ghaemiyeh.com
سرشناسه: شیر سلیمیان، علی اکبر، 1327- گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور: خاطرات خوبان: هزار خاطره خواندنی از مراجع علما و مشاهیر وعاظ دارالعباده یزد / به اهتمام: علی اکبر شیر سلیمیان
مشخّصات نشر: یزد آرتاکاوا، 1396
مشخّصات ظاهری: 2 ج (ج 1: 518 ص - ج. 2: 500 ص).
شابک: دوره: 4-667793-600-978 ، ج 2 : 888-985-6677-600-978
وضعیت فهرست نویسی فیپا
یادداشت: ج 2 (چاپ اوّل: 1396) (فیپا).
موضوع: مجتهدان و علما -- ایران -- یزد
موضوع: Yazd -Ulama- Iran
رده بندی دیویی: 297/996
رده بندی کنگره: B153/1/92 1396
شماره کتابشناسی ملی: 4864891
خاطرات خوبان (2)
هزار خاطره خواندنی از مراجع علما و مشاهیر وعاظ دارالعباده یزد
به اهتمام: علی اکبر شیر سلیمیان
خوشنویس: استاد محمود شیرسلیمیان
خوشنویس روی جلد: استاد محمود رهبران
واژهچین، ویراستار و صفحه آرا: بتول خاتم زاده
طرّاح: سجّاد مفیدی فر
ناشر: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد با همکاری انتشارات آرتاکاوا
نوبت چاپ: اول - تابستان 1396
چاپ و صحافی: قم / زيتون
شمارگان: 1500 نسخه
قیمت (ج 2): 29,000 تومان
شابک ج 2: 978-600-6677-95-8
شابک دوره: 978-600-6677- 94-1
خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
ویراستار کتاب: خانم شهناز محققیان
خاطرات خوبان 2
هزار خاطر خواندنی از
مراجع علما و مشاهیر وعاظ دارالعباده یزد
علی اکبر شیر سلیمیان
تابستان 1396
روان پاک مادر و مربّی و معلّم اوّلم، که نمونه برجسته و ممتازی از پاک دلی و پاک دامنی بود و عشق و علاقه به قرآن و اهل بیت علیهم السلام، سرمایه گران زندگی اش.
همان که من و برادران و خواهرانم عموماً و دو برادر شهیدم «احمد» و «علی اصغر» خصوصاً، مدیون محبّت و مراقبت و دعاهای خیر او هستیم. از دیروز زندگی تا امروز و تا قیامت.
روانش شاد و روح بلندش با صاحب نامش حضرت زهرای مرضیه علیها السلام محشور باد؛ ان شاء الله.
مؤلّف
پیشگفتار...19
مقدّمه...23
عَرض غَرَضِ...27
فقیه فرهیخته: آیت الله میرزا محمّد سر یزدی (قدّس سرّه)...31
حمایت از یک عالم در بند...34
حلم و بردباری در بحث...35
ملایمت و نرم خویی...36
از خود گذشتگی...37
دفاع جانانه...38
عالم اجتماعی...39
اثبات ماه شوّال...39
رسیدگی به مستمند غیر مسلمان...40
آبروداری...41
برخورد قاطع...41
عزت نفس...42
ساده زیستی...43
بهشت برزخی...43
مداومت به اذان صبح...44
مرحمت آیت الله بروجردی...45
حمایت از نامزد اصلح
کدخدا منشی عالمانه...46
با حاج شیخ غلامرضا يزدى...47
اهتمام در کفن و دفن یک مسلمان...48
صراحت لهجه...48
عالم خائف...49
نماز آیات...49
به فکر نیاز دیگران...50
وسوسه شيطان...50
اذان اسلامی...51
اقامت آیت الله صدوقی...52
رفتار کریمانه...52
اوج ایثار...53
پرواداری...54
یک عمر قناعت و پرهیز کاری...55
سوگ سریزدی...56
فقیه فیّاض: آیت الله شیخ غلامرضا يزدى (قدّس سرّه)...57
روح بی علم مرده است...60
زیّ طلبگی...60
پرخاش به شیطان...61
شناخت ترفند شیطان...62
چگونگی سفر آخرت...62
بردباری در فقدان فرزند...63
احترام به سادات...63
خبر از غیب...64
دلسوزی برای دوست بيمار...64
هدیه به سیّد هم حجره...65
حرمت داری ماه رمضان...65
منع از ریش تراشی...66
خانه ای در بهشت...66
خلاص کردن سيّد طلبه از دست مأموران دولتی...67
انگشتر ارزشمند...69
توجّه به احتیاج یهودیان شهر...70
جلوگیری از تخریب آب انبار...71
ادای دین سیّد بی بضاعت...71
تضرّع به درگاه خدا...72
احساس تکلیف...73
حرکت به امید خدا....74
نذر حضرت عبّاس علیه السلام...74
استمداد از امام علی علیه السلام...75
واگذاری مرکب...75
رسید وجه...76
امامت جماعت...76
تقيّد به پوشیدن لباس روحانیت...77
عنایت به سادات...78
بی اعتنایی به دنیا...78
توسّل به حضرت زهرا علیها السلام...79
هجرت حامی دین...81
روحانی روشن ضمیر: حجّت الاسلام والمسلمين سيّدابوالقاسم حيدري (قدّس سرّه)...83
تخليه روح...86
طلب شفا برای زن بیمار...87
دستخطّ عبور...88
معاف از خدمت سربازی...88
مرحمت به یهودی...89
رفيق راه...89
پذیرایی از زوار امام رضا علیه السلام...91
در بقعه پیر چراغ...92
دست با برکت...93
بهبودی بیمار...94
بخشودگی از خدمت...94
علاج عارضة جنون...96
پاداش مزاحمت...97
تمکین در برابر اراده الهى...98
زائر واقعى كربلا...98
زندگی دوباره...100
تمارض برای رضای خدا...100
مجلس عقد...101
اوج ایثار...102
حفظ آبروی برادر مسلمان...102
مستمعین نامرئی...103
فتح باب...104
خبر از آینده...104
جزای مأمور شهربانی...105
درمان سردرد...106
نبات متبرّک...106
خیار سبز تازه در زمستان...107
مرحمت به مأموران دولتي . 108
تلاوت قرآن در خواب...109
خدمت به مردم...110
حزن حیدری...112
رهرو راستین: حجت الاسلام والمسلمين سيّد محمّدرضا میبدی (امامیان) (قدّس سرّه)...113
متولّى متعهد...116
تعبیر رویایی راستین...117
قوت لايموت...117
انگشتری ارزشمند...118
خدمت برای رضای خدا...119
همّت و حميّت...119
عزل و اخراج رضاخان...120
حفظ اموال طفل يتيم...121
تعبیر خواب درست و صحیح...122
روضه خوانی در نیمه شب...122
مجلس ختم آیت الله حایری...123
جایگاه برزخی پدر...124
کم خوردن و کم گفتن...125
طلب شفا از امیرالمؤمنين علیه السلام...125
تعبیر شگفت انگیز...126
كم فرصتی مردم دنیا...127
توان و تجربه کاری...127
در خانه يهودي...128
تولیت آب وقف آباد...129
مکر در کار خدا...130
حفظ آبروی استاد...130
نگاه مدبّرانه...131
عزّت و آبروداری...131
حفظ موقوفة مسجد جامع...132
نان و نان برنج...133
بی توجّهی به مال دنیا...134
امتحان سوزندگی آتش...134
پیک امین...135
سه روز قبل از فوت...136
ارتحال آقا...137
هجرت میبدی...138
فرساد فرزانه: آیت الله شیخ محمود فرساد اردکانی (قدّس سرّه)...139
1.ياد استاد...142
مددخواهی از امیرالمؤمنين علیه السلام...143
دقت و توجّه در معامله...143
عمامه گذاری مجدّد...144
در آن شب تاریک...145
در فراق خدا...145
روزه داری مرجع تقلید...146
استادی حوزه...146
شگفتی های دیداری و شنیداری...147
ابر بی باران...148
آب انبار عبدالحسینی...148
مروّت و مردانگی...149
این درس و تدریس...150
گره گشایی...151
قدر استاد...152
رعایت حال مادر...152
مدارا با سیّد مقروض...153
قبول دفتر طلاق...154
كل شيء هالك...154
میان دکتر و دوا...155
در مهمانی استاد...155
بزرگداشت برخوردار...156
انتقاد از انجمن شهر یزد...157
استاد عاقبت اندیش...158
مروّت و مدارایی...159
احضار روح پدر...160
عنایت استاد...160
محکم کاری...161
آهنگ سفر آخرت...162
فرقت فرساد...165
واعظ واثق: حجّت الاسلام والمسلمين سيّد محمّد دعائى (قدس سره)...167
ملاقات حضرت رسول صلی الله علیه و آله در خواب...170
حبّه قند مفقود...172
حواله ای از کلکته هند...172
خبر از سلامتی پدر...174
وعده آزادی از حصر...174
توصیه به مطالعه در تعطیلات...176
توصیه به فرزندان بر پرهیز از دخانیات...177
در سرداب حرم حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام... 178
تلافی حرکت ناپسند...180
با چشمی دیگر...182
توفیق نافله شب...184
دستمالی هدیه حضرت سيّد الشّهدا علیه السلام... 185
قافله ای قابل در کربلا...186
حواله ای برای سفر...189
لقمه مشکوک...190
توصیه به تبلیغ معارف...191
حساب دقيق...192
توفیق یادگیری قرآن در آخر عمر...192
خستگی در عبادت...193
مرحمت مولا...194
فقرات روی کفن...196
مجاهد بافقی...197
مجلس روضه ای به ظاهر خلوت ...198
عاقبت به خیری...198
صحّت جهت قبله...201
استشفا از حضرت عبدالعظیم...201
بر سر تربت پدر...202
عرض ادب به پیشگاه حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام...203
دوستان دیرین...203
یاد پدر در حرم اباعبدالله الحسين علیه السلام...204
درگذشت دعایی...206
عبد صالح حجت الاسلام شیخ حسن کرباسی (قدّس سرّه)...207
در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله...210
در روز برفی...211
سرکشی به سیّد مستحق...211
مداومت بر زیارت عاشورا...212
باران رحمت...212
حاصل دنیا مداری...213
تأثیر کلام...214
بدون لایی...215
مسلمانی نمونه...215
خالی از کبر و ریا...216
امامت و عدالت...216
عشق واقعی به امام حسین علیه السلام....217
کمک برای ادای تکلیف...217
سرانجامی سوء...218
پایبندی به ادای تکليف...219
بی اعتنایی به بنده خدا ...219
به هوایی دیگر...220
کسب و کار مسلمانی...221
صورت های واقعی...221
فضیلت صله رحم...222
مرحمتی از جانب خدا...222
از سر درد و دردمندی...223
در محراب مسجد جامع...224
ذكر ياربّ العالمين...224
چشم بصیرت...226
در مهمانی حضرت دوست...227
درویش بی خبر...230
با چشمی دیگر...231
برائت از ذمّه...231
سلامی از دل و جان...232
حَسَن خُلق...233
محقّق مدقّق: آیت الله العظمی سیّد محمّد محقّق داماد (قدّس سرّه)...235
ایثار استاد...238
در عالم رؤیا...239
نهی از نمّامی...239
شوق تحصیل...240
در مدینه طیّبه...240
با آیت الله خویی...241
ازدواج آسان...241
گریه به غربت امام معصوم...242
در سوگ استاد...243
در عالم رؤیا...243
مزاحمت حکومت پهلوی...244
قُبح عقاب بلا بيان...244
جلسه درس نخبگان...245
بحث اعلمیّت...246
آیت عظمای حقیقی...247
دلواپسی برای حوزه...247
سفرهای خوب تبلیغی...248
پرواپیشگی...248
اولویت برای درس و تحصیل...249
آینده نگری...249
موعظه ای جالب...250
احاطه علمی...251
استاد نوجوان...251
استشفا از حضرت معصومه علیها السلام...252
تنبیه اولیاء الله...253
احترام برادر بزرگ تر...254
نهی از بدآموزی...254
تذكّر عالمانه...255
اندوه ارتحال...256
بغض و كينه طاغوتیان...257
محقّق متّقى...258
عالم ربّانی: آیت الله شیخ احمد علومی یزدی (قدّس سرّه)...261
تصمیم سرنوشت ساز...264
تأیید رتبۀ علمی...265
اقامه جماعت...266
حجّت الاسلام...267
احياء حوزه علميّة يزد...268
بی هوایی...268
طلبه پروری...269
دیدی دقیق...269
خاصیت آیت الکرسی...270
سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف...271
اوج ايثار...271
عنایت به طلّاب مستعد....272
دقّت و ریزبینی...273
برخورد قاطع...273
درد دین داری...274
تدبير عالمانه....275
پاداش پسندیده...276
احمد و محمود...277
برقراری مجدّد شهريه طلّاب....278
آینده نگری...279
دوراندیشی و دردمندی...280
پرهیز از خودنمایی...281
تقسیم عادلانه...281
استشفاء...282
اکرام و ایثار...283
در جایگاه یک پدر دلسوز...283
بی توجّهی به دنیا...284
مناعت طبع...285
پندهای پسندیده...286
وداعی جانکاه...287
علومی به جنّت شدی رهسپار...288
فکور فروتن: آیت الله شیخ محمّد فکور یزدی (قدّس سرّه)...289
به دور از راحتی و راحت طلبی...292
دنیا گریزی...292
پرهیز از شهرت طلبی...293
احساس مسئولیّت شرعی...293
توصیه به قرائت سورة و العصر...294
اشاره به نیت در استخاره...295
سفر به عتبات عراق در تابستان...296
رسیدن به مقصود...297
نیل به شهادت...298
اوج تواضع...298
رعایت احترام سادات...299
از خودگذشتگی...300
عزّت نفس و افتادگی...300
حرمت داری...301
شکر و شکیبایی...302
تارک هوای نفس...303
رفتار کریمانه...303
فضیلت زیارت اباعبدالله علیه السلام در عالم برزخ...304
عنایت امیرالمؤمنین علیه السلام...304
رعایت حال مردم...306
نقش های عالمانه و عابدانه...306
حفظ حجاب...307
دقت در توزیع وجوهات...307
خدمت به سادات...308
مهمان نوازی...308
استخاره حقیقی...309
مشورت با قرآن...310
استخاره بی جا...310
مقام سلمان منّا...311
حرمت داری ظهر عاشورا...312
فوت فكور...314
اسوه استواری: حجت الاسلام حاج سيّد على محمّد وزيرى (قدّس سرّه)...315
عقوبت افتراء...318
حفظ میراث اسلامی...318
رؤیایی راستین...319
پوزش خواهی...320
مجلس به یادماندنی...322
همّت در بازسازی حوزه...322
در محضر مرجع...324
همّت در جمع آوری کتاب...325
در فقدان دوست...326
پیش داوری ناروا...327
امر ازدواج...327
تأسیس مدارس تعلیمات اسلامی...330
مرحمت مشفقانه...330
همت در حفظ نسخ خطّی...332
روضه و روضه خوانی...333
گره گشایی...334
حجّت برای پزشکان در روز قیامت...335
ترحّم به حیوان بارکش...336
نام نامی وزیری...336
عنایت امام علی بن موسی الرّضا علیه السلام...337
پوزش پذیری...338
عيدي روز عيد...339
در اوج ناامیدی...340
توفان در مجلس عزاداری...341
توسّل به تربت مرحوم وزیری ...342
روح بلند و کارساز وزیری...342
سفينة النّجاة...343
از نظر و نگاه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله...344
اعتقاد زن یهودی...345
حتّى بعد از وفات...345
طایر قدسی...347
شهید محراب: آیت الله شهید شیخ محمّد صدوقی (قدّس سرّه)...349
نگران آینده...352
حافظه قوی...353
آینده گری...353
پشت و پناه عموم...354
دقّت در تقسیم شهریه...356
با مردم و مردم داری...365
تدبیر و دوراندیشی...357
اختفای رهبر فداییان اسلام...358
بی اعتنایی به پهلوی اوّل...358
موضع گیری قاطع در برابر سرهنگ مغرور...359
ضایعه درگذشت حاج شیخ...360
دقّت و توجّه...361
شجاعت و شهامت...362
حمایت از مردم بی پشت و پناه...362
رعایت حقوق مردم...363
توسّل برای ترک سیگار...364
گره گشایی از مجرای حلال...364
تصمیم قاطعانه...366
ضعیف نوازی...367
در راه سفر به پاریس...368
مهمان و مهمان نوازی...369
بزرگداشت مردمی...370
گره گشایی...371
ختم آقامصطفی خمینی...372
عاشورایی در عاشورا...373
تمجید از مدیریّت آیت الله صدوقی...374
خبر شهادت آیت الله دستغيب...375
پس از شهادت...376
شهادت شهید سیّد محمّد باقر حکیم...377
رؤیایی حقیقی...377
شهید محراب...379
روحانی روشنفکر: آیت الله سیّد روح الله خاتمی (قدّس سرّه)...381
سفارش ساده زیستی...384
شناخت رُمان...384
صبر و استقامت...385
بی آزار...386
پوزش خواهی...386
تعهّد در اموال شرعی...387
مهر مادری...387
رعایت حقوق مردم...388
نسیم جدایی...388
تواضع و فروتنی...389
حرمت داری...390
پرهیز از تندروی...390
حضور ذهن...391
کتاب و کتابخوانی...392
تقواى عملى...392
محبّت و مدارا...393
اشک و عزاداری...394
مدیریّت و مدارا...394
محبّت و مدیریّت...395
فعالیت با کهولت سن...396
خاتمی خدوم...397
دردمندی دلسوز...397
مهر پدری...398
اندرزگوی اندرز پذیر...399
استاد به یادماندنی...400
روحانی زمان و زمانه...400
فارغ از هوی...401
تدبیر امور...402
محبت و مهربانی تا کجا!...403
اندوه ارتحال...403
نقش غم...405
تقى زكيّ: حجّت الاسلام شیخ علی اکبر سعيدی (قدّس سرّه)...407
از برکت نماز حضرت رسول صلی الله علیه و آله...410
عرض حال به امام هشتم
علیه السلام...411
جمله ای سرنوشت ساز...437
از در بسته...412
انصاف و عدالت...413
عقوبت رباخواری...413
رؤیایی مبارک...414
دقت و دینداری...414
الهامی از غیب...415
استخاره بد...416
قوری پر از چای...417
نماز یکشنبههای ماه ذیقعده...417
حضور بر سر خاک مردگان...418
عمل به وظیفه...418
اهمیّت نماز و احترام به سادات...419
دستی بابرکت...419
احترام به سادات...420
عادت به کشیدن سیگار...421
توفیق روزهداری...422
توکّل و توسل در همه حال...422
عنایتی مسرّتبخش...423
مصلحت خدا...423
دعای مستجاب...424
دعای عاجل...426
در آرزوی فرزند...427
در عالم برزخ...426
سختی حساب...428
احساس تکلیف...428
پس از عمری پارسایی...429
رؤیای شگفتانگیز...430
سعیدی به فردوس...432
فقیه فهیم: آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی (قدّس سرّه)...433
توصیه به بهبودی عالم متّقی...436
اهمّیّت به توکّل در امور...436
جمله ای سرنوشت ساز...437
پیام شهید سیّدحسن مدرّس...437
نصیحتی ناصحانه...438
احاطه علمی...438
بی هوایی...439
تجلیل از استاد...440
تسلّط به زبان عبری...440
عدم قبول مهاجرت به قم...441
اکرام عالم...441
جناب درویش و مریدان...442
تذکّر به موقع، اما بی فایده ... 443
عمل به توصیه یک عالم دینی....443
دقّت در امور...445
اصلاح ذات البين...445
ارزش و اهمّیّت عالم عامل...446
محلّ هلال...446
امر به معروف عالمانه...447
در اهمّیّت صله رحم...448
پرهیز از آموختن علم به صورت ناقص...449
آرزوی دیدار حضرت بقية الله...449
در سفر پربرکت حج...450
در مقام شکر...451
تواضع علمی...451
مقام زهد...452
احتیاط در مصرف وجوهات ...454
یک ماه عمر دیگر...455
آخرین شب...456
مأموریّتی ضروری...457
عروج علّامه...458
روحانی راستین: حجّت الاسلام والمسلمین سیّد جواد حیدری (قدّس سرّه)...459
در کنار پیرزنی تنها در دامنه کوه...462
خاری از ملک وقف...464
بی اعتنایی به دنیا و مافيها...465
در محضر مرجع تقلید شیعیان جهان.... 466
کشف و کرامت...468
سفری به مشهد در معیت حضرت حاج شیخ...469
چاره سازی در شبی سرد...470
درخواست اذن مطلق...471
با چشمی دیگر...473
یک عمر شرمندگی برای حرف بی جا...473
به زبان بی زبانی...474
زیارتی به نیابت...475
عتیقه ای عبرت انگیز...476
مأموریّتی مبارک...477
اعتقاد زن زرتشتی...478
جبران بی توجهی در نوجوانی...479
خبر دادن از جنسیت خانم حامله...480
خبر از حال مؤمن غافل...481
امداد به سید زوار امام رضا علیه السلام...482
حركتي خارق العاده...483
الگوی عملی...485
داماد سیّد...486
آثار سوء قهر و قطع رحم...487
ترحم به مورچه...488
تأثیر کلام...488
عذر تقصير...489
پرهیز از لقمه شبهه ناک...490
دقّت در امر معامله...491
مرحمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف...493
دو رکعت نماز در حرم حضرت سيّد الشّهدا علیه السلام...494
هجرت حیدری...495
فهرست منابع...497
تذکّر
ترتیب ارای علما و وعاظ کتاب، بر اساس تاریخ در گذشت هر یک تنظیم شده است.
بسم الله الرّحمن الرّحيم
یکی از نظریّه هایی که امروزه در حوزه علوم اجتماعی و انسانی مورد وفاق همگان است، تأثیر پذیری انسان ها از محیط اجتماعی و محیط طبیعی در شکل گیری شخصیّت و نحوۀ نگرش آن هاست. هر چند عامل وراثت و ژنتیک و عوامل روانی در علوم زیستی و روان شناسی در نوع رفتار و منش انسان ها دخیل و سهیم هستند، امّا به همان نسبت و یا بیش از آن، عوامل اجتماعی و شرایط اقلیمی مهم و تعیین کننده است که در این رابطه تئوری های مختلفی از سوی مکاتب اجتماعی و فرهنگی و صاحب نظران آن مطرح شده است که قصد ورود به این حوزه را .نداریم با این توضیح مقدماتی چنان چه نگاهی به شرایط محیطی یزد داشته باشیم در می یابیم که یزد با موقعیت طبیعی و آب و هوا و اقلیم خشک و واقع شدن در مرکز جغرافیایی ایران، همواره در ساختن انسان هایی سخت کوش و با پشتکار مؤثر بوده است و از سویی با توجه به این که این استان کمتر دستخوش تحولات عمیق اجتماعی و حملات کشورهای خارجی بوده به عنوان یک کانون فرهنگی مؤثر در قلب ایران انسان ساز بوده است و در طول تاریخ انسان های بزرگی را پرورش داده که ستارگان درخشان این سرزمین هستند.
توكّل، اتکا و اعتقاد راستین به خداوند یکتا و پیروی از سیره ائمّه معصومین علیهم السلام و بستر اجتماعی و محیطی که از آن یاد شد انسان هایی را ساخته که
سرگذشت و زندگی هر یک از آن ها برگی از تاریخ و کتاب زندگی برای نسل امروز است.
واقعیّت این است که هر چند ما در عصر حاضر هم شاهد ظهور و بروز استعدادهای درخشان و ارزش های انسانی و اجتماعی هستیم اما وقتی از یزد می گوییم و به آن افتخار می کنیم به ناچار باید به تاریخ و گذشته یزد برگردیم و از فضیلت ها و ارزش های انسانی و اجتماعی میان مردم یاد کنیم که با تغییرات اجتماعی زمانه کمرنگ شده و یا به فراموشی گراییده است که حاکم بودن این ارزش ها در میان مردم حاصل حیات انسان های بزرگی بوده است که نفس گرم و حضور پرخیر و برکت آنان به عنوان الگو شاخص و معیار عمل دیگران بوده است و یکایک آن ها در جامعه نقش آفرین بوده اند سیر در زندگی این بزرگان و نشر خاطرات آنان در جامعه می تواند پیوند گسسته نسل امروز با گذشته و تاریخ را برقرار سازد و تجربیات تاریخی که بخش مهمی از علم محسوب می شود را برای جامعه امروز به ارمغان بیاورد.
کتاب «خاطرات خوبان» که مستند به ذکر خاطرات تعدادی از اندیشمندان و عالمان فرزانه از بزرگان گذشته یزد می باشد و حاصل تلاش های خالصانه و ارزشمند فرهیخته ارجمند و پژوهشگر سخت کوش دیارمان استاد علی اکبر شیر سلیمیان است می تواند علاوه بر تدوین بخشی از تاریخ ،یزد به آموزه های حکیمانه از زندگی انسان های بزرگی که جز رضایت خداوند و خدمت به مردم و خلق خدا چیزی را نمی دیدند پرداخته است و هدیه ای برای جویندگان حق و حقیقت و دنیای متفاوت امروز باشد و سبک زندگی و فرهنگ حاکم بر روابط اجتماعی چند نسل گذشته ما را به نسل امروز منتقل نماید. امید است این اطلاعات و پندها و حکمت های آموزنده و خاطرات بزرگان و گذشتگان ما نقطه شروعی برای پژوهش های بعدی و دستمایه هنرمندان و ادیبان کشور به منظور خلق آثار هنری جدید مانند تولید فیلم های داستانی، نمایش، داستان، قصه و سایر تولیدات فرهنگی و هنری باشد.
در پایان لازم می دانم از تمامی کسانی که در خلق این اثر ارزشمند تلاش نموده اند به سهم خود سپاسگزاری نمایم مجدداً از مؤلف کتاب معلم عزیزم جناب آقای شیر سلیمیان که در سال تحصیلی 52-51 افتخار شاگردی ایشان را داشته ام و از خانواده معظم دو شهید والامقام ،هستند قدردانی نمایم امید است تألیفات این پژوهشگر ارجمند که همواره آموزنده و فرهنگ ساز بوده است، روزبه روز فزونی یابد، ان شاء الله.
همچنین از سایر اندیشمندان و فرهیختگان و اساتیدی که ایشان را در این راه یاری نموده اند مخصوصاً حجج اسلام والمسلمین آقایان حاج شیخ محمد حسن معزّ الدّينى، حاج سیداحمد دعائى و حاج سیدجلیل صدر طباطبایی سپاسگزاری نمایم و به روان آیت الله حاج سیدجواد حیدری (رضوان الله عليه) درود بفرستم. نیز از زحمات سایر کسانی که در زمینه آماده سازی کتاب و امور فنی آن زحمت کشیده اند، مخصوصاً سرکار خانم بتول خاتم زاده و ناشر محترم آقای اسماعیل ثقفی، تشکر می نمایم.
علی غیاثی ندوشن
مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی
و دبیر انجمن آثار و مفاخر فرهنگی استان یزد
باسمه تعالی
غایت بعثت انبياء، تعلیم کتاب و حکمت است تا: با کتاب، بر دانش و معرفت امّت بیفزایند و با حکمت، زندگی و معیشت آنان را استوار سازند و مصطفای حق صلی الله علیه و آله، مَجلای اتمّ کتاب و حکمت و اسوه حسنه و الگوی منحصر به فرد برای دستیابی به این مهم است.
حکمت را آغازی است و انجامی: اولش ترک لذات است و آخرش زشت داشتن فانیات. قال على علیه السلام: أوَّلُ الْحَكْمَةِ تَرْكُ اللَّذَّاتِ وآخِرُهَا مَقْتُ الفَانِيَاتِ (1)و نیز حکمت را رأسی است و آن خوف از خداست رَأْسُ الْحِكْمَة مَخَافَة الله (2). کس در این اول و آخر کوشاتر، به ساحت پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک تر و برای پیشوایی و هدایت خلق سزاوارتر است. از سلسله انبیاء خدا و ائمه هدی که بگذریم عالمان دین و دانشمندان اندیشناک که در مقام وراثت انبیاء ایستاده اند، پیشتازان این مهم اند.
جان مایۀ عالم دین و نشانه راستین بودن او «خشیت» است إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءِ و ثمرۀ دیگر خوف از خدا، نفوذ کلام و حکومت بر قلوب انام، تأثیر پذیری عام از این خشیت و خشوع در پیشگاه حق به او هیبتی در چشم خلق می بخشد. قال الصادق : مَنْ خَافَ اللَّهَ خَافَ مِنْهُ كُلُّ شَيْءٍ.
هر که ترسید از حقّ و تقوی گزید *** ترسد از وی جنّ و انس و هر که دید
عالمانی این چنین هر کجا باشند آن جا محل حضور دین خداست و جایگاهی است که قداست آیین محفوظ می ماند و کسی را جرئت شکستن حریم حق نیست.
با حضور این گونه دانایان خدا ترس، همگان حساب خواهند برد و خواهند دانست که وجود عالم خائف، یعنی: کسی که حضور خدا را در دل و جان آدمیان بزرگ می کند و آمر به معروف و ناهی از منکر است.
قوام دین حق و دنیای خلق به این مرزبانان حریم فرهنگ و معرفت است قال علىٌّ علیه السلام لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَنْصَارِیِّ : یَا جَابِرُ، قِوَامُ آلدِّینِ وَآلدُّنْیَا بِأَرْبَعَةٍ: عَالِمٌ مُسْتَعْمِلٌ عِلْمَهُ وَ جَاهِلٌ لاَ یَسْتَنْکِفُ أَنْ یَتَعَلَّمَ وَ جَوَادٌ لاَ یَبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ وَ فَقِیرٌ لاَ یَبِیعُ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ. (1)و شهادتشان قرین شهادت خدا و فرشتگان: شَهِدَ اللهُ أنَّهُ لا إلَهَ إلاّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوُلُو الْعِلْمِ (2)و رفعت درجۀ آنان، وعده كتاب خدا يَرْفَع اللهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا العلمَ دَرَجَات (3).
قرآن یکی از منابع شناخت را تاریخ می داند و قطعاً بخشی از تاریخ با نقش آفرینی عالمان دین ورق خورده است پس طالبان معرفت و جویندگان حکمت باید این بخش تاریخ را بخوانند تا بدانند و به این باور برسند که عالمان عامل با اخلاص و دین باوری هر چه تمام تر مردم را به شاهراه هدایت رهنمون شده اند و مکتوبات تاریخی ای که سرگذشت دانش پژوهان و طالبان علم و دانش را حکایت کنند، تجربه ای موفق را که گران به دست آمده رایگان در اختیارشان قرار می دهند.
ديار ما - یزد - از دیرباز، مهد عالمان بزرگ و مربیان سترگ بوده و طبیعت خشن کویر، انسان هایی خرم دل و نرم خو را در خود پرورانده که هر یک در گوشه و کنار این سامان، با معیشتی ساده و حیاتی بی تکلف خلق خدا را به راه خدا فرا می خوانده اند. محراب و منبر و مَدرَس این شهر، در اختیار نیک مردانی
بوده که نجابت یزدی ها و اعتماد غیر یزدی ها و نام نیکی که از اهالی دارالعباده در اذهان ملت ایران نقش بسته وامدار تلاش خستگی ناپذیر این سنگر داران مرزهای اعتقادی است که فرمانبران خدا و نگهبانان خلق بوده اند.
فرمان بر خدا و نگهبان خلق باش *** این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری
كتاب حاضر که روایت گر زندگی و فرزانگی جمعی از عالمان ربّانی دیار قنات و قنوت و قناعت است و سلوک ایمانی دانشمندان خداترس دارالعباده را ترسیم می کند با خامه پرمایه فرهیخته ارجمند و فرهنگی ارزشمند اخوالشّهیدین جناب آقای علی اکبر شیر سلیمیان (حفظه الله) به رشته تحریر درآمده و به حلّیه طبع آراسته گشته است.
از ویژگی های عمده این اثر گران بها این است که آن قسمت از زندگی میدان داران فرهنگ و تربیت را برجسته می کند که تأثیر مستقیم بر روش و منش خوانندگان دارد و آنان را در جذبهٔ معنوی خود قرار می دهد.
امید آن که قاطبه ملت شریف ایران - خاصه مردم دوست داشتنی این دیار- فرصت را غنیمت شمارند و به مطالعه این مجموعه گران سنگ بنشینند تا با تکیه بر پیشینه درخشان و اتکال به ذات حق و امید به آینده نسل حاضر - خاصه جوانان - را با آموزه های ناب مکتبی آشنا سازند و در این وانفسایی که معاندان دین به تاراج سرمایه های علمی و معنوی مسلمین کمر بسته اند، توان دفاع از مكتب اسلام و اهل بیت را در دل دلدادگان به آنان، بالا برند.
آرزومندم این اثر در رسیدن به آن مهم مفید واقع شود و ثوابی از این کار بزرگ و یادگار ماندگار به روان پاک شهیدان این خانواده - «احمد» و «علی اصغر» شیر سلیمیان - و مادر گرامی اشان عاید گردد و ذخیره عقبای مؤلف گران قدر و آن بیت معظّم باشد! ان شاء الله.
16 بهمن 1392 - يزد
محمّد حسن معزّ الدّينى
عَرضِ غَرَضِ
بعد از مقدّمۀ ممتّع و مستوفای حجّت الاسلام والمسلمین معزّالدّینی، که مبیّن احاطه و اشراف معظّم له به جایگاه و پایگاه عالمان دینی و نقش پررنگ آنان در ارشاد و انذار مردم مسلمان بوده است، بی گمان گمان تصدیع این بی مقدار عرض خود بردن و زحمت دیگران داشتن است و سزاوار نیست بعد از آن مطالب متین و متقن موجبات اتلاف وقت خوانندگان را فراهم نماید لیکن شاید اشاره به توضیحاتی چند دربارۀ انگیزه و فراهم آمدن مقدمات، کاری بیفایده نباشد. امید است آن چه در پی می آید چون از دل برآمده لاجرم بر دل نشیند و در انگیزه و تأثیرگذاری این دفتر مفید افتد، ان شاء الله.
الف) ابتدا باید یادی کنم از حجت الاسلام و المسلمين حاج سيّد جواد حیدری، که روانش خوش باد، چون بعضی از قسمت های اول کار را ملاحظه فرمودند، هم آن را پسندیدند و هم به رهنمودهایی مشفقانه اشاره کردند که البتّه، مفید و مؤثّر بود و بعدها نیز خودشان خاطرات خوبی ارائه فرمودند که در جای جای کتاب از آن ها استفاده شده است.
ب) تحصیل و تدوین صدها خاطره از علمای دیار یزد، کار یک روز و دو روز نبود بلکه بیش از 13 سال از شروع کار گذشته و همچنان ادامه دارد و می توان گفت: تنها زاد این راه طولانی، عشق و ایمان به سامان رسیدن کتاب و همچنین تأیید و تشویق اهل دانش و دفتر مزید علت آمد تا موجبات پشت گرمی
و امیدی فراهم شود به این که مجموعه ای پدید آید تا گویای حرکات و حالات مردانی باشد که در طول زندگی، با الهام از تعالیم اسلام، در میان مردم به صفا و سادگی زیسته اند و در نهایت با کارنامه ای مقبول و مبارک از خاکدان دنیا کوچ کرده اند و این یاد و یادگارها را به رایگان برای ما به میراث نهاده اند.
ج) اگر قرار بر الگوپذیری باشد چه کسی بهتر و برتر از عالمان علوم آل محمد صلی الله علیه و آله و شیعیان راستین آن ها برای حیات کسانی که خواهان خیر دنیا و آخرت هستند و سعادت دارین را خواستارند.
د) یکی از مشکلات حاد جامعه امروز ما - که دامنگیر عموم به ویژه صنف جوان است - این که چون مورد هجوم وسایل ارتباط جمعی قرار گرفته اند و در هیاهوی زمان به وادی سرگردانی افتاده اند برای پیدا کردن راه صحیح زندگی، دچار آشفتگی شده اند و با توجه به تنوع اطلاعات و رسانه ها، روز به روز در وانفسای زمان به وادی تحیّر می افتند افتند به همین جهت راه یابی به خط مشی و مرام و منش آن ها که به شهادت همه، با چشم و زبانی پاک، دل به منابع و مفاهیم اسلامی سپرده و خوب آموخته اند و خوب تر به آن عمل کرده اند می تواند هر انسان مستعد و منصف را از افتادن به ظلمات جهل و کج اندیشی نجات دهد و موجب سعادت دنیا و آخرت گردد.
ه) مطالب کتاب عمدتاً یا از کتب معتبر نقل شده و یا در ضمن مصاحبه با افراد صاحب نظر ثبت و ضبط شده است ضمن این که افرادی برای این مهم انتخاب شدند که هم اطلاعاتی داشتند و هم امین و اهل تقوی بودند.
و) در نقل بعضی خاطرات قول یک راوی با دیگری همخوانی نداشت که سعی شد از منابع مستند و دقیق استفاده شود و خاطره ای گزینش شود که مقرون به امانت و صحت باشد.
ز) تا قبل از آماده شدن برای چاپ قریب 10 نفر از محترمان و مجربان از اصناف مختلف اجتماعی و فرهنگی نسخه اولیه را مطالعه کرده و عده زیادی از آن ها، به عیان و بیان و گاه با تذکرات مكتوب موارد مورد نظر خود را گوشزد
کردند. ضمن این که همگی اصل و انگیزه تألیف را تأیید و تصویب کردند و رونمایی از این خاطرات را بجا و به موقع دانسته اند از میان جمع آن بزرگان که ذکر نام همه آن ها میسّر نیست، بیش از همه جناب حجت الاسلام والمسلمين حاج سید احمد دعائی، یار و مددکار مؤلف بودند و به انحاء مختلف از شروع کار تا مراحل پایانی چاپ و نشر مسئولانه و از سر دلسوزی هم به بیان آن چه در حافظه شان بود پرداختند و هم واسطه خیر بودند تا کسانی که خاطره ای دارند جهت استفاده در اختیار مؤلف قرار دهند.
ح) با تأسف باید گفت بسیاری از راویان در طول این مدت از دنیا رفتند که اگر اظهاراتشان ثبت نشده بود چه بسا موارد ارزشمندی با ارتحالشان به فراموشی سپرده می شد امید است خداوند آنان را به پاس خدمتشان قرین رحمت و رضوان بیکران خود گرداند؛ ان شاء الله.
ط) استاد صدر طباطبایی - مدرس حوزه علمیّه یزد - که خود صاحب توان و تجربه ای قوی و قویم هستند از آغاز تا انجام دلبند کار و دستگیر مؤلف بودند و هر جا به وجودشان نیاز ،بود از هیچ کوششی دریغ نورزیدند ضمن این که قبل از چاپ، مسودۀ کتاب را با دقت و تأمل ملاحظه فرمودند و نکات مورد نظرشان را ابراز داشتند.
ی) سهم جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ حسن معزالدینی در به سامان رسیدن کار به حدی است که این حقیر از پس آن همه محبت و مرحمت برنمی آیم و هرگز نمی توانم گوشه هایی از مراحم این روحانی دانش دوست را جبران کنم. خداوند وجود ایشان را بری خواص و عوام دیار دارالعباده یزد مصون و محفوظ دارد و والدینشان را مشمول رضوان و رحمت خود سازد.
ک) استاد محمدرضا وصال، که تواضع و توانشان زبانزد همه است مثل همیشه بر این حقیر منت نهادند و با صبر و حوصله آغاز تا انجام کار را به دقت ملاحظه فرمودند.
ل) جناب آقای علی غیاثی ندوشن - مدیر کلّ محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی
استان یزد - پس از ملاحظه پیش نویس کتاب بر حسب علاقه ای که به فرهنگ و پیشینه مذهبی و اجتماعی یزد دارند امر مؤکد فرمودند تا مقدمات چاپ و نشر در اسرع وقت فراهم شود سپس تا حصول نتیجه مطلوب سروری و سرپرستی فرمودند که مراحمشان مورد تقدیر و تشکر است.
م) در مجموع بسیاری از دست اندرکاران امر فرهنگ و هنر و دلسوزان علمی و اجتماعی در پدید آمدن این اثر سهیم و دخیل بودند که ذکر نام همه اشان میسّر نیست؛ لیکن سزاوار است از ارشادات سروران معظم، جناب آقای سید محمد كاظم حیدری حاج محمدرضا انتظاری جناب آقای مفیدی - معاون سابق فرهنگی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد - و نیز هنرمندان دیارمان استاد محمود رهبران، استاد محمود شیر سلیمیان، سرکار خانم بتول خاتم زاده و خانم فاطمه شیر سلیمیان تشکر نموده توفیق هر چه بیشتر آنان را از خداوند بزرگ مسئلت نماید.
ن) این دوستدار اهل قلم از روزی که مرتکب نقل و نگارش شده ام، هیچ گاه خود را مصون از سهو و خطا ندانسته و نمی دانم بنابراین، دست نویسندگان نکته دان و نخبه را می بوسم و منتظر دریافت نظرها و پیشنهادهای ارزشمند آن ها هستم. امید است همگان بر این خادم نشر و نگارش منت گذارند و مرا از مراحمشان بی نصیب نگذارند؛ ان شاء الله.
تذکار این نکته ضروری است که آن چه در این دفتر ،آمده خاطرات عده کمی از علما و بزرگان دینی است و سزاوار است خانواده های محترم مدرسی، علومی، مصلایی، آیت اللهی، واعظی و.... که اجداد و اقاربی از اهل علم و فضل و کمال دارند نسبت به جمع آوری و ذکر خاطرات آباء و اجدادشان اقدام نمایند و جامعه امروز را از برکات آن یادها و خاطره ها مستفیض سازند.
تابستان 1395
علی اکبر شیر سلیمیان
فقیه فرهیخته
19
عکس
مرحوم آیت الله میرزامحمد سریزدی، فرزند آخوند ملا علی اکبر سریزدی، در دهۀ اول قرن چهاردهم قمری در یزد به دنیا آمد و چون پدرش اهل علم بود. وی نیز در یزد به تحصیل علوم حوزوی روی آورد و پس از طی بعضی مدارج علمی، راهی حوزۀ علمیه نجف شد و نزد بسیاری از علمای انجا از جمله آقا ضياء الدين عراقی و حاج میرزاعلی یزدی، کسب فیض کرد وی در نجف در اصول، شاگرد مرحوم آخوند ملاکاظم خراسانی و در فقه خوشه چین خرمن علمی آیت الله سید محمد کاظم یزدی بود زمانی که مرحوم سید یزدی عده ای از مردم از جمله فرزندشان - آقا سید محمد - را به جنگ با انگلیسی ها بسیج نمودند، مرحوم آقای سریزدی مأمور ارسال آذوقه و تدارکات برای مجاهدین بود.
وی پس از نیل به درجه رفیعۀ اجتهاد به موطنش یزد مراجعت کرد و چون مردی فعّال و کاردان بود، مورد توجه علمای یزد واقع شد. او علاوه بر تدریس و تربیت شاگردان عضو هیئت مدرّسین علوم دینی بود و در این زمان که حوزه یزد پس از دوران فترت جانی تازه گرفته بود او بازویی نیرومند برای احیاء کنندگان حوزه دینی بود. وی علاوه بر امامت جماعت در مسجد امیرچقماق و مدرسه مصلی در چند مدرسه و مسجد تدریس داشت. به علاوه، به احترام مرحوم حاج میرزا سيّد على مدرّس لبخندقی در مجلس درس خارج ایشان حاضر می شد. زندگی این عالم عامل پیوسته در تلاش و تکاپو سپری شد؛ به طوری که لحظه ای
دست از فعالیت برنمی داشت.
وی همچنین بنیانگذار جلسات قرآن و تفسیر در یزد بود و خود بر آن ها نظارت و اشراف داشت. او که در دوران عمر پربرکتش بنا به جهاتی از ازدواج خودداری کرده بود در روز شنبه 19 جمادى الاول سال 1376 ق برابر با 1 دی ماه 1335 ش به ناگاه رخت از جهان بربست و در جوار امامزاده جعفر علیه السلام یزد مدفون گردید.
*حمایت از یک عالم در بند (1)
زمانی که مرحوم شیخ محمد خالصی زاده، از روحانیون مبارز عراق به یزد تبعید شد در یزد آرام ننشست و به جز مجالس روضه خوانی، به احیاء موقوفات متعدد از جمله موقوفات مسجد امیرچقماق اقدام کرد و در این زمینه موفقیت هایی به دست آورد و در منابر هم با سخنان پرشور خود مردم را در جریان امور قرار می داد. درست همان چیزی که عاملان رژیم پهلوی مخالف آن بودند، از جمله باری برای نماز استسقاء از شهر بیرون رفت و در محل سیّد صحرا نماز باران خواند و همان شب باران زیادی بارید مسئولان شهر، اعم از قضایی و انتظامی برعلیه او گزارش هایی به تهران ارسال کردند سپس روزی به خانه او ریختند و یکی از مسئولان عمامه او را بر گردنش زد و کشان کشان و با ضرب و شتم او را به محل شهربانی برد سپس در صدد تهیه یک پروندۀ مجرمیت برای وی بودند تا این که خبر به مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی رسید؛ آن در شرایطی که ایشان به علت ابتلا به بیماری نقرس در منزل بستری بودند و از خانه کمتر بیرون می آمدند؛ زیرا درد پای شدید مانع شرکت در نماز جماعت و حوزه درس بود. یکی از موثقین از دوستان ایشان نقل می کند وقتی مرحوم خالصی زاده به وسیلهٔ مأموران مضروب می شد یک نفر بنا که در خانه ما کار می کرد جریان را دیده بود و حتی با آن ها درگیر شده بعضی را مضروب کرده بود. پس اواخر
1) مرحوم حاج ولى الله شكوري
شب من وقتی به در خانه رسیدم دیدم کسی روی سکّوی بیرون خانه نشسته، وقتی دقّت کردم، دیدم مرحوم آقای سریزدی هستند که با آن حال بیماری خود را به آن جا رسانده اند. بعد هم به من فرمودند: شما هر چه زودتر فرد بنایی که در منزلتان کار می کرده و شاهد جریان بوده، حاضر کنید تا برود و هرچه را دیده شهادت بدهد؛ زیرا این عالم در این شهر غریب است و مسئولان انتظامی می خواهند علاوه بر این که او را زده اند، برایش پرونده سازی کنند و من تعهّد می کنم هر چند زده اند روز که از کار بی کار یا زندانی و دربند شد، مخارج او را پرداخت کنم؛ زیرا حمایت از خالصی زاده را وظیفه شرعی می دانم. پس من فوراً آن شخص را آوردم و مرحوم سریزدی هر چه باید به او بگویند گفتند و روانه شهربانی کردند و آن مرد بنّا هم وقتی پشتیبانی آقای سریزدی را دید با قوّت قلب به شهربانی رفت و هرچه دیده بود باز گفت و این زمینه ای شد تا آن ها نتوانند بعد از ضرب و شتم و توهینی که به او شده بود برایش پرونده سازی کنند و این در جمع علمای شهر تنها مرحوم سریزدی بود که در آن حال بیماری قد علم کرد و نگذاشت عاملان رژیم موجب دردسر بیشتر برای خالصی زاده شوند.
*حلم و بردباری در بحث (1)
یکی از کسانی که ارادتی دیرین نسبت به مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی دارد نقل کرده است یکی از ویژگی های مرحوم آقای سریزدی، حسن خلق و رفتار ملایم ایشان بود؛ به گونه ای که شاید کمتر کسی به خاطر دارد از وی خشونت یا بداخلاقی دیده .باشد وی می گوید دوستی داشتم اهل تهران که از سادات متعصب و جوان و بسیار باذوق بود و چون به جز کسب و کار در بازار تهران، در جلسات بحث و گفت و شنود مذهبی تهران شرکت فعال داشت و هم مطالعه می کرد و پیوسته در حال تحقیق و دانایی بود و در بحث دینی تبحری داشت، می توانست در جمع علما خودی نشان بدهد و حرفی برای گفتن داشته
1) مرحوم حاج ولی الله شکوری
باشد، یک بار مرحوم شیخ مرتضی انصاری در یزد در منزل ما دعوت داشت و علمای شهر هم به احترام او در این مجلس در اتاقی مخصوص شرکت می کردند و مردم هم از هر گوشه و کنار شهر برای شرکت در این مجلس بزرگ می شدند. این دوست تهرانی هم برای شرکت در این مجلس، به یزد آمده و در خانه ما مهمان بود شبی او هم در جمع علما نشست و وقتی منبر مرحوم انصاری به پایان رسید در اتاق علما سؤالی مطرح کرد و حاضران هم هر کسی به نوعی به او جواب دادند اما او که در تهران مجالس بحث و گفتگوی زیادی را دیده بود و زمینه ای داشت قانع نمی شد و انتظار داشت پاسخ های بهتری از علمای یزد بشنود. به همین سبب مجلس تا پاسی از شب گذشت اما بحث همچنان ادامه داشت و آن سیّد تهرانی از موضع خود عدول نمی کرد و چون برای خودش دلایلی مستند داشت علما هم ناگزیر مجبور بودند او را با دلیل و مدرک قانع کنند، اما او سختی می کرد و دلیل بهتر می خواست تا این که مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی که از وزنه های علمی شهر بودند، به او تندی کردند و از مجلس بیرون رفتند. دیگران هم یکی پس از دیگری از ادامه بحث خسته شدند و رفتند، اما مرحوم آقای سریزدی که علاوه بر اخلاق خوش از جوانانی چنین ورزیده خوشش می آمد در تمام مدت بحث آرام و متبستم نشست و بعد از رفتن آقایان تا چندین ساعت از نیمه شب گذشته با او صحبت کرد و برای ایرادش دلایل محکم و متقن آورد و در نهایت او را قانع و خشنود کرد؛ به گونه ای که بعضی از حاضران بارها اظهار می داشند جلسه ای به خوبی و خوشی آن شب نداشتیم.
*ملایمت و نرم خویی (1)
یکی از معتمدین مقیم یزد، نقل کرده است سالی ماه مبارک رمضان با گرمای سخت تابستان همراه شده بود و روزه داری آن هم با عدم وسایل رفاهی امروزی خیلی دشوار بود یک روز ساعتی به افطار مانده به اتفاق مرحوم
1) حاج محمدرضا انتظاری
آیت الله حاج شیخ احمد علومی و آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی، از میدان جلو تکیه امیرچقماق در حرکت بودیم که درویشی در گوشه ای از میدان پرده نقاشی شده خود را باز کرده بود و عده ای دور او را گرفته بودند و مشغول خواندن اشعار و ذکر وقایع و حوادث کربلا بود مرحوم آقای علومی به محض دیدن این صحنه برآشفتند و گفتند: یکی برود بساط این را جمع کند. سپس درباره آثار سوء این گفتار گفتند اما مرحوم آقای سریزدی فرمودند آقای علومی شما بیایید برویم این را کسی می رود و جلوگیری می کند. در شأن شما نیست در حال روزه داری دخالت کنید و ناراحت شوید آقای علومی برگشتند و به اعتراض آقای سریزدی پاسخ دادند؛ به گونه ای که بوی توهین از آن استشمام می شد و حقيقتاً من هم که شاهد بودم شرمنده شدم؛ زیرا ایشان رساند که تو هم از این عوالم سر در نمی آوری اما مرحوم آقای سریزدی که به واقع مجسمه حلم و بردباری بود جوابی نداد تا این که این دو از هم جدا شدند. در ادامه راه آقای سریزدی فرمودند سختی روزه موجب بی حوصلگی و بی طاقتی این پیرمرد را فراهم کرده خداوند به او صبر و بردباری بدهد!
*از خودگذشتگی (1)
از مرحوم حجت الاسلام حاج سیدابوالفضل سعیدی که از منبری های شهیر یزد بود، نقل شده است: من با مرحوم آیت الله حاج میرزامحمد سریزدی خیلی مأنوس بودم و ایشان هم به من مرحمتی ویژه داشتند یک بار من که از موقعیت و مقام علمی ایشان مطلع بودم و هم می دانستم این عالم فهیم چقدر در انجام واجبات و مستحبّات همت دارد از ایشان پرسیدم: چه شده که سالیانی گذشته و رو به میان سالی می روید اما هنوز ازدواج نکرده اید؟ ایشان فرمود: من مادر پیری دارم و دو خواهر که هنوز ازدواج نکرده اند و با هم در یک خانه زندگی می کنیم اگر من ازدواج کنم ناگزیر باید در همین خانه و در کنار آن ها باشم و چه بسا که
1) مرحوم حاج سيدابوالفضل سعيدى.
همسر آینده من با آن ها سازگاری نداشته باشد و اوضاع خانه به هم بخورد و در این میان من هم یا باید طرف همسرم را بگیرم یا طرف آن ها را بنابراین تا امروز از ازدواج صرف نظر کرده ام که البته ایشان تا آخر عمر همسری اختیار نکردند و بلا عقب از دنیا رفتند.
*دفاع جانانه (1)
نقل شده است: بعد از این که مرحوم آیت الله حاج میرزامحمد سریزدی از سفر حج تمتع برگشتند فرمودند در روزهای اول ورود به مکه روزی خسته شده بودم در همان ورودی مسجد در محلی نشستم و سیگاری از جیبم درآوردم و آن را می کشیدم که شرطه ای از مأموران مراقب سعودی رسید و تا مرا در حال سیگار کشیدن دید کشیده ای به صورتم زد و به جبر می برد تا تحویل مسئولان قضایی دهد که البته اگر کار به آن جا می کشید برابر قوانین وهابی ها شاید حکم قطع دست به علت توهین به مسجدالحرام صادر می شد، اما من که از چنین حکمی بی خبر بودم همان گونه که در ایران رسم همان گونه که در ایران رسم است و در مساجد است و در مساجد هم سیگار می کشند، بر طبق عادت نشسته بودم و پس از برخورد تند و خشن این مأمور سعودی به التماس افتادم و چون سال ها در عراق تحصیل کرده بودم و به زبان عربی آشنایی داشتم چندین مرتبه او را به خانه کعبه قسم دادم که من جاهل به حکم شما در این مورد بودم و نمی دانستم در کشور شما این مورد مرسوم نیست امّا آن مأمور روی حرف خودش ایستاده بود و مرا می برد، اما بعد که تشخیص داد من خودم از عالمان دینی هستم و در حقیقت از چنین حکمی بی خبر بوده ام مرا رها کرد و من از آن به بعد مراقب بودم در مساجد حجاز از کشیدن سیگار پرهیز کنم.
1) حاج محمدرضا انتظاری
*عالم اجتماعی (1)
آیت الله حاج شیخ محمود علومی نقل کرده اند در زمان قدیم در شهر ورزشگاه نبود و بچه ها هر زمین افتاده یا کوچۀ کم رفت و آمد را به میدان بازی تبدیل می کردند روزی کمی به اذان مغرب مانده، بچه ها در کوچه حمام نظر کرده مشغول بازی بودند که مرحوم آیت الله سریزدی از راه رسیدند. اتفاقاً توپ هم از دست یکی از بچه ها رها شد و جلو پای ایشان افتاد. آن مرحوم که اخلاقی خوش و مردمی داشت و با خرد و کلان مأنوس بود با ضربه پا به توپ زد و توپ به پشت حمّام نظر کرده افتاد بچه ها که این عالم وارسته را همچون پدری مهربان دوست می داشتند جمع شدند و با شوخی و خنده می گفتند: بله ما نمی دانستیم شما توپ بازی بلدید و امروز بازی ما را به هم زدید! سپس کسی رفت و توپ را آورد و بازی از سر گرفته شد اما این حرکت دوستانه اثری عمیق در بچه های محل داشت؛ زیرا چنین موردی از علمای دیگر دیده نشده بود.
*اثبات ماه شوّال (2)
آقای سیّد محمّد فقیهی نقل کرده اند روزی با پدرم مرحوم حجت الاسلام آقا سيد حسين فقیهی در محضر آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی بودیم و این زمانی بود که حلول ماه شوال به اثبات نرسیده بود و تقریباً زمان به نیمروز می رسید اما مردم شهر در شک و تردید بودند به موجب اخباری که موثقین برای مرحوم آقای سریزدی آوردند، عید بر ایشان ثابت شد و در همان مجلس افطار کردند اما در سطح شهر کسی از علما اقدامی نکرده بود پدرم برای این که حالتی پیش نیاید که مردم در شک و تردید بیشتر بمانند با چند نفر روحانی دیگر به منزل مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی فقیه خراسانی رفتند و به ایشان عرض کردند: عيد فطر بر آقای سریزدی ثابت شده و ایشان خود افطار کرده اند مرحوم آقای
حاج شیخ که این افراد را مورد اطمینان می دانستند فرمودند: عید بر ایشان ثابت شده، بر من هنوز ثابت نشده این عده همراه پدر من به منزل مرحوم سریزدی آمدند و جریان عدم ثبوت عید را به اطلاع ایشان رساندند. در این جا مرحوم سریزدی فرمود: من حکم می کنم سپس گفتند: «حَكَمْتُ بذلک». پس آقای فقیهی به اتفاق همراهان خود به منزل مرحوم حاج شیخ برگشتند و حکم آقای سریزدی را به اطلاع ایشان رساندند. پس حاج شیخ از هر یک جداگانه سؤال کردند و چون همگی مورد اعتماد بودند و هر سه :عبارت «حَكَمْتُ بذلک را تکرار کردند حاج شیخ فرمودند: اینک اثبات عید بر من مسلّم شد و آن گاه خود افطار کردند.
*رسیدگی به مستمند غیر مسلمان (1)
آقای سید محمد فقیهی نقل کرده اند در محله زرتشتیان یزد یک نفر زرتشتی بود که اهل کتاب و مطالعه بود با روحانیت مسلمان از جمله با پدر من مرحوم آقا سید حسین فقیهی مراوده ای داشت روزی من به همراه پدر بودم و در کوچه می رفتیم در آن ،زمان چند ماهی از فوت مرحوم آیت الله سریزدی گذشته بود. این مرد زرتشتی وقتی پدرم را دید ابتدا در گذشت این عالم متقی را تسلیت گفت سپس اظهار داشت اما حاج میرزا محمد سریزدی یک تف به صورت ما سپس انداخت! پدرم از این حرف تعجب کردند چگونه ممکن است مردی خلیق و مردم دار به صورت کسی تُف بیندازد اما آن زرتشتی گفت: در جامعه زرتشتیان ما به امور زندگی مستمندان زرتشتی واقف هستیم و به هر کسی برحسب نیازش کمک می کنیم تا از زرتشتیان کسی در مضیقه نباشد اما چند خانواده بودند که بعد از فوت مرحوم سریزدی از حال آن ها باخبر شدیم؛ زیرا تا او زنده بود به آن ها رسیدگی می کرد و آن ها نیازی به کمک ما نداشتند.
1) سيّد محمد فقيهي
*آبروداری (1)
از مرحوم استاد محمدعلی علاف نقل شده است مغازه من کمی بالاتر از منزل مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی بود و ایشان معمولاً از برابر انبار و مغازه من عبور می کردند و چون ارادتی به این عالم پرهیزکار داشتم، پیوسته سلام و احوال پرسی می کردم روزی زغال بادام مرغوبی آمده بود و چون انبار پر شده بود با کمک کارگران در صدد بودیم آن را طوری جا بدهیم تا مانع راه مردم نباشد. اتفاقاً آن روز آقای آقای سریزدی از مسیر عبور می کردند وقتی انبوه زغال ها را دیدند گفتند امروز چه خبر است؟ عرض کردم: زغال بادام مرغوبی است و قیمتش هم مناسب است. اگر اجازه بدهید یک لنگه برایتان بفرستم ایشان فرمودند نه من جا ندارم من دوباره گفتم: این چنین زغالی شاید کمتر پیدا شود اما باز هم فرمودند من جا ندارم وقتی آقا رد شدند، من به شاگردم گفتم: هر چه باداباد بیا یک لنگه از این زغال را برای آقای سریزدی ببر اگر هم انبار کوچک منزلشان جا ندارد یک طوری آن را جا بده و آن را پس نیاور این باربر رفت و بار را برد وقتی برگشت دیدم مثل این که گریه کرده و اشک چشمش روی صورت پر از غبار زغال جاری شده و حالتی عجیب پیدا کرده من ابتدا خنده ام گرفت. مخصوصاً که قیافه اش با آن مشخصات خنده دار هم بود. بعد پرسیدم: چه شد؟ گفت: رفتم در انبار زغال خانه را باز کردم دیدم زغالی نیست که هیچ معلوم می شود ایشان اینقدر بی زغال بوده که خرده های لای درز آجرها را هم جارو کرده بود و شاید این که ایشان می گفت جا ندارم، پول برای تهیه زغال نداشت و نمی خواست آن را به نسیه بگیرد!
شرعی خیلی متعصب بودند روزی عصر ماه رمضان، ایشان از مسجد امیر چقماق بیرون آمدند دیدند مردی جلو در مسجد و در ملأعام مشغول خوردن نان یا چیز دیگری است. ایشان جلو رفتند و به او سلام کردند سپس گفتند مسلّم شما یا عذر شرعی دارید. مسافر هستید اما در ملأعام غذا خوردن کار درستی نیست، اما این مرد معترضانه می گوید نه مریض هستم و نه عذر شرعی دارم به شما هم مربوط نیست. ایشان کشیده محکمی به او می زند که روی زمین می افتد. سپس پاسبان سر می رسد و او را به کلانتری می برد ساعت ها بعد مأموری از طرف شهربانی به منزل ایشان مراجعه می کند و می گوید این شخص همچنان در کلانتری حبس است، شما از او شکایتی دارید؟ ایشان می فرمایند خیر برخورد با چنین کسانی با شماست که کاری نکردید حالا هم او را نصیحت کنید و آزاد نمایید!
*عزت نفس (1)
یکی از کسبه بازار یزد که از ارادتمندان مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی است نقل کرده است زمانی ما در یزد نمایندگی فروش پارچه های کارخانه درخشان را داشتیم و از میان انواع محصولات این کارخانه نوعی پارچه به نام «بنگه» بود که از همۀ انواع آن ها ارزان تر بود و این کارخانه این نوع پارچه را برای فرم مدارس پسرانه تهیه می کرد و قیمتش در آن زمان متری 8 تومان بود تا همه اقشار بتوانند برای لباس دانش آموزان مدراس پسرانه آن را تهیه کنند. روزی مرحوم آقای سریزدی که با پدر من دوست و آشنا بودند، به مغازه ما آمدند و یک قواره از این پارچه را که 2/25 سانتیمتر شد به مبلغ 18 تومان خریداری کردند تا برای خودشان قبایی بدوزند. پدر من از ایشان خواست اگر ممکن است این پارچه را به عنوان هدیه یا هر مورد دیگری که خود می دانید بپذیرید، اما ایشان قبول نکردند باز پدر اصرار کرد فعلاً تشریف ببرید تا بعداً با صحبت کنیم اما اصرار او فایده نداشت و ایشان هم در موقعیتی نبودند که
1) حاج ولى الله شكوري
بتوانند 18 تومان را یکبار پرداخت کنند پس چند تومانی به عنوان نقد پرداختند و در مورد بقیه آن هم موافقت گرفتند تا به تدریج پرداخت کنند و با یک تومان و دو تومان آن را در چندین قسط پرداختند و حتی بار آخری که مراجعه کردند پدر من نتوانست به ایشان بقبولاند که تتمۀ حساب را نپردازند و به راستی موجب حیرت بود عالمی این چنین متقی و مدرس و مجتهدی چنین نام آور از لحاظ معیشت تا آن حد پارسا و خوددار و به عوالم دنیوی بی اعتنا باشد.
*ساده زیستی (1)
یکی از دوستان مرحوم آقای سریزدی نقل کرده است سه روز قبل از در گذشت این عالم ،بزرگ من برای عیادت ایشان به منزلشان رفتم دیدم بستری و بیمار هستند و به اصطلاح حال خوشی ندارند اما سعی می کنند خود را نگه دارند بعد هم از بستر بلند شدند و هرچه هم اصرار کردم توجه نکردند و از اتاق دیگر چند دانه نقل خشک و چند دانه شیرینی دیگر که خشک و کهنه شده بود با چند انار آوردند اما من فقط یک دانه شیرینی برداشتم و عذر آوردم. سه روز بعد ایشان بعد از بیرون آمدن از حمام نظر کرده روی صحن حمام به زمین افتاد و بر اثر سکته از دنیا رفت وقتی من به خانه ایشان رفتم بازماندگان ایشان باز برایم همان نقل خشک و شیرینی و انار را آوردند و من متوجه شدم آن روز تنها در خانۀ این مرد خدا همان چند میوه و شیرینی کهنه بود که در طبق اخلاص گذاشت و موجودی فعلی این خانه پس از درگذشت هم، همین است و بس.
*بهشت برزخی (2)
یکی از کسانی که به مرحوم آیت الله سریزدی ارادتی خالصانه داشت، نقل کرده است بعد از درگذشت ناگهانی ایشان من تا چندین روز آرام و قرار نداشتم
و شب و روز گریه می کردم؛ زیرا شناختی که از این مرد خدا داشتم این بود که چنین شخصیتی کم نظیر بود و شاید ما در آینده الگوهای دینی مثل او کمتر داشته باشیم. چند شب بعد از رحلت ایشان خواب دیدم در باغی هستم که قبلاً در محمد آباد آن را دیده بودم، اما نه به آن صورت بلکه با درختانی کوتاه و ردیف و باصفا و هیئتی دلگشا و فرح بخش ناگهان و فرح بخش ناگهان مرحوم آقای سریزدی از ساختمان وسط باغ بیرون آمدند و من با عجله نزد ایشان رفتم و سلام و احوال پرسی کردم و پرسیدم، شما در این جا تشریف دارید؟ گفتند بله بعد با هم صحبتی کردیم و قدم می زدیم که فرمودند اگر میوه ای میل داری، خودت از درخت بگیر من اراده کردم از این درخت کوتاه و دسترس روبه رویم سیبی بچینم دیدم سیب زیبایی درست در دسترس من است؛ زیرا درخت های این باغ همه کوتاه و به اندازه قد یک انسان معمولی بود بعد خواستم زردآلویی بچینم دیدم همان درخت زردآلو هم دارد و بعد اراده و خواهش هر میوه ای ،کردم دیدم در آن درخت هست پس از خواب بیدار شدم و به این تعبیر رسیدم که این مرد بزرگ و این عالم متقی در بهشت برزخی قرار دارد و از آن به بعد آرامش پیدا کردم.
*مداومت به اذان صبح (1)
یکی از کسانی که با مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی در یک محل زندگی می کردند نقل کرده است: من هنوز ده دوازده ساله بودم و خانه ما با منزل ایشان تنها یک کوچه باریک فاصله داشت ایشان با این که یک عالم و مجتهد و مدرس بود پیوسته در موقع اذان صدایش به اذان بلند می شد و مخصوصاً اذان صبح را پشت بام منزلش با صدای بلند می گفت. شبی برفی در زمستان که هم روز و هم شب آن برف زیادی باریده بود و همچنان ادامه داشت، چنان برف همه جا جمع شده بود که رفت و آمد مشکل بود و سوز سرما و یخبندان هم بیداد می کرد. با این همه من آن شب سحر با صدای اذان مرحوم سریزدی از خواب
1) حاج محمود صوابيّه
بیدار شدم و متوجه شدم ایشان در جلو سرپناه راه پله بام زیر سقف ایستاده و طبق عادت هر روزه مشغول اذان گفتن است و تا زنده ،بود این سنت حسنه او همچنان جاری بود
*مرحمت آیت الله بروجردی (1)
در زمان مرجعیّت آیت الله حاج آقاحسین بروجردی، یکی از کسبه بازار یزد، جهت تعیین حساب شرعی و پرداخت وجوهات از یزد به قم می رود و به حضور آن مرجع بزرگ عالم تشیّع می رسد اما معظم له می فرمایند: از کجا آمده اید؟ وی می گوید از یزد آقا می فرمایند در شهری که مجتهدی همچون حاج میرزا محمد سریزدی هست شما باز هم برای حساب به قم می آیید؟ بعد هم می فرمایند شما به یزد برگردید و وجوهاتتان را به آقای سریزدی پرداخت کنید! آن کاسب که پس از آن همه رنج سفر انتظار چنین برخوردی را نداشت به یکی از آقایانی که در محضر آقای بروجردی بوده اند مراجعه و گلایه می کند آن آقا می گوید شما نگران نباشید و رنجیده نشوید آقای سریزدی در شهر شما مجتهد و مدرسی است که کمتر مورد توجه قرار گرفته و قدرش آن چنان که باید، شناخته نمی شود آقا شما را به ایشان ارجاع دادند که دیگران هم به ایشان بیشتر توجه کنند و از غربت درآید!
*حمایت از نامزد اصلح (2)
حجت الاسلام حاج سيد احمد دعائی نقل کرده اند در انتخاب دوره هفدهم مجلس شورای ملی در قم بین علما و مرجع عالیقدر زمان حضرت آیت الله بروجردی مذاکراتی شد و آقا موافقت فرمودند بعضی از علما در انتخابات شرکت کنند و وارد مجلس شوند. از جمله برای یزد مرحوم حاج آقای مهدی
حایری، فرزند آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری را نامزد کردند و شهید آیت الله صدوقی به یزد آمدند و مورد استقبال قرار گرفتند و علمای یزد نظرشان روی انتخاب حاج آقامهدی بود اما گروه های سیاسی از جمله مرتجعین هم بی کار ننشسته بودند و برای انتخاب دکتر طاهری فعالیت می کردند. روزی من ساعتی به غروب آفتاب مانده در منزل آیت الله حاج شیخ محمود فرساد بودم که عده ای از رجال سیاسی وارد شدند و از ایشان خواستند از دکتر طاهری حمایت کنند اما ایشان فرمودند: من بدون حضور حاج میرزا محمد سریزدی تصمیمی نمی گیرم. سپس به من امر فرمودند: به منزل ایشان برو و بگو به این جا بیایند سپس خصوصی فرمودند به ایشان بگو در آمدن تعجیل نکنند. من به منزل آقای سریزدی رفتم و پیام ایشان را ابلاغ کردم مرحوم سریزدی چند دقیقه ای به اذان مغرب مانده، وارد شدند و با صراحت فرمودند ما تصمیمان برای حمایت از آقای حایری قطعی است و الان هم من به علت شرکت در جماعت وقت ندارم و با عجله رفتند و مسئله خاتمه یافت اما سران رژیم که دست به هر کاری می زدند، انتخابات را طوری برگزار کردند که کاندیدای خودشان از صندوق بیرون آمد.
*کدخدامنشی عالمانه (1)
یکی از بستگان مرحوم آقای سریزدی نقل کرده است من به علت خویشاوندی که با ایشان داشتم به منزلشان رفت و آمد می کردم و مورد مرحمت این دانشمند خلیق بودم در طول مدت آشنایی تا روز ،رحلتش من ندیدم ایشان به کسی رو ترش کند یا حرف و حرکتی داشته باشد که موجب رنجش اطرافیان یا مردم عادی گردد. تنها موردی که من شاهد بودم این که خواهرشان دخترش را به عقد ازدواج پسر خواهرش درآورده بود و داماد که ساکن تهران بود می خواست همسرش را به آن جا ببرد اما مادر عروس راضی نمی شد و بر ماندن دخترش در
1) حاج محمود يوسفي
یزد اصرار داشت روزی مرحوم آقای سریزدی به من فرمودند: مختصر جهازی که این دختر دارد جمع و جور کن و مقدمۀ سفر او را به تهران فراهم کن من مشغول جمع آوری آن اثاث بودم که خواهر آقای سریزدی از راه رسید و پرسید: چه کسی گفته این اثاث ها جمع شود؟ در این هنگام مرحوم سریزدی وارد شدند و فرمودند برو من گفته ام! او به همسری مردی درآمده و باید با شوهرش به تهران برود خواهر هم حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت و این تنها موردی بود که من دیدم ایشان با تحکم برخورد کردند.
*با حاج شیخ غلامرضا یزدی (1)
نقل شده است: مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی در سال های آخر عمر پربرکت خود به چندین بیماری مبتلا شدند، اما این مرد خدا با نیروی ایمان در برابر همه بیماری ها مقاومت می کرد و چه بسا از درد و رنجی که می برد رو ترش نمی کرد. یک بار وقتی آن مرحوم بستری بودند و علمای شهر و مردم به دیدار ایشان می رفتند روزی مرحوم آیت الله حاج میرزامحمد سریزدی و شهید آیت الله صدوقی به اتفاق، به عیادت ایشان رفته بودند ابتدا شهید صدوقی احوال پرسی مختصری کردند سپس در جایی نشسته بودند و حاج شیخ را تماشا می کردند که چگونه این اسوه تقوی و پرهیزکاری با درد و رنج خود می سازد، اما آیت الله سریزدی که ارادتی ویژه به حاج شیخ داشت، دو سه مرتبه از احوال ایشان سؤال کرد. حاج شیخ که آقای سریزدی را خیلی دوست می داشت، در اوج درد و رنجی که داشت وی را مخاطب قرار داد و فرمود حاج میرزا محمد! چقدر از حال و روز و سلامتی ام می پرسی یک بار هم بگو خدا تو را ببخشد و بیامرزد. طرفه این که حاج شیخ غلامرضا از آن بستر سالم بیرون آمد و یکسال از مرحوم آقای سریزدی بیشتر در دنیا زندگی کرد.
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد على محمّد حيدرى
*اهتمام در کفن و دفن یک مسلمان (1)
پس از درگذشت مرحوم حاج آخوند طزرجانی آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی چندی مرحوم حاج میرزامحمد سریزدی را به جای وی به طزرجان در منطقه ییلاقی یزد فرستادند روزی در فصل زمستان که برف سنگینی هم باریده بود شخصی خدمت ایشان رسید و گفت یکی از اهالی باقی آباد در چند کیلومتری طزرجان 30 روز است از دنیا رفته و کسی او را تجهیز و دفن نکرده و این جنازه روی زمین مانده مرحوم سریزدی پس از اقامه نماز جماعت رو به مردم کردند گفتند: و من تکلیفی برای شما معین نمی کنم که در این شرایط آب و هوایی و راه دور برای کفن و دفن این برادر مسلمان حرکت کنید اما خودم موظفم به هر سختی شده بروم و او را دفن کنم مردم که این حرف را از ایشان شنیدند دسته جمعی ایشان را همراهی کردند و تا نزدیک غروب آفتاب جنازه آن مؤمن را غسل دادند و کفن کردند و به خاک سپردند و به اتفاق ایشان به طزرجان برگشتند. راوی که خود شاهد بوده می گوید جنازه به قدری مانده بود که تقریباً خشک شده بود و اگر همت و احساس تکلیف مرحوم سریزدی نبود همچنان آن جا مانده بود.
*صراحت لهجه (2)
در سال های حدود 1325 ش یک تقسیم بندی سیاسی در یزد حاکم بود. به این صورت که گروه های طرفدار را که با حکومت ارتباط نزدیک داشتند مرتجع و افراد مخالف سرمایه داری و به ظاهر طرفدار کارگر را آزادی خواه می نامیدند. مرحوم آقای سریزدی با آن که در محله تجار و سرمایه داران زندگی می کرد با آزادی خواهان انس و الفت بیشتری داشت و به همین سبب خانه اش محلّ رفت و آمد آزادی خواهان بود.
یک بار یکی از وعّاظ اهل کرمان به نام آقای ترابی که از آزادی خواهان پرشور و جسور بود به یزد آمده و در مجالس متعدد، سخنرانی های تندی علیه سرمایه داران ایراد کرد و چون شب ها در منزل آقای سریزدی اقامت داشت منزل ایشان به پایگاه آزادی خواهان تبدیل شده بود روزی، کسی به ایشان گفته بود سرمایه داران یزدی از این که منزل شما مقر آقای ترابی شده، خیلی خشنود نیستند. ایشان فرموده بود آن ها نمی دانند من علاوه بر این که در خانه ام از او پذیرایی می کنم با مشی و مرام او هم موافقم!
*عالم خائف (1)
کسی که سال ها در همسایگی مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی زندگی کرده می گوید من عمری همسایه این بزرگوار بودم خاطره ای که هرگز آن را فراموش نمی کنم این که ایشان هر سه وقت قبل از این که عازم مسجد شود، روی پشت بام می رفت و اذان می گفت. سپس عازم مسجد می شد. در راه مسجد و به هنگام عبور در کوچه، راه رفتنش عادی نبود. بلکه بر خلاف همیشه حالتی همچون افراد ترسیده داشت و قدم هایش را با ترس و لرز برمی داشت و مرتب این ذکر را تکرار می کرد یا مُحْسَنُ قَدْ أَتَاكَ الْمُسىء و اين ورد زبانش بود تا در محراب قرار می گرفت.
*نماز آیات (2)
یکی از اهالی محله نظر کرده نقل کرده است روزی در فصل بهار که معمولاً گاهی هوای یزد طوفانی و گردوخاک می شود، به ناگاه ساعتی به ظهر مانده طوفانی از سمت مغرب بالا آمد و ظرف چند دقیقه چنان گردوخاک همه جا را پوشاند که همچون شب هوا تاریک شد و موجب اضطراب همه شد و هر کسی
پناهگاهی می جست که خود را از آسیب آن محفوظ دارد آن زمان خیابان سلمان فارسی یزد تازه احداث شده و خیابان به صورت خاکی و دو طرفش مخروبه بود و وزش طوفان باعث برخاستن خاک زیادی شده بود در این حال و شرایطی که مردم در حال فرار ،بودند من مرحوم آیت الله سریزدی را دیدم که در خیابان مخروبه با پای برهنه می دویدند و به هر کس می رسیدند می فرمودند اذان بگویید و برای نماز آیات آماده شوید. سپس به مسجد امیر چقماق رفتند و به اقامه نماز آیات پرداختند.
*به فکر نیاز دیگران (1)
سالی در یزد بارندگی زیادی شده بود و حمل هیزم و زغال که آن زمان به وسیلهٔ شتر انجام می شد به علت گل و لای راه های خاکی قدیم ممکن نبود. بنابراین، این دو قلم مایحتاج عموم کمیاب شده بود روزی مرحوم آقای سریزدی از بازارچه ای عبور می کردند و چون زغال نداشتند از صاحب مغازه زغال فروشی زغال خواستند. مرد زغال فروش :گفت چقدر بدهم؟ ایشان :گفتند: نیم من (3) کیلو اما او گفت آقا زغال در بازار نیست و ته این گونی تقریباً 20 کیلو است شما همه آن را ببرید اما مرحوم سریزدی گفت نه حال که این طور است من نیم من را هم نمی خواهم بلکه صددرم (1/5 کیلو) از این را به من بده و بقیه را نگه دار تا کسانی که احتیاج مبرم دارند به آن ها هم برسد!
*وسوسه شیطان (2)
یکی از ارادتمندان آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی نقل کرده است ایشان در طول سال در مسجد جامع امیر چقماق نماز می خواندند و جماعت ایشان از جماعات پر جمعیت شهر بود گاهی در فصل تابستان که هوا خیلی گرم می شد!
و وسایل خنک کننده امروزی هم نبود نماز جماعت مغرب و عشا را پشت بام مسجد برگزار می کردند اما بالا آمدن تا پشت بام بلند مسجد برای بعضی سخت بود، ولی این باعث نمی شد مردم به این علت از شرکت در جماعت چنان عالمی سر باز زنند یک شب هنگامی که مرحوم آقای سریزدی در جلو جمعیت قرار گرفت هنگام گفتن تکبیرة الاحرام مکثی کرد و خواست تکبیر بگوید، اما دوباره مکث کرد و این عمل چند بار تکرار شد پیرمردی که خسته شده بود، گفت: حاجی آقا من در دیا دارم، چرا تکبیر نمی گویید؟ ایشان با اخلاق خوشی که داشت فرمود نمی گذارد کنایه از این که هرچه می خواهم از افکار و اندیشه های روزمره جدا شوم و تکبیرة الاحرام بگویم شیطان مانع می شود.
*اذان اسلامی (1)
آقای احمد مدقق یزدی - از فرهنگیان با سابقه یزدی - که خود در بیت علم نشو و نما یافته نقل کرده است خانه پدری من همجوار خانه ای بود که مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی تا آخرین روزهای عمر خود در آن زیست در آن روز و روزگار که هنوز از صدای گوش خراش بلندگوها خبری نبود عادات این عالم بزرگ این بود که در دورۀ سال چه در سوز سرما و در گرمای طاقت فرسی یزد صبح ها به پشت بام می رفت و اذان می گفت اما به صورتی غیر از اذان گفتن عامۀ مردم به این ترتیب که مقدمات اذان را آهسته و آرام ادا می کرد. سپس آهنگ صدایش را به تدریج بالا می برد؛ به طوری که وقتی به فقرات میانی اذان می رسید صدایی رسا داشت. شاید مردم زمانی با صدای اذان وی بیدار می شدند که او به جمله «حی علی الصلوة» رسیده بود من در آن زمان رمز این گونه اذان گفتن او را درک نمی کردم شاید هم برایم سؤالی شده بود که چرا ایشان به این ترتیب اذان می گوید اما بعدها که صدای گوش خراش بلندگوهای مساجد را شنیدم و این که مردم با آن صداها وحشت زده از خواب می پرند، به راز
1) احمد مدقق یزدی
اذان آرام و متین آن مرد خدا پی بردم.
*اقامت آیت الله صدوقی (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائى نقل کرده اند: وقتی در سال 133 ش شهید آیت الله صدوقی سفری به یزد داشتند. پس از اقامت چند از اقامت چند ماهه اشان در یزد بسیاری از علما و اهل منبر یزد ضمن تماس با قم و کسب اجازه از آیت الله العظمی حاج آقاحسین بروجردی در صدد برآمدند اقامت موقت ایشان دائمی شود و برای همیشه در حوزه یزد مقیم شوند به همین مناسبت آیت الله حاج میرزامحمد سریزدی برای تحقق این امر سعی بلیغ داشتند؛ از جمله این که یک بار ایشان ائمه جماعت معروف شهر همچون آیت الله حاج شیخ جلال آیت اللهی از شیخداد و حاج میرزا احمد ،هروی از چهار کوچه و بعضی دیگر را به مسجد حظیره دعوت کردند سپس آقای صدوقی را با خود به مسجد بردند و نماز مغرب به امامت ایشان و جمع کثیری از اهل علم و سایر اقشار برگزار شد. مرحوم آقای سریزدی در فاصله نماز مغرب و عشا خود به مسجد ریک رفت و آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی را به حظیره آورد و ایشان هم نماز عشا را به امامت آقای صدوقی اقامه کردند و این همت و تلاش این عالم متعهد باعث شد مردم یزد شناخت بیشتر و بهتری از مقام و مرتبۀ شهید صدوقی پیدا کنند!
*رفتار کریمانه (2)
آقای احمد مدقق یزدی نقل کرده اند روزی به مناسبتی در منزل یکی از بازرگانان محله ما بعضی تجار و همسایه ها در جمع بودند و چون فصل تابستان و هوا گرم بود گروهی از میهمانان در زیرزمین نشسته بودند و عده ای از آن ها هم مشغول ورق بازی بودند در این میان ناگهان صدای یا الله یا الله مرحوم م آیت الله
حاج میرزامحمد سریزدی شنیده شد. پس همگی با عجله، ورق ها را جمع کردند و به کناری نشستند تا این که ایشان وارد شدند و با همه سلام و احوال پرسی کردند. در این میان، معلوم شد چند برگ از ورق های بازی مخفی نشده و در معرض دید است؛ به طوری که مرحوم آقای سریزدی هم متوجه آن ها شدند و تقريباً وضع مجلس لو رفت اما آن بزرگوار بدون این که حرفی بزند یا تندی کند، یک راست جلو رفت و روی آن برگ ها نشست و خود را بی توجه نشان داد. با حاضرین نشستنی دوستانه داشت و پس از چند دقیقه گفتگو از آن جا رفت.
*اوج ایثار (1)
یکی از بستگان آقای سریزدی نقل کرده است موضوع عدم ازدواج ایشان مورد سؤال بسیاری از مردم از عوام و خواص بود و در موارد بسیاری به ویژه علما از خود ایشان علت را جویا شدند روزی یکی از آقایان اهل منبر که مورد عنایت و مرحمت ایشان بود این سؤال را مطرح کرد ایشان فرمودند: فلانی من در حال حاضر هفت نفر واجب النفقه دارم که شامل مادر و خواهرها و فرزندانشان می شود به علاوه یکی از خواهرها هنوز ازدواج نکرده و مخارج این جمع و سکونت در یک خانه با آن شرایط برای من دشوار است. آن شخص که خیلی بر ازدواج ایشان اصرار داشت گفت: شما می توانید کسی را به عقد موقت درآورید تا شرایط سهل تری داشته باشد و از لحاظ نفقه و محل سکونت هم با مشکل مواجه نشوید سپس اعلان آمادگی کرد کسی را که واجد شرایط و لایق باشد برایشان پیدا کند. طولی نکشید که وی شخص مورد نظر را در یکی از محلات دوردست معرفی کرد. سپس مقدمات را فراهم کردم و قرار شد با مهر 50 تومان آن زن به عقد موقت ایشان درآید شبی بعد از نماز مغرب و عشا آقای سریزدی به منزل همسر جدیدشان رفتند و ساعتی در آن جا بودند وقتی به خانه رسیدند، خواهرشان احساس کرد ایشان دیر به خانه آمده اند. پس پرسید: اتفاقی باعث دیر کردن شما
1) آقای حاج محمود یوسفی
شده؟ ایشان فرمودند: نه، موضوعی بوده که باعث این امر شده خواهرشان گفت اگر قصد ازدواج دارید بفرمایید ما حاضریم در این مورد هر کاری از دستمان بر می آید انجام دهیم آن بزرگوار متوجه شد که خواهرش متوجه علت دیر آمدن ایشان شده و چون خودش هنوز ازدواج نکرده از این بابت مکدر شده و با این که حاضر به هرگونه همکاری برای ازدواج ایشان است در دل خشنود نیست
مرحوم آقای سریزدی که حتی تا این حد هم حاضر نبود رنجش خواهرش را ببیند شب بعد به خانۀ آن زن رفت و از او عذرخواهی کرد و مبلغ 50 تومان مهر وی را پرداخت و بقیه مدت عقد موقت را هم به وی بخشید و از او جدا شد و تا زنده بود همسری اختیار نکرد.
*پرواداری (1)
یک بار مرحوم آیت الله سریزدی می خواستند به حمام بروند، اما پولی نداشتند که بابت اجرت حمامی بپردازند پس به خواهر زاده اشان که نوجوانی بود پیشنهاد می کنند: بیا و قُلک سفالی ات را بشکن و موجودی آن را به من قرض بده من به محض این که وجهی رسید آن را به تو پس می دهم وی می گوید من که به دایی ارادت ویژه ای داشتم فوراً آن قلک سفالی را شکستم و موجودی آن را که حدود 15 ریال بود به ایشان دادم و فردای آن روز به حمام رفتند و در حمام دچار سکته شدند و از دنیا رفتند وقتی بعد از فوت در صندوق ایشان را باز کردیم دیدیم هزارها تومان اسکناس موجود است اما هر کدام جداگانه در پاکتی گذاشته شده و مشخص است چه مقدار سهم امام و چقدر سهم سادات و سایر امور است که به صورت امانت برای پرداخت به اهلش تعبیه شده بود. لیکن این مرد پارسای دانشمند که مورد اعتماد و اطمینان علما و عامه مردم بود در آخرین روز عمر خود حاضر نشد حتی به قدر 15 ریال در آن مبالغ تصرف کند
1) ابو القاسم جعفری
و برای این مبلغ ناچیز قرض گرفت و یکی از فقرات بدهی اش پس از درگذشت همین 15 ریال بود.
*یک عمر قناعت و پرهیزکاری (1)
چندی بعد از فوت مرحوم آیت الله حاج میرزا محمد سریزدی، مرحوم حاج شيخ محمد شریعتمداری در مجلس روضه ای در محله چهار کوچه محل سکونت آقای سریزدی به منبر رفته بود و دربارۀ فضایل و کمالات آن مرحوم صحبت می کرد و این که ایشان در حالی از دنیا رفت که خانه ای ملکی نداشت و با مادر و خواهرانش در نهایت قناعت زندگی می کرد و زمانی که از دنیا رفت نه تنها از مال دنیا چیزی نداشت بلکه اندکی بدهی داشت. سپس با خشم خطاب به مردم محله گفت: من از شما مردم مسلمان می پرسم آیا این موجب شرمساری برای ما نیست که مجتهد مبارزی که بعضی طلاب نجف به احترام اسم او به پا می خیزند و از او تجلیل می کنند طوری زندگی کند که وقتی بعد از فوت او مردم به خانه اش می روند صددرم (2)خاکه زغال در انبار خانه وی نباشد؟!
آه از جور فلک فریاد از این ناسازگار *** چند باشد گریه و زاری و غم در روزگار
قصة اندوه و ماتم نیست حرف این زمان *** تا که بوده این چنین بوده است و این سان ساز و کار
لاجرم اندوه همزاد بنی آدم شده *** هر که این معنا نداند گو ببین این گیر و دار
تیر غم از ترکش تقدیر چون آمد برون *** نخبه مردی را نشان بگرفت و کرد او را شکار
بود «سریزدی» فقیهی عادل و عالم به یزد *** کس ندیده مثل او علامه و حکمت شعار
نخل قد او به بستان شاخص و پربار بود *** باغبان دهر کی نخلی چنین آرد به بار؟
رفت از دار فنا در اوّل دی از شتا *** نوزده از جیم اول بود کاو شد زین دیار
یک هزار و سیصدوسی رفته بود از بعد پنج *** شنبه در حمام شد تسلیم امر کردگار
سائلی آمد به جمع و خواست گاه فوت و گفت: *** چیست از دور قمر؟ کو؟ آن که دارد گو بیار
«تازه» رفت از جمع و «مشفق» هم به تاریخش سرود: *** «رفته سریزدی ز دنیا شد مقیم کوی یار» (1)ق 1376 = 1789- 413
1) علی اکبر شیر سلیمیان «مشفق»
فقیه فیّاض
20
عکس
حاج شیخ غلامرضا یزدی در ماه شعبان سال 1295 قمری در شهر مقدس مشهد پای به عرصه وجود نهاد پدرش - حاج ابراهیم کوچه بیوکی - کشاورزی از مهاجران یزدی مقیم مشهد بود و علاقه داشت فرزندش در کار کشت و زرع یار و مددکار او ،باشد اما شوق او به تحصیل بیشتر از آن بود که به زراعت بسنده کند. پس ضمن شروع به تحصیل مجدانه پدر را در امر کشاورزی کمک می کرد تا او بتواند امور زندگی را به هر ترتیب بگذراند. وی پس از تحصیل مقدمات علوم حوزوی به اتفاق دوستش آقانجفی قوچانی مشهد را ترک کرد تا از طریق یزد خود را به اصفهان برساند او و ،رفیقش پس از درنگی کوتاه در دارالعباده یزد عازم اصفهان شدند شیخ غلامرضا در حوزه اصفهان موفّق شد با استعداد و پشتکاری که در تحصیل داشت به حلقه درس بزرگانی همچون شیخ محمد کاشی میرزا جهانگیرخان قشقایی آقانجفی اصفهانی و سیّد محمّدباقر درچه ای درآید او پس از 5 سال اقامت در اصفهان عازم نجف شد و در آن سرزمین مقدس در کنار تربت علوی به ادامۀ تحصیل پرداخت. وی 5 سال را هم در نجف بود و سرانجام به اتفاق استادش - شیخ محمّدباقر اصطهباناتی - به شیراز رفت لیکن پس از سالی آن جا را به قصد اقامت در یزد ترک کرد و برای همیشه و تا پایان عمر پربرکتش مقیم یزد شد. با این که یزد پیوسته مقر و مأوای علمای بزرگ و صاحب نام بوده است و این شهر مردان علم و عمل بسیاری به خود دیده اما به راستی باید گفت:
عالم عامل و فقیه فداکار همچون شیخ غلامرضا یزدی را یا اصلاً نداشته یا کمتر به خود دیده است. وی از روزی که به عزم اقامت به یزد وارد شد تا روزی که قرین رحمت حق گردید برای درس و مدرسه و منبر و محراب و امر معاش و معاد مردم از هیچ کوششی دریغ نورزید و هیچ چیز مانع کار او نشد. سرانجام این مرد خدا روز جمعه 26 ذيحجه سال 1378 ق برابر با 11 تیر سال 1338ش. پس از این که کارنامه ای درخشان از خود به یادگار گذاشت رخت از جهان بربست و در جوار امامزاده جعفر علیه السلام در یزد مدفون گردید.
زمانی که مرحوم حاج شیخ غلامرضا یزدی با آقا نجفی قوچانی در اصفهان هم درس و هم حجره بودند گاهی از لحاظ معیشت به قدری در مضیقه بودند که بدون این که دیگر طلاب مدرسه متوجه شوند از پوست خربزه ای که آن ها بیرون ریخته بودند برای رفع گرسنگی استفاده می کردند یکبار چند روز به این منوال گذشت و آقانجفی با فروش چند جلد کتاب غذایی تهیه کرد اما حاج شیخ غلامرضا مخالف فروش کتاب ها بود و می گفت کتابی که در او علم و غذای روح بود فروختی و در عوض ناهار خریده و خوردی؟! روح بی علم مرده است است. پس روح را از گرسنگی گشتی و بدن را زنده کردی و آخرت را فروختی و دنیا را گرفتی و اصل را از بین بردی و به فروع چسبیدی ترک واجب کردی و سنت به جا آوردی و هیچ عاقلی چنین نکند خدا خواسته است که بدن همیشه در سیطره روح باشد و تو الآن برخلاف خواست خدا بدن را بر او مسلط داشتی!
زمانی که در عتبات تحصیل می کردم وضع معیشت طلاب - عموماً - بد بود. یکی از این طلبه ها که مدت ها بود هوس خوردن سرشیر داشت پس از بارها صرفه جویی در خرج روزانه موفق شد معادل پنج شاهی پس انداز کرده، با آن پول سرشیر تهیه کند اما وقتی آن را مهیا می کند صدای اذان را می شنود پس آن را در اتاق گذاشته جهت اقامه نماز به مسجد می رود لیکن در بین نماز مرتب در این فکر بوده که شاید گربه سراغ سرشیر برود و آن را بخورد. وی بعد از فراغت از نماز وقتی به اتاق خود می آید خطاب به ظرف محتوی سرشیر می گوید امروز باعث شدی که در نماز حواسم متوجه تو باشد و از خوردن آن صرف نظر نموده آن را به مستحقی می دهد مرحوم آقای وزیری که قبلاً از جریان اطلاع داشتند، فرمودند: این طلبه خود مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا بوده اند.
*پرخاش به شیطان (1)
روزی حاج شیخ غلامرضا یزدی به اتفاق فرزند معنویشان - حجت الاسلام آقای حاج سیدجواد حیدری - در یکی از توابع یزد بودند. آقای حاج شیخ برای غسل جمعه وارد حوض می شوند و خیلی سریع غسل را تمام کرده بیرون می آیند اما وقتی آقای حیدری وارد حوض شدند تا غسل کنند خیلی با وسواس و تأنی عمل می کردند و بعضی موارد را شک کرده تکرار می نمودند. ایشان فرمودند: یک وقت متوجه شدم حاج شیخ می فرمایند او را ول کن ولی من هرچه به اطراف نگاه کردم کسی را ندیدم که ایشان با او حرف بزنند پس به کار خود مشغول .بودم بار دیگر شنیدم ایشان فرمودند سید را رها کن خدا تو را لعنت کند من عرض کردم حاج آقا! من که در این اطراف کسی را نمی بینم، شما با کی صحبت می کنید؟ فرمودند به شیطانت می گویم که تو را وسوسه نکند و دست از تو بردارد!
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد حیدری
*شناخت ترفند شیطان (1)
آقای حاج شیخ غلامرضا یزدی می فرمودند: هر کسی شیطانی دارد که او را وسوسه می کند و از راه به در می برد افراد هم بعضی با ایمان هستند و در برابر وسوسه شیطانشان مقاومت می کنند و بعضی هم سست و ضعیف هستند و به اندک اشاره ای تسلیم می شوند به علاوه شیطان ها شگرد کارشان را خیلی خوب می دانند؛ مثلاً شیطان من که شیخ غلامرضا هستم آشیخ شیطان است و می داند چگونه و کجا مرا فریب دهد برای مثال چون می داند من برحسب موقعیت اجتماعی و دینی به وسوسه او به سینما نمی روم پس طور دیگری عمل کند. به همین جهت وقتی در محراب نماز هستم به من فرمان می دهد به جمعیت پشت سرم نگاه کنم و مغرور شوم و به این وسیله مرا گمراه و جهنّمی کند!
*چگونگی سفر آخرت (2)
حجت الاسلام آقای عبدالرّسول مجاهدی یزدی نقل کرده اند: مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا یزدی همیشه با الاغ در شهر و بیرون شهر جهت رسیدگی به امور و ذکر مسائل و احکام رفت و آمد می کردند وقتی ایشان از دنیا رفتند، یکی از دوستان وی را در خواب دید که سوار همان الاغی است که در عالم دنیا سوار آن می شد در حالی که کنار نهر آبی ایستاده بود آن شخص از مرحوم حاج شیخ سؤال کرد: بفرمایید سفر مرگ را چگونه طی کردید و بر شما چه گذشت؟!
حاج شیخ دستی بر پشت الاغ خود زدند به طوری که یک مرتبه از این طرف نهر به طرف دیگر جستن کرد و رفت حاج شیخ - علیه الرحمه - نگاهی به عقب کرد و فرمود من چنین جستم شما به فکر خودتان باشید.
*بردباری در فقدان فرزند (1)
زمانی که شیخ محمد - فرزند ارشد آقای حاج شیخ غلامرضا - در قم بیمار بود یکی از طلاب ایشان را در خیابان دید و از پسرشان سراغ گرفت حاج شیخ فرمودند: الحمد لله حال محمد خوب است اما طولی نکشید که در قم شایع شد شیخ محمد از دنیا رفته است مراسم تشییع آن مرحوم همان روز با حضور علما و طلاب برگزار شد و فردای آن ،روز مراسم ختمی برای شیخ محمد برقرار شد و آقای اشراقی سخنران مشهور وقت برای شرکت در مجلس ترحیم آمده بود وی وقتی به منبر رفت سعی کرد به اقتضای مجلس و حضور عموم علما و طلاب با ذکر مقدمه مفصل و صحبت پیرامون موضوع به مرحوم حاج شیخ به علت فقدان فرزند ارشدش تسلیت بگوید اما ناگهان حاج شیخ صدایش را بلند کرد و فرمود: آقای اشراقی! من که ناراحت نیستم که پسرم از دنیا رفته، او امانت خدا بود خداوند روزی او را به ما بخشید و دیروز گرفت!
*احترام به سادات (2)
مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا در زمان حیاتشان پیوسته به سادات احترام گذاشتند و این منحصر به سادات اهل علم نبود بلکه قاطبه فرزندان حضرت زهرا علیها السلام مورد توجه و احترام ویژه ایشان بودند؛ حتی ایشان توصیه می کردند به جای این که چوب و آهن حرم امامان و امامزادگان را ببوسید، دست فرزندان پیغمبر را ببوسید که گوشت و پوست رسول خداست و تا این حد برای سادات حرمت قائل بودند یکی از مریدان ایشان نقل می کند فوت مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سيدابوالقاسم حيدرى - والد حجت الاسلام آقای حاج سیدجواد حیدری- 8 ماه بعد از فوت مرحوم حاج شیخ واقع شد و در حجره حاج شیخ پایین پای ایشان مدفون شد. من همان شب حاج شیخ را در خواب دیدم که با ناراحتی از
من سؤال کردند: این سلیقه کی بود سیّد اولاد پیغمبر را پایین پای من دفن کردند؟!
*خبر از غیب (1)
از آقای حاج شیخ ابوالقاسم مدبّری، که از معمّرین روحانیت یزد و از تربیت یافتگان مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا بودند نقل شده: گاهی اوقات این احساس برایم پیش می آمد که مرحوم حاج شیخ از عالم غیب خبر دارد. یک بار موضوع را از خودشان پرسیدم. گفتند نه عرض کردم حاجی آقا مردم می گویند فرمودند مردم بی خود می گویند. یک بار پای منبر ایشان نشسته بودم و در همین فکر بودم که بالاخره شیخ از غیب خبر دارد یا نه؟! پس در همان حال از خدا خواستم مرا راهنمایی کند در این هنگام دیدم حاج شیخ می گویند:
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز *** ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
*دلسوزی برای دوست بیمار (2)
آقا نجفی قوچانی نقل می کند: باری در نجف به بیماری مهلک حصبه مبتلا شده بودم و هر چه درمان می کردم فایده نداشت تا این که طبیب به رفیق باوفایم شیخ غلامرضا یزدی گفت اگر امروز و امشب عرق نکند کار مشکل می شود. پس رفیق یزدی شوربای داغی درست کرد و گفت ولو بی میل باشی باید بخوری. من چند قاشق از آن را خوردم و خوابیدم رفیق یزدی آمد یک لحاف از خودش و لحاف دیگری روی من انداخت گفتم: نفسم تنگی می کند، شاید خفه شوم. اعتنا نکرد و یک نمد را تا زد و روی رختخواب ها انداخت. یک مرتبه خودش هم مثل قورباغه ای روی من پرید و مرا محکم گرفت. آن چه تلاش کردم بلکه خودم را خلاص کنم بر اثر ضعف ممکن نشد هر چه ناسزا گفتم و التماس
و گریه کردم فایده نکرد تا این که از صدا افتادم، اما ناگهان احساس کردم چنان بدنم عرق کرده که لباسم خیس شده است. گفتم حالا برخیز که من عرق کردم. گفت: به شرط آن که وقتی تو را رها کردم بقیۀ رواندازها را از خود دور نکنی گفتم: سمعاً و طاعة و بالاخره این گونه از این بیماری خطرناک خلاص شدم.
*هدیه به سیّد هم حجره (1)
از حجت الاسلام مناقبی نقل شده است: حاج شیخ غلامرضا به من فرمودند: پدرم در مشهد کشاورزی داشت و از وضع مالی خوبی برخوردار بود. یک بار برایم عبایی نو و پارچه ای فاخر خرید و به نجف فرستاد اما من چون دیدم سیّد هم حجره ام لباسش کهنه و وصله دار است و مناسب شأن او نیست پارچه را به او دادم. شب خواب دیدم که لباس زیبایی به من پوشاندند و گفتند: این لباس علم و تقوی است.
*حرمت داری ماه رمضان (2)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیدجواد حیدری نقل کرده اند: روزی به همراه مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا در ماه مبارک رمضان به زارچ رفته بودیم. مرحوم حاج شیخ چون معذور بودند روزه نبودند. هنگام ظهر من دیدم ایشان استکان چای اش را نصف کرد و با کمی نان خشک که در یک نعلبکی جای گرفت، آن را خیس نمود و به همان لقمه اندک اکتفا کرد. حتی دیدم ایشان سیگارش را هم نصف کرد و کشید وقتی از ایشان علت را پرسیدم، گفتند: درست است که عذر ،دارم ولی حرمت ماه رمضان جای خود دارد. من با همین چند لقمه می توانم بسازم. پس بیشتر از این مقدار خوردن و آشامیدن، شکستن حرمت ماه مبارک رمضان است.
*منع از ریش تراش (1)
مرحوم حاج شیخ نسبت به تراشیدن ریش که گناه آشکار بود خیلی حساس بودند و سعی می کردند کسانی را که صورتشان را می تراشند از این عمل بازدارند پیرمرد نجاری که در بازار یزد کار می کرد می گوید در ایام جوانی که هنوز تازه ازدواج کرده بودم روزی در حمّام محله مشغول تراشیدن صورت خود بودم که مرحوم حاج شیخ مرا از این کار منع کردند و من هم قبول کردم که دیگر صورتم را نتراشم اما به قول خود وفا نمی کردم و پیوسته صورتم تراشیده بود. روزی جلو مغازه در بازار کار می کردم که دیدم ایشان از دور می آیند. پس من فوراً به داخل رفتم و خودم را به نحوی مشغول کردم ایشان جلو مغازه توقف کوتاهی کردند و سری تکان دادند و رفتند بدون این که مرا دیده باشند. بار دیگر که همان روز صورتم را تراشیده بودم در داخل یک صندوق بزرگ کار می کردم که دیدم حاج شیخ به طرف من می آیند من هم به شاگردم گفتم: در صندوق را ببند. آن مرحوم وقتی برابر صندوق رسید سرش را به روزن آن نزدیک کرد و فرمود: از من پنهان می شوی از خدا هم می توانی پنهان شوی؟
*خانه ای در بهشت (2)
مرحوم آقای حاج شیخ در گره گشایی کار مردم و رفع جوائج آنان همتی عجیب داشت و وقتی تشخیص می داد کاری ضرورت دارد دیگر اعتنا به هیچ رنج و زحمتی نداشت؛ به ویژه اگر طرف از سادات بود. از پسر ایشان مرحوم حاج شیخ حسین نقل شده است سیدی از اهالی اشکذر که حرفه خشتمالی داشت خانه کوچکی را از یکی از اربابان یزدی به مبلغ کمی در ماه اجاره کرده بود و مبلغ اجاره را هم تا مدتی به موقع می پرداخت لیکن زمانی رسید که از عهده پرداخت آن مبلغ کم هم برنمی آمد.
بعد از این که چند ماه پرداخت اجاره به تعویق افتاد صاحب خانه اظهار داشت من از اجاره گذشتم اما خانه را لازم دارم و باید به هر نحو آن را تخلیه کنی! این سیّد که از مریدان حاج شیخ بود و از شرکت کنندگان در نماز جماعت ایشان یک روز صبح وقتی از خانه بیرون می رفته به همسرش می گوید من باید دنبال کارم باشم تو به خانه حاج شیخ برو و به ایشان جریان را بگو و خواهش کن اگر ممکن است برای ما کاری انجام دهند.
آن روز همسر آن سید به منزل ایشان رفت و جریان را تعریف ،نموده طلب کمک کرد حاج شیخ بلافاصله از خانه بیرون رفته و یکسره به خانه مالک رفت اهل خانه که خیلی تعجب کرده بوند از ایشان خواستند به اندرون بیایند اما ایشان نپذیرفت و خطاب به صاحب خانه فرمود: من خانه ای در بهشت برای تو تضمین می کنم تو هم در عوض این خانه کوچک را به این سید نیازمند ببخش مالک فرمایش ایشان را پذیرفت و به خواست شیخ عمل کرد اما چندی بعد شخص از دنیا رفت و یکی از علمای معروف شهر او را در خواب دید که می گوید: خانه ای که حاج شیخ به من وعده داده بود به من دادند و ایشان دیگر مدیون نیست.
*خلاص کردن سید طلبه از دست مأموران دولتی (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیدجواد حیدری فرمودند: آقای سيّد على طباطبایی عقدایی فرزند صدر عقدایی مقدمات را در یزد خواند و در زمان آیت الله بروجردی به قم رفت از آن به بعد هرگاه به یزد می آمد به منزل ما وارد می شد در سفری که به یزد آمده بود به اتفاق به خدمت مرحوم حاج شیخ رفتیم او از حاج شیخ پرسید: در زمان غیبت کبری کسی هست که بگوید من خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می رسم و اگر کسی کاری دارد من با آقا صحبت می کنم و خبر می آورم؟ ایشان فرمودند اگر کسی هم گفت ما نباید از او قبول کنیم. بعد
1) تندیس پارسایی: 284
رو به او کردند و گفتند: تو نگو!
وقتی از خدمت حاج شیخ مرخص شدیم دیدم که چهره آقای طباطبایی در هم است. پرسیدم چه شد؟ گفت: شنیدی که حاج شیخ فرمود تو نگو!
من چون محرم حاج شیخ بودم گفتم قضیه از چه قرار است؟ گفت زمانی که از یزد به قم ،رفتم مأموران دولتی مرا مانند سایر طلاب برای سربازی گرفتند و به پادگان باغ شاه تهران منتقل کردند در آن جا از همه معاینه پزشکی به عمل می آمد و در مرحله ای از معاینه باید هر کسی کاملاً عریان شود. من که شرم داشتم که این فرمان را اطاعت کنم از این امر سر باز زدم. به همین جهت مرا در اتاقی زندانی کردند. در این اوضاع و احوال ضمن اظهار تضرع و دعا به درگاه خداوند به حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف متوسل شدم که ناگاه دیدم در اتاق باز شد و حاج شیخ به داخل آمد و فرمود: سیّد علی بیا برویم! من خیلی از حضور ایشان در آن اتاق که هیچ راهی جز همان در نداشت متعجب بودم به علاوه، پیش خود فکر می کردم چگونه از مقابل آن همه نگهبان عبور کنیم؟! اما دستور استاد را اطاعت کردم و همراه ایشان به راه افتادم.
حاج شیخ در را باز کردند سالنی که باید از آن می گذشتیم پر از افسران و درجه داران و سربازان بود اما از مقابل همۀ آن ها عبور کردیم و کسی مانع نشد! گویا آن ها ما را اصلاً نمی دیدند.
پس راه بیرون را ادامه دادیم تا به دژبانی پادگان رسیدیم. آن جا هم از مقابل دژبان ها گذشتیم و کسی عکس العملی نشان نداد سپس به اتفاق حاج شیخ وارد خیابان شدیم حدود سیصد متر که از پادگان دور شدیم حاج شیخ رو به من کرد و فرمود برو قم درست را بخوان کسی دیگر با تو کاری ندارد و بعد راه قم را به من نشان داد! نشان داد من در این فکر بودم که ایشان به کجا می روند؟! پس روی خود را برگرداندم و پرسیدم شما کجا می روید؟! ولی ایشان را ندیدم! بعد از آن من برای ادامۀ تحصیل به قم رفتم و از آن به بعد کسی مانع تحصیل من نشد! آقای حیدری فرمودند بعد از نقل جریان، آقا سید علی طباطبایی به من گفت: شما
شاهد بودید که ایشان فرمودند تو نگو! اما شما محرم ایشان هستید خواهش می کنم در موقعیتی از حاج شیخ بپرسید آن شخص که به پادگان ،آمد خود شما بودید یا مأمور دیگری از طرف خداوند؟ در ادامه جریان آقای حیدری فرمودند من هر وقت اراده کردم این سؤال را از حاج شیخ بپرسم، مجال نمی شد یا کسی در حضور ایشان بود و یا اصلاً فراموش می کردم تا این که حاج شیخ از دنیا رفت!
روزی آقای حاج سیّد علی طباطبایی عقدایی که در آن زمان در همدان امامت جماعت داشت و از علمای آن دیار محسوب می شد در نامه ای برایم نوشت که با قضیه آن روز من چه کردی؟ من در جوابش نوشتم که فرصت از دستم رفت و موفق به طرح سؤال نشدم!...
*انگشتر ارزشمند (1)
از یکی از نظامیان رژیم طاغوت نقل شده است: تنها پسرم که خیلی سالم و زرنگ و شاداب بود به طور ناگهانی بیمار و بستری شد و معالجه پزشکان هم مؤثر واقع نشد به علاوه هر روز حالش بدتر می شد. روزی در فصل تابستان وقتی از محل کارم به خانه آمدم، دیدم همچنان حالش وخیم است. من هم از این که ناگهان با این مشکل مواجه شده بودم احساس درماندگی می کردم و در این حال بدون این که لباسم را بیرون بیاورم در حیاط خانه قدم می زدم و فکر می کردم که چه باید کرد؟ ناگهان کسی در زد وقتی در را باز کردم دیدم حاج خلیفه حسین متوسلیان از کسبه بازار یزد است او بعد از سلام و احوال پرسی گفت: شنیده ام پسرتان مریض و بدحال است گفتم درست است گفت این انگشتر فیروزه را بگیرید و کمی آب روی آن بریزید و به او بخورانید. امید است بهبودی حاصل شود من تا حدی از این کار اکراه داشتم ولی چون خیلی سرگردان بودم به همسرم گفتم: این کار را انجام دهد اما ساعتی طول نکشید که پسرم از بستر بلند شد و از مادرش سراغ توپش را گرفت و بعد هم در حیاط
1) استوار یکم آزادی
مشغول بازی شد!
طولی نکشید که مرحوم متوسلیان دوباره به در منزل ما آمد و سراغ بیمار و انگشتر را !گرفت من گفتم: بیمار که حالش خوب شد شما بگویید این انگشتر چه خاصیتی دارد؟ گفت: سال ها پیش وقتی مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا در مسجد ملّا اسماعیل در ماه رمضان مجلس وعظ داشتند من در آن مجلس شرکت می کردم اما معمولاً دیر می رسیدم روزی هنگامی که ایشان صحبت می کردند، من متوجه انگشتر فیروزه ایشان شدم و با خود فکر کردم اگر حاج شیخ این انگشتر را به من می بخشیدند چه خوب بود صحبت حاج شیخ در آن روز تمام شد و با مردم بیرون رفتند و من مشغول نماز و تعقیب شدم. وقتی خواستم از مسجد بیرون بروم دیدم ایشان روی سکوی ورودی مسجد به انتظار نشسته اند و تا مرا دیدند با آن لهجه شیرین خود فرمودند خلیفه حسین کجا رفتی؟ بیا این انگشتری که می خواستی و این همان انگشتر است.
*توجّه به احتیاج یهودیان شهر (1)
در زمانی که یزد دچار قحطی بوده و آرد و نان به سختی تهیه می شده، یکی از کشاورزان متمول از محلهٔ کوچه بیوک یزد مقدار قابل توجهی آرد تهیه نموده و در اواخر شب برای این که کسی متوجه و مزاحم او نشود آن را در منزل آقای حاج شیخ غلامرضا می آورد ایشان آرد را تحویل گرفته پسرانشان را صدا می زنند و می فرمایند هرچه کیسه و دستمال در منزل داریم بیاورید. بعد خودشان مشغول تقسیم آردها در کیسه ها و دستمال ها شده همه را تقسیم می کنند و بعد به اتفاق فرزندانشان آن ها را همان شب به محلهٔ یهودیان یزد واقع در پشت مسجد جامع می آورند و بر در هر خانه سهمی از آن را می گذارند و می روند سپس می فرمایند: مسلمان ها به هر ترتیب از نانوایی ها نان تهیه می کنند و چیزی به یهودی ها نمی رسد و سزاوار است این ها هم به سهم خود برسند تا خود و
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد على محمد حيدرى
فرزندانشان از گرسنگی نمی رند!
*جلوگیری از تخریب آب انبار (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سید جواد حیدری نقل کرده اند: وقتی مرحوم آقای حاج شیخ از دنیا رفتند، قاطبه یهودیان شهر در مراسم تشییع و ختم ایشان شرکت می کردند و صادقانه عزادار بودند و این به خاطر توجه زیاد آن مرحوم بود؛ از جمله این که هنگام احداث خیابان مسجد جامع، آب انباری که متعلق به مسلمانان و یهودیان - هر دو - بود و هر کسی از مجرا و مسیر خودش آب بر می داشت در مسیر خیابان واقع شد و اکثراً نظر می دادند که این بنا به کلی تخریب ،گردد اما حاج شیخ فرمودند مسلمانان وقتی آب انبارشان خراب شود، یا از جای دیگری آب تهیه می کنند یا آب انبار دیگری می سازند اما یهودیان از این نعمت به کلی بی بهره می شوند و به این وسیله از تخریب همۀ آب انبار جلوگیری کردند.
*ادای دین سید بی بضاعت (2)
یکی از کسبه یزدی نقل می کند من به اتّفاق فرد دیگری در نعیم آباد (آبشاهی)، آسیابی دایره کرده بودیم و هم آرد می فروختیم و هم گندم اهالی را آرد می کردیم. سیدی بود که در اواخر عمر آقای حاج شیخ غلامرضا بعد از صحبت ایشان ذکر مصیبت می کرد و پیوسته در مجالس همراه ایشان بود روزی این سید به نعیم آباد آمد و مقداری آرد به نسیه خرید و رفت. بار دیگر به همین ترتیب مقداری آرد گرفت و پولش را نپرداخت و این مورد چندین بار تکرار شد تا این که شریک نعیم آبادی گفت: حساب این سیّد سنگین شده و بعید به نظر می رسد او پولی داشته باشد که بتواند بدهی خود را بپردازد. من هم اگر او
قرضش را ادا نکند همه را به حساب تو منظور می کنم! گفتم: به هر حال من می دانم این سیّد عائله سنگینی دارد و شرم دارم از این که او را دست خالی به شهر روانه کنم. تو هم هر طور صلاح می دانی عمل کن.
در نهایت وقتی بدهی این سید به مبلغ یک صد و نود تومان آن روز رسید، باز هم من به خدا توکل کردم تا ببینم چه می شود اما روزی این سید به آسیاب آمد و یک پاکت را از جیبش درآورد و اسکناس های داخل آن را شمرد. درست یک صد و نود تومان بود؛ یعنی درست معادل بدهی!اش من که تعجب کرده بودم سید این مبلغ را از کجا آورده پرسیدم این پول معادل ماه ها روضه خوانی شماست وی گفت مدتی بود می خواستم دین شما را ادا کنم، اما توانایی نداشتم و از این که به این جا بیایم خجالت می کشیدم تا این که امروز به همراه آقای حاج شیخ در یکی از مجالس سنگین شهر بودیم وقتی بیرون آمدیم این پاکت را به ایشان دادند ایشان فرمودند بیا سید این را هم تو به طلبکارت بده!
