يَصُدُّ عَنِّي بِوَجْهِ صَالِحٍ (2)وَ لَهُ *** طَرْفٌ بِمِرْوَدِ ما يُجْفِيهِ مَكْحولُ
562- رامَ انتِقاصي برَأيٍ قائِلٍ فَلِذا *** كَ الحَدِّ مِنْهُ بِعَوْنِ اللهِ مَغْلُولُ
563- إذا تَصَوَّرْتُ ما أَبْداهُ مِنْ حَمَقٍ *** فيهِ لِقَلْبي تخويفٌ وَ تَهْويلُ
564- جَعَلْتُكُمْ جُنَّتِي (3)مِنْ نَيْلِ فِتْنَتِهِ *** فتَنتَني وَ هُوَ بِالتَّوْبِيخ مَرْذُولُ
565- يا مَنْ هُمُ عِصْمَتِي فِي النَّائِبَاتِ (4)وَ مَنْ *** أمري إلَيْهِمْ مَدَى الأَيّامِ مَوْكولُ
566- لا تَطرُدوني عَنْ أبواب جُودِكُمُ *** فَأَنتُمْ غايتي وَ القَصْدُ وَ السُّولُ
567- حُسّادُ رائِقِ شِعْري في مَديحِكُمُ *** إلَيَّ تَرْمُقُ مِنْهُمْ أَعْيُنٌ حُولُ
568- مَدَدْتُ كَفَّ سُؤالي نَحْوَ سَيْبِكُمُ(5)*** إذْ لَيْسَ لي غَيْرَكُمْ فِي النَّاسِ مَسْؤُولُ
569- سِجِلُ دَعْوَايَ في صِدْقِ الولاءِ لَهُ *** مِن حاكِمِ العَقلِ أبياتٌ وَ تَسْجِيلُ
570- وَلي شهودٌ عَلَى إثباتِ مُعْتَقَدي *** لَها مِنَ اللهِ بِالتَّصْدِيقِ تَعْذِيلُ
571- لدر فائق نظمي في مَحَبَّتِكُمْ *** بالدُّرِّ مِن ناقِدِ الألفاظ تعديل
572- مِنِّي عَلَيْكُمْ سَلامٌ لَيْسَ يَحْصُرُهُ *** مِن طالِبٍ عَدّهُ جِدُّ وَ لا قِيلُ
573- ما لاحَ صُبْحُ بِهِ لِلنَّاظِرِينَ هُدى *** أو فاحَ رَؤضٌ بِماءِ المُزْنِ (1)مبلولُ (2)
من البسيط
في نعيه الإمام الحسين و أهل بيته علیهم السلام:
574- رَبَّعُكُمْ (3)أَحْبَابُ قَلْبِي مُذْ خَلا *** وَ نَأَيْتُمْ عَنْهُ عَيْشي ما حلا
575- وَ مَديدُ الشَّوْقِ بي وافِرُهُ *** بِبَسيط السُّقْمِ جِسْمي أَنْحَلا
576- كُنْتُمُ شَمْسِي فَلَمّا أَفَلَتْ *** مِنْ سَماءِ السّعْدِ بَدْري أَفَلا
577- وَ أَقامَ الوَجْدُ في قَلْبي مذ *** حُسْنُكُمْ عَنِّي غَدا مُرْتَحَلا
578 - مُذْ بَعَدْتُمْ صَيَّرَ الحُزْنُ لَكُمْ *** في صَميمِ القَلْبِ عِنْدِي مَنْزِلا
579- وَالحَشا مِنِّي أَنَا لَهَبٌ بِهِ *** ثالِثُ السُّورَةِ يَتْلُو مَنْ تَلا
580- قاتَلَ اللهُ غُراباً مُنْذِراً *** بالنوى (4)صَیّرَ طَرْفِي مُرْسِلا
581- مُذْ أَتَيْتُ الأَرْبُعَ اللاتي خَلَتْ *** مِنْكُمُ أَقْبَلَ يَنْعى مُقْبِلا
582- فأهاجَ الوَجْدَ (5)عِلمى أنَّه *** لايُرى إِلَّا بِرَبْعٍ قَدْ خَلا
583- لَوْ عَلَى جَمْرٍ سَلَيْتُمْ كَبِدِي *** وَ فُؤادي عَنْ هَواكُمْ ما سَلا
584- سادَتِي كُنتُمْ لِقَلْبِي فَرْحَةٌ *** وَلِعَيْنَيَّ ضِياءٌ وَ جَلا
585- فَغَدَتْ فَرْحَةُ قَلْبِي فَرْحَةٌ *** وَ نَهاري صارَ لَيْلاً أليَلا
586- وَ إِذا ما مَرَّ مَعْناكُمْ عَلَى *** فِكرَتي هاجَ الحَشا وَ اشْتَعَلا
587- قاتَلَ اللهُ المَطايا إِذْ سَرَتْ *** بكُمْ تَقْطَعُ أجْوازَ الفَلا (1)
588- حِينَ غِبْتُمْ وَ خَلا مَغْناكُمُ (2)مَعَكُم طِيبُ رُقادِي رَحَلا
589- إِنْ تَكُنْ عَيْنِي بِنَوْمِي بَخَلَتْ *** فَبِدَمْعِي بَعْدَكُمْ لَنْ تَبْخَلا
590- سادَتي هَلْ عَوْدَةٌ لَوْ فِي الكَرى *** عَلَّها تَنْعِشُ صَبّاً (3)مُبْتَلى
591- لِيراكُمْ وَ إِلَيْكُمْ يَشْتَكي *** قُرْحَةٌ فِي القَلْبِ لَنْ تَنْدَمِلا (4)
من مخبون الرمل
في ذمّ أعداء أمير المؤمنين و أهل بيته علیهم السلام:
592- يَا ابْنَ البَغِيَّةِ يا رَأْسَ البَعَاةِ وَ يا *** نَجلَ الطُّغاةِ وَ أَهْلَ الزَّيْعَ (5)وَ الزَّلَلِ
593- وَ أَهْلَ بَدْرٍ وَ أُحُدٍ وَ الَّذِينَ سَرَوْا *** لِحَرْبِ خَيْرِ الوَرى بِالبِيضِ وَ الأسَلِ (6)
594- وَ مَنْ بِلَغْنَتِهِمْ جَاءَ الكِتابُ وَ فِي ال- *** أحزابِ ذِكْرُهُمُ حَتَّى القِيامِ جَلِي (7)
595- وَ يَا ابْنَ مَنْ كَانَ رَأْسُ المُشْرِكِينَ وَ يا *** رَأسَ النِّفاقِ وَ أهْلَ الشِّرْكِ وَ الخَطَل (8)
596- رُمتُم بأن تُطْفِئُوا نُورَ الهُدى بَعُدَت *** أحزابُكُمْ مِثْلَ سَهْلِ الْأَرْضِ وَ الجَبَلِ
597- فَأَرْسَلَ اللَّهُ جُنْداً لَمْ تَرَوْهُ عَلَى *** جُموعِكُمْ فَانْثَنَيْتُمْ خائِبِي الأَمَلِ
598- حَتَّى إذا قام دينُ الحَقِّ مُنْتَصِباً *** يَزْهُو فَخاراً إذِ المَحْفُوظُ مِنْهُ غَلِي
599- وَ ذَلَّ مَا عَزَّ مِنْ عُزّاكُمْ وَ غَدا *** مُكَسّراً جَمْعُها لِلْكَسْرِ مِنْ هُبَلِ
600- وَ عَمْرُو وِدَّكُمُ أَمْسى کَوِدِّكُمُ *** مُقسَّماً بِحُسام الضَّيْغَم (1)البطل
601- هادِي الخَلِيقَةِ مَحْمُودِ الطَّرِيقَةِ مَعْ- *** -صُومِ الحَقيقَةِ نُورُ اللهِ فِي الأَزَلِ
602- لَيْثُ الكَتِيبَةِ مَشْهُورُ الضَّرِيبَةِ ذِي ال- *** -قُرْبَى القريبة ثاني خاتم الرُّسُلِ
603- نَفْسُ الرَّسولِ وَ واقِيهِ بِمُهْجَتِهِ *** وَ ناصِرُ دِينِهِ بِالأقوالِ وَ العَمَلِ
604- رَبُّ الفِراش إذِ المُخْتارُ أُخْرِجَ مِنْ *** مَقامِهِ فِي الدُّجا يَسْرِي عَلى وَجَلِ (2)
605- بَدَتْ لأهْلِ العُلى أَنْوارُ طَلْعَتِهِ *** فَوْقَ الفِراشِ كَبَدْرٍ تَمَّ فِي الطَّفَلِ (3)
606- مِن جَدِّكَ الرَّجْسِ في بَدْرٍ وَ خالَكَ مَعْ *** أخِيكَ عَمَّا لَقَوْهُ مِنْهُ قِفْ وَ سَلِ
607- يُنبِيكَ صَارِمُهُ عَنْهُمْ بِأَنَّهُمُ *** ما بَيْنَ مُنْعَفِرٍ مِنْهُ وَ مُنْجَدِل (4)
608- في كَفَّ أَبْلَجَ يَوْم الرَّوعِ (5)طَلْعَتُهُ *** كَالشَّمْسِ مُشْرِقَةٌ في دارَةِ الحَمَلِ
609- غَذَا وَلِيدُكُمُ مِنْ ثَدي صارِمِهِ *** لُبانَ صِرْفِ الرَّدَى بِالعَلِّ وَ النَّهْلِ (6)
610- كَهْف (7)الأنام و هاديهُمْ وَ مُنْقِذُهُمْ *** وَ مَنْ بِهِمْ سالِكُ في أَوْضَحِ السُّبُلِ
611- وَ غَيْثُ ما حُلْتُمْ إِنْ أزمةٌ فَرَعَتْ (8)*** وَ غَيْثُ صَارِخِهِمْ فِي الحَادِثِ الجَلَلِ
612- سَلْ عَنْ فَضائِلِهِ جَمَاً فَإِنَّ لَهُ *** في الذِّكْرِ ذِكْرٌ جَليلٌ سارَ كَالمَثَلِ
613- يَوْمُ القَمَوصِ عَلا شَأْنا بِسَطوَتِهِ *** إذْ رَدَّ شانِئَهُ بِالخَذْلِ وَالفَشَلِ
614- کانَتْ حُصُوناً حِصاناً في شَواهِقِها *** إلى ذُراها سَحابَ المُزْنِ لَمْ تَصِل
615- فَاقْتَضَ بِالذَّكَر الصّمصام (9)عُذرتها *** فَأَصْبَحَتْ مِنْ دِمَاءِ القَوْمِ في حُلَلِ
616- وَ ظیخها طاحَ قَدْ صارَتْ (10)سَلالِمُهُ *** مُنَكَّساً مِنْهُ أعْلاهُ إِلَى السَّفَلِ
1) الضيغم: الأسد
2) الوجل: الخوف.
3) الطفل: الظلمة.
4) منعفر : يقال: عفّره في التراب، أي مرّغه و دسّه. منجدل: مصروع.
5) أبلج: أبيض. الروع: الحرب.
6) العل: الشرب ثانية أو تباعاً. النهل: أوّل الشرب
7) الكهف: الملجاً.
8) الأزمّة الشدّة، الضيقة. قرعت: أصابت.
9) الذكر الصمصام: السيف الحادّ الباتر القاطع
10) كذا في الأصل. و من المناسب أن يكون: وَ زَلْزَلَهُ حَتَّى صارَتْ ... .
617- یا قالِعَ البَابِ يا بابَ النَّجَاحِ وَ مَنْ *** أوْ قَفْتُ دُونَ الوَرى في بابِهِ أمَلي
618- أرْجُو بِكَ اللَّهَ يَوْمَ الحَشْرِ يُنْقِذُني *** وَ أَنْ يُضاعِفَ مَا قَدْ قَلَّ مِنْ عَمَلي
619- وَ لا يُجَبِّهَنِي (1)حَيْثُ الفَضيحَةَ بی *** أوْلى وَ يَسْتُرَ ما أَخْفَيْتُ مِنْ زَلَلِي
620- و لا تَكِلني إلى نَفْسي وَ تَجْعَلَني *** في كُلِّ حالٍ عَلى عُلْيَاهُ مُتَّكَلِي (2)
من البسيط
في رثاء مسلم بن عقیل رضی الله عنه:
621- لَهْفُ قَلْبِي وَ حُرْقَتِي وَ عَوِيلي *** و بُكائي حُزناً لِلخَيْرِ قتيل
622- نَجْلُ عَمِّ النَّبِيِّ خَيْرُ وَ فِيٍّ *** عاهَدَ اللهَ مُسْلِمُ بِنْ عَقيل
623- خَذَلُوهُ وَ أَسْلَموهُ إلَى الحَي- *** -نِ فَوَفَّى بِعَهْدِ آلِ الرَّسُولِ
624- وَ تَلَقَى السُّيوف مِنْهُ بِوَجْه *** لَم يَهَنْ في رِضًا المَلِيكِ الجَليلِ
625- نَصَرَ الحَقَّ بِاللِسانِ وَ بِالقَلْ- *** -بِ و حاز الثَّنا بِباعٍ طويلِ
626- وَ مِنَ الله باعَ نَفْساً رَقَتْ في ال- *** -مَجْدِ أعْلاً العُلى بِصَبرٍ جَميل
627- بَذَلَ النَّفْسَ فِي رِضًا أَبْنِ وَلِيٍّ ال- *** -لهِ صِنْوِ الرَّسولِ زَوْج البَتولِ
628- لَسْتُ أَنسَى الأَوْغادَ (3)إِذْ خَذَلُو *** هُ وَالعِدا يَطلِبُونَهُ بِذُحولِ
629- وَ هُوَ يَسْطُو كَلَيْثِ غابٍ فَكُمْ جَدْ *** دَلَ رِجْساً بالصّارِمِ المَصْقُولِ (4)
630- ثُمَّ صُبَّتْ عَلَيْهِ مِنْهُمْ شَابِي- *** -ب (5)سِهامٍ كَصَوْبِ مزنٍ هَطُولِ
631- وَ هُوَ لا يَخْشَى السِّهامَ وَ لا يُضْ *** رعُ (6)لِلْقاسِطينَ أهْلِ الغلُولِ
632- وَ يَصُدُّ الكُمَاةَ (7)عَنْهُ بِغَضَبٍ *** كَمْ جَريحٍ مِنْهُ وَ كَمْ مِنْ قَتيلِ
633- كَمْ هَزِيمٍ مِنْ بَأْسِهِ وَ قَتيل *** فَرَّ مِنهُ يَقْفُو (8)سَبيلَ قَبِيلِ
634- ثُمَّ لَمَّا أَبْلَى بَلاءً عَظِيماً *** صارَ يَشْكُو الضّما بِقَلْبٍ غَلِيلِ
635- غادَرَتْهُ السِّهامُ مِنْ وَقعِها *** ذَا جَسَدٍ مِنْ ضَنَى الجِراحِ كَلِيلِ(1)
636- وَغَدا في يَدِ البُغاة أسِيراً *** لَهْف قَلبي عَلَى الأسير الذَّليلِ
637- ثُمَّ مِنْ بَعْدِ أَسْرِهِ جَرَّعُوهُ *** كَأسَ حَتفٍ بِأمْرِ شَرِّ سَليل
638- مَنْ أبُوهُ إلى سُمَيَّة يَسْمُو *** فَرْعُهُ لا يَسْمُو بِأصْلِ أَصِيل
639- يا بَنِي المُصْطَفَى لِما نالَكُمْ صَبْرِي *** فَيَصْبِرُ لَكِنْ طَوِيلُ عَوِيلِ
640- وَ إذا رُمْتُ أَنْ أُكَفْكِفَ (2)دَمْعِي *** قالَ قَلْبِي لِلطَّرْفِ جُدْ بِهُمولِ
641- فَعَلَى مَنْ سِواهُمْ آثَرَ الدَّمْ- *** -عِ وَ أرْثيَ بِالنَّظْمِ مِنْ حُسْنِ قِيلِ
642- وَ هُمْ قادَتي وَ أشبابُ إيماني *** وَ قُرْبي من خالِقي وَ وصولِ
643- كَشَفَ الله لي بِهِمْ كُلَّ مَنْشُو *** رٍ مِنَ الحَقِّ عَنْ كَفُورٍ جَهُولِ
644- فغدا حُبُّهُمْ وَ بُغْضُ أعادِيهِمْ *** بِقَلبي ما آنَ لَهُ مِنْ مُزِيل
645- وَ بِإِكْفارِ مَنْ تَقَدَّمَهُمْ أَوْ *** ضِحُ عَنْ حُجَّتِي بِصِدْقِ دَلِيلِ
646- مِنْ كِتابِ وَ سُنَّةٍ وَ قِياسِ *** رُكبَتِهِ ذَوِي الحِجى (3)وَ العُقُولِ
647- نَصُّ خَيْرُ الأَنامِ يَوْمَ غَدِي- *** -ر لَيْسَ فِي الذِّكْرِ فِيهِ مِنْ تَبْدِيل
648- وَ كَذَا إِنَّمَا وَلِيُّكُمْ فَاتْلُ إِنْ *** شئتَ إذا ما تَلَوْتَ بِالتَّرْتِيل
649- تَجِدُ اللهَ بِالزَّعَامَةِ أَصْطَفاهُمْ *** فَفِي الخَلْقِ مَا لَهُمْ مِنْ مَثِيل
650- فَلَهُمْ أرتجي لِبَرْدِ أوامي *** منْ رَحِيقٍ (4)مِنْ حَوْضِهِمْ سَلْسَبِيلِ
651- وَ مَدِيحي في فَضْلِهِمْ لَيْسَ يُحْصى *** بِنِظام كَالدُّرِّ فِي التَّعْدِيلِ
652- وَإلَيهِم أُهدي عُقود ثَناءٍ *** مِن فَوْادٍ بِالشُّكْرِ غَيْر مَلُولِ
653- ما دَجَى اللَيْلُ ثُمَّ وَأسْفَرَ صُبْحٌ *** وَرَقا طائِرٌ بِدوحٍ ظَلیلِ (5)
من مخبون الخفيف
في ذمّ أعداء أمير المؤمنين علیه السلام:
654- مقالُكُمْ في أحدٍ أُعْلُ هُبَلْ *** وَ قَوْلُهُ اللهُ أَعْلَى وَ أَجَلْ
655- أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ مَنْ *** صَلَّى و صامَ تابعاً خَيْر الرُّسُلُ
656- وَ خَيْرُ مَنْ وَاسَى النَّبِيَّ فِي الوَغا *** وَ خَيْرُ مَنْ فِي اللهِ نَفْسَهُ بَذَلْ
657- یا مَن تَلُمني في هَواهُ لا تَلُم *** فَحُبُّهُ وَجَدْتُهُ خَيْر العَمَلْ
658- مِنْ كَفِّهِ رَجَوْتُ أُسقى شُرْبَةً *** خِتامها مِسْكٌ وَفي ذَلِكَ فَلْ
659- أنا الَّذي مِنْ عَهْدِهِ مُسْتَمْسِكٌ *** بعُرْوَةٍ عَقْدُ وَلاها لا تُحَلْ
660- خَيْرُ وَليَّ لَيْسَ يُحْصى فَضْلُهُ *** وَ مَجْدُهُ عَزَّ عَنِ الوَصْفِ وَجَلْ
661- بَعْدَ إلهي وَ نَبِيِّي لا أرى *** سِواهُ يُنْجِينِي إِذَا الخَطْبُ نَزَلْ
662- فِي القَلْبِ مِنِّي مَنْزِلُ لِحُبِّهِ *** مُتَحَكُمٌ بِصِدْقِ عَهْدِي لَمْ يَزَلْ
663- أهتُفُ بِاسْمِهِ إِذا خَطْبٌ عَرا (1)*** وَ أَسْأَلُ اللهَ بِهِ وَأبتَهِل
664- فَإنَّني و مِن أجلِ كَيْدِهِ *** بِساحَتِي العَكس جابَني الأمَل (2)
فَإنَّني مُسْتَيْقِنٌ بِأَنَّهُ *** حَقّاً وَصِيُّ المُصْطَفَى مُنْذُ الأَزَلْ
. (3)من الرجز
في رثاء الإمام الحسين و أهل بيته علیهم السلام، و ذمّ أعدائهم:
665- حُزْنُ قَلْبِي وَ هُيامي (4)*** وَ نُحولي وَ سقامي
666- لا عَلَى عَيْشِ تَقَضَّى *** لَمْ أَنُلْ مِنْهُ مَرامي
667- لا وَلا مِنْ فَقْدِ آلا *** فٍ تناءى عَنْ مَقامي
668- بَلْ لِقَوْمٍ مِنْ بَنِي المُخ- *** -ستارِ ساداتٍ کرامِ
669- مَنْ أبوهُمْ صاحِب الكَوْ *** ثَرِ فی يَوْمِ القِيامِ.
670- و الَّذينَ أُمُّهُمْ ذُو *** شَرَفٍ فِي المَجْدِ سامی
671- أَصْبَحُوا فِي كَرْبَلا ما *** بيْنَ مَقْتُولٍ و ظامي
672- في صَعِيدِ الطَّفِّ قَدْ جُرْ *** رعَ کاسات الحِمامِ (1)
673- مِنْ نَجِيعِ النَّحْرِ يُسْقَى *** صدراً بعد الأوام (2)
674- و نِساءٍ حاسِراتٍ *** غابَ عَنْهُنَّ المُحامي
675- عِتْرَةُ المُخْتارِ خَيْرُ الن- *** -ناسِ مِنْ خاصٍّ وَ عامِي
676- لَهْفُ قَلْبِي لِشَهيدٍ *** ظَلَّ مَخْفور الذِّمامِ (3)
677- حَرُّ صَدْري لإمام *** طاهِرٍ وَابْنِ إمامِ
678- جسمُهُ غُودِرَ ضِمْناً *** بسیوفٍ و سِهامِ
679- طُولُ حُزْنِي لِتَرِيبِ ال- *** -خَدٌ مِنْهُ النَّحْرُ دامي
680- رَأْسُهُ مِنْ فَوْقِ رُمْحٍ *** مُخْجِلٌ بَدْر التّمامِ
681- وَ بَناتُ المُصْطَفَى شِبْهَ ***أسارى نَجلِ حامي
682- فَكَذا قَلبي وَ طَرْفي *** فی أختراقٍ و انسِجامِ
683- وَ كَذَا عَنْ مُقْلَتِي حُزْ *** نی نَفى طِيبَ مَنامي
684- فَاصْطباري في انتِقاصٍ *** و جوابی في تَمامي
685- وَ إِذا فَكَّرْتُ فيما *** قَد جَری زادَ هِیامی
686- حاسِراتٌ يَتَسَتَّرْ *** نَ بِأطْرافِ الكمامِ (4)
687- وَ يُساقُونَ بِلا رِفْ- *** -قٍ الی شَرِّ الأنامِ
688- يا بَنِي المُخْتارَ ما حَلْ- *** -لَ بِكُمْ يُذْكِي ضِرامي (5)
689- وَ بِعاشُورَ يَزيدُ ال- *** -حُزْنُ لي في كُلّ عامٍ
690- وَ أسُحُّ (1)الدَّمْعَ مِنْ طَرْ *** فٍ لفَرْطِ الحُزْنِ دامي
691- ثَمراتٌ نَثرُها کَالد *** دُرِّ فی سِلكِ النِّظامِ
692- يَزْدَرِيهَا (2)النَّاصِبُ الها *** ئِم فی تیه الظَّلامِ
693- وَ إِلَيْهَا المُؤْمِنُ المُخ- *** -لِصُ يَصْغي بِاختِشامِ
694- و أحتِراقٍ وَ زَفيرٍ *** مِنْ فؤادٍ مُسْتَهامِ
695- یا بَنی طه مَنْ صَفا *** کُم منْ كُلّ دامي
696- حُبُّكُمْ غَذَّا بِهِ قَلْ- *** -بي وَ مُخِّي وَ عِظامی
697- قَدْ أُضِيعَتْ حُرْمَةُ المُخْ- *** -تار فِي الشَّهْرِ الحَرامِ
698- حِينَ أَصْبَحْتُمْ لُقاً بَی- *** -نَ الرَّوابي وَ الأكامِ (3)
699- بَكَتِ السَّبْعُ عَلَيْكُمْ ** بِدماءٍ کالغِمامِ
700- إِنْ يَكُنْ فاتَكُمْ نَصْ- *** -رِي بِرُمْحِي وَ حُسامي
701- فَلَكُمْ أَنْصُرُ بِالحُجْ- *** -جة فی كُلَّ مَقامِ
702- وَ لِمَنْ ناواكُمُ (4)أر *** دي بِكَلمٍ من کَلامي
703- أَهْشِمُ الهاماتَ مِنْ آ *** لِ وَليدٍ وَ هِشام
704- وَ زِيادٍ وَابْنِ سَعْدٍ *** و بنی حربِ الِلئامِ
705- وَ عَلى أَشياعِهِمْ لَعْ- *** -نی اُوالی بِدَوامِ
706- مِنْ حِجازِيٍّ وَ بَصْرِي *** یٍ وَ کوفِي وَ شامي
707- و بِهذا أرتجي مِنْ *** خالقي يَوْمَ قِيامي
708- مَحْشَراً في ضمن قَوْمٍ *** هُم مَعاذي وَ أعْتِصامي
709- أهْلُ أركانٍ وَ بَيْتٍ *** و حطيمٍ وَ مَقامِ
710- بوِلاهُمْ يَقْبَلُ الل- *** -ه صلاتي و صِيامي
711- وَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ *** نامِياتٌ بسَلامي
712- ما شَدَتْ فِي الأيْكِ وُرْقٌ *** ساجِعاتٌ (1)بِغَرامِ (2)
من مجزوء الرمل
في مدح الإمام الحسين و أهل بيته علیهم السلام:
713- الِفَتْ فُؤادِي بَعْدَكُمْ أحزاني *** لَمّا جَفا طِيبَ الكَرى أجفاني
714- يا مَنْ لَهُمْ مِنِّي بِقَلْبِي مَنْزِلٌ *** ضَمَّتْ عَلَيْهِ جَوانِحي وَ جَناني (3)
715- أنا واحِدٌ في حُبِّكُمْ لَمْ يُثْنِنِ *** حَتَّى مَماتي عَنْ هَواكُمْ ثاني
716- أوْقَفْتُ مَدْحى خالِصاً لِجَلالِكُمْ *** وَ عَلَى مَراثيكُمْ وَقَفْتُ لِساني
717- هَدَّتْ مُصِيبَتُكُمْ وَ ما فِيكُمْ جَرا *** مِمَّنْ جَرا في كُفْرِهِ أركاني
718- فَلأَبْكِيَنَّكُمْ بِدَمْعٍ فَيْضُهُ *** يُزْرِي بِصَوْبِ العارِضِ الهَتانِ (4)
719- وَ لأَضْرِبَنَّ بِمُهْجَتي لَمُصابِكُمْ *** ناراً تُذِيبُ الطَّوْدَ (5)مِنْ أشجاني
720- أألامُ إِنْ أَرْسَلْتُ نَحْوَ جَمَالِكُمْ *** منْ مَنْطِقى نَظْماً جَناهُ بَياني
721- أوْ أَرْسَلْتُ عَيْنِي لِفَرْطِ صَبابَتِي *** دمعُ يمازِجُهُ نَجِيع قاني (6)
722- وَ بِكُمْ مَعادِي إِنْ عَرَتْني أَزْمَةٌ *** بِقوارعٍ من طارِقِ الحَدثانِ (7)
723- وَ بِكُمْ أُرَجِّي فَرْحَةً يَوْماً بِهِ *** أمِيتُ أوْ الفُّ في أكفاني
724- وَ كَذَاكَ في قَبْرِي إِذا أُجْلِسْتُ فِي *** ظُلُماتِهِ وَ سُئِلْتُ عَنْ إيماني
725- وَ بِيَوْمِ حَشْرِي لا أرى لي مُنْقِذاً *** إلَّا وَلاءَكُمُ لَدَى الرَّحْمَنِ
1) شدت: غنّت. الأيك: شجرة. الورق: الحمائم. ساجعات: يقال: سجعت الحمامة، هدرت و ردّدت صوتها.
2) تسلية المجالس، 2/ 122-124.
3) الجوانح: الأضلاع الّتي تحت الترائب ممّا يلي الصدر. الجنان: القلب.
4) العارض: السحابة. الهتّان المطر المتتابع، و هو صفة مبالغة للعارض.
5) الطود: الجبل.
6) القاني: الأحمر.
7) عرتني: ألمّت بي. القوارع: جمع قارعة، و هي النازلة الشديدة. الطارق: الداهية. الحدثان: النوائب.
726- وَ صَفاءَ وِدً لا يُشابُ (1)بِشُبْهَةٍ *** مَقرونةٍ بِوساوِسِ الشَّيْطانِ
727- وَ أراكُمُ مِنْ بَعْدِ أَفْضَلِ مُرْسَلٍ *** خَيْرُ الوَرى مِنْ نازِحِ (2)أو دانِ
728- و أباكُمُ ذَا المَجْدِ أَشْرَفُ مَنْ مَشَى *** فَوْقَ الثَرى مِنْ إنْسِها و الجانِ
729- قصّامُ (3)أبطالَ الحُروبِ وَ كَاسِرُ ال- *** أضنام يَوْمَ الفَتح وَ الأَوْثانِ
730- وَ أخُ الرَّسُولِ وَ صِنْوُهُ وَ وَصِيُّهُ *** وَ نَدِيدُهُ (4)فِي الفَضْلِ وَ الإِحْسانِ
731- ما مِنْ نَبِيٌّ مُرْسَل كَلاً وَ لا *** مَلَكٍ رَقى بالقُرْبِ خَيْر مَكَانِ
732- ألا وَ فَضْلُ أَبِيكُمْ مِنْ فَضْلِهِمْ *** ما إن لَهُ يَوْمَ التَّفاضُلِ ثاني
733- يا مَنْ عَناهُ الْمُصْطَفَى وَ الْمُرْتَضَى *** وَ الطُّهْرُ فاطِمُ خِيرَة النِّسْوانِ
734- يَا ابْنَ الأَباطِحِ وَ المَشاعِرِ وَ الصَّفا *** وَ البَيْتِ ذي الأستارِ وَ الأرْکانِ
735- یا خامِساً لِذَوِي الكِسا فَصِبْعُ ما *** لا قَيْتَهُ ثَوْبَ السُّقامِ كَساني
736- وَ مُشِيرُ رَأسكَ بالدّماءِ مُخَضَّباً *** مِنْهُ المَشيبَ عَلَى سِنانِ سِنانِ (5)
737- وَ أَذابَ قَلْبي ثُمَّ صَعَّدَهُ دَماً *** مِنْ مُقْلَتي كَالسَّيْلِ فِي الجَرَيانِ
738- لِنِسائِكَ اللاتي يُسَقْنَ حَواسِراً *** يَسْتُرْنَ أَوْجُهُهُنَّ بِالأرْدانِ
739- وَ لِقَتْلِ أُسْرَتِكَ الَّتي جادَتْ بِأن- *** -فُسِها عَلَيْكَ كَمُسْلِمٍ مَعَ هاني
740- وَ كَذَاكَ مَنْ جَعَلُوا وُجُوهَهُمُ وِقيَّ *** لَكَ مِن سهام عِصابَةِ البُهتانِ
741- أضْحَوْا بِعَرْضَةٍ كَرْبَلاءِ صَرْعَى وَ أَمْ- *** -سَنوا في نعيمٍ دائمٍ وَ أمانِ
742- في جَنَّةٍ يُسْقَوْنَ مِنْ بَعْدِ الظُّما *** فيها كُؤُوساً مِنْ يَدِ الوِلْدَانِ
743- مِنْ سَلْسَبيل في مَنازِلِ جَنَّةٍ *** مَحْفُوفَةٍ (6)بِالرُّوحِ وَ الرَّيحانِ
744- یا راكِباً يَطْوِي الفَلاةَ بِجَسْرَةٍ (7)*** کَالدَّالَّ فِي بَيْدٍ بِغَيْرِ توانِ
745- عُجْ (1)بِالطُّفوفِ مُقْبِلاً أَزْكَى تَرَى *** مَنْ حُبُّهُ فَرْضٌ عَلَى الأَعْيانِ
746- سِبطَ النَّبِيِّ وَ خامِسَ الأشباح و ال- *** -مَخصُوص بالتَّطْهِيرِ فِي الفُرْقانِ
747- هَدَمُوا بِمَقْتَلِهِ الطَّغاةُ قَواعِدَ ال- *** إسلامِ وَ الأحْكامِ وَ الإيمانِ
748- أَبْلِغْهُ عَنِّي مِنْ سَلامي ما زَكا *** وَاخْبِرْهُ عَمّا ساءَني وَدَهاني (2)
749 - مِنْ فَرْطِ أَحْزاني لِما لاقاهُ مِنْ *** عُصَبِ الضَّلالَةِ مِنْ بَني سُفْيَانِ
750- قَوْمٌ بِأَنَّهُم رَبِّهِمْ كَفَرُوا فَكَمْ *** قَصدُوا نَبِيَّ اللهِ بِالشَّنَئانِ؟
751- في حَرْبِ خَيْرِ المُرْسَلِينَ وَ رَهْطِهِ (3)*** بَذَلُوا عناداً غايَةَ الإمكانِ
752- وَ عَلَيْهِ فِي بَدْرٍ وَ اُحْدٍ أَجْلَبُوا *** بِمُضْمِرٍ وَ مُهَنَّدٍ وَ سِنانِ (4)
753- وَ جَرَتْ صُفُوفُهُمْ بِصِفِّينَ عَلَى *** نهج الألى سَلَفُوا أولي الطُّغيان
754- حَتَّى إذا أَكَلَتْهُمُ الحَرْبُ التي *** تُروى مواقِعُها مَدَى الأزمانِ
755- وَ عَلَيْهِمُ زَارَتْ أُسودُ هَرِيرِها *** لَمَّا التَقى في جُنْحِهَا الجَمْعَانِ
756- راموا فِراراً حينَ صارُوا طُعْمَةً *** فيها لِكُلِّ مُهَنَّدٍ وَ يَمانِ (5)
757- وَ رَأَوْا دِماءَ حُماتَهُمْ مُذْ أَصْبَحُوا *** فَوْقَ الصَّعِيدِ كَمُفْعَمِ (6)الغِدْرانِ
758- رَفَعُوا المَصاحِفَ حِيلَةً وَ خَدِيعَةً *** مُذ آل (7)أَمْرُهُمُ إِلَى الخُسْرانِ
759- كَفَرُوا بِأَنْعُمِ رَبِّهِمْ فَغَدَوْا لِما *** فَعَلُوهُ بَغْياً حِمَّةَ النَّيرانِ
760- وَ عَلَى أَبْنِ هِنْدٍ عِجْلَهُمْ عَكَفُوا كَقَوْ *** مِ السَّامِرِيِّ الغادِرِ الخَوّانِ
761- تَرَكُوا أخَصَّ العالَمينَ برتبةِ ال- *** -هادي البَشيرِ بشاهِدِ القُرْآنِ
762- وَ بِنَضٌ أَفْضَلِ مُرْسَلٍ وَ مُبَلِّغٍ *** وَ بِحُجَّةٍ مِنْ ساطِعِ البُرهانِ
763- یا آلَ أَحْمَدَ إِنْ جَزَعْتُ لِثابِتٍ *** في النَّاسِ غَيْرِكُمْ فَما أشقاني
764- حُزْنِي عَلَيْكُمُ سَرْمَداً لا يَنْقَضى *** ما شَبَّهُ فِي القَلْبِ بِالسّلْوانِ (1)
765- كَمْ نَاصِبٍ عَلَم الأذِيَّةِ لِي بِكُمْ *** أمسى لِلَعْنِ عَدُوِّكُمْ يَلْحاني (2)
766- یا مَنْ مُصابُهُمُ جَميعَ مَصائِبِ الد *** دُنيا و فادِحِ خَطيبِها أنساني
767- أَنْتُمْ عِياذِي وَ الَّذِي أَرْجُوهُمُ *** حِضناً إِذَا الخَطَّبُ الجَسِيمُ دَهاني
768- وَ بِكُمْ أَرَجِّي يَوْم حَشْرِي زُلْفَةً (3)*** مِن خالِقِي بِالْعَفْوِ وَ الغُفْرانِ
769- وَ إِلَيْهِ أَفْزَعُ مِنْ عَدُوٍّ كاشح (4)*** بالبَغي يَقْصُدُني وَ بالعُدْوانِ
770- إنْ يَعْدِني عَدْواً عَلَيْهِ يَرَى لَهَا *** مُتَسَرْبِلا بِالخِزْيِ تَوْبَ هَوانِ
771- وَ يَصُدُّهُ عَنِّى بِذِلٌ شاملٍ *** لِيَكُونَ مُعْتَبَراً لِمَنْ ناواني
772- أَوْ أَنْ تُصَبِّرُني عَلى ما حَلَّ بي *** منْ حَمْقِهِ وَ أَضَرَّ بي وَدَهاني
773 - ثُمَّ الصَّلاةَ عَلَيْكُمُ ما غَرَّدَتْ *** وَ رْقاءُ في دَوْحِ (5)عَلَى الأَغْصَانِ
774- أَوْ حَرَّكَتْ رِيحُ الصِّباءِ صَاعِداً *** ناء عنِ الأوطانِ وَالخلان (6)
من الكامل
في ذكر مصيبة الإمام الحسين و أهل بيته علیهم السلام:
775- مُصابُكُمْ في بِحارِ الحُزْنِ ألقاني *** وَ هَدَّ رُكني و أجرى دَمعيَ القاني (7)
776- وَ صِرْتُ مِنْ دَهْرِيَ الجاني حَليفَ جَوىٍ (8)*** إلى البكاء بِدَمِ الأجفان الجاني
777- غَريقُ إنسانِ عَيْني بالدُّموع سوى *** جَليل رُزْئِكُمْ فِي الخَلْقِ أنساني
778- مَرَرْتُ بِالأرْبُع (1)اللاتي بِكُمْ شَرُفَتْ *** فَعادَني عِيد أشجانِ فأبكاني
779- نادَيْتُها أَيْنَ مَنْ كانُوا بِحارَ نَدىً *** ما إِنْ لَهُمْ بِالسَّخا وَ الجُودِ مِنْ ثانِ
780- كانوا مَصابيحَ ظلْماءِ الضَّلالَةِ ما *** أثناهُمُ عَنْ مَقالِ الحَقِّ مِن ثانِ
781- كَمْ فِيكَ قَدْ قَطَعُوا طِيبَ المَنامِ *** وَ وَاصَلُوا الظَّلامَ بِتَسْبِيحَ وَ قُرْآنِ؟
782- وَ في عِراصِكَ (2)كَمْ أَحْيَوْا بِجُودِهِمُ *** آمال قومٍ بإفضالٍ وَ إحْسانِ؟
783- کانُوا بُدورَ دُجىً لا بَلْ شُموسَ ضُحىً *** يُهدى بِنُورِ هُداهُمُ كُلَّ حَيْرانِ
784- أَعْلامُ حَقٌّ رَقَوْا (3)بِالصِّدْقِ مَنْزِلَةً *** ما نالَها غَيْرُهُمُ قاصٍ وَ لا داني
785- بِحارُ عِلْمٍ وَ لا حَدَّ لِساحِلها *** بحارُ حِلْمٍ و إخلاصٍ بإيمانِ
786- کانَتْ مَنازِلُهُمْ كَنْزَ الفَقِيرِ وَ أمْ- *** -نَ المُسْتَجِيرِ وَ كَهْفَ الخائِفِ العاني(4)
787- فَأَصْبَحَتْ بَعْدَهُمْ قَفْراءَ مُوحِشَةً *** يَرْوِي لِسانُ الصَّدَى عَنْها بِتحناني
788- إِنَّ البُدور الَّتي كانَتْ مَطالِعُها *** مَنازِلي هَدَّمتها البعد أركاني (1)
... أبياتُنَا أَقْفَرَتْ مِنْهُمْ فَأَشْجاني
789- وَ صِرْنَ خالِيَّةٌ مِنْ بَعْدِ أُنْسِهِم *** يُجاوِبُ البُومَ مِنِّي نَعْبُ (2)
قَدْ صِرْنَ مُوحِشَةٌ مِنْ بَعْدِ أَنْسِهِمْ *** يُجاوِبُ البُومَ فيها نَعْبُ غِرْبانِ
غِرْبانِ790- أضْحَتْ مَدارِسُ ذِكْرِ اللَّهِ دَارِسَةً *** في أربعي فَلِهَذَا الحُزْنِ أَوْ هاني (3)
791- إِلَى الحُسَيْنِ شَهِيدِ الطَّفِّ أَنْدُبُ أَمْ *** لِمسلمِ حينَ أدْرِي الدَّمْعَ أو هاني؟
792- أوْقَفْتُ فِكْرِي عَلَى الرَّبْعِ الَّذِي ظَعَنُوا (4)*** عَنْهُ وَ أخْلُوهُ مِنْ أَهْلٍ وَ سُكّانِ
793- وَ الوَجدُ يُقْلِقُني وَ الشَّوْقُ يُحْرِقُني *** وَ الدَّمْعُ يُغرقني مِنْ فَيْض أجفاني
794- وَ قُلْتُ وَ الحُزْنُ يَطْوِينِي وَ يَنْشُرُني *** و الكَرْبُ يَظْهَرُ في سِرِّي وَ إعْلاني
795- يا رَبِّعُ أَيْنَ الألى كانُوا حُماتُكَ مِنْ *** رَيْبِ الزَّمانِ (5)وَ مِنْ هَضْم وَعُدْوانِ
796- وَ مَنْ الفَتْهُم كانَتْ غُيُوث سَخا *** بِعارِضٍ مِنْ سَماءِ الجُودِ هَتّانِ (6)
797- وَ مَنْ هُمْ فِي النَدَى كَالشَّمْسِ تُحْيِي ما *** عَلَى البسيطَةِ (1)مِنْ نَبْتٍ وَ حَيُوانِ
798- غِنَا الفَقيرِ وَ أمْنُ المُسْتَجِيرِ وَ مَنْ *** سمُّوا بِمَجْدٍ وَ إخْلاصِ وَ عِرفان
799- أعلامُ عِلْمٍ عَلَتْ مَا أُمَّهَا بَشَرٌ *** إِلَّا تَنَزَّهَ عَنْ جَهْلٍ وَ نَقْصانِ
800- أجابني الرَّبْعُ أوْدَانِي (2)الزَّمانُ بِهِمْ *** و كُلُّ شَيءٍ سوى رَبِّ العُلى فانِ
801- أَخْنَتْ عَلَيْهِمْ صُروفُ الدَّهْرِ (3)فَانْقَلَبُوا *** بِالبُعدِ نائِينَ عَنْ أَهْلٍ وَ أَوْطَانِ
802- في اللهِ أُوذُوا وَ باعوا أَنْفُساً طَهُرَتْ *** مِن ذي الجَلالِ بِجَنّاتٍ وَ رِضْوانِ
803- وَاسْتَشْعَرُوا حُبَّنا مِنْ حُسْنِ صَبْرِهِمُ *** في اللهِ لَمْ يُصْرَعُوا مِنْ فَقَدِ مِعواني(4)
804- قُلُوبُهُمْ جَعَلُوها للدروع وقاً *** مِنْ وَقْعِ حَرْبِ بَني حَرْبٍ وَ سُفْيَانِ
805- كانَتْ مَجالِسَ غاداني مَكارِمُهُمْ *** وَ هُمْ مَحالُ ساداتي و أعياني
806- فَشَتَّتَ البَيْنُ شَمْلاً كانَ مُجْتَمِعاً *** وَ هَدَّني و بِسَهمِ الحُزْنِ أضماني (5)
807- مأواهُمُ (1)في سُوَيْدَا القَلْبِ ما بَرَحُوا *** و في سَوادِ عُيوني كُلَّ أحياني
808- يَهُزُّني ذِكْرُهُمْ في خَلْوَتِي حُزناً *** كَما يَهُزُّ الصّبا غُصْاً من البانِ (2)
809- فَأُرْسِلُ الطَّرْف لي أطفي ضِرامَ جوىً *** إطفاؤُهُ بِغَزير الدفع أعياني
810- وَدَدْتُ لَوْ كُنتُ تُرْباً ضَمَّ أعْظُمَهُمْ *** قَدْ عَظُمَ اللهُ مِنْ مَثْوَاهُمُ شاني
811- وَ صِرْتُ أسْمُو على البيت الحرام بما *** أوتيتُ إذْ خَيْرُ أهْلِ الأرْضِ سُكَّانِ
812- فَيالَها غُصَّةٍ لا تَنقَضى وَ جَوىً *** لا يَنطَفي وَ قَضاءٍ جَرَّ حِرماني
813- كانوا شُموساً و أرجائي مَشارِقُها *** وَ حُسْنُ مَعْناهُمْ رُوحي وَ رَيحاني
814- حَتَّى إذا غَرُبَتْ عَنِّي مَحاسِنُهُمْ *** هَدَّ البعادُ بِكَفِّ البَين (3)بُنياني
815- يا لائمي لا تَلُمْني إِنْ بَكَيْتُ دَماً *** عَلَيْهِمُ بعَويلٍ طُولَ أزماني
816- أوْ حَرَّمْتُ مُقلَتي طِيبَ المَنامِ أوِ ال- *** -فؤاد منّي لَمْ يَسْمَحْ بسُلواني (4)
817- فَإِنَّ مَنْ عَمَّرُوا رَبعي بِجُودِهِم *** و شادَني مَجْدُهُمْ فَخْراً و أعلاني
818- آلُ الرَّسُولِ وَ أَوْلادُ البتول و أب- *** -واب الوُصول إلى حُورٍ وَ وِلْدَانِ
819- نَجلُ الكِرامِ مَصابيحُ الظَّلامِ مَجا *** دِيحُ (1)الأنام وَ أعْلَا نَجلَ عَدْنَانِ
820- بِفَضْلِهِمْ صُحُفُ اللَّهِ الألى نَطَقَتْ *** كما أتى مَدْحُهُمْ في أي فُرْقانِ
821- أخْنَى الزَّمانِ عَلَيْهِمْ فَانثَنَوا وَ هُمُ *** ما بينَ مُختَرَمٍ (2)بالقَتْلِ ظَمآنِ
822- وَ بَيْنَ مُعْتَقَلٍ بِالأسْرِ يَرْسُفُ (3)فی *** قُيُودِهِ بَيْنَ غَدَارٍ وَ خَوَّانِ
823- ما إن لَهُ مُسْتَجِيبُ إِنْ شَكا بَرَحاً *** مِن مُستَشيطٍ بِتَفريعٍ (4)وَ عُدْوانِ
824- كَمْ مِنْ وَلِيدٍ لَهُمْ قَبْلَ الفطام سُقي *** مِنْ كَأْسِ حَتْفٍ بِكَفِّ المَوْتِ مَلانِ؟
825- وَ نِسْوَةٌ مِنْهُمْ عُنْفاً يُساقُ بها *** إلى زنيم لِفَرطِ البَغيِ جَذلان (5)
826- فَكَمْ رُؤُوسِ لَهُمْ فَوْقَ الرِّماح غُدَتْ *** تُهدى إلى شَرِّ مَوْصُوفٍ بِطُغْيانِ؟
827 - مِنْ عُصْبَةٍ نَشَدُّوا فِي الكُفْرِ كَمْ نَصَبُوا ال- *** -وجوة منهُم لأنصابٍ وَ أَوْتَانِ؟
828- أصحابُ بَدْرٍ وَ أُحْدٍ وَ الَّذي نَصَرُوا *** ودّاً وَ نسراً بإشراك و بُهتانِ
829- كَمْ أَزْمَعُوا (1)حَرْبَ خَيْرٍ المُرْسَلِينَ وَأَعْ- *** -لا العالَمينَ بِفُرْسانٍ وَ رُكَبانِ
830- أولاد آكلة الأكبادِ أَخْبثُ مَنْ *** نَشَأْ عَلَى الكُفْرِ مِنْ شِيبٍ وَ شُبّانِ
831- وَ عِتْرَةُ (2)الطُّلَقَاءِ القَاسِطينَ وَ مَنْ *** لَمْ يُخْلِصُوا دِينَهُمْ يَوْماً بِإِيْمَانِ
832- كلاّ وَ لا اعْتَقَدُوا الإِسْلامَ مُذْ كَفَرُوا *** حقّاً وَ لاَ أَتَخَذوه دِينَ دَيَّانِ
833- كلاً وَ لا أَسْلَمُوا طَوْعاً بَلَى قُهِرُوا *** فَاسْتَسْلَمُوا حَذَراً مِنْ فَتْكِ سُلْطانِ
834- حَتَّى إذا وَجَدُوا عَوْناً يَمُدُّ لَهُمْ *** حَبْلَ الضَّلالَةِ مِنْ رِجْسٌ وَ شَيْطانِ
835- أبدَوا نِفاقاً بِهِ ضاقَتْ صُدُورُهُمُ *** وَ أظْهَرُوا الغَدْر مقروناً بِشَنآن
836- وَ أَقْبَلَتْ نَحْوَ صِفِّينَ صُفوفهم *** بِصافِناتٍ (3)عَلَيْها شَرُّ فُرْسانِ
837- لِيَكْتُمُوا نِعْمَةَ اللهِ التي ظَهَرَتْ *** وَ يُبدِلُوا شُكرَها بَغياً بِكُفران
838- بِحَربِ أولى الوَرى مِنْهُمْ بِأَنفُسِهِمْ *** بنَصِّ ذِكْرٍ وَ تَصْدِيقٍ بِبُرْهانِ
839- وَ نَصُّ أكْرَم مَبْعُوتٍ وَ أَشْرَفِ مَنْ- *** -عُوتٍ بِصِدْقٍ وَ تَبْليغ وَ تِبيانِ
840- وَ هكذا بِوحيٍ مِن سُمومِهُمُ *** أرْدَوْا فَتاهُ فَأمْسى رَهْنَ أكْفانِ
841- وَ سادَةٌ مِنْ ذَوِيهِ فِي الطُّفوفِ ثَوَوْا *** أكرِم بِهِم خَيْرَ ساداتٍ وَ فِتيانِ
842- تَجَمَّلُوا بِلِباسِ الصَّبْرِ لَمْ يَهِنُوا *** فِي الله ما شَانَهُمْ في جَدِّهِمْ شَانِ
843- صَلَّى عَلَيْهِمْ إِلَهُ العَرْشِ مَا طَلَعَتْ *** شمْسُ وَ ما أُودِعَتْ رُوحُ بجُثمانِ
844- وَ مِثلُها لَعَناتٌ لِلَّذِينَ بَغَوْا *** عَلَيْهِمْ ما شَدَتْ (1)وَرْقٌ بِأغصانِ (2)
من البسيط
في حبّ أهل البيت علیهم السلام:
845- عَصْرُ الشَّبابِ تَوَلَّى وَانْقَضَى زَمَنِي *** كَطَيْفِ حُلْمٍ مَضى في غَمْضَةِ الوَسَنِ (3)
846- وَ خانَني جَلَدي لَمّا دَنا أجَلى *** و أَقْبَلَ الشَّيْبُ بالتِّرحالِ يُؤذِنُني
847- سَبعونَ عاماً مَضَتْ ما كانَ أجْمَعُها *** إِلَّا كَوَمْضِ بَريقٍ لاحَ في مُزَنِ (4)
848- لَمْ أَسْتَفِدْ صالحاً فيها وَ لا عَمَلاً *** إلى رضا اللهِ في الأخرى يُقَرِّبُني
849- فَكَّرْتُ في عُصَبٍ مِنْ أُسْرَتي سَلَفُوا *** وَ أهْلَ وِدّي وَ فِيمَنْ كان يصَحَبُني
850- فَما وَجَدْتُ لَهُمْ عَيْناً وَ لا أثَراً *** وَ لَيْسَ حَىٌّ سِوايَ مِنْ بَني زَمَني
851- أيقَنتُ أنّي بِهِمْ لا شَكَّ مُلْتَحِقٌ *** وَ أَنَّ دَهري بِسَهمِ المَوْتِ يَرْشَقُني
852- فَعادَني مِنْهُمْ عَيْدٌ فَالَ دَماً *** دَمعي لذِكْرِهِمُ العارِضِ الهَتِنِ (1)
853- عَلِمْتُ مِنْ عَادَةِ الدَّهْرِ الخَؤُونِ بِأَنْ *** نَ الشَّيْب وَ المَوْتَ مَقْرُونان في قَرَني (2)
854- وَأَبْيَضَ فَوْدَيَّ (3)وَ لَكِنْ سَوَّدَتْ صُحُفي *** كَبائِرُ ذِكرُها ما عِشتُ يُخزنُني
855- أيَّامَ عُمْري في دُنْيايَ مُذْ قَصُرَتْ *** طالَتْ خَوارع أمالي فَيا غَبَني؟ (4)
856- وَ كُلَّما ضَعُفَتْ مِنِّي القِوى قَوِيَتْ *** عَزيمَتي في الَّذي فِي الحَشر يُوبِقُني (5)
857- لَمْ أَسْتَفِدْ فِي حَياتِي غَيْرَ صِدْقٍ وَ لَا *** صَفوَ اعتِقادي وَ إيماني عَلَيْهِ بُني
858- بحُبّ أَحْمَدٍ وَ الأطْهَارِ عِتْرَتِهِ *** أولي النُّهى وَ ذَوِي الآلاءِ (1)وَ المِنَنِ
859- قَوْمٌ هُمُ العُرْوَةُ الوُثْقَى فَمَنْ عَلَقَتْ *** بِها يداهُ رآها أَحْصَنَ الجُنَنِ (2)
860- لا يَقْبَلُ اللهُ مِنْ أعْمالِنا عَمَلاً *** إِلَّا بِحُبِّهِم فِی السِّرِّ وَ العَلَنِ
861- ماذا أقُولُ لِقَوْمٍ كانَ والدُهُمْ *** لِلْمُصْطَفَى خَيْرُ مَنْصُوبٍ وَ مُؤْتَمَنِ
862- رَبُّ الغَديرِ وَ قَسَامُ السَّعِيرِ وَ ذِي ال- *** -علم الغَزيرِ مُبِينُ الفَرْضِ وَ السُّنَنِ
863- وَصاحِبُ النَّص في أي العقود فَإِنَّ *** -نَما وَلِيُّكُمْ إِنْ تَتلُ تَسْتَبنِ
864- كُلُّ إلى عِلمِهِ ذُو حاجَةٍ وَإذا *** أَخْبَرْتَهُ فَهُوَ عَنْهُمْ بِالكَمالِ غَني
865- بِهِ اسْتَقامَتْ طَريقُ الحَقِّ وَاتَّضَحَتْ *** وَ ثَبَّتَ اللهُ ما بِالدِّينِ مِنْ وَهَنِ (3)
866- تَوْراةُ مُوسى وَ إنْجِيلُ المَسيحَ لَهُ *** في طَيِّها نشرُ ذِكْرٍ وَاضِحَ السُّنَنِ
867- أَهْلُ السَّمَاءِ وَ أَهْلُ الْأَرْضِ لَوْ طَلَبُوا *** أنْ يَحْصُرُوا عَدَّ ما فِيهِ مِنَ الحَسَنِ
868- ضاقَتْ مَذاهِبُهُمْ عَجْراً وَ مَا بَلَغُوا *** مِعشارَ ما جاءَ فِي المَوْلَى أَبي حَسَنِ
869- سَلْ عَنْهُ بَدْراً وَ أحْزابَ الطُّغاةِ بَنى ***حَرْبٍ وَ عَمْرُو بِن وِدٍّ عابِدِي الوَثَنِ
870- لَمّا عَلاهُ بِمَشْحُوذِ الغِرارِ (1)هَوى *** يُصافِح الأرْضَ بالكَفَّينِ وَالذَّقَنِ
871- عَلِيٌّ عَلى كَتِفِ المُخْتارِ مُعْتَمِداً *** طَهارَةَ البَيْتِ مِنْ رِجْسٍ وَ مِنْ دَرَنِ (2)
872- ما قُلْتُهُ قَطْرَةٌ مِنْ بَحْرِ مِدْحَتِهِ *** يَكلُّ عَنْهُ بَيانُ الماهِرِ اللَسِنِ (3)
873- في «هَلْ أَتَى» هَلْ أَتَى إِلَّا لَهُ شَرَفٌ *** آياتُ مِدْحَتِهِ تُتْلَى مَدَى الزَّمَنِ
874- الله مادِحُهُ وَ الذِّكْرُ شَاهِدُهُ *** هذِي المكارِمُ لا قُعْبان (4)مِنْ لَبَنِ
875- به قواعِدُ إيماني عَلَتْ شَرَفاً *** فَصَرْفُ وِدِّي لَهُ أَرْجُوهُ يُزلِفُني (5)
876- بآلِهِ وَ بِهِ أَرْجُو النَّجاةَ غَداً *** إذا عَرابي (6)داعِيَ المَوْتِ يَطْلِبُني
877- وَ صِرْتُ فِي اللَحْدِ مَنْبُوذاً وَ فارَقَني *** رَهْطى وَأنكُرَنِي مَنْ كانَ يَعْرِفُني
878- وَ طالَ فِي التُّرْبِ مَكْثي وَ أَنْمَحَى أَثَرِي *** كأنَّني أرى الدُّنْيا وَ لَمْ تَرني
879- وَ قُمْتُ بَيْنَ يَدَي رَبِّي وَ طَائِرُ أَعْ- *** -مالي بِما كانَ مِنْ فِعْلي يُذَكِّرُني
880- هُناكَ أرجُو إذا نُودِيتُ مُنفرداً *** بثابِتِ القَوْلِ رَبِّي أن يُثَبّتَني
881- مِنْ عَالَمِ الذَّرُ حَتَّى الآنَ حُبُّهُمُ *** فی مهْجَتي مُسْتَقِرُّ لا يُفارِقني
882- وَ هَكَذَا بُغْضُ مَنْ ناواهُمُ (1)حَسَداً *** بِهِ اُدِينُ إذا ما اللهُ يَسْألني
883- يا مَنْ هُمُوا فِي حَياتِي عُدَّتِي وَ هُمُوا *** عَقْدي وَ عَهْدي إِذا لُفِّفْتُ في كَفَني
884- وَجْدِي (2)لِما نالَكُمْ لا يَنْقَضِي فَإِذا *** ذكَرْتُه هاجَ بي مِنْ لَوْعَتِي حَزَني
885- وَ ما لَقى بَعْدَ خَيْرِ الخَلْق والِدُكُمْ *** صِنْوَ النَّبِيِّ مِنَ الأرْجاسِ يُقلِقُني
886- مِنَ الَّذِي نَفَقَتْ سُوقُ الفُسوقِ وَقا *** مَ البَغْيُ مِنْهُمْ عَلى ساقٍ مِنَ الفِتَنِ
887- وَلا غَدًا الصِّنْوَ فِي المِحْرابِ مُنْجَدِلاً *** قَدْ قُدَّ مَفرِقُهُ في ظُلْمَةِ الدُّجُنِ
888- مِنْ بَعْدِ مَا كَفَرُوا بِاللَّهِ إِذْ نَصَبُوا *** لَهُ الحرُوبَ وَ ثَنُّوا بِابْنِهِ الحَسَنِ
889- فَرَوْا بِسُمِّهِم مِنْهُ الحَشا فَثَوَى *** خَلْفَ المَنُونِ مِنَ الأوْعَادِ ذِي الإِحَنِ (3)
890- وَجدي وَ صَبْرِي مَوْصولٌ وَ مُنْقَطِعٌ *** لِرِزئِهِ وَ فُؤادي بِالغُمُومِ (1)مُني
891- يَا ابْنَ النَّبِيِّ وَ يا نَجْلَ الوَصِيِّ وَ يا *** أعلَى الوَرى نَسَباً يا خَيْرَ مُمْتَحَنِ
892- وَ إِنْ تَفَكَّرْتُ في يَوْمِ الطُّفوفِ وَ ما *** عَلَيْكُمُ ثُمَّ هاجَ الوَجْدُ في بَدَني
893- وَ ذِكْرُ صِنْوَكَ مَقْتولاً عَلى ظَمَاٍ *** مّنَ الصَّبابَةِ (2)تَطوينِي وَ تَنْشُرُني
894- لَهفى عَلى ماجِدٍ بالطَّفِّ يَهتُفُ بِالط *** -طغاةِ هَلْ ناصِرٌ فِي اللهِ يَنْصُرُني
895- هَلْ مِنْ رَحيمٍ لَهُ فِي اللَّهِ مُعْتَقَدٌ *** يَرى أوامي(3)وَ ما ألقى فَيُسْعِفُني
896- هَلْ عالِمٌ أَنَّ جَدِّي المُصْطَفى و أبي *** وَصِيَّهُ المُرْتَضى حَقاً فَيُسْعِدُني
897- اليْسَتِ البَضْعَةُ الزَّهْراءُ أُمِّي وَ الطِّ- *** -طَيَّارُ عَمِّي فَلا خَلْقٌ يُساجِلُني (4)
898- لَمْ آتِكُمْ رَغْبَةً فِيكُمْ وَ لا طَمَعاً *** في مُلْكِكُمْ بَلْ خَشِيتُ اللهَ يَمْقُتَني (5)
899- بِتَرْكِ فَرْضِ جِهادِ القاسِطينَ فَكا *** نَتْ حُجَّةُ اللهِ إِذْ خالَفْتُ تَلْزَمُني
900- وَ كُنْتُ أَعْلَمُ أَنَّ الغَدْرَ طَبْعُكُمُ *** لكن رجاءَ ثَوابِ اللهِ يَسْتُرُني
901- وَدَدْتُ لَوْ كانَ بُعْد المَشْرِقَيْنِ غَداً *** مِنْكُمْ مَقامى وَ عَنْكُمْ نازحٌ (1)وَطَني
902- یا ناکصينَ (2)عَلَى أَعْقَابِكُمْ تَرِبَتْ *** يداكُمُ فَانثَنيْتُمْ راكدي السُّفُنِ
903- أليْسَ بِالطُّهْرِ جَدِّي وَالوَصِيُّ أبي *** عَلَيْكُمُ الله أَعلاني وَ شَرَّفَني
904- بِمَا اسْتَبَحْتُمْ دَمي وَاللهُ أَوْجَبَ فِي الت- *** -تنزيل ودّي و صَفّانِي وَ طَهَّرَني
905- مِنْ كُلِّ رِجْسٍ وَ فِي يَوْمِ الكِساءِ رَسُو *** لُ الله خامِسُهُمْ بِالنَّصَّ صَيَّرَنی
906- وَ هُذِهِ النِّسْوَةُ اللاتي تَرَوْنَ بَنا *** تُ المُصْطَفَى فَانْتَهوا يا عادِمِي الفِطَنِ
907- مَنَعْتُمُوهُنَّ مِنْ شُرْبِ المُباحِ فَعُدْ *** نَ يَشْتَكِينَ الظَّماءَ بِالمَدْمَعِ الهَتَنِ (3)
908- يا أُمَّةٌ سَفَهَتْ بِالبَغْيِ أَنفُسها *** فَرَأْیُهَا الَّذي أخْتارَتْ إلى أفَنِ (4)
909- أجَبْتَ أنَّ لَنا عِلْمٌ بِأَنَّكَ أوْ *** لى النّاسِ بِالنّاسِ مِنْ بادٍ وَ مُقْتَطِنِ (5)
910- وَ إِنَّ جَدَّكَ هادِيهُمْ وَ شَيْخَكَ وا *** لِيهُمْ وَ أَنتُمْ مَعَاذَ الخَلْقِ فِي المِحَنِ
911- لكِنَّما زينَةَ الدُّنْيا وَ زَهْرَتَها *** نَقْدُ وَ مَنْ ذا يَبِيعُ النَقدَ بِالظُّنَنِ
912- لَمْ يَقْضِ ما تَمَّ في بَدْرٍ فَلَيْسَ لَنا *** قَلْبٌ لِما صار فيها غَيْرَ مُظطَعَنِ (1)
913- جَزَرْتُمْ عُتْبَةٌ بَعْدَ الوَلِيدِ بها *** جَزْراً كَجَزْرِكُمُ كُوْماً (2)مِنَ البُدَنِ
914- فَمُذْ تَحَقَّقَ أَنَّ القَوْمَ طَبْعُهُمُ *** غَدْرٌ وَ جَمْعُهُمُ بِاللهِ لَمْ يَهَنِ
915- رَأى جهادَهُمُ فَرْضاً فَنا جَزَهُمْ (3)*** عَلى سَواءِ فَلَمْ يَنْكَلْ وَ لَمْ يَهَنِ
916- وَ باعَ نَفْساً عَلَتْ فَوْقَ السُّها (4)شَرَفاً *** مِن ذي المَعارِج بِالغالي مِنَ الثَّمَنِ
917- بِجَنَّةٍ طابَ مَثواها فساكِنُها *** قَدْ فَازَ مِنْها بِعَيْشٍ فِي الخُلُودِ هَنِي
918- وَ ناجَزَ القَوْمَ في أَبْرارِ عِتْرَتِهِ *** فَمَا اسْتَكانُوا إلى الأعْداءِ مِنْ وَهَنِ (5)
919- حَتَّى إِذَا اسْتَلَبُوا أَرْواحَهُمْ وَ غَدَوْا *** طَعْمَ المَناصِلِ وَ الخَطيَّةِ اللدُنِ (6)
920- أضحى فَتَى المُصْطَفَى فَرْداً فَوا أسَفى *** عَلَى الفَريدِ وَ يا وَجْدِي وَ يا شَجَنِ
921- ضِرامُ وَجدي إِذا أَجْرَيْتُ مَصْرَعَهُ *** بِفِكري شَبَّ في قَلبي فَيَحْرِقُني
922- فَيُرْسِلُ الطَّرْقَ مِدْرَاراً فَيُطْفِي ءُ نا *** رَ الحُزنِ لكِن بِفَيضِ الدَّمْعِ يُغْرِقُني
923- لهفي على نِسْوَةٍ ضَلَّتْ مُهَتّكَة *** يَسْتُرْنَ تِلْكَ الوُجوهَ الغُرَّا (1)بِالرَّدَنِ
924- تُساقُ عُنْفاً عَلَى الأَقْتابِ لَيْسَ تَرى *** إِلَّا زَنيماً (2)مِنَ الأرجاسِ ذا ظَغَنِ
925- كَنِسْوَةٍ مِنْ أَسارَى الشِّرْكِ طِيفَ بها *** وَ بُرِّزَتْ جَهْرَةً في سائِرِ المُدُنِ
926- يا أشْرَفَ الخَلْقِ جَدّاً فِي الوَرى وَ أباً *** وَ أسْمَحَ النَّاسِ بِالآلاءِ (3)وَ المِنَنِ
927- وَ مَنْ بِهِ عُذْتُ مِنْ رَيْبِ الزَّمانِ (4)وَ مَنْ *** حَطَطْتُ رَحْلِي بِهِ عِنْدَ أَنْتِها زَمَني
928- حُزني لما نالَكُمْ لا يَنقَضي وَ لَوْ أَنَّ ال- *** -لخد أصْبَحَ بَعْدَ المَوْتِ يَسْتُرُني (5)
حُزني لما نالَكُمْ لا يَنْقَضي أبداً *** وَ إِن غَدًا اللَحْدُ بَعْدَ المَوْتِ يَسْتُرُني
929- لَوْ كُنتُ حاضِرُكُمْ في كَرْبَلا لَرَأَيْ- *** تُ القَتْلَ فَرْضاً بِهِ الجَبَّارُ الزَمَنِي
930- وَ كُنتُ أجْعَلُ وَجْهِي جُنَّةٌ (6)لَكَ مِنْ *** سِهامِ قومٍ بُغاة فيكَ تَقصُدَني
931- حَتَّى أظَلُّ وَ أوْصالي مُقَطَّعَةٌ *** اذُبُّ (7)عنْكَ وَ عَيْنُ اللهِ تَلْحَظُني
932- وَ صِرْتُ في عُصْبَةٍ جَادَتْ بِأَنفُسِها *** فَذِكْرُ ما صَنَعْتُ فِي الفَخْرِ غَيْرُ دَنِي
933- باعَتْ مِنَ اللهِ أرواحاً مُطَهَّرَةً *** ما في الَّذي بَذَلَتْ فِي اللهِ مِنْ غَبَنِ (1)
934- مَوْلايَ إِذْ لَمْ أَنَلْ فَضْلَ الشَّهَادَةِ بِالْ- *** -جهاد فيكَ وَ لَا التَوْفِيقَ أَسْعَدَني
935- فَقَدْ وَقَفْتُ لِساني في جهادِ أُولي الض- *** -ضَلالٍ مَنْ فيكُمْ بَغْياً يُؤْنّبنى (2)
936- وَ عُصْبَةٌ صُرِعَتْ حَوْلَ البعيرِ عَلَى *** أکفارِ رُتبَتِهِم الله أطلَعَني
937- و تابَعُوا الرِّجْسَ في صِفِّينَ لَعْنَهُمُ *** فَرْضٌ عَلَيَّ لَهُ الرَّحْمَنُ وَفَّقَني
938- و هكذا أنا نَحْوَ المارِقينَ بُغا *** ةِ النَّهر في كُلِّ آنٍ مُرْسِلٌ لَعَني
939- هذا اعتقادي بِهِ أَرْجُو النَّجاةَ إذا *** أوقِفتُ بَيْنَ يَدَي رَبِّي لِيَسْألني
940- ثُمَّ الصَّلاةُ عَلَيْكُمْ كُلَّما سَجَعَتْ *** حَمائِمُ الأيكِ في دَوْحٍ عَلى فَنَنِ (3).(4)
من البسيط
في مدح أهل البيت علیهم السلام:
941- كُنتُ لَهُمْ وَ البَيْنُ عَنِّي غَافِلُ *** في خَفْضِ عَيْشٍ آمِناً رَيْبَ الزَّمَنْ (5)
942- أرْقُلُ في بُرودِ (1)عِزّي شامِخاً *** أسْمُو بِمَجْدِهِمُ عَلَى كُلِّ وَطَنْ
923- أصافِحُ العَرْشَ بِعَرْشي وَ أرى *** لأرتَقي فَضْلاً عَلَى كُلِّ سَكَنْ
944- كَمْ غَرَسُوا مِنْ نِعَمٍ في طَلَلِي(2)؟ *** وَ كَمْ أفادَوْا مِنَناً بَعْدَ مِنَنْ؟
945- وَ كَمْ هَدَوْا فِي الخَلْقِ مِنْ عَاوِ عَنِ الْ- *** -حقِّ وَ ساقُوهُ إلى أهْدَى سُنَن؟
946- کانُوا بِحاراً للعُلوم يُجْتَنى *** مِنها جَواهِرَ لِلْفُروضِ وَ السُّنَن
947- فَأَصْبَحَتْ غَوْراً وَ قاعاً صَفْصَفاً *** و كأنَّها ممّا عَراها (3)لَمْ تَكُنْ (4)
من الكامل
في ذمّ مبغضي أمير المؤمنين علیه السلام:
948- يا أُمَّةٌ فَارَقَتْ مِنْهاجَ هادِيها *** وَ أوْضَعَتْ بِوَجِيفٍ (5)في مَغاوِيها
949- وَ أصْبَحَتْ عَنْ طَريق الحَقِّ خارجةً *** كَالنَّبْلِ تُمْرُقُ مِنْ مَحْنِيّ رامِيها
950- سُوقُ العُسوفِ بِها قامَتْ فَأَنْفُسُها *** بالسَّيْفِ أرخِصَ مِنها سِعرُ غالِيها
951- ما أنْ شَرَى اللَّهُ مِنْها أَنْفُساً زَهَقَتْ *** فِي النَّهروانِ بَلِ الشَّيْطانُ شاريها
952- عَنْ نُورٍ شَمْسِ الهُدَى أَبْصَارُها بَرَقَتْ *** إذِ البَصائِرُ فَرْطُ الجَهْلِ مُعْشِيها (6)
953- زَلَّتْ مَطالِبُها ضَلَّتْ مَذاهِبُها *** عَمَّتْ مَصائِبُها خابَتْ مَساعِيها
954- تَرى حَرَوْرا بِها مَعْنى لأَعْظَمِها *** لَمّا غَدَا البَغْيُ نَحْوَ الحَتْفِ (1)داعِيها
955- رامَتْ عَلَى الحَقِّ أَنْ تَعْلُو بِشُبْهَتِها *** فَانْهَدَّ بنيانُها و أنحَطَّ عالِيها
956- تَنَكَّبَتْ (2)عَنْ طَرِيقِ الرُّشْدِ وَأَرْتَكَبَتْ *** سُبُلَ الضَّلالِ فَأَضْحَى حَتْفَها فيها
957- بِسَيْفِ أعْلَا الوَرى جَدّاً وَ أَشْرَفَها *** جَدّاً وَ أعْظَمَها مَجْداً و والِيها
958- وَ خَيْرُ مَنْ فَرَضَ اللهُ الوَلاءَ لَهُ *** عَلَى الخَلائِقِ دانِيها وَ قاصِيها
959- وَ أَعْظَمُ النَّاسِ قَدْراً بَلْ وَأَسْمَحَهُمْ *** كَفّاً وَ أجْمَلَهُمْ وَصْفاً وَ بَنْوِيها
960- أخُ الرَّسُولِ وَ فادِيهِ بِمُهْجَتِهِ *** وَ خَيْرُ أُمَّتِهِ طُرّاً (3)وَ قاضِيها
961- وَ مَنْ إذا أَشْكَلَتْ فِي الدِّينِ مُعْضِلَةٌ *** فَهُوَ الّذي بِقَضاياهُ يُجلِيها (4)
962- في مُحْكَمِ الذِّكْرِ كَمْ فِي مَدْحِهِ نَطَقَتْ *** آياتُهُ وَ جَلَتْ عَنْهُ مَعانيها
963- مَنْ حازَ بِالبَضْعَةِ الزَّهْراءِ مُكرّمةً *** دُونَ العِبادِ فَلا خَلْقٌ يُدانِيها
964- اللهُ زَوَّجَها وَ الرُّوحُ شاهدها *** أكرِم بِشاهِدِها أعظِم بِوالِيها
965- نِثارُ طُوبَى لِحَشْدِ العُرْسِ يَوْمَئِذٍ *** كانَ النَّثارُ فَيا طُوبَى (1)مَواليها
966- في سُورَةِ الدَّهْرِ حَازَ الفَخْرَ مِنْ مِدَحٍ *** في شَأْنِهِ أُنْزِلَتْ سُبْحانَ مُنْشِيها
967- حَتَّى القيامَةَ تُتلى في خَصَائِصِهِ *** يَسُرُّ قَلْبَ ألِي الإيمان تالِيها (2)
من البسيط
به کوشش محمّد برکت
آن چه در پیش رو دارید گزارش خود نوشتی است از مأموریّت ها و مسافرت های یک کارمند اداره مالیّات به شهرهای مختلف ایران. چون اوّلین سفر وی شیراز بوده، در فهرست نسخه های خطی کتابخانه حضرت آیت الله مرعشی نجفی رحمه الله به نام سفرنامه شیراز معرفی شده است. نام مؤلّف محمّد است، وی در سال 1302 قمری در تبریز به دنیا آمد، از پدر خود به عنوان «حضرت خداوندگاری» و از عمویش به نام «حاج میرزا تقی ارباب» و از دایی اش به نام «آقا میرزا ابوالقاسم متولّی باشی» یاد می کند. ویژگی این گزارش، اطلّاعاتی - هر چند مختصر - از اوضاع اجتماعی، اداری و سیاسی نود سال پیش از این است.
اساس کار در آماده سازی این نوشته، تصویر تنها نسخه خطی این گزارش است که به شمارۀ «9327» در کتابخانه حضرت آیت الله مرعشی نجفی رحمه الله موجود، و به لطف جناب آقای محمّد اسفندیاری در اختیار حقیر قرار گرفته است. متأسفانه نسخه از آخر افتادگی دارد و سعی شده رسم الخط دست نویس، در بعضی موارد تغییر داده نشود.
در انتها آرزوی موفقیّت تمام گردانندگان این کتابخانه بزرگ، خصوصاً جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای دکتر سیّد محمود مرعشی نجفی را از خداوند منّان خواهانم.
بسم الله الرحمن الرحيم
هنگام مسافرت فارس به خیال افتادم که وقایع عمدتاً جالب توجّهی را که به امرار زمان بدان تلقی می نمایم، در کتابچه ای ثبت نمایم. متأسفانه هر وقت که قصد اجرای آن خیال را می نمودم، از ناسازگاری روزگار به قدری ملول بودم که دست و دل رغبت نمی کرد، تا این که این ایّام دیدم فشار زمانه نامتناهی و خاتمه ای به رویه بی اعتدالانه دنیا متصوّر نیست و همیشه با مردمان بی آزار در سر آزار؛ و معلوم نیست دمی بر وفق دلخواه افتادگان گردش کند. لابد به انتظار زمان خوشی و شادکامی ننشسته و بعد از شکر نعمای حضرت باری - عزّ اسمه - این کتابچه را برای انجام مقصود ابتیاع و آن چه از ماسبق به خاطر بود، نوشته و امیدوارم - بعون الله تعالى جلّت نعمائه - مِنْ بعد هم آن چه را که تصادف می نماید، با شرح و تفصیل ثبت و یادداشت نماید.
طهران، 15 برج دلو ئیلان ئیل 1296، محمّد
چنان چه در صفحۀ اوّل ذکر شده قصدم تحریر وقایع دوره حیاتی خودم است و از ماسبق چیز قابل ذکر در خاطر نیست، و شرح اوضاع زمان طفولیّت و ولادت خود را که ذیلاً می نگارم، از روی همان قوۀ حافظه و فقط چیزهایی است که در یادم مانده، مگر تاریخ ولادتم که از روی خطّ مرحوم عمویم، جناب مرحمت پناه حاجی میرزا تقی ارباب - طاب ثراه - است که در حاشیه یک جلد کتاب دعای خطی که در کتابخانه ام موجود
است، استنساخ نموده و یاد گرفته ام و امید دارم حالیه که به این صرافت افتاده ام، خداوند توفیق کرامت فرماید تا از عهده برآیم و ناملایمات دنیا، مانع از اجرای قصد و نیّت نشود.
15 حمل یونت ئیل 1297
شب جمعه بیست و دوم شهر ربیع الاول سنۀ یک هزار و سیصد و دو هجری در دارالسلطنه تبریز - هنگامی که پدرم در سفر بود - متولّد شده ام و دورۀ صباوت را در آن جا طی کرده، و سوای فوت مرحوم آقا دایی، جناب مرحمت پناه آقای آقا میرزا ابوالقاسم متولّی باشی -طاب ثراه - و معاودت جناب آقا داداش و بعد از آن حضرت خداوندگاری از سفر و طهران، چیزی از آن دوره به خاطر نمی آورم.
حضرت خداوندگاری بعد از مسافرت های متعدّد بالاخره از تبریز قطع علاقه کرده و به طهران آمد. در طهران هم چندان توقّفی نکرده مأمور لشکر نویسی اصفهان شد. مسافرت ایشان چندی طول نکشید که از مرحوم حاجی عمو تقاضا کردند که از آشتیان به طهران آمده، ما را به اصفهان حرکت داد. و از این دوره آن چه که به خاطرم است، این است که دورۀ خوشی و عزّت و شادی من بوده است. چندی در اصفهان بودم که آقای مؤتمن لشكر اخوی به خیال عروسی افتاد. انجام این امر خیر، لابد منوط به حضور والده و مفارقت من هم از ایشان غیر مقدور و مجدداً مستلزم معاودت به طهران گردید. مدّتی در طهران برای تهیّه و فراهم آوردن ترتیبات عروسی ایشان توقّف کرده، عاقبت بر حسبِ تقدير صبيه جناب آقای معاون السلطان را تزویج و در تحت توجّهات حضرت امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - عروسی کردند.
نوبت معاودت اصفهان در رسیدّ تاریخ حرکت و مدّت اقامت در هر جایی را به هیچ وجه به خاطر نمی آورم و به این جهت ذکر نمی نمایم. به هر حال در این وقت، سنّ من به حدّ رشد رسید و وقتی بود که بایستی تمام اوقاتم صرف تحصیل و تعلیم شود. حضرت خداوندگاری نیز نظر به کثرت محبّت و علاقه ای که آن وقت نسبت به من - که پسر منحصر به فردش بودم - داشت، می خواست در تحصیل من دقّت مخصوصی به عمل آورده و از هر حيث، کاملاً در ترتیب و تهیه لوازم آن کوشیده باشد. چون در آن وقت هنوز در اصفهان
تأسیس مدارس جدیده - سوای مدرسۀ انگلیس ها در جلفای اصفهان - نشده بود، اسباب تحصیل فراهم نبود؛ مخصوصاً برای انجام این امر، مجدّداً به طهران روانه ام داشت.
با ذوق و شوق مفرطی که به تحصیل علوم جدیده و السنۀ خارجه داشتم، متأسفانه مصادف استبداد رأی آقای مؤتمن لشگر گردیده، خواهی نخواهی مجبور شدم به مدرسه مرحوم حاجی ابوالحسن معمار باشی رفته و خدمت جناب آقای میرزا علی ساوجی تحصیل صرف و نحو نمایم. البته از این تحصیل که بر خلاف میل و رغبتم بود، بهره کافی نبرده و از آن تحصیل هم محروم ماندم و نتیجه این مسافرت و خود رأیی و سلیقه غلط آقای مؤتمن لشگر، اتلاف وقت گران بهای حقیر و توجه خسارت کاملی به کیسه حضرت خداوندگاری گردید.
چون کم کم دورۀ تجدّد نزدیک می شد و اوضاع مملکت رنگ دیگری می گرفت و سنّ من هم از دوره صباوت تجاوز کرده به حدّ بلوغ و رشد رسیده بود، دیگر تحمّل استبداد رأى اخوى را نکرده و جبراً تحصیل اجازه کردم که داخل مدارس جدیده گردم و نظر به این که مادام اقامت اصفهان مختصری زبان انگلیسی آموخته بودم، مدرسۀ ینگی دنیایی ها را انتخاب کرده مشغول تحصیل شدم.
افسوس که این دوره طولی نداشت و بعد از چند ماهی مجبور به معاودت اصفهان شدم. مع هذا به واسطۀ شوق و ذوقی که داشتم در آن مدّت کم، خود را به کلاس ششم که آن وقت دوره تحصیلات آن مدرسه، هشت کلاس بود، رسانیدم. چون حضرت خداوندگاری از شغل خود منفصل شده بود و این مسافرت هم قریب پنج سال امتداد یافته بود، ناچار حسب الامر ایشان بار سفر بسته و به اصفهان معاودت نموده، تقریباً تحصیل به همان جا خاتمه یافت و بعد از آن هم هر چند وقت موفّق می شدم، چند صباحی به خواندن درس اشتغال می جستم، لیکن این تحصیلات دیگر فایده نداشت؛ زیرا وقت گذشته و دوره توافق نمی کرد و با همۀ میل و رغبت تحصیل نصیب نشده بود.
بعد از ورود به اصفهان، به واسطۀ عیال نابابی که حضرت خداوندگاری گرفته و اولادی هم از او به هم رسیده بود، خود را از این ذلّت ناهمرنگ در میان امثال و اقران دچار یک نوع سرافکندگی و خجلت مخصوص دیده و همیشه یک تألّم باطنی و ملالت قلبی در خود احساس می نمایم که فی الواقع اسباب قطع مراوده و معاشرت من گردیده
و یک حالت عصبانی تولید کرده که میل ندارم کم و کیف آن را تحریر نمایم. و همین قدر توضیح می کنم که این مسأله به کلّی در عیش و عشرت و شادی را به رویم بسته و غرق اندوه و حُزنم نموده است و ابدالدهر تا زنده ام باید به همین حال، عمر خود را تلف کنم.
به هر حال حضرت خداوندگاری پس از چندی، طاقت بیکاری نیاورده برای تهیه شغلی به طهران سفر کرده از آن جا به لشکر نویسی آذربایجان مأمور گشت و از آن جا دستور العمل دادند که از اصفهان قطع علاقه کرده و به طهران بروم. با نهایت اشتیاقی که به انجام این امر داشتم، تهیه لوازم آن را دیده و عیال و اطفال حضرت خداوندگاری را نیز با خود حرکت داده روانه طهران شدم چندی بعد حضرت خداوندگاری از لشکر نویسی آذربایجان معزول و مأمور فارس گردیدند، عیال خود را برداشته به اصفهان رفتند، آن ها را آن جا گذاشته خودشان روانه شیراز شده، در این سفر وضع خود را تغییر داده و فوق العاده ما را در مضیقه گذاشتند. پس از چندی تنگی و عسرت و درخواست شغل در این اداره و آن اداره، عاقبت هنگام خزانه داری مسیو مورنارد به عضویّت خزانه داری کل پذیرفته شده، مأمور شیراز گردیدم.
در روز سه شنبه چهاردهم شهر ربیع الاول 1332، مطابق بیست و یکم برج دلو اودئیل 1292، به معیّت کربلایی جبّار به توسط گاری پستی، با ماهی سی و پنج تومان حقوق به طرف شیراز روانه شدم.
از طهران تا قم هوا خیلی مساعد [بود] فقط به واسطۀ این که جمعیّت گاری زیاد بود، از حيث تنگی جا بد گذشت. به قم که رسیدیم، جمعیّت گاری کم شد و بعد از ظهر پست به راه افتاد، اوّل شب هوا بنای باریدن گذاشته و تا قریه جز، که دو - سه فرسخی اصفهان است، باران قطع نشد، مع هذا نمی دانم از ذوق مأموریّت بود یا چه علّت دیگری داشت که خیلی خوش بودم و ملالی از این راه حاصل نمی شد.
روز یک شنبه نوزدهم شهر ربیع الاول 1332، مطابق بیست و ششم برج دلو اودئیل 1292، به سلامتی، قبل از ظهر وارد اصفهان گردیده، برای رفع خستگی و تهیه لوازم مسافرت به طرف شیراز و کسب دستور از حضرت خداوندگاری، باید چند روز توقّف
کرد، از طهران هم عزل حضرت خداوندگاری را آقای مؤتمن لشکر خبر داده اند و شاید از شیراز حرکت کرده باشند، لیکن چون آقایان میرزا احمد خان مصباح حضرت و رفیع زاده هم که مأمور مالیّه فارس شده و برای خاطر من چند روزی اقامت کرده اند، اصرار در حرکت دارند و مال هم گرفته اند و با معیّت مسیو مولر، سیّاح آلمانی روانه می شوند. ناچار دیگر منتظر ورود حضرت خداوندگاری نشده و از ترس تنهایی راه شیراز، که واقع راه پر خوف و خطری است، مجبوراً به همراهی حضرات با مال مکاری، که خیلی گران کرایه شد.
روز سه شنبه پنجم ربیع الثانی 1332، مطابق دوازدهم برج حوت اودئیل 1292، به طرف شیراز روانه شدم. این مرتبه قافلۀ ما حال خوشی پیدا کرده، جمعیّت ما منحصر است به آقای میرزا احمد خان مصباح حضرت و عیال و یک کلفت و یک نفر نوکر ایشان؛ آقای رفیع زاده؛ آقای دکتر مولر سیّاح آلمانی؛ بنده و کربلایی جبّار؛ خارجه هیچ نداریم، همه هم منزل و هم خرج و روی هم رفته خوش می گذرد، چون مکاری مال کم دارد، برای ما «پالکی» درست کرده، من و مصباح حضرت هم «پالکی» شده ایم، گاهی می خوانیم، گاهی رفیع زاده صحبت های شیرین می کند و به همین منوال طیّ طریق کرده و زحمت منازل کثیف و به دست نیامدن آذوقه را از خود رفع کرده، می رویم.
اتفاقاً، روز پنج شنبه هفتم ربیع الثانی 1332، مطابق با چهاردهم برج حوت اودئیل 1292 در بین راه یعنی یک فرسخ و نیم به بقعۀ حضرت شاه رضا - سلام الله عليه - مانده، با حضرت خداوندگاری که از شیراز با درشکه معاودت می کردند، مصادف شده و در خدمت معظّم الیه، شب جمعه را در حضرت شاه رضا مانده و صبح ایشان به طرف اصفهان و ما با رفقا به طرف شیراز روانه شدیم و از قضا در یکی از منازل هم، که حالا خاطرم نیست، باران گیر شدیم، لیکن در تعیّش ما لطمه ای وارد نشده به همان حالت خوش به سلامتی راه پیمودیم تا به تا به مقصد رسیدیم.
روز چهارشنبه بیستم شهر ربیع الثانی 1332، مطابق بیست و هفتم برج حوت اودئیل 1292 به سلامتی بعد از ظهر وارد شیراز [شده] و مستقیماً به اداره مالیّه رفته و با (1)آقای
1) در اصل «از».
مسیو استاس بلژیکی - رئیس مالیّه و آقای میرزا مصطفی خان - معاون کل، بلکه رئیس مقتدر حقیقی - ملاقات کرده، در بارۀ محل اقامت و منزل خود کسب تکلیف و تقاضای دستور نمودم. چون حضرت خداوندگاری هنگام حرکت خودشان از شیراز، مقداری اسباب و لوازم خانه برایم گذاشته و تحویل آقای میرزا حسن خان، مترجم بانک شاهنشاهی، نموده بودند، آقای معاون همچه صلاح دیدند که فعلاً به منزل ایشان ورود کرده، هر چه زودتر درصدد تهیّه خانه و کرایه منزل برای خود برآیم. اطاعت امر کرده، بنه خود را به آن جا حمل و پس از استحمام و اصلاح سر و صورت، که از لوازم بدایت ورود هر مسافری است، به اداره رفته و مخصوصاً سعی داشتم قبل از کرایه خانه تکلیف خود را بدانم، که آیا در شیراز خواهم ماند یا باید به مأموریّت بلوکات اعزام شوم؟
تمنّای خود را خدمت آقای رئیس اظهار و خاطر جمعم کردند که در شیراز رجوع خدمت خواهند کرد و مخصوصاً در مرکز وجودم را لازم دارند، پنج روز هم مرخصی دادند که خانه کرایه کرده و نواقص اثاثیّه خود را تکمیل نمایم، تا بعد از شروع به کار در اداره دیگر در کارهای شخصی نقصی نداشته باشم بعد از این مجلس، مطمئن شدم که در شهر توقف خواهم کرد، با یک جدیّتی به تجسّس تهیّه خانه برآمده و بعد از زحمت زیاد خانه مرحوم حاجی میرزا سیف الله را که نزدیک مسجد مرحوم مشير و مقابل خانه شاهزاده جمالی واقع است، اجاره کرده، اثاثیّه خود را به آن جا حمل و نواقص هم که داشت خریداری نمودم. بعد از تهیه خانه و تدارک لوازم آن، به آقای رئیس راپورت دادم، خیلی اظهار بشاشت کرده، امر کردند عجالتاً محاسبه شعبه تفتیش را که تازه تأسیس می شد، شروع نمایم، تا تکلیف قطعی و شغل رسمی برایم معیّن فرمایند.
روز سه شنبه 26 ربیع الثانی 1332، مطابق سیم حمل بارس ئیل 1293، محاسبه شعبۀ تفتیش را در تحت ریاست آقای میرزا احمد خان مصباح حضرت باز کرده، مشغول خدمت گردیدم. عجالتاً شغلم معیّن و بر حسب وعده های مصرّح شخص رئیس، از توقّف خود در شهر مطمئن شده و برای رفع ملالت تنهایی، درصدد تهیه دوستان و ملاقات آشنایان طهرانی برآمده، مشغول دید و بازدید شدم، از آن جمله خدمت جناب آقای میرزا احمد خان شیبانی، که زمانی که جزو فرقۀ اجتماعیّون اعتدالیّون بودم، آشنایی پیدا کرده بودم و آن وقت رئیس تلگراف خانه فارس بودند، شرفیاب شدم، بی اندازه از ملاقات بنده
اظهار مسرّت کرده و گرم گرفتند و در ضمن از اوضاع فارس صحبت به میان آورده، دامنه مذاکرات را به ضدّیتی که بین معاون مالیّه و ایالت وقت، حضرت آقای حاجی مخبر السلطنه - دامت شوكته - حاصل شده بود، کشیدند.
[در] واقع، هر کس از آن طرز ضدیّت آقای معاون مالیه با حضرت معظم اليه [آگاه می شد] بالطبع اظهار نارضایتی می کرد؛ بنده هم در مضارّ این قبیل مناقشات اظهار عقیده کرده، به ایشان اصرار کردم قدم به میان گذاشته و این ضدّیت را به هر تدبیری است، از جلو بردارند و اگر خودشان به تنهایی از عهده بر نمی آیند، خوب است از متنفذین شیراز و نمایندگان احزاب نیز استمداد کرده و این ضدیّت را، که مایه خرابی وجود مبارک هر دو بزرگوار است، مرتفع دارند؛ ایشان هم با یک طرز مسّرت آمیزی، نهایت موافقت را با عقیده بنده ابراز داده و مشغول مذاکره بودیم که به چه ترتیب داخل عملیّات شوند.
در این بین جمعی از محترمین وارد شده، ناچار صحبت قطع شد و مجلس هم قدری طولانی شده موقع گذشته بود، چون کوچه های پر خم و پیچ شیراز را هنوز خوب بلد نشده بودم، خداحافظی کرده، ختم مذاکره را به مجلس دیگر قرار دادیم، تا با هم شور کرده و ترتیبی اتّخاذ نماییم تا ایشان با عملیّات جدّی تری، شروع به اقدامات نمایند.
مجلس دیگر به هیچ وجه صورت خارجی نیافته، بعدها معلوم شد، آقای شیبانی در مذاکرات خودشان با بنده صمیمی نبوده اند.
خانه ای که در آن مسکن گرفته ام، متعلّق به ورثه مرحوم حاجی میرزا سیف الله است که از مشایخ شیراز بوده، حالیه در تصرّف عیال و پسر آن مرحوم است که تقریباً پانزده - شانزده سال دارد. معاش آن ها از حاصل املاک موروثی خودشان می گذرد. روزگار هنوز با آن ها درصد در صدد کینه جویی بر نیامده و خوش و راحت هستند.
پس از قدری فراغت از تنظیفات امور خانه، بعضی خُرد و ریز که در آن جا داشتند، پیغام دادم جمع آوری کرده ببرند، دو - سه نفر زن چند مرتبه برای ترتیب جمع آوری به آن جا آمده و رفتند. معلوم شد خود خانم هم با آن ها بوده و میل کرده اند وصلتی با من کرده باشند. بعد از چند مرتبه مذاکرات که به توسط کلفت آن ها به عمل آمد، عقل به من حکم کرد این وصلت را قبول کنم؛ زیرا در ولایت غربت با یک نفر نوکر، بدون پرستار، زندگی متعسّر
و به علاوه ممکن است هوای شیراز دل از دستم برده و مقتضای جوانی، گرفتار بعضی آلایش هایم کند که با حقوق کم، دچار مصیبت قرض و مضیقه و عسرت معاش شوم.
بعد از تعمّق در این مطلب و سنجیدن اطراف کار، صلاح خود را در انجام این کار دیده و آقای شیخ جعفر را - که از علمای طبقه متوسط است - برای اجرای صیغه وکیل کردم که در بین دو - سه روز آخر هفته ای که به روز شنبه چهاردهم شهر جمادی الاولی 1332، مطابق بیست و یکم حمل بارسئیل 1293 ختم می شد، اجرای صیغه کرده و در همان دو - سه روز سرکار خانم به همان خانه تشریف فرما شده؛ واقعاً از هر حیث لوازم آسایش برایم فراهم شده و از دغدغه خاطری که حاصل شده بود، آسوده شدم.
از آن جایی که آسایش و استراحت در دنیا فقط به لفظ شناخته می شود و صورت خارجی ندارد، اگر هم داشته باشد، برای من و امثال من دسترس نیست، کم کم رفتار رئیس و معاون را با خود طور دیگر مشاهده کرده، در تجسس کشف علّت آن برآمدم.
یک روز صبح، تازه مشغول کار شده بودم پیش خدمت آمد که شما را به اداره محاسبات احضار کرده اند. برخاسته (1)خدمت آقای میرزا حسين على خان رئيس محاسبات رفتم. ایشان بعد از قدری صحبت، مأموریت اصطهبانات را به سِمَت مُحاسبی، از طرف آقای رئیس ابلاغ کردند. با اعتمادی که به وعده های رئیس حاصل کرده بودم، این اظهار ایشان، اسباب تعجّب من شده، برای استمزاج از صحّت و سقم آن، خدمت رئیس رفته، دیدم ایشان هم در آن باب فرمایشاتی دارند، هر چه عجز و لابه کرده و وعده های مصرّح خودشان را یادآوری نمودم، ثمری نبخشید. ناچار درصدد چاره جویی برآمده، خدمت آقای آقا میرزا حسن خان، مطلب را اظهار و تقاضای راهنمایی کردم.
ایشان گفتند: مذاکرات منزل آقای شیبانی باعث این مأموریت گردیده و تو را به معاون طوری معرّفی کرده اند که فقط برای ضدیّت با ایشان به این مأموریت آمده ای و هر قدر از قبول مأموریت اصطهبانات مسامحه نمایی، بیشتر در این عقیده ثابت شده، ممکن است به مأموریت صعبی اعزامت کنند، بهتر آن است که قبول این خدمت را کرده، به طرف مأموریت خود، بی چون و چرا روانه شوید.
1) در اصل «برخواسته»
این مذاکرات ایشان قدری بیدارم کرده و علّت تغییر رفتار رئیس و معاون را از روز بعد از ملاقات شیبانی، تقریباً کشف کرده و برای این که از این تهمت برائت ذمّه حاصل کرده باشم، با اظهار یک رضایت خاطری در مقابل اوامر اداره، قبول مأموریت کردم.
آقای رئیس هم چون این طور بنده را در مقابل حکم خودشان مطیع دیدند، پنج تومان مدد معاش در حقّم برقرار نمودند.
و روز یکشنبه بیست و دوم شهر جمادى الاولى 1332، مطابق بیست و نهم حمل بارس ئیل 1293، طرف عصر، در تحت ریاست آقای معاون الممالک، به معیّت ده نفر سواری که برای اجرائیّات اداره مالیّه اصطهبانات تعیین کرده بودند، به طرف محلّ مأموریت روانه شدم.
از منزل دویم باران شروع کرده تا اصطهبانات قطع نشد، لیکن متصل هم نمی بارید، متأسّفانه از پیدا نشدن منزلگاه مناسب و آذوقه و مباینت اخلاقی که با آقای معاون الممالک حاصل بود، بیشتر از هر چیز سلب آسایش کرده و اسباب ملالت خاطرم گردیده بود و این پنج روزه مسافرت از شیراز تا اصطهبانات، به عکس سفرهای سابق، روی هم رفته بسیار بد گذشت.
گاهی دعوای آقای معظّم را با محمّد ابراهیم بیک اصلاح کرده، گاهی مرافعه جو اسب ایشان را با سوار بیچاره طیّ می کردم و در هر منزل، هنگام ورود و خروج هم، مرافعه در باب نرخ اجناس و غیره از فرایض حتمی ایشان بوده و دست بردار نبودند، تا به هر طوری بود، بالاخره بحمد الله تعالى شأنه؛ روز جمعه بیست و هفتم شهر جمادی الاولی [1332] مطابق چهارم برج ثور بارس ئیل 1293، با خاطری آزرده از اوضاع ناهنجار بین راه و به امید خلاص از آن داد و فریادها که ناشی از رذالت طبع بود، طرف عصر به اصطهبانات وارد و در خانه ای که قبلاً تهیّه شده بود منزل گرفتیم.
اهالی اصطهبانات دو دسته و به قول خودشان دو برجه اند و اکثر قراء فارس به این بلیّه گرفتارند:
یک دسته اتباع و هواخواهان ناصر دیوان هستند که سال ها در این جا حکومت و ریاست
داشته اند؛ یک دسته هم اتباع و هواخواهان وکیل الرعایا هستند که سابقاً در تحت ریاست ناصر دیوانی ها به سِمَت کلانتری و ریش سفیدی زندگی می کرده اند.
و حالیه، برای این که پدر وکیل حالیّه را در شیراز، به تحریک عیال ناصر دیوان، چند سال قبل کشته اند، رو به تعالی گذاشته و سمت مظلومیّت آن ها را ترقّی داده، داعیه حکومت می نمایند و دشمنی باطنی و خونخواری شدیدی بین آن ها موجود و عمّال دولت با نهایت دقّت و ملاحظه، باید در این جا اجرای وظیفه نمایند تا آشوبی بر پا نشده و آتش خاموش شده مشتعل نگردد.
حکومت و مالیّه این جا هم چند سال است ابواب جمع، یعنی تیول آقای مدبّر السلطنه شده و آقا زاده ایشان، آقای معتضد همایون، همیشه برای رتق و فتق امورات به این جا آمده و باطناً طرفدار آقای ناصر دیوان هستند. حالیه هم که دولت، مالیّه اصطهبانات را از آن ها منتزع کرده، در عوض ریاست مالیّه نیریز را به آقای معتضد همایون رجوع نموده، لیکن حکومت این جا هنوز همچنان با ایشان باقی و چند روز است به ترتیب همه ساله، برای رتق و فتق امور حکومتی به اصطهبانات آمده اند.
ضمناً هم، برای حفظ منافع چند سالۀ خود، از اقدام به هر دسیسه و وسیله ای بر خلاف پیشرفت مقاصد ما در امور مالیّه، خودداری نمی نمایند. ما هم چون می دانیم، ایشان نمی توانند در این جا بیش از این ها اقامت کرده دسایس خود را ادامه دهند، شروع به کار نکرده و نمی خواهیم در اوّل کار مناقشه ای بین ما رخ دهد و به بهانه تعمیر منزل و ترتیب اداره، انتظار حرکت ایشان را داریم، تا در غیاب ایشان به عملیّات خود بپردازیم.
ایشان هم که سکوت و بی اعتنایی ما را مشاهده کردند، ملتفت مطلب شده، برای این که در مقابل ما کسی را داشته باشند، آقای مشیر مکرّم را که چند سال است در خانه آن ها خدمت می کند و سمت محرمیّت و یگانگی حاصل نموده، برای نیابت از طرف خودشان به اصطهبانات احضار و روانۀ نیریز شدند. هفته ای بیش طول نکشید که ایشان هم به اصطهبانات وارد شده، به اجرای تعلیمات آقازاده خود اشتغال جستند.
مشاهدۀ مخالفت حکومت با ما و اوضاع کینه جویی و خونخواهی اهالی از یکدیگر، به من ظاهر کرده بود که با آقای معاون الممالک باید اتّحاد و صمیمیّت معنوی احداث کرده و در یک خانه، بلکه یک اطاق، مصلحت است که اقامت داشته باشیم. متأسفانه
در ضمن این چند روز که یک حالت وقفه ای برای ما حاصل بود، آن چه جدّ و جهد و کوشش کردم، بلکه موافقت - اگر چه خیلی جزئی هم باشد - با ایشان حاصل نمایم که هر دو در یک خانه اقامت نماییم، میسّر نشد و به جهاتی که از ذکر آن می گذرم، از موفقیّت خود در این عقیده کاملاً مأیوس شده، ناچار درصدد تهیّه خانه عليحده افتاده، با هزاران زحمت و مشقّت، عاقبت خانه ای که به محل اداره نزدیک باشد، اجاره نموده، بدان جا نقل مکان نمودم.
چندی را که در این خانه اقامت داشتم، خیلی خوش گذشت، روزها در اداره مشغول انجام وظایف مأموریت خود شده، عصرها هنگام تعطیل اداره تا یکی - دو ساعت از شب گذشته، در منزل خود، مشغول تدریس بودم و نظر به دسایس و ضدیّت های سابق الذکر که در این ولایت به طور کامل مشاهده می نمودم، بنای خود را به بی طرفی کامل گذارده و با یک ترتیب بی غرضانه فوق العاده ای با اهالی معاشرت می کردم.
این طرز سلوک من تولید یک ابّهت مخصوصی بین مردم برای من کرده بود که طرفین با احترام و عطوفت شایانی با من رفتار می کردند که باطناً اسباب حسد آقای معاون الممالک شده و کینه باطنی حاصل کرده بودند که به زبان نیاورده و می خواستند با عملیّات از مقامم کاسته و توهین نموده باشند. حالا چه تهمت ها زده و وصلت های ناهمرنگ حضرت خداوندگاری را هم که در شیراز نیز به یادگار گذاشته بودند، با پیرایه ها ورد زبان ها کرده بودند، به جای خودش؛ و من از ذکر آن ها عار دارم و این شعر مثنوی را در عوض می نگارم:
مه فشاند نور و سگ عوعو کند *** هر کسی بر طینت خود می تند
و بقية حالات خود را شرح می دارم.
آقای معاون الممالک بر خلاف بنده، بی طرفی را که اوّل وظیفه یک مأمور دولتی است و خصوصاً در این قبیل موارد اوّل آلت پیشرفت مقاصد است، رعایت نکرده، در مقابل طرفداری معتضد همایون از ناصر دیوان، حمایت کامل از وکیل الرعایا نموده و با ناصر دیوان به بی احترامی سلوک و کاملاً ایشان و اتباع ایشان را تحت مضیقه آورده بودند. طبعاً این حمایت ایشان از یک طرف و ضدیّت با طرف دیگر، از مقام ایشان کاسته و مردم آن طوری که بایست، رعایت احترام از ایشان نمایند، نمی کردند و کینه ایشان هم با من از
همین جا بود که چرا ایشان که رئیس هستند، به اندازه من که مرؤوس ایشان هستم، محل محبّت و مورد احترام واقع نشده اند و به عوض این که به حسن سلوک و خوش رفتاری توجه عامّه را به خود جلب نمایند، کاملاً مجذوب وکیل الرعایا گردیده، بدون شور و صلاح ایشان قدمی در امور اداری بر نمی داشتند.
کم کم صدای ناصر دیوان بلند شده، بنای شکایت و کاغذ پرانی به مرکز را گذاشت، پس از مکاتبه زیاد و توضیحاتی که مرکز از مالیّه اصطهبانات خواسته، جواب به دستورالعمل و تعلیمات وکیل داده شد.
عاقبت آقای میرزا حسین علی خان رئيس محاسبات مأمور شد که به اصطهبانات آمده، پس از رسیدگی به اظهارات طرفین، قراری بدهند که دیگر مسأله شکایت و کاغذ پرانی تجدید نشود و بعد از فراغت از ترتیب اصطهبانات، از اعمال معتضد همایون هم در مالیّه نیریز تفتیش نمایند.
آقای میرزا حسین علی خان برای انجام مأموریت خود وارد، یا به واسطه بی اطلاعی از امور تفتیش یا به واسطه اعتمادی که به عموزاده خود آقای معاون الممالک داشتند، داخل رسیدگی به اظهارات حضرات و تفتیش در صدق و کذب مطالب نشده و فقط در ضمن را پورت خود به مرکز، اقدامات معاون الممالک را تصدیق و اعتنایی به بیانات حضرات نکرده، به سمت نیریز روانه شدند. فقط اقدام مجدّانه ایشان، منحصر شد به این که مقداری مخارج تعمیر حیاط و غیره به من تحمیل کرده، مجبورم نمودند از منزلی که داشتم حرکت نموده در محلّ اداره سکونت نمایم.
این رفتار ایشان بر تجرّی وکیل الرعایا افزوده، ناصر دیوان را از موفقیّت خود در اصلاح امر مأیوس کرد. بیچاره از وخامت عاقبت امر هراسناک شده، جدّاً درصدد تهیۀ وسایل صلح با وکیل الرعایا برآمد.
صارم دیوان رونیزی هم که چندی بود برای انجام وصلتی با ناصر دیوان به اصطهبانات آمده بود، در پیشرفت عمل صلح و انجام آن فوق العاده کوشش و تقلّا می کرد و بعد از مذاکرات زیاد و رفت و آمد فراوان و ملاقات این و آن، که از کمّ و کیف آن اطلاع حاصل نکردم، عاقبت قرار می دهند که روز پنج شنبه هشتم شهر شعبان 1332، مطابق یازدهم سرطان بارس ئیل، 1293، طرف صبح، طرفین به منزل دکتر مسیح که چندی بود به
اصطهبانات آمده و شخص خارج و بی طرفی بود، حاضر شده، به همدیگر اطمینان داده واتیان یمین نمایند که دیگر ضدیّت و مناقشه را کنار گذارده، با هم دوستانه سلوک نمایند. صبح را وکیل از حضور طفره زده و به منزل دکتر مسیح نیامد، بیچاره ناصر دیوان آن روز را که روز آخر عمرش بود روز جشن قرار داده، ما را با جمعی به باغ دعوت کرده بود که پس از فراغت از قراردادهای منزل دکتر مسیح و انجام صلح به باغ رفته، در آن جا با صرف نان و نمک و سایر تهیّه ها که دیده شده بود، با دشمن جان خود روابط حسنه برقرار نماید.
همین که وقت منقضی و از آمدن وکیل مأیوس می شوند، حضار برای رفتن به محل مهمانی بر می خیزند و ناصر دیوان خودش به اداره آمده، تفصیل را اظهار و خواهش کرد، چون ظهر نزدیک شده زودتر برویم. چون قدری از کار اداره باقی بود، ایشان برای پذیرایی میهمان ها پیش از ما رفتند. ما هم پس از فراغت، تقریباً چیزی به ظهر نمانده بود که روانه شدیم. از قضا آن روز را خیلی خیلی خوش گذشت و همه را به خنده و شوخی و مزاح گذراندیم.
هنگام عصر، برای این که مجلس درس خود را تعطیل نکرده باشم، قصد معاودت کردم. آقای معاون الممالک هم موافقت کرده، با هم به منزل آمدیم. بعد از آمدن ما از بقیّه مجلس خبردار نشدم، گویا سر آسیاب، ناصر دیوان و وکیل الرعایا یکدیگر را ملاقات و مذاکراتی کرده بودند که حوالی غروب هر دو نفری با آقای صارم دیوان و جمعی دیگر که اسامی آن ها فراموشم شده، به اداره آمدند. بعد از چند دقیقه که دقایق آخر عمر آن بیچاره بود، به عزم مراجعت به خانه خود، به همراهی صارم دیوان حرکت کرده، به مجرّد خروج آن ها از اداره، صدای تفنگ بلند شده، متعاقب آن فریاد و ناله ناصر دیوان مسموع گردید.
همه مضطرب شده در صدد کشف مسأله بر آمدیم، معلوم شد آقا حسین، برادر وکیل، با اتباع و مخصوصین خود، مدّتی را که این ها در اداره بودند، در اطراف اداره مسلّح و مکمّل انتظار خروج آن ها را می کشیده، همین که چشمش به آن بیچاره افتاده، فرصت را غنیمت شمرده و مضروبش می کند.
صارم دیوان آن مرحوم را به دوش گرفته به اداره آورد. گلوله استخوان دستش را شکسته بود. گفتند که از شکمش هم عبور کرده بوده، لیکن دغدغه و اضطراب آن وقت نگذاشت من بفهمم و فقط زخم دستش را دیدم
باری، درها را بسته، درصدد آوردن دکتر مسیح برای معالجه و بستن زخم بر آمدیم. آقا حسین در را شکسته، یک بیچاره را هم در دالان مضروب کرده، ندانستم به چه خیالی به اداره داخل شد و از بیرون هم صدای شلیک لا ینقطع در تزاید [بود] و بر اضطراب می افزود.
آقای معاون الممالک و کریم خان وکیل سواران اصرار کردند که از اداره خارج شویم. با این که ترک اداره را در آن موقع صلاح نمی دانستم، از ترس این که مبادا بعدها مسؤولیّتی به من متوجه شود، ناچار به همراهی آن ها از اداره بیرون آمده، چند قدمی دور نشده بودیم که دچار اشرار شده، هر یک را به طرفی کشیده به قصد کشتن، بنای کتک را گذاشته و از قراری که بعدها تحقیق شد، واقعاً خیال قتل داشته اند؛ لیکن خداوند نخواسته بود که به زجر یک مشت بی سر و پا جان بسپارم.
باری، سرم را با کارد مجروح کردند و شخصی هم گلویم را گرفت خفه ام نماید. اتّفاقاً حُسن سلوک میوۀ خود را داده، دو - سه نفر از محترمین، همین که به دست اشرار گرفتارم می بینند، خود را به میان انداخته، با مشقّات زیاد، از چنگ آن ها خلاص و به منزل جناب آقای حاجی میرزا علی که در آن حوالی بود، می برند.
من بیهوش شده بودم و این وقایع را ملتفت نشدم و هر چه هم در جیب و بغل داشتم، برده بودند. همین که به هوش آمدم، صارم دیوان را هم آن جا دیدم. معلوم شد ایشان از کتک اشرار بی بهره نبوده و پیش از گرفتاری ما، سهم خود را چشیده، به این جا پناهنده شده است. دو - سه ساعت آن جا بودم و آن چه سعی کردم، اطمینان قلب به توقّف در آن جا حاصل نشد. بعضی از محترمین هم که از واقعه مطّلع شده، برای دلداری به آن جا آمده بودند. چون احساس کردند، در آن جا اضطرابم تسکین نمی یابد، فوراً به من تغییر لباس داده و عمامه سیاهی به سرم گذاشته، اطرافم را گرفته، به منزل آقای مشیر مکرّم حرکتم دادند. در آن جا خیالم آرام گرفت. پس از اندک آسایش، از حال آقای معاون الممالک و ناصر دیوان جویا شدم معلوم شد آقای معاون الممالک ثمر اعمال خود را کاملاً چشیده، و عاقبت، منسوبان و بنی اعمام مرحوم ناصر دیوان مشار الیه را از هلاکت متخلّص کرده اند، تا مبادا قتل ایشان مظلومیّت ورثه را مشوب نماید، خود را به خطر انداخته، با هر زحمتی که بوده رهایش می نمایند.
بیچاره ناصر دیوان را هم بعد از حرکت ما از اداره، آقا حسین و اتباعش تیر باران نموده و چهارده زخم به بدنش رسانده اند.
روز جمعه نهم شعبان 1332، مطابق دوازدهم سرطان بارس ئیل 1293، اهالی بعد از مذاکرات و جلسات و مشورت های زیاد با یک دیگر، همچه مصلحت دیدند که اداره مالیّه و منزل شخصی ما را به تکیه مرحوم حاجی میرزا محمّد علی آقا - رحمة الله عليه - كه تقريباً برای طرفداران ناصر دیوان سمت مرکزیّت دارد، نقل نمایند، تا در آن جا اقامت نماییم.
طرف عصر، بنده از منزل آقای مشیر مکرّم و آقای معاون الممالک از آن جایی که بود، به تکیه رفته و در منزل جدید خود با جراحاتی که از کتک ها در بدنمان داشتیم، برادر وار همدیگر را به آغوش گرفتیم. آن جا دیگر ملاحظه نداشتم، زیرا از آن چه که خوف داشتم، به سرمان آمد. بدون چون و چرا منزل خود را علی حده کرده و در بالاخانه ای رو به قبله مسکن گرفتم.
احترامات اهالی در باره ام تفاوتی نکرده، باز هم به منزلم آمده مهربانی می کردند. حتّی هر چه هم که از جیب هایم برده شده بود، تجسس کرده، مسترد داشتند و آن چه هم پیدا نشد، عوض دادند.
پس از وصول راپورت وقایع به شیراز، از طرف ایالت عظمی و مالیّه و آقای قوام الملک، برای تفتیش امر و دستگیری وکیل الرعایا و اتباعش، مأمورين معيّن و به سرعت اعزام شدند.
ذکری از عملیّات و تفتیشات این آقایان نکرده و به ذوق خوانندگان واگذار می نمایم. همین قدر برای این که مطلب به آخر برسد، عرض می کنم که هر کدام به چند روز فاصله، به شیراز معاودت کرده، معلوم نشد، برای چه آمدند و چه کردند و چرا همان طور که با هم آمده بودند، دست جمع برنگشتند؟
باری، چیزی را که از آن آقایان درک کردم، فقط این بود که شب اوّل ورودشان، شب پنج شنبه پانزدهم شهر شعبان، 1332 مطابق هیجدهم سرطان بارس ئیل 1293، آقای علی خان سلطان - رئیس سواران مالیّه فارس که از طرف اداره، نماینده و مأمور بود، مرقومه حضرت خداوندگاری را که از اصفهان به توسط آقای میرزا حسین علی خان، رئيس محاسبات نوشته بودند و محتوى خبر فوت مرحوم حاجی عمو، جناب غفران
مآب، آقای حاجی میرزا تقی ارباب - طاب ثراه - بود به من دادند و بیشتر قرین ملالت و حزن و اندوهم نمودند و معلوم شد روز دوشنبه سیزدهم شهر رجب 1332، مطابق هیجدهم برج جوزا بارس ئيل 1293، هنگام غروب، در باغ جوزه، غفلتاً به رحمت ایزدی پیوسته و دار فانی را وداع کرده اند.
بدیهی است در آن حالی که بودم، این خبر بی نهایت متأثرم کرد و حضّار به تسلّی قیام کرده، سرم را مشغول کردند.
چون موقع مقتضی تشکیل مجلس ترحیم و غیره نبود، به بعضی خیرات و مبرّات عزاداری خود را خاتمه داده و به اجرای وظایف مشغول شدم.
به هر حال، ورثه مرحوم ناصر دیوان پس از ختم مجلس ترحیم و آداب عزاداری به طرز و اسلوبی که داشتند، برای دادخواهی، دست جمع به شیراز رفتند.
کار مالیّه و آقای معاون الممالک هم بعد از این واقعه نزجی نگرفته، مالیات به حیطۀ وصول نمی آمد؛ زیرا محلّه ناصر دیوان اقساط خود را پرداخته بودند، سخت گیری برای وصول بقيّه اقساط پیش از رسیدن قسط، به واسطۀ قتل رئیس آن ها اسباب هیجان بود.
محلّه وکیل هم که هنوز اقساط اوّل خود را نپرداخته بودند، در حال تمرّد و یاغی گری، جرأت اعزام مأمور و مطالبه مالیّات نداشتیم و غیر از اهل محلّ خودشان، هر کس از آن طرف عبور می کرد، در خطر بود و می زدند یا می کشتند.
با این وضع فقدان عایدات، موجودی صندوق هم رفته رفته به مصرف مخارج اداری و حقوق اعضا و سوارها می رسید و بیم گرفتاری به مضیقه و عسرت بی پولی، کاملاً در میان بود.
آقای معاون الممالک با تصوّر این وقایع، خود را به ناخوشی زده، اظهار کردند ضیق مجرا گرفته، مرض سوزاک که سابقاً مبتلا بوده اند، عود کرده است و غالب اوقات را از اطاق بیرون نیامده، درصدد فراهم آمدن اسباب حرکت و خلاصی خود از اصطهبانات برآمدند. اتّفاقاً چند مرتبه هم که از شیراز تقاضای مرخصی کردند، پذیرفته نشده جواب يأس دادند، لیکن در تصمیم ایشان تزلزلی پیدا نشده، باز در تقلّای استخلاص خود از اصطهبانات بودند و با همۀ این احوالات، دست از مساعدت با وکیل بر نداشته، غالباً با همدیگر در مکاتبه و پیغام بودند. یکی - دو کاغذ هم از وکیل، که مبنی به حسن خدمات
خود نوشته بود، ارائه دادند، لیکن از جوابی که دادند، خبر نشده و واسطه فيما بين آن ها را هم هر چه سعی و کوشش کردم، نشناختم.
در این بین ها، وصول مقرّری آقای مشیر مکرّم به عهدۀ تأخیر و تعویق افتاده، حکومت اصطهبانات هم عوایدی که بتوانند صرف یومیّه نمایند، نداشت. لابد گرفتار عسرت معاش گردیده، کم کم کارشان به فروش تجمّلات حکومتی رسید. چندی را به این منوال به امید حصول گشایش گذرانیده، عاقبت از بهبودی کار مأیوس و عرصه بر ایشان تنگ شده، اواخر میزان راه شیراز پیش گرفته روانه شدند.
حرکت ایشان به شیراز باعث شدّت کسالت مزاج یا تمارض آقای معاون الممالک گردیده، جرأت اقامت و توقّف را از ایشان سلب کرد.
یک شب بعد از حرکت آقای مشیر مکرّم، سه ساعت از شب گذشته یا قدری کمتر، به اطاق من آمده، اظهار کردند: مصمّم شده ام امشب حرکت کنم؛ و اسباب خود را همان (1)روز، تحویل کربلایی عبدالحمید که در محلّه وکیل پیله وری می کرد و اهل شیراز بود، داده بودند که ما ملتفت نشده بودیم.
هر چه نصیحت کردم و دلیل و برهان آوردم که چون مشیر مکرّم رفته، ممکن است کاری پیش برد، قبول نکرده با اصرار و ابرام و مذاکراتی که شرح نمی دهم، در ظرف چند دقیقه اداره را تحویل داده و بدون این که احدی را مطّلع نمایند، با پنج - شش نفر سوار زبده، همان نصف شب حرکت کردند و در محلّی که به واسطۀ سوء تدبیر ایشان، شعله آتش به آسمان بلند شده بود، مرا تنها گذاشتند.
بعد از حرکت ایشان، مسؤولیّت قهراً به من متوجّه می شد، با محذورات و مخاطراتی که بود - متوكّلاً على الله - عنان امور را به دست خود گرفته، در صدد تهیّه وسایلی برآمدم که از عسرت آتیه جلوگیری کرده و مالیّات دولت را وصول نماید.
چند نفر سوار به بلوک خیره اعزام کرده، با رؤسای محلّ مذاکره کردم که مساعدت در وصول بقیّه اقساط محلّ ناصر دیوان نموده و بعضی لجاجت ها را کنار بگذارند تا به وصول اقساط محلّ وکیل نیز اقدام نمایم.
1) در اصل: «هم».
با بعضی عملیّات به اجراء مقصود خود می خواستم نایل شوم که اتّفاقاً، یک هفته از این واقعه گذشته، گرفتار حالت عصبانی شدیدی شده، شانه چپ ورم کرده، نصف بدن از کار افتاده، بستری شدم، شدّت درد عرصه را تنگ کرده، به واسطۀ فقدان طبیب و لوازم معالجه - زیرا دکتر مسیح هم بعد از قتل ناصر دیوان به فسا (1)سفر کرد - ناچار از شیراز تقاضای مرخصی کرده، خودسرانه مشغول استعمال تیفلن بود و بعضی دواها که همراه داشتم، گردیدم و با وجود این کسالت، باز به اندازۀ مخارج اداره، مالیّات وصول کردم که دیناری از موجودی دست نخورد.
کم کم حالتم رو به بهبودی گذاشت و جواب مرخصی هم تا اواخر عقرب طول کشیده، وقتی رسیّد که بحمد الله رفع نقاهت شده بود، در صدد بودم که صحّت مزاج خود را اطّلاع داده و راپورت بدهم که تا اعزام رئیس توقّف خواهم کرد. اتّفاقاً حکمی رسید که برای تشکیل و تنظیم ادارۀ سوار، تمام سواران مأمور مالیّه ولایات، سریعاً به شیراز بروند.
با این حال دیدم توقّف بدون سوار جایز نیست؛ بلکه واقعاً تن به هلاکت دادن است. فوراً عموم کدخدایان و اصناف و اشخاص را که طرف معامله بودند، احضار و محاسبات خود و سوارها را تصفیه کرده، حقوق سوار و اعضا را نیز پرداخته، کربلایی محمّد خان وکیل را با ده نفر سوار برای همراهی خود نگاه داشته، بقیّه را تأکید کردم هر چه زودتر حرکت نمایند و خودم، صبح روز یکشنبه سیم شهر محرم 1333، مطابق سی ام برج عقرب بارس ئیل 1293، در حالی که تمام خوانین و سادات، سواره و پیاده به مشایعت بودند، حرکت کردم.
در بین راه خوش گذشت و به عکس هنگام آمدن، ورود و خروج به منازل و خرید اجناس در نهایت آرامی و بیصدایی طی می شد و روی هم رفته، خیلی موقّرانه این سفر خاتمه یافته و به سلامتی.
1) در متن کلمه «جهرم» آمده و بالای آن توسط مؤلّف خط کشیده شده و کلمه «فسا» نوشته شده، ظاهراً مؤلّف مردد بوده است.
روز پنج شنبه هفتم شهر محرم 1333، مطابق چهارم برج قوس بارس ئيل 1293، طرف عصر به شیراز وارد شده، صبح جمعه خدمت آقای موسیس خان، که به جای آقای میرزا مصطفی خان، معاون مالیّه شده بودند، شرفیاب و با اظهار لطف و مرحمت و اخذ راپورت، که حقیقتاً تاریخ وقایع اصطهبانات از ورود تا روز حرکت بود و همیشه از آن را پورت اظهار امتنان می کردند، به سِمَت معاونت و محاسب اداره سوار، امر به توقّف فرمودند.
چندی به همان سِمَت در شیراز توقف کرده، به واسطۀ کمی حقوق و گرانی ارزاق، غالباً در عسرت بودم.
ضمناً هم آقای میرزا حسین علی خان رئیس محاسبات، به واسطه این که در راپورت خود از ترتیبات مأموریت اصطهبانات و رفتار آقای معاون الممالک و عملیّات آقای رئیس محاسبات هنگام مأموریت به تفتیش و رسیدگی به مطالب طرفین، بیان واقع را بدون کم و زیاد نوشته بودم و البته برای ایشان خوشایند نبود که معلوم بشود یک مقداری از جنایات واقعه در آن جا، ناشی از عدم دقّت ایشان در اجرای وظایف مأموریت شده؛ با من بنای ضدیّت را گذاشته و با دسته و رفقایی که داشتند، در پرده آن چه پیشرفت می کرد، در خرابی من می کوشیدند؛ لیکن چون بحمدالله دامنم از هر آلایش مبرّا بود، هیچ وقت غلبه پیدا نکردند.
باری، چندی بدین منوال گذشت تا این که اهالی پشت باغ، که مرکز بلوک بیضا و رامجرد است، از رفتار شاهزاده اشجع السلطنه، که در آن جا سمت تحصیل داری داشت، بنای شکایت را گذاشتند و آقای موسیس خان، برای این که از بیان واقع اطلاع کامل حاصل نمایند، نظر به اعتمادی که به این جانب داشتند، روز شنبه 21 شهر رجب 1333، مطابق پانزدهم برج جوزا توشقان ئیل، 1294 انجام این امر و دقّت در تفتیش و رسیدگی به اظهارات طرفین را به عهده من محوّل فرمودند.
روز دوشنبه 23 رجب 1333، مطابق هفدهم برج جوزا توشقان ئیل 1294، حرکت کرده، شش روز در آن جا با دقّت تمام مشغول رسیدگی و استماع اظهارات طرفین بودم. معلوم
شد از طرف شاهزاده قدری بی اعتدالی شده، برای این که بعدها به واسطه پارتی بازی و اسباب چینی تولید اشکالی نشود، اظهارات همه را به طور سؤال و جواب روی کاغذ آورده، به امضای متظلّمین و شاهزاده و غیره رسانیده صبح روز یک شنبه 29 شهر رجب 1333، مطابق بیست و سوم جوزا توشقان ئیل 1294، حرکت کرده، حوالی غروب به شهر آمده، عین دوسیه را بدون این که از خود اظهار رأی و عقیده نمایم، به اداره تقدیم کردم. بالاخره شاهزاده منفصل و دیگری را اعزام کردند.
نواب والا از این جهت مدّتی با بنده در قهر و کین و جدال بودند؛ تا این که در یک مجلس میهمانی منزل آقای دبیر دیوان ما را صلح دادند.
بعد از حرکت به بیضا، آقایان معاندین موقع را غنیمت شمرده، برای این که شغل ثابتی در مرکز نداشته باشم، دیگری را به محاسبه سوار گماشته بودند. اتّفاقاً این سوء نیّت، اسباب ترقّی شده و از طرف آقای موسیس خان، امانت مالیّۀ بوانات و قنقری به من محوّل گردید.
از قضا امین مالیّه آن جا آقای معاون الممالک و سوابق ما با ایشان معلوم است که چگونه است و ایشان از ساعتی که مأموریت مرا به آن جا مطّلع شدند و تا ساعتی که حرکت کردند، حاجت به اظهار نیست که چقدر تلاش و تقلّا کردند که از من کاری پیشرفت نکند، حتّی از شیراز هم تحریک و کاغذ پرانی می کردند، مع هذا نتیجه که می خواستند، حاصل نکردند و آن چه تقدیر الهی بود، جاری می شد.
در هر حال، با این که اوضاع فارس رو به تغییر نهاده و کارکنان آلمانی به سرعت برق و باد اهالی را به ضدیّت با انگلیس ها و شورش و بلوا ترغیب کرده، صاحب منصبان ژاندارمری را هم با مساعدت فرقه دموکرات به خود جلب نموده بودند و در آتیه خیلی نزدیکی احتمال فساد و انقلاب می رفت؛ مع هذا توکّل به خداوند کرده، روز شنبه سلخ شهر شوال 1333، مطابق با نوزدهم برج سنبله توشقان ئیل 1294، به واسطه موانعی که از ترتیب مال و مسافرت برایم پیش آورده بودند، ناچار با گاری پستی از شیراز حرکت کرده، شب را در باغچه آقای مترجم السلطنه بیتوته نموده، صبح به طرف محلّ مأموریت روانه شدم.
جمعیّت گاری هر چند که کم بود، لیکن مال ها منزل به منزل عوض نشده و به واسطۀ نداشتن جو و کاه و ترتیب، مرتّبی خیلی مفلوک و طاقت کشیدن گاری را نداشتند. با این که از سیوند مال کرایه کرده و اسباب و بنه و نوکرها را روانه کردم و بارگاری خیلی سبک شد، باز هم غالباً مجبور به پیاده رفتن شده و در اغلب جاها می بایستی بارها را به دوش همراهان داده، گاری را خالی کنیم تا اسب ها بتوانند حرکت نمایند.
در هر حال، از این جهت خیلی سخت و بد گذشته با زحمت فوق العاده، خود را به ده بید رسانیدیم.
سلطان محمّد خان از خوانین بوانات و تحصیل دار قنقری از حُسن اتّفاق در آن جا بود. مشار الیه را احضار کرده، دستور تهیۀ اسب و لوازم حرکت به او دادم و یکی - دو روز برای حاضر کردن مال و غیره در آن جا اقامت کرده، صبح روز پنج شنبه پنجم شهر ذی قعده 1333، مطابق بیست و چهارم برج سنبله توشقان ئیل 1294، به طرف سوریان که محلّ اداره است عزیمت کرده، حوالی غروب وارد شدم، شب را طبعاً مهمان آقای معاون الممالک بودم و به محض ورود به آن جا و ملاقات اهالی، از دسیسه هایی که کرده بود، به خوبی مستحضر شده و آن چه را که شنیده و تا اندازه ای باور نمی کردم، به رأی العین مشاهده نموده و با توکّل به مقدّرات الهی، پس از چند روز معطّلی برای تصحیح محاسبه در هم و بر هم ایشان، عاقبت روز شنبه چهاردهم شهر ذی قعده [1333]، مطابق دوم برج میزان توشقان ئیل 1294، اداره را تحویل گرفته و ایشان را به طرف شیراز روانه کردم.
پس از تحویل اداره، معلوم شد از حوالجاتی که در وجه گروهان دهم ژاندارمری مقیم خاک قنقری و بوانات از مالیۀ فارس صادر شده، بیش از یک ثلث نپرداخته، به علاوه از گروهان هفتم ژاندارمری هم دو - سه نفر مأمور خودسرانه فرستاده اند که قهراً آن چه مالیّات وصول می شود، دریافت دارند، آقای معاون الممالک هم برای این که تولید زحمتی برای من کرده باشد، آن ها را به طمع خام انداخته و تعلیماتی داده اند.
با این ترتیب تخطیّات ژاندارم ها و سختی وصول مالیّات به واسطه ملخ خوارگی و متواری شدن رعایا، تأدیه این وجوه با سرعتی که مطالبه می نمایند، غیر ممکن و باید نهایت جدیّت و فعالیّت را به خرج داده تا رشته پاره نشده و اسباب فضاحت فراهم نیاید.
باری، اولاً باید راهی اندیشید که مأمورین از تشدّد بکاهند، تا بتوان راهی برای تأسیس ارتباط با اهالی و وصول مالیّات باز کرد و ثانیاً باید از وجود این مأمورین استفاده کرد و این مأمورین چون حواله ندارند، تأدیه وجه به آن ها بر خلاف ترتیبات اداری است.
برای این که نقشه های خیالی خود را اجرا نمایم، مأمورین گروهان هفتم را با تأدیه مبلغی که موجود بود، قانع کرده و با بیانات قانونی مجبور به معاودت کردم و آن ها رفتند و فرجه ای برای ترتیب وسایلی از جلوگیری مضیقه آتیه و تأدیه وجوه ژاندارمری به دست آمده و جدّاً داخل عملیّات و ترتیب روابط گردیده بودم که آقای امان الله خان، نایب اوّل از طرف گروهان دهم، با یک خیالات دور و درازی وارد شده، رشته خیالاتم را به هم زده، بنای تشدّدات و بی احترامی گذاردند. تقاضای ملاقات کرده، پس از دو- سه روز معطّلی که بنده را سرافراز فرمودند، با قدری مذاکره و تعمق در رفتار خلاف قانون ایشان، معلوم شد، قصدشان این است که با هم همدست شده، به بهانه تهیّه وجوه ژاندارمری، مردم را تحت فشار آورده، راه دخل را پیش گرفته، وطن ها را معمور نماییم.
قبول این عقیده از مسلک من دور و با کشمکش های زیاد و زد و خوردها و هتک احتراماتی که کردند، عاقبت راضی شدند، چند روزی با من موافقت کرده، بی طرف باشند، چنان چه نتوانستم وجوه ژاندارم را بپردازم، آن وقت من تسلیم شده با دستور ایشان عمل نمایم.
با این قرار داد، چون از مرکز حکم شده بود، حاصل صیفی را ممیّزی نماییم و موقع هم رسیده بود، ناچار ایشان را هم برداشته به دهات بوانات برای ممیّزی روانه شدم. بدیهی است با بودن ایشان و ارتباطاتی که با خوانین طمّاع بوانات داشتند، چه موانعی در راه داشتم و با تحمّل همۀ صدمات و بروز جدّیتی که واقع فوق قدرتم بود، پس از فراغت از عمل ممیّزی، عاقبت بقیه وجوهی را که طلب داشتند، پرداخته، دیگر راهی برای توقّف ایشان در بوانات بازنگذاشتم. ایشان هم با نهایت یأس و ناامیدی و دلی پر از کینه و عداوت، مراجعت کردند.
در این وقت کارکنان آلمان و فرقه دموکرات هم در پیشرفت خیالات خود موفقیّت حاصل کرده بودند؛ لیکن حضرت اشرف حاجی مخبرالسلطنه ایالت وقت، که در حقیقت
تعزیه گردان معرکه و اُس اساس طرفداران دموکرات بودند، به توسط انگلیس ها از شیراز معزول و با دستور العمل های کامل به رؤسای فرقه و کشیدن نقشه های جامع برای رفتار آتیه فرقه و ژاندارمری، به طرف طهران حرکت کرده و آقای قوام الملک به کفالت ایالت، برقرار شدند.
از حرکت ایشان چندان وقتی نگذشته بود که شروع به اجرای نقشه گردید. قونسول انگلیس و اتباع ایشان، به توسط ژاندارمری اسیر و به بوشهر اعزام شدند، قونسول خانه و بانک را نیز تصرّف کردند. (افسوس و صد افسوس که طمع و غرض بعضی افراد ناصالح فرقه و صاحب منصبان ژاندارمری نگذاشت کاملاً از روی آن نقشه مشی نمایند و در وسط راه طمع و غرض راه را منحرف کرده، کار فارس را به ورطه هلاکت کشیدند).
حالا دیگر احدی در نقاط فارس قادر به حفظ جان و مال و ناموس خود نیست؛ زیرا حضرت اشرف آقای قوام الملک، با این اوضاع مخالف و طبعاً درصدد اصلاح هستند و یک میدان مبارزه وسیعی در خطّۀ فارس برای اجرای خیالات طرفین باز شده است.
با نداشتن قوّه برای محافظت خود، توقّف در بوانات، با نفوذی که اتباع قوام دارند، اسباب هلاکت [است]. ناچار برای حفظ جان خود به بهانه تصفیه محاسبات و اصلاح امور قنقری، که به واسطه حرکت های ناشایسته ژاندارمری فوق العاده در هم و بر هم شده بود، از سوریان حرکت کرده به ده بید روانه شدم که اگر خدای نکرده اتّفاقی رخ نمود، اولاً قوّه ژاندارمری و سنگرهای آن ها در آن جا هست و می توان جانی به در برد.
بارى، واقعاً حساب رعایای این بلوک را به واسطۀ وجوهی که خودسرانه از رعیّت اخذ کرده، در عوض قبض حواله به مالیّه بوانات و قنقری داده بودند، خیلی مغشوش نموده بودند که به هیچ وجه امکان تصفیه آن به تصوّر نمی آمد؛ زیرا رعیّت غالباً فرار کرده و جزء اعظم مالیّات بده هم که اعراب هستند، مدّت هاست کوچ کرده اند و جمع آوری قبوض متعسّر است.
با این که مسؤولیّت آن راجع به آقای معاون الممالک [بود] و بحثی به من وارد نمی شد؛ برای این که هم در این مسافرت خدمتی کرده باشم و هم در آتیه دچار اشکال نشوم، شروع به جمع آوری قبوض ژاندارمری و تصفیه محاسبات نمودم.
در این بین، مبارزات پُلتیکی ژاندارم و قوام منجرّ به عملیات قوایی شده، جنگ بین قوام الملک و ژاندارمری سر گرفت. روز سیم - چهارم جنگ، ژاندارم های بین راه به مرکز احضار شدند. من هم ناچار در تلگرافخانه ده بید، که از بناهای انگلیس ها و جای خوبی است، در تحت حفاظت حقیقی خداوند و حراست ظاهری آقای امان الله خان بواناتی منزوی شده، رخت اقامت افکندم و تا خاتمه جنگ و فرار قوام الملک و تعقیب اردوی ژاندارمری و حصول اندک آرامش ظاهری، در آن جا ایّام را گذراندم. همین که قدری دعوا ساکت شده و مردم در حال بُهت بودند که چه کنند و به کدام طرف تمایل بیابند؟ چون میدان خالی و مانعی نبود، با عجله هر چه تمام تر حساب رعایا را صاف کرده و قبوض ژاندارم را جمع آوری نمودم.
و ضمناً، از وصول مالیّات قنقرى يأس کامل حاصل شد. البته وقتی که در یک محلّی، حاصل منحصر به شتوی کاری باشد و رعیّت آن کوچ نشین و دائماً متحرّک باشند، هرگاه امین مالیّه در رأس حاصل بروز لیاقت در وصول و جمع آوری مالیّات ندهد، پس از جمع آوری محصول و حرکت رعیّت بادیه نشین، وصول مالیّات دیگر از حیّز امکان خارج است و باید در سنوات بعد، سر خرمن مالیّات را برداشت کرده، عاید صندوق دولت نمود.
باری، چون دیگر کاری در این بلوک نداشتم و مخاطرات تقریباً تمام شده بود و از تحمّل آن قدر زحمات و لطمات آزرده شده بودم، برای حصول قدری استراحت و رفع خستگی به سوریان معاودت نمودم، از آن جایی که بنی نوع انسان، برای تحمّل مشقّت و زحمت آفریده شده و گویا آسایش و راحت از نعمت هایی است که خداوند برای آخرت تخصیص داده و در این دنیا باید به اسم تنها قناعت نمود، کم کم اخبار موحشه از قبیل چوب و کتک و حبس و تبعید و غیره دربارۀ خود از طرف یاور فتحعلی خان، که در آباده فعّال ما يشاء بودند، استماع می نمودم؛ برای حصول اطمینان قلب و تعیین صحّت و سقم اخبار ضارّه، با وسایلی که داشتم در صدد تحقیق برآمدم. معلوم شد، این اخبار خالی از حقیقت نبوده و گویا به صاحب منصبان، که اخیراً به ده بید آمده اند، از حکم حرکت به سوریان و اذیّت من صادر هم شده است. حتّی بلوک بوانات و قنقری را در تحت مرکزیّت آباده قرار داده اند، که اتّفاقاً حکم آن هم در آن بین از شیراز رسیّد و از این به بعد، مأمور ماليّه بوانات سمت تحصیل دار خواهد داشت.
باری، طبیعی است هیچ کس به ذلّت و حبس و تبعید خود راضی نخواهد شد. ناچار برای حفظ خود، درصدد تهیّه وسایل فرار برآمده، ضمناً از شیراز تقاضای مرخصی کردم.
از حسن اتّفاق، وصول اجازه حرکت از شیراز و خبر حرکت مأمورین از ده بید مصادف شده، چون چندی بود تهیّه حرکت دیده شده بود، وقت را از دست نداده، همان روز که روز یکشنبه 16 شهر ربیع الثانی 1334، مطابق با اوّل برج حوت توشقان ئیل 1294بود، به طرف شیراز روانه شدم. بلافاصله بعد از حرکت من، مأمورین ژاندارمری وارد شده، تیرشان به سنگ آمده، خیلی متغیّر، یعنی به اصطلاح بور می شوند و معلوم شد که قلب پاک و بی اذیّت، همیشه از خطر دور و خداوند او را از ایذاء و اذیّت حفظ می فرماید.
در بین راه خیلی خوش گذشت و من از ترس این که مبادا مأمورین ژاندارم تعاقب کرده، در بین راه تولید زحمتی نمایند، دو منزل - سه منزل یکی طیّ طریق می کردم تا بحمد به سلامتی، عصر روز جمعه بیست و یکم شهر ربیع الثانی 1334، مطابق ششم برج حوت توشقان ئیل 1294 به شیراز وارد شده، نفسی به راحت کشیدم.
و در بین راه، یعنی در تنگ بلاغی، به آقایان میرزا حسن خان اصفهانی و میرزا حسین علی خان و معاون الممالک و ناصر دفتر و رستم خان برخوردم، که اوضاع فارس را خوش ندیده به طهران می رفتند. کارتی برای حضرت خداوندگاری نوشته، به توسط آن ها فرستادم.
باری، پس از رفع خستگی و ملاقات آقای موسیس خان و رفقا و تعمّق در جریان امور، اوضاع فارس را باز فوق العاده منقلب و خطرناک مشاهده کردم. معلوم بود که هواخواهان انگلیس، حسّیات اهالی را مجّدداً به خود جلب کرده و از این اوضاع که در تحت ریاست یاور علی قلی خان و چند نفر دیگر اداره می شد، متنفّر و عن قریب بلوا و غوغا بر پا خواهد شد. متأسّفانه مدّت مرخصی من هم به اتمام رسیده و در فکر بودم خود را به چه بهانه از معاودت به بوانات، با این ترتیبات که مشاهده می شود، خلاص نمایم.
از حسن اتّفاق، از طرف ژاندارمری امر شد ریاست مالیۀ آن جا به عهده آقای لقمان السلطنه
محوّل شود و فورس ماژور اداره را مجبور به قبول کرده، خیال من از این بابت آسوده شد و به اخذ دستور صدور مراسلات از آقای موسیس خان و تعلیم به کابینه برای تحریر و غیره، مدّتی را مشغول شدم.
کم کم مقاصد پارتی قوام الملک و انگلیس ها پیشرفت کرده و اردوی ژاندارمری هم که قوام الملک را تعقیب کرده بود، شکست خورده به شهر آمدند. ورود اردو به پشت دروازه، مادّه را منفجر کرده، صاحب منصبان جزء با هم، هم قسم شدند که بر خلاف حکم رؤسا، با اهالی مساعدت نمایند.
و دو - سه روزی بیش یا کم، طولی نکشید که غفلتاً سلاطین و یاورها را با رؤسای دموکرات و کسانی که دست اندر کار بودند، توقیف کرده و فتح الملک را که آن وقت سلطان بود و به واسطۀ مخالفتش حبس کرده بودند و ضمناً با مخالفين عهد و ميثاق ها داشت، از محبس خارج کرده به ریاست برقرار نمودند و شد آن چه شد و بیچاره یاور قلی خان و سایرین، جان خود را فدا کرده و کشته شدند و دوره ریاستشان سپری شد.
نوبت ریاست و استبداد فتح الملک رسیده، و حکم یاوری و ریاست ایشان هم از طهران رسیده و قوام الملک را دعوت کرده و به ترتیب دیگر، بیچاره مردم تحت مضیقه گذارده شدند.
به واسطه حرکت قوام الملک به شهر و بی طرفی اهالی، حدود فارس رو به امنیّت گذاشت؛ زیرا اغتشاش بیرون به واسطۀ این دسته بود که به مقصود خود نایل گشته بودند و دیگر بر خلاف امنیّت اقدام نکرده و فقط در صدد کینه جویی از صاحب منصبان ژاندارمری و هم دستان آن ها بودند.
آقای قوام الملک هم که با دلی شاد به شهر معاودت می فرمودند و نقشه هایی برای انتقام از دشمنان خود کشیده بودند، در یک منزلی از اسب به زمین خورده مردند و آرزوهای خود را به زیر خاک بردند، ریاست به یگانه پسر ایشان رسیده، به شهر آمدند و مشغول استنطاق محبوسین گشتند.
عجالتاً سر جنبانی در حدود فارس پیدا نمی شود جز دشتستانی ها، که آن ها هم با شیراز کاری نداشته، راه بوشهر را مسدود کرده، گاهی در آن جا با انگلیس ها زد و خورد می کردند. آقای موسیس خان شروع به اصلاح امور مالیه و نسخ ترتیباتی که فورس ماژور در
ادارات و شعبات مالیه داده بود، نمودند. ضمناً بنده را هم به ریاست مالیّۀ کازرون انتخاب کرده، با سی و پنج تومان مواجب که داشتم، به علاوه بیست تومان مدد معاش، امر به حرکت فرمودند. چون در مالیّه بوانات خیلی ضرر کشیده بودم، این مرتبه از قبول مأموریّت با حقوق کم تحاشی کرده از خدمت مجبوراً استعفا دادم. ایشان هم گویا همین مقصود را داشتند؛ زیرا فوراً استعفایم را پذیرفتند. ناچار مشغول تهیّه وسایل حرکت به طهران گردیده و به واسطۀ بی پولی و قروضی که داشتم، خیلی به زحمت موفّق به انجام مقصود می شدم. اتّفاقاً آقای میرزا مهدی خان میرزا مهدی خان پسر آقای حاجی مشیرالملک نائینی، که چندی بود به پیشکاری مالیّۀ فارس انتخاب شده بودند، وارد شدند. نظر به سابقه لطفی که داشتند، استعفایم را رد کرده و از حرکت به طهران ممانعت کردند و با پانزده تومان اضافه حقوق به ریاست تفتیش بلوکات برقرارم فرمودند.
در این بین، آقای میرزا حسین علی خان و معاون الممالک هم از طهران معاودت کردند. من ماندنی شدم و آقای موسیس خان به طهران رفتند.
باری، دو - سه مرتبه با همان سِمَت به خفرک و مرودشت و مهارلو، جهت تفتیش رفته، اغلب را در شهر بودم، تا این که باز اوضاع رنگ دیگر گرفته و حضرات از ورود ایالت فارس، یعنی حضرت اقدس والا شاهزاده فرمان فرما، که با تصویب انگلیس ها معیّن شده و تا آباده آمده بودند، مانع شده و با معاهده ای با صولت الدوله، رئیس ایل قشقایی، عَلَم مخالفت را برافراشتند، چون کُلونل گاف، قونسول انگلیس ها هم با حضرت والا همراه و مساعدت تامّه داشتند، داخل مذاکره شده و بنای اصلاح ذات بین را گذاشتند.
پس از مذاکرات مطوّل، که اطّلاع من در کیفیّت آن قاصر است، صولت الدوله از شهر و اطراف با جمعیّت خود حرکت کرده رفتند و آقای قوام الملک هم سردار معتضد نایب الایاله را، که چندی بود حبس کرده بودند، روانه کرده، مشغول تهیّه استقبال و لوازم ورود حضرت اقدس والا فرمان فرما و قونسول انگلیس شدند. طولی نکشید ایالت عظمی در مقرّ فرمان فرمایی جلوس کرده و آقای میرزا مهدی خان از پیشکاری مالیّه، برای این که با آمدن حضرت اقدس مخالفت کرده بودند، معزول شده، فوراً حرکت کردند و آقای بیان الممالک که رئیس کابینه ایالتی بودند، به جای ایشان برقرار شدند.
این پیش آمدِ مخالفت قشقایی با ایالت و حرکت ناگهانی قشقایی و رضایت به
فرمان فرمایی حضرت والا، با اوضاع و ترتیباتی که در جریان بود، آتیه امید بخشی نشان نداده و جنگ و جدال حتمیّ الوقوعی را در آتیه بر ضدّ ایالت، حتّی انگلیس ها، ظاهر می کرد و البتّه این مرتبه طغیان و نزاع به اختصار و آسانی جنگ های گذشته خاتمه نیافته و جان و مال هزاران مردم بی گناه در خطر خواهد بود.
من هم که تا حال با هر وسیله بوده، با یک رویۀ بی طرفی گذرانیده و هر یک دسته که غلبه کرده و رشته امور را به دست می گرفت، چندان توجّهی به حالم معطوف نمی کرد و با اندک آزمایشی وجودم را بی اذیّت و فقط سرگرم به انجام وظایف اداری دیده، کاری به کارم نداشت، دیگر رشته را گم کرده نمی توانستم رویّۀ مسالمت کارانه خود را مداومت نمایم و مجبور شده بودم جدّاً با یک دسته موافقت کرده و دخیل خیالات آن ها باشم.
البتّه انجام این امر از مسلکم دور و عقل و احتیاط اجازه دخالت به آن بازیها را نداده، ناچار درصدد چاره جویی بر آمدم که راهی پیدا نمایم تا بتوانم، یا به بی طرفی خود را نگاه دارم، یا به ترتیبی که کسی از ضمیرم آگاه نشود، کناره جویی کرده به طهران معاودت نمایم؛ زیرا قبول مأموریت بلوکات و رفتن به محلی، با دخالت تامّی که ایالت عظمی در جزئیّات امور می نمودند، مانع حفظ مسلک مسالمت و بی طرفی بود.
اتّفاقاً یادم آمد که آقای بیان الممالک، نسبت سببی دوری با ما داشته و با ابوی و سایر آقایان رؤسای خانواده، رابطۀ تمامی داشته، قهراً با من هم لطف و مرحمت کاملی خواهند داشت و از ترتیبات اداری نیز بی اطلاع و به همان سبک و سلیقۀ قدیم آشنا هستند و باید از موقع استفاده کرده، تقاضا نموده تا از مرکز درخواست مرخصی نمایند و خوشبختانه وزارت مالیّه، سه ماه مرخصی با نصف حقوق تصویب کرده، اجازه حرکت دادند.
با نهایت اشتیاق به آرزوی خود رسیده، مشغول تهیّه لوازم مسافرت گردیدم، این مرتبه روزگارم بد نبود، اندک و جهی داشتم و اسباب حرکت به خوبی فراهم می شد، لیکن حضرت اقدس والا، نظر به سابقه لطفی که به آقای ابوی، داشتند، همین که به واسطه کارکنانی که برای رسانیدن همه قِسم اخبار داشتند، مرا شناخته و از قصدم مطّلع می شوند، احضارم کرده، با بذل مراحم فراوان و وعده مساعدت و همراهی های کامل، امر کردند از مسافرت طهران منصرف شده و به تفتیش مالیۀ کازرون بروم؛ با این حال مجبوراً عزم رحیل را بدل به اقامت کرده، به یک حال تزلزل و تردید فوق العاده ای گرفتار شدم؛ زیرا
این ترتیب مجبورم می نماید که به این دسته تسلیم شده و بر خلاف مسلک و وجدان و نظامات فرقه، داخل عملیّات شوم. دورویی هم از من ساخته نیست؛ به علاوه، حالا دیگر طرفین جدّاً محتاج عمل هستند نه سیاهی لشکر، و باید کار کرد نه فکر.
تعقیب مسلک مخالف که فعلاً پیش آمده، خیانت تعقیب مسلک وطن خواهانه با دست تنها و و عدم اطمینان به رفقا، متعسّر و دچار محذور فوق العاده شده و با فکر خود هر نقشه که می کشم بی نتیجه مانده و به راه راستی هدایتم نمی کند. ناچار برای باز شدن راه فکر و برخوردن به حادثه ای که حل معمّا نماید، بر خلاف ترتیبات سابقه، معاشرت خود را با اعضای طهرانی و سایرین زیاد کرده، داخل جرگۀ شب نشینی آن ها شدم که هر شب دور هم جمع شده، ساعت سه و چهار از شب گذشته پراکنده می شدیم و ضمناً می خواستم به ترتیباتی، کاملاً از صحّت و سقم حدسیّات خود و عقایدی که برایم پیش آمده بود، اطمینان حاصل نمایم.
از قضا نوبت شب نشینی به منزل ما رسیّد و شب چهارشنبه سیم شهر صفر 1335، مطابق هفتم برج قوس لوی ئیل 1295، آقایان ذیل:
آقای میرزا حسین علی خان، آقای میرزا سیّد رضا خان - اخوی ایشان-، آقای میرزا احمد خان، مفتّش، آقای میرزا اسماعیل خان باقر، آقای قادر خان، آقای حبیب الله خان - آسپیران ژاندارمری -، شاهزاده محمّد حسن میرزا، شاهزاده محمّد میرزا، میرزا حسام الدّین، آقای علی خان سلطان - رئيس سوران مالیه، آقای باقر خان سلطان - دو سه شب تشریف بردند-. آقای معین المعظه و آقا زاده ایشان؛ کم کم جمع شده و هر یک به کار خود مشغول بودند و مجلس با شکوهی هم ترتیب داده شده بود که یک مرتبه صدای تفنگ از اطاق نوكرها با ناله «إنّا لِلّه وَ إنّا إِلَيهِ راجِعون» بلند شد و مجلس را به هم زد.
بعد از تحقیق معلوم گردید، یکی از بادگیرهای سر قلیان گم شده، نوکرها سرقت آن را هر یک به دیگری ری نسبت داده و رضای ژاندارم که با شاهزاده محمّد حسن میرزا آمده بود، از این واقعه بر آشفته، خواسته اصغر، آدم ما را بکشد. موفّق نشده و خود را مضروب نموده است و گلوله از زیر بغل خورده از آن طرف بیرون رفته و در اطاق نوکرها افتاده است.
رفقا بعد از مشاهده این وضع از در و پنجره فرار کرده، آقای میرزا حسین علی خان
و سیّد رضا خان و میرزا اسماعیل خان و محمّد حسن میرزا و علی خان سلطان را نگاه داشته، میرزا احمد خان را هم از وسط کوچه برگردانیدم. میرزا حسام هم با ایشان برگشت و مشغول پرستاری آقا رضای احمق دیوانه شدیم.
دیدم کار از این چیزها گذشته و زخم بستن ها بی اثر و فردا شاید مایۀ زحمت و درد سر شود. از آقای میرزا حسین علی خان و علی خان سلطان خواهش کردم، رفتند یاور دکتر کریم خان - طبیب ژاندارمری - را آوردند که اقرار او را بشنود، که خودش، خودش را مجروح کرده و هم در صدد علاج برآید. زخم را بستند، معلوم شد خطری نخواهد داشت، لیکن شب ما با سوء احوال گذشت.
صبح هم رضا را به مریض خانه فرستادم و بادگیر هم از زیر شاخه های گل ها پیدا شد و معلوم شد تفصیل از چه قرار بوده و کیفِ اَلکلِ محلّه یهودی ها، که رضا از سر شب چند دفعه رفته و آمده بود، چنین تقاضا کرده بوده است (چون شرب را در اطاق نوکرها قدغن کرده بودم و برای آن ها چای حاضر کرده بودم).
باری، حدوث این واقعه را به فال بد گرفته و مصمّم مراجعت طهران شدم و از آن حال تردید و وسواس رها شدم.
اتّفاقاً، آقایان میرزا حسین علی خان و میرزا سیّد رضا خان و معاون الممالک و حسن میرزا هم، که به علّت موافقت با آقای میرزا مهدی خان و امضای بعضی تلگرافات و غیره، به امر وزیر مالیّه، از خدمت منفصل شده و به طهران احضار شده بودند، از موفقیّت به پیشرفت اقدامات خودشان در توقّف فارس مأیوس شده، مصمّم حرکت شدند، ناچار یک دسته شده و مکاری تهیّه کرده همگی روز پنج شنبه یازدهم شهر صفر 1335، مطابق 15 برج قوس لوی ئیل، 1295 به سلامتی حرکت کرده، روانه شدیم.
باطناً هیچ یک از این موافقت خوش نبودیم؛ زیرا از ابتدای ورود به شیراز تا هنگام حرکت، هیچ کدام از در صفا با دیگری قدم نپیموده بود و موافقت معنوی و اخلاقی حاصل نکرده بودیم، هر چند در بین راه خوش گذشت. امّا اگر اتّحاد و صمیمیّت بود، خوش تر می گذشت.
باری، در آباده هم شب را مهمان آقای محاسب الملک - امین مالیّه - شده و به خوبی گذرانیدیم و عصر روز پنج شنبه 25 شهر صفر 1335، مطابق 29 برج قوس لوی ئیل 1295، به اصفهان رسیدیم.
برای رفع خستگی و ترتیب لوازم مسافرت تا طهران، خانه ای در پشت مسجد مرحوم شیخ لطف الله اجاره کرده، رحل اقامت افکندیم. یکی - دو روز بیشتر طول نکشید که کارهای من به انجام رسید. خواستم حرکت نمایم، برای این که خلاف رفاقت نشده باشد، توقّف کردم که هم همه با هم برویم؛ لیکن رفقا همین که لوازم حرکتشان فراهم شد. برای انجام کاری که به توسط خود آن ها برای من پیش آمده بود، دیگر توقّف نکرده و یک روز قبل از من روانه شدند. من هم چون دل خوشی نداشتم، از رفتن آن ها دلتنگ نشدم و بعد از انجام کار خود، صبح روز جمعه سیم شهر ربیع الاول 1335، مطابق هشتم برج جدی لوی ئیل 1295، باگاری پست از اصفهان حرکت کردم.
در بین راه بد نگذشت، سه - چهار ساعت باران گیر و معذّب بودم و به سلامتی صبح چهارشنبه هشتم ربیع الاول، [1335] مطابق سیزدهم برج جدی لوی ئیل 1295، به طهران وارد شدم و از ملاقات ابوین و اقوام و دوستان لذّت برده و از فوت جوان ناکام، آقا میرزا ابوالحسن خان - پسر آقا داداش - بی حد پژمرده شده و واقعاً از آمدن نادم شدم. [در] واقع اگر در اصفهان خبردار می شدم، به هر تدبیری بود، همان جا اقامت کرده به طهران نمی آمدم. بیچاره روز در مدرسه اقدسیّه بازی می کرده، زمین می خورد و مبتلا به درد ظهار شده به فاصله دو- سه روز، شب... شهر... 1335، مطابق 1335، مطابق. .. برج.... (1)لوى ئيل 1295، به دار باقی شتافته و قلب همه را به آتش هجران خود گداخته، داغش به دل همۀ ما تا زنده ایم خواهد ماند.
باری، پس از رفع خستگی و قدری آسودگی، خدمت آقای منتخب الدوله، که به کفالت خزانه داری کلّ و وزارت مالیّه برقرار بودند، شرفیاب گردیده، پس از ارائه اسناد سابقه گزارشات (2)خود در مالیّۀ فارس و تصدیق نامه های صحّت عمل و حسن خدمات خود، تقاضا کردم شغلی در طهران محوّل فرمایند. پس از قدری ابا و امتناع، عاقبت وعده
دادند که توجّهی در این تقاضا معطوف فرمایند، تا این که بنا شد، در شعبه جدیدی که برای تفتیش بودجه وزارتخانه ها تأسیس می شد، بنده را عضویّت بدهند.
لیکن شعبه تأسیس شد و سِمَتی را که برای من معیّن شده بود، به واسطه دسایس و عملیّات دیگران، از قراری که مسموع شد، آقای میرزا حسين على خان هم در آن وساوس دستی داشته اند، به مؤیّد دفتر رجوع کرده و با کمال اصرار و جدیّت به من امر شد به شیراز معاودت نمایم. چون از آتیه شیراز مطمئن نبوده و در حدس خود به حدوث انقلاب و نزاع بین قشقایی و ایالت انگلیس ها ثابت بودم ناچار از امتداد آن مأموریّت و معاودت فارس امتناع کرده و به خود حتم کرده بودم که یا در طهران یا در نقاط دیگری باید برای خود تهیّه شغل نمایم.
اتّفاقاً مسألۀ اجاره تحديد بطومانيانس به میان آمده و آقای موسیس خان به ریاست کل تحدید برقرار گردیده، وعده دادند در آن جا شغلی رجوع نمایند، بعد از کشمکش ها و آمد و رفت و مذاکرات زیاد که هفت ماه طول کشید، عاقبت از روز یک شنبه 25 شهر رمضان 1335، مطابق 24 برج سرطان ئیلان ئیل 1296، به خدمت اداره تحدید، با ماهی پنجاه تومان مواجب پذیرفته شده و از پانزدهم سرطان حقوق گرفته، مشغول انجام مشاغل مرجوعه گردیده، معلوم شد علّت این که آقای موسیس خان در این مدّت به طفره گذرانیده اند، همان مخالفت های غیر معلومی است که از اشخاصی، که آن ها را هنوز نشناخته ام در باره ام به عمل می آمده است و حالا هم همان ها از عضویت من در این اداره دلخوش نبوده و همواره راه ترقّی و تعالی را به رویم مسدود می نمایند. من هم چون دست و پای تهیّه شغل دیگری در طهران ندارم و آلات و اسباب شناسایی بزرگان و وزراء و متنفّذین و رؤساء در بساط من موجود و فراهم نیست تا بتوانم با دیگران میدان داری نمایم، ناچار در مقابل ذلّت و خفّت و بی اعتنایی ها که برایم پیش می آورند، صبر پیشه کرده و امورات خود را به تقدیرات الهی تفویض می نمایم. بيده الخير و هو على كلّ شيء قدير.
باری، چندی را مشغول مدافعه از هویّت خود گردیده، گاهی به مباشرت اندیکاتور و زمانی به عضویّت هیئت تفتیشیّه، بدون هیچ سمتی امرار وقت نمودم؛ تا این که به واسطه نارضایتی عامّه از ترتیب اجاره دادن تحديد بطومانیانس، اسباب انتزاع تحدید از تجارتخانه فراهم گردیده و موقعی برای درخواست مقام لایق و حقوق کافی به دست آمد.
مع هذا، با کشمکش زیاد و زحمت فوق الطاقه، موفّق به اخذ پنج تومان اضافه مواجب شده و به سِمَت محاسبی به شعبۀ محاسبات اعزام شدم.
محاسبات جرایم را، که تقریباً یک رشته حساب جداگانه و شغل مستقلّی است، به عهده گرفته و مشغول ترتیب مدل ها برای دفاتر و صورت های چاپی بودم که، روز سه شنبه 22 شهر رمضان المبارک 1336، مطابق یازدهم برج سرطان یونت ئیل 1297، جناب رئیس احضارم فرموده و را پورت هایی را که از عراق دربارۀ قماربازی اعضا تحدید رسیده بود، ارائه داده، امر کردند برای تفتیش و تحقیق بیان واقع، بدان صوب عزیمت کرده و حاقّ مطلب را با تشکیل پروسه و ریال و صورت مجلس به امضای حکومت و نظمیّه برسانم، که جای انکاری برای اعضا قمارباز باقی نماند.
با این که روزگار مغشوش، و مرض حصبه و کلورین در همه جا شیوع داشت، برای این که متمرّد حساب نشده و اطاعت خود را واضح نمایم، فوراً قبول امر کرده و شب پنج شنبه 24 رمضان المبارک 1336، مطابق 13 برج سرطان یونت ئیل، 1297، حوالی نصف شب، با گاری پستی به طرف عراق روانه شدم و روز پنج شنبه دوم شهر شوال المکرّم 1336، مطابق بیستم برج سرطان یونت ئیل، 1297، سه ساعت به ظهر مانده، به عراق رسیدم.
اسامی منازل به قرار ذیل است:
از طهران به کهریزک، 3 فرسخ
از کهریزک به حسن آباد، 3 فرسخ
از حسن آباد به قلعه محمّد علی خان، 5 فرسخ
از قلعه محمّد علی خان به کوشک، 4 فرسخ
از کوشک به کل تپّه، 4 فرسخ
از کل تپّه به عسکر آباد، 3 فرسخ
از عسکر آباد به قم، 3 فرسخ
از قم به تلاب یا کاروان سرا سنگ، 4 فرسخ
از کاروان سرا سنگ به سلفچگان، 3 فرسخ
از سلفچگان به راهجرد، 3 فرسخ
از راهجرد به سرخاب، 3 فرسخ
از سرخاب به ابراهیم آباد، 4 فرسخ
از ابراهیم آباد به شهوه، 3 فرسخ
از شهوه به سلطان آباد عراق، 4 فرسخ
به واسطه به هم خوردن قرار داد اداره کاریخانه با اداره پست، ترتیب راه غیر منظم و چون اسبان چاپاری را جمع کرده بودند، مسافتی را که باید سه روزه طی نماییم، هشت روزه، با آن مناظر هول انگیز اموات و مبتلایان به امراض، که عده آن ها در هر آبادی از شماره بیرون بود، به آخر رساندیم و بدیهی است با این حال در بین راه چه اندازه سخت و با مشقّت گذشته است.
باری، بعد از ورود به عراق، معلوم شد آن جا هم از شیوع بلایای مختلفه بی بهره نمانده و ادارات دولتی تماماً تعطیل و حکومت و غیره به اطراف متواری شده اند و ناچار انجام مأموریت باید به تأنّی صورت بگیرد و رئیس نظمیّه را که در شهر بود ملاقات کرده و محرمانه قصد خود را به ایشان اطّلاع دادم و بنای تحقیقات دقیقه را گذاشتم.
اشخاص مغرض بدبین، که در همه جا وجود دارند، برای خود شیرینی، بعضی را پورتهای بی مناسبت درباره ام به حکومت می دهند. حکومت هم چندی است با (1)آقای سردار اسعد بختیاری است، ایشان هم از طرف خود به آقای امیر جنگ، برادر خودشان، با معاونت آقای امیر معتمد همدانی، که شخص فرومایه و رذلی است، حکومت را تفویض کرده اند. واضح است را پورت بد درباره یک نفر با حکومت استبدادی و طمع کارانه و بی رویّه این قبیل اشخاص با قوّه و بی فکر، چقدر خطرناک است. برای من هم که حامی و طرفداری جز خداوند متصوّر نیست.
به هر حال، روز پنج شنبه نهم شوال المکرّم، 1336، مطابق بیست و هفتم برج سرطان یونت ئیل 1297، صبح خیلی زود که هنوز در خواب بودم، خبر دادند رئیس نظمیه تشریف آورده اند. اوّل خیال کردم برای بازدید آمده اند و تعجّب داشتم، صبح به این زودی
1) در اصل: «به».
موقع ملاقات نیست. با نهایت عجله مهیّای پذیرایی شدم، معلوم شد بر حسب حکم آقای امیر معتمد، مأمور توقیف بنده هستند.
اسناد و نوشتجات خود را برداشته، با در شکه ای که قبلاً حاضر کرده بودند، به محضر آقای معین الاسلام - رئيس عدلیّه - برای استنطاق و تحقیق و غیره حاضر شدم. انصافاً ایشان خیلی محترمانه و با نهایت مهربانی با من رفتار نموده، پس از ملاحظه نوشتجاتی که همراه داشتم، از این سوء رفتار معذرت خواستند و انجام مأموریتم را به عهده گرفتند و بعد از صرف چای و غیره، به منزل معاودت نمودم.
دو روز بعد که برای اخذ نتیجه مذاکرات و عده گذاشته بودیم، به آقای معین الاسلام ملاقات نماییم، به عمارت حکومتی رفتم. معلوم شد چون آقای امیر معتمد خودشان هم از آل برمک هستند و به علاوه گوشه نظری هم به یکی از اعضا تحدید عراق دارند، در انجام مأموريت من ميل مساعدت ندارند و فقط شرح سربسته بدون امضا در ذیل سؤال من مرقوم فرموده اند که به هیچ وجه چیزی از آن مفهوم نمی شود. با وجود این باز درصدد تهیّۀ وسیله و راه های مختلفه بودم، بلکه بتوانم از ایشان بیان واقع را سند بگیرم و ضمناً رئیس نظمیّه را به هر تدبیری بود، وادار به نوشتن حقیقت مطلب نمودم و رئیس نظمیه، آقای معز دیوان که بنیتا نام، زن ارمنیّه را عقد کرده اند، تقریباً دست نشانده حکومت و از خود اختیاری ندارند و خوف ایشان از نوشتن بیان واقع، به واسطه عدم مساعدت امیر معتمد بود، همین که به ایشان اطمینان دادم که کسی را از این واقعه مخبر نمی کنم، راضی شدند و مقصودم را به عمل آوردند.
در این حیص و بیص، با این که حال مزاجی ام در عراق خیلی خوب بود، از روز دوشنبه بیستم شوال 1336 مطابق 6 برج اسد یونت ئیل، 1297، مبتلای مرض بواسیر شده و به واسطۀ این که خون دفع می شد، قدری از کار باز ماندم و سوء اخلاق مردم و رفتار غیر عادلانه حکومت هم با رعایا، در باب عمل نان و فروش غلّه، بی اندازه افسرده ام نموده بود.
از طرف دیگر، روز چهارشنبه 22 شوال 1336، مطابق 8 برج اسد یونت ئیل [1297]، پاکتی از طهران رسید که محتوی خبر قتل غفران مآب مرحوم مؤتمن لشكر - طاب ثراه - بود و بی اندازه موج موجب تألّم گردیده و طاقت توقّف عراق را از دست برده و معلوم شد در
روز پنج شنبه دهم شهر رمضان المبارک 1336، مطابق 31 برج سرطان یونت ئیل 1297، نیم ساعت به غروب مانده، در اطاق نظام تبریز به دست شخص مجهولی اسد خان نام، با اصابت هفت گلوله، بدرود زندگی نموده است.
ناچار، تلگرافی (1)درخواست مرخصی نمودم که به طهران معاودت نمایم و شب سه شنبه 28 شوال المکرّم 1336، مطابق 14 برج اسد یونت ئیل، 1297 با گاری پستی روانه شدم.
قرارداد اداره کاری با پست خانه مبارکه سر گرفته و ترتیب راه منظّم شده بود و سه روزه به طهران رسیدیم و در بین راه خوش گذشت، اسامی منازل همان است که در صفحات 25 و 26 (2)ثبت شده، منتها حالا که معاودت می نماییم، به ترتیب آن صورت به قهقرا منازل را طی می نماییم.
به هر حال، روز جمعۀ غرّه ذی قعده 1336، مطابق 17 برج اسد یونت ئیل 1297، به سلامتی وارد طهران شدم. اقربا و دوستان، هر چند همگی بحمدالله سلامت بودند، لیکن از این واقعه همه افسرده و دلمرده به نظر می آمدند، خصوصاً سرکار والده که واقعاً حالشان بی حدّ و اندازه رقّت انگیز است، مگر آقای میرزا احمد خان عماد لشکر شوهر همشیره که چند روز است مبتلای به مرض حصبه شده و در تحت معالجۀ دکتر حسن حافظ الصحه آشتیانی، که اخیراً لقب مشیر الاطبّایی گرفته، می باشند و روز به روز حالشان رو به شدّت، و آثار بهبودی هویدا نیست.
بالاخره، آقای دکتر امیر خان، طبیب نظمیّه آمده و معلوم شد جناب مشیر الاطبّاء در تشخیص مرض و معالجه خبط نموده و کبد آن بیچاره معیوب شده و این تب هم از آن جهت حاصل شده و ابداً مرض حصبه نداشته اند و کار از کار گذشته، دیگر قابل علاج نیست، ناچار به تقدیرات الهی تن داده و خبط آن با وجدان را سرپوش نموده، منتظر وصول ساعت مقرّره شدیم، تا این که روز پنج شنبه 14 شهر ذی قعده 1336، مطابق 30 برج اسد یونت ئیل 1297، تقریباً سه ساعت بعد از ظهر، امر الهی جاری شده و آن بی نوا،
در حالی که دو روز بود جان می داد، این دار فانی را با چشم اشکبار وداع گفته و همه را بی حدّ و اندازه غریق حزن و الم نمود.
واقعاً مصیبت این ناکام خیلی مؤثّر بود و هنوز هم من نمی توانم، تصوّر حال ناامیدی او را که می کنم، خود را از گریه نگاه دارم، لیکن چاره جز صبر نیست و مقدّرات خداوند چنین بوده و باید شاکر بود.
باری، پس از معاودت عراق، چند روزی را به بی تکلیفی گذرانیده، گاهی مأمور همدان و گاهی مأمور آذربایجان می شدم، تا عاقبت الامر به همان سِمَت سابق به شعبه محاسبات اعزام شدم. چند روزی هم بدین منوال گذشت تا این که رئیس ملزومات استعفا داد و روز شنبه چهاردهم شهر ذی حجه 1336، مطابق بیست و نهم برج سنبله یونت ئیل 1297، به ریاست ملزومات برقرار شده و شعبه را تحویل گرفتم؛ لیکن هنوز حکم و اضافه حقوق داده نشده، تا بعد چه پیش آید و تقدیر الهی چه باشد.
بعد از تحویل گرفتن دایره ملزومات، حکم رسمی برای آن مقام صادر نشده و اضافه حقوق یا مدد معاش تعیین نگشت و بر عکس طوری پیش آورده اند که مباشرت به این کار در دوسیه بدون سابقه مانده و هرگاه از آن شغل کناره کنم، هیچ مدرکی ندارم تا ادّعا نمایم وقتی رئیس ملزومات بوده ام؛ زیرا حکم که در دست ندارم، در دوسیه و لیست حقوق هم آقای میرزا سیّد محمّد خان - رئیس پرسنلی - به واسطۀ خوش خدمتی ها که دارند و با عالمی در کین هستند، به هیچ وجه مباشرت به این خدمت را، به عذر این که حکم صادر نشده، چنان چه رسم و معمول است، در دوسیه من ثبت نکرده است.
از طرف آقای رئیس و آقای سلطان محمّد خان معاون هم، به همان ملاحظات سابقه، مورد مِهر و تلطّف واقع نیستم، گاه گاهی هم که تقاضای صدور حکم می نمایم به لیت و لعلّ گذشته، ابراز مساعدت نمی شود؛ بلکه زیادتر آقای معاون در پرده و خفا بی اعتنایی کاری کرده و به طور غیر مستقیم مورد تحقیر قرارم می دهند و اثرات آن هم از گوشه و کنار کاملاً هویداست و فی الحقیقه، علّت اصلی آن معلوم نبوده و شاید سوء تفاهمی در میان باشد.
چنان چه اتّفاقاً، یک روز آقای میرزا باقر خان صفایی - عضو کابینه - به علّت این که یادداشت ایشان را که به من نوشته بودند، من غیر اراده پاره کرده بودم، به آقای رئیس
شکایت کردند، ایشان هم به تحریک آقای سلطان محمّد خان، بدون جهت تغیّر و تشدّد کردند که باعث تجرّی آقای میرزا باقر خان گردیده، فوق العاده نسبت به من توهین کرد و مجبور شدم برای حفظ مقام خود چند روزی اداره را ترک نمایم و به مجرّد غیبت از کار، آقای جلیل الملک کرمانی را، که آدم شارلاتان بی مغزی است و به مساعدت خودم و آقای میرزا فضل الله خان - رئيس محاسبات- و یکی - دو نفر دیگر از اعضا، به خدمت اداره قبول شده بود، به توسط آقای سلطان محمّد خان معاون و شارلاتانی و واسطه تراشی خودش به جایم گذاشتند.
بعد از چند روز بی تکلیفی و مساعدت های آقای میرزا علی نقی خان - رئیس مالیّات غیر مستقیم - و همراهی آقای مسیو آرام ینیایان - مدیر مطبعة فاروس - که در مدرسۀ ینگی دنیایی با هم، هم مدرسه بودیم و نسبت خیلی نزدیک به آقای رئیس دارد، اصلاح امر شده، آقای رئیس به سر التفات آمدند، لیکن آقای معاون و بعضی های دیگر، باطناً از این اصلاح به دست غیر، متغیّر و میل نداشتند که در مرکز شغل معيّن داشته باشم و می خواستند حالا که میانه اصلاح شده، لااقلّ در مرکز نمانده و به ولایات تبعیدم نمایند و در این زمینه زد و خورد خیلی شد، حتّی حکم ریاست تحدید کرمانشاهان را هم برایم صادر کردند.
لیکن عاقبت الامر، على رغم مخالفین، موفقیّت حاصل کرده و مباشرت ملزومات را از آقای جلیل الملک مسترد نمودم و عمر ریاست ایشان بیش از یکی - دو هفته طول نکشید و فوق العاده در این مناقشه به اصطلاح بور شدند و برای تسلّی قلب ها، مساعدین ایشان به عوض این مغلوبیّت حکم محاسب اولی برایش صادر کردند و در این موضوع از اعضا لایق آن مقام صداها بلند شده، زمزمه ها کردند، لیکن من چون اساساً مایل زد و خورد، هیچ وقت نبوده ام و به علاوه به مقصود خود نیز نایل آمده بودم، با آن زمزمه ها شرکت نجستم تا بداند که او را لایق تلافی نمی دانم. لیکن آقای میرزا فضل الله خان - رئيس محاسبات - علناً اظهار کردند: «چون آقای جلیل الملک نمی تواند از عهدۀ امور محاسبه برآید و از این شغل بی ربط است، او را در دایره محاسبات نمی پذیرم»، ناچار مساعدین ایشان برای این که بیشتر از این رسوا نشود، به کمیسیون اعانه آمریکایی، که تازه نزج می گرفت، اعزامش کردند.
به هر حال، پس از موفقیّت به اخذ مقام خود، چون بیشتر از آن پیشرفتی برایم حاصل نمی شد، سکوت و آرامی را که همیشه شعار خود ساخته بودم از دست نداده و به امرار وقت می گذراندم.
تا این که شدّت کار و امتداد به مباشرت امور، مختلفه، کم کم اسباب کسالت مزاج آقای رئیس را فراهم آورده، بالاخره مبتلا به حالت عصبانی شدیدی گردیدند که اطباء قدغن کردند چندی به کلّی از کار کناره جسته و برای معالجه به شمیران بروند. ناچار به آقای سلطان محمّد خان معاون، استقلال کامل داده و معاونت ایشان را که تا آن وقت رسمیّتی نداشت، رسمی کرده، امور اداره را به ایشان محوّل نموده از کار کناره جستند.
چند روزی بعد از این واقعه، بعضی از اعضا مرکزی، به معیّت پاره ای از مأمورین ولايات و منتظرین خدمت، که برخی به واسطۀ سوء اعمال و بعضی به واسطه عدم لیاقت طرف توجه واقع نمی شدند، در پرده و خفا مجمعی تشکیل داده، بنای مخالفت را با (1)آقای معاون و آقای معین الممالک - مفتّش کلّ - که با مشورت یکدیگر به انجام امور می پرداختند، گذاشتند و به تدریج (2)مطلب اهمیّت پیدا کرده، کار به انتشار اوراق ژلاتین کشیده و چنان چه عادت این قبیل اشخاص است که دلیل برای اثبات ادّعاهای خود ندارند و طرف را به تهمت و افترا می خواهند مغلوب نمایند، از هیچ قسم نسبت ها و تهمت ها مِن غیر حقّ، نسبت به مشار اليهما فروگذار نکردند و عاقبت هم نتیجه نبردند.
آقای معاون هم برای این که در مقابل آن ها جمعیّتی داشته باشد، یا این که تحبیب قلوب کرده از افزایش عدّه آن ها بکاهد، با ما سر لطف آمده و از اوّل برج جوزا قوی ئیل 1298، مطابق با بیست و یکم شهر شعبان 1337، ماهی پانزده تومان اضافه حقوق در حقّم برقرار کردند، من هم که هیچ وقت با دسیسه بازی و این قبیل شلوغ (3)کاری و خلط مبحث ها شریک نمی شدم، مثل همیشه بی طرفی و سکوت و آرامی خود را از دست نداده، کاری به
این کارها نداشته، به خود مشغول بودم و به واسطۀ ابتلای زیاد و کسالت مزاج خود و سرکار والده و تحریص و تشویق های فوق العاده آقای میرزا فضل الله خان - رئيس محاسبات - به خیال مزاوجت افتادم.
چون حضرت خداوندگاری - روحی فداه - به واسطۀ تنگ دستی که اظهار می فرمودند دارند، ابراز مساعدتی نکردند، لابد برای تهیّه وجه، تقاضای مساعده از اداره کردم و آقای معاون دویست تومان مرحمت کردند که ماهی بیست و پنج تومان بپردازم تا تمام شود.
بعد از تهیّه وجه و لوازم کار، تصمیم قطعی در امر مزاوجت حاصل کرده، برحسب تقديرات الهی و نصیب و قسمت، صبیه آقای رضا خان سرتیپ را که از خانواده های قدیمی، اصیل و نجیب هستند، در شب یکشنبه 16 شهر رمضان 1337، مطابق با بیست و پنجم برج جوزا قوی ئیل 1298، عقد کرده و تقریباً پس از سی و پنج روز در شب یک شنبه بیست و یکم شهر شوال 1337، مطابق با بیست و هشتم برج سرم سرطان قوی ئیل 1298، به خانه آورده و از این راه آسوده شده به امرار حیات اشتغال جسته و تسلیم تقدیرات آسمانی گردیدم، تا از پردۀ غیب چه بیرون آید و مقدّرات چه باشد.
بعد از انجام امر ازدواج، امیدوار بودم که با خاطری آسوده و فراغت بال مدّتی را به خوشی و شادی خواهم گذرانید. از آن جایی که استراحت و آسودگی در این دنیا خلق نشده پس از عروسی آثار زخمی در گلو پیدا شد.
آقای دکتر احیاء السلطنه - طبيب رسمی اداره - به سیفلیس حمل کرده مشغول مداوای آن شدند.
واضح است، عیشم از این واقعه تلخ و باطناً کامرانی ام بدل به ناکامی گردید. به قدری در این موقع از این قضیّه دلتنگی حاصل کرده ام که از بیان و تحریر آن عاجزم.
فی الحقیقه، آن حالت نا امیدی و تألّم و تأثّر را غیر ممکن است کسی بتواند از عهدۀ تقریر برآید و امیدوارم خداوند آن حالت را به هیچ یک از بندگانش نصیب نکند؛ زیرا تصوّر عواقب وخیم این مرض مزمن سخت و احتمال سرایت آن به عروس و از همه بدتر اجبار به کناره گیری از مشار الیها از همان شب اوّل، حالتی احداث کرده که مسلمان نشنود، کافر نبیند.
دنیا در نظرم تنگ و تاریک گردیده، هر کس را می بینم از دوست یا دشمن، خیال می کنم مسخره و استهزایم می کند از جانم سیر، علاجی هم جز صبر و اصرار در معالجه ندارم. تسلّی دهنده و راه فرار و بهانه ای هم نیست که چندی، تا اتمام معالجه، از خانه عروس کناره کنم. هر طوری است می سوزم و می سازم. بدبختانه انژکسیون های متوالی هم بی اثر مانده و زخم گلو به هیچ وجه کاملاً رفع نمی شود.
مدّتی گذشت، از رفتار این دکتر مأیوس گردیده و با زحماتی که بیش از عمری گذشت، طوری که عروسم را مبتلا نکنم با او رفتار می کنم که هم حمل بر کناره گیری ام نشود و ضمناً نیز کناره کرده باشم.
برای معالجه از این دکتر قطع و خدمت آقای ماژور دکتر امیر خان امیر الحكما - طبيب نظمیّه - رفتم، ایشان هم مدّتی معالجه کردند و بالاخره گفتند: این مرض معروف به آرژین دووَن سان است، مسری نیست و دیگر دوایی هم لازم ندارید.
گرچه وضع زخم و تجربه هایی که این مدّت حاصل کرده بودم، این اظهار را در قلبم تأیید کرد، مع هذا وسوسه آرامم نگذاشت و خدمت آقای دکتر علی خان حکیم اعظم، که سال های سابق رجوع می کردم، مشرّف شدم.
شرح حالم را بیان کردم، ایشان هم بعد از امتحانات اظهار کردند: سیفلیس نیست، دستور العمل هایی دادند که رفتار نمایم.
در مراجعت از خدمت ایشان، خود را به دکتر گاشه - طبیب فرانسوی - نیز ارائه دادم، ایشان هم امتحانات طولانی کرده، تصدیق دادند که آن مرض نیست، قدری خاطر جمع شده، مراجعت کردم و از بخت خود در حیرت بودم که چگونه این مدّت جان و مالم از شدّت غم و غصّه، بدون سبب تلف شده و عیشم منقّص گردیده است.
از نسخه های این دو طبیب، دلم به معالجه آقای دکتر علی خان راغب شد و به دستور ایشان رفتار کردم.
در ضمن، ایشان احتیاط را از دست نداده، دواهای راجع به آن مرض را هم استعمال می کردند.
با همه این حال، فکر و خیال، تألّم و تأثّر، غصّه و اندوه به قدری از بنیه ام کاسته و گرفتار فلاکت و بیچارگی و حالات عصبانی شده ام که بیانش غیر مقدور و معالجات
و دواها دیگر اثر نمی کند. کم کم برای خلاصی از این بلیّه، که عاقبت زشتی را در آتیه نزدیکی نشان می داد. به خیال فراهم نمودن ترتیب یک مسافرت افتاده و مشغول انجام وسائل آن گردیدم.
متأسّفانه به واسطه ادای وجه دوا و حق العلاج دکترها در این مدّت متمادی، به اندازه ای دچار عسرت مالی و ضیق معاش شده ام، که در دوره حیات خود، هرگز این تنگی و سختی را ندیده بودم و گذشته از این که نزدیک بود رفته - رفته پرده از روی کارم افتاده و در اوّل عروسی، پیش دوست و دشمن سرافکنده و خجل شوم. نمی دانستم برای ترمیم این حالت و تهیّه وسائل مسافرت به چه تمهید و مقدّمه، وجهی تدارک کنم که هم از عسرت خلاص و هم به انجام امر یک مسافرتی موفّق شوم؟ تا از فکر و خیال و کسالت مزاج آسوده شده و شاید خداوند ضمناً، وسیله هم بسازد که در زمان مسافرت به عوایدی برخورد نمایم که از عسرت و تنگی خلاص شده، با دلی آسوده و خیالی راحت به تلافی ایّام گذشته با عیالم به خوشی و راحت و شادی اوقاتم را بگذرانم.
در این خیالات غوطه ور و مبهوت و پریشان بودم که مسبّب الاسباب، سبب سازی کرده، به این ترتیب وسیله فراهم فرمود: آقای امیر اصلان خان، که مدّتی است در اداره مستخدم شدهاند و بیان احوالات شایقه ایشان خارج از ما نحن فيه و غالباً از حالاتش مطّلعند، با بعضی از اعضا قونسول گری انگلیس روابطی حاصل می کند و از آن راه به اداره فشار می آورد تا شغل مستقلّی به ایشان داده شود.
البتّه در این موقع که انگلیس ها قوّت و قدرتی در هیئت دولت و سرتاسر مملکت دارند، رؤسای اداره به هیچ وجه نمی خواهند توصیه های آن ها را بی اثر بگذارند و برای حفظ مقامات خودشان و جلب توجه آنان، مطیع محض و منقاد صرفند و کمال کوشش را دارند، با کمال بیشرمی از گذشته یک چنین شخصی، شغلی را که در خور رضایت خاطر ایشان است، تهیّه و محوّل نمایند.
در تمام اداره هم با جنجال پرسنل و کثرت عدّه منتظرین خدمت و نبودن محلّ خالی، تهیّه یک شغل مستقلّی غیر مقدور است، مگر این که شغل یکی از اعضا را گرفته به او بدهند. گرفتن شغل یک نفر هم بدون سبب و تقصیری خوش آیند نبوده و لابد انعکاسات
خوبی در خارج نخواهد داشت؛ به علاوه هر یک از این ها هم به جایی بستگی دارند و دست به ترکیب آن ها نمی توان زد.
بالاخره، برای تهیّه شغل مستقل جهت این آقا، آنچه اطراف را سنجیدند، غیر از شغل من که یک نفر عضو بی حامی و بی کسی بودم، کاری نیافتند. عیناً هم نمی توانستند بگویند استعفا بده، لابد بنای سخت گیری را گذاشتند و ایرادهای بنی اسرائیلی به میان آمد که کم کم عصبانی گردیده، به میل خودم از این شغل کناره کنم. من هم که اتّفاقاً از باطن امر خبر داشتم، تمام را به ملایمت و حزم و احتیاط عمل کرده و نمی گذاشتم، فرصت به دست آن ها افتد، خودم هم گر چه مایل مسافرت بودم، لیکن قبل از تهیّه وسایل آن نمی خواستم اظهاری کنم؛ زیرا واضح بود که فوراً قبول خواهند کرد.
بالاخره، دیدم اگر به میل این کار را نکنم، عاقبت ممکن است به افتضاح مجبور به کناره گیری شوم، لابد به آقای سلطان محمّد خان - معاون كل - اظهار کردم که به غیر از سمت ریاست، با هر سمت دیگری برای مسافرت حاضرم.
از حسن اتّفاق، آقای معین الممالک - مفتّش کل - خیلی مایل بودند و درصدد بودند رئيس تحدید کاشان را تغییر بدهند و دیگری را که از دوستان خودشان می دانند اعزام دارند و بنده را برای این کار انتخاب نمودند، چون می دانستند استنکافم از قبول ریاست به واسطۀ ضیق مالی است، برای این که قبول ریاست بکنم، به عهده گرفتند که هر قدر وجه لازم دارم، قرض بدهند که بعدها بپردازم.
من هم که یک چنین وسیله را مدتی بود آرزو می کردم، فوراً تن به قضا داده، برای ادای دیون متفرّقه و به اصطلاح خورده قرض و تهیّه وسایل حرکت، به مرور مبلغ دویست و شصت تومان از ایشان قرض گرفتم و پس از صدور حکم ریاست تحدید کاشان و تنظیم امور، روز چهارشنبه دوم شهر ربیع الاول 1338، مطابق با سوم برج قوس قوی ئیل 1298، با کالسکه چاپاری به همراهی کربلایی جبّار و مسیو مسروب - برادر مسیو آرام رئیس مطبعۀ فاروس - که این مدّت به ریاست انبار ملزومات برقرار بود و نسبت به من اظهار انس و علاقه می کند و حالا به ریاست محاسبات تحدید کاشان مأمور شده، روانه شدم.
اسامی منازل بین راه تا قم همان طور است که در صفحه 25، (1)هنگام مسافرت عراق نوشته ام و اسامی منزل ها از قم تا کاشان به قرار ذیل است:
از قم به ناصری، 2 فرسخ
از ناصری به پاسگان، 2 فرسخ
از پاسگان به شوراب، 3 فرسخ
از شوراب به سن سن، 3 فرسخ
از سن سن به نصر آباد، 3 فرسخ
از نصر آباد به کاشان، 3 فرسخ
روز شنبه پنجم ربیع الاول 1338، مطابق با ششم برج قوس قوی ئیل 1298، به صحّت و سلامتی، تقریباً پنج ساعت بعد از ظهر، به کاشان وارد شدیم، در بین راه خوش گذشت.
از کوشک به کل تپّه باران گرفت و سورچی هم راه را گم کرد، چون ما جوف کالسکه خزیده بودیم، خوش و راحت بودیم، لیکن چون مسیو مسروب، سوای یک پالتو، بالاپوش دیگری نداشت، سرما می خورد و من گاه گاهی پتوی خودم را می دادم به خودش می پیچید و راحت می شد.
نزدیک به دروازه که یگانه گردشگاه کاشان است، به آقای میرزا باقرخان - رئیس تحديد - برخوردیم اظهار کردند به استقبال آمده اند، ما را پیاده کرده بعد از روبوسی و معانقه و اظهار مهربانی و بشاشت، زیاد از این که ورود ما اسباب خلاصی ایشان از کاشان شده، ما را به منزل خودشان بردند.
در همان ساعت اوّل واضح شد که از عزل خودشان بینهایت متغیّرند و تمام این بشاشت ها و تشکّرها مصنوعی است و علاقه مخصوص به کاشان دارند.
دو شب مهمان ایشان بودیم و بیرونی مرحوم میرزا جلال خان را که از محترمین کاشان بوده و معروف است عیالش او را مسموم کرده، با مخلّفه و اسباب مختصری اجاره کرده، به آن جا نقل مکان نمودیم.
1) شماره صفحه مربوط به نسخه خطی است.
بعد از دو - سه روزی، اداره را با همۀ تحریکات و دسایس که آشکار بود برای خرابی آتیه کار و پیش نرفتن امور آن کرده اند، با کمال آرامی و بدون صدا، از آقای میرزا باقرخان تحویل گرفتم - به قدری همراهی کرده بودم که بیچاره هنگام حرکت با همۀ زرنگی و زبر دستی هایی که داشت، نتوانست از اظهار خجلت و شرمساری خودداری نماید - ایشان تحویل دادند و رفتند و پرده ها بالا رفت، هم دست های ایشان از حکومت و معاون مالیّه و ناصر الاسلام معاون سابق تحدید کاشان و سیّد مهدی خان معاون جدید و رئیس نظمیه و سلطان حسین آقا رئیس ژاندارمری و سایر صاحب منصبان، آن ها که با میرزا باقرخان شریک النفع بودند، به انضمام اشخاصی که همیشه منافع آن ها در خرابی ادارات است، مشغول عملیّات، شده بنای ضدیّت ظاهری و باطنی را گذاشتند و سوای آقای میرزا عبدالحسین خان، مفتّش احدی موافقت نمی کرد.
بی حد و اندازه دچار زحمت خیالی گردیده و به ترتیباتی در حرکت ناصرالاسلام به طهران، که خودش هم می گفت عازم هستم و به تأخیر می انداخت، تسریع کردم تا قدری از قوای آن ها کم شود. با همه این حالات، کار اداره نزجی گرفته و ابهّتی حاصل نموده بود.
به خیال خلاصی از دسایس داخلی سیّد مهدی خان افتاده و تصوّر کردم که ناصر الاسلام از میرزا باقرخان دیگر مأیوس شده، اگر برگردد، چنان چه خودش هم شایق است، ممکن است از وجودش استفاده کنم و جلوگیری از بعضی ضدیّتها بشود.
از مرکز تقاضا کردم که مشارٌ الیه را با همان سمت سابقه عودت دهند. حکومت هم در این باب اصرار نداشت و وعده هایی داد که هیچ یک وفا نشد.
حکومت آقای انتظام الدوله بودند، در این بین آقای معین الممالک هم برای انجام بعضی امور آمدند و ایشان هم آن تقاضا را تأکید کردند و طلبی را هم که از من داشتند، از صندوق برداشت نمودند و بنا شد درخواست مساعده به مرکز بدهم و بقبولانند که ماهیانه یک مبلغی بپردازم، تا تمام شود. و راپورت های دروغین و دسیسه های سیّد مهدی خان و غیره بالاخره مانع انجام آن گردید و آن قرض به صندوق کاشان باقی ماند، تا بعدها چه شود.
خلاصه، آقای ناصر الاسلام بعد از معاودت آقای معین الممالک، با امیدهای دور و درازی جهت تعقیب مسلک پیشین تشریف آوردند، طولی نکشید که فهمیدند خیالاتشان
خام بوده و هرگز عملیّاتی را که ایشان برای جلب نفع پیشنهاد می کنند، تعقیب نخواهم کرد. و کاملاً مسلک ایشان با بنده تباین دارد، چون عشق مفرطی به قمار داشتند و رویه خرجشان را طوری گرفته بودند که حقوق کفایت نمی کرد و مجبور به داشتن عواید غیر مستقیم بودند.
به دو خیال بنای ضدیّت گذاشتند: یکی آن که مرا تحت فشار بگذارند تا مجبور شده با خیالات ایشان موافقت کنم؛ دیگر این که بالاخره از ریاست بیفتم و ایشان کفالت بیابند، یا این که باز وسایل عودت میرزا باقر خان را فراهم نمایند.
با این تصوّرات شروع به دسیسه کرده و آتش هایی را که به زحماتی خاموش کرده بودم، دوباره مشتعل نموده و چرخ های فتنه و فساد را که با عملیّات مجدّانه از کار بازداشته بودم، به گردش انداختند. سیّد مهدی خان هم به خیال اخذ مقام و معاودت میرزا باقرخان و به طور خیلی سرّی نیل به مقام ریاست، از اقدام به هیچ امری خودداری نداشت.
این تحریکات با فقدان باندرول، به واسطۀ این که تمام باندرول های ولایات را به مرکز خواسته بودند و اراجیفی که شیوع پیدا کرده بود، فوق العاده در سستی کار و عدم جریان امور مؤثّر واقع شد و اگر اندکی بی فکری می کردم، به کلّی رشته امور اداره گسیخته می شد.
از ذکر تحریکات خارجی و تعلیمات آن ها به اهالی صرف نظر می کنم؛ زیرا که معلوم است بیاناتشان از چه قبیل بوده، لیکن از بیان این مختصر که دلیل منتهای پستی فکر و رذالت طبع آن هاست نمی گذرم، خلاصه در کلیّه امور اداری بهانه ای نداشتند تا دست آویز کرده بتازند و حق به خود بدهند، مثلاً خانم صاحب خانه را تحریک می کردند و هر روز برایش مستأجر پیدا می کردند که اسباب توهین من بشود.
بقّال و عطّار را که با کربلایی جبّار معامله داشتند، برای جزئی حساب تحریک می کردند که روزی چند مرتبه، خصوصاً اوقاتی که خانه هستم و مهمان دارم، برای مطالبه با تشدّد و هتاکی به در خانه بیایند.
بالاخره، سیّد مهدی خان، مسیو مسروب (1)را هم اغوا کرده، بر ضدّ من [بر] انگیخت و آن جوان بی تجربه هم، با این که [در] خانه من منزل داشت و در مقابل ماهی یک صد تومان مخارج، پانزده تومان بیشتر سهم نمی داد، چشم از حقوق دوستی و تمام محبّت هایی که در
1) در اصل «مسرب»
این مدّت مباشرت ملزومات کرده بودم، پوشیده بنای مخالفت گذاشت. حتّی با سیّد مهدی خان قرار می دهند که شب در خانه خودم کتکم بزنند و برای این که جبّار را هم با خود همدست نمایند، که مبادا به من کمک کند، یا وقتی که تعقیب می کنم حقیقت مطلب را بروز بدهد، او را به گوشه ای می برند، پس از آنکه تمام حرف ها را می زنند، مشار اليه به سختی ملامتشان کرده، تفصیل را به من اطّلاع داد من هم به استعانت آقای میرزا عبدالحسین خان، با ترتیب عاقلانه، از این خیال جاهلانه جلوگیری کردم.
و از حسن اتّفاقات که می توان برای من از وقایع فوق العاده محسوب داشت، این است که در بین این زد و خوردها، خانم ضیاء الشمس که در سفر شیراز شرح حال آن نوشته شده، به عزم زیارت آستان مقدّس رضوی - سلام الله عليه - حرکت کرده بودند، برای ملاقات من به کاشان آمدند و به واسطه اشتغال به پذیرایی ایشان و این که ترتیب تازه ای پیش آمد، قهراً حالت وقفه ای در دسایس و تحریکات خانگی حضرات حاصل شد. گرچه آمدن خانم اسباب آسایش کلّی برایم گردید، لیکن تصادم با این لطمات و دوام مقابله با مخالفت های خارجی، به قدری حالتم را از جادّه سلامتی منحرف نموده بود که درد گلو با شدّت عود کرده و دچار تب های مخصوص شده، هر ساعت منتظر حدوث بليّه وخطرى بودم به واسطۀ فقدان طبیب و دوا، بالاخره مجبور به تقاضای تبدیل مأموریّت به اصفهان یا اجازه حرکت به طهران گردیدم.
اتّفاق، تقاضای اوّل پذیرفته شد و خانم ضیاء الشمس به طرف مشهد روانه شدند، من هم اسباب مختصری را که همراه داشتم، با مکاری خدمت حضرت آقای محاسب الدوله فرستاده خواهش کردم خانه ای برایم کرایه کنند تا لدى الورود آواره نمانم و خودم به انتظار ورود رئیس جدید در کاشان، با بدتری حالت باقی ماندم.
خیلی به تانّی، آقای میرزا رضا خان نائینی، که سابقاً رئیس تحدید یزد بودند و حالا جانشین بنده شده اند، تشریف آوردند؛ متأسفانه ایشان هم تند مزاج و دارای سوء ظنّ و قدری هم بعضی حالات پست بودند که سربار سایر مصائب گردیدند و با یک مشقّتی اداره را، تقریباً بی س- بی سر و صدا تحویل داده و با شعف و شادی خارج از وصف و تقریر، صبح روز چهارشنبه 25 شهر جمادى الاخرى 1338، مطابق 27 برج قوس قوی ئیل 1298، از کاشان حرکت کردم.
مدّتی باور نمی کردم که سلامت از آن دام ها جسته ام و در وقایع آن مدّت قلیل فکر کرده و از اخلاق مردم مبهوت و حیران شده بودم، تا کم کم از شهر دور شده و هوای آزاد و وسعت بیابان، از آن حال بهت زده به هوشم آورد و یقین کردم که خواب نیستم و حقیقتاً از آن صدمات و ناملایمات به خوشی - علی رغم دشمنان - و سلامتی خلاص شده ام. شکر خدا را از این تفضّلی که به حالم کرده بجا آوردم و هر چه از کاشان دورتر می شدم حالتم بهتر و قلبم قوی تر می گشت، تا بحمد الله به سلامتی روز شنبه بیست و هشتم شهر جمادی الاخرى، 1338 مطابق سی ام برج حوت قوی ئیل 1298، به اصفهان قریب به ظهر، وارد شدم.
اسامی منزل ها از کاشان تا اصفهان به قرار ذیل است:
از کاشان به گز، 3 فرسخ
از گز به محمّدیه، 3 فرسخ
از محمّدیّه به قهوه خانه نصفه راه، 3 فرسخ
از قهوه خانه به آسیاب، 3 فرسخ
از آسیاب به خفر، 4 فرسخ
از خفر به ابیازه، 3 فرسخ
از ابیازه به طلق، 4 فرسخ
از طلق به نظام آباد، 3 فرسخ
از نظام آباد به مورچه خورت، 4 فرسخ
از مورچه خورت به باقر آباد، 3 فرسخ
از باقر آباد به گز، 3 فرسخ
از گز به اصفهان، 3 فرسخ
چون نمی دانستم آقای محاسب الدوله منزل برایم گرفته اند یا خیر؟ مستقیماً به گاری خانه وارد شدم، پس از صرف نهار و چای و قدری استراحت، دو ساعت بعد از ظهر، خدمت آقای معظّم در بانک مشرّف شدم. معلوم شد از معروضۀ کاشان نشناخته اند که کی هستم و به چه مناسبت چنین تقاضایی کرده ام. اصرار کردند منزل خودشان بمانم تا محلّی
را برای خود تدارک نمایم، با این که قلباً راغب، نبودم چون چاره نبود، اطاعت امر کرده، مخلّفات خود را به آن جا حمل و رحل اقامت افکندم.
پانزده روز این طرف و آن طرف عقب خانه می گشتم تا بالاخره خانه ای جنب قونسول خانه انگلیس، متعلّق به آقا میرزا حسین خان حصیری بدست آمد و به ماهی هشت تومان و پنج قرآن اجاره کرده و روز شنبه سیزدهم شهر رجب المرجّب 1338، مطابق چهاردهم حمل بیچی ئیل 1299، یک روز قبل از موعد اجاره، به آن جا نقل مکان نمودم.
چند روزی از نداشتن اسباب بد گذشت، به تدریج (1)مختصر اسبابی خریده... . (2)
حاتم خان بن حسن بن محمّد خان خویی (زنده در 1328 ق) تصحیح و مقدّمه علی صدرایی خویی
شرح حال سرایندۀ این منظومه در جایی ثبت نشده، و خوشبختانه وی جزئیات زندگی خود را در مقدّمه منظومۀ حاضر - تنها اثر بر جای مانده از وی - ذکر نموده است. بر اساس این نوشته، نام وی حاتم و نام پدرش حسن و نام جدّش محمّدخان است. او و اجدادش از اهالی خوی بوده و جدّش از کارگزاران محمّد شاه قاجار در استانبول بوده است، جدّ وی در سال 1251ق در استانبول دار فانی را وداع می کند و پس از مدتی پدر وی به جای او در استانبول مشغول خدمت می شود، ولی به واسطۀ بد رفتاری میرزا حسین خان مشير الدوله - کارپرداز استانبول - به مصر مهاجرت و در آن جا راهی دیار آخرت می شود.