*تضرع به درگاه خدا (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیدجواد حیدری نقل کرده اند: با مردم روستای شمسی در رستاق و عده کرده بودیم شب بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد آن جا با آقای حاج شیخ غلامرضا حضور پیدا کنیم و حاج شیخ برای مردم صحبت کنند پس من به اتفاق خانواده و پسر بزرگم که هنوز کودکی بود و آقای حاج شیخ علی - پسر حاج شیخ - با اتومبیل جیپ که رانندگی آن را حاج سیدجواد طزرجانی به عهده داشت در خدمت حاج شیخ از شهر بیرون رفتیم و تا حجت آباد رفتیم اما در این محل راه را گم کردیم؛ به طوری که راننده اصلاً نمی دانست در چه مسیری حرکت می کند تا این که در محلی ماشین به کلی در ریگ های بیابان فرورفت و هرچه او بیشتر تلاش کرد ماشین بیشتر در ریگ فرو رفت. پس همه پیاده شدیم و در تاریکی شب سرگردان بودیم اما من هیچ احساس نگرانی
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سید جواد حیدری
نمی کردم و با این که به مردم شمسی وعده داده بودم باز هم می دانستم این مرد خدا، همیشه و همه وقت به وعده خود عمل کرده و امشب هم با همۀ گرفتاری سر موقع به محل خواهد رسید به همین جهت در آن تاریکی متوجه رفتار و حرکات ایشان بودم وقتی راننده اظهار ناامیدی کرد، من دیدم حاج شیخ همان طور که روی زمین نشسته بود، توجهی به جانب قبله نمود و تضرعی کرد و به راننده گفت: سوار شو و حرکت کن! وقتی او پشت فرمان نشست و حرکت کرد ماشین چند صد متر به جلو رفت و در محلی ایستاد و ما تا آن جا پیاده رفتیم. وقتی رسیدیم مشاهده کردیم ماشین درست روی جاده رستاق است و وقتی همگی سوار شدیم به فاصله زمانی اندکی به شمسی رسیدیم و سر وقت معین حاج شیخ برابر قولی که داده بودند به منبر رفتند!
*احساس تکلیف (1)
یک سال مردم آباده برای وعظ ماه مبارک رمضان، از حاج شیخ دعوت به عمل آورده بودند زمانی که ایشان به عزم آن دیار حرکت کردند، در بین راه در دهشیر، ماشین پنجر شد ایشان به راننده فرمودند: من برای تجدید وضو به ده می روم تا شما آماده شوید. در بین راه به پیرمردی برمی خورند و به او می فرمایند حمد و سوره ات را بخوان وقتی حمد و سوره را می خواند متوجه می شوند که در قرائت او اشکالات زیادی است بعد به پسری که به سن تکلیف رسیده بود می گویند اصول دین خود را بگو دیدند او هم اصول دین را نمی داند. ایشان برایشان این احساس پیش آمد که تکلیف این است که در همین جا بمانند و لذا وقتی ماشین آماده می شود و همراهان به سراغ ایشان می آیند، می فرمایند: تکلیف شیخ در دهشیر عوض شد و من در این جا خواهم ماند سلام مرا به مردم آباده برسانید و بگویید: امسال منتظر من نباشند!
1) تندیس پارسایی: 196
*حرکت به امید خدا (1)
کسی که سال ها در یزد راننده تاکسی بوده نقل کرده روزی سگ دست ماشینم شکسته بود و هر بود و هر لحظه می رفت که چرخ از ماشین جدا شود. به همین جهت، من خیلی آهسته حرکت می کردم تا خودم را به تعمیرگاه برسانم اما در محل فلکه سابق (شهید بهشتی) حاج شیخ را دیدم که کنار خیابان دستشان را بالا بردند و فرمودند: ما می خواهیم در یک مجلس در تفت شرکت کنیم سپس در را باز کردند و در قسمت جلو نشستند من عرض کردم حاجی آقا ماشین من آمادگی ندارد و هر لحظه ممکن است زمین گیر شود ایشان فرمودند نه، به امید خدا حركت كن من هم به امر ایشان حرکت کردم و حاج شیخ را به مجلس روضه ای که وعده داده بودند، رساندم. سپس سوار شدند و عازم یزد شدیم؛ در حالی که هیچ نگرانی نداشتیم وقتی به میدان فلکه سابق رسیدیم حاج شیخ پیاده شدند و از من خداحافظی کردند، اما من همین که اراده حرکت کردم چرخ از جا کنده شد و قسمت جلو اتومبیل روی زمین آمد و مجبور شدم برای تعمیر آن مکانیک را به محل بیاورم.
*نذر حضرت عباس علیه السلام (2)
از حجّت الاسلام حاج سیّد مهدی رکن الدّینی، از شاگردان مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا نقل شده است: روزی با حاج شیخ به «فهرج» رفتیم. عدّه ای به استقبال و می خواستند برای احترام و تکریم ایشان گوسفندی قربانی کنند اما به محض این که حاج شیخ گوسفند را دید، سرش را از ماشین بیرون آورد و گفت شما را به حضرت عبّاس علیه السلام قسم می دهم این گوسفند را نکشید و گرنه بر می گردم.
بروید به صاحب گوسفند بگویید: زود نذرش را ادا کند. من گفتم حاج آقا! جریان چیست؟ فرمود این گوسفند نذر حضرت عباس علیه السلام است، می خواهند منتی بر من بگذارند و نذرشان را نیز ادا کنند لذا گفتم: بروید نذرتان را ادا کنید!
*استمداد از امام علی (1)
زمانی که مرحوم حاج شیخ در نجف تحصیل می کردند، نامه ای از پدر خود که در مشهد زندگی می کرد دریافت کردند که در آن آمده بود غلامرضا من دیگر پیر شده ام ایشان می گفتند من فهمیدم پدرم از این به بعد نمی تواند مخارج تحصیل مرا تأمین کند بنابراین در نامه هایم تقاضایی برای کمک نکردم اما به تدریج کار به جایی رسید که در روز تنها چند لقمه نان می خوردم و حتی پولی که با آن چراغی برای مطالعۀ شب ها تهیه کنم نداشتم و به همین جهت شب ها وقتی طلبه ها می خوابیدند من از نور چراغ دستشویی استفاده می کردم!
اما روزی به حرم حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام مشرف شدم و عرض کردم: آقا! شما ضامن روزی ما هستید؛ چون من یکی از نوکران شما هستم و راضی به دو سه لقمه نان دو هفته بعد از این جریان استادم عده ای از طلبه ها را که از کابل به نجف آمده بودند، برای آموزش پیش من فرستاد دریافت حق التدریس آن ها تحولی در وضع مالی من ایجاد کرد که حتی به دیگر طلبه ها هم کمک می کردم!
*واگذاری مرکب (2)
مرحوم آقای حاج شیخ در شهر و بیرون شهر، از الاغ برای رفت و آمد استفاده می کردند در موارد چندی، بعضی افراد که با الاغ کار می کردند به ایشان مراجعه می کردند و اظهار می کردند که وسیله اشان را از دست داده اند. ایشان هم بلافاصله مرکب خود را به آن شخص می بخشیدند. یک بار پس از مدتی که بدون مرکب بودند کسی برای ایشان الاغی می آورد تا ایشان برای رفت و آمد دچار سختی نشوند ایشان هم قبول می کنند اما فردای آن روز شخصی مراجعه می کند و می گوید: در یکی از توابع شهر، با الاغ کار می کرده ام و چندی است حیوانم تلف شده و بی کارم ایشان بلافاصله دستور می دهند الاغ را به او بدهند! خادم ایشان
می گوید: حاج آقا شما پس از مدت ها تازه دیروز صاحب این مرکب شده اید ایشان می فرمایند هرچه زودتر برو و الاغ را از طویله بیرون بیاور و به او تحویل بده. بعد به آن شخص می گویند هر چه تو کردی او را اذیت نکنی.
*رسید وجه (1)
شبی یکی از اهالی شهر یزد در منزل آقای حاج شیخ غلامرضا می رود و با این که ساعاتی از شب گذشته بوده از ایشان می خواهد وجهی را که مربوط به سهم امام علیه السلام است، از او قبول کنند ایشان می فرمایند: صبح بیا اما او اصرار می کند و می گوید معلوم نیست شاید صبح نتوانم بیایم. ایشان در را باز می کنند و پول را از او می گیرند آن شخص بعدها تعریف کرده بود وقتی در راه به خانه می رفتم با خود گفتم آیا این مبلغ که بابت سهم امام داده ام در راه درست و صحیح و رضایت آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مصرف می شود یا نه؟! از قضا همان شب آن حضرت را در خواب دیدم که به من فرمودند پول به ما رسید!
*امامت جماعت (2)
مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا در همه عمر و تا اواخر با همه کهولت و ضعف، نماز را در مسجد به جماعت می خواندند در دوران سالخوردگی هم که نمی توانستند پیاده بروند، ایشان را بغل می کردند و سوار بر الاغ به مسجد می بردند و از بیرون تا محراب هم باید کسی که طاقت و توانایی جسمی دارد ایشان را بغل کند و تا محراب ببرد به همین جهت گاهی دیرتر از وقت معمول به مسجد می رسیدند و بعضی نمازگزاران اراده می کردند نمازشان را به فرادی بخوانند، لیکن به محض این که نیت می کردند مرحوم حاج شیخ از در وارد می شدند وقتی به ایشان می گفتند ما حدس می زدیم امشب نمی آیید؟ آن مرحوم
می فرمود: «اگر شیخ غلامرضا به مسجد ،نیامد تابوت ببرید در خانه اش»؛ یعنی چیزی جز مرگ او را از نماز جماعت بازنمی دارد!
*تقیّد به پوشیدن لباس روحانیت (1)
نقل شده است: در دوران خفقان حکومت پهلوی اول که به منظور متحد الشکل شدن مردم روحانیت را از پوشیدن لباس و عمامه منع می کردند، مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا یزدی (قدس سره) همه روزه عبا و عمامه خود را در دستمالی پیچیده و تا دم در مسجد ریگ می آمدند و در دهلیز مسجد آن را پوشیده برای اقامه نماز وارد مسجد می شدند بعد از نماز هم وقتی عزم بیرون رفتن می کردند مجدداً لباس و عمامه را در دستمال گذاشته، بیرون می رفتند. روزی جلوی سکوی بیرون مسجد ایشان مشغول بستن آن دستمال بودند که یک افسر شهربانی می رسد و ایشان را به کلانتری می برد مردم هم به محض مشاهده این عمل به دنبال ایشان به کلانتری می روند و کسانی را هم به منزل آقای وزیری می فرستند تا ایشان را در جریان قرار دهند مرحوم آقای وزیری برای این که عموم مردم را خبر کنند اقداماتی انجام می دهند. سپس برای پشت گرمی مردم و اقدامات بعدی در محل تجمع مردم حاضر می شوند در نتیجه جمع کثیری از مردم قدرشناس در مقابل کلانتری اجتماع می کنند و خواستار آزادی آقای حاج شیخ می شوند. مسئولان شهربانی هم با مشاهده این جمع مصمم پیشنهاد می کنند آقای حاج شیخ غلامرضا تعهدی بدهند که دیگر از عمامه و عبا و لباس روحانیت استفاده نکنند تا آزاد شوند لیکن ایشان از دادن چنین تعهدی سر باز می زنند و می فرمایند من طبق معمول گذشته عمل خواهم کرد! اما مسئولان برای این که از وخامت اوضاع کاسته ،شود بدون گرفتن تعهد، ایشان را آزاد می کنند معظم له معتقد بودند: دزدی آمده و لباس را از ما دزدیده، ولی ما به خاطر این کار نماز و مسجد را ترک نمی کنیم!
1) سیمای فضیلت: 34-35
*عنایت به سادات (1)
یکی از سادات اهل یزد نقل می:کند بعد از اقامه نماز جماعت به امامت مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا از مسجد ملا اسماعیل بیرون آمدم و چون جوان بودم و تازه صورتم را تراشیده بودم و ایشان هم خیلی روی این موضوع حساس بودند وارد مغازه مجاور شدم تا از این جا عبور کنند، اما گویا ایشان مرا دیده بودند و وقتی چند قدم از مغازه دور شدند فرزندشان مرحوم آقای حاج شیخ علی را که همواره و تا آخرین روزهای عمر ایشان در خدمت پدر بودند، به دنبال من فرستادند ناگزیر من اطاعت کردم و خودم را به ایشان رساندم و سلام کردم و چند قدم عقب تر از مرکب ایشان راه می رفتم تا این که صورتم را نبینند اما حاج شیخ فرمودند چرا پشت سر من راه می روی؟! این درست نیست که اولاد پیغمبر پیاده و پشت سر من حرکت کند بعد من کمی جلوتر رفتم و تا نزدیکی خانه به همراه ایشان بودم وقتی به در منزل ایشان رسیدیم پیاده شدند و فرمودند: علی سید را با خود به داخل بیاور و بگو برایش آبگوشت بیاورند من وارد خانه شدم و ایشان به اتاق خودشان رفتند و من در اتاق دیگری نشستم بعد از این که نان و آبگوشت را خوردم آقای حاج شیخ علی آمد و گفت آقا می فرمایند همسرت حامله است و این بار مولود تو دختر است اسمش را هم فاطمه بگذار این 20 تومان هم مخارج زایمان و سایر خرج های دیگرت. این هم هِرِم (قطعه کوچکی از پارچه لباس علما و بزرگان دین که مردم برای تبرک و سلامتی طفل آن را به لباس نوزاد می دوخته اند). پس من مرحمتی ایشان را گرفتم و از منزل ایشان بیرون آمدم و درست همان گونه که فرموده بودند، محقق شد!
*بی اعتنایی به دنیا (2)
یکی از افراد با نفوذ در انجمن زرتشتیان یزد روزی در یک جلسه ای که
چند نفر از مسلمانان حضور داشته اند می گوید من نمی دانم راه و روش اسلام درست رفتار عامه شما مردم است یا مشی و مرام حاج شیخ غلامرضا؟ بعد می گوید: روزی برای کاری به حجره بازرگانی یکی از تجار یزدی رفته بودم. پیش از این که من صحبتم را شروع کنم آن تاجر راننده اش را صدا زد و به او گفت: از امروز تو و ماشین در اختیار آقای حاج شیخ هستید و باید از صبح تا شب ملازم ایشان باشی و طوری رفتار کنی که از تو راضی باشند. ضمناً کلیه مخارج روزانه ماشین و حقوق ماهانه تو را خودم پرداخت می کنم و تو می توانی برای دریافت هرگونه خرجی به حجره مراجعه کنی پس از همین الان برو و سلام مرا به ایشان برسان و در خدمت ایشان باش آن راننده هم امر آن بازرگان را اطاعت کرد و بیرون رفت، اما هنوز ساعتی نگذشته بود که برگشت و گفت من خدمت ایشان رفتم و پیام شما را رساندم اما ایشان فرمودند سلام مرا به اربابت برسان و بگو شیخ غلامرضا یک عمر با الاغ رفت و آمد کرده و به آن عادت کرده و امروز هم الاغ پیری دارد که مثل خودش وامانده شده و به سختی راه می رود و باید با بسازند؛ حتی اگر این الاغ پیر به یک مرکب راهوار و تندرو تبدیل شود، من طاقت سواری آن را ندارم و این در حالی بود که در همه شهر یزد تنها چند دستگاه اتومبیل وجود داشت و در اختیار داشتن اتومبیل در آن شرایط علاوه بر راحتی در رفت و آمد نشانه تعیّن و اشرافیت بود؛ یعنی همان چیزی که شیخ عليه الرّحمه به آن توجه نداشت.
*توسّل به حضرت زهرا علیها السلام (1)
یکی از روحانیون یزد نقل می کند مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا یزدی به خانواده ما خیلی توجه و محبّت داشتند. من هنوز چند سالی از شروع درس حوزه ام نگذشته بود که ایشان اصرار داشتند معمم شوم اما من به علت کم رویی امتناع می کردم روزی در محل بازارچه میدان خان به طرف مسجد ریگ می رفتم
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سید علیرضا حیدری
که ایشان از پشت سر من آمدند و فرمودند: بالاخره سر تو عمامه قبول نکرد؟! من امشب از مادرت حضرت زهرا علیها السلام می خواهم تو معمم شوی تو تقصیر نداری، تقصیر از من است! من هم از این که ایشان در این مورد این قدر اصرار دارند و حال هم ناراحت شدند شرمنده شدم. روز بعد، شخصی آمد و از من خواست برای ماه محرم به نوق بروم. وقتی هم گفتم، معمم نیستم گفت از لباس و عمامه پدرت استفاده کن اما این کار ممکن نبود من همان روز یک قواره پارچه را برداشتم و به مغازه پیرمردی که لباس اهل علم را می دوخت بردم و گفتم، دو روزه می خواهم او گفت دو ماهه هم نمی توانم حتى من حاضر شدم مبلغی اضافه از مزد مقرر بدهم لیکن او نپذیرفت اما اندازه را برداشت و پارچه را هم من پیش او گذاشتم و برای شرکت در درس مرحوم شهید صدوقی به طرف مسجد حظیره رفتم و به آن شخص هم پیغام دادم که چون لباس ندارم از شرکت در مجلس نوق معذورم شما شخص دیگری را در نظر بگیرید. فردای آن روز مجدداً برای درس از مقابل مغازه خیاطی عبور می کردم که او مرا صدا زد و گفت: فلانی نمی دانم چه شد که من دیروز پارچه شما را کنار دستم گذاشتم تا در نوبت قرار دهم و قرارم هم این بود بعد از ماه صفر پارچه شما را ببرم اما دیروز که شما از این جا رد شدید بدون توجه و ناخودآگاه به جای دیگری پارچه شما را بریدم و کارش را انجام دادم و به خانه کارگر فرستادم. بعد متوجه شدم که این اندازه و پارچه مال شما بود نه آن شخص که در نوبت بود و من نمی دانم چه سری در کار شما بود که این گونه پیش آمد شما فردا بیایید قبای شما آماده است من عمامه ای تهیه کردم و قبا را هم فردای آن روز گرفتم و عبا را هم از عبای پدرم استفاده کردم و درست دو روز بعد با لباس کامل به مسجد ریگ رفتم. همین که مرحوم آقای حاج شیخ مرا دیدند به استقبال آمدند و خیلی اظهار مسرت کردند و فرمودند من گفتم تقصیر من بود و باید به حضرت زهرا علیها السلام متوسل شوم. الحمد لله که حالا بر اثر عنایت جده ات زهرا علیها السلام سَرَت عمامه قبول کرد!
افسوس رفت از این جهان آن عالم دین مبین *** شد شورشی در شهر ما بشکست قلب مسلمین
سلطان هشتم را غلام هم عالم فقه و اصول *** بربست رخت از این جهان افسرد روح مؤمنین
او رهبر طلاب بود هم یاور اسلام بود *** مأنوس با زهاد بود زهّاد را بین دل غمین
رأس و رئیس اجتماع هم ياور دين خدا *** رفت از جهان پربلا ما را نگر زار و حزین
کردی نصیحت صبح و شام نوع بشر از خاص و عام *** از هجرتت داریم فغان بنگر فغان اندر زمین
گویند طلاب علوم سالار ما رفت از جهان *** قائم مقام ما چه شد؟ حیف از چنین درّ ثمین
بیست و ششم از ماه حج داعی حق داد او جواب *** در جمعه رفت از این جهان در نزد ختم المرسلین
اولاد وی اندر عزا دارند صد شور و نوا *** لیکن بشارت می دهم با شاه دین شد هم قرین
اهل ولایت سر به سر گویند از زهدش سخن *** شد توأم علم و عمل، او شد عزیز آن و این
«لطف» از پی تاریخ وی افزون نموده حرف «ح» *** «شد حامی اسلام ما ساکن بنزد متقین» (1)ش 1338 = 1330+ 8
1) حاج ابوالقاسم لطفعلیان «لطف»
روحانی روشن ضمیر
21
عکس
حجّت الاسلام حاج سيّدابوالقاسم حیدری، فرزند حاج سید جواد و نوادۀ حكيم فرزانه مرحوم سید ابوالحسن معروف به «سید حیدری» است. او که از نوادگان امام زاده ابو جعفر محمد علیه السلام و از سادات معروف به عریضی و از نسل امام ششم صادق آل محمّد صلی الله علیه و آله است در سال 1250 شمسی در یزد به دنیا آمد و پس از فراگیری قرآن و کسب بعضی مقدمات درسی به همراه پدرش راهی نجف شد و در آن دیار رحل اقامت افکند و چون پدرش با آیت الله العظمی آقا سید محمدکاظم یزدی خویشی و رفاقت داشت مورد عنایت و محبت معظم له واقع شد و به مدت 10 سال در کنار تربت علوی به کسب معارف و علوم حوزوی پرداخت. پدرش که در تمام مدت تحصیل به شوق زیارت و همجواری جدش اميرالمؤمنين علیه السلام در کنار او مانده بود به رحمت خدا رفت و سیدابوالقاسم را تنها گذاشت. به همین جهت بعد از رحلت جانسوز پدر و به انگیزه اجرای وصایایش ترک سرزمین نجف کرد و به موطنش یزد برگشت در زمانی که وی مقیم نجف بود بعضی از مردم همدان نزد سیّد یزدی آمدند تا برایشان کسی را انتخاب کند که جامع شرایط باشد و آن مرحوم به او اشارت کرد، اما وی شرایطی را مطرح کرد که این مأموریت ممکن نشد و چون زعامت و شهرت را مفید به حال خود نمی دانست نه حاضر به امامت جماعت بود و نه قبول مسئولیت هایی دیگر می کرد وقتی هم در یزد مقیم شد از گرفتن وجوهات امتناع کرد و از امامت
جماعت هم پرهیز نمود. او در شبانه روز، پیوسته در حال ذکر و دعا بود و انس و الفتى وصف ناپذیر به تلاوت قرآن داشت وی صاحب کرامات عدیده ای است اما چون بسیار کتوم بود در وادی سیر و سلوک ناشناخته مانده بود لیکن بعد از فوتش بسیاری از آن همه آشکار و معلوم گشت چه رابطه ای محکم با خدای خود داشت. سرانجام این صالح پرهیزکار در روز دوشنبه 24 شعبان سال 1379 ق. برابر با 2 اسفند 1338 ش. پس از عمری عبادت و بندگی خدا در یزد درگذشت و در بقعه امامزاده جعفر علیه السلام مدفون گردید.
*تخلية روح (1)
روح حجت الاسلام والمسلمين حاج سید علیرضا حیدری نقل کرده اند پدرم مرحوم حجت الاسلام حاج سيدابوالقاسم علاقه زیادی به ذکر و دعا داشت و روزی چندین ساعت وقت او صرف تلاوت قرآن و اذکار و ادعیه می شد. از جمله این که زیارت جامعه اش هیچ گاه ترک نمی شد ما در خانه بارها شاهد بودیم که در اواسط زیارت جامعه حالت غش به ایشان دست می داد و اشکش جاری می شد و از خود بی خود می شد معمولاً در این حالت سعی می کردیم دست و پای ایشان را مالش دهیم یا آبی به صورتشان بزنیم اما روزی که آقا در حین خواندن زیارت جامعه به این حالت افتاده بود و ما مشغول این بودیم که به صورتی ایشان را به حال بیاوریم مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ علی فقیه فرزند آیت الله حاج شیخ غلامرضا وارد شد و آقا را در این حالت دید. پس فوراً جلو رفت و اشک های ایشان را با دست گرفت و بر بدن خود مالید و گفت سیّد به حال خود بگذارید چرا او را آزار می دهید؟ این آقا تخلیه روح کرده و الان معلوم نیست روحش در کربلا یا نجف یا جای دیگری است آقا را رها کنید تا خودش به حال اول برگردد و نگران حال او نباشید که وی حال خوشی دارد که ما متوجه آن نیستیم.
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد عليرضا حيدرى
*طلب شفا برای زن بیمار (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد عليرضا حيدرى نقل کرده اند: یکی از کارهای پدر این بود که بعضی اوقات مردم جهت شفای بیمارشان به ایشان مراجعه می کردند. آقا با قلمی که همیشه نزد خودشان بود چیزی روی نعلبکی می نوشتند و توصیه می کردند کمی آب در آن نعلبکی بریزند و برای شفای بیمار به او بخورانند. آن چیزی که من به خاطر دارم این که گاهی که آقا قلم را روی نعلبکی می گذاشت تا چیزی بنویسد قلم از دستش خارج می شد و به یک حالت چرخش به بالا می رفت این بدان معنی بود که بیمار بهبودی حاصل نخواهد کرد. در این مواقع پدر از ادامه کار خودداری می کرد و اولیای بیمار به این نتیجه می رسیدند که بیمارشان خوب شدنی نیست باری زنی از خانواده جلیلی یزدی به سختی بیمار شده و بستری بود و پزشکان شهر هر چه در توان داشتند برای وی انجام دادند اما نتیجه ای حاصل نشد یکی از بستگان این خانواده نزد آقا آمد و از ایشان خواست چون حال این زن وخیم است کاری بکند آقا قلم را برداشت تا چیزی بنویسد، اما قلم از دستش رها شد پس فرمود دیدید که چه شد امیدی نیست آن شخص به گریه و التماس افتاد و از ایشان خواست بار دیگر قلم را به دست بگیرد. در این جا آقا به گریه افتاد و دعایی خواند و از خدا برایش استدعای شفا کرد. این بار قلم در دستش ماند و آن چه را می خواست بنویسد، در نعلبکی نوشت. پس آن را به او داد و گفت: کمی آب در این نعلبکی بریزید تا نوشته ها محو شود. سپس کمی از آن آب را امروز و بقیه را فردا به او بدهید و این اسباب و وسایلی هم که پزشکان به او وصل کرده اند قطع کنید. من دو روز دیگر به عیادت او می آیم. قول می دهم بیمار با پای خودش به استقبال من بیاید! دو روز بعد همان شخص با یک اتومبیل جیپ به سراغ آقا آمد و ایشان را به عیادت بیمار برد درست همان طور که آقا گفته بود آن زن تا دم در به استقبال وی آمد و سال ها بعد از این جریان به سلامت زندگی کرد.
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد عليرضا حيدري
*دستخط عبور (1)
حجت الاسلام حاج سيد عليرضا حیدری نقل کرده اند: در موارد بسیاری مردم برای بعضی گرفتاری ها خود نزد پدر من می آمدند و از ایشان می خواستند برایشان دعایی بنویسند که موجب نجاتشان شود آقا هم معمولاً روی یک کاغذ چیزی می نوشتند و توصیه می کردند آن را تا رفع مانع همراه داشته باشند یک بار دو نفر که برای کاری می خواستند بدون مجوز لازم به کویت بروند، نزد آقا آمدند. یکی که شناختی حتی نسبت به ادعیه آقا داشت، از ایشان خواست برایش چیزی بنویسند تا بتواند به دور از چشم مأموران مرزی به کویت برود و در آن جا مشغول به کار شود، اما دیگری که این معنی را نمی دانست چیزی نخواست و دست خالی به اتفاق رفیقش راهی مرز ،شد امّا با رسیدن به نقطه مرزی آن که نوشته آقا را همراه داشت به سلامت و بدون دردسر از مرز عبور کرد و رفیق و همراه او دستگیر و به ایران اعزام شد.
*معاف از خدمت سربازی (2)
حجت الاسلام حاج سيد عليرضا حیدری نقل کرده اند باری دو جوان که هر دو در کنار هم در یک کارگاه بزرگ نجاری در حوالی میدان شهید بهشتی فعلی یزد کار می کردند برگ اعزام دریافت کرده بودند تا در روز موعود جهت تعیین تکلیف به نظام وظیفه مراجعه کنند یکی از این دو جوان باخبر شده بود که اگر حجت الاسلام سیدابوالقاسم حیدری دعای مکتوبی بدهد که آن را با خود داشته باشد، موجب خلاصی او از رنج و مشقت دورۀ سربازی خواهد شد. پس، روزی نزد آقا آمد و ازایشان خواست مرحمتی کنند ایشان که کمتر دیده شده بود کسی را محروم و دست خالی از پیش خود براند، روی یک کاغذ کوچک سطری نوشت و به وی داد و توصیه کرد آن را همراه داشته باشد. روز موعود آن جوان
به اتّفاق دوست همکارش به محلّ اداره نظام وظیفه ،رفتند، اما درست همان روز نفر اول که آن دعای مکتوب را همراه داشت معاف شد و به خانه برگشت و رفیقش به محل خدمت اعزام شد.
*مرحمت به یهودی (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد عليرضا حيدرى نقل کرده اند باری یک پیر مرد یهودی که از ظاهرش پیدا بود از سران جامعهٔ یهودی است از یکی از شهرها به یزد آمد وی با تحقیقاتی که کرده بود برایش این باور پیدا شده بود که کسی را که او در جستجویش است در یزد ساکن است که می تواند راهنمای خوبی در زمینه کارهایش باشد شاید هم یهودیان یزد بعضی از امور مربوط به پدر را به وی رسانده بود. او در شهر جستجو کرد و روزی به خانه ما آمد و روبه روی وی نشست و مکتوباتی را که همراه آورده بود برای ایشان می خواند پدر بعضی از آن موارد را تأیید و بعضی را منع می کرد و می فرمود: از انجام این کارها خودداری کن که خوب نیست در حین صحبت گاهی من به مجلس آن ها می رفتم اما هر بار پدر مرا به بیرون هدایت می کرد و اجازه نمی داد با آن دو .باشم پس از ساعاتی حضور پیرمرد یهودی هر آن چه را که لازم داشت یادداشت کرد یا نوشته خود را خط زد در پایان هم پدر از زیر تشک خود اسکناسی بیرون آورد و به او مرحمت کرد و حوالی ظهر بود که، از خانه ما رفت
*رفیق راه (2)
مرحوم حاج محمد دادفرنیا نقل کرده است پدرم مرحوم آخوند نانوا اصلاً اهل مهرجرد بود اما در یزد سکونت داشت و به پیشۀ خبّازی مشغول بود مادرم هم در مهرجرد ساکن بود. من گاهی در یزد نزد پدر بودم و زمانی در مهرجرد با
مادر، روزی در فصل تابستان پدرم پرسید: می خواهی امروز پیش مادرت بروی؟ من جواب مثبت دادم. پس بسته مختصری برایم فرام کرد و بعضی مایحتاج دیگر را در آن گذاشت و مرا که هنوز نوجوانی بیش نبودم به دروازه محله ابوالمعالی آورد و گفت: از این جا راه را بگیر و مستقیم حرکت کن تا به میبد و مهرجرد برسی. من در آن سن کم راه را در پیش گرفتم و بنا به توصیه او می رفتم تا این که ساعتی به ظهر مانده به کاروانسرای شمسی رسیدم دیدم آقای حاج سیدابوالقاسم حیدری در بیرون محوطه کاروانسرا خوابیده اند اما خواب نبودند تا چشمشان به من افتاد که در فصل گرما از راه رسیده ام پرسیدند پسر کی هستی؟ من گفتم آخوند نانوا ایشان که پدرم را می شناختند پرسیدند کی از یزد بیرون آمدی؟
پسر گفتم: صبح امروز ایشان تعجب کرد چگونه این فاصله را در این مدت کم پیموده ام. بعد سؤال کردند: می خواهی بمانی یا می روی؟ من گفتم: هر طور شما بفرمایید. آقا گفتند: اگر بخواهی بروی در گرمای بعد از ظهر به سختی می افتی پس بمان تا با هم برویم. من در آن جا ماندم و نماز ظهر را در مسجد شمسی با ایشان خواندم. حدود ساعت 4 بعد از ظهر آقا فرمود آماده باش تا برویم. سپس گفت گفت: برو با همین سر و لباس داخل آب قنات و خودت را خیس کن و بیا! من هم به دستور ایشان عمل کردم و با آقا همراه شدم در آغاز راه آقا پرسیدند سورۀ انّا انزلنا را می دانی؟ گفتم: آری فرمودند این سوره را بخوان بعد خودشان هم مشغول ذکر و دعا بودند که من آن ها را بلد نبودم به این ترتیب با هم می رفتیم تا این که به یک دوراهی رسیدیم ایشان فرمودند: من در بدرآباد کاری دارم و از این جا ما و تو از هم جدا می شویم تو مسیر مستقیم برو تا به مهرجرد برسی من هم راه را ادامه دادم تا این که به مهرجرد رسیدم دیدم هنوز خیلی بیشتر از یک ساعت به غروب مانده وقتی برای مادرم تعریف کردم که ساعت 4 بعدازظهر در شمسی بودم و به اتفاق آقای حاج سیدابوالقاسم در این مدت کوتاه تا این جا آمده ام، مادرم تعجب کرد خودم هم شگفت زده بودم که این بزرگوار چه کرد که در فرصتی کمتر از دو ساعت 20 کیلومتر راه را طی کرده بودیم؟!
*پذیرایی از زوار امام رضا (1)
یکی از اهالی بیده میبد نقل کرده است: زمانی عدّه ای از اهالی بیده به مشهد مشرف شده بودند و در مراجعت از سفر گرفتار دزدان بین راه شدند و هرچه آذوقه همراه داشتند به سرقت رفت این عده در حالی که دو روز گرسنگی را تحمل کرده بودند، وارد شهر یزد شدند.
بعضی پیشنهاد کردند بهتر است امشب به خانه حاج سیدابوالقاسم حيدرى برویم. پس همگی به منزل ایشان رفتند و به محض ورود، موضوع سرقت آذوقه و اموالشان را مطرح کردند و اظهار داشتند دو روز است از گرسنگی بی تاب شده ایم. مرحوم آقای حیدری با شنیدن این حرف، در فکر فرو رفت. بعد هم با همسر خود خیلی خصوصی صحبتی کرد و وارد اتاق خود شد و به نماز ایستاد. میهمانان از این گفتگو متوجه شدند با توجه به کمبود آرد و آذوقه در آن زمان گویا در خانه آقا آرد نیست! در این اثنا صدایی به گوش رسید؛ مثل این که کسی در چوبی خانه را تکان می دهد! آقا به همسرش فرمود: برو در را باز کن تا گندم ها را به داخل خانه بیاورند همسر ایشان وقتی در را باز می کند می بیند یک اسب است که در جلو دو شتر ایستاده و گندم ها بر پشت شترها بار شده. شترها بار شده پس خبر را به آقا می رساند. وقتی بر می گردد می بیند بارها تخلیه شده و کسی نیست. پس به همسرش می گوید آسیای دستی را بردار و از گندم های تازه آرد تهیه کن و نان بپز این کار با همت آقا و همسرش ظرف مدت کوتاهی انجام شد و میهمانان پس از دو روز با نان تازه رفع گرسنگی می کنند در این میان یکی از مهمانان از همسر آقا می پرسد: شما این همه آرد در منزل داشتید و ما در راه دو روز گرفتار بودیم؟! همسر آقا گفت وقتی شما وارد شدید ما ذره ای گندم در خانه نداشتیم وقتی آقا فهمید که در این دو روز بینان بوده اید گفت من رفتم تا چیزی تهیه کنم سپس وارد اتاق خود شد و عمامه از سر برداشت و به نماز ایستاد بعد هم رو به قبله کرد و گفت آقا این ها پروانه های حرم امام رضا علیه السلام هستند و در این
1) خانم کارگر بیده
دل شب، به امید غذایی به خانه من آمده اند؛ نپسند من شرمنده آن ها شوم! آن چه شما دیدید از جانب کس دیگری برای پذیرایی از شما فرستاده شد مرحوم حاج سيدابوالقاسم روز ،بعد تمامی آن گندم ها را به همراه آن عده زوار به بیده فرستاد بعدها وقتی آقا به بیده ،رفت آن زوارها به وی :گفتند حضرت آقا این گندم شما برکتی داشت که از آن به بعد تاکنون هرگز ما بی آرد و نان نشده ایم.
*در بقعه پیر چراغ (1)
یکی از اهالی بیده میبد نقل کرده است: زمانی که مرحوم حاج سيدابوالقاسم حیدری در یزد ساکن شده بود گاهی به بیده می آمد و برحسب آشنایی که با خانواده ما ،داشت گاهی مهمان ما بود باری در ماه بهمن و هوای سرد زمستان به من وعده داد که برای ناهار به خانه ما بیاید و چون عهد کرده بود از نوشیدن چای پرهیز کند حوالی ظهر من برای او جوشانده ریشه پونه و گل گاوزبان آماده کرده بودم و آب گوشتی هم برای ناهار ایشان آماده شده بود، اما دو ساعت از ظهر گذشت و نیامد من که می دانستم در این وقت از روز کاری ضروری ندارد حدس زدم با توجه به ارادتی که به امام زاده سیدابوالقاسم از فرزندان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام مدفون در بیده و موسوم به پیر چراغ دارد، به آن جا رفتم. ابتدا از روزن در نگاه کردم ببینم وی در این بقعه هست یا نه وقتی به درون نگاه کردم دیدم آقا در کنار مرقد چوبی روی زمین افتاده و به شدت گریه می کند. من پیش رفتم و گفتم: آقا شما احساس گرسنگی و تشنگی نمی کنید؟
در این هنگام آقا از زمین بلند شد اما گریه امانش نمی داد. سپس گفت: نمی توانم دل از دیدار رفیقم برکنم من به آقا گفتم: آقا با این همه بیایید به خانه برویم که من چند ساعت است منتظر شما هستم سپس به ه راه وی به خانه آمدیم.
من که حال آشفته او را در محل بقعه «پیر چراغ» دیده بودم ابتدا از او خواستم از جوشانده ریشه پونه و گاوزبان بخورد. سپس ناهاری که معمولاً هم
1) شيخ يس فقيهي
خیلی کم و مختصر صرف می کرد بیاورم وقتی آقا حالی پیدا کرد، به او گفتم شما را به جد اطهرتان قسم می دهم به من بفرمایید چه چیزی از قبر این سید بزرگور دیده اید که می گویید نمی توانید دل از او بکنید؟ آقا فرمود اگر سر مرا فاش نمی کنی به قید قسم و با تعهد به تو می گویم اما ابتدا باید به کلام الله قسم بخوری من به قرآنی که در طاقچه اتاق ،بود قسم خوردم که تا آقا زنده هست آن را به کسی نگویم پس آقا فرمود به جدم قسم وقتی وارد می شوم به سیّد سلام می دهم و می گویم السلام علیک یا سیدابوالقاسم او هم جواب سلام مرا می دهد و از قبر بیرون می آید و ما همدیگر را در آغوش می گیریم و با هم مأنوس هستیم. بعدها هر وقت من به یزد می رفتم آقا می گفت فلانی به پیر چراغ می روی، سلام مرا به رفیقم برسان!
*دست با برکت (1)
یکی از اهالی بیده میبد نقل کرده است: زمانی مرحوم حاج سیدابوالقاسم به یزد آمده بود و در محلی به نام کوچه آب انبار آلمان که امروز بلوار آیت الله طالقانی از آن محل می گذرد سکونت داشت خانه آقا نسبتاً بزرگ بود و باغچه ای داشت که در آن صیفی کاری می کردند.
یک بار بعضی از بستگان خبر آوردند آقا بیمار و بستری هستند. پس ما برای عیادت ایشان چند نفری به یزد آمدیم و به این خانه وارد شدیم. آقا پس از سلام و احوال پرسی رو به یکی از عیادت کنندگان کرد و گفت: این ظرف را بردار و از باغچه برای همراهانت خیار سبز بیاور. آن شخص وارد باغچه شد و پس از جستجوی زیاد، تنها چند دانه خیار سبز آورد و گفت آقا! باغچه شما که چیزی ندارد. من همه جا را گشتم و تنها همین چند دانه میوه داشت! آقا با همان حال نقاهتی که داشت از جا بلند شد و گفت: یا جدّا! بعد با عصا به راه افتاد و گفت مگر می شود علف سبز میوه نداشته باشد. سپس چند دقیقه ای نگذشت که آن
1) حاجی علی کارگر بیده
ظرف را پر از خیار سبز کرد و برای مهمانان آورد راوی گفت: من که خودم کشاورز بودم و همه جای آن باغچه را جستجو کرده بودم تعجب کردم اما حس کردم آن چه سید آورد برای ما موجب تعجب بود نه برای خودش!
*بهبودی بیمار (1)
یکی از اهالی بیده نقل کرده است اوایلی که مرحوم حاج سيدابوالقاسم حیدری به یزد آمده محله بود در چهارمنار در خانه ای موسوم به آشپزخانه ساکن بود و چون در این خانه به روی همه باز بود اهالی میبد - عموماً - و بیده ای ها - خصوصاً - برای مشکلاتشان پیش آقا می آمدند روزی مردی از هم ولایتی ها را که مدتی بود بیمار بود و مراجعه به پزشکان هم در حالش اثری نبخشیده بود با همان وسایل نقلیه قدیمی به یزد آوردیم و به خانه آقا وارد شدیم. در ابتدای ورود، دیدیم آقا تسبیحی دارد که چندین هزار دانه دارد و یک سر آن در یک کیسه و سر دیگر در یک کیسه و آقا مشغول ذکر است. من موضوع بیماری لاعلاج این بیمار و ناامیدی اش را برای ایشان تعریف کردم. آقا نگاهی به بیمار کرد سپس انگشت سبابه اش را روی پیشانی گذاشت و چشم هایش را بست. پس من دیدم که صورت سیّد غرق در عرق شد پس از چند لحظه چشم باز کرد و گفت: چیزی نیست نگران نباشید و به راستی که همین بود؛ چون طولی نکشید که این مرد بیمار، خوب شد و سلامتی اش را بازیافت.
*بخشودگی از خدمت (2)
یکی از اهالی بیده میبد نقل کرده است چون مشمول قانون نظام وظیفه شده بودم، روزی مرا گرفتند و به پاسگاه بردند سپس از پدرم ضمانت گرفتند تا پس از سه ماه به هنگام اعزام مرا تحویل پاسگاه دهد. در این مدت به یزد آمدم و
یک نانوایی مشغول کار شدم روزی در یزد به خانه مادر همسرم رفتم دیدم حاج سیدابوالقاسم حیدری در خانه آن ها هستند پس از سلام و احوال پرسی مادر همسرم به آقا گفت دیدید داماد ما آقا گفت: دیدید داماد ما هم سرباز شناخته شد؟ آقا پرسید: کی؟ وی گفت: همین آقایی که روبه روی شما هستند آقا نگاهی به من کرد و گفت این قول می دهم تا در خانه هم او را نبرند سپس کاغذی برداشت و روی آن چیزی نوشت و به من داد و گفت: این را همیشه در طرف راست بدن همراه داشته باش و فقط وارد حوزه نظام وظیفه شو و بیا بیرون. نه تنها با تو کاری ندارند بلکه با طرفت هم کاری ندارند من متوجه این نکته نشدم که منظور از طرف من چه کسی است؟ حوالی روزهایی که می باید خود را به پاسگاه میبد معرفی کنم دیدم عده ای سرباز عازم محلی هستند وقتی از آن ها محل مأموریتشان را پر پرسیدم، گفتند: فیروزآباد میبد پس من برای فرار از سربازی به اصفهان رفتم. در غیاب من، در منطقه میبد به دنبال افراد و ضامن های آن ها فرستاده بودند و در محل پاسگاه به مدت سه روز گرفتار ،بودند بعد هم همه را زده بودند، اما پدر من در روز سوم آزاد شد در حالی که هیچ آسیبی هم ندیده بود این جا بود که من فهمیدم این که آقا فرموده بود به طرفت هم کاری ندارند، منظور، پدرم بود که ضامن من شده بود!
پس از پانزده روز اقامت در شهر اصفهان روزی یکی از هم ولایتی ها را دیدم و از او درباره اعزام مشمولان در میبد سؤال کردم او جریان را برایم تعریف کرد. پس من جرئتی پیدا کردم و به یزد آمدم؛ زیرا فهمیدم یک گشایشی در کارها شده که این عده را موقتاً آزاد کرده اند. در یزد روزی حضرت آقا به خانه مادر همسرم آمد و گفت: نگران نباش من دیشب در حال خواب و بیداری بودم که دیدم یکی از بستگان شاه به او گفت بیا و این عده مشمولین را در این دوره، کمی سبک تر کن چند روز بعد به دستور شاه از این عده مبلغ صد تومان گرفتند و مشمولان از سنهٔ 1307 تا 1311 را با پرداخت مبلغی بخشیدند.
*علاج عارضة جنون (1)
یکی از اهالی میبد نقل کرده است: در همسایگی ما در بیده، سیده ای بود که برادرش در دادگاه سمتی داشت و با این که سال ها بود ازدواج کرده بود فرزند نداشت. این فرد به طور ناگهانی مبتلا به جنون شده بود و چنان بیماری اش سخت شده بود که برای این که به دیگران آسیبی نرساند دست و پای او را می بستند. برای این بیمار ،زنجیری هرچه بستگانش در توان داشتند، انجام دادند و مبالغ زیادی بلکه همۀ دار و ندار خود را برای علاج او خرج کردند اما اثری نبخشیده .بود. روزی خواهر این سید بیمار به مادر همسر من گفت شما که با حاج سيدابوالقاسم آشنایی دارید از ایشان بپرسید برادر من خوب شدنی است یا نه؟! از قضا روزی حاج سیدابوالقاسم به خانه مادر همسر من آمدند و او دوباره حال و روز این سیّد از آقا سؤال کرد آقا فرمود یک ظرف چینی بیاورید. سپس قلمی برداشت تا دور آن ظرف چیزی بنویسد امّا قلم به جهتی پرتاب شد مادر همسرم از جایش بلند شد که قلم آقا را بیاورد اما آقا او را منع کرد و قلم دیگری برداشت تا آن چه را که می خواست در آن ظرف بنویسد، اما آن قلم هم در جهتی دیگر به فاصلهٔ یک متر روی زمین افتاد آقا تأملی کرد سپس انگشت سبّابۀ خود را روی پیشانی گذاشت، در حالی که تمام بدنش از عرق خیس شده بود و چشم هایش را بسته بود و حرفی نمی زد گویا در عالم دیگری سیر می کرد.
ناگهان چشم باز کرد و قلم دیگری برداشت و در اطراف آن ظرف چینی چیزهایی نوشت سپس گفت: یک نفر که با وضو باشد، این ظرف را بشوید و آب آن را در ظرف دیگری بریزد و سه روز صبح قبل از صبحانه از آن آب را به این سیّد بیمار بخورانند.
سپس آقا فرمود من برای شفای این بیمار ختمی می گذارم که امید است موجب شود سلامتی اش را بازیابد چند روز از این جریان گذشت و طبق دستور آقا عمل شد و این بیمار بدحال شفا یافت و از آن جا رفت و ما دیگر نفهمیدیم
1) حاجی علی کارگر بیده
عارضه ای داشته باشد!
*پاداش مزاحمت (1)
یکی از اهالی بیده میبد نقل کرده است حاج سید ابوالقاسم حیدری پس از این که در شهر یزد سکونت اختیار کرده بود بنا به ارادتی که به امام زاده سيدابوالقاسم (پیر چراغ) در بيده داشت سعی می کرد همه هفته برای زیارت این مرقد بیاید و چون با پدر من آشنایی و رفاقت داشت، روزی که در بیده بود مهمان خانه ما بود و پدرم بر حسب ارادتی که به ایشان داشت از این که میزبان این سید بزرگوار باشد خشنود بود.
اما آقا بیشتر وقت خود را در این بقعه می گذراند و همیشه تنها به آن جا می رفت و زمانی که او در آن جا حضور داشت افراد دیگری به این بقعه وارد نمی شدند. به همین جهت کسی خبر از احوال و رفتار آقا در طول حضورش در کنار این مرقد نداشت.
یکی دیگر از کسانی که از زائران بقعه پیر چراغ بود و او هم به خانه ما وارد می شد، زنی بود از اهالی بفروئیه به نام بی بی صغری که گاهی ما او را در خانه امان می دیدیم وقتی هم از پدرمان درباره او می پرسیدیم می گفت او هم زائر پیر چراغ است. البته همزمانی حضور این دو زائر خیلی جلب توجه نمی کرد و کسی در پی این نبود که چرا هر وقت آقا سید ابوالقاسم به بیده می آید، او هم خود را به آن جا می رساند تا این که روزی آن زن به دنبال آقا به راه می افتد تا ببیند سید در بقعه چه می کند و چه اعمالی دارد؟ لیکن آقا او را منع می کند، اما این زن به کار خود ادامه می دهد و پیوسته مصر بوده که سر از کار آقا در آورد، او بار آخر بدون توجه به منع سیّد هنگام حضور آقا، خود را به روزن پشت بقعه می رساند و می بیند 12 نفر در حال برگزاری نماز جماعت هستند و آقا سیدابوالقاسم نفر سیزدهم این جمع نمازگزار اما به محض دیدن این صحنه، جماعت ب-ه ه-م
1) حاجی حسین کارگر بیده
می خورد و آقا تنها می ماند!
پس سیّد از بقعه بیرون می آید و به آن زن می گوید امروز تو جماعت ما را به هم زدی و باعث شدی که آقایان از این جا بروند برو که امیدوارم تا هفته آینده یا من نباشم یا تو سپس از بقعه بیرون می رود و به خانه پدر ما می آید و جریان را تعریف می کند. عجیب این که چند روز بعد از بفروئیه خبر می آورند بی بی صغری که زائر همیشگی پیر چراغ بیده بوده، از دنیا رفته است.
*تمکین در برابر اراده الهی (1)
یکی از اهالی بیده نقل کرده است زمانی در ولایت ما بیده جوانی به طور ناگهانی مبتلا به جنون شد و هر چه هم برای مداوای او تلاش کردند به نتیجه نرسید تا این که روزی مادرش او را به همراه پسر دیگرش به شهر یزد آورد تا او را نزد آقا سیدابوالقاسم حیدری ببرد و نظر ایشان را جویا شود. اتفاقاً آن روز آقا به خانه یکی از بستگان آمده بود پس مادر آن جوان مجنون، وی را نزد آقا آورد و از ایشان خواست برایش چیزی بنویسند.
آقا قلمی از جیب خود بیرون آورد و کاغذی برداشت که روی آن دعایی بنویسد، همین که آقا بسم الله الرّحمن الرّحیم را بر زبان جاری کرد، قلم از دستش افتاد. آقا مشغول به ذکر شد و چند مرتبه ذکر شریف لا اله الا الله را گفت و بار دیگر قلم را به دست گرفت تا دعایی بنویسد اما این بار قلم به فاصله چندین متر دورتر پرتاب شد و آقا نتوانست چیزی بنویسد. پس سر بلند کرد و به مادر آن جوان گفت نه اجازه نمی دهند پس از گذشت حدود سه ماه آن جوان هم در گذشت!
*زائر واقعی کربلا (2)
پیرزنی یزدی از اهالی منطقه پشت کوه یزد که اکنون سال هاست در قم
سکونت دارد نقل کرده است من هنوز کودکی حدود 7 ساله بودم که پدرم را از دست دادم. مرحوم حاج سیدابوالقاسم حیدری گاهی به محل سکونت ما می آمد و من چون یتیم بودم مورد محبت او بودم آقا در کنارم می نشست و از گذشته ها برایم تعریف می کرد و طوری برخورد می کرد که من در مدتی که در کنار او بودم، احساس دیگری داشتم روزی آقا برایم گفت: یک بار من می خواستم به کربلا بروم پس به گاراژ مسافری مراجعه کردم دیدم اتوبوسی عازم کربلاست اما تمام صندلی ها اشغال شده و حتی برای یک نفر هم جا ندارد! من به هر کس مراجعه کردم فایده ای نداشت و چون شوق سفر داشتم، نمی خواستم به خانه برگردم پس به راننده گفتم: اگر موافقت کنی من حاضرم با همه سردی هوا روی پشت بام اتوبوس در کنار بارها و اثاث سوار شوم راننده که دید من مشتری خوبی هستم قبول کرد و من از نردبان بالا رفتم و شدم مسافر کربلا.
از یزد تا منطقه کرمانشاه هوا چندان نامساعد نبود و من به هر ترتیب بود تحمل می کردم تا این که در مناطق مرزی در اواخر ،شب اتوبوس به یک قهوه خانه در بین راه رسید و توقف کرد سپس راننده و مسافران پیاده شدند و درها را بسته، برای استراحت به درون قهوه خانه رفتند و من در جای خودم در فضای باز .ماندم نیمه های شب بود که برف سنگینی شروع به باریدن کرد و تا صبح زمین از آن برف سفیدپوش شد و در آن شب نیم متری برف به زمین نشست. صبح که راننده و مسافران از قهوه خانه بیرون آمدند تازه متوجه شدند که مرا فراموش کرده اند و این در حالی بود که من روی بام اتوبوس خیلی راحت و در نهایت آسایش و راحتی نشسته بودم و مشغول ذکر و دعا بودم. آن ها خیلی شرمنده بودند از این که مرا فراموش کرده اند اما من به ایشان گفتم: برعکس من دیشب نه سرما خوردم نه سختی کشیدم بلکه هوا بهاری بود و ملایم و من لذتی از آن بردم و از آن موقعیت استفاده ها کردم و الآن هم احساس سرما نمی کنم و حاضرم همچنان در جای خودم باشم اما راننده و مسافران بالاتفاق گفتند: نه ما با این جریان متوجه شدیم که شما را نشناختیم و پی به مقام و منزلت تو پیش خدا
نبرده بودیم و گرنه از اول هم نمی گذاشتیم چنین سیّد بزرگواری پشت بام اتوبوس سوار شود سپس با اصرار مرا به داخل اتوبوس بردند و تا پایان سفر مورد احترام و اکرام زوّار بودم
*زندگی دوباره (1)
یکی از اهالی محلّه پشت باغ نقل کرده است مردی در همسایگی ما بود که به طور ناگهانی بیمار و بستری شد و ظرف چند روز چنان حالش وخیم شد که بستگانش پایش را به طرف قبله کشیدند و از بهبودی اش ناامید شدند در این میان کسی پیشنهاد کرد حاج سیدابوالقاسم حیدری را بر بالین او بیاورند، بلکه دعایی و توسلی کند شاید در حال او مؤثر واقع شود پس به دنبال آقا رفتند و او را بر بالین بیمار آوردند. آقا به محض این که وضع او را دید، گفت: عجب این که مرده اما بستگان او دور آقا را گرفتند و گفتند ما به شما پناه آورده ایم هر طور هست باید کاری کنید پس آقا به نماز ایستاد و بعد از آن دعایی کرد ناگهان صدایی همچون صیحه از این بیمار شنیده شد و دوباره نفس کشید و ظرف مدتی کوتاه بهبودی حاصل کرد و سیزده سال هم بعد از این جریان زندگی کرد
*تمارض برای رضای خدا (2)
حجّت الاسلام والمسلمین حاج سید علیرضا حیدری نقل کرده اند در سال های آخر عمر پدر، مادر ما دچار وسواس شده بود و در هر امری از امور عبادی و زندگی با وسواس عمل می کرد؛ از جمله این که چنین تصور می کرد پدرمان همسر دیگری اختیار کرده و موضوع را از او مکتوم داشته است پدر که هرگز در این عوالم نبود، هرچه تلاش کرد این ذهنیت را از او دور کند، موفق نشد و او پیوسته آقا را تحت فشار قرار داده بود و درباره ازدواج مجدّد او
می گفت. تا این که آقا دچار درد پا شد و پس از مدتی به کلّی از پا افتاد؛ به گونه ای که برای نیازهای ضروری هم باید برای او طشت بیاوریم شاید بیش از سه سال از این وضع گذشته بود که روزی خواهر بزرگ ما سرزده وارد خانه می شود؛ در حالی که می دانسته به جز آقا کس دیگری در خانه نیست. وی با تعجب مشاهده می کند آقا که چند سال بود روی پای خود نایستاده بود در اتاق قدم می زند! پس جلو می رود و از ایشان می پرسد شما خوب شدید؟ پدر او را امر به سکوت می کند و می گوید من آن چنان که شما تصور می کنید افتاده نشدم. بستری شدن من تنها به این جهت بود که من در خانه بمانم تا مادر سیده شما بیش از این در رنج نباشد و مطمئن شود من همسر دیگری ندارم.
*مجلس عقد (1)
امان الله از سکنه دهشیر نقل کرده است: حاج سیدابوالقاسم حیدری به منطقة ما زیاد رفت و آمد می کرد. شبی در منزل ما مهمان بود و چون زمستان و هوا سرد بود، من اتاقی را برای آسایش آقا گرم گرفتم تا آقا سرما نخورد نیمه شب در این فکر بودم نشود اتاق سرد شود و حاج سیدابوالقاسم سرما بخورد، پس از بستر بیرون آمدم و به اتاق ایشان سر زدم، دیدم آقا در بستر نیست. من خیلی تعجب کردم و ترسیدم ایشان شب از اتاق بیرون آمده و در استخر افتاده باشد پس با چراغ همه جا را گشتم اما او را پیدا نکردم پس به اتاق خودم آمدم و تا صبح نگران بودم تا طلوع فجر بار دیگر سری به اتاق آقا زدم، دیدم آقا در اتاق !است روز بعد پرسیدم آقا دیشب کجا رفتید؟ من به اتاق شما آمدم و نبودید! ایشان می خواست انکار کند اما وقتی دید من همه جا را جستجو کرده ام گفت بله کسانی بودند که در آن وقت شب برای برگزاری یک مجلس عقد به وجود من نیاز داشتند و من صیغهٔ عقد آن ها را جاری کردم و برگشتم! «اَجنّه»
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد عليرضا حيدرى
*اوج ایثار (1)
سالی در میبد به علت خشکسالی و قحطی و کمبود مواد غذایی مردم به مزارع گندم و جو هجوم می بردند تا از بوته های این دانه خوراکی استفاده کنند؛ در حالی که هنوز محصول مزارع نرسیده بود و به سختی می شد از آن استفاده کرد. صاحبان مزارع که از این حرکت مردم آگاه شدند، برای حفظ کشتزار خود، یا شخصاً از آن حراست می کردند یا کسانی را برای حفاظت به مزارع شمس آباد فرستاده بودند اما برخلاف همه وقتی خبر به گوش حاج سیدابوالقاسم حيدرى رسید، ایشان اعلام کردند اگر کسی وارد مزارع جو من شد، از او جلوگیری نکنید. من هر چه از آن استفاده شود، راضی هستم!
در نهایت، وقتی کشتکاران شمس آباد محصول خود را وزن کردند با تعجب مشاهده کردند با این که مردم بدون واهمه مقدار زیادی از جوهای نارس کشتزار آقای حیدری را برده بودند وزن محصول کشت ایشان از سایرین بیشتر بود.
*حفظ آبروی برادر مسلمان (2)
روزی در فصل برداشت محصول انار، وقتی آقای حاج سيدابوالقاسم حيدرى در باغ خود را در بیده میبد باز کردند صدایی به گوششان خورد. سپس کسی از دیوار باغ خود را پایین انداخت ایشان متوجه شدند آن شخص در باغ بوده و وقتی صدای باز شدن در را شنیده، با عجله و برای حفظ آبروی خود از دیوار فرار کرده ایشان از باغ بیرون رفتند و با خوشرویی فرمودند: من بنا داشتم حالا که انارها رسیده کلید باغ را برایت بیاورم، اما امروز خودت !آمدی سپس او را او را با خود به باغ بردند و بهترین و مرغوب ترین انارها را جدا کرده انارهایی را که با عجله در گونی گذاشته بود و کیفیت هم نداشت خالی کرد و گونی اش را پر کردند. سپس فرمودند: این که برای امروز از این به بعد هم اگر نیازی داشتی، بیا
بیرون باغ تا من محلّی که کلید را پنهان می کنم به تو نشان بدهم.
*مستمعین نامرئی (1)
حجت الاسلام والمسلمين حاج سیدابوالقاسم حیدری از روزی که از میبد مهاجرت کردند و در یزد ساکن شدند با شادروان ابوالقاسم طاقه باف که از معتمدین محله چهار منار یزد بود ارتباط داشتند و این کاسب محل برحسب ارادتی که به آن بزرگوار داشت از ایشان حمایت می کرد؛ از جمله این که طبق رسم آن زمان مجلسی هفتگی ترتیب داد در چهارشنبه شب ها جمعی از اهالی محل به آن مجلس می آمدند، ضمن این که صحبت های آقای حیدری چون از دل بر می آمد بر دل می نشست.
امّا شبی آقا برای سخنرانی به خانه ابوالقاسم آمده بودند، لیکن از مستمعین کسی نیامده بود و معمولاً رسم بود گوینده تا آمدن عده ای منتظر می ماند اما در آن شب به جز آقا و صاحب خانه کسی نبود ناگهان آقای حیدری از جا بلند شدند و رفتند تا برای سخنرانی روی صندلی بنشینند صاحب خانه از ایشان پرسید شما که منتظر مستمعین بودید و الآن هم که کسی نیامده، چطور شد تصمیم گرفتید روضه را شروع کنید؟
آقا می فرمایند بله، من هم نظرم این بود طبق معمول همیشه تا آمدن عدّه ای مستمع صبر کنم تا جمع بیشتری به فیض مجلس برسند اما در حال انتظار بودم که ناگهان پدرم (حاج سیّدجواد مدفون در نجف اشرف) وارد مجلس شد و رو به من کرد و گفت ابوالقاسم چرا روضه را شروع نمی کنی؟ من گفتم چون مستمع ندارم! پدرم گفتند: تو روضه را شروع کن، مستمعین نشسته اند! سپس آقای حیدری به صاحب خانه گفتند: از این به بعد هر وقت وارد شدم روضه را شروع می کنم توضیح این که شبی که ایشان پدرشان را در آن مجلس دیدند، سال ها از فوت او در نجف می گذشت.
1) حاج احمد زرگرپور، فرزند ابوالقاسم طاقه باف
*فتح باب (1)
بقعه شاه سیدرضا از بقاع مورد توجه مردم یزد، به ویژه اهالی محله چهارمنار است. حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدابوالقاسم حیدری هم بعد از این که در این محله ساکن شدند به این بقعه آمد و شد داشتند؛ به گونه ای که مانند یک دوست و رفیق زنده به این مکان سر می زدند و عرض ارادت می کردند.
نقل شده است: روزی برای شرکت در یک مجلس روضه خوانی عازم کوچه بیوک بودند که در بین راه به این بقعه رسیدند و چون پیوسته خود را ملزم به زیارت این سید بزرگوار می دانستند پشت در آمدند و می خواستند وارد شوند که دیدند در بسته است اما وقتی دستشان را روی در گذاشتند، باز شد و آقا پسربچه 10، 12 ساله ای را در آن جا دیدند سپس این پسر از نظرشان غایب شد. آقا فاتحه ای خواندند سپس در را به حال اول خود درآوردند و فرمودند: ای کسی که در را باز کردی، دوباره آن را ببند در این حال آقا صدای بسته شدن در را از پشت در شنیدند!
*خبر از آینده (2)
یکی از بستگان آقا سیدابوالقاسم حیدری می گوید در زمانی که هیچ یک از وسایل نقلیه امروزی؛ مثل دوچرخه و موتورسیکلت و ماشین نبود و مردم برای رفت و آمد و حمل بارهای سبک از اسب و شتر و قاطر استفاده می کردند، یک آقا روز خانه میبد نشسته بودند و عده ای از افراد فامیلشان هم حضور داشتند فرمودند: در آینده وسیله ای می سازند که جان ندارد ولی روی زمین راه می رود!
سپس تأمّلی کردند و گفتند: چند سال بعد از پیدا شدن این وسیله های جدید که بر روی زمین از آن ها استفاده می شود وسیله های دیگری درست می کنند که در هوا پرواز می کند؛ در حالی که جمعی آدم در حال مسافرت هستند.
*جزای مأمور شهربانی (1)
در زمان پهلوی اوّل که روحانیون از پوشیدن لباس خاص خود منع می شدند روزی آقای حاج سیدابوالقاسم حیدری بر خلاف هم لباسان خود که تغییر لباس داده بودند با لباس روحانی (عبا و عمامه) از خانه بیرون آمده بودند و برای روضه خوانی که آن هم ممنوع بود می رفتند در آن شرایط، پاسبان ها به علت شناختی که داشتند و محبت های مکرری که از جانب آسیدابوالقاسم به ایشان می شد احترام آقا را حفظ می کردند و به روی خود نمی آوردند اما آن روز افسری با ایشان روبه رو شد که به محض دیدن آقا بدون هیچ ملاحظه و احترامی، پیش می رود و عبای آقا را از دوششان بر می دارد و پاره می کند. سپس آن را زیر پا انداخته، بی احترامی می کند.
حاجی آقا به این افسر جسور می گویند عبای من را که انداختی مسئله ای ندارد. عمامه من را هم که برداشتی و پاره کردی اشکال ندارد اما این که آن را پایمال کردی به پیغمبر توهین کردی برو که تا امروز ظهر خلاص هستی!
این افسر که خیلی مغرور قدرت پوشالی خود و اربابان رژیم پهلوی بوده به حرف آقا اعتنا نمی کند و از این که موفق شده یک روحانی را به اصطلاح خودش خلع لباس کند، خیلی از خودراضی بوده و به خود می بالیده و هرگز باور نمی کرده این حرفی که از دو لب یک روحانی اصیل و با معنویت خارج شده زندگی او را زیر و رو کند!
لحظاتی بعد این افسر به دل درد شدیدی مبتلا می شود و از روی ناچاری خود را به خانه می رساند همسرش وقتی او را در حالی می بیند که به خود می پیچد، از علت این ناراحتی می پرسد و او هم جریان را تعریف می کند همسرش ابتدا برای او داروهایی فراهم می کند که هیچ فایده ای نمی بخشد. پس به سراغ آقا می رود و از ایشان خواهش می کند برای بهبودی اش دعا کنند، اما آقا می گویند من آن حالی که آن لحظه داشتم، حالا ندارم. بروید برایش صدقه
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد عليرضا حيدرى.
بدهید؛ اگرچه کار از کار گذشته (حکمش برای مرگ امضا شده) ساعتی بعد هم این افسر متجاسر و بی توجه به علت درد شدید می میرد
*درمان سردرد (1)
یکی از اهالی میبد نقل کرده زمانی من به سردرد شدیدی مبتلا شدم که بسیار آزاردهنده بود و از درد آرامش نداشتم پس به هر جا که می توانستم مراجعه کردم اما به نتیجه نرسیدم روزی مادرم پیشنهاد کرد نزد آقا سیدابوالقاسم حیدری برو و از ایشان بخواه برایت دعا کنند اما در آن زمان ایشان برای تبلیغ به پشت کوه رفته بودند و دسترسی به ایشان ممکن نبود من هر روز از اطرافیانشان سراغ می گرفتم.
بعد از چند روز انتظار آقا آمدند و در اولین فرصت خدمت ایشان رسیدم و جریان سردردم را تعریف کردم و نیز گفتم به هرجا و هرکس می توانستم مراجعه کردم اما همچنان درد می کشم؛ آن هم دردی طاقت فرسا به گونه ای که از شدت درد گاهی سرم را به دیوار یا سنگ می زدم.
آقا بعد از شنیدن حرف های ،من دستی به سرم کشیدند سپس دستشان را روی سرم گذاشتند و مثل کسی که با کسی حرف می زنند گفتند: برو برو! سید اولاد پیغمبر را اذیت نکن من در همان لحظه احساس کردم که کوهی را از روی سرم برداشتند و از آن به بعد هم کم ترین احساس درد برایم رخ نداد؛ به گونه ای که آن دوره مرارت را فراموش کردم.
*نبات متبرک (2)
زنی از اهالی میبد نقل کرده: من روزی چند مرتبه دچار حمله عصبی می شدم؛ به گونه ی که از حال عادی خارج می شدم و چون گریه می کردم گاهی از خود بی خود می شدم.
روزی نزد آسیدابوالقاسم رفتم و جریان را تعریف کردم آقا گفتند: پنجاه درم (کمی بیش از 1 کیلو) نبات تهیه کن و روزی 4 یا 5 مرتبه با چای میل کن. سپس از جیبشان یک تکه نبات بیرون آوردند و گفتند: هر بار اندکی از این نبات را داخل استکان چای بینداز به طوری که با نبات و چای خودت مخلوط شود. سپس آن را بخور او می گوید من به دستور آقا عمل کردم و طولی نکشید که از این حمله های عصبی هر روزه نجات پیدا کردم!
*خیار سبز تازه در زمستان (1)
یکی از اهالی بیده میبد که در یزد به نانوایی مشغول بوده می گوید ماه بهمن بود و زمستانی سرد آقای حاج سیدابوالقاسم حيدرى هر روز در راه مسجد از جلو مغازه ما رد می شدند. یکی از کارگران ما اسمش حاج ابوطالب بود و هر وقت آقا را در مغازه می دید با آقا شوخی می کرد و می گفت این سیدها سالی 12 ماه دیوانه اند اما آقا این توهین او را با تبسم جواب می دادند و حتی یک بار به او پرخاش نکردند تا از این کارش دست بردارد.
یک روز وقتی آقا از آن جا عبور می کردند به من گفتند: امروز برای ناهار چه دارید؟ گفتم امروز قدری کشک آماده کرده ام سؤال آقا به این جهت بود که بعضی روزها هنگام ناهار به نانوایی ما می آمدند و در نهایت صداقت و سادگی در کنار ما ناهار می خوردند آن روز آقا گفتند: کمی آبش را زیاد کن من هم امروز برای ناهار می آیم.
ساعتی از ظهر گذشته بود که آقا آمدند و پرسیدند کارتان تمام شده؟ گفتیم بله. ایشان رو به حاج ابوطالب کردند و گفتند برو در باغچه خانه ما مقداری خیار سبز بچین و بیار این حرف در ماه بهمن که گاهی زمین یخ بسته تعجب آور بود، به همین جهت حاج ابوطالب باب شوخی را باز کرد و به من گفت نگفتم این ها سالی 12 ماه دیوانه هستند! آخر حالا در این فصل سرما، خیار سبز کجا پیدا
1) حاج عباس کارگر
می شود؟! اما حاج آقا با اصرار او را روانه خانه اشان کردند تا از باغچه خیار سبز بیاورد طولی نکشید که حاج ابوطالب با دست خالی برگشت و گفت من می دانستم که در این شرایط خیار سبز نیست، ولی چون اصرار کردید رفتم آقای حیدری از جا بلند شدند و حاج ابوطالب را با خود بردند؛ آن هم با عزم جزم که خیار سبز بیاورند دقایقی بعد هم ایشان با دستمالی از خیار سبز که دست حاج ابوطالب بود برگشتند اما او به طوری گریه می کرد که نمی توانست به درستی حرف بزند من از این حرکت او تعجب کردم و پرسیدم چه اتفاقی افتاد که این طور منقلب شده ای؟!
او گفت: من از این به بعد با این سیّد شوخی نمی کنم من از این کارم پشیمانم! پرسیدم چه اتفاقی افتاد؟ گفت وقتی وارد باغچه خانۀ آقا ،شدیم آقا دستمال را به دست من داد و با هم وارد باغچه شدیم من دیدم در این باغچه خیار سبز کاشته شده آن هم به صورت غیر عادی؛ یعنی برای حفاظت از سرما شب ها روی بوته را با وسیله ای مثل گلدان می پوشیدند تا بوته ها از سرما محفوظ باشد این بوته ها تازه سبز شده بود و تنها چند برگ ،داشت اما با کمال تعجب مشاهده کردم آقا دست به زیر این بوته ها می برد و مرتب خیارهای تازه را در دستمالی که در دست من بود می ریخت ضمن این که به من سفارش می کرد مواظب باش مورچه ها را پایمال نکنی من چند بار دقت کردم و به بوته ها نگاه کردم ببینم آیا من خیار سبزی می بینم؟! دیدم نه تنها این دست های آقا بود که وقتی به بوته ها نزدیک می شد با دست پر برمی گشت.
این دستمال بزرگ خیار سبز برکتی داشت و هر چه از آن می خوردیم تمام نمی شد تا این که این جریان را برای بعضی تعریف کردیم وقتی موضوع افشا شد آن دستمال خیار سبز که از خوبی و خوشمزگی بی نظیر بود تمام شد.
*مرحمت به مأموران دولتی (1)
ملا محمد مدفون در حظیره (روضه محمّدیّه) بنیانگذار مجموعه قدیمی
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سید جواد حیدری
مسجد فعلی که قبر خود و همسرش هنوز باقی ،است در زمان حیاتش وصیت کرده بود ورثه دختری یا پسری اش هر کس روزی یک جزء قرآن بر سر خاکش بخواند می تواند از موقوفه ای در ترک آباد اردکان که سالیانه 100 من گندم عایدی دارد، استفاده کند در ادوار گذشته بعضی از این ورثه به این وصیت عمل می کردند.
بعد از این که آقای حاج سیدابوالقاسم حیدری رحل اقامت در یزد افکندند، بر حسب این که از نواده های دختری واقف بودند در طول سال قبل از طلوع آفتاب، همه روزه خود را به این محل می رساندند و یک جزء قرآن را برای جدشان تلاوت می کردند اما در زمان پهلوی اول به علت سخت گی ریهایی که اعمال می شد و آقای حیدری هم حاضر نبود از پوشیدن لباس روحانیت چشم بپوشد، برای این که با خشونت مأموران دولتی مواجه نشود سعی می کرد تا در تاریکی شب به محل بیاید و قبل از طلوع آفتاب به منزل برگردد. با این همه، گاهی مورد تعرض مأموران قرار می گرفت
آقای حیدری که دست دهنده اش یادگار اجدادش ،بود به همسرش سفارش می کرد روزانه چندین قرص نان خانگی تهیه کند. سپس آن را در سفرهای می گذاشت و به هر پاسبانی که روبه رو می شد نصف نان می داد. آن ها که این مرحمت را از آقا می دیدند از حرکت ایشان با لباس در کوچه و خیابان چشم پوشی می کردند ضمن این که لقمه این سید بزرگوار را برای تبرک گاهی برای اهل بیت خود هم می بردند.
همسر آقا نقل کرده اند آقا هر روز چند قرص نان برای مأموران می برد. لقمه ای از آن ها را به خانه نمی آورد و صبحانه هر روزش از سفره خانه خودش بود.
*تلاوت قرآن در خواب (1)
یکی از اهالی بفروئیه نقل کرده با عده ای از هم ولایتی ها در محل کاروانسرای حیدری در محله چهار منار کار می کردیم حرفه ما موتابی بود. بعضی وقت ها
1) سیّد شمس الدين حيدري
رشته هایمان را برای فروش به شهر می آوردیم و گاهی هم در گاهی هم در محل کاروانسرا به کار مشغول بودیم.
من در حدّ 8 یا 9 ساله بود که به اتفاق همکاران در آن جا کار می کردیم یکبار وقتی رشته ها را فروختیم طلب ما را ندادند و چون وسیله ،نبود شب را در آن جا اتراق کردیم. در این اثنا آقای آسیدابوالقاسم حیدری وارد شدند و گفتند: مهمان نمی خواهید؟ گفتیم: قدمتان روی چشم. ایشان پس از چند لحظه، گیوه هایش را روی گذاشت و عبایش را هم روی آن انداخت سپس خوابید.
دوستان به من گفتند: تو برو مقداری چوب و هیزم فراهم کن و سماور را روشن کن تا وقتی آقا بیدار می شوند از ایشان پذیرایی کنیم من با هیزم های مختصری که فراهم کرده بودم سماور را روشن کردم و مراقب آن بودم که متوجه شدم آقا در حالی که خواب است حرف می زند من تازه به ملا رفته بودم و خوب قرآن نمی دانستم از دوستی که 4 سال از من بزرگ تر بود پرسیدم تو که بهتر از من با قرآن آشنا هستی بیا ببین در حال خواب آقا چه می خواند؟ وقتى او توجه کرد گفت آقا تازه سوره یس را شروع کرده سپس هر دو به گوش بودیم که ایشان تمام سوره پس را بدون غلط به آخر رساند، در حالی که همچنان خواب بود.
بعدها وقتی این موضوع را به فرزند ارشدشان حجت الاسلام آقا سيد جواد حیدری تعریف کردند فرمودند پدرم گاهی همۀ زیارت جامعه کبیره را در خواب بدون کم و زیاد می خواند!
*خدمت به مردم (1)
یکی از اهالی روستای درگازه در توران پشت نقل می کند چون آقای حاج سيدابوالقاسم حیدری اتاقی در قلعه «بورق» داشتند گاهی که از آن جا به طرف توران پشت حرکت می کردند به زیارت مرقد شیخ جنید و خواهرش زینب بیگم می رفتند.
1) سیّد شمس الدّين حيدري
ایشان در طول این مسیر کوهستانی که از دو روستای «بیشه» و «درگازه» عبور می کردند با این که راه از دامنه کوه عبور می کرد و گذر از آن برای پیرمردی مثل ایشان دشوار بود در تمام طول راه هرجا سنگی بر سر راه می دیدند خم می شدند و آن سنگ را از سر راه بر می داشتند تا مبادا کسانی که گاه در تاریکی شب از آن جا عبور می کردند پایشان به سنگ بخورد و باعث رنجش آن ها بشود یا چه بسا دچار شکستگی و یا سقوط از راه بشوند و این نشانه ای از محبت به خلق خدا بود؛ کسی که خودش به دشواری از آن مسیر دشوار عبور می کرد، با این همه از خدمت به مردم غافل نبود و عادت داشت سنگ ها را از سر راه آن ها کنار بزند.
رفت سالی کاندر آن روزم شب دیجور بود *** جسم و جانم بی امان در سیل غم محصور بود
باز در فصل شتا شد عالمی دیگر ز دست *** بنده ای صالح که در علم و عمل مشهور بود
جعفر صادق علیه السلام امام دین بود جدّش يقين *** سیّد صاحبدلی کز فیض حق منصور بود
سالیانی در نجف بود او مقیم و مستقرّ *** کسب فیض از محضر جدش علی علیه السلام منظور بود
چون که وی شد عارفی عاری ز هر حرص و هوس *** باز آمد در وطن جایی که از آن دور بود
شهر «میبد» از حضورش گشت باغی باصفا *** بوستانی کاندر آن بس نعمت موفور بود
بعد از آن در یزد ساکن گشت آن مرد خدا *** مردم دارالعباد از بودنش مسرور بود
«حیدری» عبد خدا بود و خدایش پشتبان *** زین سبب باغ دلش از لطف حق معمور بود
سال چون شد یک هزار و سیصد و هفتاد و نه *** بیست و چار از ماه شعبان از نظر مستور بود
رفت از دار فنا، شد عازم دار بقا *** داد پاسخ آن که او را این عدد میسور بود
بخت «مشفق» گشت یار و گفت ناگه او چنین *** حیدری سیّدابوالقاسم هلا «مغفور بود» (1)1338 ش
1) علی اکبر شیر سلیمیان «مشفق».
رهرو راستین
22
عکس
حاج سیّد محمّدرضا میبدی (امامیان)، فرزند آقا سیّد حسن، در سال 1295 ق به دنیا آمد و پس از طی دوره مقدماتی تحصیل چون در خانواده ای اصیل و ریشه دار متولد شده بود به تحصیل علوم حوزوی روی آورد. او که حافظه ای قوی داشت، پس از طی مدارج تحصیلی ،حوزه به جمع وعاظ یزد پیوست و تا پایان عمر به پاکی و پاکدامنی خدمتگزار مکتب اهل بیت علیهم السلام بود وی علاوه بر این مردی مدیر و در عین حال متدین بود و همه کسانی که با او حشر و نشری داشتند، وی را به پاکی و صداقت و دقت در امور می شناختند.
از نشانه های اعتماد عامه به وی این که در دوره دوم مجلس شورای ملی از طرف مردم یزد به نمایندگی از حوزه یزد انتخاب شد، ولی از حضور در آن مجلس خودداری کرد همچنین تولیت آب وقف آباد که بر عهده اعلم علمای شهر بود، چندی به وی محول شد. به علاوه او که عالمی دقیق و اهل تحقیق و مطالعه بود، به جز اداره منبر در ادبیات فارسی و عربی تبحر داشت و علاوه بر این که سال ها عضو انجمن ادبی یزد بود، خود نیز شعر می سرود و اشعارش از مضامین عالی برخوردار بود گفته شده است وی به زبان عبری نیز آشنایی داشت و در مکالمه و ادبیات عرب هم، از همگنان خود گوی سبقت ربوده بود. از امتیازات دیگر این نابعه نامدار، موضوع تعبیر خواب است که در زمان خود و حتی بعد از آن کمتر کسی به مهارت ایشان در یزد دیده شد؛ زیرا به دقایق
خواب ها اشاره می فرمود در رابطه با غائله بهائیت و مجالس بحثی که با آنان داشت ،نیز تجربه و توشه ای گران فراهم آورده بود و بارها آن ها را مغلوب نمود. سرانجام این فاضل ،فداکار در روز دوشنبه 16 محرم سال 1380 .ق برابر با 20 تیر 1339 ش در یزد درگذشت و در کنار تربت جدش امامزاده جعفر علیه السلام مدفون شد.
*متولّی متعهّد (1)
تولیت آب وقف آباد، از قنوات پرآب و غنی در شهر یزد برابر وقف نامه با اعلم علمای شهر یزد است و از ابتدای تأسیس عالم طراز اول شهر بر تقسیم آب و هزینه کردن عایدات آن نظارت می کرد. زمانی که این امر تحت تصدی آیت الله آقا سیدیحیی موسوی بوده، بعضی در گوشه و کنار شهر، تصرفات غیر شرعی داشتند و یا به هنگام عبور آن از محلّات مختلف در ساعات مختلف شبانه روز نسبت به حقوق دیگران تعدی و تجاوز می نمودند پس مرحوم آقاسیدیحیی برای این که کلیه امور مربوط به آب برحسب قرار و قاعده وقف انجام شود، با توجه به دقت و مراقبت آقای حاج سید محمدرضا میبدی ایشان را یک سال مأمور نظارت بر امور آب وقف آباد نمودند ایشان هم با توجه به اطلاعاتی که در این زمینه داشتند کار را شروع کردند و شب و روز و وقت و بی وقت از محل ورودی آب به شهر تا محله باغ گندم، که محل کشت و زرع بود، رفت و آمد می کردند و حتی گاهی با لباس مبدل در مسیر آب حرکت می کردند و یا شب ها گاهی با لباس روحانیت و عمامه سفید، که نشانه روحانی غیرسید است بر امور این قنات اشراف داشتند و طوری عمل می کردند که ظرف مدت کوتاهی همه کسانی که در قبل به نوعی نسبت به آب این قنات تعدیاتی داشتند مأیوس شدند و آن سال درآمد آن، معادل 6000 من (36 تن) گندم بیشتر از سال پیش از آن بود. بعضی از رندان این خبر را به گوش مرحوم دکتر طاهری رساندند که از
1) آقای سید عبدالحسین امامیان
معاریف شهر و از کسانی بود که با عامه روحانیت معاشرت و حشر و نشر داشت و با مرحوم آقای میبدی هم دوستی و صمیمیتی خاص پس وی که اطلاع از طبع شعر و ادب دوستی ایشان داشت این بیت را نوشت و برایشان فرستاد:
دلیل قافله را یک تغافلی شرط است *** که بی نصیب نمانند قاطعان طريق
*تعبیر رؤیایی راستین (1)
مرحوم شهید دکتر سیدرضا پاک نژاد هنوز نوجوانی بود که شبی در خواب دید مشغول تلاوت قرآن است و وقتی دقت کرد دید در زیرنویس آیات اسم او با رنگ قرمز نوشته شده است پس، وی خواب را برای پدرش تعریف کرد. مرحوم حاج سیدابوالقاسم پاک نژاد، ضمن این که به او تذکر داد موضوع خواب را برای دیگران تعریف نکند نزد مرحوم حجت الاسلام حاج سید محمدرضا میبدی رفت و از ایشان خواست تعبیر این خواب را بفرمایند.
ایشان که در امر تعبیر در زمان خود یگانه بودند فرمودند: پسر شما کتابی می نویسد که به نفع اسلام و مورد استفاده مسلمین است و در مجلسی عضویت پیدا می کند که در آن قانون اسلامی وضع می شود و در نهایت هم به شهادت می رسد! شگفت این که هر سه موردی که آن بزرگوار فرموده بود محقق شد و او کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر را نوشت سپس نماینده مجلس شورای اسلامی شد و سرانجام به شهادت رسید!
*قوت لایموت (2)
زمانی که مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی در یزد در مدرسه علمیه مصلی تحصیل می کردند وضع معیشت طلاب در آن زمان خیلی بد بوده و عموماً
به سختی زندگی می کرده اند باری ایشان برای این که پدرشان آقاسید حسن امام میبدی را از سختی و تنگی معیشت مطلع سازند، در نامه ای به ایشان می نویسند:
صبح پنیر و ظهر پنیر و شب پنیر *** ای رضا ابن حسن آخر بمير
اتفاقاً اواخر بهار بوده و مردم در میبد که توت خوبی هم داشته، روزها قبل از ظهر توت می خورده اند و از ناهار خبری نبوده و بعد از ظهر هم مقداری توت می خورده اند و دیگر شامی وجود نداشته است آقای امام برای این که سید محمدرضا را از وضع خود آگاه سازند تا از تنگی معیشت گله نکند، در جواب می نویسند:
صبح توت و ظهر توت و شام توت *** نیست غیر از توت قوت لايموت
*انگشتری ارزشمند (1)
یکی از فضلای اهل منبر یزد نقل می کند شبی در خواب دیدم تسبیحی چوبی در دست داشتم و آن را دور دست می چرخاندم که ناگهان آن تسبیح از دستم جدا شد و در جوی آب افتاد. در همان دم سگی آمد و آن را ربود و رفت. من هرچه به دنبال او رفتم و تجسس کردم سگ را نیافتم به چند نفر که سر کوچه نشسته بودند، گفتم: شما سگی با این مشخصات ندیدید؟ آن ها تأیید کردند که سگی در یکی از این کوچه ها وارد شد پس پیش خودم گفتم سگ کاری به تسبیح چوبی ندارد و آن را در این حوالی رها می کند و من می روم از مردم محل می پرسم و آن را پیدا می کنم فردای آن روز نزد مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سيد محمدرضا امامیان رفتم و خوابم را تعریف کردم ایشان فرمودند: شیئی گران بها را که خیلی به آن علاقه داری گم می کنی و این به دست نااهل می افتد. طولی نکشید که روزی متوجه شدم نگین انگشتر فیروزه ای که هم قیمتی بود و هم خیلی به آن علاقه داشتم از آن جدا شده و بعد هرچه آن را جستجو کردم نیافتم!
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد دعائى
*خدمت برای رضای خدا (1)
یکی از کسبه بازار یزد نقل کرده است: من در خیابان فعلی امام یزد حوالى امام زاده فاضل مغازه ای داشتم و مرحوم حاج سید محمدرضا میبدی گاهی که از آن حوالی عبور می کردند در مغازه من برای استراحت توقف می کردند من هم از موقعیت استفاده کرده یک کرسی می آوردم تا بنشینند و از محضرشان بهره ببرم یک روز وقتی وارد شدند فرمودند تو را ناراحت می بینم چه شده؟ چرا کدر هستی؟ عرض کردم دوستی داشتم که به زعم خودم خیلی برایش خدمت کرده ام و او را یک دوست واقعی می دانستم و چون با او صمیمی بودم و برایش هم صمیمانه خدمت کرده بودم انتظار نداشتم او برای من به پاس آن همه خدمت بدی کند و عملی از وی سر زند که من بی هیچ جرم و گناهی این گونه ناراحت شوم و الآن چند روز است شب و روز آرام و قرار ندارم آقا فرمودند: از این به بعد وقتی می خواهی خدمتی در حق دیگری بکنی جز رضای خدا هیچ چیز را در نظر نداشته باش تا اگر او هم برای تو نیکی کرد تو اجر خودت را از خدا بگیری و اگر هم مثل این مورد بدی کرد تو چشم امیدت به خدا بوده و توقعی از او نداشته ای!
*همّت و حمیّت (2)
مرحوم حجت الاسلام آقای وزیری که به حق یک مبلغ فعال و دلسوز در شهر یزد بودند باری برای بحث و گفتگو با محمد طاهر مالمیری که از مبلّغین طراز اول فرقه ضاله بهائیت بود و مدت ها در فلسطین در مرکز بهائیت دوره دیده و تجربه تبلیغ مسلک بهائیت را داشت قراری داشتند وقتی صحبت شروع شد این مرد خبیث که اطلاعاتی هم داشت و عده زیادی از مردم را به محفل بهائیت کشانده بود، از موضع قدرت با ایشان صحبت کرد مرحوم آقای وزیری پس از ترک جلسه، با آقای حاج سید محمدرضا میبدی که از دوستان نزدیک و صمیمی
ایشان بود و مردی جامع و مطلع و همه فن حریف بود مشورت کردند و قرار شد برای جلسه بعد به اتفاق با او صحبت کنند وقتی جلسه برگزار شد و صحبت هایی بین طرفین رد و بدل گردید این عنصر پلید گفت: بیایید من از قرآن خودتان برایتان بگویم در قرآن آمده است لكُلّ أُمّة أجل (برای هر امتى وقت و زمانی است...) و زمان و اجل اسلام و آیین محمدی به سر آمده! و بحث و گفتگوهای شما فایده ندارد آقایان پرسیدند: آیا برای این ادعایت نشانه ای و دلیلی هم هست؟! گفت آری، بزرگ ترین نشانه پایان کار آیین پیغمبر اسلام در این شهر این است مگر مسجد محل و مرکز همه چیز شما در صدر اسلام نبوده است؟ مگر مسجد جامع شهر شما که بزرگ ترین مسجد است، امروز در چه وضعیتی قرار دارد؟ مگر این مسجد امروز مزبله نیست؟ وقتی آقای وزیری از جلسۀ آن روز بیرون آمدند به دوستشان مرحوم آقای میبدی فرمودند فلانی با همه دشمنی این حرفش درست است. سپس به اتفاق آقای میبدی به تشکیل هیئت امنای مسجد جامع یزد همت گماشتند و رونق و آبادی مسجد از همان زمان تا امروز ادامه دارد.
*عزل و اخراج رضاخان (1)
از مرحوم حاج سید محمد صادق ،رشتی از بازاریان سرشناس یزد نقل شده است در زمان رضاخان، هنگام اوج جریان مسجد گوهرشاد و سخنرانی بهلول و کشتار مردم در اطراف حرم مطهر شبی خواب دیدم در مسجد محلۀ «سرپُلک» در یزد، مجلسی برگزار است و مردم با حالت اضطراب در این مجلس طوری اجتماع کرده اند که جای سوزن انداختن نیست، که ناگهان رضاشاه وارد شد اما با حالتی نامرتب و سر و وضع آشفته؛ به طوری که من وقتی به چکمه های او نگاه کردم دیدم روی چکمه های او سوراخ است به طوری که روی پایش را دیدم. بعد یک دفعه مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی وارد شدند و وقتی رضاخان را
1) آقای سیّد عبدالحسین امامیان
دیدند که با چکمه وارد مسجد شده چند مرتبه با تحکم و تغیر فرمودند: چکمه هایت را بکن پس او با همۀ غرور و نخوتی که داشت نشست روی زمین و چکمه هایش را از پا درآورد من صبح اول وقت از خانه بیرون آمدم تا هرچه زودتر تعبیر این خواب را از آقای میبدی بپرسم تا این که در محل میدان خان ب-ه ایشان رسیدم و خوابم را تعریف کردم ایشان فرمودند طولی نمی کشد که او از سلطنت عزل می شود و از کشور اخراج می گردد و این که کفش هایش سوراخ بوده و پشت پایش پیدا بوده نشانۀ این است که به هنگام خروج از کشور هیچ یک از همسرانش همراه او !نیستند
*حفظ اموال طفل يتيم (1)
از مرحوم آقای حاج سید محمد رضا میبدی نقل شده است بعد از درگذشت مرحوم حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج میرزا محمد مصلایی، من از طرف آیت الله آقای حاج سیدیحیی شاه عبدالقیومی - که اعلم علمای یزد بودند به عنوان قيّم مرحوم حجت الاسلام آقای شیخ محمّد علی عالمی - که در آن زمان صغیر بود - معین شدم. در اوایل کار، من نوشته ها و اسناد ایشان را بررسی کردم و در آن به دقت نگاه می کردم متوجه شدم باید برابر این اسناد، ایشان مقداری پول نقد داشته باشند. پس روزی به منزل مرحوم آقای مصلایی رفتم و از همسرشان پرسیدم: معمولاً محل نشست و برخاست ایشان در خانه کجا بود؟ وی محلی را که بیشتر شوهرش رفت و آمد داشت نشان داد وقتی آن جا را دیدم حدس زدم باید چیزی در آن محل دفن شده باشد وقتی زمین را حفر کردم دیدم مقداری پول نقره بود که با نوشته های ایشان برابری می کرد پس آن را برداشتم و به فروش رساندم و برای این که این وجه عایدی برای فرزند صغیرشان داشته باشد ملکی در اله آباد در چند فرسخی یزد خریدم و تا فرزندشان به سن رشد رسید، از عواید آن ملک اخذ نموده و برای مخارج آن پسر به مصرف می رساندم.
1) آقای سیّد عبدالحسین امامیان
*تعبیر خواب درست و صحیح (1)
در مردادماه سال 1330 ش برابر با شوال سال 1370 ق، در ده بالا آقای محمد اسماعیل صالحی زاده - از تجار معتقد و موثّق یزد - گفت: شبی پدرم مرحوم حاج آقاعلی معروف به صبّاغ را در خواب دیدم. او در راه به من رسید و گفت: پدر نان در منزل داری؟ گفتم: آری او گفت نه نان نداری!
او سپس مرا به میدان خان آورد و از نانوایی آن محل، سه عدد نان خرید و آن ها را زیر عبایی که به دوش داشت گرفت، هرچه هم من اصرار کردم که نان ها را به من بدهد نداد تا وارد خانه امان شدیم من سفرۀ سفیدی گستردم تا پدرم نان ها را در آن بگذارد وقتی دقت کردم دیدم مقداری سوخته نان در سفره است! پدرم با دیدن آن نان های سوخته گفت: فرزند دیدی گفتم نان نداری حال این نان در سفره شما همیشه خواهد بود.
من وقتی صبح بیدار شدم، نزد عالم و واعظ متعهد آقای حاج سیدمحمدرضا میبدی - که از معبّرین شناخته شده یزد بودند - رفتم و جریان خوابم را تعریف کردم آقا فرمودند آن چه در حال حاضر داری از دست می دهی ولی بعد از آن به نعمتی که پایدار می ماند می رسی!
طولی نکشید من با تاجری ارتباط تجاری داشتم که ورشکست شد و سرمایه ما از کف رفت و ما در آن حال و هوا پریشانی و وحشتی از آینده داشتیم اما پس از مدتی وسایلی فراهم شد و کاملاً آن چه از دست رفته بود، جبران شد و ما 3 برادر بودیم که همگی بحمد الله متنعم به نعمت الهی هستیم
*روضه خوانی در نیمه شب (2)
نقل شده است: آقای حاج سید محمدرضا میبدی در منزل حاج میرزا علیرضا عرب، در محله یوزداران، روضه خوانی هفتگی داشتند و چون یک منبری مرتّب
و منظّم بودند پیوسته سر وقت در آن مجلس حاضر می شدند تا این که یک شب بنا به علتی دیر به آن مجلس می رسند و مستمعین هم که عادت داشتند آقا به موقع بیایند متفرق می شوند. ایشان وقتی وارد می شوند و مجلس را خالی می بینند عذرخواهی می کنند و با صاحب مجلس خداحافظی کرده بر می گردند. همان شب در عالم خواب حضرت زهرا علیها السلام را می بینند که می فرمایند چرا امشب در مجلس محلهٔ یوزداران روضه نخواندید؟ ایشان می گوید من دیر رسیدم و مستمعین هم رفته بودند و کسی نبود که من صحبت کنم حضرت فرمودند: کسی نبود من هم نبودم؟! ایشان چنان تحت تأثیر قرار می گیرد که از خواب بیدار می شود و لباس می پوشد و خودش را به آن خانه می رساند و دق الباب می نماید و پس از این که جریان خوابش را تعریف می کند، به منبر می رود و پس از ذکر مصیبت به خانه بر می گردد
*مجلس ختم آیت الله حایری (1)
حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمّد على معزالدینی نقل کرده اند: آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی در سال 1315 ش، به رحمت حق واصل شده بودند این اتفاق زمانی رخ داد که تشکیل مجالس روضه خوانی از طرف رضاخان ممنوع بود و تنها در سطح شهر چند نفر اجازه سخنرانی داشتند؛ حتى آن ها هم حق نداشتند روضه بخوانند و ذکر مصیبت کنند. برای مجالس ترحیم آیت الله آقای حاج شیخ عبدالکریم حایری که مؤسس حوزه علمیه قم بودند، رضاخان دستور داده بود که در هر شهری یک مجلس ترحیم از طرف دولت تشکیل شود.
در یزد هم این مجلس در مسجد امیر چقماق برگزار شد یکی از کسانی که اجازه منبر رفتن داشت آقای حاج سید محمدرضا میبدی بود نامبرده عادتش این بود که وقتی روی منبر می نشست چشم بر هم می می گذاشت و صحبت می کرد حکومت
1) گذری و نظری بر خاطرات زندگی: 175-176
هم دستور داده بود که وعاظ در این مجلس فقط می توانند از تاریخ بگویند و یا پند و اندرز بدهند اما روضه خوانی و ذکر مصائب اهل بیت علیهم السلام ممنوع بود.
آقای میبدی در آن روز به منبر رفت و بر طبق عادت همیشگی چشم های خود را بست و شروع به صحبت کرد و از تاریخ هبوط آدم تا واقعه کربلا و جریان عاشورا و شهادت حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام بحث به میان آورد و در پایان هم روضه جان سوزی خواند با توجه به این که مردم در مجالس کم تر روضه خوانی و مرثیه سرایی شنیده بودند آن روز شدیداً تحت تأثیر منبر ایشان قرار گرفتند و گریه بسیاری کردند و بر سر و صورت زدند.
در آن زمان، رئیس شهربانی یزد شخصی بود به نام قهرمانی، که هیکلی درشت داشت او هرچه با اشاره خواست به آقای میبدی تذکر بدهد نتوانست زیرا منبر در انتهای مجلس قرار داشت و رئیس شهربانی و سایر مقامات نزدیک در ورودی مسجد نشسته بودند پس از این که ایشان با چشم بسته منبرش را تمام کرد و پایین آمد، رئیس شهربانی نزد ایشان رفت و گفت: حضرت آقا! من هرچه به شما اشاره کردم شما چشمتان را بسته بودید و به اشاره من توجه نکردید. آقا عذرخواهی کردند که باید ببخشید اما وی حرف خود را تکرار کرد آقا فرمودند در هر حال چیزی است که شده و گذشته و این در حالی بود که مردم شهر از این بابت خوشحال و خشنود بودند و احسنت احسنت می گفتند.
*جایگاه برزخی پدر (1)
بعد از درگذشت آقای میبدی، فرزندان ایشان که در طول زندگی پربرکت ایشان شاهد تقوی پرهیزکاری و دقت در امور بودند، پیوسته مترصد بودند خوابی از ایشان ببینند تا معلوم شود جایگاهشان در عالم برزخ چگونه است؟ البته خواب های بسیاری از طرف مردم و بستگان ایشان دیده شد که همه حکایت از مقام بلند آن بزرگوار داشت؛ از جمله پسر بزرگ ایشان نقل کرده است مدتی
1) خانم بی بی عالیه امامیان صبیّۀ مرحوم حاج سید محمّدرضا میبدی
بعد از فوت پدر، ایشان را خواب دیدم که در باغ ییلاقی مرحوم حاج محمّد لبّاف- که از بستگان ما بود و در روستای بنادک سادات قرار داشت - سالن بزرگی بود و عده زیادی از علما و بزرگان در آن مجلس جمع بودند و از آنان پذیرایی می شد. ناگهان من پدرم را دیدم؛ در حالی که گویا ایشان سرپرست و بزرگ آن جمع بودند و برای رتق و فتق امور و پذیرایی از آن عده در رفت و آمد بودند و مورد توجه و احترام اهل مجلس قرار داشتند وقتی خوب به ایشان نگاه کردم دیدم پاهای ایشان به قدر یک وجب از زمین فاصله دارد و این گونه و بدون تماس با زمین رفت و آمد می کنند من در حیرت از این حالت پدر بودم که دیدم فاصله پاهای ایشان با زمین بیشتر و بیشتر شد و مثل این که به طرف بالا صعود می کنند من همچنان متوجه بالا رفتن ایشان بودم تا این که این قدر بالا رفتند که من دیگر ایشان را نمی دیدم
*کم خوردن و کم گفتن (1)
یکی از دختران مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سید محمدرضا میبدی نقل کرده است سعی داشتیم در منزل از تجارب پدر هر چه بیشتر استفاده کنیم. این بود که در هر فرصتی از ایشان سؤال می کردیم. روزی من از آقا پرسیدم: معمولاً انسان ها در طول زندگی کارهایی می کنند که بعد از گذشت زمان و پدیدار شدن آثار بعضی اعمال از کرده خود پشیمان می شوند. آیا برای شما چنین چیزی بوده؟ آقا فرمودند در زندگی مداومت بر دو عمل داشتم که هرگز از آن دو پشیمان نشدم یکی کم خوردن و دیگری کم گفتن!
*طلب شفا از امیر المومنین علیه السلام (2)
آقای حاج سید محمدرضا میبدی نقل کردند: در سن 10 یا 12 سالگی از
اسب افتادم و استخوان رانم شکست. پس با حالی بی نهایت خطرناک بستری شدم شب جمعه ای مادرم دعای کمیل را می خواند من هم در عالم بچگی آن را خواندم و گریه زیادی کردم و در آن حال به حضرت اميرالمؤمنين علیه السلام المتوسّل شدم. همان شب در خواب دیدم مردی با قامت نه بلند و نه کوتاه با شب کلاهی حاشیه دار پیدا شد و مردی دیگر با کمال ادب همراه او بود. آن مرد محترم به من گفت پسر گریه مکن سپس گفت قنبر قدری آب گرم بیاور بعد خود حضرت دستی به استخوانم مالید و بعد فرمود باکی نیست برخیز من بیدار شدم و پای خود را حرکت دادم دیدم می توانم برخیزم پس برخاستم دیدم زحمتی نیست. راه رفتم مانعی نبود اینک 70 سال است استخوان کج است ولی سالم است و این پای چپ در راه رفتن درد می آید ولی این پای شکسته هرگز درد نمی کند.
*تعبیر شگفت انگیز (1)
یکی از همسایگان مرحوم آقای میبدی نقل کرده است: من اول کوچه ای که امروز خیابان مهدی یزد است مغازه عطاری داشتم و با سرمایه مختصری که ،داشتم کار می کردم روزی یکی از بستگان من پیشنهاد کرد من با تهیه شربت و مربا آشنا .هستم اگر مایل باشی بیا با هم شریک شویم و مغازه عطاری را توسعه بدهیم. من گفتم باید در این زمینه فکر کنم یا با بعضی افراد خبره مشورت نمایم، اما موضوع را به کسی نگفتم و با کسی هم مشورت نکردم تا این که چندی بعد شب خواب دیدم در حالی که داخل مغازه مشغول جمع آوری پول های خرد روی زمین بودم ناگهان سقف مغازه شکافته شد اما قبل از این که فرو بریزد دوباره سقف به هم آمد و بسته شد. فردای آن روز من خوابم را برای آقای امامیان تعریف کردم و چون می دانستم در تعبیر خواب بسیار خبره هستند تعبیر آن را خواستم آقا پرسیدند این روزها با کسی قرار شرکت در کاری داشتی؟! من جریان پیشنهاد آن شخص را گفتم آقا فرمودند: نه با همین سرمایه و مغازه بساز
1) حاج علی اصغر بهجت
و از مشارکت با آن شخص بپرهیز، که واقعاً موجب حیرت و تعجّب من شد!
*کم فرصتی مردم دنیا (1)
یکی از کسبه مجاور منزل مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سیدمحمدرضا میبدی نقل کرده است ایشان نظر به آشنایی که با خانواده ما داشتند گاهی چند لحظه در مغازه من مغازه من توقفی می کردند و پس از سلام و احوال پرسی می رفتند. روزی داخل مغازه نشسته بودند که قصاب مغازه مجاور من خروسی را سر برید و پس از چند دقیقه در حالی که آن حیوان دست و پا می زد نشست و مشغول جدا کردن پاهای آن شد. ایشان خیلی از دیدن این صحنه و عجله قصاب ناراحت شدند و ضمن منع او از این کار برای دفعات بعدی فرمودند: در یزد زنی شاعره بوده به نام امّ هانی دختر حاج عبدالرحیم خان بیگلر بیکی - از خوانین یزد - که اشعاری هم از او به جای مانده گفته اند وقتی این زن در حال احتضار بوده، خادمه ای که از حیات وی ناامید شده بوده پیش می رود تا انگشتری را از دست وی بیرون آورد، اما صدایی به گوشش می خورد. وقتی دقت می کند متوجه می شود امّ هانی در آن حالت این شعر را که خود در آن حال گفته، زمزمه می کند:
کم فرصتند مردم دنیا به هوش باش *** پَر می کنند بسمل در خون تپیده را
*توان و تجربه کاری (2)
سالی در یزد به علت بارش باران های سیل آسا جریان سیل به بعضی قنات های روستای اطراف شهر یزد نفوذ کرد و چون بیشتر خانه ها در آن زمان از آب جوب های قدیمی استفاده می کردند آب در جوب های خانه ها بالا آمد و احتمال می رفت موجب تخریب خانه هایی شود که عمدتاً از خشت و گل ساخته شده بود. از جمله روزی صبح زود مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی وارد جوى
منزل خود شدند که دیدند آب تا حدّ 11 پله بالا آمده پس متوجه قضیه شده و با بعضی اهالی محل همراه شدند و به محل ورود سیل به قنات محمودآباد رفتند که از محلهٔ پیر برج می گذشت. ایشان وقتی دهانه گشاد قنات را دیدند که چگونه آب وارد آن می شود تنها چاره را در این دیدند که این دهانه را که هر لحظه گشادتر می شد به وسیلهٔ بوته های هیزم «یُوشَن» که ریشه و ساقه هایش افشان بود مسدود کنند پس فرمودند هر چه هیزم در مغازه های نانوایی هست برای این کار جمع آوری کنند. سپس خودشان در محل حاضر شدند و با کمک مردم، لنگه های بزرگ هیزم را که مجموعاً 36 لنگه شد، با دقت به هم بستند و آن را تا دهانه قنات حرکت دادند و آن را در آن حفرهٔ بزرگ قرار دادند طولی نکشید که گل و لای سیل در لابه لای شاخه های هیزم گیر کرد و پس از ساعتی طوری شد که از جریان آب به داخل چاه جلوگیری شد و سیلاب به راحتی از روی آن عبور کرد. یکی از اهالی محل که شاهد صحنه بود گفت مرحوم آقای میبدی برای این که مطمئن شود کار به درستی انجام شده بارها خودش وارد آب شد و تا نزدیک چاه پیش رفت و من هر دفعه می گفتم خدایا اگر این سیّد آسیب ببیند من جواب زن و بچه اش را چه بدهم؟!
*در خانه یهودی (1)
مرحوم حجت الاسلام آقای میبدی چندی تصدی یکی از دفاتر ثبت اسناد را به عهده داشتند و چون تعداد این دفاتر کم بود این چند نفر سردفتر، جلسات دوره ای با هم داشتند و در منزل یکدیگر با هم می نشستند یکی از این عده نماینده و سردفتر اسناد یهودیان بود که او هم در جلسات شرکت می کرد و یک بار هم دعوت کرد همکاران به خانه او بروند آقایان سردفتران با این که عمدتاً در لباس روحانی بودند، از حضور در منزل او اکراه داشتند اما با این همه شرکت کردند، وقتی موقع پذیرایی شد میزبان برابر رسم زمان یک سینی بزرگ آورد و در بین
1) آقای سید علی محمد موسوی، نواده مرحوم آقای میبدی
جمع گذاشت. سپس یک خربزه نوبر را که خیلی هم درشت و تازه بود، در آن گذاشت و چون می دانست آقایان روحانی او را پاک نمی دانند به آن دست نزد تا خودشان آن را بریده و میل کنند. در این جمع مرحوم آقای میبدی از همه بزرگ تر بود پس همه گفتند شما خربزه را ببرید اما آقا وقتی خربزه را دو نیم کرد و اندکی از آن را خورد متوجه شد خربزه به شدت تلخ است. او هم درست موقعی که آن یهودی برای کاری بیرون رفت موضوع را به همکاران گفت و فرمود: شاید این خربزه را کسی برای او تحفه آورده باشد و او از این که تلخ است خبر ندارد سزاوار است برای این که این امر موجب شرمندگی وی نشود دوستان تا آخرین ذره این میوه را بخورند همکاران هم امر سید را اطاعت کردند و خربزه را تا به آخر خوردند اما بر اثر غفلت یکی از آن ها قسمت اندکی از آن ماند و بعد از رفتن مهمانان، بچه آن یهودی آن را خورد و چنان دهانش تلخ شد که شکایت پیش پدر و مادر برد این جا بود که آن یهودی متوجه قضیه شد و روز بعد، آن را در جمع مطرح کرد اما مرحوم آقای میبدی فرمود: من باعث این قضیه شدم و هیچ اشکالی هم ندارد و ما تنها به خاطر این که شما در جمع و پیش خانواده ات خجالت زده نشوی آن خربزه تلخ را خوردیم و حتی راضی نبودیم هیچ گاه از موضوع با خبر شوی لیکن غفلت ما از یک برش کوچک سبب شد که شما متوجه شوی و گرنه ما با این که همگی روحانی مسلمان بودیم راضی به شرمندگی تو که یک یهودی هستی نبودیم.
*تولیت آب وقف آباد (1)
مرحوم حجت الاسلام آقای میبدی که در زمان آیت الله سيّد يحيى مجتهد (آیت اللّهی) و آیت الله حاج میرزا سیّد علی مدرس لب خندقی، وکیل آب وقف آباد بودند برای این که آب در ساعات خود به کشتزار معین برسد و هر کسی از سهم معین شده استفاده کند و کسی از سهم تعیین شده تخلف نکند، اولاً خودشان در
1) حاج علی اصغر بهجت
ساعات مختلف شبانه روز در مسیر اصلی از ورودی شهر تا محل شرب رفت وآمد داشتند و بر توزیع آب نظارت می کردند. ضمناً گاهی برای این که مطمئن شوند تخلفی صورت نمی گیرد در محل ورودی آب به شهر حاضر می شدند و کمی روغن چراغ روی آب می ریختند سپس در محل شرب حاضر می شدند و میزان آب و محل کشت را کنترل می کردند تا هم هر کسی از سهم تعیین شده ببرد و هم در مسیر محلات کسی به سهم دیگری دست درازی نکند و این نظارت دقیق و مستمر تنها مربوط به زمان ایشان بود و قبل و بعد از ایشان هرگز چنین نظارتی اعمال نشد
*مکر در کار خدا (1)
مرحوم حجت الاسلام آقای میبدی در امر استخاره بسیار تبحر داشتند و به جز مردم عادی علما و بزرگان هم نزد ایشان استخاره می گرفتند؛ زیرا مردم بارها دیده بودند ایشان کاملاً دقایق کار را بیان می کنند روزی شخصی برای این که آقا را امتحان کند، به جای این که منویات خود را روی کاغذ نوشته و در پاکت بگذارد، کاغذ سفیدی را در پاکت گذاشت و در آن را بست و آن را نزد ایشان برد. وقتی پاکت را برداشت دید آقا پشت آن نوشته اند و مكروا وَ مَكَرَ الله... بعد زیر آن نوشته اند: در کار خدا مکر نکنید!
*حفظ آبروی استاد (2)
مرحوم حجت الاسلام آقای میبدی از ابتدای طلبگی تا پایان عمر دارای حافظه ای بسیار قوی بودند به گونه ای که در بین مردم این قوت ذهن مشهور بود. در دوران طلبگی روزی ایشان وارد مدرسه می شوند می بینند بین استاد و بعضی طلاب وی بر سر موضوعی بحث و مشاجره است و استاد هم برای پاسخگویی
حضور ذهنی ندارد طلاب به محض این که آقای میبدی را می بینند، با سابقه ای که از ایشان داشتند از وی می خواهند در حل مسئله دخالت کند، اما ایشان وقتی به سؤال آنان خوب گوش می دهند با این که پاسخ قاطع مسئله را می دانستند، به احترام استاد از ذکر آن خودداری می کنند و اظهار می دارند گمان می کنم سال ها پیش من این موضوع را در صفحه فلان از کتاب فلان دیده ام. وقتی طلبه ها آن کتاب را می آورند می بینند دقیقاً به همان نشانی در آن کتاب، آن مسئله مطرح شده است.
*نگاه مدبّرانه (1)
نقل شده است مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی در دومین دوره انتخابات مجلس شورای ملی از طرف وکلای منتخب نواحی مختلف یزد به نمایندگی مجلس انتخاب شدند، اما ایشان در این مورد و این که آیا این وکالت را قبول کند یا خیر خیلی فکر کرد و پیوسته در تردید بود تا این که والده ایشان درخواست کرد از قبول این مسئولیت خودداری کند پس امر مادر عزم ایشان را جزم کرد و کرد و قاطعانه آن را رد کردند. سال ها بعد پسر دوم ایشان باری از وی در مورد عدم قبول وکالت ،پرسید اما ایشان جواب نداد دفعه بعد هم که این سؤال را مطرح کرد امر را به سکوت گذراند اما وقتی برای سومین بار سؤالش را تکرار کرد آقا فرمود پسرم: اگر مجلس به واقع مجلس شوراست من برای آن کم هستم و اگر مجلس شورا نیست من برای آن حیفم
*عزّت و آبروداری (2)
از همسر مرحوم آقای امامیان نقل شده است در شب عیدی یکی از اهالی احمد آباد که از ملاکین آن جا و از سادات بود، چندین مرتبه به منزل ما مراجعه
کرد، امّا آقا بیرون بودند تا این که اواخر شب هنگامی که ایشان از مجالس دوره شهر برگشته بود آمد و ایشان را در اتاق مجاور ملاقات کرد و با هم درباره احداث قناتی در آن حوالی صحبت می کردند در این میان ما صدایی به گوشمان خورد که معلوم شد مقدار زیادی سکه همراه آن سید بود و اصرار داشت آن را به هر ترتیب به آقا بدهد اما ناگهان دیدیم در اتاق به هم خورد و آقا با صدای بلند و با تغیر فرمود ببین فلانی، تو یک سیّد هستی و من هم یک سید چرا من حق را به تو بدهم؟ گفت: حضرت آقا طرف من یک زرتشتی است آقا فرمود چه فرق می کند هر که هست حق با اوست و من به هیچ وجه نمی توانم تقاضای شما را قبول کنم؛ زیرا کار شما به قنات او ضرر می رساند سپس او را تا دم در بدرقه نموده فرمودند، نه آقا من از آن بی دین ها که تو گمان می کنی نیستم.
*حفظ موقوفة مسجد جامع (1)
مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی دارای همت و پشتکاری وصف ناپذیر بودند. به این صورت که وقتی تشخیص می دادند باید برای موردی آستین بالا بزنند همۀ امور شخصی و روزمره را فراموش می کردند. نقل شده است ایشان به اتفاق مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سید علی محمد وزیری در مورد احیاء مسجد جامع كبیر یزد، دوشادوش و شبانه روز تلاش کردند تا مسجد مزبور از حالت مخروبه به صورتی آبرومند درآمد یک بار ایشان بنا به توصیه همسرشان از منزل بیرون آمدند تا برای فرزند بیمارشان کدویی تهیه کنند و آن را به خانه بیاورند تا برای ناهار مریض طبخ شود آن مرحوم کدو را از مغازه ای در میدان خان خریدند و به طرف منزل می رفتند که یک نفر از موثقین به ایشان برخورد و اظهار داشت یکی از موارد موقوفه مسلم مسجد جامع یزد در مهریز به وسیلهٔ بعضی تصاحب شده و اگر دیر اقدام شود شاید در آینده نتوان آن را برگرداند ایشان بلافاصله کدو را در مغازه یکی از بستگان گذاشتند و همراه آن شخص به طرف مهریز حرکت
1) خانم بی بی عالیه امامیان، صبیّۀ مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی
کردند و هشت روز تمام دنبال کار بودند تا به نتیجه مطلوب رسید و از آن بابت خاطر جمع شدند وقتی به منزل آمدند همسرشان به شوخی گفت حضرت آقا شما رفته بودید کدو بخرید یا رفتید برایمان کدو بکارید؟ آقا فرمودند حق با ،شماست اما اگر من دنبال این کار را نگرفته بودم، هفتصد اصله درخت توت موقوفة مسجد جامع که سالانه مبالغ زیادی برای این مسجد عایدی دارد، به تصاحب بعضی افراد درآمده بود و چون برگ این درختان به مصرف کرم ابریشم می رسد و عایدی خوبی دارد چه بسا هرگز به وقف برگردانده نمی شد و من باید به شما بگویم اگرچه شما در این یک هفته سختی زیادی کشیدید، اما من کدوی خوبی کاشتم! زیرا اسناد و مدارک این موقوفه طوری محکم و مستند شد که برای همیشه نمی شود به آن دست درازی کرد!
*نان و نان برنج (1)
مرحوم حجت الاسلام آقای سید محمدرضا میبدی در امر استخاره بسیار متبحر و مجرب بودند. از صبیّه ایشان نقل شده است معمولاً بالای صفحهٔ بسیاری از قرآن ها عنوان خوب و بد دارد و کسانی که با آن نوع قرآن ها استخاره می گیرند، شاید بیشتر آن ها را ملاک قرار دهند اما ایشان هرگز با این چنین قرآنی استخاره نمی گرفتند و حتی روی مفاهیم آیات هم دقت نمی کردند، بلکه تنها قرآن را باز می کردند و جواب می دادند روزی زنی از اهالی محله که با پدرم و خانواده ما آشنایی داشت آمد و بدون این که از نیتش صحبتی بکند از ایشان خواست برایش استخاره ای بگیرند. آقا قرآن را باز کردند و فرمودند شما دنبال نان هستید، اما نان برنج به دست می آورید این زن که قبلاً یک ازدواج ناموفق داشته بود و از همسرش جدا شده بود مفهوم سخن آقا را نفهمید، اما طولی نکشید که در سفری که برای انجام آن استخاره گرفته بود، به عقد ازدواج دیگری درآمد و پس از مدت ها دوباره به زندگی و سر و سامان رسید!
1) خانم بی بی عالیه امامیان، صبيّه مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی
*بی توجّهی به مال دنیا (1)
مرحوم آقای میبدی علاوه بر این که صاحب دفترخانه اسناد رسمی بودند در تهیه نقشه زمین و تقسیم آن نیز دارای تجربه بودند باری یکی از اعیان یزد که صاحب رقبات بسیاری زمین در اطراف یزد ،بود از دنیا رفته بود و ورثه او در صدد تقسیم املاک خود .بودند به همین جهت از ایشان دعوت کردند تا در تقسیم زمین و تهیه اسناد معتبر آن اقدام کنند ایشان با دقتی که در تقسیم زمین و اختصاصی سهم هر یک از وراث با توجه به مرغوبیت و موقعیت هر ملک داشتند با زحمات زیاد سهم هر یک را مشخص نموده برای آن ها سند تنظیم نموده، آن را مهر کردند، اما این عده پس از پایان کار به جای دستمزد قطعه زمین مرغوبی را به عنوان دستمزد به ایشان واگذار کردند لیکن آقا هرگز نه آن را تصاحب کردند و نه درباره اش سندی تنظیم کردند وقتی هم از ایشان در این مورد سؤال شد فرمودند: می ترسم همۀ وراث راضی نباشند و همین طور این زمین ماند تا از دنیا رفتند.
*امتحان سوزندگی آتش (2)
زمانی که مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سید محمدرضا میبدی تصدی دفترخانه اسناد رسمی داشتند، روزی کسی به در منزل ایشان آمد و درخواست کرد شب به منزل او بروند. ایشان که نسبت به این دعوت و قبول آن اکراه داشتند، اوایل شب به پسرشان گفتند: چراغی بردار و همراه من به خانه آن شخص یا پسر ایشان نقل کرده است من ابتدا متوجه نشدم این که پدر من را با خود می برند چه منظوری دارند، اما وقتی وارد آن مجلس شدیم من دیدم عده دیگری هم حضور دارند و چون آن زمان، کشیدن قلیان و وافور مرسوم بود برای هر یک از میهمانان که عادت به کشیدن قلیان یا تریاک داشتند، وسیله فراهم
شده بودند پدر به دقت مجلس را زیر نظر داشتند و اهل مجلس را هم بعضاً می شناختند. بعد از کمی صحبت و مقدمه معلوم شد میزبان قصد تملک زمینی را در یزد دارد. به همین جهت ورقه استشهادی را قبلاً آماده نموده و حاضران در جلسه هم آن را گواهی و مهر کرده اند و غرض از دعوت آقا به این مجلس تأیید و مهر ایشان و ثبت در دفتر اسناد رسمی است. در ضمن صحبت صاحب خانه از اتاق بیرون رفت و خیلی خصوصی و به دور از چشم دیگران پاکتی با خود آورد که معلوم بود مقداری قابل توجه پول در آن است. سپس در کنار پدر نشست و آن را زیر پتویی که آقا روی آن نشسته بود قرار داد با این حرکت پدرم بسیار ناراحت شد، امّا بر خود هموار کرد و سخنی نگفت لیکن چند لحظه بعد از منقلی که نزدیک او بود حبّه ای از آتش برداشت و آن را در دست گرفت
حبّه ای به طوری که سوزش آن را کاملاً احساس کرد! حاضران با تعجب پرسیدند آقا این چه کاری بود شما که دستتان را سوزاندید؟ آقا فرمود می خواستم بدانم آتش همچنان سوزندگی دارد یا خیر؟ سپس از جای خود بلند شد و با قاطعیت به صاحب خانه گفت نه آقا بر من مسلّم نیست که در حقیقت این زمین متعلق به شما هست یا خیر؟! به همین جهت از تأیید آن معذورم سپس به من فرمود پسرم بلند شو برویم و با هم از آن مجلس بیرون آمدیم. بعد متوجه شدم گویا پدرم جریان آن مجلس را از قبل پیش بینی کرده بود!
*پیک امین (1)
نقل شده است: زمانی که جلال الدّوله - فرزند ظلّ السّلطان و نواده ناصرالدّین شاه - در یزد حکومت می کرد به علت جانبداری که از بهائیت و عوامل آن ها کرده بود، مورد اعتراض مردم واقع شد و می رفت که به همین علت شورشی برپا شود؛ زیرا بسیاری در سطح شهر شایع کردند حاکم یزد بهایی است و او که علاوه بر این اتهامات میانه خوبی هم با علما نداشت، برای رفع غائله کسی را
1) خانم بی بی عالیه امامیان
نزد مرحوم آیت الله میرزا سیّد علی حایری فرستاد تا برای ختم غائله به قلعه بروند و با ایشان در این زمینه مذاکره ،شود اما مرحوم حایری که دل خوشی از این حاکم ظالم نداشت و هم نمی خواست او را تا آن حد طرد کند، پیغام داد: من کسی را نزد تو می فرستم که وجودش همچون خود من است و حرف او هم حرف من سپس کسی را نزد مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی فرستاد و از ایشان خواست به نمایندگی از طرف خود نزد جلال الدوله بروند و درباره اعتراض مردم و ایراد آن ها نسبت به شایعه بهایی بودن او مذاکره کنند.
*سه روز قبل از فوت (1)
سه روز قبل از درگذشت آقای حاج سید محمدرضا میبدی، یکی از دختران ایشان که بیشتر در خدمت پدر بود در کنار بستر نشسته بود که ناگهان آقا به او فرمودند: بگو وارد شود وی که صدایی از در خانه نشنیده بود و می دانست جز مادرش که او هم در گوشۀ دیگر خانه بستری بود کسی در خانه نیست توجهی نکرد، اما آقا بار دیگر فرمودند بگو وارد شود وی باز هم اعتنا نکرد اما پدر برای سومین بار فرمود بگو وارد اتاق شود وی می گوید من بدون این که صدایی از در شنیده باشم یا صدای پایی بیاید، برای خشنودی ایشان گفتم وارد شوید پس از چند دقیقه گفتم، آقا کی با شما کار داشت؟! آقا فرمود: سیدجواد بود! من که چنین شخصی را ندیده و نمی شناختم گفتم: با او چه کار داشتید؟ آقا فرمود خانه می خواستم بپرسم من آماده شده یا خیر؟ من که با روحیات پدرم آشنا بودم و می دانستم ایشان در زمان حیات طولانی اش هم در فکر خانه و خانه سازی نبوده گفتم: سید جواد چه گفت؟! آقا فرمود: گفت تا سه روز دیگر آماده می شود! من پیش خود می گفتم شاید آقا به علت بیماری و کهولت هذیان می گوید. پس خیلی توجه نکردم اما به خاطر دارم 3 روز بعد، عصر، حوالی غروب پدر از دنیا رفت و من ناگهان متوجه شدم حرف آن روز پدر هذیان نبود بلکه ایشان ساعت
1) خانم بی بی عالیه امامیان
جان دادن خود را می دانست! و چنینند مردان خدا!
*ارتحال آقا (1)
در تمام دوره ای که مرحوم آقای حاج سید محمدرضا میبدی بستری بودند تا روزی که از دنیا رفتند شهید آیت الله صدوقی (رحمه الله علیه) به ایشان سر می زدند، حتی به بستگانشان سپرده بودند هر موقع ایشان مرحوم شدند، مرا در جریان بگذارید. به همین جهت در دقایق اولیه فوت آن ،مرحوم آن شهید را خبر کردند و ایشان نسبت به تجهیز و تدفین آن مرد خدا اقدام کردند حتی وقتی در جریان تشییع ایشان کفش از پای درآوردند سایر علما و مردم هم با پای برهنه از گورستان «جوی هر هر» تا محلّ امام زاده جعفر علیه السلام، با پای برهنه جنازه آقا را تشییع کردند امّا چیزی که مورد تعجب بعضی واقع شد این که شهید صدوقی (رحمه الله علیه) به هنگام غسل آقا سید محمدرضا خود وارد غسالخانه شدند و در غسل و کفن آقا نظارت و اقدام کردند نقل شده است یکی از نوادگان مرحوم آیت الله میرزا سیدعلی حایری، وقتی این حرکت شهید صدوقی (رحمه الله علیه) را دید وقتی به خانه رفت متعجبانه آن را برای مادرش تعریف کرد اما آن سیده گفت: هیچ جای تعجب نیست؛ زیرا پدر ما وصیت کرده بود او را در آب جاری غسل دهند و حمل جنازه او تا پایین جوی آب و ده ها پله دشوار بود اما مرحوم آقای میبدی خود شخصاً حاضر شد و به وصیّت آقا عمل کرد و ایشان را در آب جاری غسل داد اگر شما دیدید آقای صدوقی در تجهیز او نهایت دقت را مبذول داشتند به این جهت بود که آقا برای مرحوم میرزا سید علی حایری این گونه عمل کرده بود و خدا به پاداش عملش امروز او را تکریم نمود!
1) خانم بی بی عالیه امامیان
آه ز جور فلک، ناله از این چرخ دون *** وه چه سمومی وزید گشت فضا قیرگون
گرگ اجل روز و شب می زند این گلّه را *** جسم و جسد بیشمار خفته به دریای خون
ماه محرّم که هست موسم سوگی بزرگ *** بار دگر شد روان اشک غم از حد فزون
در دهم تیرماه دیده فرو بست و رفت *** واعظی از این دیار نابغه ای ذوفنون
عالم عامل بسی بوده در این عصر و عهد *** لیک ندیده چو او چشم زمان تاکنون
بود وحيد وثيق، عالم و صاحب نظر *** مورد تأیید عام، خواه کلان خواه دون
پست وکالت نداشت جاذبه ای بهر او *** چشم دلش باز کرد تا که بماند مصون
بود مجرّب چنان شهره به تعبیر خواب *** دیده ندیده چو او واقفی از اندرون
دیر زمانی به یزد مرجع و میراب بود *** تا نکند کس دمی آب ز مجرا برون
در لغت و شعر نیز خبره به هر گونه فن *** داشت ز او بزم شعر، هادی و هم رهنمون
پیر خرد خواست چون، سال رحیلش بگفت: *** چیست ز دور قمر، یا عددش چند و چون
چون که «فدا» شد به جمع «مشفق» مغموم گفت: *** رفت ز دنیای دون، کرد به مینو سکون» (1)1380 ق= 1295+ 85
1) علی اکبر شیر سلیمیان «مشفق».
فرساد فرزانه
23
عکس
حاج شیخ محمود فرساد، فرزند مجد العلماء اردکانی، در سال 1309 ق، در دریای عدن، در راه مکّه به دنیا آمد و پس از تحصیلات اوّلیّه در سال 1324، برای ادامه تحصیل راهی اصفهان شد وی در اصفهان به علت هوش و استعداد سرشاری که داشت موفق شد مراحل مختلف تحصیل حوزوی را پشت سر گذارد و از محضر اساتیدی همچون شیخ علی مدرس یزدی شیخ عبدالکریم گزی و حاج سیّد محمّد صادق اصفهانی استفاده کند. سپس مجتهداً عازم نجف شد و در حلقه درس آقا سیّد محمّد کاظم یزدی و آقای شریعت اصفهانی و آقا سیدابوالحسن اصفهانی و آقاضیاء عراقی درآمد وی بعد از پایان تحصیلات خود از نجف به یزد آمد تا این که بعد از احیاء حوزه علميه قم، بنا به دعوت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی به قم رفت و در آن جا به تدریس و تحقیق پرداخت. از شاگردان نامدار وی در این زمان مرحوم آیت الله امام خمینی (رحمه الله علیه) بودند که قوانین میرزای قمی و ریاضی را نزد مرحوم فرساد فراگرفتند. وی پس از چندی اقامت در قم در حالی که مجتهدی مبرز و ادیبی مجرب بود به یزد مراجعت کرد و تا پایان عمر در این دیار ماندگار شد.
آیت الله فرساد پس از ورود به یزد در حوزۀ این شهر به تدریس پرداخت و حوزه درسش پیوسته مورد توجه طلاب و مدرسین یزد بود. به جز این، در امر ثبت و اجرای امور شرعی مردم یزد مشغول بود و انجام این کار با دقّت و در حدّ
وسواس صورت می گرفت او به جهت این که شاعری تمام عیار و خبره ای در ادبیات عرب و فارسی بود در جمع شاعران یزدی سرآمد زمان و مشارٌ بالبنان بود.
او مردی خوش مشرب و خلیق بود و مجلس او محضر انس و الفت. سرانجام این عالم بزرگ در روز دوشنبه 8 ربیع الاول سال 1383ق. برابر با 7 مرداد 1342ش. از دنیا رفت و در قبرستان «جوی هُر هُر» یزد مدفون گردید.
*یاد استاد (1)
حجت الاسلام حاج شيخ محمد علی صدوقی نقل کرده اند بعد از آزادی امام خمینی (رحمه الله علیه) از حصری که در تهران داشتند و در رابطه با موضوع انجمن های ایالتی و ولایتی با دولت وقت به مقابله پرداختند برای اولین بار من همراه با مرحوم سومین شهید محراب خدمت ایشان در قم رسیدیم و این اولین بار بود که من معظم له را زیارت می کردم هنوز چندی از فوت مرحوم آیت الله حاج شیخ محمود فرساد نگذشته بود و اتفاقاً در آن جلسه صحبت از ایشان به میان آمد و حضرت امام (رحمه الله علیه) خیلی از آقای فرساد تجلیل کردند سپس فرمودند: مرحوم آقای فرساد دو اشتباه کرد که اگر نکرده بود، قطعاً یکی از مراجع بزرگ حوزه علمیه قم بود. یکی این که حوزه را ترک کرد و در یزد مقیم شد و دیگر این که قبول دفترخانه کرد و چون این دفترخانه ها بعضی مسائل شرعی را برای صاحبان آن اسناد رسمى در پی دارد باید با توجه به مسائل مذهبی و عواقب آن به دنبال این کار می رفتند.
*حافظه قوی (2)
در گذشته که کارگاه های پارچه بافی در یزد به صورت متفرق اداره می شده کارفرمایان بعضی از کارگران را با تنظیم یک قرارداد اجیر می کردند و این قرارداد
را در محاضر اسناد رسمی به ثبت می رساندند یک بار یکی از این کارفرمایان با کارگرش برای ثبت و عقد قرارداد به محضر مرحوم آیت الله فرساد می روند و پس از تنظیم و ثبت قرارداد مرخص می شوند و تنها مرحوم فرساد یک بار این کارگر را می بیند اما وقتی 20 سال بعد همین کارگر برای این منظور به دفترخانه ایشان می رود وی با این که روزانه چندین مورد از این نمونه داشته آن کارگر را به اسم می شناسد؛ به طوری که کارفرما و کارگر از این حافظه قوی ایشان تعجب می کنند!
*مددخواهی از امیرالمؤمنین علیه السلام (1)
از آیت الله فرساد نقل شده است یکبار در سفری دریایی چون هوا خوب بود، مسافران برای هواخوری روی عرشه کشتی آمده بودند و هر کسی در جایی نشسته بود تا این که هوا تاریک شد و مسافران باز هم دور جمع بودند و از هر دری سخنی به میان بود ناگهان ما متوجه شدیم یکی از میان جمع آن طرف ما بلند شد یا این که از پایین به بالا آمد و بی محابا تا لبه کشتی پیش رفت و با صدای بلند حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام را مخاطب قرار داد و گفت ای صاحب ذوالفقار وقت مدد است! سپس خود را به دریا انداخت و چون کشتی در حال حرکت بود و هوا هم تاریک شاید اگر کسی هم در صدد نجات او بر می آمد خودش هم غرق می شد پس کشتی به راهش ادامه داد و ما نفهمیدیم این مرد چه حالی داشت که دست به این کار زد و دیگر از سرنوشت او خبری نیافتیم که آیا امام او را نجات دادند یا در دریا غرق شد!
*دقّت و توجّه در معامله (2)
یکی از کسبه بازار یزد نقل کرده است: هنوز نوجوانی 17 ساله بودم که برادر بزرگ ترم یک دستگاه اتومبیل خرید و با آن کار می کرد. من هم بدون اذن و
اجازه پدرم مبلغ 7000 تومان پول فراهم کردم و قرار شد یک دستگاه ماشین متعلق به یک نفر اصفهانی را خریداری کنم به همین منظور و برای ثبت معامله به اتفاق مالک، به دفترخانه مرحوم آیت الله فرساد رفتیم. من جریان معامله را تعریف کردم و پول را به ایشان دادم تا در ازای اتومبیل به مالک بدهند و معامله را به ثبت برسانند اما ایشان نگاهی به من کردند و فرمودند: پدرتان در جریان کار شما هستند؟ من خواستم به گونه ای از جواب شانه خالی کنم اما ایشان بلافاصله فرمودند یا پدرتان به این جا بیایند و یا رضایتشان را به وسیلهٔ تلفن به من بفرمایند تا معامله ثبت شود پس ما به ناکامی از دفترخانه بیرون آمدیم در این جا یکی به من گفت: برو پولت را پس بگیر و در دفترخانه دیگری معامله را به ثبت برسان من به این منظور نزد آقای فرساد آمدم و مطالبه وجه را نمودم و گفتم از انجام معامله منصرف شده ام اما ایشان آن را هم به من پس ندادند و فرمودند در هر صورت شما باید با پدرتان مراجعه کنید تا تصمیم بگیرم این جا بود که من مجبور شدم پدرم را در جریان معامله قرار دهم و با شرط های بسیاری که او گذاشت و قول هایی که گرفت راضی به انجام معامله شد و به اتفاق من برای ثبت آن به محضر آقای فرساد آمد.
*عمامه گذاری مجدّد (1)
بعد از سختگیری دوره رضاخانی بر روحانیت و جلوگیری از پوشیدن عمامه و لباس مرحوم آقای فرساد هم معمولاً یک آبدست (کت بلند) که دکمه های مشکی داشت با شلوار سفید می پوشیدند و یک کلاه سیاه لبه دار هم به دست می گرفتند و به این صورت در شهر ظاهر می شدند تا این که دوره ظلم پهلوی اول به سر آمد و علما مجدداً لباس خود را پوشیدند و عمامه به سر گذاشتند. از جمله مرحوم آقای انصاری که از علما و منبری های مشهور قم بود به یزد آمده بود و بعد از آن رفع موانع مجلس بزرگی ترتیب دادند و در جمع
1) حجت الاسلام حاج سيداحمد دعائی
علمای شهر، مجدداً آقای فرساد عمامه به سر گذاشتند و به کسوت روحانی درآمدند در آن مجلس بعد از مراسم یکی از دوستان آقای فرساد که طبع شعری داشت از روی مطایبه گفت:
عمامه به سر نهاد و برداشت کله *** این است طریقه کُله برداری
*در آن شب تاریک (1)
شبی مرحوم آقای فرساد در منزل آقای وزیری مهمان بودند و نشست ایشان تا پاسی از شب ادامه داشت هنگامی که ایشان قصد رفتن داشتند آقای وزیری به خادمشان گفتند: مرحوم فرساد را سوار بر الاغ نموده به منزل برساند و با این که ایشان اکراه داشتند و کمتر سوار بر مرکب می شدند پذیرفتند و سوار بر الاغ به همراه خادم می رفتند که در حوالی امامزاده فاضل به ناگاه الاغ ایشان را به زمین زد و سبب شد دست و پایشان مجروح شده خراش بردارد. به همین جهت، بقیه راه را پیاده به همراه خادم رفتند. وقتی به منزل رسیدند کاغذی خواستند و بر روی آن چیزی نوشته، به خادم دادند تا به آقای وزیری برساند که همین نوشته برای چند لحظه موجب نگرانی ایشان شد. آن مکتوب مختصر این بود:
چو افتادم ز یعفور(2)وزیری *** به ناگه بر زمین در شام تاری
به خود انصاف دادم در همه عمر *** نکردم چون وزیری خر سواری
*در فراق خدا (3)
آیت الله فرساد با این که خودشان فقیهی مبرز و ادیبی نامدار بودند، با این همه سعی داشتند از منابر گویندگان مذهبی استفاده کنند و حتی یک بار فرموده بودند من در ماه رمضان سال قبل، از صحبت های آقای فلسفی که از رادیو پخش می شد!
استفاده بسیاری کردم همچنین نقل می کردند زمانی که در اصفهان به سر می بردم یکی از منبری های معروف آن جا شخصی بود به نام سید حکیم که از گویندگان خوب اصفهان بود و گاهی منبرش دو ساعت و بیشتر طول می کشید در یک شب جمعه او در جایی منبر بود و جمعیت زیادی هم پای منبرش بودند. آن شب صحبت او 3 ساعت طول کشید. او این جمله از دعای کمیل را شرح می کرد: رَبِّ صَبرت علی عدابک فَكَيْفَ أصبر على فراقك. بعد لب سخنش در این سه ساعت این بود تو کی به وصال خدا رسیده ای که اینک از فراق او ناله می کنی؟! آن که به وصال او رسید، علی علیه السلام بود و اولیاء خدا بودند. من و شما کی به وصال خداوند رسیده ایم که از فراقش ناراحت و دردمند باشیم!
*روزه داری مرجع تقلید (1)
آقای فرساد فرمودند: اوائلی که برای تحصیل به نجف رفته بودم بیشتر در درس مرحوم آیت الله سیدابوالحسن اصفهانی شرکت می کردم ایشان در آن زمان در نجف زندگی بسیار فقیرانه ای داشتند؛ به طوری که استطاعت پرداخت اجاره یک منزل کوچک را در نجف نداشتند. به همین جهت، خانواده ایشان در جوار مسجد کوفه زندگی می کردند و خودشان هر روز راه کوفه تا نجف را پیاده طی می کردند باری در روز عید فطر من به مبارک باد ایشان رفتم و چند روز بعد معظم له به بازدید من آمدند و در و در آن مجلس فرمودند: من نمی دانستم می شود بدون برنج ماه رمضان را تمام کرد و روزه گرفت. پس من چند روز بعد مقداری برنج تهیه کردم و خدمت ایشان بردم!
معصومه علیها السلام می گذشت که متوجه تجمع عده ای از طلاب و روحانیون شد. او از فردی پرسید اتفاقی افتاده؟ یا تشییع جنازه کسی است؟! آن شخص گفت: جلسهٔ درس یکی از مدرسین برجسته حوزه تعطیل شده است و این عده از مجلس درس بیرون آمده اند مجد العلما گفت: آن استاد کیست؟ وی گفت اندکی تأمل کنید تا آن استاد را از نزدیک ببینید وقتی استاد از مجلس درس بیرون آمد، وی مشاهده کرد او کسی جز فرزندش محمود نیست پس آن مرحوم گفت ابتدا تمایل نداشتم فرزندم وارد این مسیر شود و درس و حوزه را انتخاب کند اما امروز فهمیدم من اشتباه می کردم و اینک ضمن اقرار به آن افتخار می کنم فرزندی مثل او دارم.
*شگفتی های دیداری و شنیداری (1)
یکی از پسران آیت الله فرساد نقل کرده است پدرم می گفت: اگر از من پرسیده شود عجیب ترین چیزی که دیدی و عجیب ترین چیزی که شنیده ای چیست؟ من به این دو مورد اشاره می کنم اما آن چه دیدم و برای من و سایر حاضران بسیار موجب شگفتی شد، این که مردی را که از هر دو چشم نابینا بود به محضر آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری آوردند بعد کسی آیه ای از قرآن را تلاوت می کرد سپس قرآن های مختلف با قطع های متفاوت را به دست او می دادند او آن آیه را در هر یک از مصحف ها پیدا می کرد و نشان می داد. تنها گاهی یک آیه بالاتر یا پایین تر را نشان می داد آن هم در حالی که به کلی از نعمت بینایی بی بهره بود، اما آن چه که شنیدم و موجب شگفتی زیاد من شد، این که شبی از محلۀ پشت باغ از منزل پسرم به منزل دیگر می رفتم. در آن شب بسیار سرد در کوچه، به یکی از منبری های مشهور و نامی یزد که عالمی سخندان و مبرز بود، برخوردم او تا مرا در آن شرایط در کوچه دید، پرسید: این وقت شب کجا رفته بودی؟ گفتم به دیدار پسرم رفته بودم پرسید: مگر پسرت
1) مرحوم مصطفى فرساد
را دوست می داری؟! من با حیرت از این سؤال گفتم: آری او پاره تن من است، اما او در نهایت تعجب گفت: والله من تسفيه (سفیه پنداشتن) می کنم آن کسی را که فرزندش را دوست داشته باشد! من از این که این حرف عجیب را از عالمی که خودش مشغول به ارشاد خلق بود می شنیدم، شگفت زده شدم!
*ابر بی باران (1)
مرحوم آیت الله آقای فرساد علاوه بر فقاهت در سرودن شعر استاد مسلّم بودند و حتی شنیده شده است مرحوم ملک الشعراء بهار زمانی درباره ایشان گفته بود: من فقیهی ندیدم که به اندازه ایشان در شعر و ادبیات دست داشته باشد و ادیبی سراغ ندارم به فقاهت فرساد باری در یزد خشکسالی پیش آمده بود که مردم کمتر نظیر آن سراغ داشتند و پیوسته عموم نگاه به آسمان داشتند، شاید ابری پیدا شود و باران رحمت الهی نازل گردد، اما به قول سعدی چنان آسمان بر زمین بخیل شده بود که حتی کمتر ابر هم در آسمان ظاهر می شد تا این که یک روز آسمان شهر ابری شهر ابری شد و مردم امیدوار شدند، اما طولی نکشید که آن لگه ابر بزرگ هم از صفحۀ آسمان محو شد وقتی خبر به مرحوم فرساد رسید بیت زیر را به این مناسبت قرائت کردند:
بعد از این آب دهم کشت خود از چشمه چشم *** برو ای ابر مرا دیده به باران تو نیست
*آب انبار عبدالحسینی (2)
زمانی در محلّۀ گازرگاه یزد که مرحوم آقای فرساد در آن محل ساکن بودند بنای آب انباری پیریزی شد و کار به نیمه رسیده بود که بودجه ای برای تکمیل آن نبود یکی از خیرین یزدی پیشنهاد کرد اگر مزرعه ای که در منطقه پشتکوه
دارم به فروش برسد، من هزینه تکمیل آب انبار را می پردازم. چندی بعد کسی از بازرگانان داوطلب خرید این مزرعه شد، امّا بعد از همه صحبت ها بر سر پرداخت مخارج محضر و امور ثبت دفتر اسناد اختلاف شد و هر یک دیگری را ملزم به پرداخت مخارج می نمود مرحوم آقای فرساد که دیدند اگر معامله صورت نگیرد، کار ساختمان آب انبار هم معوق می ماند مبلغ 1000 تومان آن روز مخارج ثبتی را خودشان پرداختند و وقتی آن خیر کار ساختمان آب انبار را که نعمت بزرگی برای مردم محل بود تمام کرد ماده تاریخی برای آن سرودند آن شعر این است:
یارب! به خون فرق علی اکبر حسین *** بر بانیان مصنعه عمری مزید کن
فرمود هاتفی پس اتمام این بنا *** «آبی بنوش و لعنت حق بر یزید کن». 1338 ش
*مروّت و مردانگی (1)
معمولاً غریب به کسی می گویند که دور از وطن و دیار خویش است، اما شاید غریب تر از این کسی است که در وطن خود خانه و کاشانه ای ندارد نقل شده است یکی از طلاب حوزه علمیه یزد که زمانی شاگرد مرحوم آقای فرساد بوده است برای خرید خانه ای در یزد به هر دری می زند اما به نتیجه نمی رسد پس به عزم عرض نیاز عازم قم می شود تا با تمسک به حضرت معصومه علیها السلام سرپناهی برای خود و خانواده اش فراهم کند اما قبل از این که وارد بر حرم مطهر شود یکی از طلاب یزدی مقیم قم را که قبلاً با او آشنا بوده می بیند و او دربارهٔ انگیزه سفر به قم می پرسد آن آقا هم جریان را برایش تعریف می کند و می گوید که به این منظور به قم آمده ام و عازم تشرف به حرم مطهر هستم. آن طلبه شوخ طبع هم از روی طعنه یا شاید برای این که عزم او را در گرفتن حاجت جزم کند می گوید: به همین خیال باش که وقتی از دروازه یزد وارد می شوی، خانه ای برایت آماده شده و تو آن را تصاحب می کنی!
1) آیت الله حاج شیخ حسن قافی.
پس آن شخص با دلی شکسته به حرم می رود و پس از چند روز اقامت به یزد بر می گردد اما به محض ورود به شهر بعضی از دلالانی که خبر از کار او داشتند، پیش وی می روند و اظهار می دارند خانه ای که سه حیاط تو در تو دارد برای فروش آماده است سپس برای دیدن آن به محل میروند و اتفاقاً ،خانه مورد پسند آن طلبه واقع می شود بعد برای انجام معامله و تنظیم سند، در ساعتی ،معین در دفتر مرحوم آقای فرساد حاضر می شوند و پس از طی مقدمات، زمان پرداخت وجه می رسد. در این جا خریدار خیلی آهسته و درگوشی به مرحوم فرساد می گوید من خانه را پسندیده ام اما پولی !ندارم آن بزرگوار هم می فرمایند اشکالی ندارد وجه مورد نظر را من به فروشنده می پردازم تا بعد با تو حساب کنم و بعد هم وجه را خود می پردازند آن شخص می گوید: من پس از انجام معامله نامه ای به قم نوشتم و به دوست طلبه ام رساندم: حضرت معصومه به جای یک خانه سه خانه به من مرحمت فرمودند!
*این درس و تدریس (1)
از حضرت آیت الله خاتم یزدی نقل شده است یکی از استادهایم در یزد مرحوم آیت الله شیخ محمود فرساد بود که به ما قوانین درس می داد. ایشان از جمله مدرسان جامع معقول و منقول بود؛ یعنی هم فقیه بود و هم در فلسفه تبحر داشت. ضمن این که بر ادبیات فارسی و عربی نیز تسلط داشت و به هر دو زبان شعر می سرود به علاوه ایشان خیلی خوش بیان بود و مطالب علمی را با سهولت به شاگرد منتقل می کرد ایشان می فرمود موقعی که من یک کتاب درسی و علمی را مطالعه می کنم در همان مطالعۀ اول تمام نکات و مطالب مشکل متن را در می یابم و اگر احیاناً مطلبی را درک نکنم مطالعات بعدی هر چند زیاد باشد، فایده ای نخواهد داشت آن مرحوم فرمود یک روز به محل تدریس رفتم، اما با تعجب مشاهده کردم هیچ یک از شاگردان هنوز نیامده بود. سپس بالبداهه این
1) خاطرات آیت الله خاتم یزدی: 19-20
شعر را سرودند:
بر این درس و تدریس باید گریست *** که استاد آن هست و شاگرد نیست.
*گره گشایی (1)
از مرحوم آیت الله فرساد نقل شده است: زمانی که من در قم تدریس داشتم آیت الله آقای خمینی (رحمه الله علیه) نزد من شرح ریاضیات و اقلیدس و قوانین می خواند و یک بار هم مرا به خمین دعوت کرد و سه روز به اتفاق چند نفر دیگر در آن جا مهمان ایشان بودیم وقتی وارد بر خمین شدیم، ایشان مرا به برادر ارشدش آیت الله پسندیده معرفی کرد. آقای پسندیده بعد از معرفی برادرش، از جای مخصوص خود که روی یک تشک ،بود برخاست و مرا به جای خود نشاند و چند روزی که در آن جا بودیم در نهایت عزت و احترام با ما رفتار کرد. زمانی که خواستیم به قم برگردیم 3 نفر بودیم پس ماشینی کرایه کردیم و به اتفاق در حال حرکت بودیم در این میان یکی از همراهان از راننده پرسید: سفر ما تا قم چقدر طول می کشد؟ راننده پاسخ داد 3 ساعت کسی که این سؤال را کرده بود، گفت: ان شاء الله راننده گفت: اگر خدا بخواهد اگر خدا نخواهد ما 3 ساعت دیگر به قم می رسیم اما دقایقی بیشتر نگذشته بود که ماشین از حرکت بازایستاد و همه پیاده شدیم راننده برای علت خرابی، در موتور را برداشت و پس از تفحص گفت: متأسفانه در ماشین عیبی پیدا شده که من باید برای تهیه لوازم آن به تهران بروم و شما باید برای بقیه راه فکری بکنید.
من به اتفاق همراهانم، در کنار جاده سرگردان بودیم. شاید وسیله دیگری پیدا شود لیکن مدتی گذشت و ماشینی نیامد من به دوستانم گفتم: من تجربه کرده ام هر وقت در جایی با مشکل مواجه می شوم عمامه ام را از سر بر می دارم و آن را باز می کنم و دوباره پیچیده، به سر می گذارم لیکن همراهان من گفتند: ما چنین اعتقادی نداریم. من آن روز عبایم را روی زمین پهن کردم و روی آن نشسته و
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد احمد دعائی
عمامه ام را باز کردم و دوباره آن را به هم پیچیده روی سر گذاشتم. طولی نکشید که ماشینی از راه رسید وقتی توقف کرد و ما را دید راننده گفت: من فقط یک نفر را می توانم سوار کنم آن هم آن آقا را می برم و به من اشاره کرد. آن دو نفر موافقت کردند و من سوار شدم و به قم رسیدم اما دو نفر ،دیگر ساعت ها بعد وارد شدند!
*قدر استاد (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیداحمد دعائی نقل کرده اند: زمانی که برای ادامه تحصیل عازم قم بودم روزی برای خداحافظی نزد آیت الله فرساد رفتم که سال ها افتخار شاگردی ایشان را داشتم. آقای فرساد فرمودند در قم سلام مرا به حاج آقا روح الله خمینی برسان من چون ایشان را نمی شناختم به بعضی از دوستان گفتم اگر شما ایشان را دیدید به من نشان دهید. شبی در حرم مطهر بودم که یکی از طلاب یزدی آقا را به من نشان داد من صبر کردم تا زیارت ایشان تمام شود پس جلو رفتم و سلام کردم ایشان جواب سلام مرا دادند و خواستند رد شوند که من جلو رفتم و گفتم از یزد آمده ام و حضرت آیت الله فرساد به شما سلام رساندند آقا به محض این که اسم آقای فرساد را شنیدند، توقف کردند و از ایشان احوال پرسی کردند و فرمودند در نامه هایتان سلام مرا به ایشان برسانید سپس فرمودند ایشان از جمله بزرگانی است که قدرش مجهول است.
*رعایت حال مادر (2)
از آیت الله خاتم یزدی نقل شده است: استاد ما مرحوم آیت الله فرساد فرمودند: زمانی که ما دفتر ثبت اسناد رسمی داشتیم روزی زنی به همراه پسرش به دفتر آمد و اظهار داشت: من می خواهم همۀ اموالم را به پسرم ببخشم، اما من چون می دانستم معمولاً مادرها گاهی تحت تأثیر قرار می گیرند و بعد یا پشیمان می شوند
و یا شرایطی برایشان پیش می آید که با مشکل مواجه می شوند به هنگام تنظیم سند با توجه به مبانی فقهی شرطی را در آن گنجاندم که اگر مشکلی برای این زن پیش آمد یا پسرش بعد از تصرف اموال بنای ناسازگاری را گذاشت، آن زن به سهولت بتواند اموالش را پس بگیرد. اتفاقاً مدت زمان زیادی نگذشت که من به وسیلهٔ بعضی مطلع شدم آن پسر با مادر بنای بدرفتاری را نهاده و حتی صحبت از این شده بود که او را از خانه بیرون کند پس من به او پیام دادم اگرچه شما همه اموالت را به پسرت بخشیده ای، امّا با آن شرطی که در سند ثبت شده شما می توانی اموالت را پس بگیری آن زن هم که از کار خود بر اثر رفتار سوء پسرش پشیمان شده بود به دفتر مراجعه کرد و آن چه را بخشیده بود، پس گرفت.
*مدارا با سیّد مقروض (1)
یکی از پسران مرحوم آیت الله فرساد نقل کرده است: شخصی که به جز حرف هاش در بازار یزد، پولش را به بهره می داد، نقل کرد باری، سیدی پولی از من گرفته بود اما در موعد مقرر اصل و بهرۀ آن وجه را نداشت. پس از مدتی بهره بیشتر شد و او پیوسته به این و آن متوسل می شد روزی یکی از علمای طراز اول شهر مرا خواست و خیلی با تندی و خشونت خواست تا من به او مهلتی دیگر بدهم. من هم وقتی آن کج خلقی و تحکم را دیدم، گفتم شما امر به معروف خودتان را کردید، اما من مطالبه وجوه خود را دارم چندی نگذشت که روزی مرحوم آقای فرساد به دنبال من فرستادند. وقتی وارد بر ایشان شدم فرمودند: کاری دست تو دارم که اگر آن را انجام دهی خوشحال می شوم و اگر قبول کنی، به دوستی بین من و تو خللی وارد نمی شود من گفتم: امرتان را بفرمایید ایشان فرمودند فلان سیّد که به تو مقروض است واقعاً مستأصل شده اگر ارفاقی بکنی و مهلتی بدهی، ممنون می شوم من اسنادی که از آن شخص داشتم نزد ایشان گذاشتم و عرض کردم هر طور صلاح می دانید. از جانب من وکیل
1) مرحوم مصطفی فرساد
هستید و سند را برابر میل او تنظیم فرمایند سپس از محضرشان مرخص شدم.
*قبول دفتر طلاق (1)
بعد از این که در زمان رضاخان امر ثبت اسناد و ازدواج به تصویب رسید بسیاری از علما از قبول تصدی این امر خودداری کردند و خود را کنار کشیدند لیکن بعضی از علمای یزدی از جمله مرحوم آیت الله فرساد، برای این که این امور مهم به دست افرادی نیفتد که فاقد صلاحیت هستند، تصدی این امر را پذیرفتند مرحوم آیت الله فرساد هم زمانی قبول کردند که رئیس ثبت یزد به ایشان گفت: اگر قبول نکنید کسانی به جای شما خواهند آمد که صالح برای این امور نیستند، پس ایشان دفتر اسناد و ازدواج را پذیرفتند و در نهایت دقت به آن عمل می کردند اما زمانی نامه ای به ایشان نوشته شد که باید تصدی دفتر طلاق را هم در کنار آن دو مورد داشته باشند و آن مرحوم در پاسخ نوشت قبول دفتر طلاق و فراهم نمودن لوازم افتراق برای این جانب فوق العاده شاق و در حد تكليف مالايُطاق.
*کل شیء هالك (2)
یکی از پسران مرحوم آیت الله فرساد نقل کرده است: من حدود ده ساله بودم که به اتّفاق پدرم در مجلس ختم مرحوم میرزا فتح الله خان مشیرالممالک در مسجد ملا اسماعیل شرکت کردیم در آن مجلس باشکوه که عموم علما و معاريف و عامه مردم یزد جمع بودند، مرحوم حاج سیدیحیی احمد آبادی به منبر رفت و به گونه ای مجلس را جذب کرد که موجب اعجاب همۀ حاضران شد وقتی از مجلس بیرون آمدیم پدرم فرمودند: عجب سلیقه ای داشت حاج سید یحیی احمدآبادی. سپس جمله ای عربی را برایم نقل کردند که من متوجه معنی آن نشدم اما سال ها گذشت روزی در مجلسی نوادۀ مرحوم مشیر به من گفت آقا سیدیحیی در پایان صحبتش
گفت: «کلُّ شَيْءٍ هالک الّا مشیرالممالک» که البته منظور از غیر هالک بودن، نام مشیر را منظور داشت و به راستی که نام مشیر پس از سال ها همچنان بر سر زبان هاست.
زمانی مرحوم آیت الله فرساد به اتفاق دامادهایشان - آقای دکتر وزیری (پزشک عمومی) و آقای دکتر سعیدا (داروساز) - در خیابان در حال عبور بودند که فقیری به ایشان برخورد و بر آقای فرساد سلام کرد و چون ایشان را محاسن سفید و در لباس علم ،دید تقاضای کمک کرد؛ به ویژه این که وجاهت و حسن خلق ایشان هم زبان زد مردم شهر یزد بود وی گفت: حضرت آقا به من کمک کنید. امیدوارم خداوند شما را محتاج دکتر و دوا نکند مرحوم فرساد به او وجهی دادند سپس فرمودند: فعلاً که گرفتار هر دو شده ام!
*در مهمانی استاد (2)
یکی از پسران آیت الله فرساد نقل کرده است بعد از پایان تیرگی روابط دو دولت ایران و عراق در زمان شاه من برای زیارت عتبات به عراق مسافرت کردم و چون می دانستم امام خمینی (رحمه الله علیه) شاگرد پدرم در قم بوده اند، روزی برای دیدار به بیت ایشان رفتم و خودم را معرفی کردم و عرض کردم: من مصطفى فرساد هستم. آقا فرمودند اسم پدر من هم مصطفی بوده. بعد از این که پدرت اسم تو را که در قم به دنیا آمدی مصطفی گذاشت، من هم برای زنده کردن نام پدرم و تأسی به استادم اسم فرزندم را مصطفی گذاشتم سپس از آن دوران خوش طلبگی یاد کردند و فرمودند چون مرحوم فرساد خیلی خلیق و خوش محضر بود طلاب مثل یک پدر مهربان به او نگاه می کردند حتی گاهی با ایشان شوخی و مطایبه داشتند؛ از جمله این که روزی عده ای از طلاب به منزلشان در قم رفتیم و یکی از
كتب تفسیر قرآن را که تازه از چاپ خارج شده بود برایشان بردیم و گفتیم این تفسیر جدید است. استاد فرمودند خیر به گمانم قبلاً به چاپ رسیده و این چاپ دوم است ما هر چه اصرار کردیم که این کتاب برای اولین بار چاپ و به بازار عرضه شده ایشان نپذیرفتند. ما هم گفتیم: در این زمینه بیشتر تحقیق می کنیم اگر حرف ما درست باشد شما باید یک مهمانی بدهید و اگر هم فرمایش شما صحيح است ما شما را مهمان می کنیم مرحوم استاد درباره این پیشنهاد تنها سکوت کردند و آن را رد یا قبول نکردند روز بعد درباره چاپ کتاب تفحص کردیم و مسلّم شد کتاب چاپ اول است پس بلافاصله نزد استاد رفتیم و گفتیم این ،هم مدرک و حالا شما بفرمایید کی خدمت برسیم؟ ایشان فرمودند: شما صحبتی کردید ولی من سکوت کردم و عقدی بین من و شما منعقد نشد. سپس با ادله فقهی برای ما ثابت کردند که من ملزم به انجام فرمایش نیستم چند روز بعد همان جمع از طلاب به خانهٔ استاد رفتیم و ساعتی در خدمتشان بودیم وقتی خواستیم از خدمتشان مرخص شویم یکی از طلاب در یک حرکت و به گونه ای که ایشان متوجه نشوند یک فرش کوچک دستباف را از دم در برداشت و آن را پیچید و زیر عبای خود پنهان کرد و با هم بیرون آمدیم روز بعد استاد سر درس موضوع درس روز را شروع کردند اما طوری آن را به پایان رساندند که در مذمت سرقت درس تمام شد شد. سپس استاد و شاگردان به اتفاق به خنده افتادند و دوباره بحث ادامه پیدا کرد در نهایت طلاب به ایشان گفتند: فرش مورد نظر در گرو مهمانی است آقا که به راستی به شاگردان نگاه فرزندی داشت، پذیرفت و چند روز بعد ناهار در منزل استاد مهمان ایشان بودیم.
*بزرگداشت برخوردار (1)
بعد از فوت حاج محمدحسین برخوردار - از تجار خیّر و متدین یزد - اشعار زیر را در رثای وی سرودند که مصرع دوم بیت آخر با کسر «1» در مصراع قبلی،
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سیداحمد دعائى
ماده تاریخ درگذشت وی به دست می آید. سپس فرمودند: اگر از اهل شعر و ادب یزد کسی بهتر از آن چه من گفته ام بیاورد یک گونی قند به او جایزه می دهم که البته با توجه به مهارت و قوت ایشان در سرودن ماده تاریخ کار دیگری نبود:
چون محمّد حسین برخوردار *** به بهشت برین گرفت قرار
پی تاریخ فوت او روزی *** کردم از اهل فضل استفسار
یکی از جمع شد بلند و بگفت: *** «بجنان پا نهاد برخوردار» 1381 ق =1382+1
*انتقاد از انجمن شهر یزد (1)
انجمن شهر یزد زمانی نسبت به افزونی مصرف برق مساجد یزد که هزینه آن را انجمن شهر می پرداخت اعتراض کرد و در صدد برآمد با کاهش لامپ های برق مصرف آن را کم کند تا هزینه کمتری بپردازد. در آن زمان، آقای مهربان کاووسی که صاحب تأسیسات برق یزد و زرتشتی بود با این امر مخالفت کرد وقتی خبر به مرحوم آیت الله فرساد رسید با ناراحتی اشعار زیر را سرود (توضیح این که بعضی از اعضای انجمن شهر که خیلی هم اظهار تقدس می کردند بیشتر توجهشان به مصرف برق مسجد جامع کبیر بود که چشم و چراغ یزد محسوب می شد و چندی از احیا و مرمت آن به وسیله مرحوم آقای وزیری و هیئت حامیان آن نگذشته بود):
برو به انجمن شهر مسلمین و ببین *** که کار در کف یک مشت بی حیا باشد
دهند رأی به تقلیل برق آن مسجد *** که بیش از همه چشم و چراغ ما باشد
به حیرتم من از آن کس که با قیافه قدس *** به فکر تیرگی خانه خدا باشد
1) یادداشت های آقای علی اصغر فرساد
مدیر برق که آتش پرست و زرتشتی است *** مخالف همه زآن رأی ناروا باشد
اگرچه گفته سعدی است من نمی دانم *** که آن چه گفته صواب است یا خطا باشد؟
«هزار خویش که بیگانه از خدا باشد *** فدای یک تن بیگانه کاشنا باشد».
*استاد عاقبت اندیش (1)
یکی از پسران آیت الله فرساد نقل کرده است: باری در محضر پدر صحبت از کرامت و صاحبان آن بود و بعضی در این باب تردید می کردند. پدر فرمودند من نمی دانم اما یک بار هنگام تحصیل در اصفهان از مرحوم آخوند کاشی که از استادان بنام حوزۀ اصفهان بود. موردی را مشاهده کردم که برایم تعجب آور بود و می توانم حمل بر کرامت وی کنم قضیه این بود که مرحوم کاشی پیوسته توصیه می کرد طلاب هنگام حضور در جلسه درس کتاب با خود داشته باشند تا امر تدریس به سهولت انجام پذیرد و اگر هم کسی گاهی بدون کتاب حاضر می شد با اعتراض وی روبه رو می شد؛ آن هم با سر و صدا و خشم و خشونت روزی من اولین نفری بودم که وارد بر آخوند شدم. وی پرسید کتابتان را آورده اید؟ من جواب مثبت دادم و کتاب درس آن روز را ایشان دید. نفر دوم مرحوم حاج سيد يحيى احمد آبادی به محض این که وارد شد، استاد فرمود کتاب درس امروز را آورده اید اما او که کتابش را نیاورده بود جواب منفی داد. استاد به این امر چندان توجه نکرد و یا شاید نخواست به او که سید بود و معمولاً سادات را اکرام می کرد، تندی کند. نفر سوم طلبه ای بود به نام شیخ محمد کاشی که تقریباً همنام استاد بود وقتی شیخ محمد وارد شد استاد گفتند: کتاب آورده اید؟! او هم جواب
1) آقای علی اصغر فرساد
منفی داد. در این هنگام، آخوند به شدت برآشفته شد و بر سر او فریاد کشید و حتی حرف های رکیکی زد که برای ما غیر منتظره بود سپس او را از جلسه بیرون کرد من که این حالت را دیدم، به حجره خود رفتم و کمی گاوزبان را جوشانده برای تسکین وی آوردم بعد از این که وی آرامش یافت و حالت عادی گرفت عرض کردم: استاد! اگر موضوع نیاوردن کتاب بود آقا سیدیحیی هم کتاب نداشت، پس چرا به او چیزی نگفتید و آن شیخ را این چنین مفتضح کردید؟! استاد گفت: نمی دانم چه شد اما این دیگر پیش آمد. همین قدر می دانم که این طلبه ده سال است پای درس من می آید اما من از روز اول تا به حال از او بدم می آید! من عرض کردم: شما استاد فلسفه ما هستید این حرف سنجیده ای نیست که بفرمایید: بی جهت از کسی بدتان می آید. استاد فرمود: بالاخره پیش آمد و هر چه بود گذشت، اما حدود ده روز از این جریان گذشت که معلوم شد این شیخ از سران بهائیّت در کشور است و برای نفوذ در جامعه به درس روی آورده و شگفت این که در مسجدی در اصفهان امامت می کند. او بعد از این برخورد، رسوا شد و از لباس روحانیّت بیرون آمد و از اصفهان رفت.
*مروّت و مدارایی (1)
یکی از پسران مرحوم آیت الله فرساد نقل کرده است: باری به اتفاق والد مکرّم و بعضی اخوی ها در اردکان بودیم و ایشان مشغول رسیدگی به امور ملکی خود بودند در این هنگام یکی از اهالی اردکان که با ایشان آشنا بود و سال ها مراوده و معامله داشت، آمد و تقاضا کرد محصول باغی را که او می خواست به او بفروشند. سپس درباره قیمت و مقدار محصول صحبت شد و در پایان آقا کل حاصل آن باغ را به قیمت بسیار نازلی به او دادند و صیغه جاری شد و آن شخص خیلی راضی از آن جا رفت یکی از پسرها که در آن جلسه حاضر بود گفت آقا شما که می خواستید محصول خوب این باغ را به این قیمت معامله کنید، آن را به
1) آقای مصطفی فرساد
من می دادید. من هم به این قیمت راضی بودم آقا فرمودند: پسرم! می دانم چه می گویی، اما چرا هر چه سود و صرفه است برای فرساد و پسرهایش باشد. بگذار دیگری هم در کنار ما به لقمه نانی برسد و سود و صرفه ای داشته باشد.
*احضار روح پدر (1)
یکی از کسانی که به قول خودش خانه زاد مرحوم آیت الله فرساد بوده است، نقل کرده: بعضی شب ها در منزل ایشان مجلس انجمن ادبی یزد بود و شعرای یزد اشعار خود را در آن مجلس می خواندند یک شب صحبت از «احضار روح» شد و مرحوم آیتی گفت: من روح هر کس را که شما بخواهید حاضر می کنم.
مرحوم آقای فرساد که چندان اعتقادی به این کار نداشتند، فرمودند شما روح پدر مرا حاضر کنید تا من به او پیامی بدهم. در آن شب مرحوم آیتی مرا که در سن حدود 8 سالگی ،بودم به خواب برد و سؤالات مرحوم آقای فرساد را به وسیلهٔ من می پرسید من ابتدا شخصی را در لباس روحانیت دیدم که کاملاً با عکس پدر آقای فرساد مطابقت داشت پس سؤال ها را من می گرفتم و از آن آقا می پرسیدم و جواب را می گفتم. مرحوم آقای فرساد دیدند جواب ها درست است و نشانی ها همان است که خود می دانستند در پایان به آیتی فرمودند به پدرم بگو آن چه را گفته اند امضا کنند پس من دیدم آن آقا قلمی را به دست گرفتند و روی کاغذی نوشتند علی اصغر مجد العلما من اسم و لقب آقا را گفتم و آقای فرساد شنیدند و فرمود: حالا به هنر تو پی بردم؛ زیرا هم حرف ها صحیح بود و هم امضا درست.
*عنایت استاد (2)
یکی از پسرهای مرحوم آیت الله فرساد نقل کرده است: روزی به اتفاق مرحوم والد در یک مجلس عمومی بودیم در پایان جلسه همه از جا بلند شدند
تا خارج شوند مردم به احترام ،ایشان خود را کنار کشیدند تا ایشان مقدم باشند اما پدر به یک روحانی که در کنارشان بود و قبلاً از شاگردان درسشان بود تعارف کردند که او مقدم شود اما وی نپذیرفت ولی ایشان با اصرار از او خواستند جلو بیفتد. او هم امر ایشان را اطاعت کرد و خیلی هم خوشحال شد که در این جمع شخصیتی مثل آقا او را مقدم داشتند. بعد از این که جمعیت متفرق شد، من از ایشان پرسیدم آقا چرا این گونه برخورد کردید؟ آخر ایشان شاگرد شما بود و درست نبود به او اصرار کنید، اما ایشان فرمودند درست است که او شاگرد من بود، اما همچنان که دیدی از این که او را مقدم داشتم، چقدر خوشحال و خشنود شد و برایش ایجاد حیثیت کرد من هم همین منظور را داشتم و همین که او خوشحال و در بین مردم آبرومند شود، راضی و خشنودم.
*محکم کاری (1)
یکی از اهالی محلّه مالمیر یزد نقل کرده است باری برای انجام معامله در محضر آقای فرساد بودیم من خانه کوچکی را که مجاور ملک خودمان بودم به فرد دیگری فروخته بودم و برای ثبت معامله خدمت ایشان رفته بودیم ایشان ابتدا از مشخصات و قیمت آن خانه سؤالاتی کردند سپس از خریدار پرسیدند وجه را پرداخته اید و به معامله راضی هستید؟ خریدار جواب مثبت داد سپس از من که فروشنده بودم سؤالاتی کردند سپس فرمودند وجه مورد معامله را دریافت کردید؟ من پاسخ مثبت دادم بعد گفتند: خانه به خریدار تحویل شده؟ عرض کردم کلید خانه را آورده ام و الان هم تحویل او می دهم. بعد فرمودند: این خانه آماده تحویل است؟ عرض کردم آری. تنها یک در کوچک در زیرزمین این خانه است که به خانه مجاور که متعلق به ماست راه دارد. آقا قلم را به زمین گذاشتند و فرمودند خریدار و فروشنده هر دو به اتفاق بروید و در و بست آن راه زیرزمین را از جا کنده و کاملاً آن را با خشت و گل مسدود کنید و بیایید تا من
1) آقای غلامحسین شیر سلیمیان
معامله شما را ثبت کنم پس هر دو به محل آمدیم و آن راه را گرفتیم. سپس برای پایان کار معامله به محضر رفتیم.
*آهنگ سفر آخرت (1)
از آقای علی اصغر فرساد نقل شده است در اوایل مردادماه 1342 ش، من سفری به یزد داشتم. روزی در محضر پدر نشسته بودم و ایشان طبق معمول در حال کشیدن قلیان بودند پس آن را به من تعارف کردند، اما من به احترام ایشان قبول نکردم تا این که امر فرمودند، من هم پذیرفتم. بعد من غزلی از سروده های ایشان را شروع کردم و تا آخر خواندم. اما بیت آخر را که تخلص ایشان در آن بود نخواندم آقا فرمودند غزل قشنگی است بار دیگر آن را بخوان. پس من آن را تکرار کردم آقا فرمودند غزل خوبی است برای بار سوم بخوان وقتی تمام شد، فرمودند از کیست؟ من گفتم از خودتان و شعر آخر را هم با تخلّص خواندم. ایشان فرمودند غزل زیبایی است. آن غزل این است:
جان بر لب است در قفس تنگنای تن *** از بس کشیده رنج و محن از برای تن
بی قدر و بی بهاتن بی جان آدمی است *** از جان بود شرافت و قدر و بهای تن
در آسیای تن بود آب روان جان *** آری به گردش است ز جان آسیای تن
اصلاح جان کنید و بکوشید پیش از آنک *** ویران شود به حکم طبیعت بنای تن
گر درد تن توراست نگهدار قدر جان *** جان می خورد به درد تو بعد از فنای تن
1) آقای علی اصغر فرساد
جهل و غباوت است ز امراض سخت جان *** چونان که تنبلی مرض بی دوای تن
در علم و دانش است مقرّر علاج جان *** در سعی و کوشش است مخمّر شفای تن
تنها به زیر سایه علم و عمل شود *** آباد کاخ جان و مرمّت سرای تن
«فرساد» گر تو تقویت جان کنی رواست *** کاکنون ضعیف گشته از پیری قوای تن
بعد از این، فرمودند: برو برای دو برادرت مصطفی و علی اکبر که در قزوین و تهران بودند، این شعر را تلگراف کن شعر این بود:
ترسم که من بمیرم و روی تو ننگرم *** باز آی پیش از آن که برآید نفس مرا
من عرض کردم: نه آقا من چنین کاری نمی کنم سپس گفتم: این ها چه حرفی است؟ سپس از ایشان اجازه گرفتم برای بازدید مرحوم آیت الله آشیخ جلال علومی بروم و از خدمتشان مرخص شدم اما چند دقیقه از حضور من در آن جا نگذشته بود که با تلفن مرا خبر کردند که ایشان به حال اغما افتاده اند من با عجله خود را به منزل پدر رساندم و دیدم ایشان در حالت اغماست. پس به یاد آوردم که ظهر آن روز غذا عدس پلو بود آقا حال خوشی نداشتند با این همه ایشان را سر سفره بردم و اصرار کردم تا اندکی غذا بخورند اما ایشان تنها یک لقمه برداشتند و از جا بلند شدند و فرمودند از ما گذشته، من از درون پوک شده ام پس ایشان را تا سرداب خانه همراهی کردم و در بستر خواباندم و هنوز چند ساعت نگذشته، به این حال افتاده بودند.
دوره نقاهت ایشان هم یک هفته بیشتر طول نکشید اما نکته مهم این بود که در ساعات آخر عمرشان ناگهان به حرف آمدند و فرمودند هر چه شما کردید و امانات مردم و چند مرتبه این جمله را تکرار فرمودند. سپس برای همیشه خاموش شدند.
از نکته های جالب زندگی این فقیه بزرگ و این شاعر گران قدر و این عالم متبحر این، که در زمان حیاتشان بارها و در جمع خانواده سفارش کرده بودند: وقتی از دنیا ،رفتم مرا در قبرستان عمومی شهر «جوی هرهر» و در کنار و ردیف سایر مردم آن هم نه زیر سقف بلکه زیر آسمان دفن کنید. به همین جهت، وقتی برای تدفین ،رفتیم عده ای از مردم اصرار داشتند ایشان را در محل امامزاده جعفر علیه السلام دفن کنیم اما عذر ما این بود پدر فرموده اند در کنار مردم و در قبرستان عمومی شهر
رحمت الله عليه
از پس حمد خداوند کریم معبود *** آن که از قدرت او ارض و سما شد موجود
بفرستیم درودی که ندارد پایان *** به روان نبی آن کاوست خدا را مقصود
احمد هاشمی آن شارع دین اسلام *** که ورا هست به فرمان همه غیب و شهود
بعد از او بر علی و یک به یک اهل البیت *** خواهم از حق صلواتی و درود
آن گه از فرط اسف وز غم داغ فرساد *** آن که مر فضل و را نیست حسابی معدود
آن که چون او به تمامیت انواع کمال *** هم نمی باشد و نی بوده و ناید به وجود
از حَسَب هم ز نَسب زاده مجد رفعت *** جود و احسان و را عقل نسازد محدود
نزد ارباب کمال و ادب و علم و کرم *** تسلیت گویم در رحلت آن منبع جود
یوم هشتم بدی از شهر ربیع الاولی *** منكسف آمد و خورشید وجود مسعود
سال تاریخ وفاتش چو «فقیهی» می جست *** مجمعی ز اهل ادب در نظرش شد مشهود
«مجد» از جمع برون آمد و گفتا «فرساد *** شد بجنّات غلا نزد نبی با محمود» (1)1383 ق = 1430 + 47
1) حجت الاسلام حاج سيدحسين فقيهي
واعظ واثق
24
عکس
حجت الاسلام حاج سيّد محمّد دعائی، فرزند مرحوم حاج سیّدعلی زارچی، در سال 1301 ق در زارچ از توابع شهر یزد به دنیا آمد و چون پدرش در کسوت شریف روحانیت بود او نیز به تحصیل علوم حوزوی روی آورد و ابتدا در یزد و سپس در محضر علمای بزرگ حوزه اصفهان به تحصیل پرداخت وی در این شهر، شاگرد مرحوم آخوند کاشی و آقا سیدکاظم کروندی بود و در همین دوره بود که با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی - معروف به «نخودکی» - آشنا و دوست صمیمی می شد. وی پس از ده سال اقامت در اصفهان به یزد مراجت کرد و به تبلیغ و ارشاد مردم دیار خود پرداخت و در چندین مسجد مختلف به اقامه جماعت پرداخت صدای گرم و رسای او در زمانی که هنوز وسایل و لوازم صوتی امروزی نبود هنوز در گوش معمّرین یزد طنین انداز است بعد از جریان كشف حجاب و سختگیری های رضاخان، وی به مخالفت با این حرکات ضد اسلامی پرداخت و حاضر نشد از فرمان منع استفاده از لباس پیروی کند، به همین جهت به کرمان تبعید شد اما چون در آن جا هم دست از تبلیغ برنداشت به یزد برگردانده شد و در محل شهربانی تحت نظر بود و چون عوامل حکومتی نتوانستند او را در حصر شهربانی تحمل کنند به بیمارستان محلهٔ چهارسوق منتقل شد و در آن جا تحت نظر بود.
بعد از آزادی از حصر و پس از تبعید رضاخان در سال 1320، وی مجدّداً به
سنگرهای منبر و محراب برگشت و تا آخرین روزهای عمر خود به خدمت مردم مشغول بود به علاوه از افتخارات بزرگ او، کاروانسالاری زوار حضرت سيّد الشهدا علیه السلام بود که افتخار خود و پدرانش نیز بوده است. به قول خودش، السلام وی افتخار دو نوکری حضرت سیدالشهدا علیه السلام را داشته؛ یکی ذاکری آن حضرت و دیگری سرپرستی و همراهی کاروان زائران حسینی سرانجام این سید بزرگوار در روز دوشنبه 5 ذیحجه 1385 ق. برابر با 8 فروردین 1345 ش. در یزد دیده از جهان فروبست و در جوار امامزاده جعفر علیه السلام مدفون گردید.
*ملاقات حضرت رسول صلى الله عليه و سلم در خواب (1)
حجت الاسلام آقای حاج سید محمد دعائی نقل کرده اند: زمانی که در اصفهان تحصیل می کردم عملی را که در خواب خدمت پیغمبر می رسند، به جا آوردم تا حوائجم را خدمت ایشان عرضه دارم از جمله خواسته هایم شفای چشم پدرم بود که تقریباً بینایی اش را از دست داده بود ضمناً استادم مرحوم آقا سیدکاظم کروندی هم فرمودند: اگر در خواب خدمت پیامبر رسیدی، حاجت مرا هم یادآوری کن چندی بعد شبی رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم آن حضرت در مدرسه صدر اصفهان در حجره مرحوم آخوند کاشی تشریف داشتند، در حالی که آخوند، سخت بیمار و بستری بود و اطبای مشهور آن وقت اصفهان در معالجه او درمانده بودند و جواب منفی می دادند. پس حضرت دست مبارک را روی پیشانی وی کشیدند و تا زانو ادامه دادند و فرمودند: أسْئَلُ اللهَ الْعَظِيمَ رَبَّ الْعَرْشِ العَظيمِ أَنْ يَشْفِيكَ إِنْ شَاء الله. سپس هفت مرتبه این عمل را تکرار فرمودند. در این حال، آخوند از بستر بلند شد و نشست سپس حضرت رو به من کردند و فرمودند: درخواست های خودت به قدر استعداد به تو خواهد رسید اما در مورد بینایی چشم پدرت او شبی در حال مطالعه بود که به موضوع زوال نعمت از حضرت ایوب رسید و گفت خدایا! اگر نعمتی را از من هم بگیری و توفیق
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيداحمد دعائي
شکرش را هم بدهی، حرفی ندارم به همین جهت خداوند نعمت بینایی را از او سلب کرد اما حال به وساطت تو به اندازه ضرورت، بینایی اش به او باز می گردد. در مورد خواسته استادت سید کاظم کروندی هم، این است اگر می خواهی به ایشان برسانی سپس دست را زیر عبا بردند و یک آبکش (ترشبالا) طلا را بیرون آوردند و به من دادند در این حال ناگهان همهمه شد حضرت به بیرون نگاه کردند من هم متوجه بیرون شدم دیدم یک شخصی که عمامه به سرش بود می آورند. حضرت رسول صلی الله علیه و آله همین که او را دیدند فرمودند: بزنید گردن این سگ را!
مأموران همراه او هم، بلافاصله امر ایشان را اطاعت کردند و گردن او را زدند، به طوری که سرش از بدن جدا شد و بدنش همچون سگی در باغچه دست و پا می زد! من از وحشت این صحنه از خواب بیدار شدم. فردا صبح در لحظات اولی که در مدرسه باز می شد و ورود به مدرسه ممکن بود به مدرسه صدر رفتم تا ببینم آخوند کاشی در چه حالی است؟ وقتی از پله ها بالا می رفتم شنیدم ایشان به خادمشان می گویند امروز برایم آبگوشت کله فراهم کن! او هم از این که ایشان بیمار بدحال است. امتناع می کرد. من از همان جا و از بیرون در او را صدا زدم و گفتم: امر آخوند را اطاعت کن که خداوند به برکت دعای پیغمبر ، ایشان را شفا داد!
بعد نامه ای برای پدرم نوشتم و جریان خواب را شرح دادم ایشان که قبلاً امیدی به بهبودی چشم هایش نبود، نامه ای به خط خودش نوشت و در آن آورده بود این مطلب چیزی بود بین من و خدا و همان گونه که حضرت فرمودند گذشته بود.
اما در مورد مطلب آقای کروندی وقتی خواب را به ایشان گفتم مرا با خود به داخل منزل بردند من دیدم اسباب و اثاث دم و کوره است و ایشان به فکر کیمیاگری بوده اند و همان وقت آن اسباب را جمع کردند.
اما آن شیخ شخصی بوده فاسد الاخلاق که با زنی شوهردار ارتباط داشته و برادران و بستگان آن زن از جریان مطلع شده بودند و در کمین او بودند تا در
فرصتی او را به سزای عمل ناپسندش برسانند و درست در همان لحظه ای که حضرت رسول صلی الله علیه و آله در عالم خواب امر فرمودند گردنش را بزنند برادران این زن از کمین خارج شده او را کشته بودند از آن به بعد من هر وقت در خانه کسی مریض می،شد دعایی را که پیغمبر خوانده بودند برای شفای او به همان ترتیب می خواندم و بهبودی حاصل می شد.
*حبه قند مفقود (1)
حجت الاسلام آقای حاج سید محمد دعائی نقل کردند: مدتی بین اصفهان و یزد مخاصمه بود و کسی بین این دو شهر رفت و آمد نمی کرد و این در زمانی بود که من در اصفهان تحصیل می کردم و مدتی بود که از پدرم که در یزد ساکن بود خبری نداشتم پس مشکل خود را پیش آقای شیخ حسنعلی اصفهانی (نخودکی) مطرح کردم ایشان فرمودند: امروز عصر نزد شما می آیم و قلیانی می کشم. عصر که آمدند، پشت میز کوچکی نشستند و چند دقیقه در خود فرو رفتند. سپس قندی به من دادند و فرمودند هم اکنون پدر شما با همشیره اتان نشسته بودند و چای می خوردند و می خواستند حبّه قند را به او بدهند که از دستشان افتاد و من آن را برداشتم و هر دو سالم و خوب هستند. من دیدم شكل حبه قند كاملاً مشابه قندهایی بود که پدرم می شکست؛ زیرا ایشان عادت داشت قند را به صورت چهارگوش می شکست چندی بعد که موفق به ملاقات پدرم شدم جریان قند آن روز را برایش نقل کردم و ایشان نیز آن را تأیید کرد و گفت: ما آن روز نفهمیدیم که حبه قند وقتی از دست من افتاد چه شد که به کلی ناپدید گردید!
*حواله ای از کلکته هند (2)
در دوران خفقان رضاخانی، وضع معیشتی اهل منبر بسیار بد بود و بسیاری
از وعّاظ و علما از پوشیدن لباس روحانیت منع شده بودند و بعضی خانه نشین شده و عده ای به بعضی مشاغل آن زمان روی آوردند. از جمله آقای حاج سيّد محمّد دعائی به علت این که در مورد مسئله حجاب اعتراضاتی داشتند، مدتی در حصر بودند و بعداً تحت نظر و ممنوع الخروج و ممنوع المنبر. به همین جهت، کمتر از خانه بیرون می رفتند و تقریباً خانه نشین در همین موقع شبی شخصی به خانه ایشان می رود وقتی در را باز می کنند می بینند استاد تقی بقال از آشنایان آقای دعائی است ایشان ضمن احوال پرسی به او می گویند من از تو که یک شخص کاسب و پرمشغله هستی توقع نداشتم به سراغ من بیایی و از این بابت از تو تشکر می کنم استاد تقی گفت: حضرت آقا حاج محمدتقی مازار از صبح تا به حال سه مرتبه خادمش را در مغازه من فرستاده و با من کاری داشته لیکن من به علت گرفتاری تا نیم ساعت قبل موفق نشدم پیش او بروم. وقتی نزد او رفتم، این کاغذ و این مبلغ پنجاه تومان را به من داد و گفت این را به منزل آقای دعائی ببر و رسید آن را بگیر و بیاور مرحوم آقای دعائی، کاغذ را که خواندند به گریه افتادند و گفتند ببین استاد تقی آقای ما آقایی است که خرجی از کلکته برای نوکرش می فرستد.
اما جریان از این قرار بوده که حاج محمدتقی مازار زمانی که روضه خوانی آزاد بوده مجلس هفته خوانی داشته و آقای دعائی واعظ این جلسه بوده اند و برای این که خانواده او به راحتی بتوانند با مسائل شرعی آشنا شوند، یک دختر دو سه ساله ای از او به صیغهٔ ایشان درآمده بود پس از این که این طفل بزرگ می،شود خواستگاری از هند می آید و این دختر عروس یکی از بازرگانان مقیم کلکته می شود و در آن دیار ساکن می گردد. از قضا پس از چندی بیمار می شود و هر چه اطبا دارو می دهند اثر نمی کند و کم کم بیماری او طول می کشد پس شبی آقای دعائی را در خواب می بیند که بر بستر او حاضر شده و یک لیوان آب به او می دهند و بعد او را از بستر بلند می کنند. وقتی از خواب بیدار می شود، می بیند شفا یافته و اثری از بیماری در خود نمی بیند پس نام های می نویسد و جریان
را برای خانواده اش شرح می دهد و مبلغ پنجاه تومان حواله می دهد تا به آقای دعائى تقدیم شود و از پدر می خواهد که از آقای دعائی بخواهید برایم دعا کنند. آقای دعائی بعد از این جریان، بارها به دوستان اهل منبر خود می گفتند: بله آقای ما آقایی است که برای نوکرش خرجی از کلکته می فرستد!
*خبر از سلامتی پدر (1)
از مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سیّد محمّد دعائی نقل شده است من به وسیله یکی از دوستان که با او هم مباحثه بودیم در اصفهان با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی آشنا شدم روزی خدمت ایشان عرض کردم پدرم به سفر عتبات رفته است و از او خبری ندارم حضرت شیخ چند دقیقه تأمل فرمودند، سپس فرمودند پدر شما هم اکنون در خمین مهمان علی اکبر سردار است و در زیر درخت زردآلود نشسته و مشغول خوردن ماست میش است از این نکته سخن آخر حضرت شیخ شگفت زده شدم؛ زیرا پدرم هیچ گاه ماست میش نمی خورد! چون مسافت بین راه اصفهان و خمین فاصله زیادی نداشت روز بعد به استقبال پدرم در دروازه اصفهان رفتم و پس از ملاقات از وضع و حال ایشان در روز گذشته سؤال کردم و دیدم که کاملاً همان طور بوده است که حضرت شیخ فرموده بودند بعد از ایشان سؤال کردم شما که هرگز ماست میش نمی خوردید؟ ایشان گفتند: از حمام بیرون آمده بودم و عطش شدید داشتم. کدخدا گفت: این ماست از گوسفندان ماست و در شیر آن شکر کرده و در چاه گذشته ایم و بسیار خنک است. من هم به منظور رفع عطش از آن ماست خوردم.
*وعده آزادی از حصر (2)
حجت الاسلام آقای حاج سید محمد دعائی نقل کردند: در سال 1318 ش
به مناسبت عدول از ممنوعیت وعظ و تبلیغ مرا در یزد زندانی کردند. روزی هنگام ظهر مشغول اذان گفتن پاسبان زندان مزاحمت نموده، مانع شد. من به او گفتم: وقت ظهر است و باید اذان را همه جا گفت و چون شدیداً اعتراض کرد من هم او را مضروب کردم پس مرا به حبس انفرادی منتقل کردند. بعد از بیست و چهار ساعت به خاطر پیش آمدهای سوئی که برای رئیس شهربانی موسوم به شاهزاده دولتشاهی رخ داد متنبه شد و از من عذرخواهی کرد. سپس به بهانه بیماری مرا به بیمارستانی در محله چهارسوق فرستاد و در آن جا اتاق مناسب و خوبی در اختیار من قرار داد و اجازه داد که دوستانم به عیادتم بیایند بیش از یک سال از این جریان گذشت و من همچنان در حصر بودم روزی یکی از دوستان به ملاقاتم آمد و گفت: من عازم مشهد هستم اگر کاری دارید، بفرمایید. من از او التماس دعا کردم و گفتم در مشهد خدمت آقای حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برو و به ایشان بگو سید سلام رساند و عرض کرد: شما که قدرت دارید وضع را عوض کنید چرا نمی کنید؟! تا من نیز از زندان آزاد شوم. پس از یک ماه آن دوست از مشهد برگشت و گفت طبق دستور شما وقتی به مشهد وارد شدم سراغ حاج شیخ حسنعلی اصفهانی را گرفتم گفتند ایشان روز یکشنبه قبل از ظهر از خارج شهر می آیند و به مدرسۀ خیرات خان می روند. پس صبح یکشنبه به مدرسه خیرات خان رفتم و همراه جمعی مردم گرفتار منتظر ایشان شدیم نزدیک ظهر بود که حضرت شیخ از در وارد شدند من ایشان را نمی شناختم اما از هجوم جمعیت به سوی ایشان فهمیدم که حاج شیخ حسنعلی ایشان هستند. با خود اندیشیدم با این جمعیت زیاد تا نوبت به من برسد ساعت ها طول خواهد کشید. بعد حضرت شیخ نشستند و جمعیت در اطراف ایشان در اتاق حلقه زد. ناگهان ایشان سرشان را بلند کردند و فرمودند آن کسی که از یزد آمد و پیغامی دارد بیاید جلو! من فوراً جلو رفتم و سلام کردم قبل از آن که سخن بگویم ایشان فرمودند: سلام مرا به سیّد محمّد برسان و بگو این فضولی ها به ما مربوط نیست، بابابزرگ هر وقت بخواهد وضع را عوض می کند ضمناً به ایشان بگویید:
شما دو ماه دیگر آزاد می شوید آن دوست گفت: مرا دیگر یارای سخن گفتن نماند و مراجعت کردم اما اندکی بعد با خود اندیشیدم که اگر آقا سیّد محمّد از من بپرسد که بابابزرگ کیست من چه پاسخ بدهم؟ لذا برگشتم و به ایشان عرض کردم: اگر سیّد محمّد از من بپرسند که بابابزرگ کیست چه پاسخ بدهم؟ ایشان فرمودند: برو بگو امام زمان علیه السلام خود ناظر بر همه امور هستند. هرگاه بخواهند وضع را عوض خواهند کرد این گونه امور به ما و شما مربوط نیست آقای دعائی گفتند: همان طور که حضرت شیخ فرموده بودند، دو ماه بعد، از حصر آزاد شدم!
*توصیه به مطالعه در تعطیلات (1)
یکی از مدرسان حوزه علمیه یزد نقل کرده اند در دوران طلبگی زمانی که هنوز ملبس به لباس روحانیت نشده بودم و در مدرسه علميّة خان تحصيل می کردم روزی به علت تعطیل رسمی هم بازار بسته بود و هم درس برگزار نشده بود و من هم که هنوز نوجوانی بودم به علت بیکاری از مدرسه بیرون آمده بودم و دم در مدرسه خان ایستاده بودم در این هنگام مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سید محمد دعائی رسیدند و با آشنایی که با پدر و عمویم داشتند. سلام و احوال پرسی کردند سپس پرسیدند چرا این جا ایستاده اید؟ من گفتم: درس تعطيل است و من هم بی کار بودم به همین جهت از مدرسه بیرون آمدم. ایشان فرمودند: بی کاری و تعطیلی برای طلبه معنی ندارد وقتی درس برگزار نشده، به مطالعه بپردازید و نگذارید وقتتان تلف شود! سپس خداحافظی کردند و رفتند. من هم با توصیه ایشان به مدرسه برگشتم و چنان تحت تأثیر این نکته ناصحانه ایشان قرار گرفتم که از آن به بعد و برای همیشه سعی کردم بی کار نباشم و در دوران تحصیل هرگاه درسی نداشتم به مطالعه پرداختم و الان هم اندرز ایشان را همیشه به یاد دارم و عمل می کنم.
1) آیت الله حاج شیخ محمود علومی
ما
*توصیه به فرزندان بر پرهیز از دخانیات (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیّداحمد دعائی نقل کرده اند: بعد از این که پدر ما را از تبعید به کرمان به یزد برگرداندند ایشان در محل شهربانی یزد در حصر بود و چون نتوانستند وجود او را در آن محل تحمّل کنند، با وساطت مرحوم دکتر طاهری به بهانه بیماری ایشان را به بیمارستان پهلوی که در محله چهارسوق واقع بود منتقل کردند و یک پلیس هم محافظ ایشان بود و رفت و آمدها را زیر نظر داشت اما ما سه برادر بودیم که همه روزه برای پدر ناهار و شام می بردیم و در وقت ملاقات که هم عموم مردم و علما برای دیدن آقا می آمدند ما هم حاضر بودیم اما پدرمان در آن زمان چپق می کشیدند و ما برای تهیه توتون ایشان چند نوع از توتون را الک کرده و آماده می کردیم و به بیمارستان می بردیم. روزی هنگام الک کردن توتون برادر دوم کمی از آن را برداشت و با چپقی که در منزل بود، آن را روشن کرد و کشید به همین جهت به سرفه افتاد و حالش به هم خورد و نتوانست مثل هر روز برای دیدار پدر همراه با ما باشد و ما دو نفر رفتیم پدر که از غیبت برادر دوم نگران شده بود علت عدم حضور او را پرسید اما برادر بزرگ تر خواست به گونه ای ایشان را آرام کند، اما آقا گفتند: من نگران شدم بگویید چه اتفاقی افتاده؟ برادر بزرگ تر آن چه گذشته بود، بیان کرد و توضیح داد که واقعیت همین است و نگران نباشید.
فردای آن روز مثل گذشته سه برادر در وقت ملاقات به دیدار آقا رفتیم پدر ابتدا از حال برادر دوم سؤال کرد و این که چرا دست به چنین کاری زده سپس برای همه ما دربارۀ مذمّت و ابتلاعات دود و دخانیات و اعتیاد به آن صحبت کرد. سپس فرمود بدانید چه در حیات من و چه در ممات چنان چه هر یک از شما معتاد به هر یک از دخانیات ،شوید عاق من هستید این حرف چنان در ما سه برادر اثر گذاشت که هیچ یک از ما در همۀ عمر به خاطر آن حرف قاطع دلسوزانه پدر لب به دخانیات نزده و معتاد نشدیم!
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائی
*در سرداب حرم (1)
حضرت سید الشهداء العلا حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سید محمد دعائی که خود و پدرشان سال های متمادی زوّار عتبات عالیات عراق را از یزد به عراق می بردند نقل کرده اند یک سال با عده ای از همشهریان یزدی عازم کربلا بودیم و چون ما معمولاً برای خرج سفر در طول راه پول نقد همراه برنمی داشتیم آن سال هم مبلغی از خرج سفرمان را برای قم حواله ای گرفتیم در قم پس از اسکان زوار و زیارت حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام، من به حجره صراف قمی مراجعه کردم تا وجه حواله شده را دریافت کنم او ضمن پرداخت وجه گفت: من جنازه ای دارم که باید به کربلا حمل شود و اگر شما قبول کنید این کار را به عهده شما واگذار کنم من به او گفتم اشکالی ندارد صراف گفت: جریان کار من خیلی مفصل است و بعد گفت این جنازه متعلق به مادر من است که چندین سال قبل در قم از دنیا رفته و ما حسب الوصيه می خواهیم استخوان های او را به کربلا بفرستیم و در جوار قبر مطهر حضرت سیدالشهدا علیه السلام دفن کنیم. به علاوه، باید این کیسه محتوی استخوان بر حیوان حمل نشود و از ابتدا تا مقصد بر دوش انسان هایی که با وضو باشند و دایم در ذکر و دعا هستند حمل شود و خود نیز بر حیوان سوار نشوند من به مرد صراف گفتم: من ذاکرهایی در قافله دارم که شاید قبول کنند بعد از تفحص از این ها جواب می دهم. بعد برای آن ذاکرها که اهل زارچ و اشکذر بودند توضیح دادم که این جنازه وزنی در حدود کمتر از یک من شاه دارد و اگر بقیه شرایط را قبول کنند، برای شما که پیاده حرکت می کنید، فایده هایی دارد آن ها هم پذیرفتند بعد به مرد صراف گفتم: ذاکرها قبول این زحمت را نموده اند اما حمل جنازه با این شرایط و دفن آن در جوار قبر امام خرجی بسیار سنگین دارد صراف پرسید: مثلاً چقدر؟ گفتم: به درستی نمی توانم تخمین بزنم وی گفت: حتی اگر خرج این کار هزار تومان بشود، باید انجام شود؛ در صورتی که هزار تومان برای آن زمان تقریباً آخرین رقم پول بود. پس
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سیداحمد دعائی
شرایط را پذیرفتم و مبلغ هزار تومان برای دفن را هم به اضافه مخارج حمل حواله گرفتم وقتی موقع تحویل جنازه شد دیدم مقداری کم تر از یک من استخوان در یک کیسه ای که پارچه اش از ململ بود و آن کیسه در جعبه ای از فوفل قرار گرفته و جعبه در یک کیسه کرباسی است پس آن را تحویل گرفته و با شرایطی که قرار گذاشته بودیم آن را تا کربلا با نهایت دقت بردیم وقتی به كربلا مشرف شدیم من با سیّد عيسى - كليددار حرم مطهّر - آشنایی داشتم و موضوع دفن جنازه در حایر مقدس را با او در میان گذاشتم. او در سخن اول امکان این عمل را به کلی رد کرد بعد من علت را پرسیدم و توضیح دادم جنازه متعلق به زنی مؤمنه از شهر قم است و باید به هر جهت برابر وصیتی که کرده، ولو به هر مبلغ دفن شود. او هم برای این که مرا منصرف کند گفت: من هزار تومان می گیرم من هم بلافاصله گفتم: من هزار تومان می دهم و این موجب تعجب او شد؛ زیرا هزار تومان مبلغ خیلی گزافی بود قرار بر این گذاشتیم مبلغ پانصد تومان از آن وجه را قبلاً پرداخت کنیم و نصف بقیه را بعد از دفن بپردازیم و او هم پذیرفت پس ساعتی از شب را وعده کردیم تا جنازه را به حرم حمل نموده، دفن کنیم. وقتی در ساعت معین در زدیم خادمی در را باز کرد و من سراغ سید عیسی را گرفتم او مرا پیش سیّد برد. سید عیسی ابتدا شخص همراه مرا مرخص کرد بعد در محلی بین قبر حبیب بن مظاهر و ابراهیم مجاب یک در چوبی بزرگ را از زمین بلند کرد و گفت جنازه را به من بده. من گفتم نمی شود چون من عهد کرده ام که ناظر بر دفن در حایر باشم باید خودم هم حاضر و ناظر دفن باشم او که نمی خواست مرا همراه ببرد گفت: در هوای این زیرزمین خفه می شوی من گفتم: چه جایی بهتر از این اگر من در کنار تربت جدم جان بدهم اما کمی صبر کردم تا هوای سرداب کمی عوض شود بعد شیشه عطری را که با خود داشتم، به در و دیوار سرداب پاشیدم و همراه سید داخل شدم و در پرتو نور چراغ دیدم که سرداب ساختمانی همانند ساختمان و رواق بالا و قبر شریف هم محاذی ضریح بالاست پس سید به خادمی که همراه او بود گفت: قبری
بالای سر حضرت حفر کند و خودش هم نظارت می کرد. من از موقعیت استفاده کرده کتاب مخصوص دعا و زیارت را بیرون آوردم و در کنار قبر مشغول خواندن دعا و زیارت مخصوص شدم که البته تا مدت ها بعد از این کتاب که در جوار قبر مطهر گذاشته شده بود بوی خوشی استشمام می شد.
بعد از زیارت ،هم صورت را روی قبر گذاشتم و در آن لحظات حالی داشتم و می گفتم اگر خداوند در روز قیامت همۀ بدن مرا به آتش بسوزاند صورتم را به خاطر این که متبرک به قبر شریف حضرت اباعبدالله علیه السلام شده است نمی سوزاند وقتی کار این دو نفر تمام شد من قبلاً غسل تربت برداشتن را به جا آورده بودم و آداب آن را می دانستم پس برابر قرار با 3 انگشت، 3 مرتبه از خاک قبر برداشتم، اما سید عیسی با من درگیر شد و نمی گذاشت آن را با خود از سرداب بیرون بیاورم لیکن پس از گفتگو و مشاجره پذیرفت که نیمی از آن چه برداشته بودم به او بدهم و بقیه را خودم بردارم بعد وقتی به اتفاق از سرداب بیرون آمدیم سیّدعیسی گفت: جدت سيد جعفر شاید 40 سفر مشرف شد و پدرت سیّدعلی شاید 30 سفر و عمویت سیّد احمد همین طور تو چه کردی که موفق به زیارت قبر مطهر شدی؟ گفتم: همه از برکت این جنازه بود!
*تلافی حرکت ناپسند (1)
از حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سید محمد دعائی نقل شده است: دوستی داشتم به نام ملاحیدر که اهل ظفره بود و با من در اصفهان هم مباحثه بود و من به وسیلۀ او با مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی آشنا شدم اما زمانی این ملاحیدر به «ظفره» رفته بود و در آن جا با پسران ملامحمد علی - کدخدای آن جا مباحثه نموده و آن ها را مغلوب کرده بود. این امر بر ملا محمد علی گران آمده و دستور داده بود ملاحیدر را به درخت ببندند و چوب بزنند بعد از این جریان، ملاحیدر به اصفهان که آمد، ماجرا را برای آقا حاج شیخ حسنعلی تعریف کرد.
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سیداحمد دعائی
ایشان هم برای حاج آقانورالله - پسر مرحوم آقانجفی اصفهانی - پیغام فرستادند که باید ملا محمد علی را از کدخدایی عزل کنی و به درخت ببندی و فلک کنی و بعد هم به جای او ملاحیدر را به کدخدایی ظفره منصوب نمایی! اما حاج آقانور الله نپذیرفت. روز بعد حضرت شیخ تشریف آوردند و به من فرمودند: اگر می خواهید که واقعه ای را ببینید بیایید به اتفاق برویم من هم چون مشغول به زیارت عاشورا بودم به اشاره عرض کردم قدری تأمل فرمایید. بعد از تمام شدن زیارت به اتفاق ایشان به میدان شاه آمدیم در این هنگام حاج آقا نورالله با درشکه از میدان عبور می کرد حضرت شیخ ذکری خواندند و با انگشت اشاره کردند. ناگهان درشکه حاج آقانور الله سنگباران شد و درشکه چی به گوشه ای پرت شد و سر حاج آقانورالله شکست. مردم حیرت زده جمع شدند و درشکه را مرتب کردند و حاج آقانورالله که از وقوع چنین حادثه ای مات و مبهوت شده بود، دوباره سوار بر درشکه شد وقتی می خواست از میدان خارج شود حضرت شیخ به او نزدیک شده و فرمودند: تا سگ خود را از ظفره دور نکنی و همان طور که دستور داده ام عمل نکنی هر دفعه که از خانه بیرون می آیی با همین وضع مواجه خواهی شد!
سپس به اتفاق حضرت شیخ به مدرسه برگشتیم یک ساعت بعد ابو الفقراء - پیش خدمت حاج آقانور الله - خدمت ایشان رسید و عرض کرد حاج آقانور الله می خواهد شما را ملاقات کند. ایشان فرمودند من با او کاری ندارم اگر او کاری دارد به این جا بیاید. ضمناً به او بگو حرف همان است که گفته ام! ابو الفقرا پیام حضرت شیخ را به حاج آقانورالله رساند و او نیز امر ایشان را اطاعت کرد؛ یعنی ملا محمد علی خاطی کدخدای «ظفره» را عزل نموده به درخت بست و طبق دستور حاج شیخ چوب زد و ملاحیدر را به جای وی به کدخدایی آن جا منصوب نمود.
پس از این که ملاحیدر به آن جا رفت و در سمت کدخدایی کار می کرد ده روز از آن قضیه گذشت که مرحوم آقای حاج شیخ حسنعلی به وی پیام دادند: دیگر بس است از این سمت استعفا بده و به اصفهان بیا و دوباره مشغول تحصیل علم شو!
*با چشمی دیگر (1)
آقای ذبیحی - از معلمان معروف و متدیّن کاشمر - نقل می کند: از حدود سال 1335 ش در نماز جماعت حاجی آقا دعائی شرکت می کردم و ارادت خاصی به ایشان داشتم در زمان حیاتشان یک شب مرحوم حاج سید عبدالحمید آل طه - از علمای معروف کاشمر - را که حدود 6 ماه قبل فوت کرده بود در خواب دیدم ایشان از میان باغی بیرون آمد من به ایشان سلام کردم و گفتم: «شما پنج شش ماه پیش فوت کردید». ایشان گفتند: «من مرده ام، ولی زنده هستم.»
پس به اتّفاق به طرف مسجد قائم کاشمر آمدیم، ایشان دست در جیب قبایش کرد و مقدار زیادی سکه به من داد؛ چون این پول سنگین بود من خواستم مقداری از آن را به خودشان برگردانم پس گفتم: خودتان بهتر می توانید به افراد مستحق برسانید. ایشان فرمودند در دست شما باشد من قبول نکردم و مقداری را به ایشان برگرداندم و از خواب بیدار شدم.
بعد از اذان صبح به مسجد آمدم، به مرحوم حاجی آقا دعائی عرض کردم: من چنین خوابی دیدم، تعبیر آن چیست؟ آقا فرمودند: «شما امسال به مکه مشرف می شوی ولی به کربلا نمی روی». من عرض کردم: من هنوز مجردم و تصمیم به حج ندارم آقا فرمودند: «شما امسال به حج می روید گفتم. آقا من عاشق کربلا هستم. آقا فرمودند: «کربلا سال بعد!»
اتفاقاً وقتی برنامه سال مالی را حساب کردم تصمیم گرفتم همان سال به مکه بروم یکی از دوستان سفارش کرده بود برای من 7 دور طواف کن و دو رکعت نماز بخوان.
امّا آقای دعائی قبل از سفر اصرار داشتند به هر قیمتی شده اول به مدینه مشرف شوم و از مسجد شجره محرم شوم و سپس روز دهم ذیحجه سرم را بتراشم و به حرف کسی اعتنا نکنم من چون با کاروان ،نبودم ابتدا به مدینه رفتم و در آن جا مُحرم شدم سپس روز هشتم در مکه دو ساعت مانده به ظهر در چاه
1) تا ساحل فرات: 63-65
زمزم غسل کردم بعد 7 دور طواف کردم. برای آقای و 2 رکعت نماز را هم خواندم. دیدم یک ساعت دیگر به ظهر مانده است رفتم در رکن یمانی ایستادم و تا آن وقت حجر الاسود را استلام نکرده بودم ناگاه دیدم عربی آمد و گفت: می خواهی بروی حجر را ببوسی؟! گفتم بله پس او دست مرا گرفت و جلو حجر الاسود آورد و گفت: حجر را ببوس من بوسیدم و عقب آمدم گفت آیا سرت را هم به حجر مالیدی؟ گفتم خیر :گفت این کار را هم انجام بده و جمعیت را به کناری زد و من سرم را به حجر مالیدم. آن گاه مرا نزد مقام ابراهیم برد و رفت.
از آن به بعد تا بیست و هشتم ذیحجه که در مکّه بودم هر وقت خواستم حجر را ببوسم، به قدری جمعیت زیاد بود که ممکن نشد.
وقتی پس از مناسک حج به کاشمر برگشتم ماه محرم بود. به آقای دعائی گفته بودند فلانی از حج برگشته است. رسم ایشان این بود که وقتی نماز صبح می خواندند تا آفتاب کاملاً ظاهر نمی شد، از محل نماز برنمی خاستند.
حدود ساعت 7 صبح، با جمعی از دوستان و همراهان از دوستان و همراهان به خانه ما آمدند در ضمن صحبت فرمودند فلانی ما را هم یاد کردی؟ من عرض کردم آن چه از دعاها و نمازهایی که در طول این چند سال از شما یاد گرفتم خواندم و به یادتان هم بودم.
آقا فرمودند: در ظهر روز هشتم، وقتی در رکن یمانی ایستاده بودی و تصمیم گرفتی بروی حجر را ببوسی سیّد عربی آمد و دستت را گرفت و برد تا حجر را بوسیدی و دوباره گفت: سرت را به حجر مالیدی یا نه و تو گفتی سرم را نمالیدم و دوباره تو را برد تا سرت را به حجر بمالی و سپس آورد کنار مقام ابراهیم علیه السلام رهایت کرد آن جا هم به یاد ما بودی؟ من که این موضوع را به کسی نگفته بودم به یکی از دوستانم گفتم: مثل این که خبری بوده و ما بی اطّلاعیم.
از حجّت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد دعائى نقل شده است پدرم مرحوم حجّت الاسلام آقای حاج سید محمد دعائی می فرمودند: بعد از فوت پدرم - مرحوم حاج سیدعلی زارچی - در منزل پدری ساکن بودم و چون امام جماعت بودم و بعد هم تا آخر شب منبرهای متعدد داشتم معمولاً دیر به خانه می آمدم و صبح ها خیلی زود بیدار نمی شدم و توفیق نافله شب از من سلب شده بود. پس شبی خواب دیدم، مثل این که زمین با من حرف می زند وقتی توجه کردم زمین پرسید: سیّد محمّد چرا نماز شب نمی خوانی؟! پدرت شب ها پیش از طلوع فجر از خواب بیدار می شد و روی من اقامه نافله شب می کرد و من پیش زمین های اطراف سرفراز بودم که بر من نماز شب خوانده می شود؛ زیرا قبل از این که پدرت در این خانه ساکن شود، گروهی منحرف و گمراه در این جا ساکن بودند و اعمال و رفتاری داشتند که موجب سرافکندگی من بود الآن هم اسناد و مدارک این فرقه در دستمالی پیچیده شده و در بالاخانه روی کاهدان منزل درون یک تیغه صندوقه است پدر فرمودند من به زمین گفتم: به خاطر مجالس روضه ای که شب ها دارم، دیر به خانه می رسم از طرفی خسته هستم و به همین جهت بیدار نمی شوم زمین گفت این به عهده من که هر شب تو را برای اقامه نماز شب بیدار کنم پس از خواب بیدار شدم و متحیر بودم که این چه خوابی بود؟! بعد برای این که صحت آن بر من ثابت شود همسرم را بیدار کردم و از او خواستم چراغی روشن کند. سیسم به اتفاق به بالاخانه بالای کاهدان رفتیم من دیدم سوراخ کوچکی در دیوار است و گوشۀ دستمالی در آن به چشم می خورد اما نمی شود آن دستمال را از سوراخ بیرون آورد. پس مشت محکمی زدم و خشت تیغه را شکستم و دستمال را بیرون آوردم دیدم پر از کاغذهای مکتوب است. وقتی بعضی را نگاه کردم متوجه شدم این ها صورت جلسات فرقه ضاله بهائیت است و مربوط به کسانی است که قبلاً در این خانه ساکن بودند من این اسناد را
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيداحمد دعائي
به آقای حاج سیّد محمد رضا می بدی که از اهل منبر یزد بودند، دادم و ایشان در مباحثاتی که با بهائیت داشتند، بر علیه آن ها از آن ها استفاده می کردند، اما از آن تاریخ به بعد هر شب یک ساعت قبل از اذان صبح حالتی به من دست می داد، مثل این که زمین زیر من تکان می خورد و برای نافله شب بیدار می شدم.
*دستمالی هدیه حضرت سيّد الشّهدا علیه السلام (1)
مرحوم آقای واله - رحمة الله عليه - فرمودند: آقای دعائی به من فرمود: باری از یزد به سوی کربلا حرکت کردیم تا اربعین در کربلا باشیم. همسرم خیلی مایل بود با ما همسفر باشد، ولی بنا به عللی میسر نشد من یک روز در کربلا ایستاده بودم و برای زائران روضه می خواندم ناگهان پرده ها کنار رفت و من دیدم حضرت سيّدالشهداء علیه السلام دستمالی به دست دارند و گریه می کنند و با آن دستمال اشک هایشان را پاک می کنند من تا جمال نورانی آن حضرت را دیدم، از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم حضرت را ندیدم ولی دستمالی را که آقا اشک های مبارکشان را با آن پاک می کردند روی سینۀ خود دیدم. پس متوجه شدم حضرت آن را به من هدیه فرموده اند.
من پیوسته آن دستمال را عزیز می داشتم و وقتی به یزد وارد شدم آن را چند قسمت کردم و به بعضی از دوستان دادم قسمتی از آن را هم به همسرم دادم و قضیه را هم برایش تعریف کردم همسرم گفت: اگر من زودتر از شما از دنیا رفتم، این دستمال را به دور گردنم ببندید.
چند سال بعد همسرم از دنیا رفت و من طبق وصیت آن قسمت از دستمال را که سهم او شده بود به دور گردنش بستم و او را دفن کردم. پس از مدتی متوجه شدم قسمتی از آن هدیه ارزشمند را که برای خودم نگه داشته بودم گم کرده ام شبی همسرم را در خواب دیدم که از دور می آید و نوری همچون نور خورشید از دور گردن او می درخشد. پس جلو رفتم و گفتم: این نور از کجاست؟
1) اکسیر اعظم یا محبت حسین علیه السلام: 136-137
گفت: این نور از همان دستمال مبارک حضرت سیّدالشهدا علیه السلام است که به گردنم بستی سپس گفت: قسمت دستمالت را در فلان مکان گذاشتی و بعد جایش را فراموش کردی وقتی از خواب بیدار شدم و دستمال را یافتم، فهمیدم رؤیای صادقه است! آقای واله فرمودند آقای دعائی وصیت کرده بودند وقتی من مُردم جنازه ام را روی زمین بگذارید و ذاکرین روضه بخوانند و مردم گریه کنند و اشک هایشان را روى كفن من بریزند می خواهم وقتی دو ملک برای سؤال از من در قبر می آیند کفنم از اشک چشم گریه کنندگان بر مصائب حضرت سیدالشهداء علیه السلام تر باشد!
*قافله ای قابل در کربلا (1)
از مرحوم حجت الاسلام حاج سید محمد دعائى نقل شده است: شخصی بود در زارچ که نصف بدنش فلج شده و به همین جهت در آن آبادی به او «جعفر شل» می گفتند. این شخص یک بار برای من تعریف کرد یک سال به اتفاق عده ای از اهالی زارچ در کاروان زیارتی پدربزرگت - حاج سیدجعفر زارچی - که چاووش و قافله سالار بود، به سفر کربلا رفته بودیم یک روز صبح زود من از خواب بیدار شدم و برای تطهیر و وضو رفته بودم که جلو اصطبل اسب ها ديدم جل اسب آسید جعفر در دست و پای اسب پیچیده و آن حیوان را کلافه کرده؛ به گونه ای که برای او احتمال خطر می رود و این در حالی بود که حاج سیدجعفر، اهل کاروان را برای زیارت حضرت سیدالشهدا علیه السلام به حرم برده بود و کسی نبود این حیوان را آزاد کند من با همۀ ناتوانی که داشتم یکدستی دست و پای او را از بند درآوردم و آن حیوان را راحت کردم بعد هم عازم حرم مطهر آقا اباعبدالله علیه السلام شدم در ابتدای ورود به حرم نگران بودم چگونه با بی سوادی اذن دخول بخوانم که ناگهان جوانی خوش سیما و با اخلاق خوش نزد من آمد و گفت: می خواهی برایت زیارت بخوانم؟ من گفتم: حرفی ندارم اما پولی به همراه ندارم آن جوان گفت: من از شما برای زیارت پول نمی گیرم. بعد از اذن
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيداحمد دعائى
دخول اوّل، خواست اذن دخول دوم را در حرم بخواند باز من برای احتیاط گفتم: آقا من برای زیارتی که برایم می خوانید پول ندارم آن جوان گفت نه مطمئن باش من از شما پول نمی گیرم سپس جلو ضریح حضرت برایم زیارت نمی گیرم خواند و بعد به اتفاق به طرف پایین پا آمدیم و زیارت حضرت علی اکبر علیه السلام ما را خواند، اما وقتی من خواستم از قسمت پایین ضریح رد شوم او مانع شد و دست مرا گرفت و گفت: این جا محل دفن شهدای ماست و نباید قدم روی آن گذاشت و زیارت شهدا را در کنار حرم برایم خواند سپس برای زیارت مرا به طرف بالای سر آورد و زیارت هایی خواند که هرگز من آن فقرات زیارت را از حاج سیدجعفر و نه هیچ کس دیگری نشنیده بودم بعد شروع به دعا کردن نمود اما من ناگهان حالم متغيّر شد و مشاهده کردم ضریحی وجود ندارد بلکه در جلو روی من تختی قرار دارد و حضرت سیدالشهدا علیه السلام روی آن تخت جلوس فرموده اند و در دو طرف ایشان هم حضرت ابوالفضل علیه السلام و حضرت علی اکبر علیه السلام در حالی که طومار و دفتری در دست دارند در حضور ایشان هستند امام حسین علیه السلام، اسم قافله هایی را که به زیارت ایشان آمده بودند می بردند و امر می کردند نام آن ها در دفتر و طومار ثبت شود بعد از این فرمودند نام کسانی را که از راه دور بر من سلام کرد ثبت کنید بعد فرمودند بنویسید باقر رحیم شرب العینی (1)، در بالای کوه «تابه» بر من سلام کرد ثبت کنید بعد فرمودند نام کسانی را که در راه من درهم و دیناری صرف و خرج کرده اند بنویسید و در آخر فرمودند: خسرو اله آبادی زرتشتی 3 شاهی پول هیزم را از زن زوار کرمانی به خاطر این که از زوار ما بود نگرفت بعد فرمودند نام همه کسانی را که در راه من به تعب و زحمت افتاده اند بنویسید، سپس فرمودند نام جعفر زارچی را بنویسید که جل اسب حاج سید جعفر را در اصطبل کاروانسرا راست کرد! جعفر می گوید: من وقتی اسم خودم را شنیدم تکانی خوردم، اما متوجه شدم دیگر نه آن تخت وجود دارد و نه آقا ابا عبدالله علیه السلام را می بینم و نه آن کسی که زیارت نامه می خواند در کنار من
1) شرب العین: روستایی از بخش خضرآباد از توابع شهرستان اشکذر در استان یزد.
قرار دارد. پس من گریه کنان خود را به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام رساندم تا جریان را برای حاج سید جعفر که در آن جا مشغول خواندن زیارت برای زوار خود بود، تعریف کنم وقتی او را پیدا کردم و جریان را گفتم پدر بزرگت گفت: موضوع خودت که روشن است ما باید وقتی وارد یزد می شویم به روستای شرب العين برویم و باقر رحیم را پیدا کنیم و قضیۀ او را جویا شدیم. بعد هم در اله آباد بپرسیم خسرو اله آبادی زرتشتی جریانش چه بوده؟
جعفر زارچی می گوید: این خسر و زرتشتی رسمی داشت و آن این که هر وقت حاج سید جعفر از سفر کربلا بر می گشت به دیدن او می آمد و میوه و یا پیازی هم برایش هدیه می آورد. این بار وقتی خسرو به دیدن او آمد آقا سید جعفر گفت: خسرو پول هیزمی را که به زوار کرمانی پس دادی مورد قبول حضرت امام حسین علیه السلام قرار گرفت خسرو با تعجب گفت: شما چگونه از این موضوع باخبر شدید؟! حاج سیدجعفر جریان را تعریف کرد و گفت شما هم برایم بگو موضوع پول هیزم زن زوار کرمانی چه بوده؟ خسرو گفت: چندی پیش آمدم وارد خانه شوم، دیدم زنی مقداری هیزم در دست دارد و از خانه ما بیرون می آید من گفتم: این هیزم ها را از کجا آورده ای؟ گفت خریده ام و 3 شاهی پولش را هم پرداخته ام و از زوار امام حسین علیه السلام هستم و دروغ هم نمی گویم من همسرم را صدا زدم و پرسیدم این زن پولی بابت هیزم داده؟ زن گفت: بله 3 شاهی پس من 3 شاهی را به او پس دادم و گفتم من از زائر امام حسین پول نمی گیرم! حاج سید جعفر گفت: پس پس بدان که امام حسین علیه السلام این عمل تو را قبول کردند.
جعفر می گوید: وقتی خسرو این حرف را شنید، منقلب شد و وضع دیگری پیدا کرد و بین خود و خدا مسلمان شده بود اما تظاهر نمی کرد تا این که موقع مرگش اظهار داشت من مسلمانم و با آیین اسلام از دنیا رفت!
حاج سید جعفر بعد از این برای این که از جریان باقر رحيم شرب العینی هم آگاه شود به آن جا رفت؛ زیرا او را می شناخت وی کسی بود که همه ساله در صف زائران اباعبدالله علیه السلام و در کاروان حاج سید جعفر حضور داشت. در لحظه
ملاقات حاج سیّد جعفر به وی گفت: باقر آن سلامی که بالای کوه «تابه» به اباعبدالله علیه السلام کردی مورد قبول آقا واقع شد جریان آن را برای من تعریف کن.
باقر گفت: من امسال گرفتار بیماری بودم و نتوانستم همراه شما حرکت کنم. روزی که زوار کربلا در حال حرکت بودند و از ده ما می رفتند من خود را به کوه زدم تا هم هیزمی جمع کنم و هم این که نباشم تا شاهد حرکت کاروانی باشم که نتوانسته بودم با آن به کربلا بروم اما در بالای کوه «تابه» زوار را دیدم که در رودخانه میان ده عازم حرکت هستند پس دلم شکست و از همان جا به حضرت اباعبدالله علیه السلام سلام کردم و عرضه داشتم آقا امسال باقر را طلب نکردید و من ناگزیر از همین جا عرض سلام می کنم حاج سید جعفر گفت: پس بدان که آقا این زیارت و سلام تو را پذیرفته اند!
با صحبت های خسرو اله آبادی و باقر رحیم شرب العینی معلوم شدم آن چه را جعفر زارچی در حرم مشاهده کرده مطابق واقعیت بوده و جوانی هم که برای او زیارت خوانده به احتمال خیلی زیاد آقا امام زمان بوده اند؛ زیرا از همه جریانات جعفر با اطلاع بوده اند اما او متوجه نبوده به علاوه، آقا در قسمت پایین پا به جعفر فرموده بودند این جا قبر شهدای ماست و زیارتی هم که ایشان خوانده اند با نوع زیارتی که سایر زوار می خوانده اند تفاوت داشته و مسلم ایشان جدشان اباعبدالله علیه السلام را نه همچون دیگران زیارت می کنند؛ زیرا آقا فرزند امام حسین علیه السلام و امام و حجّت خدا هستند!
*حواله ای برای سفر (1)
مرحوم آقای حاج سید محمد دعائی که سفرهای متعدّدی به عتبات مشرّف شده بودند، در سال های آخر عمر یک بار هوای کوی حسینی به سرشان زد و خواستند بار دیگر به آستان بوسی حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام نایل آیند و چون زاد و توشه ای نداشتند، فرمودند برای من در این سنّ و سال، مال داری و
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد دعائی
نگهداری از اسب و الاغ سخت است چه بهتر الاغم را که تنها وسیله سواری و رفت و آمدم در شهر است بفروشم و وجه آن را صرف این کار کنم و چون هیچ راه دیگری نداشتند، به شخصی که آشنا به معامله الاغ بود پیغام دادند بیاید و مرکب ایشان را برای فروش ببیند، اما وقتی آن شخص آمد، الاغی که تا روز قبل سالم و سرپا بود دست راست و پای چپش لنگ شده بود و قادر به راه رفتن نبود و او هم آن را مناسب فروش ندید و رفت ایشان که به امید فروش این حیوان و عزم زیارت دل بسته بودند خیلی از این پیش آمد ناراحت شدند و عمده اش هم عدم توفیق زیارت بود.
اما همان شب آقا حضرت اباعبدالله را در خواب دیدند که به ایشان فرمودند برو در محله آبشور و به فلان شخص که او را می شناسی بگو امانتی که از ما نزد اوست به تو بدهد و آن را برای مخارج سفر صرف کن فردای آن روز مرحوم آقای دعائی پیش آن شخص که از قبل با او آشنایی داشتند، رفتند و آن پیام را بازگو کردند. فوراً آن شخص که خودش هم عازم کربلا بود، گفت: این گردن بند طلا را کسی به من داده بود تا در ضریح امام حسین علیه السلام در کربلا بیندازم و حال که شما چنین می گویید این تحویل شما ایشان هم آن را تحویل گرفته و پس از فروش صرف مخارج سفر می کنند شگفت این که وجه وجه آن درست معادل مخارج ایشان در آن سفر بوده است. به علاوه، روز بعد هم که به اصطبل می روند، می بینند الاغ هم سالم است و هیچ عیب و علّتی ندارد!
*لقمهٔ مشکوک (1)
حجّت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیداحمد دعائی نقل کرده اند: یک بار پدرم از دقت پدرش مرحوم حاج سیدعلی زارچی تعریف می کرد و این که تا کجا این پدر دلسوز مراقب بود. ایشان گفتند معمولاً پدرم بعد از اقامه جماعت در مسجد زارچ به منبر می رفت و بعد به خانه می.آمد شبی من در حالی که کمتر از
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائي
ده سال داشتم، بعد از نماز به اتفاق پسر همسایه امان که هم سنّ و سال من بود، به خانه آن ها رفتم و چون همسایه و مورد احترام بودم آن شب زن همسایه جگر طبخ کرده بود و یکی از آن را برای من و مقداری برای پسرش کشید و هر دو خوردیم سپس من به خانه آمدم پدر که عادت داشت زود شام بخورد و بخوابد از من خواست برای صرف شام سرِ سفره بروم، اما من گفتم اشتها ندارم. وقتی علت را پرسید گفتم: امشب در خانه همسایه که «سبوکش» (1)بود، با پسرشان جگر خورده ام و سیرم پدر که می دانست سبوکشی شغل حساسی است و احتمال تضییع حق مردم در آن زیاد است مرا لب باغچه خانه برد و از خدا خواست به او کمک کند آن چه خورده ام می کنم. سپس آن قدر انگشت به حلق من زد تا همه آن چه خورده بودم استفراغ کردم سپس با عصبانیت به من گفت: من در دوره سال مراقب هستم تا تو هر لقمه ای را نخوری؛ چون در آینده ات مؤثر است تو رفتی بعد از آن همه زحمت من لقمه سبوکشی خوردی؟! پدر گفتند: از آن به بعد، من بنا به توصیه پدرم، از خوردن هر لقمه ای پرهیز می کردم.
*توصیه به تبلیغ معارف (2)
حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد دعائى نقل کرده اند: یک سال به اتفاق پدرم در مشهد بودیم، اما چند روزی از ورودمان به آن شهر مقدس نگذشته بود که پدر بیمار شدند و بعد هم و بعد حالشان طوری وخیم شد که در بیمارستان شاهرضای مشهد بستری شدند و این دوره نقاهت 80 روز طول کشید.
در اواخر ماه ذیحجه بود که از بیمارستان مرخص شدند. روزی در مشهد در صحن نو آیت الله حاج شیخ غلامرضا را دیدیم ایشان از پدرم پرسیدند: در چه حالی و چه تصمیمی داری؟
پدرم گفتند: آقای حاج شیخ چند روزی به محرم بیشتر نمانده و من چون در
این مدّت از فیض زیارت آقا امام رضا علیه السلام محروم بوده ام، قصد دارم عاشورای امسال در مشهد بمانم و به جبران ایام گذشته با صبر و حوصله زیارت کنم.
حاج شیخ که دلسوزی دردمند برای مصالح و معارف دین خدا بود از روی دلسوزی چند بار عصایش را به زمین زد و فرمود جانم این چه حرفی است؟ امام رضا علیه السلام همنشین نمی خواهد! امام رضا علیه السلام زوّار نمی خواهد! آقا نوکر می خواهد. اگر می خواهی کارت مورد رضای حضرت باشد، هرچه زودتر به طرف یزد حرکت کن و به مسجد و منبر بپرداز و از این ایام برای خدمت به دین خدا استفاده کن پدر که ارادتی خالصانه به جناب شیخ داشتند امر ایشان را اطاعت کردند و فردای آن روز عازم یزد شدند.
*حساب دقيق (1)
از مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سید محمد دعائی نقل شده است بعد از فوت مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی (فقیه خراسانی)، شبی ایشان را در خواب دیدم که در بازار یزد با همان قیافه و حالت زمان حیاتشان عصایی در دست داشتند و به تندی حرکت می کردند. من به یادم آمد که ایشان از دنیا رفته اند. پس نزدیک شدم و حالشان را پرسیدم فرمودند فلانی همین اندازه به تو بگویم فشاری که با پیشانی روی مهر در حال نماز می آوری، حساب است و از تو بازخواست می شود!
*توفیق یادگیری قرآن در آخر عمر (2)
حجت الاسلام آقای حاج سید محمد دعائی نقل کرده اند در یزد شخصی بود که به علت استعداد و تجربه ای که در طرح و نقش پارچه های بافت یزد داشت بین همه در شهر، سرشناس و صاحب نظر بود و به قول خودش زمانی که در سنین میان سالی
بود، بیش از 33 نوع از انواع پارچه های دستباف یزد را طرّاحی کرده بود و چون ارادتی به من داشت، گاهی با من همنشین می شد و حرف شنوی داشت.
من که این استعداد و نبوغ او را دیدم روزی از وی سؤال کردم: فلانی اگر روز قیامت خداوند از تو سؤال کند، با این هوش و استعدادی که من به تو دادم، چرا در عمرت همت نکردی تا قرآن مرا به درستی قرائت کنی جواب خداوند را چه می دهی؟! این اندرز من در او مؤثر افتاد و از آن به بعد با تلاشی بی وقفه پیش دخترش قرائت قرآن را یاد گرفت و بر آن مداومت داشت؛ به طوری که وقتی از دنیا رفت قرآن را به درستی و خوب قرائت می کرد!
*خستگی در عبادت (1)
از حجت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائى نقل شده است پدرم طاقت عجیبی در عبادات داشت. برای نمونه شب های احیا در لیالی قدر در مسجد محله تخت استاد در یزد مراسم احیا داشت ابتدا ایشان تمامی دعای جوشن کبیر را خودش می خواند سپس دعاهای دیگر را می خواند. بعد هم شش شبانه روز نماز قضا به جا می آورد سپس به منبر می رفت و پس از طی یک منبر مفصل آن هم با آه و زاری که داشت قرآن به سر می گذاشت و مراسم را به آخر می رساند، اما مردم واقعاً بعضی تا این حد طاقت نداشتند. سالی وقتی ایشان پنج شبانه روز نماز قضا خواند و رفت که شبانه روز ششم را شروع کند شخصی به نام استاد محمد دلاک که با پدرم آشنا بود و از چند محله دورتر برای درک فیض می آمد بر سبیل مزاح جلو سجاده آقا دراز کشید و گفت: آقا! من دیگر توانایی ندارم. شما اول نماز میت برای من بخوانید بعد نمازتان را ادامه بدهید از شوخی این مرد، جمعیت به خنده افتادند و انبساطی دست داد پدرم که حرکت این مرد را دید دستور داد یک دوره به همه چای بدهند و از آن به بعد هم بر به بعد هم برای این که مردم در آن لیالی پرفیض خسته و ملول نشوند، دستور داد بعد از سه شبانه روز
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد احمد دعائی
اقامه نماز یک دور چای بدهند، سپس سه شبانه روز دیگر را به جای می آورد.