مؤلّف پس از پدرش به تبریز مراجعت و بعد از گرفتاری های متعدد در تبریز به کارپردازی میرزا عبدالوهاب خان آصف الدوله حاکم آذربایجان مشغول می شود، ولی از بخت بد وی، او نیز جهان فانی را وداع می کند.
حاتم خان پس از سیاحت و مسافرت های متعدد در گیلان به کارپردازی مؤید الدوله ابوالفتح میرزا فرزند حسام السلطنه، حاکم گیلان می رسد. در سال 1311 ق، علاوه بر گیلان، حکومت خراسان نیز به مؤید الدوله واگذار می گردد و او از حاتم خان می خواهد که به مشهد برود و در آن شهر کارپردازی را به عهده بگیرد.
حاتم خان اولین مأموریتی که در خراسان انجام داده - همان که در این منظومه مفصلاً آن را گزارش داده - فایده ای برای وی نداشته و او در اثر این مأموریت، حقوق و مواجب خود را از دست داده و پس از ضرب و شتم و صدمات جانی و مالی از سمت کارپردازی مؤید الدوله اخراج می شود و ناچاراً در این منظومه به هجو کسانی که موجب از دست
رفتن مواجب و شغل وی شده اند، پرداخته است. پس از تاریخ مذکور از حاتم خان خبری نداریم و گویا او در اواخر عمر در رشت ساکن شده است و در آن شهر در 17 جمادی 1328 ق نسخه ای از این سفرنامه را - نسخه ای که هم اکنون در کتابخانه آیت الله مرعشی رحمه الله نجفی نگهداری می شود - به شاعری با تخلص «طبیب» بخشیده و او غزلی از خود در آخر نسخه نوشته است، که غزل وی چنین است:
قسمتم کاش بدان کوی کشد بار دگر *** که از آن مرحله من دل نگران بستم بار
به تو محتاج چنانم که فقیری به درم *** به تو مشتاق چنانم که غریقی به کنار
بی تو بر سینه زنم هر چه در این بادیه سنگ *** بی تو بر دیده کشم هر چه در این ناحیه خار
همه در وصل ندانم به که گویم از هجر *** همه سرمست ندانم به که نالم ز خمار
بوی زلفین توام بِه بُوَد از نافه چین *** خاک نعلین توام به بود از مشک تتار
با غلامی تو از خواجگی ام باشد ننگ *** با گدایی تو از خسروی ام باشد عار
من و از عشق صبوری به چه تاب و چه توان *** من و از کوی تو دوری به چه صبر و چه قرار
بس فرو مانده ام ای خضر خدا را مددی *** کاروان رفته و افتاده مرا در گل بار
به خدنگم زد و افکند به فتراک ببست *** شهسواری که در این بادیه ام کرد شکار
عجبی نیست که از سینه سوزان «طبیب» *** که پس از مرگ گیاهیش نروید ز مزار
طبیب هم چنین در یادداشتی از حاتم یاد نموده که آخرین اطلاع از سرنوشت حاتم خان است و پس از آن خبری از او ضبط نشده است. یادداشت وی چنین است:
«این جنگ مسافرت سرکار شوکت مدار آقای حاتم خان است، که در این شرفیابی به سمت یادگاری به این بنده مرحمت فرمودند و این شعر را هم به خط خودم در فوق نوشتم و در آن موقع که با میرزا عیسی خان در خدمت آقای حاتم خان بودیم خیلی خوش گذشت، از خداوند خواهانم که سال ها هم دیگر را زیارت نماییم. در رشت قلمی گردید، 17 شهر جمادی الثانی 1328».
از این یادداشت معلوم می شود که حاتم خان تا سال 1328ق در قید حیات بوده، ولی تاریخ وفات وی در دست نیست.
تنها اثر باقی مانده از حاتم خان همین سفرنامه است، که موجب موجب شده یاد وی در کتاب ها ماندگار شود.
امروزه در شهر خوی در خیابان انقلاب (خ تبریز) کوچه ای به نام حاتم خان نامیده می شود، که از سال ها قبل همین نام را داشته و بی ارتباط با حاتم خان مورد بحث ما نباید باشد.
این منظومه با مقدّمۀ نثری شروع می شود و حدود 1030 بیت را شامل است. شیخ آقا بزرگ از این منظومه، در الذریعه با نام مثنوی سفرنامه یاد کرده است. (1)
حاتم خان در این منظومه سفرنامه خود را به خواف و ماجراهای پیش آمده در آن شهر را بیان نموده است.
جریان واقعه چنین شروع می شود که: با انتخاب مؤید الدوله ابوالفتح به حاکمیت خراسان، او از حاتم می خواهد که از گیلان راهی خراسان شود، حاتم خان نیز از راه عشق آباد راهی مشهد می شود. مؤید الدوله در مشهد، حاکم خواف نصرت الملک علی مردان خان را عزل و به جای وی درویش علی خان را منصوب می کند. نصرت الملک اظهار تظلم نموده و شکایت می کند که بنا حق از سمت خود برکنار شده و بدهی هایش که بالغ بر هزار تومان نقد و هزار و دویست خروار جنس می شد از مردمان خواف وصول نشده است. او از مؤید می خواهد که حاتم خان را به عنوان مأمور و وصول طلب های وی به خواف اعزام کند و به حاتم خان وعده می دهد در قبال خدمت وی مبلغی به وی بدهد، حاتم خان به عنوان مأمور راهی شهر خواف می شود و طلب های نصرت الملک را وصول و زمینه عزل حاکم خواف - درویش علی خان - را فراهم می آورد.
با اقدامات وی درویش علیخان معزول و نصرت الملک دوباره به منصب خواف می رسد، ولی حاتم خان از طرف هر دوی آن ها مورد اذیت و آزار قرار گرفته و نصرت الملک به وعده اش عمل نمی کند. و در نتیجه گزارش آن ها حاتم از کارگزاری مؤيد الدوله اخراج می شود، حاتم خان که راهی برایش باقی نمانده اقدام به سرودن این منظومه و نکوهش بد عهدی نصرت الملک می نماید.
این منظومه از نظر ادبی اثر قابل توجهی به شمار نمی رود و اشعار وی در حد متوسط و در
1) الذريعة الى تصانيف الشيعة، 207/19.
برخی موارد پایین تر است، ولی از نظر گزارش اوضاع اجتماعی دوره آخر سلطنت ناصر الدّین شاه قاجار اثر خوبی است. در این اشعار به خوبی بیان شده که در آن دوره شهرها و مردم، طعمه ای برای صاحب منصبان بوده و حکومت و فرمانروایی شهرها به حراج گذاشته می شد. و آن چه برای حاکمان مهم نبوده وضعیت حال و رفاه مردم بوده است.
ضمناً حاتم خان در این منظومه اشعاری از صعودی - گماشته نصرت الملک - ذکر نموده، که نام و اشعارش در جایی ضبط نشده است.
تاکنون دو نسخه از این سفرنامه با این مشخصات شناسایی شده است:
نسخۀ کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی (1)، به شمارۀ 7182، این نسخه شامل 43 برگ، و هر صفحه آن حاوی 14 سطر است. این نسخه را مؤلّف به شاعری با تخلص طبیب در 1328 ق بخشیده و گویا به خط مؤلّف یا به سفارش وی تحریر شده است.
نسخه کتابخانه ملک تهران، (2)به شمارۀ 5414، این نسخه شامل 41 برگ، و هر صفحه آن حاوی 14 سطر و به خط مؤلّف تحریر شده است.
تصحیح سفرنامه از روی نسخۀ اوّل انجام شد و در مواردی که الفاظ شعرها رکیک بوده ناچاراً چند نقطه نهاده شده، و در مواردی نیز ابیاتی به همان دلیل حذف شده، که تعداد ابیات حذف شده به سی بیت نمی رسد.
تصویر نسخۀ این سفرنامه به عنایت و ارادت صدیق دانشمند و ادیب اریب آقای اسفندیاری - وفقه الله لما يحب و یرضی - به دست حقیر رسیّد و با سفارش آن عزیز ایامی در قرائت و تصحیح آن صرف گردید، امید که ایزد منّان بر توفیقات آن دوست گرامی بیفزاید و این ایام را جز ایام غفلت حقیر محسوب ندارد.
و آخر دعوانا ان الحمد لله ربّ العالمين
بسم الله الرحمن الرحيم
/1ب / ستایش و سپاس مر حضرت معبودی را سزاست که از قدرت کامله، موجودات را از کتم عدم به عالم وجود آورده و خلعت هستی پوشانیده، که در پرستش و بندگی خودداری ننمایند.
و درود نامعدود بر روان پاک انبیاء عظام و اولیاء کرام علیهم السلام خصوص علت العلل تمام مرسلین، حضرت خاتم النّبيّين و اولاد و احفاد آن بزرگوار - صلوات الله عليهم أجمعين - باد.
در این اوان سعادت اقران، که از هجرت حضرت نبویّه - عليه آلاف الثناء و التّحيّة - یک هزار و سیصد و یازده سال گذشته، و سنین عمر این خانه زاد دولت ابد آیت، به چهل و اند سال رسیده، از حوادث روزگار غدّار مکّار عارضاتی که دیده، جهت تذکر و تبصره لازم دید مختصری از مفصّل حالات و واردات را به عرض خردمندان /2الف/ برساند.
این خانه زادِ دولت ابد مدّت علیه ایران - صانه الله عن الحدثان - حاتم بن حسن بن محمّد خان خویی، در اواخر سلطنت محمّد شاه غازی - طابَ الله ثراه - محمّد خان جدّ خانه زاد، از جانب اولیای دولت قاهره به کارپردازی اسلامبول سرافراز گردید و خانه زاد آن هنگام در اسلامبول متولد شد. در سال دویم جلوس ميمنت مأنوس حضرت شهریاری - ارواحنا فداه (1)- محمّد خان داعی حقّ را لبیک گفته، از علیّه اسلامبول به اعلی
1) جلوس محمّد شاه قاجار، بعد از فتح علی شاه قاجار (م 19 جمادی آخر 1250)، در سال 1250 ق، اتفاق افتاده است.
عليّين خرامید حاجی میرزا احمد خان تبریزی از دارالخلافۀ باهره مأمور به کارپردازی اسلامبول گردید.
والد این چاکر در سلک اجزای کارپردازی منسلک و مأمور بوده؛ بعد از سه سال حاجی میرزا احمد خان احضار به دار الخلافه شده، والد چاکر هم روانه دارالسّلطنه تبریز که وطن مألوف بود گردید. بعد از چندی توقّف در تبریز گرفتاری و عوایق دنیوی باعث شد ثانياً سفر اسلامبول نموده، در سلک اجزای مرحوم مبرور حاجی میرزا حسین خان مشير الدّوله مشغول خدمت بوده، به واسطۀ بی لطفی / 2 ب / حاجی میرزا حسین خان به مصر رفته و در قاهره مقهور دست اجل گردید. خانه زاد و سایر اولاد آن مرحوم بی غمگسار و پرستار به صغر سنّ در تبریز گرفتار هزار محنت بوده، تا دریای موّاج رحمت لایتناهی الهی تموّج نموده، مرحوم میرور میرزا عبدالوّهاب خان آصف الدّوله - طاب الله ثراه - به کارپردازی آذربایجان مأمور گردیدند. از حالت خانه زاد مطّلع شده، نهایت لطف و مرحمت را مبذول داشته، نگاهداری می نمودند، تا مشیّت حضرت باری ثانیاً به گرفتاری چاکر تعلّق گرفته، آصف الدّوله بعد از مراجعت از ایالت خراسان به مصداق - کلّ نفس ذائقة الموت - داعی حق را اجابت نمود. ناچار چندی به سیاحت بلدان و زیارت بزرگان مشغول و مشرّف شدم، تا کوکب اقبالم از وبال بیرون آمده، به شرف چاکری حضرت اسعد ارفع والأ مؤید الدّوله - مدّ ظلّه - مشرّف شدم و در ایالتین گیلان و خراسان ملازم رکاب ظفر ایاب بودم.
در ایالت خراسان رأی /3 الف / مبارک حضرت مستطاب ارفع والا، چنان اقتضا فرمود که امیر الامراء العظام على مردان خان نصرت الملک را از حکومت خواف معزول، [و] درویش علی خان را منصوب نمودند. نصرت الملک عرض و تظّلم نمود که مبلغ هزار تومان نقد و هزار و دویست خروار جنس از بابت سنوات ماضیه از رعایای خواف طلبکارم، مستدعی حکم و مأمور بی غرض می باشم.
عرضش را قبول، چاکر را مأمور فرمودند، نصرت الملک وعده و نوید داد که هر گاه بقایای مرا وصول، نمایی مرحمت فوق العاده خواهم نمود.
بعد از ورود به خواف خدمات مرجوعه را به احسن وجهی انجام دادم. چون عموم رعایای خواف به حکومت درویش علی خان راضی نبودند، عرایض تظلّمانه به
حضور ایالت کبری معروض داشتند. حضرت اشرف اسعد والا ترفيه قاطبه رعیّت را منظور فرموده، درویش علی خان را معزول و نصرت الملک را - کما فی السّابق- منصوب فرمودند.
درویش علی خان این عزل و نصب را از فدوی فهمیده، الواط و اشرار خواف را دور خود /3 ب / جمع، هنگامه و آشوبی بر پا نمود. به نوعی که دست بستند و سر شکستند و تن خستند، که این بنده از حیات خود مأیوس بود. نصرت الملک عبدالحمید خان برادر زن خود را نایب الحکومه و روانه خواف نمود.
خان مشارالیه بعد از ورود به خواف فتنه و شورش را وسیله نموده، مبلغ شش صد تومان به عنوان جنایات جراحات وارده بر چاکر، از سه نفر گرفته، تمام زحمات و خدمات و صدمات فدوی را نابود انگاشته، ابداً در صدد اعانت بر نیامد؛ بلکه اهانت نمود و دیناری به این بنده نداد. از آن جایی که مترغّب و مترصّد وعده های نصرة الملک بوده، روانه ارض اقدس گردیدم. بعد از ملاقات و شرح حالات و صدمات خود، آیه وافي هداية - اوفو بِالعَهدِ انّ العَهد كانَ مَسئولاً (1)- برگوششان خواندم، از مضمون آیه مبارکه بهره ای نداشتند بی بهره ام گذاشتند.
عرایض متعدّده نظماً و نثراً معروض داشتم ثمر نبخشیده فایده ای عایدم نگردید. حضوراً عرض نمودم، چه مانع شد به عهد خودتان وفا ننمودید؟ و حال آن که از امثال سر کار عالی نقض عهد و /4 الف / خُلف وعده شایسته نیست و خدمات امثال این بنده خدمت گذار را منظور نداشتن و ضایع گذاشتن صحيح نه، اگر مرحمتی نفرمائید پاک مأیوسم نمائید، ناچار سفرنامه ای نظماً عرض خواهم نمود، که مشهود رأی وزرای عالی مقدار و امرای نامدار گردد، به این واسطه تلافی به ضدّ نموده، اندک اندک در صدد اسباب چینی و اذیّت بر آمده، تا دست چاکر را از دامان خانه زادان حضرت مستطاب اشرف امجد والا کوتاه و از نوکری اخراجم نمود، و پنجاه تومان هم از این بنده گرفتند. اگر چه به مضمون شعر حکیم دانشمند:
بزرگش نخوانند اهل خِرد *** که نام بزرگان به خُردی برد
1) اسراء : 34
هر چند امثال این بنده نباید زبان در قدح این گونه اشخاص باز نماید، ولی سوء سلوک نصرت الملک این بنده را ناچار به نظم سفرنامه خواف باز داشت، چنان که گفته اند :
چو گیرند بر گربه ای کار تنگ *** بر آرد به ناچار چشم پلنگ
تا مردانگی و بزرگ منشی امثال علی مردان خان نصرت الملک مشتبه نماند و به اسم بی رسم. من بعد کسی فریفته نشود. والله احكم الحاكمين.
بسم الله الرحمن الرحيم
نخستین چو هنگام دفتر کنم *** به نام خدا خامه را سر کنم
بنان خامه گیرد به نامش نخست *** که از نام او نامه گردد درست
به نامه نمایم چو هنگام او *** سپارم به دست قلم نام او
از او شد ذلیل و از او شد عزیز *** عزیز و ذلیلی که بینی تو نیز
کزو شد بلند و از او هست پست *** بلندی و پستی به هر جا که هست
از او هر کسی هست در گفت ساز *** ولی او ز هر کس بپوشیده راز
عقول حكیمان همه خاک او *** همه عاجز دون ادراک او
به تحقیق هر کس ورا راه جوست *** رسد کی به تحقیق آن جا که اوست
بود ثابت او با صفای احد *** بود زنده او با بقای ابد
نه کس زاد اوی و نه او زاد کس *** از او زاد و نازاد و ماییم و بس
/5 الف/ صورها بکرد و به آلت نکرد *** به طبع و به گردون حوالت نکرد
کند هر چه خواهد زنو تا کهن *** کو آن کس که گوید بکن یا مکن
همه جایی و در همه جا درون *** به هر جا درون و همه جا برون
نه او در مکان است نی در جهات *** از او پر مکان و جهات از صفات
حکیمی که از لطف فیض عمیم *** درون صدف بسته درّ یتیم
منوّر کن دیده دور بین *** مزیّن کن دل به نور یقین
سر خامه صورت انگیز او *** بود معنی صنع و هر چیز او
یکی را چو حاتم دهد طبع راد *** یکی را از خسّت کند بد نهاد
یکی را چو عنقا به قاف افکند *** یکی را چو داعی به خواف افکند
به هر جام هر قدر او ریخت راح *** بود عین الطاف واصل صلاح
حکیمان با دانش و هوش رای *** در این ره نبنهاد پا بی عصای
خردها از حیرت به عجزند جفت *** در این جا نبی ما عرفناک گفت
سخن چون نه این جاست ترتیب ده *** به نعت نبی کلک را زیب ده
/5 ب/ چو زلف نکویان مسلسل درود *** ز صبح ازل تا به يوم الورود
ز بالای پستی کران تا کران *** ز ما باز بر ختم پیغمبران
محمّد که شد در جهان پیشوا *** محمّد که شد خاتم انبیا
خدیو رسولان که در دهر خویش *** اگر چه پس آمد ولی هست پیش
همه انبیا جمله محکوم او *** امام اوی و آن جمله مأموم او
نبینی چو صف بسته شد در نماز *** امام از پس آید سند پیش باز
خدا از انبیا کرد طومار فرد *** و را خاتم و مهر طومار کرد
به طومار پیغمبران کردگار *** از این خاتم از مهر داد اعتبار
نویسند فرمان به حکم و یقین *** چو بی مُهر باشد نباشد متین
همه طالبانند و مطلوب او *** سراسر محبّند و محبوب او
بود صاف بر این خم و جمله درد *** بود او بزرگ و مهان جمله خورد
لباسی که بر لاله و گل در است *** خوی جبهه پاک پیغمبر است
بلند آن چنان طاق محراب بست *** که آورد بر طاق کسری شکست
ز مشکش زمکه زمین داشت ناف *** از آن نافه خوش دم شد عبد مناف
/6 الف/ زمانه چو آن مشک یک سو گرفت *** به هر نافه ای مشک و آهو گرفت
بود رحمتش عذرخواه همه *** به صد قرن پیش از گناه همه
به فرد نبوّت بود اختتام *** چنان بر ولايت على والسّلام
علی آن که او را نبشناخت کس *** به جز آن که بشناخت حق را و بس
علی لنگر کشتی و بحر جود *** على بعد یزدان نخستین وجود
به غیر خدا هر چه خوانیش گو *** خداوند مه تا به ماهیش گو
صورها که این کلک تقدیم کرد *** غرض نقش او بود تصویر کرد
بر عقل کل از کمالات جود *** دلش عرش و لب لوح محفوظ بود
چو تصویر در لوح آدم زدند *** از آن صورت آن صور را دم زدند
سخن هست تا از حدوث و قدوم *** حدوثش دمی از قدم نیست کم
به راه طلب بود موسی اش پیک *** که اَرني همی گفت انظر إلیک
به گاه جلالش بدی گاه بار *** مسیحایش خوان چین و خضر آب دار
بر آن چشمه بد نوح دریا قیاس *** ز بی آبی خویش اندر هراس
/6 ب / کمال است بر قدرت ذوالجلال *** کز او ملک هستی گرفتی کمال
طفیل است او را ز بالا و پست *** مطیع وی اند آن چه بینی که هست
عجب نیست ظرفش بدی از سفال *** سفال و رز و سنگ بودش همال
همالش مگو نیست هستش رسول *** قرینش مگو نیست هستش بتول
به رویش چو مژگان ابرو به هم *** بشد راست شد سوره نون القلم
پس از او ه اولاد اطهار او *** که چون او به رسمند و رفتار خو
همه مست از باده وحدتند *** به بحر کرم کشتی رحمتند
به دریای هستی همه گشته غرق *** نشاید ز هم دادشان هیچ فرق
همه خورده از جام وحدت مدام *** از آن باده مستند و سرخوش تمام
به عهد شهنشاه جم اقتدار *** که بادش بقا تا به يوم القرار
ملک رتبه شه ناصر الدّین راد *** که گردون چو عهدش ندارد به یاد
ز انصاف و اکرام و از عدل و جود *** کند عهد او فخرها بر عهود
از او تاج تخت آمده سر بلند *** بود خاتمش ناقش ارجمند
/ 7 الف / شهان جمله جویند دریاست او *** دو کونند مخمور و صهباست او
فلک اوّلین پلّه مهر او *** مسعّهد شده تا ابد عهد او
دل از پرتو معرفت هست پر *** بود خُور صدف خاطرش هست دُر
هم او صاحب تاج خاتم بود *** به فتنه کشی او مسلم بود
که تا جان برد فتنه از تیغ شاه *** نهان گشته در چشم خورشید و ماه
همیشه بود بحر جودش به جوش *** مدام است او را لب از لا خموش
ز عهد کیومرث تا این زمان *** ندید و نبیند چو او آسمان
گر نیست گردون برو پاسبان *** چرا پس کمر بسته از کهکشان
سه نوبت بگرد جهان کرد سیر *** کزو ماند هر گوشه ای ذکر خیر
به کشتی نشست و جهان سیر کرد *** چو خورشید بر گنبد گِرد گَرد
به کشتی مکان کرد بی ناخدا *** که ظلّ خدا به بود با خدا
بهر گوشه ای رفت آن جسم پاک *** بلی مه کند بر فلک سیر خاک
به هر حلقه ای ز او بود ذکر خیر *** چه زهّاد مسجد چه رهبان دير
دعا گوی او مؤمن و مؤمنه *** كه ماناد الفين و الفين سنه
که شاهی است درویش و درویش دوست *** اگر خسروی هست درویش اوست
بدین شیوه خاص او راست خو *** بود بنده خاص او هم چو او
همین صدر اعظم علی اصغر آن *** که کار خدایی کند در جهان
کفش قاسم زرق شد از صفا *** که هر کس نمایند شه را دعا
کند هر چه او در جهان سال و ماه *** به دل نیستش هیچ جز مدح شاه
شهنشاه را هست چاکر بسی *** و لیکن چو او نیست یک تن کسی
همه کارهایش یکایک نکوست *** که مسکین نواز است و درویش دوست
جهان دیده بس پادشاه و وزیر *** چو شاه و چو او را ندیده نظیر
چنان شاه را آصفی این سزاست *** که دستور جم آصف برخیاست
به عهد چنین پادشاه و وزیر *** که کیستی بر اهلش بود دلپذیر
بُد آبشخور شیر و روبه یکی *** کسی را فزونی نبد اندکی
مرا داستانى عجب روی داد *** که واجب بود تا سپارم به یاد
چو شد آصف الدّوله از این جهان *** که بر من بد او خواجه مهربان
/8الف/ ز هنجار رفتار آیین و خو *** نه مولای من بل پدر بود او
برفت او و باشد نکویی اش یاد *** خداوندش ارجو که رحمت کنار
بدیدم به ایران همه شهرها *** به هر شهرها برده ام بهره ها
قضا را فلک بر سر مهر بود *** مرا آسمان درگهی ره نمود
مؤيّد ملک زاده صهر ملک *** که در دل بدش عشق مهر ملک
ابوالفتح شه زاده راد دل *** که جز بر بزرگی نه بنهاد دل
نیا بر نیا و پدر بر پدر *** بود شاه و شه زاده دادگر
پدر بودش او را به ایران حسام *** به فتح است این جوهر آن حسام
چو او از جهان رو به جنّت نهاد *** به عزّت جهان را به فرزند داد
به گیلان شهش کرد فرمان روا *** که گیلان ازو یافت فرّ و بها
چنان داد آیین انصاف و داد *** که آیین نوشیروان شد ز یاد
بود پشت بر پشت او تاجدار *** همه تا به آدم شه و شهریار
به رعیت شهش دید چون مهربان *** تبل زد که دیگر به گیلان ممان
بیا تا به سوی خراسان شوی *** به آن بوم همچون خور آسان شوی
/8ب/ خراسان به حق باشدت از پدر *** بود مرده ریگ پدر از پسر
چو گیلان بدان ملک رو داد کن *** روان پدر را همی شاد کن
چو این تلگراف آمدش در نظر *** بفرمود بهر بسيج سفر
به من گفت از راه دریا شتاب *** از این پس مرا در خراسان بیاب
بدان ملک چون رفته ای چند بار *** هم اکنون از آن راه بر بند بار
شگفتی که آید تو را در نظر *** مکن تنبلی یک به یک ده خبر
زخیر و ز شر هر چه را بنگری *** به هر معبر و قریه و کشوری
پژوهش کن و جستجویی گزاف *** خبر ده به چاپار یا تلگراف
چو لعلش گهرها بدین گونه سفت *** به هرچیز رایش پذیرفت گفت
پی شکر از جان دلم لب گشود *** دعا گفت و چون یا رکابش بسود
پس آن که به خدّام فرمان بداد *** به اقبال فیروز و با جان شاد
بسیج سفر را فراهم کنید *** به عون خدا خیمه بیرون زنید
چون آن نیّر اعظم از رشت شد *** تی رشت و خورشید از دست شد
/9الف/ چو بدرود از آن بحر دل جان نمود *** شتابان به دریا شدم هم چو رود
تکاپو کنان گشتم از بحر و برّ *** ره عشق آباد را بی سپر
مرا یاد شهزاده بی نظیر *** به صحرا و دریای بودی نصیر
به نامش چو دریا نمودی کولاک *** نمی کرد کولاک کس را هلاک
به دشت از پلنگی شدم در رهی *** به نزدم بدی کمتر از روبهی
وز آن جا ببستم دگر باره بار *** به قوچان گرفتم به شادی قرار
در آن ملک چندی نمودم مقام *** امیر از تلطّف به دادم پیام
در این ملک هر کسی که بنهاد پا *** ندانی ز مهر است مهمان ما
خصوصاً به امثال تو آدمی *** که بر پادشه زاده مان خادمی
مرا خواند و اعزاز و اکرام کرد *** عنایت بفرمود و انعام کرد
به قوچان زاکرام و احسان و جود *** نه حاکم که گویا خداوند بود
بزرگان خاور امیران طوس *** رکاب و را می بدادند بوس
ز بس بود نیکو دل و خوش نهاد *** مرا پهلوی خویشتن جای داد
/9 ب/ درش بود کشتی نوح نجی *** امیران بدان در همه ملتجی
در آن باب سرتیب دهقان خواف *** بدیدم که بنموده او اعتکاف
نمودم ز احوال او جستجو *** که از حالت خویش شرحی بگو
بگفتا که از کین حق ناشناس *** که بر حقّ خدمت ندارد سپاس
چو از نصرت الملک دیدم جفا *** بدین درگه آورده ام التجا
مرا بوده او از نیا بنده ای *** که اکنون بود میر و فرخنده ای
کنون او بود بر خر خود سوار *** نموده است ما را چنین تار و مار
مرا دور کرده است از خانه ام *** بود خانه و لانه ويرانه ام
اگر بنده ای خواجه شد بر کسی *** به عالم بر آن سخت باشد بسی
به انعام و احسان بپروردمش *** ز حد بیشتر مردمی کردمش
کنون بین که این شوم میمون سیر *** مرا کرده از خانه ام در به در
جفایی که از او به من شد پدید *** گمانم به خاطر نبودش يزيد
ز جورش من اکنون به درگاه سر *** شدم معتکف کو بود دستگیر
بلی چون شود گرگ پر کین دلیر *** بود به پناه آوری گربه شیر
که این میر دریا کف بحر دل *** به فرموده پایم برآرد زگل
/10 الف/ به درگاه شهزاده با همم *** کند از من خسته دفع ستم
کند جمع پژمان خیال مرا *** بگیرد از و ملک و مال مرا
وساطت به پیش ایالت کند *** مرا حاکم آن ولایت کند
کشد همّتش تیغ اگر از غلاف *** یقین دان که خواهم شدن سوی خواف
بدان ملک اگر یافتم اختیار *** سزد گر تو باشی مرا پیش کار
که گر خصم مغلوب بی پا شود *** به تفتین نمودن مهیّا شود
اگر زحمتم را نمایی قبول *** نکردی پشیمان نباشی ملول
بدین عهد و پیمان مرا داد دست *** وز آن پس مرا بار مشهد ببست
چو گشتم مشرّف بدان در درست *** دعای ملک زاده کردم نخست
که یا رب به این بضعه احمدی *** به شهزاده ده سروری سرمدی
مؤیّد ابوالفتح سردار کلّ *** که بر داوران هست دادار کل
مدامش دل خرّم و شاد ده *** نهادش پر از دانش و داد ده
شنیدم که می کردم او را دعا *** ز گردون همی آمدم مر مرحبا
/10ب/ همی می شنیدم من از گوش هوش *** دعای مرا گفت آمین سروش
همه روزه آن خسرو نیک نام *** خراسانیان را بدادی پیام
سوی اعتماد آن مهین خواجه تاش *** که افلاک نادیده مانند و تاش
فرستاد از مهر پروانه ای *** که آن آستان را تو فرزانه ای
هر آن کار دانی صلاح آن بکن *** کسی را به تو نیست جای سخن
نیارد کسی با تو چون و چرا *** در آن آستانی تو مانند ما
سوى نصرت الملک پیغام داد *** که دارند مردم ز دست تو داد
که گندم نمایی تو و جو فروش *** به تسعیر گندم تو را هست کوش
شنیدم به هر حال چون شته ای *** نگهدار انبار پر غلّه ای
گرانی اجناس در دست توست *** تو این رشته را می کنی سخت و سست
بکن رایگان نرخ هر چیز را *** فروزان مکن آتش تیز را
مکن تاکه ما را به خشم آوری *** به خون فقیران کنم داوری
به نیکی بده آن ولایت نظام *** رسد موکب ما به عید صیام
بيا ساقيا دلپذیرم تو باش *** فتادم ز پا دستگیرم تو باش
بیا از سر خم فرو گیر خشت *** که گویم به تو آن چه بر جم گذشت
ز جوش سر خم به گردون رسید *** دو خشت و از او شدمه خور پدید
مغنّی به ساقی تو هم دست باش *** به مستی چو ابروت پیوست باش
مغنّی تو از گوش و ساقی زخم *** ز دل بر کنیدم همی بیخ غم
مغنّی حدیث مرا گوش کن *** همی می بنوشان همی نوش کن
چو چنگ است قدّم ز عمر دراز *** چو چنگم به چنگ آر و یک دم نواز
بده می که غم کاخ عمرم شکست *** بزن نی که شد کار عیشم ز دست
که بار دگر کی شود توأمان *** چو بگسست شیرازه عمرمان
شنیدم شبی مطربی می سرود *** به آوای چنگ و به آهنگ رود
که در روزگار افتی ار در غمی *** علاجش بکن از می در خمی
بیا ساقیا پند مطرب شنو *** می کهنه ده از پی رنج نو
مغنّی نوای نوی ساز کن *** به ساقی بگو رو به یکماز کن
/11ب/ نوای نوت کو چه شد ارک و ملک *** به دریای غم اندرم از فلک
می کهنه آن به که نو نو دهی *** به آهنگ اُرگ و پیانو دهی
به دنیا که دانا بر او دل ببست *** که او دون نواز است و نادان پرست
چنین است آیین این کهنه مهد *** که زهرت دهد چون چشانید شهد
فلک چشم از آن صبح روشن نکرد *** که شام از شفق خون به دامن نکرد
نشد سرخوش از جام عشرت کسی *** که ناخوش نگشت از خمارش بسی
من و تو جنینیم و دنیا رحم *** خورد خون جنین در رحم دم به دم
چو نرگس گرت تاج زرّین کند *** نیرزد که ات خشت بالین کند
به اوّل به خورد تو خون می کند *** در آخر ندانی که چون می کند
به آغاز و انجامش از بنگری *** ز چشم تأسّف همی خون گری
به عالم چو نرگس شود چون صدف *** سر و پای شو گوش چشم از اسف
به صد رنج دارد تو را دردناک *** که روزی ستاند ز تو جان پاک
مشو خرّم و خوش از این خاک ذات *** که این آب و خاک است همچون سراب
همین آتش و آب و این باد و خاک *** یقین دان نمایند ما را هلاک
/12 الف / نشست من و تو به سبزه سزد *** که از خاک ما سبزه گی بر خزد
چو از این جهان رخت باید ببرد *** خنک بخت آن کس که هم داد و خورد
اگر خود خوری کرده نشو و نمای *** و گر داده ای از تو راضی خدای
ندانی که این حنطه گندم ز چیست *** که یک نیمه اش بیشتر از تو نیست
قیاس جهان را از گندم بگیر *** که هم از غنی هست و هم از فقیر
چنان زندگی کن در این روزگار *** که بر دل ندارد کس از تو غبار
چو فردا از کارت بپرسند باز *** نباشی ز کردار خود در گداز
بده ساقیا می که مستی کنم *** ز خود نیستم کن که هستی کنم
قدح بر سرم از سر رحمت آر *** به مستی مرا بر سر صحبت آر
بگویم حدیثی که می خواستی *** که معروف شد مستی و راستی
به حقّ صفا و به اهل وفا *** دهم آن چه را شرح نبود خطا
به اولاد امجاد عبد مناف *** کنم آن چه را قصّه نبود خلاف
اگر گفته ام آن چه نادیده ام *** نه یزدان که بت را پرستیده ام
/12ب / یکی جفت گردون به دون پروری *** که از او رسول است و یزدان بری
به تن طبل و از صوت چون ملک بود *** به نام لقب نصرت الملک بود
مرا کار بس سخت و مشکل نمود *** که دادی گر انجام این کار زود
وفا بینی و راستی و صفا *** صفایی بکن تا ببینی وفا
کنی گرنه در کار من کوتهی *** کنم با تو در هر جهت همرهی
نه تنها به تو لطف و احسان کنم *** تو را هر چه خواهش بود آن کنم
به تو هر چه گویم یقین دان یقین *** گرت نیست باور بیا و ببین
کلام مرا گر یقین بشنوی *** بدین ملک محسود حاسد شوی
شنیدم که درویش علی خان که او *** پدر بر پدر بود ما را عدو
مؤیّد و را حاکم خواف کرد *** به او لطف و بر بنده اجحاف کرد
یقینم که شهزاده با وقار *** بدان سو فرستد تو را بهر کار
بود در محل آن چه باقی ز پار *** بگیر و سوی من بده با سوار
ز عشرش که حقت بود ریب نیست *** گمانم فزون تر بود از دویست
نه اینت سزا باشد این اندکی است *** کمی از زیاد است و از صد یکی است
/13 الف/ نکرده خدا حالت ارشد پرش *** یکی هندویی هست کم هست خویش
به او من ز تو یک سفارش کنم *** ز هر چیز دانم نگارش کنم
امانت چو داری بر او نهی *** از او هم درم گیری و هم دهی
ز درویش اگر بنگری یک خطا *** به نزد ایالت یکی صد نما
که شاید من امسال چون سال پار *** بیابم بدان مملکت اختیار
دلم را کلامش پُر آزرم کرد *** زبانش مرا زیر سر نرم کرد
سخن گفت در پرده بی چند و چون *** که بر جاش از پرده آید برون
یکایک کنم شرح تفصیل آن *** قلم را نمایم به شرحش زبان
اگر چه به تفصیل محتاج نیست *** بدانند اهلش که این مرد کیست
بگردم بدان سان که می خواست او *** نکوتر که بودش به دل آرزو
چو زحمات من را شنید و بدید *** نه خر افتاد و نه خیکی درید
سخنهایش یک یک زیادش برفت *** کمش هم نماند از یادش برفت
چو شد وقت زر کار او زور شد *** فرزنش به یکباره قمصور شد
اعانت نکرد او اهانت نمود *** مرا بر سر این حکایت نمود
بیا ساقیا رفت کارم ز دست *** ز پیمانه تو توان عهد بست
چو منّت کشیدن بیامد فنم *** بنه منّت جام بر گردنم
بکن مردمی از یک جام می *** که این نامه گردد به نام تو طی
چو بر خواف آن سان که دانی گذشت *** به مشهد نمودم دگر بازگشت
یکی نامه کردم به سوی امیر *** سراسر همه گفته دلپذیر
سخن های روشن تر از آفتاب *** یکی آب حیوان یکی زهر ناب
چو شعله به یک شمع بودم به چنگ *** یکی نور صلح و یکی نار جنگ
بُدی نور صلحم شبستان فروز *** ولی نار جنگم همه خانه سوز
بر افتد به من چون در امید کسی *** کسان آزمودند این را بسی
که عنوان آن نامه معلوم بود *** بدین شیوه آن نامه منظوم بود
که کردیم معزول درویش را *** بود وقت تو باده ریش را
نباشد بزرگی به نام ای امیر *** بزرگی ز دیگر کسان یاد گیر
دمی پای در راه انصاف نه *** مبر عرض خود زحمت من مده
/14 الف/ به نرمی شود سهل کار درشت *** توان شعله آتش از آب کُشت
درشتی نبیند ز کس نرم گوی *** به غیر از ره نرم گویی مپوی
مکن پیشۀ خود به جز راستی *** اگر راستی کارت آراستی
چو گیرند بر گربه ای کار تنگ *** بر آرد به ناچار چشم پلنگ
مکن روی من بر رخ خویش باز *** مهل تا شود این حکایت دراز
خدای سخن شاعر ملک طوس *** چنین گفت بشنو که نارد فسوس
بزرگی سراسر به گفتار نیست *** دو صد گفته چون نیم کردار نیست
به عالم اگر نام نیک از کسی *** بماند بود به ز دولت بسی
چو مردار خوار از پی بو مباش *** به جز از پی نام نیکو مباش
چو دولت تو را هست و اولاد نیست *** پس از تو به جز نام نیک تو کیست
به بیچارگان خشم گرگی مکن *** به مردی گرا جز بزرگی مکن
فقیری که شد از تو آباد دل *** به رحمت خدایت شود شاد دل
در این راه پر خوف و پر از خطر *** خلاف است بی توشه کردن سفر
ز دنیا غرض نام نیک است و بس *** چه به ز آن که نامی بماند زکس
/14 ب/ بسیج سفر گوش کن هوش دار *** جز انصاف چیزی نباشد به کار
كُله را به انصاف قاضی بکن *** به یاد سخن های ماضی بکن
که با من چه پیمان نمودی و عهد *** فشاندی به کامم ز پیمانه شهد
کنون از سر عهد و پیمان شدی *** خلاف على عکس مردان شدی
تو را باز گویم به صدق درست *** که چشم امیدم به انصاف توست
به گفتار خود ار قدم بسپری *** مرا آوری بر سخن آوری
قلم را پی قدح تو سر کنم *** به یک هفته یک ساله دفتر کنم
فرستم به اطراف و اکناف دهر *** که حیران بمانند هر بوم و شهر
چو ناید ز تو جز بدی هیچ کار *** بماند ز ما و تو این یادگار
اگر سخت باشد و گر هست سست *** چو در هجو تو هست باشد درست
نخواهم سمند کسی زین کنم *** ز کالای کس خانه رنگین کنم
که نیکو سرود آن حکیم لبيب *** خور از باغ خود هر چه داری نصیب
کهن جامه خویش پیراستن *** به از جامه عاریت خواستن
بگفتی ندانم سخن آورت *** همین ها که گفتم شود باورت
/14 ب/ سخن چون در آید برون از دهان *** جهان تا که باشد بود در جهان
اگر هست مقبول اگر هست رد *** به کیستی بود طالب نیک و بد
نخواندی تو دیوان یغما (1)مگر *** نباشد ز گفت شهابت (2)خبر
به... عدو از هجا بس درست *** نشاندند چون جنگلی گشته سخت
که این هر دو با خصم چون کرده اند *** عدو را درختان به... کرده اند
1) اشاره به دیوان یغمای جندقی است؛ ابوالحسن بن ابراهیم جندقی (م 1276 ق) در اشعارش یغما تخلص می کند، او دو قصیده در هجو حاکمان سروده، اولی به نام «قصیده سرداریه» در هجو امیر ذوالفقار و دیگری «قصيدة خلاصة الافتضاح» در هجو حاکم کاشان
2) میرزا عبدالله خان بن حبيب الله خان شهاب ترشیزی (م 1215 ق) که بخشی از دیوان وی به هم اختصاص دارد.
چو چشمم به لطف تو باشد هنوز *** ز تو گفتن یأس و از من بروز
چو این نامه را پای تا سر بخواند *** بمانند خود در دهن باز ماند
مراد داد پیغام مالا کلام *** بکن هر چه آید ز تو والسّلام
بیا ساقیا مر مرا بنده کن *** ز چشمت بکُش و زلبت زنده کن
توای مطرب آهنگ شهناز کن *** به شهناز این قصّه را ساز کن
که چون شه مؤیّد به مشهد عیان *** بشد هم چو خورشید بر آسمان
نخستین به درگاه سلطان طوس *** جبین سود آن خاک را داد بوس
/15 ب/ به درویشی از آن شه هر دو کون *** همی سر سزد و همی خواست چون
چو به سیر و سر را به درگاه شاه *** سر و شش بگفت هر چه خواهی بخواه
ز خاک درش چهره آراستی *** همه یافتی آن چه می خواستی
از آن در که کوی و مقام رضاست *** طلب کرد و بگرفت او هر چه خواست
بزرگان به پروانه جمع آمدند *** چو پروانه جمع گرد شمع آمدند
شنیدم همان روز هنگام بار *** امی خبوشان بر شهریار
بدان سان که بایست و شایست بود *** ز درویش خافی وساطت نمود
که درویش خوافی مرا رابطه *** نموده است بر حضرتت واسطه
که شهزاده بر هر دو منّت نهند *** به خوافش ز همّت حکومت دهند
اگر چه که بی ناخن و ظالم است *** ولی هست عمری که او حاکم است
کنون دشمن زشت هنجار او *** گرفته است از دست او کار او
برون کرده او را ز کاشانه اش *** ندیده است چندی همی خانه اش
فزون تر به او جور انصاف نیست *** کسی غیر او لایق خواف نیست
یکی التزامی دهد زین سپس *** که دست تعدی نیارد به کس
/16 الف/ ز بیچاره مردم حمایت کند *** همی بر رعیّت رعایت کند
سخن گفته بسیار و بشنفته شد *** بدین گونه انجام پذیرفته شد
به نزد عدویش که بُد صمّ و بکم *** بفرمود تا بر نویسند حکم
دگر باره فرمود آن شهریار *** برندش به نزد یک صندوق دار
هم امروز او را مخلّع کنند *** مخلع به تیغ مرصّع کنند
به جان گوش کردند تبلیغ او *** بدادند تشريف يرليغ او
دعا کرد از جان شکر و سپاس *** دعا و سپاسی برون از قیاس
از آن در چو انباز الطاف شد *** مصمّم پی رفتن خواف شد
چو این وضع را نصرت الملک دید *** خودش را به غرقاب بی فلک (1)دید
که دانست درویش شد او به خواف *** تلافی کند هر چه دیده خلاف
به کوشش پی چاره هنگامه کرد *** نخستین به یاران خود نامه کرد
که در خواف پیوسته کوشش کنید *** نقافی نمایید و شورش کنید
به هند و بگویید از قول من *** برادر تو هم باش در انجمن
/16ب/ به جان برادر درنگی مکن *** اگر چه سگی جز پلنگی مکن
چو هستی خودت رعیت خارجه *** چو سگ هم چو من این در آن در بچه
که من هم بدین شهر بر هر دری *** دوانم همی بهر چاره گری
مبادا كند بخت وارون ما *** درخت نکافات بر ... ما
به ما گر بیازید درویش دست *** به هر کار باشد و را پیش دست
چو این نامه را خواند و انکار کرد *** به طبعش گران آمد و پاره کرد
بگفت ار به چنگ عدو اوفتد *** به هر جا بود در کفش این سند
وز آن پس یکی از سواران خویش *** سوی خود بخواند و نشاندش به پیش
زبانی بگفت آن چه بایست گفت *** چو بشنید او گفت دارش نهفت
بگفتا برو زین بنه بر کهرد *** گر او نیست زین نه بر است گرد
نه خواب و نه خور روز و شب هی نما *** به یک روز این راه را طی نما
نظر گه به چپ کرد و گاهی به راست *** سران سواران خود را بخواست
بگفتا بگویید تدبیر چیست *** مدبّر در این حلقه گویید کیست
1) فلک: کشتی
/17 الف/ کسانی که جستند تدبیر کار *** در آن حلقه بودند گویا چهار
یکایک بکردند گفت و شنود *** ز کوزه طراوت نمود آن چه بود
بگفت اوّلین ما تو را بنده ایم *** به اقبال و بخت تو فرخنده ایم
سر سرکشان نایب پای توست *** به عزّت جبين ها زمین سای توست
بود رأی ما بنده رأی تو *** سر ما کند نازش از پای تو
تو هر جانهی پای ما سر نهیم *** ز جان باختن پا فراتر نهیم
همه چاکرانت فریدون فرند *** همه خادمانت سکندر ورند
ز تو حکم فرمان پذیری ز ما *** اشارت ز تو ملک گیری ز ما
ستادن ز تو زیر چتر بلند *** ز ما دشمن آوردن اندر کمند
به آهنگ نخجیر رفتن ز میر *** ز ما صید کردن به نخجیر شیر
چو شد خسته ز آن آتش تیز و کور *** فرو بست لب زین نمط عز و کور
دوم کس زجا خواستی با چماق *** که این کرده ام بهر خصمت یراق
اگر کوه اگر آسمان بلند *** گذارم به بازوی یالش کمند
مرا بنگرد و این چماق مرا *** نهنگی که دارد به کف اژدها
از این پردلان من یکی رستمم *** چه رستم که از پر دلی عالمم
سراسر دلیران خنجر گذار *** چو من یک نفر باشم ایشان هزار
همه جنگ جویان و آیین نبرد *** مرا می ستانید یک تای و فرد
چماق مرا بین و این مال و برز *** که البرز را نرم سازم ز گرز
به نیروچو یا آرم اندر رکاب *** بگیرد د رکاب مرا آفتاب
سمندم به جستن چو برق است و باد *** تو گویی که از برق و از باد زاد
به حکم تو خوافی که و خواف چیست؟ *** بكن حكم بين خاک جز خواف نیست
گر آتش بود دشمنت در ستیز *** نشانیمش از آب شمشیر تیز
شد این بخیه را رشته چون کوتهی *** ز گفتن سخن گو شدش لب تهی
سوم کس ز جا خواست و لب با درود *** نخستین شاه گفت و بعدش سجود
که بر فرق یاران چه خاص و چه عام *** بود سایه دولتت مستدام
/18 الف/ یکی تار مو از سرت کم مباد *** جدا از وجود تو عالم مباد
شنیدم که سعدی یکی بیت گفت *** نبینی که صد گنج و گوهر بسفت
مزن بی تأمّل به گفتار دم *** نکو گو اگر دیر گویی چه غم
به کعبه کسی می تواند رسید *** که رنج بیابان تواند کشید
کسی بر سر افسر تواند نهاد *** که در راه آن سر تواند نهاد
ولی کرد باید به دانش خطاب *** که اندیشه در کار باشد صواب
مبین خصم را خورد و پیش آر هُش *** که افعی بخوردی بود مرد کُش
مباش ایمن از دشمن کینه جوی *** اگر چه بود خورد خوردش مگوی
چو بر میر قوچان ببرد او پناه *** علاجش تو از میر قوچان بخواه
یکی نامه بنویس بر سوی او *** به نرمی که گیرند از شیر مو
چو او برده بالای بامش سریر *** تواند ز بالاش آرد به زیر
هر آن کو حماری برد سوی بام *** ز بالا به زیرش بیآرد به رام
دگر چارمین شد به پا با عصا *** نه نورش به دل بد نه زورش به پا
بگفتا به من گوش کن ای امیر *** که گیرد جهان سخت تر سخت گیر
ز عمرم گذشته است هشتاد و اند *** به دیدم به آفاق پست و بلند
چو گردون به آفاق گردیده ام *** شگفتی بسی در جهان دیده ام
به میر خبوشان مگو این سخن *** که گویند پیوسته در انجمن
از این پیر خسته حکایت شنو *** چوحلقه مشو بر در کس مرو
چو آهن به هر در مشو پای بست *** که جز آهنت هیچ ناید به دست
تملّق مگو درگه کس مروب *** عبث آهن سرد هر کس مکوب
مگر نیست یادت به ده سال پیش *** که شد کارت از دور دوران پریش (1)
تو را آصف الدّوله رتبت فزود *** روان در سرخست به عزّت نمود
چو حاکم شدی آمدت اشتلم *** فراموش کردی ز خود یال و دم
چو دیدی به خود اسبی و استری *** نمودی چو دیز خران بد سری
ندید از تو کس جز نهیق و لگد *** نهيق و لگد کار تو کرد بد
تو را آصف الدّوله هر چه نوشت *** نکردی و شد عاقبت کار زشت
گرفتی به سالور بس کار سخت *** که در ملکت روس بردند رخت
/18ب/ به هم بر زدی خانه مور را *** بکو چاندی آن ایل سالور را
بدان بوم کردی ز بس شرّ و شور *** به دولت ز دستی ضرر ده کرور (2)
که الحال گیرد به تدبیر کار *** پرستاد از آن ایل یک صد هزار
منافی که بگرفته در سال پار *** شنیدم که بوده است سی صد هزار
کنون این ضرر از تو بر دولت است *** به هر ملک از تو همین صحبت است
مر آن نیمه را تو ندادی ز دست *** به این نیمه دیگرم حرف هست
بدان ملک هر ساله با اضطراب *** نزاع است و شور فغان بهر آب
تو و شيخ عبدالله بی حیا *** به ایران نمودید جور و جفا
به دولت نمودید هر دو نفاق *** تو در مشهد و او به ساوجبلاق
سرخس از عناد تو ویرانه گشت *** از او ملک تبریز شد هم چو دشت
ز تو ایل سالور در چه شدند *** از آن یک بن آب و دگر لوج شدند
بکرد او چو این گونه جور و جفا *** به رومی پس آن گاه برد التجا
تو کردی چو این مملکت را سیاه *** به افغان ببردی زیر دستت پناه
تو و آن زملک جهان پاک به *** جهان پاک از این هر دو ناپاک به
/19 الف/ کسی کو به مولایش خائن بود *** سرش لايق بند آهن بود
بیا باز از من بکن گوش پند *** خریّت به یال و دم خود مبند
بود به پی چاره ای ناگزیر *** که رو آوری بر سرای وزیر
که گر در دخل یک خری شد درون *** به خراب خر را که آرد برون
که گر کار تو زو نگردید راست *** نه نصرت الملک هستی تو آن راست
بده شرح احوال خود بی گزاف *** بگو تا فرستد کسی سوی خواف
ستاند ز خواف آن چه باقی تو راست *** ز سالی که بگذشت بی کمّ و کاست
چو مأمور از تو رود سوی خواف *** عدویت کند تیغ خود را غلاف
و لیکن تو مأمور را شاد دار *** که از... دشمن بر آرد ازار
چو بشنید یک یک سخن های پیر *** که باشد به گفتن جسور و و دلیر
از آن فرّ و قر غره اش سلخ شد *** پی امتحان قاضی بلخ شد
بر آشفت چون گربه موش گیر *** بگفتا به آواز که ای خوک پیر
تو را چه که من بوده ام در جهان *** چنین و چنان و فلان و فلان
تو را چه که عبدالحمید دنی *** به ترکیب و شکل است چون ارمنی
تو را چه که یک روز اندر قنات *** فلان بود و من بود چندین منات
برو دور شو ای خر سگ صفت *** تو را چه که گوییم یک یک صفت
از آن جمله یک تن که بُد سقل آق *** زجا رَست شد ناگهان با چماق
گرفتش که گم شو تو ای حُرحُری *** به سر کار تا چند این... خوری
یقین خر شدستی شدستی چو پیر *** چنین پیر شایسته باشد به میر
پس آن گاه قلیان طلب کرد زود *** چو آورد قلیان بیاورد دود
وز آن جای تا ارنک بویی نمود *** سوی مقصد خویش رویی نمود
بر شهریار و به پیش وزیر شد *** شد و گفت آنچه بُدش در ضمیر
طلب کرد مأمور کار آگهی *** که آگه بود چاه را از رهی
به من پیش چون عهد و پیوند داشت *** مرا منتخب کرد و در غم گذاشت
نکردم دگر هیچ لوک و مکر *** پی رفتن خواف بستم کمر
سوی نصرت الملک باز آمدم *** که اینک پی برگ و ساز آمدم
/18 ب/ به عهدی که کردی به صدق درست *** بفرما کنون رأی ما رأی توست
بگفتا به رفتن چو کردی بسیج *** ز گفت من و رأی من سر مپیچ
سوی خواف اکنون چو خوش می روی *** به باخرز باید شدی بغنوی
در آن بوم و بر یک شبی جای گیر *** غلام من آن جاست عبدالحمير
اگر چه که او بد گهر زاده است *** نباشد کسی کوش... است
که آن خرچه باشد برادر زنم *** چو طوقی است که افتاده در گردنم
چو در بزم مردم بداد ... *** زنم گفت او را جلو گیر کار
نه آخر تو را او برادر زن است *** نه آخر کنون او برار من است
مهيّا بکن کار کی از براش *** به رسوایی خویش راضی مباش
که گر او در این شهر چندی دگر *** بماند نماند نشان از ...
چو بشنیدم این حرف را از زنم *** شدم تا به جائیش بر افکنم
/21 الف/ از او گر خطایی ببینی مرنج *** که تسعین او نه نهش گشته پنج
کنون ده نفر می کنم همرهت *** که از هر طریقی کنند آگهت
شنودم یکایک چو فرمود او *** نمودم پس آن گاه بدرود او
شب و روز یک دم نیاسودمی *** مر آن راه پیوسته پیمودمی
به باخرز روز سوم آمدم *** بدان سان که نصرت بگفتم شدم
بدیدم که خوابیده عبد الحميد *** چو دب زشت رو بود و چون سگ پلید
به ظاهر پذیرایی از من نمود *** ولی حیله باطنش فاش بود
بگفت ار ز سعی تو بار دگر *** سوی خواف چون پار کردم مقر
پی خدمت تو دل و جان دهم *** نه جان هر چه دل خواهدت آن دهم
بگفت این و آن که به من داد دست *** ندانستم ابلیس آدم رخ است
دگر روز با آن سواران به راه *** نهادیم رو تا که برخواست ماه
مرا قلعه خواف آمد پدید *** به حاکم خبر نیز از ما رسید
که حاتم بیامد کنون با سوار *** به تدبیر این کار رنگی بر آر
به این کار یک دم مکن کوتهی *** رهی زن به تدبیر تا وارهی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل *** چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
بگفتا در چاره خود هست باز *** ولی چاره اش را کند چاره ساز
بیا ساقی از باده هندویی *** به من ده که از من سخن بشنوی
بپیما مرا چو زان می لارچن *** که گویم چه در خواف آمد به من
تو ای لارچن با امیری برار *** برارت مرا گفته رو آن دیار
مرا باده هندوی پیش آر *** از آن می که او را دهی با سوار
تو ای مطربا قصّه آغاز کن *** سر رشته خواف را باز کن
سخن آن چه دیدی شنودی بگوی *** نه آن سان که گفته صعودی بگوی
که او بنده نصرت الملک بود *** بگفت آن بدان سان که دید و شنود
/22 الف/ به درویش خوافی بد آهنگ بود *** به انصاف نی چند بیتی سرود
ز نصرت نکویی و ز درویش زشت *** نوشت او بی انصاف از گفت و هشت
ندانست در قصّه گاه مقال *** برار سگ زرد باشد شغال
چو افتاده شد شاخه ای از چنار *** از آن نردبان می توان کرد و دار
به تارخ گفتن و با سرگذشت *** سزد آن چه بوده است آن را نوشت
سخن راست چون شد اثر می دهد *** درخت درستی ثمر می دهد
چنین قصّه ها ماند و ماند بسی *** چو ماند به کیستی بخواند کسی
نخستین چو در خواف وارد شدیم *** یکی روز در فکر منزل بدیم
ندادند در شهر چون جای مان *** نمودیم در غزنه ما مکان
من و آن دگر مردمان سوار *** گرفتیم چون مرده جا در مزار
چو آگه شد او از ورود رهی *** به دیدار من داد او آگهی
مرا دید و از هر رهی جستجو *** نمود و نمودم به او گفتگو
ز وضع خود و عهد نصرت به او *** بگفتم چو بشنید گفت ای عمو
بیا گوش کن پند درویش را *** شناسد نگو هر کسی خویش را
من او را ز طفلی نمودم بزرگ *** به حیله چو خوک است از کپه گرگ
درستی در او یک سر موی نیست *** نداند به عالم درستی که چیست
به کس در جهان هیچ عهدی نبست *** که ماند به یک هفته او ناشکست
بود جمله کارش ز روی ریا *** نخورده به بینی اش بوی صفا
چراغ وجودش ندارد فروغ *** که باشد همه کید و شید و دروغ
هر آن کو نظر بر عطایش گماشت *** همه عمر باید که او روزه داشت
کسی کوبه گفتار او دیده بست *** ز طعن و زطنز خلایق نرست
ز گفتش نیایی به غیر از سرود *** نبیند کس از آتشش غیر دود
به پیمان و بر عهد او دل مبند *** که دل بر نبندد بر او هوشمند
وفا چشم بر عهد او داشتن *** بود تخم بر شوره بر کاشتن
به عهد و به میثاق او یاوه گوست *** هر آن کس از او خواست این هم چو اوست
/23 ب/ به سر بردن عهد از او کس ندید *** ثمر کس زشاخ گوزنان نچید
فریب هیولای او را مخور *** طمع از وفا و صفا را ببُر
مبینش که پوشیده سیم و زر است *** خر ار جُلّ اطلس بپوشد خر است
بیا هر چه گویم ز من گوش کن *** ز گفتار او جمله فراموش کن
کلام مرا داری از سرسری *** ز خواف ار به مشهد روی بنگری
مرا باش و او را از این پس مباش *** مکن بهر او بی خود این سان تلاش
کنم عهد هر چیز مقصود توست *** به جا آرم از صدق رأی درست
به گوشم به جان هر چه فرمان دهی *** چو او باشم ار باشدم کوتهی
بپیچم اگر سر ز گفته خرم ***نیم نصرت الملک ز او بدترم
شنیدم سراسر چو چو گفتار او *** بگفتم که باشد کلامت نکو
و تلیکن به او عهد کردم نخست *** مرا نیست پیمانه و عهد سست
به پیمان هر آن کس که او دست داد *** به آن دست باید سر و جان نهاد
بهل تاکه بنماید او عکس عهد *** خدایش دهد زهر بر جای شهد
چو دیدم که بر عهد او شد خطا *** مرا چاره ای نیست غیر از هجا
/24 الف/ به هنجار یغما به رسم شهاب *** کنم خانۀ خصم دون را خراب
چو گفتار من را یکایک شنفت *** فرا گوش من سر بیاورد و گفت
توقّع مرا باشد از تو چنین *** مرا گر نباشی تو یار و معین
مکن گوش گفتار اغیار من *** دخالت مکن هیچ در کار من
رهی پوی و حرفی بگو از صواب *** که نه سیخ سوزد نه سوزد کباب
بود این مثل از زمان قدیم *** شود نعل بی شک حمار کریم
بگفت این و بر منزل خود شتافت *** از آن پس به کلّی رخ از ما بتاب
به ظاهر مرا یاور و دوست بود *** به باطن مرا دشمن پوست بود
گرفت اندک اندک به ما کار سخت *** که شد قوت مان برگ های درخت
به ماها چنان کرد سدّ طُرق *** نه از کس که کرد از مگس هم فرق
تک و پو نمودیم در هر طریق *** پی آب و نان و برای علیق
چنان آتش سخت گیری فروخت *** که چیزی به ما کس نداد و فروخت
/24 ب/ کسی هدیه آوردی از سوی ما *** نمی خواست بیند دگر روی ما
یکی ظرفک ماست همّت نمود *** فرستاد گاو و را کُشت زود
چو بی اعتدالی و را گشت کار *** عريضه نمودم بَرِ شهریار
مؤيّد ابوالفتح با عدل و داد *** چو آگه شد از ظلم آن بد نهاد
عدالت دالت بفرمود و انصاف کرد *** به یک ماهه معزولش از خواف کرد
هر آن کو تعدّی و اجحاف کرد *** سزد عزلش از راه انصاف کرد
سر خویش را دید چون بی کلاه *** پی فتنه جویی همی جست راه
به دور خود الواط را کرد گرد *** به یاغی گری کوفت طبل نبرد
نمودند بر ما چنان کار تنگ *** که دل بود مشتاق تیر و تفنگ
شکستند بازوی و پهلوی من *** زدند آجر و خشت بر روی من
ز خشت و کلوخ و ز چوب و چماق *** گرفتم در آن دم مراق و فواق
به جز آجر و سنگ و چوب آن زمان *** هوا خواه دیگر نبودم عیان
پی صلح هر کس که پا می گذاشت *** تو گویی که تو دست و پایی نداشت
/25 الف/ مع القصّه دیدم از آن قوم دون *** جفایی که از وصف باشد برون
بدین سان خطا چون از او شد پدید *** سوی قلعه شد تخته پل را کشید
هیاهو کنان سینه بندی نمود *** ز پستی هوای بلندی نمود
که من رعیت ملک ایران منم *** از این پس در این ملک ویران منم
از این ملک در ملک افغان روم *** بدان مملکت والی کل شوم
بدین گونه بنمود بس غرّ و هیز *** پی مشورت خواند عبدالعزيز
که این جنگ را ما عبث کرده ایم *** به روی و به مومان حدث کرده ایم
در این کار اینک پی چاره شو *** پی مصلحت خیز و آواره شو
ببر چندگاهی به افغان پناه *** ببینیم از این پس چه خواهد اله
و لیکن سوار قرایی مرا *** نمودند سد هر طرف راه را
تو ز آن سو برو من به مشهد روم *** چو ممکن نشد خوش روم بد روم
همان روز عبد الحميد خان... *** همان... کش شام و... روز
بشد آشکارا به مانند خوک *** بُد از کیف تریاک و سرمست و کوک
/25 ب/ مرا دید آغشته در خاک و خون *** که رخ لاله گون است و تن نیلگون
پریشان مرا حال او چون بدید *** سراپای من غرقه در خون بدید
بگفتا از این قوم پر شید و کید *** جریمه بگیرم به بند و به قید
اگر نصرت الملک باشد عدوت *** زنش را به خر می کشم روبروت
چو نیکوست پا بند نیت تو را *** ستانم فرستم به دیت تو را
تو پانصد فزون داری از ما طلب *** مرا این حکومت تو کشتی سبب
ز مهر تومن خصم خوافی شوم *** پی مهر تو در تلافی شوم
و لیکن یکی حکم از شهریار *** بود واجب و لازم این دیار
که قاضی سوی ملک مشهد رود *** اگر او رود کار نیکو شود
که گر او نباشد در این مملکت *** توانم بگیرم برایت دیت
نشیند گر این حرف ما بر سریر *** به تو صد دهم صد دهم بر وزیر
تو راضی پی دفع قاضی شوی *** محبّت کنم تا که راضی شوی
یکی عرضه کردم به دستور راد *** بدان سان که او عهد و میثاق داد
/26 الف/ که بر تو صد و بر منم صد دهند *** چو قاضی بیاید به مشهد دهند
چو آن عرضه را خواند دستور راد *** به احضار قاضی یکی حکم داد
به من هم دو خط کردم مرقوم راست *** که بستان هر آن چیز معهود ماست
مران حکم و آن خط به عبدالحمید *** بدادم چنان که بر ریش رید
كه الحال بنگر چها می کنم *** چها با زن و بچّه ها می کنم
به قاضی چو آن حکم شهزاده داد *** همان روز او رو به مشهد نهاد
پس آن گاه عبدالحمید دنی *** بشد آتش تیز در خرمنی
در آمد به زانوی و نیم خیز شد *** به قرقر برادر زن تیز شد
بگفتا فلان را به حبس افکنید *** لباسش چو چوز زن من کنید
فلان مبلغ از او بگیرید زود *** که او بر دل و جانم اندُه فزود/26ب/...
... از آن سگ مر این قصّه ام در دل است *** از این زن جلب کار من مشکل است
بگیرید از این خرزه خر صد قران *** که حکمم از این پس کند گوش جان
دگر گفت آرید ه پور ماد *** که آورده روزی مرا او بداد
بگیرید زین همکنون سی تومان *** که بر آسمانش رود الامان
بگفتا بیارید آن ده نفر *** حسین و تقی باقر بک نظر
کریم و شکور و جواد و غلام *** قباد و محمّد علی را تمام
به هر حال آن دیّت از اهل خواف *** گرفت او ز شش صد فزون بی گزاف
مرا عازم راه دید آن دژم *** بیاورد و پالان به زیر سگم
بگفتم مرا آنچه باید دهی *** عنایت بفرما مكن كوتهی
تو شش صد فزون تر گرفتی دیت *** تو را بود احسان و من در نیت
دو صد هم به من گفتی و بر وزیر *** در ایذاء حکمت بود ناگزیر
و گر ده یک باقی پارسال *** که سی صد سزد گر فرستیم مال
به هر حال من عازم مشهدم *** به سر کار و تو مخلص سرمدم
/28 الف/ حقوق مرا یک به یک کن ادا *** نیاور در این ملک از خود ادا
نوشتم ز قول تو من بر وزیر *** که صد می دهد غرچه ناگزیر
ز درگاه شاه و وزیر خجل *** بده ده یک غرچه سنگ دل
اگر شه مؤیّد بپرسد ز من *** که ده یک کجا شد چه گویم سخن
بگویم که رفتم به حکم شما *** کنون آمدم دست برتر ز پا
کنون گویمت باز این خوب نیست *** برای تو این کار مرغوب نیست
جریمه گرفتی گرم نادهی *** دهم نصرت الملک را آگهی
به مشهد چو از خواف وارد شوم *** بَرِ نصرت الملک اوّل روم
ز افعال تو من حکایت کنم *** حکایت به رسم شکایت کنم
اگر او نخواهد کند داوری *** بگیرد کلام مرا را سرسری
/28 ب/ به هجو تو داد قلم سر کنم *** ... را به مانند ... کنم
کنم دفتری تا که در روزگار*** بماند از آن ... یادگار
که او خائن ملک سلطان بود *** کجا نصرت الملک ایران بود
چو بشنید این گفته عبدالحمید *** به آواز کردیم گفت و شنید
بگفتا برو هر چه خواهی بکن *** من و او نداریم با تو سخن
چو گفتارمان تا به این حد رسید *** به بد گفتن این گفته ممتد کشید
بکردم طلب هندوی آن دیار *** بگفتم تو داری بسی اعتبار
بسی نصرت الملک در پیش من *** همی گفت هندو بود خویش من
بگفتم که گبر از چه خویش شماست *** بگفتا که بی شک برادر مراست
تو با نصرت الملک هستی برار *** در این ملک هم تاجری پول دار
امانت مرا هست پنجاه تون *** ز من گیر و پنجک بده جای آن
در این هفته آید ز نصرت خبر *** چو آید خبر رو کنم در سفر
به مشهد شدم چون مکن خیر خیر *** بده پول و پنجک ز من بارگیر
/29 الف/ در آن هفته چون بودمی منتظر *** که از نصرت الملک آید خبر
کی بندۀ نصرت الملک بود *** در آن جا و گاهی سخن می سرود
مرا جفت غم دید و انباز درد *** پی نظم این قصّه آغاز کرد
مرا دید جان خسته و دل فگار *** چنین کرد این قصّه را آشکار
صعودی تخلّص که نظم داشت *** بدین دفتر او چند بیتی نگاشت
نویسم بدین جای هر چو نوشت *** که فی الجمله باشدم سرگذشت
که تا هر که خواند بداند درست *** خطاکاری از نصرت آمد نخست
چو سوزد دل بندگانش به من *** دگر نیست بر بنده جای سخن
به مرده چو گریه کند مرده شوی *** ز احوال مرده مکن جستجوی
صعودی مراحق به جانب چو یافت *** از این قصّه یک مطلبی او شکافت
سخن سنج این داستان عجیب *** چنین قصّه خواف را داد زیت
که چون یافت تغییر اوضاع خواف *** به خوافی بشد گفتگوها گزاف
به مردم چو حاکم بشد آشکار *** رعایا نمودند عزم فرار
/29 ب/ رعایای بیچاره زین ابتلا *** به یزدان گشادند دست دعا
که ای موجد آسمان و زمین *** بر آرنده چرخ و عرش برین
خدایا تویی داور دادگر *** تویی واقف جمله خیر و شر
تو لطف علی را ز لطف على *** چراغ وجودش مكن منجلی
تُهی کن تو این جام ناصاف را *** خلاصی ده این عبده خواف را
ز بیداد درویش نمرود خو *** ز اجحاف این شخص ضحاک رو
ببخشای بر حال ما بندگان *** نجاتی ده از این فرومایگان
چو تیر دعا از کمان شد به در *** هدف را نشان گشت آه سحر
به امر مؤید خدیو زرن *** با عطای آن ملجأ انس و جان
والفتح آن آیه احتشام *** ثمین گوبه هر بحر تیغ حسام
نهال برومند باغ شهی *** درخت بزرگی و فرّ و مهی
مفاتيح حاجات اهل نیاز *** عدالت گزین و رعیّت نواز
فرستاد مأموری از چاکران *** تو چاکر مگو عارف این زمان
و را نام بُد حاتم پاک راد *** که رحمت بر آن زاده پاک باد
/30 الف/ پی اخذ تحقیق و تشخیص خواف *** بشد وارد رود با قلب صاف
چو شد مطّلع حاکم ملک خواف *** چو شمشیر خونین بشد در غلاف
به شدّت طلب کرد اجزای خویش *** نمود او سفارش ز اندازه بیش
که اعلان نمایید جار بلند *** ز تیموری و پرویزی و سربلند
ز سالاری و فاضل و طاهری *** مریدار و خفّاف و آهنگری
نمودند گر سوی ایشان گذار *** عقوبت ببینند از من هزار
ز چوب و جرایم کنم بی سپر *** که از زندگی شان نماند اثر
چو آن جار را گوش مردم شنود *** تو گویی که در خواف یک تن نبود
به ما گشت مسدود راه عبور *** که گویا شده منقطع پای مور
به ما آتش جوع شد شعله ور *** شرر بار گردید پا تا به سر
شده شاهد حال آن انجمن *** در قول سعدی به وجه حسن
تنور شکم دم به دم یافتن *** مصیبت بود روز نایافتن
چو از مسلمان قطع امید شد *** بدان نهر نان شاخه بید شد
به هندو فرستاد از بهرمان *** که ای کفر و دین الامان الامان
/29 ب/ فرستاده با نان چو بر ما رسید *** یکی در کمین بود و زودش کشید
به حاکم یکی نامه حاتم نوشت *** که ای از تو بد ناک دیر و کنشت
حسین جدّت ای مرد دور از صواب *** به صفین به سفیانیان داد آب
تو اینک زنانی تبرّا کنی *** ز اجداد خود نیز حاشا کنی
به رغم پیمبر کمر بسته ای *** در اكرم الضّيف بر بسته ای
ز درویش شد چون دلش پر ز درد *** به شهزاده راد او عرضه کرد
به درگاه شهزاده مقبول شد *** همان هفته درویش معزول شد
در این حال حاتم که مأمور بود *** به ابلاغ احکام منظور بود
سوی ارگ گردید چون او روان *** که آن مردمان را کند حفظ جان
به فرمان آن حاکم بی تمیز *** برون آمد از ارگ عبدالعزيز
سه ده تن مکمّل به همراه آن *** ز شور و شرر گشته آتش فشان
نمودند آهنگ دشنام و سنگ *** زدند آن چنان چوب و کعب تفنگ
که راه نفس در گلو بسته شد *** نفس بسته گردید و تن خسته شد
دماغ وی از سنگ صد پاره شد *** روان خون از آن هم چو فوّاره شد
/30 ب/ زبان نیست یارا که گویم چه دید *** شد آن روز گویا قیامت پدید
کسی را که باشد خرد اندکی *** بداند که این هاست از صد یکی
بگویم ز هر قدر کم گفته ام *** که از دیدنش سخت آشفته ام
جفایی که آمد ز خوافی بدو *** کند جود نصرت تلافی بدو
و یا خان سرهنگ عبدالحمید *** نسازد ز حقّ خودش ناامید
دهد ده یک و دییّت و حقّ او *** جراحات او شاید آید رفو
که او جان به انجام خدمت گذاشت *** عنایت خدا کرد و او را بداشت
صعودی نوشت آنچه در خواف دید *** که از اهل خوافی به حاتم رسید
سخن را ز گفتار کوتاه کن *** نگو دیگر از خواف و حاتم سُخُن
در این هفته آمد ز مشهد خبر *** که گر سوی مشهد نمایی گذر
بدان سان که خواهی تلافی کنم *** به عکس جفاهای خوافی کنم
چو بر من ز مشهد رسید این خبر *** همان دم نمودم بسیج سفر
به عون خدا سوی مشهد شدم *** سوی حضرت شه مؤیّد شدم
/31 الف/ به مشهد مرا جان چه مشتاق بود *** به یک هفته کمتر نمودم ورود
بر نصرت الملک رفتم نخست *** بگفتم مر او را حکایت درست
ز آشوب خوافی و اوضاع خواف *** ز عبدالحمید سراسر دوفات
ز درویش خر و آن لگدهای آن *** که بر بست یک مه به ما آب و نان
و ز آن شورش عام و آن گیر و بست *** که من را سر و دست و پهلو شکست
و ز آن کینه و کيد عبدالحميد *** کز آن غرچه بر ماچه آمد پدید
یکایک نمودم به نزدش بیان *** نگفتم خطا یک سر مو از آن
از آن ده یک و جرم پول وزیر *** که بگرفت و ناداد عبدالحمید
و ز آن پنچک هندوی و وضع آن *** بگفتم یکایک همه مو به مو
نهشتم فرو قصّه گر شد دراز *** که از سیر گفتن سخن تا پیاز
که عبدالحمید از تو را چاکری است رو لیکن کنون نوبت داوری است
کنون داوری کن برای خدا *** مرا از خودت شاد و ممنون نما
مرا گفت خدمت به من کرده ای *** همین صدمه ها بهر من خورده ای
سنگ کیست عبدالحمید دنی *** که باشد ز ترکیب چون ارمنی
/32الف/ به ایشان تلافی به مردی کنم *** تلافی خدمت که کردی کنم
کنون آمدی از ره و خسته ای *** که آسوده یک دم به ننشسته ای
برو منزل اکنون به راحت گرای *** شبی آی تا گویمت چون نمای
از آن جا شدن سوی مأوای خویش *** که آیا از این غرچه چه آید به پیش
چو در خانه خود شدم جای گیر *** فرستاده ای آمدم از وزیر
که دستور خواهد تو را خیز و آی *** نکو نیست اندر تأمّل مپای
مشرف شدم سوی دستور راد *** بگفتا که بد آمدی یا که شاد
یکایک بگفتم به او آن چه بود *** ز گاه شدن تا به وقت ورود
بگفتم شبی نصرتم خواسته است *** ببینم چه از بهرم آراسته است
گر او کرد بر عهد و پیمان وفا *** شما را نثار است است بر خاک پا
بگفتم برو استراحت نمای *** همی التيام جراحت نمای
از این جا سوی نصرت الملک شو *** هم امشب بر او مکن گفتگو
ببین تا که او را چه باشد به سر *** به هوش است یا خورده او مغز خر
همانا به گفتار دستور من *** شدم سوی نصرت سرودم سخن
/32 ب / بدیدم همی هس و هس می کند *** به گفتار خود فس و فس می کند
بگفتم که دیروز دادی نوید *** که خود را کنی پیش من رو سفید
ببینم کنونت که خورده ای *** بفرما مگر مغز خر خورده ای
چرا می نمایی چنین شات و شوت *** جوابي بفرما يصح السكوت
بگفتا که فردا از این در درا *** دهم آن چه شاید جواب تو را
وز آن جا سوی خانه باز آمدم *** به امید و رنج دراز آمدم
یکی نامه کردم بدو بی درود *** بتر ز آن چه در جزو اوّل سرود
شکایت ز آزار خوفی و خواف *** ز عبدالحمید خرد اوّل و قاف (1)
که از دست درویش و عبدالحمید *** تنم هست چون خطّ عبدالحمید
که من را چو بازوی و پهنا شکست *** سر و سینه و زانو و پا و دو دست
از آن قوم عبدالحمید از غرور *** جریمه طلب کرد و دیت به روز
جریمه گرفت او و بر من نداد *** چو خرزه به ... خود نهاد
/33 الف/ دگرگون ز صدمه مرا حال شد *** دیت بر زنش کفش و خلخال شد
پریشان مرا شد نظام وجود *** از آن وجه جفتش نظامی نمود
ز صدمه ز من دانش و ذوق شد *** ولی وجه او یاره در طوق شد
روا نیست من را جگر خون کنند *** ز وجهش کسان جامه گلگون کنند
کنون باز بشنو ز من این سخن *** که بی کید گویم سخن با تو من
ز نیکو نهادی و نیک اختری *** میان من و او بکن داوری
به آیین رادان بزرگی نما *** بکن داوری تا بری بهره ها
حقوق مرا تو ز عبد الحميد *** بگیر و مرا هم مکن نا امید
/32ب/ و گر غیر این سان که گفتم کنی *** خودت بهر خود خرمن آتش کنی
جوابم بده چون بخواندی تمام *** که تکلیف گردد عیان والسّلام
چو این نامه را نصرت الملک دید *** ز آزار دندان ز لب خون مکید
1) در نسخه چنان است که در متن آمده، ولی معنا مفهوم نیست.
طلب کرد منشی و قرطاس خواند *** چو منشی بیامد به پیشش نشاند
بگفت آن چه گویم تو را نامه کن *** به این نامه نغز هنگامه کن
چو او نامه خویش منظوم داشت *** سوی او منم شعر باید نگاشت
که داند مرا دست وز شعر هست *** نگردد به شعر خودش پای بست
آیا خان حاتم کاغذ تو را خواندم *** گوش کن این باشد جواب کاغذت
تو نوشتی دست و پای و سینه و سر تو را *** بر شکستند از چماق و چوب و خشت و سنگ
دیّت و جرمش گرفت عبدالحمید خان و بخورد *** صد تومان هم گفته بدهد بر شما بهر وزیر
چون بیاید حکم احضار قاضی از مشهد *** حکم احضار قاضی آمد و نداد او صد تومان
گفته بودی بهر این نزد وزیر رسوای مشو *** می نویسم بر وزیر کاری ندارد بر شما
/34 الف/ ده یک سه هزار تومان که کردی تو ادعا *** می شود سی صد تومان آن پول
جمله حقّ تو بود عبدالحمید آن را نداد *** چون کنم با آن دنی زشت رو
باز بنوشتی اگر حقّ تو را من ندهم *** یک کتاب سخت تو هجوم کن
اوّلاً كه من خودم هم شاعرم *** هر چه گویی من هم می گویم
ثانياً من هجو هستم از قدیم از رنگ و بو *** هجو را چون می توانی کرد هجو
ثالثاً گر هجو من می خواهی بگویی *** می سپارم به هند و که پول تو را ندهد
چو نصرت بدین گو به گوهر بسفت *** بپرسید منشی که این چیست؟ گفت
که این شعر باشد بگفتا که نیست *** بر این شعر شاعر بیاید گریست
بگفتا که پس چون سزد شعر گفت *** بگفت این که چون قافیه گشت سفت
ز منشی بپرسیّد قافیه چیست *** که تا او نباشد نکو شعر نیست
دگر باره منشی به او گفت باز *** که از تو نشایست بنهفت راز
که در آخر نیم شعر آن چه هست *** مر آن نیمه را باید آن گونه بست
اگر آخر نصف شعر است سين *** نشاید که در آخرش هست سین
/34 ب/ بگفتا بدانسته ام این سخن *** به کف گیر خامه پی نظم من
آیا حاتم از من سخن دار گوش *** پای خود را تو ز کفش من بکش
گر نخواهی پا کشید از کفش من *** می زنم اندر مشهد بر تو زیان
می سپارم بر آخ خود لارچن هندو *** که کند پول تو را حاشا او مانند گاو
غیر از اینم مپرس از من خزر *** پس چو این باشد نکو کن رفتار
چو این گونه نصرت گهر بار سفت *** دگر باره منشی بر آشفت و گفت
که سر کار بر گو چه فرموده ای *** مگر چند پیمانه پیموده ای
چنین شعر هرگز نشاید سرود *** همان شد که بوده همان شد که بود
بگفتا منشی دگر باره او *** تو گفتی بدین گونه اشعار گو
چو در آخر شعر «حا» آوری *** نشاید بدان گونه «خا» آوری
قوافيّ من جمله کی هست جفت *** که آرد بدین گونه اشعار گفت
چنین گفت منشی به سرّ و علن *** که تون زیان نیست مانند من
/ 35 الف/ نه شین «بکش» هست مانند «گوش» *** برو این چنین گوش را تو فروش
کجا «واو» هندوست چون «واو» گاو *** اگر چه در آخر بود هر دو «واو»
پس آنگه به منشی بفرمود او *** ز قول من آن چیز خواهی بگو
به او گفت منشی که ای میر راد *** بفرمای خود هر چه داری به یاد
بگفتا که بنویس اشعار من *** که به زین سخن کس نگوید سخن
وای حاتما آبرویی مرا *** منم گربه و تو معمویی مرا
توای حاتما نور چشم منی *** منم میش و تو شاخ و پشم منی
تو ای حاتما بر سری افسرم *** منم چون حمار و تویی عرعرم
به نزد مؤیّد مرایی تو زور *** منم غوک و من را تویی قورّ و قور
بزرگی تو و من تو را کوچکم *** چو گنجشک پیش تو در جک جکم
من ایلخانی ایل تیموریم *** که اکنون به پیش تو چون موریم
من آنم که از پلّه بالا روم *** نه از دست و از سینه از پا روم
من آنم که دیشب زنم همواره *** به من گفت بیداری؟ گفتم آره
مرا مُللیّ و دو نوری بداد *** بگفتا که فردا بیاور به یاد
در آن دم به زیر لحاف بردمش *** به یک چشم بر هم زدن خوردمش
از این کارها بیشتر می کنم *** ز پهلوی اشتر گذر می کنم
چنین گفت سعدی به تقویم پار *** که امسال این شعرم آمد به کار
منم شیری مرحب خیبری *** که با چرخ عار آیدم همسری
من آنم که جویم سر و شور را *** بکوچانده ام ایل سالور را
چو کوچاندم آن ایل را از سرخس *** مرا آصف الدّوله گفتا به رقص
چو کردم من این کار از اشتباه *** از آن جا به افغان ببردم پناه
من آنم که از دست من در جهان *** به ایران سرخس است بس لا امان
تو ای حاتم از بنده تشویش کن *** ز ترست چوبینی مرا جیش کن
که پیمانه قهر پیمایمت *** یقین هم چو سالور بنمایمت
تو را هم بکوچانم از این دیار *** که دیگر نبینی رخ شهریار
از این مطلب ای حاتما رخ بتاب *** که از من نبینی عتاب و خطاب
/36 الف/ بدین رهنمایی اگر خواب گاه *** ز دستت رود هم سر و هم کلاه
ز نصرت چو این نامه بر من رسید *** ز هر سطر او مطلبی شد پدید
اگر چه نه نثر و نه منظوم بود *** غرض ها از عنوانش معلوم بود
یقینم بشد بشد که آن چه در خواف *** مرا گفت در خواف نبود خلاف
به خانه بود تیر گرچه نهان *** ز بیرون مر آن تیر دارد نشان
ندانستم آن خاطی بدنهاد *** به انصاف من را نبخشد مراد
به هر کس دمی همنشینی کند *** ز کین بهرم اسباب چینی کند
بلی چون کنی مار را زخم دار *** نشاید که ایمن شد از زهر مار
به تو گر عدو آید اندر تلاش *** ز کردار و رفتارش ایمن مباش
بدیدم ضرر زو نیامد به من *** مگر پنجک هندو آن لارچن
به هند و نماید همی همرهی *** کند دست من راز پنجک تهی
به هندو شود جفت بر قصد من *** ستاند ز من پنجک لارچن
به تدبیر این کار رفتم فرو *** که چون گیرم این وجه هندو از او
سوی کارپرداز رفتم نهفت *** ز هند و بکردیم گفت و شنفت
بگفتم که این هندوی سگ مدار *** چو با نصرت الملک باشد برار
یقین از برارش حمایت کند *** چو هندو به کارم سعایت کند
چو این گبر سگ راعی خارجه است *** شما را به هر خارجه دست هست
بگیرید این پنچک اکنون ز من *** بگيريد وجه وی از لارچن
بدین کار ارجو که پی نفشرید *** فریب برار و را کم خورید
ز رحمت مرا شاد خاطر کنید *** از این پول من را مسافر کنید
بگفتا به یک هفته گردد وصول *** از این ره مشو پیچ خاطر ملول
در این ملک این هفته من بیشتر *** نِیَم دارم اکنون هوای سفر
مر این کار را سهل و آسان مگیر *** که هر چه شود زود باز است دیر
قضا را فلک هم چو هندوی بود *** به من آن سیه کار بد خوی بود
بدم بی خبر زان که گردون دون *** چه خواهد که از پرده آرد برون
چو برگشت اختر هنر غیب گشت *** درستی خطا شد یقین ریب گشت
ز شهزاده آن خسرو راد مرد *** مرا دست خط داد و اظهار کرد
/37 الف/ که حاتم از این پس تو چاکر مباش *** به هر در که خواهی رو این در مباش
ببوسیدم و گفتم از جان و دل *** که هستم ز الطاف شه منفعل
اگر چاکرم نیز خدمت کنم *** اگر نیستم شکر نعمت کنم
مرا تا که جان باشد اندر بدن *** ز مدح و ثنایش نبندم دهن
ز شهزاده ام شد چو کوتاه دست *** کشیدم سپس رخت در سوی بست
که هم باشم از شر دشمن خلاص *** همی توأمان بر زیارات خاص
به بست اندرون خانه ای یافتم *** به کار سفر نيز بشتافتم
به روز و شبان در خیال و فکر *** که تا جمع کردم بسیج سفر
بسیج سفر جمله آماده شد *** مکاری رسید و درم داده شد
نه راحت گمان بود توأم شوم *** بنا بود فردا مصمّم شوم
از این لاجوردی سرای دو در *** ز دنبال مطرب بود نوحه گر
ز خارج چو شد کار هندوی سخت *** بر نصرت الملک انداخت رخت
بگفت ای برادر به بادا فَره *** تو گفتی به من پول حاتم بده
و گرنه بود خطّ من اسکناس *** کنم با تو تا چند من التماس
به یک روز دیگر اگر چاره ای *** نکردی در این ملک بی کاره ای
دهم پول و پیچک ستانم از او *** نریزم به پیش تو گه آبرو
ز دست من این وجه خواهد شدن *** نگیرد اگر او تو گیری ز من
کجا ای برادر به فکر منی *** تو سنگ خودت را به سر می زنی
مرا ای برادر تو منّت منه *** که گویی به حاتم نه بر من بده
به هر حال امروز را چاره کن *** و گرنه نداری تو بر من سخن
که فراش خارج مرا خسته کرد *** نیارم که با او نمایم نبرد
چو از لارچن نصرت این گفته ها *** شنید و شدش فاش بنهفته ها
نگه کرد هر سوی واخ واخ نمود *** گهی سرفه و گه تنحنح نمود
یکی نامه ای کرد سوی وزیر *** ز گفتار هندوی آن بم و زیر
چو دانست دستور مطلب کجاست *** برای ویم هست یک نان و ماست
سوى نصرت الملک فراش داد *** که کن هر چه خواهی و داری مراد
به فراش هر خیر خواهی بگوی *** نسه آزرم کس دار و نه آبروی
/38 الف/ چو فراش را نصرت الملک دید *** چنان شد ز شادی که بر خویش رید
یکی بچه از غلامان خویش *** که رویش ز خورشید مه بود بیش
رخ ساده و سینه نرم داشت *** نه در دل نه در دیده آزرم داشت
به همراه فراش کردش روان *** بگفتش که ای در دل و جان روان
نخستین ب-ه حاتم تو بنمای روی *** سخن ها بدان سان که دانی بگوی
که شاید برای گل روی تو *** کند ند شرم از روی نیکوی تو
مگر او بدان خال هندوی تو *** دهد پیچک هندوی زشت خو
برو نزد او ترک عادت مکن *** به پیشش خلاف ارادت مکن
به غنج و دلال و به بوس و کنار *** از او پیچک بر من بیار
چو روی خودت نرم گویش سخن *** به گفتن درشتی و سختی مکن
برو جانب اوی و او را بپای *** چو پیچک گرفتی بر من بیای
برو تند و سرکش مباش و سترگ *** و لیکن مده دنبه ات را به گرگ
سخن های نصرت همه گوش کرد *** چو نزد من آمد فراموش کرد
/38 ب/ به نزدیک من آمد او نرم نرم *** طلب کرد پیچک به آزرم و شرم
بگفتم که پیچک بر بنده نیست *** بگفتا بفرما که در نزد کیست
بگفتم بیا ساعتی بر نشين *** بگفتا بفرمود نصرت چنین
بگفتم مزیّن بکن خانه ام *** بگفتا شود خانه ویرانه ام
بگفتم نه بدهم اگر چون شود *** بگفتا به جانت دلم خون شود
بگفتم چه گردد چو حاشا کنم *** بگفتا تو و خویش رسوا کنم
بگفتم چه باشد که زیرش زنم *** بگفتا نگه کن محصّل منم
بگفتم بده ساعتي مهلتم *** بگفتا مده پیش از این خجلتم
بگفتم که شدی ز خوبان خطاست *** بگفتا بگو خوب اکنون کجاست
بگفتم ز تو خوب تر می شود *** بگفتا مرا چون پسر می شود
بگفتم که آبم بر آتش بریز *** بگفتا مگو بیش و از جای خیز
بگفتم تو با این جمال نکو *** چه شد پیش نصرت ستادی بگو
بگفتا سپهر است دانا گداز *** بگفتم بدان سان که نادان نواز
بگفتا سزای جل توبره اوست *** بگفتم جل و توبره چیزی نکوست
/39 الف/ بگفتا سخن از حد و حصر شد *** بگفتن مر این روزمان عصر شد
بگفتم بفرمای ای نازنین *** چه باید کنم تا کنم آن چنین
بگفتا ز جا خیز و پیچک بیار *** که شد روز روشن مرا شام تار
بگفتم که پیچک چه و جان کدام *** تو را جان سزد داد و دل ای غلام
دل و جان دریغ از تو ای لوح نیست *** ز من جان طلب پیچک و پول چیست
ولی پیچک الحال نزد کسی است *** به بین من و او تفاوت بسی است
تو هر خیر گویی بگو آن کنم *** به میل تو ترک دل و جان کنم
مروت نباشد تو با این نیاز *** سوی من بیایی روی یأس باز
بد این کار اگر غیر تو آمدی *** نمی دیدی از من به غیر از بدی
چو مقصود تو نیست نزد رهی *** نخواهم روی باز دست تهی
دهم کاغذی کت مراد دل است *** که پیچک گر ابراز شد باطل است
کنون رو به درگاه آقا کنیم *** سخن را در آنجا معادا کنیم
بیا کار را بر خود آسان کنیم *** بدان سان که فرمود آن سان کنیم
بدین گفته یک چند تکرار شد *** پس آن گاه راضی به ناچار شد
به درگاه آقای افلاک پوی *** برفتیم و شد زین قبل گفتگوی
سمی و پهن قبله پنج بین *** مهین باقر آن نور عين يقين
به اسم و به رسم و به آیین و خو *** چو اجداد خویش است کردار او
امامی است درویش و درویش دوست *** امامی که درویش باشد هم اوست
بود درگه اش قبله سروران *** چو او نیست در ملکت خاوران
در این ملک آری چو نیکو نظر *** نباشد به مانند او یک نفر
نباشد به پیمان و وعدش خلاف *** نگفت و نگوید کلام گزاف
قبولش فقیران پشمین عباست *** نه بالا نشینان اطلس قباست
نبیند به چشم حقارت کسی *** که هست آگه از حال مردم بسی
بلی هر که اولاد پیغمبر است *** چنین رسم و آیین و را در خور است
مرا دید از مهر و نیکو شناخت *** به فراش دژخیم هیکل بتاخت
چو آگاه گردید از وضع من *** وز آن طفل و آن پیچک لارچن
/40 الف/ بفرمود من را خیال تو چیست *** به بَستی و کس را به تو راه نیست
تو حقٌ خودت را از هندو بگیر *** کند میل بسیار سرکار میر
بگفتم که احکام فرمان تو *** به جسم و هم هست چون جان تو
و لیکن من از بام تا گاه شام *** مر این شوخ را وعده دادم تمام
که امروزه این کار را طی کنم *** کنم گر نه این جا دگر کی کنم
مرا گر سخن نیست با صدق جفت *** مرا نصرت الملک بایست گفت
شود یأس از من گر این شوخ چشم *** ببیند ز مولای خود قهر و خشم
تو رنج خود و راحت دوست خواه *** ز نفع و ضرر بر پیش یزدان پناه
چو آقا ز من این سخن ها شنید *** تبسّم نمود و به مطلب رسید
بدانست چون دید انسان مرا *** کجا می نهد ماکیان تخم را
بفرمود این گونه باید نوشت *** از این رسم و قانون نباید گذشت
نوشتم بدان سان که فرموده بود *** پس آن گه ز مهرش مزّین نمود
بدادم بدان ترک پاکیزه رو *** بگفتم به نصرت ز من بازگوی
گرفتی تو این پول از من به زور *** تلافی کنم تا به چشم است نور
/40 ب/ کنم خدمتی آن چنان بر تو من *** که هم گور باشد تو را هم کفن
ز هجوت کنم دفتری نو به نو *** که تا روز محشر بماند ز تو
به قدحت چو من خامه را سر کنم *** تو را آگه از روز محشر کنم
چو این آتش از تو برآورد دود *** پریشان چو کردی تو را نیست سود
چو آقا کلام من و او شنید *** به پیغام هایی که گفتم رسید
بگفتا چو گفتی به نصرت هجا *** یکی نسخه را هم بده سوی ما
تعهّد نمودم به آن ذوالکرام *** که چون نسخه هجو کردم تمام
فرستم یکی نسخه در نزد او *** کنم شرح احوال خود مو به مو
بداند که از او چه بر من رسید *** نه چشمی بدید و نه گوشی شنید
که این گفته دانای طوسی سرود *** که رحمت کنادش خدای ودود
چو شاعر بر نجد بگوید هجا *** بماند هجا تا قیامت به جا
بدان سان که این غصّه ام رو نمود *** چو تصحیف شد عین عيّاش بود
اگر چه بدان سان که دل خواستی *** زبان و بنانش نیاراستی
قلم را گرفتم چو در ابتدا *** بیامد به ده روز تا انتها
مرا بودی از کار دیگر حرام *** به یک هفته این نامه می شد تمام
اگر دارد اشعار غثّ و سمّين *** چو آمد به تعجیل باشد چنین
سخن هست طفل بر خورده بین *** چو ناید به موقع بیاید چنین
امید است کاندر بحور دگر *** بدان سان که خواهند آرم گهر
که بحر دگر هم در آفاق هست *** مراهم به بحر دگر هست دست
به بحر تقارب بگفتم هزار *** که در دهر ماند ز تو یادگار
پی نام نیکو بزرگان دهر *** زر و سیم بخشند و کالای بهر
که چون دفتر مردمان بنگرند *** همی نام او را به نیکی برند
تو پنجاه تومان گرفتی ز من *** که ماناد نام تو اندرز من
ندانم کجا دیدم این قصّه را *** که اکنون بیامد به خاطر مرا
/41 ب/ یکی در پی نام نیکوی بود *** به این کار کوشش همی می نمود
نه دست عطا داشت نه طبع راد *** کزو دیده باشد فقیری مراد
چو در نام نیکو همی می شتافت *** به زمرم بشاشید تا نام یافت
تو هم چون بدیدی مقامیت نیست *** چو رفتی از این نشئه نامیت نیست
به بستی کمر از پی کین من *** که بعد از تو ماند به عالم سخن
سزد جست در قلب احباب ره *** به هر حیله با نیکویی یا گنه
بگویندم ار بر تو نبود روا *** بگویم مترجم نگوید خطا
چرا هر چه فعل تو بر بند گفت *** بگفتم یکایک نهشتم نهفت
خطا نیست از نی ز نایی بود *** به گوش دلت از نوایی بود
بگفتم من آن چو تو گفتی سخن *** که آگه نبودم من از لارچن
/42 الف/ به این بحر کردم کنون اکتفا *** که شاید پشیمان شوی از جفا
بسوزد دل آهنینت به من *** تلافی نمایی به وجه حسن
و گرنه به هر بحر یک دفتری *** بتر زین که اکنون همی بنگری
سرایم کتابی به شرح و بیان *** که عبرت بگیرند خلق جهان
بدار از نداری به سر عقل و هوش *** به هرزه است در راه چاپار کوش (1)
1) ترقیمه نسخه چنین است: «تمام شد این کتاب یوم یکشنبه 14 شهر شعبان 1311».
از حاجی ترخان یوسف تبریزی
به کوشش سیّد محمّد حسین حکیم
در مورد نشان های دوره قاجار چند مقاله بیشتر در دست نیست، قدیمی ترین آن ها مربوط است ه.ال. رابینو که در ژانویه 1915 نوشته شده و دو بار هم به فارسی برگردانده شده است. بار اوّل در یغما، س 18، ش 6، شهریور 1344، ص 323-318، با ترجمه جهانگیر قائم مقامی و بار دوم در بخارا، س 4، ش 3-4، آذر - اسفند، 1380، ص 343- 347، به وسیله فیروز توفیق.
بعد از آن یحیی شهیدی در مقاله «نشان های دوره قاجار» در سال 1350، آیین نامه های مربوط به نشان ها را بررسی کرده و متن تعدادی از آن ها را از روی مقاله آنجلو پیه مونتز (سال 1969)، به چاپ رسانده است.
اما کامل ترین بررسی مربوط به محمّد مشیری است که نتیجه تحقیقات خود را ابتدا به صورت مقاله ای در دو شماره مجله بررسی های تاریخی (س 6، ش 6، 1350، ص 185 - 220 و س 9، ش 1، 1353، ص 175-240) و سپس به صورت مستقل (نشان ها و مدال های ایران: از آغاز سلطنت تا امروز، محمّد مشیری، تهران، انتشارات مؤسسه سکه شناسی ایران، با همکاری انتشارات اشرفی، 1354، 68 ص + عکس ها) منتشر کرد.
در کتاب های تاریخی دوره قاجار نیز به صورت پراکنده مطالبی در این خصوص به چشم می خورد، امّا هم چنان جای تک نگاری مفصلی در این خصوص خالی است.
این نوشته در پی آن است تا یکی از آیین نامه های اعطای نشان در دوره قاجار را عرضه کند که ظاهراً در هیچ یک از منابع، ذکری از آن نشده است.
با وجودی که از زمان سلطنت آقا محمّد خان قاجار، یک پلاک در دست است که برخی با
تردید آن را نوعی سکه و نشان دولتی به شمار آورده اند، اما نخستین نشان رسمی ایران مربوط به دوران فتحعلی شاه - دومین پادشاه سلسله قاجار - است (سال 1808 م).
این نشان که «نشان شیر و خورشید» نام داشت، در واقع تقلیدی بود از اقدام شاه سلیمان سوم، در ایجاد نشان هلال احمر عثمانی. اولین نشان ایران پنج درجه داشت (به نسبت تعداد و طول اشعه ستاره های نشان) که درجه اوّل آن هشت پره و درجات دیگر شش و پنج پره شعاع داشتند.
از دوره فتحعلی شاه تنها یک نشان دیگر موجود است که به شکرانه فتح و ظفر در جنگ های ایران و روس و معاهده ترکمان چای! در سال 1243ق با نام «نشان ظفر» در تبریز ضرب شده است.
عباس میرزا ولیعهد فتحعلی شاه- که فرماندهی قوای ایرانی را در جنگ های ایران و روس بر عهده داشت - نیز یک مدال نظامی از طلا و نقره ایجاد کرده بود که به صاحب منصبان و سربازان شایسته اعطا می کرد. و البته در این کار نهایت دقت را به کار می برد تا بدان جا که برای دست یابی به این نشان، از نثار جان نیز نباید دریغ می شد.