*مرحمت مولا (1)
از حجّت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائى نقل شده است: پدرم بارها می فرمود: من افتخار دو رشته نوکری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام را دارم؛ یکی روضه خوانی برای آن حضرت و دیگری چاووشی و حمل و هدایت زوّار حرم مطهر و مقدس ایشان و می فرمود سالی من عده ای زوار را همراهی می کردم و عمویم مرحوم حاج سیّداحمد زارچی هم راهنمای عده دیگری بود امّا هر دو قافله قافله با هم حرکت می کردیم تا این که به نقطه مرزی خانقین رسیدیم. در گذشته، رسم این بود که وقتی وارد خاک عراق می شدیم ابتدا به سامرا سپس به کاظمین و بعد کربلا و در نهایت به نجف می رفتیم اما در آن سال عرفه در پیش بود و من چون هیچ گاه درک فیض زیارت عرفۀ امام حسین علیه السلام در کربلا را ،نداشتم تصمیم گرفتم آن سال هنگام فضیلت زیارت عرفه در کربلا باشم. پس موضوع را با عمویم در میان گذاشتم و عرض کردم: من تصمیم دارم به همراهی کاروانم ابتدا به کاظمین و سپس به کربلا بروم تا روز عرفه کربلا باشم. شما هم در جریان باشید اگر مایل هستید باید با ما حرکت کنید اما عمویم فرمود: نه من رویه کارم را عوض نمی کنم و طبق معمول به سامرا می روم. پس من همراهان را خبر کردم تا برای حرکت به طرف کاظمین آماده شوند و اسب های خود را هم آماده حرکت کنند وقتی کاروانیان عزم جزم مرا دیدند اکثریت هر دو کاروان با من همراه شدند حتی بسیاری از همراهان عمویم، با من حرکت کردند و نظر مرا پسندیدند عمویم که این حرکت را دید او هم تصمیمش را عوض کرد و همگی به عزم حرکت به طرف کاظمین آماده شدند اما من برای این که کسی مجبور به همراهی با من نشود، کاروان را جلو انداختم و خودم در کاروانسرا ماندم و کمی دیرتر حرکت کردم تا اگر کسی بر سر دوراهی می خواهد به سامرا
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد دعائى
برود، رودربایستی نکند در آن زمان، عراق دست انگلیس ها بود و آن ها راه ها را بازسازی و آسفالت می کردند و بعضی از راه های قبلی برگردانده شده بود. من که ساعتی دیرتر حرکت کرده بودم با همۀ تبحر راه را گم کردم و در بیابان بدون این که بدانم به کدام طرف می روم تشنه و سرگردان شدم، اما همچنان به حرکت خود ادامه می دادم که زمانی تشنگی به حدی بر من غلبه کرد که دهانم خشک شد. خواستم از نباتی که در جیب داشتم استفاده کنم اما چنان دهانم خشک شده بود که نمی شد آن را در دهان گذاشت به فکر افتادم از آبی که در آفتابه ترک اسب دارم استفاده کنم اما وقتی بررسی کردم دیدم این آب چنان بر اثر حرارت آفتاب داغ شده که قابل خوردن نیست به علاوه گرد و خاک زیادی در آن است و این آب آلوده قابل شرب نیست پس حس کردم جانم در خطر است و راه نجاتی هم ندارم. لاجرم به ذیل عنایت حضرت بقیة الله متوسل شدم و عرض کردم آقا من زوار جدتان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام هستم و آرزو دارم امسال روز عرفه چشمم به ضریح مطهر ایشان بیفتد از وجود مقدس شما تقاضا دارم عنایتی بفرمایید. اگر عمرم هم به آخر رسیده چند روز دیگر مهلت داده شود تا من به آرزویم برسم پدر فرمودند هنوز چند قدمی پیشتر نرفته بودم که دیدم به فاصله صدمترى من خیمه سیاهی است. پس اسب بدون اراده من به جانب آن خیمه رفت. وقتی نزدیک شدم عربی با مشکی پرآب اما کوچک و کم حجم با جامی در دست بیرون آمد. سپس از من پرسید من پرسید: اَنْتَ عطشان؟ من به علامت مثبت سری تکان دادم او کمی از آب درون مشک را در آن جام ریخت و به من داد. به محض این که من آن آب را خوردم قوت گرفتم که گویی حیاتی دوباره پیدا کردم. در این میان، اسب پوزه اش را به مشک آن عرب می مالید عرب به اسب گفت: إصبر (صبر کن). سپس از آب همان مشک در جام ریخت و به اسب داد. اسب وقتی تشنه می شود ده ها کیلو آب می خورد پس مرتب آن اسب از آب خورد تا سیر شد و من این صحنه را تماشا می کردم ناگهان به نظرم رسید که این عرب با این مشک آب، جان من و اسبم را از هلاکت نجات داد من مقداری پول نقره و اندکی نگین نبات، مغز پسته و مقداری کشک بافقی در جیب داشتم پس دست در جیب کردم
و یک مشت پر از آن ها بیرون آوردم و به او تعارف کردم اما او یک نگین از نبات را برداشت، سپس آن را سر جایش گذاشت و من حرکت کردم پس از این که مقداری راه رفتم به این فکر افتادم که در این بیابان بی آب و علف این عرب که بود؟ و این آب چه آبی بود که من و اسبم را سیراب کرد؟ پس عقب گرد کردم تا تحقیق بیشتر کنم اما وقتی به نقطه اول ،رسیدم جایی که قطرات آب روی زمین ریخته بود نه خیمه ای دیدم نه عربی در آن جا بود. پس متوجه شدم مورد لطف و مرحمت آقا امام علیه السلام زمان ها قرار گرفته ام بنابراین، هر چه در جیبم بود خالی کردم و در دستمالی پیچیدم؛ زیرا مطمئن بودم آن نبات، متبرک به دست مبارک حضرت شده است. پس به راه خود ادامه دادم طولی نکشید که همراهانم را هم پیدا کردم. این ها هم مثل من راه را گم کرده و در بیابان سرگردان شده بودند اما وقتی به هم رسیدیم در حال استراحت بودند و در آن محل اتراق کرده بودند من پرسیدم شما چه کردید؟ گفتند ما راه را گم کردیم و از تشنگی به ستوه آمده بودیم که عربی به ما آب داد و ما نجات پیدا کردیم من داستان خود و آن عرب را برایشان تعریف کردم و خاطر نشان نمودم شما هم مورد توجه مورد توجه و عنایت حضرت بقیة الله قرار گرفته اید. سپس به اتفاق به راه خود ادامه دادیم و طبق برنامه و خواستی که داشتیم درست روز عرفه در کربلا بودیم و از فیض دعای امام حسین علیه السلام در آن روز بهره مند شدیم.
من در خانقین و بعد از حرکت از نقطه مرزی نگران بودم که شاید عمویم از من دلگیر شده بودند که من مسیر حرکت قافله را عوض کردم به ویژه این که همراهان ایشان هم نظر مرا ترجیح دادند اما با وقوع این جریان، عمو هم از م-ن کدورتی ،نداشتند بلکه از این عنایت ویژه خوشحال هم شده بودند.
*فقرات روی کفن (1)
از مرحوم حجت الاسلام حاج سيّد محمد دعائى نقل شده است: من دو کفن برای خودم تهیه کرده بودم و بر روی یکی از آن ها بسیاری از ادعیه و اوراد را
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائي
نوشته بودم و می خواستم آن ها را روی کفن دیگر هم بنویسم. وقتی نوشتن را شروع کردم در اثنای کار به علت خستگی خوابم برد. در عالم رؤیا مرحوم آیت الله سید محمد فیروز آبادی یزدی را که از اعاظم علمای نجف بود و من با ایشان سابقه دوستی داشتم دیدم که به من فرمود: سیّد محمد این شعر را هم به آن چه روی کفنت نوشته ای اضافه کن:
ندارم هیچ گونه توشه همراه *** به جز لا تقنطوا من رحمت الله
زمانی که من این خواب را دیدم سی سال از فوت مرحوم آیت الله فیروزآبادی گذشته بود و من با دیدن این خواب از آزادی و احاطهٔ روح این عالم بزرگوار پس از گذشت این مدت طولانی تعجب کردم.
*مجاهد بافقی (1)
حجت الاسلام حاج سيداحمد دعائی نقل کرده اند: در سال 1365 ق، به اتفاق پدرم، از سفر عتبات برگشته بودیم ایشان اظهار تمایل کردند در شهرری به دیدن آیت الله حاج شیخ محمدتقی بافقی برویم. وقتی وارد شدیم پدرم با توجه به آشنایی قبلی که با ایشان داشتند وقتی وی را در آن حال بیماری و افتادگی مشاهده کردند که هیچ امری از امور شخصی را نمی توانستند انجام دهند از حالشان پرسیدند و این که با این حال و روز چه می کنند؟ حاج شیخ فرمودند: سید محمد! بسیار خوبم، حتی گردنم هم کلفت است. سپس توضیح دادند: خداوند این قدر مرا دوست می داشته که نمی خواسته من هیچ زحمتی بکشم، مرا در این جا انداخته و دل بندگان خوبش را به من متوجه نموده و این ها در نهایت مهربانی به من خدمت می کنند و بهترین طعام و نوشیدنی را برایم فراهم می کنند و به من در هر وعده غذا می خورانند و شستشو می دهند و در وضو گرفتن کمک می کنند و از من مراقبت کامل می کنند به همین جهت است که می گویم گردنم هم کلفت است.
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیّد احمد دعائی
*مجلس روضه ای به ظاهر خلوت (1)
از مرحوم حجّت الاسلام آقای واله نقل شده است روزی کسی که در مدت اقامت حجت الاسلام آقای دعائی برای منبر در کاشمر میزبان ایشان بود به آقا :گفت من پای منبر شما چندان جمعیت زیادی نمی بینم ولی هنگامی که روضه می خوانید صدای شیون و زاری عده زیادی به گوشم می خورد ایشان فرمودند: همین الان برخیز با هم به مسجد برویم.
پس میزبان و آقای دعائی و یک نفر دیگر به مسجد وارد می شوند؛ آن هم در ساعتی که هیچ کس دیگر در مسجد حضور نداشته پس آقای دعائی به منبر می روند و شروع به مرثیه خواندن می کنند در این هنگام آن دو نفر صدای شیون و زاری از پشت پرده به گوششان می خورد!
پس میزبان از جا بلند می شود و پرده را کنار می زند ولی کسی را در آن جا نمی بیند اما همچنان صدای شیون و زاری را می شنود وقتی روضه آقای دعائی تمام می شود صدای گریه هم قطع می شود.
بعد آقای دعائی به آن دو نفر می گویند وقتی من روضه می خوانم بانوانی که در کربلا حضور داشتند در مجلس حاضر می شوند و بر مصائب حضرت اباعبدالله در کربلا گریه می کنند و این صدای گریه و ناله که شنیدید از آن هاست.
*عاقبت به خیری (2)
از حجّت الاسلام والمسلمین حاج سيد احمد دعائى نقل شده است در زمان حیات پدرم همسایه ای داشتیم از عوامل حکومت رضاخانی، که از مسئولان نظمیه آن زمان بود و لقب «نایب» داشت و چون منسوب به حکومت و از مأموران بود بسیار بیبند و بار و اهل شراب و قمار بود. او هیکلی درشت و چهره ای سیاه و لب های کلفت و برگشته ای داشت که دیدنش موجب بیم و هراس می شد و مردم
هم دل خوشی از او نداشتند و چون پدرم خبر از رفتار و حرکات او داشتند باور نمی کردند چنین شخصی اهل نجات شود و توبه و انابه اش پذیرفته شود؛ حتی بعد از این که این نایب به مکه رفت و حاجی شد و چندی بعد به زیارت عتبات عراق مشرف شد، ایشان به او خوشبین نبودند و این کارها را تظاهر و ریاکاری می دانستند، لیکن حکایت «نایب» چیز دیگری بود و آن این که همسر اول او از دنیا رفته و همسر دیگری از خانواده متدین گرفته، او را به خانه آورد. شب اول عروس در میان زنان نشسته بود و انتظار ورود شوهرش را می کشید اما هر چه صبر کرد وی نیامد تا این که او نگران شد و از آن زن ها پرسید: پس این مرد کجاست و کی می آید؟! زن ها به اتاقی در آن طرف خانه اشاره کردند و گفتند: شوهرت با جمعی از میهمانان در آن اتاق هستند و هر وقت آن ها رفتند، می آید. این زن متدین برای این که حقیقت مطلب را کشف ،کند به صورتی پنهانی خودش را پشت در آن اتاق رساند و از روزن دید که شوهرش با جمعی افراد بی بند و بار مشغول می گساری هستند پس خود را به اتاق زن ها رساند و چیزی بروز نداد و منتظر ماند تا آن مجلس کذایی تمام شد و شوهرش آمد. شوهر در نگاه اول متوجه شد الحق زنی به جای همسر اول آورده که از هر جهت شایسته است اما به محض ورود آن عفیفه او را زیر سؤال کشید و پرسید در آن اتاق چه خبر بود که تا این وقت شب در آن جا بودی؟! او گفت چند نفر مهمان داشتم و خبر دیگری نبود، اما زن که همه چیز را دیده بود باز او را توبیخ کرد و در نهایت گفت: یا من یا آن دم و دستگاه می گساری و گناه و معصیت «نایب» که از این همسر خیلی خوشش آمده بود گفت نه شما گفت: نه شما را ترجیح می دهم و آن اعمال را ترک می کنم همسرش گفت: پس باید شما همین امشب هرچه از ابزار و وسایل لهو و شراب و قمار است از این خانه بیرون بریزی و تعهد بسپاری که دور این اعمال ناشایست را خط بکشی تا من مطمئن شوم پس نایب بلند شد و هر آن چه از آلات لهو و می گساری ،بود از خانه بیرون ریخت و از آن به بعد رفتار دیگری داشت حتی همسرش بعدها نقل کرد: شب ها در تاریکی کنار حیاط خانه
می ایستاد و تسبیحی به دست می گرفت و مرتب می گفت خدایا! غلط کردم خدايا معصیت کردم و آه و ناله و گریه داشت و در این شرایط بود که خداوند به او توفیق سفر حج و زیارت عتبات عراق داد و رفتارش هم به کلی عوض شد و نمازهایش را به جماعت می خواند، اما پدرم باز هم بر حسب سابقه سویی که داشت، به او توجّهی نداشتند تا این که او بیمار و بستری شد و روزی همسرش به دنبال پدرم آمد که او محتضر است و شما بر سر بالین او حاضر شوید. پدرم از بس در دورۀ همسایگی از این زن عفیفه تدیّن و تعهد دیده بودند، قبول کردند و رفتند، ایشان فرمودند وقتی وارد شدم دیدم وی در رختخواب خوابیده و لب های درشتش درشت تر شده و سیاهی چهره اش دو چندان است و حالتی دارد که پیداست در سکرات موت است. پس من بالای سرش نشستم و برای این که خداوند به حال او ترحمی کند، شروع به خواندن دعای عدیله کردم اما ناگهان متوجه شدم او چشم باز کرد و با من فقرات دعا را می خواند در حالی که وقتی وارد شدم هر چه همسرش از آمدن من خبر داد چیزی متوجه نمی شد لیکن با قرائت اولین جملات دعا چشم باز کرد و هر جمله ای را می خواندم تکرار می کرد به علاوه هر چه از دعای عدیله خوانده شد، با هر جمله ای حالش بهتر شد و چروک های صورتش از هم باز شد و لب های کلفت و برگشته او قرمز شد و حال عادی پیدا کرد و سیاهی چهره اش برطرف شد و من ضمن خواندن دعا و سوابقی که از او داشتم متحیر مانده بودم و به تغییر حالت او توجه داشتم تا این که آخرین جملات دعا را قرائت می کردم که ناگهان از بستر بلند شد و نشست و در نهایت خضوع و فروتنی، دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین آقا بفرمایید، خوش آمدید سپس خوابید و از دنیا رفت در این جا بود که من از گمان بدی که نسبت وی داشتم استغفار کردم؛ زیرا هرگز گمان نمی کردم کسی با چنان سوابقی برگردد تا این گونه مورد عنایت امام علیه السلام قرار گیرد. آقای حاج سیداحمد دعائی نقل کرده اند: زمانی که این «نایب» از دنیا رفت من در میناب برای سفر تبلیغی رفته بودم و با پدرم مکاتبه داشتم. باری،
پدرم در نامه اش نوشته بود: «نایب» همسایه از دنیا رفت؛ آن هم مردنی که موجب غبطه پدرت شد و تو دعا کن من هم مردنی شبیه او داشته باشم.
*صحّت جهت قبله (1)
یکی از ارادتمندان مرحوم آقای حاج سید محمد دعائی نقل کرده است: آقای دعائی سال های زیادی به سبزوار و کاشمر سفر می کردند و مجلس روضه و منبر داشتند و مردم این دو شهر خاطرات زیادی از آن دوران دارند؛ از جمله ایشان سالی در کاشمر بودند و در نماز جماعت ایشان شرکت می کردند روزی یکی از مأمومین به ایشان ایراد گرفت که به هنگام نماز کمی منحرف می شوید و قبله شهر ما تا این اندازه که شما کج می ایستید نیست ایشان به او جوابی دادند و تأکید کردند که نه جهت من درست است اما وی بار دیگر حرفش را تکرار کرد و دست از ادعایش برنمی داشت و مدعی بود آقا جهت قبله را کمی کج تر از حدّ معمول می ایستند روزی آقای دعائی او را به کناری کشیدند و خصوصی فرمودند: اگر مرا متهم به جادو نمی کردی، من در همین جا خانه کعبه را به تو نشان می دادم تا بدانی حق با من است!
*استشفا از حضرت عبدالعظیم (2)
حجّت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائى نقل کرده اند سالی پدرم برای سفری چند روزه به اصفهان رفته بودند که در آن جا مبتلا به دردپای شدیدی شدند؛ به طوری که اقامت ایشان بیش از یک ماه در آن شهر به طول انجامید و در منزل یکی از دوستانشان بستری بودند. پس از آن با همان حالتی که داشتند برای معالجه به تهران عزیمت کردند در آن جا به پزشک متخصصی مراجعه کرده و تحت درمان وی بودند اما نتیجه ای حاصل نشد و همچنان مبتلا بودند ایشان
فرمودند روزی از تهران به عزم زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی به ری آمدم و در کنار مرقد این سید بزرگوار کمی گله کردم و عرض کردم: آقا شما بزرگواری هستید که فضیلت زیارت او به قدر حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام است که من افتخار نوکری او را دادم و مدت یک ماه در اصفهان بستری بودم و خجالت میزبان کشیدم. حال هم از مداوای دکتر تهران نتیجه ای ندیده ام و این از آقایی شما به دور است که مرا محروم برگردانید. سپس کمی اوقات تلخی کردم و به تندی حرف زدم اما چند لحظه نگذشته بود که حس کردم دردی در پایم احساس نمی کنم پس بلند شدم و راه رفتم دیدم دردی ندارم، سپس نماز خواندم و برای حرکت به تهران ایستگاه دورتری را انتخاب کردم تا ببینم احساس دردی دارم یا خیر اما دیدم عارضه ام به کلی برطرف شده و هیچ دردی در پایم حس نمی کنم. پس از بزرگواری حضرت عبدالعظیم تشکر کردم و به شکرانه حصول نعمت سلامتی، عازم زیارت حضرت امام رضا علیه السلام در مشهد شدم.
*بر سر تربت پدر (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سيداحمد دعائى نقل کرده اند: من نُه ماهه بودم که مادرم از دنیا رفت و از آن به بعد به جز مادربزرگم بیشتر با پدرم مأنوس بودم؛ به گونه ای که هنوز چهار ساله بودم که ایشان مرا با خود به بیرون می برد که از آن دوران با همۀ کودکی و کوچکی خاطرات زیادی در ذهنم مانده از جمله این که بارها پدر مرا بعد از اذان صبح از خواب بیدار می کرد و جلو الاغ خود سوار می کرد و به اتفاق به قبرستان سیّد صحرا که مقبره پدرشان در آن جا بود می رفت و چون هوا تاریک بود، شمعی در آن بقعه روشن می کرد و ساعت و انگشتر و کلیدهای خود را جلو من می گذاشت و من در آن نور شمع مشغول بازی بودم، اما می دیدم پدرم لباس سفیدی پوشیده و در کنار قبر پدرش به نماز می ایستد و در نماز آه و ناله و گریه دارد پس از نیم ساعتی دوباره لباس خود را
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد احمد دعائى
می پوشید و هنوز هوا روشن نشده بود که به خانه برمی گشتم؛ به گونه ای که کم تر کسی متوجه این رفتن و برگشتن می شد بعدها که بزرگ تر شدم متوجه شدم پدرم برای خودش قبری در کنار قبر پدرش آماده کرده و آن لباس سفید هم کفنش بود که آن را می پوشید که آن را می پوشید و روی آن قبر نماز می خواند و از خداوند برای روزی که به آن جا آورده می شود طلب غفران و رحمت می کرد.
*عرض ادب به پیشگاه حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد دعائى نقل کرده اند در روزهای آخر عمر پدرم، ایشان به گونه ای ضعیف و ناتوان شده بود که برای تطهیر و وضو باید دو نفر زیر بغل ایشان را بگیریم و کمک کنیم تا بتوانند برای نماز آماده شوند. ایشان در آن روزها نماز را هم نشسته می خواندند؛ چون به حدی ضعف داشتند که قادر به اقامه نماز به صورت ایستاده نبودند. با این همه اصرار داشتند که هر صبح و شام به ایشان کمک کنیم تا بایستند و زیارت مختصر اباعبدالله علیه السلام را بخوانند و این عمل حتی یک بار ترک نمی شد روزی من از ایشان پرسیدم: شما که نماز را نشسته می خوانید، چرا این قدر پافشاری دارید برای زیارت حضرت اباعبدالله علیه السلام بایستید؟! ایشان در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، فرمود: بابا پنجاه سال است که صبح که از خواب بیدار شده ام به آقا سلام داده ام و شب هم که می خواستم بخوابم هیچ شب بدون سلام و عرض ادب نخوابیده ام. این روزها، روزهای آخر عمر من است شما به من کمک کنید این چند روز دیگر که زنده ام رویّۀ پنجاه ساله ام را ترک نکنم و چند روز هم بیشتر نگذشت که از دنیا رفتند.
*دوستان دیرین (2)
حجّت الاسلام والمسلمین حاج سیّد احمد دعائی نقل کردند: در آخرین روزهای
عمر پدرم مرحوم آسید محمد دعائی که ایشان بیمار و بستری بودند، روزی چند نفر دور بستر ایشان نشسته بودیم که کسی در زد دیدیم مرحوم حجت الاسلام واقعی عالم عامل آشیخ حسن کرباسی هستند که سال ها پیش با مرحوم پدرم دوستی صمیمانه داشتند وارد شدند البته در آن زمان ایشان خودشان هم به علت پیری و هم به خاطر این که پیاده آمده بودند دچار تنگی نفس بودند، اما انس و الفتی که با جناب والد داشتند باعث شده بود دیداری از دوست قدیمی خود داشته باشند بعد از این که مرحوم آقای کرباسی حالت خستگی اشان رفع شد پدرم رو به ایشان کردند و گفتند آقای کرباسی شاهد باشید می خواهم امروز در حضور شما وصیت کنم لیکن کسانی که حضور داشتند گمانشان این بود که موضوع وصیّت امور مادی و دنیوی است، امّا ایشان شهادت به عقاید حقه دادند و به یک از آن عقاید اقرار کردند و ایشان را شاهد گرفتند بعد از این مرحوم آقای کرباسی فرمودند: آقای آسید محمد شما هم در این مواردی که فرمودید برای من شهادت بدهید سپس به هر یک از عقاید حقه اقرار فرمودند و به راستی تماشای این صحنه اندوهبار از روزهای آخر عمر دو بزرگمردی که در طول عمر خود خدمتگزار منبر و محراب بودند، برای حاضران خیلی عجیب و عبرت انگیز بود؛ زیرا چند روزی بیشتر نگذشت که مرحوم پدرم در هشتم فروردین ماه 1345ش. و مرحوم آقای کرباسی دو هفته بعد در بیست و ششم فروردین 1345 ش. از دنیا رفتند و هر دو قریب پاکان و صالحان شدند.
*یاد پدر در حرم اباعبدالله الحسين علیه السلام (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سیداحمد دعائی نقل کرده اند: هنوز کم تر از یک سال از فوت پدرم گذشته بود که من برای ماه رمضان در کویت بودم و چون حدود 11 سال بود به زیارت حضرت اباعبدالله مشرف نشده بودم خیلی امیدوار بودم این سفر از طریق کویت محقق شود. قبل از این سفر، چون فصل زمستان
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد دعائي.
بود از یکی از عبا فروش های معتبر یزد یک عبای نائینی به مبلغ 300 تومان خریدم فروشنده که با من آشنا بود گفت: در یزد عبای نائینی بهتر از این پیدا نمی شود. من آن را با خود داشتم و خداوند مرحمتی کرد و در آن سال از طریق کویت عازم عتبات عراق شدم شب جمعه ای در حرم مطهر حضرت سيدالشهدا علیه السلام بودم که عده بسیاری از دوستان پدرم را دیدم که بعضی هنوز از فوت ایشان مطلع نشده بودند و عده ای از دوستان دیگر را دیدم که با ملاقات من به یاد پدرم افتادند و احیاناً در آن شب رحمت برای ایشان طلب غفران و رحمت کردند پس دریغم آمد آن موقعیت را از دست بدهم و آن شب را در حرم آقا ابا عبدالله بیتوته کردم و نماز و دعا و زیارت داشتم و از پدرم بسیار یاد کردم. سپس با طلوع فجر نماز صبح خواندم و چون خیلی خسته بودم به خانه رفتم و گفتم کمی استراحت کنم. سپس برای زیارت حضرت ابوالفضل می روم. پس از این که به خواب رفتم پدرم را در عالم رؤیا دیدم که با حالتی خوش، عبایی نفیس به دوش دارد من متوجه مرغوبیت آن عبا شدم و از ایشان پرسیدم پدر این عبا را از کجا تهیه کرده اید که این قدر نفیس است؟ و مثل این را من تاکنون ندیده بودم پدرم فرمود: بابا این که همان عبایی است که دیشب تو برایم فرستادی پس من متوجه شدم همین که شب قبل من موجب یادآوری ایشان به دوستانشان شدم و آن ها برای این نوکر سیدالشهدا علیه السلام در حرم دعا کردند و خودم هم به یادشان بودم. این ادعیه و زیارات به صورت این عبای نفیس و گران قیمت در آمده و موجب شادی روح و علوّ درجۀ ایشان در عالم برزخ شده است
وای از این دار فنا و آن ستم باشمول *** چند بنالیم از این چرخش چرخ عجول
شادی و خوشحالی این دوره بود کیمیا *** هر چه که دیدیم بدن خسته و حيران عقول
قسمت ما ساحت آن گنبد و مرقد نبود *** نیست امیدی که رسد پاسخ اذن دخول
تیره و تار است چو شب موسم فجر و طلوع *** کی شود آن شب که شوم شاهد بدر و حلول
رفت یکی واعظ و یک عالم دلسوز خلق *** عادلی از جمع امامان و ذوات عدول
«سید محمّد» که رسول است و را جدّ يقين *** باب گرامیش علی، جدّه پاکش بتول
چون که دعا کرد شب و روز به یاد خدا *** شهرت او گشته «دعائی» و دعایش قبول
دیده فروبست به ذیحجه و فصل بهار *** وه چه بهاری که خزان آمد و شد دل ملول
پیر خرد خواست چو تاریخ وفاتش درست *** گفت بیا «مشفق» و می کوش به فرع و اصول
هاتفی از غیب ندا داد که ای یزدیان *** «رفته دعائی به جنان ساکن کوی رسول» (1)1345 ش
1) علی اکبر شیر سلیمیان «مشفق»
عبد صالح
25
عکس
حجت الاسلام حقیقی شیخ حسن کرباسی، در سال 1307 قمری، در محلّه مالمیر یزد، در خانواده ای موصوف به علم و تقوی به دنیا آمد و تحت تربیت پدرش مرحوم شیخ غلامحسین کرباسی و عمویش آخوند ملامهدی کرباسی قرار گرفت و پس از طیّ مدارج مقدّمات تحصیلی، به تحصیل در حوزه یزد پرداخت و چون شوقی به کسب علم و تلاشی در کسب معنی و معرفت داشت خدایش به او این موهبت را مرحمت فرمود که از محضر چهار استاد بزرگ علم و تقوی در خطة دار العباده یزد بهره مند گردد و از خرمن دانش و معرفت آنان در حدی فوق تصوّر خوشه و توشه برگیرد سلمان زمان شیخ عبدالرسول ساباطی، آقا سیّد حسین باغ گندمی، معلم دانش و تقوی میرزا سيّد على مدرس لب خندقى، شمع و چراغ دانش و دانایی و عالم عامل حاج شیخ غلامرضا یزدی، چراغ های فروزان، فراراه شیخ کرباسی بودند و او در پرتو انوار تعلیم و تزکیه این بزرگان ره پوی راه رسول خدا و ائمه هدى عليهم صلوات الله بود! شیخ علیه الرحمه در تمام طول عمر پربرکت خویش بیش از آن که در فکر انباشتن محفوظات علمی باشد در این اندیشه بود که لب علوم آل محمّد را از زبان پاک مردان علم و ایمان دریافت کند و به بهترین وجه و تا سر حد امکان، آن ها را به کار بندد و چون قلبی پاک و روحی بلند داشت خدایش نیز در این مسیر مستظهر بود!
او روزها در بین مردم کوچه و بازار به کسب معاش حلال مشغول بود و در
بین همه، اسوه و الگوی یک کاسب مسلمان و شب هایش در گوشه خلوت به تضرع و ابتهال به درگاه خدای منان می گذشت و چه بسیار علی وار در کوچه پس کوچه های محلّات شهر، یار و غمخوار یتیمان و مستمندان بود و تا آخرین نفس. سرانجام این عالم عامل و عارف واصل، در روز جمعه 23 ذیحجه سال 1385 ق. برابر با 26 فروردین 1345 ش.، دار فانی را وداع گفت و جسم پاک و او، پس از تشییعی باشکوه، در امامزاده سید فتح الدّین رضا علیه السلام مدفون گردید.
*در کنار رسول خدا صلى الله عليه و سلم (1)
یکی از یزدی های مقیم تهران نقل کرده است روزی در مغازه بزّازی ام در تهران نشسته بودم که یک شخصی آمد و از من پرسید: شما یزدی هستید؟ گفتم: آری. گفت: شما در یزد کسی به نام شیخ حسن کرباسی می شناسید؟ گفتم: اتفاقاً ایشان در همان محله ای زندگی می کنند که ما بودیم و کاملاً شناخت دارم بعد او شروع کرد به تشریح مشخصات ظاهری مرحوم کرباسی و گفت شما دقت کن. ببین نشانه هایی که من از ایشان می دهم همین است یا خیر؟! من توجه کردم دیدم درست مشخصات ظاهری ایشان را بیان می کند بعد گفت این شخص مرد بزرگی است. قدر او را بدانید؛ زیرا نزد خداوند خیلی آبرو دارد و مردم شهر شما باید به وجود این مرد خدا افتخار کنند من هم دعا می کنم خداوند این توفیق را به من بدهد که روزی دست او را ببوسم و چهره اش را زیارت کنم من پرسیدم مگر شما او را تاکنون ندیده اید؟ گفت خیر گفتم پس چگونه مشخصات او را تعریف کردید؟ گفت: شبی در خواب دیدم مردی با این مشخصات در یک مجلس در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود و حضرت به او توجه داشتند! پرسیدم: ایشان کیست؟ گفتند: شیخ حسن کرباسی یزدی.
1) میرزا محمد میراکبری (میرزا طرّاح).
*در روز برفی (1)
یکی از کسبه بازار در یزد نقل می کند: در سال های آخر عمر مرحوم آشیخ حسن کرباسی، طبق معمول برحسب محبّتی که نسبت به این جانب داشتند در راه منزل به بازار در مغازه من توقفی می کردند و پس از رفع خستگی می رفتند: اما در یک روز سرد زمستانی طبق معمول آمدند و نشستند من که از خروج ایشان از منزل در آن هوای سرد تعجب کرده بودم، سؤال کردم چه شد؟ امروز هم به بازار می روید؟ فرمودند انسان تا از گندم دنیا می خورد، باید کار دنیا را هم به قدری که می تواند انجام دهد به علاوه اگر من از خانه بیرون نیایم کسانی که برای فقرا و مستمندان کاری می کنند در خانه من نمی آیند. پس من باید به امید خدا بیرون بیایم و چیزی به دست آوردم و به وسیلهٔ امثال شما به فقرا برسانم.
*سرکشی به سیّد مستحق (2)
یکی از سادات که اصلاً بافقی و ساکن یزد بود می گوید: بر اثر عارضه ای که در دستم پیدا شده بود بیمار و خانه نشین شدم و چون شغلم بنایی بود، نمی توانستم با این دست علیل کار کنم به علاوه عائله سنگینی داشتم که هنگام اشتغال هم تأمین معاش برایم دشوار بود و چون سید و آبرومند بودم خجالت می کشیدم پیش کسی رو بزنم بنابراین. کار را به خدا سپردم شاید فرجی برسد و من پیش زن و فرزندانم شرمنده نباشم.
طولی نکشید سحرگاهی قبل از اذان صبح کسی در خانه ام را زد من خودم پشت در رفتم، اما در را باز نکردم صدایی پرسید: منزل آقا سید محمد همین جاست؟! گفتم: بله پرسید خودتان هستید؟ عرض کردم آری آن شخص گفت: لطفاً در را باز نکنید و از روزن در چوبی خانه ام، چند اسکناس به من داد و خداحافظی کرد و رفت دو هفته از این جریان گذشته بود که بار دیگر به همان ترتیب و در
همان ساعت آن شخص به سراغ من آمد و تا چهار ماه که خانه نشین بودم چندین مرتبه این کار تکرار شد بعد از بهبودی من خیلی کنجکاو شدم و تحقیق کردم که آن آقا را بشناسم. در نهایت، معلوم شد ایشان آشیخ حسن کرباسی بوده اند!
*مداومت بر زیارت عاشورا (1)
زمانی که مرحوم آشیخ حسن کرباسی در بقعه سید فتح الدین رضا دفن شدند شب، مرحوم ملاغلامحسین خطیب - که از معمّرین یزد و دوست دیرین آن مرحوم بود - از اوایل شب بر سر تربت آن بزرگوار حاضر شد و تا طلوع آفتاب آن بقعه به نماز و نیایش مشغول بود و بعد از آن آن جا را ترک کرد همان روز کسی از او پرسیده بود به جز دوستی، عاملی دیگر در این شب زنده داری دخیل بود؟! خطیب گفته بود آن مرحوم امام حسین علیه السلام را در کربلا زیارت کرده بود و هم بر زیارت عاشورا مداومت داشت و از شیعیان خالص آن حضرت بود و من حتم داشتم در آن ،شب امام علیه السلام به دیدار او خواهند آمد! و من ماندم تا نور وجود آقا را دیدم و صبح به خانه رفتم!
*باران رحمت (2)
در سال 1338 ش. آسمان بر خطّه کویر یزد بخل ورزید و از آغاز تا پایان ،زمستان از نزولات جوی خبری نبود و این در شرایطی بود که شیخ شهر مرحوم حاج شیخ غلامرضا یزدی چند ماهی بود چهره در نقاب خاک کشیده بود که اگر بود با یک تضرع و التماس در درگاه خداوند رحمت خداوندی نازل می شد، لیکن او چندی بود در بقعه امامزاده جعفر علیه السلام قرین پاکان و صالحان بود.
در این حال، بعضی مردم کاسب و متوسّط و برخی کشاورزان و زحمت کشان از حجت الاسلام آشیخ حسن کرباسی تقاضا کردند برای دعای باران پیش افتد،
شاید خداوند منّان از برکت انفاس قدسیه او بر ساکنان کویر تفتیده ترحّمی کند!
شیخ علیه الرّحمه، این خواهش عامه را اجابت کرد و در صبح جمعه 13 رمضان المبارک سال 1379 ق. مطابق 20 اسفند 1338 ش. با چشمی گریان و قلبی مملو از امید به رحمت ،حق پیشاپیش مردم به راه افتاد و تا صحرای آبشور
پیش رفت و در آن جا پس از اقامه نماز استسقا سر سر به آسمان بلند کرد و از حضرت منّان طلب باران رحمت کرد که بهترین شاهد این صحنه عکسی است که از آن روز به یادماندنی موجود است و این تصویر گویای حالت تضرع و ابتهال این مرد خدا در آن لحظات .است شگفت این که وقتی جمعیت به راه افتاد لگه های ابری روی آسمان بود و تا ظهر آن روز و بعد از نماز استسقا این ابرها هم محو شد و بعضی افراد سست ایمان و ضعیف با تمسخر به آسمان نگاه می کردند، لیکن هنوز بانگ اذان مغرب از مأذنه ها بلند نشده بود که ابرهای متراکم فضای شهر را پوشاند و لحظاتی بعد بارانی نافع باریدن گرفت و تا ساعاتی از نیمه شب ادامه داشت و هر چه در دورۀ زمستان باران کم بود از آن به بعد جبران مافات شد!
*حاصل دنیامداری (1)
یکی از بازاری های یزدی نقل می کند حجت الاسلام آقای کرباسی هر وقت از بازار جعفرخان که مغازه من در آن بود عبور می کردند، روی سکوی مغازه نشستند و استراحتی می کردند و این توقف معمولاً فرصتی بود تا بعضی مسائل شرعی و اجتماعی در آن لحظات ارزشمند مطرح شده از محضرشان استفاده کنیم اما روزی که جان اف. کندی - رئیس جمهوری وقت آمریکا - ترور و خبرش بلافاصله در رسانه های گروهی جهان منتشر شد این خبر موضوع روز محافل کوچه و بازار بود اتفاقاً ایشان چند روز بعد از این جریان در مغازه من نشسته بودند. پس شرح واقعه را آن گونه که آن زمان از رادیو شنیده بودم، گفتم و
1) حاج حسن شیر سلیمیان
اضافه نمودم: این آقا رئیس جمهور کشور آمریکا بوده و به اتفاق همسرش از یک خیابانی در یکی از ایالت های آمریکا عبور می کرده اند که شخصی از بالای ساختمان او را هدف قرار داده به شدت مجروح می شود؛ به طوری که جسم خون آلودش برابر چشم همسرش روی صندلی می افتد و بعد هم فوت می کند و مردم سایر مناطق دنیا هم که می فهمند خیلی متأثر می شوند می خواستم ببینم جناب عالی این گونه حوادث را چگونه توجیه می فرمایید؟!
ایشان گفتند: بله این صحنه ها دلخراش و ناراحت کننده ،است امّا سؤال من این است اگر این آقا رئیس جمهور هم نبود این چنین مورد حمله مسلحانه قرار می گرفت یا خیر؟! اگر او یک شهروند عادی کشورش هم بود، کشته می شد یا نه؟! پس این ها همه از عوارض موقعیت سیاسی و اجتماعی او بوده است و او باید این را می دانست که وقتی به چنین مقامی دسترسی پیدا می کند در معرض چنین خطراتی هم هست!
*تأثیر کلام (1)
پیرمرد نجّاری نقل می کند زمانی بین من و یکی از خانواده های ساکن در محله مالمیر یزد نزاعی رخ داد و آن ها که عده بیشتری داشتند، در یک زد و خورد مرا مضروب و به شدت مجروح کردند من هم برای تلافی این عمل در تدارک این بودم با کمک دوستان و فامیلم جواب سختی به آن ها بدهیم. در این میان روزی در حالی که سرم به علت جراحت باند پیچی شده بود، در کوچه به مرحوم آشیخ حسن کرباسی برخوردم معمولاً دأب ایشان این بود که وقتی با کسی کاری داشتند چند قدم به طرف مقابل مانده، به دیوار تکیه می کردند. آن روز هم به محض این که مرا دیدند توقف نموده به دیوار تکیه دادند. من هم سلام کردم و ایستادم ایشان پرسیدند شما در دعوا و درگیری که داشته اید سرتان هم آسیبی دیده؟! من به درستی منظور ایشان را نفهمیدم و به همین جهت و
1) حبيب نجار، ملقب به «ناراضی»
به خاطر احترام به ایشان حرفی نزدم و سر را به زیر افکنده سکوت کردم! بعد از چند لحظه ایشان فرمودند دعوا نکنید. این ها کار درستی نیست بروید دنبال کسب و کار و زندگی تان او می گوید چنان این سخن کوتاه و دلسوزانه در من اثر کرد که من از همان لحظه همه چیز را به فراموشی سپردم و به همین چند کلمه، دعوا و درگیری خاتمه پیدا کرد!
*بدون لایی (1)
زمانی مرحوم حاج انصاری - سخنران معروف - در سفری به یزد اظهار تمایل نموده بود آشیخ حسن کرباسی را که قبلاً در مورد ایشان تعریف های زیادی شنیده بود از نزدیک ببیند تا این که روزی در بازار به او می گویند پیرمردی که از روبه رو می آید شیخ کرباسی است. پس آقای انصاری جلو می رود و پس از سلام و احوال پرسی می گوید بفرمایید چرا عمامه اتان این قدر کوچک است؟ ایشان می گوید: چون لایی ندارد!
*مسلمانی نمونه (2)
روزی مرحوم حجت الاسلام آشیخ حسن کرباسی از یکی از خیابان های یزد عبور می کردند که ناگهان متوجه می شوند مردی پایش مجروح شده و از آن خون جاری است. پس بلافاصله ایشان جلو می روند و عمامه کوچک خود را از سر برداشته، قسمتی از آن را جدا می کنند و به او کمک کرده، زخم را می بندند. یکی از بازاریان زرتشتی که این صحنه را مشاهده می کند می گوید: اگر فقط یک مسلمان دیگر مثل شیخ کرباسی در این شهر بود، یک نفر زرتشتی در یزد پیدا نمی شد، بلکه همگی به اسلام روی می آوردند!
*خالی از کبر و ریا (1)
از یکی از اهالی محله مالمیر یزد نقل شده است در اوایل نوجوانی در شرایطی که هنوز چند سالی از تکلیف شرعی من نگذشته بود، روزی در کوچه مجاور خندق مالمیر به مرحوم آشیخ حسن کرباسی برخوردم. پس برحسب ارادتی که به ایشان داشتم جلو رفتم و از محضرشان خواستم روش صحیح تیمّم را به من یاد بدهند ایشان با روی خوش و متانت که عادتشان ،بود روی خاک های کوچه نشستند و چند مرتبه عمل تیمّم را تکرار کردند تا این که مطمئن شدند من تیمّم را به خوبی یاد گرفته ام اما وقتی از جایشان بلند شدند، من دیدم لباس و دست و صورتشان طوری به خاک آلوده شده که موجب شرمندگی من شد و من هرگز گمان نمی کردم برای این که یک جوان مسلمان را به وظیفه اش آشنا کنند دیگر همه چیز خود را فراموش کنند از آن به بعد تاکنون من بارها و بارها به یاد آن روز می افتم و برای روح بلند آن مرد خدا طلب غفران و رحمت می کنم.
*امامت و عدالت (2)
از آقای کرباسی نقل شده است سال ها قبل، من معمولاً در نماز جماعت آقا سيّد عبدالحی نجفی شرکت می کردم ایشان به علت شناختی که داشتند، من را مورد مرحمت قرار می دادند.
روزی مرد سیّدی بین اقامه نماز ظهر و عصر در مسجد از موقعیت استفاده کرد و در کنار منبر ایستاد و درخواست کمک کرد، اما در بین صحبت حرف رکیکی زد که موجب رنجش آقای نجفی شد ایشان که این حرکت سیّد را در مسجد ناشایست می دانستند با ناراحتی به او پرخاش کردند و گفتند گوساله برو سر جایت بنشین آن مرد هم که چاره ای جز تمکین نداشت، از پیش ایشان رفت!
من از برخورد تند ایشان نسبت به آن سیّد متأثّر شدم. پس به کنار سجّاده آقا
رفتم و به طوری که کسی متوجه نشود گفتم: حضرت آقا! نسبت های شما به این سید در حضور مردم موجب ترديد من دربارۀ عدالت شما شد، الآن هم می خواهم نماز عصر را اقتدا کنم بفرمایید چه کنم؟!
با حرف های من دیدم ایشان متأثر شدند و اشک از چشم هایشان جاری شد! من این حالت را توبه تلقی کردم و نشان برگشت ملکه عدالت دانستم. آن گاه نماز عصر را به امامت ایشان اقامه کردم!
*عشق واقعی به امام حسین (1)
در زمانی که رضاخان مجالس روضه خوانی حضرت اباعبدالله علیه السلام را ممنوع کرده بود و مأموران در هر کوی و برزن مردم را زیر نظر داشتند تا جایی مجلسی برگزار نشود شیعیان و دوستان امام حسین علیه السلام، بی نهایت از این موضوع دل شکسته و پریشان بودند روزی مرحوم حاج شیخ مهدی کرباسی - برادر آشیخ حسن کرباسی - به ایشان می گوید: همچنان که می دانید مردم از این که روضه خوانی تعطیل شده، خیلی ناراحتند سزاوار است شما صبح ها بعد از نماز ذکر مصیبتی کنید فردای آن روز، آن مرد خدا بعد از اقامه نماز و تعقیب در کنار ستون مجاور محراب ایستاد و فرمود گفته شده است که حضرت امام حسین علیه السلام در روز عاشورا... اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که بیهوش روی زمین افتاد و مردم او را بلند کردند و زیر بغلش را گرفته از مسجد بیرون بردند و این چنین بود که همیشه نام امام حسین علیه السلام، او را منقلب و مضطرب می کرد!
*کمک برای ادای تکلیف (2)
از صفات نیک و پسندیده مرحوم حجت الاسلام آشیخ حسن کرباسی همت و تلاش ایشان بود برای کمک و مساعدت به کسانی که می خواستند اعمال
واجبشان را به جا آورند و این مختص خانواده و بستگان نبود بلکه ایشان هر موردی پیش می آمد، برای اقامه امر واجب پیشقدم بودند. از خودشان نقل شده است زمانی مرحوم شیخ علی اصغر کرباسی که پسر عمو و اخ الزوجه ایشان بود سال اول تکلیفش بود و باید روزه می گرفت در شرایطی که ماه رمضان آن سال در اواسط تابستان قرار گرفته بود و با نبود وسایل و امکانات آن هم برای نوجوانی که تازه به تکلیف شرعی رسیده و در یک خانواده متمول زندگی کرده روزه گرفتن در هوای خشک یزد واقعاً دشوار بود ایشان فرمودند: من برای این که او بتواند تمام ماه رمضان را روزه بگیرد از روز اول تا آخر ،ماه هر روز صبح او را از مالمیر تا مریم آباد که حدود 2 کیلومتر فاصله دارد، همراهی کردم و در سایه درخت و در کنار جوی آب با او به سر بردم تا موفق شود اقامه امر واجب خدا كند!
*سرانجامی سوء (1)
روزی هنگام اقامه نماز ظهر در مسجد نو مالمیر ،یزد، یکی از اهالی محل پیش مرحوم آشیخ حسن کرباسی رفت و به ایشان اطلاع داد یکی از نمازگزاران بیمار و در منزل بستری است و وضع معیشت خوبی هم ندارد. ایشان بلافاصله نامه ای نوشتند و به آن شخص دادند و آدرس یکی از تجار طراز اول شهر را هم به او دادند تا برود و کمکی بگیرد لیکن آن تاجر با دیدن نامه مرحوم کرباسی به منشی گفته بود 20 ریال به ایشان بدهید آن شخص گفته بود: نامه آشیخ حسن خیلی بیش از این مبلغ و مبالغ بالاتر از آن ارزش دارد بعد هم بدون دریافت وجه، حجره او را ترک کرده بود و هنگام اقامه نماز مغرب مجدداً خدمت ایشان رسیده و جریان را تعریف کرد ایشان فرمودند او مغبون شد و طولی نکشید که وی ورشکست و برای همیشه خانه نشین گردید!
1) سيد محمد حسینی زاد
*پایبندی به ادای تکلیف (1)
مرحوم حجت الاسلام آشیخ حسن کرباسی از مرحوم آیت الله بروجردی اذن تام برای اخذ و صرف وجوهات شرعی داشته اند و بین ایشان و دفتر آقا در قم ارتباطی بوده اما کمتر کسی از آن مطلع بود یک بار یکی از کسانی که پدرش سمت استادی مرحوم کرباسی را داشته از این موضوع مطلع می شود که اگر از جانب ایشان توصیه ای بگیرد مورد قبول واقع می شود و به او هم این اذن داده خواهد شد پس برای این منظور به مرحوم کرباسی مراجعه می کند و درخواست می نماید برایش چیزی بنویسند ایشان هم بر حسب سوابق درخشان پدرش و به این علت که تا آن روز موردی از خلاف از وی مشاهده نکرده بودند، نامه ای مبنی بر اعتماد خویش به او به دفتر آقای بروجردی می نویسند و بعد از این که او آن را به قم می برد بلافاصله اذن کتبی صادر می شود اما مدتی بعد برای مرحوم کرباسی خبر می آورند که فلان کس از آن مکتوب به درستی استفاده نمی کند. ایشان که به هیچ روی با کسی رودربایستی نداشتند و تنها ادای تکلیف را مد نظر قرار می دادند و وقتی تشخیص می دادند وظیفه اشان چیست با صراحت و بیهیچ مجامله ای حرف خود را می زدند پس از تحقیق از این خبر روزی به در منزل آن شخص می روند و از او می خواهند نامه ای را که بابت اذن اخذ وجوهات از دفتر آقای بروجردی گرفته بوده بیاورد. آن شخص هم که از جریان بی اطلاع بوده، فوراً آن را به ایشان نشان می دهد مرحوم کرباسی بدون این که صحبت دیگری بکنند یا این که در مورد آن چه به ایشان گفته شده توضیحی بخواهند، آن برگه را از او می گیرند و از او جدا می شوند و آن را برای همیشه پیش خود نگه می دارند!
*بی اعتنایی به بنده خدا (2)
یکی از بازرگانان متموّل و سرشناس یزدی بعد از وصیت در همه امور
مبلغی قابل توجّه را نزد یکی از تجار خویشاوند خود به امانت می گذارد و از او می خواهد با کسب و تجارت در آن عواید حاصل از آن را هر ساله صرف تهیه رختخواب زمستان فقرا و مستمندان در یزد کند. بعد از فوت وی هم به مدت چندین سال این امر حسب الوصیّه اجرا می شده و رختخواب های تهیه شده به وسیله ائمه جماعات محلات بین مردم فقیر توزیع می شده تا این که سالی یکی رابطان جهت فردی مستحق به مرحوم آشیخ حسن کرباسی مراجعه می کند و می گوید: فقرا طبق معمول هر ساله امیدوارند!
ایشان می فرمایند: امسال هنوز خبری نشده باز هم سر می زنم با توجه به مراجعات مکرر مردم آن رابط بار دیگر به مرحوم آقای کرباسی تذکر می دهد و ایشان هم به حجره آن تاجر می رفتند اما جواب درستی نمی گیرند و تنها وعده امروز و فردا داده می شود. اما یک روز که آن رابط به شیخ کرباسی مراجعه می کند، ایشان می گویند: فلانى من امروز برای تعقیب موضوع به حجره آن تاجر رفتم اما او ضمن این که برخورد بدی کرد مرا از حجره اش بیرون کرد و من دیگر تکلیفی ندارم و شما هم به هر نحو صلاح می دانید به فقرا بگویید امسال از رختخواب خبری نیست! شگفت این که تاجری که در همه بازار پررونق یزد کسی به نفوذ و اعتبار او نمی رسید و داد و ستدش در یزد زبان زد بود، در مدت کوتاهی بعد از آن برخورد سوء، چنان طومار زندگی اش در هم پیچیده شد و چنان کسب و کارش از رونق افتاد که بعد از ورشکستگی مجبور شد از شهر و دیار خود کوچ کند و کارش به قدری وخیم شد که تا زنده بود منزوی و خانه نشین بود تا از دنیا رفت!
*به هوایی دیگر (1)
حجّت الاسلام کرباسی فرمودند: روزی در اتاق بازار واقع در سرای خان کهنه نشسته بودم یک شخصی آمد و پس از سلام و تعارف، یک شیشه عطر به من داد. من هرچه خواستم آن را از او نگیرم قبول نکرد و با اصرار زیاد آن را به
داد.
1) ناگفته های عارفان: 173-174
من داد و رفت. بعد از این که او بیرون رفت من با کمی موم در آن شیشه عطر را محکم کردم و در محلی در اتاق گذاشتم مدتی از این موضوع گذشت که روزی همان شخص به اتاق من آمد و خواست نامه ای را برایش امضا کنم من عذر آوردم که نمی توانم چنین کاری بکنم اما او پیوسته اصرار می کرد من نامه او را امضا کنم وقتی مطمئن شد من زیر بار خواسته او نمی روم گفت پس لطفاً آن شیشه عطر را پس بدهید من هم آن را دست نخورده از جایش برداشتم و به او دادم.
*کسب و کار مسلمانی (1)
یکی از کسبه بازار در یزد که شغلش به اصطلاح قدیم «کمرگیری» بوده، نقل می کند من که کارم دورهگیری گیوه های قدیم بود و از پوست خام برای کارم استفاده می کردم و معمولاً هم آن را از آشیخ حسن کرباسی که با فارس رابطه داشتند می خریدم یک روز که ایشان از جلو مغازه من در بازار جعفرخان عبور می کردند سؤال کردم مظنه پوست خام چقدر است؟ ایشان گفتند 8 ریال من هم پیش خودم فکری کردم و گفتم، یک عدل برایم کنار بگذارید از فردای آن روز پوست خام ترقی کرد تا این که هر قطعه 8 ریالی به 17 ریال رسید و چند ماه هم از صحبت من با مرحوم کرباسی گذشت، اما من اقدامی برای آوردن آن نکردم. روزی ایشان از جلو مغازه من عبور می کردند پس نزد من آمدند و گفتند آن عدل پوست را نبردید؟ گفتم چشم می برم بعد هم پیش خود گفتم: چون حرفی زده ام به هر قیمت گفتند می پردازم اما وقتی صحبت از قیمت شد ایشان قیمت را همان 8 ریال اولیه که صحبت شده بود حساب کردند!
*صورت های واقعی (2)
آقای حاج محمدرضا سیگاری نقل کرده اند قبل از این که مقیم تهران شوم،
در بازار خان یزد مغازه پارچه فروشی داشتم و با حجت الاسلام آشیخ حسن کرباسی آشنا بودم.
روزی با ایشان در بازار راه می رفتم که ایشان ناگهان چشم های خود را مالیدند و مثل این که حالشان منقلب شد و گویا منظره ای را مشاهده کرده بودند که به طور ناگهانی این حالت به ایشان دست داد وقتی من علت تغيير حال ایشان را پرسیدم و به آن اصرار کردم فرمودند بیشتر مردمی که در این بازار رفت و آمد می کردند من آن ها را در هیئت سگ و خوک دیدم، اما راضی نیستم تا من زنده هستم شما آن را به کسی بازگو کنید و من هم قول دادم و تا در حیات بودند به کسی نگفتم.
*فضیلت صله رحم (1)
یکی از اهالی محله آبشور در یزد نقل می کند: بعد از این که خواهر حجت الاسلام آشیخ حسن کرباسی به عقد یکی از هم محلی های ما درآمد، ایشان همه روزه برای احوال پرسی به منزل خواهرشان می آمدند و پس از چند دقیقه سلام و صحبت مختصر، بر می گشتند و این برای من موجب تعجب بود که ایشان با همه گرفتاری شخصی و عمومی که داشتند چگونه برای سراغ گرفتن از خواهرشان هر روز وقت صرف می کنند؟ البته، من از این که هر روز فیض دیدار این مرد خدا نصیبم می شد خوشحال بودم اما روزی در کوچه به ایشان عرض کردم: از این که هر روز شما را می بینم خیلی خوشحال می شوم. ایشان فرمودند: شما هم یاد بگیرید که اگر می خواهید پیش خدا و خلق خدا عزیز و محترم باشید هرگز سرکشی به فامیل و بستگانتان را فراموش نکنید.
*مرحمتی از جانب خدا (2)
صبيّة مرحوم حجت الاسلام کرباسی نقل کرده اند: من فرزند شیرخواری
داشتم که تازه چند روزی بود به دنیا آمده بود و شیر نمی گرفت و من برای او خیلی نگران بودم شبی در خانه پدرم بودم و ایشان وقتی حال این کودک نوزاد را دیدند تحقیق کردند از کجا می شود شیر تهیه کرد؟ خانواده گفتند همسایه مجاور که استاد حمّام محل است، همسرش تازه فرزندی به دنیا آورده، شاید او بتواند کمک کند ایشان از جا برخاستند و به در پشت حمام رفتند و از استاد که از ارادتمندان ایشان بود خواستند کمی شیر از همسرش بگیرد تا برای کودکشان ببرند. بعدها آن زن تعریف کرد من تنها یک سینه ام شیر داشت که کفاف فرزند خودم را هم نمی داد اما همین که صدای در زدن آمد، شوهرم پرسید: این کیست که مثل آشیخ حسن کرباسی در می زند؟ و رفت که در را باز کند که ناگهان سینه ام تیر کشید و محلی که تا آن لحظه شیر نداشت پُر شیر شد و من از همان سینه برای ایشان کمی دوشیدم و به شوهرم دادم تا به ایشان بدهد.
*از سر درد و دردمندی (1)
از حجت الاسلام آقای شیخ حسن کرباسی نقل شده است: روزی در خیابان عبور می کردم که یکی از آشنایان با من همراه شد و چون تازه وقایع سال 42 و جریان های قم پیش آمده بود آن ها را برایم تعریف می کرد و سعی داشت دقایق آن رویدادها را برایم بگوید من که از شنیدن آن حوادث ناگوار خیلی متأثر و متأسف شده بودم چندین مرتبه خواستم از وی تقاضا کنم صحبتش را تمام کند امّا باز هم مانع نشدم و او همچنان به حرف هایش ادامه می داد. چند روز بعد وقتی در منزل جورابم را از پا در می آوردم همسرم متوجه شد انگشت شست پایم ورم کرده و سیاه شده و وقتی علت آن را پرسید آن گاه فهمیدم که صحبت های آن شخص طوری مرا تکان داد که باعث این عارضه شد!
1) حجت الاسلام شیخ غلامحسین ابویی
*در محراب مسجد جامع (1)
حجت الاسلام آقای حاج سید علی محمد وزیری علاقه خاصّی به آقا شیخ حسن کرباسی داشتند و سابقه این دوستی و مصاحبت به شاگردی این دو در محضر آخوند ملاحسن طالب مالمیری برمی گشت؛ زمانی که این دو بزرگوار برای کسب فيض نزد وی بودند و هر دو مورد توجه استاد اما مرحوم آقای وزیری تا آقای کرباسی زنده بود سعی می کرد اگر مجلسی در حوالی محله مالمیر دارد نماز جماعت را هم در یکی از مساجد آن محله و به امامت آقای کرباسی اقامه نماید. یکی از اهالی این محل نقل می کند شامگاهی برای اقامه جماعت در مسجد «سيّد علی» در کنار حصار بودم که دیدم مرحوم آقای وزیری برای نماز به آن جا آمد. وقتی نماز تمام شد، من خودم را به ایشان رساندم و پرسیدم حضرت آقا شما که منزلتان خیلی به این محل نزدیک نیست علتی که برای نماز جماعت به این جا می آیید، چیست؟! آقای وزیری فرمود: من تا به امروز این را به کسی نگفته بودم اما چون شما سؤال کردید، می گویم شبی خواب دیدم در شهر ندا در دادند امروز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در مسجد جامع یزد اقامه نماز جمعه می کنند. پس من خودم را جهت کسب فیض به مسجد رساندم در حالی که جمعیت موج می زد من خودم را با عجله به محراب رساندم که تا قبل از برگزاری نماز شاهد جمال بی مثال حضرت ولی عصرعجل الله تعالی فرجه الشریف باشم اما مشاهده کردم آشیخ حسن کرباسی در محراب حضور دارد. از آن به بعد من سعی می کنم در جماعت ایشان شرکت کنم.
*ذكر يارب العالمين (2)
خواهر آقای کرباسی نقل کرده است سالی در فصل زمستان به اتفاق همسر و پسر دو ساله ام عازم مشهد بودیم روز قبل از سفر جهت خداحافظی به منزل اخوی آشیخ حسن رفتیم.
ایشان سفارش و توصیه هایی در رابطه با سفر زیارتی داشتند و ضمن آن فرمودند: «خواهر مواظب باش هنگام زیارت بدنت به بدن مرد نامحرم نخورد تا زیارتت قبول باشد» بعد فرمودند: «اگر هم جایی گرفتاری برایت پیش آمد ختم "ياربّ العالمین" را فراموش نکن.» بعد از این که ما به اتّفاق عدّه ای از همشهری ها از یزد بیرون رفتیم در نیمه های شب ناگهان ماشین توقف کرد و مسافران پیاده شدند تا ببینند چه اتفاقی رخ داده؟
همه چیز حکایت از این داشت که عیب ماشین به سادگی رفع نمی شود من در این میان، بیشتر به فکر کودک خردسالم در آن هوای سرد بودم به همین جهت از اتوبوس بیرون نرفتم. ناگهان به یاد آوردم آقای اخوی فرمودند: ختم يارب العالمين را فراموش نکن من هم این ذکر شریف را شروع کردم اما طولی نکشید که به خواب رفتم و در آن حال آقای اخوی را دیدم که قرآنی روی دست گرفته اند و ذكر يارب العالمین را زمزمه می کنند!
من از دیدن این صحنه یکه خوردم و چشم باز کردم. دیدم راننده اتوبوس می گوید: همگی سوار شوید وقتی به یزد برگشتم این موضوع را برای همسر اخوى تعریف کردم وی :گفت چندی پیش نیمه های شب از خواب بیدار شدم. دیدم آشیخ بیدارند و دور اتاق قدم می زنند و مشغول خواندن ذكر «يارب العالمین» هستند من سؤال کردم اتفاقی افتاده؟ ایشان گفتند: پناه به خدا از شر شیطان گویا همشیره در جایی گیر است. سپس آیه شریفه آیه شریفه فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ را تلاوت کردند و باز به خواندن ذکر «يارب العالمین» پرداختند. من وقتى اظهارات همسر برادرم را ،شنیدم دیدم درست در آن لحظاتی که ما در آن هوای سرد در آن بیابان گرفتار شده بودیم ایشان از این گرفتاری اطلاع پیدا کرده بودند و از برکت دعایشان - همان گونه که من در حال رؤیا دیدم - از آن گرفتاری نجات پیدا کردم؛ غفر الله له.
*چشم بصیرت (1)
یکی از کسبه یزدی نقل کرده کسانی که برای سفرهای زیارتی از آقای کرباسی خداحافظی می کردند می دانستند دیدنی بعد از زیارت ایشان تنها ایستاده و در حد یک سلام و احوال پرسی است اما یکی از بازاریان یزدی تا دو هفته بعد از این که به یزد برگشته بود در محل کسب خود حاضر نشد تا این که دوستی به خانه اش رفت و علت را پرسید. وی گفت: من تا آقای کرباسی به منزلم نیایند، به بازار نمی آیم.
آن شخص که با آقای کرباسی صمیمیتی داشت موضوع را با ایشان در میان گذاشت و از جناب شیخ درخواست کرد دعوت او را بپذیرند و به منزلش بروند.
آقای کرباسی فرمودند: «حال که است تنها برای دیداری مختصر و معمول حاضرم او برای پذیرایی در تدارک نباشد که من اهل پذیرایی نیستم!»
برابر قرار، آن دوست مشترک به اتفاق جناب شیخ به خانه آن حاجی آقا رفتند اما ناگهان سفرهای گسترده شد و سپس چند نوع غذا در آن قرار گرفت و همین موجب رنجش ایشان شد آن مرد خدا که در محذور قرار گرفته بود دستی به قاب پلو برد و با انگشتان خود کمی از آن برداشت سپس به آن دوست همراه که در کنارش بود فرمود: نگاه کن! آیا با این وضعیت من از این لقمه بخورم؟
سپس با رنجش و ناراحتی :گفت من با شما شرط نکردم تنها دیدار باشد من غذا نمی خورم؟
آن دوست می گوید: «وقتی من به دست ایشان که کمی از پلو در آن بود نگاه کردم با حیرت دیدم از لابه لای انگشتان ایشان چرک و خون جاری است!»
من که در کار خود مانده بودم و شرط ایشان را هم به آن حاجی آقا گفته بودم نمی دانستم در جواب جناب شیخ چه بگویم؟ پس سکوت کردم ضمن این که با مشاهده این صحنه، خودم هم اکراه داشتم از این که از آن طعام متنوع لقمه ای بردارم در این حال ایشان فرمودند: «این ها حقّ مردم است که در این جا
1) حاج حسين لبّاف
جمع شده و به این صورت درآمده!» سپس عذر خواستند و به اتفاق از آن خانه بیرون آمدیم.
*در مهمانی حضرت دوست (1)
یکی از سادات یزدی که سال ها مورد عنایت و مرحمت آقای کرباسی بوده، نقل کرده روزی به من فرمودند: «می خواهم داستان تنها سفرم در زندگی را برایت بگویم اما به این شرط که تا زنده ام آن را برای کسی بازگو نکنی.» من که مشتاق شنیدن این موضوع بودم قول دادم به این شرط پایبند باشم.
ایشان فرمودند: در زمان طلبگی، یکی از طلاب همدرس و همدوره من روزی پیشنهاد کرد من پولی دارم که کفاف سفر 2 نفر به کربلا می کند و نیز الاغی که می شود به نوبت بر آن سوار شد اگر قبول کنی تا با من همسفر شوی من مخارج سفرت را تقبل می کنم من به این دوست طلبه گفتم: من حتی یک شاهی پول ندارم ولی به این شرط که والدینم هر دو از این سفر راضی باشند و تو در آن چه می گویی متعهد باشی حاضرم با تو بیایم. پس از طرح موضوع در خانه و کسب اجازه از والدین، روزی معین به عزم سفر از شهر خارج شدیم و چون هر دو جوان بودیم و شوق زیارت داشتیم برابر قرار نوبتی بر الاغ سوار می شدیم و از لحاظ خرج سفر هم که همه چیز رو به راه بود.
پس از چندین روز به مرز خانقین رسیدیم. هوا تازه تاریک شده بود و باید جایی می گرفتیم و شب را در آن جا بمانیم پس وارد یک قهوه خانه بین راهی شدیم و با هم مختصر شامی خوردیم و شب را در همانجا خوابیدیم.
روز بعد دوست همسفر از آن جا بیرون رفت، اما ساعتی نگذشت که او برگشت و گفت برابر آن چه من تحقیق کرده ام، مرز بسته است و امکان عبور از این جا نیست تنها اگر کسی خود را به مرز آبی برساند می تواند از طریق بصره وارد خاک عراق شود و یا از سفر صرف نظر کند اما من چون عزم راسخ دارم،
1) حاج سيداحمد اخوان دستمالچی
الاغم را در همین جا می فروشم و خودم را به مرز آبی می رسانم. من به او گفتم: تکلیف من که نه راهی برای ورود دارم و نه پولی که به وطن برگردم چه می شود؟ اما او گفت: من عازم هستم و نمی دانم شما چه کنید.
رفیق همسفر سپس اثاثش را جمع کرد و حتی قبل از این که صبحانه ای بخوریم، آن جا را ترک کرد ساعتی پس از رفتن او من دیدم در آن جا برکه آبی است پس برای این که آبی به صورتم زده باشم بر سر آن آب رفتم، اما ناگهان مشاهده کردم آقایی که ظرفی برای برداشتن آب در دستش بود، آمد و بدون مقدمه گفت: شیخ حسن تو که عازم کربلا بودی و رفیقت هم که تو را تنها گذاشت و رفت و هنوز هم که صبحانه نخورده ای من فرمایش آن آقا را بدون این که او را بشناسم تأیید کردم.
آن آقا به من گفت: بیا با من برویم من هم بدون این که شناختی داشته باشم و یا اراده ای که از او چیزی بپرسم با ایشان همراه شدم هنگام حرکت دیدم وارد یک خیابان تنگ شدیم که دو طرف آن پوشیده از گل های سرخ است تا این که پس از طی مسافتی به یک خیمه سیاه رسیدیم و من پشت سر آن آقا وارد خیمه شدم دیدم یک خانم محجوب هم در آن خیمه حضور دارد. آقا فرمود بنشین سپس صبحانه ای آورد که کیفیت آن در نظرم نیست اما نان تازه ای بود. سپس برایم چای آوردند.
بعد از این، بین ما صحبتی رد و بدل نشد تا این که ماشینی جلو خیمه توقف کرد که من هرگز چنین وسیله ای در شهر و دیارم ندیده بودم.
آن آقا به من امر کرد که از خیمه بیرون بروم سپس گفت در قسمت جلو و در کنار راننده بنشین بعد هم خودش به اتفاق آن خانم در قسمت عقب سوار شدند و به امر ایشان راننده حرکت کرد در بین راه من هرچه نگاه کردم، دو طرف جاده سرسبز و پر از گل سرخ بود؛ به گونه ای که گویی ما در یک باغ در حال حرکت هستیم تا به محلی رسیدیم که دروازه شهر نجف بود و تا شهر فاصله اندکی داشت پس آقا به من امر کردند پیاده شو! سپس مقداری پول به
من دادند که آن را نشمردم آقا فرمودند: این هم هزینه سفرت.
وقتی ماشین از من دور شد و من به اطراف نگاه کردم نه خیابان سبزی دیدم و نه گل و گلزاری، بلکه همه چیز عادی می نمود.
من بعد از این جریان به نجف و کربلا رفتم و چون پول کافی داشتم به راحتی گذران زندگی می کردم و هیچ تشویش و نگرانی بابت مخارج سفر نداشتم.
چند هفته ای که از اقامت من گذشت، روزی در کربلا دوست همسفرم را دیدم. او قبل از هر چیز از من سؤال کرد: به چه وسیله ای خود را به این جا رسانده ای؟ بعد معلوم شد او چند روزی است وارد شده در حالی که از اقامت من چند هفته می گذشت.
آقای کرباسی گفتند: بعد از این که زیارتی دلنشین در عتبات عراق داشتم، عزم مراجعت کردم تا این که پس از هفته ها طی مسیر به یزد وارد شدم.
هنوز وارد خانه نشده بودم و فاصله ای داشتم که وقتی دستم را در جیب بردم دیدم یک شاهی از پولی که آن آقا مرحمت کرده بودند، دارم، اما پس از لحظاتی با کسی برخورد کردم و آن وجه باقیمانده را به او دادم. سپس در جوّی از خوشحالی وارد خانه شدم؛ در حالی که از سفری بسیار پرخیر و برکت و معنوی برگشته بودم بدون این که دلهره و دغدغه ای داشته باشم.
راوی می گوید: شنیدن داستان این سفر واقعاً برایم شگفت انگیز بود. پس از ایشان سؤال کردم شما خودتان در مورد این سفر پررمز و راز، چه نظری دارید؟ و کسی که در آن حال ،تنهایی شما را مورد محبّت و مرحمت خود قرار داد کی بود؟ آقای کرباسی :گفتند با توجه به این که ایشان از همه چیز کارم حتی اسم و رسمم و این که رفیقم مرا در آن حال ترک کرده و صبحانه هم نخورده بودم و هیچ پشت و پناهی نداشتم به جز حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف ، نمی تواند کس دیگری باشد.
*درویش بی خبر (1)
آقای کرباسی فرمودند: زمانی کسی خارج از یزد یک شخص درویش را به من معرفی کرد و خبر داد که او چند روز در یزد مهمان شماست. از او پذیرایی کنید. وقتی او وارد شد من خیلی عادی با او برخورد می کردم و کار به افکار و عقایدش نداشتم او هم سرش به کار خودش بود، اما روز آخری که می خواست از یزد برود از من سؤال کرد: «می خواهی ذکری به تو یاد بدهم تا آن را از من به يادگار داشته باشی؟» من پاسخ مثبت دادم.
امّا وقتی شرایط آن ذکر را بیان کرد دیدم لازمۀ آن این است که از فجر تا طلوع آفتاب به این ذکر مشغول باشم و به این ترتیب در مدت 40 روزی که من باید به این امر بپردازم از ادای فریضهٔ صبح محروم می شوم وقتی موضوع را به او گفتم وی تأیید کرد که چاره دیگری نیست من به او گفتم نه ذکری که باید به خاطر آن نماز واجب را ترک کنم شروع نمی کنم و نیازی هم به نظیر این اذکار و اوراد ندارم.
در حین گفتگو، درویش نگاهی به گوشه اتاق انداخت و به شیئی که در آن گوشه بود، چشم دوخت. پس آن از جا کنده شد و به سقف اتاق چسبید. سپس به من گفت: «اگر این ذکری که من می گویم با آن شرایط ادا شود تو می توانی کارهایی نظیر آن چه دیدی انجام دهی سپس وارد بحث های متفرقه شدیم؛ در حالی که آن شیء همچنان به سقف چسبیده بود من در ضمن صحبت به او گفتم: چرا این را که بالا بردهای پایین نمی آوری؟!»
او نگاهی کرد و خواست آن را به جای اولش برگرداند، اما موفّق نشد! در نهایت هم متوجه شد من در کار او اخلالی کرده ام که از ادامه کارش بازمانده.
وقتى من ناتوانی او را در کارش به او ثابت کردم به او گفتم: لازم نیست تو ذکری را به من یاد دهی که لازمه اش بازماندن از نماز واجب صبح است. من بدون امثال این ذکر و ترک نماز واجب هم می توانم امثال این کار را انجام دهم سپس او را مرخص کردم.
1) حاج سيد احمد اخوان دستمالچی
*با چشمی دیگر (1)
صبيّة مرحوم حجت الاسلام آقای کرباسی نقل کرده اند: از نخستین روزهایی که پدرم قرین بستر بیماری شدند تا از دنیا رفتند من حدود 20 روز کنار بسترشان پرستاری می کردم پس از چند روز که ایشان خانه نشین شدند، من برای قرائت فاتحه و عرض حاجت برای شفای ایشان به بقعهٔ سیّد فتح الدین رضا رفتم در آن جا دیدم ایوان روبه روی در ورودی و برابر مرقد آقا را با زیلو فرش کرده اند. این ایوان کمی از سطح زمین ارتفاع داشت. وقتی به خانه آمدم، پدرم فرمودند: آن ایوان بلند را هم که زیلو انداخته اند و خیلی جای خوبی شده! من تعجب کردم پدرم که مدتی است از خانه بیرون نرفته اند چگونه متوجه شده اند؟ اما ایشان گفتند: نه من دیدم می خواستم بپرسم از کجا دیدید؟ که سخنم را قطع کردند و چند روز بعد پیکر پاک و مطهر ایشان در همان ایوان به خاک سپرده شد!
*برائت از ذمّه (2)
یکی از مریدان مرحوم حجّت الاسلام آشیخ حسن کرباسی نقل می کند: زمانی پدرم که خود در بازار کار می کرد یک حلب روغن حیوانی از مرحوم آقای کرباسی خریداری کرد و در منزل به تدریج از آن استفاه می کردیم وقتی محتویات حلب به آخر رسید، پدرم دید یک قطعه سنگ را در آن انداخته بودند و چون من هر روز برای اقامه جماعت به مسجد ایشان می رفتم و خود و پدرم به ایشان علاقه داشتیم و هم می دانستیم اگر ایشان را از این موضوع مطلع کنیم، خشنود می شوند پدرم سنگ را در یک کاسه گذارد و یک کاسه گذارد و آن را در دستمالی قرار داد و به من داد تا پیش ایشان ببرم وقتی من جریان را عرض کردم فرمودند: همین بوده؟ :گفتم آری. روز بعد که ایشان به مسجد آمدند، آن سنگ را وزن کرده بودند و معادل آن و جهی برابر قیمت خریداری شده گذاشته بودند، سپس فرمودند: خدایا الحمد لله که حسن را از این ذمّه بری نمودی. همین شخص می گوید: ما با ایشان
همچنان ارتباط داشتیم تا این که وی از دنیا رفت و تقریباً یکسال بعد من پدرم را که پیرمردی ضعیف و ناتوان بود به مشهد بردم در آن ایام همه روزه برای اقامه نماز مغرب و عشا به مرحوم آیت الله میلانی اقتدا می کردیم. یک روز هرچه صبر کردم، پدر عقب ماند و به نماز مغرب و عشا نرسید. من نگران شدم و به جستجوی او پرداختم تا این که دیدم در حرم مطهر در قسمت پایین پا بر سر و سینه می زند و آشیخ حسن کرباسی را صدا می زند. من اول او را آرام کردم و پرسیدم جریان چیست؟ او گفت در حال زیارت بودم که دستی به شانه ام خورد! دیدم آقای کرباسی است پس از احوال پرسی گفتند: می خواهی برایت زیارت بخوانم؟ عرض کردم آری ایشان با صدای غرایی زیارت را خواند؛ به طوری که ظرف چند دقیقه عدّه زیادی دورشان جمع و به صدای بلند ایشان گوش می دادند ناگهان من به خاطر آوردم که ایشان سالی است از دنیا رفته است حالا این جا چه می کند؟ بعد وقتی نگاه کردم دیدم کسی در کنارم نیست و از آن جمعیت هم خبری نیست، بلکه این همان مردم عادی دور ضریح هستند و من هنوز مشتاقانه به دنبال ایشان می گردم!
*سلامی از دل و جان (1)
حجت الاسلام آقای کرباسی نسبت به آقایان شهید دکتر سیدرضا و دکتر سید عباس پاک نژاد آزادۀ عزیز، محبّت و مرحمت خاصی داشتند و این دو برادر از آغاز جوانی و تا آخرین روزهای عمر پربرکت آن عبد صالح خدا با وی در ارتباط بودند. حتی از اولین روزهایی که مرحوم آقای کرباسی در منزل بستری شدند تا آخرین لحظات حیات ایشان شهید دکتر سیدرضا پاک نژاد در کنار ایشان بود.
گفته شده است در لحظات آخر عمر عمر آن بزرگوار، شهید پاک نژاد ناگهان متوجه شد که قلب مملو از ایمان و معرفت آن بنده خدا از حرکت ایستاد و تسلیم امر حق شد. پس وی در آن لحظه سر در گوش ایشان گذاشت و فرمود: خدمت جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله، رسیدید سلام مرا به ایشان برسانید!
1) خروش خاموش: 254
آن حَسن نام و حسن خُلقی که یادش تا ابد *** در ضمیر پاک جانان زنده جاوید شد
آن اَبَر انسان وارسته که با خُلق نکو *** همچو سلمان پیرو برجسته توحید شد
«شیخ کرباسی» همان پاکیزه انسانی کزو *** شیوۀ سلمان و راه پاک او تمدید شد
همچو او هیهات کارد مام گیتی دیگری *** شد سِتَروَن مادر و از زادنش نومید شد
عالم عامل که محو جلوه معشوق بود *** روح پاکش آن چنان تابنده چون خورشید شد
یاور درماندگان و دستگیر بی کسان *** باب ایتامی که ذکرش در خور تمجید شد
زاهد شب زنده دار و عارفی روشن ضمیر *** شد یقینش حاصل و دور از شک و تردید شد
عارف سالک مرید حضرت خیر البشر *** آن که وارد بر جنان با چهره فرشید شد
از کمال «شیخ کرباسی» هر آن چه گفته اند *** بی گمان از جانب ذات خدا تأييد شد
سال هجرانش بدون «حجب» جُستم از خرد *** گفت: «کرباسی فنا در لُجّه توحید شد» (1)1385 ق = 1398 - 13
1) حسين ملک زاده «ملک».
محقّق مدقّق
26
عکس
سيّد محمّد احمد آبادی، در سال 1321 قمری، در احمدآباد اردکان به دنیا آمد. او هنوز شیر خواره ای بود که پدرش - سیّد جعفر - برای تبلیغ در راه انارک نائین در حرکت بود که در بیابان مفقود الاثر شد و تا هم اکنون نیز قبر وی مشخص نیست. او هنوز نوجوانی بود که روزی به هوای تحصیل با شتربانان به یزد آمد تا در کنار برادرش - سیّد عزیز الله - به تحصیل علوم دینی بپردازد و چون بضاعتی نداشت، سالی به شاگردی یک خیاط درآمد اما درس را رها نکرد و سال دیگر یکسره به درس در مدرسه خان یزد روی آورد. وی در یزد از محضر بزرگانی چون: سیّداحمد مدرس، سيدحسین باغ ،گندمی سید یحیی واعظ و حاج شیخ غلامرضا یزدی استفاده کرد و در سال 1341 بنا به توصيه مرحوم شیخ غلامرضا یزدی راهی قم شد. او که استعدادی سرشار داشت در قم به حلقه درس بزرگانی همچون آیات عظام یثربی کاشانی آقا سید محمد تقی خوانساری، حاج شیخ محمود اردکانی، سیدابوالحسن رفیعی، مرحوم آقای حجت و شیخ عبدالکریم حایری درآمد و پس از ورود مرحوم آیت الله بروجردی به قم در درس ایشان شرکت می کرد؛ ضمن این که خود نیز در قم به تدریس اشتغال داشت علت اشتهار وی به «داماد»، این بود که پس از چندی تحصیل در قم به مصاهرت استادش مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حایری درآمد و چون به واقع محقق بود، از آن به بعد به «محقّق داماد» مشهور شد.
وی از جمله علمای بزرگی است که عمر با برکت خود را وقف تحصیل و تدریس کرد و کمتر لحظه ای بود که در حال تحقیق و مطالعه نباشد، امّا درسش به جز موضوعات دینی، درس معنویت و معرفت بود؛ به طوری که شاگردانش علاوه بر تحصیل حوزوی، دانشجوی اخلاق و صفات و کمالات وی بودند و شیفته خوش مشربی و تواضع او. سرانجام این فقیه آل محمد، در روز چهارشنبه 2 ذیحجه سال 1388 ق برابر با 30 بهمن 1347 ش. به علت سکته قلبی در شهر قم درگذشت و جسم پاکش پس از تشییعی باشکوه در صحن مقابل ایوان آیینه در قم به خاک سپرده شد.
*ایثار استاد (1)
از حضرت آیت الله آقای محقّق داماد نقل شده است: من در یزد نزد مرحوم حاج شیخ غلامرضا یزدی قوانین می خواندم روزی اشکالی به درس کردم. ایشان گفتند: فردا جواب می دهم حاج شیخ فهمیدند که استعداد من خوب است و چون نمی توانست زیاد مطالعه کند، فرمود حیف است استعداد تو پیش من خراب شود. من صلاح می دانم به قم بروی حاج شیخ عبدالکریم یک سال است که به قم آمده و در این جا استادی نیست که جوابگوی تو باشد گفتم: اقوام من راضی نیستند. فرمود من را آن ها را راضی می کنم و همین کار را هم کرد روزی کار را هم کرد روزی که عازم قم بودم حاج شیخ برای بدرقه من آمد اوایل زمستان بود ایشان به من فرمود: در کجاوه سردت می شود در قم هم هوا سرد است لباس زمستانی با خود برداشته ای؟ گفتم: نه چیزی نداشتم ایشان گفتند: بیا لباس های مرا بگیر. بعد لباس های کرکی و عبا و قبای خود را از تن درآوردند و به من دادند و به این ترتیب مرا روانه قم کردند. من آن روز عظمت کار ایشان را درست نفهمیدم ولی الان می فهمم که اگر من بودم. این کار را نمی کردم؛ زیرا هر کس می خواهد شاگرد خوبش را نگه دارد، اما ایشان به فکر خود نبود، بلکه به فکر مصالح اسلام بود!
1) تندیس پارسایی: 171
*در عالم رؤیا (1)
یکی از شاگردان آیت الله محقّق داماد نقل کرده: در سال های آخر عمر ایشان که از رنج های دنیا در فشار بود فرمود مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ عبدالکریم را در خواب دیدم که مرا دلداری می داد و می فرمود: «ناراحت نباش. اگر خواسته باشی می آیم و شما را با خود می برم پیش خودم.» و این نشان می داد که روح مرحوم حایری در عالم برزخ دارای توانایی و اختیارات وسیعی است که نظاره گر اوضاع و احوال دنیاست و در پیشگاه خداوند دارای شکوه و آبروی ارجمندی است و رابطه نزدیکی با شاگردان و حوزه علمیه قم دارد!
*نهی از نمّامی (2)
آیت الله احمدی میانجی نقل کرده اند استاد بزرگوار ما آیت الله محقّق داماد (رحمه الله علیه) می فرمود: یک نفر آمد پیش مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حایری و گفت عرضی دارم. می دانید علما دو تا بیرونی دارند؛ یکی بیرون عمومی دارند و یکی خصوصی برای شنیدن حرف آن آقا او را به بیرون خصوصی بردند و ایشان می فرمودند: نفهمیدم این بنده خدا از چه کسی بدگویی کرد که حاج شیخ فریادش بلند شد چرا چنین چیزی را نقل کردی؟ چرا سخن چینی کردی؟
سخن چینی از گناهان بزرگ است نوعاً انسان های مقدس هم گرفتارند. معمولاً هم به نام خیرخواهی می گویند آقا فلان کس پشت سر شما حرف زد، بنده دفاع کردم چرا نقل می کنی؟ نقلش خلاف شرع است، نقلش نمامی است. در روایات ما سخن چینی مانند سحر حساب شده است. خیلی مواظب باشید... رفقای عزیز گاهی وقت ها انسان هر چه عمل کرده است، با زبانش آتش می زند.
*شوق تحصیل (1)
نقل شده است: مرحوم آیت الله محقق داماد هنوز خیلی نوجوان بودند که خیال تحصیل علوم دینی به سر داشتند و چون تنها برادرشان مرحوم آقا سیّد عزیز االله در مدرسه خان یزد تحصیل می کرد ایشان هم روزی همراه شتربانان احمد آبادی به یزد آمدند تا در کنار برادر به تحصیل بپردازند اما چون بضاعتی نداشتند، مرحوم آقای آقاسید یحیی احمد آبادی که پسر خاله ایشان و از مشاهیر وعاظ کشور بود، توصیه کرد برای کسب درآمدی ایشان به کار بپردازد. سپس با توصیه آقاسید یحیی در یک مغازه خیاطی به کار مشغول شد و شب ها درسش را در مدرسه ادامه می داد و چون استعداد بسیار فوق العاده ای داشت و هم پشتکاری عجیب، در پایان سال تحصیلی وقتی امتحان برگزار شد، امتیاز او خیلی بیشتر از کسانی بود که به جز تحصیل کاری نداشتند. به همین جهت ایشان با اصرار به ادامه تحصیل کار را رها کرد و به صورت تمام وقت به تحصیل علوم حوزوی در مدرسه خان یزد پرداخت.
*در مدینه طیّبه (2)
آیت الله احمدی میانجی (رحمه الله علیه) در خاطرهای آورده اند خداوند رحمت کند استاد بزرگوار ما مرحوم آیت الله محقّق داماد را.
ایشان به مکه رفته بودند خودشان فرمودند: روزی در مدینه طیّبه، در قبرستان بقیع زیارت می خواندم. ایشان فراوان اشک می ریختند. یکی از سنی ها وقتی آن حال من را دید خوشش آمد و گمان کرد من درویش هستم پس جلو آمد و از من پرسید تو صوفی هستی؟ مذهب شما چیست؟
من به شوخی به او گفتم: من خودم صاحب مذهب هستم سوادم از معاویه بیشتر است و خودم امام و خودم امام مذهب هستم. او گفت: اگر در آن دنیا از شما بپرسند
مذهبتان چیست، چه می گویید؟ گفتم: می گویم: جعفری.
*با آیت الله خویی (1)
آیت الله شبیری زنجانی نقل کرده اند وقتی آقای خویی به قم سفر کرد، آقایان قم از ایشان دید و بازدید کردند. در بازدید آقای خویی از مرحوم آقای داماد، من حضور داشتم آقای مطهری هم تشریف داشت آقای مطهری دربارۀ انشاء اخبار از آقای خویی پرسید. ایشان جوابی داد آقای مطهری توقف کرد. آقای داماد وارد بحث شد که به نظر ما زیبا نبود میزبان وارد بحث شود.
آقای خویی جواب آقای داماد را داد دوباره آقای داماد ایراد کرد و آقای خویی هم جواب داد باز آقای داماد ایراد کرد و آقای خویی جواب داد؛ چون مبانی آقای خویی مرتب بود، مطابق مبانی اش و مرتب شده پاسخ می داد. آقای خویی در طول چند دقیقه ای که در منزل آقای داماد بود، پاسخ گفت و چون می خواست برای بازدید به جاهای دیگر برود خود ایشان مباحثه را قطع و خداحافظی کرد و رفت.
*ازدواج آسان (2)
از مرحوم آیت الله العظمی آقا سیّد محمّدرضا گلپایگانی نقل شده است: روزی در قم به منزل استادم حضرت آیت الله شیخ عبدالکریم حایری رفتم و در محضرشان نشسته بودم ایشان ظرف کوچکی آوردند که مقداری نقل ریز بید مشکی در آن بود بعد فرمودند: نقل عروسی است دهن شیرین کنید! من سؤال کردم: عروسی چه کسی بود؟ ایشان فرمودند من دخترم را عروس کرده ام من عرض کردم داماد کیست؟ آقا فرمودند این سیّد محمد احمد آبادی که از طلاب فاضل حوزه است چند روز پیش به خانه ما آمد و من حس کردم مثل
این که حرفی دارد، ولی شرم می کند بگوید من گفتم: اگر حرفی داری و خجالت می کشی، آن را بنویس! او هم نوشت من به خواستگاری دختر شما آمده ام من هم بلافاصله به اتاق دیگر رفتم و از دخترم اجازه گرفتم و برگشتم و آقا سید محمد هم طرف قبول و صیغه عقد را همان جا جاری کردم و این شیرینی آن عروسی است!
*گریه به غربت امام معصوم (1)
حضرت آیت الله جوادی آملی نقل کرده اند استاد ما حضرت آیت الله محقق داماد روایتی را از حضرت ابوابراهیم موسی بن جعفر نقل کردند که در آن روایت حضرت در اثر تقیّه مجبور می شود به هارون الرشید پلید بگوید یا امیرالمؤمنین!
مرحوم محقّق داماد این روایت را خواندند و اشک از چشمان شریفشان جاری شد و فرمودند: «روزگار کار را به جایی رسانده است که حجت بالغه حضرت حق مجبور می شود به یک طاغی و طاغوت بگوید: یا امیرالمؤمنین»!
گاهی انسان در اتاق مخصوص خود این روایت را می خواند و اشک می ریزد و گاهی در جلسه علنی تدریس به گونه ای اشکش سرازیر می شود که نمی تواند خود را کنترل کند این دو مقام فرق می کند؛ زیرا انسان در حالت عادی و فراغت بال، بهتر و راحت تر و نیز زودتر می تواند به عمق چنین فاجعه ای پی ببرد و مظلومیّت امام علیه السلام را احساس کند و منقلب شود ولی اگر کسی هنگام تدریس و در گرمی سخن و در حضور شاگردان که یک حالت تقریباً غیر عادی است، پس از خواندن یا شنیدن چنین روایتی بلافاصله و بی ختیار گریه اش بلند شود، این حالت وی در چنین وضعیتی از عشق و ارادت عمیق او به خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام حکایت می کند و مرحوم محقق داماد این گونه بودند.
1) مهر استاد: 147
*در سوگ استاد (1)
مرحوم آیت الله آقای بهاءالدینی نقل کرده اند: یادم هست در فوت مرحوم آیت الله العظمی محقّق داماد، در تشییع جنازه آن مجتهد و مدرس بزرگ حوزه بودم. برادر بزرگوارم - که خدایش رحمت کند - مردی ملا و با تقوی و از شاگردان ایشان بود در تشییع جنازه دیدم خیلی منقلب است و با صدای بلند گریه می کند به او عرض کردم مردم متوجه گریه شما هستند!
آن بزرگوار که سالیانی از محضر درس مرحوم آقای داماد بهره برده بود، فرمود: تو که نمی دانی چه از دست من رفته هر مشکل علمی که داشتم خدمت او می رفتم و رفع اشکال می کردم احاطه او به گونه ای بود که گاهی مثل دریا موج می زد و لئالی و درر بیرون می ریخت از این به بعد من دیگر مثل او را سراغ ندارم!
*در عالم رؤیا (2)
از مرحوم آیت الله آقای بهاءالدینی نقل شده است بعد از فوت مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حایری، مرحوم آقای محقّق داماد و حضرت امام خمینی (رحمه الله علیه) با هم مباحثه ای در مدرسه فیضیه داشتند. در آن زمان که پنجاه سال از آن می گذرد از من پرسیدند نظر تو راجع به این دو نفر چیست؟ گفتم، آقا سید محمد داماد برای تدریس حوزه خوب است ولی حاج آقا روح الله برای همه چیز اسلام در آن وقت ارتباط من با آقای داماد خیلی نزدیک بود و این حرف را به واسطه ارتباط و یا عدم ارتباط نگفته بودم بلکه با آگاهی که از این دو نفر داشتم، این را گفتم، ولی وقتی مرحوم آقای داماد این حرف را شنیده بود، خیلی ناراحت شد؛ در حالی که من غرضی نداشتم. این جریان گذشت تا ایشان از دنیا رفت بعد از پیروزی انقلاب پس از آن که امام آمد و در سالن کتابخانه مدرسه فيضيه مستقر آن که شد، آقای داماد را در خواب دیدم که از حرف آن روز من خشنود بود و دیدم که
ایشان برای دیدنی من به درس ما هم آمد و از حرف آن روز راضی شده بود! از ایشان سؤال شد در عالم رؤیا دیدید؟ فرمود بله مرحوم آقای داماد یک فقه و اصولی داشت و تدریس حوزه کار کمی نبود.
*مزاحمت حکومت پهلوی (1)
حضرت آیت الله جوادی آملی که از شاگردان مرحوم آیت الله محقّق داماد بودند، نقل کرده اند: مرحوم آقای محقّق داماد از اساتیدی بودند که حاضر نبودند در هیچ حالی درس و بحث ایشان تعطیل شود و هیچ گاه احساس خستگی نمی کردند و اشتیاق به درس و تحصیل به اندازه ای در ایشان قوی بود که در همۀ ایام سال به شکلی درس و بحث داشتند؛ حتی ماه مبارک رمضان و نیز ماه های محرم و صفر و فصل تابستان برای ایشان ایام تحصیل بود. به یاد دارم که آن مرحوم به مناسبتی حرفی زدند که دستگاه طغیانگر آن روز خوشش نیامد چون نوکران دربار و مأموران امنیتی در اطراف حرم بودند و درس های علما را کنترل می کردند از این رو مأموران و خدام قبلاً درب حرم را می بستند و درب مسجد را باز می گذاشتند تا صدای زوّار حرم مانع تدریس نشود پس از آن سخن درب حرم را باز گذاشتند که هم صدای زائران مزاحم درس و بحث ایشان باشد و هم رفت و آمد آن ها، ولی با همه سر و صداها و شلوغی حرم و نیز نبود بلندگو، مرحوم محقّق حاضر نشدند حتّی یک روز درس را تعطیل کنند و با کمال جدیّت و قدرت به تدریس ادامه دادند؛ هر چند این غائله کم کم برطرف شد.
*قبح عقاب بلا بیان (2)
بسیار دیده شده است که بعضی در آموختن و مباحثه علوم دینی و تحقیق در غوامض مباحث فقهی و اصولی اهتمام وافر دارند. سپس در مقام تدریس
همان رشته ها سعی می کنند از مبانی محکم و متّقن برای طلاب استفاده کنند، اما چه بسا که در عمل به آن فقرات، خیلی عنایت و توجه نداشته باشند.
آیت الله دکتر سیّد مصطفی محقّق داماد نقل کرده اند سخنم را با خاطره ای از پدرم «سیّد محمد محقّق داماد»، آموزگار فقاهت قرن معاصر آغاز کنم کودک بودم و به مقتضای سن با همسالان خود؛ یعنی بچه های 6 ، 7 سالهٔ فامیل در منزل بازی می کردیم. عصر تابستان بود و شهر قم ایام گرم خود را طی می کرد. پدرم در زیرزمین منزل استراحت می کردند سر و صدای بچه ها ایشان را از خواب بیدار کرد ایشان آمدند و خطاب به من جمله ای گفتند که این جانب اگرچه آن روز نفهمیدم ولی عیناً به خاطر سپرده ام و بعدها به عمق آن واصل شدم. ایشان خطاب به من فرمودند مصطفی! این بار تو را تنبیه نمی کنم چون عقاب بلا بيان قبيح است ولی از این به بعد باید بعد از ظهرها که وقت استراحت است در منزل سر و صدا نکنی و با وجود این ،تذكّر از این به بعد اگر تکرار شود تنبیه خواهی شد.
*جلسه درس نخبگان (1)
یکی از فضلای اهل منبر کشور نقل کرده: من یک منظره ای از تدریس حضرت آیت الله محقق داماد در ذهنم نقش بسته که هرگز آن را فراموش نمی کنم معظم له زمانی در مسجد امام درس می گفتند گفتند و شاگردان خیلی زیادی هم نداشتند؛ یعنی 10، 12 نفر بیشتر در درس ایشان شرکت نمی کردند که البته همه آن عده نخبه بودند. بعدها وقتی نوبت امثال ماها رسید و حضرت امام (رحمه الله علیه) را هم تبعید کردند، درس آقای داماد رونق گرفت؛ به طوری که ایشان دیگر روی منبر تدریس می کردند و جمعیت هم زیاد شد علت آن بود که شاگردان درس خوان حضرت امام (رحمه الله علیه) هم، به درس آقای داماد منتقل شدند واقعاً هم در آن زمان بهتر از درس آقای داماد در حوزه نبود ایشان به جهت دقت نظر و عمقی که در تحلیل مسائل فقهی داشتند - خصوصاً - آن ابداع احتمالاتی که در روایات می کردند، بی نظیر بودند.
1) عزّت شیعه، ج 2: 217-218
به هر حال شاگردان ایشان همه نخبه بودند که یکی از برجستگان آن ها امام موسی صدر بود. آیت الله مکارم شیرازی - از مراجع تقلید کنونی - آیت الله موسوی اردبیلی آیت الله حاج آقاموسی شبیری زنجانی و یکی هم مرحوم شهید بهشتی (رحمه الله علیه) بود منظره ای که در ذهن من جای گرفته و هرگز فراموش نمی کنم آن است که امام موسی صدر، آقای مکارم شهید بهشتی (رحمه الله علیه) و دو نفر دیگر که الان درست به خاطر ندارم بعد یا قبل از درس آقای داماد در مسجد امام می نشستند و یک مباحثه کمپانی داشتند.
*بحث اعلمیّت (1)
امام موسی صدر قبل از این که به لبنان بیاید، چند سالی را در نجف بود، سبب آمدن ایشان هم این بود که در قم از شاگردان آقا سید محمد محقّق داماد بود. مرحوم آقای داماد از بارزترین اساتید قم بود آقای صدر در قم اسم آقای خویی را می شنوند. در آن زمان ایشان هم از مبرزترین اساتید نجف بودند امام موسیٰ صدر از قم به نجف می آید تا درس آقای خویی را هم ببیند. وقتی به درس آقای خویی می آید درس ایشان را در مقایسه با درس آقای داماد نمی پسندد به همین جهت، به پسر عموی خود - شهید سيّد محمّد باقر صدر - می گوید که درس استاد من آقای داماد از درس آقای خویی عمیق تر آقای خویی عمیق تر و دقیق تر است، اما آقای صدر از درس آقای خویی دفاع می کند. سپس از ایشان سؤال می کند که به کدام بخش از مطالب آقای خویی اعتراض دارد؟ آقای صدر اشکالات خود به نظرات آقای خویی را بیان و آقا سید محمدباقر از آن ها دفاع می کند.
این موضوع در طول مباحثات بين الاثنینی آقاموسی صدر و آقا سید محمدباقر ادامه می یابد و هر کدام نظر استاد خود را دقیق تر و عمیقتر می دانستند روزی که امام موسی صدر می خواستند به قم بازگردند آقا سید محمدباقر به شوخی از ایشان سؤال می کنند پسر عمو بالاخره برای تو ثابت شد که آقای خویی از آقای
1) عزت شیعه، ج 2: 343-344.
داماد اعلم است؟ امام موسی صدر هم با شوخی جواب می دهند: «پسر عمو! آن چه به من ثابت شد این است که تو هم از آقای خویی اعلم هستی و هم از آقای داماد».
*آیت عظمای حقیقی (1)
آیت الله سید جلال الدین طاهری اصفهانی نقل کرده اند زمانی که من در زندان بودم، آیت الله طالقانی روزی به من فرمودند طاهری از این که عبارت «آیت الله العظمی» را برای افراد به کار می برند من خیلی ناراحت هستم. من گفتم چرا؟ چون امروز «آیت الله العظمی» فقط وجود مقدس خاتم الاوصیا عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند و برای افراد دیگر مناسب نیست، اما من وقتی تلفنی با آیت الله منتظری صحبت می کردم، به ایشان گفتم من برخلاف صحبت آقای طالقانی دو نفر را برای تعبیر «آیت الله العظمی» صالح می دانم؛ یکی مرحوم آقای داماد (رحمه الله علیه) که حقاً ایشان آیت الله العظمی بودند و دیگری هم خود شما.
بنابراین، یکی از افرادی که من او را صالح می دانم که او را آیت الله العظمی ،بگویم مرحوم آقای داماد (رحمه الله علیه) است. متأسفانه ایشان خیلی غریب افتادند و کسی به مقام علمی ایشان توجهی نداشت و بعد هم که فوت شدند حق این بود که در مسجد بالا سر و در کنار آیات بزرگ حاج شیخ عبدالکریم حایری و آقا سيد محمدتقی خوانساری و مرحوم آقای حجت دفن می شدند ولی برای غربت ایشان همین بس که اجازه ندادند تا در مسجد بالا سر دفن شوند و ایشان را در یکی از حجره های صحن دفن کردند. من از این همه غربت امروز متألم و ناراحت می شوم و با ضرس قاطع می گویم: مرحوم آقای داماد غریب بودند.
*دلواپسی برای حوزه (2)
آیت الله سید علی محقّق داماد فرمودند: یکی از فضلای حوزه علمیّه قم از
زیارت مکّه برگشته بود. من به بود. من به اتفاق مرحوم والد به دیدن ایشان رفتیم. این آقا از راه منبر درآمد خوبی داشت و بی داشت و بی گمان گذران زندگی اش از راه سهم امام نبود. خانه این روحانی در آن زمان از خانه های لوکس به شمار می رفت؛ اگرچه اکنون از خانه های عادی است.
هنگام بازگشت در یک خیابان فرعی که خلوت بود می رفتیم که من دیدم پدرم در فکر است و با تأسف آه می کشد از ایشان دلیلش را پرسیدم ایشان فرمودند: علی این حوزه دیگر حوزه نمی شود حوزه به سمت تشریفات رفته است! سپس فرمودند: من می دانم که پول این آقا از کجاست و نیز می دانم از محل سهم امام نیست، ولی طلبۀ ما دیگر درس خوان نمی شود!
*سفرهای خوب تبلیغی (1)
آیت الله سید علی محقّق داماد می گوید: پدر ما در حین تحصیل، برای تبلیغ هم به بعضی مناطق سفر می کرد؛ از جمله در حومه شهر آشتیان روستایی بود به نام «گَرَکان» که در فصل تابستان و نیز در ماه های محرم و صفر به آن جا می رفت. انتخاب این محل هم از آن روی بود که برای اهل منبر موقوفه ای داشت و پدر هم دوست نمی داشت از مردم برای منبرهایی که می رفت پول بگیرند ضمن آن که درآمد این موقوفه کمک خوبی برای زندگی اش بود یکی از روحانیون دست اندرکار حج نقل کرد در سفر عمره پیرمردی را دیدم که خیلی خوب نماز می خواند. پرسیدم، از چه کسی درست خواندن نماز را فراگرفتی که این قدر خوب و صحیح نماز می خوانی؟ گفت: از آیت الله داماد که برای تبلیغ به محلّ ما می آمدند.
*پرواپیشگی (2)
حجّت الاسلام والمسملين ميرزا محمد پیشوایی نقل کرده اند: دایی من آیت الله
العظمی داماد، صفات پسندیده ای داشت که میان علما کم نظیر بود؛ از جمله این که شیفته مشی علمی در حوزه علمیه بود روزی یکی از بزرگان پس از درس ایشان به من فرمود که من ایشان را اعلم از دیگران می دانم بنابراین خوب است توضیح المسائلی مطابق نظرشان تنظیم کنند تا ما به آن عمل کنیم.
من این تقاضا را خدمت آقای داماد عرض کردم. ایشان با همان لهجه همیشگی به من فرمود: «میرزا! رساله های زیادی نوشته اند بگذار ما مطالب علمی را پیش ببریم و معضلات طلاب را حل کنیم» حتّی یکبار مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی به من گفت: «چرا آقای داماد حرفی از مرجعیّت خودشان نمی زنند و مرجعیت آیت الله سیداحمد خوانساری را ترویج می کنند؟» من این مطلب را هم خدمت معظم له عرض کردم ایشان فرمودند: زمام امور مسلمین را باید به دست کسی داد که صددرصد از خدا بترسد و آقای خوانساری این گونه است.
*اولویّت برای درس و تحصیل (1)
آیت الله سیّد مصطفی محقّق داماد فرمودند: پدر همیشه به ما می گفتند که جز درس، کار دیگری نداشته باشید. من پنج سال قبل از درگذشت ایشان ازدواج کردم و جدا از ایشان زندگی می کردم به یاد می آورم که در جریانات بعد از رحلت آیت الله العظمی بروجردی ایشان شب مهمان هایی داشتند که با پدر درباره مسائل مختلف روز حوزه صحبت می کردند.
من برخی شب ها که می دیدم این مهمان ها نزد ایشان هستند به جهت این که منزل آقا مستخدم نداشت من در آن جا می ماندم اما وقتی پدر متوجه حضور من می شدند، می گفتند: چرا این جا مانده اید؟ مگر شما طلبه نیستید؟! بروید در منزلتان مطالعه کنید.
ارتباط گیری با دستگاه وقت نشد و با هیچ اداره دولتی ارتباط نداشت و می گفت: این ها موجب وهن دین می شود من بعد از این که دوره ابتدایی را به پایان رساندم مرا تشویق کرد که طلبه شوم و تأکید می نمود که من دوست ندارم شما کارمند شاه شوید زیرا در این صورت نمی توانم زندگی شما را تأمین کنم؛ چون حق ندارم از سهم امام برای شما هزینه کنم ولی اگر طلبه ،شوید، مثل بقیه طلبه ها از شما حمایت خواهم کرد؛ حتی برای این که ما کارمند شاه و حقوق بگیر حکومت وقت نشویم برای ما شناسنامه نگرفت تا مجبور به رفتن به سربازی نشویم.
روش ایشان مثل روش حاج شيخ عبد الكريم - جدّ ما - بود که به رغم اصرارهای رضاشاه حاضر نشد کمک مالی حکومت به حوزه قم را قبول کند. این را قائم مقام الملک رفیع نقل کرده که رضاشاه دلخور بوده که چرا شیخ عبدالکریم هیچ وقت کمک های مالی به حوزه را قبول نمی کرده است.
*موعظه ای جالب (1)
آیت الله سيّد مصطفى محقّق داماد در ارتباط با آخرین روز درس پدرشان فرمودند ایشان در ماه رمضان سکته قلبی کردند و تا ماه ذیحجه در بستر بودند و در دوم این ماه وفات کردند آخرین روز درس اصول ایشان نزدیک ماه رمضان بود، که قرار بود درس ها برای ماه رمضان تعطیل شود.
وقتی درس تمام شد و ایشان خواستند از منبر پایین بیایند، فضلا به سبک معمول در روز آخر درس صدا زدند چند جمله نصیحت بفرمایید چون یک سنت است در میان طلبه ها که از استاد می خواهند هنگام تعطیل درس، شاگردان را نصیحت کنند.
مرحوم والد در حالی که یک پایشان در پلۀ پایین منبر بود گفت: من به شما چه نصیحتی بکنم؟ فقط می گویم: خدا را به شما سپردم.
1) پیش نویس زندگی نامه آیت الله محقّق داماد: 84
*احاطه علمی (1)
حجت الاسلام والمسلمين سیّد محمد موسوی زاده از امام جمعه فقید یزد حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد علی صدوقی نقل کردند زمانی پدرم آیت الله شهید صدوقی (رحمه الله علیه ) سؤالی علمی داشتند که آن را روی کاغذی نوشتند و به من دادند تا آن را نزد چهار نفر از علمای قم ببرم و جواب آن را برایشان بیاورم.
من طبق فرموده ایشان، این کاغذها را نزد علمایی که گفته بودند بردم. سه نفر از آن ها سؤال را گرفتند و بردند و گفتند باید بررسی کنیم و برخی هنوز هم جوابی را که گفته ،بودند ،نیاوردند اما وقتی همان سؤال را نزد آیت الله محقق داماد بردم در محراب نشسته بودند و وقتی بیرون آمدند جوابی را که نوشته بودند به من دادند. حاج شیخ محمد علی صدوقی اضافه کردند من در تعجبم آیت الله داماد با این عمر کوتاه، چطور این همه شاگرد تربیت کرده اند.
*استاد نوجوان (2)
آیت الله سیّد مصطفی محقّق داماد نقل کردند: پدرم قبل از شروع هر درس فاتحه می خواند. باری از ایشان پرسیدم برای کی فاتحه می خوانید؟ فرمود برای سه نفر. اول برای حاج شیخ عبدالکریم حایری دوم برای حاج شیخ غلامرضا یزدی و سوم برای یک مرد علاقبند در بازار یزد پرسیدم: این سومی کی بود؟ فرمودند: من هفت سالم بود که مادرم مرا به امید خدا به یزد فرستاد. در این شهر گاهی چند روز می گذشت که قدرت تهیه غذای روزانه هم نداشتم. تا این که از نظر درسی به جایی رسیدم.
روزی شخصی که از من بزرگ تر بود نزد من آمد و از من خواست که برایش شرح الفیه؛ یعنی سیوطی بگویم من هم قبول کردم در این اثنا گذار من و او به یک مغازه (علاقبندی افتاد علاقبندی که شغلی تقریباً منسوخ شده است
حرفه ای بود که بند تسبیح و رشته ابریشم و کارهای ظریف را انجام می دادند و در زمان خودشان هنرمند و ریزه کار بودند و در زمان ما از آن هنر و ظرافت تنها فامیل علاقبندی باقی مانده است) (1). صاحب مغازه از دوست همراهم سؤال کرد این شاگردت است که با خود آورده ای؟!
دوست همراهم گفت: نه او استاد من است. آن مرد کاسب تعجب کرد چگونه ممکن است یک بچه به این کوچکی استاد باشد. به همین جهت با تعجب پرسید: راست می گویی؟ او حقیقتاً استاد تو است؟!
دوستم گفت: بله، از لحاظ درسی غوغاست! مرد پرسید: از لحاظ وضع معیشت و زندگی چه؟ او گفت هیچ ندارد. پس استاد علاقبند در گوش او چیزی گفت که من متوجه نشدم بعد که از او جدا شدیم شاگردم گفت علاقبند گفت به این طفلک بگو هر چند ماه یکبار که محتاج ،شدی یک تومان نزد من شهریه داری بیا و آن را بگیر در آن زمان یک تومان ارزشی داشت؛ لذا من برای همیشه مدیون او هستم.
*استشفا از حضرت معصومه علیها السلام (2)
آیت الله العظمی محقق داماد که از دوران جوانی تا پایان عمر در شهر مقدس قم در محضر کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام بوده و در جوار آن بانو به خاک آرمیده است دربارهٔ عظمت آن بانو فرموده اند: «چیزی را که من به چشم خود دیده ام این است که روزی در مدرسه فیضیه جلو پله هایی که از آن جا به صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام وارد می شوند یک نفر را دیدم که از پا ناتوان است و می خواهد به زیارت مشرف شود ولی نمی تواند از پله ها بالا برود».
یکی از رفقا - به نام آشیخ جواد - را که آن جا حاضر بود صدا کردم و گفتم: این بنده خدا می خواهد به زیارت برود و نمی تواند از پله ها بالا برود. بیا تا او را
کمک کنیم. او هم آمد و زیر بغل هایش را گرفتیم و از پلّه ها بالا بردیم و او را به صحن مطهّر رساندیم. آن گاه او را به حال خود گذاشتیم و رفتیم. فردای آن روز دیدم نقاره خانه را می کوبند. گفتند بی بی یک نفر را شفا داده است. رفتم دیدم همان بنده خداست که صحیح و سالم روی پاهای خود ایستاده است و خدام ترم به او اصرار می کردند که او را نزد متولی باشی ببرند، ولی او نمی پذیرفت و می گفت: من از اطراف قزوینم آمدم شفا بگیرم و الحمدلله گرفتم. با متولی باشی چه کار دارم بالاخره هر چه اصرار کردند او نپذیرفت و نزد تولیت آستان نرفت.
*تنبیه اولیاء الله (1)
آیت الله میرزاعلی احمدی میانجی نقل کرده اند: خدمت آیت الله داماد درس خارج حج می خواندیم. روزی ایشان این روایت را خواند و به شدت گریست و فرمود: خوش به حال «دَعْلَجی» که اشتباهی کرد و سریع تنبیه شد. معلوم می شود ایشان از اولیاء الله بوده اند؛ چون اولیاء الله زود تنبیه می شوند و آن داستان از این قرار است «ابومحمّد دعلجی» دو پسر داشت؛ یکی از آن دو صالح بود که ابوالحسن نام داشت و پسر دیگر او اهل خلاف و گناه بود. یکی از شیعیان به «ابو محمّد دعلجی» مقداری زر داد تا به نیابت از حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف حج به جا بیاورد. چنان چه عادت شیعیان در آن وقت چنین بود که به نیابت از امام زمان یا به جا می آوردند و یا نایب برای ایشان می گرفتند. «ابو محمّد علجی» مقداری از آن طلا را به پسر فاسد خود داد و او را همراه خود به حج برد. وقتی از حج برگشت نقل کرد که در عرفات جوان گندمگون زیبایی را دیدم که مشغول دعا بود و چون من به نزدیک او رسیدم به سوی من توجهی کرد و فرمود ای شیخ آیا حیا نمی کنی؟ من گفتم ای سیّد من از چه چیز حیا کنم؟! فرمود: به تو حجّه می دهند از برای کسی که می دانی و تو آن را به فاسقی می دهی که شراب می آشامد! نزدیک است که چشم تو کور شود. پس از برگشتن از حج،
1) علمای احمد آباد: 40-39
40 روز نگذشت که از همان چشمی که آقا به آن اشاره فرموده بود جراحتی بیرون آمد و در اثر آن چشمم کور شد.
*احترام برادر بزرگ تر (1)
حجّت الاسلام والمسلمين حاج سید محمد موسوی زاده نقل کرده اند حدود سال 1326 ش، والدم - آسید عزیز الله موسوی احمدآبادی - همراه برادرشان آیت الله سیّد محمّد محقّق داماد برای دیداری به محضر حضرت آیت الله العظمی بروجردی رفتند.
پدرم - آسید عزیز الله - هیکلی بزرگ داشتند و در آن روز قبایی مشکی با عمامه ای نسبتاً بزرگ بر تن کرده بودند که بر عظمت ایشان افزوده بود و چون از لحاظ سن بزرگ تر از آیت الله داماد بودند، معظّم له ایشان را جلو قرار داد و خودش به دنبال برادر به محضر حضرت آقا وارد شد.
آیت الله بروجردی که ایشان را نمی شناختند گمان کردند آسید عزیزالله از علمای بزرگ هستند که آیت الله داماد ایشان را مقدم بر خود قرار دادند. وقتی از آقای داماد خواسته شد ایشان را معرفی کنند فرمودند ایشان اخوی بنده است.
آیت الله بروجردی فرمودند: ماشاء الله زاده بَسْطَة فِى العِلْمِ وَالْجِسْمِ. من فكر کردم ایشان یکی از علمای هندوستان است آقای داماد فرمودند علم ایشان چندان بالا ،نیست ولی منبری خیلی خوبی هستند.
*نهی از بدآموزی (2)
آیت الله العظمی مظاهری در خاطره ای نقل کرده اند: «هیچ وقت فراموش نمی کنم استاد بزرگوار ما مرحوم آیت الله العظمی محقّق داماد (رحمه الله علیه) نقل می کردند: یکی از روحانیون، سر حوض مدرسه فیضیه با خودش کلنجار می رفت؛ یعنی
یک مقدار وضوی اش را طول می داد. مؤسّس بزرگ حوزه علمیّه قم - مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی (رحمه الله علیه) - این صحنه را دیدند، سپس جمله ای در گوش او گفتند و رفتند.
آیت الله داماد می گفتند: این فرد دیگر عمر داشت برای وضو سر حوض مدرسه دیده نشد. بعدها من روزی از او پرسیدم حاج شیخ آن روز در گوش شما چه گفت؟
او گفت: مرحوم حاج شیخ عبدالکریم فرمود اگر مردم این وضو را از تو یاد بگیرند و خیال کنند وضوی اسلام این است در روز قیامت چه جوابی داری؟
*تذكّر عالمانه (1)
حضرت آیت الله استادی نقل کرده اند زمانی که ما در قم سطح می خواندیم درس های خارج پرجمعیت و مشهور درس آیت الله العظمی بروجردی، حضرت امام خمینی (رحمه الله علیه ) مرحوم آیت الله گلپایگانی آیت الله شریعتمداری، آیت الله شیخ عباسعلی شاهرودی و آیت الله اراکی و درس آقای محقّق داماد بود و در بین همه این درس ها تنها درسی که شاگردانش فقط از فضلا و مدرسان بنام حوزه بودند، درس آیت الله العظمی داماد بود و گویا دیگران به خود این جرئت را نمی دادند که در آن درس شرکت کنند و در کنار آن افاضل حاضر شوند درس ایشان در آن دوره، در یکی از حجره های صحن حضرت معصومه علیها السلام بود؛ با جمعیّتی کم، امّا با کیفیت بسیار بالا که در حوزه به این صورت نظیر نداشت.
اما چند سال قبل از وفات آن بزرگوار وضع درس ایشان فقها و اصولاً فرق کرد و تقریباً عمومی شد و جمعیت زیادی در مسجد «موزه»، درس فقه و در مسجد امام یا مدرسه خان به درس اصول فقه حاضر می شدند. در این زمان هم گاهی که برخی در درس اشکال می کردند احیاناً با این کلام مواجه می شدند که شما باید اول درس دیگری می رفتید و سپس در این درس شرکت می کردید؛
1) علمای احمد آباد: 44-43
يعني سطح این درس بالاست.
*اندوه ارتحال (1)
استاد سیّد صدرالدّین صدر طباطبایی نقل کرده اند: بر حسب این که چند سال در درس خارج فقه و اصول آیت الله سید محمد محقق داماد شرکت می کردم بعد از این که ایشان به علت سکته قلبی بیمار و بستری شدند چندین بار به عیادت معظم له رفتم.
آخرین بار پیش از ظاهر روز جمعه 25 بهمن سال 1347 برابر 26 ذيقعده 1388 ق بود که به دیدارشان رفتم و با معظم له صحبت کردم و این طور استنباط و برداشت کردم که حال ایشان رو به بهبودی است. عصر سه شنبه 29 بهمن 1347 ش که در درس خارج فقه آیت الله العظمی بهجت (قدّس سرّه) شرکت کرده بودم در پایان آن فقید سعید در حالی که آیت الله حاج شیخ مهدی ربانی املشی هم حضور داشت از حال آقای داماد پرسیدند من اظهار داشتم چند روز پیش از ایشان عیادت کردم و بحمدالله حال ایشان رو به بهبودی است و جای نگرانی نیست. در این هنگام آن زاهد زمانه و عارف فرزانه در میان هاله ای از بهت و حیرت و برخلاف انتظار حاضران فرمودند عجب! عجب! عجب!
واکنش ایشان به کسی می مانست که گویا می دانست حادثه ای در راه است. آن روز گذشت و فردا (چهارشنبه 30 بهمن 1347 ش.) فرا رسید. پیش از ظهر مزبور، در جلسه درس خارج اصول آیت الله العظمی حاج شیخ مرتضی حایری (قدّس سرّه الشّريف) حضور يافتم و پس از پایان مباحثه درس پس از خروج از مسجد عشقعلی صدای تلاوت قرآن مجید که از بلندگوی حرم مطهّر طنین انداز بود، به گوشمان رسید و دریافتیم که آیت الله العظمی محقّق داماد - که روح شریفش شاد باشد - از این سرای عاریت رخت بربستته و به ابدیّت پیوسته است.
1) یادداشت های آقای میرزا محمد کاظمینی
قرار از دل ما رفت و پای پیاده و با سرعت به منزل آن فقید سعید رفتم و هنگامی که به حیاط منزل رسیدم دیدم شادوان حجت الاسلام حاج سيداحمد خمینی حاج شیخ محمد شریف رازی و مؤمنی مقدّس در حال غسل دادن و کفن کردن پیکر پاک آیت الله محقّق داماد هستند
*بغض و کینه طاغوتیان (1)
علی اشرف فتحی، دربارۀ دفن پیکر پاک آیت الله العظمی محقّق داماد می نویسد: «آیت الله داماد در حالی درگذشت که به دلیل عدم همکاری و همراهی با حکومت پهلوی، رژیم اجازه نداد این استاد بزرگ حوزه علمیه قم در کنار استادش در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه علیها السلام دفن شود».
حجّت الاسلام والمسلمين سیّداحمد خمینی که در آن زمان یک طلبه 23 ساله بود به بیت آیت الله داماد می گوید که حاضر است کلنگ به دست بگیرد آقای داماد را در کنار حاج شیخ عبدالکریم حایری دفن کند، اما نوادگان مؤسس حوزه که نگران برخورد خشن مأموران با تشییع کنندگان هتک حرمت پیکر پدرشان بودند به دفن پدر در یکی از حجره های صحن اتابکی قناعت کردند و به این ترتیب غیر سیاسی ترین مجتهد نامدار حوزه هم، از شر خفقان دهه 40 شمسی در امان نماند.
1) پیش نویس زندگی نامه آیت الله محقّق داماد: 34
زندگی و مردن است دست خدای جهان *** آن که خدا آورد می بردش ناگهان
مالک هستی است او قادر کون و مکان *** بوده چنین تاکنون نیز بود همچنان
خلقت ما نعمت است مردنمان مرحمت *** زادن و مردن بود رحمت او بیکران
آوخ و افسوس از کوری نوع بشر *** در چمن این جهان گشته به غفلت چمان
گرگ اجل در کمین می زند این گلّه را *** صبح یکی را بَرَد شام دوباره دوان
هر که برفت از جهان، باز نیاید دگر *** آمده ایم این چنین، رفتنمان آن چنان
رخت سفر بست و رفت عالم فرزانه ای *** ذكر معالیش هست ورد زبان هر زمان
بود فقیهی فهیم، مظهر اخلاق و علم *** نیست نیازی به قول، هست عیان بیبیان
«سید محمّد» که داشت دغدغه درس و بحث *** شد به «محقّق» شهیر، بین همه عالمان
دوم ذیحجّه بود آخر بهمن که گفت *** ترک دیار فنا، شد سوی جنّت روان
شهر قم از رحلتش یکسره شد داغدار *** بانگ عزا شد بلند، از همه تا آسمان
مادر گیتی نزاد، نادره مردی چنین *** نخبه ندارد سراغ، حوزه قم بی گمان
در پی تاریخ فوت، گفت به «مشفق» یکی *** چیست به دور قمر، رحلت او بالعيان
هاتف غیبم بگفت «یاد» بیاور به جمع *** «رفت ز دنیای دون، روی به دارالامان» (1)1388 ق= 1373 + 15
1) علی اکبر شیر سلیمیان «مشفق»
عالم ربّانی
27
عکس
آیت الله شیخ احمد علومی، فرزند مرحوم آخوند ملا محمد حسین و نواده مرحوم آخوند ملا محمدباقر اردکانی است که این هر دو از عالمان بنام خطه یزد بوده اند. وی در سال 1319 ق. در یزد به دنیا آمد و چون در بیت علم و تقوی پا به عرصه وجود نهاده و برادر ارشدش - شیخ جلال - هم به تحصیل حوزوی روی آورده بود او نیز مقدمات را در یزد آموخت و سپس به همراه برادرش عازم عتبات شد و چون شوقی به تحصیل داشت و هم از هوش و استعدادی خوب برخوردار بود موفق شد پس از طی مدارج علمی تحصیلی در حوزه درس حضرات آیات عظام میرزاحسین نائینی سیّد محمّد فیروزآبادی، سیدابوالحسن اصفهانی و میرزاآقا اصطهباناتی حاضر شود و از خرمن علمی و معنوی آن اساتید حوزۀ بزرگ جهان تشیع توشه برگیرد و پس از نیل به درجه رفیعۀ اجتهاد، به همراه برادر به موطنش یزد مراجعت نماید.
ورود او به دارالعباده یزد با سخت گیری های پهلوی اول با روحانیت مواجه شد و او که در یزد شروع به تدریس نموده بود مجبور شد این امر را در منزل و برای بعضی خواص دنبال نماید تا این که پس از رفع موانع به همراه بعضی علمای دیگر برای احیای حوزه یزد آستین همت بالا زدند و پس از چند سال تلاش و کوشش در این راه مدارس مشهور شهر را دوباره تعمیر و بازسازی نموده، طلبه نشین کردند این عالم عامل که طبع شعر نیز داشت، صاحب تألیفاتی
است که هیچ یک تاکنون به چاپ نرسیده وی علاوه بر این تا آخرین روزهای عمر پربرکتش به امامت جماعت در مساجد «امیرچقماق» و «برخوردار» پرداخت و با این که مجتهدی مبرز ،بود کمتر مدعی آن گردید. سرانجام این فقیه با استقامت و دلسوز و این مدرس مهذب در روز پنج شنبه اول ربیع الاول سال 1393 ق. برابر با 16 فروردین 1352 ش، در یزد در گذشت و جنازه اش در میان حزن و اندوه عموم مردم در جوار حضرت امامزاده جعفر علیه السلام مدفون گردید.
*تصمیم سرنوشت ساز (1)
از مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل شده است پدر ما مرحوم آخوند ملاحسین معمولاً در فصل تابستان به علت گرمای زیاد یزد نماز ظهر و عصر را در سرداب خانه اقامه می.کرد روزی بعد از نماز ظهر از پله های سرداب بالا آمد و خطاب به من و برادرم آشیخ جلال فرمود، مثل این که به من الهام شد شما دو تا را برای ادامۀ تحصیل به نجف بفرستم و این در زمانی بود که ما دو نفر مقدمات را در یزد خوانده بودیم و هنوز خیلی سن و سالی نداشتیم و افرادی نوجوان چون ما به نجف نمی رفتند به علاوه هوای نجف در تابستان به طوری و طاقت فرسا می شد که تحمل آن برای همه کس ممکن نبود وقتی هم موضوع در خانواده مطرح شد مادرمان موافق نبود؛ چون نگران این بود که ما به علت گرمای زیاد نتوانیم زندگی کنیم اما پدر تصمیم خود را گرفته بود. از قضا چند روز بعد بعضی از افراد محله ما که زوار عتبات را می بردند برای خداحافظی به منزل ما آمدند پدر بلافاصله این امر را به فال نیک گرفت و گفت: این دو پسر من را هم با خود ببرید آن ها پرسیدند این ها زوار هستند؟ پدر گفتند: نه قصد اقامت و ادامۀ تحصیل دارند و باید تا نیل به درجه اجتهاد هم مقیم نجف باشند؛ چون من این دو فرزندم را نذر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف کرده ام. سپس برایمان وسایل سفر آماده کردند و سفارش لازم را هم به کاروانیان کردند.
1) آیت الله حاج شیخ محمود علومی
بر عکس مادر که خیلی نگران ما بود و بعضی علمای شهر نیز که دوست پدرمان بودند، ما دو برادر آن چنان از این پیش آمد خوشحال بودیم که سر از پا نمی شناختیم زیرا مدت ها بود که شوقی داشتیم تا در یک محیط بزرگ علمی باشیم و محضر بزرگان و علما را درک کنیم به همین جهت با همه سختی هایی که در نجف داشتیم، آن چنان با علاقه درس می خواندیم و از آن محیط معنوی و پربرکت بهره می بردیم که هرگز در عمرمان این قدر از زندگی دنیا لذت نبرده بودیم یک بار مرحوم ملا فرج الله هروی که به عتبات آمده بود و در جریان درس و تحصیل و زندگی ما قرار گرفته در مراجعت از سفر به پدر ما گفته بود: من در عتبات همه را .دیدم اگر بشود گفت بعد از چهارده معصوم کس دیگری هست که دارای قرب و منزلتی در نزد خدا ،باشد این دو طفل معصوم شما هستند که با چه زهد و تقوایی در نجف زندگی می کنند.
*تأیید رتبه علمی (1)
از مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل شده است: مدّت 8 سالی که من و برادرم در نجف بودیم، مجلس درس بزرگانی همچون سیدابوالحسن اصفهانی، سید محمد فیروزآبادی و آقاضیاء عراقی را درک کردیم و این آقایان اجازاتی مرحمت فرمودند اما بعد از این که به قصد مراجعت به یزد وارد قم شدیم به محضر آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری رفتیم که ایشان پدر و جد ما را به خوبی می شناختند. معظم له سپس از اساتید ما سؤال کردند که پاسخ لازم را دادیم. بعد فرمودند از چه کسانی اجازه اجتهاد دارید که ما اجازاتمان را نشان دادیم ایشان وقتی اجازه مرحوم آیت الله حاج میرزاحسین نائینی را که کم تر به کسی اجازه اجتهاد می داد ملاحظه کردند با خوشحالی در ذیل آن نوشتند صَدَرَ منْ أَهْلِه وَ وَقَعَ في محلّه.
1) آیت الله حاج شیخ محمود علومی
*اقامه جماعت (1)
در زمان رضاخان که مساجد و مجالس روضه خوانی به تعطیلی کشانده شده بود، مرحوم حاج محمد حسین برخوردار - بازرگان و خیر معروف یزدی - روزی نزد مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی آمد و گفت همان طور که می دانید، بر اثر بی رونقی مساجد و مجالس فرزندان جامعه ما در آینده طوری خواهند بود که از همه چیز دین بی خبر می مانند و اثری از دیانت باقی نمی ماند اگر صلاح بدانید شب ها برای نماز جماعت به مسجد گودال شهریاری بیایید، در آن جا عده ای از پیر مردها هستند که به نماز می آیند و همین اندازه هم که نوجوانان ما یک روحانی را ببینند و با او آشنا شوند شاید برای آیندۀ آن ها مفید باشد. ایشان فرموده بودند من چون با لباس بیرون می آیم مأموران برایم مزاحمت ایجاد می کنند و معذورم اما برخوردار اصرار کرد اگر از راه کوچه پس کوچه های محله نظر کرده بیاید آن هم در تاریکی شب و تنها برای اقامه نماز ان شاء الله مشکلی ایجاد نمی شود امید است به برکت نمازهای فعلی خداوند رفع موانع فرماید و اوضاع عوض شود. من هم قول می دهم در نقطه ای از شهر مسجدی بزرگ و خوب بسازم و امامت آن جا را به شما واگذار کنم آقای علومی فرمودند: من وقتی اصرار مرحوم برخوردار را دیدم، پذیرفتم و برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد گودال شهریاری می رفتم و عده ای هم از اهالی آن جا در نماز شرکت می کردند و مانعی هم در کار نبود. زمانی من به این فکر افتادم حال که چند نفری برای نماز حاضر می شوند برای این که ان شاء الله خداوند مرحمتی کند و رفع بعضی موانع گردد گفتم یک عملی را شروع کنیم شاید مؤثر واقع شود و چون یک نماز بسیار مجرب از حضرت امام صادق علیه السلام را به یاد داشتم به مأمومین گفتم خوب است برای رفع گرفتاری و شفای بیماران و... همگی این نماز را بخوانیم اما در دل نیت من این بود که خداوند دفع شر رضاخان و اعوان و انصار او بفرماید. مدتی گذشت شبی خواب دیدم در یک میدان بزرگ، دو ردیف سرباز در دو طرف این میدان به صف
1) آیت الله حاج شیخ محمود علومی
ایستاده اند. یک طرف سربازانی بودند با لباس عادی و معمولی و طرف مقابل، سربازانی با لباس های کوتاه و تنگ و بی قواره و در حالتی ذلت بار و آشفته و مردم هم طبق معمول در آن جا رفت و آمد می کردند در این میان کسی سؤال کرد این سربازهای نامرتب از کجا هستند؟ شخص دیگری گفت: این ها سربازان شکست خورده دولت انگلیس هستند! آن شخص پرسید چه شده که به این حال و روز افتاده اند؟ در این میان یکی از این سربازان آشفته و پریشان حال با تغیّر گفت: چه شده که ما این طور شدیم؟! این وضع امروز ما به خاطر دعاهایی است که شماها کردید آقای علومی فرمودند در همان لحظه از خواب بیدار شدم دیدم هنگام سحر است پس این خواب را در آن ساعت از شب به فال نیک گرفتم و تفأل به این زدم که ان شاء الله به زودی انگلیس ها و عواملشان از ایران می روند و اوضاع عوض می شود. اتفاقاً طولی نکشید که شهریور 1320 رسید و رضاخان با ذلت از ایران اخراج شد و با رفتن او موانع هم مرتفع گردید.
*حجّت الاسلام (1)
گاهی برای آیت الله حاج شیخ احمد علومی نامه هایی می رسید که در عنوان، ایشان را حجت الاسلام خطاب قرار داده بود آن بزرگوار با دست یا چیز دیگری این عنوان را پاک می کرد و می فرمود عظمت اسلام خیلی بیشتر از آن است که من حجت آن باشم؛ زیرا عنوان حجت الاسلام خیلی فراتر و بالاتر از آیت الله است. برای این که هر موجودی آیت پروردگار است اما حجت الاسلام باید جامع همه علوم اسلامی باشد و احاطه به معارف بسیاری از اسلام داشته باشد تا بتوان به او این عنوان را داد.
1) آیت الله حاج شیخ محمود علومی
*احياء حوزه علمیّه یزد (1)
مرحوم حاج محمد حسین برخوردار - بنیانگذار مسجد برخوردار - برای حفظ اعتقادات جوانان و اعضای فامیل و خانواده خود در دوره رضاخانی جلسه ای هفتگی در منزل خود برقرار کرده بود و از مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی دعوت کرده بود تا برای آن ها تفسیر و احکام را بیان کنند و این جلسه مدت ها ادامه داشت تا این که آقای علومی تصمیم به احیاء حوزه یزد گرفتند. شبی بعد از پایان جلسه ایشان موضوع را با آقای برخوردار که زمینه خوبی برای امور خیر داشت، در میان گذاشتند و از او خواسند برای کمک مالی به این امر خداپسندانه اقدام کند. وی فکر کرد و گفت: من ماهی 100 تومان که در آن زمان خیلی هم قابل توجه بود می پردازم اما آقای علومی فرمود نه حوزه مخارجی بیش از این ها دارد و من هم نمی خواهم مغازه باز کنم می خواهم حوزه درس تأسيس نمایم تا این که برخوردار پذیرفت ماهانه 300 تومان جهت این کار بپردازد از آقای علومی نقل شده است با این وعده کار را شروع کردیم و افراد دیگری هم کمک و مساعدت کردند و بعد از شروع درس و سکونت طلاب در چند مدرسه برای اولین بار توانستیم شهریه ای پرداخت کنیم مبلغی که در ماه اول پرداخت شد، به 700 تومان رسید و از آن به بعد هم خداوند کمک کرد و پرداخت شهریه ادامه یافت. طریقه پرداخت هم به این صورت بود که ابتدا مدرسین شهریه می دادند، اما بعدها برای این که پرداخت شهریه دفتر و دستکی داشته باشد، این امر به عهده حجت الاسلام حاج شیخ محمد علی واعظی واگذار شد.
*بی هوایی (2)
از مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل شده است: روزی زنی در کوچه با بچّه خردسالش در حرکت بود و من هم در آن حوالی عبور می کردم و
چون زمین کوچه به سبک قدیم سنگفرش بود صدای نعلین من روی این سنگ ها به گونه ای شنیده می شد که آن زن رو به فرزندش کرد و گفت بچه جان بیا این طرف می ترسم این الاغ تو را پایمال کند ایشان فرمودند: من به قدری از تعبيراین زن لذّت بردم که هرگز آن خاطره را فراموش نمی کنم؛ زیرا در تمام عمرم تنها این زن بود که مرا خوب شناخته بود و به آن خوبی معرفی کرد راوی این سخن که آن را از خود ایشان نقل کرده می گوید شاید صدها بار در مجالس و منابر این بزرگوار را با القاب ستایش کرده و تجلیل نموده بودند و این مرد خدا به آن همه تعابیر و القاب توجّه نداشت، اما به خاطر سیر و سلوکی که در خودسازی داشت، بی احترامی آن زن را خاطره ای خوب قلمداد می فرمود!
*طلبه پروری (1)
از حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ عبّاس طواری نقل شده است: این جانب چند سال افتخار شاگردی آیت الله حاج شیخ احمد علومی را داشتم. زمانی ایشان کتاب «الزکوة» مرحوم شیخ انصاری (علیه الرحمه) را برایم درس می گفتند به این ترتیب که شب ها در مدرسه مصلی برای من تنها درس می دادند و این جلسه درس دو نفری بر اثر همت و پشتکار ایشان هیچ گاه تعطیل نمی شد؛ به طوری که گاهی هم که هوا طوفانی بود سر وقت می آمدند وسیلهٔ روشنایی هم یک چراغ نفتی شکسته بود که برای این که به هم نریزد اطراف آن را بسته بودند و این شاید برای بعضی موجب حیرت بود، اما آن بزرگوار پیوسته این شعر حافظ را می خواند:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم *** ای بی خبر لذّت شرب مدام ما.
حاج شیخ احمد علومی بودم و پیوسته به موقع و سر وقت در درس ایشان حاضر شدم. ایشان در مورد حضور به موقع خیلی دقت داشتند و دارای نظم خاصی ،بودند اما یک روز که همسرم وضع حمل داشت کمی دیر کردم استاد بلافاصله سؤال کردند: کجا بودی دیر کردی؟ عرض کردم همسرم وضع حمل داشت و من موفق نشدم سر وقت بیایم فرمودند چه داری؟ عرض کردم خداوند پسری به من مرحمت کرده است. استاد گفتند اسمش را چه گذاشته ای؟ عرض کردم: زهیر!
ایشان با شنیدن این اسم، دست هایشان را روی زانو زدند و فرمودند: افسوس که هرگز حریف او نمی شوی اما من متوجه فرمایش ایشان نشدم تا این که این پر بزرگ شد و به سن کودکی و نوجوانی رسید و تا به امروز که مردی است، هرگز از من حرف شنوی نداشت و ندارد و من بارها و بارها به یاد این سخن آن بزرگوار افتادم که در روز اول زندگی این پسر ایشان چنین آینده را پیش بینی فرمودند!
*خاصیّت آیت الکرسی (1)
آیت الله حاج شیخ احمد علموی فرمودند: من هر شب قبل از این که به بستر بروم، جهت جلوگیری از بلاها و خطرات آیت الکرسی را قرائت می کردم و این برایم عادت شده بود اما یک شده بود اما یک شب آن را فراموش کردم از قضا همان شب دزدی به خانه آمد و فرش منزل ما را برد و صبح متوجه شدیم و مأموران دولتی هم خبردار شدند و در جریان بودند. من یک دفعه به یادم آمد شب قبل آیت الکرسی را فراموش کردم پس در همان لحظه شروع به خواندن کردم. طولی نکشید که خبر دادند مأموران دزد مزبور را هنگام خروج از شهر بیرون دروازه دستگیر کرده اند و فرش را از او گرفتند.
1) دانشمندان نامی و والاگهر شیعه: 85-86
*سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف (1)
روزی یکی از همسایه های آیت الله علومی که مورد مرحمت ایشان بود به منزل ایشان رفت و درخواست کرد برای یکی از بستگانش گواهی اشتغال به تحصیل حوزه ای بنویسند تا به این وسیله از خدمت سربازی معاف شود. ایشان که مردی دقیق و با انضباط بودند، فرمودند باید شش ماهی به مدرسه بیاید و درسی شروع کند من هم برایش گواهی بنویسم، اما این همسایه نظرش این بود در همان ساعت و بدون سابقه تحصیل، ایشان به خواسته او جامه عمل بپوشند از راه دیگری وارد شد و پاکتی را که قبلاً آماده کرده بود و داخل آن مبلغی پس قابل توجه بود زیر تشک ایشان گذاشت، بلکه به این وسیله کارش را به پیش ببرد و این در شرایطی بود که ایشان با عائله سنگین به آن مبلغ احتیاج مبرم داشتند. با این همه با این حرکت او به خشم آمدند و آن را به طرف او پرتاب کردند. سپس فرمودند: لااقل من از تو که با هم سابقه دوستی و همسایگی داریم این توقع را نداشتم تو می خواهی با پولی که در این پاکت گذاشته ای سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را فریب بدهی سپس فرمودند ما خودمان را سرباز امام می دانیم و در هیچ شرایطی تخلف نمی کنیم.
*اوج ایثار (2)
یکی از بستگان نزدیک آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل کرده است: شبی بسیار سرد و یخبندان در حیاط منزل با پسران آقای علومی مشغول بازی بودیم که کسی در زد یکی از بچه ها در را باز کرد دید مردی است که با آقا کار داشت. ما برای رعایت حال ایشان، گفتیم فرمایشتان را بفرمایید تا به آقا بگوییم اما او گفت نه من باید شخصاً ایشان را ببینم ناگزیر ایشان را خبر کردیم و آقا دم در منزل چند کلمه با آن شخص صحبت کردند سپس وارد اتاق شدند و
رختخوابی که روی فرزندشان کشیده بودند برداشتند و به جای آن عبایی روی او انداختند و رختخواب را به آن شخص دادند و برگشتند ما که شاهد این صحنه بودیم خیلی تعجب کردیم این چه کسی بود که آقای علومی رختخواب پسرشان را برداشتند و به او دادند؛ آن هم در شرایطی که رختخواب دیگری نداشتند و برای گرم کردن پسرشان از عبا استفاده کردند پس موضوع را از خودشان .پرسیدیم ایشان فرمودند این شخص یک طلبه بود که در مدرسه مصلی درس می خواند و به من گفت: دیشب از سرما خواب نرفته ام اگر امشب بدون رختخواب باشم، از سرما می میرم من گفتم: ما در منزل شاید وسیلهٔ دیگری پیدا کنیم، به همین جهت رختخواب را به او دادم!
*عنایت به طلّاب مستعد (1)
برادرزاده مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل کرده است: سالی در تابستان با این که حوزۀ علمیه یزد تعطیل بود، مرحوم آقای علومی در یزد بودند و حتی به مسافرت هم نرفتند تا این که در ماه شهریور به اصرار از ایشان خواستیم موافقت کنند چند روزی به اتفاق به مشهد برویم و چون وسیلهٔ سفر داشتیم، به همراه چند نفر دیگر به زیارت امام هشتم علیه السلام مشرف شدیم به محض ورود به مشهد به مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ عبدالله شهودی یزدی - که از منبری های سرشناس مشهد بود برخوردیم. او که آقای علومی را می شناخت توقف کرد و از ایشان احوال پرسی کرد و در ضمن پرسید چرا این قدر دیر به زیارت آمده اید؟ آقا فرمودند: امسال تابستان بسیار بر من خوش گذشت دوباره ضمن صحبت فرمودند: سالی به این خوبی و توفیق نداشتم و اشاره کردند که به راستی امسال تابستان بسیار بر من خوش گذشت. این تعریف ایشان باعث شد که مرحوم شهودی بپرسد چه عاملی باعث شد اینقدر خوش گذشته باشد؟ ایشان فرمودند: اوایل تابستان دو نفر طلبه (2)با استعداد و
درس خوان، نزد من آمدند و اصرار داشتند که در فصل تعطیلی حوزه برایشان درسی شروع کنم من هم پذیرفتم چند روز که گذشت دیدم این دو واقعاً با استعداد و با پشتکار هستند و زحمتی که من در این گرما برایشان می کشم به هدر نمی رود به همین جهت تا پایان درس این دو ماندم و به راستی از این دو طلبه خوش فکر و فهیم خوشم آمد و لذتی از تدریس این دو بردم که کمتر شاهد امثال این دو بودم.
*دقّت و ریزبینی (1)
یکی از معتمدین بازار یزد نقل کرده است هنگامی که مسجد برخوردار افتتاح شد چند نفر مؤذّن خوش صدا سه وقت از طریق بلندگوی قوی این مسجد اذان می گفتند و چون هر سه خوش صوت ،بودند صدای اذان این مسجد در همه شهر می پیچید، اما بعد از پیدا شدن دستگاه ضبط صوت برای این مسجد دستگاهی تهیه شد همان روز اولی که این دستگاه به کار گرفته شد من هنگام اذان مغرب وارد مسجد شدم؛ در حالی که صدای اذان همه جا را گرفته بود به محض ورود به شبستان دیدم آیت الله حاج شیخ احمد علومی با رنگ زرد و با حالتی آشفته و لرزان روی یک صندلی نشسته اند من تا ایشان را با این حال دیدم، به علت سابقه ای که داشتم، جلو رفتم و سلام کردم و علت ناراحتی ایشان را پرسیدم. ایشان فرمودند: این چه وضعی است؟ این چه دستگاهی است؟ اذان را یک نفر مسلمان باید بگوید. در خانه و بازار باید اذان گفته شود نوار چیست؟ بیم آن دارم که چند روز دیگر یک عروسک کوکی را بیاورند تا به جای امام جماعت برایشان نماز بخواند؟
مغازه دار بازار این محلّه، یک دستگاه گرامافون را که در آن زمان وسیله پخش موسیقی بود روشن کرده بود و مردمی هم که کمتر به این دستگاه دسترسی داشتند، روبه روی مغازه او جمع شده بودند. در این اثنا مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی که عموماً در امر به معروف و نهی از منکر بسیار جدی بودند، برای اقامه نماز مغرب و عشا به طرف مسجد لرد آسیاب می رفتند که صدای موسیقی شنیدند. پس پیش آمدند و نسبت به عمل این مغازه دار اعتراض کردند. سپس به او تذکر دادند و از وی خواستند این کار زشتش تکرار نشود، اما هنگامی که از مسجد برگشتند مشاهده کردند او باز هم دستگاه گرامافون را روشن کرده و با صدایی بلندتر عده ای را دور خود جمع کرده است. ایشان که تكرار عمل ناپسند او را در آن شب منسوب به امام زمان علیه السلام دیدند و هم متوجه شدند، تذکر به او بی فایده بود پیش آمد و ضمن اعتراض سیلی محکمی به صورت او زدند و جلو رفتند تا دستگاه او را برداشته و معدوم کنند، اما یکی از افراد محله پیش دستی کرد و آن را به جای دیگری منتقل کرد.
آقای علومی که در اوج ناراحتی بودند و از تکرار عمل این شخص بسیار ناراحت شده بودند او را نفرین کردند راوی می گوید طولی نکشید که مغازه این مرد در آن محله تعطیل شد و به جای دیگری رفت.
*درد دین داری (1)
نظیر آن چه در بالا آمد این که روزی مرحوم آیت الله علومی از بازار اسماعیل خان در خیابان فعلی سلمان فارسی عبور می کردند. وقتی وارد بازار شدند، دیدند از مغازه ای صدای ساز و آواز بلند است. وقتی نزدیک شدند دیدند این صدا مربوط به مغازه ای است که صاحبش فرزند یکی از منبری های خوب و پرهیزکار است ایشان با مشاهده این عمل ناپسند پیش رفتند و فرمودند تو روحانی زاده هستی! آیا خجالت نمی کشی محل کسب و کارت، مرکز فساد باشد؟
1) حاج محمدرضا انتظاری
او هم که غافلگیر شده بود رادیو را خاموش کرد اما طولی نکشید که آقای علومی از راه رسیدند و دیدند مجدداً صدای رادیو بلند .است. پس پیش رفتند و گفتند: امیدوارم در به در شوی!
راوی می گوید که زمان زیادی نگذشت که او مغازه اش را بست و از یزد رفت و تا مدت ها همسر و بستگانش خبر از مرده یا زنده او نداشتند تا این که روزی همسرش برای عذرخواهی نزد آقای علومی رفت و از ایشان خواست او را ببخشند و دعا کنند شوهرش هرجا هست به وطنش برگردد. ایشان که از او خیلی رنجیده شده بود به خاطر همسرش در حق او دعا کردند و مدتی بعد او به یزد آمد و در جایی مخفی شده بود؛ به طوری که خانواده اش خبر از حضور او در شهر یزد نداشتند تا این که او را در جایی متروک یافتند و از او خواستند به آغوش خانواده اش برگردد اما او از آقای علومی خجالت می کشید و اظهار می داشت زمانی به خانه بر می گردم که اطمینان حاصل کنم ایشان مرا بخشیده اند.
*تدبیر عالمانه (1)
از مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل شده است: زمانی که در قم اقامت داشتم روزی در مجلس درس آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری حاضر بودم. ایشان بعد از پایان درس به من اشاره فرمودند و گفتند با شما کاری دارم وقتی نزد ایشان رفتم، خیلی خصوصی فرمودند از شما می خواهم فردا اول وقت به منزل من بیایید. سپس اسم یکی از دامادهایشان را بردند و گفتند: می خواهم فردا شما او را به بیرون شهر و به باغ های سالاریه ببرید و تا بعدازظهر با او باشید. من عرض کردم امر شما را اطاعت می کنم اما بفرمایید سبب این کار چیست؟ ایشان فرمودند فردا قرار است رضاشاه به منزل من بیاید و این داماد من هم قاعدتاً این جاست و چون خیلی متعصب است، شاید به شاه پرخاش کند: که پادشاه یک کشور مسلمان هستی چرا ریشت را تراشیده ای؟! شاه به گمان
1) حجت الاسلام شیخ محمّدرضا متقيان.
این که من او را تحریک به این کار کرده ام باعث زحمت من و سایر طلاب و مدرسین حوزه شود. من فردا طبق وعده رفتم و آن آقا را به بیرون شهر بردم.
*پاداش پسندیده (1)
از مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل شده است: من با بازرگان خیّر یزدی آقای حاج میرزاتقی رسولیان دوست بودم و چون ایشان با مردم - عموماً و با علما - خصوصاً - ارتباطی خوب داشت با من هم صمیمی بود من قسم برحسب خدمت هایی که به مردم می کرد به او ارادت داشتم. به همین جهت روزی در یک نشست خصوصی به او گفتم فلانی بیا با هم قرار بگذاریم هر یک از ما که زودتر از دنیا رفت خبر از عالم برزخ و به ویژه شب اول قبر به هم بدهیم. ایشان فرمودند: سالیانی گذشت و رسولیان در فروردین 1350 ش. از دنیا رفت و در حیاط مسجدی که بنا کرده بود، مدفون شد.
من منتظر بودم که اگر روحش آزاد است، طبق وعده عمل کند تا این که شبی او را در خواب دیدم در آن حال دیدم مرحوم رسولیان در یک باغ سرسبز کنار عمارتی ایستاده بود که در وسط آن باغ قرار در وسط آن باغ قرار داشت من که در زمان حیاتش خبر از کارهای خیر او داشتم پرسیدم آقای رسولیان این باغ و عمارت زیبا، پاداش مسجدی است که بنا کرده اید؟ گفت نه گفتم به پاس خدماتی است که به مردم کرده اید؟ گفت: نه گفتم: به خاطر مدرسه ای است که ساخته ای؟ گفت: نه گفتم: علت این که شما در این جای به این خوبی هستید چیست؟ آقای رسولیان گفت یک روز سرد زمستانی برای کاری از خانه بیرون آمدم و چون هوا خیلی سرد بود، عبای نفیسی که داشتم به دوش گرفته بودم در بین راه، ماده سگی را دیدم که توله هایش را دور خودش جمع کرده بود اما مادر و بچه ها از شدت سرما آرامش نداشتند و بر خود می لرزیدند. من به حال آن ها رفت کردم و آن عبا را از دوش برداشتم و این مادر و بچه ها را با آن پوشاندم سپس در کنار آن ها ایستادم تا
1) آقای کاظم محرابی، به نقل از: حجت الاسلام شریفی
زمانی که آن ها با بالا آمدن روز، جانی گرفتند و از سرما نجات پیدا کردند. در شب اول قبر به من گفته شد فعلاً به خاطر توجهی که به آن ماده سگ کردی در این جا باش و از نعمات آن در عالم برزخ بهره مند شو تا در مورد بقیه کارهای خیرت در روز قیامت رسیدگی شود و اجر و مزدت به طور کامل داده شود.
*احمد و محمود (1)
یکی از بستگان آیت الله حاج شیخ احمد علومی نقل کرده اند: یکی از احتياطات آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی این بود با این که خودشان عالم و مجتهد و آشنا به مسائل دینی بودند در موارد بسیاری از مراجعات مردم و حلّ مشکل آن ها بعضی مسائل را یادداشت می کردند و یا گاهی از افرادی که باسواد و آشنا بودند می خواستند مسائل را بنویسند سپس در ملاقات هایی که با علما و مدرسان حوزه یزد داشتند یادداشت ها را به آن ها می دادند و خواهش می کردند تا پاسخ مورد نظر را زیر همان برگ بنویسند تا به صاحبانش تحویل شود.
از جمله روزی ایشان که مبتلا به بیماری آسم بودند و به اندک حرکتی به نفس تنگی می افتادند به منزل آیت الله حاج شیخ احمد علومی آمدند و چون ارادتی به ایشان و اخوی اشان آیت الله حاج شیخ جلال علومی داشتند، ابتدا مذاکره مختصری داشتند سپس دست در جیب بردند و چند برگ از آن یادداشت ها را بیرون آوردند و فرمودند شیخ احمد خواهش می کنم تا من چند دقیقه ای نفس تازه می کنم جواب این سؤال ها را برایم بنویس؛ زیرا مردمی که مسائلشان را پرسیده اند منتظر جواب هستند.
آیت الله علومی که صدق و صفا و سادگی حاج شیخ برایشان مسلّم بود و به ویژه این که می دیدند این مرد خدا ذره ای اسیر هواهای نفسانی نیست جواب هر یک از سؤال ها را در ذیل آن نوشتند و به حاج شیخ دادند.
حاج شیخ ضمن این که برای آقای علومی دعای خیری کردند، فرمودند:
1) آیت الله حاج شیخ محمود علومی
شیخ احمد تو هم احمدی هم محمود. آقا احمدی هم محمود آقا پرسیدند چرا؟ حاج شیخ گفتند: بعضی علما برای همین پاسخ مرا معطل می کنند اما تو هم جواب درست و حسابی می دهی و هم بلافاصله جواب مردم را می دهی و من پیش مردم شرمنده نمی شوم سپس یادداشت ها را برداشتند و از بیت آقای علومی رفتند.
*برقراری مجدّد شهریه طلّاب (1)
آقای حاج سیّدمهدی علومی - همشیره زاده آیت الله علومی - نقل کرده اند: آیت الله علومی در منزلی زندگی می کردند که قبلاً جدشان آخوند ملاباقر اردکانی در آن ساکن بودند. بعد از اخراج رضاخان که مجدداً روضه خوانی برقرار شد، ایشان چهارشنبه شب ها یک مجلس هفتگی برقرار کرده بودند که اقشار مختلف مردم در آن شرکت می کردند.
یکی از بازرگانان یزدی که مشهور بود پس از احیاء حوزه علمیّه یزد سهم بزرگی در آن داشته و مبلغ قابل توجهی در ماه شهریه می داده، شبی وارد آن مجلس شد و مورد احترام همه قرار گرفت او در ضمن صحبت گفت من به علت این که آقای «ترابی» روی منبر خیلی تند و گاه با جملات زشت با بعضی برخورد کرده رنجیده شدم و به همین جهت گفته ام شهریه طلاب را از این ماه قطع کنند.
راوی می گوید من با این که جوان بودم می دانستم اگر شهریه قطع شود ضربه بزرگی به طلاب و حوزه می خورد. ضمن این که ایشان معرفی نشده بود و من هم او را نمی شناختم بدون مقدمه گفتم: شما هر که هستید، بی معرفتی کردید که وقتی یک روحانی حرفی نابه جا زده شهریه همه را قطع کرده اید!
آیت الله علومی که خیلی متین و باوقار بودند و به علت سیادت به من احترام گذاشتند، فرمودند آقای برخوردار ایشان خواهرزاده من است و حرفش را خیلی بی پرده می زند سپس حرف من را تأیید کردند مرحوم برخوردار از این
1) آقای سیدمهدی علومی
جریان متنبه شد و قول داد مجدّداً شهریه را بپردازد ضمن این که روزی، طلاب حوزه و آقای علومی را به باغش دعوت کرد و ناهار مفصلی داد و در همان جلسه برای این که از علما و طلاب عذرخواهی کرده باشد به هر یک از آن ها یک اسکناس 5 تومانی که تازه چاپ شده بود هدیه داد.
*آینده نگری (1)
از حجت الاسلام والمسلمین حاج سيدابوالفضل سعیدی نقل شده در زمان رضاخان که حوزه های علمیه و مدارس دینی تعطیل و از رونق افتاده بود مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی و بعضی علما و مدرسین، درس مختصری در منزل داشتند؛ آن هم به صورتی که مأموران دولتی متوجه نشوند؛ زیرا برای همین جلسات هم مزاحمت ایجاد می کردند.
روزی ضمن درس من خدمت ایشان عرض کردم با وضعی که پیش آمده و رکودی که در بحث و تدریس پیدا شده باید برای همیشه فاتحه دین و دیانت را خواند؛ زیرا وقتی درس و بحث تعطیل باشد برحسب مرور زمان و در نبود علمای دین همه زحمتی که تا امروز کشیده شده به هدر می رود. آقای علومی فرمودند نه، ناامید نباشید همیشه این طور بوده این وضع فعلی هم پایدار نیست و طولی نمی کشد که دوباره مدارس باز و برقرار می شود و زمزمه درس، فضای مدارس را پر می کند و مساجدی که امروز بی رونق شده دوباره از جمعیت پر می شود؛ به گونه ای که جا برای امثال شما در صف اوّل پیدا نمی شود.
چند سالی از این جریان گذشت و ابتدا رضاخان عزل و سپس از کشور اخراج شد و پسرش هم نه آن جرئت و جسارت پدر را داشت و نه جو زمان اجازه آن قلدری را می داد. ضمن این که اربابانشان هم چندان موافق آن سخت گیری نبودند. به همین جهت و پس از این که محمدرضا صلاح خود را در فضایی بازتر دید، علما و مدرسین هم دست به کار شدند و مدارس را از دست غاصبین
1) آیت الله حاج شیخ محمود علومی
گرفتند و درس ها را شروع کردند. جالب این که بازگشایی حوزه علمیه و آغاز تدریس به دست آیت الله علومی انجام شد و ایشان برای اولین بار اتاق های مدرسۀ شفیعیه را از مسگرها پس گرفتند و طلبه نشین کردند و خودشان هم با این که مجتهد مسلّم ،بودند به تدریس مقدمات پرداختند.
*دوراندیشی و دردمندی (1)
شادروان حاج محمد حسین برخوردار - که از تجار نیکوکار یزدی بود و در جهات مختلف در امور خیر کوشش داشت - نسبت به تربیت و تعلیم و رونق حوزه های علمیه هم جدیتی داشت و بودند کسانی که با این که در نجف تحصیل می کردند از وی شهریه دریافت می کردند در مورد حوزه یزد و بعضی طلاب یزدی مقیم شهر مقدس قم هم وی سهمی بزرگی داشت. مرحوم آیت الله علومی که با برخوردار دوستی و صمیمیتی داشتند، فرمودند: در زمان رضاشاه وضع به گونه ای نبود که تنها مزاحمت ایجاد کند و یا سخت گیری برای تدریس علوم دینی و خالی شدن مجالس و محافل دینی در کار باشد، بلکه او به پیروی از آتاتورک در ترکیه بنا داشت به همه چیز پشت پا بزند و درس و مدرسه و نماز جماعت را تعطیل و بازار دین و دیانت را از رونق بیندازد.
در این حال و هوا، من که اجازه اجتهاد داشتم و به استناد آن می توانستم ملبس به لباس روحانیت باشم روزی آن مرحوم به من گفت من خرج شما و کسانی که نزد شما درس علوم دینی می خوانند می دهم و زندگی اتان را اداره می کنم. شما هم از خانه بیرون بیایید و در کوچه و بازار شهر با لباس ظاهر شوید تا نسل های بعدی بدانند روزی چنین لباسی هم بوده!
1) حجت الاسلام والمسلمین شیخ وحيد علومي
*پرهیز از خودنمایی (1)
در این روز و روزگار، رسم شده بعضی به درجات علمی خود در محافل و مجالس اشاره کنند و اگر احیاناً مدارکی دارند به گونه ای نشان دهند اما در قدیم با این که بعضی مجتهد مسلّم بودند، از این که ادعا کنند و یا مدرکشان را نشان دهند پرهیز داشتند. چه بسیار افرادی که بعد از فوتشان اجازه اجتهادشان در مدارک خانوادگی پیدا شد آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی و آیت الله حاج شیخ حسین واعظی، از این نمونه ها هستند.
حجّت الاسلام حاج شیخ حسین علومی فرمودند: با این که ما می دانستیم پدرمان از لحاظ سوابق تحصیلی و مباحثاتی که با علما و بزرگان در قم و یزد داشتند هم مجتهد هستند و هم مدرک دارند ایشان هیچ گاه حاضر نشدند حتى در منزل هم به این موضوع اشاره کنند جالب این که ایشان در منزل صندوقچه ای داشتند که هیچ گاه اجازه نمی دادند کسی به آن نزدیک شود و از آن چه در آن است مطلع شود و این در همۀ عمر برای ما موجب کنجکاوی بود، اما وقتی پدر از دنیا رفتند و ما آن را باز کردیم متوجه شدیم اجازات اجتهاد ایشان در آن صندوقچه بوده و به همین جهت ایشان نمی خواستند کسی متوجه شود.
*تقسیم عادلانه (2)
معمولاً رسم است شهریه طلاب است شهریه طلاب برحسب نیاز و مدارج تحصیلی در آخر هر ماه پرداخت می شود در زمان های گذشته این پرداخت موکول به این بوده که وجه مورد نظر به موقع برسد تا مسئولان حوزه، آن را به دست طلاب برسانند.
یکی از علما که قبلاً به درس آیت الله علومی می رفته نقل کرده یک روز جمعی طلاب در محضر ایشان بودیم اما هنوز درس شروع نشده بود که کسی وارد شد و مبلغی از سهم مبارک امام علیه السلام را با خود آورده بود. ایشان مبلغ را
شمردند و به طور مساوی بین همه تقسیم کردند جالب این که سهمی هم که برای خودشان برداشتند برابر سهم طلاب بود و از این که به علت مقام اجتهاد و تدریس چیزی بیشتر بردارند پرهیز کردند.
*استشفاء (1)
یکی از شاگردان سابق آیت الله علومی نقل کرده زمانی ایشان دچار کسالت شدیدی از ناحیه سینه و جهاز تنفس شده بودند؛ آن هم به گونه ای سینه اشان عفونت کرده بود که نفس کشیدن برایشان سخت بود. اطبا نظر داده بودند که تنها با عمل جراحی روی سینه می شود این عارضه را درمان کرد و راه دیگری ندارد. ایشان فرموده بودند: من دعایی مجرب سراغ دارم که اگر آن را بخوانم و به وسیلهٔ آن متوسل شوم امید است با همه سختی این عارضه بر اثر آن دعا رفع شود اما باید وقت آن بعد از نماز صبح باشد. سپس خودشان فرمودند: صبح و عصر خواندن ملاک نیست اگر با تضرع و استغاثه آن را بخوانم امید خیر است، سپس هنگام عصر را با حالتی که داشتند و با آن سینه پر از چرک خواندند.
چند روز بعد وقتی اطبّای معالج؛ از جمله فرزندشان آقای دکتر محمّد علومی - که از پزشکان برجسته و متخصص خوب در داخل و خارج از کشور هستند - ایشان را مورد معاینه و آزمایش قرار دادند مات و مبهوت شدند؛ زیرا آثاری از آن حالت بحرانی در ایشان دیده نشد فرزندشان آقای دکتر علومی پرسیدند چه کردید که هیچ نشانه ای از آن حالت و آثاری از آن حال وخیم در شما مشاهده نمی شود وضع فعلی سینۀ شما به گونه ای است که اصلاً این سینه هرگز عارضه ای نداشته، اما ایشان که می دانستند از کجا شفا گرفته اند با شکر و سپاس به درگاه طبیب حقیقی، با سکوت و تبسم جواب او را دادند!
1) حجت الاسلام والمسلمین شیخ وحید علومی
صبیّه آیت الله علومی نقل کرده اند ایشان به قدری دقت در امور زندگی داشتند که این امر نمونه بود. یک بار قبای ایشان طوری شده بود که سزاوار پوشیدن نبود. پس پارچه ای تهیه کردند و به خیاط دادند تا بدوزد. همسر ایشان چند مرتبه از آقا پرسید: پس این قبای تازه چه شد؟ و آقا که احترام خاصی برای همسرشان قائل بودند به گونه ای که ایشان رنجیده نشود جوابی می دادند تا این که مجلس عروسی یکی از بستگان نزدیک در پیش بود اما باز هم قبای نو به خانه نیامد. روزی خانم گفتند: بالاخره این خیّاط تا کی می خواهد معطل کند؟ عروسی در پیش داریم و باید تا چند روز دیگر آن را تحویل بدهد اما جریان از این قرار بود که همان روزهای اوّل، طلبه ای جوان که قصد ازدواج داشت و بضاعت تهیه قبای نو را هم نداشت پیش ایشان رو زده بود و آقا هم آن را به او هدیه کرده بودند اما وقتی خانم اصرار کردند آقا با شرمندگی و نجابت گفتند: جریان چنین و چنان شد و من دیدم او جوان است و تازه داماد و از من سنّی گذشته و می توانم صبر کنم!
*در جایگاه یک پدر دلسوز (2)
آقای دکتر محمّد علومی که از پزشکان نامدار یزدی و مقیم آمریکا هستند و سالانه چندین مرتبه برای مداوای همشهریان یزدی رنج سفر را به خود هموار می کنند و چند روزی درمانگر همشهریان هستند، نقل کردند: در زمان تحصیل در یزد، پدر حتی یک مرتبه در مورد تحصیل و کار و تکلیف من پرسش و سؤالی نمی کردند؛ اگرچه دورادور همه را زیر نظر داشتند و چون خودشان عالم دینی بودند، علاقه داشتند فرزندانشان هم دانا و فهیم باشند.
وقتی من موفق به کسب دیپلم شدم خودم را برای کنکور آماده می کردم و
گاه تا نیمه شب مطالعه داشتم. شبی پس از ساعاتی خسته کننده و پرکار، حوالی ساعت 12 از اتاقم بیرون آمدم و به حیاط رفتم تا در اتاق دیگر استراحت کنم اما دیدم چراغ اتاق پدر روشن است و ایشان مشغول مطالعه هستند. من پیش خودم گفتم: پدر که کنکور ندارند که تا پاسی از شب گذشته همچنان سرگرم مطالعه هستند! من با مشاهده این پشتکار به این نتیجه رسیدم که چه بسا برای تشویق من به کار و تلاش شب ها بیدار می مانند و می خواهند به من درس بزرگی بدهند به همین جهت به اتاقم برگشتم و تا ساعاتی بعد مشغول مطالعه .بودم سپس به استراحت پرداختم بر اثر همین تلاش، همان سال در کنکور رشتهٔ پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شدم جالب این که در روز موعود که من باید برای شرکت در جلسه کنکور در تهران باشم از ایشان خواستم برای مخارج سفر پولی به من بدهند اما ایشان فرمودند نه این که چیزی نداشته باشم اما آن چه در نزد من است، سهم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است و نمی توانم آن را برای مخارج تحصیل به تو بدهم تو برو و خرج سفرت را از کسی قرض بگیر من بعد دین تو را با پولی دیگر ادا می کنم روزی هم که برای شرکت در کلاس دانشگاه در یزد از ایشان خداحافظی کردم ایشان مبلغ 100 تومان به من دادند و فرمودند محمد من هرچه در تهران بمانی، نمی توانم بیشتر از این مبلغ به تو بدهم. پس بدان که از این به بعد باید مخارج تحصیل و زندگی ات را خودت با کار و تلاش تأمین کنی!
*بی توجّهی به دنیا (1)
صبيّة آیت الله علومی نقل کرده اند: پدر از دوره جوانی و زمانی که در نجف یک طلبه ساده بودند و تا آخر عمر پیوسته خود را به ساده زیستی و بی توجهی به ظواهر دنيا عادت داده بودند، اما بعضی مردم این امر را به گونه ای دیگر تفسیر می کردند و با فکر خودشان در مورد این رفتار خداپسندانه قضاوت می کردند.
برابر نقل خودشان، یک بار کسی که با پدر مراوده داشت به ایشان گفته بود:
1) سرکارخانم علومی، صبیّه آیت الله علومی
به فکر زندگی خودتان نیستید و دیگران را بر خود و خانواده اتان ترجیح می دهید! اما پدر که راه صحیح زندگی را از تعالیم عالیه اسلام فراگرفته بودند می فرمودند: امثال این شخص اگرچه حرفش از روی دلسوزی است اما نمی داند من چه بسیار شب ها که در دورۀ طلبگی تا طلوع فجر در کنار مرقد مطهر اميرالمؤمنين علیه السلام سرم را به ضریح گذاشته بودم و در آن مکان مقدس اشک می ریختم و امام را وسیله قرار می دادم و از خداوند می خواستم کردگار کارساز توفیق چنین زندگی ای به من مرحمت فرماید!
*مناعت طبع (1)
یکی از اهالی محله گازرگاه نقل کرده روزی در ماه مبارک رمضان آیت الله علومی پسرشان را برای تهیه گوشت به مغازه قصابی فرستادند تا برای افطار غذایی تهیه کنند ضمن این که برابر رسم قدیم عموم مردم با قصاب ها معاملة نقدی نداشتند و حساب مثلاً یک ماه را یک جا پرداخت می کردند اما آن روزی که پسر ایشان به مغازه قصابی مراجعه کرد به اصطلاح حسابشان سنگین شده و آقا هم پولی نداشتند که بپردازند به همین سبب قصاب او را دست خالی برگرداند. آقای علومی که عائله ای سنگین داشتند و معمولاً هم افراد بی بضاعت و بی سر و سامان را به خانه می آوردند بار دیگر پسر را روانه مغازه قصابی کردند و وعده دادند طلب شما در اولین فرصت پرداخت می شود اما عذر ایشان پذیرفته نشد و بار دیگر آن پسر دست خالی برگشت این مرد خدا به جای این که عکس العملی نشان دهد آن روز را به صورتی گذراند و حتی یک کلمه آن قصاب بی پروا را توبیخ نکرد اما زمانی نگذشت که عده ای دور آقا جمع شدند و از جمله آن قصاب هم در میان آن ها بود ایشان بدون این که اشاره ای به موضوع بکنند، فرمودند: همان گونه که در فکر همه امورات زندگی هستید و کارهایتان را بر وفق مرادتان جفت و جور می کنید اطراف خود را هم بپایید مثلاً جایگاه یک
1) آقای حاج حسن عطارها
عالمی که در خدمت مردم است تنها این نیست که وقتی از دنیا رفت، بازار و کوچه را تعطیل کنید و عمامه اش را روی محفّی بگذارید و برایش بر سر و سینه بزنید، بلکه تا زنده است به او بی توجهی نکنید و شرایط زندگی اش را درک کنید و نگذارید به هر صورت آزرده شود!
*پندهای پسندیده (1)
صبیّه آقای علومی نقل کرده اند پدر تنها مدرّس حوزۀ علمیّه نبودند، بلکه هرجا و در هر مجلس که زمینه فراهم بود با برخوردی خوب و با اخلاقی خوش سعی می کردند اطرافیان را از معارف اسلامی و نیز از تجربه های زندگی آگاه کنند. گاهی در منزل موقعیتی پیش می آمد که موضوعی را مطرح کنند و گفتنی ها را به فرزندانشان بگویند یک روز که همه دور هم جمع بودند، فرمودند: دست به هر کاری می زنید سعی کنید اول خشنودی خدا در آن نیت اصلی باشد. دنبال امور دل بخواهی و هوای نفس نباشید که اگر چنین باشد، بدانید شیطان در پس آن کار قرار دارد و شما را به بدبختی و شقاوت می رساند. بعد مثالی آوردند تا حرفشان آن چنان که باید مؤثر واقع شود، فرمودند مادری را در نظر بگیرید که برای دورۀ بارداری چه رنجی را متحمل شده تا خداوند به او پسری داده بعد برای شیر دادن و بزرگ کردنش چه قدر سختی کشیده و تا آن روزی که او را به هزار رنج و زحمت سر و سامان می دهد اما همین مادر با همه زحمت هایی که کشیده گاهی بر اثر وسوسه شیطان با عروسش اختلاف پیدا می کند، بعد شیطان چنان آتش خشم او را شعله ور می کند و او را به ورطه عداوت و دشمنی و بددلی می کشاند که از جایگاه یک مادر دلسوز سقوط می کند و در اوج این که به حرف شیطان گوش می دهد به عروسش می گوید الهی مثل من چادر بیوگی سر کنی! یعنی آرزوی مرگ برای پسری که آن همه برای او زحمت کشیده بعد فرمودند: وقتی وسوسه های شيطان مؤثر واقع شد و آتش عداوت هر چه بیشتر
1) سرکارخانم علومی، صبیّه آیت الله علومی
شعله ور شد، شیطان در گوشه ای می ایستد و اظهار شعف و خوشحالی می کند.
یکی از پسران آقای علومی می گوید این قدر پدر آن روز حیله های پلید شیطان را خوب تشریح کردند که من هیچ گاه حرف های آن روز را فراموش نمی کنم و از آن به بعد هر وقت احساس می کنم بین اعضای خانواده ام حرفی پیش می آید خطاب به شیطان می گویم به کوری چشمت و برای این که تو خوشحال و خشنود نشوی نمی گذارم کار به اختلاف و اوقات تلخی بکشد.
*وداعی جانگاه (1)
روز پنج شنبه 16 فروردین سال 1352 ش روزی بود که آیت الله علومی پس از عمری تلاش و تکاپو در راه تحصیل و تدریس علوم دینی در حوزه های علمیه نجف، قم و یزد و سالیانی طولانی امامت جماعت و خدمت به امر دین خدا آن هم در دورۀ سخت پهلوی دوم چشم از جهان فرو بست. ارتحال این عالم بزرگ چنان بر فضای شهر اثر گذاشت که پس از ساعتی، عامّه و خاصّه، در منزل ایشان جمع شدند تا با تجلیل و تکریم او را به خاک بسپارند شهید آیت الله صدوقی (رحمه الله علیه ) که شناختی درست از این خدمتگزار به مردم داشتند و حرف اول را در یزد می زدند، توصیه کردند علما و طلاب یزد به پاس خدمت صادقانه این عالم بزرگ و احیاء حوزه یزد جنازه اش را از زمین بردارند و تا میدان امیرچقماق ببرند سپس آن را به مردم تحویل دهند تا آن ها هم در این تشییع سهیم باشند. قدردانی مردم و تجلیل از این مرد خدا از خاطره های ماندنی در اذهان مردم قدرشناس یزد است. پس از اقامه نماز، جسم پاک آیت الله علومی تا آستانه امامزاده جعفر علیه السلام تشییع و سپس در یکی از حجرات این آستانه به خاک سپرده شد. بعد از این مراسم چندی به مناسبت فقدان این استاد حوزه مجالس ختم برگزار شد و اقشار مختلف روحانیت و مردم هر کس به سهم خود از مقام معنوی وی تجلیل به عمل آوردند؛ رحمت الله علیه
1) حجت الاسلام شیخ وحید علومی
دریغا که از گردش روزگار *** در اسلام شد رخنه ای آشکار
به روز نخستین از اول ربیع *** گل علم شد چیده از شاخسار
«علومی» فقیهی که در این جهان *** به سر برد یک عمر با افتخار
بزرگ آیت الله که در شهر یزد *** از او حوزۀ علم شد برقرار
ز جديّت حاج شیخ احمد است *** که شرع نبیّ یافته انتشار
همه درس او بحر علم و کمال *** همه بحث او چون در شاهوار
شدند اهل علم و فضیلت تمام *** ز فقدان او جملگی داغدار
مکان در جنان کرد آن مرد حق *** بود با رسول خدا همجوار
نبودش هدف غير ترویج دین *** بر او باد آمرزش کردگار
بود «احمد» از رحلتش روز و شب *** در اندوه و حزن و غم بی شمار
به هجری پی سال فوتش بگفت: *** «علومی بجنّت شدی رهسپار» (1)1393 ق
1) احمد مضطر زاده «احمد».
فکور فروتن
28
عکس
آیت الله شیخ محمّد فکور، در سال 1325 قمری در احمدآباد اردکان، که مهد عده بسیاری از علما و بزرگان این خطه است به دنیا آمد و پس از فراگیری قرآن در مکتب خانه ای در احمدآباد به علت عدم بضاعت در موطن خود به شاگردی پیشه وری مشغول شد، اما با همت استاد و تلاش خودش موفق شد در حین کار خواندن و نوشتن را بیاموزد سپس شوق تحصیل علوم دینی، وی را به مدرسه عبدالرحیم خان در یزد کشید و در سلک طلاب علوم دینی درآمد و تا حدود 25 سالگی، حلقه نشین درس اساتید حوزۀ علمیه یزد بود بعد از آن عشق به آموختن سبب شد در سرزمین مقدس قم رحل اقامت افکند و تا نیل به درجه اجتهاد، با جد و جهد تمام به تحصیل بپردازد. وی بعد از این که خود فقیهی مبرز و استادی باکفایت شده بود به تدریس پرداخت و شاگردانی تربیت کرد که بعدها خود هر کدام از فضلای حوزه قم شدند؛ زیرا درس این فقیه فکور، تنها تدريس مطالب درسی و صرف فقه و اصول ،نبود بلکه چون عالمی عامل و پارسایی بی پیرایه بود. شاگردان بیش از توجه به مطالب درسی به اخلاق و فضایل و کمالات نفسانی او توجه داشتند؛ چراکه او به راستی مجسمه اخلاق و تواضع بود و رفتار و برخوردش با عموم چنان بود که طلاب او را از دل و جان دوست می داشتند سرمشق خود قرار می دادند وی علاوه بر مداومت در امر تحقیق علوم دینی دارای کرامات بسیاری است که تنها بعضی از خواص به آن پی بردند، وگرنه او
کسی نبود که آن چه بود به دیگران بنمایاند. از صفات نیک و پسندیده وی، شاگرد پروری بود؛ به گونه ای که طلاب حوزه بدون تكلف و بی هیچ پیرایه ای از محضرش استفاده می کردند سرانجام این عالم عامل و عارف واصل در روز جمعه 14 ذیقعده سال 1394 ق برابر با 8 آذر 1353 ش، در قم بدرود حیات گفت و در مقبره شیخان مدفون گردید.
*به دور از راحتی و راحت طلبی (1)
مرحوم آیت الله آقای فکور علاوه بر موقعیت علمی که داشت زاهدی پرهیزکار بود و در شهر قم مشهور بود که ایشان بیش از 40 سال هنگام خواب از بستر استفاده نکرده و شب ها تنها با تکیه بر رختخواب مختصر استراحتی داشت و بقیه شب را به ذکر و دعا مشغول بود تا این که ایشان سفری به کربلا داشت و در منزل یکی از همشهریان احمد آبادی در آن جا در اتاقی منزل گرفته بود و همسر صاحب خانه هم که کار پذیرایی از زائران را در طول اقامت به عهده داشت گاهی از پنجره به اتاق نگاه می کرد تا تعداد حاضران را شناسایی و برایشان غذا ببرد. وی نقل کرده است من هم شنیده بودم که ایشان از رختخواب استفاده نمی کند اما ندیده بودم در این چند روزی که وی در خانه ما اقامت داشت مشاهده نکردم ایشان از آن رختخوابی که در کنارش هست استفاده کند بلکه تنها سر شب تکیه ای به رختخواب داشت. بعد هم خواب مختصری و برای تشرف و دعا و نماز به حرم مطهر مشرف می شد.
*دنیا گریزی (2)
مرحوم آیت الله آقای فکور یزدی که در امور زندگی عادت به ساده زیستی داشتند، در عین حال خیلی محتاط بودند و کمتر از کسی چیزی قبول می کردند
بلکه با شهریه طلبگی امرار معاش می نمودند باری در قم شخصی مالش را به ایشان هبه کرده بود تا بعد از فوتش آن اموال به ایشان منتقل شود و با این که شاهد گرفته بود و شهود هم شهادت می دادند اما مرحوم آقای فکور شک داشتند که آیا انشاء حاصل شده یا نه به این جهت که در هبه طرفین باید قبول کنند و چون من مطلع نشدم که آن را بپذیرم پس درستی این امر برای من مسلّم نیست و در نهایت از قبول آن اموال خودداری کردند.
*پرهیز از شهرت طلبی (1)
مرحوم آقا سیدحسین قاضی، که از علمای حوزه قم و صاحب کرامت و اهل ذکر بودند عادت داشتند گاهی در مغازه کفاشی در سه راه موزه نزدیک حرم می نشستند و از لحاظ قیافه هم شباهتی به آیت الله گلپایگانی داشتند. باری وقتی ایشان با چند نفر دیگر در این مغازه کفاشی بودند مرحوم آقای فکور از آن جا عبور می کردند که آقای قاضی ایشان را می بیند و با اشاره به اطرافیان طوری می رساند که مرحوم آقای فکور اخیراً با طی الارض به عتبات رفته اند و هم اینک از سفر برمی گردند که ناگهان مرحوم فکور برمی گردند و به آقای قاضی می گویند: سیّد می خواهی مرا از قم بیرون کنی و به این وسیله به ایشان می فهماند اگر این علت امور افشا شود من باید از این شهر بروم و هم تواضع بسیار ایشان بوده؛ چون به هیچ وجه حاضر نبودند اشتهار به این مسائل پیدا کنند!
*احساس مسئولیت شرعی (2)
یکی از اهالی احمد آباد اردکان که با مرحوم آقای فکور آشنایی داشت، نقل می کند زمانی من شنیدم که آقای فکور مبتلا به فتق شده اند. پس تعجب کردم علت آن چه بوده؟ با توجه به این که معمولاً کسانی به این بیماری مبتلا می شوند
که بار سنگین جابه جا کنند و یا کارشان حمل اشیای سنگین باشد. روزی خصوصی علت آن را سؤال کردم، ایشان فرمود: چندی پیش زنی در احمدآباد مریض شده بود و پزشکان تشخیص دادند باید روی او عمل جراحی انجام شود. این زن هم گفته بود: اگر آقای فکور شرعاً اذن بدهند پزشک جراح مرد عمل کند، من حرفی ندارم من گفتم: اگر عمل جراحی تنها راه علاج است اشکال ندارد، اما متأسفانه او بعد از عمل فوت کرد و من در مجلس ختم او شرکت کرده بودم که ناگهان به نظرم رسید نشود من در حکم خدا کوتاهی کرده باشم و این زن بر اثر تشخیص نادرست من مرده باشد در این هنگام و در حالی که به فکر فرو رفته بودم چنان فشاری بر من وارد شد که حس کردم همه روده هایم از شکمم بیرون ریخت و از آن به بعد بر اثر فشاری که بر من وارد شد به این بیماری مبتلا شدم.
*توصیه به قرائت سورة والعصر (1)
یکی از فضلای حوزه علمیه قم نقل می کند مدتی بود پسرم بیمار شده بود و مرتب دچار تب شدید می شد و هرچه هم به دکتر مراجعه می کردم، نتیجه نگرفتم. به علاوه این قدر به این کودک آمپول تزریق شده بود که جایی برای تزریق نداشت و چون قبلاً چند بچه ام فوت شده بودند من خیلی پریشان بودم و نمی دانستم چه کنم؟! یک روز صبح به عزم زیارت حضرت معصومه علیها السلام از خانه بیرون رفتم و پس از زیارت به خداوند عرض کردم خدایا! این چه زمانی است که ما در آن واقع شده ایم؟ چون نه پیغمبری را درک کردیم و نه امام حاضری داریم. حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف هم که غایب هستند و دست هر کسی به دامان ایشان نمی رسد و دیدارشان شایستگی می خواهد که همه .ندارند لااقل اگر من در زمان یکی از ائمه بودم، سعی می کردم در شهری اقامت کنم که امام در آن جا مقیم است و در وقت گرفتاری به او مراجعه می کردم و عرض نیاز می نمودم تا مشکلم رفع شود. الآن هم کسی از ابدال و اوتاد را نمی شناسم که
1) آیت الله حاج شیخ حسن قافی
عرضم را به محضر آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برسانم. بعد هم گریه زیادی کردم و از حرم مطهر بیرون آمدم وقتی خواستم از در سقاخانه مسجد اعظم بیرون بروم، به مرحوم آقای فکور برخورد کردم که همراه یک نفر دیگر برای درس تشریف می بردند. ایشان بعد از سلام و احوال پرسی چون قبلاً با هم آشنایی داشتیم و زیاد به منزل ما می آمدند و خبر از بیماری پسرم هم داشتند، آن روز بلافاصله فرمودند: فرزند شما دیگر تب نمی کند من که دنبال فردی شایسته می گشتم وقتی این حرف را از ایشان شنیدم خوشحال شدم که این مژده را از زبان پارسایی چون وی می شنوم پرسیدم از کجا می فرمایید؟ گفتند شما سه مرتبه سورة والعصر را در کنار بستر پسرتان بخوانید دیگر او تب نخواهد کرد و از آن لحظه به بعد یا دیگر این کودک تب نکرد یا اگر عارضه ای بود آن قدر خفیف بود که ما حتی متوجه نمی شدیم!
*اشاره به نیّت در استخاره (1)
مرحوم آیت الله فکور در امر استخاره بسیار باتجربه و متبحر بودند و استخاره ایشان علاوه بر این که در قم مورد توجه علما و عموم مردم بود از شهرهای مختلف و حتی از نجف و سایر بلاد هم برای استخاره به ایشان مراجعه می شد. برنامه استخاره گرفتن آقای فکور هم از این قرار بود که قرآن را باز می کردند و بدون این که بگذارند کسی آیه را ببیند جواب می دادند اگر هم کسی از علما از آیه می پرسید تنها آیه را برایش قرائت می کردند و شرحی نمی دادند. وقتی هم از ایشان سؤال می شد می فرمودند من اگر آیه را گفتم، شرح را به عهده خود فرد می گذارم، اما معمولاً برای عامه مردم شرح می دادند و چه بسیار که اگر صلاح می دانستند، از نیت افراد خبر می دادند و گاه هم به همان اندازه شرح مختصر اکتفا می کردند باری در قم کسی نزد ایشان رفته بود و بدون این که از نیتش صحبتی بکند، از ایشان خواسته بود برایش استخاره بگیرند. ایشان بعد از این که
1) آیت الله حاج شیخ حسن قافی
قرآن را باز کردند، فرمودند: می خواهی مسافرت بروی و چنین و چنان است و شرحی دربارۀ نیت او داده بودند و او تعجب کرده بود و این را روزی به مرحوم آقای حاج شیخ مرتضی حایری گفته بود. مرحوم آقای حایری یک بار در یک مجلس خصوصی به آقای فکور این موضوع را می گویند ایشان می فرمایند: بله این چیزی نیست آقای حایری می فرمایند آخر این شخص درباره نیتی که کرده بود، به شما چیزی نگفته بود فرمودند بله این ها چیزی نیست بعد برای حاضران در آن جلسه روشن شده بود که واقعاً ایشان اولاً در گرفتن استخاره تعهدی دارند و برخلاف بعضی آن را با آداب و مقدمات انجام می دهند و هم به نیت افراد پی می برند و پس از یک نگاه به آیه مورد نظر، به شرح آن می پردازند و آن فرد را به کاری که در پیش دارد مطلع می نمایند!
*سفر به عتبات عراق در تابستان (1)
معمول علما و مدرسین بزرگ حوزه قم این است که برای زیارت اماکن متبرکه در زمان های خاص به سفر می روند مثلاً در تابستان به مشهد می روند که هم هوای بهتری دارد و هم توفیق زیارت نصیبشان می گردد، اما مرحوم آقای فکور هر وقت به کربلا و نجف مشرف می شدند در فصل تابستان به سفر می رفتند و با این که در اواخر عمر مریض بودند، در این امر مداومت داشتند. باری کسی از ایشان پرسیده بود این که شما در فصل گرما آن هم گرمای طاقت فرسای عراق به عتبات می روید چه راز و رمزی دارد که ما نمی دانیم؟ ایشان به شوخی گفته بودند آخر عتبات هم ييلاق من است و چون علما در تابستان به ییلاق میروند من هم عتبات را به عنوان ییلاق انتخاب می کنم. بعد آن شخص گفته بود این که مزاح می فرمایید رمز واقعی را بفرمایید. ایشان گفته بودند در آن شرایط سخت و گرمای طاقت فرسا به اخلاص نزدیک تر است.
1) حجت الاسلام والمسلمین شیخ عباس اسماعیلی یزدی
*رسیدن به مقصود (1)
یکی از فضلای حوزه قم نقل می کند زمانی مرحوم آقای فکور به بعضی از دوستان و آشنایان آشنایان مورد اعتماد خود سپرده بود اگر خوابی درباره من دیدید از من پنهان نکنید و برایم تعریف کنید. از جمله به من هم همین سفارش را کرد و هر بار به هم می رسیدیم سؤال می کرد شما خوابی دیدید یا نه؟! به طوری که معمولاً ما از ایشان کمتر دیدار می کردیم؛ چون خوابی ندیده بودیم اما ایشان گویا منتظر چیزی بود که این گونه اصرار می ورزید تا این که یک شب من خواب دیدم در مجلسی هستیم و از حاضران با ظرفی از انجیر پذیرایی می شود وقتی نوبت به آقای فکور رسید و ظرف را جلو ایشان گرفتند، از آن میوه برنداشت اما وقتی نوبت من شد دو دانه برداشتم دانه برداشتم و گفتم سهم آقای فکور را من برمی دارم. وقتی این خواب را برایش تعریف کردم ناراحت شد و گفت: انجیر میوه بهشت بود و من از آن محروم شدم اما او گویا دنبال پیامی بود که باید از طریق خواب آن را دریافت می.کرد طولی نکشید که من خواب دیدم آقای فکور یک ساعت دیواری دارد که ظاهر آن ساعت است و وقت را نشان می دهد اما در حقیقت این یک ضبط صوت بود که ندای قرآن از آن شنیده می شد و قاری آن آیات هم مرحوم آقای حاج سیدیحیی احمد آبادی بود و ایشان با یک صوت دلنشین قرائت قرآن می کرد و کاملاً این معلوم بود که خواننده اوست من وقتی دیدم آقای فکور صاحب این دستگاه است که من هرگز ندیده بودم و ایشان هم پیوسته یک زندگی ساده و فقیرانه داشت تعجب کردم و پرسیدم: شما چنین دستگاهی داشتید و هر وقت از شما سؤال کردم می گفتید من چیزی ندارم؟! چون هر وقت درباره امور معنوی هم از او چیزی می پرسیدم می فرمود من چیزی ندارم بعد در عالم خواب وقتی این حرف را شنید نشست و با حالت خشم و غضب فرمود: تو می گویی پس از سی سال و اندی این راهی که من رفتم که اگر از راه عادی رفته بودم حالا دیگر رسیده بودم هنوز به آن مقصد نرسیده ام؟! بعد من روزی
1) آیت الله حاج شیخ حسن قافی
این خواب را برای ایشان تعریف کردم وی با همان لهجه مخصوص خودش و با سادگی فرمود: می خواستی بگویی نه نرسیده ای اما وی به همین خواب پیامش را دریافت کرد و در دل خوشحال شد اما اظهاری نکرد ولی طولی نکشید که بر اثر چند بیماری طاقت فرسا از دنیا رفت.
*نیل به شهادت (1)
آیت الله آقای فکور یزدی در امر استخاره بسیار با تجربه و خبره بودند و علمای قم جهت استخاره به ایشان مراجعه می کردند یک بار یک نفر مقنی که اصلاً یزدی و ساکن قم بود نزد وی می رود و می گوید: من برادرم روحانی است و چون شغلم خیلی سخت و پرمخاطره است، می خواهم اگر صلاح باشد، دست از این کار پر زحمت بردارم و مشغول تحصیل علوم دینی شوم وی بعد از این که قرآن را می گشاید، بدون این که بداند شغل سخت او چیست، می گوید نه، شغل فعلی شما هم آب دارد هم نان و کسب و کار خوبی هم هست. سپس مصرانه از وی می خواهد به کارش ادامه بدهد آن فرد هم چون برای حرف ایشان ارزش و احترام خاصی قائل بوده به چاه کنی در قم مشغول بوده و درآمد خوبی هم داشته تا این که در زمان جنگ برای حفر تونل به جبهه اعزام می شود و در همان جا به درجه رفیعۀ شهادت نائل می گردد.
*اوج تواض (2)
از مرحوم آقای محمد کیانی - دبیر دبیرستان های یزد - نقل شده است: در سفری از تهران به یزد من و همسرم با اتوبوس حرکت می کردیم وقتی به قم رسیدیم عده ای از طلاب هم عازم یزد بودند و ماشین طبق معمول در بیرون دروازه توقفی کرد، اما راننده اتوبوس قبل از این که این عده سوار شوند تذكّر
داد: صندلی خالی نداریم و باید تا یزد اگر مایل هستید، روی کرسی و وسط اتوبوس بنشینید؛ در غیر این صورت باید صبر کنید تا وسیله دیگری برسد آن ها همگی قبول کردند و سوار شدند و روی کرسی هایی که کمک راننده به آن ها داد نشستند، اما یک نفر که از همه آن ها مسن تر بود، در وسط اتوبوس نشست و از کرسی هم استفاده نکرد. اتفاقاً محلی که آن آقا ،نشست، کنار صندلی من بود و من بر حسب این که روحانی و ریش سفید هم بود چندین مرتبه خواهش کردم روی صندلی و به جای من بنشیند، اما وی نپذیرفت و اظهار داشت: شما به همراه همسرتان هستید و باید کنار او باشید کسان دیگری هم که به او تعارف کردند، قبول نکرد و با یک استقامتی در طول راه وسط اتوبوس و بدون هیچ وسیله و تکیه گاهی نشست و در حال و هوای خود بود تا این که اتوبوس به نزدیکی احمد آباد اردکان رسید. طلاب همراه ما همه بلند شدند و یکی از آن ها صدا زد: آقای فکور به احمد آباد رسیدیم این جا بود که من متوجه شدم بزرگمردی که ساعت ها در کنار من و در نهایت تواضع و فروتنی نشسته بود، آیت الله آقای شیخ محمد فکور از فضلای حوزۀ علمیه قم است.
*رعایت احترام سادات (1)
از مرحوم آیت الله آقای سید عبدالکریم کشمیری نقل شده است: زمانی که من در نجف بودم روزی با آقای فکور از فضلای حوزه قم که آن زمان به نجف آمده بودند، تصمیم گرفتیم به دیدار آیت الله شیخ حسنعلی نجابت شیرازی برویم. ایشان در آن موقع در مدرسه صدر نجف، حجره داشتند. پس به همراه آیت الله فکور به سمت مدرسۀ صدر به راه افتادیم وقتی به در مدرسه رسیدیم من آقای فکور را مقدم کردم تا این که به در حجره رسیدیم دیدیم آقای نجابت در حال استراحت !هستند ما در ایوان حجره نشسته بودیم که ایشان از خواب بیدار شدند و در حجره را باز کرده فرمودند داخل شوید، لیکن به محض دیدن ما دو نفر،
1) ناگفته های عارفان: 37
رو به آقای فکور کردند و فرمودند: به چه جرئتی بر سیّد مقدّم شدی؟!
*از خودگذشتگی (1)
از مرحوم حجت الاسلام شیخ عطاء الله آیت اللهی نقل شده است: من در دوران جوانی و طلبگی با آیت الله فکور در قم هم حجره بودیم، اما از لحاظ سنی وی از من بزرگ تر بود و با این که سن و سالی از او گذشته بود، هنوز ازدواج نکرده بود. تا این که با وساطت بعضی دختری از یکی از محلات قم را به ایشان پیشنهاد کردند و من با وی به اتفاق به منزل خانوادۀ آن دختر برای معارفه رفتیم. در آن مجلس، علی الظاهر کسی را به ایشان معرفی نمودند که مورد پسند وی واقع شد، اما بعدها برای من تعریف کرد وقتی در شب زفاف وارد بر عروس شدم متوجه شدم این عروس آن فردی نیست که آن روز به من نشان دادند و چون دیدم هیچ یک از شرایط آن دختر را ندارد در یک لحظه تصمیم گرفتم از اتاق بیرون بروم که ناگهان آن دختر با گریه و التماس از من خواست برای حفظ آبروی خود و خانواده اش از این کار صرف نظر کنم من هم دلم برای او سوخت و بین خود و خدا عرض کردم خدایا برای رضای تو با این زن با همه شرایطی که دارد - که دلخواه من نیست - ازدواج می کنم.
*عزت نفس و افتادگی (2)
حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد علی صدوقی نقل کرده اند: یک سال در فصل تابستان شهید آیت الله صدوقی (رحمه الله علیه) به قم آمده بودند و چون من در آن زمان ساکن قم بودم در منزل ما اقامت داشتند روزی مرحوم آیت الله آقای بهاءالدینی از ایشان دعوت کردند برای ناهار به منزل ایشان بروند من به اتفاق که کسی در زد. وقتی پدر، به منزل معظم له رفتیم و تا بعد از ظهر هم نشسته بودیم
تازه وارد را دیدیم خیلی موجب حیرت شد؛ زیرا حضرت آیت الله فکور که ما سال ها بود خدمتشان ارادت داشتیم و هم در همسایگی ایشان منزل گرفته بودیم با حالتی خسته و عرق ریزان وارد شدند؛ زیرا معلوم بود یا فاصله چندین کیلومتری منزل تا آن جا را یا پیاده طی کرده بودند یا این که قسمتی از راه را وسیله ای گرفته بودند و خود را به آن جا رسانده بودند بعد از سلام و احوال پرسی خدمت حاضران ایشان مرا به کناری دعوت کردند و خیلی خصوصی فرمودند: خواهر شما از شهرستان برای دیدارتان آمده اند و کسی هم در خانه شما نیست و من برای این که شما را خبر کنم به این جا آمده ام من با شنیدن این سخن، غرق در حیرت شدم و بسیار شرمنده از این که ایشان با این حالت این همه راه را تنها برای این آمده بودند که به من خبر دهند خواهر من از شهرستان آمده؟! جالب این که همشیره ما هم پشت در پشت در نمانده بود، بلکه به طبقه اول ساختمان ما که متعلق به صاحب خانه ،بود وارد شده بود اما این حرکت آقای فکور نشان داد ایشان تا چه حد متواضع و افتاده هستند!
*حرمت داری (1)
یکی از فضلای اهل منبر یزد نقل کرده: سالی در فصل تابستان به منظور زیارت تربت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در مشهد بودم. روزی در خیابانی عبور می کردم که ناگهان متوجه شدم حضرت آیت الله شیخ مرتضی حایری -فرزند ارشد آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حایری یزدی از استادان مسلم حوزه قم - از طرف مقابل می آیند.
من چون مدت زیادی در قم افتخار شاگردی ایشان را داشتم جلو رفتم و احوالشان را پرسیدم و خدا را شکر کردم که در این سفر توفیق دیدارشان را نصیبم کرد ایشان پس از چند لحظه فرمودند میرزا ابوالقاسم شنیده ام آقای فکور که از مدرسان مهذب و متقی حوزه علمیه قم و اصلاً اهل احمدآباد اردکان بودند،
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج شيخ ابو القاسم مناقب.
در مشهد هستند و من آدرس محل سکونتشان را گرفته ام و هم اکنون عازم آن جا .هستم شما هم اگر وقت دارید بیایید تا با هم برویم من برحسب ارادتی که به آن بزرگوار ،داشتم پیشنهاد استاد را پذیرفتم و با این که فاصله ای داشت به همراه ایشان رفتیم محلی که ایشان اختیار کرده بودند، جایی بسیار ساده و معمولی .بود ضمن این که مسافران آن مسافرخانه شناختی از ایشان نداشتند وقتی دم در سراغ ایشان را گرفتیم محلی را در طبقه پایین نشان دادند که معمولاً نمناک و گاه نیمه تاریک است چند قدم به محل ،مانده آن عالم ،متقی که بیمار هم بود و به سختی روی پا می ایستاد به محض دیدن آقای حایری از جا بلند شد و روی تخت ،ایستاد اما به علت ضعف نتوانست خود را کنترل .کند به همین جهت از روی تخت به زمین افتاد آقای حایری که می دانستند آقای فکور تا چه حد متواضع هستند خیلی ناراحت شدند و از ایشان خواستند آرام بگیرند و بیش از این خود را به زحمت نیندازند
*شکر و شکیبایی (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای شیخ عباس غیبی - از علمای مقیم قم - نقل کردند در زمانی که حضرت آیت الله حاج شیخ محمد فکور یزدی به علت چند عارصه سخت و کبر ،سن بیمار و بستری بودند به اتفاق آیت الله حاج شیخ مرتضی حایری برای عیادت ایشان به منزلشان رفتیم. وضعیت ظاهری ایشان نشان می داد که پس از تحمل رنج ،بیماری چه حالی داشتند و چه ساعات و لحظات دشواری را طی می کردند
آیت الله آقای حایری پس از سلام و احوال پرسی از وضع بیماریشان پرسیدند. ایشان فقط فرمودند: الحمد لله پس از چند دقیقه باز ایشان سؤالشان را تکرار ،کردند بلکه آقای فکور در مورد چگونگی بیماری و احیاناً جریان درمان چیزی ،بگویند اما آقای فکور باز هم جز الحمد لله چیزی بیشتر نگفتند و مرتبه سوم هم
1) مصاحبه با آشیخ علی فاضل شورکی
همین عبارت را تکرار کردند و با این که همه چیز حکایت از این داشت که با درد و رنجی جانکاه مواجه هستند و بر اثر همین دردها از دنیا رفتند به جز حمد و سپاس خدا، چیز دیگری نگفتند.
*تارک هوای نفس (1)
آیت الله فکور نقل کرده اند در روزهای اولی که برای تحصیل از یزد به قم آمده بودم، هنوز معمّم نشده بودم روزی در مسجد امام حسن عسكرى علیه السلام قم، پولی از دستم افتاد و من به دنبال آن در جستجو بودم.
ناگاه پیر مرد اهل علمی که در نزدیکی آن جا بود جلو آمد و از من پرسید: چه چیزی گم کرده ای؟ عرض کردم پولم گم شده است ایشان به همراه من به جستجو پرداخت تا پول را پیدا کند. من در آن وقت او را نشناختم بعداً معلوم شد ایشان حاج شیخ ابو القاسم كبير ،قمی از بزرگان حوزه علمیه است. آقای فکور :فرمودند ببینید گذشتگان ما چقدر تارک هوای نفس بودند.
*رفتار کریمانه (2)
از آیت الله فکور نقل شده: یک بار برای امر تبلیغ به شهر تویسرکان دعوت شده بودم. شخص دیگری از برادران روحانی نیز در آن جا سخنرانی می کرد اما صحبت های من جلوه خاصّی یافته بود و بیشتر مردم به آن جلب شده بودند.
آن آقا در بین حرف هایش در مجالس، به من ناسزا می گفت و توهین می کرد. مثلاً گاهی می گفت: تو ریاکار هستی، تو چاپلوسی می کنی.... امّا من نه تنها هیچ عکس العمل ناهنجاری نشان نمی دادم بلکه بیشتر نسبت به وی اظهار علاقه می کردم.
این روش و رفتار ادامه داشت تا این که روزی به من گفت: فلانی تو چه
آدمی هستی؟ چرا با این همه ناسزاگویی هیچ عکس العملی نشان نمی دهی؟! اما همین رفتار ملایم و اخلاق حسنه باعث شد او کم کم از دشمنی هایش دست بکشد و در نهایت از دوستان من شد.
*فضیلت زیارت اباعبدالله در عالم برزخ (1)
آیت الله فکور نقل کرده اند دوست روحانی متدینی داشتم که مدتی پیش از دنیا رفته بود. من آرزو داشتم او را در خواب ببینم و از احوال عالم برزخ سؤال کنم و خبری بگیرم این را هم می دانستم که بر اساس روایات، در روز قیامت، پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه معصومین علیهم السلام شیعیان را شفاعت می کنند و از آن مهلکه ها نجات می دهند آن چه که خود آن ها سفارش کردند این است که برای عالم برزخ فکری بکنید، شفاعت مال روز قیامت است.
به همین جهت من خیلی دلم می خواست بدانم که چه عملی در عالم برزخ به کار می آید و انسان را نجات می دهد؟ تا این که شبی او را در خواب دیدم جلو رفتم و دستش را گرفتم و پرسیدم در عالم برزخ چه عملی ارزش دارد و سبب نجات انسان می شود؟ او ابتدا دستش را از من جدا کرد و عقب عقب رفت من دویدم و گریبانش را گرفتم و گفتم تا جوابم را ندهی، تو را رها نمی کنم او گفت: «برای عالم برزخ، زیارت اباعبدالله الحسين علیه السلام را فراموش نکن.»
*عنایت امیرالمؤمنین علیه السلام (2)
در کتاب «مردان علم در میدان عمل» از حجت الاسلام والمسلمين شیخ اسدالله اسماعیلیان نقل شده: روزی در محضر حضرت آیت الله سیدحسین قاضی طباطبایی نشسته بودیم که یکی از دوستان به نام آقای محمدحسین شریعتی وارد شد و از محضر ایشان خواست که از خدا بخواهد تا خداوند خانه ای به
ایشان عطا فرماید. آقای قاضی دفترچه ای از جیب خود بیرون آورد و نام ایشان را نوشت و وعده داد که در شب چهارشنبه در مسجد جمکران برای ایشان دعا کند. در این بین طلبه ای دیگر رسید و چون از موضوع مطلع شد، او هم همان تقاضا را برای خودش مطرح کرد سپس نفر سومی وارد شد که تقاضایش را بازگو کرد.
ایشان نام این سه نفر را در دفترشان یادداشت نمودند. من تا روز شنبه بعد آقای قاضی را ندیدم و روز شنبه که به حضورشان شرفیاب شدم سؤال کردم درباره آن سه نفر دعا کردید؟ ایشان فرمودند داستانی دارم که برایتان نقل می کنم. سپس فرمودند: صبح جمعه به حرم حضرت معصومه علیها السلام مشرّف شدم و پس از نماز و زیارت از حرم خارج شدم و چون هنوز آفتاب طلوع نکرده بود نخواستم به منزل بروم. لذا قصد کردم به خانه آقای فکور یزدی بروم و از ایشان عیادتی نمایم وقتی دق الباب ،کردم خود آقای فکور در را گشودند و تا مرا دیدند، تبسّمی کردند.
من علت تبسّم ایشان را پرسیدم فرمودند: برایت خواهم گفت. بعد ایشان مرا به چای و نان و پنیری که میل می فرمودند دعوت کردند، اما من دفترچه ام را از جیبم بیرون آوردم و گفتم: بیایید قبل از صرف صبحانه برای این سه نفر دعا کنیم. آقای فکور خیلی خنده کردند! من از علت خنده ایشان جویا شدم. فرمودند: دیشب در خواب دیدم که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به دیدن من آمده بودند و صبح هنگامی که در را به روی تو باز کردم به یاد خواب دیشب افتادم و باز هنگامی که فرمودید بیایید برای این سه نفر دعا کنیم به یادم آمد که حضرت هم همین سخن را فرمودند: بالاخره طولی نکشید که هر سه نفر در مدت کمتر از شش ماه به برکت دعای آن بزرگوار صاحب خانه شدند و هم اکنون در آن خانه ها زندگی می کنند.
*رعایت حال مردم (1)
داماد آیت الله فکور نقل کرده: زمانی حاج آقا از سفر زیارت کربلا بازگشته بودند و ما شب در منزل ایشان خوابیدیم. صبح زود که نماز خواندیم کسی در زد. من در را باز کردم دیدم شخصی استخاره می خواست. من گفتم حاج آقا الآن درس دارند لطفاً یک ساعت دیگر بیاید اما او نپذیرفت و اصرار کرد که چون یک استخاره بیشتر نمی خواهد قول می دهد ایشان را زیاد معطل نکند، اما وقتی آقا آمدند، پس از احوال پرسی خواست برایش دو استخاره بگیرند و بعد هم بر تعداد آن ها اضافه شد.
من عصبانی شدم و می خواستم با او برخورد کنم اما حاج آقا با این که وقت نداشت در آن موقع صبح با روی باز از وی استقبال کرد و نگذاشت به او چیزی بگویم!
به راستی، ایشان فدای استخاره های مردم شد؛ از بس از شهرستان ها و راه های دور و نزدیک برای این امر به ایشان مراجعه می کردند و ایشان هم با آن اخلاق ویژه، همه را می پذیرفت.
*نقش های عالمانه و عابدانه (2)
آیت الله فکور تا آخر عمر خانه نداشت و در خانه نداشت و در محله «باغ شازده»، نزدیکی های میدان سعیدی، مستأجر بود بارها دوستان و بزرگان به ایشان می گفتند: «چرا به فکر تهیّه خانه نیستید و خود را از مستأجری خلاص نمی کنید؟» ایشان می گفت: «خانه من یا کربلاست یا نجف یا قم.» منظور ایشان خانه آخرتی بود. از جمله کسانی که خیلی روی این موضوع پافشاری می کرد شخص معماری بود که با ایشان دوست بود. عاقبت هم قطعه زمینی در محله «خاکفرج» برایشان خریدند تا خانه ای بسازند. ایشان گفتند: «من این زمین را به یک شرط قبول می کنم، آن
شرط هم این است که شما در نقشه کشی آن دخالتی نکنید و اجازه بدهید خودم نقشه آن را تهیه کنم»
معمار، شرط ایشان را پذیرفت. وقتی آقای فکور نقشه ای را که کشیده بودند آوردند با کمال تعجب دیدند ایشان نقشه ای برای یک مسجد روی این زمین کوچک کشیده اند و با این کار منظور خود را رسانده اند. سپس گفتند: «من به این راضی ام.»
سرانجام معمار هم تصمیم ایشان را عملی کرد و در ساختن این مسجد همدیگر را یاری دادند این مسجد امروز در محلهٔ «خاکفرج»، نزدیک خیابان اصلی به نام مسجد صاحب الزّمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مشهور و مورد استفاده عموم است.
*حفظ حجاب (1)
دختر آیت الله فکور نقل کردند: حدود 12 سال داشتم که ازدواج کردم و دیگر خانم خانه دار شدم. یک روز پدرم فرمودند: «دخترم چطور رو می گیری؟» من هم چادر مشکی ام را روی سر انداختم و به صورت کامل رو گرفتم؛ به گونه ای که تنها قسمت کمی از صورتم پیدا بود وقتی ایشان ملاحظه کردند، فرمودند: «دخترم اگر می خواهی از تو راضی باشم همیشه در برابر نامحرم و در کوچه و خیابان همین طور حجابت را حفظ کن نگاهت را هم نگهدار اگر جلو نامحرم یا در کوچه و مسیر مسجد، چادر نمازت را سر کنی و موجب جلب نظر نامحرمان را فراهم کنی، از تو راضی نیستم!»
*دقّت در توزیع وجوهات (2)
حضرت آیت الله سید عبدالکریم کشمیری - نوه آیت الله العظمی آقا سيّد محمد کاظم یزدی که خود از اوتاد زمان بودند - فرمودند: او (آیت الله فکور) رفيق خاص من بود و در سفرهای مکرری که به عتبات می آمد، گاهی به من
می گفت: «به نجف آمدن من مشترک است؛ چون نیمی از آن به خاطر وجود مرقد امير المؤمنين علیه السلام است و نیم دیگر به خاطر وجود شما.» او گاهی پولی به من می داد تا من به دیگران بدهم.
در این موارد سفارش می کرد طلبه ای که این وجوهات را دریافت می کند، باید فقیر باشد و با تقوا ،نیز در مورد سادات هم توصیه اش این بود که با سادات حقيقي بدهید من به او می گفتم این حرف ها یعنی چه؟ شارع ظواهر مسائل را حجت می داند.
*خدمت به سادات (1)
از ویژگی های بارز آیت الله فکور که زبانزد آشنایان است، احترام بسیار به سادات و فرزندان ائمه، خصوصاً اهل علم از اهل بیت بود. ایشان با تعظیم و تکریم زید الوصیفی با سادات اهل علم روبه رو می شد دختر ایشان می گوید: «وقتی ازدواج کردم، از سفارش های مکرر پدرم احترام گذاشتن و خدمت کردن به مادر شوهر بود؛ چون ایشان زنی سیّده و از ذرّیّه حضرت زهرا علیها السلام بود. خودشان هم زیاد از او احوال پرسی می کردند».
پدر به من می گفتند: «دخترم! اگر می خواهی در روز قیامت حضرت زهرا علیها السلام تو را شفاعت کند هرچه می توانی به مادر شوهرت خدمت کن؛ آفتابه دستشویی اش را هم پر کن و نگذار کاری انجام دهد. آن وقت حضرت شفاعتت می کند.»
*مهمان نوازی (2)
آیت الله شهید صدوقی (رحمه الله علیه) از دوستان صمیمی آیت الله فکور بودند. بعد از این که ایشان مقیم یزد شدند، هر وقت به قم می رفتند با آقای فکور دیدار می کردند. حجت الاسلام حاج شیخ محمد حسن معزّالدّینی - نوۀ آیت الله صدوقی (رحمه الله علیه) - نقل
کرده اند: یک بار به اتفاق شهید صدوقی (رحمه الله علیه) و مرحوم والد (آقای حاج شیخ محمد علی معزّالدّینی که پسرعمه و داماد آقای صدوقی بودند)، برای دیدار آقای فکور رفته بودیم.
شهید صدوقی (رحمه الله علیه) که بیش از هر چیز مشتاق دیدار و مجالست آقای فکور بودند، وقتی مشاهده کردند ایشان با آن حالت ضعف و بیماری مرتب برای پذیرایی در حال رفت و آمد هستند از ایشان خواستند بنشینند تا با هم صحبت کنند.
اما آیت الله فکور که ذاتاً مهمان دوست و خلیق بودند، باز هم برای آوردن چیزی به داخل می رفتند آقای صدوقی مجدداً خواستند ایشان به خود زحمت ندهند اما بار سوم که آن بزرگوار خواست از جایش حرکت کند آقای صدوقی (رحمه الله علیه) بدون ملاحظه فرمودند: فکور بنشین! این دفعه ایشان به این نتیجه رسید که دوست دیرینش چقدر مایل به دیدار اوست و نمی خواهد به زحمت بیفتد.
*استخاره حقیقی (1)
یکی از علمای یزدی مقیم حوزه علمیه قم نقل کرده اند: یک روز شخصی از اهالی قم که شنیده بود آیت الله فکور مهارتی زبانزد در استخاره دارند زمینی را در نظر گرفته بود و ضمن تحقیق در اطراف آن و سوابق سند و مدرکش همه موارد به نظرش مطلوب آمده بود، بر حسب این که مشورتی با قرآن کرده باشد، نزد ایشان آمد و گمان می کرد با توجه به سوابق امر و این که زمین را برای تهیه منزل پسندیده بود خواست آقا برایش در این مورد استخاره بگیرند. آقای فکور که از نیت او چیزی نپرسیده بودند بعد از استخاره سر بلند کردند و فرمودند بد است از انجام این کار صرف نظر کنید که پشیمان می شوید آن شخص بسیار تعجب کرد چه عاملی باعث شده زمینی که از هر لحاظ مطلوب و پسند است بد است؟! با این همه، چون نظر ایشان بر عدم انجام کار بود او تمکین کرد و از خرید آن
1) حجت الاسلام والمسلمين سيد محمد صادق حسینی یزدی
صرف نظر نمود اما مدتی از این قضیه گذشت و شهرداری قم در صدد احداث خیابان برآمد روزی که این شخص از حوالی آن جا عبور می کرد مشاهده کرد تمامی آن زمین در طرح خیابان واقع شده و اگر او آن را خریداری کرده بود، به مقصود نمی رسید بلکه دچار ضرر و زیان و گرفتاری اداری هم می شد.
*مشورت با قرآن (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمّدرضا شهاب از فضلای حوزه مشهد و استاد دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی - نقل کرده اند زمانی ما در مدرسه خان سابق که بعداً به مدرسه آیت الله بروجردی تغییر نام یافت پای درس آقای فکور بودیم روزی شخصی از پله ها بالا آمد و از ایشان خواست برایش استخاره ای بگیرند؛ بدون این که درباره نیتش چیزی بگوید آیت الله فکور برای این شخص با قرآن استخاره ای گرفتند و فرمودند به حرف این شخص گوش نده این دشمن توست این مرد در فکر فرو رفت و گفت: ما با ایشان سابقه ای نداشتیم و خبر از نیت من نداشتند. بعد هم اقرار کرد من شاگرد کسی بودم و از او گل های ،نداشتم اما یک روز شخصی آمد و گفت اگر از این جا بیرون بیایی، من برایت کار بهتری سراغ دارم، پس از این استخاره، او متوجه شده بود که حرف این مرد بی اساس و از روی غرض این حرف را زده بوده!
*استخاره بی جا (2)
یکی از طلّاب یزدی مقیم حوزه علمیه قم به نقل یکی از همسایگان آیت الله فکور یزدی، نقل کرده است ایشان به جز مراتب علمی و فضایل اخلاقی برجسته که زبانزد خاص و عام بود در امر استخاره هم تبحری داشتند و به همین جهت مورد مراجعه خواص و عوام بودند علت هم این بود که به تجربه ثابت شده بود
تشخیص ایشان از روی دقّت و درستی است.
اما در اواخر عمر، روزی جوانی از عامه مردم به ایشان مراجعه کرد و درخواست یک استخاره کرد ایشان هم فرمودند: خوب است.
اما چند روز از این قضیه گذشت و همان جوان با سر و دست مجروح و باندپیچی نزد ایشان آمد و معترضانه اظهار داشت کجای این استخاره خوب بود؟! سپس توضیح داد: من مدتی بود خواستگار دختر دایی ام بودم اما با مراجعات مکرر و واسطه هایی که پیش کردم، نیت کردم حال که مشکلم با گفتگو و وساطت به جایی نمی رسد یک روز از دیوار خانه دایی ام بالا روم و دست دختر دایی را بگیرم و به هر ترتیب او را از خانه بیرون بیاورم، سپس او را به عقد خود درآورم.
انجام این کار برایم خیلی ساده می نمود اما برای موفقیت تردید داشتم. وقتی شما فرمودید خوب است من با عزم جزم و به امید این که چون استخاره خوب آمده در کارم موفق می شوم روزی از دیوار خانه بالا رفتم به این امید که چند دقیقه بعد دست در دست دختردایی از خانه بیرون می آیم اما وقتی خودم را به حیاط انداختم پسردایی ها از اتاق بیرون آمدند و مرا به این حال و روز انداختند.
مرحوم آیت الله فكور بعد از شنیدن موضوع وقتی متوجه شدند مردم برای چه کارهای ناشایستی استخاره می گیرند و برای چه هواهای نفسانی به ایشان مراجعه می کنند، استخاره برای عموم را ترک کردند و تنها گاهی برای بعضی خواص که واقف به امر بودند، استخاره می گرفتند.
*مقام سلمان منّا (1)
یکی از فضلای حوزۀ علمیّه قم که سال ها درک محضر پرفیض آیت الله العظمی بهجت را داشته اند نقل کرده اند: وقتی آیت الله آقای شیخ عبدالوهّاب
1) آقای محمدهادی مقدّم
روحی یزدی- از اساتید حوزه قم - از دنیا رفتند حضرت آیت الله بهجت بر حسب شناختی که به معظم له داشتند در مجلس ختم ایشان شرکت کردند.
روز بعد در بین درس ،اصول ایشان فرمودند: در بین یزدی هایی که من دیدم، دو نفر خیلی نازنین بودند؛ یکی آقای روحی و دیگری آقای فکور سپس در ادامه فرمودند بعد از فوت آقای فکور، من ایشان را در خواب دیدم پس سؤال کردم شما حالا کجا تشریف دارید؟ ایشان فرمودند: من در ضریح حضرت معصومه علیها السلام هستم.» راوی می گوید: با توجه به این که آیت الله فکور در مقبره شیخان مدفون هستند یقیناً منظور خاصی داشته اند اما با توجه به فرمایش آیت الله بهجت که نقل کردند آقای فکور خودشان اظهار داشتند من در ضریح هستم، چنین به نظر می رسد با عنایت به مقام حضرت معصومه علیها السلام و همچنین كلام حضرت رسول صلى الله عليه و سلم که به سلمان فرمودند: سلمان منّا اهل البيت و نيز فرمایش مشابه بعضی معصومین علیهم السلام در این زمینه، چنین به نظر می رسد که آیت الله فکور - عليه الرحمه - نیز به مقام منّا اهل البیت نائل شده اند.
*حرمت داری ظهر عاشورا (1)
همسر محترمه حجّت الاسلام والمسلمين مرحوم حاج شیخ محمد علی صدوقی نقل کرده اند: پدرم آیت الله خاتمی با آیت الله فکور دوستی و صمیمیتی فوق العاده داشتند؛ به گونه ای که وقتی من و همسرم در قم زندگی می کردیم با آیت الله فکور در یک کوچه و نزدیک به هم بودیم و پدرم هر وقت به قم می آمدند، به جای این که در خانه ما اقامت کنند، به خانه دوستشان آقای فکور می رفتند؛ زیرا انس و علاقه ای خاص به هم داشتند. به همین جهت گاهی که آقای فکور به اردکان می آمدند با این که خودشان اردکانی بودند به خانه پدرم می آمدند در یکی از این سفرها، یک روز که به مناسبت عاشورای حسینی در همه شهر مراسم عزاداری بود، بعد از مراسم ایشان، وارد شدند سپس سفرهای انداخته شد و طبق معمول
1) سرکارخانم مریم خاتمی
ناهار قیمه ای بود که مردم برای آقا آورده بودند و در حقیقت سفره متعلق به امام حسین علیه السلام بود؛ بزرگواری که آقای فکور یک عمر به عشق او زنده بود و در هر فرصتی که پیش می آمد به ویژه تابستان های گرم و سوزان ایشان در کربلا و در کنار مرقد آقا جا خوش می کرد و گرما و مرارت نمی شناخت.
در آن روز، وقتی آن سفرۀ مختصر آماده شد، پدرم رو به آقای فکور کردند و فرمودند: بیا جلو، اما ایشان که بیشتر به یک مجسمه اندوه و ماتم می مانست پیش نیامد! پدرم که از حالات و روحیات این دوست دیرینشان خبر داشتند کردند ایشان از این که در ظهر عاشورا بر سر سفره بنشینند پرهیز دارد به همین جهت فرمودند آقای فکور! دلت را صاف کن و بر سر سفره هم بنشین و از غذای آن استفاده کن.
امّا آقای فکور که برای فرمایش پدرم اهمیت فوق العاده قائل بودند را به زیر انداخت و سکوت کردند سپس بعد از این که همه وجودشان را عزا و اندوه عاشورا فراگرفته بود باز هم از این که سر سفره حاضر شود، عذر خواستند و با بغضی در گلو فرمودند نمی توانم و با این عبارت به پدرم که آنقدر مورد احترام ایشان بود فهماندند در حالتی از غم و غصه هستند که اگر هم بخواهند نمی توانند غذا بخورند و پدر که این حالت را دیدند دیگر اصرار نکردند و ایشان را به حال خود گذاشتند.
هست به فرمان حق جمله زمان و زمین *** در یَد فرمان اوست اوّل و هم آخرین
خالق هستی بود مالک موت و حیات *** نیست در آن شبه های هر دو بود از یقین
اوست که می آورد نیز چو خواهد بَرَد *** مظهر تقدیر اوست حرف همان و همین
گرگ اجل می زند روز و شبان گلّه را *** صبح بَرَد طعمه ای، شام بود در کمین
کودک و برنا و پیر در کف او عاجزند *** می کند او تار و مار می برد از بهترین
هشتم آذر که شد رفت «فکور» از جهان *** شهره به اخلاص و عدل عازم خلد برین
شهر قم از ماتمش گشت سیه پوش و شد *** یکسره سوگ و عزا در غم این بی قرین
جمعه بود موسم شادی و شور و نشاط *** لیک در آن جمعه بود جمله دل ها حزین
حوزه و آیات آن در غم او داغدار *** هست عزادار دوست حضرت حبل المتين
حوزه علمیّه را گو که فکورت چه شد؟ *** آوخ و افسوس! نیست گوهر نابی چنین
پیر خرد خواست زود سال وفاتش درست *** گفت: که گوید جواب تا بشوم من رهین؟
«عافیه» چون شد ز جمع «مشفق» مغموم گفت: *** «رفته فکور از جهان نزد جهان آفرین» (1)1353 ش = 1519- 166
1) علی اکبر شیر سلیمیان «مشفق»
اسوه استواری
29
عکس
حجّت الاسلام سيّد على محمّد وزیری، در سال 1312 ،قمری در یزد دیده به جهان گشود. پدرش، آقا سیدمهدی از سادات موسوی مقیم یزد و مادرش، نواده میرزا سید علی نقی وقت الساعتی از سادات عریضی بود هنوز 12 بهار از عمر او نگذشته بود که پدرش در گذشت و سرپرستی خانواده به او محول شد. وی پس از طیّ مقدمات تحصیلی، به تحصیل علوم دینی روی آورد و چون استعدادی خوب در این زمینه داشت موفق شد از محضر بزرگانی از علمای یزد از جمله در اوایل تحصیل از درس آخوند ملاحسن طالب مالمیری استفاده کند. مرحوم وزیری هنوز نوجوانی بود که بر حسب علاقه و استعدادی که برای وعظ و خطابه داشت به این رشته روی آورد و تا توان داشت در این سنگر به اسلام و مسلمین خدمت کرد و چون همتی بلند و نیتی پاک داشت، خدایش در همه عمر یار و پشتیبان بود و توفیقاتی نصیب وی شد که کمتر کسی از اهل منبر از آن بهره مند شد. زبان گویای او، پشتوانه بزرگی برای این نیکوکار خیرمند بود و چه بسیار آثار و برکاتی که از او به همین جهت به جای مانده است تشکیل انجمن وعاظ یزد، هیئت حامیان مسجد جامع کبیر انجمن شعر و ادب یزد، مجموعه مدارس تعلیمات اسلامی کتابخانه ارزشمند وزیری، عمران و آبادی های مسجد جامع، احیای موقوفات مسجد جامع و ده ها مورد دیگر از این قبیل، شاهد پشتکار و استواری او در ایجاد بنیادهای خیریه و عام المنفعه است. همسر مرحوم آقای
وزیری، صبی،ه آقای افصح الملک، نوادۀ میرزا سید علی نقی وقت الساعتی است که ثمره این پیوند مبارک یک پسر و سه دختر است.
سرانجام این مرد بزرگ و این روحانی خدمتگزار پس از عمری تلاش و سخت کوشی برای اعتلای کلمة الله در شنبه 4 جمادی الاول سال 1397 ق. برابر با 3 اردیبهشت 1356 ش رخت از جهان بربست و در محوطه بیرونی کتابخانه وزیری به خاک سپرده شد.
*عقوبت افتراء (1)
مدیر کتابخانه وزیری نقل :کرد روزی پشت میز کار نشسته بودم که آقای وزیری وارد شدند و در کنار من نشستند در یک لحظه من متوجه شدم ایشان مرتب با دستمال اشک های خود را خشک می کنند من پرسیدم حضرت آقا! چه اتّفاقی افتاده؟ فرمودند: چیزی نیست! دقایقی بعد دیدم باز ایشان گریه می کنند! برای بار دوم علّت را پرسیدم گفتند مهم نیست! دفعه سوم ایشان را قسم دادم که بگویند چرا گریه می کنند؟ آقا فرمودند: فلان شخص در مورد من حرفی زده که به هیچ وجه درباره من درست نبوده بعد گفتند: گفته شده من وجوهات مربوط به مسجد جامع را در امور شخصی صرف و خرج کرده ام و این صحیح نیست و اگر من از اولاد پیغمبر هستم خداوند جزای این حرف او را خواهد داد. سه روز از این جریان گذشت که خبر آوردند این شخص در یک حادثه بدنش پاره پاره شده وقتی من این خبر را برای ایشان آوردم اشک از چشمانشان جاری شد و فرمودند خدایا! تو می دانی که من به این راضی نبودم!
*حفظ میراث اسلامی (2)
حجت الاسلام علی دوانی - نویسنده معاصر - نقل کرده است: در کتابخانه
وزیری یزد، مرحوم آقای وزیری قرآن بزرگی را به من نشان داد که در نهایت نفاست و بسیار قیمتی بود و گفت: به من خبر دادند یک نفر یهودی این قرآن را در خانه دارد و می خواهد از کشور خارج کند من ساعت 2 بعداز ظهر در هوای گرم یزد رفتم در خانه او را زدم پسربچه ای در را باز کرد و فریاد زد: بابا آقای وزیری است من متوجه شدم خطر را حس کردند پس فوری وارد شدم. صاحب خانه گفت: خیر است آقای وزیری در این وقت گرما گفتم: بله خیر است برویم توی اتاق. من دیدم رنگ از صورتش پریده است گفتم چنین خبری به من داده اند او منکر قضیه شد گفتم: انکار نکن که فایده ندارد من این موقع آمده ام که کسی در کوچه نباشد و کار را تمام کنم اگر مقامات دولتی بفهمند می خواهی این قرآن نفیس را از مملکت خارج کنی می دانی چه خواهد شد؟ گفت حالا چه کنم؟ من گفتم: قرآن را به من بده هر چه خریده ای 10% به تو سود می دهم. گفت: سیصد تومان خریده ام ولی وقتی تهدید مرا دید، آن را به من فروخت!
*رؤیایی راستین (1)
یکی از سادات صحیح النسب یزدی نقل کرده است: در زمان حیات حجت الاسلام آقای وزیری شبی خواب دیدم جهت شرکت در یک مجلس روضه خوانی به حسینیه محله خواجه خضر رفته بودم اما قبل از ورود به مجلس، دیدم مردم متفرق شده اند و در بازار به طرف منازل خود می روند. وقتی وارد شدم دیدم اطراف حسینیه کاملاً سیاه پوش است و چند نفری هم در اطراف نشسته اند. من دیدم در گوشه ای از مجلس سید بزرگواری نشسته است و هنگامی که مرا دید، از جا بلند شد من سلام و عرض ادب کردم ایشان فرمودند: به سید علی محمد وزیری بگو علیک السلام هفت سال فردای آن روز، من آقای وزیری را در مسجد ریک، واقع در بازار روی منبر دیدم. وقتی از مجلس بیرون رفتند، با ایشان همراه شدم و در حوالی تیمچه تهرانی، جریان خواب را برایشان
1) حاج سیّد محمّد احمدی رشتی
تعریف کردم. دیدم اشک در چشم آن بزرگوار جمع شد! سپس راه را به طرف منزل ایشان ادامه دادیم در حالی که آقا هنوز متأثر بودند. حوالی منزل حاج علی اکبر ریسمانی فرمودند یک بار دیگر خوابت را تعريف كن من موضوع خواب را تکرار کردم و ایشان بار دیگر به سختی متأثر شد و گریه کرد تا این که به منزل رسیدیم و امر فرمودند که وارد شوم بعد از پذیرایی، بار دیگر فرمودند یک بار دیگر خوابت را تعریف کن و من برای سومین بار جریان خواب را گفتم و آقان این بار به شدت گریه کردند؛ به طوری که من نگران شدم و علّت را پرسیدم: ایشان فرمودند من هر سال در شب شهادت امام موسى بن جعفر علیه السلام، مجلسی برگزار می کنم دیشب هم به همین مناسبت مراسمی داشتم. در پایان از راه دور خدمت آقا عرض سلام کردم و از محضرشان استدعا کردم به گونه ای مرا راهنمایی کنند که اولاً من به واقع سیّد هستم یا نه؟ ثانياً، زیارت و سلام من به ایشان رسیده است یا خیر؟ دیگر این، که مدت حبس آقا چند سال بوده؟ و با خواب شما معلوم شد این که مرا سیّد علی محمد گفته اند نشان این است که سید هستم و این که علیک السلام فرموده اند سلام و زیارت مرا پاسخ داده و پذیرفته اند و مدت حبس را هم هفت سال فرموده اند بنابراین جدم موسى بن جعفر علیه السلام پاسخ سه خواسته مرا در این جمله کوتاه داده اند.