در دوران محمّد شاه قاجار ضرب نشان های مختلف همچنان ادامه داشت، اما اهمیت این دوره در آن است که اولین «آیین نامه نشان های رسمی دوره قاجار» و ایران در سال 1252ق، به وسیله حاج میرزا آقاسی صدر اعظم محمّد شاه تدوین شد. (1)و در همان سال با عکس و تفصیلات نشان ها در کارخانه مبارکه به چاپ رسیّد تا: «در اطراف و اکناف ممالک محروسه انتشار یابد و قواعد مرقومه نشان، بر تمام اهل نظام و غیره ظاهر و هویدا گردد.» (2)
بر اساس این آیین نامه «نشان دولت علّیه منقسم به دو گشت: قسمی متعلق به شمشیر بندان است و شجاعان، و قسمت ثانوی متعلق به ایلچیان و سفرای ممالک خارجی و ارباب قلم و اعاظم و اشراف و ارباب عمایم که خدمات آن ها منظور نظر آفتاب آثار افتد.» (3)
سپس درجات نشان های هر یک از این دو قسم را، این گونه تشریح می کند:
«مطلق» نشان های دولت علّیه را به هشت مراتب تقسیم کرده اند و هر کدام از این مراتب مرقومه را به سه درجه تقسیم نموده اند: قسم اوّل نشان های اهالی شمشیر بندان، اعم از نظام و غیر نظام به موجب مفصله است:
مرتبه اوّل: نشان نویان اعظم است.
مرتبه دوم: نشان امیرتومان است.
مرتبه سوم: نشان سرتیپی.
مرتبه چهارم: نشان سرهنگی.
مرتبه پنجم: نشان یاوری.
مرتبه ششم: نشان سلطانی.
مرتبه هفتم: نشان نائبی.
مرتبه هشتم: نشان وکیلی و سرجوقه و تابین اهل نظام و غیره.» (1)
بعد از این شکل و تزئینات و حمایل تمامی نشان ها را توضیح می دهد.
اما دوران شکوفایی ضرب و اهدای نشان های دولتی ایران - مانند دیگر اقدامات این چنینی - مربوط به زمان حکومت ناصرالدّین شاه قاجار است. نشان ها و مدال های اوایل سلطنت ناصرالدّین شاه، تقریباً ادامه همان نشان های دوران پادشاهی محمّد شاه بود، اما به تدریج تغییرات گسترده ای در وضع آن ها پیش آمد و نشان های دیگری به حسب احتیاج بر مجموعه گذشته افزوده می گشت، که از جمله آن ها می توان به موارد زیر اشاره کرد: نشان آفتاب در 1290، نشان جلادت در 1289، نشان طلای ناصری در 1297، نشان نقره یادگار 30 سال سلطنت ناصرالدّین شاه و مقارن صدمین سال تأسیس سلطنت قاجار در 1293، نشان افتخار از نقره، نشان یادگار سال پنجاهم سلطنت از طلا در 1313 و... (2)
چند آیین نامه نیز، در خصوص اعطای این نشان ها بازمانده که عبارتند از:
قواعد نشان اقدس و قدس و مقدس، در سال 1287.
قواعد نشان آفتاب، مخصوص خانم ها در 1290 (1)
و هم چنین رساله حاضر که ذکر مشخصاتش در ادامه خواهد آمد.
بعد از دوران ناصری نشان ها و مدال های سلطنت مظفرالدّین شاه (2)و محمّد علی شاه و احمد شاه، دنباله همان نشان های دوران ناصرالدّین شاه بود. و تغییر و اصلاحی در قوانین اعطای نشان و مدال معمول نگردید. به جز ضرب چند نشان.
این کتاب یکی از آیین نامه های اهدای نشان در دوره قاجار است، حاجی ترخان یوسف تبریزی مؤلّف رساله- که از زندگی او اطلاعی به دست نیامد - ظاهراً پیشنهادات خود در خصوص ایجاد نشان جدیدی با عنوان «علویۀ «ناصریه» یا «مرتضویه» یا «حیدریه» را در این کتاب به ناصرالدّین شاه قاجار تقدیم کرده است، تاریخ پایان استنساخ نسخه 20 شوال 1277 است. و به نظر می رسد تاریخ تألیف کتاب نزدیک به همین زمان، و نسخه آن منحصر به فرد و نسخه اصل اهدا شده به شاه باشد.
این نسخه به شماره 10082 در کتابخانه آیت الله مرعشی نگهداری می شود، متن رساله به خط نستعلیق خوش و با عناوین شنگرف کتابت شده است، تمامی 24 برگ کتاب با زر و مشکی و لاجورد و شنگرف جدول دارد و در پایان، نسخه، 6 تصویر رنگین از نشانه ها ترسیم شده است.
از قرائن این گونه بر می آید که این نشان های پیشنهادی، هیچ گاه ضرب نشده اند، نه در کتب تاریخی دوره قاجار ذکری از آن ها رفته و نه هم اکنون مدال هایی با این توصیفات بر جای مانده است.
1) متن این قواعد و آیین نامه ها در مقاله شهیدی آمده است.
2) در مورد مظفرالدّین شاه و اعطای نشان زانوبند، از طرف ادوارد هفتم پادشاه بریتانیا به او و حوادثش، ر ک: اعطای نشان زانوبند به مظفرالدّین شاه، جواد شیخ الاسلامی، مجله آینده، س 6، ش 1 و 2، فروردین و اردیبهشت 1359، ص 55 - 64 س 6، ش 3 و 4، خرداد و تیر 1359، ص 189 - 198. و دو نکته درباره مقاله نشان زانوبند، علی وثوق، س 6، ش 5 و 6 مرداد و شهریور 1359، ص 478
در هر صورت مؤلّف تمامی مشخصات ظاهری و درجات و سلسله و حمایل و ترکیب و تعظیمات مخصوص دارندگان مدال و تشریفات مخصوص به آن ها و مستحقان دریافت نشان را مفصلاً در 4 باب ذکر کرده، و از لحاظ جزئی نگری از دقیقرترین این نوع آیین نامه هاست.
عناوین 4 باب رساله بدین شرح است:
باب اوّل: در اوصاف و ترکیب ظاهری درجات ثلاثه این نشانرهای مقدسه و متعلقات آن ها.
باب دوم: در تعظیمات و احترامات این نشان مقدس و حاملین آن ها.
باب سوم: در باب کسانی که استحقاق این نشان های مقدسه و مدال های آن ها را خواهند داشت.
باب چهارم: در شرایط و لوازم متفرقه این نشان های مقدس.
رساله اسم خاصی ندارد و بنا بر موضوع آن نامگذاری شد.
بسم الله الرحمن الرحيم
در جمیع دول روی زمین نشان های متعدده هست به اقسام مختلفه، مثلاً در دولت روس هشت قسم نشان هست:
اوّل: کیورکی، هر دو با کاف فارسی که چهار درجه است.
دویم: اندر می که یک درجه است.
سیم: یکاترین که سه درجه است و مخصوص زن هاست.
چهارم: الکسندر نونسکی، یک درجه است.
پنجم: ولادمیر که چهار درجه است.
ششم: بلی اورلا، یک درجه است.
هفتم: آنّا، چهار درجه است.
هشتم: ستاینلاو که پست ترین همه این است و سه درجه است.
هم چنین در دولت آوستریا، یعنی نمسه هشت قسم نشان است، هر قسمی مرتب به چند درجه؛ در دولت پروس ایضاً هشت قسم است؛ در دولت انگلیس پنج قسم است؛ در فرانسه حالا یک قسم است و پنج درجه و هر یک از این اقسام مرتب به چند درجه است.
پر واضح است که مقصود دول از اقسام متعدده قرار دادن نشان ها این است که نوکر و اهل خدمت را در هر چند سالی با یکی از این نشان ها راضی و ممنون سازند، مثلاً در دولت روس یک نفر از اهل نظام یا یک نفر از اهل قلم خدمت به صداقت کرده، شایسته التفات شد، ولی هنوز موقع آن نیست که رتبه اش را بالا ببرند، در این صورت با یکی از این نشان ها که لایق شأن و شایسته خدمت او باشد، ممنونش می کنند. همان سال که باز مصدر خدمتی
شد از همان درجه قسم دیگر می دهند و قس علی هذا، تا در موقع خود به رتبه اش هم می افزایند. در میان روس ها صاحبان منصب به ندرت پیدا می شوند که صاحب سه - چهار نشان نباشند، مع هذا باز نشان در میان آن ها نهایت عظم را دارد و شب و روز جهد می کنند که خدمت شایسته کرده، مستحقّ فلان درجه، فلان نشان هم باشند.
چنان چه به نظر تأمّل بنگرند، هر آینه نفع و نتیجه متعدد بودن نشان واضح و مبرهن خواهد شد.
دیگر، اغلب دول روی زمین از جمله نشان های خود یک - دو قسم را مخصوص به اهل جنگ کرده، و به جز سپاهی به احدی نمی دهند و به این قسم نشان در هر دولت نهایت عظم و اعتبار را قرار داده اند. از آن جمله در دولت روس نشان کیورکی است، که الآن در روسیه کسی حامل درجه اوّل آن نیست، یک ترین کبیر که در ایران مشهور به خورشید کلاه است، در سنه 1769 مسیحی بنا کرده است. در آوستریا نشان ماریا ترزا که در سنه 1757 در جنگ کولین که آوستریا به پروس شکست داد، اختراع کرده اند. و ایضاً نشان یلیزوت ترزی که در سنه 1750 بنا شده، و ایضاً نشان ژلنرنی کورن که در سنه 1805 ناپلیون وقت گرفتن مملکت نمسه اختراع کرده، و الآن در نمسه معمول است. در دولت پروس نشانی است که اسمش در ترجمه فارسی، نشان نظامیه است. در دولت سوید نشان سیف است و قس على هذا، در هر دولتی چنین نشانی هست.
و این چنین نشان مخصوصه به اهل جنگ را، اکثر دول اروپا به اشجع و ارشد اولیای دین خود منسوب کرده و به اسم او موسوم ساخته و امتیازات و احترامات شایسته و مستمری مخصوص در حق حاملین آن قرار داده اند و به این سبب اغلب اهل جنگ از سربازی گرفته تا مرتبۀ امیر تومانی، غایت رشادت و پایداری در روز جنگ به کار می برند و از جان شیرین خود می گذرند، محض این که نشان مزبور به آن ها برسد.
به خیال قاصر کمین چاکر شاهنشاه - روحنا فداه - کار پرداز حاجی ترخان یوسف تبریزی چنین می رسد که: بودن چنان نشان در دولت علیّه نیز، از جمله لازمات است و نتایج منفعت آمیز آن مستغنی از شرح و بیان است. و چنین نشان به چه ترکیب باشد و به کدام یک از اولیای دین مستقیم منسوب آید و امتیازات و احترامات آن چگونه باشد، اینک در ضمن چهار باب و یک خاتمه به تفصیل معروض داشته، ترکیب و اشکال
درجات ثلاثه آن را با دو نوع مدال مخصوصه به آن کشیده، پیشنهاد حضور (1)مهر ظهور اولیای دولت علیّه می نماید.
صورت نشان های اکثر دول روی زمین را فدوی دیده و سنجیده است، می تواند در کمال جرأت عرض بکند که در هیچ دولت به این معنویّت و به این حسن ترکیب نشانی نیست، چون هر چیزی که در شکوه و نظم امور دولت علیّه به خیال فدوی برسد در عرض آن بی اختیار است، لهذا در عین امیدواری عذر این گونه عرایض را از عفو کاملۀ اولیای دولت قوی شوکت می خواهد.
هر کدام را که رأی جهان آرای ملوکانه قبول فرماید، حاکی این معنی و کاشف این راز است که مولى الموالى اسدالله الغالب علی علیه السلام با دست همایون در خیبر را از جا کنده و در آن حالت خورشید و ستارگان به شجاعت شیر خدا گرم نظاره اند، تاج کرامت و لوای نصرت را ملایکه مقربین نگاه داشته اند.
از هفت پرّه زرد و ساده بدون تراش طلا و هفت ستارۀ نقره که شش تا از آن ها، هر یک در میان دو پرّه زرد و یکی در زیر تاج کرامت خواهد بود. و دو طرف تاج مزبور دو لوای نصرت و صورت دو ملک که هر یک از ملایکه، یکی از لواها را در دست خواهد داشت. و پرّه های زرد که حاکی از نیش خورشید است طلای خالص و ستارگان از نقره سفید خالص خواهد بود. و هر کس اختیار خواهد داشت که با پول خود ستارگان را از الماس
1) در اصل: «خضور».
برلیان درست نماید و تاج از طلا و صورت دو ملک سرخ پوش از طلا و دو لوای سبز در روی نقره، به رنگ مزبور مینا خواهد بود. دایرۀ اندرون که اطرافش سرخ و میانش سبز و چهار موضع سفید است، در روی نقره به رنگ معلوم مینا خواهد شد و وسط نشان به طوری که در شکل آن کشیده شده، صورت باب خیبر وید مبارک است که به رنگ معیّن مینا خواهد بود. در چهار موضع سفید مزبور که در دایره نیز معیّن است، در جنب راست باب خیبر به خط نسخ با مینای سیاه در روی همان موضع سفید حرف «ی» که حاکی از كلمة «يد «الله» باشد در فوق صورت باب مزبور که محاذی زیر تاج است در موضع سفید حرف «ف» که حاکی از کلمۀ فوق باشد. و در جنب چپ باب مزبور، در موضع مذکور حرف «ا» که حاکی از ایدیهم» باشد نوشته خواهد شد که جمله این سه حرف حاکی و كاشف آيه شريفة يَدُ الله فَوقَ اَیدیهِم است. و در تحت باب در موضع سفید به خط هندسه تاریخ وضع شدن نشان مقدس در دولت علیّه رقم خواهد شد، به نحوی که همۀ این تفاصیل در صورت نشان مقدس مشخص و معین شده [است].
سلسلۀ این نشان مقدس که با درجۀ اوّل داده می شود از هر دو سر مرکب است، اوّل از تاج کیان و در زیر تاج دو بیدق و زیر بیدق دو ملک و زیر دو ملک یک اورنگ که ملک ها در بالای اورنگ قرار گرفته و بیدق ها را بالای اورنگ نگاه داشته اند. و دو شیر در زیر اورنگ که اورنگ در سر دو شیر قرار گرفته و یک عصای سلطنت که مابین دو شیر و در دست آن هاست و یک سپر و دو شمشیر از جنبین سپر که تیغ های آن ها متصل به سپر است. و یک عمود و یک تیر و کمان و دوستان و مثل این تفاصیل در طرف دیگر که از سمت تیر و کمان به واسطۀ حلقه ها این دو سلسله به هم وصل است. و این سلسله که هر دو سرش ترکیب تاج است، اشاره بر این است که دیهیم سلطنت در بدو ظهور سلاطین دنیا مال ایران بوده، تا ختم دنیا هم با ایران خواهد بود بعون الله تعالى.
و دو ملکی که در بالای اورنگ دو بیدق را در دست نگاه داشته اند، چون ملک را بالنّسبه فنا و موت نیست، کنایه از این است که سلطنت ایران فانی نبوده و ملوک ایران الی الابد در بالای اورنگ سلطنت متمكّن بوده و لوای دولت ایران دائماً برپا و برقرار خواهد بود. و شیر که ملک و اشجع سباع است، عصای سلطنت را در دست گرفته، کنایه از این
است که عصای سلطنت ایران در ید اقتدار شاهنشاه ایران بوده و کسی را از باطن حیدر کرّار علیه السلام، زهره آن نخواهد بود که دست درازی به مملکت ایران نماید. سپر و شمشیر و عمود و تیر و کمان و سنان که آلات هنروری و شجاعت است، این معنی را دارد که هنروری و شجاعت از صفات قدیم ایرانیان بوده و جبّلی آن ها می باشد. نشان مقدس از وسط سلسلۀ مزبوره به حلقه ای که دارد وصل شده، روی زیرین تاج ها که چنگال کوچکی خواهد بود، یک سرسلسله در دوش راست و سر دیگرش در دوش چپ زده خواهد شد، به نحوی که خود نشان در روی سینه بایستد.
حمایل این نشان مقدس که با درجۀ اوّل آن داده می شود، دو رنگ باید بشود. به این قسم که دو طرفش قرمز باریک و وسطش یک راه آبی خواهد بود و در سر حمایل صورت باب خیبر با دو لوای نصرت از طلا خواهد شد. محلّ آویختن حمایل از دوش چپ به طرف راست خواهد بود، به جهت این که حمایلات نشان های شیر و خورشید از دوش راست به طرف چپ است. مخفی نماند در دول دیگر که دو جور یا زیاده از آن حمایل دارند، محل انداختن آن ها بعضی با هم مغایر است.
ايضاً در دول دیگر معمول نیست که جای انداختن حمایل سلاطین با جای حمایلات صاحبان منصب مغایر باشد.
درجه دویم این نشان مقدس تفاوتی که با درجۀ اوّل دارد این است که: اندکی کوچک می شود و بدون سلسله و حمایل داده می شود و پرّه های زرد این درجه شش می شود و ستاره هایش نیز شش و با بافتهای عریض به رنگ حمایل که در درجۀ اوّل ذکر شد، از گردن آویخته می شود.
درجه سیم این نشان مقدس قدری کوچک تر می شود و پرّه های زرد این درجه پنج می شود و ستاره هایش نیز پنج و با بافت های کم عرض و کوتاه به رنگ حمایل از طرف راست سینه زده می شود.
نوع اوّل: در ترکیب مدال طلای این نشان مقدس که باید در روی قالب فولاد صورت، ید مبارک، و در خیبر، و تاج، و ملکین، و بيدق ها و غیره را بعینه حک کرده، در یک روی مدال ضرب و نقش شود. و در روی دیگر مدال در اطراف آن، نام نامی همایون اعلی حضرت شاهنشاهی - خلّد الله ملکه و سلطانه- که واضع این نشان مقدس است، به موجب آن دو مصرع به طور مسطور ضرب و نقش می شود:
ز شاه ناصر دین این نشان مرتضوی است *** که شرح خیبر و تمثال پنجۀ علوی است
در وسط دایره، اسم سلطان عصر ضرب و نقش می شود و با بافته ای کم عرض و کوتاه، به رنگ حمایل از طرف راست سینه آویخته می شود.
نوع دویم: در ترکیب مدال نقره این نشان مقدس بعينه، مثل مدال طلا خواهد شد و با بافته ای به رنگ حمایل، از طرف راست سینه آویخته خواهد شد.
تعظیم اوّل: در روزی که این نشان مقدس وضع و معمول شود، آن روز و مابعدها هر ساله در روز مزبور حاملین این نشان های مقدّسه و مدال های آن در جمیع ممالک محروسه عید نگاه داشته، و روز مزبور را بسیار معظّم و محترم خواهند داشت و الی الابد این قاعده در دولت علیّه معمول و برقرار خواهد شد.
تعظیم دویم: رئیس امور این نشان مقدس یا یکی از اولاد امجاد اعلی حضرت شاهنشاه خواهد بود و یا از ارکان دولت علیّه، و رئیس مزبور در کمال دقت مواظب خواهد شد که به غیر مستحق به اشتباه کاری و طورهای دیگر داده نشود. و به هر کس داده شود در دفاتر به نمره و تاریخ و اسم و رسم، ثبت و ضبط خواهد شد. و روزنامه نظام و غیر نظام از حاملین این نشان ها در ماهی یک دفعه، در کمال صحّت و درستی به رئیس مزبور خواهد رسید و او خلاصه کرده به حضور همایون شاهنشاه خواهد برد.
تعظیم سیم: روز عید مخصوصه به این نشان مقدس، از جانب سنى الجوانب اعلی حضرت شاهنشاه، انعام و احسانِ باموقع به مستحقین خواهد شد. و رتبه و منصب و نشان به کسانی که استحقاق پیدا کرده باشند، اعطا خواهد گردید. و از جرم و سیاست مقصرین و محبوسین به قدر اندازه کاسته خواهد شد و به ترجمان آن ها به قدر معین تخفیف داده خواهد شد، تا حرمت و عظم این نشان مقدس پایدار بماند، إن شاء الله تعالى.
تعظیم چهارم: جمیع مراتب این نشان مقدس - سوای اهل جنگ که مصدر فتوحات شده و رشادت ظاهر خواهند کرد - به احدی داده نخواهد شد، چنان چه در صورت ضرورت به جز طایفه اثنا عشری به غیری عطا شود آن وقت در وسط نشان ها به جای باب خیبر و صورت [و] ید مبارک، صورت شیر دو پیکر خواهد بود، چنان چه در سایر دول نیز این رسم معمول است.
تعظیم پنجم: اگر از کسی در مدت خدمت خود به دولت خیانت و خلاف دولتی سرزده باشد، یا متّهم به تقصیری باشد، از این نشان مقدس به او داده نخواهد شد، اگر چه استحقاق هم پیدا کرده باشد، مگر این که خود را از تهمت بری کرده، پاک نماید.
تعظیم ششم: این نشان مقدس به هر کس داده شود، ملاحظه ترتیب درجات آن خواهد شد، به این معنی مادامی که درجۀ سیم به کسی داده نشده، درجه دویم داده نشود. و مادامی که درجه دویم داده نشده، درجۀ اوّل داده نشود، چنان که در دول اروپا نیز این طور رسم است.
تشریف اوّل: حاملین این نشان های مقدّسه و مدال های آن، در روز عید مخصوصه به نشان مقدس، آن هایی که در پایتخت باشند، بعد از سلام حضور همایون در دیوانخانه پادشاهی مهمان پادشاه خواهند شد. و آن هایی که در سایر شهرها و اردوها خواهند بود، مهمان حاکم آن شهر یا سردار آن اردو می باشند. و به جز ایشان کسی در مجالس مزبور راه نخواهد داشت. و بعد از صرف غذا به وجود همایون شاهنشاه ایران دعا کرده و جشن و عيش شایسته بر پا خواهند کرد. و شب آن روز را آتش بازی و چراغان خواهند نمود.
تشریف دویم: هنگام بردن حاملین این نشان های (1)مقدسه را به حضور همایون
1) در اصل: «نشای».
آجودان حضور و ایشک آقاسی باشی ایشان همان رئیس خواهد بود که در تعظیم دویم مرقوم شد.
تشریف سیم: از حاملین این نشان های مقدسه و مدال های آن، اگر احیاناً به جز صدور جرم نسبت به وجود مبارک شاهنشاه و خیانت به دولت علیّه و قتل نفس به غیر حق، تقصیر علیحدهای سر بزند از قتل و سیاست و تنبیه و ترجمان سلطانی معاف شود، ولی نسبت به فراخورشان و اندازه تقصیرش، البته مؤاخذه و تنبیه بشود. در صورت صدور جرم ثلاثه که در فوق ذکر شد، بعد از گرفتن نشان مقدس و انداختن از درجه نجابت، سزای او البته قتل و سیاست خواهد بود.
تشریف چهارم: جمیع آحاد ناس بدون استثنای شخصی از اشخاص، به حاملین این نشان های مقدسه و مدال های آن کمال احترام را کرده، و اهل نظام در قراول خانه ها و جاهای دیگر تعظیم نظامی از آن ها به عمل آورده، و مطلقاً احدى قادر نخواهد بود در حقّ ایشان بی حرمتی بکند یا حرف بد و رکیک بگوید. اگر از کسی خلاف احترام نسبت به حامل این نشان یا مدال های آن ظاهر شود، به قدر اندازه به مرتکب خلاف تنبیه شده، و به قدر مواجب یک ساله صاحب این نشان، تنخواه نقد از مرتکب گرفته، به آن شخص داده خواهد شد.
تشریف پنجم: حاملین این نشان های مقدسّه و مدال های آن، در هر جا از ممالک محروسه بخواهند به عمارات پادشاهی و جبه خانه و قورخانه و کتابخانه و کارخانه و سایر محل های دولتی به جهت تماشا بروند، مأذون خواهند بود. و کسی آن ها را قدرت ممانعت نخواهد داشت، مگر در صورتی که عذر مقرون به صواب باشد.
تشریف ششم: اگر حاملین این نشان های مقدسه و مدال های آن، به به سبب پیری، ضعف و ناتوانی یا سانحه و عارضه دیگر روی بدهد که به آن جهت میل و قدرت خدمت دولت را نداشته باشد و بخواهد ترک خدمت بکند، مأذون خواهد بود. و مستمری که به جهت همین نشان داده شده، بدون کسر، عاید او خواهد شد. و احترامات او موافق قرارداد مسطوره به عمل خواهد آمد. و اگر از حاملین این نشان های مقدسه و مدال های آن، کسی بعد از بیست و پنج سال خدمت بخواهد ترک خدمت بکند، خواه صاحب منصب باشد و خواه تابین، مختار خواهد بود و مستمری او تمام خواهد رسید و احترامات لازمه در حق او به عمل خواهد آمد.
تشریف هفتم: اگر حاملین این نشان های مقدس و مدال های آن، در جنگ شهادت یابند،
نصف مستمری او به اولادش خواهد رسید تا طبقه اوّل و نصف دیگر به زنش، مادامی که شوهر اختیار نکرده و اگر در غیر جنگ فوت شود، ربع مستمری به قرار مزبور می رسد.
تشریف هشتم: حاملین این نشان های مقدسه در سلام پادشاهی و مجالس رسمیّه در ایستادن و نشستن و سایر امور، مقدّم خواهند بود بر هم منصبان خود که نشان مقدس در آن ها نیست. و هر کس از حاملین این نشان ها تاریخ فرمانش مقدم باشد، او مقدم بر دیگری خواهد بود.
تشريف اوّل: مستمری حامل درجۀ اوّل این نشان مقدس، مبلغ دویست تومان است.
تشریف دویم: هر مملکتی را که حامل این درجه فتح نماید، اسم همان مملکت یا همان محل را از هر قبیل که باشد، به سر آن شخص بگذارند. به این معنی که شخصی از سرکرده های دولت علیّه، مثلاً فتح بخارا کرد او را «بخارا گشا» یا «بخاراسِتان» بگویند. و در فرامین و احکام و نوشتجات همان لقب را بنویسند به جهت بقای اسم او، و در دولت علیه به سبب فتح مزبور.
تشریف سیم: هنگام عطا فرمودن نشان، اگر حامل این درجه در پایتخت باشد، اعلی حضرت شاهنشاهی با دست همایون خود از سینۀ مستحقین آن بیاویزد که عظم و اعتبار نشان مقدس به درجه کمال برسد.
تشریف چهارم: در کلیّه امور دولت شور و صلاح دید حامل این درجه را لازم شمارند.
تشریف پنجم: در روز عید مخصوصه به این نشان مقدس اعلی حضرت شاهنشاه از حاملین این درجه اسماً اظهار رضامندی فرمایند، تا موجب عظم و احترام این درجه به حدّ کمال برسد.
تشریف ششم: هنگام ورود حامل این درجه از خارج به بلدی، حتی به پایتخت، جمیع اهل نظام از صاحب منصب و تابین استقبال از او بکنند. و حاکم نظامی آن بلد روزنامه قشون آن شهر را به او بدهد و او حق داشته باشد به وارسی کردن سربازخانه ها و مریض خانه و جبّه خانه و قورخانه و سایر امور متعلقه به قشون.
تشريف هفتم: حامل این درجه را در نوشتجات و مخاطبات رسمیّه، ملقب به لقب «جناب امجد» بدارند.
تشریف هشتم: حامل این درجه با همان فوج ها که فتح کرده و مستحق این نشان مقدس شده، در صورت میل و اراده پادشاه، اسم آن شخص را به سر همان افواج بگذارند ابداً.
تشريف نهم: بعد از وفات حامل این درجه، جمیع صاحب منصبان نظام و غیر نظام حاضره در آن بلد تشییع جنازه او بکنند.
تشریف دهم: بعد از وفات حامل این درجه، صاحب منصبان و توابین نظام ممالک محروسه، مدت پانزده روز به رسم عزاداری، به قبضۀ شمشیر و بازوی چپ و روی آپالت ها برنجک سیاه بکشند.
تشريف اوّل: مستمری حاملین درجه دوم این نشان مقدس، مبلغ یک صد تومان خواهد بود.
تشریف دوم: هنگام عطا فرمودن این نشان مقدس، اگر حامل آن در پایتخت باشد اعلی حضرت شاهنشاهی نشان مقدس را با دست همایون خود به رئیس امور نشان اعطا خواهد فرمود که او در حضور همایون از گردن آن شخص بیاویزد. و اگر در اردو یا شهر دیگر باشد، سردار همان اردو و یا حاکم همان شهر در حضور جمیع اهل نظام با دست خود از گردن آن شخص آویخته و به صدای بلند بگوید که: به جهت فلان خدمت عطا شده [است].
تشريف سیم: در امور قشون و لشکر کشی، شور و صلاح دید او لازم شمرده خواهد شد.
تشریف چهارم: هنگام ورود حامل این درجه از خارج به بلدی، حتی به پایتخت، یک فوج سرباز با صاحب منصبان همان فوج استقبال از او خواهند کرد.
تشریف پنجم: بعد از وفات او جمیع صاحب منصبان و افراد نظام آن جا، به تشییع جنازه او حاضر شوند.
تشریف ششم: عموم صاحب منصبان و توابین نظام همان بلد، هفت روز به قانون نظام موافق تشریف دهم درجه اوّل عزاداری بکنند.
تشریف اوّل: مستمری حاملین درجه سیم این نشان مقدس، مبلغ پنجاه تومان خواهد بود.
تشریف دویم: هنگام عطا فرمودن این نشان، اگر حامل آن در پایتخت باشد در حضور مبارک اعلی حضرت شاهنشاه نشان مقدس را رئیس مزبور با دست خود از گردن آن شخص می آویزد. و اگر در اردو یا شهر دیگر باشد، سردار همان اردو یا حاکم همان شهر در حضور صاحب منصبان نظام به قرار مزبور رفتار کرده و بگوید که: به جهت فلان خدمت عطا شده [است].
تشریف سیم: در امور همان فوج که حامل این درجه صاحب منصب است، شور و صلاح دید او لازم شمرده خواهد شد.
تشریف چهارم: هنگام ورود او از خارج به بلدی، حتّی به پایتخت، دویست نفر سرباز با صاحب منصبان استقبال از او خواهند کرد.
تشریف پنجم: بعد از وفات او یک فوج از اهل نظام با صاحب منصبان خود به تشییع جنازه او حاضر خواهند شد.
تشريف اوّل: مستمری حاملین مدال طلا، در صاحب منصب ده تومان خواهد بود، در تابین سه تومان. و حاملین مدال نقره در صاحب منصب پنج تومان، در سرباز دو تومان.
تشریف دویم: بعد از وفات حاملین مدال ها اگر سرباز باشد، پنجاه نفر از توابین نظام با دو نفر صاحب منصب به تشییع جنازه او حاضر شوند و اگر صاحب منصب باشد، موافق رتبه او رفتار خواهد شد. و اگر در قصبه یا دهی از حاملین این مدال ها فوت شوند، باید اهل آن جا جمع شده، در کمال احترام جنازه او را بردارند. و اگر کوتاهی بکنند مقصر خواهند شد.
شرط اوّل: مستحق این نشان های مقدسه کسی خواهد بود که مملکتی یا شهری و یا قلعه ای را فتح بکند.
شرط دویم: کسی که شکست به قشون دشمن بدهد.
شرط سیم: کسی که توپخانه دشمن را تصرف کند، اگر چه یک توپ باشد.
شرط چهارم: کسی که در حین یورش به قلعه و سنگر و مکان دشمن، بیرق دولت را مقدم بر همه در مکان دشمن نصب نماید.
شرط پنجم: کسی که بیرق دار دشمن را کشته، بیرق را متصرف بشود.
شرط ششم: کسی که در یورش پایداری کرده، به هیچ وجه بی حکم سرکرده برنگردد و روی از دشمن نگرداند.
شرط هفتم: کسی که سنگر دشمن را متصرّف شود.
شرط هشتم: کسی که در جنگ از پیش رو زخم بردارد.
شرط نهم: کسی که شبیخون به دشمن برده، صدمه بزند.
شرط دهم: کسی که علانیه از صاحب منصبان دشمن را هدف تیر گلوله توپ یا تفنگ یا غیره نماید.
شرط یازدهم: کسی که آلات حرب دشمن را از دستش گرفته، او را بی اسباب بگذارد.
شرط دوازدهم: کسی که از صاحب منصبان و توابین دشمن را اسیر کرده، نزد بزرگ خود بیاورد، اگر چه یک نفر اسیر باشد.
شرط سیزدهم: کسی که حین یورش مقدم بر همه در برج و بارۀ مکان دشمن شیپور بکشد.
شرط چهاردهم: کسی که آذوقه دشمن و یا قورخانه و آلات و ادوات جنگ آن ها را تصرف نماید.
شرط پانزدهم: کسی که اسب های توپخانه دشمن را ضبط و تصرّف کند.
شرط شانزدهم: کسی که قورخانه یا آذوقه دشمن را بسوزاند.
شرط هفدهم: کسی که نقب برده، صدمه به دشمن بزند.
شرط هجدهم: کسی که پل سر راه دشمن را خراب کرده، آن ها را مضطّر و معطّل بگذارد.
شرط نوزدهم: کسی که هنگام آمدن گلوله توپ و خمپاره و امثال آن ها از طرف دشمن، به هر تدبیری که می داند و می تواند قشون را از شرّ آن ها نگاه بدارد.
شرط بیستم: کسی که از تدابیر و حیله دشمن یا از وضع طرح ریزی اردوی آن ها خبردار شده، به بزرگ خود اطلاع بدهد.
شرط بیست و یکم: کسی که آب به لشکرگاه دشمن باز کرده، صدمه کلی بزند یا آب آن ها را قطع نماید.
شرط بیست و دویم: کسی که آتش خانه توپ های دشمن را با میخ کوب کردن یا به طورهای دیگر خراب کرده، آن ها را معطّل بگذارد.
شرط بیست و سیم: کسی که در گردانیدن لشکر وضعی حرکت نماید که دشمن را مات کند، به قسمی که اسلحه حرب خود را ریخته بدون جنگ تسلیم شوند.
شرط بیست و چهارم: کسی که حین تنگنایی آن قدر در مقابل دشمن پایداری کند که شرّ آن ها را از خود و لشکر بگرداند.
شرط بیست و پنجم: کسی که هنگام جنگ مغلوبه یا فتح قلعه که قشون دولت علیّه به دشمن غالب آید، بی حکم سرکرده دست به نهب و غارت باز نکند تا جنگ را به کمال برساند.
شرط بیست و ششم: کسی که هنگام حمله و هجوم دشمن که وقت ضیق باشد و فرصت اخبار به سر کرده نباشد، جلادت و رشادت کرده، دفع ضرر دشمن را از لشکر بکند. در غیر این حالت، نباید بدون حکم سرکرده اقدام به جنگ و امر دیگر نماید و الّا مقصّر خواهد بود.
شرط بیستم و هفتم: کسی که حین نقب زدن به شبیخون آوردن دشمن خبردار شده، به بزرگ خود اطّلاع بدهد یا خود به حسن تدبیر دفع شر آن ها را از لشکر بکند.
شرط بیست و هشتم: کسی که هنگام عبور قشون از رودخانه یا تنگه یا جای خطرناکی به کی به حسن تدبیر، قشون را بی ضرر و صدمه عبور بدهد.
شرط بیست و نهم: کسی که اسیر قشون خود را به قوۀ رشادت و یا به حسن تدبیر از دست دشمن خلاص نماید.
شرط سی ام: کسی که هنگام تمام شدن آذوقه و آب و قورخانه و ادوات جنگ و امثال آن ها، اشیاء مزبور را از جاهای لازمه به زودی به لشکرگاه برساند.
شرط سی و یکم: کسی که هنگام جنگ در حین ضعف، فوجی از سرباز و سواره و غیره به زودی به امداد آن ها برسد. و رفع ضعف آن ها را کرده، غلبۀ دشمن را از ایشان بگرداند.
شرط سی و دویم: کسی که حین محصور شدن لشکر، سنگر بسته یا خندق کنده، لشکر را از شر دشمن نگاه بدارد.
شرط سی و سیم: کسی که هنگام ضعف و اضطرار قشون، با متارکه و مصالحه غلبه دشمن را از لشکر بگرداند.
مشتمل بر پنج فقره است:
فقرة اوّل: رسوم درجۀ اوّل این نشان مقدس که از بابت قیمت نشان محسوب می شود، پنجاه تومان است، به هر کس اعطا شود باید وجه مزبور [را] از او گرفته، عاید رئیس این امر نمایند. و او در دفتر ثبت کرده، به مصارف ساخته شدن نشان ها برساند.
فقره دویمک رسوم درجه دویم، بیست و پنج تومان است.
فقره سیم: رسوم درجه سیم، ده تومان است.
فقره چهارم: رسوم مدال طلا در صاحب منصب دو تومان است، در تابین رسوم ندارد.
فقره پنجم: رسوم درجۀ پنجم در صاحبان مناصب یک تومان است و در توابین رسوم ندارد.
احکام این نشان های مقدّسه از درجۀ اوّل تا سیم به موجب فرمان همایون شاهنشاهی خواهد بود. و پایین تر از آن، یعنی احکام مدال طلا و نقره به موجب حکم نظامی رئیس این امر خواهد بود، و سپهسالار نیز همان حکم را امضا خواهد کرد.
اگر وقتی ثابت و محقق شود که سرکرده یا سردار بدون تحقیق کامل تصدیق نامه به کسی داده که به آن جهت مستحق این نشان مقدس، شده در صورتی که استحقاق نداشته است، آن وقت سرکرده مزبور مورد بازخواست شاهنشاه خواهد بود.
تکلیف حاملین این نشان های مقدسه و مدال های آن این است که باید همیشه نشان ها را نزد خود داشته باشند و آنی از خود دور نکنند. کسی که صاحب این نشان یا مدال های آن باشد، ولی به گردن یا سینه نزده باشد، در این صورت اگر احیاناً از کسی بی حرمتی به او برسد، حامل آن حق شکایت نخواهد داشت. امّا حامل درجۀ اوّل را لازم نیست به جز اعياد رسمیّه هنگام شرفیابی حضور همایون، حمایل و سلسله را همیشه بزند، بلکه فقط خود نشان مقدس را با سنجاقی که خواهد داشت از طرف راست سینه خواهد زد.
هر وقت از حاملین این نشان های مقدسه فوت شدند، باید رئیس مزبور نشان مقدس را بلا اهمال از وارث او استرداد کرده، ضبط نماید و اسم او را از دفتر خارج کند. و مستثنی می شوند از این قرار، حاملین مدال طلا و نقره. و اگر از مرتبۀ اوّل یا دویم یا سیم نشان های مقدّسه برلیان باشد؛ خواه دولت داده باشد، خواه خود شخص درست کرده باشد، نباید گرفته شود و واگذار می شود به اولاد او.
جميع حاملین درجات ثلاثه این نشان های مقدسه و مدال های آن باید در نهایت احتیاط رفتار کرده، و همیشه قدر حرمت خود را منظور داشته، وضعی حرکت کنند که کسی نسبت به آن ها بد نگوید و بی حرمتی و بد رفتاری ظاهر نکند. و از آن ها نیز نسبت به کسی بد سلوکی و تعدّی و بی احترامی واقع نشوند، نه این که مطمئن به حرمت نشان مقدس شده، و بهر بی حسابی و ناملایمات که بخواهند مرتکب بشوند. اگر کسی بر خلاف این شروط رفتار نماید، بعد از ثبوت خلاف او در دیوانخانه اعظم پادشاهی یا در دیوانخانه همان بلد، موافق قانون مقرّره تا چند روز معین به اندازه تقصیرش به قراول انداخته خواهد شد، ولی چوب کاری و کتک زدن به عمل نخواهد آمد.
فرغت عن تحريره فی 25 شهر شوال سنه تخاقوی ئیل 1277
اثر شیخ محمّد صالح استرآبادی
تصحیح و اضافات میر محمود موسوی
رساله حاضر، شرح حال شماری از مشاهیر و علمای استرآباد (1)است که نزدیک به یک صد تن از معاریف آن سامان، از سده های نخستین اسلام تا سال 1294 هجری قمری، را شامل می شود که به فرمان ناصرالدّین شاه قاجار و به وسيله مولى محمّد صالح (2)استرآبادی به رشته تحریر درآمده است.
نسخه ای از این رساله، نزد اعتضاد السلطنه بود و هم اکنون در کتابخانه ملک تهران، به شماره 4330، نگهداری می شود. نسخه دیگری نیز به شمارۀ 5841 در کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی نگهداری می شود که پایان آن اندکی افتادگی دارد. تصویر نسخه مزبور از سوی تولیت محترم کتابخانه، جناب حجة الاسلام والمسلمین دکتر سیّد محمود مرعشی، در اختیار این جانب قرار گرفت تا تصحیح و چاپ شود. با مراجعه اولیه به منابع کتاب های چاپی، به نسخه چاپی آن دست نیافتیم و بعد از بازنویسی متن، معلوم شد که مرحوم مسیح ذبیحی این رساله را از روی نسخه کتابخانه ملک بازنویسی و سی و اندی سال پیش در مجموعه گرگان سرزمین طلای سفید به چاپ
1) اِسترآباد یا اَسترآباد، نام شهرستان کنونی گرگان در سده های نخستین اسلامی و مرکز ایالتی به همین نام در دوره صفویه، قاجار و اندکی پس از آن است. برای اطلاع بیشتر رجوع شود به دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، 175/8 - 179
2) مولی محمّد صالح بن محمّد تقی بن محمّد اسماعیل استرآبادی (م، بعد از 1313 ه) از علمای صاحب فضل استرآباد بود که از علوم متداول عصر خود بهره وافی برده بود و در ادبیّات، نظم و نثر، ید طولانی داشت. زندگی نامه خود نوشت وی، در آخر رساله، با عنوان خاتمه، آمده است.
رسانده و سپس در کتاب استرآبادنامه، تجدید چاپ شده است. با توجه به این که در چاپ مورد نظر، برخی موارد افتادگی دارد و هیچ گونه منابعی نیز ذکر نشده است، از این رو با توصیه جناب آقای اسفندیاری، مبنی بر آوردن منابع و استدراک اشخاصی که از قلم افتاده یا بعد از مؤلّف بوده اند، بعد از مراجعه به منابع مختلف، نزدیک چهل تن از علما و بزرگان استرآباد استخراج شد و ضمیمه رساله گردید. بنابراین احصاء همه افرادی که به نوعی بایستی در این مجموعه قرار می گرفتند. کاری است دشوار که در این مختصر نمی گنجد و این جانب در صدد آن نبوده ام امید است که این کار کوچک مورد قبول اهل تحقیق قرار بگیرد.
وآخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمين
[بسم الله الرحمن الرحيم]
کتاب رجال استرآباد (جرجان)، تأليف العلّامة المحدّث الفقيه الشاعر المؤرّخ الثّقة المولى، محمّد صالح بن العلّامة المولى، محمّد تقى بن العلّامة الحاج ملّامحمّد إسماعيل الأسترآبادي، كان من أعلام تلك البلدة، ألّف هذا السفر باستدعاء حاكم البلد في زمانه، و هو جهان سوز ميرزا القاجاري و كانت ولادة المؤلّف سنة 1248 [ه] بمشهد سيّدنا عبد العظيم الحسني في بلدة رى وكان من تلاميذ الأعلام الشيخ على كاشف الغطاء و شيخنا الأنصاري و الحاج السيّد حسين الكوه كمري و غيرهم و يروي عنهم و له تصانيف و تأليف، منها هذا الكتاب ومنها رسالة في حجية مفهوم الشرط و أخرى في الربا وأخرى في اجتماع الأمر و النهي و كتاب منتهى الوعظ و شرح على قصيدة كعب بن زهير و ديوان شعر وغيرها.
حرّره الداعي، شهاب الدين الحسيني المرعشي النجفي، في ثاني أولى الجمادين 1386، ببلدة قم المشرّفة.
بسم الله الرحمن الرحيم
بهترین گل ها و نیکوترین شکوفه ها که تماشائیان گلستان و بوستان وجود از شاخسار معرفت و علم به قدر مقدور اجتناء نمایند و از استشمام آن، مشام عقول ونفوس وارواح تقویت و بهره ور شود، حمد و شکر خداوندی است که از چشمه سار مشیّت و اراده مجاری و جداول وانهار فیوض نامتناهیه را منشعب فرموده، آبیاری دوحه هستی و روضه ممکنات را به قدرت کامله و حکمت بالغۀ خود نموده و انواع و اقسام افراد امکان سیراب
گردیده و انحاء اشجار اصناف برایا را در معرض ظهور و بروز درآورده، مرغزار موجودات چمن کائنات از باغبانی قدرت و توانایی اش و آبیاری حکم و فرمان فرمایی اش سبز و خرّم و شاداب گردیدند، مسبّحان عالم ملک و ملکوت و حامدان عالم غیب و شهود و سایر عوالم مانند مرغان خوش الحان به نغمه سرایی شکر و حمد و تسبیح و تهلیل و تحمید و تکبیر و تقدیس ذات معرّا از عیوب و مبرّا از نقایص و نواقص هر یک به زبانی و نوایی نغمه سنج و نغمه سارند و صلوات زاكيات نامیات و تحيّات طيّبات طاهرات بر روان پاک مقدس خلاصه موجودات و فخر كائنات، خاتم الانبياء وسيّد الأوصياء، محمّد مصطفى - صلوات الله و سلامه عليه وعلى اوصيائه المرضيّين وخلفائه الرّاشدين واولاده الطيّبين الطاهرين، ما اقلّت الغبراء و اظلّت الخضراء- .
و بعد، چون در حدود این سال فرخنده فال که یک هزار و دویست و نود چهار سال هجری است، برای همایون اعلی حضرت اقدس، شهریاری شاهنشاه جمجاه حقایق آگاه گردون اشتباه کواکب سپاه به مصداق السلطان العادل ظلّ الله مصدوقه، إذا أراد الله برعيّة خيراً جعل لهم سلطاناً كريماً ملجأ الأكاسرة و ملاذ القياصرة، محيى مراسم الشريعة الغرّاء و مشيّد قواعد الملّة البيضاء، السلطان الأعظم و الخاقان الأعدل الأكرم، السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان من الخاقان من الخاقان، ناصرالدّین شاه قاجار - خلّد الله ملكه و دولته و شيّد أركانه و سلطانه - تعلّق گرفت، بر این که از مبدأ اسلام إلى هذا الشهور و الأعوام، احوال جمله از علماء عظام و محدّثين والا مقام ومجتهدين فخّام و عرفاء كرام و اطباء حكمت فرجام و منجّمين حقایق نظام که در مملکت محروسه ایران - صانها الله عن طوارق الحدثان - در هر عصری هر مصری بوده اند، نوشته شود و کتابی در این باب وضع شود بر سبیل اختصار، تا عامه ناس از آن بهره ور و منتفع شوند، فلذا انجام این مهمّ را بر کف کفایت نواب مستطاب اشرف ارفع، امجد وزیر علم و صنایع، معادن و تجّار، اعتضاد السلطنة - دام اقباله - محوّل فرمودند. و حسب الأمر الاشرف الارفع، به حكّام و فرمانفرمایان جميع بلاد محروسۀ ایران ابلاغ فرمودند که: اهل خبرت و بصیرت هر بلدی در این باب آن چه را که دانند و توانند و تعلّق به بلد ایشان داشته باشد، در حيّز تحریر درآورده، به منصّه عرض پیشگاه حضور مبارک اقدس همایونی - خلّد الله ملکه و سلطانه - برسانند. فلهذا، حکمران فرمانفرمای دارالمؤمنین استرآباد و جرجان، نواب
مستطاب اشرف ارفع، والا شاهزاده، امیر تومان جهان سوز میرزا - دام اقباله و اجلاله - به این دعاگوي دوام دولتِ أبد مدّتِ جاوید آیت، اشارت فرمودند که این مهمّ را از آن چه متعلّق به استر آباد است، بر سبیل اختصار، به قدر استطاعت، اختلال حواس و تشتّت امور و تفرّق بال، با کمال استعجال، امتثال ورزید، به تسوید این اوراق پرداخت و چون در این مقام، تصریح به اسم خود مسوّد اوراق از طریق تواضع و هضم و سبيل خفض جناح و فروتنی بیرون بود، در آخر این اوراق، شرذمه ای از حالات خود را که شاید در عداد اهل سواد محسوب شود، خواهد نگاشت و در آن جا هم مؤلّف و حالات با اختلالات او ظاهر خواهد شد. فإنّه أقرب إلى التعظيم الواجب و التواضع اللازم و إليه المستعان و عليه التكلان، فها أنا أشرع في المقصود مستمّداً من الله الودود.
السيّد الجليل النبيل، محمّد بن الإمام الهمام جعفر الصادق - عليه الصّلاة والسلام - شرافت نسب و علوّ قدرش به مرتبه ای است که قلم را یارای تحریر و زبان را قوّت و قدرت تقریر نیست. در علم و فضل و زهد و ورع و تقوا و سایر فضایل و فواضل مکتسبه از خانواده جليله آباء و اجداد طاهرینش، سرآمد اقران بوده، مدفن شریف آن بزرگوار در شهر جرجان است و آثار آن الى زماننا هذا باقی است.
در زينة المجالس آورده که: جرجان از اقلیم چهارم است و آبش از کوه است و کوه به شهر نزدیک است و اهل آن جا شیعی و صاحب مروّتند. در اوایل اسلام، کثرت عظیم در آن شهر بود و در زمان آل بویه، خرابی بسیار فاحش به آن راه یافته، و در عهد مغول، قتل عام روی نمود و اکنون چندان معموری ندارد. و فیروز ساسانی جهت دفع نزاع تورانیان دیواری که طولش پنجاه فرسنگ است، در آن دیار ساخت و از مزار اکابر، قبر محمّد بن امام جعفر صادق علیه السلام آن جاست. و در آن شهر سنگ آسیایی هست که قطر هر یک بیست گز باشد و در ضخامت دو گز بوده.
جعفر بن الشریف جرجانی، از خواص شیعیان و خلّص دوستان اهل بیت علیهم السلام بوده. در کتب
معتبره به نظر قاصر رسیده است که از او روایت کرده اند که: من سالی به حجّ رفتم و گذارم به سرّ من رأی افتاد و اصحاب مال بسیاری به من داده بودند که به حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بدهم. خواستم که بپرسم از آن حضرت که مال را تسلیم که نمایم؛ هنوز سؤال نکرده بودم، فرمودند که: مال را تسلیم غلام ما، مبارک، بنما!
چنین کردم و گفتم که: شیعیان شما در جرجان به شما عرض سلام می رسانند. و فرمود که: چون از حجّ مراجعت نمودی به جرجان معاودت خواهی نمود؟ گفتم: بلی. آن حضرت گفت: به درستی که تو به جرجان می رسی، بعد از صد و نود و دو روز، در اوّل روز جمعه، سه روز گذشته باشد از ماه ربیع الآخر، در اوّل روز ایشان را خبر کن که من در آخر روز به نزد ایشان حاضرم، و تو به سلامت به خانه خود و به اهل و عیال خود خواهی رسید و پسرت، شریف پسری آورده باشد و تو [او] را «صلت الشريف» نام کن و خدا او را به حدّ بلوغ رساند و او از اولیا ما باشد. گفتم: یا ابن رسول الله! به درستی که ابراهیم بن اسماعیل الخلّخی از جملۀ شیعیان و دوستان شماست و او احسان بسیاری به شیعیان شما می نماید و سالی، زیاده از شش هزار در هم، به ایشان می دهد و حالات خوش دارد و فرزند ندارد. و آن حضرت فرمودند که: خدای تعالی مشکور ساخت احسان ابی اسحاق ابراهیم بن اسماعیل را در حقّ شیعه ما و آمرزید گناهان او را و او را پسر درست خلقت که یاری دهنده حق باشد، روزی گردانید و به او بگوی حسن بن علی تو را پیغام فرستاده که پسر خود را احمد نام نهی. آن گاه، آن حضرت را وداع نموده، به حجّ رفتم و حجّ کردم و به سلامت وارد خانه شدم در روز آدینه، و به ابراهیم گفتم که: حضرت فرموده، نام پسرت را احمد کن. چون اصحاب به تهنیت به نزدیک من جمع شدند، مژدۀ قدوم مسرّت لزوم آن حضرت را به ایشان دادم که در آخر این روز آن بزرگوار تشریف می آورند پیش شما، تهیّۀ تدارک و عرض مسائل خود را آماده و مصمّم باشید! چون بعد از نماز عصر، همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم که ناگاه امام حسن عسکری علیه السلام داخل شده، بر ما سلام کرد و ما به دست و پای او افتاده، می بوسیدیم. پس فرمود که: من به جعفر بن محمّد وعده آمدن کردم و نماز ظهر و عصر را در سرّ من رأی کردم و آمدم عهدی تازه با شما و سؤال مهمّی که داشته باشید، تمام نمایم.
اوّل، نصر بن جابر عرض کرد: یا ابن رسول الله! پسر من نام او جابر است، کور شده،
دعا کن که بینا شود! فرمود: حاضر کن! چون حاضر کرد، دست مبارک بر چشم های او مالید، ناگاه بینا گردید و هر یک از ایشان حاجتی که داشتند، در قضاء حوائج ایشان مضایقه نفرمودند، مطالب ایشان را برآورد و در همان روز مراجعت به سرّ من رأی فرمود.
مسوّد اوراق می گوید که: مرحوم حاجی ملّا رضا استرآبادی - طاب ثراه - که جلالت قدر آن بزرگوار عمّا قریب مذکور خواهد شد، در کتاب مرشد الواعظین (1)که از مؤلّفات اوست، بعد از ذکر این خبر می فرماید که: مخفی نماناد که دور نیست که مراد از جرجان بلدة المؤمنین استرآباد باشد، چنان چه جمعی از اهل رصد و زیج آن را داخل جرجان دانسته اند نه طبرستان، مصدّق این سخن آن است که مسجدی در آن بلد، بالفعل شهرت به مسجد امام حسن علیه السلام دارد و آن جا را می گویند که احمد شریف بوده، به جهت قدوم آن حضرت به آن مکان، آن جا مسجد بنا کردند و در این اوقات تعمیر شده و نماز جماعت هم در آن جا [اقامه] می شود. در مجالس المؤمنین می فرماید که: اهل جرجان در تشیّع مشهورند و بر السنة جمهور به تصلّب در آن مذکور. و الله العالم.
*[محمّد بن علی استرآبادی] (2)
محمّد بن على الأسترآبادی از اجلاء روات اخبار ائمه اطهار علیهم السلام بود. شیخ صدوق - علیه الرحمة - در کتب خود از آن بزرگوار روایت می کند، ترضیه و ترحیم بر او می فرماید. در رجال ابو علی که مسمّا به منتهى المقال است، از تعلیقۀ استاد علّامه رحمه الله چنین می فرماید: محمّد بن علی بن عبدک استرآبادی کنیه او ابو محمّد است و از اهل جرجان است و به محمّد بن على عبدكى معروف است از کبار متکلمین در امامت است. مصنّفات بسیار دارد؛ از آن جمله کتاب تفسیر و کتاب ردّ بر اسماعیلیه است.
محمّد بن على بن ابراهيم الأسترآبادی از اعاظم علمای استرآباد است. کتابی در رجال
تصنیف نمود در تعلیقه علّامه آقا محمّد باقر بهبهانى -عليه الرحمة - به عنوان ابن علی بن كعب متعرض احوال او شده است.
محمّد بن ابی نصر گلنسیب بن عبدالحمید، الجرجانی در زمان خلفای بنی عبّاس بوده و وزارت منتصر بالله خلیفه بعد از او را نیز نموده، چون نوبت خلافت به مستعین بالله رسید، به سبب جرمی که از او صادر شده بود، او را اخراج، نموده، به جزایر مغرب روانه نمود. گویند: بسیار با تهوّر و غیظ و طیش بوده، روزی سوار شده بود و به جایی می رفت. کسی از رعایا، به عنوان تظلّم، به او عارض گردید و شکایت حال خود نموده، پا از رکاب برآورده، نیزه کوچکی که در دست داشت، چنان به سینه او زد که فوراً مقتول گردید. این خبر انتشار یافت، بعضی از شعرا در باب او این دو بیت را انشاء نموده [اند]:
قل للخليفة يا ابن عمّ محمّد *** أشكل وزيرك إنّه ركّال
أشكله عن ركّل الرجال و أن ترد *** مالاً فعند وزيرك الأموال
و خصیب مزبور که پدر اوست، از اهل فضل و بذل و سخا بوده است. امارت مصر را نیز تفويض به او نموده بودند، و ابونواس از بغداد به مصر به دیدن او رفته، و این قصیده را که بعضی ابیات آن را مسوّد اوراق تسوید نموده، برای او خواند. انعام موفور و بذل غیر محصور به او فرمود و از مصر مراجعت به بغداد نمود و قصیده این است:
تقول اللّتي من بينها خف مركبي *** عزيز علينا أن نراك تسير
أما دون مصر للغنى متطلّب *** بلى أنّ أسباب الغنى لكثير
فقلت لها واستعجلتها بوادر جرت *** فجرى من جريهنّ عبير
و عيني أكثر حاسد بك برحلة *** إلى بلد فيها الخصيب أمير
إذا لم تزر أرض الخصيب ركابنا *** فأيّ فتى بعد الخصيب تزور
فتى يشتري حسن الثناء بماله *** و يعلم أنّ الداثرات تدور
و مافاته جود ولا حلّ دونه *** و لكن يصير الجود حيث يصير
و لم تر عيني مود و أمثل مود و *** يحلّ أبونصر به و يسير
فمن كان أمسى جاهلاً بمقالي *** فإنّ أمير المؤمنين خبير
و ما زال بوليه النصيحة يافعاً *** إلى أن يرى في العارضين فير
إذا غاله أمر فإمّا كعبته *** و أما عليه بالكفاء تشير
إليك رمت بالقوم هوج كإنّما *** جمّاً جمّها تحت الرجال تبور
و إنّي جدير إذ بلغتك بالمنى *** و أنت بما أمّلت منك جدير
فإن تولني منك الجميل فأهله *** و إلّا فإنّي عاذر و شكور
*[امّ المؤيّد] (م 615 ه-) (1)
اُمّ المؤيد زينب بنت ابى القاسم، عبدالرحمان بن الحسن بن احمد بن عبدوس الجرجاني الأسترآبادی الأصل، در نیشابور متوطّن بوده و از جملۀ اهل علم محسوب می شود، و ادراک صحبت جمله ای از اعیان علما را نموده، اجازۀ روایت از آن ها را تحصیل نموده. در علم قرائت از ابی محمّد اسماعیل بن ابوالقاسم نیشابوری مجاز است و علم قرائت را از او أخذ نموده، و نیز حافظ ابوالحسن عبد الغافر بن اسماعيل بن عبد الغافر الفارسی او را اجازه داده است و از علّامه زمخشری صاحب کشّاف نیز اجازه گرفته و از غیر ایشان، از سادات اهل علم، نیز مجاز بوده است. در سال پانصد و بیست و چهار هجری متولّد شده و در شش صد و پانزده وفات یافته، مدفنش در نیشابور است.
*[فصیحی استرآبادی] (م 516 ه- ) (2)
علی بن محمّد بن علی، ابوالحسن بن زيد الأسترآبادي، المشهور بالفصیحی، شاگرد شیخ عبدالقاهر، جرجانی استاد ملک النحاة بوده. این چنین شاگرد و استاد ای عجب! بعد از خطیب تبریزی در مدرسه نظامیّه بعد او، مدرّس بوده و چون او را به تشیّع متّهم نمودند و حقیقت حال را از او پرسیدند، گفت: انکار مذهب خود نمی توانم کرد، از فرق تا قدم خود را شیعی می دانم. بنابراین او را از تدریس آن جا معزول ساختند، ابو منصور جوالیقی را به
جای او تعیین نمودند، و بعد از آن هر کس که پیش او جهت استقاله می رفت، به او می گفت:
منزلي الآن بالكرى والخبز بالشرى *** و أنتم تزحزحون اذهبو إلى من عزلنا به
یعنی اکنون منزلم به اجاره کردن است و نانم به خریدن، برخلاف ماضی که مدرّس بوده ام؛ یعنی توقّع سؤال و جواب از من نکنید، مبادا که شما از وظایف مدرسه نیز دور شوید. بروید نزد آن کس که در آن مدرسه به جای من منصوب شده، درس بخوانید. و بعد از آن، شیوۀ عزلت و وحدت ورزید و از آمیزش اهل زمان دوری گزید، و چون او را در آن عزلت معاتب ساختند، او در جواب این ابیات گفت:
الله أحمده شاكراً *** قبلاء حسن جميل
أصبحت مستوراً معافاً *** بین الحمد أجول
خلوا من الأحزان خفت *** الظهر مستغنى القليل
حراً فلا حكم على *** من المخلوق و لا سبيل
لم يسقنى حرص على *** الدنيا و لا أمل طويل
سيّان عندي ذوالغنى *** المتلاف و الرجل البخيل
و نفيت بالبأس المنى *** عنى وطاب لي المقيل
و الناس كلّهم لمن *** خفّ مؤنته خليل
شیخ اجلّ، ابوالفتوح رازی، در تفسیر آیه فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتوهُنَّ أُجورَهُنَّ.(1)آورده که این سکره که یکی از اهل سنّت است، در طعن شیعه و آن که ایشان نکاح متعه را حلال می دانند و هفتاد طلاق را که یک بار گفته شود، طلاق بائن نمی دانند، این چند بیت گفته:
يا من يرى المتعة من دينه *** حلاً و إن كانت بلا مهر
و لا يرى سبعين تطليقة *** تبيّن منه ربّه الحذذ
من هاهنا طابت مواليدكم *** فاجتهدوا في الجمل و الشكر
پس علی بن محمّد بن علی بن زید فصیحی در جواب او این ابیات گفته:
بناتكم يا منكري متعة الأولى *** راوحاً رضاً في دينهم غير منكرة
أما أنتم لاقيتم بقولة *** عبيد لهم فيما يرون مسخرة
و فعلى سكر أمات كلّ مصوب *** كما قاله في الطاهرين ابن سكرة
1) النساء/ 24.
در مجالس المؤمنین معنی ابیات ابن سكرة را چنین فرموده که: ای آن کسی که نکاح متع- را در دین خود حلال می بیند، اگر چه بی مهر باشد و به هفتاد طلاق متوالی را موجب جدایی زوجه و حرمت رجوع به او بی استیناف عقد نمی داند، بداند که از این جاست که فرزندان او طیّب و پا کند پس باید که در شکرگزاری آن، مراسم حمد و سپاس به جا آورد و مخفی نماند که آن چه گفته که متعه هر چند بی مهر باشد، جایز است، افتراء محض است؛ زیرا که به اتفاق جمیع علما شیعه، نکاح متعه بدون مهر، متعه بدون مهر منعقد نمی شود و صحیح نیست. و امّا ابيات فصیحی - علیه الرحمة- ، پس حاصل آن این است - که خطاب به ابن سکره و سایر اهل سنّت - که: ای منکران نکاح متعه که در صدر [اسلام] اوّل حلال و معمول بود! بدانید که دختران شما در دین خود به آن رضا داده اند و انکار آن نمی کنند و به آن مشغولند؛ لیکن شما در انکار آن تابع و بنده و مسخّر فتوای بعضی از مفتیان جاهل شده اید و ندانسته اید که فعل ما نکاح متعه را سدّ باب پاره شدن... آن کسانی است که قول ابن سکّره را می پسندند؛ یعنی اگر نکاح متعه معمول نباشد یک سنّی ... درست نمی ماند. و جواب مسأله هفتاد طلاق را نیز گفته؛ لکن زیاده از این مقدار که مذکور شد، از شعر او به دست نیامده، در سیزدهم ذی الحجه سال پانصد و شانزده وفات یافت.
*[میر سیّد شریف جرجانی] (م 814 یا 816 ه-) (1)
السيّد العلّامة، على بن محمّد بن على الحسينى الجرجاني، الشهير بالشريف، سيّد محمّد نوربخش و شیخ محمّد بن ابی جمهور به تشیّع او گواهی داده اند. سال ها در هجر تربیت علّامه رازی بوده و از آن محقّق امامی مذهب استفاده نموده. ذات شریف از غایت اشتهار به فضل و کمال، مستغنی از تعریف است؛ به ماهتاب چه حاجت شب تجلّی را؟
در سنه هفتصد و چهلم هجری در دارالمؤمنین جرجان از کتم عدم، قدم به عالم وجود نهاد و بعد از ترقی به سنّ رشد و تمیز، و يمن تربيت قطب المحقّقین علّامه رازی سرآمد محققین، امام و مقتدای علمای اعلام گردید. و در سال هفتصد و چهارم هجری که شاه
1) روضات الجنات 300/5؛ روضة الصفا، 452/8؛ ريحانة الأدب، 213/3؛ الضوء اللامع، 328/5؛ الفوائد البهيّة، ص 125؛ الكنى و الالقاب 358/2؛ مجالس المؤمنين، 218/2؛ مفتاح السعادة، 167/1؛ مؤلفين كتب چاپی، 377/4؛ هداية العارفين، 728/1
شجاع بن مظفّر در قصر زر منزل داشته، میر سیّد شریف به اردو رسیده، خواست که به پادشاه ملاقات نماید و او را بی واسطه به حال خویش دانا گرداند. در آن اثنا، مولانا سعدالدّین انسی صدر را دید به خدمت شاه شجاع می رود، خود را در لباس لشکریان به وی نموده، گفت: مردی غریب تیر اندازم، و از ولایت مازندران به این داعیه آمده ام که در نظر پادشاه سه چوبۀ تیر اندازم. امّید آنرکه هنگام فرصت، ملتمس مرا به عرض رسانید و در رکاب مولانا سعدالدّین تا در بارگاه پادشاه بیامد. مولانا گفت: تو در همین موضع توقف نمای تا رخت دخول حاصل کنم، چون مولانا به شرف ملاقات فائز گشت و سخن تیر انداز غریب را به عرض رسانید، فی الحال او را طلبید و امیر سیّد شریف به بارگاه درآمد. چون از کیفیّت تیراندازی پرسیدند: جزوی که از نتایج طبع شریف او، مشتمل بر اعتراضات بر اصحاب تصانیف بود، از بغل بیرون آورده، به دست شاه داد. شاه شجاع از مطالعه آن صحیفه به حال میر سیّد شریف دانا شده، مراسم تعظیم و تکریم به تقدیم رسانید و نقد و جنس بسیار انعام فرمود و آن جناب را با خود به شیراز برد و منصب تدریس دارالشفاء خود به آن سیّد فضيلت انتها تفویض کرد. شرح حالات او موجب تطویل است، به همین مقدار اکتفاء شد و در سنۀ شش صد و شانزده، در ششم ربیع الآخر، جهان فانی را بدرود گفت.
*[حسن بن محمّد استرآبادی](1)
اعیان الشیعة، 243/5-244، الذریعة، 383/13، 377/15- 378، 181/21 - 182؛ ریاض العلماء، 319/1- 325
الشيخ الفاضل، حسن بن محمّد بن الحسن الأسترآبادی در تفسير آيه وَ لا تُؤتوا السُّفَهاءَ
1) کمال الدّین (جمال الدّین) حسن (زنده در 891 ه) فرزند شمس الدين محمّد بن حسن، فقیه، مفسّر شیعی ایران در قرن نهم هجری است، خاندان وی از استرآباد به نجف اشرف کوچ کردند و کمال الدّین در نجف به دنیا آمد، پدر وی نیز از علمای عصر خویش بوده، او برخی از علوم را در محضر پدر آموخت، وی به تصوّف گرایش داشته و نماز جمعه را در عصر غیبت جایز نمی شمرده، آثاری دارد که عبارتند از:
اَموالِکُم از کتاب تفسیر آیات، احکام که از مصنّفات آن فاضل عالی مقام است، می فرماید که: حکایت کرد مرا پدر من که اسکندر استرآبادی عالمی متبحّر بود و از غایت همّت و استغناء از خلق، اوقات به تجارت می گذرانید. روزی میر سیّد شریف جرجانی او را در دمشق دید که بیاض لحیه اش از غبار نیل که در وقت فروختن آن به لحیۀ او رسیده بود، نیلگون شده بود؛ پس او را ملامت کرد. اسکندر از روی تعرّض به خدمت گفت که: این پیش من بهتر از آن است که غبار درگاه ملوک بر آن نشسته، و به سبب طمع در صلات و عطای ایشان، معتکف درگاه ایشان باشم و هر تصنیفی که کرده ام در آن نیز ضایع ساخته ام و گمان چنان است که در آن نیز معاقب باشم.
*[محمّد بن سيّد شريف جرجانی] (م 836 ه-) (1)
السيّد الفاضل مير شمس الدين محمّد بن السيّد الشريف العلاء الجرجانی به حليه فضل سرمدی و زیور خُلق محمّدی آراسته، و بر خطبۀ متوسّطه شرح کافیه که بنا بر وضوح عبارت، مستغنی از شرح است، شرحی نوشته و چون در بعضی فقرات آن خطبه، جهت سجع، تقدیم اصحاب بر آل واقع شده، خدمت میر نوشتند که تقدیم صحب بر آل هم چون تقدیم حرام است بر حلال. و از جمله مصنّفات او شرح خطبۀ مذکور است و شرح بدایۀ حکمت و شرح ارشاد نحو و شرح فوائد غيائيّه و شرح حاشية طوالع وحسب الاشارة والد بزرگوار، دور سالۀ فارسی منطق او را که مشهورند به صغری و کبری، در صغر سنّ تعریب نموده، به غرّه و درّه موسوم ساخته. (2)و در سنه شش صد و سی و هشت به جنّات عدن انتقال نمود.
*[محمّد بن حسن استرآبادی (م 686 ه-) (3)
محمّد بن الحسن الرّضى الأسترآبادی، آن امام مشهور است که شرح کافیه، ابن حاجب، بر
1) الذریعة، 59/6 175/14، فارسنامه 134/2 فهرست کتاب های فارسی مشار، 1191/1 کشاف الفهارس، ص 211؛ مؤلفین فارسی و عربی مشار، 628/5
2) حاشية على شرح تجريد العقائد الجديدة، حاشية على شرح تجريد العقائد القديمة و حاشية على شرح الدواني لتهذيب المنطق، از دیگر تألیفات وی به شمار می آید.
3) اعيان الشيعة، 151/9 - 153؛ تأسيس الشيعة، ص 131 - 133، الذریعة، 313/13، 391؛ روضات الجنات (ترجمه) 65/4 - 66 ریاض العلماء، 53/50 - 54؛ مشاهیر دانشمندان اسلام، 266/3؛ معجم المؤلفين، 213/30.
وجهی کرده که کسی شرحی چنان ننوشته، و در غالب کتب نحو، مانند او کتابی در جمع و تحقیق و حسن تعلیل نیست، و متأخّرین، همگی خود را عیال آن کتاب می دانند و آن را دست به دست می گردانند و شیوخ عصر و اسلاف ایشان در تصنیف و درس خود بر آن اعتماد می نمایند. و او را در آن کتاب با نحاة ابحاث بسیار است و مذهب و اختیار این است که او به آن متفرد است و آن شرح را بر وجهی که در خطبه آن ذکر کرده، در آستانه مقدّسه غروی، یعنی مشهد نجف مرتضوی، نوشته و گفته که اگر مقبول طبع اهل روزگار خواهد بود، از برکات وقوع آن در آن جوار است، و الّا از قصور طبع این خاکسار است. فراغ او از تألیف آن شرح، سال شش صد و هشتاد و سه بوده و در سال شش صد و هشتاد و شش وفات نمود. و او را شرح دیگر لطیف بر کتاب شافیه تصریف هست، و اگرچه آن نیز در مرتبه خود به غایت نفیس و شریف است، لكن التفات عامّه به آن به اندازه التفات به علم تصریف است.
*[ابراهیم استرآبادی] (1)
الثقة الجليل، ابراهیم استرآبادی، صاحب کتاب معروف به حسنیه است. جلیل القدر و عظیم المنزلة است. در سال نهصد و پنجاه و هشت به حجّ رفته بوده است، در دمشق این رسالۀ مزبور را از سیّدی گرفته، به ایران آورده و انتشار یافت.
و روایت مطالب حسنیّه که از کنیزان خانواده عصمت و طهارت است، در مجلس هارون الرشید، از شیخ ابوالفتوح رازی است و شیخ ابوالفتوح - عليه الرحمة - از اجلّاى اصحاب امامیّه اثناعشری است - رحمة الله عليهما-.
*[انظام الدّین استرآبادی] (م 921ه-) (2)
مولانا نظام استر آبادی - علیه الرحمة - از جمله ارباب فضل و سداد است و سلیقه اش به معما مناسبتی داشت. در اوائل حال، به آن فنّ توجه می گماشت و در اواخر که ختم
1) از مشاهیر شعرای شیعی است که ابتدا به سرودن معمّا می پرداخت و سپس از آن دست کشید و فقط به سرودن مراثی و مدایح ائمه اطهار علیهم السلام مشغول شد که تعداد آن ها به چهار هزار بیت می رسد. وی برادری شاعر داشت که مهدی تخلص می کرد. اعيان الشيعة، 110/3.
2) تاریخ نظم و نثر در ایران، ص 313؛ الذريعة، 1201/9 مجمع الفصحاء، 105/4؛ هفت اقلیم، 107/3 - 109.
المدققین، میر حسین نیشابوری، دقّت طبع خود را جلوه داد، معمّا بر طاق بلند نهاد، خدمت مولانا، به اتّفاق سایر ارباب معمّا، خاطر از آن صناعت پرداخت و آن را به جناب میر مذکور مسلّم داشت و از غایت صفای نیّت و خلوص طویّت به مداحی اهل البیت علیهم السلام روی توجه و اهتمام، نهاد، و از رشحات اقلام بلاغت، نظامش، ریاض سخنوری، نظارت پذیرفت و از برکات سحاب افادت هایش گل های گوناگون در حدائق دانش شکفت، و گاهی به گفتن مثنوی نیز مبادرت می نمود و کتاب بلقیس و سلیمان از جمله مثنویات اوست. در سال نهصد و بیست و یکم وفات یافت و از بعضی ثقات، این مسوّد اوراق، استماع نمود که مدفن شریفش در خارج دروازۀ استر آباد، که معروف است به دروازۀ دنگه کوبان، والآن آن دروازه خاکریز است و واقع در طرف شمال بلده مزبوره است، در قبرستان آن جا که وسعتی دارد، می باشد.
لوح مزارش که بالفعل موجود است، در آن مکان ناطق به این مطلب است و از جملۀ افراد بعضی از قصاید این است:
شب قضا از ماه نو کشتی در آب انداخته *** ز آفتابش لنگر زرّین طناب انداخته
از شفق گردیده، سرخ انگشت شست آسمان *** بس که بهر زاغ شب تیر شهاب انداخته
کرده رم زین دشت آهو مانده نقشی از سُمش *** گاه جستن نافۀ پر مشک ناب انداخته
چرخ را از سر فتاده افسر زرّین کمر *** چشم بر ایوان قصر بوتراب انداخته
آن شهر کز بهر کلب آستانش آسمان *** بر زمین هر شام قرص آفتاب انداخته
آن که با بغض تو طاعت کرد شبی تا به روز *** بی خرد بود کتان در ماهتاب انداخته
بر نظام افکن نظر شاها که چرخش آتشی *** در دل محنت کش و جان خراب انداخته
الشيخ العارف، الشيخ احمد، المتخلص به نسیم الأسترآبادی، از عرفای زمان و قطب دوران بود؛ مانند قطب العارفین سلطان بایزید البسطامی و شیخ ابوالحسن الخرقاني و غيرهم. دیوان مخصوصی دارد، معروف به دیوان نسیمی، و به نظر قاصر رسیده است، به سبک عرفا به نظم درآورده. دل سوخته داشت؛ از اشعارش مستفاد می شود. مدفنش در گذر سر پیر استرآباد در قبرستانی است که مسجد سر پیر در آن واقع است، صورت قبر بلندش بالفعل موجود است. از خيُوق و بخارا (1)و آن صفحات به زیارت مرقدش می آیند. والله العالم بحقائق أمره.
مولانا الأمير حسين الفندرسكى الأستر آبادی رحمه الله، فندرسک بلوکی است از ولایت استرآباد و او از سادات آن جاست. در کمال صلاح و سداد بوده در اکثر اصناف فضائل، متین و در خوش طبعی کلام بلاغت و نجابتش به غایت رنگین. در غزل بی بدل و در قصیده عدیم المثل است؛ چنان که از این دو بیت از کلام او مستفاد می گردد:
از مصحف جمال تو حرفی نگشته سهو *** در حیرتم که از چه بود در کنار خط
دیگر:
ابر چون خوان عسل گشته و باران از وی *** میل گل های چمن کرده چو زنبور عسل
مولانا میر والهى الاستر آبادی رحمه الله در فضل و بذل، قليل النّظر و در فتوّت و جوانمردی، کوی سبق از همگنان ربوده، و در میدان فصاحت و بلاغت، یکّه تاز بوده، و به حرفت قصّابی اشتغال داشت و در سخاوت مثل نداشت و مشهور به جوانمرد قصّاب این مطلع فرخنده از اوست:
مجنون به گوشه ز جفای زمانه رفت *** دیوانه اش مخوان که بسی عاقلانه رفت
1) از شهرهای ازبکستان
امیر مرادی الأسترآبادی، در علم و فضل و فنون حکمت، اشتهار تام دارد و در فصاحت و بلاغت، كالشمس في رابعة النّهارست، ولی اکثر اشعار او هجو است. این دو مطلع از اوست:
قضا ز مشک خطی به ابروی یار نوشت *** نیازمندی ما را بر آن کنار نوشت
دیگر:
عالم حظیره بدن خاکسار ماست *** چرخ کبود اطلس روی مزار ماست
میرزا محسن الاستر آبادی، اگرچه نجفی الاصل بود، ولی در استرآباد توطّن داشت و از مشاهیر بود. بعضی اوقات، در لباس سیه پوشان در می آمد، امّا شهاب زرگر را که از عیان آن جا بود به قتل آورد، حاکم او را گرفته مدّتی محبوس [کرد]. به هر حال این مطلع از اوست:
زمان پستی و ایّام سربلندی *** تفاوتی نکند پیش دردمندی ما
*[صدقی استرآبادی] (م 952ه) (1)
مولانا محمّد الأستر آباد رحمه الله المتخلص به صدقی، عالم کامل و شاعر فاضل بود. در اکثر علوم، خصوصاً علم فقه كمال مهارت داشت و در بحث علمی و فصاحت، بی نظیر زمان خود بود و در شعر و انشاء، یگانه دوران، امّا بسیار بی طالع بود. گویا که فلک کج رفتار ناسازگار کاری با اهل فضل غیر از این ندارد و عاقل از او در رنج و جاهل صاحب گنج.
چنانکه این راوندی می گوید:
كم عاقل عاقل أعليت مذاهبه *** كم جاهل جاهل تلقاه مرزوقا
هذا الّذي ترك الأوهام حائره *** و صيّر العالم التحرير زنديقا
و این رباعی از مولانا مشارالیه است و چه بسیار مناسب افتاده است در این مقام:
تا دور فلک کز زمین خواهد بود *** با اهل دلش همیشه کین خواهد بود
با شیوۀ پندار قرین خواهد بود *** تا بود چنین بود و چنین خواهد بود
1) احسن التواریخ، ص 406- 407؛ تاریخ نظم و نثر در ایران، 653/1؛ تحفه سامی، ص 80 - 82؛ الذریعة، 605/3؛ رياض العلماء، 454/2؛ هفت اقلیم 115/3- 116.
مولد او استرآباد است، امّا در کاشان ساکن بوده، اکثر، در کاشانه خود به افادۀ علوم ديني ونشر معارف یقینی اشتغال می نمود و فکر شعر می کرد، در توحید و منقبت بیشتر مایل بود. این بیت از اوست:
خطی است سرکتیبه این دیر دیرپا *** که آسوده زیست هر که رضا داد با قضا
مولانا ابراهيم الأستر آبادی، خط تعلیق را خوب می نوشت و از عرفای زمان خود بود. مدتی منشی سرکار فیض آثار، حضرت رضا - على ساكنها التحيّة و السّلام - بوده. اين مطلع از اوست:
منم جا داده از صحرای مشکین غزالی را *** برآورده به خوناب جگر نازک نهالی را
مولانا اسماعیل استر آبادی، پسر مولانا ابراهیم مزبور است. نستعلیق را خوب می نوشت، عرفان و حکمت و شعر نیز متسم بود و تخلّصش نجاتی است. این بیت از اوست:
دو دمسازیم ما و نی به کنج درد و غم با هم *** که می نالیم از درد جدایی دم به دم با هم
مولانا سلطان محمّد الأسترآبادی رحمه الله، او نیز پسر ابراهیم مذکور است و در فضل و هنر، امرش أجلّ است از توصیف. این بیت از اوست:
آمد بهار و هر طرفی صوت بلبلی است *** ساقی بیار می که عجب موسم گلی است
السيّد المعظّم الممجّد، السيّد محمّد الأسترآبادی، از اعاظم سادات و علمای استرآباد است و مدّت ها در استرآباد و جاهای دیگر تحصیل علوم نمود. در جمیع فنون علوم، کمال مهارت و حذاقت را تحصیل نموده. غایت اشتهار او، مغنی از تطویل بیان حال اوست. با ملّا جامی
معاصر بوده، روزی در ولایت غربت با ملّا جامی دچار (1)شد. از او پرسید که: تو کیستی؟(2)گفت: سیّدم و طالب علم و استرآبادی. ملّا جامی گفت: اختصار در کلام مطلوب است، می بایست گفت: کافر مطلق، و خود را و ما را از این همه گفت و شنید، فارغ ساخت.
هلالی استر آبادی، هر چند اجدادش از ترکان جغتایی است، امّا در ولایت استرآباد، نشو و نما یافته، در جوانی، بعد از خروج از تحت الشعاع طفولیّت، به سوی خراسان شتافته، از افق نیری طلوع نمود؛ چون نور قابلیّت در جبینش هویدا بود و مستهلّين مستأهلین آن جا، او را چون ماه عید به یکدیگر می نمودند.
بعد از قطع منازل فضائل و طیّ درجات فواصل، هلال آمالش به سرحدّ بدریّه رسید. في الواقعّ هلالی بود و از کثافت کسوف و احتراق مصون، و بدر منیری از او، همه نقصان محروس و مأمون.
دفعه اولی که به ملازمت میر علی شیر رسید، این مطلع را که از افکار ابکار اوست،
برای او خواند:
چنان از پا فکند امروزم آن رفتار و قامت هم *** که فردا برنخیزم بلکه فردای قیامت هم
میر را بسی خوش آمد، گفت: تخلّصت چیست؟ گفت: هلالی. فرمود: بدری! بدری! و او را بر مطالعه تحریص نمود و به تحصیل اشتغال نمود.
در واقع از فضلا بود و کمال شعر را بر آن کمالات افزوده بود. در مثنویّات سه کتاب به نظم کشیده؛ یکی شاه و درویش است که از اکثر مثنویّات استادان، در روانی الفاظ و چاشنی معانی سبقت یافته، رشک گلستان و غیرت بوستان است. این ابیات در وصف بزم از اوست: (3)
شاه را میل شد که باده خورد *** باده با مهوشان ساده خورد
مجلس آراستند و می خوردند *** می به آواز چنگ و نی خوردند
روی ساقی زباده گل، گل شد *** قلقل شیشه صوت بلبل شد
شد لب گلرخان شراب آلود *** هم چو برگ گل، گلاب آلود
عکس رخ در شراب افکندند *** در شفق آفتاب افکندند
لب شیرین به باده و برین *** چون رساندند گفت لب شیرین
خنده شاهدان شور انگیز *** گشت در جام باده شکر
پر می لعل شد پیاله زر *** ریز گل رعنا نمود پیش نظر
شیشۀ صاف از می دلکش *** چون دل صاف عاشقان بینش
دختر رز که شبانه منزل کرد *** گرم خون بود جای در دل کرم
در تعریف دریا این ابیات از اوست:
لب دریاست چون لب دلبر *** از برون سبز و از درون گوهر
این نه دریا که بود صد قلزم *** صد چو طوفان نوح در وی گم
موج آن سر به آسمان می سود *** یعنی از ماه تا به ماهی بود
از خوشی کف زنان که دارد درّ *** كف او خالی و کنارش پر
این بیت در تعریف تیر انداختن از اوست:
استخوان اگر نشان کردی *** تیر را مغز استخوان کردی
دویم: یوسف و زلیخا، این ابیات را که در پیری زلیخا گفته از اوست:
غم پیری سمن بر سنبلش ریخت *** ز آسیب خزان برگ گلش ریخت
بیاض موی او شد معجر او *** ببین که آخر چه آمد بر سر
سیه بادام او از جور ایّام *** شد از عین سفیدی مغز بادام
سیم: لیلی و مجنون: این دو بیت از آن اوست:
چشمش زاغی نشسته در باغ *** ابروی سیاه او پر زاغ
پاکیزه تنی چو نقره فام *** نازک بدنی چو مغز بادام
و این بیت از اوست:
ای که می پرسی ز من آن جا مرا منزل کجاست *** منزل او در دل است امّا ندانم دل کجاست
این قطعه مبارکه، از ابکار افکار اوست:
محمّد عربی آبروی هر دو سرا *** که هر که خاک درش نیست خاک بر سر او
شنیده ام که تکلم نمود هم چو مسیح *** بدین حدیث لب لعل روح پرور او
که من مدينه علمم و علی در است مرا *** عجب خجسته حدیثی است من سگ در او
در آخر، عجب حالتی دست داد که میان شیعه مشهور به تسنّن بود، و عبدالله اوزبک او را کشت که شیعه است، در سال نهصد و بیست و نه. گویند که: چون او را به کشتن می بردند، سر او شکسته شد، چنانچه خون به رویش دوید، در آن محلّ این مقطع را خواند:
این قطره خون چیست به روی تو هلالی *** گویا که دل از غصّه به روی تو دویده
خواجه غياث الدين البستكجى الأسترآبادی رحمه الله برادر مرحمت مآب خلد نصاب حکومت دستگاه خواجه مظفر الدين بن المرحوم الشهيد خواجه فخرالدّین البستکچی است، طبع صافی و سلیقه وافی داشته؛ چنان چه از این مطلع ظاهر می شود:
اگر چه نیست روا سجده بتان کردن *** تو آن بتی که ترا سجده می توان کردن
و مرحوم خواجه مظفرالدّین، مدفنش در استرآباد است، در مدرسه دارالشفاء و در سنه نهصد و چهل و دو هجری وقفنامه موقوفاتی را که بر آن مدرسه وقف نموده، ثانیاً مختوم نموده صحت آن را نوشته، واصل وقفنامه که به نظر فاخر رسیده، نهصد و بیست و یک، مورّخ بود. منشأ خيرات وفيره و مبرّات كثیره بود و در استرآباد به سمت حکومت نیز اتّسام داشت. مدرسه مزبوره از بناهای خواجه مبرور مزبور سعادت نصاب است و شرط نمود که مدرّس طبیب امامی در آن تدریس نماید، و شرط مفصّله در آن وقف نامه قرار داده که به مرور دهور اندراس یافته، معمول نمی شود، و در این سنوات از فرط کهنگی، اکثر حجرات و آلات و ابنیه آن ها روی به انهدام نموده، قریب الانعدام بود.
محقّق کامل و مجتهد باذل، سرکار آقا و مولی، آقای حاجی سیّد صادق استر آبادی - سلّمه الله تعالی مساعی جمیله در تعمیر آن مصروف و مبذول می فرمایند، و از بنیان اصلی، آن را خراب نموده، در مقرّ آن تجدید عمارت مدرسه جدیدی از موقوفات و صدقات جاریۀ آن مرحمت مآب است، پنجاه و دو سهم از یک صد و چهار
سهم از رودخانه خواسته رود که وقف بر شرب و استعمال اهل بلد و نواحی آن نموده است، از دروازه معروفه به دروازه فوجرد خارج می شود، طواحين و آب دنگ های خارج بلد و داخل آن کاملاً با آب دائرند و فاضل آن در مزرعه مزبوره می شود. الحقّ حقّ احیاء موات، بر نفوس ماضيه وموجودين و من سيوجد دارد - سقى الله ثراه و جعل الجنّة مثواه. -.
*[مهدی استرآبادی] (1)
مولانا مهدى الأسترآبادى - برّد الله مضجعه - برادر مولانا نظام معمایی است که سابقاً مذکور شد. در نهایت خوش طبعی و علمیّت و با فقر و مسکنت بود. و به کمال فهم و فضیلت آراسته بود. در سنه نهصد و بیست و پنج، به هدایت اِرجِعي إلى رَبِّك راضِيَةً مَرضية (2)تقرّب جوار رحمت ایزدی یافت.
این غزل از اوست:
ساقی نبود بی ادبی ها عجب از ما *** ما مردم رندیم نیاید ادب از ما
المنّة لله که به صد مرحله دور است *** اندوه و غم از یاد و نشاط و طرب از ما
یا رب سببی ساز که بیرون برد آزار *** زان طبع که آزرده شد بی سبب از ما
ترسم که طلب کاری عشّاق نداند *** شوخی که برد عقل و خرد بی طلب از ما
مهدی لقب خود سگ آن یار نهادی *** باشد که بماند به جهان این لقب از ما
این مطلع نیز از اوست:
شب روشن است کنج غم از برق آه *** ما این هم غنیمت است ز بخت سیاه ما
عشرتی استرآبادی مغنّی بی باک، بود پیوسته با مردم نزاع می نمود. این بیت از اوست، و نعم ما قال:
چو غنچه اهل دل همه در خون نشسته اند *** نظاره کن که تنگ دلان چون نشسته اند
بابا صفای قلندر استرآبادی، از مجرّدان و عرفای استرآباد است و با هر که اختلاط می کرد، می گفت که: زودتر به من چیزی بدهید تا بروم، که من کعبم و به هر که ملاقات کرده ام، یک ماه نرسیّد که مرده یا کشته شده؛ امّا شیرین سخن و خوش طبع بود. این مطلع از اوست:
دوش ای دل دیوانه بدان مست رسیدی *** او مست و تو دیوانه چه گفتی؟ چه شنیدی؟
نورى الأسترآبادی، قصه خوان و نرّاد بود. مسافرت بسیار کرده بود و زحمت بی شمار کشیده، این بیت از اوست:
بس که دل از دست آن گل خواری هجران کشد *** غنچه سان سر در گریبان، پای در دامان کشد
الشيخ على الأسترآبادى - طاب ثراه- كملين علماء و مجتهدين و مجاز از ابوسعید حسن بن عبدالله [و] محمّد بن الاعرج الحسینی است، و او مجاز است از فخر المحققين و او از والد ماجدش علّامه حلّى - طاب ثراهم- و جلالت قدر او زیاده از آن است که وصف توان نمود.
السيّد الجليل النبيل العارف، مير أبو القاسم الفندرسكى الأسترآبادي، السيّد الجليل النبيل العارف الروحانى المرتاض و ذو الكشف و الكرامات و المناقب و المفاخر الظاهرات - أسكنه الله جنانه و أفاض عليه من شأبيب غفرانه - از اعاظم سادات رفيع الدرجات، نسب شریفش به امام همام، موسی بن جعفر الكاظم- عليه الصّلاة و عليه السلام - می رسد. حالت تجرد و تفرّدش از توصیف و تعریف مستغنی است. همواره به ریاضات و مجاهدات اشتغال داشته، افاضه انوار حقایق و دقایق و رموز مخفيّه ونكات خفیّه بر ضمیر بلندش از
فيّاض مطلق حقیقی گردید، و اقتباس عكوس واشعۀ نور الأنوار به صفای باطن خود نمود؛ آیینه خواطرش قابل انعکاس حقایق اشیاء شد.
در عالم ظاهر و باطن، قطب الاقطاب و مرجع اولیاء و احباب شد. در اطراف و اکناف سیاحت می کرد و در دریای معانی روحانی سیاحت می نمود. در هر صورت مسلّم، اهل فال واهل حال بود. ممالک تجرید و تفرید را تسخیر نموده، هر که به دامن همّتش چنگ زدی به مقامات رفیعه رسیدی. علی الجمله، ذکر اوصاف بلندش موجب تطویل است.
از برکات بلانهایات آن قبلۀ اهل حال، آثار جلالت و بزرگی، در خانواده جلیله اش، خلفاً عن سلف الى زماننا هذا، باقی است اولاد، امجادش، از بنات و بنين، به حصر در نمی آید و تا کنون حکومت و بلوک فندرسک و ما والاه می نمود. مقرب الخاقان، میرزا علینقی خان سرتیب، خلف مرحوم میرزا اسعد الله خان، خلف مرحوم میرزا علینقی خان، در این زمان به مراسم حکومت آن حدود قیام و اقدام دارد. بنی اعمام او که هستند، همه صاحبان شرافت همّت و جلالت می باشند.
مدفن شریف مرحوم مبرور، میر ابوالقاسم رحمه الله در تخت فولاد اصفهان است و بقعۀ مبارکه اش مزار قاطبه اهل جهان است. از اقصی بلاد هندوستان، به قصد زیارت او، مخصوصاً، راه می نوردند. وقتی از اوقات، به اعتقاد این که بدن و جسد میر - عليه الرحمة - کیمیا بوده است، مرتاضین هندوستان، اتفاقی کرده مخفیانه به اصفهان، که قبر شریف او را نبش کنند و جسد او را ببرند. متولّی بقعه مباركة مير - عليه الرحمة - شب هنگام در خواب دیدی میر -عليه الرحمة - را، و از نیّت آن ها- در خواب - او را اخبار نمود. چون صبح شد، اعاظم و اشراف را از این معنی اطّلاع داده، همگی اهتمام ورزیده، مقدار معیّنی از اطراف قبر را کندند، عرضاً و طولاً و عمقاً، قیر اندود کردند. سدّی حائل چون سدّ اسکندر، ما بین جسد شريف و آن يأجوج صفتان، از قیر قرار دادند و این کیفیّت، گوشزد خواص و عوام گردیده است. حاجتی به بسط و شرح نیست.
و از جمله کرامات مير - عليه الرحمة- که غایت اشتهار كالشّمس و الضّحی را دارد، این است که وقتی از اوقات به بلدی از بلاد هندوستان، که از اقاصی آن بلاد است، در ایّام سیاحت تشریف برده بود. اهل آن بلد از قدیم الزّمان بت پرست بودند و به هیچ وجه طریق اسلام نپیموده بودند. در کلیسای اعظم ایشان درآمد. براهمۀ هنود با او صحبت داشته، از
مذهب بت پرستی، ایشان را نهی می فرمود و در آن مجمع، ایشان را به اسلام ترغیب می نمود و انواع دلائل و اقسام براهین از طرفین در میانه آورد. بزرگ ایشان، در مقام استدلال بر حقیقت مذهب بت پرستی و عبادت اصنام و بطلان ملّت اسلام و طریق آیین حضرت سیّدالانام، خدمت میر عرض کرد که: ظواهر امور منتهی به بواطن آن ها می شود. حقیّت ظواهر کاشف از حقّیت بواطن است. واقعیّات کارها و نفس الامر آن ها، حافظ صور ظواهر آن ها می باشند. اگر عبادت اصنام باطل است و ملّت اسلام حقّ است، چرا معابد و مساجد اهل اسلام بیش از پنجاه و شصت سال دوام ندارد و کلیسای عابدین اصنام، زیاد از هشت صد هزار سال، ثبات و بقا دارد؟ این نیست الّا حقیّت بت پرستی و بطلان ملّت مسلمانان، و الّا باید قضیّه برعکس باشد.
میر - عليه الرحمة - در جواب فرمود که: این معنی دلیل است بر حقیّت مذهب و ملّت اسلام و بطلان طریقه عبادت اصنام؛ زیرا که چون اسم خداوند عالمیان که خالق زمین و آسمان و و جميع مراتب امکان استّ در نمازها و دعاها و مناجات ها و منبرهای اهل اسلام در هر شبانه روزی مکرّر مذکور می شود، آن بناها از کثرت عظمت و جلالت و مقدار شأن آن اسماء نمی تواند که متحمّل گرانی عظمت آن ها شود، و به حکم فَلَمَّا تَجَلّى لِلجَعَلَ جَعَلَهُ دَكَاً (1)و آيه شريفه لَو اَنْزَلنْا هَذا القُرْآن عَلَى جَبَل لِرَأيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِن خَشْيَةِ الله (2)روی به اندکاک و انهدام می نمایند، و عجب در این است که با وجود تحقّق این مطلب، این مقدار ازمنه، دوام و ثبات دارند و علی الفور خراب نمی شوند.
برهمن معارض گفت که: این دعوی را باید در معرض امتحان درآورد، میر - علیه الرحمة - قبول فرمود. قرار را بر فردای آن روز داد. چون شب شد، روی نیاز به درگاه بی نیاز نهاد. به تضرّع و الحاح، در انجاح مقصود که مقام اتمام حجّت و اقامه آن است، اشتغال فرمود؛ پس به مضمون صدق مشحون لَنْ يَجْعَل الله للْكافِرينَ عَلَى الْمُؤمِنينَ سَبيلاً (3)و آیه شریفه اُدْعُوني اَسْتَجِبْ لَكُمْ (4)نتيجه اجابت مترتب گردید و از عالم غيبي مير - عليه الرحمة -
ملهم گردید. چون فردا شد، از صبح تا زوال، اکابر و اصاغر و رجال و نساء آن بلد، ازدحام تمام و غوغای تمام در حوالی مقرّ اصنام نمودند؛ و در اوّل زوال، مير -عليه الرحمة - قدوم میمنت لزوم در کلیسا نهاده، بر بام کلیسا بالا رفت، صدا را به تکبیر و تهلیل، به جهت اذان، بلند فرمود. جمیع ارکان برج و باروی آن بلد و خانه ها به اضطراب و تزلزل بیفتاد. چون از اذان فارغ شد، درون کلیسا تشریف برده، پشت به لات و منات و روی به قبله حقیقی و کعبه واقعی نموده، نماز ظهرین را به جای آورد و با کمال تضرّع و خشوع و دعا مناجات و توجه تامّ و استدعای ترتیب اثر، از سجده شکر فارغ شد و به همان الهام دوباره از مبدأ فيض ملهم گردید. علی الفور، بر سبیل فرار، از عمارت کلیسا بیرون آمد؛ بیرون آمدن مير- عليه الرحمة - همان و خراب شدن کلیسا همان. به نحوی ارکان و آلات و ابنیه آن خراب شد که مانند ذرّه و غبار گردید. بادی وزیدن گرفت و به امر مسخّر الرّياح، آن غبار را در هوا و فضای تحت السماء منتشر نمود، که اثری از معبد والهۀ باطله باقی نماند و بدین جهت، همۀ اهل آن بلاد و نواحی آن بلد به شرف اسلام مشرّف شدند و از خوبان و نیکان اهل اسلامند. مرحوم حاجی ملّا احمد نراقی - طاب ثراه - در مثنوی خود، این مطلب را به نظم درآورده است.
طبع نظم نیز داشت و کلمات مستحسنه از میر - علیه الرحمة - در هر باب به ظهور رسیده. این دو بیت را از غزل او مسوّد اوراق، به جهت انموذج، در این صحیفه درج نمود:
شرب مدام شد چو میسّر مدام به *** چون می حرام گشته به ماه حرام به
یک بوسه از لب ده یک بوسه از رخت *** تا هر دو را چشیده بگویم کدام به
و از افکار ابکار اوست:
چرخ به این اختران نغز و خوش و زیباستی *** صورتی در زیر دارد هر چه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت *** بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
این سخن را در نیابد هیچ و هم ظاهری *** گر ابونصرستی و گر بوعلی سیناستی
جان اگر نه عارض ستی زیر این چرخ کهن *** این بدن ها نیز دایم زنده و برپاستی
هر چه عارض باشد او را گوهر باید نخست *** عقل بر این دعوی ما شاهد و گویاستی
می توانی گر ز خورشید این صفت ها کسب کرد *** روشن است و بر همه تابان و خود تنهاستی
صورت عقلی که بی پایان و جاویدان بود *** با همه و بی همه مجموعه و یکتاستی
هفت ره از آسمان بر فوق ما فرمود حق *** هفت ره از چرخ از دنیای تو عقباستی
نیابد از دری بر آسمان دنیا پر است *** ورنه بگشایند به روی که چه دریاواستی
می توان از راستی آسان شدن بر آسمان *** راست باش و راست رو که آن جا نباشد کاستی
این گهر از رمز دانایان پیشین سفته اند *** پی ببرد بر رمزها هر کس که او داناستی
و منها:
عقل کشتی آرزو گرداب و دانش بادبان *** حق تعالى ساحل و عالم همه دریاستی
قول زیبا نیست بیکردار زیبا سودمند *** قول با کردار زیبا لایق و زیباستی
گفتن نیکو به نیکویی نه چون کردن بود *** نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستی
نفس را چون بندها بگسیخت باید نام عقل *** چون به بی بندی رسد بند دگر برجاستی
و منها:
نفس را این آرزو یا بند دارد در جهان *** تا به بند آرزویی بند اندر پاستی
نیست حدّی و نشانی کرد کار پاک را *** نی برون از ما و نی بی ما و نی با ماستی
و منها:
گفت دانا نفس ما را بعد ما نبود وجود *** می نماید بعد ما نفسی که او ما راستی
گفت دانا نفس ما را بعد ما حشر است و نشر *** هر عمل امروز کرد او بر جزا فرداستی
گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بود *** گفت دانا نفس بی انجام و بی مبداستی
گفت دانا نفس ما را جاودان باشد وجود *** در جزا، و از عمل آزاد و بی همتاستی
گفت دانا نفس هم در جا و هم بی جا بود *** گفت دانا نفس نی در جاونی بی جاستی
گفت دانا نفس را وصفی نیارم هیچ گفت *** نی به شرط شیء باشد نی به شرط لاستی
این سخن ها گفته دانا هر کسی از وهم خویش *** در نیابد گفته را کاین گفته ها معمّاستی
هر کسی بر دیگری آرد دلیل از گفته *** در میان بخت و نزاع و شورش و غوغاستی
نکته ای از بومعین آرم در استشهاد خویش *** گر چه آن در باب دیگر لایق این جاستی
هر کسی چیزی همی گوید به نزد رأی خویش *** تا گمان آید که او قسطای بی لوقاستی
کاش دانایان پیشین می بگفتندی تمام *** تا خلاف ناتمامان از میان برخواستی
جان عالم گویمش گر ربط جان دانی بین *** در دل هر ذرّه هم پنهان و هم پیداستی
هر که فانی شد به او یابد حیات جاودان *** ور به خود افتاد کارش بی شک از موتاستی
إلى آخر القصيدة، تركناها، تحرّزاً عن التطويل.
السيّد السند المعتمد مير محمّد باقر الداماد الأسترآبادي، السيّد السند المعتمد، سناد الأحكام و عماد الإسلام، جامع المعقول و المنقول، أعلم الحكماء و المتكلّمين، مير باقر الداماد الأسترآبادى - عليه الرحمة - جلالت قدر و شأن و بزرگواری او در فنون علوم معقول و منقول، از متقدّمین و متأخرین، چون آفتاب عالمتاب بر هر ذرّه از ذرّات موجودات و افراد کائنات ظاهر و هویدا و لایح و آشکار است.