*پوزش خواهی (1)
یکی از وعّاظ یزدی نقل کرده است در سال های اول طلبگی و در اوایل تأسیس کتابخانه وزیری به وسیله مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سید علی محمد وزیری در کنار درب ضلع شمالی مسجد جامع کبیر یزد و در بقعه خانواده امام جمعه من در ساعاتی از روز به تعمیر و صحافی کتب کتابخانه اشتغال داشتم و برای این که کتاب هایی که نیاز به تعمیر داشت از محل کتابخانه بیرون برده نشود در انتهای محل مخزن و مطالعه اتاق کوچکی برای کار من اختصاص داده
1) حجت الاسلام حاج سيد محمد هاشمی
بودند و کلّیّه ابزار و لوازم صحافی در آن موجود بود مسئول کتابخانه هم بعضی کتاب هایی را که احتیاج به تعمیر و مرمت داشت با شماره و مشخصات یادداشت می کرد و به من می سپرد و پس از تعمیر، تحویل می گرفت، امّا یک بار دو جلد از کتاب های با ارزش و قدیمی به طور ناگهانی گم شد و هرچه من آن را جستجو کردم پیدا نکردم؛ حتی همۀ ابزار و کاغذ و تیماج داخل آن اتاق را زیر و رو کردم اما چیزی نیافتم و چون به من تحویل شده بود و خودم هم به خاطرم بود که آن ها نزد من بوده، بسیار نگران و ناراحت بودم تا این که خبر به گوش آقای وزیری رسید ایشان که علاقه زیادی به کتاب و کتابخانه داشتند و حتی یک برگ از کتاب هم برایشان ارزشمند بود روزی با چهره برافروخته به من فرمودند: بالاخره این کتاب ها به تو تحویل شده و مسئول هستی و به گونه ای تفهیم کردند که یاد خودت آن را برداشته ای یا بر اثر غفلت تو از کتابخانه بیرون برده شده. این حرف بر من که هیچ احساس گناه نمی کردم، خیلی گران آمد، اما به هر حال کتاب گم شده بود. من هم به علت احترامی که برای آقا قائل بودم فقط سکوت کردم اما در درون بر خود می پیچیدم؛ چراکه بدون جهت متهم شده بودم. چند روز از این برخورد گذشت و من چنان متحیر و دل نگران بودم که آثارش از چهره ام نمایان بود. به علاوه سعی می کردم با آقا روبه رو نشوم نکند به علت جوانی، برخوردی پیش بیاید که شایسته نباشد. تا این که یکی از روزها شخصی که از محققین بود و معمولاً به اتاق من سر می زد آمد و علت پریشانی ام را پرسید. من هم جریان را برایش تعریف کردم و گفتم آقای وزیری مرا در این جریان متهم کرده اند و این خیلی بر من گران آمده آن شخص مشخصات کتاب ها را پرسید و وقتی آن را برایش گفتم گفت: این دو کتاب را من برای مطالعه برداشتم و از کتابخانه هم بیرون نبرده ام. سپس رفت و آن را آورد. من هم از او خواستم خودش موضوع را با کتابدار در میان بگذارد و او هم همین کار را کرد. فردای آن روز آقای آقای وزیری به اتاق من آمدند و چون من آن چنان که باید اعتنا نکردم فرمودند: سیّد تو نمی دانی مسلمان گاهی اشتباه می کند؟! به علاوه، تو
فضیلت عفو اسلامی را نمی دانی؟! آیا نمی خواهی وزیری را در مورد اتّهامی که به تو زده ببخشی؟! این جا بود که من از جا بلند شدم و می خواستم دست ایشان را ببوسم که مانع شدند و چنان برخوردی کردند که در همه عمر، هرگز آن خاطره را از آن مرد خدا فراموش نمی کنم.
*مجلس به یاد ماندنی (1)
از آقای حاج حسین امینی که از اخیار مشهد و افتخار مصاهرت حضرت آیت الله آقای حاج آقاحسن قمی را دارند، نقل شده است: پدرم که از تجار یزدی الاصل و ساکن مشهد ،بود نقل کرد وقتی مرحوم آیت الله سيّد محمّد كاظم یزدی رحلت کردند، اصناف مشهد برای ایشان مجلس فاتحه برگزار کردند. یزدی های مقیم مشهد هم تصمیم گرفتند به همین مناسبت مجلسی برپا کنند. وقتی همه پیش بینی های لازم به عمل آمد قرار شد این مجلس در جامع گوهرشاد منعقد گردد. سپس صحبت از انتخاب سخنران مجلس شد. من به دوستان یزدی گفتم: من یک واعظ و سخنور خوش سلیقه سراغ دارم به نام آقای وزیری یزدی که با این که جوان است اما به خوبی از اداره این مجلس بر می آید، اما یزدی ها تعبیر دیگری داشتند و مخالفت می کردند. لیکن با اصرار من پذیرفتند. بالاخره مجلس ختم در روز و ساعت مقرر برگزار شد و آقای وزیری که در آن زمان هنوز 25 سال داشتند آن چنان منبر گرمی تحویل دادند، که موجب اعجاب همه شد و همشهریان یزدی از این که شهرشان گوینده ای به این تبحر و تجربه در این سن و سال دارد نزد مردم مشهد فخر و مباهات می کردند!
*همّت در بازسازی حوزه (2)
بعد از شهریور 1320 و اخراج رضاخان از ایران بسیاری از موانع پیش روی
روحانیت برداشته شد و مجالس و محافل دینی و مساجد رونقی دوباره یافت. به همین سبب مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد علومی تصمیم گرفتند حوزه علمیه یزد را دوباره احیا کنند و مدارس علوم دینی را که بعضاً نیمه مخروبه شده بود بازسازی نموده. طلبه نشین نمایند. به همین سبب روزی به بعضی از این مدارس سر زدند تا از نزدیک با وضعیت اسفبار این اماکن آشنا شوند. در کنار تعمیر مدارس به فکر افرادی بودند که بتوانند در این مسیر دشوار با ایشان همکاری داشته باشند روزی ایشان از مدرسه شفیعیّه، واقع در محل میدان خان بیرون آمده بودند که در بازار جنب میدان خان به آقای وزیری برخوردند. بعد از سلام و احوال پرسی مرحوم آقای علومی به آقای وزیری فرمودند: چندی است می خواهم با شما دیداری داشته باشم و درباره بعضی مسائل با شما مشورت کنم آقای وزیری با همان انبساط و اخلاق خوشی که داشتند فرمودند عجبا که من هم مدتی است با شما کاری دارم و موفق به دیدار شما نشدم. بعد آقای علومی خیلی خصوصی گفتند: صحبت من دربارۀ احیاء حوزه و جمع آوری طلاب در مدارس علوم دینی است. آقای وزیری گفتند: نیت من هم همین است. سپس با هم وعده گذاشتند و شبی آقای وزیری به منزل آقای علومی رفتند و در همه زمینه ها از جمله این که اگر حکومت متعرض شد چه باید بکنیم صحبت کردند. مرحوم آقای وزیری فرمودند: اگر مانعی پیش آمد، خانه ای بزرگ اجاره می کنیم و طلاب را در آن جا می دهیم و کار را دنبال می کنیم بعد هم ایشان با همت و پشتکاری که داشتند ظرف مدت کوتاهی 30 نفر طلبه برای شروع به کار دور هم جمع کردند و در همه زمینه ها تا چند سال بعد، پشتیبان حوزۀ علمیه یزد بودند و در جلسات هیئت امنا شرکت می کردند تا این که به فکر تأسیس مدارس جامعه تعلیمات اسلامی افتادند و بیشتر وقتشان صرف امور آن مدارس می شد. باری مرحوم آقای علومی به ایشان فرمودند شما کمتر به حوزه می رسید. آقای وزیری فرمودند: من به آن جا رفتم تا در مدارس تعلیمات اسلامی برای حوزه علمیه یزد شاگرد تربیت کنم!
*در محضر مرجع (1)
از مرحوم حجت الاسلام آقای وزیری نقل شده است: سالی بعد از مناسک حج از راه عراق به ایران باز می گشتم. اتفاقاً در آن زمان، ایّام شهادت حضرت ابو الحسن على بن موسى الرضا علیه السلام بود که به اتفاق آیت الله حاج شیخ غلامرضا فقیه، به دیدار مرجع تقلید زمان - حضرت آیت الله آقاسیدابوالحسن اصفهانی - رفتیم. در آن مجلس پس از دیدار جمعی از حضار از آقا تقاضا کردند دستور فرمایند این جانب در مجلسی که در حسینیّه جوار منزل ایشان به مناسبت شهادت امام هشتم علیه السلام برگزار است صحبت کنم.
آقای اصفهانی بلافاصله پذیرفتند و امر فرمودند در آن مجلس به منبر بروم من از ایشان خواهش کردم چون عده ای از فضلا و اهل منبر حوزه نجف حضور دارند مرا معاف فرمایند لیکن چون آقا اصرار کردند من پذیرفتم اما از این که در مجلسی صحبت کنم که جمع کثیری از بزرگان اهل علم حضور داشتند نگران بودم بعد از این که از محضر آن مرجع بزرگ در منزل مرخص شدم، وارد حسينيه شدم. وقتی انبوه جمعیت را ،دیدم متوسل به ذیل عنایت جدم حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله شدم و از جدم خواستم عنایتی بفرمایند. سپس وقتی اراده کردم از منبر بالا بروم دستم را روی پله دوم گذاشتم و با توسل به جده ام حضرت زهرا علیها السلام، عرض کردم عنایتی بفرمایید تا فرزندتان در این جمع بزرگ و در حضور مرجع تقلید شیعیان جهان خفیف نشود بعد روی منبر نشستم پس پس آغاز سخن کردم دیدم طوری مجلس به من توجه داشت که من کمتر مجلسی به آن نظم و ترتیب دیده بودم در اثنای سخن ناگهان حضرت آقای اصفهانی با عده ای از علمایی که در محضرشان بودند وارد شدند. پس مردم همگی از جا بلند شدند و برای احترام ایشان صلوات فرستادند من هم ناخودآگاه روی منبر از جا بلند شدم و وقتی آقا در محل خود مستقر شدند و مجلس آرام شد، این شعر را که در وصف حضرت ابوالحسن علی بن موسی الرضاء علیه السلام سروده شده، ایستاده خواندم:
1) حاج محمدرضا انتظاری
ابا حَسَن فى ذاتك الْعَقْلُ حَيْران *** فيا ليت شعرى ما لوصفك عنوانٌ
خُلِقتَ مِنَ النُّور الالهىّ حَيثُ ما *** ظلامٌ و نورٌ أَوْ مَكانٌ و أكوانٌ
بكَ افْتَخَرَتْ أَحْفادُ مُوسَى بنِ جَعْفَرٍ *** كَما نَفْخَرُ بِرَسُول الله عدنانٌ
با توجّه به مناسبت مجلس و حضور مرحوم آقاسیّد ابوالحسن اصفهانی به آن محضر و همنامی آقا با امام هشتم علیه السلام، چنان شوری در جمع ایجاد شد که من خودم هم شگفت زده شده بودم.
سپس دنباله بحثی را که شروع کرده ،بودم ادامه دادم منبر من در آن ،روز حدود یک ساعت به طول انجامید، اما وقتی از منبر پایین آمدم به درستی نمی دانستم چه مطالبی را عنوان کرده بودم که تا آن حد مورد توجه آقای اصفهانی و مردم قرار گرفت.
وقتی از میان جمعیت گذشتم تا به حضور آقا برسم، مردم با تحسین و تقدیر به من نگاه می کردند سپس وقتی به حضور آقا رسیدم، ایشان از جا بلند شدند و لب های مرا بوسیدند که موجب شرمندگی من شد. یکی از معمّرین یزد که در آن سفر ملتزم رکاب مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی و مرحوم وزیری بود نقل کرده است من در آن مجلس از ابتدا تا انتها حضور داشتم و بیش از همه به سیمای نورانی آقای اصفهانی نگاه می کردم و به وضوح می دیدم وقتی آقای وزیری صحبت می کردند، به گونه ای اشک از چشم های آن مرد خدا جاری بود که از محاسن شریفش اشک می ریخت و در آن روز بزرگ بر مصیبت امام هشتم علیه السلام می گریست!
*همّت در جمع آوری کتاب (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیداحمد دعائی نقل کرده اند: مرحوم پدرم آقا سید محمد دعائی با آقای وزیری خیلی دوست صمیمی بودند و کراراً آقای وزیری برای دیدار پدرم به منزل ما می آمدند اما روزی نیم ساعت از اذان
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سیّد احمد دعائی
صبح گذشته، که هنوز هوا تقریباً تاریک بود ایشان به منزل ما آمدند وقتی پدرم را خبر کردم ایشان مشغول دعا و تعقیب نماز صبح بودند و از این دیدار در آن وقت خیلی نگران شدند و بعد از احوال پرسی سؤال کردند در این ساعت روز چه خبری بوده که به دیدار من آمده اید آقا گفتند: اصلاً نگران نباشید که دیدار من عادی است و من آمده ام پیش شما چای و صبحانه بخورم و کاری به آقا سیّد احمد دارم که به ایشان می گویم بعد فرمودند امام جماعت مسجد روستای شرب العین به من وعده داده است یک کتاب خطی برایم بفرستد تا تا در در کتابخانه استفاده شود و الآن چند روز از وعده اش گذشته و من می ترسم شیطان او را اغوا کند من با الاغ نمی توانم به آن جا بروم آمده ام از شما بخواهم چون اسب دارید به شرب العين بروید و این کتاب را بگیرید و برایم بیاورید من بعد از این که وسایل پذیرایی ایشان را فراهم کردم، با این که زمستان و هوا سرد بود به زارچ رفتم و یک نفر از رعایا را به عنوان راهنما همراه کردم و به شرب العین رفتم و کتاب را از آن آقا گرفتم و وجه مرحمتی آقای وزیری را هم به او دادم و بعداز ظهر به طرف شهر برگشتم، اما زمانی به شهر رسیدم که کمتر از یک ساعت از غروب آفتاب گذشته بود و هم خودم خسته بود و هم اسب راه زیادی رفته بود اما پدرم به محض این که مرا دیدند، گفتند همین الآن کتاب را نزد آقای وزیری ببر؛ چون ایشان از بعداز ظهر تاکنون دو بار خادمشان را به این جا فرستاده اند که ببینند کتاب رسیده است یا خیر؟!
*در فقدان دوست (1)
مرحوم حجت الاسلام آقای حاج سید علی محمد وزیری از ارادتمندان صمیمی مرحوم سلمان زمان آشیخ حسن کرباسی بود و در هر فرصتی که دست می داد در نماز جماعت ایشان، در محلهٔ مالمیر شرکت می کرد در مقابل، مرحوم آقای کرباسی هم گاه و بیگاه به منزل ایشان می رفتند و با هم مأنوس بودند. بعد از درگذشت مرحوم کرباسی به مناسبت چهلمین روز درگذشت ایشان، مجلسی در بیت معظّم له
1) علی اکبر شیر سلیمیان
برگزار شد که عموم مردم از هر صنف و طبقه ای در آن شرکت می کردند. در روز اول مرحوم آقای وزیری به عنوان اولین گوینده بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی با لحنی حزین و با اندوه هرچه تمام تر این بیت را خواند و مردم حاضر را متزلزل کرد:
يَقُولُونَ إِنَّ الْمَوْتَ صَعْبٌ عَلَى الْفَتَى *** مُفارَقَةُ الأحباب والله أصَعْبٌ
*پیش داوری ناروا (1)
یکی از زوّار یزدی آستان قدس رضوی می گوید: روزی برای دیدار مرحوم آیت الله شیرازی به منزل ایشان رفتم وقتی دقت کردم دیدم فرش های منزل ایشان از قالی های ارزان قیمت و ساده است. من پیش خود فکر کردم این آقای بزرگوار که امروز عالم اول مشهد است فرش های خانه اش این گونه است و در منزل آقای وزیری در یزد هم فرش های مرغوب و قیمتی اتفاقاً همان شب خواب دیدم به حرم رفته ام و وقتی وارد شدم دیدم مرحوم وزیری در کناری ایستاده اند و تا مرا دیدند رو به جانب ضریح مطهر کردند و فرمودند: یا علی بن موسی الرضا علیه السلام! من از این زائر شما شکایت دارم؛ زیرا آن فرش های قیمتی که او فکر کرده در خانه من نبوده و نیست من بعد از این که بیدار شدم از این که چنین فکر بیجایی کرده بودم پشیمان شدم و عهد کردم وقتی به یزد برگشتم به منظور عذر خواهی و دیدار به منزل آقای وزیری بروم خدا می داند وقتی به خانۀ ایشان رفتم، دیدم فرش های منزل وی به مراتب بدتر و کهنه تر از منزل مرحوم آقای شیرازی بود!
جریان ازدواج ایشان است. نقل شده است: وقتی ایشان تصمیم به امر مقدس ازدواج گرفتند موضوع را با مادرشان در میان گذاشتند؛ زیرا پدرشان سال ها قبل از دنیا رفته بود والده ایشان، باید برایشان نقش پدر را هم داشته باشد پس به جستجو پرداختند؛ اما کسی را انتخاب نکردند تا این که خبر به گوش همسر سیّد ابراهیم افصح الملک - از بازرگانان معروف بازار و شاعر صاحب نام دارالعباده یزد - رسید. این زن با معرفت و گوهرشناس که دخترش دو خواستگار سرشناس و متمول داشت، برحسب ارادتی که به فرزندان حضرت زهرا داشت و دخترش نیز سیده بود بیش از هر کس علاقه داشت دخترش را به آقای وزیری که جامع صورت و سیرت زیبا بود و در کسوت شریف روحانیت خدمت می،کرد بدهد وقتی او این خبر را شنید، به صورتی ناشناس روزی خادمه اش را به حجره آقای وزیری در مدرسهٔ مصلی فرستاد و به او پیشنهاد داد اگر قصد ازدواج دارید به خواستگاری دختر افصح الملک بروید آقای وزیری ظهر که به منزل آمدند، پیشنهاد آن زن ناشناس را با مادر در میان گذاشتند، اما مادر متعجبانه گفت: پسرم دختر افصح الملک خواستگاران متمول و ثروتمندی دارد و به یقین وقتی چنین کسانی هستند او را به تو که یک طلبه یتیم و بی بضاعت هستی نخواهند داد آقای وزیری می گویند: با این همه، شما با توکل به خدا سری به خانه آن ها بزنید و دخترشان را ببینید تا ببینیم خدا چه می خواهد. فردای آن روز، مادر و خواهر آقای وزیری به خانه افصح الملک می روند و دخترشان را هم می پسندند اما باز هم به آقا می گویند بعید است این ها تو را قبول کنند! چند روز بعد، آقای وزیری یکی از افراد سرشناس و موثق را جهت خواستگاری به حجره افصح الملک در بازار می فرستند و ایشان هم جهت مشورت چند روز مهلت خواست وقتی به خانه می آید بدون این که دختر باخبر شود، موضوع را با همسرش در میان می گذارد همسر که صددرصد موافق بوده به وی می گوید من او را به هر جهت می پسندم لیکن سزاوار است از خود دختر سؤال کنید. وی می گوید: من فردا صبح به طور خصوصی با او صحبت می کنم. مادر دختر
نیمه شب فرزند عزیزش را از خواب بیدار می کند و خیلی آهسته می گوید تو سه نفر خواستگار داری؛ یکی بازرگان و یکی دکتر و سوم هم آقای سید علی محمد وزیری که روحانی است اما من به عنوان یک مادر دلسوز به تو می می گویم اگر سعادت دنیا و آخرت می خواهی آقای وزیری را انتخاب كن. ضمناً، فردا صبح پدرت در این مورد با تو صحبت خواهد کرد سعی کن فرد مورد نظر یعنی آقای وزیری را اسم ببری. فردا صبح زود زمانی که دختر افصح الملک لب حوض برای وضو آماده می شد پدرش به او نزدیک شد و پس از ذکر مقدمه ای موضوع خواستگارها را مطرح کرد و انتخاب را به او واگذار نمود، اما او بلافاصله اسم آقای وزیری را برد که موجب تعجب و حیرت پدر شد. افصح الملک که خودش چندان راضی به این وصلت نبود، یکه خورد و موضوع را با همسرش در میان گذاشت و گفت: نمی دانم چرا دختر هم آقای وزیری را انتخاب کرد؟ بنابراین پیش خودش فکری کرد و گفت حالا که این طور شد ما هم سنگی جلو پایشان می گذاریم که خودشان منصرف شوند. همسر پرسید: چه خیال دارید؟ وی گفت: مهر دختر این مقدار طلا است اگر دارند بیایند بعد هم به قصد بازار از خانه بیرون رفت و به آن شخص رابط پیام داد که اگر شرط ما را می پذیرند ما حرفی نداریم غافل از این که هنوز ساعتی از خروج شوهر از خانه نگذشته بود بود که همسر افصح الملک آن میزان طلا را به وسیله خادمش به مدرسه مصلی، برای آقای وزیری فرستاده بود و وقتی شخص واسطه برای ابلاغ پیام پدر دختر آمد و حرفش را زد آقای وزیری سکه ها را به ایشان داد و گفت: این هم مهریه آن شخص هم فوراً آن ها را به اتاق افصح الملک برد و به او داد. ظهر که وی به خانه ،آمد به همسر گفت: دیگر بهانه فایده ای ندارد و این ها مهریه را فرستادند و نمی دانم دیگر چه بگویم و چه کنم؟ همسر او را دلداری می دهد و می گوید: درست است که خواستگاران دیگر متمول و صاحب نامند، اما این آقا هم اولاد پیغمبر است و هم روحانی و نوکر حضرت سیدالشهداء علیه السلام و قسمت ما همین آقاست و شما هم بیش از این در این زمینه سستی و تأمل نکنید. پس
افصح الملک به خانواده آقای وزیری جواب مثبت می دهد و دخترش را به عقد آقای وزیری در می آورد آقای وزیری هم در عوض در طول عمر بلند و پربرکت خود، همیشه قدردان این همسر فداکار بودند و پیوسته می فرمودند: خداوند نعمتش را با وجود این همسر بر من تمام کرد.
*تأسیس مدارس تعلیمات اسلامی (1)
وقتی در سال 1335ش اولین مدرسه تعلیمات اسلامی در یزد در محله گازرگاه افتتاح شد نظر مرحوم آقای وزیری این بود در پنج نقطه ،حساس در جوانب مختلف این مدرسه چه در محله و یا خیابان پنج تابلو نصب شود. به همین جهت، به مدیر مدرسه دستور دادند در این پنج محل، تابلوها تهیه و نصب شود، اما مدیر آموزشگاه بیشتر این نظر را داشت که این مدرسه در مقام عمل، شاگردان خوب و مسلمان تربیت کند تا این که چندین تابلو داشته باشد به همین ،جهت کار تهیه و نصب تابلوها معوق ماند، اما مرحوم وزیری که معتقد بودند بجز عمل، تبلیغ هم در اسلام جایگاهی ویژه دارد باری فرمودند: بسیاری از کارهای عبادی ما هم مثل حج و نماز جماعت و روضه خوانی، علاوه بر ابعاد دیگر، بعد تبلیغی دارد بنابراین روزی اول وقت وارد مدرسه شدند و فرمودند من امروز به این جا آمده ام تا به هر ترتیب تابلوها تهیه و نصب گردد. سپس با ،تلفن تابلوساز را به مدرسه دعوت کردند و از او خواستند در کوتاه ترین زمان ممکن تابلوها را تهیه کند سپس کار را دنبال کردند تا در اماکن مورد نظر نصب شود و به این ترتیب نشان دادند که تا چه حد پیگیری و دقت در امور دارند.
*مرحمت مشفقانه (2)
یکی از فضلای اهل منبر یزد نقل کرده است بعد از طیّ دوره ابتدایی پدرم
اصرار داشت من در رشته علوم دینی و در حوزۀ علمیّۀ یزد مشغول به تحصیل شوم و علت هم این بود که می گفت من در مشهد در حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بودم که خبر آوردند خداوند پسری به تو مرحمت کرده و من همان جا از آقا خواستم تو را به نوکری اهل بیت بپذیرند، اما من در یک کارگاه زیلوبافی به کار مشغول بودم و با این که اجرت کمی می گرفتم بیشتر علاقه داشتم به کسب و کار بپردازم حتی پدرم از یکی از بزرگان اهل منبر خواست که در این مورد با من صحبت کند اما کند اما سخن آن آقا هم در من اثر نکرد و پیوسته در همان کارگاه کار می کردم تا این که شب شهادت امام مجتبى علیه السلام، مرحوم حجت الاسلام آقای وزیری در مسجد بزرگ صدرآباد رستاق به منبر می رفتند و هیئت های عزادار نواحی مختلف رستاق هم در آن مجلس شرکت می کردند. در آن شب در میان دو نوحه یک هیئت من چند شعر خواندم که مورد توجه و پسند آقای وزیری قرار گرفت و چون پدرم را می شناختند مرا صدا زدند و خیلی تشویق و تمجید فرمودند. سپس یک خودنویس سناتور را از جیبشان بیرون آوردند و به من دادند و فرمودند من این را امروز خریده ام و به تو هدیه می دهم. تو هم بیا و با خدا عهد کن که طلبه شوی و به حوزه بیایی من چنان از سخن ایشان تحت تأثیر قرار گرفتم که در مدتی کمتر از سه روز خود را به یزد رساندم و مشغول تحصیل علوم دینی شدم، اما پدرم که همچون دیگر مردم صدر آباد از آن استادکار حساب می برد می گفت با این مرد چه کنیم؟ اگر دست از سر تو برندارد من حریف او نیستم تا این که فردای آن روز با توکل بر خدا، نزد او رفت و :گفت حقیقت این است که پسر من تصمیم دارد در حوزه درس بخواند و شما به او این اجازه را بدهید پدرم گفت: در نهایت تعجب من ديدم وقتی صحبت از تحصیل در حوزه شد مردی که هرگز باور نمی کردم موافقت کند چشمش پر از اشک شد و گفت من هم با امام زمان علیه السلام در نمی افتم و این نبود جز از برکت انفاس قدسیه مرحوم آقای وزیری.
*همّت در حفظ نسخ خطی (1)
روزی مرحوم حجت الاسلام آقای وزیری جهت استحمام وارد حمام محله شدند و به شاگرد حمّامی دستور دادند کمی حنا برای من بیاورید شاگرد حمامی هم برای این که امر ایشان را هر چه زودتر اطاعت کرده باشد با عجله خود را به مغازه عطاری محل رساند و به اندازۀ کافی حنا خرید و آورد؛ در حالی که مرحوم وزیری لباسش را بیرون آورده بود و در صحن داخلی منتظر بود. به محض این که نگاه وی به بسته حنا افتاد خطوط روی کاغذ آن بسته توجه او را جلب کرد. پس دستور داد حوله را آوردند و از حمام بیرون آمد و به طرف رخت کن می رفت که استاد حمّامی با تعجب پرسید حضرت آقا! اتفاقی افتاده؟ شما هنوز چند دقیقه بیشتر نیست که وارد شده اید؟! آقای وزیری فرمود: خطوط روی کاغذ را که دیدم، متوجه شدم این برگ صفحه اول یک کتاب ارزشمند است که از آن جدا و برای بسته بندی از آن استفاده شده. می خواهم تا دیر نشده خودم را به آن مغازه برسانم و کتاب را از او بخرم سپس با عجله بیرون رفت و آن کتاب را از عطار گرفت و خواست قیمت آن را به وی بپردازد اما او که فهمید مرحوم وزیری تا این حد برای جمع آوری کتب نفیس و حفظ و حراست آن ها همت و پشتکار دارد حاضر نشد وجهی دریافت کند و آن کتاب را به ایشان هدیه داد آقای وزیری برگ جداشده از کتاب را به اصل آن ضمیمه کردند سپس به دست صحاف سپردند تا آن را اصلاح نماید و امروز آن کتاب نفیس که می رفت هر برگش به دستی کسی افتاده و در زباله دانی ضایع و نابود شود یکی از کتب نفیس خطی موجود در کتابخانه وزیری یزد است که در این گنجینه نفیس و منحصر به فرد بیش از چهار هزار و پانصد جلد کتاب خطی موجود است که این همه گویای تلاش و پشتکار شبانه روزی این روحانی فداکار است.
1) حجت الاسلام حاج سيّد محمّد ميرجليلي
*روضه و روضه خوانی (1)
در زمان قدیم، مجالس روضه خوانی کم تر از امروز بود، اما برخلاف دورۀ فعلی، این مجالس شور و حالی دیگر داشت و مستمعین با اخلاص بیشتر در مجالس حاضر می شدند به طوری که اگر کسی در مجلس حضور پیدا می کرد اما اشکش جاری نمی شد، این را به حساب عدم توفیق و بی سعادتی می گذاشت و این گونه تعبیر می کرد که امام حسین علیه السلام در این مجلس مرا نپذیرفته اند. در مورد بانیان مجالس روضه خوانی هم، همین گونه بود مثلاً اگر مردم در مجلس گریه نمی کردند، صاحبخانه خود را مغبون می دید و یا این که فکر می کرد پولش از راه حلال کسب نشده که مردم در مجلسی که به پا کرده گریه نمی کنند.
روزی در کوچۀ آب تفت در یزد، یک مجلس قدیمی ذکر مصائب اباعبدالله الحسین علیه السلام برپا بود و عده مستمعین هم زیاد بود اما از اول تا آخر کسی گریه نکرد و صاحبخانه نگران بود که چه شده این گونه مجلس بی حال و هواست؟ حتى مرحوم آقای وزیری هم که از منبری های خوش حالت و مرثیه خوانی باحال بود ذکر مصیبت کرد و مردم گریه نکردند تا این که نوبت به مرحوم آقای حاج سيّدحسين فخر الحسينی رسید که او نیز از مرثیه خوان های مخلص و از سادات اصیل بود وقتی وی وارد شد، صاحبخانه جریان را با او در میان گذاشت و به وی متوسل شد شاید بتواند اهل مجلس را به هیجان درآورد. آن مرحوم هم ابتدا علم در مجلس را از جا کند و بر روی دوش گذاشت و در حالی که مرحوم آقای وزیری هنوز بالای منبر بود، با نوحه خوانی به طرف منبر رفت و در کنار آقای وزیری ایستاد و با او دست داد سپس هر دو با هم مصیبت وداع حضرت على اكبر علیه السلام را به اتفاق خواندند و آن چنان مجلس را متزلزل کردند که صدای گریه و نالهٔ مردم تا بیرون مجلس می رسید؛ حتی طوری مردم بی اختیار گریه می کردند که آن دو بزرگوار از منبر پایین آمده و بیرون رفته بودند، اما مردم همچنان با صدای بلند و با شیون گریه می کردند!
1) حاج محمد على نيكوكاران.
*گره گشایی (1)
حاج محمدرضا انتظاری نقل می کند روزی شخصی به کتابخانه آمد و به آقای وزیری گفت: «من کاری دست دکتر منوچهر اقبال، رئیس هیئت مدیره و مدیر عامل شرکت ملی نفت دارم اگر نامه ای به او بنویسید، شاید مشکل مرا حل کند».
حاجی آقا فرمودند: به جدّه ام زهرا علیها السلام او را نمی شناسم. آن شخص باز اصرار کرد. من گفتم اگر اجازه می دهید من کاغذی بیاورم و برای او نامه ای بنویسید، بلکه کارش رو به راه شود. ایشان فرمودند: من او را نمی شناسم اگر چیزی بنویسم باید اجرا شود اگر بی توجهی شود، آبرویی برای من و روحانیت نمی ماند.»
من عرض کردم شما محبت كنيد ان شاء الله كلام شما مؤثّر واقع می شود. سپس رفتم و کاغذی آوردم حاجی آقا مرقوم فرمودند: بسم الله الرحمن الرحيم حضور حکمت ظهور دانشمند معظم جناب آقای دکتر اقبال، رئیس هیئت مدیره و مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران:
صدها فرشته بوسه بر آن دست می زنند *** کز کار خلق یک گره بسته واکند
از خدای حکیم موفقیت شما را خواستارم یکی از همشهریان ما گرهی در کارش افتاده که با دست توانای شما باز می شود. از حضورتان استدعا می کنم بذل محبت بفرمایید و این کار را انجام دهید. التماس دعا، سیّد علی محمد وزیری موسوی.
بعد از این که نامه را در پاکت گذاشتند و به آن شخص دادند فرمودند: نتیجه کار را به من اطلاع دهید او رفت و سه روز بعد آمد و روی پای حاجی آقا افتاد! ایشان فرمودند این ها چه کاری است که می کنید؟ سپس شروع کرد به گریه حاجی آقا گفتند ایشان کیست؟ عرض کردم: «همان کسی است که کاری دست دکتر اقبال داشت.» ایشان پرسیدند: «بگو ببینم، چطور شد؟» گفت: من به محلّ شرکت نفت در تهران رفتم و نامه را به رئیس دفتر دادم و منتظر پاسخ بودم، اما
1) وزیری اسطوره خاطره های ماندگار: 68-70
او گفت ما جوابش را به یزد می فرستیم اما من اصرار کردم و در نهایت هم عذر مرا خواست من چند دقیقه ای بیرون بودم که دیدم رئیس دفتر در جستجوی کسی است. من جلو رفتم به محض این که مرا دید گفت آقای دکتر با شما کار دارند!
من با راهنمایی او وارد اتاق کار دکتر اقبال شدم و سلام کردم و گفتم من فلان کس هستم که از یزد آمده ام. او با من دست داد بعد گفت: این نامه را کی نوشته؟ گفتم حاجی آقا وزیری. گفت ایشان چه کسی هستند؟ گفتم از علمای طراز اول یزد دیدم او نامه را بوسید و گفت به معاون دستور داده ام کار تو را فوری انجام دهد تو بعد از این که به یزد رفتی، سلام مرا به ایشان برسان و دستشان را ببوس.
آن شخص که هرگز باور نمی کرد کارش با وساطت آقای وزیری به آن سهولت و فوریت انجام شود گفت: آمده ام پایتان را خودم ببوسم و دستتان را از جانب دکتر اقبال راوی می گوید من عرض کردم حاجی آقا دیدید، نامه ای که شما بنویسید مؤثر واقع می شود ایشان فرمودند: «من حسابی با ایشان نداشتم و محبّت وی لطف خداوند بوده که بحمدالله کار این بنده خدا را انجام داده است.»
*حجت برای پزشکان در روز قیامت (1)
رئیس کتابخانه وزیری نقل می کند: مرحوم مرحوم آقای وزیری گاهی حرف هایی می زدند که برای ما تازگی داشت. یکی از آن ها این بود که مرحوم شهید دکتر پاک نژاد همه روزه قبل از رفتن به مطب در کتابخانه حاضر می شدند و پیوسته مشغول مطالعه و تحقیق بودند سپس بعد از نماز مغرب و عشا به مطب می رفتند روزی شهید پاک نژاد در حال مطالعه بودند که مرحوم آقای وزیری رو به من کردند و فرمودند این دکتر پاک نژاد در روز قیامت برای همه پزشکان حجت است! من عرض :کردم چرا؟ فرمودند خداوند در روز قیامت همۀ این دکترها را
1) حاج محمدرضا انتظاری
در محلّی جمع می کند و او را هم می آورد و به پزشکان می گوید: می توانستید مثل او عمل کنید و نکردید! و امروز باید جواب بدهید!
*ترحّم به حیوان بارکش (1)
روزی مرحوم حجّت الاسلام آقای وزیری در حسینیه محلّه آبشور در حال سخنرانی بودند که مردی از اهالی حسن آباد مشیر به همراه الاغش که بار هندوانه و خربزه داشت، از کوچه مجاور وارد شد، اما الاغ به علت سنگینی بار سرش را داخل حسینیه کرد و از حرکت ایستاد صاحب الاغ که می خواست هر چه زودتر از محل دور شود و موجب بر هم خوردن مجلس نشود پی در پی این حیوان را می زد اما الاغ از جایش تکان نمی خورد در این هنگام آقای وزیری که مردی رقيق القلب و رؤف ،بود نتوانست تحمل کند پس صحبت را قطع کرد و فرمود حیوان را نزن بعد به دست اندرکاران مجلس گفت: بیایید امروز یک کار خداپسندانه بكنيد من پیشنهاد می کنم هر چه روز آخر مجلس به من می دهید به این مرد بدهید و بار خربزه و هندوانه او را بخرید و مردم عزادار حضرت سيّدالشهدا علیه السلام را پذیرایی کنید گردانندگان امور روضه خوانی بلافاصله امر ایشان را اطاعت کردند و بار حیوان را به زمین گذاشتند که ناگهان مرد دیگری با الاغش به همان صورت وارد شد. پس بار الاغ او را هم به زمین گذاشتند و پس از پایان صحبت مرحوم آقای وزیری و با حضور ایشان با میوه ها از مردم پذیرایی کردند بعد فرمودند: سعی کنید در آینده هم به غیر از وعظ و مصیبت کار دیگری نظیر امروز انجام دهید.
*نام نامی وزیری (2)
خطیب شهیر حجت الاسلام حاج شیخ محمدتقی بهلول، که از مفاخر جهان تشیّع و از روحانیون مخلص و بی تکلف است برحسب علاقه ای که به یزد و
یزدی ها داشت، معمولاً هر سال به یزد می آمد و مورد استقبال و توجه عموم مردم واقع می شد یک سال طبق معمول وی در یزد بود که روزی برای بازدید به کتابخانه وزیری و مسجد جامع یزد آمده بود اتفاقاً مرحوم بود، اتفاقاً مرحوم آقای وزیری در محل کتابخانه بودند و دیداری بین این دو بزرگوار اتفاق افتاد. آقای بهلول در ابتدا گفت: آقا همۀ گل هایی را که سابقاً دیدم، پرپر شده اند الا شما که بحمدالله هنوز هستید. سپس بعد از بازدید از مخزن کتابخانه و گنجینه کتب خطی فرمودند: آقای وزیری! اجازه بده دستت را ببوسم!
مرحوم آقای وزیری که بسیار مؤدب و متواضع بودند، فرمودند: این ها چه فرمایشی است که می فرمایید؟! این بار آقای بهلول با اصرار فرمود به جدت بگذار دستت را ببوسم! امّا باز هم سپس آقای وزیری ابا کردند. آقای بهلول فرمود: آقای وزیری! تعمیرات مسجد و تأسیس کتابخانه را اگر برای خدا کرده ای مزد شما با خداست و اگر برای شهرت ،کردهای یک غاز نمی.ارزد آقای وزیری فرمودند به جدّه ام زهرا علیها السلام و به خون سیدالشّهدا علیه السلام، تنها برای رضای خدا و خدمت به اجتماع کرده ام بهلول گفت: پس نام شما در تاریخ رفت و تا قیامت نام وزیری گم نمی شود.
*عنایت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام (1)
یکی از سادات ساکن محلّه مسجد جامع یزد نقل می کند: من هر بار قصد زیارت حضرت امام علی بن موسی الرّضا علیه السلام می کردم برای خداحافظی در منزل آقای وزیری می رفتم و ایشان هم همیشه کرایه رفتن را به من مرحمت می کرد. یک بار برای وداع با ایشان در منزل رفتم و وی 30 تومان کرایه رفتن را داد و من با خانواده و یک دختر نوجوان که نوه دختری من بود، به مشهد رفتیم اما چند روزی نگذشته نگذشته بود که این دختر بیمار شد و طوری حالش بد شد که ما به هر دری زدیم شاید او را با هواپیما به یزد برگردانیم اما میسر نشد و معالجه
1) سيّد عزيز الله فخر
پزشکان هم به نتیجه نرسید تا این که موفق شدیم به مطب یکی از پزشکان مشهور مشهد ،رفته نوبتی بگیریم اما با همه زحمت و تلاشی که کردیم داروی او هم مؤثر واقع نشد و حال این دختر بدتر شد و چون پدر و مادرش هم در یزد بودند، اگر از دنیا می رفت برای من خیلی ناگوار بود وقتی از همه جا قطع امید کرده بودم و امیدی به دارو و درمان پزشکان نداشتم وارد بر حرم مطهر رضوی شدم و در حالی که به شدت اشک می ریختم مثل این که فراموش کرده بودم در حضور امام هشتم علیه السلام هستم عرض کردم من هر وقت برای زیارت می آیم بدون اجازه و خرج سفر از آقای وزیری نمی آیم. این بار هم از ایشان خداحافظی کردم و آمدم یا امام رضا! بیا و امروز من را به آقای وزیری ببخش و شفای این دختر را از خدا بگیر! سپس از حرم بیرون آمدم وقتی به خانه رسیدم دیدم بیمار حالش بهتر است و ساعت به ساعت رو به بهبودی رفت و به سلامت به یزد برگشتم و یقین کردم امام رضا علیه السلام ما را به مرحوم آقای وزیری بخشیدند
*پوزش پذیری (1)
یکی از بستگان آقای وزیری نقل کرده است روزی یک کامیون آجر در خارج از مسجد جامع یزد تخلیه شد. سپس برای تعمیر و مرمت خانه مرحوم آقای وزیری به آن جا منتقل شد اما دو نفر به علت کج فکری و سوءظن در ضمن صحبت با هم گفتند: آقای وزیری از پول مسجد آجر تهیه می کند سپس آن را صرف تعمیر خانۀ خود می کند اما طولی نکشید که این دو از خواب غفلت بیدار شدند و در صدد رفع و رجوع کار نامناسب خود برآمدند در این اثنا حاج حر محمود که با آقا ارتباط کاری داشت از راه رسید آن دو حدیث حرمت شکنی خود را باز گفتند و از وی خواستند به هر صورت وساطت کند تا آن ها حضوراً عذرخواهی کنند و به جبران خبط و خطایشان دست مبارک آقا را ببوسند و حلّیت بطلبند.
او که مردی نیک نفس بود پذیرفت اما به شرط این که آقا اجازه بدهد. وقتی
1) روحانی فرهنگ دوست: 92
این دو نفر در خانه آقا خانه آقا رسیدند وی گفت: همین جا بمانید تا من با آقا صحبت کنم اگر موافق بودند به اتفاق نزد ایشان می رویم لحظاتی بعد حاج حر محمود بیرون آمد و :گفت آقا اجازه نمی دهند سپس توضیح داد: من جریان را برای ایشان تعریف کردم ایشان فرمودند فلانی با همۀ تهمتی که این دو نفر به من زده اند من راضی نیستم پیش روی من و در حریم خانه ام به خجالت بنشینند. به علاوه با این دیدار من برای همیشه و در ملاقات های بعدی از آن ها مکدر می شوم و ایشان هم که مرا می بینند احساس شرمندگی می کنند بگو هر چه بوده من از آن ها از صمیم قلب راضیام و از آن ها گذشتم
*عیدی روز عيد (1)
مدیر کتابخانه وزیری نقل کرده است: در سال 1347 ش در سفر به مشهد مقدس، ملتزم آقای وزیری بودم و معمولاً با هم به حرم مطهر مشرف می شدیم. روزی هنگام ظهر، وقتی از هم جدا می شدیم فرمودند: «فردا روز سیزدهم است و من قصد دارم امشب در حرم بیتوته کنم شما هم اگر مایل هستید باشید».
من که خیلی مایل به این امر بودم قبل از غروب به اتفاق ایشان به حرم مشرف شدم و پس از ادای نماز مغرب و عشا در خدمت آقا بودم. ایشان در محلی در یکی از رواق ها ایستادند و قبل از شروع به فقرات زیارت امام هشتم علیه السلام، اشعاری را با صدای گرم و گیرایشان خواندند. بعد هم به مناسبت اشعار دیگری خواندند که ناگهان من متوجه شدم جمع کثیری از زائران حرم در نهایت نظم و آرامش پشت سر ایشان ایستاده و با صدای خوش آقای وزیری توجه دارند.
بعد از این، آقا مشغول زیارت و نماز شدند و این امر تا ساعتی قبل از طلوع ،فجر، ادامه داشت تا این که فرمودند خسته شده ام بعد از اذان صبح بلافاصله نماز
1) حاج محمدرضا انتظاری
صبح را می خوانیم و می رویم!
هنگامی که از حرم مطهر بیرون ،آمدیم برای پیدا کردن وسیله ای برای رفتن آقا به منزل وارد بازار بزرگ مشهد شدیم در این اثنا من پیرمردی روحانی و نورانی را از دور دیدم که از طرف مقابل می آمد. وقتی وی به ما نزدیک شد، پیش آمد و با حالی خوش و ادب و احترام با آقای وزیری مصافحه کرد. سپس رو به گنبد مطهر کرد و گفت یا علی بن موسی الرضا علیه السلام! من از شما تشکر می کنم که عیدی مرا در این روز، دیدار این سید بزرگوار قرار دادید و من توفیق یافتم در این ساعت از روز عید تولد جدتان خدمت این آقا برسم! سپس از آقای وزیری خواست اجازه بدهند تا دستشان را ببوسند، اما ایشان قبول نکردند پس آن مرد بزرگ آقای وزیری را قسم داد تا اجازه بدهند. سپس در یک حرکت دست آقا را بوسید. وقتی از ایشان جدا شدیم آقای وزیری فرمودند ایشان را شناختی؟ عرض کردم خیر فرمودند ایشان شیخ غلامحسین ترک تبریزی امام جمعه شهر مشهد بود!
*در اوج ناامیدی (1)
از مرحوم حجّت الاسلام آقای وزیری نقل شده است: زمانی از بس مردم به عناوین مختلف پشت سر و یا حضوراً مرا مورد اذیت و آزار قرار می دادند و امور مسجد جامع و کتابخانه هم خیلی وقت گیر و خسته کننده بود و حجم کار به گونه ای بود که همه وقتم را می گرفت حرف های نابجا و بعضاً تهمت و افترای عوام برایم خیلی رنج آور شده بود پس روزی نومیدانه تصمیم گرفتم دست از کار بکشم و دیگر دخالت در این امور نکنم سپس در عالم تنهایی، نشستم و در این زمینه فکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که این فکر درستی نیست و سزاوار نیست بعد از آن همه زحمت یکسره همه را رها کنم؛ به ویژه این که سوژه ای به دستم آمد تا در این مورد شعری بگویم پس این اشعار را سرودم، سپس با عزمی جزم و بدون توجه به حرف های ناروای مردم با پشتکار به کارم ادامه دادم:
1) حجت الاسلام حاج شیخ کاظم شرفی
درختی در کنار جویباری *** که بودش برگ و بار بی شماری
به گردش جمع جمعی با رخ خوب *** به دست هر یکی سنگی بُد و چوب
بر آن بارید سنگ از دست طفلان *** که ریزد میوه ای از بهر ایشان
بگفتم کای درخت سایه گستر *** که بهر خلق داری میوه و بر
چرا این قدر بر سر می زنندت؟ *** چرا این گونه آزر می دهندت؟
چرا گشتی ز طفلان سخت مضروب؟ *** تو که هم میوه ات، هم سایه ات خوب
بگو جرم و گناه خویشتن را *** خبر ده از جنایت هات من را
بگفتا آن درخت توت فرتوت *** که شیرین میوه ام بر مرد و زن قوت
گناه من از این سنگ و از این چوب *** چرا دارم ثمر شیرین و مرغوب
گناه من همین است و همین است *** سزای میوه شیرین چنین است
درخت بی ثمر سنگش به سر نیست *** لگدکوب خلایق بی ثمر نیست
«وزیری» گر درختی سنگسار است *** بدان از میوه شیرین و بار است.
*توفان در مجلس عزاداری (1)
حجّت الاسلام آقای وزیری فرمودند: زمانی که حاج نصیر الاسلام در یزد بود، روزی در مجلسی پس از پایان سخن، به ذکر مصیبت پرداخت اما ناگهان هوا به هم خورد و طوفان و گرد و خاک شد و چنان ستون خیمه مجلس تکان خورد که موجب وحشت همه شد. حاج نصیر الاسلام از جا بلند شد و روی منبر ایستاد. او چنان منقلب و ناراحت بود که من دیدم تا گوشش قرمز شده است. پس سر به آسمان بلند کرد و گفت ملک باد من دارم مصيبت ابوالفضل العباس می خوانم تو روضۀ مرا به هم می زنی؟! آقای وزیری فرمودند: با این عرض مخلصانه وی اوضاع آرام شد و او روضه اش را خواند و چنان مردم گریه کردند که سابقه نداشت وقتی مردم از آن مجلس بیرون آمدند، متوجه شدند چه طوفان
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد دعائی
شدیدی در بیرون است و آن آرامش، مخصوص مجلس آن عزاداری بود!
*توسل به تربت مرحوم وزیری (1)
مدیر کتابخانه وزیری نقل کرده است سال ها پس از درگذشت آقای وزیری، روزی یکی از علمای طراز اول کشور در دفتر کار من حضور داشت که تلفن زنگ زد من گوشی را برداشتم شخصی، بود که خود و پدرش را می شناختم این خانواده از مریدان مرحوم آقای وزیری بودند. وی ضمن عذرخواهی گفت: من در بیمارستان هستم و همسر جوانم وضع حمل دارد اما او با مشکل مواجه شده و پزشکان هم اجازه نمی دهند سزارین شود و من در کار خود مانده ام؛ زیرا جان مادر و فرزند هر دو در خطر است. لطفاً از جانب من بر سر تربت آقای وزیری برو و بگو آقا! من همسر و فرزندم را از شما می خواهم! من فوراً بيرن رفتم و حاجت او را بر سر تربت آقا عرضه .داشتم وقتی برگشتم آن عالم بزرگوار پرسید چه اتفاقی رخ داده؟ من جریان را برایش تعریف کردم ایشان فوق العاده تعجب کرد و گفت آیا مردم یزد تا این حد به ایشان اعتقاد دارند؟! اما هنوز ما در حال گفتگو با آن بزرگوار بودیم که تلفن دوباره زنگ زد و آن شخص با خوشحالی گفت: الحمد لله از برکت دعای آقای وزیری، کار به خوبی گذشت و فرزندم متولد شد!
*روح بلند و کارساز وزیری (2)
یکی از کسانی که عمری به مرحوم حجت الاسلام آقای وزیری ارادت داشته و مورد مرحمت ایشان بوده نقل کرده: در سال های اول انقلاب که تنها چند سال از فوت آقای وزیری گذشته بود من در ارتباط با یک پرونده حقوقی در دادگستری یزد دچار مشکل شده بودم و هر چه هم تلاش کردم موفّق نشدم
حقّی که داشتم به اثبات برسانم. پس ناگزیر با یکی از وکلای باسابقه تماس گرفتم و پیگیری پرونده را به او محول کردم اما او هم هرچه در توان داشت، انجام داد لیکن کار به نتیجه مطلوب نرسید و من هر روز که می گذشت، بیشتر نگران و ناراحت می شدم که نکند در نهایت با این همه تلاش و زحمت بی بهره بمانم. در این میان و در اوج ناراحتی شبی مرحوم آقای وزیری را در خواب دیدم. ایشان بدون مقدمه و همان طور که در زمان حیاتشان با من خودمانی حرف می زدند، فرمودند شما چرا این قدر نگران این قضیه هستی، در حالی که من به فکر تو هستم صبح روز بعد من به دفتر وکیلم مراجعه کردم و چون او هم ایشان را خوب می شناخت و ارادتی داشت جریان خوابم را تعریف کردم. آقای وکیل گفت: اتفاقاً من ديشب در ضمن مطالعه پرونده شما و تحقیق در قوانین به موردی برخوردم که گمان می کنم مسئلهٔ شما از این طریق حل شود. سپس همان مورد را ملاک قرار داد و در مدت زمان کوتاهی جریان پرونده به نفع من خاتمه یافت!
*سفينة النّجاة (1)
مدیر کتابخانه وزیری نقل کرده است مرحوم آقای وزیری معمولاً در فصل تابستان در روستای بنادک سادات در میانکوه یزد بودند سالی در اواسط تابستان یک بسته بزرگی همراه با یک نامه برای کتابخانه فرستادند که در آن نامه نوشته بودند: در مسجدی در روستای منشاد بودم که دیدم در گوشه ای مقدار زیادی کاغذ و کتاب و قرآن و اوراق کتب خطی. به گونه ای انباشته شده که جمع آوری و شناسایی آن کار آسانی نیست. پس به همشیره زاده ام - حجت الاسلام آقای حاج سيد محمد حسين وزيرى - مأموریت دادم عده ای را کمک بگیرد و سرپرستی کند تا این اوراق را جمع آوری کنند سپس قرآن های سالم را در محلی نگهداری کنند و اوراق دیگر را برای شناسایی نگه دارند اینک این اوراق را که بسیاری از آن ها به هم شباهت دارد فرستادم. شما به اتفاق افراد خبره بررسی کنید ببینید این ها
1) حاج محمدرضا انتظاری
قابل استفاده هست یا خیر. وقتی من این اوراق را در اختیار کتابداران با تجربه و خط شناسان کتابخانه قرار دادم پس از چندین روز زحمت و تلاش موفق شدیم برگ ها را هر یک در جای خود قرار دهیم پس معلوم شد این برگ ها قسمتی از كتاب تفسير «سفينة النّجاة» تأليف ملا محمدمقيم يزدي معروف به ملامقیم است که قسمتی از آن مفقود شده و بقیه سالم است. بعد این اوراق را به صورت کتاب درآورده، صحافی کردیم و امروزه یکی از کتاب های منحصر به فرد خطی کتابخانه وزیری، همین کتاب «سفينة النّجاة» است. وقتی خبر به مرحوم آقای وزیری رسید بسیار خوشحال شدند و از این که موفق شدند از ضایع شدن این برگ ها جلوگیری کنند، خدا را شکر کردند و وقتی آن را از نزدیک دیدند فرمودند: این شخص از بزرگان علمای یزد بوده که چندی امامت جمعه شهر یزد را به عهده داشته و صاحب تألیفات هم بوده که این تفسیر یکی از آن هاست و جالب این که در نهایت عمر هم روزی سوار بر استر خویش از محل مسجد جامع یزد به طرف منزلش در حرکت بوده که جانوری به مرکب او حمله می کند و باعث رم کردن او می شود و ملامقیما از روی استر به زمین پرتاب می شود و شکمش آسیب می بیند و بر اثر این ضربه مهلک از دنیا می رود و چه خوب است که امروز این یادگار ارزشمند او در این جا به امانت بماند.
*از نظر و نگاه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله (1)
یکی از هنرمندان عکّاس یزدی که به مرحوم آقای وزیری ارادتی دارد، نقل کرده است قبل از پیروزی انقلاب هنوز آقای وزیری زنده بودند که شبی خواب دیدم در منزل یکی از بستگانم در اتاق خوابیده بودم که ناگهان همسرم سراسیمه مرا صدا زد و گفت برخیز که حضرت رسول صل الله علیه و آله بر ما وارد می شوند من در عالم خواب از جا پریدم و اتاق را مرتب کردم که دیدم دو نفر می آیند؛ یکی با قدی بلند و چهره ای نورانی که اصلاً نمی شود به آن قامت و چهره نگاه کرد و دیگری
1) آقای رحیم حاج شیر محمدی
با قدی کوتاه تر به دنبال من. به هیچ وجه نتوانستم جمال مبارک رسول خدا صلی الله علیه آله را ببینم اما وقتی دقت کردم دیدم شخص همراه ایشان آقای وزیری هستند. پس به عجله جلو رفتم تا مگر موفق شوم دست آقا را ببوسم، اما ایشان دستشان را از عبا بیرون آوردند و به آقای وزیری اشاره کردند و سه مرتبه فرمودند: از نایبم وزیری سؤال کن اما قبل از این که من به ایشان عرضی بکنم از خواب بیدار شدم تا این که آقای وزیری مرحوم شدند اما من به معظم له ارادتی پیدا کرده بودم که وصف نشدنی است و از آن به بعد هم همان طور که حضرت رسول صلى الله عليه وسلم در خواب به من امر فرمودند، هرگاه حاجت و گرفتاری دارم، بر سر تربت ایشان عرض نیاز می کنم!
*اعتقاد زن یهودی (1)
مدیر کتابخانه وزیری نقل کرده است سال ها بعد از فوت مرحوم حجّت الاسلام آقای وزیری، روزی در حیاط کتابخانه شاهد بحث و مجادله یک زن یهودی با یکی از کارکنان کتابخانه .بودم گویا این دو بر سر خرید و فروش جنسی با هم دعوا داشتند در یک لحظه من دیدم آن زن یهودی اشاره ای به قبر آقای وزیری کرد و گفت: به صاحب این قبر من دروغ نمی گویم من که از این حرکت او خوشم نیامد با تغیر گفتم: به صاحب این قبر چه کار داری؟ اما او از روی تعجب به من نگاهی کرد و با گریه گفت: شما گمان می کنید من بی جهت و بدون اعتقاد قسم می خورم! من به این آقا اعتقاد دارم و هر وقت فرزندم مریض می شود به این جا می آیم و او را نزد خداوند واسطه قرار می دهم!
*حتّی بعد از وفات (2)
رئیس کتابخانه وزیری یزد نقل می کند: درست 25 روز از ارتحال مرحوم
آقای وزیری گذشته بود که من متوجه شدم صدای روضه خوانی از حیاط کتابخانه می آید. وقتی بیرون آمدم دیدم زن بیماری را در کنار تربت آن مرحوم خوابانده اند و یکی از سادات روضه خوان برای حضرت موسی بن جعفر علیه السلام عزاداری می کند و بستگان آن زن بیمار هم برای شفای او دعا می کنند. اتفاقاً فردای آن روز آخرین مجلس ترحیم آقای وزیری از طرف آستان قدس برگزار می شد. وقتی من وارد محوطه مسجد شدم و خواستم در کتابخانه را باز کنم، زنی جلو آمد و بعد از سلام و احوال پرسی از من سؤال کرد: مرا می شناسید؟! گفتم نه. گفت: من همان زن بیماری هستم که مدت ها بود هر دو پایم فلج شده بود و به هیچ وجه نمی توانستم راه بروم و به هر دکتری هم مراجعه کردم نتیجه نگرفتم تا این که چند روز پیش یکی از بستگانم توصیه کرد او را سر تربت آقای وزیری ببرید. ایشان هم از اولاد موسی بن جعفر علیه السلام است و هم تا زنده بود مشکل گشای بسیاری از امور مردم به همین جهت روز گذشته بستگانم مرا که هیچ قدرتی برای حرکت نداشتم روی دست به این محل آوردند و پس از عزاداری و عرض نیاز، به خانه برگرداندند اما دیشب در عالم خواب آقای وزیری را دیدم که بر سر بالين من آمدند و یک استکان را که نیمی از آن از مایعی چون شربت پر بود به من دادند و فرمودند: این را .بخور امیدوارم به حق جدم موسى بن جعفر علیه السلام، خداوند به تو شفا بدهد! من آن استکان را گرفتم و از آن شربت خوردم و در همان لحظه احساس کردم سالم هستم و آثاری از آن بیماری در من نیست. بعد ایشان فرمودند: برو گردن بندت را به آقای زرفروش بده تا صرف مخارج مسجد جامع کنند و من امروز اول وقت آمده ام ببینم آقای زرفروش کیست و هم از آقای وزیری تشکر کنم رئیس کتابخانه می گوید: من ضمن این که از این جریان بسیار خوشحال شده بودم و شاید این اولین کرامت ایشان بعد از فوتشان بود که مشاهده می کردم به او گفتم آقای زرفروش صندوق دار هیئت امنای مسجد جامع از طرف آقای وزیری هستند و شما می توانید ضمن مراجعه به دفتر هیئت امنای مسجد امانت خود را به ایشان تحویل دهید.
از جفای چرخ کج رفتار و نیرنگ زمانه *** هر زمان تیر اجل گردد عزیزی را نشانه
هر کجا گردد شکوفا نوگلی از باغ هستی *** دست گلچین قضا از شاخه چیند ظالمانه
ای دریغ از حجّت الاسلام آقای وزیری *** آن که در هر امر خیری بود کوشا صادقانه
از کتاب اندوخت گنجی شایگان و جملگی را *** کرد او بر آستان قدس اهدا مخلصانه
مسجد جمعه که بودی سال ها ویران و بایر *** دایر و تعمیر شد از سعی آن مرد یگانه
از پی تبلیغ در هر محفلی چون لب گشودی *** پند لقمان در بر گفتار او بودی فسانه
گرچه رفت از این جهان آن حامی اسلام و قرآن *** لیک در عالم بماند نام نیکش جاودانه
خواستم سال وفاتش را که سازم زیب دفتر *** کردم استعلام از یاران مخلص عاقلانه
شد یکی بیرون و گفتا از پی تاریخ فوتش *** «سوی گلزار جنان شد طایر قدسی روانه» (1)1397 ق = 1398- 1
1) حاج میرزا محمّدعلی عالمی «صمصام»
شهید محراب
30
عکس
آیت الله شهید شیخ محمّد صدوقی، در سال 1327 قمری در یزد، در یک خانواده که ریشه ای عمیق در روحانیّت شیعه داشت چشم به جهان گشود. پدرش مرحوم آقامیرزا ابوطالب کرمانشاهی از احفاد شیخ صدوق (علیه الرحمه) بود و هنوز چند بهار از عمر فرزندش محمد نگذشته بود که پس از عمری نیکنامی بدرود حیات گفت و محمد و تنها برادرش را تنها گذاشت وی بعد از درگذشت مادرش که با رحلت پدر چندان فاصله ای نداشت، تحت سرپرستی پسر عمویش - آقامیرزا محمد کرمانشاهی - قرار گرفت؛ همان یار غمخواری که بعدها پدر عیال او شد. شهید صدوقی مقدمات علوم حوزه را در یزد شروع کرد و با حافظه ای قوی ادامه داد تا این که بر آن شد کار کسب معارف را در حوزه علمیه اصفهان دنبال کند. به همین جهت روی به سوی آن شهر، دیار دارالعباده یزد را ترک کرد اما درنگ او در آن دیار، سالی بیشتر طول نکشید و سرمای غیر قابل تحمّل اصفهان طاقتش را تاب کرد و به یزد برگشت. وی پس از ازدواج در یزد این بار به هوای کوی دوستداران علم و فضیلت - دارالعلم قم - راهی آن دیار شد. از بخت خوش وی آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی چندی بود رحل اقامت در قم افکنده و حوزه این شهر را با وجود خویش گرمی دیگر بخشیده بود. پس در قم ضمن این که مورد توجه آیت الله مؤسس قرار گرفت به تحصیل و تدریس پرداخت و دیری نپایید که درس وی از درس های اوّل حوزه شد. وی از آن زمان تا سال
1330 ش. که به یزد مراجعت کرد، مورد توجه و مرحمت مراجع بزرگ بود یار و مددکار و بازویی توانا برای آن ها در اداره امور به حساب می آمد، اما دورهٔ 30 ساله اقامت آن شهید در یزد سبب شد وی کارنامه ای درخشان از خود به یادگار گذارد و هر روز و شب کاری بزرگ و سترگ صورت بگیرد و حوزه یزد با قوت و اقتدار اداره شود و سرانجام آفتاب این عمر پربرکت در روز جمعه 10 رمضان سال 1402 ق برابر با 11 تیر سال 1361 ش. با انفجاری که از بغض و كينه منافقان شعله کشید غروب کرد و شیخ محمد صدوقی که هرگز از پای ننشسته بود به خیل شهیدان اسلام و انقلاب پیوست.
*نگران آینده (1)
یکی از اهالی محلّۀ مالمیر یزد که در دورۀ مکتب با شهید آیت الله صدوقی همشاگردی بوده نقل می کند: با مرحوم آقای صدوقی در زمانی که مرحوم آقای سيّد محمّد مدرس سعیدی در بالاخانه ای در جوار بقعه امامزاده سید فتح الدین رضا مكتب داشت همشاگردی بودیم. وی در آن زمان آن قدر تیز و بازی گوش و در عين حال زرنگ و کنجکاو بود که در میان همه، مشخص و معلوم بود. مرحوم آقای میرزا محمد کرمانشاهی که در آن زمان سرپرستی او را به عهده داشت گاهی پیش مرحوم آقای سعیدی در مکتب می آمد تا از وضعیت کار و درس آقای صدوقی خبری بگیرد یک بار که ایشان به آن جا آمده بود، استاد از وی گله کرد و این که آن چنان که باید مرتب حاضر نمی شود و یا بازیگوشی می کند و امثال این ها آقای کرمانشاهی که خیلی نگران این کودک یتیم و آینده او بود، با حسرت نگاهی به وی انداخت و گفت: من عاقبت نمی دانم تو با این رفتار در آینده چه می شوی؟! راوی وقتی این جریان را بعد از 50 سال نقل می کرد زمان اقتدار و ریاست آقای صدوقی بریزد و حوزۀ علمیۀ آن بود و او می گفت ای کاش مرحوم آقای کرمانشاهی سر از خاک بر می آورد و می دید کسی که آنقدر برایش
1) مرحوم محمد شیر سلیمیان (معروف به محمّد دایی)
نگران بود، در چه موقعیّت ممتازی است.
*حافظه قوی (1)
از حجّت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد علی صدوقی نقل شده است: آیت الله آقای کازرونی که در یزد استاد پدرم بودند می فرمودند: چون آقای صدوقی در دوره طلبگی حالت بازیگوشی داشت من فکر می کردم مطلب را هم متوجه نمی شود روزی برای این که بفهمم از لحاظ درک مطالب طلاب در چه وضعیتی هستند از عده حاضر شروع کردم به پرسش مطالب تا این که نوبت به وی رسید. من گفتم: شما درس دیروز را بیان کن اما وقتی مطالب روز گذشته را شروع کرد دیدم علاوه بر آن که مطالب را خوب فهمیده حتی جاهایی که من بلند صحبت کرده بودم بلند گفت و جاهایی که آرام گفته بودم مثل من آرام تکرار نمود!
*آینده نگری (2)
آزادۀ بزرگوار آقای دکتر سیّدعبّاس پاک نژاد نقل می کند: بعد از جریان پانزده خرداد 1342، روزی یکی از سرمایه داران یزدی مقیم تهران با من تماس گرفت و از من خواست به هر طریقی که می دانم پیامی را از طرف دربار به آیت الله صدوقی رسانده پاسخ ایشان را هر چه زودتر بیاورم.
موضوع پیام این بود شاه می خواهد یک حوزۀ بزرگ علوم دینی به سبک «الازهر» را به صورتی جامع و فراگیر در یزد ایجاد کند و مخارج آن را هم كلاً خودش تأمین می کند و تنها نظر آیت الله صدوقی را می خواهد چنان چه ایشان موافق باشند اقدام شود.
من با توجه به این که وسایل ارتباطی هنوز به صورت امروز برقرار نبود به ایشان پیغام دادم که جهت ابلاغ یک پیام مهم قصد دیدارشان را دارم. ایشان
فرموده بودند: من تا چند روز دیگر جهت کاری به تهران می آیم و شما را در آن جا می بینم پس از گذشت چند روز این ملاقات صورت گرفت و من موضوع را با معظم له مطرح کردم ایشان بعد از کمی تأمل فرمودند: نظر خودت در این باره چیست؟ من عرض کردم به گمان من پیشنهاد خوبی است؛ زیرا هم موجب رونق علوم و معارف دینی می شود و مشتاقان تحصیلات حوزوی جایگاه خوبی پیدا می می کنند و هم موجب عمران و آبادی یزد می شود. ایشان فرمودند برعکس من صددرصد مخالفم و به شما بگویم که این ها درد دین ندارند بلکه نظرشان این است که با یک تیر دو نشان بزنند؛ اولاً شهر قم روی یکی از مخازن بزرگ نفت جهان قرار دارد و این ها ما آخوندها را مزاحم غارت این ثروت بزرگ می دانند. به همین جهت می خواهند این حوزه را به تعطیلی بکشانند. ثانياً، حوزة سنتی قم را می خواهند به یک حوزه دولتی و فرمایشی تبدیل کنند. به ایشان بگو تا محمّد صدوقی زنده است نخواهد گذاشت شما به نیات پلیدتان دست یابید
*پشت و پناه عموم (1)
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تحکیم نظام، حالتی به وجود آمده بود که شهید آیت الله صدوقی پناهگاه بسیاری از مردم کشور - به ویژه مناطق جنوبی کشور - بودند و آن ها به هر مناسبت و در مواجهه با هر مشکلی به جای مراجعه به تهران به یزد می آمدند و شهید صدوقی را در جریان کارشان قرار می دادند و عموماً هم به وسیلهٔ ایشان مسائلشان حل و فصل شده به نتیجه مثبت می رسیدند.
اما یک بار عده ای از ساکنان استان سیستان و بلوچستان با سلاح های مختلف که حمایل آن ها بود و با قطارهای فشنگ که به دور خود بسته بودند به بیت ایشان مراجعه نموده قصد دیدار ایشان را داشتند که البته با آن حفاظت هایی که در آن زمان می شد امکان چنین ملاقاتی نبود. پس مسئولان دفتر، ایشان را در جریان کار قرار دادند و تقاضای آن ها را به عرض ایشان رساندند ایشان فرمودند
1) حجت الاسلام محمدتقى صالحی
اشکالی ندارد! بگویید وارد شوند. وقتی اجازه ملاقات به آن عده داده شد، از آن ها خواسته شد سلاح ها و مهمات خود را به زمین گذاشته، بعد داخل شوند، لیکن آن ها امتناع ،نموده گفتند ما اگر می رویم به همین صورت وارد می شویم مسئولان مجدداً نزد ایشان رفته و مراتب را بازگو کردند آقای صدوقی فرمودند اشکالی ندارد مسلّح وارد شوند بعد این عده با سلاح و مهمات وارد اتاق شدند و سلاح ها را به زمین گذاشته گفتند: ما یک عده ای هستیم که از طریق مرز بعضی کالاهای مورد نیاز از قبیل رادیو ضبط صوت لباس و سایر کالاهای معمول را وارد می کنیم و در استان های دیگر می فروشیم در کار قاچاق هم به هیچ وجه دخالت نداریم لیکن مأموران بین راه این کالاها را هم قاچاق منظور کرده مزاحم کار ما می شوند و ما عده ای هستیم که از این طریق امرار معاش می کنیم و اگر دولت مانع شود، بی کار می شویم از شما می خواهیم به هر نحو صلاح می دانید در این مورد با رئیس قوه قضاییه تماس بگیرید و طوری به ایشان حالی کنید که ما در جریان کالای قاچاق و مواد مخدر نیستیم و زمینه ای فراهم شود که ما و خانواده امان سرگردان و بی کار نشویم ایشان بلافاصله با تلفن با آیت الله موسوی اردبیلی که آن زمان ریاست قوه قضائیه را به عهده داشتند، تماس گرفتند: و فرمودند من این ها را ضمانت می کنم که از آوردن کالای قاچاق خودداری کنند و زمینهٔ عبور اجناسشان را از زاهدان تا یزد فراهم می کنم و به عهده می گیرم شما هم دستور بدهید از یزد به آن طرف هم کسی مزاحمشان نشود و این ها به نان و نوایی برسند آیت الله موسوی اردبیلی پیشنهاد ایشان را پذیرفتند و بعد هم سفارش کردند و تا روزی که ایشان در محراب مسجد ملا اسماعیل به شهادت رسیدند این عده مشغول کسب و کار بودند لیکن بعد از آن مسئولان آن قرارها را به هم زدند و چه بسا بسیاری از آن جمع کاسب، آلوده به سوداگری مرگ و مواد مخدر شدند!
*دقّت در تقسیم شهریه (1)
در زمان مرجعیت آیت الله بروجردی توزیع و پرداخت شهریه طلاب قم با آیت الله صدوقی بود و ایشان این کار را در نهایت تدبیر و به موقع انجام می دادند؛ بدون این که رسیدی دریافت کنند یا موقع پرداخت آن را ثبت کنند، بلکه در پایان هر روز با استفاده از حافظه قوی خود اسامی کسانی را که شهریه به آنان پرداخت شده بود در دفتر ثبت می کردند و تنها همین دفتر بود که نشان دهنده پول های پرداخت شده در حوزۀ آن روز بود یک بار یک طلبه ایشان را ملاقات می کند و شهریه خود را می گیرد و می رود روز بعد مجدداً مراجعه می کند و آقای صدوقی هم شهریه او را می دهند حتی بار سوم هم که مراجعه می کند، او را دست خالی برنمی گردانند و شهریه را می دهند اما وقتی در پایان ماه بعد برای دریافت شهریه می آید به او می گویند شما شهریه سه ماه را گرفته اید و تا سه ماه دیگر سهمی پیش من ندارید!
*با مردم و مردم داری (2)
حجت الاسلام والمسلمين حاج شیخ محمد علی صدوقی نقل کرده اند: چند سال قبل از پیروزی انقلاب عده ای از فامیل و بستگان ما از کرج به یزد آمده بودند و در خانه ما مهمان بودند و همگی روی حیاط منزل نشسته بودیم ساعت حدود 12 شب بود و حاجی آقا نیم ساعتی بود روی تختی در کنار حوض بزرگ خانه استراحت کرده بودند که ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. مهمانان تعجب کردند که این کیست که در این وقت شب مراجعه کرده؟! من گفتم احتمالاً کسی از دنیا رفته و بستگانش برای برگزاری نماز میت به سراغ ایشان آمده اند مهمانان گفتند: مگر امکان دارد در این ساعت از شب کسی برای نماز میت به این جا بیاید؟ آن هم در شهری که روحانی زیاد دارد و آن ها می توانند این کار را انجام دهند!
اما وقتی من در را باز کردم دیدم، دو نفر آمده اند و گفتند: فلان کس از دنیا رفته، آمده ایم حاجی آقا را برای نماز ببریم! من با توجه به روحیه ایشان می دانستم که حتماً باید اقدام کنم و گرنه فردا ما را مؤاخذه می کردند که چرا جواب رد به کسی داده ایم بنابراین به کنار بستر رفتم اما نمی دانستم وقتی بیدار شدند چه بگویم. با این همه وقتی بیدار شدند گفتم: کسی از دنیا رفته و شما را برای نماز بر جنازه او خواسته.اند ایشان در میان حیرت من و میهمانان بدون این که بپرسند طرف کی بوده گفتند بسیار خوب سپس وضو گرفتند و برای نماز با آن دو نفر همراه شدند و پس از گذشت ساعتی برگشتند و مجدداً به استراحت پرداختند!
*تدبیر و دوراندیشی (1)
در تاریخ 1357/6/12، اولین نماز عید فطر بعد از آن جریان های انقلابی، در محلّ مسجد روضهٔ محمدیه برگزار شد و مردم شهر یزد که قبلاً در جریان برگزاری یک راه پیمایی باشکوه قرار گرفته بودند، بعضی در منزل و عده بسیاری دیگر، نماز عید را در مساجد محلات اقامه کرده و به سوی مسجد حظیره آمده بودند. با این همه آخرین صفوف نمازگزاران تا مقابل کوچه مشروطه و چندمتری نیروهای ژاندارمری رسیده بود و همه منتظر بودند بعد از نماز راه پیمایی شروع شود. وقتی نماز تمام شد مردم برای شهید صدوقی در میان جمعیت بی سابقه آن روز راه باز کردند تا ایشان در پیشاپیش جمعیت قرار گیرند. در آن روز همه چیز در دست مرحوم آیت الله صدوقی بود و ایشان در هر موردی که لازم بود خود تصمیم می گرفتند و حتی گاهی تا آخرین لحظات هم کسی را در جریان امر قرار نمی دادند قبل از شروع راه پیمایی بعضی جوان های انقلابی نظرشان این بود مسیر راه پیمایی طوری برنامه ریزی شود که جمعیت از مقابل کلانتری در میدان شاه آن روز عبور کند تا مأموران شهربانی سیل عظیم مردم را مشاهده کنند و به اصطلاح خودی نشان بدهند و مردم هم حسابشان را با آن ها یکسره کنند اما با
1) علی اکبر شیر سلیمیان
تجربه ها نظر دیگری داشتند و می خواستند به هر ترتیب درگیری نشود.
از آغاز حرکت، از جلو حظیره تا چند متر به میدان امیرچقماق مانده همه منتظر تصمیم مرحوم آقای صدوقی بودند و هر کسی به گونه ای پیش بینی وقایع بعدی می کرد که ناگهان ایشان با رسیدن به چهارراه شهدا به طرف میدان و تکیه امیر چقماق رفتند و راه پیمایی را تا انتهای خیابان سلمان امروز ادامه دادند و سپس بعد از یک پیام کوتاه مردم به سلامت متفرق شدند و خون از دماغ کسی نریخت و قدرت و اراده مردم هم به نیروهای شهربانی نشان داده شد.
*اختفای رهبر فداییان اسلام (1)
زمانی که شهید سیّد عبدالحسین واحدی تحت تعقیب مأموران رژیم پهلوی بود شهید آیت الله صدوقی که در آن زمان در محله تکیه خلوص قم زندگی می کردند، او را پناه دادند. محل اختفای او هم دولابچه ای بود که آیینه بلندی داشت و چنین به نظر می رسید که این آیینه بلند در دیوار نصب شده است. سید روزها در این دولابچه مخفی می شد و شب ها بیرون می آمد و ورزش می کرد تا نشستن طولانی در روز او را از کار نیندازد شگفت این که در این مدت که وی در آن محل مخفی بود مأموران دو بار به منزل آقای صدوقی ریختند ولی وی را نیافتند و پس از عذرخواهی از ایشان محل را دست خالی ترک کردند!
*بی اعتنایی به پهلوی اوّل (2)
زمانی که رضاشاه پس از جریان های سیاسی زمان بر حسب تشخیص اربابانش از کشور اخراج و به خارج از کشور تبعید شد در بین راه قم به ،اصفهان به علت این که اتومبیلش اشکالی پیدا کرده بود ناگزیر در مقابل قهوه خانه عباس آباد توقف کرد و چون نمی خواست مردم عامه او را در آن حال خفت و ذلت مشاهده کنند
نگاهی به تخت های مقابل در آن قهوه خانه انداخت اما آن جا را مناسب ندید روبه روی آن قهوه خانه مزرعه عباس آباد بود که در اجاره شهید آیت الله صدوقی قرار داشت و از قضا در آن روز ایشان در آن محل بودند. شاه بخت برگشته خواست تا هم از محوطه سبز آن مزرعه استفاده کند و هم از نظر مردم دور باشد، اما وقتی پیش رفت باغبان فوراً مرحوم آقای صدوقی را خبر کرد و کرد و گفت ارباب (رضاخان) می خواهد وارد شود.
مرحوم شهید صدوقی فرمودند من یکی دو مرتبه آمدم که بگویم بیاید چای بخورد و استراحتی کند. دوباره دیدم من از این ها خیلی کینه دارم پس اعتنایی نکردم و نشستم و او هم که این حرکت را دید به جای دیگر رفت و بعدها تعریف کرده بود که در بین راه رفتیم فلان جا و شیخی در آن مزرعه بود که برخورد خوبی با ما نکرد!
*موضع گیری قاطع در برابر سرهنگ مغرور (1)
یکی از طلاب سابق حوزۀ یزد نقل می کند بعد از جریان پانزده خرداد سال 1342 که شاه دستور اکید داد طلاب را جهت خدمت سربازی اعزام کنند در یزد هم عده ای را گرفته به پادگان باغ شاه تهران بردند، اما من به همین علت مدرسه را ترک کردم و چند ماهی در حومه شهر مخفی بودم تا این که روزی به شهر آمدم و برای انجام کاری از میدان امیر چقماق عبور می کردم که دو نفر پلیس مأمور سربازگیری مرا شناسایی کرده و دستگیر نمودند. پس مدت سه روز را در محلّ حوزه وظیفه عمومی بودم و برایم پرونده ای تشکیل شد و عکس و مدارک لازم آماده شد تا به تهران اعزام شوم و هر چه هم اصرار و التماس کردم که طلبه هستم، توجه نکردند پس به بیرون پیغام دادم فامیلم برای ضمانت من وثيقة لازم را فراهم کنند؛ زیرا تنها دو روز به اعزام مانده بود وقتی با قید ضامن و سپردن وثیقه آزاد شدم اوّل وقت همان روز خود را به مدرسه خان رساندم و در بدو
1) حاج حسن ابویی
ورود مرحوم شهید آیت الله صدوقی خود را به ایشان معرفی کردم و جریان آن چند روز را تعریف کردم ایشان فکری کردند و چون تلفن در همه جا نبود به من گفتند: همراه من بيا. من به اتفاق ایشان از مدرسه بیرون آمدیم و با گذر از بازار به محل کتابفروشی گل بهار یزد رسیدیم. ایشان با سابقه آشنایی که با مرحوم مدرس زاده داشتند وارد شدند و با حوزه نظام وظیفه تماس گرفتند و خواستند با سرهنگ رئیس اداره وظیفه عمومی صحبت کنند وقتی هم وی پای تلفن آمد، ایشان ضمن معرفی خود با متانت و مدارایی و با دلیل و برهان به او ثابت کردند که چون این شخص مشغول به تحصیل است و دارای سابقه و مدرک اشتغال به تحصیل، اعزام وی در حین تحصیل حوزۀ خلاف است اما گویا این سرهنگ زیر بار نمی رفت که ناگهان ایشان بر آشفتند و گفتند مردک می فهمی چه می گویم؟ وقتى محصل علوم دینی است، تو حق نداری او را به پادگان بفرستی و باید مدارکش را پس بدهی و گرنه من می دانم با تو چه کنم بعد به من رو کردند و فرمودند: فردا به اتفاق ضامن پیش او برو، وثیقه ات را پس بگیر فردای آن روز که من به اتفاق ضامن به ادارهٔ وظیفه رفتیم بعد از آن که آن سرهنگ مغرور کمی با ما جر و بحث کرد قبالة وثيقه را به ضامن پس داد و پرونده ای را هم که با عکس و سوابق تشکیل داده بود جلو چشم ما پاره کرد و هر دو را مرخص کرد؛ در حالی که اگر به جز این حرکت قاطعانه آن بزرگوار بود، هرگز چنین نمی شد!
*ضایعه درگذشت حاج شیخ (1)
یکی از کارمندان ادارۀ تلفن سابق یزد نقل می کند زمانی تنها راه ارتباطی درون شهری و برون شهری منحصر به تلفن مغناطیس قدیم بود، کسانی که قصد ارتباط برون شهری داشتند باید در محل ادارۀ تلفن که در خانه کوچکی در جنب بازار خان ،بود حاضر شوند و کسانی هم که از بیرون پیامی داشتند باید برای مکالمه به محل اداره بیایند روزی با چند نفر در محل مرکز شهری سر کار
1) آقای حسین شیر سلیمیان
حاضر بودیم و مسئول ارتباط بین شهری هم در اتاق کارش بود که ناگهان در اتاق او صدای ناله و شیون بلند شد و چنان جو این محیط کوچک به هم خورد که ما کارکنان مرکز شهری که هرگز و در هیچ شرایطی در شبانه روز حق ترک محل کار را نداشتیم همگی از اتاق بیرون آمدیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده. وقتی همگی جلو آن اتاق جمع شدیم دیدیم حضرت آیت الله صدوقی آن چنان مضطرب و بی قرار است و با غریو و صدای بلند گریه می کنند که ما سر جای خود ایستادیم و نمی دانستیم چه کنیم تا این که ایشان کمی حالشان بهتر شد و آرام شدند، اما گریه قطع نمی شد ما خیلی خصوصی از آن همکارمان پرسیدیم چه اتفاقی افتاده؟ او گفت ساعتی پیش آقای وزیری از محل تلفن خانهٔ طزرجان پیام دادند: آقای صدوقی را برای امر فوری به اداره دعوت کنید. ما هم بلافاصله با پیک ایشان را خبر کردیم و تماس برقرار شد از مکالمه این دو بزرگوار این طور بر می آید که آقای حاج شیخ غلامرضا یزدی فوت کرده اند و چون آقای وزیری در طزرجان بوده اند این خبر را به ایشان ابلاغ کردند.
*دقت و توجه (1)
یکی از نمازگزاران مسجد حظیره نقل کرده شبی هنگام ورود شهید صدوقی به مسجد برای اقامه نماز مغرب و عشاء، زنی به ایشان مراجعه کرده بود و ایشان هم به بعضی اطرافیان سفارش کرده بودند که چون محتاج و گرفتار است، مبلغی برایش در نظر بگیرند اما گویا آن ها فراموش کرده بودند.
بعد از نماز و هنگامی که ایشان از در شبستان بیرون می رفتند آن زن خدمت ایشان آمد و مجدداً اظهار احتیاج کرد آن بزرگوار از این که این امر فراموش شده، بسیار ناراحت شدند و گفتند: عجب من سفارش تو را کرده بودم سپس یکی از معتمدین را صدا زدند و دوباره به او تذکر دادند بعد هم در همان جا توقف کردند تا وجه مورد نظر فراهم شد و به آن زن تحویل گردید آن گاه ایشان از مسجد رفتند.
1) علی اکبر شیر سلیمیان
*شجاعت و شهامت (1)
یکی از محافظان شهید آیت الله صدوقی که سال ها در خدمت ایشان بوده، نقل کرده است در سال های اول جنگ تحمیلی در خدمت ایشان به منطقه کردستان رفته بودیم و ایشان به جاهای مختلف آن منطقه سر میزدند. شبی در محل سپاه پاسداران شهرستان بانه، حدود ساعت 12 شب ایشان در حال استراحت بودند که گویا منافقین و مزدوران محلی، از حضور ایشان اطلاع پیدا کرده بودند و قصد داشتند به نیت شومشان جامه عمل بپوشند به همین ،جهت ناگهان ساختمان سپاه و نواحی اطراف آن مورد حمله قرار گرفت و مرتب گلوله خمپاره به ساختمان اصابت می کرد پاسداران مستقر در ساختمان ضمن این که به حمله پاسخ میدادند از ایشان خواستند برای تأمین بیشتر محل را ترک ،کنند اما ایشان نپذیرفتند و فرمودند هر چه بشود من از این جا نمی روم؛ زیرا این ها همین را می خواهند و اگر بدانند من تحت تأثیر قرار گرفته ام، باعث غرور و قدرتشان می شود و با همۀ اصرار اعضای سپاه در آن جا ماندند تا این که پس از ساعتی حمله قطع .شد صبح روز بعد وقتی ایشان در جمع سپاهیان و در یک محفل خودمانی حضور داشتند و حرکت شب قبل ایشان مورد اعجاب رزمندگان واقع شده بود فرمودند این ها با همه تلاشی که کردند، تنها موفقیتی که با آن همه آتش خمپاره به دست آوردند این بود که نیم ساعت مزاحم استراحت ما شدند!
*حمایت از مردم بی پشت و پناه (2)
یکی از رشته قنات های مهم و تاریخی خطهٔ یزد، قنات زارچ است که پس از گذشت صدها سال همچنان جاری است و مورد استفادۀ مردم در امر کشاورزی است. در زمان طاغوت فردی در محل پیشکار این قنات در منطقه خویدک اقدام به حفر چاه عمیق نموده بود که این امر بلافاصله بر میزان آبدهی قنات
زارچ اثر گذاشت و موجب اعتراض مردم شد لیکن بر حسب این که فرد مزبور عمل حفر را با مجوز انجام داده بود دادگستری آن زمان هم توجهی به حرف مردم نداشت؛ زیرا کار او را خلاف قانون تشخیص نداده بود اما واقعیت این بود که اگر هم در کوتاه مدت خیلی این کار مؤثر نبود، در آینده به زیان این قنات تمام می شد بنابراین مردم زارچ که دیگر هیچ پشت و پناهی نداشتند و در هر مورد هم به مشکلی بر می خوردند متوسل به آیت الله صدوقی می شدند این بار هم عده ای از اهالی در مدرسۀ علمیۀ عبدالرحیم خان که محل تدریس ایشان بود اجتماع کردند و پس از این که معظم له را در جریان کار قرار دادند از ایشان استمداد کردند آن بزرگوار بدون فوت وقت، کسی را به دنبال آن شخص فرستاد و با قاطعیّت که دأب ایشان ،بود فرمود به هر ترتیب باید از این کار صرف نظر کنی؛ زیرا عمل تو به زیان عده ای کشاورز خرده پا و محروم است او هم که حرکت دسته جمعی مردم و دستور قاطع ایشان را دید متوجه شد اگر بخواهد حرفی بزند بیشتر به ضررش تمام می شود. پس تمکین نموده، با همه مخارجی که اجرای این امر داشت چاه آن محل را بست و برای منطقه ای دورتر و فاصلهٔ بیشتر با قنات زارچ اقدام کرد.
*رعایت حقوق مردم (1)
اوایل پیروزی انقلاب اسلامی عده ای از اهالی یکی از محلات یزد، بیرقی مربوط به محل عزاداری حضرت سیدالشهدا علیه السلام را در زمین افتاده ای نصب کرده بودند و در تدارک بنای حسینیه ای برای آن محل بودند مالک زمین روزی با مدارک مسلم خود، نزد شهید آیت الله صدوقی آمد و با ارائه مدارک، از ایشان خواست نسبت به استرداد زمینش اقدام شود آن بزرگوار وقتی مدارک او را دیدند و نسبت به صحت گفتارش هم مطمئن شدند، او را مرخص کرده دستور دادند مدعیان محلی را حاضر کنند وقتی این عده جمع شدند که همگی با شور
1) حجت الاسلام حاج شیخ کاظم شرفی
و هیجان انقلابی هم آمده بودند، ایشان با حالتی ناصحانه و از سر دلسوزی به آن ها گفتند: این درست است که اگر زمینی وقفی به تصاحب فرد یا افرادی درآید بسیار بد و نارواست لیکن اگر به عکس زمینی متعلق به مردم است و بدون توجه برای حسینیه تصاحب شود، از آن بدتر است و من از شما می خواهم قبل از این که مالک زمین بیرق شما را بردارد خودتان محترمانه آن بساط را جمع کنید و زمین را به صاحبش تحویل دهید.
*توسّل برای ترک سیگار (1)
از شهید آیت الله صدوقی نقل شده است زمانی که در قم اقامت داشتم عادت به کشیدن سیگار داشتم؛ به طوری که در شبانه روز به خاطر این که میل زیادی به دود داشتم، شب ها که به بستر می رفتم احساس می کردم به سختی نفس می کشم اتفاقاً یک شب وقتی خوابیدم، حس کردم سینه ام درد می کند و برای تنفس مشکل دارم. پس به یادم آمد که فردا روز ولادت حضرت زهرا علیها السلام است، پس من در همان حال و در نهایت سادگی دست توسل به ذیل عنایت آن بزرگوار زدم و عرض کردم عنایتی بفرماید و عیدی مرا در این شب رحمت توفیق ترک سیگار قرار دهید. صبح که از خواب بیدار شدم، متوجه شدم که میلی به سیگار ندارم و تا شب هم این بی میلی ادامه داشت و تا روزها بعد بی رغبت به سیگار بودم و با این توسل برای همیشه آن را ترک کردم.
*گره گشایی از مجرای حلال (2)
شخصی که در یکی از ادارات دولتی و در زمان طاغوت کار می کرده، می گوید: خانه ای خشت و گلی و قدیمی داشتم که کهنه و فرسوده شده بود و جایش هم برای عائله سنگین من تنگ بود پس زمینی تهیه کردم و مقدمات ساختمان آن را فراهم
کرده بودم که اندوخته ام تمام شد شبی برای اقامه نماز جماعت به مسجد حظیره رفتم و بعد از نماز خدمت آیت الله صدوقی رسیدم و جریان کار را شرح دادم سپس استدعا کردم اجازه بدهند برای ادامه کار از یکی از بانک ها وام بگیرم ایشان تا صحبت از وام شد با صدای بلند و با ناراحتی فرمودند: نه من هرگز چنین اجازه ای نمی دهم تو می خواهی من و خودت را جهنمی کنی!
مرحوم حاج سیدابوالقاسم پاک نژاد که مرحوم آقای صدوقی را برافروخته و من را حیران دید، پیش آمد و عرض کرد: ایشان نوۀ آخوند ملاحسن طالب مالمیری است، اگر خواسته ای دارد از روی بی غرضی است. خدای نکرده سوء تفاهمی پیش نیاید.
ایشان که مرحوم آخوند استاد پدرشان بود خیلی راحت و آسوده خاطر شدند و فرمودند: حال که کاردت به استخوان رسیده و نیت و نهادت پاک است برو و پیش دو نفر که حدس می زنی اگر به آن ها رو بزنی به تو کمک می کنند مراجعه کن و جریان کارت را بگو اگر کاری انجام شد چه بهتر اما اگر توفیقی حاصل نکردی دوباره پیش من بیا تا از محل وجوهات شرعی در حدی که گره از کارت گشوده شود، به تو قرض بدهم بعد هم به تدریج آن را پرداخت کن.
من امر ایشان را امتثال کردم، اما وقتی خواستم بروم، فرمودند نشود دیگر تو را نبینم! دنبال کار را بگیر و من را هم خبر کن راوی می گوید وقتی از مسجد بیرون آمدم، دیدم یکی از دوستان قدیمی و همکار بیرون مسجد منتظر من به محض این که مرا دید پرسید: موضوع شما با حاجی آقا چه بود؟ من هرچه خواستم آن را کتمان کنم زیر بار نرفت و گفت: من و تو 40 سال است دوست هستیم و باید بگویی من هم آن چه گذشته بود بازگو کردم. او گفت من برای تهيه جهیزیه دخترم که هنوز هم به سن ازدواج نرسیده، مبلغی اندوخته دارم که حالا به آن احتیاج ندارم شاید این مبلغ کفاف کار تو را بکند. بعد هم خداحافظی کرد و رفت هنوز دقایقی از ورودم به خانه نگذشته بود که وجه مزبور را آورد و به من داد شب ،بعد من مجدداً خدمت آقای صدوقی رفتم تا طبق وعده ایشان است.
را در جریان کارم قرار دهم ایشان پس از استماع حرف های من فرمودند: دیدی به تو گفتم به فکر حلال خدا باش خدا از این راه کفایت کارت می کند که محتاج به امر حرام !نشوی
*تصمیم قاطعانه (1)
مدیر کتابخانه وزیری نقل کرده است روزی در گرماگرم جریان های قبل از پیروزی انقلاب و قدرت نمایی نیروهای نظامی و انتظامی در سطح کشور هنگام عصر از جلو مسجد روضه محمّديّه ( حظیره) عبور می کردم که ناگهان متوجه شدم دو دستگاه نفربر زرهی در دو طرف درب اصلی مسجد مستقر شده و نیروهای نظامی هم در اطراف در گشت می زنند من بلافاصله خود را به کتابخانه رساندم و با منزل حضرت آیت الله شهید صدوقی تماس گرفتم و عرض کردم همین الان دو دستگاه نفربر جلو مسجد پارک شده جناب عالی اطلاع دارید یا خیر؟! ایشان فرمودند: این خبر را کسی برای شما آورده یا خودت دیده ای؟! من گفتم من چند لحظه پیش خودم شاهد حضور نیروهای نظامی و نفربرها بودم. فرمودند: من الان از طریق دکتر پاک نژاد اقدام می کنم بعد مرحوم شهید دکتر پاک نژاد برایم تعریف کرد چند لحظه پس از تماس تلفنی شما آقای صدوقی به من زنگ زدند و فرمودند هر چه زودتر با رئیس شهربانی تماس بگیرید و بگویید این دم و دستگاه را از جلو در مسجد برچینند من گفتم حضرت آیت الله من حرفی ندارم ولی در این گونه موارد برای این که اقدام فوری و مؤثر صورت گیرد، شایسته است اگر صلاح بدانید، خودتان مستقیماً با رئیس شهربانی صحبتی بفرمایید. ایشان که به علّت عدم واهمه هیچ رعایت حال این ها را نمی کردند فوری با شهربانی تماس گرفتند، اما فرمانده در محل نبود. فرمودند هرچه زودتر با من تماس بگیرد کاری فوری با او دارم. طولی نکشید که رئیس شهربانی زنگ زد و پرسید: امری دارید؟ آن بزرگوار فرمودند بگویید تا نیم ساعت دیگر این نفربرها از جلو در مسجد
1) آقای محمدرضا انتظاری
بروند و گرنه می گویم جوان ها آن ها را سر جای خود بنشانند و شاید کم تر از نیم ساعت گذشته بود که آن ها از آن جا رفتند!
*ضعیف نوازی (1)
حجت الاسلام والمسلمين حاج شیخ محمد علی صدوقی نقل کرده اند: یک سال در تابستان با مرحوم شهید آیت الله صدوقی و خانواده در حسین آباد مهریز بودیم. یکی از دوستان ایشان که در منطقه ییلاقی افشار آباد در طزرجان باغی داشت دعوت کرده بود تا چند روزی جهت استراحت به آن جا بروند. به همین جهت، یک روز عصر به حسین آباد آمد تا حاجی آقا را با خود ببرد. پس من و پدر به اتفاق آن دوست، چند ساعت از شب گذشته حرکت کردیم راه بین مهریز و طزرجان هم در آن زمان یک جاده خاکی کوهستانی و بسیار ناهموار بود، به طوری که برای عبور از آن باید ساعت ها تحمل ناهمواری کرد. میزبان هم به خاطر رعایت حال آن بزرگوار، خیلی با احتیاط و آهسته حرکت می کرد در اواسط راه، ناگهان در کنار جاده مرد چوپانی دست بالا کرد آقا فرمودند توقف کنید ببینیم این مرد چه کار دارد وقتی آن چوبان جلو آمد، از او پرسیدند چه کار داری؟ گفت من تشنه ام، اگر آب دارید کمی آب به من بدهید اما در ماشین آب نبود. حاجی آقا پرسیدند: گوسفندانت هم شیر ندارند که از آن استفاده کنی؟ گفت نه ایشان گفتند: بیا سوار شو تا تو را به جایی برسانیم تا آبی پیدا کنی چوپان گفت: گوسفندانم در بیابان سرگردان می شوند و من نمی توانم آن ها را به حال خود رها کنم. بنابراین ما از او جدا شدیم. من با خود گفتم شاید حاجی آقا موضوع را تمام شده تلقی کنند اما به وضوح دیدم که وقتی حرکت کردیم، پیوسته در فکر بودند تا این که به روستای «هنزا» رسیدیم. اولین خانه آن جا که پیدا شد، فرمودند: توقف کنید یکی از ما پیاده شد و در آن خانه را کوبید اتفاقاً مردی که در آن ساعت شب در را باز کرد از دوستان آن بزرگوار بود و بعد از سلام و احوال پرسی
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد علی صدوقی
گفت: چه فرمایشی دارید؟ حاجی آقا جریان را برایش تعریف کردند. سپس پولی به او دادند و گفتند از تو می خواهم کسی را پیدا کنی که همین الان به محل آن چوپان برود و برایش یک ظرف آب ببرد و این پول را هم به عنوان دستمزد به او بده. سپس چندین بار تأکید کردند: همین الان باید حرکت کند و تا مطمئن نشدند آن شخص فوراً کسی را می فرستد به راه ادامه ندادند!
*در راه سفر به پاریس (1)
یکی از ملازمین شهید آیت الله صدوقی در سفر ایشان به پاریس نقل نکرده است بعد از سفر حضرت امام از عراق به فرانسه و اقامت ایشان در حومه پاریس و اوج گیری جریان های انقلاب گفته شد که حضرت امام پیام داده اند آیت الله صدوقی و بعضی از سران دیگر انقلاب برای مذاکره و تبادل نظر پیرامون اوضاع جاری به محل اقامت ایشان به پاریس بروند. در یزد قرار شد سه نفر از نزدیکان شهید صدوقی و یک نفر از یزدی های مقیم تهران در این سفر ایشان را همراهی کنند. سپس برای پنج نفر با هواپیمای ایرفرانس بلیط تهیه شد. وقتی همگی در تهران سوار هواپیما شدیم دیدیم در صندلی شهید صدوقی کارتی گذاشته که روی آن به زبان عربی نوشته شده بود: هذا الغذاء خال من لحْمِ الخنزیر (غذای ما در هواپیما بدون گوشت خوک تهیه شد)، که البته این نشان نظم و انضباط شرکت هواپیمایی بود که وقتی تشخیص داده بود یکی از مسافرانش از علمای مسلمان است، این مورد را جهت اطمینان تذکر داده بود. البته شهيد صدوقی با این که این کارت را دیدند از غذای داخل هواپیما استفاده نکردند و تنها کمی نان خشک و چیزهای دیگر میل کردند. بعد از ورود به پاریس نوه حضرت امام برای استقبال از شهید صدوقی در فرودگاه اورلی حاضر بود و ما را تا محل اقامت امام هدایت کرد زمانی که ما به آن جا رسیدیم، نزدیک به غروب آفتاب بود و حضرت امام برای این که قصدشان برای اقامت بشکند،
1) آقای حاج محمود دستمالچی
معمولاً هر چند روز یک بار به جایی در آن اطراف سفر می کردند تا پیوسته مسافر باشند. بعد از اذان مرحوم حاج احمد آقا خمینی گفتند: شهید صدوقی اقامه نماز نمایند. بعد از نماز، حضرت امام تشریف آورده بودند و قرار شد خدمت ایشان برسیم. پس ما را به اتاقی در مجاورت محل سکونت امام راهنمایی کردند و در آن جا بودیم که امام وارد شدند و به محض دیدن آن شهید بزرگوار فرمودند: اوه! آقای صدوقی پس بغل گشودند و ایشان را در آغوش گرفتند.
*مهمان و مهمان نوازی (1)
یکی از خصوصیّات حضرت آیت الله شهید صدوقی این بود که وقتی یکی از آقایان علما و مدرسین را به شهرستان یزد یا مناطق کرمان و سیستان و بلوچستان تبعید می کردند. ایشان شخصاً برای تفقد و دلجویی از آنان به دیدارشان می رفتند و از عکس العمل مأموران امنیتی هم در این مناطق بیم و هراسی نداشتند. به علاوه، اگر این آقایان نیازی به کمک و یا همراهی مردم آن شهرها هم داشتند، سفارش لازم را می کردند؛ به گونه ای که آن افراد از هر جهت آسوده خاطر باشند.
در سال 1355 ش شهید صدوقی اطلاع یافتند یکی از شخصیت های روحانی و سرشناس حوزه علمیه قم به یزد تبعید شده اند پس ایشان شخصاً در گاراژ حضور یافتند تا از آن عالم استقبال کنند و این در حالی بود که مقامات امنیتی هم برای این که آن عالم را زیر نظر داشته باشند تا با خود ببرند به گاراژ آمده بودند. وقتی اتوبوس حامل آن روحانی به گاراژ وارد شد رئیس شهربانی جلو رفت و با تحكّم گفت: ماشین برای بردن شما حاضر است و شما حق ندارید با کسی تماس بگیرید اما بلافاصله شهید صدوقی جلو رفتند و با لحنی جدی و قاطع فرمودند: ایشان مهمان مردم یزد هستند و الآن وارد بر من شده اند و هیچ کس حق دخالت در کار ایشان را ندارد و الآن هم با من به منزل می آیند تا محلی برایشان در نظر گرفته شود و شما هم هر کاری می خواهید بکنید مسئولان امنیتی که این
1) آیت الله صدوقی از ولادت تا شهادت: 5
برخورد صریح را مشاهده کردند با توجه به پشتوانه مردمی محکمی که ایشان در یزد داشتند، با هم مشورتی کردند که آیا سزاوار است برخوردی شود یا نه؟! اما به این نتیجه رسیدند که بهتر است حرفی نزنند سپس محل را ترک کردند بعد از ،آن شهید صدوقی به اتفاق آن عالم به منزل رفتند و مورد استقبال روحانیت و مردم قرار گرفتند این حرکت جدی و محکم شهید صدوقی، بی نهایت مورد توجه آن روحانی واقع شد و گفت این چه کاری بود که آقای صدوقی کردند؟! مثل این که معجزه ای رخ داد برای من تاکنون چنین حرکت و برخوردی سابقه نداشته. من پیش از این به زابل و ایرانشهر هم تبعید شده تبعید شده بودم و آن چنان در تنگنا و گرفتاری بودم که اگر یک روحانی می خواست از من دیداری به عمل آورد باید شب از بالای پشت بام خانه های مجاور و به صورتی مخفیانه وارد شود اما ایشان امروز با این قاطعیت مرا از چنگال این گرگ ها نجات دادند.
*بزرگداشت مردمی (1)
از آیت الله سيّد جلال الدین طاهری اصفهانی نقل شده است نظر به این که شهید آیت الله صدوقی در سفرهای مختلفی که به مناطق غرب کشور داشتند در جهت رفع گرفتاری مردم استان های غربی و مسائل زمان جنگ خیلی کمک و مساعدت داشتند مردم آن نواحی بسیار به ایشان علاقه داشتند به همین جهت در روز تشییع جنازه ایشان در یزد من دیدم عده زیادی از مردم ایلام و باختران آمده بودند و با یک عشق و علاقه خاصی در همۀ مراسم شرکت می کردند. حتی استاندارها و ائمه جمعه ها هم آمده بودند بعد هم گویا عده ای از استان کردستان در مراسم هفت ایشان شرکت کرده بودند و در بازگشت به اصفهان آمدند و در منزل من برای آن ها صحبت کردم و چون جا نبود و بعضی روی زمین نشسته بودند، من گفتم: ببخشید که ما اتاقی که گنجایش جمع شما را داشته باشد نداریم و من ناراحتم که شما روی زمین نشسته اید بعد یکی از ائمه جمعه کردستان بلند
1) فاجعه دهم رمضان: 58- 58
شد و ضمن صحبت گفت: آقای طاهری ما نزد شما روی زمین می نشینیم و اکنون هم برای مراسم هفت آقای صدوقی به یزد رفته بودیم؛ چون ما گردها خصلتمان این است که اگر یک نفر به ما محبت کند و خدمتی انجام دهد الى الابد فراموش نمی کنیم و چون شهید صدوقی به ما خدمت کرده بود و از ایشان محبت دیده بودیم این راه دور را با کمال میل طی کردیم و در مراسم هفت ایشان شرکت نمودیم. روز چهلم هم که خودم به یزد رفتم، دیدم مردم خیلی شهرها با چشم های پر از اشک آمده اند.
*گره گشایی (1)
دومین مدیرکل آموزش و پرورش استان یزد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نقل کرده است در اوایل تصدی من در آموزش و پرورش، با بررسی هایی که به عمل ،آمد معلوم شد عده ای از معلمان یزد که به سن ازدواج رسیده اند، به علت عدم تمکن مالی قادر به تشکیل خانواده نیستند به علاوه، وزارتخانه هم در موقعیتی نبود که بتواند به آن ها کمکی بکند، اما در یزد وضع به این صورت بود که هر یک از مسئولان با مشکلی مواجه می شد یا احساس کمبودی داشت به حضور شهید صدوقی می رفت و موضوع را مطرح می کرد و عموماً هم به وسیلهٔ معظم له گره گشایی می شد من هم روزی نزد ایشان رفتم و موضوع وام ازدواج برای گروهی از معلمان را مطرح کردم آن شهید بزرگوار بلافاصله با روی باز از این پیشنهاد استقبال کردند و فرمودند چه مبلغی برای این کار مورد نیاز است؟ من هم رقم 30 ميليون تومان را که قبلاً تخمین زده بودیم، عرض کردم. در حالی که این رقم در آن زمان میلیاردها تومان به پول امروز می شد، معظم له فرمودند: در این مورد چیزی بنویسید من موافقت می کنم پس مبلغ مورد نظر پرداخت شد اما وقتی خواستم از خدمتشان مرخص شوم فرمودند: برگشت اقساط طوری باشد که به این معلمان در اول زندگی فشار وارد نشود و شیرینی
1) آقای حاج علی اکبر رئوف
زندگی مشترک را تلخ نکند! طولی نکشید که با این ،مبلغ عده بسیاری از معلمان ما ازدواج کردند اما مشکل بعدی این عده مسکن بود باز هم مثل گذشته نزد آن شهید بزرگوار رفتم و عرض کردم کسانی که با مرحمت جناب عالی ازدواج کرده اند، برای تهیه مسکن نیاز به وام دارند و آن شهید سعید، دوباره همچون سابق، مبلغ مورد نیاز را استفسار فرمودند و من مبلغ 30 میلیون تومان دیگر جهت خرید زمین و ساختمان خانه را درخواست کردم و ایشان با این مبلغ هم موافقت کردند و بسیاری از معلمان ما در آن زمان با این وام ها صاحب زندگی و مسکن شدند.
*ختم آقا مصطفی خمینی (1)
یکی از کسبه متدین بازار یزد نقل کرده است بعد از اطلاع مردم یزد از خبر فوت مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی علما و مردم برای وی مجالس ختم متعددی برگزار کردند که آغاز این محافل از مدارس دینی و حوزوی بود. یکی از این مجالس هم توسط شهید آیت الله صدوقی در مدرسه عبدالرحیم خان واقع در بازار خان تشکیل شد و پلیس رژیم هم همچون موارد دیگر همه چیز را زیر نظر داشت و معمولاً مأموران امنیتی در دو طرف خیابان و در داخل بازار به صورت مسلّح و آماده صف می کشیدند.
در آن مجلس ،هم اگر چه جرئت نداشتند به حوالی مدرسه بیایند، اما در ورودی بازار خان و خیابان مستقر شده بودند در این میان بنا به دستور مقامات آن روز، پلیس وارد بازار شد و به مردم حمله کرد و مجلس را به هم زدند سپس سرگردی که مسئولیت این حرکت زشت را به عهده داشت، نزد شهید صدوقی آمد و گستاخانه پرسید: این مجلس را چه کسی گرفته؟ ایشان با تغیر بر سر او داد زدند و گفتند این مجلس را من گرفتم به تو چه مربوط است؟ سرگرد پرسید: برای چه مجلس گرفته اید؟ ایشان فرمودند مجلس ما به مناسبت در گذشت مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی است حال هر کاری می خواهید بکنید!
1) حاج عبدالحميد دشتی
آن مأمور که کاملاً خودش را باخته بود عقب عقب از مجلس بیرون رفت و مأموران امنیتی هم با این جواب کوبنده و قاطع ایشان از محل دور شدند.
*عاشورایی در عاشورا (1)
در ماه محرّم سال 1357، طبق معمول هر سال، هیئت های عزادار برای مراسم روز سیزدهم محرم به طرف مسجد ملا اسماعیل در حرکت بودند که پلیس رژیم برای این که مانع از تجمع مردم در مسجد گردد، ابتدا ورودی خیابان قیام از چهارراه شهدا را اشغال نموده، مانع ورود مردم و عزاداران شد. سپس به داخل خیابان رخنه کردند؛ زیرا مردم از طریق کوچه های مجاور و بازارها خود را به مسجد رسانده بودند و روحانیون هم که گرداننده اصلی و به اصطلاح صاحب عزا بودند، به سرپرستی آیت الله شهید صدوقی در محل حاضر بودند اما مأموران مسلح که گمان می کردند با این راه بندان و ممانعت از ورود به مسجد به هدفشان رسیده اند به تهدید و ارعاب مردم پرداختند تا این که بر اثر تیراندازی یکی از آن ها، شهید شفیعی در ابتدای بازار مسگرها هدف قرار گرفت و در دم به شهادت رسید. بعضی از مردم که شاهد این حرکت زشت پلیس بودند، بلافاصله شهید صدوقی را در جریان قرار دادند اما ایشان با قاطعیت فرمود: مراسم را ادامه خواهیم داد. حتی بعد از این که مأموران به شلیک گاز اشک آور اقدام کردند، به ادامه مراسم پرداختند و نماز ظهر و عصر را هم همان جا اقامه نمودند؛ زیرا نظرشان این بود اگر مردم کوتاه بیایند این ها گمان می کنند توفیقی نصیبشان شده .است بعد از اقامه نماز، شهید صدوقی به منزل رفتند، اما نظامی ها که دیدند تیرشان به سنگ خورده برای جبران شکست مفتضحانه خود همان روز در مسجد روضه محمدیه را بستند تا مردم نتوانند در آن هسته مرکزی انقلاب در يزد حضور به هم رسانند.
بعد از ظهر سیزدهم، در سطح شهر حالت رعب و وحشت و سردرگمی ایجاد
1) حجت الاسلام شیخ محمود کلانتری
شد؛ به ویژه این که در مسجد حظیره (روضه محمّدیّه) هم بسته شده بود. فردای آن روز، مرحوم شهید صدوقی فرمودند این که نمی شود که در مسجد بسته بماند. سپس به اتفاق عده ای از حاضران در منزلشان روانه مسجد شدند. وقتی به محل رسیدند به یکی از دوستان فرمودند برو از پشت در را باز کن با اشاره ایشان فرد مزبور خود را پشت در رساند و با فشار مردم از بیرون در باز شد و شهید صدوقی برای اقامه نماز وارد شبستان شدند و نماز ظهر را به اتفاق مردم اقامه کردند، اما در بین دو نماز ناگهان یک عده مأمور مسلح که تازه از اصفهان اعزام شده بودند وارد حیاط مسجد شدند و با یک دستگاه نفربر عده ای مسلح شروع به تیراندازی کردند در این جا بود که آن شهید بزرگوار رو به آن ها کرده، فرمودند: چه از جان مردم می خواهید؟! اگر قصد کشتن دارید بیایید اول مرا بکشید و چنان این حرف را با تغیر و خشم ادا کردند که موجب حیرت آنان شد. بعد فرمودند: چرا مردم را به وحشت می اندازید؟ چرا این گونه ناامنی درست می کنید؟ مگر مردم مسلمان حق آمدن به مسجد و انجام عبادت را ندارند؟! مأموران نظامی با این برخورد قاطع بلافاصله از مسجد به طرف ناحیه ژاندارمری عقب نشینی کردند و شهید صدوقی هم برای اقامه نماز عصر وارد محراب شدند.
*تمجید از مدیریت آیت الله صدوقی (1)
زمانی که شهید آیت الله صدوقی به تنهایی عهده دار پرداخت شهریه طلاب حوزه علمیه قم در زمان مرجعیت آیت الله بروجردی بودند. بعضی حرف هایی زده بودند و غیبت هایی کرده بودند به همین جهت ایشان از آن به بعد توزیع شهریه را نپذیرفتند وقتی خبر به گوش آن مرجع بزرگ عالم تشیّع ،رسید خیلی از این جریان ناراحت شدند حجت الاسلام آقای حاج شیخ محمد علی معزّ الدّينى داماد بزرگ شهید صدوقی - نقل کرده اند چند روز بعد از این قضیه روزی به هنگام درس قبل از این که حضرت آیت الله بروجردی وارد مطلب درسی شوند، در
1) آیت تدبیر و مدارا 13-14
تعریف و تمجید از شهید صدوقی فرمودند: من به ایشان اطمینان دارم به همان اندازه که از چشمم اطمینان دارم. سپس به طلاب توصیه کردند: رعایت تقوا کنند و از کسی غیبت نکنند و تهمت نزنند بعد فرمودند آقای صدوقی عادل است عالم است و من به ایشان اطمینان کامل دارم حجت الاسلام معزّ الدينى نقل کرده اند وقتی من این تعبیرات را درباره آقای صدوقی شنیدم، تا آخر درس نماندم و از مجلس درس بیرون آمدم و به منزل آقای صدوقی رفتم. وقتی وارد شدم دیدم حضرت آیت الله خمینی هم آن جا تشریف دارند. وقتی وارد شدم ایشان از من سؤال کردند تازه چه خبر؟ من آن چه را در مجلس درس آقای بروجردی از ایشان شنیده بودم بیان کردم ایشان فرمودند نظر من این است که آقای بروجردی این سخنان را درباره آقای صدوقی به طلاب گفته اند ایشان بروند و دفتر شهریه را تحویل بگیرند سپس از من پرسیدند نظر شما چیست؟! من خدمتشان عرض کردم به نظر من فعلاً صلاح نیست بلکه باید زمانی بگذرد تا کسان دیگری که می آیند ببینند آقا می توانند امور حوزه را به آن دقت اداره کنند یا خیر؟ بعد هم طلبه ها قدر ایشان را بدانند و عملاً تأثیر حضور ایشان را درک کنند. البته، بعد از این جریان، آقای صدوقی از قبول دفتر شهریه خودداری کردند و به جای ایشان هیئتی 9 نفره عهده دار این امر ،شد اما هرگز نتوانستند به آن نظمی که ایشان امورات را اداره می کرد، از عهده کار برآیند.
*خبر شهادت آیت الله دستغیب (1)
خادم شهید آیت الله صدوقی که بیش از 30 سال در منزل ایشان به خدمت مشغول بود نقل کرده است هر وقت تلفن منزل آقا زنگ می زد ابتدا من گوشی را بر می داشتم و از هویت و کار افراد می پرسیدم در صورتی که ایشان لازم می دانستند خودشان شخصاً صحبت می کردند یا اگر مورد خاصی نبود، دستور می دادند تا انجام شود اما قبل از ظهر جمعه بیستم آذرماه 1360 ش؛ یعنی همان روزی که
1) رجبعلی کریمی خادم آیت الله شهید صدوقی.
شهید آیت الله دستغیب در راه منزل به محل اقامه نماز جمعه در شیراز به دست منافقین به شهادت رسیدند ناگهان تلفن زنگ زد من وقتی گوشی را برداشتم کسی از آن طرف با اضطراب گفت من پسر آیت الله دستغیب هستم و از شیراز زنگ می زنم و می خواهم با شخص آیت الله صدوقی صحبت کنم من فوراً تلفن را نزد ایشان ،بردم اما قبل از این که با آقا صحبت کنند فرمودند: عجب نوبت من که بود اما من متوجه این سخن ایشان نشدم و نفهمیدم منظورشان چیست بعد در ضمن صحبت دیدم چگونه متغیر شدند و بی اختیار گریه می کردند. سپس به مسجد ملا اسماعیل رفتند تا نماز جمعه آن روز را اقامه نمایند من این سخن ایشان را به یاد داشتم تا این که معظم له در یازدهم تیرماه 1361 ش در مسجد ملااسماعیل به شهادت رسیدند آن روز بود که فهمیدم منظور از نوبت نوبت شهادت بود!
*پس از شهادت (1)
یکی از ائمّه جماعت یزد نقل می کند زمانی که آیت الله صدوقی را در یزد شهید کردند من در قم ساکن بودم و چون قبلاً مدتی شاگرد ایشان در یزد بودم خیلی متأثر شدم روز بعد برای خرید کتاب به یک محلی در قم رفتم که تازه در آن جا نمایشگاه کتاب افتتاح شده بود. اتفاقاً کتابی را که می خواستم در آن جا نبود، اما عکسی از شهید صدوقی را عرضه کرده بودند پس من یکی از آن عکس ها را خریدم و به خانه آوردم و در اتاق نصب کردم همان شب خواب دیدم بر لب استخر بزرگی که آب پاک و زلالی داشت ایستاده ام ناگهان متوجه شدم مرحوم شهید صدوقی آمدند و ناگهان خود را به وسط این استخر انداختند و مثل شناگرها پشتک می زدند بعد هم از آب بیرون آمدند و یک حوله سفید و نورانی را دور خود گرفته بودند که موجب تعجب من شد. بعد تعبیر خودم از این خواب، این بود ایشان بعد از آن جریان شهادت هیچ گرفتاری و نگرانی نداشتند!
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد عليرضا حيدرى.
*شهادت شهید سیّد محمّد باقر حكيم (1)
یکی از فضلای حوزه علمیّه یزد نقل کرده است پیش از ظهر روز جمعه اول رجب سال 1424 ق به علت خستگی مفرط به استراحت پرداختم. در عالم رؤیا دیدم در کنار ضریح مقدس کریمه اهل بیت - حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در قم هستم. حرم و اطراف ضریح خلوت بود و دری که در طرف ضلع شرقی آستانه قرار دارد بسته به نظر می رسید در همان حال مشاهده کردم آیت الله شهید صدوقی در حالی که پیراهنی سفید و بلند بر تن داشتند شیلنگ آبی را در دست گرفته، به اطفاء حریقی که ناشی از انفجار بود، مشغول هستند در آن حال من و حجت الاسلام آقای حاج شیخ محمد علی صدوقی در حالی که جامه های سفید در بر داشتیم با تفکر و تحیر به این منظره می نگریستیم و نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده؟! وقتی از خواب بیدار شدم جریان را برای بعضی اعضای خانواده تعریف کردم اما چند ساعت بیشتر طول نکشید که تلویزیون اعلام کرد آیت الله سيّد محمّد باقر حکیم در نجف بر اثر انفجار بمب به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.
*رؤیایی حقیقی (2)
یکی از فضلای اهل منبر شهر اشکذر نقل کرده اند: چند ماهی بعد از شهادت سومین شهید محراب حضرت آیت الله صدوقی شبی در مدینه خواب دیدم به من و حجت الاسلام والمسلمین راشد یزدی مأموریتی داده شد تا برای کاری در امور جبهه و جنگ به شهر بصره برویم. پس هر دو برای انجام مأموریت به راه افتادیم و از مرز هم به راحتی عبور کرده در بصره کارمان را تمام کردیم اما به جای این که به مرز کشور برگردیم من به آقای راشد پیشنهاد کردم برای زیارت امامان کاظمین به آن جا برویم و هنوز در محل حرم بودیم که باز من پیشنهاد کردم
حال که تا این جا آمده ایم، به نجف و کربلا هم در حد یک زیارت برویم و و آن گاه برگردیم. وقتی وارد بر حرم مطهر حضرت علی علیه السلام شدیم دیدم محل قبر مطهر در یک سکویی است و ضریحی چوبی و قدیمی هم روی قبر قرار دارد، اما زیارت ما تنها قرائت یک سوره حمد بود آقای راشد به سرعت حمد را خواند و از آن جا بیرون رفت ولی من هنوز مشغول بودم که ناگهان متوجه شدم آیت الله شهید صدوقی در قسمت جلو ضریح پیش روی مبارک در گوشه پایین پا مشغول درس گفتن هستند، اما شاگردانی که پای درس بودند، به درستی دیده نمی شدند و چنین به نظر می آمد که کسانی که به درس ایشان گوش می دهند از ملائکه هستند یا از ارواح می باشند که چشم من آن ها را نمی بیند من که به خاطر داشتم ایشان چندی است به شهادت رسیده اند وقتی ایشان را در آن مکان مقدس و در حال تدریس دیدم، فوراً جلو رفتم و به ایشان سلام کردم و با توجه به مرحمتی که در زمان حیاتشان به من داشتند عرض کردم حضرت آقای صدوقی در این اوضاع بعد از انقلاب و جریان های جبهه و جنگ خیلی به وجود شما نیاز است. شما دیگر به یزد نمی آیید؟ فرمودند نه من برای همیشه مأموریتم در این جاست من با عجله می دویدم آقای راشد را صدا بزنم که او هم با شهید صدوقی دیدار کند که از خواب بیدار شدم
سلام ما به صدوقی بزرگ آیت دین *** شهید راه خدا مقتدای اهل یقین
به روی عرشه منبر یکی خطیب بزرگ *** فراز مصطبه درس دین صدوق امین
امور یزد به عزم متين او سُتوار *** مهام ملک در انگشترش به زیر نگین
پدر برای یتیمان شهر و بیوه زنان *** دوای درددل و غمگسار هر غمگین
زمان روزه به ماه صیام در محراب *** بشد شهید چو مولا علی امام مبین
بزرگوار خدایا به کبریایی تو *** به عرش و کرسی و لوح و قلم زمان و زمین
به آفتاب جمال محمّدی (صلی الله علیه و آله) که بود *** ز یک شعاعش روشن بهشت و عرش برین
بزرگوار خدایا به چارده معصوم *** به نور سوره کوثر به عزّت یاسین
به آن مقام منيع خليفة اللّهی *** که ناظر همه آفاق هست و پرده نشین
ز ما مریدان این خون پاک را بپذیر *** شنید و گفت «ریاضی» به جان و دل آمین
هزار و چهارصد و دو ز هجرت نبوی 1402 ق *** نمود هجرت زین خاک دان به خلد برین
هزار و سیصد و شصت و یک آفتاب ادب 1361 ش *** غروب کرد و شفق شد به خون او رنگین (1)
1) ریاضی یزدی
روحانی روشن فکر
31
عکس
آیت الله سیّد روح الله خاتمی، در سال 1324 قمری، در شهر اردکان دیده به جهان گشود و چون پدرش - مرحوم سیّد محمّدرضا - از علمای زمان خود بود وی نیز ابتدا در اردکان به تحصیل مقدمات پرداخت و سپس راهی حوزه اصفهان شد و در نهایت، به درجه رفیعۀ اجتهاد نایل آمد.
وی عزم آن داشت که برای تحقیق بیشتر و دیدار درس علمای نجف به آن دیار سفر کند لیکن به علت نامساعد بودن اوضاع سیاسی عراق، موفق به این کار نشد و به موطنش اردکان بازگشت و در سنگر منبر و محراب در خدمت اسلام و مسلمین بود. وی علاوه بر ارشاد عموم مردم با تدریس در حوزه اردکان این کانون را طوری اداره کرد که بعدها بسیاری از شاگردانش در حوزه های دیگر علمی کشور شاخص و ممتاز بودند؛ زیرا وی علاوه بر نرم خویی رفتار کریمانه ای با طلاب داشت و سعی می کرد شاگردانش نیز همچون خودش محقق و مدقق باشند و به صرف گذراندن درس و طی مدارج علمی نباشند. علاوه بر این، از توفیقاتی که خداوند نصیب او کرده بود این که همانند جدش رسول الله صلی الله علیه و آله بسیار متواضع و خلیق بود و چون پیوسته با مردم و در کنار آنان بود، مردم اردکان به گونه ای چشمگیر از او حرف شنوی داشتند و وقتی اولین نسیم های انقلاب وزید، مردم اردکان پشت سر او و گاهی پرشورتر از سایر مناطق کشور به مخالفت با رژیم طاغوت برخاستند و تا روز پیروزی کامل انقلاب و بعد از آن،
مردم یکپارچه مطیع وی بودند بعد از شهادت شهید محراب آیت الله صدوقی، ایشان از طرف امام به سمت امام جمعه یزد منصوب شد و تا آخرین روزهای عمر پربرکت خود در این سمت به مردم خدمت کرد سرانجام روح بلند روح الله پس از عمری پایمردی و نیکنامی و مجاهده و مبارزه در روز پنج شنبه 15 ربيع الاول 1409 ق برابر با 5 آبان 1367 ش. به ملکوت اعلی پر کشید و پس از تشییعی تاریخی در زادگاهش اردکان به خاک سپرده شد.
*سفارش ساده زیستی (1)
خانم فاطمه خاتمی - دختر بزرگ آیت الله خاتمی - نقل می کند: به یاد دارم که حدود شش سال داشتم که به عروسی یکی از اقوام دعوت شدیم و من با یک لباس بسیار ساده و معمولی در آن مجلس حاضر شدم؛ در حالی که اقوام نزدیک ما و هم سن و سالان من لباس های فاخر و زینت هایی داشتند. این مسئله موجب شد که من بهانه گیری کنم آقا هیچ گاه از مشکلات ما بی توجه نمی گذشتند، لذا آن شب وقتی از مسجد به منزل آمدند و متوجه ناراحتی من شدند علت را پرسیدند سپس مرا در آغوش گرفته و با عبای خود پوشاندند. آن گاه به شرح داستان زندگی حضرت خدیجه علیها السلام پرداختند که آن ثروت عظیم را در راه تبلیغ اسلام خرج کرد و خود زندگی بسیار محدودی داشت و نیز به معرفی شخصیت حضرت زهرا علیها السلام و سختی هایی که در آن مقام متحمل شدند و عزت ماندگار و مقام ایشان نزد خدا برایم تعریف کردند و در پایان گفتند دخترم تو متعلق به این خاندان هستی و نباید ظواهر زندگی برایت اهمّیّت داشته باشد!
نویسنده مشهور را در کنار آیت الله خاتمی دیدم، قبل از آن که بپرسم کتاب را خوانده اید یا نه؟ و دربارۀ آن چه نظری دارید؟ ایشان از من پرسیدند در مورد نکات آن چه نظری دارم؟ من اول خواستم خیلی سربسته و مبهم جواب بدهم اما نتوانستم از اظهار نظر صریح خودداری کنم و آن چه به نظرم می رسید، گفتم ایشان با تواضع خاص خود گفته مرا تصدیق کردند و گفتند: اگر چه کتاب را تمام کردم به دریافت خود چندان اعتماد نکردم و به خود گفتم آخوند چه کار دارد که در مورد داستان و رمان بحث کند، ولی اگر سخنان آن روز را ضبط کرده ،بودم اکنون شما هم تصدیق می کردید که این آخوند چگونه می توانست حتی در مورد رمان با دقّت بحث کند!
*صبر و استقامت (1)
بعد از جریان انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در تهران و شهادت برادران دکتر سیّدرضا و دکتر سیّد محمد پاک ،نژاد مرحوم آیت الله خاتمی که در آن زمان نماینده ولی فقیه و امام جمعه یزد ،بودند به اتفاق آیت الله مهدوی کنی جهت دیدار والدین این دو شهید به خانه مرحوم حاج سیدابوالقاسم پاک نژاد رفتند وقتی مرحوم آقای خاتمی پدر این دو شهید را آن گونه صبور و با استقامت و در اوج متانت ،دیدند آن در شرایطی که از فرزند مفقودش دکتر سید عبّاس هیچ خبری نداشت به آقای مهدوی کنی فرمودند من تعجب می کنم از صبر و استقامت این آقا با این همه مصائب پی در پی آیت الله مهدوی کنی گفتند البته این درست است اما کسانی که به فکر ساختن هواپیما ،بودند، ابتدا محلی را در زمین برای فرود آمدن آن آماده کردند سپس هواپیما را ساختند و به پرواز درآوردند خداوند علیم حکیم هم وقتی برای کسی آن مصائب را رقم می زند ابتدا شکیبایی و سعه صدر مرحمت می فرماید و سپس ابتلا به مصائب را!
1) خانواده شهیدان پاک نژاد
*بی آزاری (1)
دختر خانمی که در منزل آیت الله خاتمی کار می کرده می گوید: آقا در موقع برداشت انار، وقتی ما مشغول چیدن و جمع آوری انارها بودیم ایشان هم در همه امور به ما کمک می کردند از جمله هیزم جمع می کردند و یا در پختن رب به دیگران یاری می رساندند ایشان عادت داشتند در محوطه باغ قدم بزنند اما همیشه این حرکت خیلی آرام و با تأنی بود به علاوه، چون اخلاق خوشی داشتند ما این جرأت را داشتیم که با ایشان صحبت کنیم. روزی من سؤال کردم آقا چرا شما اینقدر آرام قدم می زنید؟ ایشان فرمودند موجودات ریزی مثل مورچه و سایر حشرات روی زمین هستند که من می ترسم آن ها پایمال شوند. به همین جهت آهسته راه می روم!
*پوزش خواهی (2)
شخصی که به عنوان راننده سالی در حج با آیت الله سید روح الله خاتمی همراه بوده می گوید من در آن سفر از آقای خاتمی چیزهای زیادی دیدم اما بالاتر و بهتر از همه این که ایشان گاهی چنان غرق در دعا و نیایش می شدند که گویی جز ذات حضرت حق چیز دیگری را نمی بیند روزی پشت دیوار بقیع، ایشان مشغول دعا و ذکر و زیارت بود که یک نفر روستایی مقیم یزد با شناختی که از ایشان داشت جلو رفت و دست ایشان را گرفت تا ببوسد، اما آقا با ناراحتی و تغيّر فرمودند این جا جای این کارها نیست پس آن مرد از کنار ایشان رفت و دور شد بعد از چند لحظه آقا به من فرمودند این آقا کی بود؟ عرض کردم، من او را نشناختم آقا فرمودند: اگر ممکن است او را پیدا کن تا از او عذرخواهی کنم!
*تعّهد در اموال شرعی (1)
نقل شده است: در سفر حج سال 1364 ش عدّه ای از ایرانیان مقیم کویت که آن سال در حج شرکت کرده بودند مبالغی کمک نقدی برای جبهه های جنگ عراق علیه ایران تقدیم مرحوم آیت الله خاتمی کردند و چون این پول به صورت وجه رایج کشور کویت بود، قطعاً باید تبدیل به پول ایرانی شود. بعضی از همراهان به آقا پیشنهاد کردند آن پول را در حجاز به آن ها بدهند تا مصرف کنند و در قبال آن در ایران حتی مقداری بیشتر جهت کمک به جبهه بازپرداخت شود.
ایشان با صراحتی که داشتند فرمودند چه کسی تضمین می کند که بنده تا آن زمان زنده بمانم و عمرم تا آن جا ادامه داشته باشد که فرصت این کار را پیدا کنم. بعد هم فرمودند: نه، من این کار را انجام نمی دهم بعد معلوم شد این پیشنهاد را افراد زیادی کرده بودند، اما ایشان به همه جواب منفی داده بودند.
*مهر مادری (2)
از حضرت آیت الله خاتمی نقل شده است: وضع زندگی ما متوسط بود. وقتی من برای تحصیل به اصفهان رفتم، پدرم برای من ماهی 6 تومان شهریه قرار داد که برایم می فرستاد و با همان مبلغ هم زندگی می کردیم، اما رنج هایی که طلبه های دیگر کشیدند، من نکشیدم ولی زندگی ساده و محدودی داشتم و لباس و سایر مایحتاج را هم برایم از اردکان می فرستادند به علاوه، مادرم خیلی به من علاقه داشت و هر وقت برایم لباسی می فرستاد از پول خیاطی یا کارهای دیگری که خود انجام داده و اجرت گرفته بود گاهی یک سکه دو ریالی را به آن لباس می دوخت و می فرستاد به خاطر می آورم هر وقت از اردکان لباس می رسید، من پیش از هر چیز در جستجوی آن بودم که ببینم پولی هم به لباس دوخته شده یا خیر؟
*رعایت حقوق مردم (1)
حاج حسین شاکر - استادکار بنّای اردکانی - می گوید: مسجد کوشک نو در زمان آقا سیّد محمد رضا خاتمی - پدر آقا سیّد روح الله - مسجد کوچکی بود. آقا سيد روح الله روزی به من گفت: همسایه های مسجد را ببین و با آن ها صحبت کن تا خانه هایشان را بخریم و مسجد را بزرگ کنیم.
من با صاحبان خانه ها صحبت کردم و آن ها راضی به معامله شدند، در حالی که آن ها هنوز در حال صحبت با آقا بودند من رفتم و سقف یکی از خانه ها را خراب کردم آقا با صدای بلند گفتند چرا خراب می کنید؟ شاید بعضی پشیمان شوند!
بعد از آن وقتی کار ساختمان شروع شد خود آقای خاتمی موقع نماز خشت بغل می کردند و تا پای کار می بردند سپس سایر نمازگزاران هم پا به پای آقا همکاری می کردند!
*نسیم جدایی (2)
یکی از روزهای به یادماندنی که به راستی روز حزن و اندوه مردم اردکان بود، روز خداحافظی آیت الله خاتمی با مردم دیار خود بعد از انتصاب ایشان به نمایندگی حضرت امام و امام جمعه یزد بود پیوند این عالم بزرگ و پدر مهربان با مردم اردکان آنچنان مستحکم بود که اگر غیر از امام کسی این پیشنهاد را کرده بود هرگز ایشان قبول این مسئولیت نمی کرد اما چون ارتباط حضرت امام با ایشان فوق دوستی و برادری ،بود امر ایشان را امتثال کرد و برخلاف میل درونی و خواست مردم ،شهرش روزی خبر دادند آقا می خواهد با مردم خداحافظی کند. این خبر چنان مردم را به حرکت درآورد که سابقه نداشت. مردم شهر با شنیدن مراسم وداع ،آقا پیاده و سواره و پیر و جوان و زن و مرد همچون سیلی خروشان
در محل حاضر شدند؛ در حالی که هیچ کس نمی دانست چه حالی دارد. شاید در تاریخ این شهر، مردمش آن قدر مثل آن روز اشک نریخته بودند. آقای خاتمی قریب یک ساعت برای مردم حرف زد و دلایل قبول خود را بیان کرد تا مگر مردم عذرش را بپذیرند و آرام شوند و راستی که این سید بزرگوار در آن روز در چه محظوری بود که از یک طرف خودش طاقت نداشت این مردم را که یک عمر با آنان با سلامت نفس زیسته بود، این چنین گریان ببیند. از طرف دیگر تمایل نداشت شهر و دیارش و مردم آن را وداع گوید. او آن روز با همۀ کهولت، قوت و قدرت خود را نشان داد و نگذاشت جوسی پیش آید که مردم بیشتر تحریک شوند، اما باز هم در ضمن سخن بارها و بارها گریست و نتوانست آن حزن و اندوه را پنهان کند در پایان ،صحبت او آخرین سخن را گفت و حرکت کرد اما سیل خروشان مردم با اتومبیل و موتورسیکلت پشت سر او به راه افتادند و هرچه اصرار کرد توجه ننموده تا چند کیلومتر به یزد مانده، او را بدرقه کردند تا این که در حوالی زارچ از ماشین پیاده شد و فرمود: بیش از این راضی نیستم آن گاه مردم بر گشتند!
*تواضع و فروتنی (1)
یکی از فضلای حوزه یزد نقل می کند من مدت یک سال در اردکان در محضر آیت الله حاج سیدروح الله خاتمی درس می خواندم و هم شیفته صفات و کمالات این عالم بزرگ شده بودم و هم ایشان به من مرحمتی داشتند. باری من برای احوال پرسی و دیدار ایشان به باغ صدرآباد در اردکان رفتم وقتی وارد شدم ایشان تنها بودند و به گرمی از من استقبال نمودند و با هم وارد صحبت شدیم. بعد آقا در یک قوری که در کنار آتش بود چای گرم کردند و در ساعتی که در محضرشان ،بودم سه استکان چای ریختند و به من دادند اما خودشان نخوردند. من هم هر چه اصرار کردم فرمودند میل ندارم! گویا بیش از این چای در باغ نداشتند. بعد من عرض کردم من قصد عزیمت دارم و مزاحم نمی شوم. ایشان
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدمهدى ركن الدّيني
گفتند: من هم جایی کار دارم و این جا نمی مانم بعد متوجه شدم ایشان گویا از اوّل ورود من قصد رفتن داشتند اما تواضع ایشان مانع شد که چیزی اظهار کنند اما وقتى من گفتم می روم ایشان هم فرمودند من کار دارم و قبل از آن برای این که موجب شرمندگی من نشود حرفی نزدند.
*حرمت داری (1)
یکی از علمای اردکان نقل می کند آقای خاتمی به راستی و با تمام وجود تواضع داشتند نه این که اظهار تواضع کنند باری ایشان در اردکان وارد بر یک مجلس شدند که یکی از فضلای فعلی آن جا روی منبر بود و صحبت می کرد و مردم با مشاهده ایشان از جا بلند شدند و عرض سلام و ادب کردند؛ به گونه ای که برای چند لحظه آن عالم از صحبت بازماند تا مردم آرام شوند در این جا آقای خاتمی با پرخاش و با تحکم فرمودند من کی هستم که مجلس را برای من به هم زدید و صحبت گوینده را قطع کردید؟ و طوری برخورد کردند که از آن به بعد در مجالس برای ایشان این امر تکرار نشود!
*پرهیز از تندروی (2)
در سال 1361 ش بر سر جریان حفر یک حلقه چاه برای تأمین آب آشامیدنی شهرستان اردکان در منطقه شهرستان میبد، نزاعی در گرفت که منجر به قتل یک نفر شد و بعد از متفرق شدن جمعیت بعضی افراد در منزل آیت الله خاتمی در اردکان جمع شدند و شعارهای تند و زننده ای بر علیه ایشان دادند آقا که از حیث اخلاق و متانت نمونه بودند و این پیش آمد هم هیچ ارتباطی به خود یا دفترشان نداشت، به یزد رفتند و مرحوم شهید صدوقی را در جریان قرار دادند در مجلسی که عده ای از ائمه جمعه و جماعات یزد و اردکان حضور داشتند،
شهید صدوقی در حضور آقای خاتمی و آن جمع با نهایت تأسّف و اندوه از این واقعه فرمودند: سید به این بزرگواری و عالم به این متانت و صداقت کمتر در مملکت گیر می آید و اکنون بر سر موضوعی که هیچ ربطی به ایشان نداشته این هم در نظام جمهوری اسلامی، به ایشان این گونه اهانت شود؟! اگر انسان بمیرد بهتر است تا شاهد قضایایی این گونه باشد و از قضا چند روز بعد ایشان به شهادت رسیدند.
*حضور ذهن (1)
یکی از طلاب سابق حوزه علمیّه یزد نقل کرده است در سال 1362 ش در مدرسه علمیه امام خمینی یزد تحصیل می کردم آن زمان اوایل مهاجرت آیت الله خاتمی از اردکان به یزد بود و تقریباً یک سال از شهادت سومین شهید محراب آیت الله صدوقی گذشته بود معظم له که نماینده امام و امام جمعه یزد بودند، روزی را معین کرده بودند تا به بازدید از مدرسه امام خمینی تشریف بیاورند در ساعت مقرر، همۀ طلاب برای استقبال از ایشان در محوطهٔ بیرون مدرسه جمع شده بودند و منتظر ورود ایشان بودند همین که اتومبیل حامل آن عالم بزرگوار وارد میدان شد، طلبه ها در اطراف ماشین حلقه زدند و به گرمی استقبال کردند. شور و هیجان به گونه ای بود که آقا در همان محل و قبل از ورود به مدرسه برای طلاب صحبت کردند اما محتوای سخن ایشان این بود شما آقایان بهترین راه و رشته را در میان همه انتخاب کرده اید؛ زیرا وارد حوزۀ علوم دینی شدن به این سادگی که ما گمان می کنیم نیست بلکه تا کسی مورد تأیید امام زمان علیه السلام نباشد و مورد عنایت آن حضرت قرار نگیرد طلبه نمی شود پس طلبه باید در طول تحصیل و بعد از آن برای حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف آبرو باشد.
بعد از این سخنرانی که موجب فخر و مباهات قاطبة طلّاب شد و همگی بعد از آن سخنان به خود می بالیدند، آقا وارد مدرسه شدند و از کلاس ها بازدید
1) آقای میرزا محمد کاظمینی
به عمل آوردند. در آن دوره درسی که من می خواندم کتاب مغنی بود. ایشان وارد کلاس ما شدند و دربارۀ درس و کتابی که می خواندیم پرسش هایی کردند که پاسخ داده شد بعد پرسیدند کجای مغنی را می خوانید؟ سپس از همان جا شروع به تدریس کردند و از درس گذشته سؤالاتی کردند که تسلّط ایشان موجب حیرت طلّاب شد که چگونه در آن سن و سال آن بزرگوار بر مطالب دروس ابتدایی سطح حضور ذهن دارند.
*کتاب و کتابخوانی (1)
خانم مریم خاتمی نقل کرده اند: در زمان نوجوانی من، در شهر ما، دبیرستان دخترانه نبود از این رو بعد از پایان تحصیلات ابتدایی تحصیل را رها کردم اما هرگز از کتاب و مطالعه جدا نشدم و در این راه پدرم مشوقم بود و با اندوه از این که نتوانستم به تحصیل ادامه بدهم دلداری ام می داد و با همه سختی هایی که محیط آن زمان داشت زمین های فراهم آورد تا بتوانم درس را ادامه بدهم به یاد می آورم در آن ایام هر کتابی که به دستم می رسید می خواندم روزی کتاب «چشم هايش» اثر بزرگ علوی را مطالعه می کردم که آقا متوجه شد. احساس ترس عجیبی به من دست داد که نکند خلافی کرده باشم و این کتاب چندان برای من مناسب نباشد، اما آقا با همان مهربانی همیشگی گفتند: می دانی «استاد ماکان» نام کدام شخصیت است؟! پاسخ دادم: نه آقا. گفتند: همان نقاش بزرگ کمال الملک است. بعد مقدمه ای از هنر نقاشی او تعریف کردند که هنوز آن ها را به یاد دارم.
*تقوای عملی (2)
استاد بنّایی که در باغ آقای خاتمی کار می کرده نقل می کند یک بار در باغ آقا به تعمیرات مشغول بودیم. من به کارگری که آب می آورد، گفتم: از جوی آبی
که از باغ عبور می کرد آب بردار. آقا که حرف من را به آن کارگر شنید، گفت: استاد حسین! آب مصرفی اتان را از حوض خودمان بردارید شاید مردم راضی نباشند از آب آن ها استفاده شود گفتم! آقا آبی که با ظرف بر می داریم مانعی ندارد آقا گفت: پس اگر هر کسی یک ظرف از این آب بردارید، دیگر آبی نمی ماند که به زمین کشاورزی مردم برسد زمانی که در باغ کار می کردیم، روزی حوالی غروب آفتاب بود که برخلاف همیشه که ایشان نمازشان را اول وقت به جا می آوردند در آن وقت تنگ به نماز ظهر ایستادند من بعد از پایان نماز از ایشان پرسیدم: چرا امروز نمازتان را دیر خواندید؟ آقا گفتند: من امروز یک بدهی داشتم نمی توانستم نمازم را اول وقت بخوانم.
*محبّت و مدارا (1)
دکتر رضا داوری اردکانی نقل کرده صدرآباد اردکان که در آغاز نوجوانی می پنداشتم بهترین نقطه روی زمین است مجموعه یک خیابان و چهل پنجاه باغ کوچک بود در دریای کویر طبیعی است که به باغچه هزار متری هم باغ بگویند اغلب کسانی که در صدرآباد باغ و باغچه ای داشتند تابستان ها یا درست بگوییم 6 ماه از سال از اردیبهشت تا آبان ماه در آن جا منزل می کردند در این مدت آقای خاتمی هم در صدرآباد تشریف داشتند.
محلّ تقسیم آب صدرآباد کمی بالاتر از باغ آقای خاتمی بود و آب بخشی از باغ ها و زمین های آن جا در ایامی از ماه از باغ ایشان می گذشت، سپس به خارج باغ می آمد از همان جا در هر تابستان نوجوانان صدرآبادی گودال یا حوضچه ای به نام «دستک» می کندند و از بام تا شام در آب گل آلود دستک می لولیدند و با غوغا و سر و صدا، آسایش را از ساکنان باغ های مجاور و به ویژه از خانواده آقای خاتمی سلب می کردند گاهی هم بالای درخت های خیابان که مشرف بر باغ آقای خاتمی بود می رفتند و از بالای درخت به داخل دستک می پریدند.
1) زاهد روشنفکر: 60-61.
من هم چند سال در ایجاد این مزاحمت شرکت داشتم در این مدت هیچ کس ما را منع نکرد حتی یک بار تذکر هم داده نشد که از این مزاحمت دست برداریم در ملاقات ها و دید و بازدیدهای خانواده ها هم هیچ گله و شکایت و ذکری از این مطلب نشد. بچه ها در صدرآباد آزاد بودند که بازی و شادی کنند حتی اگر بازی و شادیاشان به قیمت سلب آسایش از محترم ترین مردمان و زیان رساندن به در و دیوار خانه آنان بود یک بار شنیدم که همسر گرانمایه آیت الله خاتمی در این اواخر گفته بودند که قسمت و تقدیر من این بوده است که همه عمر در خانه نیز با روسری و چادر از این سو به آن سو و از این اتاق به آن اتاق بروم.
آقای خاتمی و خانواده اشان نمی خواستند شادی بچه ها را بر هم زنند و البته این بچه ها که بزرگ شدند طبیعی بود که آقای خاتمی در نظرشان عزیز و بزرگ باشد.
*اشک و عزاداری (1)
آقای خسرو دبستانی - نماینده زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی - موارد متعددی از حسن سلوک آیت الله خاتمی را در برابر زرتشتیان نقل کرده و دربارهٔ روز رحلت ایشان چنین خاطره ای را آورده است:
«در مسافرتم به شریف آباد اردکان برای گرفتن کلید منزل به خانه شوهر خاله ام رفتم. خاله در اولین برخورد گفت دیدی یتیم شدیم پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ او درگذشت آیت الله خاتمی را با تأثر بیان کرد و گفت او برای همه پدر بود سپس در حالی که اشک در چشم های خالۀ هفتاد ساله ام حلقه زده بود زده بود گفت: "به راستی دوباره یتیم شدیم"».
*مدیریّت و مدارا (2)
شخصی که دوره نوجوانی در منزل آیت الله خاتمی خدمت کرده، می گوید:
«روزی برای گرفتن دارو از صدرآباد به مرکز شهر آمدم. وقتی به داروخانه ،رسیدم هنوز متصدی آن جا نیامده بود من کمی صبر کردم اما او نیامد. در این میان، گروهی از دوستان برای زیارت و تفریح به امام زاده میرشمس الحق می رفتند. جوانی و علاقه به تفریح مرا بر آن داشت که کار تهیه دارو را رها کنم و به دنبال تفریح بروم پس همراه دوستان به محل امامزاده رفتم و شب بدون این که دارو خریده باشم، برگشتم و گفتم: «داروخانه بسته بود.» برخی از اهل خانه به حق به این رفتار من که خادمشان بودم و خواسته دل را بر تکلیفم ترجیح داده بودم اعتراض کردند و موضوع را به آیت الله خاتمی گزارش دادند؛ رفتاری که اگر پسری در برابر پدر مرتکب می شد به شدت با اعتراض و توبیخ مواجه می شد و چه بسا تنبیه هم می شد اما آیت الله خاتمی نه تنها مرا توبیخ نکردند، بلکه واکنشی نشان دادند که به طور ضمنی تفریح و بهره مندی از نعمت ها و تمتعات مشروع را لازمه و مقتضای جوانی خواندند و با لهجه شیرینشان فرمودند: «ایشان جوان است، حالا تفریح رفته که رفته!».
*محبّت و مدیریت (1)
مدیر چندده ساله کتابخانه وزیری یزد - آقای حاج محمّدرضا انتظاری - نقل کرده است حضرت آیت الله خاتمی به آقای وزیری علاقه مفرطی داشتند و هر وقت به یزد می آمدند حتماً به ملاقات معظم له می رفتند. آقای وزیری هم حساب جداگانه ای با ایشان داشتند.
یک بار آقای خاتمی از آقای وزیری دعوت کردند چند روزی به صدرآباد اردکان بروند تا این دو دوست صمیمی با فراغت خاطر دیدنایی و درددل کنند. چند روز که از این سفر گذشت آقای وزیری با تلفن امر فرمودند که من هم به آن جا بروم، شاید برای موضوعی لازم مرا احضار کرده بودند. من هم که مشتاق دیدار این دو سید بزرگوار بودم بلافاصله خود را به اردکان رساندم و مورد
1) حاج محمدرضا انتظاری
محبت و مرحمت هر دو این بزرگوار قرار گرفتم. ملاقاتی به یادماندنی که هرگز آن را فراموش نمی کنم.
اهالی صدر آباد، بارها و بارها، دیده بودند که آقای خاتمی در امور کشاورزی و سرکشی و رسیدگی به گوسفندان رأساً اقدام می کردند و اگر کسی می خواست کمک کند مؤدبانه از او می خواستند ایشان را به حال خود بگذارد.
در آن روز، ساعاتی از ظهر گذشته بود و من در محضر آقایان بودم که آقای سيّد محمد خاتمی - رئیس جمهوری اسبق - وارد شدند و پس از صحبت و احوال پرسی از پدرشان اجازه خواستند تا برای حضور در کلاس دانشگاه به اصفهان بروند. درآن زمان، ایشان ضمن اشتغال به تحصیلات حوزوی در دانشگاه اصفهان هم تحصیل می کردند.
چنین به نظر می رسید که ایشان آماده رفتن بودند و تنها برای خداحافظی آمده بودند، امّا پدر فرمودند تو قول داده بودی در این سفر کُرت فلان جا را بکنی و هنوز هم برای این کار وقت داری اول به قولت عمل کن بعد برو ایشان عذر آوردند که همراهانم منتظر هستند اما آقا حرفشان را زده بودند. به گمانم آقا سید محمد بلافاصله با دوستانشان آن گرت را کندند سپس خداحافظی کردند و رفتند.
*فعّالیّت با کهولت سن (1)
اداره ساواک اردکان در گزارشی به مرکز یزد آورده «سیّدروح الله خاتمی اردکانی که در مراسم 10 فروردین و 19 اردیبهشت سمت گردانندگی و رهبری مجالس فوق را در یزد و اردکان داشته و با شیخ محمد صدوقی نیز فامیل می باشد. ضمناً، ذیل اعلامیه های مربوط به برگزاری مجالس فوق در یزد و اردکان را امضا نموده و با این که کهولت سن دارد مع هذا از عناصر فعّال و محرک مراسم فوق بوده است و در همۀ امور با شیخ محمد صدوقی مشورت نموده و حتی چند مرتبه نیز به اتفاق شیخ محمد صدوقی ربّانی، سادات اخوی و سیدعلی آتشی به انارک نائین
1) شهید آیت الله صدوقی به روایت ساواک: 186
رفته و از تبعید شدگان قم به انارک بازدید و ملاقات نموده است.
اینک در صورت تصویب یا مشارالیه از منطقه یزد تبعید گردد یا این که با بازرسی از منزل وی با مدارک مکشوفه تحت تعقیب دادگاه نظامی قرار گیرد؟
*خاتمی خدوم (1)
آیت الله شیخ محمد حسین بهجتی نقل کرده اند در یک سفر از یزد تا تهران در محضر آقای خاتمی بودم. سه روز در اصفهان توقف داشتیم. با این که ایشان ارادتمندان بسیاری در اصفهان داشتند، به منزل کسی نرفتند و با هم همچون دو طلبه در حجره مدرسه ای نیمه متروکه جا گرفتیم و خودمان ناهار و شام تهیه می کردیم من خیلی کوشش می کردم ایشان استراحت کنند و زحمت نکشند، اما تا برای خرید غذا بیرون می رفتم ایشان ظرف ها را شسته بودند، سماور را جوش آورده بودند و چای آماده بود من می دیدم با شرمندگی، بیشتر کارها را ایشان انجام داده اند و ظرف این چند روز مهلتی به این شاگرد برای کار بیشتر نمی دادند و همواره همین شیوه را داشتند و غذا را خود طبخ می نمودند.
این رفتار اگرچه در برابر محسنات فراوان ایشان ذره ای بیش نبود لیکن مرا به یاد معاشرت پیشوایان بزرگ اسلام می انداخت جد ایشان، امام حسن مجتبی علیه السلام، همواره در مسافرت ها می کوشید با کاروانی ناشناس همسفر گردد تا چون دیگران بلکه گرمتر و بهتر کار و خدمت کند و هر زمان که او را می شناختند، از آن کاروان به قافله ناشناس دیگری می پیوست.
*دردمندی دلسوز (2)
آقای محمود فتاحی - از جوانان انقلابی آغاز نهضت - آورده در اوایل انقلاب در دبیرستان شرف اردکان درس می خواندم. روزها تظاهرات داشتیم و شعارهایی
علیه رژیم بر در و دیوار مدرسه می نوشتیم. هنگام غروب و حوالی اذان مغرب به مسجد کوشک نو که آقای خاتمی در آن نماز می خواندند می رفتیم آقا طبق معمول سخنرانی های داغ و انقلابی داشت و مردم را ارشاد می کرد؛ از جمله ایشان به مناسبت چهلمین روز شهدای تبریز با لحنی آتشین به رژیم حمله کرد و فرمود: آیا جواب حق طلبی مردم را با گلوله می شود داد؟
من و سایر دوستان مدرسه ای؛ از جمله شهید مهدی بوستانی با هم قرار گذاشتیم که بعد از سخنرانی آقا تظاهراتی به راه بیندازیم و به طرف شهربانی برویم. همین کار را هم کردیم.
جوانان اردکانی و سایر مردم شعار میدادند و به سمت پارک شهر می رفتند بیشتر جوانان جهت دفاع احتمالی در آن روز، قطعه چوب یا لوله آهنی یا دسته کلنگی با خود آورده بودند.
جدود 200 متر که از مسجد کوشک نو با تظاهرات و شعارهای کوبنده دور شدیم ناگهان من دیدم مرحوم آقای خاتمی با پای برهنه خودش را به ما رسانده بود. آقا جلو جمعیت را گرفت و از سر دلسوزی و خیرخواهی گفت: «چوب و سایر وسایل دفاعی را زمین بگذارید شاید در مواجهه با نیروهای دولتی دچار مشکل شوید من راضی نیستم که مویی از سر شماها کم شود.»
ما وقتی این حرکت مشفقانه را از شخصیتی آن چنان مشاهده کردیم، اشک چشم هایمان را فراگرفت و امر ایشان را اطاعت کردیم آقا بعد از این که مطمئن شد با پای پیاده و با آن جسم خسته به مسجد بازگشت؛ اگرچه تا پایان کار نگران سلامت تظاهر کنندگان اردکانی بود.
*مهر پدری (1)
سرکار خانم فاطمه خاتمی نقل کرده اند: شبی به اتاق پدرم وارد شدم و پرده را بالا زدم آقا با محبّت گفت: بیداری؟ داخل شو! بعد برای من از جا بلند شدند
1) يادنامه خاتمی: 78-79
و مقداری هیزم در بخاری گذاشتند. گاهی کتابی را که مطالعه می کردند، اگر مناسب بود، برایم می خواندند.
یاد دارم شبی از آن شب های به یادماندنی کتاب «الامام على صوت العدالة الانسانیّه» از نویسنده لبنانی جرج جرداق مسیحی را مطالعه می کردند که به ناگاه آقا جمله هایی از متن کتاب را که به عربی بود، بلند خواندند، سپس به عربی بود بلند خواندند، سپس آن ها را برایم ترجمه کردند.
معنای این کار این بود که به من بفهمانند برای تو در این سنّ و سال ارزش قائلم و از این راه می خواستند عشق به امام علی علیه السلام را - که تمام وجودش را پر کرده بود - نه با کلام که با جان خویش به من هم انتقال دهند.
*اندرزگوی اندرز پذیر (1)
آقای حسین غفوری چرخابی - از اهالی اردکان - نقل کرده پدرم می گفت: روزی زنی زرتشتی به همراه پسرش در مدرسه علمیه اردکان نزد آیت الله خاتمی آمد و از ایشان خواست فرزندش را موعظه کنند تا حرف مادرش را بشنود و با او بدرفتاری نکند.
آقا فرمودند: «او موعظه مرا نمی پذیرد.» آن خانم زرتشتی اصرار کرد تا به گونه ای با او حرف بزنند، بلکه مؤثر واقع شود.
آقا به آن نوجوان زرتشتی فرمودند: «پدر و مادر بر تو حق دارند؛ از این رو، حرف شنوی داشته باش تا در زندگی خیر ببینی.»
پدرم می گفت: من که شاهد این گفتگو بودم، چند روز بعد آن خانم را در بازار اردکان دیدم و از فرزندش سؤال کردم او گفت: «موعظه آقا در او مؤثّر افتاد و رفتارش بهتر شده است.»
1) زاهد روشن فکر: 139
*استاد به یادماندنی (1)
آیت الله سیّد مصطفی محقّق داماد نقل کرده اند: روزی زنده نام آیت الله خاتمی به من فرموند: «فلانی! شما با آقای مطهری آشنایی دارید؟» گفتم: «بله، استاد من هستند.»
آقا فرمودند که من خیلی با ایشان آشنا نیستم ولی در کتاب هایشان خوانده ام که به کسی اظهار عشق و علاقه می کند می خواهم بدانم آن که ایشان از او نام می برد، همان استاد ماست؟ گفتم چه کسی؟ گفتند: حاج میرزا علی آقا شیرازی. سپس ادامه دادند و گفتند که از آقای مطهری بپرس که آیا منظورشان همان فرد من موضوع را با آقای مطهری مطرح کردم استاد فرمودند: «بله، همین طور است.»
معلوم شد که آن مرد از صاحبان نفس بوده است و مرحوم مطهری در کنار درس اخلاق که در قم نزد امام داشتند از حاج میرزا علی آقا شیرازی هم بهره برده میرزاعلی و برای نشستن پای منبر او به اصفهان می رفته است آقای خاتمی هم به بنده فرمودند: «این گونه بود و ما وقتی از پای منبر مرحوم شیرازی بیرون می آمدیم، تا یک چندی مشعوف بودیم.»
*روحانی زمان و زمانه (2)
آقای دکتر رضا داوری اردکانی نقل کرده اند: در سال 1342 ش. که علمای بلاد؛ از جمله حضرت آیت الله خاتمی برای اعتراض به توقیف حضرت امام خمینی به تهران آمده بودند، در اداره مطالعات و برنامه های وزارت آموزش و پرورش کار می کردم ایشان در آن جا غیر از من ارادتمندان دیگری هم داشتند، اما من را سرافراز کردند و آمدند و نیم ساعتی نشستند و با لهجه اردکانی با هم صحبت کردیم ،البته من بیشتر گوش بودم و ایشان سخن می گفتند. در اتاقی که
ما به گفتگو نشسته بودیم، یک همکار مشهور، اما ساکت و کم حرف نیز حضور داشت و او «اسماعیل شاهرودی» شاعر بود که مارکسیست بود اما از آن هایی که ذوق عدالت دوستی و همنوایی با محرومان و ستمدیدگان او را به مارکسیسم و احزاب چپ نزدیک کرده بود به همین جهت او را در زندان شاه شکنجه کرده ،بودند به طوری که هر دو گوشش سنگین شده بود و به زحمت می شنید و اگر به دقت گوش نمی داد اصلاً هیچ چیز نمی شنید.
آقای خاتمی و من ملتفت او نبودیم و حرف خودمان را می زدیم به هنگام ورود و سپس وقت رفتن معظم له، آقای شاهرودی دید که من چه احترامی برای ایشان قائلم و چون تا خیابان ایشان را بدرقه کردم به درجه احترام من بیشتر پی برد. به همین جهت هنگامی که برگشتم پرسید: «ایشان کی بودند؟ آخوند بودند؟» گفتم: «مگر ندیدی که لباس روحانیّت داشتند؟» گفت: آخوند که این حرف ها را نمی زند گفتم مگر یک روحانی چه می گوید و چه باید بگوید و ایشان چه گفتند که متفاوت با دیگران بود؟
گفت: ایشان از سیاست و تاریخ و فرهنگ می گفتند. مدّتی با شاهرودی نجیب و صمیمی و بسیار با ذوق و در عین حال ساده در باب روحانیت و علم و دین و معارف اسلامی و مقامات معنوی بحث کردیم. جمله آخری که از زبان شاهرودی شنیده شد این بود فکر نمی کردم آخوندی به این خوبی و دانایی در دنيا وجود داشته باشد گفتم «الحمد لله که امروز دیدی.» شاهرودی تا وقتی که با هم همکار بودیم سراغ آیت الله خاتمی را می گرفت.
درست است که او اطلاعاتی درباره روحانیت نداشت و چیزی را که نمی شناخت، نفی می کرد، اما از حیث ایجاب در گفتۀ آن روز خود بی حق نبود.
1) تندیس دینداری و فرزانگی: 51
به عنوان محافظ همراه آقا بودم، ایشان روزی پول ارزشان را به من دادند و فرمودند: از این مبلغ برای پاسدارهای محافظ سوغات بخرید.
من موقع خرید، دو ریال از آن مبلغ را برداشتم و چون حصیر زیرپایی ایشان، که در حقیقت سجاده اشان بود، یک حصیر نو خریدم؛ چون حصیری که از ایران آورده بودند تکه تکه شده بود ایشان تا دو روز ناراحت بودند که چرا برایشان حصیر نو خریده ام می گفتند همان حصیر کهنه خوب بود!
*تدبیر امور (1)
سرهنگ بازنشسته حسین پور مصیبی نقل کرده زمانی مردم مسلمان اردکان علیه فرقه بهائیّت قیام کردند. نزدیک غروب آفتاب پیر و جوان، همه با چوب و میل و یا هر وسیله ای که دم دستشان بود جلو باغ ملی که حالا پارک شده جمع شده بودند و قصد داشتند به محفل بهائی ها که محل تجمع و برگزاری مراسم آن ها در اردکان بود و به آن «هدیله» (2)می گفتند حمله برند و آن ها را از اردکان بیرون کنند.
رئیس شهربانی وقت برای متفرق کردن مردم خشمگین در کار خود مانده بود به همین جهت به آیت الله خاتمی متوسل شد و از ایشان خواهش کرد از مردم بخواهند متفرق شوند آقا پذیرفتند و یک میز چوبی از قهوه خانه ای در آن حوالی آوردند و آقا روی آن ایستادند و ضمن ،نصیحت توصیه کردند به جای درگیری، با بهائی ها معامله نکنند و ارتباط نداشته باشند این عده قلیل و گمراه که از حرکت مردم آگاه شده بودند در باغ ها و مزارع مجاور پنهان شده بودند و وقتی از صحبت های آقا باخبر شدند از اردکان کوچ کردند و قضیه ای که می رفت به درگیری و خشونت منتهی شود، با وساطت و توصیه ایشان با مسالمت پایان یافت.
*محبّت و مهربانی تا کجا! (1)
خانم فاطمه هاتفی - از دبیران دینی آموزش و پرورش اردکان - نقل کرده: یکی از روزهای ماه رمضان در سال 1359 ش، همراه با خواهران کمیته فرهنگی جهاد به سرپرستی خانم فاطمه خاتمی، افطار منزل آقا دعوت داشتیم. در آن شب فراموش نشدنی همۀ خواهران همراه با همسر ایشان نماز جماعت را به امامت آقا در اتاق بزرگی در منزلشان در صدرآباد برگزار کردیم چیزی که در آن شب موجب تعجب و در عین حال خجالت ما شد این بود که آقا در عین حالی که خیلی مقید به حضور در مسجد بودند و پیوسته سعی می کردند برای اقامه نماز در مسجد کوشک نو حاضر باشند آن شب نماز را در منزل اقامه کردند و نماز مسجد را به فرد دیگری واگذار کرده بودند در برابر آن همه بزرگواری، کاری از ما ساخته نبود جز این که بعضی از خواهران با نگاه کردن به یکدیگر حرف دلشان را می زدند.
در آن شب، بچّه گربه ای که در منزل ایشان بود، در حال نماز وارد اتاق شد و مرتب با گوشۀ عبای آقا بازی می کرد؛ به طوری که حواس کسانی که در صف جلو بودند پرت شده بود گربه همین طور ادامه داد تا نماز اول آقا تمام شد. بعد از نماز، آقا دستی روی سر این حیوان کشیدند و با لهجه شیرین و دلنشین و با لحنى مهربانانه و نوازش گرانه فرمودند: «جُونم، اذیّت نکن.» خدا می داند این رفتار آقا حالتی عجیب بر قلب ما حاکم کرده بود که از بیان آن عاجزم؛ حالتی که گویای این بود آقا چقدر عزت نفس دارند یک عالم و مجتهد با یک بچه گربه چنان برخورد می کند که گویی می خواهد از او عذرخواهی کند.
*اندوه ارتحال (2)
و آخرین سخن این، که حجت الاسلام والمسلمین دکتر سیّدمحمّد خاتمی، که
پدر مادّی و معنوی اش را روز پنج شنبه 5 آبان 1367 ش در گلزار شهدای اردکان وداع کرده می گوید: «در وصف آن بزرگ چه کلامی بلندتر و رساتر از کلام شورانگیز امام عارفان و پیشوای مجاهدان و رهبر عزت آفرین مسلمانان حضرت امام خمینی (قدّس سرّه الشّريف) که در رثای این بنده خوب خدا بیان شده است: "اسلام و ایران یکی از پرفروغ ترین چهره های تقوی، خلوص و ایمان خود را از دست داد برادر عزیزم خاتمی زنده، دل چهره تابناک مبارزات خستگی ناپذیر روحانیت روشن ضمیر در دهه های اخیر این مرز و بوم بود. روشنفکری متدین و مجتهدی بزرگوار و از خوبان امینی بود که اگر نتوان گفت بی نظیر مسلّماً کم نظیر بود. او با گوشت و پوست خود، مبارزه را می فهمید و خستگی های آن را چون شربتی گوارا می نوشید. او یار و پناه محرومان بود او یک عمر با تحجر و واپسگرایی جنگید و یکی از طرفداران بی بدیل اسلام ناب محمّدی صلی الله علیه و آله در عصر فریب و خود پرستی بود. او پاک زیست و پاک مُرد و پاک در جوار رحمت ربّش آرمید... ".»
باز زد کلک قضا نقش غمی *** ریخت گردون باز طرح ماتمی
در محاق افتاد ماهی دلفروز *** کز فروغش شام یاران بود روز
آفتابی شد نهان از این سپهر *** کز رخ خود بود رشک روی مهر
نخل پرباری زباغ دین فتاد *** ثلمه ای در پایه آیین فتاد
ره شناسی، عالمی آگاه رفت *** مقتدای سالکان راه رفت
آیت حق بحر عرفان خاتمی *** یار حقّ رهبر و او را سمیّ
او چو یوسف، وین جهان چون چاه بود *** بر فلک برشد که روح الله بود
رهروی تا منزل جاوید رفت *** شبنمی تا خلوت خورشید رفت
ز آب و گل جان شریفش دور بود *** چون ملک از پای تا سر نور بود
گر برفت از دیده در دل جای اوست *** سینه صاحب دلان مأوای اوست
«آفتاب معرفت را نقل نیست *** مشرق آن غیر جان و عقل نیست»
گر به رضوان جست مأوا آن سلف *** یادگاری ماند از او نِعمَ الخلف
آن ستوده کش «محمّد» نام کرد *** باده بیداری اش در جام کرد
همچو خود آزاده اش پرورد و رفت *** دُردی دُردش به ساغر کرد و رفت
چون که گل رفت و گلستان شد خراب *** بوی گل را از که جوییم از گلاب»
رفت آن دلداده در بزم شهود *** بر روان و تربت پاکش درود
باز جو سال عروجش زین کلام *** «کرد جا در خلد آن عالی مقام» (1)1409 ق
1) محمود شاهرخی
تقیّ زکی
32
عکس
حجّت الاسلام شیخ علی اکبر سعیدی در سال 1300 ش، در یزد، در یک خانواده متوسّط به دنیا آمد. گرچه پدرش کاسبی در بازار یزد بود اما او از طرف مادر، ریشه در یک خانواده روحانی داشت؛ زیرا پدر مادرش مرحوم آخوند ملا عبدالكريم ،مسگر اولین نماینده مردم یزد در مجلس شورای ملی در اوان جنبش مشروطیت بود. او ابتدا در یزد به مکتب رفت و مقدمات تحصیلی را فرا گرفت. سپس دروس حوزوی را تا بعضی سطوح ادامه داد. سپس راهی قم شد و در آن مرکز بزرگ علمی و معنوی جهان تشیّع رحل اقامت افکند از جمله اساتید وی در آن زمان آیت الله العظمی بروجردی بودند که مرحوم سعیدی بیش از دیگران از محضر ایشان استفاده علمی و معنوی برد.
وی سپس به یزد مراجعت کرد و به تدریس در مدرسه دو منار و امامت جماعت در مساجد مختلف یزد پرداخت و در ضمن زانوی ادب در محضر حضرت شیخ غلامرضا یزدی به زمین زد و کار این دو بزرگوار به جز استاد و شاگردی به مریدی و مرادی کشید و او و دوست دیرینش حضرت حجت الاسلام آقای حاج سيد جواد حیدری پیوسته در سفر و حضر ملتزم رکاب وی بودند و کمتر اتفاق می افتاد آن دو همراه و همسفر وی نباشند. او سادگی و ساده زیستی و بی میلی به دنیا را از حاج شیخ غلامرضا آموخت و پیوسته در زندگی به کم ترین قناعت کرد و چنان مواظب و مراقب امور خود بود که در دارالعباده یزد، کم تر نظیرش مشاهده شده. وی
در مدّت 70 سال عمر پربرکتش، تا روزی که تاب و طاقتی داشت از راه درآمد ناچیز جوراب بافی امرار معاش کرد و وقتی جسم نحیفش توان انجام این کار خسته کننده را نداشت، از راه درآمد نماز استیجاری زندگی کرد. سرانجام روح بلند این روحانی پرهیزکار روز پنج شنبه 17 رجب سال 1412 ق برابر با 3 بهمن 1370 ش به آسمان پرکشید و در یزد در جوار بقعه امامزاده جعفر علیه السلام مدفون گردید.
*از برکت نماز حضرت رسول صلى الله عليه و سلم (1)
حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی نقل کرده اند: شبی یکی از طلّاب حوزه علمیه قم را که از سادات هم بود در مسجد دیدم. پس از سلام و احوال پرسی متوجه شدم خیلی پریشان است بعد هم از من خواست برایش استخاره ای بگیرم من ابتدا از حالش جویا شدم و علت ناراحتی اش را پرسیدم. گفت: مدتی است با همسرم اختلاف داریم و او با حالت قهر از خانه رفته و من در قم تنها هستم و و او هم در خانه پدرش در یزد زندگی می کند. چندی پیش او از دادگاه تقاضای طلاق نمود و به همین جهت مرا به دادگاه احضار کردند که نرفتم و فردا صبح برای دومین بار به دادگاه احضار شده ام استخاره من برای این است که در جلسه فردا حاضر شوم یا خیر؟ من به این سیّد طلبه توصیه کردم استخاره لازم نیست شما همین امشب دو رکعت نماز حضرت رسول صلی الله علیه و آله بخوان امید است مشکل تو حل شود. وی گفت: آقا من فردا صبح ساعت 9 احضار شده ام و باید در دادگاه حاضر شوم گفتم با این همه، نماز را بخوان ان شاء الله کار درست می شود. من همچنان در فکر این طلبه سیّد بودم که چند روز بعد او را در خیابان دیدم پس با عجله خود را به آن طرف رساندم و جویای حالش شدم. او گفت: بنا به توصیه جناب عالی من همان شب نماز حضرت رسول صلی الله علیه و آله را خواندم و به امید عنایت آن حضرت خوابیدم صبح زود بعد از اقامه نماز از منزل بیرون رفتم که برای صبحانه نان بخرم وقتی برگشتم با تعجب دیدم در خانه ما باز است. من ابتدا از
1) آقای سيد عليرضا حيدري
این که به علّت بی توجّهی در را باز گذاشتم ناراحت بودم، اما وقتی وارد شدم، دیدم تنها فرزندم در حیاط خانه مشغول بازی است. بعد هم همسرم همسرم از اتاق بیرون آمد، من گفتم: شما با قهر از خانه رفته بودی و از دادگاها هم تقاضای طلاق نموده بودی حالا چه شد برگشتی؟ وی :گفت این حرف ها را رها کن، من از دادگاه و طلاق و منزل پدرم خسته شده ام آمده ام با هم زندگی کنیم!
*عرض حال به امام هشتم علیه السلام (1)
نقل شده است: زمانی حجّت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی به مشهد رضوی مشرّف شده بودند و در یک مسافرخانه در حوالی حرم مطهر اتاقی گرفته بودند یک شب ایشان بعد از اقامه نماز مغرب و عشا به منزل می آیند تا استراحت کنند اما در اتاق مجاور که در اجاره چند کارگر غیر بومی بود، سر و صدای ساز و آواز بلند بود پس ایشان خیلی مؤدبانه و به آرامی از آن ها خواستند صدای رادیو را کم کنند اما برعکس، آن ها با حالتی زشت و ناپسند با وی برخورد نموده و پرخاش کردند. مرحوم مرحوم آقای سعیدی که طاقت تحمل این وضع را نداشتند به حرم برگشتند و گویا عرض حال را به ساحت حضرت امام رضا علیه السلام نمودند و پس از ساعتی به خانه برگشتند. وقتی وارد حیاط مسافرخانه شدند دیدند این کارگرها اسباب و اثاث خود را جمع آوری کرده با عجله آن را از مسافرخانه بیرون می برند. به علاوه، حالت را اضطراب و نگرانی دارند وقتی از صاحب مسافرخانه علت را جویا شدند گفت: این ها آمده بودند برای مدتی در مشهد بمانند و کار کنند. اما ساعتی پیش از ولایتشان خبر رسید که یکی از بستگانشان از دنیا ،رفته پس به شهرستان بر می گردند!
*سادگی و ساده زیستی (2)
یکی از فضلای حوزه قم که اصلاً یزدی و ساکن آن سرزمین مقدّس است،
نقل می کند: من در زمان حیات مرحوم حجّت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی، برای دیدار و استفاده از محضرشان هر وقت به یزد سفر می کردم، حتماً برای دیدارشان می رفتم. آن چیزی که بیش از هر چیز مورد توجه من بود، زهد و بی علاقگی این مرد خدا به دنیا بود به علاوه اخلاق خوش و سادگی و ساده زیستی در زندگی هم سبب می شد هر کسی مجذوب وی شود. برای نمونه شاید قریب 20 سال من خدمتشان می رسیدم و در این مدت فقط پوشش ایشان را یک قبا دیدم که آن هم از حد معمول یک وجب کوتاه تر بود. ایشان در همه عمر، از وجوهات شرعی استفاده نمی کرد. به علاوه، بنا به اظهار خودشان یکی از پسرهایشان که در یک کارخانه تولیدی مدیر بود و وضع مالی مناسبی داشت، احتمالاً گاهی به اسم هدیه وجوهاتی را به ایشان می داد، اما مرحوم سعیدی آن را به اصرار تمام و این که این هدیه است و غیر از وجوه شرعی است، آن را هم به اسم هدیه، به طلاب می داد و خودش آن را خرج نمی کرد و تنها ممرّ درآمدش وجوه اندکی بود که از راه نماز استیجاری عاید او می شد!
*از در بسته (1)
یکی از نمازگزارانی که سال ها در مسجد شاه تهماسب یزد، در جوار میدان بعثت، به مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی اقتدا می کرده، نقل می کند من بارها دیده بودم آن مرحوم ساعتی قبل از اذان ظهر برای دعا و زیارت، زودتر به مسجد می آمد اما روزی من نیم ساعت قبل از ظهر به مسجد رفتم و چون کلید داشتم خودم در را باز کردم و در شبستان مشغول نماز شدم. ناگهان متوجه شدم که مرحوم آقای سعیدی جلو محراب نشسته اند و دعا می خوانند یا گاهی مشغول نماز می شوند ولی خیلی از این امر تعجب نکردم؛ زیرا توجه نداشتم اما ناگهان به ذهنم خطور کرد که در مسجد هنگام ورود من قفل بود و من آن را با کلید باز کردم پس ایشان چگونه وارد مسجد شده بودند؟!
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيّد عليرضا حيدرى
به محض این که به این فکر افتادم، بار دیگر نگاه کردم دیدم ایشان نیستند!
*انصاف و عدالت (1)
قصابی که سال ها در ابتدای خیابان سیّدگل سرخ در یزد مغازه قصابی داشته، نقل می کند منزل حاج شیخ علی اکبر سعیدی روبه روی مغازه من بود و ایشان معمولاً از مغازه من گوشت می خریدند روزی ایشان در مغازه آمدند و گفتند: 250 گرم گوشت برای من وزن کنید و در این ظرف بگذارید من می روم جایی کار دارم و بر می گردم من هم وقتی خلوت شد به خیال خودم و برای این که برایشان احترامی قائل بودم گوشت بدون چربی و با استخوان کمتر وزن کردم و در ظرفشان گذاشتم. وقتی ایشان آمدند، پول آن را دادند و رفتند اما چند لحظه طول نکشید که برگشتند و گفتند شما به همه اینطور گوشت می دهید؟ گفتم: نه! آقای سعیدی گفتند: پس این گوشت را بگیرید و مقداری که به مردم دیگر چربی و استخوان می دهید به آن اضافه کنید تا ببرم من دیدم اگر به حرفشان توجه نکنم و بخواهم به اصطلاح تعارف کنم قبول نمی کنند پس طبق معمول سایرین چربی و استخوان اضافه کردم و به ایشان دادم با این همه از آن به بعد دیگر به مغازه من نیامدند!
*عقوبت رباخواری (2)
از مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی نقل شده است که فرمودند: شبی یکی از تجار بازار یزد را که مشهور به رباخواری بود و مدتی از مرگش می گذشت در خواب دیدم که از حالت طبیعی خارج شده بود. مثلاً زبانش به قدری بزرگ بود که از دهانش بیرون افتاده و تا روی سینه اش آمده بود و در یک بیابان بی آب و علف حالتی شبیه تشنگی و تعب داشت من خواستم به صورتی برایش آبی فراهم کنم اما او گفت: آبی که شما برایم فراهم کنید، فایده ندارد. خدا خواسته
من تشنه باشم و این باری است که خودم برای دوش خودم فراهم کردم و اکنون باید با همۀ سختی، آن را بکشم سپس در آن بیابان روان شد و رفت و من وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم این اثر عمل زشت رباخواری او بوده است!
*رؤیایی مبارک (1)
یکی از فرهنگیان یزدی نقل می کند زمانی مبتلا به درد شدید چشم شدم و بینایی ام هم کم شده بود و لذا ترس از این که خدای نکرده به کلی نابینا شوم مرا نگران کرده بود بعد از این که به پزشکان متعددی مراجعه کردم و بهبودی حاصل نشد، گفتند باید جهت معالجه بیشتر و بهتر به آلمان بروم. من به هر مشکلی بود به آلمان رفتم و در یکی از بیمارستان های آن جا بستری شدم و با همه کارهایی که آن ها کردند احساس می کردم که روز به روز بدتر می شوم و در آستانه کوری هستم. روزی در همان حال یأس و ناامیدی و در آن شرایط غربت، دلم سوخت و خیلی گریه کردم در آن حال به یاد آقای حاج شیخ علی اکبر سعیدی افتادم که ایشان را به خوبی و راستی و درستی می شناختم که در درگاه خداوند قربی داشت همان شب ایشان را در خواب دیدم ایشان از من سؤال کردند چطوری؟ گفتم: حاج آقا چشمم نمی بیند ایشان همان جا به نماز ایستادند و دو رکعت نماز خواندند. سپس دست ها را به سوی آسمان بلند کردند و دعا و تضرع داشتند. بعد رو به من کردند و فرمودند بلند شو گفتم جایی را نمی بینم باز فرمودند چشم تو خوب شده بلند شو وقتی از خواب بیدار شدم متوجه شدم چشمم سالم است و بینایی ام خوب است و از آن به بعد هم هیچ ناراحتی ندارم.
*دقت و دیندار (2)
یکی از کسبه بازار نقل کرده: روی من در حالی که هنوز نوجوانی بودم، آقای
حاج شیخ علی اکبر سعیدی را در مغازه میوه فروشی دیدم و با توجه به آشنایی و قرابتی که با ایشان داشتم صبر کردم تا خریدشان تمام شود و من آن ها را به منزلشان ببرم.
دیدم ایشان در جایی که مقدار زیادی خیار سبز انبوه شده بود، نشستند سپس چشم هایشان چشم هایشان را بستند و مقداری از آن را در ظرف گذاشتند. سپس در جایی که سیب زمینی بود، باز هم چشم هایشان را بستند و در ظرف ریختند.
وقتی خواستند بعد از پرداخت وجه به خانه ،بروند من با ایشان همراه شدم و کمک کردم و در ضمن پرسیدم من خرید شما را زیر نظر داشتم چرا در دو مورد چشم هایتان را بستید؟ و چرا خوب و بد را از هم جدا نکردید؟!
ایشان فرمودند: فلانی! خیار سبزها بعضی درشت و نامرغوبند و بعضی زرد و کوچک و بی کیفیت و نیز سیب زمینی گاه ریز و بعضاً بیل خورده و نامرغوب، به همین جهت میوه فروش صبح تا ظهر آن ها را گران تر می فروشد؛ چون خوب و بد آن از هم جدا می شود و شب ارزان تر عرضه می کند تا روی دستش نماند و در نهایت هم منافعش حفظ شود من چشم هایم را می بندم تا نه مردم صبح میوه ها را گران بخرند و نه شب بی کیفیت ها بمانند و ارزان تر به فروش برسد.
*الهامی از غیب (1)
از مرحوم حجّت الاسلام آقای حاج شیخ علی اکبر سعیدی نقل شده است: بعد از ظهر یکی روزهای گرم تابستان در آشپزخانه قدیمی منزلمان مشغول تهيه خشت و گل برای ساختن یک اجاق بودم و در زیر دودکش مطبخ نشسته بودم و محل اجاق را بررسی می کردم یک دفعه به نظرم رسید مدتی است به آیت الله آشیخ جلال آیت اللهی سر نزده ام و از ایشان اطلاعی ندارم پیش خود گفتم: استخاره می گیرم اگر خوب آمد اول به دیدار ایشان می روم. پس دست هایم را شستم و استخاره گرفتم خوب آمد و تعجیل هم داشت. پس، کار ساختن اجاق
1) آقای سيّد عليرضا حيدري
را موقتاً رها کردم و پیاده در آن هوای گرم به طرف محلّه شیخداد رفتم، اما وقتی در منزل ایشان رسیدم، هر چه در زدم کسی جواب نداد تا این که زن همسایه ایشان از خانه بیرون آمد و گفت: حاجی آقا چندی است به نصر آباد رفته اند. موقعی که به طرف خانه بر می گشتم گفتم: خدایا من می خواستم این استاد بزرگوار را ببینم استخاره خوب آمد به اضافه این که تعجیل هم داشت در صورتی که ایشان اصلاً در یزد نبودند. حالا خوب آمدن استخاره هیچ، این تعجیل دیگر برای چه؟ وقتی به خانه آمدم لباسم را بیرون آوردم و دوباره به آشپزخانه رفتم تا کار ساختن اجاق را ادامه دهم اما با کمال تعجب مشاهده کردم در محلی که من نشسته بودم چند خشت بزرگ از بالای دودکش افتاده، پس متوجه شدم این خشت ها زمانی که من نبودم از درون دودکش کنده شده است و در محلی که من کار می کردم افتاده این جا افتاده! این جا بود که فهمیدم این خداست که پاسدار و نگهداری همه است و وقتی اراده کند که مرا از مرگ حتمی نجات دهد اول خیال دیدار آن مرد خدا را به سر من می اندازد سپس استخاره خوب و با تعجیل می آید و بعد از این که همه چیز اتفاق می افتد مرا سالم و تندرست نگه می دارد.
*استخاره بد (1)
روزی جوانی نزد حاج شیخ علی اکبر سعیدی آمد و از ایشان خواست دربارهٔ دختری که در نظر گرفته بود و می خواست با او ازدواج کند استخاره بگیرند ایشان که خیلی در این مورد هم دقت داشتند و هم با توجه و آداب استخاره می گرفتند، فرمودند: خوب نیست شما باید در این مورد صرف نظر کنید اما چند روز بعد همان جوان آمد و گفت: چون خانواده های ما با هم صحبتی کرده بودند و در بین مردم هم شایع شده بود که ما قرار ازدواج داریم به این نتیجه رسیدیم که اقدام کنیم و من از شما می خواهم برای اجرای عقد تشریف بیاورید. ایشان گفتند، استخاره ای که من دیدم، در آن زندگی نبود و همین که گفتم شما هر طور
1) حجت الاسلام والمسلمين سيد مهدی شجاع الساداتي
شده باید صرف نظر کنید، ولی جوان اصرار کرد که قبول کنند. ایشان در نهایت و در حال تعجب اجرای عقد را نپذیرفتند و نگران بودند که چرا استخاره می گیرند. بعد هم خلاف آن عمل می کنند طولی نکشید که این جوان با همسرش اختلاف پیدا کرد و کار به زد و خورد کشید بعد کسی در منزل او آمد و گفت برادران همسرت در صدد تلافی هستند و تو باید به هر صورت فرار کنی. او هم با عجله به طرف مهریز در حرکت بود که تصادف کرد و کشته شد وقتی خبر به آقای سعیدی رسید، فرمودند من چقدر به این جوان گفتم: من زندگی نمی بینم، اما او نپذیرفت!
*قوری پر از چای (1)
یکی از مریدان مرحوم حاج شیخ علی اکبر سعیدی می گوید: شبی در منزل آقای سعیدی مجلس روضه خوانی بود و من به اتفاق حاج تقی باغ گندمی به آن جا رفتیم. آقای سعیدی فرمودند حاج تقی من چای دم کرده ام، شما برو و به حاضران چای بده او هم مشغول شد و مرتب تا آخر مجلس چای داد، اما وقتی به اتفاق بیرون آمدیم به من گفت: می دانی امشب چطور شد؟ گفتم خیر او گفت از اول تا آخر مجلس هرچه چای دادم، این قوری پر از چای که آقای سعیدی دم کرده بود تمام نشد و وقتی هم بیرون آمدم، هنوز پر بود!
*نماز یکشنبه های ماه ذیقعده (2)
نقل شده است: حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی شبی در هفته دوم ماه ذیقعده بین نماز مغرب و عشا در مسجد شاه تهماسب یزد رو به نمازگزاران کردند و گفتند می خواهم شما را سفارش کنم درباره نماز روز یکشنبه در این ماه سزاوار بود من این توصیه را هفته قبل می کردم تا مؤمنین محترم در یکشنبه گذشته آن را به جا آورید اما چون خودم موفق نشده بودم صحبتی نکردم بعد هم گفتند: برای این که آن را درست به جا آورید به کتاب مفاتیح رجوع کنید، اما
من همین قدر بگویم: اگر از میدان بعثت تا محل دروازه قرآن یزد را پیاده طی کنید و در هر قدم سگ های طلا بدهند ثواب این نماز از آن همه سکه طلا بیشتر است، بلکه اجر بزرگ این نماز با آن همه طلا قابل مقایسه نیست!
*حضور بر سر خاک مردگان (1)
یکی از کسانی که با مرحوم آقای سعیدی (رحمه الله علیه) معاشرتی داشت نقل می کند روزی در محضر ایشان بودم و طبق معمول سعی داشتم از صحبت های ارزشمند ایشان استفاده کنم که موضوع در گذشتگان از دنیا به میان آمد و این که ما چگونه می توانیم آن ها را از خود خشنود سازیم سپس صحبت از سوره حمد و آیةالکرسی به میان آمد. من گفتم آقا حمد و آیة الکرسی هدیه برای مردگان است ولی این که حتماً بر سر قبور آن ها حاضر شوند شاید خیلی درست نباشد ایشان فرمودند: این ها چه حرفی است که می زنی؟ مردگان حجاب و مانع ندارند، بلکه صدای ما را هم می شنوند و حتی در آن مدت کوتاه با ما انس می گیرند. مخصوصاً اگر بر سر قبر پدر و مادر دعا کنی، دعایت مستجاب می شود. من خودم هر هفته صبح جمعه برای زیارت قبر مادرم که در قبرستان «سیّد صحرا» دفن است پیاده می رفتم و بر می گشتم تنها یک بار به علت سردی هوا و کسالت موفق نشدم همان شب او را در خواب دیدم و حالش را پرسیدم. مادرم گفت: این هفته تو نیامدی، در عوض من آمدم!
یکی از مأمومین حجت الاسلام آقای سعیدی که مورد توجه ایشان بوده، گوید: من چون مورد توجه و عنایت ایشان بودم در موارد زیادی حتی در مورد بعضی امور خصوصی و خانوادگی ایشان، سؤال می کردم و آن بزرگوار هم
پدرانه و در نهایت خلوص و سادگی و برای این که مرا راهنمایی کرده باشند، پاسخ می دادند. روزی از ایشان پرسیدم: حاج آقا با این که شما خودتان روحانی هستید و از طرف خانوادۀ مادری هم به سلسله علما مربوط می شوید چه شد که دو پسرتان را برای تحصیل علوم دینی تشویق و توصیه نکردید؟ فرمودند این نظر خود من بود و میل نداشتم درس بخوانند؛ زیرا اولاً در اسلام سفارش به کار شده است و ثانیاً این که اگر طلبه می شدند و به آن چه می خواندند و می فهمیدند عمل نمی کردند موجب گرفتاری آنان در روز قیامت بود. بنابراین به هر دو توصیه کردم به دنبال کسب و کار بروند
*اهمّیّت نماز و احترام به سادات (1)
یکی از مریدان مرحوم حاج شیخ علی اکبر سعیدی نقل می کند: بعد از فوت ایشان یک روز صبح جمعه برای خواندن فاتحه بر سر قبر آن بزرگوار به محل امام زاده جعفر علیه السلام رفتم و بعد از تلاوت سوره مبارکه حمد، همان طور که در زمان حیات، با ایشان صحبت می کردم گفتم، شما خودتان می دانید که من چه در زمان حیات و چه حالا، ارادتی خالصانه به شما داشتم اما چه شده که به ما توجه ندارید و احوال ما را نمی پرسید؟ مگر هر دیدی، بازدیدی ندارد؟ من اگر از این به بعد این گونه باشد دیگر نمی آیم، همان شب ایشان را در خواب دیدم که جایی نشسته بودند و در مورد عالم بزرخ و مراحل آن صحبت می کردند اما از آن سخنان چیزی به خاطرم نماند من سؤال کردم در آن عالم چه چیز بیشتر اهمیت دارد؟ گفتند: نماز پرسیدم بقیه مراحل چه؟ فرمودند به سادات خیلی سخت نمی گیرند.
دل درد شده بودم و هر چه هم در آن دوران که معمولاً با داروهای گیاهی بیماران بهبودی حاصل می کردند استفاده کردم این داروها در من اثر نکرد تا این که به مرحوم دکتر طاهری که بهترین پزشک شهر بود مراجعه کردم و ایشان هم پس از چندی گفت: باید جهت معاینات بیشتر به تهران اعزام شوی. به همین جهت، برادرم حاج آقاطاهر که خود دندانپزشک بود، در صدد برآمد به هر ترتیب مرا به تهران ببرد روزی وی در کوچه به حاج شیخ علی اکبر سعیدی بر می خورد ایشان می پرسند شما را نگران می بینم علت چیست؟! برادرم جریان بیماری ممتد مرا برای ایشان تعریف می کند. آقای سعیدی گفتند: ممکن است من او را ببینم؟ برادرم گفتند بفرمایید برویم من در بستر افتاده و درد می کشیدم که ناگهان خبر دادند آقای سعیدی آمده.اند ایشان وقتی مرا در آن حال دیدند با مهربانی و با یک لطف خوش گفتند: ممکن است دقیقاً محل درد را به من نشان دهی؟ من هم دست روی محل درد گذاشتم ایشان دستشان را روی شکم من در محلّ درد گذاشتند و شروع کردند به خواندن سوره مبارکه حمد درست به خاطر دارم وقتی آخرین آیات حمد را خواندند مثل این که درد از محل خود حرکت کرد و از بدن من خارج شد و در یک لحظه چنان احساس آرامش و راحتی کردم که گویا اصلاً دردی نداشته ام.
در این اثنا برادرم برای پذیرایی از ایشان بیرون رفته بودند و وقتی با سینی چای به اتاق برگشتند، آقای سعیدی فرمودند آقای آیت اللهی برادرتان می گوید دیگر دردی احساس نمی کند و به واقع همین طور هم بود؛ زیرا از آن ساعت به بعد چنان آرامش پیدا کردم که حد نداشت و حتی در طول عمرم هم هرگز دچار دل درد نشدم!
*احترام به سادات (1)
یکی از سادات مقیم یزد که بر حسب ارادتش به مرحوم آقای سعیدی سعی داشت حتی الامکان با ایشان محشور باشد نقل می کند: روزی در محضر آقای
1) آقای سید علیرضا حیدری
سعیدی بودم که مرحوم حجت الاسلام شیخ علی فقیه خراسانی - فرزند آیت الله آشیخ غلامرضا یزدی - هم وارد شد و این دو بزرگوار با هم به گفتگو نشستند. من هم از موقعیت استفاده کرده به سخنانی که بین این دو بزرگوار رد و بدل می شد، گوش می دادم. نزدیک غروب که هر دو برای رفتن به مسجد از جا بلند شدند من خودم را دم در رساندم و گیوه های آقای سعیدی را جلو پایشان جفت کردم. ایشان با تندی و با تأثر فرمودند: این چه کاری بود که کردی؟! گفتم: آقا من که جسارتی نکردم فرمودند مگر نمی دانی احترام سادات بر ما واجب است. تو با این کارت مرا پیش حضرت زهرا علیها السلام شرمنده کردی! مبادا این کارت تکرار شود!
*عادت به کشیدن سیگار (1)
مرحوم آقای سعیدی عادت به کشیدن سیگار داشتند. یکی از مریدان ایشان نقل می کند: روزی در محضرشان بودم که قوطی سیگارشان را بیرون آوردند تا از آن یک سیگار بردارند از من پرسیدند تو هم سیگاری هستی؟ من جواب مثبت دادم فرمودند می خواهی قصۀ سیگاری شدنم را برایت بگویم؟ گفتم بفرمایید. فرمودند: من در جوانی گاهی سرم به شدت درد می گرفت. روزی شخصی یک چپق به دستم داد و گفت این را بکش شاید برای در دسرت مؤثر باشد. وقتی آن را کشیدم، حس کردم اثر خوبی داشت. پس یک چپق و مقداری توتون تهیه کردم و گاهی می کشیدم و چون بیماری ام به قول امروزی ها «سینوزیت» بود حرارت آن کمی به من آرامش می داد اما روزی مادرم گفت: از این که روزی تو مشهور به یک فرد چپقی شوی، من ناراحتم و راضی نیستم از این به بعد چپق بکشی من هم به علت عدم رضایت مادر، توتون ها را در گوشه ای ریختم و آن را ترک کردم اما برای این که در دسرم کمی تخفیف پیدا کند به سیگار روی آوردم و همچنان هم به آن عادت دارم اما شما خوب است اگر می توانی از همین حالا آن را ترک کنی!
1) آقای سید علیرضا حیدری
*توفیق روزه داری (1)
یکی از مریدان آقای سعیدی نقل می کند: یک روز اواخر فصل تابستان که مصادف با آغاز ماه رمضان بود، آقای سعیدی در صحبتی فرمودند ماه رحمت ماه خدا، ماه آمرزش آمد و اگر مردم قدر و منزلت و عظمت این ماه مبارک را درک می کردند به مسافرت نمی رفتند و از روزه فرار نمی کردند تا برکات آن را دریافت دارند و از مواهب این ساعات و لحظات بهره مند شوند من گفتم: آقا! همه فرمایشات شما صحیح است ولی کار در شرایط سخت تابستان و تشنگی و بی حالی هم مشکل است. بفرمایید برای این مشکل چه باید کرد؟ ایشان فرمودند من هر سال چند روز به رمضان مانده، دو رکعت نماز می خوانم و عرض می کنم خدایا! توفیق روزه این ماه را خودت به من مرحمت بفرما شما هم امسال قبل از حلول ماه، همین کار را بكنيد من طبق فرموده ایشان عمل کردم و در طول ماه رمضان هم هیچ مشکلی نداشتم.
*توکّل و توسل در همه حال (2)ُ
شخصی که سال ها با مرحوم حاج شیخ علی اکبر سعیدی مأنوس بود و مورد مرحمت ایشان قرار داشت نقل می کند: روزی در مسجد شاه تهماسب در یزد بعد از فراغت از نماز در کنار ایشان، نزدیک محراب، نشسته بودم که شخصی نزد آقای سعیدی آمد و گفت: آقا! ما یک مریض سرطانی داریم که مدت هاست در بستر افتاده و پزشکان هم با همهٔ تلاش هایی که کرده اند از بهبودی او ناامید شده اند اگر ممکن است جناب عالی دعا کنید ان شاء الله شفا یابد ایشان دستوری دادند که چند سکه زیر سر آن بیمار بگذارند و دعایی که مربوط به آن است بخوانند. سپس گفتند البته گفتند: البته من هم دعا می کنم به امید خدا.
موقعی که آن شخص رفت من گفتم آقای سعیدی این طور بیماری را باید برایش طلب مغفرت کرد دعا و توسل دیگر برای چنین فردی فایده ندارد ایشان با تندی و تغیر فرمودند نه ،آقا این طور نیست دعا و توسل مؤثر است و در اسلام
به آن سفارش و توصیه شده است. حتی این که وقتی حضرت سيدالشهدا علیه السلام تب کردند، وکیل گرفتند تا برایشان دعا کنند نه، هرگز چنین اشتباهی را مرتکب نشوید و پیوسته متوکّل و متوسّل باشد.
*عنایتی مسرّت بخش (1)
از مرحوم حجّت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی نقل شده است: در دوران جوانی، روزی با عدّه ای از دوستان جهت زیارت به قم مشرف شدیم. شبی که وارد شهر شدیم نیمه شب من تب ،کردم به گونه ای که قادر به حرکت نبودم و در کنج اتاقی که گرفته بودیم خوابیده بودم قبل از اذان صبح دوستان برای زیارت اقامه نماز صبح در وقت فضیلت از مسافرخانه بیرون رفتند. من هم دل شکسته از این که در کنار حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام از فیض زیارت محروم هستم همچنان در بستر بودم که ناگهان دیدم در اتاق باز شد و بوی عطر خوشی آمد. سپس یک سید نورانی با قد رشید را دیدم که دو دستش را دو طرف در قرار داد و نظری به من افکند. سپس در را بست و رفت. من بعد از این جریان حس کردم مثل این که هیچ کسالتی ندارم پس از جا بلند شدم و به طرف حوض مسافرخانه رفتم تا وضو بگیرم که دوستان از راه رسیدند و گفتند: ما خود را زودتر رساندیم که به شما کمک کنیم به هر ترتیب برای نماز آماده شوید اما من آن چه گذشته بود، برایشان تعریف کردم و گفتم: الان هیچ کسالتی ندارم و خودم با پای خود برای وضو آمدم. گویا بعد از آن هم آن بوی عطر در آن اتاق به مشام می رسید!
*مصلحت خدا (2)
از مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی نقل شده است یک بار مردی به من مراجعه کرد و گفت: مدت هاست که همسرم بیمار و زمین گیر شده
و من شخصاً باید به او خدمت کنم و الان نه خودم زندگی دارم و نه دیگر می توانم از او نگهداری کنم شما توسلی بجویید اگر صلاح باشد، من مجدداً ازدواج کنم بلکه هم خودم سر و سامانی داشتم هم آن زن در نگهداری او به من کمک کند. ایشان فرمودند من که به نماز حضرت رسول صلی الله علیه و آله اعتقادی فوق العاده داشتم. روزی در وقت فضیلت به مسجد آمدم و به نماز ایستادم، اما نمی دانم چه شد که در بین نماز خواب رفتم پس فهمیدم مصلحتی در کار بود که موفق به ادامه نماز نشدم پس از یک هفته آن مرد خبر آورد که همسرم از دنیا رفته، این جا بود که فهمیدم خدا نمی خواست این زن بعد از آن همه رنج بستری بودن از شوهرش به خاطر ازدواج مجدد، دلگیر شده باشد.
*دعای مستجاب (1)
یکی از کسانی که سال ها با مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی مراوده داشته و مورد مرحمت ایشان بوده است نقل کرده است شخصی سال ها بود ازدواج کرده بود و به هیچ وجه صاحب فرزند نمی شد و هرچه هم به پزشکان متخصص در یزد و شیراز مراجعه کرد به نتیجه نرسید آن ها پس از معاینات مکرر از خود و همسرش اظهار می داشتند آزمایش های شما همگی خوب و مثبت است و هیچ یک از شما هم نقصانی از لحاظ جسمی ندارید، اما این که چرا صاحب فرزند نمی شوید، نکته ای مبهم است، بلکه باید گفت: موضوع شما مربوط به عالم پایین نیست و خدا باید صلاح بداند تا شما با این شرایط مساعد و مطلوب فرزند داشته باشید این شخص نقل می کند حدود 9 سال از ازدواجمان گذشته بود و از همه جا نا امید بودیم و پزشکان هم که جواب قاطع داده بودند. روزی من برای اقامه جماعت به مسجد شاه تهماسب آمده بودم که لب حوض مسجد به مرحوم آقای سعیدی برخوردم ایشان که همیشه به من مرحمت داشتند، ضمن احوال پرسی فرمودند: شما حالا چند فرزند دارید؟! من گفتم: متأسفانه هنوز فرزندی ندارم.
1) آقای کاظم طاهری
ایشان با تعجب پرسیدند: علّت چه بوده؟ من جریان مراجعات مکرّر به پزشکان را گفتم. فرمودند: من بعضی کتاب های دارویی قدیمی را دارم، مراجعه می کنم بلکه دوایی پیدا کنم من عرض کردم آقا دارو دیگر فایده ندارد اگر ممکن است دعایی بفرمایید. ایشان چند مرتبه فرمودند: چشم، چشم... سپس فرمودند: شما چند روز صبر کن من ببینم اصلاً فرزندی برای تو مقدر شده یا نه؟! چند روز از این قضیّه گذشت روزی فرمودند: بله، تو فرزنددار می شوی. سپس پیشنهاد کردند این مورد نظر شما را من قبلاً هم زیاد دیده بودم و مرحوم حجت الاسلام حاج سيد على محمد وزیری در آن موارد نظرشان این بود که بین زوجین صیغه طلاق جاری شود و دوباره عقدی برقرار شود و چندین مورد هم به همین ترتیب عمل شد و آن زوج ها صاحب فرزند شدند، تو هم اگر همسرت موافقت ،کند من با توافق شما در موقعیتی که دو شاهد عادل موجود باشد همسرت را طلاق می دهم و سپس صیغه عقد می خوانم من عرض کردم من برای این که صاحب فرزند شوم به هر دری زده ام شما هر طور صلاح می دانید عمل کنید و از طرف من هم از هر لحاظ وکیل هستید. ایشان شبی در بین نماز مغرب و عشا رو به طرف مردم کردند و جمعیت را زیر نظر گرفتند تا مطمئن شوند دو نفر مورد نظرشان در بین جعیت هستند. پس فرمودند: یکی از برادرهای ایمانی شما در نظر دارد همسرش را طلاق دهد همگی شاهد باشید من صيغة طلاق را جاری کنم پس از این با هم از مسجد بیرون آمدیم و به اتفاق به منزل رفتیم. آقای سعیدی از حضرت حجت الاسلام آقای حاج سیدجواد حیدری، که دوست دیرینشان بود، دعوت کرده بودند که برای عقد به منزل ما بیایند لیکن ایشان برای یک مورد دیگری به بیرون شهر رفته بودند و قبلاً معذوریتشان را به اطلاع ایشان رسانده بودند وقتی وارد منزل ما شدند بعد از کمی صحبت از هر دوی ما وکالت گرفتند و صیغه عقد را جاری کردند چند روزی بیشتر نگذشته بود که دم در مسجد مرا صدا زدند و بعد از سلام و احوال پرسی فرمودند فلانی! من درباره تو دعا کردم خداوند تا چندماه دیگر، از فضل خودش به تو فرزندی
ذکور مرحمت می فرماید امیدوارم این فرزند نور چشم تو باشد، اما چند ماهی گذشت و خبری نشد و همسرم هم اصرار داشت به واحد ناباروری بیمارستان مادر یزد مراجعه کنیم اما وقتی جو آن جا را دید با دلی شکسته از آن جا بیرون آمد و همه کارها را به دست خدا سپرد طولی نکشید که همسرم حامله شد یک روز آقای سعیدی فرمودند خبری نشد؟! من جواب مثبت دادم از آن به بعد هر وقت مرا در مسجد می دیدند، می پرسیدند فلانی این پسر ما چه شد؟ در حالی که بیشتر زنان فامیل می گفتند: فرزند شما دختر است اما پس از 9 ماه همسرم در نهایت صحت و سلامت فرزندی پسر آورد بدون این که احتیاجی به عمل داشته باشد من چون در این مورد از این مرد خدا بسیار محبت دیده بودم به ایشان عرض کردم آقا! اسم این پسر را چه بگذاریم؟ فرمودند: من دخالت در کار و زندگی کسی نمی کنم اما اگر تو خیلی اصرار داری من 9 اسم را روی کاغذ می نویسم هر کدام را که خودتان انتخاب کردید درست است. من گفتم: آقا! بی جهت زحمت نکشید اسم این پسر را باید شما انتخاب کنید و من هرچه شما بگویید قبول دارم ایشان فرمودند چون حضرت سیدالشهدا علیه السلام فرموده اند: من اگر هر چه پسر داشته باشم اسمش را «علی» می گذارم من هم اسم او را «علی» گذاشتم بعد هم شاید ماهی نگذشت که ایشان مرحوم شدند، اما این «علی» پسری است بسیار باهوش و با استعداد و از هر نظر مورد پسند پدر و مادر و خدا هم تنها همین یک فرزند را برای ما مقدر کرده بود و الان بعد از گذشت بیش از 10 سال دیگر نه فرزندی داشته ایم و نه امیدی به داشتن فرزندی دیگر.
یکی از کسبه خیابان سیّدگل سرخ نقل کرده است زمانی لوله اصلی آب خیابان در سمت مقابل مسجد شاه تهماسب روبه روی منزل آقای حاج شیخ علی اکبر سعیدی ترکیده بود و شدت فوران آب به حدی بود که به هیچ وجه امکان جلوگیری از آن
1) آقای محمد حسین حیدری میبدی
نبود و چون در کنار مغازه و منزل من بود من و همسرم از خانه بیرون آمدیم و هر چه هم اطرافیان اصرار کردند که اثاث خانه را بیرون ببریم توجه نکردیم بلکه همسایه ها را خبر کردیم که از خانه ها بیرون بیایند. ناگهان آقای سعیدی از منزل بیرون آمدند و از آن طرف خیابان به محل حادثه آمدند و وقتی جریان آب را دیدند، دعایی خواندند و گفتند: نگران نباشید. پس آب در یک لحظه به کلی قطع شد و فروکش کرد و این در حالی بود که مأموران اتفاقات سازمان آب، هنوز فلکه را پیدا نکرده بودند که جریان آب را قطع کنند و بعد از دعای ایشان، فلکه پیدا شد و مأموران موفق شدند آب را قطع کنند!
*در آرزوی فرزند (1)
حجّت الاسلام حاج سيد على موحد ابطحی نقل کرده اند: در سفر به یزد برای پیدا کردن نسخه ای از شرح زیارت عاشورا در کتابخانه مرحوم حجت الاسلام والمسلمين وزیری، خدمت مرحوم حجت الاسلام سلمان زمان آقای حاج شیخ علی اکبر سعیدی یزدی رسیدم وی شیخی است وارسته از دنیا و از ملازمان آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی (قدّس سرّه) که زندگانی خود را از طریق کارهای دستی مانند جوراب بافی می گذراند ایشان در مورد آثار و برکات زیارت عاشورا فرمودند: زمانی یک دختر زرتشتی در یزد اسلام آورده بود و با جوانی از خانواده بلور فروش های یزد ازدواج کرد اما با گذشت 20 سال از زندگی مشترک هر دو از داشتن فرزند نا امید شده بودند. زمانی به این دو نفر پیشنهاد شد زیارت عاشورا را با صد لعن و سلام و با دعای صفوان معروف به دعای علقمه بخوانند و چون این عمل شریف انجام شد خداوند پسری به این زوج مرحمت کرد که هم اکنون در یزد زندگی می کند!
*در عالم برزخ (2)
حجت الاسلام شجاع الساداتی نقل کرده اند: چندین سال بعد از فوت مرحوم
حجّت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی، ایشان را در خواب دیدم. با توجه به این که حال خوشی داشتند و در محل خوبی به سر می بردند و من هم توجه داشتم که ایشان از دنیا رفته اند دیدم بهترین موقعیت است تا از احوال عالم برزخ و اوضاع آن جا بپرسم پس پیش رفتم و پرسیدم حاجی آقا شب اول قبر بر شما چه گذشت؟ ایشان فرمودند آقا هر چه بود گذشت پرسیدم: شما علاقه دارید به دنیا بازگردید؟ گفتند: به هیچ وجه امکان ندارد و من هم این قدر جایم خوب است که نمی خواهم برگردم از ایشان پرسیدم آیا در آن جا هیچ گیر و گرفتاری داشته اید؟ یا موردی پیش آمده که موجب غصه و اندوه شما در آن عالم شده باشد؟ فرمودند: بله من باید به یک مستحقی کمک می کردم اما رسیدگی به او کمی دیر شد و با تعویق صورت گرفت و تنها از این بابت دچار غم و اندوه شدم!
*سختی حساب (1)
یکی از ارادتمندان به مرحوم آقای حاج شیخ علی اکبر سعیدی از کسبه بازار یزد نقل کرده است در ،سابق من مغازه کوچکی در ابتدای بازار جعفرخان داشتم و بر حسب ارادتی که به این مرد خدا داشتم ایشان گاهی به مغازه من می آمدند و یک سیگار می کشیدند سپس می رفتند مدت ها بعد از فوت ایشان، من شبی خواب دیدم که ایشان برحسب معمول زمان حیاتشان به مغازه من آمدند و نشستند، سپس سیگاری بیرون آوردند که روشن کنند من پرسیدم حاجی آقا! حالتان چطور است؟! فرمودند: من الحمد لله خوبم، اما شما بدانید که حساب خیلی سخت و دشوار است سپس به چپ و راست توجه کردند و فرمودند حتی نگاهی که به چپ و راست می کنید حساب و کتاب دارد!
از منزلشان در ابتدای خیابان سید گل سرخ بیرون آمدند و به طرف مسجد شاه تهماسب برای اقامه جماعت می رفتند که مشاهده کردند یک دستگاه کامیونت که مخصوص حمل مرغ زنده است در کنار خیابان پارک شده و راننده هم در کنار ماشین ایستاده. بعد متوجه شدند اینقدر مرغ های داخل این ماشین تشنه اند که سر و صدایشان بلند است و از محفظه های خود سر بیرون آورده اند. آقای سعیدی به راننده تذکر می دهند که بالاخره شما مسئول هستی و به هر ترتیب باید آبی به این حیوانات تشنه برسانی اما راننده توجه نمی کند وقتی ایشان بی اعتنایی او را می بیند به مسجد میروند و به حاضران می گویند امروز سزاوار است همگی کمک کنید تا این حیوانات اسیر در این قفس را آب بدهیم سپس اقامه جماعت کنیم بعد با کمک مردم، آب تهیه می کنند و یک به یک محفظه ها را از ماشین بیرون می آورند و پس از این که سیراب می کنند به جای اول بر می گردانند. سپس به مسجد می روند و نماز جماعت را برگزار می کنند.
*پس از عمری پارسایی (1)
فرزند ارشد حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی (رحمه الله عليه) نقل کرده است پدرم در ماه های آخر عمر بستری و بیمار بود و با این که گاهی برحسب ضرورت به دستور پزشک معالج به ایشان خون تزریق می شد، باز هم گاهی دچار هیجان می شد تا این که در روز پنج شنبه 3 بهمن 1370 ش برابر با 17 رجب 1412 ق. حوالى غروب آفتاب از منزل پدر به من اطلاع دادند حال ایشان خوب نیست و تشنّج دارند من بدون فوت وقت، خودم را به بالین ایشان رساندم و چون حالشان را مساعد ندیدم، در اولین وهله از پزشک معالج خواستم از ایشان عیادت کند دکتر دستور داد از گروه خونی ایشان مقداری خون تزریق شود اما زمان حوالی غروب آفتاب پنج شنبه بود که ایشان به من فرمودند: می خواهم تجدید وجود کنم پس به هر نحو بود در وضو گرفتن ایشان را کمک
1) آقای محمد حسن سعیدی
کردم. سپس فرمودند در کنار من بنشین تا در رکعات نماز مغرب و عشا اشتباه نکنم. بعد از ،نماز با همان حال نامساعد و در آن لحظات پرفیض ماه رجب دعا کردند و بعد فرمودند: «خدایا! اگر صلاح بدانی مرا ببر که این جمله ایشان هرگز از خاطرم نمی رود؛ زیرا فوق العاده از این جمله متأثر شدم و هرگز آن را فراموش نمی کنم بعد از نماز و دعا، من ایشان را در بستر خواباندم و برای تهیه خون و مأمور تزریق به بیمارستان مراجعه کردم این کار کم تر از یک ساعت طول كشيد، اما وقتی به خانه رسیدم دقایقی بود ایشان جان به جان آفرین تسلیم کرده و دعایشان مستجاب شده بود دو تن از بستگان که در منزل مانده بودند گفتند: در همان حال ضعف، ناگهان چشم باز کردند و فرمودند مرا کمک کنید تا بنشینم! سپس به دیوار تکیه نموده، تعظیمی کردند و خوابیدند و شاید چند لحظه بیشتر نگذشت که از دنیا رفتند. رحمت الله علیه.
*رؤیای شگفت انگیز (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد جعفر حيدرى نقل کرده اند: از زمان ارتحال سلمان زمان حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی اکبر سعیدی چند روزی نگذشته بود که نیمه شبی خواب دیدم ایشان در میان یک نهر آب گرفتار شده اند و هر لحظه می رود در این رود خروشان غرق شوند.
ایشان ناگهان متوجه حضور من شدند پس با اصرار و التماس از من خواستند برای نجاتشان کاری بکنم من که علاقه زیادی به ایشان داشتم با همه خطری که متوجه خودم بود تا می توانستم نزدیک رفتم و دست ایشان را گرفتم اما با تماس دست من با ایشان دردی احساس کردم که به همان علت از خواب بیدار شدم دردی که تا ماه ها در دست راستم باقی مانده بود من از بس شگفت زده شده بودم، در همان نیمه شب به منزل والد زنگ زدم و جریان خوابم را تعریف کردم.
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جعفر حيدرى.
با شنیدن این خواب، آقا بسیار نگران شده بودند و از این که دوست صمیمی دوران زندگی اشان دچار مشکل شده پریشان شدند و فرمودند: در مورد محل قبر ایشان اشکالی هست که باید هرچه زودتر رفع شود اگر فامیل ایشان و مسئولان امام زاده جعفر علیه السلام کاری کردند چه بهتر و گرنه فردا خودم کلنگ بر می دارم و نبش قبر می کنم و جنازه ایشان را در جایی دیگر دفن می کنم. به همین جهت، همه دست به دست هم دادند تا مشکل حل شود بعداً معلوم شد این قبر متعلق به دیگری بوده که بر اثر غفلت، به ایشان واگذار شده و طرف ناراضی است. بنابراین با تماس با او و واگذاری محل دیگری، رضایت داد حاج شیخ علی اکبر هم در رؤیایی دیگر از حل مشکلشان اظهار رضایت و خشنودی کردند.
ای دریغا روز بر اهل بصر چون شام شد *** بار دیگر رخنه ای در عالم اسلام شد
آیت الله سعیدی رخت بربست از جهان *** سوی فردوس برین آن عالم علّام شد
بحر تقوا و فضیلت صاحب زهد و صلاح *** داغ مرگش آتشی در قلب خاصّ و عام شد
چون چراغی بود اندر شاهراه مسلمین *** همچو شب تاریک از هجران او ایام شد
مسجد و محراب و منبر شد سیه پوش از غمش *** جان هر مرد و زنی پر محنت و آلام شد
گر غلط نبود بگویم جسم بی جانیم ما *** تا ندای «ارجعی» بر جان او الهام شد
سال تاریخ وفاتش خواستم فرصت نداد *** خون دل با اشک اندر دیده «بس ادغام شد» (1)1412 ق
1) «ص» وفائيان
فقیه فهیم
33
عکس
آیت الله شیخ جلال الدین آیت اللّهی، فرزند مرحوم آیت الله شیخ محمد هادی نصر آبادی، از اساتید حوزه یزد در سال 1309 قمری در شهر تفت به دنیا آمد و چون در بیت دانش و معرفت پای به عرصه وجود نهاده بود، ابتدا در نزد پدر و سپس نزد بعضی اساتید مقدمات را آموخت. سپس برای تکمیل معارف خویش راهی حوزه اصفهان شد که آن روز حوزۀ بزرگ علمی ایران محسوب می شد. وی در آن شهر، علوم معقول را نزد شیخ اسدالله قمشه ای و شیخ محمد خراسانی آموخت و در فقه و اصول شاگرد مرحوم آیت الله سید محمد نجف آبادی، آخوند ملاعبدالكريم جزى و سیّد محمّدباقر درچه ای بود حاصل تلاش علمی او در این بود که چون حافظه ای قوی و استعدادی سرشار داشت، در سن 31 سالگی به درجه رفیعۀ اجتهاد نایل آمد و به موطنش - یزد - مراجعت کرد بی شبهه شخصیتی علمی چون مرحوم آقاشیخ جلال الدین اگر در بعضی حوزه های علمی چون نجف یا قم اقامت گزیده ،بود علاوه بر این که بیشتر از اندوخته های علمی وی استفاده می شد خود نیز بیشتر به اهل دانش و معرفت معرفی می شد و شهرتی پیدا می کرد لیکن وی که از این جنبه های مادی و اجتماعی روی گردان بود یزد را بر سایر مناطق ترجیح داد و از آن پس در محله شیخداد به امامت جماعت و مطالعه و تحقیق پرداخت و اگرچه از نام و نشان و عرض وجود پرهیز داشت، اما طالبان علم پیوسته فیض حضورش را مغتنم دانسته، دور شمع
وجودش گرد می آمدند و از اندوخته های علمی وی بهره می بردند؛ به ویژه این که ايشان حتی در آخرین سال های عمر پربرکت خود عموماً مسائلی را که طلاب در محضرش مطرح می کردند با ذکر مأخذ و مدارک بیان می نمود. سرانجام این عالم ربّانی در روز 14 شعبان 1412 ق. برابر با 29 بهمن 1370 ش. پس از عمری بابرکت همراه با تحقیق و تتبع در علوم اسلامی در یزد در گذشت و جنازه اش پس از تشییعی باشکوه و با حضور علما و فضلای یزد در بقعه امامزاده جعفر علیه السلام مدفون گردید.
*توصیه به بهبودی عالم متّقی (1)
زمانی مرحوم حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی بیمار و بستری شده بودند و پزشکان یزدی پس از معاینات به این نتیجه رسیدند که ایشان باید تحت عمل جراحی قرار گیرند در آن زمان مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی در طزرجان بودند؛ چون معمولاً ایشان به علت بیماری آسم طاقت گرمای یزد را نداشتند و تابستان ها در آن جا به سر می بردند به محض این که مرحوم حاج شیخ از موضوع بیماری آقای آیت اللهی مطلع شدند خود را به یزد رساندند و پزشکان معالج را احضار کردند و فرمودند حفظ جان عالمی بزرگ و ارزشمند، چون آقای آیت اللهی بر من واجب و لازم است و برای شما به طریق اولی هرچه توان علمی و تجربی دارید به کار برید تا ان شاء الله وجودشان سالم باشد و مردم از ایشان فیض ببرند.
*اهمّیّت به توکّل در امور (2)
زمانی یکی از طلاب حوزه یزد از مرحوم آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللّهی پرسیده بود حضرت استاد جناب عالی در دوران عمر طولانی و پربرکت خود
شاهد وقایع زیادی بوده اید. برای نمونه جریان های استبداد و مشروطه، حیدری، نعمتی، توده و دموکرات آزادی خواه و مرتجع و بالاخره انقلاب اسلامی را درک کردید. در این اوضاع بعضی از علمای بزرگ وارد بر این قضایا شدند و با این که بعضاً مجتهد و مرجع تقلید بودند با این همه دچار بعضی لغزش ها شدند که یا در زمان حیات خودشان هم متوجه شدند و یا بعد از فوتشان معلوم شد اشتباه کرده اند اما جناب عالی در تمام این جریان های سیاسی به دور و برکنار بودید و در هر مورد چنان موضع گیری کردید که دچار لغزش نشدید ایشان فرموده بودند اگر این طور باشد که می گویید علت آن توسلاتی است که همیشه به خداوند و ائمه اطهار داشته ام.
*جمله ای سرنوشت ساز (1)
یکی از فضلای اهل منبر یزد نقل می کند بر حسب ارادتی که خود و پدرم به آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی داشتیم و افتخار شاگردی ایشان هم نصیبم شده بود، روزی به عنوان دیدنایی و هم برای مشورت خدمت ایشان رسیدم و گفتم جناب عالی که هم استاد مسلّم هستید و هم با تجربه و صاحب نظر بفرمایید آیا صلاح است من در تهران سکونت اختیار کنم؟! ایشان فرمودند: البته تهران دریایی است و یزد به نسبت آن جا مثل یک حوض می ماند. شما اگر به تهران بروید مسلّم بیشتر از یزد رشد و ترقی خواهید داشت اما به شرط این که در دریایی چون تهران صید نشوید!
*پیام شهید سید حسن مدرس (2)
از مرحوم آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی نقل شده است: من در زمان طلبگی، مدت دو ماه در تهران در مدرسه سپهسالار (شهید مطهّری فعلی)
بودم و این زمان مصادف بود با اوایل کار رضاخان و مخالفت های مرحوم شهید سيّد حسن مدرس با او ایشان در آن زمان ضمن این که یک وکیل پرکار و کارآمد در مجلس شورای ملی ،بود در مدرسه سپهسالار هم تدریس داشت و ما همه روزه ایشان را می دیدیم تا این که روزی من عازم یزد بودم و برای خداحافظی خدمت آن شهید بزرگوار رسیدم و گفتم قصد عزیمت به یزد دارم. وی که خبر از اوضاع و احوال شهرهای مختلف داشت، به من فرمود: وقتی به یزد رسیدی سلام مرا به حاج میرزا سید علی مدرسی برسان و بگو باید علما و مردم یزد هم برای مقابله با رضاخان از این به بعد وارد قضایا شوند من گفتم مردم یزد می ترسند با این آدم درگیر شوند مرحوم مدرس فرمود: مگر از شغال هم کسی می ترسد؟! نه نباید بترسند!
نقل شده است: روزی یکی از طلاب فاضل حوزۀ یزد، برای زیارت حضرت آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللّهی به منزل ایشان رفته بود و چون دیدار ایشان معمولاً همراه با استفاده علمی و معنوی بود از ایشان درخواست کرد نصیحتی بفرمایند ایشان فرمودند: البته من کمتر از این هستم که کسی را نصیحت کنم اما چون درخواست کردید برای اجابت خواهش شما می گویم كتاب العقل و الجهل از اصول کافی را بخوانید توضیح این که این کتاب بخشی ارزشمند از کتاب گرانسنگ اصول کافی است و دارای 34 حدیث دربارۀ عقل و جهل می باشد و اگر کسی به آن توجه و عمل کند، به رستگاری نایل می شود.
*احاطه علمی (2)
از مرحوم حجت الاسلام شیخ محمد آیت اللّهی - فرزند آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللّهی - نقل شده است: یک سال یکی از گویندگان مذهبی کشور
به نام سید جلال دری که در رادیو آن زمان هم صحبت می کرد، برای سخنرانی به یزد آمده بود و در منابر خود خیلی با غرور صحبت می کرد شبی در ضمن سخن، سؤالی را مطرح کرد و گفت اگر کسی به این پرسش من پاسخ دهد، جایزه خوبی به او خواهم داد وی شاید گمان می کرد کسی در یزد پیدا نمی شود به سؤال او جواب بدهد من سؤال او را یادداشت کردم و نزد پدرم بردم ایشان روی کاغذ سیگارشان سؤالی مرقوم داشتند و گفتند به او بگو اول او جواب سؤال مرا بدهد، من هم جواب پرسش او را خواهم داد وقتی شب آن سؤال را به او نشان دادم گفت: من باید صاحب این مکتوب را ببینم. من گفتم: سؤال کننده پدر من است سپس وی را نزد والد بردم او در آن مجلس با پدرم به گفتگو نشست و چنان مجذوب مقام علمی و معنوی آن بزرگوار شد که دیگر در منابر خود از آن سؤال ها مطرح نکرد؛ زیرا گمان نمی کرد در شهر یزد شخصیت هایی یافت شوند که تا آن اندازه صاحب اطلاعات و اندوخته های اصولی و فقهی باشند.
*بی هوایی (1)
مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا یزدی بعد از ورود آقای صدوقی به یزد، نسبت به ایشان و این که مطرح در تدریس و اداره امور حوزه یزد باشند، نقش داشتند و در زمان حیاتشان به گونه ای رفتار می کردند که مردم متوجه می شدند نسبت به ایشان نظر خاصی هست، اما بعد از فوت مرحوم حاج شیخ غلامرضا بعضی از اهل علم یزد، برحسب موقعیت و مقام علمی که مرحوم آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی داشتند، نزد ایشان رفتند و بعضی امور را به معظم له ارجاع می دادند، اما وقتی آن بزرگوار دانست که این عده در صدد مطرح کردن ایشان هستند، با همه امتیازاتی که در حوزه یزد داشت فرمود: «این قبا فقط برای آقای صدوقی دوخته شده است و مدیریت و هدایت حوزه و امور مردم یزد و روی روال انداختن امور مذهبی یک روحیاتی می خواهد که فقط در آیت الله صدوقی است.»
1) يادنامۀ سومین شهید محراب، ج 1: 282
*تجلیل از استاد (1)
شبی بعد از اقامه نماز مغرب و عشا، هنگامی که حضرت حجت الاسلام آقای حاج سیدجواد حیدری از مسجد چهار منار بیرون رفتند، کنار کوچه اصلی منتظر بودند که ماشینی ایشان را به بیرون شهر ببرد. در این اثنا، شخصی آمد و اصرار داشت که وقتی معین کنند تا به حساب سال شرعی او رسیدگی کنند. هر چه هم ایشان او را توصیه کردند که به فرد دیگری از آقایان مراجعه کند نپذیرفت. پس آقای حیدری پرسیدند شما سال های قبل کجا می رفتید؟ گفت من پیش از این سال ها حسابم نزد حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی بوده و می خواهم از این به بعد وجوهات را به شما بپردازم آقای حیدری وقتی این حرف را شنیدند، با تغیّر فرمودند من 50 سال پیش شاگرد ایشان بوده ام اگر از حالا تا 50 سال دیگر هم درس بخوانم باز شاگرد ایشان هستم الان هم به تو سفارش می کنم برای حساب سال شرعی نزد ایشان برو.
*تسلّط به زبان عبری (2)
نقل شده است: زمانی مرحوم آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی در منزل مسکونی اشان در محلهٔ شیخداد یزد، برای عده کمی از طلاب درس تفسیر قرآن داشتند و در آن دوره، تفسیر سوره مبارکه بقره را از حفظ می گفتند در ضمن درس به یکی از آیات این سوره رسیدند که مربوط به بنی اسرائیل بود. ایشان در شرح آیه، فقراتی از تورات را چنان با تبحر و سادگی به عبری خواندند که موجب حیرت حاضران شد و عده ای که پای درس ،بودند گمان نمی کردند ایشان تا این حد تسلّط به زبان عبری داشته باشند یکی از طلاب حاضر از ایشان خواهش کرد اگر ممکن است اجازه بدهند تا روز بعد یک دستگاه ضبط صوت بیاورد تا آن قسمت را دوباره تکرار کرده ضبط کنند و روز بعد مجدداً درس را تکرار کردند که نوار آن موجود است!
*عدم قبول مهاجرت به قم (1)
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، روزی یکی از مشاهیر اهل منبر قم بنا به مناسبتی، در مسجد مصلای صفدرخان روی منبر گفت: بعد از درگذشت استاد علامه طباطبایی عده ای از بزرگان علمای قم به حضور حضرت امام خمینی رفتند و اظهار داشتند بعد از فقدان مرحوم علامه چه کسی می تواند جای این وزنه علمی را پر کند؟ نظر شما چیست؟ امام فرمودند اگر آقای حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی یزدی قبول کند تنها کسی است که می تواند در این مسند با قدرت و قوت بنشیند، اما به شرط این که بپذیرند که از یزد به قم مهاجرت کنند. حاضران گفتند: اگر ممکن است جناب عالی در این مورد دستخطی به ایشان بنویسید شاید مؤثر باشد. آقا فرمودند نه صلاح نیست من چیزی بنویسم. شما آن چه را که میان ما گذشته به ایشان بگویید، اگر پذیرفتند چه بهتر اگر هم عذری دارند من لااقل ایشان را در محظوریت قرار نمی دهم که البته مرحوم آقای حاج شیخ جلال در آن دوره کهولت و ضعف جسمی عذر آوردند و حاضر نشدند به قم مهاجرت کنند!
*اکرام عالم (2)
حدود سال 1335 ش، آقای وحید خراسانی که در آن زمان از وعّاظ طراز اول کشور بودند و امروز از مراجع تقلید در حسینیه پشت باغ در یزد به منبر می رفتند و جمعیت زیادی شب ها پای منبر ایشان اجتماع می کردند یک شب در حين سخنرانی، آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللّهی وارد مجلس شدند و طبق رسمى که داشتند در وسط مجلس و در جمع مردم عادی نشستند. همین چشم آقای وحید به ایشان ،افتاد، از جا بلند شد و روی منبر ایستاد. سپس با اذن
آقای آیت اللّهی نشست، اما اظهار داشت اینک من در برابر شخصیتی علمی قرار دارم که ادامه صحبت برایم دشوار است و اجازه می خواهم به سخنم پایان دهم لیکن آقا خواهش کردند به بحثشان ادامه دهند و آقای وحید هم امتثال امر ایشان .کرد وقتی هم منبرش تمام شد با عجله جمعیت مردم را شکافت و خود را به آقا رساند و ایشان را در بغل گرفت و بوسید سپس با هم به کناری رفتند و با هم مشغول صحبت شدند.
*جناب درویش و مریدان (1)
آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی نقل کرده اند: در زمان نوجوانی، من در شهر تفت زندگی می کردم و برای این که به جز تحصیل حرفه ای آموخته باشم نزد درویشی می رفتم که ساعت ساز بود و مریدان زیادی هم داشت اما من به عقیده و فکر او توجهی نداشتم و تنها این حرفه را از او می آموختم، اما مریدان او چنان شیفته او و حرف هایش شده بودند که حساب نداشت. روزی جمعی از آن ها به خانه او آمدند و چون آغاز فصل بهار بود، چون آغاز فصل بهار بود، گفتند برویم در اتاق بنشین شاید هوا متغيّر شود، اما مرشد گفت: به باد گفته ایم حرکت نکند، شما با خیال راحت بیرون اتراق کنید، اما ساعتی نگذشت که هوا طوری طوفانی شد که فرش و اسباب و همه چیز را به هم می پیچید پس فوراً اسبابشان را جمع کردند و به اتاق رفتند اما هوا تاریک بود و چراغی هم نبود، مریدان گفتند: بیایید به هر طریق وسیله ای برای روشنایی فراهم کنیم شاید گزنده ای وارد شود، اما مرشد گفت: راحت باشید گفتیم: گزندگان حرکت نکنند! لیکن چند لحظه بعد، یک رطیل وارد اتاق شد که موجب وحشت مرشد و مریدان شد. جالب این که با وجودی که مریدان در یک ساعت دو دروغ شاخدار از مرشد شنیدند همچنان به او اظهار ارادت می کردند و حرف های بی اساسش را درست می پنداشتند!