دختر زاده مرحوم مبرور محقّق ثانی شیخ علی کرکی قدس سره است و جلالت قدر شیخ بزرگوار - طاب ثراه - أظهر من الشّمس و أبين من الرمس است. در این مقام موضع ذکر آن نیست، کتاب مستطاب جامع المقاصد که شرح حاشیه بر قواعد علّامه حلّى - طاب ثراه - است و سایر کتب مصنّفات او گویا بر این معنی است. و مرحوم مبرور جنت مکان، شیخ عبد العالى - طاب ثراه - خالوی میر جنت سریر - عليه الرحمة - است.
منشأ و مولد آن بزرگوار، استرآباد است؛ لیکن توطّن در اصفهان - حفت عن طوارق الحدثان - فرموده بود. مرقد شریف و مضجع منیفش در تخت فولاد اصفهان است. معاصر مرحوم مبرور رضوان مکان، شیخ بهایی - علیه الرحمة بوده است. در علم حکمت و کلام معقول، فاضل جلیل و در علوم نقلیّه و شرعیّه و فقهيّه و اصولیّه، بی عدیل و در فنّ شعر عربی و فارسی ید طولی داشت. الحقّ اعجوبه ای از اعاجیب روزگار بوده و در اوائل و اواخر، مانند آن صاحب مناقب و مفاخر، دیده ای ندیده و گوشی نشنیده. ابونصر فارابی را شریک سابق خود در تعلیم نام می برد و شیخ الرئیس بوعلی سینا را شریک سالف خود در ریاست اداء می فرماید و قائل عَلّمَ آدَم الأَسماء (1)خالق جمیع اشیاء، گواه است که گزاف نفرموده، بلکه خیلی هضم نفس و تواضع نموده و در کمال ادب به آن معلّم و این
1) بقره / 31.
رئیس حرکت فرموده. و از جمله مصنّفات اوست کتاب مستطاب قبسات وكتاب صراط المستقيم و كتاب حبل المتین و در حکمت و فقه، راه نجات عالمیان است. و حواشی که كتاب كافى ومن لا يحضره الفقیه نوشته و حواشی که بر صحیفه سجادیّه تحریر فرموده و رساله در نهی از تسمیه مهدی علیه السلام.
شیخ بزرگوار، شیخ محمّد بن الحسن الحرّ العاملي - طاب ثراه - در کتاب أمل الآمل می فرماید که: از مصنّفات اوست کتاب مستطاب عيون المسائل و كتاب خلّة الملوك و كتاب تقويم الايمان وكتاب أفق المبين و كتاب رواشح السماويّه وكتاب سبع الشّداد و كتاب ضوابط الرضاع و كتاب ايماضات و تشریفات و كتاب شرح استبصار و غیر ذلک از کتب و رسائل و اجوبه مسائل. و رسالۀ دیگر در این که منسوب به هاشم از طرف مادر از سادات است، مانند منسوب به هاشم از طرف پدر و جمیع احکام این است. در سال هزار و چهل و یک این جهان فانی را رحلت فرمود و در جنّت الفردوس اقامت نمود - برّد الله مضجعه و طيّب رمسه- .
*[ملّا محمّد امین استرآبادی] (م 1011 ه-) (1)
استاد المحدّثين المولا، ملّا محمّد امين، محمّد شريف الأسترآبادی - طاب ثراه - فاضل محقّق و ماهر مدقّق است در علم اصول و علم حدیثّ ولی به حسب طریقه اخباری، صرف صلب محض بحث بوده و او اوّل کسی است که بر مجتهدین و طریقه ایشان باب طعن را مفتوح نمود و فرقه ناجیه اثنا عشریّه را منقسم نمود به اخباری و مجتهد.
کتاب فوائد المدنيّه از مصنّفات اوست. تشنیع و توبیخ بر مجتهدین در آن کتاب بسیار نموده، بلکه ایشان را به تخریب دین مبین نسبت داده است و این خلاف صواب و سداد و موجب تضییع کلّی و فساد گردید. و در کتاب فوائد المدنيّه مذکور نموده است شرح اصول کافی و شرح تهذيب الاحكام، وردّ ملّا جلال و سیّد صدرالدّین را که بر حواشی شرح جدید تجرید نوشته اند، در آن کتاب نیز نموده و کتاب فوائد و دقائق و حقائق علوم.
شیخ بزرگوار در کتاب أمل الآمل فرموده است که: فاضل مذکور شرح تهذیب و شرح
1) اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، ص 277 - 289؛ الذريعة، 46/8، 83/13، 358/16؛ ریاض العلماء، 35/5 - 37؛ روضات الجنات 196/1 - 214؛ فوائد الرضويّه 398/2؛ قصص العلماء، ص 321 - 322.
استبصار را نوشته ولی تمام ننموده، و از اوست رساله ای در بدا و رساله ای در جواب شیخ طبری و رساله ای در طهارت خمر و نجاست آن و غير ذلك.
شيخ محقّق مدقّق ما شيخ يوسف بحرینی رحمه الله در لؤلؤ البحرین می فرماید: و رأيت بخطّه رحمه الله حاشية على شرح مدارك مسودّة تتعلّق ببعض كتاب الطهارة، تشهد بفضله و دقّته وحسن تقريره.
در مدینه منوّره و مکّه مشرّفه مجاورت داشت و در سال یک هزار و سی و سه هجری در مکّه به عالم قدس ارتحال فرمود.
و در کتاب أمل الآمل مسطور است که: سیّد صدرالدّین در کتاب سلافة فرموده است: إنّه غلظ - قدّس الله نفسه الزكيّة - بمحمّد و آله خير صلوات الله عليه و عليهم أجمعين.
*[میرزا محمّد استرآبادی] (م 1026 یا 1028 ه-) (1)
المولا المعظم التحرير والماهر المفضال الخبير الممجّد الأمجد، میرزا محمّد بن علی بن ابراهيم الأسترآبادي، فاضل محقّق مدقّق و عابد ورع، عارف به علم حدیث و رجال بوده است. کتب ثلاثه رجال (2)که کبیر و اوسط و صغیر است از مصنّفات نقیه اوست، و از تصنیفات اوست کتاب شرح آیات الاحكام و حاشیۀ تهذیب و رسائل متعددۀ دیگر. شرح حالات او در كتب رجال مشهور و معروف و ذکر آن در این کتاب از قبیل تحصیل حاصل و خارج از طریق مألوف است و سیزدهم ذیقعدة الحرام یک هزار و بیست و دو هجری به عالم باقی رحلت فرمود - عطّر الله مرقده الشريف -.
*[سلطان حسین واعظ استرآبادی] (3)
الفاضل الجليل و الكامل النبيل، سلطان حسين الواعظ الأسترآبادی قدس سره جامع کمالات بود و در فنون فضائل حریص. از اخبار و احادیث ائمّه اطهار علیهم السلام و تفسیر و قصص و حکایات
1) روضات الجنات، 288/7-290؛ رياض العلماء، 116/5؛ فوائد الرضوية، ص 554 - 555؛ قصص العلماء، ص 322.
2) كبير = منهج المقال، وسيط = تلخيص الاقوال في معرفة الرجال و صغير = توضيح المقال.
3) وی از شاگردان شیخ بهائی (م 1030ه-) بوده است و پس از پایان تحصیلاتش در اصفهان به زادگاهش بازگشت و به تألیف کتاب و ارشاد مردم مشغول شد. از جمله کتاب های وی، تحفة المؤمنين در اصول دین، عبادت و مواعظ ذخائر الواعظین، در اخلاق و مواعظ، را می توان نام برد که به فارسی نگارش یافته اند. الذريعة، 473/3 - 474؛ ریاض العلماء، 254/2؛ شهیدان راه فضیلت ص 321.
و فتاوی فقهای سلف - رضوان الله علیهم - اطلاع کامل داشته. مؤلّفات متعدده مستحسنه از او به نظر قاصر رسیده است که به خط خود قلمی داشته. در اوایل دولت صفویه، عموماً در عهد شاه صفی - رفع مقامه - خصوصاً، بوده است. ولی قوه تحریر و تقریر او در نهایت بود؛ کتب بسیار و مطالب بی شمار از اهل فضیلت به خط خود نوشته و بسیار سریع الکتابت بوده است و در سخنوری منطبق اهل روزگار بود و در استرآباد عمر خود را، پس از کسب فضائل، غالباً به وعظ گذرانید؛ به مواعظ شافیه و نصایح کافیه در رؤوس منابر، خلق را ارشاد می فرمود و از حضیض شقاوت به اوج سعادت می رساند.
در بعضی از مؤلفات او دیدم که نوشته بود، واعظ حقیقی خداوند عالمیان است؛ و استدلال به آیات مبارکات عديده نموده؛ مثل آية إنِّي أعظكَ أن تَكونَ مِنَ الجاهِلين (1)و آيه يَا أيُّهَا النَّاس قَد جائَتكُم موعِظَةُ مِن رَبِّكُم (2)و ساير آيات شریفه که در این باب در قرآن مجید است و از این جهت شیوۀ مرضیه موعظه را معمول می داشت.
در کتابخانه اش از کتب علما، مجتهدین و از احکام و آیات و اخبار و از مصنّفات بسیار بوده است و همه آن ها را وقف نموده است بر اولاد و بعد بر طلبه علوم استرآباد و غالب آن ها را به خطّ خود نوشته [بود]. خوش اسلوب و شیرین می نوشت و در آخر عمر به سعادت شهادت فائز گردید. مرقد شریفش در حظیره مخصوصه است و در استرآباد در گذر سر پیر که در حال حیات، آن موضع را به جهت مدفن خود تمهید فرموده است.
در سنۀ یک هزار و هشتاد هجری شهید شد و هنوز آن بقعه مبارکه و بنای شریف، باقی و برقرار و معروف است. عازم استرآبادی، تاریخ شهادت او را به نظم درآورده، در این اوراق درج شد؛ چنان که در لوحی از سنگ در ایوان آن بقعه نگارش شده است و نصب بر دیوار غربی روی به مشرق نموده اند. و آن ابیات این است:
واعظ نيكو سلطان حسین *** مظهر صنع خدا سلطان دین
در کف دشمن ز ما شیر قضا *** کشته شد ناگاه با شمشیر کین
از غم این گوهر دریای علم *** آسمان زد مغفر خود بر زمین
ترک این محنت سرا کرد و نهاد *** رو به سوی روضه خلد برین
از برای خدمتش بستند صف *** حور و غلمان از یسار و از یمین
عازم از روی ادب کردم سؤال *** سال تاریخش ز عقل دوربین
با دو چشم خون فشان گفتا بگو *** شد شهید این هادی راه یقین
و در بعضی از مصنّفات آن شهید سعید دیدم که نوشته است که: در این اوقات، استرآباد از اهل اجتهاد خالی است و قضات منصوبۀ از قبل سلطان عصر، مرتکب امورات شرعيّه و بیان مسائل و تکالیف ناس می باشند، و در مقام تشنیع و توبیخ ایشان برآمده که این طريقه خلاف شرع مستطاب است و رساله نهی از این منکر برای ایشان وضع نموده و استدلال به آیات و اخبار نموده است. و ظاهراً تا اواخر دولت صفویّه نیز به همین نحو معمول بود تا زمان سلطان نادر. پادشاه مؤید این است، این که بسیاری از وقفنامجات و سجلّات و نوشتجات نقل و انتقال املاک استرآباد و غیرها، که از زمان صفویه تا حال باقی مانده و ملاحظه می شود غالب آن ها ممهور و مکتوب به خط و مهر صدور عظام و قضات و شيوخ الاسلام [بود]. بلی صاحبان فضل و عرفا و اهل حال همواره بوده اند و تعرض آن ها موجب تطويل مخلّ و محلّ است.
فلهذا، ترك تعرّض احوالات آن ها را اصوب و انسب است و متعرّض آن ها نگردید.
الخطيب الأديب، سلطان ابو الحسن الخطيب الأسترآبادی قدس سره ادیب کامل و خطیب فاضل بود. خلف مرحوم مبرور سلطان حسین واعظ مرقوم واعظ مرقوم است. در عصر خود شهره آفاق و نادره زمان بود و از فیوض صحبت او در حکایات و قصص و تواریخ منتفع می شدند و از علوم ادبیّه و مقدمات، کمال اطّلاع داشت، و الله اعلم بحقائق الامور.
علي بن داوود الخادم الأسترآبادي، صاحب کتاب انساب المواصب است. عالم متبحّر و فاضل ماهر بوده است. تحقیقات رشیقه و تدقیقات انیقه دارد و با اطلاع کامل خبرویّت تمام از آیات و روایات و ائمه اطهار وقصص و حكايات و كتب و اصحاب بوده است، از ملاحظه کتاب مزبور که نوشته است، معلوم می شود که چقدر در مذهب تعصّب داشته
[است]. خوش طبع و لطیف و شیرین کلام است، در دولت صفویّه، در زمان سلطنت پادشاه خلد اساس، شاه عبّاس ثانی بود. زحمت ها و مرارت ها در تحصیل معارف و عقايد حقّه کشیده و بحمدالله همواره حلاوت آن را چشیده، به عالم قدس ارتحال نمود - طاب ثراه-.
المرحوم المبرور، میرزا مهدی خان نادری استرآبادی - ما شاء الله- از علم و فضل او که در اوائل و اواخر، چون او صاحب فضل و اطلاع از علوم، چشمی ندیده و گوشی نشنیده [است]. در علم لغت و تفسير و نحو و صرف و منطق و معانی بیان و رجال و تاریخ و نظم و نثر و انشاء و سیر و تواریخ، مقتدر، متبحّر و فاضل، کامل [و] ماهر بود.
عبارات رشیقه و مضامین رقیقه دقیقه انشاآت او و درّه نادری و غیره، سرمشق متقدّمین و متأخرین است. چنان که صد نفر کاتب تند تحریر بنشینند و قلم نگارش اوصاف و تحریر فضائل او را در سرانگشت بگیرند، سال های دراز به انجام نتوانند رسانید؛ آخر الامر، اعتراف به عجز و اقرار به قصور خواهند نمود، همانا که کافی الکفات صاحب بن عبّاد ثانی، بلکه اوّل است.
اگر استر آباد را هیچ صاحب فضلی نبود، الّا او، هر آینه کفایت می کرد، در تفرّد آن بلد به توصیف؛ و برابری می کرد با اوصاف جميع بلدان، بلکه می افزود.
چو خورشید سر بزد از کوهسار *** دگر شمع کافور ناید به کار
قُلْ لَئن اجْتَمَعْتَ الاِنّسِ وَالْجِنّ عَلَى أنْ يَأتُو بِمِثلِ هذَا القُرآن لا يَأتونَ بِمِثْلِهِ وَ لَو كانَ بَعْضُهُم لِبَعْض ظَهيراً. (1)
المحقّق العارف، الآقا سيّد على الأسترآبادى، ابن المرحوم الآقا محمّد ولى - طاب ثراه - والد بزرگوار و ولد عالی مقدار در علم و فضل سرآمد اقران خود بودند، کتابی مسمّا به مفتاح النّجاح است، در شرح دعای صباح از مصنّفات آن مرحمت مآب، که همه را به قانون علم کلام تصنیف کرده بودند، به نظر رسید و چه بسیار خوب نوشته اند - لله درّه -، اکنون در خانواده جلیله
1) اسراء/ 88
ایشان موجود است. ولی مخصوصاً جناب آقا سيّد على - طاب ثراه - حالتی دیگر است، سوای حالت والد بزرگوار - رفع مقامه - و عالمی دیگر داشت و رای عالم پدر عالی مقدار، در مقام عشق و عرفان طی مراحل نموده بود. از خواندن و بیان معنی مثنوی عارف، رومی، چنان حظّی بر می داشت که از اهتراز و انبساط، حالتش دگرگون می شد. در علم جفر، درست کار کرده بود و هیچ وقت، غالباً در شبانه روز، خود را از اشتغال به آن معاف نمی داشت - طاب ثراه -.
السيّد السند، الحاج سيّد مفيد الأسترآبادی، علم اسلام و مروّج انام در دولت خاقان مغفور، ابوالنّصر فتحعلی شاه قاجار - رفع مقامه فى دار القرار- بود. کافّه امورات شرعیّه را در استر آباد، به استحقاق، متصدّی بود. در علم فقه و اصول و حدیث و سیر و تواريخ و حكايات سلف و قصص ماضین، کمال مهارت و حذاقت داشت. و در زهد و ورع و تقوا و عبادت و شب زنده داری و خوف و خشیت و بكاء، بين الأقران ممتاز بود.
در مسائل فقهیّه و اخبار، مصنّفات و مؤلّفات عدیده دارد؛ بعضی از مسودّه بیرون آمده و بعضی هنوز در مسوّده باقی است. در سفر زیارت و طواف بیت الله الحرام، در جمیع منازل، ذهاباً و اياباً و وقوفاً، آن چه سرگذشت او بود که از هر که استماع می نمود، مضبوط در اوراق می فرمود. رسائل عدیده، در اصول عقائد فارسیّه، و عربیّه، از آن خلد مکین، مشاهده گردید. در توصیف او همین بس است که از اهل دنیا او را محسوب نمی توان داشت. صرف آخرت، نصب عين او بود. زبان خامۀ مسوّد اوراق، از بیان مناقب و مفاخرش قاصر است.
والد مرحمت مآبش، جناب کمالات انتساب، آقا احمد - طاب ثراه - نیز دارای فضائل و فواضل بود. نستعلیق را بسیار خوب می نوشت. کمال صداقت را، ولد امجدش، چون والد ممجّدش دارا بود و از شوائب تزویرات و فنون حیل اهل زمان، معرّا و مبرّا بود. بعد از طاعون عظیم که در یک هزار و دویست و چهل و هفت هجری در استرآباد واقع شد، به جوار رحمت ایزدی پیوست - رحمة الله عليه- .
خانواده جلیله و اقارب و عشایر نبیله اش در استرآباد، از بنی اعمام و غیر هم، چون اغصان اشجار به هر سمتی شاخ و برگ فراوان برآورده اند و همواره در کمال عزّت و احترام می باشند.
مولانا، آقا سيّد محمّد تقى الأسترآبادي رحمه الله، نوری بود از شجره طیّبه مباركه مرحوم مبرور، حاجی سیّد مفید معظّم اليه - طاب ثراهما - از سادات صحيح الاصل و النسب و جليل الاقدار و الرتب، نسب شریفش به امام همام، امام موسی کاظم- عليه و على آبائه و اجداده و ابنائه الصّلاة و السّلام - منتهی می شود. در فنون علوم توجه داشت، بسیار محتاط و مقدّس، با زهد و ورع و تقوا، اکثر عمر شریف خود را در غیاب عالمیان، صرف نموده بود. مدّت متمادی از طرف آخر عمر، مجاورت ارض اقدس مشهد مقدّس رضوی علیه السلام را اختیار نموده بود. در همان سرزمین بهشت قرین، به جوار ایزدی پیوست - برّد الله مضجعه الشريف - [و] در جوار آن بزرگوار مدفون گردید.
السيّد السند الجلیل، آقای حاجی میرزا کوچک الاسترآبادی - طاب ثراه - جليل القدر، عظيم المنزلة، نبيل النسب، با كمال فضل و زهد و ورع و تقوا بود. در استرآباد از معاریف و مشاهیر و از اهل عزّت و حرمت بود. مسجدی در استرآباد بنا فرموده، در محلّه میدان واقع است، همواره نماز جماعت در آن به جا آورده می شود. مصداق «و من بني لله مسجداً الله له بيتاً في الجنّة» گردید، بدین جهت و سایر اعمال حسنه و افعال مستحسنه در دار الخلد مستقرّ شد - علیه الرحمة و الرضوان- .
*[ملّا رضا استرآبادی] (1)
حاجی ملّا رضا الأسترآبادی، حجّة الاسلام و المسلمين آية الله تعالى في الأرضين، حاجی ملّا رضا الأسترآبادى - رضوان الله تعالی علیه - از نواب عامّه حقيقى واقعى نفس الأمرى امام عصر - عجل الله فرجه و سهّل مخرجه - بود. در استرآباد سال های سال، به امور احکام شرعیه و مسائل و بیان فتاوی و احکام شرعيّه اشتغال داشت. در دولت خاقان مغفور - طيّب الله رمسه - خدمت های نمایان به شریعت نموده بود، توجّهات و عنایات سلطانی را
1) مولى محمّد رضا بن محمّد صادق الأسترآبادي، الذريعة، 308/20؛ الكرام البررة، 253/2؛ وحید بهبهانی، علی دوانی، ص 142، 240
مورد و مشمول بودند. آن مرحمت مآب از تلامذة جليله و اجلّ تلامذة محی مراسم الشريعة الغرّاء في دسن الماء، استاد فی الکلّ، آقای بهبهانی، آقا محمّد باقر - طاب ثراه - می باشد.
در علم فقه و اصول و رجال و حدیث، سمت استادیّت داشت. مصنّفات بسیار دارد؛ از آن قبیل کتاب شرح مفاتیح است که در فقه، تحریر فرموده اند. کتابی است کبیر - و قد أجاد و أفاد لله بلاده - هر کس کتاب او را ملاحظه کند از اهل لسان، می داند که چقدر [علم] داشته است و چه استادیت در آن خرج داده است، اکنون نسخه اصل در استرآباد موجود است. مسوّد اوراق، این ابیات را در توصیف کتاب منظور، انشاء نموده و در دیوان قصاید نوشته است:
کتاب قد حوى كلّ المعالي *** علا في العالمين عن العوالي
ففي أوراقه روض الجناني *** و في ألفاظه عقد اللئالي
تميل له القلوب كما تميل *** الرجال على العرائس في المجال
تنزّه عن عديل أو بديل *** تعالى عن شبيه أو مثال
فإنّي فأظفرت على النظير *** نظرت إلى يمين أو شمالي
فلا تستبعدنّ ما قد ذكرناه *** و لا تعجب منیفک عن مقال
ألم تسمع بما قد قيل قدماً *** أتيت به بعنوان المثال
فإن تفق الإمام وأنت منهم *** فإنّ المسك بعض دم الغزال
فخذه مصاحباً في كلّ حين *** أنت في النهار و في الليالي
و أرجو من الهي أن نظفر *** نصب ما طاعتي حسن المال
قبولت لصح برهان طريق *** إلى نحو الهداية و الكمال
و این کتاب را با سایر کتب کتابخانه مبارکه، وقف فرموده است بر مدرسه رضویّه که خود در حال حیات بنا نموده، و هنوز از حوادث روزگار ناتمام مانده واقع است. مدرسۀ مزبوره در محلّه نعلبندان، مسجدی و آب انباری متصل به مسجد در قرب دروازه مشهور به دروازه بسطام بنا فرموده [است]. تاریخ بنای مسجد و آب انبار مزبورین را مرحوم میرزا محزون استر آبادی چنین گفته است: «بکن نماز، بخور آب، لعن کن به یزید». علاوه بر استجماع فضائل و اجتهاد و سلوک طریق صواب و سداد، طريق وعظ و ارشاد خلق را
در منبر مسجد جامع استرآباد، بعد از نماز جماعت در ماه مبارک رمضان و غیر آن می نمود. آن مسجد از غایت از دحام و هجوم عام به جهت نماز و استماع موعظه از خلق پر می شد که جای عبور و مرور نبود، ید طولی و زبان گویا در تقریر موعظه داشت. و معروف است که در وقت ذکر مصیبت در موعظه، در مدّت عمر خود، به قدر حوض همان مسجد جامع، از دیده خلایق اشک سرشک گرفته بود.
شب ها مأکولات در زنبیل می کرد و مخفی به لباس تبدیل، در خانه یتیمان و بیوه زنان و بی کسان و فقرا و غربا به سر می برد. بعضی از عسسها که او را دیده بودند در بعضی اوقات، به ایشان سپرده بود که مادام الحیات بروز ندهند. پس از وفات آن بزرگوار اخبار کردند. و از آن جمله است کتاب مرشد الواعظین (1)که در مو عظه به جهت انتفاع عوام به فارسی نوشته اند، مشتمل بر اخبار و احادیث وذكر مجالس بكاء و ابكاء بر سیّدالشهداء و سایر شهدا - عليهم الصلاة و السّلام - در مطائبه و مزاح، از باب انصاف به حسن خلق، قليل النظیر، بلکه عادم النظیر بود. و اگر ذکر مطائبات آن بزرگوار شود، این مختصر گنجایش آن ها را نخواهد داشت.
ولد ارجمند عالی مقدارش، ملّا محمّد باقر - طاب ثراه- در عین ترعرع در تحصیل علوم شرعیه در عنفوان شباب، در حال حیات آن مرحمت مآب، سبقت نمود و به دارالقرار شتافت. پس از وفات والد بزرگوار، جسد شریف او در کربلای معلّی، در مقبره مرحوم آقا سیّد محمّد - طاب ثراه - مدفون گردید - طاب ثراهما و رفع مقامهما- .
المجتهد العالم الربّانى والمحقّق العارف الصمداني، الحاج مبلّا عبدالله الأسترآبادي - طاب ثراه - در دولت شاه شهید، آقا محمّد شاه - طاب ثراه- و برخی از دولت خاقان مغفور، در استر آباد به مرافعات و احکام شرعیّه، به استحقاق اشتغال داشت. از اهل حال و اهل باطن بود، بسیار جری و قوی القلب در ترویج شرع مستطاب و حریص در نشر احکام شرع شریف و انفاذ آن بود، فضائل و مناقبش را این اوراق متحمل نمی تواند شد، در کمال زهد و ورع و تقوا و احتیاط در امر دین مبین و در عرفان حقیقی، کمال آشنایی داشت.
1) الذريعة، 308/20.
مولانا حاج ملا صالح الأسترآبادی، از اهل علم و فضل و اجتهاد بود، اباً عن جدّ خانوادۀ جلیله نبیله می باشد. غالباً از شش پشت بیشتر الی زماننا هذا، از علم این خانواده خالی نبوده است. و آن بزرگوار بنفسه، عظیم القدر والشأن است.
در علم فقه و اصول ماهر بود. تحریرات بسیار از آن بزرگوار به نظر قاصر رسیده، منتهای مداقه و احتیاط را مرعی می داشت و از قوت نفس و اثر باطنی به مرتبه ای بود که هر که با او، از نادانی در آویختی، به سزای خود رسیدی و هر کس سر وصول به مقصود وی را وجهه خود قرار دادی، مستمسک به ذیل او شدی و به مقصود رسیدی. سال ها در نشر احکام شرعیّه خدمت فرموده بود. منشأ و مولد آن بزرگوار استرآباد است و مدفن شریف در استرآباد، در طرف غربی مسجد جامع، روبه روی در مسجد است. لوح مزارش معلوم و آشکار است - يرفع الله الله قدره-.
الفاضل الجليل و المحقّق النبيل، الحاج ملّا آقا بابا الأسترآبادى = طيّب الله رمسه- بزرگواری بود در علم و فضل کم نظیر، بسیار خوش نفس و خوش تقریر، مرجع احکام شرعيّه انام و در دولت خاقان مغفور - رفع مقامه في دار السرور - به امور شرعیه استرآباد رسیدگی می نمود. در مدرس او بسیار اجتماع می شد، از گوشه نشینی و انزوا در زاویه خمون بسیار خوش داشت. کم آزار و کم حرف بود، ولی در مجلس درس، معلوم می شد که بحری بود زخّار؛ في الحقيقه مصداق العالم اذا تكلّم فهو بحر موّاج و اذا سكت فهو بحر عمیق بوده است - طيب الله رمسه الشريف-.
العالم الربّاني و الفاضل الصمداني، الحاج ملّا عباسعلى الأسترآبادی رحمه الله پس از فراغ از تحصیل علوم در عتبات عالیات معاودت به موطن اصلی خود، که استرآباد است فرمود. مجلس درسش همیشه منعقد بود و در درس فقه، گوی سبقت از همگنان ربوده بود. در مقام واعیه ریاست، هر روز زحمت ها کشیدی و مقدّماتی فراهم آوردی و نتایجی بر آن،
مترتب گردانیدی. از غوغای عام در استرآباد، این ولایت خالی نبود، ولیکن چون در امر دین و آیین بسیار غیور بود و این خصلت فطری بود، گویا شغلی به جز این نداشت. در ابتدای امر مرحمت مآب آقا محسن شیخ الاسلام استر آباد - طاب ثراه - که از معاریف و مشاهیر است، تقویت آن بزرگوار را بیاندازه می فرمود و در آخر، خود را کناره گرفت. قضیّه را که نظر داشت، نتیجه برعکس می بخشید. علی الجمله، مقام فضل وحسن تقریر و بزرگواری و بلند خیالی او، جای انکار اهل روزگار نبود. برادرش کلانتر استرآباد بود، قبیله و عشیره آن بزرگوار بسیارند، تعداد نمی توان کرد، از مشاهیر این ولایت می باشند.
المحقق المدقّق والعارف البارع، الآخوند ملّا محمّد تقى النوكندي الأستر آبادی رحمه الله دارای فضائل و فواضل کثیره بود. در غالب علوم مسلّط، و كمال سلطنت در علم معقول و مشرب عرفان را داشت، فقه و اصول و مقدمات را در مدرس خود درس می گفت. و کتاب خواجه حافظ و مثنوی مولانا، ملّای رومی، را نیز تدریس می کرد، علما و مجتهدین که در آن زمان بودند، زبان طعن بر او گشودند و صریحاً او را ترک و توبه دادند؛ چون دید کار از این قرار است. به موجب «تراك أمكنة إذا لم أرضها و يرتبط بعض النفوس حمامها»، ترک اقامت این ولایت فرمود و به جایی دیگر شتافت مدّت ها در دارالخلافه تهران بود، تا آن که این جهان فانی را بدرود گفت - رحمه الله تعالى-.
مولانا ملّا ابو على الأسترآبادی، در مدرسه مشهوره به مدرسۀ دارالشفاء استرآباد تدریس می فرمود. بسیار فضیلت مآب و از علوم با اطلاع بوده است، محقّق اهل عصر خود، خوش تقریر در مجلس درس و غیره می باشد. کتب بسیار تحصیل نموده، بود، اکثر این [کتب] را هم به خطّ شریف خود نوشته، متجاوز از دویست جلد را وقف بر علمای استرآباد نموده و شرط کرده است که بیرون نبرند. به عالم باطن راه و آشنایی داشته است. خانه خود را که در جنب همان مدرسه است، بر تعزیه سیّدالشهداء علیه السلام وقف نموده، همه ساله به وقفیّت معمول و دایر است - اعلی الله مقامه-.
ميرزا محزون الأسترآبادی علیه السلام بسیار خوش مشرب و محبوب القلوب، شیرین زبان و خوش کلام بود. طبع لطیف و ظریف داشت و سلوک طریق اهل حال می نمود، طبع نظم خوبی داشت و در زمان او شاعر تر از او در استر آباد کسی نبود و دیگران کمال ستایش در باب او منظور می داشتند، در مراثی و نوحه جات و شبیه سازی، اشعار بسیار ساخته و دفترهای فراوان داشته و دارد.
مقامات بهشت عنبر سرشت را، بدین خدمت نمایان، تحصیل کرد، آغاز و انجام عمرش، مختوم به خیر، در نامۀ کرام الکاتبین گردید - لله درّه-.
میرزا مشفق الاستر آبادی و میرزا مهجور الأسترآبادی کمال رفاقت با یک دیگر داشتند و طریق نظم و اشعار را می پیمودند. دیوان مخصوص هر یک دارند و افکار بسیار خوب از هر یک به ظهور رسیده، ذکر آن ها موجب تطویل است - رحمهما الله تعالى-.
جناب آقا کاظم بزرگ، قاضی دارالمؤمنین استرآباد، به سمت علوم اتّسام داشت. علوّ همّتش را این ورقه، گنجایش تحریر ندارد و این زبان را، قدرت بر تقریر نیست. رتّاق، فتّاق، نطّاق بوده است. خط بسیار خوشی داشت، امور شرعیّه استرآباد را متصدّی بود. خانواده ایشان همواره جلیل، نبیل بوده و می باشند و تا این اوقات، سرّش معلوم نشد که اولاد ذکور این خانواده، از یک زیادتر نبوده اند؛ همیشه منحصر به یکی بوده است و نسبت این آقا کاظم موجود، در این زمان که سمّی الجدّ است به این نحو است.
آقا کاظم بن آقا احمد بن آقا کاظم بن آقا احمد بن كاظم القاضي الأستر آبادی - طاب ثراه - و آن مرحمت مآب خلف خلد نصاب، قاضی مفید بوده است. فرمانی از کریم خان وکیل زند، به نظر قاصر رسید که به جهت مرحوم، آقا کاظم نوشته بود، به جهت یادگار صورت آن نقل شد. صورت فرمان این است:
فرمان عالی شد آن که، عالی حضرت، رفیع منزلت، حقایق مرتبت، علّامی، آقا محمّد کاظم، قاضی دارالمؤمنین استرآباد، به توجّهات خاطر خطیر اقدس والا، امیدوار بوده،
بداند که در این وقت به جهت تنظیم و تنسیق امور شرعيّة دار المؤمنين مزبور، منصب قضای آن جا را، کماکان به آن عالی حضرت تفویض و رجوع دادیم، که چنان چه اسباب و طریقی که باید در ترویج امور شرعيّه ودفع و رفع منهيّات و فجره، لوازم سعی به عمل آورده، در هر باب آثار دینداری و حقّ شناسی خود را بر پیشگاه ضمیر منیر اقدس والا ظاهر ساخته، در حلّ و عقد و قبض و بسط مهامّ انام، بر وفق شریعت حضرت خیر الانام عمل نموده، از جاده شرع مطاع انحراف نورزند.
و از آن جا که ترقيه حال عماد الله، منظور نظر حقّ شناس است، عالیجاه سیادت و نجابت پناه، حقایق و معارف آگاه، حاجی سیّد فضل الله را به خدمت ایالت و حکومت دار المؤمنين مزبور سرافراز فرمودیم. می باید که آن عالی حضرت علامی، عالیجاه مشار الیه را حاکم بالاستقلال خود دانسته، از سخن و صلاح حالی او، بیرون نروند و اعزاز و احترام او را از لوازم گذارند. کدخدایان و اعزّه و اعيان و رعايا، عالی حضرت مشار الیه را، قاضی دارالمؤمنین مزبور دانسته و مهر او را، در نوشتجات وسجلّات مناط دانسته، تخلّف جایز ندارند. مستوفیان فرمان عالی را، لازمه ثبت نمایند و در عهده شناسند. تحریراً فی شهر صفر المظفّر سنة 1283.
نقش مهر: يا من هو بمن رجاه كريم.
العالم الصفي و الفاضل الوفي، جامع المعقول و المنقول، حاوى الفروع و الأصول، آخوند ملّا اسماعيل الأسترآبادى - طاب ثراه - جدّ أبى مسوّد اوراق است. در کمال علم و فضل بود و در علم کلام و حکمت، یکّه تاز میدان تحقیق و تدقیق، در مدرسه معروفه به «درب نو» تدریس می فرمود و مصنّفات و مؤلّفات بسیار دارد. بسیاری از اهل علم، در زمان خودش از تقریرات و تحقیقات و تفسیرات و تحریرات و تدقیقات و افکار دقیقه رشيقة انیقه اش، منتفع و بهره مند می شدند. سرآمد اهل عصر خود بود و مشهور آفاق و اطراف، در حسن خط نسخ و نستعليق نظیر نداشت، نسخ را مخصوصاً چنان می نوشت که به خط مرحوم میرزا احمد نیریزی (1)مشتبه شد، بلکه تمیز ممکن نبود، الّا به اعتراف خودش، از
1) از مردم نیریز فارس و از خوشنویسان معروف سده دوازدهم هجری است، چند فقره کتب ادعیه و کتیبه های دو طرف ایوان چهل ستون اصفهان به خط اوست. ريحانة الادب، 276/6
جمله مصنّفات اوست تعلیقه ای که بر شرح لمعه نوشته اند. سبحان الله از جودت فکر بكرش و مشرب فقاهتش که عارف به کسان علم منقول می گفت که همانا بهره ای از منقول ندارد و عالم به علم منقول می گفت که همانا بهره ای از معقول ندارد. و طبع نظم هم داشت. عربيّاً و فارسيّاً می ساخت و مثنویاتی به نظم در آورده است، مسمّا به نان و پنیر. در حسن تقرير، عدیم النظیر و علی کلّ حال در استر آباد، پس از خدمت های نمایان در شریعت طاهره و انتفاع خلق از فیوض علوم او، به جوار رحمت ایزدی پیوست و جسد شریفش به وادی السّلام نقل شد، در آن جا مدفن گردید عطر الله مضجعه الشّريف- .
العالم العليم و النحرير، الأفخم، آخوند ملّا محمّد بن زلفعلى الأسترآبادي - طاب ثراه - در مقدّمات کامل و در علم حکمت و کلام، مخصوصاً فاضل بود. عمر شریف خود را در فنون علم حکمت صرف نموده بود، تدریسش منحصر بود به همین دو علم، بسیار حريص و ولوع بود در تحریر مطالب حکمیّه. کتب بسیار در علم حکمت جمع نموده بود، و حواشی بسیار از افکار خود بر آن ها نوشته، لیکن بسیار شدید الغضب بود بر تلامذۀ در مجلس درس، به غیظ و طپش غالباً حرکت می فرمود. وقتی از اوقات، کتاب شوارق بسیار خوش خط از جدّ مرقوم مسوّد این اوراق، عاریه گرفته بود و به جهت اصحاب و جلسای مجلس درس، از آن کتاب درس می فرمود. زوجه اش در حیاط مدرس آمده، از ضروریات خانه، چیزی جزئی، با او اظهار کرد که در خانه نیست. بر سبیل تغیّر جواب داد... در ثانی، زوجۀ آن جناب در مقام ردّ جواب، متغیّرانه با (1)او سخن گفت. مولانا از حال طبیعی بیرون رفت، همان کتاب شوارق را سلاح خود قرار داده، به جانب او انداخت که بر او صدمه زند، کتاب مزبور در حوض بیفتاد و فاسد گردید.
چون خبر به صاحب کتاب مستطاب، که جدّ بزرگوار مسوّد اوراق است رسید، بسیار افسرده خاطر گردید. در ثانی، شوارقی دیگر تحریر فرمود و در آخر این نسخه جدیده، کیفیّت آن را به عبارات رشیقۀ عربیّه، نقل و حکایت کرد. و به همین تقریر، حکایت شستن زوجه مرحوم علّامه حلّی که مادر فخر المحقّقین است قواعد علّامه را، به جهت آن که بر
1) در اصل: «به»
سبیل افترا به او گفته بودند که: علّامه حلّی زوجه ای اختیار کرده است در کربلا، درج نمود و با انحصار نسخۀ علّامه به همان یک نسخه، که مسوّده بود و هنوز از روی آن استنساخ دیگر نشده بود، معلوم است که چقدر تأثیر می کند. چون علّامه رحمه الله از او سؤال کرد که چرا چنین کردی؟ در جواب عرض کرده بود که: خرّبتَ القواعد، خرّبتُ القواعد؛ همه را ذکر کرده بود و این نسخه قواعد که الآن در دست علما و مجتهدین است، نسخۀ دیگری جدید است که تصنیف فرموده است - رحم الله معشر الماضيّين و رفع مقامهم في اعلى عليّين-.
المحقّق المدقّق التحرير و الفاضل الكامل الخبير، ملّا مهدى الجزى الأسترآبادی، در علم فقه واصول و حکمت و کلام و نجوم و هیئت کمال مهارت و صداقت داشت. عمر شریف خود را در استرآباد به تدریس فنون علم گذرانید، بسیار با زهد و ورع و تقوا و در نهایت احتیاط، در امور دینیّه می فرمود. در غایت مظلومی و مجهولی بود، غالباً ضعيف البنيه و نحيف الجسم بود. آثار علوّ مقدار و جلالت، از ناصیه اش هویدا و آشکار بود. و قادر بر استخراج تقویم بود؛ امّا استخراج نمی فرمود و در علم مجسطی و هندسه و حساب و سایر علوم ریاضیّه مهارت کامله داشت. در این اوراق که معنی بر اختصار است، ذکر اوصاف حمیده اش نمی گنجد؛ به همین قدر اختصار و اقتصار شد.
مولانا الآخوند، ملّا حسن الحاجي آبادی الأستر آبادی، اگرچه در ابتداء شباب از بابت حسن صوت که داشت به روضه خوانی و ذکر مصیبت اشتغال داشت، ولی به جهت حسن استعداد و ملاحظة «العلماء ورثة الانبياء»، آن طريقه را اعراض فرمود، به تحصیل علوم اشتغال نمود. در استرآباد و عتبات عالیات، به جهت تحصیل علم، عمر خود را گذرانید، فاضل کامل شد و به جهت ارشاد خلق در ماه مبارک رمضان در مسجد بازار، بعد از نماز جماعت که خود امامت می فرمود، موعظه می نمود. خلق بسیاری از فیوض ارشاد او مستفیض شدند - طاب ثراه -.
مولانا ملّا احمد الكبارى الاصل، الأسترآبادی المسکن، پس از تحصیل علوم شرعیه در
عتبات عالیات، مراجعت نموده، در استرآباد متوطّن گردید. با آن فقر و مسکنت، با کتاب علوم و تدریس در مدرسۀ «دربنو» اشتغال داشت. تدریس در آن مدرسه می فرمود، در مسجد همان مدرسه امامت می نمود، جمیع عمر خود را به همین منوال گذرانيد - طيّب الله قبره الشريف-.
*[ملّا محمّد جعفر استرآبادی] (م1263 ه-) (1)
1.آب حیات، به فارسی در اصول دین؛ 2. أجوبة المسائل، به عربی و فارسی؛ 3. الإشارات، در کیفیّت نیّت عبادات؛ 4. أصل الأصول، در اصول دین به فارسی؛ 5. أصل العقائد الدينية؛ 6. أعمال العلوم، در قواعد علوم ادبی و منطقى؛ 7. أعمال مسجد الكوفة؛ 8 أنيس الزاهدين وجليس العابدین، در نوافل و تعقيبات و ادعيه؛ 9. أنيس الواعظين و جلیس الفائزين، در مواعظ قرآنی مشتمل برسی مجلس؛ 10. الایجاز، در قواعد علم درایه و رجال؛ 11. إيقاظ النائمين، در حکایات و مطايبات؛ 12. البراهين القاطعة، به، نظم، در شرح تجريد العقائد خواجه نصیرالدّین طوسی؛ 13 تحفة، العراق، در اخلاق؛ 14. جامع الرسائل، اثرى منظوم در حدود چهل هزار بیت؛ 15. جامع الفنون، در دوازده علم که به عقیدۀ او دانستن آن ها شرط اجتهاد است؛ 16. الجامع المحمّدی، در طهارت، نماز، زکات و غیره؛ 17. مدائن العلوم؛ 18. مظاهر الأسرار؛ 19. موازين الأحكام؛ 20. مصابيح الدجى؛ 21. ملاذ الأوتاد؛ 22. لب الألباب و جز آن ها.
الذريعة، 1/1 و 455/2 و 83/3 و 31/6؛ روضات الجنّات (ترجمه)، 476/2 - 480؛ الكرام البررة، 253/1 - 257؛ مکارم الآثار، 83/1 - 92.
المحقّق الكامل و المجتهد الباذل شریعت مدار، الحاج ملّا محمّد جعفر الأسترآبادي - رفع مقامه في فرادیس الجنان - مانند آفتاب عالمتاب، از اشعۀ آن جناب، علما و اطياب
1) محمّد جعفر، معروف به شریعت مدار و متخلص به والی، از بزرگان فقها و مجتهدان عصر خود، در نوکنده از روستاهای بلوک انزان استرآباد (گرگان) به دنیا آمد و مقدّمات علوم را در زادگاهش فرا گرفت. در جوانی برای تکمیل تحصیلات به بارفروش رفت، پس از چندی رهسپار عتبات گردید و در محضر درس صاحب ریاض (سیّد علی طباطبایی م 1131 ه-) حضور یافت و به دریافت اجازه اجتهاد نایل شد. در سال 1231ه- به استرآباد بازگشت و سپس به قزوین رفت، پس از چندی که فتحعلی شاه به قزوین آمد و با شیخ دیدار کرد، از فضل شیخ آگاهی یافت وی را به تهران دعوت کرد و مورد تکریم خود قرار داد. وی در تهران به تدریس پرداخت و در سال 1241 ه که جنگ دوم ایران و روس درگرفت، به جهاد با روس ها رفت. در بازگشت از جهاد، رهسپار حجّ گردید و سپس در کربلا اقامت گزید. در این ایّام، درگیر مناقشه با شیخ احمد احسانی و شاگردش، سیّد کاظم رشتی گردید، چنان که شیخیّه قصد جان او کردند. در 1246 ه- که در عراق طاعون شایع شد، همسر و شماری از فرزندانش را از دست داد. پس از چندی به زیارت امام رضا علیه السلام عازم شد و به درخواست محمّد شاه قاجار، به سال 1255ه-، وارد تهران شد و مرجعیّت عامّه یافت، وی نویسنده ای پرکار بود و در موضوعات مختلف تألیفاتی دارد و از ذوق شاعری نیز برخوردار بود و برخی آثارش را به نظم نوشته است. آثار وی را تا هفتاد اثر بر شمرده اند که مهم ترین آن ها عبارتند از:
نوریاب بودند و در همه فصول و ابواب شرع مستطاب، ما فوق آن مرحمت مآب در حال حیات متصوّر نبود، به رسائل بسیار، در اصول عقاید و فروع، از بنان شریعت بنیان بحر زخّار ظاهر گردید. کتاب مدائن العلوم از مصنّفات آن رضوان مکان است. در علم نحو و صرف و منطق و معانی بیان و فقه و اصول و تفسیر و حدیث و رجال و درایه و هیئت و غیر ذلك، ماهر بود و در علم حکمت و کلام، کمال اطلاع داشت و در موعظه نیز کمال حذاقت را داشت.
مانند آن بزرگوار، محتاط در امر دین و حلال و حرام شریعت سیّدالمرسلین، ثانی اردبیلی - علیه الرحمة - بود و در نماز مخصوصاً و مقدّمات، از کثرت احتیاط و طول، نحوی بود که غالب اهل اقتداء به فزع در می آمدند. ذهنی وقّاد و فکری نقّاد داشت، نزاع آن جناب در بسیاری از مسائل اعتقادیّه و اصول آن با مرحوم شیخ بزرگوار، شیخ احمد احسائی - رفع مقامه- در غایت اشتهار است.
ملّا لطفعلى الالنگی الاستر آبادی، پس از فراغت از تحصیل علم در عتبات عالیات، به استر آباد که موطن اصلی آن بزرگوار بود، به امامت و هدایت خلق اشتغال داشت. و در علم کیمیا بی بهره نبود، امّا از قرار معروف بی اثر نبود. بسیار با صداقت بود، خیلی حسن خلق داشت و با خلق در کمال عطوفت و رأفت، سلوک داشت. کتب بسیار از موقوفات جمیع نموده بود و بعد از وفات او، به جهت این که خلفی از او نماند، در کتابخانه سایر علما متفرّق گردید - رفع الله قدره الشريف -.
المجتهد العادل العالم الفاضل، الكامل الحاج ملّا عبدالله الکیاسری، اگرچه اصل آن بزرگوار از کیاسر و هزار جریب است، لیکن پس از فراغت از تحصیل و رسیدن مرتبه بلند علم و اجتهاد، به استرآباد تشریف آوردند و تدریس و مرافعات در این بلد می فرمودند. مرجع انام و علم اسلام بودند، غالباً مسند احکام شرعیّه این بلدان، [این] بزرگوار- طاب ثراه - بود. مخصوصاً در علم اصول، کمال اقتدار داشت و از تلامذة محقّق الاصوليّين،
شريف العلماء بود. در اواخر از استرآباد، عنان عزیمت را به مازندران معطوف داشت و از باب «حبّ الوطن من الايمان» مازندران را به قدوم میمنت لزوم خود، رشک باغ ارم فرمود و از گل های رنگارنگ و شکوفه های گوناگون تحقیقات رشیقه و تدقیقات انيقه اش، اهل آن سرزمین بهره بر می داشتند. و لله درّ من قال:
ای صبا گر بگذری بر خطۀ مازندران *** هر کجا گلزار بینی خیمه مازن در آن
و از آن سرزمین بهشت آئین، عزیمت خلد برین فرمود و به دار القرار شتافت - طيّب الله رمسه الشريف- .
علامة العلماء العظام، المجتهد الوفى و المحقّق المدقّق الصفى شريعت مدار، الآخوند ملّا محمّد على الاشرفي الأسترآبادي -طاب ثراه- در علم و فضل و جامعیّت و اجتهاد و تحقيقات و تدقیقات و تصرّفات لطیفه و افکار شریفه اش، حاجتی به استدلال نیست. خامه دو زبان اهل قلم سوسن دارا هزار زبان شود، از ذکر و تحریر اوصاف و فضائلش لال خواهد بود.
کمتر کسی در استرآباد و پیش از آن بزرگوار، علوّ مقدار و بلندی همّت داشت. آثار بزرگی و جلالت از جبین مبینش ظاهر و باهر بود. بسا علمای عالی مقدار که از تحصیل در مجلس درس آن بزرگوار تربیت یافته، به مقامات عالیه رسیدند «كالشمس في كبد السماء» در اطراف و آفاق، انتشار و اشتهار یافتند. بسیاری از اهالی اجتهاد ماقبل و ما بعد او، طوعاً و رغبة تصدیق او را می فرمودند واحدی انکار این معنا را، در حقّ آن بزرگوار نمی نمود. سال ها به خدمت دین مبین و ترویج شریعت سیّد المرسلين - صلوات الله عليه - اشتغال داشت و در آخر عمر، به مرض تب لازم که بعضی اطباء می گفتند، در قریه زیارت خاسته رود، این جهان فانی را وداع گفت. جسد آن بزرگوار را در محقّه بلند گذاشتند و بر سر دست، با آن که از آن جا تا شهر سه فرسنگ، راهی است بسیار سخت و صعب و سنگلاخ، به شهر آوردند در کمال اعزاز و اکرام. و مقبرۀ مخصوصۀ واقعه در شرقی مسجد جدید البنای آن بزرگوار که معروف است به مسجد گلشن، و شباهت تامه به طرح مسجد جامع اعظم قدیم استرآباد دارد، مدفون گردید. مزار شریفش، مطاف عارفان به مرتبه اوست - رفع الله قدره بمحمّد و آله صلی الله علیه و آله-.
الفاضل الكامل، الحاج ملّا اسماعيل رحمه الله به سمت علم و فضل موسوم بود، رؤوس مسائل فقهیّه را دارا و دانا بود. در علم طبّ مهارت داشت و عمل به احتیاط در این فنّ می نمود و خط نسخ را بسیار خوب می نوشت، غالباً به کتابت کلام عمید مجید ربّانی مشغول بود، در کمال حسن خلق وجودة فهم و ذكاء بود. یک سال در مدینه طیّبه مجاورت داشت، چون از عشره ... سنّ شریف او بگذشت، به عالم قدس ارتحال نمود - رحمه الله تعالى-.
الطبيب الفاضل الجامع، ميرزا حسن الطبيب الأسترآبادی، در علم طبّ، نجوم و هندسه و اسطرلاب و حساب و تاریخ و قصص، کمال مهارت داشت و در استر آباد پیش از او کمتر آراسته به فضل، مانند او بودند. کتب بسیار و صحف بی شمار، در علوم مزبوره، از عراق و فارس به دست آورده، در کتابخانه او بود و علوم مذکوره را تدریس می فرمود. پس از وفات او، اولاد او به جهت عدم انتفاع ایشان از آن کتب، متفرّق ساختند - جزاه الله خيراً.
الطبيب الماهر الحاذق، آقا میرزا کوچک، الاستر آبادی با آن که فضیلت و شرافت و سعادت را دارا بود و کمال احتیاط را در امر دین و تکالیف مراعات می فرمود، به علم طبّ و عمل آن اشتغال داشت. به اخلاق حسنه و صفات مستحسنه، با خلق روزگار سلوک می نمود. الحقّ، سرآمد اهل عصر خود بود. در جلالت مقدار و بزرگی آثار خود و خانواده جلیلۀ او خلقاً عن سلف، زیاده از این مقدار را در این اوراق نیاورد که موجب تطویل و ملال ناظرین است.
الاستاد في الطبّ، الآقا مير مؤمن الحسيني الأسترآبادي - طاب ثراه - مسوّد اوراق به شرف خدمت آن یگانه آفاق مشرف گردیده بود و از فیوض حمیّت او مستفیض می گردید. اعتنا به خلق روزگار نداشت و در معالجه مرضا، کمال احتیاط داشت. اگر معالجات را پس
از تفکّر و تدبّر به استخاره عمل می کرد و تخلّف و تخطّی نمی شد، الّا به حکم قضا و قدر که از طریق اختیار و ابکار افکار خارج است، محلّ و شوق عامّه خلق استرآباد، از عوام و خواصّ بود. جمع قدس الله نفسه الزكيه بین سعادت دنیا و آخرت را نمود، تا به عالم قدس ارتحال نمود -قدّس الله نفسه الزّکیه-
آخوند ملّا محمّد كاظم الأسترآبادى -رفع مقامه - مجمع السعادات، ذوالمجد و البركات، الآخوند ملّا محمّد كاظم الأسترآبادی، در بعضی از علوم عربیّه با خبرویّت بود و در علم موسیقی، مخصوصاً علماً و عملاً، استاد ماهر بود. اکثر عمر شریف خود را به ذکر مصیبت و مراثی، با آن صدای خوش سرشار گذرانید و در هر فنّی، یدی داشت. تحریرات بسیار در کلمات علمای ابرار و اشعار و سیر و آثار ماضین، از هرگونه، به خط شریف خود قلمی فرموده اند. کتبی که تحصیل کرده بود، همه را وقف بر علمای استرآباد نموده، روزگاری خوب و خوش گذرانید - طاب ثراه -
العالم المقدس السعيد الصفي، الحاج ملّا محمّد تقى الأسترآبادی، برادر کوچک تر مرحوم آخوند ملّا محمّد کاظم مزبور است. دارای علوم حقیه بود و در زهد و ورع و تقوا، در زمان خود نظرش بسیار اندک بود. در سفر مکّه، در زمان مراجعت، در شام، سفر آخرت روانه شد. بسیار جلیل القدر و نبیل المرتبه بوده است. اولی و الیق ترک تعرض تفصیل است - غفر الله لنا و له-.
المرحوم المبرور، ملّا زمان الطبيب الأسترآبادی، چندان علم و فضل تحصیل ننموده بود، لیکن به امر طبّ اشتغال داشت و اکثر معالجاتش، موافقت با سداد و صواب داشت. خلق بسیار، رجوع به او می کردند. کتب طیّبه اش را قاصر دیده است و در علم حروف خود را مشغول می داشت. علم رمل را خوب کار کرده بود و از اصطلاحاتش مستحضر بود.
المرحوم المغفور، ميرزا اسماعیل، الشهير به حسین قاقا، مراتب فضیلت اگرچه نداشت، ولی در علم طب مداخله می کرد. در اوایل، خوب معالجات می نمود، مرجع خلق بود در این باب، و اکثر امراض را خوب معالجه می کرد، ولی در اواخر سن، حذاقت شیخوخیّت بهت او را دریافت نموده، شبانه روزی ده ساعت حالتی داشت، باقی در اغماء بود. و در علم جفر زیاد کار کرده بود، خیلی خود را مشغول می داشت. بسیار با فقر و مسکنت و ضیق معیشت بود، تا وفات یافت.
المرحوم الميرزا حسن الكتولى الأسترآبادي، المتخلّص بالسحابی، مدت های مدید به لباس دراویش و قلندران سیاحت می کرد. اکثر بلدان ایران را سیاحت کرده بود. مطالب بسیار با هر که مجالست کرده بود، حفظ داشت. از اوراد ادعیه و تجربیّات روزگار، بسیار می دانست. و در اواخر، این طریقه را ترک کرده بود و اظهار ندامت می کرد و مشغول به عبادت و طاعت و توبه و انابه بود. طبع نظم داشت، غزلیات را بد نمی ساخت و در وصف تریاک و تریاکیان ابیاتی گفته است، مطلعش این است:
به سیر عالم چرت از نظر کنی *** دانی جلال و مرتبه چرتیان تریاکی
الى آخر. بعد از وفات، در امام زاده شیخان کتول، حسب الوصيّة او را دفن کردند. در تاریخ فوت او، مسوّد اوراق چنین گفته:
چو روح میرزا حسن شتافت جانب جنان *** ز سوگ او به چشم من سیاه و تیره شد جهان
خجسته نفس کاملی فروتن قوی دلی *** فضائلی و فواضلی در او نهان چو بحر وکان
سپهر مجد و معرفت جهان فضل و مکرمت *** یمین او ز میمنت یسار بخش این و آن
چو طبل الرحيل او به بام چرخ کوفتند *** سرشک ها از دیده ها روانه شد چو ناودان
به ضبط سال سوگ او فقیه این چنین بگو *** زهی به میرزا حسن بهشت جاودان مکان
المرحوم المغفور المبرور، الحاج ملّا ابوالحسن الأسترآبادى - طاب ثراه- از عباد و زهاد و عبّاد بود. در حظیره سلطان حسین واعظ مزبور، به تعلیم اطفال مشغول بود. به جهت
معیشت و غیرها به قناعت از امر دنیای دنیّ می گذرانید. در راه و رسم عبادت، واجبه و مستحبّات، به هیچ وجه فروگذاشت نداشت. حکایات عرفا و شعرا و علما و اخيار و ابرار بود. حفظ عزمی داشت. چند جلد کلام الله به خط خود نوشته، وقف نموده است. پس از وفات، در [جانب] شرقی امام زاده مشهور به چهارشنبه مدفون گردید، نزدیک به خانه مرحوم مبرور مزبور. در تاریخ وفات او، مسوّد اوراق می گوید:
بو الحسن كز فرط علم و فضل و زهدش آسمان *** خواندی او را خود یکی از اصحاب خاص بوالحسن
قدوة الحاجی که زمزم ز اشک خونین کعبه را *** کرده از هجرش عقیقین راست، چون کان یمن
بوالحسن را حاش لله گویم ار باشد قرین *** گرچه از قرن ها آمد اویس اندر قرن
ارنی اندر طور قریش بر زبان نامد هرگز *** پاسخ از حقّ در مناجات آمدش لیکن نه لن
داعی حقّ را ز تأثیر قضا لبیک گفت *** گر چه بودی با دعا لبیک حقّش مقترن
چون مقيم بزم خاص بوالحسن شد در بهشت *** سندس و فردوس او را شد مزار و شد کفن
از پی تاریخ سال او برهان نگاشت *** بوالحسن حالى مقيم بزم خاص بوالحسن
المرحوم المبرور، ميرزا محمّد حسين، المتخلّص بالوفا الأسترآبادی، از مدقّقین شعرای استر آباد. مسوّد اوراق ادراک فیض صحبت او را نموده بود و خوب و شیرین او بهره مند گردیده، شوری غریب بر سرداشت و عشقی عجیب. مدت ها در صحبت بزرگان و عرفا و اساتید عمر گذرانیده، تحصیل کمالات شعریه و غیرها نموده بود، از جمله افراد غزلی است که ساخته است:
من و قمری بلند و مست می نالیم امّا او *** به روی شاخ سرو و من به پای سر و بالایی
قصاید، غزلیّات و رباعيّات و هجویّات را بسیار خوب می ساخته، و قصیده ای به نظم درآورد در رثای سیّدالشهدا علیه السلام، مطلعش این است:
ساقی ز جای خیز و به کامم بریز جام *** کاندر ... نیست مرا غیر جام کام
و از جمله افرادش در این قصیده این است و چه بسیار خوب گفته:
از کثرت سیاهی و از وحدت حسین *** شد قیل و قال وحدتى وكثرتي تمام
مطلع غزلی از غزلیّاتش این است:
ز بهر بوسه نوشتم به سوی یار مدیح *** گرفت و خواند و بیفکند کاین جواب صریح
این دو بیت را در باب شمشیری که در این دولت روز افزون از جانب بنی الجوانب، اعلی حضرت اقدس شهریاری - خلّد الله ملكه و سلطانه - حکمران استرآباد، محمّد ولی خان بیگ لر بیگی، مرحمت شده بود، گفته است:
شمشیر خاص شاه قدر قدرت بی مثال *** که الماس هست در سنگش کم از سفال
چون بزل شد لوای جرجان سپهر گفت *** بهرام از آفتاب گرفتی به کف هلال
این دو بیت را در باب اسبی که یکی از شاهزادگان عظام، حکمران مازندران، بذل به مریخ شاه فرموده بود گفته:
و لله درّه سه اسب خاص خویش به مریخ شاه داد *** اسبی که باد از او همه توبیخ می کشد
تا وی سپهر چارم خورشید می کشید *** امروز چرخ پنجم مریخ می کشد
در استر آباد وفات یافت و در قبرستان مسجد جامع مدفون گردید، در تاریخ وفات او مسوّد اوراق گفته است:
سوگ حسین وفا کرد جهان را غمین *** ز آن که جهان سخن بود و سخن آفرین
سحر حلال آفرین بود چو در شعر و نثر *** نثره شعری شدند هر دو ز سوگش غمین
گنج فصاحت چو بود شخص وی اندر سخن *** زیر زمین ای دریغ گنج صفت شد قرین
بزم بهشت برین داشت چو اندر نظر *** گشت از بزم جهان یک سره عزلت گزین
خامه برهان نگاشت از پی تاریخ فوتش *** بزم حسین وفا بزم بهشت برین
و این چند بیت از غزلیّات اوست:
ز جای خیز و به جامی مرا خراب انداز *** به جانشین و در آفاق انقلاب انداز
ترا که خون سیاوش بجاست اندر طشت *** به شطّ تشت مرا چون افراسیاب انداز
شراب را نبود شوری آن چنان که لبت *** لبی به جام نه و شور در شراب انداز
در این مقطع می گوید:
وفا جوانی اگر خواهی از پس پیری *** بکوش ز خویش به درگاه بو تراب انداز
و این رباعی نیز از اوست:
ای آن که فزون قدر تو از هابیل است *** قتل تو به دست بدتر از قابیل است
المنّة لله که فدایت گردید *** ابراهیمی که به ز اسماعیل است
و این رباعی نیز از اوست:
ای آن که عرش شیفته خاک پای توست *** کرسی کمینه منبر بزم عزای توست
لوحش در کتیبه نگارش قلم ولیک *** تا حشر مشق او الف کربلای توست
قصاید و غزلیّات نامتناهی دارد، تعرض همۀ آن ها ممکن نیست - رحمة الله عليه-.
عصمت استرآبادی، زوجه دائمه مرحوم سابق الذكر، ميرزا محمّد حسین، متخلّص به وفاست. بعد از دو شوهر، به حباله آن مرحوم درآمده بود و او شوهر مشار اليها بوده. طبع نظم خوب داشت این ابیات از اوست:
عصمت منم چهره بود مهر خاورم *** این سر برهنه مه نشود بند چادرم
گویی ستاره بر لب کوثر برهنه جور *** چون در کنار برکه کنم عور پیکرم
چون مریمم عفيفه و ليكن خدیجه ام *** پای حرام کسی نرسیده به بسترم
گفتار جفت اولم و دويّمين شغال *** و این هم سگی است کاش نمی زاد مادرم
بسیار با تقوا و طهارت بود، نافله شب از او فوت نمی شد - غفر الله لها - و این رباعی را مرحوم میرزا وفا، شوهر مشارالیها، برای او و مادرش به نظم درآورده:
عصمت تو و مادر تو آن دخت بتول *** مشهور به حسنید و به تقوا مقبول
سلطان مسلّمید در خطۀ حسن *** این خطّه خدایتان مگر داده تیول
المجتهد العالم الباذل البارع، مرجع الحاضر والبارى، الآخوند ملّا محمّد هادى الكرد محلّى الأسترآبادی - طاب ثراه - دارای مرتبه علّيه اجتهاد و صاحب فضل و سداد، بسیار خوش مشرب در فقاهت. پس از فراغت از تحصیل مرجع مرافعات اهل استرآباد بود، اهالی تحقیق تصدیق او را بالاستحقاق فرموده بودند و در اجتهاد او جای لم و همّ و لا نسلّم نبود، امّا از گردش روزگار و قضا و قدر پروردگار، دوامی نکرد و چنان که دأب و دیدن دنیای ناپایدار است، هنوز نوگلی در این گلستان نشکفته که باغبان قضا، میل به چیدن می فرماید. بالاخره از شاخسار خرّمی حیات به زمین پژمردگی ممات فرو می افتد - و رفع الله درجته في اعلى مراتب الجنان -.
درويش لطفعلی استرآبادی - غفرله - برادر مرحمت مأب خلد نصاب، آخوند ملّا محمّد هادی مزبور است. از سبک قلندران و دراویش بسیار دوست داشت، و از اشعار عاشقانه بسیار حفظ کرده بود. در قید لباس و اساس و اکل و شرب و منزل و مکان نبود و در مجالس اشراف و اعیان و اکابر و حكّام نمی رفت، کوچه گردی و بازار روی نداشت، با بعضی از رفقای اهل حال، غالباً می نشست و بر می خواست و بر سر اهل و عیال خود مشغول به عیال پرستی در کرد محلّه که از دهات استرآباد است، بود.
در اواخر عمر در عهد حکومت امیر الامراء العظام، جعفر قلی خان ایلخانی - غفر له - به زخم بعضی از شراب خواران به بهشت جاودان شتافت و از شراب طهور نوشید - تجاوز الله عن سيئاته و أسكنه في بحبوحة جنّاته- .
حسن مست الأسترآبادی، اغلب عمر خود را در لباس قلندری و سیاحت گذرانیده بود. با عقیده صافی و طهارت ظاهريّه و باطنیّه بود. اگر چه عامی بود، لیکن کم از اهل علم نبود. اشعار و قصاید آبدار بسیار در حفظ داشت و در آخر این طریقه را ترک کرده بود، تبدیل لباس داده و به دکان بقّالی نشسته بود، کسب معیشت می کرد - غفر الله له- .
الحكيم الفيلسوف العالم السالك الغير العسوف، الآخوند ملّا يوسف الجزى استرآبادی - رفع مقامه - مهارت تام و حذاقت مالا کلام در حکمت و کلام داشت. تحریرات بسیار از آن عالم بزرگوار به نظر این ذرّۀ بی مقدار رسیده است. بسیار مظلوم وكم حرف بود، امّا فی الحقیقه، دریایی بود پهناور و کرانه اش ناپدید. در آخر مذهب عرفا و عشّاق حقیقی اختیار فرمود و با اهل زمان مجالستی نداشت، به حالت بی خودی خود بود و در لباس اهل علم در کمال زهد و ورع و تقوا. دلی داشت سوخته و دنیای ناپایدار را به اغیار فروخته، رخی داشت از عشق برافروخته و درس عشق را از استادان، عشّاق، به راستی و درستی آموخته. در بیان مطالب عرفان، از مثنوی عارف رومی، کمال سلطنت را داشت. وقتی در حمّام کاسه گران استر آباد، این شعر مثنوی را این طور می خواند:
احتلام انبیا از پس بود *** هر که با شیطان نشیند کس بود
و معنی بسیار خوبی به جهت دیگران می کرد، مسوّد اوراق استماع می نمود. الحقّ بسیار خوب و لطیف بیان می فرمود - لله درّه- در اواخر از استرآباد عُزلت فرموده و به دارالخلافه اقامت نمود و در همان بلد، به دارالامان شتافت - رفع الله قدره الشريف -.
*[میرزا مسیح استرآبادی] (م 1263 ه-) (1)
افضل المجتهدين البارحين، الحاج ميرزا مسيح الأسترآبادى - طاب ثراه- از افاضل مجتهدین استرآباد بود. خلف مرحوم قاضی سعید است، محلی به حیله فضائل و علوم عقلیه و نقلیه بود. پس از فراغت در تحصیل، عزیمت اقامت و توطن در دارالخلافه فرمود. در دولت خاقان مغفور - رفع مقامه في فراديس الجنان - سمت ریاست را در آن بلد داشت. مرجع انام در نشر احکام و بیان حلال و حرام بر وفق شریعت حضرت سيّد الانام - عليه افضل الصّلاة و السلام - بود. و حکایت کشتی عامّه ناس، ایلچی روس را به دستاویز آن جناب - طاب ثراه - و شورش و انقلاب در تهران افتادن و به اسم آن جناب شهرت کردن، بسیار معروف است، حاجتی به ذکر ندارد. مسود اوراق رساله فارسیه عملیه از آن جناب دیدم که در تقلید نوشته بودند و وضع آن رساله به این نهج بود که نوشته بودند که: «سابقاً در بعضی از مسائل، فتاوا که داشتم و مبنای عمل
1) الذريعة، 23/14؛ روضة الصفا، 705/9 - 709؛ مكارم الآثار، 1700/5؛ شرح حال رجال ایران، 100/4 - 101.
خود و مقلدین بود، بر آن رساله بود و این اوقات از آن رأی برگشتم و دیگر به آن رساله عمل ننمایند و تکلیف حقیقی موافق اجتهاد و رأی حال این است که به این عمل شود». یقینی است که مؤلّفات و تحریرات دیگر نیز دارند، (1)اگر چه به نظر قاصر نرسیده - والله اعلم بالصواب- .
*[اسیّد نصر الله استرآبادی] (2)
السيّد العالم الربّاني، المؤيّد بالتأييدات الإلهيّة، الحاج سيّد نصر الله الأسترآبادي، معالى همم وجود و کرم آن جناب، ظاهر و روشن است و در علوم تحصیل نموده بود. از استرآباد نهضت و عُزلت فرموده، به دارالخلافه توطّن گزیده و جنبۀ مرافعه کردن و رسیدگی به نزاع ناس و قرار مقرّر دادن فیما بین ایشان و تدریس بحث داشتند. اکثر خلایق از داخل و خارج از همه جهات، از آن بزرگوار منتفع و مستفیض می گردیدند. اقارب وعشائر را زیاد مراعات می فرمودند و در این اوقات جناب مستطاب فضائل مآب، آقا سیّد حسن - سلّمه الله - گرامی فرزند ارجمند آن بزرگوار، آراسته به انواع فضائل، خاصه در علوم حکمیّه می باشند. علی الجمله، آن بزرگوار در دارالخلافه در زمان شاه مبرور - تغمّده الله بغفرانه - و در زمان این دولت روز افزون، به نشر شریعت اجداد طاهرینش اشتغال داشت و در همان تهران عالم فانی را وداع گفت - طاب ثراه وجعل الجنّة مثواه -.
المرحومان، المبروران، الآخوند ملّا احمد و ملّا على اكبر المشهور به جناب، در اغلب احوال از علوم و مقدّمات و دانستن علم نجوم و در فضائل این دو عالم جليل متقارب بودند، الّا این که عالی جناب آخوند ملّا احمد رحمه الله مخصوص بود به چند علم: اوّلاً در علم حساب؛ ثانی در علم جفر؛ ثالث در علم اعداد و حروف؛ رابع خط بسیار خوب داشت؛ خامس در علم سیاق استحضار تمام داشت. و دیگر این که، عالی جناب آخوند ملّا احمد اور سیجی الاصل، استرآبادی المسکن است و جناب جناب، استرآبادی الاصل و المسكن است - طيّب الله مضجعهما بمحمّد و آله صلوات الله عليهم أجمعين-.
عمدة العلماء الاعلام، الآخوند ملّا صالح الجزى الأسترآبادی رحمه الله متصدی مرافعات استرآباد در برهه ای از زمان آن مرحمت مآب بود. اگر چه مورد نفی و اثبات بودند، ولی اعتنایی به این و آن نداشتند، در حسن سلوک و حسن خلق بی نظیر در عصر خود بود. کتابخانه معتبری داشت، اولاد ذکوری از آن جناب نماند، لا واحدا و لا اكثراً، لذا كتب متفرق گردید. در محرّم الحرام همان سال که وفات فرمود، در دهۀ عاشورا عمّامه را به تقریب تعزیت و مصیبت و ماتم داری مانند لباس سیاه کرده، بر سر گذاشته بودند و در همان سال که این به بهشت جاودان شتافتند، از لباس سندس واستبرق پوشیدند، بر ارائک و عبقری متّکی شدند - رحمة الله عليه-.
العالم المتبحّر، الآخوند ملّا احمد الکرد محلّى الأسترآبادی، در فقه کامل بود. مسوّد اوراق برخی از مقدّمات را در خدمت او تلمذ نموده بود و دارای فقاهت کما ینبغی بودند، ولی به جهت امراض سینه، چندان به مباحثه نمی پرداختند اغلب اوقات با آن فقر و پریشانی، عمر شریف را به مطالعه و توجه به امر معیشت می گذرانید، تا این عالم فانی را بدرود گفت، در امامزاده سفید چاه مدفون است - رحمة الله تعالى [عليه]-.
مولانا و مقتدانا، الحاج شیخ حسین - طاب ثراه - از صلحا و علما و فضلای عصر بود. به جهت کثرت مجاورت، چنان به لغت عرب تکلّم می فرمود که تمیز ممکن نبود. در شکل و شمایل با اعراب يثرب و بطحا فرقی نداشت، زیاده از بیست مرتبه به زیارت بیت الله مشرف شده بود. در موعظه غریب و عجیب و در عدالت و امامت مسلّم اهل عصر بود. در علم قرائت و مقدمات و اخبار کامل، و در علم هیئت و هندسه ربط درستی داشت. مسوّد اوراق، برخی از تحریر اقلیدس را در خدمت آن جناب گذرانید. در آخر عمر در سفر مکّه، در زمان ذهاب در کشتی، از این جهان فانی درگذشت. جسد شریفش را به مقتضای تکلیف شرعی در دریا انداختند. غریق بحار رحمت نامتناهیه الهیّه گردید - رحمة الله [عليه]-.
العالم العابد الورع الزاهد، الآخوند ملّا محمّد المقصود لو الأسترآبادي - رفع مقامه - در مقدمات و سطوح اصول و فقه، درست تحصیل فرموده بودند، ولی به غایت کثرت تقدس و ورع و احتیاط، راه اجتهاد را ترک نمود. طریق تقلید را می پیمود، با آن بنیه ضعیف نحیف، عجب است که غریب قوّه ای در عبادات و طاعات داشت. نماز شب و نماز جعفر طیّار و سایر نمازهای مستحبّی را در ماه مبارک و غیره ترک نمی کرد. خط بسیار خوب نسخ و نستعلیق داشت، کتب متعدّدۀ عربیّه و فارسیّه در زمان تحصیل به خط شریف خود قلمی فرموده بود و به زهد و ورع، اوقات گذرانید تا به دارالقرار شتافت. اعلى الله درجته في جنّته النعيم، و سقاه الله من الرحيق المختوم و التسنيم-.
الفاضل العالم المتورّع الزاهد الآخوند، ملّا محمّد على الأسترآبادی رحمه الله خلف مرحمت مآب آقا ملّا حسین- طاب ثراه - است. سال ها مشغول به تحصیل علوم و کمالات بود، برخی از عمر خود را در استرآباد به تحصیل گذرانید و بعضی در عتبات عرش درجات. پس از مراجعت زاویۀ خمون را برگزیده، منزوی شد و مشغول به مطالعه در کتابخانه خود و عبادت مقرّره وطاعت موظّفه بود، هیچ از خانه بیرون نمی آمد، با مردم نشست و برخاست ننمود تا زمان وفات. عجب گزارشی روی داد که در اثناء نماز در حالتی که سر به سجده گذاشته بود، اجل مسمّا در رسید، چنان که دیگر سر برنداشت، والحكم لله العلىّ الكبير.
در علم حکمت و کلام مهارت داشت و از کلمات قوم با کمال استحضار بود - رفع الله قدره و أنار قبره بمحمّد و آله البررة-.
*[ملّا محمّد تقى استرآبادی] (م 1272 ه-) (1)
البحر القمقام و الحبر العلّام، اعلم المجتهدين، حاوى الفروع و الأصول، علّامة زمانه، الحاج ملّا محمّد تقى الأسترآبادى- رفع الله تعالى في فراديس الجنان مقامه بمحمّد و آله - والد بزرگوار مسوّد است. مولد شریفش استرآباد است، در عنفوان شباب در استرآباد
1) الذريعة، 189/18؛ نقباء البشر، 209/1
تحصیل می نمود، ذهنی وقّاد و طبعی نقاد داشت، فراراً از اقارب به جانب ارض اقدس شتافت، مدّت سه سال در نزد اساتید، آن مجمع الاساتید، اشتغال به علوم مقدمات و علوم ریاضی از قبیل هیئت و حساب و تنجیم و اسطرلاب و مجسطی و هندسه داشت. در این مدّت اندک، در بسیاری از علوم مزبور، کمال مهارت و حذاقت یافت. عنان عزیمت را به جانب استرآباد در ثانی انعطاف داده، چندان توقّفی نفرمود و به دارالسلطنه اصفهان روانه گردید، در محضر مولی الاصوليّين و الفقهاء قطب المحقّقين والعلماء مولانا الشيخ محمّد تقى، صاحب هداية المسترشدین رحمه الله سه سال یا زیاده تحصیل می نمود.
در فقه و اصول بحری زخّار گردید. جناب شیخ معظّم اليه اجازه روایتی واجتهادی صریح به او مرحمت فرموده، مراجعت به استر آباد فرمود. پس از اندک اقامتی در وطن، با عیال روانه عتبات عالیات گردید. چهارده سال دیگر در آن مشاهد مشرّفه متبرّکه مجاورت داشت و در آن مدّت، برخی در کربلا بود و برهه ای از زمان، در نجف اشرف مشرّف بودند. در خدمت استاد الاصوليّين و الفقهاء، الشيخ محمّد حسن رحمه الله صاحب فصول در علم اصول تلمّذ می نمود و در مجلس درس مرحوم مبرور، آقا سیّد ابراهیم قزوینی، صاحب ضوابط الأصول نیز حضور به هم رسانیده بود از رشحات علوم آن دو بزرگوار کمال انتفاع یافت و به جانب درس و مدرس استاد الفقهاء وسناد العلماء، الشيخ على بن الشيخ الكبير، الشيخ جعفر النجفي - رفع مقامهم في الجنان - شتافت و نیز در مدرس استاد الاساتيد، مولى الموالى، الشيخ محمّد حسن النجفي، صاحب کتاب جواهر الکلام حاضر می شد و از درس های آن دو بزرگوار کمال انتفاع تحصیل می نمود. تا آن که، به مراتب جلیّه علم و اجتهاد رسید. اجازات عدیده از مرحوم شیخ محمّد حسن و مرحوم شیخ حسن بن المرحوم الشيخ جعفر - طاب ثراهم- در حق آن بزرگوار، شرف صدور یافته، مراجعت به موطن اصلی فرمود. در جمیع علوم تدریس می نمود، مدّت چهارده سال به ریاست شرعیّه در استرآباد اقامت گذرانید. مصنّفات عدیده در اصول و فقه و اصول عقاید دارد و تقریرات مرحوم شیخ علی را در فقه در حیّز تحریر درآورده، هنوز از مسوّده بیرون نیامده، طبع نظم عربی و فارسی خوب داشت. در مسجد جامع استرآباد امامت می فرمود، خلق بسیار به او اقتدا می نمودند.
در موعظه زبانی گویای با تأثیر داشت و کتب عدیده در مواعظ نوشته است. در آخر به
جهت عرض احوال استرآباد که سرحدّ اغتشاش به هم رسانیده بود، به دارالخلافه تشریف بردند و وارد بر حجّة الاسلام على الايمان، ملاذ الخواص و العوام، آقا مولی آقائی، حاجی ملّا علی کنی - اطال الله بقائه -گردید، در زمان حکومت مقرّب الخاقان، محمّد ولی خان بیگلر بیگی - غفر له - پس از شرح احوال استرآباد، به حضور مبارک اعلی حضرت اقدس شهریاری - خلّد الله ملکه- او را معزول وامير الامراء العظام، جعفر قلیخان ایلخانی را منصوب فرمودند. چون در زمان روانه شدن از استرآباد به جانب دار الخلافه، نقاهتی داشته، همان مرض در تهران بر وجود شریف ایشان استیلا یافته، در منزل آقا حاجی معظم اليه - دام ظلّه العالی- در 24 محرّم الحرام 1272 به جوار رحمت ایزدی پیوست. لوازم احترام را آن بزرگوار در تعزیت او مرعی داشتند، از جانب سنّى الجوانب شاهنشاهی، نواب مستطاب، اشرف ارفع، شاهزاده اردشیر میرزا - دام اقباله - تشریف آوردند و مجلس فاتحه را برچیدند و به جهت خروج از لباس عزا، از جانب سنّی الجوانب، شاهنشاه اسلام پناه - خلد الله ملکه - یک توپ عبای ترمه تمام سلسله و پنجاه تومان و از جانب حجّة الاسلام آقا حاجى معظّم اليه - دام ظلّه - نیز یک توپ عبای مشکی احسایی مصحوب مقرّب الخاقان، میرزا اسماعیل خان نوری، به داعی دوام دولت قاهره مسوّد اوراق در استرآباد مرحمت گردید، موجب ازدیاد دعاگویی دوام دولت جاوید آیت و امید ولای خلائق شد - اللّهم ادم دولته و شیّد سلطانه و سدّد ارکانه واجعل اعدائه برداً و احصهم عدداً و لا تدع على ظهر الارض منهم احداً بمحمّد و آله الطاهرين-.
جسد شریف آن بزرگوار به امر حجّة الاسلام آقا حاجی معظّم اليه - دام ظلّه - به نجف اشرف نقل شد، در وادی السّلام مدفون گردید. مرحوم میرزا حسین فعال استر آبادی که شرح حالاتش اجمالاً مذکور شد، ماده تاریخ آن مرحمت مآب را به نظم درآورده، نقش لوح مزارش گردید و آن ابیات این است:
محمّد تقی مفتی متّقی آن که *** به فتوا و تقوا مطاع مسلّم
شقا در عبارات اوست مضمر *** به کلک بنانش اشارات مدغم
زهى قدوة الحاج كاندر اماثل *** چو خانه زهر خانه آمد اعظم
چوز این خانه شد ضبط این بیت آمد *** به سوگ محمّد تقى مات عالم
رفع مقامه و منامه بمحمّد و آله الطّاهرين.
المجاهد في سبيل الله، المجتهد الكامل و العالم الباذل، الشهيد السعيد، الآخوند ملّا محمّد رضا الأسترآبادى - طاب ثراه - علو شأن و مقدار آن، بزرگوار، بر کافه اهل روزگار، از صغار و كبار، كالشمس في رابعة النهار، ظاهر و آشکار است. مولد شریفش، فوجود خالصه و منشأ منيفش، بلدة المؤمنین استرآباد است. در صغر سنّ، با آن که محلّ ظهور و بروز آثار عالیه و همم متعالیه علی الظاهر نبود، آثار عجیبه و غریبه از بذل و بخشش و لا قیدی و از خود گذشتن و حفظ نفوس از آن بزرگوار ظاهر و بارز بود. در کمال زهد و ورع و تقوا و خوف و خشيت و بكاء، مشغول به تحصیل علوم شرعیّه، از مبادی و مقدّمات، گردید و در اندک زمانی، ترقیات کلّیه در او بروز نمود. طبع نظم لطیفی داشت، این رباعی از اوست:
گفتم به فلک که ماتم کیست فزون *** از زهرا یا ز زینب ای گشته به خون
گفتا غم دختر غم مادر باشد *** پس در غم زهراست چه جای چه چون
و این رباعی نیز از اوست:
گر ختم رسل خطاب لولاک شنید *** لولاک لما خلقت الافلاک شنید
لیکن نه اگر شیر خدا کس از کس *** کی همهمه نعبد ایّاک شنید
و به جهت ازدیاد علوم و ادراک مجالس درس اساتید و مشایخ عظام - انار الله براهينهم - به عتبات عالیات رخت عزیمت کشید، چندان طولی نکشید که دارای مرتبه فضل و اجتهاد گردید، مراجعت به استرآباد فرمود. تتمیم عمل مطالعه و مباحثه را بدون توجه به مرافعات و امور عامّه خلایق در استر آباد، در زاویۀ خمسوی فرمود. خواص و اوتاد به شرف خدمتش مشرف می شدند، از رسوم و آداب و تدریس و تحقیق و تدقیقش بهره ور می گردیدند. پس از مراجعت از دارالخلافه تهران که ... الخاقان محمّد ولی خان بیگلر بیگی معزول شد و ایلخانی کما ذکر به حکومت استرآباد منصوب گردید، علم ریاست برافراشت در ریاست عامه متفرّد گردید. به درس و بحث و مرافعات و امامت وسجلّات و امور عامّه خلایق می پرداخت و عموم فقرا و ضعفا و اسرا و متردّدین در استرآباد، از هر سلسله ای از کف کفایتش بهره های موفور و حظوظ نامحصور استيفا می نمودند. الحق نوری بود تابان و شمعی بود درخشان، از افق استرآباد طالع شده بود و از
عکوس و اشعه اش عموم ناس بهره یاب بودند. و در حفظ و حراست این سر حدّ، گاهی به جهت عدم استعداد دولتی و سرکشی سرکشان و جهّال تراکمه که اغتشاش رخ می داد می کوشید. شرعاً و عرفاً قبول عامّه داشت، جميع نفوس دعاگوی وجود شریفش بود، تا آن که در واقعۀ ایشانی که غوغایی عام بود در زمان حکومت و فرمان فرمایی نوّاب مستطاب اشرف ارفع والا، شاهزاده ملک آرا - غفر الله لنا و له و لجميع المسلمین - در نزدیک آق قلعه، شربت شهادت به زخم شمشیر آبدار نوشید و به دار الخلد شتافت. جسد شریفش را نقل به بلده مزبور نمودند [و] در طرف شرقی مصلّای استرآباد مدفون [کردند]. بقعه مبارکه اش مطاف خاص و عام و باقی به مرور دهور و کرور اعوام است - طيب الله مضجعه الشريف و جزاه الله عن الاسلام خير الجزاء- .
در تاریخ شهادت این بزرگوار، مسوّد اوراق در دیوان خود چنین مذکور داشته است:
دردا چو شهید شد رئيس العلما *** علامه روزگارکش نام رضا
حزنا چو شد آب و رنگ از چهره شرع *** یعنی رنگین ز خون شد او را سیما
فریاد چوار خشم به گرگان گرگان *** کردند کمین به کین آن شیر وفا
آوخ چو کمان کشید چرخ چاچی *** شد شخص شریفش هدف تیر قضا
افسوس چو خصم بر سرش تاخت به رزم *** جان را کیهان نکرد فی الفور فدا
این سوگ سترگ شد چو بر خورد و بزرگ *** برهان بستد خامه و دفتر عمدا
بنوشت به خون دل به سال تاریخ *** دردا چو شهید شد رئيس العلما
العالم الفاضل الربّاني و النحرير الكامل الصمداني، جامع المعقول و المنقول، الآخوند مهدى الأسترآبادی - رفعه الله قدره - عمّ اکرم مسوّد اوراق است. در فنون علوم در ابتدا در استرآباد خدمت والد ماجدش قدس سره تحصیل نموده بود و بعد از وفات والدش - طاب ثراه - برهه ای از زمان در استرآباد و بقیّه در عتبات عالیات تحصیل علوم شرعیه فرمود. آراسته و پیراسته [تحصيل] علم فقه و اصول، كما ینبغی کرده، مراجعت به استر آباد نمود. جمعی از شيوخ عظام اجازه اجتهاد او را مرحمت فرموده بودند.
در زهد و ورع و تقوا، سلمان عصر خود بود. هیچ شباهتی اصلاً به اهل روزگار نداشت.
همواره مشغول به تدریس و تصنیف و تألیف بود و به مرافعات رسیدگی می فرمود. مادام العمر، شب ها به عبادت و طاعت و تضرّع و مناجات با حضرت قاضی الحاجات مشغول بود. تأسّی به صاحب شرع شریف، در این آیه مبارکه می نمود که: إنَّ ربَّك يَعلَم أنَّكَ تَقومُ أدنى فِي ثُلُثي اللَّيلَ وَ نِصفهُ (1)خدمت ها، در حفظ شریعت کرد تا زمانی که اجل موعود در رسید. بقعۀ شریفه اش در پهلوی آب انبار، واقعه در طرف شرقی مدرسه در بنو استر آباد است - برّد الله مضجعه الشريف و سقاه الله من ماء معين بمحمّد و آله الطّاهرين- .
مقتدى الانام و مرجع الخواص و العوام، مجتهد زمانه، الحاج شيخ نصر الله الأسترآبادي - طاب ثراه - خلف مرحمت مآب خلد نصاب، حاجی میرزا محمّد خان شهید مقصودلو استرآبادی است، مولد شریفش سُرخونکلاته خالصه است. اولاد ذکور این مرحوم، هشت نفر بودند؛ مهتر و بزرگ تر ایشان، عالی جاه رفعت، جایگاه، عبدالصمد خان- دام عزّه - است که همواره مورد عواطف ملوکانه و مشغول خدمت گذاری در راه دین و دولت، در این سرحدّ است و در این خدمت بزرگ متفرّد است در سعادت آن مرحوم است.
این بزرگوار که به حلیۀ علم و فضل و اجتهاد، آراسته گردیده بود. سبحان الله از آن وجود لطيف و عنصر شریف که مورد عنایت و افضال خداوند متعال گردید. از زمانی که پا به مدرسه گذاشت، ساعت به ساعت و روز به روز، ظهور آثار عجیبه و ترقّیات غریبه، از او در تزاید بود. در زمان قلیلی به اوج کمالات رسید. طیّ اکثر علوم را فرمود و به جانب عتبات عالیات توجه نمود. اکثر استفاداتش در مجلس درس حجة الاسلام الشيخ مرتضى الانصاری - طاب ثراه - بود.
در فقه و اصول، استاد کامل شد و رشحات فیوض علوم، از جانب حیّ قیّوم بر آن وجود پاک مترشح گردید. معاودت به استرآباد فرمود، چندی در موطن خود توقف نموده، در ثانی مراجعت کرد به جانب عتبات عالیات، و در این سفر از عتبات روانه مکّه معظّمه و مدینه منوّره شد با حجّ مقبول و سعی مشکور مراجعت نمود و به جانب استرآباد در ثانی برگشت. مرجع کلّ شد، در و جودت فهم و ذهن و ذكاء نظير نداشت، به مرافعات
1) مزّمّل/ 20.
و رسوم و آداب می پرداخت، شب ها به عبادت و طاعت و مطالعه مشغول بود و روزها به درس و بحث و اهتمام به امور مسلمین می نمود. کمتر کسی به این روزی چنین ترقّی کلّی مانند این بزرگوار نمود، ولی چه فایده که از تأثیر قضا و قدر دوامی نکرد، در شب عید فطر سال یک هزار و دویست و هشتاد و نه هجری، به مرض و با مبتلا شد و در روز عید که عیش اهل اسلام است، اهل استرآباد به عزای آن بزرگوار مشغول شدند. مضجع شریف و مرقد منیفش در بقعۀ مرحوم شریعت مدار، آخوند محمّد علی اشرفی استرآبادی المسکن است که سابقاً مذکور شد که در مجلس گلشن استرآباد واقع است، در آن بقعه شریفه مدفون است - رفع مقامه بمحمّد و آله -
ميرزا محمّد المقصودلو الأسترآبادی، از اهل قریه سرخونکلاته است. از فضلای اقران خود بود، منشی بسیار خوب بود و در لغت فارسی و ترکی (1)و حكايات وقصص و علم سیاق، کمال مهارت داشت. همواره مشغول مطالعه آثار سلف و سیر و تواریخ بود، مطالب بسیار و مضامین بی شمار حفظ داشت، بسیار خوش تحریر و طلیق احسان و حسن التحرير بود و بسیاری از کتب را که اطلاع بدان ها به هم رسانیده بود، به خط خود نوشته. کلام الله حمید و زاد المعاد و دیوان فضولی و سایر کتب را به خط خود نوشته بود، مسوّد اوراق مشاهده کرد. الحق، مشخّص بود کامل و به حلیۀ فضل آراسته در این جهات منقصتی نداشت، در این اوقات که به عالم باقی ارتحال نموده است، گرامی فرزند ارجمندش، میرزا ابراهیم که علاوه بر صفات مستحسنۀ مزبور، فضل طبع نظم هم دارد، قائم مقام و نائب مناب والد ماجد خود می باشد - بلّغه الله إلى أقصى مراتب الكمال- .
الفقيه الكامل والمحقّق الفاضل، الشيخ ابراهيم التويى ثمّ الأسترآبادی، شیخ شریف این عالم ربّانی به حلیه فضل عموماً، و فقاهت خصوصاً آراسته بود. مولد و موطنش در تویه بود و غالب تحصیلش در استرآباد و مازندران. پس از تحصیل استعداد، به عتبات عالیات
1) در اصل «فرسی و ترک»
مشرّف گردید و پس از فراغ از تحصیل به استرآباد تشریف آورده، مرجع امور شرعيّه بودند و به حكم: رِحلَةَ الشِّتاءِ وَالصَّيف (1)در فصل تابستان به تویه تشریف می بردند و در زمستان به مقدم شریف خود جانی تازه به قالب استر آباد می دادند. در محاوره قوّه غریبه داشت، با سمت حسن صوت مع ذلك متّسم بود، تا آن که در تویه داعی حقّ را لبّیک گفتند و چشم از دنیای غدار پوشیدند - رفع الله قدره و أنار قبره بمحمّد و آله- .
العارف الكامل و المحقّق الفاضل، الآقا سیّد محمّد المشهور به آقا سیّد طاووس العقيلي الأسترآبادي، عالم متبحّر و ماهر و فاضل مقتدر باهر بود. با فضل علوم ظاهریّه رسمیّه از هر مقوله، طریق مشرب عرفان را نیز می پیمود. و در عین وحدت در کثرت و در عین کثرت در وحدت بود، مطالب بسیار از علمای ابرار و حکمای عالی مقدار و عرفای روزگار محفوظ و مضبوط داشت. به حال خود در زاویه خمول، خمول و منزوی بود و با آن فقر و فاقه از ذلّ سؤال و اتکاء به اصحاب مال، فارغ و به نان حلالی که خرسند، قناعت می ورزید. حسب الوصیّة، پس از اجابت دعوت داعی حقّ در خارج دروازه غربی استرآباد که مشهور است به دروازه میدان، در جوار امامزاده ای که معروف است به قدمگاه خواجه خضر، مدفون گردید- أفاض الله عليه من شأنه... شأنه ... مغفرته -.
مقتدى الانام، افضل العلماء و الاعلام، الحاج سيّد مصطفى الأسترآبادي - سلّمه الله- ذکور اولاد امجاد مغفرت، نصاب، آقا سيّد مفيد الكرد محلّى العقيلي الأسترآبادي، منحصر بود به جناب آقای معظّم اليه - سلمه الله تعالى- و مرحومان مبروران آقا سیّد مرتضی عمرى نکردند، مرحوم آقا سیّد محمّد به جودت ذهن و حسن فهم در ابتدای شباب اختصاص داشت. تحصیل فقه خارج و اصول، پس از فراغ از مقدّمات می نمود و اوقات در خدمت اساتید این فنون می گذرانید. در خط نسخ کم نظیر بود. به سنّ سی نرسیّد پیک اجل در رسید.
مرحمت مآب، آقا سیّد مرتضی - طاب ثراه- از علوم ظاهریّه رسمیّه، از مقدمات
1) قریش/3.
و اصول و فقه که در استرآباد و مازندران تحصیل نموده بود و فارغ گردید و در اعلی درجات علم و عمل رسیده بود و به جهت تحصیل علم حکمت و کلام به دارالسلطنه اصفهان تشریف بردند و در خدمت اساتید، مشغول تحصیل این دو علم شريف وساير علوم ریاضیّه از قبیل علم حساب و هندسه و هیئت و اسطرلاب و تنجیم و تکمیل این فنون که همه در سابق تحصیل کرده بود شده، به سر حد کمال در این علوم رسید. تقویم شمسی و قمری چند سال استخراج فرمود، به ولایات منتشر می شد. و در جوانی بود که بهار عمرش را خزان شد، باد خزانی وزید و شاخ و برگ حیاتش فرو ریخت و خرّمی اهالی این بلد، بدل به افسردگی و پژمردگی گردیده - رفع مقامه-.
امّا برادر مهتر که اسم شریف ایشان عنوان گردیدّ در علم و فضل و تحقيق و تدقيق و تصرّفات در علم، در علوم عقلیّه و نقليّه و مشرب معقول و منقول و عرفان و جامعیّت مراتب مزبوره در استرآباد متفرّد است و در این اوقات، اهل حال واهل لسان که تمیز دانسته و حقیقت شناسند، از فیض محبّت آن بزرگوار مستفیض می گردند. در لغت و انشاء و فقه و اصول و علم هیئت، کمال سلطنت دارند.
خوش دین و خوش سلیقه و خوش آواء و خوش کلام و خوش تقریر و خوش تحریر و خوش برخورد و خوش آداب و خوش سلوک و خوش رفتار می باشند. در تحریر و درج مطالب در قوالب الفاظ، در هر فنی امروز در استرآباد منحصر است، ولی بسیار کم بخت وكم طالع و معيشت، هذا الّذي ترك الأرهام حائرة - سلّمه الله تعالى و بلغه الله ما يأمله و يتمنّاه بمحمّد و آله الطّاهرين- .
سيّد العلماء الأعلام، عمدة المجتهدين العظام، شريعتمدار الحاج سيّد صادق العقيلي الأسترآبادی - سلّمه الله - ذهنی بلند صافی و طبعی سرشار وافی دارند. در فنون علوم معقول و منقول، فارسی است یکّه تاز عرصه تحقیق و در اصناف فضائل و فواضل، لنگر انداز لجّۀ تدقیق. پایه بلند مراتبش را زبان قلم قاصر و درجه رفیعه مقاماتش، محلّ حیرت اوائل و اواخر [است]. اگر از فقه و اصولش بنویسم که چه مقدار است، علم معقولش حکایت خواهد کرد و اگر از معقولش بگویم، فقه و اصولش مورد شکایتم خواهد ساخت.
در تحریر و تقریر و محاوره و تدریس و مباحثه وتأليف قليل النظير، بلكه عديم البديل است. اگر علوم رسمیّه و غیره را در استرآباد و مازندران در خدمت علمای اعلام تحصیل نموده و پس از طیّ مراحل این ولایات سیر سلوک عوالمّ اساتید این صفهات شده، نطاق به جانب عراق فرمودند و از آن جا خطوط کامله و مراتب عالیهّ استیفا نمودند و به جانب عتبات عرش درجات روانه گردیدند.
از برکات امام المتّقين و ائمه طاهرين - سلام الله عليهم اجمعین - کامل عیار گردیده، مراجعت به استر آباد نمودند. اگر چه خود آن بزرگوار، سرچشمه در علوم هستند که موجب صبای مجاری جداول و انهار و حیات بخش روان یار و اغیار و آفتابی هستند نوربخش اطراف و آفاق في رابعة النّهار، ولی پس از اطلاع علمای اعلام و مجتهدین عظام و اساتيد فخّام، طوعاً و رغبةً، تصدیق آن بزرگوار را نصب العین خود قرار داده و در اندک زمانی اشتهار تام یافت. رفته رفته، انگشت نمای خاص و عام، چون ماه یک شبه گردید و این اوقات، درجۀ ریاست عامّۀ این حدود و صفحات و قبول خاصه و عامّه، از درجه هلالیّت به مرتبه بدریّت رسیدند؛ چون ماه شب چهارده، در میان کواکب هست و سیّارات نمایان مقام بلند ریاست، منحصر در حقّ شخص شریف ایشان. جعله الله مناراً للإسلام و علماً للإيمان و مرجعاً كاملاً لقاطبة المسلمين و نفع الله بوجود شريف كافّة الطالبين بمحمّد و آله الطّاهرين - صلوات الله عليه و عليهم أجمعين-.
در جودت خط و حسن تحریر از قابوس بن وشمگیر، کافی اکفات، صاحب بن عبّاد، در حقّ آن به این عبادت مترنّم است که: أخط قابوس أم جناح طاووس؟ گذرانیده اند و این عطیّه ای است از جانب خداوند علّام که به این موهبت عظمی او را تخصیص داده اند؛ نور حدقه ناظره و نور حديقة ناضره، در هر باب می باشند - سلّمه الله تعالى و ابقاه ورفع نوره و زاد في عزّه و علاه-.
لسان العلماء، منطيق الفضلاء، الآقا سيّد حبيب الله الأسترآبادی -أيّده الله تعالى - از افاضل سادات عقیلی و از اعاظم علما و فضلا می باشند. خوش ذهن و خوش کلام و در مبادی و مقدّمات آراسته، علوم اصول و فقه را تحصیل فرموده و از مشرب حکما و عرفا با
اطلّاع است. مشرب و مسلک وعظ و ذکر مصیبت بر منابر را که بهترین مشارب و مسالک است و مبنی بر نشر آیات و اخبار و احکام و مسائل دینی و قصص و حکایات تواریخ و مطالب عرفان و فضائل و فواضل و اعتقادات وجهات علميّة عقلیه و نقلیّه است، از مبدأ و افعال اختبار فرموده. بی غرضان می دانند که چه فواید کلیّه و مهمّات اخرویّه بر آن مترتّب است، بسا عوام که از آن ها بی مقدار بهره ور می شوند و به ارشاد او طریق رشاد و صلاح و سداد و رأی می پیمایند و بسا خواص که از تقریر او به سبب تذکّر و تذکار و تکرار استماع و مطالب علمای اخیار منتفع می گردند - واهبه الله تعالى عمراً طويلاً و عبثاً رغيداً و نفع الله به عموم عباده بمحمّد و آله- .
المحقّق الكامل والمجتهد المتكلّم الفاضل الآخوند، ملّا فتحعلى الشاهكوبي الأسترآبادي - رفع الله قدره - به سمت علم اجتهاد در منقول و علم حکمت وکلام در معقول متّسم بودند. اوقاتی که تحصیل علوم می فرمود، با کمال فقر و فاقه در استرآباد و اصفهان و شیراز، اوقات شریف را گذرانید. اهالی تحقیق و تدقیق پس از اطلاع بر کماهی حالات فضیلت آیات آن جناب در صدد ترویج او در دارالعلم شیراز بر آمدند. بحری بود در فنون متلاطم الامواج و در شب تیره ظلمت جهالت خلائق، سراج وهّاج. زیارت نامه ای در فارس به هم رسانید، در آخر به حكم حبّ الوطن من الایمان، به استرآباد نهضت فرمود و مدّت های متمادی به ارشاد خلق و رسیدگی به مرافعات و بیان احکام حلال و حرام طوائف انام در این بلد اشتغال تمام داشت. بسیار کم حرف بود و در نهایت تفکّر و تدبّر در ایوان بزرگ مسجد جامع قدیم استر آباد امامت می فرمودند و در ماه مبارک رمضان، بعد از فراغ از نماز ظهرین، بر منبر تشریف می بردند.
و از رشحات تقریرات کافیه و مواعظ شافیه، حاضرین را محظوظ می فرمود. غالباً فرمایشات آن بزرگوار در منبر از اصول عقاید و ذکر اخبار ائمه اطهار بود، تا زمانی که اجل موعود در رسید، داعی حق را اجابت فرمود. مدفن شريف او در وادی السّلام، در جوار وصى بلافصل حضرت سيّد الانام- عليه وعلى آله صلوات الله- است، عطّر الله مرقدها الشريف. ماده تاریخ وفات آن مرحمت مآب را مرحوم میرزا حسین وفای استر آبادی، چنین گفته است: که از فوتش بمرد علم کلام.
العالم الرّبانى و الفاضل الصمداني، الآخوند ملّا محمّد تقى الأستر آبادي رحمه الله. مولد آن بزرگوار، قریۀ محمّد آباد واقع در شمال شهر استرآباد است و منشأ و مقام تحصيل علوم شرعيّه او بلده مزبور است. خدمت با رفعت شیوخ عظام در نجف اشرف - على مشرّفها آلاف التحيّة و النجف - رسيده بود، اكتساب علوم شرعيّه وفقه و اصول از ایشان نموده با تصديقات عدیده به اجتهاد مراجعت به استر آباد کرده، چند سال در این بلده بودند.
از معادات اعادی و کثرت بسط ایاذی، رفته رفته ترقّی باطنی او تنزّل ظاهری داشت ورونقی در نزد عموم خلق نداشت. بالاخره جلای وطن اختیار کرده و در استرآباد هجرت ورزیده، کشتی شخص شریفش را قضا و قدر در ساحل قریه لنگرود، لنگر انداخت و در آن جا قدرشناسان و مرتبه دانایان، درصدد ترویج او برآمده، ظهور مراتب ومقامات آن سموّ الصدر و المکان، روز به روز در تزاید آمد، در حضیض تنزّل به اوج ترقّی رسید و علم ریاست تا به جوار رحمت ایزدی در آن بلد در پیوست - طاب ثراه و جلّ الجنّة مسواه-.
الفاضل الكامل و العالم العامل، الآخوند ملّا محمّد باقر المشهور به ستون - رفع مقامه - در استرآباد و اصفهان و عتبات عالیات تحصیل علوم فرمودند و مراجعت پس از فراغت به وطن اصلی خود نمودند و در مدرسه دارالشفای استرآباد، سال های دراز به تدریس اشتغال داشت. در علم طبّ و اکسیر با اطلاع بودند و از مطالب و مسائلش کمال استحضار و خبرویّت داشتند، ولی عمل اصلاً در بین نبود. در غایت درجه عطوفت و رأفت و سلوک با خلق روزگار بود و از علم و فضل و بذل او، عموم خلایق منتفع می گردیدند. جمیع خواص و عوام، اعزاز و احترام او را از فرایض و لوازم می دانستند، تا به جوار رحمت خداوند عالمیان استقرار یافت و مدفن شریف ایشان بقعۀ مخصوصه است که در طرف غربی مسجد جامع قدیم واقع است - أعلى الله مقامه في فرادیس جنانه بمحمّد و آله.
الفاضل المحقّق و العالم المدقّق، الآخوند ملّا محمّد النصرآبادي الأسترآبادي - رفع الله قدره - مسقط الرأس آن سموّ القدر و المكان، قريه نصر آباد استرآباد است و تحصیل علوم
شرعيّه او در بلد مزبور، پس از حصول استعداد روانه عتبات عالیات شد، در فقه و اصول تحصیل کامل در محفل مشایخ عظام آن اماکن شریف نمود و چون فارغ [ال-]تحصیل شد، به مقرّ اصلی معاودت فرمود و در مسجد جامع استرآباد، در شبستان غربی امامت می کرد و مقتدای خلق کثیری بود. در ماه مبارک رمضان پس از نماز جماعت بر منبر تشریف می برد و از مسائل تکلیفیّه و فضائل ائمه اثنا عشريّه - سلام الله عليهم اجمعين - و آيات و اخبار وقصص و آثار بیان می فرمود.
مدّت دوازده سال با علاقه در مقام ارشاد خلایق کوشیده و کتابی که مسمّا به مرشد الواعظین است در این مدت تحریر کرده، و در واقعه پریشانی استرآباد که سابقاً اشاره شد، اسير طائفه تراکمه گردید، بحمدالله از برکت توجه شاهنشاه اسلام پناه - خلّد الله ملکه و ايّد دولته - و امناء دولت عليّه، مستخلص شد. چند سال بعد از آن حیات داشتند و تحریرات فقهیّه ایشان که در عتبات عرش درجات تحریر نموده بود، هنوز از مسوّده بیرون نیامده، زیاده از شصت هزار بیت می شود. در دارالخلافه تهران عمر شریفش سرآمد و به جوار رحمت ایزد متعال روانه گردید، جسد شریفش در همان تهران مدفون گردید - رفع الله مقامه- .
العامل الكامل المحقّق البارع، الشيخ عبدالكريم استرآبادی - زید اکرامه - برادر مهتر مسوّد اوراق، منشأش استر آباد، از استعداد در ابتدا که در توصیف آن، خامه برادر مهتر قاصر است. مقدمات را در نزد احقر و سطوح اصول و فقه را در خدمت مرحمت مآب، حاجی شیخ نصر الله - طاب ثراه - در استرآباد تحصیل نمود و روانه عتبات عاليات شد. در مدّت شصت سال، مراتب عالیه در فقه و اصول او را دست داد و مراجعت به استرآباد نمود. در ثانی از باب حبّ مجاورت و حسن معاشرت علمای آن اماکن مشرفه معاودت نمود. توصیفش را رساله علیحدّه می باید، این اوراق گنجایش ندارد. طبع نظم بسیار خوب دارد، در دیوان خود به بحر ارجوزه مسوّد اوراق، عربيّاً مناقب او را مفصّلاً ذکر نموده است. با این پریشانی در امر معیشت، اعجوبه زمان است - ادامه الله تعالى بمحمّد و آله-.
خامه مسوّد اوراق، محمّد صالح بن محمّد تقی بن محمّد اسماعيل الأستر آبادي چنين می نگارد که نه از باب تزکیه نفس که موافق آیه شریفه: فَلا تُزَّكُو أنفُسَكُمْ هُوَ أعْلَمُ بِمَنْ اتَّقَى که منهی عنه است، بلکه از بابت آیه مباركه وَ أمَّا بِنِعمَة رَبِّكَ فَحَدِّث که مأمور به است، در شرح حالت خود بر سبیل اجمال، وفا به وعده خود می نویسد که در سال 1249، والد ماجد - طاب ثراه - به عتبات عرش درجات با عیال از استرآباد مسافرت نمود، در زاویه مقدّسه امام زاده لازم [ال-] تعظیم، حضرت عبدالعظیم از آن عدم، پا به دایره وجود نهاد - هي أوّل أرض مسّ جلدي ترابها- .
پس از انجام سفر و درود به عتبات عالیات، پس چهارده سال رسیّد و به اتّفاق والد ماجد - رفع مقامه - به استرآباد آمد. بعضی از مقدمات را [از] قبیل علم صرف و نحو در نجف اشرف تحصیل نموده، در زمان صباوت تکمیل آن ها را در استرآباد کرده. در علم هیئت و معانی بیان و اصول و سطوح فقه، اغلب تدریس را خدمت والد بزرگوار خود نمود و در علم اسطرلاب در نزد مرحوم میرزا جعفر بسطامی تحصیل کرد. علم نحو را خدمت مرحوم آخوند ملّا احمد - که سابقاً اشاره به حالات آن مرحوم شد - گذرانید.
قدری از تحریر اقلیدس را در محضر مرحمت مآب فردوس نصاب، حاجی شیخ حسین استرآبادی - رفعه مقامه- دید و پس از وفات والد ماجد به تهران رفته، خدمت حجّة الاسلام، اعلم العلماء الاعلام، سرکار، شریعتمدار، آقا [ی] حاجی ملّا علی - دام ظلّه العالي - رسید و در شب دهم ماه مبارک رمضان 1274، در خدمت آن بزرگوار -دام ظّله - به حضور مبارک اعلی حضرت اقدس شهریاری - خلّد الله ملکه - شرفیاب شده، مورد مرحمت خاصه عنایات مخصوص گردید.
همانا همان ليلة القدر بود، پس حسب الامر بزرگوار به عتبات عالیات مشرّف گردیده، در محضر مرحوم مبرور فردوس مكين، شيخ مهدى بن المرحوم المبرور، شيخ على بن المرحوم المبرور، الشيخ جعفر - طاب ثراهم - و مجلس درس عمدة المجتهدين، استاد الاصوليّين، آقا سيّد حسين - سلّمه الله - حاضر باشد. تقریرات فقه را از آن بزرگوار و اصول را از این بزرگوار، استماع می نمود و در جزوۀ تحریر می آورد. زیاده از بیست هزار
بیت در فقه و اصول تحریر نمود و هنوز از مسوّده توفیق نشده است که درآورده، استنساخ شود - والمسؤول من الله التوفيق-.
در اواخر از استماع مطالب شیخ جليل نبيل حجة الاسلام و المسلمين، الشيخ مرتضى الانصاری - رفع مقامه - در مجلس درس، انتفاع کلّی می برد. مدّت شش - هفت سال مجاورت داشت، مراجعت به استرآباد. نمود عجلات عدیده تألیف نمود، رساله ای در ربا و رساله ای در طهارت و مسأله مفهوم شرط و رساله [ای] در اجتماع امر و نهی و رساله ای در شرح قصيدة «كعب بن زهير» وكتاب منتهى المواعظ، از جمله مؤلّفات حقیر کشکول و دیوان قصاید عربی و فارسی و مثنوی نیز در دست است، هنوز تمام نشده است - رجاء من الله تعالى التوفيق الاتمام-.
امید از خداوند علّام که اسباب جمعیت حواس فراهم آید و آسودگی حاصل گردد و مطالب خوب وكتب مرغوب، تصنيف و تألیف شود. از جملۀ قصاید این ذرّه بی مقدار، این قصیده است که در مدح امیرالمؤمنين - عليه الصلاة و السلام - انشاء شده، مطلعش این است:
ای ماه من ای شمع شبستان شب تار *** وی صید دل زار به دام تو گرفتار
ای ماه ختا شاه ختن غیرت کشمیر *** و ای غارت بنت صنم چین بت قصار
خوبا حصاری ز تو گردیده حصاری *** ترکان تتاری ز تو مستور در استار
نقّاش نیارد که کشد هم چو تو تصویر *** در خواب کشد خامه فروماندنش از کار
و منها:
بر سرو چه می گذرد ای سرو قباپوش *** هر ماه چه می بنگری ای ماه کله دار
مسأله جوهر و دارجه حکیمان *** دارند به بی قسمتی اش برخی اقرار
آید خردهان به کفتار نباشد *** نزدیک من رأی پسندیده ستوار
و منها:
بس ظلم که بر من ز تو ای ترک جفا جو *** بس جور که بر من ز تو ای یار ستمکار
ای به که برم ای بت من از تو تظلّم *** بر در که شاهنشاه دین حیدر کرّار
سلطان ازل شاه ابد والی سرمد *** سالار امم سرور دین سیّد ابرار
إلى آخر القصيدة. و در تجديد مطلع قصیده یائیّه در مدح مولای متّقیان، چنین انشاء نموده ام:
ای کائنات را به لقب مالک الرّقاب *** وی ممکنات را به صفت مبدأ و باب
منبری که آسمان هویّت تر است قدر *** شیری که نیستان مشیّت تراست غاب
نوری نهفته در تبق نور حق چه بود *** زاین رو فتاده اند در ارتیاب
اندر بر وجود تو جوهر بود عرض *** بر پیکر وجود تو امکان بود ثیاب
الى آخره. و در مشرب عرفان، در باب قطیف حجّ، مطالب عرفان ابیاتی انشاء کرده ام، مطلعش این است:
معنی حجّاج را در مشعر آمد اجتماع *** زمره عشّاق اندر بزم دلبر در سماع
مکّه جسمانیان هر چند شد خیر البلاد *** بقعه روحانیان بگزید که شد خیر البقاء
و منها:
جامه احرام عوری کن که گردی آفتاب *** گنبد دوّار بختی کن که یابی ارتفاع
هست قرطاس دل عارف بقا بخش علوم *** راست آمد کلّ علم ليس في القرطاس ضاع
سر بنوشی سرّ مردم پوش و بر هم نه دو لب *** فاش بر خوان کلّ سرّ جاوز الاثنين شاع
ترک صید اندر حریم دولت کن یعنی ز خویش *** دور کن درندگی هایی که داری چون سباع
تیر بر پهلوی گیهان زن که سست استش نهاد *** سنگ بر مینای دوران زن که سخت استش صداع
بادۀ وحدت از ساقی چند خواهی جام جم *** خم، خم ار نبود میسّر رطل رطل و صاع صاع
الى آخر القصيدة. و در مثنوی، از جمله ابیات آن چنین بیان کرده ام:
همّتی ای عاشقان و سالكان *** ای خزانانه نیستی را مالکان
هستی جاوید چون در نیستی است ***نیست بودن هست هست و هست نیست
کم کنند از نعل اسبت تا نشان *** نعل را وارونه زن چون ترکمان
از خودی خود کنی گر خود تهی *** پر شوی از مهر ماه خرگهی
خواهی از نام و نشان جاودان *** ساز بی نام و نشان نام و نشان
خسروی خواهی قلندر کیش باش *** پادشاهی خواهی از درویش باش
در ره جانان ز درمان درد به *** کنج فقر از گنج باد آورد به
تن چو نی کنی سینه را چون ارغنون *** فاش گو أنّا اليه راجعون
در فنای محض آمد زندگی *** خویش فانی کن پی پایندگی
گفت پیغمبر ز لعل جان فزا *** که خلقتم للبقاء لا للفناء
چون فزودن آمد اندر کاستن *** مرگ پیش از مرگ باید خواستن
کلبه کثرت چه کاخی تنگناست *** وحدتي جو كان فضایی ذلك است
کثرتی آمد عالمی بر قیل و قال *** حال ز قیل و قال او گیرد ملال
از تزاحم بر تو گیرد کار تنگ *** وز تهاجم شهد را سازد مرتنک
صحّتش بیماری است و نوش نیش *** مرحمش ناسورساز زخم ریش
لقمه ای زین نیاورده هنوز *** از قضایی سخت گیرد در گلو
مار کردم نشتر وافعی دم است *** مهره اش زهر است تریاقش سم است
شیر او خون است و مشک اوست پشک *** پارگین آرد به جای بید مشک
تیره ترش از خشت خام است آینه *** آبش آتش خیز تر ز آتش زنه
الى غير ذلك، و اکنون قریب به پانزده جزوه از مثنویات و نظیر آن، از قصاید و غیر آن تسويد شده است - وفقنا الله للإتمام و الترقى الى المدارج العالية، بمحمّد و آله الكرام البررة، صلوات الله عليهم أجمعين- .
*مستدرکات مصحّح: حمزة بن يوسف قرشی (م 428 ه-) (1)
ابوالقاسم حمزة بن يوسف بن ابراهيم سهمی قرشی، از علما و محدّثین عصر خود بود که در طلب حدیث و شنیدن آن به اقصی نقاط دنیا سفر کرد و از افراد گوناگون استماع حدیث
1) قاموس الاعلام، 1777/3
نمود و گروهی نیز از وی حدیث شنیدند و روایت نمودند. وی در جرجان مشغول وعظ و خطابه بود، بنابر قولی در سال 428 ه-، در هشتاد و اندی سالگی درگذشت. تألیفاتی از وی به جای مانده که برخی از آن ها عبارتند: 1. تاریخ جرجان؛ 2. معجم شيوخ جرجان؛ 3. کتاب الاربعين في فضائل العبّاس.
*عبدالقاهر جرجانی (م 474 ه-) (1)
عبد القاهر عبدالرحمان بن محمّد نحوى جرجانی، مکنّی به ابوبکر، از علمای بزرگ و نامدار علم نحو و واضع اصول بلاغت بود. وی علوم عربی را نزد ابوالحسن محمّد بن علی فارسی، ابن جنّی و صاحب بن عبّاد فرا گرفت و در طول زندگانی علمی خود کتاب های متعدّد مفیدی را تصنیف نموده که برخی از آن ها جزء دروس ادبیّات حوزه های علمیّه بوده است، چندین کتاب مهمّ وی عبارتند از: 1. المغنى في شرح الايضاح، که حدود سی جلد بوده؛ 2. المقتصد، که شرح ایضاح است در سه جلد؛ 3. اعجاز القرآن؛ 4.كتاب العوامل المئة؛ 5. كتاب الجمل و شرح آن که تلخیص نام دارد؛ 6. اسرار البلاغة، این کتاب قدیمی ترین کتابی است که در معانی و بیان به رشته تألیف درآمد و سکّاکی از آن بهرۀ فراوان جسته است؛ 7. دلائل الاعجاز، در معانی و بیان؛ 8. العمدة في تصريف الأفعال؛ 9. التتمة في النّحو. وى شافعى مذهب بود و به سال 471 یا 474 هجری درگذشت.
*اسماعیل علوی جرجانی (زنده 531 ه-) (2)
ابو ابراهیم اسماعيل بن حسن بن محمّد بن احمد علوی حسینی جرجانی، ملقب به زین الدّین و یا مشرف الدّین، عالم و پزشک نامدار ایرانی در دورۀ خوارزمشاهیان بود. وی در 434 ه- در گرگان چشم به جهان گشود و مقدمات علوم را در زادگاه خویش آموخت. سپس نزد ابوالقاسم، عبدالرحمان بن علی بن ابی الصادق، پزشک مشهور آن دوره دانش
آموخت و در آخر عمر به مرو رفت و در همان جا درگذشت. وی تألیفات بسیاری در علم طب به فارسی دارد که سرآمد آن ها ذخیره خوارزمشاهی (1)است. کتاب های دیگر وی عبارتند از: 1. الخفيّ العلائي؛ 2. الطبّ المملوكي؛ 3. كتاب الاغراض؛ 4. تدبير يوم و ليلة؛ 5. كتاب في الردّ على الفلاسفة؛ 6. کتاب یادگار. 7. کتاب وصیّت نامه و جز اين ها.
*ابو طالب استرآبادی (سده 6 ه) (2)
شیخ ابوطالب استر آبادی، از فقها و محدّثین بنام شیعه در قرن ششم هجری است که شیخ الطائفه محمّد بن حسن طوسی، برخی از فتاوای او را در کتاب المبسوط خود نقل نموده است. وی از قدمای اصحاب بوده و دارای تألیفات متعدّدی است که از جمله آن ها می توان به: مناسك الحجّ، الابواب و الفصول لذوى الالباب و العقول، المقدّمة و الحدود اشاره کرد.
*سیّد رکن الدّین علوی استرآبادی (م 717 ه) (3)
ابو الفضائل سیّد رکن الدّین حسن بن محمّد بن شرفشاه علوی، از سادات و علمای شیعی ایران است که در مراغه از محضر درس خواجه نصیرالدّین طوسی (م 672 ه) بهره وافی برد و در زمره شاگردان خاصّ خواجه درآمد. وی در بیشتر علوم سررشته داشت و در حیات خواجه به تدریس حکمت می پرداخت، در سال 672 ه که خواجه رهسپار بغداد شد، سیّد نیز به همراه او رفت و چون خواجه در همین سال در بغداد بدرود حیات گفت، وی به موصل رفت و بیشتر عمر خویش را در این شهر به سر برد. وی در مدرسه نوویه موصل به تدریس پرداخت و عهده دار اوقاف این شهر گردید.
سیّد دانشمندی فروتن بود و از دانش های عقلی و نقلی بهرهای وافی داشت، برخی هم چون سیوطی او را شافعی دانسته اند، لیکن دلایل بسیاری بر تشیّع او اقامه شده و بیشتر
1) جرجانی ذخیره را به نام قطب الدّین محمّد خوارزمشاه نوشته، علاوه بر نسخه های زیاد خطی، چندین بار در هند ( 1282 ه-) و ایران (1344 ش) چاپ شده است.
2) أمل الآمل، 354/2؛ الثقات الأعيون في سادس القرون، ص 5؛ الذريعة، 37/22، 253؛ ریاض العلماء، 468/5؛ معالم العلماء، ص 136.
3) أعيان الشيعة، 255/5؛ تأسيس الشيعة، ص 133-134؛ رياض العلماء، 320/1 -321؛ ريحانة الأدب، 53/8 -54.
رجالیّون حکم به تشیّع وی داده اند، وی دارای آثار بسیاری است که برخی عبارتند از:
*ابوالمحاسن حسين بن حسن جرجانی (م سده 8 ه- ) (1)
ابوالمحاسن حسین بن حسن جرجانی، محدّث، مفسر و از بزرگان علمای امامیّه در نیمه اوّل قرن هشتم هجری است که معاصر با علّامه حلّی بوده است. کتاب جلاء الاذهان في تفسير القرآن که تفسیری است فارسی و بزرگ و حاوی اخبار ائمه و روایات امامیّه از تألیفات اوست. و احتمال می رود که تفسیر جلاء الاذهان همان تفسیر گازر باشد. بنابراین گازر یا سید گازر، لقب همین ابوالمحاسن جرجانی می باشد، بلکه در برخی مجلّدات تفسیر جلاء الاذهان، تفسیر گازر نوشته شده چنان که در فهرست کتابخانه مدرسه سپهسالار تهران از یک نسخۀ تفسیر مذکور، این عبارت نقل شده است: «تمّت المجلّدة الثانية من تفسير القرآن مسمّى بجلاء الاذهان و جلاء الاحزان، المنسوب الى ابي المحاسن الحسين المشهور بگازر- نوّر قبره-...». دیگر كتاب وى تكملة السعادات في كيفيّة العبادات المسنونات نام دارد که به فارسی نگارش یافته و به سال 722 ه به اتمام رسیده است. مرحوم مدرّس خیابانی تبریزی، صاحب ريحانة الأدب، نيز جلاء الأذهان را همان تفسیر گازر دانسته است.
*عبدالوهاب حسینی استرآبادی (م اوایل سده 10 ه-) (2)
عبدالوهاب بن علی حسینی استرآبادی، از متکلّمان شیعه در اواخر سده نهم و اوایل سدۀ دهم هجری است. وی از بزرگان سادات و علمای گرگان بوده و مدت های مدیدی به کار
قضاوت در این شهر اشتغال داشته است. وی دارای تألیفات متعدّدی است که برخی بدین قرارند: 1.شرح الفصول النصيريّة، در کلام که در سال 875 هجری به شرح آن پرداخته است؛ 2. تنزيه الأنبیاء، به فارسی که به نام بدیع الزمان میرزا، فرزند سلطان حسین بایقرا تأليف نموده است؛ 3. حاشیۀ شرح هدایۀ میرک؛ 4. شرح قصيدة بردة.
برخی از علمای شیعه از جمله حسین زواری، مؤلّف لوامع الأنوار، از وی روایت می کنند.
*امیر سیّد شریف استرآبادی (م 920 ه) (1)
امیر سیّد شریف بن تاج الدّین علی استر آبادی، وزیر شاه اسماعیل اوّل صفوی، از سوی پدر، از نوادگان محمّد بن زید داعی، از فرمانروایان علوی مازندران (م 287 ه)، و از سوی مادر از احفاد سیّد شریف جرجانی (م 816 ه) بود. وی در شیراز به دنیا آمد و در همان جا پرورش یافت و به دربار شاه اسماعیل صفوی راه یافت. او مدارج حکومتی را یکی پس از دیگری طی کرد تا این که بعد از کشته شدن قاضی محمّد کاشی، وزیر شاه اسماعیل به وزارت برگزیده شد و به لقب «صدر جهان» ملقّب شد. وی در تشیّع بسیار متعصّب بوده و برخی گسترش تشیع را در عصر شاه اسماعیل مرهون کوشش در خور تحسین شریف دانسته اند. سیّد شریف در جنگ چالدران شرکت نمود و رشادت های زیادی از خود به یادگار گذاشت تا این که در سال 920 ه در همان جنگ به دست عثمانی ها به شهادت رسید، مزار شریف وی در نزدیکی روستای سعدل در چالدران واقع شده که اکنون به صورت زیبایی بازسازی شده و زیارتگاه خاص و عام است.
*شرف الدّین علی استرآبادی (م933 ه) (2)
شرف الدّین علی حسینی غروی استرآبادی، از بزرگان علمای شیعه در قرن دهم هجری و از شاگردان محقّق کرکی (م 940 ه) بوده است. از آن جا که وی تحصیلات خود را در نجف اشرف به اتمام رسانده و در همان جا هم اقامت داشته، غروی نامیده شده است. وی دارای
تألیفاتی است که مهم ترین آن ها بدین شرح است: 1. تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة؛ برخی در انتساب این کتاب به استر آبادی تشکیک نموده اند، ولی بسیاری از محققین، از جمله علامه مجلسی، میرزا عبدالله افندی و شیخ آقا بزرگ تهرانی، آن را تألیف استرآبادی دانسته اند؛ 2. الغروية في شرح الجعفريّة، كه آن را در حیات استاد خود - محقق کرکی - به رشته تحریر درآورده و از وی با «شیخنا» یاد می کند. ناگفته نماند که اصل كتاب الجعفرية، تأليف محقّق کرکی می باشد که در نماز و مقدمات آن است.
*سیّد حسین استرآبادی (م 939 ه-) (1)
میر سیّد حسین حزنی استرآبادی، عالم، شاعر و قاضی شیعی که در هرات می زیسته و به قضاوت در این شهر مشغول بوده است، وی شعر نیز می سروده و حزنی تخلص شعری او بوده است. امیر علی شیر نوایی، حزنی را به داشتن طبع لطیف می ستوده و برخی از تذکره نویسان، تخلص او را حزینی ضبط کرده اند. میر سیّد حسین به خاطر داشتن اعتقادات شیعی، در حمله عبیدالله خان از بک به خراسان به دستور وی به قتل رسید.
*جلال الدّین صدری استرآبادی (م سده دهم ه-) (2)
مولی شیخ جلال الدّین صدری استرآبادی از علمای معاصر شاه طهماسب صفوی (آغاز سلطنت 930 ه) است که در قرن دهم هجری به قتل رسیده است، وی دارای تألیفات مختلفی بوده که مشهورترین آن ها، حاشیه بر حاشیه قدیم جلال الدّین دوانی بر شرح تجرید است که از بهترین حواشی به حساب می آید.
*میر فخرالدّین استرآبادی (م 984 ه-) (3)
فخرالدّین محمّد بن حسین حسینی سماکی، از سادات و علمای شیعی ایران بوده است. زادگاه وی قریۀ سماک استرآباد بود و از محضر درس غیاث الدّین منصور دشتکی
1) تاریخ نظم و نثر در ایران، 674/2؛ تحفه سامی، ص 52-53؛ تذکره روز، روشن، ص 199؛ مجالس النفايس، ص 78
2) أعيان الشيعة، 201/4؛ إحياء الدائر، ص 40؛ تتميم أمل الآمل، ص 99 - 100؛ الذريعة، 68/6
3) أحسن التواريخ، ص 638؛ تاریخ نظم و نثر در ایران 374/1؛ الذريعة، 330/4، 206/5؛ روضة الصفا، 574/8؛ عالم آرای عباسی، 145/1.
شیرازی بهره وافی جست، ابتدا شیخ الاسلام سبزوار بود و سپس به دربار شاه طهماسب صفوی وارد شد و به منصب صدارت رسید. وی در قزوین مدرسه ای داشته و ضمن پرداختن به کارهای دولتی، در مدرسه تدریس می کرده است. برخی تراجم نویسان وی را به عظمت توصیف نموده اند، وی تألیفاتی به فارسی و عربی دارد که معروف ترین آن ها حواشی بر شرح تجرید العقاید قوشچی - اصل کتاب از خواجه نصیر است - و حواشی بر شرح تهذیب المنطق دوانی- اصل کتاب از تفتازانی است - و تفسیر آیة الکرسی، به فارسی است.
سیّد فضل الله حسینی استرآبادی بن سیّد محمّد کیا، از علمای بزرگ شیعی در قرن دهم هجری بود. وی از شاگردان محقّق اردبیلی (م993 ه-) و از معاصرین شیخ علی کرکی است، بعد از درگذشت استاد - خویش مقدس- اردبیلی - متصدی تدریس و زعامت و فتوا شد. برخی از تألیفات وی عبارتند از: 1. تعلیقات بر الهیّات شرح التجريد؛ 2. تعليقات بر آيات الاحكام مقدّس اردبیلی و جز این ها.
*مولی ابو عبدالله استرآبادی (م قرن دهم ه-) (1)
مولی ابو عبدالله محمّد بن ابو طالب استر آبادی، از علمای قرن دهم هجری و از شاگردان محقّق کرکی است. وی دارای اجازه مفصلی از استاد خویش است که صاحب کتاب لباب الالباب بدان اشاره نموده است، وی در طول حیات خود به تدریس و تأليف و فتوا اشتغال داشت. از مشهورترین تألیفات وى، كتاب نجات العباد في معرفة المبدأ و المعاد در اصول دين است که خود وی آن را شرح مزجی نموده است. و همچنین ترجمة نفحات اللاهوت به فارسی که ترجمه مئة كلمة از كلمات امیر المؤمنین علیه السلام است.
*ابوطالب استرآبادی (م قرن دهم ه-) (2)
مولى ابو طالب استر آبادی، از علما و شعرای قرن دهم هجری است که در عصر شاه طهماسب صفوی (م 984 ه) زندگی می کرد وی کتاب حدائق اليقين في فضائل امام المتّقين را به
نام شاه طهماسب تألیف نمود. اثر نفیس دیگر وی شامل هفتاد آیه برگزیده از قرآن در شأن و فضائل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است که تمامی شأن نزول ها را از کتاب های اهل سنّت استخراج نموده است. این کتاب از منابع مولی حیدر بن محمّد خوانساری، استاد آقا حسین خوانساری، در کتاب مضيء الأعیان است که در سال 1023 ه- به نام شاه عباس تألیف نموده است.
*ابوالبرکات استرآبادی (م قرن دهم ه-) (1)
ابوالبرکات استرآبادی، از فقها و متکلمان شیعه در سده دهم هجری است. در کتاب های تراجم، بدون این که نام او را به درستی یاد کنند و شرح حالی از وی به دست دهند، او را شیخی فاضل و استاد در علم کلام می خوانند. میر فخرالدّین محمّد بن حسين سماكي استرآبادی، از علمای شیعه در زمان شاه طهماسب (م 984 ه) و شیخ الاسلام سبزوار که بعدها به وزارت شاه طهماسب رسید، در رساله ای فارسی که در تفسیر آیة الکرسی نوشته است. مباحثی را از ابوالبرکات نقل می کند که به گفته محدّث قمی، این گونه تعریف دلالت بر علم او در کلام، حکمت و تفسیر دارد. سماکی در حاشیه این رساله، به نام ابوالبرکات تصریح نموده و برای وی طلب آمرزش کرده است. تجلیل سماکی از ابوالبرکات و استر آبادی بودن او، سبب شد که وی در شمار رجال شیعه محسوب شود.
*ابراهیم استرآبادی (م 995 ه-) (2)
ابراهیم استرآبادی از خوشنویسان خط های تعلیق و نستعلیق در سده دهم هجری است. او را ثالث خواجه عبدالحیّ و مولانا درویش عبدالله خوانده اند که ایشان از پیشگامان و خوشنویسان نامور تعلیق به شمار می آیند. بنا به نوشته قاضی میر احمد منشی، صاحب گلستان هنر: «او خط را به غایت نازک و صاف ساخته». دو بیت زیر که به خط خوش نستعلیق بر درگاه کاشی کاری آستانه مقدسه حضرت معصومه علیها السلام نوشته شده، به خط ایشان است:
الهی به حق بنی فاطمه *** که بر قولم ایمان کنی خاتمه
اگر دعوتم رد کنی ور قبول *** من و دست و دامان آل رسول
امیر دوست محمّد حسینی استر آبادی، از علمای شیعۀ ایرانی در سده دهم هجری بود. وی معاصر شاه طهماسب اوّل (م 984 ه-) و متولّی کتابخانه آستان قدس رضوی بوده و این منصب تا زمان میرزا عبدالله افندی، صاحب ریاض العلماء، در خاندان وی باقی بوده است.
وی کتاب عمل السنة را به فارسی به نام شاه طهماسب نگاشته است. صاحب ریاض العلماء وی را با القاب فاضل، عالم جليل. .. ستوده و علّامه امینی، صاحب الغدیر، او را دانشمندی فاضل و بزرگ خوانده است. امیر دوست محمّد به سرودن شعر نیز مبادرت می کرد و در اشعار خود «دوست» تخلص می کرد.
ملّا شمس الدّین محمّد استر آبادی، از حکما و متکلّمین قرن دهم هجری است. وی با میر صدرالدّین دشتکی (م 903 ه-) و مولی جلال الدّین دوانی (م 908 ه) معاصر بوده است. وی دارای تألیفاتی است که از مشهورترین آن ها حاشية الشرح الجديد است، که حاشیه ای است بر شرح جدید تجرید ملّا علی قوشچی، و به نام سلطان محسن مشعشعی تألیف کرده است.
*نصیرالدّین محمّد استرآبادی (م قرن دهم ه) (1)
مولی نصیر الدّین محمّد بن عبدالکریم استرآبادی انصاری، از علمای بزرگ شیعه در عصر شاه طهماسب صفوی است. وی کتاب محاسن الآداب را که ترجمه مكارم الأخلاق طبرسی است، به نام شاه طهماسب صفوی، به سال 962 ه- به رشته تحریر درآورده است.
1) إحياء الدائر، ص 207، الذريعة 124/20؛ فهرست نسخه های خطی فارسی 1680/2
*عزالدّین استرآبادی (م قرن دهم ه) (1)
مولى عزالدّین حسین استرآبادی از علمای کلام و منطق است که در عصر صفوی، در قرن دهم هجری می زیسته و رسالۀ مختصری با عنوان ضبط اشکال اربعه از آثار اوست.
*شریف قاری استرآبادی (2)
عمادالدّین علی شریف قاری استرآبادی، از علمای علم قرائت در نیمه نخست قرن دهم است. اطلاعات زیادی از او در دست نیست، لیکن آثاری در علم قرائت از وی یاد شده که عبارتند از: التحفة الشاهية به فارسی؛ و رساله هایی در اصول قرائت ابن کثیر به روایت بزی و قنبل از طریق شاطبی، در قرائت نافع به روایت قالون و ورش، در اصول قرائت ابی عمرو به روایت دوری و سوسی از طریق شاطبی، و در قرائت عاصم به طریق شاطبی، که به فارسی نگارش یافته اند.
*کمال الدّین سحابی استرآبادی (م 1010ه -) (3)
کمال الدّین استرآبادی نجفی سحابی، از عالمان عارف و شاعر آشنا با قرآن بوده است. نیاکان وی در استرآباد بودند، لیکن او در شوشتر زاده شد و در جوانی در نجف اشرف اقامت گزید. در نجف، علاوه بر تحصیل علوم متداول دینی، به تهذیب نفس پرداخت و حدود چهل سال در مجاورت حرم امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجدی محاذی ضریح، زندگی و تجرّد و فقر مادی را تجربه کرد و از این رو توانست مدارجی عالی از تهذیب نفس را طی کند. اشعار و گفته هایش، عارفانه است و از محتوای اشعارش پیداست که با قرآن و معارف آن بیگانه نبوده است. دیوان اشعارش به 2800 بیت بالغ می شود و مجموعه رباعیات وی را از شش تا هفتاد هزار نوشته اند.
وی اهل ورع و پارسا بود و در موقعی که ازبک ها به سرکردگی عبدالله خان ازبک ثانی
(م 1006 ه) بر خراسان تسلّط یافتند، وی از مشهد به قزوین، نزد شاه عباس اوّل رفت و مورد احترام قرار گرفت. در نهایت از جانب شاه عباس اوّل، تولیت آستان قدس رضوی را به عهده گرفت و تا پایان عمر، به نیابت از شاه عباس، سرکشیک باشی و کلیددار روضۀ مبارکه رضوی بوده است.
*محمّد مؤمن استرآبادی (م 1088ه-) (1)
محمّد مؤمن بن دوست محمّد حسینی استر آبادی، از علمای شیعه در قرن یازدهم هجری است. پدر وی از علمای عصر خویش بود و تولیت کتابخانه آستان قدس رضوی را عهده دار بود و کتابی به نام عمل السنّة نوشته است. محمّد مؤمن، از محضر پدر خویش و سیّد نورالدّین علی بن حسین عاملی موسوی دانش آموخت و از او اجازه روایت گرفت. وی با دختر محمّد امین استر آبادی، بنیانگذار مکتب اخباری ازدواج نمود. او از استادش سیّد نورالدّین و امیر زین العابدین حسینی کاشانی روایت می کند و خود از استادان حدیث علّامه مجلسی است. وی دارای تألیفاتی است که کتاب الرجعة و ظهور الحجّة، در اخبار منقول از معصومین علیهم السلام از مهمترین آن هاست. وی در اواخر عمر، در مکّه مکرّمه اقامت گزید و در همان جا به اتهام آلوده کردن کعبه، همراه پنج تن از شیعیان، از سوی عثمانی ها کشته شد.
*محمّد مؤمن استرآبادی (م 1034 ه-) (2)
محمّد مؤمن بن میر علی حسینی استرآبادی، از علمای فاضل و دانشمند شیعی در اوایل قرن یازدهم هجری است. وی خواهر زاده امیر فخرالدّین سماکی است که بعد از قتل حیدر میرزا در سال 984 ه- از وزارت شاه طهماسب صفوی کناره گرفت و به دکن رفت و از ملازمان دربار سلاطین شیعه قطب شاهیه شد و محمّد قلی بن ابراهیم قطب شاه (م 1020 ه) او را به صدارت خود برگزید.
محمّد مؤمن استر آبادی، علاوه بر داشتن مراتب بالای علمی، شاعری توانا بود و به خواهش محمّد قلی قطب شاه، دیوانی از قصاید، غزلیّات و رباعیّات ترتیب داد که به تاریخ 1007 هجری به انجام رسید. میرزا عبدالله افندی، صاحب رياض العلماء، رساله ای در مقادیر و اوزان از محمّد مؤمن در لاهیجان دیده است، که به رساله مقداریّه معروف است.
*حسن بن محمود استرآبادی (م قرن یازدهم ه) (1)
حسن بن محمود بن داوود استرآبادی، از دانشمندان شیعی ایران در نیمه نخست قرن یازدهم هجری است. پدرش در عهد شاه طهماسب اوّل (م 984 ه)، به دربار صفوی رفت و آمد داشت و در امر به معروف و نهی از منکر مسامحه نمی کرد و از آن جا که خالی از اغراض شخصی و نفسانی بود، مورد قبول پادشاه صفوی نیز قرار می گرفت. شیخ حسن نیز، همچون پدر خویش فاضل و پارسا بود، بعد آزاد شدن خراسان از سلطه ازبکان [به] وسیلۀ شاه عباس صفوی از جانب وی تولیت آستان قدس رضوی را عهده دار شد و تا آخر عمر به نیابت از شاه عباس سرکشیک باشی و کلید دار روضه رضوی بود.
*محمّد علی استرآبادی (م 1094 ه) (2)
محمّد علی بن احمد بن كمال الدّین حسین استرآبادی، از علمای شیعی است که در سال 1010 هجری در استرآباد زاده شد. وی در اصفهان، از محضر ملّا محمّد تقی مجلسی بهره مند شد و سپس با دختر وی ازدواج نمود ملا محمّد شفیع استرآبادی، صاحب حواشی بر اوایل شافی، ملّا کمال الدّین، و ملا احمد استر آبادی که هر سه از علمای بزرگ عصر خویش بودند، از فرزندان اویند. شیخ محمّد علی استرآبادی در کسب علم و فضیلت به درجات عالی ارتقا یافت و از پدر زن خود - مجلسی اوّل - و شیخ محمّد تنکابنی، معروف به سراب، نقل حدیث می کرد. وی را پس از رحلتش در جوار قبر مجلسی اوّل در اصفهان به خاک سپردند.
*سیّد محمّد تقی استرآبادی (م قرن یازدهم ه-) (1)
سيّد محمّد تقی بن ابوالحسن حسینی، از علمای شیعی ایرانی در سده یازدهم هجری است که از محضر اساتید عصر خود، چون شیخ بهاءالدّین عاملی (م 1030ه) و میرداماد (م 1028ه-) استفاده نمود و در فقه و اصول به مراتب بالای علمی رسید. وی دارای تألیفات متعددی است که برخی از آن ها بدین شرح است: تذکرة العابدین، در فقه؛ شرح خطبة الشرايع؛ رسالة فى وجوب صلاة الجمعة؛ منهاج الصواب في شرح خلاصة الحساب شیخ بهائي؛ مرقاة الوصول الى علم الأصول، در شرح زيدة الأصول شیخ بهائی، که در حیات استاد خویش نوشته است و میرزا عبدالله افندی نسخه ای از آن را در لاهیجان دیده است و ایقاظ النائمین، که در سال 1015 ه- به توصیه استاد خود میرداماد، به رشته تحریر درآورد، ایشان، علاوه بر این که از اساتید خود اجازه روایت و اجتهاد داشته، به برخی از علما، هم چون، معز الدّین، محمّد بن ابوالحسن موسوی، اجازه اجتهاد داده و آن را پشت كتاب تحفة الرضا، تأليف همان شخص - معز الدّین، به تاریخ 1027 ه- مرقوم نموده است.
*محمّد شفیع استرآبادی (م قرن دوازدهم ه-) (2)
محمّد شفيع بن مولى محمّد علی بن کمال الدّین حسین استرآبادی، از علمای بزرگ شیعه در عصر خویش بود که بعد از طی مقدّمات علوم اسلامی، مدارج عالی اجتهاد را در حوزه درس پدرش که خود از مجتهدین برجسته شیعه در قرن یازدهم هجری بود، به اتمام رسانید و به دریافت اجازه اجتهاد و نقل روایت نایل شد. ملّا محمّد اکمل بهبهانی، پدر وحید بهبهانی، دارای اجازه روایت از محمّد شفیع است و خود وحید بهبهانی نیز به واسطۀ پدر خویش از او نقل روایت می کند، همچنین سیّد محمّد بن علی بن حیدر مکی دارای اجازه روایتی به تاریخ 1117 ه- از وی می باشد. وی دارای تألیفاتی است که از مشهورترین آن ها یکی شرح قصیدۀ فرزدق است که از مآخذ کتاب خلدذبرین شیخ احمد است و دیگری حاشیه بر کتاب الشافی سیّد مرتضی است.
*مولی محمّد شفیع استرآبادی (م قرن سیزدهم ه-) (1)
مولی شیخ محمّد شفیع استرآبادی، از علمای شیعه در قرن سیزدهم بود که در استرآباد به نیا آمد. وی پس از فرا گرفتن مقدمات علوم اسلامی، عازم کربلا شد و از محضر درس آقا محمّد باقر وحید بهبهانی استفاده برد و همزمان از محضر درس سیّد مهدی بحر العلوم نيز بهره مند شد، وی سپس به استرآباد برگشت و عهده دار مرجعیّت امور شرعی آن منطقه شد. صاحب جواهر - شیخ محمّد حسن نجفی - در مکاتبات خود، از وی ستایش نموده و این خود دلیل بر مقام والای علمی شیخ محمّد شفیع استرآبادی است. وی دارای تألیفاتی است که برخی از آن ها بدین شرح است: 1. الأربعون حديثاً، در فضائل ائمه طاهرین علیهم السلام که از کتاب های اهل سنّت استخراج کرده است؛ 2. رساله ای در البداء، به فارسی؛ 3. منهاج الأعمال، به فارسی در خصوص نماز و روزه، تا آخر اعتکاف، فرزندان وی نیز از علمای بنام عصر خود بوده اند.
*محمّد مهدی استرآبادی (م 1259ه-) (2)
مولی شیخ محمّد مهدی بن محمّد شفیع استرآبادی، از علمای شیعه در قرن سیزدهم هجری بود که در استرآباد زاده شد. وی پس از کسب مقدمات علوم نزد اساتید خود، خصوصاً پدر خویش - ملّا محمّد شفیع، به کربلا هجرت نمود و از محضر سيّد على طباطبایی صاحب ریاض المسائل (م 1231 ه-) کسب فیض نمود، وی سپس به ایران بازگشت و در قزوین سکنی گزید و از دانش شهید ثالث شیخ محمّد تقی برغانی و برادر وی شیخ محمّد صالح، میرزا عبدالوهاب قزوینی، آخوند ملا آقا حکمی قزوینی و ملّا علی برغانی بهره های وافی برد. وی در سال 1234ه- عازم کرمانشاهان شد و در این هنگام، شیخ احمد احسائی نیز در آن دیار سکونت داشت. از این رو، بین ایشان و شیخ احمد احسائی، مباحثاتی به صورت مکتوب در ردّ و اثبات طریقه شیخی، ردّ و بدل شد که اعجاز
حسین نیشابوری کنتوری، در کتاب خود کشف الحجب، به دو رساله از آن ها اشاره نموده است. بعد از آن که از سوی شهید ثالث، شیخ احمد احسائی تکفیر شد، شیخ مهدی کتابی به نام إعانة البارى في دفع شبهات الأخباری و کتاب دیگری به نام الاستيقان في بيان أركان الإيمان، در رد شیخیه تألیف نمود که شیخ آقا بزرگ تهرانی و سیّد اعجاز حسین به آن ها اشاره کرده اند. وی در سال 1240 ه- عازم هندوستان شد و مورد استقبال غازی الدّین حیدر قرار گرفت و در شهر لکهنو مسکن گزید و مرجع دینی تامّ شیعیان هندوستان شد و عدّه زیادی از محضر درس وی بهره مند شدند.
وی دارای تألیفات بسیاری است که برخی از آن ها بدین شرح هستند: 1. أحسن الاقوال في تحقيق ما هو الراجع بالالفاظ عند تعارض الأحوال؛ 2. الاستحكام في مسائل الصيام، به فارسي؛ 3. ترجمه مجلد هشتم بحار الأنوار علامه مجلسی 4. مجارى الأنهار؛ 5. ثمرة الفؤاد في مسألة ترجيح الإجماع؛ 6. رسالة في النكاح؛ 7. غرّة الجبين في أحكام الصلاة اليومية؛ 8. فصل الخطاب لبيان ما هو التحقيق والصواب في حجية ظواهر الكتاب؛ 9. قسطاس العقول في بيان قواعد الأصول؛ 10. المسائل در پاسخ شیخ احمد احسائی؛ 11. مصداق الاجتهاد، در اصول فقه، حدیث، تفسير وكلام؛ 12. الموالد الهندية في الفوائد الجلية؛ 13. المهارة في بيان الطهارة به فارسی؛ 14. بناریس الفرعيات في نواميس الشرعيات؛ 15. نجم المؤمن. 16. هداية السلطان في اصول الايمان.
*شیخ احمد استرآبادی (م قرن سیزدهم ه-) (1)
شیخ احمد بن سیف الدّین استر آبادی، از علمای بزرگ شیعه در قرن سیزدهم هجری است که در قریه نوکنده از توابع انزان استر آباد به دنیا آمد. وی مقدمات علوم را در شهر بار فروش - بابل - فرا گرفت و سپس در درس برادر خویش. شیخ محمّد جعفر استرآبادی، معروف به شریعتمدار استر آبادی، حاضر شد و در سال 1230 ه- به همراه وی به قزوین رفت و مدارج عالی اجتهاد را نزد شهید ثالث، شیخ محمّد تقی برغانی (ش 1263 ه) و ملّا صالح برغانی (م 1271ه) طی کرد. وی در سال 1241 ه- در جنگ ایران و روسیه در کنار استاد خود سیّد محمّد مجاهد (م 1242ه-) شرکت نمود و بعد از فوت استادش، جنازه او را
1) الذريعة، 252/13؛ الكرام البررة، 91/1 - 92
به کربلای معلّی برد و سال ها در کربلا به تدریس و افتاء مشغول بود. وی از علمای متشرع بود که از آغاز پیدایش شیخیّه بود همراه با برادر خویش. شریعتمدار استرآبادی، مبارزات شدیدی را علیه این فرقه آغاز کرد.
وی دارای تألیفاتی است که برخی از آن ها عبارتند از: 1. مسلك الإفهام في شرح شرائع الإسلام، که در 4 جلد بزرگ از طهارت تا دیات است؛ 2. ارجوزه در ارث؛ 3. ارجوزه در رضاع؛ 4. شرح دعاء الصباح، به نظم فارسی؛ 5. دیوان شعر؛ 6. رساله ای در ردّ بر شیخیّه.
*علی بن محمّد جعفر استرآبادی (م 1315ه-) (1)
على بن محمّد جعفر استرآبادی، معروف به شریعتمدار، از علما و فقهای معروف شیعه که خاندانش از روستای نوکنده استرآباد بودهاند و پدرش محمّد جعفر شریعتمدار، از علمای بزرگ شیعه در عصر خود به شمار می رفت. وی به سال 1242 ه- در قزوین به دنیا آمد و مقدّمات علوم را در همان جا طی کرد، و سپس به منظور تکمیل دروس و درک محضر درس علمای بنام شیعه، هم چون شیخ محمّد حسن صاحب جواهر (م 1266ه) و شیخ مرتضی انصاری (م 1281ه) به عتبات عالیات عزیمت نمود. وی پس از تکمیل دروس به تهران بازگشت و در آن جا مورد توجه عامه مردم قرار گرفت. گفته شده که: وی از ذهن و هوش سرشاری برخوردار بود و علاوه بر علم دینی از دیگر رشته های علمی نیز با اطلاع بود، و بیشتر اوقات خود را به گوشه گیری از اجتماع و تألیف کتاب و مباحثات علمی می گذراند. وی در اواخر عمر خویش به عتبات رفت و در همان جا در تنگدستی درگذشت. ناظم الاسلام، مؤلّف تاریخ بیداری ایرانیان، از شاگردان وی بود.
استرآبادی تألیفات زیادی داشته که بالغ بر هفتاد جلد می شده که مهم ترین آن ها عبارتند از: 1. جامع ناصری، که به شیوۀ جامع عباسی شیخ بهائی، به دستور ناصرالدّین شاه و با مراقبت میرزا سعید خان وزیر خارجه، به رشته تحریر درآورد؛ 2. اصلاح و تکمیل منظومة درج المضامين، سرودۀ ملّا مختار قاری اعمی اصفهانی، که هفتاد بیت بوده و شریعتمدار آن را در 100 بیت به پایان رساند و نام بوستان بر آن نهاد؛ 3. الدرر الأيتام، در
1) الذریعة، 51/1 - 52، 463/2 و 493؛ نقباء البشر، 1364/1؛ المآثر والآثار، 201/1؛ مکارم الآثار، 83/1 - 93، 1172 - 1169/4
شرح بوستان؛ 4. رموز الأقوال در رجال؛ 5. غاية الآمال، در استعلام احوال رجال که شرح منتهى المقال است؛ 6. نثر الدرر الأيتام؛ 7. آینه جهان نما در تاریخ کرۀ زمین؛ 8. جنة السرور، در کیفیت زیارت عاشورا. 9. منهاج الدرایة در فقه؛ 10. تحفة الأنام، در طهارت و نماز؛ 11. کنز التفاسير؛ 12. مدار المغمومين؛ 13. النخبة العراقية؛ 14 مرشد الرشدين؛ 15. الدر الثمين؛ 16. مصباح الأنام؛ در کلام.
*محمّد حسن بن محمّد جعفر استرآبادی (م 1318ه-) (1)
محمّد حسن بن محمّد جعفر شریعتمدار استر آبادی، از علمای بزرگ شیعه در عصر خویش بود. وی فرزند محمّد جعفر شریعتمدار استرآبادی و برادر علی بن محمّد جعفر استر آبادی است، که هر دو از علمای بزرگ شیعه بودند و زندگینامه آن ها در صفحات قبل گذشت-. محمّد حسن استر آبادی به سال 1249 ه- به دنیا آمد و تحصیلات خود را در تهران و عتبات عالیات، نزد پدر و علمای عصر خویش به پایان برد و سپس به تهران مراجعت نمود و تا پایان زندگی در این شهر اقامت داشت.
خاندان شریعتمدار، عموماً اهل علم و دانش بودهاند و در عصر حاضر، محقق توانا مجتبی مینوی، صاحب آثار ارزشمند علمی و تحقیقی، از نوادگان پسری شیخ محمّد حسن شریعتمدار است.
وی دارای تألیفات ارزشمندی بوده که برخی از آن ها عبارتند از: 1. إثبات الفرقة الناجية، که در آن ضمن اثبات حقانیت مذهب شیعه به شرح مذاهب دیگر نیز پرداخته است؛. 2. مجمع الآراء والأدلة، در فقه که به اتمام نرسیده است؛ 3. مظاهر الآثار، در بیان دقایق متون اخبار و اسانید آن ها تا ائمه اطهار علیهم السلام که در پنج جلد تهیّه شده است: جلد اوّل: در احوال رجال از اصحاب وروات و علما و مشایخ و نیز شرح زندگی مؤلّف و پدرش؛ جلد دوم: سیره پیامبر و امير المؤمنين علیهم السلام: جلد سوم: در اخبار وفضائل و مناقب و مصائب ائمه اطهار علیهم السلام جلد چهارم: در اخبار متعلق به امام حسین علیه السلام؛ جلد پنجم: در شهادت امام حسین علیه السلام.
1) الذريعة، 18/1، 14/20 - 15، 161/21 - 162؛ المآثر والآثار، ص 1 - 215؛ مكارم الآثار، 83/1 - 92، 1349/4؛ مصفى المقال، ص 136.
*شیخ عبدالنبی استرآبادی (م 1340ه-) (1)
شیخ عبدالنبی بن علی بن محمّد جعفر استرآبادی، از علمای عصر خود بود که در تهران زاده شد و در همان جا مقدمات علوم اسلامی را نزد پدر خود و برخی از علمای معاصر فرا گرفت، سپس عازم کربلا شد و فقه و اصول را از علی نقی برغانی (م 1320ه) و حکمت و فلسفه را از میرزا علامۀ برغانی (م 1310ه) فرا گرفت. در سال 1300 ه- در سامرّا مسکن گزید و به حوزۀ درس مولی اسماعیل قره باغی و میرزای شیرازی (م 1312ه) رفت و پس از فوت میرزا به کربلا برگشت، در سال 1314 ه به موطن خود تهران بازگشت، سپس در حدود سال 1324 ه- در نجف اشرف اقامت گزید، مجدداً در سال 1332 ه به تهران بازگشت و به تدریس و فتوا و زعامت دینی پرداخت و در نهایت، در سال 1339 ه- به مشهد رضوی رفت و در همان جا نیز بدرود حیات گفت و در صحن مطهّر به خاک سپرده شد. وی دارای تألیفاتی است که از جمله آن ها می توان به کتاب رموز الریاض اشاره کرد.
*سيد محمّد رضا استرآبادی (م 1346ه-) (2)
سيّد محمّدرضا بن ابی القاسم، ملقّب به آقا میرزا حسینی کمالی استرآبادی حلّی، فقیه، ادیب، شاعر، طبیب و مورّخ ایرانی است. وی در حلّه به دنیا آمد و مقدمات علوم را نزد پدر و عموی خود و برخی علمای حلّه فرا گرفت، سپس عازم نجف شد و سطوح فقه و اصول را از محمّد علی شاه عبدالعظیمی و خارج آن را از شیخ هادی تهرانی (م 1322ه) و سیّد محمّد کاظم یزدی (م 1337ه-) فرا گرفت. پس از چندی، مسافرتی به شهرهای مختلف ایران نمود و از علمای مختلف ریاضیات و طب قدیم را آموخت، پس از بازگشت به حلّه، به کار طبابت پرداخت و از این رو کسی از علوم دیگر او باخبر نشد. در کنار طبابت، به کار وعظ و ارشاد مردم نیز مبادرت می ورزید، وی را پس از فوت به نجف منتقل نموده و در آن جا دفن نمودند.
مهم ترین تألیفات وی بدین قرار است: 1. الحدائق الزاهرة في زاد الدنيا و الآخرة، در مواعظ و اخلاق؛ 2. العقد الفرید، در قرائت و تجويد؛ 3. لوامع الدرر في منهج الحق و النظر، در امامت
ورد مذاهب عامّه؛ 4. طراز البيان في الردّ و الامتحان در رد مذهب عامّه؛ 5. الصوارم الحاسمة، در مصائب حضرت فاطمه علیها السلام ؛ 6. نهاية الآمال، ارجوزه ای در علم رجال؛ 7. كنز الأرواح و مراح الأرواح در علم ادب و ظرایف و نوادر؛ 8. السوانح البابليّة، در تاریخ ائمه اطهار علیهم السلام؛ 9. دیوان شعر؛ 10. کشکول، در انواع علوم غریبه و غیر از آن.
قرآن کریم
احسن التواريخ، روملو. تحقیق: عبدالحسین نوائی. تهران: انتشارات بابک، 1357ش.
احوال و آثار خوشنویسان، بیانی، مهدی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1345ش.
احياء الدائر (طبقات اعلام الشيعة قرن دهم)، تهرانی، آقا بزرگ. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1366 ش.
اعيان الشيعة، امين، سيّد محسن. بيروت: دار التعارف للمطبوعات، 1403.
أمل الآمل، عاملی، شیخ حرّ، تحقیق: حسینی، سیّد احمد. نجف: 1385ه-.
تاریخ ادبیات ایران، صفا، ذبیح الله. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1346 ش.
تاریخ تذکره های فارسی، گلچین معانی، احمد. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1350 - 1348 ش.
تاریخ سلطانی از شیخ صفی، تا شاه صفی، استر آبادی، سیّد حسین، تهران: انتشارات علمی، 1364 ش.
تاریخ عالم آرای عباسی، اسکندربیک. تهران: انتشارات طلوع، 1364 ش.
تاریخ نظم و نثر در ایران، نفیسی، سعید. تهران: انتشارات فروغی، 1363 ش.
تأسيس الشيعة، صدر سیّد حسن. بیروت دارالرائد العربي، 1401 ه.
تتميم امل الآمل، قزوینی، عبدالنبی. تحقیق: حسینی، سیّد احمد، کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی، 1407ه.
تحفه سامی، سام میرزا. تصحیح: دستگردی، وحید. تهران: انتشارات فروغی، 1314 ش.
تذکره روز روشن، مظفّر محمّد. تهران: کتابخانه رازی، 1343 ش.
الثقات العيون في سادس القرون (طبقات اعيان الشيعة) تهرانی، آقا بزرگ، بیروت: دار الكتب العربي، 1392ه.
حبیب السیر، خواند میر. تهران: خیّام 1333 ش.
خلاصة التواريخ، قمى، قاضی احمد. تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1359ش.
دائرة المعارف بزرگ اسلامی، بجنوردی، کاظم. تهران: مرکز دائرۃ المعارف بزرگ اسلامی، 1381 - 1374 ش.
دائرة المعارف تشیّع، گروهی از نویسندگان. تهران: بنیاد دائرةالمعارف تشیع، 1381 - 1366 ش.
الذريعة الى تصانيف الشيعة، تهرانی، آقا بزرگ. قم: اسماعیلیان، 1357ه.
روضات الجنّات، موسوی خوانساری، محمّد باقر. قم: انتشارات اسماعیلیان، 1390ه.
رياض الجنّة، زنوزى، ميرزا محمّد حسن. تحقيق: علی رفیعی، قم: کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفى رحمه الله، 1378- 1370 ش.
ریاض العلماء، افندی، ملّا عبدالله. قم: کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی رحمه الله، 1401ه.
ريحانة الأدب، مدرّس محمّد علی، تهران: انتشارات خیام، 1346ش.
شهیدان راه فضیلت؛ علّامه امینی. تهران: روزبه 1362ه.
فوائد الرضويّة، قمی، شیخ عباس. تهران: انتشارات مرکزی 1327 ش.
فهرست نسخه های خطی فارسی، منزوی، احمد. تهران: مؤسسه فرهنگی منطقه ای، 1348 ش.
29 فهرست کتابخانه مدرسه سپهسالار، شیرازی، ابن یوسف. تهران: مدرسه سپهسالار، 1315 - 1313 ش.
قصص العلماء، تنکابنی، میرزا محمّد تهران، بی تا
الكرام البررة (طبقات اعلام الشيعة قرن 13) تهرانی آقا بزرگ. نجف: بینا، 1374ه.
كشف الحجب والاستار عن اسماء الكتب و الاسفار، حسین، سیّد اعجاز. قم: 1409ه.
گلستان هنر، قاضی میر احمد. تصحیح: خوانساری. تهران: منوچهری، 1359ش.
مجالس المؤمنین، شوشتری، قاضی نورالله. تهران: اسلامیه، 1354ش.
المآثر و الآثار، اعتماد السلطنة، محمّد حسن تهران: بی تا.
مجالس النفائس، نوایی علی شیر، تصحیح: حکمت، علی اصغر. تهران: منوچهری، 1323 ش.
مشاهیر دانشمندان اسلام، قمی، شیخ عباس. ترجمه: محمّد جواد نجفی. تهران: اسلامیّه، 1350 ش.
معجم المؤلّفين، كحّاله، عمر رضا. رضا. دمشق: 1376ه.
مکارم الآثار، معلّم حبیب آبادی. کتابخانه عمومی اصفهان.
نجوم السماء في تراجم العلماء، کشمیری، محمّد علی، قم: بصیرتی، بی تا.
نقباء البشر (طبقات اعلام الشيعة قرن، 14) تهرانی، آقا بزرگ. نجف 1373 ه.
هفت اقلیم، رازی، امین احمد. تصحیح: جواد فاضل. تهران: انتشارات علمی، بی تا.
هدية الأحباب في ذكر المعروفين بالكنى و الألقاب و الأنساب، قمی، شیخ عباس. نجف: بی نا، 1349ه .
تألیف سیّد محمود بن محمّد علوی فاطمی حسینی حافظ تبریزی
تصحیح میر محمود موسوی
استخاره در لغت به معنای خواستن بهترین و طلب خیر نمودن است و در اصطلاح عبارت است از نوعی دعا، توکّل و توسّل به خداوند متعال در انجام دادن کاری که خیر و شرّ آن بر انسان پوشیده است. و در کارهای واجب، حرام و مکروه جایگاهی ندارد؛ لکن در مورد اعمالی که نزد شارع، در حیطه مباحات قرار دارند و عاقبت آن ها بر انسان متحیّر در مقام عمل، پوشیده است و یا دو کار مستحبی که با هم تعارض دارند، شایسته است که ابتدا به استشاره (یعنی مشورت و بهره گیری از عقل و ادراک دیگران) و سپس به استخاره (یعنی طلب خیر از خداوند) روی آورد. و این روش، سیره عملی بزرگان بوده که در مقام تردید کار را به خدا می سپردند و با اعتماد و توکل از او طلب خیر می کردند، چراکه بزرگانی چون مرحوم علّامه مجلسی، برقی، شیخ مفید وسيد بن طاووس - رحمهم الله - از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده اند که يَقُولُ الله عَزَّ وَ جَلّ: إِنَّ مَنْ شَقى عَبْدى أنْ يَعْمَلُ الأعْمال وَ لا يَسْتَخْيَرْني. (1)
تفاوتی نیز میان اعمال از نظر اهمیّت و بزرگی و کوچکی وجود ندارد، چنان چه در خصوص امام صادق علیه السلام نقل شده: إنَّ كانَ إِذَا أرادَ شراء الْعَبْدَ أو الدّابَّة أو الحاجَّة الخَفيفَة أو الشَيءِ اليَّسير، اِسْتِخارَ اللهِ فيهِ سَبْعَ مَرّات، فَإذا كانَ أمراً جَسيماً اِسْتِخارَ اللهِ مِئةُ مَرَّة.(2)وقتی که می خواست بنده ای یا چهارپایی را بخرد و یا حاجت کوچکی داشت هفت بار از خدا طلب خیر می کرد و برای کار مهمی صد بار طلب خیر می نمودند.
در این باب احادیث دیگری نیز وارد شده که ایشان همچنان که به آموختن کتاب الله اهتمام داشتند، به یاد دادن استخاره نیز توجه داشتند، چنانچه از امام صادق علیه السلام نقل است که ایشان از قول پدر بزرگوارشان فرمودند: كُنّا نَتَعَلَّمُ الْاسْتِخارَةُ، كَما نَتَعَلَّمُ السُّورَةُ مِنْ كِتابِ الله عِزَّ وَجَلّ.(1)
روشن است که منظور از استخارۀ امام علیه السلام که در هر کاری بدان می پرداختند و آن را بر فرزندان خود تعلیم می فرمودند، استخاره مصطلح امروزی که نوعی تفال است نبوده، لیکن استخاره به معنای تفال را نیز اکثر علمای بزرگ شیعه به غیر از ابن ادریس جایز شمرده اند و شهید ثانی در کتاب ذکری انکار ابن ادریس را بدون مدرک دانسته است.
اما رساله ای که در پیش رو دارید از جمله نوشتارهایی است که در بیان استخاره و انواع آن از روایات و احادیث معصومین علیه السلام بهره جسته و از آن جا که امروزه به امر استخاره به معنای تفأل بیشتر توجه می شود به عنوان منبع مستند خوبی درخصوص این موضوع ارائه می شود.
این رساله در عصر ناصرالدّین شاه قاجار به درخواست عدّه ای، به وسیله سلطان القرّاء، محمود بن محمّد علوی فاطمی حسینی، حافظ تبریزی رحمه الله (2)در بیان استخاره و فضیلت استشاره با مؤمنین و اقوال علما و بزرگان شیعه در خصوص استخاره و شرایط آن از یک مقدّمه، چهار مصباح و خاتمه، بدین شرح ترتیب یافته است:
مقدّمه: کلیاتی در استخاره و استشاره.
مصباح اوّل: در خصوص نماز استخاره و دعاهای مربوط به آن.
مصباح دوم: عمل به چیزی که بر دل انسان خطور می کند، بعد از نمازها و دعاهای مربوط به آن و چگونگی استخاره با بنادق.
مصباح سوم: در استخاره ذات الرقاع.
1) بحار الأنوار: 224/91
2) وی از علمای تجوید بوده و اجداد او همگی قاری و حافظ بوده اند، ایشان قرائت عاصم را با سلسله مراتب از اجداد خود روایت می کند، به جز رساله حاضر، تألیفاتی دارد که بدین شرح است: 1. التحفة المحمّدية؛ 2. جواهر القرآن؛ 3. حلّ الجواهر؛ 4. خزائن القرآن؛ 5. كفاية الحفّاظ. (الذريعة: 468/3؛ ريحانة الأدب: 61/3؛ مؤلفین مشار: 86/6 - 87).
مصباح چهارم: در خصوص استخاره با تسبیح و قرآن.
خاتمه: در کیفیت اعمال برای خواب دیدن معصومین علیهم السلام و حاجات خود.
مؤلّف این رساله را در سال 1298 ق در مشهد مقدّس به رشته تحریر درآورده و به ناصرالدّین شاه قاجار تقدیم نموده است، نسخه ای از این رساله به شماره 13021 در کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی رحمه الله نگهداری می شود و دو نسخه دیگر در کتابخانه ملک و کتابخانه ملّی موجود است. (1)
در این جا لازم می دانم از مقام تولیت کتابخانه بزرگ حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی رحمه الله حضرت حجّت الاسلام والمسلمین دکتر سیّد محمود مرعشی که در نشر میراث مکتوب اسلامی زحمات فراوانی را متحمّل می شوند و این رساله نیز با راهنمایی ایشان چاپ و نشر می شود تشکر نمایم.
1) فهرست کتاب های خطی کتابخانه ملک: 682/1؛ فهرست نسخ خطی کتابخانه ملّی: 154/7.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي أظهر من آثار سلطانه ما حيّر مقل العقول، من عجائب قدرته وردع خطرات هماهم النفوس عن عرفان كنه صفته، فسبحان من حارت لطائف الأوهام في بيداء كبريائه و عظمته وتبارك من لم يجعل للخلق سبيلاً إلى معرفته، إلّا بالعجز عن معرفته، فهو الذي مغيث الملهوف و مجيب الدعوات، دافع الصروف و كاشف الكربات، ملك الملوك و مالك المحيا و الممات، بارئ الخلق و خالق الأرض و السماوات و الصلاة على نجيب الله و سفیر وحيه وحبيب الله و رسول رحمته، أرسله بالضياء و ارتضاه في الاصطفاء و حياه المنزلة الرفيعة و الدرجة الخطيرة و غمسه في بحر الفضيلة و المرتبة الجليلة و جعله مهيمناً على رسله و دليلاً لسبله و أودعه الأصلاب الطاهرة و نقله منها إلى الأرحام المطهرة و كشف عن نور ولايته ظلم الأستار و ألبس حرمه به حلل الأنوار. والسلام على الأئمة الزكيّة من عترته الرضيّة، الذينهم أمناء الله و أصفياؤه خيرة الله و أحبّاؤه، خزّان علمه و منتهى حلمه، تراجمة وحيه و حفظة سرّه، هم الشهب الثاقبة و الأنجم الزاهرة و الحجج البالغات و النعم السابغات و المعالم المأثورة و السنن المشهورة و الآيات الواضحة و الدلائل اللائحة، هالة قمر الكون وطفاوة شمس البرية، أغصان دوحة الشرف و فروع أصل الأنوار النبوية، لولاهم ما خلق الله آدم و لا حوّاء و لا الجنّة و لا النار و لا الأرض و لا السماء، أسرار الله في الهياكل البشريّة و أنوار الله المتجسمة في الهيئات الجسدية، لا سيما ابن عمّه و كاشف غمّه، و وصيّه و خليفته وحجة الله على خليقته ولسانه المعبّر في بريّته، الذي ارتضاه الله صهراً له و زوجاً لبتول واجتباه خليفة له غير مفصول.
ليس لعروس الخلافة كفو سواه و لم يكن لعذراء الولاية وليّ إلّا إيّاه، أمين الله في عباده
و حجته في بلاده و المنصوص بنص من كنت مولاه و المفصوص بفصّ ما انتجيته و لكنّ الله انتجاه شرف الأشراف والفرع من عبد مناف خازن علم الله و باب حكمته، لا يقبل الله أعمال العباد إلّا بمعرفته، هو المنتجب المرتضى و الهادي المنتجي، اصطفيه الله على عينه في الذرّ حين ذرأه واصطنعه لنفسه في البرية حين برأه واختاره لغيبه واجتباه لقدرته واطّلعه لسرّه وأودع قلبه ينابيع حكمته، أمير المؤمنين وإمام المخلصين و قدوة الصالحين، الّذي افتخر به نوح وإذ نجّاه الله به من طوفانه و تباهى به إبراهيم إذ خلّصه الله به من النار و أنجاه، كلمة الله البيضاء و آيته الغرّاء و النبأ العظيم، الذي هم فيه مختلفون و عنه مسؤولون وصراطه المستقيم، الّذي ذكره الله في محكم كتابه الكريم: وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (1)- صلوات الله وسلامه عليهم أجمعين و لعنة الله و غضبه على مبغضيهم و منكريهم و غاصبي حقوقهم و جاحدي فضائلهم من الآن الى يوم الدين-.
أما بعد، فيقول العبد الفقير الشجي، محمود بن محمّد العلوي الفاطمي الحسيني الحافظ التبريزي - أنا لهما الله من فضله السنيّ و وفقه للعمل في يومه لغده، قبل أن يخرج الأمر من يده-: فإنّي بعد ما ألّفت و صنّفت كتباً عديدة و رسائل كثيرة في علوم القرآن المجيد و الفرقان الحميد من تفسيره وتأويله و نزوله و جمعه و ترتيبه و فضل تلاوته و تاليه و تجويده و ترتيله و اختلاف القرائات فيه بتمام لواحقه و توابعه وحلّ مشكلاته و كشف معضلاته و ساير شؤونه الّتي لا تستقصي و كنت كثيراً ما يخالج قلبي، أن أكتب رسالة في أنواع الاستخارة و أقسام الاستشارة و الأخبار الواردة فيها، فلم أتمكن منها لكثرة نقصاني قلة البضائة وعدم استعدادي في هذه الصناعة، إذا قد احتف بي سواد من الطالبين والتفت علي جماعة من المنتحلين يظنون عنّي ذو بضاعة، أو ماهر في صناعة و ليس لهم بأني لست في العير و لا في النقير ولا يقبلون المعاذير، فيتنابزون على الاختلاف إلي و يتبادرون للإقتباس بين يدي، ثم التمسوا منّي و سألوني أن أركب تركيباً في الاستخارة و الاستشارة و أن أبيّن بياناً فيها يرفع ستايرها ويوضح سرائرها، فكنت أقدم رجلاً لما بی من الشفقة عليهم وأؤخّر أخّرى نظراً إلى حال بضاعتي في صناعتهم.
فلمّا رأيتهم ملحّين في ذلك، فما وسعني، مخالفتهم، فأخذت في بيان يكشف عن وجوه
1) الزخرف: 4.
المعاني نقابها و يذلل عن مسالك شعابها صعابها، فوجّهت وجهي إلى كلام ما كان حديثاً يفتري. و لكن تصديق الّذي بين يديه وتفصيل كل شيء و هدى و طالعت كتب الأخبار و التفاسير و شروحها و أدردت كاسات غبوقها و صبوحها و اقتبست من مصابيح الأسلاف الكرام أنواراً يهتدي بها في دياجير الشكوك و ظلام الأوهام.
و رتبت رؤوس الآي في الجداول ترتيباً بالنظام وجمعت من أفنان خواطرى أوراقاً كالزهر نضارة و شذى واجتنيت من أغصان أفكاري ثماراً هي للأرواح اللطيفة غذى، فغير بديع، هذا من مثلي أن تأخر الزمان، لا ينافي التقدم في الإحسان، فقد يتأخر الهاطل عن الرعد و النائل عن الوعد:
قل لمن لا يرى المعاصر شيئاً *** و یرى للأوائل التقديما
إنّ ذلك القديم كان حديثاً *** و سيبقى هذا الحديث قديماً
و أنت خبير بأنّ مراتب الأعداد تترقى بتأخير رقمها و تزداد تأخرت عصراً فاستزدت من العلي، كما زاد بالتأخير ما يرقم الهند، فأسأل الله التسديد و التوفيق حقيق و خير رفيق. و كان ذلك في الأوقات الّتي قد منّ الله عليّ بالإقامة في الأرض المقدسة الرضوية - على مشرّفها آلاف السّلام و التحية-.
و المجاورة فيها في عهد السلطان العادل و الخاقان الباذل، ملاذ صناديد الدهر و الأوان ومدار سلاطين العهد و الزمان، وارث الخلافة الكبرى و صاحب سلطنة العظمى، غوث الدنيا و الدين، غياث الإسلام و المسلمين، أمين الحق، سلطان الخواقين، أمان الخلق، خاقان السلاطين، مالك الممالك بالاستحقاق، ناصر الشرع المطاع في الآفاق القرم القمقام، الصنديد الصمصام، مريخ السطوة و الانتقام وكيوان الرفعة و الاحتشام. و لو شارفت شرق البلاد سيوفه آتاه استلابا تاج کسرى و خاقان و لا زال بالنصر العزيز مؤزراً، تقادله الأملاك في ذي، عبدان، ناشر ناموس العدل و الانصاف و كاسر ناقوس الجور و الاعتساف، المجاهد في سبيل الله و الغازي في دين الله، السلطان بن السلطان بن السلطان، و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان، ناصرالدّین شاه قاجار، لا زالت أطناب دولته إلى يوم القيامة ممدودة و ثغور الإسلام بسيف حراسته مسدودة و جعلتها تحفة لحضرت هذا السلطان العادل و الخاقان الباذل، لا زال ملجأ للعلماء والأفاضل و سمّيتها بمصابيح المستخير و مفاتيح المستشير، رتّبتها على مقدمة و أربعة مصباح و خاتمة.
و الاستخارة في اللغة طلب الخير. .. واستخيرك بعلمك، أي أطلب منك الخيرة متلبساً بعلمك بخيرى و شرّى و لعلّ المراد بالاستخارة عنّا طلب العزم على ما فيه الخيرة.
ابن بابويه رحمه الله في كتابه الفقيه بإسناده عن أبي عبد الله الصادق علیه السلام: أَنَّهُ کَانَ إِذَا أَرَادَ شِرَاءَ اَلْعَبْدِ أَوِ اَلدَّابَّهِ أَوِ اَلْحَاجَهِ اَلْخَفِیفَهِ أَوِ اَلشَّیْءِ اَلْیَسِیرِ، اِسْتَخَارَ اَللَّهَ تَعَالَی [فیه] سَبْعَ مَرَّاتٍ، [فأذا] کَانَ أَمْراً جَسِیماً، اِسْتَخَارَ اَللَّهَ تَعَالَی مِائَهَ مَرَّهٍ.(1)
و عنه علیه السلام أيضاً: مَنِ اِسْتَخَارَ اَللَّهَ مَرَّهً وَاحِدَهً وَ هُوَ رَاضٍ بِهِ خَارَ اَللَّهُ لَهُ حَتْماً.(2)
معلوم است که مقتضای بندگی و عبودیت آن است که مرادات و ارادات خود را تابع ارادات حق گرداند، به مقتضاى: وَ مَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللهُ (3)از اراده و خواهش خود صرف نظر نموده، اراده و مشیت الهی را مقدّم دارد تا به فحوای: وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (4)حق تعالى کافى مهمات او گردد. و این مرتبه اعلی درجات مقرّبان است.
شیخ مفید و سیّد بن طاووس و دیگران - قدّس سرّهم - به اسناد متکثره از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده اند که: حق تعالی می فرماید: از جمله شقاوت بنده من است که مرتکب امور گردد و طلب خیر خود از من ننماید.
سیّد و برقی نیز از آن حضرت روایت کرده اند که هر که در امری بدون استخاره داخل شود و به بلایی مبتلا گردد، خداوند او را در آن بلیّه اجری ندهد.
و ايضاً فرموده اند که: هرگاه در امری طلب خیر از حق تعالی کرده باشم، باکی و پروایی ندارم که به راحت افتم یا به بلایی.
في الكافي بإسناده عن عمرو بن حريث قال: قال أبو عبد الله علیه الله: صَلِّ رَکْعَتَیْنِ وَ اِسْتَخِرِ اَللَّهَ، فَوَ اَللَّهِ مَا اِسْتَخَارَ اَللَّهَ مُسْلِمٌ إِلاَّ خَارَ اَللَّهُ لَهُ اَلْبَتَّهَ؛ (5)يعنى ما طلب مسلم من ما طلب مسلم من الله الخيرة في أمره بالدعا، قبل أن يرتكبه، إلّا جعل الله له ذلك الأمر خيراً.
در کتاب محاسن به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که: «دشمن ترین خلق در نزد خدا کسی است که خدا را متهم دارد. راوی عرض کرد: مگر کسی هست که خدا را متهم دارد؟ فرمودند، بلی، کسی که طلب خیر خود [را] از خدا بکند و بعد به امری که واقع شود راضی نباشد، پس خدا را در خیرخواهی خود و یا دانستن خیر او متهم داشته».(1)
و کلینی به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که: «داناترین مردم نزد خدا کسی است که راضی تر باشد به قضای او». (2)
ذكر المفيد رحمه الله في رسالة العزية: إنّه لاَ یَنْبَغِی لِلْإِنْسَانِ أَنْ یَسْتَخِیرَ اَللَّهَ تعالی فِی شَیْءٍ نَهَاهُ وَ لاَ فِی لِأَدَاءِ فَرْضٍ، وَ إِنَّمَا اَلاِسْتِخَارَهُ فِی اَلْمُبَاحِ وَ تَرْکِ نَفْلٍ إِلَی نَفْلٍ لاَ یُمْکِنُهُ اَلْجَمْعُ بَیْنَهُمَا، کَلْحَجِّ و الجهاد تَطَوُّعاً أَوِ لِزِیَارَهِ مَشْهَدٍ دُونَ آخر».و سزاوار آن است که مستخیر چند چیز را در هنگام استخاره ملحوظ دارد:اوّل: آن که در هر امری که اراده نماید متوسّل به جناب احدیت شده و خیر و صلاح خود را در آن امر از خدا طلب نماید و بعد از آن، آن چه روی دهد و پیش آید، به آن راضی باشد که خدا خیر او را البته بهتر از او می داند.دوم: آن که بعد از آن که طلب خیر از خدا کرد، در دل خود رجوع نموده نظر کند، آن چه ابتدا به خاطر او می افتد معمول دارد.سیم: آن که بعد از طلب خیر، مشورت کند با مؤمنی و به آن چه آن مؤمن صلاح می داند و امر می نماید، عمل کند.چهارم: استخاره به قرآن یا به تسبیح یا به بنادق یا به رقاع کند، به تفصیلی که بعد از این - ان شاء الله - مذکور خواهد شد.و امّا استشاره: و هي في اللغة: طلب المشورة و هي بالفتح، فالسكون الاسم من شاورته. و كذلك المشورة بالضم و شاورته في الأمر و استشرته، بمعنى راجعته لأرى رأيه فيه و أشار عليّ بكذا، أي أراني ما عنده فيه من المصلحة.بدان که مشورت کردن با برادران مؤمن و عاقل از اهمّ امور است و تأکید بسیار در آیات و اخبار وارد شده، چنان چه حق تعالی، برای تعلیم سایر بندگان و تألیف قلوب
مؤمنان و اختبار و امتحان منافقان، جناب مقدس نبوی را که عقل کل بود و خاطر مقدّسش مهبط اسرار وحى الهى و مشرق انوار الهامات نامتناهی بود، مخاطب فرمود که: ﴿ شَاوِرْهُمْ في الأَمْرِ (1)یعنی مشورت کن با ایشان در اموری که صریحاً از ما امری صادر نشده باشد، چون تدبیر حرب و امور متعلقه به مباحات نه در همه امور و مقوی این است. قرائت عبدالله بن عباس که: «و شاورهم في بعض الأمر» و امر به مشورت آن حضرت با ایشان، از راه احتیاج آن حضرت به رأی و صواب دید ایشان نبود، چه آن حضرت عقل كلّ و اکمل بنی آدم است و همه محتاج به صواب دید وی اند و پشت شوکت آن جناب به وحى الهى قوّت تمام داشت، بلکه این مشاوره برای مصالح و فوائد [ی] چند [است] که ذکر آن ها در این وجیزه موجب تطویل است.
بعد از آن می فرمایند: فَإِذَا فَرَغْتَ، (2)پس چون قصد قلبی خود را بر تصمیم امری ثابت و راسخ نمودی یا رأی خود را با مشاورت ایشان جمع و متفق کردی: فَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ.(3)پس تکیه و اعتماد کن بر خدای تعالی یعنی کار خود را بروی واگذار که او به مصلحت تو از تو داناتر است: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِینَ (4)، به درستی که خدای تعالی دوست می دارد توکل کنندگان را که امور خود را تفویض به وی کنند و این فقره ترغیب و تحریص مردمان است بر تمامی ما فی الآیة، چه هر کس که محبت خدا را با متوکلین دانست، چشم از خط توسل و پای از خطه توکل بیرون ننهد و از سیاق آیه شریفه فضل بسیاری برای استخاره مبرهن است.
و در [تفسیر] صافی از رسول خدا مروی است که فرمودند: لَا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ ، وَلَا مُظَاهَرَةَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشاوَرَةِ،(5)يعنی تنهایی و وحشتی بدتر از خودبینی نیست و پشت و پناهی بهتر از مشورت نباشد.
در نهج البلاغه، از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مروی است که: هر کس از پیش خود برای خود عمل نماید، هلاک شود. و هر که با مردم مشورت کند، شریک باشد با ایشان در عقل های ایشان؛ چنان چه سلاطین نامدار و خواقین کامکار، بی مدد مشاورت بزرگان مملکت و اولیای
دولت، در مصالح ملک دخیل نمی شوند و تمام نظام اعمال و احکام خود به تدبیر دبیران کامل و مشيران عاقل باز بندند تا به فحوای «ما تشاور قوم إلا هداهم الله إلى رشد أمورهم»، هر چه از ایشان صادر شود به صلاح مقرون باشد و امنیت عالم و جمعیت حال بنی آدم را متضمّن.
در همه کار مشورت باید *** کار بی مشورت نکو ناید
از حضرت رسالت مآب صلی الله علیه و آله منقول است که فرموده اند: مَا خَارَ مَنِ اسْتَخَارَ وَ لَا نَدِمَ مَنِ اسْتَشَارَ وَ لَا افْتَقَرَ مَنِ اقْتَصَدَ؛ (1)یعنی حیران نشد کسی که استخاره کرد و پشیمان نشد کسی که مشورت کرد و فقیر نشد کسی که میانه روی کرد و از اسراف احتراز نمود.
و ايضاً از آن حضرت منقول است که: مَنْ أُعْجِبَ بِرَأْیِهِ ضَلَّ، وَ مَنِ اِسْتَغْنَی بِعَقْلِهِ زَلَّ، وَ مَنْ تَکَبَّرَ عَلَی اَلنَّاسِ ذَلَّ؛ (2)یعنی هر کس مغرور شد به رأی خود گمراه شد، و هر که مستغنی شد به عقل خود و عقل دیگری را مدد عقل خود نساخت ذلیل شد.
از کلمات مقدسه حضرت ولایت مآب علیه السلام نقل شده که: لاَ یَسْتَغْنِی اَلْعَاقِلُ عَنِ اَلْمُشَاوَرَهِ، یعنی مستغنی نمی شود عاقل از مشاوره و : اَلْمُسْتَشِیرُ عَلَی طَرَفِ اَلنَّجَاحِ.، یعنی کسی که طلب مشورت نماید در طرف رستگاری و فیروزی است.
هم چنین حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: مَا شَقِيَ عَبْدٌ قَطُّ بِمَشْوَرَةٍ ، وَلَا سَعِدَ باستغنآءٍ؛ یعنی هیچ بنده [ای] به مشورت شقی نشد و به استبداد رأی سعید نگردید.
هم چنان که خدای تعالی آنانی را که مشورت کردند در قرآن مدح فرموده که: وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ. (3)و نيز فرمودند: إِذَا كَانَ أُمَرَائِكُمْ خِيَارُكُمْ وَ أَغْنِيَائِكُمْ سِمحائِكُم وَ أَمَرَكُمْ شُورَى بَيْنَكُمْ ، فَظَهَرَ الْأَرْضِ خَيْرٍ لَكُمْ مِنَ بَطْنِهَا . وَ إِذَا كَانَ أُمَرَائِكُمْ شِرَارِكُمْ وَ أَغْنِيَائِكُمْ بخلائكم وَ لَمْ يَكُنْ أَمْرُكُمْ شُورَى بَيْنَكُمْ، فَبَطَن الْأَرْضِ خَيْرٍ لَكُمْ مِنَ ظَهْرِهَا؛ (4)یعنی زمانی که امراء شما اخیار شما، و اغنياء شما جوانمردها و اسخیای شما، و امور شما در میان خودتان با شور و مصلحت و مشورت و صواب دید همدیگر شد، پس آن وقت ظاهر می کند زمین خیر را از برای شما از بطن خود و چنان چه امرای شما اشرار و اغنیای شما بخیل ها، و امر شما در میان شما با
شور و مشورت نباشد، فرو می برد زمین خیر خود را که از برای شما بود و از پشت و روی خود پنهان می نماید.
نیز فرموده اند که: مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَایا؛ (1)چنان چه هر که استقبال نماید وجوه رأیها را، یعنی از هر یک از اصحاب عقل و تجربه در هر امری، استکشاف و استعلام نماید و احتجاج هر یک را در خطا و صواب بشنود و در آن اندیشه کند، طرق خطا را از صواب می داند و بر آن محیط می شود.
ايضاً: لاَ تَسْتَبِدَّ بِرَأْیِکَ فَمَنِ اِسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ؛ (2)یعنی مستقل در رأی خود مباش، پس هر که مستقل به رأی خود شد، هلاک گردید.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «من بیزارم از کسی که مسلمانی با او مشورت کند و آن چه خیر او را در آن داند، به او نگوید.»
از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است که: «هر گروهی که با یکدیگر مشورت کنند و در میان ایشان کسی باشد که نامش محمّد یا حامد یا محمود یا احمد باشد، در مشورت ایشان داخل باشد، البته آن چه خیر ایشان است بر ایشان ظاهر می شود».
و غیر این ها از اخبار که این رساله گنجایش زیاده بر این را ندارد.
الشيخ في متهجّده باستناده عن جابر، عن أبي جعفر علیه السلام قال: کَانَ عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِمَا السَّلاَمُ إِذَا هَمَّ بِأَمْرِ حَجٍّ أَوْ عُمْرَهٍ أَوْ بَیْعٍ أَوْ شِرَاءٍ أَوْ عِتْقٍ تَطَهَّرَ، ثُمَّ صَلَّی رَکْعَتَیْنِ لِلاِسْتِخَارَهِ یَقْرَأُ فِیهِمَا سُورَهَ اَلْحَشْرِ وَ سُورَهَ اَلرَّحْمَنِ، ثُمَّ یَقْرَأُ اَلْمُعَوِّذَتَیْنِ، ثُمَّ یَقُولُ -یعنی إذا فرغ و هو جالس فی دبر الرکعتین-: اَللَّهُمَّ إِنْ کَانَ کَذَا وَ کَذَا خَیْراً لِی فِی دِینِی وَ دُنْیَایَ وَ آخرتی عَاجِلِ أَمْرِی وَ آجِلِهِ، فَیَسِّرْهُ لِی عَلَی أَحْسَنِ اَلْوُجُوهِ وَ أَجْمَلِهَا، اَللَّهُمَّ وَ إِنْ کَانَ کَذَا وَ کَذَا شَرّاً لِی فِی دِینِی وَ دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی وَ عَاجِلِ أَمْرِی وَ آجِلِهِ، فَاصْرِفْهُ عَنِّی عَلَی أَحْسَنِ اَلْوُجُوهِ، رَبِّ اِعْزِمْ لِی عَلَی رُشْدِی وَ إِنْ کَرِهْتُ ذَلِکَ أَوْ أَبَتْهُ نَفْسِی». (3)
شیخ مفید رحمه الله، در رساله عزیّه ذکر کرده است که: از برای استخاره نمازی مقرّر است و آن دو رکعت است؛ در هر رکعت سوره فاتحه و هر سوره که خواهد و در قنوت آن نیز هر دعایی که خواهد، بخواند، پس چون سلام دهد، حمد و ثنای الهی را به جا آورده و صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستاده، بگوید: ﴿اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَخِیرُکَ بِعِلْمِکَ وَ أَسْتَخِیرُکَ بِعِزَّتِکَ [وَ أَسْتَخِیرُکَ بِقُدْرَتِکَ] وَ أَسْأَلُکَ مِنْ فَضْلِکَ [اَلْعَظِیمِ] فَإِنَّکَ تَقْدِرُ وَ لاَ أَقْدِرُ وَ تَعْلَمُ وَ لاَ أَعْلَمُ وَ أَنْتَ عَلاَّمُ اَلْغُیُوبِ. اللهُمَّ إِنْ کَانَ هَذَا اَلْأَمْرُ اَلَّذِی عرض لی خَیْراً [لِی] فِی دِینِی وَ دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی [وَ خَیْراً لِی فِیمَا یَنْبَغِی فِیهِ اَلْخَیْرُ، فَأَنْتَ أَعْلَمُ بِعَوَاقِبِهِ مِنِّی] فَیَسِّرْهُ لِی وَ بَارِکْ لِی فِیهِ وَ أَعِنِّی [عَلَیْهِ]. وَ إِنْ کَانَ شَرّاً لِی فَاصْرِفْهُ عَنِّی وَ اِقْضِ لِی بِالْخَیْرِ، حَیْثُ کَانَ وَ رَضِّنِی بِهِ حَتَّی لاَ أُحِبَّ تَعْجِیلَ مَا أَخَّرْتَ وَ لاَ تَأْخِیرَ مَا عَجَّلْتَ. (1يا أرحم الراحمين و صلى الله على محمّد و آله الطاهرين.)الشيخ في متهجّده عن مرازم، قال: قال أبو عبد الله علیه السلام: « إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ شَیْئاً فَلْیُصَلِّ رَکْعَتَیْنِ وَ لْیَحْمَدِ اَللَّهَ وَ تعالی وَ لْیُثْنِ عَلَیْهِ ثُمَّ یُصَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ یَقُولُ: اَللَّهُمَّ إِنْ کَانَ هَذَا اَلْأَمْرُ خَیْراً لِی فِی دِینِی وَ دُنْیَایَ، فَیَسِّرْهُ لِی وَ قَدِّرْهُ. وَ إِنْ کَانَ عَلَی غَیْرِ ذَلِکَ، فَاصْرِفْهُ عَنِّی. فَسَأَلْتُهُ عَنْ أَیِّ شَیْءٍ أَقْرَأُ فِیهِمَا فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: اِقْرَأْ فِیهِمَا مَا شِئْتَ وَ إِنْ شِئْتَ قَرَأْتَ فِیهِمَا التوحید و الجحد. (2) سیّد بن طاووس رحمه الله به سند موثّق، از زراره روایت کرده که گفت: به حضرت امام باقر علیه السلام عرض کردم که هرگاه اراده کاری داشته باشم و بخواهم طلب خیر از پروردگار بکنم، چگونه عرض کنم؟ حضرت فرمودند: هرگاه اراده استخاره داشته باشی، روز سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه را روزه بدار، سپس در روز جمعه در مکان پاکیزه دو رکعت نماز به جای آور، آن گاه به سوی آسمان نظر کن و صد مرتبه بگو: اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِأَنَّکَ عَالِمُ اَلْغَیْبِ [وَ اَلشَّهَادَهِ؛ الرحمن الرحيم، أنت عالم الغيب] إِنْ کَانَ هَذَا اَلْأَمْرُ خَیْراً لِی فِیمَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ، فَیَسِّرْهُ لِی وَ بَارِکْ لِی فِیهِ. وَ إِنْ کَانَ ذَلِکَ شَرّاً فِیمَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ فَاصْرِفْهُ عَنِّی بِمَا تَعْلَمُ فانَّکَ تَعلَمُ وَ لاَ أَعْلَمُ وَ تَقْدِرُ وَ لاَ أَقْدِرُ، وَ تَقْضِی وَ لاَ أَقْضِی، وَ إِنَّکَ عَلاَّمُ اَلْغُیُوبِ. (3)
و أمّا أدعية الاستخارة كثيرة؛ منها ذكره ابن طاووس رحمه الله في كتابه فتح الأبواب، مروي عن علي بن موسى الرضا، عن أبيه، عن جدّه الصادق علیهم السلام قال: مَنْ دَعَا بِهَذَا اَلدُّعَاءِ لَمْ یَرَ فِی عَاقِبَهِ أَمْرِهِ إِلاَّ مَا یُحِبُّهُ وَ هُوَ: اَللَّهُمَّ إِنَّ خِیَرَتَکَ تُنِیلُ اَلرَّغَائِبَ، وَ تُجْزِلُ اَلْمَوَاهِبَ، وَ تُطَیِّبُ اَلْمَکَاسِبَ وَ تُغْنِمُ اَلْمَطَالِبَ، وَ تَهْدِی إِلَی أَحْمَدِ اَلْعَوَاقِبِ، وَ تَقِی مِنْ مَحْذُورِ اَلنَّوَائِبِ. اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَخِیرُکَ فِیمَا عَقَدَ عَلَیْهِ رَأْیِی وَ قَادَنِی إِلَیْهِ هَوَایَ، فَأَسْأَلُکَ یَا رَبِّ أَنْ تُسَهِّلَ لِی من ذلک مَا تَعَسَّرَ وَ أَنْ تُعَجِّلَ مِنْ ذَلِکَ مَا تَیَسَّرَ، وَ أَنْ تُعْطِیَنِی یَا رَبِّ اَلظَّفَرَ فِیمَا أَسْتَخِیرُکَ فِیهِ، وَ عَوْناً بِالْإِنْعَامِ فِیمَا دَعَوْتُکَ، وَ أَنْ تَجْعَلَ یَا رَبِّ بُعْدَهُ قُرْباً وَ خَوْفَهُ أَمْناً وَ مَحْذُورَهُ سِلْماً. فَإِنَّکَ تَعْلَمُ وَ لاَ أَعْلَمُ، وَ تَقْدِرُ وَ لاَ أَقْدِرُ، وَ أَنْتَ عَلاَّمُ اَلْغُیُوبِ. اَللَّهُمَّ إِنْ یَکُنْ هَذَا اَلْأَمْرُ خَیْراً لِی فِی عَاجِلِ اَلدُّنْیَا وَ اَلْآخِرَهِ فَسَهِّلْهُ لِی وَ یَسِّرْهُ عَلَیَّ. وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ، فَاصْرِفْهُ عَنِّی وَ اِقْدِرْ لِی فِیهِ اَلْخِیَرَهَ، إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ یَا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِینَ. (1)
وَ مِنْهَا مَا رُوِیَ عَنِ اَلرِّضَا عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ هُوَ مِنْ أَدْعِیَهِ اَلْوَسَائِلِ إِلَی اَلْمَسَائِلِ : «اَللَّهُمَّ إِنِّ خِیَرَتَکَ فِیمَا أَسْتَخِیرُکَ فِیهِ تُنِیلُ اَلرَّغَائِبَ وَ تُجْزِلُ اَلْمَوَاهِبَ وَ تُغْنِمُ اَلْمَطَالِبَ وَ تُطَیِّبُ اَلْمَکَاسِبَ وَ تَهْدِی إِلَی أَجْمَلِ اَلْمَذَاهِبِ وَ تَسُوقُ إِلَی أَحْمَدِ اَلْعَوَاقِبِ وَ تَقِی مَخُوفَ اَلنَّوَائِبِ. اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَخِیرُکَ فِیمَا عَزَمَ رَأْیِی عَلَیْهِ وَ قَادَنِی عَقْلِی إِلَیْهِ فَسَهِّلِ. اَللَّهُمَّ مِنْهُ مَا تَوَعَّرَ وَ یَسِّرْ مِنْهُ مَا تَعَسَّرَ وَ اِکْفِنِی فِیهِ اَلْمُهِمَّ وَ اِدْفَعْ عَنِّی کُلَّ مُلِمٍّ وَ اِجْعَلْ رَبِّ عَوَاقِبَهُ غُنْماً وَ خَوْفَهُ سِلْماً وَ بُعْدَهُ قُرْباً وَ جَدْبَهُ خِصْباً وَ أَرْسِلِ. اَللَّهُمَّ إِجَابَتِی وَ أَنْجِحْ طَلِبَتِی وَ اِقْضِ حَاجَتِی وَ اِقْطَعْ عَوَائِقَهَا وَ اِمْنَعْ عَنِّی بَوَائِقَهَا وَ أَعْطِنِی. اَللَّهُمَّ لِوَاءَ اَلظَّفَرِ بِالْخِیَرَهِ فِیمَا اِسْتَخَرْتُکَ وَ وُفُورَ اَلْغُنْمِ فِیمَا دَعَوْتُکَ وَ عَوَائِدَ اَلْإِفْضَالِ فِیمَا رَجَوْتُکَ وَ أَقْرِنْهُ اَللَّهُمَّ رَبِّ بِالنَّجَاحِ وَ حُطَّهُ بِالصَّلاَحِ وَ أَرِنِی أَسْبَابَ اَلْخِیَرَهِ وَاضِحَهً وَ أَعْلاَمَ غُنْمِهَا لاَئِحَهً وَ اُشْدُدْ خِنَاقَ تَعَسُّرِهَا وَ اِنْعَشْ صَرِیعَ تَیَسُّرِهَا وَ بَیِّنِ اَللَّهُمَّ مُلْتَبَسَهَا وَ أَطْلِقْ مُحْتَبَسَهَا [وَ مَکِّنْ أُسَّهَا] حَتَّی تَکُونَ خِیَرَهً مُقْبِلَهً بِالْغُنْمِ مُزِیلَهً لِلْعَزْمِ عَاجِلَهَ اَلنَّفْعِ بَاقِیَهَ اَلصُّنْعِ إِنَّکَ وَلِیُّ اَلْمَزِیدِ مُبْتَدِئٌ بِالْجُودِ». (2)
وَ مِنْهَا ما ذكره السيّد بن باقى رحمه الله ما یُدْعَی بِهِ فِی اَلاِسْتِخَارَهِ وَ اَلْحَاجَهِ مَرْوِیٌّ عَنِ اَلْقَائِمِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی عَزَمْتَ بِهِ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ فَقُلْتَ لَهُمَا ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ وَبِاسْمِکَ الَّذِی عَزَمْتَ بِهِ عَلَی عَصَا مُوسَی فَإِذا هِیَ تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ وَ أَسْأَلُکَ الَّذِی صَرَفْتَ بِهِ قُلُوبَ السَّحَرَةِ إِلَیْکَ، حَتَّی قالُوا [آمَنَّا] بِرَبِّ الْعالَمِینَ [رَبِّ مُوسی وَ هارُونَ، أَنْتَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ]. وَ أَسْأَلُکَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِی تُبْلِی بِهَا کُلَّ جَدِیدٍ وَ تُجَدِّدُ بِهَا کُلَّ بَالٍ وَ أَسْأَلُکَ بِکُلِّ حَقٍّ هُوَ لَکَ وَبِکُلِّ حَقٍّ جَعَلْتَهُ عَلَیْکَ. إِنْ کَانَ هَذَا الْأَمْرُ خَیْراً لِی فِی دِینِی وَدُنْیَایَ وَ آخِرَتِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ تَسْلِیماً وَتُهَنِّیَهُ وَتُسَهِّلَهُ عَلَیَّ وَتَلْطُفَ لِی فِیهِ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.وَ إِنْ کَانَ شَرّاً لِی فِی دِینِی وَ دُنْیَایَ وَ آخِرَتِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ تَسْلِیماً وَأَنْ تَصْرِفَهُ عَنِّی بِمَا شِئْتَ وَ کَیْفَ شِئْتَ وَ تُرْضِیَنِی بِقَضَائِکَ وَ تُبَارِکَ لِی فِی قَدَرِکَ، حَتَّی لَا أُحِبَّ تَعْجِیلَ شَیْ ءٍ أَخَّرْتَهُ وَ لَا تَأْخِیرَ شَیْ ءٍ عَجَّلْتَهُ، فَإِنَّهُ لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ یَا عَلِیُّ یَا عَظِیمُ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِکْرَامِ (1) و الأدعية فيها كثيرة طويناها حذراً من التطويل.