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد حیدری
*تذكّر به موقع، امّا بی فایده (1)
یکی از اهل منبر که با آیت الله حاج شیخ جلال الدّین آیت اللّهی نسبتي سببی داشت، نقل کرده: سالی بعد از ادای فریضه حج به مدینه مشرف شدیم. در این سفر، لحظاتی قبل از مغرب شرعی به وضوخانه رفتیم تا برای اقامه نماز مغرب آماده شویم من و آقای آیت اللهی مشغول شستن دست چپ بودیم که جریان آب قطع شد. ما باید مسح سر و پاها را می کشیدیم و به این ترتیب وضویمان تمام می شد که به همین نحو عمل کردیم اما در کنار ما شخصی بود که از ظاهرش پیدا بود فردی تحصیل کرده و متّعیّن است.
آیت الله حاج شیخ جلال که تسلطی به زبان عربی داشتند، به او فرمودند: ما شیعه هستیم و چون بعد از قطع جریان آب تکلیفمان مسح بود، امر وضویمان به اتمام رسید اما شما که اهل سنت هستید و برابر رسم خودتان باید پاها را به جای مسح بشویید باید منتظر بمانید تا جریان آب وصل شود. سپس با او وارد بحث شدند و در ضمن آن از او سؤال کردند: قاعدتاً فردی تحصیل کرده و دانا هستید آیا حدس من درست است؟ او گفت بله من استاد دانشگاه و اهل کشور لبنان هستم! این امر باعث شد ایشان با متانت و مهربانی با او به بحث ادامه دادند و از اخبار و احادیثی که مستند به منابع اهل سنت است و نیز شواهدی از قرآن، برایش آوردند و او نیز حرف هایی زد که حکایت از پیروی بی چون و چرا از خلیفۀ دوم بود و این که ما نمی توانیم جز آن چه به ما گفته اند عمل کنیم؛ اگرچه صحبت های شما صحیح و متقن است. در نهایت آقا او را قسم دادند بگو پیغمبر چگونه وضو می گرفت و او به صراحت اقرار کرد همچون وضو گرفتن شما اما باز هم تکرار کرد ما نمی توانیم خلاف امر خلیفه عمل کنیم!
*عمل به توصیه یک عالم دینی (2)
یکی از اهالی محلّه شیخداد نقل کرده: ما چند خواهر و برادر بودیم و هنوز
همه در سنین نوجوانی و جوانی بودیم که پدرمان از دنیا رفت. او قبل از فوتش وصیت کرده بود چند سالی برایش نماز استیجاری بگیریم اما از جمع ما کسی حاضر به پرداخت حق الزحمه نبود، مادرمان هم وصیت پدر را به همه گفته بود. روزی من برای مشورت نزد آیت الله حاج شیخ جلال آیت اللهی رفتم و موضوع را در میان گذاشتم و از ایشان خواستم ما را راهنمایی کنند ایشان با بیانی خوب و با مهربانی فرمودند سعی کنید برای پدرتان کسی را پیدا کنید و نمازی را که گفته ادا کنید بستگان من اگرچه وضعیت خوبی نداشتند، اما تا این اندازه هم دست خالی نبودند که از عهده آن برنیایند.
من از مال دنیا تنها یک دوچرخۀ خوب و قابل استفاده داشتم که این وسیلهٔ زندگی ام بود و خیلی هم به آن علاقه داشتم ضمن مشورت با مادر و استفاده از فرمایشات آقای حاج شیخ جلال به این نتیجه رسیدم که امر نماز پدرم را بر همه خواسته هایم ترجیح دهم و دوچرخه را بفروشم و صرف و خرج نمازهای پدر کنم به همین جهت از این وسیله دل کندم و آن را فروختم و مبلغ مورد نظر را فراهم کردم و به کسی دادم که ادای نمازها را قبول کرده بود.
راوی می گوید: این امر برای من که به آن وسیله احتیاج داشتم و هم داشتن یک دوچرخه در آن زمان موجب حیثیت و آبرو در کوی و برزن بود، سخت می نمود اما خوشحال بودم که پدر را از خود راضی کرده ام و هم به توصیه آقای حاج شیخ جلال که سال ها بود از محضرشان استفاده کردم عمل کردم؛ زیرا مطمئن بودم عالمی به آن بزرگواری امرش بی پایه و اساس نیست، اما برادری که او هم مثل من یک دوچرخه داشت و کاری نکرد برای همه عمر با همان دوچرخه و یک زندگی بسیار ساده سر کرد اما طولی نکشید که خداوند برکتی در زندگی من قرار داد که امروزه صاحب چندین کارخانه و واحد تولیدی هستم و رضایت پدر و مادرم و دعای خیر آقای حاج شیخ جلال، باعث رونق زندگی و برکت در کسب و کارم شد.
*دقّت در امور (1)
در محلّه کوچه علیا - از محلات قدیم یزد - که آیت الله حاج شیخ جلال الدّین آیت اللّهی در آن محل زندگی می کردند یک مغازه قصابی بود و یک نفر از ارادتمندان حاج شیخ که به منزل ایشان سر می زد و خدمت هایی می کرد. از این مغازه برای ایشان گوشت می خرید اما روزی وقتی ظرف گوشت را به خانه آورد ایشان آن را باز کردند و فرمودند این گوشت را به قصاب پس بده و بگو هر وقت به اندازۀ مردم عادی استخوان و چربی دادی، من هم دادی، من هم از مغازه ات گوشت می خرم!
مرد واسطه که می خواست به گونه ای سر و ته قضیه را با وعده و وعید پایان دهد، عذرهایی آورد، اما ایشان قاطعانه فرمودند تا به اندازه دیگران سهم چربی و استخوان را ندهد من راضی نمی شوم ناچار وی پیغام ایشان را به قصاب رساند و او هم برابر امر ایشان سهم مورد نظر را روی آن گذاشت و خدمت ایشان آورد تا عدالت برقرار شده باشد.
*اصلاح ذات البین (2)
دو برادر بر سر موضوعی مالی با هم اختلاف پیدا کردند و چون هیچ کدام حاضر به گذشت نبودند، موضوع هر روز بزرگ و بزرگ تر شد. وقتی خبر به آیت الله حاج شیخ جلال آیت اللهی رسید به دنبال برادر بزرگ تر فرستادند و ضمن صحبت به او گفتند: «با این که تو بزرگ تر هستی و حقی هم از تو ضایع شده بیا و برادرت را ببخش و به این غائله خاتمه بده»، اما او مدعی بود علاوه بر این که حقی از او ضایع شده برادر کوچک تر حاضر به پذیرفتن حقیقت نیست.
ایشان که در برابر موضوع اختلاف بین افراد و قهر و جدایی بین یکدیگر بسیار حساس بودند و این جا دو طرف برادر هم بودند، خیلی با برادر بزرگ تر صحبت کردند، اما او راضی نمی شد در این اثنا ناگهان ایشان خود را به پای او
انداختند و فرمودند: کف پایت را روی صورت من بگذار، اما از خطای برادرت بگذر و او را حلال کن او که این حالت تواضع و گذشت را از ایشان دید با این حرکت شرمنده شد و قول داد برادرش را عفو کند
*ارزش و اهمّیّت عالم عامل (1)
فرقه ضالّه بهائیّت، که از هر فرصتی برای تبلیغ وسوسه های شیطانی خود استفاده می کرد باری یکی از مبلغین سابقه دار خود را به منطقه نصر آباد فرستاد تا چنان چه زمینه ای فراهم باشد، نسبت به امر تبلیغ اقدام کند.
اتفاقاً در آن زمان آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللّهی که معمولاً در فصل تابستان به نصر آباد می رفتند، در محل بودند و مردم بلافاصله خبر ورود این شخص را به ایشان رساندند آقای آیت اللهی فرمودند خیلی عادی و بدون درگیری و صحبت با او بگویید بیاید تا در یک جلسه با هم حرف بزنیم این فرد که شناخت درستی از حاج شیخ نداشت، به گمان این که ابتدا روحانی محل را تحت تأثیر قرار دهد، پذیرفت و با اطمینان خاطر به محضر ایشان رفت اما در دقایق اول صحبت متوجه شد در برابر یک استوانه علمی نشسته و به هیچ وجه نمی تواند به شبهات ایشان پاسخ دهد چه رسد به این که عرض اندامی بکند. بنابراین دست و پایش را جمع کرد و در لحظه ای که از همه چیز ناامید شده بود و در حال رفتن از آن ولایت ،بود به مردم نصر آباد گفته بود قدر این مرد بزرگ را بدانید که تا او در میان شما هست من و هیچ کس دیگر موفق به انحراف شما نمی شود!
*محل هلال (2)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سیّد محمّد حسینی نسب - که از شاگردان آیت الله حاج شیخ جلال آیت اللّهی بودند - نقل کردند مردم عموماً برای پیدا
کردن هلال ماه به این علت که محل هلال را به درستی نمی شناسند، سرگردان می شوند، اما من و عده ای از دوستان که نزد جناب شیخ تشریح الافلاک می خواندیم روز آخر ماه رمضان در خدمتشان بودیم و در آن ساعت پایانی روز، صحبت از رؤیت هلال شد ایشان که در آن زمان حدود 80 سال سن داشتند، خیلی راحت از جا بلند شدند و گفتند بیایید به پشت بام برویم تا من محل هلال را به شما .بگویم. وقتی همه جمع شدیم فرمودند هیچ وقت چشم خود را بی جهت خسته نکنید. همیشه هلال بین قبله و محل غروب شمس است که در فصول مختلف فرق می.کند
*امر به معروف عالمانه (1)
مرحوم حاج شیخ علی اکبر آیت اللّهی - برادرزاده آیت الله حاج شیخ جلال آیت اللّهی - نقل کرده اند سالی ماه رمضان در تابستان واقع شده بود و آقاعمو طبق ،معمول هر سال در نصر آباد به سر می بردند روزی یکی از روحانیون محل در کوچه به مردی برخورد می کند که با جسمی سالم علناً روزه خواری می کرد. وی به این شخص می گوید مگر نمی دانی ماه رمضان است؟ آیا تو مسلمان نیستی؟ این مرد به جای توجه به این روحانی، خیلی جسارت می کند.
روحانی مزبور که خیلی از روزه خواری و برخورد بد او ناراحت شده بود، به محضر آقای آیت اللهی می آید و جریان را تعریف می کند و از ایشان می خواهد در این زمینه اقدامی بکنند.
حاج شیخ می فرمایند من الان می روم و او را آدم می کنم سپس از منزل بیرون می آیند و به منزل آن مرد می روند و بعد از سلام و احوال پرسی و با روی خوش می فرمایند من می دانم که شما مسلمان و متدین هستید و حتماً عذری دارید و روزه بر شما واجب نیست اما همه این موضوع را نمی دانند مخصوصاً این مورد برای بچه های تازه تکلیف سؤالی پیش آورده آن ها می گویند چرا ما در این سن و سال و در این هوای گرم تابستان باید روزه بگیریم اما این مرد در
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد آیت اللهی
ملأعام غذا می خورد؟!
سپس به او فرمودند این کار شما باعث می شود که نوجوانان و جوانان تازه به تکلیف رسیده، با مشاهده روزه خواری شما، از انجام این عمل واجب سر باز زنند و روزه نگیرند!
سپس با چهره ای گشاده و از سر دلسوزی و با ملایمت فرمودند: من از شما خواهش می کنم با توجه به عذری که دارید همراه با داروهایی که برای بیماری اتان مصرف می کنید غذا را هم در خانه و به دور از چشم دیگران بخورید و در بیرون حالت روزه داری داشته باشید. برخورد کریمانه حاج شیخ باعث می شود او از ایشان عذرخواهی کند و از آن به بعد نیز از عمل ناپسند خود توبه کرده و پیوسته در ماه مبارک رمضان روزه دار باشد.
*در اهمیت صله رحم (1)
یکی از بستگان آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی نقل کرده مرحوم حاج شيخ معمولاً در فصل تابستان به نصر آباد می رفتند. روزی به اتفاق مرحومه والده ام که اخوی زاده ایشان بودند برای دیدارشان به منزل ایشان رفتیم.
اتفاقاً آن روز ایشان تنها بودند. بنابراین خودشان در آن دوره ضعف و پیری با چای از ما پذیرایی کردند سپس به من فرمودند همراه من بیا و به اتفاق به باغچه رفتیم و ایشان درختی را که میوۀ کمی داشت، تکان دادند و من آن ها را جمع کردم و برای مادرم آوردم.
والده ام از این که عمویشان خود را به زحمت انداخته اند تشکر کرد و از ایشان خواست زحمت نکشند، اما آقاعمو فرمودند: صله رحم خیلی ثواب دارد. من هم که نمی توانم به دیدار شما بیایم شما به دیدن من بیایید تا هم من به ثوابی برسم و هم شما.
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد آیت اللهى
*پرهیز از آموختن علم به صورت ناقص (1)
یکی از اساتید حوزه علمیّه یزد نقل کرده است روزی آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی به هنگام درس به طلاب حاضر توصیه کردند: هر درسی را که شروع می کنید و به هر بحثی وارد می شوید سعی کنید آن را به طور کامل بخوانید نه این که وقتی بخشی از موضوع را خواندید از آموختن بقیه آن صرف نظر کنید؛ زیرا این گونه آموختن کار ناقصی است.
بعد برای نمونه فرمودند: زمانی که من در اصفهان طلبه بودم روزی یکی از تجار اصفهان به مدرسه آمد و همه را به ناهار دعوت کرد من هم به اتفاق دیگر طلاب، دعوت او را پذیرفتیم و روزی به منزل او رفتیم این در زمانی بود که من بخش مهمی از طب قدیم را آموخته بودم و اطلاعاتی در زمینه علم طب داشتم. به همین جهت وقتی سفره گسترده شد وقتی به غذاهای موجود به دقت نگاه کردم، تنها به زیان های احتمالی آن ها توجه کردم و چون علم ناقصی از خواص غذاهای متنوع در سفره داشتم، بدون این که چیزی بخورم به مدرسه برگشتم بعدها به این فکر افتادم که مگر می شود آن همه غذای متنوع همه اش زیانبار باشد، بنابراین بنا را بر این گذاشتم که تحقیق و مطالعه در خواص غذاها را ادامه دهم تا اطلاعات کاملتری به دست بیاورم. جالب این که وقتی کار را ادامه دادم متوجه شدم آن چه باعث خودداری من از آن سفره ،شد علم ناقص من بود و بار دیگر که چنین دعوتی به عمل آمد وقتی با دید و نگاه تازه به سفره نگاه کردم متوجه شدم هر یک از غذاها خواصی خوب و مفید دارد که برای بدن انسان لازم است و این خُرده علم من بود که مشکل کار شده بود. بنابراین، مثل دیگران سر سفره حاضر شدم و این برایم در سی شد که هر علمی را کامل بیاموزم.
*آرزوی دیدار حضرت بقیة الله (2)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد آیت اللهی نقل کرده اند: در سال های
آخر عمر آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی، روزی به همراه جناب والد حجت الاسلام والمسلمین حاج سید اسدالله آیت اللهی - به دیدار ایشان رفتیم. پدر به جز این که داماد برادرشان بودند سابقه ارادت طولانی با ایشان داشتند.
در آن روز، ضمن صحبت هایی که به میان آمد، مرحوم والد از ایشان سؤال :کردند پس از یک عمر تحصیل و تدریس و تربیت شاگردان و رعایت تقوی و بی توجهی به دنیا آیا آرزویی دارید که انتظار رسیدن به آن در دنیا داشته باشید؟
ایشان فرمودند: من آماده مرگ هستم و آن چه را باید انجام دهم مهیّا کرده ام و اینک آمادۀ آماده هستم!
اما تنها یک آرزو در این باقیمانده عمر دارم و آن این که خدمت حضرت بقية الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را برسم، سپس دعوت حضرت حق را لبیک بگویم.
*در سفر پربرکت حج (1)
حجت الاسلام حاج شیخ محمد آیت اللهی فرمودند: بین سال های 35 و 40 ش به اتفاق پدر و حجت الاسلام آقای آتشی به عتبات عراق رفته بودیم. پدر در شهر مقدس کربلا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر شد تا این که روزی در بیمارستان آن جا بستری شدند؛ آن هم در شرایطی که حالشان وخیم بود و پزشکان نمی خواستند چنین بیماری را بستری کنند؛ زیرا می گفتند امیدی به بهبودی وی نیست. در نهایت هم پذیرفتند که تختی را کنار راهرو بیمارستان بگذارند و مریض روی این تخت بماند تا ببینند چه پیش می آید
با این حال وضع عمومی ایشان بدتر شد و کم کم بی هوش شدند. وقتی دکتر آقا را در این حال دید، گفت: این مرد در حال احتضار است و هیچ کاری از دست ما برنمی آید اما ساعتی گذشت که ناگهان ایشان به هوش آمدند و چشم باز کردند و فرمودند شیخ محمد! دکتر گفت من می میرم نه من به وطن برمی گردم و عمری طولانی هم می کنم و این دکتر هم که این حرف را زده خودش زودتر از من
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سیدجواد آیت اللهی
می میرد نگران نباشید!
*در مقام شکر (1)
آقای آیت اللهی - نوه دختری آقای حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی - نقل کرده اند در زمانی که نزدیک به صد سال از عمر پدر بزرگ گذشته بود روزی برای دیدار ایشان به منزلشان رفته بودم متوجه شدم مثل این که در حال گریه بوده اند؛ زیرا هنوز قطرات اشک از گوشه چشم ایشان سرازیر بود. من با نگرانی :پرسیدم ناراحتی خاصی دارید؟
ایشان فرمودند: نه آقا. من صد سال عمر من صد سال عمر کرده ام امروز به یاد نعمت های خدا افتادم که در این صد سال به من داده است و از این که دیدم نمی توانم شکر هیچ یک از آن ها را به جا آوردم شرمنده هستم من عرض کردم منظور شما کدام نعمت هاست؟ فرمودند الان در این فکر بودم که جمع فرزندان و نوه هایم بیش از 100 نفر هستند و الحمد لله هیچ کدام به بیماری لاعلاج یا صعب العلاج مبتلا نیستند و من حتی از شکر همین یک نعمت هم عاجزم من وقتی این سخن ایشان را شنیدم، این آیه شریفه قرآن را به یاد آوردم اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکراً وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِی الشَّکورُ.
*تواضع علمی (2)
نوه آقای حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی فرمودند: با این که پدربزرگ جامع علوم حوزوی بودند و علاوه بر فقه و اصول و فلسفه و منطق و کلام ریاضی هندسه و طب و جفر را نیز آموخته بودند روزی نزدیک ظهر خدمت ایشان رسیدم دیدم مثل این که ناراحت و گرفته هستند من علت این دلتنگی را پرسیدم ایشان گفتند: آقا! من به جهل خودم افسوس می خورم و می ترسم به خاطر جهالتم
به هلاکت بیفتم! من خدمتشان عرض کردم: شما که در چندین رشته مجتهد و ملا هستید، این طور می گویید؛ پس ما چه بگوییم؟
گفتند: این طور نیست آقا من امروز صبح نتوانستم نافله نماز صبح را به جا آورم و الان نزدیک ظهر است و من از این که قضای نافله صبح و نافله ظهر را به جا آورم ناتوان هستم و نمی دانم الان نافله ظهر را ادا کنم یا قضای نافله را به جا بیاورم؟
من گمان کردم آن روز نماز صبح از ایشان قضا شده که این گونه اظهار نگرانی می کنند. گفتم: به نظر من قضای نماز صبح را باید به جا آورید؛ زیرا نافله ظهر مستحب است و قضای نماز صبح فوت شده واجب. ایشان با خنده گفتند: آقا! منظور من قضای نافله صبح بود، و گرنه من از سنّ 13 سالگی تا به امروز، حتی یک رکعت نماز واجبم عمداً قضا نشده است.
*مقام زهد (1)
نوه آقای حاج شیخ جلال الدین آیت اللهی نقل کرده اند برای مرحوم پدربزرگ فرصت های زیادی برای ترقی و پیشرفت و به نام و نشان رسیدن پیش آمد و این همیشه برای من سؤال بود که چرا از آن فرصت ها از جمله چهار مورد زیر استفاده نکردند:
در زمانی که دانشگاه تهران تأسیس شد از بعضی اساتید و نخبگان حوزه ها برای تدریس دعوت به عمل آمد از جمله از حوزۀ بزرگ اصفهان تنها از دو نفر یکی استاد جلال الدین همایی و دیگری شیخ جلال الدین آیت اللّهی نام برده شد که استاد جلال الدین همایی، این دعوت را پذیرفتند اما پدربزرگ آن دعوت را که امتیازی بزرگ بود نپذیرفتند.
نیز وقتی دانشکده طب در دانشگاه تهران شروع به کار کرد از ایشان برای تدریس طب قدیم و نیز پیشنهاد ارائه مدرک طب و نظام پزشکی داده شده
1) آقای صادق آیت اللهی
تا با آن بتوانند به تأسیس مطب اقدام نمایند، که ایشان این مورد نان و آبدار را هم رد کردند.
بعد از مهاجرت آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی به قم و اهتمام در تأسیس حوزه قم از ایشان برای امر تدریس دعوت به عمل آمد که آقا این را هم نپذیرفتند.
در زمان تأسیس تشکیلات دادگستری جدید نیز، از ایشان برای تصدی امر قضا و منصب حاکم شرع پیشنهاد شد که ایشان مثل موارد قبلی آن را رد کردند.
من روزی از ایشان علت عدم پذیرش این موارد را سؤال کردم. ایشان فرمودند: برای من فرصت های زیادی برای امر دنیا پیش آمد، ولی من آخرت را ترجیح دادم و چون لازمۀ آن گوشه گیری بود خداوند زندگی دنیوی من را هم به بهترین وجه کفایت کرد این در حالی بود که ایشان از امکانات مادی در دنیا چیزی نداشتند حتی منزلی که در آن زندگی می کردند متعلق به همسرشان بود که هر ماه اجاره آن را به وی می پرداختند حتی از پسرشان - حاج شیخ محمد آیت اللهی - نقل شده که فرمودند پدر درس اسفار داشتند، اما این کتاب را که برای یک مدرس حوزه لازم است نداشتند. به همین جهت هر سال در آغاز سال تحصیلی، آن را از اخوی بزرگوارشان - آقای آشیخ اسدالله - قرض می گرفتند و بعد از رفع نیاز به ایشان پس می دادند.
راوی می گوید: من وقتی این حرف را از ایشان شنیدم، دریافتم این انتخاب و این پارسایی را پدربزرگ از جوانی دریافته و به آن عمل کرده بودند؛ زیرا در اجازه اجتهادی که آیت الله سید محمدرضا غروی اصفهانی برای ایشان صادر کرده اند مرقوم فرموده اند قَد قارَنَ بين السعدين العلم و العمل و بلغ منهما منتهى العملُ (ایشان از دو چیز نیکو یعنی علم و عمل را با هم جمع نمود و در آن دو به منتهای درجه آرزو دست یافت).
*احتیاط در مصرف وجوهات (1)
آقای آیت اللهی - نوۀ آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللّهی - نقل کرده اند: خانه ای که پدر بزرگ در آن زندگی می کردند منزلی قدیمی در محله شیخداد بود که چنان که گذشت به همسرشان تعلق داشت و علاوه بر این که حمام نداشت در فصل زمستان هم فاقد آب گرم بود و ایشان حتی برای وضو آب گرم نداشتند.
روزی در اوایل دهه 60 به ایشان :گفتم من در بازار یک آب گرم کن کوچک برقی دیده ام که برای فصل زمستان شما مناسب است؛ زیرا نصب آن آسان است و تنها یک لوله دارد که به لوله آب منزل متصل می شود و یک رشته برق که به برق خانه وصل می شود و در مدت کمی چند لیتر آب را گرم می کند که برای استفاده شما در وضو گرفتن کافی است و من هم می توانم آن را وصل کنم اگر اجازه می دهید آن را تهیه و وصل کنم.
ایشان پرسیدند: قیمت آن چقدر است؟ من گفتم هزار تومان ایشان خوشحال شدند و از این که با پرداخت هزار تومان می توانند از چنین وسیله خوبی استفاده کنند، استقبال کردند.
لیکن چند دقیقه بعد پرسیدند: مصرف برق این وسیله در چه حدی است؟ من عرض کردم: مصرف برق آن، نسبتاً زیاد است ایشان به سراغ قرآن رفتند تا استخاره ای در این باره بگیرند
پس از استخاره، رو به من کردند و گفتند از این کار صرف نظر کن من که خیلی خوشحال شده بودم که ایشان برای تهیه این وسیله ساده و کم خرج رضایت داده اند پرسیدم. چرا منصرف شدید؟
فرمودند: من در زندگی به قدر متعارف و معمول از وجوهات استفاده می کنم و آن گونه که شما می گویی مصرف این وسیله نامتعارف است. استخاره هم گرفتم بد آمد. من صد سال با آب سرد وضو گرفتم این چند روز باقی مانده را هم همین کار را می کنم.
1) آقای صادق آیت اللهی
*یک ماه عمر دیگر (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سیّدجواد آیت اللهی نقل کرده اند: روز 13 رجب سال 1412 ق از قم به یزد آمدم و برای دیدار آیت الله حاج شیخ جلال الدین آیت اللّهی خدمت ایشان رسیدم این دیدار بنا به اصرار ایشان طولانی شد، اما گویا سری در این ملاقات بود؛ زیرا بعد از آن من ایشان را ندیدم و از دنیا رفتند.
در شامگاه همان روز، حال عمومی ایشان بحرانی می شود. به همین جهت والدۀ این جانب که اخوی زاده حاج شیخ بودند، از این بابت خیلی ناراحت بودند. چند روز بعد، یعنی روز 17 رجب، حجت الاسلام حاج شیخ علی اکبر سعیدی که از شاگردان آقای آیت اللّهی و از نمونه های علم و عمل در شهر یزد بود، از دنیا رفت و من برای شرکت در مراسم تشییع آن مرد پرهیزکار به مدرسه علمیه مصلی رفتم.
در آن مراسم، دیدم حجت الاسلام حاج شیخ محمد آیت اللهى هم حضور دارند، به همین جهت، برای احوال پرسی نزد ایشان رفتم ایشان گفتند: دیشب از اوایل غروب حالشان هر لحظه بد و بدتر شد و در نهایت خیلی بدحال شدند از این رو جریان را به آقای دکتر رضوی که سوابق ایشان را داشتند، اطلاع دادیم تا از ایشان عیادت کنند.
وقتی دکتر بر سر بالین آقا حاضر شد پس از معاینات لازم، خیلی ناامید به نظر می رسید و در نهایت هم اظهار داشت: متأسفانه ایشان در حال احتضار !هستند بعد از رفتن دکتر، ما تنها از ایشان مراقبت می کردیم و نظاره گر حالشان بودیم؛ چون کاری از ما ساخته نبود. مقارن اذان صبح، ناگهان ایشان در بستر نشستند و رو به من کردند و فرمودند: شیخ محمد من بنا بود بمیرم ولی یک ماه به من مهلت دادند راوی می گوید همان گونه که فرموده بودند، درست یک ماه بعد روز 14 شعبان از دنیا رفتند.
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد آیت اللهی
*آخرین شب (1)
آقای صالحی - از بستگان سببی آیت الله شیخ جلال الدین آیت اللهی - نقل کرده اند: فامیل و فرزندان امثال آقای حاج شیخ جلال، به علّت برکات وجودی داشتند، که می خواستند سایه بلندپایه این مردان خدا بر سرشان باشد. به همین جهت، حتی فکر رفتنشان هم نمی کردند و یک لحظه از عمرشان هم برایشان غنیمت بود.
پدر عیال این جانب - آقای حاج شیخ محمد آیت اللّهی - هم که عمری در سایه نخل بلند این اسوه علم و تقوی زندگی کرده بودند با این که پدرشان حتی روز فوتشان را خبر داده بودند باز هم امیدوار بودند مثل گذشته که چندین بار شده بود و در نهایت به سلامت از بستر بیماری بیرون آمدند، این حالشان وخيم بار هم بهبودی حاصل کنند، اما این بار مشیت الهی چیز دیگری را رقم زده بود.
دوشنبه، شب 13 شعبان من و آقای حاج شیخ محمد، خدمت ایشان بودیم؛ در حالی که وضع عمومی اشان نگران کننده نبود و در بستر نشسته بودند و حرف می زدند از جمله این که فرمودند شماها امشب این جا بمانید. من به آقای حاج شيخ محمّد عرض کردم من باید بروم اما تلفن را در کنارم می گذارم در هر ساعتی از شب که نیازی ،بود مرا خبر کنید اما تا بین الطلوعین خبری نشد که ناگهان ایشان زنگ زدند و خبر درگذشت پدرشان را دادند.
وقتی ما با عجله آمدیم، حاج شیخ محمد فرمودند پدرم طبق معمول هر روز بیدار شدند و قبل از اذان صبح به ادای نوافل پرداختند. سپس نافلة صبح و نماز صبح و تعقیبات را خواندند بعد هم به من فرمودند بستر من را طوری قرار بده که در جهت قبله باشد من طبق معمول امر ایشان را اطاعت کردم ایشان از محلی که نشسته بودند بلند شدند و روی آن تشک به طرف قبله دراز کشیدند و در همان دم جان به جان آفرین تسلیم کردند و به این ترتیب دفتر زندگی مردی از عالمان عامل دیار دارالعباده یزد بسته شد که نظیری برایش قابل تصوّر نیست.
1) آقای جمال صالحی
مأموریّتی ضروری (1)
آقای سیدحسن آتشی - نوه دختری آقای آیت اللّهی - نقل کردند تا چند ماه بعد از ارتحال پدربزرگ هر روز صبح هنگام اذان، به زیارت امامزاده جعفر علیه السلام می رفتم سپس بر سر تربت پدربزرگ می رفتم و بر سر خاکشان سوره یس را تلاوت می کردم.
در یکی از این روزها، حدوداً 15 آیه از این سورهٔ پربرکت را خوانده بودم که صدای پدربزرگ را شنیدم که فرمودند کافی است، بلند شو و جهت نظافت در خانه مادرت، به محلّه شیخداد برو! من بدون تأمّل از جا بلند شدم و می رفتم که خودم را به آن جا برسانم اما در این فکر بودم که شاید اتفاقی برایشان رخ داده اما می دانستم هیچ وقت تنها نمی مانند و دخترها به نوبت در کنارشان هستند این نگرانی بیشتر از این جهت بود که ایشان هم مُسن بودند و هم فشار خون بالا داشتند.
وقتی در خانه مادربزرگ رسیدم باید از چندین پله پایین بروم دیدم همسایه ها یک حلب پنیری را که پر از آشغال و شیرابه بود در پله اول گذاشته بودند سپس این ظرف واژگون شده بود و تمام پله ها تا پشت در خانه را آلوده کرده بود.
من در زدم و از خاله ام اسباب و جارو برای نظافت گرفتم و تمام پله ها و پشت در و حتی راهرو را نظافت و آب پاشی کردم سپس وارد خانه شدم دیدم ایشان مشغول تعقیبات صبح هستند. من که حالی غیر عادی داشتم و در چند دقیقه ای که مشغول نظافت بودم گریه می کردم گفتم این پله ها کمی آلوده شده بود و من آن ها را نظافت کردم و الان تمیز و پاکیزه است.
مادربزرگ که سیده هم بودند در حق من دعا کردند و گفتند: امروز، روز عید است و فرزندانم برای دیدن من می آیند اگر پشت در این گونه مانده بود خیلی بد بود این جا بود که من متوجه شدم پدربزرگ که می دانستند همسرشان وسواس دارد و پیوسته در خانه نظیف و مرتب بوده، اگر آستانه خانه اش را این گونه می دید چه حالی پیدا می کرد؟ به همین جهت در حین قرائت قرآن به من مأموریت دادند جهت این امر لازم، به آن جا بروم و بیرون خانه را نظافت کنم.
1) آقای سیّدحسن آتشی، نوه دختری آقای آیت اللّهی
آه و فریاد من از دهر است و بیداد زمان *** تا کی و تا چند گردد چرخ گردون بی امان؟
کو دل خوش تا که لبخندی ببینی بر لبی؟ *** هر که را دیدم دلش خون بود در روز و شبان
دهر دون هرگز نمی گردد به کام هیچ کس *** از ازل رسمش همین بوده است و تا آخر همان
آدمی آهو صفت در دشت دنیا می چرد *** بی خبر از تیر صیّادی که افتد از کمان
عالم و عامی در این گردونه یکسانند و نیز *** زشت و زیبا را نباشد فرق و نه خرد و کلان
گشت مقهور اجل علّام و فهّامی به یزد *** دیده دوران نخواهد دید مثلش بی گمان
رخت از دار فنا بربست و شد مهمان دوست *** در شب میلاد مسعود شه صاحب زمان
آیت اللّهی امین مشهور در اخلاق و علم *** ذکر خیر اوست در هر مجلسی ورد زبان
حضرت منّان به او بخشید عمری بس بلند *** چند سالی فزون از قرن ماند او در جهان
چون که رفت از دار دنیا آن فقیه *** سائلی گفتا که تاریخ وفاتش چیست هان؟
داد «مشفق» پاسخ آن سائل و گفتا که «شد *** حاليا ملّا جلال الدّین سوی جنّت روان» (1)1370 ش
1) على اكبر شیر سلیمیان «مشفق»
روحانی راستین
34
عکس
حجّت الاسلام حقيقى حاج سیّدجواد حیدری ابن آقا سیّدابوالقاسم، در سال 1300 ش. در میبد به دنیا آمد. او که اولین فرزند خانواده بود هنوز کودکی بود که برای یادگیری قرآن به مکتب رفت و برابر رسم زمان، با حروف قرآنی آشنا شد.
او هنوز شاگرد مکتب بود که خانواده اش به یزد مهاجرت کرد و ادامه یادگیری اش در یزد به سرانجام رسید سپس به مدرسه علوم دینی روی آورد و مقدمات را در مدرسه خان در نزد ملاحیدر کوچه بیوکی و شیخ علی بمان مکبّر آموخت.
یکی از موهبت هایی که خداوند نصیب آقا سیّدجواد نوجوان کرد این که هنوز سخت گیری های پهلوی اول بر علیه روحانیت شروع نشده بود که او توانست از محضر اساتید حوزه یزد بهره ببرد و مراحلی از دانش حوزوی را طی کند.
از اساتید عمده ای که او در یزد از آن ها بهره برد، آیات عظام حاج سیّد علی اکبر علوی حاج سيّد على محمد کازرونی حاج میرزا محمد انواری، حاج سیّد عليرضا مدرّس لب خندقی هستند، اما کسی که بیش از همه در زندگی او نقش داشت سلمان زمان و یگانه دوران حضرت حاج شیخ غلامرضا یزدی است که بین او و این استاد مهذب و متقی تا آخرین روز حیاتش، پیوندی مبارک برقرار بود و همین علاقه و ارادت بود که باعث شد که بعدها حاج سیدجواد، یادگار گرانسنگی برای حاج شیخ باشد و نام و یاد او را در بین مردم قدرشناس یزد زنده نگه دارد.
از مزایای این روحانی حقیقی، این که از روزی که به کسوت روحانیت درآمد، همچون استادش رسالتی خطیر بر دوش خود احساس کرد که آرام و قرار از او گرفت و آن با مردم بودن و به زبان آن ها سخن گفتن و در غم و شادی اشان شریک و سهیم بودن و در مجالس و منابر بدون چشمداشت موعظه کردن و یار و غمخوار مردم بودن است. این ذریه دلسوز و دردمند رسول الله صلى الله عليه و سلم، که عمری بلند و بابرکت را در خدمت به دوستان و شیعیان آل محمد صلی الله علیه و اله سپری کرده بود، در روز شنبه 7 رمضان سال 1435 ق برابر با 14 تیر سال 1393 ش، در یزد، از دار دنیا رفت و در جوار مرقد جدّش امامزاده جعفر علیه السلام مدفون شد.
*در کنار پیرزنی در کنار پیرزنی تنها در دامنه کوه (1)
حجت الاسلام آقای حاج سید جواد حیدری فرمودند: تا زمانی که آقای حاج شیخ غلامرضا یزدی در حیات بودند من به اتفاق حجت الاسلام حاج شيخ علی اکبر سعیدی، هنگام مسافرت به توابع در خدمت ایشان بودیم. بعد از درگذشت ایشان هم ما دو نفر با هم برای تبلیغ به نواحی مختلف اطراف یزد می رفتیم یک بار برای سرکشی به خرانق با آقای سعیدی به آن جا رفته بودیم و چند روز در خرانق و اطراف آن بودیم روزی هنگام گردش در ده متوجه یک تک درخت در دامنه کوه شدیم وقتی دربارۀ آن سؤال کردیم، گفتند: این جا محلی است بنام «خشو» که اسم صحیح آن «خیشومَین» است. پرسیدیم: کسی در آن جا سکونت دارد یا خیر؟ گفتند پیرزنی در کنار این درخت کلبه ای دارد و زندگی پس به اتفاق برای دیدن این زن با پای پیاده و زحمت بسیار از کوه بالا رفتیم. وقتی به آن جا رسیدیم دیدیم چشمۀ بسیار کوچکی است که آب از دو سوراخ آن می ریزد و پیرزن بیرون کلبه و در کنار باغچه کوچکش پنبه می ریسد. باغچه او یک درخت سنجد داشت و کمی سبزی که در آن کاشته بود پرسیدم در این جا تنها چگونه روزگار می گذرانی؟ گفت: پسرم چوپان است و هر روز به
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد حیدری
من سر می زند و گاهی هم خبر آمدن روحانی به ده را به من می دهد و من برای استفاده به ده می آیم و تا مجلس هست در خرانق می مانم و بعد هم مقداری پنبه و آرد می گیرم و بر می گردم وقتی هم کاری نداشته باشم، نماز استیجاری می خوانم و یا روزه استیجاری می گیرم و به این وسیله ارتزاق می کنم حتی گاهی کسی نماز و روزه برایم نمی آورد من برای بستگان و فامیلم که از دنیا رفته اند، نماز و روزه به جا می آورم!
از او پرسیدیم: از این محل چه خاطره ای داری؟ آیا در این دل کوه، از تنهایی وحشت نداری؟ گفت: نه نمی ترسم اما خاطره ای دارم شبی خوابیده بودم که نیمه های شب بر اثر صدای تکان خوردن در بیدار شدم وقتی چراغ را روشن کردم دیدم در یک لنگی اتاقم می لرزد و بالا و پایین می رود. چراغ را جلو بردم، دیدم پلنگی پشت در است و یک دست خود را از زیر در به داخل آورده وقتی دقت کردم دیدم خار درشتی در دست او فرو رفته و ورم کرده است. من هم با آن دوک نخ ریسی با قوت آن خار را از دست او درآوردم. این حیوان نعره ای زد و از این جا دور شد شب بعد، باز نیمه شب در تکان خورد و وقتی بیدار شدم و چراغ را روشن کردم دیدم آن پلنگ یک گوسفند کوهی را با خود آورده و پشت در نگهداشته؛ به طوری که آن حیوان جرئت تكان خوردن ندارد و خودش هم کمی آن طرف تر نشسته است. من در را باز کردم و آن گوسفند را به داخل آوردم و در را بستم و فردای آن روز پسرم آن را ذبح کرد و تا مدتی از گوشت آن حيوان استفاده می کردم.
آقای حیدری فرمودند: بار دیگر که به اتفاق مرحوم آقای سعیدی به خرانق رفتیم، احوال آن پیرزن را پرسیدیم یکی از بستگانش که ضمناً واسطه کار پنبه ریسی او هم بود گفت: چندی قبل طبق معمول برای گرفتن پنبه و تهیه آرد به ده آمده بود. بعد روزی از ما سؤال کرد: اگر من در خانه شما بمیرم راضی هستید؟ ما هم به شوخی گفتیم: بله ولی این حرف ها را نزن که تو هنوز این سال ها زنده هستی اما او از همان ساعت به خانه اقوام و فامیلش سر زد و از
همۀ آن ها حلالیّت طلبید و حساب و طلبش را هم تسویه کرد و پس از چند روز به خانه ما آمد و مجدداً سؤال کرد: حقیقتاً شما از این که من در خانه اتان بمیرم راضی هستید؟ ما هم مثل دفعه اول آن را به شوخی پاسخ دادیم اما او اطمینان به رضایت پیدا کرد و روزی قبل از ظهر وضو گرفت و از همه اهل خانه که در آن چند روز از او پذیرایی کرده ،بودند عذرخواهی کرد و مرتب مشغول ذکر و دعا و نماز بود تا این که در لحظه ای رو به قبله خوابید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
*خاری از ملک وقف (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد حيدرى نقل کرده اند کسی که باغبانی باغ موقوفه دولت آباد را بر عهده داشت برحسب این که این باغ وقف بر چهارده معصوم علیهم السلام است برنامه ای هفتگی داشت و در هفته یک شب مجلس روضه خوانی در یکی از این عمارت ها برگزار می شد منبری این مجلس هم پدرم مرحوم حاج سیدابوالقاسم حیدری بود.
بعد از این که پدر به علت کهولت نتوانست در آن مجلس شرکت کند این امر به من واگذار شد من هم به جای پدر بدون وقفه حاضر می شدم اما شبی هنگام عبور از این باغ، خاری به پایم نشست.
من در آن جا صحبتی نکردم؛ به اضافه این که، در شب تاریک و با عدم امکانات آن زمان، اگر هم می خواستم اقدامی بکنم ممکن نبود به علاوه، درد ناشی از وجود این خار را به هر زحمتی تحمل می کردم اما این که این خار از باغ وقف است برایم بسیار سخت و زجرآور بود و نگرانی اش از درد پا بیشتر به همین جهت، با دردی در پا و نگرانی از این که خاری از ملک وقف را با خود دارم به خانه آمدم و با این که می دانستم بیرون آوردن این خار برای مادرم زحمت بسیار دارد مادر را به زحمت انداختم و با پوزش از او ملتمسانه خواستم با سوزن و قیچی آن خار را از پایم بیرون بیاورد، زیرا به این فکر افتاده بودم که این مانعی
1) حجت الاسلام والمسلمين سيد مهدی شجاع الساداتي
برای توفیق در نماز و عبادت است. مادرم که احساس مسئولیّت مرا درک کرده بود، با زحمت زیاد آن خار را از پایم بیرون آورد و مرا راحت کرد اما برای همیشه عمرم، از این که در آن شب او را به زحمت انداختم نزد خدا شرمنده بودم!
*بی اعتنایی به دنیا و مافیها (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سيد جواد حيدرى نقل کرده اند بعد از این که متأهل شدم و یک فرزند هم داشتم در خانه کوچکی در محله چهار منار اجاره نشین بودم.
پس از مدّتی، مبلغی فراهم شد که برای تهیه یک خانه کم بود و اگر می خواستم خانه ای بخرم که مناسب باشد باید مقدار دیگری پول فراهم کنم.
در این اثنا یکی از تجار یزد که هم مکنتی داشت و در دوره میانسالی فرزندی هم نداشت موضوع را فهمیده بود به همین جهت و بدون این که با من صحبتی کرده باشد یک خانه مناسب و جادار را که دارای دو حد هم بود، دیده و پسندیده بود و مقدمات معامله را هم فراهم شده بود روزی او پیش من آمد و گفت از این که به دنبال خانه ای هستید اطلاع دارم و امروز آمده ام به اتفاق از یک خانه خوب دیدن کنیم.
من پذیرفتم و به همراه او به محل آن خانه رفتیم. من همه چیز آن خانه را پسندیدم، اما می دانستم موجودی من کفاف این خانه را نمی دهد به همین جهت از انجام معامله عذر خواستم اما او برایم توضیح داد که من این خانه را برای شما در نظر گرفتم و شما فقط به همراه من به دفترخانه اسناد رسمی بیایید تا من به مالک آن بگویم آن را به نام شما به ثبت برساند ضمناً، وجه مورد معامله را هم خودم تماماً می پردازم و خانه را به شما هدیه می کنم.
اما من که چنین توقعی نداشتم از محبت او تشکر کردم و گفتم ما خانواده ای هستیم که در گذشته امان برای بی خانه ها خانه می خریدیم! و از
1) علی اکبر شیر سلیمیان
پذیرفتن هديّة شما معذورم! بعد هم هر چه اصرار کرد که من قول می دهم هیچ کس از جریان اطلاع پیدا نکند باز هم قبول نکردم در پایان که اصرار محبت آمیزش به جایی نرسید، من به او گفتم برای این که بی اعتنایی نکرده باشم شما مبلغی را که برای یک خانه مناسب کم دارم به من قرض بدهید تا من محل مناسبی پیدا کنم من متعهد می شود آن مبلغ را در مدت معین به مبلغ را در مدت معین به شما پس بدهم و بیشتر از این هم از شما و هیچ کس دیگری توقع ندارم او هم حرف مرا پذیرفت و همین خانه ای را که امروز در آن هستیم خریدم و پول قرضی او را سر موقع پس دادم.
*در محضر مرجع تقلید شیعیان جهان (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حیدری فرمودند بعد از درگذشت آیت الله آقای حاج شیخ غلامرضا با توجه به این که همۀ امور مالی و اخذ و صرف و خرج وجوهات با اذن آیت الله العظمی بروجردی و با نظارت ایشان انجام می شد، ما در همه امور مطیع اوامر ایشان بودیم.
اما بعد از فوت این عالم متقی با توجه به این که کسب اجازه از مرجع نکرده بودم، نگران بودم زمانی در مشهد بودم و از امام على بن موسى الرضا علیه السلام درخواست کردم من از همین جا عازم قم می شوم تا از محضر آیت الله بروجردی اذن بگیرم شما هم مرحمتی کنید اگر صلاح باشد، من کارهایم را زیر نظر ایشان انجام دهم.
به محض ورود به قم، به نظرم رسید اگر به حضور آقای آشیخ عبدالوهاب روحی یزدی که زمانی در یزد استادم بودند بروم، با توجه به ارتباط نزدیکی که ایشان با بیت آقا دارند شاید زودتر از جاهای دیگر موفق شوم. وقتی وارد بر آن مرد بزرگ شدم جریان استدعا از امام هشتم علیه السلام را مطرح کردم و از ایشان خواستم هر چه زودتر وقتی برایم بگیرند تا من به حضور آقا بروم. ایشان با تبسمی فرمودند: من حرفی ندارم اما امیدوار نیستم به این زودی که شما
1) مصاحبه صوتى - تصویری با آقای حیدری
می خواهید وقت ملاقات بدهند. من از ایشان خواستم با این همه محبتی کنند بلکه کار رو به راه شود ایشان هم پذیرفتند ضمن این که هیچ کدام امید به موفقیت نداشتیم.
اما طرف عصر آقای روحی پیغام دادند بعد از اقامه نماز مغرب و عشا، به بیت مراجعه کنید که وقتی برای شما معین شده!
من با امیدواری، در موعد مقرر به بیت رفتم و پس از مدت کوتاهی به محضر آن مرجع بزرگ عالم تشیّع شرفیاب شدم و از جریان فوت آقای حاج شیخ غلامرضا که آقا به آن عبد صالح خدا از جوانی در اصفهان شناخت داشتند و این که در زمان حیاتشان در خدمت معظم له بودم را شرح دادم و عرض کردم امروز هم نمی خواهم کارهایم را تعطیل کنم یا بدون اجازه کار کنم آقا فرمودند من به شما هم اجازه می دهم که مثل زمان حاج شیخ عمل کنید، اما بخشی از آن چه را به دست شما می رسد به قم بفرستید تا صرف مخارج حوزه و سایر امور ضروری شود.
من عرض كردم: اوّلاً اذن مطلق می خواهم تا دستم برای انجام امور باز باشد و ثانياً وجوهاتی که در یزد به من می رسد قابل توجه نیست و استدعای من این است که اجازه بدهید همۀ آن چه را اخذ می کنم در یزد صرف و خرج کنم.
آقا که اجازه را به سهولت داده بودند در مورد صرف همه وجوهات در یزد معترض بودند و فرمودند: «من با توجه به مخارجی که در داخل و خارج و در جهان تشیع دارم، نمی توانم همۀ آن چه را که به دست می آورید به خودتان واگذار کنم.» من هم توضیح بیشتری دادم اما آقا همچنان بر موضع خود بودند. در این میان کسی که از اعضای دفتر بود و در کنار آقا نشسته بود به خود اجازه داد در حضور ایشان، در این گفتگو دخالت کند. به همین جهت صدایش را بلند کرد و گفت: «امر آقا را اطاعت کنید!» من هم معترضانه گفتم: نمی خواهم اطاعت کنم!
این جا آقا دخالت کردند و به او توصیه کردند: ساکت باشد تا خودشان صحبت کنند. بعد هم برای من توضیح دادند که مشکلاتی از لحاظ مالی دارند.
من خدمتشان عرض کردم: آن چه در یزد به دست من می رسد در حدی است که كفاف مخارج من را نمی دهد فقرا، طلاب ،مساجد تعمیر حمام روستاها و غیره مواردی است که من باید به همۀ آن ها برسم و چیزی باقی نمی ماند که به قم بفرستم، وگرنه من مطيع اوامر شما هستم.
آن عبد صالح خدا که بار مرجعیت جهان تشیّع و اداره حوزه های علمیّه داخل و خارج را به عهده داشت فرمود: «بیا و پیشنهاد من را بپذیر!» من عرض کردم: هر چه بفرمایید عمل می کنم آقا فرمودند: «در مورد مبالغ کم در شهر خودتان با اذن من صرف و خرج کنید اما اگر رقمی قابل توجه به دستتان رسید بخشی از آن را به قم بفرستید.» من امر معظم له را پذیرفتم و قول دادم برابر فرمایش ایشان عمل کنم و به همین گونه عمل کردم، اما کم تر از دو سال بعد آن مرجع بزرگ هم از دار دنیا رفتند.
*کشف و کرامت (1)
حجت الاسلام والمسلمین حاج سيداحمد دعائى نقل کرده اند: روزی در نجف در بیت آیت الله آقای آسید مرتضی شیرازی بودم یکی از علمای مقیم مشهد هم در آن جلسه بود وقتی فهمید من یزدی هستم از آقای حاج سیدجواد حیدری احوال پرسی کرد سپس شرح داد که با ایشان دوستی دارد و بعد هم برای اهل مجلس، داستان کرامتی را که از آقای حیدری دیده بود، نقل کرد.
موضوع از این قرار بود که گفت، پزشکان به من توصیه کرده بودند که اگر همسرت باردار شود به علت عوارض زایمان خودش و بچه اش هر دو تلف می شوند من از این بابت بسیار ناراحت بودم که به این علت از داشتن فرزند محروم هستم. با این همه، بیم داشتم من باعث تلف شدن همسرم شوم از قضا روزی همسرم به من گفت که باردار شده است از آن ساعت به بعد، من شب و روز در این فکر بودم که سرانجام کار او به کجا می کشد؟!
1) حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد دعائي.
روزی طبق معمول به مسجد گوهرشاد رفتم و وارد گرمخانه سمت راست می شدم که دیدم حضرت آقای حیدری در این شبستان نشسته اند. من برحسب آشنایی که با ایشان داشتم پیش رفتم و سلام و احوال پرسی کردم آقا پرسیدند: «چرا این قدر نگران و افسرده هستید؟!» من عرض کردم جریان کارم از این قرار است و هر روز از روز قبل نگرانی ام بیشتر می شود.
آقا فرمودند: «من اگر به این ستون مقابل امر کنم جلو بیاید می آید! الان هم به شما می گویم نگران نباشید. در آینده نزدیک 1/5 از ظهر گذشته، همسر شما به سلامت فارغ می شود؛ در حالی که شما در خواب هستید دختری سالم به دنیا می آورد. من توصیه می کنم اسمش را فاطمه بگذارید و نگران هم نباشید.
راوی می گوید: من پیوسته شب و روزم به توسل و دعا و نیایش می گذشت. از قضا روزی به قدری بی تاب شده بودم که قبل از ظهر به خواب رفتم و خوابی سنگین بر من مستولی شد. وقتی بیدار شدم دیدم همسرم فارغ شده و حال خود و فرزندش خوب است و دقیقاً به همان نشانی ها که ایشان داده بودند، اتفاق افتاده بود و من این امر را از کرامات این مرد بزرگ می دانم.
*سفری به مشهد در معیّت حضرت حاج شیخ (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حیدری نقل کرده اند: زمانی به اتّفاق عبد صالح خدا، آقای حاج شیخ غلامرضا به مشهد می رفتیم رسم ایشان این بود که در روستاها و شهرهای بین راه برای مردم صحبت می کردند و از جایی به جایی دیگر می رفتند تا به مشهد رسیدند به همین جهت وسیلهٔ خاصی نداشتیم و هر قسمتی را با وسیله ای می رفتیم.
روزی وقتی حاج شیخ صحبتشان تمام شد کنار جاده ایستاده بودیم تا وسیله ای پیدا کنیم که ناگهان کامیونی از راه رسید و برای کاری توقف کرد. حاج شیخ وقتی کار راننده تمام شد و خواست حرکت کند از او پرسیدند ما را با
1) حجت الاسلام والمسلمین حاج سيدجواد حيدرى
خود می بری؟!
این راننده هم مرد تندخو و بداخلاقی بود و از آن کسانی که در این وهم و گمان بودند که اگر آخوند سوار کنند، ماشینشان آسیب می بیند، اما نخواست ایشان را رد کند. به همین جهت با اکراه ما دو نفر را سوار کرد.
اول من در کنار آن راننده در آن فضای تنگ نشستم و حاج شیخ هم بعد از من کنار در این راننده با توجه به روحیات و اخلاقی که داشت، خیلی به ما توجه نمی کرد و پیدا بود از حضور ما دو نفر روحانی راضی نیست از جمله که حرف هایش این بود من نسبت به نیش زنبور حساس هستم و اگر زنبوری به من بزند در دم می میرم و این حرف یک بار و دو بار او نبود بلکه چندین بار آن را تکرار کرد از قضا در لحظه ای یک زنبور درشت و قرمز وارد شد و بلافاصله روی دست او نشست و داد و فریاد او بلند شد که الان می میرم حاج شیخ با عجله گفتند: سیدجواد وسیله ای فلزی به من بده، اما من هرچه نگاه کردم چیزی نیافتم، ایشان قوطی فلزی سیگارشان را برداشتند و روی محل گزیدگی قرار دادند و چیزی خواندند که این راننده احساس راحتی کرد و آرام شد و از آن به بعد، مرتب به حاج شیخ نگاه می کرد وقتی هم به اولین قهوه خانه نزدیک تربت حیدریه رسیدیم وارد آن جا شد و جریان را برای آن ها تعریف کرد. جمع حاضر در قهوه خانه با هم بیرون آمدند تا آن آقا را ببینند اما وقتی حاج شیخ را دیدند گفتند: ایشان حاج شیخ غلامرضا یزدی است و مردم این مناطق او را به خوبی می شناسند.
*چاره سازی در شبی سرد (1)
یکی از بستگان آقای حیدری نقل می کند زمانی من و خانواده ام به اتفاق آقای حیدری و عیالشان که خاله والده ام بودند، از مشهد به طرف یزد حرکت کردیم برحسب قاعده، باید در طبس باک ماشین را پر می کردم؛ زیرا در آن زمان به جز رباط پشت بادام جایگاه بنزین نبود، اما من به علت این که باید فاصله زیادی
1) آقای میرزا محمد ملانوری
را دور بزنم، صرف نظر کردم به این امید که بنزین موجود برای فاصله طبس تا رباط پشت بادام کافی است. بعد هم در رباط بنزین می زنم اما وقتی به رباط رسیدیم چند ساعت از شب گذشته بود و متصدی جایگاه هم آن جا را بسته و رفته بود و به جز من عده زیادی مردم دیگر نیز سرگردان و بدون بنزین بودند. وقتى ما وارد شدیم و بعضی از این رانندگان آقای حیدری را دیدند گفتند فاصله تا یزد زیاد است و هوا هم سرد و زمستانی و جایگاه دیگری هم نیست شما کاری بکنید شاید منظورشان این بود به علت نفوذی که در آن مناطق دارند کسی را بفرستند تا متصدی جایگاه برای تحویل بنزین کاری بکند.
امّا آقا خیلی خونسرد و عادی فرمودند: من برای تجدید وضو می روم تا من بر می گردم متصدی جایگاه خودش می آید سپس برای تجدید وضو از جمع ما دور شدند، اما هنوز ایشان نیامده بودند که متصدی جایگاه آمد و در را باز کرد و رانندگان به نوبت بنزین گیری کردند.
در این اثنا یکی از آن ها از وی سؤال کرد تو که این جا را تعطیل کرده و رفته بودی، چه شد که در این ساعت از شب برگشتی؟ او گفت: من خوابیده بودم که ناگهان متوجه شدم دستی به زیر سرم رفت و مرا نشاند سپس از جا بلند کرد و گفت: مردم در این شب سرد معطل تو هستند هر چه زودتر خودت را به محل برسان من که دیگر اراده ای از خود نداشتم، به راه افتادم وقتی به این جا رسیدم دیدم شما منتظر من هستید.
*درخواست اذن مطلق (1)
آقای حیدری فرمودند هنوز آیت الله خمینی در نجف بودند اما حرکت هایی در ایران شروع شده بود که منتهی به وقایع بزرگ بعدی شد. من در آن زمان در نجف بودم و برحسب اجازاتی که از مراجع نجف برای اخذ و صرف و خرج وجوهات از آن ها داشتم. مراجعاتی به دفاتر آقایان داشتم، اما چون تا آن زمان
1) علی اکبر شير سليميان (مصاحبه صوتی - تصویری)
تقاضایی برای این موارد از حضرت آقای خمینی نکرده بودم گفتم تا در این جا هستم از ایشان هم اجازه ای دریافت کنم.
پس روزی به اتفاق آیت الله سیدعباس خاتم یزدی که از دوستان قدیم حوزه یزد و از مقربان آقای خمینی در نجف بودند خواستم به اتفاق به حضور ایشان برویم و ضمن دیدار اجازه ای هم برای امور حسبیه بگیرم.
بعد از حضور در بیت ایشان و صحبت های مقدماتی آقا گفتند: در این شرایط شما باید در یزد و در کنار آقای صدوقی بودید. من عرض کردم من شاگرد آقای آشیخ غلامرضا یزدی و در خدمت ایشان بودم و پیوسته از سیاست و عوالم آن به این علت که آشنا به اوضاع زمان نیستم، دور بودم و بیم آن دارم به علت عدم آشنایی به رموز کار به اشتباه بیفتم. به همین جهت بیشتر به امر تبلیغ و مسائل روزمره مشغول هشتم
ایشان وقتی صداقت و سادگی من را دیدند فرمودند: حالا در این مسائل هم خود را کنار نکشید و اگر آقای صدوقی کاری داشتند همراهی کنید. سپس صحبت اجازه در امور حسبیه به میان آمد و آقای خاتم درباره سوابق من و این که پیوسته در خدمت آقای حاج شیخ غلامرضا بوده ام و با امر و اجازه ایشان در مورد وجوهات کار می کردم، توضیح دادند.
آقا فرمودند: من هم به شما اجازه می دهم از طرف من در این مورد اقدام کنید. من رو به آقای خاتم کردم و با لهجه خودمانی و یزدی به ایشان گفتم اجازاتی که من دارم، از همۀ آقایان اذن مطلق است و من باید در وضعیتی باشم که بتوانم وجوهاتی که به دستم می رسد با اذن مطلق عمل کنم آقای خمینی که متوجه لهجه یزدی من نشدند به آقای خاتم :فرمودند چه می گوید؟ ایشان گفتند: می گوید از همۀ مراجع اذن مطلق دارد از شما هم همان اذن را می خواهد.
آقا فرمودند: من تا به حال به کسی اذن مطلق نداده ام. گویا منظورشان این بود که چون تا به حال به کسی چنین اذنی حال به کسی چنین اذنی نداده ام، به شما هم نمی دهم.
من عرض کردم: من هم اصراری ندارم که از جانب شما مأذون باشم. اگر با این
شرطی که من عرض می کنم و همان گونه که مراجع قبلی، حتى آيت الله العظمى بروجردی به من اذن داده اند شما هم راضی هستید مرقوم های مرحمت فرمایید؛ در غیر این صورت من هم صرف نظر می کنم.
با توضیحات آقای خاتم و عرض بنده آقا فرمودند: برای اولین بار این اذن را به تو می دهم سپس اجازه ای کتبی مرحمت فرمودند و اذن مطلق را مجاز دانستند و در اسنادی هم که بعد از فوت ایشان منتشر شد موضوع «اذن مطلق شفاهی» در آن آمده است
*با چشمی دیگر (1)
یکی از بازنشستگان آموزش و پرورش می گوید: روزی در کانون بازنشستگان و در بین جمعی دوستان همکار، صحبت از وضع معیشت پیش آمد. من هم برحسب معمول جمع دوستانه به بعضی تبعیض ها اشاره کردم و گله از این که در زمان اشتغال چه مشکلاتی داشتیم و امروز که بازنشسته شده ایم هم با سختی های دیگری مواجه هستیم سپس انتقاد کردم که این چه شغلی است که در هر دو حال باید با سختی بگذرد؟
سپس از آن جا بیرون آمدم و بلافاصله به منزل آقای حیدری رفتم. پس از چند لحظه آقا وارد بیرونی شدند و در لحظه ای که کسی متوجه نبود، بی مقدمه فرمودند: اگر هم گاهی از لحاظ معیشت دشواری هایی هست این درست نیست که انسان در هر محفل و مجلسی و پیش همه، سفره دلش را پهن کند و از کمبودها بگوید دقیقاً مثل این که ایشان در مجلس قبلی حضور داشته اند!
*یک عمر شرمندگی برای حرف بی جا (2)
آقای حیدری فرمودند: روزی شخصی پیش من آمد و گفت: فلان کس در
جایی گفته: «شال حیدری عمامه نیست "جُل تنور" (1)است.» من که این شخص را می شناختم که از افراد سرشناس و منسوب به رجال یزد بود از این که او چنین حرفی زده بود آن هم در شرایطی که من با او سابقه ای نداشتم خیلی ناراحت ،شدم اما جایی این حرف را بازگو نکردم و پیش خودش هم چیزی نگفتم تا این که روزی در مجلسی قسمتی از عمامه ام باز شده بود و من متوجه نبودم. او وقتی کسی متوجه ما دو نفر ،نبود خیلی خصوصی گفت: عمامه اتان باز شده آن را مرتب کنید من هم بدون قصد و نیت سوء به او گفتم: این عمامه نیست، «جل تنور» است.
او وقتی این حرف را شنید آنچنان خجالت کشید و رنگ از چهره اش پرید و صورتش غرق در عرق شد؛ زیرا هرگز باور نمی کرد این حرف به گوش من رسیده باشد، اما کسی که بیشتر از او ناراحت شد من بودم که چرا این بدگویی او را برملا کردم.
آقای حیدری فرمودند: با این که کسی متوجه گفتگوی ما دو نفر نبود، این حركت من باعث شد در همه عمر شرمنده باشم و هر وقت آن روز را به یاد می آورم شرمنده و سرافکنده می شوم و از آن به بعد عهد کردم بی مقدمه دهانم را به هر حرفی باز نکنم.
*به زبان بی زبانی (2)
آقای حیدری فرمودند: روزی در خیابان قیام فعلی با پسر عمویم سیدحسین حیدری که از رجال سیاسی - اجتماعی یزد بود راه می رفتیم. ناگهان دیدیم مردی آشفته و وامانده کنار خیابان نشسته و چند قلم جنس؛ مثل: شانه، آینه، گیره سر را جلو خود گذاشته و به اصطلاح دستفروشی می کند.
مرحوم آسیدحسین با دیدن این مرد جلو رفت و یک اسکناس پنج تومانی که به پول امروز هزارها تومان ارزش داشت گذاشت و به اتفاق رد شدیم. او سپس رو به من کرد و گفت: سیّد جواد می دانی این مرد با این بساط مختصر و کم ارزشی که کنار خیابان گسترده چه می خواهد بگوید؟ من گفتم: شما بگویید. مرحوم حیدری گفت: او با زبان حال می خواهد به همه کسانی که از جلو او رد می شوند بگوید برای گذران زندگی ساده اش خرجی ندارد و طاقتی هم برایش نمانده که از زور بازویش ارتزاق کند. ضمن این که پس از یک عمر زحمت کشیدن، نمی خواهد گدایی کند!
سپس تأکید کرد وظیفه من و شما و همۀ کسانی که امثال او را می بینیم این است که به اندازه ای به این افراد کمک کنیم که گرهی از کارشان باز شود.
*زیارتی به نیابت (1)
آقای حیدری نقل کردند: در محلّه ما، شخصی بود که بدون علت و سبب و بی این که بین من و او کدورتی باشد یا از طرف من آزاری به او رسیده باشد از من بدگویی می کرد و گاهی که در کوچه به هم می رسیدیم، بدون این که من به او بی احترامی کرده باشم از من روی می گرداند و گاه از این که با من مواجه شده گله می کرد و می گفت: باز امروز به این سیّد برخوردم و امروز چه روز بدی بود و امثال این حرف ها.
البته، من به روی خود نمی آوردم و کینه ای هم از او به دل نداشتم و حتى این حرکات او را به کسی هم نگفتم تا مبادا با او برخوردی شود.
زمانی به مشهد رفته بودم و در حرم مطهر امام علی بن موسی الرّضا علیه السلام بودم که ناگهان قیافهٔ او در نظر مجسم شد من با خود گفتم چه خوب است به نیابت از او زیارت مختصر حضرت امام رضا علیه السلام را بخوانم و ثواب آن را به او اهدا کنم.
1) علی اکبر شیر سلیمیان (مصاحبه صوتي - تصویری)
بعد از این که از سفر برگشتم، روزی در کوچه با او روبه رو شدم و با تعجب مشاهده کردم این شخص به محض این که مرا دید، با روی ،خوش با من سلام و احوال پرسی کرد و دستش را روی سینه قرار داد و با من برخوردی صمیمی کرد که هرگز چنین حرکتی از او ندیده بودم
*عتیقه ای عبرت انگیز (1)
آقای حیدری فرمودند: روزی در منزل آسید حسین حیدری بودیم. خانه او در حقیقت یک موزه و یک مجموعه متنوع و غنی بود و انواع اشیاء عتیقه را که هر کدام ارزشی بالا داشت و هر یک را از جایی تهیه کرده بود در آن جای می داد.
در آن روز، او یک مجسمه کوچک را که گویا برای بت تراشیده و تزیین کرده بودند، به من نشان داد و از مزایا و مرغوبیت آن حرف زد و این که چه قیمت بالایی دارد و در نهایت هم گفت: برابر تحقیق، این مجسمه مربوط به هزار سال پیش است.
من که می دانستم او همۀ عمرش را صرف تهیه و نگهداری این همه آثار ارزشمند کرده و چون فرزندی ندارد دلش به این اشیاء خوش است، گفتم: این مجسمه با همۀ مزایایی که دارد حرف هم که می زند او تعجب کرد و پرسید: چه می گوید؟ من گفتم: اگر این طور که شما مدعی هستید این شیء هزار سال عمر دارد، می گوید من تاکنون 10 صاحب را به گور فرستاده ام و این در صورتی است که من منتظر مرگ یازدهمین صاحب خود هستم تا در آینده ای نزدیک به صاحب دوازدهم تحویل شوم مرحوم حیدری وقتی این حرف را شنید مثل این که تلنگری بر وجدان او خورده باشد چنان تحت تأثیر قرار گرفت که در نهایت حرف مرا با گریه تأیید کرد.
1) مصاحبه با حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد حیدری
*مأموریّتی مبارک (1)
یکی از بستگان آقای حیدری، که در امر کسب و تجارت فعال است می گوید: یک بار من برای بعضی امور کاری در دفتر تهران بودم که تلفن زنگ زد و دوستی که معمولاً آقا را در سفرها همراهی می کرد پشت خط گفت الان در حرم حضرت عبدالعظیم هستیم. بعد هم به تهران می آییم و عازم کرج هستیم. آقا فرموده اند: شما هم اگر کاری ندارید، در این سفر با ما باشید. من بلافاصله خودم را به حرم مطهر حضرت عبدالعظیم رساندم و پس از زیارتی مختصر، به همراه آقا به تهران و سپس به کرج رفتیم.
ایشان گویا قبلاً با بعضی آشنایان و اقوام مقیم کرج وعده داشتند که در مجالس آن ها شرکت کنند و احیاناً منبر و موعظه ای داشته باشند. در این سفر، من هم این سعادت را داشتم که در آن چند روز از مواعظ آقا بهره ببرم.
بعد از این اقامت چند روز از کرج به سمت تهران حرکت کردیم. من گمان کردم آقا در تهران می مانند و من هم به دفتر شرکت می روم؛ زیرا با شریکم کاری ضروری داشتم، اما وقتی به میدان آزادی رسیدیم، آقا فرمودند: ما عازم شمال هستیم تو با ما می آیی یا نه؟ من ضمن این که خیلی تعجب کرده بودم که آقا در شمال چه کار دارند گفتم، نه من در این چند روز از کار بازمانده ام و باید به دفتر شرکت بروم به همین جهت از آقا و دوست همراه ایشان خداحافظی کردم و آن ها به طرف شمال حرکت کردند و این در حالی بود که من شگفت زده بودم آقا شمال چه کاری دارند که این قدر ضرورت داشت؟! ضمناً محيط اجتماعی شهرهای شمال مناسب روحیه و رفتار ایشان نیست پس به دفتر شرکت رفتم و پس از انجام کارها به یزد برگشتم و بسیار کنجکاو شده بودم راز سفر شمال چه بود؟ به همین جهت به سراغ آن دوست رفتم و بی صبرانه پرسیدم موضوع سفر شمال چه بود؟ او گفت: وقتی از هم جدا شدیم از تهران به طرف شمال در حرکت بودیم پس از این که مسافت زیادی طی کردیم، آقا در جایی فرمودند: در
1) سيد محمد علی اخوان دستمالچی
کنار این استراحتگاه بین راهی و در جوار این رستوران بایست تا چای بنوشیم و اگر قلیانی باشد، توقف کنیم.
من عرض کردم: حضرت آقا! این اماکن وضعیتی دارد که مناسب حال شما نیست و کسانی در آن استراحت کرده اند که با شما سنخیت ندارند.
امّا آقا اصرار کردند باید در همین محل توقّف کنیم سپس از ماشین پیاده شدند و به طرف در ورودی می رفتند که مدیر آن جا بیرون آمد و پرسید: چه فرمایشی دارید؟ آقا فرمودند در حد یک چای و قلیان می خواهیم توقف کنیم. او بلافاصله عذر خواست و اظهار داشت این جا برای شما جای مناسبی نیست اما با نگاهی متوجه شد آقا شخصیتی غیر عادی است و درست نیست به ایشان جواب رد بدهد. به همین جهت شاگردش را صدا زد و از او خواست در باغ مجاور را باز کند و روی تخت فرشی پهن کند و برایشان چای و قلیان بیاورد پس از این که همه چیز مهیا شد خودش هم به جمع ما پیوست و با سلام و احترام در کنار تخت نشست آقا با خوش رویی و مهربانی فرمودند چرا نماز نمی خوانی؟ او ابتدا جا خورد که ایشان کیست که خبر از کار او دارد؟! پس با شرمندگی عذر آورد که بله بعضی کارها شده که به نفع مردم و اسلام نیست و کسی هم توجه ندارد! آقا فرمودند وقتی تو نماز نمی خوانی این مسائل حل می شود؟ او سرش را پایین انداخت و گفت: من قول می دهم از امروز نمازهایم را به موقع بخوانم و آن چه را هم که در این مدت نخوانده ام قضایش را به جا آورم آقا فرمودند قول مردانه است؟ گفت: مطمئن باشید پس آقا از جا بلند شدند و ضمن خداحافظی با صاحب رستوران و دعای خیر برای او فرمودند به تهران برگرد تا به یزد برویم، مأموريت ما انجام شد!
*اعتقاد زن زرتشتی (1)
آقای حیدری فرمودند: زمانی فرزند اولم که پسری 5، 6 ساله بود، مبتلا به
1) مصاحبه با حجت الاسلام والمسلمین حاج سیدجواد حيدرى.
یک دمل چرکی شده بود و معمولاً هم این موارد را کمتر نزد پزشکان جدید می بردند و در گوشه و کنار شهر، مردان و زنانی بودند که با مرهم و تجویز داروهای سنتی و ،گیاهی آن را معالجه می کردند.
من شنیدم در کوچه بیوک زنی زرتشتی است که در درمان چنین موردی تجربه دارد. پس روزی او را با دوچرخه به کوچه بیوک بردم و خانه این زن را پیدا کردم وقتی او مرا با لباس و عمامه مشکی دید، خیلی احترام کرد و دارویی داد و گفت باید چند مرتبه و به فاصله چند روز مراجعه کنید تا به تدریج این دمل سر باز کند من سه بار دیگر او را پیش این زن بردم و برابر تحقیقی که کرده بودم. برای هر بار باید یک تومان به او اجرت بدهم، اما من چون در لباس روحانیت بودم، می خواستم به او مبلغی بیشتر بدهم تا این زرتشتی گمان نکند می خواهم چیزی از حق او کم کرده باشم به همین جهت، مرتبه چهارم که رفتم و تقریباً آن جراحت رو به بهبودی کامل رفته بود مبلغ 5 تومان به او دادم اما وی از قبول آن خودداری کرد.
من گمان می کردم او مبلغ بیشتری می خواهد اما او نمی خواست بابت اجرتش دستمزدی از من بگیرد من هم اصرار می کردم که پول را قبول کند وقتی او ديد، من حاضر نیستم بدون پرداخت دستمزد از در خانه اش بروم. به گریه افتاد و اشک چشمش را با گوشۀ مقنعه اش پاک کرد و گفت: «به جای پرداخت پول، برایم چند مرتبه روضه حضرت ابوالفضل علیه السلام بخوانید.»
*جبران بی توجهی در نوجوانی (1)
حجت الاسلام والمسلمین آقای حیدری نقل کردند: در زمانی که خیابان فعلی امام یزد احداث شد من نوجوانی بودم روزی به اتفاق یکی از افراد همسن و سالم به محل ویرانه های خیابان آمدیم چون مسیر خیابان از محله خواجه خضر می گذشت، ما خانه ای بزرگ را دیدیم که قسمت نارنجستان آن را برای احداث
1) علی اکبر شیر سلیمیان به نقل از خانواده حیدری
خیابان خراب کرده بودند، اما یک درخت نارنج که میوه هایی هم داشت همچنان پابرجا بود نوجوان همراه من از این درخت یک نارنج چید و آن را نصف کرد و نصفش را خودش خورد و نیم دیگر را به من داد.
سال ها از این جریان گذشت و روزی من متوجه شدم که نه کار دوست همراهم درست بود و نه من که آن نصفه نارنج را خوردم. به همین جهت، به محل آن درخت رفتم و از اهالی محله تحقیق کردم آن درخت متعلق به چه کسی بوده؟ سپس در خانه آن ها رفتم خانه آن ها رفتم و از اهل خانه سؤال کردم مردی که با من مواجه شد، گفت: ما دو برادر و یک خواهر هستیم و پدرمان که در آن زمان مالک این خانه بود چند سالی است از دنیا رفته و چون ما امروز وارث او هستیم، از آن چه گذشته، راضی هستیم. من اصرار کردم که من باید بابت این نصف نارنج حلالیت بطلبم و مطمئن شوم همۀ ورثه راضی هستند اما او می گفت من خودم و خواهرم و برادرم همه راضی هستیم. ضمن این که تنها برادرم مقیم شهر نیشابور است. من گفتم: بعد از این که از رضایت تو و خواهرت اطمینان پیدا کردم حاضرم به نیشابور بروم و رضایت او را هم از زبان خودش بشنوم.
وقتی این مرد دید من جدّاً حاضرم به آن جا سفر کنم گفت: من در سفری که به آن جا دارم جریان کار شما را برای او بازگو می کنم و از او رضایت کتبی می گیرم و برای شما می آورم مدتی بعد او آمد و برگ های آورد که برادرش مراتب رضایت خود را مکتوب نموده بود و امضا و مهر خودش را هم پای آن برگ گذاشته، ابراز رضایت کرده بود و من به این ترتیب اطمینان پیدا کردم بابت آن تخلفی که کرده بودم جلب رضایت ورثه شده.
*خبر دادن از جنسیّت خانم حامله (1)
یکی از سادات مقیم یزد که با حجت اسلام والمسلمین آقای حیدری انس و الفتی داشت و پیوسته خدمتشان می رسید نقل کرده بعد از این که ازدواج کردم
1) على اكبر شیر سلیمیان به نقل از خانواده حیدری
اولین فرزندم که به دنیا آمد پسر بود و من چون به قول یزدی ها پسری بودم، خیلی خوشحال شدم.
سال ها از این تولد گذشت و بار دیگر همسرم حامله شد. من با این که پدر یک پسر بودم بدون این که به کسی حرفی بزنم در دل امیدوارم بودم که خداوند این بار هم به من پسری مرحمت کند.
یک روز طبق معمول خدمت آقا رسیدم خدمتشان سلام و عرض ادب کردم بدون این که اظهاری کرده باشم یا ایشان خبر از بارداری همسرم داشته باشند، رو به من کردند و فرمودند خداوند به تو پسری مرحمت می کند و اسمش هم محمد حسین است. درست اتفاقی که چند ماه بعد افتاد!
*خبر از حال مؤمن غافل (1)
یکی از ارادتمندان حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حیدری نقل کرده من دوستی داشتم که هر روز در نماز جماعت ایشان در مسجد برخوردار شرکت کرد. فرد دیگری که با او ارتباطی داشته و با هم صمیمی بودند به همراه وی در نماز جماعت بوده، می گوید آقا که عموماً با همۀ مردم برخورد خوبی داشتند، در دیدارهای هر روزه با این دو دوست خیلی خوب و با رفتاری مناسب روبه رو می شدند روزی وقتی فرد دوم وارد بر مسجد می شود آقا با یکی از مؤمنین مشغول صحبت بودند و او توقفی می کند و سلام می کند، اما آقا برخلاف همیشه که برخوردشان با تبستم و توجه همراه بود همان طور که سر به زیر بودند، فقط جواب سلامش را دادند این شخص قبل از برگزاری نماز، دوستش را در صف جماعت پیدا می کند و به وی می گوید امروز آقا با سردی با من برخورد کردند. نمی دانم علت چه بود؟ این امر چنان او را نگران کرده بود که از وی خواست تو واسطه شو و از آقا بپرس علت بی توجهی به من چه بوده؟ هرچه دوستش عذر می آورد که شاید سوءتفاهم شده یا این که ایشان در حال صحبت بوده اند، او
1) آقای حاج محمدرضا انتظاری
نمی پذیرد و حتم داشته که این بی توجهی علت خاصی داشته است.
این فرد که دوستش را به واقع نگران می بیند بعد از نماز خدمت آقا می رسد و توضیح می دهد که فلانی برایش این تصور پیش آمده که نسبت به وی بی توجهی شده و احیاناً موردی باعث این امر بوده است.
آقا می فرمایند: شاید اشتباهی رخ داده، خداوند پدر و مادر تو را رحمت کند. این شخص که تحت تأثیر حرف های دوستش قرار گرفته بوده ایشان را قسم می دهد و اصرار می کند علت عدم توجه به او را بفرمایند. آقا می فرمایند: در این ساعت از روز، کسی به حالت جنابت به مسجد وارد نمی شود وقتی وی موضوع را با دوستش در میان می گذارد او ناگهان متوجه می شود که غسل واجب را فراموش کرده بوده و با ورود به مسجد مرتکب این فعل حرام شده بوده.
*امداد به سیّد زوار امام رضا علیه السلام (1)
حجت الاسلام حاج سيد مهدی شجاع السّاداتی نقل کرده اند: یک سال در فصل تابستان به اتفاق آقای حاج سید محمدعلی ابریشمی در خدمت حضرت آقای حیدری از یزد به قصد زیارت مرقد حضرت امام علی بن موسى الرضا علیه السلام به طرف مشهد حرکت کردیم. در طبس و در کنار باغ فردوس توقف کردیم تا استراحتی کرده باشیم.
ما که با یک ماشین سواری سفر می کردیم در محلی در این باغ نشستیم و مردم هم در گوشه و کنار این باغ در حال استراحت بودند، اما آقای حیدری در جمع ننشستند، بلکه به راه افتادند و مثل کسی که دنبال کسی می گردد، به هر طرف نگاه می کردند.
پس از این که کمی از ما دور شدند من و آقای ابریشمی به دنبال ایشان راه افتادیم، زیرا می دانستیم این جا کسی را نمی شناسند و کاری ندارند آقا رفتند تا این که مردی را در آن طرف پارک دیدند که تنها و نگران نشسته بود.
1) حجت الاسلام والمسلمين شجاع الساداتي
آقا وقتی آن مرد را دیدند، پولی از جیبشان بیرون آوردند و چون ما دو نفر را دیده بودند که به دنبالشان هستیم آن مبلغ را به آقای ابریشمی دادند و فرمودند: این پول را به آن سیدی که آن جا نشسته برسانید.
آقای ابریشمی رفتند و پس از این که چند کلمه با او صحبت کردند برگشتند. من از ایشان پرسیدم چه گذشت؟ آقای ابریشمی گفتند: من از او سؤال کردم شما آقایی را که این پول را فرستاده اند می شناسید؟ گفت: نه من یکی از زوار امام رضا علیه السلام هستم که از مشهد به طرف شیراز در حرکت بودم در بین راه پولی را که با خود داشتم و همه هزینه سفرم در آن بود، گم شد؛ در حالی که نه در این جا کسی را می شناسم و نه در بین راه کسی را سراغ داشتم. حتی پول بنزین هم نداشتم و نمی دانستم در این غربت از چه کسی سؤال کنم؟! سپس در حق همه ما دعا کرد که این ،پول مشکل مراحل کرد، راوی می گوید من خیلی مایل بودم ببینم آقا چگونه متوجه مشکل او شدند، اما نه آن روز موقعیتی پیش آمد که بپرسم و نه بعدها توانستم از ایشان سؤال کنم چگونه از وضع او باخبر شدند؟
*حرکتی خارق العاده (1)
آقای حسین قمی نقل کرده است: در آستانه پیروزی انقلاب و در شرایطی که گازوئیل کم بود، عصری از تهران با اتوبوس به طرف یزد حرکت کردیم من که کمک راننده بودم و باید کار سوخت را مراقبت کنم در نظر داشتم مصرف سوخت تا یزد را در تهران ذخیره کنم اما جایگاه تنها مصرف نصف راه را داد و گفت که بقیه را در بین راه تهیه کنید
ما هم حرکت کردیم به این امید که در جایگاه نطنز سوخت گیری می کنیم و تا یزد سوخت داریم اما وقتی به نطنز رسیدیم، دیدیم تعداد زیادی کامیون و اتوبوس در این محل منتظرند و معلوم نیست اگر گازوئیل باشد به ما برسد. به علاوه، ما نمی توانستیم ساعت ها در صف معطل و منتظر بمانیم آن هم آیا سهمی به ما
1) آقای یدالله رئیس یزدی
برسد یا نه؟!
راننده به من تذکّر داد که از این جا می رویم اما در جایگاه های بعدی باید به هر ترتیب سوختگیری کنیم اما من چون خسته بودم در محل استراحت آخر اتوبوس خوابیدم و راننده هم ضمن رانندگی با کسی وارد صحبت شد و فراموش کرد.
نیمه های شب با داد و فریاد راننده بیدار شدم او از این که من غفلت کرده ام خشمگین بود و می ترسید اگر پیشتر برود، گازوئیل تمام شود مسافرها هم همه بیدار شده بودند ضمن این که کاری از دستشان بر نمی آمد.
در این میان، سید بلندقامت و خوش سیمایی در لباس روحانیت که از قم سوار شده بود واسطه شد و از راننده خواست به امید خدا حرکت کند. سپس به او اطمینان داد که اتفاقی نمی افتد. راننده با توکل حرکت کرد اگرچه می دانست سوخت موجود برای چند کیلومتر کافی است. جالب این که بعد از حرکت هر دو موضوع سوخت گیری را فراموش کردیم و مثل این که مخزن پر است با اطمینان می رفتیم تا به یزد رسیدیم.
نگهبان گاراژ یزد این سیّد را شناخت و با وی سلام و احوال پرسی کرد و او را تا دم در بدرقه کرد و مسافران هم همه رفتند روز بعد که من مشغول بازرسی و نظافت اتوبوس بودم، ناگهان به خاطرم آمد شب قبل آن چه آمپر ماشین نشان می داد، چند لیتر سوخت داشتیم و تا ورود به یزد هم که سوخت گیری نکردیم، چگونه با این موجودی کم به یزد رسیدیم؟!
بعد هم در باک را باز کردم ببینم در چه وضعی است؟ دیدم تقریباً پر است من از راننده سؤال کردم من مجدداً به خواب رفتم شما جایی سوخت گیری کردید؟ اما او اظهار داشت بعد از سخن آن آقا هنوز گازوئیل نزده ام من پیش نگهبان گاراژ رفتم و از او پرسیدم آن آقایی که دیشب او را شناختی و احترام کردی کی بود؟ او گفت: ایشان آقای حاج سیدجواد حیدری از افراد مورد اطمینان و اعتماد مردم یزد است. من ضمن این که جریان را تعریف کردم از او خواستم آدرس منزل ایشان را به من بدهد سپس در خانه ایشان رفتم
و ضمن تشکّر از محبت هایشان و این که راننده خشمگین را در نیمه شب آرام کردند، موضوع کم آوردن سوخت را مطرح کردم و این که چه شد ما با چند لیتر گازوئیل تا یزد رسیدیم؟!
آقا گفتند: در مخزن را که باز نکرده ای؟ من گفتم: اتفاقاً کنجکاوی ام تحریک شد و در باک را باز کردم تا ببینم در چه وضعی است وقتی موجودی باک را دیدم بیشتر تعجب کردم؛ زیرا علاوه بر آن چه در بین آن راه طولانی مصرف کرده بودیم اندکی از گنجایش باک خالی بود و مثل این که ما دو بار باک را پر کرده بودیم به همین جهت خدمت شما رسیدم تا جریان را از خودتان بپرسم.
آقا فرمودند: موضوعی نیست، امّا اگر در مخزن را باز نکرده ،بودی چه بسا بارها بین یزد و تهران رفت و آمد می کردی بدون این که احتیاج به سوخت گیری داشته باشی اما آن چه امروز در باک موجود است در حد متعارف کفاف کار می کند و برای دفعات بعد باید طبق معمول سوخت گیری کنید!
*الگوی عملی (1)
یکی از اهالی میبد نقل کرده است یکی از همشهری ها که با او دوستی داشتم هر وقت یک بزرگی را پیدا می کرد، بلافاصله و با اصرار از آن آقا می خواست که یک وردی به او یاد بدهد که خداوند مال زیادی به او بدهد یا تجارتی داشته باشد که از طریق آن سود زیادی ببرد. پس از مدتی متوجه شد این بزرگان خوش ندارند امثال این خواسته ها در محضرشان مطرح شود به همین جهت از طرح این موضوع چشم پوشید و گفت: این بار اگر بزرگی را دیدم خواهش می کنم وردی به من بیاموزد که در پرتو آن، من به اخلاص و ایمان برسم بنابراین روزی در مشهد در محضر آقای سروقدی که از اوتاد زمان بود، گفت حضرت آقا اگر ذکر و وردی به من یاد نمی دهید اجازه بدهید چله ای شروع کنم شاید از آن طریق به جایی برسم. آقای
1) آقای جمال امامی میبدی
سروقدی فرمودند: من چله های بسیاری را طی کرده ام و بر آن ها مداومت داشتم اما بعدها متوجه شدم انسان با چله نشینی راه به جایی نمی برد، اگر می خواهی به جایی برسی و بهره ای معنوی ببری، حاج سیدجواد حیدری را الگو قرار بده بعد فرمودند: ایشان تا به حال چند چله نشسته؟ شاید هیچ مورد اگر هم موردی بوده، پیش خودش و خدا مانده و برای آن نه کسی را خبر کرده و نه برای چله نشینی تبلیغ کرده.
آقای حیدری هنرش این بوده به حرف جدش پیغمبر صلی الله علیه و آله گوش داده واجبات را انجام داده از محرمات پرهیز کرده اگر فرصتی دست داده، در حد توانش به مستحبّات عمل کرده است.
شما هم به جای چله نشستن و خود را معطل کردن، همین شیوه را پیش گیرید و کارتان را با اخلاص و اعتقاد انجام دهید. بعد متوجه خواهید شد که خداوند از برکت حرف شنوی از رسول خدا و انجام واجبات و ترک محرمات و عمل به مستحبّات، چه مرحمت هایی به شما ارزانی خواهد داشت؟
*داماد سیّد (1)
یکی از اهالی شهر زارچ نقل کرده: یک روز به شهر آمده بودم و برای دیدار آقای حیدری رفتم در ضمن صحبت عرض کردم حاجی آقا! دعا کنید خداوند یک داماد سید نصيب من كند؛ زيرا من مایلم یک داماد سیّد داشته باشم. ایشان دستشان را روی شانه من گذاشتند، فرمودند: ان شاء الله داماد سید نصیبت می شود.
من از منزل آقا بیرون آمدم و تا سه راه شحنه آمدم و در آن جا سوار ماشینی شدم که مرا تا میدان ورودی زارچ رساند بعد پیاده در حال حرکت در خیابان اصلی زارچ بودم که اتومبیلی در کنارم توقف کرد و با توجه به این که باربند و ابزار ،داشت پیدا بود مسافر هستند
راننده این ماشین که با خانواده اش بود از من :پرسید در این محل، جایی
1) آقای ماشاء الله سميعي
پیدا می شود که در این روز گرم تابستان کمی استراحت کنیم؟ من گفتم: بله، سپس سوار شدم و آن ها را به خانه خودم بردم؛ در حالی که او گمان می کرد من او را به جایی عمومی راهنمایی خواهم کرد.
در بین راه پرسیدم شما از کجا آمده اید؟ گفت: ما مقیم تهران هستیم و پسری دارم که در سن ازدواج است و همسرم پیشنهاد کرده سفری به یزد برویم و عروسی یزدی پیدا کنیم و گرنه در این هوای گرم موسم تفریح و گردش در شهری چون یزد نیست من پرسیدم اسم شما کیست؟ گفت: سیّد علیرضا این خانواده در خانه من استراحتی کردند بعد از ظهر و پس از صرف ناهار خانم این آقا با همسر من همصحبت شد و فهمید ما دختری داریم. پس او از من سؤال کرد حال که با شما آشنا شدیم اجازه می دهید از دختر شما خواستگاری کنیم؟ من در همان مدت کوتاه آشنایی با این خانواده آن ها را مردمی خوب و معتقد دیدم. ضمن مشورت با خانواده و دخترم جواب مثبت دادم.
بعد از آن صحبت ادامه پیدا کرد و درست چند ساعت بعد از وعده قاطع آقا، پسر آن آقای تهرانی که از اولاد پیغمبر بود داماد ما شد و من از او راضی هستم.
*آثار سوء قهر و قطع رحم (1)
یکی از اهالی میبد نقل کرده: مدّتی بود می خواستم در مورد کاری استخاره بگیرم و چون در موارد قبلی نزد حاج آقا حیدری رفته بودم و به استخاره ایشان اعتقاد داشتم یک روز که فراغتی داشتم از میبد به یزد آمدم و برای اقامه نماز ظهر به مسجد برخوردار رفتم. از قضا حاجی آقا که گاهی کاری داشتند دیگری را به مسجد می فرستادند آن روز خودشان بودند بعد از اقامه نماز من صبر کردم تا مردم متفرق شوند پس نزد ایشان رفتم و برای نیتی که داشتم، استخاره گرفتم.
در این اثنا، مردی نزد ایشان آمد و گفت یک استخاره برای من بگیرید.
1) سیّد حسین ،بقال به نقل از ماشاء الله حسین حاجی رضا.
حاجی آقا گفتند: استخاره لازم نیست! گفت: آقا چرا؟ آقا فرمودند: با پسر خاله ات قهر هستی و عمه زاده ای هم داری که وضع زندگی اش خوب نیست! برو با پسر خاله ات آشتی کن و کمکی هم به آن صله رحم کن مشکلات تو حل می!شود :گفت همین حاجی آقا فرمودند همین که .گفتم استخاره لازم نیست بعدها من از آن شخص پرسیدم شما به فرمایش آقا عمل کردید؟ و آیا مشکل همان گونه که آقا فرموده بودند حل شد؟! او جواب داد همین طور است.
*ترحّم به مورچه (1)
یکی از اهالی میبد نقل کرده: یک روز یک راننده یزدی به من گفت: حاجی آقا حیدری به مهریز دعوت شده بودند و من باید قبل از اذان مغرب ایشان را به محل برسانم در بین ،راه ماشین خرابی پیدا کرد و من کنار کشیدم و حاجی آقا حیدری هم استراحتی کردند سپس حرکت کردیم. چندین کیلومتر که از آن محل دور شدیم حاجی آقا :گفتند این مورچه سیاه را روی دستم دیدم من :گفتم بیندازید بیرون ایشان گفتند: نه این آشیانه دارد چه بسا بچه دارد. ما باید او را به جای اولش برگردانیم هر چه من اصرار کردم آقا گفتند: کرایه تو را که من می دهم برگرد همان جا که بودیم من گفتم: حاجی آقا به نماز نمی رسیم ایشان گفتند: تو برگرد به نماز هم می رسیم من امر ایشان را اطاعت کردم. وقتی به آن محل رسیدیم آقا به مورچه گفتند: برو مورچه هم حرکت کرد و روی زمین به راه افتاد. وقتی سوار شدیم و حرکت کردیم نمی دانم این ماشین با چه سرعتی می رفت که به موقع به مهریز رسیدیم و تأخیر هم نداشتیم.
آیت الله حاج میرزا محمد انواری و من را برای چند شب به آن جا دعوت کرده بودند و ما دو نفر طوری خود را به تفت می رساندیم که به جماعت مغرب و عشا برسیم. ضمن این که در آن چند شب یک بار من امامت می کردم و بار دیگر آقای انواری سپس مجلس برگزار می شد.
یک شب صحبت من در جمع خصوصی به این جا رسید که مدتی است به درد پا مبتلا شده ام و به هر دری هم زده ام به نتیجه نرسیدم یکی از اهل مجلس گفت: در تفت یک طبیب سنتی داریم که زرتشتی است و در کارش تجربه و تبحری دارد و مردم شهر ما از او به خوبی یاد می کنند اگر موافق باشید شما را ببیند.
شبی او به آن جا آمد و او را معرفی کردند و گفتند اسمش «نمیر» است و طبابتش شهرت خوبی دارد پس از این که من از عوارض جسمی خودم شرحی گفتم، او هم مواردی را تجویز کرد؛ چون او را فردی مستعد دیدم، پیشنهاد کردم اگر ممکن است ما در یک محل خصوصی با هم صحبتی داشته باشیم.
بعد از این که در خلوت با هم نشستیم من مقدماتی برایش گفتم و او هم حرف هایی زد که نشان از صداقت داشت وقتی موقعیت مناسب شد، من گفتم: بیا مسلمان شو او گفت: آقا من پدر و اجدادم همه زرتشتی بوده اند من به او گفتم: بیا و نیمه شبی از بستر برخیز و خدا را به حق مقربان در گاهش قسم بده نه اسم زرتشت را ببر و نه کس دیگری را واسطه قرار بده و از او بخواه تو را به راهی هدایت کند که موجب رستگاری در دنیا و آخرت است. سپس از هم جدا شدیم و دور مجلس ما هم در تفت به پایان رسید اما بعدها برای من خبر آوردند که اسلام آورده و در نهایت مسلمان از دنیا رفته است.
1) سيد محمّد دستمالچیان
بودم و با سیّد دیگری که شغلش رانندگی بود همسایه بودیم. یک روز که خانواده من همه به تهران رفته بودند، من در خانه تنها بودم و چون محیط آرام و بی سر و صدا بود، در اوایل روز به خواب رفته بودم که با صدای در منزل بیدار شدم.
وقتی در را باز کردم دیدم سیدی بزرگوار و قدبلند و با محاسنی سفید جلو من قرار دارد ایشان به محض این که مرا در آن حالت دید، بسیار شرمنده شد و گفت: من با سیدجلال راننده کار دارم مثل این که اشتباه کردم من ضمن تشکر گفتم: منزل ایشان، این در مجاور خانه ماست.
من گمان می کردم به همین اندازه که عذر ایشان را پذیرفتم و با روی خوش تعارف کردم موضوع تمام شده اما ایشان در یک حرکت جلو من زانو زد و دو طرف لباس مرا محکم گرفت و گفت من تو را از خواب بیدار کردم و آزرده ساختم. تا به زبان اقرار نکنی که مرا بخشیده ای از تو جدا نمی شوم من عرض کردم: حضرت آقا این چه فرمایشی است. من حتماً از شما راضی هستم شما بزرگوار هستید من خواهش می کنم از جا بلند شوید تا من شرمنده نشوم.
ایشان وقتی احساس کرد من به واقع راضی شده ام از جایش بلند شد و رفت تا در منزل همسایه را بزند و من هم به داخل خانه رفتم.
روز بعد من این حرکت شگفت انگیز آن سید روحانی و بزرگوار را برای همسایه ام تعریف کردم. وی گفت بله ایشان آقای حاج سیدجواد حیدری هستند و از لحاظ اخلاق و رفتار با سایرین تفاوت بسیار دارند من اگر آن روز ایشان را شناخته بودم از محضرشان عذرخواهی می کردم اما چون هرگز ایشان را ندیده و نشناخته بودم از این فیض محروم شدم.
*پرهیز از لقمه شبهه ناک (1)
سيدحسین سیدعلی - از اهالی میبد - نقل کرده: در یک شب سرد زمستانی حدود ساعت 8 شب کنار در مسجد رضوی ایستاده بودم به نظرم رسید آقای
1) سيد حسن بقّال، مقیم میبد
حیدری از ته بازار می آیند. وقتی نزدیک تر شدند دیدم آقا هستند. وقتی من با ایشان سلام و احوال پرسی کردم فرمودند آسید حسین شما پر مرغ در دسترستان هست؟ گفتم بله ولی برای چه می خواهید؟ آقا گفتند: احتیاج دارم من رفتم و یک پر مرغ بزرگ برایشان آوردم اما کنجکاو شدم ایشان با پر مرغ چه کار داشتند؟ دیدم وارد یکی از جوب های قدیمی که چندین پله داشت شدند و من هم بی سر و صدا پشت سرشان رفتم یک دفعه متوجه شدم آقا حالت تهوع دارند و چنان بر ایشان فشار وارد شده که اشک از چشم هایشان جاری است! من گفتم: آقا! چه عارضه ای دارید؟ حالتان خوب نیست؟ اگر موافق هستید برایتان دکتر بیاوریم؟ آقا فرمودند دکتر لازم نیست من امشب وارد بر خانه ای شدم و در آن جا لقمه ای خوردم که اگر این لقمه به بدنم بچسبد دیگر موفق نمی شوم نام خدا را ببرم. خواستم تا دیر نشده آن را برگردانم تا از عواقب بد آن در امان باشم.
*دقت در امر معامله (1)
کسی که سال ها در سفر و حضر در خدمت آقای حیدری بوده می گوید: یک بار فرمودند: ماشینت را آماده کن برای سفر مشهد من هم مقدمات کار را فراهم کردم و یک روز صبح بعد از اقامه نماز به اتفاق خانواده آقا از یزد به طرف طبس حرکت کردیم تا به منطقه کوهستانی حوالی فردوس رسیدیم. من دیدم یک پسربچه ای کنار جاده و در جوار یکی از دهات بین راه ایستاده و مقداری سیب و زردآلو هم جلو خود گذاشته و به مسافران می فروشد. من توقف کردم و به آقا گفتم آقا سیب و زردآلوی خوبی است بخرید، اما ایشان چندان موافق نبودند. با این همه، همه پیاده شدند اما برای خرید مردد بودند. ضمن این که من مرتب از کیفیت خوب این میوه ها صحبت می کردم آقا به این پسربچه گفتند: در این حوالی مسجد نیست؟! او هم آقا را به محل مسجد در کنار رودخانه هدایت کرد و من با ماشین آقا و همسرشان و دو دخترشان که با ما
1) آقای محمود رضوانی
بودند در کنار مسجد پیاده شدیم و من مشغول رسیدگی به ماشین شدم و آن ها هم مشغول تهیه غذا امّا آقا در این بین ناپدید شدند و مدتی گذشت تا این که با یک پیرمرد برگشتند؛ در حالی که مقدار زیادی سیب و زردآلود خریده بودند و آن مرد آن ها را برایشان حمل کرده بود بعد آقا به من فرمودند: این ها را در صندوق عقب جا بده.
بعد از صرف میوه و ناهار، از آن جا حرکت کردیم در بین راه آقا فرمودند: من اگر کسی جز تو بود با او حرفی نمی زدم اما چون تو را از خودمان می دانم می گویم سپس فرمودند بچه ای که سر راه میوه می فروخت، تکلیف شرعی نداشت و من خوش نداشتم از یک بچه غیر مکلّف خرید کنم. تو هم که تنها به کیفیت میوه ها توجه داشتی و آن چه را من در نظر داشتم دقت نمی کردی من در کار خود مانده بودم؛ از آن میوه ها بخرم و خودم به علت شبهه در معامله استفاده نکنم برای تو ناگوار است اگر هم به خواسته ات توجه نکنم موجب رنجش تو می شود به همین جهت وقتی از شما جدا شدم رفتم و در جستجوی پدر آن بچه بودم تا او را پیدا کردم و با خودش معامله کردم و این در حالی بود که مطمئن بودم با یک فرد مکلف معامله می کنم ضمن این که در بین راه که با هم می آمدیم از او پرسیدم چرا خودت برای فروش میوه کنار جاده نمی آیی؟! او گفت: مشتری چندانی نداریم و کمتر کسی توقف می کند و آمدن من برایم به صرفه نیست!
آقا فرمودند: من به او گفتم از این به بعد برای این که معامله ات شرعی باشد، خودت برای فروش بیا و پسرت را برای جمع آوری میوه بفرست تا کار و درآمدت حلال و طیب باشد، اما این که مشتری نداری، من دعا می کنم خداوند به دل مسافران بیندازد تا بیشتر توقف کنند و سود خوبی عایدت شود. بعد به من فرمودند: ببین تو فقط به فکر میوۀ خوب بودی اما من در این اندیشه بودم که معامله و درآمد این برادر مسلمان خداپسندانه باشد.
*مرحمت امام زمان (1)
زنی سیّده که سال هاست با مراجعه به بیت مرحوم آقای حیدری از ایشان کمک می گرفت نقل کرد حدود 20 سال قبل بعد از این که شوهرم از دنیا رفت و از خود دو کودک یتیم به جای گذاشت روزی از شدت فقر و نداری دقایقی از اذان ظهر گذشته، در خانه آقا را کوبیدم، اما نمی دانستم آقا در راهرو خانه منتظر راننده ای هستند که ایشان را به مسجد می برد. وقتی در زدم آقا در را باز کردند و من به ایشان گفتم زن بیوه ای هستم که دو طفل یتیم دارم و از لحاظ مالی بسیار در مضیقه .هستم آقا بعد از شنیدن حرف های من دست در جیب بردند و مبلغ 50 تومان به من دادند من گفتم آقا با آن چه من عرض کردم، 50 تومان گرهی از کار من باز نمی کند. اگر ممکن است مبلغ بیشتری بدهید، بلکه مشکل حل شود.
آقا فرمودند: این مبلغ را بگیر و به خانه برو و نماز امام زمان را هم به جا بياور! من که خیلی آن مبلغ را ناچیز می دیدم گفتم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برای من چیزی در زنبیل می گذارند و برای من می آورند؟! آقا فرمودند: همین که گفتم این پول را بگیر و نماز را هم فراموش نکن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در منزل تو را می زنند و آن چه باید به تو می دهند این سخن را آقا چنان با اطمینان گفتند که موجب حیرت من شد با این همه، از این که مبلغی که به من دادند ناچیز بود من آن را برداشتم و به خانه رفتم اما با همۀ وضع بد مالی که ،داشتم می ساختم و نماز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را هم فراموش کرده بودم روز سوم بود که ناگهان به یاد فرمایش آقا افتادم. پس بلافاصله وضو گرفتم که در بین نماز کسی در زد اما من مردد بودم که نماز را بشکنم یا نه اما به نماز ادامه دادم؛ در حالی که مرتب در کوبیده می شد. وقتی نمازم را سلام دادم، فوراً خودم را پشت در رساندم وقتی در را باز کردم دیدم یک کارتن نسبتاً بزرگ پشت در گذاشته که انواع مواد غذایی و مقداری پول و سایر مایحتاج زندگی در آن بود و کسی هم در آن حوالی نبود. من این کارتن را به داخل خانه بردم و به یاد این فرمایش آقای حیدری افتادم که امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
1) حجت الاسلام والمسلمين شجاع الساداتى
آن چه لازم داری برایت می آورند و در می زنند و به تو می رسانند. این در حالی بود که من هنوز اسکناس 50 تومانی آقا را خرج نکرده بودم و هنوز هم آن را به یادگار نگه داشته ام اما مرحمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف استمرار داشت؛ به گونه ای که من دو فرزندم را بزرگ کردم و تا مراتب عالی دانشگاهی درس خواندند که یکی از آن ها دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه اصفهان است و از اجاره نشینی هم خلاص شدم و امروز صاحب خانه هستم و پیوسته امیدوار مراحم آن حضرت از آن به بعد، بارها متوجه شدم این که آقای حیدری به من فرمودند: امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در خانه ات در می زنند و چیزی می آورند نکته ای را می دانستند که من از آن غافل بودم.
*دو رکعت نماز در حرم حضرت سیّد الشّهدا علیه السلام (1)
نقل شده که زمانی آقای حیدری مبتلا به عارضه ای در کیسه صفرا شده بودند و پس از معاینات قرار شد پزشک معالج با دستگاه جدیدی که تازه نصب شده بود ،بود آن را عمل کند وقتی همه چیز آماده شد دکتر اظهار داشت: این کار بیهوشی لازم ندارد اما شما باید در آرامش کامل باشید تا ما بتوانیم عمل را که خیلی دقیق و حساس است انجام دهیم آقا ساکت بودند و حرفی نزدند. دکتر لوله ای را که باید از حلق وارد کند در دهان ایشان گذاشت و کارش را شروع کرد؛ در حالی که با صفحهٔ تلویزیون کارش را ملاحظه و به پیش می برد. در ضمن، از این که آقا تا این حد آرام و ساکت هستند تعجب کرده بود؛ چون قبلاً دیده بود بیماران عکس العمل نشان می دادند و بیقراری می کردند پس از لحظاتی کار با موفقیت تمام شد راوی می گوید وقتی آقا به حال عادی برگشتند، من گفتم دکتر از این که شما تا این حد آرام و راحت بودید، تعجب کرده بود ایشان فرمودند من در این چند دقیقه سفری به کربلا داشتم و در حرم حضرت اباعبدالله دو رکعت نماز خواندم و وقتی برگشتم کار تمام شده بود.
1) حجت الاسلام والمسلمين شجاع الساداتي
«حیدری» مرد علم و ایمان رفت *** عالمی، عارفی مسلمان رفت
رفت و شهری ز هجرتش به عزا *** نیک مردی زاهل احسان رفت
روز روشن به چشم ما تار است *** وقتی آن نور چشم استان رفت
چون که نخل قدش ز پا افتاد *** عیش و عشرت ز باغ و بستان رفت
ساقی ارداد جام خون نه عجب *** شور و شادی ز جمع مستان رفت
نه فقط در عزاست دار عباد *** اشک غم از دو چشم ایران رفت
گو نخواند غزل به باغ هزار *** بلبل باغ عشق و عرفان رفت
رفت در ماه تیر و شهر صیام *** اسوه نخبگان انسان رفت
جستم از پیر عقل سال وفات *** دست بر سر گرفت و گریان رفت
داد بر شد ز جمع و «مشفق» گفت: *** «حیدری مرد علم و ایمان رفت» (1)1393 ش = 1402 - 2
1) علی اکبر شیر سلیمیان «مشفق».
امینیان، ابو الفضل: تا ساحل فرات، قم: شفق، 1385.
ابطحی، سیّد حسن: ملاقات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، مشهد: کانون بحث و انتقاد دینی، 1307 ق.
باقی اصفهانی محمدرضا: مجالس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم: نصایح، 1370.
بذرافشان، مرتضی: سیّد محمد کاظم یزدی: فقیه دوراندیش، قم: پژوهشکده باقرالعلوم، 1376.
تابش، علیرضا: زاهد روشن فکر، تهران: خانه فرهنگ خاتمی، 1389
تشكّرى بافقی، علی اکبر: خاطرات وكيل التّولیه، تهران: سخن، 1388.
7.-: مشروطیّت در یزد، یزد: مرکز یزدشناسی، 1377.
جوادی آملی، عبدالله: مهر استاد، قم: مرکز نشر اسراء، 1381.
حسینی یزدی، سیّد صادق: شرح زندگانی آیت الله مؤسّس، قم: الماس، 1381.
10.-: سعادت ها و شقاوت ها، قم: گرگان، 1381.
حسن زاده آملی، حسن: نامه ها برنامه ها، قم: قیام، 1381.
حرّزاده، مهدی: چشمه ای در کویر، قم: تشیّع، 1379.
حسینی، سید نعمت الله: مردان علم در میدان (مجموعه 8 جلدی)، قم: جامعه مدرّسین، 1377.
حایری یزدی، مرتضی: سرّ دلبران، قم: انصاری، 1377.
حیدری کاشانی، حسین: سیری در آفاق، قم: خراسانی بیدگلی، 1374.
خاتمی اردکانی، سیّد روح الله: آیینۀ مکارم، تهران: وزارت ارشاد، 1376.
خراسانی، محمدهاشم: منتخب التّواريخ، تهران: علمیّه اسلامیّه، بی تا.
دستغیب سیّد عبدالحسین: داستان های شگفت، شیراز: کانون تربیت، 1361.
دوانی، علی: نقد عمر، تهران: رهنمون، 1382.
دهقانیان نصر آبادی، کاظم: سیمای نصر آباد، قم: بقيّة العتره، 1386.
دریایی، محمّدرسول: تندیس دینداری و فرزانگی، تهران: مؤلّف، 1377.
رازی، محمّد: حاج شیخ محمّد تقی بافقی، قم: پیام اسلام، بی تا.
رخشاد، محمّد حسین: در محضر آیت الله العظمی بهجت، قم: سماء، 1382.
ریحان یزدی، سیّد علیرضا: آینه دانشوران، قم: کتابخانه آیت الله مرعشی، 1372.
سپهری اردکانی، علی: نگاهی به تاریخ اردکان، ج 1، اردکان: کانون کتاب ولی عصر، 1374.
سالاری، سیّد علی اکبر: پرتوی از خورشید فقاهت، یزد: نیکوروش، 1392.
شیر سلیمیان، علی اکبر: بارگاه آفتاب، یزد: ريحانة الرّسول، 1382.
28.-: یاد یادگاران، نسخهٔ دست نویس نزد مؤلّف.
29.-: خروش خاموش، یزد: ريحانة الرّسول، 1379.
30.-: حُسن حَسن، یزد: شاهنده، 1390.
31.-: تاریخ واژه های یزد، یزد: اداره کلّ میراث فرهنگی، 1388.
شکوری، ابوالفضل: سیره صالحان، قم: شکوری، 1374.
شریف رازی، محمّد: کرامات الصّالحين، قم: حاذق، 1380.
34.-: گنجینه دانشمندان، تهران: اسلامیّه، 1352.
35.-: اختران فروزان ری و تهران، قم: مكتبه الزّهرا، بی تا.
36 . شاکر اردکانی، سیّد اسماعیل: علمای احمد آباد، قم: فرهنگ اهل بیت، 1391.
شریعتی، روح الله: اندیشه های آیت الله سیّد محمّد کاظم یزدی، قم: بوستان کتاب، 1388.
شبستری، نصر الله: وفادار باشید، تهران: مرکز نشر کتاب تهران، 1350.
شهمردان، رشید: تاریخ زردشتیان و فرزانگان زرتشتی، تهران: فروهر، 1363.
شمس الدّینی، جعفر: زارچ، شهری بر کرانه کویر، یزد: آسایس، 1382.
شبیری زنجانی، سیّد موسی: جرعه ای از دریا، ج 1 قم: کتاب شناسی شیعه، 1389.
صداقت، سیّد علی اکبر: روح و ریحان، قم: كتابسرای شرق: 1382.
طوارى، عبّاس: دانشمندان نامی و والاگهر شیعه، نسخه خطّی نزد خانواده مؤلّف.
طباطبایی بافقی، سیّدعلی: گران سنگی نزد گرانقدری، یزد: نیکوروش، 1384.
عقیقی بخشایشی، عبدالرّحیم: یکصد سال مبارزه روحانیّت مترقّی، قم: نوید اسلام، 1359.
عبیری عبّاس: آیت الله بروجردی زعیم بزرگ، تهران: سازمان تبلیغات اسلامی، 1372.
فیّاضی، عمادالدّین: حاج شیخ عبدالکريم حايرى مؤسّس حوزه علميّه قم، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378.
فاضل میبدی، محمّد تقی: یادنامه خاتمی، قم: مؤسّسة معارف اسلامی امام رضا علیه السلام، 1376.
قریشی، سیّدضیاء: سیمای فضیلت، یزد: مرکز یزدشناسی، 1374.
قلمسیاه، اکبر: خاطرات نوّاب وکیل، تهران: گیتا، 1378.
قاضی زاهدی، احمد: شیفتگان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم حاذق، 1379.
کریمی نیا، محمّد علی: گذری و نظری بر خاطرات زندگی، قم: کوثر ادب، 1384.
کاظمینی، میرزا محمّد: تندیس پارسایی، قم تشیّع، 1379.
54.-: زندگی نامه آیت الله فرساد، یزد: ريحانة الرّسول، 1383.
55.-: کیمیای امروز، یزد: ريحانة الرّسول، 1381.
56.-: دانشنامه مشاهیر یزد، یزد: ريحانة الرّسول، 1381.
57.-: واعظ شهر ما، یزد: ريحانة الرّسول، 1388.
کارگران بافقی، رضا: تاریخ بافق، یزد: نیکوروش، 1380.
کمالیان، محسن و رنجبر کرمانی، علی اکبر: عزّت شيعه، قم: مؤلّف، 1388.
کریمی جهرمی، علی: آیت الله مؤسّس، قم: دار الحکمه، 1372.
محمّدی اشتهاردی، محمّد: خورشید حوزه های علمیّه، قم: مؤسّسه امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، 1379.
مدرّسی، سیّد کاظم و کاظمینی، میرزا محمّد: مفاخر یزد، یزد: ريحانة الرّسول و اندیشمندان یزد، 1382.
محمّدی ری شهری، محمّد: کیمیای سعادت، قم: دار الحدیث، 1378.
میر سلیمانی بافقی، سیّد محمّد: مفاخر بافق، یزد: مفاخر، 1385.
مسرّت حسین: روحانی فرهنگ دوست، یزد: اندیشمندان یزد، 1389.
66.-: یادمان شادروان حجّت الاسلام وزیری، یزد: ريحانة الرّسول، 1380.
67.-: گنج کویر، یزد اندیشمندان یزد، 1389.
68.-: یزد، یادگار تاریخ، یزد: اداره کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد، 1376.
69.-: شکوه پارسایی و پایداری، یزد: فرمانداری یزد، 1375.
موحّد ابطحی، سیّدعلی: زیارت عاشورا و آثار شگفت، قم: مؤلف، 1370.
موسوی گرمارودی، علی: شرح زندگانی حاج شیخ محمّد تقی بافقی، قم: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1368.
مقدادی، علی: نشان از بی نشان ها، تهران: جمهوری، 1372.
مالمیری، محمّد طاهر: تاریخ شهداء يزد، قاهره: محفل بهائیّت مصر، 1342 ق.
محصّل همدانی، سیّد محمّد تقی: مجموعه وزیری، یزد کتابخانه وزیری یزد، 1355.
مرتضوی کرونی، علیرضا: داستان های استاد، قم: کانون فرهنگ و هنر اسلامی، 1362.
معزّ الدّينى، محمّد حسن: یادنامه بزرگداشت سومین شهید محراب، یزد: کنگره بزرگداشت شهید صدوقی (رحمه الله علیه)، 1381.
مختاری، رضا: سیمای فرزانگان، قم: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیّه، 1380.
مجید کفایی، عبدالحسین: مرگی در نور، تهران: زوّار، 1359.
مدرّسی، سیّد محمّد کاظم: نسل نور، یزد: نیکوروش، 1378 .
مدرّسی سيّد جواد: نجوم السّرد بذکر علماء یزد، یزد: اداره کلّ فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد، 1384.
نجفی قوچانی، سیّد حسن: سیاحت شرق تهران: امیر کبیر، 1367.
نورمحمّدی، محمّدجواد: شهید صدوقی، صداقت محراب، قم: سازمان تبلیغات اسلامی، 1376.
83.-: ناگفته های عارفان، قم: مهر خوبان، 1381.
نجفی یزدی، سيّد جليل: مناقب اهل البيت، قم: نصایح، 1380.
هاشمی نژاد، سیّد حسین: اکسیر اعظم یا محبّت حسین، تهران: بهاران، 1382.