في الكافي بإسناده عن إسحاق بن عمار، عن أبي عبدالله علیه السلام قال: قُلْتُ لَهُ: رُبَّمَا أَرَدْتُ اَلْأَمْرَ یَفْرُقُ مِنِّی فَرِیقَانِ؛ أَحَدُهُمَا یَأْمُرُنِی وَ اَلْآخَرُ یَنْهَانِی، قَالَ: «فَقَالَ إِذَا کُنْتَ کَذَلِکَ فَصَلِّ رَکْعَتَیْنِ وَ اِسْتَخِرِ اَللَّهَ مِائَهَ مَرَّهٍ وَ مَرَّهً ثُمَّ اُنْظُرْ أَحْزَمَ اَلْأَمْرَیْنِ لَکَ فَافْعَلْهُ، فَإِنَّ اَلْخِیَرَهَ فِیهِ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ وَ لْتَکُنِ اِسْتِخَارَتُکَ فِی عَافِیَهٍ، فَإِنَّهُ رُبَّمَا خِیرَ لِلرَّجُلِ فِی قَطْعِ یَدِهِ وَ مَوْتِ وَلَدِهِ وَ ذَهَابِ مَالِهِ. (2)
شیخ طوسی قدس سره در کتاب اقتصاد ذکر نموده اند که: کسی که اراده امری کند، سنّت است که غسل نماید و دو رکعت نماز به جا آورده و بعد از آن به سجده رود و صد مرتبه بگوید: أَسْتَخِيرُ اللَّهَ تَعَالَى فِي جَمِيعِ أُمُورِي خِيَرَةً فِي عَافِيَةٍ، پس آن چه در دلش افتد به آن عمل کند. (3)
الشيخ في مصباحه عنهم علیهما السلام :أَنَّهُ مَا اِسْتَخَارَ اَللَّهَ عَبْدٌ سَبْعِینَ مَرَّهً بِهَذِهِ اَلاِسْتِخَارَهِ إِلاَّ رَمَاهُ الله
تَعَالَی بِالْخِیَرَهِ یَقُولُ یَا أَبْصَرَ اَلنَّاظِرِینَ وَ یَا أَسْمَعَ اَلسَّامِعِینَ وَ یَا أَسْرَعَ اَلْحَاسِبِینَ وَ یَا أَرْحَمَ اَلرَّاحِمِینَ وَ یَا أَحْکَمَ اَلْحَاکِمِینَ، صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ خِرْ لِی فِی کَذَا وَ کَذَا.(1) ابن بابویه رحمه الله در کتاب عیون از حضرت امام رضا علیه السلام [نقل کرده که ایشان] فرموده اند: در استخاره، بعد از نماز فریضه به سجده می رود و می گوید: «اللهمّ خر لي»؛ پس متوسّل می شود به رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام و صلوات بر ایشان می فرستد و ایشان را شفیع خود می گرداند، پس آن چه بعد از آن خدا او را الهام نماید به آن عمل کند، البته از جانب حق تعالی است.
في الكافي بإسناده عن ابن فضال قال: «سئل الحسن بن الجهم أبا الحسن علیه السلام الابن أسباط، فقال: مَا تَرَی لَهُ وَ اِبْنُ أَسْبَاطٍ حَاضِرٌ وَ نَحْنُ جَمِیعاً نَرْکَبُ اَلْبَحْرَ أَوِ اَلْبَرَّ إِلَی مِصْرَ، فَأَخْبَرَهُ بِخَیْرِ طَرِیقِ اَلْبَرِّ، فَقَالَ: عَلَیْهِ فَأْتِ اَلْمَسْجِدَ فِی غَیْرِ وَقْتِ صَلاَهٍ فَرِیضَهٍ، فَصَلِّ رَکْعَتَیْنِ وَ اِسْتَخِرِ اَللَّهَ مِائَهَ مَرَّهٍ ثُمَّ اُنْظُرْ، أَیُّ شَیْءٍ یَقَعُ فِی قَلْبِکَ فَاعْمَلْ بِهِ. وَ قَالَ لَهُ اَلْحَسَنُ: اَلْبَرُّ أَحَبُّ إِلَیَّ، [لَهُ]، قَالَ وَ إِلَیَّ.
وعنه لإسناده عن ابن أسباط، قال: قُلْتُ لِأَبِی اَلْحَسَنِ علیه السلام: جُعِلْتُ فِدَاکَ مَا تَرَی آخُذُ بَرّاً أَوْ بَحْراً، فَإِنَّ طَرِیقَنَا مَخُوفٌ شَدِیدُ اَلْخَطَرِ؟
فَقَالَ علیه السلام: اُخْرُجْ بَرّاً وَ لاَ عَلَیْکَ أَنْ تَأْتِیَ مَسْجِدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ، وَ تُصَلِّیَ رَکْعَتَیْنِ فِی غَیْرِ وَقْتِ فَرِیضَهٍ، ثُمَّ تَسْتَخِیرَ اَللَّهَ مِائَهَ مَرَّهٍ، وَ مَرَّهً، ثُمَّ تَنْظُرَ فَإِنْ عَزَمَ اَللَّهُ لَکَ عَلَی اَلْبَحْرِ، فَقُلِ اَلَّذِی قَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قالَ اِرْکَبُوا فِیها بِسْمِ اَللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (2)فإن اضطرب بك البحر، فإنّك على جانبك الأيمن و قل: بِسْمِ اللّهِ ، اسْکُنْ بِسَکِینَةِ اللّهِ ، وَ قِرْ بِوَقَارِ اللّهِ وَ اهْدَأ بِإِذْنِ اللّهِ، لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللّهِ.
قُلْنَا: أَصْلَحَکَ اَللَّهُ مَا اَلسَّکِینَهُ؟ قَالَ: رِیحٌ تَخْرُجُ مِنَ اَلْجَنَّهِ، لَهَا صُورَهٌ کَصُورَهِ اَلْإِنْسَانِ وَ رَائِحَهٌ طَیِّبَهٌ، وَ هِیَ اَلَّتِی نَزَلَتْ عَلَی إِبْرَاهِیمَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ، فَأَقْبَلَتْ تَدُورُ حَوْلَ أَرْکَانِ اَلْبیت ، وَ هُوَ یَضَعُ اَلْأَسَاطِینَ» قيل له: هي من الّتي قال الله عزّوجلّ: فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ (3)قال: تلك السكينة في التابوت و كانت فيه طشت تغسل فيها قلوب الأنبياء وكان التابوت يدور في بني إسرائيل مع الأنبياء، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیْنَا، فَقَالَ: مَا تَابُوتُکُمْ؟ قُلْنَا: اَلسِّلاَحُ، قَالَ: صَدَقْتُمْ، هُوَ تَابُوتُکُمْ.
و إن خرجت برّاً فقل الذي قال الله عزّ و جلّ: سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَ مَا كُنَّا لَهُ
مُقْرِنِينَ * وَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ (1)، فإنه ليس من عبد يقولها عند ركوبه فيقع بعيراً و دابّة فيصيبه شيء بإذن الله، ثمّ قال: فإذا خرجت من منزلك فقل: بسم الله آمنت بالله و توكّلت على الله، لا حول ولا قوة إلا بالله، فإنّ الملائكة تضرب وجوه الشياطين و يقولون قد سمّى الله و آمن بالله و توكّل على الله و قال لا حول و لا قوة إلا بالله». (2)
في الكافي بإسناده عنهم علیهم اللسلام: أنَّهُ قالَ لِبَعضِ أصحابِهِ و قَد سَأَلَهُ عَنِ الأَمرِ یَمضی فیهِ و لا یَجِدُ أحَداً يشاوره. قال: شاور ربّك. قال: فقال له كيف؟ قال له: أنو الحاجة في نفسك، ثم أكتب رقعتين في واحدة «لا» و في واحدة «نعم» واجعلهما في بندقتين من طين، ثمّ صلّ ركعتين واجعلهما تحت ذيلك وقل: يا الله إنّي أشاورك في أمري هذا و أنت خير مستشار و مشير، فأشر عليّ بما فيه صلاح و حسن عاقبة، ثمّ أدخل يدك، فإن كان فيها «نعم» فافعل وإن كان فيها «لا» فلا تفعل هكذا شاور ربّك». (3)سيّد بن طاووس رحمه الله از حضرت صاحب الأمر علیه السلام روایت کرده که مسمّی به استخاره مصریّه است و کیفیتش آن است که در رقعه بنویسد: خيرة من الله و رسوله لفلان بن فلان، و نام خود و مادرش را بنویسد، در یکی «افعل» و در دیگری «لا تفعل» بنویسد و در میان دو بندقه از گل بگذارد و هر دو را در قدح آبی بیندازد، پس وضو ساخته و دو رکعت نماز گذارد، سپس این دعا را بخواند: ﴿اللّهُمَّ إنّی أستَخیرُکَ خِیارَ مَن فَوَّضَ إلَیکَ أمرَهُ، و أَسلَمَ إلَیکَ نَفسَهُ، و تَوَکَّلَ عَلَیکَ فی أمرِهِ، وَاستَسلَمَ بِکَ فیما نَزَلَ بِهِ مِن أمرِهِ، اللّهُمَّ خِر لی و لا تَخِر عَلَیَّ و لا تُعِن عَلَیَّ و مَکِّنّی و لا تُمَکِّن مِنّی وَاهدِنی لِلخَیرِ و لا تُضِلَّنی، و أَرضِنی بِقَضائِکَ وبارِک لی فی قَدَرِکَ، إنَّکَ تَفعَلُ ما تَشاءُ وتُعطی ما تُریدُ.اللّهُمَّ إن کانَتِ الخِیَرَهُ لی فی أمری هذا و هُوَ کَذا و کَذا (و به جاى كذا وكذا مطلب خود را بگوید و. .. فمكّني منه واقدرني عليه وأمرني بفعله وأوضح لي طريق الهداية إليه و إن كان اللهمّ غير ذلك، فاصرفه عنّي إلى الذي هو خير لي منه، فإنّك تقدر ولا أقدر و تعلم و لا أعلم و أنت علام الغيوب يا أرحم الراحمين». پس به سجده رود و صد مرتبه بگويد: أستخير الله خيرة في عافية؛ پس سر بردارد و انتظار)
کشد تا یکی از رقعه ها از آب بیرون آید به آن عمل کند. (1)ايضاً روایت می کند از سیّد شیخ ابوالفتح کراجکی که از اکابر محدّثین شیعه است، که دو رقعه بنویس؛ در یکی «افعل» و در دیگری «لا تفعل» و از نظر خود در موضعی پنهان کن و نماز استخاره به جای آور و خیر خود را طلب کن و یکی از آن دو رقعه را بیرون آورده به آن عمل کن.و ذكر السيّد أيضاً في كتابه فتح الأبواب: «إنّ من آداب المستخير أن يتأدب في صلاته، كما يتأدب السائل المسكين و أن يقبل بقلبه على الله في سجوده الاستخارة. و قول «أَسْتَخِيرُ اللَّهَ بِرَحْمَتِهِ خِيَرَةً فِي عَافِيَةٍ » وكذا إذا رفع رأسه من السجدة و أن لا يتكلم بين أخذ الرقاع و لا في أثناء الاستخارة إلّا بالمرسوم المنقول عن الأئمة علیهم السلام، لأنّ ذلك من قلة الأدب.و لقول الجواد علیه السلام لعليّ بن أسباط: و لا تكلّم بين أضعاف الإستخارة، حتّى يتمٌ مأة مرّة و إذا خرجت الاستخارة مخالفة لمراده فلا يقابلها بالكراهة؛ بل الشكر كيف جعله الله أهلاً أن يستشيره والله أعلم».### المصباح الثالث في استخارة ذات الرقاع و الرقاعالكليني في الكافي و الشيخ في متهجده: «روی هارون بن خارجة، عن أبي عبدالله علیه السلام، قال : إذا أردت أمراً، فخذ ست رقاع فاكتب في ثلاث منها: «بسم الله الرحمن الرحيم. خيرة من الله العزيز الحكيم، لفلان بن فلانة افعل و في ثلاث منها: «بسم الله الرحمن الرحيم، خيرة من الله العزيز الحكيم، لفلان بن فلانة لا تفعل». ثمّ ضعها تحت مصلّاك، ثمّ صلّ ركعتين، فإذا فرغت فاسجد سجدة و قل فيها مائة مرّة «أستخير الله برحمته خيرة في عافية»، ثم استو جالساً وقل: «اللهمّ خر لي و اختر لي في جميع أموري في يسر منك و عافية»، ثمّ أضرب بيدك إلى الرقاع فشوّشها و اخرج واحدة، فإن خرج ثلاث متواليات «إفعل»، فافعل الأمر الّذي تريده و إن خرج ثلاث متواليات «لا تفعل»، فلا تفعله و إن خرجت واحدة إفعل و الأخرى لا تفعل، فاخرج من الرقاع إلى خمس، فانظر أكثرها فاعمل به و دع السادسة لا تحتاج إليها».(2)ابن طاووس - طهّر رمسه - : «و ممّا وجدت من عجائب استخارة ذات الرقاع، إنّه طلبني بعض
أبناء الدنيا و أنا بالجانب الغربي من بغداد، فبقيت اثنين وعشرين يوماً أستخير الله أن ألقاه فتأتي الاستخارة «لا تفعل» في أربع رقاع أو في ثلاث متوالياً ما اختلفت في المنع المدة المذكورة، ظهر لي حقيقة سعادتي بعد ذلك.أيضاً من عجائبها: إنّي بالحلة شهراً أريد إتيان بعض ولاتها، فكنت كلّ يوم أستخير الله أوّل النّهار و آخره، فتأتي الاستخارة «لا تفعل» و من عجائبها إنّي قد بلغت من العمر نحو من ثلاث و خمسين سنة، منذ عرفت حقيقة الاستخارة، فلم أر فيها ما يخالف السعادات».### و امّا استخاره رقاعبدان که شیخ طبرسی رحمه الله در کتاب مکارم الاخلاق، از عبدالرحمان بن سبابه روایت کرده است که: در سالی به مکه رفتم و متاعم کساد بود، بعضی از اصحاب ما گفتند که متاع را به مصر بفرست و بعضی یمن را ترجیح دادند، خدمت حضرت امام موسی علیه السلام مشرّف شدم، بعد از آن که از منی به مکه مراجعت کردیم، احوال خود را عرض کردم، فرمودند که: قرعه بزن میان مصر و یمن و تفویض کن امر خود را به خدا و اسم هر شهری که بیرون آمد متاع خود را به آن جا بفرست. عرض کردم فدای تو شوم، چگونه قرعه بزنم؟فرمودند: در یک رقعه بنویس: ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. اللَّهُمَّ انت الله. إِنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ. أَنْتَ الْعَالِمُ وَ أَنَا الْمُتَعَلِّمُ فَانْظُرْ فِي أَيِّ الْأَمْرَيْنِ خَيْراً لِي، حَتَّى أَتَوَكَّلَ عَلَيْكَ فِيهِ وَ أَعْمَلَ بِهِ؛ پس بنویس «مصر» إن شاء الله» و در رقعه دیگر همین دعا را نوشته، پس بنویس. «یمن» و در رقعه دیگری نیز این دعا را نوشته و بنویس: «يحبس المتاع و لا يبعث إلى بلد منها»؛ آن گاه رقعه ها را جمع کن و به یکی از برادران مؤمن خود بده که در جایی پنهان پس دست خود را داخل کن و هر یک از رقعه ها که به دستت آمد، بیرون آورده و بر توکل کن و به آن چه در آن رقعه نوشته شده عمل کن که ان شاء الله خیر تو در آن خواهد بود.و سیّد نیز این علم را به سند معتبر از عبدالرحمان روایت کرده است و می تواند بود که عمومات احادیث قرعه، شامل این بوده باشد، در هر امر مشکلی قرعه باید انداخت.و ايضاً سیّد از حضرت باقر یا صادق علیهما السلام، روایت کرده است که: کسی که می خواهد استخاره به مساهمه کند، یعنی به قرعه، در سه رقعه این دعا را بنویسد: ﴿اللّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ، عالِمَ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ وَ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ،
أسألك بحق محمّد و آل محمّد، أن تصلّى آل مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُخْرِجَ خَيْرَ السَّهْمَيْنِ خیرة فِي دِينِي وَ دُنْيَايَ وَ عَاقِبَةِ أَمْرِي وَ عَاجِلِهِ، إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ، مَا شَاءَ اللَّهُ، لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ و صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ [وَ] آلِهِ سپس مطلب خود را در دو رقعه بنویسد (اگر دو نوع باشد) و اگر نه، یکی را اقدام نمودن و یکی را ننمودن بنویسد. و در رقعه سیم بنویسید «غفل» پس دست کرده و یکی را بیرون آورده، اگر یکی از آن دو رقعه بیرون آمد، معمول دارد و اگر «غفل» بیرون آمد، آن را مطروح ساخته و دیگری را بیرون آورده و به آن عمل نماید. و الله العالم.
و اعلم ربّما يستخار لطلب التعرّف بالسبحة و هي بالضم خرزات يسبّح بها. و هذه الاستخارة مرويّة عن صاحب زماننا - صلوات الله عليه - و صورتها أن يقرأ الحمد عشر مرّات أو ثلاثاً أو مرّة و سورة القدر كذلك و هذا الدعاء ثلاث مرّات أو مرّة: «اللهمَّ إنّي أستخيرك لعلمك بعاقبة الأمور و أستشيرك بحسن ظنّي بك في المأمول و المحذور. اللهمّ إن كان الّذي قد عزمت عليه، ممّا قد نيطت بالبركة إعجازه و بواديه و حقّت بالكرامة أيّامه و لياليه فخر لي. اللّهم فيه خيرة تردّ شموسه ذلولاً و تقعص أيّامه سروراً. اللهمّ إما أمر فأتمر و إمّا نهي فانتهى. اللهمّ إنّي أستخيرك برحمتك خيرة في عافية، ثمّ يقبض علي قطعة من السبحة و تضمر حاجته، فإن كان عدد تلك القطعة فرداً فليفعل و إن كان زوجاً فليترك (1)و بالعكس»، كذا ذكرها العلّامة في صباحه.
شیخ بهایی قدس سره از حضرت صاحب الأمر علیه السلام روایت کرده: چنان چه کسی بخواهد استخاره به تسبیح نماید، اوّل سوره حمد را تا «الصراط المستقیم» بخواند، بعد از آن ده مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستاده و تسبیح را بگیرد و با دست چپ پاره ای از آن را قبض نماید و دو تا دو تا بشمارد، اگر فرد بماند خوب و اگر زوج بماند بد است.
ايضاً شیخ رحمه الله فرموده که: استخاره به تسبیح را از مشایخ خود یداً بید تا حضرت صاحب الأمر علیه السلام دارم که سه مرتبه صلوات بفرستد و با توجه تسبیح را بگیرد و دو تا دو تا بشمارد، اگر دو بماند بد و اگر یک بماند خوب است. والله العالم.
1) جواهر الکلام: 163/12؛ وسائل الشيعة: 219/5.
و كيفيّتها على المشهور بين أصحابنا، أن تقرأ الفاتحة و آية الكرسي، ثمّ وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ اَلْغَیْبِ إلى «كتاب مبين»، ثمّ تصلّي على محمّد و آل محمّد عشر مرّات، ثم تقول: اللهمّ أرني الحقّ حقّاً، حتّى أتبعه و أرني الباطل باطلاً، حتّى أجتنبه برحمتك يا أرحم الرّاحمين، ثمّ تفتح المصحف و تعدّ الجلالات من الصفحة اليمنى و يعدّها الأوراق من الصفحة اليسرى و يعدّها الأسطر منها و تنظر في الآية، فتعمل بمقتضاها إن شاء الله.
ابن فهد در موجز ذکر کرده که: بعد از طلب خیر از خدا مصحف را بگشاید و آیه صفحه راست را ملاحظه نماید، چنان چه آیه رحمت یا امر به خیر باشد، «خوب» و اگر آیه غضب یا نهی از شرّی یا امر به عقوبتی باشد، «بد» و اگر ذوجهتین و یا مشتبه باشد، میانه است.
ذكر السيّد الجليل غياث الدين ابن طاووس الحسيني رحمه الله في كتاب الاستخارات: أنّ المتفال بالمصحف يقرأ الحمد و آية الكرسي و قوله و «عنده مفاتح الغيب» ثمّ يقول: «اللهمّ إن كان في قضائك و قدرك، فعجّل ذلك و يسّره و كمّله و أخرج لي آية أستدلّ بها على أمر فأتمر أو نهي فانتهي أو ما أريد الفأل فيه في عافية، ثمّ افتح المصحف وعدّ سبع قوائم بعدد الجلالات، ثمّ عدّ من الصفحة اليمنى من القائمة، الّتي ينتهي إليها العدد سطراً بعدد لفظ الجلالة و تتفأّل بآخر سطر من ذلك تتبيّن لك الفال إن شاء الله تعالى.
ممّا أسند إلى مولانا الصادق علیه السلام: و إن لم يوجد في مؤلّفات أصحابنا، إذا أرَدْتَ أنْ تَتَفَأّلَ من القرآن، فاقرأ الفاتحة و الإخلاص ثلاث مرّات و هذا الدّعاء «اللّهم بحقّ محمّد و آل محمّد وأخرج لي آية من كتابك، أستدلّ على قضائك وقدرك في حاجتي بالخير و العافية، اَللّهُمَّ اَرِنِی الْحَقَّ حَقّا فَاَتَّبِعَهُ و أرني الْباطِلَ باطِلًا فَأَجْتَنِبَهُ، ثم افتح القرآن وعد سبعة أوراق وعد من أوّل الصفحة الأخيرة منها عشرة أسطر. وانظر في السطر الحادي عشر و إعمل بما سنح من فحوى الآية».
في الكافي عن الصادق علیه السلام الليل في الاستخارة، قال: وَ اِفْتَحِ اَلْمُصْحَفَ، فَانْظُرْ إِلَی أَوَّلِ مَا تَرَی فِیهِ، فَخُذْ بِهِ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ يعني ما يقع نظرك عليه من الآيات لا أوّل ما في الصفحة».امّا در استخاره کردن برای دیگران بعضی از علما دغدغه کرده اند؛ زیرا که در هیچ یک از روایاتی که وارد شده، وکالت در استخاره ورود نیافته، ولی سیّد بن طاووس - طاب ثراه - آن را تجویز فرموده و در تحت عنوان «عمومات قضاء حوائج مؤمنین» دانسته اند. امّا احوط آن است که صاحب حاجت خود متوجّه استخاره شود، زیرا که اضطرارش بیشتر است، پس توسّل او به جانب احدیّت بیشتر می باشد.
### أوقات الاستخارةقد روى من كتاب غنية الأنام عن أبي عبد الله علیه السلام، في اختيار الساعة بهذه التفصيل:يوم السبت من الصبح إلى الضحى، ثمّ من الظهر إلى العصر.يوم الأحد من الصبح إلى الظهر، ثمّ من العصر إلى المغرب.يوم الاثنين من الصبح إلى الطلوع، ثمّ من الضحى إلى الظهر.یوم الثلثاء من الضحى إلى العصر، ثمّ من العصر إلى العشاء.يوم الخميس من الصبح إلى الطلوع، ثمّ من الظهر إلى العشاء.يوم الجمعة من الصبح إلى الطلوع، ثمّ من الضحى إلى العصر، ثمّ من المغرب إلى العشاء.### الخاتمة في نبذة من النوادرالكفعمي في مصباحه، قال: «روي في خواص القرآن، أنّه من ابتلى بمرض و عسر عليه برؤه، فليتطهّر و ليلبس أطهر ثيابه و ينام على فراش طاهر و لا تبيتنّ عنده امرأة و يقرأ سورة الانشراح خمس عشر مرّة و كذلك الضّحى و يسأل الله أن يبيّن له دواه، فإنّه يرشد إليه إن شاء الله تعالى».قال الكفعمي أيضاً: «و رأيت بخط الشهيد رحمه الله، إنّه من أراد أن يرى من يشاء في منامه، فليضطجع على جانبه الأيمن و يقرأ سورة الشمس و اللّيل و الحمد و الإخلاص والمعوذتين، ثمّ يقول: «اللهمّ أرني في منامي كذا واجعل لي من أمري فرجا و مخرجاً» ليلة و إلّا فثلاث ليال و أكّده سبع، فإنّه يرى إن شاء الله تعالى ما يريد».شیخ محمّد بن هارون و غیره، در کتاب مجموع الدعوات، روایت کرده اند که: هر کس بخواهد حضرت رسول صلی الله علیه و آله را در خواب زیارت نماید، در شب جمعه بعد از نماز مغرب مشغول نوافل گردد و با کسی سخن نگوید، تا نماز عشا را به جای آورد و بعد از آن دو رکعت دیگر نماز گزارده و در هر رکعت بعد از حمد سه مرتبه سوره توحید بخواند، سپس دو رکعت دیگر نماز گزارده و در هر رکعت بعد از حمد هفت مرتبه [سوره] توحید بخواند و بعد از سلام، به سجده رود و هفت مرتبه صلوات بر محمّد و آل محمّد فرستاده، هفت مرتبه بگوید: «سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله والله أكبر و لا حول و لا قوّة إلا بالله»؛ پس سر از سجده برداشته و درست با طمأنینه نشسته، دست ها را بلند نموده بگوید: «یا حیّ یا
قيّوم يا ذا الجلال و الإكرام يا إله الأوّلين و الآخرين يا رحمان الدّنيا و الآخرة و رحيمهما يا ربّ يا ربّ یا ربّ». پس برخیزد و دست ها را بلند کرده و بگوید: «یا ربّ یا ربّ يا ربّ يا عظيم الجلال يا بديع الكمال يا كريم الفعال يا كثير النوال يا دائم الإفضال يا كبير يا متعال و يا أول بلا مثال يا قيوم بغیر زوال یا واحد بلا انتقال یا شدید المحال یا رازق الخلائق على كلّ حال، أرني وجه حبيبي و حبيبك محمّد صلی الله علیه و آله يا ذا الجلال و الاکرام؛» آن گاه رو به قبله و به طرف راست خود بخوابد، إن شاء الله آن حضرت را در خواب زیارت می نماید.القرآن إنّه من قرأ سورة الكوثر ليلة الجمعة بعد صلاة يصلّيها من اللّيل ألف مرّة، و صلّى على النبي صلى الله عليه و آله و سلم ألف مرّة، رأى النبي صلى الله عليه و آله و سلم في نومه.شیخ مفید در کتاب اختصاص از حضرت امام موسی علیه السلام به سند معتبر روایت کرده که: چنان چه کسی به سوی خدا حاجتی داشته باشد و خواهد که ما را در خواب ببیند و جای خود را در آخرت بداند، سه شب با غسل بخوابد و با خدا مناجات کند و به ما اهل بیت متوسّل شود و ما را در درگاه خدا شفیع گرداند، تا آن که ما را در خواب ببیند و به حاجت خود برسد.روي الكفعمي رحمه الله: «إنّه من أراد الإنتباه لصلاة اللّيل و غيرها و يخاف النّوم، فليقرأ عند منامه: ﴿ قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ إلى (1)آخر السورة، ثمّ يقول: اللهمّ لا تنسني ذكرك و لا تؤمنّي مكرك و لا تجعلني من الغافلين و نبّهني لأحبّ الساعات إليك، أدعوك فيها، فتستجيب لي. و أسألك فتعطيني وأستغفرك فتغفر لي، إنّه لا يغفر الذنوب إلّا أنت يا أرحم الراحمين. فعن الصادق علیه السلام: مَا قَرَأَهَا عَبْدُ حِينَ يَنَامُ إِلَّا اسْتَيْقَظَ فِي السَّاعَةِ الَّتِي يُرِيدُ وَ مَنْ قَرَأَهَا سَطَعَ لَهُ نُورُ إِلَى الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، حَشْوُ ذَلِكَ النُّورِ مَلَائِكَتَهُ تَسْتَغْفِرُونَ لقاريها حَتَّى يُصْبِحَ.
طبرسی قدس سره در مکارم الأخلاق روایت کرده که: هر گاه کسی را امری عارض شود که موجب همّ او گردد و خواهد چاره خود را در آن کار بداند، باید که در وقت خواب هر یک از سوره های و«الشمس» و «واللیل» را هفت مرتبه بخواند، تا در خواب شخصی را ببیند و چاره کار را تعلیم او نماید. (2)
و المرجوّ من النّاظرين الأخيار أن لا ينساني من الدّعاء آناء اللّيل و أطراف النّهار. والحمد لله أوّلاً و آخراً و صلّى الله على محمّد و آله الطّاهرين، الغرّ الميامين.
تألیف میرزا مسکین خراسانی
تصحیح و تحقیق حسین رفیعی
سماور کلمه ای روسی است و گویا از همان دیار به کشورمان وارد شده است. تاریخ ورود و استفاده سماور در ایران، سابقه ای در حدود 150 سال داشته و صنعت سماور سازی در این مملکت، به زمان ناصرالدّین شاه قاجار بر می گردد.
سماوریه، قصیده ای است در زمینۀ ادبیات فولکلور (1)که نصایحی را به زبان طنز ارائه نموده است. این نصایح سروده شخصی به نام میرزا مسکین خراسانی است که ظاهراً گمنام است. و در منابعی که در اختیار داشتم، اثری از نام او و نیز این اثر نیافتم.
ابتدا گمان می رفت که این نسخه منحصر به فرد و به خط مؤلّف باشد، امّا با توجه به کتاب چاپی اشعاری ساده درباره چای و سیگار، (2)مشخص شد که حدّاقل یک نسخۀ دیگر از این قصیده وجود دارد. و گرد آورندۀ آن کتاب - مستقیم و یا به نقل و واسطه - از آن استفاده کرده است. هر چند در این کتاب از اشعار سماوریه استفاده شده است، ولی اندکی تفاوت در بیشتر ابیات آن مشاهده می شود.
در ضمن در نسخه خطی سماوریه ابیاتی وجود دارد که کتاب چاپی فاقد آن است و بالعکس در کتاب چاپی اشعاری گردآوری شده است که در نسخه خطی موجود نیست و بعضاً در سبک و روش اشعار نسخه خطی نیست، مانند ابیات 1 تا 9 آغاز کتاب.
ناگفته پیداست که امکان دارد اشعار سماوریه به وسیلۀ گردآورنده یا مرجعی که ایشان
1) Folklor [= ادبیات و دانش عامیانه]
2) اسفندیاری، فرهاد، اشعاری ساده درباره چای و سیگار، [تهران]، بی نا، چاپ مشعل آزادی، 1352 ش، قطع جیبی، 24 ص، این کتاب شامل: تقدیم، پیش گفتار، مقدّمه و 159 بیت شعر است. گردآورنده در تقدیم خود اشاره نموده که این کتاب قرار بوده در سال 1331 ش به چاپ برسد، امّا تقدیر روزگار آن را تا سال چاپ آن ( 1352 ش) به تعویق انداخته است.
از آن استفاده کرده (1)، ساده تر شده باشد (2)و این اختلاف ها از آن جا ناشی شده باشد. به هر صورت کلیۀ این اختلاف ها در ابیات نسخه و پاورقی مربوط به آن، اشاره شده تا مزید اطلاع خوانندگان گردد.
در آخرین لحظاتی که این وجیزه آماده چاپ شده بود، نسخه ای چاپ سنگی از این رساله توسط فهرست نگار محترم و دوست گرامی ام آقای ابوالفضل حافظیان که او نیز به تازگی این رساله را تحصیل نموده است، به دستم رسید. این رساله نیز نسبت به هر دو رساله خطی و چاپی - پیش گفته - افزون و کاستی هایی دارد که در پاورقی ها، این اختلاف ها نیز با گزینۀ «کتاب چاپ سنگی» اضافه و یادآور شد.
تعداد صفحات رسالۀ چاپ سنگی کلاً 16 صفحه و تعداد ابیات آن 149 است و به سبک قصیده های چاپ سنگی عاق والدین و گربه و موش تهیه شده و مصوّر است که تعداد آن تصاویر 7 عدد است. خط کتاب بر عهده میرزا محمّد علی خان بوده و مورخ روز سه شنبه غرّه ماه ربیع الاول 1327 است. اولین صفحۀ کتاب با یک تصویر از یک سماور و قهوه چی باشی شروع شده و صفحه آخر عنوان کتاب در دو لچک و یک ترنج در میان آن ها به صورت: «هو الله تعالى شأنه العزيز. هذا كتاب، سموار، حسب الخواهش جنابان آقا شیخ علی و آقا شیخ احمد کتابفروش، به زیور طبع آراسته گردید، سنۀ یک هزار و سیصد و بیست و هفت هجری نبوی، 1327 هجری» آمده است.
به احتمال قوی مؤلف کتاب چاپی که در پیش گفته آمده است، این کتاب را دیده و یا این که از هر دو رسالۀ خطی و چاپ سنگی استفاده برده است. والله اعلم بالصواب.
به هر حال نسخۀ حاضر دارای 7 برگ و 13 صفحه است. متأسفانه برگ های آن آب دیده و بسیاری از کلمات آن به دشواری قابل خواندن و یا به کلی ناخواناست. علاوه بر آب دیدگی، بر بیشتر صفحات آن اثر لکّه های روغن نیز هویداست.
این کتاب به خط نستعلیق شکسته و بر کاغذ فرنگی و با جوهر آبی نگارش یافته
1) با ملاحظۀ چاپ سنگی کتاب، این احتمال قوت گرفت که گردآورنده از این کتاب به نوعی استفاده برده است.
2) در پیش گفتار کتاب چاپی آمده است: «نظر به این که این جانب بنا به مقتضیات رعایت اصول سادگی و سلامت و علی رغم تشریفات و آداب و سنن کمتر به نوشیدن چای اهمیت می دهم، لذا انگیزه ای پیش آمد تا اصولاً انتقاداتی درباره چای و سیگار به زبان ساده که برای طبقات کم سواد کسل کننده نباشد...»
و اخیراً مرمت نیز شده است. ابعاد آن 13×20 سانتیمتر است و در مجموع 146 بیت دارد. تعداد سطرهای آن مختلف و در هر صفحه از 10 تا 13 سطر متغیّر است. تاریخ نگارش نسخه و کاتب آن مشخص نیست، امّا از قراین مضمون نسخه و سابقه سماور در ایران، نباید بیش از صد سال از نگارش آن گذشته باشد.
این نسخه در حال حاضر با شمارۀ موقت 5933 در گنجینه ارزشمند نسخه های خطی کتابخانه حضرت آیت الله مرعشی نجفی رحمه الله نگهداری می شود.
کفران نعمت است اگر از حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای دکتر سیّد محمود مرعشی نجفی - تولیت و ریاست کتابخانه و گنجینۀ جهانی مخطوطات اسلامی حضرت آیت الله مرعشی نجفی رحمه الله - که این نسخه را در اختیار این جانب جهت تصحیح و تحقیق قرار داد، یاد و قدردانی ننمایم؛ لذا مراتب سپاس و تشکر بیحد خود را اعلام داشته، از خداوند متعال طول عمر و سلامت آن جناب را خواستارم.
بسم الله الرحمن الرحيم
آن چه ای دل دورت از یزدان کند *** وز ره حق دور چون شیطان کند
گرچه باشد (1)اسب [و] گاو [و] گوسفند *** چون خدا جویی بر آن ها دل مبند (2)
«با سماور دوش گفتم وه چه تند است آتشت *** غل و غل کم کن به قربان سوراخ دود کشت
شعرهایت را بخوان و در جواب من مکوش *** مقصد خود را بگو و روضه خوانی پیش کشت
[مصرع دوم بیت اخیر در کتاب چاپی به دو صورت آورده شده که یا: قاچ زین محکم بگیر و اسب دوانی پیش کشت].
ای ساقیان مانس خوبان بياوريد *** زینت ده مجالس جانان بیاورید
یعنی سماوری که شود رفع غم از او *** پاکیزه همچون درّ درخشان بیاورید
زیر سماورم آن گاه بنشینند دختران *** آن دختران سرو خرامان بیاورید
ریزید بهر من دو سه فنجان چای داغ *** چای عقیق از محصول چای جهان بیاورید
آن قاشق مفوض وسینی صورتی *** با استکان و نعلبکی و نان بیاورید
آن گاه ز بعد چایی ایا نور دیدگان *** عصرانه سیب و لیموی عمان بیاورید
خربزه شریف و انگور شهریار *** ازگیل راز حواله نارون بیاورید
باز عصر است و کسل شد طبع من *** خیز آتش بر سماور (1)برفکن (2)
این سماور هم بلای جان ماست *** مانع ذکر حق [و] یاد خداست (3)
دوش کردم با سماور گفتگو *** او به من ایراد کرد [و] من به او
من در اوّل کردم آغاز سخن *** کاز تو (4)مجروح است دل رنجور من
ای سماور خانه ها کردی خراب *** کاش چون آن خانه ها گردی خراب (5)
ز آتش [و] آب تو شد خاکم نهاد (6)*** آب و خاک و آتشت را لعن باد
آن چه در عمری منال (7)اندوختم *** جمله را (8)در آتش تو سوختم
و آن چه را هم بعد از این اندوزمش *** گر تو باشی ز آتش تو سوزیش (9)
ای سماور گشته ای شیطان ما *** برده ای از دست ما ایمان ما (10)
صبح را (11)هر کس که برخیزد ز خواب *** بی خبر از ذکر (12)و قرآن و کتاب (13)
«جز هوایت نیستش بر سر هوس *** ننگرد بی تو به روی هیچ کس»
و در کتاب چاپ سنگی مصرع دوم این بیت به صورت: «می نخواهد بی تو بیند روی کس» آمده است.
اولاً سوی سماور می رود *** بعد سوى ذکر داور می رود
1) در کتاب چاپ سنگی «سمور».
2) مصرع دوم این بیت در کتاب چاپی چنین است: «خیز و آتش در سماور درفکن».
3) مصرع دوم این بیت در کتاب چاپ سنگی و کتاب چاپی چنین است: «مانع یاد حق و ذکر خداست»
4) در کتاب چاپ سنگی و کتاب چاپی: «کز تو».
5) مصرع دوم این بیت در کتاب چاپی چنین است: «کاش از اوّل تو می بودی خراب»؛ ضمناً این بیت با بيت بعدی جا به جا آمده است. این جا به جایی ها در بیشتر ابیات کتاب چاپی تکرار شده است که از این به بعد به ترتیب آن ها اشاره نشده و فقط اختلاف کلمات ابیات را یادآور می شویم.
6) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «بباد».
7) در کتاب چاپی: «مثال» آمده است که به یقین اشتباه چاپی است.
8) در کتاب چاپی «از».
9) در کتاب چاپی این بیت نیامده است و در کتاب چاپ سنگی بدون «و» اوّل بیت و کلمه آخر: «سوزمش».
10) در کتاب چاپی مصرع دوم این بیت به این صورت آمده است: «برده ای از دست و دل ایمان ما».
11) ر کتاب چاپی «تا».
12) در کتاب چاپی «ذکر قرآن».
13) در کتاب چاپی، پس از این بیت یک بیت دیگر آمده است که در نسخه خطی موجود نیست:
ای سماور آتش (1)جانی [و] مال *** بر خلایق از نساء (2)[و] از رجال
ای سماور نزد خود داری چه چیز *** کاین (3)چنین هستی بر مردم عزیز
ای سماور گوییا جادوگری *** کاین چنین (4)مخلوق را از ره بری
ای سماور هر که را بینم بُوَد *** مبتلای آتشت از نیک و بده (5)
«ای سماور هر کسی از نیک و بد *** مبتلای آتش و آبت بود»
ای سماور اصل تو سم آور است *** مبتلایت روز [و] شب در آزر (6)است(7)
«در سه نوبت خلق را سازی تباه *** صبح و بعد از ظهر و اندر شامگاه»
پنج درد از پنج حرفت خلق را *** می رسد بی شبهه و چون [و] چرا
سرفه کردن (8)مُحرقه (9)آزار سل(10)*** وهم (11)و اندوه و فسوس رنج دل (12)
«هر کسی از تو به نوعی مبتلاست *** گوییا قید تو فارغ از بلاست»
و در کتاب چاپ سنگی، مصرع دوم این بیت با کمی اختلاف به این صورت آمده است: «رسته از قید تو فارغ از بلاست»
هر کدام از پنج حرفت پنج رنج *** می دهد بر هر دلی با ناز و غنج (13)
«پنج حرفت پنج رنج دارد به جای *** می دهد غم بر دل شاه و گدای
و در کتاب چاپ - سنگی البته کمی پیش از این - به صورت:
«پنج حرفت ای سماور پنج رنج *** می دهد بر هر دلی با ناز و غنج» آمده است.
1) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «آفت».
2) در کتاب چاپی «گدا».
3) در کتاب چاپی: «این»
4) در کتاب چاپی «کینچنین»
5) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، این بیت به این صورت آمده است:
6) آذر؛ در کتاب چاپی این کلمه به صورت «آتش» آمده است.
7) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، پس از این بیت یک بیت دیگر آمده است که در نسخه خطی نیست:
8) حرف اوّل کلمۀ سماور، «س».
9) حرف دوم کلمه سماور، «م».
10) حرف سوم کلمه سماور، «آ».
11) حرف چهارم کلمۀ سماور، «و».
12) حرف پنجم کلمۀ سماور (ر)»؛ پس از این بیت، در کتاب چاپی یک بیت دیگر آمده که در نسخه خطی نیست:
13) در کتاب چاپی این بیت به این صورت آمده است:
شش جهت را بسته ای بر روی خلق *** ناشری هم بزم [و] هم زانوی خلق (1)
تو شهنشاهی به هر شاه و وزیر *** مات از تو هر صغير [و] هر كبير (2)
«تو شهنشاهی که هر شاه و وزیر *** در تو مانند از صغیر و از کبیر»
طفل شیری لب نشسته از لبن (3)*** بر تو چون جن دیده چشمش هفت تن (4)
«بسته مهد تو طفل شیرخوار *** خسته جهد تو مرد کار زار»
بچه نوخیز نگشوده (5)زبان *** می دهد هر دم سماور را نشان
هر (6)جوانمرد و توانای غنی (7)*** پیش تو درویش و پیر و منحنی
صبح [و] ظهر و عصر و شام[و] وقت خواب *** خلق مشغول تواند از شیخ (8)[و] شاب (9)
«صبح و ظهر و عصر تا هنگام خواب *** جز به شغلت نیست کس را ارتکاب»
گر نگردد دود تو (10)آنی بلند *** جمله حیرانند و غمگین و نژند(11)
تو به سان (12)نی کشی آوازه ها (13)*** من چه (14)تریاکی کشم خمیازه ها(15)
خویش را محبوب دل ها (16)کرده ای *** علم تسخیر از کجا آورده ای؟
1) این بیت در کتاب چاپی نیست
2) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، این بیت به این صورت آمده است:
3) شیر
4) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، این بیت موجود نیست و به جای آن بیتی آمده است که در نسخه خطی نیست:
5) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «با عقد»
6) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «از».
7) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «توانا و غنی».
8) پیر، کهنسال
9) جوان، برنا؛ در کتاب چاپی و چاپ سنگی این بیت به این صورت آمده است:
10) در کتاب چاپی: «شعله ات»
11) افسرده؛ در کتاب چاپی مصرع دوم این بیت به صورت: «میهمانان جملگی غمگین شوند» آمده است.
12) در کتاب چاپی: «مثال».
13) در کتاب چاپی: «آوازها».
14) چو.
15) در کتاب چاپی، مصرع دوم این بیت به صورت: «ماکسل گردیم کشیم خمیازها» آمده است.
16) در کتاب چاپی: «مردم».
من به هر جا رو کنم بینم عیان *** کاندر (1)آن جایی (2)امیر [و] حکمران (3)
«من به هر شهر و دیاری رفته ام *** یا که هر شب من به هر جا خفته ام
چهره زیبای تو در هر مکان *** آشکارا دیده ام در هر زمان»
چون روم در آستان شاه طوس *** قبله دین حضرت شمس الشموس (4)
«چون برفتم آستان شاه طوس *** قبله هفتم مه شمس الشموس»
و در کتاب چاپ سنگی مصرع اوّل مانند نسخه خطی و مصرع دوم مانند کتاب چاپی است.
در اطاق (5)صحنها در هر کشیک *** نزد خادم باشیان (6)و سرکشیک (7)
«دیدم آن جا نیز هم تو سروری *** از همه بالا نشینان برتری
امّا در کتاب چاپ سنگی، این بیت به این صورت آمده است:
اطاق صحنها در هر کشیک *** نزد خادم باشی و پس سرکشیک
در حضور خادم و فرّاش شاه *** پیش در بان های کیوان قدر جاه (8)
«در حضور خادم و فراش خاه *** نزد دربان های کیوان قدر جاه
از کفن دوز (9)[و] دیگر کاغذ نویس *** تا به چاوش (10)و مؤذن تا پولیس (11)
«از طبيب و از مهندس تا پلیس *** از کشاورز و همان کاغذ نویس»
و در کتاب چاپ سنگی این بیت به این صورت است»
«از کفن دزد و دگر کاغذ نویس *** از مؤذن تا به چاووش و پلیس»
مطرب و قوال (12)و رقاص و گدا *** زند شاهد باز (13)[و] شیخ پارسا
1) در کتاب چاپی: «اندر»
2) در کتاب چاپ سنگی، این مصرع به این صورت است: «کاندر آن جایی تو امیر و حکمران».
3) در کتاب چاپی، پس از این بیت، دو بیت دیگر آمده است که در نسخه خطی نیست:
4) این بیت در کتاب چاپی چنین آمده است:
5) اتاق
6) رؤسا، مسؤولان، سرپرستان، جمع «باشی».
7) در کتاب چاپی، این بیت و بیت بعدی نیامده و در عوض بیت زیر آمده است که در نسخه خطی نیست:
8) در کتاب چاپ سنگی، این بیت بدین صورت آمده است:
9) در کتاب چاپ سنگی: «کفن دزد».
10) چاووش
11) پلیس؛ در کتاب چاپی این بیت به این صورت آمده است:
12) مرد فصیح نیکو گفتار، خواننده، آوازه خان؛ در کتاب چاپی این کلمه به صورت «نقال» آمده است.
13) زن باره، روسبی باز، غلام باره؛ در کتاب چاپی این دو کلمه به صورت «رند شعبد باز» آمده است.
لوطی پیمانه گیر حقه باز (1)*** چنگی و نقاره چی و نی نواز (2)
«مارگیر و ضرب گیر و نی نواز *** لوطی و درویش و دزد حقه باز»
جمله سرگرم آهنگ تواند *** جرعه نوش چای گلرنگ تواند (3)
«دیدم آن ها نیز دارای تواند *** جملگی سرمست و صهبای تواند»
و در کتاب چاپ سنگی، مصرع اوّل با کمی تفاوت: «دیدم آن ها لات و دارای تواند»، ولی مصرع دوم مانند کتاب چاپی است.
بعد را رفتم به سوی مدرسه (4)
«بعد از آن رفتم به سوی مدرسه *** تا در آن جا وارهم از وسوسه» آمده است.
*** شاید آن جا وارهم زين وسوسه (5)«جمله دیدم از پی تحصیل تو *** واقعاً اندر پی تکمیل تو»
دیدم آن جا هم تویی بالانشین *** در اطاق (6)هر کهین (7)[و] هر مهين (8)
فاضل و جاهل دگر برنا (9)[و] پیر *** ترک [و] تاجیک (10)و توانا و فقیر (11)
منطق هر یک به نحوی هر نفس *** صرف سیگار و سماور هست بس (12)
«چون شوند معتاد تو بهر هوس *** رو کنند بهر سماور هر نفس»
و در کتاب چاپ سنگی:
«منطق آن جمله نحو هر نفس *** صرف سیگار و سماور بود و بس»
1) در کتاب چاپ سنگی، این مصرع این گونه است: «لوطی و پیمانکی و حقه باز».
2) این بیت در کتاب چاپی به این صورت آمده است:
3) در کتاب چاپی، این بیت به این صورت آمده است:
4) این مصرع در کتاب چاپی، این گونه آمده است: «چون برفتم من به سوی مدرسه» و در کتاب چاپ سنگی، این بیت به صورت:
5) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، پس از این بیت، یک بیت دیگر آمده است که در نسخه خطی وجود ندارد:
6) اتاق.
7) کوچک تر.
8) بزرگ تر.
9) جوان.
10) غیر ترک، به ویژه ایرانی (مقابل ترک)
11) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، مصرع دوم این بیت به این صورت آمده است: «ترک و تاجیک و غنی و هم فقير».
12) این بیت در کتاب چاپی، به این صورت آمده است:
پس (1)به مسجد رفتم از بهر نماز *** دیدم آن جا با هزاران اعتزاز (2)
در برم مأموم (3)در نزد امام *** در حضور ازدحام خاص و عام (4)
«در بر آخوند و در نزد امام *** پیش هر کس از خواص و از عوام»
و در کتاب چاپ سنگی:
«در بر مأموم و در نزد امام *** در همه شهر از خواص و از عوام»
از مؤذن تا مکبّر مرد و زن *** وز مُقلِّده (5)تا مقلَّد (6)بی سخن (7)
«از مؤذن تا مصنف مرد و زن *** عاجز و بیمار و لال و بی سخن»
و در کتاب چاپ سنگی، این بیت به این صورت است:
از مؤذن تا مکبّر مرد و زن *** از مقلّد تا مبلّد بی سخن»
پس از این بیت، بیتی دیگر به این مضمون در کتاب چاپی آمده است که در نسخه خطی و کتاب چاپ سنگی موجود نیست:
«شوفر و عکاس و مرد نعل زن *** کودکان و پیرمرد و پیرزن»
جمله تقلید سماور (8)می کنند *** صحبت قند (9)مکرر می کنند (10)
«چون توجه از سماور می کنند *** رغبت از چای مکرر می کنند»
جانب حمام رفتم با شتاب *** تا بشنویم این تن خاکی به آب (11)
«وارهم زین تیرگی و والهی *** یابم از این سرّ مکنون آگهی»
اندر آن جا هم تو را با کرّ [و] فرّ *** دیدم ایستاده (12)دستی بر کمر
1) در کتاب چاپی «چون».
2) مصرع دوم این بیت در کتاب چاپی، به صورت: «دیدم آن جا نیز شد بهرت نیاز» آمده است.
3) آن که در نماز جماعت پشت سر امام نماز می گزارد.
4) در کتاب چاپی، این بیت به این صورت آمده است:
5) آن که از رفتار یا گفتار کسی تقلید کند، تقلید کننده.
6) مجتهدی که مردم از او تقلید می کنند، مرجع تقليد.
7) این بیت در کتاب چاپی، به این صورت آمده است:
8) در کتاب چاپ سنگی: «از سماور»
9) در کتاب چاپ سنگی: «از قند
10) این بیت در کتاب چاپی چنین است:
11) پس از این بیت در کتاب چاپی و چاپ سنگی، یک بیت دیگر آمده است که در نسخه خطی وجود ندارد:
12) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «ایستادی و».
468
اوستا (1)[و] مشت مال [و] جامه دار *** آب گیر و سرتراش و مزدکار(2)
«مشتمال چی اوستاد و جامه دار *** نمره گیر و دخل دار هنگام کار»
گلخنی (3)خاکستر (4)و انبارکش *** هر کدام از گوشهای باکشّ [و] فشّ (5)
«همه سرگرمند و با یادت خوش اند *** بی وجودت گویی اندر آتش اند»
در کتاب چاپ سنگی، چهار بیت در ادامه این بیت آورده شده که در نسخه خطی و کتاب چاپی نیامده است:
«جمله در کارند و با یادت خوش اند *** گرچه در آب اند یا در آتش اند
کس نیاورده است روزی را به شب *** تا چه جانش کز تو نائی سوی لب
هم نگردد خواب هم آغوش او *** نشنود آوازه ات کر گوش او
الغرض من اهل الحمّام را *** دیدم از خود کام و هم ناکام را»
چشم ها سوی تو بود از هر طرف *** استکانی پر زچایی شان به کف (6)
«هیچ کس را من ندیدم زین سبب *** تا مگر گیرد دمی فنجان به لب»
پس از این بیت، هفت بیت دیگر در کتاب چاپ آمده است که در نسخه خطی و کتاب چاپ سنگی نیست:
«الغرض هر که در آن حمام بود *** دربرت گویی بر حکام بود
کس نیاورد است روزی را به شب *** تا مگر نوشد دمی چایی به لب
در سحرگاهان صدایت دلنواز *** چون به گوشم می رسد در خواب ناز
خاطرش ماند به جای هر بامداد *** چون که بر چایی علاقه بس فتاد
پس روان گشتم ز حمام آن زمان *** تا کنم مکشوف این سرّ نهان
رفتم آن گه جانب بازار و کوی *** با خودم کردم هزاران گفتگو [ی]
تا بهارستان شدم در گشت و سیر *** در سبک روحی چو سیاری به طیر»
و در کتاب چاپ سنگی نیز سه بیت پس از این بیت آمده است که در نسخه خطی و کتاب چاپی نیست، هر چند که در بعضی ابیات که در این دو کتاب چاپی و چاپ سنگی آمده شباهت هایی موجود است:
«چایی اندر کام ایشان نوش بود *** هم سماور خوش خوش اندر جوش بود
پس برون گشتم ز حمّام آن زمان *** تاکه شد مکشوف این سرّ نهان
رفتم آن گه جانب بازار و کوی *** با خود از این قصّه اندر گفتگو»
رفتم آن گه جانب بازارها (1)*** هی سماور دیدم و اصرارها (2)
«تا رسیدم بر سر بازارها *** هي سماور دیدم و اسرارها»
پس از این بیت 32 بیت در کتاب چاپی آمده است که در نسخه خطی وجود ندارد
«بعد از آن جا رفته ام تا پاچنار *** تا نمایم بیشتر گشت و گذار
دکه ای از دور دیدم باصفا *** اندر و گلدان و شمع و لامپا
چهل چراغ از سقف او آویخته *** هر یکی رنگی به خود آمیخته
بود اندر پشت تویش باغچه *** هم در او بلبل بدی هم راغچه
بود حوضی اندرو چون سلسبیل *** جوی ها جاری از او چون رود نیل
قهوه چی یا صاحب کافه در آن *** بود خندان سیرت و خوش آن
چای اندر استکانش چون عقیق *** زمان داشت با لعل لبش فرقی دقیق
بود توی قهوه خانه بی شمار *** بی پناه و دردمند و غصه خوار
نه به پاشان کفش نه بر سر کلاه *** نه به فکر برتری نه حبّ جاه
گه یکی آواز دل می خواند او *** چون که گویی راز دل می خواند او
آن یکی نادم که مالش شد تلف *** گه به هم می زد مشتش را به کف
من به خود گفتم که این ها کیستند؟ *** واله و حیران برای چیستند؟!
گر که بیمارند و می خواهند شفا *** چاره آن هست دارو و دوا
گفت شخصی با دو صد سوز و گداز *** ای جوان داری تو بر چایی نیاز
گوییا مرد غریب و بی کسی *** چون که اینک تازه از ره می رسی
گفتم این جا توی ایران زیستم *** بیست و یک سالی به تهران زیستم
گفت ما بیکاره ها و مستمند *** گشته ایم بر چای و سیگار پای بند
زندگانی را به غفلت باختیم *** هم چنین از جان خود پرداختیم
در پی نان و برنج و چای و قند *** هست ناراحت فقیر و مستمند
چایی و سیگاری و وافوری شدیم *** همنشین درد و رنجوری شدیم
گفتم ای فرزانه مرد بوالهوس *** تا به کی در عشق اینان چون مگس
تا به کی در قید بیم چای و قند *** کرده ای ما را اسیر زیر و بند
این همه افسانه بی جای چیست؟ *** فکر سیگار و توتون و چای چیست؟
باید اوّل فکر نان باشید و بس *** تا به کی باشید در فکر هوس
پس به من گفت گر ملامت می کنی *** رو به خود کن چون جهالت می کنی
آن کسی گوید چنین افسانه ها *** کو خودش چایی ننوشد گاه گا
خویشتن اوّل قناعت می کند *** بعد می باید ملامت می کند
گر خودت خواهی قناعت پیشه کن *** بعد بر مردم دلالت پیشه کن
چون که گردیدند از حرفم کسل *** من شدم از گفته های خود خجل
عذر خواهان از زمین برخاستم *** بر فرح افزودم از غم کاستم
نهی منکر در تمکن واجب است *** گر تمکّن نیست دریان حاجب است
چای از چین در جهان در تاخته *** گرچه با خلق جهانی ساخته»
در کتاب چاپ سنگی، نیز در ادامه این بیت، 28 بیت دیگر آمده که در نسخه خطی نیامده و در کتاب چاپی هم یا نیامده، و یا با اندکی تفاوت و شباهت هایی آمده است:
«من بهر جانب بُدم درگشت و سیر *** در سبک روحی و سیاری چه طیر
دکه ای از دور دیدم باصفا *** اندرو گلدان و میز و لامپا
چلچراغ از سقف او آویخته *** وقف مسجد کرده پیه ریخته
بود اندر پشت تویش باغچه *** هم در او بلبل بدی تا زاغچه
در قفس بودی به اشجار آخته *** بلبل و تيهو و کبک و فاخته
بود حوضی اندر او چون سلسبیل *** نهرها جاری از او چون رود نیل
قهوه چی او را یکی غلمان وشی *** آب حيوان لعل و رخسار آتشی
چایی اندر استکانش چون عقیق *** داشت با لعل لبش فرقي دقيق
در همه این قهوه خانه با صفا *** بود جمعی لخت و مسلوب الروا
نه به پاشان کفش و نه بر سر کلاه *** نه به فکر برتری نه حُبّ و جاه
گه به یکدیگر نمودندی راز دل *** گاه می جستند هم آزار دل
گه پشیمانی که مالم شد تلف *** گه زدندی از ندامت کف به کف
من بپرسیدم که این ها کیستند؟ *** مضطر و حیران ز بهر چیستند؟
گر که بیمارند و در دنیا دوا *** نیست این ها را خدا را بدهد شفا
گفت شخصی با دو صد سوز و گداز *** ای جوان اهل عراقی یا حجاز
گوییا مرد غریب و بی کسی *** این زمان یا تازه از ره می رسی
گفتم این جا من بسی شد زیستم *** نی غریبم گرنه اهلی نیستم
گفت ما هستیم اسیر چای و قند *** کرده ما را این سماور زیربند
مال دنیا را به عشقش باختیم *** نیز هم از جان خود پرداختیم
داده دل بر قند و چایی نزد من *** هست بدتر از اسیر ترکمن
از غمش چرسی و وافوری شدیم *** همنشین درد و رنجوری شدیم
گفتم ای ابله وشان بوالهوس *** یا یکی در عشق شکر چون مگس
این همه افسانه بی جای چیست؟ *** قیدتان این سان به قند و چای چیست؟
پس به من گفت از ملامت می کنی *** رو به خود کن زان که تو خود چون منی
چون که گردیدند از منعم کسل *** من شدم از گفته خود منفعل
عذرخواهان از زمین برخاستم *** بر فرح افزودم و از غم کاستم
منع منکر در تمکّن واجب است *** گر تمکّن نیست دربان حاجت است
چای از چین در جهان در تاخته *** گرچه با خلق جهانی ساخته»
از
سه دکان چون گذشتم یک دکان *** قهوه خانه بود انبوهی در آن (1)
هر گروهی در ذهاب (2)و در ایاب (3)*** هر کدام از صبح [و] وقت فتح باب
آن چه در عالم بود فسق و فجور *** از فساد قتل نفس و شرّ و شور
وز لواط و چرس (4)و بنگ (5)[و] چرت خلق *** وز قمار و دزدی اموال خلق
منشأ آن قهوه خانه هست و بس *** چاره اش را هر که دارد دسترس
منع آن ها هر کسی را لازم است *** ردّ آن ها را قرینه قائم است
چای انسان را به بد نفسی کشد *** آخر چایی شد اوّل روز بد
تاجر وبزار و زرگر صیرفی (6)*** واکسی و نقّاش و عكّاس و صفّى (7)
«حاجی بازار و مرد پینه دوز *** از رئیس و سرسپور و گیوه دوز
نزد هر جراح و هر دارو فروش*** پیرهن دوز و یقه آرو فروش
جمله حمّامی و آرایشگران *** در ضیافت پیش از ما بهتران
هر که از رمال و از دلال هاست *** هر چه روزنامه فروش آرتیست سینماست
قفل ساز و فیلم ساز و فیلم برها *** سینماها کافه ها و کارگرها
از دوچرخه ساز و تعمیرگاه ها *** در تآتر و موزه و بنگاه ها
زرگر و سراج ها خراط ها *** فعله و بزازها و خیاط ها»
در کتاب چاپ سنگی، مصرع دوم این بیت، به این صورت آمده است: «واکسی و بنّا و سقای دفی».
فعله (8)و حمّال و بنا و چاه شو *** کفشگر حفّار مرد و مرده شو (9)
«فعله و سرّاج جمّال چاه جور *** کفشگر حفّار و مرد مرده شور»
1) این بیت و نیز شش بیت بعدی، در کتاب چاپی و چاپ سنگی نیامده است.
2) رفتن.
3) آمدن.
4) چَرس: ماده ای مخدر که از برگ و گل گیاه شاهدانه می گیرند.
5) حشیش، ماده ای مخدر که از سرشاخه های گلدار گیاه شاهدانه گرفته شود.
6) صرّاف: کسی که در قدیم امانتدار پول مردم بود و انواع پول ها را به هم تبدیل می کرد و خبره این کار بود؛ امروزه نیز در بیشتر کشورها این افراد وجود دارند و در واقع این شغل نوعی بانکداری خصوصی است.
7) در کتاب چاپی، از این بیت به بعد، بسیاری از اشعار تفاوت فاحش دارد، مثلاً شغل ها در ابیات جا به جا آمده، یا این که به صورت امروزی آن آورده شده و یا در نسخه خطی و کتاب چاپ سنگی به کلّی نیامده است. این ک در ذیل ابیاتی که بسیار متفاوتند و یا این که در نسخه آورده نشده اند، اشاره می شود:
8) عمله، کارگر
9) این بیت در کتاب چاپ سنگی، به این صورت است:
شیشه بُر آیینه ساز و مهله دوز (1)*** هیمه کش آهنگر و آتش فروز(2)
«شیشه بر آیینه ساز و پرده دوز *** ریخته گر آهنگر و آتش فروز
جارچی [و] داروغه و طبّال شهر *** كدخدا احداث با عمّال نهر
گاوکش و شیره کِش و خر پوست کن *** مارگیر و قفل ساز و نعل زن (3)
«کاه کش شیره کش و خرنوب کن *** بادگیر و قفل ساز و نعل بند»
دوغی [و] فرنی پز [و] سبزی فروش (4)*** مسگر و تریاک مال وکلّه جوش
آشپز بقال ها عطارها *** ناوه کِش (5)مصباح ها (6)معمارها (7)
«آشپز و بقالي وعطارها *** سیم کش و قنادی و نجارها»
... (8)و نانوا انوا و آب بند *** گیوه دوز و روده تاب مستمند (9)
«نانوا و چایچی و فرم بند *** گل فروش و دوغ فروش مستمند»
و در کتاب چاپ سنگی، این بیت به این صورت آمده است:
«بستنی و نانوا و آب بند *** گیوه دوز و روده باف مستمند»
ششیر و شمشیر ساز [و] شعرباف *** شاطر و صحّاف [و] دوزنده (10)لحاف
جغرقى (11)و مشته زن (12)ندّاف ها (13)*** نفتی و حلوایی [و] علاف ها (14)
1) در فرهنگ های لغتی که در اختیار داشتم، چنین واژه ای را نیافتم و فقط ذیل لغت «مُهل»: فلزاتی از قبیل مس و نقره و طلا آمده بود که در این صورت این لغت را می توان به نقره دوز یا طلادوز و یا تزییناتی مانند آن ها را بر پارچه های مختلف مانند ملیله دوزی و سرمه دوزی را تشبیه کرد؛ در کتاب چاپ سنگی این لغت به صورت «پرده دوز» آمده است.
2) در کتاب چاپی این بیت به این صورت آمده است:
3) این بیت در کتاب چاپ سنگی، به این صورت است:
4) این کلمه در کتاب چاپ سنگی، به صورت «دیزی فروش» آمده است.
5) ناوه: وسیله ای چوبی به شکل قایق کوچک است که کارگران مصالح ساختمانی، به ویژه گل را در آن حمل می کنند که به آنان ناوه کش گویند.
6) چراغ کیش ها، چراغ افروزان؛ در کتاب چاپ سنگی این کلمه به صورت «جسّاسها» = جصّاص - گچ کار، آمده است.
7) ر کتاب چاپی، این بیت به این صورت است:
8) دو کلمه خوانده نشد.
9) این بیت در کتاب چاپی، به این صورت آمده است:
10) در کتاب چاپ سنگی، این کلمه به صورت: «خیاط» آمده است.
11) کسی که علم رمل و اسطرلاب و قیافه شناسی می داند و احاطه به کلیّات علم جفر دارد.
12) وسیله ای خاص و فلزی که صحّافان و کفّاشان در مشت می گیرند و از آن برای کوبیدن مقوا و چرم استفاده می کنند. انواعی از این مشته ها در شغل های سوهانی و پنبه زنی نیز استفاده می شود.
13) لحاف دوز
14) آن که کارش فروختن، جو، کاه، یونجه، زغال، هیزم و مانند آن است.
بستنی بند و طبق کش زرّتی (1)*** لَبلَبُویی (2)[و] شلجمیّ (3)
«شیر بندی و طبق کش ذرّتی *** لبلبویی شلغمی و شربتی»
و شربتیتا زغال نیمئی (4)و جوراب چین *** ریخته گر باروط (5)كوب و شانه بین (6)
رنگرز [و] جولایی (7)و گلکارها *** ابریشم کش پیله ور (8)صفارها (9)
«داخل هر باغ و نزد همه گلکارها *** داخل هر کارگاه و دکه سمسارها
بعد از آن هرّاجها (10)حدادها (11)*** ز آن سپس حجّامها فصّادها (12)
«بعد از آن جرّاح و پس حدّادها *** ز آن سپس حجّام و هم فصادها»
جمله خرّات (13)و نجّار آن چه هست *** بی سخن عصّار (14)[و] سمسار آن چه هست
هر که را بینی به هر فن ای لبیب (15)*** از شکسته بند و جرّاح و طبيب (16)
«هر که را بینی به هر فن ای حبیب *** از شکسته بند و جرّاح و طبيب»
1) ذرّتي.
2) لبلَبی غذایی است که نخود را در آب جوجه (یا آب و زردچوبه) می پزند که در قدیم برگاری می فروختند، مانند باقلا.
3) شلغمی، شلغم فروش؛ این بیت در کتاب چاپ سنگی، به این صورت آمده است:
4) نیمه ای؛ در این جا مراد از زغال نیمه ای، زغال فروش خرده پاست. در کتاب چاپ سنگی، این لغت به صورت «میمه ای» آمده است.
5) باروت.
6) فالگیر، فالگیری که بر استخوان شانه بزی که تازه کشته شده نگاه کرده و از آینده خبر دهد.
7) بافنده؛ در کتاب چاپ سنگی، این مصرع به صورت: «رنگرز جولادگر گلکارها» آمده است.
8) کاسب دوره گرد که اجناس خُرد و ریز می فروشد.
9) رویگران؛ این بیت در کتاب چاپی، چنین آمده است:
10) کسانی که در سخن گفتن بسیارگویی کنند.
11) آهنگران.
12) رگ زن، نوعی حجامت گر؛ در کتاب چاپ سنگی، این بیت به این صورت است:
13) خرّاط، چوب تراش؛ آن که چوبی را بر دستگاهی گردنده بسته و به کمک ابزاری بر آن نقوش حلقوی برجسته و فرو رفته ایجاد می کند.
14) آن که شغلش گرفتن شیره گیاهان و دانه های روغنی است.
15) عاقل، خردمند، دانا؛ در کتاب چاپی و چاپ سنگی، این کلمه به صورت: «حبیب» به معنای دوست معشوق، مقصود، آمده است.
16) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، این بیت به این صورت آمده است:
زالویی بیطارها (1)كحّال ها (2)*** هندسی (3)و جفری(4)و رمال ها
نقل گوی و افسانه جوی و مسخره *** خوش صدا و آدم بی (5)حنجره
ای سماور آن چه را گفتم تمام *** در برت گردیده اند از جان غلام (6)
«هر کدام در نزد خود دارند چای *** عادتی مانده است از آن ها به جای
اوّل هر صبح چایی می خورند *** بعد از آن هر آن چه خواهی می خورند»
هر کجا هر مجلسی گردد به پا *** ختنه سوری یا عروسی یا عزا (7)
اندر آن مجلس نشیند کس اگر *** جز سماور نیست چیزی بس دگر(8)
ای سماور خلق را بردی ز راه *** ای ستمگر از جفایت آه آه! (9)
«چای و سیگار خلق را برده ز راه *** از زیانش بر خلایق مانده آه»
گر نباشی تو نباشد هیچ غم *** مردمان آسوده اند از هر الم (10)
«گر نباشد او نباشد رنج و غم *** چون که دارد عادتش درد و الم»
پس از این بیت، 8 بیت در کتاب چاپی آمده است که در نسخه خطی، موجود نیست:
«هر که عادت کرد بر آن گاه گاه *** اعتیادش خلق اندازد به چاه
کی توان در هر ضیافت شاد زیست *** گر بدانند اندر آن جا چای نیست
از وجود چای و سیگار و شراب *** زندگی خلق گردیده خراب
دوش من با این سماور گفته ام *** رازهای بی شمار و خفته ام
گفتمش ای عادت انگیز لئيم *** در منافع گشته ای با ما سهیم
رونقی در هیچ محفل بی تو نیست *** راه را در هیچ منزل بی تو نیست
انحراف خلق را باشی سبب *** مجتمع سازی عجم را با عرب
الغرض در رحمت تو روزگار *** اندر افکندست ما را خوار و زار»
مصرع دوم این بیت در کتاب چاپ سنگی، به صورت: «چون که هستی معدن درد و الم» آمده و پس از آن پنج بیت آمده که در نسخه خطی موجود نیست. و در کتاب چاپی، برخی از آن ها آمده و برخی نیامده است که چون ملاک ما بررسی آن با نسخه خطی است، این ابیات آورده می شود:
«چایی ات مردم در اندازد به چاه *** آورد قندت بناحق پس گواه
انجمن ها کس در آن کی زیستی *** گر بدانندی که آن جا نیستی
رونقی در هیچ محفل بی تو نیست *** راهرو در هیچ منزل بی تو نیست
اجتماع خلق را باشی سبب *** متّفق سازی عجم را با عرب
الغرض در زحمت تو روزگار *** اندر افکنده است ما را خوار و زار»
1) دامپزشکان؛ در کتاب چاپ سنگی، این لغت به صورت: «بیطال و پس» آمده است.
2) چشم پزشکان و معمولاً چشم پزشکی که به گونه تجربی این علم را می آموزد.
3) آگاه به علم هندسه، مهندس معمار.
4) کسی که علم جفر می داند و علم جفر، دانشی قدیمی و از علوم غریبه است که بر اساس آن، حوادث آینده را پیش بینی می کردند، علم حروف. در کتاب چاپ سنگی، این لغت به صورت «جعفری» آمده است.
5) این لغت در کتاب چاپ سنگی، به صورت: «بد» آمده است.
6) در کتاب چاپی، این بیت نیامده است و به جای آن این دو بیت آورده شده که در نسخه خطی و کتاب چاپ سنگی نیست:
7) این مصرع در کتاب چاپی، به این صورت آمده است: «در عروسی سوگواری یا عزا».
8) این مصرع در کتاب چاپی، به صورت: «جز به چایی نیست چیزی در نظر». و در کتاب چاپ سنگی، فقط کلمه آخر این مصرع به صورت: «در نظر» آمده است.
9) این بیت در کتاب چاپی، به این صورت آمده است:
10) این بیت در کتاب چاپی به این صورت آمده است:
گه برای قند باشم تلخ کام *** گه پی چایش برنجم از لئام (1)
«گه بر سیگار باشم تلخ کام *** گه پی چاپی برنجم از لئام»
و در نسخه چاپ سنگی، مصرع دوم این بیت با نسخه خطی این تفاوت را دارد: «گه پی چایی اش رنجم از انام».
از برای غوری (2)آن هر زمان (3)*** غوره در چشمم فشارد (4)آسمان
دل برای استکانش خون شود *** جای اشک از دیده ام بیرون شود
با وجود این همه رنج [و] ملال *** سهل باشد پیش اندوه زغال (5)
بهر یک بار زغال ای روسیاه! *** نزد هر کس کرد باید اشک [و] آه (6)
«بهر نفت و یا زغال روسیاه *** کرد باید نزد هر کس اشک و آه»
و در کتاب چاپ سنگی، مصرع دوم این بیت، این تفاوت را با نسخه خطی دارد: «نزد هر کس کرد اشک و آه» پس از این بیت، در کتاب چاپی یک بیت دیگر نیز آمده است که در نسخه خطی نیست:
«بینوایان نزد علاف لئيم *** سر به زیر آرند چون طفل یتیم»
البته در کتاب چاپی «لئيم» و «یتیم» به صورت «لئسیم» و «یتسیم» آمده است که به یقین غلط چاپی است. و در کتاب چاپ سنگی، نیز یک بیت اضافه هست که در نسخۀ خطی نیست و با کتاب چاپی هم تفاوت دارد:
باید اندر نزد علاف لئيم *** گردن کج داشت چون طفل یتیم»
مرد [و] زن زین ماجرا دلخون شوند *** شب نخوابند و سوی هامون شوند (1)
گاه در پایین خیابان می روند *** چشم در ره گاه در نوغان (2)روند
گر روند افسرده حال [و] دل غمین *** در دکان حاجی سیّد عابدين
گه ز قپان (3)دار بینند اخم رو *** چون زن بدقهر رنجیده ز شو (4)
گه ز قپان دار بینم اخم رو *** چون زن از قهر رنجیده ز شو
این همه آزارها از بود توست *** روسیاهی هر چه هست از دود توست (5)
آتشی افکنده ای بر جان خلق *** ای سماور سوختی سامان خلق
آن چه را گفتم سراسر داد گوش *** ناگه آمد چون دل مسکین به جوش (6)
«آن چه را گفتم سماور داد گوش *** تا که آمد چون دل مسکین به جوش»
گفت ای مسکین چه می بافی به هم؟! *** این سخن ها را به بنگ (7)زیر [و] بم؟ (8)
«گفت ای نادان چه می بافی به هم *** این سخن ها را به بانگ زیر و بم»
تو مگر افتاده من نیستی؟ *** بی وجود من کی آنی زیستی؟
تو بخوابی صبح را من بر سرت *** گویمت لالا به سان مادرت
چون که برخیزی و رخ شوری در آب *** پیش من آیی چو طفلی پیش باب (9)
«چون که بر خیزی و رخ شویی ز آب *** پیش من آیی چو طفل بی شهاب»
و در کتاب چاپ سنگی، فقط مصرع اوّل مانند کتاب چاپی است.
... (10)اوّل صوحی می زنی *** بعد قدری نان به دندان می کَنی (11)
1) این بیت و 5 بیت بعدی در کتاب چاپی نیامده است. در کتاب چاپ سنگی، نیز این بیت و دو بیت بعدی آن نیامده است.
2) پیله کرم ابریشم.
3) ابزاری برای وزن کردن اجسامی که ترازوی معمولی به جهت وزن و یا ابعاد آن نمی تواند مورد استفاده قرار گیرد.
4) در کتاب چاپ سنگی، این بیت اینگونه است:
5) این بیت و بیت بعدی در کتاب چاپی و چاپ سنگی نیامده است.
6) این بیت در کتاب چاپی و چاپ سنگی به این صورت آمده است:
7) بانگ = صدا فریاد
8) این بیت در کتاب چاپی چنین است:
9) این بیت در کتاب چاپی چنین آمده است:
10) دو کلمه خوانده نشد.
11) این بیت در کتاب چاپی و چاپ سنگی نیامده است.
زان سپس خیزی روی سوی نماز *** جانب یزدان بری (1)روی نیاز
باز در بین نمازت گاه گاه *** سوی غوری (2)داری از حسرت نگاه(3)
چون نماز خویش را دادی سلام *** جانب من می کنی فوراً قيام
آن چه بد گفتی نگفتم من سخن *** بشنو اینک (4)شرح نیکی های من
اولاً گر من نباشم هیچ جا *** لعبت و زنگی (5)گرچه سلطان [و] گدا (6)
در طلاق [و] عقد [و] شیرینی خوری *** در بر هر بایع (7)[و] هر مشتری (8)
گاه رهن [و] بيع شرط (9)و ابتياع *** وقت صلح و آشتی و انتزاع (10)
مردمان از من به راحت اندرند *** خیلی (11)از اطراف من نان می خورند
قهوه خانه دارها و دوره گرد *** دار چینی [و] شَعبی(12)از زن و مرد (13)
آن که (14)باشد از سماور مایه دار *** مایه او می شود یک بر هزار
بس حلب سازان که در این مملکت *** از وجود من رسدشان منفعت(15)
«بس سماور ساز در هر مملکت *** سال ها بردند از من منفعت»
و در کتاب چاپ سنگی، این بیت این گونه است:
«پس سماور ساز از این مملکت *** سال ها بردند از من منفعت»
1) در کتاب چاپی و چاپ سنگی، این لغت به صورت: «کنی»، آمده است.
2) قوری
3) در کتاب چاپی، این مصرع اینگونه است: «سوی قوری می کنی گاهی نگاه»..
4) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «اکنون».
5) مرد یا زن سیاه پوست
6) در کتاب چاپی، مصرع دوم، این گونه است: «هیچ کس را نیست در صلح و صفا» و در کتاب چاپ سنگی، این مصرع به صورت: «هیچ کس را نیست حاصل مدّعا» آمده است.
7) فروشنده.
8) در کتاب چاپی، مصرع دوم این بیت به این صورت آمده است: «در بر دکان ها و مشتری».
9) معامله ای که در آن طرفین شرط می کنند که خریدار طبق شرایطی تا مدت معینی می تواند آن را فسخ کند.
10) بگو مگو، دعوا، مرافعه؛ این بیت در کتاب چاپی نیامده است. و در کتاب چاپ سنگی، مصرع اوّل آن این گونه است: «گاه بیع و رهن و شرط و ابتیاع».
11) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «جمعی».
12) گروهی، جمعی، ملّتی؛ در کتاب چاپ سنگی، این لغت به صورت: «صعلبی» آمده است.
13) در کتاب چاپی، این مصرع این گونه است: «کافه های بیشمار فرداً به فرد».
14) در کتاب چاپی و چاپ سنگی: «هر که».
15) این بیت در کتاب چاپی، به این صورت آمده است:
هر یکی شان معتبر در زندگی *** بی نیاز از زحمت و درماندگی (1)
یک نظر هم جانب علاف (2)ببین *** حال او از دیده انصاف ببین (3)
«وضع حال وسابق علاف بين *** اینک او را از ره انصاف بین»
و در کتاب چاپ سنگی، مصرع دوم این بیت با نسخه خطی متفاوت است: «وضع او را از ره انصاف بین».
از زغالم (4)مایه ها اندوختند (5)*** آتشی بر جان خلق افروختند (6)
«تازگی ها آتشم نفتی شده *** تا نگویندم زغال قحطی شده»
هر یکی را خانه های زرنگار *** ملک و باغ [و] محوطه آب [و] عقار(7)
«هر یکی از خانه های زرنگار *** ملک و باغ و حوض و آب و آبشار»
چلچراغ لاله ها و جارها *** ساعت و زر دوخته دستارها (8)
جامه های صوف (9)و فاستونی به بر *** شال های طرمه (10)بسته بر کمر
این همه مال از منال من بوَد *** جمله از سود ز قال (11)من بوَد (12)
«این همه مال و منال از من بود *** جمله از سود نهال من بود»
و در کتاب چاپ سنگی، مصرع اوّل مانند کتاب چاپی و مصرع دوم مانند نسخه خطی است.
گر وجود من نباشد در دیار *** روضه خوانی ها نباشد بی شمار (13)
گر نباشد چایی من ای عمو *** در میان مرد [و] زن الفت مجو (14)
«هر کجا در مهمانی سرورم *** از همه بالانشینان برترم
جملگی رو بر سماور می کنند *** خواهش از چای مکرر می کنند»
1) این بیت در کتاب چاپی و چاپ سنگی نیامده است.
2) آن که کارش فروختن جو، کاه، یونجه، زغال، هیزم و و مانند آن است.
3) این بیت در کتاب چاپی، این گونه آمده است:
4) در کتاب چاپی: «از سماور»
5) در کتاب چاپ سنگی، این لغت در انتهای دو مصرع به صورت: «اندوخته» آمده است.
6) پس از این بیت، در کتاب چاپی یک بیت آمده است که در نسخه خطی و کتاب چاپ سنگی نیست:
7) عقار به معنای دارایی هایی شامل زمین و خانه و املاک و مانند آن. در کتاب چاپی این بیت، به این صورت آمده است:
8) این بیت و بیت بعدی در کتاب چاپی و چاپ سنگی موجود نیست
9) پشمین
10) ترمه.
11) زغال
12) این بیت در کتاب چاپی، چنین است:
13) در کتاب چاپی، این مصرع چنین است: «میهمانی ها نباشد بی شمار».
14) این بیت و بیت بعدی در کتاب چاپی و چاپ سنگی موجود نیست و به جای آن ها دو بیت دیگر در کتاب چاپی آورده شده که در نسخه خطی و کتاب چاپ سنگی موجود نیست:
روضه خوانی های بسیار از من است *** هر کسی را بذل ایثار از من است
در میان مردمان صرفه بین *** هم منم کم خرج هم بالا نشین (1)
«واعظ و مداح و مرد روضه خوان *** صرفه ایشان می برند از این میان
چون که بر من ختم بنمود این خطاب *** در جوابش من شدم الحق مجاب»
در میان فرقه نسوان همه *** روضه خوانی باب شد بی واهمه
اوّل آتش در سماور می کنند *** یک زنی را روی منبر می کنند
چون که آن زن بر سر منبر رود *** طفل خود را بر سر زانو نهد
در دهان طفل خود پستان نهد *** بانوا بانو دو صد دستان کند
شور شهناز مخالف بانوا *** خاند (2)آن زن داستان نینوا
دختران لاله روی مه جبین *** با هزاران نغمه های دلنشین
گوشه ها گیرند با سوز [و] گداز *** گاه دشتی سر کنند گه... (3)
متفق گردند با هم در صدا *** کاز زمین شوری به خُرد آن نوا
ز آن سپس آرند اسباب شبیه *** با صلاح (4)واسب [و] اوضاع الفقيه
یک به یک مردانه می پوشند رخت *** بر کمر بندند تیغی تنگ سخت
درع (5)پوشه خود را بر برکند *** همچه (6)برزو (7)بر سر خود پر زند
خانمی شمر جفاجو می شود *** هی سوار کرّه یا بو می شود
چون قلی گاهی کشد فریادها *** هی زند دست بر زمین گوید بیا
دیگری از گوشه ای شیون کند *** جامه خود چاک در گردن کند
چون علی اکبر از مهتاب او *** می شود عباس خوان در گفتگو
1) در کتاب چاپی، این مصرع، اینگونه است: «هم منم کم خرج و هم بالانشین»؛ و با همین بیت کتاب چاپی به پایان می رسد و ابیات بعدی نسخه خطی را فاقد است. و در کتاب چاپ سنگی دو بیت دیگر، پس از این بیت آمده که در نسخه خطی و کتاب چاپی موجود نیست و با این دو بیت این رساله نیز به پایان می رسد:
2) خواند.
3) دو کلمه خوانده نشد.
4) سلاح
5) جوشن، زره
6) همچو
7) شانه به سر هدهد، پوپک
دیگری مهدی اسکندر شود *** پس به حُر خواندن (1)از آن مهتر شود
الغرض هر یک مداخل ها کند *** از رخوت و وجه نقد [و] چای [و] قند
سر فرازم جمله در ایام سال *** در عزا و عیش و در هر وضع [و] حال
روضه ای خوانند چایی می دهند *** از مخارج های دیگر می رهند
واعظ و مداح و مرد روضه خوان *** صرفه لابد برند از آن میان
گفتنش باشد زیانت بی حساب *** ختم کن والله اعلم بالصواب
این نسخه که خود سماوریه است به نام *** بر خلق نصیحتی است از خاص و عام
موزون شده از طبع جناب مسکین *** کاو هست سخندان [و] خداوند کلام
چون صورت طبع او نبودش به خیال *** بخشید تو را به خواهش آن ابر نوال (2)
این بنده امیری شدمش بانی چاپ؟ *** از بهر مرور کردن اهالی کمال(3)
1) در اصل «خواندان».
2) بخشش، عطا، کَرم
3) این قطعه انتهایی رساله ظاهراً به وسیلۀ کسی دیگر سروده شده است. و به نظر می رسد که شخصی به نام «امیری» بوده که بانی چاپ این رساله شده، امّا تاکنون به جز رساله هایی که با متن نسخه خطی در این ویرایش که از نظر شما می گذرد، مقابله شده است، به نسخه چاپی دیگری برنخوردم.
تألیف خواجه نصیر الدّین طوسی
تصحیح محمّد رضا انصاری قمی
الكتابة عن العقيدة و المعتقد، تحتل حيّزاً كبيراً من تراث المذاهب الإسلامية. و غالباً ما تكون هذه الرسائل صغيرة الحجم، و تختزل خلال صفحات قليلة، أصول اعتقادات المذهب الّذي يعتنقها كاتبها، و تسمّى عادة ب- ( أصول الدين) أو (العقيدة) أو (الاعتقادات) أو (واجب الإعتقاد) أو (ما يجب الاعتقاد به)، و ما شابهها من الأسماء الدالة غالباً على أنّ الرسالة تحتوي و تتغمّن عقيدة كاتبها في أصول الدين، و تارة مع فروعه.
و كان الغرض من تصنيف هذه الرسائل الاعتقاديّة، تقديم مجموعة مختصرة نافعة، تحتوي على أهم ما يجب أن يعتقد لعامة الناس البسطاء، الّذين لا تتحمل عقولهم فهم واستيعاب أدلة الحكماء و الفلاسفة. و لا تسعهم الفرصة لكي يتعمقوا فيها، حفظاً انزلاقهم في متاهات العقائد المنحرفة و الانزواء تحت الوية المذاهب الفاسدة، فكانت هذه الرسائل تكتب و تتداول بين أيدي الخطباء و أئمة الجماعة و معلمي الكتاتيب، وعامة رجال الدين وغيرهم ممّن أنيطت إليهم مهمة تثقيف المجتمع بثقافة إسلامية على وفق المذهب السائد، فكانت تلقى على مختلف الطبقات و يطلب منها أن تيمذهبوا على وفق تلك الأصول. و يمكن لنا أن نقيس هذه الرسائل الاعتقادية في القرون الماضيّة، و نعتبرها بمثابة منفيست الأحزاب السياسية في القرون الحديثة.
والظاهر أنّ المذاهب السنيّة التابعة لنظام الخلافة، هي السَّباقة في مجال كتابة، مثل هذه الرسائل لأسباب معروفة لا مجال لذكرها. و من أشهر هذه الرسائل، الّتي تتداولها إلى الآن أهل السنة و تدرسها في معاهدها الدينية و تعلّق عليها و تشرحها شروحاً مختصرة، أو مطولة هي: العقيدة الطحاوية، لأبي جعفر الطحاوي، المتوفى سنة 321ه؛ و عقيدة السلف،
لإسماعيل بن عبدالرحمان الصابوني، المتوفى سنة 449ه. و عقيدة أهل السّنة و الاقتصاد في الاعتقاد، للغزالي. و العقائد النسفية، للنسفي السمرقندي، المتوفى سنة 537 ه- و العقائد العضديّة، للقاضي عضدالدين الإيجي و غيرها.
أمّا الإمامية، فإنّنا لا نمتلك معلومات وثيقة - إلى الآن - تحدد لنا بداية هذا الأسلوب من الكتابة عندهم، لكن من المؤكّد أنّ أعلام الإماميّة أواخر فترة الغيبة الصغرى و بدايات الغيبة الكبرى في القرن الرابع الهجري، كتبوا رسائل اعتقادية، فإنّ هذه الحقبة و ما بعدها حتّى عام 430 ه-، تعدّ من أنشط الفترات في مجال علم الكلام الإمامي. فقد برز فيهم متكلّمين، أمثال الشيخ المفيد محمّد بن محمّد النعمان البغدادي العكبري (المتوفى سنة 413ه) و الشريف المرتضى (المتوفى سنة 430 ه) و الشيخ محمّد بن الحسن الطوسي (المتوفى سنة 460ه)، الّذين لازالت تأثيرات أفكارهم باقية في الفكر الشيعي. و لعلّ أوّل ما صدر في هذه الفترة، رسالة الشيخ الصدوق على بن بابويه القمّى رحمه الله في الاعتقادات. و تلتها تصحيحات الشيخ المفيد عليها، و لكن لا نستبعد أن تكون بداية هذه الفكرة، تعود إلى عصر الإمام أبوعبدالله الصادق (المتوفى سنة 164ه). إذ عاش فترة زوال الخلافة الأمويّة و تصاعد نجم الهاشميين و انتصار العباسيّين و تأسيس خلافتهم، فقد اجتمعت له أسباب نشر الدعوة الشيعية، ما لم تجتمع لغيره من الأئمّة علیهم السلام و تزاحم الناس عليه، و استطاع تربية جيل من الفقهاء و المحدثين و المتكلمين، فكتبوا الرسائل و دوّنوا المدوّنات الفقهية و الحديثية و الكلامية و نشروا الفكر الشيعي في الآفاق هذا و ينسب الشيخ آقا بزرگ الطهراني في الذريعة (1)للإمام علي بن موسى الرضا عله السلام (المتوفى سنة 202ه-)، رسالة في الاعتقاد باسم واجب الإعتقاد أو أصول الدين، كتبها الامام بطلب من المأمون. و أنّ جماعة من أعلام الامامية، علّقوا عليها و شرحوها.
و بقيت كتابة الرسالة الاعتقادية المختصرة مستمرة عند الإمامية في القرن الخامس و السادس و السابع و ما بعدها - و إن زادت في حجمها في الرسائل الّتي كتبت بعد القرن العاشر الهجري - و اعتبروها أسلوباً نافعاً في بث الفكر الشيعي، و بأيدينا الآن رسائل اعتقادية لأعلام مدرسة الحلّة، حلب، جبل عامل، الرّي، خراسان و اصفهان. و تدلّ و فرة مخطوطاتها على سعة انتشارها و اقبال الناس على اقتنائها و تكثيرها.
و ممّن كتب في هذا المجال و على هذا المنوال الإمام نصير الدين الطوسي رحمه الله، فإنّ رسالته
1) الذريعة، 191/1 و 4/25.
المسماة ب- الفصول النصيرية في الأصول الدينية، من أشهر الرسائل الاعتقادية وأهمّها في القرن السابع الهجري، كتبها الطوسي بالفارسية فذاع صيتها وانتشرت نسخها و تداولها الأعلام في بلاد فارس. و بعد نصف قرن من تأليفها، قام المولى ركن الدين محمّد بن علي الجرجاني الأسترآبادي (1)بترجمة الرسالة إلى العربية، ليعمّ نفعها الناطقين بلغة الضاد. و قد فرغ من ترجمته سنة 728 ه، جاء في مقدّمة بعض النسخ المترجمة قوله: «رأيت أن اجردها عن ثياب ألفاظها الأبيّة واجلّيها بكسوة الكلمات العربية، ليعمّ طلبة العرب نفعها».(2)ويبدو أن ترجمتها إلى العربية ساعدت على نشرها في الحوزات الشيعية و صيرورتها كتاباً درسياً، و الشاهد على ذلك كثرة الشروح والتعليقات عليه من أعلام الإمامية، فقد ذكر الشيخ آقا بزرگ الطهراني في الذريعة (3)عدداً من الشروح والتعليقات عليها و هي:
شرح الفصول النصيرية: للمولى كمال الدين الحسن بن محمّد بن الحسن الأسترآبادي النسفي، فرغ منه سنة 870 ه. و قيل: إنّه كتبه بطلب من سلطان الحويزة المشعشعي.
جامع الأصول في شرح الفصول: للشيخ نجم الدين خضر بن الشيخ شمس الدين محمّد بن علي الجبار رودي، من علماء أوائل عهد الصفوية (ق 10 ه).
شرح الفصول النصيرية: للشيخ سليمان بن أحمد آل عبدالجبار البحراني، نزيل مسقط و المتوفى سنة 1266 ه.
شرح الفصول النصيرية: للأمير عبدالوهاب بن علي الحسيني الأسترآبادي، فرغ منه سنة 875 ه.
شرح الفصول النصيرية: لمحمّد بن عبد العالي بن نجدة بن عبدالله، فرغ منه سنة 769ه-
شرح الفصول النصيرية: للسيّد أبي الحسن محمّد بن السيد علي شاه بن صفدر شاه بن صالح الرضوي الكشميري، المتوفى سنة 1313ه.
شرح الفصول النصيرية: للمولى علي بن يوسف صاحب كتاب الصراط المستقيم.
الأنوار الجلالية في شرح الفصول النصيرية: لجمال الدين مقداد بن عبدالله السيوري الحلّي، وهو حفيد الجرجاني معرّب الفصول، فرغ منه سنة 808 ه.
معراج اليقين في شرح الفصول النصيرية: لفخر المحققين ابن العلامة الحلّي، المتوفى سنة 771ه.
شرح الفصول النصيرية: لعلي بن هلال، ويبدو أنّه فرغ منه بعد سنة 900ه-.
شرح الفصول النصيرية: للمولى محمّد بن أحمد المعروف بخواجكي الشيرازي، نزيل حیدرآباد دکن بالهند، و هو شرح فارسی آلّفه سنة 953 ه-.
شرح الفصول النصيرية: لعلاء الدين ملك علي، و هو شرح فارسي ألّفه بإشارة من حسين علي خان بن الشيخ علي خان.
و تنتشر على رفوف المكتبات، عشرات المخطوطات للأصل الفارسي و الترجمة العربية. و هذه الشروح و التعليقات و هي تحمل تواريخ الكتابة من القرن السابع، لغاية القرن الرابع عشر الهجريين. و هذه الكثرة و الوفرة، دليل على تداول الكتاب عند الأعلام و الطلاب.
تتألف رسالة الفصول النصيرية من أربعة فصول، و يحتوي كلّ فصل على مجموعة من الأبحاث، يطرحها المصنف تحت عناوين مثل: أصل، تقسيم، هداية، تبصرة، فائدة، لطيفة و غيرها.
و الفصل الأوّل: في التوحيد وما يتعلق به من الأبحاث، مثل: تقسيمات الوجود، و صفات الباري و أسمائه و آراء الفلاسفة حول صدور الكثير عن الواحد وغيرها.
و الفصل الثاني: في العدل وما يتعلق به من الأبحاث، كالحسن و القبح وآراء المجبّرة و الفلاسفة و العدلية، عن أفعال الباري تعالى والعباد وعن الخير والشر وغيرها.
و الفصل الثالث: في النبوّة و الإمامة و ما يتعلق بهما من الأبحاث، من وجوب بعثة الرسول وكونه لطفاً وكذلك نصب الإمام وعصمتهما وغيرها.
و الفصل الرابع: في المعاد و ما يتعلق به من الأبحاث؛ من لزوم المعاد و ضرورته و كيفية عود الأرواح و بعث الأموات، و عن القبر و الصراط والجنّة و النار و الثواب والعقاب، وعن الأحباط والتكفير والشفاعة والإيمان وأهل الكبائر وغيرها.
اعتمدت في هذا التحقيق على مجموعة من النسخ، منها ثلاث نسخ من الأصل المترجم إلى العربية، خال عن الشرح والتعليق وهي في خزانة مخطوطات مكتبة آستان قدس الرضوي برقم 817 و 9631 و 9881، كما راجعت متن بعض الشروح و التعليقات، خاصة الأنوار الجلالية في شرح الفصول النصيرية، للفاضل المقداد لوفرة نسخها.
و حاولت أن اقدّم للقاري الكريم، نصاً صحيحاً بعيداً عن الأغلاط والهفوات المتعارفة في النسخ المخطوط. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمين.
بسم الله الرحمن الرحيم
قال - قدّس الله روحه - بعد ذكر الخطبة:
و هي موضوعة على أربعة فصول:
كلُّ من أد من أدرك شيئاً، لابدَّ أن يدرك وجوده، لأنّه يعلم ضرورة أنّ كلّ مدرك موجود و ما ليس بموجود، فهو ليس بمدرك. و إذا كان وجوده ضرورياً، كان مطلق الوجود أيضاً ضروريّاً، لأنّه جزئه و ضروريّة المركب، تستلزم ضرورية جزئه. و لا يحتاج الوجود إلى تعريف، و من عرّفه عرّفه بما يعلم بالوجود أو مع الوجود، و ذلك لا يستحسنه الأذكياء.
تقسيم. وجود كل شي.. إما أن يكون من غيره، أو لم يكن.
و الأوّل ممكن الوجود، و الثاني واجب الوجود.
و الموجودات بأسرها منحصرة فيهما.
و الممكن إن كان وجوده من غيره، فإذا لم يعتبر ذلك الغير، لم يكن له وجود. و إذا لم يكن له وجود، لم يكن لغيره عنه، وجود، لاستحالة كون المعدوم موجداً.
كلُّ من عرف حقيقة الواجب والممكن - كما قلناه - عرف بأدنى فكر، أنّه لو لم يكن في الوجود واجب، لم يكن لشيء من الممكنات وجود أصلاً، لأنّ الموجودات حينئذ كلّها تكون ممكنة. و الممكن ليس له من نفسه وجود ولا لغيره عنه وجود، فلابّد من وجود واجب ليحصل وجود الممكنات منه.
هداية: الواجب إذا لم يكن وجوده من غيره، كان واجباً من غير اعتبار ذلك الغير، فلا يمكن فرض عدمه. و بهذا الاعتبار يقال له: «الباقي» و «الأزلي» و «الأبدي» و «السرمدي». و باعتبار أنّ وجود ما عداه منه، يقال له: «الصانع» و «الخالق» و «الباري».
ثمّ إنّه إذا تفكّر، علم أنّ كلّ ما فيه كثرة - و لو بالفرض- كان وجوده محتاجاً إلى الغير، لأنّه محتاج إلى آحاده و آحاده غيره، فكلّ ما فيه كثرة، أو قبول قسمة ممكن. و ينعكس إلى قولنا: «كلّ ما ليس بممكن، ليس بمتكثّر»، فالواجب واحد من جميع الجهات والاعتبارات.
حقيقة الواجب أمر واحد ثبوتي، لأنّه مدلول دليل واحد و هو امتناع العدم، فلو فرض منه ذات واحدة، لاشتركا في حقيقة الواجب وامتازا بأمر آخر، فيلزم تركيب كلّ واحد منهما ممّا به الإشتراك و ممّا به الإمتياز. و كلّ مركب ممكن - كما عرفت - فلا يكونان واجبين [و] هذا، خلف، فحينئذ لا يعقل من حقيقة الواجب إلا ذات واحدة.
هداية: كلّ متحيّز مفتقر إلى حيّزه، و كلَّ عرض مفتقر إلى محلّه. و الحيّز و المحلّ غيرهما، فلا يكون الواجب متحيّزاً و لا عرضاً. و كلُّ ما يشار إليه بالحسّ، فهو إما متحيّز أو عرض، فلا يكون الواجب بمشار إليه بالحسّ.
تبصرة: المعقول من الحلول كون موجود في محلّ قائم به. والواجب حيث يقوم بذاته، استحال عليه الحلول. والمحلّ متحيّز تحلُّ فيه الأعراض. والواجب حيث إنّه ليس بمتحيّز، استحال حلول الأعراض فيه.
تبصرة: المفهوم من الاتّحاد صيرورة شيئين شيئاً واحداً و هو محال عقلاً، فلا يتحد الواجب بشيء!
تبصرة: الألم و اللذّة تابعان للمزاج والمزاج عرض. و حيث إنّ الواجب ليس محلاً للأعراض، استحال عليه الألم واللّذة.
تبصرة: الضّد عرض يعاقبه عرض آخر في محله و ينافيه فيه، والند هو المشارك في الحقيقة. و قد ثبت أنّ الواجب ليس بعرض و لا يشاركه غيره في حقيقته، فلا ضدّ له ولا ندّ له.
قد ثبت أنّ وجود الممكن من غيره، فحال ایجاده لا يكون موجوداً، لإستحالة ايجاد الموجود فيكون معدوماً، فوجود الممكن مسبوق بعدمه. وهذا الوجود يسمّى حدوثاً والموجود محدثاً، فكلّ ما سوى الواجب من الموجودات محدث. واستحالة حوادث لا إلى أوّل - كما يقوله الفلسفيّ - لا يحتاج إلى بيان طائل، بعد ثبوت إمكانها المقتضي لحدوثها.
مقدمة: كلّ مؤثر، إمّا أن يكون أثره تابعاً للقدرة والداعي، أو لا يكون، بل يكون مقتضى ذاته. و الأوّل يسمّى قادراً، و الثاني يسمّى موجباً. وأثر القادر مسبوق بالعدم، لأنّ الداعي لا يدعو إلّا إلى معدوم، وأثر الموجب يقارنه في الزمان، إذ لو تأخر عنه لكان وجوده في زمان دون آخر، فإن لم يتوقف على أمر غير ما فرض مؤثراً، كان ترجيحاً من غير مرجّح. وإن توقف لم يكن المؤثّر تاماً، و قد فرض تاماً [و] هذا خلف.
نتيجة: الواجب المؤثّر في الممكنات قادر، إذ لو كان موجباً لكانت الممكنات قديمة، لما عرفت. واللازم باطل لما تقدم، فالملزوم مثله.
إلزام: الواجب عند الفلاسفة موجب لذاته، و كلّ موجب لذاته لا ينفكّ أثره عنه، فيلزمهم أنّه إذا عدم شىء في العالم أن يعدم الواجب، لأنّ عدم ذلك الشيء، إمّا لعدم شرطه أو لعدم علّته. و الكلام في عدمهما، كالكلام فيه حتّى ينتهي إلى الواجب، لأنّ الموجودات جزء بأسرها تنتهي في سلسلة الحاجة إلى الواجب فيلزم انتهاء عدم ذلك الشيء المفروض إلى الواجب لذاته، و ليس لهم - بحمد الله - عن هذا الإلزام مفرّ.
نقض: قالت الفلاسفة: الواحد لا يصدر عنه إلّا واحد. و كلّ شبهة لهم على هذه الدعوى في غاية الركاكة.
و كذلك قالوا: لا يصدر عن الباري تعالى بلا واسطة، إلّا عقل واحد.
و العقل فيه كثرة هي الوجوب و الإمكان، وتعقّل ذاته وتعقّل الواجب. و لذلك صدر عنه عقل آخر، و نفس و فلك مركب من الهيولى و الصورة.
و يلزمهم أنّ، أي موجودين فرضنا في العالم، كان أحدهما علّة للآخر بواسطة أو بغيرها.
و أيضاً أن التكثّرات الّتي في العقل الأوّل، إن كانت موجودة صادرة عن الباري تعالى،
لزم صدورها عن الواحد. و إن صدرت عن غيره، لزم تعدّد الواجب. و إن لم تكن موجودة، لم يكن تأثيرها في الموجودات معقولاً!
قد ثبت أنّ فعل الباري سبحانه تبع لداعيه. و كلُّ من كان كذلك كان عالماً، لأنّ الدّاعي هو الشعور بمصلحة الإيجاد أو الترك.
و يجب أن يكون عالماً بكلّ الممكنات، قادراً على كلّها، لأنّ تعلّق علمه تعالى و قدرته ببعض الأشياء دون بعض، تخصيص من غير مخصّص.
نقض و شبهة: قالت الفلاسفة: الباري تعالى لا يعلم الجزئيّ الزمانيّ، و إلّا لزم كونه تعالى محلاًّ للحوادث، لأنّ العلم هو حصول صورة مساوية للمعلوم في العالم، فلو فرض علمه بالجزئي الزماني، على وجه يتغيّر، ثمّ يتغيّر، فإن بقيت الصُّورة كما كانت كان جهلاً، و إلا كانت ذاته تعالى محلّاً للصُّور المتغيرة، بحسب تغيّر الجزئيات و هذا الكلام يناقض قولهم: إن العلم بالعلّة يوجب العلم بالمعلول، و إنّ ذات الباري تعالى علّة لجميع الممكنات، و إنّه تعالى يعلم ذاته.
و العجب أنّهم مع دعواهم الذّكاء، كيف غفلوا عن هذا التناقض؟!
فهم بين أمور خمسة: إمّا أن يثبتوا للجزئيّات الزمانيّة علّة لا تنتهي في السلسلة إلى العلّة الأولى، أو لم يجعلوا العلم بالعلّة موجباً للعلم بالمعلول، أو يعترفوا بالعجز عن إثبات عالميته تعالى، أو لم يجعلوا العلم حصول صورة مساوية للمعلوم في العالم، أو يجوّزوا كونه تعالى محلاً للحوادث.
و الجواب عن الشُّبهة: أنّ ما ذكروه إنّما يلزم على تقدير كون علمه تعالى زائداً على ذاته. و أما اذا كان عين ذاته و يتغيّر بحسب تغاير الاعتبار، فلا يلزم تغيّر علمه تعالى، لأنا نعلم ضرورة أنّ من علم متغيّراً، لم يلزم من تغيّره تغيّر فائدة: الحي عند المتكلمين [هو] كلّ موجود لا يستحيل أن يقدر و يعلم. والباري تعالى ثبت أنّه قادر عالم، فوجب أن يكون حيّاً بالضرورة.
فائدة: علمه تعالى بأنّ في الإيجاد أو الترك مصلحة يسمّى ارادةّ و علمه بالمدركات يسمّى إدراكاً، و علمه بالمسموعات و المبصرات يسمّى سمعاً و بصراً، فهو تعالى باعتبارها يسمّى مريداً و كارهاً، و مدركاً، و سميعاً، و بصيراً.
كلُّ ما في الجهة محدث، و الواجب ليس بمحدث، فلا يكون في جهة. و إذا لم يكن في جهة، لم يمكن ادراكه بآلة جسمانيّة، لأنّه لا يدرك بها إلّا ما كان في جهة قابلاً للإشارة الحسية. و يعلم من ذلك أنّه لا يري بحاسة البصر، لأنّ الرؤية بها لا تعقل إلّا مع المقابلة. و هي لا تصحّ إلّا في شيئين حاصلين في الجهة، فكلّ ما ورد ممّا ظاهره الرؤية أريد به الكشف التّام.
هداية: الباري تعالى قادر على كلّ مقدور، فيكون قادراً على إيجاد حروف و أصوات منظومة في جسم جامد. و هو كلامه تعالى، فهو باعتبار خلقه إيّاه متكلّم.
و يعلم من تركيبه الحروف و الأصوات كونه غير قديم، لأنّه عرض لا يبقى، فكيف يكون قديماً!
فإن قيل: المراد من الكلام حقيقة [ما] تصدر عنها هذه الحروف و الأصوات. و هي قديمة، لأنّها صفة لله تعالى.
قلنا: إنّا بينّا أنّ مصدرها ليس الّا ذاته و أنّه لا قديم سواه، فإن ساعدونا (1)في المعنى، فلا منازعة في اللفظ.
لطيفة: قد ثبت أنّه تعالى ذات واحدة مقدّسة و أنّه لا مجال للتعدد و الكثرة في رداء كبريائه، فالإسم الّذي يطلق عليه - من غير اعتبار غيره - ليس إلّا لفظة «الله». و أمّا ماعداه: إمّا أن يطلق عليه باعتبار إضافته إلى الغير، كالقادر و العالم و الخالق و الباري والكريم؛ أو با عتبار سلب الغير عنه، كالواحد و الفرد و الغنيّ و القديم؛ أو باعتبار الإضافة و السّلب معاً، كالحيّ و العزيز و الواسع و الرَّحيم؛ فكلّ اسم يليق بجلاله و يناسب كماله، ممّا لم يرد به إذن شرعيّ، جاز اطلاقه عليه تعالى، إلّا أنّه ليس من الأدب، لجواز أن لا يناسبه من وجه آخر، كيف و لولا غاية عنايته و نهاية رأفته، في إلهام الأنبياء و المقرّبين أسمائه، لما جرأ أحد من الخلق أن يطلق واحداً من أسمائه عليه سبحانه.
ختم و إرشاد: هذا القدر في معرفة الله تعالى و صفاته الّتي هي أعظم أصل من أصول الدين، بل هي أصل الدين - كاف، إذ لا يعرف بالعقل أكثر منه و لا يتيسّر في علم الكلام التجاوز عنه، إذ معرفة حقيقة ذاته المقدسة غير مقدوره للأنام، و كمال ألوهيته أعلى من أن
1) كذا في النسخ، والصحيح أن نقول: «وافقونا».
تناله أيدي الظّنون و الأوهام، و ربوبيّته أعظم من أن تتلوّث بالخواطر و الأفهام. و الّذي يعرف منه خاصّة، ليس إلّا أنّه موجود، إذ لو أضفناه إلى بعض ما عداه، أو سلبنا عنه ما نافاه، خشينا أن يوجد له بسببه وصف ثبوتي، أو سلبي، أو يحصل له به بعت ذاتي معنوي، تعالى الله عن ذلك علوّاً كبيراً.
و من أراد الإرتقاء عن هذا المقام، ينبغى أن يحقّق أنّ ورائه شيئاً هو أعلى من هذا المرام، فلا يقصر همّته على ما أدركه، و لا يشغل عقله الّذي ملكه بمعرفة الكثرة الّتي هي إمارة العدم، ولا يقف عند زخارفها التي هي مزلّة القدم، بل يقطع عن نفسه العلائق البدنيّة، و يزيل عن خاطره الموانع الدنيويّة، وى ضعف حواسّه و قواه الّتى بها يدرك الأمور الفانيّة، و يحبس بالرياضة نفسه الأمّارة بالسّوء الّتي تثير التخيّلات الواهية، و يوجّه همّته بكلّيتها إلى عالم القدس، و يقصر امنيته على نيل محلّ الرّوح و الانس، و يسأل بالخضوع و الإبتهال من حضرة ذي الجلال، الّذي من شأنه الجود و الإفضال، أن يفتح على قلبه باب خزانة رحمته، و ينوّره بنور الهداية الّذي وعده بعد مجاهدته، ليشاهد الأسرار الملكوتيّة و الآثار الجبروتيّة، و يكشف في باطنه الحقائق الغيبيّة و الدقائق الفيضيّة، إلا أنّ ذلك قباء لم يخط على قدّ كلّ ذي قدّ، و نتائج لم يع لم مقدماتها كلّ ذي جد، بل: «ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء»،(1)جعلنا الله و إيّاكم من السالكين لطريقه، المستحقّين لتوفيقه، المستعدّين لإلهام الحقيقة بتحقيقه، المستبصرين بتجلّي هدايته و تدقيقه.
تقسيم: كلّ فعل؛ إمّا أن ينفرُّ العقل منه، أو لا. و الأوّل قبيح و الثاني حسن.
و الحسن؛ إمّا أن ينفرّ العقل من تركه، أو لا، و الأوّل واجب، و لذلك يذمّ العقلاء فاعل القبيح و تارك الواجب.
أنكرت المجبّرة و الفلاسفة الحسن و القبح والوجوب العقلي، و لأهل العدل عليها دلائل. و الأولى إثباتها بالضّرورة، لأنّ الاستدلال لابدّ من إنتهائه إليها.
و سبب الاشتباه في الحكم، اشتباه ما يتوقف عليه الحكم من تصورات معاني الألفاظ، من المحكوم به والمحكوم عليه. و لا ينافي ذلك ضروريّة الحكم، لأنّ الضّروري هو الّذي
1) المائدة: 54
إذا حصل تصور الطّرفين حصل الحكم، من غير حاجة إلى واسطة لأجل الحكم، بل لأجل التصوّرات و محلّ النزاع كذلك، فإنّ من تصوّر حقيقة الحسن و القبح، حكم بنفرة العقل من ترك الاول و فعل الثاني، من غير توقف على أمر آخر.
واجب الوجود قادر، عالم بتفاصيل القبائح و ترك الواجبات، و مستغن عن فعل القبائح و ترك الواجبات، لما تقدّم من الأصول. و كلُّ من كان كذلك يستحيل عليه فعل القبيح و ترك الواجب بالضرورة، [ف]ینتج أنّ الواجب تعالى لا يفعل القبيح و لا يخلُّ بالواجب.
الأفعال الّتي تصدر من العبيد هم موجدوها بالاختيار، لأنّها تحصل بحسب دواعيهم. و عند الفلاسفة: هم موجدوها بالإيجاب. و عند المجبّرة : أوجدها الله تعالى فيهم، إذ لا مؤثر عندهم إلّا الله.
واحتجَّ أبو الحسين (1)على الأوّل بالضّرورة، و ليس ببعيد.
و إن استدللنا عليه قلنا: إن وجد شيء من القبائح في العالم، فالعبيد موجدوا أفعالهم. و الملزوم ثابت باعتراف الخصم، فكذا اللازم.
بيان الملازمة: أنّا بيّنا أن القبيح محال على الواجب، فيكون فاعله غيره. و إذا كان فاعل القبيح غيره، فكذا الحسن، لأنّا نعلم بالضّرورة أنّ فاعل القبيح هو فاعل الحسن، فإنّ الّذي كذب هو الّذي صدق.
و الّذي أثبته أبو الحسن الأشعري (2)، و سمّاه كسباً. و أسند وجود الفعل و عدمه إليه تعالى، و لم يجعل للعبد شيئاً من التأثير، غير معقول.
1) هو محمّد بن على بن الطيّب، أبو الحسين البصري، من أعلام المعتزلة و متكلميهم و له تصانيف عديدة أهمها: المعتمد في أصول الدين، و شرح الأصول الخمسة، توفي ببغداد سنة 436 ه.
2) هو علي بن إسماعيل بن إسحاق، أبو الحسن الأشعري، إمام الأشاعرة و مؤسّس مذهبهم، كان في بداية حياته معتزلياً ثمّ خالفهم في أمور عديدة، و له تصانيف عديدة أشهرها مقالات الإسلاميين، الإبانة عن أصول الديانة، مات سنة 324 ه-.
شبهة : قالت المجبّرة : إن كانت القدرة و الإرادة من الله تعالى، و بعدمهما يمتنع الفعل و معهما يجب، فالفعل من الله. و الملزوم ظاهر الثبوت، فكذا اللازم!
والجواب: أنّه لا يلزم من كون آلة الفعل من الله أن يكون الفعل منه، غاية ما في الباب أنّه يتخيّل منه الإيجاب. و أمّا الجبر فلا.
و دفع الايجاب بأن نقول: إنّ كون آلة الفعل من الله تعالى مسلّم، إلّا أنّ فعل العبد تابع لداعيه، فيكون باختياره. لأنّا لا نريد بالاختيار إلّا هذا القدر، و بعد ظهور كون فعله تابعاً لداعيه، إن سمّوه ايجاباً- لكون الآلات من الله- كان منازعة في التّسمية و لا مضايقة فيها.
و لو :قالوا: إنّ الله تعالى خلق العبيد، و لو لم يخلقهم لما كانت الأفعال. و لمّا خلقهم كانت، فيكون هو تعالى فاعلاً لها، كان مثل قولهم و أشمل، لكن لا يخفى على العاقل ما فيه!
شبهة اخرى قالوا أيضاً: علمه تعالى يتعلق بفعل العبد، فيكون تركه ممتنعاً، إذ لو فرض ترکه لزم كون علمه تعالى جهلاً. واللّازم محال، فالملزوم مثله. و إذا كان تركه ممتنعاً، كان العبد مجبوراً!
قلنا: هذا أيضاً يوهم الايجاب، و أمّا الجبر فلا، و يلزمهم مثله في فعل الباري تعالى. و كلّ ما أجابوا به، فهو جوابنا.
على أنا نقول: العلم لا يكون علماً إلا إذا طابق المعلوم، فيكون تابعاً للمعلوم، فلو كان مؤثّراً في المعلوم، كان المعلوم تابعاً له، فيدور. وإذا لم يكن مؤثّراً، لم يلزم الإيجاب.
هداية: إذا ثبت أنّ للعبد فعلاً، فكلّ فعل يستحقُّ العبد به مدحاً أو ذماً، أو يحسن أن يقال له: لم فعلت فهو فعله، و ماعداه فهو فعله تعالى.
إذا ثبت أنّ فعل الباري تعالى تبع لداعيه، و الداعي هو العلم بمصلحة الفعل أو الترك، فأفعاله تعالى لم تخل عن المصالح، أي إنّه إنّما يفعل لغرض. و إذا ثبت أنّه كامل لذاته، و مستغن عن الغير، فتلك المصالح لم تعد إليه تعالى، بل إلى عبيده. و إذا ثبت أنّ أفعاله لمصالح عبيده، ثبت بطريق العكس: أنّ كل ما فيه فساد بالنسبة اليهم، لم يصدر عنه تعالى.
تبصرة: قد بينّا حقيقة إرادته تعالى لأفعال نفسه. و أمّا إرادته لأفعال عبيده، فهو أمرهم بها. و الأمر بالقبيح يتضمّن الفساد، فلا يأمر به. و بينّا أنّه لا يفعل القبيح، فلا يرضى به، لأنّ الرّضا به قبيح كفعله.
تفسير: ما ورد أنّه تعالى خالق الخير و الشّر، أريد بالشّر ما لا يلائم الطباع و إن كان مشتملاً على مصلحة.
تبصرة: تكليف الباري تعالى، هو أمر عبيده بما فيه مصلحتهم و نهيهم عمّا فيه مفسدتهم. وذلك لا ينافي الحكمة. و إن كان فيه مشقّة، فلا يكون قبيحاً.
و الغرض من التكليف امتثال العبد ما كلّف به. فلا يكون تكليف ما لا يطاق حسناً.
إذا علم الباري تعالى، أنّ العبيد لا يمتثلون التكليف إلّا بفعل حسن يفعله بهم، وجب صدوره عنه، لئلّا ينتقض غرضه. و مثل ذلك يسمّى لطفاً، فيكون اللّطف واجباً.
إذا كان الغرض من خلق العبيد مصلحتهم، فتنبيههم على مصالحهم و مفاسدهم - ممّا لا تستقلّ عقولهم بإدراكه - لطف واجب.
و أيضاً : إذا أمكن بسبب كثرة حواسّهم و آلاتهم واختلاف دواعيهم و إراداتهم، وقوع الشّر و الفساد في أثناء ملاقاتهم و معاملاتهم، فتنبيههم على كيفية معاشرتهم و حسن معاملتهم و انتظام أمور معاشهم - الّتي تسمى شريعة - لطف واجب.
و لمّا كان الباري تعالى غير قابل للإشارة الحسيّة، فتنبيههم بغير واسطة مخلوق مثلهم غیر ممکن، فبعثة الرسل واجبة.
امتناع وقوع القبائح و الإخلال بالواجبات عن الرُّسل، على وجه لا يخرجون عن حدّ الاختيار- لئلّا تنفّر عقول الخلق عنهم و يثقون بما جاؤوا به - لطف، فيكون واجباً. و يسمّى هذا اللّطف عصمة، فالرُّسل معصومون.
مقدمة: كلُّ مبعوث من حضرته تعالى إلى قوم، لولم يتأيّد بأمر خارق للعادة، خال عن المعارضة، مقرون بالتحدّي، موافق لدعواه، لم يكن لهم طريق إلى تصديقه. وى سمّى ذلك معجزة، فظهور معجزات الرُّسل واجب.
محمّد صلی الله علیه و آله رسول الله ، لأنّه ادّعى النبوّة و أظهر المعجزة. أمّا الدّعوى، فمعلومة بالتّواتر. و أمّا المعجزة، فكثيرة و أظهرها القرآن، لأنّه صلی الله علیه و آله تحدّى به العرب و عجزوا عن معارضته، مع توفر دواعيهم و فرط فصاحتهم. و إلى الآن لم يقدر أحد من الفصحاء على تركيب كلمات على منواله، فيكون معجزة، فيكون محمّد صلى الله عليه و آله و سلم نبيّاً حقّاً.
هداية: إذا كان محمّد صلی الله علیه و اله نبيّاً حقّاً، يجب أن يكون معصوماً، فكلّ ما جاء به ممّا لا يعارضه العقل، يجب تصديقه. و إن نقل عنه شيء ممّا عارضه لم يجز إنكاره، بل يتوقف فيه إلى أن يظهر سرّه، فشريعته الّتي هي ناسخة للشرائع باقية ببقاء الدُّنيا، يجب الانقياد لها و الامتثال لأحكامها.
لمّا أمكن وقوع الشَّر و الفساد و ارتكاب المعاصي بين الخلق، وجب في الحكمة وجود رئيس قاهر، آمر بالمعروف، ناه عن المنكر، مبيّن لما خفي على الأمة من غوامض الشرع، منفّذ لأحكامه، ليكونوا إلى الصَّلاح أقرب و من الفساد أبعد، و يأمنوا من وقوع الفتن، فكان وجوده لطفاً. و قد ثبت أنّ اللطف واجب عليه تعالى. و هذا اللطف يسمّى إمامة، فتكون واجبة.
و لمّا كان علّة الحاجة إلى الإمام، عدم عصمة الخلق، وجب أن يكون الإمام معصوماً و إلّا لم يحصل غرض الحكيم.
لمّا كانت عصمة الإمام غير مؤدّية إلى الجاء الخلق إلى الصّلاح، أمكن وقوع الفتنة والفساد بسبب كثرة الائمة، فيكون الإمام واحداً في سائر الأقطار و يستعين بنوّابه فيها.
هداية: لمّا كانت العصمة أمراً خفيّاً لا يطّلع عليه إلّا علّام الغيوب، لم يكن للخلق طريق إلى معرفة المعصوم، فيجب أن يكون منصوصاً عليه من قبل الله تعالى، أو من قبل نبيّ، أو من قبل إمام قبله.
مقدمة: لمّا ثبت أنّ العصر لم يخل من إمام معصوم، فكلّ أمر أتّفق عليه الأمّة في عصر، ممّا لا يخالف العقل كان حقاً، فإجماع الأمّة حقّ.
لمّا ثبت وجوب عصمة الإمام، و لم تثبت العصمة في غير الأئمّة الإثنى عشر باتّفاق الخصم، تثبت إمامة الإثنى عشر لعصمتهم، فتجب متابعتهم على كلّ أحد.
فائدة: سبب حرمان الخلق عن إمام الزمان، ليس من الله تعالى، لأنّه لا يخالف مقتضى حكمته و لا من الإمام لعصمته، فيكون من رعيّته. و ما لم يزل سبب الغيبة لم يظهر. و [هو] الحجّة بعد إزاحة العلّة، و كشف الحقيقة لله تعالى على الخلق، و الإستبعاد في طول عمره مع ثبوت إمكانه، و وقوعه في غيره، جهل محض.
تبصرة: لمّا كان الأنبياء و الأئمّة علیهم السلام تحتاج إليهم الأمة للتعليم و التأديب، وجب أن يكونوا أعلم و أشجع. و لمّا كانوا معصومين، وجب أن يكونوا أقرب إلى الله تعالى. و لمّا كان الإمام من رعيّة النبي صلی الله علیه و آله وجب أن يكون النبي صلى الله عليه و آله و سلم نسبته في الفضل إلى الإمام، كنسبة الإمام إلى الرعيّة.
إنّ الله تعالى خلق الإنسان، و أعطاه العلم و القدرة و الإرادة و الإدراك، و القوى المختلفة، و جعل زمام الاختيار بيده، و كلّفه بتكاليف شاقّة، و خصّه بالألطاف الخفيّة و الجليّة، لغرض عائد إليهم. و ليس ذلك إلّا نوع كمال لا يحصل إلّا بالكسب، إذ لو أمكن بلا واسطة، لخلقهم عليه ابتداء.
و لمّا كانت الدنيا دار التكليف، فهي دار الكسب، يعمّر الإنسان فيها مدة يمكن تحصيل كماله فيها، ثمّ يحوّل إلى دار الجزاء و تسمّى دار الآخرة.
مقدّمة: الّذي يشير إليه الإنسان حال قوله «أنا»، لو كان عرضاً لاحتاج إلى محلّ يتّصف به، لكن لا يتّصف بالانسان شيء بالضرورة، بل يتّصف هو بأوصاف غيره، فيكون جوهراً. و لو كان هو البدن أو شيئاً من جوارحه، لم يتّصف بالعلم، لكنّه يتّصف به بالضرورة، فيكون جوهراً عالماً. و البدن و سائر الجوارح آلاته في أفعاله، و نحن هاهنا نسميه الرُّوح.
مقدمة: جمع أجزاء بدن الميّت و تأليفها مثل ما كان، و إعادة روحه المدبّرة إليه، يسمّى حشر الأجساد و هو ممكن. و الله تعالى قادر على كلّ الممكنات و عالم بها. و الجسم قابل للتأليف، فيكون قادراً عليه.
الأنبياء بأسرهم أخبروا بحشر الأجساد. و هو موافق للمصلحة الكليّة، فيكون حقّاً لعصمتهم.
و الجنّة و النّار المحسوستان، كما وعدوا بهما حق أيضاً، ليستوفي المكلّفون حقوقهم من الثواب و العقاب.
و كذلك عذاب القبر، و الصّراط، و الكتب، و انطاق الجوارح، و غيرها مما أخبروا به من أحوال الآخرة حقّ، لإمكانها و إخبار الصادق بها.
هداية: اعادة المعدوم محال، و إلّا لزم تخلّل العدم في وجود واحد، فيكون الواحد اثنين، و هو محال.
و لمّا كان حشر الأجساد حقّاً، وجب أن لا يعدم أجزاء أبدان المكلّفين و أرواحهم، بل يتبدّل [إلى] التأليف و المزاج، و الفناء المشار إليه كناية عنه.
شبهة: قالت الفلاسفة حشر الأجساد محال، لأنَّ كُلَّ جسد اعتدل مزاجه واستعدّ، استحقّ فيضان النّفس عليه من العقل الفعّال، فلو اتّصف أجزاء بدن الميّت بالمزاج، لاستحقّ نفساً من العقل. واعيد إليه نفسه الأولى على قولكم، فيلزم اجتماع نفسين على بدن واحدوهو محال.
و نحن لمّا أثبتنا الفاعل المختار و أبطلنا قواعدهم، لم نحتج إلى جواب هذه الهذيانات!
الثواب و العقاب الموعودان دائمان. و كلُّ من استحقّ الثواب بالإطلاق خلّد في الجنّة، و كلُّ من استحقّ العقاب بالإطلاق خلّد في النار، و كلُّ من لم يستحقّهما كالصّبيان و المجانين
و المستضعفين، لم يحسن من الكريم المطلق تعذيبهم، فيدخلون الجنّة أيضاً.
و أما من جمع بين الاستحقاقين، فان كان متوعداً عليه توعداً مطلقاً لا بعينه، أمكن بالإمكان العام أن يعفو الله تعالى عنه بفضله و كرمه، لأنّه وعده به مع حسنه و خلف الوعد قبيح. و أيضاً الغرض من خلقه إثابته، فمعاقبته نقض غرضه.
و إن لم ينله عفوه، أو كان متوعداً عليه بالتعيين؛ فإما أن يحبط أحد الاستحقاقين بالآخر، أو لا. و الثاني إمّا أن يثيب ثمّ يعاقب، أو بالعكس.
حلّ شكّ: المذهب الأوّل و هو إسقاط أحد الاستحقاقين بالآخر، مذهب الوعيديّة. و هم لا يجوّزون العفو إلّا في الصغائر. فمذهب أبي علي: (1)أن الاستحقاق الزائد يحبط الناقص و يبقى هو بكماله، و هو الإحباط.
و مذهب ابنه أبي هاشم: (2)أنّه لا يبقى من الزائد بعد التأثير، إلّا الفاضل عن قدر الناقص. و الباقي يسقط بالناقص و هو الموازنة. و يكون الحكم للفاضل، استحقاق ثواب كان أو استحقاق عقاب.
و المذهبان، باطلان لابتنائهما على تأثير الاستحقاق و تأثره. و ذلك غير معقول، لأنّ الاستحقاق أمر إضافي. و الإضافات لا توجد في الخارج و إلّا لزم التسلسل، و ما لا يوجدلا يعقل تأثيره و تأثّره.
و إن قلنا بوجوده، قلنا إمّا أن يوجد الاستحقاقان معاً أو لا:
فالأوّل: يقتضي أن لا يكونا ضدين و ذلك ينافي مذهبهم. و أيضاً لا يكون أحدهما أولى بالتأثير في الإحباط من الآخر. و إذا أحبط أحدهما بالآخر في الموازنة، فكيف يحبط الآخر به؟ إذ تأثير المعدوم في الموجود غير معقول.
و الثاني: لا يعقل تأثير أحدهما في الآخر. و لا يرد علينا الأضداد، فإنّا لم نحكم بتأثّر كلّ واحد منهما بالآخر.
و أمّا المذهب الثاني: و هو أن يثيب، ثم يعاقب، فمتروك بالاجماع، فلم يبق إلّا الثالث.
و هو أن يعاقب عقاباً منقطعاً، ثم يخلّد في الجنّة. و هو الحقّ المناسب للعدل.
و ما عبر عنه بالميزان، فهو كناية عن العدل في الجزاء.
هداية: شفاعة محمّد صلی الله علیه و آله لأهل الكبائر ثابتة، لأنّ من جوّز العفو لهم، جوّز الشفاعة، و من لم يجوِّز لم يجوّز. و لمّا بطل المذهب الثاني، ثبت الأوّل.
فائدة: الإيمان تصديق ما يجب تصديقه من دين محمّد صلی الله علیه و آله. و هذا التفسير أقرب إلى موضوعه اللّغوي من تفسير الوعيديّة. و أهل الكبائر مصدّقون، فهم مؤمنون، فيستحقُّون الثواب الدائم، لأنّه عوض عن الإيمان.
تبصرة: الوحوش تحشر، كما وعد للانتصاف و إيصال أعواض الآلام إليها، كما يليق بعدله. و كذلك المكلّفون و غير المكلّفين، يوصل إليهم أعواض الآلامهم و مشقّاتهم، و يحاسب الجميع محاسبة حقّة.
ختم و نصيحة: حيث و فينا بما وعدنا به، فلنقطع الكلام على نصيحة و هي: أنّ من نظر بعين عقله في خلقته و شاهد هذه الحكم في بنيته، يجب عليه أن يعرف غرض الخالق في خلقه بفضله، و لا يضيِّعه بتفريطه و جهله، و إلّا شقى شقاء متيناً، و خسر خسراناً مبيناً. و فّقنا الله تعالى و إيّاكم لسعادة الدار الآخرة، بمحمّد و عترته الطاهرة.
تأليف الشهيد القاضي السيّد نور الله التّستري المرعشي (956 ه - 1019 ه)
تحقيق السيّد عبد الكريم الموسوي
اعتمدت في تحقيق هذه الرسالة على النسختين التاليتين:
من خصوصيّات هذه النسخة أنّه تحتوي على حواشي و تعليقات قيمة من المؤلّف، كما توجد تكملة في آخر الرسالة من المؤلف غير موجودة في النسخة الثانية. و جاء في نهاية النسخة ما يلي: وقع الفراغ عن كتابته بيد الفقير الراجي رحمة ربّه التوّاب، تراب أقدام المؤمنين الاثنى عشرية جديد الإيمان عبد الوهّاب في شهر جمادى الثاني سنة 1069 ه، غفر الله لمؤلفه و صاحبه و كاتبه. و قد رمزت لها بالحرف «م».
إنّ طريقة عملي في هذه الرسالة تتلخص بالنقاط التالية:
بعد استنساخ الرسالة قمت بمقابلة النسختين مع بعض، و قد اعتمدت طريقة التلفيق بينهما، آخذاً الصحيح الراجح في المتن مع الإشارة إلى الاختلاف في الهامش.
قمت بعد ذلك بتقويم نصّ الرسالة و ضبطها.
قابلت نصوص الأحاديث و أقوال العلماء مع المصادر الأصلية، مع الإشارة إلى الاختلافات بين النسختين و المصدر في الهامش.
تخريج الآيات القرآنية و إعرابها.
تخريج الروايات و الأحاديث و أقوال العلماء من مصادرها الأصلية و المصادر الحديثيّة المشهورة.
شرح ما غمض من الألفاظ والكلمات مع ذكر مصدره.
زيّنت الهوامش بتراجم موجزة للرجال المذكورين في متن الرسالة. 8
كلّ ما كان بين المعقوفين [] هو إضافة من عندنا لضرورة يقتضيها سياق العبارة.
ذكر المصنّف رحمه الله تعليقات قيّمة في حاشية الرسالة، و لأهميّتها و قيمتها العلميّة ذكرتها الهامش ملحقة بعبارة «منه قدس سرّه».
هذا و في الختام أتقدّم بالشكر الجزيل لمن ساهم في إخراج هذه الرسالة القيّمة إلى حيّز الوجود، و إلى كلّ من ساعدني في عملي و ساهم فيه. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمين.
بسم الله الرحمن الرحيم (1)
و قد ذكر السيّد السند الشريف المرتضى علم الهدى قدس سره جملة من ذلك في كتابه الموسوم ب- «الغرر والدرر» [107/1، المجلس العاشر، ثمّ قال: و هذا باب إن ولجنا فيه اغترفنا من ثج بحر زاخر أو شوبوب غمام ماطر، و كلّ قول في هذا الباب لقائل إذا أضيف إليه أو قويس به كان كإضافة القطرة إلى الغمرة و الحصاة إلى الحرة، و إنّما أشرنا إليه إشارة، و أومأنا إليه إيماء، انتهى ما أفاده.
وف يه تنبيه على أنّ الإمامية و من يحذو حذوهم إنّما احتسوا رحيق حقائق العدل و التوحيد عن يد، سيأتي التحقيق لا عن أوافي المتفلسف الزنديق، كما توهّمه من هو بدوام الحريق حقيق، و الله ولي التوفيق. منه قدس سره.
و أعوذ به من الباطل الذميم
شهد الله أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ المَلَائِكَة و أولو العلم قَائماً بالقسط لّا إلَهَ إِلَّا هُوَ العَزِيزِ الحَكِيمِ * إِنَّ الدِّينَ عند الله الإِسلَام وَ مَا اختَلَفَ الَّذينَ أوتوا الكتابَ إِلَّا من بعد مَا جَاءَهم العلم بَعْياً بَينَهم وَ مَن يكفر بآيات الله فإنَّ الله سريع الحساب. (2) أمّا بعد؛ فهذا فصل خطاب (3)اوتيناه، و ذكر مبارك أنزلناه، لنصرة جار الله (4)ردّاً على
1) اعلم أنّ أصول العدل و التوحيد مأخوذة من كلام مولانا أمير المؤمنين - صلوات الله عليه - و خطبه، فإنّها تتضمّن من ذلك ما لا زيادة عليه، و لا غاية وراءه. و من تأمّل المأثور في ذلك من كلامه علیه السلام علم أنّ جميع ما أسهب المتكلّمون من بعد فى تصنيفه و جمعه، إنّما هو تفصيل لتلك الجملة، و شرح لتلك الأصول. و روي عن الأئمّة من أولاده علیهم السلام من ذلك ما لا يحاط به كثرة، و من أحب الوقوف عليه و طلبه من مظانّه، أصاب منه الكثير العزيز، الّذي فيه شفاء للصدور السقيمة و نتاج للعقول العقيمة.
2) آل عمران: 18 - 19.
3) في «م»: الخطاب.
4) هو محمود بن عمر جار الله الزمخشري الخوارزمي المعتزلي (467 - 538 ه-) عالم كبير في التفسير و الحديث و النحو و اللغة و علم البيان و من أكابر الحنفية، له مصنفات كثيرة، منها: ربيع الأبرار، أساس البلاغة (في اللغة)، أطواق الذهب في المواعظ و الخطب، الفائق في غريب الحديث، الكشاف عن حقائق التنزيل، و غيرها كثير. معجم المطبوعات العربية لسركيس، 973/1؛ معالم العلماء، ص 8.
فارس مضمار المعاني المولى الفاضل التفتازاني (1)، فإنّه قد أطال في حاشيته (2)لسان المراء(3)و الجدال، بما لا يؤدّي إلى طائل من المقال (4)، و عدل في تشنيع إمام أهل الاعتزال، عن حدّ الاقتصاد و الاعتدال، و لم يقتصر على ذلك بمجرّد الإشارة و الإيماء، بل قد طوى الكشح عن الحياء، و نهى النفس عن الوقاء، فنسبه تارة إلى قلّة البضاعة و الذكاء، و اخرى إلى كثرة الوقاحة و فقد الحياء: و سَيَعلَمَ الَّذين ظَلَمُوا أيَّ مُنقَلَبِ يَنقَلِبُون. (5)
و أترقّب من كلّ ذكيّ و سم فطرته بالسلامة، و جبل جبلّته على الاستقامة أن ينظر فيه نظر من يكون غرضه إبانة الحقّ و إعانة الصدق، لا العصبية و العناد، و اللدد (6)و الاستبداد، غير ملتفت إلى الأغراض الفاسدة الدنيّة، و الأعراض الكاسدة الدنيويّة، فإنّ إلى الله الرجعي و هو أحقّ أن يخشى.
و قد قال المعلم الأوّل سقراط(7)حبيبنا و الحقّ حسناً (8)، و إذا اختلفا فالحقّ أحق بالاتباع، و الله يحقّ الحقّ بكلماته، و يبطل الباطل بيّينات آياته، إنّه المستعان، و عليه التكلان.
قال جار الله عند تفسيره للآية الكريمة الّتي افتتحنا بها هذه الرسالة:
فإن قلت: ما المراد باولي العلم الّذين عظّمهم هذا التعظيم حيث جمعهم معه و مع الملائكة في الشهادة على وحدانيته و عدله؟
1) هو مسعود بن عمر بن عبد الله، الشيخ سعد الدين التفتازاني الهروي الشافعي الخراساني (المتوفّى 793 ه) له مصنفات منها: التلويح في كشف حقائق التنقيح، تهذيب المنطق و الكلام، شرح الأربعين النووية، المطوّل، و غيرها. معجم المطبوعات العربية، 635/1.
2) في «ن» : حاشية له.
3) في «م»: المرء.
4) في «ن»: المعاني.
5) الشعراء: 227.
6) اللدد: شديد الخصومة لغيره. مجمع البحرين، 116/4، مادّة «لدد».
7) سقراط (نحو 470 - 399 ق. م): فيلسوف يوناني، ولد في أثينا و علم فيها فأحدث ثورة في الفلسفة باسلوبه و فكره، جعل محور الفلسفة معرفة الإنسان نفسه و درس تصرفاته و النواميس الّتي تدفع إليها، و بهذا أسّس علم الأخلاق، كان تعليمه شفهياً عن طريق السؤال و الجواب فساعد تلاميذه على اكتشاف المعرفة بذاتهم، حارب السفسطة و انتقد الحكم فاتهمه خصومه بالزندقة و حكموا عليه بالإعدام ففضل الموت على الهرب احتراماً لشرائع مدينته، شرب السّم فمات في سجنه، وصلت إلينا تعاليمه في كتب تلميذيه أفلاطون و كسينوفون. المنجد ( قسم الأعلام)، ص 358.
8) ليس في «م».
قلت: هم الّذين يثبتون وحدانيّته و عدله بالحجج الساطعة و البراهين القاطعة، و هم علماء العدل و التوحيد و قرئ أنَّه بالفتح و إنَّ الدِّين بالكسر على أنّ الفعل واقع على أنّه بمعنى شهد الله على أنّه أو بأنّه؛ و قوله : إنَّ الدِّين عند الله الإسلَام جملة مستأنفة مؤكّدة للجملة الاولى.
فإن قلت: ما فائدة هذا التوكيد؟
قلت: فائدته (1)أن قوله:لَا إِلَهَ إِلَّا هو توحيد، و قوله: قائماً بالقسط تعديل، فإذا أردفه قوله: إنَّ الدِّين عَندَ الله الإسلام فقد آذن إنّ الإسلام هو العدل و التوحيد، و هو الدين عند الله، و ما عداه فليس عنده في شيء من الدین. (2)
و فيه: أنّ من ذهب إلى تشبيه أو إلى ما يؤدّي إليه، كإجازة الرؤية؛ أو ذهب إلى الجبر الّذي هو محض الجور، لم يكن على دين الله الّذي هو الإسلام، و هذا بيّن جليّ كما ترى. (3)
و قرآ مفتوحين على أنّ الثاني بدل من الأوّل، كأنّه قيل: شهد الله أنّ الدين عند الله الإسلام، و البدل هو المبدل منه في المعنى، فكان بياناً صريحاً، لأن دين الله هو التوحيد و العدل. و قرئ الأوّل بالكسر و الثاني بالفتح على أنّ (الفعل واقع على أنّ) (4)و ما بينهما اعتراض مؤكد، و هذا أيضاً شاهد على أنّ دين الإسلام هو العدل و التوحيد، فترى القراءات كلّها متعاضدة على ذلك. انتهى كلامه.(5)
قوله: و هم علماء العدل و التوحيد.
قال المولى الفاضل التفتازاني: إن أراد المعترفين (6)بذلك المحتجّين عليه على ما فسّر به شهادتهم، فجميع علماء الإسلام - سيّما أهل السنّة - علماء العدل و التوحيد، بل كثير من
1) في «م» و «ن» فائدتها و ما أثبتناه من المصدر (الكشّاف).
2) يريد أن قوله: شَهد الله أنَّه لَا إِلَهَ إِلَّا هوَ يدلّ على إثبات التوحيد، و قوله: قائِماً بِالقِسط على العدل، و أنّ قوله العزيز الحكيم صفتان مقرّرتان لهما، و أنّ قوله: الدّين عِند الله الإسلام جملة مؤكّدة لما سبق و معناها معناه، فلزم على هذا أن يكون الدين عند الله إسلام من يقول بالعدل و التوحيد، و يلزم من المفهوم أن دين مخالفيهم لم يكن من الدين في شيء. منه قدس سره.
3) التنبيه و الرؤية المستلزمين للإمكان و التركيب ينافيان التوحيد، و الجبر ينافي العدل وهذا ظاهر منه قدس سره.
4) ليس في «م».
5) الكشاف، 1 / 179 - 180، في تفسير الآية 18 - 19 من سورة آل عمران.
6) في «ن»: المعرفين.
العوام العالمين بذلك بأدلّة إجمالية ؛ و إن أراد علماء المعتزلة على ما سمّوا به أنفسهم فباطل، بل كفر، لأنّ أولي العلم الشاهدين بذلك هم الأنبياء و الأولياء، والعلماء، و كلّ من يعترف به و يعرفه بالدليل من الامم السالفة، فكيف يصحّ الحصر على حبالة المعتزلة. انتهى. (1)
و أقول لناصر جار الله أن يقول: إنّه أراد المعترفين بما هو حقيقة العدل و التوحيد بالمحتجّين عليه بالحجج الساطعة و البراهين القاطعة، ردّاً على (الجبريّة من الأشاعرة (2)
أمّا اصول الأشاعرة المهمة، فهي: 1. الله سبحانه ليس بجسم، 2. صفاته قديمة لا حادثة، 3. صفاته زائدة على ذاته. 4. الصفات الخبرية تحمل عليه سبحانه بلا كيف مثلاً: له سبحانه يد ووجه بلا كيف، 5. الله هو الخالق لأفعال العباد و العبد هو الكاسب 6. الاستطاعة مع الفعل لا قبله. 7. رؤية الله سبحانه في الآخرة، 8. كلام الله سبحانه هو الكلام النفسي، 9. كلامه قديم وليس بحادث. 10. الحسن و القبح شرعيان لا عقليان.
أمّا أعيان علماء الأشاعرة فنذكر منهم. 1. أبو بكر الباقلاني (المتوفى 403 ه)، 2. أبو منصور عبد القاهر البغدادي (المتوفّى (429 ه)، 3. إمام الحرمين أبو المعالي الجويني (419 - 478 ه)، 4. الإمام الغزالي ( 450 - 505 ه)، 5. أبو الفتح محمّد بن عبد الكريم الشهرستاني و غيرهم.
راجع: فهرست النديم، ص 271 ؛ وفيات الأعيان لابن خلّكان، 3/ 285 ؛ الإبانة و اللمع للأشعري ؛ المذاهب الإسلامية للسبحاني، ص 42 - 60.
و) (3)المشبّهة، (4)و من شابههم من (القائلين بتعدّد القدماء من الصفات)، (5)المتسمّين بأهل السنّة1) حاشية الكشاف (المخطوط في مكتبة آية الله المرعشي، تحت رقم 1172)، ص 149، تفسير الآية 18 - 19 من سورة آل عمران
2) الأشاعرة نسبة إلى أبي الحسن علي بن إسماعيل بن إسحاق، من أحفاد أبي موسى موسى الأشعري الصحابي المعروف، ولد عام 260 ه، و توفّى سنة 324 ه- و على قول 330 ه. و كان معتزلياً و تخرج على يد استاذه أبي علي الجبّائي ثمّ أعلن براءته من هذا المذهب بعد وفاة استاذه و التحق بمذهب أحمد، و نادى من على المنبر بأعلى صوته و قال: من عرفني فقد عرفني و من لم يعرفني فأنا أعرفه بنفسي، أنا فلان بن فلان، كنت قلت بخلق القرآن و إنّ الله لا يرى بالأبصار، و إنّ أفعال الشر أنا أفعلها، و أنا تائب مقلع معتقد للرد على المعتزلة.
3) ليس في «ن».
4) المشبّهة: هم الّذين حملوا الصفات على مقتضى الحس الّذي يوصف به الأجسام. فقالوا: إن الله بصراً كبصرنا ويداً كأيدينا، و قالوا: إنّه ينزل إلى السماء الدنيا من فوق، فهم يشبهون صفات الله بصفات المخلوقين، والمشبهة أصناف: صنف شبّهوا ذات الباري بذات غيره كالهشامية و الحائطية و الكرامية و يقال لهم المجسّمة، و صنف آخر شبّهوا صفاته بصفات غيره، و هؤلاء منهم الزرارية و المعتزلة البصرية. و صنف من الغلاة شبّهوا البشر بذات الباري تعالى و ادعوا لهم الإلهية و قال بالحلول مثل السبئية و الخطابية. الملل و النحل للشهرستاني، 92/1؛ معجم الفرق الإسلامية، ص 225.
5) ليس في «ن».
و الجماعة،(1)بأنّهم و العوام المقدّمين (2)لهم ليسوا معترفين بما هو حقيقة التوحيد و العدل، و أنّه لا يصل أيديهم فيما أصّلوه إلى الحجج الساطعة و البراهين القاطعة، كما سيتضح ذلك عن قريب.
قوله: و فيه أنّ من ذهب الخ.
قال التفتازاني: أي (3)في قوله: إنّ الدين عند الله الإسلام، بالمعنى الّذي ذكر دلالة على أنّ من ذهب إلى تشبيه (4)(كالمجسّمة و على (5)العرشية، أو إلى ما يفضي إلى) (6)التشبيه كالقائلين (7)بجواز رؤيته، فإنّ ذلك يفضي (8)إلى كونه جسماً أو عرضاً في حيّز وجهة، إذ المرئي لا يكون إلّا كذلك؛ أو ذهب إلى الجبر، أي الحمل على الأفعال بالكره، كالقائلين بأنّه يأمر عباده و ينهى و يثيب و يعاقب مع أنّ أفعالهم بمحض قدرته و مشيّته من غير تأثير لهم فيها، (9)و هذا ظلم محض ليس على دين الإسلام، لكون التشبيه و ما يؤدي إليه مخلّاً بالتوحيد، و الجبر مخلّاً بالعدل. أمّا الثاني فظاهر، و أمّا الأوّل فلأنّ ما يكون في حيّز وجهة لا يصلح إلها، لما تقرّر في موضعه، و التوحيد هو الاعتراف (10)بالله مع نفي إله سواه.
و قيل: لأنّه يكون مركباً، فإن كان شيء من أجزائه ممكناً كان الواجب ممكناً، و إن لم يكن كان الواجب متعدداً.
و الجواب: إنّا لا نسلّم أنّ جواز الرؤية مطلقاً يقتضي المقابلة و الجهة، و إنّما ذلك في الشاهد؛ و لا نسلّم أن تصرّف المالك على الإطلاق يكون جوراً و ظلماً، و إنّما ذلك في العباد، و هذا بيّن جليّ على صبيان الكتاب، لكن الأعمى لا يهتدي إلى طريق الصواب. انتهى. (11)
1) و الحاصل: إنّا نختار الشقّ الأوّل، و نمنع أنّ جميع علماء أهل الإسلام حتّى الجبرية و المشبهة و الصفاتية من أهل السنّة علماء العدل و التوحيد كما سمّى بيانه منه قدس سره.
2) في «ن»: المقلدين.
3) في «ن»: إلى.
4) في المصدر: شبيه.
5) ليس في المصدر.
6) ليس في «ن».
7) في المصدر: كأهل الحق القائلين.
8) في المصدر : مفضي.
9) ليس في «م».
10) في «ن»: للاعتراف.
11) حاشية الكشاف (مخطوط)، ص، 150 تفسير سورة آل عمران الآية 18 - 19.
و أقول لناصر جار الله أن يقول: إنّ (1)جوابه عن دليل امتناع الرؤية كما ترى ممّا يضحك منه الثكلان، و يتلهّى به الصبيان، و ذلك لأنّ المعتزلة (2)
و الأصول المهمة الّتي تعد عماد الاعتزال هي: التوحيد، العدل، الوعد والوعيد، المنزلة بين المنزلتين، وجوب الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر عقلاً. و من أبرز أئمة المعتزلة: واصل بن عطاء (80 -131 ه-)، عمرو بن عبید ( 80 - 143 ه-)، أبو الهذيل العلّاف (135 - 235 ه). راجع: الملل و النحل للشهرستاني، 1/ 62؛ المذاهب الإسلامية للسبحاني، ص 92.
و الإماميّة بنوا دليلهم المذكور على دعوى الضرورة في استدعاء الرؤية للمقابلة والجهة.فإنّ حاصل استدلالهم على ما صرّح به الشيخ العلّامة (3)ابن المطهّر الحلّي في كتاب نهاية المرام (4)و غيره بطريق الشكل الثاني هكذا: الله تعالى ليس بمقابل مطلقاً، و كلّ مرئي مقابل حقيقة أو حكماً بالضرورة، فالله تعالى ليس بمرئي. أما الصغرى، فلأنّ المقابلة مستلزمة للجسميّة و الجهة و المكان باتّفاق المتكلّمين النافين للمجرّدات و رؤيتها. و أمّا الكبرى فبديهية، بل هي من الأوّليّات المستغنية عن التنبيه أيضاً.
و مع ذلك نوضحها بأنّ بديهة العقل شاهدة بأن الشيء ما لم يكن مقابلاً لنا كالجبال الّتي وراء ظهورنا مع عظمها لا يمكن أن ترى بعين الرأس، فإنّ المرئي بها لابدّ أن يكون مقابلاً؛ إمّا حقيقة كجسم مواجه، أو حكماً كصورتنا (المرئية بالمرآة، فإنّا إذا نظرنا
1) ليس في (م).
2) المعتزلة تعتبر مدرسة فكرية عقلية أعطت للعقل القسط الأوفر، و مؤسس المذهب هو واصل بن عطاء تلميذ الحسن البصري عندما اختلف معه في مجلس درسه حول مسألة صاحب الكبيرة فقال: أنا لا أقول إن صاحب الكبيرة مؤمن مطلقاً و لا كافر مطلقاً، بل هو فى منزلة بين المنزلتين، لا مؤمن و لا كافر، ثمّ قام و اعتزل إلى إسطوانة المسجد يقرر ما أجاب به على جماعة من أصحاب الحسن، فقال الحسن: اعتزل عنا واصل، فسمّي هو و أصحابه بالمعتزلة.
3) هو الحسن بن يوسف بن علي بن المطّهر الأسدي، جمال الدين المعروف بالعلامة الحليّ (648 - 726 ه)، أخذ عن والده و خاله المحقّق الحلّي، الّذي كان له بمنزلة الأب الشفيق فحظي باهتمامه و رعايته و أخذ عنه الفقه و الأصول و سائر علوم الشريعة، و لازم الفيلسوف نصير الدين الطوسي واشتغل عليه في العلوم العقلية و مهر فيها، درّس و أفتى و تفرّد بالزعامة الدينية، و أحدثت تصانيفه و مناظراته ضجة، كان من آثارها تشیّع السلطان محمّد خدابنده أو لجايتو وعدد من الأمراء و العلماء. و قد أمر له السلطان خدابنده بمدرسة سيّاره تجوب البلدان لنشر العلم، له تصنيفات كثيرة منها: تحرير الأحكام و تذكرة الفقهاء، و منتهى المطلب، و نهاية المرام في علم الكلام، و غيرها. معجم رجال الحديث، 157/5، برقم 3204
4) راجع نهاية المرام في علم الكلام 525/1 البحث الثالث في الكيفيات المبصرة.
إلى صقيل صيقلي كالمرآة نرى صورتنا) (1)و نتوهّم أنّها مرتسمة غائرة فيه كما فصّل في موضعه.
و بالجملة من أنصف من نفسه و لم يتّهم وجدانه علم أنّ الرؤية بدون المقابلة محال، و أنّ الغائب عن حواس الناظر لو صار حاضراً كان حكمه حكم الحاضر.
و علم أيضاً أنّ قول الأشاعرة بجواز الرؤية البصرية فيه تعالى كقولهم بجواز رؤية أعمى الصين بقة الأندلس، كلام واه واقع من محض التعنت و العناد كما هو دأبهم في أكثر المواد.
و قد ظهر بما قرّرناه أنّ الدليل المذكور ليس من قبل قياس الغائب على الشاهد كما توهّم، بل مفاده استحالة الرؤية في شأن الغائب تعالى بديهة، مع أنّ منع صحّة قياس الغائب على الشاهد مكابرة غير مسموعة نشأت عن محض العصبية و العناد و إرادة الفساد في دين ربّ العباد. كيف و الأشاعرة و الماتريدية (2)
و من أبرز علماء الماتريدية. 1. القاضي أبو اليسر محمّد بن محمّد بن عبد الكريم البزدوي ( 421-493 ه)، 2. أبو المعين النسفي (المتوفّى 502 ه)، 3. أبو حفص عمر بن محمّد النسفي (المتوفّی 537 ه)، 4. الشيخ مسعود بن عمر التفتازاني (المتوفّى 791 ه)، 5. الشيخ محمّد زاهد الكوثري المصري (المتوفّى 1372 ه) و غيرهم. معجم الفرق الإسلامية، ص 207؛ المذاهب الإسلامية، ص 61.
بأسرهم بنوا أعظم مقاصدهم الّذي خالفوا فيه مع باقي الفرق الإسلامية، و هو إثبات زيادة الصفات على هذا القياس، فقالوا: إنّ العاقل يعلم أنّ قولنا هذا عالم و ليس له علم، مثل قولنا: هذا أسود و ليس له سواد. و قالوا: ثبوت المشتقّ دلّ على ثبوت مأخذ الاشتقاق. و من أمارات إيرادهم لهذا المنع مكابرة و عناداً إنّ هذا المولى الغافل (3)قرّر ذلك في شرحه للعقائد النسفيّة ثمّ أنكره هاهنا تعصّباً على المعتزلة و الإمامية.1) ليس في «ن».
2) الماتريدية أصحاب أبي منصور محمّد الماتريدي (المتوفّى (332 ه) حدّد معنى الإسلام و الإيمان، و إنّ الاسلام معرفة الله بلا كيف و محله الصدر، و أمّا الإيمان فمعرفة الله تعالى بالألوهية و محله القلب، و القلب داخل الصدر. و أمّا المعرفة فهي معرفة الله تعالى و موضعها الفؤاد الّذي يقع في داخل القلب، بينهم و بين الأشاعرة اختلاف في بعض المسائل كمسألة التكوين و غيرها. و من أقوالهم إنّ معرفة الله مدركة الوجوب بالعقل، و إنّ الله تعالى خالق الأشياء كلّها، فلا شيء في هذا الوجود إلا و هو مخلوق الله تعالى. و قالوا: إنّ للأشياء قبحاً ذاتياً، و أن العقل يستطيع أن يدرك حسن الأشياء و قبحها. و قال: إنّ رؤية الله تعالى يوم القيامة ثابتة بالنصوص و غيرها، و قد ظهر الماتريدي و الإمام الأشعري في عصر واحد، و يعملان على صعيد واحد و هو مكافحة المعتزلة.
3) في «ن»: العاقل.
و من جملة أمارات ذلك أيضاً أن كثيراً من عظماء متأخّريهم، كالشهرستاني، (1)و الغزالي(2)، و الرازي (3)و القاضي الأرموي،(4)وزغيرهم خلعوا ربقة تقليد الأسلاف عن أعناقهم و تبرأوا عن اتّفاقهم، فجعلوا المناقشة في هذه المسألة و مسألة زيادة الصفات و الرؤية و الأفعال و غيرها لفظياً، واعتذروا بأنّ محل النزاع لم يكن على السلف جليّاً. و الحمد لله على ظهور الاتّفاق، و نسأله رفع ما أضمر من النفاق، فإنّه من أعظم المفاسد المشيدة النطاق، القائمة بأهلها على ساق، على أنّ حجّة الإسلام الغزّالي قد ادّعى في بعض تصانيفه أنّه لا يعرف الغائب تعالى إلّا بالشاهد، و طول أمثلة هذا الباب بما يفضى ذكره إلى الإطناب. و إذ قد ظهر لك إتمام ما نقله هذا الفاضل من أدلّة (الإمامية و) (5)المعتزلة في هذا المقام، فلنرجع إلى تحقيق حال دليل الأشاعرة.
فأقول: لعمري إنّهم قد أفنوا أعمارهم في طلب الدليل العقلي على جواز الرؤية فما وجدوا إلّا دليلاً واحداً. (6)و قد كفانا مؤنة الكلام عليه إمامهم فخر الدين الرازي، فإنّه قد أورد عليه عدّة من الإيرادات الواردة (7)حيث قال في كتاب الأربعين : اعلم أنّ الدليل العقلي المعوّل عليه في هذه المسألة، هذا الذي أوردناه و أوردنا هذه الأسئلة عليه و اعترفنا بالعجز عن الجواب عنها.
1) هو أبو الفتح محمّد بن عبد الكريم بن أبي بكر أحمد الشهرستاني ( 479 - 548 ه) له تصانيف، منها: نهاية الاقدام، الملل و النحل. سير أعلام النبلاء، 20/ 286، برقم 194.
2) هو أبو حامد محمّد بن محمّد بن محمّد بن أحمد الطوسي الشافعي المعروف بالإمام الغزالي ( 450 - 505 ه) له تصانيف كثيرة، منها: الوسيط، الوجيز و الخلاصة المستصفى في أصول الفقه، مقاصد الفلاسفة، تهافت الفلاسفة، شرح الأسماء الحسنى، و غيرها طبقات السبكي، 101/4 ؛ المنتظم، 168/9.
3) هو محمّد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي البكري، فخر الدين الرازي (543 - 606 ه) أصله من طبرستان و مولده في الري و إليها ينسب، فقيهاً شافعياً، مفسراً مصنفاً، فاق أهل زمانه في علم الكلام و المعقولات و علم الأوائل له تصانيف كثيرة، منها: أسماء الله الحسنى، مفاتيح الغيب في التفسير، المباحث المشرقية، شرح الإشارات و غيرها، سير أعلام النبلاء، 500/21، برقم 261 ؛ وفيات الأعيان، 4 / 248، برقم 600.
4) هو القاضي تاج الدين محمّد بن حسين الارموي (المتوفی 5656). کشف الظنون، 2 / 1615.
5) ليس في «م».
6) في «ن»: دليل واحد.
7) ليس في «م».
إذا عرفت هذا فنقول: مذهبنا في هذه المسألة ما اختاره الشيخ أبو منصور الماتريدي،(1)و هو إنّا لا نثبت صحّة رؤية الله تعالى بالدلائل العقليّة (2)؛ بل نتمسّك في المسألة بظواهر القرآن و الأحاديث، فإن أراد الخصم تأويل (3)هذه الدلائل و صرفها عن ظواهرها بوجوه عقلية، اعترضنا على دلائلهم (4)و منعناهم عن تأويل (5)الظواهر. (6)(انتهی كلام الرازي). (7)
و قال السيّد قدس سره الشريف في شرح المواقف بعد ترويج الدليل العقلي بما أمكنه: فالأولى ما قد قيل من أنّ التعويل في هذه المسألة على الدليل العقلي متعذّر، فلنذهب إلى ما اختاره الشيخ أبو منصور الماتريدي من التمسّك بالظواهر النقلية. هذا كلامه.(8)
و أقول: لا يخفى على من يستحق الخطاب إنّ فرار هذين الإمامين العظيمين عن الأشعري إلى طريقة الماتريدي فرار من المطر إلى الميزاب.
أمّا أوّلاً : فلانّه لا اتّجاه لإثبات صحّة رؤية الله تعالى و إمكانه الذاتي (بالظواهر النقلية، إذ لا يمكن التمسّك بها إلّا بعد اثبات إمكانها الذاتي) (9)بالبرهان العقلي، و إلّا وجب التأويل كما في سائر آيات التجسيم.
يرشدك إلى هذا ما ذكره هذا المولى الفاضل في شرح المقاصد حيث قال: و لم يقتصر الأصحاب على أدلّة الوقوع مع أنّها تفيد الإمكان أيضاً، لأنّها سمعيات ربّما يدفعها الخصم بمنع إمكان المطلوب، فاحتاجوا إلى بيان الإمكان أوّلاً و الوقوع ثانياً، و لم يكتفوا بما يقال:
1) هو محمّد بن محمّد بن محمود الماتريدي السمرقندي (المتوفّى، 333 ه) ينسب إلى ماتريد قرية من قرى سمرقند في بلاد ما وراء النهر، متكلم اصولي تنسب إليه الماتريدية الّتي ظهرت في الشرق (ما وراء النهر) و هو فرع لمذهب أهل الحديث، له مصنّفات، منها: التوحيد، تأويلات أهل السنّة، المقالات، مآخذ الشرائع، بيان و هم المعتزلة. معجم المؤلفين، 11 /300؛ اتحاف السادة الأشراف، 2/ 5.
2) في المصدر: بالدليل العقلي.
3) في المصدر: تعليل.
4) في المصدر بزيادة و بيّنا ضعفهم.
5) في المصدر بزيادة: هذه.
6) الأربعين، 1/ 277، الفصل الثاني من المسألة التاسعة عشرة ( في أن الله تعالى مرئي).
7) ليس في «م».
8) شرح المواقف: 129/8
9) ليس في «م».
الأصل في الشيء سيّما فيما ورد به الشرع هو الإمكان ما لم يرد (1)عنه الضرورة أو (2)البرهان، فمن ادّعى الامتناع فعليه البيان، لأنّ هذا إنّما يحسن في مقام النظر و الاستدلال دون المناظرة و الاحتجاج. هذا كلامه.(3)
و قال تلميذه المدعو بالخيالي (4)في بحث المعاد من حاشية شرحه على العقائد: إنّ النقل الوارد فی الممتنعات العقلية يجب تأويله لتقدّم العقل على النقل، فإنّ قوله: الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (5)لدلالته على الجلوس المحال على الله تعالى يجب تأويله بالاستيلاء ونحوه انتهى.(6)
و لا ريب في أنّ كلامي الاستاذ و التلميذ صريحان في إبطال ما ذهب إليه إماما الفريقين باعتراف علمائهم و عظمائهم، و كفى به فضيحة فإنّه كيف يخفى عليهما هذا الأمر الظاهر الّذي يعرفه حامل عوامل عبد القاهر مع جلالة شأنهما و مناعة مكانهما عندهم، فتكون عقيدتهم بلا دليل بمحض تقليد الظواهر، كما هو شأن المشبّهة و أشباههم.
و أمّا ثانياً : فلأنّه إذا كان إثباته بالدليل النقلي (7)متعذّراً كان إثباته بالدليل العقلي (8). و مستحيلاً أيضاً، لأنّ الموقوف على المحال محال.
و كفاك تبصرة في هذا الباب ما قاله بعض الفضلاء من أنّ الله تعالى عظم أمر الرؤية أكثر مما عظّم عبادة العجل، لأنّ الله تعالى قال: ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَنْتُمْ ظَالِمُونَ * ثُمَّ عَفَوْنَا عَنْكُمْ (9)، و قال: فَقالُوا أَرِنَا اللهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ (10)، عفا عنهم باتّخاذهم العجل شريكاً له و لم يعف عنهم ظلم طلب الرؤية فأهلكهم بالصاعقة، لأنّ اتّخاذ العجل إلهاً
1) في المصدر: يزد.
2) في المصدر: و.
3) شرح المقاصد، 111/2، الفصل الرابع، المبحث الأوّل في رؤيته تعالى.
4) هو أحمد بن موسى الخيالي (829 -861 ه) متكلم، فقيه، اصولي، كان مدرساً بالمدرسة السلطانية في بروسة بتركيا ثمّ في أزنيق و توفي بها، له كتب منها: حاشية على شرح السعد على العقائد النسفية، و حواش على أوائل شرح التجريد. الأعلام، 1/ 262 ؛ معجم المؤلفين، 2/ 187.
5) طه: 5.
6) حاشية على شرح السعد على العقائد النسفية، مبحث المعاد.
7) في «ن»: العقلي.
8) في «ن»: النقلي.
9) البقرة: 51 - 52
10) النساء: 153.
جهل بغير الله في استحقاقه، و طلب الرؤية جهل بالله، لأنّه صفة يقتضي الجسمية و الجهة، و هو متعال عن صفات الأجسام.
نعم الرؤية بمعنى الكشف التام بما نقول به، و ذهب إليه من أراد جعل المناقشة لفظية من متأخّري أهل السنّة، و هو المنقول عن أمير المؤمنين و سيد الوصيّين و تواتر عن جمع كثير من المرتاضين.
و إليه الإشارة بقوله علیه السلام حين سئل عن رؤية ربّه (1)فقال: «لا (2)أعبُدُ رَباً لَم أرَه» فقيل له: و كيف تراه؟ فقال علیه السلام: لا تُدْرِكُ الْعُيُونُ بمشاهدَةِ الْأَعْيَانِ، و لَكِنْ تُدْرِكَهُ الْعُقُول بِحَقَائِقِ الْإِيمَان..(3)
و الحاصل: إنّ هذا المطلب أشد ظهوراً لاولي البصائر من الشمس لأولي الأبصار، و كيف يتصوّر مؤمن عاقل أنّه سبحانه مع كونه لا يحوم حول حمى كبريائه أقدام أعالي العقول و الأفهام، و لا ينال شامخ مجده و علائه أبصار البصائر و الأوهام يرى بحاسّة البصر الّتي يعجز عن إدراك كثير من المخلوقات و الممكنات الكائنات في الجهات (4)و الأقطار، بل هو سبحانه كما وصف نفسه: لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ (5)
و كلامه تعالى و كلام رسوله و أئمّته الأطهار مشحون بنفي الرؤية و الإنكار على معتقديها أشدّ الإنكار، لكن العمي الصم الّذين لا يعقلون يجوّزون خلافه، بل يصرّحون بتجويز رؤية أعمى الصين بقة الأندلس، و يحملون ما ورد من الكتاب و السنّة ممّا يحتمل ذلك على ظاهره، كما اعتقدت الظاهرية من الظواهر أنّه له تعالى يداً و وجها إلى غير ذلك. و يتّخذون ذلك و أمثاله ديناً قاتلهم الله، فقد اتّخذوا دينهم لعباً و لهواً، و أضلّوا كثيراً و ضلّوا عن سواء السبيل، و قد غشيت غشاوة التعصّب قلوبهم و أعينهم و آذانهم، فلهم قلوب لا يعقلون بها: وَ لَهُمْ أعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لا یَسْمَعُونَ بِهَا (6)خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (7)
و إن أردت زيادة الاستقصاء في تحقيق مسألة الرؤية، فعليك بتعليقاتنا على تفسير القاضي، فإنّك لو رأيتها لرأيت نعيماً و ملكاً كبيراً، هذا.
و أمّا ما أجاب به عن دليل عدله تعالى من منع كون تصرف المالك على الإطلاق في ملکه جوراً و ظلماً، فهو أيضاً مكابرة صريحة و إن وافقها فيه لمجرد التقليد العلّامة الدواني (1)في بحث القضاء و القدر من رسالته الجديدة في إثبات الواجب تعالى حيث قال: ليس للعبد على الله تعالى حقّ، حتّى يتوهّم في حقّه الظلم؛ بل هو الحاكم المطلق الفعّال لما يريد. أنتهى.
و وجه كون ذلك مكابرة صريحة ظاهر، لأنّ العقل السليم حاكم، بأنّ للحاكم أن يتصرّف فی ملکه و عبيده ابتداء كيفما شاء. (2)
و أما بعد أمرهم بارتكاب مشقّة التكليفات و اجتناب لذّات المعاصي و إرسال الرسل و الوعد و الوعيد، فتعذيب من أطاعه و تحمّل الشدائد طلباً لمرضاته و تعظيماً لرسله و تكريم عصاه والتذّ به مخالفة لأمره و إهانة لرسله، قبيح بالضرورة، و يورث كذب ما ورد من الوعد و الوعيد، و لو جوّز ذلك لارتفع الوثوق و الاعتماد عن الشريعة بالكلّية.
و قد وافقنا الماتريدية في ذلك حيث ردّوا على الأشعري في مسألة العفو، بأنّ احتجاجه على جواز عفو الله تعالى عن الكفر عقلاً و تخليد المؤمنين في النار و الكافرين في الجنة عقلاً، بأنّه تصرّف في ملكه فلا يكون ظلماً، إذ الظلم هو التصرّف في ملك الغير مردود، بأنّ الحكمة تقتضي التفرقة بين المسيء و المحسن.
و لهذا استبعد الله تعالى التسوية بينهما بقوله: أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ (3)أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ * مَا لَكُمْ
1) هو المولى جلال الدين محمّد بن أسعد المعروف بالمحقّق الدواني نسبة إلى قرية دوان من توابع كازرون (المتوفّی 908 ه- كان حكيماً فاضلاً شاعراً مدققاً، له مصنّفات كثيرة، منها: بستان القلوب، شرح الشرح أي ( شرح مختصر الأصول)، شواكل الحور، لوامع الإشراق في مكارم الاخلاق و غيرها، الذريعة، 3/ 107، برقم 348 و 13 / 332، برقم 1220 و 18 / 359، برقم 473؛ الكنى والألقاب، 2/ 206.
2) قال السيّد السند الشريف المرتضى قدس سره: إنّا ما نأبى القول بأنّ الثواب تفضّل، بمعنى أنّ الله تعالى تفضّل بسببه الّذي هو التكليف، و لهذا نقول: إنّه لا يجب على الله تعالى شيء ابتداء و إنّما يجب عليه ما أوجبه على نفسه، فالثواب ممّا أوجبه على نفسه بالتكليف، و كذا التمكين و الألطاف و كلّ ما يوجبه و يجلبه التكليف، و لولا إيجابه له على نفسه بالتكليف لما وجب. منه قدس سره.
3) ص: 28.
كَيْفَ تَحْكُمُونَ، (1)و لأنّ تخليد الأولياء في النار و تخليد الأعداء في الجنة ظلم، إذ الظلم هو وضع الشيء في غير محله. و قوله: ليس بظلم، لأنّ الظلم هو التصرّف في ملك غيره.
قلنا: لا نسلّم ذلك سلّمناه، و لكن التصرّف في ملكه إنّما لم يكن ظلماً إذا كان على وجه الحكمة، فأمّا إذا لم يكن على وجه الحكمة يكون سفها و ظلماً، و لا يوصف الله تعالى بالقدرة على الظلم و السفه و الكذب، لأنّها محال على الله تعالى.
و هذا واضح بيّن لا يرتاب فيه من استحق الخطاب، و لكن جعل الله على قلوبهم أكنّة من فهم الصواب، و في آذانهم و قراً من استماع الخطاب، فمثلهم في قول الشاعر:
لقد أسمعت لو ناديت حيّاً *** و لكن لا حياة لمن تنادي
و نار لو نفخت بها أضاءت *** و لكن أنت تنفخ في رماد (2)
قوله: وهذا أيضاً شاهد، الخ.
قال المولى التفتازاني: لأنّ النقل واقع على أنّ الدين عند الله الإسلام، و الحكم بالتوحيد و العدل و غيرهما (3)مؤكّد لذلك، فيكون دين الإسلام هو العدل و التوحيد ليصلح هذا تأكيداً لذلك.
و لا أدري ما قصد المصنّف من تكرير هذا الكلام، فإنّ أحداً من أهل الإسلام لم ينازع في أنّ التوحيد و العدل أساس الإسلام، لكن بمعنى أنّ الإله واحد لا شريك له في الألوهيّة، (4)و إنّه عدل في أفعاله لا ظلم منه أصلاً، و لم تدلّ الآيات و القراءات (5)إلّا على هذا. فأين هذا من التوحيد بمعنى نفي الصفات القديمة، و العدل بمعنى وجوب ثواب المطيع و عقاب العاصي و تفويض أفعال العباد إلى قدرتهم و إرادتهم و الشرور و القبائح إلى الشياطين، و إثبات ما لا يحصى من الخالقين حتّى زعمت المجوس، أنّهم بين بين إذ لم يثبتوا إلّا اثنين. و أي فائدة لهم في تسمية
1) القلم: 35 - 36.
2) نيل الأوطار للشوكاني، 4 /131، تحفة الأحوذي للمباركفوري، 129/4 ؛ عون المعبود للعظيم آبادي، 27/9 ؛ التبيان للشيخ الطوسي، 1/ 64 و 125/4؛ مجمع البيان للطبرسي، 1/ 96 و 4/ 46؛ کشف الغمة، 154/1. و البيتان لكثير يرثي صديقه خندقاً الأسدي.
3) في المصدر: إعراض.
4) في المصدر: ألوهيته.
5) في «م»: القرآن.
طريقتهم (1)و طريقة الإسلام بالعدل و التوحيد بحسب اشتراك (2)اللفظ على أنّ هذه تسمية (3)من قبل أنفسهم لا غير، و أنّهم (4)لو ارتقوا إلى السماء فليس لهم إلّا المعتزلة من الأسماء.
و إذا تحقّقت فعدلهم يبطل، توحيدهم، لاستلزامه كثرة الخالقين؛ و توحيدهم يبطل عدلهم، لاستلزام نفي الصفات نفي الأفعال على ما بيّن في موضعه.
و لعمري إنّ ما يلوح في كلامه من دلالة الآية على أنّ دين الإسلام و هو التوحيد و العدل، الذي هو طريقة الاعتزال المنافية لطريقة أهل الحق إن كان عن اعتقاد منه، فالرجل قليل البضاعة و إن قصد بذلك تغليط العوام و تسليط الأوهام فكثيرة (5)الوقاحة، عصمنا الله و إياكم عن أمثاله بالنبي و آله. انتهى كلامه. (6)
و أقول: لا يخفى أنّ التكرار الّذي أتى به المصنّف من باب الشعر هو المسك ما كررته يتضوّع.(7)
أعد ذكر نعمان لنا ان ذكره *** هو المسك ما كررته يتضوّع
و القائل هو الشاعر المعروف مهيار الديلمي، الّذي قال عنه الحر العاملي: جمع مهيار بين فصاحة العرب و معاني العجم، و قال الزبيدي: شاعر زمانه، فارسي الأصل، من أهل بغداد تلمذ على يد الشريف الرضي في الشعر و الأدب، ينعته مترجموه بالكاتب، له ديوان شعر. توفّي سنة 428 ه. الأعلام، 317/7.
و مقصوده منه على ما مرّ تقريره أنّ المتسمّين بأهل السنّة و الجماعة ليسوا من أهل العدل و التوحيد حقيقة، و إنّما أهل ذلك من عداهم من المعتزلة و من و افقهم من الشيعة الإمامية كما ظهر سابقاً و يتبين لاحقاً.
و أمّا قوله: و لم تدل الآيات و القراءات (8)إلا على هذا، ففيه: أنّ المصنّف لم يرد دلالة الآيات و القراءات (9)المذكورة هاهنا إلا على مجرد حصر دين الإسلام في اعتقاد العدل و التوحيد.
و أمّا إشعاره بأنّ المعتقدين لحقيقة ذلك، هم المعتزلة و نظائرهم دون من عداهم من المشبهة و أشباههم من المتسمّين بأهل السنّة القائلين بزيادة الصفات و رؤيته تعالى بحاسّة البصر و نسبة الشرور و القبائح و الظلم و المعاصى إليه تعالى، فقد اعتمد فيه على ظهوره ممّا حقّقه عند تفسير الآيات الآخر هذا الكتاب.
و الحاصل: أنّ ظاهر كثير من الآيات قد دلّ على التوحيد بالمعنى الّذي استبدّ باثباته المعتزلة و الإمامية، و هو كون صفاته تعالى عين ذاته، بحيث إذا حقّق يرجع إلى نفي الصفات و إثبات نتائجها و ثمراتها للذات و على العدل بالمعنى الّذي تفرّدا بإثباته أيضاً، و هو كونه تعالى غير فاعل للقبح و لا مخلّ بالواجب و يتفرّع عليه خلق الأفعال و جزاء الأعمال.
أمّا الأوّل: فلانّه تعالى كفّر النصارى في قوله: لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ (1)و تكفيره إيّاهم ليس بإثباتهم ذواتاً ثلاثة قائمة بأنفسها، لأنّهم لا يقولون به؛ بل لأنّهم أثبتوا ذاتاً موصوفة بصفات ثلاثة، فمن أثبت ذاتاً موصوفة بثمان كان كفره أعظم وأغلظ بثلاث مرات.
و القول بأنّه تعالى إنّما كفّر النصارى، لأنّهم أثبتوا صفات بالحقيقة ذوات (2)
وأجيب عن النقض بالعالم و الصانع بأنّ المراد بالانفكاك ما يعم الانفكاك في الوجود و الحيز و جواز انفكاك الصانع عن العالم في الوجود، و كذا انفكاك العالم عن الصانع لا في الحيز لاستحالة تحيّز الصانع تعالى، و لا يخفى ما فيه من التكلف النقص بالصفات، بأنّ ما صرّحوا به عدم المغايرة بين و الصفات اللازمة لا مطلقاً، و لا يجوز انفكاك الذات عن الصفة اللازمة. ورد الجواب المذكور، بأنّ المحذور اللازم و هو تعدّد القدماء باق و لا بعد من تجديد اصطلاح الغيرية. فالوجه في دفع التكفير ما قيل من أنّ المكفّر من قال بالذوات القديمة لا ذات و صفات قديمة، فتأمّل فيه. منه قدس سره.
، لأنّهم جوّزوا انتقال اقنوم العلم من ذات الله تعالى إلى بدن عيسى علیه السلام، و المنتقل من ذات إلى ذات يكون قائماً بنفسه، فمع كونه غير مفيد لما هو المدّعى من إثبات كون الأقانيم الثلاثة ذوات و إنّما يفيد كون اقنوم واحد ذاتاً، مردود بأنّه يجوز أن يكون مرادهم من الانتقال المعنى الّذي1) المائدة: 73
2) و قد يجاب بأنّ صفات الله عند الأشاعرة ليست غنى الذات و لا غيرها، و فسّروا الغيرية بكون الموجودين بحيث يتصوّر وجود أحدهما مع عدم الآخر، أي ينفك أحدهما عن الآخر، و العينية باتّحاد المفهوم بلا تفاوت أصلاً فيتصوّر بينهما واسطة. ورد بأنّهم إن أرادوا الانفكاك من الجانبين انتقص بالعالم أو الصانع تعالى و العرض بدون المحل، و إن اكتفوا بجانب واحد يلزم أن يكون الجزء مغاير للكلّ و لم يقولوا به، إذ لا استحالة في وجود الجزء بدونه، و كذا يلزم المغايرة بين الذات و الصفة مع تصريحهم بعدم المغايرة بينهما بجوار وجود الذات بدون الصفة.
يراد في قول النبي صلى الله عليه و آله و سلم: العُلَماءُ وَرَثَهُ الأنبیاءِ (1)و قولنا: علم الولاية قد انتقل من المرتضى إلى الحسن علیهما السلام كيف؟ و لو كان مرادهم بالانتقال المعنى الحقيقي يلزم أن يكونوا معتقدين، لأنّ الله تعالى بعد انتقال العلم منه صار جاهلاً تعالى عنه علواً كبيراً.
و لم يقلّ أحد من النصارى بذلك و لا نسبه إليهم أحد من المسلمين؛ بل قد صرّح فخر الدّین الرازي في تفسير سورة الفاتحة بعدم اعتقادهم للانتقال حيث قال: إنّهم زعموا أنّ اقنوم الكلمة حالّة في ناسوت عيسى، و مع ذلك فهي صفة الله تعالى غير زائلة عنه. (2)انتهی.
و على تقدير أن يكون مرادهم بالانتقال المعنى الحقيقي، فالظاهر أن يكونوا قائلين بانتقال الصفة، كما قال جماعة من المسلمين بانتقال العرض ضرورة، أنّ القول بأنّ الحياة و العلم و الوجود من الذوات مستبعد جداً.
و لا يبعد أن يقال: إنّهم لمّا كانوا جاهلين بمسألة التوحيد أمكن أن يكونوا جاهلين أيضاً بعدم انتقال الصفات و الأعراض.
و أيضاً القول باستحالة انتقال الصفة قياساً إلى صفات الممكنات من قياس الغائب على الشاهد، و هو باطل عند الأشاعرة كما عرفت.
و أمّا الثاني: فدلالة كثير من ظواهر الآيات عليه، كقوله تعالى ردّاً على من أسند القبح إليه تعالى: وَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَ اللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ * قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ (3)و قال: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ وَ إِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ (4)و أمثال ذلك كثير.
و قال تعالى للإشعار بخالقية عباده لبعض الأفعال: تَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ (5)و مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ (6)، الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ،(7)إلى غير ذلك من الآيات.
1) أمالي الصدوق، ص 116، ح 116، ح 9 ؛ ثواب الأعمال، ص 131؛ روضة الواعظين، ص 9؛ الكافي، 9؛ الكافي، 1 / 32، ح 2 ؛ وسائل الشيعة، 27 / 78، ح 33247؛ مستدرك الوسائل، 17 / 299، ح 21400 عن الاختصاص، ص 4.
2) التفسير الكبير، 37/1، المسألة الثانية عشرة.
3) الأعراف: 28-29
4) النحل: 90
5) المؤمنون: 14
6) فصلت: 46؛ الجاثية: 15
7) العنكبوت: 7.
و صرف هذه ّالآيات عن ظاهرها بعد تسليم وجود الآيات الآخر المعارضة لها، إنّما يصحّ عند اعتضادها بالدليل العقلي.
و من البيّن أنّ إقامة الأشاعرة للدليل العقلي على إثبات زيادة الصفات ونفي أفعال العباد أصعب من خرط القتاد، كما لا يخفى من تتبع و أجاد.
و ما احتجّ بها العدلية على المذهب المنصور فهو في التطوّع و الظهور كالنور على شاهق الطور، حتّى أنّ فخر الدين الرازي مع تصلّبه في العصبية و تحامله على المعتزلة و الإمامية لمّا عجز، عجز الإماء الهندية عن إثبات مطلب الأشعرية بالأدّلة العقلية، حاول محاكمة رافعة لخجالته، حافظة لماء وجه من هو في حبالته، فقال في تفسيره الكبير: إنّ إثبات الإله يقتضي الجبر وإرسال الرسل يستدعي القدر. (1)انتهى.
و ربّما رام الأشعري مهرباً للتخلّص عن الجبر المحض و نسبة القبح إليه تعالى، فسلك طريق الكسب فلم ينته إلى ملجاً، فإنّه إن أسند إلى العباد شيئاً بطل أصله، و إلّا جاء الجبر فرجع من طريقه المعوج المشحون بالآفة، و لم يستفل (2)طائلاً سوى طول المسافة. (3)
و ما ذكره العلّامة الدواني في رسالته بما حاصله: أنّه يلزم الجبر على تقدير تأثير قدرة العبد أيضاً ضرورة أنّ قدرة العبد و إرادته مقدورتان مخلوقتان الله تعالى فقط اتّفاقاً. فمردود بأنّ الاتّفاق فيما ذكر مسلّم لكن لا يلزم من كون آلة فعل العبد من الله تعالى أن يكون فعله منه. و لو كان كذلك لكان تفرّق الاتّصال الحاصل من النّجار بواسطة المنشار فعل الحداد لا النجّار، و ذلك باطل بالضرورة. و غاية ما يتخيّل من ذلك، أي من كون القدرة و الإرادة من الله تعالى، هو الإيجاب. و أمّا الجبر فلا. و يدفع الإيجاب المتوهّم بأنّ كون آلة فعل العبد الّتي هی القدرة و الإرادة من الله مسلم، إلّا أنّ فعل العبد تابع لداعيه و إرادته فيكون باختياره.
لأنّا لا نريد بالاختيار إلّا هذا القدر، أي كون الفعل مسبوقاً بالقصد و الإرادة فلا يكون إيجاباً، لأنّ الإيجاب عبارة عن عدم تخلّف الفعل عن الفاعل بشرط أن لا يكون له قصد
1) التفسير الكبير، 2/ 52 المسألة الثالثة من تفسير قوله تعالى: خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ البقرة: 7
2) في «ن»: يستفد.
3) و الحاصل أن الكسب أيضاً فعل الله تعالى بناء على ما تقرّر عندهم من أنّه لا فاعل في الوجود إلّا الله، فيلزم الجبر المحض و المدح و الذم باعتبار المحلية باطل، إذ لا اختيار للعبد فيها فلا وجه للمدح أو الذم باعتبارها، كما لا وجه لذم الجماد باعتبار لون كدر فافهم. منه قدس سره.
وداع و إرادة إلى صدور الفعل كصدور الحرارة من النار و الرطوبة من الماء. و ليس فعل العبد كذلك، لأنّه تابع لقصده و داعيه، و بعد ظهور كون فعله تابعاً لداعيه أن سمۀوه إيجاباً لكون الآلة من الله تعالى، كان منازعة في التسمية فلا يجديهم نفعا.
و بوجه آخر نقول: إنّ كون الفعل واجباً بالغير لا ينافي كونه اختيارياً في نفسه و أن لا يكون كحركة الجماد، و هو المراد.
و الحاصل: إنّ الله تعالى خلق العبد مختاراً في أفعاله، لكن لمّا أراد أن يفعل باختياره فعل كذا، لم يمكنه أن لا يفعله. فالمآل بالآخرة و إن كان إلى نوع من الجبر إلّا أنّ الجبر بهذا المعنى غير منكر، و إنّما المنكر الجبر بمعنى أن لا يكون لقدرة العبد أثر في فعله بوجه ما.
و أمّا بمعنى أن يكون فعل العبد مستنداً إليه باعتبار ما له من القدرة والاختيار فيه بحكم البديهة و إلى الله تعالى باعتبار خلقه للعبد و إيجاده إيّاه مع ماله من القدرة و الإرادة، فهو الجبر المتوسط الّذي يقتضيه الرأي الصائب، و أخبر عنه مولانا الصادق علیه السلام بقوله: لَا جَبْرَ وَلَا تَفْوِیضَ، وَلکِنْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْنِ، (1)فتأمّل.
و لا يبعد أن يقال أيضاً: إنّ تعلّق القدرة و الإرادة إلى الفعل، أي جعلهما متعلّقاً به و صرفهما إليه من العبد لا من الله تعالى و نمنع أنّ تعلّق الإرادة منبعث من مجرّد تصوّر الملائم و اعتقاد النفع الذي يلقهما الله تعالى في قلب العبد، كما ذكره العلّامة الدواني في رسالته المشهورة المعمولة في خلق الأعمال.
و لم لا يجوز أن يكون منبعثاً عن ذلك مع أمر اعتباري محض، كان منشأه العبد الموجد للفعل، و ذلك الأمر الاعتباري أيضاً منشأه العبد أو غيره لأمر اعتباري آخر منشأه العبد أو غيره، و هلم جرّاً. و التساوي في الامور الاعتبارية ممّا لا يبال بارتكابه، فتدبّر.
و إذا كان الأمر على ما وصفناه، فلا محالة يجب حفظ ظواهر الآيات التي استدلّ بها العدلية لمعاضدتها بالأدلّة العقلية، و صرف الآيات الّتي تمسّك بها الأشعرية لمخالفتها أدلّة العدلية العقلية، كما تقرّر في الكتب الاصولية وصرّح به القاضي الارموي من الشافعية في بحث تنزيه الله تعالى عن الجهة و الجسمية حيث قال في لبابه: إنّ الظواهر النقلية، إذا
1) الكافي، 1 / 160، ح 13؛ عيون أخبار الرضاء علیه السلام، 2/ 114 ؛ التوحيد للصدوق، ص 206؛ روضة الواعظين، ص 38؛ عوالي اللئالي، 4/ 109، ح 165
عارضت الدلائل العقلية لم يمكن تصديقها و لا تكذيبها، فيتعيّن تصديق العقل و تفويض علم النقل إلى الله تعالى و الاشتغال بتأويل الظواهر. انتهى هذا.
و أمّا ما ذكره في العلاوة من أنّ تسمية المعتزلة بأهل التوحيد و العدل تسمية من قبل أنفسهم لا غير.
فالجواب عنه: إنّه لا مشاحّة في أصل وضع الأسماء لما قيل من أنّها تنزل من السماء، و إنّما تتأتى المناقشة في دعوى موافقتها لمسمّياتها في المعنى، فكما أنّ المتسمين بأهل السنّة من الأشعرية والماتريدية و سلفهم الحشوية (1)يناقشون في إطلاق اسم أهل العدل و التوحيد حقيقة على المعتزلة و الإمامية.
كذلك هؤلاء ينازعون مع المتسمّين بأهل السنّة في استحقاقهم للتسمية بأهل السنّة و الجماعة، بمعنى سنّة النبي صلی الله علیه و آله و جماعة صحابته المرضية؛ بل يقولون نحن أهل السنّة و الجماعة بالمعنى المذكور حقيقة، و أمّا المتسمّين بذلك فهم أهل السنّة و الجماعة بالمعنى الذي كان منظورهم في أصل وضعه، و هو كونهم من أهل سنّة معاوية و جماعة يزيد، كما صرح به من أهل السير من تريد.
و لا يزال كان هذا المعنى منظوراً لهم في أيام دولة الشجرة الملعونة الاموية، و لمّا انتهت النوبة إلى بني العباس من الدوحة الهاشمية، خافوا منهم و أولوا تسميتهم المذكورة بكونهم من أهل سنّة النبي صلی الله علیه و آله و جماعة الصحابة.
و لقد أشار المصنّف إلى ما ذكرناه في بعض أشعاره عند تفسير بعض الآيات النافية للرؤية، حيث قال:
لجماعة سمّوا هواهم سنّة *** و جماعة حمر لعمري موكفه
قد شبهوه بخلقه وتخوفوا *** شنع الورى فتستروا بالبلكفة (2)
1) الحشويّة أو الحشويّة طائفة من أصحاب الحديث تمسّكوا بالظواهر، لقّبوا بهذا اللقب لاحتمالهم كلّ حشو روي من الأحاديث المختلفة المتناقضة، أو لأنّهم قالوا بحشو الكلام مثل قولهم في الإمامة: خرج رسول الله صلی الله علیه و آله و لم يستخلف على دينه من يقوم مقامه، و جميع الحشوية يقولون بالجبر و التشبيه و توصيفه تعالى بالنفس و اليد و السمع و البصر، و قالوا: إنّ كل حديث يأتي به الثقة من العلماء، فهو حجّة أيّاً كانت الواسطة. التعريفات للجرجاني، ص 341؛ الحور العين، ص 204 ؛ معجم الفرق الإسلامية، ص 97.
2) البيتان للزمخشري ذكرهما في تفسيره الكشاف 1/ 350، في تفسير الآية 142 من سورة الأعراف.
و بالجملة لو فتح باب القول بأمثال ما ذكره المولى المذكور من أنّ التسمية بأهل العدل و التوحيد تسمية من قبل أنفسهم لا غير، و أنّهم لو ارتقوا إلى السماء فليس لهم إلّا المعتزلة من الأسماء، (1)فللعدلية أن يقولوا: إنّ تسمية من خالفنا بأهل السنّة و الجماعة تسمية من تلقاء أنفسهم، و إنّهم لو عظّوا الأرض بالنواجذ، فليس لهم إلّا اسم التسنّن بالمعنى الّذي لا يرضى به الماجد.
و أمّا تسميتنا بالمعتزلة فممّا لا نتحاشى عنه ؛ بل نفتخر به لإشعاره بمفارقة رئيسنا و مقدّمنا و اصل (2)عن اصول الحسن البصري (3)الحشوي المرائي الباطل، على طبق اعتزال إبراهيم علیه السلام عن قومه بقوله: وَأَعْتَزِلُكُمْ وَمَا تَدْعُونَ (4)
نعم لو كان مدلول ذلك الاسم اعتزالنا عن الحقّ و رفضنا للصدق لتوجّه العار و حقّ علينا الفرار، و أمّا ما ذكره هذا الفاضل من أنّ عدلهم يبطل توحيدهم لاستلزامه كثرة الخالقين، و توحيدهم يبطل عدلهم لاستلزام نفي الصفات نفى الأفعال، فمغلطة ظاهر الفساد، لا يذهب على من له أدنى مسكة من الفهم و السداد لظهور أنّ كثرة الخالق بالمعنى الّذي يكون مشكّكاً في أفراده مع ثبوت جوازها بما مرّ من قوله سبحانه: فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ، (5)إنّما ينافي التوحيد، لو كان مستلزماً لإثبات خالق سوى الله غیر محتاج في الوجود إليه تعالى.
أمّا إذا قلنا بأنّ الخالق على الإطلاق هو الله الواحد الأحد و وجود سائر الخالقين
1) قال في اللباب: و قوم من القدرية يلقّبون بالمعتزلة، زعموا أنّهم اعتزلوا فئتي الضلالة أهل السنّة و الجماعة، و الخوارج الّذين يستعرضون الناس قتلاً منه سلّمه الله.
2) هو أبو حذيفة واصل بن عطاء (80- 131 ه-) مؤسّس الاعتزال، المعروف بالغزّال، و كان ألثغاً قبيح اللثغة في الراء، و هو أوّل من أظهر المنزلة بين المنزلتين، له مصنفات، منها: أصناف المرجئة، المنزلة بين المنزلتين، معاني القرآن، السبيل إلى معرفة الحقّ، و غيرها. وفيات الأعيان، 8/6؛ فهرست النديم، ص 203، الفن الأوّل من المقالة الخامسة.
3) الحسن البصري، أبو سعيد (21 -110 ه-) تابعي، ولد في المدينة و أقام في البصرة و فيها توفّي، لقي بن عثمان بن عفان و عبد الله بن عباس، و كان فقيهاً مدرساً واعظاً محدّثاً، و عنه اعتزل واصل بن عطاء الّذي غدا رأس المعتزلة. المنجد ( قسم الأعلام)، ص 236
4) مریم: 48.
5) المؤمنون: 14.
و أقدارهم على تفاوت مراتبها (1)مستندة إليه تعالى، فلا منافاة. و كذا نفي الصفات إنّما يستلزم نفي الأفعال، إذا اريد بنفي الصفات و ما يقوم مقامها في ترتّب آثارها عليه.
و أمّا إذا اريد بذلك نفي زيادة الصفات و إثبات كونها متّحدة مع الذات في الحقيقة متغائرة بالاعتبار و المفهوم بمعنى حصول نتائج تلك الصفات و ثمراتها من الذات وحدها كما صرحوا به فلا ينافي التوحيد؛ بل يحقّقه كما لا يخفى، لأنّ الذات المقدّسة لما كانت في غاية الكمال و الاستغناء، لم يحتج في كشف الأشياء عليه إلى زيادة علم، و لا في إيجادها إلى قيام قدرة، و لا في تخصيصها بوقت دون وقت إلى انضمام إرادة، و هكذا الكلام في سائر الصفات.
و لعمري إنّ ما يلوح في كلامه من المغالطة إن كان عن اعتقاد منه فالرجل قليل البضاعة. و إن قصد بذل تغليط العوام و تسليط الأوهام، فكثير الوقاحة. عصمنا الله و إيّاكم عن أمثاله بالنبي و آله. (2)
ثمّ بعد ما حال الحول، وانتشر ما سنح لي من مراتب القول، وقع نظري في هذا المقام من تفسير فخر الدين الرازي المشكّك المتسمّي بالإمام، و ظهر من كلامه أنّه الّذي شجّع التفتازاني النسائي المقلّد المتحيّر فى آراء نفسه اللوامة، على إساءة الأدب بالنسبة إلى ذلك العلم العلّامة، فأرادت تكميل الكلام، و إرداف حال المأموم محال الإمام ليتضّح لدي الأفهام أنّ ما بصقوا به من الشتم والملام يعود إلى لحيتهما، و يقود إلى و هن نحلتهما.
فأقول: قال الرازي: قد (3)خاض صاحب الكشّاف هاهنا في التعصّب للاعتزال، و زعم أنّ الآية دالّة على أنّ الإسلام هو العدل و التوحيد، و كان ذلك المسكين بعيداً من معرفة هذه الأشياء، إلّا أنّه فضولي كثير الخوض فيما لا يعرف، و زعم أنّ (الآيات دالّة على أنّه) (4)من أجاز الرؤية (5)و ذهب إلى الجبر، لم يكن على دين الله الذي هو الإسلام.
و العجب أنّ أكابر المعتزلة و عظماءهم أفنوا أعمارهم في طلب الدليل على أنّه لو كان الله تعالى مرئياً لكان جسماً، و ما وجدوا فيه سوى الرجوع إلى الشاهد من غير جامع عقلي و قاطع.
و هذا المسكين الّذي ما شمّ رائحة العلم من أين وجد ذلك؟! و أمّا حديث الجبر فالخوض فيه لذلك (1)المسكين خوضُ فيما لا يعنيه، لأنّه لما اعترف بأنّ الله تعالى عالم بجميع الجزئيات واعترف بأنّ العبد لا يمكنه أن يقلب علم الله تعالى جهلها (2)فقد اعترف بهذا الخبر. (3)و من أين هو و الخوض في (4)هذه المباحث؟! (5)انتهى.
و أقول: فيه نظر، إذ على تقدير تسليم أنّ أكابر المعتزلة لم يجدوا دليلاً قاطعاً على امتناع الرؤية على الله تعالى، فقد وجد أكابر الإمامية على ذلك أدلّة قاطعة، كما ذكرنا بعضها سابقاً و بعضها مذكور في كتبهم الكلامية.
و حيث كان المعتزلة و الإمامية متوافقان في الأصول على زعم أهل السنّة، فليعتبر استدلال أحدهما على ذلك الأصل بمنزلة استدلال الآخر به ليزول تعجبه، لكن العجب من هذا الرجل المشكّك المغالط المتسمّي بالإمام، حيث اعترف عن تقرير مسألة الرؤية من كتابه الأربعين (6)أربع مرات بعجزه عن إتمام الدليل العقلي على جواز الرؤية، حتّى اضطرّ إلى ارتكاب عار الفرار عن مذهب شيخه الأشعري إلى مذهب الماتريدي كما نقلناه عنه سابقاً، ثم يجيء و يتعرّض هاهنا على أكابر المعتزلة، بأنّه على زعمه لم يجدوا على امتناع الرؤية دليلاً و لا مرشداً و سبيلاً. و لعلّه لم يسمع في الأمثال السائرة: «إنّ من كان بيته من الزجاجة لا يرجم الناس بالحجارة، و من كان ثوبه من الكاغذ لا يرش الناس بالماء».
و أمّا ما ذكره من إنكار الاستدلال بالشاهد على الغائب، فهو من قبيل الشعير يؤكل و يذم، كما تقدّم بيانه على وجه أتم.
و أما ما ذكره إنّ خوض صاحب الكشاف في حديث الجبر خوض بما لا يعنيه، فهو خوض بما لا يعنيه، لأنّ اعتراف ذلك العلّامة الحبر بعلم الله تعالى بالجزئيات لا يستلزم اعترافه بالجبر، كما توهّمه عن غاية جهله بحقيقة علمه تعالى. و ذلك لأنّ العلم تابع المعلوم حكاية عنه و مثال له غير مؤثر فيه، إذ لو أثر علم الله تعالى باختيار الكافر للكفر مثلاً في وقوع الكفر و كان سبباً له، كما زعمه هذا الإمام المشكّك و سائر أهل نحلته من الأشاعرة، لكان علمه بأنّه ينزل المطر في الربيع مثلاً باختياره مؤثراً في وقوع المطر موجباً له، فلا يبقى الله اختيار في وقوع المطر في الربيع مثلاً، و ذلك محال لم يقل به أحد من المسلمين، و لنعم ما قيل:
علم ازلی علت عصیان کردن *** نزد عقلا ز غایت جهل بود (1)
و البيت منسوب إلى الخواجه نصير الدين الطوسي، محمّد بن محمّد بن الحسن الحكيم الفليسوف (597- 672 ه-) صاحب التصانيف الكثيرة في العلوم العقلية و النقلية، و هو أشهر علماء القرن السابع و أشهر مؤلّفيه على الإطلاق، كما قال العالم الألماني بروكلمان. راجع موسوعة طبقات الفقهاء، 243/7، برقم 2589.
و أمّا ما ذكره آخراً تعريضاً للعلّامة الزمخشري بأنّه أين هو و الخوض في هذه المباحث إيهاماً منه أنّه أهل لذلك دونه، إنّما صدر عنه لاغتراره بقوم قد حفّوا من حوله، و ألقوا السمع إلى قوله، و صدّقوه في كلّ هذيان و هذر، و صوّبوه في كلّ ما يأتي و يذر، لملاحظة تقرّبه لسلطان تلك الأيام، و إيذائه للمحصّلين بالشتم و الملام، و إلّا فهو بعيد عن أهل التحقيق بمراحل، و لم يخرج عن غمرة التشكيك إلى ساحل، أورد على حكماء الإسلام و من خالفه من علماء الإسلام شبهاً واهية و شكوكاً مموهة.
لا يخفى على الأفاضل الكرام، و لا يروّج على النافذين من ذوي الأفهام، لم يحصل شيئاً من سرائر الحكماء المتألّهين، و لم ينل مكنون اصول علماء الدين، بل اشتغل طول عمره لانتحال أقاويل الناس و جمعها و تلفيفها و إيجازها مرة و بسطها أخرى، و التصرّف فيها
1) و معنى البيت هو: جعل علم الله الأزلي علة للعصيان عند العقلاء هو غاية الجهل.
بالعبارات و التعبيرات من ورقة إلى ورقة من مسودّة إلى أخرى، طلباً للجاه الوهمي و الترأس الخيالي، من غير أن يظفر من الحكمة بطائل، أو يرجع في البحث إلى حاصل، بل لم يذق طعم العلوم، و لم يشمّ من المعاني إلّا ما هو مدحور ملوم.
و من لم يصوّبني في هذا الكلام و العتاب و الملام فليطالع صحيفة أحوال هذا الإمام من تاريخ الحكماء (1)للمحقّق الشهرزوري (2)و السلام.
1) نزهة الأرواح و روضة الأفراح في تاريخ الحكماء و الفلاسفة، 144/2، برقم 80
2) هو شمس الدين محمّد بن محمود الشهرزوري الإشراقي الحكيم، كان حيّاً سنة 687 ه، من تصانيفه: الرموز و الأمثال اللاهوتية الشجرة الإلهية، نزهة الأرواح و روضة الأفراح في تاريخ الحكماء، التنقيحات شرح التلويحات في الحكمة، هدية العارفين لإسماعيل باشا البغدادي، 2/ 136 ؛ الذريعة، 24 / 112، برقم 583؛ معجم المؤلفين، 320/11 .